نذر نذیره اعداد ۲۱-۱ :۶ :و خداوند موسی را خطاب کرده ،گفت ۱ ،بنیاسرائیل را خطاب کرده ،به ایشان بگو :هرگاه مرد یا زن خود را جدا کند تا نذر نذیره کند و خود را برای خداوند جدا سازد ۲ او باید از شراب و مسکرات دوری کند و سرکه شراب یا سرکه مسکرات ننوشد ،و هیچ شراب انگور ننوشد و انگور تر یا ۳ .خشک نخورد .در تمام روزهای جدایی خود ،از آنچه از درخت مو ساخته میشود ،از هسته تا پوست ،چیزی نخورد ۴ ،در تمام روزهای نذر وقف خود ،تیغی بر سرش نخواهد آمد ،تا زمانی که روزهایی که خود را برای خداوند وقف کرده است ۵ .به پایان برسد ،مقدس خواهد بود و موهای سرش بلند خواهد بود .تمام روزهایی که خود را به خداوند اختصاص میدهد ،به هیچ جسدی نزدیک نخواهد شد ۶ .او نباید برای پدر ،مادر ،برادر یا خواهرش ،هنگام مرگشان ،خود را نجس کند ،زیرا تقدیس خدایش بر سر اوست ۷ .او در تمام روزهای جداییاش ،برای خداوند مقدس است ۸ سر جایگاه تقدیس خود را نجس کرده باشد ،پس باید در روز تطهیر خود ،یعنی در روز هفتم ،سر ۹ و اگر کسی ناگهان بمیرد و ر .خود را بتراشد .و در روز هشتم دو لکپشت یا دو جوجه کبوتر را نزد کاهن ،به در خیمه اجتماع بیاورد ۱۰ و کاهن یکی را برای قربانی گناه و دیگری را برای قربانی سوختنی تقدیم کند ،و برای او کفاره کند ،برای گناهی که به ۱۱ .خاطر میت مرتکب شده است ،و سر او را در همان روز تقدیس نماید و روزهای جدایی خود را برای خداوند تقدیس کند ،و بره ای یک ساله را برای قربانی جرم بیاورد ،اما روزهای قبل از آن ۱۲ .از بین خواهد رفت ،زیرا جدایی او نجس شده است .و این است قانون نذیره ،هنگامی که روزهای جداییاش فرا رسد :او را به در خیمه اجتماع بیاورند ۱۳ و قربانی خود را به خداوند تقدیم کند ،یک بره نرینه یک ساله بیعیب برای قربانی سوختنی ،و یک بره ماده یک ساله بیعیب ۱۴ ،برای قربانی گناه ،و یک قوچ بیعیب برای قربانی سلمتی و یک سبد نان فطیر ،قرصهای آرد نرم آمیخته به روغن ،و قرصهای نان فطیر مسح شده به روغن ،و هدیه آردی آنها ،و ۱۵ .هدایای ریختنی آنها .و کاهن آنها را به حضور خداوند بیاورد و قربانی گناه و قربانی سوختنی او را تقدیم کند ۱۶ و قوچ را با سبد نان فطیر برای قربانی سلمتی به خداوند تقدیم کند .کاهن نیز هدیه آردی و هدیه ریختنی او را تقدیم خواهد ۱۷ .کرد در خیمه اجتماع بتراشد ،و موی سر وقف خود را گرفته ،در آتشی که زیر ذبیحه سلمتی است ۱۸ سر وقف خود را نزد ر و نذیره ر .بگذارد سر ختن هه ۱۹ و کاهن شان هه پخت هه قوچ و یک قرص نان فطیر از سبد و یک قرص نان فطیر را گرفته ،آنها را بعد از تراشیدن موی ر .نذیره بر دستهای او بگذارد و کاهن آنها را به عنوان هدیه تکان دادنی در حضور خداوند تکان دهد .این با سینه تکان دادنی و ران افراشته برای کاهن ۲۰ .مقدس است .و بعد از آن نذیره میتواند شراب بنوشد این است قانون نذیره ای که نذر کرده است و قربانی او برای خداوند برای تخصیص خود ،علوه بر آنچه دستش خواهد ۲۱ .گرفت :مطابق نذری که کرده است ،باید طبق قانون تخصیص خود عمل کند
1
نذر نذیره
سامسون داوران ۱۳ .و بنیاسرائیل بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند ،و خداوند ایشان را چهل سال به دست فلسطینیان تسلیم کرد ۱ ص رر ععه ،از قبیله دان ،مانوح نام بود؛ و زنش نازا بوده ،نمیزایید ۲ .و مردی از ص ».و فرشته خداوند بر آن زن ظاهر شد و به او گفت« :اینک تو نازا هستی و نمیزایی .اما حامله شده ،پسری خواهی زایید ۳ .پس اکنون از تو خواهش میکنم باحذر باش و شراب و مسکرات منوش و هیچ چیز نجس مخور ۴ زیرا اینک حامله شده ،پسری خواهی زایید و تیغ بر سرش نخواهد آمد ،زیرا آن ولد از رحم مادر برای خدا نذیره خواهد بود و ۵ .او به رهایی اسرائیل از دست فلسطینیان شروع خواهد کرد آنگاه آن زن آمد و به شوهرش گفت« :مرد خدایی نزد من آمد و چهرهاش مانند چهره فرشته خدا بسیار وحشتناک بود .اما من ۶ .از او نپرسیدم که اهل کجاست و نامش را به من نگفت ،اما او به من گفت« :اینک حامله شده ،پسری خواهی زایید؛ و اکنون هیچ شراب و مسکری منوش و هیچ چیز نجس مخور ۷ ».زیرا آن ولد از رحم مادر تا روز مرگش برای خدا نذیره خواهد بود آنگاه مانوح از خداوند استدعا کرد و گفت« :ای خداوند من ،تمنا میکنم آن مرد خدا که فرستادی ،دوباره نزد ما بیاید و به ما ۸ ».بیاموزد که با فرزندی که زاده خواهد شد ،چه باید بکنیم .و خدا آواز مانوح را شنید و فرشته خدا بار دیگر نزد آن زن آمد و او در صحرا نشسته بود ،اما مانوح شوهرش با او نبود ۹ و آن زن شتابان دوید و شوهرش را خبر داد و به او گفت« :اینک آن مرد که چند روز پیش نزد من آمده بود ،دوباره نزد من ۱۰ ».آمده است پس مانوح برخاست و از پی همسرش رفت و نزد آن مرد آمد و از او پرسید« :آیا تو آن مردی هستی که با آن زن سخن ۱۱ ».گفتی؟» او گفت« :من هستم »مانوح گفت« :حال ،سخنان تو به حقیقت بپیوندد .چگونه کودک را سفارش دهیم و با او چگونه رفتار کنیم؟ ۱۲ ».و فرشته خداوند به مانوح گفت« :از هر آنچه به زن گفتم ،برحذر باشد ۱۳ او نباید از هیچ محصولی از مو بخورد ،و نه شراب یا نوشیدنی قوی بنوشد ،و نه هیچ چیز نجس بخورد .هر آنچه به او امر ۱۴ .فرمودم ،باید رعایت کند ».و مانوح به فرشته خداوند گفت« :تمنا دارم که تو را تا زمانی که بزغالهای برایت آماده کنیم ،نگه داریم ۱۵ و فرشته خداوند به مانوح گفت« :اگرچه مرا معطل کنی ،از نان تو نخواهم خورد ،و اگر قربانی سوختنی بگذرانی ،آن را ۱۶ .برای خداوند بگذران ».زیرا مانوح نمیدانست که فرشته خداوند است »و مانوح به فرشته خداوند گفت« :نام تو چیست تا چون سخنانت واقع شود ،تو را اکرام نماییم؟ ۱۷ »فرشته خداوند به او گفت« :چرا درباره اسم من چنین میپرسی ،حال آنکه آن مخفی است؟ ۱۸ پس مانوح بزغالهای را با هدیه آردی گرفت و آن را بر صخرهای برای خداوند گذرانید؛ و فرشته کاری شگفتانگیز انجام ۱۹ .داد؛ و مانوح و همسرش نظاره میکردند زیرا هنگامی که شعله از قربانگاه به سوی آسمان بال میرفت ،فرشته خداوند در شعله قربانگاه بال رفت .و مانوح و همسرش ۲۰ .آن را دیدند و روی به زمین افتادند .اما فرشته خداوند دیگر بر مانوح و همسرش ظاهر نشد .پس مانوح دانست که او فرشته خداوند است ۲۱ ».مانوح به زنش گفت« :ما قطعا ا خواهیم مرد ،زیرا خدا را دیدهایم ۲۲ اما همسرش به او گفت« :اگر خداوند میخواست ما را بکشد ،قربانی سوختنی و هدیه آردی را از دست ما نمیگرفت ،و همه ۲۳ ».این چیزها را به ما نشان نمیداد ،و مانند این بار چنین چیزهایی را به ما نمیگفت .و آن زن پسری زایید و او را شمشون نام نهاد .و پسر بزرگ شد و خداوند او را برکت داد ۲۴ صرعه و ارشتاول ،به برانگیختن او شروع میکرد ۲۵ .و روح خداوند گاهی اوقات در اردوی دان ،بین ص داوران ۱۴ .و شعمشون به رتمنعه فرود آمد و زنی از دختران فلسطینیان را در رتمنعه دید ۱ پس او آمد و به پدر و مادرش خبر داد و گفت« :من زنی را در تمنه از دختران فلسطینیان دیدهام .اکنون او را برای من به زنی ۲ ».بگیرید آنگاه پدر و مادرش به او گفتند« :آیا در میان دختران برادرانت یا در میان تمامی قوم من ،زنی هرگز وجود ندارد که تو برای ۳ ».گرفتن همسری از فلسطینیان نامختون رفته باشی؟» سامسون به پدرش گفت« :او را برای من بگیر ،زیرا از او بسیار خشنودم اما پدر و مادرش نمیدانستند که این از جانب خداوند است ،زیرا او در پی فرصتی برای سرکوب فلسطینیان بود ،زیرا در آن ۴ .زمان فلسطینیان بر اسرائیل تسلط داشتند .آنگاه شعمشون به همراه پدر و مادرش به ترمنعه فرود آمدند ،و چون به تاکستانهای ترمنعه رسیدند ،اینک شیر جوانی بر او غرید ۵
2
نذر نذیره
و روح خداوند بر او مستولی شد و او را چنان درید که بزغالهای را درید ،و چیزی در دست نداشت ،اما پدر و مادرش را از ۶ .آنچه کرده بود ،آگاه نکرد .پس پایین رفته ،با آن زن گفتگو کرد و شمشون از او بسیار خشنود شد ۷ و بعد از مدتی برای گرفتن او برگشت ،و از آنجا دور شد تا لشه شیر را ببیند .و اینک انبوهی از زنبور و عسل در لشه شیر ۸ .بود پس آن را با دست خود گرفته ،خورد و نزد پدر و مادرش آمد و به ایشان داد و خوردند ،اما به ایشان نگفت که عسل را از لشه ۹ .شیر گرفته است .پس پدرش نزد آن زن رفت و شمشون در آنجا ضیافتی برپا کرد ،زیرا جوانان چنین عادت داشتند ۱۰ .و چون او را دیدند ،سی نفر از یارانش را نزد او آوردند ۱۱ و شمشون به ایشان گفت« :الن معمایی برای شما میگویم .اگر بتوانید آن را در هفت روز عید برای من حل کنید و آن را ۱۲ ».بیابید ،سی دست لباس و سی دست لباس دیگر به شما میدهم اما اگر نمیتوانید آن را برای من بیان کنید ،سی جامه و سی دست لباس به من بدهید ».به او گفتند« :معمای خود را بیان کن تا ۱۳ ».آن را بشنویم و به ایشان گفت« :از خورنده ،گوشت بیرون آمد و از زورآور ،شیرینی ».و ایشان نتوانستند در سه روز ،چیستان را حل ۱۴ .کنند و در روز هفتم به زن شمشون گفتند« :شوهرت را ترغیب کن تا چیستان را برای ما بیان کند ،مبادا تو و خانه پدرت را به ۱۵ »آتش بسوزانیم .آیا ما را دعوت کردهاید تا آنچه داریم ،بگیریم؟ و زن سامسون پیش او گریست و گفت« :تو از من متنفری و مرا دوست نداری .تو معمایی برای فرزندان قوم من گفتی و آن ۱۶ »را به من نگفتی ».سامسون به او گفت« :اینک من آن را به پدر و مادرم نگفتهام ،و آیا باید آن را به تو بگویم؟ و او هفت روز ،در حالی که جشنشان ادامه داشت ،پیش او گریه کرد .و در روز هفتم ،او ماجرا را برایش تعریف کرد ،زیرا ۱۷ .او بر او درد میکشید .و او معما را برای فرزندان قوم خود بیان کرد و مردان شهر در روز هفتم ،پیش از غروب آفتاب ،از او پرسیدند« :چه چیزی شیرینتر از عسل و چه چیزی نیرومندتر از ۱۸ ».شیر است؟» او به ایشان گفت« :اگر با گاو من شخم نمیزدید ،معمای مرا نمیفهمیدید و روح خداوند بر او نازل شد و به اشقلون رفت و سی نفر از آنها را کشت و غنیمت ایشان را گرفت و به کسانی که چیستان ۱۹ .را بیان کرده بودند ،جامهها داد .پس خشم او افروخته شد و به خانه پدرش رفت .اما همسر سامسون به رفیقش که با او دوست بود ،داده شد ۲۰ داوران ۱۵ اما پس از چندی ،در ایام درو گندم ،سامسون با بزغالهای به دیدن همسرش آمد و گفت« :من به اتاق همسرم میروم ».اما ۱ .پدرش اجازه نداد که او وارد شود پدرش گفت« :گمان میکردم که از او سخت بیزار بودهای؛ از این رو او را به رفیق تو دادم .آیا خواهر کوچکش از او زیباتر ۲ ».نیست؟ تمنا میکنم او را به جای او بگیر ».و شمشون درباره ایشان گفت« :الن از فلسطینیان بیعیبتر خواهم بود ،هرچند که ایشان را رنجانده باشم ۳ .و ش رعم ص شون رفته ،سیصد روباه گرفت و مشعلها را برداشت و دم را به دم تبدیل کرد و مشعلی را در میان دو دم گذاشت ۴ و چون هیزمها را آتش زد ،آنها را در کشتزارهای فلسطینیان رها کرد و هم هیزمها و هم کشتزارها را با تاکستانها و زیتونها ۵ .سوزاند آنگاه فلسطینیان گفتند« :چه کسی این کار را کرده است؟» پاسخ دادند« :شمشون ،داماد تمنی ،زیرا او زن تمنی را گرفته و به ۶ .رفیق خود داده بود ».پس فلسطینیان آمدند و او و پدرش را به آتش سوزاندند ».و شمشون به ایشان گفت« :اگرچه این کار را کردهاید ،اما از شما انتقام خواهم گرفت و بعد از آن آرام خواهم گرفت ۷ .و ایشان را از ران و کمر به قتل عظیمی زد .و فرود آمده ،در قله صخره عیطام ساکن شد ۸ .آنگاه فلسطینیان برآمده ،در یهودا اردو زدند و در رلحی پراکنده شدند ۹ و مردان یهودا گفتند« :چرا بر ما آمدهاید؟» ایشان جواب دادند« :آمدهایم تا شمشون را ببندیم و چنانکه او با ما کرد ،با او ۱۰ ».بکنیم آنگاه سه هزار نفر از یهودا به بالی صخره اتام رفتند و به شمشون گفتند« :مگر نمیدانی که فلسطینیان بر ما حکومت ۱۱ ».میکنند؟ این چه کاری است که با ما کردی؟» او به ایشان گفت« :همانطور که آنها با من کردند ،من نیز با آنها کردم و به او گفتند« :ما آمدهایم تا تو را ببندیم و به دست فلسطینیان بسپاریم ».سامسون به ایشان گفت« :برای من قسم بخورید که ۱۲ ».خودتان بر من حمله نکنید و به او گفتند« :نه ،بلکه تو را محکم بسته و به دست ایشان خواهیم سپرد ،اما مطمئنا ا تو را نخواهیم کشت ».پس او را با دو ۱۳ .ریسمان نو بستند و از صخره بال آوردند
3
نذر نذیره
،و چون به رلحی رسید ،فلسطینیان بر او فریاد برآوردند و روح خداوند بر او فرود آمد و ریسمانهایی که بر بازوهایش بود ۱۴ .مانند کتانی که به آتش سوخته شود ،گردید و بندها از دستانش فرو ریخت .و استخوان فک الغی نو یافت و دست خود را دراز کرد و آن را گرفت و با آن هزار مرد را کشت ۱۵ ».و شمشون گفت« :با فک الغ ،توده بر توده ،با فک الغ هزار مرد را کشتم ۱۶ .و چون از سخن گفتن فارغ شد ،فک را از دست خود انداخت و آن مکان را را عمترلحی نامید ۱۷ و او از تشنگی بسیار سخت رنج میبرد ،پس خداوند را خواند و گفت« :این نجات عظیم را به دست بندهات سپردی ،و اکنون ۱۸ »آیا من از تشنگی بمیرم و به دست نامختونان بیفتم؟ اما خدا گودیای را که در فک بود ،شکافت و از آن آب بیرون آمد؛ و چون نوشید ،روحش برگشت و زنده شد؛ از این رو آن ۱۹ .را عین حقوری نامید که تا به امروز در رلحی است .و او در ایام فلسطینیان بیست سال بر اسرائیل داوری کرد ۲۰ داوران ۱۶ .آنگاه شعمشون به غزه رفت و در آنجا فاحشهای دید و نزد او رفت ۱ ،و به اهل غ زعزه خبر دادند که شمشون به اینجا آمده است .پس او را احاطه کرده ،تمام شب در دروازه شهر برایش کمین گذاشتند ۲ ».و تمام شب خاموش مانده ،گفتند« :صبح که روز شود ،او را خواهیم کشت و ش رعم ص شون تا نیمهشب خوابید و نیمهشب برخاست و درهای دروازه شهر و دو تیرک را گرفت و آنها را با پشتبند و همه چیز با ۳ .خود برد و آنها را بر دوش خود گذاشت و به بالی تپهای که روبروی حبرون است ،برد .و بعد از آن واقع شد که او زنی را در وادی سورق که دلیله نام داشت ،دوست میداشت ۴ و سروران فلسطینیان نزد او آمده ،به او گفتند« :او را اغوا کن و ببین که قوت عظیم او در چیست و به چه طریق میتوانیم بر ۵ ».او غالب شویم تا او را ببندیم و ذلیلش سازیم ،و هر یک از ما هزار و صد مثقال نقره به تو خواهیم داد »و دلیله به شمشون گفت« :تمنا دارم به من بگویی که قوت عظیم تو در چیست و به چه چیز میتوان تو را بست و رنجاند؟ 6 ».سامسون به او گفت« :اگر مرا با هفت شاخه ترد که خشک نشدهاند ببندند ،ضعیف و مانند مرد عادی خواهم شد ۷ .آنگاه سرداران فلسطینیان هفت شاخه تر و تازه که خشک نشده بودند ،نزد او آوردند و او وی را با آنها بست ۸ و مردانی در کمین او در حجره بودند .و او به او گفت« :ای شمشون ،فلسطینیان بر تو آمدند ».و شمشون شمشیرها را پاره ۹ .کرد ،چنانکه نخ رکشنده وقتی به آتش برخورد میکند ،پاره میشود .پس قدرت او شناخته نشد »و دلیله به شمشون گفت« :اینک مرا مسخره کردی و دروغ گفتی .اکنون به من بگو که به چه چیز میتوان تو را بست؟ ۱۰ ».و به او گفت« :اگر مرا با ریسمانهای نو که هرگز به کار نرفتهاند ببندند ،ضعیف و مانند مرد عادی خواهم شد ۱۱ پس دلیله طنابهای نو گرفت و او را با آنها بست و به او گفت« :ای شمشون ،فلسطینیان بر تو آمدند ».و در اتاقک ،کسانی در ۱۲ .کمین بودند .پس او آنها را مانند نخ از بازوهایش پاره کرد »و دلیله به شمشون گفت« :تاکنون مرا مسخره کرده و دروغ گفتهای ،پس به من بگو که به چه چیزی میتوان تو را بست؟ ۱۳ ».شمشون به او گفت« :اگر هفت گیسوی سرم را با تار ببافی و آن را با میخ محکم کرد و به او گفت« :ای شمشون ،فلسطینیان بر تو آمدند ».آنگاه شمشون از خواب بیدار شد و میخ تیر و ۱۴ .تار را برداشت و رفت و به او گفت« :چگونه میتوانی بگویی که تو را دوست دارم ،در حالی که دلت با من نیست؟ تو این سه بار مرا مسخره کردی ۱۵ »و به من نگفتی که قدرت عظیم تو در چیست؟ .و چون او هر روز او را به سخنان خود اصرار میکرد و اصرار میورزید ،چنان که جان او تا سر حد مرگ به تنگ میآمد ۱۶ .که او هر چه در دل داشت برای او بیان کرده ،گفت« :تیغ بر سر من نیامده است ،زیرا از رحم مادرم برای خدا نذیره بودهام ۱۷ ».اگر سرم تراشیده شود ،قوتم از من میرود و ضعیف و مانند سایر مردان خواهم شد و چون دلیله دید که هر چه در دلش بود به او گفته است ،فرستاد و سروران فلسطینیان را طلبید و گفت« :این بار بیایید ،زیرا ۱۸ .هر چه در دلش بود به من گفته است ».پس سروران فلسطینیان نزد او آمدند و پول به دست خود آوردند و او را بر زانوهای خود خوابانید و مردی را طلبید و هفت گیسوی سرش را از او تراشید و به رنج دادن او شروع کرد و ۱۹ .قوتش از او رفت و او گفت« :ای شمشون ،فلسطینیان بر تو آمدند ».و شمشون از خواب بیدار شد و گفت« :مثل دفعات قبل بیرون میروم و ۲۰ .خود را میلرزانم ».و ندانست که خداوند از او دور شده است اما فلسطینیان او را گرفته ،چشمانش را از کاسه درآوردند و او را به غزه آوردند و با زنجیرهای برنجی بستند و او در زندان ۲۱ .مشغول دستاس کردن شد .با این حال ،موهای سرش پس از تراشیدن دوباره شروع به بلند شدن کرد ۲۲ آنگاه سروران فلسطینیان گرد هم آمدند تا قربانی بزرگی برای خدای خود ،داجون ،بگذرانند و شادی کنند ،زیرا گفتند :خدای ۲۳ .ما ،دشمن ما ،شمشون ،را به دست ما تسلیم کرده است
4
نذر نذیره
و چون قوم او را دیدند ،خدای خود را ستایش کردند ،زیرا گفتند :خدای ما دشمن ما و ویرانگر سرزمین ما را که بسیاری از ۲۴ .ما را کشت ،به دست ما تسلیم کرده است و چون دل ایشان شاد شد ،گفتند« :شعمشون را بخوانید تا برای ما بازی کند ».پس شعمشون را از زندان خواستند و او برایشان ۲۵ .بازی کرد و او را میان ستونها گذاشتند و شعمشون به پسری که دست او را گرفته بود گفت« :مرا بگذار تا ستونهایی را که خانه بر آنها ایستاده است لمس کنم و بر ۲۶ ».آنها تکیه دهم و خانه از مرد و زن پر بود و همه سروران فلسطینیان در آنجا بودند و قریب به سه هزار مرد و زن بر پشت بام بودند که ۲۷ .نظاره گر بازی شمشون بودند و شمشون نزد خداوند دعا کرده ،گفت« :ای خداوند یهوه ،مرا به یاد آور ،و ای خدا ،فقط همین یک بار مرا تقویت کن ،تا ۲۸ ».انتقام دو چشمم را از فلسطینیان بگیرم و شعمشون دو ستون وسط را که خانه بر آنها ایستاده بود و بر آنها استوار بود ،یکی را با دست راست و دیگری را با دست ۲۹ .چپ خود گرفت و شمشون گفت« :بگذار با فلسطینیان بمیرم ».و با تمام قدرت خود تعظیم کرد و خانه بر سروران و بر همه مردمی که در آن ۳۰ .بودند ،فرو ریخت .پس کشتگانی که در مرگ خود کشت ،بیشتر از کشتگانی بود که در زندگی خود کشته بود صرعه و ارشتاول در مقبره پدرش مانوح ۳۱ آنگاه برادرانش و تمامی خاندان پدرش آمدند و او را برداشته ،آوردند و او را بین ص .دفن کردند .و او بیست سال بر اسرائیل داوری کرد
ساموئل اول سموئیل ۱ و مردی بود از را عمتهایمسفیم ،از کوهستان افرایم ،به نام القانه ،پسر یرروحام ،پسر ارلیهو ،پسر توحو ،پسر صوف ،و افراتی ۱ .بود .و او دو زن داشت؛ نام یکی حنا و نام دیگری فرنینه بود؛ و فرنینه فرزندانی داشت ،اما حنا فرزندی نداشت ۲ و این مرد هر ساله برای عبادت و قربانی کردن برای یهوه صبایوت از شهر خود به شیلوه میرفت .و دو پسر عیلی ،صحفنی و ۳ .فینحاس ،کاهنان خداوند ،در آنجا بودند .و چون زمان تقدیم قربانی فرا رسید ،القانه به زن خود فرنینه و به همه پسران و دختران او قسمتها داد ۴ .اما به حنا سهم شایستهای میداد ،زیرا حنا را دوست میداشت ،هرچند خداوند رحم او را بسته بود ۵ .و دشمنش نیز او را به سختی تحریک کرد تا او را مضطرب سازد ،زیرا خداوند رحم او را بسته بود ۶ و چنانکه او سال به سال عمل میکرد ،هنگامی که او به خانه خداوند میآمد ،همچنان او را میرنجاند ،از این رو او گریه میکرد ۷ .و چیزی نمیخورد آنگاه شوهرش القانه به او گفت« :ای حنا ،چرا گریه میکنی و چرا غذا نمیخوری و چرا دلت غمگین است؟ آیا من برای تو از ۸ »ده پسر بهتر نیستم؟ پس حنا پس از آنکه در شیلوه غذا خوردند و نوشیدند ،برخاست .و عیلی کاهن بر کرسی ،کنار ستونی از معبد خداوند نشسته ۹ .بود .و او با تلخی جان ،نزد خداوند دعا کرد و زار زار گریست ۱۰ و او نذر کرد و گفت« :ای خداوند لشکرها ،اگر فیالواقع به مصیبت کنیز خود نظر کنی و مرا به یاد آوری و کنیز خود را ۱۱ ».فراموش نکنی و به کنیز خود پسری عطا کنی ،او را در تمام ایام عمرش به خداوند خواهم سپرد و تیغ بر سرش نخواهد آمد .و واقع شد که چون او به دعا کردن نزد خداوند ادامه میداد ،عیلی دهان او را علمت زد ۱۲ و حنا در دل خود سخن میگفت و فقط لبهایش تکان میخوردند ،اما صدایش شنیده نمیشد؛ از این رو ،عیلی گمان کرد که مست ۱۳ .بوده است ».و عیلی به او گفت« :تا کی مست خواهی بود؟ شرابت را از خود دور کن ۱۴ حنا در جواب گفت« :نه ،آقایم ،من زنی هستم که روحم شکسته است .من نه شراب نوشیدهام و نه مسکرات ،بلکه جان خود ۱۵ ».را در حضور خداوند ریختهام .کنیز خود را از دختران بعلیعال مپندار ،زیرا تاکنون از کثرت ناله و اندوه خود سخن گفتهام ۱۶ ».آنگاه عیلی در جواب گفت« :به سلمت برو ،و خدای اسرائیل دعایی را که از او خواستهای به تو عطا فرماید ۱۷ .و او گفت« :کنیزت در نظرت التفات یابد ».پس آن زن رفت و خورد و چهرهاش دیگر غمگین نبود ۱۸ و ایشان بامدادان برخاسته ،به حضور خداوند عبادت کردند و برگشته ،به خانه خود به رامه آمدند .و القانه ،زن خود حنا را ۱۹ .بشناخت و خداوند او را به یاد آورد پس چون زمان بارداری حنا فرا رسید ،پسری زایید و نام او را سموئیل نهاد ،زیرا گفت« :او را از خداوند درخواست ۲۰ ».کردم 5
نذر نذیره
.و آن مرد ،القانه ،و تمامی اهل خانهاش ،رفتند تا قربانی سالنه و نذر خود را نزد خداوند بگذرانند ۲۱ اما حنا نرفت ،زیرا به شوهرش گفته بود« :تا بچه از شیر گرفته نشود ،نمیروم ».آنگاه او را خواهم آورد تا به حضور خداوند ۲۲ .حاضر شود و برای همیشه آنجا بماند شوهرش القانه به او گفت« :هر چه در نظرت پسند آید بکن؛ تا زمانی که او را از شیر بازداری ،بمان؛ فقط خداوند کلم خود ۲۳ .را استوار میدارد ».پس آن زن ماند و تا زمانی که پسرش را از شیر بازستاند ،به او شیر داد ،و چون او را از شیر باز داشت ،او را با سه گاو و یک ایفه آرد و یک مشک شراب برداشته ،به خانه خداوند در شیلوه آورد ۲۴ .و آن کودک خردسال بود .و گاوی را ذبح کردند و کودک را نزد عیلی آوردند ۲۵ و او گفت« :ای آقای من ،به جان تو قسم ،ای آقای من ،من همان زنی هستم که اینجا در کنار تو ایستاده ،نزد خداوند دعا ۲۶ ».کردم .برای این کودک دعا کردم و خداوند دعای مرا که از او خواسته بودم ،اجابت فرمود ۲۷ بنابراین من نیز او را به خداوند سپردم؛ مادامی که زنده است ،به خداوند سپرده خواهد شد .و او در آنجا خداوند را پرستش ۲۸ .کرد
یحیی تعمید دهنده لوقا ۱ ،از آنجا که بسیاری دست به دست هم دادهاند تا اعلمیهای از آنچه که در میان ما به یقین به آن ایمان داریم ،تنظیم کنند ۱ .چنانکه ایشان به ما رسانیدند ،که از ابتدا شاهدان عینی و خادمان کلم بودند ۲ من نیز مصلحت چنان دیدم که چون همه چیز را از آغاز به طور کامل درک کردهام ،به ترتیب به تو بنویسم ،ای تئوفیلوس ۳ ،عزیز .تا صححت آن چیزهایی را که در آنها تعلیم یافتهای ،دریابی ۴ .در ایام هیرودیس ،پادشاه یهودیه ،کاهنی بود به نام زکریا ،از فرقه ابیا؛ و همسرش از دختران هارون بود و الیزابت نام داشت ۵ .و هر دو در حضور خدا پارسا بودند و به تمامی احکام و فرایض خداوند بیعیب عمل میکردند ۶ .و ایشان فرزندی نداشتند زیرا الیزابت نازا بود ،و هر دو سالخورده بودند ۷ ،و واقع شد که چون او به ترتیب فرقه خود ،در حضور خدا کهانت میکرد ۸ .طبق رسم کاهنان ،قرعه به نام او افتاد که هنگام ورود به معبد خداوند ،بخور بسوزاند ۹ .و در وقت بخور ،تمامی جماعت قوم بیرون دعا میکردند ۱۰ .ناگاه فرشته خداوند بر او ظاهر شد و در سمت راست قربانگاه بخور ایستاده بود ۱۱ .و چون زکریا او را دید ،مضطرب شد و ترس بر او مستولی گشت ۱۲ فرشته به او گفت« :ای زکریا ،مترس ،زیرا دعای تو مستجاب شده است و همسرت الیزابت برای تو پسری خواهد زایید و ۱۳ ».نام او را یحیی خواهی گذاشت .و تو شادی و سرور خواهی داشت؛ و بسیاری از ولدت او شادمان خواهند شد ۱۴ زیرا که او در حضور خداوند بزرگ خواهد بود و شراب و مسکری نخواهد نوشید و از شکم مادر خود ،پر از روح القدس ۱۵ .خواهد بود .و بسیاری از بنیاسرائیل را به سوی خداوند ،خدای ایشان ،باز خواهد گرداند ۱۶ و او به روح و قدرت الیاس ،پیشاپیش وی خواهد رفت تا دل پدران را به سوی فرزندان و نافرمانان را به سوی حکمت ۱۷ .عادلن بگرداند ،تا قومی آماده برای خداوند فراهم سازد ».زکریا به فرشته گفت« :از کجا این را بدانم؟ من پیرمردی پیر هستم و همسرم نیز سالخورده است ۱۸ فرشته در جواب او گفت« :من جبرائیل هستم که در حضور خدا میایستم و فرستاده شدهام تا با تو سخن گویم و این مژده را ۱۹ ».به تو برسانم و اینک تا روزی که این امور واقع نشود ،گنگ خواهی شد و یارای سخن گفتن نخواهی داشت ،زیرا به سخنان من که در ۲۰ .زمان خود به وقوع خواهد پیوست ،ایمان نیاوردهای .و مردم منتظر زکریا بودند و از اینکه او اینقدر در معبد ماند ،تعجب کردند ۲۱ و چون بیرون آمد ،نتوانست با ایشان سخن گوید و فهمیدند که در هیکل رؤیایی دیده است ،زیرا به ایشان اشاره میکرد و ۲۲ .سخن نمیگفت .و چون ایام خدمتش به پایان رسید ،به خانه خود رفت ۲۳ :و بعد از آن روزها ،همسرش الیزابت حامله شد و پنج ماه خود را پنهان کرد و گفت ۲۴ .خداوند در روزهایی که مرا مورد توجه قرار داد ،با من چنین رفتار کرد تا ننگ مرا از میان مردم بردارد ۲۵ .و در ماه ششم ،جبرائیل فرشته از جانب خدا به شهری از جلیل به نام ناصره فرستاده شد ۲۶ 6
نذر نذیره
.نزد باکرهای که نامزد مردی به نام یوسف از خاندان داوود بود و نام آن باکره مریم بود ۲۷ ».فرشته نزد او داخل شد و گفت« :سلم بر تو ،ای نعمتدیده ،خداوند با توست و تو در میان زنان مبارک هستی ۲۸ .چون او را دید ،از سخنش مضطرب شد و در خاطر خود اندیشید که این چه نوع تحیت باید باشد ۲۹ ».فرشته به او گفت« :ای مریم ،مترس ،زیرا نزد خدا نعمت یافتهای ۳۰ .و اینک ،حامله شده ،پسری خواهی زایید و نام او را عیسی خواهی نهاد ۳۱ .او بزرگ خواهد بود و پسر خدای متعال نامیده خواهد شد ،و خداوند خدا تخت پدرش داوود را به او خواهد داد ۳۲ .و او تا ابد بر خاندان یعقوب سلطنت خواهد کرد و پادشاهی او را پایانی نخواهد بود ۳۳ »مریم به فرشته گفت« :این چگونه ممکن است ،در حالی که من مردی را نشناختهام؟ ۳۴ فرشته در جواب او گفت« :روحالقدس بر تو خواهد آمد و قدرت خدای متعال بر تو سایه خواهد افکند .از این رو ،آن مولود ۳۵ ».مقدس ،پسر خدا نامیده خواهد شد ،و اینک ،دختر عمویت ،الیزابت ،نیز در پیری به پسری آبستن شده است .و این ششمین ماه است که او را ،که نازا مینامیدند ۳۶ .باردار است .زیرا نزد خدا هیچ چیز غیرممکن نیست ۳۷ .مریم گفت« :اینک کنیز خداوندم ،چنانکه گفتی بشود ».و فرشته از نزد او رفت ۳۸ .در آن روزها ،مریم برخاست و با عجله به شهری در کوهستان یهودیه رفت ۳۹ .و به خانه زکریا درآمده ،به الیصابات سلم کرد ۴۰ .و واقع شد که چون الیصابات سلم مریم را شنید ،بچه در رحم او به حرکت درآمد و الیصابات از روح القدس پر شد ۴۱ ».و با صدای بلند گفت« :تو در میان زنان مبارک هستی و مبارک است ثمره رحم تو ۴۲ و این از کجا به من رسیده است که مادر خداوندم نزد من آید؟ ۴۳ .زیرا ،اینک ،به محض اینکه صدای سلم تو به گوش من رسید ،بچه از شادی در رحم من به حرکت درآمد ۴۴ .و خوشا به حال او که ایمان آورد ،زیرا آنچه از جانب خداوند به او گفته شده است ،به انجام خواهد رسید ۴۵ ،و مریم گفت ،جان من خداوند را ستایش میکند ۴۶ .و روح من در خدا ،نجاتدهندهام ،شادمان گشته است ۴۷ .زیرا که به حقارت کنیز خود نظر داشته است ،زیرا هان ،از این پس همه نسلها مرا خوشبخت خواهند خواند ۴۸ .زیرا آن قادر مطلق به من کارهای عظیم کرده است و نام او مقدس است ۴۹ .و رحمت او نسل اندر نسل بر کسانی است که از او میترسند ۵۰ .او به بازوی خود قدرت را نشان داده است؛ او متکبران را در خیالت دلشان پراکنده کرده است ۵۱ .او زورمندان را از تختهایشان به زیر کشیده و فروتنان را سرافراز نموده است ۵۲ .گرسنگان را با چیزهای نیکو سیر کرده و ثروتمندان را تهی دست روانه نموده است ۵۳ .او به یاد رحمت خود ،بنده خود اسرائیل را یاری کرده است ۵۴ .چنانکه به پدران ما ،به ابراهیم و به ذریت او تا ابد گفته بود ۵۵ .و مریم قریب به سه ماه نزد وی ماند و سپس به خانه خود بازگشت ۵۶ .و اما زمان وضع حمل الیزابت فرا رسید و پسری به دنیا آورد ۵۷ .و همسایگان و پسرعموهایش شنیدند که خداوند چگونه رحمت عظیمی بر او ارزانی داشته است ،و با او شادمان شدند ۵۸ .و واقع شد که در روز هشتم برای ختنه کردن طفل آمدند و او را به نام پدرش زکریا نامیدند ۵۹ ».مادرش در جواب گفت« :نه ،بلکه نام او یحیی خواهد بود ۶۰ ».و به او گفتند« :از خاندان تو کسی به این نام نامیده نشده است ۶۱ .و با اشاره از پدرش خواستند که او را چگونه بنامد ۶۲ .پس تختهای خواست و نوشت« :نام او یحیی است ».و همه شگفتزده شدند ۶۳ .و فورا ا دهانش باز شد و زبانش روان گشت و به ستایش خدا پرداخت ۶۴ .و ترس بر هم هه ساکنان اطراف ایشان مستولی شد و هم هه این سخنان در سراسر کوهستان یهودیه منتشر گردید ۶۵ .و هر که این را شنید ،در دل خود تفکر کرده ،گفت« :این چه نوع طفلی خواهد بود!» و دست خداوند با او میبود ۶۶ :و پدرش زکریا از روحالقدس پر شد و نبوت کرده ،گفت ۶۷ .خداوند ،خدای اسرائیل ،متبارک باد ،زیرا از قوم خود تفقد کرده و آنها را رهایی بخشیده است ۶۸ .و شاخ نجاتی برای ما ،در خان هه بندهاش داوود ،برافراشت ۶۹ :چنانکه از زبان انبیای مقدس خود که از آغاز جهان بودهاند ،سخن گفت ۷۰ .تا ما از دشمنان خود و از دست هم هه کسانی که از ما نفرت دارند ،نجات یابیم ۷۱ تا رحمتی را که به پدران ما وعده داده شده بود ،به جا آورد و پیمان مقدس خود را به یاد آورد؛ ۷۲ ،سوگندی که برای پدرمان ابراهیم یاد کرد ۷۳ ،تا به ما عطا فرماید ،تا از دست دشمنان خود رهایی یافته ،او را بدون ترس عبادت کنیم ۷۴
7
نذر نذیره
.در قدوسیت و پارسایی در حضور او ،در تمام ایام عمرمان ۷۵ .و تو ،ای فرزند ،پیامبر خدای متعال نامیده خواهی شد ،زیرا پیشاپیش خداوند خواهی رفت تا راههای او را آماده کنی ۷۶ ،تا به قوم خود از طریق آمرزش گناهانشان ،آگاهی از نجات عطا فرماید ۷۷ ،از رحمت و شفقت خدای ما ،که به موجب آن سپیده دم از اعلی به ما رسید ۷۸ .تا به آنان که در تاریکی و سایه مرگ نشستهاند ،نور بخشد و گامهای ما را به راه صلح هدایت کند ۷۹ .و آن کودک بزرگ میشد و در روح قوی میگشت ،و تا روز ظهورش بر اسرائیل ،در بیابانها به سر میبرد ۸۰
8