Skip to main content

Persian - Tobit

Page 1

‫فصل ‪1‬‬ ‫‪ 1‬کتاب سخنان توبیت‪ ،‬پسر توبیل‪ ،‬پسر عنانئیل‪ ،‬پسر عدوئیل‪ ،‬پسر جبائیل‪ ،‬از نسل اسائیل‪ ،‬از قبیله نفتالی‪.‬‬ ‫‪ 2‬که در زمان انیمسر‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬از ثیبه‪ ،‬که در سمت راست آن شهر است‪ ،‬که در جلیل بر فراز عسر‪ ،‬به درستی نفتالی نامیده می‌شود‪ ،‬به اسارت برده شد‪.‬‬ ‫‪ 3‬من طوبیت تمام روزهای زندگی خود را در راههای راستی و عدالت پیمودم و صدقه‌های زیادی به برادرانم و قوم خود کردم که با من به نینوا به سرزمین آشوریان آمدند‪.‬‬ ‫‪ 4‬و هنگامی که در سرزمین خود بودم‪ ،‬در سرزمین اسرائیل که جوان بودم‪ ،‬تمام قبیله نفتالی پدرم از خاندان اورشلیم که از میان تمامی سبط اسرائیل برگزیده شده بود‪ ،‬افتادند‬ ‫تا همه سبط قربانی کنند‪ .‬در آنجا معبد سکونت حضرت عالی تقدیس شد و برای همه اعصار ساخته شد‪.‬‬ ‫‪ 5‬و تمامی اقوام که با هم قیام کردند و خاندان پدرم نفتالی برای تلیسه بعل قربانی کردند‪.‬‬ ‫‪ 6‬اما من به تنهایی اغلب در اعیاد به اورشلیم می‌رفتم‪ ،‬چنانکه بر جمیع قوم اسرائیل به حکمی جاودانی مقرر شده بود‪ ،‬و ثمره‌های اول و دهک‌های رشد را همراه با آن‌چه که‬ ‫ابتدا قطع شد‪ ،‬داشتم‪ .‬و آنها را در قربانگاه به کاهنان بنی هارون دادم‪.‬‬ ‫‪ 7‬ده‌ اول‌ مال‌ را به‌ پسران‌ هارون‌ كه‌ در اورشلیم‌ خدمت‌ می‌كردند‪ ،‬دادم‌‪ ،‬یك‌ دهم‌ دیگر را فروختم‌‪ ،‬رفتم‌ و هر سال‌ آن‌ را در اورشلیم‌ خرج‌ كردم‌‪.‬‬ ‫‪ 8‬و سومی را همانطور که مادر پدرم دبورا به من دستور داده بود‪ ،‬به آنها دادم‪ ،‬زیرا از پدرم یتیم مانده بودم‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و چون به سن مردی رسیدم‪ ،‬با آنا از خویشاوندان خود ازدواج کردم و از او توبیاس را آوردم‪.‬‬ ‫‪ 10‬و هنگامی که ما را به اسیری به نینوا بردند‪ ،‬همه برادران من و کسانی که از اقوام من بودند از نان غیریهودیان خوردند‪.‬‬ ‫‪ 11‬اما من از خوردن خودداری کردم‪.‬‬ ‫‪ 12‬زیرا من خدا را با تمام دل به یاد آوردم‪.‬‬ ‫‪ 13‬و حق تعالی در حضور انیمصار به من فیض و عنایت بخشید‪ ،‬به طوری که من یاری دهنده او بودم‪.‬‬ ‫‪ 14‬و من به ماد رفتم و با جبائیل‪ ،‬برادر جبریاس‪ ،‬در راجس‪ ،‬شهری از ماد‪ ،‬ده قطنط نقره به امانت گذاشتم‪.‬‬ ‫‪ 15‬و چون انیمصار مرد‪ ،‬پسرش سناخریب به جای او سلطنت کرد‪ .‬امالک او آشفته بود‪ ،‬که من نتوانستم به مدیا بروم‪.‬‬ ‫‪ 16‬و در زمان انیمصار صدقه زیادی به برادران خود دادم و نان خود را به گرسنگان دادم‪.‬‬ ‫‪ 17‬و جامه‌هایم را برای برهنه‌ها‪ ،‬و اگر کسی از قوم خود را مرده یا به دیوارهای نینوا انداخته ببینم‪ ،‬او را دفن کردم‪.‬‬ ‫‪ 18‬و اگر سناخریب پادشاه کسی را کشته بود‪ ،‬وقتی آمد و از یهودیه گریخت‪ ،‬من آنها را مخفیانه دفن کردم‪ .‬زیرا در خشم خود بسیاری را کشت‪ .‬اما اجساد وقتی که پادشاه را‬ ‫جستجو کردند‪ ،‬پیدا نشد‪.‬‬ ‫‪ 19‬و چون یکی از نینویها رفت و از من نزد پادشاه شکایت کرد که آنها را دفن کردم و خود را پنهان کردم‪ .‬با درک اینکه به دنبال مرگم بودند‪ ،‬از ترس خودم را کنار کشیدم‪.‬‬ ‫‪20‬آنگاه تمام اموالم را به زور بردند و چیزی از من باقی نماند‪ ،‬در کنار همسرم آنا و پسرم توبیاس‪.‬‬ ‫‪ 21‬و پنجاه و پنج روز نگذشت که دو تن از پسرانش او را کشتند و به کوههای آرارات گریختند‪ .‬و پسرش سرکدونوس به جای او سلطنت کرد‪ .‬او آخیاخاروس را به حساب‬ ‫پدرم‪ ،‬پسر برادرم آنائیل‪ ،‬بر تمامی امور او گماشت‪.‬‬ ‫‪ 22‬و آکیاخاروس برای من دعا کرد و به نینوا بازگشتم‪ .‬اخیاخاروس جام‌دار و نگهبان مهر و مباشر و ناظر حساب‌ها بود و سارکیدونوس او را نزد خود منصوب کرد و او‬ ‫پسر برادرم بود‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫‪ 1‬اکنون وقتی دوباره به خانه برگشتم و همسرم آنا با پسرم توبیاس به من بازگردانده شد‪ ،‬در عید پنطیکاست که عید مقدس هفت هفته است‪ ،‬شام خوبی برای من آماده شد که در‬ ‫آن نشستم غذا بخورم‬ ‫‪ 2‬و چون گوشت فراوان دیدم‪ ،‬به پسرم گفتم‪ :‬برو و هر فقیری را که خواهی یافت از برادران ما که از خداوند متذکر است بیاور‪ .‬و اینک من برای تو درنگ می کنم‪.‬‬ ‫‪ 3‬اما او دوباره آمد و گفت‪ :‬ای پدر‪ ،‬یکی از قوم ما خفه شده و در بازار بیرون انداخته شده است‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه قبل از اینکه گوشتی بچشم‪ ،‬برخاستم و او را تا غروب خورشید به اتاقی بردم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه برگشتم و خود را شستم و گوشت خود را به شدت خوردم‪،‬‬ ‫‪ 6‬با یادآوری آن نبوت عاموس‪ ،‬همانطور که او گفت‪ :‬اعیاد شما به ماتم و تمام شادی شما به ماتم تبدیل خواهد شد‪.‬‬ ‫‪7‬پس گریه کردم و پس از غروب خورشید رفتم و قبری ساختم و او را دفن کردم‪.‬‬ ‫‪ 8‬ا ّما همسایگانم مرا مسخره کردند و گفتند‪« :‬این مرد هنوز نمی‌ترسد که به خاطر این موضوع کشته شود‪ .‬و با این حال‪ ،‬او دوباره مرده را دفن می کند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬در همان شب از دفن برگشتم و در حالی که آلوده بودم و صورتم آشکار بود‪ ،‬کنار دیوار حیاط خود خوابیدم‪.‬‬ ‫‪ 10‬و نمی دانستم که گنجشک هایی در دیوار هستند و چشمانم باز است‪ ،‬گنجشک ها سرگین گرم را در چشمانم فرو می ریزند و سفیدی در چشمانم می آید‪ :‬و نزد پزشکان‬ ‫رفتم‪ ،‬اما آنها به من کمک نکردند‪ .‬آکیاچاروس مرا تغذیه کرد تا اینکه به الیمایس رفتم‪.‬‬ ‫‪ 11‬و همسرم آنا کارهای زنانه را انجام می داد‪.‬‬ ‫‪ 12‬و چون آنها را نزد صاحبان به خانه فرستاد‪ ،‬مزد او را پرداختند و عالوه بر یک بچه به او نیز دادند‪.‬‬ ‫‪ 13‬و هنگامی که در خانه من بود‪ ،‬و شروع به گریه کردم‪ ،‬به او گفتم‪ :‬این بچه از کجاست؟ آیا دزدیده نشده است؟ ارائه آن به صاحبان زیرا خوردن چیز دزدیده شده حالل‬ ‫نیست‪.‬‬ ‫‪ 14‬ا ّما او به من پاسخ داد‪ :‬این هدیه بیشتر از مزد داده شد‪ .‬با این حال من او را باور نکردم‪ ،‬بلکه به او دستور دادم که آن را به صاحبان برساند و من از او شرمنده شدم‪ .‬اما او‬ ‫به من گفت‪ :‬صدقه و عمل صالح تو کجاست؟ اینک‪ ،‬تو و تمام کارهایت شناخته می شوند‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه من که اندوهگین شده بودم گریه کردم و در اندوه خود دعا کردم و گفتم‪:‬‬ ‫‪ 2‬خداوندا‪ ،‬تو عادل هستی‪ ،‬و تمام اعمال تو و همه راههای تو رحمت و راستی است‪ ،‬و تو به راستی و انصاف تا ابد داوری می کنی‪.‬‬ ‫‪ 3‬مرا به یاد آورید و به من بنگرید و مرا به خاطر گناهان و نادانی هایم و گناهان پدرانم که در برابر تو گناه کرده اند مجازات مکن‪.‬‬ ‫‪ 4‬زیرا که اوامر تو را اطاعت نکردند‪ ،‬از این رو تو ما را به غنیمت و اسیری و مرگ و ضرب‌المثلی سرزنش برای تمامی امت‌هایی که در میان آنها پراکنده هستیم تسلیم‬ ‫کردی‪.‬‬


‫‪ 5‬و اکنون احکام تو بسیار و صادق است‪ .‬با من مطابق گناهان من و پدرانم رفتار کن‪ ،‬زیرا ما احکام تو را نگاه نداشته‌ایم و در حضور تو به راستی رفتار نکرده‌ایم‪.‬‬ ‫‪ 6‬پس اکنون با من آنطور که به نظر تو بهتر است رفتار کن و فرمان بده که روح مرا از من بگیرند تا منحل شوم و زمین شوم زیرا برای من سودمند است که بمیرم تا زندگی‬ ‫کنم‪ ،‬زیرا دروغ شنیده ام‪ .‬سرزنش و اندوه بسیار داشته باشید‪ .‬پس دستور دهید که اکنون از این مصیبت رهایی یافته و به مکان ابدی بروم‪ .‬روی خود را از من برنگردان‪.‬‬ ‫‪7‬در همان روز واقع شد که در شهر اکباتان‪ ،‬یکی از شهرهای ماد سارا‪ ،‬دختر راگوئل نیز توسط کنیزان پدرش مورد مالمت قرار گرفت‪.‬‬ ‫ً‬ ‫‪ 8‬زیرا او با هفت شوهر ازدواج کرده بود که آسمودئوس روح پلید آنها را قبل از اینکه با او بخوابند‪ ،‬کشته بود‪ .‬آنها گفتند آیا نمی دانی که شوهرت را خفه کردی؟ تو قبال هفت‬ ‫شوهر داشته‌ای‪ ،‬و نام هیچ یک از آنها بر تو گذاشته نشده است‪.‬‬ ‫‪ 9‬چرا ما را به خاطر آنها می زنی؟ اگر مرده‌اند‪ ،‬به دنبالشان برو تا پسر و دختر تو را نبینیم‪.‬‬ ‫‪ 10‬وقتی این چیزها را شنید‪ ،‬بسیار اندوهگین شد‪ ،‬به طوری که فکر کرد خود را خفه کرده است‪ .‬و گفت‪ :‬من تنها دختر پدرم هستم و اگر این کار را بکنم برای او سرزنش‬ ‫خواهد بود و پیری او را با اندوه به گور خواهم رساند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه رو به پنجره دعا کرد و گفت‪« :‬ای خداوند‪ ،‬خدای من‪ ،‬تو متبارک هستی‪ ،‬و نام قدوس و جالل تو تا ابداالباد مبارک و محترم است‪ .‬بگذار همه اعمالت تو را تا ابد‬ ‫ستایش کند‪.‬‬ ‫‪ 12‬و اکنون ای خداوند چشم و صورتم را به سوی تو می‌گردانم‪،‬‬ ‫‪ 13‬و بگو‪ :‬مرا از زمین بیرون بیاور تا دیگر سرزنش نشنوم‪.‬‬ ‫‪14‬خداوندا تو می‌دانی که من از هر گناهی نزد انسان پاک هستم‪،‬‬ ‫‪ 15‬و اینکه هرگز نام خود و نام پدرم را در سرزمین اسارت آلوده نکردم‪ :‬من تنها دختر پدرم هستم و نه فرزندی وارث اوست‪ ،‬نه خویشاوندی و نه پسری‪ .‬از او زنده است که‬ ‫می توانم خود را برای همسری نگه دارم‪ .‬هفت شوهر من قبالً مرده اند‪ .‬و چرا باید زندگی کنم؟ اما اگر نمی‌خواهی بمیرم‪ ،‬مرا مورد توجه قرار بده‪ ،‬و بر من ترحم کن تا دیگر‬ ‫سرزنش نشنوم‪.‬‬ ‫‪ 16‬پس دعای هر دو در حضور عظمت خدای بزرگ شنیده شد‪.‬‬ ‫‪ 17‬و رافائل فرستاده شد تا هر دو را شفا دهد‪ ،‬یعنی سفیدی چشم طوبیت را بزداید‪ ،‬و سارا دختر راگوئل را برای توبیاس پسر طوبیت به همسری بدهد‪ .‬و آسمودئوس روح‬ ‫شیطانی را ببندد‪ .‬زیرا او به واسطه حق ارث به توبیاس تعلق داشت‪ .‬در همان زمان توبیت به خانه آمد و به خانه او وارد شد و سارا دختر راگوئل از اتاق باالیی خود پایین آمد‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪1‬در آن روز توبیت پولی را که در خشم ماد به جبائیل سپرده بود به یاد آورد‪.‬‬ ‫‪ 2‬و با خود گفت‪ :‬آرزوی مرگ کردم‪ .‬پس من پسرم توبیاس را نمی‌خوانم تا قبل از مرگم به او پول بدهم؟‬ ‫‪ 3‬و چون او را صدا زد‪ ،‬گفت‪ :‬پسرم‪ ،‬هنگامی که من مردم‪ ،‬مرا دفن کن‪ .‬و مادرت را تحقیر مکن‪ ،‬بلکه او را در تمام روزهای زندگیت گرامی بدار‪ ،‬و آنچه را که او را‬ ‫خشنود می‌سازد‪ ،‬انجام ده‪ ،‬و او را ناراحت نکن‪.‬‬ ‫‪ 4‬پسرم به خاطر بیاور که وقتی در شکم خود بودی خطرات زیادی برای تو دید و وقتی مرد او را نزد من در یک قبر دفن کن‪.‬‬ ‫‪ 5‬پسر من‪ ،‬در تمام ایام خود از یهوه خدای ما متذکر باش و اراده تو مرتکب گناه یا تخطی از اوامر او نشود‪.‬‬ ‫‪ 6‬زیرا اگر صادقانه رفتار كنی‪ ،‬اعمالت برای تو و همة آنانی كه عادالنه زندگی می‌كنند موفق خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ 7‬از اموالت صدقه بده‪ .‬و چون صدقه می دهی‪ ،‬چشمت غبطه نخور و از فقیری روی برنگردان‪ ،‬و روی خدا از تو برگردانده نشود‪.‬‬ ‫‪ 8‬اگر زیاد داری‪ ،‬بر اساس آن صدقه بده‪ ،‬اگر اندکی داری‪ ،‬از دادن به همان اندک نترس‪.‬‬ ‫‪9‬زیرا در روز ضروری گنج خوبی برای خود ذخیره می‌کنی‪.‬‬ ‫‪ 10‬زیرا آن صدقه از مرگ نجات می‌دهد و رنج نمی‌برد تا به تاریکی بیاید‪.‬‬ ‫‪ 11‬زیرا صدقه برای همه کسانی که آن را در نظر حق تعالی می بخشند‪ ،‬هدیه ای نیکو است‪.‬‬ ‫‪ 12‬ای پسرم از هر فحشا بپرهیز و از نسل پدرانت زن بگیر و زن غریبه ای که از قبیله پدرت نباشد به همسری مگیر زیرا که ما فرزندان انبیا هستیم‪ ،‬نوح‪ ،‬ابراهیم‪ .‬اسحاق و‬ ‫یعقوب‪ :‬به یاد داشته باش‪ ،‬پسرم‪ ،‬که پدران ما از ابتدا‪ ،‬حتی این که همگی با همسران خویشاوندان خود ازدواج کردند و در فرزندان خود برکت یافتند‪ ،‬و نسل آنها وارث زمین‬ ‫خواهند بود‪.‬‬ ‫‪ 13‬پس اکنون ای پسرم‪ ،‬برادران خود را دوست بدار و برادران و دختران قوم خود را در دل خود تحقیر مکن و از آنان زن نگیری زیرا که در غرور هالکت و مصیبت بسیار‬ ‫است و در فحشا زوال است‪ .‬و فقدان زیاد‪ ،‬زیرا فحشا مادر قحطی است‪.‬‬ ‫‪ 14‬مزد کسی که برای تو کار کرده است با تو درنگ نکن‪ ،‬بلکه آن را از دست او بده‪ ،‬زیرا اگر خدا را بندگی کنی‪ ،‬او نیز به تو خواهد داد‪ .‬و در تمام گفتگوهایت عاقل باش‪.‬‬ ‫‪ 15‬با کسی که از او متنفری چنین نکن‪ :‬شراب ننوش تا تو را مست کند و مستی را با تو در سفر همراه نکن‪.‬‬ ‫‪ 16‬از نان خود را به گرسنگان و از جامه خود را به برهنگان بده‪ .‬و به قدر زیادت صدقه بده‪ ،‬و چون صدقه می دهی‪ ،‬چشم تو غبطه نخور‪.‬‬ ‫‪ 17‬نان خود را بر دفن عادل بریز‪ ،‬اما به شریر چیزی نده‪.‬‬ ‫‪ 18‬از همه عاقالن مشورت بخواهید و هیچ نصیحت سودمند را تحقیر مکن‪.‬‬ ‫‪ 19‬خداوند‪ ،‬خدای خود را همیشه برکت ده‪ ،‬و از او بخواه که راههای تو هدایت شود‪ ،‬و جمیع راهها و اندرزهای تو رستگار شوند‪ .‬اما خداوند خود همه چیزهای نیکو را می‬ ‫دهد و هر که را بخواهد تواضع می کند‪ .‬پس اکنون‪ ،‬پسرم‪ ،‬احکام مرا به خاطر بسپار و مبادا آنها را از ذهن خود دور کنی‪.‬‬ ‫‪ 20‬و اکنون به آنها اشاره می‌کنم که ده قنطار را به جبائیل پسر جبریاس در راجس در ماد سپرده‌ام‪.‬‬ ‫‪ 21‬و از اینکه ما فقیر شده‌ایم نترس‪ ،‬زیرا تو دارایی فراوانی داری‪ ،‬اگر از خدا بترسی و از هر گناهی دور شوی و آنچه را که در نظر او پسندیده است انجام دهی‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪1‬پس توبیاس در جواب گفت‪ :‬ای پدر‪ ،‬من هر آنچه به من امر فرمودی انجام خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ 2‬اما چگونه می توانم پول را دریافت کنم‪ ،‬چون او را نمی شناسم؟‬ ‫‪ 3‬آنگاه دستخط را به او داد و به او گفت‪« :‬مردی را بطلب که تا زنده‌ام با تو برود و مزدش را خواهم داد و برو و پول را دریافت کن‪».‬‬ ‫‪4‬پس چون به جستجوی مردی رفت‪ ،‬رافائل را یافت که فرشته بود‪.‬‬ ‫‪ 5‬اما او نمی دانست‪ .‬و او به او گفت‪ :‬آیا می توانی با من به خشم بروی؟ و آیا آن مکان ها را به خوبی می شناسید؟‬ ‫‪ ۶‬فرشته به او گفت‪« :‬با تو می‌روم و راه را خوب می‌دانم‪ ،‬زیرا نزد برادرمان جبائیل خوابیده‌ام‪.‬‬


‫‪ ۷‬پس توبیاس به او گفت‪« :‬برای من درنگ کن تا به پدرم بگویم‪.‬‬ ‫‪ 8‬سپس به او گفت‪ :‬برو و درنگ نکن‪ .‬پس داخل شد و به پدرش گفت‪« :‬اینک یکی را پیدا کردم که با من بیاید‪ .‬سپس گفت‪ :‬او را نزد من بخوان تا بدانم او از چه قبیله ای است‬ ‫و آیا او امینی است که با تو برود‪.‬‬ ‫‪ 9‬پس او را صدا زد و وارد شد و بر یکدیگر سالم کردند‪.‬‬ ‫‪ 10‬پس توبیت به او گفت‪« :‬ای برادر‪ ،‬به من نشان بده که از چه قبیله و خانواده ای هستی‪.‬‬ ‫‪ 11‬او به او گفت‪ :‬آیا طایفه یا خانواده یا اجیر می‌گردی تا با پسرت برود؟ پس توبیت به او گفت‪ :‬برادر‪ ،‬اقوام و نام تو را می دانم‪.‬‬ ‫‪ 12‬سپس گفت‪« :‬من عزریاس‪ ،‬پسر حنانیای بزرگ و از برادران تو هستم‪.‬‬ ‫‪ 13‬پس توبیت گفت‪« :‬خوش آمدی ای برادر‪ .‬اکنون بر من خشم مکن‪ ،‬زیرا خواهان شناخت قبیله و خاندان تو هستم‪ .‬زیرا که تو برادر من هستی‪ ،‬امین و نیکو‪ ،‬زیرا من حنانیا‬ ‫و یوناتاس را‪ ،‬پسران آن سامایای بزرگ‪ ،‬می‌شناسم که با هم برای عبادت به اورشلیم رفتیم و نخست‌زاده و دهم میوه‌ها را تقدیم کردیم‪ .‬و آنها به گمراهی برادران ما فریفته‬ ‫نشدند‪.‬‬ ‫‪ 14‬اما به من بگو‪ ،‬چه مزدی به تو بدهم؟ آیا یک درهم در روز و چیزهای الزم برای پسر خود من خواهی داشت؟‬ ‫‪ 15‬آری‪ ،‬به عالوه‪ ،‬اگر سالم برگردید‪ ،‬چیزی به دستمزد شما اضافه خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ 16‬پس آنها خشنود شدند‪ .‬سپس به توبیاس گفت‪ :‬خودت را برای سفر آماده کن و خداوند تو را به سفر نیک بفرست‪ .‬و چون پسرش همه چیز را برای سفر آماده کرد‪ ،‬پدرش‬ ‫گفت‪ :‬با این مرد برو و خدایی که در بهشت ساکن است سفر تو را به سعادت برساند و فرشته خدا تو را همراهی کند‪ .‬پس هر دو بیرون رفتند و سگ مرد جوان با آنها‪.‬‬ ‫‪ 17‬اما مادرش آنا گریه کرد و به طوبیت گفت‪« :‬چرا پسر ما را فرستادی؟ آیا او عصای دست ما نیست که در مقابل ما داخل و خارج می شود؟‬ ‫‪ 18‬برای افزودن پول به پول حریص نباشید‪ ،‬بلکه برای فرزند ما مانند زباله باشد‪.‬‬ ‫‪ 19‬زیرا آنچه خداوند به ما داده است تا با آن زندگی کنیم‪ ،‬ما کافی است‪.‬‬ ‫‪ 20‬پس توبیت به او گفت‪« :‬خواهر من مواظب نباش‪ .‬او به سالمت باز خواهد گشت و چشمانت او را خواهد دید‪.‬‬ ‫‪ 21‬زیرا فرشته نیکو او را همراهی خواهد کرد و سفرش پر رونق خواهد بود و سالم باز خواهد گشت‪.‬‬ ‫‪ 22‬سپس گریه اش را تمام کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫‪ 1‬و چون به سفر می رفتند‪ ،‬شامگاه به نهر دجله رسیدند و در آنجا اقامت کردند‪.‬‬ ‫‪ 2‬و چون مرد جوان برای شستن خود فرود آمد‪ ،‬ماهی از رودخانه بیرون پرید و او را می خورد‪.‬‬ ‫‪ 3‬آنگاه فرشته به او گفت‪ :‬ماهی را بگیر‪ .‬و مرد جوان ماهی را گرفت و به خشکی کشید‪.‬‬ ‫‪ ۴‬فرشته به او گفت‪ :‬ماهی را باز کن و دل و جگر و صفرا را بگیر و سالم بگذار‪.‬‬ ‫‪ 5‬پس مرد جوان چنان کرد که فرشته به او دستور داد‪ .‬و چون ماهی را بریان کردند‪ ،‬خوردند و هر دو به راه خود رفتند تا به اکباتان نزدیک شدند‪.‬‬ ‫‪ 6‬آنگاه مرد جوان به فرشته گفت‪ ،‬برادر آزاریا‪ ،‬دل و جگر و دختر ماهی چه فایده ای دارد؟‬ ‫‪ 7‬و او به او گفت‪ :‬با دست زدن به قلب و جگر‪ ،‬اگر شیطان یا روح شیطانی کسی را آزار دهد‪ ،‬باید آن را در حضور مرد یا زن دود کنیم‪ ،‬و حزب دیگر ناراحت نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ 8‬در مورد صفرا‪ ،‬مسح کردن مردی که چشمانش سفیدی است خوب است و او شفا خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪ 9‬و چون به خشم نزدیک شدند‪،‬‬ ‫‪ 10‬فرشته به مرد جوان گفت‪« :‬ای برادر‪ ،‬امروز نزد راگوئل که پسر عموی توست اقامت خواهیم داشت‪ .‬او همچنین یک تنها دختر به نام سارا دارد‪ .‬من به جای او صحبت‬ ‫خواهم کرد تا او را به تو زن بدهند‪.‬‬ ‫‪ 11‬زیرا که حق صاحب او برای توست‪ ،‬زیرا تو فقط از خویشاوندان او هستی‪.‬‬ ‫‪ 12‬و کنیز زیبا و حکیم است‪ .‬پس اکنون مرا بشنو تا با پدرش صحبت کنم‪ .‬و هنگامی که از خشم برگردیم‪ ،‬ازدواج را جشن خواهیم گرفت‪ ،‬زیرا می دانم که راگوئل نمی تواند‬ ‫او را مطابق شریعت موسی به ازدواج دیگری درآورد‪ ،‬اما او مقصر مرگ خواهد بود‪ ،‬زیرا حق ارث به تو تعلق دارد تا هر کسی‪ .‬دیگر‪.‬‬ ‫‪ 13‬آنگاه مرد جوان به فرشته پاسخ داد‪« :‬ای برادر عزاریا شنیدم که این کنیز به هفت مرد داده شده است که همگی در مجلس عقد مردند‪.‬‬ ‫‪ 14‬و اکنون من تنها پسر پدرم هستم‪ ،‬و می ترسم که مبادا اگر نزد او بروم‪ ،‬مانند دیگری بمیرم‪ ،‬زیرا روح شریر او را دوست دارد که به هیچ بدنی آسیب نمی رساند‪ ،‬مگر به‬ ‫کسانی که نزد او می آیند‪ .‬او از این رو من نیز می ترسم که بمیرم و جان پدر و مادرم را به خاطر خود با اندوه به گور می برم زیرا آنها پسر دیگری ندارند که آنها را دفن کند‪.‬‬ ‫‪ 15‬آنگاه فرشته به او گفت‪ :‬آیا احکامی را که پدرت به تو داده است‪ ،‬به خاطر نمی آوری که با زنی از خویشاوندان خود ازدواج کنی؟ پس ای برادرم مرا بشنو‪ .‬زیرا او به تو‬ ‫زن داده خواهد شد‪ .‬و روح پلید را حساب نکن‪ .‬زیرا در همان شب او به تو عقد خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ 16‬و چون به مجلس عقد آمدی‪ ،‬خاکستر عطر را بگیر و مقداری از دل و جگر ماهی را بر آنها بگذار و با آن دود خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪ 17‬و شیطان آن را استشمام می کند و فرار می کند و دیگر برنمی گردد‪ ،‬اما چون نزد او آمدید‪ ،‬هر دو برخیزید و به خدای مهربان دعا کنید که بر شما رحم کند و نجات دهد‪.‬‬ ‫نترس‪ ،‬زیرا او از ابتدا برای تو تعیین شده است‪ .‬و تو او را حفظ خواهی کرد و او با تو خواهد رفت‪ .‬بعالوه من گمان می کنم که او برای تو فرزندانی به دنیا خواهد آورد‪ .‬وقتی‬ ‫توبیاس این چیزها را شنید‪ ،‬او را دوست داشت و قلبش در نهایت به او پیوست‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪ 1‬و چون به اکباتان رسیدند‪ ،‬به خانه راگوئل آمدند و سارا با آنها روبرو شد و پس از سالم دادن به یکدیگر‪ ،‬آنها را به خانه آورد‪.‬‬ ‫‪ 2‬آنگاه راگوئل به همسرش ادنا گفت‪« :‬این مرد جوان چقدر شبیه توبیت پسر عموی من است!‬ ‫‪ 3‬و راگوئل از آنها پرسید‪ :‬ای برادران‪ ،‬از کجا هستید؟ به او گفتند‪ :‬ما از پسران نفتالیم هستیم که در نینوا اسیر هستند‪.‬‬ ‫‪ 4‬سپس به آنها گفت‪ :‬آیا شما توبیت خویشاوند ما را می شناسید؟ و گفتند ما او را می شناسیم‪ .‬سپس گفت‪ :‬آیا حالش خوب است؟‬ ‫‪ 5‬و گفتند‪ :‬او هر دو زنده است و تندرست است و توبیاس گفت‪ :‬او پدر من است‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه راگوئل برخاست و او را بوسید و گریست‪.‬‬ ‫‪ 7‬و او را برکت داد و به او گفت‪ :‬تو پسر مردی درستکار و نیکو هستی‪ .‬اما چون شنید که طوبیت نابینا شده‪ ،‬اندوهگین شد و گریست‪.‬‬ ‫‪ 8‬و به همین ترتیب ادنا همسرش و سارا دخترش گریستند‪ .‬عالوه بر این آنها آنها را با شادی پذیرایی کردند‪ .‬و پس از آن که قوچ گله را کشتند‪ ،‬گوشت را روی سفره گذاشتند‪.‬‬ ‫سپس توبیاس به رافائل گفت‪ ،‬برادر آزاریاس‪ ،‬از چیزهایی که در راه صحبت کردی صحبت کن‪ ،‬و بگذار این تجارت فرستاده شود‪.‬‬


‫‪ 9‬پس موضوع را با راگوئل در میان گذاشت و راگوئل به توبیاس گفت‪ :‬بخور و بیاشام و شادی کن‪.‬‬ ‫‪ 10‬زیرا شایسته است که با دختر من ازدواج کنی‪ ،‬اما من حقیقت را به تو اعالم خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ 11‬من دخترم را به عقد هفت مرد درآوردم که در همان شب که نزد او آمدند مردند‪ .‬اما توبیاس گفت‪ ،‬من در اینجا چیزی نخواهم خورد‪ ،‬تا زمانی که توافق کنیم و یکی به‬ ‫دیگری قسم بخوریم‪.‬‬ ‫‪ 12‬راگوئل گفت‪« :‬پس او را از این به بعد برحسب روش بگیر‪ ،‬زیرا تو پسر عموی او هستی و او از توست‪ ،‬و خدای مهربان تو را در همه چیز توفیق دهد‪.‬‬ ‫‪ 13‬سپس دختر خود سارا را صدا زد و نزد پدرش آمد و او دست او را گرفت و او را به همسری توبیاس سپرد و گفت‪ :‬اینک او را به دنبال شریعت موسی بگیر و نزد خود‬ ‫ببر‪ .‬پدر و آنها را برکت داد‪.‬‬ ‫‪ 14‬و زن خود ادنا را صدا زد و کاغذ گرفت و ابزار عهد نوشت و آن را مهر کرد‪.‬‬ ‫‪ 15‬سپس شروع به خوردن کردند‪.‬‬ ‫‪ 16‬پس از آن که راگوئل زن خود ادنا را صدا زد و به او گفت‪ :‬خواهر‪ ،‬اتاق دیگری آماده کن و او را به آنجا بیاور‪.‬‬ ‫‪ 17‬و چون آنچه را که او به او دستور داده بود انجام داد‪ ،‬او را به آنجا آورد و گریه کرد و اشک دخترش را دریافت کرد و به او گفت‪:‬‬ ‫‪ 18‬دخترم راحت باش‪ .‬پروردگار آسمانها و زمین تو را از این غم و اندوهت شاد می کند‪ ،‬دخترم راحت باش‪.‬‬ ‫فصل ‪8‬‬ ‫‪ 1‬و چون شام خوردند‪ ،‬توبیاس را نزد او آوردند‪.‬‬ ‫‪ 2‬و چون رفت‪ ،‬سخنان رافائل را به یاد آورد و خاکستر عطرها را گرفت و دل و جگر ماهی را بر آن نهاد و با آن دود کرد‪.‬‬ ‫‪ 3‬بویی که وقتی روح پلید به مشام رسید‪ ،‬به اقصی نقاط مصر گریخت و فرشته او را ببندد‪.‬‬ ‫‪ 4‬و پس از آن که هر دو در کنار هم بسته شدند‪ ،‬توبیاس از رختخواب برخاست و گفت‪ :‬خواهر‪ ،‬برخیز و دعا کنیم که خدا بر ما رحم کند‪.‬‬ ‫‪ 5‬پس توبیاس شروع کرد به گفتن‪ ،‬ای خدای پدران ما‪ ،‬تو متبارک هستی‪ ،‬و نام مقدس و جالل تو تا ابداالباد مبارک است‪ .‬بهشت بر تو و همه مخلوقات برکت دهد‪.‬‬ ‫‪ 6‬آدم را آفریدی و حوا را همسرش به او دادی و او را یاری دادی‪ .‬بیایید کمکی مانند او برای او بسازیم‪.‬‬ ‫‪ 7‬و اکنون ای خداوند‪ ،‬من این خواهر خود را به شهوت نمی‌گیرم‪ ،‬بلکه به راستی‪ ،‬پس با رحمت مقدر کن که با هم پیر شویم‪.‬‬ ‫‪ 8‬و با او گفت‪ :‬آمین‪.‬‬ ‫‪ 9‬پس هر دو در آن شب خوابیدند‪ .‬و راگوئل برخاست و رفت و قبری ساخت‪.‬‬ ‫‪ 10‬گفت‪ :‬می ترسم او هم مرده باشد‪.‬‬ ‫‪ 11‬اما چون راگوئل به خانه خود آمد‪،‬‬ ‫‪ 12‬او به همسرش ادنا گفت‪ .‬یکی از کنیزان را بفرست تا ببیند آیا زنده است یا نه‪ ،‬تا او را دفن کنیم و هیچ کس از آن خبر نداشته باشد‪.‬‬ ‫‪ 13‬پس کنیز در را باز کرد و داخل شد و هر دو را در خواب دید‪.‬‬ ‫‪ 14‬و بیرون آمد و به آنها گفت که او زنده است‪.‬‬ ‫‪ 15‬آنگاه راگوئل خدا را ستایش کرد و گفت‪ :‬ای خدا‪ ،‬تو شایسته ستایش با تمام ستایش پاک و مقدس هستی‪ .‬پس اولیای تو را با تمام مخلوقاتت ستایش کنند‪ .‬و همه فرشتگان و‬ ‫برگزیدگان تو را برای همیشه ستایش کنند‪.‬‬ ‫‪ 16‬تو قابل ستایش هستی‪ ،‬زیرا مرا شاد کردی‪ .‬و آن چیزی که گمان می کردم به من نرسید‪ .‬اما تو بر اساس رحمت عظیم خود با ما رفتار کردی‪.‬‬ ‫‪ 17‬تو قابل ستایش هستی زیرا به دو تن که یگانه فرزندان پدرانشان بودند رحمت کردی‪ :‬خداوندا به آنها رحم کن و زندگی آنها را در سالمتی با شادی و رحمت به پایان برسان‪.‬‬ ‫‪ 18‬سپس راگوئل به خادمان خود دستور داد که قبر را پر کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و عید عروسی را چهارده روز نگه داشت‪.‬‬ ‫‪ 20‬زیرا قبل از تمام شدن روزهای عقد‪ ،‬راگوئل به او سوگند یاد کرده بود که تا انقضای چهارده روز عقد ترک نکند‪.‬‬ ‫‪ 21‬و سپس نیمی از اموال خود را بگیرد و با خیال راحت نزد پدرش برود‪ .‬و باید وقتی من و همسرم مردیم بقیه را بخورم‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪1‬پس توبیاس رافائل را صدا زد و به او گفت‪:‬‬ ‫‪ 2‬برادر عزاریا‪ ،‬یک خدمتکار و دو شتر با خود ببر و به راج ماد نزد جبائیل برو و پول را برای من بیاور و او را به عروسی بیاور‪.‬‬ ‫‪ 3‬زیرا راگوئل سوگند خورده است که ترک نخواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ 4‬اما پدر من روزها را می شمارد‪ .‬و اگر زیاد درنگ کنم بسیار پشیمان خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ 5‬پس رافائل بیرون رفت و نزد جبائیل اقامت گزید و خطی را به او داد که کیسه‌هایی را که مهر و موم شده بودند بیرون آورد و به او داد‪.‬‬ ‫‪ 6‬و صبح زود هر دو با هم بیرون آمدند و به عروسی آمدند و توبیاس زن خود را برکت داد‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪ ۱‬و پدرش طوبیت هر روز را می شمرد و چون روزهای سفر تمام شد و نیامدند‪.‬‬ ‫‪ 2‬سپس توبیت گفت‪ :‬آیا آنها بازداشت شده‌اند؟ یا جبائل مرده است و کسی نیست که پول را به او بدهد؟‬ ‫‪3‬بنابراین بسیار پشیمان شد‪.‬‬ ‫‪ 4‬آنگاه زنش به او گفت‪ :‬پسرم مرده است‪ ،‬چون مدت زیادی می ماند‪ .‬و او شروع به زاری کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪ 5‬اکنون من هیچ اهمیتی نمی‌دهم‪ ،‬پسرم‪ ،‬زیرا تو را رها کرده‌ام‪ ،‬نور چشمانم‪.‬‬ ‫‪ 6‬توبیت به او گفت‪« :‬ساکت باش‪ ،‬مواظب مکن‪ ،‬زیرا او در امان است‪.‬‬ ‫‪ 7‬اما او گفت‪« :‬ساکت باش و مرا فریب مکن‪ .‬پسرم مرده و او هر روز به راهی که آنها می رفتند بیرون می رفت و در روز گوشت نمی خورد و تمام شب ها از گریه پسرش‬ ‫توبیاس دست برنمی داشت تا اینکه چهارده روز عروسی که راگوئل سوگند خورده بود به پایان رسید‪ .‬آنجا خرج کن سپس توبیاس به راگوئل گفت‪ :‬اجازه بده بروم‪ ،‬زیرا پدر و‬ ‫مادرم دیگر مرا نمی بینند‪.‬‬


‫‪ 8‬ا ّما پدر شوهرش به او گفت‪« :‬با من باش تا نزد پدرت بفرستم و آنها به او خواهند گفت که اوضاع با تو چگونه است‪.‬‬ ‫‪ 9‬اما توبیاس گفت‪ :‬نه‪ .‬اما بگذار بروم پیش پدرم‬ ‫‪ 10‬آنگاه راگوئل برخاست و همسر خود سارا و نیمی از اموال و غالمان و چهارپایان و پولش را به او داد‪.‬‬ ‫‪ 11‬و او آنها را برکت داد و آنها را فرستاد و گفت‪« :‬ای فرزندان من‪ ،‬خدای آسمان به شما سفری سعادتمند بدهد‪.‬‬ ‫‪ 12‬و به دختر خود گفت‪« :‬پدر و مادر شوهرت را که اکنون پدر و مادرت هستند گرامی بدار تا از تو خبر خوب بشنوم‪ .‬و او را بوسید‪ .‬ادنا همچنین به توبیاس گفت‪« :‬خداوند‬ ‫آسمان تو را برگرداند‪ ،‬برادر عزیزم‪ ،‬و عطا کن که فرزندان دخترم سارا را قبل از مرگم ببینم‪ ،‬تا در حضور خداوند شادی کنم‪ .‬اینک‪ ،‬من دخترم را به تو می سپارم‪ .‬اعتماد‬ ‫ویژه؛ کجا هستند از شر او التماس نکن‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪ 1‬پس از این امور توبیاس رفت و خدا را ستایش کرد که به او سفری سعادتمند داده بود و راگوئل و همسرش ادنا را برکت داد و به راه خود ادامه داد تا اینکه به نینوا نزدیک‬ ‫شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه رافائل به توبیاس گفت‪« :‬ای برادر‪ ،‬تو می‌دانی که چگونه پدرت را ترک کردی‪.‬‬ ‫‪3‬بیا پیش زنت بشتابیم و خانه را آماده کنیم‪.‬‬ ‫‪ 4‬و صفرای ماهی را به دست خود بگیر‪ .‬پس آنها به راه خود رفتند و سگ به دنبال آنها رفت‪.‬‬ ‫‪ 5‬اکنون آنا نشسته بود و به دنبال راه پسرش بود‪.‬‬ ‫‪ 6‬و چون او آمدن او را دید‪ ،‬به پدرش گفت‪ :‬اینک پسرت و مردی که با او رفت می آید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه رافائل گفت‪« :‬توبیاس می‌دانم که پدرت چشمان خود را باز خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ 8‬پس چشمان او را به صفرا مسح کن و با آن خراشیده شده‪ ،‬مالیده خواهد شد و سفیدی از بین خواهد رفت و تو را خواهد دید‪.‬‬ ‫‪ 9‬آنا آنا بیرون دوید و بر گردن پسرش افتاد و به او گفت‪ :‬پسرم چون تو را دیدم از این پس راضی به مردن هستم‪ .‬و هر دو گریه کردند‪.‬‬ ‫‪10‬طوبیت نیز به طرف در بیرون رفت و لغزید‪ ،‬اما پسرش نزد او دوید‪.‬‬ ‫‪ 11‬و پدر خود را گرفت و صفرا را بر چشمان پدران خود زد و گفت‪« :‬ای پدرم‪ ،‬امیدوار باش‪.‬‬ ‫‪ 12‬و چون چشمانش به هوش آمد‪ ،‬آنها را مالید‪.‬‬ ‫‪ 13‬و سپیدی از گوشه چشمانش ریزش کرد و چون پسر خود را دید‪ ،‬بر گردن او افتاد‪.‬‬ ‫‪ 14‬و گریه کرد و گفت‪« :‬ای خدا‪ ،‬تو متبارک هستی و نام تو تا ابداالباد مبارک است‪ .‬و خوشا به حال همه فرشتگان مقدس تو‪:‬‬ ‫‪15‬زیرا تازیانه زدی و بر من ترحم کردی‪ ،‬زیرا اینک پسرم توبیاس را می‌بینم‪ .‬و پسرش شادمانه رفت و اتفاقات بزرگی را که در ماد بر او افتاده بود به پدرش گفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه طوبیت به استقبال عروس خود در دروازه نینوا رفت و خدا را شادی و ستایش می‌کرد و آنانی که او را دیدند تعجب کردند‪ ،‬زیرا بینا شده بود‪.‬‬ ‫‪ 17‬اما توبیاس در حضور ایشان شکر کرد‪ ،‬زیرا خدا بر او رحم کرد‪ .‬و چون به عروس خود سارا نزدیک شد‪ ،‬او را برکت داد و گفت‪« :‬خوش آمدی‪ ،‬دختر‪ ،‬مبارک باد خدایی‬ ‫که تو را نزد ما آورده است‪ ،‬و برکت باد پدر و مادرت‪ .‬و در میان تمامی برادرانش که در نینوا بودند شادی بود‪.‬‬ ‫‪ 18‬و اخیاخاروس و ناسب پسر برادرش آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و عروسی توبیاس هفت روز با شادی فراوان برگزار شد‪.‬‬ ‫فصل ‪12‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه طوبیت پسر خود توبیاس را صدا زد و به او گفت‪« :‬پسرم‪ ،‬ببین که آن مرد مزد او را که با تو آمده است‪ ،‬دارد و باید بیشتر به او بدهی‪.‬‬ ‫‪ 2‬و توبیاس به او گفت‪ :‬ای پدر‪ ،‬برای من ضرری ندارد که نیمی از چیزهایی را که آورده ام به او بدهم‪.‬‬ ‫‪ 3‬زیرا او مرا به سالمت نزد تو بازگرداند و همسرم را شفا داد و پول را برای من آورد و تو را نیز شفا داد‪.‬‬ ‫‪ 4‬آنگاه پیرمرد گفت‪ :‬این به خاطر اوست‪.‬‬ ‫‪ 5‬پس فرشته را صدا زد و به او گفت‪ :‬نیمی از آنچه آورده‌ای بردار و به سالمت برو‪.‬‬ ‫‪ 6‬آنگاه هر دو را از هم جدا کرد و به آنها گفت‪« :‬خدا را ستایش کنید‪ ،‬او را ستایش کنید و او را ستایش کنید‪ ،‬و او را به خاطر کارهایی که در نظر همه زندگان با شما کرده‬ ‫است ستایش کنید‪ .‬خوب است خدا را ستایش کنیم و نام او را تسبیح کنیم و کارهای خدا را با عزت نمایان کنیم‪ .‬پس در ستایش او سست نباشید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬نگه داشتن راز پادشاه خوب است‪ ،‬اما آشکار ساختن کارهای خدا محترم است‪ .‬کار نیکو انجام دهید و هیچ بدی به شما نخواهد رسید‪.‬‬ ‫‪ 8‬نماز با روزه و زکات و نیکی نیکو است‪ .‬اندک با عدالت بهتر از زیاد با ناراستی است‪ .‬صدقه دادن بهتر از انباشتن طال است‪:‬‬ ‫‪9‬زیرا صدقه از مرگ نجات می‌دهد و همه گناهان را از بین می‌برد‪ .‬کسانی که انفاق و نیکوکاری می کنند‪ ،‬پر از حیات خواهند بود‪.‬‬ ‫‪ 10‬اما آنانی که گناه می‌کنند‪ ،‬دشمن جان خود هستند‪.‬‬ ‫‪ 11‬یقینا ً من چیزی از شما نخواهم داشت‪ .‬زیرا گفتم‪ :‬خوب بود راز پادشاه را پنهان کنیم‪ ،‬اما فاش کردن کارهای خدا شرافتمندانه است‪.‬‬ ‫‪ 12‬پس اکنون که تو و سارا عروست دعا کردی‪ ،‬یاد دعای تو را به حضور قدوس آوردم و وقتی مرده را دفن کردی‪ ،‬من نیز با تو بودم‪.‬‬ ‫‪ 13‬و چون درنگ نکردی که برخیزی و شامت را رها کنی تا بروی و مردگان را بپوشانی‪ ،‬نیکی تو از من پنهان نشد‪ ،‬بلکه من با تو بودم‪.‬‬ ‫‪ 14‬و اکنون خدا مرا فرستاد تا تو و سارا عروست را شفا دهم‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬من رافائل هستم‪ ،‬یکی از هفت فرشته مق ّدس‪ ،‬که دعاهای مقدسین را ارائه می‌کنند‪ ،‬و پیش از جالل آن‌ مقدس داخل و خارج می‌شوند‪.‬‬ ‫‪ 16‬آنگاه هر دو مضطرب شدند و به روی خود افتادند زیرا که ترسیدند‪.‬‬ ‫‪ 17‬اما او به آنها گفت‪ :‬نترسید‪ ،‬زیرا برای شما خوب خواهد بود‪ .‬پس خدا را ستایش کن‬ ‫‪ 18‬زیرا نه به خاطر لطف من‪ ،‬بلکه به خواست خدای ما آمده‌ام‪ .‬پس او را برای همیشه ستایش کنید‪.‬‬ ‫‪ 19‬تمام این روزها بر شما ظاهر شدم‪ .‬اما من نه خوردم و نه آشامیدم‪ ،‬اما شما رؤیایی دیدید‪.‬‬ ‫‪ 20‬پس اکنون خدا را شکر کنید زیرا نزد فرستنده من می روم‪ .‬اما تمام کارهایی که انجام می شود را در یک کتاب بنویسید‪.‬‬ ‫‪ 21‬و چون برخاستند‪ ،‬دیگر او را ندیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه به کارهای بزرگ و شگفت‌انگیز خدا اعتراف کردند که چگونه فرشته خداوند بر ایشان ظاهر شده بود‪.‬‬


‫فصل ‪13‬‬ ‫‪1‬پس توبیت دعای شادی نوشت و گفت‪ :‬متبارک باد خدایی که زنده است و پادشاهی او متبارک باد‪.‬‬ ‫‪ 2‬زیرا او تازیانه می‌زند و رحم می‌کند‪ ،‬به جهنم فرود می‌آید و دوباره باال می‌برد و کسی نیست که از دست او دوری کند‪.‬‬ ‫‪ 3‬ای بنی اسرائیل او را در حضور امتها اعتراف کنید زیرا که ما را در میان آنها پراکنده کرده است‪.‬‬ ‫‪4‬در آنجا عظمت او را اعالم کنید و او را در حضور تمامی زندگان ستایش کنید زیرا او خداوند ما است و او خدای پدر ما تا ابداالباد است‪.‬‬ ‫‪ 5‬و او ما را به خاطر گناهانمان تازیانه خواهد زد و دوباره رحم خواهد کرد و ما را از همه امتهایی که ما را در میان آنها پراکنده کرده است جمع خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ 6‬اگر با تمام دل و با تمام عقل خود به او روی آورید و در برابر او صادقانه رفتار کنید‪ ،‬آنگاه او به شما روی خواهد آورد و روی خود را از شما پنهان نخواهد کرد‪ .‬پس بنگر‬ ‫که با تو چه خواهد کرد و با تمام دهان خود به او اعتراف کن و خداوند قدرت را ستایش کن و پادشاه جاودان را ستایش کن‪ .‬در سرزمین اسارت خود او را می ستایم و قدرت و‬ ‫عظمت او را به قوم گناهکار اعالم می کنم‪ .‬ای گناهکاران‪ ،‬روی آورید و در برابر او عدالت کنید‪ ،‬چه کسی می تواند بگوید که آیا شما را می پذیرد و به شما رحم می کند؟‬ ‫‪ ۷‬خدای خود را ستایش خواهم کرد و جانم پادشاه آسمان را ستایش خواهد کرد و از عظمت او شادی خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ 8‬همه مردم سخن بگویند و همه او را برای عدالتش ستایش کنند‪.‬‬ ‫‪9‬ای اورشلیم‪ ،‬شهر مقدس‪ ،‬او تو را به خاطر اعمال فرزندانت تازیانه خواهد زد و دوباره بر پسران عادل ترحم خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ 10‬خداوند را ستایش كن زیرا كه او خوب است و پادشاه ابدی را ستایش كن تا خیمه او با شادی دوباره در تو بنا شود و در آنجا اسیران را در تو شاد كند و آنانی را در تو تا‬ ‫ابد محبت كند‪ .‬که بدبخت هستند‬ ‫‪ 11‬ا ّمتهای بسیار از دور به نام یهوه خدا خواهند آمد و هدایایی در دست خواهند داشت‪ ،‬حتی هدایایی برای پادشاه آسمان‪ .‬همه نسل‌ها تو را با شادی ستایش خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ 12‬ملعون بر همه کسانی که از تو متنفرند‪ ،‬و خوشا به حال همه کسانی که تو را دوست دارند تا ابداالباد‪.‬‬ ‫‪ 13‬برای فرزندان عادل شادی و شادی کنید زیرا آنها گرد هم خواهند آمد و خداوند عادالن را برکت خواهند داد‪.‬‬ ‫‪ 14‬خوشا به حال کسانی که تو را دوست دارند‪ ،‬زیرا در سالمتی تو شادی خواهند کرد‪ .‬زیرا آنها با دیدن تمام جالل تو برای تو شادی خواهند کرد و تا ابد خوشحال خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ 15‬روح من خدای پادشاه بزرگ را برکت دهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬زیرا اورشلیم با یاقوت‌های کبود و زمرد و سنگ‌های قیمتی بنا خواهد شد‪ ،‬دیوارها و برج‌ها و سنگرهای تو با طالی خالص‪.‬‬ ‫‪ 17‬و کوچه‌های اورشلیم با بریل و کربونکل و سنگ‌های اوفیر فرش خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ 18‬و تمام کوچه‌های او خواهند گفت‪ :‬آللویا‪ .‬و او را ستایش خواهند کرد و خواهند گفت‪ :‬متبارک است خدایی که آن را تا ابد ستایش کرده است‪.‬‬ ‫فصل ‪14‬‬ ‫‪1‬پس توبیت به ستایش خدا پایان داد‪.‬‬ ‫‪ 2‬و او هشت و پنجاه ساله بود که بینایی خود را از دست داد که پس از هشت سال به او بازگردانده شد و صدقه داد و در ترس خداوند خداوند زیاد شد و او را ستایش کرد‪.‬‬ ‫‪ 3‬و چون بسیار پیر شد‪ ،‬پسر خود و پسران پسرش را صدا زد و به او گفت‪ :‬پسرم‪ ،‬فرزندانت را بگیر‪ .‬زیرا اینک من پیر شده ام و آماده ترک این زندگی هستم‪.‬‬ ‫‪ 4‬پسرم به ماد برو‪ ،‬زیرا من مطمئنا ً به آنچه یونس نبی در مورد نینوا گفته است ایمان دارم که ویران خواهد شد‪ .‬و برای مدتی صلح در ماد خواهد بود‪ .‬و برادران ما از آن‬ ‫سرزمین نیکو در زمین پراکنده خواهند بود‪ .‬اورشلیم ویران خواهد شد و خانه خدا در آن سوخته و مدتی ویران خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ 5‬و خدا دوباره بر آنها رحمت خواهد کرد و آنها را دوباره به زمین خواهد آورد‪ ،‬جایی که معبدی خواهند ساخت‪ ،‬اما نه مانند اولین‪ ،‬تا زمان آن عصر تمام شود‪ .‬و پس از آن‬ ‫از تمامی مکانهای اسارت خود بازخواهند گشت و اورشلیم را با شکوه بنا خواهند کرد و خانه خدا در آن تا ابد با ساختمانی باشکوه ساخته خواهد شد‪ ،‬چنانکه انبیا در مورد آن‬ ‫گفته اند‪.‬‬ ‫‪ 6‬و جمیع ا ّمت‌ها روی خواهند آورد و از خداوند خدا به‌راستی بترسند و بت‌های خود را دفن خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ 7‬پس جمیع ا ّمت‌ها خداوند را ستایش خواهند کرد و قوم او خدا را اعتراف خواهند کرد و خداوند قوم خود را تعالی خواهد بخشید‪ .‬و جمیع کسانی که خداوند خداوند را به‬ ‫راستی و عدالت دوست دارند‪ ،‬شاد خواهند شد و به برادران ما رحم خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ 8‬و اکنون‪ ،‬پسرم‪ ،‬از نینوا برو‪ ،‬زیرا آنچه یونس نبی گفته است‪ ،‬قطعا ً واقع خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ 9‬اما تو شریعت و احکام را نگاه دار‪ ،‬و خود را رحیم و عادل نشان ده تا برای تو خوب باشد‪.‬‬ ‫‪ 10‬و مرا و مادرت را با من به نیکی دفن کن‪ .‬اما دیگر در نینوا درنگ نکنید‪ .‬پسرم‪ ،‬به یاد داشته باش که امان با آکیاخاروس که او را بزرگ کرد چگونه رفتار کرد‪ ،‬چگونه‬ ‫او را از نور به تاریکی آورد‪ ،‬و چگونه دوباره به او پاداش داد‪ :‬با این حال آکیاچاروس نجات یافت‪ ،‬اما دیگری پاداش خود را داشت‪ ،‬زیرا به تاریکی فرو رفت‪ .‬منسی صدقه‬ ‫داد و از دامهای مرگی که برای او گذاشته بودند نجات یافت‪ ،‬اما امان در دام افتاد و هالک شد‪.‬‬ ‫‪ 11‬پس اکنون‪ ،‬پسرم‪ ،‬بنگر که صدقه چه می‌کند و عدالت چگونه رهایی می‌بخشد‪ .‬پس از گفتن این سخنان‪ ،‬در حالی که صد و هشت و پنجاه ساله بود‪ ،‬روح را در رختخواب‬ ‫تسلیم کرد‪ .‬و او را با عزت دفن کرد‪.‬‬ ‫‪ 12‬و چون مادرش آنا مرد‪ ،‬او را نزد پدرش دفن کرد‪ .‬اما توبیاس با زن و فرزندانش به اکباتان رفت تا پدر شوهرش راگوئل‪.‬‬ ‫‪ 13‬و در آنجا با عزت پیر شد و پدر و مادرشوهر خود را با افتخار دفن کرد و اموال آنها و پدرش توبیت را به ارث برد‪.‬‬ ‫‪ 14‬و در اکباتان ماد در صد و هفت و بیست سالگی درگذشت‪.‬‬ ‫‪15‬اما قبل از مرگ او خبر ویرانی نینوا را شنید که توسط نبوکودونصور و آسوروش تصرف شد و قبل از مرگش بر نینوا شادی کرد‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - Tobit by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu