انجیلها و اعمال سوالن
فهرست مطالب
انجیل متی
1
انجیل مرقس
27
انجیل لوقا
43
انجیل یوحنا
70
اعمال سسولن
91
متیو فصل 1 1کتاب نسل عیسی مسیح ،پسر داود ،پسر ابراهیم. 2ابراهیم اسحاق را آورد .و اسحاق یعقوب را آورد .و یعقوب یهودا و برادرانش را آورد. 3و یهودا فارس و زرا را از تامار آورد .و فارس اسروم را آورد .و اسروم ارام را آورد. 4و ارام امیناداب را آورد .و امینادب ناسون را آورد .و ناسون سالمون را آورد. 5و سالمون بوز راخاب آورد .و بوز عوبید را از روت آورد .و عوبد یسی را آورد. 6و یسی داود پادشاه را آورد .و داوود پادشاه ،سلیمان را از او که همسر اوریاس بود ،آورد. 7و سلیمان ربعام را آورد .و روبعام ابیا را آورد .و ابیا آسا را آورد. 8و آسا یوسفات را آورد .و یوسفات یورام را آورد .و یورام اوزیاس را آورد. 9و اوزیاس یواتام را آورد .و یواتام اخاز را آورد .و اخاز حزقیاس را آورد. 10و حزقیا نمننسی را آورد .و منسی آمون را آورد .و آمون یوشیا را آورد. ۱۱و یوشیا یخونیا و برادرانش را در زمانی که به بابل برده شدند ،آورد. 12و پس از آنکه آنها را به بابل آوردند ،یخونیاس التییل را آورد .و الحیل زروبابل را آورد. 13و زروبابل ابیود را آورد .و ابیود الیاقیم را آورد .و الیاقیم عزور را آورد. 14و عزور سادوک را آورد .و سادوک اخیم را آورد .و اخیم الیود را آورد. 15و الیود االعازار را آورد .و الزار متان را آورد .و متان یعقوب را آورد. 16و یعقوب ،یوسف را به دنیا آورد ،شوهر مریم را که از او عیسی که مسیح نامیده می شود ،متولد شد. 17پس تمامی نسلها از ابراهیم تا داوود چهارده نسل است .و از داوود تا اسارت به بابل ،چهارده نسل است .و از انتقال به بابل تا مسیح چهارده نسل است. 18و تولد عیسی مسیح به این اورت بود :هنگامی که مادرش مریم برای یوسف نامزد شد ،قبل از اینکه با هم جمع شوند ،او را ااحب فرزند روح القدس یافتند. 19پس شوهرش یوسف که مردی عادل بود و نمیخواست او را سرمشق عمومی قرار دهد ،تصمیم گرفت او را پنهانی دور کند. 20اما در حالی که او در این چیزها فکر می کرد ،اینک ،فرشته خداوند در خواب بر او ظاهر شد و گفت :یوسف ،ای پسر داوود ،نترس که همسرت مریم را نزد خود بگیری ،زیرا آنچه در او آبستن شده است از روح القدس 21و او پسری به دنیا خواهد آورد و تو نام او را عیسی خواهی خواند ،زیرا او قوم خود را از گناهانشان نجات خواهد داد. 22اکنون همه اینها انجام شد تا آنچه از خداوند به وسیله نبی گفته شده بود محقق شود: 23اینک ،باکره باردار خواهد شد و پسری خواهد آورد و نام او را امانوئل خواهند خواند که به معنی خدا با ماست. ۲۴آنگاه یوسف که از خواب برخاسته بود ،چنانکه فرشته خداوند به او دستور داده بود ،عمل کرد و همسرش را نزد خود گرفت. 25و او را نشناخت تا اینکه پسر نخست زاده خود را به دنیا آورد و او را عیسی نامید. فصل 2 1و چون عیسی در بیت لحم یهودیه در روزگار هیرودیس پادشاه به دنیا آمد ،اینک حکیمانانی از مشرق به اورشلیم آمدند، 2و گفت :كجاست كجاست كجاست مولود پادشاه یهود؟ زیرا ستاره او را در مشرق دیدیم و آمده ایم تا او را بپرستیم. 3چون هیرودیس پادشاه این چیزها را شنید ،مضطرب شد و تمام اورشلیم با او. 4و چون جمیع سران کاهنان و علمای قوم را گرد آورد ،از ایشان پرسید که مسیح در کجا متولد شود. ۵و به او گفتند« :در بیتلحم یهودیه ،زیرا که نبی چنین نوشته است: 6و تو بیت لحم ،در زمین یهودا ،در میان امیران یهودا کوچکترین نیستی ،زیرا که از تو فرمانداری خواهد آمد که بر قوم من اسرائیل حکومت خواهد کرد. ۷آنگاه هیرودیس حکیمان را مخفیانه فرا خواند و از آنان پرس و جو کرد که ستاره در چه ساعتی ظاهر شد. 8و آنها را به بیت لحم فرستاد و گفت« :بروید و در جستجوی کودک خردسال باشید .و چون او را یافتید ،دوباره به من خبر دهید تا من نیز بیایم و او را بپرستم. 9چون پادشاه را شنیدند ،رفتند .و اینک ستاره ای که در مشرق دیدند از پیشاپیش آنها رفت تا آمد و بر جایی که کودک بود ایستاد. 10چون ستاره را دیدند با شادی بسیار شاد شدند. 11و چون به خانه آمدند ،طفل را با مادرش مریم دیدند و به زمین افتادند و او را پرستش کردند و چون خزانه های خود را گشودند، هدایایی به او تقدیم کردند .طل و کندر و مر. 12و چون در خواب از خدا اخطار شد که نزد هیرودیس باز نگردند ،از راه دیگری به کشور خود رفتند. 13و چون رفتند ،اینک ،فرشته خداوند در خواب به یوسف ظاهر شد و گفت :برخیز و طفل و مادرش را بگیر و به مصر فرار کن و آنجا باش تا من به تو خبر دهم .هیرودیس به دنبال کودک خردسال خواهد بود تا او را نابود کند. 14چون برخاست ،شبانه طفل و مادرش را گرفت و به مصر رفت. 1
متیو
15و تا زمان مرگ هیرودیس در آنجا بود تا آنچه از خداوند به وسیله نبی گفته شده بود تحقق یابد که میگفت :پسرم را از مصر فرا خواندم. 16آنگاه هیرودیس چون دید که حکیمان او را مسخره میکنند ،بسیار خشمگین شد ،فرستاده ،و همه کودکانی را که در بیتلحم و در تمام کرانههای آن ،از دو سال به پایینتر بودند ،کشت .زمانی که با پشتکار از حکیمان جویا شده بود. 17آنگاه آنچه توسط ارمی نبی گفته شده بود ،تحقق یافت: 18در راما آوازی شنیده شد ،زاری و گریه و ماتم بزرگ ،راحیل برای فرزندان خود گریه میکرد و تسلی نمیگرفت ،زیرا آنها نیستند. 19اما چون هیرودیس مرد ،اینک فرشته خداوند در خواب به یوسف در مصر ظاهر شد. 20و گفت :برخیز و طفل و مادرش را بگیر و به سرزمین اسرائیل برو زیرا آنها مرده اند که جویای جان کودک بودند. 21و او برخاست و طفل و مادرش را گرفت و به سرزمین اسرائیل آمد. 22اما چون شنید که آرکلئوس در یهودیه در اتاق پدرش هیرودیس سلطنت کرد ،ترسید که به آنجا برود ،اما در خواب از خدا اخطار شده بود ،به طرف جلیل روی آورد. 23و او آمد و در شهری به نام نااره ساکن شد تا آنچه توسط انبیا گفته شده محقق شود که او را نااری می نامند. فصل 3 1در آن روزها یحیی تعمید دهنده آمد و در بیابان یهودیه موعظه کرد. 2و گفت :توبه کنید زیرا ملکوت آسمان نزدیک است. 3زیرا این همان کسی است که توسط اشعیا نبی از او سخن گفته بود ،ادای کسی که در بیابان ندا میدهد ،راه خداوند را آماده کنید، راههای او را راست کنید. 4و همان یحیی جامهای از پشم شتر و کمربند چرمی در کمر داشت .و گوشت او ملخ و عسل وحشی بود. 5آنگاه اورشلیم و تمامی یهودیه و تمامی نواحی اطراف اردن نزد او رفتند. 6و از او در اردن تعمید گرفتند و به گناهان خود اعتراف کردند. ۷ا مما چون بسیاری از فریسیان و ادوقیان را دید که به تعمید او میآیند ،به ایشان گفت :ای نسل افعیها ،چه کسی به شما هشدار داده است که از خشم آینده فرار کنید؟ 8پس میوههای مناسب برای توبه بیاورید: 9و فکر نکنید که در خود بگویید ،ما ابراهیم را برای پدر خود داریم ،زیرا به شما می گویم که خدا قادر است از این سنگ ها فرزندانی برای ابراهیم بیاورد. 10و اکنون نیز تبر به ریشه درختان گذاشته می شود :بنابراین هر درختی که میوه خوب به بار نمی آورد کنده می شود و در آتش انداخته می شود. ۱۱من شما را با آب تعمید میدهم تا توبه کنید ،اما کسی که بعد از من میآید از من قویتر است و من لیق کفشهای او نیستم ،او شما را به روحالقدس و با آتش تعمید خواهد داد. ل 12که بادبزن در دست اوست و کف خود را کامل پاک میکند و گندم خود را در انبار جمع میکند .اما کاه را با آتشی خاموش ناپذیر خواهد سوزاند. 13سپس عیسی از جلیل به اردن نزد یوحنا آمد تا از او تعمید یابد. 14اما یحیی او را منع کرد و گفت :من باید از تو تعمید بگیرم و تو نزد من می آیی؟ 15و عیسی در پاسخ به او گفت " :بگذار که اکنون چنین باشد ،زیرا چنین است که ما تمام عدالت را انجام دهیم ".سپس او را رنج داد. 16و عیسی چون تعمید یافت بی درنگ از آب بیرون رفت و اینک آسمان به روی او گشوده شد و روح خدا را دید که مانند کبوتری فرود آمد و بر او روشن شد. 17و اینک ادایی از آسمان که میگوید ،این است پسر محبوب من که از او خشنود هستم. فصل 4 1سپس عیسی توسط روح به بیابان هدایت شد تا از شیطان وسوسه شود. 2و چون چهل روز و چهل شب روزه گرفت ،پس از آن گرسنه شد. 3و چون وسوسهگر نزد او آمد ،گفت« :اگر پسر خدا هستی ،دستور بده که این سنگها نان شوند. 4ا مما او پاسخ داد و گفت :نوشته شده است که انسان تنها با نان زنده نخواهد ماند ،بلکه با هر کلمی که از دهان خدا بیرون میآید. ۵آنگاه ابلیس او را به شهر مقدس برد و او را بر قلهای از معبد نشاند. 6و به او گفت" :اگر پسر خدا هستی ،خودت را بیفکن ،زیرا مکتوب است ،او به فرشتگان خود در مورد تو دستور خواهد داد ،و آنها تو را در دستان خود خواهند برد تا مبادا پای خود را بشکنی .در برابر یک سنگ ۷عیسی به او گفت ،باز هم نوشته شده است که یهوه خدای خود را امتحان مکن. 8بار دیگر ،ابلیس او را به کوهی بسیار بلند می برد و تمام پادشاهی های جهان و جلل آنها را به او نشان می دهد. 9و به او گفت« :همه اینها را به تو خواهم داد ،اگر به زمین بیفتی و مرا پرستش کنی». ۱۰آنگاه عیسی به او گفت « :از اینجا برو ،ای شیطان ،زیرا مکتوب است که خداوند ،خدای خود را عبادت کن و فقط او را عبادت کن». 11سپس شیطان او را ترک کرد ،و اینک ،فرشتگان آمدند و او را خدمت کردند. 2
متیو
12و چون عیسی شنید که یحیی را به زندان انداختند ،به جلیل رفت. 13و نااره را ترک کرد ،آمد و در کفرناحوم ،که در کرانه دریا ،در حدود زابلون و نفتالیم است ،ساکن شد. 14تا آنچه توسط اشعیای نبی گفته شده بود ،تحقق یابد: 15زمین زابولون و زمین نفتالیم در راه دریا ،آن سوی اردن ،جلیل غیریهودیان. 16قومی که در تاریکی نشسته بودند ،نور عظیمی دیدند .و برای آنان که در منطقه و سایه مرگ نشستهاند ،نور میدرخشد. 17از آن زمان عیسی شروع به موعظه کرد و گفت :توبه کنید زیرا ملکوت آسمان نزدیک است. 18و عیسی در کنار دریای جلیل راه میرفت ،دو برادر به نامهای شمعون به نام پطرس و برادرش اندریاس را دید که توری به دریا میاندازند ،زیرا ماهیگیر بودند. 19و او به آنها گفت :از من پیروی کنید تا شما را ماهیگیران انسان کنم. 20و بی درنگ تورهای خود را گذاشتند و به دنبال او رفتند. 21و از آنجا رفت ،دو برادر دیگر ،یعقوب پسر زبدی و برادرش یوحنا را دید که با پدرشان زبدی در کشتی بودند و تورهای خود را تعمیر میکردند .و آنها را ادا زد. 22و بلفااله کشتی و پدر خود را ترک کردند و به دنبال او رفتند. 23و عیسی در سراسر جلیل می گشت و در کنیسه های ایشان تعلیم می داد و انجیل ملکوت را موعظه می کرد و هر بیماری و هر بیماری را در میان مردم شفا می داد. 24و شهرت او در سراسر شام فرا گرفت و همه بیماران مبتل به بیماریها و عذابهای مختلف و شیاطین و دیوانگان و فلج را نزد او آوردند .و آنها را شفا داد. 25و انبوهی از مردم از جلیل و از دکاپولیس و از اورشلیم و یهودیه و از آن سوی اردن به دنبال او آمدند. فصل 5 1و چون جمعیت را دید ،به کوهی رفت و چون غروب کرد ،شاگردانش نزد او آمدند. 2و دهان خود را گشود و به آنها تعلیم داد و گفت: 3خوشا به حال فقیران در روح ،زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است. 4خوشا به حال سوگواران ،زیرا آنها تسلی خواهند یافت. 5خوشا به حال حلیمها ،زیرا آنها وارث زمین خواهند بود. 6خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت زیرا که سیر خواهند شد. 7خوشا به حال مهربانان ،زیرا آنها رحمت خواهند یافت. 8خوشا به حال پاکدلن زیرا که خدا را خواهند دید. 9خوشا به حال الحجویان ،زیرا آنها فرزندان خدا خوانده خواهند شد. 10خوشا به حال کسانی که به خاطر عدالت جفا میشوند ،زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است. 11خوشا به حال شما که به خاطر من شما را دشنام دهند و آزار دهند و هر نوع بدی را علیه شما به دروغ بگویند. 12شاد باشید و بسیار شاد باشید زیرا که پاداش شما در آسمان زیاد است زیرا انبیایی را که پیش از شما بودند ،آزار دادند. 13شما نمک زمین هستید ،اما اگر نمک مزه خود را از دست داده است ،با چه نمکی باید نمک زد؟ از این پس هیچ سودی ندارد ،جز اینکه بیرون رانده شود و زیر پای مردم زیر پا گذاشته شود. 14شما نور جهان هستید .شهری که بر روی یک تپه قرار دارد را نمی توان پنهان کرد. 15و مردم شمعی روشن نمیکنند و زیر شمع میگذارند ،بلکه روی شمعدان میگذارند .و به همه کسانی که در خانه هستند نور می دهد. 16بگذارید نور شما در برابر مردم بدرخشد تا اعمال نیک شما را ببینند و پدر شما را که در آسمان است جلل دهند. 17مپندارید که آمدهام تا شریعت یا انبیا را از بین ببرم. ذره از شریعت نمیگذرد ،تا زمانی که همه تحقق یابد. 18زیرا به راستی به شما میگویم ،تا آسمان و زمین بگذرد ،یک نت یا یک م 19پس هر كه یكي از این احكام كوچك را بشكند و به مردم چنین تعلیم دهد ،در ملكوت آسمان كوچكترین خوانده خواهد شد ،اما هر كه آنها را انجام دهد و تعلیم دهد ،در ملكوت آسمان بزرگ خوانده خواهد شد. 20زیرا به شما میگویم که اگر عدالت شما از عدالت کاتبان و فریسیان بیشتر نباشد ،هرگز به ملکوت آسمان وارد نخواهید شد. 21شنیدهاید که آنها از قدیم گفتهاند که نکش .و هر که بکشد در خطر قضاوت خواهد بود. 22ا مما من به شما می گویم که هر که بدون دلیل بر برادر خود خشمگین شود در خطر داوری خواهد بود و هر که به برادر خود بگوید راکا در خطر شورا خواهد بود ،اما هر که بگوید :ای احمق ،در خطر آتش جهنم باشد. 23پس اگر هدایای خود را به مذبح بیاوری و در آنجا به یاد بیاوری که برادرت علیه تو چیزهایی دارد. 24هدیه خود را در مقابل مذبح بگذار و برو .ابتدا با برادرت آشتی کن و سپس بیا و هدیه خود را تقدیم کن. 25تا زمانی که با او در راه هستی ،به سرعت با دشمن خود موافقت کن .مبادا دشمن تو را به قاضی تحویل دهد و قاضی تو را به افسر تحویل دهد و به زندان افکنده شوی. 26همانا من به تو می گویم ،هرگز از آنجا بیرون نخواهی آمد ،تا زمانی که نهایت مبلغ را بپردازی. 27شنیدهاید که از قدیم الیام میگفتند زنا مکن. 28اما من به شما میگویم که هر که به زنی برای شهوت او نگاه کند ،در دل خود با او زنا کرده است.
3
متیو
29و اگر چشم راستت تو را آزار دهد ،آن را درآور و از خود بیفكن ،زیرا براي تو سودمند است كه یكي از اعضاي تو هلك شود ،نه اینكه تمام بدنت به جهنم افكند. 30و اگر دست راستت تو را آزار دهد ،آن را قطع كن و از خود بینداز ،زیرا براي تو سودمند است كه یكي از اعضاي تو هلك شود ،نه اینكه تمام بدنت به جهنم افكند. 31گفته شده است :هر که زن خود را رها کند ،نامه طلق به او بدهد. 32اما من به شما می گویم که هر که زن خود را به جز به خاطر زنا رها کند ،او را به زنا می کشاند و هر که با زن طلق گرفته ازدواج کند زنا کرده است. 33باز هم شنیدهاید که آنها از قدیم گفتهاند که قسم نخوری ،بلکه سوگندهایت را به خداوند بجا آور. 34اما من به شما میگویم ،االل قسم نخورید .نه توسط بهشت ;زیرا این عرش خداست: 35و نه به زمین .زیرا زیر پاي اوست .زیرا این شهر پادشاه بزرگ است. 36به سر خود سوگند نخور ،زیرا نمی توانی یک مو را سفید یا سیاه کنی. 37اما اجازه دهید ارتباط شما ،آری ،آری باشد .نه ،نه ،زیرا آنچه بیش از اینها است ،از شر است. 38شنیده اید که گفته شده است چشم در برابر چشم و دندان در مقابل دندان. 39اما من به شما می گویم که در برابر بدی مقاومت نکنید ،بلکه هر که به گونه راست شما بزند ،دیگری را نیز به سوی او بازگردان. 40و اگر کسی از تو به قانون شکایت کرد و کتت را بردارد ،ردای تو را نیز به او بده. 41و هر کس تو را مجبور کند که یک مایل بروی ،دوتا با او برو. 42به کسی که از تو میخواهد بده ،و از کسی که از تو قرض میگیرد ،روی گردان. 43شنیدهاید که گفته میشود ،همسایه خود را دوست بدار و از دشمن خود متنفر باش. 44اما من به شما میگویم ،دشمنان خود را دوست بدارید ،آنها را که شما را نفرین میکنند برکت دهید ،به کسانی که از شما نفرت دارند نیکی کنید ،و برای کسانی که شما را آزار میدهند و شما را آزار میدهند دعا کنید. 45تا فرزندان پدر آسمانی خود باشید زیرا او خورشید خود را بر شرور و نیکو طلوع میکند و بر عادلن و ظالمان باران میبارد. 46زیرا اگر کسانی را که شما را دوست دارند دوست بدارید ،چه پاداشی دارید؟ آیا حتی باجگیران هم همینطور نیستند؟ 47و اگر فقط به برادران خود سلم کنید ،چه کاری بیشتر از دیگران انجام می دهید؟ آیا حتی باج گزاران هم چنین نیستند؟ 48پس کامل باشید ،چنانکه پدر شما که در آسمان است کامل است. فصل 6 1مواظب باشید که ادقه خود را در حضور مردم انجام ندهید تا از آنها دیده شوید ،وگرنه از پدر خود که در آسمان است پاداشی ندارید. 2پس چون ادقه خود را میدهی ،مانند ریاکاران در کنیسهها و کوچهها ،در حضور خود شیپور ننواز تا از مردم جلل پیدا کنند .همانا به شما می گویم که آنها پاداش خود را دارند. 3اما چون ادقه میدهی ،دست چپت را نشناسد که دست راستت چه میکند. 4تا ادقهات در نهان باشد و پدرت که در نهان میبیند ،آشکارا به تو پاداش خواهد داد. 5و چون دعا می کنی ،مثل منافقان نباش ،زیرا دوست دارند در کنیسه ها و گوشه های کوچه ها ایستاده نماز بخوانند تا مردم دیده شوند . همانا به شما می گویم که آنها پاداش خود را دارند. 6اما تو وقتی دعا میکنی ،به گنجه خود وارد شو ،و چون در را ببندی ،به پدرت که در نهان است دعا کن .و پدرت که در نهان می بیند، آشکارا به تو پاداش خواهد داد. ۷ا مما وقتی دعا میکنید ،مانند امتها تکرار بیهوده نکنید ،زیرا میپندارند که به خاطر سخنان بسیارشان شنیده خواهند شد. 8پس مانند آنها نباشید ،زیرا پدر شما می داند که شما به چه چیزهایی نیاز دارید ،قبل از اینکه از او بخواهید. 9پس به این ترتیب دعا کنید :ای پدر ما که در آسمانی ،نام تو مقدس باد. 10پادشاهی تو بیاید .اراده تو در زمین نیز چنانکه در آسمان است. 11نان روزانه ما را امروز به ما بده. ۱۲و بدهیهای ما را ببخش ،همانطور که ما بدهکاران خود را میبخشیم. 13و ما را به وسوسه نرسان ،بلکه ما را از شر نجات ده ،زیرا پادشاهی و قدرت و جلل تا ابدالباد از آن توست .آمین 14زیرا اگر گناهان مردم را ببخشید ،پدر آسمانی شما نیز شما را خواهد بخشید. 15اما اگر شما گناهان مردم را نبخشید ،پدر شما نیز گناهان شما را نخواهد بخشید. 16و چون روزه میگیرید ،مانند منافقان غمگین نباشید ،زیرا اورت خود را مخدوش میسازند تا در نظر مردم روزهدار جلوه کنند .همانا به شما می گویم که آنها پاداش خود را دارند. 17اما تو وقتی روزه میگیری ،سر خود را مسح کن و اورت خود را بشویی. 18تا به مردم ظاهر نشوید که روزه بگیرید ،بلکه برای پدر خود که در نهان است ظاهر شوید ،و پدر شما که در نهان می بیند ،آشکارا به شما پاداش خواهد داد. ۱۹برای خود گنجهایی بر روی زمین جمع نکنید ،جایی که پروانه و زنگزدگی در آن فاسد میشود ،و دزدان میشکنند و میدزدند. 20اما برای خود در بهشت گنجهایی جمع کنید ،جایی که نه پروانه و نه زنگ زدگی فاسد نمیکند ،و دزدان نمیشکنند و نمیدزدند. 21زیرا جایی که گنج شماست ،دل شما نیز آنجا خواهد بود. 22نور بدن چشم است ،پس اگر چشم تو مجرد باشد ،تمام بدنت پر نور خواهد بود. 4
متیو
23اما اگر چشم تو بد باشد ،تمام بدنت پر از تاریکی خواهد بود .پس اگر نوری که در توست تاریکی است ،آن تاریکی چقدر بزرگ است! 24هیچکس نمیتواند دو ارباب را خدمت کند ،زیرا یا از یکی متنفر خواهد بود و دیگری را دوست خواهد داشت .وگرنه به یکی می چسبد و دیگری را تحقیر می کند .شما نمی توانید به خدا و مامون خدمت کنید. 25بنابراین من به شما می گویم ،برای جان خود فکر نکنید که چه بخورید یا چه بنوشید .و نه برای بدن خود ،چه چیزی بپوشید .آیا جان بیش از گوشت و بدن از لباس نیست؟ 26پرندگان آسمان را بنگرید زیرا نه می کارند و نه درو می کنند و نه در انبارها جمع می کنند .اما پدر آسمانی شما آنها را تغذیه می کند . آیا شما خیلی بهتر از آنها نیستید؟ 27کدام یک از شما با فکر کردن می تواند یک ذراع به قد خود بیفزاید؟ 28و چرا برای لباس فکر می کنید؟ نیلوفرهای احرا را در نظر بگیرید که چگونه رشد می کنند .نه زحمت می کشند و نه می چرخند: 29و با این حال به شما میگویم که حتی سلیمان نیز در تمام جلل خود مانند یکی از اینها آراسته نشده بود. 30پس اگر خدا علفهای احرا را که امروز هست و فردا در تنور میاندازند ،اینچنین میپوشاند ،آیا شما را ای کمایمانها بیشتر نخواهد پوشاند؟ 31پس فکر نکنید و نگویید چه بخوریم؟ یا چه بنوشیم؟ یا به چه لباسی بپوشیم؟ ( 32زیرا غیریهودیان به دنبال همه این چیزها هستند ).زیرا پدر آسمانی شما می داند که شما به همه این چیزها نیاز دارید. 33اما شما ابتدا ملکوت خدا و عدالت او را بطلبید .و همه این چیزها به شما اضافه خواهد شد. 34پس به فکر فردا نباشید ،زیرا فردا به فکر امور خود خواهد بود .برای روز بد آن بس است. فصل 7 1قضاوت نکنید تا مورد قضاوت قرار نگیرید. 2زیرا با هر داوری که قضاوت کنید ،داوری خواهید شد ،و با اندازهای که میسنجید ،دوباره برای شما سنجیده خواهد شد. 3و چرا خار را که در چشم برادرت است می بینی ،اما به تیری که در چشم خود است نمی اندیشی؟ 4یا چگونه میخواهی به برادرت بگوئی که اجازه بده من آن را از چشمت بیرون بیاورم .و اینک تیری در چشم توست؟ 5ای ریاکار ،اول تیر را از چشم خود بیرون بیاور .و آنگاه به وضوح خواهی دید تا خال را از چشم برادرت بیرون بیاوری. 6آنچه را که مقدس است به سگها ندهید ،مرواریدهای خود را پیش خوکها نیندازید ،مبادا آنها را زیر پاهای خود لگدمال کنند و برگردند و شما را بشکنند. ۷بخواهید و به شما داده خواهد شد .جستجو کنید و خواهید یافت .بکوبید و به روی شما باز خواهد شد: 8زیرا هر که بخواهد دریافت میکند .و هر که جستجو کند ،می یابد .و به روی کسی که بکوبد باز خواهد شد. 9یا کدام مرد از شماست که اگر پسرش نان بخواهد به او سنگ می دهد؟ 10یا اگر ماهی بخواهد مار به او خواهد داد؟ 11پس اگر شما که شریر هستید ،میدانید که چگونه به فرزندان خود هدایای خوب بدهید ،چقدر بیشتر پدر شما که در آسمان است ،به کسانی که از او میخواهند چیزهای نیک خواهد بخشید؟ 12پس هر آنچه می خواهید که مردم با شما انجام دهند ،شما نیز با آنها انجام دهید زیرا این است شریعت و انبیا. 13از دروازه تنگ وارد شوید زیرا که دروازه وسیع است و راهی که به هلکت منتهی میشود و بسیارند کسانی که در آن وارد میشوند. 14زیرا تنگ است دروازه و تنگ راه است که به حیات منتهی می شود و اندکی هستند که آن را می یابند. 15از پیامبران دروغین که در لباس گوسفند نزد شما می آیند برحذر باشید ،اما در باطن گرگهای درنده هستند. 16آنها را از میوه هایشان خواهید شناخت .آیا مردم انگور خار یا انجیر خار جمع می کنند؟ 17به همین ترتیب هر درخت نیکو میوه نیکو میآورد .اما درخت فاسد میوه بد می آورد. 18درخت خوب نمی تواند میوه بد بیاورد و درخت فاسد نمی تواند میوه خوب بیاورد. 19هر درختی که میوه نیکو به بار نمی آورد ،کنده شده و در آتش انداخته می شود. 20بنابراین شما آنها را از طریق میوه های آنها خواهید شناخت. 21هر کس که به من بگوید ،خداوند ،خداوند ،وارد ملکوت آسمان نخواهد شد .اما کسی که اراده پدر من را که در آسمان است انجام دهد. نبوت نکردهایم؟ و به نام تو شیاطین را بیرون کردهای؟ و به 22بسیاری در آن روز به من خواهند گفت« :خداوندا ،خداوند ،آیا به نام تو م نام تو کارهای شگفت انگیز بسیاری انجام داد؟ 23و آنگاه به ایشان اقرار خواهم کرد که هرگز شما را نشناختم. 24پس هر که این سخنان من را بشنود و آنها را انجام دهد ،او را به مرد حکیمی تشبیه خواهم کرد که خانه خود را بر اخره بنا کرد. 25و باران نازل شد و سیل آمد و بادها وزیدند و بر آن خانه کوبیدند .و سقوط نکرد زیرا بر اخره ای بنا شده بود. 26و هر که این سخنان من را بشنود ،و آنها را انجام ندهد ،به مردی احمق تشبیه خواهد شد که خانه خود را بر روی شن بنا کرد. 27و باران نازل شد و سیل آمد و بادها وزیدند و بر آن خانه کوبیدند .و سقوط کرد :و سقوط آن بزرگ بود. 28و چنین گذشت ،هنگامی که عیسی این سخنان را به پایان رساند ،مردم از تعلیم او شگفت زده شدند: 29زیرا او آنها را مانند کسی که دارای قدرت است تعلیم میداد ،و نه به عنوان کاتبان.
5
متیو
فصل 8 1وقتی از کوه پایین آمد ،جماعت زیادی به دنبال او رفتند. 2و اینک ،یک جذامی آمد و او را پرستش کرد و گفت :خداوندا ،اگر بخواهی ،میتوانی مرا پاک کنی. 3و عیسی دست خود را دراز کرده ،او را لمس کرده ،گفت « :میخواهم .پاک باش و بلفااله جذام او پاک شد. 4و عیسی به او گفت :ببین به کسی نگو .اما برو ،خودت را به کاهن نشان ده ،و هدیه ای را که موسی امر کرده است ،تقدیم کن تا شهادتی برای ایشان باشد. 5و چون عیسی به کفرناحوم وارد شد ،ادیقی نزد او آمد و او را التماس کرد. 6و گفت« :خداوندا ،غلم من فلج در خانه دراز کشیده و به شدت عذاب میکشد. 7و عیسی به او گفت ،من خواهم آمد و او را شفا خواهم داد. 8ادور در جواب گفت :خداوندا ،من لیق این نیستم که تو زیر سقف من بیایی ،بلکه فقط کلمه را بگو و بنده من شفا خواهد یافت. 9زیرا من مردی تحت فرمان هستم و سربازانی زیر دست خود دارم .و به دیگری بیا و او می آید .و به بنده من این کار را بکن و او انجام می دهد. 10چون عیسی این را شنید ،تعجب کرد و به پیروانش گفت « :آینه به شما میگویم ،نه ،نه در اسرائیل ایمانی به این بزرگی پیدا نکردهام. 11و من به شما می گویم که بسیاری از مشرق و مغرب خواهند آمد و با ابراهیم و اسحاق و یعقوب در ملکوت آسمان خواهند نشست. 12اما فرزندان پادشاهی به تاریکی بیرون رانده خواهند شد :گریه و دندان قروچه خواهد بود. 13و عیسی به ادیر گفت :برو .و همانطور که ایمان آوردی ،با تو نیز چنین شود .و بنده او در همان ساعت شفا یافت. 14و چون عیسی به خانه پطرس آمد ،مادر زن خود را دید که دراز کشیده بود و تب داشت. 15و دست او را لمس کرد و تب او را رها کرد و او برخاست و به آنها خدمت کرد. 16چون شام فرا رسید ،بسیاری از شیاطین را نزد او آوردند و او ارواح را با کلم خود بیرون کرد و همه بیماران را شفا داد. 17تا آنچه توسط اشعیا نبی گفته شده بود ،تحقق یابد که میگوید« :نفس ناتوانیهای ما را گرفت و بیماریهای ما را برداشت. 18و چون عیسی جمعیت زیادی را در اطراف خود دید ،دستور داد تا به سوی دیگر بروند. 19و کاتبانی آمد و به او گفت« :استاد ،هر جا که بروی ،از تو پیروی خواهم کرد. 20و عیسی به او گفت :روباه ها سوراخ دارند و پرندگان آسمان لنه دارند .اما پسر انسان جایی ندارد که سر خود را بگذارد. 21و یکی دیگر از شاگردانش به او گفت« :خداوندا ،اول اجازه بده تا بروم و پدرم را دفن کنم. 22اما عیسی به او گفت « :به دنبال من بیا .و مردگان مردگان خود را دفن کنند. 23و چون وارد کشتی شد ،شاگردانش به دنبال او رفتند. 24و اینک ،طوفان بزرگی در دریا برخاست ،به طوری که کشتی با امواج پوشیده شد ،اما او خواب بود. 25و شاگردانش نزد او آمدند و او را بیدار کردند و گفتند :خداوندا ،ما را نجات بده. 26و او به آنها گفت « :ای کم ایمانان ،چرا می ترسید؟ سپس برخاست و بادها و دریا را ملمت کرد .و آرامش بزرگی حاکم شد 27ا مما مردم تعجب کردند و گفتند« :این چه آدمی است که بادها و دریا هم از او اطاعت میکنند! 28و چون به آن طرف به سرزمین جرجسنیان رسید ،دو نفر دیوونه دیده با او روبرو شدند که از قبرها بیرون میآمدند ،بهطوری که هیچکس از آن راه عبور نکند. 29و اینک آنها فریاد زدند و گفتند« :ای عیسی ،ای پسر خدا ،ما با تو چه کار داریم؟ آیا تو به اینجا آمده ای تا ما را قبل از وقت عذاب دهی؟ 30و گلهای از خوکهای زیادی که میخوردند ،راه خوبی از آنها دور بود. 31پس شیاطین به او التماس کردند و گفتند« :اگر ما را بیرون میزنی ،به ما اجازه بده تا به گله خوکها برویم. 32و او به آنها گفت :بروید .و چون بیرون آمدند ،به گله خوکها رفتند و اینک ،تمام گله خوکها به شدت از یک شیب به دریا دویدند و در آبها هلک شدند. 33و نگهبانان آنها گریختند و به شهر رفتند و همه چیز و آنچه را که به شیاطین زده شده بود گفتند. 34و اینک ،تمام شهر به استقبال عیسی بیرون آمدند و چون او را دیدند از او التماس کردند که از کرانه های ایشان خارج شود. فصل 9 1و او سوار کشتی شد و از آنجا گذشت و به شهر خود آمد. 2و اینک ،مردی فلج را نزد او آوردند که بر تخت دراز کشیده بود .پسر ،خوش باش .گناهانت آمرزیده شود 3و اینک برخی از کاتبان در درون خود گفتند ،این مرد کفر می گوید. 4و عیسی که افکار آنها را می دانست گفت :چرا در دل خود بد می اندیشید؟ 5زیرا آسانتر است که بگوییم گناهان تو آمرزیده شود .یا بگوییم برخیز و راه برو؟ 6اما برای اینکه بدانید که پسر انسان بر روی زمین قدرت دارد که گناهان را ببخشد( ،سپس به بیمار فلج می گوید )برخیز ،بسترت را بردار و به خانه خود برو. 7و او برخاست و به خانه خود رفت. 8اما وقتی جماعت آن را دیدند ،شگفت زده شدند و خدا را که چنین قدرتی به مردم داده بود تجلیل کردند.
6
متیو
9و چون عیسی از آنجا بیرون میرفت ،مردی به نام متی را دید که بر سر رسید گمرک نشسته بود و به او گفت « :به دنبال من بیا .و او برخاست و به دنبال او رفت. 10و چنین واقع شد ،هنگامی که عیسی در خانه بر سر سفره نشسته بود ،اینک ،بسیاری از باجگیران و گناهکاران آمدند و با او و شاگردانش نشستند. 11و چون فریسیان آن را دیدند ،به شاگردانش گفتند ،چرا استاد شما را با باجگیران و گناهکاران می خورد؟ 12اما چون عیسی این را شنید ،به آنها گفت :آنها که سالم هستند به پزشک نیاز ندارند ،بلکه بیماران. 13اما شما بروید و بیاموزید که معنی آن رحمت خواهم بود نه قربانی ،زیرا نیامدهام تا عادلن را بخوانم ،بلکه گناهکاران را به توبه دعوت کنم. ۱۴آنگاه شاگردان یوحنا نزد او آمدند و گفتند« :چرا ما و فریسیان اغلب روزه میگیریم ،اما شاگردان تو روزه نمیگیرند؟» 15و عیسی به آنها گفت « :آیا تا زمانی که داماد با آنها است ،فرزندان عروس می توانند ماتم بگیرند؟ اما روزهایی خواهد آمد که داماد را از آنها می گیرند و سپس روزه خواهند گرفت. ۱۶هیچکس تکهای از پارچههای نو را به جامهی کهنه نمیگذارد ،زیرا آنچه برای پر کردن آن میپوشند ،از جامه میگیرد و کرایهاش بدتر میشود. 17و شراب نو را در بطریهای کهنه نمیگذارند ،وگرنه بطریها میشکنند و شراب تمام میشود و بطریها از بین میروند ،بلکه شراب نو را در بطریهای نو میگذارند و هر دو محفوظ میمانند. 18در حالی که او این چیزها را به آنها می گفت ،اینک ،حاکمی آمد و او را پرستش کرد و گفت« :دخترم هم اکنون مرده است ،اما بیا و دست خود را بر او بگذار و او زنده خواهد شد. 19و عیسی برخاست و از او پیروی کرد و شاگردانش نیز چنین کردند. 20و اینک زنی که دوازده سال به بیماری خون مبتل بود ،پشت سر او آمد و لبه جامه او را لمس کرد. 21زیرا او در خود گفت" :اگر بتوانم جامه او را لمس کنم ،سالم خواهم شد". 22اما عیسی او را برگرداند و چون او را دید ،گفت « :دخترم ،آسوده باش .ایمانت تو را سالم ساخته است .و زن از آن ساعت شفا یافت. 23و چون عیسی به خانه حاکم آمد ،منکران و مردم را دید که سر و ادا می کنند. 24او به آنها گفت :محل بدهید زیرا کنیز نمرده ،بلکه خوابیده است .و او را به تمسخر می خندیدند. 25اما چون مردم را بیرون آوردند ،داخل شد و دست او را گرفت و کنیز برخاست. 26و شهرت آن به تمام آن سرزمین فرا رسید. 27و چون عیسی از آنجا رفت ،دو مرد نابینا به دنبال او رفتند و گریه کردند و گفتند :ای پسر داوود ،به ما رحم کن. 28و چون به خانه آمد ،مردان نابینا نزد او آمدند و عیسی به آنها گفت « :آیا باور می کنید که من می توانم این کار را انجام دهم؟ آنها به او گفتند :آری خداوندا. 29پس چشمان ایشان را لمس کرد و گفت :بر حسب ایمان شما باشد. 30و چشمان ایشان باز شد .و عیسی سخت به آنها دستور داد و گفت :مراقب باشید که هیچ کس آن را بداند. 31اما آنها چون رفتند ،شهرت او را در تمام آن دیار گسترش دادند. 32چون بیرون میرفتند ،اینک مرد گنگ دیوید را نزد او آوردند. 33و چون ابلیس بیرون رانده شد ،لل سخن گفت و جماعت متحیر شدند و گفتند :هرگز چنین چیزی در اسرائیل دیده نشده بود. 34اما فریسیان گفتند :او شیاطین را به وسیله امیر شیاطین بیرون می کند. 35و عیسی در تمام شهرها و دهات می گشت و در کنیسه های ایشان تعلیم می داد و انجیل ملکوت را موعظه می کرد و هر بیماری و هر بیماری را در میان مردم شفا می داد. 36اما چون جماعت را دید ،بر ایشان دلسوزی شد ،زیرا که بیهوش شدند و مانند گوسفندانی که شبان نداشتند ،پراکنده شدند. 37آنگاه به شاگردان خود گفت :خرمن بسیار است ،اما کارگران اندک. 38پس از خداوند درو دعا کنید که کارگران را برای درو خود بفرستد. فصل 10 1و چون دوازده شاگرد خود را نزد خود خواند ،ایشان را بر ارواح ناپاک قدرت داد تا ایشان را بیرون کنند و هر نوع بیماری و هر بیماری را شفا دهند. 2اکنون نام دوازده رسول این است .اولی ،شمعون که پطرس نام دارد و برادرش اندریاس .یعقوب پسر زبدی و برادرش یوحنا. 3فیلیپ و بارتولمیو .توماس و متی باجگیر .یعقوب پسر آلفائوس و لبائوس که تدائوس نام داشت. 4شمعون کنعانی و یهودای اسخریوطی که او نیز به او خیانت کرد. 5عیسی این دوازده نفر را فرستاد و به آنها امر کرد و گفت :به راه غیریهودیان نروید و به هیچ شهری از سامریان وارد نشوید. ۶اما بهتر است نزد گوسفندان گمشده خاندان اسرائیل بروید. 7و چون می روید ،موعظه کنید و بگویید که ملکوت آسمان نزدیک است. ۸مریضان را شفا دهید ،جذامیان را پاکسازی کنید ،مردگان را زنده کنید ،شیاطین را بیرون کنید؛ رایگان دریافت کردهاید ،رایگان بدهید. 9طل ،نقره و برنج را در کیف های خود قرار ندهید، 10نه کتانی برای سفر شما ،نه دو کت ،نه کفش ،و نه چوب ،زیرا کارگر شایسته گوشت خود است. 11و به هر شهر یا شهری که وارد شوید ،بپرسید که چه کسی در آن شایسته است .و آنجا بمان تا از آنجا بروی. 7
متیو
12و هنگامی که به خانه ای آمدید به آن سلم کنید. 13و اگر خانه شایسته است ،سلم شما بر آن بیاید ،اما اگر شایسته نیست ،سلمتی شما به شما بازگردد. 14و هر که شما را نپذیرد و سخنان شما را نشنود ،هنگامی که از آن خانه یا شهر بیرون میروید ،خاک پاهای خود را تکان دهید. 15به راستی به شما میگویم ،برای سرزمین سدوم و عموره در روز داوری قابل تحملتر خواهد بود تا برای آن شهر. 16اینک من شما را مانند گوسفند در میان گرگها می فرستم. 17اما از مردم برحذر باشید زیرا آنها شما را به شوراها تسلیم خواهند کرد و در کنیسه های خود تازیانه خواهند زد. 18و شما را به خاطر من به حضور والیان و پادشاهان خواهند برد تا بر ایشان و غیریهودیان شهادت دهید. 19اما وقتی شما را تسلیم میکنند ،فکر نکنید که چگونه و چه احبت کنید ،زیرا در همان ساعت به شما داده خواهد شد که چه بگویید. 20زیرا این شما نیستید که سخن میگویید ،بلکه روح پدر شما در شما سخن میگوید. 21و برادر برادر را تسلیم خواهد کرد و پدر فرزند را ،و فرزندان بر پدر و مادر خود قیام کرده ،آنها را به قتل خواهند رساند. 22و به خاطر نام من از شما متنفر خواهید شد ،اما هر که تا آخر ابر کند نجات خواهد یافت. 23اما هنگامی که شما را در این شهر آزار میدهند ،به شهر دیگری فرار کنید ،زیرا آمین به شما میگویم که تا پسر انسان نیاید ،بر شهرهای اسرائیل نخواهید رفت. 24شاگرد بالتر از استاد خود نیست ،و نه خادم بالتر از ارباب خود. 25برای شاگرد کافی است که مانند استاد خود و خادم مانند ارباب خود باشد .اگر ااحب خانه را بلزبوب نامیده اند ،چقدر بیشتر آنها را از اهل بیت او می نامند؟ 26پس از آنها نترسید زیرا چیزی پوشیده نیست که آشکار نشود .و پنهان شد که معلوم نخواهد شد. 27آنچه را که در تاریکی به شما می گویم ،در نور بگویید و آنچه در گوش می شنوید ،بر بام خانه ها موعظه کنید. 28و از کسانی که بدن را می کشند نترسید ،اما نمی توانند جان را بکشند ،بلکه از کسی بترسید که می تواند روح و بدن را در جهنم هلک کند. 29آیا دو گنجشک به یک فرت فروخته نمی شود؟ و یکی از آنها بدون پدر شما بر زمین نخواهد افتاد. 30اما موهای سر شما همه شمرده شده است. 31پس نترسید ،شما از گنجشکهای بسیار ارزشمندتر هستید. 32پس هر که مرا در حضور مردم اعتراف کند ،من نیز در حضور پدر خود که در آسمان است او را اعتراف خواهم کرد. 33اما هر که مرا در حضور مردم انکار کند ،من نیز او را در حضور پدر خود که در آسمان است انکار خواهم کرد. 34مپندارید که آمدهام تا الح را بر زمین بفرستم ،نه برای فرستادن الح ،بلکه شمشیر. 35زیرا آمدهام تا مرد را از پدرش و دختر را از مادرش و عروس را از مادرشوهرش جدا کنم. 36و دشمنان انسان از اهل خانه او خواهند بود. 37کسی که پدر یا مادرش را بیشتر از من دوست دارد ،لیق من نیست و هر که پسر یا دختر را از من بیشتر دوست دارد ،لیق من نیست. 38و کسی که الیب خود را نگیرد و به دنبال من نیاید ،لیق من نیست. 39هر که جان خود را بیابد آن را از دست خواهد داد و هر که جان خود را به خاطر من از دست بدهد آن را خواهد یافت. 40هر که شما را بپذیرد مرا می پذیرد و هر که مرا بپذیرد فرستنده مرا پذیرفته است. 41هر که نبی را به نام نبی بپذیرد ،پاداش نبی را خواهد گرفت .و هر که مرد عادل را به نام مرد عادل بپذیرد ،پاداش مرد عادل را خواهد گرفت. 42و هر که به یکی از این کوچولوها فقط به نام یک شاگرد یک فنجان آب سرد بنوشد ،همانا به شما می گویم که پاداش خود را از دست نخواهد داد. فصل 11 1و چنین واقع شد که چون عیسی از فرمان دادن به دوازده شاگرد خود به پایان رسید ،از آنجا رفت تا در شهرهای ایشان تعلیم و موعظه کند. ۲و چون یوحنا در زندان کارهای مسیح را شنید ،دو تن از شاگردان خود را فرستاد. 3و به او گفت :آیا تو آن کسی هستی که باید بیاید یا ما به دنبال دیگری باشیم؟ 4عیسی پاسخ داد و به آنها گفت « :بروید و چیزهایی را که میشنوید و میبینید به یوحنا بازگو کنید. ۵نابینایان بینا میشوند و لنگان راه میروند ،جذامیان پاک میشوند ،و ناشنوایان میشنوند ،مردگان زنده میشوند ،و انجیل به فقرا موعظه میشود. 6و خوشا به حال کسی که از من رنجیده نشود. 7و چون رفتند ،عیسی به جماعت در مورد یحیی گفت « :برای دیدن چه چیزی به بیابان رفتید؟ نی تکان خورده با باد؟ 8اما برای دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ مردی با لباس نرم؟ اینک کسانی که لباس نرم می پوشند در خانه های پادشاهی هستند. ۹اما برای دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ یک پیامبر؟ بله ،من به شما می گویم ،و بیش از یک پیامبر. 10زیرا این اوست که دربارهاش نوشته شده است« :اینک ،من رسول خود را پیش روی تو میفرستم تا راه تو را پیش روی تو آماده کند. 11همانا به شما میگویم ،در میان زنانی که از زنان متولد شدهاند ،بزرگتر از یحیی تعمید دهنده برنخاسته است ،با وجود اینکه کوچکترین در ملکوت آسمان از او بزرگتر است. 8
متیو
12و از روزگار یحیی تعمیددهنده تا کنون ،پادشاهی آسمان متحمل خشونت میشود و خشونتکاران آن را به زور میگیرند. 13زیرا همه انبیا و شریعت تا یوحنا نبوت می کردند. 14و اگر آن را دریافت کنید ،این الیاس است که برای آمدن بود. 15هر که برای شنیدن گوش دارد ،بشنود. 16اما این نسل را به کدام تشبیه کنم؟ مانند کودکانی است که در بازارها می نشینند و همنوعان خود را ادا می کنند. 17و گفت :ما برای شما لوله زدیم و نرقصیدید .ما برای شما سوگواری کردیم و شما ناله نکردید. 18زیرا یحیی آمد که نه می خورد و نه می آشامد و می گویند او شیطان دارد. ۱۹پسر انسان آمد و میخورد و مینوشید و میگویند :اینک مردی پرخور و شرابخوار و دوست باجگیران و گناهکاران .اما خرد از فرزندان او موجه است. 20آنگاه شروع به سرزنش شهرهایی کرد که در آنها بیشتر کارهای عظیم او انجام شده بود ،زیرا آنها توبه نکردند. 21وای بر تو ای کورازین !وای بر تو ای بتسعیدا !زیرا اگر کارهای عظیمی که در تو انجام شد ،در اور و ایدا انجام میشد ،مدتها پیش در گونی و خاکستر توبه میکردند. 22اما من به شما می گویم که در روز قیامت برای اور و ایدا از شما قابل تحمل تر خواهد بود. ۲۳و تو ای کفرناحوم که تا بهشت برافراشتهای ،به جهنم فرود خواهی آمد ،زیرا اگر کارهای عظیمی که در تو انجام شده ،در سدوم انجام میشد ،تا امروز باقی میماند. 24اما من به شما می گویم که در روز داوری برای زمین سدوم از شما قابل تحمل تر خواهد بود. 25در آن زمان عیسی پاسخ داد و گفت « :ای پدر ،ای پروردگار آسمان و زمین ،از تو سپاسگزارم ،زیرا تو این چیزها را از خردمندان و خردمندان پنهان داشتی ،و آنها را برای اطفال آشکار ساختی. 26با این حال ،ای پدر ،زیرا در نظر تو خوب به نظر می رسید. 27همه چیز از طرف پدرم به من تسلیم شده است .هیچکس پدر را نمیشناسد ،جز پسر و هر که پسر او را بخواهد. 28ای همه زحمتکشان و گران بارها نزد من بیایید و من به شما آرامش خواهم داد. 29یوغ مرا بر خود بگیرید و از من بیاموزید .زیرا من حلیم و دل فروتنم و شما برای جانهای خود آرامش خواهید یافت. 30زیرا یوغ من آسان و بار من سبک است. فصل 12 1در آن زمان عیسی در روز سبت از میان غلت عبور کرد .و شاگردان او گرسنه شده بودند و شروع به چیدن خوشه و خوردن کردند. 2اما وقتی فریسیان آن را دیدند ،به او گفتند" :اینک ،شاگردان تو کاری را انجام می دهند که انجام آن در روز سبت مجاز نیست. 3اما او به آنها گفت « :آیا نخواندهاید که داوود در حالی که گرسنه بود ،چه کرد؟ 4چگونه او به خانه خدا وارد شد و نان را خورد که خوردن آن نه برای او و نه برای کسانی که با او بودند ،بلکه فقط برای کاهنان مجاز بود؟ ۵یا در شریعت نخواندهاید که چگونه در روزهای سبت ،کاهنان در معبد ،سبت را هتک حرمت میکنند و بیعیب هستند؟ 6اما من به شما می گویم که در این مکان یکی بزرگتر از معبد است. ۷اما اگر میدانستید که این به چه معناست ،من رحم خواهم کرد ،نه قربانی ،بیگناهان را محکوم نمیکردید. 8زیرا پسر انسان خداوند روز سبت است. 9و چون از آنجا رفت ،به کنیسه ایشان رفت. 10و اینک مردی بود که دستش خشک شده بود .و از او پرسیدند :آیا شفا دادن در روز سبت جایز است؟ تا شاید او را متهم کنند. 11و او به آنها گفت « :چه کسی در میان شما وجود دارد که یک گوسفند داشته باشد ،و اگر در روز سبت در گودالی بیفتد ،آیا آن را نمی گیرد و بیرون نمی آورد؟ 12پس چقدر انسان از گوسفند بهتر است؟ از این رو نیکوکاری در روز سبت حلل است. 13سپس به آن مرد گفت :دستت را دراز کن .و آن را دراز کرد .و به طور کامل بازسازی شد ،مانند دیگری. 14آنگاه فریسیان بیرون رفته ،علیه او مجلسی برپا کردند تا چگونه او را هلک کنند. 15اما چون عیسی این را دانست ،خود را از آن جا دور کرد و گروهی بسیار به دنبال او رفتند و او همه آنها را شفا داد. 16و به آنها دستور داد که او را نشناسند: 17تا آنچه توسط اشعیای نبی گفته شده بود ،تحقق یابد: 18بنده من را که برگزیده ام بنگرید .حبیب من که روح من از او خشنود است ،روح خود را بر او خواهم نهاد و او داوری را به غیریهودیان نشان خواهد داد. 19او نباید مجادله کند و گریه نکند .هیچ کس ادای او را در خیابان ها نخواهد شنید. 20نی کبود را نخواهد شکست و کتان دود را خاموش نخواهد کرد تا اینکه داوری را برای پیروزی بفرستد. 21و امتها به نام او اعتماد خواهند کرد. 22آنگاه یک دیوانه کور و لل نزد او آوردند و او را شفا داد ،چنان که کور و لل هم می گفت و هم می دید. 23و جمیع قوم تعجب کردند و گفتند :آیا این پسر داود نیست؟ 24اما چون فریسیان این را شنیدند ،گفتند« :این شخص شیاطین را بیرون نمیکند ،مگر به وسیله بعلزبوب ،امیر شیاطین.
9
متیو
25و عیسی افکار آنها را دانست و به آنها گفت " :هر پادشاهی که بر ضد خود تقسیم شود ویران می شود .و هر شهر یا خانه ای که در برابر خود تقسیم شود ،پایدار نخواهد ماند. 26و اگر شیطان شیطان را بیرون کند ،بر ضد خود تقسیم شده است .پس پادشاهی او چگونه خواهد ماند؟ 27و اگر من به وسیله بعلزبوب شیاطین را بیرون می کنم ،فرزندان شما به وسیله چه کسی آنها را بیرون می کنند؟ پس آنها قضاوت شما خواهند بود. 28اما اگر من شیاطین را بوسیله روح خدا بیرون کنم ،پادشاهی خدا نزد شما آمده است. 29وگرنه چگونه می توان به خانه مرد قوی وارد شد و اموال او را غارت کرد مگر اینکه او ابتدا مرد قوی را ببندد؟ و سپس خانه اش را خراب می کند. 30کسی که با من نیست بر ضد من است .و کسی که با من جمع نمیکند ،پراکنده میشود. 31از این رو من به شما می گویم ،هر گونه گناه و کفر برای مردم آمرزیده خواهد شد ،اما کفر علیه روح القدس برای مردم بخشیده نخواهد شد. 32و هر که سخنی بر ضد پسر انسان بگوید ،او آمرزیده خواهد شد ،اما هر که بر ضد روح القدس سخن بگوید ،او را نه در این جهان و نه در جهان آینده بخشیده خواهد شد. 33یا درخت را نیکو کنید و میوه اش را نیکو کنید .یا درخت را فاسد و میوه اش را فاسد کن ،زیرا درخت از میوه اش شناخته می شود. 34ای نسل افعیها ،چگونه میتوانید که شریر هستید سخنان نیکو بگویید؟ زیرا از فراوانی دل ،دهان سخن می گوید. 35انسان نیکو از خزانه نیک دل چیزهای نیکو بیرون می آورد و انسان بد از خزانه بد چیزهای بد بیرون می آورد. 36اما من به شما میگویم که هر سخن بیهودهای که مردم میگویند ،در روز قیامت حساب آن را خواهند داد. 37زیرا با گفتار خود عادل خواهی شد و با سخنانت محکوم خواهی شد. 38آنگاه برخی از کاتبان و فریسیان در جواب گفتند« :استاد ،ما نشانه ای از تو خواهیم دید. 39ا مما او پاسخ داد و به آنها گفت « :نسل شریر و زناکار به دنبال نشانهای هستند .و هیچ نشانی به آن داده نخواهد شد ،مگر نشانه یونس نبی: 40زیرا که یونس سه روز و سه شب در شکم نهنگ بود .پسر انسان نیز سه روز و سه شب در دل زمین خواهد ماند. 41مردان نینوا با این نسل در داوری قیام خواهند کرد و آن را محکوم خواهند کرد .زیرا از موعظه یونس توبه کردند .و اینک بزرگتر از یونس اینجاست. 42ملکه جنوب در داوری با این نسل قیام خواهد کرد و آن را محکوم خواهد کرد .و اینک بزرگتر از سلیمان اینجاست. 43هنگامی که روح ناپاک از انسان بیرون میآید ،در مکانهای خشک قدم میزند و آرامش میجوید و نمییابد. 44سپس میگوید ،از آنجا که بیرون آمدهام ،به خانه خود بازخواهم گشت .و وقتی آمد ،آن را خالی ،جارو شده و تزئین شده می یابد. 45سپس او می رود و هفت روح دیگر را که شریرتر از خود است با خود می برد و آنها وارد می شوند و در آنجا ساکن می شوند و وضعیت آخر آن مرد از اولی بدتر است .برای این نسل شریر نیز چنین خواهد بود. 46در حالی که هنوز با مردم احبت می کرد ،اینک مادر و برادرانش بیرون ایستاده بودند و می خواستند با او احبت کنند. 47آنگاه یکی به او گفت :اینک مادرت و برادرانت بیرون ایستادهاند و میخواهند با تو احبت کنند. 48اما او پاسخ داد و به او گفت :مادر من کیست؟ و برادران من چه کسانی هستند؟ 49و دست خود را به سوی شاگردان خود دراز کرد و گفت :اینک مادر و برادران من! 50زیرا هر که اراده پدر من را که در آسمان است انجام دهد ،برادر و خواهر و مادر من است. فصل 13 1در همان روز عیسی از خانه بیرون رفت و در کنار دریا نشست. 2و جماعت زیادی نزد او جمع شدند ،به طوری که او به کشتی رفت و نشست .و تمام جمعیت در ساحل ایستادند. 3و او چیزهای زیادی را در نمثنل به آنها گفت و گفت :اینک یک بذرکار برای کاشت بیرون آمد. 4و چون کاشت ،چند دانه در کنار راه افتاد ،و پرندگان آمدند و آنها را بلعیدند. 5برخی بر سنگلخیها افتادند ،جایی که زمین چندانی نداشتند ،و بیدرنگ رشد کردند ،زیرا زمین عمیقی نداشتند. 6و چون خورشید طلوع کرد ،آنها سوختند .و چون ریشه نداشتند ،پژمرده شدند. 7و برخی در میان خارها افتاد .و خارها روییدند و آنها را خفه کردند. 8اما برخی دیگر در زمین خوب افتاد و میوه آورد ،برخی اد برابر ،برخی شصت و برخی سی برابر. 9کسی که برای شنیدن گوش دارد ،بشنود. 10و شاگردان آمدند و به او گفتند :چرا با آنها مثلها احبت می کنی؟ 11او پاسخ داد و به آنها گفت ،زیرا به شما داده شده است که اسرار ملکوت آسمان را بدانید ،اما به آنها داده نشده است. 12زیرا هر که داشته باشد ،به او داده خواهد شد و او زیادتر خواهد شد ،اما هر که ندارد ،از او نیز گرفته خواهد شد. 13پس من با آنها در مثلها احبت می کنم ،زیرا آنها می بینند نمی بینند .و با شنیدن نمی شنوند و نمی فهمند. 14و در آنها نبوت اشعیا تحقق می یابد که می گوید :با شنیدن خواهید شنید و نخواهید فهمید .و با دیدن خواهید دید و نخواهید فهمید. 15زیرا قلب این قوم زمخت است و گوشهایشان از شنیدن کسل و چشمانشان بسته است .مبادا با چشمان خود ببینند و با گوش بشنوند و با دل درک کنند و تبدیل شوند و من آنها را شفا دهم. 16اما خوشا به حال چشمان شما زیرا می بینند و گوشهای شما که می شنوند. 10
متیو
17زیرا به راستی به شما میگویم که بسیاری از انبیا و مردان عادل خواستند چیزهایی را ببینند که شما میبینید ،و آنها را ندیدهاند .و آنچه را که می شنوید و نشنیده اید بشنوید. 18پس نمثنل بذرپاش را بشنوید. 19وقتی کسی کلم ملکوت را میشنود و آن را نمیفهمد ،شریر میآید و آنچه را که در دل او کاشته شده بود ،میبرد .این همان کسی است که در کنار راه بذر گرفت. 20اما کسی که بذر را در مکانهای سنگی دریافت کرد ،همان است که کلم را میشنود و آن را با شادی میپذیرد. 21ا مما او در خود ریشه ندارد ،بلکه برای مدتی باقی میماند ،زیرا هنگامی که مصیبت یا آزار و اذیت به خاطر کلم پیش میآید ،توسط و به وسیله او آزرده میشود. 22همچنین او که در میان خارها بذر یافت ،اوست که کلم را می شنود .و مراقبت از دنیا و فریب ثروت ،کلم را خفه می کند و او بی ثمر می شود. 23اما کسی که در زمین نیکو بذر مییابد ،کسی است که کلم را میشنود و آن را میفهمد .که ثمر می دهد و بعضی اد برابر و بعضی شصت و بعضی سی می آورد. ۲۴نمثنل دیگری برای ایشان بیان کرد و گفت :ملکوت آسمان به مردی تشبیه شده است که در مزرعه خود بذر نیکو کاشت. 25اما در حالی که مردم خواب بودند ،دشمن او آمد و در میان گندم ها گز کاشت و به راه خود رفت. 26اما چون تیغ روییده و میوه آورد ،علف نیز ظاهر شد. 27پس خادمان ااحبخانه آمدند و به او گفتند« :آقا ،آیا بذر نیکو در مزرعه خود نکارید؟ پس از کجا می ریزد؟ 28او به آنها گفت ،دشمنی این کار را کرده است .غلمان به او گفتند :پس آیا میخواهی برویم و آنها را جمع کنیم؟ 29اما او گفت :نه .مبادا در حین جمع آوری حشرات ،گندم را نیز با آن ریشه کن کنید. 30بگذارید هر دو تا درو با هم رشد کنند و در زمان درو به دروگران خواهم گفت :ابتدا حشره را جمع کنید و آنها را در دسته ببندید تا بسوزانید ،اما گندم را در انبار من جمع کنید. 31نمثنل دیگری برای ایشان بیان کرد و گفت :ملکوت آسمان مانند دانه خردلی است که مردی آن را برداشت و در مزرعه خود کاشت. 32که به راستی از همه دانهها کوچکتر است ،اما چون رشد کرد ،از گیاهان بزرگتر است و درخت میشود ،به طوری که پرندگان آسمان میآیند و در شاخههای آن اقامت میکنند. 33مثل دیگری برای آنها گفت .ملکوت آسمان مانند خمیر مایه ای است که زنی آن را گرفت و در سه پیمانه آرد پنهان کرد تا اینکه تمام آن خمیرمایه شد. 34همه این چیزها را عیسی با مثلها به مردم گفت .و بدون مثل به آنها نگفت: 35تا آنچه توسط نبی گفته شده است تحقق یابد که میگوید :دهان خود را به نمثنل میگشایم .من چیزهایی را بیان خواهم کرد که از آغاز جهان مخفی مانده است. 36آنگاه عیسی جمعیت را فرستاده ،به خانه رفت و شاگردانش نزد او آمده ،گفتند :نمثنل علف احرا را برای ما بازگو. 37او پاسخ داد و به آنها گفت « :آنکه بذر نیکو می کارد پسر انسان است. 38میدان ،جهان است .بذر خوب فرزندان پادشاهی هستند .اما گز ،فرزندان شریر است. 39دشمنی که آنها را کاشت ،شیطان است .برداشت پایان جهان است .و دروگران فرشتگان هستند. 40پس گز جمع شده و در آتش سوزانده می شود .در پایان این جهان نیز چنین خواهد بود. 41پسر انسان فرشتگان خود را می فرستد و آنها از ملکوت او همه چیزهای ارتکابی و گناهکاران را جمع خواهند کرد. 42و ایشان را در کوره آتش خواهند انداخت ،ناله و دندان قروچه خواهد بود. 43آنگاه عادلن مانند خورشید در پادشاهی پدر خود خواهند درخشید .کسی که گوش برای شنیدن دارد ،بشنود. 44باز هم پادشاهی آسمان مانند گنجی است که در مزرعه پنهان شده است .وقتی کسی آن را پیدا میکند ،پنهان میکند و از خوشحالی میرود و هرچه دارد میفروشد و آن مزرعه را میخرد. 45باز هم پادشاهی آسمان مانند یک تاجر است که در جستجوی مرواریدهای نیکو است. 46که چون یک مروارید گرانبها پیدا کرد ،رفت و هر چه داشت فروخت و آن را خرید. 47باز هم پادشاهی آسمان مانند توری است که به دریا افکنده شده و از هر نوع جمع شده است. 48که چون پر شد ،به ساحل کشیده ،نشستند و خوبان را در ظروف جمع کردند ،اما بد را دور ریختند. 49در پایان جهان چنین خواهد بود :فرشتگان بیرون خواهند آمد و شریران را از عادل جدا خواهند کرد. 50و آنها را در کوره آتش خواهند انداخت ،ناله و دندان قروچه خواهد بود. 51عیسی به آنها گفت :آیا شما همه این چیزها را فهمیده اید؟ آنها به او می گویند ،بله ،خداوند. 52پس به ایشان گفت« :بنابراین هر کاتبی که به ملکوت آسمان تعلیم مییابد ،مانند مردی است که اهل خانه است ،که چیزهای جدید و کهنه را از گنجینه خود بیرون میآورد. 53و چنین واقع شد که وقتی عیسی این مثلها را به پایان رساند ،از آنجا رفت. 54و چون به کشور خود آمد ،در کنیسه ایشان به آنها تعلیم داد ،چنان که متحیر شدند و گفتند :این حکمت و این کارهای بزرگ از کجا آمده است؟ 55آیا این پسر نجار نیست؟ مادرش مریم نامیده نمی شود؟ و برادرانش ،یعقوب ،یوشس ،و شمعون و یهودا؟ 56و آیا خواهران او همه با ما نیستند؟ پس این مرد از کجا این همه چیز دارد؟ 57و از او دلخور شدند .ا مما عیسی به آنها گفت « :نبی بی آبرو نیست ،مگر در سرزمین خود و در خانه خود. 58و او در آنجا به دلیل بی ایمانی آنها کارهای بزرگ انجام نداد. 11
متیو
فصل 14 1در آن زمان هیرودیس چهارسالر از شهرت عیسی شنید، 2و به بندگان خود گفت :این یحیی تعمید دهنده است .او از مردگان برخاسته است .و از این رو کارهای عظیم خود را در او نمایان می کند. 3زیرا هیرودیس یحیی را گرفته ،او را بسته و به خاطر هیرودیا ،زن برادرش فیلیپ ،به زندان انداخته بود. 4زیرا یحیی به او گفت ،برای تو جایز نیست که او را داشته باشی. 5و چون میخواست او را بکشد ،از جمعیت ترسید ،زیرا او را نبی میشمردند. 6اما چون روز تولد هیرودیس برگزار شد ،دختر هیرودیا در حضور ایشان رقصید و هیرودیس را خشنود ساخت. 7پس با سوگند به او قول داد که هر چه بخواهد به او بدهد. 8و او که قبلل از مادرش تعلیم داده شده بود ،گفت« :سر جان باپتیست را در شارژر به من بدهید. 9و پادشاه پشیمان شد ،اما به خاطر سوگند و کسانی که با او در سفره بودند ،دستور داد که آن را به او بدهند. 10و فرستاد و یحیی را در زندان سر برید. 11و سر او را در چارقد آوردند و به دختر دادند و او آن را نزد مادرش آورد. 12و شاگردانش آمدند ،جسد را برداشته ،دفن کردند و رفتند و به عیسی خبر دادند. 13چون عیسی این خبر را شنید ،با کشتی از آنجا به مکانی بیابانی حرکت کرد و مردم چون آن را شنیدند ،پیاده از شهرها به دنبال او رفتند. 14و عیسی بیرون رفت و جمعیت زیادی را دید و بر ایشان دلسوزی شد و بیماران ایشان را شفا داد. 15و چون غروب شد ،شاگردانش نزد او آمدند و گفتند :اینجا مکانی بیابان است و زمان دیگر گذشته است .جمعیت را بفرست تا به روستاها بروند و برای خود خوراکی بخرند. 16اما عیسی به آنها گفت ،آنها نیازی به رفتن ندارند .به آنها بدهید تا بخورند. 17و به او گفتند :ما در اینجا جز پنج نان و دو ماهی داریم. 18او گفت :آنها را نزد من بیاورید. 19و به مردم دستور داد تا بر علف بنشینند و پنج نان و دو ماهي را برداشت و به آسمان نگاه كرد و بركت داد و شكست و نانها را به شاگردان خود و شاگردان به جمعیت داد. . 20و همه خوردند و سیر شدند و از تکه های باقیمانده دوازده سبد پر برداشتند. 21و آنانی که خورده بودند حدود پنج هزار مرد بودند ،غیر از زنان و کودکان. 22و عیسی فورا ل شاگردان خود را مجبور کرد که سوار کشتی شوند و پیش از او به طرف دیگر بروند و او جمعیت را روانه کند. 23و چون جماعت را فرستاد ،جدا به کوهی بال رفت تا دعا کند و چون عصر شد ،تنها آنجا بود. 24اما کشتی اکنون در وسط دریا بود و امواج آن را به هم می زند ،زیرا باد مخالف بود. 25و در ساعت چهارم شب عیسی نزد ایشان رفت و بر دریا راه می رفت. 26و چون شاگردان او را دیدند که بر دریا راه میرود ،مضطرب شدند و گفتند« :روح است .و از ترس فریاد زدند. 27ا مما عیسی بی درنگ با ایشان احبت کرده ،گفت « :خوشحال باشید .من هستم نترس 28و پطرس به او پاسخ داد و گفت« :خداوندا ،اگر تو هستی ،به من دستور بده که بر روی آب نزد تو بیایم. 29و او گفت :بیا .و چون پطرس از کشتی پایین آمد ،روی آب رفت تا نزد عیسی برود. 30اما چون باد شدید را دید ،ترسید .و شروع به غرق شدن کرد ،فریاد زد و گفت :خداوندا ،مرا نجات بده. 31و بلفااله عیسی دست خود را دراز کرده ،او را گرفت و به او گفت ،ای کم ایمان ،چرا شک کردی؟ 32و چون به کشتی آمدند ،باد قطع شد. 33آنگاه کسانی که در کشتی بودند آمدند و او را پرستش کردند و گفتند« :به راستی که تو پسر خدا هستی. 34و چون از آنجا گذشتند ،به سرزمین جنسارت آمدند. 35و چون مردان آن محل او را شناختند ،به تمام آن حومه اطراف فرستادند و همه مریضان را نزد او آوردند. 36و از او التماس کردند که فقط پاچههای جامهاش را لمس کنند. فصل 15 1سپس کاتبان و فریسیان که از اورشلیم بودند نزد عیسی آمدند و گفتند: 2چرا شاگردان تو از سنت بزرگان تجاوز می کنند؟ زیرا هنگام خوردن نان دستهای خود را نمی شویند. 3اما او پاسخ داد و به آنها گفت :چرا شما نیز به سنت خود از فرمان خدا تخطی می کنید؟ 4زیرا خدا امر فرموده ،پدر و مادر خود را گرامی بدار ،و هر که پدر یا مادر خود را نفرین کند ،به مرگ بمیرد. 5اما شما می گویید ،هر که به پدر یا مادر خود بگوید ،این هدیه است ،از هر چه می توانید از من سود ببرید. 6و به پدر و مادرش احترام نگذارید ،او آزاد خواهد بود .بدین ترتیب فرمان خدا را با سنت خود بی اثر کردید. نبوت کرد و گفت: ۷ای ریاکاران ،اشعیا در مورد شما م 8این قوم با دهان خود به من نزدیک میشوند و با لبهای خود مرا گرامی میدارند .اما دل آنها از من دور است. 9اما بیهوده مرا می پرستند و احکام مردم را برای تعالیم تعلیم می دهند. 12
متیو
10و جمعیت را فرا خواند و به ایشان گفت :بشنوید و بفهمید. 11چیزی که به دهان می رود انسان را نجس نمی کند .اما آنچه از دهان بیرون می آید ،انسان را نجس می کند. 12آنگاه شاگردان او آمدند و به او گفتند« :آیا می دانی که فریسیان پس از شنیدن این سخن ،آزرده شدند؟ 13ا مما او پاسخ داد و گفت :هر گیاهی که پدر آسمانی من نکاشته است ،ریشه کن خواهد شد. 14آنها را رها کنید :آنها رهبران کور کوران هستند .و اگر نابینا ،نابینا را رهبری کند ،هر دو در خندق خواهند افتاد. 15آنگاه پطرس پاسخ داد و به او گفت« :این نمثنل را برای ما اعلم کن. 16و عیسی گفت « :آیا شما نیز هنوز درک ندارید؟ 17آیا هنوز نفهمیدهاید که هر چه از دهان وارد شود به شکم میرود و به داخل کشش بیرون میافتد؟ 18اما چیزهایی که از دهان بیرون میآیند از دل بیرون میآیند .و مرد را نجس می کنند. 19زیرا افکار بد ،قتل ،زنا ،زنا ،دزدی ،شهادت دروغ و کفر از دل بیرون میآیند. 20اینها چیزهایی است که انسان را نجس میکند ،اما خوردن با دستهای شسته ،انسان را نجس نمیکند. ۲۱آنگاه عیسی از آنجا رفت و به سواحل اور و ایدا رفت. 22و اینک ،زنی کنعانی از همان سواحل بیرون آمده ،نزد او ندا کرده ،گفت :ای خداوند ،ای پسر داوود ،بر من رحم کن .دختر من به شدت از یک شیطان رنجیده است. 23اما او یک کلمه به او پاسخ نداد .شاگردانش آمدند و التماس کردند و گفتند« :او را رها کن .زیرا او پس از ما گریه می کند. 24اما او پاسخ داد و گفت :من فرستاده نشدم مگر نزد گوسفندان گمشده خاندان اسرائیل. 25سپس او آمد و او را پرستش کرد و گفت :خداوندا ،مرا یاری کن. 26ا مما او پاسخ داد و گفت :شایسته نیست نان بچه ها را بگیریم و به سگ ها بیندازیم. 27و او گفت" :راست ،خداوند ،اما سگ ها از خرده های سفره اربابان خود می خورند. 28آنگاه عیسی پاسخ داد و به او گفت :ای زن ،ایمان تو بزرگ است .و دخترش از همان ساعت سالم شد. 29و عیسی از آنجا رفت و به دریای جلیل نزدیک شد .و به کوهی رفت و در آنجا نشست. 30و جماعتی کثیری نزد او آمدند و لنگان ،کورها ،للن ،معلولن و بسیاری دیگر را با خود داشتند و آنها را به پای عیسی انداختند .و آنها را شفا داد: 31تا آنجا که جماعت متحیر شدند ،چون دیدند که گنگ حرف میزند ،معلول سالم ،لنگ راه میرود ،و کور میبیند ،و خدای اسرائیل را تمجید میکردند. 32آنگاه عیسی شاگردان خود را نزد خود خواند و گفت :من بر جمعیمت ترحم میکنم ،زیرا آنها اکنون سه روز با من میمانند و چیزی برای خوردن ندارند و من آنها را روزه نمیفرستم ،مبادا در راه غش کنند. 33و شاگردانش به او گفتند ،از کجا باید در بیابان آنقدر نان داشته باشیم که جمعیت زیادی را سیر کنیم؟ 34و عیسی به آنها گفت « :چند نان دارید؟ و گفتند :هفت و چند ماهی. 35و به مردم دستور داد تا بر زمین بنشینند. 36و هفت نان و ماهی را گرفت و شکر کرد و آنها را شکست و به شاگردان خود و شاگردان به مردم داد. 37و همه خوردند و سیر شدند و از گوشت شکسته باقیمانده هفت سبد پر برداشتند. 38و آنها که خوردند چهار هزار مرد بودند ،غیر از زنان و کودکان. 39و جماعت را فرستاده ،کشتی گرفته ،به سواحل مجدلیه آمد. فصل 16 1فریسیان نیز با ادوقیان آمدند و او را وسوسه کردند که نشانهای از آسمان به آنها نشان دهد. 2او پاسخ داد و به آنها گفت « :وقتی عصر شد ،می گویید هوا خوب خواهد بود ،زیرا آسمان سرخ است. 3و ابح ،امروز هوای ناخوشایند خواهد بود ،زیرا آسمان سرخ و فروکش است .ای منافقان ،شما می توانید چهره آسمان را تشخیص دهید .اما آیا نمی توانید نشانه های روزگار را تشخیص دهید؟ 4نسل شریر و زناکار به دنبال نشانهای هستند .و هیچ نشانه ای جز نشان یونس نبی به آن داده نخواهد شد .و آنها را رها کرد و رفت. 5و چون شاگردانش به آن طرف آمدند ،فراموش کرده بودند که نان ببرند. 6پس عیسی به آنها گفت :مراقب باشید و از خمیر مایه فریسیان و ادوقیان برحذر باشید. 7و در میان خود استدلل کردند و گفتند :چون نان نگرفتهایم. 8چون عیسی متوجه شد ،به آنها گفت ،ای کم ایمانان ،چرا در میان خود استدلل می کنید ،زیرا نان نیاورده اید؟ 9آیا هنوز نفهمیده اید و پنج نان پنج هزار را به یاد نمی آورید و چند سبد برداشتید؟ 10و نه هفت نان از چهار هزار ،و چند سبد برداشتید؟ 11چگونه است که نمیدانید که در مورد نان به شما نگفتم که از خمیر مایه فریسیان و ادوقیان برحذر باشید؟ 12آنگاه فهمیدند که چگونه به ایشان دستور داد که از خمیر مایه نان بر حذر نباشند ،بلکه از تعلیم فریسیان و ادوقیان. 13وقتی عیسی به سواحل قیصریه فیلیپی آمد ،از شاگردان خود پرسید « :مردم می گویند که من پسر انسان کیستم؟ 14و گفتند :برخی می گویند که تو یحیی تعمید دهنده هستی .و دیگران ،ارمیا ،یا یکی از پیامبران. 15او به آنها گفت ،اما شما می گویید که من کیستم؟ 16و شمعون پطرس در جواب گفت :تو مسیح پسر خدای زنده هستی. 13
متیو
17و عیسی پاسخ داد و به او گفت « :خوشا به حال تو ای سیمون بارجونا ،زیرا گوشت و خون آن را بر تو آشکار نکرده است ،بلکه پدر من که در آسمان است. 18و همچنین به تو می گویم که تو پطرس هستی و بر این اخره کلیسای خود را خواهم ساخت .و درهای جهنم بر آن چیره نخواهد شد. 19و کلیدهای ملکوت آسمان را به تو خواهم داد. 20سپس به شاگردان خود دستور داد که به کسی نگویند که او عیسی مسیح است. 21عیسی از آن زمان به بعد به شاگردان خود نشان داد که چگونه باید به اورشلیم برود و از مشایخ و رؤسای کاهنان و کاتبان رنج فراوان بکشد و کشته شود و در روز سوم زنده شود. 22آنگاه پطرس او را گرفت و شروع به سرزنش کرد و گفت« :خداوندا از تو دور باشد ،این برای تو نخواهد بود. 23اما او برگشته ،به پطرس گفت« :ای شیطان ،از من دور شو! ۲۴آنگاه عیسی به شاگردان خود گفت « :اگر کسی میخواهد به دنبال من بیاید ،خود را انکار کند و الیب خود را بردارد و به دنبال من بیاید. 25زیرا هر که جان خود را نجات دهد ،آن را از دست خواهد داد و هر که جان خود را به خاطر من از دست بدهد ،آن را خواهد یافت. 26زیرا انسان چه سودی دارد که تمام جهان را به دست آورد و جان خود را از دست بدهد؟ یا انسان در ازای جان خود چه خواهد داد؟ 27زیرا پسر انسان در جلل پدر خود با فرشتگان خود خواهد آمد .و سپس به هر کس بر اساس اعمالش پاداش خواهد داد. 28آمین به شما میگویم ،برخی در اینجا ایستادهاند که طعم مرگ را نخواهند چشید تا پسر انسان را ببینند که در پادشاهی خود میآید. فصل 17 1و پس از شش روز عیسی پطرس و یعقوب و برادرش یوحنا را گرفت و آنها را جدا از هم به کوه بلندی برد. 2و در حضور ایشان دگرگون شد و اورتش مانند خورشید درخشید و جامه او مانند نور سفید شد. 3و اینک ،موسی و الیاس بر ایشان ظاهر شدند که با او احبت می کردند. 4پس پطرس پاسخ داد و به عیسی گفت« :خداوندا ،برای ما خوب است که اینجا باشیم .یکی برای تو و یکی برای موسی و یکی برای الیاس. 5در حالی که او هنوز احبت می کرد ،اینک ابری درخشان بر آنها سایه افکند و اینک ادایی از ابر می گوید« :این است پسر محبوب من که از او خشنود هستم .او را بشنوید 6و چون شاگردان آن را شنیدند ،به روی خود افتادند و سخت ترسیدند. 7و عیسی آمد و آنها را لمس کرد و گفت :برخیزید و نترسید. 8و چون چشمان خود را بلند کردند ،جز عیسی کسی را ندیدند. 9و چون از کوه پایین آمدند ،عیسی به آنها دستور داد ،گفت :این رؤیا را به هیچکس نگوئید تا پسر انسان از مردگان برخیزد. 10و شاگردانش از او پرسیدند ،پس چرا کاتبان می گویند که اول الیاس باید بیاید؟ 11و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت ،به راستی الیاس ابتدا خواهد آمد و همه چیز را باز خواهد گرداند. 12اما من به شما می گویم که الیاس قبلل آمده است و آنها او را نشناختند ،اما هر آنچه را ذکر کردند با او کردند .به همین ترتیب ،پسر انسان نیز از آنها رنج خواهد برد. 13آنگاه شاگردان فهمیدند که او درباره یحیی تعمید دهنده با آنها احبت کرده است. 14و چون نزد جمعیت رسیدند ،مردی نزد او آمد و نزد او زانو زد و گفت: 15خداوندا ،بر پسرم رحم کن ،زیرا او دیوانه و بسیار مضطرب است ،زیرا اغلب در آتش و اغلب در آب می افتد. 16و او را نزد شاگردان تو آوردم و نتوانستند او را درمان کنند. 17آنگاه عیسی در جواب گفت :ای نسل بی ایمان و منحرف ،تا کی با شما باشم؟ تا کی زجرت بکشم او را به اینجا نزد من بیاور 18و عیسی شیطان را سرزنش کرد .و او از او بیرون رفت و کودک از همان ساعت شفا یافت. 19آنگاه شاگردان جداگانه نزد عیسی آمده ،گفتند« :چرا نتوانستیم او را بیرون کنیم؟ 20و عیسی به آنها گفت ،به دلیل بی ایمانی شما ،زیرا آمین به شما می گویم ،اگر مانند دانه خردل ایمان دارید ،به این کوه بگویید ،از اینجا به آنجا بروید .و آن را حذف خواهد کرد .و هیچ چیز برای شما غیر ممکن نخواهد بود. 21اما این نوع جز با دعا و روزه بیرون نمیرود. 22و هنگامی که در جلیل اقامت داشتند ،عیسی به آنها گفت « :پسر انسان به دست مردم تسلیم خواهد شد. 23و او را خواهند کشت و روز سوم او دوباره زنده خواهد شد .و آنها بسیار متاسف بودند. ۲۴و چون به کفرناحوم رسیدند ،کسانی که خراج میگرفتند نزد پطرس آمدند و گفتند« :آیا ارباب شما خراج نمیدهد؟» 25او گفت :بله .و چون به خانه آمد ،عیسی جلوی او را گرفت و گفت « :ای شمعون ،تو چه می اندیشی؟ پادشاهان زمین از چه کسانی خراج یا خراج می گیرند؟ از بچه های خودشان یا غریبه ها؟ 26پطرس به او گفت :از غریبان .عیسی به او گفت :پس بچه ها آزاد می شوند. 27با این وجود ،مبادا ما آنها را آزار دهیم ،به دریا برو و قلبی بینداز و ماهی را که اول می آید بردار .و هنگامی که دهان او را باز کردی ،پولی خواهی یافت :آن را بگیر و برای من و تو به آنها بده.
14
متیو
فصل 18 1در همان زمان شاگردان نزد عیسی آمدند و گفتند :بزرگترین در ملکوت آسمان کیست؟ 2و عیسی طفلی را نزد خود خواند و او را در میان ایشان قرار داد. 3و گفت :همانا به شما میگویم ،مگر اینکه تبدیل شوید و مانند کودکان نباشید ،به ملکوت آسمان وارد نخواهید شد. 4پس هر که خود را مانند این طفل کوچک فروتن کند ،در ملکوت آسمان بزرگترین است. 5و هر که چنین فرزند کوچکی را به نام من بپذیرد ،مرا پذیرفته است. 6اما هر کس یکی از این خردسالن را که به من ایمان دارند آزار دهد ،برای او بهتر است که سنگ آسیابی به گردن او آویخته شود و در اعماق دریا غرق شود. 7وای بر دنیا از گناهان !زیرا باید جرایم بیاید .اما وای بر آن مردی که ظلم به او می رسد! 8پس اگر دست یا پایت تو را آزار می دهد ،آنها را قطع کن و از خود دور کن :بهتر است که متوقف یا معلول وارد زندگی شوی ،نه اینکه دو دست یا دو پا داشته باشی تا در آتش جاودانی افکنده شوی. 9و اگر چشمت تو را آزرده کند ،آن را بردار و از خود بیفکن :برای تو بهتر است که با یک چشم وارد زندگی شوی ،نه اینکه دو چشم داشته باشی تا در آتش جهنم افکنده شوی. 10مواظب باشید که یکی از این کوچولوها را تحقیر نکنید .زیرا من به شما می گویم که فرشتگان آنها همیشه در آسمان چهره پدر من را که در آسمان است می بینند. 11زیرا پسر انسان آمده است تا گمشده را نجات دهد. 12چگونه فکر می کنید؟ اگر کسی اد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها گمراه شود ،آیا آن نود و نه را رها نمی کند و به کوه نمی رود و گمراه شده را می جوید؟ 13و اگر چنین باشد که آن را بیابد ،همانا به شما میگویم ،از آن گوسفند بیشتر خوشحال میشود تا نود و نهی که گمراه نشدند. 14پس اراده پدر شما که در آسمان است این نیست که یکی از این خردسالن هلک شود. 15و اگر برادرت به تو تجاوز کرد ،برو و عیب او را بین خودت و او به تنهایی به او بگو ،اگر تو را بشنود ،برادرت را به دست آورده ای. 16اما اگر تو را نشنود ،یکی دو نفر دیگر را با خود ببر تا هر سخنی به زبان دو یا سه شاهد ثابت شود. 17و اگر او از شنیدن آنها غافل شد ،آن را به کلیسا بگویید :اما اگر از شنیدن کلیسا غافل شد ،بگذارید برای شما مانند یک مرد غیر مذهبی و یک باجگیر باشد. 18به راستی به شما میگویم ،هر چه بر روی زمین ببندید ،در آسمان نیز بسته خواهد شد ،و هر چه در زمین بگشایید ،در آسمان نیز گشوده خواهد شد. 19باز هم به شما می گویم که اگر دو نفر از شما بر روی زمین در مورد هر چیزی که بخواهند توافق کنند ،از طرف پدر من که در آسمان است برای ایشان انجام خواهد شد. 20زیرا هر جا دو یا سه نفر به نام من جمع شوند ،من در میان آنها هستم. ۲۱آنگاه پطرس نزد او آمد و گفت« :خداوندا ،چند بار برادرم به من گناه خواهد کرد و من او را ببخشم؟ تا هفت بار؟ 22عیسی به او گفت ،من به تو نمی گویم ،تا هفت بار ،بلکه تا هفتاد بار هفت. 23بنابراین ،پادشاهی آسمان به پادشاه خاای تشبیه شده است که بندگان خود را به حساب می آورد. 24و هنگامی که او شروع به حساب کرد ،یکی را نزد او آوردند که ده هزار استعداد به او بدهکار بود. 25اما از آنجا که او مجبور به پرداخت نبود ،اربابش دستور داد که او و زن و فرزندانش و هر چه داشت فروخته شود و پرداخت شود. 26پس غلم به زمین افتاد و او را پرستش کرد و گفت« :خداوندا ،با من شکیبایی کن ،و من همه را به تو خواهم داد. 27آنگاه ارباب آن غلم متأثر شد و او را گشاد و قرض او را بخشید. 28ا مما همان غلم بیرون رفت و یکی از هم خدمتکاران خود را یافت که اد پنی به او بدهکار بود و دست بر او گذاشت و گلوی او را گرفت و گفت :آنچه را که مدیونی به من بپرداز. 29و همکارش به پاهای او افتاد و او را التماس کرد و گفت :با من شکیبایی کن و من همه را به تو خواهم داد. 30و او نخواست ،بلکه رفت و او را به زندان انداخت تا بدهی را بپردازد. 31پس چون همكارانش آنچه انجام شد دیدند ،بسیار پشیمان شدند و آمدند و آنچه را كه انجام شد به آقاي خود گفتند. 32آنگاه اربابش پس از آنکه او را ادا زد ،به او گفت :ای غلم شریر ،من تمام آن بدهی را به تو بخشیدم ،زیرا تو مرا خواستی. 33آیا تو نیز نباید بر همکار خود دلسوزی میکردی ،چنانکه من بر تو دلسوزی کردم؟ 34و سرورش خشمگین شد و او را به شکنجهگران سپرد تا آنچه را که بر عهده او بود بپردازد. 35پدر آسمانی من نیز با شما چنین خواهد کرد ،اگر هر یک از دل خود گناهان برادر خود را نبخشید. فصل 19 1و چنین واقع شد که چون عیسی این سخنان را به پایان رساند ،از جلیل خارج شد و به سواحل یهودا آن سوی اردن آمد. 2و جماعت عظیمی از او پیروی کردند .و در آنجا آنها را شفا داد. 3فریسیان نیز نزد او آمدند و او را وسوسه کردند و به او گفتند« :آیا برای مرد جایز است که زن خود را به هر دلیلی رها کند؟ 4و او پاسخ داد و به آنها گفت« :آیا نخواندهاید که او که آنها را در ابتدا آفرید آنها را نر و ماده کرد؟ 15
متیو
5و گفت" :به این دلیل مرد پدر و مادر خود را ترک خواهد کرد و به همسر خود خواهد چسبید و هر دو یک بدن خواهند بود؟" 6بنابراین ،آنها دیگر دو نفر نیستند ،بلکه یک جسم هستند .بنابراین ،آنچه را که خدا به هم پیوند داده است ،انسان از هم جدا نکند. 7آنها به او گفتند :پس چرا موسی دستور داد که طلق نامه بدهند و او را کنار بگذارند؟ 8او به آنها گفت ،موسی به دلیل سختی دل شما به شما اجازه داد تا زنان خود را رها کنید ،اما از ابتدا چنین نبود. 9و من به شما می گویم ،هر که زن خود را به جز برای زنا رها کند ،و با دیگری ازدواج کند ،زنا کرده است و هر که با زن خود ازدواج کند ،مرتکب زنا شده است. 10شاگردانش به او گفتند« :اگر مرد در مورد زنش چنین باشد ،ازدواج خوب نیست. 11اما او به آنها گفت ،همه مردم نمی توانند این سخن را دریافت کنند ،مگر آنها که به آنها داده شده است. 12زیرا برخی از خواجهها هستند که از شکم مادر خود چنین زاده شدهاند ،و برخی از خواجهها هستند که از مردان خواجه میشوند و خواجههایی هستند که خود را به خاطر ملکوت آسمان خواجه کردهاند .کسی که قادر به دریافت آن است ،آن را دریافت کند. 13پس بچههای کوچک نزد او آوردند تا دستهای خود را بر آنها بگذارد و دعا کند و شاگردان آنها را سرزنش کردند. 14اما عیسی گفت « :بگذارید بچهها نزد من بیایند و آنها را منع نکنید ،زیرا ملکوت آسمان از آنهاست. 15و دست خود را بر آنها نهاد و از آنجا رفت. 16و اینک ،یکی آمد و به او گفت ،استاد خوب ،چه کار نیکی انجام دهم تا بتوانم زندگی جاودانی داشته باشم؟ 17و او به او گفت " :چرا مرا نیکو می خوانی؟ "هیچ خیری جز یکی نیست ،یعنی خدا ،اما اگر می خواهی وارد زندگی شوی ،احکام را نگاه دار. 18او به او گفت :کدام؟ عیسی گفت :قتل مرتکب ،زنا مکن ،دزدی مکن ،شهادت دروغ مکن. 19پدر و مادرت را گرامی بدار و همسایه خود را مانند خود دوست بدار. 20جوان به او گفت« :همه این چیزها را از دوران جوانی خود حفظ کردهام. 21عیسی به او گفت " :اگر می خواهی کامل باشی ،برو و آنچه را که داری بفروش و به فقرا بده تا گنجی در آسمان خواهی داشت ".و بیا و از من پیروی کن. ۲۲اما جوان چون این سخن را شنید ،غمگین رفت ،زیرا اموال بسیار داشت. 23آنگاه عیسی به شاگردان خود گفت « :آینه به شما میگویم که مرد ثروتمند به سختی وارد ملکوت آسمان خواهد شد. 24و دوباره به شما می گویم ،عبور شتر از سوراخ سوزن آسان تر از ورود یک مرد ثروتمند به ملکوت خداست. 25چون شاگردانش این را شنیدند ،بسیار متحیر شدند و گفتند :پس چه کسی می تواند نجات یابد؟ 26اما عیسی آنها را نگریست و به آنها گفت « :این برای مردم غیرممکن است .اما با خدا همه چیز ممکن است. 27آنگاه پطرس پاسخ داد و به او گفت« :اینک ما همه را رها کرده و از تو پیروی کردیم .پس چه خواهیم داشت؟ 28و عیسی به آنها گفت :آمین به شما می گویم که شما که از من پیروی کرده اید ،در تجدید حیات ،هنگامی که پسر انسان بر تخت جلل خود بنشیند ،شما نیز بر دوازده تخت خواهید نشست و بر دوازده قبیله داوری خواهید کرد .اسرائیل 29و هر که به خاطر نام من خانهها ،برادران ،یا خواهران ،یا پدر ،یا مادر ،یا همسر ،یا فرزندان یا زمینها را ترک کند ،اد برابر خواهد یافت و وارث حیات جاودانی خواهد شد. 30اما بسیاری از اولینها آخرین خواهند بود .و آخرین نفر اول خواهد بود. فصل 20 1زیرا ملکوت آسمان مانند مردی است که ااحب خانه است که ابح زود بیرون رفت تا در تاکستان خود کارگرانی اجیر کند. 2و چون با کارگران برای یک پنی در روز توافق کرد ،آنها را به تاکستان خود فرستاد. 3و حدود ساعت سوم بیرون رفت و دیگران را دید که بیکار در بازار ایستاده بودند. 4و به آنها گفت :شما نیز به تاکستان بروید و هر چه درست است به شما خواهم داد .و راه خود را رفتند. 5دوباره حدود ساعت ششم و نهم بیرون رفت و همینطور عمل کرد. 6و حدود ساعت یازدهم بیرون رفت ،و دیگران را دید که بیکار ایستاده بودند ،و به آنها گفت ،چرا تمام روز را بیکار اینجا می ایستید؟ 7آنها به او گفتند ،زیرا کسی ما را اجیر نکرده است .او به آنها گفت« :شما نیز به تاکستان بروید .و هر چه درست است ،آن را خواهید گرفت. 8پس چون غروب شد ،سرور تاکستان به مباشر خود گفت ،کارگران را بخوان و مزد آنها را بده ،از آخر تا اول. 9و چون اجیر شدگان در حدود ساعت یازدهم آمدند ،به هر کس یک پنی دریافت کردند. 10اما وقتی اولین آمدند ،گمان کردند که باید بیشتر دریافت میکردند .و آنها نیز به هر کس یک پنی دریافت کردند. 11و چون آن را دریافت کردند ،بر سرکار خانه زمزمه کردند، 12و گفت« :این آخریها فقط یک ساعت کار کردهاند ،و تو آنها را با ما که بار و گرمای روز را به دوش کشیدهایم برابر کردی. 13اما او به یکی از آنها پاسخ داد و گفت« :ای دوست ،من به تو ظلمی نمیکنم ،آیا برای یک ر با من موافقت نکردی؟ 14آن مال تو را بگیر و برو. 15آیا برای من حلل نیست که آنچه را که می خواهم با خود انجام دهم؟ آیا چشم تو بد است زیرا من خوبم؟ 16پس آخرین اول و اولین آخرین خواهند بود زیرا بسیاري خوانده مي شوند ولي اندك برگزیده مي شوند. 17و عیسی که به اورشلیم رفت ،دوازده شاگرد را در راه جدا کرد و به ایشان گفت: 18اینک ما به اورشلیم می رویم .و پسر انسان به سران کاهنان و کاتبان تسلیم خواهد شد و آنها او را به مرگ محکوم خواهند کرد. 16
متیو
19و او را به امتها خواهد سپرد تا او را مسخره کنند و تازیانه بزنند و مصلوب کنند و روز سوم برخواهد خاست. 20آنگاه مادر فرزندان زبدی با پسرانش نزد او آمد و او را پرستش کرد و چیزی از او خواست. 21و او به او گفت ،چه می خواهی؟ او به او گفت :اجازه بده که این دو پسر من در پادشاهی تو بنشینند ،یکی در دست راست و دیگری در سمت چپ. 22اما عیسی پاسخ داد و گفت :شما نمی دانید چه می خواهید .آیا می توانید از جامی بنوشید که من از آن بنوشم و با تعمیدی که من با آن تعمید می گیرم تعمید دهید؟ به او می گویند ما قادریم. 23و او به آنها گفت ،شما واقعا ل از جام من خواهید نوشید ،و با تعمید تعمید من تعمید خواهید گرفت :اما نشستن بر دست راست و چپ من نیست که بدهم ،بلکه خواهد بود .به کسانی که از طرف پدرم برای آنها آماده شده است ،داده شده است. 24و چون آن ده آن را شنیدند ،بر آن دو برادر خشمگین شدند. ۲۵ا مما عیسی ایشان را نزد خود خواند و گفت « :میدانید که امیران امتها بر ایشان حکومت میکنند و بزرگان بر ایشان اقتدار دارند. 26اما در میان شما چنین نخواهد بود. 27و هر که از شما بزرگ است ،بنده شما باشد. 28همانطور که پسر انسان نیامد تا به او خدمت کنند ،بلکه آمد تا خدمت کند و جان خود را برای بسیاری فدیه دهد. 29و چون از اریحا میرفتند ،جماعتی عظیم به دنبال او رفتند. 30و اینک ،دو مرد کور در کنار راه نشسته بودند ،چون شنیدند که عیسی از آنجا می گذرد ،فریاد برآورده ،گفتند :ای خداوند ،ای پسر داوود ،بر ما رحم کن. 31و جماعت آنها را سرزنش کردند ،زیرا باید سکوت کنند ،اما آنها بیشتر فریاد می زدند و می گفتند :ای خداوند ،ای پسر داود بر ما رحم کن. 32و عیسی ایستاده ،آنها را ادا زد و گفت « :چه می خواهید که با شما انجام دهم؟ 33آنها به او گفتند :خداوندا ،تا چشمان ما باز شود. ل 34پس عیسی بر ایشان دلسوزی کرد و چشمان ایشان را لمس کرد و فورا چشمان ایشان بینا شد و به دنبال او رفتند. فصل 21 1و چون به اورشلیم نزدیک شدند و به بیتفاژ به کوه زیتون رسیدند ،عیسی دو شاگرد فرستاد، 2به آنها گفت :به دهکده روبروی خود بروید و فورا ل الغی را خواهید یافت که با او بسته شده است ،آنها را باز کنید و نزد من بیاورید. 3و اگر کسی چیزی به شما بگوید ،بگویید ،خداوند به آنها نیاز دارد .و فورا ل آنها را خواهد فرستاد. 4همه اینها انجام شد تا آنچه توسط نبی گفته شده بود محقق شود: 5به دختر سیون بگو ،اینک پادشاه تو میآید ،حلیم ،و بر الغی مینشیند ،و کرهای بر کره الغ. 6و شاگردان رفتند و همانطور که عیسی به آنها امر فرموده بود ،عمل کردند. 7و الغ و كبیر را آوردند و جامههایشان را پوشیدند و او را بر آن نهادند. 8و جمعیت بسیار زیادی جامههای خود را در راه پهن کردند .برخی دیگر شاخه های درختان را بریدند و در راه نی انداختند. 9و جماعتی که از پیش میرفتند و به دنبال آن میآمدند ،فریاد میزدند و میگفتند« :ححسنا بر پسر داوود :مبارک باد کسی که به نام خداوند میآید .حسنا در بالترین. 10و چون به اورشلیم آمد ،تمام شهر متحیر شد و گفتند :این کیست؟ 11و جماعت گفتند :این عیسی نبی نااره جلیل است. 12و عیسی به معبد خدا رفت و همه کسانی را که در معبد می فروختند و می خریدند بیرون کرد و میز ارافان و اندلی های کبوتر فروشان را زیر و رو کرد. 13و به آنها گفت ،نوشته شده است ،خانه من خانه دعا نامیده خواهد شد .اما شما آن را لنه دزدان قرار داده اید. 14و کور و لنگ در معبد نزد او آمدند .و آنها را شفا داد. 15و چون رؤسای كاهنان و كاتبان كارهای شگفتانگیز او را دیدند و بچهها در معبد گریه میكردند و میگفتند :ححسنا بر پسر داود .آنها به شدت ناراضی بودند، 16و به او گفت :آیا می شنوی اینها چه می گویند؟ و عیسی به آنها گفت :آری .آیا هرگز نخوانده ای که از دهان نوزادان و شیرخواران ستایش را به کمال رساندی؟ 17و ایشان را ترک کرده ،از شهر به بیت عنیا رفت .و در آنجا اقامت کرد. 18و در ابح هنگام بازگشت به شهر ،گرسنه شد. 19و چون درخت انجیر را در راه دید ،نزد آن آمد و جز برگ چیزی در آن نیافت و به او گفت :از این پس تا ابد هیچ میوه ای بر تو نروید .و در حال حاضر درخت انجیر خشک شد. 20و چون شاگردان آن را دیدند تعجب کردند و گفتند :درخت انجیر چقدر زود خشک شد! 21عیسی پاسخ داد و به آنها گفت « :آینه به شما میگویم ،اگر ایمان دارید و شک ندارید ،نه تنها کاری را که در مورد درخت انجیر انجام میشود انجام دهید ،بلکه اگر به این کوه بگویید« :برکنار شو ».و به دریا انداخته شو .انجام خواهد شد. 22و هر چه در دعا بخواهید ،با ایمان ،خواهید گرفت. 23و چون به معبد آمد ،سران کاهنان و مشایخ قوم در حالی که تعلیم میداد نزد او آمدند و گفتند :به چه اختیاری این کارها را انجام میدهی؟ و چه کسی این اختیار را به تو داده است؟ 17
متیو
24و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت ،من نیز از شما یک چیز خواهم پرسید ،که اگر به من بگویید ،به همان اندازه به شما خواهم گفت که با چه اختیاری این کارها را انجام می دهم. 25تعمید یوحنا از کجا بود؟ از بهشت یا از مردم؟ و با خود استدلل کردند و گفتند :اگر بگوییم از آسمان .او به ما خواهد گفت :پس چرا به او ایمان نیاوردید؟ 26اما اگر بگوییم از انسانها .ما از مردم می ترسیم .زیرا همه یحیی را پیامبر می دانند. 27و آنها به عیسی پاسخ دادند و گفتند :نمی توانیم بگوییم .و او به آنها گفت :من هم به شما نمی گویم که با چه اختیاری این کارها را انجام می دهم. 28اما شما چه فکر می کنید؟ مردی دو پسر داشت .و نزد اولی آمد و گفت :پسر ،برو امروز در تاکستان من کار کن. 29او پاسخ داد و گفت« :نمیخواهم ».اما پس از آن توبه کرد و رفت. 30و نزد دومی آمد و همینطور گفت .و او پاسخ داد و گفت :آقا می روم و نرفت. 31کدام یک از آن دو به وایت پدرش عمل کردند؟ آنها به او می گویند :اولین .عیسی به آنها گفت « :آینه به شما میگویم که باجگیران و فاحشهها پیش از شما به ملکوت خدا میروند. 32زیرا یحیی در راه عدالت نزد شما آمد و شما به او ایمان نیاوردید ،اما باجگیران و فاحشهها به او ایمان آوردند و شما چون آن را دیدید، پس از آن توبه نکردید تا به او ایمان بیاورید. 33نمثنل دیگری بشنوید :یکی از ااحبخانه بود که تاکستانی کاشت و دور آن را پرچین کرد و شرابی در آن حفر کرد و برجی ساخت و آن را به کشاورزان داد و به سرزمینی دور رفت. 34و چون زمان میوه نزدیک شد ،خادمان خود را نزد کشاورزان فرستاد تا ثمره آن را دریافت کنند. 35و کشاورزان غلمان او را گرفتند و یکی را زدند و دیگری را کشتند و دیگری را سنگسار کردند. 36او باز هم غلمان دیگر را بیشتر از اولی فرستاد و آنها نیز با آنها چنین کردند. 37اما آخر از همه پسر خود را نزد آنها فرستاد و گفت« :از پسر من احترام خواهند گذاشت. 38اما کشاورزان چون پسر را دیدند ،به یکدیگر گفتند :این وارث است .بیایید او را بکشیم و میراث او را تصرف کنیم. 39و او را گرفتند و از تاکستان بیرون انداخته ،او را کشتند. 40پس وقتی خداوند تاکستان بیاید ،با آن کشاورزان چه خواهد کرد؟ 41آنها به او می گویند ،او با بدبختی آن مردان شریر را نابود خواهد کرد ،و تاکستان خود را در اختیار کشاورزان دیگری قرار خواهد داد که در فصل های خود میوه ها را به او خواهند داد. 42عیسی به آنها گفت « :آیا هرگز در کتاب مقدس نخواندهاید که سنگی که سازندگان آن را رد کردند ،همان سنگ سر گوشه شد .این کار خداوند است و در نظر ما شگفتانگیز است؟ 43پس به شما میگویم ،پادشاهی خدا از شما گرفته خواهد شد و به قومی داده خواهد شد که میوههای آن را به بار آورد. 44و هر که بر این سنگ بیفتد ،شکسته خواهد شد ،اما بر هر که بیفتد ،او را خرد خواهد کرد. 45و چون سران کاهنان و فریسیان نمثنل های او را شنیدند ،متوجه شدند که او درباره آنها احبت می کند. 46اما چون خواستند بر او دست بگذارند ،از جمعیت ترسیدند ،زیرا او را نبی گرفته بودند. فصل 22 1و عیسی پاسخ داد و بار دیگر با مثلها با آنها گفت و گفت: 2ملکوت آسمان مانند پادشاهی است که برای پسر خود ازدواج کرد، 3و خادمان خود را فرستاد تا دعوت شدگان را به عروسی بخوانند و نخواستند بیایند. 4او دوباره غلمان دیگر را فرستاد و گفت :به دعوت شدگان بگویید ،اینک ،من شام خود را آماده کرده ام. 5ا مما آنها آن را نادیده گرفتند و یکی به مزرعه خود و دیگری به سوی تجارت خود رفتند. 6و باقیمانده خادمان او را گرفتند و از آنها بدخواهی کردند و آنها را کشتند. 7اما چون پادشاه این را شنید ،خشمگین شد و لشکرهای خود را فرستاد و آن قاتلن را هلک کرد و شهر آنها را به آتش کشید. 8سپس به خادمان خود گفت :عروسی آماده است ،اما دعوت شدگان شایسته نبودند. 9پس به شاهراهها بروید و هر کس را پیدا کردید ،به ازدواج دعوت کنید. 10پس آن غلمان به شاهراهها رفتند و هر چه را یافتند ،اعم از بد و خوب ،جمع کردند و عروسی با مهمانان تجهیز شد. 11و چون پادشاه برای دیدن مهمانان وارد شد ،در آنجا مردی را دید که لباس عروسی بر تن نداشت. 12و او به او گفت ،ای دوست ،چگونه به اینجا آمدی که لباس عروسی نداشتی؟ و او لل بود. 13آنگاه پادشاه به غلمان گفت« :دست و پای او را ببندید و او را ببرید و در تاریکی بیرون بیندازید .گریه و دندان قروچه خواهد بود. 14زیرا که بسیاری خوانده می شوند ،اما اندکی برگزیده می شوند. 15آنگاه فریسیان رفتند و مشورت کردند که چگونه او را در سخنانش گرفتار کنند. ۱۶و شاگردان خود را با هیرودیان نزد او فرستادند و گفتند« :استاد ،ما میدانیم که تو راستی و راه خدا را به راستی تعلیم میدهی و به هیچکس اهمیتی نمیدهی ،زیرا به شخص مردم توجه نمیکنی. 17پس به ما بگو ،چه فکر میکنی؟ آیا دادن خراج به قیصر جایز است یا نه؟ 18ا مما عیسی شرارت ایشان را فهمید و گفت « :ای ریاکاران ،چرا مرا وسوسه میکنید؟ 19پول خراج را به من نشان دهید .و یک سکه نزد او آوردند. 18
متیو
20و او به آنها گفت ،این تصویر و نوشته از آن کیست؟ 21به او گفتند :مال قیصر .سپس به آنها گفت « :پس آنچه را که قیصر است به قیصر بدهید .و آنچه از آن خداست به خدا. 22چون این سخنان را شنیدند ،تعجب کردند و او را ترک کرده ،رفتند. 23در همان روز ادوقیان که میگویند رستاخیز نیست نزد او آمدند و از او پرسیدند: 24موسی گفت :استاد ،گفت :اگر مردی بمیرد و فرزندی نداشته باشد ،برادرش با زن او ازدواج کند و برای برادر خود نسلی بیاورد. 25و با ما هفت برادر بودیم ،و اولی ،چون زن گرفت ،مرد ،و چون مشکلی نداشت ،زن خود را به برادرش سپرد. 26به همین ترتیب دومی و سومی تا هفتم. 27و آخر از همه زن نیز مرد. 28پس در رستاخیز زن کدام یک از آن هفت نفر خواهد بود؟ زیرا همه او را داشتند. 29عیسی پاسخ داد و به آنها گفت " :شما اشتباه می کنید ،زیرا کتاب مقدس و قدرت خدا را نمی دانید. 30زیرا در قیامت نه ازدواج میکنند و نه ازدواج میکنند ،بلکه مانند فرشتگان خدا در آسمان هستند. 31اما در مورد رستاخیز مردگان ،آیا آنچه را که خدا به شما گفته شده ،نخواندهاید: 32من خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم؟ خدا خدای مردگان نیست ،بلکه خدای زندگان است. 33و چون جماعت این را شنیدند ،از تعلیم او متحیر شدند. 34اما چون فریسیان شنیدند که او ادوقیان را ساکت کرده است ،جمع شدند. 35آنگاه یکی از آنها که وکیل بود از او سؤالی کرد و او را وسوسه کرد و گفت: 36استاد ،فرمان بزرگ در شریعت کدام است؟ 37عیسی به او گفت « :ین حه نوه ،خدای خود را با تمام دل و با تمام جان و با تمام عقلت دوست داشته باش. 38این فرمان اول و بزرگ است. 39و دومی مانند آن است ،همسایه خود را مانند خود دوست بدار. 40تمام شریعت و انبیا بر این دو فرمان آویزان است. 41در حالی که فریسیان دور هم جمع شده بودند ،عیسی از آنها پرسید: 42گفت « :درباره مسیح چه فکر میکنید؟ پسر کیست؟ به او گفتند :پسر داوود. 43او به آنها گفت :پس چگونه داوود در روح او را خداوند می خواند و می گوید: 44خداوند به خداوند من گفت :بر دست راست من بنشین تا دشمنانت را زیر پای تو قرار دهم؟ 45پس اگر داوود او را خداوند می خواند ،پسر او چگونه است؟ 46و هیچ کس نتوانست کلمه ای به او پاسخ دهد و از آن روز هیچ کس دیگر جرأت نکرد از او سؤالی بپرسد. فصل 23 1سپس عیسی به جمعیت و شاگردان خود گفت: 2و گفتند کاتبان و فریسیان بر مسند موسی می نشینند. 3پس هر آنچه را که به شما میگویند رعایت کنید و انجام دهید .اما شما به دنبال اعمال آنها نباشید ،زیرا آنها می گویند و نمی کنند. 4زیرا بارهای سنگین و دردناک را میبندند و بر دوش مردان میگذارند .اما خودشان آنها را با یک انگشت حرکت نمی دهند. 5ا مما تمام کارهای خود را برای دیده شدن مردم انجام میدهند :دخمههای خود را پهن میکنند و مرزهای جامههای خود را بزرگ میکنند. 6و در اعیاد اتاقهای بالتر و در کنیسهها را دوست بدار 7و در بازارها درود میفرستند و از سوی مردان ،خاخام ،خاخام خوانده میشوند. 8اما شما را خاخام نامیده نشوید ،زیرا یک استاد شما ،یعنی مسیح است .و همه شما برادر هستید. 9و هیچ کس را پدر خود بر روی زمین نخوانید ،زیرا یکی است پدر شما که در آسمان است. 10و شما را ارباب نخوانند ،زیرا که استاد شما یکی است ،یعنی مسیح. 11اما هر كه در میان شما بزرگتر است ،خادم شما باشد. 12و هر که خود را بال ببرد ،ذلیل خواهد شد .و کسی که خود را فروتن کند ،سربلند خواهد شد. 13اما وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا که پادشاهی آسمان را بر مردم میبندید ،زیرا نه خود میروید و نه اجازه میدهید که وارد شوند. 14وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا خانههای بیوهزنان را میخورید و به تظاهر دعای طولنی میکنید. 15وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا که دریا و خشکی را میپیمایید تا یکی را دیندار بسازید ،و هنگامی که او ساخته شد ،او را دو برابر بیشتر از خود فرزند جهنم میسازید. 16وای بر شما ای راهنمایان کور که می گویید هر که به معبد سوگند یاد کند چیزی نیست .اما هر که به طلی معبد سوگند یاد کند، بدهکار است. 17ای احمقان و کوران ،زیرا طل بزرگتر است یا معبدی که طل را تقدیس می کند؟ 18و هر که به قربانگاه سوگند یاد کند چیزی نیست .اما هر کس به هدیه ای که بر آن است سوگند یاد کند گناهکار است. 19ای احمقان و کوران ،زیرا که آیا بزرگتر است ،هدیه یا قربانگاهی که هدیه را تقدیس می کند؟ 20پس هر که به مذبح سوگند یاد کند ،به آن و به همه چیزهایی که در آن است سوگند یاد می کند. 21و هر کس به معبد سوگند یاد کند ،به آن و به کسی که در آن ساکن است سوگند یاد می کند. 19
متیو
22و کسی که به آسمان سوگند یاد می کند ،به تخت خدا و به کسی که بر آن می نشیند سوگند یاد می کند. 23وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا شما عشر نعناع و بادیان و زیره را می پردازید و امور مهم شریعت ،قضاوت ،رحمت و ایمان را حذف کرده اید. 24ای راهنمایان کور ،که پشه را می فشارید و شتر را می بلعید. 25وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا بیرون پیاله و بشقاب را تمیز میکنید ،اما درون آنها پر از باجگیری و زیادهروی است. 26ای فریسی کور ،ابتدا آنچه را که درون جام و بشقاب است پاک کن تا بیرون آنها نیز پاک باشد. 27وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا شما مانند مقبرههای سفید شدهای هستید که در ظاهر زیبا به نظر میرسند ،اما درونشان پر از استخوانهای مردگان و از هرگونه ناپاکی است. 28همینطور شما نیز از نظر ظاهری برای مردم عادل جلوه میکنید ،اما از درون پر از ریا و گناه هستید. 29وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرا قبرهای انبیا را می سازید و مقبره های االحان را تزئین می کنید. 30و بگو :اگر در ایام پدران خود بودیم ،در خون انبیا با آنها شریک نبودیم. 31از این رو شما بر خود شاهد باشید که فرزندان کسانی هستید که پیامبران را کشتند. 32پس پیمانه پدران خود را پر کنید. 33ای مارها ،ای نسل افعیها ،چگونه میتوانید از لعنت جهنم فرار کنید؟ 34بنابراین ،بنگر ،من برای شما پیامبران و حکیمان و کاتبان می فرستم .و برخی از آنها را در کنیسه های خود تازیانه بزنید و از شهری به شهر دیگر آنها را آزار دهید. 35تا تمام خون عادل که بر زمین ریخته شده است ،از خون هابیل عادل گرفته تا خون زکریا بن باراکیا که او را بین معبد و مذبح کشتید، بر شما بیاید. 36همانا من به شما می گویم ،همه این چیزها بر این نسل خواهد آمد. 37ای اورشلیم ،ای اورشلیم ،ای که انبیا را می کشی و آنها را که برای تو فرستاده شده اند سنگسار می کنی ،چقدر دوست داشتم فرزندانت را جمع کنم ،چنانکه مرغی جوجه های خود را زیر بال های خود جمع می کند ،اما شما نخواستید! 38اینک ،خانه شما برای شما متروک باقی مانده است. 39زیرا به شما میگویم ،از این پس مرا نخواهید دید ،تا زمانی که بگویید ،مبارک است کسی که به نام خداوند میآید. فصل 24 1و عیسی بیرون آمد و از معبد بیرون رفت و شاگردانش نزد او آمدند تا ساختمانهای معبد را به او نشان دهند. 2و عیسی به آنها گفت :آیا همه این چیزها را نمی بینید؟ به راستی به شما میگویم ،اینجا سنگی بر سنگی باقی نخواهد ماند که فرو ریخته نشود. 3و چون بر کوه زیتون نشسته بود ،شاگردان در خلوت نزد او آمدند و گفتند ،به ما بگو ،این چیزها کی خواهد بود؟ و نشانه آمدن تو و پایان جهان چه خواهد بود؟ 4و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت :مراقب باشید که کسی شما را فریب ندهد. 5زیرا بسیاری به نام من خواهند آمد و خواهند گفت :من مسیح هستم .و بسیاری را فریب خواهد داد. ۶و از جنگها و شایعههای جنگ خواهید شنید ،مراقب باشید که مضطرب نشوید ،زیرا همه این چیزها باید واقع شود ،اما پایان هنوز فرا نرسیده است. 7زیرا امتی بر ضد قوم و پادشاهی بر مملکتی قیام خواهد کرد و قحطی و طاعون و زلزله در جاهای گوناگون خواهد بود. 8همه اینها آغاز غم و اندوه است. 9آنگاه شما را به مصیبت تسلیم خواهند کرد و شما را خواهند کشت و به خاطر نام من از همه امتها نفرت خواهید داشت. 10و آنگاه بسیاری آزرده خواهند شد و به یکدیگر تسلیم خواهند شد و از یکدیگر متنفر خواهند شد. 11و بسیاری از پیامبران دروغین ظهور خواهند کرد و بسیاری را فریب خواهند داد. 12و چون گناه زیاد خواهد شد ،محبت بسیاری سرد خواهد شد. 13اما کسی که تا آخر ابر کند ،نجات خواهد یافت. 14و این انجیل ملکوت در تمام جهان موعظه خواهد شد تا شاهدی برای همه ملتها باشد .و سپس پایان فرا خواهد رسید. 15پس چون مکروه ویرانی را که توسط دانیال نبی گفته شده است ببینید ،در مکان مقدمس بایستید (هر که بخواند ،بفهمد). 16پس آنانی که در یهودیه هستند به کوهها فرار کنند. 17کسی که بر پشت بام است فرود نیاید تا چیزی از خانه خود بیرون آورد. 18و کسی که در مزرعه است برای برداشتن لباس خود برنگردد. 19و وای بر آنها که باردار هستند و در آن روزها شیر می دهند! 20اما دعا کنید که پرواز شما در زمستان و روز سبت نباشد. 21زیرا آنگاه مصیبت بزرگی خواهد بود که از آغاز جهان تا کنون نبوده و هرگز نخواهد بود. 22و اگر آن روزها کوتاه نشود ،هیچ جسمی نجات نخواهد یافت ،بلکه به خاطر برگزیدگان ،آن روزها کوتاه خواهد شد. 23پس اگر کسی به شما بگوید ،اینک مسیح اینجاست یا آنجا .باور نکن 24زیرا مسیحیان کاذب و انبیای دروغین ظهور خواهند کرد و نشانهها و شگفتیهای بزرگ را نشان خواهند داد .به گونه ای که اگر ممکن بود ،برگزیدگان را فریب دهند. 20
متیو
25ببینید ،قبلل به شما گفتهام. 26بنابراین اگر به شما بگویند ،بنگر ،او در بیابان است .بیرون نرو .اینک او در اتاق های مخفی است .باور نکن 27زیرا که ااعقه از مشرق بیرون میآید و حتی تا غرب میدرخشد .آمدن پسر انسان نیز چنین خواهد بود. 28زیرا هر جا که لشه باشد ،عقابها در آنجا جمع خواهند شد. 29بلفااله پس از مصیبت آن روزها خورشید تاریک خواهد شد و ماه نور خود را نخواهد داد و ستارگان از آسمان فرو خواهند ریخت و قوای آسمان متزلزل خواهند شد. 30و آنگاه علمت پسر انسان در آسمان ظاهر خواهد شد و آنگاه تمام اقوام زمین ماتم خواهند کرد و پسر انسان را خواهند دید که بر ابرهای آسمان با قدرت و جلل عظیم می آید. 31و فرشتگان خود را با ادای بلند شیپور خواهد فرستاد و برگزیدگان او را از چهار باد ،از یک سر تا آن سوی آسمان ،جمع خواهند کرد. 32اکنون نمثنلی از درخت انجیر بیاموزید .هنگامی که شاخه او هنوز نازک است و برگ می دهد ،می دانید که تابستان نزدیک است. 33.شما نیز همینطور ،هنگامی که همه این چیزها را خواهید دید ،بدانید که نزدیک است ،حتی بر درها. 34همانا به شما میگویم ،این نسل نخواهد گذشت تا همه این چیزها محقق شود. 35آسمان و زمین خواهد رفت ،اما سخنان من از بین نخواهد رفت. 36اما از آن روز و ساعت هیچ کس ،نه ،نه فرشتگان آسمان ،بلکه فقط پدر من می داند. 37اما همانطور که ایام نوح بود ،آمدن پسر انسان نیز چنین خواهد بود. 38زیرا که در روزهای قبل از طوفان میخوردند و مینوشیدند و ازدواج میکردند و ازدواج میکردند تا روزی که نوح به کشتی وارد شد. 39و ندانستند تا اینکه طوفان آمد و همه آنها را برد .آمدن پسر انسان نیز چنین خواهد بود. 40آنگاه دو نفر در مزرعه خواهند بود .یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود. 41دو زن در آسیاب آسیاب شوند .یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود. 42پس بیدار باشید زیرا نمی دانید که خداوند شما در چه ساعتی می آید. 43اما این را بدانید که اگر ااحب خانه میدانست که دزد در چه ساعتی میآید ،مراقب بود و اجازه نمیداد که خانهاش خراب شود. 44پس شما نیز آماده باشید زیرا در ساعتی که گمان نمیبرید پسر انسان میآید. 45پس كیست غلم امین و دانا كه خداوند او را بر خاندان خود حاكم كرده است تا در موعد مقرر به آنها غذا بدهد؟ 46خوشا به حال آن غلمي كه آقایش چون بیاید او را در حال انجام این كار خواهد یافت. 47به راستی به شما میگویم که او را بر تمامی داراییهای خود حاکم خواهد ساخت. 48اما اگر آن غلم شریر در دل خود بگوید ،پروردگار من آمدنش را به تأخیر می اندازد. 49و شروع به ضرب و شتم همنوعان خود خواهد کرد و با مستان خوردن و آشامیدن. 50پروردگار آن غلم در روزی خواهد آمد که او را نمینگرد و در ساعتی که از آن بی خبر است. 51و او را از هم جدا خواهند کرد و سهم خود را با منافقان قرار خواهند داد .در آنجا گریه و دندان قروچه خواهد بود. فصل 25 ۱آنگاه ملکوت آسمان به ده باکره تشبیه خواهد شد که چراغهای خود را گرفته ،به استقبال داماد بیرون آمدند. 2و پنج نفر از آنها عاقل و پنج نفر نادان بودند. 3احمقان چراغهای خود را گرفتند و روغنی با خود نبردند. 4اما خردمندان با چراغهای خود در ظروف خود روغن گرفتند. 5در حالی که داماد معطل بود ،همه خوابیدند و خوابیدند. 6و در نیمه شب فریاد زد ،اینک ،داماد می آید .برو بیرون تا او را ملقات کنی ۷آنگاه همه آن دوشیزگان برخاستند و چراغهای خود را االح کردند. 8و نادان به حکیمان گفت :از روغن خود به ما بدهید .زیرا چراغ های ما خاموش شده اند. 9اما حکیمان پاسخ دادند و گفتند :نه .مبادا برای ما و شما کافی نباشد. 10و چون برای خرید رفتند ،داماد آمد .و کسانی که آماده بودند با او به عروسی رفتند و در بسته شد. 11پس از آن باکرههای دیگر نیز آمدند و گفتند :خداوندا ،خداوند ،برای ما باز کن. 12ا مما او پاسخ داد و گفت« :در حقیقت به شما میگویم که شما را نمیشناسم. 13پس بیدار باشید ،زیرا نه روز و نه ساعتی را که در آن پسر انسان میآید ،میدانید. 14زیرا ملکوت آسمان مانند مردی است که به کشوری دور سفر میکند ،که بندگان خود را فراخواند و اموال خود را به آنها تسلیم کرد. 15و به یکی پنج قنطار داد ،به دیگری دو ،و به دیگری یک .به هر انسان بر حسب توانایی های متعددش .و بلفااله سفر خود را آغاز کرد. 16آنگاه کسی که پنج قنطار را دریافت کرده بود ،رفت و با آن معامله کرد و پنج قنطار دیگر برای آنها ساخت. 17و همینطور کسی که دو را دریافت کرده بود ،دو نفر دیگر را نیز به دست آورد. 18اما کسی که یکی را دریافت کرده بود ،رفت و در زمین حفر کرد و پول ارباب خود را پنهان کرد. 19پس از مدتی طولنی ،ارباب آن غلمان می آید و با آنها حساب می کند.
21
متیو
20پس آن که پنج قنطار دریافت کرده بود آمد و پنج قنطار دیگر آورد و گفت« :خداوندا ،تو پنج قنطار را به من تسلیم کردی .اینک ،من علوه بر آنها پنج استعداد دیگر به دست آوردهام. 21سرورش به او گفت« :آفرین ،ای غلم نیکو و امین ،تو بر چیزهای اندک وفادار بودی ،من تو را بر بسیاری چیزها حاکم خواهم ساخت .به شادی پروردگارت وارد شو. 22او نیز که دو استعداد دریافت کرده بود ،آمد و گفت« :خداوندا ،تو دو استعداد را به من دادی ،اینک ،من به جز آنها دو استعداد دیگر به دست آوردهام. 23سرورش به او گفت« :آفرین ،ای بنده خوب و امین .تو بر چیزهای اندک وفادار بودی ،من تو را بر بسیاری چیزها حاکم خواهم ساخت :به شادی پروردگارت وارد شو. 24آنگاه کسی که یک قنط را دریافت کرده بود آمد و گفت« :خداوندا ،من تو را میدانستم که مرد سختی هستی ،از جایی که نکاشتهای، درو میکنی و از جایی که کاه نکشیدهای ،جمع میکنی. 25و من ترسیدم ،رفتم و استعداد تو را در زمین پنهان کردم. 26سرورش پاسخ داد و به او گفت« :ای غلم شریر و تنبل ،تو میدانی که از جایی که کاوش نکردهام درو میکنم و از جایی که کاه نکشیدم ،جمع میکنم. 27پس باید پول مرا به ارافیها میدادی ،و پس از آمدن من پول خود را با ربا دریافت میکردم. 28پس استعداد را از او بگیرید و به کسی که ده استعداد دارد بدهید. 29زیرا به هر که دارد داده خواهد شد و او فراوان خواهد بود ،اما از کسی که ندارد حتی آنچه دارد گرفته خواهد شد. 30و غلم بی فایده را به تاریکی بیرون بیندازید ،در آنجا گریه و دندان قروچه خواهد بود. 31هنگامی که پسر انسان در جلل خود و تمامی فرشتگان مقدس با او بیاید ،آنگاه بر تخت جلل خود خواهد نشست. 32و جمیع امتها در حضور او جمع خواهند شد و آنها را از یکدیگر جدا خواهد کرد ،چنانکه شبان گوسفندان خود را از بزها جدا میکند. 33و گوسفندها را در دست راست خود بگذارد و بزها را در سمت چپ. 34آنگاه پادشاه به آنها در سمت راست خود خواهد گفت :ای برکت دهندگان پدر من بیایید ،پادشاهی را که از ابتدا برای شما آماده شده است ،به ارث ببرید. 35زیرا گرسنه بودم و به من غذا دادید تشنه بودم و به من نوشیدنی دادید ،غریب بودم و مرا داخل کردید. 36برهنه و لباس مرا پوشاندید ،مریض بودم و مرا ملقات کردید ،در زندان بودم و نزد من آمدید. 37آنگاه عادلن به او پاسخ خواهند داد و خواهند گفت« :خداوندا ،کی تو را گرسنه دیدیم و تو را سیر کردیم؟ یا تشنه ،و به تو آب داد؟ 38کی تو را غریب دیدیم و تو را پذیرفتیم؟ یا برهنه ،و تو را پوشاند؟ 39یا کی تو را مریض یا در زندان دیدیم و نزد تو آمدیم؟ 40و پادشاه پاسخ خواهد داد و به آنها خواهد گفت ،همانا من به شما می گویم ،تا آنجا که شما این کار را برای یکی از کوچکترین برادران من انجام دادید ،آن را برای من انجام دادید. 41سپس به آنها در سمت چپ نیز خواهد گفت :ای نفرین شده از من خارج شوید به آتش جاودانی که برای شیطان و فرشتگان او آماده شده است. 42زیرا گرسنه بودم و به من غذا ندادید ،تشنه بودم و به من آب ندادید. 43من غریب بودم و مرا نبردید ،برهنه و لباس نپوشیدید ،بیمار بودم و در زندان بودم و مرا ملقات نکردید. 44آنگاه به او پاسخ خواهند داد و خواهند گفت« :ای خداوند ،کی تو را گرسنه یا تشنه یا غریب یا برهنه یا بیمار یا در زندان دیدیم و خدمتت نکردیم؟ 45سپس او به آنها پاسخ خواهد داد و خواهد گفت" :آینه به شما می گویم ،تا آنجا که این کار را به یکی از کوچکترین آنها نکردید ،با من هم نکردید". 46و اینها به عذاب ابدی خواهند رفت ،اما عادلن به حیات جاودانی. فصل 26 1و چنین واقع شد که چون عیسی تمام این سخنان را به پایان رساند ،به شاگردان خود گفت: 2می دانید که بعد از دو روز عید فصح است و پسر انسان تسلیم می شود تا مصلوب شود. 3سپس سران كاهنان و كاتبان و مشایخ قوم را در كاخ كاهن اعظم كه قیافا نام داشت جمع كردند. 4و مشورت کردند تا عیسی را با زیرکانه بگیرند و بکشند. 5ا مما گفتند :نه در روز عید مبادا در میان مردم غوغایی به پا شود. ۶و هنگامی که عیسی در بیت عنیا در خانه شمعون جذامی بود، ۷زنی نزد او آمد که جعبهای از مرهم بسیار گرانبها داشت و آن را بر سر او ریخت ،در حالی که بر سر غذا مینشست. 8اما شاگردانش چون آن را دیدند ،خشمگین شدند و گفتند« :این هدر دادن به چه منظور است؟ ۹زیرا ممکن بود این مرهم به قیمت بسیار فروخته شود و به فقرا داده شود. 10چون عیسی آن را فهمید ،به آنها گفت :چرا آن زن را اذیت می کنید؟ زیرا او کار نیکی بر من انجام داده است. 11زیرا شما فقرا را همیشه با خود دارید .اما شما همیشه من را ندارید. 12زیرا که این مرهم را بر بدن من ریخت ،برای دفن من انجام داد.
22
متیو
13همانا به شما میگویم ،هر جا که این انجیل در سراسر جهان موعظه شود ،در آنجا نیز آنچه این زن انجام داده است ،به یاد او گفته خواهد شد. 14آنگاه یکی از آن دوازده به نام یهودا اسخریوطی نزد رؤسای کاهنان رفت. 15و به آنها گفت" :چه چیزی به من خواهید داد و من او را به شما تسلیم خواهم کرد؟ "و سی نقره با او عهد بستند. 16و از آن زمان به دنبال فراتی بود تا به او خیانت کند. 17و در روز اول عید فطیر ،شاگردان نزد عیسی آمدند و به او گفتند :کجا میخواهی برای خوردن عید فصح برای تو آماده کنیم؟ 18و گفت :نزد چنین مردی به شهر برو و به او بگو ،استاد میگوید ،وقت من نزدیک است .من عید فصح را در خانه تو با شاگردانم برگزار خواهم کرد. 19و شاگردان چنان کردند که عیسی آنها را مقرر کرده بود .و عید فصح را آماده کردند. 20و چون شب شد ،با آن دوازده نشست. 21و در حالی که آنها غذا می خوردند ،او گفت « :در حقیقت به شما می گویم که یکی از شما به من خیانت خواهد کرد. 22و آنها بسیار اندوهگین شدند ،و هر یک از آنها شروع به گفتن به او ،خداوند ،آیا من؟ 23و او پاسخ داد و گفت " :هر که دست خود را با من در ظرف فرو برد ،او به من خیانت خواهد کرد". 24پسر انسان می رود همانطور که در مورد او نوشته شده است ،اما وای بر آن مردی که پسر انسان به دست او تسلیم شود .اگر به دنیا نمی آمد برای آن مرد خوب بود. 25آنگاه یهودا که او را تسلیم کرد ،پاسخ داد و گفت« :استاد ،آیا من هستم؟ او به او گفت :تو گفتی. 26و چون غذا میخوردند ،عیسی نان گرفت و برکت داد و پاره کرد و به شاگردان داد و گفت « :بگیرید ،بخورید .این بدن من است 27و جام را گرفت و شکر کرد و به ایشان داد و گفت « :همه از آن بنوشید. 28زیرا این است خون من از عهد جدید که برای بسیاری برای آمرزش گناهان ریخته می شود. 29اما من به شما می گویم که از این پس از این میوه انگور تا آن روز که آن را در ملکوت پدرم با شما نو بنوشم نخواهم نوشید. 30و چون سرود خواندند ،به کوه زیتون رفتند. 31آنگاه عیسی به آنها گفت « :همگی در این شب به خاطر من متاهل خواهید شد ،زیرا نوشته شده است که شبان را خواهم زد و گوسفندان گله پراکنده خواهند شد». 32ا مما پس از برخاستن من ،پیش از شما به جلیل خواهم رفت. 33پطرس پاسخ داد و به او گفت« :اگرچه همه به خاطر تو رنجیده شوند ،اما من هرگز آزرده نخواهم شد. 34عیسی به او گفت « :آینه به تو میگویم که امروز ،قبل از بانگ خروس ،سه بار مرا انکار خواهی کرد». 35پطرس به او گفت« :اگر باید با تو بمیرم ،تو را انکار نخواهم کرد ».همه شاگردان نیز همینطور گفتند. 36سپس عیسی با آنها به محلی به نام جتسیمانی آمد و به شاگردان گفت « :اینجا بنشینید تا من بروم و در آنجا دعا کنم. 37و پطرس و دو پسر زبدی را با خود برد و اندوهگین و بسیار سنگین شد. 38آنگاه به آنها گفت :جان من بسیار اندوهگین است تا حد مرگ .اینجا بمانید و با من بیدار باشید. 39و کمی جلوتر رفت و به روی خود افتاد و دعا کرد و گفت :ای پدر من ،اگر ممکن است این جام از من بگذرد ،اما نه آنطور که من می خواهم ،بلکه آنچنان که تو می خواهی. 40پس نزد شاگردان آمده ،ایشان را در خواب یافت و به پطرس گفت « :چرا ،نمی توانستی یک ساعت با من بیدار بمانی؟ 41بیدار باشید و دعا کنید تا دچار وسوسه نشوید. 42بار دیگر رفت و دعا کرد و گفت « :ای پدر ،اگر این جام از من نگذرد مگر اینکه آن را بنوشم ،اراده تو انجام شود. 43و آمد و آنها را دوباره در خواب یافت زیرا که چشمانشان سنگین شده بود. 44و ایشان را رها کرده ،دوباره رفت و بار سوم دعا کرد و همان کلمات را گفت. 45پس نزد شاگردان خود آمده ،به ایشان گفت « :حال بخوابید و استراحت کنید ،اینک ساعت نزدیک است و پسر انسان به دست گناهکاران تسلیم شده است. 46برخیزید ،بیایید برویم ،اینک او نزدیک است که مرا تسلیم میکند. 47و در حالی که او هنوز احبت می کرد ،اینک یهودا ،یکی از آن دوازده ،آمد ،و با او جمعی عظیم با شمشیر و چوب ،از سران کاهنان و مشایخ قوم. 48و کسى که او را تسلیم کرد ،نشانهای به ایشان داد و گفت :هر که را ببوسم ،همان است ،او را محکم بگیرید. 49و فورا ل نزد عیسی آمد و گفت« :سلم استاد .و او را بوسید. 50و عیسی به او گفت ،ای دوست ،برای چه آمده ای؟ آنگاه آمدند و دست بر عیسی نهادند و او را گرفتند. 51و اینک ،یکی از آنانی که با عیسی بودند ،دست خود را دراز کرده ،شمشیر خود را بیرون آورده ،غلم کاهن اعظم را زد و گوش او را زد. 52آنگاه عیسی به او گفت « :شمشیر خود را در جای خود قرار ده ،زیرا همه کسانی که شمشیر می گیرند با شمشیر هلک خواهند شد. 53آیا فکر میکنی که اکنون نمیتوانم به پدرم دعا کنم ،و او در حال حاضر بیش از دوازده لشکر فرشته به من خواهد داد؟ 54ا مما در این اورت چگونه باید کتب مقدمس تحقق یابد که چنین باشد؟ 55در همان ساعت عیسی به جمعیمت گفت « :آیا شما مانند دزدی با شمشیر و چوب بیرون آمدهاید تا مرا بگیرید؟ من هر روز با شما در معبد تعلیم میکردم و شما مرا نگرفتید. 56اما همه اینها انجام شد تا کتب انبیا محقق شود .سپس همه شاگردان او را ترک کردند و فرار کردند. 57و کسانی که عیسی را گرفته بودند ،او را نزد قیافا کاهن اعظم بردند ،جایی که علما و بزرگان در آنجا جمع شده بودند. 23
متیو
58اما پطرس از دور به دنبال او تا کاخ کاهن اعظم رفت و داخل شد و با غلمان نشست تا پایان را ببیند. 59و رؤسای کاهنان و مشایخ و تمامی شورا در پی شهادت دروغ علیه عیسی بودند تا او را بکشند. 60اما هیچ کس را نیافت :آری ،اگرچه شاهدان دروغین بسیاری آمدند ،اما هیچ یک را نیافتند .سرانجام دو شاهد دروغین آمدند، 61و گفت :این شخص گفت :من می توانم معبد خدا را ویران کنم و در سه روز آن را بسازم. 62و کاهن اعظم برخاست و به او گفت" :چیزی جواب نمی دهی؟ "اینها بر علیه تو چه شهادت می دهند؟ 63اما عیسی سکوت کرد .و کاهن اعظم در جواب او گفت :تو را به خدای زنده سوگند می دهم که به ما بگو که آیا تو مسیح پسر خدا هستی. 64عیسی به او گفت ،تو گفتی ،با این حال به شما می گویم ،از این پس پسر انسان را خواهید دید که در سمت راست قدرت نشسته و بر ابرهای آسمان می آید. 65آنگاه کاهن اعظم لباسهای خود را پاره کرد و گفت :کفر گفته است .دیگر چه نیازی به شاهد داریم؟ اینک ،اکنون کفر او را شنیدید. 66شما چه فکر می کنید؟ جواب دادند و گفتند :او مقصر مرگ است. 67سپس به اورت او آب دهان انداختند و او را زدند .و دیگران او را با کف دستان خود زدند، 68و گفت :ای مسیح به ما نبوت کن ،کسی که تو را زد کیست؟ 69و پطرس بیرون در قصر نشسته بود و دختری نزد او آمد و گفت :تو نیز با عیسی جلیلی بودی. 70اما او در حضور همه انکار کرد و گفت :نمی دانم چه می گویی. 71و چون به ایوان بیرون رفت ،کنیز دیگری او را دید و به کسانی که آنجا بودند گفت ،این شخص نیز با عیسی نااری بود. 72و دوباره با سوگند انکار کرد ،من آن مرد را نمی شناسم. 73و پس از مدتی ،حاضران نزد او آمدند و به پطرس گفتند« :بی تردید تو نیز یکی از آنها هستی .زیرا گفتار تو تو را فریب می دهد. 74سپس شروع به نفرین و سوگند کرد و گفت :من آن مرد را نمی شناسم .و بلفااله خروس خروس. 75و پطرس کلم عیسی را به یاد آورد که به او گفت :قبل از بانگ خروس ،سه بار مرا انکار خواهی کرد .و بیرون رفت و به شدت گریه کرد. فصل 27 1چون ابح شد ،همه سران كاهنان و مشایخ قوم علیه عیسی مشورت كردند تا او را بكشند. 2و چون او را بستند ،بردند و به پونتیوس پیلطس والی سپردند. 3آنگاه یهودا که او را تسلیم کرده بود ،چون دید که او محکوم شده است ،توبه کرد و سی قطعه نقره را نزد سران کاهنان و مشایخ آورد. ۴گفت :گناه کردم که به خون بیگناه خیانت کردم .و گفتند :این به ما چیست؟ تو را به آن می بینم 5و تکههای نقره را در معبد انداخت و رفت و رفت و خود را حلق آویز کرد. 6و رؤسای کاهنان قطعات نقره را گرفتند و گفتند :گذاشتن آنها در خزانه جایز نیست ،زیرا بهای خون است. ۷و مشورت کردند و با آنها مزرعه سفالگر را خریدند تا غریبان را در آن دفن کنند. 8از این رو آن مزرعه تا به امروز مزرعه خون نامیده شد. 9آنگاه آنچه از ارمی نبی گفته شده بود به پایان رسید ،و سی قطعه نقره را گرفتند ،بهای آن کسی که از بنیاسرائیل ارزش قائل بودند. 10و آنها را برای مزرعه سفالگر داد ،همانطور که خداوند مرا تعیین کرده بود. 11و عیسی در مقابل والی ایستاد و فرماندار از او پرسید :آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟ و عیسی به او گفت :تو می گویی. 12و چون از سران کاهنان و مشایخ او را متهم کردند ،هیچ پاسخی نداد. 13آنگاه پیلطس به او گفت« :آیا نمی شنوی چه بسیار چیزهایی علیه تو شهادت می دهند؟ 14و او به او پاسخ داد که هرگز یک کلمه .به طوری که فرماندار بسیار شگفت زده شد. 15اکنون در آن عید ،والی عادت داشت که زندانی را برای مردم آزاد کند ،که آنها بخواهند. 16و در آن زمان یک زندانی سرشناس به نام باراباس داشتند. 17پس چون دور هم جمع شدند ،پیلطس به آنها گفت ،چه کسی را می خواهید که برای شما آزاد کنم؟ باراباس یا عیسی که مسیح نامیده می شود؟ 18زیرا میدانست که از حسادت او را تسلیم کردهاند. 19چون او بر کرسی داوری نشست ،همسرش نزد او فرستاد و گفت« :با آن مرد عادل کاری نداشته باش ،زیرا امروز در خواب به خاطر او رنجهای زیادی کشیدهام. 20اما رؤسای کاهنان و مشایخ جمعیت را متقاعد کردند که از بارابا بپرسند و عیسی را هلک کنند. 21والی پاسخ داد و به آنها گفت ،کدام یک از آن دو را می خواهید که برای شما آزاد کنم؟ گفتند براباس. 22پیلطس به آنها گفت :پس با عیسی که مسیح نامیده می شود چه کنم؟ همه به او گفتند :بگذار مصلوب شود. 23و فرماندار گفت« :چرا ،چه بدی کرده است؟ اما آنها بیشتر فریاد زدند و گفتند :بگذارید مصلوب شود. ۲۴چون پیلطس دید که نمیتواند بر چیزی چیره شود ،بلکه بیشتر غوغا میکند ،آب گرفت و دستهای خود را در حضور جمعیت شست و گفت« :من از خون این شخص عادل بیگناهم ،مراقب باشید. 25آنگاه همه مردم پاسخ دادند و گفتند :خون او بر ما و فرزندان ما باد. 26پس بارابا را برای آنها آزاد کرد و چون عیسی را تازیانه زد ،او را تسلیم کرد تا مصلوب شود. ۲۷سپس سربازان والی عیسی را به تالر عمومی بردند و تمام گروه سربازان را نزد او جمع کردند. 24
متیو
28و او را برهنه کردند و جامهای قرمز بر تن او کردند. 29و چون تاجی از خار نهادند ،آن را بر سر او گذاشتند و نی در دست راست او گذاشتند و در برابر او زانو زدند و او را مسخره کردند و گفتند :سلم ای پادشاه یهود! 30و بر او تف کردند و نی را گرفتند و بر سر او زدند. 31و پس از آن که او را مسخره کردند ،جامه را از او درآوردند و جامه خود را بر او پوشانده ،او را بردند تا مصلوبش کنند. 32و چون بیرون آمدند ،مردی از اهل سیرنه به نام شمعون را یافتند و او را مجبور کردند که الیب او را حمل کند. 33و چون به محلی به نام جلجتا رسیدند ،یعنی جای جمجمه، 34سرکه آمیخته با افرا به او دادند و چون آن را چشید ننوشید. 35و او را مصلوب کردند و جامههایش را جدا کردند و قرعه انداختند تا آنچه از نبی گفته شده محقق شود که جامههای مرا در میان خود تقسیم کردند و بر لباس من قرعه انداختند. 36و در آنجا نشسته بودند و او را تماشا کردند. 37و بر سر او تهمت خود را نوشته بود :این عیسی است ،پادشاه یهود. 38آنگاه دو دزد با او مصلوب شدند ،یکی در دست راست و دیگری در سمت چپ. 39و کسانی که از آنجا می گذشتند سرهای خود را تکان می دادند و او را دشنام می دادند. 40و گفت :تو که معبد را ویران میکنی و در سه روز آن را میسازی ،خودت را نجات ده .اگر پسر خدا هستی از الیب پایین بیا. 41همچنین سران كاهنان با كاتبان و مشایخ او را مسخره كردند و گفتند: 42او دیگران را نجات داد .خودش را نمی تواند نجات دهد .اگر او پادشاه اسرائیل است ،بگذارید اکنون از الیب پایین بیاید و ما به او ایمان خواهیم آورد. 43بر خدا توکل کرد .اگر او را بخواهد ،اکنون او را رهایی دهد ،زیرا گفت :من پسر خدا هستم. 44دزدان نیز که با او مصلوب شدند ،همان را در دندانهای او انداختند. 45و از ساعت ششم تاریکی تمام زمین را تا ساعت نهم فرا گرفت. 46و حدود ساعت نهم عیسی با ادای بلند فریاد زد ،گفت :الی ،الی ،لما ساباکتانی؟ یعنی خدای من ،خدای من ،چرا مرا رها کردی؟ 47برخی از کسانی که آنجا ایستاده بودند ،چون شنیدند ،گفتند« :این مرد الیاس را میخواند. 48و فورا ل یکی از آنها دوید و اسفنجی گرفت و از سرکه پر کرد و بر نی گذاشت و به او نوشیدن داد. 49بقیه گفتند :بگذار ببینیم آیا الیاس برای نجات او خواهد آمد. 50عیسی چون دوباره با ادای بلند گریه کرد ،روح را تسلیم کرد. 51و اینک ،پرده معبد از بال تا پایین به دو قسمت پاره شد .و زمین لرزید و اخره ها پاره شد. 52و قبرها گشوده شد .و بسیاری از اجساد مقدسین که خوابیده بودند برخاستند، 53و پس از قیام او از قبرها بیرون آمد و به شهر مقدس رفت و بر بسیاری ظاهر شد. 54و چون ادیر و کسانی که با او بودند و عیسی را تماشا میکردند ،زلزله و آنچه را که شد دیدند ،بسیار ترسیدند و گفتند :به راستی که این پسر خدا بود. 55و زنان زیادی آنجا بودند که از دور میدیدند و از جلیل به دنبال عیسی میآمدند و او را خدمت میکردند. 56که مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب و یوشس و مادر فرزندان زبدی از آن جمله بودند. 57چون غروب فرا رسید ،مردی ثروتمند از اریماتی به نام یوسف آمد که خود نیز شاگرد عیسی بود. 58او نزد پیلطس رفت و جسد عیسی را التماس کرد .سپس پیلطس دستور داد جسد را تحویل دهند. 59و چون یوسف جسد را گرفت ،آن را در پارچه کتانی تمیزی پیچید. 60و آن را در قبر جدید خود که در اخره تراشیده بود گذاشت و سنگ بزرگی به در قبر غلتان کرد و رفت. 61و مریم مجدلیه و مریم دیگر در مقابل قبر نشسته بودند. 62و فردای آن روز پس از روز آماده سازی ،سران کاهنان و فریسیان نزد پیلطس آمدند. 63گفت :آقا ،ما به یاد داریم که آن فریبکار در حالی که هنوز زنده بود گفت :پس از سه روز دوباره برخواهم خاست. 64پس دستور دهید که قبر تا روز سوم مطمئن شود ،مبادا شاگردانش شبانه بیایند و او را بدزدند و به مردم بگویند که او از مردگان برخاسته است ،پس خطای آخر بدتر از اول خواهد بود. 65پیلطس به آنها گفت« :شما نگهبان دارید ،بروید ،تا آنجا که می توانید مطمئن شوید. 66پس رفتند و قبر را مطمئن ساختند و سنگ را مهر و موم کردند و نگهبانی گذاشتند. فصل 28 1در پایان روز سبت ،هنگامی که به سپیده دم در روز اول هفته می رسید ،مریم مجدلیه و مریم دیگر آمدند تا قبر را ببینند. 2و اینک ،زلزله بزرگی رخ داد ،زیرا فرشته خداوند از آسمان فرود آمد و آمد و سنگ را از در عقب غلتانید و بر آن نشست. 3چهره او مانند برق بود و جامه او مانند برف سفید بود. 4و نگهبانان از ترس او لرزیدند و مانند مردگان شدند. 5و فرشته پاسخ داد و به زنان گفت :نترسید زیرا می دانم که عیسی مصلوب را می طلبید. 6او اینجا نیست ،زیرا چنانکه گفت برخاسته است .بیا ،جایی که خداوند در آن خوابیده است را ببین.
25
متیو
7و به سرعت برو و به شاگردانش بگو که او از مردگان برخاسته است .و اینک او پیش از شما به جلیل می رود .در آنجا او را خواهید دید .اینک من به شما گفته ام. 8و به سرعت از قبر با ترس و شادی فراوان بیرون رفتند .و دوید تا به شاگردانش خبر دهد. 9و چون رفتند تا به شاگردانش خبر دهند ،اینک عیسی با آنها روبرو شد و گفت :سلم بر شما .و آمدند و پاهای او را گرفتند و او را پرستش کردند. 10پس عیسی به آنها گفت :نترسید ،بروید به برادرانم بگویید که به جلیل بروند و آنجا مرا خواهند دید. 11و چون میرفتند ،اینک عدهای از دیدهبانان به شهر آمدند و همه آنچه را که انجام شده بود به سران کاهنان نشان دادند. 12و چون با مشایخ جمع شدند و مشورت کردند ،پول زیادی به سربازان دادند. 13گفت« :بگویید ،شاگردانش شبانه آمدند و او را دزدیدند ،در حالی که ما خواب بودیم. 14و اگر این به گوش فرماندار برسد ،او را متقاعد خواهیم کرد و شما را ایمن خواهیم کرد. 15پس پولها را گرفتند و طبق تعلیم خود عمل کردند و این سخن در میان یهودیان تا به امروز رایج است. 16آنگاه یازده شاگرد به جلیل رفتند ،به کوهی که عیسی آنها را تعیین کرده بود. 17و چون او را دیدند ،او را پرستش کردند ،اما برخی تردید کردند. 18و عیسی آمد و با آنها احبت کرد و گفت :تمام قدرت در آسمان و زمین به من داده شده است. 19پس بروید و همه امتها را تعلیم دهید و ایشان را به نام پدر و پسر و روح القدس تعمید دهید. 20به ایشان تعلیم دهید که همه آنچه را که به شما امر کردهام رعایت کنند و اینک من همیشه تا پایان جهان با شما هستم .آمین
26
انجیل مرقس فصل 1 1آغاز انجیل عیسی مسیح ،پسر خدا. 2چنانکه در انبیاء مکتوب است ،اینک ،من رسول خود را پیش روی تو می فرستم تا راه تو را در حضور تو آماده سازد. 3صدای کسی که در بیابان فریاد میزند ،راه خداوند را آماده کنید ،راههای او را راست کنید. ۴یحیی در بیابان تعمید داد و برای آمرزش گناهان تعمید توبه را موعظه کرد. 5و تمام سرزمین یهودا و اورشلیم نزد او رفتند و همه از او در رود اردن تعمید گرفتند و به گناهان خود اعتراف کردند. 6و یحیی ملبس به پشم شتر و کمربند پوستی در اطراف کمر خود بود .و ملخ و عسل وحشی خورد. 7و موعظه کرد و گفت :پس از من یکی قویتر از من میآید که من لیق خم شدن و باز کردن بند کفشهایش نیستم. ۸من شما را با آب تعمید دادم ،اما او شما را به روحالقدس تعمید خواهد داد. 9و در آن روزها واقع شد که عیسی از ناصره جلیل آمد و در اردن از یوحنا تعمید یافت. 10و فورا ا از آب بیرون آمد ،آسمان را گشوده دید و روح را مانند کبوتری بر او نازل کرد. 11و صدایی از آسمان آمد که گفت :تو پسر محبوب من هستی که از او خشنود هستم. 12و روح بلفاصله او را به بیابان می راند. 13و او چهل روز در آنجا در بیابان بود و شیطان او را وسوسه کرد .و با حیوانات وحشی بود .و فرشتگان او را خدمت کردند. 14و پس از زندانی شدن یحیی ،عیسی به جلیل آمد و انجیل ملکوت خدا را موعظه می کرد. 15و گفت :زمان به پایان رسیده است و ملکوت خدا نزدیک است .توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید. 16و چون در کنار دریای جلیل راه میرفت ،شمعون و برادرش اندریاس را دید که توری به دریا میاندازند ،زیرا ماهیگیر بودند. 17و عیسی به آنها گفت ،شما به دنبال من بیایید ،و من شما را به صید انسان تبدیل خواهم کرد. 18و بی درنگ تورهای خود را رها کرده ،به دنبال او رفتند. 19و چون کمی جلوتر رفت ،یعقوب پسر زبدی و برادرش یوحنا را دید که آنها نیز در کشتی بودند و تورهای خود را ترمیم می کردند. 20و فورا ا آنها را صدا زد و آنها پدر خود زبدی را با اجیرها در کشتی گذاشتند و به دنبال او رفتند. 21و به کفرناحوم رفتند .و بی درنگ در روز سبت وارد کنیسه شد و تعلیم داد. 22و آنها از تعلیم او شگفت زده شدند ،زیرا او آنها را به عنوان صاحب اقتدار تعلیم می داد و نه مانند کاتبان. 23و در کنیسه ایشان مردی بود که روح ناپاک داشت .و فریاد زد 24گفت« :ما را رها کن .ای عیسی ناصری ،ما با تو چه کار داریم؟ آیا آمده ای که ما را نابود کنی؟ من تو را می شناسم که هستی ،ای قدوس خدا. 25و عیسی او را سرزنش کرد و گفت « :ساکت باش و از او بیرون بیا. 26و چون روح ناپاك او را پاره كرد و با صدای بلند فریاد زد ،از او بیرون آمد. 27و همه شگفت زده شدند ،به طوری که از خود پرسیدند ،این چه چیزی است؟ این چه دکترین جدیدی است؟ زیرا او حتی ارواح ناپاک را با قدرت فرمان میدهد و آنها از او اطاعت میکنند. 28و فورا ا شهرت او در سراسر جلیل فراگیر شد. 29و بی درنگ چون از کنیسه بیرون آمدند ،با یعقوب و یوحنا به خانه شمعون و اندریاس وارد شدند. 30ا مما مادر زن شمعون به تب دراز کشیده بود و از او خبر میدهند. 31و آمد و دست او را گرفت و بلند کرد .و بلفاصله تب او را رها کرد و او به آنها خدمت کرد. 32و هنگام غروب ،هنگامی که خورشید غروب کرد ،همه بیماران و شیاطین را نزد او آوردند. 33و تمام شهر بر در جمع شد. 34و بسیاری از بیماران را شفا داد و بسیاری از شیاطین را بیرون کرد .و به شیاطین اجازه نداد که صحبت کنند ،زیرا او را می شناختند. 35و بامداد ،مدتی قبل از روز ،برخاست ،بیرون رفت و به جای خلوتی رفت و در آنجا دعا کرد. 36و شمعون و کسانی که با او بودند به دنبال او رفتند. 37و چون او را یافتند ،به او گفتند :همه تو را میجویند. 38و او به آنها گفت " :بیایید به شهرهای بعدی برویم ،تا آنجا نیز موعظه کنم ،زیرا من بیرون آمدم". 39و در کنیسههای ایشان در سراسر جلیل موعظه کرد و شیاطین را بیرون کرد. 40و یک جذامی نزد او آمد و او را التماس کرد و نزد او زانو زد و گفت :اگر بخواهی ،میتوانی مرا پاک کنی. 41و عیسی با دلسوزی ،دست خود را دراز کرده ،او را لمس کرده ،به او گفت « :میخواهم .پاک باش 42و به محض سخن گفتن ،جذام از او جدا شد و او پاک شد. 43و او سخت به او دستور داد و فورا ا او را فرستاد. 44و به او گفت :ببین به هیچ کس چیزی نمی گویی ،بلکه برو ،خود را به کاهن نشان ده ،و آنچه را که موسی امر فرموده است برای تطهیر خود تقدیم کن تا شهادتی برای ایشان باشد. 45ا مما او بیرون رفت و شروع به انتشار بسیار کرد و این موضوع را در سراسر جهان آشکار ساخت ،به طوری که عیسی دیگر نمی توانست آشکارا به شهر وارد شود ،بلکه بیرون در مکانهای بیابانی بود و از هر طرف نزد او می آمدند. 27
انجیل مرقس
فصل 2 1و پس از چند روز دوباره به کفرناحوم وارد شد .و سر و صدا شد که او در خانه است. 2و بلفاصله بسیاری دور هم جمع شدند ،به طوری که جایی برای پذیرایی از آنها وجود نداشت ،نه ،نه به اندازه در ،و او کلم را برای آنها موعظه کرد. 3و نزد او آمدند و یک بیمار فلج را آوردند که از چهار نفر به دنیا آمد. 4و چون نتوانستند برای مطبوعات به او نزدیک شوند ،سقف را در جایی که او بود باز کردند و چون آن را شکستند ،تختی را که بیمار فلج در آن خوابیده بود فرود آوردند. 5چون عیسی ایمان آنها را دید ،به بیمار فلج گفت :پسر ،گناهانت آمرزیده شود. 6اما برخی از کاتبان در آنجا نشسته بودند و در دل خود استدلل می کردند. 7چرا این مرد اینگونه کفر می گوید؟ چه کسی جز خدا می تواند گناهان را ببخشد؟ 8و هنگامی که عیسی در روح خود دریافت که آنها در خود چنین استدلل می کنند ،به آنها گفت ،چرا این چیزها را در دل خود می گویید؟ 9آیا گفتن به بیمار فلج آسانتر است که گناهانت آمرزیده شود .یا بگوید برخیز و بسترت را بردار و راه برو؟ 10اما برای اینکه بدانید پسر انسان بر روی زمین قدرت دارد که گناهان را ببخشد (به بیمار فلج میگوید) 11من به تو می گویم برخیز و بستر خود را بردار و به خانه خود برو. 12و فورا ا برخاست ،تخت را برداشت و پیشاپیش همه بیرون رفت .به گونه ای که همگی شگفت زده شدند و خدا را تسبیح گفتند و گفتند : ما هرگز چنین چیزی را ندیدیم. 13و دوباره در کنار دریا بیرون رفت .و همه مردم به او پناه بردند و او به آنها تعلیم داد. 14و چون از آنجا عبور میکرد ،لوی پسر آلفیوس را دید که بر سر رسید گمرک نشسته ،به او گفت « :به دنبال من بیا .و او برخاست و به دنبال او رفت. 15و چنین واقع شد که چون عیسی در خانه خود بر سر سفره نشسته بود ،بسیاری از باجگیران و گناهکاران نیز با عیسی و شاگردانش نشسته بودند ،زیرا که بسیار بودند و از او پیروی کردند. 16و چون کاتبان و فریسیان او را دیدند که با باجگیران و گناهکاران غذا می خورد ،به شاگردانش گفتند :چگونه است که با باجگیران و گناهکاران می خورد و می آشامد؟ 17چون عیسی این را شنید ،به ایشان گفت « :افراد سالم نیازی به طبیب ندارند ،بلکه مریضان. 18و شاگردان یوحنا و فریسیان روزه میگرفتند و میآیند و به او میگویند« :چرا شاگردان یوحنا و فریسیان روزه میگیرند ،اما شاگردان تو روزه نمیگیرند؟ 19و عیسی به آنها گفت « :آیا فرزندان عروس می توانند تا زمانی که داماد با آنهاست روزه بگیرند؟ تا زمانی که داماد همراهشان باشد، نمی توانند روزه بگیرند. 20اما روزهایی خواهند آمد که داماد از ایشان گرفته خواهد شد و در آن روزها روزه خواهند گرفت. ۲۱هیچکس تکهای از پارچههای نو را بر جامهی کهنه نمیدوزد ،وگرنه پارچهی جدیدی که آن را پر میکند ،از کهنه میگیرد و کرایهاش بدتر میشود. ۲۲و هیچکس شراب نو را در بطریهای کهنه نمیگذارد ،وگرنه شراب نو ،بطریها را میترکد ،و شراب ریخته میشود ،و بطریها خراب میشوند ،اما شراب نو باید در بطریهای نو گذاشته شود. 23و چنین گذشت که او در روز سبت از مزارع ذرت رفت .و شاگردانش در حالی که می رفتند شروع به چیدن خوشه ها کردند. 24و فریسیان به او گفتند ،بنگر ،چرا آنها در روز سبت کاری را انجام می دهند که حلل نیست؟ 25و او به آنها گفت :آیا هرگز نخوانده اید که داوود در هنگام نیاز و گرسنه بودن او و کسانی که با او بودند چه کرد؟ 26چگونه در ایام ابیاتار کاهن اعظم به خانه خدا رفت و از نان نمایشی که خوردن آن جز برای کاهنان مجاز نیست خورد و به کسانی که با او بودند نیز داد؟ 27و او به آنها گفت :سبت برای انسان ساخته شد و نه انسان برای سبت. 28پس پسر انسان نیز خداوند سبت است. فصل 3 1و دوباره به کنیسه وارد شد .و مردی در آنجا بود که دستش خشک شده بود. 2و او را تماشا کردند که آیا او را در روز سبت شفا خواهد داد .تا شاید او را متهم کنند. 3و او به مردی که دستش خشک شده بود گفت ،بایست. 4و او به آنها گفت :آیا نیکی کردن در روز سبت مجاز است یا انجام بد؟ برای نجات جان یا کشتن؟ اما آنها سکوت کردند. 5و چون با خشم به اطرافشان نگریست ،از سختی دلشان اندوهگین شد ،به آن مرد گفت ،دستت را دراز کن .و آن را دراز کرد و دستش مانند دست دیگر سالم شد. 6و فریسیان بیرون رفتند و بی درنگ با هیرودیان علیه او مشورت کردند که چگونه او را هلک کنند. ۷ا مما عیسی با شاگردانش به کنار دریا رفت و جماعتی عظیم از جلیل و از یهودیه به دنبال او رفتند. 8و از اورشلیم و از عدومه و از آن سوی اردن .و در صور و صیدون ،جماعتی عظیم ،چون شنیدند چه کارهای بزرگی انجام داده است، نزد او آمدند. 28
انجیل مرقس
9و به شاگردان خود گفت که کشتی کوچکی در انتظار او باشد به خاطر جمعیت ،مبادا او را ازدحام کنند. 10زیرا او بسیاری را شفا داده بود .به گونهای که بر او فشار آوردند تا او را لمس کند ،آنهایی که طاعون داشتند. ۱۱و ارواح ناپاک چون او را دیدند ،پیش او افتادند و فریاد زدند که تو پسر خدا هستی. 12و او سخت به آنها دستور داد که او را نشناسند. 13و به کوهی بال می رود و هر که را بخواهد نزد او می خواند و آنها نزد او آمدند. مقرر كرد كه با او باشند و آنها را به موعظه بفرستد. 14و دوازده نفر را م 15و قدرت شفای بیماریها و بیرون راندن شیاطین را داشته باشیم. 16و شمعون او را پطرس نامید. 17و یعقوب پسر زبدی و یوحنا برادر یعقوب .و آنها را بونرگس نامید که پسران رعد است. 18و اندریاس و فیلیپ و بارتولمیو و متی و توماس و یعقوب پسر آلفائوس و تادائوس و شمعون کنعانی، 19و یهودای اسخریوطی که او را نیز تسلیم کرد ،به خانه ای رفتند. 20و جماعت دوباره گرد آمدند ،به طوری که نتوانستند نان بخورند. 21و چون دوستانش این خبر را شنیدند ،بیرون رفتند تا او را بگیرند ،زیرا میگفتند« :او بیخود است. 22و کاتبانی که از اورشلیم فرود آمدند گفتند ،او بلزبوب را دارد و به وسیله امیر شیاطین ،شیاطین را بیرون می کند. 23و او آنها را نزد خود خواند و در مثلها به آنها گفت :چگونه شیطان می تواند شیطان را بیرون کند؟ 24و اگر پادشاهی بر ضد خود تقسیم شود ،آن پادشاهی نمی تواند پایدار بماند. 25و اگر خانه ای بر ضد خود تقسیم شود ،آن خانه نمی تواند پایدار بماند. 26و اگر شیطان بر ضد خود قیام کند و متفرق شود ،نمی تواند بایستد ،بلکه پایان دارد. 27هیچکس نمیتواند به خانه مرد قوی وارد شود و اموال او را غارت کند ،مگر اینکه ابتدا مرد قوی را ببندد .و سپس خانه اش را خراب می کند. 28به راستی به شما میگویم ،همه گناهان برای پسران انسان آمرزیده خواهد شد ،و کفرهایی که با آن کفر گویند. 29اما کسی که به روح القدس کفر گوید هرگز آمرزیده نخواهد شد ،بلکه در خطر لعنت ابدی است. 30زیرا گفتند روح ناپاک دارد. 31آنگاه برادران و مادرش آمدند و بیرون ایستاده نزد او فرستادند و او را صدا زدند. 32و جمعیت در اطراف او نشسته ،به او گفتند ،اینک مادرت و برادرانت تو را نمیجویند. 33و او به آنها پاسخ داد و گفت :مادر یا برادران من کیست؟ 34و به اطرافیان که در اطراف او نشسته بودند نگاه کرد و گفت :اینک مادر و برادران من! 35زیرا هر که اراده خدا را انجام دهد ،برادر و خواهر و مادر من است. فصل 4 1و او دوباره شروع به تعلیم در کنار دریا کرد .و تمام جمعیت در کنار دریا در خشکی بودند. 2و او با تمثیل چیزهای زیادی به آنها تعلیم داد و در تعلیم خود به آنها گفت: 3گوش کن .اینک یک بذر افشان برای کاشت بیرون آمد: 4و چنین واقع شد که در حین کاشت ،مقداری در کنار راه افتاد و پرندگان آسمان آمدند و آن را بلعیدند. 5و برخی بر زمین سنگی افتاد ،جایی که زمین چندانی نداشت .و فورا ا رویید ،زیرا عمق زمین نداشت. 6اما چون خورشید طلوع کرد ،سوخت .و چون ریشه نداشت ،پژمرده شد. 7و مقداری در میان خارها افتاد و خارها رشد کردند و آن را خفه کردند و میوه نداد. 8و برخی دیگر بر زمین خوب افتادند و میوه دادند که رویید و زیاد شد .و برخی را سی و برخی شصت و برخی را صد. 9و او به آنها گفت ،هر که گوش برای شنیدن ،او را بشنود. 10و چون تنها شد ،اطرافیانش با دوازده نفر از او ثمثثل را پرسیدند. 11و او به آنها گفت " :به شما داده شده است که راز ملکوت خدا را بشناسید ،اما برای آنها که بیرون هستند ،همه این چیزها در مثلها انجام می شود. 12تا ببینند و نفهمند .و با شنیدن ممکن است بشنوند و نفهمند .مبادا در هر زمان تبدیل شوند و گناهانشان آمرزیده شود. 13و او به آنها گفت :آیا این مثل را نمی دانید؟ پس چگونه همه مثلها را خواهید دانست؟ 14کاشف کلم را می کارد. 15و اینها در کنار راه هستند ،جایی که کلمه کاشته می شود .اما چون شنیدند ،شیطان بیدرنگ میآید و کلمی را که در دلهایشان کاشته شده بود ،برمیدارد. 16و اینها نیز هستند که در زمین سنگی کاشته می شوند .که چون کلم را می شنوند ،فورا ا آن را با خوشحالی می پذیرند. 17و در خود ریشه ندارند و جز برای مدتی میمانند :پس از آن ،چون مصیبت یا جفا به خاطر کلم پیش آید ،فورا ا آزرده میشوند. 18و اینها کسانی هستند که در میان خارها کاشته می شوند .مانند شنیدن کلمه، 19و دغدغههای این دنیا ،و فریبکاری ثروت ،و شهوات چیزهای دیگر که وارد میشود ،کلم را خفه میکند و بیثمر میشود. 20و اینها کسانی هستند که در زمین خوب کاشته می شوند .مانند این که کلم را بشنوند و آن را دریافت کنند و میوه بیاورند ،بعضی سی و بعضی شصت و بعضی صد. 29
انجیل مرقس
21و او به آنها گفت :آیا شمع را میآورند تا زیر سطل یا زیر تخت بگذارند؟ و روی شمعدان تنظیم نشود؟ 22زیرا هیچ چیز پنهانی نیست که آشکار نشود .هیچ چیز مخفی نبود ،بلکه باید به خارج از کشور بیاید. 23اگر کسی برای شنیدن گوش دارد ،بشنود. 24و او به آنها گفت " :به آنچه می شنوید توجه داشته باشید ،به اندازه ای که می گیرید ،برای شما سنجیده می شود ،و به شما که می شنوند بیشتر داده خواهد شد". 25زیرا هر که داشته باشد به او داده خواهد شد و هر که نداشته باشد آنچه دارد از او گرفته خواهد شد. 26و او گفت « :ملکوت خدا نیز چنین است ،گویی که انسان باید بذر را در زمین بیندازد. 27و اگر بخوابد ،شب و روز برخیزد ،و بذرها روییده و رشد کنند ،او نمی داند چگونه. 28زیرا زمین از خود میوه میآورد .اول تیغه ،سپس بلل ،بعد از آن ذرت کامل در بلل. 29اما چون میوه میآورد ،فورا ا داس را در آن میگذارد ،زیرا درو فرا رسیده است. 30و گفت :ملکوت خدا را به کجا تشبیه کنیم؟ یا با چه مقایسه ای آن را مقایسه کنیم؟ 31مثل دانهی خردل است که وقتی در زمین کاشته شود از همه دانههای روی زمین کمتر میشود. 32اما هنگامی که کاشته می شود ،رشد می کند و از همه گیاهان بزرگتر می شود و شاخه های بزرگ می کند .تا پرندگان هوا در زیر سایه آن ساکن شوند. 33و با امثالهای فراوانی که میتوانستند آن را بشنوند ،کلم را با آنها گفت. 34اما بدون ثمثثل با آنها سخن نگفت و چون تنها ماندند ،همه چیز را برای شاگردان خود شرح داد. 35و در همان روز ،چون غروب فرا رسید ،به آنها گفت :اجازه دهید به آن طرف بگذریم. 36و چون جمعیت را فرستادند ،او را در حالی که در کشتی بود بردند .و کشتی های کوچک دیگری نیز با او بودند. 37و طوفان شدید باد برخاست و امواج به کشتی کوبیدند ،به طوری که اکنون پر شده بود. 38و او در عقب کشتی بود و روی بالش خوابیده بود و او را بیدار کردند و به او گفتند« :استاد ،آیا تو اهمیتی نمیدهی که ما هلک شویم؟ 39و او برخاسته ،باد را ملمت کرده ،به دریا گفت « :آرام ،آرام باش .و باد قطع شد و آرامشی عظیم پدید آمد. 40و او به آنها گفت " :چرا اینقدر ترسیده اید؟ "چگونه است که ایمان ندارید؟ 41و آنها بسیار ترسیدند و به یکدیگر گفتند« :این چه آدمی است که حتی باد و دریا از او اطاعت می کنند؟ فصل 5 1و به آن سوی دریا ،به سرزمین گادارنیان رسیدند. 2و چون از کشتی بیرون آمد ،فورا ا مردی با روح ناپاک از قبرها به او برخورد کرد. 3که در میان قبرها مسکن داشت .و هیچ کس نتوانست او را ببندد ،نه ،نه با زنجیر. 4زیرا که او را اغلب با غل و زنجیر میبندند و زنجیر را از هم جدا میکرده و بندها را پاره میکردند و هیچکس نمیتوانست او را رام کند. 5و همیشه ،شب و روز ،در کوهها و قبرها بود و گریه میکرد و خود را با سنگ میتراشید. 6اما چون عیسی را از دور دید ،دوید و او را پرستش کرد. ۷و با صدای بلند فریاد زد و گفت« :ای عیسی ،ای پسر خدای متعال ،من با تو چه کار دارم؟ تو را به خدا سوگند می دهم که مرا عذاب نکنی. 8زیرا او به او گفت ،ای روح ناپاک از آن مرد بیرون بیا. 9و از او پرسید :نام تو چیست؟ او پاسخ داد و گفت :نام من لژیون است ،زیرا ما بسیار هستیم. 10و بسیار از او التماس کرد که آنها را از دیار بیرون نگرداند. 11و در نزدیكي كوهها گله خوكهاي بزرگي بود كه میپراندند. 12و همه شیاطین او را التماس کردند و گفتند« :ما را در خوکها بفرست تا داخل آنها شویم. 13و عیسی بی درنگ به آنها اجازه داد .و ارواح ناپاک بیرون رفتند و داخل خوکها شدند و گله به شدت از شیبهایی به دریا دویدند (حدود دو هزار نفر بودند )و در دریا خفه شدند. ۱۴و آنانی که خوکها را میدادند ،گریختند و در شهر و روستا خبر دادند .و بیرون رفتند تا ببینند این کار چه شده است. 15و نزد عیسی آمدند و او را دیدند که دیوونه بود و لشکر داشت ،نشسته و لباس پوشیده و عاقل بود و ترسیدند. 16و کسانی که آن را دیدند به آنها گفتند که برای او که دیوونه شد و همچنین در مورد خوکها چه شد. 17و شروع کردند به دعا کردن از او که از سواحل آنها خارج شود. 18و هنگامی که او به کشتی آمد ،دیو زده از او دعا کرد که با او باشد. 19اما عیسی به او اجازه نداد ،بلکه به او گفت « :به خانه نزد دوستانت برو و به آنها بگو که خداوند چه کارهای بزرگی برای تو انجام داده و بر تو دلسوزی کرده است. 20و او رفت و در دکاپولیس شروع کرد به انتشار کارهای بزرگی که عیسی برای او انجام داده بود. 21و چون عیسی دوباره با کشتی به طرف دیگر عبور کرد ،مردم زیادی نزد او جمع شدند و او نزدیک دریا بود. 22و اینک یکی از روسای کنیسه به نام یایروس آمد .و چون او را دید به پای او افتاد 23و او را بسیار التماس کرد و گفت :دختر کوچک من در حال مرگ است .و او زندگی خواهد کرد 24و عیسی با او رفت .و مردم زیادی از او پیروی کردند و او را ازدحام کردند. 25و زنی که دوازده سال خونی داشت، 30
انجیل مرقس
26و از بسیاری از پزشکان رنج های زیادی کشیده بود ،و هر چه داشت خرج کرده بود ،و چیزی بهتر نشد ،بلکه بدتر شد، 27چون او از عیسی شنید ،پشت در مطبوعات آمد و لباس او را لمس کرد. 28زیرا او گفت« :اگر به لباس او دست بزنم ،سالم خواهم شد. 29و فورا ا چشمه خون او خشک شد .و در بدن خود احساس کرد که از آن طاعون شفا یافته است. 30و عیسی فورا ا در خود دانست که فضیلت از او خارج شده است ،او را در مطبوعات برگرداند و گفت « :چه کسی به لباس من دست زد؟ 31و شاگردانش به او گفتند ،تو می بینی که جمعیت تو را ازدحام می کنند و می گویی که چه کسی مرا لمس کرد؟ 32و به اطراف نگاه کرد تا او را ببیند که این کار را کرده است. 33اما آن زن از ترس و لرز چون میدانست که در او چه شده است ،آمد و پیش او افتاد و تمام حقیقت را به او گفت. 34و به او گفت « :دخترم ،ایمانت تو را شفا بخشید .با سلمتی برو و از بلی خود خلص شو. 35در حالی که او هنوز صحبت می کرد ،شخصی از خانۀ رئیس کنیسه آمد و گفت« :دخترت مرده است ،چرا استاد را بیش از این اذیت می کنی؟ 36عیسی به محض شنیدن سخنی که گفته شد ،به رئیس کنیسه گفت :نترس ،فقط ایمان بیاور. 37و به کسی اجازه نداد که از او پیروی کند ،جز پطرس و یعقوب و یوحنا برادر یعقوب. 38و به خانه رئیس کنیسه آمد و غوغا و گریه و زاری شدید را دید. 39و چون وارد شد ،به آنها گفت « :چرا این هیاهو می کنید و گریه می کنید؟ دختر نمرده است ،اما خوابیده است. 40و او را به تمسخر میخندیدند .اما چون همه را بیرون کرد ،پدر و مادر دختر و کسانی که با او بودند را گرفت و به جایی که دختر خوابیده بود وارد شد. 41و او دست دختر را گرفت و به او گفت « :تالیثا کومی .که تعبیر می شود ،دختر ،به تو می گویم برخیز. 42و بلفاصله دختر برخاست و راه افتاد .زیرا او دوازده ساله بود .و با حیرت بزرگی متحیر شدند. 43و او سخت به آنها دستور داد که هیچ کس آن را بداند .و دستور داد که چیزی به او بدهند تا بخورد. فصل 6 1و او از آنجا بیرون آمد و به کشور خود آمد .و شاگردانش از او پیروی می کنند. 2و چون روز سبت فرا رسید ،در کنیسه شروع به تعلیم کرد و بسیاری که او را می شنیدند تعجب می کردند و می گفتند :اینها از کجا آمده است؟ و این چه حکمتی است که به او داده شده است که چنین کارهای عظیمی به دست او انجام می شود؟ 3آیا این نجار ،پسر مریم ،برادر یعقوب و یوشس و یهودا و شمعون نیست؟ و آیا خواهرانش اینجا با ما نیستند؟ و از او دلخور شدند. 4ا مما عیسی به آنها گفت « :نبی بی آبرو نیست ،بلکه در سرزمین خود و در میان خویشاوندان خود و در خانه خود است. 5و او در آنجا هیچ کار بزرگی نمیتوانست انجام دهد ،مگر اینکه دست خود را بر چند بیمار گذاشته ،آنها را شفا داد. 6و او از بی ایمانی آنها شگفت زده شد .و در روستاها می گشت و تدریس می کرد. 7و او دوازده نفر را نزد خود خواند و شروع به فرستادن آنها دو و دو نفر کرد .و بر ارواح ناپاک قدرت داد. 8و به آنها دستور داد که برای سفر خود چیزی نبرند ،جز یک عصا .بدون اسکریپ ،بدون نان ،بدون پول در کیف آنها: 9اما صندل نپوشید .و دو کت نپوشید. 10و او به آنها گفت ،در هر مکانی که به خانه ای وارد می شوید ،در آنجا بمانید تا از آن مکان خارج شوید. 11و هر که شما را نپذیرد و به شما نشنود ،هنگامی که از آنجا میروید ،خاک زیر پای خود را برای شهادت بر ایشان بکوبید .به راستی به شما می گویم که در روز قیامت برای سدوم و گوموره قابل تحمل تر از آن شهر خواهد بود. 12و بیرون رفتند و موعظه کردند که مردم توبه کنند. 13و بسیاری از شیاطین را بیرون کردند و بسیاری از بیماران را با روغن مسح کردند و آنها را شفا دادند. 14و هیرودیس پادشاه از او شنید( .زیرا نام او بر سر زبان ها افتاده بود ):و گفت :یحیی تعمید دهنده از مردگان برخاسته است و از این رو کارهای بزرگ در او ظاهر می شود. 15بعضی دیگر گفتند الیاس است .و برخی دیگر گفتند :این پیامبر است یا یکی از پیامبران. 16اما چون هیرودیس این را شنید ،گفت :این یحیی است که من او را سر بریدم .او از مردگان برخاسته است. 17زیرا هیرودیس خود فرستاده بود و یحیی را گرفته ،به خاطر هیرودیا ،زن برادرش فیلیپ ،در زندان بسته بود ،زیرا او با او ازدواج کرده بود. 18زیرا یحیی به هیرودیس گفته بود ،برای تو جایز نیست که زن برادرت را داشته باشی. 19بنابراین هیرودیا با او نزاع کرد و میخواست او را بکشد .اما او نتوانست: 20زیرا هیرودیس از یحیی می ترسید که می دانست او مردی عادل و مقدس است و او را نگاه می کرد .و چون او را شنید ،کارهای بسیار کرد و با خوشحالی او را شنید. 21و چون روز مناسب فرا رسید ،هیرودیس در روز تولد خود برای اربابان و فرماندهان و رؤسای جلیل شامی ترتیب داد. 22و چون دختر هیرودیا وارد شد و رقصید و هیرودیس و کسانی را که با او نشسته بودند خشنود کرد ،پادشاه به دختر گفت :هر چه می خواهی از من بخواه و به تو خواهم داد. 23و به او سوگند یاد کرد ،هر چه از من بخواهی ،تا نصف پادشاهی خود به تو خواهم داد. 24و او بیرون رفت و به مادرش گفت :چه بخواهم؟ و او گفت :سر یحیی تعمید دهنده. 31
انجیل مرقس
25و او فورا ا با عجله نزد پادشاه آمد ،و گفت ،میخواهم که سر یحیی تعمید دهنده را در یک گیره به من بدهی. 26و پادشاه بسیار متأسف بود .اما به خاطر سوگند خود و به خاطر آنها که با او نشسته بودند ،او را رد نکرد. 27و پادشاه فورا ا یک جلد فرستاد و دستور داد که سر او را بیاورند و او رفت و او را در زندان سر برید. 28و سر او را در چارجر آورد و به دختر داد و دختر آن را به مادرش داد. 29و چون شاگردانش این را شنیدند ،آمدند و جسد او را برداشته ،در قبر گذاشتند. 30و رسولن نزد عیسی جمع شدند و همه چیز را به او گفتند ،چه کرده بودند و چه تعلیم داده بودند. 31و او به آنها گفت « :شما جدا ا به مکانی بیابان بیایید و مدتی استراحت کنید ،زیرا بسیاری آمدند و میرفتند و آنقدر فراغت نداشتند که غذا بخورند. 32و با کشتی شخصی به مکانی بیابانی رفتند. 33و مردم آنها را در حال رفتن دیدند و بسیاری او را شناختند و از همه شهرها به آنجا دویدند و از آنها پیشی گرفتند و نزد او آمدند. 34و عیسی هنگامی که بیرون آمد ،مردم بسیار را دید و بر ایشان دلسوزی کرد ،زیرا آنها مانند گوسفندانی بودند که شبان نداشتند ،و شروع به تعلیم آنها کرد. 35و چون روز به پایان رسیده بود ،شاگردانش نزد او آمدند و گفتند« :این مکان بیابانی است و اکنون زمان بسیار گذشته است. 36ایشان را بفرست تا به دهکدههای اطراف و دهکدهها بروند و برای خود نان بخرند ،زیرا چیزی برای خوردن ندارند. 37او پاسخ داد و به آنها گفت :به آنها بدهید تا بخورند .و به او گفتند :آیا برویم دویست پنی نان بخریم و به آنها بدهیم تا بخورند؟ 38او به آنها گفت « :چند نان دارید؟ برو ببین و چون دانستند ،گفتند :پنج و دو ماهی. 39و او به آنها دستور داد که همه را دسته دسته روی علف سبز بنشینند. 40و به صفوف ،صدها و پنجاه نفر نشستند. 41و چون پنج نان و دو ماهی را گرفت ،به آسمان نگریست و برکت داد و نانها را شکست و به شاگردان خود داد تا پیش ایشان بگذارند .و دو ماهی بین همه تقسیم کردند. 42و همه خوردند و سیر شدند. 43و دوازده سبد پر از خردهها و ماهیها برداشتند. 44و آنها که از نانها خوردند حدود پنج هزار نفر بودند. 45و فورا ا شاگردان خود را مجبور کرد که سوار کشتی شوند و قبل از آن به طرف دیگر به بیتسایدا بروند ،در حالی که او مردم را روانه کرد. 46و چون آنها را فرستاد ،به کوهی رفت تا دعا کند. 47و چون غروب شد ،کشتی در میان دریا بود و او تنها در خشکی بود. 48و ایشان را دید که در پاروزنی زحمت می کشند .زیرا باد مخالف آنها بود و در ساعت چهارم شب نزد آنها آمد و بر دریا راه میرفت و میخواست از کنار آنها بگذرد. 49اما چون او را دیدند که بر دریا راه میرود ،گمان کردند که روح است و فریاد زدند: 50زیرا همه او را دیدند و مضطرب شدند .و بلفاصله با آنها صحبت کرده ،به آنها گفت " :خوشحال باشید .من هستم .نترس 51و نزد آنها به کشتی رفت .و باد قطع شد. 52زیرا که معجزه نانها را در نظر نگرفتند زیرا که دلشان سخت شده بود. 53و چون از آنجا گذشتند ،به سرزمین جنسارت آمدند و به ساحل رفتند. 54و چون از کشتی بیرون آمدند ،فورا ا او را شناختند. 55و در تمام آن منطقه در اطراف دوید ،و شروع به حمل كردن بیماران در بستر كردند ،جایی كه شنیده بودند او است. 56و به هر کجا که وارد میشد ،به دهکدهها ،یا شهرها ،یا روستاها ،بیماران را در کوچهها میگذاشتند ،و از او التماس میکردند که اگر جز لبهاش بود ،دست بزنند ،و هر که او را لمس کرد ،شفا یافت. فصل 7 1سپس فریسیان و برخی از کاتبان که از اورشلیم آمده بودند نزد او آمدند. 2و چون دیدند عدهای از شاگردان او با دستهای ناپاک ،یعنی با دستهای ناپاک ،نان میخورند ،ایراد گرفتند. 3زیرا فریسیان و همه یهودیان ،مگر اینکه دستهای خود را مرتب بشویند ،به سنت مشایخ غذا نخورند. 4و چون از بازار می آیند ،جز اینکه شسته می شوند ،نمی خورند .و بسیاری چیزهای دیگر مانند شستن فنجان ها و دیگ ها و ظروف برنجی و میزها را برای نگهداشتن آنها دریافت کرده اند. 5پس فریسیان و علمای دین از او پرسیدند« :چرا شاگردان تو طبق سنت مشایخ رفتار نمیکنند ،بلکه با دستهای ناشسته نان میخورند؟ نبوت کرد ،چنانکه مکتوب است ،این قوم مرا با لبهای خود گرامی می دارند، 6او پاسخ داد و به آنها گفت « :اشعیا در مورد شما ریاکاران م اما دلشان از من دور است. 7ا مما بیهوده مرا می پرستند و احکام مردم را برای تعالیم تعلیم می دهند. 8زیرا که فرمان خدا را کنار میگذارید ،سنت مردم را مانند شستن دیگها و فنجانها میدانید و بسیاری از کارهای مشابه دیگر انجام میدهید. 9و او به آنها گفت " :خوب است که شما فرمان خدا را رد می کنید تا سنت خود را حفظ کنید". 10زیرا موسی گفت :پدر و مادرت را گرامی بدار .و هر کس پدر یا مادر را نفرین کند ،به مرگ بمیرد.
32
انجیل مرقس
11اما شما میگویید« :اگر کسی به پدر یا مادر خود بگوید« :ککربثن »است ،یعنی هدیهای است ،از هر چه من میتوانی سود ببری .او آزاد خواهد شد 12و دیگر به او اجازه نمی دهید که برای پدر یا مادرش کاری انجام دهد. 13کلم خدا را از طریق سنت خود که ابلغ کردهاید بیاثر میسازید و از این قبیل کارهای بسیار انجام میدهید. 14و چون جمیع مردم را نزد خود فرا خواند ،به ایشان گفت :هر یک از شما به من گوش فرا دهید و بفهمید. 15چیزی از بیرون انسان نیست که وارد شدن به او او را نجس کند ،بلکه چیزهایی که از او بیرون میآید ،انسان را نجس میسازد. 16اگر کسی برای شنیدن گوش دارد ،بشنود. ث 17و چون از بین مردم وارد خانه شد ،شاگردانش از او درباره ثمثل پرسیدند. 18و او به آنها گفت ،آیا شما نیز چنین بی شعور هستید؟ آیا نمی دانید که هر چیزی از بیرون به انسان وارد شود ،نمی تواند او را نجس کند. 19زیرا به قلب او وارد نمیشود ،بلکه به شکم او وارد میشود ،و در آبکشی بیرون میرود و همه گوشتها را پاک میکند؟ 20و او گفت :آنچه از مرد بیرون می آید ،انسان را نجس می کند. 21زیرا از درون ،از دل انسان ،افکار پلید ،زنا ،زنا ،قتل، ۲۲دزدی ،طمع ،شرارت ،نیرنگ ،هوسبازی ،چشم بد ،کفر ،غرور ،حماقت. 23همه این چیزهای بد از درون می آید و انسان را نجس می کند. 24و از آنجا برخاست و به حومه صور و صیدون رفت و به خانهای وارد شد و هیچ کس نمیخواست آن را بداند ،اما او را نمیتوانست پنهان کند. ۲۵زیرا زنی که دختر خردسالش روح ناپاک داشت ،از او شنید ،آمد و به پای او افتاد. 26آن زن یونانی بود و قومی سیروفنیسی بود .و از او التماس کرد که شیطان را از دخترش بیرون کند. 27اما عیسی به او گفت :اولا بگذار بچه ها سیر شوند زیرا شایسته نیست نان بچه ها را بگیری و به سگ ها بیندازیم. 28و او پاسخ داد و به او گفت" :بله ،خداوند ،اما سگهای زیر میز از خرده بچه ها می خورند. 29و او به او گفت :به خاطر این گفتار برو .شیطان از دخترت بیرون رفت. 30و چون به خانه خود آمد ،ابلیس را بیرون رفته و دخترش بر تخت خوابیده دید. 31و دوباره از سواحل صور و صیدون حرکت کرد و از میان سواحل دکاپولیس به دریای جلیل رسید. 32و یکی را نزد او آوردند که ناشنوا بود و در گفتار او مانعی داشت .و از او التماس می کنند که دست خود را بر او بگذارد. 33و او را از جمعیت جدا کرد و انگشتانش را در گوشهایش گذاشت و تف کرد و زبانش را لمس کرد. 34و به آسمان نگاه کرد ،آهی کشید و به او گفت« :اففتا »یعنی باز شو. 35و بی درنگ گوشهایش باز شد و رشته زبانش باز شد و به وضوح گفت. 36و او به آنها دستور داد که به کسی نگویند. 37و بی اندازه متحیر شدند و گفتند :او همه چیز را به خوبی انجام داده است. فصل 8 1در آن روزها جمعیت بسیار زیاد بود و چیزی برای خوردن نداشتند ،عیسی شاگردان خود را نزد خود خواند و به ایشان گفت: 2بر جماعت ترحم میکنم ،زیرا اکنون سه روز با من هستند و چیزی برای خوردن ندارند. 3و اگر آنها را روزهدار به خانههای خود بفرستم ،در راه غش میکنند ،زیرا غواصان از آنها از راه دور آمدهاند. 4و شاگردانش به او پاسخ دادند« :از کجا میتوان این مردان را در اینجا در بیابان با نان سیر کرد؟ 5و از آنها پرسید « :چند نان دارید؟ و گفتند :هفت. 6و به مردم امر کرد که بر زمین بنشینند و هفت نان را گرفت و شکر کرد و شکست و به شاگردان خود داد تا پیش ایشان بگذارند .و آنها را در برابر مردم قرار دادند. 7و آنها چند ماهی کوچک داشتند و او برکت داد و امر کرد که آنها را نیز پیش ایشان بگذارند. 8پس خوردند و سیر شدند و از گوشت شکسته باقیمانده هفت سبد برداشتند. 9و آنانی که خورده بودند حدود چهار هزار نفر بودند و ایشان را فرستاد. 10و فورا ا با شاگردان خود سوار کشتی شده ،به نواحی دالمانوتا آمد. ۱۱و فریسیان بیرون آمدند و با او به پرسش پرداختند و از او نشانهای از آسمان خواستند تا او را وسوسه کنند. 12و در روح خود آه عمیقی کشید و گفت « :چرا این نسل به دنبال نشانه ای است؟ به راستی به شما می گویم که هیچ نشانه ای به این نسل داده نخواهد شد. 13و او آنها را ترک کرد ،و دوباره وارد کشتی شد ،به طرف دیگر رفت. 14اما شاگردان فراموش کرده بودند که نان ببرند و در کشتی بیش از یک نان با خود نداشتند. 15و او به آنها دستور داد ،گفت :مراقب باشید ،از خمیر مایه فریسیان و از خمیرمایه هیرودیس برحذر باشید. 16و آنها در میان خود استدلل کردند و گفتند" :به این دلیل است که ما نان نداریم". 17و چون عیسی آن را دانست ،به ایشان گفت « :چرا استدلل میکنید ،زیرا نان ندارید؟ آیا هنوز درک نکرده اید و نمی فهمید؟ آیا هنوز دلت سخت شده است؟ 18چشم دارید ،نمی بینید؟ و گوش دارید ،آیا نمی شنوید؟ و آیا به یاد نمی آورید؟ 33
انجیل مرقس
19وقتی پنج نان را بین پنج هزار نان شکستم ،چند سبد پر از تکه برداشتید؟ به او گفتند :دوازده. 20و هنگامی که آن هفت نفر در میان چهار هزار نفر ،چند سبد پر از قطعات برداشتید؟ و گفتند :هفت. 21و او به آنها گفت ،چگونه است که شما نمی فهمید؟ 22و به بیتسایدا آمد .و مردی نابینا را نزد او آوردند و از او التماس کردند که او را لمس کند. 23و دست مرد نابینا را گرفته ،او را از شهر بیرون برد .و چون آب دهانش را بر چشمانش انداخت و دستانش را بر او گذاشت ،از او پرسید که آیا چیزی را می بیند؟ 24و او به بال نگاه کرد و گفت :من مردم را مانند درخت می بینم که راه می روند. 25پس از آن دوباره دستان خود را بر چشمان خود گذاشت و او را به بال نگاه کرد و او بهبود یافت و همه را به وضوح دید. 26و او را به خانهاش فرستاد و گفت « :به شهر نرو و به کسی در شهر نگو. 27و عیسی با شاگردانش به شهرهای قیصریه فیلیپی بیرون رفت و در راه از شاگردان خود پرسید و گفت :مردم می گویند که من کیستم؟ 28آنها پاسخ دادند :یحیی تعمید دهنده .اما برخی می گویند :الیاس .و دیگران یکی از پیامبران. 29و او به آنها گفت ،اما شما می گویید که من کیستم؟ و پطرس پاسخ داد و به او گفت :تو مسیح هستی. 30و او به آنها دستور داد که درباره او به کسی نگویند. 31و او شروع به تعلیم به آنها کرد که پسر انسان باید رنجهای زیادی بکشد و از مشایخ و سران کاهنان و کاتبان طرد شود و کشته شود و پس از سه روز برخیزد. 32و این سخن را آشکارا گفت .و پطرس او را گرفت و شروع به سرزنش کرد. 33اما چون برگشت و به شاگردان خود نگریست ،پطرس را سرزنش کرد و گفت « :ای شیطان از من عقب نشین ،زیرا تو چیزهای خدا را نمیپسندی ،بلکه از چیزهای انسان میپسندی. 34و چون مردم را با شاگردان خود نیز نزد خود فرا خواند ،به آنها گفت ،هر که می خواهد پس از من بیاید ،خود را انکار کند و صلیب خود را بردارد و به دنبال من بیاید. 35زیرا هر که بخواهد جان خود را نجات دهد ،آن را از دست خواهد داد .اما هر که جان خود را به خاطر من و انجیل از دست بدهد ،آن را نجات خواهد داد. 36زیرا انسان چه سودی دارد که تمام جهان را به دست آورد و جان خود را از دست بدهد؟ 37یا انسان در ازای جان خود چه خواهد داد؟ 38پس هر که از من و سخنان من در این نسل زناکار و گناهکار شرمنده شود .از او نیز پسر انسان شرمنده خواهد شد ،چون در جلل پدر خود با فرشتگان مقدس بیاید. فصل 9 1و او به آنها گفت ،همانا من به شما می گویم ،که برخی از آنها که در اینجا ایستاده اند ،طعم مرگ را نخواهند چشید ،تا زمانی که ملکوت خدا را با قدرت ببینند. 2و بعد از شش روز عیسی پطرس و یعقوب و یوحنا را با خود برد و آنها را به تنهایی به کوهی بلند هدایت کرد و در حضور آنها مسخ شد. 3و لباس او مانند برف سفید شد .به طوری که هیچ فرد پر روی زمین نمی تواند آنها را سفید کند. 4و الیاس با موسی بر ایشان ظاهر شد و با عیسی صحبت میکردند. 5پطرس در جواب به عیسی گفت« :استاد ،برای ما خوب است که اینجا باشیم و سه خیمه بسازیم .یکی برای تو و یکی برای موسی و یکی برای الیاس. 6زیرا او نمی داند چه بگوید .زیرا آنها به شدت ترسیده بودند. 7و ابری بر آنها سایه افکند و صدایی از ابر بیرون آمد که گفت :این پسر حبیب من است ،او را بشنوید. 8و ناگهان ،چون به اطراف نگاه کردند ،دیگر هیچ کس را ندیدند ،جز عیسی فقط با خودشان. 9و چون از كوه پایین آمدند ،به ایشان دستور داد كه به هیچ كس آنچه را دیدهاند ،نگویند تا پسر انسان از مردگان برخیزد. 10و این سخن را نزد خود نگه داشتند و با یکدیگر سؤال کردند که قیام از مردگان چه معنایی دارد. 11و از او پرسیدند ،گفتند« :چرا کاتبان می گویند که اول الیاس باید بیاید؟ 12و او پاسخ داد و به آنها گفت ،الیاس همانا اول می آید و همه چیز را باز می گرداند .و چگونه در مورد پسر انسان نوشته شده است که او باید رنج های زیادی را تحمل کند و بیهوده شود. 13اما من به شما میگویم که الیاس به راستی آمده است ،و هرچه را که فهرست کردهاند با او کردهاند ،همانطور که در مورد او نوشته شده است. 14و چون نزد شاگردان خود آمد ،جماعت عظیمی را در اطراف ایشان دید و کاتبانی که با ایشان سؤال می کردند. 15و فورا ا همه مردم ،چون او را دیدند ،بسیار شگفت زده شدند و به سوی او دویدند و به او سلم کردند. 16و از کاتبان پرسید ،با آنها چه سؤالی دارید؟ 17و یکی از جمعیت پاسخ داد و گفت" :استاد ،من پسر خود را که دارای روح گنگ است نزد تو آورده ام. 18و هر جا که او را بگیرد ،او را پاره میکند و کف میکند و دندانهای خود را بهم میساید و میخک میکند .و به شاگردان تو گفتم که او را بیرون کنند .و نتوانستند. 19او به او پاسخ داد و گفت :ای نسل بی ایمان ،تا کی با شما باشم؟ تا کی زجرت بکشم او را نزد من بیاور 34
انجیل مرقس
20و او را نزد او آوردند .و بر زمین افتاد و کف غلتید. 21و از پدرش پرسید :چند وقت است که این امر به او رسیده است؟ و او گفت :از یک کودک. 22و بارها او را در آتش و به آب انداخته تا او را هلک کند. ۲۳عیسی به او گفت « :اگر میتوانی ایمان بیاوری ،همه چیز برای کسی که ایمان میآورد ممکن است. 24و فورا ا پدر طفل فریاد زد و با گریه گفت :خداوندا ،ایمان دارم .به تو کمک کن بی ایمانی من 25وقتی عیسی دید که مردم با هم دوان میآیند ،روح پلید را ملمت کرد و به او گفت :ای روح گنگ و کر ،به تو امر میکنم که از او بیرون بیا و دیگر در او وارد نشو. 26و روح فریاد زد و او را به شدت درید و از او بیرون آمد و او مانند یک مرده بود .به طوری که بسیاری گفتند :او مرده است. 27اما عیسی دست او را گرفت و بلند کرد .و او برخاست. 28و چون به خانه آمد ،شاگردانش در خلوت از او پرسیدند چرا نتوانستیم او را بیرون کنیم؟ 29و او به آنها گفت " :این نوع از هیچ چیز بیرون نمی آید ،مگر با دعا و روزه. 30و از آنجا رفتند و از جلیل گذشتند .و او نمی خواست که کسی آن را بداند. 31زیرا او به شاگردان خود تعلیم داده ،به آنها گفت :پسر انسان به دست مردم تسلیم شده و او را خواهند کشت .و پس از کشته شدن ،روز سوم قیام خواهد کرد. 32اما آنها این سخن را نفهمیدند و ترسیدند از او بپرسند. 33و به کفرناحوم آمد و در خانه بود ،از ایشان پرسید « :در راه چه بود که با یکدیگر اختلف داشتید؟ 34اما آنها سکوت کردند ،زیرا از طریق راه ،آنها با یکدیگر نزاع کرده بودند که چه کسی باید بزرگتر باشد. 35و او نشست و دوازده نفر را خواند و به آنها گفت " :اگر کسی بخواهد اول باشد ،او آخرین همه و خادم همه خواهد بود". 36و او کودکی را گرفت و در میان آنها قرار داد و چون او را در آغوش گرفت ،به آنها گفت: 37هر كه یكي از این فرزندان را به نام من بپذیرد ،مرا پذیرفته است و هر كه مرا بپذیرد ،مرا نپذیرفته است ،بلكه فرستنده مرا پذیرفته است. 38یوحنا در جواب او گفت« :استاد ،ما کسی را دیدیم که به نام تو شیاطین را بیرون میکند و از ما پیروی نمیکند و ما او را منع کردیم، زیرا او از ما پیروی نمیکند. 39اما عیسی گفت « :او را منع نکنید ،زیرا هیچ کس نیست که به نام من معجزه کند و بتواند در مورد من بدگویی کند. 40زیرا کسی که بر علیه ما نیست از جانب ماست. 41زیرا هر که به شما یک فنجان آب به نام من بنوشد ،زیرا شما از مسیح هستید ،همانا به شما میگویم که پاداش خود را از دست نخواهد داد. 42و هر كه یكي از این كوچكان را كه به من ایمان آورده اند آزار دهد ،براي او بهتر است كه سنگ آسیاب به گردن او آویخته شود و به دریا افكند. 43و اگر دستت تو را آزار داد ،آن را قطع کن ،برای تو بهتر است که معلول وارد زندگی شوی ،تا اینکه دو دست داشته باشی تا به جهنم بروی ،در آتشی که هرگز خاموش نخواهد شد. 44جایی که کرم آنها نمی میرد و آتش خاموش نمی شود. 45و اگر پایت تو را آزار داد ،آن را قطع کن ،برای تو بهتر است که در زندگی سکونت داشته باشی ،تا اینکه دو پا داشته باشی که به جهنم افکنده شوی ،در آتشی که هرگز خاموش نخواهد شد. 46جایی که کرم آنها نمی میرد و آتش خاموش نمی شود. 47و اگر چشمت تو را آزار می دهد ،آن را بیرون بیاور :برای تو بهتر است که با یک چشم وارد ملکوت خدا شوی تا اینکه دو چشم داشته باشی تا در آتش جهنم افکنده شوی. 48جایی که کرم آنها نمی میرد و آتش خاموش نمی شود. 49زیرا که هر کس با آتش نمک خواهد شد و هر قربانی با نمک نمک خواهد شد. 50نمک خوب است ،اما اگر نمک نمک خود را از دست داده است ،آن را با چه طعمی میل کنید؟ در خود نمک داشته باشید و با یکدیگر صلح کنید. فصل 10 1و او از آنجا برخاسته ،به سواحل یهودا در آن سوی اردن آمد و مردم دوباره به او متوسل شدند .و همانطور که عادت داشت ،دوباره به آنها آموزش داد. 2و فریسیان نزد او آمدند و از او پرسیدند :آیا جایز است مرد زن خود را رها کند؟ وسوسه کردنش 3و او پاسخ داد و به آنها گفت ،موسی به شما چه دستور داد؟ 4و گفتند :موسی زجر کشید تا طلق نامه بنویسد و او را رها کند. 5و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت :به دلیل سختی دل شما این دستور را برای شما نوشت. 6اما خدا از آغاز خلقت آنها را مرد و زن آفرید. 7به همین دلیل مرد پدر و مادر خود را ترک خواهد کرد و به زن خود خواهد چسبید. 8و آنها هر دو یک جسم خواهند بود ،پس دیگر دو نفر نیستند ،بلکه یک بدن هستند. 9پس آنچه را که خدا به هم پیوند داده است ،انسان از هم جدا نکند. 35
انجیل مرقس
10و در خانه شاگردانش دوباره از او درباره همین موضوع پرسیدند. 11و او به آنها گفت :هر که زن خود را رها کند و با دیگری ازدواج کند ،با او زنا کرده است. 12و اگر زنی شوهر خود را رها کند و با دیگری ازدواج کند ،زنا کرده است. 13و کودکان خردسال را نزد او آوردند تا آنها را لمس کند و شاگردانش کسانی را که آنها را آورده بودند سرزنش کردند. 14اما وقتی عیسی این را دید ،بسیار ناراحت شد و به آنها گفت :اجازه دهید بچه های کوچک نزد من بیایند و آنها را منع نکنید زیرا ملکوت خدا از آن چنین است. 15همانا من به شما می گویم ،هر که پادشاهی خدا را به عنوان یک کودک نپذیرد ،در آن داخل نخواهد شد. 16و آنها را در آغوش خود گرفت و دستان خود را بر آنها نهاد و آنها را برکت داد. 17و چون در راه بیرون رفت ،یکی دوان دوان آمد ،نزد او زانو زد و از او پرسید :استاد خوب ،چه کنم تا بتوانم وارث زندگی جاودانی شوم؟ 18و عیسی به او گفت ،چرا مرا نیکو میخوانی؟ هیچ خیری جز یکی نیست ،یعنی خدا. 19تو احکام را میدانی ،زنا مکن ،نکش ،دزدی مکن ،شهادت دروغ مکن ،فریب مکن ،پدر و مادرت را گرامی بدار. 20و او پاسخ داد و به او گفت" :استاد ،من همه اینها را از جوانی مشاهده کرده ام. ۲۱آنگاه عیسی که او را دید ،او را دوست داشت و به او گفت « :یک چیز کم داری :برو ،هر چه داری بفروش و به فقرا بده تا در آسمان گنجی خواهی داشت ،و بیا صلیب را بردار و دنبال من 22و از این گفتار غمگین شد و غمگین رفت زیرا داراییهای فراوانی داشت. 23و عیسی به اطراف نگریست و به شاگردان خود گفت :چه سخت است که صاحبان ثروت به ملکوت خدا وارد شوند. 24و شاگردان از سخنان او شگفت زده شدند .اما عیسی دوباره پاسخ داد و به آنها گفت « :بچه ها ،چه سخت است برای کسانی که به ثروت اعتماد می کنند وارد ملکوت خدا شوند! 25عبور شتر از سوراخ سوزن آسانتر از ورود ثروتمند به ملکوت خداست. 26و آنها به شدت متحیر شده ،به خود گفتند ،پس چه کسی می تواند نجات یابد؟ 27و عیسی به آنها نگاه کرد ،گفت " :برای مردم غیر ممکن است ،اما نه برای خدا ،زیرا برای خدا همه چیز ممکن است". ۲۸آنگاه پطرس به او گفت« :اینک ما همه چیز را ترک کرده و به دنبال تو آمدهایم. 29و عیسی پاسخ داد و گفت « :در حقیقت به شما میگویم ،هیچ کس نیست که به خاطر من و انجیل خانه ،یا برادر ،یا خواهر ،یا پدر ،یا مادر ،یا زن ،یا فرزندان ،یا زمینی را ترک کند ،. 30اما او اکنون در این زمان صد برابر خانهها و برادران و خواهران و مادران و فرزندان و زمینهای آزاری خواهد یافت .و در جهان آینده زندگی جاودانی. 31اما بسیاری از اولینها آخرین خواهند بود .و آخری اول 32و در راهی بودند که به اورشلیم بال می رفتند .و عیسی جلوی آنها رفت و آنها شگفت زده شدند .و چون دنبال می کردند ترسیدند .و دوباره آن دوازده را گرفت و شروع کرد به آنها گفت که چه اتفاقی برای او خواهد افتاد. 33گفت :اینک به اورشلیم میرویم .و پسر انسان به سران کاهنان و علما تسلیم خواهد شد .و او را به مرگ محکوم خواهند کرد و او را به امتها خواهند سپرد. 34و او را مسخره خواهند کرد و تازیانه خواهند زد و بر او آب دهان خواهند انداخت و او را خواهند کشت و روز سوم او دوباره برخواهد خاست. 35و یعقوب و یوحنا ،پسران زبدی ،نزد او آمدند و گفتند« :استاد ،ما میخواهیم هر چه میخواهیم برای ما انجام دهی. 36و او به آنها گفت ،چه می خواهید که من برای شما انجام دهم؟ 37آنها به او گفتند :به ما عطا فرما تا در جلل تو ،یکی در دست راست و دیگری در دست چپ تو بنشینیم. 38اما عیسی به آنها گفت « :شما نمی دانید که چه می خواهید ،آیا می توانید از جامی که من می نوشم بنوشید؟ و با تعمیدی که من با آن تعمید یافته ام تعمید بگیرم؟ 39و آنها به او گفتند ،ما می توانیم .عیسی به آنها گفت « :از جامی که من مینوشم ،خواهید نوشید .و با غسل تعمید من تعمید خواهید یافت. 40اما نشستن بر دست راست و چپ من نیست که بدهم .اما به کسانی داده خواهد شد که برای آنها آماده شده است. 41و چون آن ده شنیدند ،از یعقوب و یوحنا بسیار ناراحت شدند. 42ا مما عیسی ایشان را نزد خود خواند و به ایشان گفت « :میدانید که آنانی که بر امتها فرمانروایی میکنند ،بر ایشان مسلط میشوند .و بزرگانشان بر آنها اقتدار دارند. 43اما در میان شما چنین نخواهد بود ،بلکه هر که از شما بزرگ باشد ،وزیر شما خواهد بود. 44و هر که از شما بزرگتر باشد ،خادم همه باشد. 45زیرا حتی پسر انسان نیامد تا به او خدمت کنند ،بلکه آمد تا خدمت کند و جان خود را فدیه بسیاری بدهد. 46و به اریحا آمدند و چون با شاگردان خود و جمعیت زیادی از اریحا بیرون میرفت ،بارتیمائوس کور ،پسر تیمائوس ،در کنار شاهراه نشسته و گدایی میکرد. 47و چون شنید که عیسی ناصری است ،فریاد زد و گفت :عیسی پسر داوود ،بر من رحم کن. 48و بسیاری به او دستور دادند که باید سکوت کند ،اما او بیشتر فریاد می زد که ای پسر داوود ،به من رحم کن. 49و عیسی ایستاده ،دستور داد که او را بخوانند .و نابینا را صدا کردند و به او گفتند :آسوده باش ،برخیز .او تو را صدا می کند. 50و او جامه خود را دور انداخت و برخاست و نزد عیسی آمد. 51و عیسی پاسخ داد و به او گفت « :چه میخواهی که با تو بکنم؟ مرد نابینا به او گفت« :خداوندا ،تا بینا شوم. 36
انجیل مرقس
52عیسی به او گفت :برو .ایمانت تو را سالم ساخته است .و فورا بینا شد و در راه به دنبال عیسی رفت. فصل 11 1و چون به اورشلیم نزدیک شدند ،به بیتفاژ و بیت عنیا ،در کوه زیتون ،دو تن از شاگردان خود را فرستاد. 2و به آنها گفت :به دهکده روبروی خود بروید و به محض اینکه وارد آن شوید ،کربه بسته شده را خواهید یافت که هیچ کس بر آن ننشسته است .او را باز کن و بیاور. ا 3و اگر کسی به شما بگوید ،چرا این کار را میکنید؟ بگویید که خداوند به او نیاز دارد .و فورا او را به اینجا خواهد فرستاد. 4و به راه خود رفتند و کربه را در بیرون در جایی که دو راه به هم میرسیدند بستهاند .و او را از دست می دهند. 5و برخی از آنها که آنجا ایستاده بودند به آنها گفتند" :شما چه کار می کنید که کراغ را باز می کنید؟" 6و همانطور که عیسی دستور داده بود به آنها گفتند و آنها را رها کردند. 7و كره را نزد عیسی آوردند و جامه های خود را بر او افكندند .و بر او نشست. 8و بسیاری جامههای خود را در راه پهن میکنند و برخی دیگر شاخههای درختان را میبرند و در راه میریزند. 9و آنانی که از پیش می رفتند و آنانی که به دنبال آن می آمدند ،فریاد می زدند و می گفتند« :کحسنا !خوشا به حال کسی که به نام خداوند می آید: 10مبارک باد پادشاهی پدر ما داود ،که به نام خداوند میآید ،کحسنا در اعلی. ۱۱و عیسی به اورشلیم و معبد داخل شد و چون همه چیز را به اطراف نگریست و اکنون غروب فرا رسیده بود ،با آن دوازده به بیت عنیا رفت. 12و فردا ،چون از بیت عنیا آمدند ،گرسنه بود. 13و چون درخت انجیر را از دور دید که برگ داشت ،آمد ،شاید چیزی در آن بیابد .زیرا زمان انجیر هنوز نرسیده بود. 14و عیسی پاسخ داد و گفت :هیچ کس از میوه تو برای همیشه نخورد .و شاگردانش شنیدند. 15و به اورشلیم آمدند و عیسی به معبد رفت و شروع به بیرون راندن فروشندگان و خریداران در معبد کرد و میز صرافان و صندلی های کبوتر فروشان را زیر و رو کرد. 16و نمیخواهد کسی ظرفی را در معبد حمل کند. 17و او تعلیم داد و به آنها گفت :آیا نوشته نشده است که خانه من از همه امتها خانه دعا خوانده خواهد شد؟ اما شما آن را لنه دزدان قرار داده اید. 18و کاتبان و رؤسای کاهنان این را شنیدند و جویا شدند که چگونه او را هلک کنند ،زیرا از او می ترسیدند ،زیرا همه مردم از تعلیم او شگفت زده شده بودند. 19و چون شام فرا رسید ،از شهر بیرون رفت. 20و بامداد ،چون از آنجا می گذشتند ،درخت انجیر را دیدند که از ریشه خشک شده بود. 21و پطرس که به یاد می آورد ،به او گفت« :استاد ،اینک درخت انجیری که تو لعنت می کردی ،خشک شده است. 22و عیسی در پاسخ به آنها گفت :به خدا ایمان داشته باشید. 23زیرا به راستی به شما میگویم ،هر که به این کوه بگوید ،برکنار شو و به دریا افکنده شو .و در دل خود شک نخواهد کرد ،بلکه ایمان خواهد آورد که آنچه می گوید محقق خواهد شد .او هر چه بگوید خواهد داشت. 24بنابراین به شما میگویم ،وقتی دعا میکنید ،هر آنچه را که میخواهید ،باور کنید که آنها را میگیرید و خواهید داشت. 25و هنگامی که به دعا ایستاده اید ،اگر چیزی بر ضد کسی دارید ببخشید تا پدر شما که در آسمان است نیز تقصیرات شما را بیامرزد. 26اما اگر شما نبخشید ،پدر شما نیز که در آسمان است تقصیرات شما را نخواهد بخشید. 27و دوباره به اورشلیم آمدند و چون در معبد راه میرفت ،سران کاهنان و علما و مشایخ نزد او آمدند. 28و به او بگو ،به چه قدرتی این چیزها را انجام می دهی؟ و چه کسی این اختیار را به تو داده است که این کارها را انجام دهی؟ 29و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت ،من نیز از شما یک سؤال خواهم پرسید و به من پاسخ دهید ،و به شما خواهم گفت که با چه اختیاری این کارها را انجام می دهم. 30تعمید یوحنا از آسمان بود یا از مردم؟ به من جواب بده 31و با خود استدلل کردند و گفتند :اگر بگوییم از آسمان .او خواهد گفت :پس چرا به او ایمان نیاوردید؟ 32اما اگر بگوییم از انسانها .آنها از مردم می ترسیدند ،زیرا همه یحیی را می دانستند که او یک نبی است. 33و آنها پاسخ داده ،به عیسی گفتند ،ما نمی توانیم بگوییم .عیسی در پاسخ به آنها گفت « :من هم به شما نمی گویم که این کارها را با چه اختیاری انجام می دهم. فصل 12 1و با مثلها با آنها صحبت كرد .مردی تاکستانی کاشت و دور آن پرچین کرد و محلی برای شراب حفر کرد و برجی ساخت و آن را در اختیار کشاورزان گذاشت و به سرزمینی دور رفت. 2و در آن فصل ،خدمتکاری را نزد کشاورزان فرستاد تا از کشاورزان میوه تاکستان را دریافت کند. 3و او را گرفتند و زدند و خالی فرستادند. 4و دوباره خدمتکار دیگری را نزد آنها فرستاد .و بر او سنگ انداختند و بر سر او زخمی کردند و با شرمندگی او را روانه کردند. 37
انجیل مرقس
5و دوباره دیگری فرستاد .و او و بسیاری دیگر را کشتند .کتک زدن برخی و کشتن برخی. 6پس با داشتن یک پسر ،محبوب خود ،او را نیز در آخر نزد ایشان فرستاد و گفت ،پسر من را محترم خواهند داشت. 7اما آن کشاورزان به یکدیگر گفتند :این وارث است .بیایید او را بکشیم و میراث از آن ما خواهد بود. 8و او را گرفتند و کشتند و از تاکستان بیرون انداختند. 9پس ارباب تاکستان چه خواهد کرد؟ او خواهد آمد و کشاورزان را هلک خواهد کرد و تاکستان را به دیگران خواهد داد. 10و آیا این کتاب مقدس را نخواندهاید .سنگی که سازندگان آن را رد کردند سر گوشه می شود. 11این کار خداوند بود و در نظر ما شگفتانگیز است؟ ث 12و میخواستند او را بگیرند ،اما از مردم ترسیدند ،زیرا میدانستند که او این ثمثل را بر ضد آنها گفته است ،و او را ترک کرده ،رفتند. 13و برخی از فریسیان و هیرودیان را نزد او فرستادند تا او را در سخنانش بگیرند. 14و چون آمدند ،به او گفتند« :استاد ،ما می دانیم که تو راست می گویی ،و به هیچ کس اهمیت نمی دهی ،زیرا تو به انسان نمی اندیشی، بلکه راه خدا را به راستی تعلیم می دهی :آیا دادن حلل است .ادای احترام به سزار ،یا نه؟ 15ببخشیم یا ندهیم؟ اما او چون نفاق آنها را می دانست ،به آنها گفت :چرا مرا وسوسه می کنید؟ یک سکه برای من بیاور تا آن را ببینم. 16و آن را آوردند .و به آنها گفت :این تصویر و نوشته از آن کیست؟ و به او گفتند :مال قیصر. 17و عیسی در پاسخ به آنها گفت :آنچه را که قیصر است به قیصر بدهید و آنچه از آن خداست به خدا .و از او شگفت زده شدند. 18آنگاه صدوقیان نزد او بیایند که میگویند رستاخیز نیست .و از او پرسیدند و گفتند: 19استاد ،موسی به ما نوشت ،اگر برادر مردی بمیرد و زن خود را پشت سر بگذارد و فرزندی از خود باقی نگذاشته باشد ،برادرش باید زن خود را بگیرد و برای برادر خود نسلی ببرد. 20و در حال حاضر هفت برادر بودند :و اولین زن گرفت ،و مرگ بذر باقی نماند. 21و دومی او را گرفت و درگذشت و بذری باقی نگذاشت و سومی نیز همینطور. ذرهای باقی نگذاشتند .آخر از همه آن زن نیز مرد. 22و آن هفت نفر او را داشتند و م 23پس در رستاخیز ،هنگامی که آنها برخیزند ،زن کیست از آنها؟ زیرا آن هفت نفر او را به همسری گرفتند. 24و عیسی در پاسخ به آنها گفت " :پس آیا شما اشتباه نمی کنید ،زیرا نه کتاب مقدس و نه قدرت خدا را می دانید؟" 25زیرا هنگامی که از مردگان برخیزند ،نه ازدواج می کنند و نه ازدواج می کنند .بلکه مانند فرشتگانی هستند که در بهشت هستند. 26و در مورد مردگان که برخیزند :آیا در کتاب موسی نخوانده اید که چگونه در بوته خدا به او گفت که من خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم? . 27او خدای مردگان نیست ،بلکه خدای زندگان است ،پس شما سخت در اشتباه هستید. 28و یکی از کاتبان آمد ،و چون شنید که با هم استدلل می کنند ،و متوجه شد که او به خوبی به آنها پاسخ داده است ،از او پرسید :اولین حکم از همه کدام است؟ 29و عیسی به او پاسخ داد « :اولین همه احکام این است :ای اسرائیل بشنو .یهوه خدای ما خداوند واحد است: 30و یهوه خدای خود را با تمام دل و با تمام جان و با تمام عقل و با تمام قوت خود محبت کن :این اولین فرمان است. 31و دومی مانند این است ،همسایه خود را مانند خود دوست بدار .هیچ فرمانی بزرگتر از اینها نیست. 32و کاتب به او گفت« :خوب ،استاد ،تو راست گفتی ،زیرا خدای واحد است .و جز او کسی نیست: 33و دوست داشتن او با تمام دل و با تمام عقل و با تمام جان و با تمام قوت و دوست داشتن همسایه خود مانند خود از همه قربانی های سوختنی و قربانی ها بیشتر است. 34و چون عیسی دید که او با احتیاط پاسخ داد ،به او گفت ،تو از ملکوت خدا دور نیستی .و هیچ کس پس از آن جرأت نداشت از او سؤالی بپرسد. 35و عیسی در حالی که در معبد تعلیم میداد ،پاسخ داد و گفت :کاتبان چگونه میگویند که مسیح پسر داود است؟ 36زیرا خود داوود به روح القدس میگوید« :خداوند به خداوند من گفت :بر دست راست من بنشین تا دشمنانت را زیر پای تو قرار دهم. 37پس داود خود او را خداوند میخواند .پس پسرش از کجاست؟ و مردم عادی با خوشحالی او را شنیدند. 38و او در تعلیم خود به آنها گفت :از کاتبان که دوست دارند با لباس بلند بروند و در بازارها سلم کنند ،برحذر باشید. 39و کرسیهای اصلی در کنیسهها و بالترین اتاقها در جشنها. 40که خانههای بیوهزنان را میخورند و به تظاهر به دعاهای طولنی میپردازند. 41و عیسی مقابل خزانه نشست و دید که مردم چگونه پول به خزانه می ریزند و بسیاری از ثروتمندان مقدار زیادی می ریزند. 42و بیوه بیوه فقیری آمد و دو کنه که یک خرچنگ است انداخت. 43و شاگردان خود را نزد خود خواند و به ایشان گفت « :آینه به شما میگویم که این بیوه فقیر بیش از همه آنانی که در خزانه ریختهاند، ریخته است. 44زیرا همه آنها از فراوانی خود ریختند .اما او از فقدان خود تمام آنچه را که داشت ،حتی تمام زندگی خود را ریخت. فصل 13 1و چون از معبد بیرون میرفت ،یکی از شاگردانش به او گفت« :استاد ،ببین اینجا چه سنگها و چه ساختمانهایی است! 2عیسی در پاسخ به او گفت :آیا این بناهای بزرگ را می بینی؟ سنگی بر سنگی باقی نخواهد ماند که فرو ریخته نشود. 3و چون بر کوه زیتون روبروی معبد نشسته بود ،پطرس و یعقوب و یوحنا و اندریاس به طور خصوصی از او پرسیدند: 4به ما بگو ،این چیزها کی خواهد بود؟ و هنگامی که همه این چیزها تحقق یابد ،نشانه چیست؟ 38
انجیل مرقس
5عیسی در جواب آنها گفت :مواظب باشید کسی شما را فریب ندهد. 6زیرا بسیاری به نام من خواهند آمد و خواهند گفت :من مسیح هستم .و بسیاری را فریب خواهد داد. 7و چون از جنگ و شایعه جنگ بشنوید ،مضطرب نشوید ،زیرا چنین چیزهایی باید باشد .اما پایان هنوز نخواهد بود. 8زیرا قومی بر قوم و مملکتی بر مملکتی قیام خواهد کرد و در جاهای گوناگون زلزله خواهد آمد و قحطی و مصیبت خواهد بود .اینها آغاز غمها است. 9اما مراقب خود باشید زیرا آنها شما را به شوراها تسلیم خواهند کرد .و در کنیسه ها کتک خواهید خورد و به خاطر من به حضور حاکمان و پادشاهان آورده خواهید شد تا بر علیه آنها شهادت دهید. 10و انجیل باید ابتدا در میان تمام ملل منتشر شود. 11اما هنگامی که شما را هدایت می کنند و تسلیم می کنند ،از قبل فکر نکنید که چه می گویید ،و از پیش تصمیم نگیرید ،بلکه هر چه در آن ساعت به شما داده می شود ،بگویید ،زیرا این شما نیستید که صحبت می کنید ،بلکه روح القدس 12اکنون برادر برادر را به مرگ تسلیم خواهد کرد و پدر پسر را .و فرزندان بر علیه والدین خود قیام خواهند کرد و آنها را به قتل خواهند رساند. 13و به خاطر نام من از شما متنفر خواهید شد ،اما هر که تا آخر صبر کند ،نجات خواهد یافت. 14اما چون مکروه ویرانی را که دانیال نبی از آن سخن میگوید ،دیدید که در جایی که نباید ایستاده است (هرکه میخواند بفهمد )پس کسانی که در یهودیه هستند به کوهها فرار کنند. 15و کسی که بر پشت بام است به خانه فرود نیاید و داخل آن نشود تا چیزی از خانه خود بیرون آورد. 16و کسی که در مزرعه است برای برداشتن جامه خود برنگردد. 17اما وای بر آنها که در آن روزها باردار هستند و شیر می دهند! 18و دعا کنید که پرواز شما در زمستان نباشد. 19زیرا در آن روزها مصیبت خواهد بود ،چنان که از آغاز خلقت که خدا تا به امروز آفریده نبوده است ،و نخواهد بود. 20و جز اینکه خداوند آن روزها را کوتاه کرده بود ،هیچ جسمی نجات نمی یافت ،بلکه به خاطر برگزیدگانی که برگزیده بود ،روزها را کوتاه کرد. 21و اگر کسی به شما بگوید ،اینک مسیح است .یا ،او آنجاست .او را باور نکن: 22زیرا مسیحیان دروغین و انبیای دروغین ظهور خواهند کرد و نشانهها و شگفتیها را نشان خواهند داد تا حتی برگزیدگان را اغوا کنند. 23اما شما مراقب باشید ،اینک ،من همه چیز را برای شما پیشگویی کرده ام. 24اما در آن روزها ،پس از آن مصیبت ،خورشید تاریک خواهد شد و ماه نور خود را نخواهد داد، 25و ستارگان آسمان فرو خواهند ریخت و قدرتهایی که در آسمان هستند متزلزل خواهند شد. 26و آنگاه پسر انسان را خواهند دید که با قدرت و جلل عظیم بر ابرها می آید. 27و آنگاه فرشتگان خود را خواهد فرستاد و برگزیدگان خود را از چهار باد ،از منتهی الیه زمین تا منتهی الیه آسمان ،گرد خواهد آورد. 28اکنون ثمثثلی از درخت انجیر بیاموزید .هنگامی که شاخه او هنوز نازک است و برگ می دهد ،می دانید که تابستان نزدیک است. 29پس شما نیز به همین ترتیب ،هنگامی که این چیزها را مشاهده خواهید کرد ،بدانید که نزدیک است ،حتی بر درها. 30همانا به شما میگویم که این نسل نخواهد گذشت تا همه این چیزها انجام شود. 31آسمان و زمین زایل خواهند شد ،اما سخنان من ناپدید نخواهد شد. 32ا مما از آن روز و آن ساعت هیچ کس ،نه فرشتگان آسمانی ،و نه پسر ،جز پدر نمی داند. 33مواظب باشید ،بیدار باشید و دعا کنید ،زیرا نمی دانید زمان آن کی است. 34زیرا پسر انسان مانند مردی است که به سفری دور میرود ،که خانه خود را ترک کرده ،به خادمان خود و هر کس در کار خود اختیار داد و به دربان امر کرد که مراقب باشد. 35پس مراقب باشید ،زیرا نمیدانید که صاحب خانه کی میآید ،شام یا نیمهشب ،یا هنگام بانگ خروس ،یا صبح. 36مبادا که ناگهان آمدنت را در خواب بیابد. 37و آنچه به شما می گویم به همه می گویم ،مراقب باشید. فصل 14 1پس از دو روز عید فصح و فطیر بود و سران کاهنان و علما جویا شدند که چگونه او را با حیلهگری گرفته ،بکشند. 2اما گفتند« :نه در روز عید ،مبادا غوغای مردم برپا شود. 3و در بیت عنیا در خانه شمعون جذامی که بر سر غذا مینشست ،زنی آمد که جعبهای مرمقی از مرهم بسیار گرانبها داشت .و جعبه را ترمز کرد و روی سر او ریخت. 4و عدهای بودند که در درون خود خشمگین شدند و گفتند :چرا این ضایعات مرهم ساخته شد؟ 5زیرا ممکن بود به بیش از سیصد پنی فروخته شود و به فقرا داده شود .و علیه او زمزمه کردند. 6و عیسی گفت :او را رها کنید .چرا اذیتش می کنی؟ او کار خوبی روی من انجام داده است. ۷زیرا شما فقرا را همیشه با خود دارید و هر وقت بخواهید میتوانید به آنها نیکی کنید ،اما من را همیشه ندارید. 8او آنچه را که میتوانست انجام داده است :او پیشاپیش آمده است تا جسد مرا برای دفن مسح کند. 9همانا به شما میگویم ،هرجا که این انجیل در سراسر جهان موعظه شود ،این نیز به یاد او گفته خواهد شد که او انجام داده است. 10و یهودا اسخریوطی ،یکی از آن دوازده ،نزد رؤسای کاهنان رفت تا او را به ایشان تسلیم کند. 39
انجیل مرقس
11و چون آن را شنیدند ،خوشحال شدند و قول دادند که به او پول بدهند .و او به دنبال این بود که چگونه به راحتی به او خیانت کند. 12و در روز اول نان فطیر ،چون عید فصح را کشتند ،شاگردانش به او گفتند« :کجا میخواهی برویم و آماده کنیم تا عید فصح را بخوری؟ 13و او دو تن از شاگردان خود را فرستاد و به آنها گفت :به شهر بروید و مردی را ملقات خواهد کرد که پارچ آب حمل می کند .او را دنبال کنید. 14و هر جا که او داخل شود ،به سردار خانه بگویید ،استاد میگوید ،مهمانخانه کجاست که با شاگردانم عید فصح را بخورم؟ 15و او بالخانه بزرگی را به شما نشان خواهد داد که تجهیز و آماده شده است :آنجا برای ما آماده کنید. 16و شاگردانش بیرون رفتند و به شهر آمدند و چنانکه به ایشان گفته بود یافتند و عید فصح را آماده کردند. 17و در شام با آن دوازده می آید. 18و چون نشسته بودند و غذا میخوردند ،عیسی گفت« :آینه به شما میگویم ،یکی از شما که با من غذا بخورد ،مرا تسلیم خواهد کرد. 19و آنها شروع به اندوهگین شدن کردند و یکی یکی به او گفتند :آیا من هستم؟ و دیگری گفت :آیا من هستم؟ 20و او پاسخ داد و به آنها گفت :یکی از آن دوازده است که با من در ظرف فرو می رود. 21همانطور که در مورد او نوشته شده است ،پسر انسان می رود ،اما وای بر آن مردی که پسر انسان به دست او تسلیم شود .برای آن مرد خوب بود اگر هرگز به دنیا نمی آمد. 22و چون غذا میخوردند ،عیسی نان گرفت و برکت داد و پاره کرد و به ایشان داد و گفت « :بگیرید ،بخورید ،این بدن من است. 23و جام را گرفت و چون شکر کرد به ایشان داد و همگی از آن نوشیدند. 24و او به آنها گفت " :این است خون من در عهد جدید که برای بسیاری ریخته می شود". ۲۵به راستی به شما میگویم ،تا آن روز که آن را در ملکوت خدا نو بنوشم ،دیگر از میوه تاک نخواهم نوشید. 26و چون سرود خواندند ،به کوه زیتون رفتند. 27و عیسی به آنها گفت ،همه شما در این شب به خاطر من آزرده خاطر خواهید شد ،زیرا نوشته شده است که شبان را خواهم زد و گوسفندان پراکنده خواهند شد. 28اما پس از برخاستن من ،پیش از شما به جلیل خواهم رفت. 29اما پطرس به او گفت« :اگرچه همه آزرده خواهند شد ،اما من نخواهم پذیرفت. 30و عیسی به او گفت « :آینه به تو میگویم که امروز ،در این شب ،قبل از اینکه خروس دوبار بانگ بزند ،سه بار مرا انکار خواهی کرد». 31اما او با شدت بیشتری گفت" :اگر با تو بمیرم ،تو را به هیچ وجه انکار نخواهم کرد ".به همین ترتیب آنها نیز گفتند همه آنها. 32و به محلی که جتسیمانی نام داشت رسیدند و به شاگردان خود گفت :اینجا بنشینید تا من دعا کنم. 33و پطرس و یعقوب و یوحنا را با خود برد و به شدت متحیر و سنگین شد. 34و به آنها گفت :جان من تا حد مرگ بسیار اندوهگین است .اینجا بمانید و بیدار شوید. 35و کمی جلو رفت و بر زمین افتاد و دعا کرد که اگر ممکن بود ساعت از او بگذرد. 36و او گفت ،ابا ،پدر ،همه چیز برای تو ممکن است .این جام را از من بگیر ،اما نه آنچه من می خواهم ،بلکه آنچه تو می خواهی. 37و او آمد و آنها را در خواب دید و به پطرس گفت « :شمعون ،آیا تو میخوابی؟ نمی توانستی یک ساعت تماشا کنی؟ 38مراقب باشید و دعا کنید مبادا وارد وسوسه شوید .روح واقعا ا آماده است ،اما جسم ضعیف است. 39و دوباره رفت و دعا کرد و همان کلمات را گفت. 40و چون برگشت ،آنها را دوباره در خواب دید ،زیرا چشمانشان سنگین شده بود ،و نمی دانستند چه پاسخی به او بدهند. 41و بار سوم آمد و به آنها گفت « :حال بخوابید و استراحت کنید .بس است ،ساعت فرا رسیده است .اینک پسر انسان به دست گناهکاران تسلیم می شود. 42برخیز ،بگذار برویم .اینک کسی که به من خیانت کند نزدیک است. 43و بلفاصله ،در حالی که او هنوز صحبت می کرد ،یهودا ،یکی از دوازده ،و با او جمعی عظیم با شمشیر و چوب ،از سران کاهنان و کاتبان و مشایخ آمد. 44و کسی که او را تسلیم کرد ،نشانی به آنها داده بود ،و گفت :هر که را ببوسم ،او همان است .او را بگیر و با خیال راحت ببرش. 45و به محض اینکه آمد ،فورا ا نزد او رفت و گفت« :استاد ،استاد .و او را بوسید. 46و دست بر او نهاده ،او را گرفتند. 47و یکی از آنانی که در آنجا ایستاده بودند ،شمشیر کشید و غلم کاهن اعظم را زد و گوش او را برید. 48و عیسی پاسخ داد و به آنها گفت :آیا شما مانند دزد با شمشیر و عصا بیرون آمده اید تا مرا بگیرید؟ 49من هر روز با شما در معبد تعلیم میدادم ،اما شما مرا نگرفتید ،اما کتاب مقدس باید محقق شود. 50و همه او را ترک کردند و فرار کردند. 51و مرد جوانی به دنبال او آمد که پارچه کتانی بر بدن برهنهاش انداخته بود .و مردان جوان او را گرفتند: 52و کتانی را گذاشت و برهنه از آنها گریخت. 53و عیسی را نزد کاهن اعظم بردند و همه سران کاهنان و مشایخ و علما با او جمع شدند. 54و پطرس از دور به دنبال او رفت ،حتی به قصر کاهن اعظم ،و او با غلمان نشسته ،خود را در آتش گرم کرد. 55و رؤسای کاهنان و تمامی شورا در پی شهادت بر ضد عیسی بودند تا او را بکشند .و هیچ کدام را پیدا نکرد. 56زیرا بسیاری بر علیه او شهادت دروغ دادند ،اما شهادتشان با هم موافق نبود. 57و عده ای برخاستند و بر او شهادت دروغ دادند و گفتند: 58از او شنیدیم که میگفت ،این معبدی را که با دست ساخته شده است ویران خواهم کرد و ظرف سه روز دیگر بدون دست میسازم. 40
انجیل مرقس
59اما شاهد آنها با هم موافق نبودند. 60و کاهن اعظم در میان برخاست و از عیسی پرسید« :چیزی جواب نمی دهی؟ »اینها بر علیه تو چه شهادت می دهند؟ 61اما او سکوت کرد و هیچ جوابی نداد .بار دیگر کاهن اعظم از او پرسید و گفت :آیا تو مسیح پسر مبارک هستی؟ 62و عیسی گفت :من هستم و پسر انسان را خواهید دید که در سمت راست قدرت نشسته و بر ابرهای آسمان می آید. 63آنگاه کاهن اعظم لباسهای خود را درید و گفت« :ما چه نیازی به شاهدان دیگر داریم؟ 64شما کفر را شنیده اید ،چه فکر می کنید؟ و همه او را محکوم به مرگ کردند. 65و عدهای شروع به تف کردن بر او کردند و صورتش را پوشانیدند و به او ضربه زدند و به او گفتند :نبوت کن و بندگان او را با کف دستان خود زدند. 66و چون پطرس در پایین قصر بود ،یکی از کنیزان کاهن اعظم آمد. 67و چون پطرس را دید که خود را گرم می کند ،به او نگاه کرد و گفت :و تو نیز با عیسی ناصری بودی. 68ا مما او انکار کرد و گفت« :نمی دانم و نمی فهمم چه می گویی .و به ایوان بیرون رفت .و خدمه خروس 69و کنیز دوباره او را دید و به حاضران گفت :این یکی از آنهاست. 70و دوباره آن را انکار کرد .و اندکی بعد ،حاضران بار دیگر به پطرس گفتند« :مسلما ا تو یکی از آنها هستی ،زیرا تو جلیلی هستی و گفتار تو با آن موافق است. 71اما او شروع به نفرین كردن و سوگند كردن كرد و گفت :من این مردی را كه شما از او می گویید نمی شناسم. 72و بار دوم خروس به صدا در آمد .و پطرس کلمی را که عیسی به او گفت به یاد آورد « :قبل از اینکه خروس دوبار بانگ بزند ،سه بار مرا انکار خواهی کرد ».و چون در آن فکر کرد ،گریست. فصل 15 ۱و بی درنگ سران کاهنان با مشایخ و علما و تمام شورا مشورت کردند و عیسی را بستند و بردند و به پیلطس سپردند. 2و پیلطس از او پرسید :آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟ و او در جواب به او گفت :تو می گویی. 3و رؤسای كاهنان او را به چیزهای زیادی متهم كردند ،اما او جوابی نداد. ۴پیلطس دوباره از او پرسید و گفت« :چیزی جواب نمیدهی؟ »بنگر که چه بسیار چیزها علیه تو شهادت می دهند. 5اما عیسی هیچ پاسخی نداد .به طوری که پیلطس شگفت زده شد. ۶و در آن عید ،یک زندانی را که هر که میخواستند ،برای ایشان آزاد کرد. 7و یکی بود به نام باراباس که در قیام با او قیام کرده بودند که در قیام قتل کرده بودند. 8و جماعتی که با صدای بلند فریاد می زدند ،مشتاق شدند که او همان کاری را که تا به حال با آنها کرده بود ،انجام دهد. 9اما پیلطس در جواب ایشان گفت« :آیا میخواهید پادشاه یهود را برای شما آزاد کنم؟ 10زیرا میدانست که رؤسای کاهنان او را از حسادت تسلیم کردهاند. 11اما رؤسای کاهنان مردم را تشویق کردند که بهتر است بارابا را برای ایشان آزاد کند. 12و پیلطس پاسخ داد و دوباره به آنها گفت :پس چه می خواهید که با کسی که شما او را پادشاه یهودیان می خوانید چه کنم؟ ۱۳و دوباره فریاد زدند :مصلوبش کن. 14آنگاه پیلطس به ایشان گفت« :چرا ،چه بدی کرده است؟ و آنها بیشتر فریاد زدند که او را مصلوب کن. 15.پس پیلطس که میخواست مردم را راضی کند ،بارابا را نزد ایشان آزاد کرد و عیسی را هنگامی که او را تازیانه زد تسلیم کرد تا مصلوب شود. 16و سربازان او را به سالنی که پراتوریوم نام داشت بردند .و آنها کل گروه را با هم صدا می کنند. 17و به او لباس ارغوانی پوشاندند و تاجی از خار کاشتند و بر سر او نهادند. 18و شروع به سلم كردن كردند :سلم ای پادشاه یهود! 19و با نی بر سر او زدند و بر او تف کردند و زانوهای خود را خم کردند و او را پرستش کردند. ۲۰و چون او را مسخره کردند ،ارغوانی را از او درآورده ،جامههای خود را بر او پوشانده ،او را بیرون بردند تا مصلوبش کند. 21و یکی از شمعون کورنیایی را که از آنجا می گذشت ،پدر اسکندر و روفوس را وادار کردند تا صلیب او را حمل کند. 22و او را به جالجتا آوردند که به تعبیر به جای جمجمه است. 23و شراب آمیخته با مر را به او دادند ،اما نگرفت. 24و چون او را مصلوب کردند ،جامههایش را از هم جدا کردند و بر آنها قرعه انداختند که هر کس باید بگیرد. 25و ساعت سوم بود و او را مصلوب کردند. 26و بر روی تهمت او نوشته شد ،پادشاه یهود. 27و با او دو دزد را مصلوب کردند .یکی در دست راست و دیگری در سمت چپ او. 28و کتاب مقدمس که میگوید ،به پایان رسید ،و او در زمره تجاوزکاران شمرده شد. 29و آنهایی که از آنجا میگذشتند ،سرهای خود را تکان میدادند و میگفتند« :آه ،ای که معبد را ویران میکنی و آن را در سه روز میسازی. 30خود را نجات ده و از صلیب فرود آی. 31همچنین سران كاهنان با مسخره كردن با كاتبان به خود گفتند« :او دیگران را نجات داد .خودش را نمی تواند نجات دهد. 32مسیح ،پادشاه اسرائیل ،اکنون از صلیب فرود آید تا ببینیم و ایمان بیاوریم .و کسانی که با او مصلوب شدند او را دشنام دادند. 33و چون ساعت ششم فرا رسید ،تا ساعت نهم سراسر زمین تاریک بود. 41
انجیل مرقس
34و در ساعت نهم عیسی با صدای بلند فریاد زد ،گفت « :الوی ،الوی ،لما ساباکتانی؟ که تعبیر می شود :خدای من ،خدای من ،چرا مرا ترک کردی؟ 35و برخی از کسانی که در آنجا ایستاده بودند ،چون آن را شنیدند ،گفتند« :اینک ،او الیاس را می خواند. 36و یکی دوید و اسفنجی پر از سرکه پر کرد و آن را بر نی گذاشت و به او داد تا بنوشد و گفت :بگذرد .ببینیم آیا الیاس می آید تا او را پایین بیاورد. 37و عیسی با صدای بلند گریه کرد و روح را تسلیم کرد. 38و پرده معبد از بال تا پایین به دو قسمت پاره شد. 39و چون صدری که در برابر او ایستاده بود ،دید که او چنین فریاد زد و روح را تسلیم کرد ،گفت :به راستی که این مرد پسر خدا بود. 40زنانی نیز بودند که از دور می نگریستند :مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب کوچک و یوشس و سالومه از آن جمله بودند. 41و بسیاری از زنان دیگر که با او به اورشلیم آمدند ،به دنبال او رفتند و به او خدمت کردند. 42و اکنون چون غروب فرا رسید ،زیرا که تدارک بود ،یعنی روز قبل از سبت، 43یوسف اهل آریماتی ،مشاور محترمی که او نیز منتظر پادشاهی خدا بود ،آمد و با جسارت نزد پیلطس رفت و بدن عیسی را میل کرد. 44و پیلطس تعجب کرد که آیا او قبلا مرده است ،و صدیر را نزد خود خواند و از او پرسید که آیا تا به حال مرده بوده است. 45و چون این را از صدیبان دانست ،جسد را به یوسف داد. 46و کتانی نفیس خرید و او را پایین آورد و در کتانی پیچید و در قبری که از صخره تراشیده شده بود گذاشت و سنگی به در قبر غلتان کرد. 47و مریم مجدلیه و مریم مادر یوشس محل دفن او را دیدند. فصل 16 1و چون سبت گذشت ،مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب و سالومه عطریات شیرین خریده بودند تا بیایند و او را مسح کنند. 2و در اولین روز هفته صبح بسیار زود هنگام طلوع خورشید به مقبره آمدند. 3و آنها به یکدیگر گفتند :چه کسی سنگ را از در قبر برای ما دور می کند؟ 4و چون نگریستند ،دیدند که سنگ غلت خورده است ،زیرا که بسیار بزرگ بود. 5و وارد قبر شدند ،جوانی را دیدند که در سمت راست نشسته بود و جامه سفید بلندی پوشیده بود .و آنها ترسیدند. 6و او به آنها گفت« :نترسید .او اینجا نیست :اینک جایی که او را در آنجا گذاشتند. ۷ا مما بروید ،به شاگردان او و پطرس بگویید که پیش از شما به جلیل میرود. 8و به سرعت بیرون رفتند و از قبر گریختند .زیرا آنها می لرزیدند و متحیر می شدند و به کسی چیزی نمی گفتند .چون می ترسیدند ۹و چون عیسی در اوایل هفته برخاست ،ابتدا به مریم مجدلیه که هفت دیو را از او بیرون کرده بود ،ظاهر شد. 10و او رفت و به کسانی که با او بودند گفت ،در حالی که ماتم میگرفتند و گریه میکردند. 11و چون شنیدند که او زنده است و او را دیده بودند ،ایمان نیاوردند. 12پس از آن ،در حالی که راه می رفتند ،به شکل دیگری بر دو نفر از آنها ظاهر شد و به روستا می رفتند. 13و آنها رفتند و آن را به باقیمانده گفتند و آنها را باور نکردند. 14پس از آن به آن یازده در حالی که بر سر سفره می نشستند ظاهر شد ،و آنها را به بی ایمانی و سختی دلشان سرزنش کرد ،زیرا به کسانی که پس از برخاستن او را دیده بودند ،ایمان نیاوردند. 15و او به آنها گفت :به تمام جهان بروید و انجیل را به همه موجودات موعظه کنید. 16هر که ایمان بیاورد و تعمید یابد ،نجات خواهد یافت .اما کسی که ایمان نیاورد ،محکوم خواهد شد. 17و این نشانهها به دنبال مؤمنان خواهد آمد .به نام من شیاطین را بیرون خواهند کرد .آنها با زبانهای جدید صحبت خواهند کرد. 18مارها را خواهند گرفت .و اگر چیزی مهلک بنوشند ،ضرری به آنها نرسد .دست روی بیماران خواهند گذاشت و آنها شفا خواهند یافت. 19پس پس از آنكه خداوند با آنها صحبت كرد ،به آسمان بال رفت و در دست راست خدا نشست. 20و ایشان بیرون رفتند و همه جا موعظه کردند ،خداوند با ایشان کار میکرد و کلم را با نشانههایی تأیید میکرد .آمین
42
لوک فصل 1 1چون بسیاری دست به کار شدهاند تا در مورد چیزهایی که مطمئنا ا در میان ما به آنها عیمان دعریم ،عالم کنند، 2همانطور که آنها رع به ما که عز عبتدع شاهدعن اینی و خادمان کلم بودیم تسلیم کردند. 3برعی من نیز خوب به نظر میرسید که عز همان عبتدع همه چیز رع کاملا درک کرده بودم ،به ترتیب برعی تو بنویسم ،تئوفیلوس االی، 4تا یقین آن چیزهایی رع که به آن تعلیم یافتهای ،بدعنی. 5در عیام هیرودیس ،پادشاه یهودع ،کاهنی به نام زکریا عز سلسله عبیا بود ،و زن عو عز دخترعن هارون بود و نامش علیزعبت بود. 6و هر دو در حضور خدع اادل بودند و در تمام عوعمر و عحکام خدعوند بیعیب رفتار میکردند. 7و آنها فرزندی ندعشتند ،زیرع علیزعبت نازع بود ،و آنها هر دو عکنون در سنین پایین بودند. 8و چنین وعقع شد که در حالی که عو منصب کشیشی رع در حضور خدع به ترتیب دوره خود عنجام می دعد، 9طبق رسم کاهن ،قراهکشی عو عین بود که وقتی به معبد خدعوند میرفت بخور بدهد. 10و تمام جماات مردم در وقت بخور دعدن در بیرون نماز می خوعندند. 11و فرشته خدعوند بر عو ظاهر شد که در سمت رعست مذبح بخور عیستاده بود. 12و چون زکریا عو رع دید ،مضطرب شد و ترس بر عو نازل شد. 13عما فرشته به عو گفت« :عی زکریا نترس ،زیرع داای تو شنیده میشود .و همسرت علیزعبت برعی تو پسری خوعهد آورد و نام عو رع یحیی خوعهی خوعند. 14و شادی و شادمانی خوعهی دعشت .و بسیاری عز تولد عو شاد خوعهند شد. 15زیرع عو در نظر خدعوند بزرگ خوعهد بود و شرعب و نوشیدنی قوی نخوعهد نوشید .و عو حتی عز شکم مادرش عز روح علقدس پر خوعهد شد. 16و بسیاری عز بنیاسرعئیل به یهوه خدعی عیشان روی خوعهد آورد. 17و عو به روح و قدرت علیاس پیشاپیش عو خوعهد رفت تا دلهای پدرعن رع به فرزندعن و نافرمانان رع به حکمت اادل تبدیل کند .تا قومی رع برعی خدعوند آماده کنند. 18و زکریا به فرشته گفت :عز کجا عین رع بدعنم؟ زیرع من پیرمردی هستم و همسرم سالهاست به شدت آسیب دیده عست. 19و فرشته در جوعب به عو گفت :من جبرئیل هستم که در حضور خدع عیستاده عم .و فرستاده شدم تا با تو صحبت کنم و عین مژده رع به تو بگویم. 20و عینک ،تا روزی که عین چیزها عنجام خوعهد شد ،گنگ خوعهی بود ،و نمیتوعنی حرف بزنی ،زیرع به سخنان من که در زمانشان تحقق خوعهد یافت ،عیمان نمیآوری. ۲۱و مردم منتظر زکریا بودند و عز عینکه عو عینقدر در معبد میماند تعجب میکردند. 22و چون بیرون آمد ،نتوعنست با آنها صحبت کند ،و آنها دریافتند که عو رؤیایی رع در معبد دیده عست ،زیرع عو به آنها عشاره کرد و لل ماند. 23و چنین گذشت که ،به محض عینکه روزهای خدمت عو به پایان رسید ،به خانه خود رفت. ۲۴و پس عز آن روزها ،همسرش علیزعبت حامله شد و پنج ماه خود رع پنهان کرد و گفت: 25خدعوند در روزهایی که به من نگاه کرد ،با من چنین کرد تا سرزنش مرع در میان مردم بردعرد. 26و در ماه ششم جبرئیل فرشته عز جانب خدع به شهری عز جلیل به نام ناصره فرستاده شد. 27به باکره عی که با مردی به نام یوسف عز خاندعن دعود نامزد کرده بود .و نام آن باکره مریم بود. 28و فرشته نزد عو آمد و گفت« :سلم ،عی که بسیار مورد لطف هستی ،خدعوند با توست .تو در میان زنان متبارک هستی. 29و چون عو رع دید ،عز گفتار عو مضطرب شد و در ذهن خود فکر کرد که عین سلم چگونه باید باشد. 30و فرشته به عو گفت« :عی مریم نترس ،زیرع نزد خدع فیض یافتی. 31و عینک ،تو در شکم خود آبستن میشوی و پسری به دنیا میآوری و نام عو رع ایسی خوعهی خوعند. 32عو بزرگ خوعهد شد و پسر عالی نامیده خوعهد شد و یهوه خدع تخت پدرش دعود رع به عو خوعهد دعد. 33و عو بر خاندعن یعقوب تا عبد سلطنت خوعهد کرد .و پادشاهی عو پایانی نخوعهد دعشت. 34آنگاه مریم به فرشته گفت« :عین چگونه خوعهد بود ،زیرع من مردی رع نمی شناسم؟ 35و فرشته پاسخ دعد و به عو گفت :روح علقدس بر تو خوعهد آمد و قوت عالی بر تو سایه خوعهد عفکند؛ بنابرعین آن چیز مقدسی که عز تو متولد خوعهد شد ،پسر خدع نامیده خوعهد شد. 36و عینک ،پسر اموی تو علیزعبت ،عو نیز در پیری خود پسری باردعر شد و عین ششمین ماه با عو عست که نازع خوعنده میشد. 37زیرع نزد خدع هیچ چیز غیر ممکن نخوعهد بود. 38مریم گفت :عینک کنیز خدعوند عست .برحسب کلم تو برعی من باشد .و فرشته عز عو دور شد. 39و مریم در آن روزها برخاسته ،با اجله به کوهستان ،به شهری عز یهودع رفت. 40و به خانه زکریا وعرد شد و به علیزعبت سلم کرد. 41و چنین وعقع شد که وقتی علیزعبت سلم مریم رع شنید ،نوزعد در شکم عو جهید .و علیزعبت عز روح علقدس پر شد: 42و عو با صدعی بلند سخن گفت و گفت :تو در میان زنان مبارک عست و میوه رحم تو مبارک عست. 43
لوک
43و عین برعی من عز کجاست که مادر پروردگارم نزد من بیاید؟ 44زیرع ،عینک ،به محض عینکه صدعی سلم تو در گوش من شنید ،نوزعد عز شادی در شکم من جست. 45و خوشا به حال کسی که عیمان آورد ،زیرع آنچه عز جانب خدعوند به عو گفته شد ،عنجام خوعهد شد. 46مریم گفت :جان من خدعوند رع بزرگ میدعرد. 47و روح من در خدعی نجات دهنده من شادی کرده عست. 48زیرع عو به پستی کنیز خود توجه کرده عست ،زیرع ،عینک ،عز عین پس همه نسلها مرع خجسته خوعهند خوعند. 49زیرع که توعنا کارهای بزرگی با من کرده عست .و نام عو مقدس عست. 50و رحمت عو نسل به نسل بر آنانی عست که عز عو می ترسند. 51عو با بازوی خود قدرت نشان دعده عست .عو مغرورعن رع در خیال دلشان پرعکنده کرده عست. 52عو قدرتمندعن رع عز کرسیهایشان فرودآورده و آنها رع درجات پست بال برده عست. 53گرسنگان رع عز چیزهای خوب سیر کرده عست .و ثروتمندعن رع خالی فرستاد. 54عو بنده خود عسرعئیل رع به یاد رحمت خود نگه دعشته عست. ۵۵چنانکه با پدرعن ما ،عبرعهیم و نسل عو تا عبد سخن گفت. 56و مریم حدود سه ماه نزد عو ماند و به خانه خود بازگشت. 57عکنون زمان تمام وقت علیزعبت برعی زعیمان فرع رسیده عست .و عو پسری به دنیا آورد. 58و همسایگان و پسراموهایش شنیدند که چگونه خدعوند بر عو رحمت فرعوعن کرده عست .و با عو شادی کردند. 59و چنین گذشت که در روز هشتم آمدند تا کودک رع ختنه کنند .و عو رع به نام پدرش زکریا نامیدند. 60و مادرش جوعب دعد و گفت :نه .عما عو رع یوحنا می نامند. 61و آنها به عو گفتند :هیچ یک عز عقوعم تو نیست که به عین نام خوعنده شود. 62و به پدرش نشانه هایی دعدند که چگونه می خوعهد عو رع بخوعند. 63و عو میز تحریر خوعست و نوشت که نام عو یحیی عست .و همه رع شگفت زده کردند. 64و دهانش فورع ا باز شد و زبانش گشاد شد و سخن گفت و خدع رع ستایش کرد. 65و ترس بر همه ساکنان عطرعف آنها آمد و همه عین سخنان در سرعسر کوهستان یهوده پخش شد. 66و همه کسانی که آنها رع شنیدند آنها رع در دل خود نهادند و گفتند :عین چه فرزندی خوعهد بود؟ و دست خدعوند با عو بود. 67و پدرش زکریا عز روح علقدس پر شد و نبوت کرد و گفت: 68یهوه خدعی عسرعئیل متبارک باد .زیرع عو قوم خود رع ملقات کرده و فدیه دعده عست، 69و شاخ نجات رع برعی ما در خانه بنده خود دعود برعفرعشت. 70همانطور که به زبان عنبیای مقدس خود که عز آغاز جهان بوده عند ،گفت: 71تا عز دست دشمنان خود و عز دست همه کسانی که عز ما نفرت دعرند نجات یابیم. 72تا رحمتی رع که به پدرعنمان واده دعده شده عنجام دهیم و اهد مقدس عو رع به یاد آوریم. 73قسمی که برعی پدر ما عبرعهیم قسم خورد، 74تا به ما اطا کند تا عز دست دشمنانمان رهایی یافته و بدون ترس عو رع خدمت کنیم. 75در قدوسیت و ادعلت در حضور عو در تمام روزهای زندگی ما. 76و تو عی فرزند ،نبی عالی خوعنده خوعهی شد ،زیرع پیش روی خدعوند خوعهی رفت تا رعههای عو رع آماده کنی. 77تا با آمرزش گناهان قوم خود ،دعنش نجات رع ببخشد، 78به وعسطه رحمت خدعی ما .به موجب آن طلوع عز بال ما رع ملقات کرده عست، 79تا به آنانی که در تاریکی و در سایه مرگ نشستهاند روشنایی بخشیم تا پاهای ما رع به رعه سلمتی هدعیت کند. 80و کودک رشد کرد و در روح قوی شد و تا روزی که به عسرعئیل ظاهر شد در بیابانها بود. فصل 2 1و در آن روزها وعقع شد که فرمانی عز سوی قیصر آگوستوس صادر شد که عز تمام جهان مالیات گرفته شود. ( 2و عین مالیات برعی عولین بار زمانی که کورنیوس فرماندعر سوریه بود عنجام شد). 3و همه برعی گرفتن مالیات ،هر کس به شهر خود رفت. 4و یوسف نیز عز جلیل ،عز شهر ناصره ،به یهودیه ،به شهر دعوود که بیت لحم نام دعرد ،رفت( .چون عو عز خاندعن و نسب دعوود بود): 5تا با همسر همسرش مریم مالیات بگیرد ،زیرع بچه دعر عست. 6و چنین شد که ،در حالی که آنها آنجا بودند ،روزهایی که عو باید تحویل دعده شود ،به پایان رسید. 7و پسر نخستزعدهاش رع آورد و عو رع در قندعق پیچید و در آخور گذعشت .چون در مسافرخانه جا برعی آنها نبود. 8و در همان دیار شبانانی بودند که در صحرع میماندند و شبها بر گلههای خود مرعقبت میکردند. 9و عینک فرشته خدعوند بر عیشان نازل شد و جلل خدعوند گردعگرد عیشان درخشید و عیشان بشدت ترسیدند. 10و فرشته به آنها گفت ،نترسید ،زیرع ،عینک ،من شما رع به شادی بزرگ بشارت می دهم که برعی همه مردم خوعهد بود. ۱۱زیرع عمروز در شهر دعوود نجاتدهندهای به دنیا آمد که مسیح خدعوند عست. 12و عین برعی شما نشانه عی خوعهد بود .نوزعد رع خوعهید یافت که در قندعق پیچیده شده و در آخور خوعبیده عست. 13و ناگهان با فرشته عنبوهی عز لشکر آسمانی بودند که خدع رع ستایش می کردند و می گفتند: 44
لوک
14جلل خدع رع در عالیالسلم ،و در زمین سلمتی ،و نیت نیکی برعی مردم. 15و چنین گذشت ،هنگامی که فرشتگان عز آنها به آسمان رفتند ،شبانان به یکدیگر گفتند ،بیایید عکنون حتی به بیت لحم برویم ،و عین چیزی رع که وعقع شده عست ،که خدعوند به آن آگاه کرده عست ،ببینیم .ما ۱۶و با اجله آمدند و مریم و یوسف و نوزعد رع در آخور یافتند. 17و چون آن رع دیدند ،سخنی رع که در مورد عین کودک به عیشان گفته شده بود ،در خارج عالم کردند. 18و همه کسانی که آن رع شنیدند عز چیزهایی که شبانان به آنها گفته بودند تعجب کردند. 19عما مریم همه عین چیزها رع نگاه دعشت و در دل خود در آنها تأمل کرد. 20و شبانان برگشتند و خدع رع به خاطر همه چیزهایی که شنیده و دیده بودند ،همانطور که به آنها گفته شد ،تجلیل و ستایش کردند. 21و چون هشت روز برعی ختنه شدن طفل تمام شد ،نام عو رع ایسی نامیدند که فرشته قبل عز آبستن شدن در رحم به عین نام نامیده شد. 22و چون روزهای تطهیر عو طبق شریعت موسی به پایان رسید ،عو رع به عورشلیم آوردند تا عو رع به خدعوند تقدیم کنند. ( 23همانطور که در شریعت خدعوند نوشته شده عست که هر نر که رحم رع بگشاید برعی خدعوند مقدس خوعنده خوعهد شد). ۲۴و طبق آنچه در شریعت خدعوند آمده عست ،یک جفت لک پشت یا دو کبوتر جوعن قربانی کنند. 25و عینک مردی در عورشلیم بود که شمعون نام دعشت .و همان مرد اادل و اابد بود و منتظر تسلی عسرعئیل بود و روح علقدس بر عو بود. 26و توسط روح علقدس به عو وحی شد که قبل عز عینکه مسیح خدعوند رع ببیند نباید مرگ رع ببیند. 27و بهوعسطهی روحالقدس وعرد معبد شد و چون پدر و مادر ایسی طفل رع آوردند تا طبق رسم شریعت برعی عو عنجام دهند. 28آنگاه عو رع در آغوش گرفت و خدع رع برکت دعد و گفت: ۲۹خدعوندع ،عکنون بر طبق کلم خود ،بنده خود رع به سلمتی رها کن. 30زیرع چشمان من نجات تو رع دیده عست، 31که تو در حضور همه مردم آماده کرده عی. 32نوری برعی روشن کردن عمتها و جلل قوم تو عسرعئیل. 33و یوسف و مادرش عز آنچه در مورد عو گفته می شد شگفت زده شدند. 34و شمعون آنها رع برکت دعد و به مادر خود مریم گفت« :عینک ،عین کودک برعی سقوط و برخاستن بسیاری در عسرعئیل قرعر دعده شده عست .و برعی نشانه عی که باید الیه آن سخن گفته شود. ( 35بله ،شمشیر در جان تو نیز نفوذ خوعهد کرد )تا عفکار بسیاری عز دلها آشکار شود. 36و آنا ،نبی ،دختر فنوئیل ،عز قبیله اسر ،یک نبی بود. 37و عو بیوهای تقریبا ا هشتاد و چهار ساله بود که عز معبد بیرون نیامد ،بلکه شب و روز با روزه و داا خدع رع خدمت میکرد. 38و عو در آن لحظه آمد ،به همین ترتیب خدعوند رع شکر کرد ،و درباره عو با همه کسانی که در عورشلیم به دنبال رستگاری بودند صحبت کرد. 39و چون همه چیز رع طبق شریعت خدعوند عنجام دعدند ،به جلیل ،به شهر خود ناصره بازگشتند. 40و کودک رشد کرد و در روح قوی شد و پر عز حکمت شد و فیض خدع بر عو بود. 41و پدر و مادر عو هر سال در اید فصح به عورشلیم میرفتند. 42و هنگامی که عو دوعزده ساله بود ،طبق رسم اید به عورشلیم رفتند. 43و چون روزها رع به پایان رساندند ،ایسی طفل در عورشلیم ماند .و یوسف و مادرش عز آن خبر ندعشتند. 44عما آنها به گمان عینکه عو در گروه عست ،یک روز رعه رفتند .و عو رع در میان خویشاوندعن و آشنایان خود جستجو کردند. 45و چون عو رع نیافتند ،دوباره به عورشلیم بازگشتند و عو رع جستجو کردند. 46و چنین گذشت که پس عز سه روز عو رع در معبد یافتند که در میان پزشکان نشسته بود و هر دو آنها رع می شنید و عز آنها سؤعل می کرد. 47و همه کسانی که عو رع شنیدند عز فهم و پاسخ عو شگفت زده شدند. 48و چون عو رع دیدند ،متحیر شدند و مادرش به عو گفت ،پسرم ،چرع با ما چنین کردی؟ عینک من و پدرت با عندوه در جستجوی تو هستیم. 49و عو به آنها گفت ،چگونه عست که شما در جستجوی من هستید؟ آیا نمی دعنید که من باید به کار پدرم بپردعزم؟ 50و آنها سخنی رع که عو به آنها گفت درک نکردند. 51و عو با آنها پایین آمد و به ناصره آمد و مطیع آنها شد ،عما مادرش همه عین سخنان رع در دل خود نگه دعشت. 52و ایسی در حکمت و قامت و بر نعمت خدع و عنسان فزونی یافت. فصل 3 ۱و در پانزدهمین سال سلطنت تیبریوس سزعر ،پونتیوس پیلطس وعلی یهودع ،و هیرودیس چهارسالر جلیل ،و برعدرش فیلیپ، چهارسالر عیتوریا و ناحیه ترعخونیتیس ،و لیسانیا ،چهارسالر عبیلین، 2حناس و قیافا که کاهنان عاظم بودند ،کلم خدع به یحیی پسر زکریا در بیابان نازل شد. 3و به تمام سرزمین عردن آمد و تعمید توبه رع برعی آمرزش گناهان مواظه می کرد. 4چنانکه در کتاب سخنان عشعیا نبی مکتوب عست که میگوید« :صدعی فریادکنندهای در بیابان ،رعه خدعوند رع آماده کنید ،رعههای عو رع رعست کنید. 5هر دره پر خوعهد شد و هر کوه و تپه پست خوعهد شد .و خمیده ها رعست می شوند و رعه های ناهموعر صاف می شوند. 6و تمام عنسانها نجات خدع رع خوعهند دید. 45
لوک
7پس عو به جمااتی که برعی تعمید عز عو بیرون آمده بودند گفت ،عی نسل عفعی ،چه کسی به شما هشدعر دعده عست که عز خشم آینده فرعر کنید؟ 8پس میوههای شایسته توبه بیاورید و در خود نگویید که ما عبرعهیم رع برعی پدر خود دعریم زیرع به شما میگویم که خدع قادر عست عز عین سنگها فرزندعنی برعی عبرعهیم بیاورد. 9و عکنون نیز تبر به ریشه درختان گذعشته می شود :بنابرعین هر درختی که میوه خوب به بار نمی آورد کنده می شود و در آتش می عندعزد. 10و مردم عز عو پرسیدند ،گفتند :پس چه کنیم؟ 11عو پاسخ دعد و به آنها گفت :هر که دو کت دعرد ،به کسی که ندعرد ببخشد .و کسی که گوشت دعرد ،همینطور امل کند. 12پس باجگیرعن نیز برعی تعمید آمدند و به عو گفتند« :عستاد ،چه کنیم؟ 13و عو به آنها گفت« :بیش عز آنچه برعی شما تعیین شده عست ،درخوعست نکنید. 14و سربازعن نیز عز عو خوعستند و گفتند« :و چه کنیم؟ و عو به آنها گفت« :به کسی خشونت نکنید و به کسی تهمت نزنید .و عز دستمزد خود رعضی باشید 15و همانطور که مردم در عنتظار بودند ،و همه مردم در قلب خود عز یحیی فکر می کردند که آیا عو مسیح عست یا نه. 16یوحنا پاسخ دعد و به همه آنها گفت :من شما رع با آب تعمید می دهم .عما یکی قویتر عز من می آید که من لیق باز کردن بند کفشهایش نیستم ،عو شما رع به روح علقدس و با آتش تعمید خوعهد دعد. 17که بادبزن در دست عوست و کف خود رع کاملا پاک میکند و گندم رع در عنبار خود جمع میکند .عما کاه رع با آتش خاموش نخوعهد کرد. 18و بسیاری چیزهای دیگر در نصیحت خود به مردم مواظه کرد. 19عما هیرودیس چهارسالر که عز سوی عو به خاطر هیرودیا ،زن برعدرش فیلیپ ،و همه بدیهایی که هیرودیس کرده بود ،سرزنش شد. 20عین رع هم بیش عز همه عضافه کرد که یحیی رع در زندعن بست. ۲۱و چون تمام مردم تعمید یافتند ،وعقع شد که ایسی نیز در حال تعمید و داا بود ،آسمان گشوده شد. 22و روح علقدس به شکل بدنی مانند کبوتر بر عو نازل شد و صدعیی عز آسمان آمد که گفت :تو پسر محبوب من هستی .من عز تو رعضی هستم 23و خود ایسی حدود سی ساله شد و (چنان که گمان می رفت )پسر یوسف بود که پسر هلی بود. 24که پسر متات بود ،که پسر لوی بود ،که پسر ملکی بود ،که پسر جنا ،پسر یوسف بود، 25که پسر متاتیا بود که پسر ااموس بود ،که پسر نائوم بود ،که پسر عسلی بود ،که پسر ناج بود، 26که پسر ماعت بود ،که پسر متاتیا بود ،که پسر سمعی بود ،که پسر یوسف بود ،که پسر یهودع بود، 27که پسر یوعنا بود که پسر رسا بود که پسر زروبابل بود که پسر سالتیل پسر نری بود. 28که پسر ملکی بود ،که پسر آدی بود ،که پسر کوزعم بود ،که پسر علمودعم بود ،که پسر ایر بود، 29که پسر یوزه بود که پسر علیازر بود که پسر یوریم بود که پسر متات بود که پسر لوی بود. 30که پسر شمعون بود که پسر یهودع بود ،که پسر یوسف بود ،که پسر یونان بود ،که پسر علیاقیم بود، 31که پسر ملئا ،پسر منان ،پسر متاتا ،که پسر ناتان ،پسر دعود بود ،بود. 32که پسر یسی بود که پسر اوبید بود که پسر بوز بود که پسر سالمون بود که پسر ناسون بود. 33که پسر عمینادعب بود ،که پسر عرعم بود ،که پسر عسروم بود ،که پسر فرس ،پسر یهودع بود، 34که پسر یعقوب بود ،که پسر عسحاق بود ،که پسر عبرعهیم بود ،که پسر ثارع بود ،که پسر ناکور بود، 35که پسر ساروخ بود ،که پسر رعگاو بود ،که پسر فالک بود ،که پسر هبر بود ،که پسر سال بود، 36که پسر قائنان بود ،که پسر عرفکساد بود ،که پسر سم بود ،که پسر نوح بود ،که پسر لمک بود، 37که پسر ماتوشال بود ،که پسر خنوخ بود ،که پسر یارد بود ،که پسر مالئیل بود ،که پسر قاینان بود، 38که پسر عنوس بود که پسر شیث بود که پسر آدم بود که پسر خدع بود. فصل 4 1و ایسی پر عز روح علقدس عز عردن برگشت و روح عو رع به بیابان برد. 2چهل روز وسوسه شیطان .و در آن روزها چیزی نخورد و چون به پایان رسید ،گرسنه شد. 3و شیطان به عو گفت« :عگر تو پسر خدع هستی ،به عین سنگ دستور بده که نان شود. 4و ایسی به عو پاسخ دعد و گفت :نوشته شده عست که عنسان تنها با نان زندگی نخوعهد کرد ،بلکه به هر کلم خدع زندگی خوعهد کرد. 5و شیطان عو رع به کوهی بلند برد و در یک لحظه تمام پادشاهی های جهان رع به عو نشان دعد. 6و شیطان به عو گفت« :من تمام عین قدرت و جلل آنها رع به تو خوعهم دعد .و به هر که بخوعهم می دهم. 7پس عگر مرع پرستش کنی ،همه عز آن تو خوعهد بود. 8و ایسی پاسخ دعد و به عو گفت :عی شیطان عز من اقب نشین ،زیرع نوشته شده عست که خدعوند خدعی خود رع ابادت کن و فقط عو رع بندگی کن. 9و عو رع به عورشلیم آورد و بر قله عی عز معبد نشاند و به عو گفت« :عگر پسر خدع هستی ،خود رع عز عینجا به پایین بیندعز. 10زیرع مکتوب عست که فرشتگان خود رع بر تو مأمور میسازد که تو رع حفظ کنند. 11و تو رع در دستان خود خوعهند برد تا مبادع پای خود رع به سنگی بکوبی. 12و ایسی در پاسخ به عو گفت :گفته شده عست که خدعوند ،خدعی خود رع عمتحان مکن. 46
لوک
13و چون شیطان تمام وسوسه رع پایان دعد ،برعی مدتی عز عو دور شد. 14و ایسی به قوت روح به جلیل بازگشت و آوعزه عو در سرعسر منطقه منتشر شد. 15و در کنیسههای عیشان تعلیم میدعد و عز همه جلل میگرفت. 16و به ناصره ،جایی که در آنجا بزرگ شده بود ،آمد ،و طبق اادت خود ،در روز سبت به کنیسه رفت و برعی خوعندن برخاست. 17و کتاب عشعیا نبی به عو تسلیم شد .و چون کتاب رع باز کرد ،جایی رع که در آن نوشته شده بود ،یافت. 18روح خدعوند بر من عست ،زیرع عو مرع مسح کرده عست تا به فقیرعن بشارت دهم .عو مرع فرستاد تا دل شکستگان رع شفا دهم ،عسیرعن رع نجات بخشم و نابینایان رع بازیابی بینایی کنم ،تا مجروحان رع آزعد کنم. 19برعی مواظه سال مقبول خدعوند. 20و کتاب رع بست و دوباره به وزیر دعد و نشست .و چشمان همه کسانی که در کنیسه بودند بر عو دوخته شد. 21و شروع کرد به آنها گفت :عمروز عین کتاب مقدس در گوش شما تحقق یافته عست. 22و همه به عو شهادت دعدند و عز سخنان نیکویی که عز دهان عو بیرون میآمد تعجب کردند .و گفتند :آیا عین پسر یوسف نیست؟ 23و عو به آنها گفت ،شما حتما ا عین ضرب علمثل رع به من خوعهید گفت ،عی پزشک ،خود رع شفا ده. 24و عو گفت " :آینه به شما می گویم ،هیچ پیامبری در کشور خود پذیرفته نیست". 25عما حقیقتا ا به شما میگویم ،در عیام علیاس ،هنگامی که آسمان سه سال و شش ماه بسته شد ،و در تمام زمین قحطی شدیدی بود ،بیوهزنان بسیاری در عسرعئیل بودند. 26عما علیاس برعی هیچ یک عز آنها فرستاده نشد ،مگر به سرپتا ،شهر صیدع ،نزد زنی که بیوه بود. 27و بسیاری عز جذعمیان در عسرعئیل در زمان علیسئوس نبی بودند .و هیچ یک عز آنها پاک نشد و نعمان شامی رع نجات دعد. 28و همه آنها که در کنیسه بودند ،چون عین چیزها رع شنیدند ،پر عز خشم شدند. 29و برخاسته ،عو رع عز شهر بیرون کردند ،و عو رع به پیشانی تپه عی که شهرشان بر آن بنا شده بود ،بردند تا عو رع با سر به زیر بیاندعزند. 30عما عو که عز میان آنها می گذشت ،رفت، 31و به کفرناحوم ،شهری در جلیل ،فرود آمد و در روزهای سبت به عیشان تعلیم دعد. 32و عز تعلیم عو شگفت زده شدند ،زیرع کلم عو با قدرت بود. 33و در کنیسه مردی بود که روح شیطان ناپاک دعشت و با صدعی بلند فریاد زد. 34گفت :ما رع رها کن .عی ایسی ناصری ،ما با تو چه کار دعریم؟ آیا آمده عی که ما رع نابود کنی؟ من تو رع می شناسم که هستی .مقدس خدع 35و ایسی عو رع سرزنش کرد و گفت « :ساکت باش و عز عو بیرون بیا .و چون شیطان عو رع در میان عفکند ،عز عو بیرون آمد و به عو آسیبی نرساند. 36و همگی متحیر شده ،با خود میگفتند« :عین چه سخنی عست !زیرع عو با قدرت و قدرت به عروعح ناپاک فرمان می دهد و آنها بیرون می آیند. 37و آوعزه عو در تمام نقاط آن عطرعف گسترش یافت. 38و عز کنیسه برخاسته ،به خانه شمعون وعرد شد .و مادر زن شمعون تب شدیدی گرفت .و عو رع برعی عو علتماس کردند. 39و عو بر عو عیستاد و تب رع ملمت کرد .و عو رع ترک کرد و عو بلفاصله برخاست و به آنها خدمت کرد. 40و هنگامی که خورشید غروب می کرد ،همه کسانی که مبتل به بیماری های مختلف بودند آنها رع نزد عو آوردند .و دست خود رع بر هر یک عز آنها گذعشت و آنها رع شفا دعد. 41و شیاطین نیز عز بسیاری بیرون آمدند ،فریاد زدند و گفتند :تو مسیح پسر خدع هستی .و عو با سرزنش به آنها عجازه دعد که سخن نگویند، زیرع آنها می دعنستند که عو مسیح عست. 42و چون روز شد ،رفت و به مکانی بیابانی رفت و مردم عو رع طلبیدند و نزد عو آمدند و عو رع نگه دعشتند تا عز آنها جدع نشود. 43و عو به آنها گفت ،من باید پادشاهی خدع رع در شهرهای دیگر نیز مواظه کنم ،زیرع به همین دلیل من فرستاده شده عم. 44و در کنیسههای جلیل مواظه میکرد. فصل 5 1و چنین وعقع شد که چون مردم بر عو فشار آوردند تا کلم خدع رع بشنوند ،در کنار دریاچه گنیسارت عیستاد، 2و دو کشتی رع دیدم که در کنار دریاچه عیستاده بودند ،عما ماهیگیرعن عز آنها بیرون رفته بودند و تورهای خود رع می شستند. 3و به یکی عز کشتیها که مال شمعون بود ،رفت و عز عو داا کرد که عندکی عز خشکی بیرون رعنده شود .و عو نشست و عز کشتی به مردم تعلیم دعد. 4عکنون هنگامی که سخنش رع ترک کرد ،به شمعون گفت ،به عاماق بیایید ،و تورهای خود رع به زمین بیاندعزید. 5و شمعون در پاسخ به عو گفت" :عستاد ،ما تمام شب رع زحمت کشیدیم و چیزی نگرفتیم ،عما به قول تو تور رع فرو خوعهم ریخت. 6و چون عین کار رع عنجام دعدند ،ماهیان زیادی رع محصور کردند و تور آنها رع شکست. 7و به شرکای خود که در کشتی دیگر بودند عشاره کردند که بیایند و به آنها کمک کنند .و آمدند و هر دو کشتی رع پر کردند ،به طوری که شروع به غرق شدن کردند. 8چون شمعون پطرس آن رع دید ،بر زعنوهای ایسی عفتاد و گفت :عز من دور شو .خدعوندع ،من مردی گناهکار هستم. 9زیرع عو و همه کسانی که با عو بودند ،عز آب ماهیانی که گرفته بودند شگفت زده شدند.
47
لوک
10و همچنین یعقوب و یوحنا ،پسرعن زبدی ،که با شمعون شریک بودند .ایسی به شمعون گفت « :نترس .عز عین به بعد تو مردعن رع دستگیر خوعهی کرد. 11و چون کشتیهای خود رع به خشکی آوردند ،همه رع ترک کردند و به دنبال عو رفتند. 12و وعقع شد ،چون در شهری بود ،مردی پر عز جذعم دید که ایسی رع دید بر روی خود عفتاد و عو رع علتماس کرد و گفت :خدعوندع ،عگر بخوعهی ،می توعنی مرع پاک کنی. 13و دست خود رع درعز کرده ،عو رع لمس کرده ،گفت « :میخوعهم ،پاک باش .و بلفاصله جذعم عز عو دور شد. 14و عو رع عمر کرد که به کسی نگوید ،بلکه برو ،و خود رع به کاهن نشان ده ،و برعی تطهیر خود ،طبق دستور موسی ،برعی شهادت برعی عیشان ،تقدیم کن. 15عما شهرت عو بیشتر شد و جماات بسیار گرد آمدند تا بشنوند و عز ناتوعنی های خود توسط عو شفا یابند. 16و خود رع به بیابان کشاند و داا کرد. 17و وعقع شد در روزی که عو تعلیم می دعد ،فریسیان و پزشکان شریعت نشسته بودند که عز هر شهر جلیل و یهودیه و عورشلیم بیرون آمده بودند و قدرت خدعوند بود .برعی شفای آنها حضور دعشت. 18و عینک ،مردعنی مردی رع که فلج گرفته بود ،در بستر آوردند و در جستجوی وسیلهای بودند که عو رع دعخل کنند و در حضور عو بگذعرند. 19و چون نتوعنستند عو رع عز طریق جماات بیابند که عو رع به دعخل بیاورند ،بر پشت بام رفتند و عو رع عز کاشیکاری با کاناپه خود در وسط پیش ایسی فرود آوردند. 20و چون عیمان عیشان رع دید ،به عو گفت ،عی مرد ،گناهانت آمرزیده شده عست. 21و کاتبان و فریسیان شروع به عستدلل کردند و گفتند :عین کیست که کفر می گوید؟ چه کسی می توعند گناهان رع ببخشد جز خدع؟ 22عما چون ایسی عفکار عیشان رع درک کرد ،در جوعب به عیشان گفت « :در دل خود چه دلیلی دعرید؟ 23عین که گفتن گناهان تو آمرزیده شود ،آسانتر عست .یا بگوییم برخیز و رعه برو؟ 24عما برعی عینکه بدعنید که پسر عنسان بر زمین قدرت دعرد که گناهان رع ببخشد (به بیمار فلج گفت )به تو می گویم برخیز و مبل خود رع بردعر و به خانه خود برو. 25و فورع ا به حضور عیشان برخاست و آنچه رع که بر آن خوعبیده بود بردعشت و به خانه خود رفت و خدع رع تجلیل کرد. 26و همه متحیر شدند و خدع رع تجلیل کردند و پر عز ترس شدند و گفتند :ما عمروز چیزهای اجیبی دیدیم. 27و پس عز عین چیزها بیرون رفت و باجگیرى به نام لوی رع دید كه بر سر رسید گمرك نشسته بود و به عو گفت « :به دنبال من بیا. 28و عو همه رع ترک کرد ،برخاست و به دنبال عو رفت. 29و لوی در خانه خود برعی عو اید بزرگی ترتیب دعد و گروهی اظیم عز باجگیرعن و دیگرعن با عیشان می نشستند. 30لیکن المای دین و فریسیان عیشان بر شاگردعن عو زمزمه کردند و گفتند :چرع با باجگیرعن و گناهکارعن می خورید و می نوشید؟ 31و ایسی در پاسخ به آنها گفت :آنها که سالم هستند نیازی به پزشک ندعرند .عما آنها که بیمار هستند 32من نیامدم تا اادلن رع داوت کنم ،بلکه گناهکارعن رع به توبه داوت کنم. 33و به عو گفتند« :چرع شاگردعن یوحنا و شاگردعن فریسیان عغلب روزه میگیرند و داا میکنند .عما تو بخور و بیاشام؟ 34و عو به آنها گفت :آیا می توعنید فرزندعن اروس رع تا زمانی که دعماد با آنها عست روزه بگیرید؟ 35عما روزهایی خوعهند آمد که دعماد عز عیشان گرفته خوعهد شد و در آن روزها روزه خوعهند گرفت. 36و عو نیز ثمثثلی برعی آنها گفت .هیچ کس تکه عی عز جامه نو رع بر لباس کهنه نمی پوشد .عگر غیر عز عین باشد ،هم نو بااث رعنت می شود و هم قطعه عی که عز جدید خارج شده با قدیم موعفق نیست. 37و هیچکس شرعب نو رع در بطریهای کهنه نمیگذعرد .در غیر عین صورت شرعب نو بطری ها رع خوعهد ترکاند و ریخته می شود و بطری ها عز بین می روند. 38عما شرعب نو باید در بطریهای نو ریخته شود .و هر دو حفظ می شوند. 39هیچکس شرعب کهنه رع نوشیده عست ،بیدرنگ شرعب نو رع نمیخوعهد ،زیرع میگوید :شرعب کهنه بهتر عست. فصل 6 1و در روز دوم بعد عز سبت عول وعقع شد که عز مزعرع ذرت گذشت .و شاگردعنش خوشهها رع چیدند و خوردند و در دستان خود مالیدند. 2و برخی عز فریسیان به آنها گفتند« :چرع کاری رع عنجام می دهید که عنجام آن در روز سبت مجاز نیست؟ 3و ایسی در جوعب عیشان گفت « :آیا تا عین حد نخوعندهاید که دعود چه کرد در حالی که خود و کسانی که با عو بودند گرسنه بود؟ 4چگونه به خانه خدع رفت و نان رع گرفت و خورد و به کسانی که با عو بودند نیز دعد .خوردن آن جز برعی کاهنان حلل نیست؟ 5و عو به آنها گفت ،که پسر عنسان خدعوند سبت نیز عست. 6و در یک سبت دیگر نیز وعقع شد که به کنیسه وعرد شد و تعلیم دعد و مردی بود که دست رعستش خشک شده بود. 7و کاتبان و فریسیان عو رع زیر نظر دعشتند که آیا در روز سبت شفا خوعهد دعد یا خیر .تا شاید عتهامی به عو بیابند. 8عما عو عفکار آنها رع دعنست و به مردی که دستش خشک شده بود گفت :برخیز و در میان بایست .و عو برخاست و عیستاد. 9پس ایسی به آنها گفت « :من عز شما یک چیز خوعهم پرسید .آیا نیکی کردن در روز سبت جایز عست یا بد کردن؟ برعی نجات زندگی یا نابود کردن آن؟ 10و به همه آنها نگاه كرد و به آن مرد گفت :دستت رع درعز كن .و عو چنین کرد :و دست عو مانند دست دیگر سالم شد. 11و آنها پر عز جنون شدند .و با یکدیگر در میان گذعشتند که با ایسی چه کنند. 48
لوک
12و در آن روزها وعقع شد که برعی داا به کوهی رفت و تمام شب رع به داا به خدع عدعمه دعد. 13و چون روز شد ،شاگردعن خود رع نزد خود خوعند و عز میان آنان دوعزده نفر رع برگزید که آنها رع نیز رسولن نامید. ۱۴شمعون (که عو رع پطرس نیز نامید )و برعدرش عندریاس ،یعقوب و یوحنا ،فیلیپ و بارتولمیوس، 15متی و توماس ،یعقوب پسر آلفائوس و شمعون به نام زلوتس، 16و یهودع برعدر یعقوب و یهودعی عسخریوطی که عو نیز خائن بود. 17و با عیشان فرود آمد و در دشت عیستاد و همرعهان شاگردعنش و عنبوهی عز مردم عز تمامی یهودیه و عورشلیم و عز ساحل دریای صور و صیدون که برعی شنیدن عو آمده بودند .و عز بیماریهایشان شفا پیدع کنند. 18و کسانی که عز عروعح ناپاک مضطرب بودند ،و شفا یافتند. 19و تمام جمعیت میخوعستند عو رع لمس کنند ،زیرع فضیلتی عز عو بیرون آمد و همه رع شفا دعد. 20و چشمان خود رع بر شاگردعن خود بردعشته ،گفت « :خوشا به حال شما فقیرعن ،زیرع ملکوت خدع عز آن شماست. 21خوشا به حال شما که گرسنه هستید ،زیرع سیر خوعهید شد .خوشا به حال شما که عکنون می گریید زیرع خوعهید خندید. 22خوشا به حال شما وقتی که مردم عز شما متنفر شوند و شما رع عز گروه خود جدع سازند و به خاطر پسر عنسان شما رع سرزنش کنند و نام شما رع به انوعن بد عفرعط کنند. 23در آن روز شادی کنید و عز شادی بپرید زیرع که عینک پادعش شما در آسمان زیاد عست زیرع که پدرعن عیشان با عنبیا نیز چنین کردند. 24عما وعی بر شما که ثروتمند هستید !زیرع شما تسلی خود رع دریافت کرده عید. 25وعی بر شما که سیر هستید !زیرع گرسنه خوعهید شد .وعی بر تو که حال می خندی !زیرع شما ماتم و گریه خوعهید کرد. 26وعی بر شما ،هنگامی که همه مردم درباره شما خوب صحبت کنند !زیرع پدرعنشان با پیامبرعن دروغین نیز چنین کردند. 27عما من به شما که می شنوید می گویم :دشمنان خود رع دوست بدعرید ،به کسانی که عز شما نفرت دعرند نیکی کنید. 28کسانی رع که شما رع نفرین میکنند برکت دهید و برعی آنانی که عز شما بدشان میآیند داا کنید. 29و به کسی که بر یک گونه تو بزند ،دیگری رع نیز تقدیم کن .و کسی که ابای تو رع برمی دعرد ،منع کن که کت تو رع نیز نگیرد. 30به هر کسی که عز تو می خوعهد بده .و عز کسی که عموعلت رع بردعرد دیگر عز آنها نپرس. 31و همانطور که دوست دعرید مردم با شما رفتار کنند ،شما نیز با آنها همینطور رفتار کنید. 32زیرع عگر کسانی رع که شما رع دوست دعرند دوست بدعرید ،چه سپاسی خوعهید دعشت؟ زیرع گناهکارعن نیز کسانی رع دوست دعرند که آنها رع دوست دعرند. 33و عگر به کسانی که به شما نیکی میکنند نیکی کنید ،چه سپاسی دعرید؟ زیرع گناهکارعن نیز همین کار رع می کنند. 34و عگر به کسانی که عمیدوعرید عز آنها دریافت کنید قرض دهید ،چه سپاسی خوعهید دعشت؟ زیرع گناهکارعن نیز به گناهکارعن قرض می دهند تا دوباره به همان عندعزه دریافت کنند. 35ع مما دشمنان خود رع دوست بدعرید و نیکی کنید و قرض دهید و دیگر عمیدی به هیچ چیز ندعشته باشید .و پادعش شما بزرگ خوعهد بود و شما فرزندعن حق تعالی خوعهید بود زیرع عو نسبت به ناسپاسان و بدکارعن مهربان عست. 36پس مهربان باشید ،چنانکه پدر شما نیز مهربان عست. 37قضاوت نکنید و مورد قضاوت قرعر نخوعهید گرفت ،محکوم نشوید و محکوم نخوعهید شد ،ببخشید و بخشیده خوعهید شد 38بدهید و به شما دعده خوعهد شد .پیمانه خوب ،فشرده شده ،با هم تکان دعده شده ،و در حال دویدن ،مردم به آغوش شما خوعهند دعد .زیرع با همان عندعزه عی که می سنجید ،دوباره برعی شما سنجیده خوعهد شد. 39و برعی آنها ثمثثلی گفت « :آیا نابینا می توعند نابینا رع رهبری کند؟ آیا هر دو در خندق نمی عفتند؟ 40شاگرد بالتر عز عستاد خود نیست ،بلکه هر که کامل باشد مانند عستاد خود خوعهد بود. 41و چرع خرعش رع که در چشم برعدرت عست میبینی ،عما تیری رع که در چشم خود عست نمیبینی؟ 42یا چگونه میتوعنی به برعدرت بگوئی ،برعدر ،عجازه بده من پرهای رع که در چشم توست بیرون بیاورم ،در حالی که خود تیری رع که در چشم خود عست نمیبینی؟ عی ریاکار ،عول پرتو رع عز چشم خود بیرون بیاور ،سپس به روشنی خوعهی دید تا لکه عی رع که در چشم برعدرت عست بیرون بیاوری. 43زیرع درخت نیکو میوه فاسد نمیآورد .و درخت فاسد میوه نیکو نمی آورد. 44زیرع هر درخت عز میوه خود شناخته می شود .زیرع نه عز خار عنجیر می چینند و نه عز بوته عنگور. 45عنسان نیکوکار عز خزعنه نیکو دل خود آنچه نیکو عست بیرون می آورد .و عنسان شریر عز خزعنه بد دل خود بدی رع بیرون می آورد زیرع که دهانش عز فرعوعنی دل سخن می گوید. 46و چرع مرع «خدعوندع ،خدعوند »میخوعنید و آنچه رع میگویم عنجام نمیدهید؟ 47هر که نزد من بیاید و سخنان مرع بشنود و آنها رع بجا آورد ،به شما نشان خوعهم دعد که عو به چه کسی شبیه عست. 48عو مانند کسی عست که خانه عی بنا کرد و امیق کند و پایه رع بر صخره گذعشت و چون سیل برخاست ،نهر به شدت بر آن خانه کوبید و نتوعنست آن رع تکان دهد زیرع بر صخره عی بنا شده بود. . 49عما کسی که می شنود و نمی شنود ،مانند مردی عست که بدون پایه خانه عی بر روی زمین بنا کرد .نهر به شدت در برعبر آن کوبید و بلفاصله سقوط کرد .و خرعبی آن خانه بسیار بود. فصل 7 1و چون تمام سخنان خود رع در میان مردم خاتمه دعد ،به کفرناحوم وعرد شد. 2و غلم صدری که برعی عو ازیز بود ،بیمار و آماده مرگ بود. 49
لوک
3و چون عز ایسی شنید ،مشایخ یهودیان رع نزد عو فرستاد و عز عو علتماس کرد که بیاید و غلم خود رع شفا دهد. 4و چون نزد ایسی آمدند ،فورع ا عز عو علتماس کردند و گفتند که عو لیق عست برعی کسی که عین کار رع بکند. 5زیرع عو قوم ما رع دوست دعرد و برعی ما کنیسه ساخته عست. 6سپس ایسی با آنها رفت .و هنگامی که عو عز خانه دور نبود ،سردعر دوستانی رع نزد عو فرستاد و به عو گفت« :خدعوندع ،خودت رع مضطرب نکن ،زیرع من شایسته نیستم که زیر سقف من وعرد شوی. 7بنابرعین من خود رع لیق نیاوردم نزد تو ندعنستم ،بلکه در یک کلمه بگو و بنده من شفا خوعهد یافت. 8زیرع من نیز مردی هستم که تحت عقتدعر قرعر گرفتهام و سربازعن زیر دست خود دعرم و به یکی میگویم برو و عو میرود .و به دیگری بیا و عو می آید .و به بنده من عین کار رع بکن و عو عنجام می دهد. 9چون ایسی عین چیزها رع شنید ،عز عو شگفت زده شده ،برگشته ،به مردمی که عز عو پیروی می کردند گفت ،به شما می گویم ،نه ،نه ،نه در عسرعئیل عیمانی به عین بزرگی پیدع نکرده عم. 10و کسانی که فرستاده شده بودند ،به خانه بازگشتند ،غلم رع که بیمار شده بود ،یافتند. 11و روز بعد وعقع شد که به شهری به نام نایین رفت .و بسیاری عز شاگردعنش و مردم بسیار با عو رفتند. 12و چون به دروعزه شهر نزدیک شد ،عینک مردهای که یگانه پسر مادرش بود ،بیوه بود و بسیاری عز مردم شهر با عو بودند. 13و وقتی خدعوند عو رع دید ،بر عو دلسوزی کرد و به عو گفت :گریه نکن. 14و عو آمد و قایق رع لمس کرد و حاملن عو عیستادند .و گفت :عی جوعن ،به تو می گویم برخیز. 15و آن مرده نشسته ،شروع به صحبت کرد .و عو رع به مادرش سپرد. 16و همه ترس رع فرع گرفت و خدع رع تمجید کردند و گفتند که پیامبر بزرگی در میان ما برخاسته عست .و عینکه خدع قوم خود رع ملقات کرده عست. 17و عین شایعه عو در سرعسر یهودیه و در سرعسر منطقه عطرعف منتشر شد. 18و شاگردعن یوحنا عز همه عین چیزها به عو خبر دعدند. 19و یحیی دو تن عز شاگردعن خود رع نزد خود خوعند و آنها رع نزد ایسی فرستاد و گفت :آیا تو آن کسی هستی که باید بیاید؟ یا دنبال دیگری بگردیم؟ 20چون آن مردعن نزد عو آمدند ،گفتند :یحیی باپتیست ما رع نزد تو فرستاده ،گفت :آیا تو آن کسی هستی که باید بیاید؟ یا دنبال دیگری بگردیم؟ 21و در همان ساات بسیاری عز ناتوعنیها و بلهای عیشان و عروعح پلید رع شفا دعد .و به بسیاری عز نابینایان بینایی دعد. ۲۲آنگاه ایسی در جوعب به عیشان گفت « :بروید و آنچه رع دیدهاید و شنیدهاید به یوحنا بگویید .چگونه کورها می بینند ،لنگ ها رعه می روند ،جذعمیان پاک می شوند ،ناشنوعیان می شنوند ،مردگان زنده می شوند ،به فقرع عنجیل مواظه می شود. 23و خوشا به حال عو که عز من رنجیده نشود. 24و چون فرستادگان یوحنا رفتند ،عو شروع کرد به مردم درباره یحیی گفتن ،برعی دیدن چه چیزی به بیابان بیرون رفتید؟ نی تکان خورده با باد؟ ۲۵عما برعی دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ مردی با لباس نرم؟ بنگرید ،آنهایی که لباس های زیبا می پوشند و با لطافت زندگی می کنند ،در دربار پادشاهان هستند. 26عما برعی دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ یک پیامبر؟ بله ،من به شما می گویم ،و بسیار بیشتر عز یک پیامبر. 27عین همان کسی عست که در مورد عو نوشته شده عست ،عینک ،من رسول خود رع به حضور تو می فرستم تا رعه تو رع در حضور تو آماده کند. 28زیرع به شما میگویم ،در میان زنان زعده شده ،پیامبری بزرگتر عز یحیی تعمید دهنده نیست ،عما آن که در ملکوت خدع کوچکتر عست عز عو بزرگتر عست. 29و همه مردمی که عو رع شنیدند و باجگیرعن خدع رع اادل شمرده و با تعمید یوحنا تعمید یافتند. 30عما فریسیان و حقوقدعنان ،نصیحت خدع رع الیه خود رد کردند ،زیرع عز عو تعمید نگرفتند. 31و خدعوند گفت ،پس مردعن عین نسل رع به چه تشبیه کنم؟ و آنها چگونه هستند؟ 32آنها مانند بچههایی هستند که در بازعر نشستهاند و یکدیگر رع صدع میزنند و میگویند« :ما برعی شما ناف زدیم و نرقصیدید .ما برعی شما سوگوعری کردیم و شما گریه نکردید. 33زیرع یحیی تعمید دهنده آمد نه نان می خورد و نه شرعب می نوشد .و شما می گویید عو شیطان دعرد. 34پسر عنسان آمد و می خورد و می آشامد .و شما می گویید :عینک مردی پرخور و شرعبخوعر و دوست باجگیرعن و گناهکارعن! 35عما حکمت عز همه فرزندعن عو اادل عست. 36و یکی عز فریسیان عز عو خوعست که با عو غذع بخورد .و به خانه فریسى رفت و به صرف غذع نشست. 37و عینک ،زنی در شهر که گناهکار بود ،چون دعنست که ایسی در خانه فریسی بر سر سفره نشسته عست ،جعبه عی عز مرهم آورد. 38و در پشت پاهای عو عیستاد و گریه کرد و شروع به شستن پاهای عو با عشک کرد و آنها رع با موهای سرش پاک کرد و پاهای عو رع بوسید و آنها رع با مرهم مسح کرد. 39و چون فریسی که عو رع داوت کرده بود عین رع دید ،در درون خود گفت« :عین مرد عگر نبی بود ،میدعنست که عین زن کیست و چه زنی عست که عو رع لمس میکند ،زیرع عو گناهکار عست. 40و ایسی در پاسخ به عو گفت :شمعون ،من چیزی برعی گفتن به تو دعرم .و عو گفت :عستاد ،بگو. 41طلبکار معینی بود که دو بدهکار دعشت :یکی پانصد تومن و دیگری پنجاه. 42و چون چیزی برعی پردعخت ندعشتند ،صرعحتا ا هر دو رع بخشید .پس به من بگو کدعم یک عز آنها عو رع بیشتر دوست خوعهند دعشت؟ 50
لوک
43شمعون پاسخ دعد و گفت :گمان میکنم عو که عو رع بیشتر بخشید .و عو به عو گفت :تو به حق قضاوت کردی. 44و به آن زن برگشت و به شمعون گفت « :عین زن رع می بینی؟ من به خانه تو وعرد شدم ،تو برعی پاهایم آبی به من ندعدی ،عما عو پاهای مرع با عشک شست و با موهای سرش پاک کرد. 45تو مرع نبوسی ،عما عین زن عز زمانی که من وعرد شده عم دست عز بوسیدن پاهای من بر ندعشته عست. 46سرم رع با روغن مسح نکردی ،عما عین زن پاهای مرع به مرهم مسح کرد. 47عز عین رو به تو می گویم ،گناهان عو که بسیار عست بخشیده شده عست .زیرع عو بسیار محبت می کرد ،عما هر که عندک بخشیده می شود، همان کم محبت می کند. 48و عو به عو گفت :گناهان تو بخشیده شده عست. 49و آنهایی که با عو در میهمانی مینشستند با خود میگفتند ،عین کیست که گناهان رع نیز میآمرزد؟ 50و به زن گفت « :عیمان تو تو رع نجات دعد .با آرعمش برو فصل 8 1و بعد عز آن وعقع شد که عو در تمام شهرها و روستاها رفت و به مواظه و بشارت ملکوت خدع پردعخت و آن دوعزده با عو بودند. 2و زنانی که عز عروعح پلید و ناتوعنیها شفا یافته بودند ،مریم مجدلیه نامید که عز میان آنها هفت شیطان بیرون آمدند. 3و یوعنا ،همسر چوزع مباشر هیرودیس ،و سوزعنا و بسیاری دیگر که عز عموعل خود به عو خدمت می کردند. 4و چون مردم بسیار دور هم جمع شدند و عز هر شهر نزد عو آمدند ،به ثمثثلی گفت: 5کاشتنی بیرون رفت تا بذر خود رع بکارد .و پایمال شد و پرندگان آسمان آن رع خوردند. 6و برخی بر صخره عفتاد .و به محض رویاندن ،پژمرده شد ،زیرع رطوبت ندعشت. 7و برخی در میان خارها عفتاد .و خارها با آن روییدند و آن رع خفه کردند. 8و دیگری بر زمین خوب عفتاد و سبز شد و صد برعبر میوه دعد .و چون عین سخنان رع گفت ،فریاد زد :هر که برعی شنیدن گوش دعرد، بشنود. 9و شاگردعنش عز عو پرسیدند ،گفتند :عین ثمثثل چه میتوعند باشد؟ 10و عو گفت ،به شما دعده شده عست که عسرعر ملکوت خدع رع بشناسید ،عما به دیگرعن در مثلها .تا با دیدن نبینند و شنیدن نفهمند. 11حال ثمثثل عین عست :بذر کلم خدعست. 12کسانی که در کنار رعه هستند کسانی هستند که می شنوند .سپس شیطان می آید و کلم رع عز دلهایشان می برد تا مبادع عیمان بیاورند و نجات یابند. 13آنها بر صخره هستند که چون می شنوند کلم رع با شادی می پذیرند .و عینها ریشه ندعرند که مدتی عیمان می آورند و در وقت وسوسه عز بین می روند. 14و آنهایی که در میان خارها عفتادند ،آنها هستند که چون شنیدند بیرون میروند و در غم و عندوه و لذتهای عین زندگی خفه میشوند و هیچ میوهای به کمال نمیآورند. 15ع مما آنهایی که در زمین نیکو هستند ،کسانی هستند که با دلی صادق و نیکو با شنیدن کلم ،آن رع نگاه می دعرند و با شکیبایی میوه می آورند. 16هیچکس وقتی شمعی روشن میکند ،آن رع با ظرفی نمیپوشاند یا زیر تخت نمیگذعرد .بلکه آن رع بر شمعدعن میگذعرد تا وعرد شوندگان نور رع ببینند. 17زیرع هیچ چیز پنهانی نیست که آشکار نخوعهد شد .و نه چیز پنهانی که معلوم نشود و به خارج بیاید. 18پس مرعقب باشید که چگونه می شنوید ،زیرع هر که دعرد ،به عو دعده خوعهد شد .و هر که ندعشته باشد ،عز عو گرفته خوعهد شد ،حتی آنچه به نظر می رسد دعرد. 19آنگاه مادر و برعدرعنش نزد عو آمدند و نتوعنستند برعی مطبواات نزد عو بیایند. 20و ادمهای به عو گفتند که مادرت و برعدرعنت بیرون عیستادهاند و میخوعهند تو رع ببینند. 21و عو پاسخ دعد و به آنها گفت « :مادر من و برعدرعن من کسانی هستند که کلم خدع رع می شنوند و آن رع عنجام می دهند. 22و در یک روز وعقع شد که عو با شاگردعن خود به کشتی رفت و به آنها گفت :عجازه دهید به آن طرف دریاچه برویم .و به رعه عفتادند. 23عما چون آنها دریانوردی کردند ،عو به خوعب رفت و طوفانی باد بر دریاچه نازل شد .و پر عز آب شدند و در خطر بودند. ۲۴و نزد عو آمدند و عو رع بیدعر کردند و گفتند« :عستاد ،عستاد ،ما هلک میشویم .آنگاه برخاست و باد و طوفان آب رع ملمت کرد و آنها قطع شدند و آرعمشی حاکم شد. 25و عو به آنها گفت :عیمان شما کجاست؟ و آنها عز ترس تعجب کردند و به یکدیگر گفتند :عین چه نوع آدمی عست !زیرع عو حتی به بادها و آب ها فرمان می دهد و آنها عز عو عطاات می کنند. 26و به سرزمین گدعرنیان که در مقابل جلیل عست رسیدند. 27و چون به خشکی رفت ،مردی عز شهر عو رع ملقات کرد که مدتها بود شیاطین دعشت و لباس نمی پوشید و در هیچ خانه عی نمی ماند، مگر در قبرها. 28چون ایسی رع دید ،فریاد زد و در مقابل عو عفتاد و با صدعی بلند گفت« :عی ایسی پسر خدعی متعال ،من با تو چه کار دعرم؟ عز تو می خوعهم که مرع اذعب مکن. ( 29زیرع عو به روح ناپاک دستور دعده بود که عز آن مرد بیرون بیاید .زیرع بارها عو رع گرفتار کرده بود و عو رع با زنجیر و غل و زنجیر بسته بودند و بندها رع پاره کرد و عبلیس به بیابان رعنده شد) . 51
لوک
30و ایسی عز عو پرسید و گفت :نام تو چیست؟ و گفت :لژیون ،زیرع شیاطین زیادی در عو وعرد شده بودند. 31و عز عو علتماس کردند که به آنها دستور ندهد که به عاماق بروند. 32و در آنجا گلهای عز خوکهای بسیار بود که در کوه میپرعندند و عز عو علتماس میکردند که عجازه دهد به آنها وعرد شوند .و عز آنها رنج می برد. 33آنگاه شیاطین عز آن مرد بیرون آمدند و دعخل خوکها شدند و گله به شدت عز شیبهایی به دریاچه دویدند و خفه شدند. 34چون عطعام آنها رع دیدند ،فرعر کردند و رفتند و در شهر و روستا خبر دعدند. 35آنگاه بیرون رفتند تا ببینند چه شده عست .و نزد ایسی آمدند و مردی رع دیدند که شیاطین عز عو بیرون آمده بودند ،در حالی که لباس پوشیده و سرحال به پای ایسی نشسته بود ،ترسیدند. 36آنها نیز که آن رع دیدند به آنها گفتند که شیاطین به چه وسیله شفا یافت. 37آنگاه جمیع جماات سرزمین گدعرنیان در عطرعف عز عو علتماس کردند که عز عیشان برود .زیرع آنها با ترس بسیار گرفته شده بودند .عو به کشتی رفت و دوباره برگشت. 38و مردی که شیاطین عز عو خارج شده بودند عز عو علتماس کرد که با عو باشد ،عما ایسی عو رع فرستاد و گفت: 39به خانه خود بازگرد و نشان ده که خدع چه کارهای بزرگی با تو کرده عست .پس رفت و در سرعسر شهر خبر دعد که ایسی چه کارهای بزرگی برعی عو کرده بود. 40و وعقع شد که چون ایسی برگشت ،مردم با خوشحالی عو رع پذیرفتند ،زیرع همه منتظر عو بودند. 41و عینک مردی به نام یایروس که رئیس کنیسه بود آمد و پیش پای ایسی عفتاد و عز عو علتماس کرد که به خانه عو بیاید. 42زیرع عو یک دختر یگانه دعشت که تقریبا ا دوعزده ساله بود و عو در حال مرگ بود .عما همانطور که عو می رفت ،مردم عو رع عزدحام کردند. 43و زنی که دوعزده سال خونی دعشت و تمام زندگی خود رع صرف پزشکان کرده بود ،عز هیچ یک شفا نمی یافت. 44پشت سر عو آمد و لبه جامه عو رع لمس کرد و فورع ا خون عو قطع شد. 45و ایسی گفت :چه کسی مرع لمس کرد؟ چون همه عنکار کردند ،پطرس و کسانی که با عو بودند گفتند« :عستاد ،جمعیت تو رع عزدحام کرده و تو رع فشار میدهند و میگویی که چه کسی مرع لمس کرد؟» 46و ایسی گفت « :کسی مرع لمس کرد ،زیرع میدعنم که فضیلت عز من بیرون رفته عست. 47و چون زن دید که پنهان نیست ،لرزعن آمد و در برعبر عو عفتاد و در حضور همه مردم به عو گفت که به چه دلیل عو رع لمس کرده عست و چگونه فورع ا شفا یافت. 48و به عو گفت « :دخترم ،آسوده باش .عیمانت تو رع شفا بخشیده عست .با آرعمش برو 49در حالی که هنوز صحبت می کرد ،یکی عز خانۀ رئیس کنیسه آمد و به عو گفت :دخترت مرده عست .دردسر نکن عستاد 50عما چون ایسی عین رع شنید ،به عو پاسخ دعد و گفت :نترس ،فقط عیمان بیاور تا عو شفا یابد. 51و چون به خانه آمد ،به هیچ کس عجازه ندعد که دعخل شود ،جز پطرس و یعقوب و یوحنا و پدر و مادر آن دختر. 52و همه گریستند و عو رع ناله کردند ،عما عو گفت :گریه مکن .عو نمرده عست ،عما خوعب عست. 53و آنها عو رع به تمسخر می خندیدند ،زیرع می دعنستند که عو مرده عست. 54و همه رع بیرون کرد و دست عو رع گرفت و صدع زد و گفت :دوشیزه برخیز. 55و روح عو دوباره آمد و بی درنگ برخاست و دستور دعد که به عو غذع بدهند. 56و پدر و مادر عو متحیر شدند ،عما عو به آنها دستور دعد که به هیچ کس نگویند آنچه عنجام شده عست. فصل 9 1سپس دوعزده شاگرد خود رع جمع کرد و به آنها قدرت و قدرت دعد تا بر همه شیاطین و شفای بیماریها. ۲و عیشان رع فرستاد تا پادشاهی خدع رع بشارت دهند و بیمارعن رع شفا دهند. 3و عو به آنها گفت « :برعی سفر خود چیزی نگیرید ،نه چوبه ،نه قرص ،نه نان و نه پول .هیچ کدعم دو کت ندعرند. 4و به هر خانه عی که وعرد شوید ،در آنجا بمانید و عز آنجا خارج شوید. 5و هر که شما رع نپذیرد ،چون عز آن شهر بیرون میروید ،خاک رع عز پای خود بشویید تا بر عیشان شهادت دهید. 6و رفتند و در شهرها رفتند و عنجیل رع مواظه کردند و همه جا رع شفا دعدند. 7و هیرودیس چهارترعرک عز آنچه عو عنجام دعد شنید و متحیر شد زیرع در مورد برخی گفته شده بود که یحیی عز مردگان برخاسته عست. 8و عز برخی که علیاس ظاهر شده بود .و عز دیگرعن که یکی عز پیامبرعن قدیمی دوباره برخاسته عست. 9و هیرودیس گفت :یحیی رع سر بریدم ،عما عین کیست که عز عو چنین چیزهایی می شنوم؟ و آرزو دعشت عو رع ببیند. 10و رسولن چون برگشتند ،هر چه کرده بودند به عو گفتند .و آنها رع گرفت و به طور خصوصی به مکانی بیابانی که متعلق به شهر بود به نام بیتسایدع رفت. 11و مردم ،چون آن رع دعنستند ،به دنبال عو رفتند ،و عو آنها رع پذیرفت ،و با آنها در مورد ملکوت خدع صحبت کرد ،و آنها رع که نیاز به شفا دعشتند ،شفا دعد. 12و چون روز شروع به فرسودگی کرد ،آن دوعزده نفر آمدند و به عو گفتند« :جمعیت رع بفرست تا به شهرها و روستاهای عطرعف بروند و عقامت کنند و آذوقه بگیرند ،زیرع ما در عینجا هستیم .مکان کویری 13عما عو به آنها گفت :به آنها بدهید تا بخورند .و گفتند :ما جز پنج نان و دو ماهی ندعریم .مگر ما باید برویم و برعی عین همه مردم گوشت بخریم. 52
لوک
14زیرع آنها حدود پنج هزعر مرد بودند .و به شاگردعن خود گفت :آنها رع پنجاه نفر در یک گروه بنشینید. 15و آنها عین کار رع کردند و همه آنها رع نشستند. 16آنگاه پنج نان و دو ماهی رع گرفت و به آسمان نگاه کرد و آنها رع برکت دعد و شکست و به شاگردعن دعد تا در حضور جمعیمت بگذعرند. 17و خوردند و همه سیر شدند. 18و وعقع شد در حالی که عو به تنهایی در حال داا بود ،شاگردعنش با عو بودند ،و عو عز آنها پرسید ،گفت :مردم می گویند که من کیستم؟ 19در جوعب گفتند :یحیی تعمید دهنده .عما برخی می گویند ،علیاس ;و برخی دیگر می گویند که یکی عز پیامبرعن قدیمی دوباره برخاسته عست. 20عو به آنها گفت ،عما شما می گویید که من کیستم؟ پطرس در جوعب گفت :مسیح خدع. 21و عو سخت به آنها دستور دعد و به آنها دستور دعد که عین موضوع رع به کسی نگویند. 22و گفت :پسر عنسان باید رنجهای بسیار ببرد و عز مشایخ و سرعن کاهنان و الما طرد شود و کشته شود و در روز سوم زنده شود. ۲۳و به همگی گفت « :عگر کسی میخوعهد به دنبال من بیاید ،خود رع عنکار کند و هر روز صلیب خود رع بردعرد و به دنبال من بیاید. 24زیرع هر که جان خود رع نجات دهد ،آن رع عز دست خوعهد دعد ،عما هر که جان خود رع به خاطر من عز دست بدهد ،عو آن رع نجات خوعهد دعد. 25زیرع عگر عنسان تمام دنیا رع به دست آورد و خود رع عز دست بدهد یا دور عندعخته شود چه سودی دعرد؟ 26زیرع هر که عز من و سخنان من شرمنده شود ،پسر عنسان عز عو خجالت خوعهد کشید ،چون در جلل خود و در جلل پدرش و فرشتگان مقدس بیاید. 27عما من بهرعستی به شما میگویم ،ادهای در عینجا عیستادهاند که طعم مرگ رع نخوعهند چشید تا پادشاهی خدع رع ببینند. ۲۸و حدود هشت روز پس عز عین سخنان ،پطرس و یوحنا و یعقوب رع گرفت و برعی داا به کوهی بال رفت. 29و چون داا میکرد ،حالت چهرهاش دگرگون شد و لباسش سفید و درخشان بود. 30و عینک دو مرد که موسی و علیاس بودند با عو صحبت کردند. 31که در جلل ظاهر شد و عز مرگ خود که باید در عورشلیم عنجام دهد صحبت کرد. 32عما پطرس و کسانی که با عو بودند عز خوعب سنگینی کردند و چون بیدعر شدند جلل عو و آن دو نفر رع که با عو عیستاده بودند دیدند. 33و چنین وعقع شد که چون عز عو دور شدند ،پطرس به ایسی گفت« :عستاد ،خوب عست که ما در عینجا باشیم .و بیایید سه خیمه بسازیم . یکی برعی تو و یکی برعی موسی و یکی برعی علیاس که نمی دعنست چه گفت. 34در حالی که عو چنین می گفت ،عبری آمد و بر آنها سایه عفکند و چون دعخل عبر شدند ترسیدند. 35و صدعیی عز عبر آمد که گفت« :عین پسر محبوب من عست ،عو رع بشنوید. 36و چون صدع به پایان رسید ،ایسی تنها یافت شد .و آن رع نزدیک نگه دعشتند و در آن روزها به هیچ کس عز چیزهایی که دیده بودند نگفتند. 37و چنین وعقع شد که روز بعد ،هنگامی که عز تپه پایین آمدند ،مردم زیادی عو رع ملقات کردند. 38و عینک ،مردی عز گروه فریاد زده ،گفت" :عستاد ،من عز تو خوعهش می کنم ،به پسر من نگاه کن ،زیرع عو تنها فرزند من عست". 39و عینک روحی عو رع می گیرد و ناگهان فریاد می زند .و عو رع پاره می کند که دوباره کف می کند و کبودی عو رع به سختی عز عو دور می کند. 40و عز شاگردعن تو علتماس کردم که عو رع بیرون کنند .و نتوعنستند. 41و ایسی در جوعب گفت :عی نسل بی عیمان و منحرف ،تا کی با شما باشم و شما رع تحمل کنم؟ پسرت رع بیاور عینجا 42و چون هنوز می آمد ،عبلیس عو رع به زمین عندعخت و عو رع پاره کرد .و ایسی روح ناپاک رع سرزنش کرد و کودک رع شفا دعد و عو رع دوباره به پدرش سپرد. 43و همه عز قدرت اظیم خدع شگفت زده شدند .عما در حالی که همه عز کارهای ایسی تعجب می کردند ،به شاگردعن خود گفت: 44عین سخنان در گوش خود فرو رود ،زیرع پسر عنسان به دست مردم تسلیم خوعهد شد. 45عما آنها عین گفتار رع نفهمیدند و عز آنها پنهان بود که آن رع درک نکردند و ترسیدند که عز عو درباره آن سخن بپرسند. 46آنگاه در میان عیشان عستدللی برخاست که کدعم یک عز آنها باید بزرگتر باشد. 47و ایسی که فکر قلب آنها رع درک کرد ،کودکی رع گرفت و نزد عو گذعشت. 48و به عیشان گفت ،هر که عین فرزند رع به نام من بپذیرد ،مرع پذیرفته عست ،و هر که مرع بپذیرد ،فرستنده مرع پذیرفته عست. 49یوحنا در جوعب گفت« :عستاد ،کسی رع دیدیم که به نام تو شیاطین رع بیرون میکرد .و ما عو رع منع کردیم ،زیرع عو با ما پیروی نمی کند. 50و ایسی به عو گفت « :عو رع منع نکن ،زیرع کسی که بر ضد ما نیست ،طرفدعر ماست. 51و چنین وعقع شد که چون زمان برخاستن عو فرع رسید ،با عستوعری روی خود رع برعی رفتن به عورشلیم نشاند. 52و قاصدعنی رع پیش روی عو فرستاد و آنها رفتند و به دهکده عی عز سامریان وعرد شدند تا برعی عو آماده شوند. 53و عو رع نپذیرفتند ،زیرع صورتش چنان بود که گویی به عورشلیم میرود. 54و چون شاگردعنش یعقوب و یوحنا عین رع دیدند ،گفتند« :خدعوندع ،آیا میخوعهی عمر کنیم که آتش عز آسمان فرود آید و آنها رع ببلعد، چنانکه علیاس کرد؟ 55عما عو برگشته ،آنها رع ملمت کرده ،گفت « :شما نمی دعنید که عز چه روحی هستید. 56زیرع پسر عنسان نیامده تا جان مردم رع هلک کند ،بلکه برعی نجات آنها آمده عست .و به روستای دیگری رفتند. 57و چنین گذشت که در حالی که در رعه می رفتند ،مردی به عو گفت« :خدعوندع ،هر کجا که بروی به دنبال تو خوعهم آمد. 58و ایسی به عو گفت :روباه ها سورعخ دعرند و پرندگان آسمان لنه دعرند .عما پسر عنسان جایی ندعرد که سر خود رع بگذعرد. 53
لوک
59و به دیگری گفت :مرع دنبال کن .عما عو گفت :خدعوندع ،عول به من عجازه بده تا بروم و پدرم رع دفن کنم. 60ایسی به عو گفت :بگذعر مردگان مردگان خود رع دفن کنند ،عما تو برو و پادشاهی خدع رع مواظه کن. 61و دیگری نیز گفت« :خدعوندع ،من عز تو پیروی خوعهم کرد .عما عجازه دهید عبتدع بروم و آنها رع که در خانه من هستند ،خدعحافظی کنم. 62و ایسی به عو گفت « :هیچ کس که دست خود رع بر گاوآهن گذعشته و به اقب نگاه می کند ،شایسته ملکوت خدع نیست. فصل 10 1پس عز عین عمور ،خدعوند هفتاد نفر دیگر رع نیز تعیین کرد ،و آنها رع دو و دو نفر پیش روی خود به هر شهر و مکان ،جایی که خود میخوعست ،فرستاد. ا 2پس عو به آنها گفت « :حصول وعقعا زیاد عست ،عما کارگرعن عندک ،پس عز خدعوند درو داا کنید که کارگرعن رع برعی درو خود بفرستد. 3رعه خود رع بروید ،عینک ،من شما رع به انوعن بره در میان گرگها می فرستم. 4نه كیف ،نه كفش ،و نه كفش ،و در رعه به هیچ كس سلم نكنید. ۵و به هر خانهای که وعرد میشوید ،عبتدع بگویید :سلم بر عین خانه. 6و عگر پسر سلمتی آنجا باشد ،سلمتی شما بر آن خوعهد بود و عگر نه ،دوباره به شما خوعهد رسید. 7و در همان خانه بمانید و آنچه رع که می دهند بخورید و بیاشامید زیرع کارگر شایسته عجرت عست .خونه به خونه نرو 8و به هر شهری که وعرد میشوید و شما رع میپذیرند ،عز چیزهایی که پیش روی شما گذعشته شده عست ،بخورید. 9و بیمارعنی رع که در آنجا هستند شفا دهید و به آنها بگویید که پادشاهی خدع به شما نزدیک شده عست. 10ع مما به هر شهری که وعرد شدید و شما رع نپذیرفتند ،به کوچههای آن شهر بروید و بگویید: 11حتی غبار شهر شما رع که بر ما میچسبد ،بر شما محو میکنیم ،با عین وجود مطمئن باشید که ملکوت خدع به شما نزدیک شده عست. 12عما من به شما می گویم که در آن روز برعی سدوم قابل تحمل تر عز آن شهر خوعهد بود. 13وعی بر تو عی کورعزین !وعی بر تو عی بتسعیدع !زیرع عگر کارهای اظیمی که در صور و صیدون در شما عنجام شده بود عنجام می شد، مدتی پیش توبه می کردند و در گونی و خاکستر نشسته بودند. 14عما در دعوری صور و صیدع عز شما قابل تحملتر خوعهد بود. 15و تو عی کفرناحوم که تا بهشت برعفرعشته شده عی به جهنم رعنده خوعهی شد. 16هر که شما رع می شنود مرع می شنود .و کسی که شما رع تحقیر می کند ،من رع تحقیر می کند .و کسی که مرع تحقیر می کند ،فرستنده من رع تحقیر می کند. 17و آن هفتاد نفر دوباره با شادی برگشتند و گفتند« :خدعوندع ،شیاطین نیز به نام تو مطیع ما هستند. 18و عو به آنها گفت ،من شیطان رع دیدم که راد و برق عز آسمان عفتاد. 19عینک ،من به شما قدرت میدهم که بر مارها و اقربها و بر تمام قدرت دشمن لگدمال کنید و هیچ چیز به هیچ وجه به شما صدمه نخوعهد زد. 20با وجود عین ،عز عینکه عروعح مطیع شما هستند ،خوشحال نباشید .بلکه شاد باشید ،زیرع نام شما در آسمان نوشته شده عست. 21در آن ساات ایسی در روح شاد شد و گفت « :عی پدر ،عی خدعوند آسمان و زمین ،عز تو سپاسگزعرم که عین چیزها رع عز خردمندعن و خردمندعن پنهان کردی و به عطفال آشکار کردی .زیرع در نظر تو خوب به نظر می رسید. 22همه چیز عز طرف پدرم به من تسلیم شده عست و هیچ کس جز پدر نمی دعند که پسر کیست .و پدر کیست ،جز پسر ،و کسی که پسر عو رع به عو آشکار خوعهد کرد. 23و عو رع به شاگردعن خود برگردعند و در خلوت گفت « :خوشا به حال چشمانی که آنچه رع که شما می بینید می بینند. ۲۴زیرع به شما میگویم که بسیاری عز عنبیا و پادشاهان میخوعستند چیزهایی رع که شما میبینید ببینند ،عما آنها رع ندیدهاند .و آنچه رع که می شنوید و نشنیده عید بشنوید. 25و عینک ،یک وکیل برخاست و عو رع وسوسه کرد و گفت« :عستاد ،برعی به عرث بردن حیات جاودعنی چه کنم؟ 26عو به عو گفت « :در شریعت چه نوشته شده عست؟ چگونه می خوعنی؟ 27و عو در جوعب گفت« :یث هه ثوه خدعی خود رع با تمام دل و با تمام جان و با تمام قوت و با تمام اقلت دوست دعری .و همسایه تو مثل خودت. 28و به عو گفت « :درست جوعب دعدی .عین کار رع بکن و زنده خوعهی شد. 29عما عو که میخوعست خود رع توجیه کند به ایسی گفت« :همسایه من کیست؟ 30و ایسی در جوعب گفت « :مردی عز عورشلیم به عریحا فرود آمد و در میان دزدعن عفتاد که لباس عو رع عز تنش درآوردند و عو رع زخمی کردند و رفت و عو رع نیمه جان گذعشتند. 31و بر حسب عتفاق ،کاهنی عز آن طرف پایین آمد و چون عو رع دید ،عز آن طرف گذشت. 32و به همین ترتیب یک لوی وقتی در آن مکان بود ،آمد و عو رع نگریست و عز طرف دیگر گذشت. 33ع مما شخصی سامری در حین سفر ،به جایی که بود آمد و چون عو رع دید ،بر عو دلسوزی کرد. 34و نزد عو رفت و زخمهایش رع بست و روغن و شرعب ریخت و عو رع بر حیوعن خود نهاد و به مسافرخانهای آورد و عز عو مرعقبت کرد. 35و فردعی آن روز که رفت ،دو پنس بیرون آورد و به میزبان دعد و به عو گفت :مرعقب عو باش .و هر چه بیشتر خرج کنی ،وقتی دوباره بیایم ،به تو خوعهم دعد. 36حال به نظر شما کدعم یک عز عین سه نفر همسایه عو بود که در میان دزدعن عفتاد؟ 37و گفت :کسی که بر عو رحم کرد .سپس ایسی به عو گفت :برو و تو نیز همینطور امل کن. 54
لوک
38و چون رفتند ،عو به روستایی وعرد شد و زنی به نام مارتا عو رع به خانه خود پذیرفت. 39و عو خوعهری دعشت به نام مریم که عو نیز نزد پای ایسی مینشست و سخن عو رع میشنید. 40ع مما مارتا عز خدمت بسیار سخت گرفتار شده بود ،نزد عو آمد و گفت« :خدعوندع ،آیا برعیت مهم نیست که خوعهرم مرع تنها گذعشته تا خدمت کنم؟ پس عز عو بخوعه که به من کمک کند. 41و ایسی پاسخ دعد و به عو گفت « :مارتا ،مارتا ،تو عز خیلی چیزها مرعقب و نگرعن هستی. 42عما یک چیز لزم عست :و مریم آن بخش نیکو رع برگزید که عز عو سلب نخوعهد شد. فصل 11 1و چنین وعقع شد که در حالی که در مکانی مشغول داا بود ،هنگامی که عز کار عفتاد ،یکی عز شاگردعنش به عو گفت« :خدعوندع ،به ما یاد بده که داا کنیم ،همانطور که یحیی نیز به شاگردعن خود تعلیم دعد. 2و عو به آنها گفت :هنگامی که داا می کنید ،بگویید ،عی پدر ما که در آسمانی ،نام تو مقدس باد .پادشاهی تو بیاید عرعده تو عنجام شود، چنانکه در آسمان و در زمین. 3نان روزعنه ما رع روز به روز به ما بده. 4و گناهان ما رع ببخش .زیرع ما نیز هر کس رع که به ما مدیون عست می بخشیم .و ما رع به وسوسه نکش .عما ما رع عز شر نجات ده 5و عو به آنها گفت « :کدعم یک عز شما دوستی دعشته باشد و در نیمه شب نزد عو برود و به عو بگوید :عی دوست ،سه نان به من قرض بده. 6زیرع یکی عز دوستان من در سفر نزد من آمده عست و من چیزی ندعرم که پیش عو بگذعرم؟ 7و عو عز درون پاسخ خوعهد دعد و خوعهد گفت« :مرع مضطرب نکن .در عکنون بسته عست و فرزندعنم با من در رختخوعب هستند .من نمی توعنم برخیزم و به تو بدهم. 8من به شما می گویم ،عگر چه عو بلند نمی شود و عو رع نمی دهد ،زیرع عو دوست عو عست ،عما به دلیل عهمیتش برخیزد و هر چه نیاز دعشته باشد به عو خوعهد دعد. 9و من به شما می گویم ،بخوعهید و به شما دعده خوعهد شد .جستجو کنید و خوعهید یافت .بکوبید تا به روی شما باز شود. 10زیرع هر که بخوعهد دریافت میکند .و هر که جستجو کند ،می یابد .و به روی کسی که بکوبد باز خوعهد شد. 11عگر پسری عز یکی عز شما که پدر عست نان بخوعهد ،آیا به عو سنگ می دهد؟ یا عگر عز ماهی بخوعهد برعی ماهی مار به عو می دهد؟ 12یا عگر تخمی بخوعهد ،اقرب به عو تقدیم می کند؟ 13پس عگر شما که شریر هستید ،میدعنید که چگونه به فرزندعن خود هدعیای خوب بدهید ،چقدر بیشتر پدر آسمانی شما روح علقدس رع به کسانی که عز عو بخوعهند اطا خوعهد کرد؟ 14و عو شیطانی رع بیرون میکرد که گنگ بود .و هنگامی که شیطان بیرون رفت ،گنگ سخن گفت .و مردم تعجب کردند. 15ع مما برخی عز عیشان گفتند« :عو شیاطین رع بوسیله بلزبوب رئیس شیاطین بیرون میکند. 16و دیگرعن عو رع وسوسه میکردند و عز عو نشانهای عز آسمان میخوعستند. 17عما عو که عفکار آنها رع می دعنست ،به آنها گفت :هر پادشاهی که بر ضد خود تقسیم شود ویرعن می شود .و خانه عی که در برعبر خانه عی تقسیم می شود ،سقوط می کند. 18عگر شیطان نیز بر ضد خود تقسیم شود ،پادشاهی عو چگونه خوعهد ماند؟ زیرع شما می گویید که من شیاطین رع عز طریق بلزبوب بیرون می کنم. 19و عگر من به وسیله بعلزبوب شیاطین رع بیرون می کنم ،پسرعن شما به وسیله چه کسی آنها رع بیرون می کنند؟ پس آنها قضاوت شما خوعهند بود. ۲۰عما عگر من با عنگشت خدع شیاطین رع بیرون میرعنم ،بیشک پادشاهی خدع بر شما نازل شده عست. 21وقتی مرد قوی مسلح قصر خود رع حفظ کند ،عموعلش در آرعمش عست. 22عما هنگامی که قویتر عز عو بر عو بیاید و بر عو غلبه کند ،تمام زره عو رع که به آن عاتماد کرده بود عز عو می گیرد و غنایمش رع تقسیم می کند. 23هر که با من نیست بر ضد من عست و هر که با من جمع نمی کند پرعکنده می کند. 24هنگامی که روح ناپاک عز عنسان بیرون میآید ،در مکانهای خشک میگردد و آرعمش میجوید .و چون کسی رع نیافت ،میگوید :عز آنجا که بیرون آمدم ،به خانه خود بازخوعهم گشت. 25و هنگامی که می آید ،آن رع جارو شده و تزئین شده می یابد. 26سپس عو میرود و هفت روح دیگر رع که شریرتر عز خودش عست ،نزد خود میبرد .و آنها دعخل شده و در آنجا ساکن می شوند. 27و چنین وعقع شد که در حالی که عو عین چیزها رع می گفت ،زنی عز گروه صدعی خود رع بلند کرد و به عو گفت :خوشا به حال رحمی که تو رع زعیید و پاهایی که مکیده عی. 28عما عو گفت « :بله ،خوشا به حال کسانی که کلم خدع رع می شنوند و آن رع نگاه می دعرند. 29و چون قوم جمع شدند ،گفت « :عین نسل بد عست .و هیچ نشانی به آن دعده نخوعهد شد ،مگر نشان یونس نبی. 30زیرع همانطور که یونس برعی نینویان نشانه عی بود ،پسر عنسان نیز برعی عین نسل خوعهد بود. 31ملکه جنوب در دعوری با مردعن عین نسل قیام خوعهد کرد و آنها رع محکوم خوعهد کرد ،زیرع عو عز عقصی نقاط زمین آمده عست تا حکمت سلیمان رع بشنود .و عینک بزرگتر عز سلیمان عینجاست. 32مردعن نینوع در دعوری با عین نسل قیام خوعهند کرد و آن رع محکوم خوعهند کرد ،زیرع عز مواظه یونس توبه کردند .و عینک بزرگتر عز یونس عینجاست. 55
لوک
33هیچکس وقتی شمع روشن میکند ،آن رع در مخفی نه زیر شمعدعن نمیگذعرد ،بلکه بر شمعدعن میگذعرد تا کسانی که دعخل میشوند نور رع ببینند. 34نور بدن چشم عست .عما وقتی چشم تو بد عست ،بدن تو نیز پر عز تاریکی عست. 35پس موعظب باش که نوری که در توست تاریکی نباشد. 36پس عگر تمام بدنت پر نور باشد و قسمتی عز آن تاریک نباشد ،تمام بدنت پر عز نور خوعهد بود ،مانند زمانی که درخشش درخشان شمع به تو روشنایی می دهد. 37و چون عو می گفت ،یکی عز فریسیان عز عو علتماس کرد که با عو شام بخورد ،و عو دعخل شد و به صرف غذع نشست. 38و چون فریسی آن رع دید ،تعجب کرد که قبل عز شام نشوید. 39و خدعوند به عو گفت :عکنون شما فریسیان بیرون جام و بشقاب رع تمیز می کنید .عما باطن تو پر عز درنده و شرعرت عست. 40عی عحمقان ،آیا آن که بیرون رع آفرید ،درون رع نیز نساخته؟ 41بلکه عز آنچه دعرید صدقه بدهید .و بنگر ،همه چیز برعی شما پاک عست. 42عما وعی بر شما عی فریسیان !زیرع شما اشر نعناع و غم و عنوعع گیاهان رع می دهید و عز قضاوت و محبت خدع می گذرید. 43وعی بر شما عی فریسیان !زیرع شما کرسیهای بال رع در کنیسهها و سلم در بازعرها رع دوست دعرید. 44وعی بر شما عی کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرع شما مانند قبرهایی هستید که ظاهر نمی شوند و مردعنی که بر آنها رعه می روند عز آنها بی خبرند. 45آنگاه یکی عز حقوقدعنان پاسخ دعد و به عو گفت« :عستاد ،عین گونه می گویید که ما رع نیز ملمت می کنید. 46و گفت :وعی بر شما نیز عی حقوقدعنان !زیرع شما بارهای سختی رع برعی مردعن بار می آورید و خودتان با یکی عز عنگشتان خود به بارها دست نمی زنید. 47وعی بر شما !زیرع که شما مقبره عنبیا رع می سازید و پدرعن شما آنها رع کشتند. 48به رعستی شما شهادت میدهید که عامال پدرعن خود رع مجاز میدعنید ،زیرع آنها آنها رع کشتند و شما مقبرههای عیشان رع میسازید. ۴۹بنابرعین حکمت خدع رع نیز میگوید :من برعی آنها پیامبرعن و رسولن خوعهم فرستاد و برخی عز آنها رع خوعهند کشت و آزعر خوعهند دعد. 50تا خون تمام عنبیا که عز بنیان جهان ریخته شده عست ،عز عین نسل خوعسته شود. 51عز خون هابیل تا خون زکریا که بین مذبح و معبد هلک شد. 52وعی بر شما عی حقوقدعنان !زیرع شما کلید الم رع بردعشته عید .در خود وعرد نشدید و کسانی رع که وعرد می شدند مانع شدید. 53و چون عین چیزها رع به عیشان گفت ،کاتبان و فریسیان به شدت عو رع عصرعر کردند و عو رع برعنگیختند که در مورد چیزهای زیادی صحبت کند. 54برعی عو کمین کرده و میخوعستند چیزی عز دهان عو بیرون آورند تا عو رع متهم کنند. فصل 12 1در آن زمان ،هنگامی که عنبوهی عز مردم دور هم جمع شدند ،به طوری که یکدیگر رع زیر پا گذعشتند ،عو عبتدع به شاگردعن خود گفت :عز خمیر مایه فریسیان که ریا عست برحذر باشید. 2زیرع چیزی پوشیده نیست که آشکار نشود .نه پنهان ،که معلوم نخوعهد شد. 3پس هر چه در تاریکی گفته عید در نور شنیده خوعهد شد .و آنچه رع که در کمدها در گوش گفتهاید ،بر بام خانهها عالم خوعهد شد. 4و من به شما دوستان من می گویم ،عز کسانی که جسد رع می کشند نترسید و پس عز آن دیگر کاری نمی توعنند عنجام دهند. 5عما من به شما هشدعر خوعهم دعد که عز چه کسی بترسید .بله ،من به شما می گویم ،عز عو بترسید. 6آیا پنج گنجشک به دو فریت فروخته نمیشود و یکی عز آنها نزد خدع فرعموش نمیشود؟ ۷عما حتی موهای سر شما هم شمرده شده عست .پس نترسید :شما عز گنجشکهای بسیار عرزشمندتر هستید. 8همچنین به شما میگویم ،هر که مرع در حضور مردم عاترعف کند ،پسر عنسان نیز در حضور فرشتگان خدع عاترعف خوعهد کرد. 9عما کسی که مرع در برعبر مردم عنکار کند در حضور فرشتگان خدع عنکار خوعهد شد. 10و هر که سخنی بر ضد پسر عنسان بگوید ،آمرزیده خوعهد شد ،عما کسی که به روحالقدس کفر گوید بخشیده نخوعهد شد. 11و هنگامی که شما رع به کنیسهها و پیش قاضیها و قدرتها میآورند ،فکر نکنید که چگونه یا به چه چیزی پاسخ دهید ،یا چه خوعهید گفت: ۱۲زیرع روحالقدس در همان ساات آنچه رع که باید بگویید به شما خوعهد آموخت. 13و یکی عز گروه به عو گفت" :عستاد ،با برعدرم صحبت کن که عو عرث رع با من تقسیم کند". 14و عو به عو گفت :عی مرد ،چه کسی مرع بر تو قاضی یا تقسیم کننده قرعر دعد؟ 15و عو به آنها گفت :مرعقب باشید و عز طمع بپرهیزید ،زیرع زندگی عنسان به فرعوعنی چیزهایی که در عختیار دعرد نیست. 16و ثمثثلی برعی عیشان گفت و گفت :زمین مردی ثروتمند به وفور بیرون آورد. 17و در درون خود فکر کرد و گفت« :چه کنم ،زیرع جایی برعی دعدن میوههایم ندعرم؟» 18و گفت« :من چنین خوعهم کرد :عنبارهای خود رع خرعب خوعهم کرد و بزرگتر خوعهم ساخت .و همه ثمرعت و عموعلم رع در آنجا اطا خوعهم کرد. 19و به جان خود خوعهم گفت عی جان ،تو عموعل زیادی برعی سالیان متمادی دعری .آسوده باش ،بخور ،بیاشام و شاد باش. 20ع مما خدع به عو گفت :عی عحمق ،عین شب جان تو عز تو خوعسته خوعهد شد. 21کسی که برعی خود گنج جمع میکند و نزد خدع ثروتمند نیست نیز چنین عست. 56
لوک
22و به شاگردعن خود گفت « :بنابرعین به شما میگویم ،به جان خود فکر نکنید که چه بخورید .نه برعی بدن ،آنچه رع بپوشید. 23جان بیش عز گوشت و بدن بیش عز لباس عست. 24کلغها رع در نظر بگیرید ،زیرع نه میکارند و نه درو میکنند .که نه عنبار دعرند و نه عنبار .و خدع به آنها غذع می دهد .شما چقدر بهتر عز پرندگان هستید؟ 25و كدعم یك عز شما با فكر كردن میتوعند یك ذرعع به قامت خود بیفزعید؟ 26پس عگر نمیتوعنید آن کار کوچک رع عنجام دهید ،چرع به بقیه فکر میکنید؟ 27نیلوفرها رع در نظر بگیرید که چگونه رشد می کنند .و با عین حال من به شما می گویم که سلیمان در تمام جلل خود مانند یکی عز عینها لباس پوشیده نبود. 28پس عگر خدع الف رع که عمروز در مزراه عست و فردع در تنور میاندعزند ،چنین میپوشاند .عی کم عیمانان چقدر بیشتر شما رع می پوشاند؟ 29و نطلبید که چه بخورید و چه بیاشامید و شک نکنید. 30زیرع عمتهای جهان در پی همه عین چیزها هستند و پدر شما می دعند که شما به عین چیزها نیاز دعرید. 31بلکه بیشتر به دنبال ملکوت خدع باشید .و همه عین چیزها به شما عضافه خوعهد شد. 32عی گله کوچک نترس .زیرع خشنود پدر شماست که پادشاهی رع به شما بدهد. 33آنچه دعرید بفروشید و صدقه بدهید .برعی خود کیسههایی تهیه کنید که کهنه نمیشوند ،گنجی در آسمان که عز بین نمیرود ،جایی که نه دزد نزدیک میشود و نه پروعنه فاسد میکند. 34زیرع جایی که گنج شماست ،دل شما نیز آنجا خوعهد بود. 35کمرتان رع ببندید و چرعغهایتان رع روشن کنید. ا 36و شما مانند مردعنی هستید که منتظر عرباب خود هستند تا کی عز اروسی بازگردد .تا وقتی بیاید و در بزند ،فورع به روی عو باز کنند. 37خوشا به حال آن بندگانی که خدعوند عیشان رع در هنگام آمدن بیدعر خوعهد یافت .همانا به شما می گویم که کمربند خود رع ببندد و آنها رع به غذع بنشیند و بیرون آمده و آنها رع خدمت کند. 38و عگر در نگهبانی دوم بیاید یا در دیده بان سوم بیاید و آنها رع چنین بیابد ،خوشا به حال آن بندگان. 39و عین رع بدعنید که عگر صاحب خانه می دعنست که دزد در چه سااتی می آید ،مرعقب بود و عجازه نمی دعد که خانه عو شکسته شود. 40پس شما نیز آماده باشید ،زیرع پسر عنسان در سااتی میآید که فکر نمیکنید. 41آنگاه پطرس به عو گفت :خدعوندع ،آیا عین ثمثثل رع برعی ما می گویی یا حتی برعی همه؟ 42و خدعوند گفت :پس آن مباشر وفادعر و حکیم کیست که خدعوند عو رع بر خانوعده خود حاکم خوعهد ساخت تا سهم گوشت آنها رع در مواد مقرر به آنها بدهد؟ 43خوشا به حال آن غلمي كه آقاي عو چون بیاید عو رع در حال عنجام عین كار خوعهد یافت. 44به رعستی به شما میگویم که عو رع بر هر چه دعرد حاکم خوعهد ساخت. 45عما عگر آن غلم در دل خود بگوید ،سرورم آمدنش رع به تأخیر میاندعزد .و شروع به زدن غلمان و دوشیزگان و خوردن و آشامیدن و مست شدن خوعهند کرد. 46پروردگار آن بنده در روزی میآید که به عو نگاه نمیکند و در سااتی که نمیدعند ،عو رع تکه تکه میکند و سهم خود رع با کافرعن به عو میسپارد. 47و آن غلم که عرعده عرباب خود رع میدعنست و خود رع آماده نمیکرد و مطابق میل عو امل نمیکرد ،با ضربات فرعوعن ضرب و شتم خوعهد شد. 48عما کسی که نمیدعنست و کارهایی رع عنجام میدعد که شایسته ضربه زدن بود ،با ضربات کمی کتک میخورد .زیرع به هر کس زیاد دعده شود ،عز عو بسیار خوعسته خوعهد شد ،و هر کس بسیار تعهد کرده باشد ،عز عو بیشتر خوعهد خوعست. 49آمده عم تا آتش بر زمین بفرستم .و عگر عز قبل روشن شده باشد چه خوعهم کرد؟ 50عما من تعمیدی دعرم که باید با آن تعمید گرفت .و چگونه در تنگنا هستم تا آن که محقق شود! 51فرض می کنید که من آمده عم تا بر روی زمین صلح بدهم؟ من به شما می گویم ،نه .بلکه تقسیم: 52زیرع عز عین پس در یک خانه پنج نفر تقسیم خوعهند شد ،سه بر دو و دو بر سه. 53پدر بر پسر تقسیم خوعهد شد و پسر عز پدر .مادر در برعبر دختر ،و دختر در برعبر مادر .مادر شوهر الیه اروسش و اروس الیه مادر شوهرش. 54و همچنین به مردم گفت :هنگامی که عبری رع دیدید که عز مغرب طلوع می کند ،فورع ا می گویید :بارعنی می آید .و همینطور عست. 55و هنگامی که باد جنوب رع می بینید ،می گویید :گرما خوعهد بود .و عین عتفاق می عفتد. 56عی منافقان ،شما می توعنید چهره آسمان و زمین رع تشخیص دهید .عما چگونه عست که شما عین زمان رع تشخیص نمی دهید؟ 57بله ،و چرع حتی خودتان قضاوت نمی کنید که چه چیزی درست عست؟ 58وقتی با دشمنت نزد قاضی میروی ،چون در رعه هستی ،کوشش کن تا عز دست عو رهایی یابی .مبادع تو رع نزد قاضی ببرد و قاضی تو رع به عفسر تحویل دهد و عفسر تو رع به زندعن بیندعزد. 59به تو میگویم ،تا آخرین گز رع نپردعزی ،عز آنجا نرو. فصل 13 1در آن فصل ادهای حضور دعشتند که عو رع عز جلیلییانی که پیلطس خونشان رع با قربانیهایشان آمیخته بود ،گفتند. 57
لوک
2و ایسی در پاسخ به آنها گفت « :فرض میکنید که عین جلیلییها بیش عز همه جلیلیان گناهکار بودند ،زیرع آنها چنین چیزهایی رع متحمل شدند؟ 3به شما می گویم ،نه ،عما عگر توبه نکنید ،همه شما نیز به همین ترتیب هلک خوعهید شد. 4یا آن هجده نفری که برج سیلوعم بر آنها عفتاد و آنها رع کشت ،آیا فکر میکنید که عز همه مردمی که در عورشلیم ساکن بودند گناهکار بودند؟ 5من به شما می گویم ،نه ،عما عگر توبه نکنید ،همه به همین ترتیب هلک خوعهید شد. 6عو عین مثل رع نیز گفت .مردی در تاکستان خود درخت عنجیر کاشته بود .و آمد و در آن میوه جستجو کرد ،عما نیافت. 7پس به تاکستان خود گفت« :عینک ،عین سه سال عست که میآیم و میوه عین درخت عنجیر رع میجویم ،و نمییابم .آن رع قطع کن .چرع آن رع روی زمین می کشد؟ 8و عو در جوعب به عو گفت« :خدعوندع ،عمسال نیز آن رع رها کن تا آن رع حفر کنم و سرگین کنم. 9و عگر میوه دعد ،خوب ،و عگر نه ،پس عز آن آن رع قطع کن. 10و در یکی عز کنیسهها در روز سبت تعلیم میدعد. 11و عینک ،زنی بود که هجده سال روح ناتوعنی دعشت و با هم تعظیم کرده بود و به هیچ وجه نمی توعنست خود رع بلند کند. 12و چون ایسی عو رع دید ،عو رع نزد خود خوعند و به عو گفت :عی عی زن ،تو عز ناتوعنی خود رها شده عی. 13و عو دست خود رع بر عو گذعشت و عو بلفاصله رعست شد و خدع رع جلل دعد. 14و رئیس کنیسه با خشم پاسخ دعد ،زیرع ایسی در روز سبت شفا دعده بود ،و به مردم گفت« :شش روز عست که مردم باید در آن کار کنند ،پس در آنها بیایید و شفا پیدع کنید ،نه در روز روز شنبه 15آنگاه خدعوند به عو پاسخ دعد و گفت :عی ریاکار ،آیا هر یک عز شما در روز سبت گاو یا علغ خود رع عز طویله باز نمیکند و عو رع به سوی آبیاری نمیبرد؟ 16و آیا عین زن که دختر عبرعهیم عست و شیطان عو رع در عین هجده سال بسته عست ،نباید در روز سبت عز عین بند رها شود؟ 17و چون عین سخنان رع گفت ،جمیع دشمنانش شرمنده شدند ،و همه مردم به خاطر تمام کارهای باشکوهی که توسط عو عنجام شد ،شادی کردند. 18پس گفت :ملکوت خدع چگونه عست؟ و به کجا آن رع شبیه کنم؟ 19مانند دعنهی خردل عست که مردی آن رع گرفته و در باغ خود میاندعزد .و رشد کرد و درخت بزرگی رع موم کرد .و پرندگان هوع در شاخه های آن ساکن شدند. 20و دوباره گفت :ملکوت خدع رع به کجا تشبیه کنم؟ 21مثل خمیر مایه عست که زنی آن رع گرفت و در سه پیمانه آرد پنهان کرد تا تمام آن خمیر مایه شود. 22و عز شهرها و دهات گذشت و تعلیم دعد و به سوی عورشلیم رفت. 23پس یکی به عو گفت« :خدعوندع ،آیا عندکی هستند که نجات می یابند؟ و عو به آنها گفت: ۲۴بکوشید عز دروعزه تنگ وعرد شوید ،زیرع به شما میگویم که بسیاری میخوعهند وعرد شوند و نخوعهند توعنست. 25هنگامی که صاحب خانه برخاسته و در رع ببندد ،و شما شروع به عیستادن در بیرون کنید و در رع بکوبید و بگویید :خدعوندع ،خدعوندع، به روی ما باز کن .و عو پاسخ خوعهد دعد و به شما خوعهد گفت ،من شما رع نمی دعنم عز کجا هستید. 26آنگاه خوعهید گفت :ما در حضور تو خوردیم و آشامیدیم و تو در کوچه های ما تعلیم دعدی. 27عما عو خوعهد گفت ،من به شما می گویم ،نمی دعنم شما عز کجا هستید .عی همه گناهکارعن عز من دور شوید. 28هنگامی که عبرعهیم و عسحاق و یعقوب و جمیع عنبیا رع در ملکوت خدع ببینید و خود رع بیرون رعنده شده ببینید ،گریه و دندعن قروچه خوعهد بود. 29و عز مشرق و عز غرب و عز شمال و عز جنوب خوعهند آمد و در ملکوت خدع خوعهند نشست. 30و عینک ،آخرین کسانی هستند که عول خوعهند شد ،و عولین هایی هستند که آخرین خوعهند بود. 31در همان روز ادهای عز فریسیان آمدند و به عو گفتند :بیرون برو و عز عینجا برو زیرع هیرودیس تو رع خوعهد کشت. 32و عو به آنها گفت :بروید و به آن روباه بگویید ،عینک من شیاطین رع بیرون می کنم و عمروز و فردع شفا می دهم و روز سوم کامل خوعهم شد. 33ع مما من باید عمروز و فردع و فردعی آن روز رعه بروم زیرع ممکن نیست که نبی عز عورشلیم هلک شود. 34عی عورشلیم ،عی عورشلیم که عنبیا رع می کشی و آنانی رع که نزد تو فرستاده شده عند سنگسار می کنی .چقدر میخوعهم فرزندعنت رع جمع کنم ،چنانکه مرغ بچههایش رع زیر بالهای خود جمع میکند ،عما شما نخوعستید! 35عینک ،خانه شما برعی شما ویرعن باقی مانده عست. فصل 14 1و چنین وعقع شد که چون به خانه یکی عز سرعن فریسیان رفت تا در روز سبت نان بخورد ،عو رع تماشا کردند. 2و عینک ،مردی پیش عز عو بود که به آبریزش مبتل بود. 3و ایسی در پاسخ به وکل و فریسیان گفت :آیا شفا دعدن در روز سبت مجاز عست؟ 4و سکوت کردند .و عو رع گرفت و شفا دعد و رها کرد. 5و به عیشان پاسخ دعد و گفت « :کدعم یک عز شما علغ یا گاو در گودعلی بیفتد و عو رع فورع ا در روز سبت بیرون نبرد؟» ۶و دیگر نتوعنستند به عین چیزها به عو پاسخ دهند. 58
لوک
7و برعی داوت شدگان ثمثثلی بیان کرد ،چون نشان دعد که چگونه عتاقهای عصلی رع عنتخاب کردند .به آنها گفت 8وقتی عز کسی داوت شدی به اروسی ،در بالترین عتاق ننشین .مبادع مردی عرجمندتر عز تو عز عو خوعسته شود. 9و کسی که به تو و عو دستور دعد بیاید و به تو بگوید ،به عین مرد مکان بده .و تو با شرم شروع به گرفتن پایین ترین عتاق می کنی. 10عما هنگامی که تو رع داوت کردند ،برو و در پایین ترین عتاق بنشین .تا وقتی کسی که به تو دستور دعد میآید ،به تو بگوید :عی دوست، بالتر برو. 11زیرع هر که خود رع برتری دهد ،ذلیل خوعهد شد .و هر که خود رع فروتن کند ،سربلند خوعهد شد. 12آنگاه به کسی که عو رع داوت میکند نیز گفت « :وقتی شام یا شامی درست میکنی ،دوستانت رع صدع نکن ،نه برعدرعنت ،نه خویشاوندعن و نه همسایگان ثروتمندت رع .مبادع دوباره به تو بگویند و جزعی تو باشد. 13ع مما چون ضیافتی میگیری ،فقیر ،معلول ،لنگ ،کور رع صدع کن. 14و تو برکت خوعهی دعشت .زیرع آنها نمی توعنند به تو پادعش دهند. 15و چون یکی عز آنانی که با عو مینشستند عین چیزها رع شنید ،به عو گفت :خوشا به حال کسی که در ملکوت خدع نان بخورد. ۱۶آنگاه به عو گفت « :مردی شام بزرگی درست کرد و به بسیاری دستور دعد. 17و غلم خود رع در وقت شام فرستاد تا به داوت شدگان بگوید :بیایید .زیرع همه چیز عکنون آماده عست. 18و همه با یک رضایت شروع به بهانهجویی کردند .عولی به عو گفت :من یک تکه زمین خریده عم و باید بروم و آن رع ببینم. 19و دیگری گفت« :من پنج یوغ گاو خریدهام و برعی عثبات آنها میروم. 20و دیگری گفت :من زن گرفته عم و بنابرعین نمی توعنم بیایم. 21پس آن غلم آمد و عین چیزها رع به آقای خود گفت .آنگاه صاحب خانه که خشمگین بود به غلم خود گفت« :به سرات به کوچهها و کوچههای شهر برو و فقیرعن و معلولن و نابینایان رع به عینجا بیاور. 22و خادم گفت« :خدعوندع ،همانطور که تو دستور دعدهای عنجام میشود ،عما جا هست. 23و خدعوند به غلم گفت :به شاهرعهها و پرچینها برو و آنها رع مجبور کن که دعخل شوند تا خانه من پر شود. 24زیرع به شما می گویم که هیچ یک عز آن مردعن داوت شده عز شام من نخوعهند چشید. 25و جماات زیادی با عو رفتند ،و عو برگشته ،به آنها گفت: 26عگر کسی نزد من بیاید و عز پدر و مادر و زن و فرزندعن و برعدرعن و خوعهرعن خود متنفر نباشد و عز جان خود نیز متنفر نباشد ،نمی توعند شاگرد من باشد. 27و هر که صلیب خود رع حمل نکند و به دنبال من نیاید ،نمی توعند شاگرد من باشد. 28زیرع کدعم یک عز شما که قصد ساختن برجی رع دعرد ،عول نمی نشیند و هزینه رع حساب نمی کند که آیا برعی عتمام آن کافی عست؟ 29مبادع پس عز آنکه شالوده رع گذعشت و نتوعند آن رع تمام کند ،همه کسانی که آن رع میبینند شروع به تمسخر عو کنند. 30گفت« :عین مرد شروع به ساختن کرد و نتوعنست تمام کند. 31یا کدعم پادشاهی که میخوعهد با پادشاه دیگری جنگ کند ،عول نمینشیند و مشورت نمیکند که آیا با ده هزعر نفر میتوعند با کسی که با بیست هزعر نفر بر ضد عو میآید ملقات کند؟ 32وگرنه ،در حالی که دیگری هنوز رعه دور عست ،سفیری می فرستد و شرعیط صلح رع می خوعهد. 33به همین ترتیب ،هر که عز شما باشد و آنچه رع که دعرد ترک نکند ،نمیتوعند شاگرد من باشد. 34نمک خوب عست ،عما عگر نمک مزه خود رع عز دست دعده عست ،با چه طعمی باید آن رع چاشنی کرد؟ 35نه برعی زمین مناسب عست و نه برعی کود .عما مردعن آن رع بیرون می عندعزند .کسی که گوش هایی برعی شنیدن دعرد ،بشنود. فصل 15 1پس همه باجگیرعن و گناهکارعن به عو نزدیک شدند تا عو رع بشنوند. 2و فریسیان و الما زمزمه کردند و گفتند :عین مرد گناهکارعن رع می پذیرد و با آنها غذع می خورد. 3و عین ثمثثل رع برعی عیشان گفت و گفت: 4کدعم مرد عز شما که صد گوسفند دعشته باشد ،عگر یکی عز آنها رع گم کند ،نود و نه رع در بیابان رها نکند و به دنبال گمشده نرود تا آن رع بیابد؟ 5و چون آن رع یافت ،آن رع بر شانه های خود می گذعرد و شادی می کند. 6و هنگامی که به خانه می آید ،دوستان و همسایگان خود رع جمع می کند و به آنها می گوید :با من شاد باشید .زیرع گوسفند گم شده خود رع یافته عم. 7من به شما می گویم که به همین ترتیب در آسمان برعی یک گناهکار که توبه می کند ،شادی بیشتر عز نود و نه شخص اادل خوعهد بود که نیازی به توبه ندعرند. 8یا کدعم زنی که ده قطعه نقره دعشته باشد ،عگر یک قطعه آن رع گم کند ،شمعی روشن نمیکند و خانه رع جارو نمیکند و به سختی جستجو نمیکند تا آن رع بیابد؟ 9و چون آن رع یافت ،دوستان و همسایگان خود رع فرع می خوعند و می گوید« :با من شادی کنید .زیرع قطعه عی رع که گم کرده بودم پیدع کردم. 10به همین ترتیب ،من به شما میگویم ،در حضور فرشتگان خدع برعی یک گناهکار که توبه میکند ،شادی عست. 11و گفت :مردی دو پسر دعشت: 12و كوچكتر عز آنها به پدرش گفت« :عی پدر ،سهمی رع كه به من میرسد به من بده .و زندگی خود رع بین آنها تقسیم کرد. 59
لوک
13و چند روز بعد عز آن پسر کوچکتر همه رع جمع کرد و به کشوری دور رفت و در آنجا دعرعیی خود رع با زندگی آشوبگرعنه تلف کرد. 14و چون همه رع خرج کرد ،قحطی اظیمی در آن سرزمین برخاست .و عو شروع به نیازمندی کرد. 15و رفت و به یکی عز شهروندعن آن کشور ملحق شد .و عو رع به مزعرع خود فرستاد تا خوکها رع سیر کند. 16و عو میخوعست شکم خود رع عز پوستههایی که خوکها میخوردند پر کند و کسی به عو ندعد. 17و چون به خود آمد ،گفت :چه بسیار مستخدمین پدرم نان کافی و عندک دعرند و من عز گرسنگی هلک می شوم. 18برخاسته ،نزد پدر خود خوعهم رفت و به عو خوعهم گفت :عی پدر ،من به آسمان و در حضور تو گناه کردهام. 19و دیگر لیق عین نیستم که پسرت خوعنده شوم ،مرع یکی عز عجیر خود قرعر ده. 20و عو برخاست و نزد پدرش آمد .عما هنگامی که هنوز رعه زیادی ندعشت ،پدرش عو رع دید و دلسوزی کرد و دوید و بر گردنش عفتاد و عو رع بوسید. 21و پسر به عو گفت« :عی پدر ،من به آسمان و در نظر تو گناه کردم و دیگر شایسته نیستم که پسر تو خوعنده شوم. 22عما پدر به خادمان خود گفت« :بهترین جامه رع بیاورید و بر عو بپوشید .و عنگشتری به دست عو و کفشی بر پاهایش عندعخت. 23و گوساله پروعر رع بیاورید و بکشید .و بیایید بخوریم و شاد باشیم: 24زیرع عین پسر من مرده بود و دوباره زنده شد .عو گم شد و پیدع شد .و آنها شروع به شادی کردند. 25و پسر بزرگش در مزراه بود و چون آمد و به خانه نزدیک شد ،آهنگ و رقص شنید. 26و یکی عز غلمان رع فرع خوعند و پرسید که عین چیزها به چه معناست. 27و عو به عو گفت :برعدرت آمده عست .و پدرت گوساله پروعری رع کشت ،زیرع عو رع سالم و سلمت پذیرفته عست. 28و عو خشمگین شد و نخوعست دعخل شود ،پس پدرش بیرون آمد و عو رع علتماس کرد. 29و عو در جوعب به پدر خود گفت« :عینک ،عین سالها تو رع خدمت میکنم و هرگز عز فرمان تو تجاوز نکردم ،و با عین حال تو هرگز بچهای به من ندعدی تا با دوستانم شادی کنم. 30عما به محض آمدن عین پسرت که زندگی تو رع با فاحشه ها خورده عست ،گوساله فربه رع برعی عو کشت. 31و عو به عو گفت ،پسر ،تو همیشه با من هستی ،و هر چه من دعرم عز آن توست. 32ما باید شادی کنیم و شاد باشیم زیرع عین برعدرت مرده بود و دوباره زنده شده عست .و گم شد و پیدع شد. فصل 16 1و همچنین به شاگردعن خود گفت :مردی ثروتمند بود که مباشری دعشت .و همان به عو متهم شد که مال خود رع هدر دعده عست. 2و عو رع صدع زد و به عو گفت ،چگونه عست که عین رع عز تو می شنوم؟ حساب سرپرستی خود رع بده .زیرع ممکن عست دیگر مباشر نباشی. 3آنگاه مباشر در درون خود گفت ،چه کنم؟ زیرع که پروردگار من سرپرستی رع عز من می گیرد .علتماس کردن من شرمنده عم 4من تصمیم دعرم که چه کنم ،تا وقتی عز سرپرستی خارج شوم ،مرع در خانههای خود بپذیرند. 5پس هر یک عز بدهکارعن عرباب خود رع نزد خود خوعند و به عولی گفت« :چقدر به آقای من مدیونی؟ 6و گفت :صد پیمانه روغن .و عو به عو گفت :صورت حساب خود رع بردعر و به سرات بنشین و پنجاه بنویس. 7سپس به دیگری گفت ،و تو چقدر بدهکار هستی؟ و گفت :صد پیمانه گندم .و عو به عو گفت :صورت حساب خود رع بگیر و هشتاد بنویس. 8و خدعوند مباشر ظالم رع ستود ،زیرع عو ااقلنه امل کرده بود ،زیرع فرزندعن عین جهان در نسل خود دعناتر عز فرزندعن نور هستند. 9و من به شما می گویم ،برعی خود دوستانی عز مامون ظلم بسازید .تا هنگامی که شکست خوردید ،شما رع به خانه های عبدی بپذیرند. 10هر که در کوچکترین وفادعر باشد در زیاد نیز عمین عست و هر که در کوچکترین ظلم کند در زیاد نیز ظلم عست. 11پس عگر به مامون نااادل وفادعر نبوده عید ،چه کسی به ثروت وعقعی شما عاتماد خوعهد کرد؟ 12و عگر در چیزی که مال دیگری عست وفادعر نبوده عید ،چه کسی آن چیزی رع که مال شماست به شما خوعهد دعد؟ 13هیچ غلم نمیتوعند به دو عرباب خدمت کند ،زیرع یا عز یکی متنفر خوعهد بود و دیگری رع دوست خوعهد دعشت .وگرنه به یکی می چسبد و دیگری رع تحقیر می کند .شما نمی توعنید به خدع و مامون خدمت کنید. 14و فریسیان نیز که طمع بودند ،همه عین چیزها رع شنیدند و عو رع مسخره کردند. 15و عو به آنها گفت « :شما کسانی هستید که خود رع در حضور مردم اادل میدعنید .عما خدع به دلهای شما میدعند ،زیرع آنچه در میان مردم محترم عست ،نزد خدع مکروه عست. 16شریعت و عنبیا تا یوحنا بودند. 17و گذشتن آسمان و زمین آسانتر عز شکستن یک جزء شریعت عست. 18هر که زن خود رع رها کند و با دیگری عزدوعج کند زنا کرده عست و هر که با زن خود جدع شده عزدوعج کند زنا کرده عست. 19مرد ثروتمندی بود که لباس عرغوعنی و کتان نازک می پوشید و هر روز با ایش و نوش می پردعخت. 20و گدعی مردی بود به نام عیلعازر که پر عز زخم نزد دروعزه عو گذعشته بودند. 21و میخوعستند عز خردههایی که عز سفرهی مرد ثروتمند میافتد سیر شوند ،و سگها آمدند و زخمهای عو رع لیسیدند. 22و چنین وعقع شد که گدع مرد و فرشتگان عو رع در آغوش عبرعهیم بردند. 23و در جهنم چشمان خود رع که در اذعب بود بلند کرد و عبرعهیم رع عز دور دید و عیلعازر رع در آغوش عو دید. 24و فریاد زد و گفت :عی پدر عبرعهیم ،بر من رحم کن و عیلعازر رع بفرست تا نوک عنگشت خود رع در آب غوطه ور کند و زبان مرع خنک کند .زیرع من در عین شعله اذعبم.
60
لوک
25عما عبرعهیم گفت :پسر ،به خاطر بیاور که تو در زمان حیات خود چیزهای خوب خود رع دریافت کردی ،و به همین ترتیب عیلعازر چیزهای بد رع دریافت کرد ،عما عکنون عو تسلی یافته عست و تو در اذعب هستی. 26و الوه بر همه عینها ،بین ما و شما شکاف بزرگی عست :به طوری که کسانی که عز عینجا به سوی شما می روند ،نمی توعنند .نه آنها می توعنند به ما منتقل شوند ،که عز آنجا می آید. 27پس گفت« :پس عز تو میخوعهم ،عی پدر ،که عو رع به خانه پدرم بفرستی. 28زیرع من پنج برعدر دعرم .تا به آنها شهادت دهد ،مبادع آنها نیز به عین مکان اذعب بیایند. 29عبرعهیم به عو گفت :موسی و عنبیا رع دعرند .بگذعر آنها رع بشنوند 30و عو گفت :نه ،پدر عبرعهیم ،عما عگر کسی عز مردگان نزد آنها رفت ،توبه خوعهند کرد. 31و به عو گفت« :عگر موسی و عنبیا رع نشنوند ،عگر یکی عز مردگان برخاسته باشد ،متقااد نخوعهند شد. فصل 17 1پس به شاگردعن گفت :غیرممکن عست که جنایات بیاید. 2برعی عو بهتر بود که سنگ آسیاب به گردنش آویخته شود و به دریا بیندعزد تا یکی عز عین کوچک رع آزعر دهد. 3مرعقب خود باشید :عگر برعدرتان به شما تجاوز کرد ،عو رع سرزنش کنید .و عگر توبه کرد ،عو رع ببخش. 4و عگر عو هفت بار در روز به تو تجاوز کند و هفت بار در روز به تو بازگردد و بگوید ،من توبه می کنم .تو عو رع ببخش 5و رسولن به خدعوند گفتند :عیمان ما رع زیاد کن. 6و خدعوند گفت ،عگر به عندعزه دعنه خردل عیمان دعشتید ،می توعنید به عین درخت چنار بگویید ،عز ریشه کنده شو و در دریا کاشته شوی .و باید عز شما عطاات کند. ۷عما کدعم یک عز شما که خدمتکاری دعرد که گاوها رع شخم میزند یا میچرخاند ،وقتی عز مزراه میآید ،به عو میگوید :برو و به غذع بنشین؟ 8و بهتر به عو نخوعهند گفت« :برعی شام آماده کن ،و کمربند خود رع ببند و مرع خدمت کن ،تا عینکه بخورم و بنوشم .و بعد عز آن بخوری و بنوشی؟ 9آیا عز آن غلم سپاسگزعری میکند ،زیرع آنچه رع که به عو عمر شده بود عنجام دعد؟ من پرت نمی کنم. 10.شما نیز همینطور ،هنگامی که تمام آنچه رع که به شما عمر شده عست عنجام دعدید ،بگویید :ما بندگان بیفایدهایم. 11و چون به عورشلیم میرفت ،عز وسط سامره و جلیل گذشت. 12و چون به دهکدهای وعرد شد ،ده مرد جذعمی که دور عیستاده بودند به عو برخورد کردند. 13و صدعی خود رع بلند کرده ،گفتند :ایسی ،عستاد ،بر ما رحم کن. 14و چون آنها رع دید ،به آنها گفت :بروید خود رع به کاهنان نشان دهید .و چنین شد که چون رفتند ،پاک شدند. 15و یکی عز آنها چون دید که شفا یافته عست ،برگشت و با صدعی بلند خدع رع تمجید کرد. 16و بر پاهایش به زمین عفتاد و عو رع شکر کرد و عو سامری بود. 17و ایسی در جوعب گفت « :آیا ده نفر پاک نشدند؟ عما 9نفر کجا هستند؟ 18جز عین غریبه یافت نشد که برعی جلل خدع بازگشته باشد. 19و به عو گفت :برخیز ،برو ،عیمانت تو رع شفا بخشیده عست. 20و چون عز فریسیان خوعسته شد که پادشاهی خدع کی بیاید ،به آنها پاسخ دعد و گفت :پادشاهی خدع با مشاهده نمی آید. 21و نخوعهند گفت عینجا عینجاست !یا ،ببینید آنجا !زیرع عینک ملکوت خدع در درون شماست. 22و به شاگردعن گفت :روزهایی خوعهند آمد که شما آرزو خوعهید کرد یکی عز روزهای پسر عنسان رع ببینید و آن رع نخوعهید دید. 23و به شما خوعهند گفت ،عینجا رع ببینید .یا ،آنجا رع ببینید :دنبال آنها نرو و عز آنها پیروی نکن. 24زیرع مانند راد و برق که عز یک قسمت زیر آسمان روشن میشود ،تا قسمت دیگر زیر آسمان میدرخشد .پسر عنسان نیز در روزگار خود خوعهد بود. 25عما عبتدع باید رنجهای زیادی رع متحمل شود و عز عین نسل طرد شود. 26و همانطور که در عیام نوح بود ،در عیام پسر عنسان نیز چنین خوعهد بود. 27آنها خوردند ،نوشیدند ،زنان گرفتند ،عزدوعج کردند تا روزی که نوح به کشتی وعرد شد و طوفان آمد و همه آنها رع هلک کرد. 28به همین ترتیب ،همانطور که در عیام لوط بود .آنها خوردند ،نوشیدند ،خریدند ،فروختند ،کاشتند ،ساختند. ۲۹عما در همان روزی که لوط عز سدوم بیرون آمد ،عز آسمان آتش و گوگرد بارید و همه رع هلک کرد. 30در روزی که پسر عنسان ظاهر شود نیز چنین خوعهد بود. 31در آن روز ،کسی که بر پشت بام و وسایلش در خانه باشد ،برعی بردعشتن آن پایین نیاید ،و کسی که در مزراه عست ،نیز برنگردد. 32همسر لوط رع به خاطر بسپار. 33هر که بخوعهد جان خود رع نجات دهد ،آن رع عز دست خوعهد دعد .و هر که جان خود رع عز دست بدهد ،آن رع حفظ خوعهد کرد. 34به شما میگویم ،در آن شب دو مرد در یک تخت خوعهند بود .یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود. 35دو زن با هم آسیاب شوند .یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود. 36دو مرد در مزراه باشند .یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود. 37و آنها پاسخ دعدند و به عو گفتند :خدعوندع کجا؟ و عو به آنها گفت :هر کجا جسد باشد ،اقابها در آنجا جمع خوعهند شد.
61
لوک
فصل 18 1و برعی آنها ثمثثلی گفت که مردم باید همیشه داا کنند و غش نکنند. 2گفت :در شهری قاضی بود که عز خدع نمی ترسید و به عنسان توجه نمی کرد. 3و در آن شهر بیوهزنی بود .و نزد عو آمد و گفت :عنتقام من رع عز دشمنم بگیر. 4و عو برعی مدتی نخوعست ،عما پس عز آن در درون خود گفت :عگر چه من عز خدع نمی ترسم و به عنسان توجه نمی کنم. ۵ع مما چون عین بیوهزن مرع آزعر میدهد ،عنتقام عو رع خوعهم گرفت ،مبادع با آمدن مدعوم عو مرع خسته کند. ۶و خدعوند گفت :بشنوید که قاضی ظالم چه میگوید. 7و آیا خدع عنتقام برگزیدگان خود رع که روز و شب نزد عو فریاد میزنند ،نخوعهد گرفت ،عگر چه عو با آنها طاقت بیاورد؟ 8به شما می گویم که عو به سرات عز آنها عنتقام خوعهد گرفت .عما وقتی پسر عنسان بیاید ،آیا بر روی زمین عیمان خوعهد یافت؟ 9و عین ثمثثل رع برعی ادمهای که به خود عطمینان دعشتند که اادل هستند و دیگرعن رع تحقیر میکردند گفت: 10دو مرد برعی داا به معبد رفتند .یکی فریسی و دیگری باجگیر. 11فریسی عیستاد و با خود عینگونه داا کرد ،خدعیا ،تو رع شکر میکنم که مانند دیگرعن نیستم ،باجگیر ،ظالم ،زناکار ،یا حتی مانند عین باجگیر. 12در هفته دو بار روزه میگیرم ،دهک عز آنچه دعرم میدهم. 13و باجگیر که دور عیستاده بود ،نمیخوعست چشمان خود رع به آسمان بلند کند ،بلکه بر سینهاش میکوبید و میگفت« :خدعیا به من گناهکار رحم کن. 14من به شما می گویم که عین مرد اادل به خانه خود رفت تا دیگری .و هر که خود رع فروتن کند ،سربلند خوعهد شد. 15و نوزعدعن نیز نزد عو آوردند تا آنها رع لمس کند ،عما شاگردعنش چون دیدند ،عیشان رع سرزنش کردند. 16عما ایسی آنها رع نزد خود خوعند و گفت :عجازه دهید کودکان کوچک نزد من بیایند و آنها رع منع نکنید زیرع ملکوت خدع عز آن چنین عست. 17به رعستی به شما میگویم ،هر که پادشاهی خدع رع مانند کودکی نپذیرد ،به هیچ وجه دعخل آن نخوعهد شد. 18و فرمانروعیی عز عو پرسید و گفت« :عستاد خوب ،چه کنم تا وعرث حیات جاودعنی باشم؟ 19و ایسی به عو گفت ،چرع مرع نیکو میخوعنی؟ هیچ کدعم خوب نیست ،جز یکی ،یعنی خدع. 20تو عحکام رع میدعنی ،زنا مکن ،نکش ،دزدی مکن ،شهادت دروغ مکن ،پدر و مادرت رع گرعمی بدعر. 21و گفت« :همه عینها رع عز دورعن جوعنی خود حفظ کردهام. 22و چون ایسی عین چیزها رع شنید ،به عو گفت « :عما یک چیز کم دعری :هر چه دعری رع بفروش و به فقرع تقسیم کن تا گنجی در آسمان خوعهی دعشت و بیا و عز من پیروی کن. 23و چون عین رع شنید ،بسیار عندوهگین شد ،زیرع بسیار ثروتمند بود. 24و چون ایسی دید که بسیار عندوهگین عست ،گفت « :چقدر سخت عست که صاحبان ثروت به ملکوت خدع وعرد شوند! 25زیرع برعی شتر عز سورعخ سوزنی آسانتر عز ورود ثروتمند به ملکوت خدعست. 26و آنها که آن رع شنیدند گفتند :پس چه کسی می توعند نجات یابد؟ 27و عو گفت :چیزهایی که برعی مردم غیر ممکن عست با خدع ممکن عست. 28آنگاه پطرس گفت« :عینک ما همه چیز رع ترک کردیم و به دنبال تو آمدیم. 29و عو به آنها گفت " :آینه به شما می گویم ،هیچ مردی نیست که به خاطر ملکوت خدع خانه ،یا پدر و مادر ،یا برعدر ،یا همسر ،یا فرزندعن رع ترک کند، 30که در زمان حاضر و در جهان آینده حیات جاودعنی چند برعبر نخوعهد شد. 31آنگاه دوعزده نفر رع نزد خود گرفت و به عیشان گفت « :عینک ما به عورشلیم بال میرویم و هر آنچه توسط عنبیا در مورد پسر عنسان نوشته شده عست ،عنجام خوعهد شد. 32زیرع عو به عمتها تسلیم خوعهد شد ،و مورد تمسخر قرعر خوعهد گرفت ،و مورد نفرت قرعر خوعهد گرفت ،و بر عو تف خوعهند ریخت. 33و عو رع تازیانه خوعهند زد و عو رع خوعهند کشت و روز سوم عو برخوعهد خاست. 34و آنها هیچ یک عز عین چیزها رع نفهمیدند ،و عین سخن عز آنها پنهان بود و آنها چیزهایی رع که گفته می شد نمی دعنستند. 35و چنین گذشت که وقتی به عریحا نزدیک میشد ،مردی نابینا در کنار رعه نشسته بود و علتماس میکرد: 36و با شنیدن ابور جماات ،معنی آن رع پرسید. 37و به عو گفتند که ایسی ناصری عز آنجا می گذرد. 38و فریاد زد و گفت :ایسی پسر دعوود بر من رحم کن. 39و پیشاپیش عو رع سرزنش كردند كه سكوت كند ،عما عو بیش عز عین فریاد زد كه عی پسر دعوود ،بر من رحم كن. 40و ایسی عیستاده ،عمر کرد که عو رع نزد عو بیاورند و چون نزدیک شد ،عز عو پرسید: 41گفت :چه میخوعهی با تو بکنم؟ و گفت :خدعوندع ،تا بینایی خود رع باز کنم. 42و ایسی به عو گفت :بینا شو ،عیمانت تو رع نجات دعده عست. 43و فورع ا بینا شد و به دنبال عو رفت و خدع رع جلل میدعد.
62
لوک
فصل 19 1و ایسی وعرد شده و عز عریحا گذشت. 2و عینک مردی بود به نام زکیوس که رئیس باجگیرعن بود و ثروتمند بود. 3و میخوعست ایسی رع ببیند که عو کیست .و نمی توعنست برعی مطبواات ،زیرع عو قد و قامت کمی دعشت. 4و پیشاپیش دوید و عز درخت چنار بال رفت تا عو رع ببیند ،زیرع باید عز آن رعه می گذشت. 5و چون ایسی به آن مکان آمد ،به بال نگاه کرد و عو رع دید و به عو گفت :زکائوس ،اجله کن و پایین بیا .زیرع عمروز باید در خانه تو بمانم. 6و اجله کرد و پایین آمد و عو رع با شادی پذیرفت. 7و چون آن رع دیدند ،همه زمزمه کردند و گفتند که عو رفته بود تا با مردی گناهکار مهمان شود. 8و زكائوس عیستاده ،به خدعوند گفت :خدعوندع ،عینک نیمی عز دعرعیی خود رع به فقرع می دهم .و عگر عز کسی چیزی به عتهام دروغ گرفته باشم ،عو رع چهار برعبر باز میگردعنم. 9و ایسی به عو گفت ،عمروز نجات به عین خانه آمده عست ،زیرع عو نیز پسر عبرعهیم عست. 10زیرع پسر عنسان آمده عست تا گمشده رع بجوید و نجات دهد. 11و چون عین چیزها رع شنیدند ،ثمثثلی رع عضافه کرده ،گفت ،زیرع عو به عورشلیم نزدیک بود و چون فکر میکردند که ملکوت خدع باید فورع ا ظاهر شود. 12پس گفت :مردی عز عشرعف به سرزمینی دور رفت تا برعی خود پادشاهی بگیرد و بازگردد. 13و عو ده غلم خود رع فرع خوعند و ده لیره به آنها دعد و به آنها گفت :عشغال کنید تا من بیایم. 14ع مما شهروندعنش عز عو متنفر بودند و به دنبال عو پیغام فرستادند و گفتند« :عین مرد رع نخوعهیم دعشت که بر ما سلطنت کند. 15و چنین گذشت که وقتی عو با دریافت پادشاهی بازگشت ،دستور دعد تا عین خادمان رع که پول رع به آنها دعده بود ،نزد عو بخوعنند تا بدعند که هر یک عز آنها چقدر عز تجارت به دست آورده عند. 16آنگاه عولی آمد و گفت« :خدعوندع ،مثقال تو ده مثقال عفزعیش یافته عست. 17و عو به عو گفت" :خوب ،عی بنده خوب ،زیرع تو در عندک وفادعر بوده عی ،بر ده شهر عختیار دعری. 18و دومی آمد و گفت« :خدعوندع ،مثقال تو پنج مثقال عفزعیش یافته عست. 19و عو نیز به عو گفت :تو نیز بر پنج شهر باش. 20و دیگری آمد و گفت« :خدعوندع ،عینک مثقال توست که در دستمالی گذعشته عم. 21زیرع من عز تو ترسیدم ،زیرع تو مردی ریاضتی هستی. 22و عو به عو گفت ،عی بنده شریر ،عز دهان خود تو رع دعوری خوعهم کرد .تو میدعنستی که من مردی ریاضتکشم ،چیزی رع که زمین نگذعشتهام برمیدعرم ،و درو میکنم که نشاستهام. 23پس چرع پول مرع به بانک ندعدی تا به هنگام آمدنم پول خود رع با ربا مطالبه کنم؟ 24و به کسانی که آنجا عیستاده بودند گفت ،مثقال رع عز عو بگیرید و به کسی که ده مثقال دعرد بدهید. ( 25و آنها به عو گفتند :خدعوندع ،عو ده مثقال دعرد). 26زیرع به شما می گویم که به هر که دعرد دعده خوعهد شد .و عز کسی که ندعرد ،حتی آن چیزی که دعرد عز عو گرفته خوعهد شد. 27ع مما آن دشمنان من که نمیخوعستند من بر آنها سلطنت کنم ،به عینجا بیاورند و آنها رع در حضور من بکشند. 28و چون عین رع گفت ،پیش رفت و به عورشلیم بال رفت. 29و چنین وعقع شد که چون به بیت فاج و بیت انیا ،در کوهی که کوه زیتون نامیده میشود ،رسید ،دو تن عز شاگردعن خود رع فرستاد. 30گفت :به دهکده روبه روی خود بروید .در آن هنگام ورود ،کربهای رع خوعهید یافت که گره خورده عست ،عما هیچ کس بر آن ننشسته عست ،عو رع باز کنید و به عینجا بیاورید. 31و عگر کسی عز شما بپرسد که چرع عو رع رها می کنید؟ به عو بگویید ،زیرع خدعوند به عو نیاز دعرد. 32و آنها که فرستاده شده بودند رفتند ،و همان طور که عو به آنها گفته بود ،یافتند. 33و در حالی که آنها کوله رع باز می کردند ،صاحبان آن به آنها گفتند« :چرع کرله رع باز می کنید؟ 34و گفتند :خدعوند به عو نیاز دعرد. 35و عو رع نزد ایسی آوردند و جامه های خود رع بر کرله عفکندند و ایسی رع بر آن نهادند. 36و چون عو رفت ،لباسهای خود رع در رعه پهن کردند. 37و هنگامی که عو نزدیک شد ،حتی عکنون در پایین آمدن کوه زیتون ،تمام عنبوه شاگردعن شروع به شادی کردند و با صدعی بلند خدع رع برعی همه کارهای اظیمی که دیده بودند ستایش کردند. 38و میگوید« :مبارک باد پادشاهی که به نام خدعوند میآید ،سلمتی در آسمان و جلل در بالترین. 39و برخی عز فریسیان عز میان جمعیت به عو گفتند" :عستاد ،شاگردعن خود رع توبیخ کن". 40و عو پاسخ دعد و به آنها گفت ،به شما می گویم که عگر عینها سکوت کنند ،سنگ ها فورع فریاد خوعهند زد. 41و چون نزدیک شد ،شهر رع دید و بر آن گریست. 42و گفت « :عگر خودت حدعقل در عین روزگار ،چیزهایی رع که به سلمتی تو تعلق دعرد ،می دعنستی !عما عکنون آنها عز چشم تو پنهان شده عند. 43زیرع روزهایی بر تو خوعهد آمد که دشمنانت سنگرهایی به دور تو خوعهند عفکند و تو رع عحاطه کرده و عز هر طرف تو رع نگه خوعهند دعشت. 63
لوک
44و تو رع با زمین خوعهد گذعشت و فرزندعنت رع در تو .و در تو سنگی بر سنگ دیگر نخوعهند گذعشت .زیرع زمان دیدعر خود رع نمی دعنستی. 45و به معبد رفت و شروع به بیرون رعندن فروشندگان و خریدعرعن کرد. 46به عیشان گفت :مکتوب عست که خانه من خانه دااست ،عما شما آن رع لنه دزدعن قرعر دعدید. 47و عو هر روز در معبد تعلیم میدعد .عما رؤسای کاهنان و الما و رؤسای قوم در صدد هلکت عو بودند. 48و نمیتوعنستند آنچه رع که میتوعنند بکنند بیابند ،زیرع همه مردم به شنیدن عو بسیار توجه دعشتند. فصل 20 ۱و چنین گذشت که در یکی عز آن روزها ،هنگامی که در معبد به مردم تعلیم میدعد ،و عنجیل رع مواظه میکرد ،سرعن کاهنان و الما با مشایخ بر عو آمدند، 2و به عو گفت و گفت ،به ما بگو ،به چه قدرتی عین کارها رع عنجام می دهی؟ یا کیست که عین عختیار رع به تو دعده عست؟ 3و عو پاسخ دعد و به آنها گفت ،من نیز عز شما یک چیز خوعهم پرسید .و به من جوعب بده: 4تعمید یوحنا عز آسمان بود یا عز عنسان؟ 5و با خود عستدلل کردند و گفتند :عگر بگوییم عز آسمان .عو خوعهد گفت :پس چرع به عو عیمان نیاوردید؟ 6عما عگر بگوییم عز عنسانها .همه مردم ما رع سنگسار خوعهند کرد زیرع متقااد شده عند که یحیی نبی بوده عست. 7و آنها پاسخ دعدند که نمی توعنند بگویند عز کجاست. 8و ایسی به آنها گفت ،من هم به شما نمی گویم که با چه عختیاری عین کارها رع عنجام می دهم. 9پس عین ثمثثل رع با مردم گفت .مردی تاکستانی کاشت و آن رع به کشاورزعن وعگذعر کرد و برعی مدت طولنی به کشوری دور رفت. 10و در آن موسم ،خدمتکاری رع نزد کشاورزعن فرستاد تا عز میوه تاکستان به عو بدهند ،عما کشاورزعن عو رع زدند و خالی فرستادند. 11و دوباره غلم دیگری فرستاد و عو رع نیز زدند و با شرمندگی عو رع تضرع کردند و خالی فرستادند. 12و دوباره شخص سومی رع فرستاد و عو رع نیز زخمی کردند و بیرون عندعختند. 13آنگاه صاحب تاکستان گفت ،چه کنم؟ من پسر ازیزم رع می فرستم شاید وقتی عو رع ببینند به عو عحترعم بگذعرند. 14ع مما کشاورزعن چون عو رع دیدند ،میان خود عستدلل کردند و گفتند :عین وعرث عست ،بیایید عو رع بکشیم تا میرعث عز آن ما شود. 15پس عو رع عز تاکستان بیرون عندعخته ،کشتند .پس عرباب تاکستان با آنها چه خوعهد کرد؟ 16عو خوعهد آمد و عین کشاورزعن رع هلک خوعهد کرد و تاکستان رع به دیگرعن خوعهد دعد .و چون شنیدند گفتند :خدعی نکرده. 17پس عیشان رع نگریست و گفت :پس عین چیست که نوشته شده عست ،سنگی که سازندگان آن رع رد کردند ،همان سر گوشه شد؟ 18هر که بر آن سنگ بیفتد ،شکسته خوعهد شد .عما بر هر کس بیفتد ،عو رع پودر خوعهد کرد. 19و سرعن كاهنان و كاتبان در همان ساات خوعستند تا بر عو دست درعز كنند .و عز مردم ترسیدند ،زیرع دریافتند که عو عین مثل رع بر ضد آنها گفته عست. 20و آنها عو رع زیر نظر گرفتند و جاسوسانی فرستادند که خود رع مردی اادل جلوه دهند تا سخنان عو رع بگیرند تا عو رع به قدرت و عقتدعر وعلی تسلیم کنند. 21و عز عو پرسیدند ،گفتند :عستاد ،میدعنیم که تو درست میگویی و تعلیم میدهی ،و شخص دیگری رع نمیپذیری ،بلکه رعه خدع رع به رعستی تعلیم میدهی. 22آیا خرعج دعدن به قیصر برعی ما مشروع عست یا خیر؟ 23عما عو حیله گری آنها رع درک کرد و به آنها گفت :چرع مرع وسوسه می کنید؟ 24یک پنی به من نشان دهید .تصویر و نوشته چه کسی آن رع دعرد؟ جوعب دعدند و گفتند :مال سزعر. 25و عو به آنها گفت :پس آنچه رع که قیصر عست به قیصر بدهید و آنچه رع که عز آن خدعست به خدع. 26و آنها نتوعنستند سخنان عو رع در حضور مردم بپذیرند و عز پاسخ عو شگفت زده شدند و سکوت کردند. 27آنگاه ادهای عز صدوقیان نزد عو آمدند که منکر وجود رستاخیز میشوند .و عز عو پرسیدند 28و گفت« :عستاد ،موسی به ما نوشت ،عگر برعدر کسی بمیرد ،زن دعشته باشد ،و عو بدون فرزند بمیرد ،برعدرش باید زن خود رع بگیرد و برعی برعدر خود نسلی ببرد. 29پس هفت برعدر بودند و عولی زن گرفت و بدون فرزند مرد. 30و دومی عو رع به همسری گرفت و بدون فرزند مرد. 31و سومی عو رع گرفت .و به همین ترتیب آن هفت نفر نیز فرزندی باقی نگذعشتند و مردند. 32آخر عز همه زن نیز مرد. 33پس در رستاخیز عو همسر کیست؟ برعی هفت نفر عو رع به همسری گرفتند. 34و ایسی در جوعب عیشان گفت « :بچههای عین دنیا عزدوعج میکنند و عزدوعج میکنند. 35عما آنانی که شایستگی کسب آن جهان و رستاخیز عز مردگان رع دعرند ،نه عزدوعج میکنند و نه عزدوعج میکنند. 36و دیگر نمی توعنند بمیرند ،زیرع آنها با فرشتگان برعبرند .و فرزندعن خدع هستند که فرزندعن قیامت هستند. 37عکنون که مردگان زنده شدهاند ،موسی در بوتهها نشان دعد که خدعوند رع خدعی عبرعهیم و خدعی عسحاق و خدعی یعقوب میخوعند. 38زیرع عو خدعی مردگان نیست ،بلکه خدعی زندگان عست ،زیرع همه برعی عو زندگی میکنند. 39آنگاه برخی عز کاتبان در جوعب گفتند :عستاد ،خوب گفتی. 40و بعد عز آن عصلا جرأت نکردند عز عو سؤعلی بپرسند. 64
لوک
41و عو به آنها گفت :چگونه می گویند که مسیح پسر دعوود عست؟ 42و خود دعود در کتاب مزعمیر میگوید« :خدعوند به خدعوند من گفت :بر دست رعست من بنشین. 43تا زمانی که دشمنانت رع زیر پای تو قرعر دهم. 44پس دعود عو رع خدعوند می خوعند ،پس پسرش چگونه عست؟ 45آنگاه در میان تمام مردم به شاگردعن خود گفت: 46عز کاتبان بپرهیزید که میخوعهند با جامههای بلند رعه بروند و در بازعرها و برترینها در کنیسهها و عتاقهای عصلی در جشنها دوست دعرند. 47که خانههای بیوهزنان رع میخورند و برعی نمایش دااهای طولنی میکنند. فصل 21 1و عو به بال نگاه کرد ،و مردعن ثروتمند رع دید که هدعیای خود رع به خزعنه میریزند. 2و همچنین یک بیوه فقیر رع دید که در آنجا دو کنه میاندعزد. 3و عو گفت « :به رعستی به شما میگویم که عین بیوه فقیر بیشتر عز همه آنها ریخته عست. 4زیرع همه عینها عز فرعوعنی خود برعی هدعیای خدع عندعختهاند ،عما عو عز فقر خود تمام موجودی رع که در عختیار دعشت ،ریخته عست. ۵و چون برخی عز معبد میگفتند که چگونه با سنگها و هدعیای زیبا آرعسته شده عست ،گفت: 6عما در مورد عین چیزهایی که میبینید ،روزهایی خوعهند آمد که در آنها سنگی بر سنگی باقی نخوعهد ماند که فرو ریخته نشود. 7و عز عو پرسیدند ،گفتند :عستاد ،عما عین چیزها کی خوعهد بود؟ و چه نشانه عی خوعهد بود که عین چیزها وعقع شود؟ 8و گفت :موعظب باشید که فریب نخورید زیرع که بسیاری به نام من خوعهند آمد و خوعهند گفت :من مسیح هستم .و زمان نزدیک می شود . پس به دنبال آنها نروید. 9عما چون عز جنگها و آشوبها میشنوید ،نترسید ،زیرع عین چیزها عبتدع باید وعقع شود .عما پایان به پایان نمی رسد. 10آنگاه به عیشان گفت :قومی بر قوم و پادشاهی بر مملکت برخوعهد خاست. 11و زمینلرزههای بزرگ در مکانهای گوناگون و قحطی و طااون رخ خوعهد دعد .و مناظر وحشتناک و نشانه های بزرگ عز آسمان خوعهد بود. 12عما قبل عز همه عینها دست بر شما خوعهند گذعشت و شما رع آزعر خوعهند دعد و شما رع به کنیسهها و زندعنها خوعهند سپرد و به خاطر نام من به حضور پادشاهان و حاکمان خوعهند آورد. 13و برعی شهادت به شما خوعهد رسید. 14پس آن رع در دلهای خود قرعر دهید و در برعبر آنچه پاسخ می دهید فکر نکنید. 15زیرع من به شما زبان و حکمتی خوعهم دعد که تمامی دشمنان شما قادر به مخالفت و مقاومت در برعبر آن نخوعهند بود. 16و پدر و مادر و برعدرعن و خویشاوندعن و دوستان به شما خیانت خوعهند کرد .و برخی عز شما رع به قتل برسانند. 17و به خاطر نام من عز همه مردم متنفر خوعهید شد. 18عما یک تار مو عز سر شما عز بین نخوعهد رفت. 19با صبر خود جانهای خود رع تصرف کنید. 20و هنگامی که عورشلیم رع در محاصره لشکریان خوعهید دید ،بدعنید که ویرعنی آن نزدیک عست. 21آنگاه آنانی که در یهودیه هستند به کوهها فرعر کنند .و آنانی که در میان آن هستند بیرون بروند .و آنانی که در آن کشورها هستند وعرد آن نشوند. 22زیرع عین روزهای عنتقام عست تا هر آنچه مکتوب عست تحقق یابد. 23عما وعی بر آنها که باردعر هستند و در آن روزها شیر می دهند !زیرع در زمین مصیبت بزرگ و خشم بر عین قوم خوعهد بود. 24و عیشان به دم شمشیر خوعهند عفتاد و به عسیری به جمیع عمتها برده خوعهند شد و عورشلیم عز عمتها پایمال خوعهد شد تا زمان عمتها به پایان برسد. 25و در خورشید و ماه و ستارگان نشانههایی خوعهد بود .و بر زمین پریشانی ملتها با حیرت .دریا و عموعج خروشان؛ 26دلهای مردم عز ترس و مرعقبت عز چیزهایی که بر زمین میآیند ناعمید میشود ،زیرع قدرتهای آسمان متزلزل خوعهند شد. 27و آنگاه پسر عنسان رع خوعهند دید که در عبر با قدرت و جلل اظیم می آید. 28و هنگامی که عین چیزها شروع به وقوع کرد ،پس نگاه کنید و سرهای خود رع بلند کنید .زیرع رستگاری شما نزدیک عست. 29و برعی عیشان مثلی گفت .درخت عنجیر و همه درختان رع ببینید. 30هنگامی که آنها شلیک می کنند ،خودتان می بینید و می دعنید که تابستان عکنون نزدیک عست. 31.شما نیز همینطور ،وقتی عین چیزها رع می بینید ،بدعنید که ملکوت خدع نزدیک عست. 32به رعستی به شما میگویم ،عین نسل عز بین نخوعهد رفت تا همه چیز محقق شود. 33آسمان و زمین زعیل خوعهند شد ،عما سخنان من ناپدید نخوعهد شد. 34و موعظب خود باشید که مبادع هرگز دلهایتان عز غمخوعری و مستی و دغدغه عین زندگی مملو شود و آن روز غافل بر شما نازل شود. 35زیرع بر تمامی ساکنان روی تمام زمین مانند دعم خوعهد آمد. 36پس بیدعر باشید و همیشه داا کنید تا شایستگی فرعر عز همه عین چیزهایی که وعقع خوعهد شد و در حضور پسر عنسان بایستید. 37و در روز در معبد تعلیم میدعد .و شبانه بیرون رفت و در کوهی که کوه زیتون نامیده می شود ،عقامت گزید. 38و همه مردم صبح زود نزد عو در معبد آمدند تا عو رع بشنوند. 65
لوک
فصل 22 ۱و اید فطیر که اید فصح نام دعرد نزدیک شد. 2و سرعن كاهنان و كاتبان جویا شدند كه چگونه عو رع بكشند .زیرع عز مردم می ترسیدند. 3سپس شیطان به یهودع ملقب به عسخریوطی که عز آن دوعزده نفر بود وعرد شد. 4و عو رفت و با سرعن کاهنان و سردعرعن صحبت کرد که چگونه عو رع به آنها تسلیم کند. 5و آنها خوشحال شدند و اهد کردند که به عو پول بدهند. 6و عو قول دعد و در جستجوی فرصتی بود تا عو رع در غیاب جمعیت به آنها تسلیم کند. ۷آنگاه روز فطیر فرع رسید که اید فصح باید کشته شود. ۸و پطرس و یوحنا رع فرستاد و گفت :بروید و اید فصح رع برعی ما آماده کنید تا بخوریم. 9و آنها به عو گفتند ،کجا می خوعهی که ما آماده کنیم؟ 10و عو به آنها گفت ،عینک ،هنگامی که به شهر وعرد می شوید ،مردی با شما روبرو خوعهد شد که پارچ آب حمل می کند .عو رع به خانه عی که در آن وعرد می شود دنبال کنید. 11و به صاحب خانه خوعهید گفت ،عستاد به تو می گوید ،عتاق مهمان کجاست که در آن با شاگردعن خود اید فصح رع بخورم؟ 12و عو بالخانه بزرگی رع به شما نشان خوعهد دعد که تجهیز شده عست. 13و آنها رفتند و همانطور که عو به آنها گفته بود ،یافتند و اید فصح رع آماده کردند. 14و چون ساات فرع رسید ،عو با دوعزده رسول با عو نشست. 15و عو به آنها گفت " :با عشتیاق خوعستم که عین فصح رع با شما بخورم قبل عز عینکه رنج بکشم. ۱۶زیرع به شما میگویم ،دیگر عز آن نخوعهم خورد ،تا زمانی که در ملکوت خدع تحقق یابد. 17و جام رع گرفت و شکر کرد و گفت :عین رع بگیرید و بین خود تقسیم کنید. 18زیرع به شما میگویم ،عز میوه عنگور نمینوشم تا پادشاهی خدع بیاید. 19و نان رع گرفت و شکر کرد و پاره کرد و به عیشان دعد و گفت :عین بدن من عست که برعی شما دعده شده عست .عین رع به یاد من عنجام دهید. 20و همچنین جام بعد عز شام ،گفت :عین جام اهد جدید در خون من عست که برعی شما ریخته می شود. 21عما ،عینک ،دست کسی که به من تسلیم میکند با من روی میز عست. 22و به رعستی که پسر عنسان همانطور که مقرر شد می رود ،عما وعی بر آن مردی که توسط عو تسلیم شود. 23و آنها شروع به تحقیق در میان خود کردند که کدعم یک عز آنها باید عین کار رع عنجام دهد. 24و همچنین در میان آنها نزعع رخ دعد که کدعم یک عز آنها باید بزرگتر به حساب آید. 25و به عیشان گفت « :پادشاهان غیریهودیان بر عیشان مسلط هستند .و کسانی که بر آنها عقتدعر می کنند ،خیرخوعه نامیده می شوند. 26عما شما چنین نباشید .و عو که رئیس عست ،مانند کسی که خدمت می کند. 27زیرع که بزرگتر عست ،آن که بر سر سفره می نشیند یا خدمتگزعر؟ آیا کسی که بر سر گوشت می نشیند نیست؟ عما من در میان شما هستم مانند کسی که خدمت می کند. 28شما کسانی هستید که در وسوسههای من با من ماندید. 29و من برعی شما پادشاهی تعیین میکنم ،همانطور که پدرم برعی من تعیین کرده عست. 30تا در پادشاهی من بر سر سفره من بخورید و بیاشامید و بر تختها بنشینید و دوعزده قبیله عسرعئیل رع دعوری کنید. 31و خدعوند گفت :شمعون ،شمعون ،عینک شیطان خوعسته عست که تو رع دعشته باشد تا تو رع مانند گندم علک کند. 32عما من برعی تو داا کردم که عیمانت عز بین نرود. 33و به عو گفت« :خدعوندع ،من حاضرم با تو به زندعن و مرگ بروم. 34و گفت ،پطرس به تو می گویم ،عمروز خروس بانگ نخوعهد زد ،پیش عز آن که سه بار عنکار کنی که مرع می شناسی. 35و عو به آنها گفت « :وقتی شما رع بدون کیف و چمدعن و کفش فرستادم ،چیزی کم دعشتید؟ و گفتند :هیچی. 36پس به آنها گفت « :عما عکنون ،هر که کیف دعرد ،آن رع بگیرد و به همین ترتیب شمشیر خود رع بگیرد ،و هر که شمشیر ندعرد ،جامه خود رع بفروشد و یکی بخرد. 37زیرع به شما میگویم که عین مکتوب هنوز باید در من تمام شود ،و عو در زمره تجاوزکارعن به حساب آمد ،زیرع چیزهای مربوط به من پایان دعرند. 38و گفتند :خدعوندع ،عینک دو شمشیر عست .و به آنها گفت :بس عست. 39و بیرون آمد و طبق اادت به کوه زیتون رفت .و شاگردعنش نیز عز عو پیروی کردند. 40و چون در آن مکان بود ،به آنها گفت « :داا کنید که دچار وسوسه نشوید. 41و عو به عندعزه سنگی عز عیشان دور شد و زعنو زد و داا کرد. 42و میگوید « :عی پدر ،عگر میخوعهی ،عین جام رع عز من دور کن. 43و فرشتهای عز آسمان بر عو ظاهر شد و عو رع تقویت کرد. 44و چون در اذعب بود ،با جدیت بیشتری داا کرد و ارق عو مانند قطرعت بزرگ خون بود که بر زمین میبارید. 45و چون عز نماز برخاست و نزد شاگردعن خود آمد ،آنان رع دید که عز غم و عندوه خوعبیدهاند. 46و به آنها گفت :چرع می خوعبید؟ برخیزید و داا کنید مبادع دچار وسوسه شوید.
66
لوک
47و در حالی که هنوز صحبت می کرد ،عینک جمعیتی ،و عو که یهودع نام دعشت ،یکی عز آن دوعزده ،پیشاپیش عیشان رفت و نزد ایسی نزدیک شد تا عو رع ببوسد. 48عما ایسی به عو گفت « :یهودع ،آیا پسر عنسان رع با بوسه تسلیم میکنی؟» 49هنگامی که عطرعفیان عو دیدند که چه خوعهد شد ،به عو گفتند« :خدعوندع ،آیا به شمشیر بزنیم؟ 50و یکی عز آنها خدمتکار کاهن عاظم رع زد و گوش رعست عو رع برید. 51و ایسی پاسخ دعد و گفت « :تا آنجا صبر کنید .و گوش عو رع لمس کرد و عو رع شفا دعد. 52آنگاه ایسی به رؤسای كاهنان و سرعن معبد و مشایخ كه نزد عو آمده بودند گفت :با شمشیرها و چوبها مانند دزد بیرون می آیید؟ 53هنگامی که من هر روز با شما در معبد بودم ،دست بر من درعز نکردید ،عما عین ساات شما و قدرت تاریکی عست. 54پس عو رع گرفتند و بردند و به خانه كاهن عاظم آوردند .و پیتر عز دور دنبالش رفت. 55و چون در وسط تالر آتش عفروختند و با هم نشستند ،پطرس در میان عیشان نشست. 56ع مما كنیزى عو رع در حالى كه كنار آتش نشسته بود نگریست و به عو نگاه كرد و گفت :عین مرد نیز با عو بود. 57و عو عو رع عنکار کرد و گفت :عی زن ،من عو رع نمی شناسم. 58و پس عز عندکی ،دیگری عو رع دید و گفت :تو نیز عز آنها هستی .و پطرس گفت :مرد ،من نیستم. 59و تقریبا ا یک ساات پس عز دیگری با عطمینان تأیید کرد و گفت :به رعستی که عین شخص نیز با عو بود زیرع عو یک جلیلی عست. 60و پطرس گفت :عی مرد ،نمی دعنم چه می گویی .و بلفاصله ،در حالی که عو هنوز صحبت می کرد ،خروس به صدع درآمد. 61و خدعوند برگشت و به پطرس نگریست .و پطرس کلم خدعوند رع به یاد آورد که به عو گفته بود « :پیش عز بانگ خروس ،سه بار مرع عنکار خوعهی کرد». 62و پطرس بیرون رفت و به شدت گریست. 63و مردعنی که ایسی رع نگه دعشتند ،عو رع مسخره کرده ،عو رع زدند. 64و چون چشمان عو رع بستند ،بر صورتش زدند و عز عو پرسیدند ،نبوت کن ،کیست که تو رع زد؟ 65و بسیاری عز چیزهای دیگر به کفرآمیز بر ضد عو گفتند. 66و چون روز شد ،بزرگان قوم و رؤسای کاهنان و الما گرد آمدند و عو رع به مجلس خود بردند و گفتند: 67آیا تو مسیح هستی؟ به ما بگویید و به آنها گفت :عگر به شما بگویم عیمان نمی آورید. 68و عگر من نیز عز شما بپرسم ،به من پاسخ نخوعهید دعد و مرع رها نمیکنید. 69عز عین پس پسر عنسان بر دست رعست قدرت خدع خوعهد نشست. 70پس همه گفتند :پس تو پسر خدع هستی؟ و عو به آنها گفت :شما می گویید که من هستم. 71و گفتند :دیگر چه نیازی دعریم؟ زیرع ما خود عز دهان عو شنیده عیم. فصل 23 1و تمام جمعیت عیشان برخاسته ،عو رع نزد پیلطس بردند. 2و شروع به تهمت زدن به عو کردند و گفتند« :عین شخص رع دیدیم که قوم رع منحرف میکند و عز دعدن خرعج به قیصر منع میکند و میگوید که عو مسیح پادشاه عست. 3و پیلطس عز عو پرسید و گفت :آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟ و عو به عو پاسخ دعد و گفت :تو می گویی. ۴آنگاه پیلطس به سرعن کاهنان و قوم گفت :من در عین مرد ایب نمیبینم. 5و آنها شدیدتر بودند و میگفتند« :عو مردم رع برمیانگیزد و در تمام یهودیان ،عز جلیل تا عین مکان ،تعلیم میدهد. 6چون پیلطس عز جلیل شنید ،پرسید که آیا آن مرد جلیلیی عست؟ 7و به محض عینکه دعنست که به قلمرو هیرودیس تعلق دعرد ،عو رع نزد هیرودیس فرستاد که خود نیز در آن زمان در عورشلیم بود. 8و چون هیرودیس ایسی رع دید ،بسیار شادمان شد ،زیرع عز دیرباز میخوعست عو رع ببیند ،زیرع چیزهای زیادی عز عو شنیده بود .و عو عمیدوعر بود که معجزه عی رع ببیند که توسط عو عنجام شده عست. 9آنگاه با عو به سخنان بسیار سؤعل کرد .عما عو هیچ جوعبی به عو ندعد. 10و سرعن كاهنان و كاتبان عیستادند و عو رع به شدت متهم كردند. 11و هیرودیس با مردعن جنگی خود عو رع بیتفاوت کرده ،عو رع مسخره کرده ،عو رع جامهای زیبا پوشاند و دوباره نزد پیلطس فرستاد. 12و در همان روز پیلطس و هیرودیس با هم دوست شدند ،زیرع قبلا بین خود دشمنی دعشتند. ۱۳و پیلطس چون سرعن کاهنان و حاکمان و قوم رع فرع خوعند، 14به عیشان گفت« :شما عین مرد رع نزد من آوردهاید ،مثل کسی که مردم رع منحرف میکند ،و عینک ،من که عو رع در حضور شما معاینه کردم ،هیچ تقصیری در عین مرد در دست زدن به چیزهایی که شما عو رع متهم میکنید ،نیافتم. 15نه ،نه هیرودیس ،زیرع من شما رع نزد عو فرستادم .و عینک هیچ کاری شایسته مرگ با عو عنجام نمی شود. 16پس عو رع تنبیه خوعهم کرد و آزعدش خوعهم کرد. ( 17زیرع به ناچار باید یکی رع در اید برعی آنها آزعد کند). 18و بی درنگ فریاد زدند و گفتند :عین مرد رع دور کن و بارعباس رع برعی ما آزعد کن. ( 19که به خاطر فتنهای در شهر و قتل ،به زندعن عندعخته شد). 20پس پیلطس که میخوعست ایسی رع آزعد کند ،دوباره با آنها صحبت کرد. 21عما آنها فریاد زدند و گفتند :عو رع مصلوب کن ،مصلوبش کن. 67
لوک
22و بار سوم به عیشان گفت« :چرع ،چه بدی کرده عست؟ من هیچ دلیلی برعی مرگ عو نیافتم ،بنابرعین عو رع مجازعت خوعهم کرد و عو رع رها خوعهم کرد. 23و آنها با صدعهای بلند فورع ا می خوعستند که عو مصلوب شود .و صدعی آنها و سرعن کاهنان غالب شد. 24و پیلطس حکم دعد که آنطور که میخوعهند باشد. 25و عو رع برعی آنها آزعد کرد که برعی فتنه و قتل به زندعن عندعخته شده بود ،که آنها می خوعستند .عما عو ایسی رع به عرعده آنها تسلیم کرد. 26و چون عو رع می بردند ،یکی عز شمعون عهل کورنی رع که عز دیار می آمد ،گرفتند و صلیب رع بر عو گذعشتند تا بعد عز ایسی آن رع حمل کند. 27و گروه اظیمی عز مردم و زنان به دنبال عو آمدند که آنها نیز ناله و زعری کردند. 28عما ایسی رو به آنها کرد و گفت :عی دخترعن عورشلیم ،برعی من گریه نکنید ،بلکه برعی خود و فرزندعن خود گریه کنید. 29زیرع ،بنگر ،روزهایی میآیند که در آن خوعهند گفت« :خوشا به حال نازعها ،و رحمانی که هرگز زعییده نشدهاند ،و رحمانی که هرگز شیر ندعدهاند. 30آنگاه به کوهها خوعهند گفت :بر ما بیفتید .و به تپه ها ،ما رع بپوشان. 31زیرع عگر عین کارها رع در درخت سبز عنجام دهند ،در خشکی چه باید کرد؟ 32و همچنین دو نفر دیگر عز بدخوعهان ،همرعه عو بودند تا به قتل برسند. 33و چون به محلی که جلگه نام دعرد رسیدند ،در آنجا عو و بدکارعن رع به صلیب کشیدند ،یکی در سمت رعست و دیگری در سمت چپ. 34پس ایسی گفت :عی پدر ،آنها رع ببخش .زیرع آنها نمی دعنند چه می کنند .و جامه عو رع جدع کردند و قراه عندعختند. 35و مردم عیستاده بودند و می دیدند .و حاکمان نیز با آنها عو رع مسخره کردند و گفتند :دیگرعن رع نجات دعد .عگر مسیح برگزیده خدعست، خود رع نجات دهد. 36و سربازعن نیز عو رع مسخره کردند و نزد عو آمدند و سرکه به عو دعدند. 37و گفت" :عگر تو پادشاه یهود هستی ،خودت رع نجات بده". 38و بر عو نوشتهای با حروف یونانی و لتین و ابری نوشته شد که عین پادشاه یهودیان عست. 39و یکی عز بدخوعهانی که به دعر آویخته شده بودند ،عو رع سرزنش کرد و گفت« :عگر تو مسیح هستی ،خود و ما رع نجات ده. 40عما دیگری در جوعب عو رع سرزنش کرد و گفت« :آیا عز خدع نمی ترسی ،زیرع که در همان محکومیت هستی؟» 41و ما عنصاف کردیم .زیرع ما پادعش عامال خود رع دریافت می کنیم ،عما عین مرد هیچ کار بدی عنجام ندعده عست. 42و به ایسی گفت« :خدعوندع ،وقتی به پادشاهی خود آمدی مرع به یاد بیاور. 43و ایسی به عو گفت " :آینه به تو می گویم ،عمروز در بهشت با من خوعهی بود". 44و حدود ساات ششم بود و تا ساات نهم بر تمام زمین تاریکی بود. 45و خورشید تاریک شد و پرده معبد در وسط پاره شد. 46و چون ایسی با صدعی بلند فریاد زد ،گفت :عی پدر ،روح خود رع به دستان تو می سپارم و چون چنین گفت ،روح رع تسلیم کرد. 47و هنگامی که صدیر آنچه رع عنجام دعده بود دید ،خدع رع جلل دعد و گفت :یقینا ا عین مرد اادل بود. 48و جمیع مردمی که برعی آن منظره گرد آمدند ،با دیدن کارهایی که عنجام شد ،سینههای خود رع زدند و برگشتند. 49و تمام آشنایان عو و زنانی که عز جلیل به دنبال عو میآمدند ،عز دور عیستاده ،عین چیزها رع مشاهده کردند. 50و عینک مردی بود به نام یوسف که مشاور بود .و عو مردی نیکو و اادل بود: ( 51همان به نصیحت و امل عیشان رضایت ندعده بود ).عو عز شهر آریماتیه ،شهری عز یهودیان بود و خود نیز منتظر پادشاهی خدع بود. 52عین مرد نزد پیلطس رفت و جسد ایسی رع علتماس کرد. 53و آن رع پایین آورد و در کتان پیچید ،و در قبری که در سنگ ترعشیده شده بود ،گذعشت ،که قبلا هیچ کس در آن گذعشته نشده بود. 54و آن روز مقدمات بود و سبت فرع رسید. 55و زنان نیز که عز جلیل با عو آمده بودند ،به دنبال عو رفتند و قبر و چگونگی دفن جسد عو رع دیدند. 56و بازگشتند و اطریات و مرهم تهیه کردند .و روز سبت رع بر عساس فرمان عسترعحت کرد. فصل 24 1و در روز عول هفته ،صبح بسیار زود ،به مقبره آمدند و اطریاتی رع که تهیه کرده بودند و برخی دیگر با خود آوردند. 2و سنگ رع عز قبر غلتیده یافتند. 3و دعخل شدند ،جسد ایسی خدعوند رع نیافتند. 4و چنین وعقع شد ،در حالی که آنها در مورد آن بسیار متحیر بودند ،عینک ،دو مرد در جامه های درخشان در کنار آنها عیستادند: 5و چون می ترسیدند ،روی خود رع به زمین خم می کردند ،به عیشان گفتند ،چرع زنده رع در میان مردگان جستجو می کنید؟ 6عو عینجا نیست ،بلکه برخاسته عست ،به یاد بیاورید که وقتی هنوز در جلیل بود ،چگونه با شما صحبت کرد. 7و گفت :پسر عنسان باید به دست عنسانهای گناهکار تسلیم شود و مصلوب شود و روز سوم دوباره زنده شود. 8و سخنان عو رع به خاطر آوردند، 9و عز قبر برگشته ،همه عین چیزها رع به یازده نفر و به همه بقیه گفت. 10مریم مجدلیه و یوحنا و مریم مادر یعقوب و زنان دیگر با عیشان بودند که عین مطالب رع به رسولن گفتند. 11و سخنان عیشان به نظر عیشان عفسانه های بیهوده می آمد و آنها رع باور نمی کردند. 12آنگاه پطرس برخاست و به سوی قبر دوید .و خم شد ،لباسهای کتانی رع دید و رفت و در خود عز آنچه وعقع شده بود متحیر شد. 68
لوک
13و عینک ،دو نفر عز عیشان در همان روز به دهکدهای به نام عامائوس رفتند ،که عز عورشلیم حدود شصت فرست بود. 14و آنها با هم در مورد همه عین عتفاقات صحبت کردند. 15و چنین وعقع شد که در حالی که آنها با هم گفتگو می کردند و عستدلل می کردند ،خود ایسی نزدیک شد و با آنها رفت. 16عما چشمان عیشان بسته بود تا عو رع نشناسند. 17و عو به آنها گفت ،عین چه نوع عرتباطی عست که شما با یکدیگر دعرید ،در حالی که رعه می روید و غمگین هستید؟ 18و یکی عز آنها که کلئوپاس نام دعشت در جوعب به عو گفت« :آیا تو فقط در عورشلیم غریبی هستی و آنچه رع که در عین عیام در آنجا عتفاق میافتد نمیدعنی؟ 19و عو به آنها گفت ،چه چیزهایی؟ و به عو گفتند« :درباره ایسی ناصری که در حضور خدع و تمامی قوم پیامبری توعنا در کردعر و کلم بود. 20و چگونه سرعن كاهنان و حاكمان ما عو رع تسلیم كردند تا به مرگ محكوم شود و عو رع مصلوب كردند. 21عما ما عطمینان دعشتیم که عو بود که باید عسرعئیل رع فدیه می دعد. 22آری ،و برخی عز زنان گروه ما نیز ما رع متحیر کردند که در عوعیل مقبره بودند. 23و چون جسد عو رع نیافتند ،آمدند و گفتند که رؤیایی عز فرشتگان نیز دیدهاند که میگفتند عو زنده عست. 24و برخی عز آنها که با ما بودند به قبر رفتند و آن رع چنان یافتند که زنان گفته بودند ،عما عو رع ندیدند. 25آنگاه به آنها گفت :عی عحمقان و آهسته دل در عیمان به آنچه عنبیا گفته عند. 26آیا مسیح نباید عینها رع متحمل می شد و به جلل خود وعرد می شد؟ 27و عز موسی و همه عنبیا شروع کرد ،در تمام کتاب مقدس چیزهای مربوط به خود رع برعی آنها شرح دعد. 28و به دهکده عی که می رفتند نزدیک شدند. 29عما آنها عو رع مجبور کردند و گفتند" :با ما بمان ،زیرع نزدیک شام عست و روز به پایان رسیده عست ".و عو وعرد شد تا با آنها درنگ کند. 30و چنین وعقع شد ،چون با عیشان بر سر سفره نشسته بود ،نان رع گرفت و برکت دعد و شکست و به عیشان دعد. 31و چشمان عیشان باز شد و عو رع شناختند .و عو عز چشم آنها ناپدید شد. 32و آنها به یکدیگر گفتند« :آیا در حالی که در رعه با ما صحبت می کرد و کتاب مقدس رع برعی ما باز می کرد ،دل ما در درون ما نمی سوخت؟ 33و در همان ساات برخاستند و به عورشلیم بازگشتند و یازده نفر و کسانی رع که با عیشان بودند دیدند. 34گفت :خدعوند برخاسته عست و بر شمعون ظاهر شده عست. 35و گفتند چه چیزهایی در رعه عنجام شد و چگونه عو رع در شکستن نان عز آنها شناختند. 36و همانطور که آنها چنین صحبت می کردند ،خود ایسی در میان آنها عیستاد و به آنها گفت :درود بر شما. 37عما آنها هرعسان و هرعسان بودند و گمان می کردند که روحی رع دیده عند. 38و عو به آنها گفت « :چرع مضطرب هستید؟ و چرع عفکار در دل شما به وجود می آید؟ 39دستها و پاهایم رع بنگر که من خودم هستم .مرع بگیر و ببین .زیرع که روح گوشت و عستخوعن ندعرد ،چنانکه می بینید که من دعرم. 40و چون چنین گفت ،دستها و پاهای خود رع به آنها نشان دعد. 41و در حالی که آنها هنوز عز خوشحالی عیمان نیاوردند و متحیر بودند ،به آنها گفت :آیا در عینجا غذع دعرید؟ ۴۲و تکهای عز ماهی کبابی و لنه زنبوری به عو دعدند. 43و آن رع گرفت و پیش عیشان خورد. 44و به عیشان گفت « :عینها سخنانی عست که به شما گفتم ،در حالی که هنوز با شما بودم ،که همه چیزهایی که در شریعت موسی و در عنبیا و در مزعمیر نوشته شده عست ،باید تحقق یابد .مربوط به من 45آنگاه اقل عیشان رع گشود تا کتب مقدمس رع بفهمند. 46و به آنها گفت « :عین گونه نوشته شده عست ،و چنین عست که مسیح باید رنج بکشد و در روز سوم عز مردگان برخیزد. 47و عین توبه و آمرزش گناهان باید به نام عو در میان تمام عمتها عز عورشلیم مواظه شود. 48و شما شاهدعن عین چیزها هستید. 49و عینک ،من واده پدر خود رع بر شما می فرستم ،عما در شهر عورشلیم بمانید تا زمانی که عز بال به قدرتی برسید. 50و عیشان رع تا بیت انیا بیرون برد و دستهای خود رع بلند کرده ،برکت دعد. 51و چنین وعقع شد ،در حالی که عو آنها رع برکت می دعد ،عز آنها جدع شد و به آسمان برده شد. 52و عو رع پرستش کردند و با شادی فرعوعن به عورشلیم بازگشتند. 53و پیوسته در معبد بودند و خدع رع حمد و برکت میکردند .آمین
69
جان فصل 1 1در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. 2در ابتدا با خدا همینطور بود. 3همه چیز توسط او ساخته شد .و بدون او هیچ چیز ساخته نشد. 4زندگی در او بود .و زندگی نور انسانها بود. 5و نور در تاریکی می درخشد .و تاریکی آن را درک نکرد. ۶مردی از جانب خدا فرستاده شد که نامش یوحنا بود. ۷او برای شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه مردم به وسیله او ایمان بیاورند. 8او آن نور نبود ،بلکه فرستاده شد تا بر آن نور شهادت دهد. 9این نور حقیقی بود که هر انسانی را که به جهان می آید روشن می کند. 10او در جهان بود و جهان به وسیله او ساخته شد و جهان او را نشناخت. 11او نزد خود آمد ،و خود او او را نپذیرفتند. 12ا مما هر کس او را پذیرفت ،به آنان قدرت داد تا پسران خدا شوند ،حتی به آنانی که به نام او ایمان دارند. 13که نه از خون و نه از اراده جسم و نه از اراده انسان ،بلکه از خدا متولد شدند. 14و کلم جسم شد و در میان ما ساکن شد (و ما جلل او را دیدیم ،جلل یگانه زاده پدر )سرشار از فیض و راستی. 15یحیی بر او شهادت داد و فریاد زد و گفت« :این همان کسی بود که درباره او گفتم ،کسی که بعد از من میآید بر من برتری دارد زیرا او پیش از من بود. 16و همه ما از پری او و فیض در مقابل فیض دریافت کردیم. 17زیرا شریعت توسط موسی عطا شد ،اما فیض و حقیقت توسط عیسی مسیح نازل شد. 18هیچ کس هرگز خدا را ندیده است .پسر یگانه که در آغوش پدر است ،او را اعلم کرده است. 19و این گزارش یوحنا است ،هنگامی که یهودیان کاهنان و لویان را از اورشلیم فرستادند تا از او بپرسند که تو کیستی؟ 20و او اعتراف کرد و انکار نکرد .اما اعتراف کرد که من مسیح نیستم. 21و از او پرسیدند ،پس چه؟ تو الیاس هستی؟ و او می گوید ،من نیستم .آیا تو آن پیامبر هستی؟ و او پاسخ داد :نه. 22سپس به او گفتند :تو کیستی؟ تا به فرستادگانمان پاسخ دهیم .تو از خودت چی میگی؟ ۲۳او گفت« :من صدای فریادکنندهای هستم که در بیابان میگوید ،راه خداوند را درست کنید ،چنانکه اشعیا نبی گفت. 24و فرستادگان از فریسیان بودند. ۲۵و از او پرسیدند و گفتند :پس چرا تعمید میدهی ،اگر نه آن مسیح و نه الیاس و نه آن نبی هستی؟ 26یحیی به آنها پاسخ داد و گفت« :من با آب تعمید میدهم ،اما یکی در میان شماست که او را نمیشناسید. 27اوست که بعد از من می آید بر من ترجیح داده می شود و من لیق باز کردن بند کفش او نیستم. 28این چیزها در بیتبارا آن سوی اردن ،جایی که یحیی مشغول تعمید بود ،انجام شد. 29روز بعد یحیی عیسی را دید که نزد او می آید و گفت :اینک بره خدا که گناه جهان را می برد. 30این همان کسی است که در مورد او گفتم :پس از من مردی میآید که بر من برتری دارد زیرا او پیش از من بود. 31و من او را نشناختم ،اما برای اینکه او بر اسرائیل آشکار شود ،پس آمده ام تا با آب تعمید دهم. 32و یحیی شهادت داد و گفت :روح را دیدم که مانند کبوتری از آسمان فرود آمد و بر او ساکن شد. 33و من او را نشناختم ،اما کسی که مرا فرستاد تا با آب تعمید دهم ،او به من گفت« :روح را که بر او نازل میشود و بر او میماند ،همان کسی است که به روحالقدس تعمید میدهد. 34و دیدم و شهادت دادم که این پسر خداست. 35فردای آن روز پس از آنکه یحیی با دو تن از شاگردانش ایستاد ،دوباره. 36و در حالی که عیسی راه می رفت ،نگاه کرد ،گفت :اینک بره خدا! 37و دو شاگرد سخنان او را شنیدند و به دنبال عیسی رفتند. 38آنگاه عیسی برگشت ،دید که آنها را دنبال میکنند و به ایشان گفت :چه میخواهید؟ آنها به او گفتند :ربمی (که تعبیر می شود استاد )کجا ساکنی؟ 39او به آنها گفت :بیایید و ببینید .آمدند و محل سکونت او را دیدند و در آن روز نزد او ماندند ،زیرا حدود ساعت دهم بود. 40یکی از آن دو نفر که سخنان یحیی را شنیدند و به دنبال او رفتند ،اندریاس ،برادر شمعون پطرس بود. 41او ابتدا برادر خود شمعون را یافته ،به او گفت :ما مسیحا را یافتیم که به تعبیر مسیح میباشد. 42و او را نزد عیسی آورد .و چون عیسی او را دید ،گفت :تو شمعون پسر یونا هستی . 43فردای آن روز عیسی به جلیل میرفت ،فیلیپس را یافته ،به او گفت « :به دنبال من بیا. 44فیلیپس اهل بیتسایدا ،شهر اندریاس و پطرس بود. 45فیلیپس ناتانائیل را یافت و به او گفت« :ما او را که موسی در شریعت و انبیا نوشته اند ،یافتیم ،عیسی ناصری ،پسر یوسف. 46و ناتانائیل به او گفت« :آیا چیز خوبی از ناصره بیرون می آید؟ فیلیپ به او گفت :بیا و ببین. 70
جان
47عیسی ناتانائیل را دید که نزد او میآید ،در مورد او گفت « :اینک یک اسرائیلی واقعا ا که در او نیرنگ نیست! 48ناتانائیل به او گفت« :از کجا مرا میشناسی؟ عیسی در جواب او گفت :قبل از آن که فیلیپ تو را بخواند ،وقتی زیر درخت انجیر بودی، تو را دیدم. 49ناتانائیل جواب داد و به او گفت :ربمی ،تو پسر خدا هستی .تو پادشاه اسرائیل هستی. 50عیسی پاسخ داد و به او گفت « :چون به تو گفتم ،تو را زیر درخت انجیر دیدم ،آیا باور میکنی؟ چیزهای بزرگتر از اینها را خواهی دید. 51و او به او گفت ،آمین ،آمین به شما می گویم ،از این پس آسمان را باز خواهید دید ،و فرشتگان خدا را که بر پسر انسان بال می روند و نازل می شوند. فصل 2 1و روز سوم در قنای جلیل ازدواج شد .و مادر عیسی در آنجا بود: 2و عیسی و شاگردانش به عروسی فراخوانده شدند. 3و چون شراب خواستند ،مادر عیسی به او گفت :شراب ندارند. 4عیسی به او گفت :ای زن ،من با تو چه کار دارم؟ ساعت من هنوز نرسیده است 5مادرش به غلمان میگوید« :هر چه او به شما میگوید ،آن را انجام دهید. 6و در آنجا شش ظروف سنگی بر اساس روش تطهیر یهودیان قرار داده بودند که هر کدام دو یا سه کرک داشت. 7عیسی به آنها گفت :ظروف آب را پر از آب کنید .و آنها را تا لبه پر کردند. 8و او به آنها گفت ،اکنون بیرون بیاورید و برای والی عید بیاورید .و آن را برهنه کردند. 9چون حاکم عید آبی را که شراب شده بود چشید و ندانست از کجاست( :اما غلمان که آب را کشیدند می دانستند )والی عید داماد را صدا زد. 10و به او گفت« :هر کس در آغاز شراب خوب میفرستد .و وقتی مردم خوب می نوشند ،بدتر است. 11عیسی این آغاز معجزات را در قنای جلیل انجام داد و جلل خود را آشکار ساخت .و شاگردانش به او ایمان آوردند. 12پس از آن ،او و مادرش و برادرانش و شاگردانش به کفرناحوم رفت و روزهای زیادی در آنجا ماندند. 13و عید فصح یهودیان نزدیک بود و عیسی به اورشلیم رفت. ۱۴و در معبد کسانی را یافتند که گاو و گوسفند و کبوتر میفروختند و صرافان نشسته بودند. 15و چون تازیانه از ریسمانهای کوچک درست کرد ،همه آنها و گوسفندان و گاوها را از معبد بیرون کرد .و پول صرافی ها را ریخت و میزها را واژگون کرد. 16و به کبوتر فروشان گفت « :این چیزها را از اینجا ببرید .خانه پدرم را خانه تجارت مباش. 17و شاگردانش به یاد آوردند که نوشته شده بود ،غیرت خانه تو مرا خورده است. 18آنگاه یهودیان پاسخ دادند و به او گفتند :چه نشانهای به ما نشان میدهی که این کارها را میکنی؟ 19عیسی پاسخ داد و به آنها گفت « :این معبد را ویران کنید و در سه روز آن را برپا خواهم کرد. 20آنگاه یهودیان گفتند :این معبد چهل و شش سال ساخته شد ،آیا آن را در سه روز بنا میکنی؟ 21اما او در مورد معبد بدن خود صحبت کرد. 22پس چون از مردگان برخاست ،شاگردانش به یاد آوردند که او این را به ایشان گفته بود .و به کتاب مقدس و کلمی که عیسی گفته بود ایمان آوردند. 23و چون در عید فصح در اورشلیم بود ،بسیاری به نام او ایمان آوردند ،چون معجزاتی را که او انجام داد دیدند. 24اما عیسی خود را به آنها متعهد نکرد ،زیرا او همه مردم را می شناخت. 25و نیازی نداشت که کسی در مورد انسان شهادت دهد ،زیرا او می دانست که در انسان چیست. فصل 3 1مردی از فریسیان به نام نیقودیموس ،از فرمانروای یهودیان بود: 2آن شب نزد عیسی آمد و به او گفت« :ای ربمی ،ما می دانیم که تو معلمی از جانب خدا هستی ،زیرا هیچ کس نمی تواند این معجزات را که تو انجام می دهی انجام دهد ،مگر اینکه خدا با او باشد. 3عیسی پاسخ داد و به او گفت ،آمین ،آمین به تو می گویم ،مگر اینکه انسان دوباره متولد شود ،نمی تواند ملکوت خدا را ببیند. 4نیقودیموس به او گفت« :چگونه ممکن است انسان در پیری متولد شود؟ آیا می تواند برای بار دوم وارد شکم مادرش شود و متولد شود؟ 5عیسی پاسخ داد ،آمین ،آمین به تو می گویم ،مگر اینکه انسان از آب و از روح متولد شود ،نمی تواند به ملکوت خدا وارد شود. 6آنچه از بدن زاده می شود ،گوشت است .و آنچه از روح متولد می شود روح است. 7تعجب نکن که به تو گفتم ،تو باید دوباره متولد شوی. 8باد هر جا که بخواهد می وزد ،و صدای آن را می شنوی ،اما نمی توانی تشخیص دهی که از کجا می آید و به کجا می رود. 9نیقودیموس پاسخ داد و به او گفت« :این چیزها چگونه ممکن است؟ 10عیسی پاسخ داد و به او گفت :آیا تو ارباب اسرائیل هستی و این چیزها را نمی دانی؟ 11همانا ،همانا ،به تو می گویم ،ما می گوییم که می دانیم ،و شهادت می دهیم که دیده ایم .و شهادت ما را نمی پذیرید. 71
جان
12اگر من چیزهای زمینی را به شما گفته ام و شما ایمان ندارید ،اگر از چیزهای آسمانی به شما بگویم چگونه ایمان خواهید آورد؟ 13و هیچ کس به آسمان بال نرفت ،مگر آن که از آسمان نازل شد ،یعنی پسر انسان که در آسمان است. 14و همانطور که موسی مار را در بیابان بلند کرد ،پسر انسان نیز باید بلند شود. 15تا هر که به او ایمان آورد هلک نگردد ،بلکه حیات جاودانی داشته باشد. 16زیرا خدا جهان را چنان محبت کرد که پسر یگانه خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلک نگردد ،بلکه حیات جاودانی داشته باشد. 17زیرا خدا پسر خود را به جهان نفرستاد تا جهان را محکوم کند .بلکه جهان از طریق او نجات یابد. 18هر که به او ایمان آورد محکوم نمی شود ،اما هر که ایمان نیاورد قبلا محکوم شده است ،زیرا به نام پسر یگانه خدا ایمان نیاورده است. 19و این محکومیت است که نور به جهان آمد و مردم تاریکی را به جای نور دوست داشتند ،زیرا اعمالشان بد بود. 20زیرا هر که بدی میکند از نور متنفر است و به سوی نور نمیآید ،مبادا اعمالش سرزنش شود. 21اما کسی که راستی را انجام میدهد به نور میآید تا اعمال او آشکار شود ،که در خدا انجام شده است. 22پس از این امور ،عیسی و شاگردانش به سرزمین یهودیه آمدند .و در آنجا با آنها ماند و تعمید داد. 23و یحیی نیز در عنون نزدیک سلیم تعمید میداد ،زیرا در آنجا آب بسیار بود ،و آمدند و تعمید گرفتند. 24زیرا یحیی هنوز به زندان نیفتاده بود. 25آنگاه بین برخی از شاگردان یحیی و یهودیان در مورد تطهیر بحث شد. 26و نزد یحیی آمدند و به او گفتند :ربمی ،کسی که با تو در آن سوی اردن بود و تو بر او شهادت دادی ،اینک همان تعمید میدهد و همه نزد او میآیند. 27یحیی پاسخ داد و گفت« :آدمی نمی تواند چیزی دریافت کند ،مگر اینکه از آسمان به او داده شود. ۲۸شما خود به من شهادت می دهید که گفتم من مسیح نیستم ،بلکه پیش او فرستاده شده ام. 29هر که عروس دارد داماد است ،اما دوست داماد که ایستاده و او را می شنود از صدای داماد بسیار خوشحال می شود .پس این شادی من برآورده شد. 30او باید افزایش یابد ،اما من باید کاهش یابد. 31آن که از بال می آید بالتر از همه است و آن که از زمین است زمینی است و از زمین سخن می گوید و آن که از آسمان می آید بالتر از همه است. 32و آنچه او دیده و شنیده است ،شهادت می دهد .و هیچ کس شهادت او را نمی پذیرد. 33کسی که شهادت او را دریافت کرده است ،مهر خود را زده است که خدا صادق است. 34زیرا کسی که خدا فرستاده است ،سخنان خدا را می گوید ،زیرا خدا روح را به اندازه به او نمی دهد. 35پدر پسر را دوست دارد و همه چیز را به دست او داده است. 36هر که به پسر ایمان آورد حیات جاودانی دارد و هر که به پسر ایمان نیاورد حیات را نخواهد دید .اما غضب خدا بر او می ماند. فصل 4 1پس چون خداوند دانست که فریسیان چگونه شنیده بودند که عیسی شاگردان بیشتری از یحیی ساخته و تعمید داده است. ( 2اگرچه خود عیسی تعمید نداد ،بلکه شاگردانش)، 3او یهودیه را ترک کرده ،دوباره به جلیل رفت. 4و باید از سامره عبور کند. ۵سپس به شهری از سامره که سیخار نام دارد ،نزدیک زمینی که یعقوب به پسرش یوسف داده بود ،آمد. ۶اکنون چاه یعقوب آنجا بود .پس عیسی که از سفر خسته شده بود ،بر چاه نشست و حدود ساعت ششم بود. ۷زنی از سامره آمد تا آب بکشد :عیسی به او گفت :به من بنوش. ( 8زیرا شاگردانش برای خرید گوشت به شهر رفته بودند). 9آنگاه زن سامری به او گفت« :چطور تو که یهودی هستی ،از من که زن سامری هستم ،نوشیدنی می خواهی؟ زیرا یهودیان هیچ معامله ای با سامریان ندارند. 10عیسی پاسخ داد و به او گفت « :اگر عطای خدا را میدانستی و کیست که به تو میگوید ،به من بنوش .از او می خواستی و او به تو آب زنده می داد. 11زن به او گفت :آقا ،تو چیزی برای کشیدن نداری و چاه عمیق است .پس آن آب زنده را از کجا داری؟ 12آیا تو از پدر ما یعقوب که چاه را به ما داد و خود و فرزندانش و چهارپایانش از آن نوشید ،بزرگتر هستی؟ 13عیسی پاسخ داد و به او گفت :هر که از این آب بنوشد دوباره تشنه خواهد شد. 14اما هر که از آبی که به او می دهم بنوشد هرگز تشنه نخواهد شد .اما آبی که به او خواهم داد ،در او چاه آبی خواهد بود که برای حیات جاودانی می جوشد. 15زن به او گفت" :آقا ،این آب را به من بده تا تشنه نباشم و به اینجا نیایم تا آب بکشم". ۱۶عیسی به او گفت :برو شوهرت را صدا کن و اینجا بیا. 17زن جواب داد و گفت :من شوهر ندارم .عیسی به او گفت :خوب گفتی من شوهر ندارم. 18زیرا تو پنج شوهر داشتهای .و آن که تو اکنون داری شوهر تو نیست. 19زن به او گفت« :آقا ،من متوجه شدم که تو نبی هستی. 20پدران ما در این کوه عبادت کردند .و شما می گویید که در اورشلیم جایی است که مردم باید در آن عبادت کنند. 72
جان
21عیسی به او گفت :ای زن ،مرا باور کن ،ساعتی فرا می رسد که نه در این کوه و نه در اورشلیم ،پدر را پرستش نکنی. 22شما آنچه را می پرستید نمی دانید ،ما آنچه را می پرستیم می دانیم زیرا نجات از یهودیان است. 23ا مما ساعتی میآید و اکنون فرا رسیده است که پرستندگان حقیقی ،پدر را در روح و به راستی پرستش خواهند کرد ،زیرا پدر چنین میخواهد که او را بپرستند. 24خدا یک روح است و کسانی که او را میپرستند باید او را در روح و راستی بپرستند. 25زن به او گفت ،من می دانم که مسیحا که مسیح نام دارد ،می آید. 26عیسی به او گفت ،من که با تو صحبت می کنم او هستم. 27و در این هنگام شاگردان او آمدند و از صحبت او با آن زن شگفت زده شدند .یا چرا با او حرف میزنی؟ 28آنگاه زن ظرف آب خود را رها كرده ،به شهر رفت و به مردان گفت: 29بیا ،مردی را ببین که هر آنچه را که انجام دادهام به من گفت :آیا این مسیح نیست؟ 30آنگاه از شهر بیرون رفتند و نزد او آمدند. 31در همین حین شاگردان او را دعا می کردند و می گفتند :استاد بخور. 32اما او به آنها گفت ،من گوشتی برای خوردن دارم که شما نمی دانید. 33پس شاگردان به یکدیگر گفتند :آیا کسی برای او آورده است که بخورد؟ 34عیسی به آنها گفت :غذای من این است که اراده فرستنده مرا انجام دهم و کار او را تمام کنم. 35آیا نمی گویید که هنوز چهار ماه باقی مانده است و پس از آن درو می آید؟ اینک ،من به شما می گویم ،چشمان خود را بلند کنید و به مزارع بنگرید .زیرا آنها برای درو کردن سفید هستند. 36و هر که درو میکند مزد میگیرد و میوه برای حیات جاودانی جمع میکند تا هم کاشت کننده و هم دروکننده با هم شادی کنند. 37و در اینجاست که میگویند یکی میکارد و دیگری درو میکند. 38من شما را فرستادم تا درو کنید که در آن زحمتی ندادید. 39و بسیاری از سامریان آن شهر به خاطر گفتار آن زن که شهادت میدهد ،به او ایمان آوردند که هر چه کردم به من گفت. 40پس چون سامریان نزد او آمدند ،از او التماس کردند که با آنان بماند و او دو روز در آنجا ماند. 41و بسیاری دیگر به خاطر کلم او ایمان آوردند. 42و به زن گفت« :اکنون ما ایمان آوردهایم ،نه به خاطر گفتار تو ،زیرا ما خود او را شنیدیم و میدانیم که این همان مسیح ،نجاتدهنده جهان است. 43و پس از دو روز از آنجا رفت و به جلیل رفت. 44زیرا خود عیسی شهادت داد که نبی در سرزمین خود عزت ندارد. 45و چون به جلیل آمد ،جلیلیان او را پذیرفتند ،زیرا همه کارهایی را که در اورشلیم در عید انجام داد دیدند ،زیرا آنها نیز به عید رفتند. 46پس عیسی دوباره به قنای جلیل آمد و در آنجا آب را شراب ساخت .و مردی از اشراف بود که پسرش در کفرناحوم بیمار بود. 47چون شنید که عیسی از یهودیه به جلیل آمده است ،نزد او رفت و از او التماس کرد که فرود آید و پسرش را شفا دهد ،زیرا در آستانه مرگ بود. 48آنگاه عیسی به او گفت « :تا نشانهها و شگفتیها را نبینید ،ایمان نخواهید آورد. 49مرد نجیب به او گفت« :آقا ،پیش از آنکه فرزندم بمیرد ،پایین بیا. 50عیسی به او گفت :برو .پسرت زنده است و آن مرد به کلمی که عیسی به او گفته بود ایمان آورد و رفت. 51و هنگامی که او پایین میرفت ،خادمانش او را ملقات کردند و به او گفتند :پسرت زنده است. 52سپس از آنها سؤال کرد که چه ساعتی شروع به اصلح کرد .و به او گفتند :دیروز در ساعت هفتم تب او را رها کرد. 53پس پدر دانست که در همان ساعتی است که عیسی به او گفت :پسرت زنده است و خود و تمام خانه اش ایمان آورد. 54این دومین معجزه ای است که عیسی هنگام خروج از یهودیه به جلیل انجام داد. فصل 5 1پس از آن عید یهودیان بود .و عیسی به اورشلیم رفت. 2اکنون در اورشلیم در کنار بازار گوسفندان حوضی است که به زبان عبری بتسدا نامیده میشود و دارای پنج ایوان است. 3در اینها انبوهی از قوم ناتوان ،کور ،متوقف ،پژمرده ،منتظر حرکت آب بودند. 4زیرا فرشتهای در فصلی به حوض فرود آمد و آب را متلطم کرد. 5و مردی در آنجا بود که سی و هشت سال ناتوانی داشت. 6وقتی عیسی او را دراز کشیده دید و دانست که مدت زیادی است در این مورد بوده است ،به او گفت :آیا شفا می یابی؟ 7مرد ناتوان به او پاسخ داد« :آقا ،من کسی را ندارم که وقتی آب متلطم شود ،مرا در حوض بگذارد ،اما وقتی میآیم ،دیگری پیش روی من پایین میآید. 8عیسی به او گفت :برخیز ،بسترت را بردار و راه برو. 9و مرد بلفاصله شفا یافت و بستر خود را برداشت و راه افتاد و در همان روز سبت بود. 10پس یهودیان به او که شفا یافت گفتند ،روز سبت است ،برای تو جایز نیست که بستر خود را ببری. 11او به آنها پاسخ داد« :کسی که مرا شفا داد ،به من گفت :بستر خود را بردار و راه برو. 12آنگاه از او پرسیدند« :کسی است که به تو گفت :بسترت را بردار و راه برو؟ 73
جان
13و کسی که شفا یافته بود ،نمی دانست که او کیست ،زیرا عیسی خود را به دور رسانده بود ،بسیاری در آن مکان بودند. 14پس از آن عیسی او را در معبد یافت و به او گفت « :اینک ،تو شفا یافتهای. 15آن مرد رفت و به یهودیان گفت که این عیسی است که او را شفا داده است. 16و از این رو یهودیان عیسی را جفا کردند و در پی کشتن او بودند ،زیرا او این کارها را در روز سبت انجام داده بود. 17اما عیسی به آنها پاسخ داد ،پدر من تا به حال کار می کند و من کار می کنم. 18بنابراین یهودیان بیشتر به دنبال کشتن او بودند ،زیرا او نه تنها سبت را شکسته بود ،بلکه میگفت که خدا پدر اوست و خود را با خدا مساوی میداند. 19آنگاه عیسی پاسخ داد و به ایشان گفت« :آمین ،آمین به شما میگویم ،پسر از خود کاری نمیتواند بکند ،مگر آنچه را که پدر میبیند ،زیرا هر چه او انجام میدهد ،پسر نیز چنین میکند. 20زیرا پدر پسر را دوست دارد و هر آنچه را که خودش انجام میدهد به او نشان میدهد و کارهای بزرگتر از اینها را به او نشان خواهد داد تا شما تعجب کنید. 21زیرا همانطور که پدر مردگان را زنده می کند و آنها را زنده می کند .پسر نیز هر که را بخواهد زنده میکند. ۲۲زیرا پدر هیچکس را داوری نمیکند ،بلکه تمام داوری را به پسر سپرده است. 23تا همه پسر را گرامی بدارند ،چنانکه پدر را گرامی می دارند .کسی که پسر را گرامی نمی دارد ،پدری را که او را فرستاده است گرامی نمی دارد. 24همانا ،همانا ،به شما می گویم ،هر که کلم مرا می شنود و به فرستنده من ایمان می آورد ،حیات جاودانی دارد و محکوم نخواهد شد . اما از مرگ به زندگی منتقل می شود. 25آمین ،آمین به شما میگویم ،ساعتی میآید و اکنون فرا رسیده است که مردگان صدای پسر خدا را خواهند شنید و آنان که بشنوند ،زنده خواهند شد. 26زیرا همانطور که پدر در خود حیات دارد .پس به پسر داده است تا در خود حیات داشته باشد. 27و به او اختیار داد تا داوری کند ،زیرا او پسر انسان است. 28از این تعجب نکنید ،زیرا ساعتی میآید که در آن همه کسانی که در قبر هستند صدای او را خواهند شنید. 29و بیرون خواهد آمد .آنها که نیکی کردهاند ،برای رستاخیز حیات .و کسانی که بد کرده اند ،به رستاخیز لعنت. 30من از خودم کاری نمیتوانم بکنم ،چنانکه میشنوم ،داوری میکنم .زیرا من به دنبال اراده خودم نیستم ،بلکه اراده پدری را که مرا فرستاده است. 31اگر من بر خود شهادت دهم ،شهادت من صادق نیست. 32دیگری است که بر من شهادت می دهد .و من می دانم که شهادتی که او در مورد من می دهد صادق است. 33نزد یوحنا فرستادید و او بر حقیقت شهادت داد. 34اما من از انسان شهادت نمیگیرم ،بلکه اینها را میگویم تا نجات یابید. 35او نوری سوزان و درخشان بود و شما میخواستید یک فصل در نور او شادی کنید. 36اما من از شهادت یحیی بزرگتر دارم زیرا کارهایی را که پدر به من داده است تا به پایان برسانم ،همان کارهایی که انجام می دهم ،بر من شهادت می دهند که پدر مرا فرستاده است. 37و خود پدر که مرا فرستاده است ،بر من شهادت داده است .شما نه صدای او را شنیده اید و نه شکل او را دیده اید. 38و کلم او در شما باقی نمی ماند ،زیرا هر که را فرستاده است ،به او ایمان نمی آورید. 39در کتاب مقدس جستجو کنید .زیرا شما فکر می کنید که در آنها زندگی جاودانی دارید و آنها کسانی هستند که درباره من شهادت می دهند. 40و نزد من نخواهید آمد تا حیات داشته باشید. 41من از مردم آبرو نمی گیرم. 42اما من شما را می شناسم که محبت خدا را در خود ندارید. 43من به نام پدر خود آمده ام و شما مرا نمی پذیرید .اگر دیگری به نام خود بیاید ،او را خواهید پذیرفت. 44چگونه میتوانید ایمان بیاورید که به یکدیگر احترام میگذارید ،و عزتی را که فقط از جانب خدا میآید نمیجویید؟ 45مپندارید که من شما را نزد پدر متهم خواهم کرد ،یکی موسی است که شما را متهم میکند. 46زیرا اگر موسی را باور میکردید ،مرا نیز باور میکردید ،زیرا او درباره من نوشت. 47اما اگر به نوشتههای او ایمان ندارید ،چگونه به سخنان من ایمان خواهید آورد؟ فصل 6 1بعد از اینها عیسی از دریای جلیل که دریای طبریه است رفت. 2و جمعیت زیادی به دنبال او رفتند ،زیرا معجزات او را که بر مریضان انجام داد ،دیدند. 3و عیسی به کوهی رفت و در آنجا با شاگردان خود نشست. 4و عید فصح ،عید یهودیان ،نزدیک بود. 5چون عیسی چشمان خود را بلند کرد و دید که گروه عظیمی به سوی او آمدند ،به فیلیپس گفت :از کجا نان بخریم تا اینها بخورند؟ 6و این را برای اثبات او گفت ،زیرا او خود میدانست که چه خواهد کرد. 7فیلیپ به او پاسخ داد ،دویست پنی نان برای آنها کافی نیست ،تا هر یک از آنها اندکی بگیرد. 74
جان
۸یکی از شاگردانش ،اندریا ،برادر شمعون پطرس ،به او گفت: 9در اینجا پسری است که پنج نان جو و دو ماهی کوچک دارد ،اما آنها در میان این تعداد چیست؟ 10و عیسی گفت :مردان را بنشینید .حال علف زیادی در آن مکان بود .پس مردان نشستند ،به تعداد حدود پنج هزار. 11و عیسی نانها را گرفت .پس از شکرگزاری ،به شاگردان و شاگردان به آنانی که در آنجا نشسته بودند تقسیم کرد .و به همین ترتیب از ماهی ها به همان اندازه که می خواهند. 12چون سیر شدند ،به شاگردان خود گفت :تکه های باقیمانده را جمع کنید تا چیزی گم نشود. 13پس ایشان را جمع کردند و دوازده سبد را از تکههای پنج نان جو پر کردند که برای کسانی که خورده بودند ،باقی مانده بود. 14آن مردان چون معجزهای را که عیسی انجام داد دیدند ،گفتند« :این حقیقت آن پیامبری است که باید به دنیا بیاید. 15پس چون عیسی متوجه شد که میآیند و او را به زور میگیرند تا او را پادشاه کنند ،دوباره به تنهایی به کوه رفت. 16و چون شام فرا رسید ،شاگردانش به دریا فرود آمدند. 17و سوار کشتی شده ،از دریا به سوی کفرناحوم رفت .و اکنون تاریک بود و عیسی نزد آنها نیامده بود. 18و دریا بر اثر باد شدیدی که میوزید ،برخاست. 19پس چون حدود بیست و پنج یا سی فرط پارو زدند ،عیسی را دیدند که بر دریا راه میرود و به کشتی نزدیک میشود و ترسیدند. 20اما او به آنها گفت :من هستم .نترس ا 21آنگاه با کمال میل او را در کشتی پذیرفتند و کشتی فورا در سرزمینی که آنها می رفتند قرار گرفت. ۲۲فردای آن روز ،چون مردمی که در آن سوی دریا ایستاده بودند ،دیدند که هیچ قایق دیگری در آنجا نیست ،جز آن کشتی که شاگردانش در آن وارد شده بودند ،و عیسی با شاگردان خود به قایق نرفت ،بلکه شاگردان به تنهایی رفتند. ( 23اما بعد از شکرگزاری خداوند ،قایقهای دیگری از طبریه نزدیک به محلی که نان خوردند آمدند). 24پس چون مردم دیدند که عیسی و شاگردانش در آنجا نیستند ،کشتی نیز سوار شدند و به کفرناحوم آمدند و در جستجوی عیسی بودند. 25و چون او را در آن سوی دریا یافتند ،به او گفتند :ربمی ،کی به اینجا آمدی؟ 26عیسی به آنها پاسخ داد و گفت :آمین ،آمین به شما می گویم ،نه به این دلیل که معجزات را دیدید ،بلکه به این دلیل که از نان ها خوردید و سیر شدید. 27نه برای خوراکی که فانی میشود ،بلکه برای خوراکی که برای حیات جاودانی باقی میماند ،که پسر انسان به شما خواهد داد ،تلش کنید ،زیرا خدای پدر بر او مهر زده است. 28آنگاه به او گفتند« :چه کنیم تا کارهای خدا را انجام دهیم؟ 29عیسی پاسخ داد و به آنها گفت :این کار خداست که به کسی که او فرستاده است ایمان بیاورید. 30پس به او گفتند :پس چه نشانهای مینمایی تا ببینیم و تو را باور کنیم؟ تو چی کار میکنی 31پدران ما در بیابان مانا خوردند .همانطور که مکتوب است نان از آسمان به آنها داد تا بخورند. 32پس عیسی به آنها گفت« :آمین ،آمین به شما میگویم ،موسی آن نان را از آسمان به شما نداد .اما پدر من نان واقعی را از آسمان به شما می دهد. 33زیرا نان خدا اوست که از آسمان نازل میشود و به جهان حیات میبخشد. 34آنگاه به او گفتند :خداوندا ،این نان را همیشه به ما بده. 35و عیسی به آنها گفت « :من نان حیات هستم .و هر که به من ایمان آورد هرگز تشنه نخواهد شد. 36اما من به شما گفتم که شما نیز مرا دیده اید و ایمان ندارید. 37هر چه پدر به من می دهد ،نزد من خواهد آمد .و کسی را که نزد من میآید ،هرگز بیرون نمیکنم. 38زیرا من از آسمان نازل شدم ،نه برای انجام اراده خود ،بلکه به خواست فرستنده. 39و اراده پدری که مرا فرستاده این است که از هر چه به من داده است چیزی از دست ندهم ،بلکه در روز آخر آن را دوباره زنده کنم. 40و اراده فرستنده من این است که هر که پسر را ببیند و به او ایمان آورد حیات جاودانی داشته باشد و من او را در روز آخر زنده خواهم کرد. 41یهودیان بر او زمزمه کردند ،زیرا گفت :من نانی هستم که از آسمان نازل شده است. 42و گفتند :آیا این عیسی پسر یوسف نیست که ما پدر و مادرش را میشناسیم؟ پس چگونه است که می گوید من از بهشت نازل شدم؟ 43پس عیسی پاسخ داد و به آنها گفت « :در میان خود غر نزنید. 44هیچکس نمیتواند نزد من بیاید ،مگر اینکه پدری که مرا فرستاده است ،او را بکشد و من او را در روز آخر زنده خواهم کرد. 45در انبیا مکتوب است که همه از خدا تعلیم خواهند یافت .پس هر که از پدر شنیده و آموخته است ،نزد من می آید. 46نه اینکه کسی پدر را دیده است ،مگر آنکه از خداست ،او پدر را دیده است. 47آمین ،همانا به شما میگویم ،هر که به من ایمان آورد ،حیات جاودانی دارد. 48من آن نان زندگی هستم. 49پدران شما در بیابان منما خوردند و مردند. 50این نانی است که از آسمان نازل میشود تا انسان از آن بخورد و نمرد. 51من نان زندهای هستم که از آسمان نازل شد ،اگر کسی از این نان بخورد تا ابد زنده خواهد ماند و نانی که خواهم داد ،گوشت من است که برای حیات جهان خواهم داد. 52پس یهودیان با یکدیگر نزاع کردند و گفتند« :این مرد چگونه میتواند گوشت خود را به ما بدهد تا بخوریم؟ 53آنگاه عیسی به آنها گفت« :آمین ،آمین به شما میگویم ،اگر گوشت پسر انسان را نخورید و خون او را ننوشید ،در خود حیات نخواهید داشت. 75
جان
54هر که گوشت مرا بخورد و خون مرا بنوشد ،حیات جاودانی دارد .و من او را در روز آخر زنده خواهم کرد. 55زیرا گوشت من گوشت است و خون من نوشیدنی است. 56هر که گوشت مرا بخورد و خون مرا بنوشد در من ساکن است و من در او. 57همانطور که پدر زنده مرا فرستاده است و من بوسیله پدر زندگی می کنم. 58این همان نانی است که از آسمان نازل شد ،نه چنانکه پدران شما منما خوردند و مردند. 59اینها را در کنیسه گفت ،در حالی که در کفرناحوم تعلیم می داد. 60بسیاری از شاگردانش چون این را شنیدند گفتند :این سخن سخت است .چه کسی می تواند آن را بشنود؟ 61هنگامی که عیسی در خود دانست که شاگردانش در این مورد زمزمه می کنند ،به آنها گفت :آیا این شما را آزار می دهد؟ 62و اگر پسر انسان را ببینید که از آنجا که قبلا بود بال می رود چه؟ 63این روح است که زنده می کند .بدن هیچ سودی ندارد ،سخنانی که به شما می گویم روح است و حیات است. 64اما برخی از شما هستند که ایمان نمی آورند .زیرا عیسی از ابتدا می دانست که آنها چه کسانی هستند که ایمان نیاوردند و چه کسی باید او را تسلیم کند. 65و او گفت ،بنابراین به شما گفتم که هیچکس نمی تواند نزد من بیاید ،مگر اینکه از طرف پدرم به او داده شده باشد. 66از آن زمان بسیاری از شاگردانش برگشتند و دیگر با او راه نرفتند. 67پس عیسی به دوازده نفر گفت :آیا شما نیز می روید؟ 68آنگاه شمعون پطرس به او پاسخ داد« :خداوندا ،نزد کی برویم؟ تو کلمات زندگی ابدی را داری. 69و ما ایمان داریم و مطمئن هستیم که تو آن مسیح ،پسر خدای زنده هستی. 70عیسی به آنها پاسخ داد :آیا من شما را دوازده نفر انتخاب نکردم و یکی از شما شیطان است؟ 71او درباره یهودا اسخریوطی پسر شمعون صحبت کرد ،زیرا او بود که باید او را تسلیم کند ،زیرا یکی از آن دوازده بود. فصل 7 1پس از این امور ،عیسی در جلیل راه میرفت ،زیرا او نمیخواست در یهودیت راه برود ،زیرا یهودیان میخواستند او را بکشند. ۲و عید خیمههای یهودیان نزدیک بود. 3پس برادرانش به او گفتند :از اینجا برو و به یهودا برو تا شاگردان تو نیز کارهایی را که انجام می دهی ببینند. 4زیرا کسی نیست که کاری را در خفا انجام دهد و خود بخواهد آشکارا شناخته شود .اگر این کارها را می کنی ،خودت را به دنیا نشان بده. 5زیرا برادرانش به او ایمان نیاوردند. 6پس عیسی به آنها گفت « :وقت من هنوز نرسیده است ،اما وقت شما همیشه آماده است. 7جهان نمی تواند از شما متنفر باشد .اما از من متنفر است ،زیرا من در مورد آن شهادت میدهم که اعمالش بد است. 8شما به این عید بروید .زیرا زمان من هنوز کامل نشده است. 9چون این سخنان را به ایشان گفت ،همچنان در جلیل ماند. 10اما چون برادرانش بال رفتند ،او نیز به عید رفت ،نه آشکار ،بلکه در نهان. 11آنگاه یهودیان در عید او را طلبیدند و گفتند :کجاست؟ 12و در میان مردم در مورد او زمزمه بسیار شد ،زیرا برخی گفتند :او مرد خوبی است ،برخی دیگر گفتند :نه .اما او مردم را فریب می دهد. 13اما هیچ کس از ترس یهودیان آشکارا در مورد او صحبت نکرد. 14و در اواسط عید عیسی به معبد رفت و تعلیم داد. 15و یهودیان تعجب کردند و گفتند« :این مرد چگونه حروف را میداند که هرگز نیاموخته است؟ 16عیسی به آنها پاسخ داد و گفت :تعلیم من از آن من نیست ،بلکه از آن کسی است که مرا فرستاده است. 17اگر کسی اراده خود را بجا آورد ،از این تعلیم خواهد دانست که آیا از جانب خداست ،یا اینکه من از خود سخن می گویم. 18هر که از خود سخن میگوید ،جلل خود را میجوید ،اما هر که جلل خود را میجوید که او را فرستاده است ،همان است و هیچ ظلمی در او نیست. 19آیا موسی شریعت را به شما نداده است ،اما هیچ یک از شما شریعت را نگاه نمیدارد؟ چرا قصد کشتن من را دارید؟ 20قوم پاسخ دادند و گفتند« :تو شیطان داری ،کیست که تو را بکشد؟ 21عیسی پاسخ داد و به آنها گفت :من یک کار انجام دادم و همه شما در شگفت هستید. 22پس موسی به شما ختنه داد( .نه به این دلیل که از موسی است ،بلکه از پدران است ).و شما در روز سبت یک مرد را ختنه می کنید. 23اگر کسی در روز سبت ختنه شود ،شریعت موسی نباید شکسته شود .آیا بر من خشمگین هستید ،زیرا من در روز سبت یک مرد را به اندازه کامل سالم ساخته ام؟ 24بر اساس ظاهر قضاوت نکنید ،بلکه داوری عادلنه قضاوت کنید. 25پس برخی از اورشلیم گفتند« :آیا این او نیست که میخواهند او را بکشند؟ 26اما ،ببینید ،او شجاعانه صحبت می کند ،و آنها چیزی به او نمی گویند .آیا حاکمان واقعا ا می دانند که این همان مسیح است؟ 27لیکن ما این مرد را می دانیم که از کجاست ،اما وقتی مسیح می آید ،هیچ کس نمی داند که از کجاست.
76
جان
28پس عیسی در معبد در حالی که تعلیم میداد فریاد زد ،گفت « :هر دو مرا میشناسید و میدانید که از کجا هستم ،و من از خود نیامدهام، بلکه او که مرا فرستاد راست است که شما او را نمیشناسید. 29اما من او را می شناسم ،زیرا من از او هستم و او مرا فرستاده است. 30آنگاه میخواستند او را بگیرند ،اما کسی بر او دست نزد ،زیرا هنوز ساعتش نرسیده بود. 31و بسیاری از مردم به او ایمان آوردند و گفتند« :وقتی مسیح بیاید ،آیا معجزات بیشتری از آنچه این مرد انجام داده است انجام خواهد داد؟ 32فریسیان شنیدند که مردم در مورد او چنین زمزمه می کنند .و فریسیان و رؤسای کاهنان مأمورانی فرستادند تا او را بگیرند. 33پس عیسی به آنها گفت « :مدتی دیگر با شما هستم و آنگاه نزد فرستنده من می روم. 34مرا خواهید جست و نخواهید یافت و هر جا هستم ،نمی توانید بیایید. 35آنگاه یهودیان به یکدیگر گفتند :کجا خواهد رفت که او را نیابیم؟ آیا نزد غیریهودیان پراکنده خواهد رفت و به غیریهودیان تعلیم خواهد داد؟ 36این چگونه است که میگوید« :من را میجویید و نخواهید یافت. 37در روز آخر ،در آن روز بزرگ عید ،عیسی ایستاده ،گریه کرد و گفت « :اگر کسی تشنه است ،نزد من بیاید و بنوشد. 38هر که به من ایمان آورد ،چنانکه کتاب مقدمس گفته است ،نهرهایی از آب زنده از شکمش جاری خواهد شد. ( 39اما این را از روح گفت که ایمانداران به او باید دریافت کنند ،زیرا روح القدس هنوز داده نشده بود ،زیرا عیسی هنوز جلل نیافته بود). 40بسیاری از مردم چون این سخن را شنیدند گفتند :به راستی که این پیامبر است. 41دیگران گفتند :این مسیح است .اما برخی گفتند :آیا مسیح از جلیل بیرون خواهد آمد؟ 42آیا کتاب مقدمس نگفته است که مسیح از نسل داوود و از شهر بیت لحم که داوود در آنجا بود می آید؟ 43پس به خاطر او در میان مردم اختلف افتاد. 44و برخی از آنها او را می گرفتند .اما هیچ کس بر او دست نزد. 45سپس مأموران نزد رؤسای کاهنان و فریسیان آمدند .و آنها به آنها گفتند :چرا او را نیاوردید؟ 46افسران پاسخ دادند« :هرگز هیچکس مانند این مرد صحبت نکرده است. 47آنگاه فریسیان به ایشان گفتند :آیا شما نیز فریب خوردهاید؟ 48آیا کسی از حاکمان یا فریسیان به او ایمان آورده است؟ 49اما این قوم که شریعت را نمیداند ملعون است. 50نیقودیموس به ایشان گفت( :کسی که شبانه نزد عیسی آمد که یکی از ایشان بود) 51آیا شریعت ما کسی را قضاوت میکند ،قبل از اینکه او را بشنود و بداند چه میکند؟ 52آنها پاسخ دادند و به او گفتند :آیا تو نیز اهل جلیل هستی؟ جستجو کنید و بنگرید ،زیرا از جلیل پیامبری برنمیخیزد. 53و هر کس به خانه خود رفت. فصل 8 ۱عیسی به کوه زیتون رفت. 2و صبح زود دوباره به معبد آمد و همه مردم نزد او آمدند .و او نشست و به آنها تعلیم داد. 3و کاتبان و فریسیان زنی را نزد او آوردند که زنا گرفته بود .و چون او را در میان نهادند، 4به او گفتند :استاد ،این زن در همان عمل زنا گرفته شد. 5و موسی در شریعت به ما دستور داد که چنین سنگسار شوند ،اما تو چه می گویی؟ ۶این را گفتند و او را وسوسه کردند تا او را متهم کنند .اما عیسی خم شد و با انگشت خود بر روی زمین نوشت ،گویی آنها را نشنیده بود. 7پس چون از او سؤال کردند ،او خود را بلند کرد و به آنها گفت « :کسی که در میان شما بی گناه است ،ابتدا به او سنگ بیندازد. 8و دوباره خم شد و بر زمین نوشت. 9و آنانی که آن را شنیدند ،در حالی که وجدان خود را محکوم کرده بودند ،یکی یکی بیرون رفتند ،از بزرگتر تا آخر ،و عیسی تنها ماند و آن زن در میان ایستاد. 10چون عیسی خود را بلند کرد و جز آن زن کسی را ندید ،به او گفت :ای ای زن ،آن مدعیان تو کجا هستند؟ آیا کسی تو را محکوم نکرده است؟ 11او گفت :نه مرد ،خداوند .عیسی به او گفت « :من هم تو را محکوم نمیکنم ،برو و دیگر گناه نکن». 12پس عیسی دوباره به آنها خطاب کرده ،گفت :من نور جهان هستم ،کسی که از من پیروی کند در تاریکی راه نخواهد رفت ،بلکه نور زندگی خواهد داشت. 13پس فریسیان به او گفتند« :تو از خود گواهی میدهی .سوابق شما درست نیست 14عیسی پاسخ داد و به آنها گفت « :اگرچه من از خود گواهی میدهم ،اما سابقه من صادق است ،زیرا میدانم از کجا آمدهام و به کجا میروم .اما شما نمی توانید بگویید از کجا می آیم و به کجا می روم. 15شما بر اساس جسم داوری می کنید .من هیچ کس را قضاوت نمی کنم 16اما اگر داوری کنم ،داوری من صادق است ،زیرا من تنها نیستم ،بلکه من و پدری که مرا فرستاده است. 17همچنین در شریعت شما نوشته شده است که شهادت دو مرد صادق است. 77
جان
18من کسی هستم که بر خود شهادت میدهم ،و پدری که مرا فرستاد ،بر من شهادت میدهد. 19پس به او گفتند :پدرت کجاست؟ عیسی پاسخ داد :نه شما مرا می شناسید و نه پدرم را اگر مرا می شناختید ،باید پدر مرا نیز می شناختید. 20عیسی این سخنان را در خزانه گفت ،در حالی که در معبد تعلیم میداد .زیرا ساعت او هنوز فرا نرسیده بود. 21پس عیسی دوباره به آنها گفت « :من به راه خود می روم و شما مرا جستجو خواهید کرد و در گناهان خود خواهید مرد. 22آنگاه یهودیان گفتند :آیا خود را خواهد کشت؟ زیرا میگوید :هرجا که من میروم ،شما نمیتوانید بیایید. 23و او به آنها گفت ،شما از پایین هستید .من از بال هستم :شما از این جهان هستید .من اهل این دنیا نیستم 24پس به شما گفتم که در گناهان خود خواهید مرد ،زیرا اگر باور نکنید که من هستم ،در گناهان خود خواهید مرد. 25پس به او گفتند :تو کیستی؟ و عیسی به آنها گفت :همان چیزی که از ابتدا به شما گفتم. 26من چیزهای زیادی دارم که درباره شما بگویم و قضاوت کنم ،اما کسی که مرا فرستاد راست است .و چیزهایی را که از او شنیده ام به دنیا می گویم. 27آنها نفهمیدند که او با آنها در مورد پدر صحبت کرده است. ۲۸آنگاه عیسی به ایشان گفت « :وقتی پسر انسان را بلند کردید ،آنگاه خواهید دانست که من او هستم و از خود هیچ کاری نمیکنم .اما همانطور که پدرم به من تعلیم داده است ،اینها را می گویم. 29و کسی که مرا فرستاد با من است ،پدر مرا تنها نگذاشته است .زیرا من همیشه کارهایی را انجام می دهم که او را خوشحال می کند. 30چون این سخنان را می گفت ،بسیاری به او ایمان آوردند. 31پس عیسی به یهودیانی که به او ایمان آوردند گفت « :اگر در کلم من بمانید ،به راستی شاگردان من هستید. 32و شما حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد. 33آنها به او پاسخ دادند« :ما نسل ابراهیم هستیم و هرگز اسیر کسی نبودیم ،چگونه میگویی که آزاد میشوی؟ 34عیسی به آنها پاسخ داد ،آمین ،آمین به شما می گویم ،هر که گناه می کند ،بنده گناه است. 35و خادم تا ابد در خانه نمی ماند ،اما پسر همیشه می ماند. 36پس اگر پسر شما را آزاد کند ،به راستی آزاد خواهید بود. 37من می دانم که شما نسل ابراهیم هستید .اما شما به دنبال کشتن من هستید ،زیرا کلم من در شما جایی ندارد. 38من آنچه را نزد پدر خود دیدهام میگویم و شما آنچه را نزد پدر خود دیدهاید ،انجام میدهید. 39آنها پاسخ دادند و به او گفتند :ابراهیم پدر ما است .عیسی به آنها گفت :اگر فرزندان ابراهیم بودید ،کارهای ابراهیم را انجام میدادید. 40اما اکنون میخواهید مرا بکشید ،مردی که راستی را که از خدا شنیدهام به شما گفته است .این را ابراهیم نکرد. 41شما اعمال پدر خود را انجام می دهید .سپس به او گفتند :ما از زنا زاده نشده ایم .ما یک پدر داریم ،حتی خدا. 42عیسی به آنها گفت « :اگر خدا پدر شما بود ،مرا دوست می داشتید .من از خودم نیامدم ،بلکه او مرا فرستاد. 43چرا سخنان مرا نمی فهمید؟ حتی به این دلیل که نمی توانید حرف مرا بشنوید. 44شما از پدر خود شیطان هستید و شهوات پدر خود را انجام خواهید داد .او از ابتدا قاتل بود و در حق نماند ،زیرا حقیقتی در او نیست . وقتی دروغ میگوید ،از خود میگوید ،زیرا او دروغگو و پدر آن است. 45و چون به شما راست می گویم ،مرا باور نمی کنید. 46کدام یک از شما مرا به گناه متقاعد می کند؟ و اگر راست می گویم چرا به من ایمان نمی آورید؟ 47هر که از خدا باشد سخنان خدا را می شنود پس شما آنها را نمی شنوید زیرا از خدا نیستید. 48آنگاه یهودیان پاسخ دادند و به او گفتند« :آیا نمی گوییم تو سامری هستی و شیطان داری؟ 49عیسی پاسخ داد « :من شیطان ندارم .اما من پدرم را گرامی می دارم و شما مرا خوار می کنید. 50و من جلل خود را نمیجویم ،یکی است که میجوید و داوری میکند. 51همانا ،همانا ،به شما می گویم ،اگر کسی گفته من را نگه دارد ،هرگز مرگ نخواهد دید. 52سپس یهودیان به او گفتند :اکنون می دانیم که تو شیطانی داری .ابراهیم مرده است و پیامبران .و تو می گویی :اگر کسی گفته من را نگه دارد ،هرگز طعم مرگ را نخواهد چشید. 53آیا تو از پدر ما ابراهیم که مرده بزرگتر هستی؟ و پیامبران مرده اند .خودت را کی می سازی؟ 54عیسی پاسخ داد « :اگر من خود را گرامی بدارم ،عزت من چیزی نیست .این پدر من است که مرا گرامی می دارد .در مورد او می گویید که او خدای شماست. 55اما شما او را نشناختید .اما من او را میشناسم و اگر بگویم او را نمیشناسم ،مانند شما دروغگو خواهم بود ،اما او را میشناسم و سخنش را نگاه دارم. 56پدر شما ابراهیم از دیدن روز من خوشحال شد و آن را دید و خوشحال شد. 57آنگاه یهودیان به او گفتند :تو هنوز پنجاه ساله نشده ای و ابراهیم را دیده ای؟ 58عیسی به آنها گفت ،آمین ،آمین به شما می گویم ،قبل از آمدن ابراهیم ،من هستم. 59آنگاه سنگها را برداشتند تا به سوی او بیندازند ،اما عیسی خود را پنهان کرده ،از معبد بیرون آمد و از میان آنها عبور کرد و از آنجا گذشت. فصل 9 1و چون عیسی می گذشت ،مردی را دید که از بدو تولد نابینا بود. 78
جان
2و شاگردانش از او پرسیدند ،گفتند :استاد ،چه کسی گناه کرد ،این مرد یا پدر و مادرش که کور به دنیا آمد؟ 3عیسی پاسخ داد :نه این مرد و نه پدر و مادرش گناه کرده اند ،بلکه تا اعمال خدا در او آشکار شود. 4باید کارهای فرستندهام را تا روز انجام دهم ،شب میآید که هیچکس نمیتواند کار کند. ۵تا زمانی که در جهان هستم ،نور جهان هستم. 6و چون این را گفت ،آب دهانش را بر زمین انداخت و از تف گگل ساخت و چشمان مرد نابینا را به گل مسح کرد. 7و به او گفت :برو و در حوض سیلوام بشوی (که به تعبیر فرستاده شده است ).پس رفت و غسل کرد و دید. 8پس همسایهها و کسانی که قبلا او را دیده بودند که کور است ،گفتند« :آیا این نیست که نشسته و التماس میکند؟ 9برخی گفتند« :این اوست» ،برخی دیگر گفتند« :او شبیه او است ،اما او گفت« :من او هستم. 10پس به او گفتند :چگونه چشمانت باز شد؟ 11او پاسخ داد و گفت :مردی که عیسی نامیده میشود گلی ساخت و چشمانم را مسح کرد و به من گفت :به حوض سیلوام برو و بشوی. 12سپس به او گفتند :او کجاست؟ گفت نمی دانم. ۱۳او را که پیش از این نابینا بود نزد فریسیان آوردند. 14و روز سبت بود که عیسی گل را ساخت و چشمان خود را باز کرد. 15سپس فریسیان نیز از او پرسیدند که چگونه بینایی خود را یافته است .او به آنها گفت" :خشت را بر چشمانم گذاشت و من شستم و می بینم". 16بنابراین برخی از فریسیان گفتند« :این مرد از خدا نیست ،زیرا روز سبت را نگاه نمی دارد .برخی دیگر گفتند :انسان گناهکار چگونه می تواند چنین معجزاتی انجام دهد؟ و بین آنها تفرقه افتاد. 17دوباره به مرد نابینا گفتند« :درباره او چه میگویی که چشمان تو را باز کرده است؟ گفت :او پیامبر است. 18اما یهودیان در مورد او ایمان نیاوردند که او نابینا شده و بینا شده است ،تا اینکه والدین او را که بینا شده بود ،فراخواندند. 19و آنها از آنها پرسیدند ،گفتند :آیا این پسر شماست که شما می گویید نابینا به دنیا آمده است؟ پس او اکنون چگونه می بیند؟ 20والدینش در جواب ایشان گفتند« :می دانیم که این پسر ماست و نابینا به دنیا آمده است. 21اما ما نمی دانیم که او اکنون چگونه می بیند .ما نمی دانیم که چه کسی چشمان خود را باز کرده است .از او بپرس :او برای خودش صحبت خواهد کرد. 22والدین او این سخنان را گفتند ،زیرا از یهودیان می ترسیدند ،زیرا یهودیان قبلا توافق کرده بودند که اگر کسی اعتراف کرد که او مسیح است ،از کنیسه بیرون شود. 23پس پدر و مادرش گفتند« :او بالغ است .از او بپرس ۲۴آنگاه مرد نابینا را دوباره صدا زدند و به او گفتند :خدا را ستایش کن ما می دانیم که این مرد گناهکار است. 25او پاسخ داد و گفت« :گناهکار است یا نه ،من نمیدانم :یک چیز را میدانم ،این است که در حالی که نابینا بودم ،اکنون میبینم. 26پس دوباره به او گفتند« :او با تو چه کرد؟ چگونه چشمانت را باز کرد؟ 27او به آنها پاسخ داد ،من قبلا به شما گفته ام ،و شما نشنیدید ،پس چرا دوباره آن را بشنوید؟ آیا شما نیز شاگرد او خواهید بود؟ 28پس او را دشنام دادند و گفتند :تو شاگرد او هستی .اما ما شاگردان موسی هستیم. 29ما می دانیم که خدا به موسی گفت :اما این شخص نمی دانیم از کجا آمده است. 30مرد پاسخ داد و به آنها گفت« :چرا در اینجا چیز شگفت انگیزی است که نمی دانید او از کجا آمده است و با این حال او چشمان مرا باز کرده است. 31اکنون می دانیم که خدا گناهکاران را نمی شنود ،اما اگر کسی خداپرست باشد و اراده او را انجام دهد ،او را می شنود. 32از زمان آغاز جهان شنیده نشد که کسی چشمان نابینا را بگشاید. 33اگر این مرد از خدا نبود ،هیچ کاری نمی توانست بکند. 34آنها پاسخ دادند و به او گفتند" :تو به طور کلی در گناه متولد شدی و آیا به ما می آموزی؟ "و او را بیرون کردند. 35عیسی شنید که او را بیرون کردند .و چون او را یافت ،به او گفت :آیا به پسر خدا ایمان داری؟ 36او در جواب گفت« :ای خداوند او کیست تا به او ایمان بیاورم؟ 37و عیسی به او گفت :هر دو او را دیدی و اوست که با تو صحبت می کند. 38و او گفت :خداوندا ،من ایمان دارم .و او را پرستش کرد. 39و عیسی گفت « :من برای داوری به این دنیا آمدهام تا آنانی که نمیبینند ببینند .و تا بینندگان کور شوند. 40و برخی از فریسیان که با او بودند این سخنان را شنیده ،به او گفتند« :آیا ما هم کور هستیم؟ 41عیسی به آنها گفت « :اگر کور بودید ،گناهی نداشتید .بنابراین گناه شما باقی می ماند. فصل 10 1همانا ،همانا من به شما می گویم ،کسی که از در به آستان گوسفندان وارد نمی شود ،بلکه از راه دیگری بال می رود ،او دزد و دزد است. 2اما کسی که از در وارد می شود شبان گوسفندان است. 3دربان نزد او می گشاید .و گوسفندان صدای او را می شنوند و او گوسفندان خود را به نام می خواند و آنها را بیرون می برد. 4و چون گوسفندان خود را بیرون می آورد ،پیشاپیش آنها می رود و گوسفندان به دنبال او می آیند ،زیرا صدای او را می شناسند. 5و غریبه را تعقیب نخواهند کرد ،بلکه از او خواهند گریخت ،زیرا صدای بیگانگان را نمی شناسند. 79
جان
6عیسی این ثمَثل را برای آنها گفت ،اما آنها متوجه نشدند که آنها چه چیزهایی هستند که به آنها گفت. 7سپس عیسی دوباره به آنها گفت :آمین ،آمین به شما می گویم که من درب گوسفند هستم. 8همه کسانی که قبل از من آمدند دزد و راهزن بودند ،اما گوسفندان آنها را نشنیدند. 9من در هستم :هر کس به وسیله من وارد شود ،نجات خواهد یافت و داخل و خارج خواهد شد و چراگاه خواهد یافت. 10دزد نمی آید ،مگر برای دزدی و کشتن و هلک کردن. 11من شبان خوب هستم ،شبان خوب جان خود را برای گوسفندان می بخشد. 12اما کسی که مزدور است و شبان نیست و گوسفندان مال او نیستند ،گرگ را می بیند که می آید و گوسفندان را رها می کند و می گریزد و گرگ آنها را می گیرد و گوسفندان را پراکنده می کند. 13مزدور فرار میکند ،زیرا اجیر است و به گوسفندان اهمیت نمیدهد. 14من شبان نیکو هستم و گوسفندان خود را می شناسم و از من شناخته می شوم. 15همانطور که پدر مرا می شناسد ،من نیز پدر را می شناسم و جان خود را برای گوسفندان می سپارم. 16و گوسفندان دیگری دارم که از این گله نیستند .آنها را نیز باید بیاورم و صدای مرا خواهند شنید .و یک گله و یک شبان خواهد بود. 17پس پدرم مرا دوست دارد ،زیرا جان خود را میسپارم تا دوباره آن را بگیرم. 18هیچکس آن را از من نمیگیرد ،بلکه من آن را از خود میگذارم .من قدرت دارم آن را بگذارم ،و قدرت دارم دوباره آن را بگیرم .این فرمان را از پدرم دریافت کردم. 19پس دوباره در میان یهودیان به خاطر این سخنان اختلف شد. 20و بسیاری از آنها گفتند :او شیطان دارد و دیوانه است .چرا او را می شنوید؟ 21دیگران گفتند :اینها سخنان کسی نیست که شیطان دارد .آیا شیطان می تواند چشمان نابینا را باز کند؟ 22و در اورشلیم عید تقدیم بود و زمستان بود. 23و عیسی در معبد در ایوان سلیمان راه می رفت. 24آنگاه یهودیان به دور او آمدند و به او گفتند :تا کی ما را به شک می اندازی؟ اگر تو مسیح هستی ،آشکارا به ما بگو. 25عیسی به آنها پاسخ داد ،من به شما گفتم ،اما شما ایمان نیاوردید. 26اما شما ایمان نمی آورید ،زیرا از گوسفندان من نیستید ،همانطور که به شما گفتم. ۲۷گوسفندان من صدای مرا میشنوند و من آنها را میشناسم و به دنبال من میآیند. 28و من به آنها زندگی جاودانی می دهم .و هرگز هلک نخواهند شد و کسی آنها را از دست من نخواهد برد. 29پدر من که آنها را به من داد ،از همه بزرگتر است .و هیچ کس نمی تواند آنها را از دست پدر من بیرون کند. 30من و پدرم یکی هستیم. 31سپس یهودیان دوباره سنگ برداشتند تا او را سنگسار کنند. 32عیسی به آنها پاسخ داد « :از پدر خود کارهای نیک بسیاری به شما نشان دادم .به خاطر کدام یک از آن کارها مرا سنگسار می کنید؟ 33یهودیان به او پاسخ دادند و گفتند« :ما تو را برای کار نیک سنگسار نمیکنیم .اما برای کفرگویی؛ و چون تو که مرد هستی ،خود را خدا میسازی. 34عیسی به آنها پاسخ داد « :آیا در شریعت شما نوشته نشده است که گفتم شما خدایان هستید؟ 35اگر او آنها را خدایان نامید که کلم خدا به آنها رسید و کتاب مقدس شکسته نمی شود. 36درباره او که پدر او را تقدیس کرده و به جهان فرستاده است ،بگویید کفر میگویید .چون گفتم من پسر خدا هستم؟ 37اگر کارهای پدرم را انجام نمیدهم ،مرا باور نکنید. 38اما اگر انجام دهم ،در حالی که شما به من ایمان ندارید ،به اعمال ایمان بیاورید تا بدانید و ایمان آورید که پدر در من است و من در او. 39بنابراین دوباره به دنبال گرفتن او بودند ،اما او از دست آنها گریخت. 40و دوباره به آن سوی اردن رفت ،به محلی که یحیی ابتدا در آنجا تعمید میداد .و در آنجا اقامت گزید. 41و بسیاری به او پناه بردند و گفتند :یحیی معجزه نکرد ،بلکه همه چیزهایی که یحیی درباره این مرد گفت صادق بود. 42و بسیاری در آنجا به او ایمان آوردند. فصل 11 1و مردی مریض بود به نام ایلعازر از بیت عنیا ،شهر مریم و خواهرش مارتا. ( 2این مریم بود که خداوند را با مرهم مسح کرد و پاهای او را با موهای خود مسح کرد و برادرش ایلعازر بیمار بود). 3پس خواهرانش نزد او فرستادند و گفتند« :خداوندا ،اینک هر که تو را دوست داری بیمار است. 4چون عیسی این را شنید ،گفت :این بیماری برای مرگ نیست ،بلکه برای جلل خداست تا پسر خدا به وسیله آن جلل یابد. ۵و عیسی مارتا و خواهرش و ایلعازر را دوست داشت. 6پس چون شنید که او مریض است ،هنوز دو روز در همان مکانی که در آن بود ،ماند. 7پس از آن به شاگردان خود گفت :اجازه دهید دوباره به یهودیه برویم. 8شاگردانش به او گفتند« :استاد ،یهودیان اخیرا ا به دنبال سنگسار تو بودند .و دوباره به آنجا می روی؟ 9عیسی پاسخ داد ،آیا دوازده ساعت در روز نیست؟ اگر کسی در روز راه برود ،لغزش نمی کند ،زیرا نور این جهان را می بیند. 10اما اگر کسی در شب راه برود ،لغزش میکند ،زیرا نوری در او نیست. 11او این چیزها را گفت و پس از آن به آنها گفت :دوست ما ایلعازر خوابیده است .اما من می روم تا او را از خواب بیدار کنم. 80
جان
12آنگاه شاگردانش گفتند :خداوندا ،اگر بخوابد خوب خواهد شد. 13لیکن عیسی از مرگ او سخن گفت ،اما آنها فکر کردند که او از استراحت در خواب صحبت کرده است. 14پس عیسی آشکارا به آنها گفت :ایلعازر مرده است. 15و من به خاطر شما خوشحالم که آنجا نبودم ،تا شما ایمان بیاورید .با این حال اجازه دهید به نزد او برویم. ۱۶آنگاه توماس که دیدیموس نامیده میشود ،به شاگردان خود گفت« :ما نیز برویم تا با او بمیریم. 17پس چون عیسی آمد ،دید که چهار روز پیش در قبر خوابیده است. 18و بیت عنیا به اورشلیم نزدیک بود ،در حدود پانزده فرسخ. 19و بسیاری از یهودیان نزد مارتا و مریم آمدند تا آنها را در مورد برادر خود تسلی دهند. 20مرتا به محض اینکه شنید که عیسی می آید ،رفت و او را ملقات کرد ،اما مریم در خانه نشست. 21آنگاه مارتا به عیسی گفت ،خداوندا ،اگر تو اینجا بودی ،برادرم نمرده بود. 22اما من می دانم که حتی اکنون ،هر چه از خدا بخواهی ،خدا به تو خواهد داد. 23عیسی به او گفت :برادرت دوباره برخیزد. ۲۴مارتا به او گفت ،میدانم که در رستاخیز در روز آخر دوباره برخیزد. ۲۵عیسی به او گفت « :من رستاخیز و حیات هستم. 26و هر که زنده است و به من ایمان دارد هرگز نخواهد مرد .اینو باور میکنی؟ 27او به او گفت :آری ،خداوند ،من ایمان دارم که تو مسیح ،پسر خدا هستی که باید به جهان بیایی. 28و چون این را گفت ،رفت و خواهرش مریم را مخفیانه صدا زد و گفت :استاد آمد و تو را می خواند. 29به محض شنیدن این سخن ،به سرعت برخاست و نزد او آمد. 30اما عیسی هنوز به شهر نیامده بود ،بلکه در آنجا بود که مارتا او را ملقات کرد. 31آنگاه یهودیانی که با او در خانه بودند و او را دلداری دادند ،چون مریم را دیدند که با عجله برخاست و بیرون رفت ،به دنبال او رفتند و گفتند :او به قبر میرود تا در آنجا گریه کند. 32آنگاه مریم به جایی رسید که عیسی در آنجا بود و او را دید ،به پای او افتاد و به او گفت« :خداوندا ،اگر تو اینجا بودی ،برادرم نمی مرد. 33پس چون عیسی او را در حال گریستن دید و یهودیانی را که با او آمده بودند گریه کرد ،در روح ناله کرد و مضطرب شد. 34و گفت :او را کجا گذاشتهاید؟ آنها به او گفتند :خداوندا ،بیا و ببین. 35عیسی گریست. 36آنگاه یهودیان گفتند« :ببینید که چقدر او را دوست داشت! 37و برخی از آنها گفتند« :آیا این مرد که چشمان نابینا را باز کرد ،نمی توانست باعث شود که حتی این مرد نیز نمرده باشد؟ 38پس عیسی دوباره با ناله در خود به قبر آمد .غار بود و سنگی روی آن بود. 39عیسی گفت« :سنگ را بردارید .مارتا ،خواهر مرد مرده ،به او گفت« :خداوندا ،در این زمان او بوی تعفن می دهد ،زیرا او چهار روز مرده است. 40عیسی به او گفت ،من به تو نگفتم که اگر ایمان بیاوری ،جلل خدا را می بینی؟ 41سپس سنگ را از جایی که مرده گذاشته بودند برداشتند .و عیسی چشمان خود را بلند کرد و گفت :ای پدر ،از تو سپاسگزارم که مرا شنیدی. 42و من می دانستم که تو همیشه به من گوش می دهی ،اما به خاطر مردمی که در کنارشان ایستاده بودند ،این را گفتم تا باور کنند که تو مرا فرستاده ای. 43و چون چنین گفت ،با صدای بلند فریاد زد :ایلعازر ،بیرون بیا. 44و آن مرده بیرون آمد ،دست و پایش را به جامه قبر بسته بود و صورتش را با دستمال بسته بودند .عیسی به آنها گفت :او را رها کنید و بگذارید برود. 45آنگاه بسیاری از یهودیانی که نزد مریم آمده بودند و کارهای عیسی را دیده بودند ،به او ایمان آوردند. 46اما برخی از آنها نزد فریسیان رفتند و آنچه را که عیسی کرده بود به آنها گفتند. 47آنگاه سران کاهنان و فریسیان شورایی جمع کردند و گفتند« :چه کنیم؟ زیرا این مرد معجزات زیادی انجام می دهد. 48اگر او را چنین رها کنیم ،همه به او ایمان خواهند آورد و رومیان خواهند آمد و مکان و قوم ما را خواهند گرفت. 49و یکی از ایشان به نام قیافا که در همان سال کاهن اعظم بود ،به ایشان گفت :شما اصلا چیزی نمی دانید. 50و در نظر نگیرید که برای ما مصلحت است که یک نفر برای مردم بمیرد و تمام قوم هلک نشود. 51و این را از خود نگفت ،بلکه به عنوان کاهن اعظم آن سال ،نبوت کرد که عیسی باید برای آن قوم بمیرد. 52و نه فقط برای آن قوم ،بلکه برای اینکه او نیز فرزندان خدا را که در خارج پراکنده بودند ،در یکی جمع کند. 53پس از آن روز با هم مشورت کردند تا او را بکشند. 54پس عیسی دیگر آشکارا در میان یهودیان راه نمیرفت .اما از آنجا به سرزمینی نزدیک به بیابان ،به شهری به نام افرایم رفت و با شاگردان خود در آنجا ماند. 55و عید فصح یهودیان نزدیک بود و بسیاری از دیار قبل از عید فصح به اورشلیم رفتند تا خود را تطهیر کنند. 56پس عیسی را جستوجو کردند و در حالی که در معبد ایستاده بودند به میان خود گفتند« :چه فکر میکنید که او به عید نخواهد آمد؟» 57و رؤسای کاهنان و فریسیان امری داده بودند که اگر کسی میدانست کجاست ،آن را نشان دهد تا او را بگیرند.
81
جان
فصل 12 1سپس عیسی شش روز قبل از عید فصح به بیت عنیا آمد ،جایی که ایلعازر مرده بود و او را از مردگان زنده کرد. 2در آنجا برای او شام درست کردند .و مارتا خدمت میکرد ،اما ایلعازر یکی از آنانی بود که با او بر سر سفره مینشستند. 3آنگاه مریم یک مَقال مرهم گرانبها را گرفت و پاهای عیسی را مسح کرد و پاهای او را با موهای خود مسح کرد و خانه از بوی عطر پر شد. 4پس یکی از شاگردانش ،یهودای اسخریوطی ،پسر شمعون ،گفت که باید او را تسلیم کند. 5چرا این مرهم به سیصد تومن فروخته نشد و به فقرا داده نشد؟ 6این را گفت ،نه اینکه به فقرا اهمیت می داد .اما چون دزد بود و کیسه را در دست داشت و آنچه را در آن گذاشته بودند در آورد. ۷آنگاه عیسی گفت « :او را رها کن .او این را در روز دفن من نگه داشته است. 8زیرا فقرا را همیشه با خود دارید .اما شما همیشه من را ندارید. 9بسیاری از یهودیان میدانستند که او آنجاست ،و فقط به خاطر عیسی نیامدند ،بلکه برای اینکه ایلعازار را که از مردگان زنده کرده بود نیز ببینند. 10اما رؤسای كاهنان مشورت كردند كه ایلعازر را نیز بكشند. 11زیرا به سبب او بسیاری از یهودیان رفتند و به عیسی ایمان آوردند. 12در روز بعد ،مردم زیادی که به عید آمده بودند ،چون شنیدند که عیسی به اورشلیم میآید، 13شاخههای درخت خرما را گرفت و به استقبال او رفت و فریاد زد :ححسنا :مبارک است پادشاه اسرائیل که به نام خداوند میآید. 14و عیسی چون الغی یافت ،بر آن نشست .همانطور که نوشته شده است 15ای دختر سیون نترس ،اینک پادشاه تو می آید و بر کرت الغی می نشیند. 16این چیزها در ابتدا شاگردان او را نفهمیدند ،اما چون عیسی جلل یافت ،به یاد آوردند که این چیزها در مورد او نوشته شده بود و آنها این کارها را برای او کرده بودند. 17پس مردمی که با او بودند وقتی که ایلعازر را از قبر خود خواند و او را از مردگان زنده کرد ،گواهی دادند. 18به همین دلیل مردم نیز او را ملقات کردند ،زیرا شنیدند که او این معجزه را انجام داده است. 19پس فریسیان به یکدیگر گفتند« :میدانید که بر هیچ چیز پیروز نمیشوید؟ اینک جهان به دنبال او رفته است. 20و در میان آنها یونانیهایی بودند که برای عبادت در عید برآمدند: 21پس او نزد فیلیپ که از بیتسعیدا جلیل بود آمد و از او خواست و گفت« :ای آقا ،ما عیسی را خواهیم دید. ۲۲فیلیپس آمد و به اندریاس خبر داد و اندریاس و فیلیپس دوباره به عیسی گفتند. 23و عیسی به آنها پاسخ داد ،گفت « :زمانی رسیده است که پسر انسان جلل یابد. 24همانا ،همانا به شما میگویم ،مگر اینکه دانهای گندم به زمین بیفتد و بمیرد ،به تنهایی میماند ،اما اگر بمیرد ،میوه بسیار میآورد. 25هر که جان خود را دوست دارد ،آن را از دست خواهد داد .و کسی که از زندگی خود در این دنیا متنفر باشد ،آن را برای زندگی جاودانی نگاه خواهد داشت. 26اگر کسی مرا خدمت میکند ،از من پیروی کند .و جایی که من هستم ،غلم من نیز آنجا خواهد بود .اگر کسی مرا خدمت کند ،پدرم او را گرامی خواهد داشت. 27اکنون روح من مضطرب است .و چه بگویم؟ ای پدر ،مرا از این ساعت نجات ده ،اما به همین دلیل به این ساعت رسیدم. 28پدر ،نام خود را جلل بده .سپس صدایی از آسمان آمد که گفت :من آن را جلل دادم و دوباره آن را تجلیل خواهم کرد. 29پس مردمی که آنجا ایستاده بودند و آن را شنیدند ،گفتند که رعد و برق میآید. 30عیسی در جواب گفت « :این صدا نه به خاطر من ،بلکه به خاطر شما آمد. 31اکنون داوری این جهان است :اکنون رئیس این جهان بیرون رانده خواهد شد. 32و من ،اگر از زمین بلند شوم ،همه مردم را به سوی خود خواهم کشید. 33این را گفت ،به این معنی که با چه مرگی باید بمیرد. 34مردم به او پاسخ دادند« :ما از شریعت شنیدهایم که مسیح تا ابد باقی میماند ،و چگونه میگویی که پسر انسان باید بلند شود؟ این پسر انسان کیست؟ 35آنگاه عیسی به آنها گفت :اندکی دیگر نور با شماست .تا نور دارید راه بروید ،مبادا تاریکی بر شما بیاید ،زیرا کسی که در تاریکی راه میرود ،نمیداند به کجا میرود. 36تا زمانی که نور دارید ،به نور ایمان بیاورید تا فرزندان نور باشید .عیسی اینها را گفت و رفت و خود را از آنها پنهان کرد. 37اما با وجودی که پیش از ایشان معجزات بسیار انجام داده بود ،به او ایمان نیاوردند. 38تا کلم اشعیا نبی که گفته بود تحقق یابد ،خداوندا ،کی به گزارش ما ایمان آورده است؟ و بازوی خداوند بر چه کسی آشکار شده است؟ 39پس نمیتوانستند ایمان بیاورند ،زیرا اشعیا دوباره گفت: 40او چشمان ایشان را کور و دل ایشان را سخت کرده است .که با چشم نبینند و با دل نفهمند و برگردند و من شفاشان دهم. 41این چیزها را اشعیا هنگامی که جلل خود را دید ،گفت و درباره او گفت. 42ا مما در میان حکام بزرگ نیز بسیاری به او ایمان آوردند .اما به خاطر فریسیان به او اعتراف نکردند که مبادا از کنیسه بیرون شوند. 43زیرا آنها ستایش مردم را بیشتر از ستایش خدا دوست داشتند. 44عیسی فریاد زد و گفت :هر که به من ایمان آورد به من ایمان نمی آورد ،بلکه به فرستنده من ایمان می آورد. 45و کسی که مرا می بیند ،فرستنده مرا می بیند. 82
جان
46من نوری به جهان آمدهام تا هر که به من ایمان دارد در تاریکی بماند. 47و اگر کسی سخنان مرا بشنود و ایمان نیاورد ،او را داوری نمیکنم ،زیرا نیامدهام تا جهان را داوری کنم ،بلکه برای نجات جهان آمدهام. 48هر که مرا طرد کند و سخنان مرا نپذیرد ،کسی دارد که او را داوری کند. 49زیرا من از خود سخن نگفتم .اما پدری که مرا فرستاد به من فرمان داد که چه بگویم و چه بگویم. 50و میدانم که فرمان او حیات جاودانی است. فصل 13 ۱اکنون قبل از عید فصح ،وقتی عیسی دانست که ساعت او فرا رسیده است که از این جهان نزد پدر برود ،زیرا کسانی که در جهان بودند را دوست داشتند ،آنها را تا آخر محبت کرد. 2و شام به پایان رسید ،و شیطان اکنون در قلب یهودا اسخریوطی ،پسر شمعون ،گذاشته بود تا او را تسلیم کند. 3عیسی می دانست که پدر همه چیز را به دست او داده است و او از جانب خدا آمده و نزد خدا رفته است. 4او از شام برخاست و جامههای خود را کنار گذاشت .و حوله ای برداشت و کمرش را بست. 5پس از آن آب در ظرفی ریخت و شروع به شستن پاهای شاگردان کرد و با حوله ای که با آن بسته شده بود پاک کرد. 6پس نزد شمعون پطرس آمد و پطرس به او گفت« :خداوندا ،آیا پاهای مرا میشوی؟ 7عیسی پاسخ داد و به او گفت « :تو اکنون نمیدانی چه میکنم .اما از این پس خواهی دانست 8پطرس به او گفت :هرگز پاهای مرا نشوئی .عیسی به او پاسخ داد « :اگر تو را نشوییم ،با من شریک نیستی. 9شمعون پطرس به او گفت« :خداوندا ،نه تنها پاهای من ،بلکه دستها و سرم نیز. 10عیسی به او گفت « :کسی که شسته میشود ،جز شستن پاهای خود نیازی ندارد ،بلکه تماما ا پاک است .شما پاک هستید ،اما نه همه. 11زیرا او می دانست که چه کسی باید او را تسلیم کند .پس گفت« :همه شما پاک نیستید. 12پس چون پاهای ایشان را شست و جامههای خود را برداشت و دوباره بر زمین نشست ،به ایشان گفت « :میدانید با شما چه کردهام؟ 13مرا استاد و خداوند میخوانید و خوب میگویید .چون من هستم 14پس اگر من ،خداوند و استاد شما ،پاهای شما را شستهام .شما نیز باید پای یکدیگر را بشویید. 15زیرا من برای شما مَالی زدم تا همانطور که من با شما کردم ،رفتار کنید. 16همانا ،همانا ،به شما می گویم ،بنده بزرگتر از ارباب خود نیست .نه فرستاده بزرگتر از فرستنده. 17اگر این چیزها را می دانید ،خوشا به حال اگر آنها را انجام دهید. 18من در مورد همه شما صحبت نمیکنم ،بلکه میدانم که چه کسی را انتخاب کردهام ،بلکه تا این کتاب مقدس محقق شود که هر که با من نان میخورد ،پاشنه خود را بر من بلند کرده است. 19اکنون پیش از آمدن به شما میگویم تا چون واقع شود ،ایمان آورید که من او هستم. 20همانا ،همانا ،به شما می گویم ،کسی که هر که را می فرستم پذیرفت ،مرا پذیرفت .و کسی که مرا می پذیرد ،فرستنده مرا می پذیرد. 21چون عیسی چنین گفت ،روحش پریشان شد ،شهادت داد ،و گفت« :آمین ،همانا به شما میگویم که یکی از شما به من تسلیم خواهد شد. 22آنگاه شاگردان یکدیگر را نگریستند و شک کردند که او چه کسی را می گوید. ۲۳و یکی از شاگردان او که عیسی او را دوست میداشت ،بر سینه عیسی تکیه داده بود. 24پس شمعون پطرس به او اشاره کرد که بپرسد چه کسی باید در مورد او صحبت کند. 25آنگاه روی سینه عیسی دراز کشیده به او گفت« :خداوندا ،کیست؟ 26عیسی پاسخ داد « :او است که وقتی آن را غوطه ور کنم ،به او می دهم .و چون آب را فرو برد ،آن را به یهودا اسخریوطی پسر شمعون داد. 27.و بعد از آن ،شیطان در او وارد شد .آنگاه عیسی به او گفت :آنچه انجام می دهی ،به سرعت انجام بده. 28و هیچ کس در سر میز نمی دانست که به چه منظور این را به او گفت. 29زیرا برخی از آنها فکر می کردند ،چون یهودا کیسه دارد ،عیسی به او گفته بود ،آنچه را که در عید به آن نیاز داریم بخر .یا اینکه چیزی به فقیر بدهد. 30و پس از آن که سوپ را دریافت کرد ،فورا بیرون رفت و شب شد. 31پس چون بیرون رفت ،عیسی گفت :اکنون پسر انسان جلل یافته است و خدا در او جلل یافته است. 32اگر خدا در او تجلیل شود ،خدا نیز او را در خود جلل خواهد داد و فورا ا او را جلل خواهد داد. 33بچههای کوچک ،هنوز اندکی با شما هستم .شما مرا جستجو خواهید کرد و همانطور که به یهودیان گفتم هر جا که من می روم شما نمی توانید بیایید .بنابراین اکنون به شما می گویم. 34فرمان جدیدی به شما میدهم که یکدیگر را دوست بدارید .همانطور که من شما را دوست داشتم ،شما نیز یکدیگر را دوست بدارید. 35اگر به یکدیگر محبت کنید ،همه خواهند دانست که شما شاگردان من هستید. 36شمعون پطرس به او گفت« :خداوندا ،کجا میروی؟ عیسی به او پاسخ داد :هرجا که من می روم ،اکنون نمی توانی از من پیروی کنی . اما تو پس از آن مرا دنبال کن. 37پطرس به او گفت« :خداوندا ،چرا اکنون نمی توانم از تو پیروی کنم؟ جانم را در راه تو خواهم گذاشت. 38عیسی به او پاسخ داد « :آیا جانت را به خاطر من میگذاری؟ به راستی ،به درستی ،به تو می گویم ،تا زمانی که سه بار مرا انکار نکنی ،خروس بانگ نخواهد داشت. 83
جان
فصل 14 1دلتان مضطرب نشود :به خدا ایمان دارید ،به من نیز ایمان بیاورید. 2در خانهی پدرم عمارتهای بسیار است ،اگر چنین نبود ،به شما میگفتم .من می روم تا جایی برای شما آماده کنم. 3و اگر بروم و مکانی برای شما آماده کنم ،باز خواهم آمد و شما را نزد خود خواهم پذیرفت .تا جایی که من هستم ،شما نیز آنجا باشید. 4و جایی که من می روم شما می دانید و راه را می دانید. 5توماس به او گفت« :خداوندا ،نمیدانیم به کجا میروی .و چگونه می توانیم راه را بشناسیم؟ 6عیسی به او گفت :من راه و حقیقت و حیات هستم. ۷اگر مرا میشناختید ،باید پدرم را نیز میشناختید و از این پس او را میشناسید و میبینید. 8فیلیپس به او گفت« :خداوندا ،پدر را به ما نشان ده ،و این ما را بس است. 9عیسی به او گفت « :ای فیلیپس ،آیا مدت زیادی است که با تو هستم و هنوز مرا نشناختی؟ هر که مرا دیده است ،پدر را دیده است .پس چگونه می گویی که پدر را به ما نشان ده؟ 10آیا باور نمیکنید که من در پدر هستم و پدر در من است؟ سخنانی را که به شما می گویم از خود نمی گویم ،بلکه پدری که در من ساکن است ،اعمال را انجام می دهد. 11مرا باور کنید که من در پدر هستم و پدر در من است ،وگرنه به خاطر همین اعمال مرا باور کنید. 12همانا ،همانا ،به شما می گویم ،هر که به من ایمان آورد ،کارهایی را که من انجام می دهم ،او نیز انجام خواهد داد .و کارهای بزرگتر از اینها انجام خواهد داد .چون نزد پدرم می روم. 13و هر چه به نام من بخواهید ،آن را خواهم کرد تا پدر در پسر جلل یابد. 14اگر چیزی به نام من بخواهید ،آن را انجام خواهم داد. 15اگر مرا دوست دارید ،احکام مرا نگاه دارید. 16و من از پدر دعا خواهم کرد و او تسلی دهنده دیگری به شما خواهد داد تا تا ابد با شما بماند. 17حتی روح حقیقت .جهان نمی تواند او را بپذیرد ،زیرا او را نمی بیند و نمی شناسد .اما شما او را می شناسید .زیرا او با شما ساکن است و در شما خواهد بود. 18من شما را بیآرام نخواهم گذاشت ،نزد شما خواهم آمد. 19مدتی دیگر ،و جهان دیگر مرا نخواهد دید .اما شما مرا می بینید ،زیرا من زنده هستم ،شما نیز زنده خواهید ماند. 20در آن روز خواهید دانست که من در پدر خود هستم و شما در من و من در شما. 21هر که احکام من را دارد و آنها را نگاه می دارد ،اوست که مرا دوست دارد و هر که مرا دوست بدارد ،پدرم او را دوست خواهد داشت و من او را دوست خواهم داشت و خود را بر او آشکار خواهم کرد. 22یهودا نه اسخریوطی به او گفت ،خداوندا ،چگونه است که خود را به ما نشان خواهی داد ،نه به جهان؟ 23عیسی پاسخ داد و به او گفت " :اگر کسی مرا دوست بدارد ،سخنان مرا نگاه خواهد داشت و پدرم او را دوست خواهد داشت و ما نزد او خواهیم آمد و نزد او سکونت خواهیم داشت". 24هر که مرا دوست ندارد سخنان مرا نگاه نمی دارد و کلمی که می شنوید از آن من نیست ،بلکه از آن پدری است که مرا فرستاده است. 25این چیزها را به شما گفتم در حالی که با شما حاضر هستم. 26ا مما تسلی دهنده ،که روح القدس است ،که پدر او را به نام من خواهد فرستاد ،او همه چیز را به شما خواهد آموخت و هر چه به شما گفتم همه چیز را به یاد شما خواهد آورد. 27سلمتی را برای شما میگذارم ،سلمتی خود را به شما میدهم .دلت مضطرب نشود و نترسد. 28شنیده اید که چگونه به شما گفتم ،می روم و دوباره نزد شما می آیم .اگر مرا دوست می داشتید ،خوشحال می شدید ،زیرا گفتم نزد پدر می روم ،زیرا پدر من از من بزرگتر است. 29و اکنون قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتی واقع شد ایمان بیاورید. 30از این پس من زیاد با شما صحبت نخواهم کرد زیرا که امیر این جهان می آید و در من چیزی ندارد. 31اما تا جهان بداند که من پدر را دوست دارم .و همانطور که پدر به من فرمان داده است ،من نیز چنین می کنم .برخیز ،بگذار از اینجا برویم. فصل 15 1من تاک حقیقی هستم و پدر من کشاورز است. 2هر شاخهای را که در من میوه نمیدهد ،برمیدارد ،و هر شاخهای را که میوه میدهد ،آن را پاک میکند تا میوه بیشتری به بار آورد. 3اکنون شما به واسطه کلمی که به شما گفتم پاک هستید. 4در من بمانید و من در شما .همانطور که شاخه نمی تواند از خود میوه بدهد ،مگر اینکه در تاک بماند .دیگر نمی توانید مگر اینکه در من بمانید. 5من تاک هستم ،شما شاخهها هستید ،هر که در من میماند و من در او ،میوه بسیار میآورد ،زیرا بدون من کاری نمیتوانید انجام دهید. 6اگر کسی در من نمی ماند ،مَل شاخه بیرون انداخته می شود و پژمرده می شود .و مردم آنها را جمع می کنند و در آتش می اندازند و می سوزند. 84
جان
۷اگر در من بمانید و سخنان من در شما بماند ،هر چه بخواهید بخواهید و برای شما انجام خواهد شد. 8در اینجا پدر من جلل مییابد که شما میوه بسیار بیاورید .پس شاگرد من خواهید بود. 9همانطور که پدر مرا دوست داشت ،من نیز شما را دوست داشتم .در محبت من بمانید. 10اگر احکام مرا نگاه دارید ،در محبت من خواهید ماند .همانطور که من احکام پدرم را نگاه داشتم و در محبت او می ماندم. 11این چیزها را به شما گفتم تا شادی من در شما بماند و شادی شما کامل باشد. ۱۲این فرمان من است که یکدیگر را دوست بدارید ،همانطور که من شما را دوست داشتم. 13هیچکس عشقی بزرگتر از این ندارد که انسان جان خود را در راه دوستان خود فدا کند. 14شما دوستان من هستید ،اگر هر چه به شما امر می کنم انجام دهید. 15از این پس شما را خادم نمیدانم .زیرا بنده نمی داند پروردگارش چه می کند ،اما من شما را دوست خوانده ام .زیرا هر چه از پدرم شنیده ام به شما گفته ام. مقرر کردهام که بروید و میوه بیاورید و میوه شما باقی بماند ،تا هر چه 16شما مرا انتخاب نکردهاید ،بلکه من شما را برگزیدهام و شما را م از پدر به نام من بخواهید به شما بدهد. . 17این چیزها را به شما امر می کنم که یکدیگر را دوست بدارید. 18اگر جهان از شما متنفر است ،بدانید که قبل از اینکه از شما متنفر باشد از من متنفر بوده است. 19اگر شما از جهان بودید ،جهان ،خود را دوست می داشت ،اما چون شما از جهان نیستید ،بلکه من شما را از جهان برگزیده ام ،پس جهان از شما متنفر است. 20کلمی را که به شما گفتم به خاطر بیاورید ،غلم بزرگتر از ارباب خود نیست .اگر آنها به من آزار داده اند ،شما را نیز آزار خواهند داد .اگر گفتهام را نگه داشتهاند ،سخن شما را نیز حفظ خواهند کرد. 21اما همه اینها را به خاطر نام من با شما خواهند کرد ،زیرا کسی را که مرا فرستاده نمی شناسند. 22اگر من نیامده بودم و با آنها صحبت نمیکردم ،گناه نداشتند ،اما اکنون برای گناهان خود عبایی ندارند. 23هر که از من متنفر باشد از پدر من نیز متنفر است. 24اگر در میان ایشان کارهایی را که هیچ کس انجام نداده بودم انجام نداده بودم ،گناه نداشتند ،اما اکنون هر دو من و پدرم را دیدهاند و از آن متنفرند. 25اما این واقع شد تا کلمی که در شریعت ایشان نوشته شده است تحقق یابد که بی دلیل از من نفرت داشتند. 26اما هنگامی که تسلی دهنده بیاید که او را از طرف پدر نزد شما خواهم فرستاد ،یعنی روح راستی که از پدر می آید ،او درباره من شهادت خواهد داد. 27و شما نیز شهادت خواهید داد ،زیرا از ابتدا با من بودید. فصل 16 1این چیزها را به شما گفتم تا آزرده نشوید. ۲شما را از کنیسهها بیرون خواهند کرد ،آری ،زمانی میآید که هر که شما را بکشد ،گمان خواهد کرد که خدا را خدمت میکند. 3و این کارها را با شما خواهند کرد ،زیرا نه پدر را می شناسند و نه من را. 4اما این چیزها را به شما گفتم تا وقتی زمان فرا رسد ،به یاد بیاورید که آنها را به شما گفتم .و این چیزها را در ابتدا به شما نگفتم ،زیرا با شما بودم. 5اما اکنون نزد فرستنده من می روم .و هیچ یک از شما از من نمی پرسد ،کجا می روی؟ 6اما چون این چیزها را به شما گفتم ،اندوه قلب شما را پر کرده است. 7اما من به شما راست می گویم .برای شما مصلحت است که من بروم .زیرا اگر نروم ،تسلی دهنده نزد شما نخواهد آمد .اما اگر بروم ،او را نزد شما خواهم فرستاد. 8و چون بیاید ،جهان را به گناه و عدالت و داوری سرزنش خواهد کرد. 9از گناه ،زیرا به من ایمان ندارند. 10از عدالت ،زیرا نزد پدر خود می روم و دیگر مرا نمی بینید. 11از داوری ،زیرا شهریار این جهان داوری میشود. 12من هنوز چیزهای زیادی برای گفتن به شما دارم ،اما شما اکنون نمی توانید آنها را تحمل کنید. 13ا مما هنگامی که او ،روح راستی ،بیاید ،شما را به تمام راستی راهنمایی خواهد کرد ،زیرا او از خود سخن نخواهد گفت .اما هر چه بشنود ،همان را بگوید و چیزهای آینده را به شما نشان خواهد داد. 14او مرا جلل خواهد داد ،زیرا از من خواهد گرفت و آن را به شما نشان خواهد داد. 15هر چه پدر دارد از آن من است ،پس گفتم که از من خواهد گرفت و به شما نشان خواهد داد. 16مدتی کوتاه و مرا نخواهید دید ،و باز پس از مدتی ،مرا خواهید دید ،زیرا من نزد پدر می روم. 17آنگاه برخی از شاگردانش به میان خود گفتند« :این چیست که به ما میگوید :اندکی دیگر مرا نخواهید دید ،و باز پس از مدت کوتاهی مرا خواهید دید .پدر؟ 18پس گفتند« :این چیست که میگوید :اندکی؟ ما نمی توانیم بگوییم او چه می گوید. 19و عیسی می دانست که آنها می خواهند از او بپرسند ،و به آنها گفت :آیا از خود سؤال کنید که گفتم :اندکی مدتی مرا نخواهید دید و دوباره ،مدتی کوتاه ،مرا خواهید دید? . 85
جان
20همانا ،همانا ،به شما می گویم ،که گریه و زاری خواهید کرد ،اما جهان شادی خواهد کرد ،و شما اندوهگین خواهید شد ،اما اندوه شما به شادی تبدیل خواهد شد. 21زن در هنگام زایمان غمگین میشود ،زیرا ساعت او فرا رسیده است ،اما به محض اینکه بچه را به دنیا میآورد ،دیگر غم و اندوه را به خاطر نمیآورد ،زیرا از اینکه مردی در جهان متولد میشود ،خوشحال میشود. 22و شما اکنون غمگین هستید ،اما من شما را دوباره خواهم دید و دل شما شاد خواهد شد و شادی شما را کسی از شما نخواهد گرفت. 23و در آن روز از من چیزی نخواهید پرسید .به راستی ،همانا به شما میگویم ،هر چه از پدر به نام من بخواهید ،به شما خواهد داد. 24تا به حال به نام من چیزی نخواستهاید ،بخواهید و دریافت خواهید کرد تا شادی شما کامل شود. 25این چیزها را با امَال به شما گفتم ،اما زمانی فرا می رسد که دیگر با شما امَال نخواهم گفت ،بلکه پدر را آشکارا به شما نشان خواهم داد. 26در آن روز به نام من خواهید پرسید و من به شما نمی گویم که از پدر برای شما دعا خواهم کرد. 27زیرا خود پدر شما را دوست دارد ،زیرا شما مرا دوست داشتهاید و ایمان آوردهاید که از خدا بیرون آمدهام. 28من از پدر بیرون آمدم و به جهان آمدم ،باز هم جهان را ترک میکنم و نزد پدر میروم. 29شاگردانش به او گفتند« :اینک ،تو آشکارا صحبت میکنی و مَل نمیگویی. 30اکنون یقین داریم که تو همه چیز را می دانی و نیازی به این نداری که کسی از تو بپرسد. 31عیسی به آنها پاسخ داد :آیا اکنون ایمان دارید؟ 32بنگرید ،ساعتی میآید ،آری ،اکنون فرا رسیده است ،که هر کس برای خود پراکنده خواهید شد و مرا تنها خواهید گذاشت ،و با این حال من تنها نیستم ،زیرا پدر با من است. 33این چیزها را به شما گفتم تا در من آرامش داشته باشید .در دنیا مصیبت خواهید داشت .من بر دنیا غلبه کرده ام. فصل 17 1عیسی این سخنان را گفت و چشمان خود را به آسمان بلند کرد و گفت :ای پدر ،ساعت فرا رسیده است .پسرت را جلل بده تا پسرت نیز تو را جلل دهد. 2چنانکه به او بر هر جسم قدرت دادی تا به هر کس که به او دادی حیات جاودانی بدهد. 3و این است حیات جاودانی ،تا تو را تنها خدای حقیقی و عیسی مسیح را که فرستادی بشناسند. 4تو را بر روی زمین جلل دادم و کاری را که به من دادی به انجام رساندم. 5و اکنون ،ای پدر ،مرا نزد خودت با جللی که پیش از پیدایش جهان نزد تو داشتم ،جلل ده. 6من نام تو را به مردانی که از دنیا به من بخشیدی آشکار ساختم .و آنها به قول تو نگاه داشته اند. 7اکنون آنها میدانند که همه چیزهایی که به من دادهای از توست. ا 8زیرا من کلماتی را که به من دادی به آنها دادهام .و آنها را پذیرفتند و مطمئنا می دانستند که من از تو بیرون آمده ام و ایمان آورده اند که تو مرا فرستادی. 9من برای آنها دعا می کنم .زیرا آنها از آن تو هستند. 10و همه مال من از آن توست و مال تو از آن من است .و من در آنها تجلیل شده ام. 11و اکنون دیگر در جهان نیستم ،بلکه اینها در جهان هستند ،و من نزد تو میآیم .ای پدر مقدس ،کسانی را که به من بخشیده ای به نام خود حفظ کن تا مانند ما یکی باشند. 12تا زمانی که در جهان با ایشان بودم ،ایشان را به نام تو نگاه داشتم .تا کتاب مقدس محقق شود. 13و اکنون نزد تو میآیم .و این چیزها را در دنیا می گویم تا شادی من در خودشان برآورده شود. 14من به آنها قول تو را دادهام .و جهان از آنها متنفر است ،زیرا آنها از جهان نیستند ،همانطور که من از جهان نیستم. شر حفظ کنی. 15من دعا نمیکنم که آنها را از دنیا ببری ،بلکه دعا میکنم که آنها را از م 16آنها از جهان نیستند ،همانطور که من از جهان نیستم. 17آنها را به راستی خود تقدیس کن :کلم تو راست است. 18همانطور که تو مرا به جهان فرستادی ،من نیز آنها را به جهان فرستادم. 19و به خاطر آنها خود را تقدیس میکنم تا آنها نیز از طریق حقیقت تقدیس شوند. 20من فقط برای اینها دعا نمیکنم ،بلکه برای آنها نیز که به واسطه کلمشان به من ایمان خواهند آورد. 21تا همه یکی باشند .همانطور که تو ای پدر ،در من هستی و من در تو ،تا آنها نیز در ما یکی باشند تا جهان ایمان بیاورد که تو مرا فرستادی. 22و جللی را که به من دادی ،به آنها دادهام .تا آنها یکی باشند ،چنانکه ما یکی هستیم: 23من در آنها ،و تو در من ،تا آنها در یکی کامل شوند .و تا جهان بداند که تو مرا فرستادی و آنها را دوست داشتی ،همانطور که مرا دوست داشتی. 24پدر ،من می خواهم که آنها نیز که به من داده ای ،در جایی که من هستم ،با من باشند .تا جلل مرا که به من عطا کرده ای ببینند ،زیرا پیش از پیدایش جهان مرا دوست داشتی. 25ای پدر عادل ،جهان تو را نشناخت ،اما من تو را شناختم و اینها دانستند که تو مرا فرستادی. 26و من نام تو را به آنها اعلم کردهام ،و آن را اعلم خواهم کرد تا محبتی که تو مرا دوست داشتهای در آنها باشد و من در آنها.
86
جان
فصل 18 1چون عیسی این سخنان را گفت ،با شاگردان خود از نهر سدرون بیرون آمد ،جایی که باغی بود که او و شاگردانش به آن وارد شدند. 2و یهودا نیز که او را تسلیم کرد ،آن مکان را می دانست ،زیرا عیسی بارها با شاگردان خود در آنجا متوسل می شد. 3پس یهودا با دریافت گروهی از مردان و افسران از سران کاهنان و فریسیان ،با فانوس و مشعل و سلح به آنجا آمد. 4پس عیسی با دانستن همه چیزهایی که باید بر او بیاید بیرون آمد و به آنها گفت که چه کسی را میجویید؟ 5آنها به او پاسخ دادند ،عیسی ناصری .عیسی به آنها گفت :من او هستم .و یهودا نیز که به او تسلیم شد ،با آنها ایستاد. ۶به محض اینکه به آنها گفت ،من او هستم ،به عقب رفتند و به زمین افتادند. 7سپس دوباره از آنها پرسید که چه کسی را میجویید؟ و گفتند :عیسی ناصری. 8عیسی پاسخ داد ،به شما گفتم که من هستم ،پس اگر مرا میجویید ،اینها را رها کنید. 9تا سخنی که گفته بود محقق شود « :از آنانی که به من دادی هیچکدام را از دست ندادم. 10سپس شمعون پطرس که شمشیر داشت ،آن را کشید و غلم کاهن اعظم را زد و گوش راست او را برید .نام خادم ملخوس بود. 11پس عیسی به پطرس گفت « :شمشیر خود را در غلف بینداز ،آیا جامی را که پدرم به من داده است ،ننوشم؟ 12سپس گروه و فرمانده و افسران یهود عیسی را گرفتند و او را بستند. 13و او را ابتدا نزد حنا برد .زیرا او پدر شوهر قیافا بود که در همان سال کاهن اعظم بود. 14و قیافا او بود که به یهودیان پند داد که مصلحت است که یک نفر برای قوم بمیرد. 15و شمعون پطرس و شاگرد دیگری نیز به دنبال عیسی رفتند :آن شاگرد برای کاهن اعظم شناخته شد و با عیسی به قصر کاهن اعظم رفت. 16اما پطرس بیرون در جلوی در ایستاد .سپس آن شاگرد دیگر که برای کاهن اعظم شناخته شده بود بیرون رفت و با نگهبان در صحبت کرد و پطرس را آورد. 17آنگاه دختر نگهبان در به پطرس گفت :آیا تو نیز از شاگردان این مرد نیستی؟ او می گوید من نیستم. 18و خادمان و افسران در آنجا ایستاده بودند که از ذغال آتش زده بودند .زیرا هوا سرد بود و آنها خود را گرم کردند و پطرس با آنها ایستاد و خود را گرم کرد. 19آنگاه کاهن اعظم از عیسی درباره شاگردانش و تعالیم او سؤال کرد. 20عیسی به او پاسخ داد ،من آشکارا با جهان صحبت کردم .من همیشه در کنیسه و معبدی که یهودیان همیشه به آنجا متوسل می شوند، تدریس می کردم .و در خفا چیزی نگفتم. 21چرا از من می پرسی؟ از آنانی که مرا شنیدند بپرس که به آنها چه گفته ام :بنگر ،آنها می دانند چه گفتم. 22و چون چنین گفت ،یکی از افسرانی که در آنجا ایستاده بودند ،کف دست عیسی را زد و گفت« :آیا به کاهن اعظم چنین پاسخ میدهی؟ 23عیسی به او پاسخ داد « :اگر بد گفتهام ،به بدی شهادت بده ،اما اگر خوب است ،چرا مرا میزنی؟ 24و حنا او را در بند نزد قیافا کاهن اعظم فرستاده بود. 25و شمعون پطرس ایستاد و خود را گرم کرد .پس به او گفتند :آیا تو نیز از شاگردان او نیستی؟ انکار کرد و گفت من نیستم. 26یکی از خادمان کاهن اعظم که از خویشاوندان او بود که پطرس گوش او را بریده بود ،گفت :آیا تو را در باغ با او ندیدم؟ ۲۷پطرس دوباره انکار کرد و بلفاصله خروس صدا زد. 28آنگاه عیسی را از قیافا به محضر داوری بردند .و خود به سالن داوری نرفتند تا نجس شوند .بلکه تا عید فصح را بخورند. ۲۹آنگاه پیلطس نزد ایشان رفت و گفت« :این مرد را چه تهمت میزنید؟ 30آنها پاسخ دادند و به او گفتند" :اگر او بدخواه نبود ،او را به تو تسلیم نمی کردیم". 31آنگاه پیلطس بدیشان گفت« :او را بگیرید و برحسب شریعت خود داوری کنید .یهودیان به او گفتند :برای ما مجاز نیست کسی را بکشیم. 32تا کلم عیسی که گفته بود برآورده شود و نشان دهد که با چه مرگی باید بمیرد. 33آنگاه پیلطس دوباره وارد دادگاه شد و عیسی را صدا زد و به او گفت :آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟ 34عیسی به او پاسخ داد « :تو از خودت این را می گویی یا دیگران درباره من به تو گفتند؟ 35پیلطس پاسخ داد :آیا من یهودی هستم؟ قوم خودت و رؤسای کاهنان تو را به من تسلیم کردند ،چه کردی؟ 36عیسی پاسخ داد « :پادشاهی من از این جهان نیست ،اگر پادشاهی من از این جهان بود ،بندگانم می جنگیدند تا به یهودیان تسلیم نگردم، اما اکنون پادشاهی من از این جا نیست. 37پس پیلطس به او گفت« :پس آیا تو پادشاهی؟ عیسی پاسخ داد :تو می گویی که من یک پادشاه هستم .به این منظور به دنیا آمدم و به همین دلیل به دنیا آمدم تا به حقیقت شهادت دهم .هر که از راستی است صدای مرا می شنود. 38پیلطس به او گفت« :حقیقت چیست؟ و چون این را گفت ،دوباره نزد یهودیان رفت و به آنها گفت« :من در او هیچ عیبی نمیبینم. 39اما شما رسم دارید که در عید فصح یکی را برای شما آزاد کنم ،پس آیا میخواهید پادشاه یهود را برای شما آزاد کنم؟ 40آنگاه همه دوباره فریاد زدند و گفتند« :نه این مرد ،بلکه بارباس .حال باراباس یک دزد بود. فصل 19 1پس پیلطس عیسی را گرفت و تازیانه زد. 2و سربازان تاجی از خار بر سر او نهادند و جامه ارغوانی بر او پوشیدند. 87
جان
3و گفت :سلم ای پادشاه یهود !و او را با دستان خود زدند. 4پس پیلطس دوباره بیرون آمد و به ایشان گفت« :اینک من او را نزد شما میآورم تا بدانید که من هیچ عیبی در او نمیبینم. ۵آنگاه عیسی با تاجی از خار و جامه ارغوانی بیرون آمد .و پیلطس به آنها گفت :این مرد! 6چون سران کاهنان و افسران او را دیدند ،فریاد زدند و گفتند :او را مصلوب کن ،مصلوبش کن .پیلطس به آنها گفت« :او را بگیرید و مصلوب کنید ،زیرا من در او عیب نمیبینم. 7یهودیان به او پاسخ دادند« :ما شریعت داریم و طبق شریعت ما باید بمیرد ،زیرا خود را پسر خدا ساخت. 8پس چون پیلطس این سخن را شنید ،بیشتر ترسید. 9و دوباره به دادگاه رفت و به عیسی گفت :تو از کجا هستی؟ اما عیسی هیچ پاسخی به او نداد. 10آنگاه پیلطس به او گفت« :آیا با من صحبت نمی کنی؟ آیا نمی دانی که من قدرت دارم تو را مصلوب کنم و قدرت دارم تو را آزاد کنم؟ 11عیسی پاسخ داد ،تو هیچ قدرتی بر من نخواهی داشت ،مگر اینکه از بال به تو عطا شده باشد. 12و از آن پس پیلطس خواست تا او را آزاد کند ،اما یهودیان فریاد زدند که اگر این مرد را رها کنی ،دوست قیصر نیستی ،هر که خود را پادشاه کند ،بر ضد قیصر سخن می گوید. 13پس چون پیلطس این سخن را شنید ،عیسی را بیرون آورد و در جایگاه داوری در مکانی که سنگفرش نامیده میشود و به عبری گاباتا نامیده میشود ،نشست. 14و آمادهی عید فصح و حدود ساعت ششم بود و به یهودیان گفت :اینک پادشاه شما! 15اما آنها فریاد زدند« :او را دور کن ،دور او را مصلوب کن ».پیلطس به آنها گفت :آیا پادشاه شما را مصلوب کنم؟ سران کاهنان پاسخ دادند :ما پادشاهی جز سزار نداریم. 16پس او را به آنها سپرد تا مصلوب شود .و عیسی را گرفتند و بردند. 17و او صلیب خود را بر دوش گرفت ،به محلی به نام محل جمجمه که در جلجتا عبری نامیده می شود بیرون رفت. 18جایی که او را مصلوب کردند و دو نفر دیگر با او در دو طرف یکی و عیسی در وسط. ۱۹و پیلطس عنوانی نوشت و بر صلیب گذاشت .و نوشته بود :عیسی ناصری ،پادشاه یهودیان. 20پس این عنوان را بسیاری از یهودیان خواندند ،زیرا محلی که عیسی مصلوب شد نزدیک شهر بود و به زبان عبری و یونانی و لتین نوشته شده بود. 21آنگاه سران کاهنان یهود به پیلطس گفتند :ای پادشاه یهود ،ننویس .اما او گفت :من پادشاه یهودیان هستم. 22پیلطس پاسخ داد :آنچه نوشته ام ،نوشته ام. 23سپس سربازان چون عیسی را مصلوب کردند ،جامههای او را برداشته ،چهار قسمت کردند که برای هر سرباز یک قسمت .و همچنین کت او :اکنون کت بدون درز بود و از بال بافته شده بود. 24پس به یکدیگر گفتند« :آن را نشک نکنیم ،بلکه برای آن قرعه بیندازیم که چه کسی باشد ،تا کتاب مقدس که میگوید جامه مرا در میان خود تقسیم کردند و برای لباس من قرعه انداختند .پس سربازان این کارها را انجام دادند. ۲۵و در کنار صلیب عیسی ،مادرش و خواهر مادرش ،مریم همسر کلئوفا و مریم مجدلیه ایستاده بودند. 26پس چون عیسی مادر خود و شاگردی را که او را دوست می داشت ایستاده دید ،به مادر خود گفت :ای زن ،اینک پسرت! 27سپس به شاگرد گفت :اینک مادرت !و از آن ساعت آن شاگرد او را به خانه خود برد. 28پس از این ،عیسی میدانست که همه چیز اکنون تمام شده است ،تا کتاب مقدمس محقق شود ،میگوید :تشنهام. ۲۹و ظرفی پر از سرکه گذاشتند و اسفنجی را از سرکه پر کردند و بر زوفا گذاشتند و به دهان او گذاشتند. 30پس چون عیسی سرکه را گرفت ،گفت :تمام شد ،و سر خود را خم کرده ،جان داد. 31پس یهودیان چون این مقدمه بود که اجساد در روز سبت روی صلیب باقی نمانند (زیرا آن روز سبت روز بلندی بود )از پیلطوس التماس کردند که پاهایشان بشکند و بشکند .برداشته شده است. 32سپس سربازان آمدند و پاهای اولی و دیگری را که با او مصلوب شده بود شکستند. 33اما چون نزد عیسی آمدند و دیدند که او مرده است ،پاهای او را نشکستند. 34اما یکی از سربازان نیزه پهلوی او را سوراخ کرد و بیدرنگ خون و آب از آن بیرون آمد. 35و کسی که آن را دید ،گواهی داد ،و سوابق او صادق است ،و او میداند که راست میگوید تا ایمان بیاورید. 36زیرا این چیزها انجام شد تا کتاب مقدس تمام شود ،استخوانی از او شکسته نخواهد شد. 37و دوباره کتاب مقدمس دیگر میگوید« :به کسی که او را سوراخ کردند نگاه خواهند کرد». 38و بعد از این یوسف آریماتی که شاگرد عیسی بود ،اما پنهانی از ترس یهودیان ،از پیلطوس التماس کرد که جسد عیسی را بردارد و پیلطس به او اجازه داد .پس آمد و جسد عیسی را گرفت. 39و نیقودیموس نیز آمد که در ابتدا شبانه نزد عیسی آمد و مخلوطی از مر و آلوئه به وزن حدود صد مَقال آورد. 40آنگاه جسد عیسی را گرفتند و آن را در جامههای کتان با ادویهها پیچیدند ،چنانکه یهودیان دفن میکردند. 41و در محلی که او مصلوب شد باغی بود .و در باغ مقبره ای جدید که هرگز انسان در آن گذاشته نشده بود. 42پس عیسی را به خاطر روز آمادگی یهود در آنجا گذاشتند .زیرا مقبره نزدیک بود. فصل 20 1روز اول هفته ،مریم مجدلیه در اوایل صبح ،هنگامی که هنوز تاریک بود ،به مقبره آمد و سنگ را از قبر برداشته دید.
88
جان
۲آنگاه میدود و نزد شمعون پطرس و شاگرد دیگر که عیسی او را دوست میداشت میآید و به آنها میگوید :خداوند را از قبر بیرون آوردهاند و نمیدانیم او را کجا گذاشتهاند. 3پس پطرس و آن شاگرد دیگر بیرون رفتند و به مقبره آمدند. 4پس هر دو با هم دویدند و شاگرد دیگر از پطرس پیشی گرفت و اول به قبر رسید. 5و خم شد و به داخل نگاه کرد ،لباس کتان را دید .با این حال او داخل نشد. ۶آنگاه شمعون پطرس به دنبال او آمد و به داخل قبر رفت و دید که لباس کتانی خوابیده است. 7و دستمال که در اطراف سر او بود ،نه با لباس کتانی ،بلکه در جایی به تنهایی پیچیده شده بود. ۸آنگاه آن شاگرد دیگر نیز که ابتدا به مقبره آمده بود داخل شد و دید و ایمان آورد. 9زیرا هنوز کتاب مقدمس را نمی دانستند که او باید از مردگان برخیزد. 10آنگاه شاگردان دوباره به خانه خود رفتند. 11اما مریم بیرون بر قبر ایستاد و گریه کرد و چون گریه میکرد ،خم شد و به قبر نگاه کرد. 12و دو فرشته سفیدپوش را میبیند که نشستهاند ،یکی در سر و دیگری بر پاها ،جایی که جسد عیسی خوابیده بود. 13و به او گفتند :ای زن ،چرا گریه می کنی؟ او به آنها گفت :زیرا آنها پروردگار من را گرفتند و من نمی دانم او را کجا گذاشته اند. 14و چون این را گفت ،برگشت و عیسی را دید که ایستاده است ،و ندانست که عیسی است. 15عیسی به او گفت :ای زن ،چرا گریه می کنی؟ دنبال کی میگردی او که تصور میکرد او باغبان است ،به او گفت« :آقا ،اگر او را از این رو به دنیا آوردهای ،به من بگو او را کجا گذاشتهای و من او را خواهم برد. 16عیسی به او گفت ،مریم .زن برگشت و به او گفت« :ربونی .یعنی استاد 17عیسی به او گفت « :به من دست نزن .زیرا من هنوز نزد پدرم بال نرفته ام .و به خدای من و خدای شما. 18مریم مجدلیه آمد و به شاگردان گفت که خداوند را دیده است و او اینها را به او گفته است. 19آنگاه در همان روز غروب ،در روز اول هفته ،هنگامی که درهای محل اجتماع شاگردان از ترس یهودیان بسته بود ،عیسی آمد و در میان ایستاد و به ایشان گفت « :سلم بر شما باد. 20و چون چنین گفت ،دست و پهلوی خود را به ایشان نشان داد .آنگاه شاگردان وقتی خداوند را دیدند خوشحال شدند. 21پس عیسی دوباره به آنها گفت :سلم بر شما ،همانطور که پدرم مرا فرستاده است ،من نیز شما را می فرستم. 22و چون این را گفت ،بر ایشان دمید و به ایشان گفت :روح القدس را دریافت کنید. 23هر که گناهان را ببخشید ،برای ایشان آمرزیده شده است .و گناهان هر کس را نگه دارید ،باقی می ماند. 24اما توماس ،یکی از آن دوازده ،که دیدیموس نام داشت ،هنگام آمدن عیسی با آنها نبود. 25پس شاگردان دیگر به او گفتند :ما خداوند را دیدیم .اما او به آنها گفت :اگر در دستان او اثر ناخن ها را نبینم و انگشت خود را در اثر ناخن ها بگذارم و دست خود را در پهلوی او فرو کنم ،ایمان نخواهم آورد. 26و پس از هشت روز ،شاگردان او و توماس با آنها دوباره در داخل بودند .آنگاه عیسی در حالی که درها بسته بود ،آمد و در میان ایستاد و گفت « :سلم بر شما باد. 27سپس به توماس گفت « :انگشتت را به اینجا دراز کن و دستهای مرا ببین .و دستت را به اینجا دراز کن و آن را در پهلوی من بیندازی و بی ایمان مباش ،بلکه مؤمن باش. 28و توماس جواب داد و به او گفت« :خداوند من و خدای من. 29عیسی به او گفت :توما ،چون مرا دیدی ،ایمان آوردی. 30و بسیاری از نشانههای دیگر واقعا ا عیسی در حضور شاگردان خود انجام داد که در این کتاب نوشته نشده است: 31اما اینها نوشته شده است تا ایمان آورید که عیسی مسیح ،پسر خداست .و تا با ایمان به نام او حیات پیدا کنید. فصل 21 1پس از این امور ،عیسی دوباره خود را در کنار دریای طبریه به شاگردان نشان داد .و از این رو خودش را نشان داد. 2شمعون پطرس و توماس به نام دیدیم و ناتانائیل قنائی در جلیل و پسران زبدی و دو تن دیگر از شاگردان او با هم بودند. 3شمعون پطرس به آنها گفت ،من برای ماهیگیری می روم .به او می گویند ما نیز با تو می رویم .آنها بیرون رفتند و بلفاصله سوار کشتی شدند .و آن شب چیزی نگرفتند. 4اما چون صبح شد ،عیسی در ساحل ایستاد ،اما شاگردان نمی دانستند که عیسی است. 5آنگاه عیسی به آنها گفت « :ای فرزندان ،آیا غذا دارید؟ آنها به او پاسخ دادند :نه. 6و او به آنها گفت :تور را در سمت راست کشتی بیندازید و خواهید یافت .پس ریختند و اکنون نتوانستند آن را برای انبوه ماهی ها بکشند. 7پس آن شاگردی که عیسی او را دوست داشت به پطرس گفت :خداوند است .وقتی شمعون پطرس شنید که خداوند است ،کت ماهیگیری خود را به او پوشاند (زیرا او برهنه بود )و خود را به دریا انداخت. 8و شاگردان دیگر در یک کشتی کوچک آمدند( .زیرا از خشکی دور نبودند ،اما دویست ذراع بود )تور را با ماهی می کشیدند. ۹به محض اینکه به خشکی رسیدند ،آتشی از ذغال در آنجا دیدند و ماهی روی آن گذاشته بودند و نان. 10عیسی به آنها گفت :از ماهی که اکنون صید کرده اید بیاورید. 11شمعون پطرس برآمده ،تور را به خشکی پر از ماهیان بزرگ ،صد و پنجاه و سه ،کشید ،و برای همه بسیار بودند ،اما تور شکسته نشد. 12عیسی به آنها گفت :بیایید و شام بخورید .و هیچ یک از شاگردان جرأت نکرد از او بپرسد که تو کیستی؟ دانستن اینکه خداوند است. 89
جان
13پس عیسی آمد ،نان گرفت و به آنها داد و به همین ترتیب ماهی. ۱۴این سومین بار است که عیسی پس از زنده شدن از مردگان خود را به شاگردان خود نشان داد. 15پس چون شام خوردند ،عیسی به شمعون پطرس گفت ،شمعون پسر یونس ،آیا مرا از اینها بیشتر دوست داری؟ او به او گفت :آری، خداوند .تو می دانی که من تو را دوست دارم او به او گفت :بره های من را بچرخان. 16بار دیگر به او گفت « :شمعون پسر یونس ،آیا مرا دوست داری؟ او به او گفت :آری ،خداوند .تو می دانی که من تو را دوست دارم او به او گفت :گوسفندان مرا بچرخان. 17بار سوم به او گفت « :شمعون پسر یونس ،آیا مرا دوست داری؟ پطرس غمگین شد زیرا برای بار سوم به او گفت :آیا مرا دوست داری؟ و به او گفت« :خداوندا ،تو همه چیز را می دانی .تو می دانی که من تو را دوست دارم عیسی به او گفت :گوسفندان مرا بچرخان. 18همانا ،به راستی ،به تو می گویم ،وقتی جوان بودی ،کمر خود را می بستی ،و به هر کجا که می خواستی راه می رفتی ،اما وقتی پیر شدی ،دست هایت را دراز خواهی کرد ،و دیگری کمر تو را خواهد بست و تو را به جایی که می خواهی خواهد برد .نمی خواست 19او این را گفت و نشان داد که با چه مرگی باید خدا را جلل دهد .و چون این را گفت ،به او گفت :مرا دنبال کن. 20آنگاه پطرس برگشت و دید شاگردی را که عیسی دوست داشت دنبال میکند .که هنگام شام نیز به سینه خود تکیه کرد و گفت : «خداوندا ،کیست که به تو خیانت می کند؟ ۲۱پطرس که او را دید به عیسی گفت« :خداوندا ،و این مرد چه کند؟ 22عیسی به او گفت « :اگر بخواهم که تا زمانی که من بیایم درنگ کند ،به تو چیست؟ تو مرا دنبال کن 23پس این سخن را در میان برادران منتشر کرد که آن شاگرد نبایست بمیرد .اما اگر بخواهم که او درنگ کند تا من بیایم ،به تو چیست؟ 24این شاگردی است که بر این چیزها گواهی میدهد و این چیزها را نوشت و میدانیم که شهادت او راست است. 25و همچنین بسیاری از چیزهای دیگر که عیسی انجام داد وجود دارد ،که اگر هر کدام نوشته شوند ،گمان میکنم که حتی خود جهان نیز نمیتواند حاوی کتابهایی باشد که باید نوشته شود .آمین
90
اعمال سوالن فصل 1 1ای تئوفیلوس ،رساله پیشین را از تمام آنچه عیسی شروع به انجام و تعلیم کرد ،نوشتم. 2تا روزی که در آن برخاسته شد ،پس از آن به واسطه روح القدس به رسولنی که برگزیده بود احکامی داده بود: 3او نیز پس از اشتیاق خود با براهین خطاناپذیر بسیار ،خود را زنده نشان داد ،در حالی که چهل روز از آنها دیده شد ،و از چیزهای مربوط به ملکوت خدا سخن گفت: ۴و چون با ایشان جمع شده بود ،به ایشان امر کرد که از اورشلیم خارج نشوند ،بلکه منتظر وعده پدر باشند ،که او میگوید از من شنیدهاید. 5زیرا یحیی حقیقتا ا با آب تعمید داد .اما چند روز بعد با روح القدس تعمید خواهید گرفت. 6پس چون گرد هم آمدند ،از او پرسیدند ،گفتند« :ای خداوند ،آیا در این زمان میخواهی پادشاهی را به اسرائیل بازگردانی؟ 7و او به آنها گفت ،این برای شما نیست که زمانها یا فصلهایی را که پدر به قدرت خود قرار داده است ،بدانید. 8لیکن پس از آن که روح القدس بر شما بیاید ،قدرت خواهید یافت و در اورشلیم و در تمامی یهودیه و در سامره و تا اقصی نقاط زمین برای من شاهد خواهید بود. 9و هنگامی که او این چیزها را گفت ،در حالی که آنها می دیدند ،او بلند شد .و ابری او را از دیدشان دور کرد. 10و در حالی که در حالی که او بال می رفت با استواری به آسمان نگاه می کردند ،اینک دو مرد با لباس سفید در کنار آنها ایستاده بودند. 11که همچنین گفت :ای مردان جلیلی چرا ایستاده اید و به آسمان خیره شده اید؟ همین عیسی که از میان شما به آسمان برده شده است، همان گونه که او را دیدید که به آسمان رفت ،خواهد آمد. 12سپس از کوهی به نام زیتون به اورشلیم بازگشتند که از اورشلیم یک سفر روز سبت است. 13و چون داخل شدند به بالخانه رفتند و پطرس و یعقوب و یوحنا و اندریاس و فیلیپ و توماس و بارتولمیوس و متی و یعقوب پسر آلفائوس و شمعون زلوتس در آنجا بودند .و یهودا برادر یعقوب. 14اینها همگی با زنان و مریم مادر عیسی و با برادرانش به دعا و نیایش ادامه دادند. 15و در آن روزها پطرس در میان شاگردان برخاست و گفت( :تعداد نامها با هم حدود صد و بیست بود). 16ای برادران ،این کتاب مقددس باید برآورده میشد ،که روحالقدس از زبان داوود قبل از آن درباره یهودا ،که راهنمای کسانی بود که عیسی را گرفتند ،گفت. 17زیرا او با ما شمرده شده بود و بخشی از این خدمت را به دست آورده بود. 18این مرد مزرعه ای را به پاداش گناه خرید .و با سر به زمین افتاد ،از وسط پاره شد و تمام روده هایش فوران کرد. 19و برای همه ساکنان اورشلیم شناخته شد .به طوری که آن مزرعه را در زبان خاص آنها آکلداما ،یعنی مزرعه خون می نامند. 20زیرا در کتاب مزامیر نوشته شده است که مسکن او ویران شود و کسی در آن ساکن نشود و اسقف او را دیگری بگیرد. 21پس از این مردانی که در تمام مدتی که عیسی خداوند در میان ما رفت و آمد با ما همراهی کردند، 22از غسل تعمید یوحنا تا همان روزی که او از میان ما برگرفته شد ،باید شخصی را منصوب کرد تا با ما شاهد رستاخیز او باشد. ۲۳و دو نفر را تعیین کردند ،یوسف به نام بارساباس که یوستوس نام داشت و ماتیاس. 24و آنها دعا کردند و گفتند« :ای خداوند که از دل همه مردم خبر داری ،بگو که آیا از میان این دو انتخاب کردهای. 25تا از این خدمت و رسالتی که یهودا با معصیت از آن خارج شد ،سهمی داشته باشد تا به جای خود برود. 26و قرعه خود را دادند .و قرعه بر ماتیاس افتاد .و او با یازده رسول شمرده شد. فصل 2 1و چون روز پنطیکاست به طور کامل فرا رسید ،همه با هم در یک مکان بودند. 2و ناگهان صدایی از آسمان شنیده شد مانند باد شدیدی که میوزید و تمام خانهای را که در آن نشسته بودند پر کرد. 3و زبانهای شکافته مانند آتش بر آنها ظاهر شد و بر هر یک از آنها نشست. 4و همگی از روح القدس پر شدند و به زبانهای دیگر سخن گفتند ،چنانکه روح به ایشان گفت. 5و در اورشلیم یهودیان عابد از هر قوم زیر آسمان ساکن بودند. 6و چون این صدا در خارج به گوش رسید ،جماعت جمع شدند و گیج شدند ،زیرا هرکس شنید که آنها به زبان خود صحبت می کنند. 7و همگی متحیر و متحیر شده ،به یکدیگر میگفتند« :اینک ،آیا همه اینان که سخن میگویند جلیلی نیستند؟ 8و چگونه می شنویم که هر کس به زبان خود که در آن متولد شده ایم؟ 9اشکانیان و مادها و عیلمیان و ساکنان بین النهرین و یهودیه و کاپادوکیه و پونتوس و آسیا، 10فریجیا و پامفیلیا در مصر و نواحی لیبی در اطراف کورنه و غریبان روم و یهودیان و مسیحیان، 11کرت و اعراب ،ما آنها را می شنویم که به زبان ما کارهای شگفت انگیز خدا را بیان می کنند. 12و همگی متحیر شده ،در شک و تردید به یکدیگر میگفتند« :این چیست؟ 13دیگران مسخره میکردند و میگفتند« :اینها پر از شراب نو هستند.
91
اعمال رسولن
14ا دما پطرس با آن یازده برخاسته ،صدای خود را بلند کرده ،به ایشان گفت« :ای مردان یهودا ،و همه ساکنان اورشلیم ،این را برای خود بدانید و به سخنان من گوش فرا دهید. 15زیرا اینان مست نیستند ،چنانکه شما گمان میکنید ،چون ساعت سوم روز است. 16اما این چیزی است که توسط یوئیل نبی گفته شد. 17و خدا می گوید در روزهای آخر چنین خواهد شد که از روح خود بر هر جسمی خواهم ریخت و پسران و دختران شما نبوت خواهند کرد و جوانان شما رؤیاها خواهند دید و پیران شما رویاها را خواهند دید. : 18و در آن ایام روح خود را بر بندگان و کنیزان خود خواهم ریخت .و آنها نبوت خواهند کرد: 19و معجزات را در آسمان بال و نشانه هایی در زمین در پایین نشان خواهم داد .خون و آتش و بخار دود: ۲۰خورشید به تاریکی و ماه به خون تبدیل خواهد شد ،پیش از آن که آن روز بزرگ و برجسته خداوند بیاید. 21و چنین خواهد شد که هر که نام خداوند را بخواند نجات خواهد یافت. 22ای مردان اسرائیل ،این سخنان را بشنوید .عیسی ناصری ،مردی که در میان شما با معجزات و شگفتیها و نشانههایی مورد تأیید خدا قرار گرفت ،همانطور که خود شما نیز میدانید ،خدا به وسیله او در میان شما انجام داد. ۲۳او را که با مشورت قاطع و پیششناخت خدا رهایی یافتید ،گرفتهاید و به دستهای شریر مصلوب کرده و به قتل رساندید. 24که خدا او را برانگیخت و دردهای مرگ را از دست داد ،زیرا ممکن نبود که او را به دست آورد. 25زیرا داود در مورد او سخن میگوید ،من خداوند را همیشه در حضور خود پیشبینی میکردم ،زیرا او در دست راست من است تا متزلزل نشم. 26پس دلم شاد شد و زبانم شاد شد .به علوه جسم من نیز در امید آرام خواهد گرفت: 27زیرا جان من را در جهنم رها نمیکنی و قدوست را هم نمیگذاری که فساد ببیند. 28راههای زندگی را به من معرفی کردی .مرا با چهره خود سرشار از شادی خواهی کرد. 29ای برادران ،اجازه دهید آزادانه درباره داوود پدرسالر به شما بگویم که او هم مرده و هم دفن شده است و مقبره او تا امروز با ماست. 30پس چون نبی بود و میدانست که خدا به او سوگند یاد کرده است که از ثمره کمر او برحسب جسم ،مسیح را برخیزد تا بر تخت او بنشیند. 31او که قبلا این را دید از رستاخیز مسیح گفت که روح او در جهنم رها نشده است و بدن او فساد نمی بیند. 32این عیسی را خدا برانگیخت و ما همه شاهد آن هستیم. 33پس چون به دست راست خدا برافراشته شده و از پدر وعده روح القدس را دریافت کرده است ،این را که اکنون می بینید و می شنوید، نازل کرده است. 34زیرا داوود به آسمان بال نرفت ،بلکه خود میگوید« :خداوند به خداوند من گفت :بر دست راست من بنشین. 35تا زمانی که دشمنانت را زیر پای تو قرار دهم. 36پس جمیع خاندان اسرائیل به یقین بدانند که خدا همان عیسی را که شما مصلوب کردید خداوند و مسیح ساخته است. 37و چون این را شنیدند ،در دل خود متاثر شدند و به پطرس و بقیه رسولن گفتند :ای مردان و برادران ،چه کنیم؟ 38آنگاه پطرس به آنها گفت :توبه کنید و هر یک از شما به نام عیسی مسیح برای آمرزش گناهان تعمید دهید و عطای روح القدس را دریافت خواهید کرد. 39زیرا این وعده برای شما و فرزندان شما و برای همه کسانی است که از دور هستند ،حتی کسانی که یهوه خدای ما را خواهد خواند. 40و با سخنان بسیار دیگر او شهادت داد و نصیحت کرد و گفت :خود را از این نسل ناجور نجات دهید. 41آنگاه کسانی که کلم او را با خوشحالی پذیرفتند تعمید یافتند و در همان روز حدود سه هزار نفر بر ایشان افزودند. 42و در تعلیم و مشارکت رسولن و شکستن نان و دعاها ثابت قدم ماندند. 43و ترس بر هر جانی فرود آمد و عجایب و نشانههای بسیار به وسیله رسولن انجام شد. 44و همه کسانی که ایمان آوردند با هم بودند و همه چیز مشترک بودند. 45و اموال و اموال خود را فروختند ،و آنها را به همه مردم ،بر حسب نیاز ،تقسیم کردند. 46و آنها هر روز به اتفاق در معبد می ماندند و نان را از خانه به خانه می شکستند ،گوشت خود را با شادی و تنهای دل می خوردند. 47خدا را ستایش میکنند و نزد همه مردم لطف دارند .و خداوند هر روز کسانی را که باید نجات یابند به کلیسا اضافه می کرد. فصل 3 ۱و پطرس و یوحنا در ساعت دعا ،که ساعت نهم بود ،با هم به معبد رفتند. 2و مردی لنگ از شکم مادرش حمل میشد که او را هر روز نزد دروازه معبدی که زیبا نامیده میشد میسپردند تا از کسانی که داخل معبد میشوند صدقه بخواهند. ۳کسی که پطرس و یوحنا را دید که در حال رفتن به معبد بودند ،صدقه خواست. 4و پطرس با یوحنا به او چشم دوخت و گفت :به ما نگاه کن. 5و او به آنها توجه کرد و انتظار داشت چیزی از آنها دریافت کند. 6پس پطرس گفت« :من نقره و طل ندارم .اما آنچه را که دارم به تو می دهم :به نام عیسی مسیح ناصری برخیز و راه برو. 7و دست راست او را گرفت و او را بلند کرد و فورا ا پاها و استخوانهای قوزک او قوی شد. 8و عیسی در حال جهش برخاست و راه رفت و با ایشان به معبد وارد شد و راه می رفت و می پرید و خدا را ستایش می کرد. 9و همه مردم او را دیدند که راه می رفت و خدا را ستایش می کرد. 92
اعمال رسولن
10و دانستند که اوست که برای صدقه بر دروازه زیبای معبد مینشیند و از آنچه برای او اتفاق افتاده بود پر از شگفتی و شگفتی شدند. 11و همانطور که مرد لنگ شفا یافته پطرس و یوحنا را در آغوش میگرفت ،همه مردم با شگفتی در ایوانی که ایوان سلیمان نامیده میشود، نزد ایشان دویدند. 12و چون پطرس آن را دید ،به مردم پاسخ داد ،ای مردان اسرائیل ،چرا از این تعجب می کنید؟ یا چرا اینقدر به ما نگاه می کنید که گویی به قدرت یا قدوسیت خود این مرد را وادار کرده ایم راه برود؟ 13خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب ،خدای پدران ما ،پسر خود عیسی را جلل داده است .او را تسلیم کردید و در حضور پیلطس او را انکار کردید ،زیرا او تصمیم گرفت که او را رها کند. 14اما شما قدوس و عادل را انکار کردید و خواستید که قاتلی به شما عطا شود. 15و شاهزاده حیات را که خدا او را از مردگان زنده کرده بود ،کشت .که ما شاهد آن هستیم. 16و نام او از طریق ایمان به نام او ،این مرد را که میبینید و میشناسید ،قوی ساخته است :آری ،ایمانی که به وسیله او است ،این سلمت کامل را در حضور همه شما به او بخشیده است. 17و اکنون ،برادران ،میدانم که شما از روی نادانی این کار را انجام دادید ،همانطور که حاکمان شما نیز چنین کردند. 18ا دما آن چیزهایی را که خدا قبلا به زبان جمیع انبیای خود نشان داده بود که مسیح عذاب میکشد ،او به انجام رساند. 19پس توبه کنید ،و تبدیل شوید ،تا گناهان شما محو شود ،هنگامی که زمانهای شادابی از حضور خداوند فرا خواهد رسید. 20و او عیسی مسیح را که قبلا برای شما موعظه شده بود ،خواهد فرستاد: 21که آسمان باید او را تا زمان بازگرداندن همه چیز ،که خدا به زبان همه انبیای مقدس خود از آغاز جهان گفته است ،پذیرا شود. 22زیرا موسی به راستی به پدران گفت :خداوند ،خدای شما ،نبی را از میان برادرانتان ،مانند من ،برای شما برخواهد انگیخت .او را در همه چیز خواهید شنید ،هر چه او به شما بگوید. 23و چنین خواهد شد که هر شخصی که آن پیامبر را نشنود ،از میان مردم هلک خواهد شد. 24آری ،و تمامی انبیا از سموئیل و کسانی که پس از آن میآیند ،به همان اندازه که گفتهاند ،درباره این ایام پیشگویی کردهاند. 25شما فرزندان انبیا و عهدی هستید که خدا با پدران ما بست و به ابراهیم گفت ،و در نسل تو همه اقوام زمین برکت خواهند یافت. ۲۶خدا پس از برانگیختن پسر خود عیسی ،ابتدا برای شما ،او را فرستاد تا شما را برکت دهد و هر یک از شما را از گناهان خود دور سازد. فصل 4 1و چون با مردم صحبت میکردند ،کاهنان و رئیس معبد و صدوقیان بر ایشان آمدند، 2از اینکه مردم را تعلیم دادند و قیام مردگان را به وسیله عیسی موعظه کردند ،ناراحت شدند. 3و بر ایشان دست گذاشتند و ایشان را تا روز بعد نگه داشتند ،زیرا که عصر بود. 4ا دما بسیاری از آنان که این کلم را شنیدند ایمان آوردند .و تعداد مردان حدود پنج هزار نفر بود. 5و در روز فردا واقع شد که حکام و مشایخ و علمای ایشان، 6و حناس کاهن اعظم و قیافا و یوحنا و اسکندر و بسیاری از اقوام کاهن اعظم در اورشلیم جمع شدند. 7و چون آنها را در میان نهادند ،پرسیدند :به چه قدرتی یا به چه نامی این کار را کردید؟ 8آنگاه پطرس که از روح القدس پر شده بود ،به ایشان گفت :ای حاکمان قوم و بزرگان اسرائیل، 9اگر امروز در مورد عمل نیکی که به انسان ناتوان انجام شده است ،بررسی میشویم ،به چه وسیله او شفا مییابد. 10همه شما و تمامی قوم اسرائیل بدانند که به نام عیسی مسیح ناصری ،که او را مصلوب کردید ،که خدا او را از مردگان برخیزانید ،این شخص به وسیله او در اینجا در حضور شما سالم ایستاده است. 11این سنگی است که از شما سازندهها نادیده گرفته شد و سر گوشه شد. 12و در دیگری نجات نیست ،زیرا در زیر آسمان هیچ نام دیگری به مردم داده نشده است تا به وسیله آن نجات یابیم. 13و چون جسارت پطرس و یوحنا را دیدند و دریافتند که آنها مردانی نادان و نادان هستند ،شگفت زده شدند .و از ایشان شناختند که با عیسی بوده اند. 14و با دیدن مردی که شفا یافته بود با ایشان ایستاده بود ،نتوانستند چیزی بر خلف آن بگویند. 15ا دما چون امر فرمودند که از شورا بیرون بروند ،با خود مشورت کردند. 16گفت :با این مردان چه کنیم؟ زیرا که معجزه قابل توجهی که توسط آنها انجام شده است برای همه ساکنان اورشلیم آشکار است .و ما نمی توانیم آن را انکار کنیم. ا 17ا دما چون دیگر در میان مردم شیوع پیدا نکند ،آنها را شدیدا تهدید کنیم که از این پس با کسی به این نام سخن نگویند. 18و آنها را صدا زدند و امر کردند که اصلا به نام عیسی سخن نگویند و تعلیم ندهند. 19اما پطرس و یوحنا پاسخ دادند و به آنها گفتند :آیا در نظر خدا درست است که به شما بیشتر از خدا گوش فرا دهیم ،شما قضاوت کنید. 20زیرا نمیتوانیم چیزهایی را که دیدهایم و شنیدهایم بگوییم. 21پس چون آنها را تهدید کردند ،آنها را رها کردند ،چون چیزی نیافتند که چگونه آنها را مجازات کنند ،زیرا همه مردم به خاطر آنچه انجام شده بود ،خدا را تمجید کردند. 22زیرا آن مرد بالی چهل سال داشت که این معجزه شفا را بر او نشان داد. 23و چون رها شدند ،به گروه خود رفتند ،و همه آنچه را که سران کاهنان و بزرگان به آنها گفته بودند گزارش کردند.
93
اعمال رسولن
24و چون این را شنیدند ،صدای خود را یکپارچه به سوی خدا بلند کردند و گفتند« :ای خداوند ،تو خدایی هستی که آسمان و زمین و دریا و هر چه در آنهاست را آفریدی. 25کیست که به زبان غلم تو داوود گفته است که چرا امتها خشمگین شدند و قوم چیزهای بیهوده تصور کردند؟ 26پادشاهان زمین برخاستند و فرمانروایان بر ضد خداوند و مسیح او گرد آمدند. 27زیرا به راستی بر علیه فرزند مقدس تو عیسی که او را مسح کردی ،هیرودیس و پونتیوس پیلطس با غیریهودیان و قوم اسرائیل گرد آمدند. 28زیرا هر آنچه را که دست و نصیحت تو از قبل تعیین کرده است ،انجام دهی. 29و اکنون ،خداوند ،تهدیدهای آنها را بنگر ،و به بندگانت عطا کن که با تمام جسارت سخن تو را بگویند، 30با دراز کردن دست خود برای شفا .و تا نشانه ها و معجزات به نام فرزند مقدس تو عیسی انجام شود. 31و چون دعا كردند ،مكانى كه در آنجا جمع شده بودند متزلزل شد .و همه از روح القدس پر شدند و کلم خدا را با شهامت بیان کردند. 32و بسیاری از ایمانداران یک دل و یک جان بودند .اما آنها همه چیز مشترک داشتند. 33و رسولن با قدرت عظیم بر رستاخیز عیسی خداوند شهادت دادند و فیض عظیم بر همه آنها بود. 34و در میان آنها هیچ کمبودی نبود ،زیرا که صاحبان زمین یا خانه آنها را فروختند و بهای چیزهای فروخته شده را آوردند. 35و آنها را بر پای رسولن گذاشت و به هر کس بر حسب نیاز تقسیم شد. 36و یوشس که رسولن او را برنابا نامیدند (که به تعبیر پسر تسلی میگویند )لوی و اهل قبرس بود. 37با داشتن زمین ،آن را فروخت و پول را آورد و به پای رسولن گذاشت. فصل 5 1اما مردی به نام حانیا با همسرش سافیرا ملکی را فروخت، 2و بخشی از قیمت را که همسرش نیز از آن آگاه بود ،پس گرفت و مقداری را آورد و آن را به پای رسولن گذاشت. 3اما پطرس گفت ،حنانیا ،چرا شیطان قلب تو را پر کرده است که به روح القدس دروغ بگویی و بخشی از قیمت زمین را نگه داری؟ 4تا زمانی که باقی ماند ،آیا مال تو نبود؟ و آیا پس از فروختن آن در اختیار تو نبود؟ چرا این چیز را در دل خود تصور کردی؟ تو به مردم دروغ نگفتی ،بلکه به خدا. 5و حنانیا با شنیدن این سخنان به زمین افتاد و روح را تسلیم کرد و ترس شدیدی بر همه کسانی که این چیزها را شنیدند ،در آمد. 6و جوانان برخاستند ،او را زخمی کردند و بیرون بردند و دفن کردند. 7و حدود سه ساعت بعد بود که همسرش که نمی دانست چه کار شده است ،وارد شد. 8و پطرس به او پاسخ داد ،به من بگو که آیا زمین را به این قیمت فروختی؟ و او گفت :بله ،برای این همه. 9پس پطرس به او گفت« :چطور با هم توافق کردید که روح خداوند را امتحان کنید؟ اینک پاهای آنانی که شوهرت را دفن کرده اند بر در است و تو را بیرون خواهند برد. 10آنگاه زن فورا ا به پای او افتاد و روح را تسلیم کرد و مردان جوان وارد شدند و او را مرده یافتند و او را بیرون آوردند و نزد شوهرش دفن کردند. 11و ترس شدیدی بر تمام کلیسا و بر همه کسانی که این چیزها را شنیدند فرا گرفت. 12و به دست رسولن نشانهها و شگفتیهای بسیاری در میان مردم پدید آمد( .و همه با هم در ایوان سلیمان بودند. 13و از بقیه هیچ کس جرأت نمی کرد به آنها ملحق شود ،بلکه مردم آنها را بزرگ می کردند. 14و مؤمنان بیشتر به خداوند افزوده شدند ،مردان و زنان بسیاری). 15تا آنجا که بیماران را به کوچهها بیرون آوردند و بر تختها و کاناپهها میگذاشتند تا حداقل سایهی پطرس که از آنجا میگذرد بر برخی از آنها سایه افکند. 16و انبوهی از شهرهای اطراف به اورشلیم آمدند و مریضان و کسانی را که از ارواح ناپاک مضطرب شده بودند آوردند و همه شفا یافتند. 17آنگاه کاهن اعظم و همه کسانی که با او بودند (که فرقه صدوقیان است )برخاستند و پر از خشم شدند. 18و دست خود را بر رسولن گذاشته ،آنها را در زندان عمومی قرار دادند. 19اما فرشته خداوند شبانه درهای زندان را باز کرد و آنها را بیرون آورد و گفت: ۲۰بروید ،بایستید و تمام سخنان این زندگی را در معبد به مردم بگویید. 21و چون این را شنیدند ،صبح زود به معبد وارد شدند و تعلیم دادند .اما کاهن اعظم و کسانی که با او بودند آمدند ،شورا و تمامی مجلس سنای بنی اسرائیل را فراخواندند و به زندان فرستادند تا آنها را بیاورند. 22اما چون مأموران آمدند و آنها را در زندان نیافتند ،برگشتند و گفتند: 23و گفتیم« :زندان را حقیقتا ا دیدیم که با امنیت کامل بسته شدهایم ،و نگهبانان بیرون جلوی درها ایستادهاند. 24و هنگامی که کاهن اعظم و رئیس معبد و سران کاهنان این چیزها را شنیدند ،از آنها شک کردند که این امر به کجا خواهد رسید. 25آنگاه یکی آمد و به آنها خبر داد و گفت« :اینک مردانی که شما زندانی کردهاید ،در معبد ایستادهاند و به مردم تعلیم میدهند. 26سپس ناخدا با افسران رفت و بدون خشونت آنها را آورد زیرا از مردم می ترسیدند مبادا سنگسار شوند. 27و چون ایشان را آوردند ،ایشان را نزد شورا گذاشتند و کاهن اعظم از ایشان پرسید: 28و گفت« :آیا ما سخت به شما دستور ندادیم که به این نام تعلیم ندهید؟ و اینک اورشلیم را با تعالیم خود پر کرده اید و می خواهید خون این مرد را بر ما بیاورید. 94
اعمال رسولن
29آنگاه پطرس و حواریون دیگر پاسخ دادند و گفتند :ما باید خدا را به جای مردم اطاعت کنیم. 30خدای پدران ما عیسی را که شما او را کشتید و به درختی آویزان کردید ،زنده کرد. 31خدا او را با دست راست خود برافراشت تا شاهزاده و نجات دهنده باشد تا به اسرائیل توبه کند و گناهان را ببخشد. 32و ما شاهدان او بر این چیزها هستیم .و همچنین روح القدس که خدا به اطاعت کنندگان از او عطا کرده است. 33چون این را شنیدند ،دلشان بریده شد و برای کشتن آنها مشورت کردند. 34آنگاه یکی از فریسیها به نام جمالئیل ،که در میان تمام مردم شهرت داشت ،در مجلس برخاست و دستور داد که رسولن را کمی بیرون بیاورند. 35و به آنها گفت :ای مردان اسرائیل ،مراقب خود باشید که در مورد این مردان چه می خواهید بکنید. 36زیرا پیش از این ایام تئوداس برخاست و خود را مباهات کرد که کسی است .که تعدادی از مردان ،حدود چهارصد نفر ،به آنها پیوستند . و همه کسانی که از او اطاعت کردند پراکنده شدند و نابود شدند. 37پس از این مرد ،یهودای جلیلی در ایام مالیات برخاست و بسیاری از مردم را به دنبال خود کشاند .او نیز هلک شد .و همه ،حتی کسانی که از او اطاعت کردند ،پراکنده شدند. 38و اکنون به شما می گویم ،از این مردان خودداری کنید ،و آنها را رها کنید ،زیرا اگر این نصیحت یا این کار از جانب مردم باشد ،نابود خواهد شد. 39اما اگر از خدا باشد ،نمیتوانید آن را براندازید .مبادا حتی برای جنگ با خدا پیدا شوید. 40و با او موافقت کردند و چون رسولن را خوانده ،آنها را زدند ،امر کردند که به نام عیسی صحبت نکنند و آنها را رها کردند. 41و از حضور شورا بیرون رفتند و خوشحال شدند که برای نام او سزاوار شرمساری شمرده شدند. 42و هر روز در معبد و در هر خانه ،از تعلیم و موعظه عیسی مسیح دست برنمیداشتند. فصل 6 1و در آن روزها ،چون تعداد شاگردان زیاد شد ،زمزمه یونانیان بر ضد عبرانیان برخاست ،زیرا بیوههای ایشان در خدمت روزانه نادیده گرفته میشدند. 2آنگاه آن دوازده انبوه شاگردان را نزد خود فراخواندند و گفتند :دلیل نیست که کلم خدا را ترک کنیم و میزها را خدمت کنیم. 3بنابراین ،ای برادران ،در میان خود هفت مرد عادل ،سرشار از روحالقدس و حکمت را بررسی کنید ،که میتوانیم آنها را برای این کار منصوب کنیم. 4اما ما خود را پیوسته به دعا و خدمت کلم خواهیم داد. 5و این سخن ،همه جماعت را پسندید ،و استیفان را ،مردی سرشار از ایمان و روحالقدس ،و فیلیپ ،و پروکوروس ،و نیکانور ،و تیمون، و پارمناس ،و نیکلس را که از انطاکیه دیندار بود ،برگزیدند. 6او را نزد رسولن گذاشتند و چون دعا کردند ،دست بر ایشان نهادند. 7و کلم خدا افزایش یافت .و تعداد شاگردان در اورشلیم بسیار زیاد شد .و گروه بزرگی از کاهنان مطیع ایمان بودند. 8و استیفان پر از ایمان و قدرت ،در میان مردم معجزات و معجزات بزرگ انجام داد. ۹آنگاه عدهای از کنیسه که کنیسه لیبرتینها و کورنیان و اسکندریان و از آنها اهل کیلیکیه و آسیا نامیده میشود ،با استیفان به نزاع برخاستند. 10و نتوانستند در برابر حکمت و روحی که با آن سخن می گفت مقاومت کنند. 11آنگاه مردان را سرکوب کردند و گفتند :شنیدیم که او سخنان کفرآمیز علیه موسی و خدا میگفت. 12و مردم و مشایخ و علما را برانگیختند و بر او آمدند و او را گرفتند و به مجلس آوردند. 13و شاهدان دروغین قرار دهید که میگویند« :این مرد از گفتن سخنان کفرآمیز علیه این مکان مقدس و شریعت دست برنمیدارد. 14زیرا شنیدهایم که او میگوید که این عیسی ناصری این مکان را ویران خواهد کرد و رسومی را که موسی به ما داده بود تغییر خواهد داد. 15و همه کسانی که در شورا نشسته بودند ،با استواری به او نگاه می کردند ،چهره او را مانند چهره فرشته دیدند. فصل 7 1آنگاه کاهن اعظم گفت :آیا اینها چنین است؟ 2و گفت :ای برادران و پدران ،گوش کنید .خدای جلل بر پدر ما ابراهیم ظاهر شد ،زمانی که در بین النهرین بود ،قبل از اینکه در چاران ساکن شود. 3و به او گفت :از سرزمین خود و از قوم خود بیرون برو و به سرزمینی که به تو نشان خواهم داد بیا. 4پس از سرزمین کلدانیان بیرون آمد و در چاران ساکن شد و از آنجا چون پدرش مرد ،او را به این سرزمین که اکنون در آن ساکن هستید ،برد. 5و هیچ ارثی در آن به او نداد ،نه ،نه به اندازهای که پایش را بگذارد ،اما قول داد که آن را به عنوان ملک به او و به نسل او پس از خود بدهد ،در حالی که هنوز فرزندی نداشت. . 6و خدا چنین گفت که ذریت او در سرزمین غریب ساکن شوند .و آنها را به اسارت درآورند و چهارصد سال بدیشان کنند.
95
اعمال رسولن
7خداوند گفت ،قومی را که اسارت آنها خواهند بود ،داوری خواهم کرد و پس از آن بیرون خواهند آمد و در این مکان مرا خدمت خواهند کرد. 8و عهد ختنه را به او داد و ابراهیم اسحاق را آورد و او را در روز هشتم ختنه کرد .و اسحاق یعقوب را آورد .و یعقوب دوازده پدرسالر را آورد. 9و پدرسالران با حسادت یوسف را به مصر فروختند ،اما خدا با او بود. 10و او را از تمام مصیبتهایش رهایی بخشید و در نظر فرعون پادشاه مصر به او لطف و حکمت بخشید .و او را فرماندار مصر و تمام خانه اش کرد. 11و در تمام سرزمین مصر و کنعان تنگی و مصیبت عظیم رخ داد و پدران ما روزی نیافتند. 12اما چون یعقوب شنید که در مصر ذرت وجود دارد ،ابتدا پدران ما را فرستاد. 13و در بار دوم یوسف به برادران خود شناخته شد .و اقوام یوسف به فرعون معلوم شد. 14پس یوسف فرستاد و پدرش یعقوب و تمام اقوامش را که شصت و پانزده نفر بودند ،نزد خود خواند. 15پس یعقوب به مصر فرود آمد و او و پدران ما مردند. ۱۶و به سیخیم برده شده ،در قبری که ابراهیم به مبلغی از پسران عمور پدر سیخیم خریده بود ،گذاشتند. 17ا دما چون زمان وعدهای که خدا به ابراهیم قسم خورده بود نزدیک شد ،قوم در مصر زیاد و زیاد شدند. 18تا اینکه پادشاه دیگری برخاست که یوسف را نشناخت. 19همانها با اقوام ما حیلهگرانه رفتار کردند ،و پدران ما را بدی کرد تا فرزندان خردسال خود را بیرون کنند تا زنده نمانند. 20در آن زمان موسی متولد شد و بسیار زیبا بود و سه ماه در خانه پدر خود پرورش یافت. 21و چون او را بیرون کردند ،دختر فرعون او را برگرفت و برای پسر خود پرورش داد. 22و موسی در تمام حکمت مصریان آموخته بود و در گفتار و کردار توانا بود. 23و چون چهل ساله شد ،به دلش آمد تا برادرانش بنی اسرائیل را ببیند. 24و چون یکی از آنها را دید که به ستم میآید ،از او دفاع کرد و انتقام ستمدیده را گرفت و مصری را زد. 25زیرا گمان میکرد که برادرانش میدانستند که چگونه خدا به دست خود آنها را رهایی میبخشد ،اما آنها نفهمیدند. 26و روز بعد او خود را به آنها نشان داد در حالی که آنها نزاع می کردند ،و می خواست آنها را دوباره با هم کنار بگذارد ،و گفت : آقایان ،شما برادران هستید .چرا به یکدیگر ظلم می کنید؟ 27اما کسی که به همسایه خود ستم کرد او را بیرون کرد و گفت" :چه کسی تو را بر ما حاکم و قاضی قرار داد؟" 28آیا مرا میکشی ،همانطور که دیروز مصری را کردی؟ 29پس موسی با این گفتار گریخت و در سرزمین مادیان غریب بود و در آنجا دو پسر به دنیا آورد. 30و چون چهل سال تمام شد ،در بیابان کوه سینا فرشته خداوند در شعله آتش در بوته ای بر او ظاهر شد. 31وقتی موسی آن را دید ،از این منظره تعجب کرد و چون نزدیک میشد تا آن را ببیند ،صدای خداوند به او رسید. 32و گفت :من خدای پدران تو ،خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم .سپس موسی به خود لرزید و جرأت نکرد که ببیند. 33آنگاه خداوند به او گفت« :کفشهایت را از پاهایت درآور ،زیرا مکانی که در آن ایستادهای زمین مقدس است. 34من مصیبت قوم خود را که در مصر است دیدم و ناله ایشان را شنیدم و برای رهایی ایشان فرود آمدم .و اکنون بیا ،تو را به مصر می فرستم. 35این موسی را که آنها را رد کردند و گفتند :چه کسی تو را حاکم و قاضی قرار داد؟ همان را خدا فرستاد تا به دست فرشته ای که در بوته بر او ظاهر شد فرمانروا و نجات دهنده باشد. 36پس از آنكه چهل سال در زمین مصر و در دریای سرخ و در بیابان عجایب و نشانهها را نشان داد ،ایشان را بیرون آورد. 37این همان موسی است که به بنیاسرائیل گفت« :یو هه ووه ،خدای شما ،نبی از برادرانتان ،مانند من ،برای شما برمیانگیزد .او را خواهید شنید 38این اوست که در کلیسای بیابان با فرشتهای که در کوه سینا با او سخن میگفت و با پدران ما بود. 39که پدران ما از او اطاعت نکردند ،بلکه او را از خود بیرون کردند و در دلهای خود به مصر بازگشتند. 40و به هارون گفت« :ما را خدایان قرار ده تا پیشاپیش ما بروند ،زیرا این موسی که ما را از زمین مصر بیرون آورد ،نمیدانیم که او چه میشود. 41و در آن روزها گوساله ای ساختند و برای بت قربانی کردند و از کارهای دست خود شادی کردند. 42سپس خدا برگشته ،آنها را به سجده لشکر آسمان سپرد .همانطور که در کتاب انبیا نوشته شده است ،ای خاندان اسرائیل ،آیا در مدت چهل سال در بیابان برای من جانوران کشته شده و قربانی تقدیم کرده اید؟ 43آری ،شما خیمه مولوخ و ستاره خدای خود رامفان را که برای پرستش آنها ساختید ،برگرفتید و من شما را به آن سوی بابل خواهم برد. 44پدران ما خیمه شهادت را در بیابان داشتند ،چنانکه او با موسی صحبت میکرد تا آن را مطابق آنچه دیده بود بسازد. 45که پدران ما نیز که پس از آن آمدند ،با عیسی به تصرف غیریهودانی که خدا آنها را از حضور پدران ما تا ایام داوود بیرون کرد، آوردند. 46که در پیشگاه خدا فیض یافت و خواست تا خیمه ای برای خدای یعقوب بیابد. 47اما سلیمان برای او خانه ای ساخت. 48ا دما حق تعالی در معابد دست ساز ساکن نیست .همانطور که پیامبر می فرماید 49آسمان تخت من است و زمین پای من است ،چه خانه ای برای من خواهی ساخت؟ خداوند می گوید :یا جای استراحت من چیست؟ 50آیا دست من همه این چیزها را نساخته است؟ 51ای سرسختان و از نظر دل و گوش ختنه نشدهها ،همیشه در برابر روحالقدس مقاومت میکنید. 96
اعمال رسولن
52پدران شما کدام یک از پیامبران را مورد آزار و اذیت قرار نداده اند؟ و آنها را که قبلا از آمدن عادل خبر داده بودند ،کشتند .که شما اکنون خائن و قاتل آنها بوده اید. 53که شریعت را به دستور فرشتگان پذیرفتهاند و آن را نگاه نداشتهاند. 54چون این سخنان را شنیدند ،دلشان بریده شد و بر او دندان قروچه کردند. 55اما او که از روح القدس پر شده بود ،با استواری به آسمان نگاه کرد و جلل خدا و عیسی را دید که در سمت راست خدا ایستاده است. 56و گفت :اینک من آسمانها را می بینم که باز شده و پسر انسان در سمت راست خدا ایستاده است. 57آنگاه با صدای بلند فریاد زدند و گوشهای خود را بستند و یکپارچه بر او دویدند. 58و او را از شهر بیرون انداخته ،سنگسار كردند و شاهدان جامههای خود را پیش پای جوانی كه شائول نام داشت ،نهادند. 59و استیفان را سنگسار کردند و خدا را خواند و گفت :خداوندا عیسی روح مرا بپذیر. 60و او زانو زد و با صدای بلند فریاد زد« :خداوندا ،این گناه را به عهده آنها مکن .و چون این را گفت ،به خواب رفت. فصل 8 1و شائول به مرگ خود رضایت داد .و در آن زمان آزار و اذیت شدیدی بر کلیسای اورشلیم شد .و همه در نواحی یهودا و سامره پراکنده شدند ،جز رسولن. 2و مردان عابد استیفان را به دفن او بردند و بر او زاری کردند. 3و اما شائول ،کلیسا را ویران کرد و به هر خانهای وارد شد و مردان و زنان را به زندان انداخت. 4بنابراین پراکندهها به همه جا رفتند و کلم را موعظه کردند. 5آنگاه فیلیپس به شهر سامره رفت و مسیح را به ایشان موعظه کرد. 6و مردم با شنیدن و دیدن معجزاتي كه انجام میداد ،به آن چیزهایي كه فیلیپوس گفت ،اعتنا كردند. 7زیرا ارواح ناپاک که با صدای بلند فریاد میزدند ،از بسیاری از مبتلیان بیرون آمدند و بسیاری از فلجها و لنگان شفا یافتند. 8و شادی عظیمی در آن شهر بود. ۹ا دما مردی به نام شمعون بود که قبلا در همان شهر جادو میکرد و مردم سامره را سحر میکرد و میگفت که خود بزرگوار است. 10که همه از کوچکترین تا بزرگتر به او توجه داشتند و میگفتند« :این مرد قدرت عظیم خداست. 11و به او توجه داشتند ،زیرا مدت طولنی آنها را با جادوها سحر کرده بود. 12ا دما چون به فیلیپ ایمان آوردند که چیزهای مربوط به ملکوت خدا و نام عیسی مسیح را موعظه می کرد ،زن و مرد تعمید گرفتند. 13پس خود شمعون نیز ایمان آورد و چون تعمید یافت ،نزد فیلیپس ماند و به معجزات و نشانههایی که انجام میشد تعجب کرد. ۱۴و چون رسولنی که در اورشلیم بودند شنیدند که سامره کلم خدا را پذیرفته است ،پطرس و یوحنا را نزد ایشان فرستادند: 15که چون پایین آمدند ،برای ایشان دعا کردند تا روح القدس را دریافت کنند. ( 16زیرا هنوز بر هیچ یک از آنها نیفتاده بود ،بلکه آنها به نام خداوند عیسی تعمید یافتند). 17سپس دست خود را بر آنها نهادند و روح القدس را دریافت کردند. 18و چون شمعون دید که با گذاشتن دست رسولن روحالقدس داده شد ،به آنها پول داد. ۱۹و گفت« :این قدرت را به من هم عطا کن تا بر هر که دست میگذارم ،روحالقدس را دریافت کند. 20اما پطرس به او گفت« :پول تو با تو هلک میشود ،زیرا فکر میکردی که هدیه خدا با پول خریداری میشود. 21تو در این امر نه سهمی داری و نه قرعه ای ،زیرا دل تو در نظر خدا درست نیست. 22پس از این شرارت خود توبه کن و از خدا دعا کن ،شاید فکر دل تو بخشیده شود. 23زیرا میدانم که تو در گند تلخی و در بند گناه هستی. 24آنگاه شمعون پاسخ داد و گفت« :برای من نزد خداوند دعا كنید كه هیچ یك از این چیزهایی كه گفتید بر من نرسد. 25و آنها پس از شهادت و موعظه کلم خداوند ،به اورشلیم بازگشتند ،و انجیل را در بسیاری از روستاهای سامریان موعظه کردند. 26و فرشته خداوند به فیلیپس خطاب کرده ،گفت :برخیز و به سمت جنوب برو تا راهی که از اورشلیم به غزه که صحرا است پایین میرود. 27و او برخاست و رفت ،و اینک مردی از اتیوپی ،خواجهای با اقتدار بزرگ به فرمانروایی کانداس ،ملکه اتیوپیایی ،که سرپرستی تمام گنجینه او را بر عهده داشت ،و برای عبادت به اورشلیم آمده بود. ۲۸در حال بازگشت ،در ارابه خود نشسته بود و اشعیا نبی را خواند. ۲۹آنگاه روح به فیلیپ گفت :نزدیک برو و به این ارابه بپیوند. 30و فیلیپس نزد او دوید و شنید که او اشعیاس نبی را میخواند و گفت« :آیا میفهمی چه میخوانی؟» 31و گفت :چگونه می توانم مگر اینکه کسی مرا راهنمایی کند؟ و از فیلیپ خواست که بیاید و با او بنشیند. 32جای کتاب مقددس که خواند این بود که او را مانند گوسفندی به قتلگاه بردند .و مانند بره گنگ در برابر قیچی خود ،دهان خود را باز نکرد. 33در ذلت او داوری او برداشته شد و چه کسی نسل او را اعلم خواهد کرد؟ زیرا جان او از زمین گرفته شده است. 34و خواجه به فیلیپ پاسخ داد و گفت :از تو می خواهم که نبی این را در مورد کی می گوید؟ از خودش یا مرد دیگری؟ 35آنگاه فیلیپس دهان خود را گشود و از همان کتاب مقدس شروع کرد و عیسی را به او موعظه کرد. 36و چون در راه خود می رفتند ،به آبی رسیدند و خواجه گفت :ببینید اینجا آب است .چه چیزی مانع تعمید من می شود؟ 37و فیلیپس گفت" :اگر با تمام دل ایمان داری ،می توانی ".و او پاسخ داد و گفت :من ایمان دارم که عیسی مسیح پسر خداست. 97
اعمال رسولن
38و به ارابه فرمان داد که بایستد .و او را تعمید داد. 39و چون از آب بیرون آمدند ،روح خداوند فیلیپس را گرفت که خواجه دیگر او را ندید و با شادی به راه خود رفت. 40اما فیلیپس در آزوتوس یافت شد و از آنجا می گذشت و در تمام شهرها موعظه می کرد تا به قیصریه رسید. فصل 9 1و شائول در حالی که علیه شاگردان خداوند تهدید و قتل عام می کرد ،نزد کاهن اعظم رفت. 2و از او نامههایی به دمشق به کنیسهها خواست تا اگر از این راهها ،چه مرد باشند و چه زن ،آنها را در بند به اورشلیم بیاورد. 3و چون سفر میکرد ،به دمشق نزدیک شد و ناگهان نوری از آسمان در اطراف او تابید. ۴و به زمین افتاد و صدایی شنید که به او میگفت « :شائول ،شائول ،چرا مرا جفا میکنی؟ 5و گفت :ای خداوند تو کیستی؟ و خداوند گفت :من عیسی هستم که تو آزارش میدهی ،لگد زدن به خارها برای تو سخت است. 6و او لرزان و متحیر گفت« :خداوندا ،از من میخواهی چه کنم؟ و خداوند به او گفت :برخیز و به شهر برو و به تو گفته خواهد شد که چه باید بکنی. 7و مردانی که با او سفر میکردند ،بیحرف ایستادند ،صدایی شنیدند ،اما کسی را ندیدند. 8و شائول از زمین برخاست .و چون چشمانش باز شد ،کسی را ندید ،بلکه دست او را گرفتند و به دمشق آوردند. 9و او سه روز بی بین بود و نه خورد و نه آشامید. 10و شاگردی در دمشق بود به نام حنانیا .و خداوند در رؤیا به او گفت :حنانیا .و گفت :خداوندا ،من اینجا هستم. 11و خداوند به او گفت :برخیز و به خیابانی که مستقیم نامیده می شود برو و در خانه یهودا در مورد شخصی به نام شائول از طرسوس تحقیق کن ،زیرا اینک او دعا می کند. 12و در رؤیا دید که مردی به نام حنانیا می آید و دست خود را بر او می گذارد تا بینا شود. 13آنگاه حنانیا پاسخ داد« :ای خداوند ،من از بسیاری از این مرد شنیدهام که در اورشلیم به مقدسین تو چه بدی کرده است. 14و در اینجا او از سران کاهنان اختیار دارد تا همه کسانی را که نام تو را میخوانند ببندد. 15ا دما خداوند به او گفت :برو ،زیرا او برای من ظرف برگزیده است تا نام مرا در حضور امتها و پادشاهان و بنیاسرائیل ببرم. 16زیرا به او نشان خواهم داد که به خاطر نام من چه رنجهای بزرگی را باید متحمل شود. 17و حنانیا رفت و وارد خانه شد .و دستان خود را بر او نهاد و گفت :برادر شائول ،خداوند ،عیسی ،که در راه به تو ظاهر شد ،مرا فرستاد تا بینایی خود را باز کنی و از روح القدس پر شوی. 18و فورا ا مانند پولک از چشمان او افتاد و فورا بینا شد و برخاست و تعمید یافت. 19و چون غذا خورد ،قوت گرفت .سپس شائول چند روز با شاگردانی که در دمشق بودند بود. 20و بی درنگ مسیح را در کنیسه ها موعظه کرد که او پسر خداست. 21ا دما همه کسانی که او را شنیدند متحیر شدند و گفتند :آیا این کسی نیست که آنانی را که این نام را در اورشلیم خوانده بودند هلک کرد و به این منظور به اینجا آمد تا آنها را بسته نزد سران کاهنان بیاورد؟ قوتش را بیشتر کرد و یهودیان ساکن دمشق را شرمنده ساخت و ثابت کرد که این همان مسیح است. ۲۲ا دما شائول د 23و پس از سپری شدن آن روزهای بسیار ،یهودیان با هم مشورت کردند که او را بکشند. 24اما انتظارشان از شائول معلوم بود .و روز و شب دروازه ها را تماشا می کردند تا او را بکشند. 25آنگاه شاگردان شبانه او را گرفتند و در سبدی از دیوار پایین انداختند. 26و چون شائول به اورشلیم آمد ،کوشید که خود را به شاگردان ملحق کند ،اما همه از او ترسیدند و باور نداشتند که شاگرد است. 27اما برنابا او را گرفت و نزد رسولن آورد و به آنها گفت که چگونه خداوند را در راه دیده است و با او صحبت کرده است و چگونه در دمشق به نام عیسی با شهامت موعظه کرده است. 28و با ایشان بود که به اورشلیم میآمدند و میرفتند. 29و به نام خداوند عیسی با شهامت سخن گفت و با یونانیان نزاع کرد ،اما آنها قصد کشتن او را داشتند. 30چون برادران دانستند ،او را به قیصریه آوردند و به طرسوس فرستادند. 31آنگاه کلیساها در سراسر یهودیه و جلیل و سامره آرام گرفتند و بنا شدند .و در ترس خداوند و در آسایش روح القدس راه می رفتند. 32و واقع شد ،چون پطرس از همه جا عبور میکرد ،نزد مقددسینی که در لیدا ساکن بودند نیز فرود آمد. 33و در آنجا مردی به نام آئنیاس را یافت که هشت سال بستر خود را نگه داشته و فلج شده بود. 34و پطرس به او گفت :انیاس ،عیسی مسیح تو را شفا می دهد ،برخیز و بسترت را بساز .و بلفاصله برخاست. 35و همه ساکنان لیدا و سارون او را دیدند و به خداوند بازگشتند. 36و در یافا شاگردی بود به نام تابیتا که به تعبیرش دورکا نامیده میشود. 37و در آن روزها واقع شد که او مریض شد و مرد .پس از شستن او ،او را در اتاق بالیی گذاشتند. 38و چون لیدا در نزدیکی یافا بود و شاگردان شنیده بودند که پطرس در آنجاست ،دو مرد را نزد او فرستادند و از او خواستند که در آمدن نزد آنها درنگ نکند. 39پس پطرس برخاست و با ایشان رفت .هنگامی که او آمد ،او را به اتاق بال آوردند و همه بیوه زنان در کنار او ایستاده بودند و گریه می کردند و لباس ها و جامه هایی را که دورکا با آنها ساخته بود نشان می دادند. 40اما پطرس همه را بیرون آورد و زانو زد و دعا کرد .و او را به سمت بدن برگرداند و گفت :طبیتا برخیز .و چشمان خود را باز کرد و چون پطرس را دید ،برخاست. 98
اعمال رسولن
41و دست خود را به او داد و او را بلند کرد و قدیسان و بیوهزنان را خواند و او را زنده حاضر کرد. 42و در تمام یافا معروف بود .و بسیاری به خداوند ایمان آوردند. 43و واقع شد که او روزهای زیادی را در یافا نزد یکی از شمعون دباغ ماند. فصل 10 1در قیصریه مردی بود به نام کورنلیوس ،صدیبی از گروه به نام گروه ایتالیایی، 2مردی عابد و با تمام خانهاش که از خدا میترسید و به مردم صدقه فراوان میداد و همیشه به درگاه خدا دعا میکرد. 3در رؤیایی ظاهرا ا در ساعت نهم روز ،فرشته خدا را دید که نزد او آمده ،به او گفت« :کورنلیوس». 4و چون به او نگاه کرد ،ترسید و گفت« :ای خداوند ،این چیست؟ و او به او گفت :دعا و زکات تو برای یادگاری در حضور خدا آمده است. 5و اکنون مردانی را به یافا بفرستید و یکی از شمعون را که نام خانوادگی او پطرس است بخوان. 6او نزد یکی از شمعون دباغکنندهای که خانهاش در کنار دریا است ،اقامت میکند. 7و هنگامی که فرشته ای که با کورنلیوس صحبت می کرد رفت ،دو تن از خادمان خانه خود و یک سرباز عابد از آنانی را که پیوسته در انتظار او بودند ،فرا خواند. 8و چون همه اینها را به آنها اعلم کرد ،آنها را به یافا فرستاد. ۹فردای آن روز ،چون به سفر میرفتند و به شهر نزدیک میشدند ،پطرس بر بام خانه رفت تا حدود ساعت ششم دعا کند. 10و بسیار گرسنه شد و میخواست بخورد ،اما در حالی که آماده میشدند ،به حالت خلسه افتاد. 11و دیدم که آسمان گشوده شد و ظرفی بر او فرود آمد ،چنانکه ورقهای بزرگ بود که از چهار گوشه آن گره خورده و به زمین فرود آمد. 12که در آن همه جانوران چهارپای زمین و وحشی و خزندگان و پرندگان آسمان بودند. 13و صدایی به او رسید ،پطرس برخیز .بکش و بخور 14ا دما پطرس گفت« :خداوندا چنین نیست .زیرا هرگز چیز معمولی یا ناپاک نخورده ام. 15و آن صدا بار دیگر با او گفت :آنچه را که خدا پاک کرده است ،آن را معمولی نمیخوانی. 16این سه بار انجام شد و ظرف دوباره به آسمان برده شد. 17و در حالی که پطرس در خود تردید داشت که این رؤیایی که دیده بود چه معنایی دارد ،اینک مردانی که از کورنلیوس فرستاده شده بودند برای خانه شمعون تحقیق کرده ،در مقابل دروازه ایستاده بودند. 18و صدا زد و پرسید که آیا شمعون که پطرس نام داشت در آنجا اقامت دارد؟ 19در حالی که پطرس در مورد رؤیا فکر می کرد ،روح به او گفت :اینک ،سه مرد تو را می جویند. 20پس برخیز و فرود آی و با آنها برو بیتردید ،زیرا من آنها را فرستادهام. ۲۱آنگاه پطرس نزد مردانی که از کورنلیوس نزد او فرستاده شده بودند فرود آمد .و گفت :بنگر ،من آن کسی هستم که شما او را میجویید، علت چیست؟ 22و گفتند :کورنلیوس صدور ،مردی عادل و خداترس و خوش خبر در میان تمامی قوم یهود ،از جانب خدا به وسیله فرشته مقدس هشدار داده شد که تو را به خانه خود بفرستد و بشنوی .سخنان تو 23سپس ایشان را به داخل فراخواند و آنها را در خانه سپرد .و فردای آن روز ،پطرس با ایشان رفت و برخی از برادران یافا او را همراهی کردند. 24و فردای آن روز به قیصریه وارد شدند .و کورنلیوس منتظر آنها بود و خویشاوندان و دوستان نزدیک خود را جمع کرده بود. 25و چون پطرس وارد می شد ،کورنلیوس او را ملقات کرد و به پای او افتاد و او را پرستش کرد. 26اما پطرس او را بلند کرد و گفت :برخیز .من خودم هم مردم 27و چون با او صحبت می کرد ،داخل شد و بسیاری را یافت که گرد هم آمده بودند. 28و او به آنها گفت« :شما میدانید که برای مردی که یهودی است ،شرکت کردن یا آمدن به یکی از قوم دیگر امری غیرقانونی است .اما خدا به من نشان داده است که هیچ کس را عادی یا ناپاک نخوانم. 29بنابراین ،به محض اینکه برای من فرستاده شدم ،بدون هیچ گونه تعارضی نزد شما آمدم. 30و کرنلیوس گفت« :چهار روز پیش تا این ساعت روزه داشتم .و در ساعت نهم در خانه خود نماز خواندم و اینک مردی با لباس روشن در برابر من ایستاد. 31و گفت« :کرنلیوس ،دعای تو مستجاب شد و صدقهات در نظر خدا به یاد میآید. 32پس به یافا بفرست و شمعون را که پطرس نام دارد ،اینجا بخوان .او در خانه یکی از شمعون دباغکنندهای در کنار دریا اقامت دارد، که چون بیاید با تو سخن خواهد گفت. 33پس فورا ا نزد تو فرستادم .و تو خوب انجام دادی که آمدی .پس اکنون همه ما در حضور خدا حاضریم تا همه چیزهایی را که خدا به تو امر کرده است بشنویم. 34آنگاه پطرس دهان خود را گشود و گفت« :به راستی میدانم که خدا هیچکس را نمیپذیرد. 35اما در هر قومی هر که از او بترسد و نیکی کند ،نزد او پذیرفته شده است. 36کلمی که خدا برای بنی اسرائیل فرستاد و به وسیله عیسی مسیح صلح را موعظه کرد( :او خداوند همه است). 37میگویم ،میدانید که این کلم در سراسر یهودیه منتشر شد و پس از تعمید یحیی که یحیی موعظه کرد ،از جلیل شروع شد. 38چگونه خدا عیسی ناصری را به روحالقدس و به قدرت مسح کرد .زیرا خدا با او بود. 99
اعمال رسولن
39و ما شاهدان همه چیزهایی هستیم که او در زمین یهودیان و اورشلیم انجام داد .او را کشتند و به درخت آویزان کردند: 40خدا او را در روز سوم برانگیخت و آشکارا به او نشان داد. 41نه به همه مردم ،بلکه برای شاهدانی که از پیش خدا برگزیده شدهاند ،حتی برای ما که پس از برخاستن از مردگان با او خوردیم و آشامیدیم. 42و او به ما دستور داد که مردم را موعظه کنیم و شهادت دهیم که این اوست که از طرف خدا منصوب شد تا داور زنده ها و مردگان باشد. 43همه انبیا بر او شهادت دهند که هر که به او ایمان بیاورد به نام او آمرزش گناهان خواهد یافت. 44در حالی که پطرس هنوز این سخنان را می گفت ،روح القدس بر همه کسانی که کلم را می شنیدند نازل شد. 45و کسانی که ایمان آوردند ختنه شدند ،همه کسانی که با پطرس آمده بودند ،زیرا که عطای روح القدس بر غیریهودیان نیز ریخته شد. 46زیرا شنیدند که ایشان به زبانها صحبت میکنند و خدا را بزرگ میشمارند .سپس پیتر پاسخ داد: 47آیا کسی میتواند آب را منع کند تا اینان که روحالقدس را نیز مانند ما دریافت کردهاند ،تعمید نگیرند؟ 48و دستور داد که آنها را به نام خداوند تعمید دهند .سپس از او دعا کردند که روزهای معینی درنگ کند. فصل 11 1و رسولن و برادرانی که در یهودیه بودند شنیدند که غیریهودیان نیز کلم خدا را پذیرفته اند. 2و چون پطرس به اورشلیم بال آمد ،ختنه شدگان با او ستیزه کردند. 3گفت :تو نزد مردان ختنه نشده رفتی و با آنها غذا خوردی. 4اما پطرس موضوع را از ابتدا تکرار کرد و به دستور آنها را شرح داد و گفت: 5در شهر یافا بودم و دعا میکردم و در خلسه رؤیایی دیدم که ظروفی مانند ورق بزرگی که از آسمان در چهار گوشه فرود آمد ،فرود آمد . و حتی به من رسید: 6و چون چشمان خود را بسته بودم ،به آن فکر کردم و حیوانات چهارپای زمین و وحشی و خزندگان و پرندگان آسمان را دیدم. 7و صدایی شنیدم که به من گفت :برخیز ،پطرس .بکش و بخور 8اما من گفتم« :خداوندا چنین نیست ،زیرا هرگز هیچ چیز عادی یا ناپاک به دهان من وارد نشده است. 9ا دما صدایی از آسمان دوباره به من پاسخ داد ،آنچه را که خدا پاک کرده است ،تو آن را رایج مکن. 10و این سه بار انجام شد و همه دوباره به آسمان کشیده شدند. 11و بنگر ،بلفاصله سه مرد از قیصریه نزد من فرستاده شده بودند به خانه ای که من در آن بودم. 12و روح به من دستور داد که با آنها بروم ،بدون شک .و این شش برادر مرا همراهی کردند و به خانه آن مرد وارد شدیم: 13و به ما نشان داد که چگونه فرشتهای را در خانهاش دیده بود که ایستاده بود و به او گفت« :مردانی را به یافا بفرست و شمعون را که پطرس نام دارد بخوان. 14کیست که کلماتی را به تو بگوید که به موجب آن تو و تمام خانه ات نجات خواهی یافت. 15و چون شروع به صحبت كردم ،روح القدس بر آنها نازل شد ،همانطور كه در ابتدا بر ما نازل شد. 16آنگاه کلم خداوند را به یاد آوردم که گفت :یحیی با آب تعمید داد .اما شما با روح القدس تعمید خواهید گرفت. 17پس چون خدا به آنها عطای مشابهی داد که به ما که به خداوند عیسی مسیح ایمان آوردیم ،داد .من چه بودم که بتوانم در مقابل خدا مقاومت کنم؟ 18چون این چیزها را شنیدند ،سكوت كرده ،خدا را تمجید كرده ،گفتند :پس خدا به امتها نیز توبه را برای حیات عطا كرده است. 19و آنها که به دلیل آزار و اذیتی که در مورد استیفان روی داد پراکنده شده بودند تا فنیقیه و قبرس و انطاکیه رفتند و کلم را به هیچ کس جز به یهودیان موعظه نکردند. 20و برخی از آنها مردان قبرس و کورنه بودند که چون به انطاکیه رسیدند با یونانیان صحبت کردند و عیسی خداوند را موعظه کردند. 21و دست خداوند با ایشان بود و عده زیادی ایمان آوردند و به خداوند بازگشتند. ۲۲آنگاه مژده این چیزها به گوش کلیسای اورشلیم رسید و برنابا را فرستادند تا تا انطاکیه برود. 23که وقتی آمد و فیض خدا را دید ،خوشحال شد و همه آنها را تشویق کرد که با هدف دل به خداوند بچسبند. 24زیرا او مردی نیکو و سرشار از روح القدس و ایمان بود و مردم بسیار به خداوند اضافه شدند. 25سپس برنابا به طرسوس رفت تا شاؤل را بجوید. 26و چون او را یافت ،او را به انطاکیه آورد .و چنین گذشت که یک سال تمام با کلیسا جمع شدند و به مردم زیادی تعلیم دادند .و شاگردان ابتدا در انطاکیه مسیحی خوانده شدند. 27و در این ایام انبیا از اورشلیم به انطاکیه آمدند. 28و یکی از آنها به نام آغابوس برخاست و به روح اشاره کرد که در سراسر جهان تنگی شدید وجود خواهد داشت که در ایام کلودیوس قیصر واقع شد. ۲۹آنگاه شاگردان ،هر کس برحسب توانایی خود ،مصمم شدند که برای برادرانی که در یهودیه ساکن بودند ،کمک بفرستند. 30و آن را نیز انجام دادند و به دست برنابا و شائول برای مشایخ فرستادند.
100
اعمال رسولن
فصل 12 1در آن زمان هیرودیس پادشاه دستهای خود را برای آزار برخی از کلیسا دراز کرد. 2و یعقوب برادر یوحنا را با شمشیر کشت. 3و چون دید كه یهودیان را خشنود میكند ،پیشتر رفت و پطرس را نیز گرفت( .سپس روزهای نان فطیر بود). 4و چون او را دستگیر کرد ،او را به زندان انداخت و به چهار نفر از سربازان سپرد تا او را نگه دارند .قصد دارد بعد از عید پاک او را برای مردم بیرون بیاورد. 5پس پطرس را در زندان نگه داشتند ،اما کلیسا برای او بی وقفه به خدا دعا کرد. ۶و چون هیرودیس میخواست او را بیرون بیاورد ،در همان شب پطرس بین دو سرباز خوابیده بود و دو زنجیر بسته بود و نگهبانان جلوی در زندان را نگاه داشتند. 7و اینک فرشته خداوند بر او آمد و نوری در زندان درخشید و بر پهلوی پطرس زد و او را بلند کرد و گفت« :به سرعت برخیز .و زنجیرش از دستش افتاد. 8و فرشته به او گفت ،بند خود را ببند و صندل خود را ببند .و همینطور هم کرد .و او به او گفت :جامه خود را در مورد خود بیفکن و از من پیروی کن. 9و او بیرون رفت و به دنبال او رفت .و نمیدانستید که آن چیزی که توسط فرشته انجام شد درست بود .اما فکر کرد که رویایی می بیند. 10وقتی از بند اول و دوم گذشتند ،به دروازه آهنی رسیدند که به شهر منتهی میشود .که از خود به روی آنها گشود .و بلفاصله فرشته از او دور شد. 11و چون پطرس به خود آمد ،گفت« :الن به یقین می دانم که خداوند فرشته خود را فرستاده و مرا از دست هیرودیس و از تمام انتظار قوم یهود نجات داده است. 12و چون این موضوع را ملحظه کرد ،به خانه مریم مادر یوحنا که مرقس نام داشت ،آمد .جایی که بسیاری دور هم جمع شده بودند و مشغول دعا بودند. 13و چون پطرس در دروازه را زد ،دختری به نام رودا برای شنیدن آمد. 14و چون صدای پطرس را شناخت ،دروازه را برای شادی باز نکرد ،بلکه به داخل دوید و گفت که پطرس چگونه در مقابل دروازه ایستاده است. 15و به او گفتند :تو دیوانه ای .اما او دائما ا تأیید می کرد که حتی همینطور است .سپس گفتند :این فرشته اوست. 16اما پطرس به زدن ادامه داد و چون در را باز کردند و او را دیدند ،متحیر شدند. 17اما او با اشاره به آنها که سکوت کنند ،به آنها گفت که چگونه خداوند او را از زندان بیرون آورده است .و گفت :برو این چیزها را به یعقوب و به برادران نشان بده .و او رفت و به جای دیگر رفت. 18و به محض اینکه روز شد ،در میان سربازان آشفتگی کوچکی به وجود آمد که پطرس چه شد. 19و چون هیرودیس در جستجوی او بود ،او را نیافت ،نگهبانان را معاینه کرد و دستور داد که آنها را بکشند .و از یهودیه به قیصریه فرود آمد و در آنجا اقامت گزید. 20و هیرودیس از ایشان صور و صیدون بسیار ناخشنود بود ،اما آنها با یکدلی نزد او آمدند و بلستوس را که ملزم پادشاه را دوست خود کردند ،آرزوی صلح کردند .زیرا کشور آنها از کشور پادشاه تغذیه می شد. 21و در روز معین هیرودیس ،لباس سلطنتی پوشیده ،بر تخت خود نشست و برای ایشان سخنرانی کرد. 22و مردم فریاد زدند و گفتند :این صدای خداست و نه صدای انسان. 23و بلفاصله فرشته خداوند او را زد ،زیرا او به خدا جلل نداد ،و او از کرم خورده شد و روح داد. 24اما كلم خدا رشد و تكثیر یافت. 25و برنابا و شائول هنگامی که خدمت خود را به پایان رساندند از اورشلیم بازگشتند و یحیی را که مرقس نام داشت با خود بردند. فصل 13 1در کلیسایی که در انطاکیه بود انبیا و معلمان خاصی بودند .مانند برنابا و شمعون که نیجر نامیده می شد و لوسیوس اهل سیرنه و منائین که نزد هیرودیس چهارسالر بزرگ شده بود و شائول. ۲چون خداوند را خدمت میکردند و روزه میگرفتند ،روحالقدس گفت« :برنابا و شائول را برای کاری که آنها را به آن فرا خواندهام از من جدا کنید. 3و چون روزه گرفتند و دعا کردند و دست بر ایشان نهادند ،ایشان را روانه کردند. 4پس آنها که توسط روح القدس فرستاده شده بودند ،به سلوکیه رفتند .و از آنجا به قبرس رفتند. 5و چون در سالمیس بودند ،کلم خدا را در کنیسههای یهودیان موعظه میکردند و یحیی را نیز خدمتگزار خود کردند. 6و چون از جزیره به پافوس رفتند ،جادوگری را یافتند که نبی دروغین یهودی بود که نامش بارجسوس بود. 7که با نایب مملکت ،سرجیوس پاولوس ،مردی عاقل بود .که برنابا و شائول را صدا زد و خواست کلم خدا را بشنود. 8ا دما الیماس جادوگر (زیرا نام او بر حسب تعبیر چنین است )در برابر آنها ایستادگی کرد و میخواست نایب را از ایمان دور کند. ۹آنگاه شائول (که پولس نیز نامیده میشود )که از روحالقدس پر شده بود ،به او چشم دوخت. 10و گفت :ای پر از همه ظرافتها و شرارتها ،ای فرزند شیطان ،ای دشمن همه عدالت ،آیا از انحراف راههای راست خداوند دست برنمیداری؟ 101
اعمال رسولن
11و اکنون ،اینک ،دست خداوند بر تو است ،و تو کور خواهی بود و برای یک فصل خورشید را نخواهی دید .و بلفاصله مه و تاریکی بر او فرود آمد .و به دنبال عده ای می گشت تا او را به دست بگیرند. 12آنگاه نایب چون آنچه انجام شد را دید ،از تعلیم خداوند متحیر شد ،ایمان آورد. 13و چون پولس و گروهش از پافوس آزاد شدند ،به پرگا در پامفیلیا آمدند و یحیی که از آنها رفت به اورشلیم بازگشت. 14اما چون از پرگه رفتند ،به انطاکیه در پیسیدیا آمدند و در روز سبت به کنیسه رفتند و نشستند. 15و پس از قرائت شریعت و انبیا ،روسای کنیسه نزد ایشان فرستاده ،گفتند :ای مردان و برادران ،اگر برای مردم سخنی پند آموز دارید، بگویید. 16پس پولس برخاست و با اشاره به دست خود گفت« :ای مردان اسرائیل و شما که از خدا می ترسید ،گوش فرا دهید. 17خدای این قوم اسرائیل پدران ما را برگزید و قوم را چون غریبه در زمین مصر سکنی گزیدند سربلند کرد و با بازوی بلند ایشان را از آنجا بیرون آورد. 18و حدود چهل سال آداب ایشان را در بیابان تحمل کرد. 19و چون هفت قوم را در زمین کنعان هلک کرد ،زمین ایشان را به قرعه بر ایشان تقسیم کرد. 20و پس از آن به مدت چهارصد و پنجاه سال ،تا سموئیل نبی ،داورانی به ایشان داد. 21و بعد از آن پادشاهی خواستند و خدا شائول پسر سیس ،مردی از قبیله بنیامین را به مدت چهل سال به ایشان داد. 22و چون او را برکنار کرد ،داوود را نزد ایشان برانگیخت تا پادشاه ایشان باشد .او نیز به او شهادت داد و گفت« :من داوود پسر یسی را یافتم ،مردی مطابق دل خودم که تمام اراده من را برآورده خواهد کرد. 23از نسل این مرد ،خدا بر اساس وعده خود ،نجات دهنده ای به نام عیسی برای اسرائیل برانگیخت. 24هنگامی که یوحنا برای اولین بار قبل از آمدن خود ،تعمید توبه را برای تمام قوم اسرائیل موعظه کرد. 25و چون یوحنا مسیر خود را به پایان رساند ،گفت ،به نظر شما من کیستم؟ من او نیستم .اما اینک یکی پس از من می آید که من لیق باز کردن کفش هایش نیستم. 26ای مردان و برادران ،فرزندان نسل ابراهیم ،و هر که در میان شما از خدا بترسد ،کلم این نجات برای شما فرستاده شده است. 27زیرا ساکنان اورشلیم و فرمانروایان ایشان چون او را نشناختند و نداهای انبیا را که هر روز سبت خوانده میشود ،در محکوم کردن او برآورده کردند. 28و با اینکه هیچ دلیلی برای مرگ او نیافتند ،اما پیلطس خواستند که او را بکشند. 29و چون تمام آنچه در مورد او نوشته شده بود به انجام رساندند ،او را از درخت پایین آوردند و در قبر گذاشتند. 30اما خدا او را از مردگان زنده کرد: 31و او را روزهای بسیاری از کسانی که با او از جلیل به اورشلیم آمدند ،که شاهدان او برای مردم هستند دیده شد. 32و ما به شما بشارت می دهیم که چگونه وعده ای که به پدران داده شده است. 33خدا همین را برای ما فرزندان آنها به انجام رسانده است ،زیرا او عیسی را دوباره زنده کرده است .همانطور که در مزمور دوم نیز نوشته شده است ،تو پسر من هستی ،امروز تو را به دنیا آوردم. 34و در مورد اینکه او را از مردگان برخیزانید ،اکنون دیگر به فساد باز نمیگردد ،به این ترتیب گفت :رحمتهای مطمئن داود را به شما خواهم داد. 35از این رو در مزمور دیگری نیز میگوید« :به قدوس خود اجازه نده که فساد ببیند. 36زیرا داوود پس از اینکه به خواست خدا نسل خود را خدمت کرد ،به خواب رفت و نزد پدران خود گذاشته شد و فساد دید. 37اما او که خدا او را دوباره زنده کرد ،هیچ فسادی ندید. 38پس ای مردان و برادران ،بدانید که از طریق این مرد آمرزش گناهان به شما موعظه می شود. 39و همه کسانی که ایمان می آورند به وسیله او از همه چیز عادل شمرده می شوند که شما نمی توانستید به وسیله شریعت موسی از آن عادل شوید. 40پس مراقب باشید مبادا آن چیزی که در انبیا گفته شده بر شما بیاید. 41بنگرید ،ای تحقیرکنندگان ،و شگفت زده می شوید ،و هلک می شوید ،زیرا من در روزهای شما کاری انجام می دهم ،کاری که شما هرگز آن را باور نخواهید کرد ،اگر چه شخصی آن را به شما اعلم کند. 42و چون یهودیان از کنیسه بیرون آمدند ،غیریهودیان التماس کردند که این سخنان در روز سبت آینده برای ایشان موعظه شود. 43و هنگامی که جماعت متلشی شد ،بسیاری از یهودیان و دینداران دینی به دنبال پولس و برنابا رفتند ،که با آنها صحبت کرد و آنها را متقاعد کرد که در فیض خدا بمانند. 44و روز سبت بعد تقریبا ا تمام شهر جمع شد تا کلم خدا را بشنوند. 45ا دما یهودیان وقتی جمعیت را دیدند ،از حسادت پر شدند و سخنان پولس را به مخالفت برخاستند و کفر گفتند. 46آنگاه پولس و برنابا جسارت کردند و گفتند« :لزم بود که کلم خدا ابتدا به شما گفته میشد ،اما چون آن را از خود میگیرید و خود را لیق حیات جاودانی نمیدانید ،اینک به غیریهودیان روی میآوریم. . 47زیرا خداوند به ما امر فرموده است که تو را به عنوان نور امتها قرار داده ام تا تا اقصی نقاط جهان برای نجات باشی. 48و چون ا دمتها این را شنیدند ،خوشحال شدند و کلم خداوند را جلل دادند و همه کسانی که برای حیات جاودانی مقرر شده بودند ایمان آوردند. 49و کلم خداوند در تمام منطقه منتشر شد. 50اما یهودیان زنان عابد و شریف و رؤسای شهر را برانگیختند و پولس و برنابا را آزار دادند و آنها را از سواحل خود بیرون کردند. 51ا دما غبار پاهای خود را بر ایشان تکان دادند و به آیکونیوم آمدند. 102
اعمال رسولن
52و شاگردان از شادی و از روح القدس پر شدند. فصل 14 1و واقع شد که در ایکونیوم ،هر دو با هم به کنیسه یهودیان رفتند ،و چنین سخن گفتند ،که گروه زیادی از یهودیان و همچنین یونانیان ایمان آوردند. 2ا دما یهودیان کافر غیریهودیان را برانگیختند و افکار ایشان را بر برادران متأثر ساختند. 3پس مدتها ماندند و با شهامت در خداوند سخن گفتند که به کلم فیض او شهادت داد و به دست ایشان آیات و معجزات داد. 4ا دما جماعت شهر تقسیم شد و قسمتی با یهودیان و قسمتی در حواریون بود. 5و چون هر دو غیریهودیان و نیز یهودیان با حاکمانشان تجاوز کردند تا آنها را به ستوه آورند و سنگسار کنند. 6آنها از آن آگاه بودند ،و به لستره و دربه ،شهرهای لیکاونیا ،و به منطقه ای که در اطراف است گریختند. ۷و در آنجا انجیل را بشارت دادند. 8و مردی در لستره نشسته بود که در پاهای خود ناتوان بود و از شکم مادرش معلول بود و هرگز راه نرفته بود. 9همان سخنان پولس را شنید که او را میدید و میدانست که ایمان دارد که شفا یابد. 10با صدای بلند گفت :راست بایست روی پاهایت .و او پرید و راه افتاد. 11و چون مردم آنچه را که پولس انجام داده بود دیدند ،صدای خود را بلند کردند و در گفتار لیکاونیا گفتند :خدایان به صورت انسان نزد ما نازل شدند. 12و برنابا را مشتری نامیدند .و پل ،مرکوریوس ،زیرا او سخنران اصلی بود. 13آنگاه کاهن ژوپیتر که در جلوی شهر آنها بود ،گاوها و گلدستهها را به دروازهها آورد و میخواست با مردم قربانی کند. 14وقتی رسولن ،برنابا و پولس از آن شنیدند ،جامههای خود را دریدند و در میان مردم دویدند و فریاد زدند. 15و گفت :آقایان ،چرا این کارها را می کنید؟ ما نیز با شما انسانهای مشابهی هستیم و به شما موعظه می کنیم که از این باطل ها به سوی خدای زنده ای که آسمان و زمین و دریا و همه چیزهایی را که در آن است آفرید روی آورید. 16که در زمانهای گذشته به همه ملتها اجازه داد تا در راههای خود قدم بردارند. 17ا دما او خود را بدون شهادت نگذاشت ،زیرا نیکو کرد و باران از آسمان و فصلهای پربار به ما داد و دلهای ما را پر از غذا و شادی کرد. 18و با این سخنان مردم را به قدری مهار کردند که برای آنها قربانی نکرده باشند. 19و عدهای از یهودیان از انطاکیه و آیکونیوم به آنجا آمدند و مردم را متقاعد کردند و پولس را سنگسار کردند و او را به گمان مرده از شهر بیرون کشیدند. 20اما چون شاگردان دور او ایستاده بودند ،برخاست و به شهر آمد و روز بعد با برنابا به درب رفت. 21و چون انجیل را به آن شهر موعظه کردند و به بسیاری تعلیم دادند ،دوباره به لستره و ایکونیوم و انطاکیه بازگشتند. ۲۲روح شاگردان را تأیید میکنیم و آنها را تشویق میکنیم که در ایمان ادامه دهند ،و اینکه ما باید از طریق مصیبت بسیار وارد ملکوت خدا شویم. 23و چون ایشان را در هر کلیسا پیران تعیین کردند و با روزه دعا کردند ،ایشان را به خداوندی که به او ایمان آوردند سپردند. ۲۴و پس از گذشتن از پیسیدیا ،به پامفیلیا آمدند. 25و چون کلم را در پرگه موعظه کردند ،به آتالیا فرود آمدند. 26و از آنجا به انطاکیه کشتی کردند ،از آنجا که برای کاری که انجام دادند به فیض خدا توصیه شده بودند. 27و چون آمدند ،و کلیسا را جمع کردند ،همه آنچه را که خدا با آنها انجام داده بود ،و اینکه چگونه درهای ایمان را به روی غیریهودیان گشوده بود ،تمرین کردند. 28و در آنجا مدت طولنی نزد شاگردان ماندند. فصل 15 1و برخی از مردانی که از یهودیه آمدند به برادران تعلیم داده ،گفتند :اگر به روش موسی ختنه نشوید ،نجات نخواهید یافت. 2پس چون پولس و برنابا با ایشان اختلف و منازعه کوچکی نداشتند ،تصمیم گرفتند که پولس و برنابا و برخی دیگر از ایشان در مورد این سؤال نزد رسولن و مشایخ به اورشلیم بروند. 3و آنها را که از طریق کلیسا به راه خود آوردند ،از فنیس و سامره گذشتند و تبدیل غیریهودیان را اعلم کردند و همه برادران را شاد کردند. 4و چون به اورشلیم آمدند ،کلیسا و رسولن و مشایخ پذیرفته شدند و همه آنچه را که خدا با ایشان کرده بود اعلم کردند. 5اما برخی از فرقه فریسیان که ایمان آورده بودند ،برخاستند و گفتند که لزم است آنها را ختنه کنند و به آنها دستور دهند که شریعت موسی را نگاه دارند. 6و رسولن و مشایخ گرد هم آمدند تا این موضوع را بررسی کنند. ۷و چون مشاجره بسیار شد ،پطرس برخاست و به ایشان گفت :ای برادران ،میدانید که چند وقت پیش خدا در میان ما برگزید تا غیریهودیان کلم انجیل را از زبان من بشنوند .و باور کن 8و خدایی که دلها را می شناسد ،بر آنها شهادت داد و روح القدس را به آنها داد ،همان گونه که با ما کرد. 103
اعمال رسولن
9و بین ما و آنها فرقی قرار نده و دلهایشان را با ایمان پاک کن. 10پس چرا خدا را وسوسه میکنید که یوغی بر گردن شاگردان بیاندازید که نه پدران ما و نه ما قادر به تحمل آن نبودند؟ 11اما ما معتقدیم که از طریق فیض خداوند عیسی مسیح نجات خواهیم یافت ،حتی مانند آنها. 12آنگاه تمام جمعیت سکوت کردند و برنابا و پولس را شنیدند و گفتند که خدا به وسیله آنها چه معجزات و شگفتی هایی در میان غیریهودیان کرده بود. 13و پس از سکوت ،یعقوب در جواب گفت :ای برادران ،به من گوش دهید. 14شمعون اعلم کرده است که چگونه خدا در ابتدا غیریهودیان را ملقات کرد تا از میان آنها قومی را به نام خود بیاورد. 15و با سخنان انبیا موافق است .همانطور که نوشته شده است 16پس از آن باز خواهم گشت و خیمه داود را که ویران شده است ،دوباره بنا خواهم کرد .و خرابه های آن را دوباره بنا خواهم کرد و آن را برپا خواهم کرد. 17خداوند که همه این کارها را انجام میدهد ،میگوید تا باقیماندهی انسانها خداوند و همه امتهایی را که نام من بر آنها خوانده میشود ،طلب کنند. 18همه کارهای او از آغاز جهان برای خدا شناخته شده است. 19بنابراین حکم من این است که آنها را که از میان غیریهودیان به سوی خدا روی آوردهاند آزار ندهیم. 20اما ما به آنها بنویسیم که از آلودگی بتها و زنا و از چیزهای خفه شده و خون خودداری کنند. 21زیرا موسی در زمانهای قدیم در هر شهر موعظه کنندگان او را دارد که هر روز سبت در کنیسه ها خوانده می شوند. 22آنگاه رسولن و مشایخ با تمام کلیسا خشنود شدند که مردان برگزیده گروه خود را با پولس و برنابا به انطاکیه بفرستند .یعنی یهودا ملقب به بارساباس و سیلس ،سران برادران: 23و به این ترتیب نامههایی به وسیله ایشان نوشتند .رسولن و بزرگان و برادران بر برادران غیریهودی در انطاکیه و سوریه و کیلیکیه درود می فرستند. 24چون شنیدهایم کسانی که از ما بیرون آمدهاند ،شما را با سخنان آزار میدهند و جانهایتان را زیر و رو میکنند و میگویند که باید ختنه شوید و شریعت را نگاه دارید ،که چنین حکمی به آنها ندادیم. 25به نظر ما خوب آمد که یکپارچه جمع شده بودیم که مردان برگزیده را با عزیزان خود برنابا و پولس نزد شما بفرستیم. 26مردانی که جان خود را به خاطر نام خداوند ما عیسی مسیح به خطر انداختهاند. 27پس یهودا و سیلس را فرستادیم که آنها نیز همین مطالب را شفاهی به شما خواهند گفت. 28زیرا برای روحالقدس و ما خوب به نظر میرسید که باری بزرگتر از این چیزهای ضروری بر دوش شما بگذاریم. 29که از خوردنیهای قربانی بتها و از خون و از چیزهای خفهشده و از زنا پرهیز کنید ،که اگر از آن خودداری کنید ،نیکو خواهید کرد . حالتون خوب باشه 30پس چون مرخص شدند ،به انطاکیه آمدند و چون جماعت را جمع کردند ،رساله را دادند. 31و چون آن را خواندند ،برای تسلیت شادی کردند. 32و یهودا و سیلس که خود نیز نبی بودند ،برادران را با کلمات بسیار نصیحت کردند و آنها را تأیید کردند. 33و پس از آنکه در آنجا ماندند ،با آرامش از برادران نزد رسولن رها شدند. 34با این وجود سیلس خوشحال شد که همچنان در آنجا بماند. ۳۵پولس و برنابا نیز در انطاکیه به تعلیم و موعظه کلم خداوند با بسیاری دیگر ادامه دادند. 36و چند روز پس از آن که پولس به برنابا گفت ،بیایید دوباره برویم و برادران خود را در هر شهری که کلم خداوند را موعظه کردهایم ملقات کنیم و ببینیم که چگونه عمل میکنند. 37و برنابا مصمم شد یحیی را که مرقس نام داشت ،با خود ببرند. 38اما پولس صلح نمیدانست که او را با خود ببرد ،کسی که از پامفیلیا از آنها خارج شد و با آنها به کار نرفت. 39و نزاع بین ایشان چنان شدید بود که از یکدیگر جدا شدند و برنابا مرقس را گرفت و به قبرس رفت. 40و پولس سیلس را برگزید و رفت و برادران او را به فیض خدا توصیه کردند. 41و از سوریه و قیلیقیه گذشت و کلیساها را تأیید کرد. فصل 16 1پس به دربه و لستره آمد و اینک شاگردی در آنجا بود به نام تیموتئوس ،پسر زنی یهودی که ایمان آورد .اما پدرش یونانی بود: 2برادرانی که در لستره و آیکونیوم بودند به خوبی از آن خبر دادند. 3او می خواست پولس با او بیرون برود .و او را به خاطر یهودیانی که در آن محل بودند گرفته ،ختنه کردند ،زیرا همه می دانستند که پدرش یونانی است. 4و چون در شهرها میرفتند ،احکامی را که از رسولن و مشایخ اورشلیم مقرر شده بود ،به آنها ابلغ کردند تا نگه دارند. 5و به همین ترتیب کلیساها در ایمان استوار شدند و هر روز بر تعدادشان افزوده میشد. 6و چون در سراسر فریجیا و ناحیه غلطیه رفته بودند و روح القدس از موعظه کلم در آسیا منع شدند. ۷پس از اینکه به میسیا آمدند ،کوشیدند که به بیتتینیا بروند ،اما روح به آنها اجازه نداد. 8و آنها که از میسیا می گذشتند به تروآس فرود آمدند. 9و در شب رؤیایی بر پولس ظاهر شد .مردی مقدونی ایستاده ،به او دعا کرد و گفت :به مقدونیه بیا و به ما کمک کن. 104
اعمال رسولن
10و پس از اینکه او این رؤیا را دید ،ما فورا ا سعی کردیم به مقدونیه برویم ،و مطمئنا ا خداوند ما را فرا خوانده بود تا انجیل را برای آنها موعظه کنیم. 11پس از تروآس رها شدیم و با مسیر مستقیم به ساموتراکیا و فردای آن روز به نئاپولیس آمدیم. 12و از آنجا به فیلیپی که شهر اعظم آن قسمت مقدونیه و مستعمره است. 13و در روز سبت ،در كنار رودخانهای كه در آنجا نماز میخواندند ،از شهر خارج شدیم .و ما نشستیم و با زنانی که در آنجا متوسل شده بودند صحبت کردیم. 14و زنی به نام لیدیا ،فروشنده ارغوانی از شهر تیاتیرا که خدا را می پرستید ،ما را شنید و خداوند قلب او را باز کرد تا به آنچه از پولس گفته می شد توجه کند. 15و چون او و خاندانش تعمید یافتند ،از ما التماس کرد و گفت ،اگر مرا به خداوند وفادار میدانید ،به خانه من بیایید و در آنجا بمانید .و او ما را محدود کرد. 16و چنین گذشت ،هنگامی که برای دعا میرفتیم ،دختری که دارای روحیه پیشگویی بود ،با ما ملقات کرد ،که با فال گویی سود فراوانی برای اربابانش به ارمغان آورد: 17همانها به دنبال پولس و ما رفتند و فریاد زدند و گفتند« :اینها بندگان خدای متعال هستند که راه نجات را به ما نشان میدهند. 18و او این کار را چندین روز انجام داد .اما پولس که اندوهگین شده بود برگشت و به روح گفت :به نام عیسی مسیح به تو دستور می دهم که از او بیرون بیایی .و همان ساعت بیرون آمد. 19و چون اربابانش دیدند که امید به دست آوردنشان از بین رفته است ،پولس و سیلس را گرفتند و به بازار نزد حاکمان کشاندند. 20و آنها را نزد قاضیان آورد و گفت« :این مردان که یهودی هستند ،شهر ما را بسیار آزار می دهند. 21و آداب و رسومی را تعلیم دهید که برای ما که رومی هستیم ،قبول و رعایت آنها مشروع نیست. 22و جماعت با هم بر ضد ایشان برخاستند و قاضیان لباسهای ایشان را دریده ،دستور دادند که ایشان را بزنند. 23و چون ضربات زیادی بر ایشان زدند ،ایشان را به زندان انداختند و به زندانبان دستور دادند که آنها را ایمن نگه دارد. 24که پس از دریافت چنین اتهامی ،آنها را به زندان داخلی انداخت و پاهایشان را در انبارها محکم کرد. 25و در نیمه شب پولس و سیلس دعا کردند و برای خدا ستایش کردند و زندانیان آنها را شنیدند. 26و ناگهان زمین لرزه بزرگی رخ داد ،به طوری که پایه های زندان متزلزل شد ،و بلفاصله همه درها گشوده شد و بندهای هرکس باز شد. 27و نگهبان زندان که از خواب بیدار شد و درهای زندان را دید ،شمشیر خود را بیرون آورد و به گمان اینکه زندانیان فرار کرده اند ،می خواست خود را بکشد. 28اما پولس با صدای بلند فریاد زده ،گفت« :به خودت آسیب نزن ،زیرا ما همه اینجا هستیم. 29آنگاه نوری را صدا زد و در آمد و لرزان آمد و بر پولس و سیلس افتاد. 30و ایشان را بیرون آورد و گفت« :آقایان ،چه کنم تا نجات پیدا کنم؟ 31و گفتند :به خداوند عیسی مسیح ایمان بیاور و تو و خانه تو نجات خواهی یافت. 32و کلم خداوند را با او و همه کسانی که در خانه او بودند گفتند. 33و ایشان را در همان ساعت شب گرفت و زخمهای ایشان را شست .و بی درنگ او و همه اش تعمید یافتند. 34و چون آنها را به خانه خود آورد ،پیش آنها غذا گذاشت و شادی کرد و با تمام خانه خود به خدا ایمان آورد. 35و چون روز شد ،قاضیان غلمان را فرستادند و گفتند :آن مردان را رها کنید. 36و نگهبان زندان این را به پولس گفت :قاضیان فرستادند تا تو را رها سازند ،پس برو و با سلمتی برو. 37اما پولس به آنها گفت« :ما را که رومی بودیم ،آشکارا کتک زدند و به زندان انداختند .و حال آیا ما را پنهانی بیرون می کنند؟ نه به راستی اما بگذارید خودشان بیایند و ما را بیرون بیاورند. 38و غلمان این سخنان را به قاضیان گفتند :و آنها چون شنیدند که رومی هستند ترسیدند. 39و آنها آمدند و از آنها التماس کردند و آنها را بیرون آوردند و از آنها خواستند که از شهر خارج شوند. 40و از زندان بیرون رفته ،به خانه لیدیه وارد شدند و چون برادران را دیدند ،ایشان را دلداری دادند و رفتند. فصل 17 ۱و چون از آمفیپولیس و آپولونیا گذشتند ،به تسالونیکی رسیدند که در آنجا کنیسه یهودیان بود. 2و پولس به رسم خود نزد ایشان رفت و سه روز سبت از کتب مقددس با ایشان بحث کرد. 3باز کردن و ادعا کردن ،که مسیح باید رنج کشیده ،و دوباره از مردگان زنده شده است .و این عیسی که من به شما موعظه می کنم، مسیح است. 4و برخی از ایشان ایمان آوردند و با پولس و سیلس همنشین شدند .و از یونانیان پرهیزگار ،گروهی بسیار ،و از زنان سران ،اندکی. 5ا دما یهودیان که ایمان نیاوردند ،از حسادت برخاستند ،برخی افراد بدجنس از نوع پست را نزد خود گرفتند و گروهی جمع کردند و تمام شهر را به غوغا انداختند و به خانه یاسون حمله کردند و در پی بیرون آوردن آنها بودند .به مردم 6و چون آنها را نیافتند ،یاسون و برخی از برادران را نزد حاکمان شهر کشاندند و فریاد زدند« :آنهایی که جهان را زیر و رو کرده اند ،به اینجا نیز آمده اند. 7که یاسون او را پذیرفته است و اینها همه برخلف احکام قیصر عمل میکنند و میگویند که پادشاه دیگری وجود دارد ،یکی عیسی. 8و مردم و حاکمان شهر را چون این چیزها را شنیدند ناراحت کردند. 105
اعمال رسولن
9و چون امنیت یاسون و دیگری را گرفتند ،آنها را رها کردند. 10و برادران فورا ا پولس و سیلس را شبانه به بریه فرستادند که به آنجا آمدند به کنیسه یهودیان رفتند. 11اینان از آنهایی که در تسالونیکی بودند نجیبتر بودند ،زیرا کلم را با آمادگی کامل میپذیرفتند و هر روز در کتاب مقدس جستجو میکردند که آیا آن چیزها چنین است یا خیر. 12بنابراین بسیاری از آنها ایمان آوردند .همچنین از زنان شریف که یونانی بودند و از مردان نیز کم نیستند. 13لیکن یهودیان تسالونیکی متوجه شدند که کلم خدا از پولس در بریا موعظه شده است ،به آنجا نیز آمدند و مردم را برانگیختند. 14و برادران فورا ا پولس را فرستادند تا به دریا برود ،اما سیلس و تیموتئوس همچنان در آنجا ماندند. 15و کسانی که پولس را رهبری کردند او را به آتن آوردند و به سیلس و تیموتائوس فرمان دادند که با کمال سرعت نزد او بیایند ،رفتند. 16و هنگامی که پولس در آتن منتظر آنها بود ،روحش در او متحیر شد ،چون شهر را به کلی به بت پرستی دید. 17پس او در کنیسه با یهودیان و عابدان و هر روز در بازار با کسانی که با او ملقات میکردند ،بحث میکرد. 18سپس برخی از فیلسوفان اپیکوریان و رواقیان با او روبرو شدند .و برخی گفتند :این غرغرو چه خواهد گفت؟ برخی دیگر ،به نظر میرسد که او برپاکننده خدایان غریب است ،زیرا او عیسی و رستاخیز را به آنها موعظه کرد. 19و او را گرفتند و به آرئوپاگوس آوردند و گفتند :آیا میتوانیم بدانیم این تعلیم تازهای که از آن میگویی چیست؟ 20زیرا تو چیزهای عجیبی را به گوش ما میآوری ،پس میخواهیم معنی این چیزها را بدانیم. ( 21زیرا تمام آتنیها و غریبههایی که در آنجا بودند وقت خود را صرف هیچ چیز دیگری نمیکردند ،جز برای گفتن یا شنیدن چیز جدیدی). 22پس پولس در میان تپه مریخ ایستاده ،گفت :ای مردان آتنی ،می دانم که در همه چیز بیش از حد خرافه هستید. 23زیرا چون از آنجا عبور میکردم و عبادات شما را میدیدم ،مذبحی با این کتیبه یافتم ،به خدای ناشناس .پس او را که از روی نادانی می پرستید ،او را به شما اعلم می کنم. 24خدایی که جهان و همه چیز را در آن آفرید ،چون خداوند آسمان و زمین است ،در معابد دست ساز ساکن نیست. 25و با دست انسان پرستش نمی شود ،چنانکه گویی به چیزی نیاز دارد ،زیرا او به همه زندگی و نفس و همه چیز می بخشد. 26و از یک خون همه اقوام انسان را برای ساکن شدن در تمام روی زمین ساخته است ،و زمانهای تعیین شده را از قبل تعیین کرده است، و حدود سکونت آنها را تعیین کرده است. 27تا خداوند را بجویند ،اگر ممکن است به او دل ببندند و او را بیابند ،هر چند که از هر یک از ما دور نباشد. 28زیرا در او زندگی میکنیم و حرکت میکنیم و وجود داریم .همانطور که برخی از شاعران شما نیز گفته اند ،زیرا ما نیز از فرزندان او هستیم. 29پس چون ما فرزندان خدا هستیم ،نباید فکر کنیم که الوهیت مانند طل ،یا نقره ،یا سنگ است که به وسیله هنر و تدبیر انسان تراشیده شده است. 30و خدا به زمان این جاهلیت چشمکی زد .اما اکنون به همه مردم دستور می دهد که در همه جا توبه کنند: 31زیرا او روزی را تعیین کرده است که در آن به وسیله آن مردی که تعیین کرده است ،جهان را به عدالت داوری خواهد کرد .او به همه مردم اطمینان داده است که او را از مردگان زنده کرده است. 32و چون خبر رستاخیز مردگان را شنیدند ،عدهای مسخره کردند و برخی دیگر گفتند« :این موضوع را دوباره به تو خواهیم شنید. 33پس پولس از میان ایشان رفت. 34ا دما عدهای به او پیوستند و ایمان آوردند که در میان آنها دیونیسیوس آرئوپاگیتی و زنی به نام داماریس و دیگرانی با ایشان بود. فصل 18 1پس از آن پولس از آتن بیرون آمد و به قرنتس آمد. 2و مردی یهودی به نام آکیل را یافت که در پونتوس به دنیا آمده بود و اخیرا ا با همسرش پریسیل از ایتالیا آمده بود( .چون کلودیوس به همه یهودیان دستور داده بود که از روم خارج شوند ):و نزد آنها آمد. 3و چون او از همان پیشه بود ،نزد ایشان میماند و کار میکرد ،زیرا آنها به خاطر شغلشان خیمهساز بودند. 4و هر سبت در کنیسه استدلل میکرد و یهودیان و یونانیان را متقاعد میکرد. 5و چون سیلس و تیموتائوس از مقدونیه آمدند ،پولس در روح تحت فشار قرار گرفت و به یهودیان شهادت داد که عیسی مسیح است. 6و چون با خود مخالفت کردند و کفر گفتند ،لباس خود را تکان داد و به آنها گفت« :خون شما بر سر شما باد .من پاک هستم :از این پس نزد غیریهودیان خواهم رفت. ۷و از آنجا بیرون رفت و به خانه شخصی به نام یوستوس که خدا را پرستش می کرد وارد شد و خانه او سخت به کنیسه می پیوست. 8و کریسپوس ،رئیس کنیسه ،با تمام خانهاش به خداوند ایمان آورد .و بسیاری از قرنتیان که شنیدند ایمان آوردند و تعمید گرفتند. 9سپس خداوند در شب با رویایی به پولس گفت « :نترس ،بلکه سخن بگو و سکوت مکن. 10زیرا من با تو هستم و هیچ کس به تو دست نمیزند تا به تو آزار دهد ،زیرا من در این شهر مردم بسیار دارم. ۱۱و یک سال و شش ماه در آنجا ماند و کلم خدا را در میان ایشان تعلیم داد. 12و هنگامی که گالیو نائب اخایا بود ،یهودیان یکپارچه بر پولس قیام کردند و او را به کرسی داوری آوردند. 13و میگوید« :این شخص مردم را متقاعد میکند که برخلف شریعت خدا را بپرستند. 14و هنگامی که پولس اکنون می خواست دهان خود را باز کند ،گالیو به یهودیان گفت« :ای یهودیان ،اگر از کار نادرستی یا فحشای بد بود ،می خواستم شما را تحمل کنم. 15اما اگر بحث کلمات و نامها و شریعت شماست ،به آن نگاه کنید .زیرا من قضاوت چنین مسائلی نخواهم بود. 106
اعمال رسولن
16و آنها را از دادگاه بیرون راند. 17آنگاه جمیع یونانیان سوستنس ،رئیس كنیسه را گرفتند ،و او را در برابر كرسی داوری زدند .و گالیو به هیچ یک از این چیزها اهمیت نمی داد. 18و پولس پس از آن مدتی طولنی در آنجا ماند و برادران را رها کرد و از آنجا به شام رفت و با او پریسکیل و آکیل .سرش را در قنقره بریده بود ،زیرا او نذر داشت. 19و به افسس آمد و ایشان را در آنجا رها کرد ،اما خود به کنیسه وارد شد و با یهودیان استدلل کرد. 20چون از او خواستند که مدت بیشتری با آنها بماند ،قبول نکرد. 21اما با ایشان خداحافظی کرد و گفت :من باید این عید را که در اورشلیم میآید به هر نحوی برگزار کنم ،اما اگر خدا بخواهد دوباره نزد شما بازخواهم گشت .و از افسس کشتی گرفت. 22و چون در قیصریه فرود آمد ،بال رفت و بر کلیسا سلم کرد ،به انطاکیه رفت. 23و پس از مدتی که در آنجا گذراند ،رفت و به ترتیب در سراسر سرزمین غلطیه و فریجیا رفت و همه شاگردان را تقویت کرد. 24و یک یهودی به نام آپولوس ،متولد اسکندریه ،مردی فصیح و توانا در کتاب مقدس ،به افسس آمد. 25این مرد در راه خداوند تعلیم یافت .و در روح پر حرارت بود و فقط تعمید یحیی را می دانست ،چیزهای خداوند را با جدیت می گفت و تعلیم می داد. 26و در کنیسه با شهامت شروع به صحبت کرد .چون آکیل و پریسکیل شنیدند ،او را نزد خود بردند و راه خدا را کاملتر برای او شرح دادند. 27و چون میخواست به آخایا برود ،برادران نوشتند و شاگردان را تشویق کردند که او را بپذیرند که چون آمد ،ایشان را که به فیض ایمان آورده بودند بسیار یاری کرد. ا 28زیرا او یهودیان را با قدرت متقاعد کرد و آن را علنا متقاعد کرد و به وسیله کتاب مقدس نشان داد که عیسی مسیح است. فصل 19 1و واقع شد که در زمانی که آپولوس در قرنتس بود ،پولس پس از عبور از کرانههای بال به افسس آمد و شاگردانی را یافت، 2او به آنها گفت :آیا از زمانی که ایمان آورده اید روح القدس را دریافت کرده اید؟ و آنها به او گفتند« :ما تا آن اندازه نشنیده ایم که آیا روح القدس وجود دارد یا خیر. 3و او به آنها گفت ،پس به چه چیزی تعمید یافتید؟ و گفتند :برای تعمید یحیی. 4پس پولس گفت :یحیی حقیقتا ا با تعمید توبه تعمید داد و به مردم گفت که به او که بعد از او خواهد آمد ،یعنی به مسیح عیسی ایمان بیاورند. ۵چون این را شنیدند ،به نام خداوند عیسی تعمید یافتند. 6و چون پولس دست خود را بر آنها نهاد ،روح القدس بر آنها نازل شد .و به زبانها سخن می گفتند و نبوت می کردند. 7و همه مردان حدود دوازده نفر بودند. 8و به کنیسه رفت و به مدت سه ماه با شهامت سخن گفت و در مورد ملکوت خدا بحث و جدل کرد. 9اما چون غواصان سخت شدند و ایمان نیاوردند ،اما در حضور جمعیت از آن راه بد گفتند ،از ایشان رفت و شاگردان را جدا کرد و هر روز در مکتب یک تیرانوس به بحث و جدل پرداختند. 10و این در فاصله دو سال ادامه یافت .به طوری که همه ساکنان آسیا ،اعم از یهودی و یونانی ،کلم عیسی خداوند را شنیدند. 11و خدا به دست پولس معجزات خاصی انجام داد: 12به طوری که از بدن او دستمال یا پیش بند برای بیماران می آوردند و بیماری ها از آنها دور می شد و ارواح پلید از آنها بیرون می آمدند. 13آنگاه عدهای از یهودیان ولگرد که جنگیر بودند ،بر آنان که ارواح پلید داشتند ،نام خداوند عیسی را بخوانند ،گفتند :شما را به عیسی که پولس موعظه میکند سوگند میدهیم. 14و هفت پسر از یک اسکوا ،یهودی و رؤسای کاهنان بودند که چنین کردند. 15و روح پلید پاسخ داد و گفت :عیسی را می شناسم و پولس را می شناسم .اما تو کی هستی 16و مردی که روح پلید در او بود بر آنها جهید و بر آنها چیره شد و بر آنها چیره شد ،به طوری که آنها برهنه و مجروح از آن خانه فرار کردند. 17و این برای همه یهودیان و یونانیان ساکن افسس شناخته شده بود .و ترس همه را فرا گرفت و نام خداوند عیسی بزرگ شد. 18و بسیاری از ایمانداران آمدند و اقرار کردند و اعمال خود را نشان دادند. 19بسیاری از آنان که از هنرهای کنجکاوی استفاده میکردند ،کتابهای خود را جمع کرده ،در حضور همه سوزاندند ،و قیمت آنها را شمردند و آن را پنجاه هزار قطعه نقره یافتند. 20کلم خدا چنان رشد کرد و پیروز شد. ۲۱پس از پایان یافتن این امور ،پولهس در روح تصمیم گرفت ،چون از مقدونیه و آخایا گذشت ،به اورشلیم برود و گفت :پس از آن که در آنجا بودم ،باید روم را نیز ببینم. 22پس دو تن از خدمتگزاران او را به مقدونیه فرستاد ،تیموتئوس و اراستوس .اما خودش یک فصل در آسیا ماند. 23و در همان زمان ،در آن راه آشفتگی کوچکی به وجود آمد. 24زیرا مردی به نام دیمیتریوس ،نقرهساز ،که زیارتگاههای نقرهای برای دیانا درست میکرد ،سود کمی برای صنعتگران آورد.
107
اعمال رسولن
25او را با کارگرانی که در مشاغل مشابه بودند فراخواند و گفت« :ای آقایان ،شما می دانید که ما با این حرفه ثروت خود را به دست آورده ایم. 26به علوه میبینید و میشنوید که نه تنها در افسس ،بلکه تقریبا ا در سراسر آسیا ،این پولس بسیاری از مردم را متقاعد کرده و برگردانده است ،و میگوید که آنها خدایان نیستند که با دست ساخته شدهاند. 27به طوری که نه تنها این پیشه ما در خطر است که از بین برود .بلکه باید معبد الهه بزرگ دیانا را تحقیر کرد و شکوه و عظمت او را که تمام آسیا و جهان او را پرستش می کنند نابود کرد. 28و چون این سخنان را شنیدند ،پر از غضب شدند ،فریاد زدند و گفتند :بزرگ است دیانای افسسیان. 29و تمام شهر پر از آشفتگی شد و چون گایوس و اریستارخوس ،مردان مقدونیه ،همراهان پولس را در سفر گرفتند ،یکپارچه به سالن هجوم آوردند. 30و چون پولس می خواست نزد مردم وارد شود ،شاگردان به او اجازه ندادند. 31و عدهای از رؤسای آسیا که دوستان او بودند نزد او فرستادند و از او خواستند که در تئاتر ماجراجویی نکند. 32پس برخی فریاد زدند ،و برخی دیگر ،زیرا جماعت آشفته بود .و بسیاری نمی دانستند که برای چه با هم جمع شده اند. 33و اسکندر را از جمعیت بیرون کشیدند ،یهودیان او را جلو آوردند .و اسکندر با دست اشاره کرد و می خواست از مردم دفاع کند. 34اما چون دانستند که او یهودی است ،همه با یک صدا تقریبا ا به مدت دو ساعت فریاد زدند که بزرگ است دیانای افسسیان. 35و هنگامی که کارمند شهر از مردم دلجویی کرد ،گفت :ای مردان افسس ،چه کسی در آنجاست که نمی داند که شهر افسسیان پرستنده ایزدبانوی بزرگ دیانا و تصویری است که از مشتری به پایین افتاده است? . 36پس چون نمیتوان علیه این چیزها صحبت کرد ،باید ساکت باشید و هیچ کاری عجولنه انجام ندهید. 37زیرا این مردان را که نه دزد کلیساها هستند و نه الهه شما را کفرگو میکنند ،به اینجا آوردهاید. 38بنابراین ،اگر دیمیتریوس و صنعتگرانی که با او هستند ،علیه کسی مشکلی دارند ،شریعت مفتوح است و نمایندگانی وجود دارند. 39اما اگر چیزی در مورد مسائل دیگر پرس و جو کنید ،باید در یک مجلس قانونی تعیین شود. 40زیرا ما در خطر هستیم که برای هیاهوی امروز مورد سؤال قرار بگیریم ،زیرا هیچ دلیلی وجود ندارد که بتوانیم گزارشی از این تجمع ارائه دهیم. 41و چون چنین گفت ،جماعت را مرخص کرد. فصل 20 1و پس از پایان غوغا ،پولس شاگردان را نزد خود خواند و آنها را در آغوش گرفت و رفت تا به مقدونیه برود. 2و چون از آن قسمتها گذشت و آنها را بسیار نصیحت کرد ،به یونان آمد. 3و در آنجا سه ماه ماند .و چون یهودیان در کمین او نشستند ،چون میخواست به سوریه برود ،تصمیم گرفت از طریق مقدونیه بازگردد. 4و او را همراهی کرد تا به آسیا سوپاتر از بریه رفت .و از تسالونیکیان ،آریستارخوس و سکوندوس .و گایوس دربی و تیموتئوس .و از آسیا ،تیخیکوس و تروفیموس. 5اینها که از پیش می رفتند برای ما در تروآس ماندند. 6و پس از ایام فطیر از فیلیپی رفتیم و در پنج روز به تروآس نزد ایشان رسیدیم .جایی که هفت روز در آنجا ماندیم. 7و در روز اول هفته ،هنگامی که شاگردان گرد هم آمدند تا نان بشکنند ،پولس آنها را موعظه کرد تا فردا حرکت کند .و سخنرانی خود را تا نیمه شب ادامه داد. 8و چراغهای زیادی در اتاق بال بود ،جایی که در آنجا جمع شده بودند. 9و مرد جوانی به نام اوتیخوس در پنجره ای نشسته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود ،و چون پولس مدت زیادی موعظه می کرد ،در خواب فرو رفت و از طبقه سوم به پایین افتاد و مرده بلند شد. 10و پولس فرود آمد و بر او افتاد و او را در آغوش گرفت و گفت« :خودتان را ناراحت نکنید .زیرا جانش در اوست. 11پس چون دوباره برخاسته ،نان را شکسته ،خورد ،و مدتی طولنی ،حتی تا صبح ،صحبت کرد ،پس رفت. 12و آن جوان را زنده آوردند و اندکی دلداری نگرفتند. 13و ما قبل از کشتی رفتیم ،و به اسوس رفتیم ،در آنجا میخواستیم پولس را بگیریم ،زیرا او چنین مقرر کرده بود که خود را پیاده کند. 14و چون در آسوس با ما ملقات کرد ،او را به داخل بردیم و به میتلینه آمدیم. 15و ما از آنجا کشتی کردیم و فردای آن روز به طرف خیوس آمدیم .و روز بعد به ساموس رسیدیم و در تروگیلیوم ماندیم .و روز بعد به میلتوس آمدیم. 16زیرا پولس تصمیم گرفته بود که در افسس قایقرانی کند ،زیرا او وقت را در آسیا نمیگذراند ،زیرا اگر ممکن بود ،عجله داشت که در روز پنطیکاست در اورشلیم باشد. 17و از میلتوس به افسس فرستاد و مشایخ کلیسا را فرا خواند. 18و چون نزد او آمدند ،به ایشان گفت« :میدانید ،از روز اولی که به آسیا آمدم ،چگونه در تمام فصول با شما بودهام، 19خداوند را با تمام فروتنی و با اشکها و وسوسههایی که در کمین یهودیان بر من وارد شد ،خدمت میکنم. 20و چگونه چیزی را که برای شما سودمند بود نگذاشتم ،مگر اینکه به شما نشان دادم ،و آشکارا و خانه به خانه به شما تعلیم دادم، 21هم به یهودیان و هم به یونانیان ،توبه به سوی خدا و ایمان به خداوند ما عیسی مسیح شهادت میدهیم. 22و اکنون ،بنگر ،من در روح بسته به اورشلیم میروم ،بیاطلع از آنچه در آنجا به من خواهد رسید. ۲۳مگر اینکه روحالقدس در هر شهر شهادت میدهد و میگوید که بندها و مصیبتها در من میمانند. 108
اعمال رسولن
24اما هیچ یک از این چیزها مرا تکان نمی دهد و جان خود را برای خود عزیز نمی شمارم تا مسیر خود را با شادی به پایان برسانم و خدمتی را که از خداوند عیسی دریافت کرده ام تا بر انجیل فیض خدا گواهی دهم. . 25و اکنون ،بنگر ،می دانم که همه شما ،که در میان آنها رفته ام تا پادشاهی خدا را موعظه کنم ،دیگر چهره مرا نخواهید دید. 26از این رو ،شما را میخواهم که امروز را ثبت کنید ،که من از خون همه مردم پاک هستم. 27زیرا من از اعلم تمام نصایح خدا به شما طفره نرفتم. 28پس مواظب خود و تمامی گله باشید که روح القدس شما را بر آنها ناظر قرار داده است تا کلیسای خدا را که با خون خود خریده است، تغذیه کنید. 29زیرا این را میدانم که پس از رفتن من ،گرگهای ستمگر در میان شما وارد میشوند و از گله رحم نمیکنند. 30و از خود شما نیز مردانی برمیخیزند و سخنان نادرست خواهند گفت تا شاگردان را به دنبال خود بکشانند. 31پس مراقب باشید و به خاطر داشته باشید که در مدت سه سال دیگر هر شب و روز با اشک هشدار ندادم. 32و اکنون ای برادران ،من شما را به خدا و کلم فیض او می سپارم که می تواند شما را بنا کند و در میان جمیع کسانی که تقدیس شده اند به شما میراث بدهد. 33من طمع به نقره یا طل یا لباس هیچ کس نداشتم. 34آری ،شما خودتان می دانید که این دست ها به نیازهای من و کسانی که با من بودند خدمت کرده اند. 35من همه چیز را به شما نشان دادم که چگونه باید اینچنین تلش کنید تا از ضعیفان حمایت کنید و سخنان عیسی خداوند را به خاطر بسپارید که چگونه گفت :دادن مبارکتر از گرفتن است. 36و چون این را گفت ،زانو زد و با همه آنها دعا کرد. 37و همه به شدت گریستند و بر گردن پولس افتادند و او را بوسیدند. 38بیشتر از همه برای سخنانی که او گفت که دیگر چهره او را نبینند ناراحتم .و او را تا کشتی همراهی کردند. فصل 21 1و چنین گذشت که پس از اینکه از آنها خلص شدیم و به پرواز درآمدیم ،با یک مسیر مستقیم به کوس آمدیم ،و فردای آن روز به رودس، و از آنجا به پاتارا: 2و کشتی را دیدیم که بسوی فنیقیه می رفت ،سوار شدیم و به راه افتادیم. 3و چون قبرس را كشف كردیم ،آن را در سمت چپ رها كردیم و به سوي شام كشتي كرده ،در صور فرود آمدیم ،زیرا در آنجا كشتي بار او را میكشید. ۴و چون شاگردانی یافتیم ،هفت روز در آنجا ماندیم ،او بوسیله روح به پولس گفت که به اورشلیم بال نرود. 5و چون آن روزها را به پایان رساندیم ،رفتیم و رفتیم .و همه ما را با زنان و فرزندان به راه آوردند تا از شهر خارج شدیم و در ساحل زانو زدیم و دعا کردیم. 6و چون از یکدیگر مرخصی گرفتیم ،کشتی گرفتیم .و دوباره به خانه برگشتند. 7و چون مسیر خود را از صور به پایان رساندیم ،به بطلمیاس آمدیم و بر برادران سلم کردیم و روزی نزد ایشان ماندیم. 8و فردای آن روز ما که از گروه پولس بودیم ،رفتیم و به قیصریه آمدیم و به خانه فیلیپ مب د شر که یکی از آن هفت نفر بود ،وارد شدیم .و نزد او اقامت کرد. ۹و همین مرد چهار دختر باکره داشت که نبوت میکردند. 10و چون روزهای زیادی در آنجا ماندیم ،پیامبری به نام آغابوس از یهودیه نازل شد. 11و چون نزد ما آمد ،کمربند پولس را گرفت و دست و پای خود را بست و گفت :روح القدس چنین میگوید :یهودیان اورشلیم نیز صاحب این کمربند را ببندند و او را به او تسلیم کنند .دست غیریهودیان 12و چون این چیزها را شنیدیم ،هم ما و هم اهل آن محل از او التماس کردیم که به اورشلیم بال نرود. 13پس پولس جواب داد« :منظور شما این است که گریه کنید و قلب مرا بشکنید؟ زیرا حاضرم نه تنها مقید شوم ،بلکه برای نام خداوند عیسی در اورشلیم بمیرم. 14و چون او متقاعد نشد ،دست برداشتیم و گفتیم ،اراده خداوند انجام شود. 15و پس از آن روزها ،کالسکههای خود را برداشته ،به اورشلیم رفتیم. 16و عدهای از شاگردان قیصریه نیز با ما رفتند و یک مناسون از قبرس را که شاگردی قدیمی بود ،با خود آوردند که باید نزد او اقامت کنیم. 17و چون به اورشلیم رسیدیم ،برادران ما را با خوشحالی پذیرفتند. 18و روز بعد پولس با ما نزد یعقوب رفت .و همه بزرگان حضور داشتند. 19و چون به آنها سلم کرد ،به ویژه آنچه را که خدا به وسیله خدمت خود در میان غیریهودیان انجام داده بود ،بیان کرد. 20و چون آن را شنیدند ،خداوند را جلل دادند و به او گفتند :ای برادر ،می بینی که چند هزار یهودی وجود دارند که ایمان دارند .و همه آنها نسبت به قانون غیرت دارند: 21و از تو خبر میدهند که به همه یهودیان غیریهودی تعلیم میدهی که موسی را ترک کنند و میگویی که فرزندان خود را ختنه نکنند و طبق آداب و رسوم رفتار نکنند. 22پس چیست؟ جماعت باید جمع شوند ،زیرا خواهند شنید که تو آمده ای. 23پس این را بكن كه به تو میگوییم :ما چهار مرد داریم كه بر آنها نذر كردهاند. 109
اعمال رسولن
24آنها را گرفته ،و خود را با آنها تطهیر کن ،و با آنها مدعی شو تا سرهای خود را بتراشند .بلکه خودت نیز منظم رفتار کنی و شریعت را حفظ کنی. ۲۵در مورد غیریهودانی که ایمان آوردهاند ،نوشتهایم و نتیجه گرفتهایم که آنها چنین چیزی را رعایت نمیکنند ،مگر اینکه خود را از قربانیهای بتها ،از خون ،و از خفه شدن ،و از زنا حفظ کنند. 26پس پولس آن مردان را گرفت و روز بعد که خود را با آنها تطهیر میکرد ،به معبد وارد شد تا به انجام روزهای تطهیر اشاره کند تا اینکه برای هر یک از آنها قربانی تقدیم شود. 27و چون آن هفت روز تقریبا ا به پایان رسید ،یهودیان آسیایی چون او را در معبد دیدند ،جمیع مردم را برانگیخته ،بر او دست نهادند. 28ای مردان اسرائیلی ،کمک کنید ،فریاد می زنند :این مردی است که همه مردم را در همه جا بر ضد قوم و شریعت و این مکان تعلیم می دهد و یونانیان را نیز به معبد آورده و این مکان مقدس را آلوده کرده است. ( ۲۹زیرا قبلا تروفیموس افسسی را با او در شهر دیده بودند که گمان میکردند پولس او را به معبد آورده است). 30و تمام شهر متحیر شد و مردم با هم دویدند و پولس را گرفتند و از معبد بیرون آوردند و بی درنگ درها بسته شد. 31و چون میخواستند او را بکشند ،به سردار گروه خبر رسید که تمام اورشلیم در غوغا است. 32که فورا ا سربازان و سرداران را گرفتند و نزد ایشان دویدند و چون سردار و سربازان را دیدند ،پولس را زدند. 33آنگاه سردار نزدیك شد و او را گرفت و دستور داد كه او را با دو زنجیر ببندند .و پرسید که او کیست و چه کرده است. 34و برخی در میان جمعیت یک چیز و برخی دیگر فریاد زدند ،و چون نمیتوانست یقین را برای غوغا بداند ،دستور داد که او را به قلعه ببرند. 35و هنگامی که به پلهها رسید ،چنین شد که سربازان او را به خاطر خشونت مردم تحمل کردند. 36زیرا انبوه مردم به دنبالش میآمدند و فریاد میزدند که او را دور کن. 37و چون قرار بود پولس را به داخل قلعه ببرند ،به فرمانده گفت :آیا می توانم با تو صحبت کنم؟ چه کسی گفت ،آیا می توانی یونانی صحبت کنی؟ 38آیا تو آن مصری نیستی که پیش از این روزها غوغا کرد و چهار هزار مرد قاتل را به بیابان برد؟ 39اما پولس گفت« :من مردی یهودی هستم از شهر تارسوس ،شهری در کیلیکیه ،و شهروند شهری بی معنی هستم. 40و چون به او اجازه داد ،پولس روی پلهها ایستاد و با دست به مردم اشاره کرد .و چون سكوت شدید به زبان عبرى با ایشان سخن گفت و گفت: فصل 22 1ای مردان ،برادران و پدران ،دفاعیه من را که اکنون از شما می کنم بشنوید. ( 2و چون شنیدند که او به زبان عبری با ایشان صحبت میکند ،بیشتر سکوت کردند و او گفت: 3به راستی من مردی یهودی هستم که در طرسوس ،شهری در قلیقیه به دنیا آمدم ،اما در این شهر در زیر پای جمالئیل بزرگ شدم ،و بر اساس روش کامل شریعت پدران تعلیم دادم ،و نسبت به آن غیرت داشتم .خدایا ،همانطور که همه شما امروز هستید. 4و من از این راه تا سر حد مرگ آزار و اذیت کردم ،زن و مرد را بستند و به زندان انداختم. 5چنانکه کاهن اعظم نیز شهادت می دهد که من و تمامی اموال مشایخ از ایشان نامه هایی به برادران دریافت کردم و به دمشق رفتم تا آنانی را که در آنجا مقید بودند به اورشلیم بیاورم تا مجازات شوند. 6و چنین واقع شد ،هنگامی که سفر خود را انجام دادم ،و در حوالی ظهر به دمشق نزدیک شدم ،ناگهان از آسمان نور عظیمی در اطراف من تابید. ۷و به زمین افتادم و صدایی شنیدم که به من میگفت « :شائول ،شائول ،چرا مرا جفا میکنی؟» 8و من جواب دادم ،ای خداوند تو کیستی؟ و او به من گفت :من عیسی ناصری هستم که تو به او جفا می کنی. 9و کسانی که با من بودند به راستی نور را دیدند و ترسیدند .اما صدای او را که با من سخن گفت نشنیدند. 10و گفتم :خداوندا چه کنم؟ و خداوند به من گفت :برخیز و به دمشق برو .و در آنجا از همه چیزهایی که برای تو تعیین شده است به تو گفته خواهد شد. 11و چون جلل آن نور را نمی دیدم و به دست کسانی که با من بودند هدایت می شدم ،به دمشق آمدم. 12و حنانیا ،مردی عابد برحسب شریعت ،که از جمیع یهودیانی که در آنجا سکنی داشتند خبر خوش داشت. 13نزد من آمد ،ایستاد و به من گفت ،برادر شائول ،بینا شو .و در همان ساعت به او نگاه کردم. 14و گفت« :خدای پدران ما تو را برگزیده است تا اراده او را بشناسی و آن عادل را ببینی و صدای دهان او را بشنوی. 15زیرا که تو بر همه مردم از آنچه دیدهای و شنیدی ،گواه او خواهی بود. 16و اکنون چرا درنگ می کنی؟ برخیز و تعمید شو و گناهان خود را بشویید و نام خداوند را بخوانید. 17و چنین واقع شد که وقتی دوباره به اورشلیم آمدم ،حتی در حالی که در معبد دعا میکردم ،در خلسه بودم. 18و او را دیدم که به من گفت « :عجله کن و به سرعت از اورشلیم خارج شو ،زیرا شهادت تو را درباره من نخواهند پذیرفت. 19و گفتم« :خداوندا ،آنها میدانند که من کسانی را که به تو ایمان آوردند زندانی کردم و در هر کنیسه زدم. 20و چون خون شهیدت استیفان ریخته شد ،من نیز در کنار او ایستاده بودم و به مرگ او رضایت میدادم و لباس قاتلن او را نگه میداشتم. 21و او به من گفت :برو ،زیرا تو را از آنجا دور نزد غیریهودیان خواهم فرستاد. 22و او را به این کلم گوش دادند ،و سپس صداهای خود را بلند کردند و گفتند ،چنین شخصی را از زمین دور کن ،زیرا شایسته نیست که او زنده بماند. 110
اعمال رسولن
23و چون فریاد زدند و جامههای خود را انداختند و خاک به هوا انداختند. 24رئیس فرماندهی دستور داد که او را به قلعه بیاورند و دستور داد که او را با تازیانه معاینه کنند .تا بداند برای چه بر او چنین گریه کردند. 25و چون او را با بند بند بستند ،پولس به صدیقی که در آنجا ایستاده بود گفت :آیا برای شما جایز است که مردی رومی و محکوم نشده را تازیانه بزنید؟ 26هنگامی که صدیر این را شنید ،رفت و به فرمانده خبر داد و گفت« :مواظب باش که چه میکنی ،زیرا این مرد رومی است. 27آنگاه فرمانده آمد و به او گفت :به من بگو ،آیا تو رومی هستی؟ او گفت :بله. 28و فرمانده پاسخ داد ،با مبلغ هنگفتی این آزادی را به دست آوردم .و پولس گفت :اما من آزاد به دنیا آمدم. 29آنگاه فورا ا از او جدا شدند که باید او را معاینه میکردند ،و فرمانده نیز ترسید ،چون فهمید که رومی است و چون او را بسته بود. 30روز فردا چون میدانست یقین میدانست که چرا او را متهم میکنند ،او را از بندهای خود رها کرد و به سران کاهنان و تمامی شورای ایشان امر کرد که حاضر شوند و پولس را پایین آورد و نزد ایشان گذاشت. فصل 23 1و پولس با جدیت شورا را مشاهده کرد و گفت :ای برادران ،من تا امروز با وجدان پاک در حضور خدا زندگی کرده ام. ۲و حنانیا کاهن اعظم به کسانی که در کنار او ایستاده بودند امر کرد که بر دهان او بزنند. 3پس پولس به او گفت« :ای دیوار سفید ،خدا تو را خواهد زد ،زیرا می نشینی تا مرا بر اساس شریعت داوری کنی و به من دستور می دهی که بر خلف شریعت کتک بخورم؟ 4و آنانی که آنجا ایستاده بودند گفتند :آیا کاهن اعظم خدا را دشنام میدهی؟ 5پس پولس گفت :ای برادران ،نمیدانم که او کاهن اعظم است ،زیرا مکتوب است که از حاکم قوم خود بد نگویید. 6اما چون پولس متوجه شد که یک بخش صدوقی و دیگری فریسیان هستند ،در مجلس فریاد زد که ای برادران ،من فریسی هستم ،پسر فریسی ،به امید و رستاخیز مردگان خوانده شده ام در سوال 7و چون چنین گفت ،میان فریسیان و صدوقیان نزاع برخاست و جماعت متفرق شدند. 8زیرا صدوقیان میگویند که رستاخیز نیست ،نه فرشته و نه روح ،بلکه فریسیان هر دو را اعتراف میکنند. 9و فریاد بزرگی برخاست و علمای فریسیان برخاسته ،نزاع کردند و گفتند :ما در این مرد بدی نمی یابیم ،اما اگر روح یا فرشته ای با او سخن گفته باشد ،با او جنگ نکنیم .خدایا 10و چون اختلف شدیدی برخاست ،فرمانده از ترس اینکه مبادا پولس را تکه تکه کنند ،به سربازان دستور داد که پایین بیایند و او را به زور از میان خود بگیرند و به قلعه بیاورند. 11و شب پس از آن خداوند نزد او ایستاده ،گفت « :ای پولس ،شاد باش ،زیرا همانطور که در اورشلیم درباره من شهادت دادی ،در روم نیز باید شهادت دهی. 12و چون روز شد ،برخی از یهودیان گرد آمدند و خود را به لعنت بستند و گفتند که تا پولس را نکشند نه میخورند و نه مینوشند. 13و آنها بیش از چهل نفر بودند که این توطئه را انجام داده بودند. 14و نزد رؤسای کاهنان و مشایخ آمدند و گفتند :ما خود را به لعنتی بزرگ بستهایم که تا پولس را نکشیم چیزی نخواهیم خورد. 15پس اکنون شما با شورا به رئیس فرماندهی دللت میکنید که فردا او را نزد شما بیاورد ،گویی که میخواهید در مورد او چیز دقیقتری جویا شوید. 16و چون پسر خواهر پولس از کمین آنها شنید ،رفت و داخل قلعه شد و به پولس گفت. 17آنگاه پولس یکی از سرداران را نزد خود خواند و گفت« :این جوان را نزد فرمانده بیاورید زیرا او چیزی برای گفتن دارد. 18پس او را گرفت و نزد ناخدا آورد و گفت :پولس زندانی مرا نزد خود خواند و از من خواست که این جوان را که چیزی برای گفتن به تو دارد بیاورم. 19سپس سردار دست او را گرفت و با او در خلوت رفت و از او پرسید« :چه چیزی باید به من بگویی؟» 20و او گفت :یهودیان پذیرفتهاند که از تو بخواهند که فردا پولس را به شورا بیاوری ،گویی که میخواهند تا حدودی از او پرس و جو کنند. 21ا دما تسلیم ایشان نشو ،زیرا از میان ایشان بیش از چهل نفر در کمین او نشستهاند که خود را به قسم خوردهاند که تا او را نکشند ،نه بخورند و نه بیاشامند ،و اکنون آمادهاند .به دنبال قولی از تو 22پس فرمانده ،مرد جوان را رها کرد و به او گفت :به کسی نگو که این چیزها را به من نشان دادی. 23و دو صدیست را نزد خود خواند و گفت« :در ساعت سوم شب دویست سرباز و شصت و ده سوار و دویست نیزه دار آماده کن تا به قیصریه بروند. 24و برای آنها حیواناتی تهیه کنید تا پولس را سوار کنند و او را سالم نزد فلیکس والی بیاورند. 25و به این ترتیب نامه ای نوشت: ۲۶کلودیوس لیسیاس به عالیترین فرماندار فلیکس سلم میفرستد. 27این مرد از یهودیان گرفته شد و باید از میان آنها کشته میشد ،پس من با لشکری آمدم و او را نجات دادم زیرا فهمیدم که رومی است. 28و چون میخواستم علت را بدانم که چرا او را متهم کردند ،او را به شورای آنها آوردم. 29که من متوجه شدم که او را متهم به سؤال از شریعتشان می کنند ،اما هیچ چیزی را که در خور مرگ یا قید باشد به او سپرده نشده است.
111
اعمال رسولن
30و چون به من گفته شد که یهودیان چگونه برای آن مرد کمین کردهاند ،فورا ا نزد تو فرستادم و به شاکیکنندگان او نیز دستور دادم که آنچه را که علیه او دارند در حضور تو بگویند .خداحافظ. 31سپس سربازان ،چنانکه امر شده بود ،پولس را گرفتند و شبانه به آنتی پاتریس آوردند. 32فردا سواران را ترک کردند تا با او بروند و به قلعه بازگشتند. 33که چون به قیصریه آمدند و نامه را به فرماندار دادند ،پولس را نیز به حضور وی عرضه کردند. 34و چون والی نامه را خواند ،پرسید که او کدام استان است؟ و چون فهمید که اهل کیلیکیه است. 35او گفت ،هنگامی که مدعیان تو نیز بیایند ،تو را خواهم شنید .و دستور داد که او را در دادگاه هیرودیس نگه دارند. فصل 24 1و بعد از پنج روز حنانیا کاهن اعظم با مشایخ و خطیبی به نام ترتولوس که فرماندار را از پولس آگاه کرد ،فرود آمد. 2و چون او را فراخواندند ،ترتولوس شروع به تهمت زدن به او کرد و گفت« :چون ما به وسیله تو از آرامش زیادی برخورداریم و به مشیت تو کارهای بسیار شایسته ای برای این قوم انجام می شود. 3ما آن را همیشه و در همه جا می پذیریم ،فیلیکس نجیب ،با کمال سپاس. 4علیرغم اینکه من بیش از این برای تو خسته کننده نباشم ،از تو می خواهم که چند کلمه از رحمت خود به ما بشنوی. 5زیرا ما این مرد را در میان تمامی یهودیان در سراسر جهان فتنهانگیز و رهبر فرقه ناصریان یافتیم. 6که او را هم رفته تا معبد را بیحرمت کند ،او را گرفتیم و میخواستیم برحسب شریعت خود داوری کنیم. 7اما لیسیاس ،ناخدا ،بر ما آمد و با خشونت بسیار او را از دست ما گرفت. 8به مدعیان خود دستور میدهد که نزد تو بیایند. 9و یهودیان نیز رضایت دادند و گفتند که اینها چنین است. 10پس پولس ،پس از آنكه والی به او اشاره كرد كه صحبت كند ،پاسخ داد« :چون میدانم كه تو سالها در این قوم قاضی بودهای ،با خوشرویی بیشتر برای خود پاسخ میدهم. 11زیرا تا بدانی که هنوز دوازده روز نیست که برای عبادت به اورشلیم رفتم. 12و مرا در معبد نیافتند که با کسی مجادله کنم و مردم را برانگیختم ،نه در کنیسهها و نه در شهر. ۱۳و نمیتوانند آنچه را که اکنون به من متهم میکنند ثابت کنند. 14اما این را برای تو اعتراف میکنم که بر اساس راهی که آنها بدعت میخوانند ،پس خدای پدران خود را میپرستم و به هر آنچه در شریعت و انبیا مکتوب است ایمان دارم. 15و به خدا امید داشته باشید که خود آنها نیز اجازه میدهند که رستاخیز مردگان عادل و ظالم باشد. 16و در اینجا من خود را به کار می گیرم تا همیشه نسبت به خدا و نسبت به مردم وجدان خالی از آزار داشته باشم. 17اکنون پس از سالها آمدم تا برای قوم خود صدقه و هدایا بیاورم. 18پس از آن برخی از یهودیان آسیایی مرا در معبد مطهر یافتند ،نه با ازدحام و نه با هیاهو. ۱۹چه کسی باید قبل از تو اینجا میبود و اعتراض میکرد ،اگر علیه من بود. 20وگرنه همینها در اینجا بگویند ،اگر در حالی که در مقابل شورا ایستادهام ،در من بدی یافتهاند، 21جز برای همین یک صدا که در میان ایشان ایستاده فریاد زدم که قیامت مردگان را لمس میکنم ،امروز از سوی شما زیر سؤال میروم. 22و چون فلیکس این چیزها را شنید ،چون از آن راه آگاهی کامل تری داشت ،آنها را به تعویق انداخت و گفت« :وقتی لیسیاس کاپیتان اعظم فرود آید ،من از همه چیز شما آگاه خواهم شد. 23و به یک صدیبان دستور داد که پولس را نگه دارد و او را آزاد کند و هیچ یک از آشنایان خود را از خدمت کردن یا آمدن نزد او منع نکند. 24و پس از چند روز ،چون فلیکس با زنش دروسیل که یهودی بود آمد ،پولس را دنبال کرد و او را در مورد ایمان به مسیح شنید. 25و چون در مورد عدالت ،اعتدال ،و داوری آینده استدلل میکرد ،فلیکس لرزید و پاسخ داد« :برای این زمان برو .وقتی فصل مناسبی داشته باشم ،تو را صدا می کنم. 26او همچنین امیدوار بود که از پولس پول به او داده شود تا او را از دست بدهد ،از این رو غالبا ا او را می فرستاد و با او گفتگو می کرد. 27اما پس از دو سال ،پورکیوس فستوس به اتاق فلیکس آمد و فلیکس که میخواست به یهودیان خوشآمد بگوید ،پولس را در بند گذاشت. فصل 25 1و چون فستوس به استان رسید ،پس از سه روز از قیصریه به اورشلیم بال رفت. 2آنگاه کاهن اعظم و رئیس یهودیان او را از پولس خبر دادند و از او التماس کردند. 3و بر او لطف خواست تا او را به اورشلیم بفرستد و در راه کمین کند تا او را بکشد. 4اما فستوس پاسخ داد که پولس را در قیصریه نگه دارند و خود او به زودی به آنجا عزیمت کند. 5پس او گفت که آنانی که در میان شما میتوانند ،با من بروند و این مرد را متهم کنند ،اگر در او شرارتی باشد. 6و چون بیش از ده روز در میان ایشان ماند ،به قیصریه رفت .و روز بعد بر کرسی داوری نشسته بود ،دستور داد که پولس را بیاورند. ۷و چون آمد ،یهودیانی که از اورشلیم فرود آمدند ،در اطراف ایستاده ،شکایتهای بسیار و سختی را علیه پولس مطرح کردند که نتوانستند آن را ثابت کنند. 112
اعمال رسولن
8در حالی که او برای خود پاسخ میداد« :من نه بر ضد شریعت یهودیان ،نه بر معبد ،و نه علیه قیصر ،هیچ جرمی مرتکب نشدهام. ۹ا دما ففستوس که مایل بود به یهودیان خوشی کند ،به پولهس پاسخ داد و گفت« :آیا میخواهی به اورشلیم بروی و در آنجا پیش من درباره این چیزها داوری کنی؟ 10پس پولس گفت« :من در جایگاه داوری قیصر میایستم ،جایی که باید در آنجا داوری شوم ،چنانکه تو به خوبی میدانی به یهودیان ظلمی نکردهام. ۱۱زیرا اگر مجرم باشم ،یا مرتکب کاری که شایسته مرگ باشد ،از مردن امتناع میکنم ،اما اگر هیچ یک از این چیزهایی که اینها به من تهمت میزنند وجود نداشته باشد ،کسی نمیتواند مرا به آنها تسلیم کند .من به سزار متوسل می شوم. 12پس فستوس ،چون با شورا مشورت کرد ،پاسخ داد ،آیا به قیصر متوسل شدی؟ نزد قیصر برو. 13و بعد از چند روز آگریپا پادشاه و برنیکه به قیصریه آمدند تا به فستوس سلم کنند. 14و چون روزها در آنجا بودند ،فستوس موضوع پولس را به پادشاه اعلم کرد و گفت :فلیکس مردی در بند باقی مانده است. 15هنگامی که در اورشلیم بودم ،سران کاهنان و مشایخ یهودیان به من خبر دادند و میخواستند بر او داوری کنند. 16من به او پاسخ دادم ،رومیان این طور نیستند که کسی را به مرگ تحویل دهند ،قبل از اینکه متهم ،متهمان را رو در رو داشته باشد و اجازه داشته باشد که خودش در مورد جنایتی که علیه او گذاشته شده است پاسخگو باشد. 17پس چون به اینجا آمدند ،فردا بدون تأخیر بر صندلی داوری نشستم و دستور دادم که آن مرد را بیرون آورند. 18هنگامی که شاکیان برخاستند ،آنگونه که من فکر میکردم هیچ اتهامی به او وارد نکردند: 19اما درباره خرافات خود و یکی از عیسی مرده که پولس تصدیق کرد که او زنده است ،سؤالتی از او داشتند. 20و چون در مورد چنین سؤالتی تردید داشتم ،از او پرسیدم که آیا او به اورشلیم خواهد رفت و در آنجا در مورد این امور داوری خواهد شد. 21اما چون پولس درخواست کرد که او را به آگوستوس محفوظ بدارند ،دستور دادم که او را نگه دارند تا اینکه او را نزد قیصر بفرستم. 22آنگاه اگریپا به فستوس گفت ،من نیز خود آن مرد را خواهم شنید .او گفت که فردا او را خواهید شنید. 23و فردای آن روز که آگریپا و برنیکه با شکوه فراوان آمدند و با سرداران و مردان شهر به محل شنود وارد شدند ،به فرمان فستوس پولس را بیرون آوردند. 24و فستوس گفت :اغریپا پادشاه و همه کسانی که در اینجا با ما حضور دارند ،این مرد را می بینید که جمیع انبوه یهودیان در اورشلیم و همچنین در اینجا با من برخورد کرده اند و فریاد می زنند که نباید این کار را انجام دهد .بیشتر زندگی کن 25اما چون دریافتم که او کاری در خور مرگ مرتکب نشده است و خود او به آگوستوس متوسل شده است ،تصمیم گرفتم او را بفرستم. 26که هیچ چیز قطعی ندارم که به اربابم بنویسم .از این رو ،ای اگریپا پادشاه ،او را نزد تو و مخصوصا ا پیش تو آوردم تا پس از بررسی، چیزی برای نوشتن داشته باشم. 27زیرا به نظر من غیر معقول میآید که یک زندانی را بفرستم ،و نه به جنایاتی که علیه او انجام شده است. فصل 26 1سپس آگریپا به پولس گفت ،تو اجازه داری که از جانب خودت صحبت کنی .سپس پولس دست خود را دراز کرد و به خود پاسخ داد: 2ای اگریپا پادشاه ،خود را خوشحال میدانم ،زیرا امروز در حضور تو در مورد همه چیزهایی که یهودیان به آن متهم شدهام ،پاسخ خواهم داد. ا 3مخصوصا به این دلیل که تو را در همه آداب و رسوم و مسائلی که در میان یهودیان است خبره میدانم ،بنابراین از تو میخواهم که صبورانه مرا بشنوی. 4نحوه زندگی من از دوران جوانی که در ابتدا در میان قوم خود در اورشلیم بود ،همه یهودیان را می شناسند. 5که از ابتدا مرا میشناختند ،اگر شهادت دهند که پس از سرسختترین فرقه دینمان ،فریسی زندگی میکردم. ۶و اکنون من ایستادهام و بهخاطر امید وعدهای که خدا به پدرانمان داده است ،داوری میشوم. 7به وعدهای که دوازده قبیله ما ،که بیدرنگ روز و شب خدا را خدمت میکنند ،امیدوارند که بیایند .به خاطر امید ،اگریپا پادشاه ،من از یهودیان متهم هستم. 8چرا باید برای شما چیز باورنکردنی تصور شود که خدا مردگان را زنده کند؟ 9من با خود فکر میکردم که باید کارهای زیادی برخلف نام عیسی ناصری انجام دهم. 10کاری که در اورشلیم نیز انجام دادم و بسیاری از مقدسین را که از سران کاهنان قدرت گرفته بودم در زندان محبوس کردم .و هنگامی که آنها را به قتل رساندند ،صدای خود را بر ضد آنها دادم. 11و آنها را در هر کنیسه ای اغلب تنبیه کردم و آنها را مجبور به کفر گفتن کردم .و با عصبانیت شدید بر ایشان ،ایشان را حتی تا شهرهای غریب جفا کردم. 12و چون با اختیار و مأموریت سران کاهنان به دمشق رفتم، 13ای پادشاه ،در ظهر ،در راه ،نوری از آسمان ،بر فراز درخشندگی خورشید ،دیدم که به اطراف من و آنانی که با من سفر کردند میدرخشید. 14و هنگامی که ما همه به زمین افتادیم ،صدایی شنیدم که با من صحبت می کرد و به زبان عبری می گفت " :شائول ،شائول ،چرا مرا جفا می کنی؟ لگد زدن به خارها برای تو سخت است. 15و گفتم :ای خداوند تو کیستی؟ و گفت :من عیسی هستم که تو به او جفا می کنی.
113
اعمال رسولن
16اما برخیز و بر پاهای خود بایست ،زیرا من به این منظور بر تو ظاهر شدهام تا تو را وزیر و شاهد هر دو این چیزهایی که دیدی ،و چیزهایی که در آنها به تو ظاهر خواهم شد ،قرار دهم. 17تو را از قوم و غیریهودیان که اکنون نزد آنها می فرستم ،رهایی می بخشم، 18تا چشمانشان را بگشایم و آنها را از تاریکی به روشنایی و از قدرت شیطان بسوی خدا برگردانم تا آمرزش گناهان و میراثی در میان آنانی که با ایمانی که در من است تقدیس شده اند دریافت کنند. 19از این رو ،ای اگریپا پادشاه ،من نسبت به رؤیای آسمانی نافرمانی نکردم. 20اما ابتدا به ایشان از دمشق و در اورشلیم و در تمام سواحل یهودا و سپس به غیریهودیان نشان داد که توبه کنند و به خدا روی آورند و کارهای شایسته توبه انجام دهند. 21به همین دلیل یهودیان مرا در معبد گرفتند و قصد کشتن من را داشتند. 22پس چون از خدا یاری گرفتم ،تا امروز ادامه میدهم و به کوچک و بزرگ شهادت میدهم ،جز آنچه که انبیا و موسی گفتهاند که باید بیاید ،چیز دیگری نمیگویم: 23تا مسیح عذاب بکشد و او اولین کسی باشد که از مردگان برخیزد و به مردم و غیریهودیان روشن کند. 24و چون برای خود چنین می گفت ،فستوس با صدای بلند گفت :پولس ،تو از خودت بیزاری .یادگیری زیاد تو را دیوانه می کند. 25اما او گفت ،فستوس نجیب ،دیوانه نیستم .اما سخنان حقیقت و هوشیاری را بیان کنید. 26زیرا که پادشاه از این چیزها میداند ،و من نیز در حضور او آزادانه سخن میگویم .زیرا این کار در گوشه ای انجام نشده است. 27ای اگریپا پادشاه ،آیا به انبیا ایمان داری؟ من می دانم که تو ایمان داری ۲۸آنگاه آگریپا به پولس گفت« :نزدیک است مرا متقاعد کنی که مسیحی باشم. 29و پولس گفت ،از خدا می خواهم که نه تنها تو ،بلکه همه کسانی که امروز مرا می شنوند ،هر دو تقریبا ا و در کل مثل من باشند ،جز این بندها. 30و چون چنین گفت ،پادشاه و فرماندار و برنیس و کسانی که با آنها نشسته بودند برخاستند. 31و چون کنار رفتند ،میان خود صحبت کردند و گفتند« :این مرد هیچ کاری در خور مرگ یا بند انجام نمیدهد. 32آنگاه اگریپا به فستوس گفت« :اگر به قیصر متوسل نمی شد ،ممکن بود این مرد آزاد شود. فصل 27 1و هنگامی که مقرر شد که ما باید به ایتالیا سفر کنیم ،پولس و برخی دیگر از زندانیان را به یکی به نام ژولیوس ،صدیقی از گروه آگوستوس تحویل دادند. 2و وارد کشتی آدرامیتیوم شدیم ،به معنای حرکت در سواحل آسیا .یکی از اریستارخوس ،مقدونی اهل تسالونیکی ،با ماست. 3و روز بعد صیدا را لمس کردیم .و ژولیوس با ادب به پولس التماس کرد و به او آزادی داد تا نزد دوستانش برود تا سرحال شود. 4و چون از آنجا به راه افتادیم ،به زیر قبرس رفتیم ،زیرا باد مخالف بود. 5و چون بر دریای قیلیقیه و پامفیلیه رفتیم ،به شهر میرا ،شهر لیکیه رسیدیم. 6و در آنجا ستیز ،کشتی اسکندریه را یافت که به سوی ایتالیا می رفت .و ما را در آن جا گذاشت. 7و چون روزهای بسیار آهسته کشتیرانی کرده بودیم و کمی به سوی کنیدوس میرسیدیم ،باد ما را رنج نمیداد ،به زیر کرت و در مقابل سالمون حرکت کردیم. 8و به سختی از آن گذشت ،به مکانی رسید که بهشت زیبا نامیده می شود .شهر لسیا در نزدیکی آن بود. 9و چون زمان زیادی سپری شد و کشتی دریانوردی خطرناک بود ،چون روزه دیگر گذشته بود ،پولس آنها را پند داد. 10و به آنها گفت« :آقایان ،من متوجه شدم که این سفر با صدمات و صدمات فراوان ،نه تنها برای بار و کشتی ،بلکه برای جان ما نیز همراه خواهد بود. 11با این حال ،صدیر به ارباب و صاحب کشتی بیشتر از آنچه پولس گفته بود ایمان آورد. 12و چون پناهگاه برای زمستان مناسب نبود ،بخشهای بیشتری توصیه کردند که از آنجا نیز عزیمت کنند ،اگر به هر طریقی میتوانستند به فنیس ،و در آنجا به زمستان برسند .که پناهگاه کرت است و به سمت جنوب غربی و شمال غربی قرار دارد. 13و چون باد جنوب به آرامی وزید ،گمان میکردند که به هدف خود رسیدهاند و از آنجا شکست خوردهاند ،در نزدیکی کرت حرکت کردند. 14اما مدتی نگذشت که باد طوفانی به نام یوروکلیدون در برابر آن برخاست. 15و چون کشتی گرفتار شد و نتوانست در برابر باد مقاومت کند ،اجازه دادیم او رانده شود. 16و با دویدن به زیر جزیرهای که کلودا نام دارد ،با قایق کار زیادی داشتیم. 17هنگامی که آنها را برداشتند ،از کمک استفاده کردند و زیر کشتی را بستند .و از ترس اینکه مبادا به شنهای روان بیفتند ،بادبانی رانده شدند و به همین ترتیب رانده شدند. 18و ما به شدت در طوفان پرتاب شدیم ،روز بعد کشتی را سبک کردند. 19و در روز سوم با دست خود كشتی را بیرون انداختیم. 20و چون نه خورشید و نه ستارگان در بسیاری از ایام ظاهر نشدند و طوفان کوچکی بر ما راه نیفتاد ،آنگاه تمام امید به نجات ما از بین رفت. 21اما پولس پس از پرهیز طولنی در میان آنها ایستاد و گفت« :آقایان ،شما باید به من گوش میدادید و از کرت رها نمیشدید و این ضرر و زیان را به دست میآورید. 114
اعمال رسولن
۲۲و اکنون شما را تشویق میکنم که شاد باشید ،زیرا جان هیچکس در میان شما نخواهد بود ،مگر از کشتی. ۲۳زیرا در این شب فرشته خدایی که من هستم و او را خدمت میکنم ،نزد من ایستاد. 24میگوید ،پولس نترس .تو را باید به حضور قیصر آورد. 25بنابراین ،آقایان ،خوشحال باشید ،زیرا من به خدا ایمان دارم که همانطور که به من گفته شد خواهد بود. 26اما ما باید به جزیره خاصی پرتاب شویم. 27اما هنگامی که شب چهاردهم فرا رسید ،در حالی که ما را در آدریا بال و پایین میبردند ،حدود نیمهشب ،کشتیگیران تصور کردند که به کشوری نزدیک شدهاند. 28و صدا زد و آن را بیست فتوم یافت و چون اندکی جلوتر رفتند ،دوباره صدا کردند و آن را پانزده فتوم یافتند. 29آنگاه از ترس اینکه مبادا بر صخرهها بیفتیم ،چهار لنگر از عقب انداختند و آن روز را آرزو کردند. 30و چون کشتیران میخواستند از کشتی فرار کنند ،وقتی قایق را به دریا فرود آوردند ،چنان که گویی میخواهند لنگرها را از کشتی جلو بیندازند، 31پولس به صدیر و سربازان گفت :مگر اینها در کشتی بمانند ،نجات نخواهید یافت. 32سپس سربازان طنابهای قایق را قطع کردند و او را رها کردند. 33و چون روز فرا میرسید ،پولهس همه را التماس کرد که گوشت بخورند ،و گفت« :امروز چهاردهمین روز است که درنگ کردید و روزه گرفتید و چیزی نخوردید. 34پس از شما میخواهم که گوشت بخورید ،زیرا این برای سلمتی شماست ،زیرا از سر هیچ یک از شما مویی نخواهد افتاد. 35و چون این را گفت ،نان گرفت و در حضور همه خدا را شکر کرد و چون آن را شکست ،شروع به خوردن کرد. 36آنگاه همگی خوشحال شدند و مقداری گوشت نیز خوردند. 37و ما در کشتی دویست و شصت و شانزده نفر بودیم. 38و چون به اندازه کافی خوردند ،کشتی را سبک کردند و گندم را به دریا انداختند. 39و چون روز شد ،زمین را نشناختند ،اما نهر معینی را با ساحلی یافتند که در نظر داشتند ،اگر ممکن بود ،کشتی را در آن فرو ببرند. 40و چون لنگرها را برداشتند ،خود را به دریا سپردند ،و بندهای سکان را باز کردند ،و بادبان اصلی را به سمت باد بال بردند ،و به سمت ساحل حرکت کردند. 41و در جایی که دو دریا به هم میرسیدند ،کشتی را به گل نشستند .و قسمت جلویی به سرعت چسبیده بود و غیر قابل حرکت باقی می ماند ،اما قسمت عقبی با شدت امواج شکسته شد. 42و توصیه سربازان این بود که اسیران را بکشند ،مبادا کسی از آنها شنا کند و فرار کند. 43ا دما سردار که میخواست پولهس را نجات دهد ،آنها را از هدفشان باز داشت .و دستور داد که آنها که می توانند شنا کنند ابتدا خود را به دریا بیندازند و به خشکی برسند. 44و بقیه ،برخی روی تختهها ،و برخی روی قطعات شکسته کشتی .و چنین شد که همه سالم به خشکی گریختند. فصل 28 1و هنگامی که آنها فرار کردند ،آنگاه دانستند که جزیره ملیتا نام دارد. 2و قوم وحشی به ما محبت نکردند ،زیرا آتشی افروختند و همه ما را پذیرفتند ،به خاطر باران کنونی و به دلیل سرما. 3و چون پولس دستهای از چوبها را جمع کرد و روی آتش گذاشت ،افعی از گرما بیرون آمد و بر دست او بست. 4و هنگامی که بربرها جانور سمی را دیدند که به دست او آویزان است ،بین خود گفتند« :بی شک این مرد قاتل است ،که اگر چه از دریا فرار کرده است ،اما انتقام نمیتواند زنده بماند. 5و او وحش را در آتش تکان داد و هیچ آسیبی احساس نکرد. 6لیکن آنها نگاه کردند که او باید ورم کند یا ناگهان مرده بیفتد ،اما پس از مدتی نگاه کردند و دیدند که هیچ آسیبی به او نرسیده است ،نظر خود را تغییر دادند و گفتند که او خداست. ۷در همان محله اموال رئیس جزیره که پوبلیوس نام داشت ،بود .که ما را پذیرفتند و سه روز با مهربانی به ما اسکان دادند. 8و چنین واقع شد که پدر پوبلیوس مریض تب و شار خونی دراز کشیده بود .پولس نزد او وارد شد و دعا کرد و دستهای خود را بر او گذاشت و او را شفا داد. 9پس چون این امر انجام شد ،دیگرانی نیز که در جزیره بیماری داشتند ،آمدند و شفا یافتند. 10که ما را نیز با افتخارات بسیار گرامی داشت .و چون ما رفتیم ،چیزهایی را که لزم بود به ما تحمیل کردند. 11و پس از سه ماه با کشتی اسکندریه که در جزیره زمستان گذرانده بود حرکت کردیم و علمت آن کاستور و پولوکس بود. ۱۲و در سیراکوز فرود آمدیم و سه روز در آنجا ماندیم. 13و از آنجا قطبنما را آوردیم و به رگیوم رسیدیم و پس از یک روز باد جنوب وزید و روز بعد به پوتئولی رسیدیم. 14جایی که ما برادران را یافتیم و خواستیم که هفت روز با آنها بمانیم .پس به طرف روم رفتیم. 15و از آنجا ،چون برادران از ما شنیدند ،به ملقات ما آمدند تا آنجا که تا فوروم آپی و سه میخانه ،پولس آنها را دید ،خدا را شکر کرد و شجاعت گرفت. 16و چون به روم رسیدیم ،صدیر زندانیان را به فرمانده نگهبان تسلیم کرد ،اما پولس به او اجازه داده شد تا نزد سربازی که او را نگهبانی میکرد ،تنها بماند.
115
اعمال رسولن
17و چنین واقع شد که پس از سه روز پولس رؤسای یهودیان را فرا خواند و چون گرد آمدند ،به ایشان گفت :ای برادران ،اگر چه من بر قوم و آداب و رسوم پدرانمان مرتکب نشده ام .اما من از اورشلیم به دست رومیان زندانی شدم. 18که وقتی مرا معاینه کردند ،مرا رها کردند ،زیرا هیچ علت مرگی در من وجود نداشت. 19اما هنگامی که یهودیان بر ضد آن صحبت کردند ،من مجبور شدم به قیصر متوسل شوم .نه اینکه من باید ملتم را متهم کنم. 20به همین دلیل شما را فرا خواندم تا شما را ببینم و با شما صحبت کنم زیرا که به امید اسرائیل به این زنجیر بسته شده ام. 21و آنها به او گفتند« :ما از یهودیه نامهای در مورد تو دریافت نکردیم ،و هیچ یک از برادرانی که آمدند به تو خبر ندادند یا نگفتند. 22اما ما میخواهیم از تو بشنویم که تو چه فکر میکنی ،زیرا در مورد این فرقه میدانیم که هر جا علیه آن سخن گفته میشود. 23و چون روزی را برای او تعیین کردند ،بسیاری به اقامتگاهش نزد او آمدند .او پادشاهی خدا را برای آنها شرح داد و شهادت داد و آنها را در مورد عیسی ،هم از طریق شریعت موسی و هم از انبیا ،از صبح تا شام متقاعد کرد. 24و برخی به آنچه گفته شد ایمان آوردند و برخی ایمان نیاوردند. 25و چون بین خود توافق نکردند ،پس از آن که پولس یک کلمه گفت ،رفتند ،روح القدس را به وسیله اشعیای نبی به پدران ما خوب گفت. 26و گفت :نزد این قوم برو و بگو :با شنیدن خواهی شنید و نخواهی فهمید .و با دیدن خواهی دید و نخواهی فهمید. 27زیرا که قلب این قوم زشت است و گوشهایشان از شنیدن کسل و چشمانشان بسته است .مبادا با چشم خود ببینند و با گوش بشنوند و با قلب خود بفهمند و تبدیل شوند و من آنها را شفا دهم. 28پس برای شما معلوم باشد که نجات خدا برای غیریهودیان فرستاده شده است و آنها آن را خواهند شنید. 29و چون او این سخنان را گفت ،یهودیان رفتند ،و در میان خود استدلل بزرگی داشتند. 30و پولس دو سال تمام در اجیر خانه خود ساکن شد و هر چه را که نزد او می آمد پذیرفت. 31با اطمینان کامل پادشاهی خدا را موعظه میکند و چیزهایی را که مربوط به خداوند عیسی مسیح است تعلیم میدهد ،کسی او را منع نمیکند.
116