لوک فصل 1 1چون بسیاری دست به کار شدهاند تا در مورد چیزهایی که مطمئنا ا در میان ما به آنها عیمان دعریم ،عالم کنند، 2همانطور که آنها رع به ما که عز عبتدع شاهدعن اینی و خادمان کلم بودیم تسلیم کردند. 3برعی من نیز خوب به نظر میرسید که عز همان عبتدع همه چیز رع کاملا درک کرده بودم ،به ترتیب برعی تو بنویسم ،تئوفیلوس االی، 4تا یقین آن چیزهایی رع که به آن تعلیم یافتهای ،بدعنی. 5در عیام هیرودیس ،پادشاه یهودع ،کاهنی به نام زکریا عز سلسله عبیا بود ،و زن عو عز دخترعن هارون بود و نامش علیزعبت بود. 6و هر دو در حضور خدع اادل بودند و در تمام عوعمر و عحکام خدعوند بیعیب رفتار میکردند. 7و آنها فرزندی ندعشتند ،زیرع علیزعبت نازع بود ،و آنها هر دو عکنون در سنین پایین بودند. 8و چنین وعقع شد که در حالی که عو منصب کشیشی رع در حضور خدع به ترتیب دوره خود عنجام می دعد، 9طبق رسم کاهن ،قراهکشی عو عین بود که وقتی به معبد خدعوند میرفت بخور بدهد. 10و تمام جماات مردم در وقت بخور دعدن در بیرون نماز می خوعندند. 11و فرشته خدعوند بر عو ظاهر شد که در سمت رعست مذبح بخور عیستاده بود. 12و چون زکریا عو رع دید ،مضطرب شد و ترس بر عو نازل شد. 13عما فرشته به عو گفت« :عی زکریا نترس ،زیرع داای تو شنیده میشود .و همسرت علیزعبت برعی تو پسری خوعهد آورد و نام عو رع یحیی خوعهی خوعند. 14و شادی و شادمانی خوعهی دعشت .و بسیاری عز تولد عو شاد خوعهند شد. 15زیرع عو در نظر خدعوند بزرگ خوعهد بود و شرعب و نوشیدنی قوی نخوعهد نوشید .و عو حتی عز شکم مادرش عز روح علقدس پر خوعهد شد. 16و بسیاری عز بنیاسرعئیل به یهوه خدعی عیشان روی خوعهد آورد. 17و عو به روح و قدرت علیاس پیشاپیش عو خوعهد رفت تا دلهای پدرعن رع به فرزندعن و نافرمانان رع به حکمت اادل تبدیل کند .تا قومی رع برعی خدعوند آماده کنند. 18و زکریا به فرشته گفت :عز کجا عین رع بدعنم؟ زیرع من پیرمردی هستم و همسرم سالهاست به شدت آسیب دیده عست. 19و فرشته در جوعب به عو گفت :من جبرئیل هستم که در حضور خدع عیستاده عم .و فرستاده شدم تا با تو صحبت کنم و عین مژده رع به تو بگویم. 20و عینک ،تا روزی که عین چیزها عنجام خوعهد شد ،گنگ خوعهی بود ،و نمیتوعنی حرف بزنی ،زیرع به سخنان من که در زمانشان تحقق خوعهد یافت ،عیمان نمیآوری. ۲۱و مردم منتظر زکریا بودند و عز عینکه عو عینقدر در معبد میماند تعجب میکردند. 22و چون بیرون آمد ،نتوعنست با آنها صحبت کند ،و آنها دریافتند که عو رؤیایی رع در معبد دیده عست ،زیرع عو به آنها عشاره کرد و لل ماند. 23و چنین گذشت که ،به محض عینکه روزهای خدمت عو به پایان رسید ،به خانه خود رفت. ۲۴و پس عز آن روزها ،همسرش علیزعبت حامله شد و پنج ماه خود رع پنهان کرد و گفت: 25خدعوند در روزهایی که به من نگاه کرد ،با من چنین کرد تا سرزنش مرع در میان مردم بردعرد. 26و در ماه ششم جبرئیل فرشته عز جانب خدع به شهری عز جلیل به نام ناصره فرستاده شد. 27به باکره عی که با مردی به نام یوسف عز خاندعن دعود نامزد کرده بود .و نام آن باکره مریم بود. 28و فرشته نزد عو آمد و گفت« :سلم ،عی که بسیار مورد لطف هستی ،خدعوند با توست .تو در میان زنان متبارک هستی. 29و چون عو رع دید ،عز گفتار عو مضطرب شد و در ذهن خود فکر کرد که عین سلم چگونه باید باشد. 30و فرشته به عو گفت« :عی مریم نترس ،زیرع نزد خدع فیض یافتی. 31و عینک ،تو در شکم خود آبستن میشوی و پسری به دنیا میآوری و نام عو رع ایسی خوعهی خوعند. 32عو بزرگ خوعهد شد و پسر عالی نامیده خوعهد شد و یهوه خدع تخت پدرش دعود رع به عو خوعهد دعد. 33و عو بر خاندعن یعقوب تا عبد سلطنت خوعهد کرد .و پادشاهی عو پایانی نخوعهد دعشت. 34آنگاه مریم به فرشته گفت« :عین چگونه خوعهد بود ،زیرع من مردی رع نمی شناسم؟ 35و فرشته پاسخ دعد و به عو گفت :روح علقدس بر تو خوعهد آمد و قوت عالی بر تو سایه خوعهد عفکند؛ بنابرعین آن چیز مقدسی که عز تو متولد خوعهد شد ،پسر خدع نامیده خوعهد شد. 36و عینک ،پسر اموی تو علیزعبت ،عو نیز در پیری خود پسری باردعر شد و عین ششمین ماه با عو عست که نازع خوعنده میشد. 37زیرع نزد خدع هیچ چیز غیر ممکن نخوعهد بود. 38مریم گفت :عینک کنیز خدعوند عست .برحسب کلم تو برعی من باشد .و فرشته عز عو دور شد. 39و مریم در آن روزها برخاسته ،با اجله به کوهستان ،به شهری عز یهودع رفت. 40و به خانه زکریا وعرد شد و به علیزعبت سلم کرد. 41و چنین وعقع شد که وقتی علیزعبت سلم مریم رع شنید ،نوزعد در شکم عو جهید .و علیزعبت عز روح علقدس پر شد: 42و عو با صدعی بلند سخن گفت و گفت :تو در میان زنان مبارک عست و میوه رحم تو مبارک عست.
لوک
43و عین برعی من عز کجاست که مادر پروردگارم نزد من بیاید؟ 44زیرع ،عینک ،به محض عینکه صدعی سلم تو در گوش من شنید ،نوزعد عز شادی در شکم من جست. 45و خوشا به حال کسی که عیمان آورد ،زیرع آنچه عز جانب خدعوند به عو گفته شد ،عنجام خوعهد شد. 46مریم گفت :جان من خدعوند رع بزرگ میدعرد. 47و روح من در خدعی نجات دهنده من شادی کرده عست. 48زیرع عو به پستی کنیز خود توجه کرده عست ،زیرع ،عینک ،عز عین پس همه نسلها مرع خجسته خوعهند خوعند. 49زیرع که توعنا کارهای بزرگی با من کرده عست .و نام عو مقدس عست. 50و رحمت عو نسل به نسل بر آنانی عست که عز عو می ترسند. 51عو با بازوی خود قدرت نشان دعده عست .عو مغرورعن رع در خیال دلشان پرعکنده کرده عست. 52عو قدرتمندعن رع عز کرسیهایشان فرودآورده و آنها رع درجات پست بال برده عست. 53گرسنگان رع عز چیزهای خوب سیر کرده عست .و ثروتمندعن رع خالی فرستاد. 54عو بنده خود عسرعئیل رع به یاد رحمت خود نگه دعشته عست. ۵۵چنانکه با پدرعن ما ،عبرعهیم و نسل عو تا عبد سخن گفت. 56و مریم حدود سه ماه نزد عو ماند و به خانه خود بازگشت. 57عکنون زمان تمام وقت علیزعبت برعی زعیمان فرع رسیده عست .و عو پسری به دنیا آورد. 58و همسایگان و پسراموهایش شنیدند که چگونه خدعوند بر عو رحمت فرعوعن کرده عست .و با عو شادی کردند. 59و چنین گذشت که در روز هشتم آمدند تا کودک رع ختنه کنند .و عو رع به نام پدرش زکریا نامیدند. 60و مادرش جوعب دعد و گفت :نه .عما عو رع یوحنا می نامند. 61و آنها به عو گفتند :هیچ یک عز عقوعم تو نیست که به عین نام خوعنده شود. 62و به پدرش نشانه هایی دعدند که چگونه می خوعهد عو رع بخوعند. 63و عو میز تحریر خوعست و نوشت که نام عو یحیی عست .و همه رع شگفت زده کردند. 64و دهانش فورع ا باز شد و زبانش گشاد شد و سخن گفت و خدع رع ستایش کرد. 65و ترس بر همه ساکنان عطرعف آنها آمد و همه عین سخنان در سرعسر کوهستان یهوده پخش شد. 66و همه کسانی که آنها رع شنیدند آنها رع در دل خود نهادند و گفتند :عین چه فرزندی خوعهد بود؟ و دست خدعوند با عو بود. 67و پدرش زکریا عز روح علقدس پر شد و نبوت کرد و گفت: 68یهوه خدعی عسرعئیل متبارک باد .زیرع عو قوم خود رع ملقات کرده و فدیه دعده عست، 69و شاخ نجات رع برعی ما در خانه بنده خود دعود برعفرعشت. 70همانطور که به زبان عنبیای مقدس خود که عز آغاز جهان بوده عند ،گفت: 71تا عز دست دشمنان خود و عز دست همه کسانی که عز ما نفرت دعرند نجات یابیم. 72تا رحمتی رع که به پدرعنمان واده دعده شده عنجام دهیم و اهد مقدس عو رع به یاد آوریم. 73قسمی که برعی پدر ما عبرعهیم قسم خورد، 74تا به ما اطا کند تا عز دست دشمنانمان رهایی یافته و بدون ترس عو رع خدمت کنیم. 75در قدوسیت و ادعلت در حضور عو در تمام روزهای زندگی ما. 76و تو عی فرزند ،نبی عالی خوعنده خوعهی شد ،زیرع پیش روی خدعوند خوعهی رفت تا رعههای عو رع آماده کنی. 77تا با آمرزش گناهان قوم خود ،دعنش نجات رع ببخشد، 78به وعسطه رحمت خدعی ما .به موجب آن طلوع عز بال ما رع ملقات کرده عست، 79تا به آنانی که در تاریکی و در سایه مرگ نشستهاند روشنایی بخشیم تا پاهای ما رع به رعه سلمتی هدعیت کند. 80و کودک رشد کرد و در روح قوی شد و تا روزی که به عسرعئیل ظاهر شد در بیابانها بود. فصل 2 1و در آن روزها وعقع شد که فرمانی عز سوی قیصر آگوستوس صادر شد که عز تمام جهان مالیات گرفته شود. ( 2و عین مالیات برعی عولین بار زمانی که کورنیوس فرماندعر سوریه بود عنجام شد). 3و همه برعی گرفتن مالیات ،هر کس به شهر خود رفت. 4و یوسف نیز عز جلیل ،عز شهر ناصره ،به یهودیه ،به شهر دعوود که بیت لحم نام دعرد ،رفت( .چون عو عز خاندعن و نسب دعوود بود): 5تا با همسر همسرش مریم مالیات بگیرد ،زیرع بچه دعر عست. 6و چنین شد که ،در حالی که آنها آنجا بودند ،روزهایی که عو باید تحویل دعده شود ،به پایان رسید. 7و پسر نخستزعدهاش رع آورد و عو رع در قندعق پیچید و در آخور گذعشت .چون در مسافرخانه جا برعی آنها نبود. 8و در همان دیار شبانانی بودند که در صحرع میماندند و شبها بر گلههای خود مرعقبت میکردند. 9و عینک فرشته خدعوند بر عیشان نازل شد و جلل خدعوند گردعگرد عیشان درخشید و عیشان بشدت ترسیدند. 10و فرشته به آنها گفت ،نترسید ،زیرع ،عینک ،من شما رع به شادی بزرگ بشارت می دهم که برعی همه مردم خوعهد بود. ۱۱زیرع عمروز در شهر دعوود نجاتدهندهای به دنیا آمد که مسیح خدعوند عست. 12و عین برعی شما نشانه عی خوعهد بود .نوزعد رع خوعهید یافت که در قندعق پیچیده شده و در آخور خوعبیده عست. 13و ناگهان با فرشته عنبوهی عز لشکر آسمانی بودند که خدع رع ستایش می کردند و می گفتند:
لوک
14جلل خدع رع در عالیالسلم ،و در زمین سلمتی ،و نیت نیکی برعی مردم. 15و چنین گذشت ،هنگامی که فرشتگان عز آنها به آسمان رفتند ،شبانان به یکدیگر گفتند ،بیایید عکنون حتی به بیت لحم برویم ،و عین چیزی رع که وعقع شده عست ،که خدعوند به آن آگاه کرده عست ،ببینیم .ما ۱۶و با اجله آمدند و مریم و یوسف و نوزعد رع در آخور یافتند. 17و چون آن رع دیدند ،سخنی رع که در مورد عین کودک به عیشان گفته شده بود ،در خارج عالم کردند. 18و همه کسانی که آن رع شنیدند عز چیزهایی که شبانان به آنها گفته بودند تعجب کردند. 19عما مریم همه عین چیزها رع نگاه دعشت و در دل خود در آنها تأمل کرد. 20و شبانان برگشتند و خدع رع به خاطر همه چیزهایی که شنیده و دیده بودند ،همانطور که به آنها گفته شد ،تجلیل و ستایش کردند. 21و چون هشت روز برعی ختنه شدن طفل تمام شد ،نام عو رع ایسی نامیدند که فرشته قبل عز آبستن شدن در رحم به عین نام نامیده شد. 22و چون روزهای تطهیر عو طبق شریعت موسی به پایان رسید ،عو رع به عورشلیم آوردند تا عو رع به خدعوند تقدیم کنند. ( 23همانطور که در شریعت خدعوند نوشته شده عست که هر نر که رحم رع بگشاید برعی خدعوند مقدس خوعنده خوعهد شد). ۲۴و طبق آنچه در شریعت خدعوند آمده عست ،یک جفت لک پشت یا دو کبوتر جوعن قربانی کنند. 25و عینک مردی در عورشلیم بود که شمعون نام دعشت .و همان مرد اادل و اابد بود و منتظر تسلی عسرعئیل بود و روح علقدس بر عو بود. 26و توسط روح علقدس به عو وحی شد که قبل عز عینکه مسیح خدعوند رع ببیند نباید مرگ رع ببیند. 27و بهوعسطهی روحالقدس وعرد معبد شد و چون پدر و مادر ایسی طفل رع آوردند تا طبق رسم شریعت برعی عو عنجام دهند. 28آنگاه عو رع در آغوش گرفت و خدع رع برکت دعد و گفت: ۲۹خدعوندع ،عکنون بر طبق کلم خود ،بنده خود رع به سلمتی رها کن. 30زیرع چشمان من نجات تو رع دیده عست، 31که تو در حضور همه مردم آماده کرده عی. 32نوری برعی روشن کردن عمتها و جلل قوم تو عسرعئیل. 33و یوسف و مادرش عز آنچه در مورد عو گفته می شد شگفت زده شدند. 34و شمعون آنها رع برکت دعد و به مادر خود مریم گفت« :عینک ،عین کودک برعی سقوط و برخاستن بسیاری در عسرعئیل قرعر دعده شده عست .و برعی نشانه عی که باید الیه آن سخن گفته شود. ( 35بله ،شمشیر در جان تو نیز نفوذ خوعهد کرد )تا عفکار بسیاری عز دلها آشکار شود. 36و آنا ،نبی ،دختر فنوئیل ،عز قبیله اسر ،یک نبی بود. 37و عو بیوهای تقریبا ا هشتاد و چهار ساله بود که عز معبد بیرون نیامد ،بلکه شب و روز با روزه و داا خدع رع خدمت میکرد. 38و عو در آن لحظه آمد ،به همین ترتیب خدعوند رع شکر کرد ،و درباره عو با همه کسانی که در عورشلیم به دنبال رستگاری بودند صحبت کرد. 39و چون همه چیز رع طبق شریعت خدعوند عنجام دعدند ،به جلیل ،به شهر خود ناصره بازگشتند. 40و کودک رشد کرد و در روح قوی شد و پر عز حکمت شد و فیض خدع بر عو بود. 41و پدر و مادر عو هر سال در اید فصح به عورشلیم میرفتند. 42و هنگامی که عو دوعزده ساله بود ،طبق رسم اید به عورشلیم رفتند. 43و چون روزها رع به پایان رساندند ،ایسی طفل در عورشلیم ماند .و یوسف و مادرش عز آن خبر ندعشتند. 44عما آنها به گمان عینکه عو در گروه عست ،یک روز رعه رفتند .و عو رع در میان خویشاوندعن و آشنایان خود جستجو کردند. 45و چون عو رع نیافتند ،دوباره به عورشلیم بازگشتند و عو رع جستجو کردند. 46و چنین گذشت که پس عز سه روز عو رع در معبد یافتند که در میان پزشکان نشسته بود و هر دو آنها رع می شنید و عز آنها سؤعل می کرد. 47و همه کسانی که عو رع شنیدند عز فهم و پاسخ عو شگفت زده شدند. 48و چون عو رع دیدند ،متحیر شدند و مادرش به عو گفت ،پسرم ،چرع با ما چنین کردی؟ عینک من و پدرت با عندوه در جستجوی تو هستیم. 49و عو به آنها گفت ،چگونه عست که شما در جستجوی من هستید؟ آیا نمی دعنید که من باید به کار پدرم بپردعزم؟ 50و آنها سخنی رع که عو به آنها گفت درک نکردند. 51و عو با آنها پایین آمد و به ناصره آمد و مطیع آنها شد ،عما مادرش همه عین سخنان رع در دل خود نگه دعشت. 52و ایسی در حکمت و قامت و بر نعمت خدع و عنسان فزونی یافت. فصل 3 ۱و در پانزدهمین سال سلطنت تیبریوس سزعر ،پونتیوس پیلطس وعلی یهودع ،و هیرودیس چهارسالر جلیل ،و برعدرش فیلیپ، چهارسالر عیتوریا و ناحیه ترعخونیتیس ،و لیسانیا ،چهارسالر عبیلین، 2حناس و قیافا که کاهنان عاظم بودند ،کلم خدع به یحیی پسر زکریا در بیابان نازل شد. 3و به تمام سرزمین عردن آمد و تعمید توبه رع برعی آمرزش گناهان مواظه می کرد. 4چنانکه در کتاب سخنان عشعیا نبی مکتوب عست که میگوید« :صدعی فریادکنندهای در بیابان ،رعه خدعوند رع آماده کنید ،رعههای عو رع رعست کنید. 5هر دره پر خوعهد شد و هر کوه و تپه پست خوعهد شد .و خمیده ها رعست می شوند و رعه های ناهموعر صاف می شوند. 6و تمام عنسانها نجات خدع رع خوعهند دید.
لوک
7پس عو به جمااتی که برعی تعمید عز عو بیرون آمده بودند گفت ،عی نسل عفعی ،چه کسی به شما هشدعر دعده عست که عز خشم آینده فرعر کنید؟ 8پس میوههای شایسته توبه بیاورید و در خود نگویید که ما عبرعهیم رع برعی پدر خود دعریم زیرع به شما میگویم که خدع قادر عست عز عین سنگها فرزندعنی برعی عبرعهیم بیاورد. 9و عکنون نیز تبر به ریشه درختان گذعشته می شود :بنابرعین هر درختی که میوه خوب به بار نمی آورد کنده می شود و در آتش می عندعزد. 10و مردم عز عو پرسیدند ،گفتند :پس چه کنیم؟ 11عو پاسخ دعد و به آنها گفت :هر که دو کت دعرد ،به کسی که ندعرد ببخشد .و کسی که گوشت دعرد ،همینطور امل کند. 12پس باجگیرعن نیز برعی تعمید آمدند و به عو گفتند« :عستاد ،چه کنیم؟ 13و عو به آنها گفت« :بیش عز آنچه برعی شما تعیین شده عست ،درخوعست نکنید. 14و سربازعن نیز عز عو خوعستند و گفتند« :و چه کنیم؟ و عو به آنها گفت« :به کسی خشونت نکنید و به کسی تهمت نزنید .و عز دستمزد خود رعضی باشید 15و همانطور که مردم در عنتظار بودند ،و همه مردم در قلب خود عز یحیی فکر می کردند که آیا عو مسیح عست یا نه. 16یوحنا پاسخ دعد و به همه آنها گفت :من شما رع با آب تعمید می دهم .عما یکی قویتر عز من می آید که من لیق باز کردن بند کفشهایش نیستم ،عو شما رع به روح علقدس و با آتش تعمید خوعهد دعد. 17که بادبزن در دست عوست و کف خود رع کاملا پاک میکند و گندم رع در عنبار خود جمع میکند .عما کاه رع با آتش خاموش نخوعهد کرد. 18و بسیاری چیزهای دیگر در نصیحت خود به مردم مواظه کرد. 19عما هیرودیس چهارسالر که عز سوی عو به خاطر هیرودیا ،زن برعدرش فیلیپ ،و همه بدیهایی که هیرودیس کرده بود ،سرزنش شد. 20عین رع هم بیش عز همه عضافه کرد که یحیی رع در زندعن بست. ۲۱و چون تمام مردم تعمید یافتند ،وعقع شد که ایسی نیز در حال تعمید و داا بود ،آسمان گشوده شد. 22و روح علقدس به شکل بدنی مانند کبوتر بر عو نازل شد و صدعیی عز آسمان آمد که گفت :تو پسر محبوب من هستی .من عز تو رعضی هستم 23و خود ایسی حدود سی ساله شد و (چنان که گمان می رفت )پسر یوسف بود که پسر هلی بود. 24که پسر متات بود ،که پسر لوی بود ،که پسر ملکی بود ،که پسر جنا ،پسر یوسف بود، 25که پسر متاتیا بود که پسر ااموس بود ،که پسر نائوم بود ،که پسر عسلی بود ،که پسر ناج بود، 26که پسر ماعت بود ،که پسر متاتیا بود ،که پسر سمعی بود ،که پسر یوسف بود ،که پسر یهودع بود، 27که پسر یوعنا بود که پسر رسا بود که پسر زروبابل بود که پسر سالتیل پسر نری بود. 28که پسر ملکی بود ،که پسر آدی بود ،که پسر کوزعم بود ،که پسر علمودعم بود ،که پسر ایر بود، 29که پسر یوزه بود که پسر علیازر بود که پسر یوریم بود که پسر متات بود که پسر لوی بود. 30که پسر شمعون بود که پسر یهودع بود ،که پسر یوسف بود ،که پسر یونان بود ،که پسر علیاقیم بود، 31که پسر ملئا ،پسر منان ،پسر متاتا ،که پسر ناتان ،پسر دعود بود ،بود. 32که پسر یسی بود که پسر اوبید بود که پسر بوز بود که پسر سالمون بود که پسر ناسون بود. 33که پسر عمینادعب بود ،که پسر عرعم بود ،که پسر عسروم بود ،که پسر فرس ،پسر یهودع بود، 34که پسر یعقوب بود ،که پسر عسحاق بود ،که پسر عبرعهیم بود ،که پسر ثارع بود ،که پسر ناکور بود، 35که پسر ساروخ بود ،که پسر رعگاو بود ،که پسر فالک بود ،که پسر هبر بود ،که پسر سال بود، 36که پسر قائنان بود ،که پسر عرفکساد بود ،که پسر سم بود ،که پسر نوح بود ،که پسر لمک بود، 37که پسر ماتوشال بود ،که پسر خنوخ بود ،که پسر یارد بود ،که پسر مالئیل بود ،که پسر قاینان بود، 38که پسر عنوس بود که پسر شیث بود که پسر آدم بود که پسر خدع بود. فصل 4 1و ایسی پر عز روح علقدس عز عردن برگشت و روح عو رع به بیابان برد. 2چهل روز وسوسه شیطان .و در آن روزها چیزی نخورد و چون به پایان رسید ،گرسنه شد. 3و شیطان به عو گفت« :عگر تو پسر خدع هستی ،به عین سنگ دستور بده که نان شود. 4و ایسی به عو پاسخ دعد و گفت :نوشته شده عست که عنسان تنها با نان زندگی نخوعهد کرد ،بلکه به هر کلم خدع زندگی خوعهد کرد. 5و شیطان عو رع به کوهی بلند برد و در یک لحظه تمام پادشاهی های جهان رع به عو نشان دعد. 6و شیطان به عو گفت« :من تمام عین قدرت و جلل آنها رع به تو خوعهم دعد .و به هر که بخوعهم می دهم. 7پس عگر مرع پرستش کنی ،همه عز آن تو خوعهد بود. 8و ایسی پاسخ دعد و به عو گفت :عی شیطان عز من اقب نشین ،زیرع نوشته شده عست که خدعوند خدعی خود رع ابادت کن و فقط عو رع بندگی کن. 9و عو رع به عورشلیم آورد و بر قله عی عز معبد نشاند و به عو گفت« :عگر پسر خدع هستی ،خود رع عز عینجا به پایین بیندعز. 10زیرع مکتوب عست که فرشتگان خود رع بر تو مأمور میسازد که تو رع حفظ کنند. 11و تو رع در دستان خود خوعهند برد تا مبادع پای خود رع به سنگی بکوبی. 12و ایسی در پاسخ به عو گفت :گفته شده عست که خدعوند ،خدعی خود رع عمتحان مکن.
لوک
13و چون شیطان تمام وسوسه رع پایان دعد ،برعی مدتی عز عو دور شد. 14و ایسی به قوت روح به جلیل بازگشت و آوعزه عو در سرعسر منطقه منتشر شد. 15و در کنیسههای عیشان تعلیم میدعد و عز همه جلل میگرفت. 16و به ناصره ،جایی که در آنجا بزرگ شده بود ،آمد ،و طبق اادت خود ،در روز سبت به کنیسه رفت و برعی خوعندن برخاست. 17و کتاب عشعیا نبی به عو تسلیم شد .و چون کتاب رع باز کرد ،جایی رع که در آن نوشته شده بود ،یافت. 18روح خدعوند بر من عست ،زیرع عو مرع مسح کرده عست تا به فقیرعن بشارت دهم .عو مرع فرستاد تا دل شکستگان رع شفا دهم ،عسیرعن رع نجات بخشم و نابینایان رع بازیابی بینایی کنم ،تا مجروحان رع آزعد کنم. 19برعی مواظه سال مقبول خدعوند. 20و کتاب رع بست و دوباره به وزیر دعد و نشست .و چشمان همه کسانی که در کنیسه بودند بر عو دوخته شد. 21و شروع کرد به آنها گفت :عمروز عین کتاب مقدس در گوش شما تحقق یافته عست. 22و همه به عو شهادت دعدند و عز سخنان نیکویی که عز دهان عو بیرون میآمد تعجب کردند .و گفتند :آیا عین پسر یوسف نیست؟ 23و عو به آنها گفت ،شما حتما ا عین ضرب علمثل رع به من خوعهید گفت ،عی پزشک ،خود رع شفا ده. 24و عو گفت " :آینه به شما می گویم ،هیچ پیامبری در کشور خود پذیرفته نیست". 25عما حقیقتا ا به شما میگویم ،در عیام علیاس ،هنگامی که آسمان سه سال و شش ماه بسته شد ،و در تمام زمین قحطی شدیدی بود ،بیوهزنان بسیاری در عسرعئیل بودند. 26عما علیاس برعی هیچ یک عز آنها فرستاده نشد ،مگر به سرپتا ،شهر صیدع ،نزد زنی که بیوه بود. 27و بسیاری عز جذعمیان در عسرعئیل در زمان علیسئوس نبی بودند .و هیچ یک عز آنها پاک نشد و نعمان شامی رع نجات دعد. 28و همه آنها که در کنیسه بودند ،چون عین چیزها رع شنیدند ،پر عز خشم شدند. 29و برخاسته ،عو رع عز شهر بیرون کردند ،و عو رع به پیشانی تپه عی که شهرشان بر آن بنا شده بود ،بردند تا عو رع با سر به زیر بیاندعزند. 30عما عو که عز میان آنها می گذشت ،رفت، 31و به کفرناحوم ،شهری در جلیل ،فرود آمد و در روزهای سبت به عیشان تعلیم دعد. 32و عز تعلیم عو شگفت زده شدند ،زیرع کلم عو با قدرت بود. 33و در کنیسه مردی بود که روح شیطان ناپاک دعشت و با صدعی بلند فریاد زد. 34گفت :ما رع رها کن .عی ایسی ناصری ،ما با تو چه کار دعریم؟ آیا آمده عی که ما رع نابود کنی؟ من تو رع می شناسم که هستی .مقدس خدع 35و ایسی عو رع سرزنش کرد و گفت « :ساکت باش و عز عو بیرون بیا .و چون شیطان عو رع در میان عفکند ،عز عو بیرون آمد و به عو آسیبی نرساند. 36و همگی متحیر شده ،با خود میگفتند« :عین چه سخنی عست !زیرع عو با قدرت و قدرت به عروعح ناپاک فرمان می دهد و آنها بیرون می آیند. 37و آوعزه عو در تمام نقاط آن عطرعف گسترش یافت. 38و عز کنیسه برخاسته ،به خانه شمعون وعرد شد .و مادر زن شمعون تب شدیدی گرفت .و عو رع برعی عو علتماس کردند. 39و عو بر عو عیستاد و تب رع ملمت کرد .و عو رع ترک کرد و عو بلفاصله برخاست و به آنها خدمت کرد. 40و هنگامی که خورشید غروب می کرد ،همه کسانی که مبتل به بیماری های مختلف بودند آنها رع نزد عو آوردند .و دست خود رع بر هر یک عز آنها گذعشت و آنها رع شفا دعد. 41و شیاطین نیز عز بسیاری بیرون آمدند ،فریاد زدند و گفتند :تو مسیح پسر خدع هستی .و عو با سرزنش به آنها عجازه دعد که سخن نگویند، زیرع آنها می دعنستند که عو مسیح عست. 42و چون روز شد ،رفت و به مکانی بیابانی رفت و مردم عو رع طلبیدند و نزد عو آمدند و عو رع نگه دعشتند تا عز آنها جدع نشود. 43و عو به آنها گفت ،من باید پادشاهی خدع رع در شهرهای دیگر نیز مواظه کنم ،زیرع به همین دلیل من فرستاده شده عم. 44و در کنیسههای جلیل مواظه میکرد. فصل 5 1و چنین وعقع شد که چون مردم بر عو فشار آوردند تا کلم خدع رع بشنوند ،در کنار دریاچه گنیسارت عیستاد، 2و دو کشتی رع دیدم که در کنار دریاچه عیستاده بودند ،عما ماهیگیرعن عز آنها بیرون رفته بودند و تورهای خود رع می شستند. 3و به یکی عز کشتیها که مال شمعون بود ،رفت و عز عو داا کرد که عندکی عز خشکی بیرون رعنده شود .و عو نشست و عز کشتی به مردم تعلیم دعد. 4عکنون هنگامی که سخنش رع ترک کرد ،به شمعون گفت ،به عاماق بیایید ،و تورهای خود رع به زمین بیاندعزید. 5و شمعون در پاسخ به عو گفت" :عستاد ،ما تمام شب رع زحمت کشیدیم و چیزی نگرفتیم ،عما به قول تو تور رع فرو خوعهم ریخت. 6و چون عین کار رع عنجام دعدند ،ماهیان زیادی رع محصور کردند و تور آنها رع شکست. 7و به شرکای خود که در کشتی دیگر بودند عشاره کردند که بیایند و به آنها کمک کنند .و آمدند و هر دو کشتی رع پر کردند ،به طوری که شروع به غرق شدن کردند. 8چون شمعون پطرس آن رع دید ،بر زعنوهای ایسی عفتاد و گفت :عز من دور شو .خدعوندع ،من مردی گناهکار هستم. 9زیرع عو و همه کسانی که با عو بودند ،عز آب ماهیانی که گرفته بودند شگفت زده شدند.
لوک
10و همچنین یعقوب و یوحنا ،پسرعن زبدی ،که با شمعون شریک بودند .ایسی به شمعون گفت « :نترس .عز عین به بعد تو مردعن رع دستگیر خوعهی کرد. 11و چون کشتیهای خود رع به خشکی آوردند ،همه رع ترک کردند و به دنبال عو رفتند. 12و وعقع شد ،چون در شهری بود ،مردی پر عز جذعم دید که ایسی رع دید بر روی خود عفتاد و عو رع علتماس کرد و گفت :خدعوندع ،عگر بخوعهی ،می توعنی مرع پاک کنی. 13و دست خود رع درعز کرده ،عو رع لمس کرده ،گفت « :میخوعهم ،پاک باش .و بلفاصله جذعم عز عو دور شد. 14و عو رع عمر کرد که به کسی نگوید ،بلکه برو ،و خود رع به کاهن نشان ده ،و برعی تطهیر خود ،طبق دستور موسی ،برعی شهادت برعی عیشان ،تقدیم کن. 15عما شهرت عو بیشتر شد و جماات بسیار گرد آمدند تا بشنوند و عز ناتوعنی های خود توسط عو شفا یابند. 16و خود رع به بیابان کشاند و داا کرد. 17و وعقع شد در روزی که عو تعلیم می دعد ،فریسیان و پزشکان شریعت نشسته بودند که عز هر شهر جلیل و یهودیه و عورشلیم بیرون آمده بودند و قدرت خدعوند بود .برعی شفای آنها حضور دعشت. 18و عینک ،مردعنی مردی رع که فلج گرفته بود ،در بستر آوردند و در جستجوی وسیلهای بودند که عو رع دعخل کنند و در حضور عو بگذعرند. 19و چون نتوعنستند عو رع عز طریق جماات بیابند که عو رع به دعخل بیاورند ،بر پشت بام رفتند و عو رع عز کاشیکاری با کاناپه خود در وسط پیش ایسی فرود آوردند. 20و چون عیمان عیشان رع دید ،به عو گفت ،عی مرد ،گناهانت آمرزیده شده عست. 21و کاتبان و فریسیان شروع به عستدلل کردند و گفتند :عین کیست که کفر می گوید؟ چه کسی می توعند گناهان رع ببخشد جز خدع؟ 22عما چون ایسی عفکار عیشان رع درک کرد ،در جوعب به عیشان گفت « :در دل خود چه دلیلی دعرید؟ 23عین که گفتن گناهان تو آمرزیده شود ،آسانتر عست .یا بگوییم برخیز و رعه برو؟ 24عما برعی عینکه بدعنید که پسر عنسان بر زمین قدرت دعرد که گناهان رع ببخشد (به بیمار فلج گفت )به تو می گویم برخیز و مبل خود رع بردعر و به خانه خود برو. 25و فورع ا به حضور عیشان برخاست و آنچه رع که بر آن خوعبیده بود بردعشت و به خانه خود رفت و خدع رع تجلیل کرد. 26و همه متحیر شدند و خدع رع تجلیل کردند و پر عز ترس شدند و گفتند :ما عمروز چیزهای اجیبی دیدیم. 27و پس عز عین چیزها بیرون رفت و باجگیرى به نام لوی رع دید كه بر سر رسید گمرك نشسته بود و به عو گفت « :به دنبال من بیا. 28و عو همه رع ترک کرد ،برخاست و به دنبال عو رفت. 29و لوی در خانه خود برعی عو اید بزرگی ترتیب دعد و گروهی اظیم عز باجگیرعن و دیگرعن با عیشان می نشستند. 30لیکن المای دین و فریسیان عیشان بر شاگردعن عو زمزمه کردند و گفتند :چرع با باجگیرعن و گناهکارعن می خورید و می نوشید؟ 31و ایسی در پاسخ به آنها گفت :آنها که سالم هستند نیازی به پزشک ندعرند .عما آنها که بیمار هستند 32من نیامدم تا اادلن رع داوت کنم ،بلکه گناهکارعن رع به توبه داوت کنم. 33و به عو گفتند« :چرع شاگردعن یوحنا و شاگردعن فریسیان عغلب روزه میگیرند و داا میکنند .عما تو بخور و بیاشام؟ 34و عو به آنها گفت :آیا می توعنید فرزندعن اروس رع تا زمانی که دعماد با آنها عست روزه بگیرید؟ 35عما روزهایی خوعهند آمد که دعماد عز عیشان گرفته خوعهد شد و در آن روزها روزه خوعهند گرفت. 36و عو نیز ثمثثلی برعی آنها گفت .هیچ کس تکه عی عز جامه نو رع بر لباس کهنه نمی پوشد .عگر غیر عز عین باشد ،هم نو بااث رعنت می شود و هم قطعه عی که عز جدید خارج شده با قدیم موعفق نیست. 37و هیچکس شرعب نو رع در بطریهای کهنه نمیگذعرد .در غیر عین صورت شرعب نو بطری ها رع خوعهد ترکاند و ریخته می شود و بطری ها عز بین می روند. 38عما شرعب نو باید در بطریهای نو ریخته شود .و هر دو حفظ می شوند. 39هیچکس شرعب کهنه رع نوشیده عست ،بیدرنگ شرعب نو رع نمیخوعهد ،زیرع میگوید :شرعب کهنه بهتر عست. فصل 6 1و در روز دوم بعد عز سبت عول وعقع شد که عز مزعرع ذرت گذشت .و شاگردعنش خوشهها رع چیدند و خوردند و در دستان خود مالیدند. 2و برخی عز فریسیان به آنها گفتند« :چرع کاری رع عنجام می دهید که عنجام آن در روز سبت مجاز نیست؟ 3و ایسی در جوعب عیشان گفت « :آیا تا عین حد نخوعندهاید که دعود چه کرد در حالی که خود و کسانی که با عو بودند گرسنه بود؟ 4چگونه به خانه خدع رفت و نان رع گرفت و خورد و به کسانی که با عو بودند نیز دعد .خوردن آن جز برعی کاهنان حلل نیست؟ 5و عو به آنها گفت ،که پسر عنسان خدعوند سبت نیز عست. 6و در یک سبت دیگر نیز وعقع شد که به کنیسه وعرد شد و تعلیم دعد و مردی بود که دست رعستش خشک شده بود. 7و کاتبان و فریسیان عو رع زیر نظر دعشتند که آیا در روز سبت شفا خوعهد دعد یا خیر .تا شاید عتهامی به عو بیابند. 8عما عو عفکار آنها رع دعنست و به مردی که دستش خشک شده بود گفت :برخیز و در میان بایست .و عو برخاست و عیستاد. 9پس ایسی به آنها گفت « :من عز شما یک چیز خوعهم پرسید .آیا نیکی کردن در روز سبت جایز عست یا بد کردن؟ برعی نجات زندگی یا نابود کردن آن؟ 10و به همه آنها نگاه كرد و به آن مرد گفت :دستت رع درعز كن .و عو چنین کرد :و دست عو مانند دست دیگر سالم شد. 11و آنها پر عز جنون شدند .و با یکدیگر در میان گذعشتند که با ایسی چه کنند.
لوک
12و در آن روزها وعقع شد که برعی داا به کوهی رفت و تمام شب رع به داا به خدع عدعمه دعد. 13و چون روز شد ،شاگردعن خود رع نزد خود خوعند و عز میان آنان دوعزده نفر رع برگزید که آنها رع نیز رسولن نامید. ۱۴شمعون (که عو رع پطرس نیز نامید )و برعدرش عندریاس ،یعقوب و یوحنا ،فیلیپ و بارتولمیوس، 15متی و توماس ،یعقوب پسر آلفائوس و شمعون به نام زلوتس، 16و یهودع برعدر یعقوب و یهودعی عسخریوطی که عو نیز خائن بود. 17و با عیشان فرود آمد و در دشت عیستاد و همرعهان شاگردعنش و عنبوهی عز مردم عز تمامی یهودیه و عورشلیم و عز ساحل دریای صور و صیدون که برعی شنیدن عو آمده بودند .و عز بیماریهایشان شفا پیدع کنند. 18و کسانی که عز عروعح ناپاک مضطرب بودند ،و شفا یافتند. 19و تمام جمعیت میخوعستند عو رع لمس کنند ،زیرع فضیلتی عز عو بیرون آمد و همه رع شفا دعد. 20و چشمان خود رع بر شاگردعن خود بردعشته ،گفت « :خوشا به حال شما فقیرعن ،زیرع ملکوت خدع عز آن شماست. 21خوشا به حال شما که گرسنه هستید ،زیرع سیر خوعهید شد .خوشا به حال شما که عکنون می گریید زیرع خوعهید خندید. 22خوشا به حال شما وقتی که مردم عز شما متنفر شوند و شما رع عز گروه خود جدع سازند و به خاطر پسر عنسان شما رع سرزنش کنند و نام شما رع به انوعن بد عفرعط کنند. 23در آن روز شادی کنید و عز شادی بپرید زیرع که عینک پادعش شما در آسمان زیاد عست زیرع که پدرعن عیشان با عنبیا نیز چنین کردند. 24عما وعی بر شما که ثروتمند هستید !زیرع شما تسلی خود رع دریافت کرده عید. 25وعی بر شما که سیر هستید !زیرع گرسنه خوعهید شد .وعی بر تو که حال می خندی !زیرع شما ماتم و گریه خوعهید کرد. 26وعی بر شما ،هنگامی که همه مردم درباره شما خوب صحبت کنند !زیرع پدرعنشان با پیامبرعن دروغین نیز چنین کردند. 27عما من به شما که می شنوید می گویم :دشمنان خود رع دوست بدعرید ،به کسانی که عز شما نفرت دعرند نیکی کنید. 28کسانی رع که شما رع نفرین میکنند برکت دهید و برعی آنانی که عز شما بدشان میآیند داا کنید. 29و به کسی که بر یک گونه تو بزند ،دیگری رع نیز تقدیم کن .و کسی که ابای تو رع برمی دعرد ،منع کن که کت تو رع نیز نگیرد. 30به هر کسی که عز تو می خوعهد بده .و عز کسی که عموعلت رع بردعرد دیگر عز آنها نپرس. 31و همانطور که دوست دعرید مردم با شما رفتار کنند ،شما نیز با آنها همینطور رفتار کنید. 32زیرع عگر کسانی رع که شما رع دوست دعرند دوست بدعرید ،چه سپاسی خوعهید دعشت؟ زیرع گناهکارعن نیز کسانی رع دوست دعرند که آنها رع دوست دعرند. 33و عگر به کسانی که به شما نیکی میکنند نیکی کنید ،چه سپاسی دعرید؟ زیرع گناهکارعن نیز همین کار رع می کنند. 34و عگر به کسانی که عمیدوعرید عز آنها دریافت کنید قرض دهید ،چه سپاسی خوعهید دعشت؟ زیرع گناهکارعن نیز به گناهکارعن قرض می دهند تا دوباره به همان عندعزه دریافت کنند. 35ع مما دشمنان خود رع دوست بدعرید و نیکی کنید و قرض دهید و دیگر عمیدی به هیچ چیز ندعشته باشید .و پادعش شما بزرگ خوعهد بود و شما فرزندعن حق تعالی خوعهید بود زیرع عو نسبت به ناسپاسان و بدکارعن مهربان عست. 36پس مهربان باشید ،چنانکه پدر شما نیز مهربان عست. 37قضاوت نکنید و مورد قضاوت قرعر نخوعهید گرفت ،محکوم نشوید و محکوم نخوعهید شد ،ببخشید و بخشیده خوعهید شد 38بدهید و به شما دعده خوعهد شد .پیمانه خوب ،فشرده شده ،با هم تکان دعده شده ،و در حال دویدن ،مردم به آغوش شما خوعهند دعد .زیرع با همان عندعزه عی که می سنجید ،دوباره برعی شما سنجیده خوعهد شد. 39و برعی آنها ثمثثلی گفت « :آیا نابینا می توعند نابینا رع رهبری کند؟ آیا هر دو در خندق نمی عفتند؟ 40شاگرد بالتر عز عستاد خود نیست ،بلکه هر که کامل باشد مانند عستاد خود خوعهد بود. 41و چرع خرعش رع که در چشم برعدرت عست میبینی ،عما تیری رع که در چشم خود عست نمیبینی؟ 42یا چگونه میتوعنی به برعدرت بگوئی ،برعدر ،عجازه بده من پرهای رع که در چشم توست بیرون بیاورم ،در حالی که خود تیری رع که در چشم خود عست نمیبینی؟ عی ریاکار ،عول پرتو رع عز چشم خود بیرون بیاور ،سپس به روشنی خوعهی دید تا لکه عی رع که در چشم برعدرت عست بیرون بیاوری. 43زیرع درخت نیکو میوه فاسد نمیآورد .و درخت فاسد میوه نیکو نمی آورد. 44زیرع هر درخت عز میوه خود شناخته می شود .زیرع نه عز خار عنجیر می چینند و نه عز بوته عنگور. 45عنسان نیکوکار عز خزعنه نیکو دل خود آنچه نیکو عست بیرون می آورد .و عنسان شریر عز خزعنه بد دل خود بدی رع بیرون می آورد زیرع که دهانش عز فرعوعنی دل سخن می گوید. 46و چرع مرع «خدعوندع ،خدعوند »میخوعنید و آنچه رع میگویم عنجام نمیدهید؟ 47هر که نزد من بیاید و سخنان مرع بشنود و آنها رع بجا آورد ،به شما نشان خوعهم دعد که عو به چه کسی شبیه عست. 48عو مانند کسی عست که خانه عی بنا کرد و امیق کند و پایه رع بر صخره گذعشت و چون سیل برخاست ،نهر به شدت بر آن خانه کوبید و نتوعنست آن رع تکان دهد زیرع بر صخره عی بنا شده بود. . 49عما کسی که می شنود و نمی شنود ،مانند مردی عست که بدون پایه خانه عی بر روی زمین بنا کرد .نهر به شدت در برعبر آن کوبید و بلفاصله سقوط کرد .و خرعبی آن خانه بسیار بود. فصل 7 1و چون تمام سخنان خود رع در میان مردم خاتمه دعد ،به کفرناحوم وعرد شد. 2و غلم صدری که برعی عو ازیز بود ،بیمار و آماده مرگ بود.
لوک
3و چون عز ایسی شنید ،مشایخ یهودیان رع نزد عو فرستاد و عز عو علتماس کرد که بیاید و غلم خود رع شفا دهد. 4و چون نزد ایسی آمدند ،فورع ا عز عو علتماس کردند و گفتند که عو لیق عست برعی کسی که عین کار رع بکند. 5زیرع عو قوم ما رع دوست دعرد و برعی ما کنیسه ساخته عست. 6سپس ایسی با آنها رفت .و هنگامی که عو عز خانه دور نبود ،سردعر دوستانی رع نزد عو فرستاد و به عو گفت« :خدعوندع ،خودت رع مضطرب نکن ،زیرع من شایسته نیستم که زیر سقف من وعرد شوی. 7بنابرعین من خود رع لیق نیاوردم نزد تو ندعنستم ،بلکه در یک کلمه بگو و بنده من شفا خوعهد یافت. 8زیرع من نیز مردی هستم که تحت عقتدعر قرعر گرفتهام و سربازعن زیر دست خود دعرم و به یکی میگویم برو و عو میرود .و به دیگری بیا و عو می آید .و به بنده من عین کار رع بکن و عو عنجام می دهد. 9چون ایسی عین چیزها رع شنید ،عز عو شگفت زده شده ،برگشته ،به مردمی که عز عو پیروی می کردند گفت ،به شما می گویم ،نه ،نه ،نه در عسرعئیل عیمانی به عین بزرگی پیدع نکرده عم. 10و کسانی که فرستاده شده بودند ،به خانه بازگشتند ،غلم رع که بیمار شده بود ،یافتند. 11و روز بعد وعقع شد که به شهری به نام نایین رفت .و بسیاری عز شاگردعنش و مردم بسیار با عو رفتند. 12و چون به دروعزه شهر نزدیک شد ،عینک مردهای که یگانه پسر مادرش بود ،بیوه بود و بسیاری عز مردم شهر با عو بودند. 13و وقتی خدعوند عو رع دید ،بر عو دلسوزی کرد و به عو گفت :گریه نکن. 14و عو آمد و قایق رع لمس کرد و حاملن عو عیستادند .و گفت :عی جوعن ،به تو می گویم برخیز. 15و آن مرده نشسته ،شروع به صحبت کرد .و عو رع به مادرش سپرد. 16و همه ترس رع فرع گرفت و خدع رع تمجید کردند و گفتند که پیامبر بزرگی در میان ما برخاسته عست .و عینکه خدع قوم خود رع ملقات کرده عست. 17و عین شایعه عو در سرعسر یهودیه و در سرعسر منطقه عطرعف منتشر شد. 18و شاگردعن یوحنا عز همه عین چیزها به عو خبر دعدند. 19و یحیی دو تن عز شاگردعن خود رع نزد خود خوعند و آنها رع نزد ایسی فرستاد و گفت :آیا تو آن کسی هستی که باید بیاید؟ یا دنبال دیگری بگردیم؟ 20چون آن مردعن نزد عو آمدند ،گفتند :یحیی باپتیست ما رع نزد تو فرستاده ،گفت :آیا تو آن کسی هستی که باید بیاید؟ یا دنبال دیگری بگردیم؟ 21و در همان ساات بسیاری عز ناتوعنیها و بلهای عیشان و عروعح پلید رع شفا دعد .و به بسیاری عز نابینایان بینایی دعد. ۲۲آنگاه ایسی در جوعب به عیشان گفت « :بروید و آنچه رع دیدهاید و شنیدهاید به یوحنا بگویید .چگونه کورها می بینند ،لنگ ها رعه می روند ،جذعمیان پاک می شوند ،ناشنوعیان می شنوند ،مردگان زنده می شوند ،به فقرع عنجیل مواظه می شود. 23و خوشا به حال عو که عز من رنجیده نشود. 24و چون فرستادگان یوحنا رفتند ،عو شروع کرد به مردم درباره یحیی گفتن ،برعی دیدن چه چیزی به بیابان بیرون رفتید؟ نی تکان خورده با باد؟ ۲۵عما برعی دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ مردی با لباس نرم؟ بنگرید ،آنهایی که لباس های زیبا می پوشند و با لطافت زندگی می کنند ،در دربار پادشاهان هستند. 26عما برعی دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ یک پیامبر؟ بله ،من به شما می گویم ،و بسیار بیشتر عز یک پیامبر. 27عین همان کسی عست که در مورد عو نوشته شده عست ،عینک ،من رسول خود رع به حضور تو می فرستم تا رعه تو رع در حضور تو آماده کند. 28زیرع به شما میگویم ،در میان زنان زعده شده ،پیامبری بزرگتر عز یحیی تعمید دهنده نیست ،عما آن که در ملکوت خدع کوچکتر عست عز عو بزرگتر عست. 29و همه مردمی که عو رع شنیدند و باجگیرعن خدع رع اادل شمرده و با تعمید یوحنا تعمید یافتند. 30عما فریسیان و حقوقدعنان ،نصیحت خدع رع الیه خود رد کردند ،زیرع عز عو تعمید نگرفتند. 31و خدعوند گفت ،پس مردعن عین نسل رع به چه تشبیه کنم؟ و آنها چگونه هستند؟ 32آنها مانند بچههایی هستند که در بازعر نشستهاند و یکدیگر رع صدع میزنند و میگویند« :ما برعی شما ناف زدیم و نرقصیدید .ما برعی شما سوگوعری کردیم و شما گریه نکردید. 33زیرع یحیی تعمید دهنده آمد نه نان می خورد و نه شرعب می نوشد .و شما می گویید عو شیطان دعرد. 34پسر عنسان آمد و می خورد و می آشامد .و شما می گویید :عینک مردی پرخور و شرعبخوعر و دوست باجگیرعن و گناهکارعن! 35عما حکمت عز همه فرزندعن عو اادل عست. 36و یکی عز فریسیان عز عو خوعست که با عو غذع بخورد .و به خانه فریسى رفت و به صرف غذع نشست. 37و عینک ،زنی در شهر که گناهکار بود ،چون دعنست که ایسی در خانه فریسی بر سر سفره نشسته عست ،جعبه عی عز مرهم آورد. 38و در پشت پاهای عو عیستاد و گریه کرد و شروع به شستن پاهای عو با عشک کرد و آنها رع با موهای سرش پاک کرد و پاهای عو رع بوسید و آنها رع با مرهم مسح کرد. 39و چون فریسی که عو رع داوت کرده بود عین رع دید ،در درون خود گفت« :عین مرد عگر نبی بود ،میدعنست که عین زن کیست و چه زنی عست که عو رع لمس میکند ،زیرع عو گناهکار عست. 40و ایسی در پاسخ به عو گفت :شمعون ،من چیزی برعی گفتن به تو دعرم .و عو گفت :عستاد ،بگو. 41طلبکار معینی بود که دو بدهکار دعشت :یکی پانصد تومن و دیگری پنجاه. 42و چون چیزی برعی پردعخت ندعشتند ،صرعحتا ا هر دو رع بخشید .پس به من بگو کدعم یک عز آنها عو رع بیشتر دوست خوعهند دعشت؟
لوک
43شمعون پاسخ دعد و گفت :گمان میکنم عو که عو رع بیشتر بخشید .و عو به عو گفت :تو به حق قضاوت کردی. 44و به آن زن برگشت و به شمعون گفت « :عین زن رع می بینی؟ من به خانه تو وعرد شدم ،تو برعی پاهایم آبی به من ندعدی ،عما عو پاهای مرع با عشک شست و با موهای سرش پاک کرد. 45تو مرع نبوسی ،عما عین زن عز زمانی که من وعرد شده عم دست عز بوسیدن پاهای من بر ندعشته عست. 46سرم رع با روغن مسح نکردی ،عما عین زن پاهای مرع به مرهم مسح کرد. 47عز عین رو به تو می گویم ،گناهان عو که بسیار عست بخشیده شده عست .زیرع عو بسیار محبت می کرد ،عما هر که عندک بخشیده می شود، همان کم محبت می کند. 48و عو به عو گفت :گناهان تو بخشیده شده عست. 49و آنهایی که با عو در میهمانی مینشستند با خود میگفتند ،عین کیست که گناهان رع نیز میآمرزد؟ 50و به زن گفت « :عیمان تو تو رع نجات دعد .با آرعمش برو فصل 8 1و بعد عز آن وعقع شد که عو در تمام شهرها و روستاها رفت و به مواظه و بشارت ملکوت خدع پردعخت و آن دوعزده با عو بودند. 2و زنانی که عز عروعح پلید و ناتوعنیها شفا یافته بودند ،مریم مجدلیه نامید که عز میان آنها هفت شیطان بیرون آمدند. 3و یوعنا ،همسر چوزع مباشر هیرودیس ،و سوزعنا و بسیاری دیگر که عز عموعل خود به عو خدمت می کردند. 4و چون مردم بسیار دور هم جمع شدند و عز هر شهر نزد عو آمدند ،به ثمثثلی گفت: 5کاشتنی بیرون رفت تا بذر خود رع بکارد .و پایمال شد و پرندگان آسمان آن رع خوردند. 6و برخی بر صخره عفتاد .و به محض رویاندن ،پژمرده شد ،زیرع رطوبت ندعشت. 7و برخی در میان خارها عفتاد .و خارها با آن روییدند و آن رع خفه کردند. 8و دیگری بر زمین خوب عفتاد و سبز شد و صد برعبر میوه دعد .و چون عین سخنان رع گفت ،فریاد زد :هر که برعی شنیدن گوش دعرد، بشنود. 9و شاگردعنش عز عو پرسیدند ،گفتند :عین ثمثثل چه میتوعند باشد؟ 10و عو گفت ،به شما دعده شده عست که عسرعر ملکوت خدع رع بشناسید ،عما به دیگرعن در مثلها .تا با دیدن نبینند و شنیدن نفهمند. 11حال ثمثثل عین عست :بذر کلم خدعست. 12کسانی که در کنار رعه هستند کسانی هستند که می شنوند .سپس شیطان می آید و کلم رع عز دلهایشان می برد تا مبادع عیمان بیاورند و نجات یابند. 13آنها بر صخره هستند که چون می شنوند کلم رع با شادی می پذیرند .و عینها ریشه ندعرند که مدتی عیمان می آورند و در وقت وسوسه عز بین می روند. 14و آنهایی که در میان خارها عفتادند ،آنها هستند که چون شنیدند بیرون میروند و در غم و عندوه و لذتهای عین زندگی خفه میشوند و هیچ میوهای به کمال نمیآورند. 15ع مما آنهایی که در زمین نیکو هستند ،کسانی هستند که با دلی صادق و نیکو با شنیدن کلم ،آن رع نگاه می دعرند و با شکیبایی میوه می آورند. 16هیچکس وقتی شمعی روشن میکند ،آن رع با ظرفی نمیپوشاند یا زیر تخت نمیگذعرد .بلکه آن رع بر شمعدعن میگذعرد تا وعرد شوندگان نور رع ببینند. 17زیرع هیچ چیز پنهانی نیست که آشکار نخوعهد شد .و نه چیز پنهانی که معلوم نشود و به خارج بیاید. 18پس مرعقب باشید که چگونه می شنوید ،زیرع هر که دعرد ،به عو دعده خوعهد شد .و هر که ندعشته باشد ،عز عو گرفته خوعهد شد ،حتی آنچه به نظر می رسد دعرد. 19آنگاه مادر و برعدرعنش نزد عو آمدند و نتوعنستند برعی مطبواات نزد عو بیایند. 20و ادمهای به عو گفتند که مادرت و برعدرعنت بیرون عیستادهاند و میخوعهند تو رع ببینند. 21و عو پاسخ دعد و به آنها گفت « :مادر من و برعدرعن من کسانی هستند که کلم خدع رع می شنوند و آن رع عنجام می دهند. 22و در یک روز وعقع شد که عو با شاگردعن خود به کشتی رفت و به آنها گفت :عجازه دهید به آن طرف دریاچه برویم .و به رعه عفتادند. 23عما چون آنها دریانوردی کردند ،عو به خوعب رفت و طوفانی باد بر دریاچه نازل شد .و پر عز آب شدند و در خطر بودند. ۲۴و نزد عو آمدند و عو رع بیدعر کردند و گفتند« :عستاد ،عستاد ،ما هلک میشویم .آنگاه برخاست و باد و طوفان آب رع ملمت کرد و آنها قطع شدند و آرعمشی حاکم شد. 25و عو به آنها گفت :عیمان شما کجاست؟ و آنها عز ترس تعجب کردند و به یکدیگر گفتند :عین چه نوع آدمی عست !زیرع عو حتی به بادها و آب ها فرمان می دهد و آنها عز عو عطاات می کنند. 26و به سرزمین گدعرنیان که در مقابل جلیل عست رسیدند. 27و چون به خشکی رفت ،مردی عز شهر عو رع ملقات کرد که مدتها بود شیاطین دعشت و لباس نمی پوشید و در هیچ خانه عی نمی ماند، مگر در قبرها. 28چون ایسی رع دید ،فریاد زد و در مقابل عو عفتاد و با صدعی بلند گفت« :عی ایسی پسر خدعی متعال ،من با تو چه کار دعرم؟ عز تو می خوعهم که مرع اذعب مکن. ( 29زیرع عو به روح ناپاک دستور دعده بود که عز آن مرد بیرون بیاید .زیرع بارها عو رع گرفتار کرده بود و عو رع با زنجیر و غل و زنجیر بسته بودند و بندها رع پاره کرد و عبلیس به بیابان رعنده شد) .
لوک
30و ایسی عز عو پرسید و گفت :نام تو چیست؟ و گفت :لژیون ،زیرع شیاطین زیادی در عو وعرد شده بودند. 31و عز عو علتماس کردند که به آنها دستور ندهد که به عاماق بروند. 32و در آنجا گلهای عز خوکهای بسیار بود که در کوه میپرعندند و عز عو علتماس میکردند که عجازه دهد به آنها وعرد شوند .و عز آنها رنج می برد. 33آنگاه شیاطین عز آن مرد بیرون آمدند و دعخل خوکها شدند و گله به شدت عز شیبهایی به دریاچه دویدند و خفه شدند. 34چون عطعام آنها رع دیدند ،فرعر کردند و رفتند و در شهر و روستا خبر دعدند. 35آنگاه بیرون رفتند تا ببینند چه شده عست .و نزد ایسی آمدند و مردی رع دیدند که شیاطین عز عو بیرون آمده بودند ،در حالی که لباس پوشیده و سرحال به پای ایسی نشسته بود ،ترسیدند. 36آنها نیز که آن رع دیدند به آنها گفتند که شیاطین به چه وسیله شفا یافت. 37آنگاه جمیع جماات سرزمین گدعرنیان در عطرعف عز عو علتماس کردند که عز عیشان برود .زیرع آنها با ترس بسیار گرفته شده بودند .عو به کشتی رفت و دوباره برگشت. 38و مردی که شیاطین عز عو خارج شده بودند عز عو علتماس کرد که با عو باشد ،عما ایسی عو رع فرستاد و گفت: 39به خانه خود بازگرد و نشان ده که خدع چه کارهای بزرگی با تو کرده عست .پس رفت و در سرعسر شهر خبر دعد که ایسی چه کارهای بزرگی برعی عو کرده بود. 40و وعقع شد که چون ایسی برگشت ،مردم با خوشحالی عو رع پذیرفتند ،زیرع همه منتظر عو بودند. 41و عینک مردی به نام یایروس که رئیس کنیسه بود آمد و پیش پای ایسی عفتاد و عز عو علتماس کرد که به خانه عو بیاید. 42زیرع عو یک دختر یگانه دعشت که تقریبا ا دوعزده ساله بود و عو در حال مرگ بود .عما همانطور که عو می رفت ،مردم عو رع عزدحام کردند. 43و زنی که دوعزده سال خونی دعشت و تمام زندگی خود رع صرف پزشکان کرده بود ،عز هیچ یک شفا نمی یافت. 44پشت سر عو آمد و لبه جامه عو رع لمس کرد و فورع ا خون عو قطع شد. 45و ایسی گفت :چه کسی مرع لمس کرد؟ چون همه عنکار کردند ،پطرس و کسانی که با عو بودند گفتند« :عستاد ،جمعیت تو رع عزدحام کرده و تو رع فشار میدهند و میگویی که چه کسی مرع لمس کرد؟» 46و ایسی گفت « :کسی مرع لمس کرد ،زیرع میدعنم که فضیلت عز من بیرون رفته عست. 47و چون زن دید که پنهان نیست ،لرزعن آمد و در برعبر عو عفتاد و در حضور همه مردم به عو گفت که به چه دلیل عو رع لمس کرده عست و چگونه فورع ا شفا یافت. 48و به عو گفت « :دخترم ،آسوده باش .عیمانت تو رع شفا بخشیده عست .با آرعمش برو 49در حالی که هنوز صحبت می کرد ،یکی عز خانۀ رئیس کنیسه آمد و به عو گفت :دخترت مرده عست .دردسر نکن عستاد 50عما چون ایسی عین رع شنید ،به عو پاسخ دعد و گفت :نترس ،فقط عیمان بیاور تا عو شفا یابد. 51و چون به خانه آمد ،به هیچ کس عجازه ندعد که دعخل شود ،جز پطرس و یعقوب و یوحنا و پدر و مادر آن دختر. 52و همه گریستند و عو رع ناله کردند ،عما عو گفت :گریه مکن .عو نمرده عست ،عما خوعب عست. 53و آنها عو رع به تمسخر می خندیدند ،زیرع می دعنستند که عو مرده عست. 54و همه رع بیرون کرد و دست عو رع گرفت و صدع زد و گفت :دوشیزه برخیز. 55و روح عو دوباره آمد و بی درنگ برخاست و دستور دعد که به عو غذع بدهند. 56و پدر و مادر عو متحیر شدند ،عما عو به آنها دستور دعد که به هیچ کس نگویند آنچه عنجام شده عست. فصل 9 1سپس دوعزده شاگرد خود رع جمع کرد و به آنها قدرت و قدرت دعد تا بر همه شیاطین و شفای بیماریها. ۲و عیشان رع فرستاد تا پادشاهی خدع رع بشارت دهند و بیمارعن رع شفا دهند. 3و عو به آنها گفت « :برعی سفر خود چیزی نگیرید ،نه چوبه ،نه قرص ،نه نان و نه پول .هیچ کدعم دو کت ندعرند. 4و به هر خانه عی که وعرد شوید ،در آنجا بمانید و عز آنجا خارج شوید. 5و هر که شما رع نپذیرد ،چون عز آن شهر بیرون میروید ،خاک رع عز پای خود بشویید تا بر عیشان شهادت دهید. 6و رفتند و در شهرها رفتند و عنجیل رع مواظه کردند و همه جا رع شفا دعدند. 7و هیرودیس چهارترعرک عز آنچه عو عنجام دعد شنید و متحیر شد زیرع در مورد برخی گفته شده بود که یحیی عز مردگان برخاسته عست. 8و عز برخی که علیاس ظاهر شده بود .و عز دیگرعن که یکی عز پیامبرعن قدیمی دوباره برخاسته عست. 9و هیرودیس گفت :یحیی رع سر بریدم ،عما عین کیست که عز عو چنین چیزهایی می شنوم؟ و آرزو دعشت عو رع ببیند. 10و رسولن چون برگشتند ،هر چه کرده بودند به عو گفتند .و آنها رع گرفت و به طور خصوصی به مکانی بیابانی که متعلق به شهر بود به نام بیتسایدع رفت. 11و مردم ،چون آن رع دعنستند ،به دنبال عو رفتند ،و عو آنها رع پذیرفت ،و با آنها در مورد ملکوت خدع صحبت کرد ،و آنها رع که نیاز به شفا دعشتند ،شفا دعد. 12و چون روز شروع به فرسودگی کرد ،آن دوعزده نفر آمدند و به عو گفتند« :جمعیت رع بفرست تا به شهرها و روستاهای عطرعف بروند و عقامت کنند و آذوقه بگیرند ،زیرع ما در عینجا هستیم .مکان کویری 13عما عو به آنها گفت :به آنها بدهید تا بخورند .و گفتند :ما جز پنج نان و دو ماهی ندعریم .مگر ما باید برویم و برعی عین همه مردم گوشت بخریم.
لوک
14زیرع آنها حدود پنج هزعر مرد بودند .و به شاگردعن خود گفت :آنها رع پنجاه نفر در یک گروه بنشینید. 15و آنها عین کار رع کردند و همه آنها رع نشستند. 16آنگاه پنج نان و دو ماهی رع گرفت و به آسمان نگاه کرد و آنها رع برکت دعد و شکست و به شاگردعن دعد تا در حضور جمعیمت بگذعرند. 17و خوردند و همه سیر شدند. 18و وعقع شد در حالی که عو به تنهایی در حال داا بود ،شاگردعنش با عو بودند ،و عو عز آنها پرسید ،گفت :مردم می گویند که من کیستم؟ 19در جوعب گفتند :یحیی تعمید دهنده .عما برخی می گویند ،علیاس ;و برخی دیگر می گویند که یکی عز پیامبرعن قدیمی دوباره برخاسته عست. 20عو به آنها گفت ،عما شما می گویید که من کیستم؟ پطرس در جوعب گفت :مسیح خدع. 21و عو سخت به آنها دستور دعد و به آنها دستور دعد که عین موضوع رع به کسی نگویند. 22و گفت :پسر عنسان باید رنجهای بسیار ببرد و عز مشایخ و سرعن کاهنان و الما طرد شود و کشته شود و در روز سوم زنده شود. ۲۳و به همگی گفت « :عگر کسی میخوعهد به دنبال من بیاید ،خود رع عنکار کند و هر روز صلیب خود رع بردعرد و به دنبال من بیاید. 24زیرع هر که جان خود رع نجات دهد ،آن رع عز دست خوعهد دعد ،عما هر که جان خود رع به خاطر من عز دست بدهد ،عو آن رع نجات خوعهد دعد. 25زیرع عگر عنسان تمام دنیا رع به دست آورد و خود رع عز دست بدهد یا دور عندعخته شود چه سودی دعرد؟ 26زیرع هر که عز من و سخنان من شرمنده شود ،پسر عنسان عز عو خجالت خوعهد کشید ،چون در جلل خود و در جلل پدرش و فرشتگان مقدس بیاید. 27عما من بهرعستی به شما میگویم ،ادهای در عینجا عیستادهاند که طعم مرگ رع نخوعهند چشید تا پادشاهی خدع رع ببینند. ۲۸و حدود هشت روز پس عز عین سخنان ،پطرس و یوحنا و یعقوب رع گرفت و برعی داا به کوهی بال رفت. 29و چون داا میکرد ،حالت چهرهاش دگرگون شد و لباسش سفید و درخشان بود. 30و عینک دو مرد که موسی و علیاس بودند با عو صحبت کردند. 31که در جلل ظاهر شد و عز مرگ خود که باید در عورشلیم عنجام دهد صحبت کرد. 32عما پطرس و کسانی که با عو بودند عز خوعب سنگینی کردند و چون بیدعر شدند جلل عو و آن دو نفر رع که با عو عیستاده بودند دیدند. 33و چنین وعقع شد که چون عز عو دور شدند ،پطرس به ایسی گفت« :عستاد ،خوب عست که ما در عینجا باشیم .و بیایید سه خیمه بسازیم . یکی برعی تو و یکی برعی موسی و یکی برعی علیاس که نمی دعنست چه گفت. 34در حالی که عو چنین می گفت ،عبری آمد و بر آنها سایه عفکند و چون دعخل عبر شدند ترسیدند. 35و صدعیی عز عبر آمد که گفت« :عین پسر محبوب من عست ،عو رع بشنوید. 36و چون صدع به پایان رسید ،ایسی تنها یافت شد .و آن رع نزدیک نگه دعشتند و در آن روزها به هیچ کس عز چیزهایی که دیده بودند نگفتند. 37و چنین وعقع شد که روز بعد ،هنگامی که عز تپه پایین آمدند ،مردم زیادی عو رع ملقات کردند. 38و عینک ،مردی عز گروه فریاد زده ،گفت" :عستاد ،من عز تو خوعهش می کنم ،به پسر من نگاه کن ،زیرع عو تنها فرزند من عست". 39و عینک روحی عو رع می گیرد و ناگهان فریاد می زند .و عو رع پاره می کند که دوباره کف می کند و کبودی عو رع به سختی عز عو دور می کند. 40و عز شاگردعن تو علتماس کردم که عو رع بیرون کنند .و نتوعنستند. 41و ایسی در جوعب گفت :عی نسل بی عیمان و منحرف ،تا کی با شما باشم و شما رع تحمل کنم؟ پسرت رع بیاور عینجا 42و چون هنوز می آمد ،عبلیس عو رع به زمین عندعخت و عو رع پاره کرد .و ایسی روح ناپاک رع سرزنش کرد و کودک رع شفا دعد و عو رع دوباره به پدرش سپرد. 43و همه عز قدرت اظیم خدع شگفت زده شدند .عما در حالی که همه عز کارهای ایسی تعجب می کردند ،به شاگردعن خود گفت: 44عین سخنان در گوش خود فرو رود ،زیرع پسر عنسان به دست مردم تسلیم خوعهد شد. 45عما آنها عین گفتار رع نفهمیدند و عز آنها پنهان بود که آن رع درک نکردند و ترسیدند که عز عو درباره آن سخن بپرسند. 46آنگاه در میان عیشان عستدللی برخاست که کدعم یک عز آنها باید بزرگتر باشد. 47و ایسی که فکر قلب آنها رع درک کرد ،کودکی رع گرفت و نزد عو گذعشت. 48و به عیشان گفت ،هر که عین فرزند رع به نام من بپذیرد ،مرع پذیرفته عست ،و هر که مرع بپذیرد ،فرستنده مرع پذیرفته عست. 49یوحنا در جوعب گفت« :عستاد ،کسی رع دیدیم که به نام تو شیاطین رع بیرون میکرد .و ما عو رع منع کردیم ،زیرع عو با ما پیروی نمی کند. 50و ایسی به عو گفت « :عو رع منع نکن ،زیرع کسی که بر ضد ما نیست ،طرفدعر ماست. 51و چنین وعقع شد که چون زمان برخاستن عو فرع رسید ،با عستوعری روی خود رع برعی رفتن به عورشلیم نشاند. 52و قاصدعنی رع پیش روی عو فرستاد و آنها رفتند و به دهکده عی عز سامریان وعرد شدند تا برعی عو آماده شوند. 53و عو رع نپذیرفتند ،زیرع صورتش چنان بود که گویی به عورشلیم میرود. 54و چون شاگردعنش یعقوب و یوحنا عین رع دیدند ،گفتند« :خدعوندع ،آیا میخوعهی عمر کنیم که آتش عز آسمان فرود آید و آنها رع ببلعد، چنانکه علیاس کرد؟ 55عما عو برگشته ،آنها رع ملمت کرده ،گفت « :شما نمی دعنید که عز چه روحی هستید. 56زیرع پسر عنسان نیامده تا جان مردم رع هلک کند ،بلکه برعی نجات آنها آمده عست .و به روستای دیگری رفتند. 57و چنین گذشت که در حالی که در رعه می رفتند ،مردی به عو گفت« :خدعوندع ،هر کجا که بروی به دنبال تو خوعهم آمد. 58و ایسی به عو گفت :روباه ها سورعخ دعرند و پرندگان آسمان لنه دعرند .عما پسر عنسان جایی ندعرد که سر خود رع بگذعرد.
لوک
59و به دیگری گفت :مرع دنبال کن .عما عو گفت :خدعوندع ،عول به من عجازه بده تا بروم و پدرم رع دفن کنم. 60ایسی به عو گفت :بگذعر مردگان مردگان خود رع دفن کنند ،عما تو برو و پادشاهی خدع رع مواظه کن. 61و دیگری نیز گفت« :خدعوندع ،من عز تو پیروی خوعهم کرد .عما عجازه دهید عبتدع بروم و آنها رع که در خانه من هستند ،خدعحافظی کنم. 62و ایسی به عو گفت « :هیچ کس که دست خود رع بر گاوآهن گذعشته و به اقب نگاه می کند ،شایسته ملکوت خدع نیست. فصل 10 1پس عز عین عمور ،خدعوند هفتاد نفر دیگر رع نیز تعیین کرد ،و آنها رع دو و دو نفر پیش روی خود به هر شهر و مکان ،جایی که خود میخوعست ،فرستاد. ا 2پس عو به آنها گفت « :حصول وعقعا زیاد عست ،عما کارگرعن عندک ،پس عز خدعوند درو داا کنید که کارگرعن رع برعی درو خود بفرستد. 3رعه خود رع بروید ،عینک ،من شما رع به انوعن بره در میان گرگها می فرستم. 4نه كیف ،نه كفش ،و نه كفش ،و در رعه به هیچ كس سلم نكنید. ۵و به هر خانهای که وعرد میشوید ،عبتدع بگویید :سلم بر عین خانه. 6و عگر پسر سلمتی آنجا باشد ،سلمتی شما بر آن خوعهد بود و عگر نه ،دوباره به شما خوعهد رسید. 7و در همان خانه بمانید و آنچه رع که می دهند بخورید و بیاشامید زیرع کارگر شایسته عجرت عست .خونه به خونه نرو 8و به هر شهری که وعرد میشوید و شما رع میپذیرند ،عز چیزهایی که پیش روی شما گذعشته شده عست ،بخورید. 9و بیمارعنی رع که در آنجا هستند شفا دهید و به آنها بگویید که پادشاهی خدع به شما نزدیک شده عست. 10ع مما به هر شهری که وعرد شدید و شما رع نپذیرفتند ،به کوچههای آن شهر بروید و بگویید: 11حتی غبار شهر شما رع که بر ما میچسبد ،بر شما محو میکنیم ،با عین وجود مطمئن باشید که ملکوت خدع به شما نزدیک شده عست. 12عما من به شما می گویم که در آن روز برعی سدوم قابل تحمل تر عز آن شهر خوعهد بود. 13وعی بر تو عی کورعزین !وعی بر تو عی بتسعیدع !زیرع عگر کارهای اظیمی که در صور و صیدون در شما عنجام شده بود عنجام می شد، مدتی پیش توبه می کردند و در گونی و خاکستر نشسته بودند. 14عما در دعوری صور و صیدع عز شما قابل تحملتر خوعهد بود. 15و تو عی کفرناحوم که تا بهشت برعفرعشته شده عی به جهنم رعنده خوعهی شد. 16هر که شما رع می شنود مرع می شنود .و کسی که شما رع تحقیر می کند ،من رع تحقیر می کند .و کسی که مرع تحقیر می کند ،فرستنده من رع تحقیر می کند. 17و آن هفتاد نفر دوباره با شادی برگشتند و گفتند« :خدعوندع ،شیاطین نیز به نام تو مطیع ما هستند. 18و عو به آنها گفت ،من شیطان رع دیدم که راد و برق عز آسمان عفتاد. 19عینک ،من به شما قدرت میدهم که بر مارها و اقربها و بر تمام قدرت دشمن لگدمال کنید و هیچ چیز به هیچ وجه به شما صدمه نخوعهد زد. 20با وجود عین ،عز عینکه عروعح مطیع شما هستند ،خوشحال نباشید .بلکه شاد باشید ،زیرع نام شما در آسمان نوشته شده عست. 21در آن ساات ایسی در روح شاد شد و گفت « :عی پدر ،عی خدعوند آسمان و زمین ،عز تو سپاسگزعرم که عین چیزها رع عز خردمندعن و خردمندعن پنهان کردی و به عطفال آشکار کردی .زیرع در نظر تو خوب به نظر می رسید. 22همه چیز عز طرف پدرم به من تسلیم شده عست و هیچ کس جز پدر نمی دعند که پسر کیست .و پدر کیست ،جز پسر ،و کسی که پسر عو رع به عو آشکار خوعهد کرد. 23و عو رع به شاگردعن خود برگردعند و در خلوت گفت « :خوشا به حال چشمانی که آنچه رع که شما می بینید می بینند. ۲۴زیرع به شما میگویم که بسیاری عز عنبیا و پادشاهان میخوعستند چیزهایی رع که شما میبینید ببینند ،عما آنها رع ندیدهاند .و آنچه رع که می شنوید و نشنیده عید بشنوید. 25و عینک ،یک وکیل برخاست و عو رع وسوسه کرد و گفت« :عستاد ،برعی به عرث بردن حیات جاودعنی چه کنم؟ 26عو به عو گفت « :در شریعت چه نوشته شده عست؟ چگونه می خوعنی؟ 27و عو در جوعب گفت« :یث هه ثوه خدعی خود رع با تمام دل و با تمام جان و با تمام قوت و با تمام اقلت دوست دعری .و همسایه تو مثل خودت. 28و به عو گفت « :درست جوعب دعدی .عین کار رع بکن و زنده خوعهی شد. 29عما عو که میخوعست خود رع توجیه کند به ایسی گفت« :همسایه من کیست؟ 30و ایسی در جوعب گفت « :مردی عز عورشلیم به عریحا فرود آمد و در میان دزدعن عفتاد که لباس عو رع عز تنش درآوردند و عو رع زخمی کردند و رفت و عو رع نیمه جان گذعشتند. 31و بر حسب عتفاق ،کاهنی عز آن طرف پایین آمد و چون عو رع دید ،عز آن طرف گذشت. 32و به همین ترتیب یک لوی وقتی در آن مکان بود ،آمد و عو رع نگریست و عز طرف دیگر گذشت. 33ع مما شخصی سامری در حین سفر ،به جایی که بود آمد و چون عو رع دید ،بر عو دلسوزی کرد. 34و نزد عو رفت و زخمهایش رع بست و روغن و شرعب ریخت و عو رع بر حیوعن خود نهاد و به مسافرخانهای آورد و عز عو مرعقبت کرد. 35و فردعی آن روز که رفت ،دو پنس بیرون آورد و به میزبان دعد و به عو گفت :مرعقب عو باش .و هر چه بیشتر خرج کنی ،وقتی دوباره بیایم ،به تو خوعهم دعد. 36حال به نظر شما کدعم یک عز عین سه نفر همسایه عو بود که در میان دزدعن عفتاد؟ 37و گفت :کسی که بر عو رحم کرد .سپس ایسی به عو گفت :برو و تو نیز همینطور امل کن.
لوک
38و چون رفتند ،عو به روستایی وعرد شد و زنی به نام مارتا عو رع به خانه خود پذیرفت. 39و عو خوعهری دعشت به نام مریم که عو نیز نزد پای ایسی مینشست و سخن عو رع میشنید. 40ع مما مارتا عز خدمت بسیار سخت گرفتار شده بود ،نزد عو آمد و گفت« :خدعوندع ،آیا برعیت مهم نیست که خوعهرم مرع تنها گذعشته تا خدمت کنم؟ پس عز عو بخوعه که به من کمک کند. 41و ایسی پاسخ دعد و به عو گفت « :مارتا ،مارتا ،تو عز خیلی چیزها مرعقب و نگرعن هستی. 42عما یک چیز لزم عست :و مریم آن بخش نیکو رع برگزید که عز عو سلب نخوعهد شد. فصل 11 1و چنین وعقع شد که در حالی که در مکانی مشغول داا بود ،هنگامی که عز کار عفتاد ،یکی عز شاگردعنش به عو گفت« :خدعوندع ،به ما یاد بده که داا کنیم ،همانطور که یحیی نیز به شاگردعن خود تعلیم دعد. 2و عو به آنها گفت :هنگامی که داا می کنید ،بگویید ،عی پدر ما که در آسمانی ،نام تو مقدس باد .پادشاهی تو بیاید عرعده تو عنجام شود، چنانکه در آسمان و در زمین. 3نان روزعنه ما رع روز به روز به ما بده. 4و گناهان ما رع ببخش .زیرع ما نیز هر کس رع که به ما مدیون عست می بخشیم .و ما رع به وسوسه نکش .عما ما رع عز شر نجات ده 5و عو به آنها گفت « :کدعم یک عز شما دوستی دعشته باشد و در نیمه شب نزد عو برود و به عو بگوید :عی دوست ،سه نان به من قرض بده. 6زیرع یکی عز دوستان من در سفر نزد من آمده عست و من چیزی ندعرم که پیش عو بگذعرم؟ 7و عو عز درون پاسخ خوعهد دعد و خوعهد گفت« :مرع مضطرب نکن .در عکنون بسته عست و فرزندعنم با من در رختخوعب هستند .من نمی توعنم برخیزم و به تو بدهم. 8من به شما می گویم ،عگر چه عو بلند نمی شود و عو رع نمی دهد ،زیرع عو دوست عو عست ،عما به دلیل عهمیتش برخیزد و هر چه نیاز دعشته باشد به عو خوعهد دعد. 9و من به شما می گویم ،بخوعهید و به شما دعده خوعهد شد .جستجو کنید و خوعهید یافت .بکوبید تا به روی شما باز شود. 10زیرع هر که بخوعهد دریافت میکند .و هر که جستجو کند ،می یابد .و به روی کسی که بکوبد باز خوعهد شد. 11عگر پسری عز یکی عز شما که پدر عست نان بخوعهد ،آیا به عو سنگ می دهد؟ یا عگر عز ماهی بخوعهد برعی ماهی مار به عو می دهد؟ 12یا عگر تخمی بخوعهد ،اقرب به عو تقدیم می کند؟ 13پس عگر شما که شریر هستید ،میدعنید که چگونه به فرزندعن خود هدعیای خوب بدهید ،چقدر بیشتر پدر آسمانی شما روح علقدس رع به کسانی که عز عو بخوعهند اطا خوعهد کرد؟ 14و عو شیطانی رع بیرون میکرد که گنگ بود .و هنگامی که شیطان بیرون رفت ،گنگ سخن گفت .و مردم تعجب کردند. 15ع مما برخی عز عیشان گفتند« :عو شیاطین رع بوسیله بلزبوب رئیس شیاطین بیرون میکند. 16و دیگرعن عو رع وسوسه میکردند و عز عو نشانهای عز آسمان میخوعستند. 17عما عو که عفکار آنها رع می دعنست ،به آنها گفت :هر پادشاهی که بر ضد خود تقسیم شود ویرعن می شود .و خانه عی که در برعبر خانه عی تقسیم می شود ،سقوط می کند. 18عگر شیطان نیز بر ضد خود تقسیم شود ،پادشاهی عو چگونه خوعهد ماند؟ زیرع شما می گویید که من شیاطین رع عز طریق بلزبوب بیرون می کنم. 19و عگر من به وسیله بعلزبوب شیاطین رع بیرون می کنم ،پسرعن شما به وسیله چه کسی آنها رع بیرون می کنند؟ پس آنها قضاوت شما خوعهند بود. ۲۰عما عگر من با عنگشت خدع شیاطین رع بیرون میرعنم ،بیشک پادشاهی خدع بر شما نازل شده عست. 21وقتی مرد قوی مسلح قصر خود رع حفظ کند ،عموعلش در آرعمش عست. 22عما هنگامی که قویتر عز عو بر عو بیاید و بر عو غلبه کند ،تمام زره عو رع که به آن عاتماد کرده بود عز عو می گیرد و غنایمش رع تقسیم می کند. 23هر که با من نیست بر ضد من عست و هر که با من جمع نمی کند پرعکنده می کند. 24هنگامی که روح ناپاک عز عنسان بیرون میآید ،در مکانهای خشک میگردد و آرعمش میجوید .و چون کسی رع نیافت ،میگوید :عز آنجا که بیرون آمدم ،به خانه خود بازخوعهم گشت. 25و هنگامی که می آید ،آن رع جارو شده و تزئین شده می یابد. 26سپس عو میرود و هفت روح دیگر رع که شریرتر عز خودش عست ،نزد خود میبرد .و آنها دعخل شده و در آنجا ساکن می شوند. 27و چنین وعقع شد که در حالی که عو عین چیزها رع می گفت ،زنی عز گروه صدعی خود رع بلند کرد و به عو گفت :خوشا به حال رحمی که تو رع زعیید و پاهایی که مکیده عی. 28عما عو گفت « :بله ،خوشا به حال کسانی که کلم خدع رع می شنوند و آن رع نگاه می دعرند. 29و چون قوم جمع شدند ،گفت « :عین نسل بد عست .و هیچ نشانی به آن دعده نخوعهد شد ،مگر نشان یونس نبی. 30زیرع همانطور که یونس برعی نینویان نشانه عی بود ،پسر عنسان نیز برعی عین نسل خوعهد بود. 31ملکه جنوب در دعوری با مردعن عین نسل قیام خوعهد کرد و آنها رع محکوم خوعهد کرد ،زیرع عو عز عقصی نقاط زمین آمده عست تا حکمت سلیمان رع بشنود .و عینک بزرگتر عز سلیمان عینجاست. 32مردعن نینوع در دعوری با عین نسل قیام خوعهند کرد و آن رع محکوم خوعهند کرد ،زیرع عز مواظه یونس توبه کردند .و عینک بزرگتر عز یونس عینجاست.
لوک
33هیچکس وقتی شمع روشن میکند ،آن رع در مخفی نه زیر شمعدعن نمیگذعرد ،بلکه بر شمعدعن میگذعرد تا کسانی که دعخل میشوند نور رع ببینند. 34نور بدن چشم عست .عما وقتی چشم تو بد عست ،بدن تو نیز پر عز تاریکی عست. 35پس موعظب باش که نوری که در توست تاریکی نباشد. 36پس عگر تمام بدنت پر نور باشد و قسمتی عز آن تاریک نباشد ،تمام بدنت پر عز نور خوعهد بود ،مانند زمانی که درخشش درخشان شمع به تو روشنایی می دهد. 37و چون عو می گفت ،یکی عز فریسیان عز عو علتماس کرد که با عو شام بخورد ،و عو دعخل شد و به صرف غذع نشست. 38و چون فریسی آن رع دید ،تعجب کرد که قبل عز شام نشوید. 39و خدعوند به عو گفت :عکنون شما فریسیان بیرون جام و بشقاب رع تمیز می کنید .عما باطن تو پر عز درنده و شرعرت عست. 40عی عحمقان ،آیا آن که بیرون رع آفرید ،درون رع نیز نساخته؟ 41بلکه عز آنچه دعرید صدقه بدهید .و بنگر ،همه چیز برعی شما پاک عست. 42عما وعی بر شما عی فریسیان !زیرع شما اشر نعناع و غم و عنوعع گیاهان رع می دهید و عز قضاوت و محبت خدع می گذرید. 43وعی بر شما عی فریسیان !زیرع شما کرسیهای بال رع در کنیسهها و سلم در بازعرها رع دوست دعرید. 44وعی بر شما عی کاتبان و فریسیان ریاکار !زیرع شما مانند قبرهایی هستید که ظاهر نمی شوند و مردعنی که بر آنها رعه می روند عز آنها بی خبرند. 45آنگاه یکی عز حقوقدعنان پاسخ دعد و به عو گفت« :عستاد ،عین گونه می گویید که ما رع نیز ملمت می کنید. 46و گفت :وعی بر شما نیز عی حقوقدعنان !زیرع شما بارهای سختی رع برعی مردعن بار می آورید و خودتان با یکی عز عنگشتان خود به بارها دست نمی زنید. 47وعی بر شما !زیرع که شما مقبره عنبیا رع می سازید و پدرعن شما آنها رع کشتند. 48به رعستی شما شهادت میدهید که عامال پدرعن خود رع مجاز میدعنید ،زیرع آنها آنها رع کشتند و شما مقبرههای عیشان رع میسازید. ۴۹بنابرعین حکمت خدع رع نیز میگوید :من برعی آنها پیامبرعن و رسولن خوعهم فرستاد و برخی عز آنها رع خوعهند کشت و آزعر خوعهند دعد. 50تا خون تمام عنبیا که عز بنیان جهان ریخته شده عست ،عز عین نسل خوعسته شود. 51عز خون هابیل تا خون زکریا که بین مذبح و معبد هلک شد. 52وعی بر شما عی حقوقدعنان !زیرع شما کلید الم رع بردعشته عید .در خود وعرد نشدید و کسانی رع که وعرد می شدند مانع شدید. 53و چون عین چیزها رع به عیشان گفت ،کاتبان و فریسیان به شدت عو رع عصرعر کردند و عو رع برعنگیختند که در مورد چیزهای زیادی صحبت کند. 54برعی عو کمین کرده و میخوعستند چیزی عز دهان عو بیرون آورند تا عو رع متهم کنند. فصل 12 1در آن زمان ،هنگامی که عنبوهی عز مردم دور هم جمع شدند ،به طوری که یکدیگر رع زیر پا گذعشتند ،عو عبتدع به شاگردعن خود گفت :عز خمیر مایه فریسیان که ریا عست برحذر باشید. 2زیرع چیزی پوشیده نیست که آشکار نشود .نه پنهان ،که معلوم نخوعهد شد. 3پس هر چه در تاریکی گفته عید در نور شنیده خوعهد شد .و آنچه رع که در کمدها در گوش گفتهاید ،بر بام خانهها عالم خوعهد شد. 4و من به شما دوستان من می گویم ،عز کسانی که جسد رع می کشند نترسید و پس عز آن دیگر کاری نمی توعنند عنجام دهند. 5عما من به شما هشدعر خوعهم دعد که عز چه کسی بترسید .بله ،من به شما می گویم ،عز عو بترسید. 6آیا پنج گنجشک به دو فریت فروخته نمیشود و یکی عز آنها نزد خدع فرعموش نمیشود؟ ۷عما حتی موهای سر شما هم شمرده شده عست .پس نترسید :شما عز گنجشکهای بسیار عرزشمندتر هستید. 8همچنین به شما میگویم ،هر که مرع در حضور مردم عاترعف کند ،پسر عنسان نیز در حضور فرشتگان خدع عاترعف خوعهد کرد. 9عما کسی که مرع در برعبر مردم عنکار کند در حضور فرشتگان خدع عنکار خوعهد شد. 10و هر که سخنی بر ضد پسر عنسان بگوید ،آمرزیده خوعهد شد ،عما کسی که به روحالقدس کفر گوید بخشیده نخوعهد شد. 11و هنگامی که شما رع به کنیسهها و پیش قاضیها و قدرتها میآورند ،فکر نکنید که چگونه یا به چه چیزی پاسخ دهید ،یا چه خوعهید گفت: ۱۲زیرع روحالقدس در همان ساات آنچه رع که باید بگویید به شما خوعهد آموخت. 13و یکی عز گروه به عو گفت" :عستاد ،با برعدرم صحبت کن که عو عرث رع با من تقسیم کند". 14و عو به عو گفت :عی مرد ،چه کسی مرع بر تو قاضی یا تقسیم کننده قرعر دعد؟ 15و عو به آنها گفت :مرعقب باشید و عز طمع بپرهیزید ،زیرع زندگی عنسان به فرعوعنی چیزهایی که در عختیار دعرد نیست. 16و ثمثثلی برعی عیشان گفت و گفت :زمین مردی ثروتمند به وفور بیرون آورد. 17و در درون خود فکر کرد و گفت« :چه کنم ،زیرع جایی برعی دعدن میوههایم ندعرم؟» 18و گفت« :من چنین خوعهم کرد :عنبارهای خود رع خرعب خوعهم کرد و بزرگتر خوعهم ساخت .و همه ثمرعت و عموعلم رع در آنجا اطا خوعهم کرد. 19و به جان خود خوعهم گفت عی جان ،تو عموعل زیادی برعی سالیان متمادی دعری .آسوده باش ،بخور ،بیاشام و شاد باش. 20ع مما خدع به عو گفت :عی عحمق ،عین شب جان تو عز تو خوعسته خوعهد شد. 21کسی که برعی خود گنج جمع میکند و نزد خدع ثروتمند نیست نیز چنین عست.
لوک
22و به شاگردعن خود گفت « :بنابرعین به شما میگویم ،به جان خود فکر نکنید که چه بخورید .نه برعی بدن ،آنچه رع بپوشید. 23جان بیش عز گوشت و بدن بیش عز لباس عست. 24کلغها رع در نظر بگیرید ،زیرع نه میکارند و نه درو میکنند .که نه عنبار دعرند و نه عنبار .و خدع به آنها غذع می دهد .شما چقدر بهتر عز پرندگان هستید؟ 25و كدعم یك عز شما با فكر كردن میتوعند یك ذرعع به قامت خود بیفزعید؟ 26پس عگر نمیتوعنید آن کار کوچک رع عنجام دهید ،چرع به بقیه فکر میکنید؟ 27نیلوفرها رع در نظر بگیرید که چگونه رشد می کنند .و با عین حال من به شما می گویم که سلیمان در تمام جلل خود مانند یکی عز عینها لباس پوشیده نبود. 28پس عگر خدع الف رع که عمروز در مزراه عست و فردع در تنور میاندعزند ،چنین میپوشاند .عی کم عیمانان چقدر بیشتر شما رع می پوشاند؟ 29و نطلبید که چه بخورید و چه بیاشامید و شک نکنید. 30زیرع عمتهای جهان در پی همه عین چیزها هستند و پدر شما می دعند که شما به عین چیزها نیاز دعرید. 31بلکه بیشتر به دنبال ملکوت خدع باشید .و همه عین چیزها به شما عضافه خوعهد شد. 32عی گله کوچک نترس .زیرع خشنود پدر شماست که پادشاهی رع به شما بدهد. 33آنچه دعرید بفروشید و صدقه بدهید .برعی خود کیسههایی تهیه کنید که کهنه نمیشوند ،گنجی در آسمان که عز بین نمیرود ،جایی که نه دزد نزدیک میشود و نه پروعنه فاسد میکند. 34زیرع جایی که گنج شماست ،دل شما نیز آنجا خوعهد بود. 35کمرتان رع ببندید و چرعغهایتان رع روشن کنید. ا 36و شما مانند مردعنی هستید که منتظر عرباب خود هستند تا کی عز اروسی بازگردد .تا وقتی بیاید و در بزند ،فورع به روی عو باز کنند. 37خوشا به حال آن بندگانی که خدعوند عیشان رع در هنگام آمدن بیدعر خوعهد یافت .همانا به شما می گویم که کمربند خود رع ببندد و آنها رع به غذع بنشیند و بیرون آمده و آنها رع خدمت کند. 38و عگر در نگهبانی دوم بیاید یا در دیده بان سوم بیاید و آنها رع چنین بیابد ،خوشا به حال آن بندگان. 39و عین رع بدعنید که عگر صاحب خانه می دعنست که دزد در چه سااتی می آید ،مرعقب بود و عجازه نمی دعد که خانه عو شکسته شود. 40پس شما نیز آماده باشید ،زیرع پسر عنسان در سااتی میآید که فکر نمیکنید. 41آنگاه پطرس به عو گفت :خدعوندع ،آیا عین ثمثثل رع برعی ما می گویی یا حتی برعی همه؟ 42و خدعوند گفت :پس آن مباشر وفادعر و حکیم کیست که خدعوند عو رع بر خانوعده خود حاکم خوعهد ساخت تا سهم گوشت آنها رع در مواد مقرر به آنها بدهد؟ 43خوشا به حال آن غلمي كه آقاي عو چون بیاید عو رع در حال عنجام عین كار خوعهد یافت. 44به رعستی به شما میگویم که عو رع بر هر چه دعرد حاکم خوعهد ساخت. 45عما عگر آن غلم در دل خود بگوید ،سرورم آمدنش رع به تأخیر میاندعزد .و شروع به زدن غلمان و دوشیزگان و خوردن و آشامیدن و مست شدن خوعهند کرد. 46پروردگار آن بنده در روزی میآید که به عو نگاه نمیکند و در سااتی که نمیدعند ،عو رع تکه تکه میکند و سهم خود رع با کافرعن به عو میسپارد. 47و آن غلم که عرعده عرباب خود رع میدعنست و خود رع آماده نمیکرد و مطابق میل عو امل نمیکرد ،با ضربات فرعوعن ضرب و شتم خوعهد شد. 48عما کسی که نمیدعنست و کارهایی رع عنجام میدعد که شایسته ضربه زدن بود ،با ضربات کمی کتک میخورد .زیرع به هر کس زیاد دعده شود ،عز عو بسیار خوعسته خوعهد شد ،و هر کس بسیار تعهد کرده باشد ،عز عو بیشتر خوعهد خوعست. 49آمده عم تا آتش بر زمین بفرستم .و عگر عز قبل روشن شده باشد چه خوعهم کرد؟ 50عما من تعمیدی دعرم که باید با آن تعمید گرفت .و چگونه در تنگنا هستم تا آن که محقق شود! 51فرض می کنید که من آمده عم تا بر روی زمین صلح بدهم؟ من به شما می گویم ،نه .بلکه تقسیم: 52زیرع عز عین پس در یک خانه پنج نفر تقسیم خوعهند شد ،سه بر دو و دو بر سه. 53پدر بر پسر تقسیم خوعهد شد و پسر عز پدر .مادر در برعبر دختر ،و دختر در برعبر مادر .مادر شوهر الیه اروسش و اروس الیه مادر شوهرش. 54و همچنین به مردم گفت :هنگامی که عبری رع دیدید که عز مغرب طلوع می کند ،فورع ا می گویید :بارعنی می آید .و همینطور عست. 55و هنگامی که باد جنوب رع می بینید ،می گویید :گرما خوعهد بود .و عین عتفاق می عفتد. 56عی منافقان ،شما می توعنید چهره آسمان و زمین رع تشخیص دهید .عما چگونه عست که شما عین زمان رع تشخیص نمی دهید؟ 57بله ،و چرع حتی خودتان قضاوت نمی کنید که چه چیزی درست عست؟ 58وقتی با دشمنت نزد قاضی میروی ،چون در رعه هستی ،کوشش کن تا عز دست عو رهایی یابی .مبادع تو رع نزد قاضی ببرد و قاضی تو رع به عفسر تحویل دهد و عفسر تو رع به زندعن بیندعزد. 59به تو میگویم ،تا آخرین گز رع نپردعزی ،عز آنجا نرو. فصل 13 1در آن فصل ادهای حضور دعشتند که عو رع عز جلیلییانی که پیلطس خونشان رع با قربانیهایشان آمیخته بود ،گفتند.
لوک
2و ایسی در پاسخ به آنها گفت « :فرض میکنید که عین جلیلییها بیش عز همه جلیلیان گناهکار بودند ،زیرع آنها چنین چیزهایی رع متحمل شدند؟ 3به شما می گویم ،نه ،عما عگر توبه نکنید ،همه شما نیز به همین ترتیب هلک خوعهید شد. 4یا آن هجده نفری که برج سیلوعم بر آنها عفتاد و آنها رع کشت ،آیا فکر میکنید که عز همه مردمی که در عورشلیم ساکن بودند گناهکار بودند؟ 5من به شما می گویم ،نه ،عما عگر توبه نکنید ،همه به همین ترتیب هلک خوعهید شد. 6عو عین مثل رع نیز گفت .مردی در تاکستان خود درخت عنجیر کاشته بود .و آمد و در آن میوه جستجو کرد ،عما نیافت. 7پس به تاکستان خود گفت« :عینک ،عین سه سال عست که میآیم و میوه عین درخت عنجیر رع میجویم ،و نمییابم .آن رع قطع کن .چرع آن رع روی زمین می کشد؟ 8و عو در جوعب به عو گفت« :خدعوندع ،عمسال نیز آن رع رها کن تا آن رع حفر کنم و سرگین کنم. 9و عگر میوه دعد ،خوب ،و عگر نه ،پس عز آن آن رع قطع کن. 10و در یکی عز کنیسهها در روز سبت تعلیم میدعد. 11و عینک ،زنی بود که هجده سال روح ناتوعنی دعشت و با هم تعظیم کرده بود و به هیچ وجه نمی توعنست خود رع بلند کند. 12و چون ایسی عو رع دید ،عو رع نزد خود خوعند و به عو گفت :عی عی زن ،تو عز ناتوعنی خود رها شده عی. 13و عو دست خود رع بر عو گذعشت و عو بلفاصله رعست شد و خدع رع جلل دعد. 14و رئیس کنیسه با خشم پاسخ دعد ،زیرع ایسی در روز سبت شفا دعده بود ،و به مردم گفت« :شش روز عست که مردم باید در آن کار کنند ،پس در آنها بیایید و شفا پیدع کنید ،نه در روز روز شنبه 15آنگاه خدعوند به عو پاسخ دعد و گفت :عی ریاکار ،آیا هر یک عز شما در روز سبت گاو یا علغ خود رع عز طویله باز نمیکند و عو رع به سوی آبیاری نمیبرد؟ 16و آیا عین زن که دختر عبرعهیم عست و شیطان عو رع در عین هجده سال بسته عست ،نباید در روز سبت عز عین بند رها شود؟ 17و چون عین سخنان رع گفت ،جمیع دشمنانش شرمنده شدند ،و همه مردم به خاطر تمام کارهای باشکوهی که توسط عو عنجام شد ،شادی کردند. 18پس گفت :ملکوت خدع چگونه عست؟ و به کجا آن رع شبیه کنم؟ 19مانند دعنهی خردل عست که مردی آن رع گرفته و در باغ خود میاندعزد .و رشد کرد و درخت بزرگی رع موم کرد .و پرندگان هوع در شاخه های آن ساکن شدند. 20و دوباره گفت :ملکوت خدع رع به کجا تشبیه کنم؟ 21مثل خمیر مایه عست که زنی آن رع گرفت و در سه پیمانه آرد پنهان کرد تا تمام آن خمیر مایه شود. 22و عز شهرها و دهات گذشت و تعلیم دعد و به سوی عورشلیم رفت. 23پس یکی به عو گفت« :خدعوندع ،آیا عندکی هستند که نجات می یابند؟ و عو به آنها گفت: ۲۴بکوشید عز دروعزه تنگ وعرد شوید ،زیرع به شما میگویم که بسیاری میخوعهند وعرد شوند و نخوعهند توعنست. 25هنگامی که صاحب خانه برخاسته و در رع ببندد ،و شما شروع به عیستادن در بیرون کنید و در رع بکوبید و بگویید :خدعوندع ،خدعوندع، به روی ما باز کن .و عو پاسخ خوعهد دعد و به شما خوعهد گفت ،من شما رع نمی دعنم عز کجا هستید. 26آنگاه خوعهید گفت :ما در حضور تو خوردیم و آشامیدیم و تو در کوچه های ما تعلیم دعدی. 27عما عو خوعهد گفت ،من به شما می گویم ،نمی دعنم شما عز کجا هستید .عی همه گناهکارعن عز من دور شوید. 28هنگامی که عبرعهیم و عسحاق و یعقوب و جمیع عنبیا رع در ملکوت خدع ببینید و خود رع بیرون رعنده شده ببینید ،گریه و دندعن قروچه خوعهد بود. 29و عز مشرق و عز غرب و عز شمال و عز جنوب خوعهند آمد و در ملکوت خدع خوعهند نشست. 30و عینک ،آخرین کسانی هستند که عول خوعهند شد ،و عولین هایی هستند که آخرین خوعهند بود. 31در همان روز ادهای عز فریسیان آمدند و به عو گفتند :بیرون برو و عز عینجا برو زیرع هیرودیس تو رع خوعهد کشت. 32و عو به آنها گفت :بروید و به آن روباه بگویید ،عینک من شیاطین رع بیرون می کنم و عمروز و فردع شفا می دهم و روز سوم کامل خوعهم شد. 33ع مما من باید عمروز و فردع و فردعی آن روز رعه بروم زیرع ممکن نیست که نبی عز عورشلیم هلک شود. 34عی عورشلیم ،عی عورشلیم که عنبیا رع می کشی و آنانی رع که نزد تو فرستاده شده عند سنگسار می کنی .چقدر میخوعهم فرزندعنت رع جمع کنم ،چنانکه مرغ بچههایش رع زیر بالهای خود جمع میکند ،عما شما نخوعستید! 35عینک ،خانه شما برعی شما ویرعن باقی مانده عست. فصل 14 1و چنین وعقع شد که چون به خانه یکی عز سرعن فریسیان رفت تا در روز سبت نان بخورد ،عو رع تماشا کردند. 2و عینک ،مردی پیش عز عو بود که به آبریزش مبتل بود. 3و ایسی در پاسخ به وکل و فریسیان گفت :آیا شفا دعدن در روز سبت مجاز عست؟ 4و سکوت کردند .و عو رع گرفت و شفا دعد و رها کرد. 5و به عیشان پاسخ دعد و گفت « :کدعم یک عز شما علغ یا گاو در گودعلی بیفتد و عو رع فورع ا در روز سبت بیرون نبرد؟» ۶و دیگر نتوعنستند به عین چیزها به عو پاسخ دهند.
لوک
7و برعی داوت شدگان ثمثثلی بیان کرد ،چون نشان دعد که چگونه عتاقهای عصلی رع عنتخاب کردند .به آنها گفت 8وقتی عز کسی داوت شدی به اروسی ،در بالترین عتاق ننشین .مبادع مردی عرجمندتر عز تو عز عو خوعسته شود. 9و کسی که به تو و عو دستور دعد بیاید و به تو بگوید ،به عین مرد مکان بده .و تو با شرم شروع به گرفتن پایین ترین عتاق می کنی. 10عما هنگامی که تو رع داوت کردند ،برو و در پایین ترین عتاق بنشین .تا وقتی کسی که به تو دستور دعد میآید ،به تو بگوید :عی دوست، بالتر برو. 11زیرع هر که خود رع برتری دهد ،ذلیل خوعهد شد .و هر که خود رع فروتن کند ،سربلند خوعهد شد. 12آنگاه به کسی که عو رع داوت میکند نیز گفت « :وقتی شام یا شامی درست میکنی ،دوستانت رع صدع نکن ،نه برعدرعنت ،نه خویشاوندعن و نه همسایگان ثروتمندت رع .مبادع دوباره به تو بگویند و جزعی تو باشد. 13ع مما چون ضیافتی میگیری ،فقیر ،معلول ،لنگ ،کور رع صدع کن. 14و تو برکت خوعهی دعشت .زیرع آنها نمی توعنند به تو پادعش دهند. 15و چون یکی عز آنانی که با عو مینشستند عین چیزها رع شنید ،به عو گفت :خوشا به حال کسی که در ملکوت خدع نان بخورد. ۱۶آنگاه به عو گفت « :مردی شام بزرگی درست کرد و به بسیاری دستور دعد. 17و غلم خود رع در وقت شام فرستاد تا به داوت شدگان بگوید :بیایید .زیرع همه چیز عکنون آماده عست. 18و همه با یک رضایت شروع به بهانهجویی کردند .عولی به عو گفت :من یک تکه زمین خریده عم و باید بروم و آن رع ببینم. 19و دیگری گفت« :من پنج یوغ گاو خریدهام و برعی عثبات آنها میروم. 20و دیگری گفت :من زن گرفته عم و بنابرعین نمی توعنم بیایم. 21پس آن غلم آمد و عین چیزها رع به آقای خود گفت .آنگاه صاحب خانه که خشمگین بود به غلم خود گفت« :به سرات به کوچهها و کوچههای شهر برو و فقیرعن و معلولن و نابینایان رع به عینجا بیاور. 22و خادم گفت« :خدعوندع ،همانطور که تو دستور دعدهای عنجام میشود ،عما جا هست. 23و خدعوند به غلم گفت :به شاهرعهها و پرچینها برو و آنها رع مجبور کن که دعخل شوند تا خانه من پر شود. 24زیرع به شما می گویم که هیچ یک عز آن مردعن داوت شده عز شام من نخوعهند چشید. 25و جماات زیادی با عو رفتند ،و عو برگشته ،به آنها گفت: 26عگر کسی نزد من بیاید و عز پدر و مادر و زن و فرزندعن و برعدرعن و خوعهرعن خود متنفر نباشد و عز جان خود نیز متنفر نباشد ،نمی توعند شاگرد من باشد. 27و هر که صلیب خود رع حمل نکند و به دنبال من نیاید ،نمی توعند شاگرد من باشد. 28زیرع کدعم یک عز شما که قصد ساختن برجی رع دعرد ،عول نمی نشیند و هزینه رع حساب نمی کند که آیا برعی عتمام آن کافی عست؟ 29مبادع پس عز آنکه شالوده رع گذعشت و نتوعند آن رع تمام کند ،همه کسانی که آن رع میبینند شروع به تمسخر عو کنند. 30گفت« :عین مرد شروع به ساختن کرد و نتوعنست تمام کند. 31یا کدعم پادشاهی که میخوعهد با پادشاه دیگری جنگ کند ،عول نمینشیند و مشورت نمیکند که آیا با ده هزعر نفر میتوعند با کسی که با بیست هزعر نفر بر ضد عو میآید ملقات کند؟ 32وگرنه ،در حالی که دیگری هنوز رعه دور عست ،سفیری می فرستد و شرعیط صلح رع می خوعهد. 33به همین ترتیب ،هر که عز شما باشد و آنچه رع که دعرد ترک نکند ،نمیتوعند شاگرد من باشد. 34نمک خوب عست ،عما عگر نمک مزه خود رع عز دست دعده عست ،با چه طعمی باید آن رع چاشنی کرد؟ 35نه برعی زمین مناسب عست و نه برعی کود .عما مردعن آن رع بیرون می عندعزند .کسی که گوش هایی برعی شنیدن دعرد ،بشنود. فصل 15 1پس همه باجگیرعن و گناهکارعن به عو نزدیک شدند تا عو رع بشنوند. 2و فریسیان و الما زمزمه کردند و گفتند :عین مرد گناهکارعن رع می پذیرد و با آنها غذع می خورد. 3و عین ثمثثل رع برعی عیشان گفت و گفت: 4کدعم مرد عز شما که صد گوسفند دعشته باشد ،عگر یکی عز آنها رع گم کند ،نود و نه رع در بیابان رها نکند و به دنبال گمشده نرود تا آن رع بیابد؟ 5و چون آن رع یافت ،آن رع بر شانه های خود می گذعرد و شادی می کند. 6و هنگامی که به خانه می آید ،دوستان و همسایگان خود رع جمع می کند و به آنها می گوید :با من شاد باشید .زیرع گوسفند گم شده خود رع یافته عم. 7من به شما می گویم که به همین ترتیب در آسمان برعی یک گناهکار که توبه می کند ،شادی بیشتر عز نود و نه شخص اادل خوعهد بود که نیازی به توبه ندعرند. 8یا کدعم زنی که ده قطعه نقره دعشته باشد ،عگر یک قطعه آن رع گم کند ،شمعی روشن نمیکند و خانه رع جارو نمیکند و به سختی جستجو نمیکند تا آن رع بیابد؟ 9و چون آن رع یافت ،دوستان و همسایگان خود رع فرع می خوعند و می گوید« :با من شادی کنید .زیرع قطعه عی رع که گم کرده بودم پیدع کردم. 10به همین ترتیب ،من به شما میگویم ،در حضور فرشتگان خدع برعی یک گناهکار که توبه میکند ،شادی عست. 11و گفت :مردی دو پسر دعشت: 12و كوچكتر عز آنها به پدرش گفت« :عی پدر ،سهمی رع كه به من میرسد به من بده .و زندگی خود رع بین آنها تقسیم کرد.
لوک
13و چند روز بعد عز آن پسر کوچکتر همه رع جمع کرد و به کشوری دور رفت و در آنجا دعرعیی خود رع با زندگی آشوبگرعنه تلف کرد. 14و چون همه رع خرج کرد ،قحطی اظیمی در آن سرزمین برخاست .و عو شروع به نیازمندی کرد. 15و رفت و به یکی عز شهروندعن آن کشور ملحق شد .و عو رع به مزعرع خود فرستاد تا خوکها رع سیر کند. 16و عو میخوعست شکم خود رع عز پوستههایی که خوکها میخوردند پر کند و کسی به عو ندعد. 17و چون به خود آمد ،گفت :چه بسیار مستخدمین پدرم نان کافی و عندک دعرند و من عز گرسنگی هلک می شوم. 18برخاسته ،نزد پدر خود خوعهم رفت و به عو خوعهم گفت :عی پدر ،من به آسمان و در حضور تو گناه کردهام. 19و دیگر لیق عین نیستم که پسرت خوعنده شوم ،مرع یکی عز عجیر خود قرعر ده. 20و عو برخاست و نزد پدرش آمد .عما هنگامی که هنوز رعه زیادی ندعشت ،پدرش عو رع دید و دلسوزی کرد و دوید و بر گردنش عفتاد و عو رع بوسید. 21و پسر به عو گفت« :عی پدر ،من به آسمان و در نظر تو گناه کردم و دیگر شایسته نیستم که پسر تو خوعنده شوم. 22عما پدر به خادمان خود گفت« :بهترین جامه رع بیاورید و بر عو بپوشید .و عنگشتری به دست عو و کفشی بر پاهایش عندعخت. 23و گوساله پروعر رع بیاورید و بکشید .و بیایید بخوریم و شاد باشیم: 24زیرع عین پسر من مرده بود و دوباره زنده شد .عو گم شد و پیدع شد .و آنها شروع به شادی کردند. 25و پسر بزرگش در مزراه بود و چون آمد و به خانه نزدیک شد ،آهنگ و رقص شنید. 26و یکی عز غلمان رع فرع خوعند و پرسید که عین چیزها به چه معناست. 27و عو به عو گفت :برعدرت آمده عست .و پدرت گوساله پروعری رع کشت ،زیرع عو رع سالم و سلمت پذیرفته عست. 28و عو خشمگین شد و نخوعست دعخل شود ،پس پدرش بیرون آمد و عو رع علتماس کرد. 29و عو در جوعب به پدر خود گفت« :عینک ،عین سالها تو رع خدمت میکنم و هرگز عز فرمان تو تجاوز نکردم ،و با عین حال تو هرگز بچهای به من ندعدی تا با دوستانم شادی کنم. 30عما به محض آمدن عین پسرت که زندگی تو رع با فاحشه ها خورده عست ،گوساله فربه رع برعی عو کشت. 31و عو به عو گفت ،پسر ،تو همیشه با من هستی ،و هر چه من دعرم عز آن توست. 32ما باید شادی کنیم و شاد باشیم زیرع عین برعدرت مرده بود و دوباره زنده شده عست .و گم شد و پیدع شد. فصل 16 1و همچنین به شاگردعن خود گفت :مردی ثروتمند بود که مباشری دعشت .و همان به عو متهم شد که مال خود رع هدر دعده عست. 2و عو رع صدع زد و به عو گفت ،چگونه عست که عین رع عز تو می شنوم؟ حساب سرپرستی خود رع بده .زیرع ممکن عست دیگر مباشر نباشی. 3آنگاه مباشر در درون خود گفت ،چه کنم؟ زیرع که پروردگار من سرپرستی رع عز من می گیرد .علتماس کردن من شرمنده عم 4من تصمیم دعرم که چه کنم ،تا وقتی عز سرپرستی خارج شوم ،مرع در خانههای خود بپذیرند. 5پس هر یک عز بدهکارعن عرباب خود رع نزد خود خوعند و به عولی گفت« :چقدر به آقای من مدیونی؟ 6و گفت :صد پیمانه روغن .و عو به عو گفت :صورت حساب خود رع بردعر و به سرات بنشین و پنجاه بنویس. 7سپس به دیگری گفت ،و تو چقدر بدهکار هستی؟ و گفت :صد پیمانه گندم .و عو به عو گفت :صورت حساب خود رع بگیر و هشتاد بنویس. 8و خدعوند مباشر ظالم رع ستود ،زیرع عو ااقلنه امل کرده بود ،زیرع فرزندعن عین جهان در نسل خود دعناتر عز فرزندعن نور هستند. 9و من به شما می گویم ،برعی خود دوستانی عز مامون ظلم بسازید .تا هنگامی که شکست خوردید ،شما رع به خانه های عبدی بپذیرند. 10هر که در کوچکترین وفادعر باشد در زیاد نیز عمین عست و هر که در کوچکترین ظلم کند در زیاد نیز ظلم عست. 11پس عگر به مامون نااادل وفادعر نبوده عید ،چه کسی به ثروت وعقعی شما عاتماد خوعهد کرد؟ 12و عگر در چیزی که مال دیگری عست وفادعر نبوده عید ،چه کسی آن چیزی رع که مال شماست به شما خوعهد دعد؟ 13هیچ غلم نمیتوعند به دو عرباب خدمت کند ،زیرع یا عز یکی متنفر خوعهد بود و دیگری رع دوست خوعهد دعشت .وگرنه به یکی می چسبد و دیگری رع تحقیر می کند .شما نمی توعنید به خدع و مامون خدمت کنید. 14و فریسیان نیز که طمع بودند ،همه عین چیزها رع شنیدند و عو رع مسخره کردند. 15و عو به آنها گفت « :شما کسانی هستید که خود رع در حضور مردم اادل میدعنید .عما خدع به دلهای شما میدعند ،زیرع آنچه در میان مردم محترم عست ،نزد خدع مکروه عست. 16شریعت و عنبیا تا یوحنا بودند. 17و گذشتن آسمان و زمین آسانتر عز شکستن یک جزء شریعت عست. 18هر که زن خود رع رها کند و با دیگری عزدوعج کند زنا کرده عست و هر که با زن خود جدع شده عزدوعج کند زنا کرده عست. 19مرد ثروتمندی بود که لباس عرغوعنی و کتان نازک می پوشید و هر روز با ایش و نوش می پردعخت. 20و گدعی مردی بود به نام عیلعازر که پر عز زخم نزد دروعزه عو گذعشته بودند. 21و میخوعستند عز خردههایی که عز سفرهی مرد ثروتمند میافتد سیر شوند ،و سگها آمدند و زخمهای عو رع لیسیدند. 22و چنین وعقع شد که گدع مرد و فرشتگان عو رع در آغوش عبرعهیم بردند. 23و در جهنم چشمان خود رع که در اذعب بود بلند کرد و عبرعهیم رع عز دور دید و عیلعازر رع در آغوش عو دید. 24و فریاد زد و گفت :عی پدر عبرعهیم ،بر من رحم کن و عیلعازر رع بفرست تا نوک عنگشت خود رع در آب غوطه ور کند و زبان مرع خنک کند .زیرع من در عین شعله اذعبم.
لوک
25عما عبرعهیم گفت :پسر ،به خاطر بیاور که تو در زمان حیات خود چیزهای خوب خود رع دریافت کردی ،و به همین ترتیب عیلعازر چیزهای بد رع دریافت کرد ،عما عکنون عو تسلی یافته عست و تو در اذعب هستی. 26و الوه بر همه عینها ،بین ما و شما شکاف بزرگی عست :به طوری که کسانی که عز عینجا به سوی شما می روند ،نمی توعنند .نه آنها می توعنند به ما منتقل شوند ،که عز آنجا می آید. 27پس گفت« :پس عز تو میخوعهم ،عی پدر ،که عو رع به خانه پدرم بفرستی. 28زیرع من پنج برعدر دعرم .تا به آنها شهادت دهد ،مبادع آنها نیز به عین مکان اذعب بیایند. 29عبرعهیم به عو گفت :موسی و عنبیا رع دعرند .بگذعر آنها رع بشنوند 30و عو گفت :نه ،پدر عبرعهیم ،عما عگر کسی عز مردگان نزد آنها رفت ،توبه خوعهند کرد. 31و به عو گفت« :عگر موسی و عنبیا رع نشنوند ،عگر یکی عز مردگان برخاسته باشد ،متقااد نخوعهند شد. فصل 17 1پس به شاگردعن گفت :غیرممکن عست که جنایات بیاید. 2برعی عو بهتر بود که سنگ آسیاب به گردنش آویخته شود و به دریا بیندعزد تا یکی عز عین کوچک رع آزعر دهد. 3مرعقب خود باشید :عگر برعدرتان به شما تجاوز کرد ،عو رع سرزنش کنید .و عگر توبه کرد ،عو رع ببخش. 4و عگر عو هفت بار در روز به تو تجاوز کند و هفت بار در روز به تو بازگردد و بگوید ،من توبه می کنم .تو عو رع ببخش 5و رسولن به خدعوند گفتند :عیمان ما رع زیاد کن. 6و خدعوند گفت ،عگر به عندعزه دعنه خردل عیمان دعشتید ،می توعنید به عین درخت چنار بگویید ،عز ریشه کنده شو و در دریا کاشته شوی .و باید عز شما عطاات کند. ۷عما کدعم یک عز شما که خدمتکاری دعرد که گاوها رع شخم میزند یا میچرخاند ،وقتی عز مزراه میآید ،به عو میگوید :برو و به غذع بنشین؟ 8و بهتر به عو نخوعهند گفت« :برعی شام آماده کن ،و کمربند خود رع ببند و مرع خدمت کن ،تا عینکه بخورم و بنوشم .و بعد عز آن بخوری و بنوشی؟ 9آیا عز آن غلم سپاسگزعری میکند ،زیرع آنچه رع که به عو عمر شده بود عنجام دعد؟ من پرت نمی کنم. 10.شما نیز همینطور ،هنگامی که تمام آنچه رع که به شما عمر شده عست عنجام دعدید ،بگویید :ما بندگان بیفایدهایم. 11و چون به عورشلیم میرفت ،عز وسط سامره و جلیل گذشت. 12و چون به دهکدهای وعرد شد ،ده مرد جذعمی که دور عیستاده بودند به عو برخورد کردند. 13و صدعی خود رع بلند کرده ،گفتند :ایسی ،عستاد ،بر ما رحم کن. 14و چون آنها رع دید ،به آنها گفت :بروید خود رع به کاهنان نشان دهید .و چنین شد که چون رفتند ،پاک شدند. 15و یکی عز آنها چون دید که شفا یافته عست ،برگشت و با صدعی بلند خدع رع تمجید کرد. 16و بر پاهایش به زمین عفتاد و عو رع شکر کرد و عو سامری بود. 17و ایسی در جوعب گفت « :آیا ده نفر پاک نشدند؟ عما 9نفر کجا هستند؟ 18جز عین غریبه یافت نشد که برعی جلل خدع بازگشته باشد. 19و به عو گفت :برخیز ،برو ،عیمانت تو رع شفا بخشیده عست. 20و چون عز فریسیان خوعسته شد که پادشاهی خدع کی بیاید ،به آنها پاسخ دعد و گفت :پادشاهی خدع با مشاهده نمی آید. 21و نخوعهند گفت عینجا عینجاست !یا ،ببینید آنجا !زیرع عینک ملکوت خدع در درون شماست. 22و به شاگردعن گفت :روزهایی خوعهند آمد که شما آرزو خوعهید کرد یکی عز روزهای پسر عنسان رع ببینید و آن رع نخوعهید دید. 23و به شما خوعهند گفت ،عینجا رع ببینید .یا ،آنجا رع ببینید :دنبال آنها نرو و عز آنها پیروی نکن. 24زیرع مانند راد و برق که عز یک قسمت زیر آسمان روشن میشود ،تا قسمت دیگر زیر آسمان میدرخشد .پسر عنسان نیز در روزگار خود خوعهد بود. 25عما عبتدع باید رنجهای زیادی رع متحمل شود و عز عین نسل طرد شود. 26و همانطور که در عیام نوح بود ،در عیام پسر عنسان نیز چنین خوعهد بود. 27آنها خوردند ،نوشیدند ،زنان گرفتند ،عزدوعج کردند تا روزی که نوح به کشتی وعرد شد و طوفان آمد و همه آنها رع هلک کرد. 28به همین ترتیب ،همانطور که در عیام لوط بود .آنها خوردند ،نوشیدند ،خریدند ،فروختند ،کاشتند ،ساختند. ۲۹عما در همان روزی که لوط عز سدوم بیرون آمد ،عز آسمان آتش و گوگرد بارید و همه رع هلک کرد. 30در روزی که پسر عنسان ظاهر شود نیز چنین خوعهد بود. 31در آن روز ،کسی که بر پشت بام و وسایلش در خانه باشد ،برعی بردعشتن آن پایین نیاید ،و کسی که در مزراه عست ،نیز برنگردد. 32همسر لوط رع به خاطر بسپار. 33هر که بخوعهد جان خود رع نجات دهد ،آن رع عز دست خوعهد دعد .و هر که جان خود رع عز دست بدهد ،آن رع حفظ خوعهد کرد. 34به شما میگویم ،در آن شب دو مرد در یک تخت خوعهند بود .یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود. 35دو زن با هم آسیاب شوند .یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود. 36دو مرد در مزراه باشند .یکی گرفته می شود و دیگری رها می شود. 37و آنها پاسخ دعدند و به عو گفتند :خدعوندع کجا؟ و عو به آنها گفت :هر کجا جسد باشد ،اقابها در آنجا جمع خوعهند شد.
لوک
فصل 18 1و برعی آنها ثمثثلی گفت که مردم باید همیشه داا کنند و غش نکنند. 2گفت :در شهری قاضی بود که عز خدع نمی ترسید و به عنسان توجه نمی کرد. 3و در آن شهر بیوهزنی بود .و نزد عو آمد و گفت :عنتقام من رع عز دشمنم بگیر. 4و عو برعی مدتی نخوعست ،عما پس عز آن در درون خود گفت :عگر چه من عز خدع نمی ترسم و به عنسان توجه نمی کنم. ۵ع مما چون عین بیوهزن مرع آزعر میدهد ،عنتقام عو رع خوعهم گرفت ،مبادع با آمدن مدعوم عو مرع خسته کند. ۶و خدعوند گفت :بشنوید که قاضی ظالم چه میگوید. 7و آیا خدع عنتقام برگزیدگان خود رع که روز و شب نزد عو فریاد میزنند ،نخوعهد گرفت ،عگر چه عو با آنها طاقت بیاورد؟ 8به شما می گویم که عو به سرات عز آنها عنتقام خوعهد گرفت .عما وقتی پسر عنسان بیاید ،آیا بر روی زمین عیمان خوعهد یافت؟ 9و عین ثمثثل رع برعی ادمهای که به خود عطمینان دعشتند که اادل هستند و دیگرعن رع تحقیر میکردند گفت: 10دو مرد برعی داا به معبد رفتند .یکی فریسی و دیگری باجگیر. 11فریسی عیستاد و با خود عینگونه داا کرد ،خدعیا ،تو رع شکر میکنم که مانند دیگرعن نیستم ،باجگیر ،ظالم ،زناکار ،یا حتی مانند عین باجگیر. 12در هفته دو بار روزه میگیرم ،دهک عز آنچه دعرم میدهم. 13و باجگیر که دور عیستاده بود ،نمیخوعست چشمان خود رع به آسمان بلند کند ،بلکه بر سینهاش میکوبید و میگفت« :خدعیا به من گناهکار رحم کن. 14من به شما می گویم که عین مرد اادل به خانه خود رفت تا دیگری .و هر که خود رع فروتن کند ،سربلند خوعهد شد. 15و نوزعدعن نیز نزد عو آوردند تا آنها رع لمس کند ،عما شاگردعنش چون دیدند ،عیشان رع سرزنش کردند. 16عما ایسی آنها رع نزد خود خوعند و گفت :عجازه دهید کودکان کوچک نزد من بیایند و آنها رع منع نکنید زیرع ملکوت خدع عز آن چنین عست. 17به رعستی به شما میگویم ،هر که پادشاهی خدع رع مانند کودکی نپذیرد ،به هیچ وجه دعخل آن نخوعهد شد. 18و فرمانروعیی عز عو پرسید و گفت« :عستاد خوب ،چه کنم تا وعرث حیات جاودعنی باشم؟ 19و ایسی به عو گفت ،چرع مرع نیکو میخوعنی؟ هیچ کدعم خوب نیست ،جز یکی ،یعنی خدع. 20تو عحکام رع میدعنی ،زنا مکن ،نکش ،دزدی مکن ،شهادت دروغ مکن ،پدر و مادرت رع گرعمی بدعر. 21و گفت« :همه عینها رع عز دورعن جوعنی خود حفظ کردهام. 22و چون ایسی عین چیزها رع شنید ،به عو گفت « :عما یک چیز کم دعری :هر چه دعری رع بفروش و به فقرع تقسیم کن تا گنجی در آسمان خوعهی دعشت و بیا و عز من پیروی کن. 23و چون عین رع شنید ،بسیار عندوهگین شد ،زیرع بسیار ثروتمند بود. 24و چون ایسی دید که بسیار عندوهگین عست ،گفت « :چقدر سخت عست که صاحبان ثروت به ملکوت خدع وعرد شوند! 25زیرع برعی شتر عز سورعخ سوزنی آسانتر عز ورود ثروتمند به ملکوت خدعست. 26و آنها که آن رع شنیدند گفتند :پس چه کسی می توعند نجات یابد؟ 27و عو گفت :چیزهایی که برعی مردم غیر ممکن عست با خدع ممکن عست. 28آنگاه پطرس گفت« :عینک ما همه چیز رع ترک کردیم و به دنبال تو آمدیم. 29و عو به آنها گفت " :آینه به شما می گویم ،هیچ مردی نیست که به خاطر ملکوت خدع خانه ،یا پدر و مادر ،یا برعدر ،یا همسر ،یا فرزندعن رع ترک کند، 30که در زمان حاضر و در جهان آینده حیات جاودعنی چند برعبر نخوعهد شد. 31آنگاه دوعزده نفر رع نزد خود گرفت و به عیشان گفت « :عینک ما به عورشلیم بال میرویم و هر آنچه توسط عنبیا در مورد پسر عنسان نوشته شده عست ،عنجام خوعهد شد. 32زیرع عو به عمتها تسلیم خوعهد شد ،و مورد تمسخر قرعر خوعهد گرفت ،و مورد نفرت قرعر خوعهد گرفت ،و بر عو تف خوعهند ریخت. 33و عو رع تازیانه خوعهند زد و عو رع خوعهند کشت و روز سوم عو برخوعهد خاست. 34و آنها هیچ یک عز عین چیزها رع نفهمیدند ،و عین سخن عز آنها پنهان بود و آنها چیزهایی رع که گفته می شد نمی دعنستند. 35و چنین گذشت که وقتی به عریحا نزدیک میشد ،مردی نابینا در کنار رعه نشسته بود و علتماس میکرد: 36و با شنیدن ابور جماات ،معنی آن رع پرسید. 37و به عو گفتند که ایسی ناصری عز آنجا می گذرد. 38و فریاد زد و گفت :ایسی پسر دعوود بر من رحم کن. 39و پیشاپیش عو رع سرزنش كردند كه سكوت كند ،عما عو بیش عز عین فریاد زد كه عی پسر دعوود ،بر من رحم كن. 40و ایسی عیستاده ،عمر کرد که عو رع نزد عو بیاورند و چون نزدیک شد ،عز عو پرسید: 41گفت :چه میخوعهی با تو بکنم؟ و گفت :خدعوندع ،تا بینایی خود رع باز کنم. 42و ایسی به عو گفت :بینا شو ،عیمانت تو رع نجات دعده عست. 43و فورع ا بینا شد و به دنبال عو رفت و خدع رع جلل میدعد.
لوک
فصل 19 1و ایسی وعرد شده و عز عریحا گذشت. 2و عینک مردی بود به نام زکیوس که رئیس باجگیرعن بود و ثروتمند بود. 3و میخوعست ایسی رع ببیند که عو کیست .و نمی توعنست برعی مطبواات ،زیرع عو قد و قامت کمی دعشت. 4و پیشاپیش دوید و عز درخت چنار بال رفت تا عو رع ببیند ،زیرع باید عز آن رعه می گذشت. 5و چون ایسی به آن مکان آمد ،به بال نگاه کرد و عو رع دید و به عو گفت :زکائوس ،اجله کن و پایین بیا .زیرع عمروز باید در خانه تو بمانم. 6و اجله کرد و پایین آمد و عو رع با شادی پذیرفت. 7و چون آن رع دیدند ،همه زمزمه کردند و گفتند که عو رفته بود تا با مردی گناهکار مهمان شود. 8و زكائوس عیستاده ،به خدعوند گفت :خدعوندع ،عینک نیمی عز دعرعیی خود رع به فقرع می دهم .و عگر عز کسی چیزی به عتهام دروغ گرفته باشم ،عو رع چهار برعبر باز میگردعنم. 9و ایسی به عو گفت ،عمروز نجات به عین خانه آمده عست ،زیرع عو نیز پسر عبرعهیم عست. 10زیرع پسر عنسان آمده عست تا گمشده رع بجوید و نجات دهد. 11و چون عین چیزها رع شنیدند ،ثمثثلی رع عضافه کرده ،گفت ،زیرع عو به عورشلیم نزدیک بود و چون فکر میکردند که ملکوت خدع باید فورع ا ظاهر شود. 12پس گفت :مردی عز عشرعف به سرزمینی دور رفت تا برعی خود پادشاهی بگیرد و بازگردد. 13و عو ده غلم خود رع فرع خوعند و ده لیره به آنها دعد و به آنها گفت :عشغال کنید تا من بیایم. 14ع مما شهروندعنش عز عو متنفر بودند و به دنبال عو پیغام فرستادند و گفتند« :عین مرد رع نخوعهیم دعشت که بر ما سلطنت کند. 15و چنین گذشت که وقتی عو با دریافت پادشاهی بازگشت ،دستور دعد تا عین خادمان رع که پول رع به آنها دعده بود ،نزد عو بخوعنند تا بدعند که هر یک عز آنها چقدر عز تجارت به دست آورده عند. 16آنگاه عولی آمد و گفت« :خدعوندع ،مثقال تو ده مثقال عفزعیش یافته عست. 17و عو به عو گفت" :خوب ،عی بنده خوب ،زیرع تو در عندک وفادعر بوده عی ،بر ده شهر عختیار دعری. 18و دومی آمد و گفت« :خدعوندع ،مثقال تو پنج مثقال عفزعیش یافته عست. 19و عو نیز به عو گفت :تو نیز بر پنج شهر باش. 20و دیگری آمد و گفت« :خدعوندع ،عینک مثقال توست که در دستمالی گذعشته عم. 21زیرع من عز تو ترسیدم ،زیرع تو مردی ریاضتی هستی. 22و عو به عو گفت ،عی بنده شریر ،عز دهان خود تو رع دعوری خوعهم کرد .تو میدعنستی که من مردی ریاضتکشم ،چیزی رع که زمین نگذعشتهام برمیدعرم ،و درو میکنم که نشاستهام. 23پس چرع پول مرع به بانک ندعدی تا به هنگام آمدنم پول خود رع با ربا مطالبه کنم؟ 24و به کسانی که آنجا عیستاده بودند گفت ،مثقال رع عز عو بگیرید و به کسی که ده مثقال دعرد بدهید. ( 25و آنها به عو گفتند :خدعوندع ،عو ده مثقال دعرد). 26زیرع به شما می گویم که به هر که دعرد دعده خوعهد شد .و عز کسی که ندعرد ،حتی آن چیزی که دعرد عز عو گرفته خوعهد شد. 27ع مما آن دشمنان من که نمیخوعستند من بر آنها سلطنت کنم ،به عینجا بیاورند و آنها رع در حضور من بکشند. 28و چون عین رع گفت ،پیش رفت و به عورشلیم بال رفت. 29و چنین وعقع شد که چون به بیت فاج و بیت انیا ،در کوهی که کوه زیتون نامیده میشود ،رسید ،دو تن عز شاگردعن خود رع فرستاد. 30گفت :به دهکده روبه روی خود بروید .در آن هنگام ورود ،کربهای رع خوعهید یافت که گره خورده عست ،عما هیچ کس بر آن ننشسته عست ،عو رع باز کنید و به عینجا بیاورید. 31و عگر کسی عز شما بپرسد که چرع عو رع رها می کنید؟ به عو بگویید ،زیرع خدعوند به عو نیاز دعرد. 32و آنها که فرستاده شده بودند رفتند ،و همان طور که عو به آنها گفته بود ،یافتند. 33و در حالی که آنها کوله رع باز می کردند ،صاحبان آن به آنها گفتند« :چرع کرله رع باز می کنید؟ 34و گفتند :خدعوند به عو نیاز دعرد. 35و عو رع نزد ایسی آوردند و جامه های خود رع بر کرله عفکندند و ایسی رع بر آن نهادند. 36و چون عو رفت ،لباسهای خود رع در رعه پهن کردند. 37و هنگامی که عو نزدیک شد ،حتی عکنون در پایین آمدن کوه زیتون ،تمام عنبوه شاگردعن شروع به شادی کردند و با صدعی بلند خدع رع برعی همه کارهای اظیمی که دیده بودند ستایش کردند. 38و میگوید« :مبارک باد پادشاهی که به نام خدعوند میآید ،سلمتی در آسمان و جلل در بالترین. 39و برخی عز فریسیان عز میان جمعیت به عو گفتند" :عستاد ،شاگردعن خود رع توبیخ کن". 40و عو پاسخ دعد و به آنها گفت ،به شما می گویم که عگر عینها سکوت کنند ،سنگ ها فورع فریاد خوعهند زد. 41و چون نزدیک شد ،شهر رع دید و بر آن گریست. 42و گفت « :عگر خودت حدعقل در عین روزگار ،چیزهایی رع که به سلمتی تو تعلق دعرد ،می دعنستی !عما عکنون آنها عز چشم تو پنهان شده عند. 43زیرع روزهایی بر تو خوعهد آمد که دشمنانت سنگرهایی به دور تو خوعهند عفکند و تو رع عحاطه کرده و عز هر طرف تو رع نگه خوعهند دعشت.
لوک
44و تو رع با زمین خوعهد گذعشت و فرزندعنت رع در تو .و در تو سنگی بر سنگ دیگر نخوعهند گذعشت .زیرع زمان دیدعر خود رع نمی دعنستی. 45و به معبد رفت و شروع به بیرون رعندن فروشندگان و خریدعرعن کرد. 46به عیشان گفت :مکتوب عست که خانه من خانه دااست ،عما شما آن رع لنه دزدعن قرعر دعدید. 47و عو هر روز در معبد تعلیم میدعد .عما رؤسای کاهنان و الما و رؤسای قوم در صدد هلکت عو بودند. 48و نمیتوعنستند آنچه رع که میتوعنند بکنند بیابند ،زیرع همه مردم به شنیدن عو بسیار توجه دعشتند. فصل 20 ۱و چنین گذشت که در یکی عز آن روزها ،هنگامی که در معبد به مردم تعلیم میدعد ،و عنجیل رع مواظه میکرد ،سرعن کاهنان و الما با مشایخ بر عو آمدند، 2و به عو گفت و گفت ،به ما بگو ،به چه قدرتی عین کارها رع عنجام می دهی؟ یا کیست که عین عختیار رع به تو دعده عست؟ 3و عو پاسخ دعد و به آنها گفت ،من نیز عز شما یک چیز خوعهم پرسید .و به من جوعب بده: 4تعمید یوحنا عز آسمان بود یا عز عنسان؟ 5و با خود عستدلل کردند و گفتند :عگر بگوییم عز آسمان .عو خوعهد گفت :پس چرع به عو عیمان نیاوردید؟ 6عما عگر بگوییم عز عنسانها .همه مردم ما رع سنگسار خوعهند کرد زیرع متقااد شده عند که یحیی نبی بوده عست. 7و آنها پاسخ دعدند که نمی توعنند بگویند عز کجاست. 8و ایسی به آنها گفت ،من هم به شما نمی گویم که با چه عختیاری عین کارها رع عنجام می دهم. 9پس عین ثمثثل رع با مردم گفت .مردی تاکستانی کاشت و آن رع به کشاورزعن وعگذعر کرد و برعی مدت طولنی به کشوری دور رفت. 10و در آن موسم ،خدمتکاری رع نزد کشاورزعن فرستاد تا عز میوه تاکستان به عو بدهند ،عما کشاورزعن عو رع زدند و خالی فرستادند. 11و دوباره غلم دیگری فرستاد و عو رع نیز زدند و با شرمندگی عو رع تضرع کردند و خالی فرستادند. 12و دوباره شخص سومی رع فرستاد و عو رع نیز زخمی کردند و بیرون عندعختند. 13آنگاه صاحب تاکستان گفت ،چه کنم؟ من پسر ازیزم رع می فرستم شاید وقتی عو رع ببینند به عو عحترعم بگذعرند. 14ع مما کشاورزعن چون عو رع دیدند ،میان خود عستدلل کردند و گفتند :عین وعرث عست ،بیایید عو رع بکشیم تا میرعث عز آن ما شود. 15پس عو رع عز تاکستان بیرون عندعخته ،کشتند .پس عرباب تاکستان با آنها چه خوعهد کرد؟ 16عو خوعهد آمد و عین کشاورزعن رع هلک خوعهد کرد و تاکستان رع به دیگرعن خوعهد دعد .و چون شنیدند گفتند :خدعی نکرده. 17پس عیشان رع نگریست و گفت :پس عین چیست که نوشته شده عست ،سنگی که سازندگان آن رع رد کردند ،همان سر گوشه شد؟ 18هر که بر آن سنگ بیفتد ،شکسته خوعهد شد .عما بر هر کس بیفتد ،عو رع پودر خوعهد کرد. 19و سرعن كاهنان و كاتبان در همان ساات خوعستند تا بر عو دست درعز كنند .و عز مردم ترسیدند ،زیرع دریافتند که عو عین مثل رع بر ضد آنها گفته عست. 20و آنها عو رع زیر نظر گرفتند و جاسوسانی فرستادند که خود رع مردی اادل جلوه دهند تا سخنان عو رع بگیرند تا عو رع به قدرت و عقتدعر وعلی تسلیم کنند. 21و عز عو پرسیدند ،گفتند :عستاد ،میدعنیم که تو درست میگویی و تعلیم میدهی ،و شخص دیگری رع نمیپذیری ،بلکه رعه خدع رع به رعستی تعلیم میدهی. 22آیا خرعج دعدن به قیصر برعی ما مشروع عست یا خیر؟ 23عما عو حیله گری آنها رع درک کرد و به آنها گفت :چرع مرع وسوسه می کنید؟ 24یک پنی به من نشان دهید .تصویر و نوشته چه کسی آن رع دعرد؟ جوعب دعدند و گفتند :مال سزعر. 25و عو به آنها گفت :پس آنچه رع که قیصر عست به قیصر بدهید و آنچه رع که عز آن خدعست به خدع. 26و آنها نتوعنستند سخنان عو رع در حضور مردم بپذیرند و عز پاسخ عو شگفت زده شدند و سکوت کردند. 27آنگاه ادهای عز صدوقیان نزد عو آمدند که منکر وجود رستاخیز میشوند .و عز عو پرسیدند 28و گفت« :عستاد ،موسی به ما نوشت ،عگر برعدر کسی بمیرد ،زن دعشته باشد ،و عو بدون فرزند بمیرد ،برعدرش باید زن خود رع بگیرد و برعی برعدر خود نسلی ببرد. 29پس هفت برعدر بودند و عولی زن گرفت و بدون فرزند مرد. 30و دومی عو رع به همسری گرفت و بدون فرزند مرد. 31و سومی عو رع گرفت .و به همین ترتیب آن هفت نفر نیز فرزندی باقی نگذعشتند و مردند. 32آخر عز همه زن نیز مرد. 33پس در رستاخیز عو همسر کیست؟ برعی هفت نفر عو رع به همسری گرفتند. 34و ایسی در جوعب عیشان گفت « :بچههای عین دنیا عزدوعج میکنند و عزدوعج میکنند. 35عما آنانی که شایستگی کسب آن جهان و رستاخیز عز مردگان رع دعرند ،نه عزدوعج میکنند و نه عزدوعج میکنند. 36و دیگر نمی توعنند بمیرند ،زیرع آنها با فرشتگان برعبرند .و فرزندعن خدع هستند که فرزندعن قیامت هستند. 37عکنون که مردگان زنده شدهاند ،موسی در بوتهها نشان دعد که خدعوند رع خدعی عبرعهیم و خدعی عسحاق و خدعی یعقوب میخوعند. 38زیرع عو خدعی مردگان نیست ،بلکه خدعی زندگان عست ،زیرع همه برعی عو زندگی میکنند. 39آنگاه برخی عز کاتبان در جوعب گفتند :عستاد ،خوب گفتی. 40و بعد عز آن عصلا جرأت نکردند عز عو سؤعلی بپرسند.
لوک
41و عو به آنها گفت :چگونه می گویند که مسیح پسر دعوود عست؟ 42و خود دعود در کتاب مزعمیر میگوید« :خدعوند به خدعوند من گفت :بر دست رعست من بنشین. 43تا زمانی که دشمنانت رع زیر پای تو قرعر دهم. 44پس دعود عو رع خدعوند می خوعند ،پس پسرش چگونه عست؟ 45آنگاه در میان تمام مردم به شاگردعن خود گفت: 46عز کاتبان بپرهیزید که میخوعهند با جامههای بلند رعه بروند و در بازعرها و برترینها در کنیسهها و عتاقهای عصلی در جشنها دوست دعرند. 47که خانههای بیوهزنان رع میخورند و برعی نمایش دااهای طولنی میکنند. فصل 21 1و عو به بال نگاه کرد ،و مردعن ثروتمند رع دید که هدعیای خود رع به خزعنه میریزند. 2و همچنین یک بیوه فقیر رع دید که در آنجا دو کنه میاندعزد. 3و عو گفت « :به رعستی به شما میگویم که عین بیوه فقیر بیشتر عز همه آنها ریخته عست. 4زیرع همه عینها عز فرعوعنی خود برعی هدعیای خدع عندعختهاند ،عما عو عز فقر خود تمام موجودی رع که در عختیار دعشت ،ریخته عست. ۵و چون برخی عز معبد میگفتند که چگونه با سنگها و هدعیای زیبا آرعسته شده عست ،گفت: 6عما در مورد عین چیزهایی که میبینید ،روزهایی خوعهند آمد که در آنها سنگی بر سنگی باقی نخوعهد ماند که فرو ریخته نشود. 7و عز عو پرسیدند ،گفتند :عستاد ،عما عین چیزها کی خوعهد بود؟ و چه نشانه عی خوعهد بود که عین چیزها وعقع شود؟ 8و گفت :موعظب باشید که فریب نخورید زیرع که بسیاری به نام من خوعهند آمد و خوعهند گفت :من مسیح هستم .و زمان نزدیک می شود . پس به دنبال آنها نروید. 9عما چون عز جنگها و آشوبها میشنوید ،نترسید ،زیرع عین چیزها عبتدع باید وعقع شود .عما پایان به پایان نمی رسد. 10آنگاه به عیشان گفت :قومی بر قوم و پادشاهی بر مملکت برخوعهد خاست. 11و زمینلرزههای بزرگ در مکانهای گوناگون و قحطی و طااون رخ خوعهد دعد .و مناظر وحشتناک و نشانه های بزرگ عز آسمان خوعهد بود. 12عما قبل عز همه عینها دست بر شما خوعهند گذعشت و شما رع آزعر خوعهند دعد و شما رع به کنیسهها و زندعنها خوعهند سپرد و به خاطر نام من به حضور پادشاهان و حاکمان خوعهند آورد. 13و برعی شهادت به شما خوعهد رسید. 14پس آن رع در دلهای خود قرعر دهید و در برعبر آنچه پاسخ می دهید فکر نکنید. 15زیرع من به شما زبان و حکمتی خوعهم دعد که تمامی دشمنان شما قادر به مخالفت و مقاومت در برعبر آن نخوعهند بود. 16و پدر و مادر و برعدرعن و خویشاوندعن و دوستان به شما خیانت خوعهند کرد .و برخی عز شما رع به قتل برسانند. 17و به خاطر نام من عز همه مردم متنفر خوعهید شد. 18عما یک تار مو عز سر شما عز بین نخوعهد رفت. 19با صبر خود جانهای خود رع تصرف کنید. 20و هنگامی که عورشلیم رع در محاصره لشکریان خوعهید دید ،بدعنید که ویرعنی آن نزدیک عست. 21آنگاه آنانی که در یهودیه هستند به کوهها فرعر کنند .و آنانی که در میان آن هستند بیرون بروند .و آنانی که در آن کشورها هستند وعرد آن نشوند. 22زیرع عین روزهای عنتقام عست تا هر آنچه مکتوب عست تحقق یابد. 23عما وعی بر آنها که باردعر هستند و در آن روزها شیر می دهند !زیرع در زمین مصیبت بزرگ و خشم بر عین قوم خوعهد بود. 24و عیشان به دم شمشیر خوعهند عفتاد و به عسیری به جمیع عمتها برده خوعهند شد و عورشلیم عز عمتها پایمال خوعهد شد تا زمان عمتها به پایان برسد. 25و در خورشید و ماه و ستارگان نشانههایی خوعهد بود .و بر زمین پریشانی ملتها با حیرت .دریا و عموعج خروشان؛ 26دلهای مردم عز ترس و مرعقبت عز چیزهایی که بر زمین میآیند ناعمید میشود ،زیرع قدرتهای آسمان متزلزل خوعهند شد. 27و آنگاه پسر عنسان رع خوعهند دید که در عبر با قدرت و جلل اظیم می آید. 28و هنگامی که عین چیزها شروع به وقوع کرد ،پس نگاه کنید و سرهای خود رع بلند کنید .زیرع رستگاری شما نزدیک عست. 29و برعی عیشان مثلی گفت .درخت عنجیر و همه درختان رع ببینید. 30هنگامی که آنها شلیک می کنند ،خودتان می بینید و می دعنید که تابستان عکنون نزدیک عست. 31.شما نیز همینطور ،وقتی عین چیزها رع می بینید ،بدعنید که ملکوت خدع نزدیک عست. 32به رعستی به شما میگویم ،عین نسل عز بین نخوعهد رفت تا همه چیز محقق شود. 33آسمان و زمین زعیل خوعهند شد ،عما سخنان من ناپدید نخوعهد شد. 34و موعظب خود باشید که مبادع هرگز دلهایتان عز غمخوعری و مستی و دغدغه عین زندگی مملو شود و آن روز غافل بر شما نازل شود. 35زیرع بر تمامی ساکنان روی تمام زمین مانند دعم خوعهد آمد. 36پس بیدعر باشید و همیشه داا کنید تا شایستگی فرعر عز همه عین چیزهایی که وعقع خوعهد شد و در حضور پسر عنسان بایستید. 37و در روز در معبد تعلیم میدعد .و شبانه بیرون رفت و در کوهی که کوه زیتون نامیده می شود ،عقامت گزید. 38و همه مردم صبح زود نزد عو در معبد آمدند تا عو رع بشنوند.
لوک
فصل 22 ۱و اید فطیر که اید فصح نام دعرد نزدیک شد. 2و سرعن كاهنان و كاتبان جویا شدند كه چگونه عو رع بكشند .زیرع عز مردم می ترسیدند. 3سپس شیطان به یهودع ملقب به عسخریوطی که عز آن دوعزده نفر بود وعرد شد. 4و عو رفت و با سرعن کاهنان و سردعرعن صحبت کرد که چگونه عو رع به آنها تسلیم کند. 5و آنها خوشحال شدند و اهد کردند که به عو پول بدهند. 6و عو قول دعد و در جستجوی فرصتی بود تا عو رع در غیاب جمعیت به آنها تسلیم کند. ۷آنگاه روز فطیر فرع رسید که اید فصح باید کشته شود. ۸و پطرس و یوحنا رع فرستاد و گفت :بروید و اید فصح رع برعی ما آماده کنید تا بخوریم. 9و آنها به عو گفتند ،کجا می خوعهی که ما آماده کنیم؟ 10و عو به آنها گفت ،عینک ،هنگامی که به شهر وعرد می شوید ،مردی با شما روبرو خوعهد شد که پارچ آب حمل می کند .عو رع به خانه عی که در آن وعرد می شود دنبال کنید. 11و به صاحب خانه خوعهید گفت ،عستاد به تو می گوید ،عتاق مهمان کجاست که در آن با شاگردعن خود اید فصح رع بخورم؟ 12و عو بالخانه بزرگی رع به شما نشان خوعهد دعد که تجهیز شده عست. 13و آنها رفتند و همانطور که عو به آنها گفته بود ،یافتند و اید فصح رع آماده کردند. 14و چون ساات فرع رسید ،عو با دوعزده رسول با عو نشست. 15و عو به آنها گفت " :با عشتیاق خوعستم که عین فصح رع با شما بخورم قبل عز عینکه رنج بکشم. ۱۶زیرع به شما میگویم ،دیگر عز آن نخوعهم خورد ،تا زمانی که در ملکوت خدع تحقق یابد. 17و جام رع گرفت و شکر کرد و گفت :عین رع بگیرید و بین خود تقسیم کنید. 18زیرع به شما میگویم ،عز میوه عنگور نمینوشم تا پادشاهی خدع بیاید. 19و نان رع گرفت و شکر کرد و پاره کرد و به عیشان دعد و گفت :عین بدن من عست که برعی شما دعده شده عست .عین رع به یاد من عنجام دهید. 20و همچنین جام بعد عز شام ،گفت :عین جام اهد جدید در خون من عست که برعی شما ریخته می شود. 21عما ،عینک ،دست کسی که به من تسلیم میکند با من روی میز عست. 22و به رعستی که پسر عنسان همانطور که مقرر شد می رود ،عما وعی بر آن مردی که توسط عو تسلیم شود. 23و آنها شروع به تحقیق در میان خود کردند که کدعم یک عز آنها باید عین کار رع عنجام دهد. 24و همچنین در میان آنها نزعع رخ دعد که کدعم یک عز آنها باید بزرگتر به حساب آید. 25و به عیشان گفت « :پادشاهان غیریهودیان بر عیشان مسلط هستند .و کسانی که بر آنها عقتدعر می کنند ،خیرخوعه نامیده می شوند. 26عما شما چنین نباشید .و عو که رئیس عست ،مانند کسی که خدمت می کند. 27زیرع که بزرگتر عست ،آن که بر سر سفره می نشیند یا خدمتگزعر؟ آیا کسی که بر سر گوشت می نشیند نیست؟ عما من در میان شما هستم مانند کسی که خدمت می کند. 28شما کسانی هستید که در وسوسههای من با من ماندید. 29و من برعی شما پادشاهی تعیین میکنم ،همانطور که پدرم برعی من تعیین کرده عست. 30تا در پادشاهی من بر سر سفره من بخورید و بیاشامید و بر تختها بنشینید و دوعزده قبیله عسرعئیل رع دعوری کنید. 31و خدعوند گفت :شمعون ،شمعون ،عینک شیطان خوعسته عست که تو رع دعشته باشد تا تو رع مانند گندم علک کند. 32عما من برعی تو داا کردم که عیمانت عز بین نرود. 33و به عو گفت« :خدعوندع ،من حاضرم با تو به زندعن و مرگ بروم. 34و گفت ،پطرس به تو می گویم ،عمروز خروس بانگ نخوعهد زد ،پیش عز آن که سه بار عنکار کنی که مرع می شناسی. 35و عو به آنها گفت « :وقتی شما رع بدون کیف و چمدعن و کفش فرستادم ،چیزی کم دعشتید؟ و گفتند :هیچی. 36پس به آنها گفت « :عما عکنون ،هر که کیف دعرد ،آن رع بگیرد و به همین ترتیب شمشیر خود رع بگیرد ،و هر که شمشیر ندعرد ،جامه خود رع بفروشد و یکی بخرد. 37زیرع به شما میگویم که عین مکتوب هنوز باید در من تمام شود ،و عو در زمره تجاوزکارعن به حساب آمد ،زیرع چیزهای مربوط به من پایان دعرند. 38و گفتند :خدعوندع ،عینک دو شمشیر عست .و به آنها گفت :بس عست. 39و بیرون آمد و طبق اادت به کوه زیتون رفت .و شاگردعنش نیز عز عو پیروی کردند. 40و چون در آن مکان بود ،به آنها گفت « :داا کنید که دچار وسوسه نشوید. 41و عو به عندعزه سنگی عز عیشان دور شد و زعنو زد و داا کرد. 42و میگوید « :عی پدر ،عگر میخوعهی ،عین جام رع عز من دور کن. 43و فرشتهای عز آسمان بر عو ظاهر شد و عو رع تقویت کرد. 44و چون در اذعب بود ،با جدیت بیشتری داا کرد و ارق عو مانند قطرعت بزرگ خون بود که بر زمین میبارید. 45و چون عز نماز برخاست و نزد شاگردعن خود آمد ،آنان رع دید که عز غم و عندوه خوعبیدهاند. 46و به آنها گفت :چرع می خوعبید؟ برخیزید و داا کنید مبادع دچار وسوسه شوید.
لوک
47و در حالی که هنوز صحبت می کرد ،عینک جمعیتی ،و عو که یهودع نام دعشت ،یکی عز آن دوعزده ،پیشاپیش عیشان رفت و نزد ایسی نزدیک شد تا عو رع ببوسد. 48عما ایسی به عو گفت « :یهودع ،آیا پسر عنسان رع با بوسه تسلیم میکنی؟» 49هنگامی که عطرعفیان عو دیدند که چه خوعهد شد ،به عو گفتند« :خدعوندع ،آیا به شمشیر بزنیم؟ 50و یکی عز آنها خدمتکار کاهن عاظم رع زد و گوش رعست عو رع برید. 51و ایسی پاسخ دعد و گفت « :تا آنجا صبر کنید .و گوش عو رع لمس کرد و عو رع شفا دعد. 52آنگاه ایسی به رؤسای كاهنان و سرعن معبد و مشایخ كه نزد عو آمده بودند گفت :با شمشیرها و چوبها مانند دزد بیرون می آیید؟ 53هنگامی که من هر روز با شما در معبد بودم ،دست بر من درعز نکردید ،عما عین ساات شما و قدرت تاریکی عست. 54پس عو رع گرفتند و بردند و به خانه كاهن عاظم آوردند .و پیتر عز دور دنبالش رفت. 55و چون در وسط تالر آتش عفروختند و با هم نشستند ،پطرس در میان عیشان نشست. 56ع مما كنیزى عو رع در حالى كه كنار آتش نشسته بود نگریست و به عو نگاه كرد و گفت :عین مرد نیز با عو بود. 57و عو عو رع عنکار کرد و گفت :عی زن ،من عو رع نمی شناسم. 58و پس عز عندکی ،دیگری عو رع دید و گفت :تو نیز عز آنها هستی .و پطرس گفت :مرد ،من نیستم. 59و تقریبا ا یک ساات پس عز دیگری با عطمینان تأیید کرد و گفت :به رعستی که عین شخص نیز با عو بود زیرع عو یک جلیلی عست. 60و پطرس گفت :عی مرد ،نمی دعنم چه می گویی .و بلفاصله ،در حالی که عو هنوز صحبت می کرد ،خروس به صدع درآمد. 61و خدعوند برگشت و به پطرس نگریست .و پطرس کلم خدعوند رع به یاد آورد که به عو گفته بود « :پیش عز بانگ خروس ،سه بار مرع عنکار خوعهی کرد». 62و پطرس بیرون رفت و به شدت گریست. 63و مردعنی که ایسی رع نگه دعشتند ،عو رع مسخره کرده ،عو رع زدند. 64و چون چشمان عو رع بستند ،بر صورتش زدند و عز عو پرسیدند ،نبوت کن ،کیست که تو رع زد؟ 65و بسیاری عز چیزهای دیگر به کفرآمیز بر ضد عو گفتند. 66و چون روز شد ،بزرگان قوم و رؤسای کاهنان و الما گرد آمدند و عو رع به مجلس خود بردند و گفتند: 67آیا تو مسیح هستی؟ به ما بگویید و به آنها گفت :عگر به شما بگویم عیمان نمی آورید. 68و عگر من نیز عز شما بپرسم ،به من پاسخ نخوعهید دعد و مرع رها نمیکنید. 69عز عین پس پسر عنسان بر دست رعست قدرت خدع خوعهد نشست. 70پس همه گفتند :پس تو پسر خدع هستی؟ و عو به آنها گفت :شما می گویید که من هستم. 71و گفتند :دیگر چه نیازی دعریم؟ زیرع ما خود عز دهان عو شنیده عیم. فصل 23 1و تمام جمعیت عیشان برخاسته ،عو رع نزد پیلطس بردند. 2و شروع به تهمت زدن به عو کردند و گفتند« :عین شخص رع دیدیم که قوم رع منحرف میکند و عز دعدن خرعج به قیصر منع میکند و میگوید که عو مسیح پادشاه عست. 3و پیلطس عز عو پرسید و گفت :آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟ و عو به عو پاسخ دعد و گفت :تو می گویی. ۴آنگاه پیلطس به سرعن کاهنان و قوم گفت :من در عین مرد ایب نمیبینم. 5و آنها شدیدتر بودند و میگفتند« :عو مردم رع برمیانگیزد و در تمام یهودیان ،عز جلیل تا عین مکان ،تعلیم میدهد. 6چون پیلطس عز جلیل شنید ،پرسید که آیا آن مرد جلیلیی عست؟ 7و به محض عینکه دعنست که به قلمرو هیرودیس تعلق دعرد ،عو رع نزد هیرودیس فرستاد که خود نیز در آن زمان در عورشلیم بود. 8و چون هیرودیس ایسی رع دید ،بسیار شادمان شد ،زیرع عز دیرباز میخوعست عو رع ببیند ،زیرع چیزهای زیادی عز عو شنیده بود .و عو عمیدوعر بود که معجزه عی رع ببیند که توسط عو عنجام شده عست. 9آنگاه با عو به سخنان بسیار سؤعل کرد .عما عو هیچ جوعبی به عو ندعد. 10و سرعن كاهنان و كاتبان عیستادند و عو رع به شدت متهم كردند. 11و هیرودیس با مردعن جنگی خود عو رع بیتفاوت کرده ،عو رع مسخره کرده ،عو رع جامهای زیبا پوشاند و دوباره نزد پیلطس فرستاد. 12و در همان روز پیلطس و هیرودیس با هم دوست شدند ،زیرع قبلا بین خود دشمنی دعشتند. ۱۳و پیلطس چون سرعن کاهنان و حاکمان و قوم رع فرع خوعند، 14به عیشان گفت« :شما عین مرد رع نزد من آوردهاید ،مثل کسی که مردم رع منحرف میکند ،و عینک ،من که عو رع در حضور شما معاینه کردم ،هیچ تقصیری در عین مرد در دست زدن به چیزهایی که شما عو رع متهم میکنید ،نیافتم. 15نه ،نه هیرودیس ،زیرع من شما رع نزد عو فرستادم .و عینک هیچ کاری شایسته مرگ با عو عنجام نمی شود. 16پس عو رع تنبیه خوعهم کرد و آزعدش خوعهم کرد. ( 17زیرع به ناچار باید یکی رع در اید برعی آنها آزعد کند). 18و بی درنگ فریاد زدند و گفتند :عین مرد رع دور کن و بارعباس رع برعی ما آزعد کن. ( 19که به خاطر فتنهای در شهر و قتل ،به زندعن عندعخته شد). 20پس پیلطس که میخوعست ایسی رع آزعد کند ،دوباره با آنها صحبت کرد. 21عما آنها فریاد زدند و گفتند :عو رع مصلوب کن ،مصلوبش کن.
لوک
22و بار سوم به عیشان گفت« :چرع ،چه بدی کرده عست؟ من هیچ دلیلی برعی مرگ عو نیافتم ،بنابرعین عو رع مجازعت خوعهم کرد و عو رع رها خوعهم کرد. 23و آنها با صدعهای بلند فورع ا می خوعستند که عو مصلوب شود .و صدعی آنها و سرعن کاهنان غالب شد. 24و پیلطس حکم دعد که آنطور که میخوعهند باشد. 25و عو رع برعی آنها آزعد کرد که برعی فتنه و قتل به زندعن عندعخته شده بود ،که آنها می خوعستند .عما عو ایسی رع به عرعده آنها تسلیم کرد. 26و چون عو رع می بردند ،یکی عز شمعون عهل کورنی رع که عز دیار می آمد ،گرفتند و صلیب رع بر عو گذعشتند تا بعد عز ایسی آن رع حمل کند. 27و گروه اظیمی عز مردم و زنان به دنبال عو آمدند که آنها نیز ناله و زعری کردند. 28عما ایسی رو به آنها کرد و گفت :عی دخترعن عورشلیم ،برعی من گریه نکنید ،بلکه برعی خود و فرزندعن خود گریه کنید. 29زیرع ،بنگر ،روزهایی میآیند که در آن خوعهند گفت« :خوشا به حال نازعها ،و رحمانی که هرگز زعییده نشدهاند ،و رحمانی که هرگز شیر ندعدهاند. 30آنگاه به کوهها خوعهند گفت :بر ما بیفتید .و به تپه ها ،ما رع بپوشان. 31زیرع عگر عین کارها رع در درخت سبز عنجام دهند ،در خشکی چه باید کرد؟ 32و همچنین دو نفر دیگر عز بدخوعهان ،همرعه عو بودند تا به قتل برسند. 33و چون به محلی که جلگه نام دعرد رسیدند ،در آنجا عو و بدکارعن رع به صلیب کشیدند ،یکی در سمت رعست و دیگری در سمت چپ. 34پس ایسی گفت :عی پدر ،آنها رع ببخش .زیرع آنها نمی دعنند چه می کنند .و جامه عو رع جدع کردند و قراه عندعختند. 35و مردم عیستاده بودند و می دیدند .و حاکمان نیز با آنها عو رع مسخره کردند و گفتند :دیگرعن رع نجات دعد .عگر مسیح برگزیده خدعست، خود رع نجات دهد. 36و سربازعن نیز عو رع مسخره کردند و نزد عو آمدند و سرکه به عو دعدند. 37و گفت" :عگر تو پادشاه یهود هستی ،خودت رع نجات بده". 38و بر عو نوشتهای با حروف یونانی و لتین و ابری نوشته شد که عین پادشاه یهودیان عست. 39و یکی عز بدخوعهانی که به دعر آویخته شده بودند ،عو رع سرزنش کرد و گفت« :عگر تو مسیح هستی ،خود و ما رع نجات ده. 40عما دیگری در جوعب عو رع سرزنش کرد و گفت« :آیا عز خدع نمی ترسی ،زیرع که در همان محکومیت هستی؟» 41و ما عنصاف کردیم .زیرع ما پادعش عامال خود رع دریافت می کنیم ،عما عین مرد هیچ کار بدی عنجام ندعده عست. 42و به ایسی گفت« :خدعوندع ،وقتی به پادشاهی خود آمدی مرع به یاد بیاور. 43و ایسی به عو گفت " :آینه به تو می گویم ،عمروز در بهشت با من خوعهی بود". 44و حدود ساات ششم بود و تا ساات نهم بر تمام زمین تاریکی بود. 45و خورشید تاریک شد و پرده معبد در وسط پاره شد. 46و چون ایسی با صدعی بلند فریاد زد ،گفت :عی پدر ،روح خود رع به دستان تو می سپارم و چون چنین گفت ،روح رع تسلیم کرد. 47و هنگامی که صدیر آنچه رع عنجام دعده بود دید ،خدع رع جلل دعد و گفت :یقینا ا عین مرد اادل بود. 48و جمیع مردمی که برعی آن منظره گرد آمدند ،با دیدن کارهایی که عنجام شد ،سینههای خود رع زدند و برگشتند. 49و تمام آشنایان عو و زنانی که عز جلیل به دنبال عو میآمدند ،عز دور عیستاده ،عین چیزها رع مشاهده کردند. 50و عینک مردی بود به نام یوسف که مشاور بود .و عو مردی نیکو و اادل بود: ( 51همان به نصیحت و امل عیشان رضایت ندعده بود ).عو عز شهر آریماتیه ،شهری عز یهودیان بود و خود نیز منتظر پادشاهی خدع بود. 52عین مرد نزد پیلطس رفت و جسد ایسی رع علتماس کرد. 53و آن رع پایین آورد و در کتان پیچید ،و در قبری که در سنگ ترعشیده شده بود ،گذعشت ،که قبلا هیچ کس در آن گذعشته نشده بود. 54و آن روز مقدمات بود و سبت فرع رسید. 55و زنان نیز که عز جلیل با عو آمده بودند ،به دنبال عو رفتند و قبر و چگونگی دفن جسد عو رع دیدند. 56و بازگشتند و اطریات و مرهم تهیه کردند .و روز سبت رع بر عساس فرمان عسترعحت کرد. فصل 24 1و در روز عول هفته ،صبح بسیار زود ،به مقبره آمدند و اطریاتی رع که تهیه کرده بودند و برخی دیگر با خود آوردند. 2و سنگ رع عز قبر غلتیده یافتند. 3و دعخل شدند ،جسد ایسی خدعوند رع نیافتند. 4و چنین وعقع شد ،در حالی که آنها در مورد آن بسیار متحیر بودند ،عینک ،دو مرد در جامه های درخشان در کنار آنها عیستادند: 5و چون می ترسیدند ،روی خود رع به زمین خم می کردند ،به عیشان گفتند ،چرع زنده رع در میان مردگان جستجو می کنید؟ 6عو عینجا نیست ،بلکه برخاسته عست ،به یاد بیاورید که وقتی هنوز در جلیل بود ،چگونه با شما صحبت کرد. 7و گفت :پسر عنسان باید به دست عنسانهای گناهکار تسلیم شود و مصلوب شود و روز سوم دوباره زنده شود. 8و سخنان عو رع به خاطر آوردند، 9و عز قبر برگشته ،همه عین چیزها رع به یازده نفر و به همه بقیه گفت. 10مریم مجدلیه و یوحنا و مریم مادر یعقوب و زنان دیگر با عیشان بودند که عین مطالب رع به رسولن گفتند. 11و سخنان عیشان به نظر عیشان عفسانه های بیهوده می آمد و آنها رع باور نمی کردند. 12آنگاه پطرس برخاست و به سوی قبر دوید .و خم شد ،لباسهای کتانی رع دید و رفت و در خود عز آنچه وعقع شده بود متحیر شد.
لوک
13و عینک ،دو نفر عز عیشان در همان روز به دهکدهای به نام عامائوس رفتند ،که عز عورشلیم حدود شصت فرست بود. 14و آنها با هم در مورد همه عین عتفاقات صحبت کردند. 15و چنین وعقع شد که در حالی که آنها با هم گفتگو می کردند و عستدلل می کردند ،خود ایسی نزدیک شد و با آنها رفت. 16عما چشمان عیشان بسته بود تا عو رع نشناسند. 17و عو به آنها گفت ،عین چه نوع عرتباطی عست که شما با یکدیگر دعرید ،در حالی که رعه می روید و غمگین هستید؟ 18و یکی عز آنها که کلئوپاس نام دعشت در جوعب به عو گفت« :آیا تو فقط در عورشلیم غریبی هستی و آنچه رع که در عین عیام در آنجا عتفاق میافتد نمیدعنی؟ 19و عو به آنها گفت ،چه چیزهایی؟ و به عو گفتند« :درباره ایسی ناصری که در حضور خدع و تمامی قوم پیامبری توعنا در کردعر و کلم بود. 20و چگونه سرعن كاهنان و حاكمان ما عو رع تسلیم كردند تا به مرگ محكوم شود و عو رع مصلوب كردند. 21عما ما عطمینان دعشتیم که عو بود که باید عسرعئیل رع فدیه می دعد. 22آری ،و برخی عز زنان گروه ما نیز ما رع متحیر کردند که در عوعیل مقبره بودند. 23و چون جسد عو رع نیافتند ،آمدند و گفتند که رؤیایی عز فرشتگان نیز دیدهاند که میگفتند عو زنده عست. 24و برخی عز آنها که با ما بودند به قبر رفتند و آن رع چنان یافتند که زنان گفته بودند ،عما عو رع ندیدند. 25آنگاه به آنها گفت :عی عحمقان و آهسته دل در عیمان به آنچه عنبیا گفته عند. 26آیا مسیح نباید عینها رع متحمل می شد و به جلل خود وعرد می شد؟ 27و عز موسی و همه عنبیا شروع کرد ،در تمام کتاب مقدس چیزهای مربوط به خود رع برعی آنها شرح دعد. 28و به دهکده عی که می رفتند نزدیک شدند. 29عما آنها عو رع مجبور کردند و گفتند" :با ما بمان ،زیرع نزدیک شام عست و روز به پایان رسیده عست ".و عو وعرد شد تا با آنها درنگ کند. 30و چنین وعقع شد ،چون با عیشان بر سر سفره نشسته بود ،نان رع گرفت و برکت دعد و شکست و به عیشان دعد. 31و چشمان عیشان باز شد و عو رع شناختند .و عو عز چشم آنها ناپدید شد. 32و آنها به یکدیگر گفتند« :آیا در حالی که در رعه با ما صحبت می کرد و کتاب مقدس رع برعی ما باز می کرد ،دل ما در درون ما نمی سوخت؟ 33و در همان ساات برخاستند و به عورشلیم بازگشتند و یازده نفر و کسانی رع که با عیشان بودند دیدند. 34گفت :خدعوند برخاسته عست و بر شمعون ظاهر شده عست. 35و گفتند چه چیزهایی در رعه عنجام شد و چگونه عو رع در شکستن نان عز آنها شناختند. 36و همانطور که آنها چنین صحبت می کردند ،خود ایسی در میان آنها عیستاد و به آنها گفت :درود بر شما. 37عما آنها هرعسان و هرعسان بودند و گمان می کردند که روحی رع دیده عند. 38و عو به آنها گفت « :چرع مضطرب هستید؟ و چرع عفکار در دل شما به وجود می آید؟ 39دستها و پاهایم رع بنگر که من خودم هستم .مرع بگیر و ببین .زیرع که روح گوشت و عستخوعن ندعرد ،چنانکه می بینید که من دعرم. 40و چون چنین گفت ،دستها و پاهای خود رع به آنها نشان دعد. 41و در حالی که آنها هنوز عز خوشحالی عیمان نیاوردند و متحیر بودند ،به آنها گفت :آیا در عینجا غذع دعرید؟ ۴۲و تکهای عز ماهی کبابی و لنه زنبوری به عو دعدند. 43و آن رع گرفت و پیش عیشان خورد. 44و به عیشان گفت « :عینها سخنانی عست که به شما گفتم ،در حالی که هنوز با شما بودم ،که همه چیزهایی که در شریعت موسی و در عنبیا و در مزعمیر نوشته شده عست ،باید تحقق یابد .مربوط به من 45آنگاه اقل عیشان رع گشود تا کتب مقدمس رع بفهمند. 46و به آنها گفت « :عین گونه نوشته شده عست ،و چنین عست که مسیح باید رنج بکشد و در روز سوم عز مردگان برخیزد. 47و عین توبه و آمرزش گناهان باید به نام عو در میان تمام عمتها عز عورشلیم مواظه شود. 48و شما شاهدعن عین چیزها هستید. 49و عینک ،من واده پدر خود رع بر شما می فرستم ،عما در شهر عورشلیم بمانید تا زمانی که عز بال به قدرتی برسید. 50و عیشان رع تا بیت انیا بیرون برد و دستهای خود رع بلند کرده ،برکت دعد. 51و چنین وعقع شد ،در حالی که عو آنها رع برکت می دعد ،عز آنها جدع شد و به آسمان برده شد. 52و عو رع پرستش کردند و با شادی فرعوعن به عورشلیم بازگشتند. 53و پیوسته در معبد بودند و خدع رع حمد و برکت میکردند .آمین