Skip to main content

Persian - The Story of Ahikar the Grand Vizier of Assyria

Page 1

‫داستان احیکار‬

‫مقدمه‬ ‫ما در داستان آهیکار یکی از کهن ترین منابع اندیشه و خرد بشری را داریم ‪.‬تأثیر آن را می توان از طریق افسانه های بسیاری از مردم‪،‬‬ ‫از جمله قرآن‪ ،‬و عهد عتیق و جدید دنبال کرد‪.‬‬ ‫موزاییکی که در تروز آلمان پیدا شد‪ ،‬شخصیت آهیکار را در میان خردمندان جهان به تصویر کشیده است ‪.‬اینجا داستان رنگارنگ اوست‪.‬‬ ‫تاریخ این داستان موضوع بحث پر جنب و جوشی بوده است ‪.‬محققین سرانجام آن را در مورد قرن اول بیان کردند‪ ،‬زمانی که به اشتباه‬ ‫توسط داستان اصلی که در پاپیروس آرامی ‪500‬سال قبل از میلد در میان ویرانه های ‪Elephantine‬پیدا شد‪ ،‬ثابت شد‪.‬‬ ‫بدیهی است که داستان تخیلی است و نه تاریخی ‪.‬در واقع خواننده می تواند در صفحات تکمیلی شب های عربی آشنا شود ‪.‬بسیار عالی‬ ‫نوشته شده است و روایتی که پر از کنش‪ ،‬دسیسه و گریز تنگ نظر است تا آخرین لحظه توجه را به خود جلب می کند ‪.‬آزادی تخیل‬ ‫گرانبهاترین دارایی نویسنده است‪.‬‬ ‫نوشته خود را به چهار مرحله تقسیم می کند )‪: (1‬روایت )‪. (2‬تعلیم (مجموعه قابل توجه ضرب المثل )‪). (3‬سفر به مصر )‪. (4‬تشبیهات یا‬ ‫امثال (که اهیکار با آنها تحصیل برادر زاده خطاکار خود را تکمیل می کند‪).‬‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫آهیكار‪ ،‬وزیر اعظم آشور‪60 ،‬زن دارد اما سرنوشت او این است كه پسري نداشته باشد ‪.‬بنابراین برادرزاده خود را به فرزندی قبول می‬ ‫کند ‪.‬او را بیش از نان و آب‪ ،‬سرشار از حکمت و دانش می کند‪.‬‬ ‫‪1‬داستان حیقار حکیم‪ ،‬وزیر سناخریب پادشاه‪ ،‬و نادان‪ ،‬پسر خواهر حیقار حکیم‪.‬‬ ‫‪2‬در روزگار سناخریب پادشاه‪ ،‬پسر سرهادوم‪ ،‬پادشاه آشور و نینوا‪ ،‬وزیری بود‪ ،‬مردی دانا به نام حیقار‪ ،‬و او وزیر سناخریب پادشاه بود‪.‬‬ ‫‪3‬او نیکو و ثروت و اموال بسیار داشت و در علم و نظر و در حکومت ماهر و دانا و فیلسوف بود و با شصت زن ازدواج کرده و برای‬ ‫هر یک قلعه ای بنا کرده بود‪.‬‬ ‫‪4‬اما با همه اینها از هیچ یک فرزندی نداشت ‪.‬از این زنان که ممکن است وارث او باشند‪.‬‬ ‫‪5‬و از این جهت بسیار اندوهگین شد و روزی منجمان و عالمان و جادوگران را گرد آورد و احوال خود و عقیم بودن خود را برای آنان‬ ‫شرح داد‪.‬‬ ‫‪6‬و به او گفتند" ‪:‬برو‪ ،‬برای خدایان قربانی کن و از آنها التماس کن که شاید پسری به تو بدهند"‪.‬‬ ‫‪7‬و او همانطور که به او گفتند عمل کرد و برای بتها قربانی کرد و از آنها التماس کرد و با التماس و التماس از آنها خواست‪.‬‬ ‫‪8‬و آنها یک کلمه به او پاسخ ندادند ‪.‬و غمگین و افسرده رفت و با درد دل رفت‪.‬‬ ‫‪9‬و بازگشت و از خدای متعال استغاثه کرد و ایمان آورد و با سوزش در دل او را التماس کرد و گفت ‪:‬ای خدای متعال‪ ،‬ای خالق آسمانها‬ ‫و زمین‪ ،‬ای آفریدگار هر آفریده!‬ ‫‪10‬از تو میخواهم که پسری به من بدهی تا از او دلجویی کنم تا در سلمتی من حاضر شود و چشمان مرا ببندد و مرا دفن کند‪.‬‬ ‫‪11‬آنگاه صدایی نزد او آمد که میگوید« ‪:‬چون تو قبل از هر چیز به مجسمههای تراشیده شده تکیه کردهای و برای آنها قربانی کردهای‪ ،‬به‬ ‫همین دلیل عمرت بیفرزند خواهی ماند‪.‬‬ ‫‪12‬ا مما پسر خواهرت نادان را بگیر و او را فرزند خود قرار ده و علم و تربیت خود را به او بیاموز و در مرگت تو را دفن خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪13‬پس او نادان پسر خواهرش را که کمی شیر میخورد‪ ،‬گرفت ‪.‬و او را به هشت پرستار سپرد تا او را شیر داده و بزرگ کنند‪.‬‬ ‫‪14‬و او را با غذای خوب و تربیت ملیم و لباس ابریشمی و ارغوانی و زرشکی بزرگ کردند ‪.‬و بر کاناپه های ابریشمی نشسته بود‪.‬‬ ‫‪15‬و چون نادان بزرگ شد و راه رفت و مانند سرو بلند بلند شد‪ ،‬آداب نیکو و نوشتن و علم و فلسفه را به او آموخت‪.‬‬ ‫‪16‬و پس از چند روز‪ ،‬سنحریب پادشاه به حیقار نگاه کرد و دید که او بسیار پیر شده است‪ ،‬و به او گفت‪.‬‬ ‫« ‪17‬ای دوست ارجمند‪ ،‬ماهر‪ ،‬امین‪ ،‬دانا‪ ،‬فرماندار‪ ،‬منشی من‪ ،‬وزیر من‪ ،‬صدراعظم و مدیر من ‪.‬به راستی که تو بسیار پیر شده ای و‬ ‫سال ها سنگین شده ای ‪.‬و باید خروج تو از این دنیا نزدیک باشد‪.‬‬ ‫‪18‬به من بگو پس از تو چه کسی در خدمت من خواهد بود ‪.‬و حیقار به او گفت ‪:‬ای مولی من‪ ،‬سرت جاودانه باد !نادان پسر خواهرم‬ ‫هست‪ ،‬او را فرزندم کرده ام‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و من او را تربیت کردم و حکمت و دانش خود را به او آموختم‪.‬‬ ‫‪20‬و پادشاه به او گفت« ‪:‬ای حیقار !او را نزد من بیاور تا او را ببینم و اگر او را مناسب یافتم‪ ،‬او را به جای خود بگذار ‪.‬و تو راه خود را‬ ‫خواهی رفت تا استراحت کنی و باقیمانده عمرت را در آرامشی شیرین بگذرانی‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه حیقار رفت و پسر خواهر خود نادان را تقدیم کرد ‪.‬و ادای احترام کرد و برای او آرزوی قدرت و افتخار کرد‪.‬‬ ‫‪22‬و به او نگاه کرد و او را تحسین کرد و از او شادی کرد و به حیقار گفت ‪:‬ای حیقار این پسر توست؟ دعا میکنم خدا حفظش کنه و‬ ‫همانطور که به من و پدرم سرهادوم خدمت کردی‪ ،‬این پسر تو نیز به من خدمت کند و تعهدات و نیازهای من و کسب و کارم را انجام دهد‪،‬‬ ‫تا او را گرامی دارم و به خاطر تو او را قدرتمند سازم‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و حیقار برای پادشاه سجده کرد و به او گفت« ‪:‬ای سرورم پادشاه‪ ،‬سرت تا ابد زنده باد !از تو میخواهم که بر پسرم نادان صبر کنی و‬ ‫از خطاهای او بگذری تا آن گونه که شایسته است به تو خدمت کند‪.‬‬


‫داستان احیکار‬

‫‪ ۲۴‬آنگاه پادشاه به او سوگند یاد کرد که او را بزرگترین محبوبترین و قویترین دوستانش قرار دهد و با کمال احترام و احترام با او باشد ‪.‬و‬ ‫دستانش را بوسید و خداحافظی کرد‪.‬‬ ‫‪25‬و نادان را گرفت ‪.‬پسر خواهرش را نزد او گذاشت و او را در سالنی نشاند و شب و روز به تعلیم او مشغول شد تا اینکه او را بیش از‬ ‫نان و آب با حکمت و دانش پر کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫«سالنامه ریچارد بیچاره »مربوط به دوران باستان ‪.‬احکام جاودانه رفتار انسان در مورد پول‪ ،‬زنان‪ ،‬لباس‪ ،‬تجارت‪ ،‬دوستان ‪.‬ضرب المثل‬ ‫های جالبی در آیات ‪47 ،45 ،37 ،23 ،17 ،12‬یافت می شود ‪.‬آیه ‪63‬را با برخی بدبینی های امروزی مقایسه کنید‪.‬‬ ‫‪1‬این گونه به او تعلیم داد و گفت ‪:‬پسرم !سخنان مرا بشنو و به نصیحت من عمل کن و آنچه را که می گویم به خاطر بسپار‪.‬‬ ‫‪2‬ای پسرم !اگر سخنی شنیدی در دلت بمیرد و برای دیگری آشکار مکن که زغال زنده شود و زبانت بسوزد و در بدنت درد بیاورد و‬ ‫سرزنش شوی و در پیشگاه خدا شرمنده شوی و مرد‬ ‫‪3‬ای پسرم !اگر گزارشی شنیدید‪ ،‬آن را پخش نکنید ‪.‬و اگر چیزی دیدی بهش نگو‪.‬‬ ‫‪4‬ای پسرم !فصاحت خود را برای شنونده آسان کن و در پاسخ دادن عجله مکن‪.‬‬ ‫‪5‬ای پسرم !وقتی چیزی شنیدی‪ ،‬آن را پنهان مکن‪.‬‬ ‫‪6‬ای پسرم !گره مهر و موم شده ای را باز نکنید و آن را باز نکنید و گره ای که شل شده است را نبندید‪.‬‬ ‫‪7‬ای پسرم !به زیبایی ظاهری طمع مکن‪ ،‬زیرا زایل میشود و از بین میرود‪ ،‬اما یادی گرامی ماندگار است‪.‬‬ ‫‪8‬ای پسرم !مبادا زن احمق با گفتار خود تو را فریب دهد‪ ،‬مبادا با بدترین مرگ ها بمیری و تو را در توری گرفتار کند تا به دام بیفتی‪.‬‬ ‫‪9‬ای پسرم !زنی را آرزو نکن که لباس پوشیده و مرهم پوشیده باشد که در روحش پست و احمق باشد ‪.‬واى بر تو اگر آنچه از توست به او‬ ‫ببخشى‪ ،‬یا آنچه در دست داري به او ببخشى و تو را به گناه بكشاند و خدا بر تو غضب كند‪.‬‬ ‫‪10‬ای پسرم !مانند درخت بادام نباشید زیرا قبل از همه درختان برگ میدهد و بعد از همه میوههای خوراکی‪ ،‬بلکه مانند درخت توت باشید‬ ‫که پیش از همه درختان میوه خوراکی میآورد و بعد از همه آنها برگ میدهد‪.‬‬ ‫‪11‬ای پسرم !سرت را به پایین خم کن و صدایت را ملیم کن و خوش اخلق باش و در راه راست قدم بردار و احمق مباش ‪.‬و هنگامی که‬ ‫می خندی صدایت را بلند نکن که اگر با صدای بلند خانه ای ساخته می شد‪ ،‬الغ هر روز خانه های زیادی می ساخت ‪.‬و اگر گاوآهن را به‬ ‫نیرویی می راندند‪ ،‬هرگز گاوآهن از زیر شانه شترها جدا نمی شد‪.‬‬ ‫‪12‬ای پسر !سنگ برداشتن با عاقل بهتر از شراب نوشیدن با مرد متاسف است‪.‬‬ ‫‪13‬ای پسرم !شراب خود را بر قبرهای عادلن بریز و با مردم نادان و حقیر مشروب‪.‬‬ ‫‪14‬ای پسرم !به خردمندانی که از خدا می ترسند و مانند آنها می مانند‪ ،‬بچسب‪ ،‬و به جاهلن نزدیک نشو‪ ،‬مبادا مانند او شوی و راه های‬ ‫او را بیاموزی‪.‬‬ ‫‪15‬ای پسرم !هنگامی که برای خود رفیق یا دوستی پیدا کردی‪ ،‬او را بیازمای و سپس او را رفیق و دوست قرار ده ‪.‬و او را بدون امتحان‬ ‫ستایش نکنید ;و گفتار خود را با مردی که عقل ندارد تباه مکن‪.‬‬ ‫‪16‬ای پسرم !در حالی که کفشی روی پای تو می ماند با آن روی خارها راه برو و برای پسرت و خانواده و فرزندانت راهی درست کن و‬ ‫کشتی خود را پیش از آن که بر دریا و امواج آن برود و غرق شود و نتواند ‪.‬ذخیره شده است‪.‬‬ ‫‪17‬ای پسرم !اگر ثروتمند مار را بخورد‪ ،‬می گویند« ‪:‬به حکمت اوست »و اگر فقیری آن را بخورد‪ ،‬مردم می گویند« ‪:‬از گرسنگی‪».‬‬ ‫‪18‬ای پسرم !به نان روزانه و مال تو قناعت می کند و به چیز دیگری طمع نمی کند‪.‬‬ ‫‪19‬ای پسرم !با احمق همسایه مباش و با او نان نخور و از مصیبت های همسایگانت شادی مکن ‪.‬اگر دشمنت به تو ستم کرد‪ ،‬به او‬ ‫مهربانی کن‪.‬‬ ‫‪20‬ای پسرم !کسی که از خدا بترسد از او بترس و او را گرامی بدار‪.‬‬ ‫‪21‬ای پسرم !نادان می افتد و می لغزد و عاقل اگر هم لغزش کند تکانی نمی خورد و اگر هم بیفتد سریع برمی خیزد و اگر مریض باشد‬ ‫می تواند به زندگی خود رسیدگی کند ‪.‬اما در مورد انسان نادان و احمق‪ ،‬برای بیماری او هیچ دارویی وجود ندارد‪.‬‬ ‫‪22‬ای پسرم !اگر مردی به تو نزدیک شود که از خودت پستتر است‪ ،‬برای ملقات او پیش برو و ایستاده‪ ،‬و اگر نتواند تو را جزا دهد‪،‬‬ ‫پروردگارش به تو جزا خواهد داد‪.‬‬ ‫‪23‬ای پسرم !از کتک زدن پسرت دریغ مکن‪ ،‬زیرا که کوبیدن پسرت مانند کود به باغ و مانند بستن دهانه کیف و مانند بستن حیوانات و‬ ‫مانند پیچ و تاب است‪.‬‬ ‫‪24‬ای پسرم !پسرت را از بدی بازدار‪ ،‬و به او ادب بیاموز‪ ،‬پیش از آنکه بر تو قیام کند و تو را در میان مردم خوار کند و سرت را در‬ ‫کوچه ها و مجالس آویزان کنی و به سزای اعمال زشت او برسی‪.‬‬ ‫‪25‬ای پسرم !برایت یک گاو چاق با پوست ختنه گاه‪ ،‬و یک الغ بزرگ با سم هایش‪ ،‬و نه گاو با شاخ های درشت‪ ،‬نه با مرد حیله گر‬ ‫دوستی‪ ،‬و نه غلم نزاعگر‪ ،‬و نه کنیز دزد‪ ،‬برای هر کاری که مرتکب می شوی‪ ،‬نگیر ‪.‬آنها را تباه خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪26‬ای پسرم !پدر و مادرت تو را نفرین نکنند و خداوند از آنها خشنود باشد ‪.‬زیرا گفته شده است« ‪:‬کسی که پدر یا مادرش را تحقیر میکند‪،‬‬ ‫به مرگ گناه میمیرد (منظورم مرگ گناه است )و هر که به پدر و مادرش احترام میگذارد‪ ،‬روزها و عمر خود را طولنی میکند و همه‬ ‫خوبیها را خواهد دید" ‪.‬‬ ‫‪27‬ای پسرم !بدون اسلحه در راه راه نرو‪ ،‬زیرا نمی دانی دشمن چه زمانی با تو روبرو خواهد شد تا برای او آماده شوی‪.‬‬ ‫‪28‬ای پسرم !مانند درخت برهنه و بی برگ نباشید که رشد نمی کند‪ ،‬بلکه مانند درختی باشید که با برگ و شاخه هایش پوشیده شده است ‪.‬‬ ‫زیرا مردی که نه زن دارد و نه فرزند‪ ،‬در دنیا رسوا شده و مورد نفرت آنهاست‪ ،‬مانند درختی بی برگ و بی میوه‪.‬‬


‫داستان احیکار‬

‫‪29‬ای پسرم !مثل درخت پرباری در کنار جاده باش که هر گذری از میوه اش می خورد و جانوران بیابان زیر سایه آن آرام می گیرند و‬ ‫از برگ هایش می خورند‪.‬‬ ‫‪30‬ای پسرم !هر گوسفندی که از راه و همراهانش سرگردان شود‪ ،‬غذای گرگ می شود‪.‬‬ ‫‪31‬ای پسرم !مگو« ‪:‬پروردگار من احمق است و من دانا »و سخنان جهل و حماقت را نقل مکن که مورد تحقیر او قرار بگیری‪.‬‬ ‫‪32‬ای پسرم !از بندگانی مباش که پروردگارشان به آنها می گویند« ‪:‬از ما دور شو»‪ ،‬بلکه از کسانی باش که به آنان می گویند« ‪:‬نزدیک‬ ‫شو و به ما نزدیک شو‪».‬‬ ‫‪33‬ای پسرم !غلم خود را در حضور رفیقش نوازش مکن‪ ،‬زیرا نمی دانی که در نهایت کدام یک از آنها برای تو ارزشمندتر خواهد بود‪.‬‬ ‫‪34‬ای پسرم !از پروردگارت که تو را آفریده نترس که در برابر تو سکوت اختیار کند‪.‬‬ ‫‪35‬ای پسرم !گفتارت را زیبا کن و زبانت را شیرین کن ‪.‬و به رفیقت اجازه نده که پای تو را زیر پا بگذارد‪ ،‬مبادا در زمانی دیگر بر سینه‬ ‫تو پا بگذارد‪.‬‬ ‫‪36‬ای پسرم !اگر عاقلی را با سخنی حکیمانه بزنی‪ ،‬مانند حس لطیف شرمندگی در سینه او کمین می کند ‪.‬اما اگر نادان را با چوب بکوبی‬ ‫نه می فهمد و نه می شنود‪.‬‬ ‫‪37‬ای پسرم !اگر عاقلی را برای حاجت خود بفرستید‪ ،‬او را زیاد امر مکن‪ ،‬زیرا او آنطور که می خواهی تجارت تو را انجام می دهد‪ ،‬و‬ ‫اگر احمقی را فرستادی‪ ،‬به او امر مکن‪ ،‬بلکه خود برو و تجارت خود را انجام بده‪ ،‬زیرا اگر تو به او دستور بده آنچه تو می خواهی انجام‬ ‫نمی دهد ‪.‬اگر تو را به تجارت فرستادند‪ ،‬در انجام آن به سرعت بشتاب‪.‬‬ ‫‪38‬ای پسرم !با مردی قویتر از خودت دشمن مباش‪ ،‬زیرا او پیمانه تو را خواهد گرفت و انتقامش را از تو خواهد گرفت‪.‬‬ ‫‪39‬ای پسرم !پیش از آنکه اموالت را به آنها بسپاری‪ ،‬پسرت و بنده خود را محاکمه کن‪ ،‬مبادا آنها را از بین ببرند ‪.‬زیرا کسی که دستش پر‬ ‫باشد‪ ،‬دانا خوانده می شود‪ ،‬هر چند احمق و نادان باشد‪ ،‬و کسی که دستش خالی باشد‪ ،‬فقیر و جاهل خوانده می شود‪ ،‬حتی اگر امیر حکیمان‬ ‫باشد‪.‬‬ ‫‪40‬ای پسرم !من کولوسینت خورده ام و آلوئه را قورت داده ام و چیزی تلخ تر از فقر و کمبود ندیده ام‪.‬‬ ‫‪41‬ای پسرم !به پسرت صرفه جویی و گرسنگی را بیاموز تا در اداره خانه خود نیکی کند‪.‬‬ ‫‪42‬ای پسرم !زبان خردمندان را به جاهلن بیاموز زیرا بر او سنگین خواهد بود‪.‬‬ ‫‪43‬ای پسرم !وضعیت خود را به دوست خود نشان نده‪ ،‬مبادا مورد تحقیر او قرار بگیری‪.‬‬ ‫‪44‬ای پسرم !کوری دل از کوری چشم بدتر است‪ ،‬زیرا کوری چشم ممکن است اندک اندک هدایت شود‪ ،‬اما کوری دل هدایت نمی شود و‬ ‫صراط مستقیم را ترک می کند و به کجی می رود ‪.‬راه‬ ‫‪45‬ای پسرم !لغزش پای انسان بهتر از لغزش زبان با پای انسان است‪.‬‬ ‫‪46‬ای پسرم !دوستی که نزدیک است بهتر از برادر عالی تر که دور است‪.‬‬ ‫‪47‬ای پسرم !زیبایی محو می شود اما عبرت ماندگار می شود و دنیا کم می شود و پوچ می شود اما نام نیک نه پوچ می شود و نه زوال‪.‬‬ ‫‪48‬ای پسرم !مردی که آرامش ندارد‪ ،‬مرگش بهتر از جانش بود ‪.‬و صدای گریه بهتر از آواز خواندن است ‪.‬زیرا اندوه و گریه‪ ،‬اگر خوف‬ ‫خدا در آنها باشد‪ ،‬بهتر از آواز و شادی است‪.‬‬ ‫‪49‬ای فرزندم !ران قورباغه در دست تو بهتر از غاز در کوزه همسایه توست ‪.‬و گوسفند نزدیک تو بهتر از گاو دور است ‪.‬و گنجشک در‬ ‫دست تو بهتر از هزار گنجشک در حال پرواز است ‪.‬و فقر گردآورنده بهتر از پراکنده شدن روزی زیاد است ‪.‬و روباه زنده بهتر از شیر‬ ‫مرده است ‪.‬و یک مثقال پشم بهتر از یک مثقال مال است‪ ،‬منظورم از طل و نقره است ‪.‬زیرا طل و نقره در زمین پنهان و پوشیده شده و‬ ‫دیده نمی شوند ‪.‬اما پشم در بازارها می ماند و دیده می شود و برای کسی که آن را بپوشد زیبایی است‪.‬‬ ‫‪50‬ای پسرم !ثروت اندک بهتر از ثروت پراکنده است‪.‬‬ ‫‪51‬ای پسرم !یک سگ زنده بهتر از یک مرد فقیر مرده است‪.‬‬ ‫‪52‬ای پسرم !فقیری که درست عمل کند بهتر از ثروتمندی است که در گناه مرده است‪.‬‬ ‫‪53‬ای پسرم !کلمه ای را در دل خود نگه دار‪ ،‬و آن برای تو بسیار خواهد بود‪ ،‬و مراقب باش که راز دوستت را فاش نکنی‪.‬‬ ‫‪54‬ای پسرم !مبادا سخنی از دهانت خارج شود تا با دل خود مشورت کنی ‪.‬و در میان کسانی که نزاع می کنند بایستی‪ ،‬زیرا از گفتار بد‪،‬‬ ‫نزاع می آید‪ ،‬و از نزاع‪ ،‬جنگ‪ ،‬و از جنگ‪ ،‬جنگ می آید‪ ،‬و تو مجبور خواهی شد که شهادت بدهی ‪.‬اما از آنجا فرار کن و استراحت کن‪.‬‬ ‫‪55‬ای پسرم !در برابر مردی قویتر از خودت مقاومت نکن‪ ،‬بلکه برایت روحیه شکیبا‪ ،‬و بردباری و رفتاری راستین به ارمغان بیاور‪،‬‬ ‫زیرا هیچ چیز برتر از این نیست‪.‬‬ ‫‪56‬ای پسرم !از اولین دوستت متنفر نباش‪ ،‬زیرا ممکن است دوست دوم دوام نیاورد‪.‬‬ ‫‪57‬ای پسرم !فقیر را در مصیبت عیادت کن و در حضور سلطان از او سخن بگو و کوشش کن تا او را از دهان شیر نجات دهی‪.‬‬ ‫‪58‬ای پسرم !از کشته شدن دشمنت شادی مکن‪ ،‬زیرا پس از مدتی همسایه او خواهی بود و هر که تو را مسخره می کند‪ ،‬به تو احترام می‬ ‫گذاری و به او احترام می گذاری و پیشاپیش در سلم با او باش‪.‬‬ ‫‪59‬ای پسرم !اگر آب در بهشت ساکت شود و کلغ سیاه سفید شود و مر مانند عسل شیرین شود‪ ،‬آنگاه انسان های نادان و احمق می توانند‬ ‫بفهمند و عاقل شوند‪.‬‬ ‫‪60‬ای پسرم !اگر می خواهی عاقل باشی‪ ،‬زبانت را از دروغ‪ ،‬و دستت را از دزدی‪ ،‬و چشمانت را از دیدن بدی بازدار ‪.‬آنگاه دانا خوانده‬ ‫خواهی شد‪.‬‬ ‫‪61‬ای پسرم !دانا تو را با عصا بزند‪ ،‬اما احمق تو را با مرهم شیرین مسح نکند ‪.‬در جوانی متواضع باش و در پیری شرفیاب خواهی شد‪.‬‬ ‫‪62‬ای پسرم !نه مردی را در روزهای قدرتش و نه رودخانه ای را در روزهای طغیانش‪.‬‬ ‫‪63‬ای پسرم !در عروسی زن عجله نکن‪ ،‬زیرا اگر خوب شد‪ ،‬میگوید« ‪:‬پروردگارا‪ ،‬مرا روزی کن ‪».‬و اگر مریض شود به کسی که‬ ‫مسبب آن بوده امتیاز می دهد‪.‬‬


‫داستان احیکار‬

‫‪64‬ای پسرم !هر که در لباسش آراسته باشد‪ ،‬در گفتارش نیز همین گونه است ‪.‬و هر کس در لباس ظاهری پست داشته باشد در گفتارش‬ ‫نیز چنین است‪.‬‬ ‫‪65‬ای پسرم !اگر دزدی کردی‪ ،‬آن را به سلطان بشناس و از آن سهمی به او بده تا از دست او رهایی یابی‪ ،‬زیرا در غیر این صورت‬ ‫تلخی را تحمل می کنی‪.‬‬ ‫‪66‬ای پسرم !با کسی که دستش سیر و سیر است دوستی کن و با کسی که دستش بسته و گرسنه است دوستی نکن‪.‬‬ ‫‪67‬چهار چیز است که نه شاه و نه لشکر او در امان نیستند ‪:‬ظلم وزیر و حکومت بد و انحراف اراده و ظلم بر رعیت ‪.‬و چهار چیز را که‬ ‫نمی توان پنهان کرد ‪:‬خردمند و نادان و غنی و فقیر‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫آهیکار از مشارکت فعال در امور کشور بازنشسته می شود ‪.‬او دارایی خود را به برادرزاده خیانتکارش می سپارد ‪.‬در اینجا داستان شگفت‬ ‫انگیزی است که چگونه یک ولخرج ناسپاس به جاعل تبدیل می شود ‪.‬توطئه ای هوشمندانه برای درهم کشیدن آهیکار منجر به محکومیت‬ ‫او به مرگ می شود ‪.‬ظاهرا ا آخر اهیکار‪.‬‬ ‫‪1‬حیقار چنین گفت و چون این دستورها و امثال را به نادان‪ ،‬پسر خواهرش تمام کرد‪ ،‬تصور کرد که همه آنها را حفظ خواهد کرد‪ ،‬و نمی‬ ‫دانست که به جای آن به او خستگی و تحقیر و تمسخر نشان می دهد‪.‬‬ ‫‪2‬پس از آن حیقار در خانه خود نشست و همه اموال خود و غلمان و کنیزان و اسبها و چهارپایان و هر آنچه را که داشت و به دست‬ ‫آورده بود به نادان سپرد ‪.‬و قدرت امر و نهی در دست نادان ماند‪.‬‬ ‫‪3‬و حیقار در خانهاش آرام مینشست‪ ،‬و حیقار هرازگاهی میرفت و به پادشاه احترام میگذاشت و به خانه بازمیگشت‪.‬‬ ‫‪4‬و چون نادان متوجه شد که قدرت امر و نهی در دست اوست‪ ،‬مقام حیقار را تحقیر کرد و او را به تمسخر گرفت و هرگاه ظاهر میشد او‬ ‫را سرزنش میکرد و میگفت ‪:‬عمویم حیقار در دامان اوست ‪.‬و او اکنون چیزی نمی داند‪.‬‬ ‫‪5‬و شروع به ضرب و شتم غلمان و کنیزان کرد و اسبها و شترها را می فروخت و با تمام آنچه عمویش حیقار داشت ولخرج بود‪.‬‬ ‫‪6‬و چون حیقر دید که بر غلمان و خاندان خود دلسوزی نمی کند‪ ،‬برخاست و او را از خانه اش بدرقه کرد و فرستاد تا به پادشاه خبر دهد‬ ‫که اموال و آذوقه خود را پراکنده کرده است‪.‬‬ ‫‪7‬و پادشاه برخاست و نادان را خواند و به او گفت" ‪:‬تا زمانی که حیقار سالم است‪ ،‬هیچ کس بر اموال او‪ ،‬نه بر خانواده و نه بر اموالش‬ ‫حکومت نخواهد کرد"‪.‬‬ ‫‪8‬و دست نادان از عمویش حیقار و از همه اموالش برداشته شد و در این میان نه داخل شد و نه بیرون و سلم نکرد‪.‬‬ ‫‪9‬پس حیقار از زحماتش با پسر خواهرش نادان توبه کرد و همچنان بسیار اندوهگین بود‪.‬‬ ‫‪10‬و نادان یک برادر کوچکتر به نام بنوزاردان داشت‪ ،‬پس حیقار او را به جای نادان نزد خود گرفت و بزرگ کرد و او را با نهایت‬ ‫افتخار گرامی داشت ‪.‬و هر چه داشت به او سپرد و او را فرماندار خانه خود کرد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون نادان متوجه شد که چه اتفاقی افتاده بود‪ ،‬حسادت و حسد گرفتار شد‪ ،‬و شروع کرد به شکایت از هر کس که از او سؤال میکرد‪،‬‬ ‫و عموی حیقار را مسخره میکرد و میگفت ‪:‬عمویم مرا از خانهاش بدرقه کرده است ‪.‬برادرم را بر من ترجیح داد‪ ،‬اما اگر خدای متعال به‬ ‫من قدرت دهد‪ ،‬مصیبت کشته شدن را بر او خواهم آورد‪.‬‬ ‫‪12‬و نادان در مورد سنگ مانعی که میتوانست برای او بسازد به تفکر ادامه داد ‪.‬و پس از مدتی نادان آن را در ذهن خود برگرداند و نامه‬ ‫ای به اچیش پسر شاه حکیم پادشاه پارس نوشت و چنین گفت‪:‬‬ ‫« ‪13‬سلم و سلمتی و قدرت و عزت از سناخریب پادشاه آشور و نینوا و از وزیر و منشی او حیقار برای تو ای پادشاه بزرگ !بگذار بین‬ ‫من و تو پنس باشد‪.‬‬ ‫‪14‬و چون این نامه به تو برسد‪ ،‬اگر برخیز و به سرعت به دشت نسرین و آشور و نینوا بروی‪ ،‬من پادشاهی را بدون جنگ و بدون آرایه‬ ‫نبرد به تو تسلیم خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪15‬و همچنین نامه دیگری به نام حیقار به فرعون پادشاه مصر نوشت ‪.‬بین من و تو صلح باشد ای پادشاه توانا!‬ ‫‪16‬اگر در هنگام رسیدن این نامه به تو برخیز و به آشور و نینوا به دشت نسرین برو‪ ،‬من پادشاهی را بدون جنگ و بدون جنگ به تو‬ ‫تسلیم خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪17‬و نوشته نادان مانند نوشته عمویش حیقار بود‪.‬‬ ‫‪18‬سپس دو نامه را تا کرد و با مهر عمویش حیقار مهر زد ‪.‬آنها با این حال در کاخ پادشاه بودند‪.‬‬ ‫‪19‬سپس رفت و نامهای از پادشاه به عمویش حیقار نوشت« ‪:‬سلم و سلمتی بر وزیر من‪ ،‬منشی من‪ ،‬صدراعظم من‪ ،‬حیقار‪.‬‬ ‫‪20‬ای حیقار‪ ،‬چون این نامه به تو رسید‪ ،‬همه سربازانی را که با تو هستند جمع کن و از نظر لباس و تعداد کامل باشند و در روز پنجم در‬ ‫دشت نسرین نزد من بیاور‪.‬‬ ‫‪21‬و چون مرا در آنجا دیدی که به سوی تو میآیم‪ ،‬بشتاب و لشکر را به عنوان دشمنی که با من میجنگد بر ضد من حرکت کن‪ ،‬زیرا من‬ ‫سفیران فرعون پادشاه مصر را با خود دارم تا قدرت ما را ببینند ‪.‬ارتش و ممکن است از ما بترسند‪ ،‬زیرا آنها دشمنان ما هستند و از ما‬ ‫متنفرند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬سپس نامه را مهر کرد و توسط یکی از خادمان پادشاه برای حیقار فرستاد ‪.‬و نامه دیگر را که نوشته بود‪ ،‬گرفت و نزد پادشاه پخش‬ ‫کرد و برای او خواند و مهر را به او نشان داد‪.‬‬ ‫‪23‬و چون پادشاه آنچه را در نامه بود شنید‪ ،‬با حیرت شدیدی متحیر شد و با خشم شدید و شدید خشمگین شد و گفت« ‪:‬آه‪ ،‬من حکمت خود‬ ‫را نشان دادم !من با حیقار چه کردم که این نامه ها را برای دشمنانم نوشت؟ آیا این پاداش من از سوی او برای منافعی است که برای او‬ ‫دارم؟‬


‫داستان احیکار‬

‫‪24‬و نادان به او گفت« ‪:‬ای پادشاه غمگین مباش !خشمگین نباش‪ ،‬اما بگذار به دشت نسرین برویم و ببینیم آیا این داستان حقیقت دارد یا نه‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه نادان در روز پنجم برخاست و پادشاه و سربازان و وزیر را گرفت و به صحرا در دشت نسرین رفتند ‪.‬و پادشاه نگاه کرد و دید !‬ ‫حیقار و لشکر در کنار هم قرار گرفتند‪.‬‬ ‫‪26‬و چون حیقار دید که پادشاه آنجاست‪ ،‬نزدیک شد و به لشکر اشاره کرد که مانند جنگ حرکت کنند و در صف آرایی با پادشاه بجنگند‪،‬‬ ‫همانطور که در نامه آمده بود‪ ،‬او نمی دانست که نادان برای چه گودالی حفر کرده است ‪.‬او‬ ‫‪27‬و چون پادشاه عمل حیقار را دید‪ ،‬نگران و وحشت و حیرت شد و غضب شدیدی بر او وارد شد‪.‬‬ ‫‪28‬و نادان به او گفت« ‪:‬آیا ای سرور من‪ ،‬پادشاه‪ ،‬دیدی؟ این بدبخت چیکار کرده ا مما غضب نكن و اندوهگین و رنجور مباش‪ ،‬بلكه به خانه‬ ‫خود برو و بر تخت خود بنشین و حیكر را در بند و زنجیر به تو مي آورم و دشمنت را بدون زحمت از تو دور خواهم كرد‪.‬‬ ‫‪29‬و پادشاه در حالی که در مورد حیقار خشمگین شده بود‪ ،‬به تخت خود بازگشت و کاری در مورد او انجام نداد ‪.‬و نادان نزد حیقار رفت‬ ‫و به او گفت ‪:‬وا ای عموی من !پادشاه واقعا ا با شادی فراوان از تو خوشحال می شود و از تو سپاسگزاری می کند که آنچه را که به تو‬ ‫دستور داده انجام داده ای‪.‬‬ ‫‪30‬و اکنون او مرا نزد تو فرستاده است تا تو بتوانی سربازان را به وظایفشان برکنار و خودت با دستان خود از پشت بسته و پاهای خود‬ ‫را به زنجیر بسته نزد او بیای تا سفیران فرعون این را ببینند و پادشاه باشد ‪.‬از آنها و پادشاهشان می ترسیدند‪.‬‬ ‫‪31‬سپس حیقار پاسخ داد و گفت ‪:‬شنیدن اطاعت است ‪.‬و فورا ا برخاست و دستان خود را از پشت بست و پاهایش را به زنجیر بست‪.‬‬ ‫‪32‬و نادان او را گرفت و با او نزد پادشاه رفت ‪.‬و چون حیقار به حضور شاه رسید‪ ،‬در برابر او بر زمین سجده کرد و برای شاه آرزوی‬ ‫قدرت و حیات جاودانه کرد‪.‬‬ ‫‪33‬آنگاه پادشاه گفت« ‪:‬ای حیقار‪ ،‬منشی من‪ ،‬والی امور من‪ ،‬صدراعظم من‪ ،‬حاکم کشورم‪ ،‬به من بگو چه بدی به تو کردهام که مرا با این‬ ‫عمل زشت پاداش دادی»‪.‬‬ ‫‪34‬آنگاه نامههای نوشته شده و ممهر او را به او نشان دادند ‪.‬و حیقار چون این را دید‪ ،‬اندامش لرزید و زبانش به یكباره بسته شد و از ترس‬ ‫سخنى بر زبان آورد ‪.‬اما سرش را به زمین آویخت و گنگ بود‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪35‬و چون پادشاه این را دید‪ ،‬مطمئن شد که آن چیز از اوست‪ ،‬و فورا برخاست و به آنها دستور داد که حیقار را بکشند و گردن او را با‬ ‫شمشیر در خارج از شهر بزنند‪.‬‬ ‫‪36‬آنگاه نادان فریاد زد و گفت ‪:‬ای حیقار‪ ،‬ای سیاه پوست !مراقبه یا قدرتت در انجام این عمل به پادشاه چه سودی برای تو دارد؟‬ ‫‪37‬داستانگو چنین میگوید ‪.‬و نام شمشیرزن ابو سمیک بود ‪.‬و پادشاه به او گفت ‪:‬ای شمشیرزن !برخیز و برو گردن حیقار را در خانهاش‬ ‫ببند و سرش را صد ذراع از بدنش بینداز‪».‬‬ ‫‪38‬آنگاه حیقار در برابر پادشاه زانو زد و گفت« ‪:‬پادشاه تا ابد زنده بماند !و اگر می خواهی مرا بکشی‪ ،‬آرزوی تو برآورده شود ‪.‬و من‬ ‫می دانم که گناهی ندارم‪ ،‬اما مرد شریر باید حساب شرارت خود را بدهد ‪.‬با این حال‪ ،‬ای سرور من‪ ،‬پادشاه !از تو و دوستی ات خواهش‬ ‫می کنم‪ ،‬به شمشیرزن اجازه بده تا جنازه مرا به غلمانم بدهد تا مرا دفن کنند و غلمت فدای تو شود‪.‬‬ ‫‪39‬پادشاه برخاست و به شمشیرزن دستور داد تا مطابق میل خود با او رفتار کند‪.‬‬ ‫‪40‬و فورا ا به بندگانش دستور داد که حیقار و شمشیرزن را بگیرند و برهنه با او بروند تا او را بکشند‪.‬‬ ‫‪41‬و چون حیقار به یقین دانست که قرار است کشته شود‪ ،‬نزد همسرش فرستاد و به او گفت« ‪:‬بیا بیرون و مرا ملقات کن و بگذار هزار‬ ‫دختر باکره با تو باشند و جامههای ارغوانی به آنها بپوشانند ‪.‬ابریشم تا قبل از مرگم بر من گریه کنند‪.‬‬ ‫‪42‬و برای شمشیرزن و بندگانش سفره ای آماده کن ‪.‬و شراب فراوان مخلوط کنید تا بنوشند‪.‬‬ ‫‪43‬و هر چه او به او دستور داده بود انجام داد ‪.‬و او بسیار عاقل‪ ،‬باهوش و محتاط بود ‪.‬و او تمام ادب و دانش ممکن را متحد کرد‪.‬‬ ‫‪44‬و هنگامی که لشکر پادشاه و شمشیرزن رسیدند‪ ،‬سفره و شراب و علفهای فاخر را مرتب یافتند‪ ،‬و شروع به خوردن و نوشیدن کردند تا‬ ‫زمانی که نوشیده و مست شدند‪.‬‬ ‫‪45‬آنگاه حیقار شمشیرزن را جدا از گروه کنار گرفت و گفت ‪:‬ای ابوسمیق‪ ،‬آیا نمی دانی که چون سرحدوم پادشاه پدر سنحریب خواست تو‬ ‫را بکشد تو را گرفتم و در جایی پنهان کردم تا آنجا که ‪.‬خشم پادشاه فروکش کرد و تو را خواست؟‬ ‫‪46‬و چون تو را به حضور او آوردم‪ ،‬از تو شادمان شد‪ ،‬و اینک نیکی را که به تو کردم به یاد بیاور‪.‬‬ ‫‪47‬و من می دانم که پادشاه از او در مورد من توبه خواهد کرد و با خشم شدیدی در مورد اعدام من خشم خواهد گرفت‪.‬‬ ‫‪48‬زیرا من گناهی ندارم‪ ،‬و آن وقت است که مرا در قصرش به حضور او معرفی کنی‪ ،‬با اقبال فراوان روبرو خواهی شد و بدان که نادان‬ ‫پسر خواهرم مرا فریب داده و این کار بد را با من کرده است ‪.‬پادشاه از کشتن من توبه خواهد کرد ‪.‬و اکنون در باغ خانه ام یک سرداب‬ ‫دارم و هیچکس از آن خبر ندارد‪.‬‬ ‫‪49‬با علم همسرم مرا در آن پنهان کن ‪.‬و بنده ای در زندان دارم که مستحق کشته شدن است‪.‬‬ ‫‪50‬او را بیرون بیاور و جامههای من به او بپوشان و به غلمان دستور بده که در مستی او را بکشند ‪.‬آنها نمی دانند چه کسی را می کشند‪.‬‬ ‫‪51‬و سر او را صد ذراع از بدنش بینداز و بدنش را به غلمانم بده تا دفن کنند ‪.‬و گنج بزرگی نزد من خواهی گذاشت‪.‬‬ ‫‪52‬و سپس شمشیرزن همانطور که حیقار به او دستور داده بود عمل کرد و نزد پادشاه رفت و به او گفت ‪:‬سرت تا ابد زنده باد!‬ ‫‪53‬سپس همسر حیقار هر هفته آنچه را که برای او کافی بود در مخفیگاه به او میفرستاد و جز خودش کسی از آن خبر نداشت‪.‬‬ ‫‪54‬و این داستان گزارش شد و تکرار شد و در همه جا پخش شد که چگونه حیقار حکیم کشته و مرده شد و همه مردم آن شهر برای او‬ ‫سوگواری کردند‪.‬‬ ‫‪55‬و گریه کردند و گفتند ‪:‬ای حیقار‪ ،‬افسوس بر تو !و برای یادگیری و ادب شما !چه غمگین برای تو و دانش تو !کجا می توان دیگری‬ ‫مثل تو پیدا کرد؟ و کجا میتوان مردی به این دانایی‪ ،‬دانشمند و ماهر در حکمرانی که شبیه تو باشد وجود داشته باشد که جای تو را پر کند؟‬ ‫‪56‬اما پادشاه از حیقار توبه می کرد و توبه او هیچ سودی برای او نداشت‪.‬‬


‫داستان احیکار‬

‫‪57‬آنگاه نادان را ندا داد و به او گفت ‪:‬برو و دوستانت را با خود ببر و برای عمویت حیقر مرثیه و گریه کن و طبق رسم بر او ناله کن و‬ ‫یاد او را گرامی بدار‪.‬‬ ‫‪58‬اما چون نادان نادان و نادان و سنگدل به خانه عمویش رفت‪ ،‬نه گریه کرد و نه اندوهگین شد و نه ناله کرد‪ ،‬بلکه مردمی بی عاطفه و‬ ‫ناامید گرد آورد و به خوردن و آشامیدن پرداخت‪.‬‬ ‫‪59‬و نادان کنیزان و غلمان حیقار را به چنگ آورد و آنها را بستند و شکنجه کردند و آنها را به شدت کوبیدند‪.‬‬ ‫‪60‬و به زن عمویش که او را مانند پسر خود بزرگ کرده بود‪ ،‬احترام نمی گذاشت‪ ،‬بلکه می خواست که با او به گناه بیفتد‪.‬‬ ‫‪61‬اما حیقار را در مخفیگاه بریده بودند و گریه غلمان و همسایگان خود را شنید و خدای متعال رحمان را حمد و سپاس می گفت و‬ ‫همیشه دعا و مناجات می کرد و خدای متعال را می طلبید‪. .‬‬ ‫‪62‬و شمشیرزن گاه به گاه نزد حیقار می آمد در حالی که در میان مخفیگاه بود و حیقار می آمد و از او التماس می کرد ‪.‬و او را دلداری‬ ‫داد و برایش آرزوی رهایی کرد‪.‬‬ ‫‪63‬و هنگامی که در کشورهای دیگر داستان کشته شدن حیقار حکیم گزارش شد‪ ،‬همه پادشاهان غمگین شدند و پادشاه سناخریب را تحقیر‬ ‫کردند و بر حیقار حلل معماها زاری کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫"معماهای ابوالهول "‪.‬واقعا چه اتفاقی برای اهیکار افتاد ‪.‬بازگشت او‪.‬‬ ‫‪1‬و چون پادشاه مصر از کشته شدن حیقار مطمئن شد‪ ،‬فورا ا برخاست و نامهای به سنحریب پادشاه نوشت و در آن صلح و سلمتی و‬ ‫قدرت و شرافتی را که ما مخصوصا ا برای تو میخواهیم به او یادآوری کرد ‪.‬برادر محبوب من‪ ،‬پادشاه سناخریب‪.‬‬ ‫‪2‬من میخواستم قلعهای بین آسمان و زمین بسازم و میخواهم مردی دانا و باهوش از جانب خودت برایم بفرست تا آن را برای من بسازد و‬ ‫به همه سؤالت من پاسخ دهد و تا من مالیات و عوارض گمرکی آشور به مدت سه سال‪.‬‬ ‫‪3‬سپس نامه را ممهر کرد و نزد سناخریب فرستاد‪.‬‬ ‫‪4‬و آن را گرفت و خواند و به وزیران خود و بزرگان پادشاهی خود داد و آنان متحیر و شرمنده شدند و خشم شدیدی بر او وارد شد و‬ ‫متحیر شد که چگونه عمل کند‪.‬‬ ‫‪5‬سپس پیران و دانایان و حکیمان و فیلسوفان و پیشگویان و منجمان و هر کس را که در دیار او بودند جمع کرد و نامه را برای آنها خواند‬ ‫و به آنها گفت« ‪:‬چه کسی از شما می خواهید ‪.‬نزد فرعون پادشاه مصر برو و به سؤالت او پاسخ بده؟‬ ‫‪6‬و به او گفتند« ‪:‬ای سرور ما‪ ،‬پادشاه !بدان که در پادشاهی تو کسی جز حیقار وزیر و منشی تو با این مسائل آشنا نیست‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما ما در این کار مهارت نداریم‪ ،‬مگر اینکه نادان‪ ،‬پسر خواهرش باشد‪ ،‬زیرا او تمام حکمت و دانش و دانش خود را به او آموخت ‪.‬او‬ ‫را نزد خود بخوان‪ ،‬شاید این گره سخت را باز کند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه پادشاه نادان را صدا زد و به او گفت« ‪:‬به این نامه بنگر و آنچه در آن است را بفهم »‪.‬و چون نادان آن را خواند گفت ‪:‬پروردگارا !‬ ‫کیست که بین زمین و آسمان قلعه بسازد؟‬ ‫‪9‬و چون پادشاه سخنان نادان را شنید‪ ،‬با اندوهی شدید و شدید غمگین شد و از تخت خود فرود آمد و در خاکستر نشست و بر حیقار شروع‬ ‫به گریه و زاری کرد‪.‬‬ ‫‪10‬گفتن ‪:‬ای غم من !ای حیقار که اسرار و معماها را می دانستی !وای بر تو ای حیقار !ای آموزگار کشورم و فرمانروای پادشاهی من‪،‬‬ ‫امثال تو را از کجا بیابم؟ ای حیقار‪ ،‬ای معلم وطنم‪ ،‬برای تو به کجا مراجعه کنم؟ وای بر تو !چگونه تو را نابود کردم !و من به صحبت‬ ‫های یک پسر احمق و نادان بدون دانش‪ ،‬بی دین و بدون مردانگی گوش دادم‪.‬‬ ‫‪11‬آه !و دوباره آه برای خودم !چه کسی می تواند تو را برای یک بار به من بدهد یا به من خبر دهد که حیقار زنده است؟ و نیمی از‬ ‫پادشاهی خود را به او می دادم‪.‬‬ ‫‪12‬این برای من از کجاست؟ ای حیقار !تا برای یک بار هم که شده تو را ببینم تا از نگاه کردن به تو سیر شوم و از تو لذت ببرم‪.‬‬ ‫‪13‬آه !ای غم من برای تو همیشه !ای حیقار‪ ،‬چگونه تو را کشتم !و من در مورد تو درنگ نکردم تا اینکه کار را به پایان رساندم‪.‬‬ ‫‪14‬و پادشاه شب و روز گریه می کرد ‪.‬چون شمشیرزن خشم پادشاه و اندوه او را از حیقر دید‪ ،‬دلش به او نرم شد و به حضورش نزدیک‬ ‫شد و به او گفت‪:‬‬ ‫« ‪15‬پروردگارا !به بندگانت دستور بده که سرم را ببرند ‪.‬سپس پادشاه به او گفت ‪:‬وای بر تو ای ابو سمیک‪ ،‬چه گناهی داری؟‬ ‫‪16‬و شمشیرزن به او گفت ‪:‬ای سرور من !هر غلمي كه بر خلف گفته مولیش عمل كند كشته مي شود و من برخلف فرمان تو عمل‬ ‫كرده ام‪.‬‬ ‫‪17‬سپس پادشاه به او گفت« ‪.‬وای بر تو ای ابو سمیک‪ ،‬در چه چیزی خلف فرمان من عمل کردی؟»‬ ‫‪18‬و شمشیرزن به او گفت ‪:‬ای سرورم !تو مرا به کشتن حیقار امر کردی و دانستم که از او توبه خواهی کرد و به او ظلم شد و او را در‬ ‫جایی پنهان کردم و یکی از غلمانش را کشتم و او اکنون در امان است ‪.‬آب انبار‪ ،‬و اگر به من امر کنی‪ ،‬او را نزد تو خواهم آورد‪.‬‬ ‫‪19‬و پادشاه به او گفت ‪.‬وای بر تو ای ابو سمیک !تو مرا مسخره کردی و من پروردگار تو هستم‪.‬‬ ‫‪20‬و شمشیرزن به او گفت« ‪:‬نه‪ ،‬اما به جان سرت‪ ،‬ای سرورم !حیقار سالم و زنده است‪.‬‬ ‫‪21‬و چون پادشاه این سخن را شنید‪ ،‬از موضوع مطمئن شد و سرش شنا کرد و از شادی غش کرد و به آنها دستور داد که حیقار را‬ ‫بیاورند‪.‬‬ ‫‪22‬و به شمشیرزن گفت ‪:‬ای بنده امین !اگر گفتارت راست باشد‪ ،‬تو را غنی تر می کنم‪ ،‬و عزت تو را بر همه دوستانت برتری می بخشم‪.‬‬ ‫‪23‬و شمشیرزن با شادی رفت تا به خانه حیقار رسید ‪.‬و در مخفیگاه را باز کرد و فرود آمد و حیقار را دید که نشسته و خدا را حمد و‬ ‫سپاس می گوید‪.‬‬


‫داستان احیکار‬

‫‪24‬و او برای او فریاد زد و گفت" ‪:‬ای حیقار‪ ،‬من بزرگترین شادی و شادی و سرور را به ارمغان میآورم"‪.‬‬ ‫‪25‬حیقار به او گفت ‪:‬ای ابو سمیک چه خبر؟ و همه چیز را از اول تا آخر در مورد فرعون به او گفت ‪.‬سپس او را گرفت و نزد شاه رفت‪.‬‬ ‫‪26‬و هنگامی که پادشاه به او نگاه کرد‪ ،‬او را در حالت تنگی دید‪ ،‬و موهایش مانند حیوانات وحشی بلند شده بود و ناخن هایش مانند پنجه‬ ‫های عقاب‪ ،‬و بدنش از خاک کثیف بود‪ ،‬و رنگ صورتش تغییر کرده و محو شده بود و حال مثل خاکستر شده بود‪.‬‬ ‫‪27‬و چون پادشاه او را دید بر او اندوهگین شد و بی درنگ برخاست و او را در آغوش گرفت و بوسید و بر او گریست و گفت ‪:‬الحمدل !‬ ‫چه کسی تو را نزد من بازگرداند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬آنگاه او را دلداری داد و دلداری داد ‪.‬و ردای خود را از تن درآورد و بر شمشیرزن پوشید و بر او بسیار لطف کرد و مال فراوان به او‬ ‫بخشید و حیقار را آرام بخشید‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬آنگاه حیقار به پادشاه گفت« ‪:‬پادشاه‪ ،‬سرورم‪ ،‬تا ابد زنده بماند !اینها اعمال فرزندان دنیاست ‪.‬من درخت خرمایی برایم پرورش دادم تا‬ ‫به آن تکیه کنم و به پهلو خم شد و مرا به زیر انداخت‪.‬‬ ‫‪30‬اما ای پروردگار من !از آنجا که من در پیش تو ظاهر شده ام‪ ،‬مبادا به تو ظلم کند !و پادشاه به او گفت« ‪:‬متبارک باد خدایی که به تو‬ ‫رحم کرد و دانست که به تو ظلم شد و تو را نجات داد و از کشته شدن نجات داد‪.‬‬ ‫‪31‬اما به حمام آب گرم برو و سرت را بتراش و ناخن هایت را بتراش و لباست را عوض کن و به مدت چهل روز خودت را سرگرم کن‬ ‫تا به خود نیکی کنی و حال و رنگ صورتت را بهتر کنی ‪.‬ممکن است به تو بازگردد‪.‬‬ ‫‪32‬آنگاه پادشاه ردای گرانقیمت خود را از تن درآورد و حیقار را بر تن کرد و حیقار خدا را شکر کرد و برای پادشاه سجده کرد و با‬ ‫خوشحالی و خوشی به خانه خود رفت و خدای متعال را ستایش کرد‪.‬‬ ‫‪33‬و اهل خاندانش با او شادی کردند و دوستانش و هر که از زنده بودن او شنیدند نیز شادی کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫حرف «معماها »به آهیکار نشان داده می شود ‪.‬پسران روی عقاب ها اولین "هواپیما "سواری ‪.‬به مصر آهیکار‪ ،‬دانا بودن هم حس شوخ‬ ‫طبعی دارد( ‪.‬آیه ‪27).‬‬ ‫‪1‬و همانطور که پادشاه به او دستور داده بود عمل کرد و چهل روز استراحت کرد‪.‬‬ ‫‪2‬آنگاه زیباترین لباس خود را پوشید و با غلمان خود در پشت سر و پیش روی خود سوار بر پادشاه رفت و شادی و سرور داشت‪.‬‬ ‫‪3‬اما وقتی نادان پسر خواهرش متوجه شد که چه اتفاقی میافتد‪ ،‬ترس و وحشت او را فرا گرفت و گیج شد و نمیدانست چه کند‪.‬‬ ‫‪4‬و چون حیقار این را دید‪ ،‬به حضور پادشاه وارد شد و به او سلم کرد و او سلم کرد و او را در کنار خود نشست و به او گفت‪:‬‬ ‫«ای حیقار عزیزم !به این نامهها بنگر که پادشاه مصر پس از شنیدن کشته شدنت برای ما فرستاد‪.‬‬ ‫‪5‬آنها ما را تحریک کرده و بر ما غلبه کردهاند و بسیاری از مردم کشور ما از ترس مالیاتهایی که پادشاه مصر برای مطالبه از ما‬ ‫فرستاده به مصر گریختهاند‪.‬‬ ‫‪6‬سپس حیقار نامه را گرفت و خواند و مضمون آن را فهمید‪.‬‬ ‫‪7‬سپس به پادشاه گفت« ‪.‬غضب مباش‪ ،‬ای سرورم !من به مصر می روم و جواب ها را به فرعون برمی گردانم و این نامه را به او نشان‬ ‫می دهم و در مورد مالیات به او پاسخ می دهم و همه فراریان را باز می گردانم ‪.‬و دشمنان تو را به یاری خداوند متعال و برای سعادت‬ ‫پادشاهی تو شرمنده خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪8‬و چون پادشاه این سخن را از حیقر شنید‪ ،‬با شادی فراوانی شاد شد و دلش گشاد شد و به او لطف کرد‪.‬‬ ‫‪9‬و حیقار به پادشاه گفت ‪:‬چهل روز به من تأخیر عطا کن تا به این سؤال فکر کنم و آن را مدیریت کنم ‪.‬و پادشاه این اجازه را داد‪.‬‬ ‫‪10‬و حیقار به خانه خود رفت و صیادها را امر کرد که دو عقاب جوان برای او بگیرند و آنها را گرفتند و نزد او آوردند و به ریسمان‬ ‫بافان دستور داد که برای او دو کابل پنبه ببافند‪ ،‬هر کدام ‪.‬دو هزار ذراع طول داشت و نجاران را آورد و دستور داد دو جعبه بزرگ‬ ‫بسازند و آنها این کار را کردند‪.‬‬ ‫‪11‬سپس دو پسر بچه را گرفت و هر روز بره قربانی کرد و به عقابها و پسران غذا داد و پسران را بر پشت عقابها سوار کرد و آنها را با‬ ‫گره محکم بست و کابل را به پاها بست ‪.‬از عقاب ها‪ ،‬و هر روز به فاصله ده ذراع‪ ،‬کم کم به سمت بال اوج بروند‪ ،‬تا زمانی که عادت‬ ‫کردند و به آن آموزش دیده؛ و تمام طول طناب را بلند کردند تا به آسمان رسیدند ‪.‬پسرا پشتشون سپس آنها را به سمت خود کشید‪.‬‬ ‫‪12‬و چون حیقار دید که آرزوی او برآورده شد‪ ،‬به پسران دستور داد که چون آنها را به آسمان بردند فریاد بزنند و بگویند‪:‬‬ ‫‪13‬برای ما خشت و سنگ بیاورید تا برای پادشاه فرعون قلعه بسازیم‪ ،‬زیرا ما بیکار هستیم‪.‬‬ ‫‪14‬و حیقار هرگز آموزش و تمرین آنها را به پایان نرساند تا اینکه به نهایت حد ممکن (مهارت )رسیدند‪.‬‬ ‫‪15‬سپس آنها را رها كرد و نزد پادشاه رفت و به او گفت« ‪:‬ای سرورم !کار مطابق میل تو تمام شد ‪.‬با من برخیز تا شگفتی را به تو نشان‬ ‫دهم‪.‬‬ ‫‪16‬پس پادشاه برخاست و با حیقار نشست و به مکانی وسیع رفت و فرستاد تا عقابها و پسران را بیاورد و حیقار آنها را بست و در تمام‬ ‫طول طنابها به هوا رها کرد و آنها شروع کردند به فریاد زدن ‪.‬او به آنها آموزش داده بود ‪.‬سپس آنها را به سوی خود کشید و در جای خود‬ ‫قرار داد‪.‬‬ ‫‪17‬و پادشاه و کسانی که با او بودند با شگفتی بزرگی تعجب کردند و پادشاه بین چشمان حیقار را بوسید و به او گفت« ‪:‬ای محبوب من به‬ ‫سلمتی برو !ای غرور پادشاهی من !به مصر بروید و به سؤالت فرعون پاسخ دهید و به قدرت خدای متعال بر او چیره شوید‪».‬‬ ‫‪18‬پس از او خداحافظی کرد و لشکر و لشکر او و جوانان و عقابها را گرفت و به سوی خانههای مصر رفت ‪.‬و چون رسید‪ ،‬به سوی‬ ‫کشور پادشاه برگشت‪.‬‬


‫داستان احیکار‬

‫‪19‬و چون مردم مصر دانستند که سناخریب مردی از شورای خصوصی خود را فرستاده تا با فرعون صحبت کند و به سؤالت او پاسخ‬ ‫دهد‪ ،‬این خبر را به پادشاه فرعون رساندند و او گروهی از مشاوران خصوصی خود را فرستاد تا او را به حضور او بیاورند‪. .‬‬ ‫‪20‬و او آمد و به حضور فرعون درآمد و برای او سجده کرد‪ ،‬چنانکه شایسته است برای پادشاهان انجام شود‪.‬‬ ‫‪21‬و به او گفت ‪:‬ای سرور من پادشاه !سناخریب پادشاه با فراوانی صلح و قدرت و افتخار از تو درود میفرستد‪.‬‬ ‫‪22‬و او مرا که یکی از غلمان او هستم فرستاده است تا به سؤالت تو پاسخ دهم و تمام آرزوی تو را برآورده سازم‪ ،‬زیرا تو برای‬ ‫جستجوی آقای من پادشاه مردی را فرستادهای که برای تو قلعهای بین قصر بسازد ‪.‬آسمان و زمین‬ ‫‪23‬و من به یاری خدای متعال و لطف بزرگ تو و قدرت پروردگارم پادشاه آن را برای تو بنا خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪24‬اما ای سرور من‪ ،‬پادشاه !آنچه در آن در مورد مالیات های مصر برای سه سال گفتی ‪-‬اکنون ثبات یک پادشاهی عدالت شدید است‪ ،‬و‬ ‫اگر تو برنده شوی و دست من در پاسخگویی به تو مهارت نداشته باشد‪ ،‬آنگاه آقای من پادشاه برای تو خواهد فرستاد ‪.‬مالیات هایی که شما‬ ‫ذکر کردید‪.‬‬ ‫‪25‬و اگر در سؤالت تو به تو پاسخ داده باشم‪ ،‬بر تو باقی خواهد ماند که هر چه را که ذکر کرده ای به آقای من پادشاه بفرست‪.‬‬ ‫‪26‬و چون فرعون آن سخن را شنید‪ ،‬تعجب كرد و از آزادي زبان و خوش گفتارش متحیر شد‪.‬‬ ‫‪27‬و پادشاه فرعون به او گفت ‪:‬ای انسان !نام تو چیست؟ و او گفت" ‪:‬بنده تو ابیقام است و من مورچه کوچکی از مورچه های سنحریب‬ ‫پادشاه"‪.‬‬ ‫‪28‬و فرعون به او گفت" ‪:‬آیا پروردگارت قدری بالتر از تو نداشت که مرا مورچه ای کوچک فرستاد تا به من پاسخ دهد و با من گفتگو‬ ‫کند؟"‬ ‫‪29‬و حیقار به او گفت ‪:‬ای سرور من پادشاه !از خدای متعال می خواهم که آنچه را که در دل توست به انجام برسانم‪ ،‬زیرا خداوند با‬ ‫ضعیفان است تا قوی را حیران کند‪.‬‬ ‫‪30‬سپس فرعون دستور داد که برای ابیقم مسکنی آماده کنند و خوراک و گوشت و نوشیدنی و هر آنچه را که نیاز دارد به او بدهند‪.‬‬ ‫‪31‬و چون پایان یافت‪ ،‬سه روز بعد فرعون لباس ارغوانی و سرخ پوشید و بر تخت خود نشست‪ ،‬و همه وزیران او و بزرگان پادشاهی او‬ ‫ایستاده بودند و دستان خود را روی هم گذاشته بودند و پاهایشان را به هم بسته و سرهایشان را خم کرده بودند‪.‬‬ ‫‪32‬و فرعون فرستاد تا ابیقام را بیاورد و چون نزد او حاضر شد‪ ،‬در برابر او سجده کرد و زمین را در برابر او بوسید‪.‬‬ ‫‪33‬و پادشاه فرعون به او گفت ‪:‬ای ابیقام‪ ،‬من شبیه چه کسی هستم؟ و اشراف مملکت من شبیه چه کسانی هستند؟‬ ‫‪34‬و حیقار به او گفت ‪:‬ای مولی من‪ ،‬من تو مانند بت بل‪ ،‬و بزرگان پادشاهی تو مانند بندگان او هستند‪.‬‬ ‫‪35‬به او گفت ‪:‬برو و فردا به اینجا بازگرد ‪.‬پس حیقر همانطور که پادشاه فرعون به او دستور داده بود رفت‪.‬‬ ‫‪36‬و فردای آن روز حیقار به حضور فرعون رفت و سجده کرد و در برابر پادشاه ایستاد ‪.‬و فرعون لباس سرخ پوشیده بود و اشراف لباس‬ ‫سفید پوشیده بودند‪.‬‬ ‫‪37‬و فرعون به او گفت ‪:‬ای ابیقام‪ ،‬من شبیه کی هستم؟ و اشراف مملکت من شبیه چه کسانی هستند؟‬ ‫‪38‬و ابیقام به او گفت ‪:‬پروردگارا !تو مانند خورشید و بندگانت مانند پرتوهای آن هستند ‪.‬و فرعون به او گفت ‪:‬به خانه خود برو و فردا به‬ ‫اینجا بیا‪.‬‬ ‫‪39‬سپس فرعون به دربار خود دستور داد که سفید خالص بپوشند و فرعون مانند آنها لباس پوشید و بر تخت خود نشست و به آنها دستور‬ ‫داد حیقار را بیاورند ‪.‬و او وارد شد و در برابر او نشست‪.‬‬ ‫‪40‬و فرعون به او گفت ‪:‬ای ابیقام‪ ،‬من شبیه کی هستم؟ و بزرگواران من برای چه کسانی هستند؟‬ ‫‪41‬و ابیقام به او گفت ‪:‬پروردگارا !تو مانند ماه هستی و بزرگان تو مانند سیارات و ستارگان ‪.‬و فرعون به او گفت ‪:‬برو و فردا در اینجا‬ ‫باش‪.‬‬ ‫‪42‬سپس فرعون به بندگان خود دستور داد که جامههای رنگارنگ بپوشند و فرعون لباس مخملی سرخ پوشید و بر تخت او نشست و به‬ ‫آنها دستور داد ابیقام را بیاورند ‪.‬و وارد شد و در برابر او سجده کرد‪.‬‬ ‫‪43‬و گفت ‪:‬ای ابیقام من شبیه کی هستم؟ و لشکرهای من‪ ،‬برای چه کسانی هستند؟ و گفت ‪:‬پروردگارا !تو مانند ماه آوریل و لشکرانت‬ ‫مانند گلهای آن هستند‪.‬‬ ‫‪44‬و چون پادشاه آن را شنید‪ ،‬بسیار شادمان شد و گفت ‪:‬ای ابیقام !اولین بار مرا با بت بل و بزرگانم را با بندگانش تشبیه کردی‪.‬‬ ‫‪45‬و بار دوم مرا به خورشید و بزرگانم را به پرتوهای خورشید تشبیه کردی‪.‬‬ ‫‪46‬و بار سوم مرا به ماه و بزرگانم را با سیارات و ستارگان تشبیه کردی‪.‬‬ ‫‪47‬و بار چهارم مرا به ماه آوریل و بزرگانم را به گلهای آن تشبیه کردی ‪.‬اما اکنون ای ابیقام !به من بگو ای سرورت‪ ،‬پادشاه سناخریب‪،‬‬ ‫او شبیه کیست؟ و اشراف او به چه کسانی شبیه هستند؟‬ ‫‪48‬و حیقار با صدای بلند فریاد زد و گفت ‪:‬از من دور باشد که از پروردگارم پادشاه یاد کنم و تو بر تخت خود بنشینی ‪.‬اما روی پاهای‬ ‫خود برخیز تا به تو بگویم که سرورم پادشاه شبیه کیست و اشراف او شبیه چه کسانی هستند‪.‬‬ ‫‪49‬و فرعون از آزادی زبان و جسارت او در پاسخ گیج شد ‪.‬آنگاه فرعون از تخت خود برخاست و در برابر حیقار ایستاد و به او گفت ‪:‬‬ ‫اکنون به من بگو تا دریابم که ملک تو چه کسی است و چه کسانی مانند آقایان او هستند‪.‬‬ ‫‪50‬و حیقار به او گفت ‪:‬پروردگار من خدای بهشت است و بزرگواران او صاعقه و رعد و برق هستند و چون بخواهد بادها می وزد و‬ ‫باران می بارد‪.‬‬ ‫‪51‬و به رعد فرمان میدهد و روشن میشود و باران میبارد و خورشید را میگیرد و نورش را نمیدهد و ماه و ستارگان را نمیچرخاند و دور‬ ‫نمیگردند‪.‬‬ ‫‪52‬و به طوفان فرمان می دهد و می وزد و باران می بارد و فروردین را زیر پا می گذارد و گل ها و خانه هایش را ویران می کند‪.‬‬


‫داستان احیکار‬

‫‪53‬و چون فرعون این سخن را شنید سخت متحیر شد و غضب شدیدی به او داد و به او گفت ‪:‬ای انسان !حقیقت را به من بگو‪ ،‬و به من‬ ‫بگو که واقعا ا کیستی‪.‬‬ ‫‪54‬و او حقیقت را به او گفت" ‪.‬من حیقار کاتب‪ ،‬بزرگترین مشاوران خصوصی پادشاه سناخریب‪ ،‬و وزیر او و فرماندار پادشاهی او و‬ ‫صدراعظم او هستم"‪.‬‬ ‫‪55‬و به او گفت« ‪:‬در این گفتار راست گفتی ‪.‬اما ما در مورد حیقار شنیده ایم که سناخریب پادشاه او را کشته است‪ ،‬اما به نظر می رسد که‬ ‫تو زنده و سالم هستی‪.‬‬ ‫‪56‬و حیقار به او گفت" ‪:‬بله‪ ،‬چنین شد‪ ،‬اما الحمدل خدایی را که از آنچه پنهان است آگاه است‪ ،‬زیرا پروردگارم پادشاه دستور داد تا مرا‬ ‫بکشند‪ ،‬و او به کلم افراد مسخر ایمان آورد‪ ،‬اما خداوند نجات داد ‪.‬من‪ ،‬و خوشا به حال کسی که بر او توکل می کند‪.‬‬ ‫‪57‬و فرعون به حیقار گفت ‪:‬برو و فردا در اینجا باش و سخنی به من بگو که هرگز از بزرگان خود و از اهل پادشاهی و کشورم نشنیده‬ ‫ام‪.‬‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫نیرنگ موفق می شود ‪.‬اهیکار به هر سوال فرعون پاسخ می دهد ‪.‬پسران روی عقاب اوج روز هستند ‪.‬شوخ طبعی‪ ،‬که به ندرت در کتاب‬ ‫مقدس باستان یافت می شود‪ ،‬در آیات ‪34-45‬آشکار شده است‪.‬‬ ‫‪1‬و حیقار به خانه خود رفت و نامهای نوشت و در آن چنین گفت‪:‬‬ ‫‪2‬از سناخریب پادشاه آشور ‪.‬و نینوا به فرعون پادشاه مصر‪.‬‬ ‫‪3‬درود بر تو ای برادر من !و آنچه به تو می دانیم این است که برادر به برادر خود و پادشاهان یکدیگر نیاز دارد و امید من از تو این‬ ‫است که نهصد تالنت طل به من قرض دهی‪ ،‬زیرا من به آن برای رزق و روزی نیاز دارم ‪.‬برخی از سربازان‪ ،‬تا آن را بر آنها خرج کنم ‪.‬‬ ‫و پس از مدتی آن را برای تو می فرستم‪.‬‬ ‫‪4‬سپس نامه را تا کرد و فردای آن روز به فرعون داد‪.‬‬ ‫‪5‬و چون آن را دید‪ ،‬متحیر شد و به او گفت" ‪:‬به راستی که من هرگز چنین زبانی را از کسی نشنیده ام"‪.‬‬ ‫‪6‬آنگاه حیقار به او گفت" ‪:‬به راستی که این بدهی است که تو به آقای من پادشاه بدهی"‪.‬‬ ‫‪7‬و فرعون این را پذیرفت و گفت ‪:‬ای حیقار‪ ،‬مانند توست که در خدمت پادشاهان صادق میباشند‪.‬‬ ‫‪8‬متبارک باد خدایی که تو را در حکمت کامل کرد و تو را به فلسفه و دانش زینت داد‪.‬‬ ‫‪9‬و اینک‪ ،‬ای حیقار‪ ،‬آنچه ما از تو میخواهیم باقی مانده است که مانند قلعهای میان آسمان و زمین بسازی‪.‬‬ ‫‪10‬سپس حیقار گفت ‪:‬شنیدن اطاعت است ‪.‬من بنا به خواست و انتخاب تو برایت قلعه ای خواهم ساخت ‪.‬اما ای سرورم‪ ،‬من آهک و سنگ‬ ‫و خشت و کارگران را برای ما آماده میکنم و سازندگان ماهری دارم که برای تو آنگونه که میخواهی بسازند‪.‬‬ ‫‪11‬و پادشاه همه چیز را برای او آماده کرد و آنها به مکانی وسیع رفتند ‪.‬و حیقار و پسرانش به آنجا آمدند و عقابها و جوانان را با خود‬ ‫برد ‪.‬و پادشاه و همه اشرافش رفتند و تمام شهر گرد آمدند تا ببینند حیقار چه خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪12‬سپس حیقار عقابها را از صندوقها بیرون آورد و جوانان را به پشت بست و طنابها را به پای عقابها بست و آنها را در هوا رها کرد ‪.‬و‬ ‫به طرف بال اوج گرفتند تا میان آسمان و زمین ماندند‪.‬‬ ‫‪13‬و پسران شروع به فریاد کردند و گفتند" ‪:‬آجر بیاورید‪ ،‬خشت بیاورید تا قلعه پادشاه را بسازیم‪ ،‬زیرا ما بیکار ایستاده ایم"‪.‬‬ ‫‪14‬و جماعت متحیر و متحیر شدند و متحیر شدند ‪.‬و پادشاه و اشرافش تعجب کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و حیقار و خادمانش شروع به ضرب و شتم کارگران کردند و برای لشکریان پادشاه فریاد زدند و به آنها گفتند" ‪:‬آنچه می خواهند برای‬ ‫کارگران ماهر بیاورید و آنها را از کارشان بازدارید"‪.‬‬ ‫‪16‬و پادشاه به او گفت" ‪:‬تو دیوانه ای ‪.‬چه کسی می تواند چیزی را به این فاصله بیاورد؟‬ ‫‪17‬و حیقار به او گفت« ‪:‬پروردگارا !چگونه یک قلعه در هوا بسازیم؟ و اگر شاه من اینجا بود‪ ،‬در یک روز چندین قلعه می ساخت‪.‬‬ ‫‪18‬و فرعون به او گفت" ‪:‬ای حیقار‪ ،‬به خانه خود برو و استراحت کن‪ ،‬زیرا ما از ساختن قلعه دست کشیده ایم و فردا نزد من بیا"‪.‬‬ ‫‪19‬سپس حیقار به خانه خود رفت و فردای آن روز به حضور فرعون ظاهر شد ‪.‬فرعون گفت ‪:‬ای حیقار‪ ،‬چه خبر از اسب پروردگارت؟‬ ‫زیرا هنگامی که او در کشور آشور و نینوا همسایه می شود و مادیان های ما صدای او را می شنوند‪ ،‬بچه های خود را می اندازند‪.‬‬ ‫‪20‬و چون حیقار این سخن را شنید‪ ،‬رفت و گربه ای را گرفت و او را بست و با شلق شدید شروع به شلق زدن او کرد تا اینکه مصریان‬ ‫آن را شنیدند و رفتند و این موضوع را به پادشاه گفتند‪.‬‬ ‫‪21‬و فرعون فرستاد تا حیقار را بیاورد و به او گفت" ‪:‬ای حیقار‪ ،‬چرا این گونه تازیانه می زنی و آن حیوان گنگ را می زنی؟"‬ ‫‪22‬و حیقار به او گفت ‪:‬ای سرور من‪ ،‬پادشاه !به راستی که او با من کار زشتی انجام داد و سزاوار این ضرب و شلق بود‪ ،‬زیرا سرورم‪،‬‬ ‫پادشاه سنحریب‪ ،‬خروس خوبی به من داده بود‪ ،‬و او صدای واقعی قوی داشت و ساعات روز و شب را می دانست‪.‬‬ ‫‪23‬و گربه در همین شب برخاست و سرش را برید و رفت و من به خاطر این عمل او را به این دفن كردم‪.‬‬ ‫‪24‬و فرعون به او گفت« ‪:‬ای حیقار‪ ،‬از همه اینها می بینم که تو پیر شده ای و در قیامت هستی‪ ،‬زیرا بین مصر و نینوا شصت و هشت‬ ‫پاراسنگ وجود دارد‪ ،‬و چگونه در این شب رفت و قطع کرد ‪.‬سر خروست و برگرد؟‬ ‫‪25‬و حیقار به او گفت« ‪:‬پروردگارا !اگر بین مصر و نینوا چنین فاصلهای وجود داشت‪ ،‬مادیانهای تو چگونه میشنیدند که اسب پادشاه من‬ ‫ناله میکند و بچههایشان را میاندازد؟ و صدای اسب چگونه می تواند به مصر برسد؟‬ ‫‪26‬و چون فرعون این را شنید‪ ،‬دانست که حیقار به سؤالت او پاسخ داده است‪.‬‬ ‫‪27‬و فرعون گفت ‪:‬ای حیقار‪ ،‬از تو می خواهم که برای من طناب هایی از شن دریا بسازی‪.‬‬ ‫‪28‬و حیقار به او گفت« ‪:‬ای سرور من‪ ،‬پادشاه‪ ،‬دستور بده تا برای من طنابی از خزانه بیاورند تا مانند آن را بسازم‪.‬‬


‫داستان احیکار‬

‫‪29.‬آنگاه حیقار به پشت خانه رفت و در ساحل ناآرام دریا سوراخهایی ایجاد کرد و مشتی شن در دست گرفت‪ ،‬ماسه دریا‪ ،‬و چون‬ ‫خورشید طلوع کرد و در چاله ها نفوذ کرد‪ ،‬گسترش یافت ‪.‬شن و ماسه در آفتاب تا جایی که مانند طناب بافته شد‪.‬‬ ‫‪30‬و حیقار گفت ‪:‬بندگانت را امر کن که این طنابها را بگیرند و هر وقت بخواهی برای تو مانند آنها خواهم بافت‪.‬‬ ‫‪31‬و فرعون گفت ‪:‬ای حیقار‪ ،‬ما در اینجا سنگ آسیاب داریم که شکسته است و از تو می خواهم که آن را بدوزی‪.‬‬ ‫‪32‬آنگاه حیقار به آن نگریست و سنگ دیگری یافت‪.‬‬ ‫‪33‬و به فرعون گفت ‪:‬پروردگارا !من یک خارجی هستم ‪:‬و هیچ وسیله ای برای خیاطی ندارم‪.‬‬ ‫‪34‬اما من از تو میخواهم که به کفاشیان وفادارت دستور دهی که از این سنگ‪ ،‬بالها را برش دهند تا من آن سنگ آسیاب را بدوزم‪.‬‬ ‫‪35‬سپس فرعون و همه اشرافش خندیدند ‪.‬و گفت ‪:‬متبارک باد آن خدای متعال که این عقل و دانش را به تو داد‪.‬‬ ‫‪36‬و چون فرعون دید که حیقار بر او چیره شده و جوابهایش را به او داد‪ ،‬بی درنگ به وجد آمد و به آنها دستور داد که مالیات سه سال از‬ ‫او بگیرند و به حیقار بیاورند‪.‬‬ ‫‪37‬و جامههای خود را درآورد و بر حیقار و سربازان و بندگانش پوشاند و مخارج سفر را به او داد‪.‬‬ ‫‪38‬و به او گفت« ‪:‬ای قوت اربابش و سربلندی پزشکانش‪ ،‬به سلمتی برو !آیا هیچ کدام از سلطین مانند شماست؟ سلم مرا به سرورت‪،‬‬ ‫پادشاه سناخریب برسان و به او بگو که چگونه برای او هدایایی فرستادیم‪ ،‬زیرا پادشاهان به اندک رضایت دارند‪.‬‬ ‫‪39‬آنگاه حیقار برخاست و دست فرعون پادشاه را بوسید و زمین را در برابر او بوسید و برای او قدرت و استمرار و فراوانی در خزانه‬ ‫اش آرزو کرد و به او گفت ‪:‬ای سرورم !من از تو می خواهم که یکی از هموطنان ما در مصر باقی نماند‪.‬‬ ‫‪40‬و فرعون برخاست و منادیانی فرستاد تا در کوچههای مصر اعلم کنند که یکی از مردم آشور یا نینوا در سرزمین مصر باقی نماند‪،‬‬ ‫بلکه با حیقار بروند‪.‬‬ ‫‪41‬آنگاه حیقار رفت و از پادشاه فرعون رخصت گرفت و به جستجوی سرزمین آشور و نینوا رفت ‪.‬و او دارای گنجینه و مقدار زیادی‬ ‫ثروت بود‪.‬‬ ‫‪42‬و چون خبر آمدن حیقار به پادشاه سنحریب رسید‪ ،‬به استقبال او رفت و بر او بسیار شادی کرد و او را در آغوش گرفت و بوسید و به‬ ‫او گفت ‪:‬به خانه خوش آمدی ‪:‬ای خویشاوند !برادرم حیقار‪ ،‬قوت پادشاهی من و سربلندی قلمرو من‪.‬‬ ‫‪43‬آنچه را که از من میخواهی بخواه‪ ،‬حتی اگر نیمی از پادشاهی و اموال من را بخواهی‪.‬‬ ‫‪44‬آنگاه حیقار به او گفت« ‪:‬ای سرور من‪ ،‬پادشاه‪ ،‬تا ابد زنده باش !لطف کن‪ ،‬ای سرور من‪ ،‬پادشاه !به جای من به ابوسمیک‪ ،‬زیرا جان‬ ‫من در دست خدا و در دست او بود‪.‬‬ ‫‪45‬آنگاه سناخریب پادشاه گفت« ‪:‬ای ححیقار حبیب تو را گرامی !من جایگاه ابوسمیک را شمشیرزن برتر از تمام اعضای شورای‬ ‫خصوصی و افراد مورد علقه خود خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪46‬آنگاه پادشاه از او پرسید که چگونه با فرعون از اولین ورودش تا زمانی که از حضور او بیرون آمده بود‪ ،‬و چگونه به همه سؤالت او‬ ‫پاسخ داده بود‪ ،‬و چگونه مالیات را از او دریافت کرد‪ ،‬و تغییرات را چگونه انجام داد ‪.‬لباس و هدایا‬ ‫‪47‬و سناخریب پادشاه با شادی بسیار شادی کرد و به حیقار گفت« ‪:‬از این خراج آنچه را که دوست داری بگیر‪ ،‬زیرا همه آن در دست‬ ‫توست»‪.‬‬ ‫‪48‬و حیقار میگوید« ‪:‬پادشاه تا ابد زنده بماند !من جز سلمتی پروردگارم پادشاه و تداوم عظمت او آرزو ندارم‪.‬‬ ‫‪49‬پروردگارا !با ثروت و امثال آن چه کنم؟ اما اگر به من لطف داری‪ ،‬نادان‪ ،‬پسر خواهرم را به من عطا کن‪ ،‬تا او را به خاطر اعمالی‬ ‫که با من کرده است‪ ،‬جبران کنم و خون او را به من عطا فرما و مرا از آن بی گناه نگاه دارم‪».‬‬ ‫‪50‬و سناخریب پادشاه گفت" ‪:‬او را بگیر‪ ،‬من او را به تو دادم "‪.‬و حیقار نادان پسر خواهرش را گرفت و دستانش را با زنجیر آهنی بست‬ ‫و به خانه خود برد و بند سنگینی بر پاهایش انداخت و آن را به گره محکم بست و پس از بستن او را بدین گونه انداخت ‪.‬به اتاقی تاریک‪،‬‬ ‫در کنار محل بازنشستگی‪ ،‬نبوحل را به عنوان نگهبان بر خود منصوب کرد تا هر روز یک قرص نان و کمی آب به او بدهد‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫تمثیل های اهیکار که در آنها تحصیل برادرزاده هایش را تکمیل می کند ‪.‬تشبیهات چشمگیر آهیکار پسر را با نام های زیبا صدا می کند ‪.‬‬ ‫داستان اهیکار در اینجا به پایان می رسد‪.‬‬ ‫‪1‬و هرگاه حیقار داخل یا خارج میشد‪ ،‬نادان‪ ،‬پسر خواهرش را سرزنش میکرد و عاقلنه به او میگفت‪:‬‬ ‫« ‪2‬ای نادان‪ ،‬پسر من !من هر چه نیکو و نیکو بود با تو کردم و تو مرا به خاطر آن به زشت و بد و با کشتن پاداش دادی‪.‬‬ ‫« ‪3‬ای پسرم !در ضرب المثل ها می گویند ‪:‬هر که با گوشش نشنود‪ ،‬او را با گوش شنوا می کنند‪.‬‬ ‫‪4‬و نادان گفت" ‪:‬به چه دلیل بر من عصبانی هستی؟"‬ ‫‪5‬و حیقار به او گفت« ‪:‬چون تو را بزرگ کردم و تعلیم دادم و به تو احترام و احترام دادم و تو را بزرگ ساختم و تو را با بهترین زاد و‬ ‫ولد پرورش دادم و به جای من نشستم تا وارث من باشی ‪.‬در دنیا‪ ،‬و تو مرا با کشتن رفتار کردی و با تباهی مرا جبران کردی‪.‬‬ ‫شری که برای من قرار داده بودی نجات داد‪ ،‬زیرا خداوند دلهای شکسته را شفا‬ ‫‪6‬اما خداوند می دانست که به من ظلم شده است‪ ،‬و مرا از م‬ ‫می دهد و حسودان و متکبران را باز می دارد‪.‬‬ ‫‪7‬ای پسر من !تو برای من مثل عقرب بودی که وقتی بر برنج می زند آن را سوراخ می کند‪.‬‬ ‫‪8‬ای پسر من !تو مثل غزالی هستی که ریشههای دیوانه را میخورد و امروز و فردا به من میافزایند که در ریشههای من برنزه میشوند»‪.‬‬ ‫‪9‬ای پسر من !تو بوده ای که رفیقش را در زمان سرد زمستان برهنه دید ‪.‬و آب سرد گرفت و بر او ریخت‪.‬‬ ‫‪10‬ای پسر من !تو برای من مانند مردی بودی که سنگی را برداشت و به آسمان افکند تا پروردگارش را با آن سنگسار کند ‪.‬و سنگ‬ ‫نخورد‪ ،‬و به اندازه کافی نرسید‪ ،‬بلکه عامل گناه و گناه شد‪.‬‬


‫داستان احیکار‬

‫‪11‬ای پسر من !اگر مرا گرامی می داشتی و به من احترام می گذاشتی و به سخنانم گوش می دادی‪ ،‬وارث من بودی و بر سرزمین هایم‬ ‫حکومت می کردی‪.‬‬ ‫‪12‬ای پسرم !بدان که اگر دم سگ یا خوک ده ذراع باشد به ارزش اسب نمی رسد حتی اگر مانند ابریشم باشد‪.‬‬ ‫‪13‬ای پسر من !من فکر می کردم که تو در مرگ من وارث من می شوی ‪.‬و تو با حسادت و وقاحتت خواستی مرا بکشی ‪.‬اما خداوند مرا‬ ‫از حیله تو نجات داد‪.‬‬ ‫‪14‬ای پسرم !تو برای من مثل تله ای بودی که بر سر کودن گذاشته بودند و گنجشکی آمد و تله را برپا کرده بود ‪.‬و گنجشک به تله گفت ‪:‬‬ ‫تو اینجا چه کار می کنی؟ تله گفت من اینجا به درگاه خدا دعا می کنم‪.‬‬ ‫‪15‬و كوچك نیز از آن پرسید« ‪:‬تكه چوبي كه در دست داري چیست؟ »تله گفت ‪:‬آن درخت بلوط جوانی است که در وقت نماز به آن تکیه‬ ‫می کنم‪.‬‬ ‫‪16‬خرچنگ گفت" ‪:‬و آن چیزی در دهان تو چیست؟ "دام گفت ‪:‬این نان و خوراکی است که برای گرسنگان و فقرایی که به من نزدیک می‬ ‫شوند‪ ،‬می برم‪.‬‬ ‫‪17‬خرچنگ گفت" ‪:‬حال می توانم جلو بیایم و بخورم‪ ،‬زیرا گرسنه هستم؟ "و دام به او گفت« ‪:‬بیا جلو ‪».‬و كوچك نزدیك شد تا بخورد‪.‬‬ ‫‪18‬اما تله برخاست و كوچك را از گردنش گرفت‪.‬‬ ‫‪19‬و كوچولو جواب داد و به تله گفت« ‪:‬اگر نان تو براي گرسنه باشد‪ ،‬خدا صدقه و اعمال تو را نمي پذیرد‪.‬‬ ‫‪20‬و اگر روزه و نماز تو این باشد‪ ،‬خداوند نه روزه و نه نمازت را از تو می پذیرد و خدا خیر تو را کامل نمی کند‪».‬‬ ‫‪21‬ای پسر من !تو برای من شیری بودی که با الغی دوست شد و الغ مدتی پیش شیر رفت ‪.‬و روزی شیر بر الغ ظاهر شد و آن را‬ ‫خورد‪.‬‬ ‫‪22‬ای پسر من !تو برای من مثل سرخرطومی در گندم بودی‪ ،‬زیرا برای هیچ چیز سودی ندارد‪ ،‬بلکه گندم را خراب می کند و آن را می‬ ‫جود‪.‬‬ ‫‪23‬ای پسر من !تو مانند مردی بودی که ده پیمانه گندم کاشت‪ ،‬و چون زمان درو فرا رسید‪ ،‬برخاست و آن را درو کرد‪ ،‬و آن را جمع کرد‬ ‫و خرمن کوبید‪ ،‬و تا حد زیادی بر آن زحمت کشید و معلوم شد که ده پیمانه شد ‪.‬اندازه گیری کرد و صاحبش به آن گفت ‪:‬ای تنبل !نه رشد‬ ‫کردی و نه کوچک شدی‪.‬‬ ‫‪24‬ای پسر من !تو برای من مثل کبکی بودی که در تور انداخته شده بود‪ ،‬و او نتوانست خود را نجات دهد‪ ،‬اما کبک ها را صدا زد تا آنها‬ ‫را با خودش به تور بیندازد‪.‬‬ ‫‪25‬ای پسرم !تو برای من مثل سگی بودی که سرد شد و به خانه سفالگر رفت تا گرم شود‪.‬‬ ‫‪26‬و چون گرم شد‪ ،‬شروع به پارس كردن در آنها كرد و آنها آن را تعقیب كرده‪ ،‬آن را زدند تا آنها را نیش نزند‪.‬‬ ‫‪27‬ای پسرم !تو برای من مثل خوکی بودی که با افراد باکیفیت به حمام آب گرم رفت و چون از حمام آب گرم بیرون آمد‪ ،‬سوراخی کثیف‬ ‫دید و فرود آمد و در آن غوطه ور شد‪.‬‬ ‫‪28‬ای پسرم !تو برای من مثل بزی بودی که در راه قربانی به همرزمانش پیوست و نتوانست خود را نجات دهد‪.‬‬ ‫‪29‬ای پسر من !سگی که از شکارش سیر نمی شود غذای مگس ها می شود‪.‬‬ ‫‪30‬ای پسرم !دستی که زحمت نمی کشد و شخم نمی زند و (که )حریص و حیله گر است از شانه اش بریده می شود‪.‬‬ ‫‪31‬ای پسرم !چشمی که نور در آن دیده نمی شود‪ ،‬کلغ ها آن را می چینند و بیرون می کشند‪.‬‬ ‫‪32‬ای پسر من !تو نزد من مانند درختی بودی که شاخههایش را میبریدند‪ ،‬و به آنها گفت ‪:‬اگر چیزی از من در دست شما نبود‪ ،‬نمیتوانستید‬ ‫مرا قطع کنید‪.‬‬ ‫‪33‬ای پسر من !تو مانند گربه ای هستی که به او گفتند ‪:‬دزدی را رها کن تا برایت زنجیر طل بسازیم و شکر و بادام به تو بدهیم‪.‬‬ ‫‪34‬و او گفت" ‪:‬من حرفه پدر و مادرم را فراموش نمی کنم"‪.‬‬ ‫‪35‬ای پسرم !تو مانند مارى بودى كه بر بوته خارى سوار بود‪ ،‬در حالى كه در وسط نهر بود‪ ،‬گرگى آنها را دید و گفت« ‪:‬شیطان بر‬ ‫فساد‪ ،‬و هر كه از آنها بدتر است‪ ،‬هر دو را هدایت كند‪».‬‬ ‫‪36‬و مار به گرگ گفت« ‪:‬برهها و بزها و گوسفندهایی را که در تمام عمرت خوردی‪ ،‬آیا آنها را به پدرانشان و به پدر و مادرشان‬ ‫برمیگردانی یا نه؟»‬ ‫‪37‬گرگ گفت ‪:‬نه ‪.‬و مار به او گفت ‪:‬فکر میکنم بعد از من تو بدترین ما هستی‪.‬‬ ‫‪38‬ای پسر من !من تو را با غذای خوب سیر کردم و تو مرا با نان خشک سیر نکردی‪.‬‬ ‫‪39‬ای پسر من !بهت آب شکر دادم بنوش و شربت خوب و از چاه به من آب ندادی تا بنوشم‪.‬‬ ‫‪40‬ای پسر من !من به تو تعلیم دادم و تو را بزرگ کردم و تو برای من مخفیگاهی حفر کردی و مرا پنهان کردی‪.‬‬ ‫‪41‬ای پسر من !من تو را با بهترین تربیت تربیت کردم و تو را مانند سرو بلند تربیت کردم ‪.‬و تو مرا پیچانده و خم کرده ای‪.‬‬ ‫‪42‬ای پسر من !امید من به تو بود که برای من قلعه ای مستحکم بسازی تا از دشمنانم در آن پنهان شوم و تو برای من مانند کسی شدی که‬ ‫در اعماق زمین دفن شده است ‪.‬اما خداوند بر من رحم کرد و مرا از مکر تو نجات داد‪.‬‬ ‫‪43‬ای پسر من !برای تو آرزوی خیر کردم و تو مرا به بدی و کینه پاداش دادی و اکنون چشمانت را دریده ام و تو را برای سگ ها غذا‬ ‫می دهم و زبانت را می برم و سرت را با دم شمشیر بر می دارم ‪.‬و جزای اعمال زشتت را بده‪.‬‬ ‫‪44‬و چون ندان این سخن را از عمویش حیق شنید‪ ،‬گفت ‪:‬ای عموی من !برحسب علمت با من رفتار کن و گناهانم را ببخش‪ ،‬زیرا کیست‬ ‫که مانند من گناه کرده باشد یا کیست که مانند تو ببخشد؟‬ ‫‪45‬ای عمویم‪ ،‬مرا بپذیر !اکنون در خانهات خدمت میکنم و اسبهایت را نظافت میکنم و سرگین چارپایانت را جارو میکنم و گوسفندانت را‬ ‫میچرخانم‪ ،‬زیرا من شریر هستم و تو عادل‪ ،‬من گناهکار و تو آمرزنده‪».‬‬


‫داستان احیکار‬

‫‪46‬و حیقار به او گفت ‪:‬ای پسرم !تو مثل درختی هستی که در کنار آب بی ثمر بود و صاحبش از قطع کردنش عاجز بود و به او گفت ‪:‬‬ ‫مرا به جای دیگر ببر و اگر میوه ندادم‪ ،‬مرا قطع کن‪.‬‬ ‫‪47‬و اربابش به او گفت" ‪:‬تو که در کنار آب هستی میوه ندادی‪ ،‬وقتی در جای دیگر باشی چگونه میوه خواهی داد؟"‬ ‫‪48‬ای پسر من !پیری عقاب بهتر از جوانی کلغ است‪.‬‬ ‫‪49‬ای پسر من !به گرگ گفتند ‪:‬از گوسفندان دوری کن مبادا گرد و غبار آنها به تو آسیب برساند ‪.‬و گرگ گفت ‪:‬ته شیر گوسفند برای‬ ‫چشم من خوب است ‪.‬‬ ‫‪50‬ای پسر من !گرگ را وادار کردند به مدرسه برود تا خواندن بیاموزد و به او گفتند« ‪:‬بگو الف ‪».‬گفت ‪:‬بره و بز در زنگ من‪.‬‬ ‫‪51‬ای پسر من !الغ را روی میز گذاشتند و او افتاد و شروع به غلتیدن در خاک کرد و یکی گفت« ‪:‬بگذار خودش بغلتد‪ ،‬زیرا این طبیعت‬ ‫اوست‪ ،‬تغییر نخواهد کرد‪.‬‬ ‫‪52‬ای پسر من !این قول ثابت شده است که می فرماید« ‪:‬اگر پسری زایید‪ ،‬او را پسر خود و اگر پسری تربیت کردی‪ ،‬او را غلم خود‬ ‫بنام‪».‬‬ ‫‪53‬ای پسر من !کسی که کار نیک انجام دهد‪ ،‬با نیکی روبرو خواهد شد ‪.‬و هر که بدی کند با بدی روبرو خواهد شد‪ ،‬زیرا خداوند انسان را‬ ‫به اندازه کار او جزا می دهد‪.‬‬ ‫‪54‬ای پسر من !چه چیزی بیشتر از این سخنان به تو بگویم؟ زیرا خداوند از آنچه نهان است آگاه است و به اسرار و اسرار آگاه است‪.‬‬ ‫‪55‬و او تو را جزا خواهد داد و بین من و تو داوری خواهد کرد و به تو جزا خواهد داد‪.‬‬ ‫‪56‬و چون نادان آن سخن را از عمویش حیقر شنید‪ ،‬فورا ا متورم شد و مانند مثانه ای دریده شد‪.‬‬ ‫‪57‬و اندامش متورم شد و پاها و پاها و پهلوهایش و پاره شد و شکمش پاره شد و احشاءش پراکنده شد و هلک شد و مرد‪.‬‬ ‫‪58‬و عاقبت آخر او نابودی بود و به جهنم رفت ‪.‬زیرا هر که برای برادر خود گودالی حفر کند در آن خواهد افتاد ‪.‬و هر که تله بگذارد در‬ ‫آنها گرفتار خواهد شد‪.‬‬ ‫‪59‬این همان چیزی است که در داستان حیقار یافتیم و حمد و حمد برای همیشه از آن خداست ‪.‬آمین و صلح‪.‬‬ ‫‪60‬این تواریخ به یاری خداوند به پایان رسید ‪.‬آمین آمین آمین‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Story of Ahikar the Grand Vizier of Assyria by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu