Skip to main content

Persian - The Nazarite Vow

Page 1

‫نذر نذیره‬ ‫اعداد ‪۲۱-۱ :۶‬‬ ‫‪:‬و خداوند موسی را خطاب کرده‪ ،‬گفت ‪۱‬‬ ‫‪،‬بنیاسرائیل را خطاب کرده‪ ،‬به ایشان بگو‪ :‬هرگاه مرد یا زن خود را جدا کند تا نذر نذیره کند و خود را برای خداوند جدا سازد ‪۲‬‬ ‫او باید از شراب و مسکرات دوری کند و سرکه شراب یا سرکه مسکرات ننوشد‪ ،‬و هیچ شراب انگور ننوشد و انگور تر یا ‪۳‬‬ ‫‪.‬خشک نخورد‬ ‫‪.‬در تمام روزهای جدایی خود‪ ،‬از آنچه از درخت مو ساخته میشود‪ ،‬از هسته تا پوست‪ ،‬چیزی نخورد ‪۴‬‬ ‫‪،‬در تمام روزهای نذر وقف خود‪ ،‬تیغی بر سرش نخواهد آمد‪ ،‬تا زمانی که روزهایی که خود را برای خداوند وقف کرده است ‪۵‬‬ ‫‪.‬به پایان برسد‪ ،‬مقدس خواهد بود و موهای سرش بلند خواهد بود‬ ‫‪.‬تمام روزهایی که خود را به خداوند اختصاص میدهد‪ ،‬به هیچ جسدی نزدیک نخواهد شد ‪۶‬‬ ‫‪.‬او نباید برای پدر‪ ،‬مادر‪ ،‬برادر یا خواهرش‪ ،‬هنگام مرگشان‪ ،‬خود را نجس کند‪ ،‬زیرا تقدیس خدایش بر سر اوست ‪۷‬‬ ‫‪.‬او در تمام روزهای جداییاش‪ ،‬برای خداوند مقدس است ‪۸‬‬ ‫سر جایگاه تقدیس خود را نجس کرده باشد‪ ،‬پس باید در روز تطهیر خود‪ ،‬یعنی در روز هفتم‪ ،‬سر ‪۹‬‬ ‫و اگر کسی ناگهان بمیرد و ر‬ ‫‪.‬خود را بتراشد‬ ‫‪.‬و در روز هشتم دو لکپشت یا دو جوجه کبوتر را نزد کاهن‪ ،‬به در خیمه اجتماع بیاورد ‪۱۰‬‬ ‫و کاهن یکی را برای قربانی گناه و دیگری را برای قربانی سوختنی تقدیم کند‪ ،‬و برای او کفاره کند‪ ،‬برای گناهی که به ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬خاطر میت مرتکب شده است‪ ،‬و سر او را در همان روز تقدیس نماید‬ ‫و روزهای جدایی خود را برای خداوند تقدیس کند‪ ،‬و بره ای یک ساله را برای قربانی جرم بیاورد‪ ،‬اما روزهای قبل از آن ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬از بین خواهد رفت‪ ،‬زیرا جدایی او نجس شده است‬ ‫‪.‬و این است قانون نذیره‪ ،‬هنگامی که روزهای جداییاش فرا رسد‪ :‬او را به در خیمه اجتماع بیاورند ‪۱۳‬‬ ‫و قربانی خود را به خداوند تقدیم کند‪ ،‬یک بره نرینه یک ساله بیعیب برای قربانی سوختنی‪ ،‬و یک بره ماده یک ساله بیعیب ‪۱۴‬‬ ‫‪،‬برای قربانی گناه‪ ،‬و یک قوچ بیعیب برای قربانی سلمتی‬ ‫و یک سبد نان فطیر‪ ،‬قرصهای آرد نرم آمیخته به روغن‪ ،‬و قرصهای نان فطیر مسح شده به روغن‪ ،‬و هدیه آردی آنها‪ ،‬و ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬هدایای ریختنی آنها‬ ‫‪.‬و کاهن آنها را به حضور خداوند بیاورد و قربانی گناه و قربانی سوختنی او را تقدیم کند ‪۱۶‬‬ ‫و قوچ را با سبد نان فطیر برای قربانی سلمتی به خداوند تقدیم کند‪ .‬کاهن نیز هدیه آردی و هدیه ریختنی او را تقدیم خواهد ‪۱۷‬‬ ‫‪.‬کرد‬ ‫در خیمه اجتماع بتراشد‪ ،‬و موی سر وقف خود را گرفته‪ ،‬در آتشی که زیر ذبیحه سلمتی است ‪۱۸‬‬ ‫سر وقف خود را نزد ر‬ ‫و نذیره ر‬ ‫‪.‬بگذارد‬ ‫سر ختن هه ‪۱۹‬‬ ‫و کاهن شان هه پخت هه قوچ و یک قرص نان فطیر از سبد و یک قرص نان فطیر را گرفته‪ ،‬آنها را بعد از تراشیدن موی ر‬ ‫‪.‬نذیره بر دستهای او بگذارد‬ ‫و کاهن آنها را به عنوان هدیه تکان دادنی در حضور خداوند تکان دهد‪ .‬این با سینه تکان دادنی و ران افراشته برای کاهن ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬مقدس است‪ .‬و بعد از آن نذیره میتواند شراب بنوشد‬ ‫این است قانون نذیره ای که نذر کرده است و قربانی او برای خداوند برای تخصیص خود‪ ،‬علوه بر آنچه دستش خواهد ‪۲۱‬‬ ‫‪.‬گرفت‪ :‬مطابق نذری که کرده است‪ ،‬باید طبق قانون تخصیص خود عمل کند‬

‫‪1‬‬


‫نذر نذیره‬

‫سامسون‬ ‫داوران ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬و بنیاسرائیل بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند‪ ،‬و خداوند ایشان را چهل سال به دست فلسطینیان تسلیم کرد ‪۱‬‬ ‫ص رر ععه‪ ،‬از قبیله دان‪ ،‬مانوح نام بود؛ و زنش نازا بوده‪ ،‬نمیزایید ‪۲‬‬ ‫‪.‬و مردی از ص‬ ‫»‪.‬و فرشته خداوند بر آن زن ظاهر شد و به او گفت‪« :‬اینک تو نازا هستی و نمیزایی‪ .‬اما حامله شده‪ ،‬پسری خواهی زایید ‪۳‬‬ ‫‪.‬پس اکنون از تو خواهش میکنم باحذر باش و شراب و مسکرات منوش و هیچ چیز نجس مخور ‪۴‬‬ ‫زیرا اینک حامله شده‪ ،‬پسری خواهی زایید و تیغ بر سرش نخواهد آمد‪ ،‬زیرا آن ولد از رحم مادر برای خدا نذیره خواهد بود و ‪۵‬‬ ‫‪.‬او به رهایی اسرائیل از دست فلسطینیان شروع خواهد کرد‬ ‫آنگاه آن زن آمد و به شوهرش گفت‪« :‬مرد خدایی نزد من آمد و چهرهاش مانند چهره فرشته خدا بسیار وحشتناک بود‪ .‬اما من ‪۶‬‬ ‫‪.‬از او نپرسیدم که اهل کجاست و نامش را به من نگفت‬ ‫‪،‬اما او به من گفت‪« :‬اینک حامله شده‪ ،‬پسری خواهی زایید؛ و اکنون هیچ شراب و مسکری منوش و هیچ چیز نجس مخور ‪۷‬‬ ‫»‪.‬زیرا آن ولد از رحم مادر تا روز مرگش برای خدا نذیره خواهد بود‬ ‫آنگاه مانوح از خداوند استدعا کرد و گفت‪« :‬ای خداوند من‪ ،‬تمنا میکنم آن مرد خدا که فرستادی‪ ،‬دوباره نزد ما بیاید و به ما ‪۸‬‬ ‫»‪.‬بیاموزد که با فرزندی که زاده خواهد شد‪ ،‬چه باید بکنیم‬ ‫‪.‬و خدا آواز مانوح را شنید و فرشته خدا بار دیگر نزد آن زن آمد و او در صحرا نشسته بود‪ ،‬اما مانوح شوهرش با او نبود ‪۹‬‬ ‫و آن زن شتابان دوید و شوهرش را خبر داد و به او گفت‪« :‬اینک آن مرد که چند روز پیش نزد من آمده بود‪ ،‬دوباره نزد من ‪۱۰‬‬ ‫»‪.‬آمده است‬ ‫پس مانوح برخاست و از پی همسرش رفت و نزد آن مرد آمد و از او پرسید‪« :‬آیا تو آن مردی هستی که با آن زن سخن ‪۱۱‬‬ ‫»‪.‬گفتی؟» او گفت‪« :‬من هستم‬ ‫»مانوح گفت‪« :‬حال‪ ،‬سخنان تو به حقیقت بپیوندد‪ .‬چگونه کودک را سفارش دهیم و با او چگونه رفتار کنیم؟ ‪۱۲‬‬ ‫»‪.‬و فرشته خداوند به مانوح گفت‪« :‬از هر آنچه به زن گفتم‪ ،‬برحذر باشد ‪۱۳‬‬ ‫او نباید از هیچ محصولی از مو بخورد‪ ،‬و نه شراب یا نوشیدنی قوی بنوشد‪ ،‬و نه هیچ چیز نجس بخورد‪ .‬هر آنچه به او امر ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬فرمودم‪ ،‬باید رعایت کند‬ ‫»‪.‬و مانوح به فرشته خداوند گفت‪« :‬تمنا دارم که تو را تا زمانی که بزغالهای برایت آماده کنیم‪ ،‬نگه داریم ‪۱۵‬‬ ‫و فرشته خداوند به مانوح گفت‪« :‬اگرچه مرا معطل کنی‪ ،‬از نان تو نخواهم خورد‪ ،‬و اگر قربانی سوختنی بگذرانی‪ ،‬آن را ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬برای خداوند بگذران‪ ».‬زیرا مانوح نمیدانست که فرشته خداوند است‬ ‫»و مانوح به فرشته خداوند گفت‪« :‬نام تو چیست تا چون سخنانت واقع شود‪ ،‬تو را اکرام نماییم؟ ‪۱۷‬‬ ‫»فرشته خداوند به او گفت‪« :‬چرا درباره اسم من چنین میپرسی‪ ،‬حال آنکه آن مخفی است؟ ‪۱۸‬‬ ‫پس مانوح بزغالهای را با هدیه آردی گرفت و آن را بر صخرهای برای خداوند گذرانید؛ و فرشته کاری شگفتانگیز انجام ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬داد؛ و مانوح و همسرش نظاره میکردند‬ ‫زیرا هنگامی که شعله از قربانگاه به سوی آسمان بال میرفت‪ ،‬فرشته خداوند در شعله قربانگاه بال رفت‪ .‬و مانوح و همسرش ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬آن را دیدند و روی به زمین افتادند‬ ‫‪.‬اما فرشته خداوند دیگر بر مانوح و همسرش ظاهر نشد‪ .‬پس مانوح دانست که او فرشته خداوند است ‪۲۱‬‬ ‫»‪.‬مانوح به زنش گفت‪« :‬ما قطعا ا خواهیم مرد‪ ،‬زیرا خدا را دیدهایم ‪۲۲‬‬ ‫اما همسرش به او گفت‪« :‬اگر خداوند میخواست ما را بکشد‪ ،‬قربانی سوختنی و هدیه آردی را از دست ما نمیگرفت‪ ،‬و همه ‪۲۳‬‬ ‫»‪.‬این چیزها را به ما نشان نمیداد‪ ،‬و مانند این بار چنین چیزهایی را به ما نمیگفت‬ ‫‪.‬و آن زن پسری زایید و او را شمشون نام نهاد‪ .‬و پسر بزرگ شد و خداوند او را برکت داد ‪۲۴‬‬ ‫صرعه و ارشتاول‪ ،‬به برانگیختن او شروع میکرد ‪۲۵‬‬ ‫‪.‬و روح خداوند گاهی اوقات در اردوی دان‪ ،‬بین ص‬ ‫داوران ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬و شعمشون به رتمنعه فرود آمد و زنی از دختران فلسطینیان را در رتمنعه دید ‪۱‬‬ ‫پس او آمد و به پدر و مادرش خبر داد و گفت‪« :‬من زنی را در تمنه از دختران فلسطینیان دیدهام‪ .‬اکنون او را برای من به زنی ‪۲‬‬ ‫»‪.‬بگیرید‬ ‫آنگاه پدر و مادرش به او گفتند‪« :‬آیا در میان دختران برادرانت یا در میان تمامی قوم من‪ ،‬زنی هرگز وجود ندارد که تو برای ‪۳‬‬ ‫»‪.‬گرفتن همسری از فلسطینیان نامختون رفته باشی؟» سامسون به پدرش گفت‪« :‬او را برای من بگیر‪ ،‬زیرا از او بسیار خشنودم‬ ‫اما پدر و مادرش نمیدانستند که این از جانب خداوند است‪ ،‬زیرا او در پی فرصتی برای سرکوب فلسطینیان بود‪ ،‬زیرا در آن ‪۴‬‬ ‫‪.‬زمان فلسطینیان بر اسرائیل تسلط داشتند‬ ‫‪.‬آنگاه شعمشون به همراه پدر و مادرش به ترمنعه فرود آمدند‪ ،‬و چون به تاکستانهای ترمنعه رسیدند‪ ،‬اینک شیر جوانی بر او غرید ‪۵‬‬

‫‪2‬‬


‫نذر نذیره‬

‫و روح خداوند بر او مستولی شد و او را چنان درید که بزغالهای را درید‪ ،‬و چیزی در دست نداشت‪ ،‬اما پدر و مادرش را از ‪۶‬‬ ‫‪.‬آنچه کرده بود‪ ،‬آگاه نکرد‬ ‫‪.‬پس پایین رفته‪ ،‬با آن زن گفتگو کرد و شمشون از او بسیار خشنود شد ‪۷‬‬ ‫و بعد از مدتی برای گرفتن او برگشت‪ ،‬و از آنجا دور شد تا لشه شیر را ببیند‪ .‬و اینک انبوهی از زنبور و عسل در لشه شیر ‪۸‬‬ ‫‪.‬بود‬ ‫پس آن را با دست خود گرفته‪ ،‬خورد و نزد پدر و مادرش آمد و به ایشان داد و خوردند‪ ،‬اما به ایشان نگفت که عسل را از لشه ‪۹‬‬ ‫‪.‬شیر گرفته است‬ ‫‪.‬پس پدرش نزد آن زن رفت و شمشون در آنجا ضیافتی برپا کرد‪ ،‬زیرا جوانان چنین عادت داشتند ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬و چون او را دیدند‪ ،‬سی نفر از یارانش را نزد او آوردند ‪۱۱‬‬ ‫و شمشون به ایشان گفت‪« :‬الن معمایی برای شما میگویم‪ .‬اگر بتوانید آن را در هفت روز عید برای من حل کنید و آن را ‪۱۲‬‬ ‫»‪.‬بیابید‪ ،‬سی دست لباس و سی دست لباس دیگر به شما میدهم‬ ‫اما اگر نمیتوانید آن را برای من بیان کنید‪ ،‬سی جامه و سی دست لباس به من بدهید‪ ».‬به او گفتند‪« :‬معمای خود را بیان کن تا ‪۱۳‬‬ ‫»‪.‬آن را بشنویم‬ ‫و به ایشان گفت‪« :‬از خورنده‪ ،‬گوشت بیرون آمد و از زورآور‪ ،‬شیرینی‪ ».‬و ایشان نتوانستند در سه روز‪ ،‬چیستان را حل ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬کنند‬ ‫و در روز هفتم به زن شمشون گفتند‪« :‬شوهرت را ترغیب کن تا چیستان را برای ما بیان کند‪ ،‬مبادا تو و خانه پدرت را به ‪۱۵‬‬ ‫»آتش بسوزانیم‪ .‬آیا ما را دعوت کردهاید تا آنچه داریم‪ ،‬بگیریم؟‬ ‫و زن سامسون پیش او گریست و گفت‪« :‬تو از من متنفری و مرا دوست نداری‪ .‬تو معمایی برای فرزندان قوم من گفتی و آن ‪۱۶‬‬ ‫»را به من نگفتی‪ ».‬سامسون به او گفت‪« :‬اینک من آن را به پدر و مادرم نگفتهام‪ ،‬و آیا باید آن را به تو بگویم؟‬ ‫و او هفت روز‪ ،‬در حالی که جشنشان ادامه داشت‪ ،‬پیش او گریه کرد‪ .‬و در روز هفتم‪ ،‬او ماجرا را برایش تعریف کرد‪ ،‬زیرا ‪۱۷‬‬ ‫‪.‬او بر او درد میکشید‪ .‬و او معما را برای فرزندان قوم خود بیان کرد‬ ‫و مردان شهر در روز هفتم‪ ،‬پیش از غروب آفتاب‪ ،‬از او پرسیدند‪« :‬چه چیزی شیرینتر از عسل و چه چیزی نیرومندتر از ‪۱۸‬‬ ‫»‪.‬شیر است؟» او به ایشان گفت‪« :‬اگر با گاو من شخم نمیزدید‪ ،‬معمای مرا نمیفهمیدید‬ ‫و روح خداوند بر او نازل شد و به اشقلون رفت و سی نفر از آنها را کشت و غنیمت ایشان را گرفت و به کسانی که چیستان ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬را بیان کرده بودند‪ ،‬جامهها داد‪ .‬پس خشم او افروخته شد و به خانه پدرش رفت‬ ‫‪.‬اما همسر سامسون به رفیقش که با او دوست بود‪ ،‬داده شد ‪۲۰‬‬ ‫داوران ‪۱۵‬‬ ‫اما پس از چندی‪ ،‬در ایام درو گندم‪ ،‬سامسون با بزغالهای به دیدن همسرش آمد و گفت‪« :‬من به اتاق همسرم میروم‪ ».‬اما ‪۱‬‬ ‫‪.‬پدرش اجازه نداد که او وارد شود‬ ‫پدرش گفت‪« :‬گمان میکردم که از او سخت بیزار بودهای؛ از این رو او را به رفیق تو دادم‪ .‬آیا خواهر کوچکش از او زیباتر ‪۲‬‬ ‫»‪.‬نیست؟ تمنا میکنم او را به جای او بگیر‬ ‫»‪.‬و شمشون درباره ایشان گفت‪« :‬الن از فلسطینیان بیعیبتر خواهم بود‪ ،‬هرچند که ایشان را رنجانده باشم ‪۳‬‬ ‫‪.‬و ش رعم ص‬ ‫شون رفته‪ ،‬سیصد روباه گرفت و مشعلها را برداشت و دم را به دم تبدیل کرد و مشعلی را در میان دو دم گذاشت ‪۴‬‬ ‫و چون هیزمها را آتش زد‪ ،‬آنها را در کشتزارهای فلسطینیان رها کرد و هم هیزمها و هم کشتزارها را با تاکستانها و زیتونها ‪۵‬‬ ‫‪.‬سوزاند‬ ‫آنگاه فلسطینیان گفتند‪« :‬چه کسی این کار را کرده است؟» پاسخ دادند‪« :‬شمشون‪ ،‬داماد تمنی‪ ،‬زیرا او زن تمنی را گرفته و به ‪۶‬‬ ‫‪.‬رفیق خود داده بود‪ ».‬پس فلسطینیان آمدند و او و پدرش را به آتش سوزاندند‬ ‫»‪.‬و شمشون به ایشان گفت‪« :‬اگرچه این کار را کردهاید‪ ،‬اما از شما انتقام خواهم گرفت و بعد از آن آرام خواهم گرفت ‪۷‬‬ ‫‪.‬و ایشان را از ران و کمر به قتل عظیمی زد‪ .‬و فرود آمده‪ ،‬در قله صخره عیطام ساکن شد ‪۸‬‬ ‫‪.‬آنگاه فلسطینیان برآمده‪ ،‬در یهودا اردو زدند و در رلحی پراکنده شدند ‪۹‬‬ ‫و مردان یهودا گفتند‪« :‬چرا بر ما آمدهاید؟» ایشان جواب دادند‪« :‬آمدهایم تا شمشون را ببندیم و چنانکه او با ما کرد‪ ،‬با او ‪۱۰‬‬ ‫»‪.‬بکنیم‬ ‫آنگاه سه هزار نفر از یهودا به بالی صخره اتام رفتند و به شمشون گفتند‪« :‬مگر نمیدانی که فلسطینیان بر ما حکومت ‪۱۱‬‬ ‫»‪.‬میکنند؟ این چه کاری است که با ما کردی؟» او به ایشان گفت‪« :‬همانطور که آنها با من کردند‪ ،‬من نیز با آنها کردم‬ ‫و به او گفتند‪« :‬ما آمدهایم تا تو را ببندیم و به دست فلسطینیان بسپاریم‪ ».‬سامسون به ایشان گفت‪« :‬برای من قسم بخورید که ‪۱۲‬‬ ‫»‪.‬خودتان بر من حمله نکنید‬ ‫و به او گفتند‪« :‬نه‪ ،‬بلکه تو را محکم بسته و به دست ایشان خواهیم سپرد‪ ،‬اما مطمئنا ا تو را نخواهیم کشت‪ ».‬پس او را با دو ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬ریسمان نو بستند و از صخره بال آوردند‬

‫‪3‬‬


‫نذر نذیره‬

‫‪،‬و چون به رلحی رسید‪ ،‬فلسطینیان بر او فریاد برآوردند و روح خداوند بر او فرود آمد و ریسمانهایی که بر بازوهایش بود ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬مانند کتانی که به آتش سوخته شود‪ ،‬گردید و بندها از دستانش فرو ریخت‬ ‫‪.‬و استخوان فک الغی نو یافت و دست خود را دراز کرد و آن را گرفت و با آن هزار مرد را کشت ‪۱۵‬‬ ‫»‪.‬و شمشون گفت‪« :‬با فک الغ‪ ،‬توده بر توده‪ ،‬با فک الغ هزار مرد را کشتم ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬و چون از سخن گفتن فارغ شد‪ ،‬فک را از دست خود انداخت و آن مکان را را عمترلحی نامید ‪۱۷‬‬ ‫و او از تشنگی بسیار سخت رنج میبرد‪ ،‬پس خداوند را خواند و گفت‪« :‬این نجات عظیم را به دست بندهات سپردی‪ ،‬و اکنون ‪۱۸‬‬ ‫»آیا من از تشنگی بمیرم و به دست نامختونان بیفتم؟‬ ‫اما خدا گودیای را که در فک بود‪ ،‬شکافت و از آن آب بیرون آمد؛ و چون نوشید‪ ،‬روحش برگشت و زنده شد؛ از این رو آن ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬را عین حقوری نامید که تا به امروز در رلحی است‬ ‫‪.‬و او در ایام فلسطینیان بیست سال بر اسرائیل داوری کرد ‪۲۰‬‬ ‫داوران ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬آنگاه شعمشون به غزه رفت و در آنجا فاحشهای دید و نزد او رفت ‪۱‬‬ ‫‪،‬و به اهل غ زعزه خبر دادند که شمشون به اینجا آمده است‪ .‬پس او را احاطه کرده‪ ،‬تمام شب در دروازه شهر برایش کمین گذاشتند ‪۲‬‬ ‫»‪.‬و تمام شب خاموش مانده‪ ،‬گفتند‪« :‬صبح که روز شود‪ ،‬او را خواهیم کشت‬ ‫و ش رعم ص‬ ‫شون تا نیمهشب خوابید و نیمهشب برخاست و درهای دروازه شهر و دو تیرک را گرفت و آنها را با پشتبند و همه چیز با ‪۳‬‬ ‫‪.‬خود برد و آنها را بر دوش خود گذاشت و به بالی تپهای که روبروی حبرون است‪ ،‬برد‬ ‫‪.‬و بعد از آن واقع شد که او زنی را در وادی سورق که دلیله نام داشت‪ ،‬دوست میداشت ‪۴‬‬ ‫و سروران فلسطینیان نزد او آمده‪ ،‬به او گفتند‪« :‬او را اغوا کن و ببین که قوت عظیم او در چیست و به چه طریق میتوانیم بر ‪۵‬‬ ‫»‪.‬او غالب شویم تا او را ببندیم و ذلیلش سازیم‪ ،‬و هر یک از ما هزار و صد مثقال نقره به تو خواهیم داد‬ ‫»و دلیله به شمشون گفت‪« :‬تمنا دارم به من بگویی که قوت عظیم تو در چیست و به چه چیز میتوان تو را بست و رنجاند؟ ‪6‬‬ ‫»‪.‬سامسون به او گفت‪« :‬اگر مرا با هفت شاخه ترد که خشک نشدهاند ببندند‪ ،‬ضعیف و مانند مرد عادی خواهم شد ‪۷‬‬ ‫‪.‬آنگاه سرداران فلسطینیان هفت شاخه تر و تازه که خشک نشده بودند‪ ،‬نزد او آوردند و او وی را با آنها بست ‪۸‬‬ ‫و مردانی در کمین او در حجره بودند‪ .‬و او به او گفت‪« :‬ای شمشون‪ ،‬فلسطینیان بر تو آمدند‪ ».‬و شمشون شمشیرها را پاره ‪۹‬‬ ‫‪.‬کرد‪ ،‬چنانکه نخ رکشنده وقتی به آتش برخورد میکند‪ ،‬پاره میشود‪ .‬پس قدرت او شناخته نشد‬ ‫»و دلیله به شمشون گفت‪« :‬اینک مرا مسخره کردی و دروغ گفتی‪ .‬اکنون به من بگو که به چه چیز میتوان تو را بست؟ ‪۱۰‬‬ ‫»‪.‬و به او گفت‪« :‬اگر مرا با ریسمانهای نو که هرگز به کار نرفتهاند ببندند‪ ،‬ضعیف و مانند مرد عادی خواهم شد ‪۱۱‬‬ ‫پس دلیله طنابهای نو گرفت و او را با آنها بست و به او گفت‪« :‬ای شمشون‪ ،‬فلسطینیان بر تو آمدند‪ ».‬و در اتاقک‪ ،‬کسانی در ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬کمین بودند‪ .‬پس او آنها را مانند نخ از بازوهایش پاره کرد‬ ‫»و دلیله به شمشون گفت‪« :‬تاکنون مرا مسخره کرده و دروغ گفتهای‪ ،‬پس به من بگو که به چه چیزی میتوان تو را بست؟ ‪۱۳‬‬ ‫»‪.‬شمشون به او گفت‪« :‬اگر هفت گیسوی سرم را با تار ببافی‬ ‫و آن را با میخ محکم کرد و به او گفت‪« :‬ای شمشون‪ ،‬فلسطینیان بر تو آمدند‪ ».‬آنگاه شمشون از خواب بیدار شد و میخ تیر و ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬تار را برداشت و رفت‬ ‫و به او گفت‪« :‬چگونه میتوانی بگویی که تو را دوست دارم‪ ،‬در حالی که دلت با من نیست؟ تو این سه بار مرا مسخره کردی ‪۱۵‬‬ ‫»و به من نگفتی که قدرت عظیم تو در چیست؟‬ ‫‪.‬و چون او هر روز او را به سخنان خود اصرار میکرد و اصرار میورزید‪ ،‬چنان که جان او تا سر حد مرگ به تنگ میآمد ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬که او هر چه در دل داشت برای او بیان کرده‪ ،‬گفت‪« :‬تیغ بر سر من نیامده است‪ ،‬زیرا از رحم مادرم برای خدا نذیره بودهام ‪۱۷‬‬ ‫»‪.‬اگر سرم تراشیده شود‪ ،‬قوتم از من میرود و ضعیف و مانند سایر مردان خواهم شد‬ ‫و چون دلیله دید که هر چه در دلش بود به او گفته است‪ ،‬فرستاد و سروران فلسطینیان را طلبید و گفت‪« :‬این بار بیایید‪ ،‬زیرا ‪۱۸‬‬ ‫‪.‬هر چه در دلش بود به من گفته است‪ ».‬پس سروران فلسطینیان نزد او آمدند و پول به دست خود آوردند‬ ‫و او را بر زانوهای خود خوابانید و مردی را طلبید و هفت گیسوی سرش را از او تراشید و به رنج دادن او شروع کرد و ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬قوتش از او رفت‬ ‫و او گفت‪« :‬ای شمشون‪ ،‬فلسطینیان بر تو آمدند‪ ».‬و شمشون از خواب بیدار شد و گفت‪« :‬مثل دفعات قبل بیرون میروم و ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬خود را میلرزانم‪ ».‬و ندانست که خداوند از او دور شده است‬ ‫اما فلسطینیان او را گرفته‪ ،‬چشمانش را از کاسه درآوردند و او را به غزه آوردند و با زنجیرهای برنجی بستند و او در زندان ‪۲۱‬‬ ‫‪.‬مشغول دستاس کردن شد‬ ‫‪.‬با این حال‪ ،‬موهای سرش پس از تراشیدن دوباره شروع به بلند شدن کرد ‪۲۲‬‬ ‫آنگاه سروران فلسطینیان گرد هم آمدند تا قربانی بزرگی برای خدای خود‪ ،‬داجون‪ ،‬بگذرانند و شادی کنند‪ ،‬زیرا گفتند‪ :‬خدای ‪۲۳‬‬ ‫‪.‬ما‪ ،‬دشمن ما‪ ،‬شمشون‪ ،‬را به دست ما تسلیم کرده است‬

‫‪4‬‬


‫نذر نذیره‬

‫و چون قوم او را دیدند‪ ،‬خدای خود را ستایش کردند‪ ،‬زیرا گفتند‪ :‬خدای ما دشمن ما و ویرانگر سرزمین ما را که بسیاری از ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬ما را کشت‪ ،‬به دست ما تسلیم کرده است‬ ‫و چون دل ایشان شاد شد‪ ،‬گفتند‪« :‬شعمشون را بخوانید تا برای ما بازی کند‪ ».‬پس شعمشون را از زندان خواستند و او برایشان ‪۲۵‬‬ ‫‪.‬بازی کرد و او را میان ستونها گذاشتند‬ ‫و شعمشون به پسری که دست او را گرفته بود گفت‪« :‬مرا بگذار تا ستونهایی را که خانه بر آنها ایستاده است لمس کنم و بر ‪۲۶‬‬ ‫»‪.‬آنها تکیه دهم‬ ‫و خانه از مرد و زن پر بود و همه سروران فلسطینیان در آنجا بودند و قریب به سه هزار مرد و زن بر پشت بام بودند که ‪۲۷‬‬ ‫‪.‬نظاره گر بازی شمشون بودند‬ ‫و شمشون نزد خداوند دعا کرده‪ ،‬گفت‪« :‬ای خداوند یهوه‪ ،‬مرا به یاد آور‪ ،‬و ای خدا‪ ،‬فقط همین یک بار مرا تقویت کن‪ ،‬تا ‪۲۸‬‬ ‫»‪.‬انتقام دو چشمم را از فلسطینیان بگیرم‬ ‫و شعمشون دو ستون وسط را که خانه بر آنها ایستاده بود و بر آنها استوار بود‪ ،‬یکی را با دست راست و دیگری را با دست ‪۲۹‬‬ ‫‪.‬چپ خود گرفت‬ ‫و شمشون گفت‪« :‬بگذار با فلسطینیان بمیرم‪ ».‬و با تمام قدرت خود تعظیم کرد و خانه بر سروران و بر همه مردمی که در آن ‪۳۰‬‬ ‫‪.‬بودند‪ ،‬فرو ریخت‪ .‬پس کشتگانی که در مرگ خود کشت‪ ،‬بیشتر از کشتگانی بود که در زندگی خود کشته بود‬ ‫صرعه و ارشتاول در مقبره پدرش مانوح ‪۳۱‬‬ ‫آنگاه برادرانش و تمامی خاندان پدرش آمدند و او را برداشته‪ ،‬آوردند و او را بین ص‬ ‫‪.‬دفن کردند‪ .‬و او بیست سال بر اسرائیل داوری کرد‬

‫ساموئل‬ ‫اول سموئیل ‪۱‬‬ ‫و مردی بود از را عمتهایمسفیم‪ ،‬از کوهستان افرایم‪ ،‬به نام القانه‪ ،‬پسر یرروحام‪ ،‬پسر ارلیهو‪ ،‬پسر توحو‪ ،‬پسر صوف‪ ،‬و افراتی ‪۱‬‬ ‫‪.‬بود‬ ‫‪.‬و او دو زن داشت؛ نام یکی حنا و نام دیگری فرنینه بود؛ و فرنینه فرزندانی داشت‪ ،‬اما حنا فرزندی نداشت ‪۲‬‬ ‫و این مرد هر ساله برای عبادت و قربانی کردن برای یهوه صبایوت از شهر خود به شیلوه میرفت‪ .‬و دو پسر عیلی‪ ،‬صحفنی و ‪۳‬‬ ‫‪.‬فینحاس‪ ،‬کاهنان خداوند‪ ،‬در آنجا بودند‬ ‫‪.‬و چون زمان تقدیم قربانی فرا رسید‪ ،‬القانه به زن خود فرنینه و به همه پسران و دختران او قسمتها داد ‪۴‬‬ ‫‪.‬اما به حنا سهم شایستهای میداد‪ ،‬زیرا حنا را دوست میداشت‪ ،‬هرچند خداوند رحم او را بسته بود ‪۵‬‬ ‫‪.‬و دشمنش نیز او را به سختی تحریک کرد تا او را مضطرب سازد‪ ،‬زیرا خداوند رحم او را بسته بود ‪۶‬‬ ‫و چنانکه او سال به سال عمل میکرد‪ ،‬هنگامی که او به خانه خداوند میآمد‪ ،‬همچنان او را میرنجاند‪ ،‬از این رو او گریه میکرد ‪۷‬‬ ‫‪.‬و چیزی نمیخورد‬ ‫آنگاه شوهرش القانه به او گفت‪« :‬ای حنا‪ ،‬چرا گریه میکنی و چرا غذا نمیخوری و چرا دلت غمگین است؟ آیا من برای تو از ‪۸‬‬ ‫»ده پسر بهتر نیستم؟‬ ‫پس حنا پس از آنکه در شیلوه غذا خوردند و نوشیدند‪ ،‬برخاست‪ .‬و عیلی کاهن بر کرسی‪ ،‬کنار ستونی از معبد خداوند نشسته ‪۹‬‬ ‫‪.‬بود‬ ‫‪.‬و او با تلخی جان‪ ،‬نزد خداوند دعا کرد و زار زار گریست ‪۱۰‬‬ ‫و او نذر کرد و گفت‪« :‬ای خداوند لشکرها‪ ،‬اگر فیالواقع به مصیبت کنیز خود نظر کنی و مرا به یاد آوری و کنیز خود را ‪۱۱‬‬ ‫»‪.‬فراموش نکنی و به کنیز خود پسری عطا کنی‪ ،‬او را در تمام ایام عمرش به خداوند خواهم سپرد و تیغ بر سرش نخواهد آمد‬ ‫‪.‬و واقع شد که چون او به دعا کردن نزد خداوند ادامه میداد‪ ،‬عیلی دهان او را علمت زد ‪۱۲‬‬ ‫و حنا در دل خود سخن میگفت و فقط لبهایش تکان میخوردند‪ ،‬اما صدایش شنیده نمیشد؛ از این رو‪ ،‬عیلی گمان کرد که مست ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬بوده است‬ ‫»‪.‬و عیلی به او گفت‪« :‬تا کی مست خواهی بود؟ شرابت را از خود دور کن ‪۱۴‬‬ ‫حنا در جواب گفت‪« :‬نه‪ ،‬آقایم‪ ،‬من زنی هستم که روحم شکسته است‪ .‬من نه شراب نوشیدهام و نه مسکرات‪ ،‬بلکه جان خود ‪۱۵‬‬ ‫»‪.‬را در حضور خداوند ریختهام‬ ‫‪.‬کنیز خود را از دختران بعلیعال مپندار‪ ،‬زیرا تاکنون از کثرت ناله و اندوه خود سخن گفتهام ‪۱۶‬‬ ‫»‪.‬آنگاه عیلی در جواب گفت‪« :‬به سلمت برو‪ ،‬و خدای اسرائیل دعایی را که از او خواستهای به تو عطا فرماید ‪۱۷‬‬ ‫‪.‬و او گفت‪« :‬کنیزت در نظرت التفات یابد‪ ».‬پس آن زن رفت و خورد و چهرهاش دیگر غمگین نبود ‪۱۸‬‬ ‫و ایشان بامدادان برخاسته‪ ،‬به حضور خداوند عبادت کردند و برگشته‪ ،‬به خانه خود به رامه آمدند‪ .‬و القانه‪ ،‬زن خود حنا را ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬بشناخت و خداوند او را به یاد آورد‬ ‫پس چون زمان بارداری حنا فرا رسید‪ ،‬پسری زایید و نام او را سموئیل نهاد‪ ،‬زیرا گفت‪« :‬او را از خداوند درخواست ‪۲۰‬‬ ‫»‪.‬کردم‬ ‫‪5‬‬


‫نذر نذیره‬

‫‪.‬و آن مرد‪ ،‬القانه‪ ،‬و تمامی اهل خانهاش‪ ،‬رفتند تا قربانی سالنه و نذر خود را نزد خداوند بگذرانند ‪۲۱‬‬ ‫اما حنا نرفت‪ ،‬زیرا به شوهرش گفته بود‪« :‬تا بچه از شیر گرفته نشود‪ ،‬نمیروم‪ ».‬آنگاه او را خواهم آورد تا به حضور خداوند ‪۲۲‬‬ ‫‪.‬حاضر شود و برای همیشه آنجا بماند‬ ‫شوهرش القانه به او گفت‪« :‬هر چه در نظرت پسند آید بکن؛ تا زمانی که او را از شیر بازداری‪ ،‬بمان؛ فقط خداوند کلم خود ‪۲۳‬‬ ‫‪.‬را استوار میدارد‪ ».‬پس آن زن ماند و تا زمانی که پسرش را از شیر بازستاند‪ ،‬به او شیر داد‬ ‫‪،‬و چون او را از شیر باز داشت‪ ،‬او را با سه گاو و یک ایفه آرد و یک مشک شراب برداشته‪ ،‬به خانه خداوند در شیلوه آورد ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬و آن کودک خردسال بود‬ ‫‪.‬و گاوی را ذبح کردند و کودک را نزد عیلی آوردند ‪۲۵‬‬ ‫و او گفت‪« :‬ای آقای من‪ ،‬به جان تو قسم‪ ،‬ای آقای من‪ ،‬من همان زنی هستم که اینجا در کنار تو ایستاده‪ ،‬نزد خداوند دعا ‪۲۶‬‬ ‫»‪.‬کردم‬ ‫‪.‬برای این کودک دعا کردم و خداوند دعای مرا که از او خواسته بودم‪ ،‬اجابت فرمود ‪۲۷‬‬ ‫بنابراین من نیز او را به خداوند سپردم؛ مادامی که زنده است‪ ،‬به خداوند سپرده خواهد شد‪ .‬و او در آنجا خداوند را پرستش ‪۲۸‬‬ ‫‪.‬کرد‬

‫یحیی تعمید دهنده‬ ‫لوقا ‪۱‬‬ ‫‪،‬از آنجا که بسیاری دست به دست هم دادهاند تا اعلمیهای از آنچه که در میان ما به یقین به آن ایمان داریم‪ ،‬تنظیم کنند ‪۱‬‬ ‫‪.‬چنانکه ایشان به ما رسانیدند‪ ،‬که از ابتدا شاهدان عینی و خادمان کلم بودند ‪۲‬‬ ‫من نیز مصلحت چنان دیدم که چون همه چیز را از آغاز به طور کامل درک کردهام‪ ،‬به ترتیب به تو بنویسم‪ ،‬ای تئوفیلوس ‪۳‬‬ ‫‪،‬عزیز‬ ‫‪.‬تا صححت آن چیزهایی را که در آنها تعلیم یافتهای‪ ،‬دریابی ‪۴‬‬ ‫‪.‬در ایام هیرودیس‪ ،‬پادشاه یهودیه‪ ،‬کاهنی بود به نام زکریا‪ ،‬از فرقه ابیا؛ و همسرش از دختران هارون بود و الیزابت نام داشت ‪۵‬‬ ‫‪.‬و هر دو در حضور خدا پارسا بودند و به تمامی احکام و فرایض خداوند بیعیب عمل میکردند ‪۶‬‬ ‫‪.‬و ایشان فرزندی نداشتند زیرا الیزابت نازا بود‪ ،‬و هر دو سالخورده بودند ‪۷‬‬ ‫‪،‬و واقع شد که چون او به ترتیب فرقه خود‪ ،‬در حضور خدا کهانت میکرد ‪۸‬‬ ‫‪.‬طبق رسم کاهنان‪ ،‬قرعه به نام او افتاد که هنگام ورود به معبد خداوند‪ ،‬بخور بسوزاند ‪۹‬‬ ‫‪.‬و در وقت بخور‪ ،‬تمامی جماعت قوم بیرون دعا میکردند ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬ناگاه فرشته خداوند بر او ظاهر شد و در سمت راست قربانگاه بخور ایستاده بود ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬و چون زکریا او را دید‪ ،‬مضطرب شد و ترس بر او مستولی گشت ‪۱۲‬‬ ‫فرشته به او گفت‪« :‬ای زکریا‪ ،‬مترس‪ ،‬زیرا دعای تو مستجاب شده است و همسرت الیزابت برای تو پسری خواهد زایید و ‪۱۳‬‬ ‫»‪.‬نام او را یحیی خواهی گذاشت‬ ‫‪.‬و تو شادی و سرور خواهی داشت؛ و بسیاری از ولدت او شادمان خواهند شد ‪۱۴‬‬ ‫زیرا که او در حضور خداوند بزرگ خواهد بود و شراب و مسکری نخواهد نوشید و از شکم مادر خود‪ ،‬پر از روح القدس ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬خواهد بود‬ ‫‪.‬و بسیاری از بنیاسرائیل را به سوی خداوند‪ ،‬خدای ایشان‪ ،‬باز خواهد گرداند ‪۱۶‬‬ ‫و او به روح و قدرت الیاس‪ ،‬پیشاپیش وی خواهد رفت تا دل پدران را به سوی فرزندان و نافرمانان را به سوی حکمت ‪۱۷‬‬ ‫‪.‬عادلن بگرداند‪ ،‬تا قومی آماده برای خداوند فراهم سازد‬ ‫»‪.‬زکریا به فرشته گفت‪« :‬از کجا این را بدانم؟ من پیرمردی پیر هستم و همسرم نیز سالخورده است ‪۱۸‬‬ ‫فرشته در جواب او گفت‪« :‬من جبرائیل هستم که در حضور خدا میایستم و فرستاده شدهام تا با تو سخن گویم و این مژده را ‪۱۹‬‬ ‫»‪.‬به تو برسانم‬ ‫و اینک تا روزی که این امور واقع نشود‪ ،‬گنگ خواهی شد و یارای سخن گفتن نخواهی داشت‪ ،‬زیرا به سخنان من که در ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬زمان خود به وقوع خواهد پیوست‪ ،‬ایمان نیاوردهای‬ ‫‪.‬و مردم منتظر زکریا بودند و از اینکه او اینقدر در معبد ماند‪ ،‬تعجب کردند ‪۲۱‬‬ ‫و چون بیرون آمد‪ ،‬نتوانست با ایشان سخن گوید و فهمیدند که در هیکل رؤیایی دیده است‪ ،‬زیرا به ایشان اشاره میکرد و ‪۲۲‬‬ ‫‪.‬سخن نمیگفت‬ ‫‪.‬و چون ایام خدمتش به پایان رسید‪ ،‬به خانه خود رفت ‪۲۳‬‬ ‫‪:‬و بعد از آن روزها‪ ،‬همسرش الیزابت حامله شد و پنج ماه خود را پنهان کرد و گفت ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬خداوند در روزهایی که مرا مورد توجه قرار داد‪ ،‬با من چنین رفتار کرد تا ننگ مرا از میان مردم بردارد ‪۲۵‬‬ ‫‪.‬و در ماه ششم‪ ،‬جبرائیل فرشته از جانب خدا به شهری از جلیل به نام ناصره فرستاده شد ‪۲۶‬‬ ‫‪6‬‬


‫نذر نذیره‬

‫‪.‬نزد باکرهای که نامزد مردی به نام یوسف از خاندان داوود بود و نام آن باکره مریم بود ‪۲۷‬‬ ‫»‪.‬فرشته نزد او داخل شد و گفت‪« :‬سلم بر تو‪ ،‬ای نعمتدیده‪ ،‬خداوند با توست و تو در میان زنان مبارک هستی ‪۲۸‬‬ ‫‪.‬چون او را دید‪ ،‬از سخنش مضطرب شد و در خاطر خود اندیشید که این چه نوع تحیت باید باشد ‪۲۹‬‬ ‫»‪.‬فرشته به او گفت‪« :‬ای مریم‪ ،‬مترس‪ ،‬زیرا نزد خدا نعمت یافتهای ‪۳۰‬‬ ‫‪.‬و اینک‪ ،‬حامله شده‪ ،‬پسری خواهی زایید و نام او را عیسی خواهی نهاد ‪۳۱‬‬ ‫‪.‬او بزرگ خواهد بود و پسر خدای متعال نامیده خواهد شد‪ ،‬و خداوند خدا تخت پدرش داوود را به او خواهد داد ‪۳۲‬‬ ‫‪.‬و او تا ابد بر خاندان یعقوب سلطنت خواهد کرد و پادشاهی او را پایانی نخواهد بود ‪۳۳‬‬ ‫»مریم به فرشته گفت‪« :‬این چگونه ممکن است‪ ،‬در حالی که من مردی را نشناختهام؟ ‪۳۴‬‬ ‫فرشته در جواب او گفت‪« :‬روحالقدس بر تو خواهد آمد و قدرت خدای متعال بر تو سایه خواهد افکند‪ .‬از این رو‪ ،‬آن مولود ‪۳۵‬‬ ‫»‪.‬مقدس‪ ،‬پسر خدا نامیده خواهد شد‬ ‫‪،‬و اینک‪ ،‬دختر عمویت‪ ،‬الیزابت‪ ،‬نیز در پیری به پسری آبستن شده است‪ .‬و این ششمین ماه است که او را‪ ،‬که نازا مینامیدند ‪۳۶‬‬ ‫‪.‬باردار است‬ ‫‪.‬زیرا نزد خدا هیچ چیز غیرممکن نیست ‪۳۷‬‬ ‫‪.‬مریم گفت‪« :‬اینک کنیز خداوندم‪ ،‬چنانکه گفتی بشود‪ ».‬و فرشته از نزد او رفت ‪۳۸‬‬ ‫‪.‬در آن روزها‪ ،‬مریم برخاست و با عجله به شهری در کوهستان یهودیه رفت ‪۳۹‬‬ ‫‪.‬و به خانه زکریا درآمده‪ ،‬به الیصابات سلم کرد ‪۴۰‬‬ ‫‪.‬و واقع شد که چون الیصابات سلم مریم را شنید‪ ،‬بچه در رحم او به حرکت درآمد و الیصابات از روح القدس پر شد ‪۴۱‬‬ ‫»‪.‬و با صدای بلند گفت‪« :‬تو در میان زنان مبارک هستی و مبارک است ثمره رحم تو ‪۴۲‬‬ ‫و این از کجا به من رسیده است که مادر خداوندم نزد من آید؟ ‪۴۳‬‬ ‫‪.‬زیرا‪ ،‬اینک‪ ،‬به محض اینکه صدای سلم تو به گوش من رسید‪ ،‬بچه از شادی در رحم من به حرکت درآمد ‪۴۴‬‬ ‫‪.‬و خوشا به حال او که ایمان آورد‪ ،‬زیرا آنچه از جانب خداوند به او گفته شده است‪ ،‬به انجام خواهد رسید ‪۴۵‬‬ ‫‪،‬و مریم گفت‪ ،‬جان من خداوند را ستایش میکند ‪۴۶‬‬ ‫‪.‬و روح من در خدا‪ ،‬نجاتدهندهام‪ ،‬شادمان گشته است ‪۴۷‬‬ ‫‪.‬زیرا که به حقارت کنیز خود نظر داشته است‪ ،‬زیرا هان‪ ،‬از این پس همه نسلها مرا خوشبخت خواهند خواند ‪۴۸‬‬ ‫‪.‬زیرا آن قادر مطلق به من کارهای عظیم کرده است و نام او مقدس است ‪۴۹‬‬ ‫‪.‬و رحمت او نسل اندر نسل بر کسانی است که از او میترسند ‪۵۰‬‬ ‫‪.‬او به بازوی خود قدرت را نشان داده است؛ او متکبران را در خیالت دلشان پراکنده کرده است ‪۵۱‬‬ ‫‪.‬او زورمندان را از تختهایشان به زیر کشیده و فروتنان را سرافراز نموده است ‪۵۲‬‬ ‫‪.‬گرسنگان را با چیزهای نیکو سیر کرده و ثروتمندان را تهی دست روانه نموده است ‪۵۳‬‬ ‫‪.‬او به یاد رحمت خود‪ ،‬بنده خود اسرائیل را یاری کرده است ‪۵۴‬‬ ‫‪.‬چنانکه به پدران ما‪ ،‬به ابراهیم و به ذریت او تا ابد گفته بود ‪۵۵‬‬ ‫‪.‬و مریم قریب به سه ماه نزد وی ماند و سپس به خانه خود بازگشت ‪۵۶‬‬ ‫‪.‬و اما زمان وضع حمل الیزابت فرا رسید و پسری به دنیا آورد ‪۵۷‬‬ ‫‪.‬و همسایگان و پسرعموهایش شنیدند که خداوند چگونه رحمت عظیمی بر او ارزانی داشته است‪ ،‬و با او شادمان شدند ‪۵۸‬‬ ‫‪.‬و واقع شد که در روز هشتم برای ختنه کردن طفل آمدند و او را به نام پدرش زکریا نامیدند ‪۵۹‬‬ ‫»‪.‬مادرش در جواب گفت‪« :‬نه‪ ،‬بلکه نام او یحیی خواهد بود ‪۶۰‬‬ ‫»‪.‬و به او گفتند‪« :‬از خاندان تو کسی به این نام نامیده نشده است ‪۶۱‬‬ ‫‪.‬و با اشاره از پدرش خواستند که او را چگونه بنامد ‪۶۲‬‬ ‫‪.‬پس تختهای خواست و نوشت‪« :‬نام او یحیی است‪ ».‬و همه شگفتزده شدند ‪۶۳‬‬ ‫‪.‬و فورا ا دهانش باز شد و زبانش روان گشت و به ستایش خدا پرداخت ‪۶۴‬‬ ‫‪.‬و ترس بر هم هه ساکنان اطراف ایشان مستولی شد و هم هه این سخنان در سراسر کوهستان یهودیه منتشر گردید ‪۶۵‬‬ ‫‪.‬و هر که این را شنید‪ ،‬در دل خود تفکر کرده‪ ،‬گفت‪« :‬این چه نوع طفلی خواهد بود!» و دست خداوند با او میبود ‪۶۶‬‬ ‫‪:‬و پدرش زکریا از روحالقدس پر شد و نبوت کرده‪ ،‬گفت ‪۶۷‬‬ ‫‪.‬خداوند‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬متبارک باد‪ ،‬زیرا از قوم خود تفقد کرده و آنها را رهایی بخشیده است ‪۶۸‬‬ ‫‪.‬و شاخ نجاتی برای ما‪ ،‬در خان هه بندهاش داوود‪ ،‬برافراشت ‪۶۹‬‬ ‫‪:‬چنانکه از زبان انبیای مقدس خود که از آغاز جهان بودهاند‪ ،‬سخن گفت ‪۷۰‬‬ ‫‪.‬تا ما از دشمنان خود و از دست هم هه کسانی که از ما نفرت دارند‪ ،‬نجات یابیم ‪۷۱‬‬ ‫تا رحمتی را که به پدران ما وعده داده شده بود‪ ،‬به جا آورد و پیمان مقدس خود را به یاد آورد؛ ‪۷۲‬‬ ‫‪،‬سوگندی که برای پدرمان ابراهیم یاد کرد ‪۷۳‬‬ ‫‪،‬تا به ما عطا فرماید‪ ،‬تا از دست دشمنان خود رهایی یافته‪ ،‬او را بدون ترس عبادت کنیم ‪۷۴‬‬

‫‪7‬‬


‫نذر نذیره‬

‫‪.‬در قدوسیت و پارسایی در حضور او‪ ،‬در تمام ایام عمرمان ‪۷۵‬‬ ‫‪.‬و تو‪ ،‬ای فرزند‪ ،‬پیامبر خدای متعال نامیده خواهی شد‪ ،‬زیرا پیشاپیش خداوند خواهی رفت تا راههای او را آماده کنی ‪۷۶‬‬ ‫‪،‬تا به قوم خود از طریق آمرزش گناهانشان‪ ،‬آگاهی از نجات عطا فرماید ‪۷۷‬‬ ‫‪،‬از رحمت و شفقت خدای ما‪ ،‬که به موجب آن سپیده دم از اعلی به ما رسید ‪۷۸‬‬ ‫‪.‬تا به آنان که در تاریکی و سایه مرگ نشستهاند‪ ،‬نور بخشد و گامهای ما را به راه صلح هدایت کند ‪۷۹‬‬ ‫‪.‬و آن کودک بزرگ میشد و در روح قوی میگشت‪ ،‬و تا روز ظهورش بر اسرائیل‪ ،‬در بیابانها به سر میبرد ‪۸۰‬‬

‫‪8‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook