Skip to main content

Persian - The Gospels and the Acts of the Apostles

Page 1

‫انجیلها و اعمال سوالن‬


‫فهرست مطالب‬

‫انجیل متی‬

‫‪1‬‬

‫انجیل مرقس‬

‫‪27‬‬

‫انجیل لوقا‬

‫‪43‬‬

‫انجیل یوحنا‬

‫‪70‬‬

‫اعمال سسولن‬

‫‪91‬‬


‫متیو‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫‪1‬کتاب نسل عیسی مسیح‪ ،‬پسر داود‪ ،‬پسر ابراهیم‪.‬‬ ‫‪2‬ابراهیم اسحاق را آورد ‪.‬و اسحاق یعقوب را آورد ‪.‬و یعقوب یهودا و برادرانش را آورد‪.‬‬ ‫‪3‬و یهودا فارس و زرا را از تامار آورد ‪.‬و فارس اسروم را آورد ‪.‬و اسروم ارام را آورد‪.‬‬ ‫‪4‬و ارام امیناداب را آورد ‪.‬و امینادب ناسون را آورد ‪.‬و ناسون سالمون را آورد‪.‬‬ ‫‪5‬و سالمون بوز راخاب آورد ‪.‬و بوز عوبید را از روت آورد ‪.‬و عوبد یسی را آورد‪.‬‬ ‫‪6‬و یسی داود پادشاه را آورد ‪.‬و داوود پادشاه‪ ،‬سلیمان را از او که همسر اوریاس بود‪ ،‬آورد‪.‬‬ ‫‪7‬و سلیمان ربعام را آورد ‪.‬و روبعام ابیا را آورد ‪.‬و ابیا آسا را آورد‪.‬‬ ‫‪8‬و آسا یوسفات را آورد ‪.‬و یوسفات یورام را آورد ‪.‬و یورام اوزیاس را آورد‪.‬‬ ‫‪9‬و اوزیاس یواتام را آورد ‪.‬و یواتام اخاز را آورد ‪.‬و اخاز حزقیاس را آورد‪.‬‬ ‫‪10‬و حزقیا نمننسی را آورد ‪.‬و منسی آمون را آورد ‪.‬و آمون یوشیا را آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و یوشیا یخونیا و برادرانش را در زمانی که به بابل برده شدند‪ ،‬آورد‪.‬‬ ‫‪12‬و پس از آنکه آنها را به بابل آوردند‪ ،‬یخونیاس التییل را آورد ‪.‬و الحیل زروبابل را آورد‪.‬‬ ‫‪13‬و زروبابل ابیود را آورد ‪.‬و ابیود الیاقیم را آورد ‪.‬و الیاقیم عزور را آورد‪.‬‬ ‫‪14‬و عزور سادوک را آورد ‪.‬و سادوک اخیم را آورد ‪.‬و اخیم الیود را آورد‪.‬‬ ‫‪15‬و الیود االعازار را آورد ‪.‬و الزار متان را آورد ‪.‬و متان یعقوب را آورد‪.‬‬ ‫‪16‬و یعقوب‪ ،‬یوسف را به دنیا آورد‪ ،‬شوهر مریم را که از او عیسی که مسیح نامیده می شود‪ ،‬متولد شد‪.‬‬ ‫‪17‬پس تمامی نسلها از ابراهیم تا داوود چهارده نسل است ‪.‬و از داوود تا اسارت به بابل‪ ،‬چهارده نسل است ‪.‬و از انتقال به بابل تا مسیح‬ ‫چهارده نسل است‪.‬‬ ‫‪18‬و تولد عیسی مسیح به این اورت بود ‪:‬هنگامی که مادرش مریم برای یوسف نامزد شد‪ ،‬قبل از اینکه با هم جمع شوند‪ ،‬او را ااحب‬ ‫فرزند روح القدس یافتند‪.‬‬ ‫‪19‬پس شوهرش یوسف که مردی عادل بود و نمیخواست او را سرمشق عمومی قرار دهد‪ ،‬تصمیم گرفت او را پنهانی دور کند‪.‬‬ ‫‪20‬اما در حالی که او در این چیزها فکر می کرد‪ ،‬اینک‪ ،‬فرشته خداوند در خواب بر او ظاهر شد و گفت ‪:‬یوسف‪ ،‬ای پسر داوود‪ ،‬نترس‬ ‫که همسرت مریم را نزد خود بگیری‪ ،‬زیرا آنچه در او آبستن شده است از روح القدس‬ ‫‪21‬و او پسری به دنیا خواهد آورد و تو نام او را عیسی خواهی خواند‪ ،‬زیرا او قوم خود را از گناهانشان نجات خواهد داد‪.‬‬ ‫‪22‬اکنون همه اینها انجام شد تا آنچه از خداوند به وسیله نبی گفته شده بود محقق شود‪:‬‬ ‫‪23‬اینک‪ ،‬باکره باردار خواهد شد و پسری خواهد آورد و نام او را امانوئل خواهند خواند که به معنی خدا با ماست‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه یوسف که از خواب برخاسته بود‪ ،‬چنانکه فرشته خداوند به او دستور داده بود‪ ،‬عمل کرد و همسرش را نزد خود گرفت‪.‬‬ ‫‪25‬و او را نشناخت تا اینکه پسر نخست زاده خود را به دنیا آورد و او را عیسی نامید‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫‪1‬و چون عیسی در بیت لحم یهودیه در روزگار هیرودیس پادشاه به دنیا آمد‪ ،‬اینک حکیمانانی از مشرق به اورشلیم آمدند‪،‬‬ ‫‪2‬و گفت ‪:‬كجاست كجاست كجاست مولود پادشاه یهود؟ زیرا ستاره او را در مشرق دیدیم و آمده ایم تا او را بپرستیم‪.‬‬ ‫‪3‬چون هیرودیس پادشاه این چیزها را شنید‪ ،‬مضطرب شد و تمام اورشلیم با او‪.‬‬ ‫‪4‬و چون جمیع سران کاهنان و علمای قوم را گرد آورد‪ ،‬از ایشان پرسید که مسیح در کجا متولد شود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و به او گفتند« ‪:‬در بیتلحم یهودیه‪ ،‬زیرا که نبی چنین نوشته است‪:‬‬ ‫‪6‬و تو بیت لحم‪ ،‬در زمین یهودا‪ ،‬در میان امیران یهودا کوچکترین نیستی‪ ،‬زیرا که از تو فرمانداری خواهد آمد که بر قوم من اسرائیل‬ ‫حکومت خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه هیرودیس حکیمان را مخفیانه فرا خواند و از آنان پرس و جو کرد که ستاره در چه ساعتی ظاهر شد‪.‬‬ ‫‪8‬و آنها را به بیت لحم فرستاد و گفت« ‪:‬بروید و در جستجوی کودک خردسال باشید ‪.‬و چون او را یافتید‪ ،‬دوباره به من خبر دهید تا من نیز‬ ‫بیایم و او را بپرستم‪.‬‬ ‫‪9‬چون پادشاه را شنیدند‪ ،‬رفتند ‪.‬و اینک ستاره ای که در مشرق دیدند از پیشاپیش آنها رفت تا آمد و بر جایی که کودک بود ایستاد‪.‬‬ ‫‪10‬چون ستاره را دیدند با شادی بسیار شاد شدند‪.‬‬ ‫‪11‬و چون به خانه آمدند‪ ،‬طفل را با مادرش مریم دیدند و به زمین افتادند و او را پرستش کردند و چون خزانه های خود را گشودند‪،‬‬ ‫هدایایی به او تقدیم کردند ‪.‬طل و کندر و مر‪.‬‬ ‫‪12‬و چون در خواب از خدا اخطار شد که نزد هیرودیس باز نگردند‪ ،‬از راه دیگری به کشور خود رفتند‪.‬‬ ‫‪13‬و چون رفتند‪ ،‬اینک‪ ،‬فرشته خداوند در خواب به یوسف ظاهر شد و گفت ‪:‬برخیز و طفل و مادرش را بگیر و به مصر فرار کن و آنجا‬ ‫باش تا من به تو خبر دهم ‪.‬هیرودیس به دنبال کودک خردسال خواهد بود تا او را نابود کند‪.‬‬ ‫‪14‬چون برخاست‪ ،‬شبانه طفل و مادرش را گرفت و به مصر رفت‪.‬‬ ‫‪1‬‬


‫متیو‬

‫‪15‬و تا زمان مرگ هیرودیس در آنجا بود تا آنچه از خداوند به وسیله نبی گفته شده بود تحقق یابد که میگفت ‪:‬پسرم را از مصر فرا‬ ‫خواندم‪.‬‬ ‫‪16‬آنگاه هیرودیس چون دید که حکیمان او را مسخره میکنند‪ ،‬بسیار خشمگین شد‪ ،‬فرستاده‪ ،‬و همه کودکانی را که در بیتلحم و در تمام‬ ‫کرانههای آن‪ ،‬از دو سال به پایینتر بودند‪ ،‬کشت ‪.‬زمانی که با پشتکار از حکیمان جویا شده بود‪.‬‬ ‫‪17‬آنگاه آنچه توسط ارمی نبی گفته شده بود‪ ،‬تحقق یافت‪:‬‬ ‫‪18‬در راما آوازی شنیده شد‪ ،‬زاری و گریه و ماتم بزرگ‪ ،‬راحیل برای فرزندان خود گریه میکرد و تسلی نمیگرفت‪ ،‬زیرا آنها نیستند‪.‬‬ ‫‪19‬اما چون هیرودیس مرد‪ ،‬اینک فرشته خداوند در خواب به یوسف در مصر ظاهر شد‪.‬‬ ‫‪20‬و گفت ‪:‬برخیز و طفل و مادرش را بگیر و به سرزمین اسرائیل برو زیرا آنها مرده اند که جویای جان کودک بودند‪.‬‬ ‫‪21‬و او برخاست و طفل و مادرش را گرفت و به سرزمین اسرائیل آمد‪.‬‬ ‫‪22‬اما چون شنید که آرکلئوس در یهودیه در اتاق پدرش هیرودیس سلطنت کرد‪ ،‬ترسید که به آنجا برود‪ ،‬اما در خواب از خدا اخطار شده‬ ‫بود‪ ،‬به طرف جلیل روی آورد‪.‬‬ ‫‪23‬و او آمد و در شهری به نام نااره ساکن شد تا آنچه توسط انبیا گفته شده محقق شود که او را نااری می نامند‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪1‬در آن روزها یحیی تعمید دهنده آمد و در بیابان یهودیه موعظه کرد‪.‬‬ ‫‪2‬و گفت ‪:‬توبه کنید زیرا ملکوت آسمان نزدیک است‪.‬‬ ‫‪3‬زیرا این همان کسی است که توسط اشعیا نبی از او سخن گفته بود‪ ،‬ادای کسی که در بیابان ندا میدهد‪ ،‬راه خداوند را آماده کنید‪،‬‬ ‫راههای او را راست کنید‪.‬‬ ‫‪4‬و همان یحیی جامهای از پشم شتر و کمربند چرمی در کمر داشت ‪.‬و گوشت او ملخ و عسل وحشی بود‪.‬‬ ‫‪5‬آنگاه اورشلیم و تمامی یهودیه و تمامی نواحی اطراف اردن نزد او رفتند‪.‬‬ ‫‪6‬و از او در اردن تعمید گرفتند و به گناهان خود اعتراف کردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬ا مما چون بسیاری از فریسیان و ادوقیان را دید که به تعمید او میآیند‪ ،‬به ایشان گفت ‪:‬ای نسل افعیها‪ ،‬چه کسی به شما هشدار داده است‬ ‫که از خشم آینده فرار کنید؟‬ ‫‪8‬پس میوههای مناسب برای توبه بیاورید‪:‬‬ ‫‪9‬و فکر نکنید که در خود بگویید‪ ،‬ما ابراهیم را برای پدر خود داریم‪ ،‬زیرا به شما می گویم که خدا قادر است از این سنگ ها فرزندانی‬ ‫برای ابراهیم بیاورد‪.‬‬ ‫‪10‬و اکنون نیز تبر به ریشه درختان گذاشته می شود ‪:‬بنابراین هر درختی که میوه خوب به بار نمی آورد کنده می شود و در آتش انداخته‬ ‫می شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬من شما را با آب تعمید میدهم تا توبه کنید‪ ،‬اما کسی که بعد از من میآید از من قویتر است و من لیق کفشهای او نیستم‪ ،‬او شما را به‬ ‫روحالقدس و با آتش تعمید خواهد داد‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪12‬که بادبزن در دست اوست و کف خود را کامل پاک میکند و گندم خود را در انبار جمع میکند ‪.‬اما کاه را با آتشی خاموش ناپذیر خواهد‬ ‫سوزاند‪.‬‬ ‫‪13‬سپس عیسی از جلیل به اردن نزد یوحنا آمد تا از او تعمید یابد‪.‬‬ ‫‪14‬اما یحیی او را منع کرد و گفت ‪:‬من باید از تو تعمید بگیرم و تو نزد من می آیی؟‬ ‫‪15‬و عیسی در پاسخ به او گفت " ‪:‬بگذار که اکنون چنین باشد‪ ،‬زیرا چنین است که ما تمام عدالت را انجام دهیم "‪.‬سپس او را رنج داد‪.‬‬ ‫‪16‬و عیسی چون تعمید یافت بی درنگ از آب بیرون رفت و اینک آسمان به روی او گشوده شد و روح خدا را دید که مانند کبوتری فرود‬ ‫آمد و بر او روشن شد‪.‬‬ ‫‪17‬و اینک ادایی از آسمان که میگوید‪ ،‬این است پسر محبوب من که از او خشنود هستم‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪1‬سپس عیسی توسط روح به بیابان هدایت شد تا از شیطان وسوسه شود‪.‬‬ ‫‪2‬و چون چهل روز و چهل شب روزه گرفت‪ ،‬پس از آن گرسنه شد‪.‬‬ ‫‪3‬و چون وسوسهگر نزد او آمد‪ ،‬گفت« ‪:‬اگر پسر خدا هستی‪ ،‬دستور بده که این سنگها نان شوند‪.‬‬ ‫‪4‬ا مما او پاسخ داد و گفت ‪:‬نوشته شده است که انسان تنها با نان زنده نخواهد ماند‪ ،‬بلکه با هر کلمی که از دهان خدا بیرون میآید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه ابلیس او را به شهر مقدس برد و او را بر قلهای از معبد نشاند‪.‬‬ ‫‪6‬و به او گفت" ‪:‬اگر پسر خدا هستی‪ ،‬خودت را بیفکن‪ ،‬زیرا مکتوب است‪ ،‬او به فرشتگان خود در مورد تو دستور خواهد داد‪ ،‬و آنها تو‬ ‫را در دستان خود خواهند برد تا مبادا پای خود را بشکنی ‪.‬در برابر یک سنگ‬ ‫‪ ۷‬عیسی به او گفت‪ ،‬باز هم نوشته شده است که یهوه خدای خود را امتحان مکن‪.‬‬ ‫‪8‬بار دیگر‪ ،‬ابلیس او را به کوهی بسیار بلند می برد و تمام پادشاهی های جهان و جلل آنها را به او نشان می دهد‪.‬‬ ‫‪9‬و به او گفت« ‪:‬همه اینها را به تو خواهم داد‪ ،‬اگر به زمین بیفتی و مرا پرستش کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه عیسی به او گفت « ‪:‬از اینجا برو‪ ،‬ای شیطان‪ ،‬زیرا مکتوب است که خداوند‪ ،‬خدای خود را عبادت کن و فقط او را عبادت کن»‪.‬‬ ‫‪11‬سپس شیطان او را ترک کرد‪ ،‬و اینک‪ ،‬فرشتگان آمدند و او را خدمت کردند‪.‬‬ ‫‪2‬‬


‫متیو‬

‫‪12‬و چون عیسی شنید که یحیی را به زندان انداختند‪ ،‬به جلیل رفت‪.‬‬ ‫‪13‬و نااره را ترک کرد‪ ،‬آمد و در کفرناحوم‪ ،‬که در کرانه دریا‪ ،‬در حدود زابلون و نفتالیم است‪ ،‬ساکن شد‪.‬‬ ‫‪14‬تا آنچه توسط اشعیای نبی گفته شده بود‪ ،‬تحقق یابد‪:‬‬ ‫‪15‬زمین زابولون و زمین نفتالیم در راه دریا‪ ،‬آن سوی اردن‪ ،‬جلیل غیریهودیان‪.‬‬ ‫‪16‬قومی که در تاریکی نشسته بودند‪ ،‬نور عظیمی دیدند ‪.‬و برای آنان که در منطقه و سایه مرگ نشستهاند‪ ،‬نور میدرخشد‪.‬‬ ‫‪17‬از آن زمان عیسی شروع به موعظه کرد و گفت ‪:‬توبه کنید زیرا ملکوت آسمان نزدیک است‪.‬‬ ‫‪18‬و عیسی در کنار دریای جلیل راه میرفت‪ ،‬دو برادر به نامهای شمعون به نام پطرس و برادرش اندریاس را دید که توری به دریا‬ ‫میاندازند‪ ،‬زیرا ماهیگیر بودند‪.‬‬ ‫‪19‬و او به آنها گفت ‪:‬از من پیروی کنید تا شما را ماهیگیران انسان کنم‪.‬‬ ‫‪20‬و بی درنگ تورهای خود را گذاشتند و به دنبال او رفتند‪.‬‬ ‫‪21‬و از آنجا رفت‪ ،‬دو برادر دیگر‪ ،‬یعقوب پسر زبدی و برادرش یوحنا را دید که با پدرشان زبدی در کشتی بودند و تورهای خود را‬ ‫تعمیر میکردند ‪.‬و آنها را ادا زد‪.‬‬ ‫‪22‬و بلفااله کشتی و پدر خود را ترک کردند و به دنبال او رفتند‪.‬‬ ‫‪23‬و عیسی در سراسر جلیل می گشت و در کنیسه های ایشان تعلیم می داد و انجیل ملکوت را موعظه می کرد و هر بیماری و هر‬ ‫بیماری را در میان مردم شفا می داد‪.‬‬ ‫‪24‬و شهرت او در سراسر شام فرا گرفت و همه بیماران مبتل به بیماریها و عذابهای مختلف و شیاطین و دیوانگان و فلج را نزد او‬ ‫آوردند ‪.‬و آنها را شفا داد‪.‬‬ ‫‪25‬و انبوهی از مردم از جلیل و از دکاپولیس و از اورشلیم و یهودیه و از آن سوی اردن به دنبال او آمدند‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪1‬و چون جمعیت را دید‪ ،‬به کوهی رفت و چون غروب کرد‪ ،‬شاگردانش نزد او آمدند‪.‬‬ ‫‪2‬و دهان خود را گشود و به آنها تعلیم داد و گفت‪:‬‬ ‫‪3‬خوشا به حال فقیران در روح‪ ،‬زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است‪.‬‬ ‫‪4‬خوشا به حال سوگواران‪ ،‬زیرا آنها تسلی خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪5‬خوشا به حال حلیمها‪ ،‬زیرا آنها وارث زمین خواهند بود‪.‬‬ ‫‪6‬خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت زیرا که سیر خواهند شد‪.‬‬ ‫‪7‬خوشا به حال مهربانان‪ ،‬زیرا آنها رحمت خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪8‬خوشا به حال پاکدلن زیرا که خدا را خواهند دید‪.‬‬ ‫‪9‬خوشا به حال الحجویان‪ ،‬زیرا آنها فرزندان خدا خوانده خواهند شد‪.‬‬ ‫‪10‬خوشا به حال کسانی که به خاطر عدالت جفا میشوند‪ ،‬زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است‪.‬‬ ‫‪11‬خوشا به حال شما که به خاطر من شما را دشنام دهند و آزار دهند و هر نوع بدی را علیه شما به دروغ بگویند‪.‬‬ ‫‪12‬شاد باشید و بسیار شاد باشید زیرا که پاداش شما در آسمان زیاد است زیرا انبیایی را که پیش از شما بودند‪ ،‬آزار دادند‪.‬‬ ‫‪13‬شما نمک زمین هستید‪ ،‬اما اگر نمک مزه خود را از دست داده است‪ ،‬با چه نمکی باید نمک زد؟ از این پس هیچ سودی ندارد‪ ،‬جز‬ ‫اینکه بیرون رانده شود و زیر پای مردم زیر پا گذاشته شود‪.‬‬ ‫‪14‬شما نور جهان هستید ‪.‬شهری که بر روی یک تپه قرار دارد را نمی توان پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪15‬و مردم شمعی روشن نمیکنند و زیر شمع میگذارند‪ ،‬بلکه روی شمعدان میگذارند ‪.‬و به همه کسانی که در خانه هستند نور می دهد‪.‬‬ ‫‪16‬بگذارید نور شما در برابر مردم بدرخشد تا اعمال نیک شما را ببینند و پدر شما را که در آسمان است جلل دهند‪.‬‬ ‫‪17‬مپندارید که آمدهام تا شریعت یا انبیا را از بین ببرم‪.‬‬ ‫ذره از شریعت نمیگذرد‪ ،‬تا زمانی که همه تحقق یابد‪.‬‬ ‫‪18‬زیرا به راستی به شما میگویم‪ ،‬تا آسمان و زمین بگذرد‪ ،‬یک نت یا یک م‬ ‫‪19‬پس هر كه یكي از این احكام كوچك را بشكند و به مردم چنین تعلیم دهد‪ ،‬در ملكوت آسمان كوچكترین خوانده خواهد شد‪ ،‬اما هر كه آنها‬ ‫را انجام دهد و تعلیم دهد‪ ،‬در ملكوت آسمان بزرگ خوانده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪20‬زیرا به شما میگویم که اگر عدالت شما از عدالت کاتبان و فریسیان بیشتر نباشد‪ ،‬هرگز به ملکوت آسمان وارد نخواهید شد‪.‬‬ ‫‪21‬شنیدهاید که آنها از قدیم گفتهاند که نکش ‪.‬و هر که بکشد در خطر قضاوت خواهد بود‪.‬‬ ‫‪22‬ا مما من به شما می گویم که هر که بدون دلیل بر برادر خود خشمگین شود در خطر داوری خواهد بود و هر که به برادر خود بگوید‬ ‫راکا در خطر شورا خواهد بود‪ ،‬اما هر که بگوید ‪:‬ای احمق ‪ ،‬در خطر آتش جهنم باشد‪.‬‬ ‫‪23‬پس اگر هدایای خود را به مذبح بیاوری و در آنجا به یاد بیاوری که برادرت علیه تو چیزهایی دارد‪.‬‬ ‫‪24‬هدیه خود را در مقابل مذبح بگذار و برو ‪.‬ابتدا با برادرت آشتی کن و سپس بیا و هدیه خود را تقدیم کن‪.‬‬ ‫‪25‬تا زمانی که با او در راه هستی‪ ،‬به سرعت با دشمن خود موافقت کن ‪.‬مبادا دشمن تو را به قاضی تحویل دهد و قاضی تو را به افسر‬ ‫تحویل دهد و به زندان افکنده شوی‪.‬‬ ‫‪26‬همانا من به تو می گویم‪ ،‬هرگز از آنجا بیرون نخواهی آمد‪ ،‬تا زمانی که نهایت مبلغ را بپردازی‪.‬‬ ‫‪27‬شنیدهاید که از قدیم الیام میگفتند زنا مکن‪.‬‬ ‫‪28‬اما من به شما میگویم که هر که به زنی برای شهوت او نگاه کند‪ ،‬در دل خود با او زنا کرده است‪.‬‬

‫‪3‬‬


‫متیو‬

‫‪29‬و اگر چشم راستت تو را آزار دهد‪ ،‬آن را درآور و از خود بیفكن‪ ،‬زیرا براي تو سودمند است كه یكي از اعضاي تو هلك شود‪ ،‬نه‬ ‫اینكه تمام بدنت به جهنم افكند‪.‬‬ ‫‪30‬و اگر دست راستت تو را آزار دهد‪ ،‬آن را قطع كن و از خود بینداز‪ ،‬زیرا براي تو سودمند است كه یكي از اعضاي تو هلك شود‪ ،‬نه‬ ‫اینكه تمام بدنت به جهنم افكند‪.‬‬ ‫‪31‬گفته شده است ‪:‬هر که زن خود را رها کند‪ ،‬نامه طلق به او بدهد‪.‬‬ ‫‪32‬اما من به شما می گویم که هر که زن خود را به جز به خاطر زنا رها کند‪ ،‬او را به زنا می کشاند و هر که با زن طلق گرفته ازدواج‬ ‫کند زنا کرده است‪.‬‬ ‫‪33‬باز هم شنیدهاید که آنها از قدیم گفتهاند که قسم نخوری‪ ،‬بلکه سوگندهایت را به خداوند بجا آور‪.‬‬ ‫‪34‬اما من به شما میگویم‪ ،‬االل قسم نخورید ‪.‬نه توسط بهشت ;زیرا این عرش خداست‪:‬‬ ‫‪35‬و نه به زمین ‪.‬زیرا زیر پاي اوست ‪.‬زیرا این شهر پادشاه بزرگ است‪.‬‬ ‫‪36‬به سر خود سوگند نخور‪ ،‬زیرا نمی توانی یک مو را سفید یا سیاه کنی‪.‬‬ ‫‪37‬اما اجازه دهید ارتباط شما‪ ،‬آری‪ ،‬آری باشد ‪.‬نه‪ ،‬نه‪ ،‬زیرا آنچه بیش از اینها است‪ ،‬از شر است‪.‬‬ ‫‪38‬شنیده اید که گفته شده است چشم در برابر چشم و دندان در مقابل دندان‪.‬‬ ‫‪39‬اما من به شما می گویم که در برابر بدی مقاومت نکنید‪ ،‬بلکه هر که به گونه راست شما بزند‪ ،‬دیگری را نیز به سوی او بازگردان‪.‬‬ ‫‪40‬و اگر کسی از تو به قانون شکایت کرد و کتت را بردارد‪ ،‬ردای تو را نیز به او بده‪.‬‬ ‫‪41‬و هر کس تو را مجبور کند که یک مایل بروی‪ ،‬دوتا با او برو‪.‬‬ ‫‪42‬به کسی که از تو میخواهد بده‪ ،‬و از کسی که از تو قرض میگیرد‪ ،‬روی گردان‪.‬‬ ‫‪43‬شنیدهاید که گفته میشود‪ ،‬همسایه خود را دوست بدار و از دشمن خود متنفر باش‪.‬‬ ‫‪44‬اما من به شما میگویم‪ ،‬دشمنان خود را دوست بدارید‪ ،‬آنها را که شما را نفرین میکنند برکت دهید‪ ،‬به کسانی که از شما نفرت دارند‬ ‫نیکی کنید‪ ،‬و برای کسانی که شما را آزار میدهند و شما را آزار میدهند دعا کنید‪.‬‬ ‫‪45‬تا فرزندان پدر آسمانی خود باشید زیرا او خورشید خود را بر شرور و نیکو طلوع میکند و بر عادلن و ظالمان باران میبارد‪.‬‬ ‫‪46‬زیرا اگر کسانی را که شما را دوست دارند دوست بدارید‪ ،‬چه پاداشی دارید؟ آیا حتی باجگیران هم همینطور نیستند؟‬ ‫‪47‬و اگر فقط به برادران خود سلم کنید‪ ،‬چه کاری بیشتر از دیگران انجام می دهید؟ آیا حتی باج گزاران هم چنین نیستند؟‬ ‫‪48‬پس کامل باشید‪ ،‬چنانکه پدر شما که در آسمان است کامل است‪.‬‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫‪1‬مواظب باشید که ادقه خود را در حضور مردم انجام ندهید تا از آنها دیده شوید‪ ،‬وگرنه از پدر خود که در آسمان است پاداشی ندارید‪.‬‬ ‫‪2‬پس چون ادقه خود را میدهی‪ ،‬مانند ریاکاران در کنیسهها و کوچهها‪ ،‬در حضور خود شیپور ننواز تا از مردم جلل پیدا کنند ‪.‬همانا به‬ ‫شما می گویم که آنها پاداش خود را دارند‪.‬‬ ‫‪3‬اما چون ادقه میدهی‪ ،‬دست چپت را نشناسد که دست راستت چه میکند‪.‬‬ ‫‪4‬تا ادقهات در نهان باشد و پدرت که در نهان میبیند‪ ،‬آشکارا به تو پاداش خواهد داد‪.‬‬ ‫‪5‬و چون دعا می کنی‪ ،‬مثل منافقان نباش‪ ،‬زیرا دوست دارند در کنیسه ها و گوشه های کوچه ها ایستاده نماز بخوانند تا مردم دیده شوند ‪.‬‬ ‫همانا به شما می گویم که آنها پاداش خود را دارند‪.‬‬ ‫‪6‬اما تو وقتی دعا میکنی‪ ،‬به گنجه خود وارد شو‪ ،‬و چون در را ببندی‪ ،‬به پدرت که در نهان است دعا کن ‪.‬و پدرت که در نهان می بیند‪،‬‬ ‫آشکارا به تو پاداش خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬ا مما وقتی دعا میکنید‪ ،‬مانند امتها تکرار بیهوده نکنید‪ ،‬زیرا میپندارند که به خاطر سخنان بسیارشان شنیده خواهند شد‪.‬‬ ‫‪8‬پس مانند آنها نباشید‪ ،‬زیرا پدر شما می داند که شما به چه چیزهایی نیاز دارید‪ ،‬قبل از اینکه از او بخواهید‪.‬‬ ‫‪9‬پس به این ترتیب دعا کنید ‪:‬ای پدر ما که در آسمانی‪ ،‬نام تو مقدس باد‪.‬‬ ‫‪10‬پادشاهی تو بیاید ‪.‬اراده تو در زمین نیز چنانکه در آسمان است‪.‬‬ ‫‪11‬نان روزانه ما را امروز به ما بده‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و بدهیهای ما را ببخش‪ ،‬همانطور که ما بدهکاران خود را میبخشیم‪.‬‬ ‫‪13‬و ما را به وسوسه نرسان‪ ،‬بلکه ما را از شر نجات ده‪ ،‬زیرا پادشاهی و قدرت و جلل تا ابدالباد از آن توست ‪.‬آمین‬ ‫‪14‬زیرا اگر گناهان مردم را ببخشید‪ ،‬پدر آسمانی شما نیز شما را خواهد بخشید‪.‬‬ ‫‪15‬اما اگر شما گناهان مردم را نبخشید‪ ،‬پدر شما نیز گناهان شما را نخواهد بخشید‪.‬‬ ‫‪16‬و چون روزه میگیرید‪ ،‬مانند منافقان غمگین نباشید‪ ،‬زیرا اورت خود را مخدوش میسازند تا در نظر مردم روزهدار جلوه کنند ‪.‬همانا‬ ‫به شما می گویم که آنها پاداش خود را دارند‪.‬‬ ‫‪17‬اما تو وقتی روزه میگیری‪ ،‬سر خود را مسح کن و اورت خود را بشویی‪.‬‬ ‫‪18‬تا به مردم ظاهر نشوید که روزه بگیرید‪ ،‬بلکه برای پدر خود که در نهان است ظاهر شوید‪ ،‬و پدر شما که در نهان می بیند‪ ،‬آشکارا به‬ ‫شما پاداش خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬برای خود گنجهایی بر روی زمین جمع نکنید‪ ،‬جایی که پروانه و زنگزدگی در آن فاسد میشود‪ ،‬و دزدان میشکنند و میدزدند‪.‬‬ ‫‪20‬اما برای خود در بهشت گنجهایی جمع کنید‪ ،‬جایی که نه پروانه و نه زنگ زدگی فاسد نمیکند‪ ،‬و دزدان نمیشکنند و نمیدزدند‪.‬‬ ‫‪21‬زیرا جایی که گنج شماست‪ ،‬دل شما نیز آنجا خواهد بود‪.‬‬ ‫‪22‬نور بدن چشم است‪ ،‬پس اگر چشم تو مجرد باشد‪ ،‬تمام بدنت پر نور خواهد بود‪.‬‬ ‫‪4‬‬


‫متیو‬

‫‪23‬اما اگر چشم تو بد باشد‪ ،‬تمام بدنت پر از تاریکی خواهد بود ‪.‬پس اگر نوری که در توست تاریکی است‪ ،‬آن تاریکی چقدر بزرگ است!‬ ‫‪24‬هیچکس نمیتواند دو ارباب را خدمت کند‪ ،‬زیرا یا از یکی متنفر خواهد بود و دیگری را دوست خواهد داشت ‪.‬وگرنه به یکی می چسبد‬ ‫و دیگری را تحقیر می کند ‪.‬شما نمی توانید به خدا و مامون خدمت کنید‪.‬‬ ‫‪25‬بنابراین من به شما می گویم‪ ،‬برای جان خود فکر نکنید که چه بخورید یا چه بنوشید ‪.‬و نه برای بدن خود‪ ،‬چه چیزی بپوشید ‪.‬آیا جان‬ ‫بیش از گوشت و بدن از لباس نیست؟‬ ‫‪26‬پرندگان آسمان را بنگرید زیرا نه می کارند و نه درو می کنند و نه در انبارها جمع می کنند ‪.‬اما پدر آسمانی شما آنها را تغذیه می کند ‪.‬‬ ‫آیا شما خیلی بهتر از آنها نیستید؟‬ ‫‪27‬کدام یک از شما با فکر کردن می تواند یک ذراع به قد خود بیفزاید؟‬ ‫‪28‬و چرا برای لباس فکر می کنید؟ نیلوفرهای احرا را در نظر بگیرید که چگونه رشد می کنند ‪.‬نه زحمت می کشند و نه می چرخند‪:‬‬ ‫‪29‬و با این حال به شما میگویم که حتی سلیمان نیز در تمام جلل خود مانند یکی از اینها آراسته نشده بود‪.‬‬ ‫‪30‬پس اگر خدا علفهای احرا را که امروز هست و فردا در تنور میاندازند‪ ،‬اینچنین میپوشاند‪ ،‬آیا شما را ای کمایمانها بیشتر نخواهد‬ ‫پوشاند؟‬ ‫‪31‬پس فکر نکنید و نگویید چه بخوریم؟ یا چه بنوشیم؟ یا به چه لباسی بپوشیم؟‬ ‫( ‪32‬زیرا غیریهودیان به دنبال همه این چیزها هستند )‪.‬زیرا پدر آسمانی شما می داند که شما به همه این چیزها نیاز دارید‪.‬‬ ‫‪33‬اما شما ابتدا ملکوت خدا و عدالت او را بطلبید ‪.‬و همه این چیزها به شما اضافه خواهد شد‪.‬‬ ‫‪34‬پس به فکر فردا نباشید‪ ،‬زیرا فردا به فکر امور خود خواهد بود ‪.‬برای روز بد آن بس است‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪1‬قضاوت نکنید تا مورد قضاوت قرار نگیرید‪.‬‬ ‫‪2‬زیرا با هر داوری که قضاوت کنید‪ ،‬داوری خواهید شد‪ ،‬و با اندازهای که میسنجید‪ ،‬دوباره برای شما سنجیده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪3‬و چرا خار را که در چشم برادرت است می بینی‪ ،‬اما به تیری که در چشم خود است نمی اندیشی؟‬ ‫‪4‬یا چگونه میخواهی به برادرت بگوئی که اجازه بده من آن را از چشمت بیرون بیاورم ‪.‬و اینک تیری در چشم توست؟‬ ‫‪5‬ای ریاکار‪ ،‬اول تیر را از چشم خود بیرون بیاور ‪.‬و آنگاه به وضوح خواهی دید تا خال را از چشم برادرت بیرون بیاوری‪.‬‬ ‫‪6‬آنچه را که مقدس است به سگها ندهید‪ ،‬مرواریدهای خود را پیش خوکها نیندازید‪ ،‬مبادا آنها را زیر پاهای خود لگدمال کنند و برگردند و‬ ‫شما را بشکنند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬بخواهید و به شما داده خواهد شد ‪.‬جستجو کنید و خواهید یافت ‪.‬بکوبید و به روی شما باز خواهد شد‪:‬‬ ‫‪8‬زیرا هر که بخواهد دریافت میکند ‪.‬و هر که جستجو کند‪ ،‬می یابد ‪.‬و به روی کسی که بکوبد باز خواهد شد‪.‬‬ ‫‪9‬یا کدام مرد از شماست که اگر پسرش نان بخواهد به او سنگ می دهد؟‬ ‫‪10‬یا اگر ماهی بخواهد مار به او خواهد داد؟‬ ‫‪11‬پس اگر شما که شریر هستید‪ ،‬میدانید که چگونه به فرزندان خود هدایای خوب بدهید‪ ،‬چقدر بیشتر پدر شما که در آسمان است‪ ،‬به‬ ‫کسانی که از او میخواهند چیزهای نیک خواهد بخشید؟‬ ‫‪12‬پس هر آنچه می خواهید که مردم با شما انجام دهند‪ ،‬شما نیز با آنها انجام دهید زیرا این است شریعت و انبیا‪.‬‬ ‫‪13‬از دروازه تنگ وارد شوید زیرا که دروازه وسیع است و راهی که به هلکت منتهی میشود و بسیارند کسانی که در آن وارد میشوند‪.‬‬ ‫‪14‬زیرا تنگ است دروازه و تنگ راه است که به حیات منتهی می شود و اندکی هستند که آن را می یابند‪.‬‬ ‫‪15‬از پیامبران دروغین که در لباس گوسفند نزد شما می آیند برحذر باشید‪ ،‬اما در باطن گرگهای درنده هستند‪.‬‬ ‫‪16‬آنها را از میوه هایشان خواهید شناخت ‪.‬آیا مردم انگور خار یا انجیر خار جمع می کنند؟‬ ‫‪17‬به همین ترتیب هر درخت نیکو میوه نیکو میآورد ‪.‬اما درخت فاسد میوه بد می آورد‪.‬‬ ‫‪18‬درخت خوب نمی تواند میوه بد بیاورد و درخت فاسد نمی تواند میوه خوب بیاورد‪.‬‬ ‫‪19‬هر درختی که میوه نیکو به بار نمی آورد‪ ،‬کنده شده و در آتش انداخته می شود‪.‬‬ ‫‪20‬بنابراین شما آنها را از طریق میوه های آنها خواهید شناخت‪.‬‬ ‫‪21‬هر کس که به من بگوید‪ ،‬خداوند‪ ،‬خداوند‪ ،‬وارد ملکوت آسمان نخواهد شد ‪.‬اما کسی که اراده پدر من را که در آسمان است انجام دهد‪.‬‬ ‫نبوت نکردهایم؟ و به نام تو شیاطین را بیرون کردهای؟ و به‬ ‫‪22‬بسیاری در آن روز به من خواهند گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬خداوند‪ ،‬آیا به نام تو م‬ ‫نام تو کارهای شگفت انگیز بسیاری انجام داد؟‬ ‫‪23‬و آنگاه به ایشان اقرار خواهم کرد که هرگز شما را نشناختم‪.‬‬ ‫‪24‬پس هر که این سخنان من را بشنود و آنها را انجام دهد‪ ،‬او را به مرد حکیمی تشبیه خواهم کرد که خانه خود را بر اخره بنا کرد‪.‬‬ ‫‪25‬و باران نازل شد و سیل آمد و بادها وزیدند و بر آن خانه کوبیدند ‪.‬و سقوط نکرد زیرا بر اخره ای بنا شده بود‪.‬‬ ‫‪26‬و هر که این سخنان من را بشنود‪ ،‬و آنها را انجام ندهد‪ ،‬به مردی احمق تشبیه خواهد شد که خانه خود را بر روی شن بنا کرد‪.‬‬ ‫‪27‬و باران نازل شد و سیل آمد و بادها وزیدند و بر آن خانه کوبیدند ‪.‬و سقوط کرد ‪:‬و سقوط آن بزرگ بود‪.‬‬ ‫‪28‬و چنین گذشت‪ ،‬هنگامی که عیسی این سخنان را به پایان رساند‪ ،‬مردم از تعلیم او شگفت زده شدند‪:‬‬ ‫‪29‬زیرا او آنها را مانند کسی که دارای قدرت است تعلیم میداد‪ ،‬و نه به عنوان کاتبان‪.‬‬

‫‪5‬‬


‫متیو‬

‫فصل ‪8‬‬ ‫‪1‬وقتی از کوه پایین آمد‪ ،‬جماعت زیادی به دنبال او رفتند‪.‬‬ ‫‪2‬و اینک‪ ،‬یک جذامی آمد و او را پرستش کرد و گفت ‪:‬خداوندا‪ ،‬اگر بخواهی‪ ،‬میتوانی مرا پاک کنی‪.‬‬ ‫‪3‬و عیسی دست خود را دراز کرده‪ ،‬او را لمس کرده‪ ،‬گفت « ‪:‬میخواهم ‪.‬پاک باش و بلفااله جذام او پاک شد‪.‬‬ ‫‪4‬و عیسی به او گفت ‪:‬ببین به کسی نگو ‪.‬اما برو‪ ،‬خودت را به کاهن نشان ده‪ ،‬و هدیه ای را که موسی امر کرده است‪ ،‬تقدیم کن تا شهادتی‬ ‫برای ایشان باشد‪.‬‬ ‫‪5‬و چون عیسی به کفرناحوم وارد شد‪ ،‬ادیقی نزد او آمد و او را التماس کرد‪.‬‬ ‫‪6‬و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬غلم من فلج در خانه دراز کشیده و به شدت عذاب میکشد‪.‬‬ ‫‪7‬و عیسی به او گفت‪ ،‬من خواهم آمد و او را شفا خواهم داد‪.‬‬ ‫‪8‬ادور در جواب گفت ‪:‬خداوندا‪ ،‬من لیق این نیستم که تو زیر سقف من بیایی‪ ،‬بلکه فقط کلمه را بگو و بنده من شفا خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪9‬زیرا من مردی تحت فرمان هستم و سربازانی زیر دست خود دارم ‪.‬و به دیگری بیا و او می آید ‪.‬و به بنده من این کار را بکن و او انجام‬ ‫می دهد‪.‬‬ ‫‪10‬چون عیسی این را شنید‪ ،‬تعجب کرد و به پیروانش گفت « ‪:‬آینه به شما میگویم‪ ،‬نه‪ ،‬نه در اسرائیل ایمانی به این بزرگی پیدا نکردهام‪.‬‬ ‫‪11‬و من به شما می گویم که بسیاری از مشرق و مغرب خواهند آمد و با ابراهیم و اسحاق و یعقوب در ملکوت آسمان خواهند نشست‪.‬‬ ‫‪12‬اما فرزندان پادشاهی به تاریکی بیرون رانده خواهند شد ‪:‬گریه و دندان قروچه خواهد بود‪.‬‬ ‫‪13‬و عیسی به ادیر گفت ‪:‬برو ‪.‬و همانطور که ایمان آوردی‪ ،‬با تو نیز چنین شود ‪.‬و بنده او در همان ساعت شفا یافت‪.‬‬ ‫‪14‬و چون عیسی به خانه پطرس آمد‪ ،‬مادر زن خود را دید که دراز کشیده بود و تب داشت‪.‬‬ ‫‪15‬و دست او را لمس کرد و تب او را رها کرد و او برخاست و به آنها خدمت کرد‪.‬‬ ‫‪16‬چون شام فرا رسید‪ ،‬بسیاری از شیاطین را نزد او آوردند و او ارواح را با کلم خود بیرون کرد و همه بیماران را شفا داد‪.‬‬ ‫‪17‬تا آنچه توسط اشعیا نبی گفته شده بود‪ ،‬تحقق یابد که میگوید« ‪:‬نفس ناتوانیهای ما را گرفت و بیماریهای ما را برداشت‪.‬‬ ‫‪18‬و چون عیسی جمعیت زیادی را در اطراف خود دید‪ ،‬دستور داد تا به سوی دیگر بروند‪.‬‬ ‫‪19‬و کاتبانی آمد و به او گفت« ‪:‬استاد‪ ،‬هر جا که بروی‪ ،‬از تو پیروی خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪20‬و عیسی به او گفت ‪:‬روباه ها سوراخ دارند و پرندگان آسمان لنه دارند ‪.‬اما پسر انسان جایی ندارد که سر خود را بگذارد‪.‬‬ ‫‪21‬و یکی دیگر از شاگردانش به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬اول اجازه بده تا بروم و پدرم را دفن کنم‪.‬‬ ‫‪22‬اما عیسی به او گفت « ‪:‬به دنبال من بیا ‪.‬و مردگان مردگان خود را دفن کنند‪.‬‬ ‫‪23‬و چون وارد کشتی شد‪ ،‬شاگردانش به دنبال او رفتند‪.‬‬ ‫‪24‬و اینک‪ ،‬طوفان بزرگی در دریا برخاست‪ ،‬به طوری که کشتی با امواج پوشیده شد‪ ،‬اما او خواب بود‪.‬‬ ‫‪25‬و شاگردانش نزد او آمدند و او را بیدار کردند و گفتند ‪:‬خداوندا‪ ،‬ما را نجات بده‪.‬‬ ‫‪26‬و او به آنها گفت « ‪:‬ای کم ایمانان‪ ،‬چرا می ترسید؟ سپس برخاست و بادها و دریا را ملمت کرد ‪.‬و آرامش بزرگی حاکم شد‬ ‫‪27‬ا مما مردم تعجب کردند و گفتند« ‪:‬این چه آدمی است که بادها و دریا هم از او اطاعت میکنند!‬ ‫‪28‬و چون به آن طرف به سرزمین جرجسنیان رسید‪ ،‬دو نفر دیوونه دیده با او روبرو شدند که از قبرها بیرون میآمدند‪ ،‬بهطوری که‬ ‫هیچکس از آن راه عبور نکند‪.‬‬ ‫‪29‬و اینک آنها فریاد زدند و گفتند« ‪:‬ای عیسی‪ ،‬ای پسر خدا‪ ،‬ما با تو چه کار داریم؟ آیا تو به اینجا آمده ای تا ما را قبل از وقت عذاب‬ ‫دهی؟‬ ‫‪30‬و گلهای از خوکهای زیادی که میخوردند‪ ،‬راه خوبی از آنها دور بود‪.‬‬ ‫‪31‬پس شیاطین به او التماس کردند و گفتند« ‪:‬اگر ما را بیرون میزنی‪ ،‬به ما اجازه بده تا به گله خوکها برویم‪.‬‬ ‫‪32‬و او به آنها گفت ‪:‬بروید ‪.‬و چون بیرون آمدند‪ ،‬به گله خوکها رفتند و اینک‪ ،‬تمام گله خوکها به شدت از یک شیب به دریا دویدند و در‬ ‫آبها هلک شدند‪.‬‬ ‫‪33‬و نگهبانان آنها گریختند و به شهر رفتند و همه چیز و آنچه را که به شیاطین زده شده بود گفتند‪.‬‬ ‫‪34‬و اینک‪ ،‬تمام شهر به استقبال عیسی بیرون آمدند و چون او را دیدند از او التماس کردند که از کرانه های ایشان خارج شود‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪1‬و او سوار کشتی شد و از آنجا گذشت و به شهر خود آمد‪.‬‬ ‫‪2‬و اینک‪ ،‬مردی فلج را نزد او آوردند که بر تخت دراز کشیده بود ‪.‬پسر‪ ،‬خوش باش ‪.‬گناهانت آمرزیده شود‬ ‫‪3‬و اینک برخی از کاتبان در درون خود گفتند‪ ،‬این مرد کفر می گوید‪.‬‬ ‫‪4‬و عیسی که افکار آنها را می دانست گفت ‪:‬چرا در دل خود بد می اندیشید؟‬ ‫‪5‬زیرا آسانتر است که بگوییم گناهان تو آمرزیده شود ‪.‬یا بگوییم برخیز و راه برو؟‬ ‫‪6‬اما برای اینکه بدانید که پسر انسان بر روی زمین قدرت دارد که گناهان را ببخشد‪( ،‬سپس به بیمار فلج می گوید )برخیز‪ ،‬بسترت را‬ ‫بردار و به خانه خود برو‪.‬‬ ‫‪7‬و او برخاست و به خانه خود رفت‪.‬‬ ‫‪8‬اما وقتی جماعت آن را دیدند‪ ،‬شگفت زده شدند و خدا را که چنین قدرتی به مردم داده بود تجلیل کردند‪.‬‬

‫‪6‬‬


‫متیو‬

‫‪9‬و چون عیسی از آنجا بیرون میرفت‪ ،‬مردی به نام متی را دید که بر سر رسید گمرک نشسته بود و به او گفت « ‪:‬به دنبال من بیا ‪.‬و او‬ ‫برخاست و به دنبال او رفت‪.‬‬ ‫‪10‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که عیسی در خانه بر سر سفره نشسته بود‪ ،‬اینک‪ ،‬بسیاری از باجگیران و گناهکاران آمدند و با او و‬ ‫شاگردانش نشستند‪.‬‬ ‫‪11‬و چون فریسیان آن را دیدند‪ ،‬به شاگردانش گفتند‪ ،‬چرا استاد شما را با باجگیران و گناهکاران می خورد؟‬ ‫‪12‬اما چون عیسی این را شنید‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬آنها که سالم هستند به پزشک نیاز ندارند‪ ،‬بلکه بیماران‪.‬‬ ‫‪13‬اما شما بروید و بیاموزید که معنی آن رحمت خواهم بود نه قربانی‪ ،‬زیرا نیامدهام تا عادلن را بخوانم‪ ،‬بلکه گناهکاران را به توبه‬ ‫دعوت کنم‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه شاگردان یوحنا نزد او آمدند و گفتند« ‪:‬چرا ما و فریسیان اغلب روزه میگیریم‪ ،‬اما شاگردان تو روزه نمیگیرند؟»‬ ‫‪15‬و عیسی به آنها گفت « ‪:‬آیا تا زمانی که داماد با آنها است‪ ،‬فرزندان عروس می توانند ماتم بگیرند؟ اما روزهایی خواهد آمد که داماد را‬ ‫از آنها می گیرند و سپس روزه خواهند گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬هیچکس تکهای از پارچههای نو را به جامهی کهنه نمیگذارد‪ ،‬زیرا آنچه برای پر کردن آن میپوشند‪ ،‬از جامه میگیرد و کرایهاش بدتر‬ ‫میشود‪.‬‬ ‫‪17‬و شراب نو را در بطریهای کهنه نمیگذارند‪ ،‬وگرنه بطریها میشکنند و شراب تمام میشود و بطریها از بین میروند‪ ،‬بلکه شراب نو را‬ ‫در بطریهای نو میگذارند و هر دو محفوظ میمانند‪.‬‬ ‫‪18‬در حالی که او این چیزها را به آنها می گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬حاکمی آمد و او را پرستش کرد و گفت« ‪:‬دخترم هم اکنون مرده است‪ ،‬اما بیا و‬ ‫دست خود را بر او بگذار و او زنده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪19‬و عیسی برخاست و از او پیروی کرد و شاگردانش نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪20‬و اینک زنی که دوازده سال به بیماری خون مبتل بود‪ ،‬پشت سر او آمد و لبه جامه او را لمس کرد‪.‬‬ ‫‪21‬زیرا او در خود گفت" ‪:‬اگر بتوانم جامه او را لمس کنم‪ ،‬سالم خواهم شد"‪.‬‬ ‫‪22‬اما عیسی او را برگرداند و چون او را دید‪ ،‬گفت « ‪:‬دخترم‪ ،‬آسوده باش ‪.‬ایمانت تو را سالم ساخته است ‪.‬و زن از آن ساعت شفا یافت‪.‬‬ ‫‪23‬و چون عیسی به خانه حاکم آمد‪ ،‬منکران و مردم را دید که سر و ادا می کنند‪.‬‬ ‫‪24‬او به آنها گفت ‪:‬محل بدهید زیرا کنیز نمرده‪ ،‬بلکه خوابیده است ‪.‬و او را به تمسخر می خندیدند‪.‬‬ ‫‪25‬اما چون مردم را بیرون آوردند‪ ،‬داخل شد و دست او را گرفت و کنیز برخاست‪.‬‬ ‫‪26‬و شهرت آن به تمام آن سرزمین فرا رسید‪.‬‬ ‫‪27‬و چون عیسی از آنجا رفت‪ ،‬دو مرد نابینا به دنبال او رفتند و گریه کردند و گفتند ‪:‬ای پسر داوود‪ ،‬به ما رحم کن‪.‬‬ ‫‪28‬و چون به خانه آمد‪ ،‬مردان نابینا نزد او آمدند و عیسی به آنها گفت « ‪:‬آیا باور می کنید که من می توانم این کار را انجام دهم؟ آنها به او‬ ‫گفتند ‪:‬آری خداوندا‪.‬‬ ‫‪29‬پس چشمان ایشان را لمس کرد و گفت ‪:‬بر حسب ایمان شما باشد‪.‬‬ ‫‪30‬و چشمان ایشان باز شد ‪.‬و عیسی سخت به آنها دستور داد و گفت ‪:‬مراقب باشید که هیچ کس آن را بداند‪.‬‬ ‫‪31‬اما آنها چون رفتند‪ ،‬شهرت او را در تمام آن دیار گسترش دادند‪.‬‬ ‫‪32‬چون بیرون میرفتند‪ ،‬اینک مرد گنگ دیوید را نزد او آوردند‪.‬‬ ‫‪33‬و چون ابلیس بیرون رانده شد‪ ،‬لل سخن گفت و جماعت متحیر شدند و گفتند ‪:‬هرگز چنین چیزی در اسرائیل دیده نشده بود‪.‬‬ ‫‪34‬اما فریسیان گفتند ‪:‬او شیاطین را به وسیله امیر شیاطین بیرون می کند‪.‬‬ ‫‪35‬و عیسی در تمام شهرها و دهات می گشت و در کنیسه های ایشان تعلیم می داد و انجیل ملکوت را موعظه می کرد و هر بیماری و هر‬ ‫بیماری را در میان مردم شفا می داد‪.‬‬ ‫‪36‬اما چون جماعت را دید‪ ،‬بر ایشان دلسوزی شد‪ ،‬زیرا که بیهوش شدند و مانند گوسفندانی که شبان نداشتند‪ ،‬پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪37‬آنگاه به شاگردان خود گفت ‪:‬خرمن بسیار است‪ ،‬اما کارگران اندک‪.‬‬ ‫‪38‬پس از خداوند درو دعا کنید که کارگران را برای درو خود بفرستد‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪1‬و چون دوازده شاگرد خود را نزد خود خواند‪ ،‬ایشان را بر ارواح ناپاک قدرت داد تا ایشان را بیرون کنند و هر نوع بیماری و هر‬ ‫بیماری را شفا دهند‪.‬‬ ‫‪2‬اکنون نام دوازده رسول این است ‪.‬اولی‪ ،‬شمعون که پطرس نام دارد و برادرش اندریاس ‪.‬یعقوب پسر زبدی و برادرش یوحنا‪.‬‬ ‫‪3‬فیلیپ و بارتولمیو ‪.‬توماس و متی باجگیر ‪.‬یعقوب پسر آلفائوس و لبائوس که تدائوس نام داشت‪.‬‬ ‫‪4‬شمعون کنعانی و یهودای اسخریوطی که او نیز به او خیانت کرد‪.‬‬ ‫‪5‬عیسی این دوازده نفر را فرستاد و به آنها امر کرد و گفت ‪:‬به راه غیریهودیان نروید و به هیچ شهری از سامریان وارد نشوید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما بهتر است نزد گوسفندان گمشده خاندان اسرائیل بروید‪.‬‬ ‫‪7‬و چون می روید‪ ،‬موعظه کنید و بگویید که ملکوت آسمان نزدیک است‪.‬‬ ‫‪ ۸‬مریضان را شفا دهید‪ ،‬جذامیان را پاکسازی کنید‪ ،‬مردگان را زنده کنید‪ ،‬شیاطین را بیرون کنید؛ رایگان دریافت کردهاید‪ ،‬رایگان بدهید‪.‬‬ ‫‪9‬طل‪ ،‬نقره و برنج را در کیف های خود قرار ندهید‪،‬‬ ‫‪10‬نه کتانی برای سفر شما‪ ،‬نه دو کت‪ ،‬نه کفش‪ ،‬و نه چوب‪ ،‬زیرا کارگر شایسته گوشت خود است‪.‬‬ ‫‪11‬و به هر شهر یا شهری که وارد شوید‪ ،‬بپرسید که چه کسی در آن شایسته است ‪.‬و آنجا بمان تا از آنجا بروی‪.‬‬ ‫‪7‬‬


‫متیو‬

‫‪12‬و هنگامی که به خانه ای آمدید به آن سلم کنید‪.‬‬ ‫‪13‬و اگر خانه شایسته است‪ ،‬سلم شما بر آن بیاید‪ ،‬اما اگر شایسته نیست‪ ،‬سلمتی شما به شما بازگردد‪.‬‬ ‫‪14‬و هر که شما را نپذیرد و سخنان شما را نشنود‪ ،‬هنگامی که از آن خانه یا شهر بیرون میروید‪ ،‬خاک پاهای خود را تکان دهید‪.‬‬ ‫‪15‬به راستی به شما میگویم‪ ،‬برای سرزمین سدوم و عموره در روز داوری قابل تحملتر خواهد بود تا برای آن شهر‪.‬‬ ‫‪16‬اینک من شما را مانند گوسفند در میان گرگها می فرستم‪.‬‬ ‫‪17‬اما از مردم برحذر باشید زیرا آنها شما را به شوراها تسلیم خواهند کرد و در کنیسه های خود تازیانه خواهند زد‪.‬‬ ‫‪18‬و شما را به خاطر من به حضور والیان و پادشاهان خواهند برد تا بر ایشان و غیریهودیان شهادت دهید‪.‬‬ ‫‪19‬اما وقتی شما را تسلیم میکنند‪ ،‬فکر نکنید که چگونه و چه احبت کنید‪ ،‬زیرا در همان ساعت به شما داده خواهد شد که چه بگویید‪.‬‬ ‫‪20‬زیرا این شما نیستید که سخن میگویید‪ ،‬بلکه روح پدر شما در شما سخن میگوید‪.‬‬ ‫‪21‬و برادر برادر را تسلیم خواهد کرد و پدر فرزند را‪ ،‬و فرزندان بر پدر و مادر خود قیام کرده‪ ،‬آنها را به قتل خواهند رساند‪.‬‬ ‫‪22‬و به خاطر نام من از شما متنفر خواهید شد‪ ،‬اما هر که تا آخر ابر کند نجات خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪23‬اما هنگامی که شما را در این شهر آزار میدهند‪ ،‬به شهر دیگری فرار کنید‪ ،‬زیرا آمین به شما میگویم که تا پسر انسان نیاید‪ ،‬بر‬ ‫شهرهای اسرائیل نخواهید رفت‪.‬‬ ‫‪24‬شاگرد بالتر از استاد خود نیست‪ ،‬و نه خادم بالتر از ارباب خود‪.‬‬ ‫‪25‬برای شاگرد کافی است که مانند استاد خود و خادم مانند ارباب خود باشد ‪.‬اگر ااحب خانه را بلزبوب نامیده اند‪ ،‬چقدر بیشتر آنها را‬ ‫از اهل بیت او می نامند؟‬ ‫‪26‬پس از آنها نترسید زیرا چیزی پوشیده نیست که آشکار نشود ‪.‬و پنهان شد که معلوم نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪27‬آنچه را که در تاریکی به شما می گویم‪ ،‬در نور بگویید و آنچه در گوش می شنوید‪ ،‬بر بام خانه ها موعظه کنید‪.‬‬ ‫‪28‬و از کسانی که بدن را می کشند نترسید‪ ،‬اما نمی توانند جان را بکشند‪ ،‬بلکه از کسی بترسید که می تواند روح و بدن را در جهنم هلک‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪29‬آیا دو گنجشک به یک فرت فروخته نمی شود؟ و یکی از آنها بدون پدر شما بر زمین نخواهد افتاد‪.‬‬ ‫‪30‬اما موهای سر شما همه شمرده شده است‪.‬‬ ‫‪31‬پس نترسید‪ ،‬شما از گنجشکهای بسیار ارزشمندتر هستید‪.‬‬ ‫‪32‬پس هر که مرا در حضور مردم اعتراف کند‪ ،‬من نیز در حضور پدر خود که در آسمان است او را اعتراف خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪33‬اما هر که مرا در حضور مردم انکار کند‪ ،‬من نیز او را در حضور پدر خود که در آسمان است انکار خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪34‬مپندارید که آمدهام تا الح را بر زمین بفرستم‪ ،‬نه برای فرستادن الح‪ ،‬بلکه شمشیر‪.‬‬ ‫‪35‬زیرا آمدهام تا مرد را از پدرش و دختر را از مادرش و عروس را از مادرشوهرش جدا کنم‪.‬‬ ‫‪36‬و دشمنان انسان از اهل خانه او خواهند بود‪.‬‬ ‫‪37‬کسی که پدر یا مادرش را بیشتر از من دوست دارد‪ ،‬لیق من نیست و هر که پسر یا دختر را از من بیشتر دوست دارد‪ ،‬لیق من‬ ‫نیست‪.‬‬ ‫‪38‬و کسی که الیب خود را نگیرد و به دنبال من نیاید‪ ،‬لیق من نیست‪.‬‬ ‫‪39‬هر که جان خود را بیابد آن را از دست خواهد داد و هر که جان خود را به خاطر من از دست بدهد آن را خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪40‬هر که شما را بپذیرد مرا می پذیرد و هر که مرا بپذیرد فرستنده مرا پذیرفته است‪.‬‬ ‫‪41‬هر که نبی را به نام نبی بپذیرد‪ ،‬پاداش نبی را خواهد گرفت ‪.‬و هر که مرد عادل را به نام مرد عادل بپذیرد‪ ،‬پاداش مرد عادل را خواهد‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫‪42‬و هر که به یکی از این کوچولوها فقط به نام یک شاگرد یک فنجان آب سرد بنوشد‪ ،‬همانا به شما می گویم که پاداش خود را از دست‬ ‫نخواهد داد‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪1‬و چنین واقع شد که چون عیسی از فرمان دادن به دوازده شاگرد خود به پایان رسید‪ ،‬از آنجا رفت تا در شهرهای ایشان تعلیم و موعظه‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و چون یوحنا در زندان کارهای مسیح را شنید‪ ،‬دو تن از شاگردان خود را فرستاد‪.‬‬ ‫‪3‬و به او گفت ‪:‬آیا تو آن کسی هستی که باید بیاید یا ما به دنبال دیگری باشیم؟‬ ‫‪4‬عیسی پاسخ داد و به آنها گفت « ‪:‬بروید و چیزهایی را که میشنوید و میبینید به یوحنا بازگو کنید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬نابینایان بینا میشوند و لنگان راه میروند‪ ،‬جذامیان پاک میشوند‪ ،‬و ناشنوایان میشنوند‪ ،‬مردگان زنده میشوند‪ ،‬و انجیل به فقرا موعظه‬ ‫میشود‪.‬‬ ‫‪6‬و خوشا به حال کسی که از من رنجیده نشود‪.‬‬ ‫‪7‬و چون رفتند‪ ،‬عیسی به جماعت در مورد یحیی گفت « ‪:‬برای دیدن چه چیزی به بیابان رفتید؟ نی تکان خورده با باد؟‬ ‫‪8‬اما برای دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ مردی با لباس نرم؟ اینک کسانی که لباس نرم می پوشند در خانه های پادشاهی هستند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما برای دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ یک پیامبر؟ بله‪ ،‬من به شما می گویم‪ ،‬و بیش از یک پیامبر‪.‬‬ ‫‪10‬زیرا این اوست که دربارهاش نوشته شده است« ‪:‬اینک‪ ،‬من رسول خود را پیش روی تو میفرستم تا راه تو را پیش روی تو آماده کند‪.‬‬ ‫‪11‬همانا به شما میگویم‪ ،‬در میان زنانی که از زنان متولد شدهاند‪ ،‬بزرگتر از یحیی تعمید دهنده برنخاسته است‪ ،‬با وجود اینکه کوچکترین‬ ‫در ملکوت آسمان از او بزرگتر است‪.‬‬ ‫‪8‬‬


‫متیو‬

‫‪12‬و از روزگار یحیی تعمیددهنده تا کنون‪ ،‬پادشاهی آسمان متحمل خشونت میشود و خشونتکاران آن را به زور میگیرند‪.‬‬ ‫‪13‬زیرا همه انبیا و شریعت تا یوحنا نبوت می کردند‪.‬‬ ‫‪14‬و اگر آن را دریافت کنید‪ ،‬این الیاس است که برای آمدن بود‪.‬‬ ‫‪15‬هر که برای شنیدن گوش دارد‪ ،‬بشنود‪.‬‬ ‫‪16‬اما این نسل را به کدام تشبیه کنم؟ مانند کودکانی است که در بازارها می نشینند و همنوعان خود را ادا می کنند‪.‬‬ ‫‪17‬و گفت ‪:‬ما برای شما لوله زدیم و نرقصیدید ‪.‬ما برای شما سوگواری کردیم و شما ناله نکردید‪.‬‬ ‫‪18‬زیرا یحیی آمد که نه می خورد و نه می آشامد و می گویند او شیطان دارد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پسر انسان آمد و میخورد و مینوشید و میگویند ‪:‬اینک مردی پرخور و شرابخوار و دوست باجگیران و گناهکاران ‪.‬اما خرد از‬ ‫فرزندان او موجه است‪.‬‬ ‫‪20‬آنگاه شروع به سرزنش شهرهایی کرد که در آنها بیشتر کارهای عظیم او انجام شده بود‪ ،‬زیرا آنها توبه نکردند‪.‬‬ ‫‪21‬وای بر تو ای کورازین !وای بر تو ای بتسعیدا !زیرا اگر کارهای عظیمی که در تو انجام شد‪ ،‬در اور و ایدا انجام میشد‪ ،‬مدتها‬ ‫پیش در گونی و خاکستر توبه میکردند‪.‬‬ ‫‪22‬اما من به شما می گویم که در روز قیامت برای اور و ایدا از شما قابل تحمل تر خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و تو ای کفرناحوم که تا بهشت برافراشتهای‪ ،‬به جهنم فرود خواهی آمد‪ ،‬زیرا اگر کارهای عظیمی که در تو انجام شده‪ ،‬در سدوم انجام‬ ‫میشد‪ ،‬تا امروز باقی میماند‪.‬‬ ‫‪24‬اما من به شما می گویم که در روز داوری برای زمین سدوم از شما قابل تحمل تر خواهد بود‪.‬‬ ‫‪25‬در آن زمان عیسی پاسخ داد و گفت « ‪:‬ای پدر‪ ،‬ای پروردگار آسمان و زمین‪ ،‬از تو سپاسگزارم‪ ،‬زیرا تو این چیزها را از خردمندان و‬ ‫خردمندان پنهان داشتی‪ ،‬و آنها را برای اطفال آشکار ساختی‪.‬‬ ‫‪26‬با این حال‪ ،‬ای پدر‪ ،‬زیرا در نظر تو خوب به نظر می رسید‪.‬‬ ‫‪27‬همه چیز از طرف پدرم به من تسلیم شده است ‪.‬هیچکس پدر را نمیشناسد‪ ،‬جز پسر و هر که پسر او را بخواهد‪.‬‬ ‫‪28‬ای همه زحمتکشان و گران بارها نزد من بیایید و من به شما آرامش خواهم داد‪.‬‬ ‫‪29‬یوغ مرا بر خود بگیرید و از من بیاموزید ‪.‬زیرا من حلیم و دل فروتنم و شما برای جانهای خود آرامش خواهید یافت‪.‬‬ ‫‪30‬زیرا یوغ من آسان و بار من سبک است‪.‬‬ ‫فصل ‪12‬‬ ‫‪1‬در آن زمان عیسی در روز سبت از میان غلت عبور کرد ‪.‬و شاگردان او گرسنه شده بودند و شروع به چیدن خوشه و خوردن کردند‪.‬‬ ‫‪2‬اما وقتی فریسیان آن را دیدند‪ ،‬به او گفتند" ‪:‬اینک‪ ،‬شاگردان تو کاری را انجام می دهند که انجام آن در روز سبت مجاز نیست‪.‬‬ ‫‪3‬اما او به آنها گفت « ‪:‬آیا نخواندهاید که داوود در حالی که گرسنه بود‪ ،‬چه کرد؟‬ ‫‪4‬چگونه او به خانه خدا وارد شد و نان را خورد که خوردن آن نه برای او و نه برای کسانی که با او بودند‪ ،‬بلکه فقط برای کاهنان مجاز‬ ‫بود؟‬ ‫‪ ۵‬یا در شریعت نخواندهاید که چگونه در روزهای سبت‪ ،‬کاهنان در معبد‪ ،‬سبت را هتک حرمت میکنند و بیعیب هستند؟‬ ‫‪6‬اما من به شما می گویم که در این مکان یکی بزرگتر از معبد است‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما اگر میدانستید که این به چه معناست‪ ،‬من رحم خواهم کرد‪ ،‬نه قربانی‪ ،‬بیگناهان را محکوم نمیکردید‪.‬‬ ‫‪8‬زیرا پسر انسان خداوند روز سبت است‪.‬‬ ‫‪9‬و چون از آنجا رفت‪ ،‬به کنیسه ایشان رفت‪.‬‬ ‫‪10‬و اینک مردی بود که دستش خشک شده بود ‪.‬و از او پرسیدند ‪:‬آیا شفا دادن در روز سبت جایز است؟ تا شاید او را متهم کنند‪.‬‬ ‫‪11‬و او به آنها گفت « ‪:‬چه کسی در میان شما وجود دارد که یک گوسفند داشته باشد‪ ،‬و اگر در روز سبت در گودالی بیفتد‪ ،‬آیا آن را نمی‬ ‫گیرد و بیرون نمی آورد؟‬ ‫‪12‬پس چقدر انسان از گوسفند بهتر است؟ از این رو نیکوکاری در روز سبت حلل است‪.‬‬ ‫‪13‬سپس به آن مرد گفت ‪:‬دستت را دراز کن ‪.‬و آن را دراز کرد ‪.‬و به طور کامل بازسازی شد‪ ،‬مانند دیگری‪.‬‬ ‫‪14‬آنگاه فریسیان بیرون رفته‪ ،‬علیه او مجلسی برپا کردند تا چگونه او را هلک کنند‪.‬‬ ‫‪15‬اما چون عیسی این را دانست‪ ،‬خود را از آن جا دور کرد و گروهی بسیار به دنبال او رفتند و او همه آنها را شفا داد‪.‬‬ ‫‪16‬و به آنها دستور داد که او را نشناسند‪:‬‬ ‫‪17‬تا آنچه توسط اشعیای نبی گفته شده بود‪ ،‬تحقق یابد‪:‬‬ ‫‪18‬بنده من را که برگزیده ام بنگرید ‪.‬حبیب من که روح من از او خشنود است‪ ،‬روح خود را بر او خواهم نهاد و او داوری را به‬ ‫غیریهودیان نشان خواهد داد‪.‬‬ ‫‪19‬او نباید مجادله کند و گریه نکند ‪.‬هیچ کس ادای او را در خیابان ها نخواهد شنید‪.‬‬ ‫‪20‬نی کبود را نخواهد شکست و کتان دود را خاموش نخواهد کرد تا اینکه داوری را برای پیروزی بفرستد‪.‬‬ ‫‪21‬و امتها به نام او اعتماد خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪22‬آنگاه یک دیوانه کور و لل نزد او آوردند و او را شفا داد‪ ،‬چنان که کور و لل هم می گفت و هم می دید‪.‬‬ ‫‪23‬و جمیع قوم تعجب کردند و گفتند ‪:‬آیا این پسر داود نیست؟‬ ‫‪24‬اما چون فریسیان این را شنیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬این شخص شیاطین را بیرون نمیکند‪ ،‬مگر به وسیله بعلزبوب‪ ،‬امیر شیاطین‪.‬‬

‫‪9‬‬


‫متیو‬

‫‪25‬و عیسی افکار آنها را دانست و به آنها گفت " ‪:‬هر پادشاهی که بر ضد خود تقسیم شود ویران می شود ‪.‬و هر شهر یا خانه ای که در‬ ‫برابر خود تقسیم شود‪ ،‬پایدار نخواهد ماند‪.‬‬ ‫‪26‬و اگر شیطان شیطان را بیرون کند‪ ،‬بر ضد خود تقسیم شده است ‪.‬پس پادشاهی او چگونه خواهد ماند؟‬ ‫‪27‬و اگر من به وسیله بعلزبوب شیاطین را بیرون می کنم‪ ،‬فرزندان شما به وسیله چه کسی آنها را بیرون می کنند؟ پس آنها قضاوت شما‬ ‫خواهند بود‪.‬‬ ‫‪28‬اما اگر من شیاطین را بوسیله روح خدا بیرون کنم‪ ،‬پادشاهی خدا نزد شما آمده است‪.‬‬ ‫‪29‬وگرنه چگونه می توان به خانه مرد قوی وارد شد و اموال او را غارت کرد مگر اینکه او ابتدا مرد قوی را ببندد؟ و سپس خانه اش را‬ ‫خراب می کند‪.‬‬ ‫‪30‬کسی که با من نیست بر ضد من است ‪.‬و کسی که با من جمع نمیکند‪ ،‬پراکنده میشود‪.‬‬ ‫‪31‬از این رو من به شما می گویم‪ ،‬هر گونه گناه و کفر برای مردم آمرزیده خواهد شد‪ ،‬اما کفر علیه روح القدس برای مردم بخشیده‬ ‫نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪32‬و هر که سخنی بر ضد پسر انسان بگوید‪ ،‬او آمرزیده خواهد شد‪ ،‬اما هر که بر ضد روح القدس سخن بگوید‪ ،‬او را نه در این جهان و‬ ‫نه در جهان آینده بخشیده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪33‬یا درخت را نیکو کنید و میوه اش را نیکو کنید ‪.‬یا درخت را فاسد و میوه اش را فاسد کن‪ ،‬زیرا درخت از میوه اش شناخته می شود‪.‬‬ ‫‪34‬ای نسل افعیها‪ ،‬چگونه میتوانید که شریر هستید سخنان نیکو بگویید؟ زیرا از فراوانی دل‪ ،‬دهان سخن می گوید‪.‬‬ ‫‪35‬انسان نیکو از خزانه نیک دل چیزهای نیکو بیرون می آورد و انسان بد از خزانه بد چیزهای بد بیرون می آورد‪.‬‬ ‫‪36‬اما من به شما میگویم که هر سخن بیهودهای که مردم میگویند‪ ،‬در روز قیامت حساب آن را خواهند داد‪.‬‬ ‫‪37‬زیرا با گفتار خود عادل خواهی شد و با سخنانت محکوم خواهی شد‪.‬‬ ‫‪38‬آنگاه برخی از کاتبان و فریسیان در جواب گفتند« ‪:‬استاد‪ ،‬ما نشانه ای از تو خواهیم دید‪.‬‬ ‫‪39‬ا مما او پاسخ داد و به آنها گفت « ‪:‬نسل شریر و زناکار به دنبال نشانهای هستند ‪.‬و هیچ نشانی به آن داده نخواهد شد‪ ،‬مگر نشانه یونس‬ ‫نبی‪:‬‬ ‫‪40‬زیرا که یونس سه روز و سه شب در شکم نهنگ بود ‪.‬پسر انسان نیز سه روز و سه شب در دل زمین خواهد ماند‪.‬‬ ‫‪41‬مردان نینوا با این نسل در داوری قیام خواهند کرد و آن را محکوم خواهند کرد ‪.‬زیرا از موعظه یونس توبه کردند ‪.‬و اینک بزرگتر از‬ ‫یونس اینجاست‪.‬‬ ‫‪42‬ملکه جنوب در داوری با این نسل قیام خواهد کرد و آن را محکوم خواهد کرد ‪.‬و اینک بزرگتر از سلیمان اینجاست‪.‬‬ ‫‪43‬هنگامی که روح ناپاک از انسان بیرون میآید‪ ،‬در مکانهای خشک قدم میزند و آرامش میجوید و نمییابد‪.‬‬ ‫‪44‬سپس میگوید‪ ،‬از آنجا که بیرون آمدهام‪ ،‬به خانه خود بازخواهم گشت ‪.‬و وقتی آمد‪ ،‬آن را خالی‪ ،‬جارو شده و تزئین شده می یابد‪.‬‬ ‫‪45‬سپس او می رود و هفت روح دیگر را که شریرتر از خود است با خود می برد و آنها وارد می شوند و در آنجا ساکن می شوند و‬ ‫وضعیت آخر آن مرد از اولی بدتر است ‪.‬برای این نسل شریر نیز چنین خواهد بود‪.‬‬ ‫‪46‬در حالی که هنوز با مردم احبت می کرد‪ ،‬اینک مادر و برادرانش بیرون ایستاده بودند و می خواستند با او احبت کنند‪.‬‬ ‫‪47‬آنگاه یکی به او گفت ‪:‬اینک مادرت و برادرانت بیرون ایستادهاند و میخواهند با تو احبت کنند‪.‬‬ ‫‪48‬اما او پاسخ داد و به او گفت ‪:‬مادر من کیست؟ و برادران من چه کسانی هستند؟‬ ‫‪49‬و دست خود را به سوی شاگردان خود دراز کرد و گفت ‪:‬اینک مادر و برادران من!‬ ‫‪50‬زیرا هر که اراده پدر من را که در آسمان است انجام دهد‪ ،‬برادر و خواهر و مادر من است‪.‬‬ ‫فصل ‪13‬‬ ‫‪1‬در همان روز عیسی از خانه بیرون رفت و در کنار دریا نشست‪.‬‬ ‫‪2‬و جماعت زیادی نزد او جمع شدند‪ ،‬به طوری که او به کشتی رفت و نشست ‪.‬و تمام جمعیت در ساحل ایستادند‪.‬‬ ‫‪3‬و او چیزهای زیادی را در نمثنل به آنها گفت و گفت ‪:‬اینک یک بذرکار برای کاشت بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪4‬و چون کاشت‪ ،‬چند دانه در کنار راه افتاد‪ ،‬و پرندگان آمدند و آنها را بلعیدند‪.‬‬ ‫‪5‬برخی بر سنگلخیها افتادند‪ ،‬جایی که زمین چندانی نداشتند‪ ،‬و بیدرنگ رشد کردند‪ ،‬زیرا زمین عمیقی نداشتند‪.‬‬ ‫‪6‬و چون خورشید طلوع کرد‪ ،‬آنها سوختند ‪.‬و چون ریشه نداشتند‪ ،‬پژمرده شدند‪.‬‬ ‫‪7‬و برخی در میان خارها افتاد ‪.‬و خارها روییدند و آنها را خفه کردند‪.‬‬ ‫‪8‬اما برخی دیگر در زمین خوب افتاد و میوه آورد‪ ،‬برخی اد برابر‪ ،‬برخی شصت و برخی سی برابر‪.‬‬ ‫‪9‬کسی که برای شنیدن گوش دارد‪ ،‬بشنود‪.‬‬ ‫‪10‬و شاگردان آمدند و به او گفتند ‪:‬چرا با آنها مثلها احبت می کنی؟‬ ‫‪11‬او پاسخ داد و به آنها گفت‪ ،‬زیرا به شما داده شده است که اسرار ملکوت آسمان را بدانید‪ ،‬اما به آنها داده نشده است‪.‬‬ ‫‪12‬زیرا هر که داشته باشد‪ ،‬به او داده خواهد شد و او زیادتر خواهد شد‪ ،‬اما هر که ندارد‪ ،‬از او نیز گرفته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪13‬پس من با آنها در مثلها احبت می کنم‪ ،‬زیرا آنها می بینند نمی بینند ‪.‬و با شنیدن نمی شنوند و نمی فهمند‪.‬‬ ‫‪14‬و در آنها نبوت اشعیا تحقق می یابد که می گوید ‪:‬با شنیدن خواهید شنید و نخواهید فهمید ‪.‬و با دیدن خواهید دید و نخواهید فهمید‪.‬‬ ‫‪15‬زیرا قلب این قوم زمخت است و گوشهایشان از شنیدن کسل و چشمانشان بسته است ‪.‬مبادا با چشمان خود ببینند و با گوش بشنوند و با‬ ‫دل درک کنند و تبدیل شوند و من آنها را شفا دهم‪.‬‬ ‫‪16‬اما خوشا به حال چشمان شما زیرا می بینند و گوشهای شما که می شنوند‪.‬‬ ‫‪10‬‬


‫متیو‬

‫‪17‬زیرا به راستی به شما میگویم که بسیاری از انبیا و مردان عادل خواستند چیزهایی را ببینند که شما میبینید‪ ،‬و آنها را ندیدهاند ‪.‬و آنچه‬ ‫را که می شنوید و نشنیده اید بشنوید‪.‬‬ ‫‪18‬پس نمثنل بذرپاش را بشنوید‪.‬‬ ‫‪19‬وقتی کسی کلم ملکوت را میشنود و آن را نمیفهمد‪ ،‬شریر میآید و آنچه را که در دل او کاشته شده بود‪ ،‬میبرد ‪.‬این همان کسی است که‬ ‫در کنار راه بذر گرفت‪.‬‬ ‫‪20‬اما کسی که بذر را در مکانهای سنگی دریافت کرد‪ ،‬همان است که کلم را میشنود و آن را با شادی میپذیرد‪.‬‬ ‫‪21‬ا مما او در خود ریشه ندارد‪ ،‬بلکه برای مدتی باقی میماند‪ ،‬زیرا هنگامی که مصیبت یا آزار و اذیت به خاطر کلم پیش میآید‪ ،‬توسط و به‬ ‫وسیله او آزرده میشود‪.‬‬ ‫‪22‬همچنین او که در میان خارها بذر یافت‪ ،‬اوست که کلم را می شنود ‪.‬و مراقبت از دنیا و فریب ثروت‪ ،‬کلم را خفه می کند و او بی‬ ‫ثمر می شود‪.‬‬ ‫‪23‬اما کسی که در زمین نیکو بذر مییابد‪ ،‬کسی است که کلم را میشنود و آن را میفهمد ‪.‬که ثمر می دهد و بعضی اد برابر و بعضی‬ ‫شصت و بعضی سی می آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬نمثنل دیگری برای ایشان بیان کرد و گفت ‪:‬ملکوت آسمان به مردی تشبیه شده است که در مزرعه خود بذر نیکو کاشت‪.‬‬ ‫‪25‬اما در حالی که مردم خواب بودند‪ ،‬دشمن او آمد و در میان گندم ها گز کاشت و به راه خود رفت‪.‬‬ ‫‪26‬اما چون تیغ روییده و میوه آورد‪ ،‬علف نیز ظاهر شد‪.‬‬ ‫‪27‬پس خادمان ااحبخانه آمدند و به او گفتند« ‪:‬آقا‪ ،‬آیا بذر نیکو در مزرعه خود نکارید؟ پس از کجا می ریزد؟‬ ‫‪28‬او به آنها گفت‪ ،‬دشمنی این کار را کرده است ‪.‬غلمان به او گفتند ‪:‬پس آیا میخواهی برویم و آنها را جمع کنیم؟‬ ‫‪29‬اما او گفت ‪:‬نه ‪.‬مبادا در حین جمع آوری حشرات‪ ،‬گندم را نیز با آن ریشه کن کنید‪.‬‬ ‫‪30‬بگذارید هر دو تا درو با هم رشد کنند و در زمان درو به دروگران خواهم گفت ‪:‬ابتدا حشره را جمع کنید و آنها را در دسته ببندید تا‬ ‫بسوزانید‪ ،‬اما گندم را در انبار من جمع کنید‪.‬‬ ‫‪ 31‬نمثنل دیگری برای ایشان بیان کرد و گفت ‪:‬ملکوت آسمان مانند دانه خردلی است که مردی آن را برداشت و در مزرعه خود کاشت‪.‬‬ ‫‪32‬که به راستی از همه دانهها کوچکتر است‪ ،‬اما چون رشد کرد‪ ،‬از گیاهان بزرگتر است و درخت میشود‪ ،‬به طوری که پرندگان آسمان‬ ‫میآیند و در شاخههای آن اقامت میکنند‪.‬‬ ‫‪33‬مثل دیگری برای آنها گفت ‪.‬ملکوت آسمان مانند خمیر مایه ای است که زنی آن را گرفت و در سه پیمانه آرد پنهان کرد تا اینکه تمام آن‬ ‫خمیرمایه شد‪.‬‬ ‫‪34‬همه این چیزها را عیسی با مثلها به مردم گفت ‪.‬و بدون مثل به آنها نگفت‪:‬‬ ‫‪35‬تا آنچه توسط نبی گفته شده است تحقق یابد که میگوید ‪:‬دهان خود را به نمثنل میگشایم ‪.‬من چیزهایی را بیان خواهم کرد که از آغاز‬ ‫جهان مخفی مانده است‪.‬‬ ‫‪36‬آنگاه عیسی جمعیت را فرستاده‪ ،‬به خانه رفت و شاگردانش نزد او آمده‪ ،‬گفتند ‪ :‬نمثنل علف احرا را برای ما بازگو‪.‬‬ ‫‪37‬او پاسخ داد و به آنها گفت « ‪:‬آنکه بذر نیکو می کارد پسر انسان است‪.‬‬ ‫‪38‬میدان‪ ،‬جهان است ‪.‬بذر خوب فرزندان پادشاهی هستند ‪.‬اما گز‪ ،‬فرزندان شریر است‪.‬‬ ‫‪39‬دشمنی که آنها را کاشت‪ ،‬شیطان است ‪.‬برداشت پایان جهان است ‪.‬و دروگران فرشتگان هستند‪.‬‬ ‫‪40‬پس گز جمع شده و در آتش سوزانده می شود ‪.‬در پایان این جهان نیز چنین خواهد بود‪.‬‬ ‫‪41‬پسر انسان فرشتگان خود را می فرستد و آنها از ملکوت او همه چیزهای ارتکابی و گناهکاران را جمع خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪42‬و ایشان را در کوره آتش خواهند انداخت‪ ،‬ناله و دندان قروچه خواهد بود‪.‬‬ ‫‪43‬آنگاه عادلن مانند خورشید در پادشاهی پدر خود خواهند درخشید ‪.‬کسی که گوش برای شنیدن دارد‪ ،‬بشنود‪.‬‬ ‫‪44‬باز هم پادشاهی آسمان مانند گنجی است که در مزرعه پنهان شده است ‪.‬وقتی کسی آن را پیدا میکند‪ ،‬پنهان میکند و از خوشحالی میرود‬ ‫و هرچه دارد میفروشد و آن مزرعه را میخرد‪.‬‬ ‫‪45‬باز هم پادشاهی آسمان مانند یک تاجر است که در جستجوی مرواریدهای نیکو است‪.‬‬ ‫‪46‬که چون یک مروارید گرانبها پیدا کرد‪ ،‬رفت و هر چه داشت فروخت و آن را خرید‪.‬‬ ‫‪47‬باز هم پادشاهی آسمان مانند توری است که به دریا افکنده شده و از هر نوع جمع شده است‪.‬‬ ‫‪48‬که چون پر شد‪ ،‬به ساحل کشیده‪ ،‬نشستند و خوبان را در ظروف جمع کردند‪ ،‬اما بد را دور ریختند‪.‬‬ ‫‪49‬در پایان جهان چنین خواهد بود ‪:‬فرشتگان بیرون خواهند آمد و شریران را از عادل جدا خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪50‬و آنها را در کوره آتش خواهند انداخت‪ ،‬ناله و دندان قروچه خواهد بود‪.‬‬ ‫‪51‬عیسی به آنها گفت ‪:‬آیا شما همه این چیزها را فهمیده اید؟ آنها به او می گویند‪ ،‬بله‪ ،‬خداوند‪.‬‬ ‫‪52‬پس به ایشان گفت« ‪:‬بنابراین هر کاتبی که به ملکوت آسمان تعلیم مییابد‪ ،‬مانند مردی است که اهل خانه است‪ ،‬که چیزهای جدید و کهنه‬ ‫را از گنجینه خود بیرون میآورد‪.‬‬ ‫‪53‬و چنین واقع شد که وقتی عیسی این مثلها را به پایان رساند‪ ،‬از آنجا رفت‪.‬‬ ‫‪54‬و چون به کشور خود آمد‪ ،‬در کنیسه ایشان به آنها تعلیم داد‪ ،‬چنان که متحیر شدند و گفتند ‪:‬این حکمت و این کارهای بزرگ از کجا آمده‬ ‫است؟‬ ‫‪55‬آیا این پسر نجار نیست؟ مادرش مریم نامیده نمی شود؟ و برادرانش‪ ،‬یعقوب‪ ،‬یوشس‪ ،‬و شمعون و یهودا؟‬ ‫‪56‬و آیا خواهران او همه با ما نیستند؟ پس این مرد از کجا این همه چیز دارد؟‬ ‫‪57‬و از او دلخور شدند ‪.‬ا مما عیسی به آنها گفت « ‪:‬نبی بی آبرو نیست‪ ،‬مگر در سرزمین خود و در خانه خود‪.‬‬ ‫‪58‬و او در آنجا به دلیل بی ایمانی آنها کارهای بزرگ انجام نداد‪.‬‬ ‫‪11‬‬


‫متیو‬

‫فصل ‪14‬‬ ‫‪1‬در آن زمان هیرودیس چهارسالر از شهرت عیسی شنید‪،‬‬ ‫‪2‬و به بندگان خود گفت ‪:‬این یحیی تعمید دهنده است ‪.‬او از مردگان برخاسته است ‪.‬و از این رو کارهای عظیم خود را در او نمایان می‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪3‬زیرا هیرودیس یحیی را گرفته‪ ،‬او را بسته و به خاطر هیرودیا‪ ،‬زن برادرش فیلیپ‪ ،‬به زندان انداخته بود‪.‬‬ ‫‪4‬زیرا یحیی به او گفت‪ ،‬برای تو جایز نیست که او را داشته باشی‪.‬‬ ‫‪5‬و چون میخواست او را بکشد‪ ،‬از جمعیت ترسید‪ ،‬زیرا او را نبی میشمردند‪.‬‬ ‫‪6‬اما چون روز تولد هیرودیس برگزار شد‪ ،‬دختر هیرودیا در حضور ایشان رقصید و هیرودیس را خشنود ساخت‪.‬‬ ‫‪7‬پس با سوگند به او قول داد که هر چه بخواهد به او بدهد‪.‬‬ ‫‪8‬و او که قبلل از مادرش تعلیم داده شده بود‪ ،‬گفت« ‪:‬سر جان باپتیست را در شارژر به من بدهید‪.‬‬ ‫‪9‬و پادشاه پشیمان شد‪ ،‬اما به خاطر سوگند و کسانی که با او در سفره بودند‪ ،‬دستور داد که آن را به او بدهند‪.‬‬ ‫‪10‬و فرستاد و یحیی را در زندان سر برید‪.‬‬ ‫‪11‬و سر او را در چارقد آوردند و به دختر دادند و او آن را نزد مادرش آورد‪.‬‬ ‫‪12‬و شاگردانش آمدند‪ ،‬جسد را برداشته‪ ،‬دفن کردند و رفتند و به عیسی خبر دادند‪.‬‬ ‫‪13‬چون عیسی این خبر را شنید‪ ،‬با کشتی از آنجا به مکانی بیابانی حرکت کرد و مردم چون آن را شنیدند‪ ،‬پیاده از شهرها به دنبال او‬ ‫رفتند‪.‬‬ ‫‪14‬و عیسی بیرون رفت و جمعیت زیادی را دید و بر ایشان دلسوزی شد و بیماران ایشان را شفا داد‪.‬‬ ‫‪15‬و چون غروب شد‪ ،‬شاگردانش نزد او آمدند و گفتند ‪:‬اینجا مکانی بیابان است و زمان دیگر گذشته است ‪.‬جمعیت را بفرست تا به‬ ‫روستاها بروند و برای خود خوراکی بخرند‪.‬‬ ‫‪16‬اما عیسی به آنها گفت‪ ،‬آنها نیازی به رفتن ندارند ‪.‬به آنها بدهید تا بخورند‪.‬‬ ‫‪17‬و به او گفتند ‪:‬ما در اینجا جز پنج نان و دو ماهی داریم‪.‬‬ ‫‪18‬او گفت ‪:‬آنها را نزد من بیاورید‪.‬‬ ‫‪19‬و به مردم دستور داد تا بر علف بنشینند و پنج نان و دو ماهي را برداشت و به آسمان نگاه كرد و بركت داد و شكست و نانها را به‬ ‫شاگردان خود و شاگردان به جمعیت داد‪. .‬‬ ‫‪20‬و همه خوردند و سیر شدند و از تکه های باقیمانده دوازده سبد پر برداشتند‪.‬‬ ‫‪21‬و آنانی که خورده بودند حدود پنج هزار مرد بودند‪ ،‬غیر از زنان و کودکان‪.‬‬ ‫‪22‬و عیسی فورا ل شاگردان خود را مجبور کرد که سوار کشتی شوند و پیش از او به طرف دیگر بروند و او جمعیت را روانه کند‪.‬‬ ‫‪23‬و چون جماعت را فرستاد‪ ،‬جدا به کوهی بال رفت تا دعا کند و چون عصر شد‪ ،‬تنها آنجا بود‪.‬‬ ‫‪24‬اما کشتی اکنون در وسط دریا بود و امواج آن را به هم می زند‪ ،‬زیرا باد مخالف بود‪.‬‬ ‫‪25‬و در ساعت چهارم شب عیسی نزد ایشان رفت و بر دریا راه می رفت‪.‬‬ ‫‪26‬و چون شاگردان او را دیدند که بر دریا راه میرود‪ ،‬مضطرب شدند و گفتند« ‪:‬روح است ‪.‬و از ترس فریاد زدند‪.‬‬ ‫‪27‬ا مما عیسی بی درنگ با ایشان احبت کرده‪ ،‬گفت « ‪:‬خوشحال باشید ‪.‬من هستم نترس‬ ‫‪28‬و پطرس به او پاسخ داد و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬اگر تو هستی‪ ،‬به من دستور بده که بر روی آب نزد تو بیایم‪.‬‬ ‫‪29‬و او گفت ‪:‬بیا ‪.‬و چون پطرس از کشتی پایین آمد‪ ،‬روی آب رفت تا نزد عیسی برود‪.‬‬ ‫‪30‬اما چون باد شدید را دید‪ ،‬ترسید ‪.‬و شروع به غرق شدن کرد‪ ،‬فریاد زد و گفت ‪:‬خداوندا‪ ،‬مرا نجات بده‪.‬‬ ‫‪31‬و بلفااله عیسی دست خود را دراز کرده‪ ،‬او را گرفت و به او گفت‪ ،‬ای کم ایمان‪ ،‬چرا شک کردی؟‬ ‫‪32‬و چون به کشتی آمدند‪ ،‬باد قطع شد‪.‬‬ ‫‪33‬آنگاه کسانی که در کشتی بودند آمدند و او را پرستش کردند و گفتند« ‪:‬به راستی که تو پسر خدا هستی‪.‬‬ ‫‪34‬و چون از آنجا گذشتند‪ ،‬به سرزمین جنسارت آمدند‪.‬‬ ‫‪35‬و چون مردان آن محل او را شناختند‪ ،‬به تمام آن حومه اطراف فرستادند و همه مریضان را نزد او آوردند‪.‬‬ ‫‪36‬و از او التماس کردند که فقط پاچههای جامهاش را لمس کنند‪.‬‬ ‫فصل ‪15‬‬ ‫‪1‬سپس کاتبان و فریسیان که از اورشلیم بودند نزد عیسی آمدند و گفتند‪:‬‬ ‫‪2‬چرا شاگردان تو از سنت بزرگان تجاوز می کنند؟ زیرا هنگام خوردن نان دستهای خود را نمی شویند‪.‬‬ ‫‪3‬اما او پاسخ داد و به آنها گفت ‪:‬چرا شما نیز به سنت خود از فرمان خدا تخطی می کنید؟‬ ‫‪4‬زیرا خدا امر فرموده‪ ،‬پدر و مادر خود را گرامی بدار‪ ،‬و هر که پدر یا مادر خود را نفرین کند‪ ،‬به مرگ بمیرد‪.‬‬ ‫‪5‬اما شما می گویید‪ ،‬هر که به پدر یا مادر خود بگوید‪ ،‬این هدیه است‪ ،‬از هر چه می توانید از من سود ببرید‪.‬‬ ‫‪6‬و به پدر و مادرش احترام نگذارید‪ ،‬او آزاد خواهد بود ‪.‬بدین ترتیب فرمان خدا را با سنت خود بی اثر کردید‪.‬‬ ‫نبوت کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۷‬ای ریاکاران‪ ،‬اشعیا در مورد شما م‬ ‫‪8‬این قوم با دهان خود به من نزدیک میشوند و با لبهای خود مرا گرامی میدارند ‪.‬اما دل آنها از من دور است‪.‬‬ ‫‪9‬اما بیهوده مرا می پرستند و احکام مردم را برای تعالیم تعلیم می دهند‪.‬‬ ‫‪12‬‬


‫متیو‬

‫‪10‬و جمعیت را فرا خواند و به ایشان گفت ‪:‬بشنوید و بفهمید‪.‬‬ ‫‪11‬چیزی که به دهان می رود انسان را نجس نمی کند ‪.‬اما آنچه از دهان بیرون می آید‪ ،‬انسان را نجس می کند‪.‬‬ ‫‪12‬آنگاه شاگردان او آمدند و به او گفتند« ‪:‬آیا می دانی که فریسیان پس از شنیدن این سخن‪ ،‬آزرده شدند؟‬ ‫‪13‬ا مما او پاسخ داد و گفت ‪:‬هر گیاهی که پدر آسمانی من نکاشته است‪ ،‬ریشه کن خواهد شد‪.‬‬ ‫‪14‬آنها را رها کنید ‪:‬آنها رهبران کور کوران هستند ‪.‬و اگر نابینا‪ ،‬نابینا را رهبری کند‪ ،‬هر دو در خندق خواهند افتاد‪.‬‬ ‫‪15‬آنگاه پطرس پاسخ داد و به او گفت« ‪:‬این نمثنل را برای ما اعلم کن‪.‬‬ ‫‪16‬و عیسی گفت « ‪:‬آیا شما نیز هنوز درک ندارید؟‬ ‫‪17‬آیا هنوز نفهمیدهاید که هر چه از دهان وارد شود به شکم میرود و به داخل کشش بیرون میافتد؟‬ ‫‪18‬اما چیزهایی که از دهان بیرون میآیند از دل بیرون میآیند ‪.‬و مرد را نجس می کنند‪.‬‬ ‫‪19‬زیرا افکار بد‪ ،‬قتل‪ ،‬زنا‪ ،‬زنا‪ ،‬دزدی‪ ،‬شهادت دروغ و کفر از دل بیرون میآیند‪.‬‬ ‫‪20‬اینها چیزهایی است که انسان را نجس میکند‪ ،‬اما خوردن با دستهای شسته‪ ،‬انسان را نجس نمیکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه عیسی از آنجا رفت و به سواحل اور و ایدا رفت‪.‬‬ ‫‪22‬و اینک‪ ،‬زنی کنعانی از همان سواحل بیرون آمده‪ ،‬نزد او ندا کرده‪ ،‬گفت ‪:‬ای خداوند‪ ،‬ای پسر داوود‪ ،‬بر من رحم کن ‪.‬دختر من به‬ ‫شدت از یک شیطان رنجیده است‪.‬‬ ‫‪23‬اما او یک کلمه به او پاسخ نداد ‪.‬شاگردانش آمدند و التماس کردند و گفتند« ‪:‬او را رها کن ‪.‬زیرا او پس از ما گریه می کند‪.‬‬ ‫‪24‬اما او پاسخ داد و گفت ‪:‬من فرستاده نشدم مگر نزد گوسفندان گمشده خاندان اسرائیل‪.‬‬ ‫‪25‬سپس او آمد و او را پرستش کرد و گفت ‪:‬خداوندا‪ ،‬مرا یاری کن‪.‬‬ ‫‪26‬ا مما او پاسخ داد و گفت ‪:‬شایسته نیست نان بچه ها را بگیریم و به سگ ها بیندازیم‪.‬‬ ‫‪27‬و او گفت" ‪:‬راست‪ ،‬خداوند‪ ،‬اما سگ ها از خرده های سفره اربابان خود می خورند‪.‬‬ ‫‪28‬آنگاه عیسی پاسخ داد و به او گفت ‪:‬ای زن‪ ،‬ایمان تو بزرگ است ‪.‬و دخترش از همان ساعت سالم شد‪.‬‬ ‫‪29‬و عیسی از آنجا رفت و به دریای جلیل نزدیک شد ‪.‬و به کوهی رفت و در آنجا نشست‪.‬‬ ‫‪30‬و جماعتی کثیری نزد او آمدند و لنگان‪ ،‬کورها‪ ،‬للن‪ ،‬معلولن و بسیاری دیگر را با خود داشتند و آنها را به پای عیسی انداختند ‪.‬و‬ ‫آنها را شفا داد‪:‬‬ ‫‪31‬تا آنجا که جماعت متحیر شدند‪ ،‬چون دیدند که گنگ حرف میزند‪ ،‬معلول سالم‪ ،‬لنگ راه میرود‪ ،‬و کور میبیند‪ ،‬و خدای اسرائیل را‬ ‫تمجید میکردند‪.‬‬ ‫‪32‬آنگاه عیسی شاگردان خود را نزد خود خواند و گفت ‪:‬من بر جمعیمت ترحم میکنم‪ ،‬زیرا آنها اکنون سه روز با من میمانند و چیزی برای‬ ‫خوردن ندارند و من آنها را روزه نمیفرستم‪ ،‬مبادا در راه غش کنند‪.‬‬ ‫‪33‬و شاگردانش به او گفتند‪ ،‬از کجا باید در بیابان آنقدر نان داشته باشیم که جمعیت زیادی را سیر کنیم؟‬ ‫‪34‬و عیسی به آنها گفت « ‪:‬چند نان دارید؟ و گفتند ‪:‬هفت و چند ماهی‪.‬‬ ‫‪35‬و به مردم دستور داد تا بر زمین بنشینند‪.‬‬ ‫‪36‬و هفت نان و ماهی را گرفت و شکر کرد و آنها را شکست و به شاگردان خود و شاگردان به مردم داد‪.‬‬ ‫‪37‬و همه خوردند و سیر شدند و از گوشت شکسته باقیمانده هفت سبد پر برداشتند‪.‬‬ ‫‪38‬و آنها که خوردند چهار هزار مرد بودند‪ ،‬غیر از زنان و کودکان‪.‬‬ ‫‪39‬و جماعت را فرستاده‪ ،‬کشتی گرفته‪ ،‬به سواحل مجدلیه آمد‪.‬‬ ‫فصل ‪16‬‬ ‫‪1‬فریسیان نیز با ادوقیان آمدند و او را وسوسه کردند که نشانهای از آسمان به آنها نشان دهد‪.‬‬ ‫‪2‬او پاسخ داد و به آنها گفت « ‪:‬وقتی عصر شد‪ ،‬می گویید هوا خوب خواهد بود‪ ،‬زیرا آسمان سرخ است‪.‬‬ ‫‪3‬و ابح‪ ،‬امروز هوای ناخوشایند خواهد بود‪ ،‬زیرا آسمان سرخ و فروکش است ‪.‬ای منافقان‪ ،‬شما می توانید چهره آسمان را تشخیص‬ ‫دهید ‪.‬اما آیا نمی توانید نشانه های روزگار را تشخیص دهید؟‬ ‫‪4‬نسل شریر و زناکار به دنبال نشانهای هستند ‪.‬و هیچ نشانه ای جز نشان یونس نبی به آن داده نخواهد شد ‪.‬و آنها را رها کرد و رفت‪.‬‬ ‫‪5‬و چون شاگردانش به آن طرف آمدند‪ ،‬فراموش کرده بودند که نان ببرند‪.‬‬ ‫‪6‬پس عیسی به آنها گفت ‪:‬مراقب باشید و از خمیر مایه فریسیان و ادوقیان برحذر باشید‪.‬‬ ‫‪7‬و در میان خود استدلل کردند و گفتند ‪:‬چون نان نگرفتهایم‪.‬‬ ‫‪8‬چون عیسی متوجه شد‪ ،‬به آنها گفت‪ ،‬ای کم ایمانان‪ ،‬چرا در میان خود استدلل می کنید‪ ،‬زیرا نان نیاورده اید؟‬ ‫‪9‬آیا هنوز نفهمیده اید و پنج نان پنج هزار را به یاد نمی آورید و چند سبد برداشتید؟‬ ‫‪10‬و نه هفت نان از چهار هزار‪ ،‬و چند سبد برداشتید؟‬ ‫‪11‬چگونه است که نمیدانید که در مورد نان به شما نگفتم که از خمیر مایه فریسیان و ادوقیان برحذر باشید؟‬ ‫‪12‬آنگاه فهمیدند که چگونه به ایشان دستور داد که از خمیر مایه نان بر حذر نباشند‪ ،‬بلکه از تعلیم فریسیان و ادوقیان‪.‬‬ ‫‪13‬وقتی عیسی به سواحل قیصریه فیلیپی آمد‪ ،‬از شاگردان خود پرسید « ‪:‬مردم می گویند که من پسر انسان کیستم؟‬ ‫‪14‬و گفتند ‪:‬برخی می گویند که تو یحیی تعمید دهنده هستی ‪.‬و دیگران‪ ،‬ارمیا‪ ،‬یا یکی از پیامبران‪.‬‬ ‫‪15‬او به آنها گفت‪ ،‬اما شما می گویید که من کیستم؟‬ ‫‪16‬و شمعون پطرس در جواب گفت ‪:‬تو مسیح پسر خدای زنده هستی‪.‬‬ ‫‪13‬‬


‫متیو‬

‫‪17‬و عیسی پاسخ داد و به او گفت « ‪:‬خوشا به حال تو ای سیمون بارجونا‪ ،‬زیرا گوشت و خون آن را بر تو آشکار نکرده است‪ ،‬بلکه پدر‬ ‫من که در آسمان است‪.‬‬ ‫‪18‬و همچنین به تو می گویم که تو پطرس هستی و بر این اخره کلیسای خود را خواهم ساخت ‪.‬و درهای جهنم بر آن چیره نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪19‬و کلیدهای ملکوت آسمان را به تو خواهم داد‪.‬‬ ‫‪20‬سپس به شاگردان خود دستور داد که به کسی نگویند که او عیسی مسیح است‪.‬‬ ‫‪21‬عیسی از آن زمان به بعد به شاگردان خود نشان داد که چگونه باید به اورشلیم برود و از مشایخ و رؤسای کاهنان و کاتبان رنج فراوان‬ ‫بکشد و کشته شود و در روز سوم زنده شود‪.‬‬ ‫‪22‬آنگاه پطرس او را گرفت و شروع به سرزنش کرد و گفت« ‪:‬خداوندا از تو دور باشد‪ ،‬این برای تو نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪23‬اما او برگشته‪ ،‬به پطرس گفت« ‪:‬ای شیطان‪ ،‬از من دور شو!‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه عیسی به شاگردان خود گفت « ‪:‬اگر کسی میخواهد به دنبال من بیاید‪ ،‬خود را انکار کند و الیب خود را بردارد و به دنبال من‬ ‫بیاید‪.‬‬ ‫‪25‬زیرا هر که جان خود را نجات دهد‪ ،‬آن را از دست خواهد داد و هر که جان خود را به خاطر من از دست بدهد‪ ،‬آن را خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪26‬زیرا انسان چه سودی دارد که تمام جهان را به دست آورد و جان خود را از دست بدهد؟ یا انسان در ازای جان خود چه خواهد داد؟‬ ‫‪27‬زیرا پسر انسان در جلل پدر خود با فرشتگان خود خواهد آمد ‪.‬و سپس به هر کس بر اساس اعمالش پاداش خواهد داد‪.‬‬ ‫‪28‬آمین به شما میگویم‪ ،‬برخی در اینجا ایستادهاند که طعم مرگ را نخواهند چشید تا پسر انسان را ببینند که در پادشاهی خود میآید‪.‬‬ ‫فصل ‪17‬‬ ‫‪1‬و پس از شش روز عیسی پطرس و یعقوب و برادرش یوحنا را گرفت و آنها را جدا از هم به کوه بلندی برد‪.‬‬ ‫‪2‬و در حضور ایشان دگرگون شد و اورتش مانند خورشید درخشید و جامه او مانند نور سفید شد‪.‬‬ ‫‪3‬و اینک‪ ،‬موسی و الیاس بر ایشان ظاهر شدند که با او احبت می کردند‪.‬‬ ‫‪4‬پس پطرس پاسخ داد و به عیسی گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬برای ما خوب است که اینجا باشیم ‪.‬یکی برای تو و یکی برای موسی و یکی برای‬ ‫الیاس‪.‬‬ ‫‪5‬در حالی که او هنوز احبت می کرد‪ ،‬اینک ابری درخشان بر آنها سایه افکند و اینک ادایی از ابر می گوید« ‪:‬این است پسر محبوب‬ ‫من که از او خشنود هستم ‪.‬او را بشنوید‬ ‫‪6‬و چون شاگردان آن را شنیدند‪ ،‬به روی خود افتادند و سخت ترسیدند‪.‬‬ ‫‪7‬و عیسی آمد و آنها را لمس کرد و گفت ‪:‬برخیزید و نترسید‪.‬‬ ‫‪8‬و چون چشمان خود را بلند کردند‪ ،‬جز عیسی کسی را ندیدند‪.‬‬ ‫‪9‬و چون از کوه پایین آمدند‪ ،‬عیسی به آنها دستور داد‪ ،‬گفت ‪:‬این رؤیا را به هیچکس نگوئید تا پسر انسان از مردگان برخیزد‪.‬‬ ‫‪10‬و شاگردانش از او پرسیدند‪ ،‬پس چرا کاتبان می گویند که اول الیاس باید بیاید؟‬ ‫‪11‬و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت‪ ،‬به راستی الیاس ابتدا خواهد آمد و همه چیز را باز خواهد گرداند‪.‬‬ ‫‪12‬اما من به شما می گویم که الیاس قبلل آمده است و آنها او را نشناختند‪ ،‬اما هر آنچه را ذکر کردند با او کردند ‪.‬به همین ترتیب‪ ،‬پسر‬ ‫انسان نیز از آنها رنج خواهد برد‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه شاگردان فهمیدند که او درباره یحیی تعمید دهنده با آنها احبت کرده است‪.‬‬ ‫‪14‬و چون نزد جمعیت رسیدند‪ ،‬مردی نزد او آمد و نزد او زانو زد و گفت‪:‬‬ ‫‪15‬خداوندا‪ ،‬بر پسرم رحم کن‪ ،‬زیرا او دیوانه و بسیار مضطرب است‪ ،‬زیرا اغلب در آتش و اغلب در آب می افتد‪.‬‬ ‫‪16‬و او را نزد شاگردان تو آوردم و نتوانستند او را درمان کنند‪.‬‬ ‫‪17‬آنگاه عیسی در جواب گفت ‪:‬ای نسل بی ایمان و منحرف‪ ،‬تا کی با شما باشم؟ تا کی زجرت بکشم او را به اینجا نزد من بیاور‬ ‫‪18‬و عیسی شیطان را سرزنش کرد ‪.‬و او از او بیرون رفت و کودک از همان ساعت شفا یافت‪.‬‬ ‫‪19‬آنگاه شاگردان جداگانه نزد عیسی آمده‪ ،‬گفتند« ‪:‬چرا نتوانستیم او را بیرون کنیم؟‬ ‫‪20‬و عیسی به آنها گفت‪ ،‬به دلیل بی ایمانی شما‪ ،‬زیرا آمین به شما می گویم‪ ،‬اگر مانند دانه خردل ایمان دارید‪ ،‬به این کوه بگویید‪ ،‬از اینجا‬ ‫به آنجا بروید ‪.‬و آن را حذف خواهد کرد ‪.‬و هیچ چیز برای شما غیر ممکن نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪21‬اما این نوع جز با دعا و روزه بیرون نمیرود‪.‬‬ ‫‪22‬و هنگامی که در جلیل اقامت داشتند‪ ،‬عیسی به آنها گفت « ‪:‬پسر انسان به دست مردم تسلیم خواهد شد‪.‬‬ ‫‪23‬و او را خواهند کشت و روز سوم او دوباره زنده خواهد شد ‪.‬و آنها بسیار متاسف بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و چون به کفرناحوم رسیدند‪ ،‬کسانی که خراج میگرفتند نزد پطرس آمدند و گفتند« ‪:‬آیا ارباب شما خراج نمیدهد؟»‬ ‫‪25‬او گفت ‪:‬بله ‪.‬و چون به خانه آمد‪ ،‬عیسی جلوی او را گرفت و گفت « ‪:‬ای شمعون‪ ،‬تو چه می اندیشی؟ پادشاهان زمین از چه کسانی‬ ‫خراج یا خراج می گیرند؟ از بچه های خودشان یا غریبه ها؟‬ ‫‪26‬پطرس به او گفت ‪:‬از غریبان ‪.‬عیسی به او گفت ‪:‬پس بچه ها آزاد می شوند‪.‬‬ ‫‪27‬با این وجود‪ ،‬مبادا ما آنها را آزار دهیم‪ ،‬به دریا برو و قلبی بینداز و ماهی را که اول می آید بردار ‪.‬و هنگامی که دهان او را باز‬ ‫کردی‪ ،‬پولی خواهی یافت ‪:‬آن را بگیر و برای من و تو به آنها بده‪.‬‬

‫‪14‬‬


‫متیو‬

‫فصل ‪18‬‬ ‫‪1‬در همان زمان شاگردان نزد عیسی آمدند و گفتند ‪:‬بزرگترین در ملکوت آسمان کیست؟‬ ‫‪2‬و عیسی طفلی را نزد خود خواند و او را در میان ایشان قرار داد‪.‬‬ ‫‪3‬و گفت ‪:‬همانا به شما میگویم‪ ،‬مگر اینکه تبدیل شوید و مانند کودکان نباشید‪ ،‬به ملکوت آسمان وارد نخواهید شد‪.‬‬ ‫‪4‬پس هر که خود را مانند این طفل کوچک فروتن کند‪ ،‬در ملکوت آسمان بزرگترین است‪.‬‬ ‫‪5‬و هر که چنین فرزند کوچکی را به نام من بپذیرد‪ ،‬مرا پذیرفته است‪.‬‬ ‫‪6‬اما هر کس یکی از این خردسالن را که به من ایمان دارند آزار دهد‪ ،‬برای او بهتر است که سنگ آسیابی به گردن او آویخته شود و در‬ ‫اعماق دریا غرق شود‪.‬‬ ‫‪7‬وای بر دنیا از گناهان !زیرا باید جرایم بیاید ‪.‬اما وای بر آن مردی که ظلم به او می رسد!‬ ‫‪8‬پس اگر دست یا پایت تو را آزار می دهد‪ ،‬آنها را قطع کن و از خود دور کن ‪:‬بهتر است که متوقف یا معلول وارد زندگی شوی‪ ،‬نه اینکه‬ ‫دو دست یا دو پا داشته باشی تا در آتش جاودانی افکنده شوی‪.‬‬ ‫‪9‬و اگر چشمت تو را آزرده کند‪ ،‬آن را بردار و از خود بیفکن ‪:‬برای تو بهتر است که با یک چشم وارد زندگی شوی‪ ،‬نه اینکه دو چشم‬ ‫داشته باشی تا در آتش جهنم افکنده شوی‪.‬‬ ‫‪10‬مواظب باشید که یکی از این کوچولوها را تحقیر نکنید ‪.‬زیرا من به شما می گویم که فرشتگان آنها همیشه در آسمان چهره پدر من را‬ ‫که در آسمان است می بینند‪.‬‬ ‫‪11‬زیرا پسر انسان آمده است تا گمشده را نجات دهد‪.‬‬ ‫‪12‬چگونه فکر می کنید؟ اگر کسی اد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها گمراه شود‪ ،‬آیا آن نود و نه را رها نمی کند و به کوه نمی رود و‬ ‫گمراه شده را می جوید؟‬ ‫‪13‬و اگر چنین باشد که آن را بیابد‪ ،‬همانا به شما میگویم‪ ،‬از آن گوسفند بیشتر خوشحال میشود تا نود و نهی که گمراه نشدند‪.‬‬ ‫‪14‬پس اراده پدر شما که در آسمان است این نیست که یکی از این خردسالن هلک شود‪.‬‬ ‫‪15‬و اگر برادرت به تو تجاوز کرد‪ ،‬برو و عیب او را بین خودت و او به تنهایی به او بگو‪ ،‬اگر تو را بشنود‪ ،‬برادرت را به دست آورده‬ ‫ای‪.‬‬ ‫‪16‬اما اگر تو را نشنود‪ ،‬یکی دو نفر دیگر را با خود ببر تا هر سخنی به زبان دو یا سه شاهد ثابت شود‪.‬‬ ‫‪17‬و اگر او از شنیدن آنها غافل شد‪ ،‬آن را به کلیسا بگویید ‪:‬اما اگر از شنیدن کلیسا غافل شد‪ ،‬بگذارید برای شما مانند یک مرد غیر مذهبی‬ ‫و یک باجگیر باشد‪.‬‬ ‫‪18‬به راستی به شما میگویم‪ ،‬هر چه بر روی زمین ببندید‪ ،‬در آسمان نیز بسته خواهد شد‪ ،‬و هر چه در زمین بگشایید‪ ،‬در آسمان نیز‬ ‫گشوده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪19‬باز هم به شما می گویم که اگر دو نفر از شما بر روی زمین در مورد هر چیزی که بخواهند توافق کنند‪ ،‬از طرف پدر من که در‬ ‫آسمان است برای ایشان انجام خواهد شد‪.‬‬ ‫‪20‬زیرا هر جا دو یا سه نفر به نام من جمع شوند‪ ،‬من در میان آنها هستم‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه پطرس نزد او آمد و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬چند بار برادرم به من گناه خواهد کرد و من او را ببخشم؟ تا هفت بار؟‬ ‫‪22‬عیسی به او گفت‪ ،‬من به تو نمی گویم‪ ،‬تا هفت بار‪ ،‬بلکه تا هفتاد بار هفت‪.‬‬ ‫‪23‬بنابراین‪ ،‬پادشاهی آسمان به پادشاه خاای تشبیه شده است که بندگان خود را به حساب می آورد‪.‬‬ ‫‪24‬و هنگامی که او شروع به حساب کرد‪ ،‬یکی را نزد او آوردند که ده هزار استعداد به او بدهکار بود‪.‬‬ ‫‪25‬اما از آنجا که او مجبور به پرداخت نبود‪ ،‬اربابش دستور داد که او و زن و فرزندانش و هر چه داشت فروخته شود و پرداخت شود‪.‬‬ ‫‪26‬پس غلم به زمین افتاد و او را پرستش کرد و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬با من شکیبایی کن‪ ،‬و من همه را به تو خواهم داد‪.‬‬ ‫‪27‬آنگاه ارباب آن غلم متأثر شد و او را گشاد و قرض او را بخشید‪.‬‬ ‫‪28‬ا مما همان غلم بیرون رفت و یکی از هم خدمتکاران خود را یافت که اد پنی به او بدهکار بود و دست بر او گذاشت و گلوی او را‬ ‫گرفت و گفت ‪:‬آنچه را که مدیونی به من بپرداز‪.‬‬ ‫‪29‬و همکارش به پاهای او افتاد و او را التماس کرد و گفت ‪:‬با من شکیبایی کن و من همه را به تو خواهم داد‪.‬‬ ‫‪30‬و او نخواست‪ ،‬بلکه رفت و او را به زندان انداخت تا بدهی را بپردازد‪.‬‬ ‫‪31‬پس چون همكارانش آنچه انجام شد دیدند‪ ،‬بسیار پشیمان شدند و آمدند و آنچه را كه انجام شد به آقاي خود گفتند‪.‬‬ ‫‪32‬آنگاه اربابش پس از آنکه او را ادا زد‪ ،‬به او گفت ‪:‬ای غلم شریر‪ ،‬من تمام آن بدهی را به تو بخشیدم‪ ،‬زیرا تو مرا خواستی‪.‬‬ ‫‪33‬آیا تو نیز نباید بر همکار خود دلسوزی میکردی‪ ،‬چنانکه من بر تو دلسوزی کردم؟‬ ‫‪34‬و سرورش خشمگین شد و او را به شکنجهگران سپرد تا آنچه را که بر عهده او بود بپردازد‪.‬‬ ‫‪35‬پدر آسمانی من نیز با شما چنین خواهد کرد‪ ،‬اگر هر یک از دل خود گناهان برادر خود را نبخشید‪.‬‬ ‫فصل ‪19‬‬ ‫‪1‬و چنین واقع شد که چون عیسی این سخنان را به پایان رساند‪ ،‬از جلیل خارج شد و به سواحل یهودا آن سوی اردن آمد‪.‬‬ ‫‪2‬و جماعت عظیمی از او پیروی کردند ‪.‬و در آنجا آنها را شفا داد‪.‬‬ ‫‪3‬فریسیان نیز نزد او آمدند و او را وسوسه کردند و به او گفتند« ‪:‬آیا برای مرد جایز است که زن خود را به هر دلیلی رها کند؟‬ ‫‪4‬و او پاسخ داد و به آنها گفت« ‪:‬آیا نخواندهاید که او که آنها را در ابتدا آفرید آنها را نر و ماده کرد؟‬ ‫‪15‬‬


‫متیو‬

‫‪5‬و گفت" ‪:‬به این دلیل مرد پدر و مادر خود را ترک خواهد کرد و به همسر خود خواهد چسبید و هر دو یک بدن خواهند بود؟"‬ ‫‪6‬بنابراین‪ ،‬آنها دیگر دو نفر نیستند‪ ،‬بلکه یک جسم هستند ‪.‬بنابراین‪ ،‬آنچه را که خدا به هم پیوند داده است‪ ،‬انسان از هم جدا نکند‪.‬‬ ‫‪7‬آنها به او گفتند ‪:‬پس چرا موسی دستور داد که طلق نامه بدهند و او را کنار بگذارند؟‬ ‫‪8‬او به آنها گفت‪ ،‬موسی به دلیل سختی دل شما به شما اجازه داد تا زنان خود را رها کنید‪ ،‬اما از ابتدا چنین نبود‪.‬‬ ‫‪9‬و من به شما می گویم‪ ،‬هر که زن خود را به جز برای زنا رها کند‪ ،‬و با دیگری ازدواج کند‪ ،‬زنا کرده است و هر که با زن خود ازدواج‬ ‫کند‪ ،‬مرتکب زنا شده است‪.‬‬ ‫‪10‬شاگردانش به او گفتند« ‪:‬اگر مرد در مورد زنش چنین باشد‪ ،‬ازدواج خوب نیست‪.‬‬ ‫‪11‬اما او به آنها گفت‪ ،‬همه مردم نمی توانند این سخن را دریافت کنند‪ ،‬مگر آنها که به آنها داده شده است‪.‬‬ ‫‪12‬زیرا برخی از خواجهها هستند که از شکم مادر خود چنین زاده شدهاند‪ ،‬و برخی از خواجهها هستند که از مردان خواجه میشوند و‬ ‫خواجههایی هستند که خود را به خاطر ملکوت آسمان خواجه کردهاند ‪.‬کسی که قادر به دریافت آن است‪ ،‬آن را دریافت کند‪.‬‬ ‫‪13‬پس بچههای کوچک نزد او آوردند تا دستهای خود را بر آنها بگذارد و دعا کند و شاگردان آنها را سرزنش کردند‪.‬‬ ‫‪14‬اما عیسی گفت « ‪:‬بگذارید بچهها نزد من بیایند و آنها را منع نکنید‪ ،‬زیرا ملکوت آسمان از آنهاست‪.‬‬ ‫‪15‬و دست خود را بر آنها نهاد و از آنجا رفت‪.‬‬ ‫‪16‬و اینک‪ ،‬یکی آمد و به او گفت‪ ،‬استاد خوب‪ ،‬چه کار نیکی انجام دهم تا بتوانم زندگی جاودانی داشته باشم؟‬ ‫‪17‬و او به او گفت " ‪:‬چرا مرا نیکو می خوانی؟ "هیچ خیری جز یکی نیست‪ ،‬یعنی خدا‪ ،‬اما اگر می خواهی وارد زندگی شوی‪ ،‬احکام را‬ ‫نگاه دار‪.‬‬ ‫‪18‬او به او گفت ‪:‬کدام؟ عیسی گفت ‪:‬قتل مرتکب‪ ،‬زنا مکن‪ ،‬دزدی مکن‪ ،‬شهادت دروغ مکن‪.‬‬ ‫‪19‬پدر و مادرت را گرامی بدار و همسایه خود را مانند خود دوست بدار‪.‬‬ ‫‪20‬جوان به او گفت« ‪:‬همه این چیزها را از دوران جوانی خود حفظ کردهام‪.‬‬ ‫‪21‬عیسی به او گفت " ‪:‬اگر می خواهی کامل باشی‪ ،‬برو و آنچه را که داری بفروش و به فقرا بده تا گنجی در آسمان خواهی داشت "‪.‬و بیا‬ ‫و از من پیروی کن‪.‬‬ ‫‪۲۲‬اما جوان چون این سخن را شنید‪ ،‬غمگین رفت‪ ،‬زیرا اموال بسیار داشت‪.‬‬ ‫‪23‬آنگاه عیسی به شاگردان خود گفت « ‪:‬آینه به شما میگویم که مرد ثروتمند به سختی وارد ملکوت آسمان خواهد شد‪.‬‬ ‫‪24‬و دوباره به شما می گویم‪ ،‬عبور شتر از سوراخ سوزن آسان تر از ورود یک مرد ثروتمند به ملکوت خداست‪.‬‬ ‫‪25‬چون شاگردانش این را شنیدند‪ ،‬بسیار متحیر شدند و گفتند ‪:‬پس چه کسی می تواند نجات یابد؟‬ ‫‪26‬اما عیسی آنها را نگریست و به آنها گفت « ‪:‬این برای مردم غیرممکن است ‪.‬اما با خدا همه چیز ممکن است‪.‬‬ ‫‪27‬آنگاه پطرس پاسخ داد و به او گفت« ‪:‬اینک ما همه را رها کرده و از تو پیروی کردیم ‪.‬پس چه خواهیم داشت؟‬ ‫‪28‬و عیسی به آنها گفت ‪:‬آمین به شما می گویم که شما که از من پیروی کرده اید‪ ،‬در تجدید حیات‪ ،‬هنگامی که پسر انسان بر تخت جلل‬ ‫خود بنشیند‪ ،‬شما نیز بر دوازده تخت خواهید نشست و بر دوازده قبیله داوری خواهید کرد ‪.‬اسرائیل‬ ‫‪29‬و هر که به خاطر نام من خانهها‪ ،‬برادران‪ ،‬یا خواهران‪ ،‬یا پدر‪ ،‬یا مادر‪ ،‬یا همسر‪ ،‬یا فرزندان یا زمینها را ترک کند‪ ،‬اد برابر خواهد‬ ‫یافت و وارث حیات جاودانی خواهد شد‪.‬‬ ‫‪30‬اما بسیاری از اولینها آخرین خواهند بود ‪.‬و آخرین نفر اول خواهد بود‪.‬‬ ‫فصل ‪20‬‬ ‫‪1‬زیرا ملکوت آسمان مانند مردی است که ااحب خانه است که ابح زود بیرون رفت تا در تاکستان خود کارگرانی اجیر کند‪.‬‬ ‫‪2‬و چون با کارگران برای یک پنی در روز توافق کرد‪ ،‬آنها را به تاکستان خود فرستاد‪.‬‬ ‫‪3‬و حدود ساعت سوم بیرون رفت و دیگران را دید که بیکار در بازار ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪4‬و به آنها گفت ‪:‬شما نیز به تاکستان بروید و هر چه درست است به شما خواهم داد ‪.‬و راه خود را رفتند‪.‬‬ ‫‪5‬دوباره حدود ساعت ششم و نهم بیرون رفت و همینطور عمل کرد‪.‬‬ ‫‪6‬و حدود ساعت یازدهم بیرون رفت‪ ،‬و دیگران را دید که بیکار ایستاده بودند‪ ،‬و به آنها گفت‪ ،‬چرا تمام روز را بیکار اینجا می ایستید؟‬ ‫‪7‬آنها به او گفتند‪ ،‬زیرا کسی ما را اجیر نکرده است ‪.‬او به آنها گفت« ‪:‬شما نیز به تاکستان بروید ‪.‬و هر چه درست است‪ ،‬آن را خواهید‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫‪8‬پس چون غروب شد‪ ،‬سرور تاکستان به مباشر خود گفت‪ ،‬کارگران را بخوان و مزد آنها را بده‪ ،‬از آخر تا اول‪.‬‬ ‫‪9‬و چون اجیر شدگان در حدود ساعت یازدهم آمدند‪ ،‬به هر کس یک پنی دریافت کردند‪.‬‬ ‫‪10‬اما وقتی اولین آمدند‪ ،‬گمان کردند که باید بیشتر دریافت میکردند ‪.‬و آنها نیز به هر کس یک پنی دریافت کردند‪.‬‬ ‫‪11‬و چون آن را دریافت کردند‪ ،‬بر سرکار خانه زمزمه کردند‪،‬‬ ‫‪12‬و گفت« ‪:‬این آخریها فقط یک ساعت کار کردهاند‪ ،‬و تو آنها را با ما که بار و گرمای روز را به دوش کشیدهایم برابر کردی‪.‬‬ ‫‪13‬اما او به یکی از آنها پاسخ داد و گفت« ‪:‬ای دوست‪ ،‬من به تو ظلمی نمیکنم‪ ،‬آیا برای یک ر با من موافقت نکردی؟‬ ‫‪14‬آن مال تو را بگیر و برو‪.‬‬ ‫‪15‬آیا برای من حلل نیست که آنچه را که می خواهم با خود انجام دهم؟ آیا چشم تو بد است زیرا من خوبم؟‬ ‫‪16‬پس آخرین اول و اولین آخرین خواهند بود زیرا بسیاري خوانده مي شوند ولي اندك برگزیده مي شوند‪.‬‬ ‫‪17‬و عیسی که به اورشلیم رفت‪ ،‬دوازده شاگرد را در راه جدا کرد و به ایشان گفت‪:‬‬ ‫‪18‬اینک ما به اورشلیم می رویم ‪.‬و پسر انسان به سران کاهنان و کاتبان تسلیم خواهد شد و آنها او را به مرگ محکوم خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪16‬‬


‫متیو‬

‫‪19‬و او را به امتها خواهد سپرد تا او را مسخره کنند و تازیانه بزنند و مصلوب کنند و روز سوم برخواهد خاست‪.‬‬ ‫‪20‬آنگاه مادر فرزندان زبدی با پسرانش نزد او آمد و او را پرستش کرد و چیزی از او خواست‪.‬‬ ‫‪21‬و او به او گفت‪ ،‬چه می خواهی؟ او به او گفت ‪:‬اجازه بده که این دو پسر من در پادشاهی تو بنشینند‪ ،‬یکی در دست راست و دیگری در‬ ‫سمت چپ‪.‬‬ ‫‪22‬اما عیسی پاسخ داد و گفت ‪:‬شما نمی دانید چه می خواهید ‪.‬آیا می توانید از جامی بنوشید که من از آن بنوشم و با تعمیدی که من با آن‬ ‫تعمید می گیرم تعمید دهید؟ به او می گویند ما قادریم‪.‬‬ ‫‪23‬و او به آنها گفت‪ ،‬شما واقعا ل از جام من خواهید نوشید‪ ،‬و با تعمید تعمید من تعمید خواهید گرفت ‪:‬اما نشستن بر دست راست و چپ من‬ ‫نیست که بدهم‪ ،‬بلکه خواهد بود ‪.‬به کسانی که از طرف پدرم برای آنها آماده شده است‪ ،‬داده شده است‪.‬‬ ‫‪24‬و چون آن ده آن را شنیدند‪ ،‬بر آن دو برادر خشمگین شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬ا مما عیسی ایشان را نزد خود خواند و گفت « ‪:‬میدانید که امیران امتها بر ایشان حکومت میکنند و بزرگان بر ایشان اقتدار دارند‪.‬‬ ‫‪26‬اما در میان شما چنین نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪27‬و هر که از شما بزرگ است‪ ،‬بنده شما باشد‪.‬‬ ‫‪28‬همانطور که پسر انسان نیامد تا به او خدمت کنند‪ ،‬بلکه آمد تا خدمت کند و جان خود را برای بسیاری فدیه دهد‪.‬‬ ‫‪29‬و چون از اریحا میرفتند‪ ،‬جماعتی عظیم به دنبال او رفتند‪.‬‬ ‫‪30‬و اینک‪ ،‬دو مرد کور در کنار راه نشسته بودند‪ ،‬چون شنیدند که عیسی از آنجا می گذرد‪ ،‬فریاد برآورده‪ ،‬گفتند ‪:‬ای خداوند‪ ،‬ای پسر‬ ‫داوود‪ ،‬بر ما رحم کن‪.‬‬ ‫‪31‬و جماعت آنها را سرزنش کردند‪ ،‬زیرا باید سکوت کنند‪ ،‬اما آنها بیشتر فریاد می زدند و می گفتند ‪:‬ای خداوند‪ ،‬ای پسر داود بر ما رحم‬ ‫کن‪.‬‬ ‫‪32‬و عیسی ایستاده‪ ،‬آنها را ادا زد و گفت « ‪:‬چه می خواهید که با شما انجام دهم؟‬ ‫‪33‬آنها به او گفتند ‪:‬خداوندا‪ ،‬تا چشمان ما باز شود‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪34‬پس عیسی بر ایشان دلسوزی کرد و چشمان ایشان را لمس کرد و فورا چشمان ایشان بینا شد و به دنبال او رفتند‪.‬‬ ‫فصل ‪21‬‬ ‫‪1‬و چون به اورشلیم نزدیک شدند و به بیتفاژ به کوه زیتون رسیدند‪ ،‬عیسی دو شاگرد فرستاد‪،‬‬ ‫‪2‬به آنها گفت ‪:‬به دهکده روبروی خود بروید و فورا ل الغی را خواهید یافت که با او بسته شده است‪ ،‬آنها را باز کنید و نزد من بیاورید‪.‬‬ ‫‪3‬و اگر کسی چیزی به شما بگوید‪ ،‬بگویید‪ ،‬خداوند به آنها نیاز دارد ‪.‬و فورا ل آنها را خواهد فرستاد‪.‬‬ ‫‪4‬همه اینها انجام شد تا آنچه توسط نبی گفته شده بود محقق شود‪:‬‬ ‫‪5‬به دختر سیون بگو‪ ،‬اینک پادشاه تو میآید‪ ،‬حلیم‪ ،‬و بر الغی مینشیند‪ ،‬و کرهای بر کره الغ‪.‬‬ ‫‪6‬و شاگردان رفتند و همانطور که عیسی به آنها امر فرموده بود‪ ،‬عمل کردند‪.‬‬ ‫‪7‬و الغ و كبیر را آوردند و جامههایشان را پوشیدند و او را بر آن نهادند‪.‬‬ ‫‪8‬و جمعیت بسیار زیادی جامههای خود را در راه پهن کردند ‪.‬برخی دیگر شاخه های درختان را بریدند و در راه نی انداختند‪.‬‬ ‫‪9‬و جماعتی که از پیش میرفتند و به دنبال آن میآمدند‪ ،‬فریاد میزدند و میگفتند« ‪ :‬ححسنا بر پسر داوود ‪:‬مبارک باد کسی که به نام خداوند‬ ‫میآید ‪.‬حسنا در بالترین‪.‬‬ ‫‪10‬و چون به اورشلیم آمد‪ ،‬تمام شهر متحیر شد و گفتند ‪:‬این کیست؟‬ ‫‪11‬و جماعت گفتند ‪:‬این عیسی نبی نااره جلیل است‪.‬‬ ‫‪12‬و عیسی به معبد خدا رفت و همه کسانی را که در معبد می فروختند و می خریدند بیرون کرد و میز ارافان و اندلی های کبوتر‬ ‫فروشان را زیر و رو کرد‪.‬‬ ‫‪13‬و به آنها گفت‪ ،‬نوشته شده است‪ ،‬خانه من خانه دعا نامیده خواهد شد ‪.‬اما شما آن را لنه دزدان قرار داده اید‪.‬‬ ‫‪14‬و کور و لنگ در معبد نزد او آمدند ‪.‬و آنها را شفا داد‪.‬‬ ‫‪15‬و چون رؤسای كاهنان و كاتبان كارهای شگفتانگیز او را دیدند و بچهها در معبد گریه میكردند و میگفتند ‪ :‬ححسنا بر پسر داود ‪.‬آنها به‬ ‫شدت ناراضی بودند‪،‬‬ ‫‪16‬و به او گفت ‪:‬آیا می شنوی اینها چه می گویند؟ و عیسی به آنها گفت ‪:‬آری ‪.‬آیا هرگز نخوانده ای که از دهان نوزادان و شیرخواران‬ ‫ستایش را به کمال رساندی؟‬ ‫‪17‬و ایشان را ترک کرده‪ ،‬از شهر به بیت عنیا رفت ‪.‬و در آنجا اقامت کرد‪.‬‬ ‫‪18‬و در ابح هنگام بازگشت به شهر‪ ،‬گرسنه شد‪.‬‬ ‫‪19‬و چون درخت انجیر را در راه دید‪ ،‬نزد آن آمد و جز برگ چیزی در آن نیافت و به او گفت ‪:‬از این پس تا ابد هیچ میوه ای بر تو‬ ‫نروید ‪.‬و در حال حاضر درخت انجیر خشک شد‪.‬‬ ‫‪20‬و چون شاگردان آن را دیدند تعجب کردند و گفتند ‪:‬درخت انجیر چقدر زود خشک شد!‬ ‫‪21‬عیسی پاسخ داد و به آنها گفت « ‪:‬آینه به شما میگویم‪ ،‬اگر ایمان دارید و شک ندارید‪ ،‬نه تنها کاری را که در مورد درخت انجیر انجام‬ ‫میشود انجام دهید‪ ،‬بلکه اگر به این کوه بگویید« ‪:‬برکنار شو ‪».‬و به دریا انداخته شو ‪.‬انجام خواهد شد‪.‬‬ ‫‪22‬و هر چه در دعا بخواهید‪ ،‬با ایمان‪ ،‬خواهید گرفت‪.‬‬ ‫‪23‬و چون به معبد آمد‪ ،‬سران کاهنان و مشایخ قوم در حالی که تعلیم میداد نزد او آمدند و گفتند ‪:‬به چه اختیاری این کارها را انجام میدهی؟‬ ‫و چه کسی این اختیار را به تو داده است؟‬ ‫‪17‬‬


‫متیو‬

‫‪24‬و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت‪ ،‬من نیز از شما یک چیز خواهم پرسید‪ ،‬که اگر به من بگویید‪ ،‬به همان اندازه به شما خواهم گفت که با‬ ‫چه اختیاری این کارها را انجام می دهم‪.‬‬ ‫‪25‬تعمید یوحنا از کجا بود؟ از بهشت یا از مردم؟ و با خود استدلل کردند و گفتند ‪:‬اگر بگوییم از آسمان ‪.‬او به ما خواهد گفت ‪:‬پس چرا به‬ ‫او ایمان نیاوردید؟‬ ‫‪26‬اما اگر بگوییم از انسانها ‪.‬ما از مردم می ترسیم ‪.‬زیرا همه یحیی را پیامبر می دانند‪.‬‬ ‫‪27‬و آنها به عیسی پاسخ دادند و گفتند ‪:‬نمی توانیم بگوییم ‪.‬و او به آنها گفت ‪:‬من هم به شما نمی گویم که با چه اختیاری این کارها را انجام‬ ‫می دهم‪.‬‬ ‫‪28‬اما شما چه فکر می کنید؟ مردی دو پسر داشت ‪.‬و نزد اولی آمد و گفت ‪:‬پسر‪ ،‬برو امروز در تاکستان من کار کن‪.‬‬ ‫‪29‬او پاسخ داد و گفت« ‪:‬نمیخواهم »‪.‬اما پس از آن توبه کرد و رفت‪.‬‬ ‫‪30‬و نزد دومی آمد و همینطور گفت ‪.‬و او پاسخ داد و گفت ‪:‬آقا می روم و نرفت‪.‬‬ ‫‪31‬کدام یک از آن دو به وایت پدرش عمل کردند؟ آنها به او می گویند ‪:‬اولین ‪.‬عیسی به آنها گفت « ‪:‬آینه به شما میگویم که باجگیران و‬ ‫فاحشهها پیش از شما به ملکوت خدا میروند‪.‬‬ ‫‪32‬زیرا یحیی در راه عدالت نزد شما آمد و شما به او ایمان نیاوردید‪ ،‬اما باجگیران و فاحشهها به او ایمان آوردند و شما چون آن را دیدید‪،‬‬ ‫پس از آن توبه نکردید تا به او ایمان بیاورید‪.‬‬ ‫‪ 33‬نمثنل دیگری بشنوید ‪:‬یکی از ااحبخانه بود که تاکستانی کاشت و دور آن را پرچین کرد و شرابی در آن حفر کرد و برجی ساخت و آن‬ ‫را به کشاورزان داد و به سرزمینی دور رفت‪.‬‬ ‫‪34‬و چون زمان میوه نزدیک شد‪ ،‬خادمان خود را نزد کشاورزان فرستاد تا ثمره آن را دریافت کنند‪.‬‬ ‫‪35‬و کشاورزان غلمان او را گرفتند و یکی را زدند و دیگری را کشتند و دیگری را سنگسار کردند‪.‬‬ ‫‪36‬او باز هم غلمان دیگر را بیشتر از اولی فرستاد و آنها نیز با آنها چنین کردند‪.‬‬ ‫‪37‬اما آخر از همه پسر خود را نزد آنها فرستاد و گفت« ‪:‬از پسر من احترام خواهند گذاشت‪.‬‬ ‫‪38‬اما کشاورزان چون پسر را دیدند‪ ،‬به یکدیگر گفتند ‪:‬این وارث است ‪.‬بیایید او را بکشیم و میراث او را تصرف کنیم‪.‬‬ ‫‪39‬و او را گرفتند و از تاکستان بیرون انداخته‪ ،‬او را کشتند‪.‬‬ ‫‪40‬پس وقتی خداوند تاکستان بیاید‪ ،‬با آن کشاورزان چه خواهد کرد؟‬ ‫‪41‬آنها به او می گویند‪ ،‬او با بدبختی آن مردان شریر را نابود خواهد کرد‪ ،‬و تاکستان خود را در اختیار کشاورزان دیگری قرار خواهد‬ ‫داد که در فصل های خود میوه ها را به او خواهند داد‪.‬‬ ‫‪42‬عیسی به آنها گفت « ‪:‬آیا هرگز در کتاب مقدس نخواندهاید که سنگی که سازندگان آن را رد کردند‪ ،‬همان سنگ سر گوشه شد ‪.‬این کار‬ ‫خداوند است و در نظر ما شگفتانگیز است؟‬ ‫‪43‬پس به شما میگویم‪ ،‬پادشاهی خدا از شما گرفته خواهد شد و به قومی داده خواهد شد که میوههای آن را به بار آورد‪.‬‬ ‫‪44‬و هر که بر این سنگ بیفتد‪ ،‬شکسته خواهد شد‪ ،‬اما بر هر که بیفتد‪ ،‬او را خرد خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪45‬و چون سران کاهنان و فریسیان نمثنل های او را شنیدند‪ ،‬متوجه شدند که او درباره آنها احبت می کند‪.‬‬ ‫‪46‬اما چون خواستند بر او دست بگذارند‪ ،‬از جمعیت ترسیدند‪ ،‬زیرا او را نبی گرفته بودند‪.‬‬ ‫فصل ‪22‬‬ ‫‪1‬و عیسی پاسخ داد و بار دیگر با مثلها با آنها گفت و گفت‪:‬‬ ‫‪2‬ملکوت آسمان مانند پادشاهی است که برای پسر خود ازدواج کرد‪،‬‬ ‫‪3‬و خادمان خود را فرستاد تا دعوت شدگان را به عروسی بخوانند و نخواستند بیایند‪.‬‬ ‫‪4‬او دوباره غلمان دیگر را فرستاد و گفت ‪:‬به دعوت شدگان بگویید‪ ،‬اینک‪ ،‬من شام خود را آماده کرده ام‪.‬‬ ‫‪5‬ا مما آنها آن را نادیده گرفتند و یکی به مزرعه خود و دیگری به سوی تجارت خود رفتند‪.‬‬ ‫‪6‬و باقیمانده خادمان او را گرفتند و از آنها بدخواهی کردند و آنها را کشتند‪.‬‬ ‫‪7‬اما چون پادشاه این را شنید‪ ،‬خشمگین شد و لشکرهای خود را فرستاد و آن قاتلن را هلک کرد و شهر آنها را به آتش کشید‪.‬‬ ‫‪8‬سپس به خادمان خود گفت ‪:‬عروسی آماده است‪ ،‬اما دعوت شدگان شایسته نبودند‪.‬‬ ‫‪9‬پس به شاهراهها بروید و هر کس را پیدا کردید‪ ،‬به ازدواج دعوت کنید‪.‬‬ ‫‪10‬پس آن غلمان به شاهراهها رفتند و هر چه را یافتند‪ ،‬اعم از بد و خوب‪ ،‬جمع کردند و عروسی با مهمانان تجهیز شد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون پادشاه برای دیدن مهمانان وارد شد‪ ،‬در آنجا مردی را دید که لباس عروسی بر تن نداشت‪.‬‬ ‫‪12‬و او به او گفت‪ ،‬ای دوست‪ ،‬چگونه به اینجا آمدی که لباس عروسی نداشتی؟ و او لل بود‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه پادشاه به غلمان گفت« ‪:‬دست و پای او را ببندید و او را ببرید و در تاریکی بیرون بیندازید ‪.‬گریه و دندان قروچه خواهد بود‪.‬‬ ‫‪14‬زیرا که بسیاری خوانده می شوند‪ ،‬اما اندکی برگزیده می شوند‪.‬‬ ‫‪15‬آنگاه فریسیان رفتند و مشورت کردند که چگونه او را در سخنانش گرفتار کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و شاگردان خود را با هیرودیان نزد او فرستادند و گفتند« ‪:‬استاد‪ ،‬ما میدانیم که تو راستی و راه خدا را به راستی تعلیم میدهی و به‬ ‫هیچکس اهمیتی نمیدهی‪ ،‬زیرا به شخص مردم توجه نمیکنی‪.‬‬ ‫‪17‬پس به ما بگو‪ ،‬چه فکر میکنی؟ آیا دادن خراج به قیصر جایز است یا نه؟‬ ‫‪18‬ا مما عیسی شرارت ایشان را فهمید و گفت « ‪:‬ای ریاکاران‪ ،‬چرا مرا وسوسه میکنید؟‬ ‫‪19‬پول خراج را به من نشان دهید ‪.‬و یک سکه نزد او آوردند‪.‬‬ ‫‪18‬‬


‫متیو‬

‫‪20‬و او به آنها گفت‪ ،‬این تصویر و نوشته از آن کیست؟‬ ‫‪21‬به او گفتند ‪:‬مال قیصر ‪.‬سپس به آنها گفت « ‪:‬پس آنچه را که قیصر است به قیصر بدهید ‪.‬و آنچه از آن خداست به خدا‪.‬‬ ‫‪22‬چون این سخنان را شنیدند‪ ،‬تعجب کردند و او را ترک کرده‪ ،‬رفتند‪.‬‬ ‫‪23‬در همان روز ادوقیان که میگویند رستاخیز نیست نزد او آمدند و از او پرسیدند‪:‬‬ ‫‪24‬موسی گفت ‪:‬استاد‪ ،‬گفت ‪:‬اگر مردی بمیرد و فرزندی نداشته باشد‪ ،‬برادرش با زن او ازدواج کند و برای برادر خود نسلی بیاورد‪.‬‬ ‫‪25‬و با ما هفت برادر بودیم‪ ،‬و اولی‪ ،‬چون زن گرفت‪ ،‬مرد‪ ،‬و چون مشکلی نداشت‪ ،‬زن خود را به برادرش سپرد‪.‬‬ ‫‪26‬به همین ترتیب دومی و سومی تا هفتم‪.‬‬ ‫‪27‬و آخر از همه زن نیز مرد‪.‬‬ ‫‪28‬پس در رستاخیز زن کدام یک از آن هفت نفر خواهد بود؟ زیرا همه او را داشتند‪.‬‬ ‫‪29‬عیسی پاسخ داد و به آنها گفت " ‪:‬شما اشتباه می کنید‪ ،‬زیرا کتاب مقدس و قدرت خدا را نمی دانید‪.‬‬ ‫‪30‬زیرا در قیامت نه ازدواج میکنند و نه ازدواج میکنند‪ ،‬بلکه مانند فرشتگان خدا در آسمان هستند‪.‬‬ ‫‪31‬اما در مورد رستاخیز مردگان‪ ،‬آیا آنچه را که خدا به شما گفته شده‪ ،‬نخواندهاید‪:‬‬ ‫‪32‬من خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم؟ خدا خدای مردگان نیست‪ ،‬بلکه خدای زندگان است‪.‬‬ ‫‪33‬و چون جماعت این را شنیدند‪ ،‬از تعلیم او متحیر شدند‪.‬‬ ‫‪34‬اما چون فریسیان شنیدند که او ادوقیان را ساکت کرده است‪ ،‬جمع شدند‪.‬‬ ‫‪35‬آنگاه یکی از آنها که وکیل بود از او سؤالی کرد و او را وسوسه کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪36‬استاد‪ ،‬فرمان بزرگ در شریعت کدام است؟‬ ‫‪37‬عیسی به او گفت « ‪:‬ین حه نوه‪ ،‬خدای خود را با تمام دل و با تمام جان و با تمام عقلت دوست داشته باش‪.‬‬ ‫‪38‬این فرمان اول و بزرگ است‪.‬‬ ‫‪39‬و دومی مانند آن است‪ ،‬همسایه خود را مانند خود دوست بدار‪.‬‬ ‫‪40‬تمام شریعت و انبیا بر این دو فرمان آویزان است‪.‬‬ ‫‪41‬در حالی که فریسیان دور هم جمع شده بودند‪ ،‬عیسی از آنها پرسید‪:‬‬ ‫‪42‬گفت « ‪:‬درباره مسیح چه فکر میکنید؟ پسر کیست؟ به او گفتند ‪:‬پسر داوود‪.‬‬ ‫‪43‬او به آنها گفت ‪:‬پس چگونه داوود در روح او را خداوند می خواند و می گوید‪:‬‬ ‫‪44‬خداوند به خداوند من گفت ‪:‬بر دست راست من بنشین تا دشمنانت را زیر پای تو قرار دهم؟‬ ‫‪45‬پس اگر داوود او را خداوند می خواند‪ ،‬پسر او چگونه است؟‬ ‫‪46‬و هیچ کس نتوانست کلمه ای به او پاسخ دهد و از آن روز هیچ کس دیگر جرأت نکرد از او سؤالی بپرسد‪.‬‬ ‫فصل ‪23‬‬ ‫‪1‬سپس عیسی به جمعیت و شاگردان خود گفت‪:‬‬ ‫‪2‬و گفتند کاتبان و فریسیان بر مسند موسی می نشینند‪.‬‬ ‫‪3‬پس هر آنچه را که به شما میگویند رعایت کنید و انجام دهید ‪.‬اما شما به دنبال اعمال آنها نباشید‪ ،‬زیرا آنها می گویند و نمی کنند‪.‬‬ ‫‪4‬زیرا بارهای سنگین و دردناک را میبندند و بر دوش مردان میگذارند ‪.‬اما خودشان آنها را با یک انگشت حرکت نمی دهند‪.‬‬ ‫‪5‬ا مما تمام کارهای خود را برای دیده شدن مردم انجام میدهند ‪:‬دخمههای خود را پهن میکنند و مرزهای جامههای خود را بزرگ میکنند‪.‬‬ ‫‪6‬و در اعیاد اتاقهای بالتر و در کنیسهها را دوست بدار‬ ‫‪7‬و در بازارها درود میفرستند و از سوی مردان‪ ،‬خاخام‪ ،‬خاخام خوانده میشوند‪.‬‬ ‫‪8‬اما شما را خاخام نامیده نشوید‪ ،‬زیرا یک استاد شما‪ ،‬یعنی مسیح است ‪.‬و همه شما برادر هستید‪.‬‬ ‫‪9‬و هیچ کس را پدر خود بر روی زمین نخوانید‪ ،‬زیرا یکی است پدر شما که در آسمان است‪.‬‬ ‫‪10‬و شما را ارباب نخوانند‪ ،‬زیرا که استاد شما یکی است‪ ،‬یعنی مسیح‪.‬‬ ‫‪11‬اما هر كه در میان شما بزرگتر است‪ ،‬خادم شما باشد‪.‬‬ ‫‪12‬و هر که خود را بال ببرد‪ ،‬ذلیل خواهد شد ‪.‬و کسی که خود را فروتن کند‪ ،‬سربلند خواهد شد‪.‬‬ ‫‪13‬اما وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا که پادشاهی آسمان را بر مردم میبندید‪ ،‬زیرا نه خود میروید و نه اجازه میدهید که‬ ‫وارد شوند‪.‬‬ ‫‪14‬وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا خانههای بیوهزنان را میخورید و به تظاهر دعای طولنی میکنید‪.‬‬ ‫‪15‬وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا که دریا و خشکی را میپیمایید تا یکی را دیندار بسازید‪ ،‬و هنگامی که او ساخته شد‪ ،‬او‬ ‫را دو برابر بیشتر از خود فرزند جهنم میسازید‪.‬‬ ‫‪16‬وای بر شما ای راهنمایان کور که می گویید هر که به معبد سوگند یاد کند چیزی نیست ‪.‬اما هر که به طلی معبد سوگند یاد کند‪،‬‬ ‫بدهکار است‪.‬‬ ‫‪17‬ای احمقان و کوران‪ ،‬زیرا طل بزرگتر است یا معبدی که طل را تقدیس می کند؟‬ ‫‪18‬و هر که به قربانگاه سوگند یاد کند چیزی نیست ‪.‬اما هر کس به هدیه ای که بر آن است سوگند یاد کند گناهکار است‪.‬‬ ‫‪19‬ای احمقان و کوران‪ ،‬زیرا که آیا بزرگتر است‪ ،‬هدیه یا قربانگاهی که هدیه را تقدیس می کند؟‬ ‫‪20‬پس هر که به مذبح سوگند یاد کند‪ ،‬به آن و به همه چیزهایی که در آن است سوگند یاد می کند‪.‬‬ ‫‪21‬و هر کس به معبد سوگند یاد کند‪ ،‬به آن و به کسی که در آن ساکن است سوگند یاد می کند‪.‬‬ ‫‪19‬‬


‫متیو‬

‫‪22‬و کسی که به آسمان سوگند یاد می کند‪ ،‬به تخت خدا و به کسی که بر آن می نشیند سوگند یاد می کند‪.‬‬ ‫‪23‬وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا شما عشر نعناع و بادیان و زیره را می پردازید و امور مهم شریعت‪ ،‬قضاوت‪ ،‬رحمت‬ ‫و ایمان را حذف کرده اید‪.‬‬ ‫‪24‬ای راهنمایان کور‪ ،‬که پشه را می فشارید و شتر را می بلعید‪.‬‬ ‫‪25‬وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا بیرون پیاله و بشقاب را تمیز میکنید‪ ،‬اما درون آنها پر از باجگیری و زیادهروی است‪.‬‬ ‫‪26‬ای فریسی کور‪ ،‬ابتدا آنچه را که درون جام و بشقاب است پاک کن تا بیرون آنها نیز پاک باشد‪.‬‬ ‫‪27‬وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا شما مانند مقبرههای سفید شدهای هستید که در ظاهر زیبا به نظر میرسند‪ ،‬اما درونشان‬ ‫پر از استخوانهای مردگان و از هرگونه ناپاکی است‪.‬‬ ‫‪28‬همینطور شما نیز از نظر ظاهری برای مردم عادل جلوه میکنید‪ ،‬اما از درون پر از ریا و گناه هستید‪.‬‬ ‫‪29‬وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا قبرهای انبیا را می سازید و مقبره های االحان را تزئین می کنید‪.‬‬ ‫‪30‬و بگو ‪:‬اگر در ایام پدران خود بودیم‪ ،‬در خون انبیا با آنها شریک نبودیم‪.‬‬ ‫‪31‬از این رو شما بر خود شاهد باشید که فرزندان کسانی هستید که پیامبران را کشتند‪.‬‬ ‫‪32‬پس پیمانه پدران خود را پر کنید‪.‬‬ ‫‪33‬ای مارها‪ ،‬ای نسل افعیها‪ ،‬چگونه میتوانید از لعنت جهنم فرار کنید؟‬ ‫‪34‬بنابراین‪ ،‬بنگر‪ ،‬من برای شما پیامبران و حکیمان و کاتبان می فرستم ‪.‬و برخی از آنها را در کنیسه های خود تازیانه بزنید و از شهری‬ ‫به شهر دیگر آنها را آزار دهید‪.‬‬ ‫‪35‬تا تمام خون عادل که بر زمین ریخته شده است‪ ،‬از خون هابیل عادل گرفته تا خون زکریا بن باراکیا که او را بین معبد و مذبح کشتید‪،‬‬ ‫بر شما بیاید‪.‬‬ ‫‪36‬همانا من به شما می گویم‪ ،‬همه این چیزها بر این نسل خواهد آمد‪.‬‬ ‫‪37‬ای اورشلیم‪ ،‬ای اورشلیم‪ ،‬ای که انبیا را می کشی و آنها را که برای تو فرستاده شده اند سنگسار می کنی‪ ،‬چقدر دوست داشتم فرزندانت‬ ‫را جمع کنم‪ ،‬چنانکه مرغی جوجه های خود را زیر بال های خود جمع می کند‪ ،‬اما شما نخواستید!‬ ‫‪38‬اینک‪ ،‬خانه شما برای شما متروک باقی مانده است‪.‬‬ ‫‪39‬زیرا به شما میگویم‪ ،‬از این پس مرا نخواهید دید‪ ،‬تا زمانی که بگویید‪ ،‬مبارک است کسی که به نام خداوند میآید‪.‬‬ ‫فصل ‪24‬‬ ‫‪1‬و عیسی بیرون آمد و از معبد بیرون رفت و شاگردانش نزد او آمدند تا ساختمانهای معبد را به او نشان دهند‪.‬‬ ‫‪2‬و عیسی به آنها گفت ‪:‬آیا همه این چیزها را نمی بینید؟ به راستی به شما میگویم‪ ،‬اینجا سنگی بر سنگی باقی نخواهد ماند که فرو ریخته‬ ‫نشود‪.‬‬ ‫‪3‬و چون بر کوه زیتون نشسته بود‪ ،‬شاگردان در خلوت نزد او آمدند و گفتند‪ ،‬به ما بگو‪ ،‬این چیزها کی خواهد بود؟ و نشانه آمدن تو و‬ ‫پایان جهان چه خواهد بود؟‬ ‫‪4‬و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت ‪:‬مراقب باشید که کسی شما را فریب ندهد‪.‬‬ ‫‪5‬زیرا بسیاری به نام من خواهند آمد و خواهند گفت ‪:‬من مسیح هستم ‪.‬و بسیاری را فریب خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و از جنگها و شایعههای جنگ خواهید شنید‪ ،‬مراقب باشید که مضطرب نشوید‪ ،‬زیرا همه این چیزها باید واقع شود‪ ،‬اما پایان هنوز فرا‬ ‫نرسیده است‪.‬‬ ‫‪7‬زیرا امتی بر ضد قوم و پادشاهی بر مملکتی قیام خواهد کرد و قحطی و طاعون و زلزله در جاهای گوناگون خواهد بود‪.‬‬ ‫‪8‬همه اینها آغاز غم و اندوه است‪.‬‬ ‫‪9‬آنگاه شما را به مصیبت تسلیم خواهند کرد و شما را خواهند کشت و به خاطر نام من از همه امتها نفرت خواهید داشت‪.‬‬ ‫‪10‬و آنگاه بسیاری آزرده خواهند شد و به یکدیگر تسلیم خواهند شد و از یکدیگر متنفر خواهند شد‪.‬‬ ‫‪11‬و بسیاری از پیامبران دروغین ظهور خواهند کرد و بسیاری را فریب خواهند داد‪.‬‬ ‫‪12‬و چون گناه زیاد خواهد شد‪ ،‬محبت بسیاری سرد خواهد شد‪.‬‬ ‫‪13‬اما کسی که تا آخر ابر کند‪ ،‬نجات خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪14‬و این انجیل ملکوت در تمام جهان موعظه خواهد شد تا شاهدی برای همه ملتها باشد ‪.‬و سپس پایان فرا خواهد رسید‪.‬‬ ‫‪15‬پس چون مکروه ویرانی را که توسط دانیال نبی گفته شده است ببینید‪ ،‬در مکان مقدمس بایستید (هر که بخواند‪ ،‬بفهمد)‪.‬‬ ‫‪16‬پس آنانی که در یهودیه هستند به کوهها فرار کنند‪.‬‬ ‫‪17‬کسی که بر پشت بام است فرود نیاید تا چیزی از خانه خود بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪18‬و کسی که در مزرعه است برای برداشتن لباس خود برنگردد‪.‬‬ ‫‪19‬و وای بر آنها که باردار هستند و در آن روزها شیر می دهند!‬ ‫‪20‬اما دعا کنید که پرواز شما در زمستان و روز سبت نباشد‪.‬‬ ‫‪21‬زیرا آنگاه مصیبت بزرگی خواهد بود که از آغاز جهان تا کنون نبوده و هرگز نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪22‬و اگر آن روزها کوتاه نشود‪ ،‬هیچ جسمی نجات نخواهد یافت‪ ،‬بلکه به خاطر برگزیدگان‪ ،‬آن روزها کوتاه خواهد شد‪.‬‬ ‫‪23‬پس اگر کسی به شما بگوید‪ ،‬اینک مسیح اینجاست یا آنجا ‪.‬باور نکن‬ ‫‪24‬زیرا مسیحیان کاذب و انبیای دروغین ظهور خواهند کرد و نشانهها و شگفتیهای بزرگ را نشان خواهند داد ‪.‬به گونه ای که اگر ممکن‬ ‫بود‪ ،‬برگزیدگان را فریب دهند‪.‬‬ ‫‪20‬‬


‫متیو‬

‫‪25‬ببینید‪ ،‬قبلل به شما گفتهام‪.‬‬ ‫‪26‬بنابراین اگر به شما بگویند‪ ،‬بنگر‪ ،‬او در بیابان است ‪.‬بیرون نرو ‪.‬اینک او در اتاق های مخفی است ‪.‬باور نکن‬ ‫‪27‬زیرا که ااعقه از مشرق بیرون میآید و حتی تا غرب میدرخشد ‪.‬آمدن پسر انسان نیز چنین خواهد بود‪.‬‬ ‫‪28‬زیرا هر جا که لشه باشد‪ ،‬عقابها در آنجا جمع خواهند شد‪.‬‬ ‫‪29‬بلفااله پس از مصیبت آن روزها خورشید تاریک خواهد شد و ماه نور خود را نخواهد داد و ستارگان از آسمان فرو خواهند ریخت و‬ ‫قوای آسمان متزلزل خواهند شد‪.‬‬ ‫‪30‬و آنگاه علمت پسر انسان در آسمان ظاهر خواهد شد و آنگاه تمام اقوام زمین ماتم خواهند کرد و پسر انسان را خواهند دید که بر‬ ‫ابرهای آسمان با قدرت و جلل عظیم می آید‪.‬‬ ‫‪31‬و فرشتگان خود را با ادای بلند شیپور خواهد فرستاد و برگزیدگان او را از چهار باد‪ ،‬از یک سر تا آن سوی آسمان‪ ،‬جمع خواهند‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪32‬اکنون نمثنلی از درخت انجیر بیاموزید ‪.‬هنگامی که شاخه او هنوز نازک است و برگ می دهد‪ ،‬می دانید که تابستان نزدیک است‪.‬‬ ‫‪33.‬شما نیز همینطور‪ ،‬هنگامی که همه این چیزها را خواهید دید‪ ،‬بدانید که نزدیک است‪ ،‬حتی بر درها‪.‬‬ ‫‪34‬همانا به شما میگویم‪ ،‬این نسل نخواهد گذشت تا همه این چیزها محقق شود‪.‬‬ ‫‪35‬آسمان و زمین خواهد رفت‪ ،‬اما سخنان من از بین نخواهد رفت‪.‬‬ ‫‪36‬اما از آن روز و ساعت هیچ کس‪ ،‬نه‪ ،‬نه فرشتگان آسمان‪ ،‬بلکه فقط پدر من می داند‪.‬‬ ‫‪37‬اما همانطور که ایام نوح بود‪ ،‬آمدن پسر انسان نیز چنین خواهد بود‪.‬‬ ‫‪38‬زیرا که در روزهای قبل از طوفان میخوردند و مینوشیدند و ازدواج میکردند و ازدواج میکردند تا روزی که نوح به کشتی وارد شد‪.‬‬ ‫‪39‬و ندانستند تا اینکه طوفان آمد و همه آنها را برد ‪.‬آمدن پسر انسان نیز چنین خواهد بود‪.‬‬ ‫‪40‬آنگاه دو نفر در مزرعه خواهند بود ‪.‬یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود‪.‬‬ ‫‪41‬دو زن در آسیاب آسیاب شوند ‪.‬یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود‪.‬‬ ‫‪42‬پس بیدار باشید زیرا نمی دانید که خداوند شما در چه ساعتی می آید‪.‬‬ ‫‪43‬اما این را بدانید که اگر ااحب خانه میدانست که دزد در چه ساعتی میآید‪ ،‬مراقب بود و اجازه نمیداد که خانهاش خراب شود‪.‬‬ ‫‪44‬پس شما نیز آماده باشید زیرا در ساعتی که گمان نمیبرید پسر انسان میآید‪.‬‬ ‫‪45‬پس كیست غلم امین و دانا كه خداوند او را بر خاندان خود حاكم كرده است تا در موعد مقرر به آنها غذا بدهد؟‬ ‫‪46‬خوشا به حال آن غلمي كه آقایش چون بیاید او را در حال انجام این كار خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪47‬به راستی به شما میگویم که او را بر تمامی داراییهای خود حاکم خواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪48‬اما اگر آن غلم شریر در دل خود بگوید‪ ،‬پروردگار من آمدنش را به تأخیر می اندازد‪.‬‬ ‫‪49‬و شروع به ضرب و شتم همنوعان خود خواهد کرد و با مستان خوردن و آشامیدن‪.‬‬ ‫‪50‬پروردگار آن غلم در روزی خواهد آمد که او را نمینگرد و در ساعتی که از آن بی خبر است‪.‬‬ ‫‪51‬و او را از هم جدا خواهند کرد و سهم خود را با منافقان قرار خواهند داد ‪.‬در آنجا گریه و دندان قروچه خواهد بود‪.‬‬ ‫فصل ‪25‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه ملکوت آسمان به ده باکره تشبیه خواهد شد که چراغهای خود را گرفته‪ ،‬به استقبال داماد بیرون آمدند‪.‬‬ ‫‪2‬و پنج نفر از آنها عاقل و پنج نفر نادان بودند‪.‬‬ ‫‪3‬احمقان چراغهای خود را گرفتند و روغنی با خود نبردند‪.‬‬ ‫‪4‬اما خردمندان با چراغهای خود در ظروف خود روغن گرفتند‪.‬‬ ‫‪5‬در حالی که داماد معطل بود‪ ،‬همه خوابیدند و خوابیدند‪.‬‬ ‫‪6‬و در نیمه شب فریاد زد‪ ،‬اینک‪ ،‬داماد می آید ‪.‬برو بیرون تا او را ملقات کنی‬ ‫‪ ۷‬آنگاه همه آن دوشیزگان برخاستند و چراغهای خود را االح کردند‪.‬‬ ‫‪8‬و نادان به حکیمان گفت ‪:‬از روغن خود به ما بدهید ‪.‬زیرا چراغ های ما خاموش شده اند‪.‬‬ ‫‪9‬اما حکیمان پاسخ دادند و گفتند ‪:‬نه ‪.‬مبادا برای ما و شما کافی نباشد‪.‬‬ ‫‪10‬و چون برای خرید رفتند‪ ،‬داماد آمد ‪.‬و کسانی که آماده بودند با او به عروسی رفتند و در بسته شد‪.‬‬ ‫‪11‬پس از آن باکرههای دیگر نیز آمدند و گفتند ‪:‬خداوندا‪ ،‬خداوند‪ ،‬برای ما باز کن‪.‬‬ ‫‪12‬ا مما او پاسخ داد و گفت« ‪:‬در حقیقت به شما میگویم که شما را نمیشناسم‪.‬‬ ‫‪13‬پس بیدار باشید‪ ،‬زیرا نه روز و نه ساعتی را که در آن پسر انسان میآید‪ ،‬میدانید‪.‬‬ ‫‪14‬زیرا ملکوت آسمان مانند مردی است که به کشوری دور سفر میکند‪ ،‬که بندگان خود را فراخواند و اموال خود را به آنها تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪15‬و به یکی پنج قنطار داد‪ ،‬به دیگری دو‪ ،‬و به دیگری یک ‪.‬به هر انسان بر حسب توانایی های متعددش ‪.‬و بلفااله سفر خود را آغاز‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪16‬آنگاه کسی که پنج قنطار را دریافت کرده بود‪ ،‬رفت و با آن معامله کرد و پنج قنطار دیگر برای آنها ساخت‪.‬‬ ‫‪17‬و همینطور کسی که دو را دریافت کرده بود‪ ،‬دو نفر دیگر را نیز به دست آورد‪.‬‬ ‫‪18‬اما کسی که یکی را دریافت کرده بود‪ ،‬رفت و در زمین حفر کرد و پول ارباب خود را پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪19‬پس از مدتی طولنی‪ ،‬ارباب آن غلمان می آید و با آنها حساب می کند‪.‬‬

‫‪21‬‬


‫متیو‬

‫‪20‬پس آن که پنج قنطار دریافت کرده بود آمد و پنج قنطار دیگر آورد و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬تو پنج قنطار را به من تسلیم کردی ‪.‬اینک‪ ،‬من‬ ‫علوه بر آنها پنج استعداد دیگر به دست آوردهام‪.‬‬ ‫‪21‬سرورش به او گفت« ‪:‬آفرین‪ ،‬ای غلم نیکو و امین‪ ،‬تو بر چیزهای اندک وفادار بودی‪ ،‬من تو را بر بسیاری چیزها حاکم خواهم‬ ‫ساخت ‪.‬به شادی پروردگارت وارد شو‪.‬‬ ‫‪22‬او نیز که دو استعداد دریافت کرده بود‪ ،‬آمد و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬تو دو استعداد را به من دادی‪ ،‬اینک‪ ،‬من به جز آنها دو استعداد دیگر به‬ ‫دست آوردهام‪.‬‬ ‫‪23‬سرورش به او گفت« ‪:‬آفرین‪ ،‬ای بنده خوب و امین ‪.‬تو بر چیزهای اندک وفادار بودی‪ ،‬من تو را بر بسیاری چیزها حاکم خواهم‬ ‫ساخت ‪:‬به شادی پروردگارت وارد شو‪.‬‬ ‫‪24‬آنگاه کسی که یک قنط را دریافت کرده بود آمد و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬من تو را میدانستم که مرد سختی هستی‪ ،‬از جایی که نکاشتهای‪،‬‬ ‫درو میکنی و از جایی که کاه نکشیدهای‪ ،‬جمع میکنی‪.‬‬ ‫‪25‬و من ترسیدم‪ ،‬رفتم و استعداد تو را در زمین پنهان کردم‪.‬‬ ‫‪26‬سرورش پاسخ داد و به او گفت« ‪:‬ای غلم شریر و تنبل‪ ،‬تو میدانی که از جایی که کاوش نکردهام درو میکنم و از جایی که کاه‬ ‫نکشیدم‪ ،‬جمع میکنم‪.‬‬ ‫‪27‬پس باید پول مرا به ارافیها میدادی‪ ،‬و پس از آمدن من پول خود را با ربا دریافت میکردم‪.‬‬ ‫‪28‬پس استعداد را از او بگیرید و به کسی که ده استعداد دارد بدهید‪.‬‬ ‫‪29‬زیرا به هر که دارد داده خواهد شد و او فراوان خواهد بود‪ ،‬اما از کسی که ندارد حتی آنچه دارد گرفته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪30‬و غلم بی فایده را به تاریکی بیرون بیندازید‪ ،‬در آنجا گریه و دندان قروچه خواهد بود‪.‬‬ ‫‪31‬هنگامی که پسر انسان در جلل خود و تمامی فرشتگان مقدس با او بیاید‪ ،‬آنگاه بر تخت جلل خود خواهد نشست‪.‬‬ ‫‪32‬و جمیع امتها در حضور او جمع خواهند شد و آنها را از یکدیگر جدا خواهد کرد‪ ،‬چنانکه شبان گوسفندان خود را از بزها جدا میکند‪.‬‬ ‫‪33‬و گوسفندها را در دست راست خود بگذارد و بزها را در سمت چپ‪.‬‬ ‫‪34‬آنگاه پادشاه به آنها در سمت راست خود خواهد گفت ‪:‬ای برکت دهندگان پدر من بیایید‪ ،‬پادشاهی را که از ابتدا برای شما آماده شده‬ ‫است‪ ،‬به ارث ببرید‪.‬‬ ‫‪35‬زیرا گرسنه بودم و به من غذا دادید تشنه بودم و به من نوشیدنی دادید‪ ،‬غریب بودم و مرا داخل کردید‪.‬‬ ‫‪36‬برهنه و لباس مرا پوشاندید‪ ،‬مریض بودم و مرا ملقات کردید‪ ،‬در زندان بودم و نزد من آمدید‪.‬‬ ‫‪37‬آنگاه عادلن به او پاسخ خواهند داد و خواهند گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬کی تو را گرسنه دیدیم و تو را سیر کردیم؟ یا تشنه‪ ،‬و به تو آب داد؟‬ ‫‪38‬کی تو را غریب دیدیم و تو را پذیرفتیم؟ یا برهنه‪ ،‬و تو را پوشاند؟‬ ‫‪39‬یا کی تو را مریض یا در زندان دیدیم و نزد تو آمدیم؟‬ ‫‪40‬و پادشاه پاسخ خواهد داد و به آنها خواهد گفت‪ ،‬همانا من به شما می گویم‪ ،‬تا آنجا که شما این کار را برای یکی از کوچکترین برادران‬ ‫من انجام دادید‪ ،‬آن را برای من انجام دادید‪.‬‬ ‫‪41‬سپس به آنها در سمت چپ نیز خواهد گفت ‪:‬ای نفرین شده از من خارج شوید به آتش جاودانی که برای شیطان و فرشتگان او آماده شده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪42‬زیرا گرسنه بودم و به من غذا ندادید‪ ،‬تشنه بودم و به من آب ندادید‪.‬‬ ‫‪43‬من غریب بودم و مرا نبردید‪ ،‬برهنه و لباس نپوشیدید‪ ،‬بیمار بودم و در زندان بودم و مرا ملقات نکردید‪.‬‬ ‫‪44‬آنگاه به او پاسخ خواهند داد و خواهند گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬کی تو را گرسنه یا تشنه یا غریب یا برهنه یا بیمار یا در زندان دیدیم و‬ ‫خدمتت نکردیم؟‬ ‫‪45‬سپس او به آنها پاسخ خواهد داد و خواهد گفت" ‪:‬آینه به شما می گویم‪ ،‬تا آنجا که این کار را به یکی از کوچکترین آنها نکردید‪ ،‬با من‬ ‫هم نکردید"‪.‬‬ ‫‪46‬و اینها به عذاب ابدی خواهند رفت‪ ،‬اما عادلن به حیات جاودانی‪.‬‬ ‫فصل ‪26‬‬ ‫‪1‬و چنین واقع شد که چون عیسی تمام این سخنان را به پایان رساند‪ ،‬به شاگردان خود گفت‪:‬‬ ‫‪2‬می دانید که بعد از دو روز عید فصح است و پسر انسان تسلیم می شود تا مصلوب شود‪.‬‬ ‫‪3‬سپس سران كاهنان و كاتبان و مشایخ قوم را در كاخ كاهن اعظم كه قیافا نام داشت جمع كردند‪.‬‬ ‫‪4‬و مشورت کردند تا عیسی را با زیرکانه بگیرند و بکشند‪.‬‬ ‫‪5‬ا مما گفتند ‪:‬نه در روز عید مبادا در میان مردم غوغایی به پا شود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و هنگامی که عیسی در بیت عنیا در خانه شمعون جذامی بود‪،‬‬ ‫‪ ۷‬زنی نزد او آمد که جعبهای از مرهم بسیار گرانبها داشت و آن را بر سر او ریخت‪ ،‬در حالی که بر سر غذا مینشست‪.‬‬ ‫‪8‬اما شاگردانش چون آن را دیدند‪ ،‬خشمگین شدند و گفتند« ‪:‬این هدر دادن به چه منظور است؟‬ ‫‪ ۹‬زیرا ممکن بود این مرهم به قیمت بسیار فروخته شود و به فقرا داده شود‪.‬‬ ‫‪10‬چون عیسی آن را فهمید‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬چرا آن زن را اذیت می کنید؟ زیرا او کار نیکی بر من انجام داده است‪.‬‬ ‫‪11‬زیرا شما فقرا را همیشه با خود دارید ‪.‬اما شما همیشه من را ندارید‪.‬‬ ‫‪12‬زیرا که این مرهم را بر بدن من ریخت‪ ،‬برای دفن من انجام داد‪.‬‬

‫‪22‬‬


‫متیو‬

‫‪13‬همانا به شما میگویم‪ ،‬هر جا که این انجیل در سراسر جهان موعظه شود‪ ،‬در آنجا نیز آنچه این زن انجام داده است‪ ،‬به یاد او گفته‬ ‫خواهد شد‪.‬‬ ‫‪14‬آنگاه یکی از آن دوازده به نام یهودا اسخریوطی نزد رؤسای کاهنان رفت‪.‬‬ ‫‪15‬و به آنها گفت" ‪:‬چه چیزی به من خواهید داد و من او را به شما تسلیم خواهم کرد؟ "و سی نقره با او عهد بستند‪.‬‬ ‫‪16‬و از آن زمان به دنبال فراتی بود تا به او خیانت کند‪.‬‬ ‫‪17‬و در روز اول عید فطیر‪ ،‬شاگردان نزد عیسی آمدند و به او گفتند ‪:‬کجا میخواهی برای خوردن عید فصح برای تو آماده کنیم؟‬ ‫‪18‬و گفت ‪:‬نزد چنین مردی به شهر برو و به او بگو‪ ،‬استاد میگوید‪ ،‬وقت من نزدیک است ‪.‬من عید فصح را در خانه تو با شاگردانم‬ ‫برگزار خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و شاگردان چنان کردند که عیسی آنها را مقرر کرده بود ‪.‬و عید فصح را آماده کردند‪.‬‬ ‫‪20‬و چون شب شد‪ ،‬با آن دوازده نشست‪.‬‬ ‫‪21‬و در حالی که آنها غذا می خوردند‪ ،‬او گفت « ‪:‬در حقیقت به شما می گویم که یکی از شما به من خیانت خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪22‬و آنها بسیار اندوهگین شدند‪ ،‬و هر یک از آنها شروع به گفتن به او‪ ،‬خداوند‪ ،‬آیا من؟‬ ‫‪23‬و او پاسخ داد و گفت " ‪:‬هر که دست خود را با من در ظرف فرو برد‪ ،‬او به من خیانت خواهد کرد"‪.‬‬ ‫‪24‬پسر انسان می رود همانطور که در مورد او نوشته شده است‪ ،‬اما وای بر آن مردی که پسر انسان به دست او تسلیم شود ‪.‬اگر به دنیا‬ ‫نمی آمد برای آن مرد خوب بود‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه یهودا که او را تسلیم کرد‪ ،‬پاسخ داد و گفت« ‪:‬استاد‪ ،‬آیا من هستم؟ او به او گفت ‪:‬تو گفتی‪.‬‬ ‫‪26‬و چون غذا میخوردند‪ ،‬عیسی نان گرفت و برکت داد و پاره کرد و به شاگردان داد و گفت « ‪:‬بگیرید‪ ،‬بخورید ‪.‬این بدن من است‬ ‫‪27‬و جام را گرفت و شکر کرد و به ایشان داد و گفت « ‪:‬همه از آن بنوشید‪.‬‬ ‫‪28‬زیرا این است خون من از عهد جدید که برای بسیاری برای آمرزش گناهان ریخته می شود‪.‬‬ ‫‪29‬اما من به شما می گویم که از این پس از این میوه انگور تا آن روز که آن را در ملکوت پدرم با شما نو بنوشم نخواهم نوشید‪.‬‬ ‫‪30‬و چون سرود خواندند‪ ،‬به کوه زیتون رفتند‪.‬‬ ‫‪31‬آنگاه عیسی به آنها گفت « ‪:‬همگی در این شب به خاطر من متاهل خواهید شد‪ ،‬زیرا نوشته شده است که شبان را خواهم زد و گوسفندان‬ ‫گله پراکنده خواهند شد»‪.‬‬ ‫‪32‬ا مما پس از برخاستن من‪ ،‬پیش از شما به جلیل خواهم رفت‪.‬‬ ‫‪33‬پطرس پاسخ داد و به او گفت« ‪:‬اگرچه همه به خاطر تو رنجیده شوند‪ ،‬اما من هرگز آزرده نخواهم شد‪.‬‬ ‫‪34‬عیسی به او گفت « ‪:‬آینه به تو میگویم که امروز‪ ،‬قبل از بانگ خروس‪ ،‬سه بار مرا انکار خواهی کرد»‪.‬‬ ‫‪35‬پطرس به او گفت« ‪:‬اگر باید با تو بمیرم‪ ،‬تو را انکار نخواهم کرد »‪.‬همه شاگردان نیز همینطور گفتند‪.‬‬ ‫‪36‬سپس عیسی با آنها به محلی به نام جتسیمانی آمد و به شاگردان گفت « ‪:‬اینجا بنشینید تا من بروم و در آنجا دعا کنم‪.‬‬ ‫‪37‬و پطرس و دو پسر زبدی را با خود برد و اندوهگین و بسیار سنگین شد‪.‬‬ ‫‪38‬آنگاه به آنها گفت ‪:‬جان من بسیار اندوهگین است تا حد مرگ ‪.‬اینجا بمانید و با من بیدار باشید‪.‬‬ ‫‪39‬و کمی جلوتر رفت و به روی خود افتاد و دعا کرد و گفت ‪:‬ای پدر من‪ ،‬اگر ممکن است این جام از من بگذرد‪ ،‬اما نه آنطور که من می‬ ‫خواهم‪ ،‬بلکه آنچنان که تو می خواهی‪.‬‬ ‫‪40‬پس نزد شاگردان آمده‪ ،‬ایشان را در خواب یافت و به پطرس گفت « ‪:‬چرا‪ ،‬نمی توانستی یک ساعت با من بیدار بمانی؟‬ ‫‪41‬بیدار باشید و دعا کنید تا دچار وسوسه نشوید‪.‬‬ ‫‪42‬بار دیگر رفت و دعا کرد و گفت « ‪:‬ای پدر‪ ،‬اگر این جام از من نگذرد مگر اینکه آن را بنوشم‪ ،‬اراده تو انجام شود‪.‬‬ ‫‪43‬و آمد و آنها را دوباره در خواب یافت زیرا که چشمانشان سنگین شده بود‪.‬‬ ‫‪44‬و ایشان را رها کرده‪ ،‬دوباره رفت و بار سوم دعا کرد و همان کلمات را گفت‪.‬‬ ‫‪45‬پس نزد شاگردان خود آمده‪ ،‬به ایشان گفت « ‪:‬حال بخوابید و استراحت کنید‪ ،‬اینک ساعت نزدیک است و پسر انسان به دست‬ ‫گناهکاران تسلیم شده است‪.‬‬ ‫‪46‬برخیزید‪ ،‬بیایید برویم‪ ،‬اینک او نزدیک است که مرا تسلیم میکند‪.‬‬ ‫‪47‬و در حالی که او هنوز احبت می کرد‪ ،‬اینک یهودا‪ ،‬یکی از آن دوازده‪ ،‬آمد‪ ،‬و با او جمعی عظیم با شمشیر و چوب‪ ،‬از سران کاهنان‬ ‫و مشایخ قوم‪.‬‬ ‫‪48‬و کسى که او را تسلیم کرد‪ ،‬نشانهای به ایشان داد و گفت ‪:‬هر که را ببوسم‪ ،‬همان است‪ ،‬او را محکم بگیرید‪.‬‬ ‫‪49‬و فورا ل نزد عیسی آمد و گفت« ‪:‬سلم استاد ‪.‬و او را بوسید‪.‬‬ ‫‪50‬و عیسی به او گفت‪ ،‬ای دوست‪ ،‬برای چه آمده ای؟ آنگاه آمدند و دست بر عیسی نهادند و او را گرفتند‪.‬‬ ‫‪51‬و اینک‪ ،‬یکی از آنانی که با عیسی بودند‪ ،‬دست خود را دراز کرده‪ ،‬شمشیر خود را بیرون آورده‪ ،‬غلم کاهن اعظم را زد و گوش او‬ ‫را زد‪.‬‬ ‫‪52‬آنگاه عیسی به او گفت « ‪:‬شمشیر خود را در جای خود قرار ده‪ ،‬زیرا همه کسانی که شمشیر می گیرند با شمشیر هلک خواهند شد‪.‬‬ ‫‪53‬آیا فکر میکنی که اکنون نمیتوانم به پدرم دعا کنم‪ ،‬و او در حال حاضر بیش از دوازده لشکر فرشته به من خواهد داد؟‬ ‫‪54‬ا مما در این اورت چگونه باید کتب مقدمس تحقق یابد که چنین باشد؟‬ ‫‪55‬در همان ساعت عیسی به جمعیمت گفت « ‪:‬آیا شما مانند دزدی با شمشیر و چوب بیرون آمدهاید تا مرا بگیرید؟ من هر روز با شما در‬ ‫معبد تعلیم میکردم و شما مرا نگرفتید‪.‬‬ ‫‪56‬اما همه اینها انجام شد تا کتب انبیا محقق شود ‪.‬سپس همه شاگردان او را ترک کردند و فرار کردند‪.‬‬ ‫‪57‬و کسانی که عیسی را گرفته بودند‪ ،‬او را نزد قیافا کاهن اعظم بردند‪ ،‬جایی که علما و بزرگان در آنجا جمع شده بودند‪.‬‬ ‫‪23‬‬


‫متیو‬

‫‪58‬اما پطرس از دور به دنبال او تا کاخ کاهن اعظم رفت و داخل شد و با غلمان نشست تا پایان را ببیند‪.‬‬ ‫‪59‬و رؤسای کاهنان و مشایخ و تمامی شورا در پی شهادت دروغ علیه عیسی بودند تا او را بکشند‪.‬‬ ‫‪60‬اما هیچ کس را نیافت ‪:‬آری‪ ،‬اگرچه شاهدان دروغین بسیاری آمدند‪ ،‬اما هیچ یک را نیافتند ‪.‬سرانجام دو شاهد دروغین آمدند‪،‬‬ ‫‪61‬و گفت ‪:‬این شخص گفت ‪:‬من می توانم معبد خدا را ویران کنم و در سه روز آن را بسازم‪.‬‬ ‫‪62‬و کاهن اعظم برخاست و به او گفت" ‪:‬چیزی جواب نمی دهی؟ "اینها بر علیه تو چه شهادت می دهند؟‬ ‫‪63‬اما عیسی سکوت کرد ‪.‬و کاهن اعظم در جواب او گفت ‪:‬تو را به خدای زنده سوگند می دهم که به ما بگو که آیا تو مسیح پسر خدا‬ ‫هستی‪.‬‬ ‫‪64‬عیسی به او گفت‪ ،‬تو گفتی‪ ،‬با این حال به شما می گویم‪ ،‬از این پس پسر انسان را خواهید دید که در سمت راست قدرت نشسته و بر‬ ‫ابرهای آسمان می آید‪.‬‬ ‫‪65‬آنگاه کاهن اعظم لباسهای خود را پاره کرد و گفت ‪:‬کفر گفته است ‪.‬دیگر چه نیازی به شاهد داریم؟ اینک‪ ،‬اکنون کفر او را شنیدید‪.‬‬ ‫‪66‬شما چه فکر می کنید؟ جواب دادند و گفتند ‪:‬او مقصر مرگ است‪.‬‬ ‫‪67‬سپس به اورت او آب دهان انداختند و او را زدند ‪.‬و دیگران او را با کف دستان خود زدند‪،‬‬ ‫‪68‬و گفت ‪:‬ای مسیح به ما نبوت کن‪ ،‬کسی که تو را زد کیست؟‬ ‫‪69‬و پطرس بیرون در قصر نشسته بود و دختری نزد او آمد و گفت ‪:‬تو نیز با عیسی جلیلی بودی‪.‬‬ ‫‪70‬اما او در حضور همه انکار کرد و گفت ‪:‬نمی دانم چه می گویی‪.‬‬ ‫‪71‬و چون به ایوان بیرون رفت‪ ،‬کنیز دیگری او را دید و به کسانی که آنجا بودند گفت‪ ،‬این شخص نیز با عیسی نااری بود‪.‬‬ ‫‪72‬و دوباره با سوگند انکار کرد‪ ،‬من آن مرد را نمی شناسم‪.‬‬ ‫‪73‬و پس از مدتی‪ ،‬حاضران نزد او آمدند و به پطرس گفتند« ‪:‬بی تردید تو نیز یکی از آنها هستی ‪.‬زیرا گفتار تو تو را فریب می دهد‪.‬‬ ‫‪74‬سپس شروع به نفرین و سوگند کرد و گفت ‪:‬من آن مرد را نمی شناسم ‪.‬و بلفااله خروس خروس‪.‬‬ ‫‪75‬و پطرس کلم عیسی را به یاد آورد که به او گفت ‪:‬قبل از بانگ خروس‪ ،‬سه بار مرا انکار خواهی کرد ‪.‬و بیرون رفت و به شدت گریه‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪27‬‬ ‫‪1‬چون ابح شد‪ ،‬همه سران كاهنان و مشایخ قوم علیه عیسی مشورت كردند تا او را بكشند‪.‬‬ ‫‪2‬و چون او را بستند‪ ،‬بردند و به پونتیوس پیلطس والی سپردند‪.‬‬ ‫‪3‬آنگاه یهودا که او را تسلیم کرده بود‪ ،‬چون دید که او محکوم شده است‪ ،‬توبه کرد و سی قطعه نقره را نزد سران کاهنان و مشایخ آورد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬گفت ‪:‬گناه کردم که به خون بیگناه خیانت کردم ‪.‬و گفتند ‪:‬این به ما چیست؟ تو را به آن می بینم‬ ‫‪5‬و تکههای نقره را در معبد انداخت و رفت و رفت و خود را حلق آویز کرد‪.‬‬ ‫‪6‬و رؤسای کاهنان قطعات نقره را گرفتند و گفتند ‪:‬گذاشتن آنها در خزانه جایز نیست‪ ،‬زیرا بهای خون است‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و مشورت کردند و با آنها مزرعه سفالگر را خریدند تا غریبان را در آن دفن کنند‪.‬‬ ‫‪8‬از این رو آن مزرعه تا به امروز مزرعه خون نامیده شد‪.‬‬ ‫‪9‬آنگاه آنچه از ارمی نبی گفته شده بود به پایان رسید‪ ،‬و سی قطعه نقره را گرفتند‪ ،‬بهای آن کسی که از بنیاسرائیل ارزش قائل بودند‪.‬‬ ‫‪10‬و آنها را برای مزرعه سفالگر داد‪ ،‬همانطور که خداوند مرا تعیین کرده بود‪.‬‬ ‫‪11‬و عیسی در مقابل والی ایستاد و فرماندار از او پرسید ‪:‬آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟ و عیسی به او گفت ‪:‬تو می گویی‪.‬‬ ‫‪12‬و چون از سران کاهنان و مشایخ او را متهم کردند‪ ،‬هیچ پاسخی نداد‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه پیلطس به او گفت« ‪:‬آیا نمی شنوی چه بسیار چیزهایی علیه تو شهادت می دهند؟‬ ‫‪14‬و او به او پاسخ داد که هرگز یک کلمه ‪.‬به طوری که فرماندار بسیار شگفت زده شد‪.‬‬ ‫‪15‬اکنون در آن عید‪ ،‬والی عادت داشت که زندانی را برای مردم آزاد کند‪ ،‬که آنها بخواهند‪.‬‬ ‫‪16‬و در آن زمان یک زندانی سرشناس به نام باراباس داشتند‪.‬‬ ‫‪17‬پس چون دور هم جمع شدند‪ ،‬پیلطس به آنها گفت‪ ،‬چه کسی را می خواهید که برای شما آزاد کنم؟ باراباس یا عیسی که مسیح نامیده‬ ‫می شود؟‬ ‫‪18‬زیرا میدانست که از حسادت او را تسلیم کردهاند‪.‬‬ ‫‪19‬چون او بر کرسی داوری نشست‪ ،‬همسرش نزد او فرستاد و گفت« ‪:‬با آن مرد عادل کاری نداشته باش‪ ،‬زیرا امروز در خواب به خاطر‬ ‫او رنجهای زیادی کشیدهام‪.‬‬ ‫‪20‬اما رؤسای کاهنان و مشایخ جمعیت را متقاعد کردند که از بارابا بپرسند و عیسی را هلک کنند‪.‬‬ ‫‪21‬والی پاسخ داد و به آنها گفت‪ ،‬کدام یک از آن دو را می خواهید که برای شما آزاد کنم؟ گفتند براباس‪.‬‬ ‫‪22‬پیلطس به آنها گفت ‪:‬پس با عیسی که مسیح نامیده می شود چه کنم؟ همه به او گفتند ‪:‬بگذار مصلوب شود‪.‬‬ ‫‪23‬و فرماندار گفت« ‪:‬چرا‪ ،‬چه بدی کرده است؟ اما آنها بیشتر فریاد زدند و گفتند ‪:‬بگذارید مصلوب شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬چون پیلطس دید که نمیتواند بر چیزی چیره شود‪ ،‬بلکه بیشتر غوغا میکند‪ ،‬آب گرفت و دستهای خود را در حضور جمعیت شست و‬ ‫گفت« ‪:‬من از خون این شخص عادل بیگناهم‪ ،‬مراقب باشید‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه همه مردم پاسخ دادند و گفتند ‪:‬خون او بر ما و فرزندان ما باد‪.‬‬ ‫‪26‬پس بارابا را برای آنها آزاد کرد و چون عیسی را تازیانه زد‪ ،‬او را تسلیم کرد تا مصلوب شود‪.‬‬ ‫‪۲۷‬سپس سربازان والی عیسی را به تالر عمومی بردند و تمام گروه سربازان را نزد او جمع کردند‪.‬‬ ‫‪24‬‬


‫متیو‬

‫‪28‬و او را برهنه کردند و جامهای قرمز بر تن او کردند‪.‬‬ ‫‪29‬و چون تاجی از خار نهادند‪ ،‬آن را بر سر او گذاشتند و نی در دست راست او گذاشتند و در برابر او زانو زدند و او را مسخره کردند و‬ ‫گفتند ‪:‬سلم ای پادشاه یهود!‬ ‫‪30‬و بر او تف کردند و نی را گرفتند و بر سر او زدند‪.‬‬ ‫‪31‬و پس از آن که او را مسخره کردند‪ ،‬جامه را از او درآوردند و جامه خود را بر او پوشانده‪ ،‬او را بردند تا مصلوبش کنند‪.‬‬ ‫‪32‬و چون بیرون آمدند‪ ،‬مردی از اهل سیرنه به نام شمعون را یافتند و او را مجبور کردند که الیب او را حمل کند‪.‬‬ ‫‪33‬و چون به محلی به نام جلجتا رسیدند‪ ،‬یعنی جای جمجمه‪،‬‬ ‫‪34‬سرکه آمیخته با افرا به او دادند و چون آن را چشید ننوشید‪.‬‬ ‫‪35‬و او را مصلوب کردند و جامههایش را جدا کردند و قرعه انداختند تا آنچه از نبی گفته شده محقق شود که جامههای مرا در میان خود‬ ‫تقسیم کردند و بر لباس من قرعه انداختند‪.‬‬ ‫‪36‬و در آنجا نشسته بودند و او را تماشا کردند‪.‬‬ ‫‪37‬و بر سر او تهمت خود را نوشته بود ‪:‬این عیسی است‪ ،‬پادشاه یهود‪.‬‬ ‫‪38‬آنگاه دو دزد با او مصلوب شدند‪ ،‬یکی در دست راست و دیگری در سمت چپ‪.‬‬ ‫‪39‬و کسانی که از آنجا می گذشتند سرهای خود را تکان می دادند و او را دشنام می دادند‪.‬‬ ‫‪40‬و گفت ‪:‬تو که معبد را ویران میکنی و در سه روز آن را میسازی‪ ،‬خودت را نجات ده ‪.‬اگر پسر خدا هستی از الیب پایین بیا‪.‬‬ ‫‪41‬همچنین سران كاهنان با كاتبان و مشایخ او را مسخره كردند و گفتند‪:‬‬ ‫‪42‬او دیگران را نجات داد ‪.‬خودش را نمی تواند نجات دهد ‪.‬اگر او پادشاه اسرائیل است‪ ،‬بگذارید اکنون از الیب پایین بیاید و ما به او‬ ‫ایمان خواهیم آورد‪.‬‬ ‫‪43‬بر خدا توکل کرد ‪.‬اگر او را بخواهد‪ ،‬اکنون او را رهایی دهد‪ ،‬زیرا گفت ‪:‬من پسر خدا هستم‪.‬‬ ‫‪44‬دزدان نیز که با او مصلوب شدند‪ ،‬همان را در دندانهای او انداختند‪.‬‬ ‫‪45‬و از ساعت ششم تاریکی تمام زمین را تا ساعت نهم فرا گرفت‪.‬‬ ‫‪46‬و حدود ساعت نهم عیسی با ادای بلند فریاد زد‪ ،‬گفت ‪:‬الی‪ ،‬الی‪ ،‬لما ساباکتانی؟ یعنی خدای من‪ ،‬خدای من‪ ،‬چرا مرا رها کردی؟‬ ‫‪47‬برخی از کسانی که آنجا ایستاده بودند‪ ،‬چون شنیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬این مرد الیاس را میخواند‪.‬‬ ‫‪48‬و فورا ل یکی از آنها دوید و اسفنجی گرفت و از سرکه پر کرد و بر نی گذاشت و به او نوشیدن داد‪.‬‬ ‫‪49‬بقیه گفتند ‪:‬بگذار ببینیم آیا الیاس برای نجات او خواهد آمد‪.‬‬ ‫‪50‬عیسی چون دوباره با ادای بلند گریه کرد‪ ،‬روح را تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪51‬و اینک‪ ،‬پرده معبد از بال تا پایین به دو قسمت پاره شد ‪.‬و زمین لرزید و اخره ها پاره شد‪.‬‬ ‫‪52‬و قبرها گشوده شد ‪.‬و بسیاری از اجساد مقدسین که خوابیده بودند برخاستند‪،‬‬ ‫‪53‬و پس از قیام او از قبرها بیرون آمد و به شهر مقدس رفت و بر بسیاری ظاهر شد‪.‬‬ ‫‪54‬و چون ادیر و کسانی که با او بودند و عیسی را تماشا میکردند‪ ،‬زلزله و آنچه را که شد دیدند‪ ،‬بسیار ترسیدند و گفتند ‪:‬به راستی که‬ ‫این پسر خدا بود‪.‬‬ ‫‪55‬و زنان زیادی آنجا بودند که از دور میدیدند و از جلیل به دنبال عیسی میآمدند و او را خدمت میکردند‪.‬‬ ‫‪56‬که مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب و یوشس و مادر فرزندان زبدی از آن جمله بودند‪.‬‬ ‫‪57‬چون غروب فرا رسید‪ ،‬مردی ثروتمند از اریماتی به نام یوسف آمد که خود نیز شاگرد عیسی بود‪.‬‬ ‫‪58‬او نزد پیلطس رفت و جسد عیسی را التماس کرد ‪.‬سپس پیلطس دستور داد جسد را تحویل دهند‪.‬‬ ‫‪59‬و چون یوسف جسد را گرفت‪ ،‬آن را در پارچه کتانی تمیزی پیچید‪.‬‬ ‫‪60‬و آن را در قبر جدید خود که در اخره تراشیده بود گذاشت و سنگ بزرگی به در قبر غلتان کرد و رفت‪.‬‬ ‫‪61‬و مریم مجدلیه و مریم دیگر در مقابل قبر نشسته بودند‪.‬‬ ‫‪62‬و فردای آن روز پس از روز آماده سازی‪ ،‬سران کاهنان و فریسیان نزد پیلطس آمدند‪.‬‬ ‫‪63‬گفت ‪:‬آقا‪ ،‬ما به یاد داریم که آن فریبکار در حالی که هنوز زنده بود گفت ‪:‬پس از سه روز دوباره برخواهم خاست‪.‬‬ ‫‪64‬پس دستور دهید که قبر تا روز سوم مطمئن شود‪ ،‬مبادا شاگردانش شبانه بیایند و او را بدزدند و به مردم بگویند که او از مردگان‬ ‫برخاسته است‪ ،‬پس خطای آخر بدتر از اول خواهد بود‪.‬‬ ‫‪65‬پیلطس به آنها گفت« ‪:‬شما نگهبان دارید‪ ،‬بروید‪ ،‬تا آنجا که می توانید مطمئن شوید‪.‬‬ ‫‪66‬پس رفتند و قبر را مطمئن ساختند و سنگ را مهر و موم کردند و نگهبانی گذاشتند‪.‬‬ ‫فصل ‪28‬‬ ‫‪1‬در پایان روز سبت‪ ،‬هنگامی که به سپیده دم در روز اول هفته می رسید‪ ،‬مریم مجدلیه و مریم دیگر آمدند تا قبر را ببینند‪.‬‬ ‫‪2‬و اینک‪ ،‬زلزله بزرگی رخ داد‪ ،‬زیرا فرشته خداوند از آسمان فرود آمد و آمد و سنگ را از در عقب غلتانید و بر آن نشست‪.‬‬ ‫‪3‬چهره او مانند برق بود و جامه او مانند برف سفید بود‪.‬‬ ‫‪4‬و نگهبانان از ترس او لرزیدند و مانند مردگان شدند‪.‬‬ ‫‪5‬و فرشته پاسخ داد و به زنان گفت ‪:‬نترسید زیرا می دانم که عیسی مصلوب را می طلبید‪.‬‬ ‫‪6‬او اینجا نیست‪ ،‬زیرا چنانکه گفت برخاسته است ‪.‬بیا‪ ،‬جایی که خداوند در آن خوابیده است را ببین‪.‬‬

‫‪25‬‬


‫متیو‬

‫‪7‬و به سرعت برو و به شاگردانش بگو که او از مردگان برخاسته است ‪.‬و اینک او پیش از شما به جلیل می رود ‪.‬در آنجا او را خواهید‬ ‫دید ‪.‬اینک من به شما گفته ام‪.‬‬ ‫‪8‬و به سرعت از قبر با ترس و شادی فراوان بیرون رفتند ‪.‬و دوید تا به شاگردانش خبر دهد‪.‬‬ ‫‪9‬و چون رفتند تا به شاگردانش خبر دهند‪ ،‬اینک عیسی با آنها روبرو شد و گفت ‪:‬سلم بر شما ‪.‬و آمدند و پاهای او را گرفتند و او را‬ ‫پرستش کردند‪.‬‬ ‫‪10‬پس عیسی به آنها گفت ‪:‬نترسید‪ ،‬بروید به برادرانم بگویید که به جلیل بروند و آنجا مرا خواهند دید‪.‬‬ ‫‪11‬و چون میرفتند‪ ،‬اینک عدهای از دیدهبانان به شهر آمدند و همه آنچه را که انجام شده بود به سران کاهنان نشان دادند‪.‬‬ ‫‪12‬و چون با مشایخ جمع شدند و مشورت کردند‪ ،‬پول زیادی به سربازان دادند‪.‬‬ ‫‪13‬گفت« ‪:‬بگویید‪ ،‬شاگردانش شبانه آمدند و او را دزدیدند‪ ،‬در حالی که ما خواب بودیم‪.‬‬ ‫‪14‬و اگر این به گوش فرماندار برسد‪ ،‬او را متقاعد خواهیم کرد و شما را ایمن خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪15‬پس پولها را گرفتند و طبق تعلیم خود عمل کردند و این سخن در میان یهودیان تا به امروز رایج است‪.‬‬ ‫‪16‬آنگاه یازده شاگرد به جلیل رفتند‪ ،‬به کوهی که عیسی آنها را تعیین کرده بود‪.‬‬ ‫‪17‬و چون او را دیدند‪ ،‬او را پرستش کردند‪ ،‬اما برخی تردید کردند‪.‬‬ ‫‪18‬و عیسی آمد و با آنها احبت کرد و گفت ‪:‬تمام قدرت در آسمان و زمین به من داده شده است‪.‬‬ ‫‪19‬پس بروید و همه امتها را تعلیم دهید و ایشان را به نام پدر و پسر و روح القدس تعمید دهید‪.‬‬ ‫‪20‬به ایشان تعلیم دهید که همه آنچه را که به شما امر کردهام رعایت کنند و اینک من همیشه تا پایان جهان با شما هستم ‪.‬آمین‬

‫‪26‬‬


‫انجیل مرقس‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫‪1‬آغاز انجیل عیسی مسیح‪ ،‬پسر خدا‪.‬‬ ‫‪2‬چنانکه در انبیاء مکتوب است‪ ،‬اینک‪ ،‬من رسول خود را پیش روی تو می فرستم تا راه تو را در حضور تو آماده سازد‪.‬‬ ‫‪3‬صدای کسی که در بیابان فریاد میزند‪ ،‬راه خداوند را آماده کنید‪ ،‬راههای او را راست کنید‪.‬‬ ‫‪ ۴‬یحیی در بیابان تعمید داد و برای آمرزش گناهان تعمید توبه را موعظه کرد‪.‬‬ ‫‪5‬و تمام سرزمین یهودا و اورشلیم نزد او رفتند و همه از او در رود اردن تعمید گرفتند و به گناهان خود اعتراف کردند‪.‬‬ ‫‪6‬و یحیی ملبس به پشم شتر و کمربند پوستی در اطراف کمر خود بود ‪.‬و ملخ و عسل وحشی خورد‪.‬‬ ‫‪7‬و موعظه کرد و گفت ‪:‬پس از من یکی قویتر از من میآید که من لیق خم شدن و باز کردن بند کفشهایش نیستم‪.‬‬ ‫‪ ۸‬من شما را با آب تعمید دادم‪ ،‬اما او شما را به روحالقدس تعمید خواهد داد‪.‬‬ ‫‪9‬و در آن روزها واقع شد که عیسی از ناصره جلیل آمد و در اردن از یوحنا تعمید یافت‪.‬‬ ‫‪10‬و فورا ا از آب بیرون آمد‪ ،‬آسمان را گشوده دید و روح را مانند کبوتری بر او نازل کرد‪.‬‬ ‫‪11‬و صدایی از آسمان آمد که گفت ‪:‬تو پسر محبوب من هستی که از او خشنود هستم‪.‬‬ ‫‪12‬و روح بلفاصله او را به بیابان می راند‪.‬‬ ‫‪13‬و او چهل روز در آنجا در بیابان بود و شیطان او را وسوسه کرد ‪.‬و با حیوانات وحشی بود ‪.‬و فرشتگان او را خدمت کردند‪.‬‬ ‫‪14‬و پس از زندانی شدن یحیی‪ ،‬عیسی به جلیل آمد و انجیل ملکوت خدا را موعظه می کرد‪.‬‬ ‫‪15‬و گفت ‪:‬زمان به پایان رسیده است و ملکوت خدا نزدیک است ‪.‬توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید‪.‬‬ ‫‪16‬و چون در کنار دریای جلیل راه میرفت‪ ،‬شمعون و برادرش اندریاس را دید که توری به دریا میاندازند‪ ،‬زیرا ماهیگیر بودند‪.‬‬ ‫‪17‬و عیسی به آنها گفت‪ ،‬شما به دنبال من بیایید‪ ،‬و من شما را به صید انسان تبدیل خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪18‬و بی درنگ تورهای خود را رها کرده‪ ،‬به دنبال او رفتند‪.‬‬ ‫‪19‬و چون کمی جلوتر رفت‪ ،‬یعقوب پسر زبدی و برادرش یوحنا را دید که آنها نیز در کشتی بودند و تورهای خود را ترمیم می کردند‪.‬‬ ‫‪20‬و فورا ا آنها را صدا زد و آنها پدر خود زبدی را با اجیرها در کشتی گذاشتند و به دنبال او رفتند‪.‬‬ ‫‪21‬و به کفرناحوم رفتند ‪.‬و بی درنگ در روز سبت وارد کنیسه شد و تعلیم داد‪.‬‬ ‫‪22‬و آنها از تعلیم او شگفت زده شدند‪ ،‬زیرا او آنها را به عنوان صاحب اقتدار تعلیم می داد و نه مانند کاتبان‪.‬‬ ‫‪23‬و در کنیسه ایشان مردی بود که روح ناپاک داشت ‪.‬و فریاد زد‬ ‫‪24‬گفت« ‪:‬ما را رها کن ‪.‬ای عیسی ناصری‪ ،‬ما با تو چه کار داریم؟ آیا آمده ای که ما را نابود کنی؟ من تو را می شناسم که هستی‪ ،‬ای‬ ‫قدوس خدا‪.‬‬ ‫‪25‬و عیسی او را سرزنش کرد و گفت « ‪:‬ساکت باش و از او بیرون بیا‪.‬‬ ‫‪26‬و چون روح ناپاك او را پاره كرد و با صدای بلند فریاد زد‪ ،‬از او بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪27‬و همه شگفت زده شدند‪ ،‬به طوری که از خود پرسیدند‪ ،‬این چه چیزی است؟ این چه دکترین جدیدی است؟ زیرا او حتی ارواح ناپاک‬ ‫را با قدرت فرمان میدهد و آنها از او اطاعت میکنند‪.‬‬ ‫‪28‬و فورا ا شهرت او در سراسر جلیل فراگیر شد‪.‬‬ ‫‪29‬و بی درنگ چون از کنیسه بیرون آمدند‪ ،‬با یعقوب و یوحنا به خانه شمعون و اندریاس وارد شدند‪.‬‬ ‫‪30‬ا مما مادر زن شمعون به تب دراز کشیده بود و از او خبر میدهند‪.‬‬ ‫‪31‬و آمد و دست او را گرفت و بلند کرد ‪.‬و بلفاصله تب او را رها کرد و او به آنها خدمت کرد‪.‬‬ ‫‪32‬و هنگام غروب‪ ،‬هنگامی که خورشید غروب کرد‪ ،‬همه بیماران و شیاطین را نزد او آوردند‪.‬‬ ‫‪33‬و تمام شهر بر در جمع شد‪.‬‬ ‫‪34‬و بسیاری از بیماران را شفا داد و بسیاری از شیاطین را بیرون کرد ‪.‬و به شیاطین اجازه نداد که صحبت کنند‪ ،‬زیرا او را می شناختند‪.‬‬ ‫‪35‬و بامداد‪ ،‬مدتی قبل از روز‪ ،‬برخاست‪ ،‬بیرون رفت و به جای خلوتی رفت و در آنجا دعا کرد‪.‬‬ ‫‪36‬و شمعون و کسانی که با او بودند به دنبال او رفتند‪.‬‬ ‫‪37‬و چون او را یافتند‪ ،‬به او گفتند ‪:‬همه تو را میجویند‪.‬‬ ‫‪38‬و او به آنها گفت " ‪:‬بیایید به شهرهای بعدی برویم‪ ،‬تا آنجا نیز موعظه کنم‪ ،‬زیرا من بیرون آمدم"‪.‬‬ ‫‪39‬و در کنیسههای ایشان در سراسر جلیل موعظه کرد و شیاطین را بیرون کرد‪.‬‬ ‫‪40‬و یک جذامی نزد او آمد و او را التماس کرد و نزد او زانو زد و گفت ‪:‬اگر بخواهی‪ ،‬میتوانی مرا پاک کنی‪.‬‬ ‫‪41‬و عیسی با دلسوزی‪ ،‬دست خود را دراز کرده‪ ،‬او را لمس کرده‪ ،‬به او گفت « ‪:‬میخواهم ‪.‬پاک باش‬ ‫‪42‬و به محض سخن گفتن‪ ،‬جذام از او جدا شد و او پاک شد‪.‬‬ ‫‪43‬و او سخت به او دستور داد و فورا ا او را فرستاد‪.‬‬ ‫‪44‬و به او گفت ‪:‬ببین به هیچ کس چیزی نمی گویی‪ ،‬بلکه برو‪ ،‬خود را به کاهن نشان ده‪ ،‬و آنچه را که موسی امر فرموده است برای‬ ‫تطهیر خود تقدیم کن تا شهادتی برای ایشان باشد‪.‬‬ ‫‪45‬ا مما او بیرون رفت و شروع به انتشار بسیار کرد و این موضوع را در سراسر جهان آشکار ساخت‪ ،‬به طوری که عیسی دیگر نمی‬ ‫توانست آشکارا به شهر وارد شود‪ ،‬بلکه بیرون در مکانهای بیابانی بود و از هر طرف نزد او می آمدند‪.‬‬ ‫‪27‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫فصل ‪2‬‬ ‫‪1‬و پس از چند روز دوباره به کفرناحوم وارد شد ‪.‬و سر و صدا شد که او در خانه است‪.‬‬ ‫‪2‬و بلفاصله بسیاری دور هم جمع شدند‪ ،‬به طوری که جایی برای پذیرایی از آنها وجود نداشت‪ ،‬نه‪ ،‬نه به اندازه در‪ ،‬و او کلم را برای‬ ‫آنها موعظه کرد‪.‬‬ ‫‪3‬و نزد او آمدند و یک بیمار فلج را آوردند که از چهار نفر به دنیا آمد‪.‬‬ ‫‪4‬و چون نتوانستند برای مطبوعات به او نزدیک شوند‪ ،‬سقف را در جایی که او بود باز کردند و چون آن را شکستند‪ ،‬تختی را که بیمار‬ ‫فلج در آن خوابیده بود فرود آوردند‪.‬‬ ‫‪5‬چون عیسی ایمان آنها را دید‪ ،‬به بیمار فلج گفت ‪:‬پسر‪ ،‬گناهانت آمرزیده شود‪.‬‬ ‫‪6‬اما برخی از کاتبان در آنجا نشسته بودند و در دل خود استدلل می کردند‪.‬‬ ‫‪7‬چرا این مرد اینگونه کفر می گوید؟ چه کسی جز خدا می تواند گناهان را ببخشد؟‬ ‫‪8‬و هنگامی که عیسی در روح خود دریافت که آنها در خود چنین استدلل می کنند‪ ،‬به آنها گفت‪ ،‬چرا این چیزها را در دل خود می گویید؟‬ ‫‪9‬آیا گفتن به بیمار فلج آسانتر است که گناهانت آمرزیده شود ‪.‬یا بگوید برخیز و بسترت را بردار و راه برو؟‬ ‫‪10‬اما برای اینکه بدانید پسر انسان بر روی زمین قدرت دارد که گناهان را ببخشد (به بیمار فلج میگوید)‬ ‫‪11‬من به تو می گویم برخیز و بستر خود را بردار و به خانه خود برو‪.‬‬ ‫‪12‬و فورا ا برخاست‪ ،‬تخت را برداشت و پیشاپیش همه بیرون رفت ‪.‬به گونه ای که همگی شگفت زده شدند و خدا را تسبیح گفتند و گفتند ‪:‬‬ ‫ما هرگز چنین چیزی را ندیدیم‪.‬‬ ‫‪13‬و دوباره در کنار دریا بیرون رفت ‪.‬و همه مردم به او پناه بردند و او به آنها تعلیم داد‪.‬‬ ‫‪14‬و چون از آنجا عبور میکرد‪ ،‬لوی پسر آلفیوس را دید که بر سر رسید گمرک نشسته‪ ،‬به او گفت « ‪:‬به دنبال من بیا ‪.‬و او برخاست و‬ ‫به دنبال او رفت‪.‬‬ ‫‪15‬و چنین واقع شد که چون عیسی در خانه خود بر سر سفره نشسته بود‪ ،‬بسیاری از باجگیران و گناهکاران نیز با عیسی و شاگردانش‬ ‫نشسته بودند‪ ،‬زیرا که بسیار بودند و از او پیروی کردند‪.‬‬ ‫‪16‬و چون کاتبان و فریسیان او را دیدند که با باجگیران و گناهکاران غذا می خورد‪ ،‬به شاگردانش گفتند ‪:‬چگونه است که با باجگیران و‬ ‫گناهکاران می خورد و می آشامد؟‬ ‫‪17‬چون عیسی این را شنید‪ ،‬به ایشان گفت « ‪:‬افراد سالم نیازی به طبیب ندارند‪ ،‬بلکه مریضان‪.‬‬ ‫‪18‬و شاگردان یوحنا و فریسیان روزه میگرفتند و میآیند و به او میگویند« ‪:‬چرا شاگردان یوحنا و فریسیان روزه میگیرند‪ ،‬اما شاگردان تو‬ ‫روزه نمیگیرند؟‬ ‫‪19‬و عیسی به آنها گفت « ‪:‬آیا فرزندان عروس می توانند تا زمانی که داماد با آنهاست روزه بگیرند؟ تا زمانی که داماد همراهشان باشد‪،‬‬ ‫نمی توانند روزه بگیرند‪.‬‬ ‫‪20‬اما روزهایی خواهند آمد که داماد از ایشان گرفته خواهد شد و در آن روزها روزه خواهند گرفت‪.‬‬ ‫‪۲۱‬هیچکس تکهای از پارچههای نو را بر جامهی کهنه نمیدوزد‪ ،‬وگرنه پارچهی جدیدی که آن را پر میکند‪ ،‬از کهنه میگیرد و کرایهاش‬ ‫بدتر میشود‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و هیچکس شراب نو را در بطریهای کهنه نمیگذارد‪ ،‬وگرنه شراب نو‪ ،‬بطریها را میترکد‪ ،‬و شراب ریخته میشود‪ ،‬و بطریها خراب‬ ‫میشوند‪ ،‬اما شراب نو باید در بطریهای نو گذاشته شود‪.‬‬ ‫‪23‬و چنین گذشت که او در روز سبت از مزارع ذرت رفت ‪.‬و شاگردانش در حالی که می رفتند شروع به چیدن خوشه ها کردند‪.‬‬ ‫‪24‬و فریسیان به او گفتند‪ ،‬بنگر‪ ،‬چرا آنها در روز سبت کاری را انجام می دهند که حلل نیست؟‬ ‫‪25‬و او به آنها گفت ‪:‬آیا هرگز نخوانده اید که داوود در هنگام نیاز و گرسنه بودن او و کسانی که با او بودند چه کرد؟‬ ‫‪26‬چگونه در ایام ابیاتار کاهن اعظم به خانه خدا رفت و از نان نمایشی که خوردن آن جز برای کاهنان مجاز نیست خورد و به کسانی که‬ ‫با او بودند نیز داد؟‬ ‫‪27‬و او به آنها گفت ‪:‬سبت برای انسان ساخته شد و نه انسان برای سبت‪.‬‬ ‫‪28‬پس پسر انسان نیز خداوند سبت است‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪1‬و دوباره به کنیسه وارد شد ‪.‬و مردی در آنجا بود که دستش خشک شده بود‪.‬‬ ‫‪2‬و او را تماشا کردند که آیا او را در روز سبت شفا خواهد داد ‪.‬تا شاید او را متهم کنند‪.‬‬ ‫‪3‬و او به مردی که دستش خشک شده بود گفت‪ ،‬بایست‪.‬‬ ‫‪4‬و او به آنها گفت ‪:‬آیا نیکی کردن در روز سبت مجاز است یا انجام بد؟ برای نجات جان یا کشتن؟ اما آنها سکوت کردند‪.‬‬ ‫‪5‬و چون با خشم به اطرافشان نگریست‪ ،‬از سختی دلشان اندوهگین شد‪ ،‬به آن مرد گفت‪ ،‬دستت را دراز کن ‪.‬و آن را دراز کرد و دستش‬ ‫مانند دست دیگر سالم شد‪.‬‬ ‫‪6‬و فریسیان بیرون رفتند و بی درنگ با هیرودیان علیه او مشورت کردند که چگونه او را هلک کنند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬ا مما عیسی با شاگردانش به کنار دریا رفت و جماعتی عظیم از جلیل و از یهودیه به دنبال او رفتند‪.‬‬ ‫‪8‬و از اورشلیم و از عدومه و از آن سوی اردن ‪.‬و در صور و صیدون‪ ،‬جماعتی عظیم‪ ،‬چون شنیدند چه کارهای بزرگی انجام داده است‪،‬‬ ‫نزد او آمدند‪.‬‬ ‫‪28‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪9‬و به شاگردان خود گفت که کشتی کوچکی در انتظار او باشد به خاطر جمعیت‪ ،‬مبادا او را ازدحام کنند‪.‬‬ ‫‪10‬زیرا او بسیاری را شفا داده بود ‪.‬به گونهای که بر او فشار آوردند تا او را لمس کند‪ ،‬آنهایی که طاعون داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و ارواح ناپاک چون او را دیدند‪ ،‬پیش او افتادند و فریاد زدند که تو پسر خدا هستی‪.‬‬ ‫‪12‬و او سخت به آنها دستور داد که او را نشناسند‪.‬‬ ‫‪13‬و به کوهی بال می رود و هر که را بخواهد نزد او می خواند و آنها نزد او آمدند‪.‬‬ ‫مقرر كرد كه با او باشند و آنها را به موعظه بفرستد‪.‬‬ ‫‪14‬و دوازده نفر را م‬ ‫‪15‬و قدرت شفای بیماریها و بیرون راندن شیاطین را داشته باشیم‪.‬‬ ‫‪16‬و شمعون او را پطرس نامید‪.‬‬ ‫‪17‬و یعقوب پسر زبدی و یوحنا برادر یعقوب ‪.‬و آنها را بونرگس نامید که پسران رعد است‪.‬‬ ‫‪18‬و اندریاس و فیلیپ و بارتولمیو و متی و توماس و یعقوب پسر آلفائوس و تادائوس و شمعون کنعانی‪،‬‬ ‫‪19‬و یهودای اسخریوطی که او را نیز تسلیم کرد‪ ،‬به خانه ای رفتند‪.‬‬ ‫‪20‬و جماعت دوباره گرد آمدند‪ ،‬به طوری که نتوانستند نان بخورند‪.‬‬ ‫‪21‬و چون دوستانش این خبر را شنیدند‪ ،‬بیرون رفتند تا او را بگیرند‪ ،‬زیرا میگفتند« ‪:‬او بیخود است‪.‬‬ ‫‪22‬و کاتبانی که از اورشلیم فرود آمدند گفتند‪ ،‬او بلزبوب را دارد و به وسیله امیر شیاطین‪ ،‬شیاطین را بیرون می کند‪.‬‬ ‫‪23‬و او آنها را نزد خود خواند و در مثلها به آنها گفت ‪:‬چگونه شیطان می تواند شیطان را بیرون کند؟‬ ‫‪24‬و اگر پادشاهی بر ضد خود تقسیم شود‪ ،‬آن پادشاهی نمی تواند پایدار بماند‪.‬‬ ‫‪25‬و اگر خانه ای بر ضد خود تقسیم شود‪ ،‬آن خانه نمی تواند پایدار بماند‪.‬‬ ‫‪26‬و اگر شیطان بر ضد خود قیام کند و متفرق شود‪ ،‬نمی تواند بایستد‪ ،‬بلکه پایان دارد‪.‬‬ ‫‪27‬هیچکس نمیتواند به خانه مرد قوی وارد شود و اموال او را غارت کند‪ ،‬مگر اینکه ابتدا مرد قوی را ببندد ‪.‬و سپس خانه اش را خراب‬ ‫می کند‪.‬‬ ‫‪28‬به راستی به شما میگویم‪ ،‬همه گناهان برای پسران انسان آمرزیده خواهد شد‪ ،‬و کفرهایی که با آن کفر گویند‪.‬‬ ‫‪29‬اما کسی که به روح القدس کفر گوید هرگز آمرزیده نخواهد شد‪ ،‬بلکه در خطر لعنت ابدی است‪.‬‬ ‫‪30‬زیرا گفتند روح ناپاک دارد‪.‬‬ ‫‪31‬آنگاه برادران و مادرش آمدند و بیرون ایستاده نزد او فرستادند و او را صدا زدند‪.‬‬ ‫‪32‬و جمعیت در اطراف او نشسته‪ ،‬به او گفتند‪ ،‬اینک مادرت و برادرانت تو را نمیجویند‪.‬‬ ‫‪33‬و او به آنها پاسخ داد و گفت ‪:‬مادر یا برادران من کیست؟‬ ‫‪34‬و به اطرافیان که در اطراف او نشسته بودند نگاه کرد و گفت ‪:‬اینک مادر و برادران من!‬ ‫‪35‬زیرا هر که اراده خدا را انجام دهد‪ ،‬برادر و خواهر و مادر من است‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪1‬و او دوباره شروع به تعلیم در کنار دریا کرد ‪.‬و تمام جمعیت در کنار دریا در خشکی بودند‪.‬‬ ‫‪2‬و او با تمثیل چیزهای زیادی به آنها تعلیم داد و در تعلیم خود به آنها گفت‪:‬‬ ‫‪3‬گوش کن ‪.‬اینک یک بذر افشان برای کاشت بیرون آمد‪:‬‬ ‫‪4‬و چنین واقع شد که در حین کاشت‪ ،‬مقداری در کنار راه افتاد و پرندگان آسمان آمدند و آن را بلعیدند‪.‬‬ ‫‪5‬و برخی بر زمین سنگی افتاد‪ ،‬جایی که زمین چندانی نداشت ‪.‬و فورا ا رویید‪ ،‬زیرا عمق زمین نداشت‪.‬‬ ‫‪6‬اما چون خورشید طلوع کرد‪ ،‬سوخت ‪.‬و چون ریشه نداشت‪ ،‬پژمرده شد‪.‬‬ ‫‪7‬و مقداری در میان خارها افتاد و خارها رشد کردند و آن را خفه کردند و میوه نداد‪.‬‬ ‫‪8‬و برخی دیگر بر زمین خوب افتادند و میوه دادند که رویید و زیاد شد ‪.‬و برخی را سی و برخی شصت و برخی را صد‪.‬‬ ‫‪9‬و او به آنها گفت‪ ،‬هر که گوش برای شنیدن‪ ،‬او را بشنود‪.‬‬ ‫‪10‬و چون تنها شد‪ ،‬اطرافیانش با دوازده نفر از او ثمثثل را پرسیدند‪.‬‬ ‫‪11‬و او به آنها گفت " ‪:‬به شما داده شده است که راز ملکوت خدا را بشناسید‪ ،‬اما برای آنها که بیرون هستند‪ ،‬همه این چیزها در مثلها انجام‬ ‫می شود‪.‬‬ ‫‪12‬تا ببینند و نفهمند ‪.‬و با شنیدن ممکن است بشنوند و نفهمند ‪.‬مبادا در هر زمان تبدیل شوند و گناهانشان آمرزیده شود‪.‬‬ ‫‪13‬و او به آنها گفت ‪:‬آیا این مثل را نمی دانید؟ پس چگونه همه مثلها را خواهید دانست؟‬ ‫‪14‬کاشف کلم را می کارد‪.‬‬ ‫‪15‬و اینها در کنار راه هستند‪ ،‬جایی که کلمه کاشته می شود ‪.‬اما چون شنیدند‪ ،‬شیطان بیدرنگ میآید و کلمی را که در دلهایشان کاشته شده‬ ‫بود‪ ،‬برمیدارد‪.‬‬ ‫‪16‬و اینها نیز هستند که در زمین سنگی کاشته می شوند ‪.‬که چون کلم را می شنوند‪ ،‬فورا ا آن را با خوشحالی می پذیرند‪.‬‬ ‫‪17‬و در خود ریشه ندارند و جز برای مدتی میمانند ‪:‬پس از آن‪ ،‬چون مصیبت یا جفا به خاطر کلم پیش آید‪ ،‬فورا ا آزرده میشوند‪.‬‬ ‫‪18‬و اینها کسانی هستند که در میان خارها کاشته می شوند ‪.‬مانند شنیدن کلمه‪،‬‬ ‫‪19‬و دغدغههای این دنیا‪ ،‬و فریبکاری ثروت‪ ،‬و شهوات چیزهای دیگر که وارد میشود‪ ،‬کلم را خفه میکند و بیثمر میشود‪.‬‬ ‫‪20‬و اینها کسانی هستند که در زمین خوب کاشته می شوند ‪.‬مانند این که کلم را بشنوند و آن را دریافت کنند و میوه بیاورند‪ ،‬بعضی سی و‬ ‫بعضی شصت و بعضی صد‪.‬‬ ‫‪29‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪21‬و او به آنها گفت ‪:‬آیا شمع را میآورند تا زیر سطل یا زیر تخت بگذارند؟ و روی شمعدان تنظیم نشود؟‬ ‫‪22‬زیرا هیچ چیز پنهانی نیست که آشکار نشود ‪.‬هیچ چیز مخفی نبود‪ ،‬بلکه باید به خارج از کشور بیاید‪.‬‬ ‫‪23‬اگر کسی برای شنیدن گوش دارد‪ ،‬بشنود‪.‬‬ ‫‪24‬و او به آنها گفت " ‪:‬به آنچه می شنوید توجه داشته باشید‪ ،‬به اندازه ای که می گیرید‪ ،‬برای شما سنجیده می شود‪ ،‬و به شما که می شنوند‬ ‫بیشتر داده خواهد شد"‪.‬‬ ‫‪25‬زیرا هر که داشته باشد به او داده خواهد شد و هر که نداشته باشد آنچه دارد از او گرفته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪26‬و او گفت « ‪:‬ملکوت خدا نیز چنین است‪ ،‬گویی که انسان باید بذر را در زمین بیندازد‪.‬‬ ‫‪27‬و اگر بخوابد‪ ،‬شب و روز برخیزد‪ ،‬و بذرها روییده و رشد کنند‪ ،‬او نمی داند چگونه‪.‬‬ ‫‪28‬زیرا زمین از خود میوه میآورد ‪.‬اول تیغه‪ ،‬سپس بلل‪ ،‬بعد از آن ذرت کامل در بلل‪.‬‬ ‫‪29‬اما چون میوه میآورد‪ ،‬فورا ا داس را در آن میگذارد‪ ،‬زیرا درو فرا رسیده است‪.‬‬ ‫‪30‬و گفت ‪:‬ملکوت خدا را به کجا تشبیه کنیم؟ یا با چه مقایسه ای آن را مقایسه کنیم؟‬ ‫‪31‬مثل دانهی خردل است که وقتی در زمین کاشته شود از همه دانههای روی زمین کمتر میشود‪.‬‬ ‫‪32‬اما هنگامی که کاشته می شود‪ ،‬رشد می کند و از همه گیاهان بزرگتر می شود و شاخه های بزرگ می کند ‪.‬تا پرندگان هوا در زیر‬ ‫سایه آن ساکن شوند‪.‬‬ ‫‪33‬و با امثالهای فراوانی که میتوانستند آن را بشنوند‪ ،‬کلم را با آنها گفت‪.‬‬ ‫‪34‬اما بدون ثمثثل با آنها سخن نگفت و چون تنها ماندند‪ ،‬همه چیز را برای شاگردان خود شرح داد‪.‬‬ ‫‪35‬و در همان روز‪ ،‬چون غروب فرا رسید‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬اجازه دهید به آن طرف بگذریم‪.‬‬ ‫‪36‬و چون جمعیت را فرستادند‪ ،‬او را در حالی که در کشتی بود بردند ‪.‬و کشتی های کوچک دیگری نیز با او بودند‪.‬‬ ‫‪37‬و طوفان شدید باد برخاست و امواج به کشتی کوبیدند‪ ،‬به طوری که اکنون پر شده بود‪.‬‬ ‫‪38‬و او در عقب کشتی بود و روی بالش خوابیده بود و او را بیدار کردند و به او گفتند« ‪:‬استاد‪ ،‬آیا تو اهمیتی نمیدهی که ما هلک شویم؟‬ ‫‪39‬و او برخاسته‪ ،‬باد را ملمت کرده‪ ،‬به دریا گفت « ‪:‬آرام‪ ،‬آرام باش ‪.‬و باد قطع شد و آرامشی عظیم پدید آمد‪.‬‬ ‫‪40‬و او به آنها گفت " ‪:‬چرا اینقدر ترسیده اید؟ "چگونه است که ایمان ندارید؟‬ ‫‪41‬و آنها بسیار ترسیدند و به یکدیگر گفتند« ‪:‬این چه آدمی است که حتی باد و دریا از او اطاعت می کنند؟‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪1‬و به آن سوی دریا‪ ،‬به سرزمین گادارنیان رسیدند‪.‬‬ ‫‪2‬و چون از کشتی بیرون آمد‪ ،‬فورا ا مردی با روح ناپاک از قبرها به او برخورد کرد‪.‬‬ ‫‪3‬که در میان قبرها مسکن داشت ‪.‬و هیچ کس نتوانست او را ببندد‪ ،‬نه‪ ،‬نه با زنجیر‪.‬‬ ‫‪4‬زیرا که او را اغلب با غل و زنجیر میبندند و زنجیر را از هم جدا میکرده و بندها را پاره میکردند و هیچکس نمیتوانست او را رام کند‪.‬‬ ‫‪5‬و همیشه‪ ،‬شب و روز‪ ،‬در کوهها و قبرها بود و گریه میکرد و خود را با سنگ میتراشید‪.‬‬ ‫‪6‬اما چون عیسی را از دور دید‪ ،‬دوید و او را پرستش کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و با صدای بلند فریاد زد و گفت« ‪:‬ای عیسی‪ ،‬ای پسر خدای متعال‪ ،‬من با تو چه کار دارم؟ تو را به خدا سوگند می دهم که مرا عذاب‬ ‫نکنی‪.‬‬ ‫‪8‬زیرا او به او گفت‪ ،‬ای روح ناپاک از آن مرد بیرون بیا‪.‬‬ ‫‪9‬و از او پرسید ‪:‬نام تو چیست؟ او پاسخ داد و گفت ‪:‬نام من لژیون است‪ ،‬زیرا ما بسیار هستیم‪.‬‬ ‫‪10‬و بسیار از او التماس کرد که آنها را از دیار بیرون نگرداند‪.‬‬ ‫‪11‬و در نزدیكي كوهها گله خوكهاي بزرگي بود كه میپراندند‪.‬‬ ‫‪12‬و همه شیاطین او را التماس کردند و گفتند« ‪:‬ما را در خوکها بفرست تا داخل آنها شویم‪.‬‬ ‫‪13‬و عیسی بی درنگ به آنها اجازه داد ‪.‬و ارواح ناپاک بیرون رفتند و داخل خوکها شدند و گله به شدت از شیبهایی به دریا دویدند (حدود‬ ‫دو هزار نفر بودند )و در دریا خفه شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و آنانی که خوکها را میدادند‪ ،‬گریختند و در شهر و روستا خبر دادند ‪.‬و بیرون رفتند تا ببینند این کار چه شده است‪.‬‬ ‫‪15‬و نزد عیسی آمدند و او را دیدند که دیوونه بود و لشکر داشت‪ ،‬نشسته و لباس پوشیده و عاقل بود و ترسیدند‪.‬‬ ‫‪16‬و کسانی که آن را دیدند به آنها گفتند که برای او که دیوونه شد و همچنین در مورد خوکها چه شد‪.‬‬ ‫‪17‬و شروع کردند به دعا کردن از او که از سواحل آنها خارج شود‪.‬‬ ‫‪18‬و هنگامی که او به کشتی آمد‪ ،‬دیو زده از او دعا کرد که با او باشد‪.‬‬ ‫‪19‬اما عیسی به او اجازه نداد‪ ،‬بلکه به او گفت « ‪:‬به خانه نزد دوستانت برو و به آنها بگو که خداوند چه کارهای بزرگی برای تو انجام‬ ‫داده و بر تو دلسوزی کرده است‪.‬‬ ‫‪20‬و او رفت و در دکاپولیس شروع کرد به انتشار کارهای بزرگی که عیسی برای او انجام داده بود‪.‬‬ ‫‪21‬و چون عیسی دوباره با کشتی به طرف دیگر عبور کرد‪ ،‬مردم زیادی نزد او جمع شدند و او نزدیک دریا بود‪.‬‬ ‫‪22‬و اینک یکی از روسای کنیسه به نام یایروس آمد ‪.‬و چون او را دید به پای او افتاد‬ ‫‪23‬و او را بسیار التماس کرد و گفت ‪:‬دختر کوچک من در حال مرگ است ‪.‬و او زندگی خواهد کرد‬ ‫‪24‬و عیسی با او رفت ‪.‬و مردم زیادی از او پیروی کردند و او را ازدحام کردند‪.‬‬ ‫‪25‬و زنی که دوازده سال خونی داشت‪،‬‬ ‫‪30‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪26‬و از بسیاری از پزشکان رنج های زیادی کشیده بود‪ ،‬و هر چه داشت خرج کرده بود‪ ،‬و چیزی بهتر نشد‪ ،‬بلکه بدتر شد‪،‬‬ ‫‪27‬چون او از عیسی شنید‪ ،‬پشت در مطبوعات آمد و لباس او را لمس کرد‪.‬‬ ‫‪28‬زیرا او گفت« ‪:‬اگر به لباس او دست بزنم‪ ،‬سالم خواهم شد‪.‬‬ ‫‪29‬و فورا ا چشمه خون او خشک شد ‪.‬و در بدن خود احساس کرد که از آن طاعون شفا یافته است‪.‬‬ ‫‪30‬و عیسی فورا ا در خود دانست که فضیلت از او خارج شده است‪ ،‬او را در مطبوعات برگرداند و گفت « ‪:‬چه کسی به لباس من دست‬ ‫زد؟‬ ‫‪31‬و شاگردانش به او گفتند‪ ،‬تو می بینی که جمعیت تو را ازدحام می کنند و می گویی که چه کسی مرا لمس کرد؟‬ ‫‪32‬و به اطراف نگاه کرد تا او را ببیند که این کار را کرده است‪.‬‬ ‫‪33‬اما آن زن از ترس و لرز چون میدانست که در او چه شده است‪ ،‬آمد و پیش او افتاد و تمام حقیقت را به او گفت‪.‬‬ ‫‪34‬و به او گفت « ‪:‬دخترم‪ ،‬ایمانت تو را شفا بخشید ‪.‬با سلمتی برو و از بلی خود خلص شو‪.‬‬ ‫‪35‬در حالی که او هنوز صحبت می کرد‪ ،‬شخصی از خانۀ رئیس کنیسه آمد و گفت« ‪:‬دخترت مرده است‪ ،‬چرا استاد را بیش از این اذیت‬ ‫می کنی؟‬ ‫‪36‬عیسی به محض شنیدن سخنی که گفته شد‪ ،‬به رئیس کنیسه گفت ‪:‬نترس‪ ،‬فقط ایمان بیاور‪.‬‬ ‫‪37‬و به کسی اجازه نداد که از او پیروی کند‪ ،‬جز پطرس و یعقوب و یوحنا برادر یعقوب‪.‬‬ ‫‪38‬و به خانه رئیس کنیسه آمد و غوغا و گریه و زاری شدید را دید‪.‬‬ ‫‪39‬و چون وارد شد‪ ،‬به آنها گفت « ‪:‬چرا این هیاهو می کنید و گریه می کنید؟ دختر نمرده است‪ ،‬اما خوابیده است‪.‬‬ ‫‪40‬و او را به تمسخر میخندیدند ‪.‬اما چون همه را بیرون کرد‪ ،‬پدر و مادر دختر و کسانی که با او بودند را گرفت و به جایی که دختر‬ ‫خوابیده بود وارد شد‪.‬‬ ‫‪41‬و او دست دختر را گرفت و به او گفت « ‪:‬تالیثا کومی ‪.‬که تعبیر می شود‪ ،‬دختر‪ ،‬به تو می گویم برخیز‪.‬‬ ‫‪42‬و بلفاصله دختر برخاست و راه افتاد ‪.‬زیرا او دوازده ساله بود ‪.‬و با حیرت بزرگی متحیر شدند‪.‬‬ ‫‪43‬و او سخت به آنها دستور داد که هیچ کس آن را بداند ‪.‬و دستور داد که چیزی به او بدهند تا بخورد‪.‬‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫‪1‬و او از آنجا بیرون آمد و به کشور خود آمد ‪.‬و شاگردانش از او پیروی می کنند‪.‬‬ ‫‪2‬و چون روز سبت فرا رسید‪ ،‬در کنیسه شروع به تعلیم کرد و بسیاری که او را می شنیدند تعجب می کردند و می گفتند ‪:‬اینها از کجا آمده‬ ‫است؟ و این چه حکمتی است که به او داده شده است که چنین کارهای عظیمی به دست او انجام می شود؟‬ ‫‪3‬آیا این نجار‪ ،‬پسر مریم‪ ،‬برادر یعقوب و یوشس و یهودا و شمعون نیست؟ و آیا خواهرانش اینجا با ما نیستند؟ و از او دلخور شدند‪.‬‬ ‫‪4‬ا مما عیسی به آنها گفت « ‪:‬نبی بی آبرو نیست‪ ،‬بلکه در سرزمین خود و در میان خویشاوندان خود و در خانه خود است‪.‬‬ ‫‪5‬و او در آنجا هیچ کار بزرگی نمیتوانست انجام دهد‪ ،‬مگر اینکه دست خود را بر چند بیمار گذاشته‪ ،‬آنها را شفا داد‪.‬‬ ‫‪6‬و او از بی ایمانی آنها شگفت زده شد ‪.‬و در روستاها می گشت و تدریس می کرد‪.‬‬ ‫‪7‬و او دوازده نفر را نزد خود خواند و شروع به فرستادن آنها دو و دو نفر کرد ‪.‬و بر ارواح ناپاک قدرت داد‪.‬‬ ‫‪8‬و به آنها دستور داد که برای سفر خود چیزی نبرند‪ ،‬جز یک عصا ‪.‬بدون اسکریپ‪ ،‬بدون نان‪ ،‬بدون پول در کیف آنها‪:‬‬ ‫‪9‬اما صندل نپوشید ‪.‬و دو کت نپوشید‪.‬‬ ‫‪10‬و او به آنها گفت‪ ،‬در هر مکانی که به خانه ای وارد می شوید‪ ،‬در آنجا بمانید تا از آن مکان خارج شوید‪.‬‬ ‫‪11‬و هر که شما را نپذیرد و به شما نشنود‪ ،‬هنگامی که از آنجا میروید‪ ،‬خاک زیر پای خود را برای شهادت بر ایشان بکوبید ‪.‬به راستی به‬ ‫شما می گویم که در روز قیامت برای سدوم و گوموره قابل تحمل تر از آن شهر خواهد بود‪.‬‬ ‫‪12‬و بیرون رفتند و موعظه کردند که مردم توبه کنند‪.‬‬ ‫‪13‬و بسیاری از شیاطین را بیرون کردند و بسیاری از بیماران را با روغن مسح کردند و آنها را شفا دادند‪.‬‬ ‫‪14‬و هیرودیس پادشاه از او شنید( ‪.‬زیرا نام او بر سر زبان ها افتاده بود )‪:‬و گفت ‪:‬یحیی تعمید دهنده از مردگان برخاسته است و از این‬ ‫رو کارهای بزرگ در او ظاهر می شود‪.‬‬ ‫‪15‬بعضی دیگر گفتند الیاس است ‪.‬و برخی دیگر گفتند ‪:‬این پیامبر است یا یکی از پیامبران‪.‬‬ ‫‪16‬اما چون هیرودیس این را شنید‪ ،‬گفت ‪:‬این یحیی است که من او را سر بریدم ‪.‬او از مردگان برخاسته است‪.‬‬ ‫‪17‬زیرا هیرودیس خود فرستاده بود و یحیی را گرفته‪ ،‬به خاطر هیرودیا‪ ،‬زن برادرش فیلیپ‪ ،‬در زندان بسته بود‪ ،‬زیرا او با او ازدواج‬ ‫کرده بود‪.‬‬ ‫‪18‬زیرا یحیی به هیرودیس گفته بود‪ ،‬برای تو جایز نیست که زن برادرت را داشته باشی‪.‬‬ ‫‪19‬بنابراین هیرودیا با او نزاع کرد و میخواست او را بکشد ‪.‬اما او نتوانست‪:‬‬ ‫‪20‬زیرا هیرودیس از یحیی می ترسید که می دانست او مردی عادل و مقدس است و او را نگاه می کرد ‪.‬و چون او را شنید‪ ،‬کارهای‬ ‫بسیار کرد و با خوشحالی او را شنید‪.‬‬ ‫‪21‬و چون روز مناسب فرا رسید‪ ،‬هیرودیس در روز تولد خود برای اربابان و فرماندهان و رؤسای جلیل شامی ترتیب داد‪.‬‬ ‫‪22‬و چون دختر هیرودیا وارد شد و رقصید و هیرودیس و کسانی را که با او نشسته بودند خشنود کرد‪ ،‬پادشاه به دختر گفت ‪:‬هر چه می‬ ‫خواهی از من بخواه و به تو خواهم داد‪.‬‬ ‫‪23‬و به او سوگند یاد کرد‪ ،‬هر چه از من بخواهی‪ ،‬تا نصف پادشاهی خود به تو خواهم داد‪.‬‬ ‫‪24‬و او بیرون رفت و به مادرش گفت ‪:‬چه بخواهم؟ و او گفت ‪:‬سر یحیی تعمید دهنده‪.‬‬ ‫‪31‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪25‬و او فورا ا با عجله نزد پادشاه آمد‪ ،‬و گفت‪ ،‬میخواهم که سر یحیی تعمید دهنده را در یک گیره به من بدهی‪.‬‬ ‫‪26‬و پادشاه بسیار متأسف بود ‪.‬اما به خاطر سوگند خود و به خاطر آنها که با او نشسته بودند‪ ،‬او را رد نکرد‪.‬‬ ‫‪27‬و پادشاه فورا ا یک جلد فرستاد و دستور داد که سر او را بیاورند و او رفت و او را در زندان سر برید‪.‬‬ ‫‪28‬و سر او را در چارجر آورد و به دختر داد و دختر آن را به مادرش داد‪.‬‬ ‫‪29‬و چون شاگردانش این را شنیدند‪ ،‬آمدند و جسد او را برداشته‪ ،‬در قبر گذاشتند‪.‬‬ ‫‪30‬و رسولن نزد عیسی جمع شدند و همه چیز را به او گفتند‪ ،‬چه کرده بودند و چه تعلیم داده بودند‪.‬‬ ‫‪31‬و او به آنها گفت « ‪:‬شما جدا ا به مکانی بیابان بیایید و مدتی استراحت کنید‪ ،‬زیرا بسیاری آمدند و میرفتند و آنقدر فراغت نداشتند که غذا‬ ‫بخورند‪.‬‬ ‫‪32‬و با کشتی شخصی به مکانی بیابانی رفتند‪.‬‬ ‫‪33‬و مردم آنها را در حال رفتن دیدند و بسیاری او را شناختند و از همه شهرها به آنجا دویدند و از آنها پیشی گرفتند و نزد او آمدند‪.‬‬ ‫‪34‬و عیسی هنگامی که بیرون آمد‪ ،‬مردم بسیار را دید و بر ایشان دلسوزی کرد‪ ،‬زیرا آنها مانند گوسفندانی بودند که شبان نداشتند‪ ،‬و‬ ‫شروع به تعلیم آنها کرد‪.‬‬ ‫‪35‬و چون روز به پایان رسیده بود‪ ،‬شاگردانش نزد او آمدند و گفتند« ‪:‬این مکان بیابانی است و اکنون زمان بسیار گذشته است‪.‬‬ ‫‪36‬ایشان را بفرست تا به دهکدههای اطراف و دهکدهها بروند و برای خود نان بخرند‪ ،‬زیرا چیزی برای خوردن ندارند‪.‬‬ ‫‪37‬او پاسخ داد و به آنها گفت ‪:‬به آنها بدهید تا بخورند ‪.‬و به او گفتند ‪:‬آیا برویم دویست پنی نان بخریم و به آنها بدهیم تا بخورند؟‬ ‫‪38‬او به آنها گفت « ‪:‬چند نان دارید؟ برو ببین و چون دانستند‪ ،‬گفتند ‪:‬پنج و دو ماهی‪.‬‬ ‫‪39‬و او به آنها دستور داد که همه را دسته دسته روی علف سبز بنشینند‪.‬‬ ‫‪40‬و به صفوف‪ ،‬صدها و پنجاه نفر نشستند‪.‬‬ ‫‪41‬و چون پنج نان و دو ماهی را گرفت‪ ،‬به آسمان نگریست و برکت داد و نانها را شکست و به شاگردان خود داد تا پیش ایشان بگذارند ‪.‬و‬ ‫دو ماهی بین همه تقسیم کردند‪.‬‬ ‫‪42‬و همه خوردند و سیر شدند‪.‬‬ ‫‪43‬و دوازده سبد پر از خردهها و ماهیها برداشتند‪.‬‬ ‫‪44‬و آنها که از نانها خوردند حدود پنج هزار نفر بودند‪.‬‬ ‫‪45‬و فورا ا شاگردان خود را مجبور کرد که سوار کشتی شوند و قبل از آن به طرف دیگر به بیتسایدا بروند‪ ،‬در حالی که او مردم را روانه‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪46‬و چون آنها را فرستاد‪ ،‬به کوهی رفت تا دعا کند‪.‬‬ ‫‪47‬و چون غروب شد‪ ،‬کشتی در میان دریا بود و او تنها در خشکی بود‪.‬‬ ‫‪48‬و ایشان را دید که در پاروزنی زحمت می کشند ‪.‬زیرا باد مخالف آنها بود و در ساعت چهارم شب نزد آنها آمد و بر دریا راه میرفت و‬ ‫میخواست از کنار آنها بگذرد‪.‬‬ ‫‪49‬اما چون او را دیدند که بر دریا راه میرود‪ ،‬گمان کردند که روح است و فریاد زدند‪:‬‬ ‫‪50‬زیرا همه او را دیدند و مضطرب شدند ‪.‬و بلفاصله با آنها صحبت کرده‪ ،‬به آنها گفت " ‪:‬خوشحال باشید ‪.‬من هستم ‪.‬نترس‬ ‫‪51‬و نزد آنها به کشتی رفت ‪.‬و باد قطع شد‪.‬‬ ‫‪52‬زیرا که معجزه نانها را در نظر نگرفتند زیرا که دلشان سخت شده بود‪.‬‬ ‫‪53‬و چون از آنجا گذشتند‪ ،‬به سرزمین جنسارت آمدند و به ساحل رفتند‪.‬‬ ‫‪54‬و چون از کشتی بیرون آمدند‪ ،‬فورا ا او را شناختند‪.‬‬ ‫‪55‬و در تمام آن منطقه در اطراف دوید‪ ،‬و شروع به حمل كردن بیماران در بستر كردند‪ ،‬جایی كه شنیده بودند او است‪.‬‬ ‫‪56‬و به هر کجا که وارد میشد‪ ،‬به دهکدهها‪ ،‬یا شهرها‪ ،‬یا روستاها‪ ،‬بیماران را در کوچهها میگذاشتند‪ ،‬و از او التماس میکردند که اگر جز‬ ‫لبهاش بود‪ ،‬دست بزنند‪ ،‬و هر که او را لمس کرد‪ ،‬شفا یافت‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪1‬سپس فریسیان و برخی از کاتبان که از اورشلیم آمده بودند نزد او آمدند‪.‬‬ ‫‪2‬و چون دیدند عدهای از شاگردان او با دستهای ناپاک‪ ،‬یعنی با دستهای ناپاک‪ ،‬نان میخورند‪ ،‬ایراد گرفتند‪.‬‬ ‫‪3‬زیرا فریسیان و همه یهودیان‪ ،‬مگر اینکه دستهای خود را مرتب بشویند‪ ،‬به سنت مشایخ غذا نخورند‪.‬‬ ‫‪4‬و چون از بازار می آیند‪ ،‬جز اینکه شسته می شوند‪ ،‬نمی خورند ‪.‬و بسیاری چیزهای دیگر مانند شستن فنجان ها و دیگ ها و ظروف‬ ‫برنجی و میزها را برای نگهداشتن آنها دریافت کرده اند‪.‬‬ ‫‪5‬پس فریسیان و علمای دین از او پرسیدند« ‪:‬چرا شاگردان تو طبق سنت مشایخ رفتار نمیکنند‪ ،‬بلکه با دستهای ناشسته نان میخورند؟‬ ‫نبوت کرد‪ ،‬چنانکه مکتوب است‪ ،‬این قوم مرا با لبهای خود گرامی می دارند‪،‬‬ ‫‪6‬او پاسخ داد و به آنها گفت « ‪:‬اشعیا در مورد شما ریاکاران م‬ ‫اما دلشان از من دور است‪.‬‬ ‫‪7‬ا مما بیهوده مرا می پرستند و احکام مردم را برای تعالیم تعلیم می دهند‪.‬‬ ‫‪8‬زیرا که فرمان خدا را کنار میگذارید‪ ،‬سنت مردم را مانند شستن دیگها و فنجانها میدانید و بسیاری از کارهای مشابه دیگر انجام میدهید‪.‬‬ ‫‪9‬و او به آنها گفت " ‪:‬خوب است که شما فرمان خدا را رد می کنید تا سنت خود را حفظ کنید"‪.‬‬ ‫‪10‬زیرا موسی گفت ‪:‬پدر و مادرت را گرامی بدار ‪.‬و هر کس پدر یا مادر را نفرین کند‪ ،‬به مرگ بمیرد‪.‬‬

‫‪32‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪11‬اما شما میگویید« ‪:‬اگر کسی به پدر یا مادر خود بگوید« ‪ :‬ککربثن »است‪ ،‬یعنی هدیهای است‪ ،‬از هر چه من میتوانی سود ببری ‪.‬او آزاد‬ ‫خواهد شد‬ ‫‪12‬و دیگر به او اجازه نمی دهید که برای پدر یا مادرش کاری انجام دهد‪.‬‬ ‫‪13‬کلم خدا را از طریق سنت خود که ابلغ کردهاید بیاثر میسازید و از این قبیل کارهای بسیار انجام میدهید‪.‬‬ ‫‪14‬و چون جمیع مردم را نزد خود فرا خواند‪ ،‬به ایشان گفت ‪:‬هر یک از شما به من گوش فرا دهید و بفهمید‪.‬‬ ‫‪15‬چیزی از بیرون انسان نیست که وارد شدن به او او را نجس کند‪ ،‬بلکه چیزهایی که از او بیرون میآید‪ ،‬انسان را نجس میسازد‪.‬‬ ‫‪16‬اگر کسی برای شنیدن گوش دارد‪ ،‬بشنود‪.‬‬ ‫ث‬ ‫‪17‬و چون از بین مردم وارد خانه شد‪ ،‬شاگردانش از او درباره ثمثل پرسیدند‪.‬‬ ‫‪18‬و او به آنها گفت‪ ،‬آیا شما نیز چنین بی شعور هستید؟ آیا نمی دانید که هر چیزی از بیرون به انسان وارد شود‪ ،‬نمی تواند او را نجس‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪19‬زیرا به قلب او وارد نمیشود‪ ،‬بلکه به شکم او وارد میشود‪ ،‬و در آبکشی بیرون میرود و همه گوشتها را پاک میکند؟‬ ‫‪20‬و او گفت ‪:‬آنچه از مرد بیرون می آید‪ ،‬انسان را نجس می کند‪.‬‬ ‫‪21‬زیرا از درون‪ ،‬از دل انسان‪ ،‬افکار پلید‪ ،‬زنا‪ ،‬زنا‪ ،‬قتل‪،‬‬ ‫‪ ۲۲‬دزدی‪ ،‬طمع‪ ،‬شرارت‪ ،‬نیرنگ‪ ،‬هوسبازی‪ ،‬چشم بد‪ ،‬کفر‪ ،‬غرور‪ ،‬حماقت‪.‬‬ ‫‪23‬همه این چیزهای بد از درون می آید و انسان را نجس می کند‪.‬‬ ‫‪24‬و از آنجا برخاست و به حومه صور و صیدون رفت و به خانهای وارد شد و هیچ کس نمیخواست آن را بداند‪ ،‬اما او را نمیتوانست‬ ‫پنهان کند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬زیرا زنی که دختر خردسالش روح ناپاک داشت‪ ،‬از او شنید‪ ،‬آمد و به پای او افتاد‪.‬‬ ‫‪26‬آن زن یونانی بود و قومی سیروفنیسی بود ‪.‬و از او التماس کرد که شیطان را از دخترش بیرون کند‪.‬‬ ‫‪27‬اما عیسی به او گفت ‪:‬اولا بگذار بچه ها سیر شوند زیرا شایسته نیست نان بچه ها را بگیری و به سگ ها بیندازیم‪.‬‬ ‫‪28‬و او پاسخ داد و به او گفت" ‪:‬بله‪ ،‬خداوند‪ ،‬اما سگهای زیر میز از خرده بچه ها می خورند‪.‬‬ ‫‪29‬و او به او گفت ‪:‬به خاطر این گفتار برو ‪.‬شیطان از دخترت بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪30‬و چون به خانه خود آمد‪ ،‬ابلیس را بیرون رفته و دخترش بر تخت خوابیده دید‪.‬‬ ‫‪31‬و دوباره از سواحل صور و صیدون حرکت کرد و از میان سواحل دکاپولیس به دریای جلیل رسید‪.‬‬ ‫‪32‬و یکی را نزد او آوردند که ناشنوا بود و در گفتار او مانعی داشت ‪.‬و از او التماس می کنند که دست خود را بر او بگذارد‪.‬‬ ‫‪33‬و او را از جمعیت جدا کرد و انگشتانش را در گوشهایش گذاشت و تف کرد و زبانش را لمس کرد‪.‬‬ ‫‪34‬و به آسمان نگاه کرد‪ ،‬آهی کشید و به او گفت« ‪:‬اففتا »یعنی باز شو‪.‬‬ ‫‪35‬و بی درنگ گوشهایش باز شد و رشته زبانش باز شد و به وضوح گفت‪.‬‬ ‫‪36‬و او به آنها دستور داد که به کسی نگویند‪.‬‬ ‫‪37‬و بی اندازه متحیر شدند و گفتند ‪:‬او همه چیز را به خوبی انجام داده است‪.‬‬ ‫فصل ‪8‬‬ ‫‪1‬در آن روزها جمعیت بسیار زیاد بود و چیزی برای خوردن نداشتند‪ ،‬عیسی شاگردان خود را نزد خود خواند و به ایشان گفت‪:‬‬ ‫‪2‬بر جماعت ترحم میکنم‪ ،‬زیرا اکنون سه روز با من هستند و چیزی برای خوردن ندارند‪.‬‬ ‫‪3‬و اگر آنها را روزهدار به خانههای خود بفرستم‪ ،‬در راه غش میکنند‪ ،‬زیرا غواصان از آنها از راه دور آمدهاند‪.‬‬ ‫‪4‬و شاگردانش به او پاسخ دادند« ‪:‬از کجا میتوان این مردان را در اینجا در بیابان با نان سیر کرد؟‬ ‫‪5‬و از آنها پرسید « ‪:‬چند نان دارید؟ و گفتند ‪:‬هفت‪.‬‬ ‫‪6‬و به مردم امر کرد که بر زمین بنشینند و هفت نان را گرفت و شکر کرد و شکست و به شاگردان خود داد تا پیش ایشان بگذارند ‪.‬و آنها‬ ‫را در برابر مردم قرار دادند‪.‬‬ ‫‪7‬و آنها چند ماهی کوچک داشتند و او برکت داد و امر کرد که آنها را نیز پیش ایشان بگذارند‪.‬‬ ‫‪8‬پس خوردند و سیر شدند و از گوشت شکسته باقیمانده هفت سبد برداشتند‪.‬‬ ‫‪9‬و آنانی که خورده بودند حدود چهار هزار نفر بودند و ایشان را فرستاد‪.‬‬ ‫‪10‬و فورا ا با شاگردان خود سوار کشتی شده‪ ،‬به نواحی دالمانوتا آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و فریسیان بیرون آمدند و با او به پرسش پرداختند و از او نشانهای از آسمان خواستند تا او را وسوسه کنند‪.‬‬ ‫‪12‬و در روح خود آه عمیقی کشید و گفت « ‪:‬چرا این نسل به دنبال نشانه ای است؟ به راستی به شما می گویم که هیچ نشانه ای به این نسل‬ ‫داده نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪13‬و او آنها را ترک کرد‪ ،‬و دوباره وارد کشتی شد‪ ،‬به طرف دیگر رفت‪.‬‬ ‫‪14‬اما شاگردان فراموش کرده بودند که نان ببرند و در کشتی بیش از یک نان با خود نداشتند‪.‬‬ ‫‪15‬و او به آنها دستور داد‪ ،‬گفت ‪:‬مراقب باشید‪ ،‬از خمیر مایه فریسیان و از خمیرمایه هیرودیس برحذر باشید‪.‬‬ ‫‪16‬و آنها در میان خود استدلل کردند و گفتند" ‪:‬به این دلیل است که ما نان نداریم"‪.‬‬ ‫‪17‬و چون عیسی آن را دانست‪ ،‬به ایشان گفت « ‪:‬چرا استدلل میکنید‪ ،‬زیرا نان ندارید؟ آیا هنوز درک نکرده اید و نمی فهمید؟ آیا هنوز‬ ‫دلت سخت شده است؟‬ ‫‪18‬چشم دارید‪ ،‬نمی بینید؟ و گوش دارید‪ ،‬آیا نمی شنوید؟ و آیا به یاد نمی آورید؟‬ ‫‪33‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪19‬وقتی پنج نان را بین پنج هزار نان شکستم‪ ،‬چند سبد پر از تکه برداشتید؟ به او گفتند ‪:‬دوازده‪.‬‬ ‫‪20‬و هنگامی که آن هفت نفر در میان چهار هزار نفر‪ ،‬چند سبد پر از قطعات برداشتید؟ و گفتند ‪:‬هفت‪.‬‬ ‫‪21‬و او به آنها گفت‪ ،‬چگونه است که شما نمی فهمید؟‬ ‫‪22‬و به بیتسایدا آمد ‪.‬و مردی نابینا را نزد او آوردند و از او التماس کردند که او را لمس کند‪.‬‬ ‫‪23‬و دست مرد نابینا را گرفته‪ ،‬او را از شهر بیرون برد ‪.‬و چون آب دهانش را بر چشمانش انداخت و دستانش را بر او گذاشت‪ ،‬از او‬ ‫پرسید که آیا چیزی را می بیند؟‬ ‫‪24‬و او به بال نگاه کرد و گفت ‪:‬من مردم را مانند درخت می بینم که راه می روند‪.‬‬ ‫‪25‬پس از آن دوباره دستان خود را بر چشمان خود گذاشت و او را به بال نگاه کرد و او بهبود یافت و همه را به وضوح دید‪.‬‬ ‫‪26‬و او را به خانهاش فرستاد و گفت « ‪:‬به شهر نرو و به کسی در شهر نگو‪.‬‬ ‫‪27‬و عیسی با شاگردانش به شهرهای قیصریه فیلیپی بیرون رفت و در راه از شاگردان خود پرسید و گفت ‪:‬مردم می گویند که من کیستم؟‬ ‫‪28‬آنها پاسخ دادند ‪:‬یحیی تعمید دهنده ‪.‬اما برخی می گویند ‪:‬الیاس ‪.‬و دیگران یکی از پیامبران‪.‬‬ ‫‪29‬و او به آنها گفت‪ ،‬اما شما می گویید که من کیستم؟ و پطرس پاسخ داد و به او گفت ‪:‬تو مسیح هستی‪.‬‬ ‫‪30‬و او به آنها دستور داد که درباره او به کسی نگویند‪.‬‬ ‫‪31‬و او شروع به تعلیم به آنها کرد که پسر انسان باید رنجهای زیادی بکشد و از مشایخ و سران کاهنان و کاتبان طرد شود و کشته شود و‬ ‫پس از سه روز برخیزد‪.‬‬ ‫‪32‬و این سخن را آشکارا گفت ‪.‬و پطرس او را گرفت و شروع به سرزنش کرد‪.‬‬ ‫‪33‬اما چون برگشت و به شاگردان خود نگریست‪ ،‬پطرس را سرزنش کرد و گفت « ‪:‬ای شیطان از من عقب نشین‪ ،‬زیرا تو چیزهای خدا‬ ‫را نمیپسندی‪ ،‬بلکه از چیزهای انسان میپسندی‪.‬‬ ‫‪34‬و چون مردم را با شاگردان خود نیز نزد خود فرا خواند‪ ،‬به آنها گفت‪ ،‬هر که می خواهد پس از من بیاید‪ ،‬خود را انکار کند و صلیب‬ ‫خود را بردارد و به دنبال من بیاید‪.‬‬ ‫‪35‬زیرا هر که بخواهد جان خود را نجات دهد‪ ،‬آن را از دست خواهد داد ‪.‬اما هر که جان خود را به خاطر من و انجیل از دست بدهد‪ ،‬آن‬ ‫را نجات خواهد داد‪.‬‬ ‫‪36‬زیرا انسان چه سودی دارد که تمام جهان را به دست آورد و جان خود را از دست بدهد؟‬ ‫‪37‬یا انسان در ازای جان خود چه خواهد داد؟‬ ‫‪38‬پس هر که از من و سخنان من در این نسل زناکار و گناهکار شرمنده شود ‪.‬از او نیز پسر انسان شرمنده خواهد شد‪ ،‬چون در جلل پدر‬ ‫خود با فرشتگان مقدس بیاید‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪1‬و او به آنها گفت‪ ،‬همانا من به شما می گویم‪ ،‬که برخی از آنها که در اینجا ایستاده اند‪ ،‬طعم مرگ را نخواهند چشید‪ ،‬تا زمانی که ملکوت‬ ‫خدا را با قدرت ببینند‪.‬‬ ‫‪2‬و بعد از شش روز عیسی پطرس و یعقوب و یوحنا را با خود برد و آنها را به تنهایی به کوهی بلند هدایت کرد و در حضور آنها مسخ‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪3‬و لباس او مانند برف سفید شد ‪.‬به طوری که هیچ فرد پر روی زمین نمی تواند آنها را سفید کند‪.‬‬ ‫‪4‬و الیاس با موسی بر ایشان ظاهر شد و با عیسی صحبت میکردند‪.‬‬ ‫‪5‬پطرس در جواب به عیسی گفت« ‪:‬استاد‪ ،‬برای ما خوب است که اینجا باشیم و سه خیمه بسازیم ‪.‬یکی برای تو و یکی برای موسی و‬ ‫یکی برای الیاس‪.‬‬ ‫‪6‬زیرا او نمی داند چه بگوید ‪.‬زیرا آنها به شدت ترسیده بودند‪.‬‬ ‫‪7‬و ابری بر آنها سایه افکند و صدایی از ابر بیرون آمد که گفت ‪:‬این پسر حبیب من است‪ ،‬او را بشنوید‪.‬‬ ‫‪8‬و ناگهان‪ ،‬چون به اطراف نگاه کردند‪ ،‬دیگر هیچ کس را ندیدند‪ ،‬جز عیسی فقط با خودشان‪.‬‬ ‫‪9‬و چون از كوه پایین آمدند‪ ،‬به ایشان دستور داد كه به هیچ كس آنچه را دیدهاند‪ ،‬نگویند تا پسر انسان از مردگان برخیزد‪.‬‬ ‫‪10‬و این سخن را نزد خود نگه داشتند و با یکدیگر سؤال کردند که قیام از مردگان چه معنایی دارد‪.‬‬ ‫‪11‬و از او پرسیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬چرا کاتبان می گویند که اول الیاس باید بیاید؟‬ ‫‪12‬و او پاسخ داد و به آنها گفت‪ ،‬الیاس همانا اول می آید و همه چیز را باز می گرداند ‪.‬و چگونه در مورد پسر انسان نوشته شده است که‬ ‫او باید رنج های زیادی را تحمل کند و بیهوده شود‪.‬‬ ‫‪13‬اما من به شما میگویم که الیاس به راستی آمده است‪ ،‬و هرچه را که فهرست کردهاند با او کردهاند‪ ،‬همانطور که در مورد او نوشته‬ ‫شده است‪.‬‬ ‫‪14‬و چون نزد شاگردان خود آمد‪ ،‬جماعت عظیمی را در اطراف ایشان دید و کاتبانی که با ایشان سؤال می کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و فورا ا همه مردم‪ ،‬چون او را دیدند‪ ،‬بسیار شگفت زده شدند و به سوی او دویدند و به او سلم کردند‪.‬‬ ‫‪16‬و از کاتبان پرسید‪ ،‬با آنها چه سؤالی دارید؟‬ ‫‪17‬و یکی از جمعیت پاسخ داد و گفت" ‪:‬استاد‪ ،‬من پسر خود را که دارای روح گنگ است نزد تو آورده ام‪.‬‬ ‫‪18‬و هر جا که او را بگیرد‪ ،‬او را پاره میکند و کف میکند و دندانهای خود را بهم میساید و میخک میکند ‪.‬و به شاگردان تو گفتم که او را‬ ‫بیرون کنند ‪.‬و نتوانستند‪.‬‬ ‫‪19‬او به او پاسخ داد و گفت ‪:‬ای نسل بی ایمان‪ ،‬تا کی با شما باشم؟ تا کی زجرت بکشم او را نزد من بیاور‬ ‫‪34‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪20‬و او را نزد او آوردند ‪.‬و بر زمین افتاد و کف غلتید‪.‬‬ ‫‪21‬و از پدرش پرسید ‪:‬چند وقت است که این امر به او رسیده است؟ و او گفت ‪:‬از یک کودک‪.‬‬ ‫‪22‬و بارها او را در آتش و به آب انداخته تا او را هلک کند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬عیسی به او گفت « ‪:‬اگر میتوانی ایمان بیاوری‪ ،‬همه چیز برای کسی که ایمان میآورد ممکن است‪.‬‬ ‫‪24‬و فورا ا پدر طفل فریاد زد و با گریه گفت ‪:‬خداوندا‪ ،‬ایمان دارم ‪.‬به تو کمک کن بی ایمانی من‬ ‫‪25‬وقتی عیسی دید که مردم با هم دوان میآیند‪ ،‬روح پلید را ملمت کرد و به او گفت ‪:‬ای روح گنگ و کر‪ ،‬به تو امر میکنم که از او‬ ‫بیرون بیا و دیگر در او وارد نشو‪.‬‬ ‫‪26‬و روح فریاد زد و او را به شدت درید و از او بیرون آمد و او مانند یک مرده بود ‪.‬به طوری که بسیاری گفتند ‪:‬او مرده است‪.‬‬ ‫‪27‬اما عیسی دست او را گرفت و بلند کرد ‪.‬و او برخاست‪.‬‬ ‫‪28‬و چون به خانه آمد‪ ،‬شاگردانش در خلوت از او پرسیدند چرا نتوانستیم او را بیرون کنیم؟‬ ‫‪29‬و او به آنها گفت " ‪:‬این نوع از هیچ چیز بیرون نمی آید‪ ،‬مگر با دعا و روزه‪.‬‬ ‫‪30‬و از آنجا رفتند و از جلیل گذشتند ‪.‬و او نمی خواست که کسی آن را بداند‪.‬‬ ‫‪31‬زیرا او به شاگردان خود تعلیم داده‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬پسر انسان به دست مردم تسلیم شده و او را خواهند کشت ‪.‬و پس از کشته شدن‪ ،‬روز‬ ‫سوم قیام خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪32‬اما آنها این سخن را نفهمیدند و ترسیدند از او بپرسند‪.‬‬ ‫‪33‬و به کفرناحوم آمد و در خانه بود‪ ،‬از ایشان پرسید « ‪:‬در راه چه بود که با یکدیگر اختلف داشتید؟‬ ‫‪34‬اما آنها سکوت کردند‪ ،‬زیرا از طریق راه‪ ،‬آنها با یکدیگر نزاع کرده بودند که چه کسی باید بزرگتر باشد‪.‬‬ ‫‪35‬و او نشست و دوازده نفر را خواند و به آنها گفت " ‪:‬اگر کسی بخواهد اول باشد‪ ،‬او آخرین همه و خادم همه خواهد بود"‪.‬‬ ‫‪36‬و او کودکی را گرفت و در میان آنها قرار داد و چون او را در آغوش گرفت‪ ،‬به آنها گفت‪:‬‬ ‫‪37‬هر كه یكي از این فرزندان را به نام من بپذیرد‪ ،‬مرا پذیرفته است و هر كه مرا بپذیرد‪ ،‬مرا نپذیرفته است‪ ،‬بلكه فرستنده مرا پذیرفته‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪38‬یوحنا در جواب او گفت« ‪:‬استاد‪ ،‬ما کسی را دیدیم که به نام تو شیاطین را بیرون میکند و از ما پیروی نمیکند و ما او را منع کردیم‪،‬‬ ‫زیرا او از ما پیروی نمیکند‪.‬‬ ‫‪39‬اما عیسی گفت « ‪:‬او را منع نکنید‪ ،‬زیرا هیچ کس نیست که به نام من معجزه کند و بتواند در مورد من بدگویی کند‪.‬‬ ‫‪40‬زیرا کسی که بر علیه ما نیست از جانب ماست‪.‬‬ ‫‪41‬زیرا هر که به شما یک فنجان آب به نام من بنوشد‪ ،‬زیرا شما از مسیح هستید‪ ،‬همانا به شما میگویم که پاداش خود را از دست نخواهد‬ ‫داد‪.‬‬ ‫‪42‬و هر كه یكي از این كوچكان را كه به من ایمان آورده اند آزار دهد‪ ،‬براي او بهتر است كه سنگ آسیاب به گردن او آویخته شود و به‬ ‫دریا افكند‪.‬‬ ‫‪43‬و اگر دستت تو را آزار داد‪ ،‬آن را قطع کن‪ ،‬برای تو بهتر است که معلول وارد زندگی شوی‪ ،‬تا اینکه دو دست داشته باشی تا به جهنم‬ ‫بروی‪ ،‬در آتشی که هرگز خاموش نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪44‬جایی که کرم آنها نمی میرد و آتش خاموش نمی شود‪.‬‬ ‫‪45‬و اگر پایت تو را آزار داد‪ ،‬آن را قطع کن‪ ،‬برای تو بهتر است که در زندگی سکونت داشته باشی‪ ،‬تا اینکه دو پا داشته باشی که به‬ ‫جهنم افکنده شوی‪ ،‬در آتشی که هرگز خاموش نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪46‬جایی که کرم آنها نمی میرد و آتش خاموش نمی شود‪.‬‬ ‫‪47‬و اگر چشمت تو را آزار می دهد‪ ،‬آن را بیرون بیاور ‪:‬برای تو بهتر است که با یک چشم وارد ملکوت خدا شوی تا اینکه دو چشم‬ ‫داشته باشی تا در آتش جهنم افکنده شوی‪.‬‬ ‫‪48‬جایی که کرم آنها نمی میرد و آتش خاموش نمی شود‪.‬‬ ‫‪49‬زیرا که هر کس با آتش نمک خواهد شد و هر قربانی با نمک نمک خواهد شد‪.‬‬ ‫‪50‬نمک خوب است‪ ،‬اما اگر نمک نمک خود را از دست داده است‪ ،‬آن را با چه طعمی میل کنید؟ در خود نمک داشته باشید و با یکدیگر‬ ‫صلح کنید‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪1‬و او از آنجا برخاسته‪ ،‬به سواحل یهودا در آن سوی اردن آمد و مردم دوباره به او متوسل شدند ‪.‬و همانطور که عادت داشت‪ ،‬دوباره به‬ ‫آنها آموزش داد‪.‬‬ ‫‪2‬و فریسیان نزد او آمدند و از او پرسیدند ‪:‬آیا جایز است مرد زن خود را رها کند؟ وسوسه کردنش‬ ‫‪3‬و او پاسخ داد و به آنها گفت‪ ،‬موسی به شما چه دستور داد؟‬ ‫‪4‬و گفتند ‪:‬موسی زجر کشید تا طلق نامه بنویسد و او را رها کند‪.‬‬ ‫‪5‬و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت ‪:‬به دلیل سختی دل شما این دستور را برای شما نوشت‪.‬‬ ‫‪6‬اما خدا از آغاز خلقت آنها را مرد و زن آفرید‪.‬‬ ‫‪7‬به همین دلیل مرد پدر و مادر خود را ترک خواهد کرد و به زن خود خواهد چسبید‪.‬‬ ‫‪8‬و آنها هر دو یک جسم خواهند بود‪ ،‬پس دیگر دو نفر نیستند‪ ،‬بلکه یک بدن هستند‪.‬‬ ‫‪9‬پس آنچه را که خدا به هم پیوند داده است‪ ،‬انسان از هم جدا نکند‪.‬‬ ‫‪35‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪10‬و در خانه شاگردانش دوباره از او درباره همین موضوع پرسیدند‪.‬‬ ‫‪11‬و او به آنها گفت ‪:‬هر که زن خود را رها کند و با دیگری ازدواج کند‪ ،‬با او زنا کرده است‪.‬‬ ‫‪12‬و اگر زنی شوهر خود را رها کند و با دیگری ازدواج کند‪ ،‬زنا کرده است‪.‬‬ ‫‪13‬و کودکان خردسال را نزد او آوردند تا آنها را لمس کند و شاگردانش کسانی را که آنها را آورده بودند سرزنش کردند‪.‬‬ ‫‪14‬اما وقتی عیسی این را دید‪ ،‬بسیار ناراحت شد و به آنها گفت ‪:‬اجازه دهید بچه های کوچک نزد من بیایند و آنها را منع نکنید زیرا‬ ‫ملکوت خدا از آن چنین است‪.‬‬ ‫‪15‬همانا من به شما می گویم‪ ،‬هر که پادشاهی خدا را به عنوان یک کودک نپذیرد‪ ،‬در آن داخل نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪16‬و آنها را در آغوش خود گرفت و دستان خود را بر آنها نهاد و آنها را برکت داد‪.‬‬ ‫‪17‬و چون در راه بیرون رفت‪ ،‬یکی دوان دوان آمد‪ ،‬نزد او زانو زد و از او پرسید ‪:‬استاد خوب‪ ،‬چه کنم تا بتوانم وارث زندگی جاودانی‬ ‫شوم؟‬ ‫‪18‬و عیسی به او گفت‪ ،‬چرا مرا نیکو میخوانی؟ هیچ خیری جز یکی نیست‪ ،‬یعنی خدا‪.‬‬ ‫‪19‬تو احکام را میدانی‪ ،‬زنا مکن‪ ،‬نکش‪ ،‬دزدی مکن‪ ،‬شهادت دروغ مکن‪ ،‬فریب مکن‪ ،‬پدر و مادرت را گرامی بدار‪.‬‬ ‫‪20‬و او پاسخ داد و به او گفت" ‪:‬استاد‪ ،‬من همه اینها را از جوانی مشاهده کرده ام‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه عیسی که او را دید‪ ،‬او را دوست داشت و به او گفت « ‪:‬یک چیز کم داری ‪:‬برو‪ ،‬هر چه داری بفروش و به فقرا بده تا در آسمان‬ ‫گنجی خواهی داشت‪ ،‬و بیا صلیب را بردار و دنبال من‬ ‫‪22‬و از این گفتار غمگین شد و غمگین رفت زیرا داراییهای فراوانی داشت‪.‬‬ ‫‪23‬و عیسی به اطراف نگریست و به شاگردان خود گفت ‪:‬چه سخت است که صاحبان ثروت به ملکوت خدا وارد شوند‪.‬‬ ‫‪24‬و شاگردان از سخنان او شگفت زده شدند ‪.‬اما عیسی دوباره پاسخ داد و به آنها گفت « ‪:‬بچه ها‪ ،‬چه سخت است برای کسانی که به‬ ‫ثروت اعتماد می کنند وارد ملکوت خدا شوند!‬ ‫‪25‬عبور شتر از سوراخ سوزن آسانتر از ورود ثروتمند به ملکوت خداست‪.‬‬ ‫‪26‬و آنها به شدت متحیر شده‪ ،‬به خود گفتند‪ ،‬پس چه کسی می تواند نجات یابد؟‬ ‫‪27‬و عیسی به آنها نگاه کرد‪ ،‬گفت " ‪:‬برای مردم غیر ممکن است‪ ،‬اما نه برای خدا‪ ،‬زیرا برای خدا همه چیز ممکن است"‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬آنگاه پطرس به او گفت« ‪:‬اینک ما همه چیز را ترک کرده و به دنبال تو آمدهایم‪.‬‬ ‫‪29‬و عیسی پاسخ داد و گفت « ‪:‬در حقیقت به شما میگویم‪ ،‬هیچ کس نیست که به خاطر من و انجیل خانه‪ ،‬یا برادر‪ ،‬یا خواهر‪ ،‬یا پدر‪ ،‬یا‬ ‫مادر‪ ،‬یا زن‪ ،‬یا فرزندان‪ ،‬یا زمینی را ترک کند ‪،.‬‬ ‫‪30‬اما او اکنون در این زمان صد برابر خانهها و برادران و خواهران و مادران و فرزندان و زمینهای آزاری خواهد یافت ‪.‬و در جهان‬ ‫آینده زندگی جاودانی‪.‬‬ ‫‪31‬اما بسیاری از اولینها آخرین خواهند بود ‪.‬و آخری اول‬ ‫‪32‬و در راهی بودند که به اورشلیم بال می رفتند ‪.‬و عیسی جلوی آنها رفت و آنها شگفت زده شدند ‪.‬و چون دنبال می کردند ترسیدند ‪.‬و‬ ‫دوباره آن دوازده را گرفت و شروع کرد به آنها گفت که چه اتفاقی برای او خواهد افتاد‪.‬‬ ‫‪33‬گفت ‪:‬اینک به اورشلیم میرویم ‪.‬و پسر انسان به سران کاهنان و علما تسلیم خواهد شد ‪.‬و او را به مرگ محکوم خواهند کرد و او را به‬ ‫امتها خواهند سپرد‪.‬‬ ‫‪34‬و او را مسخره خواهند کرد و تازیانه خواهند زد و بر او آب دهان خواهند انداخت و او را خواهند کشت و روز سوم او دوباره‬ ‫برخواهد خاست‪.‬‬ ‫‪35‬و یعقوب و یوحنا‪ ،‬پسران زبدی‪ ،‬نزد او آمدند و گفتند« ‪:‬استاد‪ ،‬ما میخواهیم هر چه میخواهیم برای ما انجام دهی‪.‬‬ ‫‪36‬و او به آنها گفت‪ ،‬چه می خواهید که من برای شما انجام دهم؟‬ ‫‪37‬آنها به او گفتند ‪:‬به ما عطا فرما تا در جلل تو‪ ،‬یکی در دست راست و دیگری در دست چپ تو بنشینیم‪.‬‬ ‫‪38‬اما عیسی به آنها گفت « ‪:‬شما نمی دانید که چه می خواهید‪ ،‬آیا می توانید از جامی که من می نوشم بنوشید؟ و با تعمیدی که من با آن‬ ‫تعمید یافته ام تعمید بگیرم؟‬ ‫‪39‬و آنها به او گفتند‪ ،‬ما می توانیم ‪.‬عیسی به آنها گفت « ‪:‬از جامی که من مینوشم‪ ،‬خواهید نوشید ‪.‬و با غسل تعمید من تعمید خواهید یافت‪.‬‬ ‫‪40‬اما نشستن بر دست راست و چپ من نیست که بدهم ‪.‬اما به کسانی داده خواهد شد که برای آنها آماده شده است‪.‬‬ ‫‪41‬و چون آن ده شنیدند‪ ،‬از یعقوب و یوحنا بسیار ناراحت شدند‪.‬‬ ‫‪42‬ا مما عیسی ایشان را نزد خود خواند و به ایشان گفت « ‪:‬میدانید که آنانی که بر امتها فرمانروایی میکنند‪ ،‬بر ایشان مسلط میشوند ‪.‬و‬ ‫بزرگانشان بر آنها اقتدار دارند‪.‬‬ ‫‪43‬اما در میان شما چنین نخواهد بود‪ ،‬بلکه هر که از شما بزرگ باشد‪ ،‬وزیر شما خواهد بود‪.‬‬ ‫‪44‬و هر که از شما بزرگتر باشد‪ ،‬خادم همه باشد‪.‬‬ ‫‪45‬زیرا حتی پسر انسان نیامد تا به او خدمت کنند‪ ،‬بلکه آمد تا خدمت کند و جان خود را فدیه بسیاری بدهد‪.‬‬ ‫‪46‬و به اریحا آمدند و چون با شاگردان خود و جمعیت زیادی از اریحا بیرون میرفت‪ ،‬بارتیمائوس کور‪ ،‬پسر تیمائوس‪ ،‬در کنار شاهراه‬ ‫نشسته و گدایی میکرد‪.‬‬ ‫‪47‬و چون شنید که عیسی ناصری است‪ ،‬فریاد زد و گفت ‪:‬عیسی پسر داوود‪ ،‬بر من رحم کن‪.‬‬ ‫‪48‬و بسیاری به او دستور دادند که باید سکوت کند‪ ،‬اما او بیشتر فریاد می زد که ای پسر داوود‪ ،‬به من رحم کن‪.‬‬ ‫‪49‬و عیسی ایستاده‪ ،‬دستور داد که او را بخوانند ‪.‬و نابینا را صدا کردند و به او گفتند ‪:‬آسوده باش‪ ،‬برخیز ‪.‬او تو را صدا می کند‪.‬‬ ‫‪50‬و او جامه خود را دور انداخت و برخاست و نزد عیسی آمد‪.‬‬ ‫‪51‬و عیسی پاسخ داد و به او گفت « ‪:‬چه میخواهی که با تو بکنم؟ مرد نابینا به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬تا بینا شوم‪.‬‬ ‫‪36‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪52‬عیسی به او گفت ‪:‬برو ‪.‬ایمانت تو را سالم ساخته است ‪.‬و فورا بینا شد و در راه به دنبال عیسی رفت‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪1‬و چون به اورشلیم نزدیک شدند‪ ،‬به بیتفاژ و بیت عنیا‪ ،‬در کوه زیتون‪ ،‬دو تن از شاگردان خود را فرستاد‪.‬‬ ‫‪2‬و به آنها گفت ‪:‬به دهکده روبروی خود بروید و به محض اینکه وارد آن شوید‪ ،‬کربه بسته شده را خواهید یافت که هیچ کس بر آن ننشسته‬ ‫است ‪.‬او را باز کن و بیاور‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪3‬و اگر کسی به شما بگوید‪ ،‬چرا این کار را میکنید؟ بگویید که خداوند به او نیاز دارد ‪.‬و فورا او را به اینجا خواهد فرستاد‪.‬‬ ‫‪4‬و به راه خود رفتند و کربه را در بیرون در جایی که دو راه به هم میرسیدند بستهاند ‪.‬و او را از دست می دهند‪.‬‬ ‫‪5‬و برخی از آنها که آنجا ایستاده بودند به آنها گفتند" ‪:‬شما چه کار می کنید که کراغ را باز می کنید؟"‬ ‫‪6‬و همانطور که عیسی دستور داده بود به آنها گفتند و آنها را رها کردند‪.‬‬ ‫‪7‬و كره را نزد عیسی آوردند و جامه های خود را بر او افكندند ‪.‬و بر او نشست‪.‬‬ ‫‪8‬و بسیاری جامههای خود را در راه پهن میکنند و برخی دیگر شاخههای درختان را میبرند و در راه میریزند‪.‬‬ ‫‪9‬و آنانی که از پیش می رفتند و آنانی که به دنبال آن می آمدند‪ ،‬فریاد می زدند و می گفتند« ‪ :‬کحسنا !خوشا به حال کسی که به نام خداوند‬ ‫می آید‪:‬‬ ‫‪10‬مبارک باد پادشاهی پدر ما داود‪ ،‬که به نام خداوند میآید‪ ،‬کحسنا در اعلی‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و عیسی به اورشلیم و معبد داخل شد و چون همه چیز را به اطراف نگریست و اکنون غروب فرا رسیده بود‪ ،‬با آن دوازده به بیت عنیا‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪12‬و فردا‪ ،‬چون از بیت عنیا آمدند‪ ،‬گرسنه بود‪.‬‬ ‫‪13‬و چون درخت انجیر را از دور دید که برگ داشت‪ ،‬آمد‪ ،‬شاید چیزی در آن بیابد ‪.‬زیرا زمان انجیر هنوز نرسیده بود‪.‬‬ ‫‪14‬و عیسی پاسخ داد و گفت ‪:‬هیچ کس از میوه تو برای همیشه نخورد ‪.‬و شاگردانش شنیدند‪.‬‬ ‫‪15‬و به اورشلیم آمدند و عیسی به معبد رفت و شروع به بیرون راندن فروشندگان و خریداران در معبد کرد و میز صرافان و صندلی های‬ ‫کبوتر فروشان را زیر و رو کرد‪.‬‬ ‫‪16‬و نمیخواهد کسی ظرفی را در معبد حمل کند‪.‬‬ ‫‪17‬و او تعلیم داد و به آنها گفت ‪:‬آیا نوشته نشده است که خانه من از همه امتها خانه دعا خوانده خواهد شد؟ اما شما آن را لنه دزدان قرار‬ ‫داده اید‪.‬‬ ‫‪18‬و کاتبان و رؤسای کاهنان این را شنیدند و جویا شدند که چگونه او را هلک کنند‪ ،‬زیرا از او می ترسیدند‪ ،‬زیرا همه مردم از تعلیم او‬ ‫شگفت زده شده بودند‪.‬‬ ‫‪19‬و چون شام فرا رسید‪ ،‬از شهر بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪20‬و بامداد‪ ،‬چون از آنجا می گذشتند‪ ،‬درخت انجیر را دیدند که از ریشه خشک شده بود‪.‬‬ ‫‪21‬و پطرس که به یاد می آورد‪ ،‬به او گفت« ‪:‬استاد‪ ،‬اینک درخت انجیری که تو لعنت می کردی‪ ،‬خشک شده است‪.‬‬ ‫‪22‬و عیسی در پاسخ به آنها گفت ‪:‬به خدا ایمان داشته باشید‪.‬‬ ‫‪23‬زیرا به راستی به شما میگویم‪ ،‬هر که به این کوه بگوید‪ ،‬برکنار شو و به دریا افکنده شو ‪.‬و در دل خود شک نخواهد کرد‪ ،‬بلکه ایمان‬ ‫خواهد آورد که آنچه می گوید محقق خواهد شد ‪.‬او هر چه بگوید خواهد داشت‪.‬‬ ‫‪24‬بنابراین به شما میگویم‪ ،‬وقتی دعا میکنید‪ ،‬هر آنچه را که میخواهید‪ ،‬باور کنید که آنها را میگیرید و خواهید داشت‪.‬‬ ‫‪25‬و هنگامی که به دعا ایستاده اید‪ ،‬اگر چیزی بر ضد کسی دارید ببخشید تا پدر شما که در آسمان است نیز تقصیرات شما را بیامرزد‪.‬‬ ‫‪26‬اما اگر شما نبخشید‪ ،‬پدر شما نیز که در آسمان است تقصیرات شما را نخواهد بخشید‪.‬‬ ‫‪27‬و دوباره به اورشلیم آمدند و چون در معبد راه میرفت‪ ،‬سران کاهنان و علما و مشایخ نزد او آمدند‪.‬‬ ‫‪28‬و به او بگو‪ ،‬به چه قدرتی این چیزها را انجام می دهی؟ و چه کسی این اختیار را به تو داده است که این کارها را انجام دهی؟‬ ‫‪29‬و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت‪ ،‬من نیز از شما یک سؤال خواهم پرسید و به من پاسخ دهید‪ ،‬و به شما خواهم گفت که با چه اختیاری‬ ‫این کارها را انجام می دهم‪.‬‬ ‫‪30‬تعمید یوحنا از آسمان بود یا از مردم؟ به من جواب بده‬ ‫‪31‬و با خود استدلل کردند و گفتند ‪:‬اگر بگوییم از آسمان ‪.‬او خواهد گفت ‪:‬پس چرا به او ایمان نیاوردید؟‬ ‫‪32‬اما اگر بگوییم از انسانها ‪.‬آنها از مردم می ترسیدند‪ ،‬زیرا همه یحیی را می دانستند که او یک نبی است‪.‬‬ ‫‪33‬و آنها پاسخ داده‪ ،‬به عیسی گفتند‪ ،‬ما نمی توانیم بگوییم ‪.‬عیسی در پاسخ به آنها گفت « ‪:‬من هم به شما نمی گویم که این کارها را با چه‬ ‫اختیاری انجام می دهم‪.‬‬ ‫فصل ‪12‬‬ ‫‪1‬و با مثلها با آنها صحبت كرد ‪.‬مردی تاکستانی کاشت و دور آن پرچین کرد و محلی برای شراب حفر کرد و برجی ساخت و آن را در‬ ‫اختیار کشاورزان گذاشت و به سرزمینی دور رفت‪.‬‬ ‫‪2‬و در آن فصل‪ ،‬خدمتکاری را نزد کشاورزان فرستاد تا از کشاورزان میوه تاکستان را دریافت کند‪.‬‬ ‫‪3‬و او را گرفتند و زدند و خالی فرستادند‪.‬‬ ‫‪4‬و دوباره خدمتکار دیگری را نزد آنها فرستاد ‪.‬و بر او سنگ انداختند و بر سر او زخمی کردند و با شرمندگی او را روانه کردند‪.‬‬ ‫‪37‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪5‬و دوباره دیگری فرستاد ‪.‬و او و بسیاری دیگر را کشتند ‪.‬کتک زدن برخی و کشتن برخی‪.‬‬ ‫‪6‬پس با داشتن یک پسر‪ ،‬محبوب خود‪ ،‬او را نیز در آخر نزد ایشان فرستاد و گفت‪ ،‬پسر من را محترم خواهند داشت‪.‬‬ ‫‪7‬اما آن کشاورزان به یکدیگر گفتند ‪:‬این وارث است ‪.‬بیایید او را بکشیم و میراث از آن ما خواهد بود‪.‬‬ ‫‪8‬و او را گرفتند و کشتند و از تاکستان بیرون انداختند‪.‬‬ ‫‪9‬پس ارباب تاکستان چه خواهد کرد؟ او خواهد آمد و کشاورزان را هلک خواهد کرد و تاکستان را به دیگران خواهد داد‪.‬‬ ‫‪10‬و آیا این کتاب مقدس را نخواندهاید ‪.‬سنگی که سازندگان آن را رد کردند سر گوشه می شود‪.‬‬ ‫‪11‬این کار خداوند بود و در نظر ما شگفتانگیز است؟‬ ‫ث‬ ‫‪12‬و میخواستند او را بگیرند‪ ،‬اما از مردم ترسیدند‪ ،‬زیرا میدانستند که او این ثمثل را بر ضد آنها گفته است‪ ،‬و او را ترک کرده‪ ،‬رفتند‪.‬‬ ‫‪13‬و برخی از فریسیان و هیرودیان را نزد او فرستادند تا او را در سخنانش بگیرند‪.‬‬ ‫‪14‬و چون آمدند‪ ،‬به او گفتند« ‪:‬استاد‪ ،‬ما می دانیم که تو راست می گویی‪ ،‬و به هیچ کس اهمیت نمی دهی‪ ،‬زیرا تو به انسان نمی اندیشی‪،‬‬ ‫بلکه راه خدا را به راستی تعلیم می دهی ‪:‬آیا دادن حلل است ‪.‬ادای احترام به سزار‪ ،‬یا نه؟‬ ‫‪15‬ببخشیم یا ندهیم؟ اما او چون نفاق آنها را می دانست‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬چرا مرا وسوسه می کنید؟ یک سکه برای من بیاور تا آن را ببینم‪.‬‬ ‫‪16‬و آن را آوردند ‪.‬و به آنها گفت ‪:‬این تصویر و نوشته از آن کیست؟ و به او گفتند ‪:‬مال قیصر‪.‬‬ ‫‪17‬و عیسی در پاسخ به آنها گفت ‪:‬آنچه را که قیصر است به قیصر بدهید و آنچه از آن خداست به خدا ‪.‬و از او شگفت زده شدند‪.‬‬ ‫‪18‬آنگاه صدوقیان نزد او بیایند که میگویند رستاخیز نیست ‪.‬و از او پرسیدند و گفتند‪:‬‬ ‫‪19‬استاد‪ ،‬موسی به ما نوشت‪ ،‬اگر برادر مردی بمیرد و زن خود را پشت سر بگذارد و فرزندی از خود باقی نگذاشته باشد‪ ،‬برادرش باید‬ ‫زن خود را بگیرد و برای برادر خود نسلی ببرد‪.‬‬ ‫‪20‬و در حال حاضر هفت برادر بودند ‪:‬و اولین زن گرفت‪ ،‬و مرگ بذر باقی نماند‪.‬‬ ‫‪21‬و دومی او را گرفت و درگذشت و بذری باقی نگذاشت و سومی نیز همینطور‪.‬‬ ‫ذرهای باقی نگذاشتند ‪.‬آخر از همه آن زن نیز مرد‪.‬‬ ‫‪22‬و آن هفت نفر او را داشتند و م‬ ‫‪23‬پس در رستاخیز‪ ،‬هنگامی که آنها برخیزند‪ ،‬زن کیست از آنها؟ زیرا آن هفت نفر او را به همسری گرفتند‪.‬‬ ‫‪24‬و عیسی در پاسخ به آنها گفت " ‪:‬پس آیا شما اشتباه نمی کنید‪ ،‬زیرا نه کتاب مقدس و نه قدرت خدا را می دانید؟"‬ ‫‪25‬زیرا هنگامی که از مردگان برخیزند‪ ،‬نه ازدواج می کنند و نه ازدواج می کنند ‪.‬بلکه مانند فرشتگانی هستند که در بهشت هستند‪.‬‬ ‫‪26‬و در مورد مردگان که برخیزند ‪:‬آیا در کتاب موسی نخوانده اید که چگونه در بوته خدا به او گفت که من خدای ابراهیم و خدای اسحاق‬ ‫و خدای یعقوب هستم? ‪.‬‬ ‫‪27‬او خدای مردگان نیست‪ ،‬بلکه خدای زندگان است‪ ،‬پس شما سخت در اشتباه هستید‪.‬‬ ‫‪28‬و یکی از کاتبان آمد‪ ،‬و چون شنید که با هم استدلل می کنند‪ ،‬و متوجه شد که او به خوبی به آنها پاسخ داده است‪ ،‬از او پرسید ‪:‬اولین‬ ‫حکم از همه کدام است؟‬ ‫‪29‬و عیسی به او پاسخ داد « ‪:‬اولین همه احکام این است ‪:‬ای اسرائیل بشنو ‪.‬یهوه خدای ما خداوند واحد است‪:‬‬ ‫‪30‬و یهوه خدای خود را با تمام دل و با تمام جان و با تمام عقل و با تمام قوت خود محبت کن ‪:‬این اولین فرمان است‪.‬‬ ‫‪31‬و دومی مانند این است‪ ،‬همسایه خود را مانند خود دوست بدار ‪.‬هیچ فرمانی بزرگتر از اینها نیست‪.‬‬ ‫‪32‬و کاتب به او گفت« ‪:‬خوب‪ ،‬استاد‪ ،‬تو راست گفتی‪ ،‬زیرا خدای واحد است ‪.‬و جز او کسی نیست‪:‬‬ ‫‪33‬و دوست داشتن او با تمام دل و با تمام عقل و با تمام جان و با تمام قوت و دوست داشتن همسایه خود مانند خود از همه قربانی های‬ ‫سوختنی و قربانی ها بیشتر است‪.‬‬ ‫‪34‬و چون عیسی دید که او با احتیاط پاسخ داد‪ ،‬به او گفت‪ ،‬تو از ملکوت خدا دور نیستی ‪.‬و هیچ کس پس از آن جرأت نداشت از او سؤالی‬ ‫بپرسد‪.‬‬ ‫‪35‬و عیسی در حالی که در معبد تعلیم میداد‪ ،‬پاسخ داد و گفت ‪:‬کاتبان چگونه میگویند که مسیح پسر داود است؟‬ ‫‪36‬زیرا خود داوود به روح القدس میگوید« ‪:‬خداوند به خداوند من گفت ‪:‬بر دست راست من بنشین تا دشمنانت را زیر پای تو قرار دهم‪.‬‬ ‫‪37‬پس داود خود او را خداوند میخواند ‪.‬پس پسرش از کجاست؟ و مردم عادی با خوشحالی او را شنیدند‪.‬‬ ‫‪38‬و او در تعلیم خود به آنها گفت ‪:‬از کاتبان که دوست دارند با لباس بلند بروند و در بازارها سلم کنند‪ ،‬برحذر باشید‪.‬‬ ‫‪39‬و کرسیهای اصلی در کنیسهها و بالترین اتاقها در جشنها‪.‬‬ ‫‪40‬که خانههای بیوهزنان را میخورند و به تظاهر به دعاهای طولنی میپردازند‪.‬‬ ‫‪41‬و عیسی مقابل خزانه نشست و دید که مردم چگونه پول به خزانه می ریزند و بسیاری از ثروتمندان مقدار زیادی می ریزند‪.‬‬ ‫‪42‬و بیوه بیوه فقیری آمد و دو کنه که یک خرچنگ است انداخت‪.‬‬ ‫‪43‬و شاگردان خود را نزد خود خواند و به ایشان گفت « ‪:‬آینه به شما میگویم که این بیوه فقیر بیش از همه آنانی که در خزانه ریختهاند‪،‬‬ ‫ریخته است‪.‬‬ ‫‪44‬زیرا همه آنها از فراوانی خود ریختند ‪.‬اما او از فقدان خود تمام آنچه را که داشت‪ ،‬حتی تمام زندگی خود را ریخت‪.‬‬ ‫فصل ‪13‬‬ ‫‪1‬و چون از معبد بیرون میرفت‪ ،‬یکی از شاگردانش به او گفت« ‪:‬استاد‪ ،‬ببین اینجا چه سنگها و چه ساختمانهایی است!‬ ‫‪2‬عیسی در پاسخ به او گفت ‪:‬آیا این بناهای بزرگ را می بینی؟ سنگی بر سنگی باقی نخواهد ماند که فرو ریخته نشود‪.‬‬ ‫‪3‬و چون بر کوه زیتون روبروی معبد نشسته بود‪ ،‬پطرس و یعقوب و یوحنا و اندریاس به طور خصوصی از او پرسیدند‪:‬‬ ‫‪4‬به ما بگو‪ ،‬این چیزها کی خواهد بود؟ و هنگامی که همه این چیزها تحقق یابد‪ ،‬نشانه چیست؟‬ ‫‪38‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪5‬عیسی در جواب آنها گفت ‪:‬مواظب باشید کسی شما را فریب ندهد‪.‬‬ ‫‪6‬زیرا بسیاری به نام من خواهند آمد و خواهند گفت ‪:‬من مسیح هستم ‪.‬و بسیاری را فریب خواهد داد‪.‬‬ ‫‪7‬و چون از جنگ و شایعه جنگ بشنوید‪ ،‬مضطرب نشوید‪ ،‬زیرا چنین چیزهایی باید باشد ‪.‬اما پایان هنوز نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪8‬زیرا قومی بر قوم و مملکتی بر مملکتی قیام خواهد کرد و در جاهای گوناگون زلزله خواهد آمد و قحطی و مصیبت خواهد بود ‪.‬اینها‬ ‫آغاز غمها است‪.‬‬ ‫‪9‬اما مراقب خود باشید زیرا آنها شما را به شوراها تسلیم خواهند کرد ‪.‬و در کنیسه ها کتک خواهید خورد و به خاطر من به حضور‬ ‫حاکمان و پادشاهان آورده خواهید شد تا بر علیه آنها شهادت دهید‪.‬‬ ‫‪10‬و انجیل باید ابتدا در میان تمام ملل منتشر شود‪.‬‬ ‫‪11‬اما هنگامی که شما را هدایت می کنند و تسلیم می کنند‪ ،‬از قبل فکر نکنید که چه می گویید‪ ،‬و از پیش تصمیم نگیرید‪ ،‬بلکه هر چه در‬ ‫آن ساعت به شما داده می شود‪ ،‬بگویید‪ ،‬زیرا این شما نیستید که صحبت می کنید‪ ،‬بلکه روح القدس‬ ‫‪12‬اکنون برادر برادر را به مرگ تسلیم خواهد کرد و پدر پسر را ‪.‬و فرزندان بر علیه والدین خود قیام خواهند کرد و آنها را به قتل‬ ‫خواهند رساند‪.‬‬ ‫‪13‬و به خاطر نام من از شما متنفر خواهید شد‪ ،‬اما هر که تا آخر صبر کند‪ ،‬نجات خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪14‬اما چون مکروه ویرانی را که دانیال نبی از آن سخن میگوید‪ ،‬دیدید که در جایی که نباید ایستاده است (هرکه میخواند بفهمد )پس کسانی‬ ‫که در یهودیه هستند به کوهها فرار کنند‪.‬‬ ‫‪15‬و کسی که بر پشت بام است به خانه فرود نیاید و داخل آن نشود تا چیزی از خانه خود بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪16‬و کسی که در مزرعه است برای برداشتن جامه خود برنگردد‪.‬‬ ‫‪17‬اما وای بر آنها که در آن روزها باردار هستند و شیر می دهند!‬ ‫‪18‬و دعا کنید که پرواز شما در زمستان نباشد‪.‬‬ ‫‪19‬زیرا در آن روزها مصیبت خواهد بود‪ ،‬چنان که از آغاز خلقت که خدا تا به امروز آفریده نبوده است‪ ،‬و نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪20‬و جز اینکه خداوند آن روزها را کوتاه کرده بود‪ ،‬هیچ جسمی نجات نمی یافت‪ ،‬بلکه به خاطر برگزیدگانی که برگزیده بود‪ ،‬روزها را‬ ‫کوتاه کرد‪.‬‬ ‫‪21‬و اگر کسی به شما بگوید‪ ،‬اینک مسیح است ‪.‬یا‪ ،‬او آنجاست ‪.‬او را باور نکن‪:‬‬ ‫‪22‬زیرا مسیحیان دروغین و انبیای دروغین ظهور خواهند کرد و نشانهها و شگفتیها را نشان خواهند داد تا حتی برگزیدگان را اغوا کنند‪.‬‬ ‫‪23‬اما شما مراقب باشید‪ ،‬اینک‪ ،‬من همه چیز را برای شما پیشگویی کرده ام‪.‬‬ ‫‪24‬اما در آن روزها‪ ،‬پس از آن مصیبت‪ ،‬خورشید تاریک خواهد شد و ماه نور خود را نخواهد داد‪،‬‬ ‫‪25‬و ستارگان آسمان فرو خواهند ریخت و قدرتهایی که در آسمان هستند متزلزل خواهند شد‪.‬‬ ‫‪26‬و آنگاه پسر انسان را خواهند دید که با قدرت و جلل عظیم بر ابرها می آید‪.‬‬ ‫‪27‬و آنگاه فرشتگان خود را خواهد فرستاد و برگزیدگان خود را از چهار باد‪ ،‬از منتهی الیه زمین تا منتهی الیه آسمان‪ ،‬گرد خواهد آورد‪.‬‬ ‫‪28‬اکنون ثمثثلی از درخت انجیر بیاموزید ‪.‬هنگامی که شاخه او هنوز نازک است و برگ می دهد‪ ،‬می دانید که تابستان نزدیک است‪.‬‬ ‫‪29‬پس شما نیز به همین ترتیب‪ ،‬هنگامی که این چیزها را مشاهده خواهید کرد‪ ،‬بدانید که نزدیک است‪ ،‬حتی بر درها‪.‬‬ ‫‪30‬همانا به شما میگویم که این نسل نخواهد گذشت تا همه این چیزها انجام شود‪.‬‬ ‫‪31‬آسمان و زمین زایل خواهند شد‪ ،‬اما سخنان من ناپدید نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪32‬ا مما از آن روز و آن ساعت هیچ کس‪ ،‬نه فرشتگان آسمانی‪ ،‬و نه پسر‪ ،‬جز پدر نمی داند‪.‬‬ ‫‪33‬مواظب باشید‪ ،‬بیدار باشید و دعا کنید‪ ،‬زیرا نمی دانید زمان آن کی است‪.‬‬ ‫‪34‬زیرا پسر انسان مانند مردی است که به سفری دور میرود‪ ،‬که خانه خود را ترک کرده‪ ،‬به خادمان خود و هر کس در کار خود اختیار‬ ‫داد و به دربان امر کرد که مراقب باشد‪.‬‬ ‫‪35‬پس مراقب باشید‪ ،‬زیرا نمیدانید که صاحب خانه کی میآید‪ ،‬شام یا نیمهشب‪ ،‬یا هنگام بانگ خروس‪ ،‬یا صبح‪.‬‬ ‫‪36‬مبادا که ناگهان آمدنت را در خواب بیابد‪.‬‬ ‫‪37‬و آنچه به شما می گویم به همه می گویم‪ ،‬مراقب باشید‪.‬‬ ‫فصل ‪14‬‬ ‫‪1‬پس از دو روز عید فصح و فطیر بود و سران کاهنان و علما جویا شدند که چگونه او را با حیلهگری گرفته‪ ،‬بکشند‪.‬‬ ‫‪2‬اما گفتند« ‪:‬نه در روز عید‪ ،‬مبادا غوغای مردم برپا شود‪.‬‬ ‫‪3‬و در بیت عنیا در خانه شمعون جذامی که بر سر غذا مینشست‪ ،‬زنی آمد که جعبهای مرمقی از مرهم بسیار گرانبها داشت ‪.‬و جعبه را‬ ‫ترمز کرد و روی سر او ریخت‪.‬‬ ‫‪4‬و عدهای بودند که در درون خود خشمگین شدند و گفتند ‪:‬چرا این ضایعات مرهم ساخته شد؟‬ ‫‪5‬زیرا ممکن بود به بیش از سیصد پنی فروخته شود و به فقرا داده شود ‪.‬و علیه او زمزمه کردند‪.‬‬ ‫‪6‬و عیسی گفت ‪:‬او را رها کنید ‪.‬چرا اذیتش می کنی؟ او کار خوبی روی من انجام داده است‪.‬‬ ‫‪ ۷‬زیرا شما فقرا را همیشه با خود دارید و هر وقت بخواهید میتوانید به آنها نیکی کنید‪ ،‬اما من را همیشه ندارید‪.‬‬ ‫‪8‬او آنچه را که میتوانست انجام داده است ‪:‬او پیشاپیش آمده است تا جسد مرا برای دفن مسح کند‪.‬‬ ‫‪9‬همانا به شما میگویم‪ ،‬هرجا که این انجیل در سراسر جهان موعظه شود‪ ،‬این نیز به یاد او گفته خواهد شد که او انجام داده است‪.‬‬ ‫‪10‬و یهودا اسخریوطی‪ ،‬یکی از آن دوازده‪ ،‬نزد رؤسای کاهنان رفت تا او را به ایشان تسلیم کند‪.‬‬ ‫‪39‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪11‬و چون آن را شنیدند‪ ،‬خوشحال شدند و قول دادند که به او پول بدهند ‪.‬و او به دنبال این بود که چگونه به راحتی به او خیانت کند‪.‬‬ ‫‪12‬و در روز اول نان فطیر‪ ،‬چون عید فصح را کشتند‪ ،‬شاگردانش به او گفتند« ‪:‬کجا میخواهی برویم و آماده کنیم تا عید فصح را بخوری؟‬ ‫‪13‬و او دو تن از شاگردان خود را فرستاد و به آنها گفت ‪:‬به شهر بروید و مردی را ملقات خواهد کرد که پارچ آب حمل می کند ‪.‬او را‬ ‫دنبال کنید‪.‬‬ ‫‪14‬و هر جا که او داخل شود‪ ،‬به سردار خانه بگویید‪ ،‬استاد میگوید‪ ،‬مهمانخانه کجاست که با شاگردانم عید فصح را بخورم؟‬ ‫‪15‬و او بالخانه بزرگی را به شما نشان خواهد داد که تجهیز و آماده شده است ‪:‬آنجا برای ما آماده کنید‪.‬‬ ‫‪16‬و شاگردانش بیرون رفتند و به شهر آمدند و چنانکه به ایشان گفته بود یافتند و عید فصح را آماده کردند‪.‬‬ ‫‪17‬و در شام با آن دوازده می آید‪.‬‬ ‫‪18‬و چون نشسته بودند و غذا میخوردند‪ ،‬عیسی گفت« ‪:‬آینه به شما میگویم‪ ،‬یکی از شما که با من غذا بخورد‪ ،‬مرا تسلیم خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و آنها شروع به اندوهگین شدن کردند و یکی یکی به او گفتند ‪:‬آیا من هستم؟ و دیگری گفت ‪:‬آیا من هستم؟‬ ‫‪20‬و او پاسخ داد و به آنها گفت ‪:‬یکی از آن دوازده است که با من در ظرف فرو می رود‪.‬‬ ‫‪21‬همانطور که در مورد او نوشته شده است‪ ،‬پسر انسان می رود‪ ،‬اما وای بر آن مردی که پسر انسان به دست او تسلیم شود ‪.‬برای آن‬ ‫مرد خوب بود اگر هرگز به دنیا نمی آمد‪.‬‬ ‫‪22‬و چون غذا میخوردند‪ ،‬عیسی نان گرفت و برکت داد و پاره کرد و به ایشان داد و گفت « ‪:‬بگیرید‪ ،‬بخورید‪ ،‬این بدن من است‪.‬‬ ‫‪23‬و جام را گرفت و چون شکر کرد به ایشان داد و همگی از آن نوشیدند‪.‬‬ ‫‪24‬و او به آنها گفت " ‪:‬این است خون من در عهد جدید که برای بسیاری ریخته می شود"‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬به راستی به شما میگویم‪ ،‬تا آن روز که آن را در ملکوت خدا نو بنوشم‪ ،‬دیگر از میوه تاک نخواهم نوشید‪.‬‬ ‫‪26‬و چون سرود خواندند‪ ،‬به کوه زیتون رفتند‪.‬‬ ‫‪27‬و عیسی به آنها گفت‪ ،‬همه شما در این شب به خاطر من آزرده خاطر خواهید شد‪ ،‬زیرا نوشته شده است که شبان را خواهم زد و‬ ‫گوسفندان پراکنده خواهند شد‪.‬‬ ‫‪28‬اما پس از برخاستن من‪ ،‬پیش از شما به جلیل خواهم رفت‪.‬‬ ‫‪29‬اما پطرس به او گفت« ‪:‬اگرچه همه آزرده خواهند شد‪ ،‬اما من نخواهم پذیرفت‪.‬‬ ‫‪30‬و عیسی به او گفت « ‪:‬آینه به تو میگویم که امروز‪ ،‬در این شب‪ ،‬قبل از اینکه خروس دوبار بانگ بزند‪ ،‬سه بار مرا انکار خواهی‬ ‫کرد»‪.‬‬ ‫‪31‬اما او با شدت بیشتری گفت" ‪:‬اگر با تو بمیرم‪ ،‬تو را به هیچ وجه انکار نخواهم کرد "‪.‬به همین ترتیب آنها نیز گفتند همه آنها‪.‬‬ ‫‪32‬و به محلی که جتسیمانی نام داشت رسیدند و به شاگردان خود گفت ‪:‬اینجا بنشینید تا من دعا کنم‪.‬‬ ‫‪33‬و پطرس و یعقوب و یوحنا را با خود برد و به شدت متحیر و سنگین شد‪.‬‬ ‫‪34‬و به آنها گفت ‪:‬جان من تا حد مرگ بسیار اندوهگین است ‪.‬اینجا بمانید و بیدار شوید‪.‬‬ ‫‪35‬و کمی جلو رفت و بر زمین افتاد و دعا کرد که اگر ممکن بود ساعت از او بگذرد‪.‬‬ ‫‪36‬و او گفت‪ ،‬ابا‪ ،‬پدر‪ ،‬همه چیز برای تو ممکن است ‪.‬این جام را از من بگیر‪ ،‬اما نه آنچه من می خواهم‪ ،‬بلکه آنچه تو می خواهی‪.‬‬ ‫‪37‬و او آمد و آنها را در خواب دید و به پطرس گفت « ‪:‬شمعون‪ ،‬آیا تو میخوابی؟ نمی توانستی یک ساعت تماشا کنی؟‬ ‫‪38‬مراقب باشید و دعا کنید مبادا وارد وسوسه شوید ‪.‬روح واقعا ا آماده است‪ ،‬اما جسم ضعیف است‪.‬‬ ‫‪39‬و دوباره رفت و دعا کرد و همان کلمات را گفت‪.‬‬ ‫‪40‬و چون برگشت‪ ،‬آنها را دوباره در خواب دید‪ ،‬زیرا چشمانشان سنگین شده بود‪ ،‬و نمی دانستند چه پاسخی به او بدهند‪.‬‬ ‫‪41‬و بار سوم آمد و به آنها گفت « ‪:‬حال بخوابید و استراحت کنید ‪.‬بس است‪ ،‬ساعت فرا رسیده است ‪.‬اینک پسر انسان به دست گناهکاران‬ ‫تسلیم می شود‪.‬‬ ‫‪42‬برخیز‪ ،‬بگذار برویم ‪.‬اینک کسی که به من خیانت کند نزدیک است‪.‬‬ ‫‪43‬و بلفاصله‪ ،‬در حالی که او هنوز صحبت می کرد‪ ،‬یهودا‪ ،‬یکی از دوازده‪ ،‬و با او جمعی عظیم با شمشیر و چوب‪ ،‬از سران کاهنان و‬ ‫کاتبان و مشایخ آمد‪.‬‬ ‫‪44‬و کسی که او را تسلیم کرد‪ ،‬نشانی به آنها داده بود‪ ،‬و گفت ‪:‬هر که را ببوسم‪ ،‬او همان است ‪.‬او را بگیر و با خیال راحت ببرش‪.‬‬ ‫‪45‬و به محض اینکه آمد‪ ،‬فورا ا نزد او رفت و گفت« ‪:‬استاد‪ ،‬استاد ‪.‬و او را بوسید‪.‬‬ ‫‪46‬و دست بر او نهاده‪ ،‬او را گرفتند‪.‬‬ ‫‪47‬و یکی از آنانی که در آنجا ایستاده بودند‪ ،‬شمشیر کشید و غلم کاهن اعظم را زد و گوش او را برید‪.‬‬ ‫‪48‬و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت ‪:‬آیا شما مانند دزد با شمشیر و عصا بیرون آمده اید تا مرا بگیرید؟‬ ‫‪49‬من هر روز با شما در معبد تعلیم میدادم‪ ،‬اما شما مرا نگرفتید‪ ،‬اما کتاب مقدس باید محقق شود‪.‬‬ ‫‪50‬و همه او را ترک کردند و فرار کردند‪.‬‬ ‫‪51‬و مرد جوانی به دنبال او آمد که پارچه کتانی بر بدن برهنهاش انداخته بود ‪.‬و مردان جوان او را گرفتند‪:‬‬ ‫‪52‬و کتانی را گذاشت و برهنه از آنها گریخت‪.‬‬ ‫‪53‬و عیسی را نزد کاهن اعظم بردند و همه سران کاهنان و مشایخ و علما با او جمع شدند‪.‬‬ ‫‪54‬و پطرس از دور به دنبال او رفت‪ ،‬حتی به قصر کاهن اعظم‪ ،‬و او با غلمان نشسته‪ ،‬خود را در آتش گرم کرد‪.‬‬ ‫‪55‬و رؤسای کاهنان و تمامی شورا در پی شهادت بر ضد عیسی بودند تا او را بکشند ‪.‬و هیچ کدام را پیدا نکرد‪.‬‬ ‫‪56‬زیرا بسیاری بر علیه او شهادت دروغ دادند‪ ،‬اما شهادتشان با هم موافق نبود‪.‬‬ ‫‪57‬و عده ای برخاستند و بر او شهادت دروغ دادند و گفتند‪:‬‬ ‫‪58‬از او شنیدیم که میگفت‪ ،‬این معبدی را که با دست ساخته شده است ویران خواهم کرد و ظرف سه روز دیگر بدون دست میسازم‪.‬‬ ‫‪40‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪59‬اما شاهد آنها با هم موافق نبودند‪.‬‬ ‫‪60‬و کاهن اعظم در میان برخاست و از عیسی پرسید« ‪:‬چیزی جواب نمی دهی؟ »اینها بر علیه تو چه شهادت می دهند؟‬ ‫‪61‬اما او سکوت کرد و هیچ جوابی نداد ‪.‬بار دیگر کاهن اعظم از او پرسید و گفت ‪:‬آیا تو مسیح پسر مبارک هستی؟‬ ‫‪62‬و عیسی گفت ‪:‬من هستم و پسر انسان را خواهید دید که در سمت راست قدرت نشسته و بر ابرهای آسمان می آید‪.‬‬ ‫‪63‬آنگاه کاهن اعظم لباسهای خود را درید و گفت« ‪:‬ما چه نیازی به شاهدان دیگر داریم؟‬ ‫‪64‬شما کفر را شنیده اید‪ ،‬چه فکر می کنید؟ و همه او را محکوم به مرگ کردند‪.‬‬ ‫‪65‬و عدهای شروع به تف کردن بر او کردند و صورتش را پوشانیدند و به او ضربه زدند و به او گفتند ‪:‬نبوت کن و بندگان او را با کف‬ ‫دستان خود زدند‪.‬‬ ‫‪66‬و چون پطرس در پایین قصر بود‪ ،‬یکی از کنیزان کاهن اعظم آمد‪.‬‬ ‫‪67‬و چون پطرس را دید که خود را گرم می کند‪ ،‬به او نگاه کرد و گفت ‪:‬و تو نیز با عیسی ناصری بودی‪.‬‬ ‫‪68‬ا مما او انکار کرد و گفت« ‪:‬نمی دانم و نمی فهمم چه می گویی ‪.‬و به ایوان بیرون رفت ‪.‬و خدمه خروس‬ ‫‪69‬و کنیز دوباره او را دید و به حاضران گفت ‪:‬این یکی از آنهاست‪.‬‬ ‫‪70‬و دوباره آن را انکار کرد ‪.‬و اندکی بعد‪ ،‬حاضران بار دیگر به پطرس گفتند« ‪:‬مسلما ا تو یکی از آنها هستی‪ ،‬زیرا تو جلیلی هستی و‬ ‫گفتار تو با آن موافق است‪.‬‬ ‫‪71‬اما او شروع به نفرین كردن و سوگند كردن كرد و گفت ‪:‬من این مردی را كه شما از او می گویید نمی شناسم‪.‬‬ ‫‪72‬و بار دوم خروس به صدا در آمد ‪.‬و پطرس کلمی را که عیسی به او گفت به یاد آورد « ‪:‬قبل از اینکه خروس دوبار بانگ بزند‪ ،‬سه‬ ‫بار مرا انکار خواهی کرد »‪.‬و چون در آن فکر کرد‪ ،‬گریست‪.‬‬ ‫فصل ‪15‬‬ ‫‪ ۱‬و بی درنگ سران کاهنان با مشایخ و علما و تمام شورا مشورت کردند و عیسی را بستند و بردند و به پیلطس سپردند‪.‬‬ ‫‪2‬و پیلطس از او پرسید ‪:‬آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟ و او در جواب به او گفت ‪:‬تو می گویی‪.‬‬ ‫‪3‬و رؤسای كاهنان او را به چیزهای زیادی متهم كردند‪ ،‬اما او جوابی نداد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پیلطس دوباره از او پرسید و گفت« ‪:‬چیزی جواب نمیدهی؟ »بنگر که چه بسیار چیزها علیه تو شهادت می دهند‪.‬‬ ‫‪5‬اما عیسی هیچ پاسخی نداد ‪.‬به طوری که پیلطس شگفت زده شد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و در آن عید‪ ،‬یک زندانی را که هر که میخواستند‪ ،‬برای ایشان آزاد کرد‪.‬‬ ‫‪7‬و یکی بود به نام باراباس که در قیام با او قیام کرده بودند که در قیام قتل کرده بودند‪.‬‬ ‫‪8‬و جماعتی که با صدای بلند فریاد می زدند‪ ،‬مشتاق شدند که او همان کاری را که تا به حال با آنها کرده بود‪ ،‬انجام دهد‪.‬‬ ‫‪9‬اما پیلطس در جواب ایشان گفت« ‪:‬آیا میخواهید پادشاه یهود را برای شما آزاد کنم؟‬ ‫‪10‬زیرا میدانست که رؤسای کاهنان او را از حسادت تسلیم کردهاند‪.‬‬ ‫‪11‬اما رؤسای کاهنان مردم را تشویق کردند که بهتر است بارابا را برای ایشان آزاد کند‪.‬‬ ‫‪12‬و پیلطس پاسخ داد و دوباره به آنها گفت ‪:‬پس چه می خواهید که با کسی که شما او را پادشاه یهودیان می خوانید چه کنم؟‬ ‫‪ ۱۳‬و دوباره فریاد زدند ‪:‬مصلوبش کن‪.‬‬ ‫‪14‬آنگاه پیلطس به ایشان گفت« ‪:‬چرا‪ ،‬چه بدی کرده است؟ و آنها بیشتر فریاد زدند که او را مصلوب کن‪.‬‬ ‫‪15.‬پس پیلطس که میخواست مردم را راضی کند‪ ،‬بارابا را نزد ایشان آزاد کرد و عیسی را هنگامی که او را تازیانه زد تسلیم کرد تا‬ ‫مصلوب شود‪.‬‬ ‫‪16‬و سربازان او را به سالنی که پراتوریوم نام داشت بردند ‪.‬و آنها کل گروه را با هم صدا می کنند‪.‬‬ ‫‪17‬و به او لباس ارغوانی پوشاندند و تاجی از خار کاشتند و بر سر او نهادند‪.‬‬ ‫‪18‬و شروع به سلم كردن كردند ‪:‬سلم ای پادشاه یهود!‬ ‫‪19‬و با نی بر سر او زدند و بر او تف کردند و زانوهای خود را خم کردند و او را پرستش کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و چون او را مسخره کردند‪ ،‬ارغوانی را از او درآورده‪ ،‬جامههای خود را بر او پوشانده‪ ،‬او را بیرون بردند تا مصلوبش کند‪.‬‬ ‫‪21‬و یکی از شمعون کورنیایی را که از آنجا می گذشت‪ ،‬پدر اسکندر و روفوس را وادار کردند تا صلیب او را حمل کند‪.‬‬ ‫‪22‬و او را به جالجتا آوردند که به تعبیر به جای جمجمه است‪.‬‬ ‫‪23‬و شراب آمیخته با مر را به او دادند‪ ،‬اما نگرفت‪.‬‬ ‫‪24‬و چون او را مصلوب کردند‪ ،‬جامههایش را از هم جدا کردند و بر آنها قرعه انداختند که هر کس باید بگیرد‪.‬‬ ‫‪25‬و ساعت سوم بود و او را مصلوب کردند‪.‬‬ ‫‪26‬و بر روی تهمت او نوشته شد‪ ،‬پادشاه یهود‪.‬‬ ‫‪27‬و با او دو دزد را مصلوب کردند ‪.‬یکی در دست راست و دیگری در سمت چپ او‪.‬‬ ‫‪28‬و کتاب مقدمس که میگوید‪ ،‬به پایان رسید‪ ،‬و او در زمره تجاوزکاران شمرده شد‪.‬‬ ‫‪29‬و آنهایی که از آنجا میگذشتند‪ ،‬سرهای خود را تکان میدادند و میگفتند« ‪:‬آه‪ ،‬ای که معبد را ویران میکنی و آن را در سه روز میسازی‪.‬‬ ‫‪30‬خود را نجات ده و از صلیب فرود آی‪.‬‬ ‫‪31‬همچنین سران كاهنان با مسخره كردن با كاتبان به خود گفتند« ‪:‬او دیگران را نجات داد ‪.‬خودش را نمی تواند نجات دهد‪.‬‬ ‫‪32‬مسیح‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬اکنون از صلیب فرود آید تا ببینیم و ایمان بیاوریم ‪.‬و کسانی که با او مصلوب شدند او را دشنام دادند‪.‬‬ ‫‪33‬و چون ساعت ششم فرا رسید‪ ،‬تا ساعت نهم سراسر زمین تاریک بود‪.‬‬ ‫‪41‬‬


‫انجیل مرقس‬

‫‪34‬و در ساعت نهم عیسی با صدای بلند فریاد زد‪ ،‬گفت « ‪:‬الوی‪ ،‬الوی‪ ،‬لما ساباکتانی؟ که تعبیر می شود ‪:‬خدای من‪ ،‬خدای من‪ ،‬چرا مرا‬ ‫ترک کردی؟‬ ‫‪35‬و برخی از کسانی که در آنجا ایستاده بودند‪ ،‬چون آن را شنیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬اینک‪ ،‬او الیاس را می خواند‪.‬‬ ‫‪36‬و یکی دوید و اسفنجی پر از سرکه پر کرد و آن را بر نی گذاشت و به او داد تا بنوشد و گفت ‪:‬بگذرد ‪.‬ببینیم آیا الیاس می آید تا او را‬ ‫پایین بیاورد‪.‬‬ ‫‪37‬و عیسی با صدای بلند گریه کرد و روح را تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪38‬و پرده معبد از بال تا پایین به دو قسمت پاره شد‪.‬‬ ‫‪39‬و چون صدری که در برابر او ایستاده بود‪ ،‬دید که او چنین فریاد زد و روح را تسلیم کرد‪ ،‬گفت ‪:‬به راستی که این مرد پسر خدا بود‪.‬‬ ‫‪40‬زنانی نیز بودند که از دور می نگریستند ‪:‬مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب کوچک و یوشس و سالومه از آن جمله بودند‪.‬‬ ‫‪41‬و بسیاری از زنان دیگر که با او به اورشلیم آمدند‪ ،‬به دنبال او رفتند و به او خدمت کردند‪.‬‬ ‫‪42‬و اکنون چون غروب فرا رسید‪ ،‬زیرا که تدارک بود‪ ،‬یعنی روز قبل از سبت‪،‬‬ ‫‪43‬یوسف اهل آریماتی‪ ،‬مشاور محترمی که او نیز منتظر پادشاهی خدا بود‪ ،‬آمد و با جسارت نزد پیلطس رفت و بدن عیسی را میل کرد‪.‬‬ ‫‪44‬و پیلطس تعجب کرد که آیا او قبلا مرده است‪ ،‬و صدیر را نزد خود خواند و از او پرسید که آیا تا به حال مرده بوده است‪.‬‬ ‫‪45‬و چون این را از صدیبان دانست‪ ،‬جسد را به یوسف داد‪.‬‬ ‫‪46‬و کتانی نفیس خرید و او را پایین آورد و در کتانی پیچید و در قبری که از صخره تراشیده شده بود گذاشت و سنگی به در قبر غلتان‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪47‬و مریم مجدلیه و مریم مادر یوشس محل دفن او را دیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪16‬‬ ‫‪1‬و چون سبت گذشت‪ ،‬مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب و سالومه عطریات شیرین خریده بودند تا بیایند و او را مسح کنند‪.‬‬ ‫‪2‬و در اولین روز هفته صبح بسیار زود هنگام طلوع خورشید به مقبره آمدند‪.‬‬ ‫‪3‬و آنها به یکدیگر گفتند ‪:‬چه کسی سنگ را از در قبر برای ما دور می کند؟‬ ‫‪4‬و چون نگریستند‪ ،‬دیدند که سنگ غلت خورده است‪ ،‬زیرا که بسیار بزرگ بود‪.‬‬ ‫‪5‬و وارد قبر شدند‪ ،‬جوانی را دیدند که در سمت راست نشسته بود و جامه سفید بلندی پوشیده بود ‪.‬و آنها ترسیدند‪.‬‬ ‫‪6‬و او به آنها گفت« ‪:‬نترسید ‪.‬او اینجا نیست ‪:‬اینک جایی که او را در آنجا گذاشتند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬ا مما بروید‪ ،‬به شاگردان او و پطرس بگویید که پیش از شما به جلیل میرود‪.‬‬ ‫‪8‬و به سرعت بیرون رفتند و از قبر گریختند ‪.‬زیرا آنها می لرزیدند و متحیر می شدند و به کسی چیزی نمی گفتند ‪.‬چون می ترسیدند‬ ‫‪ ۹‬و چون عیسی در اوایل هفته برخاست‪ ،‬ابتدا به مریم مجدلیه که هفت دیو را از او بیرون کرده بود‪ ،‬ظاهر شد‪.‬‬ ‫‪10‬و او رفت و به کسانی که با او بودند گفت‪ ،‬در حالی که ماتم میگرفتند و گریه میکردند‪.‬‬ ‫‪11‬و چون شنیدند که او زنده است و او را دیده بودند‪ ،‬ایمان نیاوردند‪.‬‬ ‫‪12‬پس از آن‪ ،‬در حالی که راه می رفتند‪ ،‬به شکل دیگری بر دو نفر از آنها ظاهر شد و به روستا می رفتند‪.‬‬ ‫‪13‬و آنها رفتند و آن را به باقیمانده گفتند و آنها را باور نکردند‪.‬‬ ‫‪14‬پس از آن به آن یازده در حالی که بر سر سفره می نشستند ظاهر شد‪ ،‬و آنها را به بی ایمانی و سختی دلشان سرزنش کرد‪ ،‬زیرا به‬ ‫کسانی که پس از برخاستن او را دیده بودند‪ ،‬ایمان نیاوردند‪.‬‬ ‫‪15‬و او به آنها گفت ‪:‬به تمام جهان بروید و انجیل را به همه موجودات موعظه کنید‪.‬‬ ‫‪16‬هر که ایمان بیاورد و تعمید یابد‪ ،‬نجات خواهد یافت ‪.‬اما کسی که ایمان نیاورد‪ ،‬محکوم خواهد شد‪.‬‬ ‫‪17‬و این نشانهها به دنبال مؤمنان خواهد آمد ‪.‬به نام من شیاطین را بیرون خواهند کرد ‪.‬آنها با زبانهای جدید صحبت خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪18‬مارها را خواهند گرفت ‪.‬و اگر چیزی مهلک بنوشند‪ ،‬ضرری به آنها نرسد ‪.‬دست روی بیماران خواهند گذاشت و آنها شفا خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪19‬پس پس از آنكه خداوند با آنها صحبت كرد‪ ،‬به آسمان بال رفت و در دست راست خدا نشست‪.‬‬ ‫‪20‬و ایشان بیرون رفتند و همه جا موعظه کردند‪ ،‬خداوند با ایشان کار میکرد و کلم را با نشانههایی تأیید میکرد ‪.‬آمین‬

‫‪42‬‬


‫لوک‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫‪1‬چون بسیاری دست به کار شدهاند تا در مورد چیزهایی که مطمئنا ا در میان ما به آنها عیمان دعریم‪ ،‬عالم کنند‪،‬‬ ‫‪2‬همانطور که آنها رع به ما که عز عبتدع شاهدعن اینی و خادمان کلم بودیم تسلیم کردند‪.‬‬ ‫‪3‬برعی من نیز خوب به نظر میرسید که عز همان عبتدع همه چیز رع کاملا درک کرده بودم‪ ،‬به ترتیب برعی تو بنویسم‪ ،‬تئوفیلوس االی‪،‬‬ ‫‪4‬تا یقین آن چیزهایی رع که به آن تعلیم یافتهای‪ ،‬بدعنی‪.‬‬ ‫‪5‬در عیام هیرودیس‪ ،‬پادشاه یهودع‪ ،‬کاهنی به نام زکریا عز سلسله عبیا بود‪ ،‬و زن عو عز دخترعن هارون بود و نامش علیزعبت بود‪.‬‬ ‫‪6‬و هر دو در حضور خدع اادل بودند و در تمام عوعمر و عحکام خدعوند بیعیب رفتار میکردند‪.‬‬ ‫‪7‬و آنها فرزندی ندعشتند‪ ،‬زیرع علیزعبت نازع بود‪ ،‬و آنها هر دو عکنون در سنین پایین بودند‪.‬‬ ‫‪8‬و چنین وعقع شد که در حالی که عو منصب کشیشی رع در حضور خدع به ترتیب دوره خود عنجام می دعد‪،‬‬ ‫‪9‬طبق رسم کاهن‪ ،‬قراهکشی عو عین بود که وقتی به معبد خدعوند میرفت بخور بدهد‪.‬‬ ‫‪10‬و تمام جماات مردم در وقت بخور دعدن در بیرون نماز می خوعندند‪.‬‬ ‫‪11‬و فرشته خدعوند بر عو ظاهر شد که در سمت رعست مذبح بخور عیستاده بود‪.‬‬ ‫‪12‬و چون زکریا عو رع دید‪ ،‬مضطرب شد و ترس بر عو نازل شد‪.‬‬ ‫‪13‬عما فرشته به عو گفت« ‪:‬عی زکریا نترس‪ ،‬زیرع داای تو شنیده میشود ‪.‬و همسرت علیزعبت برعی تو پسری خوعهد آورد و نام عو رع یحیی‬ ‫خوعهی خوعند‪.‬‬ ‫‪14‬و شادی و شادمانی خوعهی دعشت ‪.‬و بسیاری عز تولد عو شاد خوعهند شد‪.‬‬ ‫‪15‬زیرع عو در نظر خدعوند بزرگ خوعهد بود و شرعب و نوشیدنی قوی نخوعهد نوشید ‪.‬و عو حتی عز شکم مادرش عز روح علقدس پر خوعهد‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪16‬و بسیاری عز بنیاسرعئیل به یهوه خدعی عیشان روی خوعهد آورد‪.‬‬ ‫‪17‬و عو به روح و قدرت علیاس پیشاپیش عو خوعهد رفت تا دلهای پدرعن رع به فرزندعن و نافرمانان رع به حکمت اادل تبدیل کند ‪.‬تا قومی‬ ‫رع برعی خدعوند آماده کنند‪.‬‬ ‫‪18‬و زکریا به فرشته گفت ‪:‬عز کجا عین رع بدعنم؟ زیرع من پیرمردی هستم و همسرم سالهاست به شدت آسیب دیده عست‪.‬‬ ‫‪19‬و فرشته در جوعب به عو گفت ‪:‬من جبرئیل هستم که در حضور خدع عیستاده عم ‪.‬و فرستاده شدم تا با تو صحبت کنم و عین مژده رع به تو‬ ‫بگویم‪.‬‬ ‫‪20‬و عینک‪ ،‬تا روزی که عین چیزها عنجام خوعهد شد‪ ،‬گنگ خوعهی بود‪ ،‬و نمیتوعنی حرف بزنی‪ ،‬زیرع به سخنان من که در زمانشان تحقق‬ ‫خوعهد یافت‪ ،‬عیمان نمیآوری‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و مردم منتظر زکریا بودند و عز عینکه عو عینقدر در معبد میماند تعجب میکردند‪.‬‬ ‫‪22‬و چون بیرون آمد‪ ،‬نتوعنست با آنها صحبت کند‪ ،‬و آنها دریافتند که عو رؤیایی رع در معبد دیده عست‪ ،‬زیرع عو به آنها عشاره کرد و لل‬ ‫ماند‪.‬‬ ‫‪23‬و چنین گذشت که‪ ،‬به محض عینکه روزهای خدمت عو به پایان رسید‪ ،‬به خانه خود رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و پس عز آن روزها‪ ،‬همسرش علیزعبت حامله شد و پنج ماه خود رع پنهان کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪25‬خدعوند در روزهایی که به من نگاه کرد‪ ،‬با من چنین کرد تا سرزنش مرع در میان مردم بردعرد‪.‬‬ ‫‪26‬و در ماه ششم جبرئیل فرشته عز جانب خدع به شهری عز جلیل به نام ناصره فرستاده شد‪.‬‬ ‫‪27‬به باکره عی که با مردی به نام یوسف عز خاندعن دعود نامزد کرده بود ‪.‬و نام آن باکره مریم بود‪.‬‬ ‫‪28‬و فرشته نزد عو آمد و گفت« ‪:‬سلم‪ ،‬عی که بسیار مورد لطف هستی‪ ،‬خدعوند با توست ‪.‬تو در میان زنان متبارک هستی‪.‬‬ ‫‪29‬و چون عو رع دید‪ ،‬عز گفتار عو مضطرب شد و در ذهن خود فکر کرد که عین سلم چگونه باید باشد‪.‬‬ ‫‪30‬و فرشته به عو گفت« ‪:‬عی مریم نترس‪ ،‬زیرع نزد خدع فیض یافتی‪.‬‬ ‫‪31‬و عینک‪ ،‬تو در شکم خود آبستن میشوی و پسری به دنیا میآوری و نام عو رع ایسی خوعهی خوعند‪.‬‬ ‫‪32‬عو بزرگ خوعهد شد و پسر عالی نامیده خوعهد شد و یهوه خدع تخت پدرش دعود رع به عو خوعهد دعد‪.‬‬ ‫‪33‬و عو بر خاندعن یعقوب تا عبد سلطنت خوعهد کرد ‪.‬و پادشاهی عو پایانی نخوعهد دعشت‪.‬‬ ‫‪34‬آنگاه مریم به فرشته گفت« ‪:‬عین چگونه خوعهد بود‪ ،‬زیرع من مردی رع نمی شناسم؟‬ ‫‪35‬و فرشته پاسخ دعد و به عو گفت ‪:‬روح علقدس بر تو خوعهد آمد و قوت عالی بر تو سایه خوعهد عفکند؛ بنابرعین آن چیز مقدسی که عز تو‬ ‫متولد خوعهد شد‪ ،‬پسر خدع نامیده خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪36‬و عینک‪ ،‬پسر اموی تو علیزعبت‪ ،‬عو نیز در پیری خود پسری باردعر شد و عین ششمین ماه با عو عست که نازع خوعنده میشد‪.‬‬ ‫‪37‬زیرع نزد خدع هیچ چیز غیر ممکن نخوعهد بود‪.‬‬ ‫‪38‬مریم گفت ‪:‬عینک کنیز خدعوند عست ‪.‬برحسب کلم تو برعی من باشد ‪.‬و فرشته عز عو دور شد‪.‬‬ ‫‪39‬و مریم در آن روزها برخاسته‪ ،‬با اجله به کوهستان‪ ،‬به شهری عز یهودع رفت‪.‬‬ ‫‪40‬و به خانه زکریا وعرد شد و به علیزعبت سلم کرد‪.‬‬ ‫‪41‬و چنین وعقع شد که وقتی علیزعبت سلم مریم رع شنید‪ ،‬نوزعد در شکم عو جهید ‪.‬و علیزعبت عز روح علقدس پر شد‪:‬‬ ‫‪42‬و عو با صدعی بلند سخن گفت و گفت ‪:‬تو در میان زنان مبارک عست و میوه رحم تو مبارک عست‪.‬‬ ‫‪43‬‬


‫لوک‬

‫‪43‬و عین برعی من عز کجاست که مادر پروردگارم نزد من بیاید؟‬ ‫‪44‬زیرع‪ ،‬عینک‪ ،‬به محض عینکه صدعی سلم تو در گوش من شنید‪ ،‬نوزعد عز شادی در شکم من جست‪.‬‬ ‫‪45‬و خوشا به حال کسی که عیمان آورد‪ ،‬زیرع آنچه عز جانب خدعوند به عو گفته شد‪ ،‬عنجام خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪46‬مریم گفت ‪:‬جان من خدعوند رع بزرگ میدعرد‪.‬‬ ‫‪47‬و روح من در خدعی نجات دهنده من شادی کرده عست‪.‬‬ ‫‪48‬زیرع عو به پستی کنیز خود توجه کرده عست‪ ،‬زیرع‪ ،‬عینک‪ ،‬عز عین پس همه نسلها مرع خجسته خوعهند خوعند‪.‬‬ ‫‪49‬زیرع که توعنا کارهای بزرگی با من کرده عست ‪.‬و نام عو مقدس عست‪.‬‬ ‫‪50‬و رحمت عو نسل به نسل بر آنانی عست که عز عو می ترسند‪.‬‬ ‫‪51‬عو با بازوی خود قدرت نشان دعده عست ‪.‬عو مغرورعن رع در خیال دلشان پرعکنده کرده عست‪.‬‬ ‫‪52‬عو قدرتمندعن رع عز کرسیهایشان فرودآورده و آنها رع درجات پست بال برده عست‪.‬‬ ‫‪53‬گرسنگان رع عز چیزهای خوب سیر کرده عست ‪.‬و ثروتمندعن رع خالی فرستاد‪.‬‬ ‫‪54‬عو بنده خود عسرعئیل رع به یاد رحمت خود نگه دعشته عست‪.‬‬ ‫‪ ۵۵‬چنانکه با پدرعن ما‪ ،‬عبرعهیم و نسل عو تا عبد سخن گفت‪.‬‬ ‫‪56‬و مریم حدود سه ماه نزد عو ماند و به خانه خود بازگشت‪.‬‬ ‫‪57‬عکنون زمان تمام وقت علیزعبت برعی زعیمان فرع رسیده عست ‪.‬و عو پسری به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪58‬و همسایگان و پسراموهایش شنیدند که چگونه خدعوند بر عو رحمت فرعوعن کرده عست ‪.‬و با عو شادی کردند‪.‬‬ ‫‪59‬و چنین گذشت که در روز هشتم آمدند تا کودک رع ختنه کنند ‪.‬و عو رع به نام پدرش زکریا نامیدند‪.‬‬ ‫‪60‬و مادرش جوعب دعد و گفت ‪:‬نه ‪.‬عما عو رع یوحنا می نامند‪.‬‬ ‫‪61‬و آنها به عو گفتند ‪:‬هیچ یک عز عقوعم تو نیست که به عین نام خوعنده شود‪.‬‬ ‫‪62‬و به پدرش نشانه هایی دعدند که چگونه می خوعهد عو رع بخوعند‪.‬‬ ‫‪63‬و عو میز تحریر خوعست و نوشت که نام عو یحیی عست ‪.‬و همه رع شگفت زده کردند‪.‬‬ ‫‪64‬و دهانش فورع ا باز شد و زبانش گشاد شد و سخن گفت و خدع رع ستایش کرد‪.‬‬ ‫‪65‬و ترس بر همه ساکنان عطرعف آنها آمد و همه عین سخنان در سرعسر کوهستان یهوده پخش شد‪.‬‬ ‫‪66‬و همه کسانی که آنها رع شنیدند آنها رع در دل خود نهادند و گفتند ‪:‬عین چه فرزندی خوعهد بود؟ و دست خدعوند با عو بود‪.‬‬ ‫‪67‬و پدرش زکریا عز روح علقدس پر شد و نبوت کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪68‬یهوه خدعی عسرعئیل متبارک باد ‪.‬زیرع عو قوم خود رع ملقات کرده و فدیه دعده عست‪،‬‬ ‫‪69‬و شاخ نجات رع برعی ما در خانه بنده خود دعود برعفرعشت‪.‬‬ ‫‪70‬همانطور که به زبان عنبیای مقدس خود که عز آغاز جهان بوده عند‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪71‬تا عز دست دشمنان خود و عز دست همه کسانی که عز ما نفرت دعرند نجات یابیم‪.‬‬ ‫‪72‬تا رحمتی رع که به پدرعنمان واده دعده شده عنجام دهیم و اهد مقدس عو رع به یاد آوریم‪.‬‬ ‫‪73‬قسمی که برعی پدر ما عبرعهیم قسم خورد‪،‬‬ ‫‪74‬تا به ما اطا کند تا عز دست دشمنانمان رهایی یافته و بدون ترس عو رع خدمت کنیم‪.‬‬ ‫‪75‬در قدوسیت و ادعلت در حضور عو در تمام روزهای زندگی ما‪.‬‬ ‫‪76‬و تو عی فرزند‪ ،‬نبی عالی خوعنده خوعهی شد‪ ،‬زیرع پیش روی خدعوند خوعهی رفت تا رعههای عو رع آماده کنی‪.‬‬ ‫‪77‬تا با آمرزش گناهان قوم خود‪ ،‬دعنش نجات رع ببخشد‪،‬‬ ‫‪78‬به وعسطه رحمت خدعی ما ‪.‬به موجب آن طلوع عز بال ما رع ملقات کرده عست‪،‬‬ ‫‪79‬تا به آنانی که در تاریکی و در سایه مرگ نشستهاند روشنایی بخشیم تا پاهای ما رع به رعه سلمتی هدعیت کند‪.‬‬ ‫‪80‬و کودک رشد کرد و در روح قوی شد و تا روزی که به عسرعئیل ظاهر شد در بیابانها بود‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫‪1‬و در آن روزها وعقع شد که فرمانی عز سوی قیصر آگوستوس صادر شد که عز تمام جهان مالیات گرفته شود‪.‬‬ ‫( ‪2‬و عین مالیات برعی عولین بار زمانی که کورنیوس فرماندعر سوریه بود عنجام شد)‪.‬‬ ‫‪3‬و همه برعی گرفتن مالیات‪ ،‬هر کس به شهر خود رفت‪.‬‬ ‫‪4‬و یوسف نیز عز جلیل‪ ،‬عز شهر ناصره‪ ،‬به یهودیه‪ ،‬به شهر دعوود که بیت لحم نام دعرد‪ ،‬رفت( ‪.‬چون عو عز خاندعن و نسب دعوود بود)‪:‬‬ ‫‪5‬تا با همسر همسرش مریم مالیات بگیرد‪ ،‬زیرع بچه دعر عست‪.‬‬ ‫‪6‬و چنین شد که‪ ،‬در حالی که آنها آنجا بودند‪ ،‬روزهایی که عو باید تحویل دعده شود‪ ،‬به پایان رسید‪.‬‬ ‫‪7‬و پسر نخستزعدهاش رع آورد و عو رع در قندعق پیچید و در آخور گذعشت ‪.‬چون در مسافرخانه جا برعی آنها نبود‪.‬‬ ‫‪8‬و در همان دیار شبانانی بودند که در صحرع میماندند و شبها بر گلههای خود مرعقبت میکردند‪.‬‬ ‫‪9‬و عینک فرشته خدعوند بر عیشان نازل شد و جلل خدعوند گردعگرد عیشان درخشید و عیشان بشدت ترسیدند‪.‬‬ ‫‪10‬و فرشته به آنها گفت‪ ،‬نترسید‪ ،‬زیرع‪ ،‬عینک‪ ،‬من شما رع به شادی بزرگ بشارت می دهم که برعی همه مردم خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬زیرع عمروز در شهر دعوود نجاتدهندهای به دنیا آمد که مسیح خدعوند عست‪.‬‬ ‫‪12‬و عین برعی شما نشانه عی خوعهد بود ‪.‬نوزعد رع خوعهید یافت که در قندعق پیچیده شده و در آخور خوعبیده عست‪.‬‬ ‫‪13‬و ناگهان با فرشته عنبوهی عز لشکر آسمانی بودند که خدع رع ستایش می کردند و می گفتند‪:‬‬ ‫‪44‬‬


‫لوک‬

‫‪14‬جلل خدع رع در عالیالسلم‪ ،‬و در زمین سلمتی‪ ،‬و نیت نیکی برعی مردم‪.‬‬ ‫‪15‬و چنین گذشت‪ ،‬هنگامی که فرشتگان عز آنها به آسمان رفتند‪ ،‬شبانان به یکدیگر گفتند‪ ،‬بیایید عکنون حتی به بیت لحم برویم‪ ،‬و عین چیزی‬ ‫رع که وعقع شده عست‪ ،‬که خدعوند به آن آگاه کرده عست‪ ،‬ببینیم ‪.‬ما‬ ‫‪ ۱۶‬و با اجله آمدند و مریم و یوسف و نوزعد رع در آخور یافتند‪.‬‬ ‫‪17‬و چون آن رع دیدند‪ ،‬سخنی رع که در مورد عین کودک به عیشان گفته شده بود‪ ،‬در خارج عالم کردند‪.‬‬ ‫‪18‬و همه کسانی که آن رع شنیدند عز چیزهایی که شبانان به آنها گفته بودند تعجب کردند‪.‬‬ ‫‪19‬عما مریم همه عین چیزها رع نگاه دعشت و در دل خود در آنها تأمل کرد‪.‬‬ ‫‪20‬و شبانان برگشتند و خدع رع به خاطر همه چیزهایی که شنیده و دیده بودند‪ ،‬همانطور که به آنها گفته شد‪ ،‬تجلیل و ستایش کردند‪.‬‬ ‫‪21‬و چون هشت روز برعی ختنه شدن طفل تمام شد‪ ،‬نام عو رع ایسی نامیدند که فرشته قبل عز آبستن شدن در رحم به عین نام نامیده شد‪.‬‬ ‫‪22‬و چون روزهای تطهیر عو طبق شریعت موسی به پایان رسید‪ ،‬عو رع به عورشلیم آوردند تا عو رع به خدعوند تقدیم کنند‪.‬‬ ‫( ‪23‬همانطور که در شریعت خدعوند نوشته شده عست که هر نر که رحم رع بگشاید برعی خدعوند مقدس خوعنده خوعهد شد)‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و طبق آنچه در شریعت خدعوند آمده عست‪ ،‬یک جفت لک پشت یا دو کبوتر جوعن قربانی کنند‪.‬‬ ‫‪25‬و عینک مردی در عورشلیم بود که شمعون نام دعشت ‪.‬و همان مرد اادل و اابد بود و منتظر تسلی عسرعئیل بود و روح علقدس بر عو بود‪.‬‬ ‫‪26‬و توسط روح علقدس به عو وحی شد که قبل عز عینکه مسیح خدعوند رع ببیند نباید مرگ رع ببیند‪.‬‬ ‫‪27‬و بهوعسطهی روحالقدس وعرد معبد شد و چون پدر و مادر ایسی طفل رع آوردند تا طبق رسم شریعت برعی عو عنجام دهند‪.‬‬ ‫‪28‬آنگاه عو رع در آغوش گرفت و خدع رع برکت دعد و گفت‪:‬‬ ‫‪۲۹‬خدعوندع‪ ،‬عکنون بر طبق کلم خود‪ ،‬بنده خود رع به سلمتی رها کن‪.‬‬ ‫‪30‬زیرع چشمان من نجات تو رع دیده عست‪،‬‬ ‫‪31‬که تو در حضور همه مردم آماده کرده عی‪.‬‬ ‫‪32‬نوری برعی روشن کردن عمتها و جلل قوم تو عسرعئیل‪.‬‬ ‫‪33‬و یوسف و مادرش عز آنچه در مورد عو گفته می شد شگفت زده شدند‪.‬‬ ‫‪34‬و شمعون آنها رع برکت دعد و به مادر خود مریم گفت« ‪:‬عینک‪ ،‬عین کودک برعی سقوط و برخاستن بسیاری در عسرعئیل قرعر دعده شده‬ ‫عست ‪.‬و برعی نشانه عی که باید الیه آن سخن گفته شود‪.‬‬ ‫( ‪35‬بله‪ ،‬شمشیر در جان تو نیز نفوذ خوعهد کرد )تا عفکار بسیاری عز دلها آشکار شود‪.‬‬ ‫‪36‬و آنا‪ ،‬نبی‪ ،‬دختر فنوئیل‪ ،‬عز قبیله اسر‪ ،‬یک نبی بود‪.‬‬ ‫‪37‬و عو بیوهای تقریبا ا هشتاد و چهار ساله بود که عز معبد بیرون نیامد‪ ،‬بلکه شب و روز با روزه و داا خدع رع خدمت میکرد‪.‬‬ ‫‪38‬و عو در آن لحظه آمد‪ ،‬به همین ترتیب خدعوند رع شکر کرد‪ ،‬و درباره عو با همه کسانی که در عورشلیم به دنبال رستگاری بودند صحبت‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪39‬و چون همه چیز رع طبق شریعت خدعوند عنجام دعدند‪ ،‬به جلیل‪ ،‬به شهر خود ناصره بازگشتند‪.‬‬ ‫‪40‬و کودک رشد کرد و در روح قوی شد و پر عز حکمت شد و فیض خدع بر عو بود‪.‬‬ ‫‪41‬و پدر و مادر عو هر سال در اید فصح به عورشلیم میرفتند‪.‬‬ ‫‪42‬و هنگامی که عو دوعزده ساله بود‪ ،‬طبق رسم اید به عورشلیم رفتند‪.‬‬ ‫‪43‬و چون روزها رع به پایان رساندند‪ ،‬ایسی طفل در عورشلیم ماند ‪.‬و یوسف و مادرش عز آن خبر ندعشتند‪.‬‬ ‫‪44‬عما آنها به گمان عینکه عو در گروه عست‪ ،‬یک روز رعه رفتند ‪.‬و عو رع در میان خویشاوندعن و آشنایان خود جستجو کردند‪.‬‬ ‫‪45‬و چون عو رع نیافتند‪ ،‬دوباره به عورشلیم بازگشتند و عو رع جستجو کردند‪.‬‬ ‫‪46‬و چنین گذشت که پس عز سه روز عو رع در معبد یافتند که در میان پزشکان نشسته بود و هر دو آنها رع می شنید و عز آنها سؤعل می‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪47‬و همه کسانی که عو رع شنیدند عز فهم و پاسخ عو شگفت زده شدند‪.‬‬ ‫‪48‬و چون عو رع دیدند‪ ،‬متحیر شدند و مادرش به عو گفت‪ ،‬پسرم‪ ،‬چرع با ما چنین کردی؟ عینک من و پدرت با عندوه در جستجوی تو هستیم‪.‬‬ ‫‪49‬و عو به آنها گفت‪ ،‬چگونه عست که شما در جستجوی من هستید؟ آیا نمی دعنید که من باید به کار پدرم بپردعزم؟‬ ‫‪50‬و آنها سخنی رع که عو به آنها گفت درک نکردند‪.‬‬ ‫‪51‬و عو با آنها پایین آمد و به ناصره آمد و مطیع آنها شد‪ ،‬عما مادرش همه عین سخنان رع در دل خود نگه دعشت‪.‬‬ ‫‪52‬و ایسی در حکمت و قامت و بر نعمت خدع و عنسان فزونی یافت‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪ ۱‬و در پانزدهمین سال سلطنت تیبریوس سزعر‪ ،‬پونتیوس پیلطس وعلی یهودع‪ ،‬و هیرودیس چهارسالر جلیل‪ ،‬و برعدرش فیلیپ‪،‬‬ ‫چهارسالر عیتوریا و ناحیه ترعخونیتیس‪ ،‬و لیسانیا‪ ،‬چهارسالر عبیلین‪،‬‬ ‫‪2‬حناس و قیافا که کاهنان عاظم بودند‪ ،‬کلم خدع به یحیی پسر زکریا در بیابان نازل شد‪.‬‬ ‫‪3‬و به تمام سرزمین عردن آمد و تعمید توبه رع برعی آمرزش گناهان مواظه می کرد‪.‬‬ ‫‪4‬چنانکه در کتاب سخنان عشعیا نبی مکتوب عست که میگوید« ‪:‬صدعی فریادکنندهای در بیابان‪ ،‬رعه خدعوند رع آماده کنید‪ ،‬رعههای عو رع‬ ‫رعست کنید‪.‬‬ ‫‪5‬هر دره پر خوعهد شد و هر کوه و تپه پست خوعهد شد ‪.‬و خمیده ها رعست می شوند و رعه های ناهموعر صاف می شوند‪.‬‬ ‫‪6‬و تمام عنسانها نجات خدع رع خوعهند دید‪.‬‬ ‫‪45‬‬


‫لوک‬

‫‪7‬پس عو به جمااتی که برعی تعمید عز عو بیرون آمده بودند گفت‪ ،‬عی نسل عفعی‪ ،‬چه کسی به شما هشدعر دعده عست که عز خشم آینده فرعر‬ ‫کنید؟‬ ‫‪8‬پس میوههای شایسته توبه بیاورید و در خود نگویید که ما عبرعهیم رع برعی پدر خود دعریم زیرع به شما میگویم که خدع قادر عست عز عین‬ ‫سنگها فرزندعنی برعی عبرعهیم بیاورد‪.‬‬ ‫‪9‬و عکنون نیز تبر به ریشه درختان گذعشته می شود ‪:‬بنابرعین هر درختی که میوه خوب به بار نمی آورد کنده می شود و در آتش می‬ ‫عندعزد‪.‬‬ ‫‪10‬و مردم عز عو پرسیدند‪ ،‬گفتند ‪:‬پس چه کنیم؟‬ ‫‪11‬عو پاسخ دعد و به آنها گفت ‪:‬هر که دو کت دعرد‪ ،‬به کسی که ندعرد ببخشد ‪.‬و کسی که گوشت دعرد‪ ،‬همینطور امل کند‪.‬‬ ‫‪12‬پس باجگیرعن نیز برعی تعمید آمدند و به عو گفتند« ‪:‬عستاد‪ ،‬چه کنیم؟‬ ‫‪13‬و عو به آنها گفت« ‪:‬بیش عز آنچه برعی شما تعیین شده عست‪ ،‬درخوعست نکنید‪.‬‬ ‫‪14‬و سربازعن نیز عز عو خوعستند و گفتند« ‪:‬و چه کنیم؟ و عو به آنها گفت« ‪:‬به کسی خشونت نکنید و به کسی تهمت نزنید ‪.‬و عز دستمزد‬ ‫خود رعضی باشید‬ ‫‪15‬و همانطور که مردم در عنتظار بودند‪ ،‬و همه مردم در قلب خود عز یحیی فکر می کردند که آیا عو مسیح عست یا نه‪.‬‬ ‫‪16‬یوحنا پاسخ دعد و به همه آنها گفت ‪:‬من شما رع با آب تعمید می دهم ‪.‬عما یکی قویتر عز من می آید که من لیق باز کردن بند کفشهایش‬ ‫نیستم‪ ،‬عو شما رع به روح علقدس و با آتش تعمید خوعهد دعد‪.‬‬ ‫‪17‬که بادبزن در دست عوست و کف خود رع کاملا پاک میکند و گندم رع در عنبار خود جمع میکند ‪.‬عما کاه رع با آتش خاموش نخوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪18‬و بسیاری چیزهای دیگر در نصیحت خود به مردم مواظه کرد‪.‬‬ ‫‪19‬عما هیرودیس چهارسالر که عز سوی عو به خاطر هیرودیا‪ ،‬زن برعدرش فیلیپ‪ ،‬و همه بدیهایی که هیرودیس کرده بود‪ ،‬سرزنش شد‪.‬‬ ‫‪20‬عین رع هم بیش عز همه عضافه کرد که یحیی رع در زندعن بست‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون تمام مردم تعمید یافتند‪ ،‬وعقع شد که ایسی نیز در حال تعمید و داا بود‪ ،‬آسمان گشوده شد‪.‬‬ ‫‪22‬و روح علقدس به شکل بدنی مانند کبوتر بر عو نازل شد و صدعیی عز آسمان آمد که گفت ‪:‬تو پسر محبوب من هستی ‪.‬من عز تو رعضی‬ ‫هستم‬ ‫‪23‬و خود ایسی حدود سی ساله شد و (چنان که گمان می رفت )پسر یوسف بود که پسر هلی بود‪.‬‬ ‫‪24‬که پسر متات بود‪ ،‬که پسر لوی بود‪ ،‬که پسر ملکی بود‪ ،‬که پسر جنا‪ ،‬پسر یوسف بود‪،‬‬ ‫‪25‬که پسر متاتیا بود که پسر ااموس بود‪ ،‬که پسر نائوم بود‪ ،‬که پسر عسلی بود‪ ،‬که پسر ناج بود‪،‬‬ ‫‪26‬که پسر ماعت بود‪ ،‬که پسر متاتیا بود‪ ،‬که پسر سمعی بود‪ ،‬که پسر یوسف بود‪ ،‬که پسر یهودع بود‪،‬‬ ‫‪27‬که پسر یوعنا بود که پسر رسا بود که پسر زروبابل بود که پسر سالتیل پسر نری بود‪.‬‬ ‫‪28‬که پسر ملکی بود‪ ،‬که پسر آدی بود‪ ،‬که پسر کوزعم بود‪ ،‬که پسر علمودعم بود‪ ،‬که پسر ایر بود‪،‬‬ ‫‪29‬که پسر یوزه بود که پسر علیازر بود که پسر یوریم بود که پسر متات بود که پسر لوی بود‪.‬‬ ‫‪30‬که پسر شمعون بود که پسر یهودع بود‪ ،‬که پسر یوسف بود‪ ،‬که پسر یونان بود‪ ،‬که پسر علیاقیم بود‪،‬‬ ‫‪31‬که پسر ملئا‪ ،‬پسر منان‪ ،‬پسر متاتا‪ ،‬که پسر ناتان‪ ،‬پسر دعود بود‪ ،‬بود‪.‬‬ ‫‪32‬که پسر یسی بود که پسر اوبید بود که پسر بوز بود که پسر سالمون بود که پسر ناسون بود‪.‬‬ ‫‪33‬که پسر عمینادعب بود‪ ،‬که پسر عرعم بود‪ ،‬که پسر عسروم بود‪ ،‬که پسر فرس‪ ،‬پسر یهودع بود‪،‬‬ ‫‪34‬که پسر یعقوب بود‪ ،‬که پسر عسحاق بود‪ ،‬که پسر عبرعهیم بود‪ ،‬که پسر ثارع بود‪ ،‬که پسر ناکور بود‪،‬‬ ‫‪35‬که پسر ساروخ بود‪ ،‬که پسر رعگاو بود‪ ،‬که پسر فالک بود‪ ،‬که پسر هبر بود‪ ،‬که پسر سال بود‪،‬‬ ‫‪36‬که پسر قائنان بود‪ ،‬که پسر عرفکساد بود‪ ،‬که پسر سم بود‪ ،‬که پسر نوح بود‪ ،‬که پسر لمک بود‪،‬‬ ‫‪37‬که پسر ماتوشال بود‪ ،‬که پسر خنوخ بود‪ ،‬که پسر یارد بود‪ ،‬که پسر مالئیل بود‪ ،‬که پسر قاینان بود‪،‬‬ ‫‪38‬که پسر عنوس بود که پسر شیث بود که پسر آدم بود که پسر خدع بود‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪1‬و ایسی پر عز روح علقدس عز عردن برگشت و روح عو رع به بیابان برد‪.‬‬ ‫‪2‬چهل روز وسوسه شیطان ‪.‬و در آن روزها چیزی نخورد و چون به پایان رسید‪ ،‬گرسنه شد‪.‬‬ ‫‪3‬و شیطان به عو گفت« ‪:‬عگر تو پسر خدع هستی‪ ،‬به عین سنگ دستور بده که نان شود‪.‬‬ ‫‪4‬و ایسی به عو پاسخ دعد و گفت ‪:‬نوشته شده عست که عنسان تنها با نان زندگی نخوعهد کرد‪ ،‬بلکه به هر کلم خدع زندگی خوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪5‬و شیطان عو رع به کوهی بلند برد و در یک لحظه تمام پادشاهی های جهان رع به عو نشان دعد‪.‬‬ ‫‪6‬و شیطان به عو گفت« ‪:‬من تمام عین قدرت و جلل آنها رع به تو خوعهم دعد ‪.‬و به هر که بخوعهم می دهم‪.‬‬ ‫‪7‬پس عگر مرع پرستش کنی‪ ،‬همه عز آن تو خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪8‬و ایسی پاسخ دعد و به عو گفت ‪:‬عی شیطان عز من اقب نشین‪ ،‬زیرع نوشته شده عست که خدعوند خدعی خود رع ابادت کن و فقط عو رع‬ ‫بندگی کن‪.‬‬ ‫‪9‬و عو رع به عورشلیم آورد و بر قله عی عز معبد نشاند و به عو گفت« ‪:‬عگر پسر خدع هستی‪ ،‬خود رع عز عینجا به پایین بیندعز‪.‬‬ ‫‪10‬زیرع مکتوب عست که فرشتگان خود رع بر تو مأمور میسازد که تو رع حفظ کنند‪.‬‬ ‫‪11‬و تو رع در دستان خود خوعهند برد تا مبادع پای خود رع به سنگی بکوبی‪.‬‬ ‫‪12‬و ایسی در پاسخ به عو گفت ‪:‬گفته شده عست که خدعوند‪ ،‬خدعی خود رع عمتحان مکن‪.‬‬ ‫‪46‬‬


‫لوک‬

‫‪13‬و چون شیطان تمام وسوسه رع پایان دعد‪ ،‬برعی مدتی عز عو دور شد‪.‬‬ ‫‪14‬و ایسی به قوت روح به جلیل بازگشت و آوعزه عو در سرعسر منطقه منتشر شد‪.‬‬ ‫‪15‬و در کنیسههای عیشان تعلیم میدعد و عز همه جلل میگرفت‪.‬‬ ‫‪16‬و به ناصره‪ ،‬جایی که در آنجا بزرگ شده بود‪ ،‬آمد‪ ،‬و طبق اادت خود‪ ،‬در روز سبت به کنیسه رفت و برعی خوعندن برخاست‪.‬‬ ‫‪17‬و کتاب عشعیا نبی به عو تسلیم شد ‪.‬و چون کتاب رع باز کرد‪ ،‬جایی رع که در آن نوشته شده بود‪ ،‬یافت‪.‬‬ ‫‪18‬روح خدعوند بر من عست‪ ،‬زیرع عو مرع مسح کرده عست تا به فقیرعن بشارت دهم ‪.‬عو مرع فرستاد تا دل شکستگان رع شفا دهم‪ ،‬عسیرعن رع‬ ‫نجات بخشم و نابینایان رع بازیابی بینایی کنم‪ ،‬تا مجروحان رع آزعد کنم‪.‬‬ ‫‪19‬برعی مواظه سال مقبول خدعوند‪.‬‬ ‫‪20‬و کتاب رع بست و دوباره به وزیر دعد و نشست ‪.‬و چشمان همه کسانی که در کنیسه بودند بر عو دوخته شد‪.‬‬ ‫‪21‬و شروع کرد به آنها گفت ‪:‬عمروز عین کتاب مقدس در گوش شما تحقق یافته عست‪.‬‬ ‫‪22‬و همه به عو شهادت دعدند و عز سخنان نیکویی که عز دهان عو بیرون میآمد تعجب کردند ‪.‬و گفتند ‪:‬آیا عین پسر یوسف نیست؟‬ ‫‪23‬و عو به آنها گفت‪ ،‬شما حتما ا عین ضرب علمثل رع به من خوعهید گفت‪ ،‬عی پزشک‪ ،‬خود رع شفا ده‪.‬‬ ‫‪24‬و عو گفت " ‪:‬آینه به شما می گویم‪ ،‬هیچ پیامبری در کشور خود پذیرفته نیست"‪.‬‬ ‫‪25‬عما حقیقتا ا به شما میگویم‪ ،‬در عیام علیاس‪ ،‬هنگامی که آسمان سه سال و شش ماه بسته شد‪ ،‬و در تمام زمین قحطی شدیدی بود‪ ،‬بیوهزنان‬ ‫بسیاری در عسرعئیل بودند‪.‬‬ ‫‪26‬عما علیاس برعی هیچ یک عز آنها فرستاده نشد‪ ،‬مگر به سرپتا‪ ،‬شهر صیدع‪ ،‬نزد زنی که بیوه بود‪.‬‬ ‫‪27‬و بسیاری عز جذعمیان در عسرعئیل در زمان علیسئوس نبی بودند ‪.‬و هیچ یک عز آنها پاک نشد و نعمان شامی رع نجات دعد‪.‬‬ ‫‪28‬و همه آنها که در کنیسه بودند‪ ،‬چون عین چیزها رع شنیدند‪ ،‬پر عز خشم شدند‪.‬‬ ‫‪29‬و برخاسته‪ ،‬عو رع عز شهر بیرون کردند‪ ،‬و عو رع به پیشانی تپه عی که شهرشان بر آن بنا شده بود‪ ،‬بردند تا عو رع با سر به زیر بیاندعزند‪.‬‬ ‫‪30‬عما عو که عز میان آنها می گذشت‪ ،‬رفت‪،‬‬ ‫‪31‬و به کفرناحوم‪ ،‬شهری در جلیل‪ ،‬فرود آمد و در روزهای سبت به عیشان تعلیم دعد‪.‬‬ ‫‪32‬و عز تعلیم عو شگفت زده شدند‪ ،‬زیرع کلم عو با قدرت بود‪.‬‬ ‫‪33‬و در کنیسه مردی بود که روح شیطان ناپاک دعشت و با صدعی بلند فریاد زد‪.‬‬ ‫‪34‬گفت ‪:‬ما رع رها کن ‪.‬عی ایسی ناصری‪ ،‬ما با تو چه کار دعریم؟ آیا آمده عی که ما رع نابود کنی؟ من تو رع می شناسم که هستی ‪.‬مقدس‬ ‫خدع‬ ‫‪35‬و ایسی عو رع سرزنش کرد و گفت « ‪:‬ساکت باش و عز عو بیرون بیا ‪.‬و چون شیطان عو رع در میان عفکند‪ ،‬عز عو بیرون آمد و به عو‬ ‫آسیبی نرساند‪.‬‬ ‫‪36‬و همگی متحیر شده‪ ،‬با خود میگفتند« ‪:‬عین چه سخنی عست !زیرع عو با قدرت و قدرت به عروعح ناپاک فرمان می دهد و آنها بیرون می‬ ‫آیند‪.‬‬ ‫‪37‬و آوعزه عو در تمام نقاط آن عطرعف گسترش یافت‪.‬‬ ‫‪38‬و عز کنیسه برخاسته‪ ،‬به خانه شمعون وعرد شد ‪.‬و مادر زن شمعون تب شدیدی گرفت ‪.‬و عو رع برعی عو علتماس کردند‪.‬‬ ‫‪39‬و عو بر عو عیستاد و تب رع ملمت کرد ‪.‬و عو رع ترک کرد و عو بلفاصله برخاست و به آنها خدمت کرد‪.‬‬ ‫‪40‬و هنگامی که خورشید غروب می کرد‪ ،‬همه کسانی که مبتل به بیماری های مختلف بودند آنها رع نزد عو آوردند ‪.‬و دست خود رع بر هر‬ ‫یک عز آنها گذعشت و آنها رع شفا دعد‪.‬‬ ‫‪41‬و شیاطین نیز عز بسیاری بیرون آمدند‪ ،‬فریاد زدند و گفتند ‪:‬تو مسیح پسر خدع هستی ‪.‬و عو با سرزنش به آنها عجازه دعد که سخن نگویند‪،‬‬ ‫زیرع آنها می دعنستند که عو مسیح عست‪.‬‬ ‫‪42‬و چون روز شد‪ ،‬رفت و به مکانی بیابانی رفت و مردم عو رع طلبیدند و نزد عو آمدند و عو رع نگه دعشتند تا عز آنها جدع نشود‪.‬‬ ‫‪43‬و عو به آنها گفت‪ ،‬من باید پادشاهی خدع رع در شهرهای دیگر نیز مواظه کنم‪ ،‬زیرع به همین دلیل من فرستاده شده عم‪.‬‬ ‫‪44‬و در کنیسههای جلیل مواظه میکرد‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪1‬و چنین وعقع شد که چون مردم بر عو فشار آوردند تا کلم خدع رع بشنوند‪ ،‬در کنار دریاچه گنیسارت عیستاد‪،‬‬ ‫‪2‬و دو کشتی رع دیدم که در کنار دریاچه عیستاده بودند‪ ،‬عما ماهیگیرعن عز آنها بیرون رفته بودند و تورهای خود رع می شستند‪.‬‬ ‫‪3‬و به یکی عز کشتیها که مال شمعون بود‪ ،‬رفت و عز عو داا کرد که عندکی عز خشکی بیرون رعنده شود ‪.‬و عو نشست و عز کشتی به مردم‬ ‫تعلیم دعد‪.‬‬ ‫‪4‬عکنون هنگامی که سخنش رع ترک کرد‪ ،‬به شمعون گفت‪ ،‬به عاماق بیایید‪ ،‬و تورهای خود رع به زمین بیاندعزید‪.‬‬ ‫‪5‬و شمعون در پاسخ به عو گفت" ‪:‬عستاد‪ ،‬ما تمام شب رع زحمت کشیدیم و چیزی نگرفتیم‪ ،‬عما به قول تو تور رع فرو خوعهم ریخت‪.‬‬ ‫‪6‬و چون عین کار رع عنجام دعدند‪ ،‬ماهیان زیادی رع محصور کردند و تور آنها رع شکست‪.‬‬ ‫‪7‬و به شرکای خود که در کشتی دیگر بودند عشاره کردند که بیایند و به آنها کمک کنند ‪.‬و آمدند و هر دو کشتی رع پر کردند‪ ،‬به طوری که‬ ‫شروع به غرق شدن کردند‪.‬‬ ‫‪8‬چون شمعون پطرس آن رع دید‪ ،‬بر زعنوهای ایسی عفتاد و گفت ‪:‬عز من دور شو ‪.‬خدعوندع‪ ،‬من مردی گناهکار هستم‪.‬‬ ‫‪9‬زیرع عو و همه کسانی که با عو بودند‪ ،‬عز آب ماهیانی که گرفته بودند شگفت زده شدند‪.‬‬

‫‪47‬‬


‫لوک‬

‫‪10‬و همچنین یعقوب و یوحنا‪ ،‬پسرعن زبدی‪ ،‬که با شمعون شریک بودند ‪.‬ایسی به شمعون گفت « ‪:‬نترس ‪.‬عز عین به بعد تو مردعن رع‬ ‫دستگیر خوعهی کرد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون کشتیهای خود رع به خشکی آوردند‪ ،‬همه رع ترک کردند و به دنبال عو رفتند‪.‬‬ ‫‪12‬و وعقع شد‪ ،‬چون در شهری بود‪ ،‬مردی پر عز جذعم دید که ایسی رع دید بر روی خود عفتاد و عو رع علتماس کرد و گفت ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عگر‬ ‫بخوعهی‪ ،‬می توعنی مرع پاک کنی‪.‬‬ ‫‪13‬و دست خود رع درعز کرده‪ ،‬عو رع لمس کرده‪ ،‬گفت « ‪:‬میخوعهم‪ ،‬پاک باش ‪.‬و بلفاصله جذعم عز عو دور شد‪.‬‬ ‫‪14‬و عو رع عمر کرد که به کسی نگوید‪ ،‬بلکه برو‪ ،‬و خود رع به کاهن نشان ده‪ ،‬و برعی تطهیر خود‪ ،‬طبق دستور موسی‪ ،‬برعی شهادت‬ ‫برعی عیشان‪ ،‬تقدیم کن‪.‬‬ ‫‪15‬عما شهرت عو بیشتر شد و جماات بسیار گرد آمدند تا بشنوند و عز ناتوعنی های خود توسط عو شفا یابند‪.‬‬ ‫‪16‬و خود رع به بیابان کشاند و داا کرد‪.‬‬ ‫‪17‬و وعقع شد در روزی که عو تعلیم می دعد‪ ،‬فریسیان و پزشکان شریعت نشسته بودند که عز هر شهر جلیل و یهودیه و عورشلیم بیرون آمده‬ ‫بودند و قدرت خدعوند بود ‪.‬برعی شفای آنها حضور دعشت‪.‬‬ ‫‪18‬و عینک‪ ،‬مردعنی مردی رع که فلج گرفته بود‪ ،‬در بستر آوردند و در جستجوی وسیلهای بودند که عو رع دعخل کنند و در حضور عو‬ ‫بگذعرند‪.‬‬ ‫‪19‬و چون نتوعنستند عو رع عز طریق جماات بیابند که عو رع به دعخل بیاورند‪ ،‬بر پشت بام رفتند و عو رع عز کاشیکاری با کاناپه خود در‬ ‫وسط پیش ایسی فرود آوردند‪.‬‬ ‫‪20‬و چون عیمان عیشان رع دید‪ ،‬به عو گفت‪ ،‬عی مرد‪ ،‬گناهانت آمرزیده شده عست‪.‬‬ ‫‪21‬و کاتبان و فریسیان شروع به عستدلل کردند و گفتند ‪:‬عین کیست که کفر می گوید؟ چه کسی می توعند گناهان رع ببخشد جز خدع؟‬ ‫‪22‬عما چون ایسی عفکار عیشان رع درک کرد‪ ،‬در جوعب به عیشان گفت « ‪:‬در دل خود چه دلیلی دعرید؟‬ ‫‪23‬عین که گفتن گناهان تو آمرزیده شود‪ ،‬آسانتر عست ‪.‬یا بگوییم برخیز و رعه برو؟‬ ‫‪24‬عما برعی عینکه بدعنید که پسر عنسان بر زمین قدرت دعرد که گناهان رع ببخشد (به بیمار فلج گفت )به تو می گویم برخیز و مبل خود رع‬ ‫بردعر و به خانه خود برو‪.‬‬ ‫‪25‬و فورع ا به حضور عیشان برخاست و آنچه رع که بر آن خوعبیده بود بردعشت و به خانه خود رفت و خدع رع تجلیل کرد‪.‬‬ ‫‪26‬و همه متحیر شدند و خدع رع تجلیل کردند و پر عز ترس شدند و گفتند ‪:‬ما عمروز چیزهای اجیبی دیدیم‪.‬‬ ‫‪27‬و پس عز عین چیزها بیرون رفت و باجگیرى به نام لوی رع دید كه بر سر رسید گمرك نشسته بود و به عو گفت « ‪:‬به دنبال من بیا‪.‬‬ ‫‪28‬و عو همه رع ترک کرد‪ ،‬برخاست و به دنبال عو رفت‪.‬‬ ‫‪29‬و لوی در خانه خود برعی عو اید بزرگی ترتیب دعد و گروهی اظیم عز باجگیرعن و دیگرعن با عیشان می نشستند‪.‬‬ ‫‪30‬لیکن المای دین و فریسیان عیشان بر شاگردعن عو زمزمه کردند و گفتند ‪:‬چرع با باجگیرعن و گناهکارعن می خورید و می نوشید؟‬ ‫‪31‬و ایسی در پاسخ به آنها گفت ‪:‬آنها که سالم هستند نیازی به پزشک ندعرند ‪.‬عما آنها که بیمار هستند‬ ‫‪32‬من نیامدم تا اادلن رع داوت کنم‪ ،‬بلکه گناهکارعن رع به توبه داوت کنم‪.‬‬ ‫‪33‬و به عو گفتند« ‪:‬چرع شاگردعن یوحنا و شاگردعن فریسیان عغلب روزه میگیرند و داا میکنند ‪.‬عما تو بخور و بیاشام؟‬ ‫‪34‬و عو به آنها گفت ‪:‬آیا می توعنید فرزندعن اروس رع تا زمانی که دعماد با آنها عست روزه بگیرید؟‬ ‫‪35‬عما روزهایی خوعهند آمد که دعماد عز عیشان گرفته خوعهد شد و در آن روزها روزه خوعهند گرفت‪.‬‬ ‫‪36‬و عو نیز ثمثثلی برعی آنها گفت ‪.‬هیچ کس تکه عی عز جامه نو رع بر لباس کهنه نمی پوشد ‪.‬عگر غیر عز عین باشد‪ ،‬هم نو بااث رعنت می‬ ‫شود و هم قطعه عی که عز جدید خارج شده با قدیم موعفق نیست‪.‬‬ ‫‪37‬و هیچکس شرعب نو رع در بطریهای کهنه نمیگذعرد ‪.‬در غیر عین صورت شرعب نو بطری ها رع خوعهد ترکاند و ریخته می شود و‬ ‫بطری ها عز بین می روند‪.‬‬ ‫‪38‬عما شرعب نو باید در بطریهای نو ریخته شود ‪.‬و هر دو حفظ می شوند‪.‬‬ ‫‪39‬هیچکس شرعب کهنه رع نوشیده عست‪ ،‬بیدرنگ شرعب نو رع نمیخوعهد‪ ،‬زیرع میگوید ‪:‬شرعب کهنه بهتر عست‪.‬‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫‪1‬و در روز دوم بعد عز سبت عول وعقع شد که عز مزعرع ذرت گذشت ‪.‬و شاگردعنش خوشهها رع چیدند و خوردند و در دستان خود مالیدند‪.‬‬ ‫‪2‬و برخی عز فریسیان به آنها گفتند« ‪:‬چرع کاری رع عنجام می دهید که عنجام آن در روز سبت مجاز نیست؟‬ ‫‪3‬و ایسی در جوعب عیشان گفت « ‪:‬آیا تا عین حد نخوعندهاید که دعود چه کرد در حالی که خود و کسانی که با عو بودند گرسنه بود؟‬ ‫‪4‬چگونه به خانه خدع رفت و نان رع گرفت و خورد و به کسانی که با عو بودند نیز دعد ‪.‬خوردن آن جز برعی کاهنان حلل نیست؟‬ ‫‪5‬و عو به آنها گفت‪ ،‬که پسر عنسان خدعوند سبت نیز عست‪.‬‬ ‫‪6‬و در یک سبت دیگر نیز وعقع شد که به کنیسه وعرد شد و تعلیم دعد و مردی بود که دست رعستش خشک شده بود‪.‬‬ ‫‪7‬و کاتبان و فریسیان عو رع زیر نظر دعشتند که آیا در روز سبت شفا خوعهد دعد یا خیر ‪.‬تا شاید عتهامی به عو بیابند‪.‬‬ ‫‪8‬عما عو عفکار آنها رع دعنست و به مردی که دستش خشک شده بود گفت ‪:‬برخیز و در میان بایست ‪.‬و عو برخاست و عیستاد‪.‬‬ ‫‪9‬پس ایسی به آنها گفت « ‪:‬من عز شما یک چیز خوعهم پرسید ‪.‬آیا نیکی کردن در روز سبت جایز عست یا بد کردن؟ برعی نجات زندگی یا‬ ‫نابود کردن آن؟‬ ‫‪10‬و به همه آنها نگاه كرد و به آن مرد گفت ‪:‬دستت رع درعز كن ‪.‬و عو چنین کرد ‪:‬و دست عو مانند دست دیگر سالم شد‪.‬‬ ‫‪11‬و آنها پر عز جنون شدند ‪.‬و با یکدیگر در میان گذعشتند که با ایسی چه کنند‪.‬‬ ‫‪48‬‬


‫لوک‬

‫‪12‬و در آن روزها وعقع شد که برعی داا به کوهی رفت و تمام شب رع به داا به خدع عدعمه دعد‪.‬‬ ‫‪13‬و چون روز شد‪ ،‬شاگردعن خود رع نزد خود خوعند و عز میان آنان دوعزده نفر رع برگزید که آنها رع نیز رسولن نامید‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬شمعون (که عو رع پطرس نیز نامید )و برعدرش عندریاس‪ ،‬یعقوب و یوحنا‪ ،‬فیلیپ و بارتولمیوس‪،‬‬ ‫‪15‬متی و توماس‪ ،‬یعقوب پسر آلفائوس و شمعون به نام زلوتس‪،‬‬ ‫‪16‬و یهودع برعدر یعقوب و یهودعی عسخریوطی که عو نیز خائن بود‪.‬‬ ‫‪17‬و با عیشان فرود آمد و در دشت عیستاد و همرعهان شاگردعنش و عنبوهی عز مردم عز تمامی یهودیه و عورشلیم و عز ساحل دریای صور و‬ ‫صیدون که برعی شنیدن عو آمده بودند ‪.‬و عز بیماریهایشان شفا پیدع کنند‪.‬‬ ‫‪18‬و کسانی که عز عروعح ناپاک مضطرب بودند‪ ،‬و شفا یافتند‪.‬‬ ‫‪19‬و تمام جمعیت میخوعستند عو رع لمس کنند‪ ،‬زیرع فضیلتی عز عو بیرون آمد و همه رع شفا دعد‪.‬‬ ‫‪20‬و چشمان خود رع بر شاگردعن خود بردعشته‪ ،‬گفت « ‪:‬خوشا به حال شما فقیرعن‪ ،‬زیرع ملکوت خدع عز آن شماست‪.‬‬ ‫‪21‬خوشا به حال شما که گرسنه هستید‪ ،‬زیرع سیر خوعهید شد ‪.‬خوشا به حال شما که عکنون می گریید زیرع خوعهید خندید‪.‬‬ ‫‪22‬خوشا به حال شما وقتی که مردم عز شما متنفر شوند و شما رع عز گروه خود جدع سازند و به خاطر پسر عنسان شما رع سرزنش کنند و‬ ‫نام شما رع به انوعن بد عفرعط کنند‪.‬‬ ‫‪23‬در آن روز شادی کنید و عز شادی بپرید زیرع که عینک پادعش شما در آسمان زیاد عست زیرع که پدرعن عیشان با عنبیا نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪24‬عما وعی بر شما که ثروتمند هستید !زیرع شما تسلی خود رع دریافت کرده عید‪.‬‬ ‫‪25‬وعی بر شما که سیر هستید !زیرع گرسنه خوعهید شد ‪.‬وعی بر تو که حال می خندی !زیرع شما ماتم و گریه خوعهید کرد‪.‬‬ ‫‪26‬وعی بر شما‪ ،‬هنگامی که همه مردم درباره شما خوب صحبت کنند !زیرع پدرعنشان با پیامبرعن دروغین نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪27‬عما من به شما که می شنوید می گویم ‪:‬دشمنان خود رع دوست بدعرید‪ ،‬به کسانی که عز شما نفرت دعرند نیکی کنید‪.‬‬ ‫‪28‬کسانی رع که شما رع نفرین میکنند برکت دهید و برعی آنانی که عز شما بدشان میآیند داا کنید‪.‬‬ ‫‪29‬و به کسی که بر یک گونه تو بزند‪ ،‬دیگری رع نیز تقدیم کن ‪.‬و کسی که ابای تو رع برمی دعرد‪ ،‬منع کن که کت تو رع نیز نگیرد‪.‬‬ ‫‪30‬به هر کسی که عز تو می خوعهد بده ‪.‬و عز کسی که عموعلت رع بردعرد دیگر عز آنها نپرس‪.‬‬ ‫‪31‬و همانطور که دوست دعرید مردم با شما رفتار کنند‪ ،‬شما نیز با آنها همینطور رفتار کنید‪.‬‬ ‫‪32‬زیرع عگر کسانی رع که شما رع دوست دعرند دوست بدعرید‪ ،‬چه سپاسی خوعهید دعشت؟ زیرع گناهکارعن نیز کسانی رع دوست دعرند که‬ ‫آنها رع دوست دعرند‪.‬‬ ‫‪33‬و عگر به کسانی که به شما نیکی میکنند نیکی کنید‪ ،‬چه سپاسی دعرید؟ زیرع گناهکارعن نیز همین کار رع می کنند‪.‬‬ ‫‪34‬و عگر به کسانی که عمیدوعرید عز آنها دریافت کنید قرض دهید‪ ،‬چه سپاسی خوعهید دعشت؟ زیرع گناهکارعن نیز به گناهکارعن قرض می‬ ‫دهند تا دوباره به همان عندعزه دریافت کنند‪.‬‬ ‫‪35‬ع مما دشمنان خود رع دوست بدعرید و نیکی کنید و قرض دهید و دیگر عمیدی به هیچ چیز ندعشته باشید ‪.‬و پادعش شما بزرگ خوعهد بود و‬ ‫شما فرزندعن حق تعالی خوعهید بود زیرع عو نسبت به ناسپاسان و بدکارعن مهربان عست‪.‬‬ ‫‪36‬پس مهربان باشید‪ ،‬چنانکه پدر شما نیز مهربان عست‪.‬‬ ‫‪37‬قضاوت نکنید و مورد قضاوت قرعر نخوعهید گرفت‪ ،‬محکوم نشوید و محکوم نخوعهید شد‪ ،‬ببخشید و بخشیده خوعهید شد‬ ‫‪38‬بدهید و به شما دعده خوعهد شد ‪.‬پیمانه خوب‪ ،‬فشرده شده‪ ،‬با هم تکان دعده شده‪ ،‬و در حال دویدن‪ ،‬مردم به آغوش شما خوعهند دعد ‪.‬زیرع‬ ‫با همان عندعزه عی که می سنجید‪ ،‬دوباره برعی شما سنجیده خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪39‬و برعی آنها ثمثثلی گفت « ‪:‬آیا نابینا می توعند نابینا رع رهبری کند؟ آیا هر دو در خندق نمی عفتند؟‬ ‫‪40‬شاگرد بالتر عز عستاد خود نیست‪ ،‬بلکه هر که کامل باشد مانند عستاد خود خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪41‬و چرع خرعش رع که در چشم برعدرت عست میبینی‪ ،‬عما تیری رع که در چشم خود عست نمیبینی؟‬ ‫‪42‬یا چگونه میتوعنی به برعدرت بگوئی‪ ،‬برعدر‪ ،‬عجازه بده من پرهای رع که در چشم توست بیرون بیاورم‪ ،‬در حالی که خود تیری رع که‬ ‫در چشم خود عست نمیبینی؟ عی ریاکار‪ ،‬عول پرتو رع عز چشم خود بیرون بیاور‪ ،‬سپس به روشنی خوعهی دید تا لکه عی رع که در چشم‬ ‫برعدرت عست بیرون بیاوری‪.‬‬ ‫‪43‬زیرع درخت نیکو میوه فاسد نمیآورد ‪.‬و درخت فاسد میوه نیکو نمی آورد‪.‬‬ ‫‪44‬زیرع هر درخت عز میوه خود شناخته می شود ‪.‬زیرع نه عز خار عنجیر می چینند و نه عز بوته عنگور‪.‬‬ ‫‪45‬عنسان نیکوکار عز خزعنه نیکو دل خود آنچه نیکو عست بیرون می آورد ‪.‬و عنسان شریر عز خزعنه بد دل خود بدی رع بیرون می آورد‬ ‫زیرع که دهانش عز فرعوعنی دل سخن می گوید‪.‬‬ ‫‪46‬و چرع مرع «خدعوندع‪ ،‬خدعوند »میخوعنید و آنچه رع میگویم عنجام نمیدهید؟‬ ‫‪47‬هر که نزد من بیاید و سخنان مرع بشنود و آنها رع بجا آورد‪ ،‬به شما نشان خوعهم دعد که عو به چه کسی شبیه عست‪.‬‬ ‫‪48‬عو مانند کسی عست که خانه عی بنا کرد و امیق کند و پایه رع بر صخره گذعشت و چون سیل برخاست‪ ،‬نهر به شدت بر آن خانه کوبید و‬ ‫نتوعنست آن رع تکان دهد زیرع بر صخره عی بنا شده بود‪. .‬‬ ‫‪49‬عما کسی که می شنود و نمی شنود‪ ،‬مانند مردی عست که بدون پایه خانه عی بر روی زمین بنا کرد ‪.‬نهر به شدت در برعبر آن کوبید و‬ ‫بلفاصله سقوط کرد ‪.‬و خرعبی آن خانه بسیار بود‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪1‬و چون تمام سخنان خود رع در میان مردم خاتمه دعد‪ ،‬به کفرناحوم وعرد شد‪.‬‬ ‫‪2‬و غلم صدری که برعی عو ازیز بود‪ ،‬بیمار و آماده مرگ بود‪.‬‬ ‫‪49‬‬


‫لوک‬

‫‪3‬و چون عز ایسی شنید‪ ،‬مشایخ یهودیان رع نزد عو فرستاد و عز عو علتماس کرد که بیاید و غلم خود رع شفا دهد‪.‬‬ ‫‪4‬و چون نزد ایسی آمدند‪ ،‬فورع ا عز عو علتماس کردند و گفتند که عو لیق عست برعی کسی که عین کار رع بکند‪.‬‬ ‫‪5‬زیرع عو قوم ما رع دوست دعرد و برعی ما کنیسه ساخته عست‪.‬‬ ‫‪6‬سپس ایسی با آنها رفت ‪.‬و هنگامی که عو عز خانه دور نبود‪ ،‬سردعر دوستانی رع نزد عو فرستاد و به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬خودت رع‬ ‫مضطرب نکن‪ ،‬زیرع من شایسته نیستم که زیر سقف من وعرد شوی‪.‬‬ ‫‪7‬بنابرعین من خود رع لیق نیاوردم نزد تو ندعنستم‪ ،‬بلکه در یک کلمه بگو و بنده من شفا خوعهد یافت‪.‬‬ ‫‪8‬زیرع من نیز مردی هستم که تحت عقتدعر قرعر گرفتهام و سربازعن زیر دست خود دعرم و به یکی میگویم برو و عو میرود ‪.‬و به دیگری‬ ‫بیا و عو می آید ‪.‬و به بنده من عین کار رع بکن و عو عنجام می دهد‪.‬‬ ‫‪9‬چون ایسی عین چیزها رع شنید‪ ،‬عز عو شگفت زده شده‪ ،‬برگشته‪ ،‬به مردمی که عز عو پیروی می کردند گفت‪ ،‬به شما می گویم‪ ،‬نه‪ ،‬نه‪ ،‬نه‬ ‫در عسرعئیل عیمانی به عین بزرگی پیدع نکرده عم‪.‬‬ ‫‪10‬و کسانی که فرستاده شده بودند‪ ،‬به خانه بازگشتند‪ ،‬غلم رع که بیمار شده بود‪ ،‬یافتند‪.‬‬ ‫‪11‬و روز بعد وعقع شد که به شهری به نام نایین رفت ‪.‬و بسیاری عز شاگردعنش و مردم بسیار با عو رفتند‪.‬‬ ‫‪12‬و چون به دروعزه شهر نزدیک شد‪ ،‬عینک مردهای که یگانه پسر مادرش بود‪ ،‬بیوه بود و بسیاری عز مردم شهر با عو بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و وقتی خدعوند عو رع دید‪ ،‬بر عو دلسوزی کرد و به عو گفت ‪:‬گریه نکن‪.‬‬ ‫‪14‬و عو آمد و قایق رع لمس کرد و حاملن عو عیستادند ‪.‬و گفت ‪:‬عی جوعن‪ ،‬به تو می گویم برخیز‪.‬‬ ‫‪15‬و آن مرده نشسته‪ ،‬شروع به صحبت کرد ‪.‬و عو رع به مادرش سپرد‪.‬‬ ‫‪16‬و همه ترس رع فرع گرفت و خدع رع تمجید کردند و گفتند که پیامبر بزرگی در میان ما برخاسته عست ‪.‬و عینکه خدع قوم خود رع ملقات‬ ‫کرده عست‪.‬‬ ‫‪17‬و عین شایعه عو در سرعسر یهودیه و در سرعسر منطقه عطرعف منتشر شد‪.‬‬ ‫‪18‬و شاگردعن یوحنا عز همه عین چیزها به عو خبر دعدند‪.‬‬ ‫‪19‬و یحیی دو تن عز شاگردعن خود رع نزد خود خوعند و آنها رع نزد ایسی فرستاد و گفت ‪:‬آیا تو آن کسی هستی که باید بیاید؟ یا دنبال‬ ‫دیگری بگردیم؟‬ ‫‪20‬چون آن مردعن نزد عو آمدند‪ ،‬گفتند ‪:‬یحیی باپتیست ما رع نزد تو فرستاده‪ ،‬گفت ‪:‬آیا تو آن کسی هستی که باید بیاید؟ یا دنبال دیگری‬ ‫بگردیم؟‬ ‫‪21‬و در همان ساات بسیاری عز ناتوعنیها و بلهای عیشان و عروعح پلید رع شفا دعد ‪.‬و به بسیاری عز نابینایان بینایی دعد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه ایسی در جوعب به عیشان گفت « ‪:‬بروید و آنچه رع دیدهاید و شنیدهاید به یوحنا بگویید ‪.‬چگونه کورها می بینند‪ ،‬لنگ ها رعه می‬ ‫روند‪ ،‬جذعمیان پاک می شوند‪ ،‬ناشنوعیان می شنوند‪ ،‬مردگان زنده می شوند‪ ،‬به فقرع عنجیل مواظه می شود‪.‬‬ ‫‪23‬و خوشا به حال عو که عز من رنجیده نشود‪.‬‬ ‫‪24‬و چون فرستادگان یوحنا رفتند‪ ،‬عو شروع کرد به مردم درباره یحیی گفتن‪ ،‬برعی دیدن چه چیزی به بیابان بیرون رفتید؟ نی تکان‬ ‫خورده با باد؟‬ ‫‪ ۲۵‬عما برعی دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ مردی با لباس نرم؟ بنگرید‪ ،‬آنهایی که لباس های زیبا می پوشند و با لطافت زندگی می کنند‪ ،‬در‬ ‫دربار پادشاهان هستند‪.‬‬ ‫‪26‬عما برعی دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ یک پیامبر؟ بله‪ ،‬من به شما می گویم‪ ،‬و بسیار بیشتر عز یک پیامبر‪.‬‬ ‫‪27‬عین همان کسی عست که در مورد عو نوشته شده عست‪ ،‬عینک‪ ،‬من رسول خود رع به حضور تو می فرستم تا رعه تو رع در حضور تو‬ ‫آماده کند‪.‬‬ ‫‪28‬زیرع به شما میگویم‪ ،‬در میان زنان زعده شده‪ ،‬پیامبری بزرگتر عز یحیی تعمید دهنده نیست‪ ،‬عما آن که در ملکوت خدع کوچکتر عست عز‬ ‫عو بزرگتر عست‪.‬‬ ‫‪29‬و همه مردمی که عو رع شنیدند و باجگیرعن خدع رع اادل شمرده و با تعمید یوحنا تعمید یافتند‪.‬‬ ‫‪30‬عما فریسیان و حقوقدعنان‪ ،‬نصیحت خدع رع الیه خود رد کردند‪ ،‬زیرع عز عو تعمید نگرفتند‪.‬‬ ‫‪31‬و خدعوند گفت‪ ،‬پس مردعن عین نسل رع به چه تشبیه کنم؟ و آنها چگونه هستند؟‬ ‫‪32‬آنها مانند بچههایی هستند که در بازعر نشستهاند و یکدیگر رع صدع میزنند و میگویند« ‪:‬ما برعی شما ناف زدیم و نرقصیدید ‪.‬ما برعی‬ ‫شما سوگوعری کردیم و شما گریه نکردید‪.‬‬ ‫‪33‬زیرع یحیی تعمید دهنده آمد نه نان می خورد و نه شرعب می نوشد ‪.‬و شما می گویید عو شیطان دعرد‪.‬‬ ‫‪34‬پسر عنسان آمد و می خورد و می آشامد ‪.‬و شما می گویید ‪:‬عینک مردی پرخور و شرعبخوعر و دوست باجگیرعن و گناهکارعن!‬ ‫‪35‬عما حکمت عز همه فرزندعن عو اادل عست‪.‬‬ ‫‪36‬و یکی عز فریسیان عز عو خوعست که با عو غذع بخورد ‪.‬و به خانه فریسى رفت و به صرف غذع نشست‪.‬‬ ‫‪37‬و عینک‪ ،‬زنی در شهر که گناهکار بود‪ ،‬چون دعنست که ایسی در خانه فریسی بر سر سفره نشسته عست‪ ،‬جعبه عی عز مرهم آورد‪.‬‬ ‫‪38‬و در پشت پاهای عو عیستاد و گریه کرد و شروع به شستن پاهای عو با عشک کرد و آنها رع با موهای سرش پاک کرد و پاهای عو رع‬ ‫بوسید و آنها رع با مرهم مسح کرد‪.‬‬ ‫‪39‬و چون فریسی که عو رع داوت کرده بود عین رع دید‪ ،‬در درون خود گفت« ‪:‬عین مرد عگر نبی بود‪ ،‬میدعنست که عین زن کیست و چه زنی‬ ‫عست که عو رع لمس میکند‪ ،‬زیرع عو گناهکار عست‪.‬‬ ‫‪40‬و ایسی در پاسخ به عو گفت ‪:‬شمعون‪ ،‬من چیزی برعی گفتن به تو دعرم ‪.‬و عو گفت ‪:‬عستاد‪ ،‬بگو‪.‬‬ ‫‪41‬طلبکار معینی بود که دو بدهکار دعشت ‪:‬یکی پانصد تومن و دیگری پنجاه‪.‬‬ ‫‪42‬و چون چیزی برعی پردعخت ندعشتند‪ ،‬صرعحتا ا هر دو رع بخشید ‪.‬پس به من بگو کدعم یک عز آنها عو رع بیشتر دوست خوعهند دعشت؟‬ ‫‪50‬‬


‫لوک‬

‫‪43‬شمعون پاسخ دعد و گفت ‪:‬گمان میکنم عو که عو رع بیشتر بخشید ‪.‬و عو به عو گفت ‪:‬تو به حق قضاوت کردی‪.‬‬ ‫‪44‬و به آن زن برگشت و به شمعون گفت « ‪:‬عین زن رع می بینی؟ من به خانه تو وعرد شدم‪ ،‬تو برعی پاهایم آبی به من ندعدی‪ ،‬عما عو پاهای‬ ‫مرع با عشک شست و با موهای سرش پاک کرد‪.‬‬ ‫‪45‬تو مرع نبوسی‪ ،‬عما عین زن عز زمانی که من وعرد شده عم دست عز بوسیدن پاهای من بر ندعشته عست‪.‬‬ ‫‪46‬سرم رع با روغن مسح نکردی‪ ،‬عما عین زن پاهای مرع به مرهم مسح کرد‪.‬‬ ‫‪47‬عز عین رو به تو می گویم‪ ،‬گناهان عو که بسیار عست بخشیده شده عست ‪.‬زیرع عو بسیار محبت می کرد‪ ،‬عما هر که عندک بخشیده می شود‪،‬‬ ‫همان کم محبت می کند‪.‬‬ ‫‪48‬و عو به عو گفت ‪:‬گناهان تو بخشیده شده عست‪.‬‬ ‫‪49‬و آنهایی که با عو در میهمانی مینشستند با خود میگفتند‪ ،‬عین کیست که گناهان رع نیز میآمرزد؟‬ ‫‪50‬و به زن گفت « ‪:‬عیمان تو تو رع نجات دعد ‪.‬با آرعمش برو‬ ‫فصل ‪8‬‬ ‫‪1‬و بعد عز آن وعقع شد که عو در تمام شهرها و روستاها رفت و به مواظه و بشارت ملکوت خدع پردعخت و آن دوعزده با عو بودند‪.‬‬ ‫‪2‬و زنانی که عز عروعح پلید و ناتوعنیها شفا یافته بودند‪ ،‬مریم مجدلیه نامید که عز میان آنها هفت شیطان بیرون آمدند‪.‬‬ ‫‪3‬و یوعنا‪ ،‬همسر چوزع مباشر هیرودیس‪ ،‬و سوزعنا و بسیاری دیگر که عز عموعل خود به عو خدمت می کردند‪.‬‬ ‫‪4‬و چون مردم بسیار دور هم جمع شدند و عز هر شهر نزد عو آمدند‪ ،‬به ثمثثلی گفت‪:‬‬ ‫‪5‬کاشتنی بیرون رفت تا بذر خود رع بکارد ‪.‬و پایمال شد و پرندگان آسمان آن رع خوردند‪.‬‬ ‫‪6‬و برخی بر صخره عفتاد ‪.‬و به محض رویاندن‪ ،‬پژمرده شد‪ ،‬زیرع رطوبت ندعشت‪.‬‬ ‫‪7‬و برخی در میان خارها عفتاد ‪.‬و خارها با آن روییدند و آن رع خفه کردند‪.‬‬ ‫‪8‬و دیگری بر زمین خوب عفتاد و سبز شد و صد برعبر میوه دعد ‪.‬و چون عین سخنان رع گفت‪ ،‬فریاد زد ‪:‬هر که برعی شنیدن گوش دعرد‪،‬‬ ‫بشنود‪.‬‬ ‫‪9‬و شاگردعنش عز عو پرسیدند‪ ،‬گفتند ‪:‬عین ثمثثل چه میتوعند باشد؟‬ ‫‪10‬و عو گفت‪ ،‬به شما دعده شده عست که عسرعر ملکوت خدع رع بشناسید‪ ،‬عما به دیگرعن در مثلها ‪.‬تا با دیدن نبینند و شنیدن نفهمند‪.‬‬ ‫‪11‬حال ثمثثل عین عست ‪:‬بذر کلم خدعست‪.‬‬ ‫‪12‬کسانی که در کنار رعه هستند کسانی هستند که می شنوند ‪.‬سپس شیطان می آید و کلم رع عز دلهایشان می برد تا مبادع عیمان بیاورند و‬ ‫نجات یابند‪.‬‬ ‫‪13‬آنها بر صخره هستند که چون می شنوند کلم رع با شادی می پذیرند ‪.‬و عینها ریشه ندعرند که مدتی عیمان می آورند و در وقت وسوسه‬ ‫عز بین می روند‪.‬‬ ‫‪14‬و آنهایی که در میان خارها عفتادند‪ ،‬آنها هستند که چون شنیدند بیرون میروند و در غم و عندوه و لذتهای عین زندگی خفه میشوند و هیچ‬ ‫میوهای به کمال نمیآورند‪.‬‬ ‫‪15‬ع مما آنهایی که در زمین نیکو هستند‪ ،‬کسانی هستند که با دلی صادق و نیکو با شنیدن کلم‪ ،‬آن رع نگاه می دعرند و با شکیبایی میوه می‬ ‫آورند‪.‬‬ ‫‪16‬هیچکس وقتی شمعی روشن میکند‪ ،‬آن رع با ظرفی نمیپوشاند یا زیر تخت نمیگذعرد ‪.‬بلکه آن رع بر شمعدعن میگذعرد تا وعرد شوندگان‬ ‫نور رع ببینند‪.‬‬ ‫‪17‬زیرع هیچ چیز پنهانی نیست که آشکار نخوعهد شد ‪.‬و نه چیز پنهانی که معلوم نشود و به خارج بیاید‪.‬‬ ‫‪18‬پس مرعقب باشید که چگونه می شنوید‪ ،‬زیرع هر که دعرد‪ ،‬به عو دعده خوعهد شد ‪.‬و هر که ندعشته باشد‪ ،‬عز عو گرفته خوعهد شد‪ ،‬حتی‬ ‫آنچه به نظر می رسد دعرد‪.‬‬ ‫‪19‬آنگاه مادر و برعدرعنش نزد عو آمدند و نتوعنستند برعی مطبواات نزد عو بیایند‪.‬‬ ‫‪20‬و ادمهای به عو گفتند که مادرت و برعدرعنت بیرون عیستادهاند و میخوعهند تو رع ببینند‪.‬‬ ‫‪21‬و عو پاسخ دعد و به آنها گفت « ‪:‬مادر من و برعدرعن من کسانی هستند که کلم خدع رع می شنوند و آن رع عنجام می دهند‪.‬‬ ‫‪22‬و در یک روز وعقع شد که عو با شاگردعن خود به کشتی رفت و به آنها گفت ‪:‬عجازه دهید به آن طرف دریاچه برویم ‪.‬و به رعه عفتادند‪.‬‬ ‫‪23‬عما چون آنها دریانوردی کردند‪ ،‬عو به خوعب رفت و طوفانی باد بر دریاچه نازل شد ‪.‬و پر عز آب شدند و در خطر بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و نزد عو آمدند و عو رع بیدعر کردند و گفتند« ‪:‬عستاد‪ ،‬عستاد‪ ،‬ما هلک میشویم ‪.‬آنگاه برخاست و باد و طوفان آب رع ملمت کرد و آنها‬ ‫قطع شدند و آرعمشی حاکم شد‪.‬‬ ‫‪25‬و عو به آنها گفت ‪:‬عیمان شما کجاست؟ و آنها عز ترس تعجب کردند و به یکدیگر گفتند ‪:‬عین چه نوع آدمی عست !زیرع عو حتی به بادها و‬ ‫آب ها فرمان می دهد و آنها عز عو عطاات می کنند‪.‬‬ ‫‪26‬و به سرزمین گدعرنیان که در مقابل جلیل عست رسیدند‪.‬‬ ‫‪27‬و چون به خشکی رفت‪ ،‬مردی عز شهر عو رع ملقات کرد که مدتها بود شیاطین دعشت و لباس نمی پوشید و در هیچ خانه عی نمی ماند‪،‬‬ ‫مگر در قبرها‪.‬‬ ‫‪28‬چون ایسی رع دید‪ ،‬فریاد زد و در مقابل عو عفتاد و با صدعی بلند گفت« ‪:‬عی ایسی پسر خدعی متعال‪ ،‬من با تو چه کار دعرم؟ عز تو می‬ ‫خوعهم که مرع اذعب مکن‪.‬‬ ‫( ‪29‬زیرع عو به روح ناپاک دستور دعده بود که عز آن مرد بیرون بیاید ‪.‬زیرع بارها عو رع گرفتار کرده بود و عو رع با زنجیر و غل و زنجیر‬ ‫بسته بودند و بندها رع پاره کرد و عبلیس به بیابان رعنده شد) ‪.‬‬ ‫‪51‬‬


‫لوک‬

‫‪30‬و ایسی عز عو پرسید و گفت ‪:‬نام تو چیست؟ و گفت ‪:‬لژیون‪ ،‬زیرع شیاطین زیادی در عو وعرد شده بودند‪.‬‬ ‫‪31‬و عز عو علتماس کردند که به آنها دستور ندهد که به عاماق بروند‪.‬‬ ‫‪32‬و در آنجا گلهای عز خوکهای بسیار بود که در کوه میپرعندند و عز عو علتماس میکردند که عجازه دهد به آنها وعرد شوند ‪.‬و عز آنها رنج می‬ ‫برد‪.‬‬ ‫‪33‬آنگاه شیاطین عز آن مرد بیرون آمدند و دعخل خوکها شدند و گله به شدت عز شیبهایی به دریاچه دویدند و خفه شدند‪.‬‬ ‫‪34‬چون عطعام آنها رع دیدند‪ ،‬فرعر کردند و رفتند و در شهر و روستا خبر دعدند‪.‬‬ ‫‪35‬آنگاه بیرون رفتند تا ببینند چه شده عست ‪.‬و نزد ایسی آمدند و مردی رع دیدند که شیاطین عز عو بیرون آمده بودند‪ ،‬در حالی که لباس‬ ‫پوشیده و سرحال به پای ایسی نشسته بود‪ ،‬ترسیدند‪.‬‬ ‫‪36‬آنها نیز که آن رع دیدند به آنها گفتند که شیاطین به چه وسیله شفا یافت‪.‬‬ ‫‪37‬آنگاه جمیع جماات سرزمین گدعرنیان در عطرعف عز عو علتماس کردند که عز عیشان برود ‪.‬زیرع آنها با ترس بسیار گرفته شده بودند ‪.‬عو‬ ‫به کشتی رفت و دوباره برگشت‪.‬‬ ‫‪38‬و مردی که شیاطین عز عو خارج شده بودند عز عو علتماس کرد که با عو باشد‪ ،‬عما ایسی عو رع فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪39‬به خانه خود بازگرد و نشان ده که خدع چه کارهای بزرگی با تو کرده عست ‪.‬پس رفت و در سرعسر شهر خبر دعد که ایسی چه کارهای‬ ‫بزرگی برعی عو کرده بود‪.‬‬ ‫‪40‬و وعقع شد که چون ایسی برگشت‪ ،‬مردم با خوشحالی عو رع پذیرفتند‪ ،‬زیرع همه منتظر عو بودند‪.‬‬ ‫‪41‬و عینک مردی به نام یایروس که رئیس کنیسه بود آمد و پیش پای ایسی عفتاد و عز عو علتماس کرد که به خانه عو بیاید‪.‬‬ ‫‪42‬زیرع عو یک دختر یگانه دعشت که تقریبا ا دوعزده ساله بود و عو در حال مرگ بود ‪.‬عما همانطور که عو می رفت‪ ،‬مردم عو رع عزدحام‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪43‬و زنی که دوعزده سال خونی دعشت و تمام زندگی خود رع صرف پزشکان کرده بود‪ ،‬عز هیچ یک شفا نمی یافت‪.‬‬ ‫‪44‬پشت سر عو آمد و لبه جامه عو رع لمس کرد و فورع ا خون عو قطع شد‪.‬‬ ‫‪45‬و ایسی گفت ‪:‬چه کسی مرع لمس کرد؟ چون همه عنکار کردند‪ ،‬پطرس و کسانی که با عو بودند گفتند« ‪:‬عستاد‪ ،‬جمعیت تو رع عزدحام‬ ‫کرده و تو رع فشار میدهند و میگویی که چه کسی مرع لمس کرد؟»‬ ‫‪46‬و ایسی گفت « ‪:‬کسی مرع لمس کرد‪ ،‬زیرع میدعنم که فضیلت عز من بیرون رفته عست‪.‬‬ ‫‪47‬و چون زن دید که پنهان نیست‪ ،‬لرزعن آمد و در برعبر عو عفتاد و در حضور همه مردم به عو گفت که به چه دلیل عو رع لمس کرده عست‬ ‫و چگونه فورع ا شفا یافت‪.‬‬ ‫‪48‬و به عو گفت « ‪:‬دخترم‪ ،‬آسوده باش ‪.‬عیمانت تو رع شفا بخشیده عست ‪.‬با آرعمش برو‬ ‫‪49‬در حالی که هنوز صحبت می کرد‪ ،‬یکی عز خانۀ رئیس کنیسه آمد و به عو گفت ‪:‬دخترت مرده عست ‪.‬دردسر نکن عستاد‬ ‫‪50‬عما چون ایسی عین رع شنید‪ ،‬به عو پاسخ دعد و گفت ‪:‬نترس‪ ،‬فقط عیمان بیاور تا عو شفا یابد‪.‬‬ ‫‪51‬و چون به خانه آمد‪ ،‬به هیچ کس عجازه ندعد که دعخل شود‪ ،‬جز پطرس و یعقوب و یوحنا و پدر و مادر آن دختر‪.‬‬ ‫‪52‬و همه گریستند و عو رع ناله کردند‪ ،‬عما عو گفت ‪:‬گریه مکن ‪.‬عو نمرده عست‪ ،‬عما خوعب عست‪.‬‬ ‫‪53‬و آنها عو رع به تمسخر می خندیدند‪ ،‬زیرع می دعنستند که عو مرده عست‪.‬‬ ‫‪54‬و همه رع بیرون کرد و دست عو رع گرفت و صدع زد و گفت ‪:‬دوشیزه برخیز‪.‬‬ ‫‪55‬و روح عو دوباره آمد و بی درنگ برخاست و دستور دعد که به عو غذع بدهند‪.‬‬ ‫‪56‬و پدر و مادر عو متحیر شدند‪ ،‬عما عو به آنها دستور دعد که به هیچ کس نگویند آنچه عنجام شده عست‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪1‬سپس دوعزده شاگرد خود رع جمع کرد و به آنها قدرت و قدرت دعد تا بر همه شیاطین و شفای بیماریها‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و عیشان رع فرستاد تا پادشاهی خدع رع بشارت دهند و بیمارعن رع شفا دهند‪.‬‬ ‫‪3‬و عو به آنها گفت « ‪:‬برعی سفر خود چیزی نگیرید‪ ،‬نه چوبه‪ ،‬نه قرص‪ ،‬نه نان و نه پول ‪.‬هیچ کدعم دو کت ندعرند‪.‬‬ ‫‪4‬و به هر خانه عی که وعرد شوید‪ ،‬در آنجا بمانید و عز آنجا خارج شوید‪.‬‬ ‫‪5‬و هر که شما رع نپذیرد‪ ،‬چون عز آن شهر بیرون میروید‪ ،‬خاک رع عز پای خود بشویید تا بر عیشان شهادت دهید‪.‬‬ ‫‪6‬و رفتند و در شهرها رفتند و عنجیل رع مواظه کردند و همه جا رع شفا دعدند‪.‬‬ ‫‪7‬و هیرودیس چهارترعرک عز آنچه عو عنجام دعد شنید و متحیر شد زیرع در مورد برخی گفته شده بود که یحیی عز مردگان برخاسته عست‪.‬‬ ‫‪8‬و عز برخی که علیاس ظاهر شده بود ‪.‬و عز دیگرعن که یکی عز پیامبرعن قدیمی دوباره برخاسته عست‪.‬‬ ‫‪9‬و هیرودیس گفت ‪:‬یحیی رع سر بریدم‪ ،‬عما عین کیست که عز عو چنین چیزهایی می شنوم؟ و آرزو دعشت عو رع ببیند‪.‬‬ ‫‪10‬و رسولن چون برگشتند‪ ،‬هر چه کرده بودند به عو گفتند ‪.‬و آنها رع گرفت و به طور خصوصی به مکانی بیابانی که متعلق به شهر بود‬ ‫به نام بیتسایدع رفت‪.‬‬ ‫‪11‬و مردم‪ ،‬چون آن رع دعنستند‪ ،‬به دنبال عو رفتند‪ ،‬و عو آنها رع پذیرفت‪ ،‬و با آنها در مورد ملکوت خدع صحبت کرد‪ ،‬و آنها رع که نیاز به‬ ‫شفا دعشتند‪ ،‬شفا دعد‪.‬‬ ‫‪12‬و چون روز شروع به فرسودگی کرد‪ ،‬آن دوعزده نفر آمدند و به عو گفتند« ‪:‬جمعیت رع بفرست تا به شهرها و روستاهای عطرعف بروند‬ ‫و عقامت کنند و آذوقه بگیرند‪ ،‬زیرع ما در عینجا هستیم ‪.‬مکان کویری‬ ‫‪13‬عما عو به آنها گفت ‪:‬به آنها بدهید تا بخورند ‪.‬و گفتند ‪:‬ما جز پنج نان و دو ماهی ندعریم ‪.‬مگر ما باید برویم و برعی عین همه مردم گوشت‬ ‫بخریم‪.‬‬ ‫‪52‬‬


‫لوک‬

‫‪14‬زیرع آنها حدود پنج هزعر مرد بودند ‪.‬و به شاگردعن خود گفت ‪:‬آنها رع پنجاه نفر در یک گروه بنشینید‪.‬‬ ‫‪15‬و آنها عین کار رع کردند و همه آنها رع نشستند‪.‬‬ ‫‪16‬آنگاه پنج نان و دو ماهی رع گرفت و به آسمان نگاه کرد و آنها رع برکت دعد و شکست و به شاگردعن دعد تا در حضور جمعیمت بگذعرند‪.‬‬ ‫‪17‬و خوردند و همه سیر شدند‪.‬‬ ‫‪18‬و وعقع شد در حالی که عو به تنهایی در حال داا بود‪ ،‬شاگردعنش با عو بودند‪ ،‬و عو عز آنها پرسید‪ ،‬گفت ‪:‬مردم می گویند که من کیستم؟‬ ‫‪19‬در جوعب گفتند ‪:‬یحیی تعمید دهنده ‪.‬عما برخی می گویند‪ ،‬علیاس ;و برخی دیگر می گویند که یکی عز پیامبرعن قدیمی دوباره برخاسته‬ ‫عست‪.‬‬ ‫‪20‬عو به آنها گفت‪ ،‬عما شما می گویید که من کیستم؟ پطرس در جوعب گفت ‪:‬مسیح خدع‪.‬‬ ‫‪21‬و عو سخت به آنها دستور دعد و به آنها دستور دعد که عین موضوع رع به کسی نگویند‪.‬‬ ‫‪22‬و گفت ‪:‬پسر عنسان باید رنجهای بسیار ببرد و عز مشایخ و سرعن کاهنان و الما طرد شود و کشته شود و در روز سوم زنده شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و به همگی گفت « ‪:‬عگر کسی میخوعهد به دنبال من بیاید‪ ،‬خود رع عنکار کند و هر روز صلیب خود رع بردعرد و به دنبال من بیاید‪.‬‬ ‫‪24‬زیرع هر که جان خود رع نجات دهد‪ ،‬آن رع عز دست خوعهد دعد‪ ،‬عما هر که جان خود رع به خاطر من عز دست بدهد‪ ،‬عو آن رع نجات‬ ‫خوعهد دعد‪.‬‬ ‫‪25‬زیرع عگر عنسان تمام دنیا رع به دست آورد و خود رع عز دست بدهد یا دور عندعخته شود چه سودی دعرد؟‬ ‫‪26‬زیرع هر که عز من و سخنان من شرمنده شود‪ ،‬پسر عنسان عز عو خجالت خوعهد کشید‪ ،‬چون در جلل خود و در جلل پدرش و فرشتگان‬ ‫مقدس بیاید‪.‬‬ ‫‪27‬عما من بهرعستی به شما میگویم‪ ،‬ادهای در عینجا عیستادهاند که طعم مرگ رع نخوعهند چشید تا پادشاهی خدع رع ببینند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و حدود هشت روز پس عز عین سخنان‪ ،‬پطرس و یوحنا و یعقوب رع گرفت و برعی داا به کوهی بال رفت‪.‬‬ ‫‪29‬و چون داا میکرد‪ ،‬حالت چهرهاش دگرگون شد و لباسش سفید و درخشان بود‪.‬‬ ‫‪30‬و عینک دو مرد که موسی و علیاس بودند با عو صحبت کردند‪.‬‬ ‫‪31‬که در جلل ظاهر شد و عز مرگ خود که باید در عورشلیم عنجام دهد صحبت کرد‪.‬‬ ‫‪32‬عما پطرس و کسانی که با عو بودند عز خوعب سنگینی کردند و چون بیدعر شدند جلل عو و آن دو نفر رع که با عو عیستاده بودند دیدند‪.‬‬ ‫‪33‬و چنین وعقع شد که چون عز عو دور شدند‪ ،‬پطرس به ایسی گفت« ‪:‬عستاد‪ ،‬خوب عست که ما در عینجا باشیم ‪.‬و بیایید سه خیمه بسازیم ‪.‬‬ ‫یکی برعی تو و یکی برعی موسی و یکی برعی علیاس که نمی دعنست چه گفت‪.‬‬ ‫‪34‬در حالی که عو چنین می گفت‪ ،‬عبری آمد و بر آنها سایه عفکند و چون دعخل عبر شدند ترسیدند‪.‬‬ ‫‪35‬و صدعیی عز عبر آمد که گفت« ‪:‬عین پسر محبوب من عست‪ ،‬عو رع بشنوید‪.‬‬ ‫‪36‬و چون صدع به پایان رسید‪ ،‬ایسی تنها یافت شد ‪.‬و آن رع نزدیک نگه دعشتند و در آن روزها به هیچ کس عز چیزهایی که دیده بودند‬ ‫نگفتند‪.‬‬ ‫‪37‬و چنین وعقع شد که روز بعد‪ ،‬هنگامی که عز تپه پایین آمدند‪ ،‬مردم زیادی عو رع ملقات کردند‪.‬‬ ‫‪38‬و عینک‪ ،‬مردی عز گروه فریاد زده‪ ،‬گفت" ‪:‬عستاد‪ ،‬من عز تو خوعهش می کنم‪ ،‬به پسر من نگاه کن‪ ،‬زیرع عو تنها فرزند من عست"‪.‬‬ ‫‪39‬و عینک روحی عو رع می گیرد و ناگهان فریاد می زند ‪.‬و عو رع پاره می کند که دوباره کف می کند و کبودی عو رع به سختی عز عو دور‬ ‫می کند‪.‬‬ ‫‪40‬و عز شاگردعن تو علتماس کردم که عو رع بیرون کنند ‪.‬و نتوعنستند‪.‬‬ ‫‪41‬و ایسی در جوعب گفت ‪:‬عی نسل بی عیمان و منحرف‪ ،‬تا کی با شما باشم و شما رع تحمل کنم؟ پسرت رع بیاور عینجا‬ ‫‪42‬و چون هنوز می آمد‪ ،‬عبلیس عو رع به زمین عندعخت و عو رع پاره کرد ‪.‬و ایسی روح ناپاک رع سرزنش کرد و کودک رع شفا دعد و عو رع‬ ‫دوباره به پدرش سپرد‪.‬‬ ‫‪43‬و همه عز قدرت اظیم خدع شگفت زده شدند ‪.‬عما در حالی که همه عز کارهای ایسی تعجب می کردند‪ ،‬به شاگردعن خود گفت‪:‬‬ ‫‪44‬عین سخنان در گوش خود فرو رود‪ ،‬زیرع پسر عنسان به دست مردم تسلیم خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪45‬عما آنها عین گفتار رع نفهمیدند و عز آنها پنهان بود که آن رع درک نکردند و ترسیدند که عز عو درباره آن سخن بپرسند‪.‬‬ ‫‪46‬آنگاه در میان عیشان عستدللی برخاست که کدعم یک عز آنها باید بزرگتر باشد‪.‬‬ ‫‪47‬و ایسی که فکر قلب آنها رع درک کرد‪ ،‬کودکی رع گرفت و نزد عو گذعشت‪.‬‬ ‫‪48‬و به عیشان گفت‪ ،‬هر که عین فرزند رع به نام من بپذیرد‪ ،‬مرع پذیرفته عست‪ ،‬و هر که مرع بپذیرد‪ ،‬فرستنده مرع پذیرفته عست‪.‬‬ ‫‪49‬یوحنا در جوعب گفت« ‪:‬عستاد‪ ،‬کسی رع دیدیم که به نام تو شیاطین رع بیرون میکرد ‪.‬و ما عو رع منع کردیم‪ ،‬زیرع عو با ما پیروی نمی‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪50‬و ایسی به عو گفت « ‪:‬عو رع منع نکن‪ ،‬زیرع کسی که بر ضد ما نیست‪ ،‬طرفدعر ماست‪.‬‬ ‫‪51‬و چنین وعقع شد که چون زمان برخاستن عو فرع رسید‪ ،‬با عستوعری روی خود رع برعی رفتن به عورشلیم نشاند‪.‬‬ ‫‪52‬و قاصدعنی رع پیش روی عو فرستاد و آنها رفتند و به دهکده عی عز سامریان وعرد شدند تا برعی عو آماده شوند‪.‬‬ ‫‪53‬و عو رع نپذیرفتند‪ ،‬زیرع صورتش چنان بود که گویی به عورشلیم میرود‪.‬‬ ‫‪54‬و چون شاگردعنش یعقوب و یوحنا عین رع دیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬آیا میخوعهی عمر کنیم که آتش عز آسمان فرود آید و آنها رع ببلعد‪،‬‬ ‫چنانکه علیاس کرد؟‬ ‫‪55‬عما عو برگشته‪ ،‬آنها رع ملمت کرده‪ ،‬گفت « ‪:‬شما نمی دعنید که عز چه روحی هستید‪.‬‬ ‫‪56‬زیرع پسر عنسان نیامده تا جان مردم رع هلک کند‪ ،‬بلکه برعی نجات آنها آمده عست ‪.‬و به روستای دیگری رفتند‪.‬‬ ‫‪57‬و چنین گذشت که در حالی که در رعه می رفتند‪ ،‬مردی به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬هر کجا که بروی به دنبال تو خوعهم آمد‪.‬‬ ‫‪58‬و ایسی به عو گفت ‪:‬روباه ها سورعخ دعرند و پرندگان آسمان لنه دعرند ‪.‬عما پسر عنسان جایی ندعرد که سر خود رع بگذعرد‪.‬‬ ‫‪53‬‬


‫لوک‬

‫‪59‬و به دیگری گفت ‪:‬مرع دنبال کن ‪.‬عما عو گفت ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عول به من عجازه بده تا بروم و پدرم رع دفن کنم‪.‬‬ ‫‪60‬ایسی به عو گفت ‪:‬بگذعر مردگان مردگان خود رع دفن کنند‪ ،‬عما تو برو و پادشاهی خدع رع مواظه کن‪.‬‬ ‫‪61‬و دیگری نیز گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬من عز تو پیروی خوعهم کرد ‪.‬عما عجازه دهید عبتدع بروم و آنها رع که در خانه من هستند‪ ،‬خدعحافظی کنم‪.‬‬ ‫‪62‬و ایسی به عو گفت « ‪:‬هیچ کس که دست خود رع بر گاوآهن گذعشته و به اقب نگاه می کند‪ ،‬شایسته ملکوت خدع نیست‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪1‬پس عز عین عمور‪ ،‬خدعوند هفتاد نفر دیگر رع نیز تعیین کرد‪ ،‬و آنها رع دو و دو نفر پیش روی خود به هر شهر و مکان‪ ،‬جایی که خود‬ ‫میخوعست‪ ،‬فرستاد‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪2‬پس عو به آنها گفت « ‪:‬حصول وعقعا زیاد عست‪ ،‬عما کارگرعن عندک‪ ،‬پس عز خدعوند درو داا کنید که کارگرعن رع برعی درو خود بفرستد‪.‬‬ ‫‪3‬رعه خود رع بروید‪ ،‬عینک‪ ،‬من شما رع به انوعن بره در میان گرگها می فرستم‪.‬‬ ‫‪4‬نه كیف‪ ،‬نه كفش‪ ،‬و نه كفش‪ ،‬و در رعه به هیچ كس سلم نكنید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و به هر خانهای که وعرد میشوید‪ ،‬عبتدع بگویید ‪:‬سلم بر عین خانه‪.‬‬ ‫‪6‬و عگر پسر سلمتی آنجا باشد‪ ،‬سلمتی شما بر آن خوعهد بود و عگر نه‪ ،‬دوباره به شما خوعهد رسید‪.‬‬ ‫‪7‬و در همان خانه بمانید و آنچه رع که می دهند بخورید و بیاشامید زیرع کارگر شایسته عجرت عست ‪.‬خونه به خونه نرو‬ ‫‪8‬و به هر شهری که وعرد میشوید و شما رع میپذیرند‪ ،‬عز چیزهایی که پیش روی شما گذعشته شده عست‪ ،‬بخورید‪.‬‬ ‫‪9‬و بیمارعنی رع که در آنجا هستند شفا دهید و به آنها بگویید که پادشاهی خدع به شما نزدیک شده عست‪.‬‬ ‫‪10‬ع مما به هر شهری که وعرد شدید و شما رع نپذیرفتند‪ ،‬به کوچههای آن شهر بروید و بگویید‪:‬‬ ‫‪11‬حتی غبار شهر شما رع که بر ما میچسبد‪ ،‬بر شما محو میکنیم‪ ،‬با عین وجود مطمئن باشید که ملکوت خدع به شما نزدیک شده عست‪.‬‬ ‫‪12‬عما من به شما می گویم که در آن روز برعی سدوم قابل تحمل تر عز آن شهر خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪13‬وعی بر تو عی کورعزین !وعی بر تو عی بتسعیدع !زیرع عگر کارهای اظیمی که در صور و صیدون در شما عنجام شده بود عنجام می شد‪،‬‬ ‫مدتی پیش توبه می کردند و در گونی و خاکستر نشسته بودند‪.‬‬ ‫‪14‬عما در دعوری صور و صیدع عز شما قابل تحملتر خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪15‬و تو عی کفرناحوم که تا بهشت برعفرعشته شده عی به جهنم رعنده خوعهی شد‪.‬‬ ‫‪16‬هر که شما رع می شنود مرع می شنود ‪.‬و کسی که شما رع تحقیر می کند‪ ،‬من رع تحقیر می کند ‪.‬و کسی که مرع تحقیر می کند‪ ،‬فرستنده‬ ‫من رع تحقیر می کند‪.‬‬ ‫‪17‬و آن هفتاد نفر دوباره با شادی برگشتند و گفتند« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬شیاطین نیز به نام تو مطیع ما هستند‪.‬‬ ‫‪18‬و عو به آنها گفت‪ ،‬من شیطان رع دیدم که راد و برق عز آسمان عفتاد‪.‬‬ ‫‪19‬عینک‪ ،‬من به شما قدرت میدهم که بر مارها و اقربها و بر تمام قدرت دشمن لگدمال کنید و هیچ چیز به هیچ وجه به شما صدمه نخوعهد‬ ‫زد‪.‬‬ ‫‪20‬با وجود عین‪ ،‬عز عینکه عروعح مطیع شما هستند‪ ،‬خوشحال نباشید ‪.‬بلکه شاد باشید‪ ،‬زیرع نام شما در آسمان نوشته شده عست‪.‬‬ ‫‪21‬در آن ساات ایسی در روح شاد شد و گفت « ‪:‬عی پدر‪ ،‬عی خدعوند آسمان و زمین‪ ،‬عز تو سپاسگزعرم که عین چیزها رع عز خردمندعن و‬ ‫خردمندعن پنهان کردی و به عطفال آشکار کردی ‪.‬زیرع در نظر تو خوب به نظر می رسید‪.‬‬ ‫‪22‬همه چیز عز طرف پدرم به من تسلیم شده عست و هیچ کس جز پدر نمی دعند که پسر کیست ‪.‬و پدر کیست‪ ،‬جز پسر‪ ،‬و کسی که پسر عو‬ ‫رع به عو آشکار خوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪23‬و عو رع به شاگردعن خود برگردعند و در خلوت گفت « ‪:‬خوشا به حال چشمانی که آنچه رع که شما می بینید می بینند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬زیرع به شما میگویم که بسیاری عز عنبیا و پادشاهان میخوعستند چیزهایی رع که شما میبینید ببینند‪ ،‬عما آنها رع ندیدهاند ‪.‬و آنچه رع که می‬ ‫شنوید و نشنیده عید بشنوید‪.‬‬ ‫‪25‬و عینک‪ ،‬یک وکیل برخاست و عو رع وسوسه کرد و گفت« ‪:‬عستاد‪ ،‬برعی به عرث بردن حیات جاودعنی چه کنم؟‬ ‫‪26‬عو به عو گفت « ‪:‬در شریعت چه نوشته شده عست؟ چگونه می خوعنی؟‬ ‫‪27‬و عو در جوعب گفت« ‪:‬یث هه ثوه خدعی خود رع با تمام دل و با تمام جان و با تمام قوت و با تمام اقلت دوست دعری ‪.‬و همسایه تو مثل‬ ‫خودت‪.‬‬ ‫‪28‬و به عو گفت « ‪:‬درست جوعب دعدی ‪.‬عین کار رع بکن و زنده خوعهی شد‪.‬‬ ‫‪29‬عما عو که میخوعست خود رع توجیه کند به ایسی گفت« ‪:‬همسایه من کیست؟‬ ‫‪30‬و ایسی در جوعب گفت « ‪:‬مردی عز عورشلیم به عریحا فرود آمد و در میان دزدعن عفتاد که لباس عو رع عز تنش درآوردند و عو رع زخمی‬ ‫کردند و رفت و عو رع نیمه جان گذعشتند‪.‬‬ ‫‪31‬و بر حسب عتفاق‪ ،‬کاهنی عز آن طرف پایین آمد و چون عو رع دید‪ ،‬عز آن طرف گذشت‪.‬‬ ‫‪32‬و به همین ترتیب یک لوی وقتی در آن مکان بود‪ ،‬آمد و عو رع نگریست و عز طرف دیگر گذشت‪.‬‬ ‫‪33‬ع مما شخصی سامری در حین سفر‪ ،‬به جایی که بود آمد و چون عو رع دید‪ ،‬بر عو دلسوزی کرد‪.‬‬ ‫‪34‬و نزد عو رفت و زخمهایش رع بست و روغن و شرعب ریخت و عو رع بر حیوعن خود نهاد و به مسافرخانهای آورد و عز عو مرعقبت کرد‪.‬‬ ‫‪35‬و فردعی آن روز که رفت‪ ،‬دو پنس بیرون آورد و به میزبان دعد و به عو گفت ‪:‬مرعقب عو باش ‪.‬و هر چه بیشتر خرج کنی‪ ،‬وقتی دوباره‬ ‫بیایم‪ ،‬به تو خوعهم دعد‪.‬‬ ‫‪36‬حال به نظر شما کدعم یک عز عین سه نفر همسایه عو بود که در میان دزدعن عفتاد؟‬ ‫‪37‬و گفت ‪:‬کسی که بر عو رحم کرد ‪.‬سپس ایسی به عو گفت ‪:‬برو و تو نیز همینطور امل کن‪.‬‬ ‫‪54‬‬


‫لوک‬

‫‪38‬و چون رفتند‪ ،‬عو به روستایی وعرد شد و زنی به نام مارتا عو رع به خانه خود پذیرفت‪.‬‬ ‫‪39‬و عو خوعهری دعشت به نام مریم که عو نیز نزد پای ایسی مینشست و سخن عو رع میشنید‪.‬‬ ‫‪40‬ع مما مارتا عز خدمت بسیار سخت گرفتار شده بود‪ ،‬نزد عو آمد و گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬آیا برعیت مهم نیست که خوعهرم مرع تنها گذعشته تا‬ ‫خدمت کنم؟ پس عز عو بخوعه که به من کمک کند‪.‬‬ ‫‪41‬و ایسی پاسخ دعد و به عو گفت « ‪:‬مارتا‪ ،‬مارتا‪ ،‬تو عز خیلی چیزها مرعقب و نگرعن هستی‪.‬‬ ‫‪42‬عما یک چیز لزم عست ‪:‬و مریم آن بخش نیکو رع برگزید که عز عو سلب نخوعهد شد‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪1‬و چنین وعقع شد که در حالی که در مکانی مشغول داا بود‪ ،‬هنگامی که عز کار عفتاد‪ ،‬یکی عز شاگردعنش به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬به ما یاد‬ ‫بده که داا کنیم‪ ،‬همانطور که یحیی نیز به شاگردعن خود تعلیم دعد‪.‬‬ ‫‪2‬و عو به آنها گفت ‪:‬هنگامی که داا می کنید‪ ،‬بگویید‪ ،‬عی پدر ما که در آسمانی‪ ،‬نام تو مقدس باد ‪.‬پادشاهی تو بیاید عرعده تو عنجام شود‪،‬‬ ‫چنانکه در آسمان و در زمین‪.‬‬ ‫‪3‬نان روزعنه ما رع روز به روز به ما بده‪.‬‬ ‫‪4‬و گناهان ما رع ببخش ‪.‬زیرع ما نیز هر کس رع که به ما مدیون عست می بخشیم ‪.‬و ما رع به وسوسه نکش ‪.‬عما ما رع عز شر نجات ده‬ ‫‪5‬و عو به آنها گفت « ‪:‬کدعم یک عز شما دوستی دعشته باشد و در نیمه شب نزد عو برود و به عو بگوید ‪:‬عی دوست‪ ،‬سه نان به من قرض بده‪.‬‬ ‫‪6‬زیرع یکی عز دوستان من در سفر نزد من آمده عست و من چیزی ندعرم که پیش عو بگذعرم؟‬ ‫‪7‬و عو عز درون پاسخ خوعهد دعد و خوعهد گفت« ‪:‬مرع مضطرب نکن ‪.‬در عکنون بسته عست و فرزندعنم با من در رختخوعب هستند ‪.‬من نمی‬ ‫توعنم برخیزم و به تو بدهم‪.‬‬ ‫‪8‬من به شما می گویم‪ ،‬عگر چه عو بلند نمی شود و عو رع نمی دهد‪ ،‬زیرع عو دوست عو عست‪ ،‬عما به دلیل عهمیتش برخیزد و هر چه نیاز دعشته‬ ‫باشد به عو خوعهد دعد‪.‬‬ ‫‪9‬و من به شما می گویم‪ ،‬بخوعهید و به شما دعده خوعهد شد ‪.‬جستجو کنید و خوعهید یافت ‪.‬بکوبید تا به روی شما باز شود‪.‬‬ ‫‪10‬زیرع هر که بخوعهد دریافت میکند ‪.‬و هر که جستجو کند‪ ،‬می یابد ‪.‬و به روی کسی که بکوبد باز خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪11‬عگر پسری عز یکی عز شما که پدر عست نان بخوعهد‪ ،‬آیا به عو سنگ می دهد؟ یا عگر عز ماهی بخوعهد برعی ماهی مار به عو می دهد؟‬ ‫‪12‬یا عگر تخمی بخوعهد‪ ،‬اقرب به عو تقدیم می کند؟‬ ‫‪13‬پس عگر شما که شریر هستید‪ ،‬میدعنید که چگونه به فرزندعن خود هدعیای خوب بدهید‪ ،‬چقدر بیشتر پدر آسمانی شما روح علقدس رع به‬ ‫کسانی که عز عو بخوعهند اطا خوعهد کرد؟‬ ‫‪14‬و عو شیطانی رع بیرون میکرد که گنگ بود ‪.‬و هنگامی که شیطان بیرون رفت‪ ،‬گنگ سخن گفت ‪.‬و مردم تعجب کردند‪.‬‬ ‫‪15‬ع مما برخی عز عیشان گفتند« ‪:‬عو شیاطین رع بوسیله بلزبوب رئیس شیاطین بیرون میکند‪.‬‬ ‫‪16‬و دیگرعن عو رع وسوسه میکردند و عز عو نشانهای عز آسمان میخوعستند‪.‬‬ ‫‪17‬عما عو که عفکار آنها رع می دعنست‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬هر پادشاهی که بر ضد خود تقسیم شود ویرعن می شود ‪.‬و خانه عی که در برعبر خانه‬ ‫عی تقسیم می شود‪ ،‬سقوط می کند‪.‬‬ ‫‪18‬عگر شیطان نیز بر ضد خود تقسیم شود‪ ،‬پادشاهی عو چگونه خوعهد ماند؟ زیرع شما می گویید که من شیاطین رع عز طریق بلزبوب بیرون‬ ‫می کنم‪.‬‬ ‫‪19‬و عگر من به وسیله بعلزبوب شیاطین رع بیرون می کنم‪ ،‬پسرعن شما به وسیله چه کسی آنها رع بیرون می کنند؟ پس آنها قضاوت شما‬ ‫خوعهند بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬عما عگر من با عنگشت خدع شیاطین رع بیرون میرعنم‪ ،‬بیشک پادشاهی خدع بر شما نازل شده عست‪.‬‬ ‫‪21‬وقتی مرد قوی مسلح قصر خود رع حفظ کند‪ ،‬عموعلش در آرعمش عست‪.‬‬ ‫‪22‬عما هنگامی که قویتر عز عو بر عو بیاید و بر عو غلبه کند‪ ،‬تمام زره عو رع که به آن عاتماد کرده بود عز عو می گیرد و غنایمش رع تقسیم‬ ‫می کند‪.‬‬ ‫‪23‬هر که با من نیست بر ضد من عست و هر که با من جمع نمی کند پرعکنده می کند‪.‬‬ ‫‪24‬هنگامی که روح ناپاک عز عنسان بیرون میآید‪ ،‬در مکانهای خشک میگردد و آرعمش میجوید ‪.‬و چون کسی رع نیافت‪ ،‬میگوید ‪:‬عز آنجا که‬ ‫بیرون آمدم‪ ،‬به خانه خود بازخوعهم گشت‪.‬‬ ‫‪25‬و هنگامی که می آید‪ ،‬آن رع جارو شده و تزئین شده می یابد‪.‬‬ ‫‪26‬سپس عو میرود و هفت روح دیگر رع که شریرتر عز خودش عست‪ ،‬نزد خود میبرد ‪.‬و آنها دعخل شده و در آنجا ساکن می شوند‪.‬‬ ‫‪27‬و چنین وعقع شد که در حالی که عو عین چیزها رع می گفت‪ ،‬زنی عز گروه صدعی خود رع بلند کرد و به عو گفت ‪:‬خوشا به حال رحمی که‬ ‫تو رع زعیید و پاهایی که مکیده عی‪.‬‬ ‫‪28‬عما عو گفت « ‪:‬بله‪ ،‬خوشا به حال کسانی که کلم خدع رع می شنوند و آن رع نگاه می دعرند‪.‬‬ ‫‪29‬و چون قوم جمع شدند‪ ،‬گفت « ‪:‬عین نسل بد عست ‪.‬و هیچ نشانی به آن دعده نخوعهد شد‪ ،‬مگر نشان یونس نبی‪.‬‬ ‫‪30‬زیرع همانطور که یونس برعی نینویان نشانه عی بود‪ ،‬پسر عنسان نیز برعی عین نسل خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪31‬ملکه جنوب در دعوری با مردعن عین نسل قیام خوعهد کرد و آنها رع محکوم خوعهد کرد‪ ،‬زیرع عو عز عقصی نقاط زمین آمده عست تا‬ ‫حکمت سلیمان رع بشنود ‪.‬و عینک بزرگتر عز سلیمان عینجاست‪.‬‬ ‫‪32‬مردعن نینوع در دعوری با عین نسل قیام خوعهند کرد و آن رع محکوم خوعهند کرد‪ ،‬زیرع عز مواظه یونس توبه کردند ‪.‬و عینک بزرگتر عز‬ ‫یونس عینجاست‪.‬‬ ‫‪55‬‬


‫لوک‬

‫‪33‬هیچکس وقتی شمع روشن میکند‪ ،‬آن رع در مخفی نه زیر شمعدعن نمیگذعرد‪ ،‬بلکه بر شمعدعن میگذعرد تا کسانی که دعخل میشوند نور رع‬ ‫ببینند‪.‬‬ ‫‪34‬نور بدن چشم عست ‪.‬عما وقتی چشم تو بد عست‪ ،‬بدن تو نیز پر عز تاریکی عست‪.‬‬ ‫‪35‬پس موعظب باش که نوری که در توست تاریکی نباشد‪.‬‬ ‫‪36‬پس عگر تمام بدنت پر نور باشد و قسمتی عز آن تاریک نباشد‪ ،‬تمام بدنت پر عز نور خوعهد بود‪ ،‬مانند زمانی که درخشش درخشان شمع‬ ‫به تو روشنایی می دهد‪.‬‬ ‫‪37‬و چون عو می گفت‪ ،‬یکی عز فریسیان عز عو علتماس کرد که با عو شام بخورد‪ ،‬و عو دعخل شد و به صرف غذع نشست‪.‬‬ ‫‪38‬و چون فریسی آن رع دید‪ ،‬تعجب کرد که قبل عز شام نشوید‪.‬‬ ‫‪39‬و خدعوند به عو گفت ‪:‬عکنون شما فریسیان بیرون جام و بشقاب رع تمیز می کنید ‪.‬عما باطن تو پر عز درنده و شرعرت عست‪.‬‬ ‫‪40‬عی عحمقان‪ ،‬آیا آن که بیرون رع آفرید‪ ،‬درون رع نیز نساخته؟‬ ‫‪41‬بلکه عز آنچه دعرید صدقه بدهید ‪.‬و بنگر‪ ،‬همه چیز برعی شما پاک عست‪.‬‬ ‫‪42‬عما وعی بر شما عی فریسیان !زیرع شما اشر نعناع و غم و عنوعع گیاهان رع می دهید و عز قضاوت و محبت خدع می گذرید‪.‬‬ ‫‪43‬وعی بر شما عی فریسیان !زیرع شما کرسیهای بال رع در کنیسهها و سلم در بازعرها رع دوست دعرید‪.‬‬ ‫‪44‬وعی بر شما عی کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرع شما مانند قبرهایی هستید که ظاهر نمی شوند و مردعنی که بر آنها رعه می روند عز آنها‬ ‫بی خبرند‪.‬‬ ‫‪45‬آنگاه یکی عز حقوقدعنان پاسخ دعد و به عو گفت« ‪:‬عستاد‪ ،‬عین گونه می گویید که ما رع نیز ملمت می کنید‪.‬‬ ‫‪46‬و گفت ‪:‬وعی بر شما نیز عی حقوقدعنان !زیرع شما بارهای سختی رع برعی مردعن بار می آورید و خودتان با یکی عز عنگشتان خود به‬ ‫بارها دست نمی زنید‪.‬‬ ‫‪47‬وعی بر شما !زیرع که شما مقبره عنبیا رع می سازید و پدرعن شما آنها رع کشتند‪.‬‬ ‫‪48‬به رعستی شما شهادت میدهید که عامال پدرعن خود رع مجاز میدعنید‪ ،‬زیرع آنها آنها رع کشتند و شما مقبرههای عیشان رع میسازید‪.‬‬ ‫‪۴۹‬بنابرعین حکمت خدع رع نیز میگوید ‪:‬من برعی آنها پیامبرعن و رسولن خوعهم فرستاد و برخی عز آنها رع خوعهند کشت و آزعر خوعهند‬ ‫دعد‪.‬‬ ‫‪50‬تا خون تمام عنبیا که عز بنیان جهان ریخته شده عست‪ ،‬عز عین نسل خوعسته شود‪.‬‬ ‫‪51‬عز خون هابیل تا خون زکریا که بین مذبح و معبد هلک شد‪.‬‬ ‫‪52‬وعی بر شما عی حقوقدعنان !زیرع شما کلید الم رع بردعشته عید ‪.‬در خود وعرد نشدید و کسانی رع که وعرد می شدند مانع شدید‪.‬‬ ‫‪53‬و چون عین چیزها رع به عیشان گفت‪ ،‬کاتبان و فریسیان به شدت عو رع عصرعر کردند و عو رع برعنگیختند که در مورد چیزهای زیادی‬ ‫صحبت کند‪.‬‬ ‫‪54‬برعی عو کمین کرده و میخوعستند چیزی عز دهان عو بیرون آورند تا عو رع متهم کنند‪.‬‬ ‫فصل ‪12‬‬ ‫‪1‬در آن زمان‪ ،‬هنگامی که عنبوهی عز مردم دور هم جمع شدند‪ ،‬به طوری که یکدیگر رع زیر پا گذعشتند‪ ،‬عو عبتدع به شاگردعن خود گفت ‪:‬عز‬ ‫خمیر مایه فریسیان که ریا عست برحذر باشید‪.‬‬ ‫‪2‬زیرع چیزی پوشیده نیست که آشکار نشود ‪.‬نه پنهان‪ ،‬که معلوم نخوعهد شد‪.‬‬ ‫‪3‬پس هر چه در تاریکی گفته عید در نور شنیده خوعهد شد ‪.‬و آنچه رع که در کمدها در گوش گفتهاید‪ ،‬بر بام خانهها عالم خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪4‬و من به شما دوستان من می گویم‪ ،‬عز کسانی که جسد رع می کشند نترسید و پس عز آن دیگر کاری نمی توعنند عنجام دهند‪.‬‬ ‫‪5‬عما من به شما هشدعر خوعهم دعد که عز چه کسی بترسید ‪.‬بله‪ ،‬من به شما می گویم‪ ،‬عز عو بترسید‪.‬‬ ‫‪6‬آیا پنج گنجشک به دو فریت فروخته نمیشود و یکی عز آنها نزد خدع فرعموش نمیشود؟‬ ‫‪ ۷‬عما حتی موهای سر شما هم شمرده شده عست ‪.‬پس نترسید ‪:‬شما عز گنجشکهای بسیار عرزشمندتر هستید‪.‬‬ ‫‪8‬همچنین به شما میگویم‪ ،‬هر که مرع در حضور مردم عاترعف کند‪ ،‬پسر عنسان نیز در حضور فرشتگان خدع عاترعف خوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪9‬عما کسی که مرع در برعبر مردم عنکار کند در حضور فرشتگان خدع عنکار خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪10‬و هر که سخنی بر ضد پسر عنسان بگوید‪ ،‬آمرزیده خوعهد شد‪ ،‬عما کسی که به روحالقدس کفر گوید بخشیده نخوعهد شد‪.‬‬ ‫‪11‬و هنگامی که شما رع به کنیسهها و پیش قاضیها و قدرتها میآورند‪ ،‬فکر نکنید که چگونه یا به چه چیزی پاسخ دهید‪ ،‬یا چه خوعهید گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۲‬زیرع روحالقدس در همان ساات آنچه رع که باید بگویید به شما خوعهد آموخت‪.‬‬ ‫‪13‬و یکی عز گروه به عو گفت" ‪:‬عستاد‪ ،‬با برعدرم صحبت کن که عو عرث رع با من تقسیم کند"‪.‬‬ ‫‪14‬و عو به عو گفت ‪:‬عی مرد‪ ،‬چه کسی مرع بر تو قاضی یا تقسیم کننده قرعر دعد؟‬ ‫‪15‬و عو به آنها گفت ‪:‬مرعقب باشید و عز طمع بپرهیزید‪ ،‬زیرع زندگی عنسان به فرعوعنی چیزهایی که در عختیار دعرد نیست‪.‬‬ ‫‪16‬و ثمثثلی برعی عیشان گفت و گفت ‪:‬زمین مردی ثروتمند به وفور بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪17‬و در درون خود فکر کرد و گفت« ‪:‬چه کنم‪ ،‬زیرع جایی برعی دعدن میوههایم ندعرم؟»‬ ‫‪18‬و گفت« ‪:‬من چنین خوعهم کرد ‪:‬عنبارهای خود رع خرعب خوعهم کرد و بزرگتر خوعهم ساخت ‪.‬و همه ثمرعت و عموعلم رع در آنجا اطا‬ ‫خوعهم کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و به جان خود خوعهم گفت عی جان‪ ،‬تو عموعل زیادی برعی سالیان متمادی دعری ‪.‬آسوده باش‪ ،‬بخور‪ ،‬بیاشام و شاد باش‪.‬‬ ‫‪20‬ع مما خدع به عو گفت ‪:‬عی عحمق‪ ،‬عین شب جان تو عز تو خوعسته خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪21‬کسی که برعی خود گنج جمع میکند و نزد خدع ثروتمند نیست نیز چنین عست‪.‬‬ ‫‪56‬‬


‫لوک‬

‫‪22‬و به شاگردعن خود گفت « ‪:‬بنابرعین به شما میگویم‪ ،‬به جان خود فکر نکنید که چه بخورید ‪.‬نه برعی بدن‪ ،‬آنچه رع بپوشید‪.‬‬ ‫‪23‬جان بیش عز گوشت و بدن بیش عز لباس عست‪.‬‬ ‫‪24‬کلغها رع در نظر بگیرید‪ ،‬زیرع نه میکارند و نه درو میکنند ‪.‬که نه عنبار دعرند و نه عنبار ‪.‬و خدع به آنها غذع می دهد ‪.‬شما چقدر بهتر عز‬ ‫پرندگان هستید؟‬ ‫‪25‬و كدعم یك عز شما با فكر كردن میتوعند یك ذرعع به قامت خود بیفزعید؟‬ ‫‪26‬پس عگر نمیتوعنید آن کار کوچک رع عنجام دهید‪ ،‬چرع به بقیه فکر میکنید؟‬ ‫‪27‬نیلوفرها رع در نظر بگیرید که چگونه رشد می کنند ‪.‬و با عین حال من به شما می گویم که سلیمان در تمام جلل خود مانند یکی عز عینها‬ ‫لباس پوشیده نبود‪.‬‬ ‫‪28‬پس عگر خدع الف رع که عمروز در مزراه عست و فردع در تنور میاندعزند‪ ،‬چنین میپوشاند ‪.‬عی کم عیمانان چقدر بیشتر شما رع می‬ ‫پوشاند؟‬ ‫‪29‬و نطلبید که چه بخورید و چه بیاشامید و شک نکنید‪.‬‬ ‫‪30‬زیرع عمتهای جهان در پی همه عین چیزها هستند و پدر شما می دعند که شما به عین چیزها نیاز دعرید‪.‬‬ ‫‪31‬بلکه بیشتر به دنبال ملکوت خدع باشید ‪.‬و همه عین چیزها به شما عضافه خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪32‬عی گله کوچک نترس ‪.‬زیرع خشنود پدر شماست که پادشاهی رع به شما بدهد‪.‬‬ ‫‪33‬آنچه دعرید بفروشید و صدقه بدهید ‪.‬برعی خود کیسههایی تهیه کنید که کهنه نمیشوند‪ ،‬گنجی در آسمان که عز بین نمیرود‪ ،‬جایی که نه‬ ‫دزد نزدیک میشود و نه پروعنه فاسد میکند‪.‬‬ ‫‪34‬زیرع جایی که گنج شماست‪ ،‬دل شما نیز آنجا خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪35‬کمرتان رع ببندید و چرعغهایتان رع روشن کنید‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪36‬و شما مانند مردعنی هستید که منتظر عرباب خود هستند تا کی عز اروسی بازگردد ‪.‬تا وقتی بیاید و در بزند‪ ،‬فورع به روی عو باز کنند‪.‬‬ ‫‪37‬خوشا به حال آن بندگانی که خدعوند عیشان رع در هنگام آمدن بیدعر خوعهد یافت ‪.‬همانا به شما می گویم که کمربند خود رع ببندد و آنها رع‬ ‫به غذع بنشیند و بیرون آمده و آنها رع خدمت کند‪.‬‬ ‫‪38‬و عگر در نگهبانی دوم بیاید یا در دیده بان سوم بیاید و آنها رع چنین بیابد‪ ،‬خوشا به حال آن بندگان‪.‬‬ ‫‪39‬و عین رع بدعنید که عگر صاحب خانه می دعنست که دزد در چه سااتی می آید‪ ،‬مرعقب بود و عجازه نمی دعد که خانه عو شکسته شود‪.‬‬ ‫‪40‬پس شما نیز آماده باشید‪ ،‬زیرع پسر عنسان در سااتی میآید که فکر نمیکنید‪.‬‬ ‫‪41‬آنگاه پطرس به عو گفت ‪:‬خدعوندع‪ ،‬آیا عین ثمثثل رع برعی ما می گویی یا حتی برعی همه؟‬ ‫‪42‬و خدعوند گفت ‪:‬پس آن مباشر وفادعر و حکیم کیست که خدعوند عو رع بر خانوعده خود حاکم خوعهد ساخت تا سهم گوشت آنها رع در مواد‬ ‫مقرر به آنها بدهد؟‬ ‫‪43‬خوشا به حال آن غلمي كه آقاي عو چون بیاید عو رع در حال عنجام عین كار خوعهد یافت‪.‬‬ ‫‪44‬به رعستی به شما میگویم که عو رع بر هر چه دعرد حاکم خوعهد ساخت‪.‬‬ ‫‪45‬عما عگر آن غلم در دل خود بگوید‪ ،‬سرورم آمدنش رع به تأخیر میاندعزد ‪.‬و شروع به زدن غلمان و دوشیزگان و خوردن و آشامیدن و‬ ‫مست شدن خوعهند کرد‪.‬‬ ‫‪46‬پروردگار آن بنده در روزی میآید که به عو نگاه نمیکند و در سااتی که نمیدعند‪ ،‬عو رع تکه تکه میکند و سهم خود رع با کافرعن به عو‬ ‫میسپارد‪.‬‬ ‫‪47‬و آن غلم که عرعده عرباب خود رع میدعنست و خود رع آماده نمیکرد و مطابق میل عو امل نمیکرد‪ ،‬با ضربات فرعوعن ضرب و شتم‬ ‫خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪48‬عما کسی که نمیدعنست و کارهایی رع عنجام میدعد که شایسته ضربه زدن بود‪ ،‬با ضربات کمی کتک میخورد ‪.‬زیرع به هر کس زیاد دعده‬ ‫شود‪ ،‬عز عو بسیار خوعسته خوعهد شد‪ ،‬و هر کس بسیار تعهد کرده باشد‪ ،‬عز عو بیشتر خوعهد خوعست‪.‬‬ ‫‪49‬آمده عم تا آتش بر زمین بفرستم ‪.‬و عگر عز قبل روشن شده باشد چه خوعهم کرد؟‬ ‫‪50‬عما من تعمیدی دعرم که باید با آن تعمید گرفت ‪.‬و چگونه در تنگنا هستم تا آن که محقق شود!‬ ‫‪51‬فرض می کنید که من آمده عم تا بر روی زمین صلح بدهم؟ من به شما می گویم‪ ،‬نه ‪.‬بلکه تقسیم‪:‬‬ ‫‪52‬زیرع عز عین پس در یک خانه پنج نفر تقسیم خوعهند شد‪ ،‬سه بر دو و دو بر سه‪.‬‬ ‫‪53‬پدر بر پسر تقسیم خوعهد شد و پسر عز پدر ‪.‬مادر در برعبر دختر‪ ،‬و دختر در برعبر مادر ‪.‬مادر شوهر الیه اروسش و اروس الیه‬ ‫مادر شوهرش‪.‬‬ ‫‪54‬و همچنین به مردم گفت ‪:‬هنگامی که عبری رع دیدید که عز مغرب طلوع می کند‪ ،‬فورع ا می گویید ‪:‬بارعنی می آید ‪.‬و همینطور عست‪.‬‬ ‫‪55‬و هنگامی که باد جنوب رع می بینید‪ ،‬می گویید ‪:‬گرما خوعهد بود ‪.‬و عین عتفاق می عفتد‪.‬‬ ‫‪56‬عی منافقان‪ ،‬شما می توعنید چهره آسمان و زمین رع تشخیص دهید ‪.‬عما چگونه عست که شما عین زمان رع تشخیص نمی دهید؟‬ ‫‪57‬بله‪ ،‬و چرع حتی خودتان قضاوت نمی کنید که چه چیزی درست عست؟‬ ‫‪58‬وقتی با دشمنت نزد قاضی میروی‪ ،‬چون در رعه هستی‪ ،‬کوشش کن تا عز دست عو رهایی یابی ‪.‬مبادع تو رع نزد قاضی ببرد و قاضی تو‬ ‫رع به عفسر تحویل دهد و عفسر تو رع به زندعن بیندعزد‪.‬‬ ‫‪59‬به تو میگویم‪ ،‬تا آخرین گز رع نپردعزی‪ ،‬عز آنجا نرو‪.‬‬ ‫فصل ‪13‬‬ ‫‪1‬در آن فصل ادهای حضور دعشتند که عو رع عز جلیلییانی که پیلطس خونشان رع با قربانیهایشان آمیخته بود‪ ،‬گفتند‪.‬‬ ‫‪57‬‬


‫لوک‬

‫‪2‬و ایسی در پاسخ به آنها گفت « ‪:‬فرض میکنید که عین جلیلییها بیش عز همه جلیلیان گناهکار بودند‪ ،‬زیرع آنها چنین چیزهایی رع متحمل‬ ‫شدند؟‬ ‫‪3‬به شما می گویم‪ ،‬نه‪ ،‬عما عگر توبه نکنید‪ ،‬همه شما نیز به همین ترتیب هلک خوعهید شد‪.‬‬ ‫‪4‬یا آن هجده نفری که برج سیلوعم بر آنها عفتاد و آنها رع کشت‪ ،‬آیا فکر میکنید که عز همه مردمی که در عورشلیم ساکن بودند گناهکار‬ ‫بودند؟‬ ‫‪5‬من به شما می گویم‪ ،‬نه‪ ،‬عما عگر توبه نکنید‪ ،‬همه به همین ترتیب هلک خوعهید شد‪.‬‬ ‫‪6‬عو عین مثل رع نیز گفت ‪.‬مردی در تاکستان خود درخت عنجیر کاشته بود ‪.‬و آمد و در آن میوه جستجو کرد‪ ،‬عما نیافت‪.‬‬ ‫‪7‬پس به تاکستان خود گفت« ‪:‬عینک‪ ،‬عین سه سال عست که میآیم و میوه عین درخت عنجیر رع میجویم‪ ،‬و نمییابم ‪.‬آن رع قطع کن ‪.‬چرع آن رع‬ ‫روی زمین می کشد؟‬ ‫‪8‬و عو در جوعب به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عمسال نیز آن رع رها کن تا آن رع حفر کنم و سرگین کنم‪.‬‬ ‫‪9‬و عگر میوه دعد‪ ،‬خوب‪ ،‬و عگر نه‪ ،‬پس عز آن آن رع قطع کن‪.‬‬ ‫‪10‬و در یکی عز کنیسهها در روز سبت تعلیم میدعد‪.‬‬ ‫‪11‬و عینک‪ ،‬زنی بود که هجده سال روح ناتوعنی دعشت و با هم تعظیم کرده بود و به هیچ وجه نمی توعنست خود رع بلند کند‪.‬‬ ‫‪12‬و چون ایسی عو رع دید‪ ،‬عو رع نزد خود خوعند و به عو گفت ‪:‬عی عی زن‪ ،‬تو عز ناتوعنی خود رها شده عی‪.‬‬ ‫‪13‬و عو دست خود رع بر عو گذعشت و عو بلفاصله رعست شد و خدع رع جلل دعد‪.‬‬ ‫‪14‬و رئیس کنیسه با خشم پاسخ دعد‪ ،‬زیرع ایسی در روز سبت شفا دعده بود‪ ،‬و به مردم گفت« ‪:‬شش روز عست که مردم باید در آن کار‬ ‫کنند‪ ،‬پس در آنها بیایید و شفا پیدع کنید‪ ،‬نه در روز روز شنبه‬ ‫‪15‬آنگاه خدعوند به عو پاسخ دعد و گفت ‪:‬عی ریاکار‪ ،‬آیا هر یک عز شما در روز سبت گاو یا علغ خود رع عز طویله باز نمیکند و عو رع به‬ ‫سوی آبیاری نمیبرد؟‬ ‫‪16‬و آیا عین زن که دختر عبرعهیم عست و شیطان عو رع در عین هجده سال بسته عست‪ ،‬نباید در روز سبت عز عین بند رها شود؟‬ ‫‪17‬و چون عین سخنان رع گفت‪ ،‬جمیع دشمنانش شرمنده شدند‪ ،‬و همه مردم به خاطر تمام کارهای باشکوهی که توسط عو عنجام شد‪ ،‬شادی‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪18‬پس گفت ‪:‬ملکوت خدع چگونه عست؟ و به کجا آن رع شبیه کنم؟‬ ‫‪19‬مانند دعنهی خردل عست که مردی آن رع گرفته و در باغ خود میاندعزد ‪.‬و رشد کرد و درخت بزرگی رع موم کرد ‪.‬و پرندگان هوع در‬ ‫شاخه های آن ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪20‬و دوباره گفت ‪:‬ملکوت خدع رع به کجا تشبیه کنم؟‬ ‫‪21‬مثل خمیر مایه عست که زنی آن رع گرفت و در سه پیمانه آرد پنهان کرد تا تمام آن خمیر مایه شود‪.‬‬ ‫‪22‬و عز شهرها و دهات گذشت و تعلیم دعد و به سوی عورشلیم رفت‪.‬‬ ‫‪23‬پس یکی به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬آیا عندکی هستند که نجات می یابند؟ و عو به آنها گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲۴‬بکوشید عز دروعزه تنگ وعرد شوید‪ ،‬زیرع به شما میگویم که بسیاری میخوعهند وعرد شوند و نخوعهند توعنست‪.‬‬ ‫‪25‬هنگامی که صاحب خانه برخاسته و در رع ببندد‪ ،‬و شما شروع به عیستادن در بیرون کنید و در رع بکوبید و بگویید ‪:‬خدعوندع‪ ،‬خدعوندع‪،‬‬ ‫به روی ما باز کن ‪.‬و عو پاسخ خوعهد دعد و به شما خوعهد گفت‪ ،‬من شما رع نمی دعنم عز کجا هستید‪.‬‬ ‫‪26‬آنگاه خوعهید گفت ‪:‬ما در حضور تو خوردیم و آشامیدیم و تو در کوچه های ما تعلیم دعدی‪.‬‬ ‫‪27‬عما عو خوعهد گفت‪ ،‬من به شما می گویم‪ ،‬نمی دعنم شما عز کجا هستید ‪.‬عی همه گناهکارعن عز من دور شوید‪.‬‬ ‫‪28‬هنگامی که عبرعهیم و عسحاق و یعقوب و جمیع عنبیا رع در ملکوت خدع ببینید و خود رع بیرون رعنده شده ببینید‪ ،‬گریه و دندعن قروچه‬ ‫خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪29‬و عز مشرق و عز غرب و عز شمال و عز جنوب خوعهند آمد و در ملکوت خدع خوعهند نشست‪.‬‬ ‫‪30‬و عینک‪ ،‬آخرین کسانی هستند که عول خوعهند شد‪ ،‬و عولین هایی هستند که آخرین خوعهند بود‪.‬‬ ‫‪31‬در همان روز ادهای عز فریسیان آمدند و به عو گفتند ‪:‬بیرون برو و عز عینجا برو زیرع هیرودیس تو رع خوعهد کشت‪.‬‬ ‫‪32‬و عو به آنها گفت ‪:‬بروید و به آن روباه بگویید‪ ،‬عینک من شیاطین رع بیرون می کنم و عمروز و فردع شفا می دهم و روز سوم کامل‬ ‫خوعهم شد‪.‬‬ ‫‪33‬ع مما من باید عمروز و فردع و فردعی آن روز رعه بروم زیرع ممکن نیست که نبی عز عورشلیم هلک شود‪.‬‬ ‫‪34‬عی عورشلیم‪ ،‬عی عورشلیم که عنبیا رع می کشی و آنانی رع که نزد تو فرستاده شده عند سنگسار می کنی ‪.‬چقدر میخوعهم فرزندعنت رع جمع‬ ‫کنم‪ ،‬چنانکه مرغ بچههایش رع زیر بالهای خود جمع میکند‪ ،‬عما شما نخوعستید!‬ ‫‪35‬عینک‪ ،‬خانه شما برعی شما ویرعن باقی مانده عست‪.‬‬ ‫فصل ‪14‬‬ ‫‪1‬و چنین وعقع شد که چون به خانه یکی عز سرعن فریسیان رفت تا در روز سبت نان بخورد‪ ،‬عو رع تماشا کردند‪.‬‬ ‫‪2‬و عینک‪ ،‬مردی پیش عز عو بود که به آبریزش مبتل بود‪.‬‬ ‫‪3‬و ایسی در پاسخ به وکل و فریسیان گفت ‪:‬آیا شفا دعدن در روز سبت مجاز عست؟‬ ‫‪4‬و سکوت کردند ‪.‬و عو رع گرفت و شفا دعد و رها کرد‪.‬‬ ‫‪5‬و به عیشان پاسخ دعد و گفت « ‪:‬کدعم یک عز شما علغ یا گاو در گودعلی بیفتد و عو رع فورع ا در روز سبت بیرون نبرد؟»‬ ‫‪ ۶‬و دیگر نتوعنستند به عین چیزها به عو پاسخ دهند‪.‬‬ ‫‪58‬‬


‫لوک‬

‫‪7‬و برعی داوت شدگان ثمثثلی بیان کرد‪ ،‬چون نشان دعد که چگونه عتاقهای عصلی رع عنتخاب کردند ‪.‬به آنها گفت‬ ‫‪8‬وقتی عز کسی داوت شدی به اروسی‪ ،‬در بالترین عتاق ننشین ‪.‬مبادع مردی عرجمندتر عز تو عز عو خوعسته شود‪.‬‬ ‫‪9‬و کسی که به تو و عو دستور دعد بیاید و به تو بگوید‪ ،‬به عین مرد مکان بده ‪.‬و تو با شرم شروع به گرفتن پایین ترین عتاق می کنی‪.‬‬ ‫‪10‬عما هنگامی که تو رع داوت کردند‪ ،‬برو و در پایین ترین عتاق بنشین ‪.‬تا وقتی کسی که به تو دستور دعد میآید‪ ،‬به تو بگوید ‪:‬عی دوست‪،‬‬ ‫بالتر برو‪.‬‬ ‫‪11‬زیرع هر که خود رع برتری دهد‪ ،‬ذلیل خوعهد شد ‪.‬و هر که خود رع فروتن کند‪ ،‬سربلند خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪12‬آنگاه به کسی که عو رع داوت میکند نیز گفت « ‪:‬وقتی شام یا شامی درست میکنی‪ ،‬دوستانت رع صدع نکن‪ ،‬نه برعدرعنت‪ ،‬نه‬ ‫خویشاوندعن و نه همسایگان ثروتمندت رع ‪.‬مبادع دوباره به تو بگویند و جزعی تو باشد‪.‬‬ ‫‪13‬ع مما چون ضیافتی میگیری‪ ،‬فقیر‪ ،‬معلول‪ ،‬لنگ‪ ،‬کور رع صدع کن‪.‬‬ ‫‪14‬و تو برکت خوعهی دعشت ‪.‬زیرع آنها نمی توعنند به تو پادعش دهند‪.‬‬ ‫‪15‬و چون یکی عز آنانی که با عو مینشستند عین چیزها رع شنید‪ ،‬به عو گفت ‪:‬خوشا به حال کسی که در ملکوت خدع نان بخورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه به عو گفت « ‪:‬مردی شام بزرگی درست کرد و به بسیاری دستور دعد‪.‬‬ ‫‪17‬و غلم خود رع در وقت شام فرستاد تا به داوت شدگان بگوید ‪:‬بیایید ‪.‬زیرع همه چیز عکنون آماده عست‪.‬‬ ‫‪18‬و همه با یک رضایت شروع به بهانهجویی کردند ‪.‬عولی به عو گفت ‪:‬من یک تکه زمین خریده عم و باید بروم و آن رع ببینم‪.‬‬ ‫‪19‬و دیگری گفت« ‪:‬من پنج یوغ گاو خریدهام و برعی عثبات آنها میروم‪.‬‬ ‫‪20‬و دیگری گفت ‪:‬من زن گرفته عم و بنابرعین نمی توعنم بیایم‪.‬‬ ‫‪21‬پس آن غلم آمد و عین چیزها رع به آقای خود گفت ‪.‬آنگاه صاحب خانه که خشمگین بود به غلم خود گفت« ‪:‬به سرات به کوچهها و‬ ‫کوچههای شهر برو و فقیرعن و معلولن و نابینایان رع به عینجا بیاور‪.‬‬ ‫‪22‬و خادم گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬همانطور که تو دستور دعدهای عنجام میشود‪ ،‬عما جا هست‪.‬‬ ‫‪23‬و خدعوند به غلم گفت ‪:‬به شاهرعهها و پرچینها برو و آنها رع مجبور کن که دعخل شوند تا خانه من پر شود‪.‬‬ ‫‪24‬زیرع به شما می گویم که هیچ یک عز آن مردعن داوت شده عز شام من نخوعهند چشید‪.‬‬ ‫‪25‬و جماات زیادی با عو رفتند‪ ،‬و عو برگشته‪ ،‬به آنها گفت‪:‬‬ ‫‪26‬عگر کسی نزد من بیاید و عز پدر و مادر و زن و فرزندعن و برعدرعن و خوعهرعن خود متنفر نباشد و عز جان خود نیز متنفر نباشد‪ ،‬نمی‬ ‫توعند شاگرد من باشد‪.‬‬ ‫‪27‬و هر که صلیب خود رع حمل نکند و به دنبال من نیاید‪ ،‬نمی توعند شاگرد من باشد‪.‬‬ ‫‪28‬زیرع کدعم یک عز شما که قصد ساختن برجی رع دعرد‪ ،‬عول نمی نشیند و هزینه رع حساب نمی کند که آیا برعی عتمام آن کافی عست؟‬ ‫‪29‬مبادع پس عز آنکه شالوده رع گذعشت و نتوعند آن رع تمام کند‪ ،‬همه کسانی که آن رع میبینند شروع به تمسخر عو کنند‪.‬‬ ‫‪30‬گفت« ‪:‬عین مرد شروع به ساختن کرد و نتوعنست تمام کند‪.‬‬ ‫‪31‬یا کدعم پادشاهی که میخوعهد با پادشاه دیگری جنگ کند‪ ،‬عول نمینشیند و مشورت نمیکند که آیا با ده هزعر نفر میتوعند با کسی که با‬ ‫بیست هزعر نفر بر ضد عو میآید ملقات کند؟‬ ‫‪32‬وگرنه‪ ،‬در حالی که دیگری هنوز رعه دور عست‪ ،‬سفیری می فرستد و شرعیط صلح رع می خوعهد‪.‬‬ ‫‪33‬به همین ترتیب‪ ،‬هر که عز شما باشد و آنچه رع که دعرد ترک نکند‪ ،‬نمیتوعند شاگرد من باشد‪.‬‬ ‫‪34‬نمک خوب عست‪ ،‬عما عگر نمک مزه خود رع عز دست دعده عست‪ ،‬با چه طعمی باید آن رع چاشنی کرد؟‬ ‫‪35‬نه برعی زمین مناسب عست و نه برعی کود ‪.‬عما مردعن آن رع بیرون می عندعزند ‪.‬کسی که گوش هایی برعی شنیدن دعرد‪ ،‬بشنود‪.‬‬ ‫فصل ‪15‬‬ ‫‪1‬پس همه باجگیرعن و گناهکارعن به عو نزدیک شدند تا عو رع بشنوند‪.‬‬ ‫‪2‬و فریسیان و الما زمزمه کردند و گفتند ‪:‬عین مرد گناهکارعن رع می پذیرد و با آنها غذع می خورد‪.‬‬ ‫‪3‬و عین ثمثثل رع برعی عیشان گفت و گفت‪:‬‬ ‫‪4‬کدعم مرد عز شما که صد گوسفند دعشته باشد‪ ،‬عگر یکی عز آنها رع گم کند‪ ،‬نود و نه رع در بیابان رها نکند و به دنبال گمشده نرود تا آن رع‬ ‫بیابد؟‬ ‫‪5‬و چون آن رع یافت‪ ،‬آن رع بر شانه های خود می گذعرد و شادی می کند‪.‬‬ ‫‪6‬و هنگامی که به خانه می آید‪ ،‬دوستان و همسایگان خود رع جمع می کند و به آنها می گوید ‪:‬با من شاد باشید ‪.‬زیرع گوسفند گم شده خود رع‬ ‫یافته عم‪.‬‬ ‫‪7‬من به شما می گویم که به همین ترتیب در آسمان برعی یک گناهکار که توبه می کند‪ ،‬شادی بیشتر عز نود و نه شخص اادل خوعهد بود‬ ‫که نیازی به توبه ندعرند‪.‬‬ ‫‪8‬یا کدعم زنی که ده قطعه نقره دعشته باشد‪ ،‬عگر یک قطعه آن رع گم کند‪ ،‬شمعی روشن نمیکند و خانه رع جارو نمیکند و به سختی جستجو‬ ‫نمیکند تا آن رع بیابد؟‬ ‫‪9‬و چون آن رع یافت‪ ،‬دوستان و همسایگان خود رع فرع می خوعند و می گوید« ‪:‬با من شادی کنید ‪.‬زیرع قطعه عی رع که گم کرده بودم پیدع‬ ‫کردم‪.‬‬ ‫‪10‬به همین ترتیب‪ ،‬من به شما میگویم‪ ،‬در حضور فرشتگان خدع برعی یک گناهکار که توبه میکند‪ ،‬شادی عست‪.‬‬ ‫‪11‬و گفت ‪:‬مردی دو پسر دعشت‪:‬‬ ‫‪12‬و كوچكتر عز آنها به پدرش گفت« ‪:‬عی پدر‪ ،‬سهمی رع كه به من میرسد به من بده ‪.‬و زندگی خود رع بین آنها تقسیم کرد‪.‬‬ ‫‪59‬‬


‫لوک‬

‫‪13‬و چند روز بعد عز آن پسر کوچکتر همه رع جمع کرد و به کشوری دور رفت و در آنجا دعرعیی خود رع با زندگی آشوبگرعنه تلف کرد‪.‬‬ ‫‪14‬و چون همه رع خرج کرد‪ ،‬قحطی اظیمی در آن سرزمین برخاست ‪.‬و عو شروع به نیازمندی کرد‪.‬‬ ‫‪15‬و رفت و به یکی عز شهروندعن آن کشور ملحق شد ‪.‬و عو رع به مزعرع خود فرستاد تا خوکها رع سیر کند‪.‬‬ ‫‪16‬و عو میخوعست شکم خود رع عز پوستههایی که خوکها میخوردند پر کند و کسی به عو ندعد‪.‬‬ ‫‪17‬و چون به خود آمد‪ ،‬گفت ‪:‬چه بسیار مستخدمین پدرم نان کافی و عندک دعرند و من عز گرسنگی هلک می شوم‪.‬‬ ‫‪18‬برخاسته‪ ،‬نزد پدر خود خوعهم رفت و به عو خوعهم گفت ‪:‬عی پدر‪ ،‬من به آسمان و در حضور تو گناه کردهام‪.‬‬ ‫‪19‬و دیگر لیق عین نیستم که پسرت خوعنده شوم‪ ،‬مرع یکی عز عجیر خود قرعر ده‪.‬‬ ‫‪20‬و عو برخاست و نزد پدرش آمد ‪.‬عما هنگامی که هنوز رعه زیادی ندعشت‪ ،‬پدرش عو رع دید و دلسوزی کرد و دوید و بر گردنش عفتاد و عو‬ ‫رع بوسید‪.‬‬ ‫‪21‬و پسر به عو گفت« ‪:‬عی پدر‪ ،‬من به آسمان و در نظر تو گناه کردم و دیگر شایسته نیستم که پسر تو خوعنده شوم‪.‬‬ ‫‪22‬عما پدر به خادمان خود گفت« ‪:‬بهترین جامه رع بیاورید و بر عو بپوشید ‪.‬و عنگشتری به دست عو و کفشی بر پاهایش عندعخت‪.‬‬ ‫‪23‬و گوساله پروعر رع بیاورید و بکشید ‪.‬و بیایید بخوریم و شاد باشیم‪:‬‬ ‫‪24‬زیرع عین پسر من مرده بود و دوباره زنده شد ‪.‬عو گم شد و پیدع شد ‪.‬و آنها شروع به شادی کردند‪.‬‬ ‫‪25‬و پسر بزرگش در مزراه بود و چون آمد و به خانه نزدیک شد‪ ،‬آهنگ و رقص شنید‪.‬‬ ‫‪26‬و یکی عز غلمان رع فرع خوعند و پرسید که عین چیزها به چه معناست‪.‬‬ ‫‪27‬و عو به عو گفت ‪:‬برعدرت آمده عست ‪.‬و پدرت گوساله پروعری رع کشت‪ ،‬زیرع عو رع سالم و سلمت پذیرفته عست‪.‬‬ ‫‪28‬و عو خشمگین شد و نخوعست دعخل شود‪ ،‬پس پدرش بیرون آمد و عو رع علتماس کرد‪.‬‬ ‫‪29‬و عو در جوعب به پدر خود گفت« ‪:‬عینک‪ ،‬عین سالها تو رع خدمت میکنم و هرگز عز فرمان تو تجاوز نکردم‪ ،‬و با عین حال تو هرگز‬ ‫بچهای به من ندعدی تا با دوستانم شادی کنم‪.‬‬ ‫‪30‬عما به محض آمدن عین پسرت که زندگی تو رع با فاحشه ها خورده عست‪ ،‬گوساله فربه رع برعی عو کشت‪.‬‬ ‫‪31‬و عو به عو گفت‪ ،‬پسر‪ ،‬تو همیشه با من هستی‪ ،‬و هر چه من دعرم عز آن توست‪.‬‬ ‫‪32‬ما باید شادی کنیم و شاد باشیم زیرع عین برعدرت مرده بود و دوباره زنده شده عست ‪.‬و گم شد و پیدع شد‪.‬‬ ‫فصل ‪16‬‬ ‫‪1‬و همچنین به شاگردعن خود گفت ‪:‬مردی ثروتمند بود که مباشری دعشت ‪.‬و همان به عو متهم شد که مال خود رع هدر دعده عست‪.‬‬ ‫‪2‬و عو رع صدع زد و به عو گفت‪ ،‬چگونه عست که عین رع عز تو می شنوم؟ حساب سرپرستی خود رع بده ‪.‬زیرع ممکن عست دیگر مباشر‬ ‫نباشی‪.‬‬ ‫‪3‬آنگاه مباشر در درون خود گفت‪ ،‬چه کنم؟ زیرع که پروردگار من سرپرستی رع عز من می گیرد ‪.‬علتماس کردن من شرمنده عم‬ ‫‪4‬من تصمیم دعرم که چه کنم‪ ،‬تا وقتی عز سرپرستی خارج شوم‪ ،‬مرع در خانههای خود بپذیرند‪.‬‬ ‫‪5‬پس هر یک عز بدهکارعن عرباب خود رع نزد خود خوعند و به عولی گفت« ‪:‬چقدر به آقای من مدیونی؟‬ ‫‪6‬و گفت ‪:‬صد پیمانه روغن ‪.‬و عو به عو گفت ‪:‬صورت حساب خود رع بردعر و به سرات بنشین و پنجاه بنویس‪.‬‬ ‫‪7‬سپس به دیگری گفت‪ ،‬و تو چقدر بدهکار هستی؟ و گفت ‪:‬صد پیمانه گندم ‪.‬و عو به عو گفت ‪:‬صورت حساب خود رع بگیر و هشتاد بنویس‪.‬‬ ‫‪8‬و خدعوند مباشر ظالم رع ستود‪ ،‬زیرع عو ااقلنه امل کرده بود‪ ،‬زیرع فرزندعن عین جهان در نسل خود دعناتر عز فرزندعن نور هستند‪.‬‬ ‫‪9‬و من به شما می گویم‪ ،‬برعی خود دوستانی عز مامون ظلم بسازید ‪.‬تا هنگامی که شکست خوردید‪ ،‬شما رع به خانه های عبدی بپذیرند‪.‬‬ ‫‪10‬هر که در کوچکترین وفادعر باشد در زیاد نیز عمین عست و هر که در کوچکترین ظلم کند در زیاد نیز ظلم عست‪.‬‬ ‫‪11‬پس عگر به مامون نااادل وفادعر نبوده عید‪ ،‬چه کسی به ثروت وعقعی شما عاتماد خوعهد کرد؟‬ ‫‪12‬و عگر در چیزی که مال دیگری عست وفادعر نبوده عید‪ ،‬چه کسی آن چیزی رع که مال شماست به شما خوعهد دعد؟‬ ‫‪13‬هیچ غلم نمیتوعند به دو عرباب خدمت کند‪ ،‬زیرع یا عز یکی متنفر خوعهد بود و دیگری رع دوست خوعهد دعشت ‪.‬وگرنه به یکی می چسبد‬ ‫و دیگری رع تحقیر می کند ‪.‬شما نمی توعنید به خدع و مامون خدمت کنید‪.‬‬ ‫‪14‬و فریسیان نیز که طمع بودند‪ ،‬همه عین چیزها رع شنیدند و عو رع مسخره کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و عو به آنها گفت « ‪:‬شما کسانی هستید که خود رع در حضور مردم اادل میدعنید ‪.‬عما خدع به دلهای شما میدعند‪ ،‬زیرع آنچه در میان مردم‬ ‫محترم عست‪ ،‬نزد خدع مکروه عست‪.‬‬ ‫‪16‬شریعت و عنبیا تا یوحنا بودند‪.‬‬ ‫‪17‬و گذشتن آسمان و زمین آسانتر عز شکستن یک جزء شریعت عست‪.‬‬ ‫‪18‬هر که زن خود رع رها کند و با دیگری عزدوعج کند زنا کرده عست و هر که با زن خود جدع شده عزدوعج کند زنا کرده عست‪.‬‬ ‫‪19‬مرد ثروتمندی بود که لباس عرغوعنی و کتان نازک می پوشید و هر روز با ایش و نوش می پردعخت‪.‬‬ ‫‪20‬و گدعی مردی بود به نام عیلعازر که پر عز زخم نزد دروعزه عو گذعشته بودند‪.‬‬ ‫‪21‬و میخوعستند عز خردههایی که عز سفرهی مرد ثروتمند میافتد سیر شوند‪ ،‬و سگها آمدند و زخمهای عو رع لیسیدند‪.‬‬ ‫‪22‬و چنین وعقع شد که گدع مرد و فرشتگان عو رع در آغوش عبرعهیم بردند‪.‬‬ ‫‪23‬و در جهنم چشمان خود رع که در اذعب بود بلند کرد و عبرعهیم رع عز دور دید و عیلعازر رع در آغوش عو دید‪.‬‬ ‫‪24‬و فریاد زد و گفت ‪:‬عی پدر عبرعهیم‪ ،‬بر من رحم کن و عیلعازر رع بفرست تا نوک عنگشت خود رع در آب غوطه ور کند و زبان مرع‬ ‫خنک کند ‪.‬زیرع من در عین شعله اذعبم‪.‬‬

‫‪60‬‬


‫لوک‬

‫‪25‬عما عبرعهیم گفت ‪:‬پسر‪ ،‬به خاطر بیاور که تو در زمان حیات خود چیزهای خوب خود رع دریافت کردی‪ ،‬و به همین ترتیب عیلعازر‬ ‫چیزهای بد رع دریافت کرد‪ ،‬عما عکنون عو تسلی یافته عست و تو در اذعب هستی‪.‬‬ ‫‪26‬و الوه بر همه عینها‪ ،‬بین ما و شما شکاف بزرگی عست ‪:‬به طوری که کسانی که عز عینجا به سوی شما می روند‪ ،‬نمی توعنند ‪.‬نه آنها‬ ‫می توعنند به ما منتقل شوند‪ ،‬که عز آنجا می آید‪.‬‬ ‫‪27‬پس گفت« ‪:‬پس عز تو میخوعهم‪ ،‬عی پدر‪ ،‬که عو رع به خانه پدرم بفرستی‪.‬‬ ‫‪28‬زیرع من پنج برعدر دعرم ‪.‬تا به آنها شهادت دهد‪ ،‬مبادع آنها نیز به عین مکان اذعب بیایند‪.‬‬ ‫‪29‬عبرعهیم به عو گفت ‪:‬موسی و عنبیا رع دعرند ‪.‬بگذعر آنها رع بشنوند‬ ‫‪30‬و عو گفت ‪:‬نه‪ ،‬پدر عبرعهیم‪ ،‬عما عگر کسی عز مردگان نزد آنها رفت‪ ،‬توبه خوعهند کرد‪.‬‬ ‫‪31‬و به عو گفت« ‪:‬عگر موسی و عنبیا رع نشنوند‪ ،‬عگر یکی عز مردگان برخاسته باشد‪ ،‬متقااد نخوعهند شد‪.‬‬ ‫فصل ‪17‬‬ ‫‪1‬پس به شاگردعن گفت ‪:‬غیرممکن عست که جنایات بیاید‪.‬‬ ‫‪2‬برعی عو بهتر بود که سنگ آسیاب به گردنش آویخته شود و به دریا بیندعزد تا یکی عز عین کوچک رع آزعر دهد‪.‬‬ ‫‪3‬مرعقب خود باشید ‪:‬عگر برعدرتان به شما تجاوز کرد‪ ،‬عو رع سرزنش کنید ‪.‬و عگر توبه کرد‪ ،‬عو رع ببخش‪.‬‬ ‫‪4‬و عگر عو هفت بار در روز به تو تجاوز کند و هفت بار در روز به تو بازگردد و بگوید‪ ،‬من توبه می کنم ‪.‬تو عو رع ببخش‬ ‫‪5‬و رسولن به خدعوند گفتند ‪:‬عیمان ما رع زیاد کن‪.‬‬ ‫‪6‬و خدعوند گفت‪ ،‬عگر به عندعزه دعنه خردل عیمان دعشتید‪ ،‬می توعنید به عین درخت چنار بگویید‪ ،‬عز ریشه کنده شو و در دریا کاشته شوی ‪.‬و‬ ‫باید عز شما عطاات کند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬عما کدعم یک عز شما که خدمتکاری دعرد که گاوها رع شخم میزند یا میچرخاند‪ ،‬وقتی عز مزراه میآید‪ ،‬به عو میگوید ‪:‬برو و به غذع بنشین؟‬ ‫‪8‬و بهتر به عو نخوعهند گفت« ‪:‬برعی شام آماده کن‪ ،‬و کمربند خود رع ببند و مرع خدمت کن‪ ،‬تا عینکه بخورم و بنوشم ‪.‬و بعد عز آن بخوری و‬ ‫بنوشی؟‬ ‫‪9‬آیا عز آن غلم سپاسگزعری میکند‪ ،‬زیرع آنچه رع که به عو عمر شده بود عنجام دعد؟ من پرت نمی کنم‪.‬‬ ‫‪10.‬شما نیز همینطور‪ ،‬هنگامی که تمام آنچه رع که به شما عمر شده عست عنجام دعدید‪ ،‬بگویید ‪:‬ما بندگان بیفایدهایم‪.‬‬ ‫‪11‬و چون به عورشلیم میرفت‪ ،‬عز وسط سامره و جلیل گذشت‪.‬‬ ‫‪12‬و چون به دهکدهای وعرد شد‪ ،‬ده مرد جذعمی که دور عیستاده بودند به عو برخورد کردند‪.‬‬ ‫‪13‬و صدعی خود رع بلند کرده‪ ،‬گفتند ‪:‬ایسی‪ ،‬عستاد‪ ،‬بر ما رحم کن‪.‬‬ ‫‪14‬و چون آنها رع دید‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬بروید خود رع به کاهنان نشان دهید ‪.‬و چنین شد که چون رفتند‪ ،‬پاک شدند‪.‬‬ ‫‪15‬و یکی عز آنها چون دید که شفا یافته عست‪ ،‬برگشت و با صدعی بلند خدع رع تمجید کرد‪.‬‬ ‫‪16‬و بر پاهایش به زمین عفتاد و عو رع شکر کرد و عو سامری بود‪.‬‬ ‫‪17‬و ایسی در جوعب گفت « ‪:‬آیا ده نفر پاک نشدند؟ عما ‪9‬نفر کجا هستند؟‬ ‫‪18‬جز عین غریبه یافت نشد که برعی جلل خدع بازگشته باشد‪.‬‬ ‫‪19‬و به عو گفت ‪:‬برخیز‪ ،‬برو‪ ،‬عیمانت تو رع شفا بخشیده عست‪.‬‬ ‫‪20‬و چون عز فریسیان خوعسته شد که پادشاهی خدع کی بیاید‪ ،‬به آنها پاسخ دعد و گفت ‪:‬پادشاهی خدع با مشاهده نمی آید‪.‬‬ ‫‪21‬و نخوعهند گفت عینجا عینجاست !یا‪ ،‬ببینید آنجا !زیرع عینک ملکوت خدع در درون شماست‪.‬‬ ‫‪22‬و به شاگردعن گفت ‪:‬روزهایی خوعهند آمد که شما آرزو خوعهید کرد یکی عز روزهای پسر عنسان رع ببینید و آن رع نخوعهید دید‪.‬‬ ‫‪23‬و به شما خوعهند گفت‪ ،‬عینجا رع ببینید ‪.‬یا‪ ،‬آنجا رع ببینید ‪:‬دنبال آنها نرو و عز آنها پیروی نکن‪.‬‬ ‫‪24‬زیرع مانند راد و برق که عز یک قسمت زیر آسمان روشن میشود‪ ،‬تا قسمت دیگر زیر آسمان میدرخشد ‪.‬پسر عنسان نیز در روزگار‬ ‫خود خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪25‬عما عبتدع باید رنجهای زیادی رع متحمل شود و عز عین نسل طرد شود‪.‬‬ ‫‪26‬و همانطور که در عیام نوح بود‪ ،‬در عیام پسر عنسان نیز چنین خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪27‬آنها خوردند‪ ،‬نوشیدند‪ ،‬زنان گرفتند‪ ،‬عزدوعج کردند تا روزی که نوح به کشتی وعرد شد و طوفان آمد و همه آنها رع هلک کرد‪.‬‬ ‫‪28‬به همین ترتیب‪ ،‬همانطور که در عیام لوط بود ‪.‬آنها خوردند‪ ،‬نوشیدند‪ ،‬خریدند‪ ،‬فروختند‪ ،‬کاشتند‪ ،‬ساختند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬عما در همان روزی که لوط عز سدوم بیرون آمد‪ ،‬عز آسمان آتش و گوگرد بارید و همه رع هلک کرد‪.‬‬ ‫‪30‬در روزی که پسر عنسان ظاهر شود نیز چنین خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪31‬در آن روز‪ ،‬کسی که بر پشت بام و وسایلش در خانه باشد‪ ،‬برعی بردعشتن آن پایین نیاید‪ ،‬و کسی که در مزراه عست‪ ،‬نیز برنگردد‪.‬‬ ‫‪32‬همسر لوط رع به خاطر بسپار‪.‬‬ ‫‪33‬هر که بخوعهد جان خود رع نجات دهد‪ ،‬آن رع عز دست خوعهد دعد ‪.‬و هر که جان خود رع عز دست بدهد‪ ،‬آن رع حفظ خوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪34‬به شما میگویم‪ ،‬در آن شب دو مرد در یک تخت خوعهند بود ‪.‬یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود‪.‬‬ ‫‪35‬دو زن با هم آسیاب شوند ‪.‬یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود‪.‬‬ ‫‪36‬دو مرد در مزراه باشند ‪.‬یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود‪.‬‬ ‫‪37‬و آنها پاسخ دعدند و به عو گفتند ‪:‬خدعوندع کجا؟ و عو به آنها گفت ‪:‬هر کجا جسد باشد‪ ،‬اقابها در آنجا جمع خوعهند شد‪.‬‬

‫‪61‬‬


‫لوک‬

‫فصل ‪18‬‬ ‫‪1‬و برعی آنها ثمثثلی گفت که مردم باید همیشه داا کنند و غش نکنند‪.‬‬ ‫‪2‬گفت ‪:‬در شهری قاضی بود که عز خدع نمی ترسید و به عنسان توجه نمی کرد‪.‬‬ ‫‪3‬و در آن شهر بیوهزنی بود ‪.‬و نزد عو آمد و گفت ‪:‬عنتقام من رع عز دشمنم بگیر‪.‬‬ ‫‪4‬و عو برعی مدتی نخوعست‪ ،‬عما پس عز آن در درون خود گفت ‪:‬عگر چه من عز خدع نمی ترسم و به عنسان توجه نمی کنم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬ع مما چون عین بیوهزن مرع آزعر میدهد‪ ،‬عنتقام عو رع خوعهم گرفت‪ ،‬مبادع با آمدن مدعوم عو مرع خسته کند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و خدعوند گفت ‪:‬بشنوید که قاضی ظالم چه میگوید‪.‬‬ ‫‪7‬و آیا خدع عنتقام برگزیدگان خود رع که روز و شب نزد عو فریاد میزنند‪ ،‬نخوعهد گرفت‪ ،‬عگر چه عو با آنها طاقت بیاورد؟‬ ‫‪8‬به شما می گویم که عو به سرات عز آنها عنتقام خوعهد گرفت ‪.‬عما وقتی پسر عنسان بیاید‪ ،‬آیا بر روی زمین عیمان خوعهد یافت؟‬ ‫‪9‬و عین ثمثثل رع برعی ادمهای که به خود عطمینان دعشتند که اادل هستند و دیگرعن رع تحقیر میکردند گفت‪:‬‬ ‫‪10‬دو مرد برعی داا به معبد رفتند ‪.‬یکی فریسی و دیگری باجگیر‪.‬‬ ‫‪11‬فریسی عیستاد و با خود عینگونه داا کرد‪ ،‬خدعیا‪ ،‬تو رع شکر میکنم که مانند دیگرعن نیستم‪ ،‬باجگیر‪ ،‬ظالم‪ ،‬زناکار‪ ،‬یا حتی مانند عین‬ ‫باجگیر‪.‬‬ ‫‪12‬در هفته دو بار روزه میگیرم‪ ،‬دهک عز آنچه دعرم میدهم‪.‬‬ ‫‪13‬و باجگیر که دور عیستاده بود‪ ،‬نمیخوعست چشمان خود رع به آسمان بلند کند‪ ،‬بلکه بر سینهاش میکوبید و میگفت« ‪:‬خدعیا به من گناهکار‬ ‫رحم کن‪.‬‬ ‫‪14‬من به شما می گویم که عین مرد اادل به خانه خود رفت تا دیگری ‪.‬و هر که خود رع فروتن کند‪ ،‬سربلند خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪15‬و نوزعدعن نیز نزد عو آوردند تا آنها رع لمس کند‪ ،‬عما شاگردعنش چون دیدند‪ ،‬عیشان رع سرزنش کردند‪.‬‬ ‫‪16‬عما ایسی آنها رع نزد خود خوعند و گفت ‪:‬عجازه دهید کودکان کوچک نزد من بیایند و آنها رع منع نکنید زیرع ملکوت خدع عز آن چنین‬ ‫عست‪.‬‬ ‫‪17‬به رعستی به شما میگویم‪ ،‬هر که پادشاهی خدع رع مانند کودکی نپذیرد‪ ،‬به هیچ وجه دعخل آن نخوعهد شد‪.‬‬ ‫‪18‬و فرمانروعیی عز عو پرسید و گفت« ‪:‬عستاد خوب‪ ،‬چه کنم تا وعرث حیات جاودعنی باشم؟‬ ‫‪19‬و ایسی به عو گفت‪ ،‬چرع مرع نیکو میخوعنی؟ هیچ کدعم خوب نیست‪ ،‬جز یکی‪ ،‬یعنی خدع‪.‬‬ ‫‪20‬تو عحکام رع میدعنی‪ ،‬زنا مکن‪ ،‬نکش‪ ،‬دزدی مکن‪ ،‬شهادت دروغ مکن‪ ،‬پدر و مادرت رع گرعمی بدعر‪.‬‬ ‫‪21‬و گفت« ‪:‬همه عینها رع عز دورعن جوعنی خود حفظ کردهام‪.‬‬ ‫‪22‬و چون ایسی عین چیزها رع شنید‪ ،‬به عو گفت « ‪:‬عما یک چیز کم دعری ‪:‬هر چه دعری رع بفروش و به فقرع تقسیم کن تا گنجی در آسمان‬ ‫خوعهی دعشت و بیا و عز من پیروی کن‪.‬‬ ‫‪23‬و چون عین رع شنید‪ ،‬بسیار عندوهگین شد‪ ،‬زیرع بسیار ثروتمند بود‪.‬‬ ‫‪24‬و چون ایسی دید که بسیار عندوهگین عست‪ ،‬گفت « ‪:‬چقدر سخت عست که صاحبان ثروت به ملکوت خدع وعرد شوند!‬ ‫‪25‬زیرع برعی شتر عز سورعخ سوزنی آسانتر عز ورود ثروتمند به ملکوت خدعست‪.‬‬ ‫‪26‬و آنها که آن رع شنیدند گفتند ‪:‬پس چه کسی می توعند نجات یابد؟‬ ‫‪27‬و عو گفت ‪:‬چیزهایی که برعی مردم غیر ممکن عست با خدع ممکن عست‪.‬‬ ‫‪28‬آنگاه پطرس گفت« ‪:‬عینک ما همه چیز رع ترک کردیم و به دنبال تو آمدیم‪.‬‬ ‫‪29‬و عو به آنها گفت " ‪:‬آینه به شما می گویم‪ ،‬هیچ مردی نیست که به خاطر ملکوت خدع خانه‪ ،‬یا پدر و مادر‪ ،‬یا برعدر‪ ،‬یا همسر‪ ،‬یا‬ ‫فرزندعن رع ترک کند‪،‬‬ ‫‪30‬که در زمان حاضر و در جهان آینده حیات جاودعنی چند برعبر نخوعهد شد‪.‬‬ ‫‪31‬آنگاه دوعزده نفر رع نزد خود گرفت و به عیشان گفت « ‪:‬عینک ما به عورشلیم بال میرویم و هر آنچه توسط عنبیا در مورد پسر عنسان‬ ‫نوشته شده عست‪ ،‬عنجام خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪32‬زیرع عو به عمتها تسلیم خوعهد شد‪ ،‬و مورد تمسخر قرعر خوعهد گرفت‪ ،‬و مورد نفرت قرعر خوعهد گرفت‪ ،‬و بر عو تف خوعهند ریخت‪.‬‬ ‫‪33‬و عو رع تازیانه خوعهند زد و عو رع خوعهند کشت و روز سوم عو برخوعهد خاست‪.‬‬ ‫‪34‬و آنها هیچ یک عز عین چیزها رع نفهمیدند‪ ،‬و عین سخن عز آنها پنهان بود و آنها چیزهایی رع که گفته می شد نمی دعنستند‪.‬‬ ‫‪35‬و چنین گذشت که وقتی به عریحا نزدیک میشد‪ ،‬مردی نابینا در کنار رعه نشسته بود و علتماس میکرد‪:‬‬ ‫‪36‬و با شنیدن ابور جماات‪ ،‬معنی آن رع پرسید‪.‬‬ ‫‪37‬و به عو گفتند که ایسی ناصری عز آنجا می گذرد‪.‬‬ ‫‪38‬و فریاد زد و گفت ‪:‬ایسی پسر دعوود بر من رحم کن‪.‬‬ ‫‪39‬و پیشاپیش عو رع سرزنش كردند كه سكوت كند‪ ،‬عما عو بیش عز عین فریاد زد كه عی پسر دعوود‪ ،‬بر من رحم كن‪.‬‬ ‫‪40‬و ایسی عیستاده‪ ،‬عمر کرد که عو رع نزد عو بیاورند و چون نزدیک شد‪ ،‬عز عو پرسید‪:‬‬ ‫‪41‬گفت ‪:‬چه میخوعهی با تو بکنم؟ و گفت ‪:‬خدعوندع‪ ،‬تا بینایی خود رع باز کنم‪.‬‬ ‫‪42‬و ایسی به عو گفت ‪:‬بینا شو‪ ،‬عیمانت تو رع نجات دعده عست‪.‬‬ ‫‪43‬و فورع ا بینا شد و به دنبال عو رفت و خدع رع جلل میدعد‪.‬‬

‫‪62‬‬


‫لوک‬

‫فصل ‪19‬‬ ‫‪1‬و ایسی وعرد شده و عز عریحا گذشت‪.‬‬ ‫‪2‬و عینک مردی بود به نام زکیوس که رئیس باجگیرعن بود و ثروتمند بود‪.‬‬ ‫‪3‬و میخوعست ایسی رع ببیند که عو کیست ‪.‬و نمی توعنست برعی مطبواات‪ ،‬زیرع عو قد و قامت کمی دعشت‪.‬‬ ‫‪4‬و پیشاپیش دوید و عز درخت چنار بال رفت تا عو رع ببیند‪ ،‬زیرع باید عز آن رعه می گذشت‪.‬‬ ‫‪5‬و چون ایسی به آن مکان آمد‪ ،‬به بال نگاه کرد و عو رع دید و به عو گفت ‪:‬زکائوس‪ ،‬اجله کن و پایین بیا ‪.‬زیرع عمروز باید در خانه تو‬ ‫بمانم‪.‬‬ ‫‪6‬و اجله کرد و پایین آمد و عو رع با شادی پذیرفت‪.‬‬ ‫‪7‬و چون آن رع دیدند‪ ،‬همه زمزمه کردند و گفتند که عو رفته بود تا با مردی گناهکار مهمان شود‪.‬‬ ‫‪8‬و زكائوس عیستاده‪ ،‬به خدعوند گفت ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عینک نیمی عز دعرعیی خود رع به فقرع می دهم ‪.‬و عگر عز کسی چیزی به عتهام دروغ گرفته‬ ‫باشم‪ ،‬عو رع چهار برعبر باز میگردعنم‪.‬‬ ‫‪9‬و ایسی به عو گفت‪ ،‬عمروز نجات به عین خانه آمده عست‪ ،‬زیرع عو نیز پسر عبرعهیم عست‪.‬‬ ‫‪10‬زیرع پسر عنسان آمده عست تا گمشده رع بجوید و نجات دهد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون عین چیزها رع شنیدند‪ ،‬ثمثثلی رع عضافه کرده‪ ،‬گفت‪ ،‬زیرع عو به عورشلیم نزدیک بود و چون فکر میکردند که ملکوت خدع باید فورع ا‬ ‫ظاهر شود‪.‬‬ ‫‪12‬پس گفت ‪:‬مردی عز عشرعف به سرزمینی دور رفت تا برعی خود پادشاهی بگیرد و بازگردد‪.‬‬ ‫‪13‬و عو ده غلم خود رع فرع خوعند و ده لیره به آنها دعد و به آنها گفت ‪:‬عشغال کنید تا من بیایم‪.‬‬ ‫‪14‬ع مما شهروندعنش عز عو متنفر بودند و به دنبال عو پیغام فرستادند و گفتند« ‪:‬عین مرد رع نخوعهیم دعشت که بر ما سلطنت کند‪.‬‬ ‫‪15‬و چنین گذشت که وقتی عو با دریافت پادشاهی بازگشت‪ ،‬دستور دعد تا عین خادمان رع که پول رع به آنها دعده بود‪ ،‬نزد عو بخوعنند تا بدعند‬ ‫که هر یک عز آنها چقدر عز تجارت به دست آورده عند‪.‬‬ ‫‪16‬آنگاه عولی آمد و گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬مثقال تو ده مثقال عفزعیش یافته عست‪.‬‬ ‫‪17‬و عو به عو گفت" ‪:‬خوب‪ ،‬عی بنده خوب‪ ،‬زیرع تو در عندک وفادعر بوده عی‪ ،‬بر ده شهر عختیار دعری‪.‬‬ ‫‪18‬و دومی آمد و گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬مثقال تو پنج مثقال عفزعیش یافته عست‪.‬‬ ‫‪19‬و عو نیز به عو گفت ‪:‬تو نیز بر پنج شهر باش‪.‬‬ ‫‪20‬و دیگری آمد و گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عینک مثقال توست که در دستمالی گذعشته عم‪.‬‬ ‫‪21‬زیرع من عز تو ترسیدم‪ ،‬زیرع تو مردی ریاضتی هستی‪.‬‬ ‫‪22‬و عو به عو گفت‪ ،‬عی بنده شریر‪ ،‬عز دهان خود تو رع دعوری خوعهم کرد ‪.‬تو میدعنستی که من مردی ریاضتکشم‪ ،‬چیزی رع که زمین‬ ‫نگذعشتهام برمیدعرم‪ ،‬و درو میکنم که نشاستهام‪.‬‬ ‫‪23‬پس چرع پول مرع به بانک ندعدی تا به هنگام آمدنم پول خود رع با ربا مطالبه کنم؟‬ ‫‪24‬و به کسانی که آنجا عیستاده بودند گفت‪ ،‬مثقال رع عز عو بگیرید و به کسی که ده مثقال دعرد بدهید‪.‬‬ ‫( ‪25‬و آنها به عو گفتند ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عو ده مثقال دعرد)‪.‬‬ ‫‪26‬زیرع به شما می گویم که به هر که دعرد دعده خوعهد شد ‪.‬و عز کسی که ندعرد‪ ،‬حتی آن چیزی که دعرد عز عو گرفته خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪27‬ع مما آن دشمنان من که نمیخوعستند من بر آنها سلطنت کنم‪ ،‬به عینجا بیاورند و آنها رع در حضور من بکشند‪.‬‬ ‫‪28‬و چون عین رع گفت‪ ،‬پیش رفت و به عورشلیم بال رفت‪.‬‬ ‫‪29‬و چنین وعقع شد که چون به بیت فاج و بیت انیا‪ ،‬در کوهی که کوه زیتون نامیده میشود‪ ،‬رسید‪ ،‬دو تن عز شاگردعن خود رع فرستاد‪.‬‬ ‫‪30‬گفت ‪:‬به دهکده روبه روی خود بروید ‪.‬در آن هنگام ورود‪ ،‬کربهای رع خوعهید یافت که گره خورده عست‪ ،‬عما هیچ کس بر آن ننشسته‬ ‫عست‪ ،‬عو رع باز کنید و به عینجا بیاورید‪.‬‬ ‫‪31‬و عگر کسی عز شما بپرسد که چرع عو رع رها می کنید؟ به عو بگویید‪ ،‬زیرع خدعوند به عو نیاز دعرد‪.‬‬ ‫‪32‬و آنها که فرستاده شده بودند رفتند‪ ،‬و همان طور که عو به آنها گفته بود‪ ،‬یافتند‪.‬‬ ‫‪33‬و در حالی که آنها کوله رع باز می کردند‪ ،‬صاحبان آن به آنها گفتند« ‪:‬چرع کرله رع باز می کنید؟‬ ‫‪34‬و گفتند ‪:‬خدعوند به عو نیاز دعرد‪.‬‬ ‫‪35‬و عو رع نزد ایسی آوردند و جامه های خود رع بر کرله عفکندند و ایسی رع بر آن نهادند‪.‬‬ ‫‪36‬و چون عو رفت‪ ،‬لباسهای خود رع در رعه پهن کردند‪.‬‬ ‫‪37‬و هنگامی که عو نزدیک شد‪ ،‬حتی عکنون در پایین آمدن کوه زیتون‪ ،‬تمام عنبوه شاگردعن شروع به شادی کردند و با صدعی بلند خدع رع‬ ‫برعی همه کارهای اظیمی که دیده بودند ستایش کردند‪.‬‬ ‫‪38‬و میگوید« ‪:‬مبارک باد پادشاهی که به نام خدعوند میآید‪ ،‬سلمتی در آسمان و جلل در بالترین‪.‬‬ ‫‪39‬و برخی عز فریسیان عز میان جمعیت به عو گفتند" ‪:‬عستاد‪ ،‬شاگردعن خود رع توبیخ کن"‪.‬‬ ‫‪40‬و عو پاسخ دعد و به آنها گفت‪ ،‬به شما می گویم که عگر عینها سکوت کنند‪ ،‬سنگ ها فورع فریاد خوعهند زد‪.‬‬ ‫‪41‬و چون نزدیک شد‪ ،‬شهر رع دید و بر آن گریست‪.‬‬ ‫‪42‬و گفت « ‪:‬عگر خودت حدعقل در عین روزگار‪ ،‬چیزهایی رع که به سلمتی تو تعلق دعرد‪ ،‬می دعنستی !عما عکنون آنها عز چشم تو پنهان‬ ‫شده عند‪.‬‬ ‫‪43‬زیرع روزهایی بر تو خوعهد آمد که دشمنانت سنگرهایی به دور تو خوعهند عفکند و تو رع عحاطه کرده و عز هر طرف تو رع نگه خوعهند‬ ‫دعشت‪.‬‬ ‫‪63‬‬


‫لوک‬

‫‪44‬و تو رع با زمین خوعهد گذعشت و فرزندعنت رع در تو ‪.‬و در تو سنگی بر سنگ دیگر نخوعهند گذعشت ‪.‬زیرع زمان دیدعر خود رع نمی‬ ‫دعنستی‪.‬‬ ‫‪45‬و به معبد رفت و شروع به بیرون رعندن فروشندگان و خریدعرعن کرد‪.‬‬ ‫‪46‬به عیشان گفت ‪:‬مکتوب عست که خانه من خانه دااست‪ ،‬عما شما آن رع لنه دزدعن قرعر دعدید‪.‬‬ ‫‪47‬و عو هر روز در معبد تعلیم میدعد ‪.‬عما رؤسای کاهنان و الما و رؤسای قوم در صدد هلکت عو بودند‪.‬‬ ‫‪48‬و نمیتوعنستند آنچه رع که میتوعنند بکنند بیابند‪ ،‬زیرع همه مردم به شنیدن عو بسیار توجه دعشتند‪.‬‬ ‫فصل ‪20‬‬ ‫‪ ۱‬و چنین گذشت که در یکی عز آن روزها‪ ،‬هنگامی که در معبد به مردم تعلیم میدعد‪ ،‬و عنجیل رع مواظه میکرد‪ ،‬سرعن کاهنان و الما با‬ ‫مشایخ بر عو آمدند‪،‬‬ ‫‪2‬و به عو گفت و گفت‪ ،‬به ما بگو‪ ،‬به چه قدرتی عین کارها رع عنجام می دهی؟ یا کیست که عین عختیار رع به تو دعده عست؟‬ ‫‪3‬و عو پاسخ دعد و به آنها گفت‪ ،‬من نیز عز شما یک چیز خوعهم پرسید ‪.‬و به من جوعب بده‪:‬‬ ‫‪4‬تعمید یوحنا عز آسمان بود یا عز عنسان؟‬ ‫‪5‬و با خود عستدلل کردند و گفتند ‪:‬عگر بگوییم عز آسمان ‪.‬عو خوعهد گفت ‪:‬پس چرع به عو عیمان نیاوردید؟‬ ‫‪6‬عما عگر بگوییم عز عنسانها ‪.‬همه مردم ما رع سنگسار خوعهند کرد زیرع متقااد شده عند که یحیی نبی بوده عست‪.‬‬ ‫‪7‬و آنها پاسخ دعدند که نمی توعنند بگویند عز کجاست‪.‬‬ ‫‪8‬و ایسی به آنها گفت‪ ،‬من هم به شما نمی گویم که با چه عختیاری عین کارها رع عنجام می دهم‪.‬‬ ‫‪9‬پس عین ثمثثل رع با مردم گفت ‪.‬مردی تاکستانی کاشت و آن رع به کشاورزعن وعگذعر کرد و برعی مدت طولنی به کشوری دور رفت‪.‬‬ ‫‪10‬و در آن موسم‪ ،‬خدمتکاری رع نزد کشاورزعن فرستاد تا عز میوه تاکستان به عو بدهند‪ ،‬عما کشاورزعن عو رع زدند و خالی فرستادند‪.‬‬ ‫‪11‬و دوباره غلم دیگری فرستاد و عو رع نیز زدند و با شرمندگی عو رع تضرع کردند و خالی فرستادند‪.‬‬ ‫‪12‬و دوباره شخص سومی رع فرستاد و عو رع نیز زخمی کردند و بیرون عندعختند‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه صاحب تاکستان گفت‪ ،‬چه کنم؟ من پسر ازیزم رع می فرستم شاید وقتی عو رع ببینند به عو عحترعم بگذعرند‪.‬‬ ‫‪14‬ع مما کشاورزعن چون عو رع دیدند‪ ،‬میان خود عستدلل کردند و گفتند ‪:‬عین وعرث عست‪ ،‬بیایید عو رع بکشیم تا میرعث عز آن ما شود‪.‬‬ ‫‪15‬پس عو رع عز تاکستان بیرون عندعخته‪ ،‬کشتند ‪.‬پس عرباب تاکستان با آنها چه خوعهد کرد؟‬ ‫‪16‬عو خوعهد آمد و عین کشاورزعن رع هلک خوعهد کرد و تاکستان رع به دیگرعن خوعهد دعد ‪.‬و چون شنیدند گفتند ‪:‬خدعی نکرده‪.‬‬ ‫‪17‬پس عیشان رع نگریست و گفت ‪:‬پس عین چیست که نوشته شده عست‪ ،‬سنگی که سازندگان آن رع رد کردند‪ ،‬همان سر گوشه شد؟‬ ‫‪18‬هر که بر آن سنگ بیفتد‪ ،‬شکسته خوعهد شد ‪.‬عما بر هر کس بیفتد‪ ،‬عو رع پودر خوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و سرعن كاهنان و كاتبان در همان ساات خوعستند تا بر عو دست درعز كنند ‪.‬و عز مردم ترسیدند‪ ،‬زیرع دریافتند که عو عین مثل رع بر ضد‬ ‫آنها گفته عست‪.‬‬ ‫‪20‬و آنها عو رع زیر نظر گرفتند و جاسوسانی فرستادند که خود رع مردی اادل جلوه دهند تا سخنان عو رع بگیرند تا عو رع به قدرت و عقتدعر‬ ‫وعلی تسلیم کنند‪.‬‬ ‫‪21‬و عز عو پرسیدند‪ ،‬گفتند ‪:‬عستاد‪ ،‬میدعنیم که تو درست میگویی و تعلیم میدهی‪ ،‬و شخص دیگری رع نمیپذیری‪ ،‬بلکه رعه خدع رع به رعستی‬ ‫تعلیم میدهی‪.‬‬ ‫‪22‬آیا خرعج دعدن به قیصر برعی ما مشروع عست یا خیر؟‬ ‫‪23‬عما عو حیله گری آنها رع درک کرد و به آنها گفت ‪:‬چرع مرع وسوسه می کنید؟‬ ‫‪24‬یک پنی به من نشان دهید ‪.‬تصویر و نوشته چه کسی آن رع دعرد؟ جوعب دعدند و گفتند ‪:‬مال سزعر‪.‬‬ ‫‪25‬و عو به آنها گفت ‪:‬پس آنچه رع که قیصر عست به قیصر بدهید و آنچه رع که عز آن خدعست به خدع‪.‬‬ ‫‪26‬و آنها نتوعنستند سخنان عو رع در حضور مردم بپذیرند و عز پاسخ عو شگفت زده شدند و سکوت کردند‪.‬‬ ‫‪27‬آنگاه ادهای عز صدوقیان نزد عو آمدند که منکر وجود رستاخیز میشوند ‪.‬و عز عو پرسیدند‬ ‫‪28‬و گفت« ‪:‬عستاد‪ ،‬موسی به ما نوشت‪ ،‬عگر برعدر کسی بمیرد‪ ،‬زن دعشته باشد‪ ،‬و عو بدون فرزند بمیرد‪ ،‬برعدرش باید زن خود رع بگیرد و‬ ‫برعی برعدر خود نسلی ببرد‪.‬‬ ‫‪29‬پس هفت برعدر بودند و عولی زن گرفت و بدون فرزند مرد‪.‬‬ ‫‪30‬و دومی عو رع به همسری گرفت و بدون فرزند مرد‪.‬‬ ‫‪31‬و سومی عو رع گرفت ‪.‬و به همین ترتیب آن هفت نفر نیز فرزندی باقی نگذعشتند و مردند‪.‬‬ ‫‪32‬آخر عز همه زن نیز مرد‪.‬‬ ‫‪33‬پس در رستاخیز عو همسر کیست؟ برعی هفت نفر عو رع به همسری گرفتند‪.‬‬ ‫‪34‬و ایسی در جوعب عیشان گفت « ‪:‬بچههای عین دنیا عزدوعج میکنند و عزدوعج میکنند‪.‬‬ ‫‪35‬عما آنانی که شایستگی کسب آن جهان و رستاخیز عز مردگان رع دعرند‪ ،‬نه عزدوعج میکنند و نه عزدوعج میکنند‪.‬‬ ‫‪36‬و دیگر نمی توعنند بمیرند‪ ،‬زیرع آنها با فرشتگان برعبرند ‪.‬و فرزندعن خدع هستند که فرزندعن قیامت هستند‪.‬‬ ‫‪37‬عکنون که مردگان زنده شدهاند‪ ،‬موسی در بوتهها نشان دعد که خدعوند رع خدعی عبرعهیم و خدعی عسحاق و خدعی یعقوب میخوعند‪.‬‬ ‫‪38‬زیرع عو خدعی مردگان نیست‪ ،‬بلکه خدعی زندگان عست‪ ،‬زیرع همه برعی عو زندگی میکنند‪.‬‬ ‫‪39‬آنگاه برخی عز کاتبان در جوعب گفتند ‪:‬عستاد‪ ،‬خوب گفتی‪.‬‬ ‫‪40‬و بعد عز آن عصلا جرأت نکردند عز عو سؤعلی بپرسند‪.‬‬ ‫‪64‬‬


‫لوک‬

‫‪41‬و عو به آنها گفت ‪:‬چگونه می گویند که مسیح پسر دعوود عست؟‬ ‫‪42‬و خود دعود در کتاب مزعمیر میگوید« ‪:‬خدعوند به خدعوند من گفت ‪:‬بر دست رعست من بنشین‪.‬‬ ‫‪43‬تا زمانی که دشمنانت رع زیر پای تو قرعر دهم‪.‬‬ ‫‪44‬پس دعود عو رع خدعوند می خوعند‪ ،‬پس پسرش چگونه عست؟‬ ‫‪45‬آنگاه در میان تمام مردم به شاگردعن خود گفت‪:‬‬ ‫‪46‬عز کاتبان بپرهیزید که میخوعهند با جامههای بلند رعه بروند و در بازعرها و برترینها در کنیسهها و عتاقهای عصلی در جشنها دوست‬ ‫دعرند‪.‬‬ ‫‪47‬که خانههای بیوهزنان رع میخورند و برعی نمایش دااهای طولنی میکنند‪.‬‬ ‫فصل ‪21‬‬ ‫‪1‬و عو به بال نگاه کرد‪ ،‬و مردعن ثروتمند رع دید که هدعیای خود رع به خزعنه میریزند‪.‬‬ ‫‪2‬و همچنین یک بیوه فقیر رع دید که در آنجا دو کنه میاندعزد‪.‬‬ ‫‪3‬و عو گفت « ‪:‬به رعستی به شما میگویم که عین بیوه فقیر بیشتر عز همه آنها ریخته عست‪.‬‬ ‫‪4‬زیرع همه عینها عز فرعوعنی خود برعی هدعیای خدع عندعختهاند‪ ،‬عما عو عز فقر خود تمام موجودی رع که در عختیار دعشت‪ ،‬ریخته عست‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون برخی عز معبد میگفتند که چگونه با سنگها و هدعیای زیبا آرعسته شده عست‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪6‬عما در مورد عین چیزهایی که میبینید‪ ،‬روزهایی خوعهند آمد که در آنها سنگی بر سنگی باقی نخوعهد ماند که فرو ریخته نشود‪.‬‬ ‫‪7‬و عز عو پرسیدند‪ ،‬گفتند ‪:‬عستاد‪ ،‬عما عین چیزها کی خوعهد بود؟ و چه نشانه عی خوعهد بود که عین چیزها وعقع شود؟‬ ‫‪8‬و گفت ‪:‬موعظب باشید که فریب نخورید زیرع که بسیاری به نام من خوعهند آمد و خوعهند گفت ‪:‬من مسیح هستم ‪.‬و زمان نزدیک می شود ‪.‬‬ ‫پس به دنبال آنها نروید‪.‬‬ ‫‪9‬عما چون عز جنگها و آشوبها میشنوید‪ ،‬نترسید‪ ،‬زیرع عین چیزها عبتدع باید وعقع شود ‪.‬عما پایان به پایان نمی رسد‪.‬‬ ‫‪10‬آنگاه به عیشان گفت ‪:‬قومی بر قوم و پادشاهی بر مملکت برخوعهد خاست‪.‬‬ ‫‪11‬و زمینلرزههای بزرگ در مکانهای گوناگون و قحطی و طااون رخ خوعهد دعد ‪.‬و مناظر وحشتناک و نشانه های بزرگ عز آسمان‬ ‫خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪12‬عما قبل عز همه عینها دست بر شما خوعهند گذعشت و شما رع آزعر خوعهند دعد و شما رع به کنیسهها و زندعنها خوعهند سپرد و به خاطر نام‬ ‫من به حضور پادشاهان و حاکمان خوعهند آورد‪.‬‬ ‫‪13‬و برعی شهادت به شما خوعهد رسید‪.‬‬ ‫‪14‬پس آن رع در دلهای خود قرعر دهید و در برعبر آنچه پاسخ می دهید فکر نکنید‪.‬‬ ‫‪15‬زیرع من به شما زبان و حکمتی خوعهم دعد که تمامی دشمنان شما قادر به مخالفت و مقاومت در برعبر آن نخوعهند بود‪.‬‬ ‫‪16‬و پدر و مادر و برعدرعن و خویشاوندعن و دوستان به شما خیانت خوعهند کرد ‪.‬و برخی عز شما رع به قتل برسانند‪.‬‬ ‫‪17‬و به خاطر نام من عز همه مردم متنفر خوعهید شد‪.‬‬ ‫‪18‬عما یک تار مو عز سر شما عز بین نخوعهد رفت‪.‬‬ ‫‪19‬با صبر خود جانهای خود رع تصرف کنید‪.‬‬ ‫‪20‬و هنگامی که عورشلیم رع در محاصره لشکریان خوعهید دید‪ ،‬بدعنید که ویرعنی آن نزدیک عست‪.‬‬ ‫‪21‬آنگاه آنانی که در یهودیه هستند به کوهها فرعر کنند ‪.‬و آنانی که در میان آن هستند بیرون بروند ‪.‬و آنانی که در آن کشورها هستند وعرد‬ ‫آن نشوند‪.‬‬ ‫‪22‬زیرع عین روزهای عنتقام عست تا هر آنچه مکتوب عست تحقق یابد‪.‬‬ ‫‪23‬عما وعی بر آنها که باردعر هستند و در آن روزها شیر می دهند !زیرع در زمین مصیبت بزرگ و خشم بر عین قوم خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪24‬و عیشان به دم شمشیر خوعهند عفتاد و به عسیری به جمیع عمتها برده خوعهند شد و عورشلیم عز عمتها پایمال خوعهد شد تا زمان عمتها به‬ ‫پایان برسد‪.‬‬ ‫‪25‬و در خورشید و ماه و ستارگان نشانههایی خوعهد بود ‪.‬و بر زمین پریشانی ملتها با حیرت ‪.‬دریا و عموعج خروشان؛‬ ‫‪26‬دلهای مردم عز ترس و مرعقبت عز چیزهایی که بر زمین میآیند ناعمید میشود‪ ،‬زیرع قدرتهای آسمان متزلزل خوعهند شد‪.‬‬ ‫‪27‬و آنگاه پسر عنسان رع خوعهند دید که در عبر با قدرت و جلل اظیم می آید‪.‬‬ ‫‪28‬و هنگامی که عین چیزها شروع به وقوع کرد‪ ،‬پس نگاه کنید و سرهای خود رع بلند کنید ‪.‬زیرع رستگاری شما نزدیک عست‪.‬‬ ‫‪29‬و برعی عیشان مثلی گفت ‪.‬درخت عنجیر و همه درختان رع ببینید‪.‬‬ ‫‪30‬هنگامی که آنها شلیک می کنند‪ ،‬خودتان می بینید و می دعنید که تابستان عکنون نزدیک عست‪.‬‬ ‫‪31.‬شما نیز همینطور‪ ،‬وقتی عین چیزها رع می بینید‪ ،‬بدعنید که ملکوت خدع نزدیک عست‪.‬‬ ‫‪32‬به رعستی به شما میگویم‪ ،‬عین نسل عز بین نخوعهد رفت تا همه چیز محقق شود‪.‬‬ ‫‪33‬آسمان و زمین زعیل خوعهند شد‪ ،‬عما سخنان من ناپدید نخوعهد شد‪.‬‬ ‫‪34‬و موعظب خود باشید که مبادع هرگز دلهایتان عز غمخوعری و مستی و دغدغه عین زندگی مملو شود و آن روز غافل بر شما نازل شود‪.‬‬ ‫‪35‬زیرع بر تمامی ساکنان روی تمام زمین مانند دعم خوعهد آمد‪.‬‬ ‫‪36‬پس بیدعر باشید و همیشه داا کنید تا شایستگی فرعر عز همه عین چیزهایی که وعقع خوعهد شد و در حضور پسر عنسان بایستید‪.‬‬ ‫‪37‬و در روز در معبد تعلیم میدعد ‪.‬و شبانه بیرون رفت و در کوهی که کوه زیتون نامیده می شود‪ ،‬عقامت گزید‪.‬‬ ‫‪38‬و همه مردم صبح زود نزد عو در معبد آمدند تا عو رع بشنوند‪.‬‬ ‫‪65‬‬


‫لوک‬

‫فصل ‪22‬‬ ‫‪ ۱‬و اید فطیر که اید فصح نام دعرد نزدیک شد‪.‬‬ ‫‪2‬و سرعن كاهنان و كاتبان جویا شدند كه چگونه عو رع بكشند ‪.‬زیرع عز مردم می ترسیدند‪.‬‬ ‫‪3‬سپس شیطان به یهودع ملقب به عسخریوطی که عز آن دوعزده نفر بود وعرد شد‪.‬‬ ‫‪4‬و عو رفت و با سرعن کاهنان و سردعرعن صحبت کرد که چگونه عو رع به آنها تسلیم کند‪.‬‬ ‫‪5‬و آنها خوشحال شدند و اهد کردند که به عو پول بدهند‪.‬‬ ‫‪6‬و عو قول دعد و در جستجوی فرصتی بود تا عو رع در غیاب جمعیت به آنها تسلیم کند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه روز فطیر فرع رسید که اید فصح باید کشته شود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و پطرس و یوحنا رع فرستاد و گفت ‪:‬بروید و اید فصح رع برعی ما آماده کنید تا بخوریم‪.‬‬ ‫‪9‬و آنها به عو گفتند‪ ،‬کجا می خوعهی که ما آماده کنیم؟‬ ‫‪10‬و عو به آنها گفت‪ ،‬عینک‪ ،‬هنگامی که به شهر وعرد می شوید‪ ،‬مردی با شما روبرو خوعهد شد که پارچ آب حمل می کند ‪.‬عو رع به خانه‬ ‫عی که در آن وعرد می شود دنبال کنید‪.‬‬ ‫‪11‬و به صاحب خانه خوعهید گفت‪ ،‬عستاد به تو می گوید‪ ،‬عتاق مهمان کجاست که در آن با شاگردعن خود اید فصح رع بخورم؟‬ ‫‪12‬و عو بالخانه بزرگی رع به شما نشان خوعهد دعد که تجهیز شده عست‪.‬‬ ‫‪13‬و آنها رفتند و همانطور که عو به آنها گفته بود‪ ،‬یافتند و اید فصح رع آماده کردند‪.‬‬ ‫‪14‬و چون ساات فرع رسید‪ ،‬عو با دوعزده رسول با عو نشست‪.‬‬ ‫‪15‬و عو به آنها گفت " ‪:‬با عشتیاق خوعستم که عین فصح رع با شما بخورم قبل عز عینکه رنج بکشم‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬زیرع به شما میگویم‪ ،‬دیگر عز آن نخوعهم خورد‪ ،‬تا زمانی که در ملکوت خدع تحقق یابد‪.‬‬ ‫‪17‬و جام رع گرفت و شکر کرد و گفت ‪:‬عین رع بگیرید و بین خود تقسیم کنید‪.‬‬ ‫‪18‬زیرع به شما میگویم‪ ،‬عز میوه عنگور نمینوشم تا پادشاهی خدع بیاید‪.‬‬ ‫‪19‬و نان رع گرفت و شکر کرد و پاره کرد و به عیشان دعد و گفت ‪:‬عین بدن من عست که برعی شما دعده شده عست ‪.‬عین رع به یاد من عنجام‬ ‫دهید‪.‬‬ ‫‪20‬و همچنین جام بعد عز شام‪ ،‬گفت ‪:‬عین جام اهد جدید در خون من عست که برعی شما ریخته می شود‪.‬‬ ‫‪21‬عما‪ ،‬عینک‪ ،‬دست کسی که به من تسلیم میکند با من روی میز عست‪.‬‬ ‫‪22‬و به رعستی که پسر عنسان همانطور که مقرر شد می رود‪ ،‬عما وعی بر آن مردی که توسط عو تسلیم شود‪.‬‬ ‫‪23‬و آنها شروع به تحقیق در میان خود کردند که کدعم یک عز آنها باید عین کار رع عنجام دهد‪.‬‬ ‫‪24‬و همچنین در میان آنها نزعع رخ دعد که کدعم یک عز آنها باید بزرگتر به حساب آید‪.‬‬ ‫‪25‬و به عیشان گفت « ‪:‬پادشاهان غیریهودیان بر عیشان مسلط هستند ‪.‬و کسانی که بر آنها عقتدعر می کنند‪ ،‬خیرخوعه نامیده می شوند‪.‬‬ ‫‪26‬عما شما چنین نباشید ‪.‬و عو که رئیس عست‪ ،‬مانند کسی که خدمت می کند‪.‬‬ ‫‪27‬زیرع که بزرگتر عست‪ ،‬آن که بر سر سفره می نشیند یا خدمتگزعر؟ آیا کسی که بر سر گوشت می نشیند نیست؟ عما من در میان شما‬ ‫هستم مانند کسی که خدمت می کند‪.‬‬ ‫‪28‬شما کسانی هستید که در وسوسههای من با من ماندید‪.‬‬ ‫‪29‬و من برعی شما پادشاهی تعیین میکنم‪ ،‬همانطور که پدرم برعی من تعیین کرده عست‪.‬‬ ‫‪30‬تا در پادشاهی من بر سر سفره من بخورید و بیاشامید و بر تختها بنشینید و دوعزده قبیله عسرعئیل رع دعوری کنید‪.‬‬ ‫‪31‬و خدعوند گفت ‪:‬شمعون‪ ،‬شمعون‪ ،‬عینک شیطان خوعسته عست که تو رع دعشته باشد تا تو رع مانند گندم علک کند‪.‬‬ ‫‪32‬عما من برعی تو داا کردم که عیمانت عز بین نرود‪.‬‬ ‫‪33‬و به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬من حاضرم با تو به زندعن و مرگ بروم‪.‬‬ ‫‪34‬و گفت‪ ،‬پطرس به تو می گویم‪ ،‬عمروز خروس بانگ نخوعهد زد‪ ،‬پیش عز آن که سه بار عنکار کنی که مرع می شناسی‪.‬‬ ‫‪35‬و عو به آنها گفت « ‪:‬وقتی شما رع بدون کیف و چمدعن و کفش فرستادم‪ ،‬چیزی کم دعشتید؟ و گفتند ‪:‬هیچی‪.‬‬ ‫‪36‬پس به آنها گفت « ‪:‬عما عکنون‪ ،‬هر که کیف دعرد‪ ،‬آن رع بگیرد و به همین ترتیب شمشیر خود رع بگیرد‪ ،‬و هر که شمشیر ندعرد‪ ،‬جامه‬ ‫خود رع بفروشد و یکی بخرد‪.‬‬ ‫‪37‬زیرع به شما میگویم که عین مکتوب هنوز باید در من تمام شود‪ ،‬و عو در زمره تجاوزکارعن به حساب آمد‪ ،‬زیرع چیزهای مربوط به من‬ ‫پایان دعرند‪.‬‬ ‫‪38‬و گفتند ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عینک دو شمشیر عست ‪.‬و به آنها گفت ‪:‬بس عست‪.‬‬ ‫‪39‬و بیرون آمد و طبق اادت به کوه زیتون رفت ‪.‬و شاگردعنش نیز عز عو پیروی کردند‪.‬‬ ‫‪40‬و چون در آن مکان بود‪ ،‬به آنها گفت « ‪:‬داا کنید که دچار وسوسه نشوید‪.‬‬ ‫‪41‬و عو به عندعزه سنگی عز عیشان دور شد و زعنو زد و داا کرد‪.‬‬ ‫‪42‬و میگوید « ‪:‬عی پدر‪ ،‬عگر میخوعهی‪ ،‬عین جام رع عز من دور کن‪.‬‬ ‫‪43‬و فرشتهای عز آسمان بر عو ظاهر شد و عو رع تقویت کرد‪.‬‬ ‫‪44‬و چون در اذعب بود‪ ،‬با جدیت بیشتری داا کرد و ارق عو مانند قطرعت بزرگ خون بود که بر زمین میبارید‪.‬‬ ‫‪45‬و چون عز نماز برخاست و نزد شاگردعن خود آمد‪ ،‬آنان رع دید که عز غم و عندوه خوعبیدهاند‪.‬‬ ‫‪46‬و به آنها گفت ‪:‬چرع می خوعبید؟ برخیزید و داا کنید مبادع دچار وسوسه شوید‪.‬‬

‫‪66‬‬


‫لوک‬

‫‪47‬و در حالی که هنوز صحبت می کرد‪ ،‬عینک جمعیتی‪ ،‬و عو که یهودع نام دعشت‪ ،‬یکی عز آن دوعزده‪ ،‬پیشاپیش عیشان رفت و نزد ایسی‬ ‫نزدیک شد تا عو رع ببوسد‪.‬‬ ‫‪48‬عما ایسی به عو گفت « ‪:‬یهودع‪ ،‬آیا پسر عنسان رع با بوسه تسلیم میکنی؟»‬ ‫‪49‬هنگامی که عطرعفیان عو دیدند که چه خوعهد شد‪ ،‬به عو گفتند« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬آیا به شمشیر بزنیم؟‬ ‫‪50‬و یکی عز آنها خدمتکار کاهن عاظم رع زد و گوش رعست عو رع برید‪.‬‬ ‫‪51‬و ایسی پاسخ دعد و گفت « ‪:‬تا آنجا صبر کنید ‪.‬و گوش عو رع لمس کرد و عو رع شفا دعد‪.‬‬ ‫‪52‬آنگاه ایسی به رؤسای كاهنان و سرعن معبد و مشایخ كه نزد عو آمده بودند گفت ‪:‬با شمشیرها و چوبها مانند دزد بیرون می آیید؟‬ ‫‪53‬هنگامی که من هر روز با شما در معبد بودم‪ ،‬دست بر من درعز نکردید‪ ،‬عما عین ساات شما و قدرت تاریکی عست‪.‬‬ ‫‪54‬پس عو رع گرفتند و بردند و به خانه كاهن عاظم آوردند ‪.‬و پیتر عز دور دنبالش رفت‪.‬‬ ‫‪55‬و چون در وسط تالر آتش عفروختند و با هم نشستند‪ ،‬پطرس در میان عیشان نشست‪.‬‬ ‫‪56‬ع مما كنیزى عو رع در حالى كه كنار آتش نشسته بود نگریست و به عو نگاه كرد و گفت ‪:‬عین مرد نیز با عو بود‪.‬‬ ‫‪57‬و عو عو رع عنکار کرد و گفت ‪:‬عی زن‪ ،‬من عو رع نمی شناسم‪.‬‬ ‫‪58‬و پس عز عندکی‪ ،‬دیگری عو رع دید و گفت ‪:‬تو نیز عز آنها هستی ‪.‬و پطرس گفت ‪:‬مرد‪ ،‬من نیستم‪.‬‬ ‫‪59‬و تقریبا ا یک ساات پس عز دیگری با عطمینان تأیید کرد و گفت ‪:‬به رعستی که عین شخص نیز با عو بود زیرع عو یک جلیلی عست‪.‬‬ ‫‪60‬و پطرس گفت ‪:‬عی مرد‪ ،‬نمی دعنم چه می گویی ‪.‬و بلفاصله‪ ،‬در حالی که عو هنوز صحبت می کرد‪ ،‬خروس به صدع درآمد‪.‬‬ ‫‪61‬و خدعوند برگشت و به پطرس نگریست ‪.‬و پطرس کلم خدعوند رع به یاد آورد که به عو گفته بود « ‪:‬پیش عز بانگ خروس‪ ،‬سه بار مرع‬ ‫عنکار خوعهی کرد»‪.‬‬ ‫‪62‬و پطرس بیرون رفت و به شدت گریست‪.‬‬ ‫‪63‬و مردعنی که ایسی رع نگه دعشتند‪ ،‬عو رع مسخره کرده‪ ،‬عو رع زدند‪.‬‬ ‫‪64‬و چون چشمان عو رع بستند‪ ،‬بر صورتش زدند و عز عو پرسیدند‪ ،‬نبوت کن‪ ،‬کیست که تو رع زد؟‬ ‫‪65‬و بسیاری عز چیزهای دیگر به کفرآمیز بر ضد عو گفتند‪.‬‬ ‫‪66‬و چون روز شد‪ ،‬بزرگان قوم و رؤسای کاهنان و الما گرد آمدند و عو رع به مجلس خود بردند و گفتند‪:‬‬ ‫‪67‬آیا تو مسیح هستی؟ به ما بگویید و به آنها گفت ‪:‬عگر به شما بگویم عیمان نمی آورید‪.‬‬ ‫‪68‬و عگر من نیز عز شما بپرسم‪ ،‬به من پاسخ نخوعهید دعد و مرع رها نمیکنید‪.‬‬ ‫‪69‬عز عین پس پسر عنسان بر دست رعست قدرت خدع خوعهد نشست‪.‬‬ ‫‪70‬پس همه گفتند ‪:‬پس تو پسر خدع هستی؟ و عو به آنها گفت ‪:‬شما می گویید که من هستم‪.‬‬ ‫‪71‬و گفتند ‪:‬دیگر چه نیازی دعریم؟ زیرع ما خود عز دهان عو شنیده عیم‪.‬‬ ‫فصل ‪23‬‬ ‫‪1‬و تمام جمعیت عیشان برخاسته‪ ،‬عو رع نزد پیلطس بردند‪.‬‬ ‫‪2‬و شروع به تهمت زدن به عو کردند و گفتند« ‪:‬عین شخص رع دیدیم که قوم رع منحرف میکند و عز دعدن خرعج به قیصر منع میکند و‬ ‫میگوید که عو مسیح پادشاه عست‪.‬‬ ‫‪3‬و پیلطس عز عو پرسید و گفت ‪:‬آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟ و عو به عو پاسخ دعد و گفت ‪:‬تو می گویی‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه پیلطس به سرعن کاهنان و قوم گفت ‪:‬من در عین مرد ایب نمیبینم‪.‬‬ ‫‪5‬و آنها شدیدتر بودند و میگفتند« ‪:‬عو مردم رع برمیانگیزد و در تمام یهودیان‪ ،‬عز جلیل تا عین مکان‪ ،‬تعلیم میدهد‪.‬‬ ‫‪6‬چون پیلطس عز جلیل شنید‪ ،‬پرسید که آیا آن مرد جلیلیی عست؟‬ ‫‪7‬و به محض عینکه دعنست که به قلمرو هیرودیس تعلق دعرد‪ ،‬عو رع نزد هیرودیس فرستاد که خود نیز در آن زمان در عورشلیم بود‪.‬‬ ‫‪8‬و چون هیرودیس ایسی رع دید‪ ،‬بسیار شادمان شد‪ ،‬زیرع عز دیرباز میخوعست عو رع ببیند‪ ،‬زیرع چیزهای زیادی عز عو شنیده بود ‪.‬و عو‬ ‫عمیدوعر بود که معجزه عی رع ببیند که توسط عو عنجام شده عست‪.‬‬ ‫‪9‬آنگاه با عو به سخنان بسیار سؤعل کرد ‪.‬عما عو هیچ جوعبی به عو ندعد‪.‬‬ ‫‪10‬و سرعن كاهنان و كاتبان عیستادند و عو رع به شدت متهم كردند‪.‬‬ ‫‪11‬و هیرودیس با مردعن جنگی خود عو رع بیتفاوت کرده‪ ،‬عو رع مسخره کرده‪ ،‬عو رع جامهای زیبا پوشاند و دوباره نزد پیلطس فرستاد‪.‬‬ ‫‪12‬و در همان روز پیلطس و هیرودیس با هم دوست شدند‪ ،‬زیرع قبلا بین خود دشمنی دعشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و پیلطس چون سرعن کاهنان و حاکمان و قوم رع فرع خوعند‪،‬‬ ‫‪14‬به عیشان گفت« ‪:‬شما عین مرد رع نزد من آوردهاید‪ ،‬مثل کسی که مردم رع منحرف میکند‪ ،‬و عینک‪ ،‬من که عو رع در حضور شما معاینه‬ ‫کردم‪ ،‬هیچ تقصیری در عین مرد در دست زدن به چیزهایی که شما عو رع متهم میکنید‪ ،‬نیافتم‪.‬‬ ‫‪15‬نه‪ ،‬نه هیرودیس‪ ،‬زیرع من شما رع نزد عو فرستادم ‪.‬و عینک هیچ کاری شایسته مرگ با عو عنجام نمی شود‪.‬‬ ‫‪16‬پس عو رع تنبیه خوعهم کرد و آزعدش خوعهم کرد‪.‬‬ ‫( ‪17‬زیرع به ناچار باید یکی رع در اید برعی آنها آزعد کند)‪.‬‬ ‫‪18‬و بی درنگ فریاد زدند و گفتند ‪:‬عین مرد رع دور کن و بارعباس رع برعی ما آزعد کن‪.‬‬ ‫( ‪19‬که به خاطر فتنهای در شهر و قتل‪ ،‬به زندعن عندعخته شد)‪.‬‬ ‫‪20‬پس پیلطس که میخوعست ایسی رع آزعد کند‪ ،‬دوباره با آنها صحبت کرد‪.‬‬ ‫‪21‬عما آنها فریاد زدند و گفتند ‪:‬عو رع مصلوب کن‪ ،‬مصلوبش کن‪.‬‬ ‫‪67‬‬


‫لوک‬

‫‪22‬و بار سوم به عیشان گفت« ‪:‬چرع‪ ،‬چه بدی کرده عست؟ من هیچ دلیلی برعی مرگ عو نیافتم‪ ،‬بنابرعین عو رع مجازعت خوعهم کرد و عو رع‬ ‫رها خوعهم کرد‪.‬‬ ‫‪23‬و آنها با صدعهای بلند فورع ا می خوعستند که عو مصلوب شود ‪.‬و صدعی آنها و سرعن کاهنان غالب شد‪.‬‬ ‫‪24‬و پیلطس حکم دعد که آنطور که میخوعهند باشد‪.‬‬ ‫‪25‬و عو رع برعی آنها آزعد کرد که برعی فتنه و قتل به زندعن عندعخته شده بود‪ ،‬که آنها می خوعستند ‪.‬عما عو ایسی رع به عرعده آنها تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪26‬و چون عو رع می بردند‪ ،‬یکی عز شمعون عهل کورنی رع که عز دیار می آمد‪ ،‬گرفتند و صلیب رع بر عو گذعشتند تا بعد عز ایسی آن رع‬ ‫حمل کند‪.‬‬ ‫‪27‬و گروه اظیمی عز مردم و زنان به دنبال عو آمدند که آنها نیز ناله و زعری کردند‪.‬‬ ‫‪28‬عما ایسی رو به آنها کرد و گفت ‪:‬عی دخترعن عورشلیم‪ ،‬برعی من گریه نکنید‪ ،‬بلکه برعی خود و فرزندعن خود گریه کنید‪.‬‬ ‫‪29‬زیرع‪ ،‬بنگر‪ ،‬روزهایی میآیند که در آن خوعهند گفت« ‪:‬خوشا به حال نازعها‪ ،‬و رحمانی که هرگز زعییده نشدهاند‪ ،‬و رحمانی که هرگز‬ ‫شیر ندعدهاند‪.‬‬ ‫‪30‬آنگاه به کوهها خوعهند گفت ‪:‬بر ما بیفتید ‪.‬و به تپه ها‪ ،‬ما رع بپوشان‪.‬‬ ‫‪31‬زیرع عگر عین کارها رع در درخت سبز عنجام دهند‪ ،‬در خشکی چه باید کرد؟‬ ‫‪32‬و همچنین دو نفر دیگر عز بدخوعهان‪ ،‬همرعه عو بودند تا به قتل برسند‪.‬‬ ‫‪33‬و چون به محلی که جلگه نام دعرد رسیدند‪ ،‬در آنجا عو و بدکارعن رع به صلیب کشیدند‪ ،‬یکی در سمت رعست و دیگری در سمت چپ‪.‬‬ ‫‪34‬پس ایسی گفت ‪:‬عی پدر‪ ،‬آنها رع ببخش ‪.‬زیرع آنها نمی دعنند چه می کنند ‪.‬و جامه عو رع جدع کردند و قراه عندعختند‪.‬‬ ‫‪35‬و مردم عیستاده بودند و می دیدند ‪.‬و حاکمان نیز با آنها عو رع مسخره کردند و گفتند ‪:‬دیگرعن رع نجات دعد ‪.‬عگر مسیح برگزیده خدعست‪،‬‬ ‫خود رع نجات دهد‪.‬‬ ‫‪36‬و سربازعن نیز عو رع مسخره کردند و نزد عو آمدند و سرکه به عو دعدند‪.‬‬ ‫‪37‬و گفت" ‪:‬عگر تو پادشاه یهود هستی‪ ،‬خودت رع نجات بده"‪.‬‬ ‫‪38‬و بر عو نوشتهای با حروف یونانی و لتین و ابری نوشته شد که عین پادشاه یهودیان عست‪.‬‬ ‫‪39‬و یکی عز بدخوعهانی که به دعر آویخته شده بودند‪ ،‬عو رع سرزنش کرد و گفت« ‪:‬عگر تو مسیح هستی‪ ،‬خود و ما رع نجات ده‪.‬‬ ‫‪40‬عما دیگری در جوعب عو رع سرزنش کرد و گفت« ‪:‬آیا عز خدع نمی ترسی‪ ،‬زیرع که در همان محکومیت هستی؟»‬ ‫‪41‬و ما عنصاف کردیم ‪.‬زیرع ما پادعش عامال خود رع دریافت می کنیم‪ ،‬عما عین مرد هیچ کار بدی عنجام ندعده عست‪.‬‬ ‫‪42‬و به ایسی گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬وقتی به پادشاهی خود آمدی مرع به یاد بیاور‪.‬‬ ‫‪43‬و ایسی به عو گفت " ‪:‬آینه به تو می گویم‪ ،‬عمروز در بهشت با من خوعهی بود"‪.‬‬ ‫‪44‬و حدود ساات ششم بود و تا ساات نهم بر تمام زمین تاریکی بود‪.‬‬ ‫‪45‬و خورشید تاریک شد و پرده معبد در وسط پاره شد‪.‬‬ ‫‪46‬و چون ایسی با صدعی بلند فریاد زد‪ ،‬گفت ‪:‬عی پدر‪ ،‬روح خود رع به دستان تو می سپارم و چون چنین گفت‪ ،‬روح رع تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪47‬و هنگامی که صدیر آنچه رع عنجام دعده بود دید‪ ،‬خدع رع جلل دعد و گفت ‪:‬یقینا ا عین مرد اادل بود‪.‬‬ ‫‪48‬و جمیع مردمی که برعی آن منظره گرد آمدند‪ ،‬با دیدن کارهایی که عنجام شد‪ ،‬سینههای خود رع زدند و برگشتند‪.‬‬ ‫‪49‬و تمام آشنایان عو و زنانی که عز جلیل به دنبال عو میآمدند‪ ،‬عز دور عیستاده‪ ،‬عین چیزها رع مشاهده کردند‪.‬‬ ‫‪50‬و عینک مردی بود به نام یوسف که مشاور بود ‪.‬و عو مردی نیکو و اادل بود‪:‬‬ ‫( ‪51‬همان به نصیحت و امل عیشان رضایت ندعده بود )‪.‬عو عز شهر آریماتیه‪ ،‬شهری عز یهودیان بود و خود نیز منتظر پادشاهی خدع بود‪.‬‬ ‫‪52‬عین مرد نزد پیلطس رفت و جسد ایسی رع علتماس کرد‪.‬‬ ‫‪53‬و آن رع پایین آورد و در کتان پیچید‪ ،‬و در قبری که در سنگ ترعشیده شده بود‪ ،‬گذعشت‪ ،‬که قبلا هیچ کس در آن گذعشته نشده بود‪.‬‬ ‫‪54‬و آن روز مقدمات بود و سبت فرع رسید‪.‬‬ ‫‪55‬و زنان نیز که عز جلیل با عو آمده بودند‪ ،‬به دنبال عو رفتند و قبر و چگونگی دفن جسد عو رع دیدند‪.‬‬ ‫‪56‬و بازگشتند و اطریات و مرهم تهیه کردند ‪.‬و روز سبت رع بر عساس فرمان عسترعحت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪24‬‬ ‫‪1‬و در روز عول هفته‪ ،‬صبح بسیار زود‪ ،‬به مقبره آمدند و اطریاتی رع که تهیه کرده بودند و برخی دیگر با خود آوردند‪.‬‬ ‫‪2‬و سنگ رع عز قبر غلتیده یافتند‪.‬‬ ‫‪3‬و دعخل شدند‪ ،‬جسد ایسی خدعوند رع نیافتند‪.‬‬ ‫‪4‬و چنین وعقع شد‪ ،‬در حالی که آنها در مورد آن بسیار متحیر بودند‪ ،‬عینک‪ ،‬دو مرد در جامه های درخشان در کنار آنها عیستادند‪:‬‬ ‫‪5‬و چون می ترسیدند‪ ،‬روی خود رع به زمین خم می کردند‪ ،‬به عیشان گفتند‪ ،‬چرع زنده رع در میان مردگان جستجو می کنید؟‬ ‫‪6‬عو عینجا نیست‪ ،‬بلکه برخاسته عست‪ ،‬به یاد بیاورید که وقتی هنوز در جلیل بود‪ ،‬چگونه با شما صحبت کرد‪.‬‬ ‫‪7‬و گفت ‪:‬پسر عنسان باید به دست عنسانهای گناهکار تسلیم شود و مصلوب شود و روز سوم دوباره زنده شود‪.‬‬ ‫‪8‬و سخنان عو رع به خاطر آوردند‪،‬‬ ‫‪9‬و عز قبر برگشته‪ ،‬همه عین چیزها رع به یازده نفر و به همه بقیه گفت‪.‬‬ ‫‪10‬مریم مجدلیه و یوحنا و مریم مادر یعقوب و زنان دیگر با عیشان بودند که عین مطالب رع به رسولن گفتند‪.‬‬ ‫‪11‬و سخنان عیشان به نظر عیشان عفسانه های بیهوده می آمد و آنها رع باور نمی کردند‪.‬‬ ‫‪12‬آنگاه پطرس برخاست و به سوی قبر دوید ‪.‬و خم شد‪ ،‬لباسهای کتانی رع دید و رفت و در خود عز آنچه وعقع شده بود متحیر شد‪.‬‬ ‫‪68‬‬


‫لوک‬

‫‪13‬و عینک‪ ،‬دو نفر عز عیشان در همان روز به دهکدهای به نام عامائوس رفتند‪ ،‬که عز عورشلیم حدود شصت فرست بود‪.‬‬ ‫‪14‬و آنها با هم در مورد همه عین عتفاقات صحبت کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و چنین وعقع شد که در حالی که آنها با هم گفتگو می کردند و عستدلل می کردند‪ ،‬خود ایسی نزدیک شد و با آنها رفت‪.‬‬ ‫‪16‬عما چشمان عیشان بسته بود تا عو رع نشناسند‪.‬‬ ‫‪17‬و عو به آنها گفت‪ ،‬عین چه نوع عرتباطی عست که شما با یکدیگر دعرید‪ ،‬در حالی که رعه می روید و غمگین هستید؟‬ ‫‪18‬و یکی عز آنها که کلئوپاس نام دعشت در جوعب به عو گفت« ‪:‬آیا تو فقط در عورشلیم غریبی هستی و آنچه رع که در عین عیام در آنجا عتفاق‬ ‫میافتد نمیدعنی؟‬ ‫‪19‬و عو به آنها گفت‪ ،‬چه چیزهایی؟ و به عو گفتند« ‪:‬درباره ایسی ناصری که در حضور خدع و تمامی قوم پیامبری توعنا در کردعر و کلم‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪20‬و چگونه سرعن كاهنان و حاكمان ما عو رع تسلیم كردند تا به مرگ محكوم شود و عو رع مصلوب كردند‪.‬‬ ‫‪21‬عما ما عطمینان دعشتیم که عو بود که باید عسرعئیل رع فدیه می دعد‪.‬‬ ‫‪22‬آری‪ ،‬و برخی عز زنان گروه ما نیز ما رع متحیر کردند که در عوعیل مقبره بودند‪.‬‬ ‫‪23‬و چون جسد عو رع نیافتند‪ ،‬آمدند و گفتند که رؤیایی عز فرشتگان نیز دیدهاند که میگفتند عو زنده عست‪.‬‬ ‫‪24‬و برخی عز آنها که با ما بودند به قبر رفتند و آن رع چنان یافتند که زنان گفته بودند‪ ،‬عما عو رع ندیدند‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه به آنها گفت ‪:‬عی عحمقان و آهسته دل در عیمان به آنچه عنبیا گفته عند‪.‬‬ ‫‪26‬آیا مسیح نباید عینها رع متحمل می شد و به جلل خود وعرد می شد؟‬ ‫‪27‬و عز موسی و همه عنبیا شروع کرد‪ ،‬در تمام کتاب مقدس چیزهای مربوط به خود رع برعی آنها شرح دعد‪.‬‬ ‫‪28‬و به دهکده عی که می رفتند نزدیک شدند‪.‬‬ ‫‪29‬عما آنها عو رع مجبور کردند و گفتند" ‪:‬با ما بمان‪ ،‬زیرع نزدیک شام عست و روز به پایان رسیده عست "‪.‬و عو وعرد شد تا با آنها درنگ‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪30‬و چنین وعقع شد‪ ،‬چون با عیشان بر سر سفره نشسته بود‪ ،‬نان رع گرفت و برکت دعد و شکست و به عیشان دعد‪.‬‬ ‫‪31‬و چشمان عیشان باز شد و عو رع شناختند ‪.‬و عو عز چشم آنها ناپدید شد‪.‬‬ ‫‪32‬و آنها به یکدیگر گفتند« ‪:‬آیا در حالی که در رعه با ما صحبت می کرد و کتاب مقدس رع برعی ما باز می کرد‪ ،‬دل ما در درون ما نمی‬ ‫سوخت؟‬ ‫‪33‬و در همان ساات برخاستند و به عورشلیم بازگشتند و یازده نفر و کسانی رع که با عیشان بودند دیدند‪.‬‬ ‫‪34‬گفت ‪:‬خدعوند برخاسته عست و بر شمعون ظاهر شده عست‪.‬‬ ‫‪35‬و گفتند چه چیزهایی در رعه عنجام شد و چگونه عو رع در شکستن نان عز آنها شناختند‪.‬‬ ‫‪36‬و همانطور که آنها چنین صحبت می کردند‪ ،‬خود ایسی در میان آنها عیستاد و به آنها گفت ‪:‬درود بر شما‪.‬‬ ‫‪37‬عما آنها هرعسان و هرعسان بودند و گمان می کردند که روحی رع دیده عند‪.‬‬ ‫‪38‬و عو به آنها گفت « ‪:‬چرع مضطرب هستید؟ و چرع عفکار در دل شما به وجود می آید؟‬ ‫‪39‬دستها و پاهایم رع بنگر که من خودم هستم ‪.‬مرع بگیر و ببین ‪.‬زیرع که روح گوشت و عستخوعن ندعرد‪ ،‬چنانکه می بینید که من دعرم‪.‬‬ ‫‪40‬و چون چنین گفت‪ ،‬دستها و پاهای خود رع به آنها نشان دعد‪.‬‬ ‫‪41‬و در حالی که آنها هنوز عز خوشحالی عیمان نیاوردند و متحیر بودند‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬آیا در عینجا غذع دعرید؟‬ ‫‪ ۴۲‬و تکهای عز ماهی کبابی و لنه زنبوری به عو دعدند‪.‬‬ ‫‪43‬و آن رع گرفت و پیش عیشان خورد‪.‬‬ ‫‪44‬و به عیشان گفت « ‪:‬عینها سخنانی عست که به شما گفتم‪ ،‬در حالی که هنوز با شما بودم‪ ،‬که همه چیزهایی که در شریعت موسی و در عنبیا‬ ‫و در مزعمیر نوشته شده عست‪ ،‬باید تحقق یابد ‪.‬مربوط به من‬ ‫‪45‬آنگاه اقل عیشان رع گشود تا کتب مقدمس رع بفهمند‪.‬‬ ‫‪46‬و به آنها گفت « ‪:‬عین گونه نوشته شده عست‪ ،‬و چنین عست که مسیح باید رنج بکشد و در روز سوم عز مردگان برخیزد‪.‬‬ ‫‪47‬و عین توبه و آمرزش گناهان باید به نام عو در میان تمام عمتها عز عورشلیم مواظه شود‪.‬‬ ‫‪48‬و شما شاهدعن عین چیزها هستید‪.‬‬ ‫‪49‬و عینک‪ ،‬من واده پدر خود رع بر شما می فرستم‪ ،‬عما در شهر عورشلیم بمانید تا زمانی که عز بال به قدرتی برسید‪.‬‬ ‫‪50‬و عیشان رع تا بیت انیا بیرون برد و دستهای خود رع بلند کرده‪ ،‬برکت دعد‪.‬‬ ‫‪51‬و چنین وعقع شد‪ ،‬در حالی که عو آنها رع برکت می دعد‪ ،‬عز آنها جدع شد و به آسمان برده شد‪.‬‬ ‫‪52‬و عو رع پرستش کردند و با شادی فرعوعن به عورشلیم بازگشتند‪.‬‬ ‫‪53‬و پیوسته در معبد بودند و خدع رع حمد و برکت میکردند ‪.‬آمین‬

‫‪69‬‬


‫جان‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫‪1‬در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود‪.‬‬ ‫‪2‬در ابتدا با خدا همینطور بود‪.‬‬ ‫‪3‬همه چیز توسط او ساخته شد ‪.‬و بدون او هیچ چیز ساخته نشد‪.‬‬ ‫‪4‬زندگی در او بود ‪.‬و زندگی نور انسانها بود‪.‬‬ ‫‪5‬و نور در تاریکی می درخشد ‪.‬و تاریکی آن را درک نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬مردی از جانب خدا فرستاده شد که نامش یوحنا بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬او برای شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه مردم به وسیله او ایمان بیاورند‪.‬‬ ‫‪8‬او آن نور نبود‪ ،‬بلکه فرستاده شد تا بر آن نور شهادت دهد‪.‬‬ ‫‪9‬این نور حقیقی بود که هر انسانی را که به جهان می آید روشن می کند‪.‬‬ ‫‪10‬او در جهان بود و جهان به وسیله او ساخته شد و جهان او را نشناخت‪.‬‬ ‫‪11‬او نزد خود آمد‪ ،‬و خود او او را نپذیرفتند‪.‬‬ ‫‪12‬ا مما هر کس او را پذیرفت‪ ،‬به آنان قدرت داد تا پسران خدا شوند‪ ،‬حتی به آنانی که به نام او ایمان دارند‪.‬‬ ‫‪13‬که نه از خون و نه از اراده جسم و نه از اراده انسان‪ ،‬بلکه از خدا متولد شدند‪.‬‬ ‫‪14‬و کلم جسم شد و در میان ما ساکن شد (و ما جلل او را دیدیم‪ ،‬جلل یگانه زاده پدر )سرشار از فیض و راستی‪.‬‬ ‫‪15‬یحیی بر او شهادت داد و فریاد زد و گفت« ‪:‬این همان کسی بود که درباره او گفتم‪ ،‬کسی که بعد از من میآید بر من برتری دارد زیرا‬ ‫او پیش از من بود‪.‬‬ ‫‪16‬و همه ما از پری او و فیض در مقابل فیض دریافت کردیم‪.‬‬ ‫‪17‬زیرا شریعت توسط موسی عطا شد‪ ،‬اما فیض و حقیقت توسط عیسی مسیح نازل شد‪.‬‬ ‫‪18‬هیچ کس هرگز خدا را ندیده است ‪.‬پسر یگانه که در آغوش پدر است‪ ،‬او را اعلم کرده است‪.‬‬ ‫‪19‬و این گزارش یوحنا است‪ ،‬هنگامی که یهودیان کاهنان و لویان را از اورشلیم فرستادند تا از او بپرسند که تو کیستی؟‬ ‫‪20‬و او اعتراف کرد و انکار نکرد ‪.‬اما اعتراف کرد که من مسیح نیستم‪.‬‬ ‫‪21‬و از او پرسیدند‪ ،‬پس چه؟ تو الیاس هستی؟ و او می گوید‪ ،‬من نیستم ‪.‬آیا تو آن پیامبر هستی؟ و او پاسخ داد ‪:‬نه‪.‬‬ ‫‪22‬سپس به او گفتند ‪:‬تو کیستی؟ تا به فرستادگانمان پاسخ دهیم ‪.‬تو از خودت چی میگی؟‬ ‫‪ ۲۳‬او گفت« ‪:‬من صدای فریادکنندهای هستم که در بیابان میگوید‪ ،‬راه خداوند را درست کنید‪ ،‬چنانکه اشعیا نبی گفت‪.‬‬ ‫‪24‬و فرستادگان از فریسیان بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و از او پرسیدند و گفتند ‪:‬پس چرا تعمید میدهی‪ ،‬اگر نه آن مسیح و نه الیاس و نه آن نبی هستی؟‬ ‫‪26‬یحیی به آنها پاسخ داد و گفت« ‪:‬من با آب تعمید میدهم‪ ،‬اما یکی در میان شماست که او را نمیشناسید‪.‬‬ ‫‪27‬اوست که بعد از من می آید بر من ترجیح داده می شود و من لیق باز کردن بند کفش او نیستم‪.‬‬ ‫‪28‬این چیزها در بیتبارا آن سوی اردن‪ ،‬جایی که یحیی مشغول تعمید بود‪ ،‬انجام شد‪.‬‬ ‫‪29‬روز بعد یحیی عیسی را دید که نزد او می آید و گفت ‪:‬اینک بره خدا که گناه جهان را می برد‪.‬‬ ‫‪30‬این همان کسی است که در مورد او گفتم ‪:‬پس از من مردی میآید که بر من برتری دارد زیرا او پیش از من بود‪.‬‬ ‫‪31‬و من او را نشناختم‪ ،‬اما برای اینکه او بر اسرائیل آشکار شود‪ ،‬پس آمده ام تا با آب تعمید دهم‪.‬‬ ‫‪32‬و یحیی شهادت داد و گفت ‪:‬روح را دیدم که مانند کبوتری از آسمان فرود آمد و بر او ساکن شد‪.‬‬ ‫‪33‬و من او را نشناختم‪ ،‬اما کسی که مرا فرستاد تا با آب تعمید دهم‪ ،‬او به من گفت« ‪:‬روح را که بر او نازل میشود و بر او میماند‪ ،‬همان‬ ‫کسی است که به روحالقدس تعمید میدهد‪.‬‬ ‫‪34‬و دیدم و شهادت دادم که این پسر خداست‪.‬‬ ‫‪35‬فردای آن روز پس از آنکه یحیی با دو تن از شاگردانش ایستاد‪ ،‬دوباره‪.‬‬ ‫‪36‬و در حالی که عیسی راه می رفت‪ ،‬نگاه کرد‪ ،‬گفت ‪:‬اینک بره خدا!‬ ‫‪37‬و دو شاگرد سخنان او را شنیدند و به دنبال عیسی رفتند‪.‬‬ ‫‪38‬آنگاه عیسی برگشت‪ ،‬دید که آنها را دنبال میکنند و به ایشان گفت ‪:‬چه میخواهید؟ آنها به او گفتند ‪:‬ربمی (که تعبیر می شود استاد )کجا‬ ‫ساکنی؟‬ ‫‪39‬او به آنها گفت ‪:‬بیایید و ببینید ‪.‬آمدند و محل سکونت او را دیدند و در آن روز نزد او ماندند‪ ،‬زیرا حدود ساعت دهم بود‪.‬‬ ‫‪40‬یکی از آن دو نفر که سخنان یحیی را شنیدند و به دنبال او رفتند‪ ،‬اندریاس‪ ،‬برادر شمعون پطرس بود‪.‬‬ ‫‪41‬او ابتدا برادر خود شمعون را یافته‪ ،‬به او گفت ‪:‬ما مسیحا را یافتیم که به تعبیر مسیح میباشد‪.‬‬ ‫‪42‬و او را نزد عیسی آورد ‪.‬و چون عیسی او را دید‪ ،‬گفت ‪:‬تو شمعون پسر یونا هستی ‪.‬‬ ‫‪43‬فردای آن روز عیسی به جلیل میرفت‪ ،‬فیلیپس را یافته‪ ،‬به او گفت « ‪:‬به دنبال من بیا‪.‬‬ ‫‪44‬فیلیپس اهل بیتسایدا‪ ،‬شهر اندریاس و پطرس بود‪.‬‬ ‫‪45‬فیلیپس ناتانائیل را یافت و به او گفت« ‪:‬ما او را که موسی در شریعت و انبیا نوشته اند‪ ،‬یافتیم‪ ،‬عیسی ناصری‪ ،‬پسر یوسف‪.‬‬ ‫‪46‬و ناتانائیل به او گفت« ‪:‬آیا چیز خوبی از ناصره بیرون می آید؟ فیلیپ به او گفت ‪:‬بیا و ببین‪.‬‬ ‫‪70‬‬


‫جان‬

‫‪47‬عیسی ناتانائیل را دید که نزد او میآید‪ ،‬در مورد او گفت « ‪:‬اینک یک اسرائیلی واقعا ا که در او نیرنگ نیست!‬ ‫‪48‬ناتانائیل به او گفت« ‪:‬از کجا مرا میشناسی؟ عیسی در جواب او گفت ‪:‬قبل از آن که فیلیپ تو را بخواند‪ ،‬وقتی زیر درخت انجیر بودی‪،‬‬ ‫تو را دیدم‪.‬‬ ‫‪49‬ناتانائیل جواب داد و به او گفت ‪:‬ربمی‪ ،‬تو پسر خدا هستی ‪.‬تو پادشاه اسرائیل هستی‪.‬‬ ‫‪50‬عیسی پاسخ داد و به او گفت « ‪:‬چون به تو گفتم‪ ،‬تو را زیر درخت انجیر دیدم‪ ،‬آیا باور میکنی؟ چیزهای بزرگتر از اینها را خواهی‬ ‫دید‪.‬‬ ‫‪51‬و او به او گفت‪ ،‬آمین‪ ،‬آمین به شما می گویم‪ ،‬از این پس آسمان را باز خواهید دید‪ ،‬و فرشتگان خدا را که بر پسر انسان بال می روند و‬ ‫نازل می شوند‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫‪1‬و روز سوم در قنای جلیل ازدواج شد ‪.‬و مادر عیسی در آنجا بود‪:‬‬ ‫‪2‬و عیسی و شاگردانش به عروسی فراخوانده شدند‪.‬‬ ‫‪3‬و چون شراب خواستند‪ ،‬مادر عیسی به او گفت ‪:‬شراب ندارند‪.‬‬ ‫‪4‬عیسی به او گفت ‪:‬ای زن‪ ،‬من با تو چه کار دارم؟ ساعت من هنوز نرسیده است‬ ‫‪5‬مادرش به غلمان میگوید« ‪:‬هر چه او به شما میگوید‪ ،‬آن را انجام دهید‪.‬‬ ‫‪6‬و در آنجا شش ظروف سنگی بر اساس روش تطهیر یهودیان قرار داده بودند که هر کدام دو یا سه کرک داشت‪.‬‬ ‫‪7‬عیسی به آنها گفت ‪:‬ظروف آب را پر از آب کنید ‪.‬و آنها را تا لبه پر کردند‪.‬‬ ‫‪8‬و او به آنها گفت‪ ،‬اکنون بیرون بیاورید و برای والی عید بیاورید ‪.‬و آن را برهنه کردند‪.‬‬ ‫‪9‬چون حاکم عید آبی را که شراب شده بود چشید و ندانست از کجاست( ‪:‬اما غلمان که آب را کشیدند می دانستند )والی عید داماد را صدا‬ ‫زد‪.‬‬ ‫‪10‬و به او گفت« ‪:‬هر کس در آغاز شراب خوب میفرستد ‪.‬و وقتی مردم خوب می نوشند‪ ،‬بدتر است‪.‬‬ ‫‪11‬عیسی این آغاز معجزات را در قنای جلیل انجام داد و جلل خود را آشکار ساخت ‪.‬و شاگردانش به او ایمان آوردند‪.‬‬ ‫‪12‬پس از آن‪ ،‬او و مادرش و برادرانش و شاگردانش به کفرناحوم رفت و روزهای زیادی در آنجا ماندند‪.‬‬ ‫‪13‬و عید فصح یهودیان نزدیک بود و عیسی به اورشلیم رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و در معبد کسانی را یافتند که گاو و گوسفند و کبوتر میفروختند و صرافان نشسته بودند‪.‬‬ ‫‪15‬و چون تازیانه از ریسمانهای کوچک درست کرد‪ ،‬همه آنها و گوسفندان و گاوها را از معبد بیرون کرد ‪.‬و پول صرافی ها را ریخت و‬ ‫میزها را واژگون کرد‪.‬‬ ‫‪16‬و به کبوتر فروشان گفت « ‪:‬این چیزها را از اینجا ببرید ‪.‬خانه پدرم را خانه تجارت مباش‪.‬‬ ‫‪17‬و شاگردانش به یاد آوردند که نوشته شده بود‪ ،‬غیرت خانه تو مرا خورده است‪.‬‬ ‫‪18‬آنگاه یهودیان پاسخ دادند و به او گفتند ‪:‬چه نشانهای به ما نشان میدهی که این کارها را میکنی؟‬ ‫‪19‬عیسی پاسخ داد و به آنها گفت « ‪:‬این معبد را ویران کنید و در سه روز آن را برپا خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪20‬آنگاه یهودیان گفتند ‪:‬این معبد چهل و شش سال ساخته شد‪ ،‬آیا آن را در سه روز بنا میکنی؟‬ ‫‪21‬اما او در مورد معبد بدن خود صحبت کرد‪.‬‬ ‫‪22‬پس چون از مردگان برخاست‪ ،‬شاگردانش به یاد آوردند که او این را به ایشان گفته بود ‪.‬و به کتاب مقدس و کلمی که عیسی گفته بود‬ ‫ایمان آوردند‪.‬‬ ‫‪23‬و چون در عید فصح در اورشلیم بود‪ ،‬بسیاری به نام او ایمان آوردند‪ ،‬چون معجزاتی را که او انجام داد دیدند‪.‬‬ ‫‪24‬اما عیسی خود را به آنها متعهد نکرد‪ ،‬زیرا او همه مردم را می شناخت‪.‬‬ ‫‪25‬و نیازی نداشت که کسی در مورد انسان شهادت دهد‪ ،‬زیرا او می دانست که در انسان چیست‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪1‬مردی از فریسیان به نام نیقودیموس‪ ،‬از فرمانروای یهودیان بود‪:‬‬ ‫‪2‬آن شب نزد عیسی آمد و به او گفت« ‪:‬ای ربمی‪ ،‬ما می دانیم که تو معلمی از جانب خدا هستی‪ ،‬زیرا هیچ کس نمی تواند این معجزات را‬ ‫که تو انجام می دهی انجام دهد‪ ،‬مگر اینکه خدا با او باشد‪.‬‬ ‫‪3‬عیسی پاسخ داد و به او گفت‪ ،‬آمین‪ ،‬آمین به تو می گویم‪ ،‬مگر اینکه انسان دوباره متولد شود‪ ،‬نمی تواند ملکوت خدا را ببیند‪.‬‬ ‫‪4‬نیقودیموس به او گفت« ‪:‬چگونه ممکن است انسان در پیری متولد شود؟ آیا می تواند برای بار دوم وارد شکم مادرش شود و متولد شود؟‬ ‫‪5‬عیسی پاسخ داد‪ ،‬آمین‪ ،‬آمین به تو می گویم‪ ،‬مگر اینکه انسان از آب و از روح متولد شود‪ ،‬نمی تواند به ملکوت خدا وارد شود‪.‬‬ ‫‪6‬آنچه از بدن زاده می شود‪ ،‬گوشت است ‪.‬و آنچه از روح متولد می شود روح است‪.‬‬ ‫‪7‬تعجب نکن که به تو گفتم‪ ،‬تو باید دوباره متولد شوی‪.‬‬ ‫‪8‬باد هر جا که بخواهد می وزد‪ ،‬و صدای آن را می شنوی‪ ،‬اما نمی توانی تشخیص دهی که از کجا می آید و به کجا می رود‪.‬‬ ‫‪9‬نیقودیموس پاسخ داد و به او گفت« ‪:‬این چیزها چگونه ممکن است؟‬ ‫‪10‬عیسی پاسخ داد و به او گفت ‪:‬آیا تو ارباب اسرائیل هستی و این چیزها را نمی دانی؟‬ ‫‪11‬همانا‪ ،‬همانا‪ ،‬به تو می گویم‪ ،‬ما می گوییم که می دانیم‪ ،‬و شهادت می دهیم که دیده ایم ‪.‬و شهادت ما را نمی پذیرید‪.‬‬ ‫‪71‬‬


‫جان‬

‫‪12‬اگر من چیزهای زمینی را به شما گفته ام و شما ایمان ندارید‪ ،‬اگر از چیزهای آسمانی به شما بگویم چگونه ایمان خواهید آورد؟‬ ‫‪13‬و هیچ کس به آسمان بال نرفت‪ ،‬مگر آن که از آسمان نازل شد‪ ،‬یعنی پسر انسان که در آسمان است‪.‬‬ ‫‪14‬و همانطور که موسی مار را در بیابان بلند کرد‪ ،‬پسر انسان نیز باید بلند شود‪.‬‬ ‫‪15‬تا هر که به او ایمان آورد هلک نگردد‪ ،‬بلکه حیات جاودانی داشته باشد‪.‬‬ ‫‪16‬زیرا خدا جهان را چنان محبت کرد که پسر یگانه خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلک نگردد‪ ،‬بلکه حیات جاودانی داشته باشد‪.‬‬ ‫‪17‬زیرا خدا پسر خود را به جهان نفرستاد تا جهان را محکوم کند ‪.‬بلکه جهان از طریق او نجات یابد‪.‬‬ ‫‪18‬هر که به او ایمان آورد محکوم نمی شود‪ ،‬اما هر که ایمان نیاورد قبلا محکوم شده است‪ ،‬زیرا به نام پسر یگانه خدا ایمان نیاورده است‪.‬‬ ‫‪19‬و این محکومیت است که نور به جهان آمد و مردم تاریکی را به جای نور دوست داشتند‪ ،‬زیرا اعمالشان بد بود‪.‬‬ ‫‪20‬زیرا هر که بدی میکند از نور متنفر است و به سوی نور نمیآید‪ ،‬مبادا اعمالش سرزنش شود‪.‬‬ ‫‪21‬اما کسی که راستی را انجام میدهد به نور میآید تا اعمال او آشکار شود‪ ،‬که در خدا انجام شده است‪.‬‬ ‫‪22‬پس از این امور‪ ،‬عیسی و شاگردانش به سرزمین یهودیه آمدند ‪.‬و در آنجا با آنها ماند و تعمید داد‪.‬‬ ‫‪23‬و یحیی نیز در عنون نزدیک سلیم تعمید میداد‪ ،‬زیرا در آنجا آب بسیار بود‪ ،‬و آمدند و تعمید گرفتند‪.‬‬ ‫‪24‬زیرا یحیی هنوز به زندان نیفتاده بود‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه بین برخی از شاگردان یحیی و یهودیان در مورد تطهیر بحث شد‪.‬‬ ‫‪26‬و نزد یحیی آمدند و به او گفتند ‪:‬ربمی‪ ،‬کسی که با تو در آن سوی اردن بود و تو بر او شهادت دادی‪ ،‬اینک همان تعمید میدهد و همه نزد‬ ‫او میآیند‪.‬‬ ‫‪27‬یحیی پاسخ داد و گفت« ‪:‬آدمی نمی تواند چیزی دریافت کند‪ ،‬مگر اینکه از آسمان به او داده شود‪.‬‬ ‫‪۲۸‬شما خود به من شهادت می دهید که گفتم من مسیح نیستم‪ ،‬بلکه پیش او فرستاده شده ام‪.‬‬ ‫‪29‬هر که عروس دارد داماد است‪ ،‬اما دوست داماد که ایستاده و او را می شنود از صدای داماد بسیار خوشحال می شود ‪.‬پس این شادی‬ ‫من برآورده شد‪.‬‬ ‫‪30‬او باید افزایش یابد‪ ،‬اما من باید کاهش یابد‪.‬‬ ‫‪31‬آن که از بال می آید بالتر از همه است و آن که از زمین است زمینی است و از زمین سخن می گوید و آن که از آسمان می آید بالتر‬ ‫از همه است‪.‬‬ ‫‪32‬و آنچه او دیده و شنیده است‪ ،‬شهادت می دهد ‪.‬و هیچ کس شهادت او را نمی پذیرد‪.‬‬ ‫‪33‬کسی که شهادت او را دریافت کرده است‪ ،‬مهر خود را زده است که خدا صادق است‪.‬‬ ‫‪34‬زیرا کسی که خدا فرستاده است‪ ،‬سخنان خدا را می گوید‪ ،‬زیرا خدا روح را به اندازه به او نمی دهد‪.‬‬ ‫‪35‬پدر پسر را دوست دارد و همه چیز را به دست او داده است‪.‬‬ ‫‪36‬هر که به پسر ایمان آورد حیات جاودانی دارد و هر که به پسر ایمان نیاورد حیات را نخواهد دید ‪.‬اما غضب خدا بر او می ماند‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪1‬پس چون خداوند دانست که فریسیان چگونه شنیده بودند که عیسی شاگردان بیشتری از یحیی ساخته و تعمید داده است‪.‬‬ ‫( ‪2‬اگرچه خود عیسی تعمید نداد‪ ،‬بلکه شاگردانش‪)،‬‬ ‫‪3‬او یهودیه را ترک کرده‪ ،‬دوباره به جلیل رفت‪.‬‬ ‫‪4‬و باید از سامره عبور کند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬سپس به شهری از سامره که سیخار نام دارد‪ ،‬نزدیک زمینی که یعقوب به پسرش یوسف داده بود‪ ،‬آمد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اکنون چاه یعقوب آنجا بود ‪.‬پس عیسی که از سفر خسته شده بود‪ ،‬بر چاه نشست و حدود ساعت ششم بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬زنی از سامره آمد تا آب بکشد ‪:‬عیسی به او گفت ‪:‬به من بنوش‪.‬‬ ‫( ‪8‬زیرا شاگردانش برای خرید گوشت به شهر رفته بودند)‪.‬‬ ‫‪9‬آنگاه زن سامری به او گفت« ‪:‬چطور تو که یهودی هستی‪ ،‬از من که زن سامری هستم‪ ،‬نوشیدنی می خواهی؟ زیرا یهودیان هیچ معامله‬ ‫ای با سامریان ندارند‪.‬‬ ‫‪10‬عیسی پاسخ داد و به او گفت « ‪:‬اگر عطای خدا را میدانستی و کیست که به تو میگوید‪ ،‬به من بنوش ‪.‬از او می خواستی و او به تو آب‬ ‫زنده می داد‪.‬‬ ‫‪11‬زن به او گفت ‪:‬آقا‪ ،‬تو چیزی برای کشیدن نداری و چاه عمیق است ‪.‬پس آن آب زنده را از کجا داری؟‬ ‫‪12‬آیا تو از پدر ما یعقوب که چاه را به ما داد و خود و فرزندانش و چهارپایانش از آن نوشید‪ ،‬بزرگتر هستی؟‬ ‫‪13‬عیسی پاسخ داد و به او گفت ‪:‬هر که از این آب بنوشد دوباره تشنه خواهد شد‪.‬‬ ‫‪14‬اما هر که از آبی که به او می دهم بنوشد هرگز تشنه نخواهد شد ‪.‬اما آبی که به او خواهم داد‪ ،‬در او چاه آبی خواهد بود که برای حیات‬ ‫جاودانی می جوشد‪.‬‬ ‫‪15‬زن به او گفت" ‪:‬آقا‪ ،‬این آب را به من بده تا تشنه نباشم و به اینجا نیایم تا آب بکشم"‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬عیسی به او گفت ‪:‬برو شوهرت را صدا کن و اینجا بیا‪.‬‬ ‫‪17‬زن جواب داد و گفت ‪:‬من شوهر ندارم ‪.‬عیسی به او گفت ‪:‬خوب گفتی من شوهر ندارم‪.‬‬ ‫‪18‬زیرا تو پنج شوهر داشتهای ‪.‬و آن که تو اکنون داری شوهر تو نیست‪.‬‬ ‫‪19‬زن به او گفت« ‪:‬آقا‪ ،‬من متوجه شدم که تو نبی هستی‪.‬‬ ‫‪20‬پدران ما در این کوه عبادت کردند ‪.‬و شما می گویید که در اورشلیم جایی است که مردم باید در آن عبادت کنند‪.‬‬ ‫‪72‬‬


‫جان‬

‫‪21‬عیسی به او گفت ‪:‬ای زن‪ ،‬مرا باور کن‪ ،‬ساعتی فرا می رسد که نه در این کوه و نه در اورشلیم‪ ،‬پدر را پرستش نکنی‪.‬‬ ‫‪22‬شما آنچه را می پرستید نمی دانید‪ ،‬ما آنچه را می پرستیم می دانیم زیرا نجات از یهودیان است‪.‬‬ ‫‪23‬ا مما ساعتی میآید و اکنون فرا رسیده است که پرستندگان حقیقی‪ ،‬پدر را در روح و به راستی پرستش خواهند کرد‪ ،‬زیرا پدر چنین‬ ‫میخواهد که او را بپرستند‪.‬‬ ‫‪24‬خدا یک روح است و کسانی که او را میپرستند باید او را در روح و راستی بپرستند‪.‬‬ ‫‪25‬زن به او گفت‪ ،‬من می دانم که مسیحا که مسیح نام دارد‪ ،‬می آید‪.‬‬ ‫‪26‬عیسی به او گفت‪ ،‬من که با تو صحبت می کنم او هستم‪.‬‬ ‫‪27‬و در این هنگام شاگردان او آمدند و از صحبت او با آن زن شگفت زده شدند ‪.‬یا چرا با او حرف میزنی؟‬ ‫‪28‬آنگاه زن ظرف آب خود را رها كرده‪ ،‬به شهر رفت و به مردان گفت‪:‬‬ ‫‪29‬بیا‪ ،‬مردی را ببین که هر آنچه را که انجام دادهام به من گفت ‪:‬آیا این مسیح نیست؟‬ ‫‪30‬آنگاه از شهر بیرون رفتند و نزد او آمدند‪.‬‬ ‫‪31‬در همین حین شاگردان او را دعا می کردند و می گفتند ‪:‬استاد بخور‪.‬‬ ‫‪32‬اما او به آنها گفت‪ ،‬من گوشتی برای خوردن دارم که شما نمی دانید‪.‬‬ ‫‪33‬پس شاگردان به یکدیگر گفتند ‪:‬آیا کسی برای او آورده است که بخورد؟‬ ‫‪34‬عیسی به آنها گفت ‪:‬غذای من این است که اراده فرستنده مرا انجام دهم و کار او را تمام کنم‪.‬‬ ‫‪35‬آیا نمی گویید که هنوز چهار ماه باقی مانده است و پس از آن درو می آید؟ اینک‪ ،‬من به شما می گویم‪ ،‬چشمان خود را بلند کنید و به‬ ‫مزارع بنگرید ‪.‬زیرا آنها برای درو کردن سفید هستند‪.‬‬ ‫‪36‬و هر که درو میکند مزد میگیرد و میوه برای حیات جاودانی جمع میکند تا هم کاشت کننده و هم دروکننده با هم شادی کنند‪.‬‬ ‫‪37‬و در اینجاست که میگویند یکی میکارد و دیگری درو میکند‪.‬‬ ‫‪38‬من شما را فرستادم تا درو کنید که در آن زحمتی ندادید‪.‬‬ ‫‪39‬و بسیاری از سامریان آن شهر به خاطر گفتار آن زن که شهادت میدهد‪ ،‬به او ایمان آوردند که هر چه کردم به من گفت‪.‬‬ ‫‪40‬پس چون سامریان نزد او آمدند‪ ،‬از او التماس کردند که با آنان بماند و او دو روز در آنجا ماند‪.‬‬ ‫‪41‬و بسیاری دیگر به خاطر کلم او ایمان آوردند‪.‬‬ ‫‪42‬و به زن گفت« ‪:‬اکنون ما ایمان آوردهایم‪ ،‬نه به خاطر گفتار تو‪ ،‬زیرا ما خود او را شنیدیم و میدانیم که این همان مسیح‪ ،‬نجاتدهنده‬ ‫جهان است‪.‬‬ ‫‪43‬و پس از دو روز از آنجا رفت و به جلیل رفت‪.‬‬ ‫‪44‬زیرا خود عیسی شهادت داد که نبی در سرزمین خود عزت ندارد‪.‬‬ ‫‪45‬و چون به جلیل آمد‪ ،‬جلیلیان او را پذیرفتند‪ ،‬زیرا همه کارهایی را که در اورشلیم در عید انجام داد دیدند‪ ،‬زیرا آنها نیز به عید رفتند‪.‬‬ ‫‪46‬پس عیسی دوباره به قنای جلیل آمد و در آنجا آب را شراب ساخت ‪.‬و مردی از اشراف بود که پسرش در کفرناحوم بیمار بود‪.‬‬ ‫‪47‬چون شنید که عیسی از یهودیه به جلیل آمده است‪ ،‬نزد او رفت و از او التماس کرد که فرود آید و پسرش را شفا دهد‪ ،‬زیرا در آستانه‬ ‫مرگ بود‪.‬‬ ‫‪48‬آنگاه عیسی به او گفت « ‪:‬تا نشانهها و شگفتیها را نبینید‪ ،‬ایمان نخواهید آورد‪.‬‬ ‫‪49‬مرد نجیب به او گفت« ‪:‬آقا‪ ،‬پیش از آنکه فرزندم بمیرد‪ ،‬پایین بیا‪.‬‬ ‫‪50‬عیسی به او گفت ‪:‬برو ‪.‬پسرت زنده است و آن مرد به کلمی که عیسی به او گفته بود ایمان آورد و رفت‪.‬‬ ‫‪51‬و هنگامی که او پایین میرفت‪ ،‬خادمانش او را ملقات کردند و به او گفتند ‪:‬پسرت زنده است‪.‬‬ ‫‪52‬سپس از آنها سؤال کرد که چه ساعتی شروع به اصلح کرد ‪.‬و به او گفتند ‪:‬دیروز در ساعت هفتم تب او را رها کرد‪.‬‬ ‫‪53‬پس پدر دانست که در همان ساعتی است که عیسی به او گفت ‪:‬پسرت زنده است و خود و تمام خانه اش ایمان آورد‪.‬‬ ‫‪54‬این دومین معجزه ای است که عیسی هنگام خروج از یهودیه به جلیل انجام داد‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪1‬پس از آن عید یهودیان بود ‪.‬و عیسی به اورشلیم رفت‪.‬‬ ‫‪2‬اکنون در اورشلیم در کنار بازار گوسفندان حوضی است که به زبان عبری بتسدا نامیده میشود و دارای پنج ایوان است‪.‬‬ ‫‪3‬در اینها انبوهی از قوم ناتوان‪ ،‬کور‪ ،‬متوقف‪ ،‬پژمرده‪ ،‬منتظر حرکت آب بودند‪.‬‬ ‫‪4‬زیرا فرشتهای در فصلی به حوض فرود آمد و آب را متلطم کرد‪.‬‬ ‫‪5‬و مردی در آنجا بود که سی و هشت سال ناتوانی داشت‪.‬‬ ‫‪6‬وقتی عیسی او را دراز کشیده دید و دانست که مدت زیادی است در این مورد بوده است‪ ،‬به او گفت ‪:‬آیا شفا می یابی؟‬ ‫‪7‬مرد ناتوان به او پاسخ داد« ‪:‬آقا‪ ،‬من کسی را ندارم که وقتی آب متلطم شود‪ ،‬مرا در حوض بگذارد‪ ،‬اما وقتی میآیم‪ ،‬دیگری پیش روی‬ ‫من پایین میآید‪.‬‬ ‫‪8‬عیسی به او گفت ‪:‬برخیز‪ ،‬بسترت را بردار و راه برو‪.‬‬ ‫‪9‬و مرد بلفاصله شفا یافت و بستر خود را برداشت و راه افتاد و در همان روز سبت بود‪.‬‬ ‫‪10‬پس یهودیان به او که شفا یافت گفتند‪ ،‬روز سبت است‪ ،‬برای تو جایز نیست که بستر خود را ببری‪.‬‬ ‫‪11‬او به آنها پاسخ داد« ‪:‬کسی که مرا شفا داد‪ ،‬به من گفت ‪:‬بستر خود را بردار و راه برو‪.‬‬ ‫‪12‬آنگاه از او پرسیدند« ‪:‬کسی است که به تو گفت ‪:‬بسترت را بردار و راه برو؟‬ ‫‪73‬‬


‫جان‬

‫‪13‬و کسی که شفا یافته بود‪ ،‬نمی دانست که او کیست‪ ،‬زیرا عیسی خود را به دور رسانده بود‪ ،‬بسیاری در آن مکان بودند‪.‬‬ ‫‪14‬پس از آن عیسی او را در معبد یافت و به او گفت « ‪:‬اینک‪ ،‬تو شفا یافتهای‪.‬‬ ‫‪15‬آن مرد رفت و به یهودیان گفت که این عیسی است که او را شفا داده است‪.‬‬ ‫‪16‬و از این رو یهودیان عیسی را جفا کردند و در پی کشتن او بودند‪ ،‬زیرا او این کارها را در روز سبت انجام داده بود‪.‬‬ ‫‪17‬اما عیسی به آنها پاسخ داد‪ ،‬پدر من تا به حال کار می کند و من کار می کنم‪.‬‬ ‫‪18‬بنابراین یهودیان بیشتر به دنبال کشتن او بودند‪ ،‬زیرا او نه تنها سبت را شکسته بود‪ ،‬بلکه میگفت که خدا پدر اوست و خود را با خدا‬ ‫مساوی میداند‪.‬‬ ‫‪19‬آنگاه عیسی پاسخ داد و به ایشان گفت« ‪:‬آمین‪ ،‬آمین به شما میگویم‪ ،‬پسر از خود کاری نمیتواند بکند‪ ،‬مگر آنچه را که پدر میبیند‪ ،‬زیرا‬ ‫هر چه او انجام میدهد‪ ،‬پسر نیز چنین میکند‪.‬‬ ‫‪20‬زیرا پدر پسر را دوست دارد و هر آنچه را که خودش انجام میدهد به او نشان میدهد و کارهای بزرگتر از اینها را به او نشان خواهد‬ ‫داد تا شما تعجب کنید‪.‬‬ ‫‪21‬زیرا همانطور که پدر مردگان را زنده می کند و آنها را زنده می کند ‪.‬پسر نیز هر که را بخواهد زنده میکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬زیرا پدر هیچکس را داوری نمیکند‪ ،‬بلکه تمام داوری را به پسر سپرده است‪.‬‬ ‫‪23‬تا همه پسر را گرامی بدارند‪ ،‬چنانکه پدر را گرامی می دارند ‪.‬کسی که پسر را گرامی نمی دارد‪ ،‬پدری را که او را فرستاده است‬ ‫گرامی نمی دارد‪.‬‬ ‫‪24‬همانا‪ ،‬همانا‪ ،‬به شما می گویم‪ ،‬هر که کلم مرا می شنود و به فرستنده من ایمان می آورد‪ ،‬حیات جاودانی دارد و محکوم نخواهد شد ‪.‬‬ ‫اما از مرگ به زندگی منتقل می شود‪.‬‬ ‫‪25‬آمین‪ ،‬آمین به شما میگویم‪ ،‬ساعتی میآید و اکنون فرا رسیده است که مردگان صدای پسر خدا را خواهند شنید و آنان که بشنوند‪ ،‬زنده‬ ‫خواهند شد‪.‬‬ ‫‪26‬زیرا همانطور که پدر در خود حیات دارد ‪.‬پس به پسر داده است تا در خود حیات داشته باشد‪.‬‬ ‫‪27‬و به او اختیار داد تا داوری کند‪ ،‬زیرا او پسر انسان است‪.‬‬ ‫‪28‬از این تعجب نکنید‪ ،‬زیرا ساعتی میآید که در آن همه کسانی که در قبر هستند صدای او را خواهند شنید‪.‬‬ ‫‪29‬و بیرون خواهد آمد ‪.‬آنها که نیکی کردهاند‪ ،‬برای رستاخیز حیات ‪.‬و کسانی که بد کرده اند‪ ،‬به رستاخیز لعنت‪.‬‬ ‫‪30‬من از خودم کاری نمیتوانم بکنم‪ ،‬چنانکه میشنوم‪ ،‬داوری میکنم ‪.‬زیرا من به دنبال اراده خودم نیستم‪ ،‬بلکه اراده پدری را که مرا‬ ‫فرستاده است‪.‬‬ ‫‪31‬اگر من بر خود شهادت دهم‪ ،‬شهادت من صادق نیست‪.‬‬ ‫‪32‬دیگری است که بر من شهادت می دهد ‪.‬و من می دانم که شهادتی که او در مورد من می دهد صادق است‪.‬‬ ‫‪33‬نزد یوحنا فرستادید و او بر حقیقت شهادت داد‪.‬‬ ‫‪34‬اما من از انسان شهادت نمیگیرم‪ ،‬بلکه اینها را میگویم تا نجات یابید‪.‬‬ ‫‪35‬او نوری سوزان و درخشان بود و شما میخواستید یک فصل در نور او شادی کنید‪.‬‬ ‫‪36‬اما من از شهادت یحیی بزرگتر دارم زیرا کارهایی را که پدر به من داده است تا به پایان برسانم‪ ،‬همان کارهایی که انجام می دهم‪ ،‬بر‬ ‫من شهادت می دهند که پدر مرا فرستاده است‪.‬‬ ‫‪37‬و خود پدر که مرا فرستاده است‪ ،‬بر من شهادت داده است ‪.‬شما نه صدای او را شنیده اید و نه شکل او را دیده اید‪.‬‬ ‫‪38‬و کلم او در شما باقی نمی ماند‪ ،‬زیرا هر که را فرستاده است‪ ،‬به او ایمان نمی آورید‪.‬‬ ‫‪39‬در کتاب مقدس جستجو کنید ‪.‬زیرا شما فکر می کنید که در آنها زندگی جاودانی دارید و آنها کسانی هستند که درباره من شهادت می‬ ‫دهند‪.‬‬ ‫‪40‬و نزد من نخواهید آمد تا حیات داشته باشید‪.‬‬ ‫‪41‬من از مردم آبرو نمی گیرم‪.‬‬ ‫‪42‬اما من شما را می شناسم که محبت خدا را در خود ندارید‪.‬‬ ‫‪43‬من به نام پدر خود آمده ام و شما مرا نمی پذیرید ‪.‬اگر دیگری به نام خود بیاید‪ ،‬او را خواهید پذیرفت‪.‬‬ ‫‪44‬چگونه میتوانید ایمان بیاورید که به یکدیگر احترام میگذارید‪ ،‬و عزتی را که فقط از جانب خدا میآید نمیجویید؟‬ ‫‪45‬مپندارید که من شما را نزد پدر متهم خواهم کرد‪ ،‬یکی موسی است که شما را متهم میکند‪.‬‬ ‫‪46‬زیرا اگر موسی را باور میکردید‪ ،‬مرا نیز باور میکردید‪ ،‬زیرا او درباره من نوشت‪.‬‬ ‫‪47‬اما اگر به نوشتههای او ایمان ندارید‪ ،‬چگونه به سخنان من ایمان خواهید آورد؟‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫‪1‬بعد از اینها عیسی از دریای جلیل که دریای طبریه است رفت‪.‬‬ ‫‪2‬و جمعیت زیادی به دنبال او رفتند‪ ،‬زیرا معجزات او را که بر مریضان انجام داد‪ ،‬دیدند‪.‬‬ ‫‪3‬و عیسی به کوهی رفت و در آنجا با شاگردان خود نشست‪.‬‬ ‫‪4‬و عید فصح‪ ،‬عید یهودیان‪ ،‬نزدیک بود‪.‬‬ ‫‪5‬چون عیسی چشمان خود را بلند کرد و دید که گروه عظیمی به سوی او آمدند‪ ،‬به فیلیپس گفت ‪:‬از کجا نان بخریم تا اینها بخورند؟‬ ‫‪6‬و این را برای اثبات او گفت‪ ،‬زیرا او خود میدانست که چه خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪7‬فیلیپ به او پاسخ داد‪ ،‬دویست پنی نان برای آنها کافی نیست‪ ،‬تا هر یک از آنها اندکی بگیرد‪.‬‬ ‫‪74‬‬


‫جان‬

‫‪ ۸‬یکی از شاگردانش‪ ،‬اندریا‪ ،‬برادر شمعون پطرس‪ ،‬به او گفت‪:‬‬ ‫‪9‬در اینجا پسری است که پنج نان جو و دو ماهی کوچک دارد‪ ،‬اما آنها در میان این تعداد چیست؟‬ ‫‪10‬و عیسی گفت ‪:‬مردان را بنشینید ‪.‬حال علف زیادی در آن مکان بود ‪.‬پس مردان نشستند‪ ،‬به تعداد حدود پنج هزار‪.‬‬ ‫‪11‬و عیسی نانها را گرفت ‪.‬پس از شکرگزاری‪ ،‬به شاگردان و شاگردان به آنانی که در آنجا نشسته بودند تقسیم کرد ‪.‬و به همین ترتیب از‬ ‫ماهی ها به همان اندازه که می خواهند‪.‬‬ ‫‪12‬چون سیر شدند‪ ،‬به شاگردان خود گفت ‪:‬تکه های باقیمانده را جمع کنید تا چیزی گم نشود‪.‬‬ ‫‪13‬پس ایشان را جمع کردند و دوازده سبد را از تکههای پنج نان جو پر کردند که برای کسانی که خورده بودند‪ ،‬باقی مانده بود‪.‬‬ ‫‪14‬آن مردان چون معجزهای را که عیسی انجام داد دیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬این حقیقت آن پیامبری است که باید به دنیا بیاید‪.‬‬ ‫‪15‬پس چون عیسی متوجه شد که میآیند و او را به زور میگیرند تا او را پادشاه کنند‪ ،‬دوباره به تنهایی به کوه رفت‪.‬‬ ‫‪16‬و چون شام فرا رسید‪ ،‬شاگردانش به دریا فرود آمدند‪.‬‬ ‫‪17‬و سوار کشتی شده‪ ،‬از دریا به سوی کفرناحوم رفت ‪.‬و اکنون تاریک بود و عیسی نزد آنها نیامده بود‪.‬‬ ‫‪18‬و دریا بر اثر باد شدیدی که میوزید‪ ،‬برخاست‪.‬‬ ‫‪19‬پس چون حدود بیست و پنج یا سی فرط پارو زدند‪ ،‬عیسی را دیدند که بر دریا راه میرود و به کشتی نزدیک میشود و ترسیدند‪.‬‬ ‫‪20‬اما او به آنها گفت ‪:‬من هستم ‪.‬نترس‬ ‫ا‬ ‫‪21‬آنگاه با کمال میل او را در کشتی پذیرفتند و کشتی فورا در سرزمینی که آنها می رفتند قرار گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬فردای آن روز‪ ،‬چون مردمی که در آن سوی دریا ایستاده بودند‪ ،‬دیدند که هیچ قایق دیگری در آنجا نیست‪ ،‬جز آن کشتی که شاگردانش‬ ‫در آن وارد شده بودند‪ ،‬و عیسی با شاگردان خود به قایق نرفت‪ ،‬بلکه شاگردان به تنهایی رفتند‪.‬‬ ‫( ‪23‬اما بعد از شکرگزاری خداوند‪ ،‬قایقهای دیگری از طبریه نزدیک به محلی که نان خوردند آمدند)‪.‬‬ ‫‪24‬پس چون مردم دیدند که عیسی و شاگردانش در آنجا نیستند‪ ،‬کشتی نیز سوار شدند و به کفرناحوم آمدند و در جستجوی عیسی بودند‪.‬‬ ‫‪25‬و چون او را در آن سوی دریا یافتند‪ ،‬به او گفتند ‪:‬ربمی‪ ،‬کی به اینجا آمدی؟‬ ‫‪26‬عیسی به آنها پاسخ داد و گفت ‪:‬آمین‪ ،‬آمین به شما می گویم‪ ،‬نه به این دلیل که معجزات را دیدید‪ ،‬بلکه به این دلیل که از نان ها خوردید‬ ‫و سیر شدید‪.‬‬ ‫‪27‬نه برای خوراکی که فانی میشود‪ ،‬بلکه برای خوراکی که برای حیات جاودانی باقی میماند‪ ،‬که پسر انسان به شما خواهد داد‪ ،‬تلش‬ ‫کنید‪ ،‬زیرا خدای پدر بر او مهر زده است‪.‬‬ ‫‪28‬آنگاه به او گفتند« ‪:‬چه کنیم تا کارهای خدا را انجام دهیم؟‬ ‫‪29‬عیسی پاسخ داد و به آنها گفت ‪:‬این کار خداست که به کسی که او فرستاده است ایمان بیاورید‪.‬‬ ‫‪30‬پس به او گفتند ‪:‬پس چه نشانهای مینمایی تا ببینیم و تو را باور کنیم؟ تو چی کار میکنی‬ ‫‪31‬پدران ما در بیابان مانا خوردند ‪.‬همانطور که مکتوب است نان از آسمان به آنها داد تا بخورند‪.‬‬ ‫‪32‬پس عیسی به آنها گفت« ‪:‬آمین‪ ،‬آمین به شما میگویم‪ ،‬موسی آن نان را از آسمان به شما نداد ‪.‬اما پدر من نان واقعی را از آسمان به شما‬ ‫می دهد‪.‬‬ ‫‪33‬زیرا نان خدا اوست که از آسمان نازل میشود و به جهان حیات میبخشد‪.‬‬ ‫‪34‬آنگاه به او گفتند ‪:‬خداوندا‪ ،‬این نان را همیشه به ما بده‪.‬‬ ‫‪35‬و عیسی به آنها گفت « ‪:‬من نان حیات هستم ‪.‬و هر که به من ایمان آورد هرگز تشنه نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪36‬اما من به شما گفتم که شما نیز مرا دیده اید و ایمان ندارید‪.‬‬ ‫‪37‬هر چه پدر به من می دهد‪ ،‬نزد من خواهد آمد ‪.‬و کسی را که نزد من میآید‪ ،‬هرگز بیرون نمیکنم‪.‬‬ ‫‪38‬زیرا من از آسمان نازل شدم‪ ،‬نه برای انجام اراده خود‪ ،‬بلکه به خواست فرستنده‪.‬‬ ‫‪39‬و اراده پدری که مرا فرستاده این است که از هر چه به من داده است چیزی از دست ندهم‪ ،‬بلکه در روز آخر آن را دوباره زنده کنم‪.‬‬ ‫‪40‬و اراده فرستنده من این است که هر که پسر را ببیند و به او ایمان آورد حیات جاودانی داشته باشد و من او را در روز آخر زنده خواهم‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪41‬یهودیان بر او زمزمه کردند‪ ،‬زیرا گفت ‪:‬من نانی هستم که از آسمان نازل شده است‪.‬‬ ‫‪42‬و گفتند ‪:‬آیا این عیسی پسر یوسف نیست که ما پدر و مادرش را میشناسیم؟ پس چگونه است که می گوید من از بهشت نازل شدم؟‬ ‫‪43‬پس عیسی پاسخ داد و به آنها گفت « ‪:‬در میان خود غر نزنید‪.‬‬ ‫‪44‬هیچکس نمیتواند نزد من بیاید‪ ،‬مگر اینکه پدری که مرا فرستاده است‪ ،‬او را بکشد و من او را در روز آخر زنده خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪45‬در انبیا مکتوب است که همه از خدا تعلیم خواهند یافت ‪.‬پس هر که از پدر شنیده و آموخته است‪ ،‬نزد من می آید‪.‬‬ ‫‪46‬نه اینکه کسی پدر را دیده است‪ ،‬مگر آنکه از خداست‪ ،‬او پدر را دیده است‪.‬‬ ‫‪47‬آمین‪ ،‬همانا به شما میگویم‪ ،‬هر که به من ایمان آورد‪ ،‬حیات جاودانی دارد‪.‬‬ ‫‪48‬من آن نان زندگی هستم‪.‬‬ ‫‪49‬پدران شما در بیابان منما خوردند و مردند‪.‬‬ ‫‪50‬این نانی است که از آسمان نازل میشود تا انسان از آن بخورد و نمرد‪.‬‬ ‫‪51‬من نان زندهای هستم که از آسمان نازل شد‪ ،‬اگر کسی از این نان بخورد تا ابد زنده خواهد ماند و نانی که خواهم داد‪ ،‬گوشت من است‬ ‫که برای حیات جهان خواهم داد‪.‬‬ ‫‪52‬پس یهودیان با یکدیگر نزاع کردند و گفتند« ‪:‬این مرد چگونه میتواند گوشت خود را به ما بدهد تا بخوریم؟‬ ‫‪53‬آنگاه عیسی به آنها گفت« ‪:‬آمین‪ ،‬آمین به شما میگویم‪ ،‬اگر گوشت پسر انسان را نخورید و خون او را ننوشید‪ ،‬در خود حیات نخواهید‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫‪75‬‬


‫جان‬

‫‪54‬هر که گوشت مرا بخورد و خون مرا بنوشد‪ ،‬حیات جاودانی دارد ‪.‬و من او را در روز آخر زنده خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪55‬زیرا گوشت من گوشت است و خون من نوشیدنی است‪.‬‬ ‫‪56‬هر که گوشت مرا بخورد و خون مرا بنوشد در من ساکن است و من در او‪.‬‬ ‫‪57‬همانطور که پدر زنده مرا فرستاده است و من بوسیله پدر زندگی می کنم‪.‬‬ ‫‪58‬این همان نانی است که از آسمان نازل شد‪ ،‬نه چنانکه پدران شما منما خوردند و مردند‪.‬‬ ‫‪59‬اینها را در کنیسه گفت‪ ،‬در حالی که در کفرناحوم تعلیم می داد‪.‬‬ ‫‪60‬بسیاری از شاگردانش چون این را شنیدند گفتند ‪:‬این سخن سخت است ‪.‬چه کسی می تواند آن را بشنود؟‬ ‫‪61‬هنگامی که عیسی در خود دانست که شاگردانش در این مورد زمزمه می کنند‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬آیا این شما را آزار می دهد؟‬ ‫‪62‬و اگر پسر انسان را ببینید که از آنجا که قبلا بود بال می رود چه؟‬ ‫‪63‬این روح است که زنده می کند ‪.‬بدن هیچ سودی ندارد‪ ،‬سخنانی که به شما می گویم روح است و حیات است‪.‬‬ ‫‪64‬اما برخی از شما هستند که ایمان نمی آورند ‪.‬زیرا عیسی از ابتدا می دانست که آنها چه کسانی هستند که ایمان نیاوردند و چه کسی باید‬ ‫او را تسلیم کند‪.‬‬ ‫‪65‬و او گفت‪ ،‬بنابراین به شما گفتم که هیچکس نمی تواند نزد من بیاید‪ ،‬مگر اینکه از طرف پدرم به او داده شده باشد‪.‬‬ ‫‪66‬از آن زمان بسیاری از شاگردانش برگشتند و دیگر با او راه نرفتند‪.‬‬ ‫‪67‬پس عیسی به دوازده نفر گفت ‪:‬آیا شما نیز می روید؟‬ ‫‪68‬آنگاه شمعون پطرس به او پاسخ داد« ‪:‬خداوندا‪ ،‬نزد کی برویم؟ تو کلمات زندگی ابدی را داری‪.‬‬ ‫‪69‬و ما ایمان داریم و مطمئن هستیم که تو آن مسیح‪ ،‬پسر خدای زنده هستی‪.‬‬ ‫‪70‬عیسی به آنها پاسخ داد ‪:‬آیا من شما را دوازده نفر انتخاب نکردم و یکی از شما شیطان است؟‬ ‫‪71‬او درباره یهودا اسخریوطی پسر شمعون صحبت کرد‪ ،‬زیرا او بود که باید او را تسلیم کند‪ ،‬زیرا یکی از آن دوازده بود‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪1‬پس از این امور‪ ،‬عیسی در جلیل راه میرفت‪ ،‬زیرا او نمیخواست در یهودیت راه برود‪ ،‬زیرا یهودیان میخواستند او را بکشند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و عید خیمههای یهودیان نزدیک بود‪.‬‬ ‫‪3‬پس برادرانش به او گفتند ‪:‬از اینجا برو و به یهودا برو تا شاگردان تو نیز کارهایی را که انجام می دهی ببینند‪.‬‬ ‫‪4‬زیرا کسی نیست که کاری را در خفا انجام دهد و خود بخواهد آشکارا شناخته شود ‪.‬اگر این کارها را می کنی‪ ،‬خودت را به دنیا نشان‬ ‫بده‪.‬‬ ‫‪5‬زیرا برادرانش به او ایمان نیاوردند‪.‬‬ ‫‪6‬پس عیسی به آنها گفت « ‪:‬وقت من هنوز نرسیده است‪ ،‬اما وقت شما همیشه آماده است‪.‬‬ ‫‪7‬جهان نمی تواند از شما متنفر باشد ‪.‬اما از من متنفر است‪ ،‬زیرا من در مورد آن شهادت میدهم که اعمالش بد است‪.‬‬ ‫‪8‬شما به این عید بروید ‪.‬زیرا زمان من هنوز کامل نشده است‪.‬‬ ‫‪9‬چون این سخنان را به ایشان گفت‪ ،‬همچنان در جلیل ماند‪.‬‬ ‫‪10‬اما چون برادرانش بال رفتند‪ ،‬او نیز به عید رفت‪ ،‬نه آشکار‪ ،‬بلکه در نهان‪.‬‬ ‫‪11‬آنگاه یهودیان در عید او را طلبیدند و گفتند ‪:‬کجاست؟‬ ‫‪12‬و در میان مردم در مورد او زمزمه بسیار شد‪ ،‬زیرا برخی گفتند ‪:‬او مرد خوبی است‪ ،‬برخی دیگر گفتند ‪:‬نه ‪.‬اما او مردم را فریب می‬ ‫دهد‪.‬‬ ‫‪13‬اما هیچ کس از ترس یهودیان آشکارا در مورد او صحبت نکرد‪.‬‬ ‫‪14‬و در اواسط عید عیسی به معبد رفت و تعلیم داد‪.‬‬ ‫‪15‬و یهودیان تعجب کردند و گفتند« ‪:‬این مرد چگونه حروف را میداند که هرگز نیاموخته است؟‬ ‫‪16‬عیسی به آنها پاسخ داد و گفت ‪:‬تعلیم من از آن من نیست‪ ،‬بلکه از آن کسی است که مرا فرستاده است‪.‬‬ ‫‪17‬اگر کسی اراده خود را بجا آورد‪ ،‬از این تعلیم خواهد دانست که آیا از جانب خداست‪ ،‬یا اینکه من از خود سخن می گویم‪.‬‬ ‫‪18‬هر که از خود سخن میگوید‪ ،‬جلل خود را میجوید‪ ،‬اما هر که جلل خود را میجوید که او را فرستاده است‪ ،‬همان است و هیچ ظلمی‬ ‫در او نیست‪.‬‬ ‫‪19‬آیا موسی شریعت را به شما نداده است‪ ،‬اما هیچ یک از شما شریعت را نگاه نمیدارد؟ چرا قصد کشتن من را دارید؟‬ ‫‪20‬قوم پاسخ دادند و گفتند« ‪:‬تو شیطان داری‪ ،‬کیست که تو را بکشد؟‬ ‫‪21‬عیسی پاسخ داد و به آنها گفت ‪:‬من یک کار انجام دادم و همه شما در شگفت هستید‪.‬‬ ‫‪22‬پس موسی به شما ختنه داد( ‪.‬نه به این دلیل که از موسی است‪ ،‬بلکه از پدران است )‪.‬و شما در روز سبت یک مرد را ختنه می کنید‪.‬‬ ‫‪23‬اگر کسی در روز سبت ختنه شود‪ ،‬شریعت موسی نباید شکسته شود ‪.‬آیا بر من خشمگین هستید‪ ،‬زیرا من در روز سبت یک مرد را به‬ ‫اندازه کامل سالم ساخته ام؟‬ ‫‪24‬بر اساس ظاهر قضاوت نکنید‪ ،‬بلکه داوری عادلنه قضاوت کنید‪.‬‬ ‫‪25‬پس برخی از اورشلیم گفتند« ‪:‬آیا این او نیست که میخواهند او را بکشند؟‬ ‫‪26‬اما‪ ،‬ببینید‪ ،‬او شجاعانه صحبت می کند‪ ،‬و آنها چیزی به او نمی گویند ‪.‬آیا حاکمان واقعا ا می دانند که این همان مسیح است؟‬ ‫‪27‬لیکن ما این مرد را می دانیم که از کجاست‪ ،‬اما وقتی مسیح می آید‪ ،‬هیچ کس نمی داند که از کجاست‪.‬‬

‫‪76‬‬


‫جان‬

‫‪28‬پس عیسی در معبد در حالی که تعلیم میداد فریاد زد‪ ،‬گفت « ‪:‬هر دو مرا میشناسید و میدانید که از کجا هستم‪ ،‬و من از خود نیامدهام‪،‬‬ ‫بلکه او که مرا فرستاد راست است که شما او را نمیشناسید‪.‬‬ ‫‪29‬اما من او را می شناسم‪ ،‬زیرا من از او هستم و او مرا فرستاده است‪.‬‬ ‫‪30‬آنگاه میخواستند او را بگیرند‪ ،‬اما کسی بر او دست نزد‪ ،‬زیرا هنوز ساعتش نرسیده بود‪.‬‬ ‫‪31‬و بسیاری از مردم به او ایمان آوردند و گفتند« ‪:‬وقتی مسیح بیاید‪ ،‬آیا معجزات بیشتری از آنچه این مرد انجام داده است انجام خواهد‬ ‫داد؟‬ ‫‪32‬فریسیان شنیدند که مردم در مورد او چنین زمزمه می کنند ‪.‬و فریسیان و رؤسای کاهنان مأمورانی فرستادند تا او را بگیرند‪.‬‬ ‫‪33‬پس عیسی به آنها گفت « ‪:‬مدتی دیگر با شما هستم و آنگاه نزد فرستنده من می روم‪.‬‬ ‫‪34‬مرا خواهید جست و نخواهید یافت و هر جا هستم‪ ،‬نمی توانید بیایید‪.‬‬ ‫‪35‬آنگاه یهودیان به یکدیگر گفتند ‪:‬کجا خواهد رفت که او را نیابیم؟ آیا نزد غیریهودیان پراکنده خواهد رفت و به غیریهودیان تعلیم خواهد‬ ‫داد؟‬ ‫‪36‬این چگونه است که میگوید« ‪:‬من را میجویید و نخواهید یافت‪.‬‬ ‫‪37‬در روز آخر‪ ،‬در آن روز بزرگ عید‪ ،‬عیسی ایستاده‪ ،‬گریه کرد و گفت « ‪:‬اگر کسی تشنه است‪ ،‬نزد من بیاید و بنوشد‪.‬‬ ‫‪38‬هر که به من ایمان آورد‪ ،‬چنانکه کتاب مقدمس گفته است‪ ،‬نهرهایی از آب زنده از شکمش جاری خواهد شد‪.‬‬ ‫( ‪39‬اما این را از روح گفت که ایمانداران به او باید دریافت کنند‪ ،‬زیرا روح القدس هنوز داده نشده بود‪ ،‬زیرا عیسی هنوز جلل نیافته‬ ‫بود)‪.‬‬ ‫‪40‬بسیاری از مردم چون این سخن را شنیدند گفتند ‪:‬به راستی که این پیامبر است‪.‬‬ ‫‪41‬دیگران گفتند ‪:‬این مسیح است ‪.‬اما برخی گفتند ‪:‬آیا مسیح از جلیل بیرون خواهد آمد؟‬ ‫‪42‬آیا کتاب مقدمس نگفته است که مسیح از نسل داوود و از شهر بیت لحم که داوود در آنجا بود می آید؟‬ ‫‪43‬پس به خاطر او در میان مردم اختلف افتاد‪.‬‬ ‫‪44‬و برخی از آنها او را می گرفتند ‪.‬اما هیچ کس بر او دست نزد‪.‬‬ ‫‪45‬سپس مأموران نزد رؤسای کاهنان و فریسیان آمدند ‪.‬و آنها به آنها گفتند ‪:‬چرا او را نیاوردید؟‬ ‫‪46‬افسران پاسخ دادند« ‪:‬هرگز هیچکس مانند این مرد صحبت نکرده است‪.‬‬ ‫‪47‬آنگاه فریسیان به ایشان گفتند ‪:‬آیا شما نیز فریب خوردهاید؟‬ ‫‪48‬آیا کسی از حاکمان یا فریسیان به او ایمان آورده است؟‬ ‫‪49‬اما این قوم که شریعت را نمیداند ملعون است‪.‬‬ ‫‪50‬نیقودیموس به ایشان گفت( ‪:‬کسی که شبانه نزد عیسی آمد که یکی از ایشان بود)‬ ‫‪51‬آیا شریعت ما کسی را قضاوت میکند‪ ،‬قبل از اینکه او را بشنود و بداند چه میکند؟‬ ‫‪52‬آنها پاسخ دادند و به او گفتند ‪:‬آیا تو نیز اهل جلیل هستی؟ جستجو کنید و بنگرید‪ ،‬زیرا از جلیل پیامبری برنمیخیزد‪.‬‬ ‫‪53‬و هر کس به خانه خود رفت‪.‬‬ ‫فصل ‪8‬‬ ‫‪ ۱‬عیسی به کوه زیتون رفت‪.‬‬ ‫‪2‬و صبح زود دوباره به معبد آمد و همه مردم نزد او آمدند ‪.‬و او نشست و به آنها تعلیم داد‪.‬‬ ‫‪3‬و کاتبان و فریسیان زنی را نزد او آوردند که زنا گرفته بود ‪.‬و چون او را در میان نهادند‪،‬‬ ‫‪4‬به او گفتند ‪:‬استاد‪ ،‬این زن در همان عمل زنا گرفته شد‪.‬‬ ‫‪5‬و موسی در شریعت به ما دستور داد که چنین سنگسار شوند‪ ،‬اما تو چه می گویی؟‬ ‫‪ ۶‬این را گفتند و او را وسوسه کردند تا او را متهم کنند ‪.‬اما عیسی خم شد و با انگشت خود بر روی زمین نوشت‪ ،‬گویی آنها را نشنیده بود‪.‬‬ ‫‪7‬پس چون از او سؤال کردند‪ ،‬او خود را بلند کرد و به آنها گفت « ‪:‬کسی که در میان شما بی گناه است‪ ،‬ابتدا به او سنگ بیندازد‪.‬‬ ‫‪8‬و دوباره خم شد و بر زمین نوشت‪.‬‬ ‫‪9‬و آنانی که آن را شنیدند‪ ،‬در حالی که وجدان خود را محکوم کرده بودند‪ ،‬یکی یکی بیرون رفتند‪ ،‬از بزرگتر تا آخر‪ ،‬و عیسی تنها ماند و‬ ‫آن زن در میان ایستاد‪.‬‬ ‫‪10‬چون عیسی خود را بلند کرد و جز آن زن کسی را ندید‪ ،‬به او گفت ‪:‬ای ای زن‪ ،‬آن مدعیان تو کجا هستند؟ آیا کسی تو را محکوم نکرده‬ ‫است؟‬ ‫‪11‬او گفت ‪:‬نه مرد‪ ،‬خداوند ‪.‬عیسی به او گفت « ‪:‬من هم تو را محکوم نمیکنم‪ ،‬برو و دیگر گناه نکن»‪.‬‬ ‫‪12‬پس عیسی دوباره به آنها خطاب کرده‪ ،‬گفت ‪:‬من نور جهان هستم‪ ،‬کسی که از من پیروی کند در تاریکی راه نخواهد رفت‪ ،‬بلکه نور‬ ‫زندگی خواهد داشت‪.‬‬ ‫‪13‬پس فریسیان به او گفتند« ‪:‬تو از خود گواهی میدهی ‪.‬سوابق شما درست نیست‬ ‫‪14‬عیسی پاسخ داد و به آنها گفت « ‪:‬اگرچه من از خود گواهی میدهم‪ ،‬اما سابقه من صادق است‪ ،‬زیرا میدانم از کجا آمدهام و به کجا‬ ‫میروم ‪.‬اما شما نمی توانید بگویید از کجا می آیم و به کجا می روم‪.‬‬ ‫‪15‬شما بر اساس جسم داوری می کنید ‪.‬من هیچ کس را قضاوت نمی کنم‬ ‫‪16‬اما اگر داوری کنم‪ ،‬داوری من صادق است‪ ،‬زیرا من تنها نیستم‪ ،‬بلکه من و پدری که مرا فرستاده است‪.‬‬ ‫‪17‬همچنین در شریعت شما نوشته شده است که شهادت دو مرد صادق است‪.‬‬ ‫‪77‬‬


‫جان‬

‫‪18‬من کسی هستم که بر خود شهادت میدهم‪ ،‬و پدری که مرا فرستاد‪ ،‬بر من شهادت میدهد‪.‬‬ ‫‪19‬پس به او گفتند ‪:‬پدرت کجاست؟ عیسی پاسخ داد ‪:‬نه شما مرا می شناسید و نه پدرم را اگر مرا می شناختید‪ ،‬باید پدر مرا نیز می‬ ‫شناختید‪.‬‬ ‫‪20‬عیسی این سخنان را در خزانه گفت‪ ،‬در حالی که در معبد تعلیم میداد ‪.‬زیرا ساعت او هنوز فرا نرسیده بود‪.‬‬ ‫‪21‬پس عیسی دوباره به آنها گفت « ‪:‬من به راه خود می روم و شما مرا جستجو خواهید کرد و در گناهان خود خواهید مرد‪.‬‬ ‫‪22‬آنگاه یهودیان گفتند ‪:‬آیا خود را خواهد کشت؟ زیرا میگوید ‪:‬هرجا که من میروم‪ ،‬شما نمیتوانید بیایید‪.‬‬ ‫‪23‬و او به آنها گفت‪ ،‬شما از پایین هستید ‪.‬من از بال هستم ‪:‬شما از این جهان هستید ‪.‬من اهل این دنیا نیستم‬ ‫‪24‬پس به شما گفتم که در گناهان خود خواهید مرد‪ ،‬زیرا اگر باور نکنید که من هستم‪ ،‬در گناهان خود خواهید مرد‪.‬‬ ‫‪25‬پس به او گفتند ‪:‬تو کیستی؟ و عیسی به آنها گفت ‪:‬همان چیزی که از ابتدا به شما گفتم‪.‬‬ ‫‪26‬من چیزهای زیادی دارم که درباره شما بگویم و قضاوت کنم‪ ،‬اما کسی که مرا فرستاد راست است ‪.‬و چیزهایی را که از او شنیده ام به‬ ‫دنیا می گویم‪.‬‬ ‫‪27‬آنها نفهمیدند که او با آنها در مورد پدر صحبت کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬آنگاه عیسی به ایشان گفت « ‪:‬وقتی پسر انسان را بلند کردید‪ ،‬آنگاه خواهید دانست که من او هستم و از خود هیچ کاری نمیکنم ‪.‬اما‬ ‫همانطور که پدرم به من تعلیم داده است‪ ،‬اینها را می گویم‪.‬‬ ‫‪29‬و کسی که مرا فرستاد با من است‪ ،‬پدر مرا تنها نگذاشته است ‪.‬زیرا من همیشه کارهایی را انجام می دهم که او را خوشحال می کند‪.‬‬ ‫‪30‬چون این سخنان را می گفت‪ ،‬بسیاری به او ایمان آوردند‪.‬‬ ‫‪31‬پس عیسی به یهودیانی که به او ایمان آوردند گفت « ‪:‬اگر در کلم من بمانید‪ ،‬به راستی شاگردان من هستید‪.‬‬ ‫‪32‬و شما حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪33‬آنها به او پاسخ دادند« ‪:‬ما نسل ابراهیم هستیم و هرگز اسیر کسی نبودیم‪ ،‬چگونه میگویی که آزاد میشوی؟‬ ‫‪34‬عیسی به آنها پاسخ داد‪ ،‬آمین‪ ،‬آمین به شما می گویم‪ ،‬هر که گناه می کند‪ ،‬بنده گناه است‪.‬‬ ‫‪35‬و خادم تا ابد در خانه نمی ماند‪ ،‬اما پسر همیشه می ماند‪.‬‬ ‫‪36‬پس اگر پسر شما را آزاد کند‪ ،‬به راستی آزاد خواهید بود‪.‬‬ ‫‪37‬من می دانم که شما نسل ابراهیم هستید ‪.‬اما شما به دنبال کشتن من هستید‪ ،‬زیرا کلم من در شما جایی ندارد‪.‬‬ ‫‪38‬من آنچه را نزد پدر خود دیدهام میگویم و شما آنچه را نزد پدر خود دیدهاید‪ ،‬انجام میدهید‪.‬‬ ‫‪39‬آنها پاسخ دادند و به او گفتند ‪:‬ابراهیم پدر ما است ‪.‬عیسی به آنها گفت ‪:‬اگر فرزندان ابراهیم بودید‪ ،‬کارهای ابراهیم را انجام میدادید‪.‬‬ ‫‪40‬اما اکنون میخواهید مرا بکشید‪ ،‬مردی که راستی را که از خدا شنیدهام به شما گفته است ‪.‬این را ابراهیم نکرد‪.‬‬ ‫‪41‬شما اعمال پدر خود را انجام می دهید ‪.‬سپس به او گفتند ‪:‬ما از زنا زاده نشده ایم ‪.‬ما یک پدر داریم‪ ،‬حتی خدا‪.‬‬ ‫‪42‬عیسی به آنها گفت « ‪:‬اگر خدا پدر شما بود‪ ،‬مرا دوست می داشتید ‪.‬من از خودم نیامدم‪ ،‬بلکه او مرا فرستاد‪.‬‬ ‫‪43‬چرا سخنان مرا نمی فهمید؟ حتی به این دلیل که نمی توانید حرف مرا بشنوید‪.‬‬ ‫‪44‬شما از پدر خود شیطان هستید و شهوات پدر خود را انجام خواهید داد ‪.‬او از ابتدا قاتل بود و در حق نماند‪ ،‬زیرا حقیقتی در او نیست ‪.‬‬ ‫وقتی دروغ میگوید‪ ،‬از خود میگوید‪ ،‬زیرا او دروغگو و پدر آن است‪.‬‬ ‫‪45‬و چون به شما راست می گویم‪ ،‬مرا باور نمی کنید‪.‬‬ ‫‪46‬کدام یک از شما مرا به گناه متقاعد می کند؟ و اگر راست می گویم چرا به من ایمان نمی آورید؟‬ ‫‪47‬هر که از خدا باشد سخنان خدا را می شنود پس شما آنها را نمی شنوید زیرا از خدا نیستید‪.‬‬ ‫‪48‬آنگاه یهودیان پاسخ دادند و به او گفتند« ‪:‬آیا نمی گوییم تو سامری هستی و شیطان داری؟‬ ‫‪49‬عیسی پاسخ داد « ‪:‬من شیطان ندارم ‪.‬اما من پدرم را گرامی می دارم و شما مرا خوار می کنید‪.‬‬ ‫‪50‬و من جلل خود را نمیجویم‪ ،‬یکی است که میجوید و داوری میکند‪.‬‬ ‫‪51‬همانا‪ ،‬همانا‪ ،‬به شما می گویم‪ ،‬اگر کسی گفته من را نگه دارد‪ ،‬هرگز مرگ نخواهد دید‪.‬‬ ‫‪52‬سپس یهودیان به او گفتند ‪:‬اکنون می دانیم که تو شیطانی داری ‪.‬ابراهیم مرده است و پیامبران ‪.‬و تو می گویی ‪:‬اگر کسی گفته من را‬ ‫نگه دارد‪ ،‬هرگز طعم مرگ را نخواهد چشید‪.‬‬ ‫‪53‬آیا تو از پدر ما ابراهیم که مرده بزرگتر هستی؟ و پیامبران مرده اند ‪.‬خودت را کی می سازی؟‬ ‫‪54‬عیسی پاسخ داد « ‪:‬اگر من خود را گرامی بدارم‪ ،‬عزت من چیزی نیست ‪.‬این پدر من است که مرا گرامی می دارد ‪.‬در مورد او می‬ ‫گویید که او خدای شماست‪.‬‬ ‫‪55‬اما شما او را نشناختید ‪.‬اما من او را میشناسم و اگر بگویم او را نمیشناسم‪ ،‬مانند شما دروغگو خواهم بود‪ ،‬اما او را میشناسم و سخنش‬ ‫را نگاه دارم‪.‬‬ ‫‪56‬پدر شما ابراهیم از دیدن روز من خوشحال شد و آن را دید و خوشحال شد‪.‬‬ ‫‪57‬آنگاه یهودیان به او گفتند ‪:‬تو هنوز پنجاه ساله نشده ای و ابراهیم را دیده ای؟‬ ‫‪58‬عیسی به آنها گفت‪ ،‬آمین‪ ،‬آمین به شما می گویم‪ ،‬قبل از آمدن ابراهیم‪ ،‬من هستم‪.‬‬ ‫‪59‬آنگاه سنگها را برداشتند تا به سوی او بیندازند‪ ،‬اما عیسی خود را پنهان کرده‪ ،‬از معبد بیرون آمد و از میان آنها عبور کرد و از آنجا‬ ‫گذشت‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪1‬و چون عیسی می گذشت‪ ،‬مردی را دید که از بدو تولد نابینا بود‪.‬‬ ‫‪78‬‬


‫جان‬

‫‪2‬و شاگردانش از او پرسیدند‪ ،‬گفتند ‪:‬استاد‪ ،‬چه کسی گناه کرد‪ ،‬این مرد یا پدر و مادرش که کور به دنیا آمد؟‬ ‫‪3‬عیسی پاسخ داد ‪:‬نه این مرد و نه پدر و مادرش گناه کرده اند‪ ،‬بلکه تا اعمال خدا در او آشکار شود‪.‬‬ ‫‪4‬باید کارهای فرستندهام را تا روز انجام دهم‪ ،‬شب میآید که هیچکس نمیتواند کار کند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬تا زمانی که در جهان هستم‪ ،‬نور جهان هستم‪.‬‬ ‫‪6‬و چون این را گفت‪ ،‬آب دهانش را بر زمین انداخت و از تف گگل ساخت و چشمان مرد نابینا را به گل مسح کرد‪.‬‬ ‫‪7‬و به او گفت ‪:‬برو و در حوض سیلوام بشوی (که به تعبیر فرستاده شده است )‪.‬پس رفت و غسل کرد و دید‪.‬‬ ‫‪8‬پس همسایهها و کسانی که قبلا او را دیده بودند که کور است‪ ،‬گفتند« ‪:‬آیا این نیست که نشسته و التماس میکند؟‬ ‫‪9‬برخی گفتند« ‪:‬این اوست»‪ ،‬برخی دیگر گفتند« ‪:‬او شبیه او است‪ ،‬اما او گفت« ‪:‬من او هستم‪.‬‬ ‫‪10‬پس به او گفتند ‪:‬چگونه چشمانت باز شد؟‬ ‫‪11‬او پاسخ داد و گفت ‪:‬مردی که عیسی نامیده میشود گلی ساخت و چشمانم را مسح کرد و به من گفت ‪:‬به حوض سیلوام برو و بشوی‪.‬‬ ‫‪12‬سپس به او گفتند ‪:‬او کجاست؟ گفت نمی دانم‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬او را که پیش از این نابینا بود نزد فریسیان آوردند‪.‬‬ ‫‪14‬و روز سبت بود که عیسی گل را ساخت و چشمان خود را باز کرد‪.‬‬ ‫‪15‬سپس فریسیان نیز از او پرسیدند که چگونه بینایی خود را یافته است ‪.‬او به آنها گفت" ‪:‬خشت را بر چشمانم گذاشت و من شستم و می‬ ‫بینم"‪.‬‬ ‫‪16‬بنابراین برخی از فریسیان گفتند« ‪:‬این مرد از خدا نیست‪ ،‬زیرا روز سبت را نگاه نمی دارد ‪.‬برخی دیگر گفتند ‪:‬انسان گناهکار چگونه‬ ‫می تواند چنین معجزاتی انجام دهد؟ و بین آنها تفرقه افتاد‪.‬‬ ‫‪17‬دوباره به مرد نابینا گفتند« ‪:‬درباره او چه میگویی که چشمان تو را باز کرده است؟ گفت ‪:‬او پیامبر است‪.‬‬ ‫‪18‬اما یهودیان در مورد او ایمان نیاوردند که او نابینا شده و بینا شده است‪ ،‬تا اینکه والدین او را که بینا شده بود‪ ،‬فراخواندند‪.‬‬ ‫‪19‬و آنها از آنها پرسیدند‪ ،‬گفتند ‪:‬آیا این پسر شماست که شما می گویید نابینا به دنیا آمده است؟ پس او اکنون چگونه می بیند؟‬ ‫‪20‬والدینش در جواب ایشان گفتند« ‪:‬می دانیم که این پسر ماست و نابینا به دنیا آمده است‪.‬‬ ‫‪21‬اما ما نمی دانیم که او اکنون چگونه می بیند ‪.‬ما نمی دانیم که چه کسی چشمان خود را باز کرده است ‪.‬از او بپرس ‪:‬او برای خودش‬ ‫صحبت خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪22‬والدین او این سخنان را گفتند‪ ،‬زیرا از یهودیان می ترسیدند‪ ،‬زیرا یهودیان قبلا توافق کرده بودند که اگر کسی اعتراف کرد که او مسیح‬ ‫است‪ ،‬از کنیسه بیرون شود‪.‬‬ ‫‪23‬پس پدر و مادرش گفتند« ‪:‬او بالغ است ‪.‬از او بپرس‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه مرد نابینا را دوباره صدا زدند و به او گفتند ‪:‬خدا را ستایش کن ما می دانیم که این مرد گناهکار است‪.‬‬ ‫‪25‬او پاسخ داد و گفت« ‪:‬گناهکار است یا نه‪ ،‬من نمیدانم ‪:‬یک چیز را میدانم‪ ،‬این است که در حالی که نابینا بودم‪ ،‬اکنون میبینم‪.‬‬ ‫‪26‬پس دوباره به او گفتند« ‪:‬او با تو چه کرد؟ چگونه چشمانت را باز کرد؟‬ ‫‪27‬او به آنها پاسخ داد‪ ،‬من قبلا به شما گفته ام‪ ،‬و شما نشنیدید‪ ،‬پس چرا دوباره آن را بشنوید؟ آیا شما نیز شاگرد او خواهید بود؟‬ ‫‪28‬پس او را دشنام دادند و گفتند ‪:‬تو شاگرد او هستی ‪.‬اما ما شاگردان موسی هستیم‪.‬‬ ‫‪29‬ما می دانیم که خدا به موسی گفت ‪:‬اما این شخص نمی دانیم از کجا آمده است‪.‬‬ ‫‪30‬مرد پاسخ داد و به آنها گفت« ‪:‬چرا در اینجا چیز شگفت انگیزی است که نمی دانید او از کجا آمده است و با این حال او چشمان مرا باز‬ ‫کرده است‪.‬‬ ‫‪31‬اکنون می دانیم که خدا گناهکاران را نمی شنود‪ ،‬اما اگر کسی خداپرست باشد و اراده او را انجام دهد‪ ،‬او را می شنود‪.‬‬ ‫‪32‬از زمان آغاز جهان شنیده نشد که کسی چشمان نابینا را بگشاید‪.‬‬ ‫‪33‬اگر این مرد از خدا نبود‪ ،‬هیچ کاری نمی توانست بکند‪.‬‬ ‫‪34‬آنها پاسخ دادند و به او گفتند" ‪:‬تو به طور کلی در گناه متولد شدی و آیا به ما می آموزی؟ "و او را بیرون کردند‪.‬‬ ‫‪35‬عیسی شنید که او را بیرون کردند ‪.‬و چون او را یافت‪ ،‬به او گفت ‪:‬آیا به پسر خدا ایمان داری؟‬ ‫‪36‬او در جواب گفت« ‪:‬ای خداوند او کیست تا به او ایمان بیاورم؟‬ ‫‪37‬و عیسی به او گفت ‪:‬هر دو او را دیدی و اوست که با تو صحبت می کند‪.‬‬ ‫‪38‬و او گفت ‪:‬خداوندا‪ ،‬من ایمان دارم ‪.‬و او را پرستش کرد‪.‬‬ ‫‪39‬و عیسی گفت « ‪:‬من برای داوری به این دنیا آمدهام تا آنانی که نمیبینند ببینند ‪.‬و تا بینندگان کور شوند‪.‬‬ ‫‪40‬و برخی از فریسیان که با او بودند این سخنان را شنیده‪ ،‬به او گفتند« ‪:‬آیا ما هم کور هستیم؟‬ ‫‪41‬عیسی به آنها گفت « ‪:‬اگر کور بودید‪ ،‬گناهی نداشتید ‪.‬بنابراین گناه شما باقی می ماند‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪1‬همانا‪ ،‬همانا من به شما می گویم‪ ،‬کسی که از در به آستان گوسفندان وارد نمی شود‪ ،‬بلکه از راه دیگری بال می رود‪ ،‬او دزد و دزد‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪2‬اما کسی که از در وارد می شود شبان گوسفندان است‪.‬‬ ‫‪3‬دربان نزد او می گشاید ‪.‬و گوسفندان صدای او را می شنوند و او گوسفندان خود را به نام می خواند و آنها را بیرون می برد‪.‬‬ ‫‪4‬و چون گوسفندان خود را بیرون می آورد‪ ،‬پیشاپیش آنها می رود و گوسفندان به دنبال او می آیند‪ ،‬زیرا صدای او را می شناسند‪.‬‬ ‫‪5‬و غریبه را تعقیب نخواهند کرد‪ ،‬بلکه از او خواهند گریخت‪ ،‬زیرا صدای بیگانگان را نمی شناسند‪.‬‬ ‫‪79‬‬


‫جان‬

‫‪6‬عیسی این ثمَثل را برای آنها گفت‪ ،‬اما آنها متوجه نشدند که آنها چه چیزهایی هستند که به آنها گفت‪.‬‬ ‫‪7‬سپس عیسی دوباره به آنها گفت ‪:‬آمین‪ ،‬آمین به شما می گویم که من درب گوسفند هستم‪.‬‬ ‫‪8‬همه کسانی که قبل از من آمدند دزد و راهزن بودند‪ ،‬اما گوسفندان آنها را نشنیدند‪.‬‬ ‫‪9‬من در هستم ‪:‬هر کس به وسیله من وارد شود‪ ،‬نجات خواهد یافت و داخل و خارج خواهد شد و چراگاه خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪10‬دزد نمی آید‪ ،‬مگر برای دزدی و کشتن و هلک کردن‪.‬‬ ‫‪11‬من شبان خوب هستم‪ ،‬شبان خوب جان خود را برای گوسفندان می بخشد‪.‬‬ ‫‪12‬اما کسی که مزدور است و شبان نیست و گوسفندان مال او نیستند‪ ،‬گرگ را می بیند که می آید و گوسفندان را رها می کند و می گریزد‬ ‫و گرگ آنها را می گیرد و گوسفندان را پراکنده می کند‪.‬‬ ‫‪13‬مزدور فرار میکند‪ ،‬زیرا اجیر است و به گوسفندان اهمیت نمیدهد‪.‬‬ ‫‪14‬من شبان نیکو هستم و گوسفندان خود را می شناسم و از من شناخته می شوم‪.‬‬ ‫‪15‬همانطور که پدر مرا می شناسد‪ ،‬من نیز پدر را می شناسم و جان خود را برای گوسفندان می سپارم‪.‬‬ ‫‪16‬و گوسفندان دیگری دارم که از این گله نیستند ‪.‬آنها را نیز باید بیاورم و صدای مرا خواهند شنید ‪.‬و یک گله و یک شبان خواهد بود‪.‬‬ ‫‪17‬پس پدرم مرا دوست دارد‪ ،‬زیرا جان خود را میسپارم تا دوباره آن را بگیرم‪.‬‬ ‫‪18‬هیچکس آن را از من نمیگیرد‪ ،‬بلکه من آن را از خود میگذارم ‪.‬من قدرت دارم آن را بگذارم‪ ،‬و قدرت دارم دوباره آن را بگیرم ‪.‬این‬ ‫فرمان را از پدرم دریافت کردم‪.‬‬ ‫‪19‬پس دوباره در میان یهودیان به خاطر این سخنان اختلف شد‪.‬‬ ‫‪20‬و بسیاری از آنها گفتند ‪:‬او شیطان دارد و دیوانه است ‪.‬چرا او را می شنوید؟‬ ‫‪21‬دیگران گفتند ‪:‬اینها سخنان کسی نیست که شیطان دارد ‪.‬آیا شیطان می تواند چشمان نابینا را باز کند؟‬ ‫‪22‬و در اورشلیم عید تقدیم بود و زمستان بود‪.‬‬ ‫‪23‬و عیسی در معبد در ایوان سلیمان راه می رفت‪.‬‬ ‫‪24‬آنگاه یهودیان به دور او آمدند و به او گفتند ‪:‬تا کی ما را به شک می اندازی؟ اگر تو مسیح هستی‪ ،‬آشکارا به ما بگو‪.‬‬ ‫‪25‬عیسی به آنها پاسخ داد‪ ،‬من به شما گفتم‪ ،‬اما شما ایمان نیاوردید‪.‬‬ ‫‪26‬اما شما ایمان نمی آورید‪ ،‬زیرا از گوسفندان من نیستید‪ ،‬همانطور که به شما گفتم‪.‬‬ ‫‪۲۷‬گوسفندان من صدای مرا میشنوند و من آنها را میشناسم و به دنبال من میآیند‪.‬‬ ‫‪28‬و من به آنها زندگی جاودانی می دهم ‪.‬و هرگز هلک نخواهند شد و کسی آنها را از دست من نخواهد برد‪.‬‬ ‫‪29‬پدر من که آنها را به من داد‪ ،‬از همه بزرگتر است ‪.‬و هیچ کس نمی تواند آنها را از دست پدر من بیرون کند‪.‬‬ ‫‪30‬من و پدرم یکی هستیم‪.‬‬ ‫‪31‬سپس یهودیان دوباره سنگ برداشتند تا او را سنگسار کنند‪.‬‬ ‫‪32‬عیسی به آنها پاسخ داد « ‪:‬از پدر خود کارهای نیک بسیاری به شما نشان دادم ‪.‬به خاطر کدام یک از آن کارها مرا سنگسار می کنید؟‬ ‫‪33‬یهودیان به او پاسخ دادند و گفتند« ‪:‬ما تو را برای کار نیک سنگسار نمیکنیم ‪.‬اما برای کفرگویی؛ و چون تو که مرد هستی‪ ،‬خود را خدا‬ ‫میسازی‪.‬‬ ‫‪34‬عیسی به آنها پاسخ داد « ‪:‬آیا در شریعت شما نوشته نشده است که گفتم شما خدایان هستید؟‬ ‫‪35‬اگر او آنها را خدایان نامید که کلم خدا به آنها رسید و کتاب مقدس شکسته نمی شود‪.‬‬ ‫‪36‬درباره او که پدر او را تقدیس کرده و به جهان فرستاده است‪ ،‬بگویید کفر میگویید ‪.‬چون گفتم من پسر خدا هستم؟‬ ‫‪37‬اگر کارهای پدرم را انجام نمیدهم‪ ،‬مرا باور نکنید‪.‬‬ ‫‪38‬اما اگر انجام دهم‪ ،‬در حالی که شما به من ایمان ندارید‪ ،‬به اعمال ایمان بیاورید تا بدانید و ایمان آورید که پدر در من است و من در او‪.‬‬ ‫‪39‬بنابراین دوباره به دنبال گرفتن او بودند‪ ،‬اما او از دست آنها گریخت‪.‬‬ ‫‪40‬و دوباره به آن سوی اردن رفت‪ ،‬به محلی که یحیی ابتدا در آنجا تعمید میداد ‪.‬و در آنجا اقامت گزید‪.‬‬ ‫‪41‬و بسیاری به او پناه بردند و گفتند ‪:‬یحیی معجزه نکرد‪ ،‬بلکه همه چیزهایی که یحیی درباره این مرد گفت صادق بود‪.‬‬ ‫‪42‬و بسیاری در آنجا به او ایمان آوردند‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪1‬و مردی مریض بود به نام ایلعازر از بیت عنیا‪ ،‬شهر مریم و خواهرش مارتا‪.‬‬ ‫( ‪2‬این مریم بود که خداوند را با مرهم مسح کرد و پاهای او را با موهای خود مسح کرد و برادرش ایلعازر بیمار بود)‪.‬‬ ‫‪3‬پس خواهرانش نزد او فرستادند و گفتند« ‪:‬خداوندا‪ ،‬اینک هر که تو را دوست داری بیمار است‪.‬‬ ‫‪4‬چون عیسی این را شنید‪ ،‬گفت ‪:‬این بیماری برای مرگ نیست‪ ،‬بلکه برای جلل خداست تا پسر خدا به وسیله آن جلل یابد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و عیسی مارتا و خواهرش و ایلعازر را دوست داشت‪.‬‬ ‫‪6‬پس چون شنید که او مریض است‪ ،‬هنوز دو روز در همان مکانی که در آن بود‪ ،‬ماند‪.‬‬ ‫‪7‬پس از آن به شاگردان خود گفت ‪:‬اجازه دهید دوباره به یهودیه برویم‪.‬‬ ‫‪8‬شاگردانش به او گفتند« ‪:‬استاد‪ ،‬یهودیان اخیرا ا به دنبال سنگسار تو بودند ‪.‬و دوباره به آنجا می روی؟‬ ‫‪9‬عیسی پاسخ داد‪ ،‬آیا دوازده ساعت در روز نیست؟ اگر کسی در روز راه برود‪ ،‬لغزش نمی کند‪ ،‬زیرا نور این جهان را می بیند‪.‬‬ ‫‪10‬اما اگر کسی در شب راه برود‪ ،‬لغزش میکند‪ ،‬زیرا نوری در او نیست‪.‬‬ ‫‪11‬او این چیزها را گفت و پس از آن به آنها گفت ‪:‬دوست ما ایلعازر خوابیده است ‪.‬اما من می روم تا او را از خواب بیدار کنم‪.‬‬ ‫‪80‬‬


‫جان‬

‫‪12‬آنگاه شاگردانش گفتند ‪:‬خداوندا‪ ،‬اگر بخوابد خوب خواهد شد‪.‬‬ ‫‪13‬لیکن عیسی از مرگ او سخن گفت‪ ،‬اما آنها فکر کردند که او از استراحت در خواب صحبت کرده است‪.‬‬ ‫‪14‬پس عیسی آشکارا به آنها گفت ‪:‬ایلعازر مرده است‪.‬‬ ‫‪15‬و من به خاطر شما خوشحالم که آنجا نبودم‪ ،‬تا شما ایمان بیاورید ‪.‬با این حال اجازه دهید به نزد او برویم‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه توماس که دیدیموس نامیده میشود‪ ،‬به شاگردان خود گفت« ‪:‬ما نیز برویم تا با او بمیریم‪.‬‬ ‫‪17‬پس چون عیسی آمد‪ ،‬دید که چهار روز پیش در قبر خوابیده است‪.‬‬ ‫‪18‬و بیت عنیا به اورشلیم نزدیک بود‪ ،‬در حدود پانزده فرسخ‪.‬‬ ‫‪19‬و بسیاری از یهودیان نزد مارتا و مریم آمدند تا آنها را در مورد برادر خود تسلی دهند‪.‬‬ ‫‪20‬مرتا به محض اینکه شنید که عیسی می آید‪ ،‬رفت و او را ملقات کرد‪ ،‬اما مریم در خانه نشست‪.‬‬ ‫‪21‬آنگاه مارتا به عیسی گفت‪ ،‬خداوندا‪ ،‬اگر تو اینجا بودی‪ ،‬برادرم نمرده بود‪.‬‬ ‫‪22‬اما من می دانم که حتی اکنون‪ ،‬هر چه از خدا بخواهی‪ ،‬خدا به تو خواهد داد‪.‬‬ ‫‪23‬عیسی به او گفت ‪:‬برادرت دوباره برخیزد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬مارتا به او گفت‪ ،‬میدانم که در رستاخیز در روز آخر دوباره برخیزد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬عیسی به او گفت « ‪:‬من رستاخیز و حیات هستم‪.‬‬ ‫‪26‬و هر که زنده است و به من ایمان دارد هرگز نخواهد مرد ‪.‬اینو باور میکنی؟‬ ‫‪27‬او به او گفت ‪:‬آری‪ ،‬خداوند‪ ،‬من ایمان دارم که تو مسیح‪ ،‬پسر خدا هستی که باید به جهان بیایی‪.‬‬ ‫‪28‬و چون این را گفت‪ ،‬رفت و خواهرش مریم را مخفیانه صدا زد و گفت ‪:‬استاد آمد و تو را می خواند‪.‬‬ ‫‪29‬به محض شنیدن این سخن‪ ،‬به سرعت برخاست و نزد او آمد‪.‬‬ ‫‪30‬اما عیسی هنوز به شهر نیامده بود‪ ،‬بلکه در آنجا بود که مارتا او را ملقات کرد‪.‬‬ ‫‪31‬آنگاه یهودیانی که با او در خانه بودند و او را دلداری دادند‪ ،‬چون مریم را دیدند که با عجله برخاست و بیرون رفت‪ ،‬به دنبال او رفتند‬ ‫و گفتند ‪:‬او به قبر میرود تا در آنجا گریه کند‪.‬‬ ‫‪32‬آنگاه مریم به جایی رسید که عیسی در آنجا بود و او را دید‪ ،‬به پای او افتاد و به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬اگر تو اینجا بودی‪ ،‬برادرم نمی‬ ‫مرد‪.‬‬ ‫‪33‬پس چون عیسی او را در حال گریستن دید و یهودیانی را که با او آمده بودند گریه کرد‪ ،‬در روح ناله کرد و مضطرب شد‪.‬‬ ‫‪34‬و گفت ‪:‬او را کجا گذاشتهاید؟ آنها به او گفتند ‪:‬خداوندا‪ ،‬بیا و ببین‪.‬‬ ‫‪35‬عیسی گریست‪.‬‬ ‫‪36‬آنگاه یهودیان گفتند« ‪:‬ببینید که چقدر او را دوست داشت!‬ ‫‪37‬و برخی از آنها گفتند« ‪:‬آیا این مرد که چشمان نابینا را باز کرد‪ ،‬نمی توانست باعث شود که حتی این مرد نیز نمرده باشد؟‬ ‫‪38‬پس عیسی دوباره با ناله در خود به قبر آمد ‪.‬غار بود و سنگی روی آن بود‪.‬‬ ‫‪39‬عیسی گفت« ‪:‬سنگ را بردارید ‪.‬مارتا‪ ،‬خواهر مرد مرده‪ ،‬به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬در این زمان او بوی تعفن می دهد‪ ،‬زیرا او چهار‬ ‫روز مرده است‪.‬‬ ‫‪40‬عیسی به او گفت‪ ،‬من به تو نگفتم که اگر ایمان بیاوری‪ ،‬جلل خدا را می بینی؟‬ ‫‪41‬سپس سنگ را از جایی که مرده گذاشته بودند برداشتند ‪.‬و عیسی چشمان خود را بلند کرد و گفت ‪:‬ای پدر‪ ،‬از تو سپاسگزارم که مرا‬ ‫شنیدی‪.‬‬ ‫‪42‬و من می دانستم که تو همیشه به من گوش می دهی‪ ،‬اما به خاطر مردمی که در کنارشان ایستاده بودند‪ ،‬این را گفتم تا باور کنند که تو‬ ‫مرا فرستاده ای‪.‬‬ ‫‪43‬و چون چنین گفت‪ ،‬با صدای بلند فریاد زد ‪:‬ایلعازر‪ ،‬بیرون بیا‪.‬‬ ‫‪44‬و آن مرده بیرون آمد‪ ،‬دست و پایش را به جامه قبر بسته بود و صورتش را با دستمال بسته بودند ‪.‬عیسی به آنها گفت ‪:‬او را رها کنید و‬ ‫بگذارید برود‪.‬‬ ‫‪45‬آنگاه بسیاری از یهودیانی که نزد مریم آمده بودند و کارهای عیسی را دیده بودند‪ ،‬به او ایمان آوردند‪.‬‬ ‫‪46‬اما برخی از آنها نزد فریسیان رفتند و آنچه را که عیسی کرده بود به آنها گفتند‪.‬‬ ‫‪47‬آنگاه سران کاهنان و فریسیان شورایی جمع کردند و گفتند« ‪:‬چه کنیم؟ زیرا این مرد معجزات زیادی انجام می دهد‪.‬‬ ‫‪48‬اگر او را چنین رها کنیم‪ ،‬همه به او ایمان خواهند آورد و رومیان خواهند آمد و مکان و قوم ما را خواهند گرفت‪.‬‬ ‫‪49‬و یکی از ایشان به نام قیافا که در همان سال کاهن اعظم بود‪ ،‬به ایشان گفت ‪:‬شما اصلا چیزی نمی دانید‪.‬‬ ‫‪50‬و در نظر نگیرید که برای ما مصلحت است که یک نفر برای مردم بمیرد و تمام قوم هلک نشود‪.‬‬ ‫‪51‬و این را از خود نگفت‪ ،‬بلکه به عنوان کاهن اعظم آن سال‪ ،‬نبوت کرد که عیسی باید برای آن قوم بمیرد‪.‬‬ ‫‪52‬و نه فقط برای آن قوم‪ ،‬بلکه برای اینکه او نیز فرزندان خدا را که در خارج پراکنده بودند‪ ،‬در یکی جمع کند‪.‬‬ ‫‪53‬پس از آن روز با هم مشورت کردند تا او را بکشند‪.‬‬ ‫‪54‬پس عیسی دیگر آشکارا در میان یهودیان راه نمیرفت ‪.‬اما از آنجا به سرزمینی نزدیک به بیابان‪ ،‬به شهری به نام افرایم رفت و با‬ ‫شاگردان خود در آنجا ماند‪.‬‬ ‫‪55‬و عید فصح یهودیان نزدیک بود و بسیاری از دیار قبل از عید فصح به اورشلیم رفتند تا خود را تطهیر کنند‪.‬‬ ‫‪56‬پس عیسی را جستوجو کردند و در حالی که در معبد ایستاده بودند به میان خود گفتند« ‪:‬چه فکر میکنید که او به عید نخواهد آمد؟»‬ ‫‪57‬و رؤسای کاهنان و فریسیان امری داده بودند که اگر کسی میدانست کجاست‪ ،‬آن را نشان دهد تا او را بگیرند‪.‬‬

‫‪81‬‬


‫جان‬

‫فصل ‪12‬‬ ‫‪1‬سپس عیسی شش روز قبل از عید فصح به بیت عنیا آمد‪ ،‬جایی که ایلعازر مرده بود و او را از مردگان زنده کرد‪.‬‬ ‫‪2‬در آنجا برای او شام درست کردند ‪.‬و مارتا خدمت میکرد‪ ،‬اما ایلعازر یکی از آنانی بود که با او بر سر سفره مینشستند‪.‬‬ ‫‪3‬آنگاه مریم یک مَقال مرهم گرانبها را گرفت و پاهای عیسی را مسح کرد و پاهای او را با موهای خود مسح کرد و خانه از بوی عطر‬ ‫پر شد‪.‬‬ ‫‪4‬پس یکی از شاگردانش‪ ،‬یهودای اسخریوطی‪ ،‬پسر شمعون‪ ،‬گفت که باید او را تسلیم کند‪.‬‬ ‫‪5‬چرا این مرهم به سیصد تومن فروخته نشد و به فقرا داده نشد؟‬ ‫‪6‬این را گفت‪ ،‬نه اینکه به فقرا اهمیت می داد ‪.‬اما چون دزد بود و کیسه را در دست داشت و آنچه را در آن گذاشته بودند در آورد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه عیسی گفت « ‪:‬او را رها کن ‪.‬او این را در روز دفن من نگه داشته است‪.‬‬ ‫‪8‬زیرا فقرا را همیشه با خود دارید ‪.‬اما شما همیشه من را ندارید‪.‬‬ ‫‪9‬بسیاری از یهودیان میدانستند که او آنجاست‪ ،‬و فقط به خاطر عیسی نیامدند‪ ،‬بلکه برای اینکه ایلعازار را که از مردگان زنده کرده بود نیز‬ ‫ببینند‪.‬‬ ‫‪10‬اما رؤسای كاهنان مشورت كردند كه ایلعازر را نیز بكشند‪.‬‬ ‫‪11‬زیرا به سبب او بسیاری از یهودیان رفتند و به عیسی ایمان آوردند‪.‬‬ ‫‪12‬در روز بعد‪ ،‬مردم زیادی که به عید آمده بودند‪ ،‬چون شنیدند که عیسی به اورشلیم میآید‪،‬‬ ‫‪13‬شاخههای درخت خرما را گرفت و به استقبال او رفت و فریاد زد ‪ :‬ححسنا ‪:‬مبارک است پادشاه اسرائیل که به نام خداوند میآید‪.‬‬ ‫‪14‬و عیسی چون الغی یافت‪ ،‬بر آن نشست ‪.‬همانطور که نوشته شده است‬ ‫‪15‬ای دختر سیون نترس‪ ،‬اینک پادشاه تو می آید و بر کرت الغی می نشیند‪.‬‬ ‫‪16‬این چیزها در ابتدا شاگردان او را نفهمیدند‪ ،‬اما چون عیسی جلل یافت‪ ،‬به یاد آوردند که این چیزها در مورد او نوشته شده بود و آنها‬ ‫این کارها را برای او کرده بودند‪.‬‬ ‫‪17‬پس مردمی که با او بودند وقتی که ایلعازر را از قبر خود خواند و او را از مردگان زنده کرد‪ ،‬گواهی دادند‪.‬‬ ‫‪18‬به همین دلیل مردم نیز او را ملقات کردند‪ ،‬زیرا شنیدند که او این معجزه را انجام داده است‪.‬‬ ‫‪19‬پس فریسیان به یکدیگر گفتند« ‪:‬میدانید که بر هیچ چیز پیروز نمیشوید؟ اینک جهان به دنبال او رفته است‪.‬‬ ‫‪20‬و در میان آنها یونانیهایی بودند که برای عبادت در عید برآمدند‪:‬‬ ‫‪21‬پس او نزد فیلیپ که از بیتسعیدا جلیل بود آمد و از او خواست و گفت« ‪:‬ای آقا‪ ،‬ما عیسی را خواهیم دید‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬فیلیپس آمد و به اندریاس خبر داد و اندریاس و فیلیپس دوباره به عیسی گفتند‪.‬‬ ‫‪23‬و عیسی به آنها پاسخ داد‪ ،‬گفت « ‪:‬زمانی رسیده است که پسر انسان جلل یابد‪.‬‬ ‫‪24‬همانا‪ ،‬همانا به شما میگویم‪ ،‬مگر اینکه دانهای گندم به زمین بیفتد و بمیرد‪ ،‬به تنهایی میماند‪ ،‬اما اگر بمیرد‪ ،‬میوه بسیار میآورد‪.‬‬ ‫‪25‬هر که جان خود را دوست دارد‪ ،‬آن را از دست خواهد داد ‪.‬و کسی که از زندگی خود در این دنیا متنفر باشد‪ ،‬آن را برای زندگی‬ ‫جاودانی نگاه خواهد داشت‪.‬‬ ‫‪26‬اگر کسی مرا خدمت میکند‪ ،‬از من پیروی کند ‪.‬و جایی که من هستم‪ ،‬غلم من نیز آنجا خواهد بود ‪.‬اگر کسی مرا خدمت کند‪ ،‬پدرم او‬ ‫را گرامی خواهد داشت‪.‬‬ ‫‪27‬اکنون روح من مضطرب است ‪.‬و چه بگویم؟ ای پدر‪ ،‬مرا از این ساعت نجات ده‪ ،‬اما به همین دلیل به این ساعت رسیدم‪.‬‬ ‫‪28‬پدر‪ ،‬نام خود را جلل بده ‪.‬سپس صدایی از آسمان آمد که گفت ‪:‬من آن را جلل دادم و دوباره آن را تجلیل خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪29‬پس مردمی که آنجا ایستاده بودند و آن را شنیدند‪ ،‬گفتند که رعد و برق میآید‪.‬‬ ‫‪30‬عیسی در جواب گفت « ‪:‬این صدا نه به خاطر من‪ ،‬بلکه به خاطر شما آمد‪.‬‬ ‫‪31‬اکنون داوری این جهان است ‪:‬اکنون رئیس این جهان بیرون رانده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪32‬و من‪ ،‬اگر از زمین بلند شوم‪ ،‬همه مردم را به سوی خود خواهم کشید‪.‬‬ ‫‪33‬این را گفت‪ ،‬به این معنی که با چه مرگی باید بمیرد‪.‬‬ ‫‪34‬مردم به او پاسخ دادند« ‪:‬ما از شریعت شنیدهایم که مسیح تا ابد باقی میماند‪ ،‬و چگونه میگویی که پسر انسان باید بلند شود؟ این پسر‬ ‫انسان کیست؟‬ ‫‪35‬آنگاه عیسی به آنها گفت ‪:‬اندکی دیگر نور با شماست ‪.‬تا نور دارید راه بروید‪ ،‬مبادا تاریکی بر شما بیاید‪ ،‬زیرا کسی که در تاریکی راه‬ ‫میرود‪ ،‬نمیداند به کجا میرود‪.‬‬ ‫‪36‬تا زمانی که نور دارید‪ ،‬به نور ایمان بیاورید تا فرزندان نور باشید ‪.‬عیسی اینها را گفت و رفت و خود را از آنها پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪37‬اما با وجودی که پیش از ایشان معجزات بسیار انجام داده بود‪ ،‬به او ایمان نیاوردند‪.‬‬ ‫‪38‬تا کلم اشعیا نبی که گفته بود تحقق یابد‪ ،‬خداوندا‪ ،‬کی به گزارش ما ایمان آورده است؟ و بازوی خداوند بر چه کسی آشکار شده است؟‬ ‫‪39‬پس نمیتوانستند ایمان بیاورند‪ ،‬زیرا اشعیا دوباره گفت‪:‬‬ ‫‪40‬او چشمان ایشان را کور و دل ایشان را سخت کرده است ‪.‬که با چشم نبینند و با دل نفهمند و برگردند و من شفاشان دهم‪.‬‬ ‫‪41‬این چیزها را اشعیا هنگامی که جلل خود را دید‪ ،‬گفت و درباره او گفت‪.‬‬ ‫‪42‬ا مما در میان حکام بزرگ نیز بسیاری به او ایمان آوردند ‪.‬اما به خاطر فریسیان به او اعتراف نکردند که مبادا از کنیسه بیرون شوند‪.‬‬ ‫‪43‬زیرا آنها ستایش مردم را بیشتر از ستایش خدا دوست داشتند‪.‬‬ ‫‪44‬عیسی فریاد زد و گفت ‪:‬هر که به من ایمان آورد به من ایمان نمی آورد‪ ،‬بلکه به فرستنده من ایمان می آورد‪.‬‬ ‫‪45‬و کسی که مرا می بیند‪ ،‬فرستنده مرا می بیند‪.‬‬ ‫‪82‬‬


‫جان‬

‫‪46‬من نوری به جهان آمدهام تا هر که به من ایمان دارد در تاریکی بماند‪.‬‬ ‫‪47‬و اگر کسی سخنان مرا بشنود و ایمان نیاورد‪ ،‬او را داوری نمیکنم‪ ،‬زیرا نیامدهام تا جهان را داوری کنم‪ ،‬بلکه برای نجات جهان‬ ‫آمدهام‪.‬‬ ‫‪48‬هر که مرا طرد کند و سخنان مرا نپذیرد‪ ،‬کسی دارد که او را داوری کند‪.‬‬ ‫‪49‬زیرا من از خود سخن نگفتم ‪.‬اما پدری که مرا فرستاد به من فرمان داد که چه بگویم و چه بگویم‪.‬‬ ‫‪50‬و میدانم که فرمان او حیات جاودانی است‪.‬‬ ‫فصل ‪13‬‬ ‫‪ ۱‬اکنون قبل از عید فصح‪ ،‬وقتی عیسی دانست که ساعت او فرا رسیده است که از این جهان نزد پدر برود‪ ،‬زیرا کسانی که در جهان بودند‬ ‫را دوست داشتند‪ ،‬آنها را تا آخر محبت کرد‪.‬‬ ‫‪2‬و شام به پایان رسید‪ ،‬و شیطان اکنون در قلب یهودا اسخریوطی‪ ،‬پسر شمعون‪ ،‬گذاشته بود تا او را تسلیم کند‪.‬‬ ‫‪3‬عیسی می دانست که پدر همه چیز را به دست او داده است و او از جانب خدا آمده و نزد خدا رفته است‪.‬‬ ‫‪4‬او از شام برخاست و جامههای خود را کنار گذاشت ‪.‬و حوله ای برداشت و کمرش را بست‪.‬‬ ‫‪5‬پس از آن آب در ظرفی ریخت و شروع به شستن پاهای شاگردان کرد و با حوله ای که با آن بسته شده بود پاک کرد‪.‬‬ ‫‪6‬پس نزد شمعون پطرس آمد و پطرس به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬آیا پاهای مرا میشوی؟‬ ‫‪7‬عیسی پاسخ داد و به او گفت « ‪:‬تو اکنون نمیدانی چه میکنم ‪.‬اما از این پس خواهی دانست‬ ‫‪8‬پطرس به او گفت ‪:‬هرگز پاهای مرا نشوئی ‪.‬عیسی به او پاسخ داد « ‪:‬اگر تو را نشوییم‪ ،‬با من شریک نیستی‪.‬‬ ‫‪9‬شمعون پطرس به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬نه تنها پاهای من‪ ،‬بلکه دستها و سرم نیز‪.‬‬ ‫‪10‬عیسی به او گفت « ‪:‬کسی که شسته میشود‪ ،‬جز شستن پاهای خود نیازی ندارد‪ ،‬بلکه تماما ا پاک است ‪.‬شما پاک هستید‪ ،‬اما نه همه‪.‬‬ ‫‪11‬زیرا او می دانست که چه کسی باید او را تسلیم کند ‪.‬پس گفت« ‪:‬همه شما پاک نیستید‪.‬‬ ‫‪12‬پس چون پاهای ایشان را شست و جامههای خود را برداشت و دوباره بر زمین نشست‪ ،‬به ایشان گفت « ‪:‬میدانید با شما چه کردهام؟‬ ‫‪13‬مرا استاد و خداوند میخوانید و خوب میگویید ‪.‬چون من هستم‬ ‫‪14‬پس اگر من‪ ،‬خداوند و استاد شما‪ ،‬پاهای شما را شستهام ‪.‬شما نیز باید پای یکدیگر را بشویید‪.‬‬ ‫‪15‬زیرا من برای شما مَالی زدم تا همانطور که من با شما کردم‪ ،‬رفتار کنید‪.‬‬ ‫‪16‬همانا‪ ،‬همانا‪ ،‬به شما می گویم‪ ،‬بنده بزرگتر از ارباب خود نیست ‪.‬نه فرستاده بزرگتر از فرستنده‪.‬‬ ‫‪17‬اگر این چیزها را می دانید‪ ،‬خوشا به حال اگر آنها را انجام دهید‪.‬‬ ‫‪18‬من در مورد همه شما صحبت نمیکنم‪ ،‬بلکه میدانم که چه کسی را انتخاب کردهام‪ ،‬بلکه تا این کتاب مقدس محقق شود که هر که با من‬ ‫نان میخورد‪ ،‬پاشنه خود را بر من بلند کرده است‪.‬‬ ‫‪19‬اکنون پیش از آمدن به شما میگویم تا چون واقع شود‪ ،‬ایمان آورید که من او هستم‪.‬‬ ‫‪20‬همانا‪ ،‬همانا‪ ،‬به شما می گویم‪ ،‬کسی که هر که را می فرستم پذیرفت‪ ،‬مرا پذیرفت ‪.‬و کسی که مرا می پذیرد‪ ،‬فرستنده مرا می پذیرد‪.‬‬ ‫‪21‬چون عیسی چنین گفت‪ ،‬روحش پریشان شد‪ ،‬شهادت داد‪ ،‬و گفت« ‪:‬آمین‪ ،‬همانا به شما میگویم که یکی از شما به من تسلیم خواهد شد‪.‬‬ ‫‪22‬آنگاه شاگردان یکدیگر را نگریستند و شک کردند که او چه کسی را می گوید‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و یکی از شاگردان او که عیسی او را دوست میداشت‪ ،‬بر سینه عیسی تکیه داده بود‪.‬‬ ‫‪24‬پس شمعون پطرس به او اشاره کرد که بپرسد چه کسی باید در مورد او صحبت کند‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه روی سینه عیسی دراز کشیده به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬کیست؟‬ ‫‪26‬عیسی پاسخ داد « ‪:‬او است که وقتی آن را غوطه ور کنم‪ ،‬به او می دهم ‪.‬و چون آب را فرو برد‪ ،‬آن را به یهودا اسخریوطی پسر‬ ‫شمعون داد‪.‬‬ ‫‪27.‬و بعد از آن‪ ،‬شیطان در او وارد شد ‪.‬آنگاه عیسی به او گفت ‪:‬آنچه انجام می دهی‪ ،‬به سرعت انجام بده‪.‬‬ ‫‪28‬و هیچ کس در سر میز نمی دانست که به چه منظور این را به او گفت‪.‬‬ ‫‪29‬زیرا برخی از آنها فکر می کردند‪ ،‬چون یهودا کیسه دارد‪ ،‬عیسی به او گفته بود‪ ،‬آنچه را که در عید به آن نیاز داریم بخر ‪.‬یا اینکه‬ ‫چیزی به فقیر بدهد‪.‬‬ ‫‪30‬و پس از آن که سوپ را دریافت کرد‪ ،‬فورا بیرون رفت و شب شد‪.‬‬ ‫‪31‬پس چون بیرون رفت‪ ،‬عیسی گفت ‪:‬اکنون پسر انسان جلل یافته است و خدا در او جلل یافته است‪.‬‬ ‫‪32‬اگر خدا در او تجلیل شود‪ ،‬خدا نیز او را در خود جلل خواهد داد و فورا ا او را جلل خواهد داد‪.‬‬ ‫‪33‬بچههای کوچک‪ ،‬هنوز اندکی با شما هستم ‪.‬شما مرا جستجو خواهید کرد و همانطور که به یهودیان گفتم هر جا که من می روم شما نمی‬ ‫توانید بیایید ‪.‬بنابراین اکنون به شما می گویم‪.‬‬ ‫‪34‬فرمان جدیدی به شما میدهم که یکدیگر را دوست بدارید ‪.‬همانطور که من شما را دوست داشتم‪ ،‬شما نیز یکدیگر را دوست بدارید‪.‬‬ ‫‪35‬اگر به یکدیگر محبت کنید‪ ،‬همه خواهند دانست که شما شاگردان من هستید‪.‬‬ ‫‪36‬شمعون پطرس به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬کجا میروی؟ عیسی به او پاسخ داد ‪:‬هرجا که من می روم‪ ،‬اکنون نمی توانی از من پیروی کنی ‪.‬‬ ‫اما تو پس از آن مرا دنبال کن‪.‬‬ ‫‪37‬پطرس به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬چرا اکنون نمی توانم از تو پیروی کنم؟ جانم را در راه تو خواهم گذاشت‪.‬‬ ‫‪38‬عیسی به او پاسخ داد « ‪:‬آیا جانت را به خاطر من میگذاری؟ به راستی‪ ،‬به درستی‪ ،‬به تو می گویم‪ ،‬تا زمانی که سه بار مرا انکار‬ ‫نکنی‪ ،‬خروس بانگ نخواهد داشت‪.‬‬ ‫‪83‬‬


‫جان‬

‫فصل ‪14‬‬ ‫‪1‬دلتان مضطرب نشود ‪:‬به خدا ایمان دارید‪ ،‬به من نیز ایمان بیاورید‪.‬‬ ‫‪2‬در خانهی پدرم عمارتهای بسیار است‪ ،‬اگر چنین نبود‪ ،‬به شما میگفتم ‪.‬من می روم تا جایی برای شما آماده کنم‪.‬‬ ‫‪3‬و اگر بروم و مکانی برای شما آماده کنم‪ ،‬باز خواهم آمد و شما را نزد خود خواهم پذیرفت ‪.‬تا جایی که من هستم‪ ،‬شما نیز آنجا باشید‪.‬‬ ‫‪4‬و جایی که من می روم شما می دانید و راه را می دانید‪.‬‬ ‫‪5‬توماس به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬نمیدانیم به کجا میروی ‪.‬و چگونه می توانیم راه را بشناسیم؟‬ ‫‪6‬عیسی به او گفت ‪:‬من راه و حقیقت و حیات هستم‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اگر مرا میشناختید‪ ،‬باید پدرم را نیز میشناختید و از این پس او را میشناسید و میبینید‪.‬‬ ‫‪8‬فیلیپس به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬پدر را به ما نشان ده‪ ،‬و این ما را بس است‪.‬‬ ‫‪9‬عیسی به او گفت « ‪:‬ای فیلیپس‪ ،‬آیا مدت زیادی است که با تو هستم و هنوز مرا نشناختی؟ هر که مرا دیده است‪ ،‬پدر را دیده است ‪.‬پس‬ ‫چگونه می گویی که پدر را به ما نشان ده؟‬ ‫‪10‬آیا باور نمیکنید که من در پدر هستم و پدر در من است؟ سخنانی را که به شما می گویم از خود نمی گویم‪ ،‬بلکه پدری که در من ساکن‬ ‫است‪ ،‬اعمال را انجام می دهد‪.‬‬ ‫‪11‬مرا باور کنید که من در پدر هستم و پدر در من است‪ ،‬وگرنه به خاطر همین اعمال مرا باور کنید‪.‬‬ ‫‪12‬همانا‪ ،‬همانا‪ ،‬به شما می گویم‪ ،‬هر که به من ایمان آورد‪ ،‬کارهایی را که من انجام می دهم‪ ،‬او نیز انجام خواهد داد ‪.‬و کارهای بزرگتر‬ ‫از اینها انجام خواهد داد ‪.‬چون نزد پدرم می روم‪.‬‬ ‫‪13‬و هر چه به نام من بخواهید‪ ،‬آن را خواهم کرد تا پدر در پسر جلل یابد‪.‬‬ ‫‪14‬اگر چیزی به نام من بخواهید‪ ،‬آن را انجام خواهم داد‪.‬‬ ‫‪15‬اگر مرا دوست دارید‪ ،‬احکام مرا نگاه دارید‪.‬‬ ‫‪16‬و من از پدر دعا خواهم کرد و او تسلی دهنده دیگری به شما خواهد داد تا تا ابد با شما بماند‪.‬‬ ‫‪17‬حتی روح حقیقت ‪.‬جهان نمی تواند او را بپذیرد‪ ،‬زیرا او را نمی بیند و نمی شناسد ‪.‬اما شما او را می شناسید ‪.‬زیرا او با شما ساکن‬ ‫است و در شما خواهد بود‪.‬‬ ‫‪18‬من شما را بیآرام نخواهم گذاشت‪ ،‬نزد شما خواهم آمد‪.‬‬ ‫‪19‬مدتی دیگر‪ ،‬و جهان دیگر مرا نخواهد دید ‪.‬اما شما مرا می بینید‪ ،‬زیرا من زنده هستم‪ ،‬شما نیز زنده خواهید ماند‪.‬‬ ‫‪20‬در آن روز خواهید دانست که من در پدر خود هستم و شما در من و من در شما‪.‬‬ ‫‪21‬هر که احکام من را دارد و آنها را نگاه می دارد‪ ،‬اوست که مرا دوست دارد و هر که مرا دوست بدارد‪ ،‬پدرم او را دوست خواهد‬ ‫داشت و من او را دوست خواهم داشت و خود را بر او آشکار خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪22‬یهودا نه اسخریوطی به او گفت‪ ،‬خداوندا‪ ،‬چگونه است که خود را به ما نشان خواهی داد‪ ،‬نه به جهان؟‬ ‫‪23‬عیسی پاسخ داد و به او گفت " ‪:‬اگر کسی مرا دوست بدارد‪ ،‬سخنان مرا نگاه خواهد داشت و پدرم او را دوست خواهد داشت و ما نزد‬ ‫او خواهیم آمد و نزد او سکونت خواهیم داشت"‪.‬‬ ‫‪24‬هر که مرا دوست ندارد سخنان مرا نگاه نمی دارد و کلمی که می شنوید از آن من نیست‪ ،‬بلکه از آن پدری است که مرا فرستاده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪25‬این چیزها را به شما گفتم در حالی که با شما حاضر هستم‪.‬‬ ‫‪26‬ا مما تسلی دهنده‪ ،‬که روح القدس است‪ ،‬که پدر او را به نام من خواهد فرستاد‪ ،‬او همه چیز را به شما خواهد آموخت و هر چه به شما‬ ‫گفتم همه چیز را به یاد شما خواهد آورد‪.‬‬ ‫‪27‬سلمتی را برای شما میگذارم‪ ،‬سلمتی خود را به شما میدهم ‪.‬دلت مضطرب نشود و نترسد‪.‬‬ ‫‪28‬شنیده اید که چگونه به شما گفتم‪ ،‬می روم و دوباره نزد شما می آیم ‪.‬اگر مرا دوست می داشتید‪ ،‬خوشحال می شدید‪ ،‬زیرا گفتم نزد پدر‬ ‫می روم‪ ،‬زیرا پدر من از من بزرگتر است‪.‬‬ ‫‪29‬و اکنون قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتی واقع شد ایمان بیاورید‪.‬‬ ‫‪30‬از این پس من زیاد با شما صحبت نخواهم کرد زیرا که امیر این جهان می آید و در من چیزی ندارد‪.‬‬ ‫‪31‬اما تا جهان بداند که من پدر را دوست دارم ‪.‬و همانطور که پدر به من فرمان داده است‪ ،‬من نیز چنین می کنم ‪.‬برخیز‪ ،‬بگذار از اینجا‬ ‫برویم‪.‬‬ ‫فصل ‪15‬‬ ‫‪1‬من تاک حقیقی هستم و پدر من کشاورز است‪.‬‬ ‫‪2‬هر شاخهای را که در من میوه نمیدهد‪ ،‬برمیدارد‪ ،‬و هر شاخهای را که میوه میدهد‪ ،‬آن را پاک میکند تا میوه بیشتری به بار آورد‪.‬‬ ‫‪3‬اکنون شما به واسطه کلمی که به شما گفتم پاک هستید‪.‬‬ ‫‪4‬در من بمانید و من در شما ‪.‬همانطور که شاخه نمی تواند از خود میوه بدهد‪ ،‬مگر اینکه در تاک بماند ‪.‬دیگر نمی توانید مگر اینکه در من‬ ‫بمانید‪.‬‬ ‫‪5‬من تاک هستم‪ ،‬شما شاخهها هستید‪ ،‬هر که در من میماند و من در او‪ ،‬میوه بسیار میآورد‪ ،‬زیرا بدون من کاری نمیتوانید انجام دهید‪.‬‬ ‫‪6‬اگر کسی در من نمی ماند‪ ،‬مَل شاخه بیرون انداخته می شود و پژمرده می شود ‪.‬و مردم آنها را جمع می کنند و در آتش می اندازند و‬ ‫می سوزند‪.‬‬ ‫‪84‬‬


‫جان‬

‫‪ ۷‬اگر در من بمانید و سخنان من در شما بماند‪ ،‬هر چه بخواهید بخواهید و برای شما انجام خواهد شد‪.‬‬ ‫‪8‬در اینجا پدر من جلل مییابد که شما میوه بسیار بیاورید ‪.‬پس شاگرد من خواهید بود‪.‬‬ ‫‪9‬همانطور که پدر مرا دوست داشت‪ ،‬من نیز شما را دوست داشتم ‪.‬در محبت من بمانید‪.‬‬ ‫‪10‬اگر احکام مرا نگاه دارید‪ ،‬در محبت من خواهید ماند ‪.‬همانطور که من احکام پدرم را نگاه داشتم و در محبت او می ماندم‪.‬‬ ‫‪11‬این چیزها را به شما گفتم تا شادی من در شما بماند و شادی شما کامل باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬این فرمان من است که یکدیگر را دوست بدارید‪ ،‬همانطور که من شما را دوست داشتم‪.‬‬ ‫‪13‬هیچکس عشقی بزرگتر از این ندارد که انسان جان خود را در راه دوستان خود فدا کند‪.‬‬ ‫‪14‬شما دوستان من هستید‪ ،‬اگر هر چه به شما امر می کنم انجام دهید‪.‬‬ ‫‪15‬از این پس شما را خادم نمیدانم ‪.‬زیرا بنده نمی داند پروردگارش چه می کند‪ ،‬اما من شما را دوست خوانده ام ‪.‬زیرا هر چه از پدرم‬ ‫شنیده ام به شما گفته ام‪.‬‬ ‫مقرر کردهام که بروید و میوه بیاورید و میوه شما باقی بماند‪ ،‬تا هر چه‬ ‫‪16‬شما مرا انتخاب نکردهاید‪ ،‬بلکه من شما را برگزیدهام و شما را م‬ ‫از پدر به نام من بخواهید به شما بدهد‪. .‬‬ ‫‪17‬این چیزها را به شما امر می کنم که یکدیگر را دوست بدارید‪.‬‬ ‫‪18‬اگر جهان از شما متنفر است‪ ،‬بدانید که قبل از اینکه از شما متنفر باشد از من متنفر بوده است‪.‬‬ ‫‪19‬اگر شما از جهان بودید‪ ،‬جهان‪ ،‬خود را دوست می داشت‪ ،‬اما چون شما از جهان نیستید‪ ،‬بلکه من شما را از جهان برگزیده ام‪ ،‬پس‬ ‫جهان از شما متنفر است‪.‬‬ ‫‪20‬کلمی را که به شما گفتم به خاطر بیاورید‪ ،‬غلم بزرگتر از ارباب خود نیست ‪.‬اگر آنها به من آزار داده اند‪ ،‬شما را نیز آزار خواهند‬ ‫داد ‪.‬اگر گفتهام را نگه داشتهاند‪ ،‬سخن شما را نیز حفظ خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪21‬اما همه اینها را به خاطر نام من با شما خواهند کرد‪ ،‬زیرا کسی را که مرا فرستاده نمی شناسند‪.‬‬ ‫‪22‬اگر من نیامده بودم و با آنها صحبت نمیکردم‪ ،‬گناه نداشتند‪ ،‬اما اکنون برای گناهان خود عبایی ندارند‪.‬‬ ‫‪23‬هر که از من متنفر باشد از پدر من نیز متنفر است‪.‬‬ ‫‪24‬اگر در میان ایشان کارهایی را که هیچ کس انجام نداده بودم انجام نداده بودم‪ ،‬گناه نداشتند‪ ،‬اما اکنون هر دو من و پدرم را دیدهاند و از‬ ‫آن متنفرند‪.‬‬ ‫‪25‬اما این واقع شد تا کلمی که در شریعت ایشان نوشته شده است تحقق یابد که بی دلیل از من نفرت داشتند‪.‬‬ ‫‪26‬اما هنگامی که تسلی دهنده بیاید که او را از طرف پدر نزد شما خواهم فرستاد‪ ،‬یعنی روح راستی که از پدر می آید‪ ،‬او درباره من‬ ‫شهادت خواهد داد‪.‬‬ ‫‪27‬و شما نیز شهادت خواهید داد‪ ،‬زیرا از ابتدا با من بودید‪.‬‬ ‫فصل ‪16‬‬ ‫‪1‬این چیزها را به شما گفتم تا آزرده نشوید‪.‬‬ ‫‪ ۲‬شما را از کنیسهها بیرون خواهند کرد‪ ،‬آری‪ ،‬زمانی میآید که هر که شما را بکشد‪ ،‬گمان خواهد کرد که خدا را خدمت میکند‪.‬‬ ‫‪3‬و این کارها را با شما خواهند کرد‪ ،‬زیرا نه پدر را می شناسند و نه من را‪.‬‬ ‫‪4‬اما این چیزها را به شما گفتم تا وقتی زمان فرا رسد‪ ،‬به یاد بیاورید که آنها را به شما گفتم ‪.‬و این چیزها را در ابتدا به شما نگفتم‪ ،‬زیرا با‬ ‫شما بودم‪.‬‬ ‫‪5‬اما اکنون نزد فرستنده من می روم ‪.‬و هیچ یک از شما از من نمی پرسد‪ ،‬کجا می روی؟‬ ‫‪6‬اما چون این چیزها را به شما گفتم‪ ،‬اندوه قلب شما را پر کرده است‪.‬‬ ‫‪7‬اما من به شما راست می گویم ‪.‬برای شما مصلحت است که من بروم ‪.‬زیرا اگر نروم‪ ،‬تسلی دهنده نزد شما نخواهد آمد ‪.‬اما اگر بروم‪ ،‬او‬ ‫را نزد شما خواهم فرستاد‪.‬‬ ‫‪8‬و چون بیاید‪ ،‬جهان را به گناه و عدالت و داوری سرزنش خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪9‬از گناه‪ ،‬زیرا به من ایمان ندارند‪.‬‬ ‫‪10‬از عدالت‪ ،‬زیرا نزد پدر خود می روم و دیگر مرا نمی بینید‪.‬‬ ‫‪11‬از داوری‪ ،‬زیرا شهریار این جهان داوری میشود‪.‬‬ ‫‪12‬من هنوز چیزهای زیادی برای گفتن به شما دارم‪ ،‬اما شما اکنون نمی توانید آنها را تحمل کنید‪.‬‬ ‫‪13‬ا مما هنگامی که او‪ ،‬روح راستی‪ ،‬بیاید‪ ،‬شما را به تمام راستی راهنمایی خواهد کرد‪ ،‬زیرا او از خود سخن نخواهد گفت ‪.‬اما هر چه‬ ‫بشنود‪ ،‬همان را بگوید و چیزهای آینده را به شما نشان خواهد داد‪.‬‬ ‫‪14‬او مرا جلل خواهد داد‪ ،‬زیرا از من خواهد گرفت و آن را به شما نشان خواهد داد‪.‬‬ ‫‪15‬هر چه پدر دارد از آن من است‪ ،‬پس گفتم که از من خواهد گرفت و به شما نشان خواهد داد‪.‬‬ ‫‪16‬مدتی کوتاه و مرا نخواهید دید‪ ،‬و باز پس از مدتی‪ ،‬مرا خواهید دید‪ ،‬زیرا من نزد پدر می روم‪.‬‬ ‫‪17‬آنگاه برخی از شاگردانش به میان خود گفتند« ‪:‬این چیست که به ما میگوید ‪:‬اندکی دیگر مرا نخواهید دید‪ ،‬و باز پس از مدت کوتاهی‬ ‫مرا خواهید دید ‪.‬پدر؟‬ ‫‪18‬پس گفتند« ‪:‬این چیست که میگوید ‪:‬اندکی؟ ما نمی توانیم بگوییم او چه می گوید‪.‬‬ ‫‪19‬و عیسی می دانست که آنها می خواهند از او بپرسند‪ ،‬و به آنها گفت ‪:‬آیا از خود سؤال کنید که گفتم ‪:‬اندکی مدتی مرا نخواهید دید و‬ ‫دوباره‪ ،‬مدتی کوتاه‪ ،‬مرا خواهید دید? ‪.‬‬ ‫‪85‬‬


‫جان‬

‫‪20‬همانا‪ ،‬همانا‪ ،‬به شما می گویم‪ ،‬که گریه و زاری خواهید کرد‪ ،‬اما جهان شادی خواهد کرد‪ ،‬و شما اندوهگین خواهید شد‪ ،‬اما اندوه شما‬ ‫به شادی تبدیل خواهد شد‪.‬‬ ‫‪21‬زن در هنگام زایمان غمگین میشود‪ ،‬زیرا ساعت او فرا رسیده است‪ ،‬اما به محض اینکه بچه را به دنیا میآورد‪ ،‬دیگر غم و اندوه را به‬ ‫خاطر نمیآورد‪ ،‬زیرا از اینکه مردی در جهان متولد میشود‪ ،‬خوشحال میشود‪.‬‬ ‫‪22‬و شما اکنون غمگین هستید‪ ،‬اما من شما را دوباره خواهم دید و دل شما شاد خواهد شد و شادی شما را کسی از شما نخواهد گرفت‪.‬‬ ‫‪23‬و در آن روز از من چیزی نخواهید پرسید ‪.‬به راستی‪ ،‬همانا به شما میگویم‪ ،‬هر چه از پدر به نام من بخواهید‪ ،‬به شما خواهد داد‪.‬‬ ‫‪24‬تا به حال به نام من چیزی نخواستهاید‪ ،‬بخواهید و دریافت خواهید کرد تا شادی شما کامل شود‪.‬‬ ‫‪25‬این چیزها را با امَال به شما گفتم‪ ،‬اما زمانی فرا می رسد که دیگر با شما امَال نخواهم گفت‪ ،‬بلکه پدر را آشکارا به شما نشان خواهم‬ ‫داد‪.‬‬ ‫‪26‬در آن روز به نام من خواهید پرسید و من به شما نمی گویم که از پدر برای شما دعا خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا خود پدر شما را دوست دارد‪ ،‬زیرا شما مرا دوست داشتهاید و ایمان آوردهاید که از خدا بیرون آمدهام‪.‬‬ ‫‪28‬من از پدر بیرون آمدم و به جهان آمدم‪ ،‬باز هم جهان را ترک میکنم و نزد پدر میروم‪.‬‬ ‫‪29‬شاگردانش به او گفتند« ‪:‬اینک‪ ،‬تو آشکارا صحبت میکنی و مَل نمیگویی‪.‬‬ ‫‪30‬اکنون یقین داریم که تو همه چیز را می دانی و نیازی به این نداری که کسی از تو بپرسد‪.‬‬ ‫‪31‬عیسی به آنها پاسخ داد ‪:‬آیا اکنون ایمان دارید؟‬ ‫‪32‬بنگرید‪ ،‬ساعتی میآید‪ ،‬آری‪ ،‬اکنون فرا رسیده است‪ ،‬که هر کس برای خود پراکنده خواهید شد و مرا تنها خواهید گذاشت‪ ،‬و با این حال‬ ‫من تنها نیستم‪ ،‬زیرا پدر با من است‪.‬‬ ‫‪33‬این چیزها را به شما گفتم تا در من آرامش داشته باشید ‪.‬در دنیا مصیبت خواهید داشت ‪.‬من بر دنیا غلبه کرده ام‪.‬‬ ‫فصل ‪17‬‬ ‫‪1‬عیسی این سخنان را گفت و چشمان خود را به آسمان بلند کرد و گفت ‪:‬ای پدر‪ ،‬ساعت فرا رسیده است ‪.‬پسرت را جلل بده تا پسرت نیز‬ ‫تو را جلل دهد‪.‬‬ ‫‪2‬چنانکه به او بر هر جسم قدرت دادی تا به هر کس که به او دادی حیات جاودانی بدهد‪.‬‬ ‫‪3‬و این است حیات جاودانی‪ ،‬تا تو را تنها خدای حقیقی و عیسی مسیح را که فرستادی بشناسند‪.‬‬ ‫‪4‬تو را بر روی زمین جلل دادم و کاری را که به من دادی به انجام رساندم‪.‬‬ ‫‪5‬و اکنون‪ ،‬ای پدر‪ ،‬مرا نزد خودت با جللی که پیش از پیدایش جهان نزد تو داشتم‪ ،‬جلل ده‪.‬‬ ‫‪6‬من نام تو را به مردانی که از دنیا به من بخشیدی آشکار ساختم ‪.‬و آنها به قول تو نگاه داشته اند‪.‬‬ ‫‪7‬اکنون آنها میدانند که همه چیزهایی که به من دادهای از توست‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪8‬زیرا من کلماتی را که به من دادی به آنها دادهام ‪.‬و آنها را پذیرفتند و مطمئنا می دانستند که من از تو بیرون آمده ام و ایمان آورده اند که‬ ‫تو مرا فرستادی‪.‬‬ ‫‪9‬من برای آنها دعا می کنم ‪.‬زیرا آنها از آن تو هستند‪.‬‬ ‫‪10‬و همه مال من از آن توست و مال تو از آن من است ‪.‬و من در آنها تجلیل شده ام‪.‬‬ ‫‪11‬و اکنون دیگر در جهان نیستم‪ ،‬بلکه اینها در جهان هستند‪ ،‬و من نزد تو میآیم ‪.‬ای پدر مقدس‪ ،‬کسانی را که به من بخشیده ای به نام خود‬ ‫حفظ کن تا مانند ما یکی باشند‪.‬‬ ‫‪12‬تا زمانی که در جهان با ایشان بودم‪ ،‬ایشان را به نام تو نگاه داشتم ‪.‬تا کتاب مقدس محقق شود‪.‬‬ ‫‪13‬و اکنون نزد تو میآیم ‪.‬و این چیزها را در دنیا می گویم تا شادی من در خودشان برآورده شود‪.‬‬ ‫‪14‬من به آنها قول تو را دادهام ‪.‬و جهان از آنها متنفر است‪ ،‬زیرا آنها از جهان نیستند‪ ،‬همانطور که من از جهان نیستم‪.‬‬ ‫شر حفظ کنی‪.‬‬ ‫‪15‬من دعا نمیکنم که آنها را از دنیا ببری‪ ،‬بلکه دعا میکنم که آنها را از م‬ ‫‪16‬آنها از جهان نیستند‪ ،‬همانطور که من از جهان نیستم‪.‬‬ ‫‪17‬آنها را به راستی خود تقدیس کن ‪:‬کلم تو راست است‪.‬‬ ‫‪18‬همانطور که تو مرا به جهان فرستادی‪ ،‬من نیز آنها را به جهان فرستادم‪.‬‬ ‫‪19‬و به خاطر آنها خود را تقدیس میکنم تا آنها نیز از طریق حقیقت تقدیس شوند‪.‬‬ ‫‪20‬من فقط برای اینها دعا نمیکنم‪ ،‬بلکه برای آنها نیز که به واسطه کلمشان به من ایمان خواهند آورد‪.‬‬ ‫‪21‬تا همه یکی باشند ‪.‬همانطور که تو ای پدر‪ ،‬در من هستی و من در تو‪ ،‬تا آنها نیز در ما یکی باشند تا جهان ایمان بیاورد که تو مرا‬ ‫فرستادی‪.‬‬ ‫‪22‬و جللی را که به من دادی‪ ،‬به آنها دادهام ‪.‬تا آنها یکی باشند‪ ،‬چنانکه ما یکی هستیم‪:‬‬ ‫‪23‬من در آنها‪ ،‬و تو در من‪ ،‬تا آنها در یکی کامل شوند ‪.‬و تا جهان بداند که تو مرا فرستادی و آنها را دوست داشتی‪ ،‬همانطور که مرا‬ ‫دوست داشتی‪.‬‬ ‫‪24‬پدر‪ ،‬من می خواهم که آنها نیز که به من داده ای‪ ،‬در جایی که من هستم‪ ،‬با من باشند ‪.‬تا جلل مرا که به من عطا کرده ای ببینند‪ ،‬زیرا‬ ‫پیش از پیدایش جهان مرا دوست داشتی‪.‬‬ ‫‪25‬ای پدر عادل‪ ،‬جهان تو را نشناخت‪ ،‬اما من تو را شناختم و اینها دانستند که تو مرا فرستادی‪.‬‬ ‫‪26‬و من نام تو را به آنها اعلم کردهام‪ ،‬و آن را اعلم خواهم کرد تا محبتی که تو مرا دوست داشتهای در آنها باشد و من در آنها‪.‬‬

‫‪86‬‬


‫جان‬

‫فصل ‪18‬‬ ‫‪1‬چون عیسی این سخنان را گفت‪ ،‬با شاگردان خود از نهر سدرون بیرون آمد‪ ،‬جایی که باغی بود که او و شاگردانش به آن وارد شدند‪.‬‬ ‫‪2‬و یهودا نیز که او را تسلیم کرد‪ ،‬آن مکان را می دانست‪ ،‬زیرا عیسی بارها با شاگردان خود در آنجا متوسل می شد‪.‬‬ ‫‪3‬پس یهودا با دریافت گروهی از مردان و افسران از سران کاهنان و فریسیان‪ ،‬با فانوس و مشعل و سلح به آنجا آمد‪.‬‬ ‫‪4‬پس عیسی با دانستن همه چیزهایی که باید بر او بیاید بیرون آمد و به آنها گفت که چه کسی را میجویید؟‬ ‫‪5‬آنها به او پاسخ دادند‪ ،‬عیسی ناصری ‪.‬عیسی به آنها گفت ‪:‬من او هستم ‪.‬و یهودا نیز که به او تسلیم شد‪ ،‬با آنها ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬به محض اینکه به آنها گفت‪ ،‬من او هستم‪ ،‬به عقب رفتند و به زمین افتادند‪.‬‬ ‫‪7‬سپس دوباره از آنها پرسید که چه کسی را میجویید؟ و گفتند ‪:‬عیسی ناصری‪.‬‬ ‫‪8‬عیسی پاسخ داد‪ ،‬به شما گفتم که من هستم‪ ،‬پس اگر مرا میجویید‪ ،‬اینها را رها کنید‪.‬‬ ‫‪9‬تا سخنی که گفته بود محقق شود « ‪:‬از آنانی که به من دادی هیچکدام را از دست ندادم‪.‬‬ ‫‪10‬سپس شمعون پطرس که شمشیر داشت‪ ،‬آن را کشید و غلم کاهن اعظم را زد و گوش راست او را برید ‪.‬نام خادم ملخوس بود‪.‬‬ ‫‪11‬پس عیسی به پطرس گفت « ‪:‬شمشیر خود را در غلف بینداز‪ ،‬آیا جامی را که پدرم به من داده است‪ ،‬ننوشم؟‬ ‫‪12‬سپس گروه و فرمانده و افسران یهود عیسی را گرفتند و او را بستند‪.‬‬ ‫‪13‬و او را ابتدا نزد حنا برد ‪.‬زیرا او پدر شوهر قیافا بود که در همان سال کاهن اعظم بود‪.‬‬ ‫‪14‬و قیافا او بود که به یهودیان پند داد که مصلحت است که یک نفر برای قوم بمیرد‪.‬‬ ‫‪15‬و شمعون پطرس و شاگرد دیگری نیز به دنبال عیسی رفتند ‪:‬آن شاگرد برای کاهن اعظم شناخته شد و با عیسی به قصر کاهن اعظم‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪16‬اما پطرس بیرون در جلوی در ایستاد ‪.‬سپس آن شاگرد دیگر که برای کاهن اعظم شناخته شده بود بیرون رفت و با نگهبان در صحبت‬ ‫کرد و پطرس را آورد‪.‬‬ ‫‪17‬آنگاه دختر نگهبان در به پطرس گفت ‪:‬آیا تو نیز از شاگردان این مرد نیستی؟ او می گوید من نیستم‪.‬‬ ‫‪18‬و خادمان و افسران در آنجا ایستاده بودند که از ذغال آتش زده بودند ‪.‬زیرا هوا سرد بود و آنها خود را گرم کردند و پطرس با آنها‬ ‫ایستاد و خود را گرم کرد‪.‬‬ ‫‪19‬آنگاه کاهن اعظم از عیسی درباره شاگردانش و تعالیم او سؤال کرد‪.‬‬ ‫‪20‬عیسی به او پاسخ داد‪ ،‬من آشکارا با جهان صحبت کردم ‪.‬من همیشه در کنیسه و معبدی که یهودیان همیشه به آنجا متوسل می شوند‪،‬‬ ‫تدریس می کردم ‪.‬و در خفا چیزی نگفتم‪.‬‬ ‫‪21‬چرا از من می پرسی؟ از آنانی که مرا شنیدند بپرس که به آنها چه گفته ام ‪:‬بنگر‪ ،‬آنها می دانند چه گفتم‪.‬‬ ‫‪22‬و چون چنین گفت‪ ،‬یکی از افسرانی که در آنجا ایستاده بودند‪ ،‬کف دست عیسی را زد و گفت« ‪:‬آیا به کاهن اعظم چنین پاسخ میدهی؟‬ ‫‪23‬عیسی به او پاسخ داد « ‪:‬اگر بد گفتهام‪ ،‬به بدی شهادت بده‪ ،‬اما اگر خوب است‪ ،‬چرا مرا میزنی؟‬ ‫‪24‬و حنا او را در بند نزد قیافا کاهن اعظم فرستاده بود‪.‬‬ ‫‪25‬و شمعون پطرس ایستاد و خود را گرم کرد ‪.‬پس به او گفتند ‪:‬آیا تو نیز از شاگردان او نیستی؟ انکار کرد و گفت من نیستم‪.‬‬ ‫‪26‬یکی از خادمان کاهن اعظم که از خویشاوندان او بود که پطرس گوش او را بریده بود‪ ،‬گفت ‪:‬آیا تو را در باغ با او ندیدم؟‬ ‫‪ ۲۷‬پطرس دوباره انکار کرد و بلفاصله خروس صدا زد‪.‬‬ ‫‪28‬آنگاه عیسی را از قیافا به محضر داوری بردند ‪.‬و خود به سالن داوری نرفتند تا نجس شوند ‪.‬بلکه تا عید فصح را بخورند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬آنگاه پیلطس نزد ایشان رفت و گفت« ‪:‬این مرد را چه تهمت میزنید؟‬ ‫‪30‬آنها پاسخ دادند و به او گفتند" ‪:‬اگر او بدخواه نبود‪ ،‬او را به تو تسلیم نمی کردیم"‪.‬‬ ‫‪31‬آنگاه پیلطس بدیشان گفت« ‪:‬او را بگیرید و برحسب شریعت خود داوری کنید ‪.‬یهودیان به او گفتند ‪:‬برای ما مجاز نیست کسی را‬ ‫بکشیم‪.‬‬ ‫‪32‬تا کلم عیسی که گفته بود برآورده شود و نشان دهد که با چه مرگی باید بمیرد‪.‬‬ ‫‪33‬آنگاه پیلطس دوباره وارد دادگاه شد و عیسی را صدا زد و به او گفت ‪:‬آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟‬ ‫‪34‬عیسی به او پاسخ داد « ‪:‬تو از خودت این را می گویی یا دیگران درباره من به تو گفتند؟‬ ‫‪35‬پیلطس پاسخ داد ‪:‬آیا من یهودی هستم؟ قوم خودت و رؤسای کاهنان تو را به من تسلیم کردند‪ ،‬چه کردی؟‬ ‫‪36‬عیسی پاسخ داد « ‪:‬پادشاهی من از این جهان نیست‪ ،‬اگر پادشاهی من از این جهان بود‪ ،‬بندگانم می جنگیدند تا به یهودیان تسلیم نگردم‪،‬‬ ‫اما اکنون پادشاهی من از این جا نیست‪.‬‬ ‫‪37‬پس پیلطس به او گفت« ‪:‬پس آیا تو پادشاهی؟ عیسی پاسخ داد ‪:‬تو می گویی که من یک پادشاه هستم ‪.‬به این منظور به دنیا آمدم و به‬ ‫همین دلیل به دنیا آمدم تا به حقیقت شهادت دهم ‪.‬هر که از راستی است صدای مرا می شنود‪.‬‬ ‫‪38‬پیلطس به او گفت« ‪:‬حقیقت چیست؟ و چون این را گفت‪ ،‬دوباره نزد یهودیان رفت و به آنها گفت« ‪:‬من در او هیچ عیبی نمیبینم‪.‬‬ ‫‪39‬اما شما رسم دارید که در عید فصح یکی را برای شما آزاد کنم‪ ،‬پس آیا میخواهید پادشاه یهود را برای شما آزاد کنم؟‬ ‫‪40‬آنگاه همه دوباره فریاد زدند و گفتند« ‪:‬نه این مرد‪ ،‬بلکه بارباس ‪.‬حال باراباس یک دزد بود‪.‬‬ ‫فصل ‪19‬‬ ‫‪1‬پس پیلطس عیسی را گرفت و تازیانه زد‪.‬‬ ‫‪2‬و سربازان تاجی از خار بر سر او نهادند و جامه ارغوانی بر او پوشیدند‪.‬‬ ‫‪87‬‬


‫جان‬

‫‪3‬و گفت ‪:‬سلم ای پادشاه یهود !و او را با دستان خود زدند‪.‬‬ ‫‪4‬پس پیلطس دوباره بیرون آمد و به ایشان گفت« ‪:‬اینک من او را نزد شما میآورم تا بدانید که من هیچ عیبی در او نمیبینم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه عیسی با تاجی از خار و جامه ارغوانی بیرون آمد ‪.‬و پیلطس به آنها گفت ‪:‬این مرد!‬ ‫‪6‬چون سران کاهنان و افسران او را دیدند‪ ،‬فریاد زدند و گفتند ‪:‬او را مصلوب کن‪ ،‬مصلوبش کن ‪.‬پیلطس به آنها گفت« ‪:‬او را بگیرید و‬ ‫مصلوب کنید‪ ،‬زیرا من در او عیب نمیبینم‪.‬‬ ‫‪7‬یهودیان به او پاسخ دادند« ‪:‬ما شریعت داریم و طبق شریعت ما باید بمیرد‪ ،‬زیرا خود را پسر خدا ساخت‪.‬‬ ‫‪8‬پس چون پیلطس این سخن را شنید‪ ،‬بیشتر ترسید‪.‬‬ ‫‪9‬و دوباره به دادگاه رفت و به عیسی گفت ‪:‬تو از کجا هستی؟ اما عیسی هیچ پاسخی به او نداد‪.‬‬ ‫‪10‬آنگاه پیلطس به او گفت« ‪:‬آیا با من صحبت نمی کنی؟ آیا نمی دانی که من قدرت دارم تو را مصلوب کنم و قدرت دارم تو را آزاد کنم؟‬ ‫‪11‬عیسی پاسخ داد‪ ،‬تو هیچ قدرتی بر من نخواهی داشت‪ ،‬مگر اینکه از بال به تو عطا شده باشد‪.‬‬ ‫‪12‬و از آن پس پیلطس خواست تا او را آزاد کند‪ ،‬اما یهودیان فریاد زدند که اگر این مرد را رها کنی‪ ،‬دوست قیصر نیستی‪ ،‬هر که خود‬ ‫را پادشاه کند‪ ،‬بر ضد قیصر سخن می گوید‪.‬‬ ‫‪13‬پس چون پیلطس این سخن را شنید‪ ،‬عیسی را بیرون آورد و در جایگاه داوری در مکانی که سنگفرش نامیده میشود و به عبری گاباتا‬ ‫نامیده میشود‪ ،‬نشست‪.‬‬ ‫‪14‬و آمادهی عید فصح و حدود ساعت ششم بود و به یهودیان گفت ‪:‬اینک پادشاه شما!‬ ‫‪15‬اما آنها فریاد زدند« ‪:‬او را دور کن‪ ،‬دور او را مصلوب کن ‪».‬پیلطس به آنها گفت ‪:‬آیا پادشاه شما را مصلوب کنم؟ سران کاهنان پاسخ‬ ‫دادند ‪:‬ما پادشاهی جز سزار نداریم‪.‬‬ ‫‪16‬پس او را به آنها سپرد تا مصلوب شود ‪.‬و عیسی را گرفتند و بردند‪.‬‬ ‫‪17‬و او صلیب خود را بر دوش گرفت‪ ،‬به محلی به نام محل جمجمه که در جلجتا عبری نامیده می شود بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪18‬جایی که او را مصلوب کردند و دو نفر دیگر با او در دو طرف یکی و عیسی در وسط‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و پیلطس عنوانی نوشت و بر صلیب گذاشت ‪.‬و نوشته بود ‪:‬عیسی ناصری‪ ،‬پادشاه یهودیان‪.‬‬ ‫‪20‬پس این عنوان را بسیاری از یهودیان خواندند‪ ،‬زیرا محلی که عیسی مصلوب شد نزدیک شهر بود و به زبان عبری و یونانی و لتین‬ ‫نوشته شده بود‪.‬‬ ‫‪21‬آنگاه سران کاهنان یهود به پیلطس گفتند ‪:‬ای پادشاه یهود‪ ،‬ننویس ‪.‬اما او گفت ‪:‬من پادشاه یهودیان هستم‪.‬‬ ‫‪22‬پیلطس پاسخ داد ‪:‬آنچه نوشته ام‪ ،‬نوشته ام‪.‬‬ ‫‪23‬سپس سربازان چون عیسی را مصلوب کردند‪ ،‬جامههای او را برداشته‪ ،‬چهار قسمت کردند که برای هر سرباز یک قسمت ‪.‬و همچنین‬ ‫کت او ‪:‬اکنون کت بدون درز بود و از بال بافته شده بود‪.‬‬ ‫‪24‬پس به یکدیگر گفتند« ‪:‬آن را نشک نکنیم‪ ،‬بلکه برای آن قرعه بیندازیم که چه کسی باشد‪ ،‬تا کتاب مقدس که میگوید جامه مرا در میان‬ ‫خود تقسیم کردند و برای لباس من قرعه انداختند ‪.‬پس سربازان این کارها را انجام دادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و در کنار صلیب عیسی‪ ،‬مادرش و خواهر مادرش‪ ،‬مریم همسر کلئوفا و مریم مجدلیه ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪26‬پس چون عیسی مادر خود و شاگردی را که او را دوست می داشت ایستاده دید‪ ،‬به مادر خود گفت ‪:‬ای زن‪ ،‬اینک پسرت!‬ ‫‪27‬سپس به شاگرد گفت ‪:‬اینک مادرت !و از آن ساعت آن شاگرد او را به خانه خود برد‪.‬‬ ‫‪28‬پس از این‪ ،‬عیسی میدانست که همه چیز اکنون تمام شده است‪ ،‬تا کتاب مقدمس محقق شود‪ ،‬میگوید ‪:‬تشنهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و ظرفی پر از سرکه گذاشتند و اسفنجی را از سرکه پر کردند و بر زوفا گذاشتند و به دهان او گذاشتند‪.‬‬ ‫‪30‬پس چون عیسی سرکه را گرفت‪ ،‬گفت ‪:‬تمام شد‪ ،‬و سر خود را خم کرده‪ ،‬جان داد‪.‬‬ ‫‪31‬پس یهودیان چون این مقدمه بود که اجساد در روز سبت روی صلیب باقی نمانند (زیرا آن روز سبت روز بلندی بود )از پیلطوس‬ ‫التماس کردند که پاهایشان بشکند و بشکند ‪.‬برداشته شده است‪.‬‬ ‫‪32‬سپس سربازان آمدند و پاهای اولی و دیگری را که با او مصلوب شده بود شکستند‪.‬‬ ‫‪33‬اما چون نزد عیسی آمدند و دیدند که او مرده است‪ ،‬پاهای او را نشکستند‪.‬‬ ‫‪34‬اما یکی از سربازان نیزه پهلوی او را سوراخ کرد و بیدرنگ خون و آب از آن بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪35‬و کسی که آن را دید‪ ،‬گواهی داد‪ ،‬و سوابق او صادق است‪ ،‬و او میداند که راست میگوید تا ایمان بیاورید‪.‬‬ ‫‪36‬زیرا این چیزها انجام شد تا کتاب مقدس تمام شود‪ ،‬استخوانی از او شکسته نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪37‬و دوباره کتاب مقدمس دیگر میگوید« ‪:‬به کسی که او را سوراخ کردند نگاه خواهند کرد»‪.‬‬ ‫‪38‬و بعد از این یوسف آریماتی که شاگرد عیسی بود‪ ،‬اما پنهانی از ترس یهودیان‪ ،‬از پیلطوس التماس کرد که جسد عیسی را بردارد و‬ ‫پیلطس به او اجازه داد ‪.‬پس آمد و جسد عیسی را گرفت‪.‬‬ ‫‪39‬و نیقودیموس نیز آمد که در ابتدا شبانه نزد عیسی آمد و مخلوطی از مر و آلوئه به وزن حدود صد مَقال آورد‪.‬‬ ‫‪40‬آنگاه جسد عیسی را گرفتند و آن را در جامههای کتان با ادویهها پیچیدند‪ ،‬چنانکه یهودیان دفن میکردند‪.‬‬ ‫‪41‬و در محلی که او مصلوب شد باغی بود ‪.‬و در باغ مقبره ای جدید که هرگز انسان در آن گذاشته نشده بود‪.‬‬ ‫‪42‬پس عیسی را به خاطر روز آمادگی یهود در آنجا گذاشتند ‪.‬زیرا مقبره نزدیک بود‪.‬‬ ‫فصل ‪20‬‬ ‫‪1‬روز اول هفته‪ ،‬مریم مجدلیه در اوایل صبح‪ ،‬هنگامی که هنوز تاریک بود‪ ،‬به مقبره آمد و سنگ را از قبر برداشته دید‪.‬‬

‫‪88‬‬


‫جان‬

‫‪ ۲‬آنگاه میدود و نزد شمعون پطرس و شاگرد دیگر که عیسی او را دوست میداشت میآید و به آنها میگوید ‪:‬خداوند را از قبر بیرون‬ ‫آوردهاند و نمیدانیم او را کجا گذاشتهاند‪.‬‬ ‫‪3‬پس پطرس و آن شاگرد دیگر بیرون رفتند و به مقبره آمدند‪.‬‬ ‫‪4‬پس هر دو با هم دویدند و شاگرد دیگر از پطرس پیشی گرفت و اول به قبر رسید‪.‬‬ ‫‪5‬و خم شد و به داخل نگاه کرد‪ ،‬لباس کتان را دید ‪.‬با این حال او داخل نشد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه شمعون پطرس به دنبال او آمد و به داخل قبر رفت و دید که لباس کتانی خوابیده است‪.‬‬ ‫‪7‬و دستمال که در اطراف سر او بود‪ ،‬نه با لباس کتانی‪ ،‬بلکه در جایی به تنهایی پیچیده شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه آن شاگرد دیگر نیز که ابتدا به مقبره آمده بود داخل شد و دید و ایمان آورد‪.‬‬ ‫‪9‬زیرا هنوز کتاب مقدمس را نمی دانستند که او باید از مردگان برخیزد‪.‬‬ ‫‪10‬آنگاه شاگردان دوباره به خانه خود رفتند‪.‬‬ ‫‪11‬اما مریم بیرون بر قبر ایستاد و گریه کرد و چون گریه میکرد‪ ،‬خم شد و به قبر نگاه کرد‪.‬‬ ‫‪12‬و دو فرشته سفیدپوش را میبیند که نشستهاند‪ ،‬یکی در سر و دیگری بر پاها‪ ،‬جایی که جسد عیسی خوابیده بود‪.‬‬ ‫‪13‬و به او گفتند ‪:‬ای زن‪ ،‬چرا گریه می کنی؟ او به آنها گفت ‪:‬زیرا آنها پروردگار من را گرفتند و من نمی دانم او را کجا گذاشته اند‪.‬‬ ‫‪14‬و چون این را گفت‪ ،‬برگشت و عیسی را دید که ایستاده است‪ ،‬و ندانست که عیسی است‪.‬‬ ‫‪15‬عیسی به او گفت ‪:‬ای زن‪ ،‬چرا گریه می کنی؟ دنبال کی میگردی او که تصور میکرد او باغبان است‪ ،‬به او گفت« ‪:‬آقا‪ ،‬اگر او را از‬ ‫این رو به دنیا آوردهای‪ ،‬به من بگو او را کجا گذاشتهای و من او را خواهم برد‪.‬‬ ‫‪16‬عیسی به او گفت‪ ،‬مریم ‪.‬زن برگشت و به او گفت« ‪:‬ربونی ‪.‬یعنی استاد‬ ‫‪17‬عیسی به او گفت « ‪:‬به من دست نزن ‪.‬زیرا من هنوز نزد پدرم بال نرفته ام ‪.‬و به خدای من و خدای شما‪.‬‬ ‫‪18‬مریم مجدلیه آمد و به شاگردان گفت که خداوند را دیده است و او اینها را به او گفته است‪.‬‬ ‫‪19‬آنگاه در همان روز غروب‪ ،‬در روز اول هفته‪ ،‬هنگامی که درهای محل اجتماع شاگردان از ترس یهودیان بسته بود‪ ،‬عیسی آمد و در‬ ‫میان ایستاد و به ایشان گفت « ‪:‬سلم بر شما باد‪.‬‬ ‫‪20‬و چون چنین گفت‪ ،‬دست و پهلوی خود را به ایشان نشان داد ‪.‬آنگاه شاگردان وقتی خداوند را دیدند خوشحال شدند‪.‬‬ ‫‪21‬پس عیسی دوباره به آنها گفت ‪:‬سلم بر شما‪ ،‬همانطور که پدرم مرا فرستاده است‪ ،‬من نیز شما را می فرستم‪.‬‬ ‫‪22‬و چون این را گفت‪ ،‬بر ایشان دمید و به ایشان گفت ‪:‬روح القدس را دریافت کنید‪.‬‬ ‫‪23‬هر که گناهان را ببخشید‪ ،‬برای ایشان آمرزیده شده است ‪.‬و گناهان هر کس را نگه دارید‪ ،‬باقی می ماند‪.‬‬ ‫‪24‬اما توماس‪ ،‬یکی از آن دوازده‪ ،‬که دیدیموس نام داشت‪ ،‬هنگام آمدن عیسی با آنها نبود‪.‬‬ ‫‪25‬پس شاگردان دیگر به او گفتند ‪:‬ما خداوند را دیدیم ‪.‬اما او به آنها گفت ‪:‬اگر در دستان او اثر ناخن ها را نبینم و انگشت خود را در اثر‬ ‫ناخن ها بگذارم و دست خود را در پهلوی او فرو کنم‪ ،‬ایمان نخواهم آورد‪.‬‬ ‫‪26‬و پس از هشت روز‪ ،‬شاگردان او و توماس با آنها دوباره در داخل بودند ‪.‬آنگاه عیسی در حالی که درها بسته بود‪ ،‬آمد و در میان ایستاد‬ ‫و گفت « ‪:‬سلم بر شما باد‪.‬‬ ‫‪27‬سپس به توماس گفت « ‪:‬انگشتت را به اینجا دراز کن و دستهای مرا ببین ‪.‬و دستت را به اینجا دراز کن و آن را در پهلوی من بیندازی‬ ‫و بی ایمان مباش‪ ،‬بلکه مؤمن باش‪.‬‬ ‫‪28‬و توماس جواب داد و به او گفت« ‪:‬خداوند من و خدای من‪.‬‬ ‫‪29‬عیسی به او گفت ‪:‬توما‪ ،‬چون مرا دیدی‪ ،‬ایمان آوردی‪.‬‬ ‫‪30‬و بسیاری از نشانههای دیگر واقعا ا عیسی در حضور شاگردان خود انجام داد که در این کتاب نوشته نشده است‪:‬‬ ‫‪31‬اما اینها نوشته شده است تا ایمان آورید که عیسی مسیح‪ ،‬پسر خداست ‪.‬و تا با ایمان به نام او حیات پیدا کنید‪.‬‬ ‫فصل ‪21‬‬ ‫‪1‬پس از این امور‪ ،‬عیسی دوباره خود را در کنار دریای طبریه به شاگردان نشان داد ‪.‬و از این رو خودش را نشان داد‪.‬‬ ‫‪2‬شمعون پطرس و توماس به نام دیدیم و ناتانائیل قنائی در جلیل و پسران زبدی و دو تن دیگر از شاگردان او با هم بودند‪.‬‬ ‫‪3‬شمعون پطرس به آنها گفت‪ ،‬من برای ماهیگیری می روم ‪.‬به او می گویند ما نیز با تو می رویم ‪.‬آنها بیرون رفتند و بلفاصله سوار‬ ‫کشتی شدند ‪.‬و آن شب چیزی نگرفتند‪.‬‬ ‫‪4‬اما چون صبح شد‪ ،‬عیسی در ساحل ایستاد‪ ،‬اما شاگردان نمی دانستند که عیسی است‪.‬‬ ‫‪5‬آنگاه عیسی به آنها گفت « ‪:‬ای فرزندان‪ ،‬آیا غذا دارید؟ آنها به او پاسخ دادند ‪:‬نه‪.‬‬ ‫‪6‬و او به آنها گفت ‪:‬تور را در سمت راست کشتی بیندازید و خواهید یافت ‪.‬پس ریختند و اکنون نتوانستند آن را برای انبوه ماهی ها بکشند‪.‬‬ ‫‪7‬پس آن شاگردی که عیسی او را دوست داشت به پطرس گفت ‪:‬خداوند است ‪.‬وقتی شمعون پطرس شنید که خداوند است‪ ،‬کت ماهیگیری‬ ‫خود را به او پوشاند (زیرا او برهنه بود )و خود را به دریا انداخت‪.‬‬ ‫‪8‬و شاگردان دیگر در یک کشتی کوچک آمدند( ‪.‬زیرا از خشکی دور نبودند‪ ،‬اما دویست ذراع بود )تور را با ماهی می کشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬به محض اینکه به خشکی رسیدند‪ ،‬آتشی از ذغال در آنجا دیدند و ماهی روی آن گذاشته بودند و نان‪.‬‬ ‫‪10‬عیسی به آنها گفت ‪:‬از ماهی که اکنون صید کرده اید بیاورید‪.‬‬ ‫‪11‬شمعون پطرس برآمده‪ ،‬تور را به خشکی پر از ماهیان بزرگ‪ ،‬صد و پنجاه و سه‪ ،‬کشید‪ ،‬و برای همه بسیار بودند‪ ،‬اما تور شکسته‬ ‫نشد‪.‬‬ ‫‪12‬عیسی به آنها گفت ‪:‬بیایید و شام بخورید ‪.‬و هیچ یک از شاگردان جرأت نکرد از او بپرسد که تو کیستی؟ دانستن اینکه خداوند است‪.‬‬ ‫‪89‬‬


‫جان‬

‫‪13‬پس عیسی آمد‪ ،‬نان گرفت و به آنها داد و به همین ترتیب ماهی‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬این سومین بار است که عیسی پس از زنده شدن از مردگان خود را به شاگردان خود نشان داد‪.‬‬ ‫‪15‬پس چون شام خوردند‪ ،‬عیسی به شمعون پطرس گفت‪ ،‬شمعون پسر یونس‪ ،‬آیا مرا از اینها بیشتر دوست داری؟ او به او گفت ‪:‬آری‪،‬‬ ‫خداوند ‪.‬تو می دانی که من تو را دوست دارم او به او گفت ‪:‬بره های من را بچرخان‪.‬‬ ‫‪16‬بار دیگر به او گفت « ‪:‬شمعون پسر یونس‪ ،‬آیا مرا دوست داری؟ او به او گفت ‪:‬آری‪ ،‬خداوند ‪.‬تو می دانی که من تو را دوست دارم او‬ ‫به او گفت ‪:‬گوسفندان مرا بچرخان‪.‬‬ ‫‪17‬بار سوم به او گفت « ‪:‬شمعون پسر یونس‪ ،‬آیا مرا دوست داری؟ پطرس غمگین شد زیرا برای بار سوم به او گفت ‪:‬آیا مرا دوست‬ ‫داری؟ و به او گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬تو همه چیز را می دانی ‪.‬تو می دانی که من تو را دوست دارم عیسی به او گفت ‪:‬گوسفندان مرا بچرخان‪.‬‬ ‫‪18‬همانا‪ ،‬به راستی‪ ،‬به تو می گویم‪ ،‬وقتی جوان بودی‪ ،‬کمر خود را می بستی‪ ،‬و به هر کجا که می خواستی راه می رفتی‪ ،‬اما وقتی پیر‬ ‫شدی‪ ،‬دست هایت را دراز خواهی کرد‪ ،‬و دیگری کمر تو را خواهد بست و تو را به جایی که می خواهی خواهد برد ‪.‬نمی خواست‬ ‫‪19‬او این را گفت و نشان داد که با چه مرگی باید خدا را جلل دهد ‪.‬و چون این را گفت‪ ،‬به او گفت ‪:‬مرا دنبال کن‪.‬‬ ‫‪20‬آنگاه پطرس برگشت و دید شاگردی را که عیسی دوست داشت دنبال میکند ‪.‬که هنگام شام نیز به سینه خود تکیه کرد و گفت ‪:‬‬ ‫«خداوندا‪ ،‬کیست که به تو خیانت می کند؟‬ ‫‪ ۲۱‬پطرس که او را دید به عیسی گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬و این مرد چه کند؟‬ ‫‪22‬عیسی به او گفت « ‪:‬اگر بخواهم که تا زمانی که من بیایم درنگ کند‪ ،‬به تو چیست؟ تو مرا دنبال کن‬ ‫‪23‬پس این سخن را در میان برادران منتشر کرد که آن شاگرد نبایست بمیرد ‪.‬اما اگر بخواهم که او درنگ کند تا من بیایم‪ ،‬به تو چیست؟‬ ‫‪24‬این شاگردی است که بر این چیزها گواهی میدهد و این چیزها را نوشت و میدانیم که شهادت او راست است‪.‬‬ ‫‪25‬و همچنین بسیاری از چیزهای دیگر که عیسی انجام داد وجود دارد‪ ،‬که اگر هر کدام نوشته شوند‪ ،‬گمان میکنم که حتی خود جهان نیز‬ ‫نمیتواند حاوی کتابهایی باشد که باید نوشته شود ‪.‬آمین‬

‫‪90‬‬


‫اعمال سوالن‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫‪1‬ای تئوفیلوس‪ ،‬رساله پیشین را از تمام آنچه عیسی شروع به انجام و تعلیم کرد‪ ،‬نوشتم‪.‬‬ ‫‪2‬تا روزی که در آن برخاسته شد‪ ،‬پس از آن به واسطه روح القدس به رسولنی که برگزیده بود احکامی داده بود‪:‬‬ ‫‪3‬او نیز پس از اشتیاق خود با براهین خطاناپذیر بسیار‪ ،‬خود را زنده نشان داد‪ ،‬در حالی که چهل روز از آنها دیده شد‪ ،‬و از چیزهای‬ ‫مربوط به ملکوت خدا سخن گفت‪:‬‬ ‫‪ ۴‬و چون با ایشان جمع شده بود‪ ،‬به ایشان امر کرد که از اورشلیم خارج نشوند‪ ،‬بلکه منتظر وعده پدر باشند‪ ،‬که او میگوید از من‬ ‫شنیدهاید‪.‬‬ ‫‪5‬زیرا یحیی حقیقتا ا با آب تعمید داد ‪.‬اما چند روز بعد با روح القدس تعمید خواهید گرفت‪.‬‬ ‫‪6‬پس چون گرد هم آمدند‪ ،‬از او پرسیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬آیا در این زمان میخواهی پادشاهی را به اسرائیل بازگردانی؟‬ ‫‪7‬و او به آنها گفت‪ ،‬این برای شما نیست که زمانها یا فصلهایی را که پدر به قدرت خود قرار داده است‪ ،‬بدانید‪.‬‬ ‫‪8‬لیکن پس از آن که روح القدس بر شما بیاید‪ ،‬قدرت خواهید یافت و در اورشلیم و در تمامی یهودیه و در سامره و تا اقصی نقاط زمین‬ ‫برای من شاهد خواهید بود‪.‬‬ ‫‪9‬و هنگامی که او این چیزها را گفت‪ ،‬در حالی که آنها می دیدند‪ ،‬او بلند شد ‪.‬و ابری او را از دیدشان دور کرد‪.‬‬ ‫‪10‬و در حالی که در حالی که او بال می رفت با استواری به آسمان نگاه می کردند‪ ،‬اینک دو مرد با لباس سفید در کنار آنها ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪11‬که همچنین گفت ‪:‬ای مردان جلیلی چرا ایستاده اید و به آسمان خیره شده اید؟ همین عیسی که از میان شما به آسمان برده شده است‪،‬‬ ‫همان گونه که او را دیدید که به آسمان رفت‪ ،‬خواهد آمد‪.‬‬ ‫‪12‬سپس از کوهی به نام زیتون به اورشلیم بازگشتند که از اورشلیم یک سفر روز سبت است‪.‬‬ ‫‪13‬و چون داخل شدند به بالخانه رفتند و پطرس و یعقوب و یوحنا و اندریاس و فیلیپ و توماس و بارتولمیوس و متی و یعقوب پسر‬ ‫آلفائوس و شمعون زلوتس در آنجا بودند ‪.‬و یهودا برادر یعقوب‪.‬‬ ‫‪14‬اینها همگی با زنان و مریم مادر عیسی و با برادرانش به دعا و نیایش ادامه دادند‪.‬‬ ‫‪15‬و در آن روزها پطرس در میان شاگردان برخاست و گفت( ‪:‬تعداد نامها با هم حدود صد و بیست بود)‪.‬‬ ‫‪16‬ای برادران‪ ،‬این کتاب مقددس باید برآورده میشد‪ ،‬که روحالقدس از زبان داوود قبل از آن درباره یهودا‪ ،‬که راهنمای کسانی بود که‬ ‫عیسی را گرفتند‪ ،‬گفت‪.‬‬ ‫‪17‬زیرا او با ما شمرده شده بود و بخشی از این خدمت را به دست آورده بود‪.‬‬ ‫‪18‬این مرد مزرعه ای را به پاداش گناه خرید ‪.‬و با سر به زمین افتاد‪ ،‬از وسط پاره شد و تمام روده هایش فوران کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و برای همه ساکنان اورشلیم شناخته شد ‪.‬به طوری که آن مزرعه را در زبان خاص آنها آکلداما‪ ،‬یعنی مزرعه خون می نامند‪.‬‬ ‫‪20‬زیرا در کتاب مزامیر نوشته شده است که مسکن او ویران شود و کسی در آن ساکن نشود و اسقف او را دیگری بگیرد‪.‬‬ ‫‪21‬پس از این مردانی که در تمام مدتی که عیسی خداوند در میان ما رفت و آمد با ما همراهی کردند‪،‬‬ ‫‪22‬از غسل تعمید یوحنا تا همان روزی که او از میان ما برگرفته شد‪ ،‬باید شخصی را منصوب کرد تا با ما شاهد رستاخیز او باشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و دو نفر را تعیین کردند‪ ،‬یوسف به نام بارساباس که یوستوس نام داشت و ماتیاس‪.‬‬ ‫‪24‬و آنها دعا کردند و گفتند« ‪:‬ای خداوند که از دل همه مردم خبر داری‪ ،‬بگو که آیا از میان این دو انتخاب کردهای‪.‬‬ ‫‪25‬تا از این خدمت و رسالتی که یهودا با معصیت از آن خارج شد‪ ،‬سهمی داشته باشد تا به جای خود برود‪.‬‬ ‫‪26‬و قرعه خود را دادند ‪.‬و قرعه بر ماتیاس افتاد ‪.‬و او با یازده رسول شمرده شد‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫‪1‬و چون روز پنطیکاست به طور کامل فرا رسید‪ ،‬همه با هم در یک مکان بودند‪.‬‬ ‫‪2‬و ناگهان صدایی از آسمان شنیده شد مانند باد شدیدی که میوزید و تمام خانهای را که در آن نشسته بودند پر کرد‪.‬‬ ‫‪3‬و زبانهای شکافته مانند آتش بر آنها ظاهر شد و بر هر یک از آنها نشست‪.‬‬ ‫‪4‬و همگی از روح القدس پر شدند و به زبانهای دیگر سخن گفتند‪ ،‬چنانکه روح به ایشان گفت‪.‬‬ ‫‪5‬و در اورشلیم یهودیان عابد از هر قوم زیر آسمان ساکن بودند‪.‬‬ ‫‪6‬و چون این صدا در خارج به گوش رسید‪ ،‬جماعت جمع شدند و گیج شدند‪ ،‬زیرا هرکس شنید که آنها به زبان خود صحبت می کنند‪.‬‬ ‫‪7‬و همگی متحیر و متحیر شده‪ ،‬به یکدیگر میگفتند« ‪:‬اینک‪ ،‬آیا همه اینان که سخن میگویند جلیلی نیستند؟‬ ‫‪8‬و چگونه می شنویم که هر کس به زبان خود که در آن متولد شده ایم؟‬ ‫‪9‬اشکانیان و مادها و عیلمیان و ساکنان بین النهرین و یهودیه و کاپادوکیه و پونتوس و آسیا‪،‬‬ ‫‪10‬فریجیا و پامفیلیا در مصر و نواحی لیبی در اطراف کورنه و غریبان روم و یهودیان و مسیحیان‪،‬‬ ‫‪11‬کرت و اعراب‪ ،‬ما آنها را می شنویم که به زبان ما کارهای شگفت انگیز خدا را بیان می کنند‪.‬‬ ‫‪12‬و همگی متحیر شده‪ ،‬در شک و تردید به یکدیگر میگفتند« ‪:‬این چیست؟‬ ‫‪13‬دیگران مسخره میکردند و میگفتند« ‪:‬اینها پر از شراب نو هستند‪.‬‬

‫‪91‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪14‬ا دما پطرس با آن یازده برخاسته‪ ،‬صدای خود را بلند کرده‪ ،‬به ایشان گفت« ‪:‬ای مردان یهودا‪ ،‬و همه ساکنان اورشلیم‪ ،‬این را برای خود‬ ‫بدانید و به سخنان من گوش فرا دهید‪.‬‬ ‫‪15‬زیرا اینان مست نیستند‪ ،‬چنانکه شما گمان میکنید‪ ،‬چون ساعت سوم روز است‪.‬‬ ‫‪16‬اما این چیزی است که توسط یوئیل نبی گفته شد‪.‬‬ ‫‪17‬و خدا می گوید در روزهای آخر چنین خواهد شد که از روح خود بر هر جسمی خواهم ریخت و پسران و دختران شما نبوت خواهند‬ ‫کرد و جوانان شما رؤیاها خواهند دید و پیران شما رویاها را خواهند دید‪. :‬‬ ‫‪18‬و در آن ایام روح خود را بر بندگان و کنیزان خود خواهم ریخت ‪.‬و آنها نبوت خواهند کرد‪:‬‬ ‫‪19‬و معجزات را در آسمان بال و نشانه هایی در زمین در پایین نشان خواهم داد ‪.‬خون و آتش و بخار دود‪:‬‬ ‫‪ ۲۰‬خورشید به تاریکی و ماه به خون تبدیل خواهد شد‪ ،‬پیش از آن که آن روز بزرگ و برجسته خداوند بیاید‪.‬‬ ‫‪21‬و چنین خواهد شد که هر که نام خداوند را بخواند نجات خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪22‬ای مردان اسرائیل‪ ،‬این سخنان را بشنوید ‪.‬عیسی ناصری‪ ،‬مردی که در میان شما با معجزات و شگفتیها و نشانههایی مورد تأیید خدا‬ ‫قرار گرفت‪ ،‬همانطور که خود شما نیز میدانید‪ ،‬خدا به وسیله او در میان شما انجام داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬او را که با مشورت قاطع و پیششناخت خدا رهایی یافتید‪ ،‬گرفتهاید و به دستهای شریر مصلوب کرده و به قتل رساندید‪.‬‬ ‫‪24‬که خدا او را برانگیخت و دردهای مرگ را از دست داد‪ ،‬زیرا ممکن نبود که او را به دست آورد‪.‬‬ ‫‪25‬زیرا داود در مورد او سخن میگوید‪ ،‬من خداوند را همیشه در حضور خود پیشبینی میکردم‪ ،‬زیرا او در دست راست من است تا‬ ‫متزلزل نشم‪.‬‬ ‫‪26‬پس دلم شاد شد و زبانم شاد شد ‪.‬به علوه جسم من نیز در امید آرام خواهد گرفت‪:‬‬ ‫‪27‬زیرا جان من را در جهنم رها نمیکنی و قدوست را هم نمیگذاری که فساد ببیند‪.‬‬ ‫‪28‬راههای زندگی را به من معرفی کردی ‪.‬مرا با چهره خود سرشار از شادی خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪29‬ای برادران‪ ،‬اجازه دهید آزادانه درباره داوود پدرسالر به شما بگویم که او هم مرده و هم دفن شده است و مقبره او تا امروز با ماست‪.‬‬ ‫‪30‬پس چون نبی بود و میدانست که خدا به او سوگند یاد کرده است که از ثمره کمر او برحسب جسم‪ ،‬مسیح را برخیزد تا بر تخت او‬ ‫بنشیند‪.‬‬ ‫‪31‬او که قبلا این را دید از رستاخیز مسیح گفت که روح او در جهنم رها نشده است و بدن او فساد نمی بیند‪.‬‬ ‫‪32‬این عیسی را خدا برانگیخت و ما همه شاهد آن هستیم‪.‬‬ ‫‪33‬پس چون به دست راست خدا برافراشته شده و از پدر وعده روح القدس را دریافت کرده است‪ ،‬این را که اکنون می بینید و می شنوید‪،‬‬ ‫نازل کرده است‪.‬‬ ‫‪34‬زیرا داوود به آسمان بال نرفت‪ ،‬بلکه خود میگوید« ‪:‬خداوند به خداوند من گفت ‪:‬بر دست راست من بنشین‪.‬‬ ‫‪35‬تا زمانی که دشمنانت را زیر پای تو قرار دهم‪.‬‬ ‫‪36‬پس جمیع خاندان اسرائیل به یقین بدانند که خدا همان عیسی را که شما مصلوب کردید خداوند و مسیح ساخته است‪.‬‬ ‫‪37‬و چون این را شنیدند‪ ،‬در دل خود متاثر شدند و به پطرس و بقیه رسولن گفتند ‪:‬ای مردان و برادران‪ ،‬چه کنیم؟‬ ‫‪38‬آنگاه پطرس به آنها گفت ‪:‬توبه کنید و هر یک از شما به نام عیسی مسیح برای آمرزش گناهان تعمید دهید و عطای روح القدس را‬ ‫دریافت خواهید کرد‪.‬‬ ‫‪39‬زیرا این وعده برای شما و فرزندان شما و برای همه کسانی است که از دور هستند‪ ،‬حتی کسانی که یهوه خدای ما را خواهد خواند‪.‬‬ ‫‪40‬و با سخنان بسیار دیگر او شهادت داد و نصیحت کرد و گفت ‪:‬خود را از این نسل ناجور نجات دهید‪.‬‬ ‫‪41‬آنگاه کسانی که کلم او را با خوشحالی پذیرفتند تعمید یافتند و در همان روز حدود سه هزار نفر بر ایشان افزودند‪.‬‬ ‫‪42‬و در تعلیم و مشارکت رسولن و شکستن نان و دعاها ثابت قدم ماندند‪.‬‬ ‫‪43‬و ترس بر هر جانی فرود آمد و عجایب و نشانههای بسیار به وسیله رسولن انجام شد‪.‬‬ ‫‪44‬و همه کسانی که ایمان آوردند با هم بودند و همه چیز مشترک بودند‪.‬‬ ‫‪45‬و اموال و اموال خود را فروختند‪ ،‬و آنها را به همه مردم‪ ،‬بر حسب نیاز‪ ،‬تقسیم کردند‪.‬‬ ‫‪46‬و آنها هر روز به اتفاق در معبد می ماندند و نان را از خانه به خانه می شکستند‪ ،‬گوشت خود را با شادی و تنهای دل می خوردند‪.‬‬ ‫‪47‬خدا را ستایش میکنند و نزد همه مردم لطف دارند ‪.‬و خداوند هر روز کسانی را که باید نجات یابند به کلیسا اضافه می کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪ ۱‬و پطرس و یوحنا در ساعت دعا‪ ،‬که ساعت نهم بود‪ ،‬با هم به معبد رفتند‪.‬‬ ‫‪2‬و مردی لنگ از شکم مادرش حمل میشد که او را هر روز نزد دروازه معبدی که زیبا نامیده میشد میسپردند تا از کسانی که داخل معبد‬ ‫میشوند صدقه بخواهند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬کسی که پطرس و یوحنا را دید که در حال رفتن به معبد بودند‪ ،‬صدقه خواست‪.‬‬ ‫‪4‬و پطرس با یوحنا به او چشم دوخت و گفت ‪:‬به ما نگاه کن‪.‬‬ ‫‪5‬و او به آنها توجه کرد و انتظار داشت چیزی از آنها دریافت کند‪.‬‬ ‫‪6‬پس پطرس گفت« ‪:‬من نقره و طل ندارم ‪.‬اما آنچه را که دارم به تو می دهم ‪:‬به نام عیسی مسیح ناصری برخیز و راه برو‪.‬‬ ‫‪7‬و دست راست او را گرفت و او را بلند کرد و فورا ا پاها و استخوانهای قوزک او قوی شد‪.‬‬ ‫‪8‬و عیسی در حال جهش برخاست و راه رفت و با ایشان به معبد وارد شد و راه می رفت و می پرید و خدا را ستایش می کرد‪.‬‬ ‫‪9‬و همه مردم او را دیدند که راه می رفت و خدا را ستایش می کرد‪.‬‬ ‫‪92‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪10‬و دانستند که اوست که برای صدقه بر دروازه زیبای معبد مینشیند و از آنچه برای او اتفاق افتاده بود پر از شگفتی و شگفتی شدند‪.‬‬ ‫‪11‬و همانطور که مرد لنگ شفا یافته پطرس و یوحنا را در آغوش میگرفت‪ ،‬همه مردم با شگفتی در ایوانی که ایوان سلیمان نامیده میشود‪،‬‬ ‫نزد ایشان دویدند‪.‬‬ ‫‪12‬و چون پطرس آن را دید‪ ،‬به مردم پاسخ داد‪ ،‬ای مردان اسرائیل‪ ،‬چرا از این تعجب می کنید؟ یا چرا اینقدر به ما نگاه می کنید که گویی‬ ‫به قدرت یا قدوسیت خود این مرد را وادار کرده ایم راه برود؟‬ ‫‪13‬خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب‪ ،‬خدای پدران ما‪ ،‬پسر خود عیسی را جلل داده است ‪.‬او را تسلیم کردید و در حضور پیلطس او را‬ ‫انکار کردید‪ ،‬زیرا او تصمیم گرفت که او را رها کند‪.‬‬ ‫‪14‬اما شما قدوس و عادل را انکار کردید و خواستید که قاتلی به شما عطا شود‪.‬‬ ‫‪15‬و شاهزاده حیات را که خدا او را از مردگان زنده کرده بود‪ ،‬کشت ‪.‬که ما شاهد آن هستیم‪.‬‬ ‫‪16‬و نام او از طریق ایمان به نام او‪ ،‬این مرد را که میبینید و میشناسید‪ ،‬قوی ساخته است ‪:‬آری‪ ،‬ایمانی که به وسیله او است‪ ،‬این سلمت‬ ‫کامل را در حضور همه شما به او بخشیده است‪.‬‬ ‫‪17‬و اکنون‪ ،‬برادران‪ ،‬میدانم که شما از روی نادانی این کار را انجام دادید‪ ،‬همانطور که حاکمان شما نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪18‬ا دما آن چیزهایی را که خدا قبلا به زبان جمیع انبیای خود نشان داده بود که مسیح عذاب میکشد‪ ،‬او به انجام رساند‪.‬‬ ‫‪19‬پس توبه کنید‪ ،‬و تبدیل شوید‪ ،‬تا گناهان شما محو شود‪ ،‬هنگامی که زمانهای شادابی از حضور خداوند فرا خواهد رسید‪.‬‬ ‫‪20‬و او عیسی مسیح را که قبلا برای شما موعظه شده بود‪ ،‬خواهد فرستاد‪:‬‬ ‫‪21‬که آسمان باید او را تا زمان بازگرداندن همه چیز‪ ،‬که خدا به زبان همه انبیای مقدس خود از آغاز جهان گفته است‪ ،‬پذیرا شود‪.‬‬ ‫‪22‬زیرا موسی به راستی به پدران گفت ‪:‬خداوند‪ ،‬خدای شما‪ ،‬نبی را از میان برادرانتان‪ ،‬مانند من‪ ،‬برای شما برخواهد انگیخت ‪.‬او را در‬ ‫همه چیز خواهید شنید‪ ،‬هر چه او به شما بگوید‪.‬‬ ‫‪23‬و چنین خواهد شد که هر شخصی که آن پیامبر را نشنود‪ ،‬از میان مردم هلک خواهد شد‪.‬‬ ‫‪24‬آری‪ ،‬و تمامی انبیا از سموئیل و کسانی که پس از آن میآیند‪ ،‬به همان اندازه که گفتهاند‪ ،‬درباره این ایام پیشگویی کردهاند‪.‬‬ ‫‪25‬شما فرزندان انبیا و عهدی هستید که خدا با پدران ما بست و به ابراهیم گفت‪ ،‬و در نسل تو همه اقوام زمین برکت خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬خدا پس از برانگیختن پسر خود عیسی‪ ،‬ابتدا برای شما‪ ،‬او را فرستاد تا شما را برکت دهد و هر یک از شما را از گناهان خود دور‬ ‫سازد‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪1‬و چون با مردم صحبت میکردند‪ ،‬کاهنان و رئیس معبد و صدوقیان بر ایشان آمدند‪،‬‬ ‫‪2‬از اینکه مردم را تعلیم دادند و قیام مردگان را به وسیله عیسی موعظه کردند‪ ،‬ناراحت شدند‪.‬‬ ‫‪3‬و بر ایشان دست گذاشتند و ایشان را تا روز بعد نگه داشتند‪ ،‬زیرا که عصر بود‪.‬‬ ‫‪4‬ا دما بسیاری از آنان که این کلم را شنیدند ایمان آوردند ‪.‬و تعداد مردان حدود پنج هزار نفر بود‪.‬‬ ‫‪5‬و در روز فردا واقع شد که حکام و مشایخ و علمای ایشان‪،‬‬ ‫‪6‬و حناس کاهن اعظم و قیافا و یوحنا و اسکندر و بسیاری از اقوام کاهن اعظم در اورشلیم جمع شدند‪.‬‬ ‫‪7‬و چون آنها را در میان نهادند‪ ،‬پرسیدند ‪:‬به چه قدرتی یا به چه نامی این کار را کردید؟‬ ‫‪8‬آنگاه پطرس که از روح القدس پر شده بود‪ ،‬به ایشان گفت ‪:‬ای حاکمان قوم و بزرگان اسرائیل‪،‬‬ ‫‪9‬اگر امروز در مورد عمل نیکی که به انسان ناتوان انجام شده است‪ ،‬بررسی میشویم‪ ،‬به چه وسیله او شفا مییابد‪.‬‬ ‫‪10‬همه شما و تمامی قوم اسرائیل بدانند که به نام عیسی مسیح ناصری‪ ،‬که او را مصلوب کردید‪ ،‬که خدا او را از مردگان برخیزانید‪ ،‬این‬ ‫شخص به وسیله او در اینجا در حضور شما سالم ایستاده است‪.‬‬ ‫‪11‬این سنگی است که از شما سازندهها نادیده گرفته شد و سر گوشه شد‪.‬‬ ‫‪12‬و در دیگری نجات نیست‪ ،‬زیرا در زیر آسمان هیچ نام دیگری به مردم داده نشده است تا به وسیله آن نجات یابیم‪.‬‬ ‫‪13‬و چون جسارت پطرس و یوحنا را دیدند و دریافتند که آنها مردانی نادان و نادان هستند‪ ،‬شگفت زده شدند ‪.‬و از ایشان شناختند که با‬ ‫عیسی بوده اند‪.‬‬ ‫‪14‬و با دیدن مردی که شفا یافته بود با ایشان ایستاده بود‪ ،‬نتوانستند چیزی بر خلف آن بگویند‪.‬‬ ‫‪15‬ا دما چون امر فرمودند که از شورا بیرون بروند‪ ،‬با خود مشورت کردند‪.‬‬ ‫‪16‬گفت ‪:‬با این مردان چه کنیم؟ زیرا که معجزه قابل توجهی که توسط آنها انجام شده است برای همه ساکنان اورشلیم آشکار است ‪.‬و ما‬ ‫نمی توانیم آن را انکار کنیم‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪17‬ا دما چون دیگر در میان مردم شیوع پیدا نکند‪ ،‬آنها را شدیدا تهدید کنیم که از این پس با کسی به این نام سخن نگویند‪.‬‬ ‫‪18‬و آنها را صدا زدند و امر کردند که اصلا به نام عیسی سخن نگویند و تعلیم ندهند‪.‬‬ ‫‪19‬اما پطرس و یوحنا پاسخ دادند و به آنها گفتند ‪:‬آیا در نظر خدا درست است که به شما بیشتر از خدا گوش فرا دهیم‪ ،‬شما قضاوت کنید‪.‬‬ ‫‪20‬زیرا نمیتوانیم چیزهایی را که دیدهایم و شنیدهایم بگوییم‪.‬‬ ‫‪21‬پس چون آنها را تهدید کردند‪ ،‬آنها را رها کردند‪ ،‬چون چیزی نیافتند که چگونه آنها را مجازات کنند‪ ،‬زیرا همه مردم به خاطر آنچه‬ ‫انجام شده بود‪ ،‬خدا را تمجید کردند‪.‬‬ ‫‪22‬زیرا آن مرد بالی چهل سال داشت که این معجزه شفا را بر او نشان داد‪.‬‬ ‫‪23‬و چون رها شدند‪ ،‬به گروه خود رفتند‪ ،‬و همه آنچه را که سران کاهنان و بزرگان به آنها گفته بودند گزارش کردند‪.‬‬

‫‪93‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪24‬و چون این را شنیدند‪ ،‬صدای خود را یکپارچه به سوی خدا بلند کردند و گفتند« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬تو خدایی هستی که آسمان و زمین و دریا‬ ‫و هر چه در آنهاست را آفریدی‪.‬‬ ‫‪25‬کیست که به زبان غلم تو داوود گفته است که چرا امتها خشمگین شدند و قوم چیزهای بیهوده تصور کردند؟‬ ‫‪26‬پادشاهان زمین برخاستند و فرمانروایان بر ضد خداوند و مسیح او گرد آمدند‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا به راستی بر علیه فرزند مقدس تو عیسی که او را مسح کردی‪ ،‬هیرودیس و پونتیوس پیلطس با غیریهودیان و قوم اسرائیل گرد‬ ‫آمدند‪.‬‬ ‫‪28‬زیرا هر آنچه را که دست و نصیحت تو از قبل تعیین کرده است‪ ،‬انجام دهی‪.‬‬ ‫‪29‬و اکنون‪ ،‬خداوند‪ ،‬تهدیدهای آنها را بنگر‪ ،‬و به بندگانت عطا کن که با تمام جسارت سخن تو را بگویند‪،‬‬ ‫‪30‬با دراز کردن دست خود برای شفا ‪.‬و تا نشانه ها و معجزات به نام فرزند مقدس تو عیسی انجام شود‪.‬‬ ‫‪31‬و چون دعا كردند‪ ،‬مكانى كه در آنجا جمع شده بودند متزلزل شد ‪.‬و همه از روح القدس پر شدند و کلم خدا را با شهامت بیان کردند‪.‬‬ ‫‪32‬و بسیاری از ایمانداران یک دل و یک جان بودند ‪.‬اما آنها همه چیز مشترک داشتند‪.‬‬ ‫‪33‬و رسولن با قدرت عظیم بر رستاخیز عیسی خداوند شهادت دادند و فیض عظیم بر همه آنها بود‪.‬‬ ‫‪34‬و در میان آنها هیچ کمبودی نبود‪ ،‬زیرا که صاحبان زمین یا خانه آنها را فروختند و بهای چیزهای فروخته شده را آوردند‪.‬‬ ‫‪35‬و آنها را بر پای رسولن گذاشت و به هر کس بر حسب نیاز تقسیم شد‪.‬‬ ‫‪36‬و یوشس که رسولن او را برنابا نامیدند (که به تعبیر پسر تسلی میگویند )لوی و اهل قبرس بود‪.‬‬ ‫‪37‬با داشتن زمین‪ ،‬آن را فروخت و پول را آورد و به پای رسولن گذاشت‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪1‬اما مردی به نام حانیا با همسرش سافیرا ملکی را فروخت‪،‬‬ ‫‪2‬و بخشی از قیمت را که همسرش نیز از آن آگاه بود‪ ،‬پس گرفت و مقداری را آورد و آن را به پای رسولن گذاشت‪.‬‬ ‫‪3‬اما پطرس گفت‪ ،‬حنانیا‪ ،‬چرا شیطان قلب تو را پر کرده است که به روح القدس دروغ بگویی و بخشی از قیمت زمین را نگه داری؟‬ ‫‪4‬تا زمانی که باقی ماند‪ ،‬آیا مال تو نبود؟ و آیا پس از فروختن آن در اختیار تو نبود؟ چرا این چیز را در دل خود تصور کردی؟ تو به‬ ‫مردم دروغ نگفتی‪ ،‬بلکه به خدا‪.‬‬ ‫‪5‬و حنانیا با شنیدن این سخنان به زمین افتاد و روح را تسلیم کرد و ترس شدیدی بر همه کسانی که این چیزها را شنیدند‪ ،‬در آمد‪.‬‬ ‫‪6‬و جوانان برخاستند‪ ،‬او را زخمی کردند و بیرون بردند و دفن کردند‪.‬‬ ‫‪7‬و حدود سه ساعت بعد بود که همسرش که نمی دانست چه کار شده است‪ ،‬وارد شد‪.‬‬ ‫‪8‬و پطرس به او پاسخ داد‪ ،‬به من بگو که آیا زمین را به این قیمت فروختی؟ و او گفت ‪:‬بله‪ ،‬برای این همه‪.‬‬ ‫‪9‬پس پطرس به او گفت« ‪:‬چطور با هم توافق کردید که روح خداوند را امتحان کنید؟ اینک پاهای آنانی که شوهرت را دفن کرده اند بر در‬ ‫است و تو را بیرون خواهند برد‪.‬‬ ‫‪10‬آنگاه زن فورا ا به پای او افتاد و روح را تسلیم کرد و مردان جوان وارد شدند و او را مرده یافتند و او را بیرون آوردند و نزد شوهرش‬ ‫دفن کردند‪.‬‬ ‫‪11‬و ترس شدیدی بر تمام کلیسا و بر همه کسانی که این چیزها را شنیدند فرا گرفت‪.‬‬ ‫‪12‬و به دست رسولن نشانهها و شگفتیهای بسیاری در میان مردم پدید آمد( ‪.‬و همه با هم در ایوان سلیمان بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و از بقیه هیچ کس جرأت نمی کرد به آنها ملحق شود‪ ،‬بلکه مردم آنها را بزرگ می کردند‪.‬‬ ‫‪14‬و مؤمنان بیشتر به خداوند افزوده شدند‪ ،‬مردان و زنان بسیاری)‪.‬‬ ‫‪15‬تا آنجا که بیماران را به کوچهها بیرون آوردند و بر تختها و کاناپهها میگذاشتند تا حداقل سایهی پطرس که از آنجا میگذرد بر برخی از‬ ‫آنها سایه افکند‪.‬‬ ‫‪16‬و انبوهی از شهرهای اطراف به اورشلیم آمدند و مریضان و کسانی را که از ارواح ناپاک مضطرب شده بودند آوردند و همه شفا‬ ‫یافتند‪.‬‬ ‫‪17‬آنگاه کاهن اعظم و همه کسانی که با او بودند (که فرقه صدوقیان است )برخاستند و پر از خشم شدند‪.‬‬ ‫‪18‬و دست خود را بر رسولن گذاشته‪ ،‬آنها را در زندان عمومی قرار دادند‪.‬‬ ‫‪19‬اما فرشته خداوند شبانه درهای زندان را باز کرد و آنها را بیرون آورد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲۰‬بروید‪ ،‬بایستید و تمام سخنان این زندگی را در معبد به مردم بگویید‪.‬‬ ‫‪21‬و چون این را شنیدند‪ ،‬صبح زود به معبد وارد شدند و تعلیم دادند ‪.‬اما کاهن اعظم و کسانی که با او بودند آمدند‪ ،‬شورا و تمامی مجلس‬ ‫سنای بنی اسرائیل را فراخواندند و به زندان فرستادند تا آنها را بیاورند‪.‬‬ ‫‪22‬اما چون مأموران آمدند و آنها را در زندان نیافتند‪ ،‬برگشتند و گفتند‪:‬‬ ‫‪23‬و گفتیم« ‪:‬زندان را حقیقتا ا دیدیم که با امنیت کامل بسته شدهایم‪ ،‬و نگهبانان بیرون جلوی درها ایستادهاند‪.‬‬ ‫‪24‬و هنگامی که کاهن اعظم و رئیس معبد و سران کاهنان این چیزها را شنیدند‪ ،‬از آنها شک کردند که این امر به کجا خواهد رسید‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه یکی آمد و به آنها خبر داد و گفت« ‪:‬اینک مردانی که شما زندانی کردهاید‪ ،‬در معبد ایستادهاند و به مردم تعلیم میدهند‪.‬‬ ‫‪26‬سپس ناخدا با افسران رفت و بدون خشونت آنها را آورد زیرا از مردم می ترسیدند مبادا سنگسار شوند‪.‬‬ ‫‪27‬و چون ایشان را آوردند‪ ،‬ایشان را نزد شورا گذاشتند و کاهن اعظم از ایشان پرسید‪:‬‬ ‫‪28‬و گفت« ‪:‬آیا ما سخت به شما دستور ندادیم که به این نام تعلیم ندهید؟ و اینک اورشلیم را با تعالیم خود پر کرده اید و می خواهید خون‬ ‫این مرد را بر ما بیاورید‪.‬‬ ‫‪94‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪29‬آنگاه پطرس و حواریون دیگر پاسخ دادند و گفتند ‪:‬ما باید خدا را به جای مردم اطاعت کنیم‪.‬‬ ‫‪30‬خدای پدران ما عیسی را که شما او را کشتید و به درختی آویزان کردید‪ ،‬زنده کرد‪.‬‬ ‫‪31‬خدا او را با دست راست خود برافراشت تا شاهزاده و نجات دهنده باشد تا به اسرائیل توبه کند و گناهان را ببخشد‪.‬‬ ‫‪32‬و ما شاهدان او بر این چیزها هستیم ‪.‬و همچنین روح القدس که خدا به اطاعت کنندگان از او عطا کرده است‪.‬‬ ‫‪33‬چون این را شنیدند‪ ،‬دلشان بریده شد و برای کشتن آنها مشورت کردند‪.‬‬ ‫‪34‬آنگاه یکی از فریسیها به نام جمالئیل‪ ،‬که در میان تمام مردم شهرت داشت‪ ،‬در مجلس برخاست و دستور داد که رسولن را کمی بیرون‬ ‫بیاورند‪.‬‬ ‫‪35‬و به آنها گفت ‪:‬ای مردان اسرائیل‪ ،‬مراقب خود باشید که در مورد این مردان چه می خواهید بکنید‪.‬‬ ‫‪36‬زیرا پیش از این ایام تئوداس برخاست و خود را مباهات کرد که کسی است ‪.‬که تعدادی از مردان‪ ،‬حدود چهارصد نفر‪ ،‬به آنها پیوستند ‪.‬‬ ‫و همه کسانی که از او اطاعت کردند پراکنده شدند و نابود شدند‪.‬‬ ‫‪37‬پس از این مرد‪ ،‬یهودای جلیلی در ایام مالیات برخاست و بسیاری از مردم را به دنبال خود کشاند ‪.‬او نیز هلک شد ‪.‬و همه‪ ،‬حتی‬ ‫کسانی که از او اطاعت کردند‪ ،‬پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪38‬و اکنون به شما می گویم‪ ،‬از این مردان خودداری کنید‪ ،‬و آنها را رها کنید‪ ،‬زیرا اگر این نصیحت یا این کار از جانب مردم باشد‪ ،‬نابود‬ ‫خواهد شد‪.‬‬ ‫‪39‬اما اگر از خدا باشد‪ ،‬نمیتوانید آن را براندازید ‪.‬مبادا حتی برای جنگ با خدا پیدا شوید‪.‬‬ ‫‪40‬و با او موافقت کردند و چون رسولن را خوانده‪ ،‬آنها را زدند‪ ،‬امر کردند که به نام عیسی صحبت نکنند و آنها را رها کردند‪.‬‬ ‫‪41‬و از حضور شورا بیرون رفتند و خوشحال شدند که برای نام او سزاوار شرمساری شمرده شدند‪.‬‬ ‫‪42‬و هر روز در معبد و در هر خانه‪ ،‬از تعلیم و موعظه عیسی مسیح دست برنمیداشتند‪.‬‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫‪1‬و در آن روزها‪ ،‬چون تعداد شاگردان زیاد شد‪ ،‬زمزمه یونانیان بر ضد عبرانیان برخاست‪ ،‬زیرا بیوههای ایشان در خدمت روزانه نادیده‬ ‫گرفته میشدند‪.‬‬ ‫‪2‬آنگاه آن دوازده انبوه شاگردان را نزد خود فراخواندند و گفتند ‪:‬دلیل نیست که کلم خدا را ترک کنیم و میزها را خدمت کنیم‪.‬‬ ‫‪3‬بنابراین‪ ،‬ای برادران‪ ،‬در میان خود هفت مرد عادل‪ ،‬سرشار از روحالقدس و حکمت را بررسی کنید‪ ،‬که میتوانیم آنها را برای این کار‬ ‫منصوب کنیم‪.‬‬ ‫‪4‬اما ما خود را پیوسته به دعا و خدمت کلم خواهیم داد‪.‬‬ ‫‪5‬و این سخن‪ ،‬همه جماعت را پسندید‪ ،‬و استیفان را‪ ،‬مردی سرشار از ایمان و روحالقدس‪ ،‬و فیلیپ‪ ،‬و پروکوروس‪ ،‬و نیکانور‪ ،‬و تیمون‪،‬‬ ‫و پارمناس‪ ،‬و نیکلس را که از انطاکیه دیندار بود‪ ،‬برگزیدند‪.‬‬ ‫‪6‬او را نزد رسولن گذاشتند و چون دعا کردند‪ ،‬دست بر ایشان نهادند‪.‬‬ ‫‪7‬و کلم خدا افزایش یافت ‪.‬و تعداد شاگردان در اورشلیم بسیار زیاد شد ‪.‬و گروه بزرگی از کاهنان مطیع ایمان بودند‪.‬‬ ‫‪8‬و استیفان پر از ایمان و قدرت‪ ،‬در میان مردم معجزات و معجزات بزرگ انجام داد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه عدهای از کنیسه که کنیسه لیبرتینها و کورنیان و اسکندریان و از آنها اهل کیلیکیه و آسیا نامیده میشود‪ ،‬با استیفان به نزاع‬ ‫برخاستند‪.‬‬ ‫‪10‬و نتوانستند در برابر حکمت و روحی که با آن سخن می گفت مقاومت کنند‪.‬‬ ‫‪11‬آنگاه مردان را سرکوب کردند و گفتند ‪:‬شنیدیم که او سخنان کفرآمیز علیه موسی و خدا میگفت‪.‬‬ ‫‪12‬و مردم و مشایخ و علما را برانگیختند و بر او آمدند و او را گرفتند و به مجلس آوردند‪.‬‬ ‫‪13‬و شاهدان دروغین قرار دهید که میگویند« ‪:‬این مرد از گفتن سخنان کفرآمیز علیه این مکان مقدس و شریعت دست برنمیدارد‪.‬‬ ‫‪14‬زیرا شنیدهایم که او میگوید که این عیسی ناصری این مکان را ویران خواهد کرد و رسومی را که موسی به ما داده بود تغییر خواهد‬ ‫داد‪.‬‬ ‫‪15‬و همه کسانی که در شورا نشسته بودند‪ ،‬با استواری به او نگاه می کردند‪ ،‬چهره او را مانند چهره فرشته دیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪1‬آنگاه کاهن اعظم گفت ‪:‬آیا اینها چنین است؟‬ ‫‪2‬و گفت ‪:‬ای برادران و پدران‪ ،‬گوش کنید ‪.‬خدای جلل بر پدر ما ابراهیم ظاهر شد‪ ،‬زمانی که در بین النهرین بود‪ ،‬قبل از اینکه در چاران‬ ‫ساکن شود‪.‬‬ ‫‪3‬و به او گفت ‪:‬از سرزمین خود و از قوم خود بیرون برو و به سرزمینی که به تو نشان خواهم داد بیا‪.‬‬ ‫‪4‬پس از سرزمین کلدانیان بیرون آمد و در چاران ساکن شد و از آنجا چون پدرش مرد‪ ،‬او را به این سرزمین که اکنون در آن ساکن‬ ‫هستید‪ ،‬برد‪.‬‬ ‫‪5‬و هیچ ارثی در آن به او نداد‪ ،‬نه‪ ،‬نه به اندازهای که پایش را بگذارد‪ ،‬اما قول داد که آن را به عنوان ملک به او و به نسل او پس از خود‬ ‫بدهد‪ ،‬در حالی که هنوز فرزندی نداشت‪. .‬‬ ‫‪6‬و خدا چنین گفت که ذریت او در سرزمین غریب ساکن شوند ‪.‬و آنها را به اسارت درآورند و چهارصد سال بدیشان کنند‪.‬‬

‫‪95‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪7‬خداوند گفت‪ ،‬قومی را که اسارت آنها خواهند بود‪ ،‬داوری خواهم کرد و پس از آن بیرون خواهند آمد و در این مکان مرا خدمت خواهند‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪8‬و عهد ختنه را به او داد و ابراهیم اسحاق را آورد و او را در روز هشتم ختنه کرد ‪.‬و اسحاق یعقوب را آورد ‪.‬و یعقوب دوازده پدرسالر‬ ‫را آورد‪.‬‬ ‫‪9‬و پدرسالران با حسادت یوسف را به مصر فروختند‪ ،‬اما خدا با او بود‪.‬‬ ‫‪10‬و او را از تمام مصیبتهایش رهایی بخشید و در نظر فرعون پادشاه مصر به او لطف و حکمت بخشید ‪.‬و او را فرماندار مصر و تمام‬ ‫خانه اش کرد‪.‬‬ ‫‪11‬و در تمام سرزمین مصر و کنعان تنگی و مصیبت عظیم رخ داد و پدران ما روزی نیافتند‪.‬‬ ‫‪12‬اما چون یعقوب شنید که در مصر ذرت وجود دارد‪ ،‬ابتدا پدران ما را فرستاد‪.‬‬ ‫‪13‬و در بار دوم یوسف به برادران خود شناخته شد ‪.‬و اقوام یوسف به فرعون معلوم شد‪.‬‬ ‫‪14‬پس یوسف فرستاد و پدرش یعقوب و تمام اقوامش را که شصت و پانزده نفر بودند‪ ،‬نزد خود خواند‪.‬‬ ‫‪15‬پس یعقوب به مصر فرود آمد و او و پدران ما مردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و به سیخیم برده شده‪ ،‬در قبری که ابراهیم به مبلغی از پسران عمور پدر سیخیم خریده بود‪ ،‬گذاشتند‪.‬‬ ‫‪17‬ا دما چون زمان وعدهای که خدا به ابراهیم قسم خورده بود نزدیک شد‪ ،‬قوم در مصر زیاد و زیاد شدند‪.‬‬ ‫‪18‬تا اینکه پادشاه دیگری برخاست که یوسف را نشناخت‪.‬‬ ‫‪19‬همانها با اقوام ما حیلهگرانه رفتار کردند‪ ،‬و پدران ما را بدی کرد تا فرزندان خردسال خود را بیرون کنند تا زنده نمانند‪.‬‬ ‫‪20‬در آن زمان موسی متولد شد و بسیار زیبا بود و سه ماه در خانه پدر خود پرورش یافت‪.‬‬ ‫‪21‬و چون او را بیرون کردند‪ ،‬دختر فرعون او را برگرفت و برای پسر خود پرورش داد‪.‬‬ ‫‪22‬و موسی در تمام حکمت مصریان آموخته بود و در گفتار و کردار توانا بود‪.‬‬ ‫‪23‬و چون چهل ساله شد‪ ،‬به دلش آمد تا برادرانش بنی اسرائیل را ببیند‪.‬‬ ‫‪24‬و چون یکی از آنها را دید که به ستم میآید‪ ،‬از او دفاع کرد و انتقام ستمدیده را گرفت و مصری را زد‪.‬‬ ‫‪25‬زیرا گمان میکرد که برادرانش میدانستند که چگونه خدا به دست خود آنها را رهایی میبخشد‪ ،‬اما آنها نفهمیدند‪.‬‬ ‫‪26‬و روز بعد او خود را به آنها نشان داد در حالی که آنها نزاع می کردند‪ ،‬و می خواست آنها را دوباره با هم کنار بگذارد‪ ،‬و گفت ‪:‬‬ ‫آقایان‪ ،‬شما برادران هستید ‪.‬چرا به یکدیگر ظلم می کنید؟‬ ‫‪27‬اما کسی که به همسایه خود ستم کرد او را بیرون کرد و گفت" ‪:‬چه کسی تو را بر ما حاکم و قاضی قرار داد؟"‬ ‫‪28‬آیا مرا میکشی‪ ،‬همانطور که دیروز مصری را کردی؟‬ ‫‪29‬پس موسی با این گفتار گریخت و در سرزمین مادیان غریب بود و در آنجا دو پسر به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪30‬و چون چهل سال تمام شد‪ ،‬در بیابان کوه سینا فرشته خداوند در شعله آتش در بوته ای بر او ظاهر شد‪.‬‬ ‫‪31‬وقتی موسی آن را دید‪ ،‬از این منظره تعجب کرد و چون نزدیک میشد تا آن را ببیند‪ ،‬صدای خداوند به او رسید‪.‬‬ ‫‪32‬و گفت ‪:‬من خدای پدران تو‪ ،‬خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم ‪.‬سپس موسی به خود لرزید و جرأت نکرد که ببیند‪.‬‬ ‫‪33‬آنگاه خداوند به او گفت« ‪:‬کفشهایت را از پاهایت درآور‪ ،‬زیرا مکانی که در آن ایستادهای زمین مقدس است‪.‬‬ ‫‪34‬من مصیبت قوم خود را که در مصر است دیدم و ناله ایشان را شنیدم و برای رهایی ایشان فرود آمدم ‪.‬و اکنون بیا‪ ،‬تو را به مصر می‬ ‫فرستم‪.‬‬ ‫‪35‬این موسی را که آنها را رد کردند و گفتند ‪:‬چه کسی تو را حاکم و قاضی قرار داد؟ همان را خدا فرستاد تا به دست فرشته ای که در‬ ‫بوته بر او ظاهر شد فرمانروا و نجات دهنده باشد‪.‬‬ ‫‪36‬پس از آنكه چهل سال در زمین مصر و در دریای سرخ و در بیابان عجایب و نشانهها را نشان داد‪ ،‬ایشان را بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪37‬این همان موسی است که به بنیاسرائیل گفت« ‪:‬یو هه ووه‪ ،‬خدای شما‪ ،‬نبی از برادرانتان‪ ،‬مانند من‪ ،‬برای شما برمیانگیزد ‪.‬او را خواهید شنید‬ ‫‪38‬این اوست که در کلیسای بیابان با فرشتهای که در کوه سینا با او سخن میگفت و با پدران ما بود‪.‬‬ ‫‪39‬که پدران ما از او اطاعت نکردند‪ ،‬بلکه او را از خود بیرون کردند و در دلهای خود به مصر بازگشتند‪.‬‬ ‫‪40‬و به هارون گفت« ‪:‬ما را خدایان قرار ده تا پیشاپیش ما بروند‪ ،‬زیرا این موسی که ما را از زمین مصر بیرون آورد‪ ،‬نمیدانیم که او چه‬ ‫میشود‪.‬‬ ‫‪41‬و در آن روزها گوساله ای ساختند و برای بت قربانی کردند و از کارهای دست خود شادی کردند‪.‬‬ ‫‪42‬سپس خدا برگشته‪ ،‬آنها را به سجده لشکر آسمان سپرد ‪.‬همانطور که در کتاب انبیا نوشته شده است‪ ،‬ای خاندان اسرائیل‪ ،‬آیا در مدت‬ ‫چهل سال در بیابان برای من جانوران کشته شده و قربانی تقدیم کرده اید؟‬ ‫‪43‬آری‪ ،‬شما خیمه مولوخ و ستاره خدای خود رامفان را که برای پرستش آنها ساختید‪ ،‬برگرفتید و من شما را به آن سوی بابل خواهم برد‪.‬‬ ‫‪44‬پدران ما خیمه شهادت را در بیابان داشتند‪ ،‬چنانکه او با موسی صحبت میکرد تا آن را مطابق آنچه دیده بود بسازد‪.‬‬ ‫‪45‬که پدران ما نیز که پس از آن آمدند‪ ،‬با عیسی به تصرف غیریهودانی که خدا آنها را از حضور پدران ما تا ایام داوود بیرون کرد‪،‬‬ ‫آوردند‪.‬‬ ‫‪46‬که در پیشگاه خدا فیض یافت و خواست تا خیمه ای برای خدای یعقوب بیابد‪.‬‬ ‫‪47‬اما سلیمان برای او خانه ای ساخت‪.‬‬ ‫‪48‬ا دما حق تعالی در معابد دست ساز ساکن نیست ‪.‬همانطور که پیامبر می فرماید‬ ‫‪49‬آسمان تخت من است و زمین پای من است‪ ،‬چه خانه ای برای من خواهی ساخت؟ خداوند می گوید ‪:‬یا جای استراحت من چیست؟‬ ‫‪50‬آیا دست من همه این چیزها را نساخته است؟‬ ‫‪51‬ای سرسختان و از نظر دل و گوش ختنه نشدهها‪ ،‬همیشه در برابر روحالقدس مقاومت میکنید‪.‬‬ ‫‪96‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪52‬پدران شما کدام یک از پیامبران را مورد آزار و اذیت قرار نداده اند؟ و آنها را که قبلا از آمدن عادل خبر داده بودند‪ ،‬کشتند ‪.‬که شما‬ ‫اکنون خائن و قاتل آنها بوده اید‪.‬‬ ‫‪53‬که شریعت را به دستور فرشتگان پذیرفتهاند و آن را نگاه نداشتهاند‪.‬‬ ‫‪54‬چون این سخنان را شنیدند‪ ،‬دلشان بریده شد و بر او دندان قروچه کردند‪.‬‬ ‫‪55‬اما او که از روح القدس پر شده بود‪ ،‬با استواری به آسمان نگاه کرد و جلل خدا و عیسی را دید که در سمت راست خدا ایستاده است‪.‬‬ ‫‪56‬و گفت ‪:‬اینک من آسمانها را می بینم که باز شده و پسر انسان در سمت راست خدا ایستاده است‪.‬‬ ‫‪57‬آنگاه با صدای بلند فریاد زدند و گوشهای خود را بستند و یکپارچه بر او دویدند‪.‬‬ ‫‪58‬و او را از شهر بیرون انداخته‪ ،‬سنگسار كردند و شاهدان جامههای خود را پیش پای جوانی كه شائول نام داشت‪ ،‬نهادند‪.‬‬ ‫‪59‬و استیفان را سنگسار کردند و خدا را خواند و گفت ‪:‬خداوندا عیسی روح مرا بپذیر‪.‬‬ ‫‪60‬و او زانو زد و با صدای بلند فریاد زد« ‪:‬خداوندا‪ ،‬این گناه را به عهده آنها مکن ‪.‬و چون این را گفت‪ ،‬به خواب رفت‪.‬‬ ‫فصل ‪8‬‬ ‫‪1‬و شائول به مرگ خود رضایت داد ‪.‬و در آن زمان آزار و اذیت شدیدی بر کلیسای اورشلیم شد ‪.‬و همه در نواحی یهودا و سامره پراکنده‬ ‫شدند‪ ،‬جز رسولن‪.‬‬ ‫‪2‬و مردان عابد استیفان را به دفن او بردند و بر او زاری کردند‪.‬‬ ‫‪3‬و اما شائول‪ ،‬کلیسا را ویران کرد و به هر خانهای وارد شد و مردان و زنان را به زندان انداخت‪.‬‬ ‫‪4‬بنابراین پراکندهها به همه جا رفتند و کلم را موعظه کردند‪.‬‬ ‫‪5‬آنگاه فیلیپس به شهر سامره رفت و مسیح را به ایشان موعظه کرد‪.‬‬ ‫‪6‬و مردم با شنیدن و دیدن معجزاتي كه انجام میداد‪ ،‬به آن چیزهایي كه فیلیپوس گفت‪ ،‬اعتنا كردند‪.‬‬ ‫‪7‬زیرا ارواح ناپاک که با صدای بلند فریاد میزدند‪ ،‬از بسیاری از مبتلیان بیرون آمدند و بسیاری از فلجها و لنگان شفا یافتند‪.‬‬ ‫‪8‬و شادی عظیمی در آن شهر بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ا دما مردی به نام شمعون بود که قبلا در همان شهر جادو میکرد و مردم سامره را سحر میکرد و میگفت که خود بزرگوار است‪.‬‬ ‫‪10‬که همه از کوچکترین تا بزرگتر به او توجه داشتند و میگفتند« ‪:‬این مرد قدرت عظیم خداست‪.‬‬ ‫‪11‬و به او توجه داشتند‪ ،‬زیرا مدت طولنی آنها را با جادوها سحر کرده بود‪.‬‬ ‫‪12‬ا دما چون به فیلیپ ایمان آوردند که چیزهای مربوط به ملکوت خدا و نام عیسی مسیح را موعظه می کرد‪ ،‬زن و مرد تعمید گرفتند‪.‬‬ ‫‪13‬پس خود شمعون نیز ایمان آورد و چون تعمید یافت‪ ،‬نزد فیلیپس ماند و به معجزات و نشانههایی که انجام میشد تعجب کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و چون رسولنی که در اورشلیم بودند شنیدند که سامره کلم خدا را پذیرفته است‪ ،‬پطرس و یوحنا را نزد ایشان فرستادند‪:‬‬ ‫‪15‬که چون پایین آمدند‪ ،‬برای ایشان دعا کردند تا روح القدس را دریافت کنند‪.‬‬ ‫( ‪16‬زیرا هنوز بر هیچ یک از آنها نیفتاده بود‪ ،‬بلکه آنها به نام خداوند عیسی تعمید یافتند)‪.‬‬ ‫‪17‬سپس دست خود را بر آنها نهادند و روح القدس را دریافت کردند‪.‬‬ ‫‪18‬و چون شمعون دید که با گذاشتن دست رسولن روحالقدس داده شد‪ ،‬به آنها پول داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و گفت« ‪:‬این قدرت را به من هم عطا کن تا بر هر که دست میگذارم‪ ،‬روحالقدس را دریافت کند‪.‬‬ ‫‪20‬اما پطرس به او گفت« ‪:‬پول تو با تو هلک میشود‪ ،‬زیرا فکر میکردی که هدیه خدا با پول خریداری میشود‪.‬‬ ‫‪21‬تو در این امر نه سهمی داری و نه قرعه ای‪ ،‬زیرا دل تو در نظر خدا درست نیست‪.‬‬ ‫‪22‬پس از این شرارت خود توبه کن و از خدا دعا کن‪ ،‬شاید فکر دل تو بخشیده شود‪.‬‬ ‫‪23‬زیرا میدانم که تو در گند تلخی و در بند گناه هستی‪.‬‬ ‫‪24‬آنگاه شمعون پاسخ داد و گفت« ‪:‬برای من نزد خداوند دعا كنید كه هیچ یك از این چیزهایی كه گفتید بر من نرسد‪.‬‬ ‫‪25‬و آنها پس از شهادت و موعظه کلم خداوند‪ ،‬به اورشلیم بازگشتند‪ ،‬و انجیل را در بسیاری از روستاهای سامریان موعظه کردند‪.‬‬ ‫‪26‬و فرشته خداوند به فیلیپس خطاب کرده‪ ،‬گفت ‪:‬برخیز و به سمت جنوب برو تا راهی که از اورشلیم به غزه که صحرا است پایین‬ ‫میرود‪.‬‬ ‫‪27‬و او برخاست و رفت‪ ،‬و اینک مردی از اتیوپی‪ ،‬خواجهای با اقتدار بزرگ به فرمانروایی کانداس‪ ،‬ملکه اتیوپیایی‪ ،‬که سرپرستی تمام‬ ‫گنجینه او را بر عهده داشت‪ ،‬و برای عبادت به اورشلیم آمده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬در حال بازگشت‪ ،‬در ارابه خود نشسته بود و اشعیا نبی را خواند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬آنگاه روح به فیلیپ گفت ‪:‬نزدیک برو و به این ارابه بپیوند‪.‬‬ ‫‪30‬و فیلیپس نزد او دوید و شنید که او اشعیاس نبی را میخواند و گفت« ‪:‬آیا میفهمی چه میخوانی؟»‬ ‫‪31‬و گفت ‪:‬چگونه می توانم مگر اینکه کسی مرا راهنمایی کند؟ و از فیلیپ خواست که بیاید و با او بنشیند‪.‬‬ ‫‪32‬جای کتاب مقددس که خواند این بود که او را مانند گوسفندی به قتلگاه بردند ‪.‬و مانند بره گنگ در برابر قیچی خود‪ ،‬دهان خود را باز‬ ‫نکرد‪.‬‬ ‫‪33‬در ذلت او داوری او برداشته شد و چه کسی نسل او را اعلم خواهد کرد؟ زیرا جان او از زمین گرفته شده است‪.‬‬ ‫‪34‬و خواجه به فیلیپ پاسخ داد و گفت ‪:‬از تو می خواهم که نبی این را در مورد کی می گوید؟ از خودش یا مرد دیگری؟‬ ‫‪35‬آنگاه فیلیپس دهان خود را گشود و از همان کتاب مقدس شروع کرد و عیسی را به او موعظه کرد‪.‬‬ ‫‪36‬و چون در راه خود می رفتند‪ ،‬به آبی رسیدند و خواجه گفت ‪:‬ببینید اینجا آب است ‪.‬چه چیزی مانع تعمید من می شود؟‬ ‫‪37‬و فیلیپس گفت" ‪:‬اگر با تمام دل ایمان داری‪ ،‬می توانی "‪.‬و او پاسخ داد و گفت ‪:‬من ایمان دارم که عیسی مسیح پسر خداست‪.‬‬ ‫‪97‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪38‬و به ارابه فرمان داد که بایستد ‪.‬و او را تعمید داد‪.‬‬ ‫‪39‬و چون از آب بیرون آمدند‪ ،‬روح خداوند فیلیپس را گرفت که خواجه دیگر او را ندید و با شادی به راه خود رفت‪.‬‬ ‫‪40‬اما فیلیپس در آزوتوس یافت شد و از آنجا می گذشت و در تمام شهرها موعظه می کرد تا به قیصریه رسید‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪1‬و شائول در حالی که علیه شاگردان خداوند تهدید و قتل عام می کرد‪ ،‬نزد کاهن اعظم رفت‪.‬‬ ‫‪2‬و از او نامههایی به دمشق به کنیسهها خواست تا اگر از این راهها‪ ،‬چه مرد باشند و چه زن‪ ،‬آنها را در بند به اورشلیم بیاورد‪.‬‬ ‫‪3‬و چون سفر میکرد‪ ،‬به دمشق نزدیک شد و ناگهان نوری از آسمان در اطراف او تابید‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و به زمین افتاد و صدایی شنید که به او میگفت « ‪:‬شائول‪ ،‬شائول‪ ،‬چرا مرا جفا میکنی؟‬ ‫‪5‬و گفت ‪:‬ای خداوند تو کیستی؟ و خداوند گفت ‪:‬من عیسی هستم که تو آزارش میدهی‪ ،‬لگد زدن به خارها برای تو سخت است‪.‬‬ ‫‪6‬و او لرزان و متحیر گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬از من میخواهی چه کنم؟ و خداوند به او گفت ‪:‬برخیز و به شهر برو و به تو گفته خواهد شد که چه‬ ‫باید بکنی‪.‬‬ ‫‪7‬و مردانی که با او سفر میکردند‪ ،‬بیحرف ایستادند‪ ،‬صدایی شنیدند‪ ،‬اما کسی را ندیدند‪.‬‬ ‫‪8‬و شائول از زمین برخاست ‪.‬و چون چشمانش باز شد‪ ،‬کسی را ندید‪ ،‬بلکه دست او را گرفتند و به دمشق آوردند‪.‬‬ ‫‪9‬و او سه روز بی بین بود و نه خورد و نه آشامید‪.‬‬ ‫‪10‬و شاگردی در دمشق بود به نام حنانیا ‪.‬و خداوند در رؤیا به او گفت ‪:‬حنانیا ‪.‬و گفت ‪:‬خداوندا‪ ،‬من اینجا هستم‪.‬‬ ‫‪11‬و خداوند به او گفت ‪:‬برخیز و به خیابانی که مستقیم نامیده می شود برو و در خانه یهودا در مورد شخصی به نام شائول از طرسوس‬ ‫تحقیق کن‪ ،‬زیرا اینک او دعا می کند‪.‬‬ ‫‪12‬و در رؤیا دید که مردی به نام حنانیا می آید و دست خود را بر او می گذارد تا بینا شود‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه حنانیا پاسخ داد« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬من از بسیاری از این مرد شنیدهام که در اورشلیم به مقدسین تو چه بدی کرده است‪.‬‬ ‫‪14‬و در اینجا او از سران کاهنان اختیار دارد تا همه کسانی را که نام تو را میخوانند ببندد‪.‬‬ ‫‪15‬ا دما خداوند به او گفت ‪:‬برو‪ ،‬زیرا او برای من ظرف برگزیده است تا نام مرا در حضور امتها و پادشاهان و بنیاسرائیل ببرم‪.‬‬ ‫‪16‬زیرا به او نشان خواهم داد که به خاطر نام من چه رنجهای بزرگی را باید متحمل شود‪.‬‬ ‫‪17‬و حنانیا رفت و وارد خانه شد ‪.‬و دستان خود را بر او نهاد و گفت ‪:‬برادر شائول‪ ،‬خداوند‪ ،‬عیسی‪ ،‬که در راه به تو ظاهر شد‪ ،‬مرا‬ ‫فرستاد تا بینایی خود را باز کنی و از روح القدس پر شوی‪.‬‬ ‫‪18‬و فورا ا مانند پولک از چشمان او افتاد و فورا بینا شد و برخاست و تعمید یافت‪.‬‬ ‫‪19‬و چون غذا خورد‪ ،‬قوت گرفت ‪.‬سپس شائول چند روز با شاگردانی که در دمشق بودند بود‪.‬‬ ‫‪20‬و بی درنگ مسیح را در کنیسه ها موعظه کرد که او پسر خداست‪.‬‬ ‫‪21‬ا دما همه کسانی که او را شنیدند متحیر شدند و گفتند ‪:‬آیا این کسی نیست که آنانی را که این نام را در اورشلیم خوانده بودند هلک کرد و‬ ‫به این منظور به اینجا آمد تا آنها را بسته نزد سران کاهنان بیاورد؟‬ ‫قوتش را بیشتر کرد و یهودیان ساکن دمشق را شرمنده ساخت و ثابت کرد که این همان مسیح است‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬ا دما شائول د‬ ‫‪23‬و پس از سپری شدن آن روزهای بسیار‪ ،‬یهودیان با هم مشورت کردند که او را بکشند‪.‬‬ ‫‪24‬اما انتظارشان از شائول معلوم بود ‪.‬و روز و شب دروازه ها را تماشا می کردند تا او را بکشند‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه شاگردان شبانه او را گرفتند و در سبدی از دیوار پایین انداختند‪.‬‬ ‫‪26‬و چون شائول به اورشلیم آمد‪ ،‬کوشید که خود را به شاگردان ملحق کند‪ ،‬اما همه از او ترسیدند و باور نداشتند که شاگرد است‪.‬‬ ‫‪27‬اما برنابا او را گرفت و نزد رسولن آورد و به آنها گفت که چگونه خداوند را در راه دیده است و با او صحبت کرده است و چگونه در‬ ‫دمشق به نام عیسی با شهامت موعظه کرده است‪.‬‬ ‫‪28‬و با ایشان بود که به اورشلیم میآمدند و میرفتند‪.‬‬ ‫‪29‬و به نام خداوند عیسی با شهامت سخن گفت و با یونانیان نزاع کرد‪ ،‬اما آنها قصد کشتن او را داشتند‪.‬‬ ‫‪30‬چون برادران دانستند‪ ،‬او را به قیصریه آوردند و به طرسوس فرستادند‪.‬‬ ‫‪31‬آنگاه کلیساها در سراسر یهودیه و جلیل و سامره آرام گرفتند و بنا شدند ‪.‬و در ترس خداوند و در آسایش روح القدس راه می رفتند‪.‬‬ ‫‪32‬و واقع شد‪ ،‬چون پطرس از همه جا عبور میکرد‪ ،‬نزد مقددسینی که در لیدا ساکن بودند نیز فرود آمد‪.‬‬ ‫‪33‬و در آنجا مردی به نام آئنیاس را یافت که هشت سال بستر خود را نگه داشته و فلج شده بود‪.‬‬ ‫‪34‬و پطرس به او گفت ‪:‬انیاس‪ ،‬عیسی مسیح تو را شفا می دهد‪ ،‬برخیز و بسترت را بساز ‪.‬و بلفاصله برخاست‪.‬‬ ‫‪35‬و همه ساکنان لیدا و سارون او را دیدند و به خداوند بازگشتند‪.‬‬ ‫‪36‬و در یافا شاگردی بود به نام تابیتا که به تعبیرش دورکا نامیده میشود‪.‬‬ ‫‪37‬و در آن روزها واقع شد که او مریض شد و مرد ‪.‬پس از شستن او‪ ،‬او را در اتاق بالیی گذاشتند‪.‬‬ ‫‪38‬و چون لیدا در نزدیکی یافا بود و شاگردان شنیده بودند که پطرس در آنجاست‪ ،‬دو مرد را نزد او فرستادند و از او خواستند که در آمدن‬ ‫نزد آنها درنگ نکند‪.‬‬ ‫‪39‬پس پطرس برخاست و با ایشان رفت ‪.‬هنگامی که او آمد‪ ،‬او را به اتاق بال آوردند و همه بیوه زنان در کنار او ایستاده بودند و گریه می‬ ‫کردند و لباس ها و جامه هایی را که دورکا با آنها ساخته بود نشان می دادند‪.‬‬ ‫‪40‬اما پطرس همه را بیرون آورد و زانو زد و دعا کرد ‪.‬و او را به سمت بدن برگرداند و گفت ‪:‬طبیتا برخیز ‪.‬و چشمان خود را باز کرد و‬ ‫چون پطرس را دید‪ ،‬برخاست‪.‬‬ ‫‪98‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪41‬و دست خود را به او داد و او را بلند کرد و قدیسان و بیوهزنان را خواند و او را زنده حاضر کرد‪.‬‬ ‫‪42‬و در تمام یافا معروف بود ‪.‬و بسیاری به خداوند ایمان آوردند‪.‬‬ ‫‪43‬و واقع شد که او روزهای زیادی را در یافا نزد یکی از شمعون دباغ ماند‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪1‬در قیصریه مردی بود به نام کورنلیوس‪ ،‬صدیبی از گروه به نام گروه ایتالیایی‪،‬‬ ‫‪2‬مردی عابد و با تمام خانهاش که از خدا میترسید و به مردم صدقه فراوان میداد و همیشه به درگاه خدا دعا میکرد‪.‬‬ ‫‪3‬در رؤیایی ظاهرا ا در ساعت نهم روز‪ ،‬فرشته خدا را دید که نزد او آمده‪ ،‬به او گفت« ‪:‬کورنلیوس‪».‬‬ ‫‪4‬و چون به او نگاه کرد‪ ،‬ترسید و گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬این چیست؟ و او به او گفت ‪:‬دعا و زکات تو برای یادگاری در حضور خدا آمده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪5‬و اکنون مردانی را به یافا بفرستید و یکی از شمعون را که نام خانوادگی او پطرس است بخوان‪.‬‬ ‫‪6‬او نزد یکی از شمعون دباغکنندهای که خانهاش در کنار دریا است‪ ،‬اقامت میکند‪.‬‬ ‫‪7‬و هنگامی که فرشته ای که با کورنلیوس صحبت می کرد رفت‪ ،‬دو تن از خادمان خانه خود و یک سرباز عابد از آنانی را که پیوسته در‬ ‫انتظار او بودند‪ ،‬فرا خواند‪.‬‬ ‫‪8‬و چون همه اینها را به آنها اعلم کرد‪ ،‬آنها را به یافا فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬فردای آن روز‪ ،‬چون به سفر میرفتند و به شهر نزدیک میشدند‪ ،‬پطرس بر بام خانه رفت تا حدود ساعت ششم دعا کند‪.‬‬ ‫‪10‬و بسیار گرسنه شد و میخواست بخورد‪ ،‬اما در حالی که آماده میشدند‪ ،‬به حالت خلسه افتاد‪.‬‬ ‫‪11‬و دیدم که آسمان گشوده شد و ظرفی بر او فرود آمد‪ ،‬چنانکه ورقهای بزرگ بود که از چهار گوشه آن گره خورده و به زمین فرود آمد‪.‬‬ ‫‪12‬که در آن همه جانوران چهارپای زمین و وحشی و خزندگان و پرندگان آسمان بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و صدایی به او رسید‪ ،‬پطرس برخیز ‪.‬بکش و بخور‬ ‫‪14‬ا دما پطرس گفت« ‪:‬خداوندا چنین نیست ‪.‬زیرا هرگز چیز معمولی یا ناپاک نخورده ام‪.‬‬ ‫‪15‬و آن صدا بار دیگر با او گفت ‪:‬آنچه را که خدا پاک کرده است‪ ،‬آن را معمولی نمیخوانی‪.‬‬ ‫‪16‬این سه بار انجام شد و ظرف دوباره به آسمان برده شد‪.‬‬ ‫‪17‬و در حالی که پطرس در خود تردید داشت که این رؤیایی که دیده بود چه معنایی دارد‪ ،‬اینک مردانی که از کورنلیوس فرستاده شده‬ ‫بودند برای خانه شمعون تحقیق کرده‪ ،‬در مقابل دروازه ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪18‬و صدا زد و پرسید که آیا شمعون که پطرس نام داشت در آنجا اقامت دارد؟‬ ‫‪19‬در حالی که پطرس در مورد رؤیا فکر می کرد‪ ،‬روح به او گفت ‪:‬اینک‪ ،‬سه مرد تو را می جویند‪.‬‬ ‫‪20‬پس برخیز و فرود آی و با آنها برو بیتردید‪ ،‬زیرا من آنها را فرستادهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه پطرس نزد مردانی که از کورنلیوس نزد او فرستاده شده بودند فرود آمد ‪.‬و گفت ‪:‬بنگر‪ ،‬من آن کسی هستم که شما او را میجویید‪،‬‬ ‫علت چیست؟‬ ‫‪22‬و گفتند ‪:‬کورنلیوس صدور‪ ،‬مردی عادل و خداترس و خوش خبر در میان تمامی قوم یهود‪ ،‬از جانب خدا به وسیله فرشته مقدس هشدار‬ ‫داده شد که تو را به خانه خود بفرستد و بشنوی ‪.‬سخنان تو‬ ‫‪23‬سپس ایشان را به داخل فراخواند و آنها را در خانه سپرد ‪.‬و فردای آن روز‪ ،‬پطرس با ایشان رفت و برخی از برادران یافا او را‬ ‫همراهی کردند‪.‬‬ ‫‪24‬و فردای آن روز به قیصریه وارد شدند ‪.‬و کورنلیوس منتظر آنها بود و خویشاوندان و دوستان نزدیک خود را جمع کرده بود‪.‬‬ ‫‪25‬و چون پطرس وارد می شد‪ ،‬کورنلیوس او را ملقات کرد و به پای او افتاد و او را پرستش کرد‪.‬‬ ‫‪26‬اما پطرس او را بلند کرد و گفت ‪:‬برخیز ‪.‬من خودم هم مردم‬ ‫‪27‬و چون با او صحبت می کرد‪ ،‬داخل شد و بسیاری را یافت که گرد هم آمده بودند‪.‬‬ ‫‪28‬و او به آنها گفت« ‪:‬شما میدانید که برای مردی که یهودی است‪ ،‬شرکت کردن یا آمدن به یکی از قوم دیگر امری غیرقانونی است ‪.‬اما‬ ‫خدا به من نشان داده است که هیچ کس را عادی یا ناپاک نخوانم‪.‬‬ ‫‪29‬بنابراین‪ ،‬به محض اینکه برای من فرستاده شدم‪ ،‬بدون هیچ گونه تعارضی نزد شما آمدم‪.‬‬ ‫‪30‬و کرنلیوس گفت« ‪:‬چهار روز پیش تا این ساعت روزه داشتم ‪.‬و در ساعت نهم در خانه خود نماز خواندم و اینک مردی با لباس روشن‬ ‫در برابر من ایستاد‪.‬‬ ‫‪31‬و گفت« ‪:‬کرنلیوس‪ ،‬دعای تو مستجاب شد و صدقهات در نظر خدا به یاد میآید‪.‬‬ ‫‪32‬پس به یافا بفرست و شمعون را که پطرس نام دارد‪ ،‬اینجا بخوان ‪.‬او در خانه یکی از شمعون دباغکنندهای در کنار دریا اقامت دارد‪،‬‬ ‫که چون بیاید با تو سخن خواهد گفت‪.‬‬ ‫‪33‬پس فورا ا نزد تو فرستادم ‪.‬و تو خوب انجام دادی که آمدی ‪.‬پس اکنون همه ما در حضور خدا حاضریم تا همه چیزهایی را که خدا به تو‬ ‫امر کرده است بشنویم‪.‬‬ ‫‪34‬آنگاه پطرس دهان خود را گشود و گفت« ‪:‬به راستی میدانم که خدا هیچکس را نمیپذیرد‪.‬‬ ‫‪35‬اما در هر قومی هر که از او بترسد و نیکی کند‪ ،‬نزد او پذیرفته شده است‪.‬‬ ‫‪36‬کلمی که خدا برای بنی اسرائیل فرستاد و به وسیله عیسی مسیح صلح را موعظه کرد( ‪:‬او خداوند همه است)‪.‬‬ ‫‪37‬میگویم‪ ،‬میدانید که این کلم در سراسر یهودیه منتشر شد و پس از تعمید یحیی که یحیی موعظه کرد‪ ،‬از جلیل شروع شد‪.‬‬ ‫‪38‬چگونه خدا عیسی ناصری را به روحالقدس و به قدرت مسح کرد ‪.‬زیرا خدا با او بود‪.‬‬ ‫‪99‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪39‬و ما شاهدان همه چیزهایی هستیم که او در زمین یهودیان و اورشلیم انجام داد ‪.‬او را کشتند و به درخت آویزان کردند‪:‬‬ ‫‪40‬خدا او را در روز سوم برانگیخت و آشکارا به او نشان داد‪.‬‬ ‫‪41‬نه به همه مردم‪ ،‬بلکه برای شاهدانی که از پیش خدا برگزیده شدهاند‪ ،‬حتی برای ما که پس از برخاستن از مردگان با او خوردیم و‬ ‫آشامیدیم‪.‬‬ ‫‪42‬و او به ما دستور داد که مردم را موعظه کنیم و شهادت دهیم که این اوست که از طرف خدا منصوب شد تا داور زنده ها و مردگان‬ ‫باشد‪.‬‬ ‫‪43‬همه انبیا بر او شهادت دهند که هر که به او ایمان بیاورد به نام او آمرزش گناهان خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪44‬در حالی که پطرس هنوز این سخنان را می گفت‪ ،‬روح القدس بر همه کسانی که کلم را می شنیدند نازل شد‪.‬‬ ‫‪45‬و کسانی که ایمان آوردند ختنه شدند‪ ،‬همه کسانی که با پطرس آمده بودند‪ ،‬زیرا که عطای روح القدس بر غیریهودیان نیز ریخته شد‪.‬‬ ‫‪46‬زیرا شنیدند که ایشان به زبانها صحبت میکنند و خدا را بزرگ میشمارند ‪.‬سپس پیتر پاسخ داد‪:‬‬ ‫‪47‬آیا کسی میتواند آب را منع کند تا اینان که روحالقدس را نیز مانند ما دریافت کردهاند‪ ،‬تعمید نگیرند؟‬ ‫‪48‬و دستور داد که آنها را به نام خداوند تعمید دهند ‪.‬سپس از او دعا کردند که روزهای معینی درنگ کند‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪1‬و رسولن و برادرانی که در یهودیه بودند شنیدند که غیریهودیان نیز کلم خدا را پذیرفته اند‪.‬‬ ‫‪2‬و چون پطرس به اورشلیم بال آمد‪ ،‬ختنه شدگان با او ستیزه کردند‪.‬‬ ‫‪3‬گفت ‪:‬تو نزد مردان ختنه نشده رفتی و با آنها غذا خوردی‪.‬‬ ‫‪4‬اما پطرس موضوع را از ابتدا تکرار کرد و به دستور آنها را شرح داد و گفت‪:‬‬ ‫‪5‬در شهر یافا بودم و دعا میکردم و در خلسه رؤیایی دیدم که ظروفی مانند ورق بزرگی که از آسمان در چهار گوشه فرود آمد‪ ،‬فرود آمد ‪.‬‬ ‫و حتی به من رسید‪:‬‬ ‫‪6‬و چون چشمان خود را بسته بودم‪ ،‬به آن فکر کردم و حیوانات چهارپای زمین و وحشی و خزندگان و پرندگان آسمان را دیدم‪.‬‬ ‫‪7‬و صدایی شنیدم که به من گفت ‪:‬برخیز‪ ،‬پطرس ‪.‬بکش و بخور‬ ‫‪8‬اما من گفتم« ‪:‬خداوندا چنین نیست‪ ،‬زیرا هرگز هیچ چیز عادی یا ناپاک به دهان من وارد نشده است‪.‬‬ ‫‪9‬ا دما صدایی از آسمان دوباره به من پاسخ داد‪ ،‬آنچه را که خدا پاک کرده است‪ ،‬تو آن را رایج مکن‪.‬‬ ‫‪10‬و این سه بار انجام شد و همه دوباره به آسمان کشیده شدند‪.‬‬ ‫‪11‬و بنگر‪ ،‬بلفاصله سه مرد از قیصریه نزد من فرستاده شده بودند به خانه ای که من در آن بودم‪.‬‬ ‫‪12‬و روح به من دستور داد که با آنها بروم‪ ،‬بدون شک ‪.‬و این شش برادر مرا همراهی کردند و به خانه آن مرد وارد شدیم‪:‬‬ ‫‪13‬و به ما نشان داد که چگونه فرشتهای را در خانهاش دیده بود که ایستاده بود و به او گفت« ‪:‬مردانی را به یافا بفرست و شمعون را که‬ ‫پطرس نام دارد بخوان‪.‬‬ ‫‪14‬کیست که کلماتی را به تو بگوید که به موجب آن تو و تمام خانه ات نجات خواهی یافت‪.‬‬ ‫‪15‬و چون شروع به صحبت كردم‪ ،‬روح القدس بر آنها نازل شد‪ ،‬همانطور كه در ابتدا بر ما نازل شد‪.‬‬ ‫‪16‬آنگاه کلم خداوند را به یاد آوردم که گفت ‪:‬یحیی با آب تعمید داد ‪.‬اما شما با روح القدس تعمید خواهید گرفت‪.‬‬ ‫‪17‬پس چون خدا به آنها عطای مشابهی داد که به ما که به خداوند عیسی مسیح ایمان آوردیم‪ ،‬داد ‪.‬من چه بودم که بتوانم در مقابل خدا‬ ‫مقاومت کنم؟‬ ‫‪18‬چون این چیزها را شنیدند‪ ،‬سكوت كرده‪ ،‬خدا را تمجید كرده‪ ،‬گفتند ‪:‬پس خدا به امتها نیز توبه را برای حیات عطا كرده است‪.‬‬ ‫‪19‬و آنها که به دلیل آزار و اذیتی که در مورد استیفان روی داد پراکنده شده بودند تا فنیقیه و قبرس و انطاکیه رفتند و کلم را به هیچ کس‬ ‫جز به یهودیان موعظه نکردند‪.‬‬ ‫‪20‬و برخی از آنها مردان قبرس و کورنه بودند که چون به انطاکیه رسیدند با یونانیان صحبت کردند و عیسی خداوند را موعظه کردند‪.‬‬ ‫‪21‬و دست خداوند با ایشان بود و عده زیادی ایمان آوردند و به خداوند بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه مژده این چیزها به گوش کلیسای اورشلیم رسید و برنابا را فرستادند تا تا انطاکیه برود‪.‬‬ ‫‪23‬که وقتی آمد و فیض خدا را دید‪ ،‬خوشحال شد و همه آنها را تشویق کرد که با هدف دل به خداوند بچسبند‪.‬‬ ‫‪24‬زیرا او مردی نیکو و سرشار از روح القدس و ایمان بود و مردم بسیار به خداوند اضافه شدند‪.‬‬ ‫‪25‬سپس برنابا به طرسوس رفت تا شاؤل را بجوید‪.‬‬ ‫‪26‬و چون او را یافت‪ ،‬او را به انطاکیه آورد ‪.‬و چنین گذشت که یک سال تمام با کلیسا جمع شدند و به مردم زیادی تعلیم دادند ‪.‬و شاگردان‬ ‫ابتدا در انطاکیه مسیحی خوانده شدند‪.‬‬ ‫‪27‬و در این ایام انبیا از اورشلیم به انطاکیه آمدند‪.‬‬ ‫‪28‬و یکی از آنها به نام آغابوس برخاست و به روح اشاره کرد که در سراسر جهان تنگی شدید وجود خواهد داشت که در ایام کلودیوس‬ ‫قیصر واقع شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬آنگاه شاگردان‪ ،‬هر کس برحسب توانایی خود‪ ،‬مصمم شدند که برای برادرانی که در یهودیه ساکن بودند‪ ،‬کمک بفرستند‪.‬‬ ‫‪30‬و آن را نیز انجام دادند و به دست برنابا و شائول برای مشایخ فرستادند‪.‬‬

‫‪100‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫فصل ‪12‬‬ ‫‪1‬در آن زمان هیرودیس پادشاه دستهای خود را برای آزار برخی از کلیسا دراز کرد‪.‬‬ ‫‪2‬و یعقوب برادر یوحنا را با شمشیر کشت‪.‬‬ ‫‪3‬و چون دید كه یهودیان را خشنود میكند‪ ،‬پیشتر رفت و پطرس را نیز گرفت( ‪.‬سپس روزهای نان فطیر بود)‪.‬‬ ‫‪4‬و چون او را دستگیر کرد‪ ،‬او را به زندان انداخت و به چهار نفر از سربازان سپرد تا او را نگه دارند ‪.‬قصد دارد بعد از عید پاک او را‬ ‫برای مردم بیرون بیاورد‪.‬‬ ‫‪5‬پس پطرس را در زندان نگه داشتند‪ ،‬اما کلیسا برای او بی وقفه به خدا دعا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون هیرودیس میخواست او را بیرون بیاورد‪ ،‬در همان شب پطرس بین دو سرباز خوابیده بود و دو زنجیر بسته بود و نگهبانان‬ ‫جلوی در زندان را نگاه داشتند‪.‬‬ ‫‪7‬و اینک فرشته خداوند بر او آمد و نوری در زندان درخشید و بر پهلوی پطرس زد و او را بلند کرد و گفت« ‪:‬به سرعت برخیز ‪.‬و‬ ‫زنجیرش از دستش افتاد‪.‬‬ ‫‪8‬و فرشته به او گفت‪ ،‬بند خود را ببند و صندل خود را ببند ‪.‬و همینطور هم کرد ‪.‬و او به او گفت ‪:‬جامه خود را در مورد خود بیفکن و از‬ ‫من پیروی کن‪.‬‬ ‫‪9‬و او بیرون رفت و به دنبال او رفت ‪.‬و نمیدانستید که آن چیزی که توسط فرشته انجام شد درست بود ‪.‬اما فکر کرد که رویایی می بیند‪.‬‬ ‫‪10‬وقتی از بند اول و دوم گذشتند‪ ،‬به دروازه آهنی رسیدند که به شهر منتهی میشود ‪.‬که از خود به روی آنها گشود ‪.‬و بلفاصله فرشته از‬ ‫او دور شد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون پطرس به خود آمد‪ ،‬گفت« ‪:‬الن به یقین می دانم که خداوند فرشته خود را فرستاده و مرا از دست هیرودیس و از تمام انتظار‬ ‫قوم یهود نجات داده است‪.‬‬ ‫‪12‬و چون این موضوع را ملحظه کرد‪ ،‬به خانه مریم مادر یوحنا که مرقس نام داشت‪ ،‬آمد ‪.‬جایی که بسیاری دور هم جمع شده بودند و‬ ‫مشغول دعا بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و چون پطرس در دروازه را زد‪ ،‬دختری به نام رودا برای شنیدن آمد‪.‬‬ ‫‪14‬و چون صدای پطرس را شناخت‪ ،‬دروازه را برای شادی باز نکرد‪ ،‬بلکه به داخل دوید و گفت که پطرس چگونه در مقابل دروازه‬ ‫ایستاده است‪.‬‬ ‫‪15‬و به او گفتند ‪:‬تو دیوانه ای ‪.‬اما او دائما ا تأیید می کرد که حتی همینطور است ‪.‬سپس گفتند ‪:‬این فرشته اوست‪.‬‬ ‫‪16‬اما پطرس به زدن ادامه داد و چون در را باز کردند و او را دیدند‪ ،‬متحیر شدند‪.‬‬ ‫‪17‬اما او با اشاره به آنها که سکوت کنند‪ ،‬به آنها گفت که چگونه خداوند او را از زندان بیرون آورده است ‪.‬و گفت ‪:‬برو این چیزها را به‬ ‫یعقوب و به برادران نشان بده ‪.‬و او رفت و به جای دیگر رفت‪.‬‬ ‫‪18‬و به محض اینکه روز شد‪ ،‬در میان سربازان آشفتگی کوچکی به وجود آمد که پطرس چه شد‪.‬‬ ‫‪19‬و چون هیرودیس در جستجوی او بود‪ ،‬او را نیافت‪ ،‬نگهبانان را معاینه کرد و دستور داد که آنها را بکشند ‪.‬و از یهودیه به قیصریه‬ ‫فرود آمد و در آنجا اقامت گزید‪.‬‬ ‫‪20‬و هیرودیس از ایشان صور و صیدون بسیار ناخشنود بود‪ ،‬اما آنها با یکدلی نزد او آمدند و بلستوس را که ملزم پادشاه را دوست خود‬ ‫کردند‪ ،‬آرزوی صلح کردند ‪.‬زیرا کشور آنها از کشور پادشاه تغذیه می شد‪.‬‬ ‫‪21‬و در روز معین هیرودیس‪ ،‬لباس سلطنتی پوشیده‪ ،‬بر تخت خود نشست و برای ایشان سخنرانی کرد‪.‬‬ ‫‪22‬و مردم فریاد زدند و گفتند ‪:‬این صدای خداست و نه صدای انسان‪.‬‬ ‫‪23‬و بلفاصله فرشته خداوند او را زد‪ ،‬زیرا او به خدا جلل نداد‪ ،‬و او از کرم خورده شد و روح داد‪.‬‬ ‫‪24‬اما كلم خدا رشد و تكثیر یافت‪.‬‬ ‫‪25‬و برنابا و شائول هنگامی که خدمت خود را به پایان رساندند از اورشلیم بازگشتند و یحیی را که مرقس نام داشت با خود بردند‪.‬‬ ‫فصل ‪13‬‬ ‫‪1‬در کلیسایی که در انطاکیه بود انبیا و معلمان خاصی بودند ‪.‬مانند برنابا و شمعون که نیجر نامیده می شد و لوسیوس اهل سیرنه و منائین‬ ‫که نزد هیرودیس چهارسالر بزرگ شده بود و شائول‪.‬‬ ‫‪ ۲‬چون خداوند را خدمت میکردند و روزه میگرفتند‪ ،‬روحالقدس گفت« ‪:‬برنابا و شائول را برای کاری که آنها را به آن فرا خواندهام از من‬ ‫جدا کنید‪.‬‬ ‫‪3‬و چون روزه گرفتند و دعا کردند و دست بر ایشان نهادند‪ ،‬ایشان را روانه کردند‪.‬‬ ‫‪4‬پس آنها که توسط روح القدس فرستاده شده بودند‪ ،‬به سلوکیه رفتند ‪.‬و از آنجا به قبرس رفتند‪.‬‬ ‫‪5‬و چون در سالمیس بودند‪ ،‬کلم خدا را در کنیسههای یهودیان موعظه میکردند و یحیی را نیز خدمتگزار خود کردند‪.‬‬ ‫‪6‬و چون از جزیره به پافوس رفتند‪ ،‬جادوگری را یافتند که نبی دروغین یهودی بود که نامش بارجسوس بود‪.‬‬ ‫‪7‬که با نایب مملکت‪ ،‬سرجیوس پاولوس‪ ،‬مردی عاقل بود ‪.‬که برنابا و شائول را صدا زد و خواست کلم خدا را بشنود‪.‬‬ ‫‪8‬ا دما الیماس جادوگر (زیرا نام او بر حسب تعبیر چنین است )در برابر آنها ایستادگی کرد و میخواست نایب را از ایمان دور کند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه شائول (که پولس نیز نامیده میشود )که از روحالقدس پر شده بود‪ ،‬به او چشم دوخت‪.‬‬ ‫‪10‬و گفت ‪:‬ای پر از همه ظرافتها و شرارتها‪ ،‬ای فرزند شیطان‪ ،‬ای دشمن همه عدالت‪ ،‬آیا از انحراف راههای راست خداوند دست‬ ‫برنمیداری؟‬ ‫‪101‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪11‬و اکنون‪ ،‬اینک‪ ،‬دست خداوند بر تو است‪ ،‬و تو کور خواهی بود و برای یک فصل خورشید را نخواهی دید ‪.‬و بلفاصله مه و تاریکی‬ ‫بر او فرود آمد ‪.‬و به دنبال عده ای می گشت تا او را به دست بگیرند‪.‬‬ ‫‪12‬آنگاه نایب چون آنچه انجام شد را دید‪ ،‬از تعلیم خداوند متحیر شد‪ ،‬ایمان آورد‪.‬‬ ‫‪13‬و چون پولس و گروهش از پافوس آزاد شدند‪ ،‬به پرگا در پامفیلیا آمدند و یحیی که از آنها رفت به اورشلیم بازگشت‪.‬‬ ‫‪14‬اما چون از پرگه رفتند‪ ،‬به انطاکیه در پیسیدیا آمدند و در روز سبت به کنیسه رفتند و نشستند‪.‬‬ ‫‪15‬و پس از قرائت شریعت و انبیا‪ ،‬روسای کنیسه نزد ایشان فرستاده‪ ،‬گفتند ‪:‬ای مردان و برادران‪ ،‬اگر برای مردم سخنی پند آموز دارید‪،‬‬ ‫بگویید‪.‬‬ ‫‪16‬پس پولس برخاست و با اشاره به دست خود گفت« ‪:‬ای مردان اسرائیل و شما که از خدا می ترسید‪ ،‬گوش فرا دهید‪.‬‬ ‫‪17‬خدای این قوم اسرائیل پدران ما را برگزید و قوم را چون غریبه در زمین مصر سکنی گزیدند سربلند کرد و با بازوی بلند ایشان را از‬ ‫آنجا بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪18‬و حدود چهل سال آداب ایشان را در بیابان تحمل کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و چون هفت قوم را در زمین کنعان هلک کرد‪ ،‬زمین ایشان را به قرعه بر ایشان تقسیم کرد‪.‬‬ ‫‪20‬و پس از آن به مدت چهارصد و پنجاه سال‪ ،‬تا سموئیل نبی‪ ،‬داورانی به ایشان داد‪.‬‬ ‫‪21‬و بعد از آن پادشاهی خواستند و خدا شائول پسر سیس‪ ،‬مردی از قبیله بنیامین را به مدت چهل سال به ایشان داد‪.‬‬ ‫‪22‬و چون او را برکنار کرد‪ ،‬داوود را نزد ایشان برانگیخت تا پادشاه ایشان باشد ‪.‬او نیز به او شهادت داد و گفت« ‪:‬من داوود پسر یسی را‬ ‫یافتم‪ ،‬مردی مطابق دل خودم که تمام اراده من را برآورده خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪23‬از نسل این مرد‪ ،‬خدا بر اساس وعده خود‪ ،‬نجات دهنده ای به نام عیسی برای اسرائیل برانگیخت‪.‬‬ ‫‪24‬هنگامی که یوحنا برای اولین بار قبل از آمدن خود‪ ،‬تعمید توبه را برای تمام قوم اسرائیل موعظه کرد‪.‬‬ ‫‪25‬و چون یوحنا مسیر خود را به پایان رساند‪ ،‬گفت‪ ،‬به نظر شما من کیستم؟ من او نیستم ‪.‬اما اینک یکی پس از من می آید که من لیق باز‬ ‫کردن کفش هایش نیستم‪.‬‬ ‫‪26‬ای مردان و برادران‪ ،‬فرزندان نسل ابراهیم‪ ،‬و هر که در میان شما از خدا بترسد‪ ،‬کلم این نجات برای شما فرستاده شده است‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا ساکنان اورشلیم و فرمانروایان ایشان چون او را نشناختند و نداهای انبیا را که هر روز سبت خوانده میشود‪ ،‬در محکوم کردن او‬ ‫برآورده کردند‪.‬‬ ‫‪28‬و با اینکه هیچ دلیلی برای مرگ او نیافتند‪ ،‬اما پیلطس خواستند که او را بکشند‪.‬‬ ‫‪29‬و چون تمام آنچه در مورد او نوشته شده بود به انجام رساندند‪ ،‬او را از درخت پایین آوردند و در قبر گذاشتند‪.‬‬ ‫‪30‬اما خدا او را از مردگان زنده کرد‪:‬‬ ‫‪31‬و او را روزهای بسیاری از کسانی که با او از جلیل به اورشلیم آمدند‪ ،‬که شاهدان او برای مردم هستند دیده شد‪.‬‬ ‫‪32‬و ما به شما بشارت می دهیم که چگونه وعده ای که به پدران داده شده است‪.‬‬ ‫‪33‬خدا همین را برای ما فرزندان آنها به انجام رسانده است‪ ،‬زیرا او عیسی را دوباره زنده کرده است ‪.‬همانطور که در مزمور دوم نیز‬ ‫نوشته شده است‪ ،‬تو پسر من هستی‪ ،‬امروز تو را به دنیا آوردم‪.‬‬ ‫‪34‬و در مورد اینکه او را از مردگان برخیزانید‪ ،‬اکنون دیگر به فساد باز نمیگردد‪ ،‬به این ترتیب گفت ‪:‬رحمتهای مطمئن داود را به شما‬ ‫خواهم داد‪.‬‬ ‫‪35‬از این رو در مزمور دیگری نیز میگوید« ‪:‬به قدوس خود اجازه نده که فساد ببیند‪.‬‬ ‫‪36‬زیرا داوود پس از اینکه به خواست خدا نسل خود را خدمت کرد‪ ،‬به خواب رفت و نزد پدران خود گذاشته شد و فساد دید‪.‬‬ ‫‪37‬اما او که خدا او را دوباره زنده کرد‪ ،‬هیچ فسادی ندید‪.‬‬ ‫‪38‬پس ای مردان و برادران‪ ،‬بدانید که از طریق این مرد آمرزش گناهان به شما موعظه می شود‪.‬‬ ‫‪39‬و همه کسانی که ایمان می آورند به وسیله او از همه چیز عادل شمرده می شوند که شما نمی توانستید به وسیله شریعت موسی از آن‬ ‫عادل شوید‪.‬‬ ‫‪40‬پس مراقب باشید مبادا آن چیزی که در انبیا گفته شده بر شما بیاید‪.‬‬ ‫‪41‬بنگرید‪ ،‬ای تحقیرکنندگان‪ ،‬و شگفت زده می شوید‪ ،‬و هلک می شوید‪ ،‬زیرا من در روزهای شما کاری انجام می دهم‪ ،‬کاری که شما‬ ‫هرگز آن را باور نخواهید کرد‪ ،‬اگر چه شخصی آن را به شما اعلم کند‪.‬‬ ‫‪42‬و چون یهودیان از کنیسه بیرون آمدند‪ ،‬غیریهودیان التماس کردند که این سخنان در روز سبت آینده برای ایشان موعظه شود‪.‬‬ ‫‪43‬و هنگامی که جماعت متلشی شد‪ ،‬بسیاری از یهودیان و دینداران دینی به دنبال پولس و برنابا رفتند‪ ،‬که با آنها صحبت کرد و آنها را‬ ‫متقاعد کرد که در فیض خدا بمانند‪.‬‬ ‫‪44‬و روز سبت بعد تقریبا ا تمام شهر جمع شد تا کلم خدا را بشنوند‪.‬‬ ‫‪45‬ا دما یهودیان وقتی جمعیت را دیدند‪ ،‬از حسادت پر شدند و سخنان پولس را به مخالفت برخاستند و کفر گفتند‪.‬‬ ‫‪46‬آنگاه پولس و برنابا جسارت کردند و گفتند« ‪:‬لزم بود که کلم خدا ابتدا به شما گفته میشد‪ ،‬اما چون آن را از خود میگیرید و خود را‬ ‫لیق حیات جاودانی نمیدانید‪ ،‬اینک به غیریهودیان روی میآوریم‪. .‬‬ ‫‪47‬زیرا خداوند به ما امر فرموده است که تو را به عنوان نور امتها قرار داده ام تا تا اقصی نقاط جهان برای نجات باشی‪.‬‬ ‫‪48‬و چون ا دمتها این را شنیدند‪ ،‬خوشحال شدند و کلم خداوند را جلل دادند و همه کسانی که برای حیات جاودانی مقرر شده بودند ایمان‬ ‫آوردند‪.‬‬ ‫‪49‬و کلم خداوند در تمام منطقه منتشر شد‪.‬‬ ‫‪50‬اما یهودیان زنان عابد و شریف و رؤسای شهر را برانگیختند و پولس و برنابا را آزار دادند و آنها را از سواحل خود بیرون کردند‪.‬‬ ‫‪51‬ا دما غبار پاهای خود را بر ایشان تکان دادند و به آیکونیوم آمدند‪.‬‬ ‫‪102‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪52‬و شاگردان از شادی و از روح القدس پر شدند‪.‬‬ ‫فصل ‪14‬‬ ‫‪1‬و واقع شد که در ایکونیوم‪ ،‬هر دو با هم به کنیسه یهودیان رفتند‪ ،‬و چنین سخن گفتند‪ ،‬که گروه زیادی از یهودیان و همچنین یونانیان‬ ‫ایمان آوردند‪.‬‬ ‫‪2‬ا دما یهودیان کافر غیریهودیان را برانگیختند و افکار ایشان را بر برادران متأثر ساختند‪.‬‬ ‫‪3‬پس مدتها ماندند و با شهامت در خداوند سخن گفتند که به کلم فیض او شهادت داد و به دست ایشان آیات و معجزات داد‪.‬‬ ‫‪4‬ا دما جماعت شهر تقسیم شد و قسمتی با یهودیان و قسمتی در حواریون بود‪.‬‬ ‫‪5‬و چون هر دو غیریهودیان و نیز یهودیان با حاکمانشان تجاوز کردند تا آنها را به ستوه آورند و سنگسار کنند‪.‬‬ ‫‪6‬آنها از آن آگاه بودند‪ ،‬و به لستره و دربه‪ ،‬شهرهای لیکاونیا‪ ،‬و به منطقه ای که در اطراف است گریختند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و در آنجا انجیل را بشارت دادند‪.‬‬ ‫‪8‬و مردی در لستره نشسته بود که در پاهای خود ناتوان بود و از شکم مادرش معلول بود و هرگز راه نرفته بود‪.‬‬ ‫‪9‬همان سخنان پولس را شنید که او را میدید و میدانست که ایمان دارد که شفا یابد‪.‬‬ ‫‪10‬با صدای بلند گفت ‪:‬راست بایست روی پاهایت ‪.‬و او پرید و راه افتاد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون مردم آنچه را که پولس انجام داده بود دیدند‪ ،‬صدای خود را بلند کردند و در گفتار لیکاونیا گفتند ‪:‬خدایان به صورت انسان نزد‬ ‫ما نازل شدند‪.‬‬ ‫‪12‬و برنابا را مشتری نامیدند ‪.‬و پل‪ ،‬مرکوریوس‪ ،‬زیرا او سخنران اصلی بود‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه کاهن ژوپیتر که در جلوی شهر آنها بود‪ ،‬گاوها و گلدستهها را به دروازهها آورد و میخواست با مردم قربانی کند‪.‬‬ ‫‪14‬وقتی رسولن‪ ،‬برنابا و پولس از آن شنیدند‪ ،‬جامههای خود را دریدند و در میان مردم دویدند و فریاد زدند‪.‬‬ ‫‪15‬و گفت ‪:‬آقایان‪ ،‬چرا این کارها را می کنید؟ ما نیز با شما انسانهای مشابهی هستیم و به شما موعظه می کنیم که از این باطل ها به سوی‬ ‫خدای زنده ای که آسمان و زمین و دریا و همه چیزهایی را که در آن است آفرید روی آورید‪.‬‬ ‫‪16‬که در زمانهای گذشته به همه ملتها اجازه داد تا در راههای خود قدم بردارند‪.‬‬ ‫‪17‬ا دما او خود را بدون شهادت نگذاشت‪ ،‬زیرا نیکو کرد و باران از آسمان و فصلهای پربار به ما داد و دلهای ما را پر از غذا و شادی‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪18‬و با این سخنان مردم را به قدری مهار کردند که برای آنها قربانی نکرده باشند‪.‬‬ ‫‪19‬و عدهای از یهودیان از انطاکیه و آیکونیوم به آنجا آمدند و مردم را متقاعد کردند و پولس را سنگسار کردند و او را به گمان مرده از‬ ‫شهر بیرون کشیدند‪.‬‬ ‫‪20‬اما چون شاگردان دور او ایستاده بودند‪ ،‬برخاست و به شهر آمد و روز بعد با برنابا به درب رفت‪.‬‬ ‫‪21‬و چون انجیل را به آن شهر موعظه کردند و به بسیاری تعلیم دادند‪ ،‬دوباره به لستره و ایکونیوم و انطاکیه بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬روح شاگردان را تأیید میکنیم و آنها را تشویق میکنیم که در ایمان ادامه دهند‪ ،‬و اینکه ما باید از طریق مصیبت بسیار وارد ملکوت‬ ‫خدا شویم‪.‬‬ ‫‪23‬و چون ایشان را در هر کلیسا پیران تعیین کردند و با روزه دعا کردند‪ ،‬ایشان را به خداوندی که به او ایمان آوردند سپردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و پس از گذشتن از پیسیدیا‪ ،‬به پامفیلیا آمدند‪.‬‬ ‫‪25‬و چون کلم را در پرگه موعظه کردند‪ ،‬به آتالیا فرود آمدند‪.‬‬ ‫‪26‬و از آنجا به انطاکیه کشتی کردند‪ ،‬از آنجا که برای کاری که انجام دادند به فیض خدا توصیه شده بودند‪.‬‬ ‫‪27‬و چون آمدند‪ ،‬و کلیسا را جمع کردند‪ ،‬همه آنچه را که خدا با آنها انجام داده بود‪ ،‬و اینکه چگونه درهای ایمان را به روی غیریهودیان‬ ‫گشوده بود‪ ،‬تمرین کردند‪.‬‬ ‫‪28‬و در آنجا مدت طولنی نزد شاگردان ماندند‪.‬‬ ‫فصل ‪15‬‬ ‫‪1‬و برخی از مردانی که از یهودیه آمدند به برادران تعلیم داده‪ ،‬گفتند ‪:‬اگر به روش موسی ختنه نشوید‪ ،‬نجات نخواهید یافت‪.‬‬ ‫‪2‬پس چون پولس و برنابا با ایشان اختلف و منازعه کوچکی نداشتند‪ ،‬تصمیم گرفتند که پولس و برنابا و برخی دیگر از ایشان در مورد‬ ‫این سؤال نزد رسولن و مشایخ به اورشلیم بروند‪.‬‬ ‫‪3‬و آنها را که از طریق کلیسا به راه خود آوردند‪ ،‬از فنیس و سامره گذشتند و تبدیل غیریهودیان را اعلم کردند و همه برادران را شاد‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪4‬و چون به اورشلیم آمدند‪ ،‬کلیسا و رسولن و مشایخ پذیرفته شدند و همه آنچه را که خدا با ایشان کرده بود اعلم کردند‪.‬‬ ‫‪5‬اما برخی از فرقه فریسیان که ایمان آورده بودند‪ ،‬برخاستند و گفتند که لزم است آنها را ختنه کنند و به آنها دستور دهند که شریعت‬ ‫موسی را نگاه دارند‪.‬‬ ‫‪6‬و رسولن و مشایخ گرد هم آمدند تا این موضوع را بررسی کنند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون مشاجره بسیار شد‪ ،‬پطرس برخاست و به ایشان گفت ‪:‬ای برادران‪ ،‬میدانید که چند وقت پیش خدا در میان ما برگزید تا‬ ‫غیریهودیان کلم انجیل را از زبان من بشنوند ‪.‬و باور کن‬ ‫‪8‬و خدایی که دلها را می شناسد‪ ،‬بر آنها شهادت داد و روح القدس را به آنها داد‪ ،‬همان گونه که با ما کرد‪.‬‬ ‫‪103‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪9‬و بین ما و آنها فرقی قرار نده و دلهایشان را با ایمان پاک کن‪.‬‬ ‫‪10‬پس چرا خدا را وسوسه میکنید که یوغی بر گردن شاگردان بیاندازید که نه پدران ما و نه ما قادر به تحمل آن نبودند؟‬ ‫‪11‬اما ما معتقدیم که از طریق فیض خداوند عیسی مسیح نجات خواهیم یافت‪ ،‬حتی مانند آنها‪.‬‬ ‫‪12‬آنگاه تمام جمعیت سکوت کردند و برنابا و پولس را شنیدند و گفتند که خدا به وسیله آنها چه معجزات و شگفتی هایی در میان‬ ‫غیریهودیان کرده بود‪.‬‬ ‫‪13‬و پس از سکوت‪ ،‬یعقوب در جواب گفت ‪:‬ای برادران‪ ،‬به من گوش دهید‪.‬‬ ‫‪14‬شمعون اعلم کرده است که چگونه خدا در ابتدا غیریهودیان را ملقات کرد تا از میان آنها قومی را به نام خود بیاورد‪.‬‬ ‫‪15‬و با سخنان انبیا موافق است ‪.‬همانطور که نوشته شده است‬ ‫‪16‬پس از آن باز خواهم گشت و خیمه داود را که ویران شده است‪ ،‬دوباره بنا خواهم کرد ‪.‬و خرابه های آن را دوباره بنا خواهم کرد و آن‬ ‫را برپا خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪17‬خداوند که همه این کارها را انجام میدهد‪ ،‬میگوید تا باقیماندهی انسانها خداوند و همه امتهایی را که نام من بر آنها خوانده میشود‪ ،‬طلب‬ ‫کنند‪.‬‬ ‫‪18‬همه کارهای او از آغاز جهان برای خدا شناخته شده است‪.‬‬ ‫‪19‬بنابراین حکم من این است که آنها را که از میان غیریهودیان به سوی خدا روی آوردهاند آزار ندهیم‪.‬‬ ‫‪20‬اما ما به آنها بنویسیم که از آلودگی بتها و زنا و از چیزهای خفه شده و خون خودداری کنند‪.‬‬ ‫‪21‬زیرا موسی در زمانهای قدیم در هر شهر موعظه کنندگان او را دارد که هر روز سبت در کنیسه ها خوانده می شوند‪.‬‬ ‫‪22‬آنگاه رسولن و مشایخ با تمام کلیسا خشنود شدند که مردان برگزیده گروه خود را با پولس و برنابا به انطاکیه بفرستند ‪.‬یعنی یهودا‬ ‫ملقب به بارساباس و سیلس‪ ،‬سران برادران‪:‬‬ ‫‪23‬و به این ترتیب نامههایی به وسیله ایشان نوشتند ‪.‬رسولن و بزرگان و برادران بر برادران غیریهودی در انطاکیه و سوریه و کیلیکیه‬ ‫درود می فرستند‪.‬‬ ‫‪24‬چون شنیدهایم کسانی که از ما بیرون آمدهاند‪ ،‬شما را با سخنان آزار میدهند و جانهایتان را زیر و رو میکنند و میگویند که باید ختنه‬ ‫شوید و شریعت را نگاه دارید‪ ،‬که چنین حکمی به آنها ندادیم‪.‬‬ ‫‪25‬به نظر ما خوب آمد که یکپارچه جمع شده بودیم که مردان برگزیده را با عزیزان خود برنابا و پولس نزد شما بفرستیم‪.‬‬ ‫‪26‬مردانی که جان خود را به خاطر نام خداوند ما عیسی مسیح به خطر انداختهاند‪.‬‬ ‫‪27‬پس یهودا و سیلس را فرستادیم که آنها نیز همین مطالب را شفاهی به شما خواهند گفت‪.‬‬ ‫‪28‬زیرا برای روحالقدس و ما خوب به نظر میرسید که باری بزرگتر از این چیزهای ضروری بر دوش شما بگذاریم‪.‬‬ ‫‪29‬که از خوردنیهای قربانی بتها و از خون و از چیزهای خفهشده و از زنا پرهیز کنید‪ ،‬که اگر از آن خودداری کنید‪ ،‬نیکو خواهید کرد ‪.‬‬ ‫حالتون خوب باشه‬ ‫‪30‬پس چون مرخص شدند‪ ،‬به انطاکیه آمدند و چون جماعت را جمع کردند‪ ،‬رساله را دادند‪.‬‬ ‫‪31‬و چون آن را خواندند‪ ،‬برای تسلیت شادی کردند‪.‬‬ ‫‪32‬و یهودا و سیلس که خود نیز نبی بودند‪ ،‬برادران را با کلمات بسیار نصیحت کردند و آنها را تأیید کردند‪.‬‬ ‫‪33‬و پس از آنکه در آنجا ماندند‪ ،‬با آرامش از برادران نزد رسولن رها شدند‪.‬‬ ‫‪34‬با این وجود سیلس خوشحال شد که همچنان در آنجا بماند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬پولس و برنابا نیز در انطاکیه به تعلیم و موعظه کلم خداوند با بسیاری دیگر ادامه دادند‪.‬‬ ‫‪36‬و چند روز پس از آن که پولس به برنابا گفت‪ ،‬بیایید دوباره برویم و برادران خود را در هر شهری که کلم خداوند را موعظه کردهایم‬ ‫ملقات کنیم و ببینیم که چگونه عمل میکنند‪.‬‬ ‫‪37‬و برنابا مصمم شد یحیی را که مرقس نام داشت‪ ،‬با خود ببرند‪.‬‬ ‫‪38‬اما پولس صلح نمیدانست که او را با خود ببرد‪ ،‬کسی که از پامفیلیا از آنها خارج شد و با آنها به کار نرفت‪.‬‬ ‫‪39‬و نزاع بین ایشان چنان شدید بود که از یکدیگر جدا شدند و برنابا مرقس را گرفت و به قبرس رفت‪.‬‬ ‫‪40‬و پولس سیلس را برگزید و رفت و برادران او را به فیض خدا توصیه کردند‪.‬‬ ‫‪41‬و از سوریه و قیلیقیه گذشت و کلیساها را تأیید کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪16‬‬ ‫‪1‬پس به دربه و لستره آمد و اینک شاگردی در آنجا بود به نام تیموتئوس‪ ،‬پسر زنی یهودی که ایمان آورد ‪.‬اما پدرش یونانی بود‪:‬‬ ‫‪2‬برادرانی که در لستره و آیکونیوم بودند به خوبی از آن خبر دادند‪.‬‬ ‫‪3‬او می خواست پولس با او بیرون برود ‪.‬و او را به خاطر یهودیانی که در آن محل بودند گرفته‪ ،‬ختنه کردند‪ ،‬زیرا همه می دانستند که‬ ‫پدرش یونانی است‪.‬‬ ‫‪4‬و چون در شهرها میرفتند‪ ،‬احکامی را که از رسولن و مشایخ اورشلیم مقرر شده بود‪ ،‬به آنها ابلغ کردند تا نگه دارند‪.‬‬ ‫‪5‬و به همین ترتیب کلیساها در ایمان استوار شدند و هر روز بر تعدادشان افزوده میشد‪.‬‬ ‫‪6‬و چون در سراسر فریجیا و ناحیه غلطیه رفته بودند و روح القدس از موعظه کلم در آسیا منع شدند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس از اینکه به میسیا آمدند‪ ،‬کوشیدند که به بیتتینیا بروند‪ ،‬اما روح به آنها اجازه نداد‪.‬‬ ‫‪8‬و آنها که از میسیا می گذشتند به تروآس فرود آمدند‪.‬‬ ‫‪9‬و در شب رؤیایی بر پولس ظاهر شد ‪.‬مردی مقدونی ایستاده‪ ،‬به او دعا کرد و گفت ‪:‬به مقدونیه بیا و به ما کمک کن‪.‬‬ ‫‪104‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪10‬و پس از اینکه او این رؤیا را دید‪ ،‬ما فورا ا سعی کردیم به مقدونیه برویم‪ ،‬و مطمئنا ا خداوند ما را فرا خوانده بود تا انجیل را برای آنها‬ ‫موعظه کنیم‪.‬‬ ‫‪11‬پس از تروآس رها شدیم و با مسیر مستقیم به ساموتراکیا و فردای آن روز به نئاپولیس آمدیم‪.‬‬ ‫‪12‬و از آنجا به فیلیپی که شهر اعظم آن قسمت مقدونیه و مستعمره است‪.‬‬ ‫‪13‬و در روز سبت‪ ،‬در كنار رودخانهای كه در آنجا نماز میخواندند‪ ،‬از شهر خارج شدیم ‪.‬و ما نشستیم و با زنانی که در آنجا متوسل شده‬ ‫بودند صحبت کردیم‪.‬‬ ‫‪14‬و زنی به نام لیدیا‪ ،‬فروشنده ارغوانی از شهر تیاتیرا که خدا را می پرستید‪ ،‬ما را شنید و خداوند قلب او را باز کرد تا به آنچه از پولس‬ ‫گفته می شد توجه کند‪.‬‬ ‫‪15‬و چون او و خاندانش تعمید یافتند‪ ،‬از ما التماس کرد و گفت‪ ،‬اگر مرا به خداوند وفادار میدانید‪ ،‬به خانه من بیایید و در آنجا بمانید ‪.‬و او‬ ‫ما را محدود کرد‪.‬‬ ‫‪16‬و چنین گذشت‪ ،‬هنگامی که برای دعا میرفتیم‪ ،‬دختری که دارای روحیه پیشگویی بود‪ ،‬با ما ملقات کرد‪ ،‬که با فال گویی سود فراوانی‬ ‫برای اربابانش به ارمغان آورد‪:‬‬ ‫‪17‬همانها به دنبال پولس و ما رفتند و فریاد زدند و گفتند« ‪:‬اینها بندگان خدای متعال هستند که راه نجات را به ما نشان میدهند‪.‬‬ ‫‪18‬و او این کار را چندین روز انجام داد ‪.‬اما پولس که اندوهگین شده بود برگشت و به روح گفت ‪:‬به نام عیسی مسیح به تو دستور می دهم‬ ‫که از او بیرون بیایی ‪.‬و همان ساعت بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪19‬و چون اربابانش دیدند که امید به دست آوردنشان از بین رفته است‪ ،‬پولس و سیلس را گرفتند و به بازار نزد حاکمان کشاندند‪.‬‬ ‫‪20‬و آنها را نزد قاضیان آورد و گفت« ‪:‬این مردان که یهودی هستند‪ ،‬شهر ما را بسیار آزار می دهند‪.‬‬ ‫‪21‬و آداب و رسومی را تعلیم دهید که برای ما که رومی هستیم‪ ،‬قبول و رعایت آنها مشروع نیست‪.‬‬ ‫‪22‬و جماعت با هم بر ضد ایشان برخاستند و قاضیان لباسهای ایشان را دریده‪ ،‬دستور دادند که ایشان را بزنند‪.‬‬ ‫‪23‬و چون ضربات زیادی بر ایشان زدند‪ ،‬ایشان را به زندان انداختند و به زندانبان دستور دادند که آنها را ایمن نگه دارد‪.‬‬ ‫‪24‬که پس از دریافت چنین اتهامی‪ ،‬آنها را به زندان داخلی انداخت و پاهایشان را در انبارها محکم کرد‪.‬‬ ‫‪25‬و در نیمه شب پولس و سیلس دعا کردند و برای خدا ستایش کردند و زندانیان آنها را شنیدند‪.‬‬ ‫‪26‬و ناگهان زمین لرزه بزرگی رخ داد‪ ،‬به طوری که پایه های زندان متزلزل شد‪ ،‬و بلفاصله همه درها گشوده شد و بندهای هرکس باز‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪27‬و نگهبان زندان که از خواب بیدار شد و درهای زندان را دید‪ ،‬شمشیر خود را بیرون آورد و به گمان اینکه زندانیان فرار کرده اند‪ ،‬می‬ ‫خواست خود را بکشد‪.‬‬ ‫‪28‬اما پولس با صدای بلند فریاد زده‪ ،‬گفت« ‪:‬به خودت آسیب نزن‪ ،‬زیرا ما همه اینجا هستیم‪.‬‬ ‫‪29‬آنگاه نوری را صدا زد و در آمد و لرزان آمد و بر پولس و سیلس افتاد‪.‬‬ ‫‪30‬و ایشان را بیرون آورد و گفت« ‪:‬آقایان‪ ،‬چه کنم تا نجات پیدا کنم؟‬ ‫‪31‬و گفتند ‪:‬به خداوند عیسی مسیح ایمان بیاور و تو و خانه تو نجات خواهی یافت‪.‬‬ ‫‪32‬و کلم خداوند را با او و همه کسانی که در خانه او بودند گفتند‪.‬‬ ‫‪33‬و ایشان را در همان ساعت شب گرفت و زخمهای ایشان را شست ‪.‬و بی درنگ او و همه اش تعمید یافتند‪.‬‬ ‫‪34‬و چون آنها را به خانه خود آورد‪ ،‬پیش آنها غذا گذاشت و شادی کرد و با تمام خانه خود به خدا ایمان آورد‪.‬‬ ‫‪35‬و چون روز شد‪ ،‬قاضیان غلمان را فرستادند و گفتند ‪:‬آن مردان را رها کنید‪.‬‬ ‫‪36‬و نگهبان زندان این را به پولس گفت ‪:‬قاضیان فرستادند تا تو را رها سازند‪ ،‬پس برو و با سلمتی برو‪.‬‬ ‫‪37‬اما پولس به آنها گفت« ‪:‬ما را که رومی بودیم‪ ،‬آشکارا کتک زدند و به زندان انداختند ‪.‬و حال آیا ما را پنهانی بیرون می کنند؟ نه به‬ ‫راستی اما بگذارید خودشان بیایند و ما را بیرون بیاورند‪.‬‬ ‫‪38‬و غلمان این سخنان را به قاضیان گفتند ‪:‬و آنها چون شنیدند که رومی هستند ترسیدند‪.‬‬ ‫‪39‬و آنها آمدند و از آنها التماس کردند و آنها را بیرون آوردند و از آنها خواستند که از شهر خارج شوند‪.‬‬ ‫‪40‬و از زندان بیرون رفته‪ ،‬به خانه لیدیه وارد شدند و چون برادران را دیدند‪ ،‬ایشان را دلداری دادند و رفتند‪.‬‬ ‫فصل ‪17‬‬ ‫‪ ۱‬و چون از آمفیپولیس و آپولونیا گذشتند‪ ،‬به تسالونیکی رسیدند که در آنجا کنیسه یهودیان بود‪.‬‬ ‫‪2‬و پولس به رسم خود نزد ایشان رفت و سه روز سبت از کتب مقددس با ایشان بحث کرد‪.‬‬ ‫‪3‬باز کردن و ادعا کردن‪ ،‬که مسیح باید رنج کشیده‪ ،‬و دوباره از مردگان زنده شده است ‪.‬و این عیسی که من به شما موعظه می کنم‪،‬‬ ‫مسیح است‪.‬‬ ‫‪4‬و برخی از ایشان ایمان آوردند و با پولس و سیلس همنشین شدند ‪.‬و از یونانیان پرهیزگار‪ ،‬گروهی بسیار‪ ،‬و از زنان سران‪ ،‬اندکی‪.‬‬ ‫‪5‬ا دما یهودیان که ایمان نیاوردند‪ ،‬از حسادت برخاستند‪ ،‬برخی افراد بدجنس از نوع پست را نزد خود گرفتند و گروهی جمع کردند و تمام‬ ‫شهر را به غوغا انداختند و به خانه یاسون حمله کردند و در پی بیرون آوردن آنها بودند ‪.‬به مردم‬ ‫‪6‬و چون آنها را نیافتند‪ ،‬یاسون و برخی از برادران را نزد حاکمان شهر کشاندند و فریاد زدند« ‪:‬آنهایی که جهان را زیر و رو کرده اند‪ ،‬به‬ ‫اینجا نیز آمده اند‪.‬‬ ‫‪7‬که یاسون او را پذیرفته است و اینها همه برخلف احکام قیصر عمل میکنند و میگویند که پادشاه دیگری وجود دارد‪ ،‬یکی عیسی‪.‬‬ ‫‪8‬و مردم و حاکمان شهر را چون این چیزها را شنیدند ناراحت کردند‪.‬‬ ‫‪105‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪9‬و چون امنیت یاسون و دیگری را گرفتند‪ ،‬آنها را رها کردند‪.‬‬ ‫‪10‬و برادران فورا ا پولس و سیلس را شبانه به بریه فرستادند که به آنجا آمدند به کنیسه یهودیان رفتند‪.‬‬ ‫‪11‬اینان از آنهایی که در تسالونیکی بودند نجیبتر بودند‪ ،‬زیرا کلم را با آمادگی کامل میپذیرفتند و هر روز در کتاب مقدس جستجو‬ ‫میکردند که آیا آن چیزها چنین است یا خیر‪.‬‬ ‫‪12‬بنابراین بسیاری از آنها ایمان آوردند ‪.‬همچنین از زنان شریف که یونانی بودند و از مردان نیز کم نیستند‪.‬‬ ‫‪13‬لیکن یهودیان تسالونیکی متوجه شدند که کلم خدا از پولس در بریا موعظه شده است‪ ،‬به آنجا نیز آمدند و مردم را برانگیختند‪.‬‬ ‫‪14‬و برادران فورا ا پولس را فرستادند تا به دریا برود‪ ،‬اما سیلس و تیموتئوس همچنان در آنجا ماندند‪.‬‬ ‫‪15‬و کسانی که پولس را رهبری کردند او را به آتن آوردند و به سیلس و تیموتائوس فرمان دادند که با کمال سرعت نزد او بیایند‪ ،‬رفتند‪.‬‬ ‫‪16‬و هنگامی که پولس در آتن منتظر آنها بود‪ ،‬روحش در او متحیر شد‪ ،‬چون شهر را به کلی به بت پرستی دید‪.‬‬ ‫‪17‬پس او در کنیسه با یهودیان و عابدان و هر روز در بازار با کسانی که با او ملقات میکردند‪ ،‬بحث میکرد‪.‬‬ ‫‪18‬سپس برخی از فیلسوفان اپیکوریان و رواقیان با او روبرو شدند ‪.‬و برخی گفتند ‪:‬این غرغرو چه خواهد گفت؟ برخی دیگر‪ ،‬به نظر‬ ‫میرسد که او برپاکننده خدایان غریب است‪ ،‬زیرا او عیسی و رستاخیز را به آنها موعظه کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و او را گرفتند و به آرئوپاگوس آوردند و گفتند ‪:‬آیا میتوانیم بدانیم این تعلیم تازهای که از آن میگویی چیست؟‬ ‫‪20‬زیرا تو چیزهای عجیبی را به گوش ما میآوری‪ ،‬پس میخواهیم معنی این چیزها را بدانیم‪.‬‬ ‫( ‪21‬زیرا تمام آتنیها و غریبههایی که در آنجا بودند وقت خود را صرف هیچ چیز دیگری نمیکردند‪ ،‬جز برای گفتن یا شنیدن چیز جدیدی)‪.‬‬ ‫‪22‬پس پولس در میان تپه مریخ ایستاده‪ ،‬گفت ‪:‬ای مردان آتنی‪ ،‬می دانم که در همه چیز بیش از حد خرافه هستید‪.‬‬ ‫‪23‬زیرا چون از آنجا عبور میکردم و عبادات شما را میدیدم‪ ،‬مذبحی با این کتیبه یافتم‪ ،‬به خدای ناشناس ‪.‬پس او را که از روی نادانی می‬ ‫پرستید‪ ،‬او را به شما اعلم می کنم‪.‬‬ ‫‪24‬خدایی که جهان و همه چیز را در آن آفرید‪ ،‬چون خداوند آسمان و زمین است‪ ،‬در معابد دست ساز ساکن نیست‪.‬‬ ‫‪25‬و با دست انسان پرستش نمی شود‪ ،‬چنانکه گویی به چیزی نیاز دارد‪ ،‬زیرا او به همه زندگی و نفس و همه چیز می بخشد‪.‬‬ ‫‪26‬و از یک خون همه اقوام انسان را برای ساکن شدن در تمام روی زمین ساخته است‪ ،‬و زمانهای تعیین شده را از قبل تعیین کرده است‪،‬‬ ‫و حدود سکونت آنها را تعیین کرده است‪.‬‬ ‫‪27‬تا خداوند را بجویند‪ ،‬اگر ممکن است به او دل ببندند و او را بیابند‪ ،‬هر چند که از هر یک از ما دور نباشد‪.‬‬ ‫‪28‬زیرا در او زندگی میکنیم و حرکت میکنیم و وجود داریم ‪.‬همانطور که برخی از شاعران شما نیز گفته اند‪ ،‬زیرا ما نیز از فرزندان او‬ ‫هستیم‪.‬‬ ‫‪29‬پس چون ما فرزندان خدا هستیم‪ ،‬نباید فکر کنیم که الوهیت مانند طل‪ ،‬یا نقره‪ ،‬یا سنگ است که به وسیله هنر و تدبیر انسان تراشیده‬ ‫شده است‪.‬‬ ‫‪30‬و خدا به زمان این جاهلیت چشمکی زد ‪.‬اما اکنون به همه مردم دستور می دهد که در همه جا توبه کنند‪:‬‬ ‫‪31‬زیرا او روزی را تعیین کرده است که در آن به وسیله آن مردی که تعیین کرده است‪ ،‬جهان را به عدالت داوری خواهد کرد ‪.‬او به همه‬ ‫مردم اطمینان داده است که او را از مردگان زنده کرده است‪.‬‬ ‫‪32‬و چون خبر رستاخیز مردگان را شنیدند‪ ،‬عدهای مسخره کردند و برخی دیگر گفتند« ‪:‬این موضوع را دوباره به تو خواهیم شنید‪.‬‬ ‫‪33‬پس پولس از میان ایشان رفت‪.‬‬ ‫‪34‬ا دما عدهای به او پیوستند و ایمان آوردند که در میان آنها دیونیسیوس آرئوپاگیتی و زنی به نام داماریس و دیگرانی با ایشان بود‪.‬‬ ‫فصل ‪18‬‬ ‫‪1‬پس از آن پولس از آتن بیرون آمد و به قرنتس آمد‪.‬‬ ‫‪2‬و مردی یهودی به نام آکیل را یافت که در پونتوس به دنیا آمده بود و اخیرا ا با همسرش پریسیل از ایتالیا آمده بود( ‪.‬چون کلودیوس به‬ ‫همه یهودیان دستور داده بود که از روم خارج شوند )‪:‬و نزد آنها آمد‪.‬‬ ‫‪3‬و چون او از همان پیشه بود‪ ،‬نزد ایشان میماند و کار میکرد‪ ،‬زیرا آنها به خاطر شغلشان خیمهساز بودند‪.‬‬ ‫‪4‬و هر سبت در کنیسه استدلل میکرد و یهودیان و یونانیان را متقاعد میکرد‪.‬‬ ‫‪5‬و چون سیلس و تیموتائوس از مقدونیه آمدند‪ ،‬پولس در روح تحت فشار قرار گرفت و به یهودیان شهادت داد که عیسی مسیح است‪.‬‬ ‫‪6‬و چون با خود مخالفت کردند و کفر گفتند‪ ،‬لباس خود را تکان داد و به آنها گفت« ‪:‬خون شما بر سر شما باد ‪.‬من پاک هستم ‪:‬از این پس‬ ‫نزد غیریهودیان خواهم رفت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و از آنجا بیرون رفت و به خانه شخصی به نام یوستوس که خدا را پرستش می کرد وارد شد و خانه او سخت به کنیسه می پیوست‪.‬‬ ‫‪8‬و کریسپوس‪ ،‬رئیس کنیسه‪ ،‬با تمام خانهاش به خداوند ایمان آورد ‪.‬و بسیاری از قرنتیان که شنیدند ایمان آوردند و تعمید گرفتند‪.‬‬ ‫‪9‬سپس خداوند در شب با رویایی به پولس گفت « ‪:‬نترس‪ ،‬بلکه سخن بگو و سکوت مکن‪.‬‬ ‫‪10‬زیرا من با تو هستم و هیچ کس به تو دست نمیزند تا به تو آزار دهد‪ ،‬زیرا من در این شهر مردم بسیار دارم‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و یک سال و شش ماه در آنجا ماند و کلم خدا را در میان ایشان تعلیم داد‪.‬‬ ‫‪12‬و هنگامی که گالیو نائب اخایا بود‪ ،‬یهودیان یکپارچه بر پولس قیام کردند و او را به کرسی داوری آوردند‪.‬‬ ‫‪13‬و میگوید« ‪:‬این شخص مردم را متقاعد میکند که برخلف شریعت خدا را بپرستند‪.‬‬ ‫‪14‬و هنگامی که پولس اکنون می خواست دهان خود را باز کند‪ ،‬گالیو به یهودیان گفت« ‪:‬ای یهودیان‪ ،‬اگر از کار نادرستی یا فحشای بد‬ ‫بود‪ ،‬می خواستم شما را تحمل کنم‪.‬‬ ‫‪15‬اما اگر بحث کلمات و نامها و شریعت شماست‪ ،‬به آن نگاه کنید ‪.‬زیرا من قضاوت چنین مسائلی نخواهم بود‪.‬‬ ‫‪106‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪16‬و آنها را از دادگاه بیرون راند‪.‬‬ ‫‪17‬آنگاه جمیع یونانیان سوستنس‪ ،‬رئیس كنیسه را گرفتند‪ ،‬و او را در برابر كرسی داوری زدند ‪.‬و گالیو به هیچ یک از این چیزها اهمیت‬ ‫نمی داد‪.‬‬ ‫‪18‬و پولس پس از آن مدتی طولنی در آنجا ماند و برادران را رها کرد و از آنجا به شام رفت و با او پریسکیل و آکیل ‪.‬سرش را در قنقره‬ ‫بریده بود‪ ،‬زیرا او نذر داشت‪.‬‬ ‫‪19‬و به افسس آمد و ایشان را در آنجا رها کرد‪ ،‬اما خود به کنیسه وارد شد و با یهودیان استدلل کرد‪.‬‬ ‫‪20‬چون از او خواستند که مدت بیشتری با آنها بماند‪ ،‬قبول نکرد‪.‬‬ ‫‪21‬اما با ایشان خداحافظی کرد و گفت ‪:‬من باید این عید را که در اورشلیم میآید به هر نحوی برگزار کنم‪ ،‬اما اگر خدا بخواهد دوباره نزد‬ ‫شما بازخواهم گشت ‪.‬و از افسس کشتی گرفت‪.‬‬ ‫‪22‬و چون در قیصریه فرود آمد‪ ،‬بال رفت و بر کلیسا سلم کرد‪ ،‬به انطاکیه رفت‪.‬‬ ‫‪23‬و پس از مدتی که در آنجا گذراند‪ ،‬رفت و به ترتیب در سراسر سرزمین غلطیه و فریجیا رفت و همه شاگردان را تقویت کرد‪.‬‬ ‫‪24‬و یک یهودی به نام آپولوس‪ ،‬متولد اسکندریه‪ ،‬مردی فصیح و توانا در کتاب مقدس‪ ،‬به افسس آمد‪.‬‬ ‫‪25‬این مرد در راه خداوند تعلیم یافت ‪.‬و در روح پر حرارت بود و فقط تعمید یحیی را می دانست‪ ،‬چیزهای خداوند را با جدیت می گفت و‬ ‫تعلیم می داد‪.‬‬ ‫‪26‬و در کنیسه با شهامت شروع به صحبت کرد ‪.‬چون آکیل و پریسکیل شنیدند‪ ،‬او را نزد خود بردند و راه خدا را کاملتر برای او شرح‬ ‫دادند‪.‬‬ ‫‪27‬و چون میخواست به آخایا برود‪ ،‬برادران نوشتند و شاگردان را تشویق کردند که او را بپذیرند که چون آمد‪ ،‬ایشان را که به فیض ایمان‬ ‫آورده بودند بسیار یاری کرد‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪28‬زیرا او یهودیان را با قدرت متقاعد کرد و آن را علنا متقاعد کرد و به وسیله کتاب مقدس نشان داد که عیسی مسیح است‪.‬‬ ‫فصل ‪19‬‬ ‫‪1‬و واقع شد که در زمانی که آپولوس در قرنتس بود‪ ،‬پولس پس از عبور از کرانههای بال به افسس آمد و شاگردانی را یافت‪،‬‬ ‫‪2‬او به آنها گفت ‪:‬آیا از زمانی که ایمان آورده اید روح القدس را دریافت کرده اید؟ و آنها به او گفتند« ‪:‬ما تا آن اندازه نشنیده ایم که آیا‬ ‫روح القدس وجود دارد یا خیر‪.‬‬ ‫‪3‬و او به آنها گفت‪ ،‬پس به چه چیزی تعمید یافتید؟ و گفتند ‪:‬برای تعمید یحیی‪.‬‬ ‫‪4‬پس پولس گفت ‪:‬یحیی حقیقتا ا با تعمید توبه تعمید داد و به مردم گفت که به او که بعد از او خواهد آمد‪ ،‬یعنی به مسیح عیسی ایمان بیاورند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬چون این را شنیدند‪ ،‬به نام خداوند عیسی تعمید یافتند‪.‬‬ ‫‪6‬و چون پولس دست خود را بر آنها نهاد‪ ،‬روح القدس بر آنها نازل شد ‪.‬و به زبانها سخن می گفتند و نبوت می کردند‪.‬‬ ‫‪7‬و همه مردان حدود دوازده نفر بودند‪.‬‬ ‫‪8‬و به کنیسه رفت و به مدت سه ماه با شهامت سخن گفت و در مورد ملکوت خدا بحث و جدل کرد‪.‬‬ ‫‪9‬اما چون غواصان سخت شدند و ایمان نیاوردند‪ ،‬اما در حضور جمعیت از آن راه بد گفتند‪ ،‬از ایشان رفت و شاگردان را جدا کرد و هر‬ ‫روز در مکتب یک تیرانوس به بحث و جدل پرداختند‪.‬‬ ‫‪10‬و این در فاصله دو سال ادامه یافت ‪.‬به طوری که همه ساکنان آسیا‪ ،‬اعم از یهودی و یونانی‪ ،‬کلم عیسی خداوند را شنیدند‪.‬‬ ‫‪11‬و خدا به دست پولس معجزات خاصی انجام داد‪:‬‬ ‫‪12‬به طوری که از بدن او دستمال یا پیش بند برای بیماران می آوردند و بیماری ها از آنها دور می شد و ارواح پلید از آنها بیرون می‬ ‫آمدند‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه عدهای از یهودیان ولگرد که جنگیر بودند‪ ،‬بر آنان که ارواح پلید داشتند‪ ،‬نام خداوند عیسی را بخوانند‪ ،‬گفتند ‪:‬شما را به عیسی که‬ ‫پولس موعظه میکند سوگند میدهیم‪.‬‬ ‫‪14‬و هفت پسر از یک اسکوا‪ ،‬یهودی و رؤسای کاهنان بودند که چنین کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و روح پلید پاسخ داد و گفت ‪:‬عیسی را می شناسم و پولس را می شناسم ‪.‬اما تو کی هستی‬ ‫‪16‬و مردی که روح پلید در او بود بر آنها جهید و بر آنها چیره شد و بر آنها چیره شد‪ ،‬به طوری که آنها برهنه و مجروح از آن خانه فرار‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪17‬و این برای همه یهودیان و یونانیان ساکن افسس شناخته شده بود ‪.‬و ترس همه را فرا گرفت و نام خداوند عیسی بزرگ شد‪.‬‬ ‫‪18‬و بسیاری از ایمانداران آمدند و اقرار کردند و اعمال خود را نشان دادند‪.‬‬ ‫‪19‬بسیاری از آنان که از هنرهای کنجکاوی استفاده میکردند‪ ،‬کتابهای خود را جمع کرده‪ ،‬در حضور همه سوزاندند‪ ،‬و قیمت آنها را‬ ‫شمردند و آن را پنجاه هزار قطعه نقره یافتند‪.‬‬ ‫‪20‬کلم خدا چنان رشد کرد و پیروز شد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬پس از پایان یافتن این امور‪ ،‬پولهس در روح تصمیم گرفت‪ ،‬چون از مقدونیه و آخایا گذشت‪ ،‬به اورشلیم برود و گفت ‪:‬پس از آن که در‬ ‫آنجا بودم‪ ،‬باید روم را نیز ببینم‪.‬‬ ‫‪22‬پس دو تن از خدمتگزاران او را به مقدونیه فرستاد‪ ،‬تیموتئوس و اراستوس ‪.‬اما خودش یک فصل در آسیا ماند‪.‬‬ ‫‪23‬و در همان زمان‪ ،‬در آن راه آشفتگی کوچکی به وجود آمد‪.‬‬ ‫‪24‬زیرا مردی به نام دیمیتریوس‪ ،‬نقرهساز‪ ،‬که زیارتگاههای نقرهای برای دیانا درست میکرد‪ ،‬سود کمی برای صنعتگران آورد‪.‬‬

‫‪107‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪25‬او را با کارگرانی که در مشاغل مشابه بودند فراخواند و گفت« ‪:‬ای آقایان‪ ،‬شما می دانید که ما با این حرفه ثروت خود را به دست‬ ‫آورده ایم‪.‬‬ ‫‪26‬به علوه میبینید و میشنوید که نه تنها در افسس‪ ،‬بلکه تقریبا ا در سراسر آسیا‪ ،‬این پولس بسیاری از مردم را متقاعد کرده و برگردانده‬ ‫است‪ ،‬و میگوید که آنها خدایان نیستند که با دست ساخته شدهاند‪.‬‬ ‫‪27‬به طوری که نه تنها این پیشه ما در خطر است که از بین برود ‪.‬بلکه باید معبد الهه بزرگ دیانا را تحقیر کرد و شکوه و عظمت او را‬ ‫که تمام آسیا و جهان او را پرستش می کنند نابود کرد‪.‬‬ ‫‪28‬و چون این سخنان را شنیدند‪ ،‬پر از غضب شدند‪ ،‬فریاد زدند و گفتند ‪:‬بزرگ است دیانای افسسیان‪.‬‬ ‫‪29‬و تمام شهر پر از آشفتگی شد و چون گایوس و اریستارخوس‪ ،‬مردان مقدونیه‪ ،‬همراهان پولس را در سفر گرفتند‪ ،‬یکپارچه به سالن‬ ‫هجوم آوردند‪.‬‬ ‫‪30‬و چون پولس می خواست نزد مردم وارد شود‪ ،‬شاگردان به او اجازه ندادند‪.‬‬ ‫‪31‬و عدهای از رؤسای آسیا که دوستان او بودند نزد او فرستادند و از او خواستند که در تئاتر ماجراجویی نکند‪.‬‬ ‫‪32‬پس برخی فریاد زدند‪ ،‬و برخی دیگر‪ ،‬زیرا جماعت آشفته بود ‪.‬و بسیاری نمی دانستند که برای چه با هم جمع شده اند‪.‬‬ ‫‪33‬و اسکندر را از جمعیت بیرون کشیدند‪ ،‬یهودیان او را جلو آوردند ‪.‬و اسکندر با دست اشاره کرد و می خواست از مردم دفاع کند‪.‬‬ ‫‪34‬اما چون دانستند که او یهودی است‪ ،‬همه با یک صدا تقریبا ا به مدت دو ساعت فریاد زدند که بزرگ است دیانای افسسیان‪.‬‬ ‫‪35‬و هنگامی که کارمند شهر از مردم دلجویی کرد‪ ،‬گفت ‪:‬ای مردان افسس‪ ،‬چه کسی در آنجاست که نمی داند که شهر افسسیان پرستنده‬ ‫ایزدبانوی بزرگ دیانا و تصویری است که از مشتری به پایین افتاده است? ‪.‬‬ ‫‪36‬پس چون نمیتوان علیه این چیزها صحبت کرد‪ ،‬باید ساکت باشید و هیچ کاری عجولنه انجام ندهید‪.‬‬ ‫‪37‬زیرا این مردان را که نه دزد کلیساها هستند و نه الهه شما را کفرگو میکنند‪ ،‬به اینجا آوردهاید‪.‬‬ ‫‪38‬بنابراین‪ ،‬اگر دیمیتریوس و صنعتگرانی که با او هستند‪ ،‬علیه کسی مشکلی دارند‪ ،‬شریعت مفتوح است و نمایندگانی وجود دارند‪.‬‬ ‫‪39‬اما اگر چیزی در مورد مسائل دیگر پرس و جو کنید‪ ،‬باید در یک مجلس قانونی تعیین شود‪.‬‬ ‫‪40‬زیرا ما در خطر هستیم که برای هیاهوی امروز مورد سؤال قرار بگیریم‪ ،‬زیرا هیچ دلیلی وجود ندارد که بتوانیم گزارشی از این تجمع‬ ‫ارائه دهیم‪.‬‬ ‫‪41‬و چون چنین گفت‪ ،‬جماعت را مرخص کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪20‬‬ ‫‪1‬و پس از پایان غوغا‪ ،‬پولس شاگردان را نزد خود خواند و آنها را در آغوش گرفت و رفت تا به مقدونیه برود‪.‬‬ ‫‪2‬و چون از آن قسمتها گذشت و آنها را بسیار نصیحت کرد‪ ،‬به یونان آمد‪.‬‬ ‫‪3‬و در آنجا سه ماه ماند ‪.‬و چون یهودیان در کمین او نشستند‪ ،‬چون میخواست به سوریه برود‪ ،‬تصمیم گرفت از طریق مقدونیه بازگردد‪.‬‬ ‫‪4‬و او را همراهی کرد تا به آسیا سوپاتر از بریه رفت ‪.‬و از تسالونیکیان‪ ،‬آریستارخوس و سکوندوس ‪.‬و گایوس دربی و تیموتئوس ‪.‬و از‬ ‫آسیا‪ ،‬تیخیکوس و تروفیموس‪.‬‬ ‫‪5‬اینها که از پیش می رفتند برای ما در تروآس ماندند‪.‬‬ ‫‪6‬و پس از ایام فطیر از فیلیپی رفتیم و در پنج روز به تروآس نزد ایشان رسیدیم ‪.‬جایی که هفت روز در آنجا ماندیم‪.‬‬ ‫‪7‬و در روز اول هفته‪ ،‬هنگامی که شاگردان گرد هم آمدند تا نان بشکنند‪ ،‬پولس آنها را موعظه کرد تا فردا حرکت کند ‪.‬و سخنرانی خود را‬ ‫تا نیمه شب ادامه داد‪.‬‬ ‫‪8‬و چراغهای زیادی در اتاق بال بود‪ ،‬جایی که در آنجا جمع شده بودند‪.‬‬ ‫‪9‬و مرد جوانی به نام اوتیخوس در پنجره ای نشسته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود‪ ،‬و چون پولس مدت زیادی موعظه می کرد‪ ،‬در‬ ‫خواب فرو رفت و از طبقه سوم به پایین افتاد و مرده بلند شد‪.‬‬ ‫‪10‬و پولس فرود آمد و بر او افتاد و او را در آغوش گرفت و گفت« ‪:‬خودتان را ناراحت نکنید ‪.‬زیرا جانش در اوست‪.‬‬ ‫‪11‬پس چون دوباره برخاسته‪ ،‬نان را شکسته‪ ،‬خورد‪ ،‬و مدتی طولنی‪ ،‬حتی تا صبح‪ ،‬صحبت کرد‪ ،‬پس رفت‪.‬‬ ‫‪12‬و آن جوان را زنده آوردند و اندکی دلداری نگرفتند‪.‬‬ ‫‪13‬و ما قبل از کشتی رفتیم‪ ،‬و به اسوس رفتیم‪ ،‬در آنجا میخواستیم پولس را بگیریم‪ ،‬زیرا او چنین مقرر کرده بود که خود را پیاده کند‪.‬‬ ‫‪14‬و چون در آسوس با ما ملقات کرد‪ ،‬او را به داخل بردیم و به میتلینه آمدیم‪.‬‬ ‫‪15‬و ما از آنجا کشتی کردیم و فردای آن روز به طرف خیوس آمدیم ‪.‬و روز بعد به ساموس رسیدیم و در تروگیلیوم ماندیم ‪.‬و روز بعد به‬ ‫میلتوس آمدیم‪.‬‬ ‫‪16‬زیرا پولس تصمیم گرفته بود که در افسس قایقرانی کند‪ ،‬زیرا او وقت را در آسیا نمیگذراند‪ ،‬زیرا اگر ممکن بود‪ ،‬عجله داشت که در‬ ‫روز پنطیکاست در اورشلیم باشد‪.‬‬ ‫‪17‬و از میلتوس به افسس فرستاد و مشایخ کلیسا را فرا خواند‪.‬‬ ‫‪18‬و چون نزد او آمدند‪ ،‬به ایشان گفت« ‪:‬میدانید‪ ،‬از روز اولی که به آسیا آمدم‪ ،‬چگونه در تمام فصول با شما بودهام‪،‬‬ ‫‪19‬خداوند را با تمام فروتنی و با اشکها و وسوسههایی که در کمین یهودیان بر من وارد شد‪ ،‬خدمت میکنم‪.‬‬ ‫‪20‬و چگونه چیزی را که برای شما سودمند بود نگذاشتم‪ ،‬مگر اینکه به شما نشان دادم‪ ،‬و آشکارا و خانه به خانه به شما تعلیم دادم‪،‬‬ ‫‪21‬هم به یهودیان و هم به یونانیان‪ ،‬توبه به سوی خدا و ایمان به خداوند ما عیسی مسیح شهادت میدهیم‪.‬‬ ‫‪22‬و اکنون‪ ،‬بنگر‪ ،‬من در روح بسته به اورشلیم میروم‪ ،‬بیاطلع از آنچه در آنجا به من خواهد رسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬مگر اینکه روحالقدس در هر شهر شهادت میدهد و میگوید که بندها و مصیبتها در من میمانند‪.‬‬ ‫‪108‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪24‬اما هیچ یک از این چیزها مرا تکان نمی دهد و جان خود را برای خود عزیز نمی شمارم تا مسیر خود را با شادی به پایان برسانم و‬ ‫خدمتی را که از خداوند عیسی دریافت کرده ام تا بر انجیل فیض خدا گواهی دهم‪. .‬‬ ‫‪25‬و اکنون‪ ،‬بنگر‪ ،‬می دانم که همه شما‪ ،‬که در میان آنها رفته ام تا پادشاهی خدا را موعظه کنم‪ ،‬دیگر چهره مرا نخواهید دید‪.‬‬ ‫‪26‬از این رو‪ ،‬شما را میخواهم که امروز را ثبت کنید‪ ،‬که من از خون همه مردم پاک هستم‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا من از اعلم تمام نصایح خدا به شما طفره نرفتم‪.‬‬ ‫‪28‬پس مواظب خود و تمامی گله باشید که روح القدس شما را بر آنها ناظر قرار داده است تا کلیسای خدا را که با خون خود خریده است‪،‬‬ ‫تغذیه کنید‪.‬‬ ‫‪29‬زیرا این را میدانم که پس از رفتن من‪ ،‬گرگهای ستمگر در میان شما وارد میشوند و از گله رحم نمیکنند‪.‬‬ ‫‪30‬و از خود شما نیز مردانی برمیخیزند و سخنان نادرست خواهند گفت تا شاگردان را به دنبال خود بکشانند‪.‬‬ ‫‪31‬پس مراقب باشید و به خاطر داشته باشید که در مدت سه سال دیگر هر شب و روز با اشک هشدار ندادم‪.‬‬ ‫‪32‬و اکنون ای برادران‪ ،‬من شما را به خدا و کلم فیض او می سپارم که می تواند شما را بنا کند و در میان جمیع کسانی که تقدیس شده اند‬ ‫به شما میراث بدهد‪.‬‬ ‫‪33‬من طمع به نقره یا طل یا لباس هیچ کس نداشتم‪.‬‬ ‫‪34‬آری‪ ،‬شما خودتان می دانید که این دست ها به نیازهای من و کسانی که با من بودند خدمت کرده اند‪.‬‬ ‫‪35‬من همه چیز را به شما نشان دادم که چگونه باید اینچنین تلش کنید تا از ضعیفان حمایت کنید و سخنان عیسی خداوند را به خاطر‬ ‫بسپارید که چگونه گفت ‪:‬دادن مبارکتر از گرفتن است‪.‬‬ ‫‪36‬و چون این را گفت‪ ،‬زانو زد و با همه آنها دعا کرد‪.‬‬ ‫‪37‬و همه به شدت گریستند و بر گردن پولس افتادند و او را بوسیدند‪.‬‬ ‫‪38‬بیشتر از همه برای سخنانی که او گفت که دیگر چهره او را نبینند ناراحتم ‪.‬و او را تا کشتی همراهی کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪21‬‬ ‫‪1‬و چنین گذشت که پس از اینکه از آنها خلص شدیم و به پرواز درآمدیم‪ ،‬با یک مسیر مستقیم به کوس آمدیم‪ ،‬و فردای آن روز به رودس‪،‬‬ ‫و از آنجا به پاتارا‪:‬‬ ‫‪2‬و کشتی را دیدیم که بسوی فنیقیه می رفت‪ ،‬سوار شدیم و به راه افتادیم‪.‬‬ ‫‪3‬و چون قبرس را كشف كردیم‪ ،‬آن را در سمت چپ رها كردیم و به سوي شام كشتي كرده‪ ،‬در صور فرود آمدیم‪ ،‬زیرا در آنجا كشتي بار‬ ‫او را میكشید‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون شاگردانی یافتیم‪ ،‬هفت روز در آنجا ماندیم‪ ،‬او بوسیله روح به پولس گفت که به اورشلیم بال نرود‪.‬‬ ‫‪5‬و چون آن روزها را به پایان رساندیم‪ ،‬رفتیم و رفتیم ‪.‬و همه ما را با زنان و فرزندان به راه آوردند تا از شهر خارج شدیم و در ساحل‬ ‫زانو زدیم و دعا کردیم‪.‬‬ ‫‪6‬و چون از یکدیگر مرخصی گرفتیم‪ ،‬کشتی گرفتیم ‪.‬و دوباره به خانه برگشتند‪.‬‬ ‫‪7‬و چون مسیر خود را از صور به پایان رساندیم‪ ،‬به بطلمیاس آمدیم و بر برادران سلم کردیم و روزی نزد ایشان ماندیم‪.‬‬ ‫‪8‬و فردای آن روز ما که از گروه پولس بودیم‪ ،‬رفتیم و به قیصریه آمدیم و به خانه فیلیپ مب د‬ ‫شر که یکی از آن هفت نفر بود‪ ،‬وارد شدیم ‪.‬و‬ ‫نزد او اقامت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و همین مرد چهار دختر باکره داشت که نبوت میکردند‪.‬‬ ‫‪10‬و چون روزهای زیادی در آنجا ماندیم‪ ،‬پیامبری به نام آغابوس از یهودیه نازل شد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون نزد ما آمد‪ ،‬کمربند پولس را گرفت و دست و پای خود را بست و گفت ‪:‬روح القدس چنین میگوید ‪:‬یهودیان اورشلیم نیز صاحب‬ ‫این کمربند را ببندند و او را به او تسلیم کنند ‪.‬دست غیریهودیان‬ ‫‪12‬و چون این چیزها را شنیدیم‪ ،‬هم ما و هم اهل آن محل از او التماس کردیم که به اورشلیم بال نرود‪.‬‬ ‫‪13‬پس پولس جواب داد« ‪:‬منظور شما این است که گریه کنید و قلب مرا بشکنید؟ زیرا حاضرم نه تنها مقید شوم‪ ،‬بلکه برای نام خداوند‬ ‫عیسی در اورشلیم بمیرم‪.‬‬ ‫‪14‬و چون او متقاعد نشد‪ ،‬دست برداشتیم و گفتیم‪ ،‬اراده خداوند انجام شود‪.‬‬ ‫‪15‬و پس از آن روزها‪ ،‬کالسکههای خود را برداشته‪ ،‬به اورشلیم رفتیم‪.‬‬ ‫‪16‬و عدهای از شاگردان قیصریه نیز با ما رفتند و یک مناسون از قبرس را که شاگردی قدیمی بود‪ ،‬با خود آوردند که باید نزد او اقامت‬ ‫کنیم‪.‬‬ ‫‪17‬و چون به اورشلیم رسیدیم‪ ،‬برادران ما را با خوشحالی پذیرفتند‪.‬‬ ‫‪18‬و روز بعد پولس با ما نزد یعقوب رفت ‪.‬و همه بزرگان حضور داشتند‪.‬‬ ‫‪19‬و چون به آنها سلم کرد‪ ،‬به ویژه آنچه را که خدا به وسیله خدمت خود در میان غیریهودیان انجام داده بود‪ ،‬بیان کرد‪.‬‬ ‫‪20‬و چون آن را شنیدند‪ ،‬خداوند را جلل دادند و به او گفتند ‪:‬ای برادر‪ ،‬می بینی که چند هزار یهودی وجود دارند که ایمان دارند ‪.‬و همه‬ ‫آنها نسبت به قانون غیرت دارند‪:‬‬ ‫‪21‬و از تو خبر میدهند که به همه یهودیان غیریهودی تعلیم میدهی که موسی را ترک کنند و میگویی که فرزندان خود را ختنه نکنند و‬ ‫طبق آداب و رسوم رفتار نکنند‪.‬‬ ‫‪22‬پس چیست؟ جماعت باید جمع شوند‪ ،‬زیرا خواهند شنید که تو آمده ای‪.‬‬ ‫‪23‬پس این را بكن كه به تو میگوییم ‪:‬ما چهار مرد داریم كه بر آنها نذر كردهاند‪.‬‬ ‫‪109‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪24‬آنها را گرفته‪ ،‬و خود را با آنها تطهیر کن‪ ،‬و با آنها مدعی شو تا سرهای خود را بتراشند ‪.‬بلکه خودت نیز منظم رفتار کنی و شریعت‬ ‫را حفظ کنی‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬در مورد غیریهودانی که ایمان آوردهاند‪ ،‬نوشتهایم و نتیجه گرفتهایم که آنها چنین چیزی را رعایت نمیکنند‪ ،‬مگر اینکه خود را از‬ ‫قربانیهای بتها‪ ،‬از خون‪ ،‬و از خفه شدن‪ ،‬و از زنا حفظ کنند‪.‬‬ ‫‪26‬پس پولس آن مردان را گرفت و روز بعد که خود را با آنها تطهیر میکرد‪ ،‬به معبد وارد شد تا به انجام روزهای تطهیر اشاره کند تا‬ ‫اینکه برای هر یک از آنها قربانی تقدیم شود‪.‬‬ ‫‪27‬و چون آن هفت روز تقریبا ا به پایان رسید‪ ،‬یهودیان آسیایی چون او را در معبد دیدند‪ ،‬جمیع مردم را برانگیخته‪ ،‬بر او دست نهادند‪.‬‬ ‫‪28‬ای مردان اسرائیلی‪ ،‬کمک کنید‪ ،‬فریاد می زنند ‪:‬این مردی است که همه مردم را در همه جا بر ضد قوم و شریعت و این مکان تعلیم‬ ‫می دهد و یونانیان را نیز به معبد آورده و این مکان مقدس را آلوده کرده است‪.‬‬ ‫‪( ۲۹‬زیرا قبلا تروفیموس افسسی را با او در شهر دیده بودند که گمان میکردند پولس او را به معبد آورده است)‪.‬‬ ‫‪30‬و تمام شهر متحیر شد و مردم با هم دویدند و پولس را گرفتند و از معبد بیرون آوردند و بی درنگ درها بسته شد‪.‬‬ ‫‪31‬و چون میخواستند او را بکشند‪ ،‬به سردار گروه خبر رسید که تمام اورشلیم در غوغا است‪.‬‬ ‫‪32‬که فورا ا سربازان و سرداران را گرفتند و نزد ایشان دویدند و چون سردار و سربازان را دیدند‪ ،‬پولس را زدند‪.‬‬ ‫‪33‬آنگاه سردار نزدیك شد و او را گرفت و دستور داد كه او را با دو زنجیر ببندند ‪.‬و پرسید که او کیست و چه کرده است‪.‬‬ ‫‪34‬و برخی در میان جمعیت یک چیز و برخی دیگر فریاد زدند‪ ،‬و چون نمیتوانست یقین را برای غوغا بداند‪ ،‬دستور داد که او را به قلعه‬ ‫ببرند‪.‬‬ ‫‪35‬و هنگامی که به پلهها رسید‪ ،‬چنین شد که سربازان او را به خاطر خشونت مردم تحمل کردند‪.‬‬ ‫‪36‬زیرا انبوه مردم به دنبالش میآمدند و فریاد میزدند که او را دور کن‪.‬‬ ‫‪37‬و چون قرار بود پولس را به داخل قلعه ببرند‪ ،‬به فرمانده گفت ‪:‬آیا می توانم با تو صحبت کنم؟ چه کسی گفت‪ ،‬آیا می توانی یونانی‬ ‫صحبت کنی؟‬ ‫‪38‬آیا تو آن مصری نیستی که پیش از این روزها غوغا کرد و چهار هزار مرد قاتل را به بیابان برد؟‬ ‫‪39‬اما پولس گفت« ‪:‬من مردی یهودی هستم از شهر تارسوس‪ ،‬شهری در کیلیکیه‪ ،‬و شهروند شهری بی معنی هستم‪.‬‬ ‫‪40‬و چون به او اجازه داد‪ ،‬پولس روی پلهها ایستاد و با دست به مردم اشاره کرد ‪.‬و چون سكوت شدید به زبان عبرى با ایشان سخن گفت‬ ‫و گفت‪:‬‬ ‫فصل ‪22‬‬ ‫‪1‬ای مردان‪ ،‬برادران و پدران‪ ،‬دفاعیه من را که اکنون از شما می کنم بشنوید‪.‬‬ ‫( ‪2‬و چون شنیدند که او به زبان عبری با ایشان صحبت میکند‪ ،‬بیشتر سکوت کردند و او گفت‪:‬‬ ‫‪3‬به راستی من مردی یهودی هستم که در طرسوس‪ ،‬شهری در قلیقیه به دنیا آمدم‪ ،‬اما در این شهر در زیر پای جمالئیل بزرگ شدم‪ ،‬و بر‬ ‫اساس روش کامل شریعت پدران تعلیم دادم‪ ،‬و نسبت به آن غیرت داشتم ‪.‬خدایا‪ ،‬همانطور که همه شما امروز هستید‪.‬‬ ‫‪4‬و من از این راه تا سر حد مرگ آزار و اذیت کردم‪ ،‬زن و مرد را بستند و به زندان انداختم‪.‬‬ ‫‪5‬چنانکه کاهن اعظم نیز شهادت می دهد که من و تمامی اموال مشایخ از ایشان نامه هایی به برادران دریافت کردم و به دمشق رفتم تا‬ ‫آنانی را که در آنجا مقید بودند به اورشلیم بیاورم تا مجازات شوند‪.‬‬ ‫‪6‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که سفر خود را انجام دادم‪ ،‬و در حوالی ظهر به دمشق نزدیک شدم‪ ،‬ناگهان از آسمان نور عظیمی در اطراف‬ ‫من تابید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و به زمین افتادم و صدایی شنیدم که به من میگفت « ‪:‬شائول‪ ،‬شائول‪ ،‬چرا مرا جفا میکنی؟»‬ ‫‪8‬و من جواب دادم‪ ،‬ای خداوند تو کیستی؟ و او به من گفت ‪:‬من عیسی ناصری هستم که تو به او جفا می کنی‪.‬‬ ‫‪9‬و کسانی که با من بودند به راستی نور را دیدند و ترسیدند ‪.‬اما صدای او را که با من سخن گفت نشنیدند‪.‬‬ ‫‪10‬و گفتم ‪:‬خداوندا چه کنم؟ و خداوند به من گفت ‪:‬برخیز و به دمشق برو ‪.‬و در آنجا از همه چیزهایی که برای تو تعیین شده است به تو‬ ‫گفته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون جلل آن نور را نمی دیدم و به دست کسانی که با من بودند هدایت می شدم‪ ،‬به دمشق آمدم‪.‬‬ ‫‪12‬و حنانیا‪ ،‬مردی عابد برحسب شریعت‪ ،‬که از جمیع یهودیانی که در آنجا سکنی داشتند خبر خوش داشت‪.‬‬ ‫‪13‬نزد من آمد‪ ،‬ایستاد و به من گفت‪ ،‬برادر شائول‪ ،‬بینا شو ‪.‬و در همان ساعت به او نگاه کردم‪.‬‬ ‫‪14‬و گفت« ‪:‬خدای پدران ما تو را برگزیده است تا اراده او را بشناسی و آن عادل را ببینی و صدای دهان او را بشنوی‪.‬‬ ‫‪15‬زیرا که تو بر همه مردم از آنچه دیدهای و شنیدی‪ ،‬گواه او خواهی بود‪.‬‬ ‫‪16‬و اکنون چرا درنگ می کنی؟ برخیز و تعمید شو و گناهان خود را بشویید و نام خداوند را بخوانید‪.‬‬ ‫‪17‬و چنین واقع شد که وقتی دوباره به اورشلیم آمدم‪ ،‬حتی در حالی که در معبد دعا میکردم‪ ،‬در خلسه بودم‪.‬‬ ‫‪18‬و او را دیدم که به من گفت « ‪:‬عجله کن و به سرعت از اورشلیم خارج شو‪ ،‬زیرا شهادت تو را درباره من نخواهند پذیرفت‪.‬‬ ‫‪19‬و گفتم« ‪:‬خداوندا‪ ،‬آنها میدانند که من کسانی را که به تو ایمان آوردند زندانی کردم و در هر کنیسه زدم‪.‬‬ ‫‪20‬و چون خون شهیدت استیفان ریخته شد‪ ،‬من نیز در کنار او ایستاده بودم و به مرگ او رضایت میدادم و لباس قاتلن او را نگه میداشتم‪.‬‬ ‫‪21‬و او به من گفت ‪:‬برو‪ ،‬زیرا تو را از آنجا دور نزد غیریهودیان خواهم فرستاد‪.‬‬ ‫‪22‬و او را به این کلم گوش دادند‪ ،‬و سپس صداهای خود را بلند کردند و گفتند‪ ،‬چنین شخصی را از زمین دور کن‪ ،‬زیرا شایسته نیست که‬ ‫او زنده بماند‪.‬‬ ‫‪110‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪23‬و چون فریاد زدند و جامههای خود را انداختند و خاک به هوا انداختند‪.‬‬ ‫‪24‬رئیس فرماندهی دستور داد که او را به قلعه بیاورند و دستور داد که او را با تازیانه معاینه کنند ‪.‬تا بداند برای چه بر او چنین گریه‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪25‬و چون او را با بند بند بستند‪ ،‬پولس به صدیقی که در آنجا ایستاده بود گفت ‪:‬آیا برای شما جایز است که مردی رومی و محکوم نشده را‬ ‫تازیانه بزنید؟‬ ‫‪26‬هنگامی که صدیر این را شنید‪ ،‬رفت و به فرمانده خبر داد و گفت« ‪:‬مواظب باش که چه میکنی‪ ،‬زیرا این مرد رومی است‪.‬‬ ‫‪27‬آنگاه فرمانده آمد و به او گفت ‪:‬به من بگو‪ ،‬آیا تو رومی هستی؟ او گفت ‪:‬بله‪.‬‬ ‫‪28‬و فرمانده پاسخ داد‪ ،‬با مبلغ هنگفتی این آزادی را به دست آوردم ‪.‬و پولس گفت ‪:‬اما من آزاد به دنیا آمدم‪.‬‬ ‫‪29‬آنگاه فورا ا از او جدا شدند که باید او را معاینه میکردند‪ ،‬و فرمانده نیز ترسید‪ ،‬چون فهمید که رومی است و چون او را بسته بود‪.‬‬ ‫‪30‬روز فردا چون میدانست یقین میدانست که چرا او را متهم میکنند‪ ،‬او را از بندهای خود رها کرد و به سران کاهنان و تمامی شورای‬ ‫ایشان امر کرد که حاضر شوند و پولس را پایین آورد و نزد ایشان گذاشت‪.‬‬ ‫فصل ‪23‬‬ ‫‪1‬و پولس با جدیت شورا را مشاهده کرد و گفت ‪:‬ای برادران‪ ،‬من تا امروز با وجدان پاک در حضور خدا زندگی کرده ام‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و حنانیا کاهن اعظم به کسانی که در کنار او ایستاده بودند امر کرد که بر دهان او بزنند‪.‬‬ ‫‪3‬پس پولس به او گفت« ‪:‬ای دیوار سفید‪ ،‬خدا تو را خواهد زد‪ ،‬زیرا می نشینی تا مرا بر اساس شریعت داوری کنی و به من دستور می‬ ‫دهی که بر خلف شریعت کتک بخورم؟‬ ‫‪4‬و آنانی که آنجا ایستاده بودند گفتند ‪:‬آیا کاهن اعظم خدا را دشنام میدهی؟‬ ‫‪5‬پس پولس گفت ‪:‬ای برادران‪ ،‬نمیدانم که او کاهن اعظم است‪ ،‬زیرا مکتوب است که از حاکم قوم خود بد نگویید‪.‬‬ ‫‪6‬اما چون پولس متوجه شد که یک بخش صدوقی و دیگری فریسیان هستند‪ ،‬در مجلس فریاد زد که ای برادران‪ ،‬من فریسی هستم‪ ،‬پسر‬ ‫فریسی‪ ،‬به امید و رستاخیز مردگان خوانده شده ام در سوال‬ ‫‪7‬و چون چنین گفت‪ ،‬میان فریسیان و صدوقیان نزاع برخاست و جماعت متفرق شدند‪.‬‬ ‫‪8‬زیرا صدوقیان میگویند که رستاخیز نیست‪ ،‬نه فرشته و نه روح‪ ،‬بلکه فریسیان هر دو را اعتراف میکنند‪.‬‬ ‫‪9‬و فریاد بزرگی برخاست و علمای فریسیان برخاسته‪ ،‬نزاع کردند و گفتند ‪:‬ما در این مرد بدی نمی یابیم‪ ،‬اما اگر روح یا فرشته ای با او‬ ‫سخن گفته باشد‪ ،‬با او جنگ نکنیم ‪.‬خدایا‬ ‫‪10‬و چون اختلف شدیدی برخاست‪ ،‬فرمانده از ترس اینکه مبادا پولس را تکه تکه کنند‪ ،‬به سربازان دستور داد که پایین بیایند و او را به‬ ‫زور از میان خود بگیرند و به قلعه بیاورند‪.‬‬ ‫‪11‬و شب پس از آن خداوند نزد او ایستاده‪ ،‬گفت « ‪:‬ای پولس‪ ،‬شاد باش‪ ،‬زیرا همانطور که در اورشلیم درباره من شهادت دادی‪ ،‬در روم‬ ‫نیز باید شهادت دهی‪.‬‬ ‫‪12‬و چون روز شد‪ ،‬برخی از یهودیان گرد آمدند و خود را به لعنت بستند و گفتند که تا پولس را نکشند نه میخورند و نه مینوشند‪.‬‬ ‫‪13‬و آنها بیش از چهل نفر بودند که این توطئه را انجام داده بودند‪.‬‬ ‫‪14‬و نزد رؤسای کاهنان و مشایخ آمدند و گفتند ‪:‬ما خود را به لعنتی بزرگ بستهایم که تا پولس را نکشیم چیزی نخواهیم خورد‪.‬‬ ‫‪15‬پس اکنون شما با شورا به رئیس فرماندهی دللت میکنید که فردا او را نزد شما بیاورد‪ ،‬گویی که میخواهید در مورد او چیز دقیقتری‬ ‫جویا شوید‪.‬‬ ‫‪16‬و چون پسر خواهر پولس از کمین آنها شنید‪ ،‬رفت و داخل قلعه شد و به پولس گفت‪.‬‬ ‫‪17‬آنگاه پولس یکی از سرداران را نزد خود خواند و گفت« ‪:‬این جوان را نزد فرمانده بیاورید زیرا او چیزی برای گفتن دارد‪.‬‬ ‫‪18‬پس او را گرفت و نزد ناخدا آورد و گفت ‪:‬پولس زندانی مرا نزد خود خواند و از من خواست که این جوان را که چیزی برای گفتن به‬ ‫تو دارد بیاورم‪.‬‬ ‫‪19‬سپس سردار دست او را گرفت و با او در خلوت رفت و از او پرسید« ‪:‬چه چیزی باید به من بگویی؟»‬ ‫‪20‬و او گفت ‪:‬یهودیان پذیرفتهاند که از تو بخواهند که فردا پولس را به شورا بیاوری‪ ،‬گویی که میخواهند تا حدودی از او پرس و جو کنند‪.‬‬ ‫‪21‬ا دما تسلیم ایشان نشو‪ ،‬زیرا از میان ایشان بیش از چهل نفر در کمین او نشستهاند که خود را به قسم خوردهاند که تا او را نکشند‪ ،‬نه‬ ‫بخورند و نه بیاشامند‪ ،‬و اکنون آمادهاند ‪.‬به دنبال قولی از تو‬ ‫‪22‬پس فرمانده‪ ،‬مرد جوان را رها کرد و به او گفت ‪:‬به کسی نگو که این چیزها را به من نشان دادی‪.‬‬ ‫‪23‬و دو صدیست را نزد خود خواند و گفت« ‪:‬در ساعت سوم شب دویست سرباز و شصت و ده سوار و دویست نیزه دار آماده کن تا به‬ ‫قیصریه بروند‪.‬‬ ‫‪24‬و برای آنها حیواناتی تهیه کنید تا پولس را سوار کنند و او را سالم نزد فلیکس والی بیاورند‪.‬‬ ‫‪25‬و به این ترتیب نامه ای نوشت‪:‬‬ ‫‪۲۶‬کلودیوس لیسیاس به عالیترین فرماندار فلیکس سلم میفرستد‪.‬‬ ‫‪27‬این مرد از یهودیان گرفته شد و باید از میان آنها کشته میشد‪ ،‬پس من با لشکری آمدم و او را نجات دادم زیرا فهمیدم که رومی است‪.‬‬ ‫‪28‬و چون میخواستم علت را بدانم که چرا او را متهم کردند‪ ،‬او را به شورای آنها آوردم‪.‬‬ ‫‪29‬که من متوجه شدم که او را متهم به سؤال از شریعتشان می کنند‪ ،‬اما هیچ چیزی را که در خور مرگ یا قید باشد به او سپرده نشده‬ ‫است‪.‬‬

‫‪111‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪30‬و چون به من گفته شد که یهودیان چگونه برای آن مرد کمین کردهاند‪ ،‬فورا ا نزد تو فرستادم و به شاکیکنندگان او نیز دستور دادم که‬ ‫آنچه را که علیه او دارند در حضور تو بگویند ‪.‬خداحافظ‪.‬‬ ‫‪31‬سپس سربازان‪ ،‬چنانکه امر شده بود‪ ،‬پولس را گرفتند و شبانه به آنتی پاتریس آوردند‪.‬‬ ‫‪32‬فردا سواران را ترک کردند تا با او بروند و به قلعه بازگشتند‪.‬‬ ‫‪33‬که چون به قیصریه آمدند و نامه را به فرماندار دادند‪ ،‬پولس را نیز به حضور وی عرضه کردند‪.‬‬ ‫‪34‬و چون والی نامه را خواند‪ ،‬پرسید که او کدام استان است؟ و چون فهمید که اهل کیلیکیه است‪.‬‬ ‫‪35‬او گفت‪ ،‬هنگامی که مدعیان تو نیز بیایند‪ ،‬تو را خواهم شنید ‪.‬و دستور داد که او را در دادگاه هیرودیس نگه دارند‪.‬‬ ‫فصل ‪24‬‬ ‫‪1‬و بعد از پنج روز حنانیا کاهن اعظم با مشایخ و خطیبی به نام ترتولوس که فرماندار را از پولس آگاه کرد‪ ،‬فرود آمد‪.‬‬ ‫‪2‬و چون او را فراخواندند‪ ،‬ترتولوس شروع به تهمت زدن به او کرد و گفت« ‪:‬چون ما به وسیله تو از آرامش زیادی برخورداریم و به‬ ‫مشیت تو کارهای بسیار شایسته ای برای این قوم انجام می شود‪.‬‬ ‫‪3‬ما آن را همیشه و در همه جا می پذیریم‪ ،‬فیلیکس نجیب‪ ،‬با کمال سپاس‪.‬‬ ‫‪4‬علیرغم اینکه من بیش از این برای تو خسته کننده نباشم‪ ،‬از تو می خواهم که چند کلمه از رحمت خود به ما بشنوی‪.‬‬ ‫‪5‬زیرا ما این مرد را در میان تمامی یهودیان در سراسر جهان فتنهانگیز و رهبر فرقه ناصریان یافتیم‪.‬‬ ‫‪6‬که او را هم رفته تا معبد را بیحرمت کند‪ ،‬او را گرفتیم و میخواستیم برحسب شریعت خود داوری کنیم‪.‬‬ ‫‪7‬اما لیسیاس‪ ،‬ناخدا‪ ،‬بر ما آمد و با خشونت بسیار او را از دست ما گرفت‪.‬‬ ‫‪8‬به مدعیان خود دستور میدهد که نزد تو بیایند‪.‬‬ ‫‪9‬و یهودیان نیز رضایت دادند و گفتند که اینها چنین است‪.‬‬ ‫‪10‬پس پولس‪ ،‬پس از آنكه والی به او اشاره كرد كه صحبت كند‪ ،‬پاسخ داد« ‪:‬چون میدانم كه تو سالها در این قوم قاضی بودهای‪ ،‬با‬ ‫خوشرویی بیشتر برای خود پاسخ میدهم‪.‬‬ ‫‪11‬زیرا تا بدانی که هنوز دوازده روز نیست که برای عبادت به اورشلیم رفتم‪.‬‬ ‫‪12‬و مرا در معبد نیافتند که با کسی مجادله کنم و مردم را برانگیختم‪ ،‬نه در کنیسهها و نه در شهر‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و نمیتوانند آنچه را که اکنون به من متهم میکنند ثابت کنند‪.‬‬ ‫‪14‬اما این را برای تو اعتراف میکنم که بر اساس راهی که آنها بدعت میخوانند‪ ،‬پس خدای پدران خود را میپرستم و به هر آنچه در‬ ‫شریعت و انبیا مکتوب است ایمان دارم‪.‬‬ ‫‪15‬و به خدا امید داشته باشید که خود آنها نیز اجازه میدهند که رستاخیز مردگان عادل و ظالم باشد‪.‬‬ ‫‪16‬و در اینجا من خود را به کار می گیرم تا همیشه نسبت به خدا و نسبت به مردم وجدان خالی از آزار داشته باشم‪.‬‬ ‫‪17‬اکنون پس از سالها آمدم تا برای قوم خود صدقه و هدایا بیاورم‪.‬‬ ‫‪18‬پس از آن برخی از یهودیان آسیایی مرا در معبد مطهر یافتند‪ ،‬نه با ازدحام و نه با هیاهو‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬چه کسی باید قبل از تو اینجا میبود و اعتراض میکرد‪ ،‬اگر علیه من بود‪.‬‬ ‫‪20‬وگرنه همینها در اینجا بگویند‪ ،‬اگر در حالی که در مقابل شورا ایستادهام‪ ،‬در من بدی یافتهاند‪،‬‬ ‫‪21‬جز برای همین یک صدا که در میان ایشان ایستاده فریاد زدم که قیامت مردگان را لمس میکنم‪ ،‬امروز از سوی شما زیر سؤال میروم‪.‬‬ ‫‪22‬و چون فلیکس این چیزها را شنید‪ ،‬چون از آن راه آگاهی کامل تری داشت‪ ،‬آنها را به تعویق انداخت و گفت« ‪:‬وقتی لیسیاس کاپیتان‬ ‫اعظم فرود آید‪ ،‬من از همه چیز شما آگاه خواهم شد‪.‬‬ ‫‪23‬و به یک صدیبان دستور داد که پولس را نگه دارد و او را آزاد کند و هیچ یک از آشنایان خود را از خدمت کردن یا آمدن نزد او منع‬ ‫نکند‪.‬‬ ‫‪24‬و پس از چند روز‪ ،‬چون فلیکس با زنش دروسیل که یهودی بود آمد‪ ،‬پولس را دنبال کرد و او را در مورد ایمان به مسیح شنید‪.‬‬ ‫‪25‬و چون در مورد عدالت‪ ،‬اعتدال‪ ،‬و داوری آینده استدلل میکرد‪ ،‬فلیکس لرزید و پاسخ داد« ‪:‬برای این زمان برو ‪.‬وقتی فصل مناسبی‬ ‫داشته باشم‪ ،‬تو را صدا می کنم‪.‬‬ ‫‪26‬او همچنین امیدوار بود که از پولس پول به او داده شود تا او را از دست بدهد‪ ،‬از این رو غالبا ا او را می فرستاد و با او گفتگو می کرد‪.‬‬ ‫‪27‬اما پس از دو سال‪ ،‬پورکیوس فستوس به اتاق فلیکس آمد و فلیکس که میخواست به یهودیان خوشآمد بگوید‪ ،‬پولس را در بند گذاشت‪.‬‬ ‫فصل ‪25‬‬ ‫‪1‬و چون فستوس به استان رسید‪ ،‬پس از سه روز از قیصریه به اورشلیم بال رفت‪.‬‬ ‫‪2‬آنگاه کاهن اعظم و رئیس یهودیان او را از پولس خبر دادند و از او التماس کردند‪.‬‬ ‫‪3‬و بر او لطف خواست تا او را به اورشلیم بفرستد و در راه کمین کند تا او را بکشد‪.‬‬ ‫‪4‬اما فستوس پاسخ داد که پولس را در قیصریه نگه دارند و خود او به زودی به آنجا عزیمت کند‪.‬‬ ‫‪5‬پس او گفت که آنانی که در میان شما میتوانند‪ ،‬با من بروند و این مرد را متهم کنند‪ ،‬اگر در او شرارتی باشد‪.‬‬ ‫‪6‬و چون بیش از ده روز در میان ایشان ماند‪ ،‬به قیصریه رفت ‪.‬و روز بعد بر کرسی داوری نشسته بود‪ ،‬دستور داد که پولس را بیاورند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون آمد‪ ،‬یهودیانی که از اورشلیم فرود آمدند‪ ،‬در اطراف ایستاده‪ ،‬شکایتهای بسیار و سختی را علیه پولس مطرح کردند که نتوانستند‬ ‫آن را ثابت کنند‪.‬‬ ‫‪112‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪8‬در حالی که او برای خود پاسخ میداد« ‪:‬من نه بر ضد شریعت یهودیان‪ ،‬نه بر معبد‪ ،‬و نه علیه قیصر‪ ،‬هیچ جرمی مرتکب نشدهام‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ا دما ففستوس که مایل بود به یهودیان خوشی کند‪ ،‬به پولهس پاسخ داد و گفت« ‪:‬آیا میخواهی به اورشلیم بروی و در آنجا پیش من درباره این‬ ‫چیزها داوری کنی؟‬ ‫‪10‬پس پولس گفت« ‪:‬من در جایگاه داوری قیصر میایستم‪ ،‬جایی که باید در آنجا داوری شوم‪ ،‬چنانکه تو به خوبی میدانی به یهودیان ظلمی‬ ‫نکردهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬زیرا اگر مجرم باشم‪ ،‬یا مرتکب کاری که شایسته مرگ باشد‪ ،‬از مردن امتناع میکنم‪ ،‬اما اگر هیچ یک از این چیزهایی که اینها به من‬ ‫تهمت میزنند وجود نداشته باشد‪ ،‬کسی نمیتواند مرا به آنها تسلیم کند ‪.‬من به سزار متوسل می شوم‪.‬‬ ‫‪12‬پس فستوس‪ ،‬چون با شورا مشورت کرد‪ ،‬پاسخ داد‪ ،‬آیا به قیصر متوسل شدی؟ نزد قیصر برو‪.‬‬ ‫‪13‬و بعد از چند روز آگریپا پادشاه و برنیکه به قیصریه آمدند تا به فستوس سلم کنند‪.‬‬ ‫‪14‬و چون روزها در آنجا بودند‪ ،‬فستوس موضوع پولس را به پادشاه اعلم کرد و گفت ‪:‬فلیکس مردی در بند باقی مانده است‪.‬‬ ‫‪15‬هنگامی که در اورشلیم بودم‪ ،‬سران کاهنان و مشایخ یهودیان به من خبر دادند و میخواستند بر او داوری کنند‪.‬‬ ‫‪16‬من به او پاسخ دادم‪ ،‬رومیان این طور نیستند که کسی را به مرگ تحویل دهند‪ ،‬قبل از اینکه متهم‪ ،‬متهمان را رو در رو داشته باشد و‬ ‫اجازه داشته باشد که خودش در مورد جنایتی که علیه او گذاشته شده است پاسخگو باشد‪.‬‬ ‫‪17‬پس چون به اینجا آمدند‪ ،‬فردا بدون تأخیر بر صندلی داوری نشستم و دستور دادم که آن مرد را بیرون آورند‪.‬‬ ‫‪18‬هنگامی که شاکیان برخاستند‪ ،‬آنگونه که من فکر میکردم هیچ اتهامی به او وارد نکردند‪:‬‬ ‫‪19‬اما درباره خرافات خود و یکی از عیسی مرده که پولس تصدیق کرد که او زنده است‪ ،‬سؤالتی از او داشتند‪.‬‬ ‫‪20‬و چون در مورد چنین سؤالتی تردید داشتم‪ ،‬از او پرسیدم که آیا او به اورشلیم خواهد رفت و در آنجا در مورد این امور داوری خواهد‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪21‬اما چون پولس درخواست کرد که او را به آگوستوس محفوظ بدارند‪ ،‬دستور دادم که او را نگه دارند تا اینکه او را نزد قیصر بفرستم‪.‬‬ ‫‪22‬آنگاه اگریپا به فستوس گفت‪ ،‬من نیز خود آن مرد را خواهم شنید ‪.‬او گفت که فردا او را خواهید شنید‪.‬‬ ‫‪23‬و فردای آن روز که آگریپا و برنیکه با شکوه فراوان آمدند و با سرداران و مردان شهر به محل شنود وارد شدند‪ ،‬به فرمان فستوس‬ ‫پولس را بیرون آوردند‪.‬‬ ‫‪24‬و فستوس گفت ‪:‬اغریپا پادشاه و همه کسانی که در اینجا با ما حضور دارند‪ ،‬این مرد را می بینید که جمیع انبوه یهودیان در اورشلیم و‬ ‫همچنین در اینجا با من برخورد کرده اند و فریاد می زنند که نباید این کار را انجام دهد ‪.‬بیشتر زندگی کن‬ ‫‪25‬اما چون دریافتم که او کاری در خور مرگ مرتکب نشده است و خود او به آگوستوس متوسل شده است‪ ،‬تصمیم گرفتم او را بفرستم‪.‬‬ ‫‪26‬که هیچ چیز قطعی ندارم که به اربابم بنویسم ‪.‬از این رو‪ ،‬ای اگریپا پادشاه‪ ،‬او را نزد تو و مخصوصا ا پیش تو آوردم تا پس از بررسی‪،‬‬ ‫چیزی برای نوشتن داشته باشم‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا به نظر من غیر معقول میآید که یک زندانی را بفرستم‪ ،‬و نه به جنایاتی که علیه او انجام شده است‪.‬‬ ‫فصل ‪26‬‬ ‫‪1‬سپس آگریپا به پولس گفت‪ ،‬تو اجازه داری که از جانب خودت صحبت کنی ‪.‬سپس پولس دست خود را دراز کرد و به خود پاسخ داد‪:‬‬ ‫‪2‬ای اگریپا پادشاه‪ ،‬خود را خوشحال میدانم‪ ،‬زیرا امروز در حضور تو در مورد همه چیزهایی که یهودیان به آن متهم شدهام‪ ،‬پاسخ خواهم‬ ‫داد‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪3‬مخصوصا به این دلیل که تو را در همه آداب و رسوم و مسائلی که در میان یهودیان است خبره میدانم‪ ،‬بنابراین از تو میخواهم که‬ ‫صبورانه مرا بشنوی‪.‬‬ ‫‪4‬نحوه زندگی من از دوران جوانی که در ابتدا در میان قوم خود در اورشلیم بود‪ ،‬همه یهودیان را می شناسند‪.‬‬ ‫‪5‬که از ابتدا مرا میشناختند‪ ،‬اگر شهادت دهند که پس از سرسختترین فرقه دینمان‪ ،‬فریسی زندگی میکردم‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و اکنون من ایستادهام و بهخاطر امید وعدهای که خدا به پدرانمان داده است‪ ،‬داوری میشوم‪.‬‬ ‫‪7‬به وعدهای که دوازده قبیله ما‪ ،‬که بیدرنگ روز و شب خدا را خدمت میکنند‪ ،‬امیدوارند که بیایند ‪.‬به خاطر امید‪ ،‬اگریپا پادشاه‪ ،‬من از‬ ‫یهودیان متهم هستم‪.‬‬ ‫‪8‬چرا باید برای شما چیز باورنکردنی تصور شود که خدا مردگان را زنده کند؟‬ ‫‪9‬من با خود فکر میکردم که باید کارهای زیادی برخلف نام عیسی ناصری انجام دهم‪.‬‬ ‫‪10‬کاری که در اورشلیم نیز انجام دادم و بسیاری از مقدسین را که از سران کاهنان قدرت گرفته بودم در زندان محبوس کردم ‪.‬و هنگامی‬ ‫که آنها را به قتل رساندند‪ ،‬صدای خود را بر ضد آنها دادم‪.‬‬ ‫‪11‬و آنها را در هر کنیسه ای اغلب تنبیه کردم و آنها را مجبور به کفر گفتن کردم ‪.‬و با عصبانیت شدید بر ایشان‪ ،‬ایشان را حتی تا‬ ‫شهرهای غریب جفا کردم‪.‬‬ ‫‪12‬و چون با اختیار و مأموریت سران کاهنان به دمشق رفتم‪،‬‬ ‫‪13‬ای پادشاه‪ ،‬در ظهر‪ ،‬در راه‪ ،‬نوری از آسمان‪ ،‬بر فراز درخشندگی خورشید‪ ،‬دیدم که به اطراف من و آنانی که با من سفر کردند‬ ‫میدرخشید‪.‬‬ ‫‪14‬و هنگامی که ما همه به زمین افتادیم‪ ،‬صدایی شنیدم که با من صحبت می کرد و به زبان عبری می گفت " ‪:‬شائول‪ ،‬شائول‪ ،‬چرا مرا‬ ‫جفا می کنی؟ لگد زدن به خارها برای تو سخت است‪.‬‬ ‫‪15‬و گفتم ‪:‬ای خداوند تو کیستی؟ و گفت ‪:‬من عیسی هستم که تو به او جفا می کنی‪.‬‬

‫‪113‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪16‬اما برخیز و بر پاهای خود بایست‪ ،‬زیرا من به این منظور بر تو ظاهر شدهام تا تو را وزیر و شاهد هر دو این چیزهایی که دیدی‪ ،‬و‬ ‫چیزهایی که در آنها به تو ظاهر خواهم شد‪ ،‬قرار دهم‪.‬‬ ‫‪17‬تو را از قوم و غیریهودیان که اکنون نزد آنها می فرستم‪ ،‬رهایی می بخشم‪،‬‬ ‫‪18‬تا چشمانشان را بگشایم و آنها را از تاریکی به روشنایی و از قدرت شیطان بسوی خدا برگردانم تا آمرزش گناهان و میراثی در میان‬ ‫آنانی که با ایمانی که در من است تقدیس شده اند دریافت کنند‪.‬‬ ‫‪19‬از این رو‪ ،‬ای اگریپا پادشاه‪ ،‬من نسبت به رؤیای آسمانی نافرمانی نکردم‪.‬‬ ‫‪20‬اما ابتدا به ایشان از دمشق و در اورشلیم و در تمام سواحل یهودا و سپس به غیریهودیان نشان داد که توبه کنند و به خدا روی آورند و‬ ‫کارهای شایسته توبه انجام دهند‪.‬‬ ‫‪21‬به همین دلیل یهودیان مرا در معبد گرفتند و قصد کشتن من را داشتند‪.‬‬ ‫‪22‬پس چون از خدا یاری گرفتم‪ ،‬تا امروز ادامه میدهم و به کوچک و بزرگ شهادت میدهم‪ ،‬جز آنچه که انبیا و موسی گفتهاند که باید‬ ‫بیاید‪ ،‬چیز دیگری نمیگویم‪:‬‬ ‫‪23‬تا مسیح عذاب بکشد و او اولین کسی باشد که از مردگان برخیزد و به مردم و غیریهودیان روشن کند‪.‬‬ ‫‪24‬و چون برای خود چنین می گفت‪ ،‬فستوس با صدای بلند گفت ‪:‬پولس‪ ،‬تو از خودت بیزاری ‪.‬یادگیری زیاد تو را دیوانه می کند‪.‬‬ ‫‪25‬اما او گفت‪ ،‬فستوس نجیب‪ ،‬دیوانه نیستم ‪.‬اما سخنان حقیقت و هوشیاری را بیان کنید‪.‬‬ ‫‪26‬زیرا که پادشاه از این چیزها میداند‪ ،‬و من نیز در حضور او آزادانه سخن میگویم ‪.‬زیرا این کار در گوشه ای انجام نشده است‪.‬‬ ‫‪27‬ای اگریپا پادشاه‪ ،‬آیا به انبیا ایمان داری؟ من می دانم که تو ایمان داری‬ ‫‪ ۲۸‬آنگاه آگریپا به پولس گفت« ‪:‬نزدیک است مرا متقاعد کنی که مسیحی باشم‪.‬‬ ‫‪29‬و پولس گفت‪ ،‬از خدا می خواهم که نه تنها تو‪ ،‬بلکه همه کسانی که امروز مرا می شنوند‪ ،‬هر دو تقریبا ا و در کل مثل من باشند‪ ،‬جز این‬ ‫بندها‪.‬‬ ‫‪30‬و چون چنین گفت‪ ،‬پادشاه و فرماندار و برنیس و کسانی که با آنها نشسته بودند برخاستند‪.‬‬ ‫‪31‬و چون کنار رفتند‪ ،‬میان خود صحبت کردند و گفتند« ‪:‬این مرد هیچ کاری در خور مرگ یا بند انجام نمیدهد‪.‬‬ ‫‪32‬آنگاه اگریپا به فستوس گفت« ‪:‬اگر به قیصر متوسل نمی شد‪ ،‬ممکن بود این مرد آزاد شود‪.‬‬ ‫فصل ‪27‬‬ ‫‪1‬و هنگامی که مقرر شد که ما باید به ایتالیا سفر کنیم‪ ،‬پولس و برخی دیگر از زندانیان را به یکی به نام ژولیوس‪ ،‬صدیقی از گروه‬ ‫آگوستوس تحویل دادند‪.‬‬ ‫‪2‬و وارد کشتی آدرامیتیوم شدیم‪ ،‬به معنای حرکت در سواحل آسیا ‪.‬یکی از اریستارخوس‪ ،‬مقدونی اهل تسالونیکی‪ ،‬با ماست‪.‬‬ ‫‪3‬و روز بعد صیدا را لمس کردیم ‪.‬و ژولیوس با ادب به پولس التماس کرد و به او آزادی داد تا نزد دوستانش برود تا سرحال شود‪.‬‬ ‫‪4‬و چون از آنجا به راه افتادیم‪ ،‬به زیر قبرس رفتیم‪ ،‬زیرا باد مخالف بود‪.‬‬ ‫‪5‬و چون بر دریای قیلیقیه و پامفیلیه رفتیم‪ ،‬به شهر میرا‪ ،‬شهر لیکیه رسیدیم‪.‬‬ ‫‪6‬و در آنجا ستیز‪ ،‬کشتی اسکندریه را یافت که به سوی ایتالیا می رفت ‪.‬و ما را در آن جا گذاشت‪.‬‬ ‫‪7‬و چون روزهای بسیار آهسته کشتیرانی کرده بودیم و کمی به سوی کنیدوس میرسیدیم‪ ،‬باد ما را رنج نمیداد‪ ،‬به زیر کرت و در مقابل‬ ‫سالمون حرکت کردیم‪.‬‬ ‫‪8‬و به سختی از آن گذشت‪ ،‬به مکانی رسید که بهشت زیبا نامیده می شود ‪.‬شهر لسیا در نزدیکی آن بود‪.‬‬ ‫‪9‬و چون زمان زیادی سپری شد و کشتی دریانوردی خطرناک بود‪ ،‬چون روزه دیگر گذشته بود‪ ،‬پولس آنها را پند داد‪.‬‬ ‫‪10‬و به آنها گفت« ‪:‬آقایان‪ ،‬من متوجه شدم که این سفر با صدمات و صدمات فراوان‪ ،‬نه تنها برای بار و کشتی‪ ،‬بلکه برای جان ما نیز‬ ‫همراه خواهد بود‪.‬‬ ‫‪11‬با این حال‪ ،‬صدیر به ارباب و صاحب کشتی بیشتر از آنچه پولس گفته بود ایمان آورد‪.‬‬ ‫‪12‬و چون پناهگاه برای زمستان مناسب نبود‪ ،‬بخشهای بیشتری توصیه کردند که از آنجا نیز عزیمت کنند‪ ،‬اگر به هر طریقی میتوانستند به‬ ‫فنیس‪ ،‬و در آنجا به زمستان برسند ‪.‬که پناهگاه کرت است و به سمت جنوب غربی و شمال غربی قرار دارد‪.‬‬ ‫‪13‬و چون باد جنوب به آرامی وزید‪ ،‬گمان میکردند که به هدف خود رسیدهاند و از آنجا شکست خوردهاند‪ ،‬در نزدیکی کرت حرکت‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪14‬اما مدتی نگذشت که باد طوفانی به نام یوروکلیدون در برابر آن برخاست‪.‬‬ ‫‪15‬و چون کشتی گرفتار شد و نتوانست در برابر باد مقاومت کند‪ ،‬اجازه دادیم او رانده شود‪.‬‬ ‫‪16‬و با دویدن به زیر جزیرهای که کلودا نام دارد‪ ،‬با قایق کار زیادی داشتیم‪.‬‬ ‫‪17‬هنگامی که آنها را برداشتند‪ ،‬از کمک استفاده کردند و زیر کشتی را بستند ‪.‬و از ترس اینکه مبادا به شنهای روان بیفتند‪ ،‬بادبانی رانده‬ ‫شدند و به همین ترتیب رانده شدند‪.‬‬ ‫‪18‬و ما به شدت در طوفان پرتاب شدیم‪ ،‬روز بعد کشتی را سبک کردند‪.‬‬ ‫‪19‬و در روز سوم با دست خود كشتی را بیرون انداختیم‪.‬‬ ‫‪20‬و چون نه خورشید و نه ستارگان در بسیاری از ایام ظاهر نشدند و طوفان کوچکی بر ما راه نیفتاد‪ ،‬آنگاه تمام امید به نجات ما از بین‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪21‬اما پولس پس از پرهیز طولنی در میان آنها ایستاد و گفت« ‪:‬آقایان‪ ،‬شما باید به من گوش میدادید و از کرت رها نمیشدید و این ضرر‬ ‫و زیان را به دست میآورید‪.‬‬ ‫‪114‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪ ۲۲‬و اکنون شما را تشویق میکنم که شاد باشید‪ ،‬زیرا جان هیچکس در میان شما نخواهد بود‪ ،‬مگر از کشتی‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا در این شب فرشته خدایی که من هستم و او را خدمت میکنم‪ ،‬نزد من ایستاد‪.‬‬ ‫‪24‬میگوید‪ ،‬پولس نترس ‪.‬تو را باید به حضور قیصر آورد‪.‬‬ ‫‪25‬بنابراین‪ ،‬آقایان‪ ،‬خوشحال باشید‪ ،‬زیرا من به خدا ایمان دارم که همانطور که به من گفته شد خواهد بود‪.‬‬ ‫‪26‬اما ما باید به جزیره خاصی پرتاب شویم‪.‬‬ ‫‪27‬اما هنگامی که شب چهاردهم فرا رسید‪ ،‬در حالی که ما را در آدریا بال و پایین میبردند‪ ،‬حدود نیمهشب‪ ،‬کشتیگیران تصور کردند که به‬ ‫کشوری نزدیک شدهاند‪.‬‬ ‫‪28‬و صدا زد و آن را بیست فتوم یافت و چون اندکی جلوتر رفتند‪ ،‬دوباره صدا کردند و آن را پانزده فتوم یافتند‪.‬‬ ‫‪29‬آنگاه از ترس اینکه مبادا بر صخرهها بیفتیم‪ ،‬چهار لنگر از عقب انداختند و آن روز را آرزو کردند‪.‬‬ ‫‪30‬و چون کشتیران میخواستند از کشتی فرار کنند‪ ،‬وقتی قایق را به دریا فرود آوردند‪ ،‬چنان که گویی میخواهند لنگرها را از کشتی جلو‬ ‫بیندازند‪،‬‬ ‫‪31‬پولس به صدیر و سربازان گفت ‪:‬مگر اینها در کشتی بمانند‪ ،‬نجات نخواهید یافت‪.‬‬ ‫‪32‬سپس سربازان طنابهای قایق را قطع کردند و او را رها کردند‪.‬‬ ‫‪33‬و چون روز فرا میرسید‪ ،‬پولهس همه را التماس کرد که گوشت بخورند‪ ،‬و گفت« ‪:‬امروز چهاردهمین روز است که درنگ کردید و‬ ‫روزه گرفتید و چیزی نخوردید‪.‬‬ ‫‪34‬پس از شما میخواهم که گوشت بخورید‪ ،‬زیرا این برای سلمتی شماست‪ ،‬زیرا از سر هیچ یک از شما مویی نخواهد افتاد‪.‬‬ ‫‪35‬و چون این را گفت‪ ،‬نان گرفت و در حضور همه خدا را شکر کرد و چون آن را شکست‪ ،‬شروع به خوردن کرد‪.‬‬ ‫‪36‬آنگاه همگی خوشحال شدند و مقداری گوشت نیز خوردند‪.‬‬ ‫‪37‬و ما در کشتی دویست و شصت و شانزده نفر بودیم‪.‬‬ ‫‪38‬و چون به اندازه کافی خوردند‪ ،‬کشتی را سبک کردند و گندم را به دریا انداختند‪.‬‬ ‫‪39‬و چون روز شد‪ ،‬زمین را نشناختند‪ ،‬اما نهر معینی را با ساحلی یافتند که در نظر داشتند‪ ،‬اگر ممکن بود‪ ،‬کشتی را در آن فرو ببرند‪.‬‬ ‫‪40‬و چون لنگرها را برداشتند‪ ،‬خود را به دریا سپردند‪ ،‬و بندهای سکان را باز کردند‪ ،‬و بادبان اصلی را به سمت باد بال بردند‪ ،‬و به‬ ‫سمت ساحل حرکت کردند‪.‬‬ ‫‪41‬و در جایی که دو دریا به هم میرسیدند‪ ،‬کشتی را به گل نشستند ‪.‬و قسمت جلویی به سرعت چسبیده بود و غیر قابل حرکت باقی می‬ ‫ماند‪ ،‬اما قسمت عقبی با شدت امواج شکسته شد‪.‬‬ ‫‪42‬و توصیه سربازان این بود که اسیران را بکشند‪ ،‬مبادا کسی از آنها شنا کند و فرار کند‪.‬‬ ‫‪43‬ا دما سردار که میخواست پولهس را نجات دهد‪ ،‬آنها را از هدفشان باز داشت ‪.‬و دستور داد که آنها که می توانند شنا کنند ابتدا خود را به‬ ‫دریا بیندازند و به خشکی برسند‪.‬‬ ‫‪44‬و بقیه‪ ،‬برخی روی تختهها‪ ،‬و برخی روی قطعات شکسته کشتی ‪.‬و چنین شد که همه سالم به خشکی گریختند‪.‬‬ ‫فصل ‪28‬‬ ‫‪1‬و هنگامی که آنها فرار کردند‪ ،‬آنگاه دانستند که جزیره ملیتا نام دارد‪.‬‬ ‫‪2‬و قوم وحشی به ما محبت نکردند‪ ،‬زیرا آتشی افروختند و همه ما را پذیرفتند‪ ،‬به خاطر باران کنونی و به دلیل سرما‪.‬‬ ‫‪3‬و چون پولس دستهای از چوبها را جمع کرد و روی آتش گذاشت‪ ،‬افعی از گرما بیرون آمد و بر دست او بست‪.‬‬ ‫‪4‬و هنگامی که بربرها جانور سمی را دیدند که به دست او آویزان است‪ ،‬بین خود گفتند« ‪:‬بی شک این مرد قاتل است‪ ،‬که اگر چه از دریا‬ ‫فرار کرده است‪ ،‬اما انتقام نمیتواند زنده بماند‪.‬‬ ‫‪5‬و او وحش را در آتش تکان داد و هیچ آسیبی احساس نکرد‪.‬‬ ‫‪6‬لیکن آنها نگاه کردند که او باید ورم کند یا ناگهان مرده بیفتد‪ ،‬اما پس از مدتی نگاه کردند و دیدند که هیچ آسیبی به او نرسیده است‪ ،‬نظر‬ ‫خود را تغییر دادند و گفتند که او خداست‪.‬‬ ‫‪ ۷‬در همان محله اموال رئیس جزیره که پوبلیوس نام داشت‪ ،‬بود ‪.‬که ما را پذیرفتند و سه روز با مهربانی به ما اسکان دادند‪.‬‬ ‫‪8‬و چنین واقع شد که پدر پوبلیوس مریض تب و شار خونی دراز کشیده بود ‪.‬پولس نزد او وارد شد و دعا کرد و دستهای خود را بر او‬ ‫گذاشت و او را شفا داد‪.‬‬ ‫‪9‬پس چون این امر انجام شد‪ ،‬دیگرانی نیز که در جزیره بیماری داشتند‪ ،‬آمدند و شفا یافتند‪.‬‬ ‫‪10‬که ما را نیز با افتخارات بسیار گرامی داشت ‪.‬و چون ما رفتیم‪ ،‬چیزهایی را که لزم بود به ما تحمیل کردند‪.‬‬ ‫‪11‬و پس از سه ماه با کشتی اسکندریه که در جزیره زمستان گذرانده بود حرکت کردیم و علمت آن کاستور و پولوکس بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و در سیراکوز فرود آمدیم و سه روز در آنجا ماندیم‪.‬‬ ‫‪13‬و از آنجا قطبنما را آوردیم و به رگیوم رسیدیم و پس از یک روز باد جنوب وزید و روز بعد به پوتئولی رسیدیم‪.‬‬ ‫‪14‬جایی که ما برادران را یافتیم و خواستیم که هفت روز با آنها بمانیم ‪.‬پس به طرف روم رفتیم‪.‬‬ ‫‪15‬و از آنجا‪ ،‬چون برادران از ما شنیدند‪ ،‬به ملقات ما آمدند تا آنجا که تا فوروم آپی و سه میخانه‪ ،‬پولس آنها را دید‪ ،‬خدا را شکر کرد و‬ ‫شجاعت گرفت‪.‬‬ ‫‪16‬و چون به روم رسیدیم‪ ،‬صدیر زندانیان را به فرمانده نگهبان تسلیم کرد‪ ،‬اما پولس به او اجازه داده شد تا نزد سربازی که او را نگهبانی‬ ‫میکرد‪ ،‬تنها بماند‪.‬‬

‫‪115‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪17‬و چنین واقع شد که پس از سه روز پولس رؤسای یهودیان را فرا خواند و چون گرد آمدند‪ ،‬به ایشان گفت ‪:‬ای برادران‪ ،‬اگر چه من بر‬ ‫قوم و آداب و رسوم پدرانمان مرتکب نشده ام ‪.‬اما من از اورشلیم به دست رومیان زندانی شدم‪.‬‬ ‫‪18‬که وقتی مرا معاینه کردند‪ ،‬مرا رها کردند‪ ،‬زیرا هیچ علت مرگی در من وجود نداشت‪.‬‬ ‫‪19‬اما هنگامی که یهودیان بر ضد آن صحبت کردند‪ ،‬من مجبور شدم به قیصر متوسل شوم ‪.‬نه اینکه من باید ملتم را متهم کنم‪.‬‬ ‫‪20‬به همین دلیل شما را فرا خواندم تا شما را ببینم و با شما صحبت کنم زیرا که به امید اسرائیل به این زنجیر بسته شده ام‪.‬‬ ‫‪21‬و آنها به او گفتند« ‪:‬ما از یهودیه نامهای در مورد تو دریافت نکردیم‪ ،‬و هیچ یک از برادرانی که آمدند به تو خبر ندادند یا نگفتند‪.‬‬ ‫‪22‬اما ما میخواهیم از تو بشنویم که تو چه فکر میکنی‪ ،‬زیرا در مورد این فرقه میدانیم که هر جا علیه آن سخن گفته میشود‪.‬‬ ‫‪23‬و چون روزی را برای او تعیین کردند‪ ،‬بسیاری به اقامتگاهش نزد او آمدند ‪.‬او پادشاهی خدا را برای آنها شرح داد و شهادت داد و آنها‬ ‫را در مورد عیسی‪ ،‬هم از طریق شریعت موسی و هم از انبیا‪ ،‬از صبح تا شام متقاعد کرد‪.‬‬ ‫‪24‬و برخی به آنچه گفته شد ایمان آوردند و برخی ایمان نیاوردند‪.‬‬ ‫‪25‬و چون بین خود توافق نکردند‪ ،‬پس از آن که پولس یک کلمه گفت‪ ،‬رفتند‪ ،‬روح القدس را به وسیله اشعیای نبی به پدران ما خوب گفت‪.‬‬ ‫‪26‬و گفت ‪:‬نزد این قوم برو و بگو ‪:‬با شنیدن خواهی شنید و نخواهی فهمید ‪.‬و با دیدن خواهی دید و نخواهی فهمید‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا که قلب این قوم زشت است و گوشهایشان از شنیدن کسل و چشمانشان بسته است ‪.‬مبادا با چشم خود ببینند و با گوش بشنوند و با‬ ‫قلب خود بفهمند و تبدیل شوند و من آنها را شفا دهم‪.‬‬ ‫‪28‬پس برای شما معلوم باشد که نجات خدا برای غیریهودیان فرستاده شده است و آنها آن را خواهند شنید‪.‬‬ ‫‪29‬و چون او این سخنان را گفت‪ ،‬یهودیان رفتند‪ ،‬و در میان خود استدلل بزرگی داشتند‪.‬‬ ‫‪30‬و پولس دو سال تمام در اجیر خانه خود ساکن شد و هر چه را که نزد او می آمد پذیرفت‪.‬‬ ‫‪31‬با اطمینان کامل پادشاهی خدا را موعظه میکند و چیزهایی را که مربوط به خداوند عیسی مسیح است تعلیم میدهد‪ ،‬کسی او را منع‬ ‫نمیکند‪.‬‬

‫‪116‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook