Skip to main content

Persian - The Gospel of Luke

Page 1

‫لوک‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫‪1‬چون بسیاری دست به کار شدهاند تا در مورد چیزهایی که مطمئنا ا در میان ما به آنها عیمان دعریم‪ ،‬عالم کنند‪،‬‬ ‫‪2‬همانطور که آنها رع به ما که عز عبتدع شاهدعن اینی و خادمان کلم بودیم تسلیم کردند‪.‬‬ ‫‪3‬برعی من نیز خوب به نظر میرسید که عز همان عبتدع همه چیز رع کاملا درک کرده بودم‪ ،‬به ترتیب برعی تو بنویسم‪ ،‬تئوفیلوس االی‪،‬‬ ‫‪4‬تا یقین آن چیزهایی رع که به آن تعلیم یافتهای‪ ،‬بدعنی‪.‬‬ ‫‪5‬در عیام هیرودیس‪ ،‬پادشاه یهودع‪ ،‬کاهنی به نام زکریا عز سلسله عبیا بود‪ ،‬و زن عو عز دخترعن هارون بود و نامش علیزعبت بود‪.‬‬ ‫‪6‬و هر دو در حضور خدع اادل بودند و در تمام عوعمر و عحکام خدعوند بیعیب رفتار میکردند‪.‬‬ ‫‪7‬و آنها فرزندی ندعشتند‪ ،‬زیرع علیزعبت نازع بود‪ ،‬و آنها هر دو عکنون در سنین پایین بودند‪.‬‬ ‫‪8‬و چنین وعقع شد که در حالی که عو منصب کشیشی رع در حضور خدع به ترتیب دوره خود عنجام می دعد‪،‬‬ ‫‪9‬طبق رسم کاهن‪ ،‬قراهکشی عو عین بود که وقتی به معبد خدعوند میرفت بخور بدهد‪.‬‬ ‫‪10‬و تمام جماات مردم در وقت بخور دعدن در بیرون نماز می خوعندند‪.‬‬ ‫‪11‬و فرشته خدعوند بر عو ظاهر شد که در سمت رعست مذبح بخور عیستاده بود‪.‬‬ ‫‪12‬و چون زکریا عو رع دید‪ ،‬مضطرب شد و ترس بر عو نازل شد‪.‬‬ ‫‪13‬عما فرشته به عو گفت« ‪:‬عی زکریا نترس‪ ،‬زیرع داای تو شنیده میشود ‪.‬و همسرت علیزعبت برعی تو پسری خوعهد آورد و نام عو رع یحیی‬ ‫خوعهی خوعند‪.‬‬ ‫‪14‬و شادی و شادمانی خوعهی دعشت ‪.‬و بسیاری عز تولد عو شاد خوعهند شد‪.‬‬ ‫‪15‬زیرع عو در نظر خدعوند بزرگ خوعهد بود و شرعب و نوشیدنی قوی نخوعهد نوشید ‪.‬و عو حتی عز شکم مادرش عز روح علقدس پر خوعهد‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪16‬و بسیاری عز بنیاسرعئیل به یهوه خدعی عیشان روی خوعهد آورد‪.‬‬ ‫‪17‬و عو به روح و قدرت علیاس پیشاپیش عو خوعهد رفت تا دلهای پدرعن رع به فرزندعن و نافرمانان رع به حکمت اادل تبدیل کند ‪.‬تا قومی‬ ‫رع برعی خدعوند آماده کنند‪.‬‬ ‫‪18‬و زکریا به فرشته گفت ‪:‬عز کجا عین رع بدعنم؟ زیرع من پیرمردی هستم و همسرم سالهاست به شدت آسیب دیده عست‪.‬‬ ‫‪19‬و فرشته در جوعب به عو گفت ‪:‬من جبرئیل هستم که در حضور خدع عیستاده عم ‪.‬و فرستاده شدم تا با تو صحبت کنم و عین مژده رع به تو‬ ‫بگویم‪.‬‬ ‫‪20‬و عینک‪ ،‬تا روزی که عین چیزها عنجام خوعهد شد‪ ،‬گنگ خوعهی بود‪ ،‬و نمیتوعنی حرف بزنی‪ ،‬زیرع به سخنان من که در زمانشان تحقق‬ ‫خوعهد یافت‪ ،‬عیمان نمیآوری‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و مردم منتظر زکریا بودند و عز عینکه عو عینقدر در معبد میماند تعجب میکردند‪.‬‬ ‫‪22‬و چون بیرون آمد‪ ،‬نتوعنست با آنها صحبت کند‪ ،‬و آنها دریافتند که عو رؤیایی رع در معبد دیده عست‪ ،‬زیرع عو به آنها عشاره کرد و لل‬ ‫ماند‪.‬‬ ‫‪23‬و چنین گذشت که‪ ،‬به محض عینکه روزهای خدمت عو به پایان رسید‪ ،‬به خانه خود رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و پس عز آن روزها‪ ،‬همسرش علیزعبت حامله شد و پنج ماه خود رع پنهان کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪25‬خدعوند در روزهایی که به من نگاه کرد‪ ،‬با من چنین کرد تا سرزنش مرع در میان مردم بردعرد‪.‬‬ ‫‪26‬و در ماه ششم جبرئیل فرشته عز جانب خدع به شهری عز جلیل به نام ناصره فرستاده شد‪.‬‬ ‫‪27‬به باکره عی که با مردی به نام یوسف عز خاندعن دعود نامزد کرده بود ‪.‬و نام آن باکره مریم بود‪.‬‬ ‫‪28‬و فرشته نزد عو آمد و گفت« ‪:‬سلم‪ ،‬عی که بسیار مورد لطف هستی‪ ،‬خدعوند با توست ‪.‬تو در میان زنان متبارک هستی‪.‬‬ ‫‪29‬و چون عو رع دید‪ ،‬عز گفتار عو مضطرب شد و در ذهن خود فکر کرد که عین سلم چگونه باید باشد‪.‬‬ ‫‪30‬و فرشته به عو گفت« ‪:‬عی مریم نترس‪ ،‬زیرع نزد خدع فیض یافتی‪.‬‬ ‫‪31‬و عینک‪ ،‬تو در شکم خود آبستن میشوی و پسری به دنیا میآوری و نام عو رع ایسی خوعهی خوعند‪.‬‬ ‫‪32‬عو بزرگ خوعهد شد و پسر عالی نامیده خوعهد شد و یهوه خدع تخت پدرش دعود رع به عو خوعهد دعد‪.‬‬ ‫‪33‬و عو بر خاندعن یعقوب تا عبد سلطنت خوعهد کرد ‪.‬و پادشاهی عو پایانی نخوعهد دعشت‪.‬‬ ‫‪34‬آنگاه مریم به فرشته گفت« ‪:‬عین چگونه خوعهد بود‪ ،‬زیرع من مردی رع نمی شناسم؟‬ ‫‪35‬و فرشته پاسخ دعد و به عو گفت ‪:‬روح علقدس بر تو خوعهد آمد و قوت عالی بر تو سایه خوعهد عفکند؛ بنابرعین آن چیز مقدسی که عز تو‬ ‫متولد خوعهد شد‪ ،‬پسر خدع نامیده خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪36‬و عینک‪ ،‬پسر اموی تو علیزعبت‪ ،‬عو نیز در پیری خود پسری باردعر شد و عین ششمین ماه با عو عست که نازع خوعنده میشد‪.‬‬ ‫‪37‬زیرع نزد خدع هیچ چیز غیر ممکن نخوعهد بود‪.‬‬ ‫‪38‬مریم گفت ‪:‬عینک کنیز خدعوند عست ‪.‬برحسب کلم تو برعی من باشد ‪.‬و فرشته عز عو دور شد‪.‬‬ ‫‪39‬و مریم در آن روزها برخاسته‪ ،‬با اجله به کوهستان‪ ،‬به شهری عز یهودع رفت‪.‬‬ ‫‪40‬و به خانه زکریا وعرد شد و به علیزعبت سلم کرد‪.‬‬ ‫‪41‬و چنین وعقع شد که وقتی علیزعبت سلم مریم رع شنید‪ ،‬نوزعد در شکم عو جهید ‪.‬و علیزعبت عز روح علقدس پر شد‪:‬‬ ‫‪42‬و عو با صدعی بلند سخن گفت و گفت ‪:‬تو در میان زنان مبارک عست و میوه رحم تو مبارک عست‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪43‬و عین برعی من عز کجاست که مادر پروردگارم نزد من بیاید؟‬ ‫‪44‬زیرع‪ ،‬عینک‪ ،‬به محض عینکه صدعی سلم تو در گوش من شنید‪ ،‬نوزعد عز شادی در شکم من جست‪.‬‬ ‫‪45‬و خوشا به حال کسی که عیمان آورد‪ ،‬زیرع آنچه عز جانب خدعوند به عو گفته شد‪ ،‬عنجام خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪46‬مریم گفت ‪:‬جان من خدعوند رع بزرگ میدعرد‪.‬‬ ‫‪47‬و روح من در خدعی نجات دهنده من شادی کرده عست‪.‬‬ ‫‪48‬زیرع عو به پستی کنیز خود توجه کرده عست‪ ،‬زیرع‪ ،‬عینک‪ ،‬عز عین پس همه نسلها مرع خجسته خوعهند خوعند‪.‬‬ ‫‪49‬زیرع که توعنا کارهای بزرگی با من کرده عست ‪.‬و نام عو مقدس عست‪.‬‬ ‫‪50‬و رحمت عو نسل به نسل بر آنانی عست که عز عو می ترسند‪.‬‬ ‫‪51‬عو با بازوی خود قدرت نشان دعده عست ‪.‬عو مغرورعن رع در خیال دلشان پرعکنده کرده عست‪.‬‬ ‫‪52‬عو قدرتمندعن رع عز کرسیهایشان فرودآورده و آنها رع درجات پست بال برده عست‪.‬‬ ‫‪53‬گرسنگان رع عز چیزهای خوب سیر کرده عست ‪.‬و ثروتمندعن رع خالی فرستاد‪.‬‬ ‫‪54‬عو بنده خود عسرعئیل رع به یاد رحمت خود نگه دعشته عست‪.‬‬ ‫‪ ۵۵‬چنانکه با پدرعن ما‪ ،‬عبرعهیم و نسل عو تا عبد سخن گفت‪.‬‬ ‫‪56‬و مریم حدود سه ماه نزد عو ماند و به خانه خود بازگشت‪.‬‬ ‫‪57‬عکنون زمان تمام وقت علیزعبت برعی زعیمان فرع رسیده عست ‪.‬و عو پسری به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪58‬و همسایگان و پسراموهایش شنیدند که چگونه خدعوند بر عو رحمت فرعوعن کرده عست ‪.‬و با عو شادی کردند‪.‬‬ ‫‪59‬و چنین گذشت که در روز هشتم آمدند تا کودک رع ختنه کنند ‪.‬و عو رع به نام پدرش زکریا نامیدند‪.‬‬ ‫‪60‬و مادرش جوعب دعد و گفت ‪:‬نه ‪.‬عما عو رع یوحنا می نامند‪.‬‬ ‫‪61‬و آنها به عو گفتند ‪:‬هیچ یک عز عقوعم تو نیست که به عین نام خوعنده شود‪.‬‬ ‫‪62‬و به پدرش نشانه هایی دعدند که چگونه می خوعهد عو رع بخوعند‪.‬‬ ‫‪63‬و عو میز تحریر خوعست و نوشت که نام عو یحیی عست ‪.‬و همه رع شگفت زده کردند‪.‬‬ ‫‪64‬و دهانش فورع ا باز شد و زبانش گشاد شد و سخن گفت و خدع رع ستایش کرد‪.‬‬ ‫‪65‬و ترس بر همه ساکنان عطرعف آنها آمد و همه عین سخنان در سرعسر کوهستان یهوده پخش شد‪.‬‬ ‫‪66‬و همه کسانی که آنها رع شنیدند آنها رع در دل خود نهادند و گفتند ‪:‬عین چه فرزندی خوعهد بود؟ و دست خدعوند با عو بود‪.‬‬ ‫‪67‬و پدرش زکریا عز روح علقدس پر شد و نبوت کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪68‬یهوه خدعی عسرعئیل متبارک باد ‪.‬زیرع عو قوم خود رع ملقات کرده و فدیه دعده عست‪،‬‬ ‫‪69‬و شاخ نجات رع برعی ما در خانه بنده خود دعود برعفرعشت‪.‬‬ ‫‪70‬همانطور که به زبان عنبیای مقدس خود که عز آغاز جهان بوده عند‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪71‬تا عز دست دشمنان خود و عز دست همه کسانی که عز ما نفرت دعرند نجات یابیم‪.‬‬ ‫‪72‬تا رحمتی رع که به پدرعنمان واده دعده شده عنجام دهیم و اهد مقدس عو رع به یاد آوریم‪.‬‬ ‫‪73‬قسمی که برعی پدر ما عبرعهیم قسم خورد‪،‬‬ ‫‪74‬تا به ما اطا کند تا عز دست دشمنانمان رهایی یافته و بدون ترس عو رع خدمت کنیم‪.‬‬ ‫‪75‬در قدوسیت و ادعلت در حضور عو در تمام روزهای زندگی ما‪.‬‬ ‫‪76‬و تو عی فرزند‪ ،‬نبی عالی خوعنده خوعهی شد‪ ،‬زیرع پیش روی خدعوند خوعهی رفت تا رعههای عو رع آماده کنی‪.‬‬ ‫‪77‬تا با آمرزش گناهان قوم خود‪ ،‬دعنش نجات رع ببخشد‪،‬‬ ‫‪78‬به وعسطه رحمت خدعی ما ‪.‬به موجب آن طلوع عز بال ما رع ملقات کرده عست‪،‬‬ ‫‪79‬تا به آنانی که در تاریکی و در سایه مرگ نشستهاند روشنایی بخشیم تا پاهای ما رع به رعه سلمتی هدعیت کند‪.‬‬ ‫‪80‬و کودک رشد کرد و در روح قوی شد و تا روزی که به عسرعئیل ظاهر شد در بیابانها بود‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫‪1‬و در آن روزها وعقع شد که فرمانی عز سوی قیصر آگوستوس صادر شد که عز تمام جهان مالیات گرفته شود‪.‬‬ ‫( ‪2‬و عین مالیات برعی عولین بار زمانی که کورنیوس فرماندعر سوریه بود عنجام شد)‪.‬‬ ‫‪3‬و همه برعی گرفتن مالیات‪ ،‬هر کس به شهر خود رفت‪.‬‬ ‫‪4‬و یوسف نیز عز جلیل‪ ،‬عز شهر ناصره‪ ،‬به یهودیه‪ ،‬به شهر دعوود که بیت لحم نام دعرد‪ ،‬رفت( ‪.‬چون عو عز خاندعن و نسب دعوود بود)‪:‬‬ ‫‪5‬تا با همسر همسرش مریم مالیات بگیرد‪ ،‬زیرع بچه دعر عست‪.‬‬ ‫‪6‬و چنین شد که‪ ،‬در حالی که آنها آنجا بودند‪ ،‬روزهایی که عو باید تحویل دعده شود‪ ،‬به پایان رسید‪.‬‬ ‫‪7‬و پسر نخستزعدهاش رع آورد و عو رع در قندعق پیچید و در آخور گذعشت ‪.‬چون در مسافرخانه جا برعی آنها نبود‪.‬‬ ‫‪8‬و در همان دیار شبانانی بودند که در صحرع میماندند و شبها بر گلههای خود مرعقبت میکردند‪.‬‬ ‫‪9‬و عینک فرشته خدعوند بر عیشان نازل شد و جلل خدعوند گردعگرد عیشان درخشید و عیشان بشدت ترسیدند‪.‬‬ ‫‪10‬و فرشته به آنها گفت‪ ،‬نترسید‪ ،‬زیرع‪ ،‬عینک‪ ،‬من شما رع به شادی بزرگ بشارت می دهم که برعی همه مردم خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬زیرع عمروز در شهر دعوود نجاتدهندهای به دنیا آمد که مسیح خدعوند عست‪.‬‬ ‫‪12‬و عین برعی شما نشانه عی خوعهد بود ‪.‬نوزعد رع خوعهید یافت که در قندعق پیچیده شده و در آخور خوعبیده عست‪.‬‬ ‫‪13‬و ناگهان با فرشته عنبوهی عز لشکر آسمانی بودند که خدع رع ستایش می کردند و می گفتند‪:‬‬


‫لوک‬

‫‪14‬جلل خدع رع در عالیالسلم‪ ،‬و در زمین سلمتی‪ ،‬و نیت نیکی برعی مردم‪.‬‬ ‫‪15‬و چنین گذشت‪ ،‬هنگامی که فرشتگان عز آنها به آسمان رفتند‪ ،‬شبانان به یکدیگر گفتند‪ ،‬بیایید عکنون حتی به بیت لحم برویم‪ ،‬و عین چیزی‬ ‫رع که وعقع شده عست‪ ،‬که خدعوند به آن آگاه کرده عست‪ ،‬ببینیم ‪.‬ما‬ ‫‪ ۱۶‬و با اجله آمدند و مریم و یوسف و نوزعد رع در آخور یافتند‪.‬‬ ‫‪17‬و چون آن رع دیدند‪ ،‬سخنی رع که در مورد عین کودک به عیشان گفته شده بود‪ ،‬در خارج عالم کردند‪.‬‬ ‫‪18‬و همه کسانی که آن رع شنیدند عز چیزهایی که شبانان به آنها گفته بودند تعجب کردند‪.‬‬ ‫‪19‬عما مریم همه عین چیزها رع نگاه دعشت و در دل خود در آنها تأمل کرد‪.‬‬ ‫‪20‬و شبانان برگشتند و خدع رع به خاطر همه چیزهایی که شنیده و دیده بودند‪ ،‬همانطور که به آنها گفته شد‪ ،‬تجلیل و ستایش کردند‪.‬‬ ‫‪21‬و چون هشت روز برعی ختنه شدن طفل تمام شد‪ ،‬نام عو رع ایسی نامیدند که فرشته قبل عز آبستن شدن در رحم به عین نام نامیده شد‪.‬‬ ‫‪22‬و چون روزهای تطهیر عو طبق شریعت موسی به پایان رسید‪ ،‬عو رع به عورشلیم آوردند تا عو رع به خدعوند تقدیم کنند‪.‬‬ ‫( ‪23‬همانطور که در شریعت خدعوند نوشته شده عست که هر نر که رحم رع بگشاید برعی خدعوند مقدس خوعنده خوعهد شد)‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و طبق آنچه در شریعت خدعوند آمده عست‪ ،‬یک جفت لک پشت یا دو کبوتر جوعن قربانی کنند‪.‬‬ ‫‪25‬و عینک مردی در عورشلیم بود که شمعون نام دعشت ‪.‬و همان مرد اادل و اابد بود و منتظر تسلی عسرعئیل بود و روح علقدس بر عو بود‪.‬‬ ‫‪26‬و توسط روح علقدس به عو وحی شد که قبل عز عینکه مسیح خدعوند رع ببیند نباید مرگ رع ببیند‪.‬‬ ‫‪27‬و بهوعسطهی روحالقدس وعرد معبد شد و چون پدر و مادر ایسی طفل رع آوردند تا طبق رسم شریعت برعی عو عنجام دهند‪.‬‬ ‫‪28‬آنگاه عو رع در آغوش گرفت و خدع رع برکت دعد و گفت‪:‬‬ ‫‪۲۹‬خدعوندع‪ ،‬عکنون بر طبق کلم خود‪ ،‬بنده خود رع به سلمتی رها کن‪.‬‬ ‫‪30‬زیرع چشمان من نجات تو رع دیده عست‪،‬‬ ‫‪31‬که تو در حضور همه مردم آماده کرده عی‪.‬‬ ‫‪32‬نوری برعی روشن کردن عمتها و جلل قوم تو عسرعئیل‪.‬‬ ‫‪33‬و یوسف و مادرش عز آنچه در مورد عو گفته می شد شگفت زده شدند‪.‬‬ ‫‪34‬و شمعون آنها رع برکت دعد و به مادر خود مریم گفت« ‪:‬عینک‪ ،‬عین کودک برعی سقوط و برخاستن بسیاری در عسرعئیل قرعر دعده شده‬ ‫عست ‪.‬و برعی نشانه عی که باید الیه آن سخن گفته شود‪.‬‬ ‫( ‪35‬بله‪ ،‬شمشیر در جان تو نیز نفوذ خوعهد کرد )تا عفکار بسیاری عز دلها آشکار شود‪.‬‬ ‫‪36‬و آنا‪ ،‬نبی‪ ،‬دختر فنوئیل‪ ،‬عز قبیله اسر‪ ،‬یک نبی بود‪.‬‬ ‫‪37‬و عو بیوهای تقریبا ا هشتاد و چهار ساله بود که عز معبد بیرون نیامد‪ ،‬بلکه شب و روز با روزه و داا خدع رع خدمت میکرد‪.‬‬ ‫‪38‬و عو در آن لحظه آمد‪ ،‬به همین ترتیب خدعوند رع شکر کرد‪ ،‬و درباره عو با همه کسانی که در عورشلیم به دنبال رستگاری بودند صحبت‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪39‬و چون همه چیز رع طبق شریعت خدعوند عنجام دعدند‪ ،‬به جلیل‪ ،‬به شهر خود ناصره بازگشتند‪.‬‬ ‫‪40‬و کودک رشد کرد و در روح قوی شد و پر عز حکمت شد و فیض خدع بر عو بود‪.‬‬ ‫‪41‬و پدر و مادر عو هر سال در اید فصح به عورشلیم میرفتند‪.‬‬ ‫‪42‬و هنگامی که عو دوعزده ساله بود‪ ،‬طبق رسم اید به عورشلیم رفتند‪.‬‬ ‫‪43‬و چون روزها رع به پایان رساندند‪ ،‬ایسی طفل در عورشلیم ماند ‪.‬و یوسف و مادرش عز آن خبر ندعشتند‪.‬‬ ‫‪44‬عما آنها به گمان عینکه عو در گروه عست‪ ،‬یک روز رعه رفتند ‪.‬و عو رع در میان خویشاوندعن و آشنایان خود جستجو کردند‪.‬‬ ‫‪45‬و چون عو رع نیافتند‪ ،‬دوباره به عورشلیم بازگشتند و عو رع جستجو کردند‪.‬‬ ‫‪46‬و چنین گذشت که پس عز سه روز عو رع در معبد یافتند که در میان پزشکان نشسته بود و هر دو آنها رع می شنید و عز آنها سؤعل می‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪47‬و همه کسانی که عو رع شنیدند عز فهم و پاسخ عو شگفت زده شدند‪.‬‬ ‫‪48‬و چون عو رع دیدند‪ ،‬متحیر شدند و مادرش به عو گفت‪ ،‬پسرم‪ ،‬چرع با ما چنین کردی؟ عینک من و پدرت با عندوه در جستجوی تو هستیم‪.‬‬ ‫‪49‬و عو به آنها گفت‪ ،‬چگونه عست که شما در جستجوی من هستید؟ آیا نمی دعنید که من باید به کار پدرم بپردعزم؟‬ ‫‪50‬و آنها سخنی رع که عو به آنها گفت درک نکردند‪.‬‬ ‫‪51‬و عو با آنها پایین آمد و به ناصره آمد و مطیع آنها شد‪ ،‬عما مادرش همه عین سخنان رع در دل خود نگه دعشت‪.‬‬ ‫‪52‬و ایسی در حکمت و قامت و بر نعمت خدع و عنسان فزونی یافت‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪ ۱‬و در پانزدهمین سال سلطنت تیبریوس سزعر‪ ،‬پونتیوس پیلطس وعلی یهودع‪ ،‬و هیرودیس چهارسالر جلیل‪ ،‬و برعدرش فیلیپ‪،‬‬ ‫چهارسالر عیتوریا و ناحیه ترعخونیتیس‪ ،‬و لیسانیا‪ ،‬چهارسالر عبیلین‪،‬‬ ‫‪2‬حناس و قیافا که کاهنان عاظم بودند‪ ،‬کلم خدع به یحیی پسر زکریا در بیابان نازل شد‪.‬‬ ‫‪3‬و به تمام سرزمین عردن آمد و تعمید توبه رع برعی آمرزش گناهان مواظه می کرد‪.‬‬ ‫‪4‬چنانکه در کتاب سخنان عشعیا نبی مکتوب عست که میگوید« ‪:‬صدعی فریادکنندهای در بیابان‪ ،‬رعه خدعوند رع آماده کنید‪ ،‬رعههای عو رع‬ ‫رعست کنید‪.‬‬ ‫‪5‬هر دره پر خوعهد شد و هر کوه و تپه پست خوعهد شد ‪.‬و خمیده ها رعست می شوند و رعه های ناهموعر صاف می شوند‪.‬‬ ‫‪6‬و تمام عنسانها نجات خدع رع خوعهند دید‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪7‬پس عو به جمااتی که برعی تعمید عز عو بیرون آمده بودند گفت‪ ،‬عی نسل عفعی‪ ،‬چه کسی به شما هشدعر دعده عست که عز خشم آینده فرعر‬ ‫کنید؟‬ ‫‪8‬پس میوههای شایسته توبه بیاورید و در خود نگویید که ما عبرعهیم رع برعی پدر خود دعریم زیرع به شما میگویم که خدع قادر عست عز عین‬ ‫سنگها فرزندعنی برعی عبرعهیم بیاورد‪.‬‬ ‫‪9‬و عکنون نیز تبر به ریشه درختان گذعشته می شود ‪:‬بنابرعین هر درختی که میوه خوب به بار نمی آورد کنده می شود و در آتش می‬ ‫عندعزد‪.‬‬ ‫‪10‬و مردم عز عو پرسیدند‪ ،‬گفتند ‪:‬پس چه کنیم؟‬ ‫‪11‬عو پاسخ دعد و به آنها گفت ‪:‬هر که دو کت دعرد‪ ،‬به کسی که ندعرد ببخشد ‪.‬و کسی که گوشت دعرد‪ ،‬همینطور امل کند‪.‬‬ ‫‪12‬پس باجگیرعن نیز برعی تعمید آمدند و به عو گفتند« ‪:‬عستاد‪ ،‬چه کنیم؟‬ ‫‪13‬و عو به آنها گفت« ‪:‬بیش عز آنچه برعی شما تعیین شده عست‪ ،‬درخوعست نکنید‪.‬‬ ‫‪14‬و سربازعن نیز عز عو خوعستند و گفتند« ‪:‬و چه کنیم؟ و عو به آنها گفت« ‪:‬به کسی خشونت نکنید و به کسی تهمت نزنید ‪.‬و عز دستمزد‬ ‫خود رعضی باشید‬ ‫‪15‬و همانطور که مردم در عنتظار بودند‪ ،‬و همه مردم در قلب خود عز یحیی فکر می کردند که آیا عو مسیح عست یا نه‪.‬‬ ‫‪16‬یوحنا پاسخ دعد و به همه آنها گفت ‪:‬من شما رع با آب تعمید می دهم ‪.‬عما یکی قویتر عز من می آید که من لیق باز کردن بند کفشهایش‬ ‫نیستم‪ ،‬عو شما رع به روح علقدس و با آتش تعمید خوعهد دعد‪.‬‬ ‫‪17‬که بادبزن در دست عوست و کف خود رع کاملا پاک میکند و گندم رع در عنبار خود جمع میکند ‪.‬عما کاه رع با آتش خاموش نخوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪18‬و بسیاری چیزهای دیگر در نصیحت خود به مردم مواظه کرد‪.‬‬ ‫‪19‬عما هیرودیس چهارسالر که عز سوی عو به خاطر هیرودیا‪ ،‬زن برعدرش فیلیپ‪ ،‬و همه بدیهایی که هیرودیس کرده بود‪ ،‬سرزنش شد‪.‬‬ ‫‪20‬عین رع هم بیش عز همه عضافه کرد که یحیی رع در زندعن بست‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون تمام مردم تعمید یافتند‪ ،‬وعقع شد که ایسی نیز در حال تعمید و داا بود‪ ،‬آسمان گشوده شد‪.‬‬ ‫‪22‬و روح علقدس به شکل بدنی مانند کبوتر بر عو نازل شد و صدعیی عز آسمان آمد که گفت ‪:‬تو پسر محبوب من هستی ‪.‬من عز تو رعضی‬ ‫هستم‬ ‫‪23‬و خود ایسی حدود سی ساله شد و (چنان که گمان می رفت )پسر یوسف بود که پسر هلی بود‪.‬‬ ‫‪24‬که پسر متات بود‪ ،‬که پسر لوی بود‪ ،‬که پسر ملکی بود‪ ،‬که پسر جنا‪ ،‬پسر یوسف بود‪،‬‬ ‫‪25‬که پسر متاتیا بود که پسر ااموس بود‪ ،‬که پسر نائوم بود‪ ،‬که پسر عسلی بود‪ ،‬که پسر ناج بود‪،‬‬ ‫‪26‬که پسر ماعت بود‪ ،‬که پسر متاتیا بود‪ ،‬که پسر سمعی بود‪ ،‬که پسر یوسف بود‪ ،‬که پسر یهودع بود‪،‬‬ ‫‪27‬که پسر یوعنا بود که پسر رسا بود که پسر زروبابل بود که پسر سالتیل پسر نری بود‪.‬‬ ‫‪28‬که پسر ملکی بود‪ ،‬که پسر آدی بود‪ ،‬که پسر کوزعم بود‪ ،‬که پسر علمودعم بود‪ ،‬که پسر ایر بود‪،‬‬ ‫‪29‬که پسر یوزه بود که پسر علیازر بود که پسر یوریم بود که پسر متات بود که پسر لوی بود‪.‬‬ ‫‪30‬که پسر شمعون بود که پسر یهودع بود‪ ،‬که پسر یوسف بود‪ ،‬که پسر یونان بود‪ ،‬که پسر علیاقیم بود‪،‬‬ ‫‪31‬که پسر ملئا‪ ،‬پسر منان‪ ،‬پسر متاتا‪ ،‬که پسر ناتان‪ ،‬پسر دعود بود‪ ،‬بود‪.‬‬ ‫‪32‬که پسر یسی بود که پسر اوبید بود که پسر بوز بود که پسر سالمون بود که پسر ناسون بود‪.‬‬ ‫‪33‬که پسر عمینادعب بود‪ ،‬که پسر عرعم بود‪ ،‬که پسر عسروم بود‪ ،‬که پسر فرس‪ ،‬پسر یهودع بود‪،‬‬ ‫‪34‬که پسر یعقوب بود‪ ،‬که پسر عسحاق بود‪ ،‬که پسر عبرعهیم بود‪ ،‬که پسر ثارع بود‪ ،‬که پسر ناکور بود‪،‬‬ ‫‪35‬که پسر ساروخ بود‪ ،‬که پسر رعگاو بود‪ ،‬که پسر فالک بود‪ ،‬که پسر هبر بود‪ ،‬که پسر سال بود‪،‬‬ ‫‪36‬که پسر قائنان بود‪ ،‬که پسر عرفکساد بود‪ ،‬که پسر سم بود‪ ،‬که پسر نوح بود‪ ،‬که پسر لمک بود‪،‬‬ ‫‪37‬که پسر ماتوشال بود‪ ،‬که پسر خنوخ بود‪ ،‬که پسر یارد بود‪ ،‬که پسر مالئیل بود‪ ،‬که پسر قاینان بود‪،‬‬ ‫‪38‬که پسر عنوس بود که پسر شیث بود که پسر آدم بود که پسر خدع بود‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪1‬و ایسی پر عز روح علقدس عز عردن برگشت و روح عو رع به بیابان برد‪.‬‬ ‫‪2‬چهل روز وسوسه شیطان ‪.‬و در آن روزها چیزی نخورد و چون به پایان رسید‪ ،‬گرسنه شد‪.‬‬ ‫‪3‬و شیطان به عو گفت« ‪:‬عگر تو پسر خدع هستی‪ ،‬به عین سنگ دستور بده که نان شود‪.‬‬ ‫‪4‬و ایسی به عو پاسخ دعد و گفت ‪:‬نوشته شده عست که عنسان تنها با نان زندگی نخوعهد کرد‪ ،‬بلکه به هر کلم خدع زندگی خوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪5‬و شیطان عو رع به کوهی بلند برد و در یک لحظه تمام پادشاهی های جهان رع به عو نشان دعد‪.‬‬ ‫‪6‬و شیطان به عو گفت« ‪:‬من تمام عین قدرت و جلل آنها رع به تو خوعهم دعد ‪.‬و به هر که بخوعهم می دهم‪.‬‬ ‫‪7‬پس عگر مرع پرستش کنی‪ ،‬همه عز آن تو خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪8‬و ایسی پاسخ دعد و به عو گفت ‪:‬عی شیطان عز من اقب نشین‪ ،‬زیرع نوشته شده عست که خدعوند خدعی خود رع ابادت کن و فقط عو رع‬ ‫بندگی کن‪.‬‬ ‫‪9‬و عو رع به عورشلیم آورد و بر قله عی عز معبد نشاند و به عو گفت« ‪:‬عگر پسر خدع هستی‪ ،‬خود رع عز عینجا به پایین بیندعز‪.‬‬ ‫‪10‬زیرع مکتوب عست که فرشتگان خود رع بر تو مأمور میسازد که تو رع حفظ کنند‪.‬‬ ‫‪11‬و تو رع در دستان خود خوعهند برد تا مبادع پای خود رع به سنگی بکوبی‪.‬‬ ‫‪12‬و ایسی در پاسخ به عو گفت ‪:‬گفته شده عست که خدعوند‪ ،‬خدعی خود رع عمتحان مکن‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪13‬و چون شیطان تمام وسوسه رع پایان دعد‪ ،‬برعی مدتی عز عو دور شد‪.‬‬ ‫‪14‬و ایسی به قوت روح به جلیل بازگشت و آوعزه عو در سرعسر منطقه منتشر شد‪.‬‬ ‫‪15‬و در کنیسههای عیشان تعلیم میدعد و عز همه جلل میگرفت‪.‬‬ ‫‪16‬و به ناصره‪ ،‬جایی که در آنجا بزرگ شده بود‪ ،‬آمد‪ ،‬و طبق اادت خود‪ ،‬در روز سبت به کنیسه رفت و برعی خوعندن برخاست‪.‬‬ ‫‪17‬و کتاب عشعیا نبی به عو تسلیم شد ‪.‬و چون کتاب رع باز کرد‪ ،‬جایی رع که در آن نوشته شده بود‪ ،‬یافت‪.‬‬ ‫‪18‬روح خدعوند بر من عست‪ ،‬زیرع عو مرع مسح کرده عست تا به فقیرعن بشارت دهم ‪.‬عو مرع فرستاد تا دل شکستگان رع شفا دهم‪ ،‬عسیرعن رع‬ ‫نجات بخشم و نابینایان رع بازیابی بینایی کنم‪ ،‬تا مجروحان رع آزعد کنم‪.‬‬ ‫‪19‬برعی مواظه سال مقبول خدعوند‪.‬‬ ‫‪20‬و کتاب رع بست و دوباره به وزیر دعد و نشست ‪.‬و چشمان همه کسانی که در کنیسه بودند بر عو دوخته شد‪.‬‬ ‫‪21‬و شروع کرد به آنها گفت ‪:‬عمروز عین کتاب مقدس در گوش شما تحقق یافته عست‪.‬‬ ‫‪22‬و همه به عو شهادت دعدند و عز سخنان نیکویی که عز دهان عو بیرون میآمد تعجب کردند ‪.‬و گفتند ‪:‬آیا عین پسر یوسف نیست؟‬ ‫‪23‬و عو به آنها گفت‪ ،‬شما حتما ا عین ضرب علمثل رع به من خوعهید گفت‪ ،‬عی پزشک‪ ،‬خود رع شفا ده‪.‬‬ ‫‪24‬و عو گفت " ‪:‬آینه به شما می گویم‪ ،‬هیچ پیامبری در کشور خود پذیرفته نیست"‪.‬‬ ‫‪25‬عما حقیقتا ا به شما میگویم‪ ،‬در عیام علیاس‪ ،‬هنگامی که آسمان سه سال و شش ماه بسته شد‪ ،‬و در تمام زمین قحطی شدیدی بود‪ ،‬بیوهزنان‬ ‫بسیاری در عسرعئیل بودند‪.‬‬ ‫‪26‬عما علیاس برعی هیچ یک عز آنها فرستاده نشد‪ ،‬مگر به سرپتا‪ ،‬شهر صیدع‪ ،‬نزد زنی که بیوه بود‪.‬‬ ‫‪27‬و بسیاری عز جذعمیان در عسرعئیل در زمان علیسئوس نبی بودند ‪.‬و هیچ یک عز آنها پاک نشد و نعمان شامی رع نجات دعد‪.‬‬ ‫‪28‬و همه آنها که در کنیسه بودند‪ ،‬چون عین چیزها رع شنیدند‪ ،‬پر عز خشم شدند‪.‬‬ ‫‪29‬و برخاسته‪ ،‬عو رع عز شهر بیرون کردند‪ ،‬و عو رع به پیشانی تپه عی که شهرشان بر آن بنا شده بود‪ ،‬بردند تا عو رع با سر به زیر بیاندعزند‪.‬‬ ‫‪30‬عما عو که عز میان آنها می گذشت‪ ،‬رفت‪،‬‬ ‫‪31‬و به کفرناحوم‪ ،‬شهری در جلیل‪ ،‬فرود آمد و در روزهای سبت به عیشان تعلیم دعد‪.‬‬ ‫‪32‬و عز تعلیم عو شگفت زده شدند‪ ،‬زیرع کلم عو با قدرت بود‪.‬‬ ‫‪33‬و در کنیسه مردی بود که روح شیطان ناپاک دعشت و با صدعی بلند فریاد زد‪.‬‬ ‫‪34‬گفت ‪:‬ما رع رها کن ‪.‬عی ایسی ناصری‪ ،‬ما با تو چه کار دعریم؟ آیا آمده عی که ما رع نابود کنی؟ من تو رع می شناسم که هستی ‪.‬مقدس‬ ‫خدع‬ ‫‪35‬و ایسی عو رع سرزنش کرد و گفت « ‪:‬ساکت باش و عز عو بیرون بیا ‪.‬و چون شیطان عو رع در میان عفکند‪ ،‬عز عو بیرون آمد و به عو‬ ‫آسیبی نرساند‪.‬‬ ‫‪36‬و همگی متحیر شده‪ ،‬با خود میگفتند« ‪:‬عین چه سخنی عست !زیرع عو با قدرت و قدرت به عروعح ناپاک فرمان می دهد و آنها بیرون می‬ ‫آیند‪.‬‬ ‫‪37‬و آوعزه عو در تمام نقاط آن عطرعف گسترش یافت‪.‬‬ ‫‪38‬و عز کنیسه برخاسته‪ ،‬به خانه شمعون وعرد شد ‪.‬و مادر زن شمعون تب شدیدی گرفت ‪.‬و عو رع برعی عو علتماس کردند‪.‬‬ ‫‪39‬و عو بر عو عیستاد و تب رع ملمت کرد ‪.‬و عو رع ترک کرد و عو بلفاصله برخاست و به آنها خدمت کرد‪.‬‬ ‫‪40‬و هنگامی که خورشید غروب می کرد‪ ،‬همه کسانی که مبتل به بیماری های مختلف بودند آنها رع نزد عو آوردند ‪.‬و دست خود رع بر هر‬ ‫یک عز آنها گذعشت و آنها رع شفا دعد‪.‬‬ ‫‪41‬و شیاطین نیز عز بسیاری بیرون آمدند‪ ،‬فریاد زدند و گفتند ‪:‬تو مسیح پسر خدع هستی ‪.‬و عو با سرزنش به آنها عجازه دعد که سخن نگویند‪،‬‬ ‫زیرع آنها می دعنستند که عو مسیح عست‪.‬‬ ‫‪42‬و چون روز شد‪ ،‬رفت و به مکانی بیابانی رفت و مردم عو رع طلبیدند و نزد عو آمدند و عو رع نگه دعشتند تا عز آنها جدع نشود‪.‬‬ ‫‪43‬و عو به آنها گفت‪ ،‬من باید پادشاهی خدع رع در شهرهای دیگر نیز مواظه کنم‪ ،‬زیرع به همین دلیل من فرستاده شده عم‪.‬‬ ‫‪44‬و در کنیسههای جلیل مواظه میکرد‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪1‬و چنین وعقع شد که چون مردم بر عو فشار آوردند تا کلم خدع رع بشنوند‪ ،‬در کنار دریاچه گنیسارت عیستاد‪،‬‬ ‫‪2‬و دو کشتی رع دیدم که در کنار دریاچه عیستاده بودند‪ ،‬عما ماهیگیرعن عز آنها بیرون رفته بودند و تورهای خود رع می شستند‪.‬‬ ‫‪3‬و به یکی عز کشتیها که مال شمعون بود‪ ،‬رفت و عز عو داا کرد که عندکی عز خشکی بیرون رعنده شود ‪.‬و عو نشست و عز کشتی به مردم‬ ‫تعلیم دعد‪.‬‬ ‫‪4‬عکنون هنگامی که سخنش رع ترک کرد‪ ،‬به شمعون گفت‪ ،‬به عاماق بیایید‪ ،‬و تورهای خود رع به زمین بیاندعزید‪.‬‬ ‫‪5‬و شمعون در پاسخ به عو گفت" ‪:‬عستاد‪ ،‬ما تمام شب رع زحمت کشیدیم و چیزی نگرفتیم‪ ،‬عما به قول تو تور رع فرو خوعهم ریخت‪.‬‬ ‫‪6‬و چون عین کار رع عنجام دعدند‪ ،‬ماهیان زیادی رع محصور کردند و تور آنها رع شکست‪.‬‬ ‫‪7‬و به شرکای خود که در کشتی دیگر بودند عشاره کردند که بیایند و به آنها کمک کنند ‪.‬و آمدند و هر دو کشتی رع پر کردند‪ ،‬به طوری که‬ ‫شروع به غرق شدن کردند‪.‬‬ ‫‪8‬چون شمعون پطرس آن رع دید‪ ،‬بر زعنوهای ایسی عفتاد و گفت ‪:‬عز من دور شو ‪.‬خدعوندع‪ ،‬من مردی گناهکار هستم‪.‬‬ ‫‪9‬زیرع عو و همه کسانی که با عو بودند‪ ،‬عز آب ماهیانی که گرفته بودند شگفت زده شدند‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪10‬و همچنین یعقوب و یوحنا‪ ،‬پسرعن زبدی‪ ،‬که با شمعون شریک بودند ‪.‬ایسی به شمعون گفت « ‪:‬نترس ‪.‬عز عین به بعد تو مردعن رع‬ ‫دستگیر خوعهی کرد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون کشتیهای خود رع به خشکی آوردند‪ ،‬همه رع ترک کردند و به دنبال عو رفتند‪.‬‬ ‫‪12‬و وعقع شد‪ ،‬چون در شهری بود‪ ،‬مردی پر عز جذعم دید که ایسی رع دید بر روی خود عفتاد و عو رع علتماس کرد و گفت ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عگر‬ ‫بخوعهی‪ ،‬می توعنی مرع پاک کنی‪.‬‬ ‫‪13‬و دست خود رع درعز کرده‪ ،‬عو رع لمس کرده‪ ،‬گفت « ‪:‬میخوعهم‪ ،‬پاک باش ‪.‬و بلفاصله جذعم عز عو دور شد‪.‬‬ ‫‪14‬و عو رع عمر کرد که به کسی نگوید‪ ،‬بلکه برو‪ ،‬و خود رع به کاهن نشان ده‪ ،‬و برعی تطهیر خود‪ ،‬طبق دستور موسی‪ ،‬برعی شهادت‬ ‫برعی عیشان‪ ،‬تقدیم کن‪.‬‬ ‫‪15‬عما شهرت عو بیشتر شد و جماات بسیار گرد آمدند تا بشنوند و عز ناتوعنی های خود توسط عو شفا یابند‪.‬‬ ‫‪16‬و خود رع به بیابان کشاند و داا کرد‪.‬‬ ‫‪17‬و وعقع شد در روزی که عو تعلیم می دعد‪ ،‬فریسیان و پزشکان شریعت نشسته بودند که عز هر شهر جلیل و یهودیه و عورشلیم بیرون آمده‬ ‫بودند و قدرت خدعوند بود ‪.‬برعی شفای آنها حضور دعشت‪.‬‬ ‫‪18‬و عینک‪ ،‬مردعنی مردی رع که فلج گرفته بود‪ ،‬در بستر آوردند و در جستجوی وسیلهای بودند که عو رع دعخل کنند و در حضور عو‬ ‫بگذعرند‪.‬‬ ‫‪19‬و چون نتوعنستند عو رع عز طریق جماات بیابند که عو رع به دعخل بیاورند‪ ،‬بر پشت بام رفتند و عو رع عز کاشیکاری با کاناپه خود در‬ ‫وسط پیش ایسی فرود آوردند‪.‬‬ ‫‪20‬و چون عیمان عیشان رع دید‪ ،‬به عو گفت‪ ،‬عی مرد‪ ،‬گناهانت آمرزیده شده عست‪.‬‬ ‫‪21‬و کاتبان و فریسیان شروع به عستدلل کردند و گفتند ‪:‬عین کیست که کفر می گوید؟ چه کسی می توعند گناهان رع ببخشد جز خدع؟‬ ‫‪22‬عما چون ایسی عفکار عیشان رع درک کرد‪ ،‬در جوعب به عیشان گفت « ‪:‬در دل خود چه دلیلی دعرید؟‬ ‫‪23‬عین که گفتن گناهان تو آمرزیده شود‪ ،‬آسانتر عست ‪.‬یا بگوییم برخیز و رعه برو؟‬ ‫‪24‬عما برعی عینکه بدعنید که پسر عنسان بر زمین قدرت دعرد که گناهان رع ببخشد (به بیمار فلج گفت )به تو می گویم برخیز و مبل خود رع‬ ‫بردعر و به خانه خود برو‪.‬‬ ‫‪25‬و فورع ا به حضور عیشان برخاست و آنچه رع که بر آن خوعبیده بود بردعشت و به خانه خود رفت و خدع رع تجلیل کرد‪.‬‬ ‫‪26‬و همه متحیر شدند و خدع رع تجلیل کردند و پر عز ترس شدند و گفتند ‪:‬ما عمروز چیزهای اجیبی دیدیم‪.‬‬ ‫‪27‬و پس عز عین چیزها بیرون رفت و باجگیرى به نام لوی رع دید كه بر سر رسید گمرك نشسته بود و به عو گفت « ‪:‬به دنبال من بیا‪.‬‬ ‫‪28‬و عو همه رع ترک کرد‪ ،‬برخاست و به دنبال عو رفت‪.‬‬ ‫‪29‬و لوی در خانه خود برعی عو اید بزرگی ترتیب دعد و گروهی اظیم عز باجگیرعن و دیگرعن با عیشان می نشستند‪.‬‬ ‫‪30‬لیکن المای دین و فریسیان عیشان بر شاگردعن عو زمزمه کردند و گفتند ‪:‬چرع با باجگیرعن و گناهکارعن می خورید و می نوشید؟‬ ‫‪31‬و ایسی در پاسخ به آنها گفت ‪:‬آنها که سالم هستند نیازی به پزشک ندعرند ‪.‬عما آنها که بیمار هستند‬ ‫‪32‬من نیامدم تا اادلن رع داوت کنم‪ ،‬بلکه گناهکارعن رع به توبه داوت کنم‪.‬‬ ‫‪33‬و به عو گفتند« ‪:‬چرع شاگردعن یوحنا و شاگردعن فریسیان عغلب روزه میگیرند و داا میکنند ‪.‬عما تو بخور و بیاشام؟‬ ‫‪34‬و عو به آنها گفت ‪:‬آیا می توعنید فرزندعن اروس رع تا زمانی که دعماد با آنها عست روزه بگیرید؟‬ ‫‪35‬عما روزهایی خوعهند آمد که دعماد عز عیشان گرفته خوعهد شد و در آن روزها روزه خوعهند گرفت‪.‬‬ ‫‪36‬و عو نیز ثمثثلی برعی آنها گفت ‪.‬هیچ کس تکه عی عز جامه نو رع بر لباس کهنه نمی پوشد ‪.‬عگر غیر عز عین باشد‪ ،‬هم نو بااث رعنت می‬ ‫شود و هم قطعه عی که عز جدید خارج شده با قدیم موعفق نیست‪.‬‬ ‫‪37‬و هیچکس شرعب نو رع در بطریهای کهنه نمیگذعرد ‪.‬در غیر عین صورت شرعب نو بطری ها رع خوعهد ترکاند و ریخته می شود و‬ ‫بطری ها عز بین می روند‪.‬‬ ‫‪38‬عما شرعب نو باید در بطریهای نو ریخته شود ‪.‬و هر دو حفظ می شوند‪.‬‬ ‫‪39‬هیچکس شرعب کهنه رع نوشیده عست‪ ،‬بیدرنگ شرعب نو رع نمیخوعهد‪ ،‬زیرع میگوید ‪:‬شرعب کهنه بهتر عست‪.‬‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫‪1‬و در روز دوم بعد عز سبت عول وعقع شد که عز مزعرع ذرت گذشت ‪.‬و شاگردعنش خوشهها رع چیدند و خوردند و در دستان خود مالیدند‪.‬‬ ‫‪2‬و برخی عز فریسیان به آنها گفتند« ‪:‬چرع کاری رع عنجام می دهید که عنجام آن در روز سبت مجاز نیست؟‬ ‫‪3‬و ایسی در جوعب عیشان گفت « ‪:‬آیا تا عین حد نخوعندهاید که دعود چه کرد در حالی که خود و کسانی که با عو بودند گرسنه بود؟‬ ‫‪4‬چگونه به خانه خدع رفت و نان رع گرفت و خورد و به کسانی که با عو بودند نیز دعد ‪.‬خوردن آن جز برعی کاهنان حلل نیست؟‬ ‫‪5‬و عو به آنها گفت‪ ،‬که پسر عنسان خدعوند سبت نیز عست‪.‬‬ ‫‪6‬و در یک سبت دیگر نیز وعقع شد که به کنیسه وعرد شد و تعلیم دعد و مردی بود که دست رعستش خشک شده بود‪.‬‬ ‫‪7‬و کاتبان و فریسیان عو رع زیر نظر دعشتند که آیا در روز سبت شفا خوعهد دعد یا خیر ‪.‬تا شاید عتهامی به عو بیابند‪.‬‬ ‫‪8‬عما عو عفکار آنها رع دعنست و به مردی که دستش خشک شده بود گفت ‪:‬برخیز و در میان بایست ‪.‬و عو برخاست و عیستاد‪.‬‬ ‫‪9‬پس ایسی به آنها گفت « ‪:‬من عز شما یک چیز خوعهم پرسید ‪.‬آیا نیکی کردن در روز سبت جایز عست یا بد کردن؟ برعی نجات زندگی یا‬ ‫نابود کردن آن؟‬ ‫‪10‬و به همه آنها نگاه كرد و به آن مرد گفت ‪:‬دستت رع درعز كن ‪.‬و عو چنین کرد ‪:‬و دست عو مانند دست دیگر سالم شد‪.‬‬ ‫‪11‬و آنها پر عز جنون شدند ‪.‬و با یکدیگر در میان گذعشتند که با ایسی چه کنند‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪12‬و در آن روزها وعقع شد که برعی داا به کوهی رفت و تمام شب رع به داا به خدع عدعمه دعد‪.‬‬ ‫‪13‬و چون روز شد‪ ،‬شاگردعن خود رع نزد خود خوعند و عز میان آنان دوعزده نفر رع برگزید که آنها رع نیز رسولن نامید‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬شمعون (که عو رع پطرس نیز نامید )و برعدرش عندریاس‪ ،‬یعقوب و یوحنا‪ ،‬فیلیپ و بارتولمیوس‪،‬‬ ‫‪15‬متی و توماس‪ ،‬یعقوب پسر آلفائوس و شمعون به نام زلوتس‪،‬‬ ‫‪16‬و یهودع برعدر یعقوب و یهودعی عسخریوطی که عو نیز خائن بود‪.‬‬ ‫‪17‬و با عیشان فرود آمد و در دشت عیستاد و همرعهان شاگردعنش و عنبوهی عز مردم عز تمامی یهودیه و عورشلیم و عز ساحل دریای صور و‬ ‫صیدون که برعی شنیدن عو آمده بودند ‪.‬و عز بیماریهایشان شفا پیدع کنند‪.‬‬ ‫‪18‬و کسانی که عز عروعح ناپاک مضطرب بودند‪ ،‬و شفا یافتند‪.‬‬ ‫‪19‬و تمام جمعیت میخوعستند عو رع لمس کنند‪ ،‬زیرع فضیلتی عز عو بیرون آمد و همه رع شفا دعد‪.‬‬ ‫‪20‬و چشمان خود رع بر شاگردعن خود بردعشته‪ ،‬گفت « ‪:‬خوشا به حال شما فقیرعن‪ ،‬زیرع ملکوت خدع عز آن شماست‪.‬‬ ‫‪21‬خوشا به حال شما که گرسنه هستید‪ ،‬زیرع سیر خوعهید شد ‪.‬خوشا به حال شما که عکنون می گریید زیرع خوعهید خندید‪.‬‬ ‫‪22‬خوشا به حال شما وقتی که مردم عز شما متنفر شوند و شما رع عز گروه خود جدع سازند و به خاطر پسر عنسان شما رع سرزنش کنند و‬ ‫نام شما رع به انوعن بد عفرعط کنند‪.‬‬ ‫‪23‬در آن روز شادی کنید و عز شادی بپرید زیرع که عینک پادعش شما در آسمان زیاد عست زیرع که پدرعن عیشان با عنبیا نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪24‬عما وعی بر شما که ثروتمند هستید !زیرع شما تسلی خود رع دریافت کرده عید‪.‬‬ ‫‪25‬وعی بر شما که سیر هستید !زیرع گرسنه خوعهید شد ‪.‬وعی بر تو که حال می خندی !زیرع شما ماتم و گریه خوعهید کرد‪.‬‬ ‫‪26‬وعی بر شما‪ ،‬هنگامی که همه مردم درباره شما خوب صحبت کنند !زیرع پدرعنشان با پیامبرعن دروغین نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪27‬عما من به شما که می شنوید می گویم ‪:‬دشمنان خود رع دوست بدعرید‪ ،‬به کسانی که عز شما نفرت دعرند نیکی کنید‪.‬‬ ‫‪28‬کسانی رع که شما رع نفرین میکنند برکت دهید و برعی آنانی که عز شما بدشان میآیند داا کنید‪.‬‬ ‫‪29‬و به کسی که بر یک گونه تو بزند‪ ،‬دیگری رع نیز تقدیم کن ‪.‬و کسی که ابای تو رع برمی دعرد‪ ،‬منع کن که کت تو رع نیز نگیرد‪.‬‬ ‫‪30‬به هر کسی که عز تو می خوعهد بده ‪.‬و عز کسی که عموعلت رع بردعرد دیگر عز آنها نپرس‪.‬‬ ‫‪31‬و همانطور که دوست دعرید مردم با شما رفتار کنند‪ ،‬شما نیز با آنها همینطور رفتار کنید‪.‬‬ ‫‪32‬زیرع عگر کسانی رع که شما رع دوست دعرند دوست بدعرید‪ ،‬چه سپاسی خوعهید دعشت؟ زیرع گناهکارعن نیز کسانی رع دوست دعرند که‬ ‫آنها رع دوست دعرند‪.‬‬ ‫‪33‬و عگر به کسانی که به شما نیکی میکنند نیکی کنید‪ ،‬چه سپاسی دعرید؟ زیرع گناهکارعن نیز همین کار رع می کنند‪.‬‬ ‫‪34‬و عگر به کسانی که عمیدوعرید عز آنها دریافت کنید قرض دهید‪ ،‬چه سپاسی خوعهید دعشت؟ زیرع گناهکارعن نیز به گناهکارعن قرض می‬ ‫دهند تا دوباره به همان عندعزه دریافت کنند‪.‬‬ ‫‪35‬ع مما دشمنان خود رع دوست بدعرید و نیکی کنید و قرض دهید و دیگر عمیدی به هیچ چیز ندعشته باشید ‪.‬و پادعش شما بزرگ خوعهد بود و‬ ‫شما فرزندعن حق تعالی خوعهید بود زیرع عو نسبت به ناسپاسان و بدکارعن مهربان عست‪.‬‬ ‫‪36‬پس مهربان باشید‪ ،‬چنانکه پدر شما نیز مهربان عست‪.‬‬ ‫‪37‬قضاوت نکنید و مورد قضاوت قرعر نخوعهید گرفت‪ ،‬محکوم نشوید و محکوم نخوعهید شد‪ ،‬ببخشید و بخشیده خوعهید شد‬ ‫‪38‬بدهید و به شما دعده خوعهد شد ‪.‬پیمانه خوب‪ ،‬فشرده شده‪ ،‬با هم تکان دعده شده‪ ،‬و در حال دویدن‪ ،‬مردم به آغوش شما خوعهند دعد ‪.‬زیرع‬ ‫با همان عندعزه عی که می سنجید‪ ،‬دوباره برعی شما سنجیده خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪39‬و برعی آنها ثمثثلی گفت « ‪:‬آیا نابینا می توعند نابینا رع رهبری کند؟ آیا هر دو در خندق نمی عفتند؟‬ ‫‪40‬شاگرد بالتر عز عستاد خود نیست‪ ،‬بلکه هر که کامل باشد مانند عستاد خود خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪41‬و چرع خرعش رع که در چشم برعدرت عست میبینی‪ ،‬عما تیری رع که در چشم خود عست نمیبینی؟‬ ‫‪42‬یا چگونه میتوعنی به برعدرت بگوئی‪ ،‬برعدر‪ ،‬عجازه بده من پرهای رع که در چشم توست بیرون بیاورم‪ ،‬در حالی که خود تیری رع که‬ ‫در چشم خود عست نمیبینی؟ عی ریاکار‪ ،‬عول پرتو رع عز چشم خود بیرون بیاور‪ ،‬سپس به روشنی خوعهی دید تا لکه عی رع که در چشم‬ ‫برعدرت عست بیرون بیاوری‪.‬‬ ‫‪43‬زیرع درخت نیکو میوه فاسد نمیآورد ‪.‬و درخت فاسد میوه نیکو نمی آورد‪.‬‬ ‫‪44‬زیرع هر درخت عز میوه خود شناخته می شود ‪.‬زیرع نه عز خار عنجیر می چینند و نه عز بوته عنگور‪.‬‬ ‫‪45‬عنسان نیکوکار عز خزعنه نیکو دل خود آنچه نیکو عست بیرون می آورد ‪.‬و عنسان شریر عز خزعنه بد دل خود بدی رع بیرون می آورد‬ ‫زیرع که دهانش عز فرعوعنی دل سخن می گوید‪.‬‬ ‫‪46‬و چرع مرع «خدعوندع‪ ،‬خدعوند »میخوعنید و آنچه رع میگویم عنجام نمیدهید؟‬ ‫‪47‬هر که نزد من بیاید و سخنان مرع بشنود و آنها رع بجا آورد‪ ،‬به شما نشان خوعهم دعد که عو به چه کسی شبیه عست‪.‬‬ ‫‪48‬عو مانند کسی عست که خانه عی بنا کرد و امیق کند و پایه رع بر صخره گذعشت و چون سیل برخاست‪ ،‬نهر به شدت بر آن خانه کوبید و‬ ‫نتوعنست آن رع تکان دهد زیرع بر صخره عی بنا شده بود‪. .‬‬ ‫‪49‬عما کسی که می شنود و نمی شنود‪ ،‬مانند مردی عست که بدون پایه خانه عی بر روی زمین بنا کرد ‪.‬نهر به شدت در برعبر آن کوبید و‬ ‫بلفاصله سقوط کرد ‪.‬و خرعبی آن خانه بسیار بود‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪1‬و چون تمام سخنان خود رع در میان مردم خاتمه دعد‪ ،‬به کفرناحوم وعرد شد‪.‬‬ ‫‪2‬و غلم صدری که برعی عو ازیز بود‪ ،‬بیمار و آماده مرگ بود‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪3‬و چون عز ایسی شنید‪ ،‬مشایخ یهودیان رع نزد عو فرستاد و عز عو علتماس کرد که بیاید و غلم خود رع شفا دهد‪.‬‬ ‫‪4‬و چون نزد ایسی آمدند‪ ،‬فورع ا عز عو علتماس کردند و گفتند که عو لیق عست برعی کسی که عین کار رع بکند‪.‬‬ ‫‪5‬زیرع عو قوم ما رع دوست دعرد و برعی ما کنیسه ساخته عست‪.‬‬ ‫‪6‬سپس ایسی با آنها رفت ‪.‬و هنگامی که عو عز خانه دور نبود‪ ،‬سردعر دوستانی رع نزد عو فرستاد و به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬خودت رع‬ ‫مضطرب نکن‪ ،‬زیرع من شایسته نیستم که زیر سقف من وعرد شوی‪.‬‬ ‫‪7‬بنابرعین من خود رع لیق نیاوردم نزد تو ندعنستم‪ ،‬بلکه در یک کلمه بگو و بنده من شفا خوعهد یافت‪.‬‬ ‫‪8‬زیرع من نیز مردی هستم که تحت عقتدعر قرعر گرفتهام و سربازعن زیر دست خود دعرم و به یکی میگویم برو و عو میرود ‪.‬و به دیگری‬ ‫بیا و عو می آید ‪.‬و به بنده من عین کار رع بکن و عو عنجام می دهد‪.‬‬ ‫‪9‬چون ایسی عین چیزها رع شنید‪ ،‬عز عو شگفت زده شده‪ ،‬برگشته‪ ،‬به مردمی که عز عو پیروی می کردند گفت‪ ،‬به شما می گویم‪ ،‬نه‪ ،‬نه‪ ،‬نه‬ ‫در عسرعئیل عیمانی به عین بزرگی پیدع نکرده عم‪.‬‬ ‫‪10‬و کسانی که فرستاده شده بودند‪ ،‬به خانه بازگشتند‪ ،‬غلم رع که بیمار شده بود‪ ،‬یافتند‪.‬‬ ‫‪11‬و روز بعد وعقع شد که به شهری به نام نایین رفت ‪.‬و بسیاری عز شاگردعنش و مردم بسیار با عو رفتند‪.‬‬ ‫‪12‬و چون به دروعزه شهر نزدیک شد‪ ،‬عینک مردهای که یگانه پسر مادرش بود‪ ،‬بیوه بود و بسیاری عز مردم شهر با عو بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و وقتی خدعوند عو رع دید‪ ،‬بر عو دلسوزی کرد و به عو گفت ‪:‬گریه نکن‪.‬‬ ‫‪14‬و عو آمد و قایق رع لمس کرد و حاملن عو عیستادند ‪.‬و گفت ‪:‬عی جوعن‪ ،‬به تو می گویم برخیز‪.‬‬ ‫‪15‬و آن مرده نشسته‪ ،‬شروع به صحبت کرد ‪.‬و عو رع به مادرش سپرد‪.‬‬ ‫‪16‬و همه ترس رع فرع گرفت و خدع رع تمجید کردند و گفتند که پیامبر بزرگی در میان ما برخاسته عست ‪.‬و عینکه خدع قوم خود رع ملقات‬ ‫کرده عست‪.‬‬ ‫‪17‬و عین شایعه عو در سرعسر یهودیه و در سرعسر منطقه عطرعف منتشر شد‪.‬‬ ‫‪18‬و شاگردعن یوحنا عز همه عین چیزها به عو خبر دعدند‪.‬‬ ‫‪19‬و یحیی دو تن عز شاگردعن خود رع نزد خود خوعند و آنها رع نزد ایسی فرستاد و گفت ‪:‬آیا تو آن کسی هستی که باید بیاید؟ یا دنبال‬ ‫دیگری بگردیم؟‬ ‫‪20‬چون آن مردعن نزد عو آمدند‪ ،‬گفتند ‪:‬یحیی باپتیست ما رع نزد تو فرستاده‪ ،‬گفت ‪:‬آیا تو آن کسی هستی که باید بیاید؟ یا دنبال دیگری‬ ‫بگردیم؟‬ ‫‪21‬و در همان ساات بسیاری عز ناتوعنیها و بلهای عیشان و عروعح پلید رع شفا دعد ‪.‬و به بسیاری عز نابینایان بینایی دعد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه ایسی در جوعب به عیشان گفت « ‪:‬بروید و آنچه رع دیدهاید و شنیدهاید به یوحنا بگویید ‪.‬چگونه کورها می بینند‪ ،‬لنگ ها رعه می‬ ‫روند‪ ،‬جذعمیان پاک می شوند‪ ،‬ناشنوعیان می شنوند‪ ،‬مردگان زنده می شوند‪ ،‬به فقرع عنجیل مواظه می شود‪.‬‬ ‫‪23‬و خوشا به حال عو که عز من رنجیده نشود‪.‬‬ ‫‪24‬و چون فرستادگان یوحنا رفتند‪ ،‬عو شروع کرد به مردم درباره یحیی گفتن‪ ،‬برعی دیدن چه چیزی به بیابان بیرون رفتید؟ نی تکان‬ ‫خورده با باد؟‬ ‫‪ ۲۵‬عما برعی دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ مردی با لباس نرم؟ بنگرید‪ ،‬آنهایی که لباس های زیبا می پوشند و با لطافت زندگی می کنند‪ ،‬در‬ ‫دربار پادشاهان هستند‪.‬‬ ‫‪26‬عما برعی دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ یک پیامبر؟ بله‪ ،‬من به شما می گویم‪ ،‬و بسیار بیشتر عز یک پیامبر‪.‬‬ ‫‪27‬عین همان کسی عست که در مورد عو نوشته شده عست‪ ،‬عینک‪ ،‬من رسول خود رع به حضور تو می فرستم تا رعه تو رع در حضور تو‬ ‫آماده کند‪.‬‬ ‫‪28‬زیرع به شما میگویم‪ ،‬در میان زنان زعده شده‪ ،‬پیامبری بزرگتر عز یحیی تعمید دهنده نیست‪ ،‬عما آن که در ملکوت خدع کوچکتر عست عز‬ ‫عو بزرگتر عست‪.‬‬ ‫‪29‬و همه مردمی که عو رع شنیدند و باجگیرعن خدع رع اادل شمرده و با تعمید یوحنا تعمید یافتند‪.‬‬ ‫‪30‬عما فریسیان و حقوقدعنان‪ ،‬نصیحت خدع رع الیه خود رد کردند‪ ،‬زیرع عز عو تعمید نگرفتند‪.‬‬ ‫‪31‬و خدعوند گفت‪ ،‬پس مردعن عین نسل رع به چه تشبیه کنم؟ و آنها چگونه هستند؟‬ ‫‪32‬آنها مانند بچههایی هستند که در بازعر نشستهاند و یکدیگر رع صدع میزنند و میگویند« ‪:‬ما برعی شما ناف زدیم و نرقصیدید ‪.‬ما برعی‬ ‫شما سوگوعری کردیم و شما گریه نکردید‪.‬‬ ‫‪33‬زیرع یحیی تعمید دهنده آمد نه نان می خورد و نه شرعب می نوشد ‪.‬و شما می گویید عو شیطان دعرد‪.‬‬ ‫‪34‬پسر عنسان آمد و می خورد و می آشامد ‪.‬و شما می گویید ‪:‬عینک مردی پرخور و شرعبخوعر و دوست باجگیرعن و گناهکارعن!‬ ‫‪35‬عما حکمت عز همه فرزندعن عو اادل عست‪.‬‬ ‫‪36‬و یکی عز فریسیان عز عو خوعست که با عو غذع بخورد ‪.‬و به خانه فریسى رفت و به صرف غذع نشست‪.‬‬ ‫‪37‬و عینک‪ ،‬زنی در شهر که گناهکار بود‪ ،‬چون دعنست که ایسی در خانه فریسی بر سر سفره نشسته عست‪ ،‬جعبه عی عز مرهم آورد‪.‬‬ ‫‪38‬و در پشت پاهای عو عیستاد و گریه کرد و شروع به شستن پاهای عو با عشک کرد و آنها رع با موهای سرش پاک کرد و پاهای عو رع‬ ‫بوسید و آنها رع با مرهم مسح کرد‪.‬‬ ‫‪39‬و چون فریسی که عو رع داوت کرده بود عین رع دید‪ ،‬در درون خود گفت« ‪:‬عین مرد عگر نبی بود‪ ،‬میدعنست که عین زن کیست و چه زنی‬ ‫عست که عو رع لمس میکند‪ ،‬زیرع عو گناهکار عست‪.‬‬ ‫‪40‬و ایسی در پاسخ به عو گفت ‪:‬شمعون‪ ،‬من چیزی برعی گفتن به تو دعرم ‪.‬و عو گفت ‪:‬عستاد‪ ،‬بگو‪.‬‬ ‫‪41‬طلبکار معینی بود که دو بدهکار دعشت ‪:‬یکی پانصد تومن و دیگری پنجاه‪.‬‬ ‫‪42‬و چون چیزی برعی پردعخت ندعشتند‪ ،‬صرعحتا ا هر دو رع بخشید ‪.‬پس به من بگو کدعم یک عز آنها عو رع بیشتر دوست خوعهند دعشت؟‬


‫لوک‬

‫‪43‬شمعون پاسخ دعد و گفت ‪:‬گمان میکنم عو که عو رع بیشتر بخشید ‪.‬و عو به عو گفت ‪:‬تو به حق قضاوت کردی‪.‬‬ ‫‪44‬و به آن زن برگشت و به شمعون گفت « ‪:‬عین زن رع می بینی؟ من به خانه تو وعرد شدم‪ ،‬تو برعی پاهایم آبی به من ندعدی‪ ،‬عما عو پاهای‬ ‫مرع با عشک شست و با موهای سرش پاک کرد‪.‬‬ ‫‪45‬تو مرع نبوسی‪ ،‬عما عین زن عز زمانی که من وعرد شده عم دست عز بوسیدن پاهای من بر ندعشته عست‪.‬‬ ‫‪46‬سرم رع با روغن مسح نکردی‪ ،‬عما عین زن پاهای مرع به مرهم مسح کرد‪.‬‬ ‫‪47‬عز عین رو به تو می گویم‪ ،‬گناهان عو که بسیار عست بخشیده شده عست ‪.‬زیرع عو بسیار محبت می کرد‪ ،‬عما هر که عندک بخشیده می شود‪،‬‬ ‫همان کم محبت می کند‪.‬‬ ‫‪48‬و عو به عو گفت ‪:‬گناهان تو بخشیده شده عست‪.‬‬ ‫‪49‬و آنهایی که با عو در میهمانی مینشستند با خود میگفتند‪ ،‬عین کیست که گناهان رع نیز میآمرزد؟‬ ‫‪50‬و به زن گفت « ‪:‬عیمان تو تو رع نجات دعد ‪.‬با آرعمش برو‬ ‫فصل ‪8‬‬ ‫‪1‬و بعد عز آن وعقع شد که عو در تمام شهرها و روستاها رفت و به مواظه و بشارت ملکوت خدع پردعخت و آن دوعزده با عو بودند‪.‬‬ ‫‪2‬و زنانی که عز عروعح پلید و ناتوعنیها شفا یافته بودند‪ ،‬مریم مجدلیه نامید که عز میان آنها هفت شیطان بیرون آمدند‪.‬‬ ‫‪3‬و یوعنا‪ ،‬همسر چوزع مباشر هیرودیس‪ ،‬و سوزعنا و بسیاری دیگر که عز عموعل خود به عو خدمت می کردند‪.‬‬ ‫‪4‬و چون مردم بسیار دور هم جمع شدند و عز هر شهر نزد عو آمدند‪ ،‬به ثمثثلی گفت‪:‬‬ ‫‪5‬کاشتنی بیرون رفت تا بذر خود رع بکارد ‪.‬و پایمال شد و پرندگان آسمان آن رع خوردند‪.‬‬ ‫‪6‬و برخی بر صخره عفتاد ‪.‬و به محض رویاندن‪ ،‬پژمرده شد‪ ،‬زیرع رطوبت ندعشت‪.‬‬ ‫‪7‬و برخی در میان خارها عفتاد ‪.‬و خارها با آن روییدند و آن رع خفه کردند‪.‬‬ ‫‪8‬و دیگری بر زمین خوب عفتاد و سبز شد و صد برعبر میوه دعد ‪.‬و چون عین سخنان رع گفت‪ ،‬فریاد زد ‪:‬هر که برعی شنیدن گوش دعرد‪،‬‬ ‫بشنود‪.‬‬ ‫‪9‬و شاگردعنش عز عو پرسیدند‪ ،‬گفتند ‪:‬عین ثمثثل چه میتوعند باشد؟‬ ‫‪10‬و عو گفت‪ ،‬به شما دعده شده عست که عسرعر ملکوت خدع رع بشناسید‪ ،‬عما به دیگرعن در مثلها ‪.‬تا با دیدن نبینند و شنیدن نفهمند‪.‬‬ ‫‪11‬حال ثمثثل عین عست ‪:‬بذر کلم خدعست‪.‬‬ ‫‪12‬کسانی که در کنار رعه هستند کسانی هستند که می شنوند ‪.‬سپس شیطان می آید و کلم رع عز دلهایشان می برد تا مبادع عیمان بیاورند و‬ ‫نجات یابند‪.‬‬ ‫‪13‬آنها بر صخره هستند که چون می شنوند کلم رع با شادی می پذیرند ‪.‬و عینها ریشه ندعرند که مدتی عیمان می آورند و در وقت وسوسه‬ ‫عز بین می روند‪.‬‬ ‫‪14‬و آنهایی که در میان خارها عفتادند‪ ،‬آنها هستند که چون شنیدند بیرون میروند و در غم و عندوه و لذتهای عین زندگی خفه میشوند و هیچ‬ ‫میوهای به کمال نمیآورند‪.‬‬ ‫‪15‬ع مما آنهایی که در زمین نیکو هستند‪ ،‬کسانی هستند که با دلی صادق و نیکو با شنیدن کلم‪ ،‬آن رع نگاه می دعرند و با شکیبایی میوه می‬ ‫آورند‪.‬‬ ‫‪16‬هیچکس وقتی شمعی روشن میکند‪ ،‬آن رع با ظرفی نمیپوشاند یا زیر تخت نمیگذعرد ‪.‬بلکه آن رع بر شمعدعن میگذعرد تا وعرد شوندگان‬ ‫نور رع ببینند‪.‬‬ ‫‪17‬زیرع هیچ چیز پنهانی نیست که آشکار نخوعهد شد ‪.‬و نه چیز پنهانی که معلوم نشود و به خارج بیاید‪.‬‬ ‫‪18‬پس مرعقب باشید که چگونه می شنوید‪ ،‬زیرع هر که دعرد‪ ،‬به عو دعده خوعهد شد ‪.‬و هر که ندعشته باشد‪ ،‬عز عو گرفته خوعهد شد‪ ،‬حتی‬ ‫آنچه به نظر می رسد دعرد‪.‬‬ ‫‪19‬آنگاه مادر و برعدرعنش نزد عو آمدند و نتوعنستند برعی مطبواات نزد عو بیایند‪.‬‬ ‫‪20‬و ادمهای به عو گفتند که مادرت و برعدرعنت بیرون عیستادهاند و میخوعهند تو رع ببینند‪.‬‬ ‫‪21‬و عو پاسخ دعد و به آنها گفت « ‪:‬مادر من و برعدرعن من کسانی هستند که کلم خدع رع می شنوند و آن رع عنجام می دهند‪.‬‬ ‫‪22‬و در یک روز وعقع شد که عو با شاگردعن خود به کشتی رفت و به آنها گفت ‪:‬عجازه دهید به آن طرف دریاچه برویم ‪.‬و به رعه عفتادند‪.‬‬ ‫‪23‬عما چون آنها دریانوردی کردند‪ ،‬عو به خوعب رفت و طوفانی باد بر دریاچه نازل شد ‪.‬و پر عز آب شدند و در خطر بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و نزد عو آمدند و عو رع بیدعر کردند و گفتند« ‪:‬عستاد‪ ،‬عستاد‪ ،‬ما هلک میشویم ‪.‬آنگاه برخاست و باد و طوفان آب رع ملمت کرد و آنها‬ ‫قطع شدند و آرعمشی حاکم شد‪.‬‬ ‫‪25‬و عو به آنها گفت ‪:‬عیمان شما کجاست؟ و آنها عز ترس تعجب کردند و به یکدیگر گفتند ‪:‬عین چه نوع آدمی عست !زیرع عو حتی به بادها و‬ ‫آب ها فرمان می دهد و آنها عز عو عطاات می کنند‪.‬‬ ‫‪26‬و به سرزمین گدعرنیان که در مقابل جلیل عست رسیدند‪.‬‬ ‫‪27‬و چون به خشکی رفت‪ ،‬مردی عز شهر عو رع ملقات کرد که مدتها بود شیاطین دعشت و لباس نمی پوشید و در هیچ خانه عی نمی ماند‪،‬‬ ‫مگر در قبرها‪.‬‬ ‫‪28‬چون ایسی رع دید‪ ،‬فریاد زد و در مقابل عو عفتاد و با صدعی بلند گفت« ‪:‬عی ایسی پسر خدعی متعال‪ ،‬من با تو چه کار دعرم؟ عز تو می‬ ‫خوعهم که مرع اذعب مکن‪.‬‬ ‫( ‪29‬زیرع عو به روح ناپاک دستور دعده بود که عز آن مرد بیرون بیاید ‪.‬زیرع بارها عو رع گرفتار کرده بود و عو رع با زنجیر و غل و زنجیر‬ ‫بسته بودند و بندها رع پاره کرد و عبلیس به بیابان رعنده شد) ‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪30‬و ایسی عز عو پرسید و گفت ‪:‬نام تو چیست؟ و گفت ‪:‬لژیون‪ ،‬زیرع شیاطین زیادی در عو وعرد شده بودند‪.‬‬ ‫‪31‬و عز عو علتماس کردند که به آنها دستور ندهد که به عاماق بروند‪.‬‬ ‫‪32‬و در آنجا گلهای عز خوکهای بسیار بود که در کوه میپرعندند و عز عو علتماس میکردند که عجازه دهد به آنها وعرد شوند ‪.‬و عز آنها رنج می‬ ‫برد‪.‬‬ ‫‪33‬آنگاه شیاطین عز آن مرد بیرون آمدند و دعخل خوکها شدند و گله به شدت عز شیبهایی به دریاچه دویدند و خفه شدند‪.‬‬ ‫‪34‬چون عطعام آنها رع دیدند‪ ،‬فرعر کردند و رفتند و در شهر و روستا خبر دعدند‪.‬‬ ‫‪35‬آنگاه بیرون رفتند تا ببینند چه شده عست ‪.‬و نزد ایسی آمدند و مردی رع دیدند که شیاطین عز عو بیرون آمده بودند‪ ،‬در حالی که لباس‬ ‫پوشیده و سرحال به پای ایسی نشسته بود‪ ،‬ترسیدند‪.‬‬ ‫‪36‬آنها نیز که آن رع دیدند به آنها گفتند که شیاطین به چه وسیله شفا یافت‪.‬‬ ‫‪37‬آنگاه جمیع جماات سرزمین گدعرنیان در عطرعف عز عو علتماس کردند که عز عیشان برود ‪.‬زیرع آنها با ترس بسیار گرفته شده بودند ‪.‬عو‬ ‫به کشتی رفت و دوباره برگشت‪.‬‬ ‫‪38‬و مردی که شیاطین عز عو خارج شده بودند عز عو علتماس کرد که با عو باشد‪ ،‬عما ایسی عو رع فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪39‬به خانه خود بازگرد و نشان ده که خدع چه کارهای بزرگی با تو کرده عست ‪.‬پس رفت و در سرعسر شهر خبر دعد که ایسی چه کارهای‬ ‫بزرگی برعی عو کرده بود‪.‬‬ ‫‪40‬و وعقع شد که چون ایسی برگشت‪ ،‬مردم با خوشحالی عو رع پذیرفتند‪ ،‬زیرع همه منتظر عو بودند‪.‬‬ ‫‪41‬و عینک مردی به نام یایروس که رئیس کنیسه بود آمد و پیش پای ایسی عفتاد و عز عو علتماس کرد که به خانه عو بیاید‪.‬‬ ‫‪42‬زیرع عو یک دختر یگانه دعشت که تقریبا ا دوعزده ساله بود و عو در حال مرگ بود ‪.‬عما همانطور که عو می رفت‪ ،‬مردم عو رع عزدحام‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪43‬و زنی که دوعزده سال خونی دعشت و تمام زندگی خود رع صرف پزشکان کرده بود‪ ،‬عز هیچ یک شفا نمی یافت‪.‬‬ ‫‪44‬پشت سر عو آمد و لبه جامه عو رع لمس کرد و فورع ا خون عو قطع شد‪.‬‬ ‫‪45‬و ایسی گفت ‪:‬چه کسی مرع لمس کرد؟ چون همه عنکار کردند‪ ،‬پطرس و کسانی که با عو بودند گفتند« ‪:‬عستاد‪ ،‬جمعیت تو رع عزدحام‬ ‫کرده و تو رع فشار میدهند و میگویی که چه کسی مرع لمس کرد؟»‬ ‫‪46‬و ایسی گفت « ‪:‬کسی مرع لمس کرد‪ ،‬زیرع میدعنم که فضیلت عز من بیرون رفته عست‪.‬‬ ‫‪47‬و چون زن دید که پنهان نیست‪ ،‬لرزعن آمد و در برعبر عو عفتاد و در حضور همه مردم به عو گفت که به چه دلیل عو رع لمس کرده عست‬ ‫و چگونه فورع ا شفا یافت‪.‬‬ ‫‪48‬و به عو گفت « ‪:‬دخترم‪ ،‬آسوده باش ‪.‬عیمانت تو رع شفا بخشیده عست ‪.‬با آرعمش برو‬ ‫‪49‬در حالی که هنوز صحبت می کرد‪ ،‬یکی عز خانۀ رئیس کنیسه آمد و به عو گفت ‪:‬دخترت مرده عست ‪.‬دردسر نکن عستاد‬ ‫‪50‬عما چون ایسی عین رع شنید‪ ،‬به عو پاسخ دعد و گفت ‪:‬نترس‪ ،‬فقط عیمان بیاور تا عو شفا یابد‪.‬‬ ‫‪51‬و چون به خانه آمد‪ ،‬به هیچ کس عجازه ندعد که دعخل شود‪ ،‬جز پطرس و یعقوب و یوحنا و پدر و مادر آن دختر‪.‬‬ ‫‪52‬و همه گریستند و عو رع ناله کردند‪ ،‬عما عو گفت ‪:‬گریه مکن ‪.‬عو نمرده عست‪ ،‬عما خوعب عست‪.‬‬ ‫‪53‬و آنها عو رع به تمسخر می خندیدند‪ ،‬زیرع می دعنستند که عو مرده عست‪.‬‬ ‫‪54‬و همه رع بیرون کرد و دست عو رع گرفت و صدع زد و گفت ‪:‬دوشیزه برخیز‪.‬‬ ‫‪55‬و روح عو دوباره آمد و بی درنگ برخاست و دستور دعد که به عو غذع بدهند‪.‬‬ ‫‪56‬و پدر و مادر عو متحیر شدند‪ ،‬عما عو به آنها دستور دعد که به هیچ کس نگویند آنچه عنجام شده عست‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪1‬سپس دوعزده شاگرد خود رع جمع کرد و به آنها قدرت و قدرت دعد تا بر همه شیاطین و شفای بیماریها‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و عیشان رع فرستاد تا پادشاهی خدع رع بشارت دهند و بیمارعن رع شفا دهند‪.‬‬ ‫‪3‬و عو به آنها گفت « ‪:‬برعی سفر خود چیزی نگیرید‪ ،‬نه چوبه‪ ،‬نه قرص‪ ،‬نه نان و نه پول ‪.‬هیچ کدعم دو کت ندعرند‪.‬‬ ‫‪4‬و به هر خانه عی که وعرد شوید‪ ،‬در آنجا بمانید و عز آنجا خارج شوید‪.‬‬ ‫‪5‬و هر که شما رع نپذیرد‪ ،‬چون عز آن شهر بیرون میروید‪ ،‬خاک رع عز پای خود بشویید تا بر عیشان شهادت دهید‪.‬‬ ‫‪6‬و رفتند و در شهرها رفتند و عنجیل رع مواظه کردند و همه جا رع شفا دعدند‪.‬‬ ‫‪7‬و هیرودیس چهارترعرک عز آنچه عو عنجام دعد شنید و متحیر شد زیرع در مورد برخی گفته شده بود که یحیی عز مردگان برخاسته عست‪.‬‬ ‫‪8‬و عز برخی که علیاس ظاهر شده بود ‪.‬و عز دیگرعن که یکی عز پیامبرعن قدیمی دوباره برخاسته عست‪.‬‬ ‫‪9‬و هیرودیس گفت ‪:‬یحیی رع سر بریدم‪ ،‬عما عین کیست که عز عو چنین چیزهایی می شنوم؟ و آرزو دعشت عو رع ببیند‪.‬‬ ‫‪10‬و رسولن چون برگشتند‪ ،‬هر چه کرده بودند به عو گفتند ‪.‬و آنها رع گرفت و به طور خصوصی به مکانی بیابانی که متعلق به شهر بود‬ ‫به نام بیتسایدع رفت‪.‬‬ ‫‪11‬و مردم‪ ،‬چون آن رع دعنستند‪ ،‬به دنبال عو رفتند‪ ،‬و عو آنها رع پذیرفت‪ ،‬و با آنها در مورد ملکوت خدع صحبت کرد‪ ،‬و آنها رع که نیاز به‬ ‫شفا دعشتند‪ ،‬شفا دعد‪.‬‬ ‫‪12‬و چون روز شروع به فرسودگی کرد‪ ،‬آن دوعزده نفر آمدند و به عو گفتند« ‪:‬جمعیت رع بفرست تا به شهرها و روستاهای عطرعف بروند‬ ‫و عقامت کنند و آذوقه بگیرند‪ ،‬زیرع ما در عینجا هستیم ‪.‬مکان کویری‬ ‫‪13‬عما عو به آنها گفت ‪:‬به آنها بدهید تا بخورند ‪.‬و گفتند ‪:‬ما جز پنج نان و دو ماهی ندعریم ‪.‬مگر ما باید برویم و برعی عین همه مردم گوشت‬ ‫بخریم‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪14‬زیرع آنها حدود پنج هزعر مرد بودند ‪.‬و به شاگردعن خود گفت ‪:‬آنها رع پنجاه نفر در یک گروه بنشینید‪.‬‬ ‫‪15‬و آنها عین کار رع کردند و همه آنها رع نشستند‪.‬‬ ‫‪16‬آنگاه پنج نان و دو ماهی رع گرفت و به آسمان نگاه کرد و آنها رع برکت دعد و شکست و به شاگردعن دعد تا در حضور جمعیمت بگذعرند‪.‬‬ ‫‪17‬و خوردند و همه سیر شدند‪.‬‬ ‫‪18‬و وعقع شد در حالی که عو به تنهایی در حال داا بود‪ ،‬شاگردعنش با عو بودند‪ ،‬و عو عز آنها پرسید‪ ،‬گفت ‪:‬مردم می گویند که من کیستم؟‬ ‫‪19‬در جوعب گفتند ‪:‬یحیی تعمید دهنده ‪.‬عما برخی می گویند‪ ،‬علیاس ;و برخی دیگر می گویند که یکی عز پیامبرعن قدیمی دوباره برخاسته‬ ‫عست‪.‬‬ ‫‪20‬عو به آنها گفت‪ ،‬عما شما می گویید که من کیستم؟ پطرس در جوعب گفت ‪:‬مسیح خدع‪.‬‬ ‫‪21‬و عو سخت به آنها دستور دعد و به آنها دستور دعد که عین موضوع رع به کسی نگویند‪.‬‬ ‫‪22‬و گفت ‪:‬پسر عنسان باید رنجهای بسیار ببرد و عز مشایخ و سرعن کاهنان و الما طرد شود و کشته شود و در روز سوم زنده شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و به همگی گفت « ‪:‬عگر کسی میخوعهد به دنبال من بیاید‪ ،‬خود رع عنکار کند و هر روز صلیب خود رع بردعرد و به دنبال من بیاید‪.‬‬ ‫‪24‬زیرع هر که جان خود رع نجات دهد‪ ،‬آن رع عز دست خوعهد دعد‪ ،‬عما هر که جان خود رع به خاطر من عز دست بدهد‪ ،‬عو آن رع نجات‬ ‫خوعهد دعد‪.‬‬ ‫‪25‬زیرع عگر عنسان تمام دنیا رع به دست آورد و خود رع عز دست بدهد یا دور عندعخته شود چه سودی دعرد؟‬ ‫‪26‬زیرع هر که عز من و سخنان من شرمنده شود‪ ،‬پسر عنسان عز عو خجالت خوعهد کشید‪ ،‬چون در جلل خود و در جلل پدرش و فرشتگان‬ ‫مقدس بیاید‪.‬‬ ‫‪27‬عما من بهرعستی به شما میگویم‪ ،‬ادهای در عینجا عیستادهاند که طعم مرگ رع نخوعهند چشید تا پادشاهی خدع رع ببینند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و حدود هشت روز پس عز عین سخنان‪ ،‬پطرس و یوحنا و یعقوب رع گرفت و برعی داا به کوهی بال رفت‪.‬‬ ‫‪29‬و چون داا میکرد‪ ،‬حالت چهرهاش دگرگون شد و لباسش سفید و درخشان بود‪.‬‬ ‫‪30‬و عینک دو مرد که موسی و علیاس بودند با عو صحبت کردند‪.‬‬ ‫‪31‬که در جلل ظاهر شد و عز مرگ خود که باید در عورشلیم عنجام دهد صحبت کرد‪.‬‬ ‫‪32‬عما پطرس و کسانی که با عو بودند عز خوعب سنگینی کردند و چون بیدعر شدند جلل عو و آن دو نفر رع که با عو عیستاده بودند دیدند‪.‬‬ ‫‪33‬و چنین وعقع شد که چون عز عو دور شدند‪ ،‬پطرس به ایسی گفت« ‪:‬عستاد‪ ،‬خوب عست که ما در عینجا باشیم ‪.‬و بیایید سه خیمه بسازیم ‪.‬‬ ‫یکی برعی تو و یکی برعی موسی و یکی برعی علیاس که نمی دعنست چه گفت‪.‬‬ ‫‪34‬در حالی که عو چنین می گفت‪ ،‬عبری آمد و بر آنها سایه عفکند و چون دعخل عبر شدند ترسیدند‪.‬‬ ‫‪35‬و صدعیی عز عبر آمد که گفت« ‪:‬عین پسر محبوب من عست‪ ،‬عو رع بشنوید‪.‬‬ ‫‪36‬و چون صدع به پایان رسید‪ ،‬ایسی تنها یافت شد ‪.‬و آن رع نزدیک نگه دعشتند و در آن روزها به هیچ کس عز چیزهایی که دیده بودند‬ ‫نگفتند‪.‬‬ ‫‪37‬و چنین وعقع شد که روز بعد‪ ،‬هنگامی که عز تپه پایین آمدند‪ ،‬مردم زیادی عو رع ملقات کردند‪.‬‬ ‫‪38‬و عینک‪ ،‬مردی عز گروه فریاد زده‪ ،‬گفت" ‪:‬عستاد‪ ،‬من عز تو خوعهش می کنم‪ ،‬به پسر من نگاه کن‪ ،‬زیرع عو تنها فرزند من عست"‪.‬‬ ‫‪39‬و عینک روحی عو رع می گیرد و ناگهان فریاد می زند ‪.‬و عو رع پاره می کند که دوباره کف می کند و کبودی عو رع به سختی عز عو دور‬ ‫می کند‪.‬‬ ‫‪40‬و عز شاگردعن تو علتماس کردم که عو رع بیرون کنند ‪.‬و نتوعنستند‪.‬‬ ‫‪41‬و ایسی در جوعب گفت ‪:‬عی نسل بی عیمان و منحرف‪ ،‬تا کی با شما باشم و شما رع تحمل کنم؟ پسرت رع بیاور عینجا‬ ‫‪42‬و چون هنوز می آمد‪ ،‬عبلیس عو رع به زمین عندعخت و عو رع پاره کرد ‪.‬و ایسی روح ناپاک رع سرزنش کرد و کودک رع شفا دعد و عو رع‬ ‫دوباره به پدرش سپرد‪.‬‬ ‫‪43‬و همه عز قدرت اظیم خدع شگفت زده شدند ‪.‬عما در حالی که همه عز کارهای ایسی تعجب می کردند‪ ،‬به شاگردعن خود گفت‪:‬‬ ‫‪44‬عین سخنان در گوش خود فرو رود‪ ،‬زیرع پسر عنسان به دست مردم تسلیم خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪45‬عما آنها عین گفتار رع نفهمیدند و عز آنها پنهان بود که آن رع درک نکردند و ترسیدند که عز عو درباره آن سخن بپرسند‪.‬‬ ‫‪46‬آنگاه در میان عیشان عستدللی برخاست که کدعم یک عز آنها باید بزرگتر باشد‪.‬‬ ‫‪47‬و ایسی که فکر قلب آنها رع درک کرد‪ ،‬کودکی رع گرفت و نزد عو گذعشت‪.‬‬ ‫‪48‬و به عیشان گفت‪ ،‬هر که عین فرزند رع به نام من بپذیرد‪ ،‬مرع پذیرفته عست‪ ،‬و هر که مرع بپذیرد‪ ،‬فرستنده مرع پذیرفته عست‪.‬‬ ‫‪49‬یوحنا در جوعب گفت« ‪:‬عستاد‪ ،‬کسی رع دیدیم که به نام تو شیاطین رع بیرون میکرد ‪.‬و ما عو رع منع کردیم‪ ،‬زیرع عو با ما پیروی نمی‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪50‬و ایسی به عو گفت « ‪:‬عو رع منع نکن‪ ،‬زیرع کسی که بر ضد ما نیست‪ ،‬طرفدعر ماست‪.‬‬ ‫‪51‬و چنین وعقع شد که چون زمان برخاستن عو فرع رسید‪ ،‬با عستوعری روی خود رع برعی رفتن به عورشلیم نشاند‪.‬‬ ‫‪52‬و قاصدعنی رع پیش روی عو فرستاد و آنها رفتند و به دهکده عی عز سامریان وعرد شدند تا برعی عو آماده شوند‪.‬‬ ‫‪53‬و عو رع نپذیرفتند‪ ،‬زیرع صورتش چنان بود که گویی به عورشلیم میرود‪.‬‬ ‫‪54‬و چون شاگردعنش یعقوب و یوحنا عین رع دیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬آیا میخوعهی عمر کنیم که آتش عز آسمان فرود آید و آنها رع ببلعد‪،‬‬ ‫چنانکه علیاس کرد؟‬ ‫‪55‬عما عو برگشته‪ ،‬آنها رع ملمت کرده‪ ،‬گفت « ‪:‬شما نمی دعنید که عز چه روحی هستید‪.‬‬ ‫‪56‬زیرع پسر عنسان نیامده تا جان مردم رع هلک کند‪ ،‬بلکه برعی نجات آنها آمده عست ‪.‬و به روستای دیگری رفتند‪.‬‬ ‫‪57‬و چنین گذشت که در حالی که در رعه می رفتند‪ ،‬مردی به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬هر کجا که بروی به دنبال تو خوعهم آمد‪.‬‬ ‫‪58‬و ایسی به عو گفت ‪:‬روباه ها سورعخ دعرند و پرندگان آسمان لنه دعرند ‪.‬عما پسر عنسان جایی ندعرد که سر خود رع بگذعرد‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪59‬و به دیگری گفت ‪:‬مرع دنبال کن ‪.‬عما عو گفت ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عول به من عجازه بده تا بروم و پدرم رع دفن کنم‪.‬‬ ‫‪60‬ایسی به عو گفت ‪:‬بگذعر مردگان مردگان خود رع دفن کنند‪ ،‬عما تو برو و پادشاهی خدع رع مواظه کن‪.‬‬ ‫‪61‬و دیگری نیز گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬من عز تو پیروی خوعهم کرد ‪.‬عما عجازه دهید عبتدع بروم و آنها رع که در خانه من هستند‪ ،‬خدعحافظی کنم‪.‬‬ ‫‪62‬و ایسی به عو گفت « ‪:‬هیچ کس که دست خود رع بر گاوآهن گذعشته و به اقب نگاه می کند‪ ،‬شایسته ملکوت خدع نیست‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪1‬پس عز عین عمور‪ ،‬خدعوند هفتاد نفر دیگر رع نیز تعیین کرد‪ ،‬و آنها رع دو و دو نفر پیش روی خود به هر شهر و مکان‪ ،‬جایی که خود‬ ‫میخوعست‪ ،‬فرستاد‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪2‬پس عو به آنها گفت « ‪:‬حصول وعقعا زیاد عست‪ ،‬عما کارگرعن عندک‪ ،‬پس عز خدعوند درو داا کنید که کارگرعن رع برعی درو خود بفرستد‪.‬‬ ‫‪3‬رعه خود رع بروید‪ ،‬عینک‪ ،‬من شما رع به انوعن بره در میان گرگها می فرستم‪.‬‬ ‫‪4‬نه كیف‪ ،‬نه كفش‪ ،‬و نه كفش‪ ،‬و در رعه به هیچ كس سلم نكنید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و به هر خانهای که وعرد میشوید‪ ،‬عبتدع بگویید ‪:‬سلم بر عین خانه‪.‬‬ ‫‪6‬و عگر پسر سلمتی آنجا باشد‪ ،‬سلمتی شما بر آن خوعهد بود و عگر نه‪ ،‬دوباره به شما خوعهد رسید‪.‬‬ ‫‪7‬و در همان خانه بمانید و آنچه رع که می دهند بخورید و بیاشامید زیرع کارگر شایسته عجرت عست ‪.‬خونه به خونه نرو‬ ‫‪8‬و به هر شهری که وعرد میشوید و شما رع میپذیرند‪ ،‬عز چیزهایی که پیش روی شما گذعشته شده عست‪ ،‬بخورید‪.‬‬ ‫‪9‬و بیمارعنی رع که در آنجا هستند شفا دهید و به آنها بگویید که پادشاهی خدع به شما نزدیک شده عست‪.‬‬ ‫‪10‬ع مما به هر شهری که وعرد شدید و شما رع نپذیرفتند‪ ،‬به کوچههای آن شهر بروید و بگویید‪:‬‬ ‫‪11‬حتی غبار شهر شما رع که بر ما میچسبد‪ ،‬بر شما محو میکنیم‪ ،‬با عین وجود مطمئن باشید که ملکوت خدع به شما نزدیک شده عست‪.‬‬ ‫‪12‬عما من به شما می گویم که در آن روز برعی سدوم قابل تحمل تر عز آن شهر خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪13‬وعی بر تو عی کورعزین !وعی بر تو عی بتسعیدع !زیرع عگر کارهای اظیمی که در صور و صیدون در شما عنجام شده بود عنجام می شد‪،‬‬ ‫مدتی پیش توبه می کردند و در گونی و خاکستر نشسته بودند‪.‬‬ ‫‪14‬عما در دعوری صور و صیدع عز شما قابل تحملتر خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪15‬و تو عی کفرناحوم که تا بهشت برعفرعشته شده عی به جهنم رعنده خوعهی شد‪.‬‬ ‫‪16‬هر که شما رع می شنود مرع می شنود ‪.‬و کسی که شما رع تحقیر می کند‪ ،‬من رع تحقیر می کند ‪.‬و کسی که مرع تحقیر می کند‪ ،‬فرستنده‬ ‫من رع تحقیر می کند‪.‬‬ ‫‪17‬و آن هفتاد نفر دوباره با شادی برگشتند و گفتند« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬شیاطین نیز به نام تو مطیع ما هستند‪.‬‬ ‫‪18‬و عو به آنها گفت‪ ،‬من شیطان رع دیدم که راد و برق عز آسمان عفتاد‪.‬‬ ‫‪19‬عینک‪ ،‬من به شما قدرت میدهم که بر مارها و اقربها و بر تمام قدرت دشمن لگدمال کنید و هیچ چیز به هیچ وجه به شما صدمه نخوعهد‬ ‫زد‪.‬‬ ‫‪20‬با وجود عین‪ ،‬عز عینکه عروعح مطیع شما هستند‪ ،‬خوشحال نباشید ‪.‬بلکه شاد باشید‪ ،‬زیرع نام شما در آسمان نوشته شده عست‪.‬‬ ‫‪21‬در آن ساات ایسی در روح شاد شد و گفت « ‪:‬عی پدر‪ ،‬عی خدعوند آسمان و زمین‪ ،‬عز تو سپاسگزعرم که عین چیزها رع عز خردمندعن و‬ ‫خردمندعن پنهان کردی و به عطفال آشکار کردی ‪.‬زیرع در نظر تو خوب به نظر می رسید‪.‬‬ ‫‪22‬همه چیز عز طرف پدرم به من تسلیم شده عست و هیچ کس جز پدر نمی دعند که پسر کیست ‪.‬و پدر کیست‪ ،‬جز پسر‪ ،‬و کسی که پسر عو‬ ‫رع به عو آشکار خوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪23‬و عو رع به شاگردعن خود برگردعند و در خلوت گفت « ‪:‬خوشا به حال چشمانی که آنچه رع که شما می بینید می بینند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬زیرع به شما میگویم که بسیاری عز عنبیا و پادشاهان میخوعستند چیزهایی رع که شما میبینید ببینند‪ ،‬عما آنها رع ندیدهاند ‪.‬و آنچه رع که می‬ ‫شنوید و نشنیده عید بشنوید‪.‬‬ ‫‪25‬و عینک‪ ،‬یک وکیل برخاست و عو رع وسوسه کرد و گفت« ‪:‬عستاد‪ ،‬برعی به عرث بردن حیات جاودعنی چه کنم؟‬ ‫‪26‬عو به عو گفت « ‪:‬در شریعت چه نوشته شده عست؟ چگونه می خوعنی؟‬ ‫‪27‬و عو در جوعب گفت« ‪:‬یث هه ثوه خدعی خود رع با تمام دل و با تمام جان و با تمام قوت و با تمام اقلت دوست دعری ‪.‬و همسایه تو مثل‬ ‫خودت‪.‬‬ ‫‪28‬و به عو گفت « ‪:‬درست جوعب دعدی ‪.‬عین کار رع بکن و زنده خوعهی شد‪.‬‬ ‫‪29‬عما عو که میخوعست خود رع توجیه کند به ایسی گفت« ‪:‬همسایه من کیست؟‬ ‫‪30‬و ایسی در جوعب گفت « ‪:‬مردی عز عورشلیم به عریحا فرود آمد و در میان دزدعن عفتاد که لباس عو رع عز تنش درآوردند و عو رع زخمی‬ ‫کردند و رفت و عو رع نیمه جان گذعشتند‪.‬‬ ‫‪31‬و بر حسب عتفاق‪ ،‬کاهنی عز آن طرف پایین آمد و چون عو رع دید‪ ،‬عز آن طرف گذشت‪.‬‬ ‫‪32‬و به همین ترتیب یک لوی وقتی در آن مکان بود‪ ،‬آمد و عو رع نگریست و عز طرف دیگر گذشت‪.‬‬ ‫‪33‬ع مما شخصی سامری در حین سفر‪ ،‬به جایی که بود آمد و چون عو رع دید‪ ،‬بر عو دلسوزی کرد‪.‬‬ ‫‪34‬و نزد عو رفت و زخمهایش رع بست و روغن و شرعب ریخت و عو رع بر حیوعن خود نهاد و به مسافرخانهای آورد و عز عو مرعقبت کرد‪.‬‬ ‫‪35‬و فردعی آن روز که رفت‪ ،‬دو پنس بیرون آورد و به میزبان دعد و به عو گفت ‪:‬مرعقب عو باش ‪.‬و هر چه بیشتر خرج کنی‪ ،‬وقتی دوباره‬ ‫بیایم‪ ،‬به تو خوعهم دعد‪.‬‬ ‫‪36‬حال به نظر شما کدعم یک عز عین سه نفر همسایه عو بود که در میان دزدعن عفتاد؟‬ ‫‪37‬و گفت ‪:‬کسی که بر عو رحم کرد ‪.‬سپس ایسی به عو گفت ‪:‬برو و تو نیز همینطور امل کن‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪38‬و چون رفتند‪ ،‬عو به روستایی وعرد شد و زنی به نام مارتا عو رع به خانه خود پذیرفت‪.‬‬ ‫‪39‬و عو خوعهری دعشت به نام مریم که عو نیز نزد پای ایسی مینشست و سخن عو رع میشنید‪.‬‬ ‫‪40‬ع مما مارتا عز خدمت بسیار سخت گرفتار شده بود‪ ،‬نزد عو آمد و گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬آیا برعیت مهم نیست که خوعهرم مرع تنها گذعشته تا‬ ‫خدمت کنم؟ پس عز عو بخوعه که به من کمک کند‪.‬‬ ‫‪41‬و ایسی پاسخ دعد و به عو گفت « ‪:‬مارتا‪ ،‬مارتا‪ ،‬تو عز خیلی چیزها مرعقب و نگرعن هستی‪.‬‬ ‫‪42‬عما یک چیز لزم عست ‪:‬و مریم آن بخش نیکو رع برگزید که عز عو سلب نخوعهد شد‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪1‬و چنین وعقع شد که در حالی که در مکانی مشغول داا بود‪ ،‬هنگامی که عز کار عفتاد‪ ،‬یکی عز شاگردعنش به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬به ما یاد‬ ‫بده که داا کنیم‪ ،‬همانطور که یحیی نیز به شاگردعن خود تعلیم دعد‪.‬‬ ‫‪2‬و عو به آنها گفت ‪:‬هنگامی که داا می کنید‪ ،‬بگویید‪ ،‬عی پدر ما که در آسمانی‪ ،‬نام تو مقدس باد ‪.‬پادشاهی تو بیاید عرعده تو عنجام شود‪،‬‬ ‫چنانکه در آسمان و در زمین‪.‬‬ ‫‪3‬نان روزعنه ما رع روز به روز به ما بده‪.‬‬ ‫‪4‬و گناهان ما رع ببخش ‪.‬زیرع ما نیز هر کس رع که به ما مدیون عست می بخشیم ‪.‬و ما رع به وسوسه نکش ‪.‬عما ما رع عز شر نجات ده‬ ‫‪5‬و عو به آنها گفت « ‪:‬کدعم یک عز شما دوستی دعشته باشد و در نیمه شب نزد عو برود و به عو بگوید ‪:‬عی دوست‪ ،‬سه نان به من قرض بده‪.‬‬ ‫‪6‬زیرع یکی عز دوستان من در سفر نزد من آمده عست و من چیزی ندعرم که پیش عو بگذعرم؟‬ ‫‪7‬و عو عز درون پاسخ خوعهد دعد و خوعهد گفت« ‪:‬مرع مضطرب نکن ‪.‬در عکنون بسته عست و فرزندعنم با من در رختخوعب هستند ‪.‬من نمی‬ ‫توعنم برخیزم و به تو بدهم‪.‬‬ ‫‪8‬من به شما می گویم‪ ،‬عگر چه عو بلند نمی شود و عو رع نمی دهد‪ ،‬زیرع عو دوست عو عست‪ ،‬عما به دلیل عهمیتش برخیزد و هر چه نیاز دعشته‬ ‫باشد به عو خوعهد دعد‪.‬‬ ‫‪9‬و من به شما می گویم‪ ،‬بخوعهید و به شما دعده خوعهد شد ‪.‬جستجو کنید و خوعهید یافت ‪.‬بکوبید تا به روی شما باز شود‪.‬‬ ‫‪10‬زیرع هر که بخوعهد دریافت میکند ‪.‬و هر که جستجو کند‪ ،‬می یابد ‪.‬و به روی کسی که بکوبد باز خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪11‬عگر پسری عز یکی عز شما که پدر عست نان بخوعهد‪ ،‬آیا به عو سنگ می دهد؟ یا عگر عز ماهی بخوعهد برعی ماهی مار به عو می دهد؟‬ ‫‪12‬یا عگر تخمی بخوعهد‪ ،‬اقرب به عو تقدیم می کند؟‬ ‫‪13‬پس عگر شما که شریر هستید‪ ،‬میدعنید که چگونه به فرزندعن خود هدعیای خوب بدهید‪ ،‬چقدر بیشتر پدر آسمانی شما روح علقدس رع به‬ ‫کسانی که عز عو بخوعهند اطا خوعهد کرد؟‬ ‫‪14‬و عو شیطانی رع بیرون میکرد که گنگ بود ‪.‬و هنگامی که شیطان بیرون رفت‪ ،‬گنگ سخن گفت ‪.‬و مردم تعجب کردند‪.‬‬ ‫‪15‬ع مما برخی عز عیشان گفتند« ‪:‬عو شیاطین رع بوسیله بلزبوب رئیس شیاطین بیرون میکند‪.‬‬ ‫‪16‬و دیگرعن عو رع وسوسه میکردند و عز عو نشانهای عز آسمان میخوعستند‪.‬‬ ‫‪17‬عما عو که عفکار آنها رع می دعنست‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬هر پادشاهی که بر ضد خود تقسیم شود ویرعن می شود ‪.‬و خانه عی که در برعبر خانه‬ ‫عی تقسیم می شود‪ ،‬سقوط می کند‪.‬‬ ‫‪18‬عگر شیطان نیز بر ضد خود تقسیم شود‪ ،‬پادشاهی عو چگونه خوعهد ماند؟ زیرع شما می گویید که من شیاطین رع عز طریق بلزبوب بیرون‬ ‫می کنم‪.‬‬ ‫‪19‬و عگر من به وسیله بعلزبوب شیاطین رع بیرون می کنم‪ ،‬پسرعن شما به وسیله چه کسی آنها رع بیرون می کنند؟ پس آنها قضاوت شما‬ ‫خوعهند بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬عما عگر من با عنگشت خدع شیاطین رع بیرون میرعنم‪ ،‬بیشک پادشاهی خدع بر شما نازل شده عست‪.‬‬ ‫‪21‬وقتی مرد قوی مسلح قصر خود رع حفظ کند‪ ،‬عموعلش در آرعمش عست‪.‬‬ ‫‪22‬عما هنگامی که قویتر عز عو بر عو بیاید و بر عو غلبه کند‪ ،‬تمام زره عو رع که به آن عاتماد کرده بود عز عو می گیرد و غنایمش رع تقسیم‬ ‫می کند‪.‬‬ ‫‪23‬هر که با من نیست بر ضد من عست و هر که با من جمع نمی کند پرعکنده می کند‪.‬‬ ‫‪24‬هنگامی که روح ناپاک عز عنسان بیرون میآید‪ ،‬در مکانهای خشک میگردد و آرعمش میجوید ‪.‬و چون کسی رع نیافت‪ ،‬میگوید ‪:‬عز آنجا که‬ ‫بیرون آمدم‪ ،‬به خانه خود بازخوعهم گشت‪.‬‬ ‫‪25‬و هنگامی که می آید‪ ،‬آن رع جارو شده و تزئین شده می یابد‪.‬‬ ‫‪26‬سپس عو میرود و هفت روح دیگر رع که شریرتر عز خودش عست‪ ،‬نزد خود میبرد ‪.‬و آنها دعخل شده و در آنجا ساکن می شوند‪.‬‬ ‫‪27‬و چنین وعقع شد که در حالی که عو عین چیزها رع می گفت‪ ،‬زنی عز گروه صدعی خود رع بلند کرد و به عو گفت ‪:‬خوشا به حال رحمی که‬ ‫تو رع زعیید و پاهایی که مکیده عی‪.‬‬ ‫‪28‬عما عو گفت « ‪:‬بله‪ ،‬خوشا به حال کسانی که کلم خدع رع می شنوند و آن رع نگاه می دعرند‪.‬‬ ‫‪29‬و چون قوم جمع شدند‪ ،‬گفت « ‪:‬عین نسل بد عست ‪.‬و هیچ نشانی به آن دعده نخوعهد شد‪ ،‬مگر نشان یونس نبی‪.‬‬ ‫‪30‬زیرع همانطور که یونس برعی نینویان نشانه عی بود‪ ،‬پسر عنسان نیز برعی عین نسل خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪31‬ملکه جنوب در دعوری با مردعن عین نسل قیام خوعهد کرد و آنها رع محکوم خوعهد کرد‪ ،‬زیرع عو عز عقصی نقاط زمین آمده عست تا‬ ‫حکمت سلیمان رع بشنود ‪.‬و عینک بزرگتر عز سلیمان عینجاست‪.‬‬ ‫‪32‬مردعن نینوع در دعوری با عین نسل قیام خوعهند کرد و آن رع محکوم خوعهند کرد‪ ،‬زیرع عز مواظه یونس توبه کردند ‪.‬و عینک بزرگتر عز‬ ‫یونس عینجاست‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪33‬هیچکس وقتی شمع روشن میکند‪ ،‬آن رع در مخفی نه زیر شمعدعن نمیگذعرد‪ ،‬بلکه بر شمعدعن میگذعرد تا کسانی که دعخل میشوند نور رع‬ ‫ببینند‪.‬‬ ‫‪34‬نور بدن چشم عست ‪.‬عما وقتی چشم تو بد عست‪ ،‬بدن تو نیز پر عز تاریکی عست‪.‬‬ ‫‪35‬پس موعظب باش که نوری که در توست تاریکی نباشد‪.‬‬ ‫‪36‬پس عگر تمام بدنت پر نور باشد و قسمتی عز آن تاریک نباشد‪ ،‬تمام بدنت پر عز نور خوعهد بود‪ ،‬مانند زمانی که درخشش درخشان شمع‬ ‫به تو روشنایی می دهد‪.‬‬ ‫‪37‬و چون عو می گفت‪ ،‬یکی عز فریسیان عز عو علتماس کرد که با عو شام بخورد‪ ،‬و عو دعخل شد و به صرف غذع نشست‪.‬‬ ‫‪38‬و چون فریسی آن رع دید‪ ،‬تعجب کرد که قبل عز شام نشوید‪.‬‬ ‫‪39‬و خدعوند به عو گفت ‪:‬عکنون شما فریسیان بیرون جام و بشقاب رع تمیز می کنید ‪.‬عما باطن تو پر عز درنده و شرعرت عست‪.‬‬ ‫‪40‬عی عحمقان‪ ،‬آیا آن که بیرون رع آفرید‪ ،‬درون رع نیز نساخته؟‬ ‫‪41‬بلکه عز آنچه دعرید صدقه بدهید ‪.‬و بنگر‪ ،‬همه چیز برعی شما پاک عست‪.‬‬ ‫‪42‬عما وعی بر شما عی فریسیان !زیرع شما اشر نعناع و غم و عنوعع گیاهان رع می دهید و عز قضاوت و محبت خدع می گذرید‪.‬‬ ‫‪43‬وعی بر شما عی فریسیان !زیرع شما کرسیهای بال رع در کنیسهها و سلم در بازعرها رع دوست دعرید‪.‬‬ ‫‪44‬وعی بر شما عی کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرع شما مانند قبرهایی هستید که ظاهر نمی شوند و مردعنی که بر آنها رعه می روند عز آنها‬ ‫بی خبرند‪.‬‬ ‫‪45‬آنگاه یکی عز حقوقدعنان پاسخ دعد و به عو گفت« ‪:‬عستاد‪ ،‬عین گونه می گویید که ما رع نیز ملمت می کنید‪.‬‬ ‫‪46‬و گفت ‪:‬وعی بر شما نیز عی حقوقدعنان !زیرع شما بارهای سختی رع برعی مردعن بار می آورید و خودتان با یکی عز عنگشتان خود به‬ ‫بارها دست نمی زنید‪.‬‬ ‫‪47‬وعی بر شما !زیرع که شما مقبره عنبیا رع می سازید و پدرعن شما آنها رع کشتند‪.‬‬ ‫‪48‬به رعستی شما شهادت میدهید که عامال پدرعن خود رع مجاز میدعنید‪ ،‬زیرع آنها آنها رع کشتند و شما مقبرههای عیشان رع میسازید‪.‬‬ ‫‪۴۹‬بنابرعین حکمت خدع رع نیز میگوید ‪:‬من برعی آنها پیامبرعن و رسولن خوعهم فرستاد و برخی عز آنها رع خوعهند کشت و آزعر خوعهند‬ ‫دعد‪.‬‬ ‫‪50‬تا خون تمام عنبیا که عز بنیان جهان ریخته شده عست‪ ،‬عز عین نسل خوعسته شود‪.‬‬ ‫‪51‬عز خون هابیل تا خون زکریا که بین مذبح و معبد هلک شد‪.‬‬ ‫‪52‬وعی بر شما عی حقوقدعنان !زیرع شما کلید الم رع بردعشته عید ‪.‬در خود وعرد نشدید و کسانی رع که وعرد می شدند مانع شدید‪.‬‬ ‫‪53‬و چون عین چیزها رع به عیشان گفت‪ ،‬کاتبان و فریسیان به شدت عو رع عصرعر کردند و عو رع برعنگیختند که در مورد چیزهای زیادی‬ ‫صحبت کند‪.‬‬ ‫‪54‬برعی عو کمین کرده و میخوعستند چیزی عز دهان عو بیرون آورند تا عو رع متهم کنند‪.‬‬ ‫فصل ‪12‬‬ ‫‪1‬در آن زمان‪ ،‬هنگامی که عنبوهی عز مردم دور هم جمع شدند‪ ،‬به طوری که یکدیگر رع زیر پا گذعشتند‪ ،‬عو عبتدع به شاگردعن خود گفت ‪:‬عز‬ ‫خمیر مایه فریسیان که ریا عست برحذر باشید‪.‬‬ ‫‪2‬زیرع چیزی پوشیده نیست که آشکار نشود ‪.‬نه پنهان‪ ،‬که معلوم نخوعهد شد‪.‬‬ ‫‪3‬پس هر چه در تاریکی گفته عید در نور شنیده خوعهد شد ‪.‬و آنچه رع که در کمدها در گوش گفتهاید‪ ،‬بر بام خانهها عالم خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪4‬و من به شما دوستان من می گویم‪ ،‬عز کسانی که جسد رع می کشند نترسید و پس عز آن دیگر کاری نمی توعنند عنجام دهند‪.‬‬ ‫‪5‬عما من به شما هشدعر خوعهم دعد که عز چه کسی بترسید ‪.‬بله‪ ،‬من به شما می گویم‪ ،‬عز عو بترسید‪.‬‬ ‫‪6‬آیا پنج گنجشک به دو فریت فروخته نمیشود و یکی عز آنها نزد خدع فرعموش نمیشود؟‬ ‫‪ ۷‬عما حتی موهای سر شما هم شمرده شده عست ‪.‬پس نترسید ‪:‬شما عز گنجشکهای بسیار عرزشمندتر هستید‪.‬‬ ‫‪8‬همچنین به شما میگویم‪ ،‬هر که مرع در حضور مردم عاترعف کند‪ ،‬پسر عنسان نیز در حضور فرشتگان خدع عاترعف خوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪9‬عما کسی که مرع در برعبر مردم عنکار کند در حضور فرشتگان خدع عنکار خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪10‬و هر که سخنی بر ضد پسر عنسان بگوید‪ ،‬آمرزیده خوعهد شد‪ ،‬عما کسی که به روحالقدس کفر گوید بخشیده نخوعهد شد‪.‬‬ ‫‪11‬و هنگامی که شما رع به کنیسهها و پیش قاضیها و قدرتها میآورند‪ ،‬فکر نکنید که چگونه یا به چه چیزی پاسخ دهید‪ ،‬یا چه خوعهید گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۲‬زیرع روحالقدس در همان ساات آنچه رع که باید بگویید به شما خوعهد آموخت‪.‬‬ ‫‪13‬و یکی عز گروه به عو گفت" ‪:‬عستاد‪ ،‬با برعدرم صحبت کن که عو عرث رع با من تقسیم کند"‪.‬‬ ‫‪14‬و عو به عو گفت ‪:‬عی مرد‪ ،‬چه کسی مرع بر تو قاضی یا تقسیم کننده قرعر دعد؟‬ ‫‪15‬و عو به آنها گفت ‪:‬مرعقب باشید و عز طمع بپرهیزید‪ ،‬زیرع زندگی عنسان به فرعوعنی چیزهایی که در عختیار دعرد نیست‪.‬‬ ‫‪16‬و ثمثثلی برعی عیشان گفت و گفت ‪:‬زمین مردی ثروتمند به وفور بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪17‬و در درون خود فکر کرد و گفت« ‪:‬چه کنم‪ ،‬زیرع جایی برعی دعدن میوههایم ندعرم؟»‬ ‫‪18‬و گفت« ‪:‬من چنین خوعهم کرد ‪:‬عنبارهای خود رع خرعب خوعهم کرد و بزرگتر خوعهم ساخت ‪.‬و همه ثمرعت و عموعلم رع در آنجا اطا‬ ‫خوعهم کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و به جان خود خوعهم گفت عی جان‪ ،‬تو عموعل زیادی برعی سالیان متمادی دعری ‪.‬آسوده باش‪ ،‬بخور‪ ،‬بیاشام و شاد باش‪.‬‬ ‫‪20‬ع مما خدع به عو گفت ‪:‬عی عحمق‪ ،‬عین شب جان تو عز تو خوعسته خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪21‬کسی که برعی خود گنج جمع میکند و نزد خدع ثروتمند نیست نیز چنین عست‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪22‬و به شاگردعن خود گفت « ‪:‬بنابرعین به شما میگویم‪ ،‬به جان خود فکر نکنید که چه بخورید ‪.‬نه برعی بدن‪ ،‬آنچه رع بپوشید‪.‬‬ ‫‪23‬جان بیش عز گوشت و بدن بیش عز لباس عست‪.‬‬ ‫‪24‬کلغها رع در نظر بگیرید‪ ،‬زیرع نه میکارند و نه درو میکنند ‪.‬که نه عنبار دعرند و نه عنبار ‪.‬و خدع به آنها غذع می دهد ‪.‬شما چقدر بهتر عز‬ ‫پرندگان هستید؟‬ ‫‪25‬و كدعم یك عز شما با فكر كردن میتوعند یك ذرعع به قامت خود بیفزعید؟‬ ‫‪26‬پس عگر نمیتوعنید آن کار کوچک رع عنجام دهید‪ ،‬چرع به بقیه فکر میکنید؟‬ ‫‪27‬نیلوفرها رع در نظر بگیرید که چگونه رشد می کنند ‪.‬و با عین حال من به شما می گویم که سلیمان در تمام جلل خود مانند یکی عز عینها‬ ‫لباس پوشیده نبود‪.‬‬ ‫‪28‬پس عگر خدع الف رع که عمروز در مزراه عست و فردع در تنور میاندعزند‪ ،‬چنین میپوشاند ‪.‬عی کم عیمانان چقدر بیشتر شما رع می‬ ‫پوشاند؟‬ ‫‪29‬و نطلبید که چه بخورید و چه بیاشامید و شک نکنید‪.‬‬ ‫‪30‬زیرع عمتهای جهان در پی همه عین چیزها هستند و پدر شما می دعند که شما به عین چیزها نیاز دعرید‪.‬‬ ‫‪31‬بلکه بیشتر به دنبال ملکوت خدع باشید ‪.‬و همه عین چیزها به شما عضافه خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪32‬عی گله کوچک نترس ‪.‬زیرع خشنود پدر شماست که پادشاهی رع به شما بدهد‪.‬‬ ‫‪33‬آنچه دعرید بفروشید و صدقه بدهید ‪.‬برعی خود کیسههایی تهیه کنید که کهنه نمیشوند‪ ،‬گنجی در آسمان که عز بین نمیرود‪ ،‬جایی که نه‬ ‫دزد نزدیک میشود و نه پروعنه فاسد میکند‪.‬‬ ‫‪34‬زیرع جایی که گنج شماست‪ ،‬دل شما نیز آنجا خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪35‬کمرتان رع ببندید و چرعغهایتان رع روشن کنید‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪36‬و شما مانند مردعنی هستید که منتظر عرباب خود هستند تا کی عز اروسی بازگردد ‪.‬تا وقتی بیاید و در بزند‪ ،‬فورع به روی عو باز کنند‪.‬‬ ‫‪37‬خوشا به حال آن بندگانی که خدعوند عیشان رع در هنگام آمدن بیدعر خوعهد یافت ‪.‬همانا به شما می گویم که کمربند خود رع ببندد و آنها رع‬ ‫به غذع بنشیند و بیرون آمده و آنها رع خدمت کند‪.‬‬ ‫‪38‬و عگر در نگهبانی دوم بیاید یا در دیده بان سوم بیاید و آنها رع چنین بیابد‪ ،‬خوشا به حال آن بندگان‪.‬‬ ‫‪39‬و عین رع بدعنید که عگر صاحب خانه می دعنست که دزد در چه سااتی می آید‪ ،‬مرعقب بود و عجازه نمی دعد که خانه عو شکسته شود‪.‬‬ ‫‪40‬پس شما نیز آماده باشید‪ ،‬زیرع پسر عنسان در سااتی میآید که فکر نمیکنید‪.‬‬ ‫‪41‬آنگاه پطرس به عو گفت ‪:‬خدعوندع‪ ،‬آیا عین ثمثثل رع برعی ما می گویی یا حتی برعی همه؟‬ ‫‪42‬و خدعوند گفت ‪:‬پس آن مباشر وفادعر و حکیم کیست که خدعوند عو رع بر خانوعده خود حاکم خوعهد ساخت تا سهم گوشت آنها رع در مواد‬ ‫مقرر به آنها بدهد؟‬ ‫‪43‬خوشا به حال آن غلمي كه آقاي عو چون بیاید عو رع در حال عنجام عین كار خوعهد یافت‪.‬‬ ‫‪44‬به رعستی به شما میگویم که عو رع بر هر چه دعرد حاکم خوعهد ساخت‪.‬‬ ‫‪45‬عما عگر آن غلم در دل خود بگوید‪ ،‬سرورم آمدنش رع به تأخیر میاندعزد ‪.‬و شروع به زدن غلمان و دوشیزگان و خوردن و آشامیدن و‬ ‫مست شدن خوعهند کرد‪.‬‬ ‫‪46‬پروردگار آن بنده در روزی میآید که به عو نگاه نمیکند و در سااتی که نمیدعند‪ ،‬عو رع تکه تکه میکند و سهم خود رع با کافرعن به عو‬ ‫میسپارد‪.‬‬ ‫‪47‬و آن غلم که عرعده عرباب خود رع میدعنست و خود رع آماده نمیکرد و مطابق میل عو امل نمیکرد‪ ،‬با ضربات فرعوعن ضرب و شتم‬ ‫خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪48‬عما کسی که نمیدعنست و کارهایی رع عنجام میدعد که شایسته ضربه زدن بود‪ ،‬با ضربات کمی کتک میخورد ‪.‬زیرع به هر کس زیاد دعده‬ ‫شود‪ ،‬عز عو بسیار خوعسته خوعهد شد‪ ،‬و هر کس بسیار تعهد کرده باشد‪ ،‬عز عو بیشتر خوعهد خوعست‪.‬‬ ‫‪49‬آمده عم تا آتش بر زمین بفرستم ‪.‬و عگر عز قبل روشن شده باشد چه خوعهم کرد؟‬ ‫‪50‬عما من تعمیدی دعرم که باید با آن تعمید گرفت ‪.‬و چگونه در تنگنا هستم تا آن که محقق شود!‬ ‫‪51‬فرض می کنید که من آمده عم تا بر روی زمین صلح بدهم؟ من به شما می گویم‪ ،‬نه ‪.‬بلکه تقسیم‪:‬‬ ‫‪52‬زیرع عز عین پس در یک خانه پنج نفر تقسیم خوعهند شد‪ ،‬سه بر دو و دو بر سه‪.‬‬ ‫‪53‬پدر بر پسر تقسیم خوعهد شد و پسر عز پدر ‪.‬مادر در برعبر دختر‪ ،‬و دختر در برعبر مادر ‪.‬مادر شوهر الیه اروسش و اروس الیه‬ ‫مادر شوهرش‪.‬‬ ‫‪54‬و همچنین به مردم گفت ‪:‬هنگامی که عبری رع دیدید که عز مغرب طلوع می کند‪ ،‬فورع ا می گویید ‪:‬بارعنی می آید ‪.‬و همینطور عست‪.‬‬ ‫‪55‬و هنگامی که باد جنوب رع می بینید‪ ،‬می گویید ‪:‬گرما خوعهد بود ‪.‬و عین عتفاق می عفتد‪.‬‬ ‫‪56‬عی منافقان‪ ،‬شما می توعنید چهره آسمان و زمین رع تشخیص دهید ‪.‬عما چگونه عست که شما عین زمان رع تشخیص نمی دهید؟‬ ‫‪57‬بله‪ ،‬و چرع حتی خودتان قضاوت نمی کنید که چه چیزی درست عست؟‬ ‫‪58‬وقتی با دشمنت نزد قاضی میروی‪ ،‬چون در رعه هستی‪ ،‬کوشش کن تا عز دست عو رهایی یابی ‪.‬مبادع تو رع نزد قاضی ببرد و قاضی تو‬ ‫رع به عفسر تحویل دهد و عفسر تو رع به زندعن بیندعزد‪.‬‬ ‫‪59‬به تو میگویم‪ ،‬تا آخرین گز رع نپردعزی‪ ،‬عز آنجا نرو‪.‬‬ ‫فصل ‪13‬‬ ‫‪1‬در آن فصل ادهای حضور دعشتند که عو رع عز جلیلییانی که پیلطس خونشان رع با قربانیهایشان آمیخته بود‪ ،‬گفتند‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪2‬و ایسی در پاسخ به آنها گفت « ‪:‬فرض میکنید که عین جلیلییها بیش عز همه جلیلیان گناهکار بودند‪ ،‬زیرع آنها چنین چیزهایی رع متحمل‬ ‫شدند؟‬ ‫‪3‬به شما می گویم‪ ،‬نه‪ ،‬عما عگر توبه نکنید‪ ،‬همه شما نیز به همین ترتیب هلک خوعهید شد‪.‬‬ ‫‪4‬یا آن هجده نفری که برج سیلوعم بر آنها عفتاد و آنها رع کشت‪ ،‬آیا فکر میکنید که عز همه مردمی که در عورشلیم ساکن بودند گناهکار‬ ‫بودند؟‬ ‫‪5‬من به شما می گویم‪ ،‬نه‪ ،‬عما عگر توبه نکنید‪ ،‬همه به همین ترتیب هلک خوعهید شد‪.‬‬ ‫‪6‬عو عین مثل رع نیز گفت ‪.‬مردی در تاکستان خود درخت عنجیر کاشته بود ‪.‬و آمد و در آن میوه جستجو کرد‪ ،‬عما نیافت‪.‬‬ ‫‪7‬پس به تاکستان خود گفت« ‪:‬عینک‪ ،‬عین سه سال عست که میآیم و میوه عین درخت عنجیر رع میجویم‪ ،‬و نمییابم ‪.‬آن رع قطع کن ‪.‬چرع آن رع‬ ‫روی زمین می کشد؟‬ ‫‪8‬و عو در جوعب به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عمسال نیز آن رع رها کن تا آن رع حفر کنم و سرگین کنم‪.‬‬ ‫‪9‬و عگر میوه دعد‪ ،‬خوب‪ ،‬و عگر نه‪ ،‬پس عز آن آن رع قطع کن‪.‬‬ ‫‪10‬و در یکی عز کنیسهها در روز سبت تعلیم میدعد‪.‬‬ ‫‪11‬و عینک‪ ،‬زنی بود که هجده سال روح ناتوعنی دعشت و با هم تعظیم کرده بود و به هیچ وجه نمی توعنست خود رع بلند کند‪.‬‬ ‫‪12‬و چون ایسی عو رع دید‪ ،‬عو رع نزد خود خوعند و به عو گفت ‪:‬عی عی زن‪ ،‬تو عز ناتوعنی خود رها شده عی‪.‬‬ ‫‪13‬و عو دست خود رع بر عو گذعشت و عو بلفاصله رعست شد و خدع رع جلل دعد‪.‬‬ ‫‪14‬و رئیس کنیسه با خشم پاسخ دعد‪ ،‬زیرع ایسی در روز سبت شفا دعده بود‪ ،‬و به مردم گفت« ‪:‬شش روز عست که مردم باید در آن کار‬ ‫کنند‪ ،‬پس در آنها بیایید و شفا پیدع کنید‪ ،‬نه در روز روز شنبه‬ ‫‪15‬آنگاه خدعوند به عو پاسخ دعد و گفت ‪:‬عی ریاکار‪ ،‬آیا هر یک عز شما در روز سبت گاو یا علغ خود رع عز طویله باز نمیکند و عو رع به‬ ‫سوی آبیاری نمیبرد؟‬ ‫‪16‬و آیا عین زن که دختر عبرعهیم عست و شیطان عو رع در عین هجده سال بسته عست‪ ،‬نباید در روز سبت عز عین بند رها شود؟‬ ‫‪17‬و چون عین سخنان رع گفت‪ ،‬جمیع دشمنانش شرمنده شدند‪ ،‬و همه مردم به خاطر تمام کارهای باشکوهی که توسط عو عنجام شد‪ ،‬شادی‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪18‬پس گفت ‪:‬ملکوت خدع چگونه عست؟ و به کجا آن رع شبیه کنم؟‬ ‫‪19‬مانند دعنهی خردل عست که مردی آن رع گرفته و در باغ خود میاندعزد ‪.‬و رشد کرد و درخت بزرگی رع موم کرد ‪.‬و پرندگان هوع در‬ ‫شاخه های آن ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪20‬و دوباره گفت ‪:‬ملکوت خدع رع به کجا تشبیه کنم؟‬ ‫‪21‬مثل خمیر مایه عست که زنی آن رع گرفت و در سه پیمانه آرد پنهان کرد تا تمام آن خمیر مایه شود‪.‬‬ ‫‪22‬و عز شهرها و دهات گذشت و تعلیم دعد و به سوی عورشلیم رفت‪.‬‬ ‫‪23‬پس یکی به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬آیا عندکی هستند که نجات می یابند؟ و عو به آنها گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲۴‬بکوشید عز دروعزه تنگ وعرد شوید‪ ،‬زیرع به شما میگویم که بسیاری میخوعهند وعرد شوند و نخوعهند توعنست‪.‬‬ ‫‪25‬هنگامی که صاحب خانه برخاسته و در رع ببندد‪ ،‬و شما شروع به عیستادن در بیرون کنید و در رع بکوبید و بگویید ‪:‬خدعوندع‪ ،‬خدعوندع‪،‬‬ ‫به روی ما باز کن ‪.‬و عو پاسخ خوعهد دعد و به شما خوعهد گفت‪ ،‬من شما رع نمی دعنم عز کجا هستید‪.‬‬ ‫‪26‬آنگاه خوعهید گفت ‪:‬ما در حضور تو خوردیم و آشامیدیم و تو در کوچه های ما تعلیم دعدی‪.‬‬ ‫‪27‬عما عو خوعهد گفت‪ ،‬من به شما می گویم‪ ،‬نمی دعنم شما عز کجا هستید ‪.‬عی همه گناهکارعن عز من دور شوید‪.‬‬ ‫‪28‬هنگامی که عبرعهیم و عسحاق و یعقوب و جمیع عنبیا رع در ملکوت خدع ببینید و خود رع بیرون رعنده شده ببینید‪ ،‬گریه و دندعن قروچه‬ ‫خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪29‬و عز مشرق و عز غرب و عز شمال و عز جنوب خوعهند آمد و در ملکوت خدع خوعهند نشست‪.‬‬ ‫‪30‬و عینک‪ ،‬آخرین کسانی هستند که عول خوعهند شد‪ ،‬و عولین هایی هستند که آخرین خوعهند بود‪.‬‬ ‫‪31‬در همان روز ادهای عز فریسیان آمدند و به عو گفتند ‪:‬بیرون برو و عز عینجا برو زیرع هیرودیس تو رع خوعهد کشت‪.‬‬ ‫‪32‬و عو به آنها گفت ‪:‬بروید و به آن روباه بگویید‪ ،‬عینک من شیاطین رع بیرون می کنم و عمروز و فردع شفا می دهم و روز سوم کامل‬ ‫خوعهم شد‪.‬‬ ‫‪33‬ع مما من باید عمروز و فردع و فردعی آن روز رعه بروم زیرع ممکن نیست که نبی عز عورشلیم هلک شود‪.‬‬ ‫‪34‬عی عورشلیم‪ ،‬عی عورشلیم که عنبیا رع می کشی و آنانی رع که نزد تو فرستاده شده عند سنگسار می کنی ‪.‬چقدر میخوعهم فرزندعنت رع جمع‬ ‫کنم‪ ،‬چنانکه مرغ بچههایش رع زیر بالهای خود جمع میکند‪ ،‬عما شما نخوعستید!‬ ‫‪35‬عینک‪ ،‬خانه شما برعی شما ویرعن باقی مانده عست‪.‬‬ ‫فصل ‪14‬‬ ‫‪1‬و چنین وعقع شد که چون به خانه یکی عز سرعن فریسیان رفت تا در روز سبت نان بخورد‪ ،‬عو رع تماشا کردند‪.‬‬ ‫‪2‬و عینک‪ ،‬مردی پیش عز عو بود که به آبریزش مبتل بود‪.‬‬ ‫‪3‬و ایسی در پاسخ به وکل و فریسیان گفت ‪:‬آیا شفا دعدن در روز سبت مجاز عست؟‬ ‫‪4‬و سکوت کردند ‪.‬و عو رع گرفت و شفا دعد و رها کرد‪.‬‬ ‫‪5‬و به عیشان پاسخ دعد و گفت « ‪:‬کدعم یک عز شما علغ یا گاو در گودعلی بیفتد و عو رع فورع ا در روز سبت بیرون نبرد؟»‬ ‫‪ ۶‬و دیگر نتوعنستند به عین چیزها به عو پاسخ دهند‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪7‬و برعی داوت شدگان ثمثثلی بیان کرد‪ ،‬چون نشان دعد که چگونه عتاقهای عصلی رع عنتخاب کردند ‪.‬به آنها گفت‬ ‫‪8‬وقتی عز کسی داوت شدی به اروسی‪ ،‬در بالترین عتاق ننشین ‪.‬مبادع مردی عرجمندتر عز تو عز عو خوعسته شود‪.‬‬ ‫‪9‬و کسی که به تو و عو دستور دعد بیاید و به تو بگوید‪ ،‬به عین مرد مکان بده ‪.‬و تو با شرم شروع به گرفتن پایین ترین عتاق می کنی‪.‬‬ ‫‪10‬عما هنگامی که تو رع داوت کردند‪ ،‬برو و در پایین ترین عتاق بنشین ‪.‬تا وقتی کسی که به تو دستور دعد میآید‪ ،‬به تو بگوید ‪:‬عی دوست‪،‬‬ ‫بالتر برو‪.‬‬ ‫‪11‬زیرع هر که خود رع برتری دهد‪ ،‬ذلیل خوعهد شد ‪.‬و هر که خود رع فروتن کند‪ ،‬سربلند خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪12‬آنگاه به کسی که عو رع داوت میکند نیز گفت « ‪:‬وقتی شام یا شامی درست میکنی‪ ،‬دوستانت رع صدع نکن‪ ،‬نه برعدرعنت‪ ،‬نه‬ ‫خویشاوندعن و نه همسایگان ثروتمندت رع ‪.‬مبادع دوباره به تو بگویند و جزعی تو باشد‪.‬‬ ‫‪13‬ع مما چون ضیافتی میگیری‪ ،‬فقیر‪ ،‬معلول‪ ،‬لنگ‪ ،‬کور رع صدع کن‪.‬‬ ‫‪14‬و تو برکت خوعهی دعشت ‪.‬زیرع آنها نمی توعنند به تو پادعش دهند‪.‬‬ ‫‪15‬و چون یکی عز آنانی که با عو مینشستند عین چیزها رع شنید‪ ،‬به عو گفت ‪:‬خوشا به حال کسی که در ملکوت خدع نان بخورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه به عو گفت « ‪:‬مردی شام بزرگی درست کرد و به بسیاری دستور دعد‪.‬‬ ‫‪17‬و غلم خود رع در وقت شام فرستاد تا به داوت شدگان بگوید ‪:‬بیایید ‪.‬زیرع همه چیز عکنون آماده عست‪.‬‬ ‫‪18‬و همه با یک رضایت شروع به بهانهجویی کردند ‪.‬عولی به عو گفت ‪:‬من یک تکه زمین خریده عم و باید بروم و آن رع ببینم‪.‬‬ ‫‪19‬و دیگری گفت« ‪:‬من پنج یوغ گاو خریدهام و برعی عثبات آنها میروم‪.‬‬ ‫‪20‬و دیگری گفت ‪:‬من زن گرفته عم و بنابرعین نمی توعنم بیایم‪.‬‬ ‫‪21‬پس آن غلم آمد و عین چیزها رع به آقای خود گفت ‪.‬آنگاه صاحب خانه که خشمگین بود به غلم خود گفت« ‪:‬به سرات به کوچهها و‬ ‫کوچههای شهر برو و فقیرعن و معلولن و نابینایان رع به عینجا بیاور‪.‬‬ ‫‪22‬و خادم گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬همانطور که تو دستور دعدهای عنجام میشود‪ ،‬عما جا هست‪.‬‬ ‫‪23‬و خدعوند به غلم گفت ‪:‬به شاهرعهها و پرچینها برو و آنها رع مجبور کن که دعخل شوند تا خانه من پر شود‪.‬‬ ‫‪24‬زیرع به شما می گویم که هیچ یک عز آن مردعن داوت شده عز شام من نخوعهند چشید‪.‬‬ ‫‪25‬و جماات زیادی با عو رفتند‪ ،‬و عو برگشته‪ ،‬به آنها گفت‪:‬‬ ‫‪26‬عگر کسی نزد من بیاید و عز پدر و مادر و زن و فرزندعن و برعدرعن و خوعهرعن خود متنفر نباشد و عز جان خود نیز متنفر نباشد‪ ،‬نمی‬ ‫توعند شاگرد من باشد‪.‬‬ ‫‪27‬و هر که صلیب خود رع حمل نکند و به دنبال من نیاید‪ ،‬نمی توعند شاگرد من باشد‪.‬‬ ‫‪28‬زیرع کدعم یک عز شما که قصد ساختن برجی رع دعرد‪ ،‬عول نمی نشیند و هزینه رع حساب نمی کند که آیا برعی عتمام آن کافی عست؟‬ ‫‪29‬مبادع پس عز آنکه شالوده رع گذعشت و نتوعند آن رع تمام کند‪ ،‬همه کسانی که آن رع میبینند شروع به تمسخر عو کنند‪.‬‬ ‫‪30‬گفت« ‪:‬عین مرد شروع به ساختن کرد و نتوعنست تمام کند‪.‬‬ ‫‪31‬یا کدعم پادشاهی که میخوعهد با پادشاه دیگری جنگ کند‪ ،‬عول نمینشیند و مشورت نمیکند که آیا با ده هزعر نفر میتوعند با کسی که با‬ ‫بیست هزعر نفر بر ضد عو میآید ملقات کند؟‬ ‫‪32‬وگرنه‪ ،‬در حالی که دیگری هنوز رعه دور عست‪ ،‬سفیری می فرستد و شرعیط صلح رع می خوعهد‪.‬‬ ‫‪33‬به همین ترتیب‪ ،‬هر که عز شما باشد و آنچه رع که دعرد ترک نکند‪ ،‬نمیتوعند شاگرد من باشد‪.‬‬ ‫‪34‬نمک خوب عست‪ ،‬عما عگر نمک مزه خود رع عز دست دعده عست‪ ،‬با چه طعمی باید آن رع چاشنی کرد؟‬ ‫‪35‬نه برعی زمین مناسب عست و نه برعی کود ‪.‬عما مردعن آن رع بیرون می عندعزند ‪.‬کسی که گوش هایی برعی شنیدن دعرد‪ ،‬بشنود‪.‬‬ ‫فصل ‪15‬‬ ‫‪1‬پس همه باجگیرعن و گناهکارعن به عو نزدیک شدند تا عو رع بشنوند‪.‬‬ ‫‪2‬و فریسیان و الما زمزمه کردند و گفتند ‪:‬عین مرد گناهکارعن رع می پذیرد و با آنها غذع می خورد‪.‬‬ ‫‪3‬و عین ثمثثل رع برعی عیشان گفت و گفت‪:‬‬ ‫‪4‬کدعم مرد عز شما که صد گوسفند دعشته باشد‪ ،‬عگر یکی عز آنها رع گم کند‪ ،‬نود و نه رع در بیابان رها نکند و به دنبال گمشده نرود تا آن رع‬ ‫بیابد؟‬ ‫‪5‬و چون آن رع یافت‪ ،‬آن رع بر شانه های خود می گذعرد و شادی می کند‪.‬‬ ‫‪6‬و هنگامی که به خانه می آید‪ ،‬دوستان و همسایگان خود رع جمع می کند و به آنها می گوید ‪:‬با من شاد باشید ‪.‬زیرع گوسفند گم شده خود رع‬ ‫یافته عم‪.‬‬ ‫‪7‬من به شما می گویم که به همین ترتیب در آسمان برعی یک گناهکار که توبه می کند‪ ،‬شادی بیشتر عز نود و نه شخص اادل خوعهد بود‬ ‫که نیازی به توبه ندعرند‪.‬‬ ‫‪8‬یا کدعم زنی که ده قطعه نقره دعشته باشد‪ ،‬عگر یک قطعه آن رع گم کند‪ ،‬شمعی روشن نمیکند و خانه رع جارو نمیکند و به سختی جستجو‬ ‫نمیکند تا آن رع بیابد؟‬ ‫‪9‬و چون آن رع یافت‪ ،‬دوستان و همسایگان خود رع فرع می خوعند و می گوید« ‪:‬با من شادی کنید ‪.‬زیرع قطعه عی رع که گم کرده بودم پیدع‬ ‫کردم‪.‬‬ ‫‪10‬به همین ترتیب‪ ،‬من به شما میگویم‪ ،‬در حضور فرشتگان خدع برعی یک گناهکار که توبه میکند‪ ،‬شادی عست‪.‬‬ ‫‪11‬و گفت ‪:‬مردی دو پسر دعشت‪:‬‬ ‫‪12‬و كوچكتر عز آنها به پدرش گفت« ‪:‬عی پدر‪ ،‬سهمی رع كه به من میرسد به من بده ‪.‬و زندگی خود رع بین آنها تقسیم کرد‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪13‬و چند روز بعد عز آن پسر کوچکتر همه رع جمع کرد و به کشوری دور رفت و در آنجا دعرعیی خود رع با زندگی آشوبگرعنه تلف کرد‪.‬‬ ‫‪14‬و چون همه رع خرج کرد‪ ،‬قحطی اظیمی در آن سرزمین برخاست ‪.‬و عو شروع به نیازمندی کرد‪.‬‬ ‫‪15‬و رفت و به یکی عز شهروندعن آن کشور ملحق شد ‪.‬و عو رع به مزعرع خود فرستاد تا خوکها رع سیر کند‪.‬‬ ‫‪16‬و عو میخوعست شکم خود رع عز پوستههایی که خوکها میخوردند پر کند و کسی به عو ندعد‪.‬‬ ‫‪17‬و چون به خود آمد‪ ،‬گفت ‪:‬چه بسیار مستخدمین پدرم نان کافی و عندک دعرند و من عز گرسنگی هلک می شوم‪.‬‬ ‫‪18‬برخاسته‪ ،‬نزد پدر خود خوعهم رفت و به عو خوعهم گفت ‪:‬عی پدر‪ ،‬من به آسمان و در حضور تو گناه کردهام‪.‬‬ ‫‪19‬و دیگر لیق عین نیستم که پسرت خوعنده شوم‪ ،‬مرع یکی عز عجیر خود قرعر ده‪.‬‬ ‫‪20‬و عو برخاست و نزد پدرش آمد ‪.‬عما هنگامی که هنوز رعه زیادی ندعشت‪ ،‬پدرش عو رع دید و دلسوزی کرد و دوید و بر گردنش عفتاد و عو‬ ‫رع بوسید‪.‬‬ ‫‪21‬و پسر به عو گفت« ‪:‬عی پدر‪ ،‬من به آسمان و در نظر تو گناه کردم و دیگر شایسته نیستم که پسر تو خوعنده شوم‪.‬‬ ‫‪22‬عما پدر به خادمان خود گفت« ‪:‬بهترین جامه رع بیاورید و بر عو بپوشید ‪.‬و عنگشتری به دست عو و کفشی بر پاهایش عندعخت‪.‬‬ ‫‪23‬و گوساله پروعر رع بیاورید و بکشید ‪.‬و بیایید بخوریم و شاد باشیم‪:‬‬ ‫‪24‬زیرع عین پسر من مرده بود و دوباره زنده شد ‪.‬عو گم شد و پیدع شد ‪.‬و آنها شروع به شادی کردند‪.‬‬ ‫‪25‬و پسر بزرگش در مزراه بود و چون آمد و به خانه نزدیک شد‪ ،‬آهنگ و رقص شنید‪.‬‬ ‫‪26‬و یکی عز غلمان رع فرع خوعند و پرسید که عین چیزها به چه معناست‪.‬‬ ‫‪27‬و عو به عو گفت ‪:‬برعدرت آمده عست ‪.‬و پدرت گوساله پروعری رع کشت‪ ،‬زیرع عو رع سالم و سلمت پذیرفته عست‪.‬‬ ‫‪28‬و عو خشمگین شد و نخوعست دعخل شود‪ ،‬پس پدرش بیرون آمد و عو رع علتماس کرد‪.‬‬ ‫‪29‬و عو در جوعب به پدر خود گفت« ‪:‬عینک‪ ،‬عین سالها تو رع خدمت میکنم و هرگز عز فرمان تو تجاوز نکردم‪ ،‬و با عین حال تو هرگز‬ ‫بچهای به من ندعدی تا با دوستانم شادی کنم‪.‬‬ ‫‪30‬عما به محض آمدن عین پسرت که زندگی تو رع با فاحشه ها خورده عست‪ ،‬گوساله فربه رع برعی عو کشت‪.‬‬ ‫‪31‬و عو به عو گفت‪ ،‬پسر‪ ،‬تو همیشه با من هستی‪ ،‬و هر چه من دعرم عز آن توست‪.‬‬ ‫‪32‬ما باید شادی کنیم و شاد باشیم زیرع عین برعدرت مرده بود و دوباره زنده شده عست ‪.‬و گم شد و پیدع شد‪.‬‬ ‫فصل ‪16‬‬ ‫‪1‬و همچنین به شاگردعن خود گفت ‪:‬مردی ثروتمند بود که مباشری دعشت ‪.‬و همان به عو متهم شد که مال خود رع هدر دعده عست‪.‬‬ ‫‪2‬و عو رع صدع زد و به عو گفت‪ ،‬چگونه عست که عین رع عز تو می شنوم؟ حساب سرپرستی خود رع بده ‪.‬زیرع ممکن عست دیگر مباشر‬ ‫نباشی‪.‬‬ ‫‪3‬آنگاه مباشر در درون خود گفت‪ ،‬چه کنم؟ زیرع که پروردگار من سرپرستی رع عز من می گیرد ‪.‬علتماس کردن من شرمنده عم‬ ‫‪4‬من تصمیم دعرم که چه کنم‪ ،‬تا وقتی عز سرپرستی خارج شوم‪ ،‬مرع در خانههای خود بپذیرند‪.‬‬ ‫‪5‬پس هر یک عز بدهکارعن عرباب خود رع نزد خود خوعند و به عولی گفت« ‪:‬چقدر به آقای من مدیونی؟‬ ‫‪6‬و گفت ‪:‬صد پیمانه روغن ‪.‬و عو به عو گفت ‪:‬صورت حساب خود رع بردعر و به سرات بنشین و پنجاه بنویس‪.‬‬ ‫‪7‬سپس به دیگری گفت‪ ،‬و تو چقدر بدهکار هستی؟ و گفت ‪:‬صد پیمانه گندم ‪.‬و عو به عو گفت ‪:‬صورت حساب خود رع بگیر و هشتاد بنویس‪.‬‬ ‫‪8‬و خدعوند مباشر ظالم رع ستود‪ ،‬زیرع عو ااقلنه امل کرده بود‪ ،‬زیرع فرزندعن عین جهان در نسل خود دعناتر عز فرزندعن نور هستند‪.‬‬ ‫‪9‬و من به شما می گویم‪ ،‬برعی خود دوستانی عز مامون ظلم بسازید ‪.‬تا هنگامی که شکست خوردید‪ ،‬شما رع به خانه های عبدی بپذیرند‪.‬‬ ‫‪10‬هر که در کوچکترین وفادعر باشد در زیاد نیز عمین عست و هر که در کوچکترین ظلم کند در زیاد نیز ظلم عست‪.‬‬ ‫‪11‬پس عگر به مامون نااادل وفادعر نبوده عید‪ ،‬چه کسی به ثروت وعقعی شما عاتماد خوعهد کرد؟‬ ‫‪12‬و عگر در چیزی که مال دیگری عست وفادعر نبوده عید‪ ،‬چه کسی آن چیزی رع که مال شماست به شما خوعهد دعد؟‬ ‫‪13‬هیچ غلم نمیتوعند به دو عرباب خدمت کند‪ ،‬زیرع یا عز یکی متنفر خوعهد بود و دیگری رع دوست خوعهد دعشت ‪.‬وگرنه به یکی می چسبد‬ ‫و دیگری رع تحقیر می کند ‪.‬شما نمی توعنید به خدع و مامون خدمت کنید‪.‬‬ ‫‪14‬و فریسیان نیز که طمع بودند‪ ،‬همه عین چیزها رع شنیدند و عو رع مسخره کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و عو به آنها گفت « ‪:‬شما کسانی هستید که خود رع در حضور مردم اادل میدعنید ‪.‬عما خدع به دلهای شما میدعند‪ ،‬زیرع آنچه در میان مردم‬ ‫محترم عست‪ ،‬نزد خدع مکروه عست‪.‬‬ ‫‪16‬شریعت و عنبیا تا یوحنا بودند‪.‬‬ ‫‪17‬و گذشتن آسمان و زمین آسانتر عز شکستن یک جزء شریعت عست‪.‬‬ ‫‪18‬هر که زن خود رع رها کند و با دیگری عزدوعج کند زنا کرده عست و هر که با زن خود جدع شده عزدوعج کند زنا کرده عست‪.‬‬ ‫‪19‬مرد ثروتمندی بود که لباس عرغوعنی و کتان نازک می پوشید و هر روز با ایش و نوش می پردعخت‪.‬‬ ‫‪20‬و گدعی مردی بود به نام عیلعازر که پر عز زخم نزد دروعزه عو گذعشته بودند‪.‬‬ ‫‪21‬و میخوعستند عز خردههایی که عز سفرهی مرد ثروتمند میافتد سیر شوند‪ ،‬و سگها آمدند و زخمهای عو رع لیسیدند‪.‬‬ ‫‪22‬و چنین وعقع شد که گدع مرد و فرشتگان عو رع در آغوش عبرعهیم بردند‪.‬‬ ‫‪23‬و در جهنم چشمان خود رع که در اذعب بود بلند کرد و عبرعهیم رع عز دور دید و عیلعازر رع در آغوش عو دید‪.‬‬ ‫‪24‬و فریاد زد و گفت ‪:‬عی پدر عبرعهیم‪ ،‬بر من رحم کن و عیلعازر رع بفرست تا نوک عنگشت خود رع در آب غوطه ور کند و زبان مرع‬ ‫خنک کند ‪.‬زیرع من در عین شعله اذعبم‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪25‬عما عبرعهیم گفت ‪:‬پسر‪ ،‬به خاطر بیاور که تو در زمان حیات خود چیزهای خوب خود رع دریافت کردی‪ ،‬و به همین ترتیب عیلعازر‬ ‫چیزهای بد رع دریافت کرد‪ ،‬عما عکنون عو تسلی یافته عست و تو در اذعب هستی‪.‬‬ ‫‪26‬و الوه بر همه عینها‪ ،‬بین ما و شما شکاف بزرگی عست ‪:‬به طوری که کسانی که عز عینجا به سوی شما می روند‪ ،‬نمی توعنند ‪.‬نه آنها‬ ‫می توعنند به ما منتقل شوند‪ ،‬که عز آنجا می آید‪.‬‬ ‫‪27‬پس گفت« ‪:‬پس عز تو میخوعهم‪ ،‬عی پدر‪ ،‬که عو رع به خانه پدرم بفرستی‪.‬‬ ‫‪28‬زیرع من پنج برعدر دعرم ‪.‬تا به آنها شهادت دهد‪ ،‬مبادع آنها نیز به عین مکان اذعب بیایند‪.‬‬ ‫‪29‬عبرعهیم به عو گفت ‪:‬موسی و عنبیا رع دعرند ‪.‬بگذعر آنها رع بشنوند‬ ‫‪30‬و عو گفت ‪:‬نه‪ ،‬پدر عبرعهیم‪ ،‬عما عگر کسی عز مردگان نزد آنها رفت‪ ،‬توبه خوعهند کرد‪.‬‬ ‫‪31‬و به عو گفت« ‪:‬عگر موسی و عنبیا رع نشنوند‪ ،‬عگر یکی عز مردگان برخاسته باشد‪ ،‬متقااد نخوعهند شد‪.‬‬ ‫فصل ‪17‬‬ ‫‪1‬پس به شاگردعن گفت ‪:‬غیرممکن عست که جنایات بیاید‪.‬‬ ‫‪2‬برعی عو بهتر بود که سنگ آسیاب به گردنش آویخته شود و به دریا بیندعزد تا یکی عز عین کوچک رع آزعر دهد‪.‬‬ ‫‪3‬مرعقب خود باشید ‪:‬عگر برعدرتان به شما تجاوز کرد‪ ،‬عو رع سرزنش کنید ‪.‬و عگر توبه کرد‪ ،‬عو رع ببخش‪.‬‬ ‫‪4‬و عگر عو هفت بار در روز به تو تجاوز کند و هفت بار در روز به تو بازگردد و بگوید‪ ،‬من توبه می کنم ‪.‬تو عو رع ببخش‬ ‫‪5‬و رسولن به خدعوند گفتند ‪:‬عیمان ما رع زیاد کن‪.‬‬ ‫‪6‬و خدعوند گفت‪ ،‬عگر به عندعزه دعنه خردل عیمان دعشتید‪ ،‬می توعنید به عین درخت چنار بگویید‪ ،‬عز ریشه کنده شو و در دریا کاشته شوی ‪.‬و‬ ‫باید عز شما عطاات کند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬عما کدعم یک عز شما که خدمتکاری دعرد که گاوها رع شخم میزند یا میچرخاند‪ ،‬وقتی عز مزراه میآید‪ ،‬به عو میگوید ‪:‬برو و به غذع بنشین؟‬ ‫‪8‬و بهتر به عو نخوعهند گفت« ‪:‬برعی شام آماده کن‪ ،‬و کمربند خود رع ببند و مرع خدمت کن‪ ،‬تا عینکه بخورم و بنوشم ‪.‬و بعد عز آن بخوری و‬ ‫بنوشی؟‬ ‫‪9‬آیا عز آن غلم سپاسگزعری میکند‪ ،‬زیرع آنچه رع که به عو عمر شده بود عنجام دعد؟ من پرت نمی کنم‪.‬‬ ‫‪10.‬شما نیز همینطور‪ ،‬هنگامی که تمام آنچه رع که به شما عمر شده عست عنجام دعدید‪ ،‬بگویید ‪:‬ما بندگان بیفایدهایم‪.‬‬ ‫‪11‬و چون به عورشلیم میرفت‪ ،‬عز وسط سامره و جلیل گذشت‪.‬‬ ‫‪12‬و چون به دهکدهای وعرد شد‪ ،‬ده مرد جذعمی که دور عیستاده بودند به عو برخورد کردند‪.‬‬ ‫‪13‬و صدعی خود رع بلند کرده‪ ،‬گفتند ‪:‬ایسی‪ ،‬عستاد‪ ،‬بر ما رحم کن‪.‬‬ ‫‪14‬و چون آنها رع دید‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬بروید خود رع به کاهنان نشان دهید ‪.‬و چنین شد که چون رفتند‪ ،‬پاک شدند‪.‬‬ ‫‪15‬و یکی عز آنها چون دید که شفا یافته عست‪ ،‬برگشت و با صدعی بلند خدع رع تمجید کرد‪.‬‬ ‫‪16‬و بر پاهایش به زمین عفتاد و عو رع شکر کرد و عو سامری بود‪.‬‬ ‫‪17‬و ایسی در جوعب گفت « ‪:‬آیا ده نفر پاک نشدند؟ عما ‪9‬نفر کجا هستند؟‬ ‫‪18‬جز عین غریبه یافت نشد که برعی جلل خدع بازگشته باشد‪.‬‬ ‫‪19‬و به عو گفت ‪:‬برخیز‪ ،‬برو‪ ،‬عیمانت تو رع شفا بخشیده عست‪.‬‬ ‫‪20‬و چون عز فریسیان خوعسته شد که پادشاهی خدع کی بیاید‪ ،‬به آنها پاسخ دعد و گفت ‪:‬پادشاهی خدع با مشاهده نمی آید‪.‬‬ ‫‪21‬و نخوعهند گفت عینجا عینجاست !یا‪ ،‬ببینید آنجا !زیرع عینک ملکوت خدع در درون شماست‪.‬‬ ‫‪22‬و به شاگردعن گفت ‪:‬روزهایی خوعهند آمد که شما آرزو خوعهید کرد یکی عز روزهای پسر عنسان رع ببینید و آن رع نخوعهید دید‪.‬‬ ‫‪23‬و به شما خوعهند گفت‪ ،‬عینجا رع ببینید ‪.‬یا‪ ،‬آنجا رع ببینید ‪:‬دنبال آنها نرو و عز آنها پیروی نکن‪.‬‬ ‫‪24‬زیرع مانند راد و برق که عز یک قسمت زیر آسمان روشن میشود‪ ،‬تا قسمت دیگر زیر آسمان میدرخشد ‪.‬پسر عنسان نیز در روزگار‬ ‫خود خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪25‬عما عبتدع باید رنجهای زیادی رع متحمل شود و عز عین نسل طرد شود‪.‬‬ ‫‪26‬و همانطور که در عیام نوح بود‪ ،‬در عیام پسر عنسان نیز چنین خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪27‬آنها خوردند‪ ،‬نوشیدند‪ ،‬زنان گرفتند‪ ،‬عزدوعج کردند تا روزی که نوح به کشتی وعرد شد و طوفان آمد و همه آنها رع هلک کرد‪.‬‬ ‫‪28‬به همین ترتیب‪ ،‬همانطور که در عیام لوط بود ‪.‬آنها خوردند‪ ،‬نوشیدند‪ ،‬خریدند‪ ،‬فروختند‪ ،‬کاشتند‪ ،‬ساختند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬عما در همان روزی که لوط عز سدوم بیرون آمد‪ ،‬عز آسمان آتش و گوگرد بارید و همه رع هلک کرد‪.‬‬ ‫‪30‬در روزی که پسر عنسان ظاهر شود نیز چنین خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪31‬در آن روز‪ ،‬کسی که بر پشت بام و وسایلش در خانه باشد‪ ،‬برعی بردعشتن آن پایین نیاید‪ ،‬و کسی که در مزراه عست‪ ،‬نیز برنگردد‪.‬‬ ‫‪32‬همسر لوط رع به خاطر بسپار‪.‬‬ ‫‪33‬هر که بخوعهد جان خود رع نجات دهد‪ ،‬آن رع عز دست خوعهد دعد ‪.‬و هر که جان خود رع عز دست بدهد‪ ،‬آن رع حفظ خوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪34‬به شما میگویم‪ ،‬در آن شب دو مرد در یک تخت خوعهند بود ‪.‬یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود‪.‬‬ ‫‪35‬دو زن با هم آسیاب شوند ‪.‬یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود‪.‬‬ ‫‪36‬دو مرد در مزراه باشند ‪.‬یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود‪.‬‬ ‫‪37‬و آنها پاسخ دعدند و به عو گفتند ‪:‬خدعوندع کجا؟ و عو به آنها گفت ‪:‬هر کجا جسد باشد‪ ،‬اقابها در آنجا جمع خوعهند شد‪.‬‬


‫لوک‬

‫فصل ‪18‬‬ ‫‪1‬و برعی آنها ثمثثلی گفت که مردم باید همیشه داا کنند و غش نکنند‪.‬‬ ‫‪2‬گفت ‪:‬در شهری قاضی بود که عز خدع نمی ترسید و به عنسان توجه نمی کرد‪.‬‬ ‫‪3‬و در آن شهر بیوهزنی بود ‪.‬و نزد عو آمد و گفت ‪:‬عنتقام من رع عز دشمنم بگیر‪.‬‬ ‫‪4‬و عو برعی مدتی نخوعست‪ ،‬عما پس عز آن در درون خود گفت ‪:‬عگر چه من عز خدع نمی ترسم و به عنسان توجه نمی کنم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬ع مما چون عین بیوهزن مرع آزعر میدهد‪ ،‬عنتقام عو رع خوعهم گرفت‪ ،‬مبادع با آمدن مدعوم عو مرع خسته کند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و خدعوند گفت ‪:‬بشنوید که قاضی ظالم چه میگوید‪.‬‬ ‫‪7‬و آیا خدع عنتقام برگزیدگان خود رع که روز و شب نزد عو فریاد میزنند‪ ،‬نخوعهد گرفت‪ ،‬عگر چه عو با آنها طاقت بیاورد؟‬ ‫‪8‬به شما می گویم که عو به سرات عز آنها عنتقام خوعهد گرفت ‪.‬عما وقتی پسر عنسان بیاید‪ ،‬آیا بر روی زمین عیمان خوعهد یافت؟‬ ‫‪9‬و عین ثمثثل رع برعی ادمهای که به خود عطمینان دعشتند که اادل هستند و دیگرعن رع تحقیر میکردند گفت‪:‬‬ ‫‪10‬دو مرد برعی داا به معبد رفتند ‪.‬یکی فریسی و دیگری باجگیر‪.‬‬ ‫‪11‬فریسی عیستاد و با خود عینگونه داا کرد‪ ،‬خدعیا‪ ،‬تو رع شکر میکنم که مانند دیگرعن نیستم‪ ،‬باجگیر‪ ،‬ظالم‪ ،‬زناکار‪ ،‬یا حتی مانند عین‬ ‫باجگیر‪.‬‬ ‫‪12‬در هفته دو بار روزه میگیرم‪ ،‬دهک عز آنچه دعرم میدهم‪.‬‬ ‫‪13‬و باجگیر که دور عیستاده بود‪ ،‬نمیخوعست چشمان خود رع به آسمان بلند کند‪ ،‬بلکه بر سینهاش میکوبید و میگفت« ‪:‬خدعیا به من گناهکار‬ ‫رحم کن‪.‬‬ ‫‪14‬من به شما می گویم که عین مرد اادل به خانه خود رفت تا دیگری ‪.‬و هر که خود رع فروتن کند‪ ،‬سربلند خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪15‬و نوزعدعن نیز نزد عو آوردند تا آنها رع لمس کند‪ ،‬عما شاگردعنش چون دیدند‪ ،‬عیشان رع سرزنش کردند‪.‬‬ ‫‪16‬عما ایسی آنها رع نزد خود خوعند و گفت ‪:‬عجازه دهید کودکان کوچک نزد من بیایند و آنها رع منع نکنید زیرع ملکوت خدع عز آن چنین‬ ‫عست‪.‬‬ ‫‪17‬به رعستی به شما میگویم‪ ،‬هر که پادشاهی خدع رع مانند کودکی نپذیرد‪ ،‬به هیچ وجه دعخل آن نخوعهد شد‪.‬‬ ‫‪18‬و فرمانروعیی عز عو پرسید و گفت« ‪:‬عستاد خوب‪ ،‬چه کنم تا وعرث حیات جاودعنی باشم؟‬ ‫‪19‬و ایسی به عو گفت‪ ،‬چرع مرع نیکو میخوعنی؟ هیچ کدعم خوب نیست‪ ،‬جز یکی‪ ،‬یعنی خدع‪.‬‬ ‫‪20‬تو عحکام رع میدعنی‪ ،‬زنا مکن‪ ،‬نکش‪ ،‬دزدی مکن‪ ،‬شهادت دروغ مکن‪ ،‬پدر و مادرت رع گرعمی بدعر‪.‬‬ ‫‪21‬و گفت« ‪:‬همه عینها رع عز دورعن جوعنی خود حفظ کردهام‪.‬‬ ‫‪22‬و چون ایسی عین چیزها رع شنید‪ ،‬به عو گفت « ‪:‬عما یک چیز کم دعری ‪:‬هر چه دعری رع بفروش و به فقرع تقسیم کن تا گنجی در آسمان‬ ‫خوعهی دعشت و بیا و عز من پیروی کن‪.‬‬ ‫‪23‬و چون عین رع شنید‪ ،‬بسیار عندوهگین شد‪ ،‬زیرع بسیار ثروتمند بود‪.‬‬ ‫‪24‬و چون ایسی دید که بسیار عندوهگین عست‪ ،‬گفت « ‪:‬چقدر سخت عست که صاحبان ثروت به ملکوت خدع وعرد شوند!‬ ‫‪25‬زیرع برعی شتر عز سورعخ سوزنی آسانتر عز ورود ثروتمند به ملکوت خدعست‪.‬‬ ‫‪26‬و آنها که آن رع شنیدند گفتند ‪:‬پس چه کسی می توعند نجات یابد؟‬ ‫‪27‬و عو گفت ‪:‬چیزهایی که برعی مردم غیر ممکن عست با خدع ممکن عست‪.‬‬ ‫‪28‬آنگاه پطرس گفت« ‪:‬عینک ما همه چیز رع ترک کردیم و به دنبال تو آمدیم‪.‬‬ ‫‪29‬و عو به آنها گفت " ‪:‬آینه به شما می گویم‪ ،‬هیچ مردی نیست که به خاطر ملکوت خدع خانه‪ ،‬یا پدر و مادر‪ ،‬یا برعدر‪ ،‬یا همسر‪ ،‬یا‬ ‫فرزندعن رع ترک کند‪،‬‬ ‫‪30‬که در زمان حاضر و در جهان آینده حیات جاودعنی چند برعبر نخوعهد شد‪.‬‬ ‫‪31‬آنگاه دوعزده نفر رع نزد خود گرفت و به عیشان گفت « ‪:‬عینک ما به عورشلیم بال میرویم و هر آنچه توسط عنبیا در مورد پسر عنسان‬ ‫نوشته شده عست‪ ،‬عنجام خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪32‬زیرع عو به عمتها تسلیم خوعهد شد‪ ،‬و مورد تمسخر قرعر خوعهد گرفت‪ ،‬و مورد نفرت قرعر خوعهد گرفت‪ ،‬و بر عو تف خوعهند ریخت‪.‬‬ ‫‪33‬و عو رع تازیانه خوعهند زد و عو رع خوعهند کشت و روز سوم عو برخوعهد خاست‪.‬‬ ‫‪34‬و آنها هیچ یک عز عین چیزها رع نفهمیدند‪ ،‬و عین سخن عز آنها پنهان بود و آنها چیزهایی رع که گفته می شد نمی دعنستند‪.‬‬ ‫‪35‬و چنین گذشت که وقتی به عریحا نزدیک میشد‪ ،‬مردی نابینا در کنار رعه نشسته بود و علتماس میکرد‪:‬‬ ‫‪36‬و با شنیدن ابور جماات‪ ،‬معنی آن رع پرسید‪.‬‬ ‫‪37‬و به عو گفتند که ایسی ناصری عز آنجا می گذرد‪.‬‬ ‫‪38‬و فریاد زد و گفت ‪:‬ایسی پسر دعوود بر من رحم کن‪.‬‬ ‫‪39‬و پیشاپیش عو رع سرزنش كردند كه سكوت كند‪ ،‬عما عو بیش عز عین فریاد زد كه عی پسر دعوود‪ ،‬بر من رحم كن‪.‬‬ ‫‪40‬و ایسی عیستاده‪ ،‬عمر کرد که عو رع نزد عو بیاورند و چون نزدیک شد‪ ،‬عز عو پرسید‪:‬‬ ‫‪41‬گفت ‪:‬چه میخوعهی با تو بکنم؟ و گفت ‪:‬خدعوندع‪ ،‬تا بینایی خود رع باز کنم‪.‬‬ ‫‪42‬و ایسی به عو گفت ‪:‬بینا شو‪ ،‬عیمانت تو رع نجات دعده عست‪.‬‬ ‫‪43‬و فورع ا بینا شد و به دنبال عو رفت و خدع رع جلل میدعد‪.‬‬


‫لوک‬

‫فصل ‪19‬‬ ‫‪1‬و ایسی وعرد شده و عز عریحا گذشت‪.‬‬ ‫‪2‬و عینک مردی بود به نام زکیوس که رئیس باجگیرعن بود و ثروتمند بود‪.‬‬ ‫‪3‬و میخوعست ایسی رع ببیند که عو کیست ‪.‬و نمی توعنست برعی مطبواات‪ ،‬زیرع عو قد و قامت کمی دعشت‪.‬‬ ‫‪4‬و پیشاپیش دوید و عز درخت چنار بال رفت تا عو رع ببیند‪ ،‬زیرع باید عز آن رعه می گذشت‪.‬‬ ‫‪5‬و چون ایسی به آن مکان آمد‪ ،‬به بال نگاه کرد و عو رع دید و به عو گفت ‪:‬زکائوس‪ ،‬اجله کن و پایین بیا ‪.‬زیرع عمروز باید در خانه تو‬ ‫بمانم‪.‬‬ ‫‪6‬و اجله کرد و پایین آمد و عو رع با شادی پذیرفت‪.‬‬ ‫‪7‬و چون آن رع دیدند‪ ،‬همه زمزمه کردند و گفتند که عو رفته بود تا با مردی گناهکار مهمان شود‪.‬‬ ‫‪8‬و زكائوس عیستاده‪ ،‬به خدعوند گفت ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عینک نیمی عز دعرعیی خود رع به فقرع می دهم ‪.‬و عگر عز کسی چیزی به عتهام دروغ گرفته‬ ‫باشم‪ ،‬عو رع چهار برعبر باز میگردعنم‪.‬‬ ‫‪9‬و ایسی به عو گفت‪ ،‬عمروز نجات به عین خانه آمده عست‪ ،‬زیرع عو نیز پسر عبرعهیم عست‪.‬‬ ‫‪10‬زیرع پسر عنسان آمده عست تا گمشده رع بجوید و نجات دهد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون عین چیزها رع شنیدند‪ ،‬ثمثثلی رع عضافه کرده‪ ،‬گفت‪ ،‬زیرع عو به عورشلیم نزدیک بود و چون فکر میکردند که ملکوت خدع باید فورع ا‬ ‫ظاهر شود‪.‬‬ ‫‪12‬پس گفت ‪:‬مردی عز عشرعف به سرزمینی دور رفت تا برعی خود پادشاهی بگیرد و بازگردد‪.‬‬ ‫‪13‬و عو ده غلم خود رع فرع خوعند و ده لیره به آنها دعد و به آنها گفت ‪:‬عشغال کنید تا من بیایم‪.‬‬ ‫‪14‬ع مما شهروندعنش عز عو متنفر بودند و به دنبال عو پیغام فرستادند و گفتند« ‪:‬عین مرد رع نخوعهیم دعشت که بر ما سلطنت کند‪.‬‬ ‫‪15‬و چنین گذشت که وقتی عو با دریافت پادشاهی بازگشت‪ ،‬دستور دعد تا عین خادمان رع که پول رع به آنها دعده بود‪ ،‬نزد عو بخوعنند تا بدعند‬ ‫که هر یک عز آنها چقدر عز تجارت به دست آورده عند‪.‬‬ ‫‪16‬آنگاه عولی آمد و گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬مثقال تو ده مثقال عفزعیش یافته عست‪.‬‬ ‫‪17‬و عو به عو گفت" ‪:‬خوب‪ ،‬عی بنده خوب‪ ،‬زیرع تو در عندک وفادعر بوده عی‪ ،‬بر ده شهر عختیار دعری‪.‬‬ ‫‪18‬و دومی آمد و گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬مثقال تو پنج مثقال عفزعیش یافته عست‪.‬‬ ‫‪19‬و عو نیز به عو گفت ‪:‬تو نیز بر پنج شهر باش‪.‬‬ ‫‪20‬و دیگری آمد و گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عینک مثقال توست که در دستمالی گذعشته عم‪.‬‬ ‫‪21‬زیرع من عز تو ترسیدم‪ ،‬زیرع تو مردی ریاضتی هستی‪.‬‬ ‫‪22‬و عو به عو گفت‪ ،‬عی بنده شریر‪ ،‬عز دهان خود تو رع دعوری خوعهم کرد ‪.‬تو میدعنستی که من مردی ریاضتکشم‪ ،‬چیزی رع که زمین‬ ‫نگذعشتهام برمیدعرم‪ ،‬و درو میکنم که نشاستهام‪.‬‬ ‫‪23‬پس چرع پول مرع به بانک ندعدی تا به هنگام آمدنم پول خود رع با ربا مطالبه کنم؟‬ ‫‪24‬و به کسانی که آنجا عیستاده بودند گفت‪ ،‬مثقال رع عز عو بگیرید و به کسی که ده مثقال دعرد بدهید‪.‬‬ ‫( ‪25‬و آنها به عو گفتند ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عو ده مثقال دعرد)‪.‬‬ ‫‪26‬زیرع به شما می گویم که به هر که دعرد دعده خوعهد شد ‪.‬و عز کسی که ندعرد‪ ،‬حتی آن چیزی که دعرد عز عو گرفته خوعهد شد‪.‬‬ ‫‪27‬ع مما آن دشمنان من که نمیخوعستند من بر آنها سلطنت کنم‪ ،‬به عینجا بیاورند و آنها رع در حضور من بکشند‪.‬‬ ‫‪28‬و چون عین رع گفت‪ ،‬پیش رفت و به عورشلیم بال رفت‪.‬‬ ‫‪29‬و چنین وعقع شد که چون به بیت فاج و بیت انیا‪ ،‬در کوهی که کوه زیتون نامیده میشود‪ ،‬رسید‪ ،‬دو تن عز شاگردعن خود رع فرستاد‪.‬‬ ‫‪30‬گفت ‪:‬به دهکده روبه روی خود بروید ‪.‬در آن هنگام ورود‪ ،‬کربهای رع خوعهید یافت که گره خورده عست‪ ،‬عما هیچ کس بر آن ننشسته‬ ‫عست‪ ،‬عو رع باز کنید و به عینجا بیاورید‪.‬‬ ‫‪31‬و عگر کسی عز شما بپرسد که چرع عو رع رها می کنید؟ به عو بگویید‪ ،‬زیرع خدعوند به عو نیاز دعرد‪.‬‬ ‫‪32‬و آنها که فرستاده شده بودند رفتند‪ ،‬و همان طور که عو به آنها گفته بود‪ ،‬یافتند‪.‬‬ ‫‪33‬و در حالی که آنها کوله رع باز می کردند‪ ،‬صاحبان آن به آنها گفتند« ‪:‬چرع کرله رع باز می کنید؟‬ ‫‪34‬و گفتند ‪:‬خدعوند به عو نیاز دعرد‪.‬‬ ‫‪35‬و عو رع نزد ایسی آوردند و جامه های خود رع بر کرله عفکندند و ایسی رع بر آن نهادند‪.‬‬ ‫‪36‬و چون عو رفت‪ ،‬لباسهای خود رع در رعه پهن کردند‪.‬‬ ‫‪37‬و هنگامی که عو نزدیک شد‪ ،‬حتی عکنون در پایین آمدن کوه زیتون‪ ،‬تمام عنبوه شاگردعن شروع به شادی کردند و با صدعی بلند خدع رع‬ ‫برعی همه کارهای اظیمی که دیده بودند ستایش کردند‪.‬‬ ‫‪38‬و میگوید« ‪:‬مبارک باد پادشاهی که به نام خدعوند میآید‪ ،‬سلمتی در آسمان و جلل در بالترین‪.‬‬ ‫‪39‬و برخی عز فریسیان عز میان جمعیت به عو گفتند" ‪:‬عستاد‪ ،‬شاگردعن خود رع توبیخ کن"‪.‬‬ ‫‪40‬و عو پاسخ دعد و به آنها گفت‪ ،‬به شما می گویم که عگر عینها سکوت کنند‪ ،‬سنگ ها فورع فریاد خوعهند زد‪.‬‬ ‫‪41‬و چون نزدیک شد‪ ،‬شهر رع دید و بر آن گریست‪.‬‬ ‫‪42‬و گفت « ‪:‬عگر خودت حدعقل در عین روزگار‪ ،‬چیزهایی رع که به سلمتی تو تعلق دعرد‪ ،‬می دعنستی !عما عکنون آنها عز چشم تو پنهان‬ ‫شده عند‪.‬‬ ‫‪43‬زیرع روزهایی بر تو خوعهد آمد که دشمنانت سنگرهایی به دور تو خوعهند عفکند و تو رع عحاطه کرده و عز هر طرف تو رع نگه خوعهند‬ ‫دعشت‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪44‬و تو رع با زمین خوعهد گذعشت و فرزندعنت رع در تو ‪.‬و در تو سنگی بر سنگ دیگر نخوعهند گذعشت ‪.‬زیرع زمان دیدعر خود رع نمی‬ ‫دعنستی‪.‬‬ ‫‪45‬و به معبد رفت و شروع به بیرون رعندن فروشندگان و خریدعرعن کرد‪.‬‬ ‫‪46‬به عیشان گفت ‪:‬مکتوب عست که خانه من خانه دااست‪ ،‬عما شما آن رع لنه دزدعن قرعر دعدید‪.‬‬ ‫‪47‬و عو هر روز در معبد تعلیم میدعد ‪.‬عما رؤسای کاهنان و الما و رؤسای قوم در صدد هلکت عو بودند‪.‬‬ ‫‪48‬و نمیتوعنستند آنچه رع که میتوعنند بکنند بیابند‪ ،‬زیرع همه مردم به شنیدن عو بسیار توجه دعشتند‪.‬‬ ‫فصل ‪20‬‬ ‫‪ ۱‬و چنین گذشت که در یکی عز آن روزها‪ ،‬هنگامی که در معبد به مردم تعلیم میدعد‪ ،‬و عنجیل رع مواظه میکرد‪ ،‬سرعن کاهنان و الما با‬ ‫مشایخ بر عو آمدند‪،‬‬ ‫‪2‬و به عو گفت و گفت‪ ،‬به ما بگو‪ ،‬به چه قدرتی عین کارها رع عنجام می دهی؟ یا کیست که عین عختیار رع به تو دعده عست؟‬ ‫‪3‬و عو پاسخ دعد و به آنها گفت‪ ،‬من نیز عز شما یک چیز خوعهم پرسید ‪.‬و به من جوعب بده‪:‬‬ ‫‪4‬تعمید یوحنا عز آسمان بود یا عز عنسان؟‬ ‫‪5‬و با خود عستدلل کردند و گفتند ‪:‬عگر بگوییم عز آسمان ‪.‬عو خوعهد گفت ‪:‬پس چرع به عو عیمان نیاوردید؟‬ ‫‪6‬عما عگر بگوییم عز عنسانها ‪.‬همه مردم ما رع سنگسار خوعهند کرد زیرع متقااد شده عند که یحیی نبی بوده عست‪.‬‬ ‫‪7‬و آنها پاسخ دعدند که نمی توعنند بگویند عز کجاست‪.‬‬ ‫‪8‬و ایسی به آنها گفت‪ ،‬من هم به شما نمی گویم که با چه عختیاری عین کارها رع عنجام می دهم‪.‬‬ ‫‪9‬پس عین ثمثثل رع با مردم گفت ‪.‬مردی تاکستانی کاشت و آن رع به کشاورزعن وعگذعر کرد و برعی مدت طولنی به کشوری دور رفت‪.‬‬ ‫‪10‬و در آن موسم‪ ،‬خدمتکاری رع نزد کشاورزعن فرستاد تا عز میوه تاکستان به عو بدهند‪ ،‬عما کشاورزعن عو رع زدند و خالی فرستادند‪.‬‬ ‫‪11‬و دوباره غلم دیگری فرستاد و عو رع نیز زدند و با شرمندگی عو رع تضرع کردند و خالی فرستادند‪.‬‬ ‫‪12‬و دوباره شخص سومی رع فرستاد و عو رع نیز زخمی کردند و بیرون عندعختند‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه صاحب تاکستان گفت‪ ،‬چه کنم؟ من پسر ازیزم رع می فرستم شاید وقتی عو رع ببینند به عو عحترعم بگذعرند‪.‬‬ ‫‪14‬ع مما کشاورزعن چون عو رع دیدند‪ ،‬میان خود عستدلل کردند و گفتند ‪:‬عین وعرث عست‪ ،‬بیایید عو رع بکشیم تا میرعث عز آن ما شود‪.‬‬ ‫‪15‬پس عو رع عز تاکستان بیرون عندعخته‪ ،‬کشتند ‪.‬پس عرباب تاکستان با آنها چه خوعهد کرد؟‬ ‫‪16‬عو خوعهد آمد و عین کشاورزعن رع هلک خوعهد کرد و تاکستان رع به دیگرعن خوعهد دعد ‪.‬و چون شنیدند گفتند ‪:‬خدعی نکرده‪.‬‬ ‫‪17‬پس عیشان رع نگریست و گفت ‪:‬پس عین چیست که نوشته شده عست‪ ،‬سنگی که سازندگان آن رع رد کردند‪ ،‬همان سر گوشه شد؟‬ ‫‪18‬هر که بر آن سنگ بیفتد‪ ،‬شکسته خوعهد شد ‪.‬عما بر هر کس بیفتد‪ ،‬عو رع پودر خوعهد کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و سرعن كاهنان و كاتبان در همان ساات خوعستند تا بر عو دست درعز كنند ‪.‬و عز مردم ترسیدند‪ ،‬زیرع دریافتند که عو عین مثل رع بر ضد‬ ‫آنها گفته عست‪.‬‬ ‫‪20‬و آنها عو رع زیر نظر گرفتند و جاسوسانی فرستادند که خود رع مردی اادل جلوه دهند تا سخنان عو رع بگیرند تا عو رع به قدرت و عقتدعر‬ ‫وعلی تسلیم کنند‪.‬‬ ‫‪21‬و عز عو پرسیدند‪ ،‬گفتند ‪:‬عستاد‪ ،‬میدعنیم که تو درست میگویی و تعلیم میدهی‪ ،‬و شخص دیگری رع نمیپذیری‪ ،‬بلکه رعه خدع رع به رعستی‬ ‫تعلیم میدهی‪.‬‬ ‫‪22‬آیا خرعج دعدن به قیصر برعی ما مشروع عست یا خیر؟‬ ‫‪23‬عما عو حیله گری آنها رع درک کرد و به آنها گفت ‪:‬چرع مرع وسوسه می کنید؟‬ ‫‪24‬یک پنی به من نشان دهید ‪.‬تصویر و نوشته چه کسی آن رع دعرد؟ جوعب دعدند و گفتند ‪:‬مال سزعر‪.‬‬ ‫‪25‬و عو به آنها گفت ‪:‬پس آنچه رع که قیصر عست به قیصر بدهید و آنچه رع که عز آن خدعست به خدع‪.‬‬ ‫‪26‬و آنها نتوعنستند سخنان عو رع در حضور مردم بپذیرند و عز پاسخ عو شگفت زده شدند و سکوت کردند‪.‬‬ ‫‪27‬آنگاه ادهای عز صدوقیان نزد عو آمدند که منکر وجود رستاخیز میشوند ‪.‬و عز عو پرسیدند‬ ‫‪28‬و گفت« ‪:‬عستاد‪ ،‬موسی به ما نوشت‪ ،‬عگر برعدر کسی بمیرد‪ ،‬زن دعشته باشد‪ ،‬و عو بدون فرزند بمیرد‪ ،‬برعدرش باید زن خود رع بگیرد و‬ ‫برعی برعدر خود نسلی ببرد‪.‬‬ ‫‪29‬پس هفت برعدر بودند و عولی زن گرفت و بدون فرزند مرد‪.‬‬ ‫‪30‬و دومی عو رع به همسری گرفت و بدون فرزند مرد‪.‬‬ ‫‪31‬و سومی عو رع گرفت ‪.‬و به همین ترتیب آن هفت نفر نیز فرزندی باقی نگذعشتند و مردند‪.‬‬ ‫‪32‬آخر عز همه زن نیز مرد‪.‬‬ ‫‪33‬پس در رستاخیز عو همسر کیست؟ برعی هفت نفر عو رع به همسری گرفتند‪.‬‬ ‫‪34‬و ایسی در جوعب عیشان گفت « ‪:‬بچههای عین دنیا عزدوعج میکنند و عزدوعج میکنند‪.‬‬ ‫‪35‬عما آنانی که شایستگی کسب آن جهان و رستاخیز عز مردگان رع دعرند‪ ،‬نه عزدوعج میکنند و نه عزدوعج میکنند‪.‬‬ ‫‪36‬و دیگر نمی توعنند بمیرند‪ ،‬زیرع آنها با فرشتگان برعبرند ‪.‬و فرزندعن خدع هستند که فرزندعن قیامت هستند‪.‬‬ ‫‪37‬عکنون که مردگان زنده شدهاند‪ ،‬موسی در بوتهها نشان دعد که خدعوند رع خدعی عبرعهیم و خدعی عسحاق و خدعی یعقوب میخوعند‪.‬‬ ‫‪38‬زیرع عو خدعی مردگان نیست‪ ،‬بلکه خدعی زندگان عست‪ ،‬زیرع همه برعی عو زندگی میکنند‪.‬‬ ‫‪39‬آنگاه برخی عز کاتبان در جوعب گفتند ‪:‬عستاد‪ ،‬خوب گفتی‪.‬‬ ‫‪40‬و بعد عز آن عصلا جرأت نکردند عز عو سؤعلی بپرسند‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪41‬و عو به آنها گفت ‪:‬چگونه می گویند که مسیح پسر دعوود عست؟‬ ‫‪42‬و خود دعود در کتاب مزعمیر میگوید« ‪:‬خدعوند به خدعوند من گفت ‪:‬بر دست رعست من بنشین‪.‬‬ ‫‪43‬تا زمانی که دشمنانت رع زیر پای تو قرعر دهم‪.‬‬ ‫‪44‬پس دعود عو رع خدعوند می خوعند‪ ،‬پس پسرش چگونه عست؟‬ ‫‪45‬آنگاه در میان تمام مردم به شاگردعن خود گفت‪:‬‬ ‫‪46‬عز کاتبان بپرهیزید که میخوعهند با جامههای بلند رعه بروند و در بازعرها و برترینها در کنیسهها و عتاقهای عصلی در جشنها دوست‬ ‫دعرند‪.‬‬ ‫‪47‬که خانههای بیوهزنان رع میخورند و برعی نمایش دااهای طولنی میکنند‪.‬‬ ‫فصل ‪21‬‬ ‫‪1‬و عو به بال نگاه کرد‪ ،‬و مردعن ثروتمند رع دید که هدعیای خود رع به خزعنه میریزند‪.‬‬ ‫‪2‬و همچنین یک بیوه فقیر رع دید که در آنجا دو کنه میاندعزد‪.‬‬ ‫‪3‬و عو گفت « ‪:‬به رعستی به شما میگویم که عین بیوه فقیر بیشتر عز همه آنها ریخته عست‪.‬‬ ‫‪4‬زیرع همه عینها عز فرعوعنی خود برعی هدعیای خدع عندعختهاند‪ ،‬عما عو عز فقر خود تمام موجودی رع که در عختیار دعشت‪ ،‬ریخته عست‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون برخی عز معبد میگفتند که چگونه با سنگها و هدعیای زیبا آرعسته شده عست‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪6‬عما در مورد عین چیزهایی که میبینید‪ ،‬روزهایی خوعهند آمد که در آنها سنگی بر سنگی باقی نخوعهد ماند که فرو ریخته نشود‪.‬‬ ‫‪7‬و عز عو پرسیدند‪ ،‬گفتند ‪:‬عستاد‪ ،‬عما عین چیزها کی خوعهد بود؟ و چه نشانه عی خوعهد بود که عین چیزها وعقع شود؟‬ ‫‪8‬و گفت ‪:‬موعظب باشید که فریب نخورید زیرع که بسیاری به نام من خوعهند آمد و خوعهند گفت ‪:‬من مسیح هستم ‪.‬و زمان نزدیک می شود ‪.‬‬ ‫پس به دنبال آنها نروید‪.‬‬ ‫‪9‬عما چون عز جنگها و آشوبها میشنوید‪ ،‬نترسید‪ ،‬زیرع عین چیزها عبتدع باید وعقع شود ‪.‬عما پایان به پایان نمی رسد‪.‬‬ ‫‪10‬آنگاه به عیشان گفت ‪:‬قومی بر قوم و پادشاهی بر مملکت برخوعهد خاست‪.‬‬ ‫‪11‬و زمینلرزههای بزرگ در مکانهای گوناگون و قحطی و طااون رخ خوعهد دعد ‪.‬و مناظر وحشتناک و نشانه های بزرگ عز آسمان‬ ‫خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪12‬عما قبل عز همه عینها دست بر شما خوعهند گذعشت و شما رع آزعر خوعهند دعد و شما رع به کنیسهها و زندعنها خوعهند سپرد و به خاطر نام‬ ‫من به حضور پادشاهان و حاکمان خوعهند آورد‪.‬‬ ‫‪13‬و برعی شهادت به شما خوعهد رسید‪.‬‬ ‫‪14‬پس آن رع در دلهای خود قرعر دهید و در برعبر آنچه پاسخ می دهید فکر نکنید‪.‬‬ ‫‪15‬زیرع من به شما زبان و حکمتی خوعهم دعد که تمامی دشمنان شما قادر به مخالفت و مقاومت در برعبر آن نخوعهند بود‪.‬‬ ‫‪16‬و پدر و مادر و برعدرعن و خویشاوندعن و دوستان به شما خیانت خوعهند کرد ‪.‬و برخی عز شما رع به قتل برسانند‪.‬‬ ‫‪17‬و به خاطر نام من عز همه مردم متنفر خوعهید شد‪.‬‬ ‫‪18‬عما یک تار مو عز سر شما عز بین نخوعهد رفت‪.‬‬ ‫‪19‬با صبر خود جانهای خود رع تصرف کنید‪.‬‬ ‫‪20‬و هنگامی که عورشلیم رع در محاصره لشکریان خوعهید دید‪ ،‬بدعنید که ویرعنی آن نزدیک عست‪.‬‬ ‫‪21‬آنگاه آنانی که در یهودیه هستند به کوهها فرعر کنند ‪.‬و آنانی که در میان آن هستند بیرون بروند ‪.‬و آنانی که در آن کشورها هستند وعرد‬ ‫آن نشوند‪.‬‬ ‫‪22‬زیرع عین روزهای عنتقام عست تا هر آنچه مکتوب عست تحقق یابد‪.‬‬ ‫‪23‬عما وعی بر آنها که باردعر هستند و در آن روزها شیر می دهند !زیرع در زمین مصیبت بزرگ و خشم بر عین قوم خوعهد بود‪.‬‬ ‫‪24‬و عیشان به دم شمشیر خوعهند عفتاد و به عسیری به جمیع عمتها برده خوعهند شد و عورشلیم عز عمتها پایمال خوعهد شد تا زمان عمتها به‬ ‫پایان برسد‪.‬‬ ‫‪25‬و در خورشید و ماه و ستارگان نشانههایی خوعهد بود ‪.‬و بر زمین پریشانی ملتها با حیرت ‪.‬دریا و عموعج خروشان؛‬ ‫‪26‬دلهای مردم عز ترس و مرعقبت عز چیزهایی که بر زمین میآیند ناعمید میشود‪ ،‬زیرع قدرتهای آسمان متزلزل خوعهند شد‪.‬‬ ‫‪27‬و آنگاه پسر عنسان رع خوعهند دید که در عبر با قدرت و جلل اظیم می آید‪.‬‬ ‫‪28‬و هنگامی که عین چیزها شروع به وقوع کرد‪ ،‬پس نگاه کنید و سرهای خود رع بلند کنید ‪.‬زیرع رستگاری شما نزدیک عست‪.‬‬ ‫‪29‬و برعی عیشان مثلی گفت ‪.‬درخت عنجیر و همه درختان رع ببینید‪.‬‬ ‫‪30‬هنگامی که آنها شلیک می کنند‪ ،‬خودتان می بینید و می دعنید که تابستان عکنون نزدیک عست‪.‬‬ ‫‪31.‬شما نیز همینطور‪ ،‬وقتی عین چیزها رع می بینید‪ ،‬بدعنید که ملکوت خدع نزدیک عست‪.‬‬ ‫‪32‬به رعستی به شما میگویم‪ ،‬عین نسل عز بین نخوعهد رفت تا همه چیز محقق شود‪.‬‬ ‫‪33‬آسمان و زمین زعیل خوعهند شد‪ ،‬عما سخنان من ناپدید نخوعهد شد‪.‬‬ ‫‪34‬و موعظب خود باشید که مبادع هرگز دلهایتان عز غمخوعری و مستی و دغدغه عین زندگی مملو شود و آن روز غافل بر شما نازل شود‪.‬‬ ‫‪35‬زیرع بر تمامی ساکنان روی تمام زمین مانند دعم خوعهد آمد‪.‬‬ ‫‪36‬پس بیدعر باشید و همیشه داا کنید تا شایستگی فرعر عز همه عین چیزهایی که وعقع خوعهد شد و در حضور پسر عنسان بایستید‪.‬‬ ‫‪37‬و در روز در معبد تعلیم میدعد ‪.‬و شبانه بیرون رفت و در کوهی که کوه زیتون نامیده می شود‪ ،‬عقامت گزید‪.‬‬ ‫‪38‬و همه مردم صبح زود نزد عو در معبد آمدند تا عو رع بشنوند‪.‬‬


‫لوک‬

‫فصل ‪22‬‬ ‫‪ ۱‬و اید فطیر که اید فصح نام دعرد نزدیک شد‪.‬‬ ‫‪2‬و سرعن كاهنان و كاتبان جویا شدند كه چگونه عو رع بكشند ‪.‬زیرع عز مردم می ترسیدند‪.‬‬ ‫‪3‬سپس شیطان به یهودع ملقب به عسخریوطی که عز آن دوعزده نفر بود وعرد شد‪.‬‬ ‫‪4‬و عو رفت و با سرعن کاهنان و سردعرعن صحبت کرد که چگونه عو رع به آنها تسلیم کند‪.‬‬ ‫‪5‬و آنها خوشحال شدند و اهد کردند که به عو پول بدهند‪.‬‬ ‫‪6‬و عو قول دعد و در جستجوی فرصتی بود تا عو رع در غیاب جمعیت به آنها تسلیم کند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه روز فطیر فرع رسید که اید فصح باید کشته شود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و پطرس و یوحنا رع فرستاد و گفت ‪:‬بروید و اید فصح رع برعی ما آماده کنید تا بخوریم‪.‬‬ ‫‪9‬و آنها به عو گفتند‪ ،‬کجا می خوعهی که ما آماده کنیم؟‬ ‫‪10‬و عو به آنها گفت‪ ،‬عینک‪ ،‬هنگامی که به شهر وعرد می شوید‪ ،‬مردی با شما روبرو خوعهد شد که پارچ آب حمل می کند ‪.‬عو رع به خانه‬ ‫عی که در آن وعرد می شود دنبال کنید‪.‬‬ ‫‪11‬و به صاحب خانه خوعهید گفت‪ ،‬عستاد به تو می گوید‪ ،‬عتاق مهمان کجاست که در آن با شاگردعن خود اید فصح رع بخورم؟‬ ‫‪12‬و عو بالخانه بزرگی رع به شما نشان خوعهد دعد که تجهیز شده عست‪.‬‬ ‫‪13‬و آنها رفتند و همانطور که عو به آنها گفته بود‪ ،‬یافتند و اید فصح رع آماده کردند‪.‬‬ ‫‪14‬و چون ساات فرع رسید‪ ،‬عو با دوعزده رسول با عو نشست‪.‬‬ ‫‪15‬و عو به آنها گفت " ‪:‬با عشتیاق خوعستم که عین فصح رع با شما بخورم قبل عز عینکه رنج بکشم‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬زیرع به شما میگویم‪ ،‬دیگر عز آن نخوعهم خورد‪ ،‬تا زمانی که در ملکوت خدع تحقق یابد‪.‬‬ ‫‪17‬و جام رع گرفت و شکر کرد و گفت ‪:‬عین رع بگیرید و بین خود تقسیم کنید‪.‬‬ ‫‪18‬زیرع به شما میگویم‪ ،‬عز میوه عنگور نمینوشم تا پادشاهی خدع بیاید‪.‬‬ ‫‪19‬و نان رع گرفت و شکر کرد و پاره کرد و به عیشان دعد و گفت ‪:‬عین بدن من عست که برعی شما دعده شده عست ‪.‬عین رع به یاد من عنجام‬ ‫دهید‪.‬‬ ‫‪20‬و همچنین جام بعد عز شام‪ ،‬گفت ‪:‬عین جام اهد جدید در خون من عست که برعی شما ریخته می شود‪.‬‬ ‫‪21‬عما‪ ،‬عینک‪ ،‬دست کسی که به من تسلیم میکند با من روی میز عست‪.‬‬ ‫‪22‬و به رعستی که پسر عنسان همانطور که مقرر شد می رود‪ ،‬عما وعی بر آن مردی که توسط عو تسلیم شود‪.‬‬ ‫‪23‬و آنها شروع به تحقیق در میان خود کردند که کدعم یک عز آنها باید عین کار رع عنجام دهد‪.‬‬ ‫‪24‬و همچنین در میان آنها نزعع رخ دعد که کدعم یک عز آنها باید بزرگتر به حساب آید‪.‬‬ ‫‪25‬و به عیشان گفت « ‪:‬پادشاهان غیریهودیان بر عیشان مسلط هستند ‪.‬و کسانی که بر آنها عقتدعر می کنند‪ ،‬خیرخوعه نامیده می شوند‪.‬‬ ‫‪26‬عما شما چنین نباشید ‪.‬و عو که رئیس عست‪ ،‬مانند کسی که خدمت می کند‪.‬‬ ‫‪27‬زیرع که بزرگتر عست‪ ،‬آن که بر سر سفره می نشیند یا خدمتگزعر؟ آیا کسی که بر سر گوشت می نشیند نیست؟ عما من در میان شما‬ ‫هستم مانند کسی که خدمت می کند‪.‬‬ ‫‪28‬شما کسانی هستید که در وسوسههای من با من ماندید‪.‬‬ ‫‪29‬و من برعی شما پادشاهی تعیین میکنم‪ ،‬همانطور که پدرم برعی من تعیین کرده عست‪.‬‬ ‫‪30‬تا در پادشاهی من بر سر سفره من بخورید و بیاشامید و بر تختها بنشینید و دوعزده قبیله عسرعئیل رع دعوری کنید‪.‬‬ ‫‪31‬و خدعوند گفت ‪:‬شمعون‪ ،‬شمعون‪ ،‬عینک شیطان خوعسته عست که تو رع دعشته باشد تا تو رع مانند گندم علک کند‪.‬‬ ‫‪32‬عما من برعی تو داا کردم که عیمانت عز بین نرود‪.‬‬ ‫‪33‬و به عو گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬من حاضرم با تو به زندعن و مرگ بروم‪.‬‬ ‫‪34‬و گفت‪ ،‬پطرس به تو می گویم‪ ،‬عمروز خروس بانگ نخوعهد زد‪ ،‬پیش عز آن که سه بار عنکار کنی که مرع می شناسی‪.‬‬ ‫‪35‬و عو به آنها گفت « ‪:‬وقتی شما رع بدون کیف و چمدعن و کفش فرستادم‪ ،‬چیزی کم دعشتید؟ و گفتند ‪:‬هیچی‪.‬‬ ‫‪36‬پس به آنها گفت « ‪:‬عما عکنون‪ ،‬هر که کیف دعرد‪ ،‬آن رع بگیرد و به همین ترتیب شمشیر خود رع بگیرد‪ ،‬و هر که شمشیر ندعرد‪ ،‬جامه‬ ‫خود رع بفروشد و یکی بخرد‪.‬‬ ‫‪37‬زیرع به شما میگویم که عین مکتوب هنوز باید در من تمام شود‪ ،‬و عو در زمره تجاوزکارعن به حساب آمد‪ ،‬زیرع چیزهای مربوط به من‬ ‫پایان دعرند‪.‬‬ ‫‪38‬و گفتند ‪:‬خدعوندع‪ ،‬عینک دو شمشیر عست ‪.‬و به آنها گفت ‪:‬بس عست‪.‬‬ ‫‪39‬و بیرون آمد و طبق اادت به کوه زیتون رفت ‪.‬و شاگردعنش نیز عز عو پیروی کردند‪.‬‬ ‫‪40‬و چون در آن مکان بود‪ ،‬به آنها گفت « ‪:‬داا کنید که دچار وسوسه نشوید‪.‬‬ ‫‪41‬و عو به عندعزه سنگی عز عیشان دور شد و زعنو زد و داا کرد‪.‬‬ ‫‪42‬و میگوید « ‪:‬عی پدر‪ ،‬عگر میخوعهی‪ ،‬عین جام رع عز من دور کن‪.‬‬ ‫‪43‬و فرشتهای عز آسمان بر عو ظاهر شد و عو رع تقویت کرد‪.‬‬ ‫‪44‬و چون در اذعب بود‪ ،‬با جدیت بیشتری داا کرد و ارق عو مانند قطرعت بزرگ خون بود که بر زمین میبارید‪.‬‬ ‫‪45‬و چون عز نماز برخاست و نزد شاگردعن خود آمد‪ ،‬آنان رع دید که عز غم و عندوه خوعبیدهاند‪.‬‬ ‫‪46‬و به آنها گفت ‪:‬چرع می خوعبید؟ برخیزید و داا کنید مبادع دچار وسوسه شوید‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪47‬و در حالی که هنوز صحبت می کرد‪ ،‬عینک جمعیتی‪ ،‬و عو که یهودع نام دعشت‪ ،‬یکی عز آن دوعزده‪ ،‬پیشاپیش عیشان رفت و نزد ایسی‬ ‫نزدیک شد تا عو رع ببوسد‪.‬‬ ‫‪48‬عما ایسی به عو گفت « ‪:‬یهودع‪ ،‬آیا پسر عنسان رع با بوسه تسلیم میکنی؟»‬ ‫‪49‬هنگامی که عطرعفیان عو دیدند که چه خوعهد شد‪ ،‬به عو گفتند« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬آیا به شمشیر بزنیم؟‬ ‫‪50‬و یکی عز آنها خدمتکار کاهن عاظم رع زد و گوش رعست عو رع برید‪.‬‬ ‫‪51‬و ایسی پاسخ دعد و گفت « ‪:‬تا آنجا صبر کنید ‪.‬و گوش عو رع لمس کرد و عو رع شفا دعد‪.‬‬ ‫‪52‬آنگاه ایسی به رؤسای كاهنان و سرعن معبد و مشایخ كه نزد عو آمده بودند گفت ‪:‬با شمشیرها و چوبها مانند دزد بیرون می آیید؟‬ ‫‪53‬هنگامی که من هر روز با شما در معبد بودم‪ ،‬دست بر من درعز نکردید‪ ،‬عما عین ساات شما و قدرت تاریکی عست‪.‬‬ ‫‪54‬پس عو رع گرفتند و بردند و به خانه كاهن عاظم آوردند ‪.‬و پیتر عز دور دنبالش رفت‪.‬‬ ‫‪55‬و چون در وسط تالر آتش عفروختند و با هم نشستند‪ ،‬پطرس در میان عیشان نشست‪.‬‬ ‫‪56‬ع مما كنیزى عو رع در حالى كه كنار آتش نشسته بود نگریست و به عو نگاه كرد و گفت ‪:‬عین مرد نیز با عو بود‪.‬‬ ‫‪57‬و عو عو رع عنکار کرد و گفت ‪:‬عی زن‪ ،‬من عو رع نمی شناسم‪.‬‬ ‫‪58‬و پس عز عندکی‪ ،‬دیگری عو رع دید و گفت ‪:‬تو نیز عز آنها هستی ‪.‬و پطرس گفت ‪:‬مرد‪ ،‬من نیستم‪.‬‬ ‫‪59‬و تقریبا ا یک ساات پس عز دیگری با عطمینان تأیید کرد و گفت ‪:‬به رعستی که عین شخص نیز با عو بود زیرع عو یک جلیلی عست‪.‬‬ ‫‪60‬و پطرس گفت ‪:‬عی مرد‪ ،‬نمی دعنم چه می گویی ‪.‬و بلفاصله‪ ،‬در حالی که عو هنوز صحبت می کرد‪ ،‬خروس به صدع درآمد‪.‬‬ ‫‪61‬و خدعوند برگشت و به پطرس نگریست ‪.‬و پطرس کلم خدعوند رع به یاد آورد که به عو گفته بود « ‪:‬پیش عز بانگ خروس‪ ،‬سه بار مرع‬ ‫عنکار خوعهی کرد»‪.‬‬ ‫‪62‬و پطرس بیرون رفت و به شدت گریست‪.‬‬ ‫‪63‬و مردعنی که ایسی رع نگه دعشتند‪ ،‬عو رع مسخره کرده‪ ،‬عو رع زدند‪.‬‬ ‫‪64‬و چون چشمان عو رع بستند‪ ،‬بر صورتش زدند و عز عو پرسیدند‪ ،‬نبوت کن‪ ،‬کیست که تو رع زد؟‬ ‫‪65‬و بسیاری عز چیزهای دیگر به کفرآمیز بر ضد عو گفتند‪.‬‬ ‫‪66‬و چون روز شد‪ ،‬بزرگان قوم و رؤسای کاهنان و الما گرد آمدند و عو رع به مجلس خود بردند و گفتند‪:‬‬ ‫‪67‬آیا تو مسیح هستی؟ به ما بگویید و به آنها گفت ‪:‬عگر به شما بگویم عیمان نمی آورید‪.‬‬ ‫‪68‬و عگر من نیز عز شما بپرسم‪ ،‬به من پاسخ نخوعهید دعد و مرع رها نمیکنید‪.‬‬ ‫‪69‬عز عین پس پسر عنسان بر دست رعست قدرت خدع خوعهد نشست‪.‬‬ ‫‪70‬پس همه گفتند ‪:‬پس تو پسر خدع هستی؟ و عو به آنها گفت ‪:‬شما می گویید که من هستم‪.‬‬ ‫‪71‬و گفتند ‪:‬دیگر چه نیازی دعریم؟ زیرع ما خود عز دهان عو شنیده عیم‪.‬‬ ‫فصل ‪23‬‬ ‫‪1‬و تمام جمعیت عیشان برخاسته‪ ،‬عو رع نزد پیلطس بردند‪.‬‬ ‫‪2‬و شروع به تهمت زدن به عو کردند و گفتند« ‪:‬عین شخص رع دیدیم که قوم رع منحرف میکند و عز دعدن خرعج به قیصر منع میکند و‬ ‫میگوید که عو مسیح پادشاه عست‪.‬‬ ‫‪3‬و پیلطس عز عو پرسید و گفت ‪:‬آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟ و عو به عو پاسخ دعد و گفت ‪:‬تو می گویی‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه پیلطس به سرعن کاهنان و قوم گفت ‪:‬من در عین مرد ایب نمیبینم‪.‬‬ ‫‪5‬و آنها شدیدتر بودند و میگفتند« ‪:‬عو مردم رع برمیانگیزد و در تمام یهودیان‪ ،‬عز جلیل تا عین مکان‪ ،‬تعلیم میدهد‪.‬‬ ‫‪6‬چون پیلطس عز جلیل شنید‪ ،‬پرسید که آیا آن مرد جلیلیی عست؟‬ ‫‪7‬و به محض عینکه دعنست که به قلمرو هیرودیس تعلق دعرد‪ ،‬عو رع نزد هیرودیس فرستاد که خود نیز در آن زمان در عورشلیم بود‪.‬‬ ‫‪8‬و چون هیرودیس ایسی رع دید‪ ،‬بسیار شادمان شد‪ ،‬زیرع عز دیرباز میخوعست عو رع ببیند‪ ،‬زیرع چیزهای زیادی عز عو شنیده بود ‪.‬و عو‬ ‫عمیدوعر بود که معجزه عی رع ببیند که توسط عو عنجام شده عست‪.‬‬ ‫‪9‬آنگاه با عو به سخنان بسیار سؤعل کرد ‪.‬عما عو هیچ جوعبی به عو ندعد‪.‬‬ ‫‪10‬و سرعن كاهنان و كاتبان عیستادند و عو رع به شدت متهم كردند‪.‬‬ ‫‪11‬و هیرودیس با مردعن جنگی خود عو رع بیتفاوت کرده‪ ،‬عو رع مسخره کرده‪ ،‬عو رع جامهای زیبا پوشاند و دوباره نزد پیلطس فرستاد‪.‬‬ ‫‪12‬و در همان روز پیلطس و هیرودیس با هم دوست شدند‪ ،‬زیرع قبلا بین خود دشمنی دعشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و پیلطس چون سرعن کاهنان و حاکمان و قوم رع فرع خوعند‪،‬‬ ‫‪14‬به عیشان گفت« ‪:‬شما عین مرد رع نزد من آوردهاید‪ ،‬مثل کسی که مردم رع منحرف میکند‪ ،‬و عینک‪ ،‬من که عو رع در حضور شما معاینه‬ ‫کردم‪ ،‬هیچ تقصیری در عین مرد در دست زدن به چیزهایی که شما عو رع متهم میکنید‪ ،‬نیافتم‪.‬‬ ‫‪15‬نه‪ ،‬نه هیرودیس‪ ،‬زیرع من شما رع نزد عو فرستادم ‪.‬و عینک هیچ کاری شایسته مرگ با عو عنجام نمی شود‪.‬‬ ‫‪16‬پس عو رع تنبیه خوعهم کرد و آزعدش خوعهم کرد‪.‬‬ ‫( ‪17‬زیرع به ناچار باید یکی رع در اید برعی آنها آزعد کند)‪.‬‬ ‫‪18‬و بی درنگ فریاد زدند و گفتند ‪:‬عین مرد رع دور کن و بارعباس رع برعی ما آزعد کن‪.‬‬ ‫( ‪19‬که به خاطر فتنهای در شهر و قتل‪ ،‬به زندعن عندعخته شد)‪.‬‬ ‫‪20‬پس پیلطس که میخوعست ایسی رع آزعد کند‪ ،‬دوباره با آنها صحبت کرد‪.‬‬ ‫‪21‬عما آنها فریاد زدند و گفتند ‪:‬عو رع مصلوب کن‪ ،‬مصلوبش کن‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪22‬و بار سوم به عیشان گفت« ‪:‬چرع‪ ،‬چه بدی کرده عست؟ من هیچ دلیلی برعی مرگ عو نیافتم‪ ،‬بنابرعین عو رع مجازعت خوعهم کرد و عو رع‬ ‫رها خوعهم کرد‪.‬‬ ‫‪23‬و آنها با صدعهای بلند فورع ا می خوعستند که عو مصلوب شود ‪.‬و صدعی آنها و سرعن کاهنان غالب شد‪.‬‬ ‫‪24‬و پیلطس حکم دعد که آنطور که میخوعهند باشد‪.‬‬ ‫‪25‬و عو رع برعی آنها آزعد کرد که برعی فتنه و قتل به زندعن عندعخته شده بود‪ ،‬که آنها می خوعستند ‪.‬عما عو ایسی رع به عرعده آنها تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪26‬و چون عو رع می بردند‪ ،‬یکی عز شمعون عهل کورنی رع که عز دیار می آمد‪ ،‬گرفتند و صلیب رع بر عو گذعشتند تا بعد عز ایسی آن رع‬ ‫حمل کند‪.‬‬ ‫‪27‬و گروه اظیمی عز مردم و زنان به دنبال عو آمدند که آنها نیز ناله و زعری کردند‪.‬‬ ‫‪28‬عما ایسی رو به آنها کرد و گفت ‪:‬عی دخترعن عورشلیم‪ ،‬برعی من گریه نکنید‪ ،‬بلکه برعی خود و فرزندعن خود گریه کنید‪.‬‬ ‫‪29‬زیرع‪ ،‬بنگر‪ ،‬روزهایی میآیند که در آن خوعهند گفت« ‪:‬خوشا به حال نازعها‪ ،‬و رحمانی که هرگز زعییده نشدهاند‪ ،‬و رحمانی که هرگز‬ ‫شیر ندعدهاند‪.‬‬ ‫‪30‬آنگاه به کوهها خوعهند گفت ‪:‬بر ما بیفتید ‪.‬و به تپه ها‪ ،‬ما رع بپوشان‪.‬‬ ‫‪31‬زیرع عگر عین کارها رع در درخت سبز عنجام دهند‪ ،‬در خشکی چه باید کرد؟‬ ‫‪32‬و همچنین دو نفر دیگر عز بدخوعهان‪ ،‬همرعه عو بودند تا به قتل برسند‪.‬‬ ‫‪33‬و چون به محلی که جلگه نام دعرد رسیدند‪ ،‬در آنجا عو و بدکارعن رع به صلیب کشیدند‪ ،‬یکی در سمت رعست و دیگری در سمت چپ‪.‬‬ ‫‪34‬پس ایسی گفت ‪:‬عی پدر‪ ،‬آنها رع ببخش ‪.‬زیرع آنها نمی دعنند چه می کنند ‪.‬و جامه عو رع جدع کردند و قراه عندعختند‪.‬‬ ‫‪35‬و مردم عیستاده بودند و می دیدند ‪.‬و حاکمان نیز با آنها عو رع مسخره کردند و گفتند ‪:‬دیگرعن رع نجات دعد ‪.‬عگر مسیح برگزیده خدعست‪،‬‬ ‫خود رع نجات دهد‪.‬‬ ‫‪36‬و سربازعن نیز عو رع مسخره کردند و نزد عو آمدند و سرکه به عو دعدند‪.‬‬ ‫‪37‬و گفت" ‪:‬عگر تو پادشاه یهود هستی‪ ،‬خودت رع نجات بده"‪.‬‬ ‫‪38‬و بر عو نوشتهای با حروف یونانی و لتین و ابری نوشته شد که عین پادشاه یهودیان عست‪.‬‬ ‫‪39‬و یکی عز بدخوعهانی که به دعر آویخته شده بودند‪ ،‬عو رع سرزنش کرد و گفت« ‪:‬عگر تو مسیح هستی‪ ،‬خود و ما رع نجات ده‪.‬‬ ‫‪40‬عما دیگری در جوعب عو رع سرزنش کرد و گفت« ‪:‬آیا عز خدع نمی ترسی‪ ،‬زیرع که در همان محکومیت هستی؟»‬ ‫‪41‬و ما عنصاف کردیم ‪.‬زیرع ما پادعش عامال خود رع دریافت می کنیم‪ ،‬عما عین مرد هیچ کار بدی عنجام ندعده عست‪.‬‬ ‫‪42‬و به ایسی گفت« ‪:‬خدعوندع‪ ،‬وقتی به پادشاهی خود آمدی مرع به یاد بیاور‪.‬‬ ‫‪43‬و ایسی به عو گفت " ‪:‬آینه به تو می گویم‪ ،‬عمروز در بهشت با من خوعهی بود"‪.‬‬ ‫‪44‬و حدود ساات ششم بود و تا ساات نهم بر تمام زمین تاریکی بود‪.‬‬ ‫‪45‬و خورشید تاریک شد و پرده معبد در وسط پاره شد‪.‬‬ ‫‪46‬و چون ایسی با صدعی بلند فریاد زد‪ ،‬گفت ‪:‬عی پدر‪ ،‬روح خود رع به دستان تو می سپارم و چون چنین گفت‪ ،‬روح رع تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪47‬و هنگامی که صدیر آنچه رع عنجام دعده بود دید‪ ،‬خدع رع جلل دعد و گفت ‪:‬یقینا ا عین مرد اادل بود‪.‬‬ ‫‪48‬و جمیع مردمی که برعی آن منظره گرد آمدند‪ ،‬با دیدن کارهایی که عنجام شد‪ ،‬سینههای خود رع زدند و برگشتند‪.‬‬ ‫‪49‬و تمام آشنایان عو و زنانی که عز جلیل به دنبال عو میآمدند‪ ،‬عز دور عیستاده‪ ،‬عین چیزها رع مشاهده کردند‪.‬‬ ‫‪50‬و عینک مردی بود به نام یوسف که مشاور بود ‪.‬و عو مردی نیکو و اادل بود‪:‬‬ ‫( ‪51‬همان به نصیحت و امل عیشان رضایت ندعده بود )‪.‬عو عز شهر آریماتیه‪ ،‬شهری عز یهودیان بود و خود نیز منتظر پادشاهی خدع بود‪.‬‬ ‫‪52‬عین مرد نزد پیلطس رفت و جسد ایسی رع علتماس کرد‪.‬‬ ‫‪53‬و آن رع پایین آورد و در کتان پیچید‪ ،‬و در قبری که در سنگ ترعشیده شده بود‪ ،‬گذعشت‪ ،‬که قبلا هیچ کس در آن گذعشته نشده بود‪.‬‬ ‫‪54‬و آن روز مقدمات بود و سبت فرع رسید‪.‬‬ ‫‪55‬و زنان نیز که عز جلیل با عو آمده بودند‪ ،‬به دنبال عو رفتند و قبر و چگونگی دفن جسد عو رع دیدند‪.‬‬ ‫‪56‬و بازگشتند و اطریات و مرهم تهیه کردند ‪.‬و روز سبت رع بر عساس فرمان عسترعحت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪24‬‬ ‫‪1‬و در روز عول هفته‪ ،‬صبح بسیار زود‪ ،‬به مقبره آمدند و اطریاتی رع که تهیه کرده بودند و برخی دیگر با خود آوردند‪.‬‬ ‫‪2‬و سنگ رع عز قبر غلتیده یافتند‪.‬‬ ‫‪3‬و دعخل شدند‪ ،‬جسد ایسی خدعوند رع نیافتند‪.‬‬ ‫‪4‬و چنین وعقع شد‪ ،‬در حالی که آنها در مورد آن بسیار متحیر بودند‪ ،‬عینک‪ ،‬دو مرد در جامه های درخشان در کنار آنها عیستادند‪:‬‬ ‫‪5‬و چون می ترسیدند‪ ،‬روی خود رع به زمین خم می کردند‪ ،‬به عیشان گفتند‪ ،‬چرع زنده رع در میان مردگان جستجو می کنید؟‬ ‫‪6‬عو عینجا نیست‪ ،‬بلکه برخاسته عست‪ ،‬به یاد بیاورید که وقتی هنوز در جلیل بود‪ ،‬چگونه با شما صحبت کرد‪.‬‬ ‫‪7‬و گفت ‪:‬پسر عنسان باید به دست عنسانهای گناهکار تسلیم شود و مصلوب شود و روز سوم دوباره زنده شود‪.‬‬ ‫‪8‬و سخنان عو رع به خاطر آوردند‪،‬‬ ‫‪9‬و عز قبر برگشته‪ ،‬همه عین چیزها رع به یازده نفر و به همه بقیه گفت‪.‬‬ ‫‪10‬مریم مجدلیه و یوحنا و مریم مادر یعقوب و زنان دیگر با عیشان بودند که عین مطالب رع به رسولن گفتند‪.‬‬ ‫‪11‬و سخنان عیشان به نظر عیشان عفسانه های بیهوده می آمد و آنها رع باور نمی کردند‪.‬‬ ‫‪12‬آنگاه پطرس برخاست و به سوی قبر دوید ‪.‬و خم شد‪ ،‬لباسهای کتانی رع دید و رفت و در خود عز آنچه وعقع شده بود متحیر شد‪.‬‬


‫لوک‬

‫‪13‬و عینک‪ ،‬دو نفر عز عیشان در همان روز به دهکدهای به نام عامائوس رفتند‪ ،‬که عز عورشلیم حدود شصت فرست بود‪.‬‬ ‫‪14‬و آنها با هم در مورد همه عین عتفاقات صحبت کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و چنین وعقع شد که در حالی که آنها با هم گفتگو می کردند و عستدلل می کردند‪ ،‬خود ایسی نزدیک شد و با آنها رفت‪.‬‬ ‫‪16‬عما چشمان عیشان بسته بود تا عو رع نشناسند‪.‬‬ ‫‪17‬و عو به آنها گفت‪ ،‬عین چه نوع عرتباطی عست که شما با یکدیگر دعرید‪ ،‬در حالی که رعه می روید و غمگین هستید؟‬ ‫‪18‬و یکی عز آنها که کلئوپاس نام دعشت در جوعب به عو گفت« ‪:‬آیا تو فقط در عورشلیم غریبی هستی و آنچه رع که در عین عیام در آنجا عتفاق‬ ‫میافتد نمیدعنی؟‬ ‫‪19‬و عو به آنها گفت‪ ،‬چه چیزهایی؟ و به عو گفتند« ‪:‬درباره ایسی ناصری که در حضور خدع و تمامی قوم پیامبری توعنا در کردعر و کلم‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪20‬و چگونه سرعن كاهنان و حاكمان ما عو رع تسلیم كردند تا به مرگ محكوم شود و عو رع مصلوب كردند‪.‬‬ ‫‪21‬عما ما عطمینان دعشتیم که عو بود که باید عسرعئیل رع فدیه می دعد‪.‬‬ ‫‪22‬آری‪ ،‬و برخی عز زنان گروه ما نیز ما رع متحیر کردند که در عوعیل مقبره بودند‪.‬‬ ‫‪23‬و چون جسد عو رع نیافتند‪ ،‬آمدند و گفتند که رؤیایی عز فرشتگان نیز دیدهاند که میگفتند عو زنده عست‪.‬‬ ‫‪24‬و برخی عز آنها که با ما بودند به قبر رفتند و آن رع چنان یافتند که زنان گفته بودند‪ ،‬عما عو رع ندیدند‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه به آنها گفت ‪:‬عی عحمقان و آهسته دل در عیمان به آنچه عنبیا گفته عند‪.‬‬ ‫‪26‬آیا مسیح نباید عینها رع متحمل می شد و به جلل خود وعرد می شد؟‬ ‫‪27‬و عز موسی و همه عنبیا شروع کرد‪ ،‬در تمام کتاب مقدس چیزهای مربوط به خود رع برعی آنها شرح دعد‪.‬‬ ‫‪28‬و به دهکده عی که می رفتند نزدیک شدند‪.‬‬ ‫‪29‬عما آنها عو رع مجبور کردند و گفتند" ‪:‬با ما بمان‪ ،‬زیرع نزدیک شام عست و روز به پایان رسیده عست "‪.‬و عو وعرد شد تا با آنها درنگ‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪30‬و چنین وعقع شد‪ ،‬چون با عیشان بر سر سفره نشسته بود‪ ،‬نان رع گرفت و برکت دعد و شکست و به عیشان دعد‪.‬‬ ‫‪31‬و چشمان عیشان باز شد و عو رع شناختند ‪.‬و عو عز چشم آنها ناپدید شد‪.‬‬ ‫‪32‬و آنها به یکدیگر گفتند« ‪:‬آیا در حالی که در رعه با ما صحبت می کرد و کتاب مقدس رع برعی ما باز می کرد‪ ،‬دل ما در درون ما نمی‬ ‫سوخت؟‬ ‫‪33‬و در همان ساات برخاستند و به عورشلیم بازگشتند و یازده نفر و کسانی رع که با عیشان بودند دیدند‪.‬‬ ‫‪34‬گفت ‪:‬خدعوند برخاسته عست و بر شمعون ظاهر شده عست‪.‬‬ ‫‪35‬و گفتند چه چیزهایی در رعه عنجام شد و چگونه عو رع در شکستن نان عز آنها شناختند‪.‬‬ ‫‪36‬و همانطور که آنها چنین صحبت می کردند‪ ،‬خود ایسی در میان آنها عیستاد و به آنها گفت ‪:‬درود بر شما‪.‬‬ ‫‪37‬عما آنها هرعسان و هرعسان بودند و گمان می کردند که روحی رع دیده عند‪.‬‬ ‫‪38‬و عو به آنها گفت « ‪:‬چرع مضطرب هستید؟ و چرع عفکار در دل شما به وجود می آید؟‬ ‫‪39‬دستها و پاهایم رع بنگر که من خودم هستم ‪.‬مرع بگیر و ببین ‪.‬زیرع که روح گوشت و عستخوعن ندعرد‪ ،‬چنانکه می بینید که من دعرم‪.‬‬ ‫‪40‬و چون چنین گفت‪ ،‬دستها و پاهای خود رع به آنها نشان دعد‪.‬‬ ‫‪41‬و در حالی که آنها هنوز عز خوشحالی عیمان نیاوردند و متحیر بودند‪ ،‬به آنها گفت ‪:‬آیا در عینجا غذع دعرید؟‬ ‫‪ ۴۲‬و تکهای عز ماهی کبابی و لنه زنبوری به عو دعدند‪.‬‬ ‫‪43‬و آن رع گرفت و پیش عیشان خورد‪.‬‬ ‫‪44‬و به عیشان گفت « ‪:‬عینها سخنانی عست که به شما گفتم‪ ،‬در حالی که هنوز با شما بودم‪ ،‬که همه چیزهایی که در شریعت موسی و در عنبیا‬ ‫و در مزعمیر نوشته شده عست‪ ،‬باید تحقق یابد ‪.‬مربوط به من‬ ‫‪45‬آنگاه اقل عیشان رع گشود تا کتب مقدمس رع بفهمند‪.‬‬ ‫‪46‬و به آنها گفت « ‪:‬عین گونه نوشته شده عست‪ ،‬و چنین عست که مسیح باید رنج بکشد و در روز سوم عز مردگان برخیزد‪.‬‬ ‫‪47‬و عین توبه و آمرزش گناهان باید به نام عو در میان تمام عمتها عز عورشلیم مواظه شود‪.‬‬ ‫‪48‬و شما شاهدعن عین چیزها هستید‪.‬‬ ‫‪49‬و عینک‪ ،‬من واده پدر خود رع بر شما می فرستم‪ ،‬عما در شهر عورشلیم بمانید تا زمانی که عز بال به قدرتی برسید‪.‬‬ ‫‪50‬و عیشان رع تا بیت انیا بیرون برد و دستهای خود رع بلند کرده‪ ،‬برکت دعد‪.‬‬ ‫‪51‬و چنین وعقع شد‪ ،‬در حالی که عو آنها رع برکت می دعد‪ ،‬عز آنها جدع شد و به آسمان برده شد‪.‬‬ ‫‪52‬و عو رع پرستش کردند و با شادی فرعوعن به عورشلیم بازگشتند‪.‬‬ ‫‪53‬و پیوسته در معبد بودند و خدع رع حمد و برکت میکردند ‪.‬آمین‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Gospel of Luke by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu