Skip to main content

Persian - The Gospel of Nicodemus formerly called The Acts of Pontius Pilate

Page 1

‫انجیل نیکودیموس که قبالً اعمال پونتیوس پیالطس نامیده می شد‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫‪ ۱‬حنا و قیافا و سوماس و داتام و جمالئیل و یهودا و الوی و نپتالیم و اسکندر و کوروش و سایر یهودیان نزد پیالطس در مورد عیسی رفتند و او را به بسیاری از جنایات بد متهم کردند‪.‬‬ ‫‪ 2‬و گفت‪ :‬ما اطمینان داریم که عیسی پسر یوسف نجار‪ ،‬سرزمین مریم است‪ ،‬و او خود را پسر خدا و پادشاه می‌داند‪ .‬و نه تنها این‪ ،‬بلکه تالش می کند تا سبت و قوانین پدران ما را منحل کند‪.‬‬ ‫‪ 3‬پیالطس پاسخ داد‪ .‬این چه چیزی است که او اعالم می کند؟ و چه چیزی است که او سعی در انحالل آن دارد؟‬ ‫‪ 4‬یهودیان به او گفتند‪« :‬ما شریعت داریم که انجام شفا در روز سبت را منع می‌کند‪ .‬اما او در آن روز لنگ و ناشنوا و فلج و نابینا و جذامیان و شیاطین را با روشهای شیطانی شفا می دهد‪.‬‬ ‫‪ 5‬پیالطس پاسخ داد‪« :‬چگونه می‌تواند این کار را با روش‌های شیطانی انجام دهد؟ آنها پاسخ دادند‪ :‬او یک تخیل است و به وسیله امیر شیاطین‪ ،‬شیاطین را بیرون می کند‪ .‬و بنابراین همه چیز تابع‬ ‫او می شود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه پیالطس گفت‪ :‬به نظر می‌رسد که بیرون راندن شیاطین کار روح ناپاک نیست‪ ،‬بلکه از قدرت خدا سرچشمه می‌گیرد‪.‬‬ ‫‪ 7‬یهودیان به پیالطس پاسخ دادند‪« :‬ما از اعلیحضرت التماس می‌کنیم که او را فراخوانی تا در دادگاه تو حاضر شود و خود او را بشنوی‪.‬‬ ‫‪ 8‬آنگاه پیالطس رسولی را فرا خواند و به او گفت‪ :‬مسیح را به چه وسیله ای به اینجا خواهند آورد؟‬ ‫‪ 9‬سپس رسول بیرون آمد و مسیح را شناخت و او را پرستش کرد‪ .‬و خرقه ای را که در دست داشت بر زمین پهن کرد و گفت‪« :‬خداوندا‪ ،‬بر این راه برو و داخل شو‪ ،‬زیرا والی تو را می خواند‪.‬‬ ‫‪ 10‬وقتی یهودیان متوجه شدند که پیامبر چه کرده است‪ ،‬پیالطس را بر علیه او ندا کردند و گفتند‪« :‬چرا احضار او را با منجوق و نه به وسیله قاصد‪ ،‬به او ندادی؟» زیرا رسول چون او را دید او‬ ‫را پرستش كردند و خرقه اي را كه در دست داشت‪ ،‬پيش روي او بر زمين پهن كردند و به او گفتند‪ :‬پروردگارا‪ ،‬فرماندار تو را مي خواند‪.‬‬ ‫‪ 11‬آنگاه پیالطس رسول را صدا زد و گفت‪ :‬چرا چنین کردی؟‬ ‫‪ 12‬قاصد پاسخ داد‪« :‬وقتی مرا از اورشلیم نزد اسکندر فرستادی‪ ،‬عیسی را دیدم که به شکلی پست بر االغی نشسته بود‪ ،‬و بنی عبرانیان فریاد زدند‪ :‬حُسنا‪ ،‬شاخه‌هایی از درختان را در دست‬ ‫داشتند‪.‬‬ ‫‪ 13‬برخی دیگر جامه‌های خود را در راه پهن کردند و گفتند‪« :‬ما را نجات ده‪ ،‬ای که در آسمانی‪ .‬خوشا به حال کسی که به نام خداوند می آید‪.‬‬ ‫‪ 14‬آنگاه یهودیان علیه رسول فریاد زدند و گفتند‪« :‬بنی عبرانیان به زبان عبری سخنان خود را به زبان آوردند‪ .‬و تو که یونانی هستی چگونه توانستی عبری را بفهمی؟‬ ‫‪ 15‬قاصد به آنها پاسخ داد و گفت‪ :‬از یکی از یهودیان پرسیدم و گفتم‪ :‬این چه چیزی است که کودکان به زبان عبری فریاد می زنند؟‬ ‫‪ 16‬و او آن را برای من توضیح داد و گفت‪« :‬حُسنّا» را فریاد می‌زنند که تعبیرش این است‪« :‬ای خداوند‪ ،‬مرا نجات بده‪ .‬یا خداوندا نجات بده‪.‬‬ ‫‪ 17‬آنگاه پیالطس به ایشان گفت‪« :‬چرا شما خود به سخنان فرزندان یعنی سکوت خود شهادت می دهید؟ رسول در چه چیزی اشتباه کرده است؟ و سکوت کردند‪.‬‬ ‫‪ 18‬آنگاه والی به رسول گفت‪« :‬بیرون برو و به هر وسیله‌ای برای آوردن او تالش کن‪.‬‬ ‫‪ 19‬اما رسول بیرون رفت و مانند قبل عمل کرد‪ .‬و گفت‪ :‬خداوندا‪ ،‬داخل شو‪ ،‬زیرا فرماندار تو را می خواند‪.‬‬ ‫‪ 20‬و چون عیسی نزد پرچمدارانی که پرچم‌ها را حمل می‌کردند‪ ،‬داخل می‌شد‪ ،‬سرهای ایشان تعظیم کردند و عیسی را پرستش کردند‪.‬‬ ‫‪ 21‬در این هنگام یهودیان با شدت بیشتری علیه پرچمداران فریاد زدند‪.‬‬ ‫‪ 22‬اما پیالطس به یهودیان گفت‪« :‬می‌دانم که برای شما خوشایند نیست که سر پرچم‌ها از خود تعظیم کرده و عیسی را پرستش کردند‪ .‬اما چرا بر پرچم‌ها فریاد می‌زنید که گویا رکوع کرده و‬ ‫عبادت کرده‌اند؟‬ ‫‪ 23‬آنها به پیالطس گفتند‪ :‬ما پرچمداران را دیدیم که به تعظیم و پرستش عیسی پرداختند‪.‬‬ ‫‪ 24‬سپس فرماندار پرچمداران را فراخواند و به آنها گفت‪ ،‬چرا چنین کردید؟‬ ‫‪ 25‬پرچمداران به پیالطس گفتند‪« :‬ما همه بت پرست هستیم و خدایان را در معابد می پرستیم‪ .‬و چگونه در مورد پرستش او فکر کنیم؟ ما فقط معیارها را در دست داشتیم و آنها سر تعظیم فرود‬ ‫آوردند و او را پرستش کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬آنگاه پیالطس به روسای كنیسه گفت‪« :‬آیا خود مردان نیرومندی را انتخاب كنید و بگذارید معیارها را نگه دارند و خواهیم دید كه آیا آنها از خود خم خواهند شد‪.‬‬ ‫‪27‬بنابراین بزرگان یهود دوازده تن از قوی‌ترین و تواناترین پیران را جست‌وجو کردند و آنها را به پرچمداران واداشتند و آنها در حضور والی ایستادند‪.‬‬ ‫‪ 28‬آنگاه پیالطس به رسول گفت‪ :‬عیسی را بیرون بیاور و او را دوباره بیاور‪ .‬و عیسی و رسول از تاالر بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و پیالطس پرچمدارانی را که قبالً پرچم‌ها را بر دوش می‌کشیدند‪ ،‬فراخواند و به آنها سوگند یاد کرد که اگر در هنگام ورود عیسی به این ترتیب پرچم‌ها را بر دوش نمی‌کشیدند‪ ،‬سرهای ایشان‬ ‫را می‌برد‪.‬‬ ‫‪ 30‬سپس والی به عیسی دستور داد که دوباره داخل شود‪.‬‬ ‫‪ 31‬و رسول همان‌طور که قبالً کرده بود کرد‪ ،‬و بسیار از عیسی التماس کرد که بر خرقه خود برود و بر آن راه برود‪ ،‬و او بر آن راه رفته‪ ،‬داخل شد‪.‬‬ ‫‪ 32‬و چون عیسی داخل شد‪ ،‬پرچم‌ها مانند گذشته خم شده‪ ،‬او را پرستش کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫‪ ۱‬و چون پیالطس این را دید‪ ،‬ترسید و می‌خواست از جای خود بلند شود‪.‬‬ ‫‪ 2‬اما در حالی که او فکر می کرد برخیزد‪ ،‬همسرش که دور ایستاده بود‪ ،‬نزد او فرستاد و گفت‪« :‬با آن مرد عادل کاری نداشته باشی‪ .‬زیرا من در این شب در رؤیا در مورد او رنج بسیار کشیدم‪.‬‬ ‫‪ 3‬وقتی یهودیان این را شنیدند‪ ،‬به پیالطس گفتند‪« :‬آیا ما به تو نگفتیم که او فضولی است؟ بنگر‪ ،‬او همسرت را خواب دیده است‪.‬‬ ‫‪4‬پس پیالطس عیسی را صدا زد و گفت‪ :‬آنچه را که علیه تو شهادت می دهند شنیدی و جوابی ندادی؟‬ ‫‪ 5‬عیسی پاسخ داد‪« :‬اگر آنها قدرت صحبت نداشتند‪ ،‬نمی توانستند صحبت کنند‪ .‬اما چون هرکس به زبان خود فرمان دارد که هم خوب و هم بد صحبت کند‪ ،‬به آن نگاه کند‪.‬‬ ‫‪ 6‬اما بزرگان یهود در جواب به عیسی گفتند‪« :‬به چه نگاه کنیم؟‬ ‫‪ 7‬در وهله اول‪ ،‬این را در مورد تو می دانیم که از راه زنا به دنیا آمدی‪ .‬ثانیاً‪ ،‬به خاطر تولد تو‪ ،‬نوزادان در بیت لحم کشته شدند‪ .‬ثالثا ً اینکه پدر و مادرت مریم به مصر گریختند‪ ،‬زیرا نمی توانستند‬ ‫به مردم خود اعتماد کنند‪.‬‬ ‫‪8‬بعضی از یهودیانی که در آنجا ایستاده بودند‪ ،‬مساعدتر صحبت کردند‪ .‬اما می دانیم که مادرش مریم با یوسف نامزد شده بود و به همین دلیل او با زنا به دنیا نیامد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه پیالطس به یهودیانی که تصدیق می‌کردند او از راه زنا به دنیا آمده است‪ ،‬گفت‪« :‬این سخن شما درست نیست‪ ،‬زیرا نامزدی وجود داشت‪ ،‬چنانکه شهادت می‌دهند که از قوم شما هستند‪.‬‬ ‫‪َ 10‬حنّا و قیافا به پیالطس گفتند‪« :‬همه این انبوه مردمی که فریاد می‌زنند که او از راه زنا به دنیا آمده است‪ ،‬قابل توجه است‪ .‬اما کسانی که منکر تولد او از طریق زنا می شوند‪ ،‬پیروان و شاگردان‬ ‫او هستند‪.‬‬ ‫‪ 11‬پیالطس به حنا و قیافا پاسخ داد که مسیحیان چه کسانی هستند؟ آنها پاسخ دادند‪ :‬آنها فرزندان مشرکان هستند و یهودی نشده اند‪ ،‬بلکه پیرو او هستند‪.‬‬ ‫‪ 12‬آنگاه العازر و آستریوس و آنتونیوس و یعقوب و کاراس و سموئیل و اسحاق و فینیس و کریسپوس و اگریپا و حناس و یهودا پاسخ دادند‪ :‬ما مسیحیان مسیحی نیستیم‪ ،‬بلکه فرزندان یهودیان هستیم‬ ‫و راست می گوییم و در هنگام مریم حضور داشتیم‪ .‬نامزد شده بود‬ ‫‪ 13‬آنگاه پیالطس خود را به دوازده مردی که این سخن را گفتند خطاب کرد‪ ،‬به ایشان گفت‪ :‬شما را به زندگی قیصر وسوسه می‌کنم که صادقانه اعالم کنید که آیا او از طریق زنا به دنیا آمده است‬ ‫یا نه‪ ،‬و آن چیزهایی که شما گفتید صادق است‪.‬‬ ‫‪14‬آنها به پیالطس پاسخ دادند‪« :‬ما شریعت داریم که به موجب آن ما را از سوگند خوردن منع کرده‌ایم‪ ،‬زیرا این گناه است‪ :‬به جان سزار سوگند یاد کنند که آنطور که گفتیم نیست و ما راضی‬ ‫خواهیم بود که به قتل برسیم‪.‬‬


‫‪ 15‬پس حنا و قیافا به پیالطس گفتند‪« :‬آن دوازده مرد باور نخواهند کرد که ما او را زاده بدجنس و فضولی می‌دانیم‪ ،‬هرچند وانمود می‌کند که او پسر خدا و پادشاه است‪ .‬از باور‪ ،‬که از شنیدن آن‬ ‫می لرزیم‪.‬‬ ‫‪ 16‬آنگاه پیالطس به همه دستور داد که بیرون بروند مگر آن دوازده مرد که می‌گفتند او از راه زنا به دنیا نیامده است‪ ،‬و عیسی به دور بروند و به ایشان گفت‪« :‬چرا یهودیان قصد کشتن عیسی را‬ ‫دارند؟‬ ‫‪ 17‬آنها به او پاسخ دادند‪« :‬آنها خشمگین هستند زیرا او در روز سبت شفا داد‪ .‬پیالطس گفت‪ :‬آیا برای کار نیک او را خواهند کشت؟ آنها به او گفتند‪ :‬بله قربان‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه پیالطس پر از خشم از تاالر بیرون رفت و به یهودیان گفت‪« :‬من تمام جهان را برای شهادت می‌خوانم که در آن مرد عیب نمی‌بینم‪.‬‬ ‫‪ 2‬یهودیان به پیالطس پاسخ دادند‪« :‬اگر او شریر نبود‪ ،‬او را به حضور تو نمی آوردیم‪.‬‬ ‫‪ 3‬پیالطس به آنها گفت‪« :‬او را می گیرید و به شریعت خود محاکمه می کنید‪.‬‬ ‫‪4‬سپس یهودیان گفتند‪ :‬برای ما حالل نیست کسی را بکشیم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پیالطس به یهودیان گفت‪« :‬پس فرمان نکشید‪ ،‬از آن شماست‪ ،‬اما نه از آن من‪.‬‬ ‫‪ 6‬و دوباره به تاالر رفت و عیسی را به تنهایی صدا زد و به او گفت‪ :‬آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟‬ ‫‪ ۷‬عیسی در جواب به پیالطس گفت‪ :‬آیا این را از خودت می‌گویی یا یهودیان درباره من به تو گفته‌اند؟‬ ‫‪ 8‬پیالطس در جواب به عیسی گفت‪ :‬آیا من یهودی هستم؟ تمام قوم و حاکمان یهود تو را به من تسلیم کرده اند‪ .‬چیکار کردی‬ ‫‪ 9‬عیسی در جواب گفت‪« :‬پادشاهی من از این جهان نیست‪ .‬اگر پادشاهی من از این دنیا بود‪ ،‬بندگانم می جنگیدند و من نباید به یهودیان تسلیم می شدم‪ .‬اما اکنون پادشاهی من از اینجا نیست‪.‬‬ ‫‪ 10‬پیالطس گفت‪ :‬پس آیا تو پادشاهی؟ عیسی پاسخ داد‪ :‬تو می گویی که من یک پادشاه هستم‪ .‬و به این منظور آمدم تا به حقیقت شهادت دهم‪ .‬و هر که از راستی است‪ ،‬صدای مرا می شنود‪.‬‬ ‫‪ 11‬پیالطس به او گفت‪ :‬حقیقت چیست؟‬ ‫‪ 12‬عیسی گفت‪ :‬حقیقت از آسمان است‪.‬‬ ‫‪ 13‬پیالطس گفت‪ :‬پس حقیقت در زمین نیست‪.‬‬ ‫‪ 14‬عیسی به پیالطس گفت‪« :‬ایمان بیاور که حقیقت در زمین در میان کسانی است که وقتی قدرت قضاوت دارند‪ ،‬حقیقت بر آنها حکومت می‌کند و داوری درست می‌سازند‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه پیالطس عیسی را در تاالر رها کرد و نزد یهودیان رفت و گفت‪« :‬من در عیسی هیچ عیبی نمی‌بینم‪.‬‬ ‫‪ 2‬یهودیان به او می گویند‪ ،‬اما او گفت‪ ،‬من می توانم معبد خدا را خراب کنم و در سه روز آن را دوباره بنا کنم‪.‬‬ ‫‪ 3‬پیالطس به آنها گفت‪« :‬معبدی که درباره آن می گوید‪ ،‬چه نوع معبدی است؟‬ ‫‪ 4‬یهودیان به او گفتند‪ :‬آنچه را که سلیمان چهل و شش سال در ساخت آن انجام داد‪ ،‬گفت که وی را خراب خواهد کرد و در سه روز آن را خواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پیالطس دوباره به ایشان گفت‪« :‬من از خون آن مرد بی‌گناهم‪ .‬آیا به آن نگاه می کنید‬ ‫‪ 6‬یهودیان به او گفتند‪ :‬خون او بر ما و فرزندان ما باد‪ .‬آنگاه پیالطس مشایخ و کاتبان و کاهنان و الویان را جمع کرد و در خلوت به ایشان گفت‪« :‬این گونه رفتار نکنید‪ .‬در مورد شفای بیماران او‬ ‫و شکستن سبت که سزاوار مرگ است‪ ،‬چیزی در مورد شما (علیه او) نیافتم‪.‬‬ ‫‪ ۷‬کاهنان و الویان به پیالطس گفتند‪« :‬به جان سزار‪ ،‬اگر کسی کفر گو باشد‪ ،‬سزاوار مرگ است‪ .‬اما این مرد به خداوند ناسزا گفته است‪.‬‬ ‫‪8‬سپس والی بار دیگر به یهودیان دستور داد که از سالن خارج شوند‪ .‬و عیسی را خواند و به او گفت‪ :‬با تو چه کنم؟‬ ‫‪ 9‬عیسی به او پاسخ داد‪« :‬چنانچه مکتوب است عمل کن‪.‬‬ ‫‪ 10‬پیالطس به او گفت‪ :‬چگونه نوشته شده است؟‬ ‫‪ 11‬عیسی به او گفت‪ ،‬موسی و انبیا در مورد رنج و رستاخیز من نبوت کرده اند‪.‬‬ ‫‪ 12‬یهودیان با شنیدن این سخن‪ ،‬برآشفتند و به پیالطس گفتند‪« :‬چرا دیگر کفرگویی آن مرد را می‌شنوی؟‬ ‫‪ 13‬پیالطس به آنها گفت‪« :‬اگر این سخنان به نظر شما کفرآمیز است‪ ،‬او را بگیرید و به دادگاه خود بیاورید و مطابق شریعت خود محاکمه کنید‪.‬‬ ‫‪ 14‬یهودیان به پیالطس پاسخ دادند‪ ،‬شریعت ما می‌گوید‪ ،‬او باید ‪ 9‬و ‪ 30‬ضربه بزند‪ ،‬اما اگر به این ترتیب به خداوند ناسزا بگوید‪ ،‬سنگسار خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ 15‬پیالطس به ایشان گفت‪« :‬اگر گفتار او کفرآمیز بود‪ ،‬او را مطابق شریعت خود محاکمه کنید‪.‬‬ ‫‪ 16‬یهودیان به پیالطس گفتند‪ :‬شریعت ما به ما دستور می‌دهد که کسی را نکشیم‪.‬‬ ‫‪ 17‬پیالطس به آنها گفت‪ :‬شایسته نیست که مصلوب شود‪.‬‬ ‫‪ 18‬اما چون والی به مردم حاضر و یهودیان نگاه کرد‪ ،‬بسیاری از یهودیان را دید که اشک می ریختند و به رؤسای کاهنان یهودیان گفت‪« :‬همه مردم آرزوی مرگ او را ندارند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬مشایخ یهودیان به پیالطس پاسخ دادند‪« :‬ما و تمام قوم به همین منظور به اینجا آمدیم تا او بمیرد‪.‬‬ ‫‪ 20‬پیالطس به آنها گفت‪ :‬چرا باید بمیرد؟‬ ‫‪ 21‬آنها به او گفتند‪ ،‬زیرا او خود را پسر خدا و پادشاه می‌داند‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪ 1‬ا ّما نیقودیموس‪ ،‬مردی یهودی‪ ،‬در حضور فرماندار ایستاده‪ ،‬گفت‪ :‬ای قاضی عادل‪ ،‬از تو استدعا می‌کنم که به من اجازه داری که چند کلمه بگویم‪.‬‬ ‫‪ 2‬پیالطس به او گفت‪« :‬بگو‪.‬‬ ‫‪ 3‬نیقودیموس گفت‪ :‬من با مشایخ یهود و علما و کاهنان و الویان و جمیع جماعت یهودیان در مجلس ایشان صحبت کردم‪ .‬با این مرد چه کار می کنی؟‬ ‫‪ 4‬او مردی است که معجزات مفید و باشکوه بسیاری انجام داده است‪ ،‬مانند هیچ کس بر روی زمین که قبالً انجام نداده است و هرگز نخواهد کرد‪ .‬او را رها کنید و به او آسیبی نرسانید‪ .‬اگر از‬ ‫جانب خدا آمده باشد‪ ،‬معجزاتش (درمان های معجزه آسای او) ادامه خواهد داشت‪ .‬اما اگر از مردان‪ ،‬آنها را نابود خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ 5‬پس موسی هنگامی که خدا به مصر فرستاد‪ ،‬معجزاتی را که خدا به او دستور داده بود‪ ،‬در حضور فرعون پادشاه مصر انجام داد‪ .‬و اگر چه جادوگران آن کشور‪ ،‬یانس و جمبرس‪ ،‬همان‬ ‫معجزاتی را که موسی انجام داد‪ ،‬با جادوی خود انجام دادند‪ ،‬اما نتوانستند همه آنچه را که او انجام می داد‪ ،‬انجام دهند‪.‬‬ ‫‪ 6‬و معجزاتی که جادوگران انجام دادند‪ ،‬چنانکه می دانید‪ ،‬ای کاتبان و فریسیان‪ ،‬از خدا نبود‪ .‬اما کسانی که آنها را به وجود آوردند هالک شدند و همه کسانی که به آنها ایمان آوردند‪.‬‬ ‫‪ 7‬و اکنون این مرد را رها کنید‪ .‬زیرا همان معجزاتی که به خاطر آنها او را متهم می کنید‪ ،‬از جانب خداست‪ .‬و او شایسته مرگ نیست‪.‬‬ ‫‪ 8‬یهودیان به نیقودیموس گفتند‪ :‬آیا تو شاگرد او می‌شوی و به نفع او سخن می‌گویی؟‬ ‫‪ ۹‬نیقودیموس به ایشان گفت‪« :‬آیا فرماندار نیز شاگرد او شده است و برای او سخنرانی می‌کند؟» آیا سزار او را در آن پست عالی قرار نداد؟‬ ‫‪ 10‬وقتی یهودیان این را شنیدند‪ ،‬لرزیدند و دندان‌های خود را به نیقودیموس ساییدند و به او گفتند‪ :‬باشد که تعلیم او را برای حقیقت بپذیری و نصرت خود را نزد مسیح داشته باشی!‬ ‫‪ 11‬نیقودیموس پاسخ داد‪ :‬آمین‪ .‬همانطور که شما گفتید‪ ،‬آموزه او و سهم خود را با او دریافت خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ 12‬آنگاه یهودی دیگری برخاست و از والی اجازه خواست تا چند کلمه از او بشنود‪.‬‬ ‫‪ 13‬و فرماندار گفت‪ :‬هر چه داری بگو‪.‬‬


‫‪ 14‬و او گفت‪ :‬من سی و هشت سال در کنار حوض گوسفندان در اورشلیم دراز کشیدم و در ضعف شدید کار می‌کردم و در انتظار شفای بودم که باید با آمدن فرشته‌ای که در زمانی معین آب را‬ ‫متالطم می‌کرد‪ ; .‬و هر کس که بعد از دردسر آب وارد شد‪ ،‬از هر بیماری که داشت شفا یافت‪.‬‬ ‫‪ 15‬و چون عیسی مرا در آنجا دید که در حال ضعف هستم‪ ،‬به من گفت‪ :‬آیا شفا می یابی؟ و من جواب دادم‪ :‬آقا‪ ،‬من مردی ندارم که وقتی آب متالطم شود مرا در حوض بگذارد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و او به من گفت‪ :‬برخیز‪ ،‬بسترت را بردار و راه برو‪ .‬و بالفاصله خوب شدم و تختم را برداشتم و راه افتادم‪.‬‬ ‫‪17‬پس یهودیان به پیالطوس گفتند‪ :‬ای سرور ما‪ ،‬از او بپرس که در چه روزی از بیماری خود شفا یافت‪.‬‬ ‫‪ 18‬ناتوان پاسخ داد‪ :‬روز سبت بود‪.‬‬ ‫‪ 19‬یهودیان به پیالطس گفتند‪« :‬آیا نگفتیم که او شفای خود را در روز سبت انجام داد و شیاطین را به وسیله امیر شیاطین بیرون کرد؟‬ ‫‪ .20‬سپس ‪ 7‬یهودی دیگری بیرون آمد و گفت‪« :‬من نابینا بودم‪ ،‬صداها را می شنیدم‪ ،‬اما نمی توانستم کسی را ببینم‪ .‬و هنگامی که عیسی می رفت‪ ،‬شنیدم که جماعتی از آنجا می گذشتند و پرسیدم‬ ‫آنجا چیست؟‬ ‫‪ 21‬آنها به من گفتند که عیسی در حال عبور است‪ ،‬پس فریاد زدم و گفتم‪ :‬ای پسر داوود‪ ،‬عیسی‪ ،‬به من رحم کن‪ .‬و او ایستاد و دستور داد که من را نزد او بیاورند و به من گفت‪ :‬چه می خواهی؟‬ ‫‪ 22‬گفتم‪ :‬خداوندا‪ ،‬تا بینایی خود را پیدا کنم‪.‬‬ ‫‪ 23‬او به من گفت‪ :‬بینا شو‪.‬‬ ‫‪ 24‬یهودی دیگری نیز بیرون آمد و گفت‪« :‬من جذامی بودم و تنها به قول خود مرا شفا داد و گفت‪« :‬می‌خواهم‪ ،‬پاک باش‪ .‬و اکنون از جذام پاک شدم‪.‬‬ ‫‪ 25‬و یهودی دیگری بیرون آمد و گفت‪ :‬من کج بودم و او مرا به قول خود راست کرد‪.‬‬ ‫‪ 26‬و زنی به نام ورونیکا گفت‪ :‬من دوازده سال به بیماری خون مبتال شدم و لبه جامه او را لمس کردم و در حال حاضر جریان خون من قطع شد‪.‬‬ ‫‪ 27‬یهودیان گفتند‪« :‬ما شریعت داریم که زن را به عنوان مدرک مجاز نمی دانند‪.‬‬ ‫‪ 28‬و بعد از چیزهای دیگر‪ ،‬یهودی دیگری گفت‪ :‬عیسی را دیدم که با شاگردانش به عروسی دعوت شده بود و در قنای جلیل شراب تنگ بود‪.‬‬ ‫‪ 29‬و چون شراب تمام شد‪ ،‬به غالمان دستور داد که شش دیگ را که در آنجا بود از آب پر کنند‪ ،‬و آنها را تا لبه پر کردند‪ ،‬و او آنها را برکت داد و آب را به شراب تبدیل کرد‪ ،‬و همه مردم‪ .‬نوشید‪،‬‬ ‫از این معجزه شگفت زده شد‪.‬‬ ‫‪ 30‬و یهودی دیگری ایستاده‪ ،‬گفت‪ :‬عیسی را دیدم که در کنیسه کفرناحوم تعلیم می‌داد‪ .‬و در کنیسه مردی بود که شیطان داشت‪ .‬و او فریاد زد و گفت‪ :‬مرا رها کن‪ .‬ای عیسی ناصری‪ ،‬ما با تو چه‬ ‫کار داریم؟ اومدی ما رو نابود کنی؟ می دانم که تو قدوس خدا هستی‪.‬‬ ‫‪ 31‬و عیسی او را سرزنش کرد و گفت‪ :‬ای روح ناپاک سکوت کن و از آن مرد بیرون بیا‪ .‬و در حال حاضر او از او بیرون آمد‪ ،‬و هیچ آسیبی به او نرساند‪.‬‬ ‫‪ 32‬اینها را نیز یکی از فریسیان گفته است‪ .‬دیدم که گروه بزرگی از جلیل و یهودیه و ساحل دریا و بسیاری از کشورهای اردن نزد عیسی آمدند و افراد بسیار ناتوان نزد او آمدند و او همه آنها را‬ ‫شفا داد‪.‬‬ ‫‪ 33‬و شنيدم كه ارواح ناپاك فرياد مي‌زنند و مي‌گويند كه تو پسر خدا هستي‪ .‬و عیسی سخت به آنها دستور داد که او را نشناسند‪.‬‬ ‫‪ 34‬پس از آن شخص دیگری که سنتوریو نام داشت گفت‪ :‬عیسی را در کفرناحوم دیدم و از او التماس کردم و گفتم‪ :‬خداوندا‪ ،‬بنده من فلج در خانه خوابیده است‪.‬‬ ‫‪ 35‬و عیسی به من گفت‪ ،‬من خواهم آمد و او را شفا خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ 36‬اما من گفتم‪ :‬خداوندا‪ ،‬من الیق این نیستم که تو زیر سقف من بیایی‪ .‬بلکه فقط کلمه را بگو و بنده من شفا خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪ 37‬و عیسی به من گفت‪ :‬برو‪ .‬و همانطور که ایمان آوردی‪ ،‬با تو نیز چنین شود‪ .‬و بنده من از همان ساعت شفا یافت‪.‬‬ ‫‪ 38‬آنگاه مردی از اشراف گفت‪ :‬من در کفرناحوم پسری داشتم که در حال مرگ بود‪ .‬و چون شنیدم که عیسی به جلیل آمده‪ ،‬رفتم و از او التماس کردم که به خانه من فرود آید و پسرم را شفا دهد‪،‬‬ ‫زیرا در آستانه مرگ بود‪.‬‬ ‫‪ 39‬او به من گفت‪ :‬برو‪ ،‬پسرت زنده است‪.‬‬ ‫‪ 40‬و پسرم از آن ساعت شفا یافت‪.‬‬ ‫‪ 41‬عالوه بر اینها‪ ،‬بسیاری دیگر از یهودیان‪ ،‬اعم از زن و مرد‪ ،‬فریاد زدند و گفتند‪ :‬او به راستی پسر خداست که همه بیماریها را فقط با کالم خود معالجه می کند و شیاطین کامالً تابع او هستند‪.‬‬ ‫‪ 42‬برخی از آنها دورتر گفتند‪« :‬این قدرت از جانب هیچ کس جز خدا نمی تواند ادامه یابد‪.‬‬ ‫‪ 43‬پیالطس به یهودیان گفت‪ :‬چرا شیاطین مطیع پزشکان شما نیستند؟‬ ‫‪44‬بعضی از آنان گفتند‪ :‬قدرت تسخیر شیاطین جز از جانب خدا نیست‪.‬‬ ‫‪ 45‬ا ّما دیگران به پیالطس گفتند که ایلعازر را پس از چهار روز در قبر او زنده کرد‪.‬‬ ‫‪ 46‬والی با شنیدن این سخن‪ ،‬لرزان به انبوه یهودیان گفت‪ :‬ریختن خون بیگناه برای شما چه سودی دارد؟‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه پیالطوس نیقودیموس و آن پانزده مرد را که می‌گفتند عیسی از راه زنا به دنیا نیامده بود‪ ،‬فراخواند‪ ،‬به ایشان گفت‪« :‬چه کنم‪ ،‬چون در میان مردم غوغایی است‪.‬‬ ‫‪ 2‬به او گفتند‪ :‬ما نمی دانیم‪ .‬ببینند چه کسی غوغا می کند‪.‬‬ ‫‪3‬پس پیالطس دوباره جمعیت را فرا خواند و به ایشان گفت‪« :‬می‌دانید که رسم دارید که در عید فصح یک زندانی را برای شما آزاد کنم‪.‬‬ ‫‪ 4‬من یک زندانی مشهور‪ ،‬یک قاتل دارم که او را باراباس‪ ،‬و عیسی مسیح نامیده می‌شود‪ ،‬که در او چیزی سزاوار مرگ نمی‌بینم‪ .‬پس کدام یک از آنها را در نظر دارید که برای شما آزاد کنم؟‬ ‫‪ 5‬همه فریاد می‌زنند و می‌گویند‪« :‬بارابا را برای ما رها کن‪».‬‬ ‫‪ 6‬پیالطس به آنها گفت‪ :‬پس با عیسی که مسیح نامیده می شود چه کنم؟‬ ‫‪ ۷‬همگی پاسخ می‌دهند که مصلوب شود‪.‬‬ ‫‪8‬دوباره فریاد می‌زنند و به پیالطس می‌گویند‪« :‬اگر این مرد را آزاد کنی‪ ،‬تو دوست سزار نیستی؟» زیرا او اعالم کرده است که او پسر خدا و یک پادشاه است‪ .‬اما آیا شما تمایل دارید که او پادشاه‬ ‫شود‪ ،‬نه سزار؟‬ ‫‪ ۹‬آنگاه پیالطس پر از خشم به ایشان گفت‪« :‬امت شما همیشه فتنه گر بوده است و شما همیشه بر ضد کسانی هستید که خدمتگزار شما بوده اند؟‬ ‫‪ 10‬یهودیان پاسخ دادند‪ :‬کسانی که به ما خدمت کردند چه کسانی هستند؟‬ ‫‪ 11‬پیالطس به آنها پاسخ داد‪« :‬خدای شما که شما را از اسارت سخت مصریان رهانید و شما را بر دریای سرخ آورد که گویی خشکی است و در بیابان با مانا و گوشت بلدرچین به شما غذا داد و‬ ‫آب آورد‪ .‬از صخره بیرون آمد و از آسمان به شما شریعت داد‪:‬‬ ‫‪12‬شما او را از هر راه برانگیختید و برای خود یک گوساله مذاب خواستید و آن را پرستش کرده و برای آن قربانی کردید و گفتید‪ :‬ای اسرائیل‪ ،‬خدایان تو هستند که تو را از زمین مصر بیرون‬ ‫آوردند‪.‬‬ ‫‪ 13‬به همین دلیل خدای تو مایل بود که تو را هالک کند‪ .‬اما موسی برای تو شفاعت کرد و خدای تو او را شنید و گناه تو را بخشید‪.‬‬ ‫‪ 14‬پس از آن‪ ،‬شما بر ضد انبیای خود‪ ،‬یعنی موسی و هارون‪ ،‬خشمگین شدید‪ ،‬زیرا آنها به خیمه گریختند‪ ،‬و شما همیشه بر خدا و انبیای او زمزمه می‌کردید‪.‬‬ ‫‪ 15‬و از صندلی داوری خود برخاسته‪ ،‬می‌خواست بیرون برود‪ .‬اما یهودیان همه فریاد زدند که ما سزار را پادشاه می دانیم و نه عیسی را‪.‬‬ ‫‪ 16‬در حالی که این شخص‪ ،‬به محض اینکه به دنیا آمد‪ ،‬حکیمان آمدند و هدایایی به او تقدیم کردند‪ .‬چون هیرودیس شنید‪ ،‬بسیار مضطرب شد و می خواست او را بکشد‪.‬‬ ‫‪ 17‬چون پدرش این را دانست‪ ،‬با او و مادرش مریم به مصر گریخت‪ .‬هیرودیس وقتی شنید که او به دنیا آمده است‪ ،‬می خواست او را بکشد‪ .‬و بر این اساس همه کودکانی را که در بیت لحم و در‬ ‫تمام سواحل آن از دو سال به پایین بودند‪ ،‬فرستاد و کشت‪.‬‬ ‫‪ 18‬چون پیالطس این روایت را شنید‪ ،‬ترسید‪ .‬و در میان مردم که سر و صدا می کردند‪ ،‬فرمان سکوت داد و به عیسی گفت‪« :‬پس آیا تو پادشاهی؟‬ ‫‪19‬همه یهودیان به پیالطس پاسخ دادند‪ ،‬او همان کسی است که هیرودیس می‌خواست او را بکشد‪.‬‬


‫‪ 20‬آنگاه پیالطس آب گرفت‪ ،‬دستهای خود را در حضور مردم شست و گفت‪« :‬من از خون این شخص عادل بیگناهم‪ .‬شما به آن نگاه کنید‬ ‫‪ 21‬یهودیان پاسخ دادند و گفتند‪ :‬خون او بر ما و فرزندان ما باد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه پیالطس دستور داد که عیسی را به حضور او بیاورند و با او چنین گفت‪:‬‬ ‫‪ 23‬قوم خودت تو را به این امر کرده اند که خود را پادشاه می کنی‪ .‬از این رو‪ ،‬من‪ ،‬پیالطس‪ ،‬تو را به شالق زدن طبق قوانین حاکمان سابق محکوم می کنم‪ .‬و این که تو را ابتدا ببندند‪ ،‬سپس در‬ ‫مکانی که اکنون در آن زندانی هستی‪ ،‬به صلیب آویزان شوند‪ .‬و همچنین دو جنایتکار با تو که نامهایشان دیماس و گشتاس است‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪1‬سپس عیسی و دو دزد با او از تاالر بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪ 2‬و چون به محلی که گلگوتا نامیده می‌شود رسیدند‪ ،‬جامه‌اش را از تن او درآوردند و با پارچه‌ای کتانی بر او بستند و تاجی از خار بر سر او نهادند و نی در دست او نهادند‪.‬‬ ‫‪ 3‬و به همین ترتیب با دو دزدی که با او مصلوب شدند‪ ،‬دیماس در دست راست و گستاس در سمت چپ او کردند‪.‬‬ ‫‪ 4‬اما عیسی گفت‪« :‬پدر من‪ ،‬آنها را ببخش‪ .‬زیرا آنها نمی دانند چه می کنند‪.‬‬ ‫‪ 5‬و جامه‌های او را تقسیم کردند و بر جامه‌اش قرعه انداختند‪.‬‬ ‫‪ 6‬مردم در این میان ایستادند و سران کاهنان و مشایخ یهودیان او را مسخره کردند و گفتند‪ :‬او دیگران را نجات داد‪ ،‬اکنون اگر می تواند خود را نجات دهد‪ .‬اگر او پسر خداست‪ ،‬اکنون از صلیب‬ ‫پایین بیاید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬سربازان نیز او را مسخره کردند و سرکه و صفرا گرفتند و به او دادند تا بنوشد و به او گفتند‪« :‬اگر تو پادشاه یهود هستی خود را رهایی بخش‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه لنگینوس‪ ،‬سربازی‪ ،‬نیزه‌ای را به دست گرفت‪ ۱ ،‬پهلوی او را سوراخ کرد و در همین لحظه خون و آب بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪ 9‬و پیالطس عنوان را بر روی صلیب به حروف عبری‪ ،‬التین و یونانی نوشت‪ ،‬یعنی‪ .‬این پادشاه یهودیان است‪.‬‬ ‫‪ 10‬اما یکی از دو دزدی که با عیسی مصلوب شده بودند‪ ،‬که گستاس نام داشت‪ ،‬به عیسی گفت‪« :‬اگر تو مسیح هستی‪ ،‬خود و ما را رهایی بخش‪.‬‬ ‫‪ 11‬ا ّما دزدی که بر دست راست او مصلوب شده بود که دیماس نام داشت در جواب او را سرزنش کرد و گفت‪ :‬آیا از خدا که محکوم به این مجازات هستی نمی ترسی؟ ما واقعا ً به درستی و‬ ‫عادالنه نقص اعمال خود را دریافت می کنیم‪ .‬اما این عیسی چه بدی کرده است؟‬ ‫‪ 12‬پس از این ناله‪ ،‬به عیسی گفت‪« :‬خداوندا‪ ،‬وقتی به پادشاهی خود آمدی مرا به یاد بیاور‪.‬‬ ‫‪ 13‬عیسی در جواب به او گفت‪ :‬آمین به تو می گویم که امروز در بهشت با من خواهی بود‪.‬‬ ‫فصل ‪8‬‬ ‫‪ 1‬و حدود ساعت ششم بود و تاریکی بر روی تمام زمین تا ساعت نهم بود‪.‬‬ ‫‪ 2‬و در حالی که خورشید گرفتار شده بود‪ ،‬اینک پرده معبد از باال به پایین شکافته شده بود‪ .‬و صخره ها نیز پاره شد و قبرها گشوده شد و بسیاری از اجساد مقدسین که خوابیده بودند برخاستند‪.‬‬ ‫‪ 3‬و حدود ساعت نهم عیسی با صدای بلند فریاد زد‪ :‬هلی‪ ،‬هلی‪ ،‬الما زباکتانی؟ که تعبیرش این است‪ :‬خدای من‪ ،‬خدای من‪ ،‬چرا مرا ترک کردی؟‬ ‫‪ 4‬و پس از این چیزها‪ ،‬عیسی گفت‪« :‬ای پدر‪ ،‬روح خود را به دست تو می سپارم‪ .‬و پس از گفتن این‪ ،‬روح را تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪ 5‬ا ّما هنگامی که صدیر دید که عیسی چنین فریاد زد روح را تسلیم کرد‪ ،‬خدا را تجلیل کرد و گفت‪« :‬به راستی که این مرد عادل بود‪.‬‬ ‫‪ 6‬و همه مردمی که در آنجا ایستاده بودند‪ ،‬از این دید بسیار مضطرب شدند‪ .‬و به آنچه گذشت تأمل کردند‪ ،‬سینه هایشان را زد و سپس به شهر اورشلیم بازگشتند‪.‬‬ ‫‪7‬صدور نزد والی رفت و تمام آنچه را که گذشت به او بازگو کرد‪.‬‬ ‫‪ 8‬و چون همه این چیزها را شنید‪ ،‬بسیار اندوهگین شد‪.‬‬ ‫‪ 9‬و یهودیان را جمع کرد و به ایشان گفت‪ :‬آیا معجزه خورشید گرفتگی و چیزهای دیگری را که در زمانی که عیسی در حال مرگ بود‪ ،‬روی داد‪ ،‬دیده‌اید؟‬ ‫‪ 10‬وقتی یهودیان شنیدند‪ ،‬به فرماندار پاسخ دادند‪« :‬خورشید گرفتگی طبق عادت معمولش اتفاق افتاد‪.‬‬ ‫‪ 11‬ا ّما همه آشنایان مسیح و زنانی که از جلیل به دنبال عیسی آمده بودند‪ ،‬دور ایستاده بودند و همه این چیزها را مشاهده می کردند‪.‬‬ ‫‪ 12‬و اینک مردی از آریماتیا‪ ،‬به نام یوسف‪ ،‬که او نیز شاگرد عیسی بود‪ ،‬اما نه آشکارا‪ ،‬از ترس یهودیان‪ ،‬نزد فرماندار آمد‪ ،‬و به فرماندار التماس کرد که به او اجازه دهد تا او را بردارد‪ .‬بدن‬ ‫عیسی از صلیب‬ ‫‪ 13‬و فرماندار به او اجازه داد‪.‬‬ ‫‪ 14‬و نیقودیموس آمد و مخلوطی از مر و آلوئه به وزن صد مثقال با خود آورد‪ .‬و عیسی را با اشک از صلیب پایین آوردند و طبق رسم دفن در میان یهودیان‪ ،‬او را با پارچه‌های کتان با عطریات‬ ‫بستند‪.‬‬ ‫‪ 15‬و او را در قبر جدیدی که یوسف ساخته بود و از صخره‌ای که هیچ‌کس در آن نگذاشته بود‪ ،‬بریدند‪ .‬و سنگ بزرگی به در قبر غلتانیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪ 1‬وقتی یهودیان ظالم شنیدند که یوسف التماس کرده و جسد عیسی را دفن کرده است‪ ،‬نیقودیموس را جستجو کردند‪ .‬و آن پانزده مردی که در حضور والی شهادت داده بودند که عیسی از راه زنا به‬ ‫دنیا نیامده است و نیکوکاران دیگری که نسبت به او نیکی کرده بودند‪.‬‬ ‫‪ 2‬اما چون همه از ترس یهودیان خود را پنهان کردند‪ ،‬نیقودیموس به تنهایی خود را به آنها نشان داد و گفت‪« :‬چگونه چنین افرادی می توانند به کنیسه وارد شوند؟‬ ‫‪ 3‬یهودیان به او پاسخ دادند‪ ،‬اما تو چه جرأت داری وارد کنیسه شوی که با مسیح هم پیمان بودی؟ بگذار قرعه تو در دنیای دیگر با او باشد‪.‬‬ ‫‪ 4‬نیقودیموس پاسخ داد‪ :‬آمین‪ .‬چنین باشد تا در پادشاهی او قرعه خود را با او داشته باشم‪.‬‬ ‫‪ 5‬و یوسف نیز به همین ترتیب هنگامی که نزد یهودیان آمد‪ ،‬به آنها گفت‪ :‬چرا بر من عصبانی هستید که بدن عیسی پیالطوس را میل می‌کنید؟ اینک من او را در قبر خود نهادم و او را در کتان‬ ‫تمیز پیچیده و سنگی بر در قبر گذاشتم‪.‬‬ ‫‪ 6‬من نسبت به او به درستی رفتار کردم‪ .‬اما شما به ستم رفتار کردید که آن عادل را مصلوب کردید و سرکه به او دادید و تاج خار بر او گذاشتید و بدنش را با تازیانه دریدید و گناه خون او را بر‬ ‫شما نازل کردید‪.‬‬ ‫‪ 7‬یهودیان از شنیدن این موضوع مضطرب و مضطرب شدند‪ .‬و یوسف را گرفتند و دستور دادند که قبل از روز سبت او را بازداشت کنند و تا پایان سبت در آنجا نگه داشتند‪.‬‬ ‫‪ 8‬و به او گفتند‪« :‬اعتراف کن‪ .‬زیرا در این زمان‪ ،‬تا روز اول هفته‪ ،‬هیچ ضرری به تو حالل نیست‪ .‬اما ما می دانیم که تو را شایسته دفن نخواهی دانست‪ .‬اما گوشت تو را به پرندگان آسمان و‬ ‫وحوش زمین خواهیم داد‪.‬‬ ‫‪ 9‬یوسف پاسخ داد‪« :‬این سخن مانند گفتار جالوت مغرور است که خدای زنده را در سخن گفتن بر داوود مالمت کرد‪ .‬اما شما کاتبان و پزشکان می‌دانید که خداوند به وسیله پیامبر می‌گوید‪ :‬انتقام از‬ ‫آن من است و من به شما ‪ 1‬بدی را که به من تهدید کرده‌اید جبران خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ 10‬خدایی که به صلیب آویزان کردی‪ ،‬قادر است مرا از دست تو رهایی بخشد‪ .‬تمام شرارت به تو باز خواهد گشت‪.‬‬ ‫‪ 11‬زیرا والی چون دستهای خود را شست‪ ،‬گفت‪ :‬من از خون این شخص عادل پاک هستم‪ .‬اما شما پاسخ دادید و فریاد زدید که خون او بر ما و فرزندان ما باد‪ .‬همانطور که گفتید‪ ،‬تا ابد هالک‬ ‫شوید‪.‬‬ ‫‪ 12‬مشایخ یهودیان با شنیدن این سخنان بسیار خشمگین شدند‪ .‬و یوسف را گرفتند و در اتاقی گذاشتند که در آن پنجره نبود‪ .‬در را بستند و بر قفل مهر زدند‪.‬‬ ‫‪ 13‬و حناس و قیافا نگهبانی بر آن نهادند و با کاهنان و الویان مشورت کردند که همگی پس از َسبَت گرد هم آیند‪ ،‬و اندیشیدند که یوسف را به چه مرگ بکشند‪.‬‬


‫‪ 14‬پس از انجام این کار‪ ،‬حکام‪ ،‬حنا و قیافا‪ ،‬دستور دادند که یوسف را بیرون آورند‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪ 1‬چون تمام جماعت این را شنیدند‪ ،‬تحسین و شگفت زده شدند‪ ،‬زیرا همان مهر را بر قفل اتاق یافتند و یوسف را پیدا نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه َحنّا و قیافا بیرون رفتند و در حالی که همه از رفتن یوسف تحسین می‌کردند‪ ،‬اینک یکی از سربازان که مقبره عیسی را نگه می‌داشت‪ ،‬در مجلس سخن گفت‪.‬‬ ‫‪ 3‬وقتی که از قبر عیسی نگهبانی می‌کردند‪ ،‬زلزله‌ای رخ داد‪ .‬و فرشته خدا را دیدیم که سنگ قبر را کنار زد و بر آن نشست‪.‬‬ ‫‪ 4‬و چهره او مانند برق و جامه او مانند برف بود‪ .‬و ما از ترس مانند افراد مرده شدیم‪.‬‬ ‫‪ 5‬و فرشته‌ای را شنیدیم که نزد قبر عیسی به زنان می‌گفت‪ :‬نترسید‪ .‬من می دانم که شما به دنبال عیسی هستید که مصلوب شد‪ .‬همانطور که پیشگویی کرده بود برخاسته است‪.‬‬ ‫‪ ۶‬بیایید و مکانی را ببینید که او در آنجا گذاشته شده است‪ .‬و همین حاال بروید و به شاگردانش بگویید که او از مردگان برخاسته است و پیش از شما به جلیل خواهد رفت‪ .‬در آنجا او را همانطور که‬ ‫به شما گفته است خواهید دید‪.‬‬ ‫‪ 7‬آنگاه یهودیان تمامی سربازانی را که مقبره عیسی را نگهبانی می‌کردند‪ ،‬جمع کردند و به ایشان گفتند‪« :‬آن زنانی که فرشته با آنها سخن گفت چه کسانی هستند؟ چرا آنها را نگرفتید؟‬ ‫‪ 8‬سربازان پاسخ دادند و گفتند‪« :‬ما نمی دانیم که زنان چه کسانی بودند‪ .‬عالوه بر این‪ ،‬ما از ترس مرده شدیم‪ ،‬و چگونه می توانستیم آن زنان را بگیریم؟‬ ‫‪ 9‬یهودیان به ایشان گفتند‪ :‬چنانکه خداوند زنده است‪ ،‬ما به شما ایمان نداریم‪.‬‬ ‫‪ 10‬سربازان در جواب به یهودیان گفتند‪ ،‬وقتی عیسی را دیدید و شنیدید که این همه معجزات انجام می دهد و به او ایمان نیاوردید‪ ،‬چگونه باید به ما ایمان بیاورید؟ خوب گفتید‪ ،‬همانطور که خداوند‬ ‫زنده است‪ ،‬زیرا خداوند واقعا ً زنده است‪.‬‬ ‫‪ 11‬ما شنیده‌ایم که یوسف را که جسد عیسی را دفن کرد‪ ،‬در اتاقی در زیر قفلی که مهر و موم شده بود‪ ،‬محبوس کردید‪ .‬و چون آن را باز کردید‪ ،‬او را در آنجا نیافتید‪.‬‬ ‫‪ 12‬پس یوسف را که او را در اتاق نگهبانی می‌دادید‪ ،‬بیاورید‪ ،‬و ما عیسی را که در قبر از او محافظت می‌کردیم‪ ،‬بیاوریم‪.‬‬ ‫‪ 13‬یهودیان پاسخ دادند و گفتند‪ :‬ما یوسف را می آوریم‪ ،‬آیا شما عیسی را می آورید‪ .‬اما یوسف در شهر خود آریماتیا است‪.‬‬ ‫‪ 14‬سربازان پاسخ دادند‪« :‬اگر یوسف در آریماتیا و عیسی در جلیل باشد‪ ،‬شنیدیم که فرشته به زنان خبر داد‪.‬‬ ‫‪ 15‬یهودیان با شنیدن این سخن‪ ،‬ترسیدند و به یکدیگر گفتند‪« :‬اگر این چیزها آشکار شود‪ ،‬همه به عیسی ایمان خواهند آورد‪.‬‬ ‫‪ 16‬آنگاه پول زیادی جمع کردند و به سربازان دادند و گفتند‪ :‬آیا به مردم می گویید که شاگردان عیسی شب هنگام که شما خواب بودید آمدند و جسد عیسی را ربودند؟ و اگر پیالطس والی این خبر‬ ‫را بشنود‪ ،‬او را راضی خواهیم کرد و شما را تأمین خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪ 17‬سربازان پول را گرفتند و همانطور که یهودیان به آنها دستور داده بودند گفتند‪ .‬و گزارش آنها در بین مردم پخش شد‪.‬‬ ‫‪ 18‬ا ّما یکی از کاهنان فینیس‪ ،‬آدا مدیر مدرسه و الوی به نام اگیوس‪ ،‬سه نفر از جلیل به اورشلیم آمدند و به سران کاهنان و همۀ کسانی که در کنیسه بودند‪ ،‬گفتند‪:‬‬ ‫‪19‬ما عیسی را که شما مصلوب کردید دیدیم که با یازده شاگرد خود صحبت می‌کرد و در میان آنها در کوه زیتون نشسته‪ ،‬به ایشان گفت‪:‬‬ ‫‪ 20‬به تمام جهان بروید‪ ،‬انجیل را به همه ملتها موعظه کنید و آنها را به نام پدر و پسر و روح القدس تعمید دهید‪ .‬و هر که ایمان بیاورد و تعمید یابد‪ ،‬نجات خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪ 21‬و چون این را به شاگردان خود گفت‪ ،‬او را دیدیم که به آسمان باال رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬چون سران کاهنان و مشایخ و الویان این چیزها را شنیدند‪ ،‬به این سه مرد گفتند‪« :‬خدای اسرائیل را جالل دهید و برای او اعتراف کنید که آیا آن چیزهایی که می‌گویید دیده‌اید و شنیده‌اید‪،‬‬ ‫راست است یا خیر‪. .‬‬ ‫‪ 23‬آنها در جواب گفتند‪« :‬همانطور که خداوند پدران ما زنده است‪ ،‬خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب‪ ،‬همانطور که عیسی را شنیدیم که با شاگردان خود صحبت می کرد و همانطور که‬ ‫او را دیدیم که به آسمان باال می رود‪ .‬پس حقیقت را برای شما بیان کردیم‪.‬‬ ‫‪ 24‬و آن سه مرد دورتر در جواب گفتند و این سخنان را افزودند‪« :‬اگر ما مالک سخنانی نباشیم که عیسی را شنیدیم و او را در حال صعود به آسمان دیدیم‪ ،‬مرتکب گناه خواهیم شد‪.‬‬ ‫‪ 25‬آنگاه رؤسای کاهنان فوراً برخاستند و کتاب شریعت را در دست گرفته‪ ،‬این مردان را متحیر کردند و گفتند‪ :‬از این پس دیگر آنچه را که در مورد عیسی گفته‌اید اعالم نخواهید کرد‪.‬‬ ‫‪ 26‬و مقدار زیادی پول به ایشان دادند و افراد دیگری را همراه ایشان فرستادند تا ایشان را به کشور خود ببرند تا به هیچ وجه در اورشلیم اقامت نکنند‪.‬‬ ‫‪ 27‬آنگاه یهودیان همگی گرد آمدند و با ابراز تأسف بارترین نگرانی‪ ،‬گفتند‪« :‬این چه چیز عجیبی است که در اورشلیم رخ داده است؟‬ ‫‪28‬اما حنا و قیافا آنها را دلداری دادند و گفتند‪« :‬چرا باید به سربازانی که از قبر عیسی محافظت می‌کردند‪ ،‬باور کنیم که به ما می‌گویند فرشته‌ای سنگ را از در قبر دور کرد؟‬ ‫‪29‬شاید شاگردان خودش این را به آنها گفتند و پولی به آنها دادند تا اینطور بگویند و خود جسد عیسی را بردند‪.‬‬ ‫‪ 30‬عالوه بر این‪ ،‬این را در نظر بگیرید که هیچ اعتباری برای بیگانگان وجود ندارد‪ ،‬زیرا آنها نیز مبلغ زیادی از ما گرفتند و طبق دستوری که به آنها دادیم به ما اعالم کردند‪ .‬آنها یا باید به ما‬ ‫وفادار باشند یا به شاگردان عیسی‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه نیقودیموس برخاست و گفت‪« :‬درست می‌گویید‪ ،‬ای بنی اسرائیل‪ ،‬آنچه را که آن سه مرد به شریعت خدا سوگند خورده‌اند‪ ،‬شنیده‌اید که می‌گوید‪ :‬ما عیسی را دیدیم که با شاگردان خود بر کوه‬ ‫زیتون صحبت می‌کرد و دیدیم‪ .‬او در حال صعود به آسمان‬ ‫‪ 2‬و کتاب مقدس به ما می آموزد که نبی مبارک الیاس به آسمان باال برده شد‪ .‬و پسران انبیا از الیشع پرسیدند پدر ما ایلیا کجاست؟ او به آنها گفت که او به آسمان برده شده است‪.‬‬ ‫‪ 3‬و پسران انبیا به او گفتند‪ :‬شاید روح او را به یکی از کوههای اسرائیل برده باشد‪ ،‬شاید در آنجا او را پیدا کنیم‪ .‬و الیشع را التماس کردند و او سه روز با آنها رفت و آمد کرد و او را نیافتند‪.‬‬ ‫‪ 4‬و اکنون‪ ،‬ای بنی اسرائیل‪ ،‬مرا بشنوید‪ ،‬و اجازه دهید مردانی را به کوههای اسرائیل بفرستیم‪ ،‬مبادا روح عیسی را برده باشد و شاید در آنجا او را بیابیم و راضی شویم‪.‬‬ ‫‪ 5‬و مشورت نیقودیموس جمیع قوم را پسندید‪ .‬و مردانی را فرستادند که در جستجوی عیسی بودند‪ ،‬اما نتوانستند او را بیابند‪ .‬پس از بازگشت‪ ،‬گفتند‪ :‬ما همه جا رفتیم‪ ،‬اما نتوانستیم عیسی را پیدا‬ ‫کنیم‪ ،‬اما یوسف را در شهر او آریماتیا یافتیم‪.‬‬ ‫‪ 6‬حکام و تمامی قوم با شنیدن این سخن‪ ،‬خوشحال شدند و خدای اسرائیل را ستایش کردند‪ ،‬زیرا یوسف را که در اتاقی محبوس کرده بودند‪ ،‬یافتند و نتوانستند پیدا کنند‪.‬‬ ‫‪ 7‬و چون مجلس بزرگی تشکیل دادند‪ ،‬سران کاهنان گفتند‪« :‬به چه وسیله یوسف را نزد خود بیاوریم تا با او صحبت کنیم؟‬ ‫‪ ۸‬و برگه‌ای برداشتند و به او نوشتند و گفتند‪« :‬سالم بر تو و همه خانواده‌ات»‪ .‬می دانیم که به خدا و تو ظلم کرده ایم‪ .‬از اینکه ما پدرانتان را مالقات کنید خوشحال باشید‪ ،‬زیرا ما از فرار شما از‬ ‫زندان کامالً شگفت زده شدیم‪.‬‬ ‫‪ 9‬ما می دانیم که این تصمیم بدی بود که علیه تو گرفتیم و خداوند از تو مراقبت کرد و خود خداوند تو را از نقشه های ما نجات داد‪ .‬درود بر تو ای یوسف که در میان همه مردم محترم هستی‪.‬‬ ‫‪ 10‬و هفت تن از دوستان یوسف را برگزیدند و به ایشان گفتند‪ :‬هنگامی که نزد یوسف آمدید با سالم به او سالم کنید و این نامه را به او بدهید‪.‬‬ ‫‪ 11‬به این ترتیب‪ ،‬هنگامی که مردان نزد یوسف آمدند‪ ،‬با سالم به او سالم کردند و نامه را به او دادند‪.‬‬ ‫‪ 12‬و چون یوسف آن را خواند‪ ،‬گفت‪ :‬متبارک باد یهوه خدایی که مرا از دست بنی‌اسرائیل رهانید تا نتوانند خون مرا بریزند‪ .‬متبارک باد خدایی که مرا زیر بالهایت حفظ کرد‪.‬‬ ‫‪ 13‬و یوسف آنها را بوسید و آنها را به خانه خود برد‪ .‬و فردای آن روز یوسف بر االغ خود سوار شد و با ایشان به اورشلیم رفت‪.‬‬ ‫‪ 14‬و چون جمیع یهودیان این چیزها را شنیدند‪ ،‬به استقبال او رفتند و فریاد زدند و گفتند‪ :‬ای پدر یوسف در آمدنت به اینجا درود باش‪.‬‬ ‫‪ 15‬و او پاسخ داد‪ :‬سعادت خداوند شامل همه مردم است‪.‬‬ ‫‪ 16‬و همه او را بوسیدند‪ .‬و نیقودیموس او را به خانه‌اش برد‪ ،‬چون سرگرمی بزرگی آماده کرده بود‪.‬‬ ‫‪ 17‬اما فردای آن روز که روز آماده سازی بود‪ ،‬حناس و قیافا و نیقودیموس به یوسف گفتند‪« :‬به خدای اسرائیل اعتراف کن و همه سؤاالتی را که از تو خواهیم پرسید به ما پاسخ بده‪.‬‬ ‫‪ 18‬زیرا ما بسیار مضطرب شدیم که جسد عیسی را دفن کردی‪ .‬و وقتی تو را در اتاقی حبس کردیم‪ ،‬نتوانستیم تو را پیدا کنیم‪ .‬و ما از آن زمان تا این لحظه از ظهور تو در میان ما می ترسیم‪ .‬پس‬ ‫هر آنچه را که گذشت‪ ،‬در حضور خدا به ما بگو‪.‬‬


‫‪ 19‬یوسف پاسخ داد و گفت‪« :‬به راستی مرا در روز آماده‌سازی تا صبح در حبس انداختید‪.‬‬ ‫‪ 20‬اما در حالی که در نیمه‌های شب به نماز ایستاده بودم‪ ،‬خانه با چهار فرشته احاطه شده بود‪ .‬و من عیسی را همچون درخشندگی خورشید دیدم و از ترس بر زمین افتادم‪.‬‬ ‫‪ 21‬اما عیسی دست مرا گرفته‪ ،‬مرا از زمین بلند کرد و شبنم بر من پاشید‪ .‬اما او در حالی که صورتم را پاک کرد‪ ،‬مرا بوسید و به من گفت‪ :‬ای یوسف نترس‪ .‬به من نگاه کن‪ ،‬زیرا من هستم‪.‬‬ ‫‪ 22‬آنگاه به او نگاه کردم و گفتم‪ :‬ربونی الیاس! او به من پاسخ داد‪ :‬من الیاس نیستم‪ ،‬بلکه عیسی ناصری هستم که جسد او را دفن کردی‪.‬‬ ‫‪ 23‬به او گفتم‪ :‬قبری را که تو را در آن نهادم به من نشان ده‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه عیسی دست مرا گرفت و به جایی که او را گذاشته بودم برد و جامه کتان و دستمالی را که دور سرش انداختم به من نشان داد‪ .‬آنگاه دانستم که عیسی است‪ ،‬او را پرستش کردم و گفتم‪:‬‬ ‫مبارک باد آن که به نام خداوند می‌آید‪.‬‬ ‫‪ 25‬عیسی دوباره دست مرا گرفت و به آریماتیا به خانه خود برد و به من گفت‪« :‬سالم بر تو باد‪ .‬اما تا روز چهلم از خانه خود بیرون نرو‪ .‬اما من باید نزد شاگردانم بروم‪.‬‬ ‫فصل ‪12‬‬ ‫‪ 1‬چون رؤسای کاهنان همه این چیزها را شنیدند‪ ،‬شگفت زده شدند و مانند مردگان با صورت بر زمین افتادند و به یکدیگر فریاد زدند و گفتند‪« :‬این عالمت عجیبی که در اورشلیم اتفاق می‌افتد‬ ‫چیست؟ ما پدر و مادر عیسی را می شناسیم‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و شخصی از الوی گفت‪« :‬من بسیاری از خویشاوندان او را می‌شناسم‪ ،‬مذهبی‌هایی که عادت دارند قربانی‌ها و قربانی‌های سوختنی را در معبد‪ ،‬با دعا برای خدای اسرائیل تقدیم کنند‪.‬‬ ‫‪ 3‬و چون كاهن اعظم شمعون او را در آغوش گرفت‪ .‬او به او گفت‪« :‬خداوندا‪ ،‬اکنون بر طبق قول خود‪ ،‬غالم خود را به سالمتی رها کن‪ .‬زیرا که چشمان من نجات تو را که در حضور همه مردم‬ ‫آماده کرده ای دیده است‪ :‬نوری برای روشنگری غیریهودیان و جالل قوم تو اسرائیل‪.‬‬ ‫‪ 4‬شمعون نیز به همین ترتیب مریم مادر عیسی را برکت داد و به او گفت‪« :‬من در مورد آن کودک به تو اعالم می‌کنم‪ .‬او برای سقوط و برخاستن خیلی ها و برای نشانه ای که علیه آن سخن گفته‬ ‫می شود منصوب شده است‪.‬‬ ‫‪ 5‬آری‪ ،‬شمشیری در جان تو نیز نفوذ خواهد کرد‪ ،‬و افکار بسیاری از دلها آشکار خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه همه یهودیان گفتند‪« :‬بیایید نزد آن سه مرد بفرستیم که گفتند او را در حال گفتگو با شاگردانش در کوه زیتون دیدند‪.‬‬ ‫‪ 7‬پس از این‪ ،‬از آنها پرسیدند که چه دیده‌اند‪ .‬او یکپارچه پاسخ داد‪« :‬در حضور خدای اسرائیل تأیید می‌کنیم که عیسی را آشکارا دیدیم که با شاگردانش در کوه زیتون صحبت می‌کرد و به آسمان‬ ‫باال می‌رفت‪.‬‬ ‫‪ 8‬آنگاه َحنّا و قیافا ایشان را به مکان‌های جداگانه بردند و جداگانه بررسی کردند‪ .‬که به اتفاق به حقیقت اعتراف کردند و گفتند عیسی را دیده اند‪.‬‬ ‫‪ 9‬پس حناس و قیافا گفتند‪« :‬شریعت ما می‌گوید‪ ،‬به زبان دو یا سه شاهد‪ ،‬هر سخنی ثابت خواهد شد‪».‬‬ ‫‪ 10‬اما ما چه گفتیم؟ خنوخ متبرک خدا را خشنود کرد و با کالم خدا ترجمه شد‪ .‬و مدفن مبارک موسی معلوم است‪.‬‬ ‫‪ 11‬اما عیسی را به پیالطس سپردند‪ ،‬تازیانه زدند‪ ،‬با خارها بر سر گذاشتند‪ ،‬تف بر سر گذاشتند‪ ،‬نیزه را سوراخ کردند‪ ،‬مصلوب کردند‪ ،‬بر صلیب مردند‪ ،‬و دفن شدند‪ ،‬و یوسف ارجمند جسد او را‬ ‫در قبر جدید دفن کرد‪ ،‬و او شهادت می‌دهد که او او را زنده دید‬ ‫‪ 12‬و عالوه بر این مردان گفته اند که او را دیدند که با شاگردان خود در کوه زیتون صحبت می کرد و به آسمان باال می رفت‪.‬‬ ‫‪ 13‬سپس یوسف برخاست‪ .‬به حنا و قیافا گفت‪« :‬شاید انصافا ً متعجب شدید‪ ،‬زیرا به شما گفته شده است که عیسی زنده است و به آسمان رفته است‪.‬‬ ‫‪ 14‬واقعا ً چیز شگفت‌انگیزی است که او نه تنها خودش از مردگان برخیزد‪ ،‬بلکه دیگران را نیز از قبرهایشان زنده کند‪ ،‬که بسیاری در اورشلیم دیده‌اند‪.‬‬ ‫‪ 15‬و اکنون کمی مرا بشنو‪ :‬همه ما شمعون‪ ،‬کاهن اعظم مبارک را می شناختیم‪ ،‬که عیسی را هنگامی که کودکی شیرخوار در معبد به آغوش گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬همین شمعون از خود دو پسر داشت و ما همگی در مرگ و تشییع جنازه آنها حضور داشتیم‪.‬‬ ‫‪ 17‬پس بروید و مقبره‌های ایشان را ببینید‪ ،‬زیرا اینها باز است و برخاسته‌اند‪ ،‬و اینک در شهر آریماتیا هستند و وقت خود را با هم در مناصب عبادت می‌گذرانند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬بعضی‌ها صدای دعای خود را شنیده‌اند‪ ،‬اما با هیچ‌کس گفتگو نمی‌کنند‪ ،‬بلکه مانند مردگان الل می‌مانند‪.‬‬ ‫‪19‬اما بیایید‪ ،‬نزد آنها برویم و با احترام و احتیاط کامل نسبت به آنها رفتار کنیم‪ .‬و اگر بتوانیم آنها را به سوگند بیاوریم‪ ،‬شاید برخی از اسرار قیام خود را برای ما بازگو کنند‪.‬‬ ‫‪ 20‬وقتی یهودیان این را شنیدند‪ ،‬بسیار خوشحال شدند‪.‬‬ ‫‪ 21‬آنگاه حناس و قیافا و نیقودیموس و یوسف و جمالئیل به اریماتیا رفتند‪ ،‬اما آنها را در قبرهای خود نیافتند‪ .‬اما در حال قدم زدن در شهر‪ ،‬آنها را بر روی زانوهای خمیده خود در عبادت خود‬ ‫بستند‪:‬‬ ‫‪22‬آنگاه با کمال احترام و احترام به خدا بر ایشان سالم کردند و ایشان را به کنیسه اورشلیم آوردند و دروازه‌ها را بستند و کتاب شریعت خداوند را گرفتند‪.‬‬ ‫‪ 23‬و آن را در دستان ایشان گذاشتند و ایشان را به خدای عدونای و خدای اسرائیل سوگند یاد کردند که با پدران ما به شریعت و انبیا سخن گفت و گفت‪ :‬اگر به او که شما را از مردگان برخیزانید‬ ‫ایمان دارید که عیسی است‪ ،‬بگویید‪ .‬ما آنچه را دیدید و چگونه از مردگان برخیزیدید‪.‬‬ ‫‪24‬چارینوس و لنتیوس‪ ،‬دو پسر شمعون‪ ،‬از شنیدن این سخنان لرزیدند و مضطرب شدند و ناله کردند‪ .‬و در همان حال که به آسمان نگاه می کردند‪ ،‬با انگشتان بر زبان عالمت صلیب می گذاشتند‪.‬‬ ‫‪ 25‬و فوراً سخن گفتند و گفتند‪ :‬به هر یک از ما کاغذی بدهید تا همه چیزهایی را که دیده‌ایم برای شما بنویسیم‪ .‬و هر کدام نشستند و نوشتند و گفتند‪:‬‬ ‫فصل ‪13‬‬ ‫‪1‬ای خداوند عیسی و پدر‪ ،‬که خدا هستی‪ ،‬و نیز رستاخیز و حیات مردگان‪ ،‬به ما اجازه بده تا اسرار تو را که پس از مرگ دیدیم متعلق به صلیب توست‪ ،‬اعالم کنیم‪ .‬زیرا ما به نام تو قسم خورده‬ ‫ایم‪.‬‬ ‫‪ 2‬زیرا تو بندگانت را از اعالن امور پنهانی که به وسیله قدرت الهی تو در جهنم انجام شده است منع کرده‌ای‪.‬‬ ‫‪ 3‬هنگامی که ما را با پدران خود در اعماق جهنم‪ ،‬در تاریکی تاریکی قرار دادند‪ ،‬ناگهان رنگ خورشید مانند طال ظاهر شد و نور بسیار ارغوانی رنگ آن مکان را روشن کرد‪.‬‬ ‫‪ 4‬در این هنگام‪ ،‬آدم‪ ،‬پدر همه بشر‪ ،‬با همه پدرساالران و انبیا‪ ،‬شادمان شد و گفت‪ :‬آن نور پدید آورنده نور جاودانی است که وعده داده است که ما را به نور جاودانی تبدیل کند‪.‬‬ ‫‪ 5‬پس اشعیای نبی فریاد زد و گفت‪« :‬این است نور پدر و پسر خدا‪ ،‬بر اساس نبوت من‪ ،‬زمانی که من بر روی زمین زنده بودم‪.‬‬ ‫‪ 6‬زمین زابولون و زمین نفتالیم آن سوی اردن‪ ،‬قومی که در تاریکی راه می‌رفتند‪ ،‬نور عظیمی دیدند‪ .‬و برای آنها که در منطقه سایه مرگ ساکن بودند‪ ،‬نور برخاسته است‪ .‬و اکنون او آمده است و‬ ‫ما را که در مرگ نشسته ایم روشن کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و در حالی که همه در نوری که بر ما تابیده بود شادی می‌کردیم‪ ،‬پدر ما شمعون به میان ما آمد و به همه گروه تبریک گفت و گفت‪ :‬خداوند عیسی مسیح پسر خدا را جالل دهید‪.‬‬ ‫‪ 8‬او را در آغوش گرفتم هنگامی که کودکی در معبد بود و روح القدس او را تحت تأثیر قرار می داد‪ ،‬به او گفتم و تصدیق کردم‪ 1 ،‬که اکنون چشمان من نجات تو را که در حضور همه مردم آماده‬ ‫کرده ای دیده است‪ .‬نوری برای روشنگری غیریهودیان و جالل قوم تو اسرائیل‪.‬‬ ‫‪ 9‬همه مقدسینی که در اعماق جهنم بودند با شنیدن این سخن‪ ،‬بیشتر شادمان شدند‪.‬‬ ‫‪ 10‬پس از آن یکی مانند گوشه نشین کوچک بیرون آمد و از همه پرسیدند که تو کیستی؟‬ ‫‪ 11‬او در پاسخ گفت‪ :‬من صدای فریاد کننده در بیابان هستم‪ ،‬یحیی تعمید دهنده‪ ،‬و نبی خدای متعال‪ ،‬که پیش از آمدن او رفت تا راه خود را آماده کند تا علم نجات را به قوم خود ببخشد‪ .‬آمرزش‬ ‫گناهان‬ ‫‪ 12‬و من یوحنا‪ ،‬وقتی دیدم عیسی در حالی که روح القدس متاثر شده بود نزد من می آید‪ ،‬گفتم‪ :‬اینک بره خدا‪ ،‬اینک او که گناهان جهان را می برد‪.‬‬ ‫‪ 13‬و او را در رود اردن تعمید دادم و روح‌القدس را دیدم که به شکل کبوتری بر او نازل می‌شد و صدایی از آسمان شنیدم که می‌گفت‪ :‬این پسر محبوب من است که از او خشنود هستم‪.‬‬ ‫‪ 14‬و اکنون در حالی که پیش او می رفتم‪ ،‬به اینجا پایین آمدم تا شما را بشناسم تا پسر خدا بعداً ما را مالقات کند و چون روز بهار از باال به سوی ما که در تاریکی و تاریکی هستیم خواهد آمد‪.‬‬ ‫سایه ی مرگ‪.‬‬


‫فصل ‪14‬‬ ‫‪ 1‬اما چون مرد اول پدر ما آدم این چیزها را شنید که عیسی در اردن تعمید داده شد‪ ،‬پسر خود شیث را صدا زد و گفت‪:‬‬ ‫‪ 2‬به پسران خود‪ ،‬پدرساالران و انبیا‪ ،‬همه چیزهایی را که از فرشته میکائیل شنیدی‪ ،‬هنگامی که تو را به دروازه‌های بهشت فرستادم‪ ،‬اعالم کن تا از خدا بخواهی که در هنگام بیماری‪ ،‬سرم را‬ ‫مسح کند‪.‬‬ ‫‪ 3‬پس شیث نزد پدرساالران و انبیا آمد و گفت‪ :‬من شیث‪ ،‬هنگامی که نزد دروازه‌های بهشت با خدا دعا می‌کردم‪ ،‬فرشته خداوند را دید‪ ،‬میکائیل به من ظاهر شد و گفت‪ :‬من از جانب خداوند نزد تو‬ ‫فرستاده شده‌ام‪ ; .‬من به ریاست بر بدن انسان منصوب شده ام‪.‬‬ ‫‪ 4‬به تو می گویم شیث‪ ،‬با اشک به درگاه خدا دعا نکن‪ ،‬و از او برای روغن درخت رحمت التماس کن که با آن پدرت آدم را برای سردردش مسح کن‪.‬‬ ‫‪ 5‬زیرا به هیچ وجه نمی‌توانید آن را تا روز و زمان‌های آخر یعنی تا پنج هزار و پانصد سال به دست آورید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه مسیح‪ ،‬مهربان‌ترین پسر خدا‪ ،‬روی زمین خواهد آمد تا بدن آدمی آدم را دوباره زنده کند‪ ،‬و در همان زمان اجساد مردگان را زنده کند‪ ،‬و وقتی بیاید در اردن تعمید خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪ 7‬آنگاه با روغن رحمت خود همه کسانی را که به او ایمان می آورند مسح خواهد کرد‪ .‬و روغن رحمت او برای نسلهای آینده‪ ،‬برای کسانی که از آب و روح القدس متولد خواهند شد تا زندگی‬ ‫جاودانی ادامه خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪ 8‬و هنگامی که در آن زمان مهربانترین پسر خدا‪ ،‬مسیح عیسی‪ ،‬بر زمین نازل شود‪ ،‬پدر ما آدم را به بهشت‪ ،‬به درخت رحمت معرفی خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ 9‬چون همه پدرساالران و انبیا همه این چیزها را از شیث شنیدند‪ ،‬بیشتر شاد شدند‪.‬‬ ‫فصل ‪15‬‬ ‫‪ 1‬در حالی که همه مقدسین شادی می کردند‪ ،‬اینک شیطان‪ ،‬امیر و فرمانده مرگ‪ ،‬به شاهزاده جهنم گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬برای پذیرایی از خود عیسی ناصری آماده شوید که به خود می‌بالید که پسر خداست‪ ،‬اما مردی از مرگ می‌ترسید و می‌گفت‪ :‬جان من تا حد مرگ غمگین است‪.‬‬ ‫‪ 3‬عالوه بر این او صدمات زیادی به من و بسیاری دیگر وارد کرد‪ .‬آنها را که کور و لنگ ساختم و آنها را که با چندین شیاطین عذاب دادم‪ ،‬به قول خود شفا داد‪ .‬آری‪ ،‬و کسانی را که برای تو‬ ‫مرده آوردم‪ ،‬به زور از تو می گیرد‪.‬‬ ‫‪ 4‬شاهزاده جهنم به شیطان پاسخ داد‪ :‬آن شاهزاده قدرتمند و در عین حال مردی که از مرگ می ترسد کیست؟‬ ‫‪ 5‬زیرا که تمامی صاحبان زمین تابع قدرت من هستند که تو آنها را با قدرت خود به اطاعت درآوردی‪.‬‬ ‫‪ 6‬اما اگر در ذات انسانی خود اینقدر قدرتمند باشد‪ ،‬من به شما برای حقیقت تأیید می کنم که او در ذات الهی خود قادر مطلق است و هیچ کس نمی تواند در برابر قدرت او مقاومت کند‪.‬‬ ‫‪ 7‬پس چون گفت از مرگ بترس‪ ،‬تصمیم گرفت تو را به دام بیندازد و تا ابداالباد بر تو بدبخت خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ 8‬آنگاه شیطان در جواب به امیر جهنم گفت‪« :‬چرا شک کردی و از پذیرفتن آن عیسی ناصری‪ ،‬دشمن تو و من‪ ،‬ترسیدی؟»‬ ‫‪ 9‬و اما من او را وسوسه کردم و پیرانم یهودیان را با غیرت و خشم بر او برانگیختم؟‬ ‫‪ 10‬برای رنج او نیزه را تیز کردم‪ .‬صفرا و سرکه را مخلوط کردم و امر کردم که آن را بنوشد‪ .‬صلیب را آماده کردم تا او را مصلوب کنم و میخ ها را برای سوراخ کردن دست ها و پاهای ایبیس‪.‬‬ ‫و اکنون مرگ او نزدیک است‪ ،‬او را به اینجا می آورم و تابع من و تو هستم‪.‬‬ ‫‪ 11‬آنگاه شاهزاده جهنم در جواب گفت‪ ،‬همین االن به من گفتی که مرده را به زور از من گرفت‪.‬‬ ‫‪12‬آنهایی که تا زمانی که دوباره بر روی زمین زندگی کنند در اینجا نگاه داشته شده‌اند‪ ،‬از این رو‪ ،‬نه به قدرت خود‪ ،‬بلکه با دعاهایی که به درگاه خدا می‌کردند‪ ،‬برده شدند‪ ،‬و خدای قادر مطلقشان‬ ‫آنها را از من گرفت‪.‬‬ ‫‪ 13‬پس آن عیسی ناصری کیست که با کالم خود مردگان را بدون دعا به خدا از من گرفته است؟‬ ‫‪14‬شاید همان است که ایلعازر را پس از چهار روز مرده از من گرفت و هم بوی بد و هم گندیده بود و من مرده اموالش را داشتم‪ ،‬اما با قدرت خود او را زنده کرد‪. .‬‬ ‫‪ 15‬شیطان پاسخ داد و به امیر جهنم پاسخ داد‪ :‬این همان شخص عیسی ناصری است‪.‬‬ ‫‪ 16‬هنگامی که امیر جهنم شنید‪ ،‬به او گفت‪« :‬تو را به قدرتی که از آن من و توست سوگند می‌دهم که او را نزد من نیاور‪.‬‬ ‫‪ 17‬زیرا چون قدرت کالم او را شنیدم‪ ،‬از ترس به خود لرزیدم‪ ،‬و در همان زمان‪ ،‬همه گروه بی‌رحمانه من مضطرب شدند‪.‬‬ ‫‪ 18‬و ما نتوانستیم ایلعازر را بازداشت کنیم‪ ،‬اما او خود را تکان داد و با همه نشانه‌های کینه توز‪ ،‬فوراً از ما دور شد‪ .‬و همان زمینی که جسد الزاروس در آن قرار داشت‪ ،‬او را زنده کرد‪.‬‬ ‫‪ 19‬و اکنون می‌دانم که او خدای قادر مطلق است که می‌تواند چنین کارهایی را انجام دهد‪ ،‬که در فرمانروایی خود توانا است‪ ،‬و در طبیعت انسانی خود توانا است‪ ،‬که نجات‌دهنده بشریت است‪.‬‬ ‫‪20‬پس این شخص را به اینجا نیاورید‪ ،‬زیرا او همه کسانی را که من در زندان بی ایمان نگه می دارم و به بند گناهانشان می بندم آزاد خواهد کرد و آنها را به زندگی جاودانی خواهد برد‪.‬‬ ‫فصل ‪16‬‬ ‫‪ 1‬و در حالی که شیطان و امیر جهنم این گونه با یکدیگر گفتگو می کردند‪ ،‬ناگهان صدایی مانند رعد و برق و بادهای تند آمد که گفت‪ :‬ای امیران دروازه های خود را بلند کنید‪ .‬و ای دروازه های‬ ‫ابدی‪ ،‬بلند شوید و پادشاه جالل وارد خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ 2‬چون امیر جهنم این را شنید‪ ،‬به شیطان گفت‪« :‬از من دور شو و از خانه‌های من بیرون برو‪ .‬اگر شما یک جنگجوی قدرتمند هستید‪ ،‬با پادشاه جالل بجنگید‪ .‬اما تو با او چه کار داری؟‬ ‫‪ 3‬و او را از خانه های خود بیرون کرد‪.‬‬ ‫‪ 4‬و شاهزاده به افسران ظالم خود گفت‪ :‬دروازه های برنجی ظلم را ببندید و آنها را با میله های آهنی روزه بگیرید و شجاعانه بجنگید تا مبادا اسیر شویم‪.‬‬ ‫‪ 5‬ا ّما وقتی تمام گروه مقدسین این را شنیدند با صدای بلند خشم به امیر جهنم گفتند‪:‬‬ ‫‪ ۶‬دروازه‌هایت را باز کن تا پادشاه جالل داخل شود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و داود نبی الهی فریاد زد و گفت‪« :‬آیا من وقتی بر روی زمین بودم حقیقتا ً نبوت نکرده‌ام و نگفتم که خداوند را به خاطر نیکویی او و کارهای شگفت‌انگیزش برای فرزندان انسان ستایش کنند‪.‬‬ ‫‪ 8‬زیرا دروازه‌های برنجی را شکسته و میله‌های آهنی را بریده است‪ .‬او آنها را به دلیل گناهانشان گرفته است و به دلیل بی عدالتی آنها گرفتار شده اند‪.‬‬ ‫‪9‬بعد از این نبی دیگر‪ ،‬یعنی اشعیای مقدس‪ ،‬با تمام مقدسین به همین صورت سخن گفت‪ ،‬آیا در زمانی که بر روی زمین زنده بودم‪ ،‬به درستی برای شما نبوّت نکردم؟‬ ‫‪ 10‬مردگان زنده خواهند شد و آنانی که در گورهای خود هستند زنده خواهند شد و آنان که در زمین هستند شادی خواهند کرد‪ .‬زیرا شبنمی که از جانب خداوند است آنها را نجات خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ 11‬و در جای دیگر گفتم‪ ،‬ای مرگ‪ ،‬پیروزی تو کجاست؟ ای مرگ نیش تو کجاست؟‬ ‫‪ 12‬وقتی همه مقدسین این سخنان اشعیا را شنیدند‪ ،‬به امیر جهنم گفتند‪ :‬اکنون دروازه هایت را باز کن و میله های آهنی خود را بردار‪ .‬زیرا اکنون در بند خواهی بود و هیچ قدرتی نخواهی داشت‪.‬‬ ‫‪ 13‬آنگاه صدای بلندی شنیده شد که از صدای رعد می‌گفت‪ :‬ای امیران دروازه‌های خود را بلند کنید‪ .‬و ای دروازه های جهنم‪ ،‬برافراشته شوید‪ ،‬و پادشاه جالل وارد خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ 14‬شاهزاده جهنم که همان صدا را تکرار کرد‪ ،‬فریاد زد که گویی نادان است‪ ،‬آن پادشاه جالل کیست؟‬ ‫‪ 15‬داوود به شاهزاده جهنم پاسخ داد و گفت‪ :‬من سخنان آن صدا را می فهمم‪ ،‬زیرا آنها را به روح او گفتم‪ .‬و اکنون‪ ،‬همانطور که در باال گفتم‪ ،‬به تو می گویم‪ ،‬خداوند قوی و قدرتمند‪ ،‬خداوند توانا‬ ‫در جنگ‪ :‬او پادشاه جالل است و او خداوند در آسمان و زمین است‪.‬‬ ‫‪ 16‬او به پایین نگاه کرده است تا ناله‌های زندانیان را بشنود و کسانی را که به مرگ منصوب شده‌اند‪ ،‬باز کند‪.‬‬ ‫‪ 17‬و اکنون‪ ،‬ای شاهزاده کثیف و بدبوی جهنم‪ ،‬دروازه هایت را باز کن تا پادشاه جالل وارد شود‪ .‬زیرا او پروردگار آسمان و زمین است‪.‬‬ ‫‪ 18‬در حالی که داوود این را می گفت‪ ،‬خداوند توانا به صورت مردی ظاهر شد و مکانهایی را که قبالً در تاریکی بودند‪ ،‬روشن ساخت‪.‬‬ ‫‪ 19‬و بندهایی را که قبالً شکسته نمی شد‪ ،‬شکست‪ .‬و با قدرت شکست ناپذیر خود کسانی را که در تاریکی عمیق به وسیله گناه و سایه مرگ به وسیله گناه نشسته بودند مالقات کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪17‬‬


‫‪ 1‬مرگ بی‌رحم و افسران ظالمش که این چیزها را شنیدند‪ ،‬وقتی زاللی نور را دیدند‪ ،‬در چندین پادشاهی خود ترسیدند‪.‬‬ ‫‪ 2‬و خود مسیح به طور ناگهانی در خانه های آنها ظاهر شد‪ .‬پس فریاد زدند و گفتند‪« :‬ما در بند تو هستیم‪ .‬به نظر می‌رسد قصد گیجی ما در پیشگاه خداوند را دارید‪.‬‬ ‫‪ 3‬تو کی هستی که هیچ نشانی از فساد نداری‪ ،‬جز آن ظاهر درخشانی که گواه کامل عظمت توست‪ ،‬که به نظر می‌رسد به آن توجهی نمی‌کنی؟‬ ‫‪ 4‬تو کی هستی‪ ،‬اینقدر قدرتمند و ضعیف‪ ،‬اینقدر بزرگ و کوچک‪ ،‬سربازی پست و در عین حال درجه اول‪ ،‬که بتوانی در قالب یک خدمتکار به عنوان یک سرباز عادی فرماندهی کنی؟‬ ‫‪ 5‬پادشاه جالل‪ ،‬مرده و زنده‪ ،‬هر چند یک بار بر روی صلیب کشته شد؟‬ ‫‪ 6‬چه کسی مرده را در قبر می‌گذارد و برای ما زنده می‌آید و در مرگ تو همه موجودات می‌لرزیدند و همه ستارگان متحرک می‌شدند‪ ،‬و اکنون آزادی خود را در میان مردگان داری و لشکریان ما‬ ‫را آشفته می‌کنی؟‬ ‫‪ 7‬تو کی هستی که اسیران را که به دلیل گناه اصلی در زنجیر بودند آزاد می‌کنی و آنها را به آزادی قبلی خود می‌آوری‪.‬‬ ‫‪ 8‬تو کی هستی که نوری اینچنین باشکوه و الهی بر کسانی که در تاریکی گناه کور شده‌اند می‌گسترانی؟‬ ‫‪9‬به همین ترتیب‪ ،‬تمام لشکرهای شیاطین با وحشتی مشابه گرفتار شدند و با تسلیم ترین ترس فریاد زدند و گفتند‪:‬‬ ‫‪ 10‬ای عیسی مسیح‪ ،‬از کجا آمده است که تو مردی چنان قدرتمند و با شکوه با شکوه‪ ،‬چنان درخشان که هیچ نقطه ای نداشته باشی‪ ،‬و چنان پاکی که هیچ جنایتی نداشته باشی؟ زیرا آن جهان پایین‬ ‫زمین که تا به حال تابع ما بود و از آنجا خراج می گرفتیم‪ ،‬هرگز چنین مرده ای را برای ما نفرستاده بود‪ ،‬هرگز چنین هدایایی را برای شاهزادگان جهنم نفرستاده بود‪.‬‬ ‫‪ 11‬پس تو کی هستی که با چنین شهامتی وارد خانه‌های ما می‌شوی و نه تنها از تهدید ما به بزرگ‌ترین مجازات‌ها نمی‌ترسی‪ ،‬بلکه سعی می‌کنی همه دیگران را از زنجیرهایی که ما در آن نگه‬ ‫داشته‌ایم نجات دهیم؟‬ ‫‪ 12‬شاید تو همان عیسی باشی‪ ،‬که شیطان همین االن با شاهزاده ما از او گفت که با مرگ صلیب نزدیک بود قدرت مرگ را دریافت کنی‪.‬‬ ‫‪ 13‬سپس پادشاه جالل مرگ را زیر پا گذاشت‪ ،‬شاهزاده جهنم را گرفت‪ ،‬تمام قدرتش را از او گرفت و پدر زمینی ما آدم را با خود به جالل خود برد‪.‬‬ ‫فصل ‪18‬‬ ‫‪1‬سپس شاهزاده جهنم شیطان را گرفت و با اشاره‌ای بسیار به او گفت‪ :‬ای شاهزاده هالکت‪ ،‬نویسنده شکست و تبعید بلزبوب‪ ،‬تحقیر فرشتگان خدا و نفرت همه افراد صالح! چه چیزی تو را به این‬ ‫کار واداشت؟‬ ‫‪ 2‬تو پادشاه جالل را مصلوب می‌کنی‪ ،‬و با هالکت او‪ ،‬به ما وعده‌های مزایای بسیار بزرگی داده‌ای‪ ،‬اما به‌عنوان یک احمق‪ ،‬از آنچه در موردش بودی بی‌خبر بودی‪.‬‬ ‫‪ 3‬زیرا اکنون بنگرید که عیسی ناصری‪ ،‬با درخشندگی الوهیت با شکوه خود‪ ،‬تمام قدرت های وحشتناک تاریکی و مرگ را به پرواز در می آورد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬او زندان‌های ما را از باال تا پایین شکست‪ ،‬همه اسیران را رها کرد‪ ،‬همه زندانیان را آزاد کرد‪ ،‬و همه کسانی که قبالً زیر بار عذاب‌هایشان ناله می‌کردند‪ ،‬اکنون به ما توهین کرده‌اند‪ ،‬و مانند‬ ‫شکست خورده‌ایم‪ .‬نماز آنها‬ ‫‪ 5‬سلطه‌های نابکار ما رام شده‌اند و اکنون هیچ بخشی از بشریت در اطاعت ما باقی نمانده است‪ ،‬اما از سوی دیگر‪ ،‬همه آنها شجاعانه از ما سرپیچی می‌کنند‪.‬‬ ‫‪ 6‬اگرچه‪ ،‬قبالً‪ ،‬مردگان هرگز جرأت نداشتند نسبت به ما گستاخانه رفتار کنند‪ ،‬و به دلیل اینکه زندانی بودند‪ ،‬هرگز نمی توانستند در هر مناسبتی شاد باشند‪.‬‬ ‫‪ 7‬ای شیطان‪ ،‬ای شاهزاده همه شریران‪ ،‬ای پدر بی دینان و رها شده ها‪ ،‬چرا این سوء استفاده را انجام می دهی‪ ،‬زیرا می بینیم که زندانیان ما تا به حال کمترین امیدی به نجات و زندگی نداشتند؟‬ ‫‪8‬اما اکنون هیچ یک از آنها هرگز ناله نمی‌کند و کمترین اشکی در چهره‌هایشان دیده نمی‌شود‪.‬‬ ‫‪ 9‬ای شاهزاده شیطان‪ ،‬تو نگهبان بزرگ مناطق جهنمی‪ ،‬تمام امتیازاتت را که با درخت ممنوعه و از دست دادن بهشت به دست آوردی‪ ،‬اکنون با چوب صلیب از دست داده ای‪.‬‬ ‫‪ 10‬و وقتی عیسی مسیح پادشاه جالل را مصلوب کردی‪ ،‬شادی تو تمام شد‪.‬‬ ‫‪ 11‬تو بر خالف منافع خودت و من عمل کردی‪ ،‬چنانکه فعالً با آن عذاب‌های بزرگ و مجازات‌های بی‌پایانی که در شرف تحمل آن‌ها خواهی بود‪ ،‬پی خواهی برد‪.‬‬ ‫‪ 12‬ای شیطان‪ ،‬شاهزاده همه شرارت‪ ،‬عامل مرگ‪ ،‬و سرچشمه همه غرور‪ ،‬ابتدا باید در مورد جنایات شیطانی عیسی ناصری تحقیق می کردی‪ ،‬و سپس می فهمیدی که او هیچ تقصیری ندارد که‬ ‫شایسته مرگ است‪.‬‬ ‫‪ 13‬چرا بدون دلیل و انصاف جرأت کردی او را مصلوب کنی و فردی بی گناه و عادل را به نواحی ما بیاوری و بدین وسیله همه گناهکاران و افراد ظالم و ناصالح را در سراسر جهان از دست‬ ‫دادی؟‬ ‫‪ 14‬در حالی که شاهزاده جهنم به این ترتیب با شیطان صحبت می کرد‪ ،‬پادشاه جالل به بلزبوب‪ ،‬شاهزاده جهنم‪ ،‬شیطان گفت‪ ،‬شاهزاده تا ابد تابع فرمانروایی تو خواهد بود‪ ،‬در اتاق آدم و پسران‬ ‫صالح او که مال خودم‪.‬‬ ‫فصل ‪19‬‬ ‫‪1‬سپس عیسی دست خود را دراز کرد و گفت‪« :‬بیایید نزد من‪ ،‬ای همه مقدسین من که به صورت من آفریده شده‌اید‪ ،‬که توسط درخت میوه ممنوعه و اهریمن و مرگ محکوم شده‌اید‪.‬‬ ‫‪ 2‬اکنون با چوب صلیب من زندگی کنید‪ .‬شیطان‪ ،‬شاهزاده این جهان‪ ،‬مغلوب شد و مرگ غلبه کرد‪.‬‬ ‫‪ 3‬آنگاه تمام مقدّسین به دست خدای متعال ملحق شدند‪ .‬و خداوند عیسی دست آدم را گرفت و به او گفت‪« :‬سالم بر تو و همه نسل صالح تو که از آن من است‪».‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه آدم خود را به پای عیسی انداخت و با گریه و با زبانی متواضع و بلند به او خطاب کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪ 5‬ای خداوند‪ ،‬تو را ستایش خواهم کرد‪ ،‬زیرا که مرا بلند کردی و دشمنانم را بر من شادی نکردی‪ .‬ای خداوند‪ ،‬خدای من‪ ،‬به سوی تو فریاد زدم و تو مرا شفا دادی‪.‬‬ ‫‪ 6‬ای خداوند جان مرا از قبر بیرون آوردی‪ .‬تو مرا زنده نگه داشتی تا به گودال نروم‪.‬‬ ‫‪ 7‬ای همه مقدسین او برای خداوند بخوانید و به یاد قدوسیت او سپاسگزاری کنید‪ .‬زیرا خشم او فقط برای یک لحظه پایدار است‪ .‬به نفع او زندگی است‪.‬‬ ‫‪ 8‬به همین ترتیب‪ ،‬همه مقدسین‪ ،‬به پای عیسی سجده کردند و با یک صدا گفتند‪ :‬ای نجات دهنده جهان‪ ،‬تو آمده ای و همه چیزهایی را که به وسیله شریعت و انبیای مقدست پیشگویی کرده بودی‪ ،‬به‬ ‫انجام رساندی‪.‬‬ ‫‪ 9‬تو زندگان را به صلیب خود فدیه دادی و نزد ما نازل شدی تا با مرگ صلیب ما را از جهنم و با قدرت خود از مرگ نجات دهی‪.‬‬ ‫‪ 10‬ای خداوند‪ ،‬همانطور که نشانهای جالل خود را در آسمان قرار دادی‪ ،‬و عالمت رستگاری خود را‪ ،‬یعنی صلیب خود را بر روی زمین برپا کردی! پس ای خداوند‪ ،‬عالمت پیروزی صلیب خود‬ ‫را در جهنم قرار ده تا مرگ دیگر نقشی نداشته باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه خداوند دست خود را دراز کرده‪ ،‬عالمت صلیب را بر آدم و بر تمامی مقدسین او قرار داد‪.‬‬ ‫‪ 12‬و آدم را به دست راستش گرفت و از جهنم باال رفت و همه اولیای خدا از او پیروی کردند‪.‬‬ ‫‪ 13‬آنگاه داود نبی سلطنتی با شجاعت فریاد زد و گفت‪ 1 :‬برای خداوند آواز جدیدی بخوان‪ ،‬زیرا او کارهای شگفت انگیزی انجام داده است‪ .‬دست راست و بازوی مقدسش او را به پیروزی رسانده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪ 14‬خداوند نجات خود را آشکار ساخته‪ ،‬عدالت خود را در نظر امتها آشکارا نشان داده است‪.‬‬ ‫‪ 15‬و تمام انبوه مقدسین پاسخ دادند و گفتند‪ :‬این افتخار را همه مقدسین او دارند‪ ،‬آمین‪ ،‬خداوند را ستایش کنید‪.‬‬ ‫‪ 16‬پس از آن‪ ،‬حبقوق نبی ‪ 3‬فریاد زد و گفت‪ :‬تو برای نجات قوم خود بیرون رفتی‪ ،‬حتی برای نجات قوم خود‪.‬‬ ‫‪ 17‬و جمیع مقدسین گفتند‪ 4 :‬خوشا به حال کسی که به نام خداوند می‌آید‪ .‬زیرا خداوند ما را روشن کرده است‪ .‬این خدای ما تا ابداالباد است‪ .‬او تا ابداالباد بر ما سلطنت خواهد کرد‪ ،‬آمین‪.‬‬ ‫‪ 18‬به همین ترتیب جمیع انبیا چیزهای مقدّس ستایش او را می گفتند و از خداوند پیروی می کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪20‬‬


‫‪1‬سپس خداوند دست آدم را گرفته‪ ،‬او را به فرشته میکائیل سپرد‪ .‬و آنها را پر از رحمت و جالل به بهشت برد‪.‬‬ ‫‪ 2‬و دو مرد بسیار قدیمی با آنها مالقات کردند و قدیسان از آنها پرسیدند‪ :‬شما کیستید که هنوز در جهنم با ما نبوده اید و اجساد خود را در بهشت قرار داده اید؟‬ ‫‪ 3‬یکی از آنها در جواب گفت‪« :‬من خنوخ هستم که به وسیله کالم خدا ترجمه شده است‪.‬‬ ‫‪ 4‬ما تا به حال اینجا بوده‌ایم و طعم مرگ را نچشیده‌ایم‪ ،‬اما اکنون در آستانه بازگشت با آمدن دجال هستیم‪ ،‬که به نشانه‌ها و معجزات الهی مسلح شده‌ایم‪ ،‬تا با او در جنگ شرکت کنیم‪ ،‬و توسط او در‬ ‫اورشلیم کشته شویم‪ ،‬و تا پس از سه روز و نیم دوباره زنده به ابرها برده شود‪.‬‬ ‫‪ 5‬و در حالی که خنوخ مقدس و الیاس این را بیان می کردند‪ ،‬اینک مرد دیگری در چهره ای بدبخت آمد که عالمت صلیب را بر شانه های خود حمل می کرد‪.‬‬ ‫‪ 6‬و چون همه مقدسین او را دیدند‪ ،‬به او گفتند‪ :‬تو کیستی؟ زیرا چهره تو مانند دزد است‪ .‬و چرا صلیب را بر شانه هایت حمل می کنی؟‬ ‫‪ ۷‬او در جواب گفت‪« :‬درست می‌گویید‪ ،‬زیرا من دزدی بودم که بر روی زمین انواع شرارت‌ها را مرتکب شدم‪.‬‬ ‫‪ 8‬و یهودیان مرا با عیسی مصلوب کردند‪ .‬و من چیزهای شگفت انگیزی را مشاهده کردم که در آفرینش در مصلوب شدن عیسی خداوند اتفاق افتاد‪.‬‬ ‫‪ 9‬و ایمان آوردم که او خالق همه چیز و پادشاه قادر مطلق است‪ .‬و من به او دعا کردم و گفتم‪« :‬خداوندا‪ ،‬وقتی به پادشاهی خود آمدی مرا به یاد بیاور‪.‬‬ ‫‪ 10‬او در حال حاضر به دعای من توجه کرد و به من گفت‪ ،‬همانا به تو می گویم‪ ،‬امروز با من در بهشت خواهی بود‪.‬‬ ‫‪ 11‬و این عالمت صلیب را به من داد و گفت‪ :‬این را بردار و به بهشت برو‪ .‬و اگر فرشته نگهبان بهشت تو را نپذیرفت‪ ،‬عالمت صلیب را به او نشان بده و به او بگو‪ :‬عیسی مسیح که اکنون‬ ‫مصلوب شده است‪ ،‬مرا به اینجا نزد تو فرستاده است‪.‬‬ ‫‪ 12‬وقتی این کار را کردم و همه اینها را به فرشته نگهبان بهشت گفتم و او شنید‪ ،‬درها را باز کرد و مرا معرفی کرد و در سمت راست در بهشت قرار داد‪.‬‬ ‫‪ 13‬و گفت‪ :‬اندکی در اینجا بمانید تا آدم‪ ،‬پدر همه بشر‪ ،‬با همه پسرانش که بندگان مقدس و عادل عیسی مسیح مصلوب شد‪ ،‬وارد شود‪.‬‬ ‫‪ 14‬وقتی همه این روایت را از دزد شنیدند‪ ،‬همه پدرساالران به یک صدا گفتند‪ :‬متبارک باش ای خدای قادر مطلق‪ ،‬پدر نیکویی جاودانی و پدر رحمتها‪ ،‬که چنین لطفی به گناهکاران کردی‪ .‬او را‬ ‫به رحمت بهشت رساند و در میان روزی های بزرگ و معنوی تو در زندگی معنوی و مقدس قرار داد‪ .‬آمین‬ ‫فصل ‪21‬‬ ‫‪ 1‬اینها اسرار الهی و مقدسی است که ما دیدیم و شنیدیم‪ .‬همانطور که فرشته میکائیل به ما دستور داد‪ ،‬من‪ ،‬شارینوس و لنتیوس اجازه نداریم سایر اسرار خدا را بیان کنیم‪.‬‬ ‫‪ 2‬با گفتن‪ ،‬شما با برادران من به اورشلیم خواهید رفت و به دعا ادامه خواهید داد و رستاخیز عیسی مسیح را اعالم و تجلیل خواهید کرد‪ ،‬زیرا او شما را همزمان با خود از مردگان برخیزانده است‪.‬‬ ‫‪ 3‬و با هیچ کس صحبت نکنید‪ ،‬بلکه مانند افراد گنگ بنشینید تا زمانی فرا رسد که خداوند به شما اجازه خواهد داد که اسرار الوهیت او را بیان کنید‪.‬‬ ‫‪ 4‬فرشته میکائیل دورتر به ما دستور داد که به آن سوی اردن برویم‪ ،‬به کشوری عالی و فربه‪ ،‬جایی که بسیاری از کسانی هستند که همراه ما از مردگان برخاستند تا قیام مسیح را اثبات کنند‪.‬‬ ‫‪5‬زیرا ما فقط سه روز از مردگان به ما اجازه دادیم که برخاستیم تا عید فصح خداوند خود را با والدین خود جشن بگیریم و برای مسیح خداوند شهادت دهیم و در رود مقدس اردن تعمید یافتیم‪ .‬و‬ ‫اکنون آنها را هیچ کس نمی بیند‪.‬‬ ‫‪ 6‬این همان مقداری است که خدا به ما اجازه داده است که با شما ارتباط برقرار کنیم‪ .‬پس او را ستایش و تجلیل کنید و توبه کنید تا او به شما رحم کند‪ .‬درود بر شما از جانب خداوند خداوند عیسی‬ ‫مسیح و نجات دهنده همه ما‪ .‬آمین آمین آمین‬ ‫‪ ۷‬و پس از پایان نوشتن و نوشتن در دو تکه کاغذ مجزا‪ ،‬شارینوس آنچه را که نوشته بود به دست حنا و قیافا و جمالئیل داد‪.‬‬ ‫‪ 8‬لنتیوس نیز آنچه را که نوشته بود به دست نیکودیموس و یوسف داد‪ .‬و بالفاصله آنها را به اشکال بسیار سفید تبدیل کردند و دیگر دیده نشدند‪.‬‬ ‫‪9‬اما آنچه نوشته بودند کامالً موافق بود‪ ،‬یکی از حروف بیشتر یا کمتر از دیگری نداشت‪.‬‬ ‫‪ 10‬وقتی تمام جماعت یهودیان این همه روابط شگفت‌انگیز شارینوس و لنتیوس را شنیدند‪ ،‬به یکدیگر گفتند‪« :‬به راستی که همه این چیزها توسط خدا انجام شد‪ ،‬و خداوند عیسی تا ابداالباد متبارک‬ ‫باد‪ ،‬آمین‪.‬‬ ‫‪ 11‬و با نگرانی و ترس و لرز بسیار دور می‌رفتند و سینه‌های خود را می‌کوبیدند و هر یک به خانه خود می‌رفتند‪.‬‬ ‫‪ 12‬ا ّما بالفاصله تمامی این مطالبی را که یهودیان در کنیسه‌های خود در مورد عیسی نقل کردند‪ ،‬توسط یوسف و نیقودیموس به فرماندار گفتند‪.‬‬ ‫‪ 13‬و پیالطس همه این معامالت را یادداشت کرد و همه این حسابها را در اسناد عمومی تاالر خود قرار داد‪.‬‬ ‫فصل ‪22‬‬ ‫‪1‬بعد از این امور پیالطس به معبد یهودیان رفت و جمیع حاکمان و علما و پزشکان شریعت را فراخواند و با ایشان به کلیسای معبد رفت‪.‬‬ ‫‪ 2‬و دستور داد که همه دروازه‌ها را ببندند‪ ،‬به ایشان گفت‪ ،‬شنیده‌ام که شما کتاب بزرگی در این معبد دارید‪ .‬پس من از شما می خواهم که پیش من آورده شود‪.‬‬ ‫‪ 3‬و چون کتاب بزرگ را که چهار وزیر معبد حمل می‌کردند و با طال و سنگ‌های قیمتی آراسته بودند آوردند‪ ،‬پیالطس به همه آنها گفت‪ :‬شما را به خدای پدرانتان سوگند می‌دهم که این معبد را‬ ‫ساخت و دستور داد تا این معبد ساخته شود‪ .‬ساخته شده است تا حقیقت را از من پنهان نکنید‪.‬‬ ‫‪ 4‬شما همه چیزهایی را که در آن کتاب نوشته شده می دانید‪ .‬پس اکنون به من بگو‪ ،‬اگر در کتاب مقدس چیزی از آن عیسی را که مصلوب کردید‪ ،‬یافتید و در چه زمانی از جهان باید می آمد‪ ،‬آن را‬ ‫به من نشان دهید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه حنا و قیافا را قسم یاد کردند و به بقیه که با ایشان بودند دستور دادند که از کلیسا بیرون بروند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و دروازه‌های معبد و کلیسا را بستند و به پیالطس گفتند‪ ،‬ای قاضی‪ ،‬ما را به بنای این معبد سوگند دادی که راست و راست را به تو اعالم کنیم‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس از اینکه عیسی را مصلوب کردیم‪ ،‬چون نمی‌دانستیم که او پسر خداست‪ ،‬اما تصور می‌کردیم که او معجزات خود را با هنرهای جادویی انجام می‌دهد‪ ،‬جمع بزرگی را در این معبد دعوت‬ ‫کردیم‪.‬‬ ‫‪ 8‬و هنگامی که ما در مورد معجزاتی که عیسی انجام داده بود با یکدیگر مشورت می‌کردیم‪ ،‬شاهدان زیادی از کشور خود یافتیم که اعالم کردند که او را پس از مرگش زنده دیده‌اند‪ ،‬و شنیدند که او‬ ‫با شاگردان خود گفت‌وگو می‌کند و دیدند‪ .‬او به بلندی آسمان ها باال می رود و در آنها وارد می شود‪.‬‬ ‫‪ 9‬و دو شاهد را دیدیم که عیسی اجسادشان را از مردگان زنده کرد و از بسیاری از کارهای عجیبی که عیسی در میان مردگان انجام داد‪ ،‬به ما گفتند که شرح مکتوب آن در دست ماست‪.‬‬ ‫‪ 10‬و رسم ما هر ساله این است که این کتاب مقدس را در برابر مجلسی باز کنیم و در آنجا برای مشورت خدا جستجو کنیم‪.‬‬ ‫‪ 11‬و در کتاب اول از هفتاد کتاب‪ ،‬جایی که میکائیل فرشته با سومین پسر آدم اول صحبت می‌کند‪ ،‬این روایت را یافتیم که پس از پنج هزار و پانصد سال‪ ،‬مسیح محبوب‌ترین پسر خدا روی زمین‬ ‫آمده است‪.‬‬ ‫‪ 12‬و ما بیشتر در نظر گرفتیم که شاید او همان خدای اسرائیل باشد که با موسی صحبت کرد‪ ،‬تابوت شهادت را بساز‪ .‬طول آن دو ذراع و نیم و عرض آن یک ذراع و نیم و ارتفاع آن یک ذراع و‬ ‫نیم باشد‪.‬‬ ‫‪ 13‬با این پنج ذراع و نیم برای ساخت صندوق عهد عتیق‪ ،‬متوجه شدیم و دانستیم که در پنج هزار سال و نیم (هزار) سال‪ ،‬عیسی مسیح در تابوت یا خیمه بدن خواهد آمد‪; .‬‬ ‫‪ 14‬و بنابراین کتاب مقدس ما شهادت می دهد که او پسر خدا و خداوند و پادشاه اسرائیل است‪.‬‬ ‫‪ 15‬و چون پس از رنج او‪ ،‬سران کاهنان ما از نشانه‌هایی که به وسیله او انجام می‌شد شگفت زده شدند‪ ،‬ما آن کتاب را باز کردیم تا همه نسل‌ها را تا نسل یوسف و مریم مادر عیسی جستجو کنیم و گمان کنیم که‬ ‫او از بذر داوود؛‬ ‫‪ 16‬و ما گزارش آفرینش را یافتیم و در چه زمانی آسمان و زمین و انسان اول آدم را آفرید و از آنجا تا طوفان دو هزار و دویست و دوازده سال بود‪.‬‬ ‫‪ 17‬و از طوفان تا ابراهیم نهصد و دوازده‪ .‬و از ابراهیم تا موسی چهارصد و سی‪ .‬و از موسی تا داوود پادشاه پانصد و ده‪.‬‬ ‫‪ 18‬و از داوود تا اسارت بابل‪ ،‬پانصد سال‪ .‬و از اسارت بابل تا تجسم مسیح‪ ،‬چهارصد سال‪.‬‬ ‫‪ 19‬مجموع همه که پنج هزار و نیم (هزار) می شود‪.‬‬ ‫‪ 20‬و بنابراین به نظر می رسد که عیسی که ما مصلوب کردیم‪ ،‬عیسی مسیح پسر خدا و خدای حقیقی و قادر مطلق است‪ .‬آمین‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook