Skip to main content

Persian - The Death, Burial, and Resurrection of Jesus Christ

Page 1

‫مرگ ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬ ‫آنگاه موسی همه بزرگان اسرائیل را فرا خواند و به ایشان گفت‪» :‬برهای را به تعداد خانوادههایتان بردارید و برای عید فصح‬ ‫ذبح کنید‪ .‬و دستهای از زوفا بگیرید و آن را در خونی که در طشت است فرو کنید و بر سر در و دو ستون آن خونی که در طشت‬ ‫است بزنید‪ .‬و هیچکس از شما تا صبح از در خانهاش بیرون نرود‪ .‬زیرا خداوند عبور خواهد کرد تا مصریان را بزند‪ .‬و چون‬ ‫خون را بر سر در و دو ستون آن ببیند‪ ،‬خداوند از در عبور خواهد کرد و نخواهد گذاشت که هلککننده به خانههای شما داخل‬ ‫شود تا شما را بزند‪ «.‬خروج ‪۲۳-۲۱:۱۲‬‬ ‫و اگر کسی گناهی مستوجب مرگ مرتکب شده باشد و قرار باشد کشته شود‪ ،‬و او را بر دار آویزان کنی‪ ،‬جسدش تمام شب بر دار‬ ‫نماند‪ ،‬بلکه او را در همان روز دفن کن )زیرا کسی که بر دار آویخته میشود ملعون خداست( تا سرزمینی که یهوه‪ ،‬خدایت‪ ،‬به تو‬ ‫به میراث میدهد‪ ،‬نجس نشود‪ .‬تثنیه ‪۲۳-۲۲:۲۱‬‬ ‫زیرا سگان مرا احاطه کردهاند؛ جماعت شریران مرا احاطه کردهاند؛ دستها و پاهایم را سوراخ کردهاند‪ .‬میتوانم تمام‬ ‫استخوانهایم را بگویم؛ آنها به من نگاه میکنند و خیره میشوند‪ .‬لباسهایم را در میان خود تقسیم میکنند و بر لباس من قرعه‬ ‫میاندازند‪ .‬مزمور ‪۱۸-۱۶:۲۲‬‬ ‫قوم آن رئیس که خواهد آمد‪ ،‬شهر و قدس را ویران‬ ‫و پس از شصت و دو هفته‪ ،‬مسیح منقطع خواهد شد‪ ،‬اما نه برای خودش؛ و م‬ ‫خواهند کرد؛ و پایان آن با سیل خواهد بود‪ ،‬و تا پایان جنگ‪ ،‬ویرانیها مقدر شده است‪) .‬دانیال ‪(۲۶:۹‬‬ ‫و بر خاندان داوود و بر ساکنان اورشلیم‪ ،‬روح فیض و تضرعات را خواهم ریخت‪ .‬و بر من که نیزه زدهاند‪ ،‬خواهند نگریست و‬ ‫برای من‪ ،‬مانند کسی که برای پسر یگانه خود سوگواری میکند‪ ،‬سوگواری خواهند کرد و مانند کسی که برای نخستزادهاش‬ ‫سوگواری میکند‪ ،‬برای من تلخکام خواهند بود‪ .‬زکریا ‪۱۰:۱۲‬‬ ‫زیرا من آنچه را که به من نیز رسید‪ ،‬نخست به شما سپردم‪ ،‬اینکه مسیح مطابق کتب مقدس در راه گناهان ما مرد؛ و اینکه دفن‬ ‫شد و مطابق کتب مقدس در روز سوم برخاست‪ .‬اول قرنتیان ‪۴-۳:۱۵‬‬

‫حضرت اشعیا‬ ‫اشعیا ‪۵۳‬‬ ‫کیست که خبر ما را باور کرده باشد و بازوی خداوند بر که آشکار شده باشد؟ ‪۱‬‬ ‫زیرا او در برابر او مانند گیاهی نازک و مانند ریشهای از زمین خشک خواهد رویید‪ :‬او نه صورتی دارد و نه زیبایی؛ و وقتی ‪۲‬‬ ‫‪.‬او را میبینیم‪ ،‬هیچ زیباییای ندارد که مشتاق او شویم‬ ‫او مورد تنفر و طرد مردم است؛ مردی رنجکشیده و رنجکشیده؛ و ما گویی روی خود را از او پنهان کردیم؛ او مورد تنفر بود ‪۳‬‬ ‫‪.‬و ما او را گرامی نداشتیم‬ ‫بیگمان او غمهای ما را بر خود گرفته و اندوههای ما را بر خود حمل کرده است؛ با این حال ما او را رنجدیده‪ ،‬مضروب و ‪۴‬‬ ‫‪.‬مبتل از جانب خدا پنداشتیم‬ ‫اما او به سبب تقصیرهای ما مجروح و به سبب گناهان ما کوفته گردید‪ .‬تأدیب آرامش ما بر او آمد و از زخمهای او ما شفا ‪۵‬‬ ‫‪.‬یافتیم‬ ‫‪.‬همه ما مانند گوسفندان گمراه شده بودیم؛ هر یک از ما به راه خود برگشته بودیم؛ و خداوند گناه همه ما را بر او نهاد ‪۶‬‬ ‫او مظلوم و ستمدیده بود‪ ،‬اما دهان خود را نگشود‪ .‬او همچون بره ای که به کشتارگاه می برند‪ ،‬و همچون گوسفندی که در ‪۷‬‬ ‫‪.‬برابر پشم چینانش بی زبان است‪ ،‬همچنان دهان خود را نگشود‬ ‫او از زندان و از داوری گرفته شد‪ .‬و کیست که نسل او را بیان کند؟ زیرا که از زمین زندگان منقطع شد‪ .‬به سبب گناه قوم من ‪۸‬‬ ‫‪.‬مضروب گردید‬ ‫‪.‬و او را با شریران و پس از مرگش با ثروتمندان دفن کردند‪ ،‬زیرا هیچ ظلمی نکرده بود و هیچ فریبی در دهانش نبود ‪۹‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫با این حال‪ ،‬خداوند را پسند آمد که او را مضروب کند؛ او را به غم و اندوه دچار ساخته است‪ .‬هنگامی که جان او را قربانی ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬گناه کنی‪ ،‬نسل خود را خواهد دید‪ ،‬عمرش دراز خواهد شد و خشنودی خداوند در دست او به انجام خواهد رسید‬ ‫بنده عادل من به دانش خود بسیاری را عادل خواهد شمرد‪ ،‬زیرا او گناهان ‪۱۱‬‬ ‫او رنج جان خود را خواهد دید و سیر خواهد شد‪ .‬ه‬ ‫‪.‬ایشان را بر خود حمل خواهد کرد‬ ‫بنابراین او را در میان بزرگان نصیبی خواهم داد و غنیمت را با زورمندان تقسیم خواهد کرد‪ ،‬زیرا جان خود را به کام مرگ ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬ریخت و از خطاکاران محسوب شد و گناهان بسیاری را بر دوش کشید و برای خطاکاران شفاعت کرد‬

‫انجیل متی‬ ‫متی ‪۲۶‬‬ ‫‪:‬و چون عیسی همه این سخنان را به پایان رسانید‪ ،‬به شاگردان خود گفت ‪۱‬‬ ‫‪.‬میدانید که دو روز بعد‪ ،‬عید فصح است و پسر انسان تسلیم میشود تا مصلوب گردد ‪۲‬‬ ‫‪.‬آنگاه رؤسای کهنه و کاتبان و مشایخ قوم در قصر رئیس کهنه که قیافا نام داشت جمع شدند ‪۳‬‬ ‫‪.‬و مشورت کردند که چگونه عیسی را با حیله دستگیر کرده‪ ،‬به قتل برسانند ‪۴‬‬ ‫اما آنها گفتند‪» :‬نه در روز عید‪ ،‬مبادا آشوبی در میان مردم بر پا شود‪۵ «.‬‬ ‫‪،‬هنگامی که عیسی در بیتعنیا‪ ،‬در خانه شمعون جذامی بود ‪۶‬‬ ‫‪.‬زنی با ظرفی مرمرین از عطر گرانبها نزد او آمد و هنگامی که او سر سفره نشسته بود‪ ،‬عطر را بر سر او ریخت ‪۷‬‬ ‫اما شاگردانش چون این را دیدند‪ ،‬خشم نموده‪ ،‬گفتند‪» :‬این اسراف برای چیست؟« ‪۸‬‬ ‫‪.‬زیرا این عطر را میشد به قیمت گران فروخت و به فقرا داد ‪۹‬‬ ‫عیسی چون این را فهمید‪ ،‬بدیشان گفت‪ » :‬چرا این زن را زحمت میدهید؟ زیرا او کار نیکویی در حق من کرده است‪۱۰ «.‬‬ ‫‪.‬زیرا فقرا همیشه با شما هستند‪ ،‬اما من همیشه با شما نیستم ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬زیرا با ریختن این عطر بر بدن من‪ ،‬او این کار را برای دفن من انجام داد ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬هر آینه به شما میگویم‪ ،‬در هر کجای جهان که این انجیل موعظه شود‪ ،‬این کار این زن نیز به یادگار از او بازگو خواهد شد ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬آنگاه یکی از آن دوازده نفر که یهودای اسخریوطی نام داشت‪ ،‬نزد رؤسای کهنه رفت ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬و به ایشان گفت‪» :‬به من چه خواهید داد تا او را به شما تسلیم کنم؟« پس سی پاره نقره با او عهد بستند ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬و از آن زمان به دنبال فرصتی بود تا او را تسلیم کند ‪۱۶‬‬ ‫و در روز اول عید فطیر‪ ،‬شاگردان نزد عیسی آمده‪ ،‬به او گفتند‪» :‬کجا میخواهی فصح را برای تو آماده کنیم تا بخوری؟« ‪۱۷‬‬ ‫و گفت‪ » :‬به شهر‪ ،‬نزد چنین شخصی بروید و به او بگویید‪ :‬استاد میگوید‪ :‬وقت من نزدیک است؛ من عید فصح را در خانه ‪۱۸‬‬ ‫»‪.‬تو با شاگردانم صرف خواهم کرد‬ ‫‪.‬شاگردان همانطور که عیسی به آنها دستور داده بود‪ ،‬عمل کردند و فصح را آماده ساختند ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬چون وقت شام رسید‪ ،‬با آن دوازده نفر بنشست ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬و چون ایشان غذا میخوردند‪ ،‬او گفت‪ ،‬هر آینه به شما میگویم که یکی از شما مرا تسلیم خواهد کرد ‪۲۱‬‬ ‫و ایشان بسیار غمگین شده‪ ،‬هر یک از ایشان شروع به گفتن از او کردند‪ ،‬خداوندا‪ ،‬آیا من آنم؟ ‪۲۲‬‬ ‫او در جواب گفت‪ » :‬آن که دست خود را با من در کاسه فرو برد‪ ،‬همان مرا تسلیم خواهد کرد‪۲۳ «.‬‬ ‫پسر انسان چنانکه درباره او مکتوب است‪ ،‬رحلت میکند‪ .‬اما وای بر آن کس که پسر انسان به دست او تسلیم شود! برای آن ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬شخص بهتر میبود که هرگز به دنیا نمیآمد‬ ‫آنگاه یهودا که او را تسلیم کرده بود‪ ،‬در جواب گفت‪» :‬ای استاد‪ ،‬آیا من آنم؟« او به او گفت‪ » :‬تو گفتی‪۲۵ «.‬‬ ‫و چون ایشان غذا میخوردند‪ ،‬عیسی نان را گرفته‪ ،‬آن را برکت داد و پاره کرد و به شاگردان داد و گفت‪ » :‬بگیرید و ‪۲۶‬‬ ‫»‪.‬بخورید؛ این بدن من است‬ ‫و جام را گرفته‪ ،‬شکر کرد و به ایشان داد و گفت‪ » :‬همه شما از این بنوشید‪۲۷ «.‬‬ ‫‪.‬زیرا این خون من در عهد جدید است که برای بسیاری به جهت آمرزش گناهان ریخته میشود ‪۲۸‬‬ ‫‪.‬اما به شما میگویم که از این میوه مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در پادشاهی پدرم‪ ،‬تازه بنوشم ‪۲۹‬‬ ‫‪.‬و چون سرودی خواندند‪ ،‬به کوه زیتون رفتند ‪۳۰‬‬ ‫آنگاه عیسی به ایشان گفت‪ » :‬امشب همه شما به سبب من لغزش خواهید خورد‪ ،‬زیرا مکتوب است که شبان را خواهم زد و ‪۳۱‬‬ ‫»‪.‬گوسفندان گله پراکنده خواهند شد‬ ‫‪.‬اما پس از برخاستنم‪ ،‬پیش از شما به جلیل خواهم رفت ‪۳۲‬‬ ‫پطرس در جواب او گفت‪» :‬اگر همه به سبب تو لغزش خورند‪ ،‬من هرگز نخواهم لغزش خورد‪۳۳ «.‬‬ ‫عیسی به او گفت‪ » :‬هر آینه به تو میگویم که همین امشب‪ ،‬پیش از بانگ خروس‪ ،‬سه بار مرا انکار خواهی کرد‪۳۴ «.‬‬ ‫‪.‬پطرس به او گفت‪» :‬اگر با تو بمیرم‪ ،‬انکارت نخواهم کرد‪ «.‬سایر شاگردان نیز همین را گفتند ‪۳۵‬‬ ‫آنگاه عیسی با ایشان به مکانی به نام جتسیمانی آمد و به شاگردان گفت‪ » :‬شما اینجا بنشینید تا من بروم و در آنجا دعا کنم‪۳۶ «.‬‬ ‫‪2‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫‪.‬و پطرس و دو پسر زبدی را با خود برد و بسیار غمگین و اندوهگین شد ‪۳۷‬‬ ‫‪.‬آنگاه بدیشان گفت‪ ،‬جان من از شدت غم نزدیک به مرگ است‪ .‬شما اینجا بمانید و با من بیدار باشید ‪۳۸‬‬ ‫و کمی پیشتر رفته‪ ،‬به روی درافتاد و دعا کرده‪ ،‬گفت‪ » :‬ای پدر من‪ ،‬اگر ممکن است‪ ،‬این جام از من بگذرد؛ لیکن نه به ‪۳۹‬‬ ‫»‪.‬خواهش من‪ ،‬بلکه به اراده تو‬ ‫و نزد شاگردان آمده‪ ،‬ایشان را در خواب یافت‪ .‬پس به پطرس گفت‪ » :‬آیا نمیتوانستید یک ساعت با من بیدار بمانید؟« ‪۴۰‬‬ ‫‪.‬بیدار باشید و دعا کنید تا در وسوسه نیفتید‪ :‬روح راغب است‪ ،‬اما جسم ناتوان ‪۴۱‬‬ ‫و بار دوم رفت و دعا کرد و گفت‪ » :‬ای پدر من‪ ،‬اگر این جام از من نمیگذرد مگر اینکه آن را بنوشم‪ ،‬پس اراده تو انجام ‪۴۲‬‬ ‫»‪.‬خواهد شد‬ ‫‪.‬و چون برگشت‪ ،‬ایشان را باز در خواب یافت‪ ،‬زیرا چشمانشان سنگین شده بود ‪۴۳‬‬ ‫‪.‬و ایشان را ترک کرد و دوباره رفت و برای سومین بار همان کلمات را دعا کرد ‪۴۴‬‬ ‫آنگاه نزد شاگردان خود آمده‪ ،‬به ایشان گفت‪ » :‬حال بخوابید و استراحت کنید‪ ،‬اینک ساعت موعود رسیده است و پسر انسان ‪۴۵‬‬ ‫»‪.‬به دست گناهکاران تسلیم میشود‬ ‫‪.‬برخیزید‪ ،‬برویم‪ .‬اینک آن که مرا تسلیم میکند‪ ،‬نزدیک است ‪۴۶‬‬ ‫و هنوز سخن میگفت که ناگاه یهودا‪ ،‬یکی از آن دوازده‪ ،‬با گروهی بسیار با شمشیرها و چوبها‪ ،‬از جانب رؤسای کهنه و ‪۴۷‬‬ ‫‪.‬مشایخ قوم آمدند‬ ‫اما تسلیمکننده او به ایشان نشانی داده‪ ،‬گفته بود‪» :‬هر که را ببوسم‪ ،‬همان است‪ .‬او را محکم بگیرید‪۴۸ «.‬‬ ‫‪.‬و بیدرنگ نزد عیسی آمد و گفت‪» :‬سلم ای استاد« و او را بوسید ‪۴۹‬‬ ‫‪.‬عیسی به او گفت‪ » :‬ای دوست‪ ،‬برای چه آمدهای؟« آنگاه پیش آمدند و عیسی را گرفتند ‪۵۰‬‬ ‫که ناگاه یکی از کسانی که با عیسی بودند‪ ،‬دست خود را دراز کرده‪ ،‬شمشیر خود را کشید و به غلم کاهن اعظم زد و گوشش ‪۵۱‬‬ ‫‪.‬را برید‬ ‫آنگاه عیسی به او گفت‪ » :‬شمشیر خود را دوباره در غلف بگذار‪ ،‬زیرا هر که شمشیر گیرد‪ ،‬با شمشیر نیز هلک خواهد ‪۵۲‬‬ ‫»‪.‬شد‬ ‫آیا گمان میکنی که نمیتوانم اکنون از پدر خود درخواست کنم که بیش از دوازده فوج از فرشتگان را به یاری من فرستد؟ ‪۵۳‬‬ ‫اما در آن صورت‪ ،‬پیشگوییهای کتب مقدس که چنین باید باشد‪ ،‬چگونه تحقق خواهد یافت؟ ‪۵۴‬‬ ‫در همان ساعت‪ ،‬عیسی به آن جماعت گفت‪ » :‬مگر من دزد هستم که با شمشیر و چوب برای گرفتن من آمدهاید؟ من هر ‪۵۵‬‬ ‫»‪.‬روز با شما در معبد مینشستم و تعلیم میدادم و شما مرا نگرفتید‬ ‫‪.‬اما همه این کارها انجام شد تا پیشگوییهای انبیا به انجام رسد‪ .‬آنگاه همه شاگردان او را ترک کرده‪ ،‬گریختند ‪۵۶‬‬ ‫‪.‬و آنانی که عیسی را گرفته بودند‪ ،‬او را نزد قیافا‪ ،‬کاهن اعظم‪ ،‬جایی که کاتبان و مشایخ جمع بودند‪ ،‬بردند ‪۵۷‬‬ ‫‪.‬اما پطرس از دور به دنبال او تا کاخ کاهن اعظم رفت و وارد شد و با خدمتکاران نشست تا پایان کار را ببیند ‪۵۸‬‬ ‫‪.‬پس رؤسای کهنه و مشایخ و تمامی اهل شورا طلب شهادت دروغ علیه عیسی میکردند تا او را بکشند ‪۵۹‬‬ ‫‪،‬اما هیچ نیافتند‪ .‬آری‪ ،‬اگرچه شاهدان دروغین بسیاری آمدند‪ ،‬اما هیچ نیافتند‪ .‬سرانجام دو شاهد دروغین آمدند ‪۶۰‬‬ ‫‪.‬و گفت‪ ،‬این شخص گفته است‪ ،‬من میتوانم معبد خدا را ویران کنم و آن را در سه روز بسازم ‪۶۱‬‬ ‫پس رئیس کهنه برخاسته‪ ،‬به او گفت‪ ،‬هیچ جواب نمیدهی؟ اینان چه چیز را علیه تو شهادت میدهند؟ ‪۶۲‬‬ ‫اما عیسی سکوت کرد‪ .‬کاهن اعظم در جواب او گفت‪» :‬تو را به خدای زنده قسم میدهم که به ما بگویی آیا تو مسیح‪ ،‬پسر خدا ‪۶۳‬‬ ‫»هستی؟‬ ‫عیسی به او گفت ‪» :‬تو گفتی‪ ،‬اما من به شما میگویم که از این پس پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قدرت نشسته ‪۶۴‬‬ ‫»‪.‬و بر ابرهای آسمان میآید‬ ‫آنگاه کاهن اعظم جامه خود را چاک زد و گفت‪» :‬کفر گفت؛ دیگر چه نیازی به شاهد داریم؟ اینک کفر او را شنیدید‪۶۵ «.‬‬ ‫نظر شما چیست؟ آنها در جواب گفتند‪» :‬او مستوجب مرگ است‪۶۶ «.‬‬ ‫‪.‬آنگاه به صورتش آب دهان انداختند و او را زدند؛ و دیگران با کف دستهای خود او را زدند ‪۶۷‬‬ ‫نبوت کن‪ ،‬کیست که تو را زده است؟ ‪۶۸‬‬ ‫گفتند‪ ،‬ای مسیح‪ ،‬برای ما و‬ ‫اما پطرس بیرون‪ ،‬در کاخ نشسته بود که ناگاه کنیزی نزد او آمده‪ ،‬گفت‪» :‬تو نیز با عیسی جلیلی بودی‪۶۹ «.‬‬ ‫اما او در حضور همه انکار کرد و گفت‪» :‬من نمیدانم تو چه میگویی‪۷۰ «.‬‬ ‫و چون به ایوان بیرون رفت‪ ،‬کنیز دیگری او را دیده‪ ،‬به حاضران گفت‪» :‬این مرد نیز با عیسی ناصری بود‪۷۱ «.‬‬ ‫‪.‬و باز قسم خورد و انکار کرد که من این مرد را نمیشناسم ‪۷۲‬‬ ‫و بعد از مدتی‪ ،‬حاضران نزد او آمده‪ ،‬به پطرس گفتند‪» :‬بیشک تو نیز یکی از آنها هستی‪ ،‬زیرا که سخنت گویای توست‪۷۳ «.‬‬ ‫‪.‬آنگاه شروع به لعن کردن و قسم خوردن کرد و گفت‪» :‬من این مرد را نمیشناسم‪ «.‬که در همان لحظه خروس بانگ زد ‪۷۴‬‬ ‫و پطرس کلم عیسی را به یاد آورد که به او گفته بود‪» :‬پیش از بانگ خروس‪ ،‬سه بار مرا انکار خواهی کرد‪ «.‬و بیرون ‪۷۵‬‬ ‫‪.‬رفت و زارزار گریست‬

‫‪3‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫متی ‪۲۷‬‬ ‫‪.‬چون صبح شد‪ ،‬هم هه رؤسای کهنه و مشایخ قوم بر عیسی شورا کردند که او را به قتل رسانند ‪۱‬‬ ‫‪.‬و چون او را بند نهاده بودند‪ ،‬بردند و به پنطیوس پیلطس‪ ،‬والی‪ ،‬تحویل دادند ‪۲‬‬ ‫آنگاه یهودا که به او خیانت کرده بود‪ ،‬چون دید که او محکوم شده است‪ ،‬پشیمان شد و سی پاره نقره را به رؤسای کهنه و ‪۳‬‬ ‫‪.‬مشایخ رد کرد‬ ‫گفتند‪» :‬گناه کردهام که خون بیگناهی را ریختهام‪ «.‬گفتند‪» :‬این به ما چه مربوط است؟ به آن رسیدگی کن‪۴ «.‬‬ ‫‪.‬و او سکههای نقره را در معبد انداخت و بیرون رفت و خود را حلقآویز کرد ‪۵‬‬ ‫و رؤسای کهنه نقره را برداشته‪ ،‬گفتند‪» :‬ریختن آن در بیتالمال جایز نیست‪ ،‬زیرا خون بها است‪۶ «.‬‬ ‫‪.‬پس مشورت کرده‪ ،‬با آن پول مزرعه کوزهگر را خریدند تا بیگانگان را در آن دفن کنند ‪۷‬‬ ‫‪.‬از این رو‪ ،‬آن مزرعه تا به امروز‪ ،‬مزرعه خون نامیده شد ‪۸‬‬ ‫آنگاه سخنی که به زبان ارمیای نبی گفته شده بود‪ ،‬تمام شد که‪» :‬سی پاره نقره را برداشتند‪ ،‬بهای آن کسی که قیمتش گذاشته ‪۹‬‬ ‫»‪.‬شده بود و برخی از بنیاسرائیل برای او قیمت گذاشته بودند‬ ‫‪.‬و آنها را برای مزرعه کوزهگر دادم‪ ،‬چنانکه خداوند به من فرموده بود ‪۱۰‬‬ ‫و عیسی در حضور والی ایستاد‪ .‬والی از او پرسید و گفت‪» :‬آیا تو پادشاه یهود هستی؟« عیسی به او گفت‪ » :‬تو میگویی‪۱۱ «.‬‬ ‫‪.‬و چون رؤسای کهنه و مشایخ از او شکایت کردند‪ ،‬هیچ جواب نداد ‪۱۲‬‬ ‫پیلطس به او گفت‪» :‬آیا نمیشنوی چقدر علیه تو شهادت میدهند؟« ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬اما او به او هیچ جوابی نداد‪ ،‬بطوری که والی بسیار متعجب شد ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬و در آن عید‪ ،‬رسم والی این بود که یک زندانی را‪ ،‬هر که را میخواستند‪ ،‬برای مردم آزاد میکرد ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬و در آن زمان زندانی سرشناسی به نام باراباس داشتند ‪۱۶‬‬ ‫پس چون مردم گرد آمدند‪ ،‬پیلطس به ایشان گفت‪» :‬کدام را میخواهید برای شما آزاد کنم؟ باراباس را یا عیسی معروف به ‪۱۷‬‬ ‫»مسیح را؟‬ ‫‪.‬زیرا میدانست که از روی حسادت او را تسلیم کرده بودند ‪۱۸‬‬ ‫چون بر مسند قضاوت نشست‪ ،‬همسرش نزد او فرستاد و گفت‪» :‬با این مرد عادل کاری نداشته باش‪ ،‬زیرا امروز در خواب ‪۱۹‬‬ ‫»‪.‬به خاطر او رنج بسیار کشیدهام‬ ‫‪.‬اما کاهنان اعظم و مشایخ‪ ،‬مردم را ترغیب کردند که از باراباس بخواهند و عیسی را نابود کنند ‪۲۰‬‬ ‫والی در جواب ایشان گفت‪» :‬کدام یک از این دو را میخواهید برای شما آزاد کنم؟« گفتند‪» :‬باراابا را‪۲۱ «.‬‬ ‫پیلطس به ایشان گفت‪» :‬پس با عیسی که مسیح نامیده میشود چه کنم؟« همه به او گفتند‪» :‬مصلوب شود‪۲۲ «.‬‬ ‫والی گفت‪» :‬چرا‪ ،‬چه بدی کرده است؟« اما ایشان بیشتر فریاد زده‪ ،‬گفتند‪» :‬مصلوب شود‪۲۳ «.‬‬ ‫‪:‬چون پیلطس دید که هیچ فایدهای ندارد‪ ،‬بلکه آشوب بیشتر میشود‪ ،‬آب خواست و دستهای خود را پیش مردم شست و گفت ‪۲۴‬‬ ‫»‪.‬من از خون این شخص عادل بری هستم‪ .‬شما ببینید«‬ ‫آنگاه تمام قوم در جواب گفتند‪» :‬خون او بر ما و فرزندان ما باد‪۲۵ «.‬‬ ‫‪.‬آنگاه باراباس را برای ایشان آزاد کرد و عیسی را تازیانه زده‪ ،‬سپرد تا مصلوب شود ‪۲۶‬‬ ‫‪.‬آنگاه سربازان والی‪ ،‬عیسی را به تالر شهر بردند و تمام سربازان را نزد او جمع کردند ‪۲۷‬‬ ‫‪.‬و او را برهنه کرده‪ ،‬ردایی قرمز رنگ بر او پوشاندند ‪۲۸‬‬ ‫و تاجی از خار بافته‪ ،‬بر سرش نهادند و نیای به دست راستش گرفتند و در برابرش زانو زده‪ ،‬او را مسخره میکردند و ‪۲۹‬‬ ‫میگفتند‪» :‬درود بر پادشاه یهود!«‬ ‫‪.‬و بر او آب دهان انداختند و نی را گرفته‪ ،‬بر سرش زدند ‪۳۰‬‬ ‫و پس از آنکه او را مسخره کرده بودند‪ ،‬ردا را از او کندند و لباس خودش را بر او پوشاندند و او را برای مصلوب کردن ‪۳۱‬‬ ‫‪.‬بردند‬ ‫‪.‬و چون بیرون میرفتند‪ ،‬مردی قیروانی‪ ،‬شمعون نام‪ ،‬را یافتند و او را مجبور کردند که صلیب عیسی را حمل کند ‪۳۲‬‬ ‫‪،‬و چون به مکانی به نام ججل ججتا‪ ،‬یعنی محل جمجمه‪ ،‬رسیدند ‪۳۳‬‬ ‫‪.‬سرکهای آمیخته به زهر به او دادند تا بنوشد؛ اما چون آن را چشید‪ ،‬نخواست بنوشد ‪۳۴‬‬ ‫و او را مصلوب کردند و لباسهایش را تقسیم نمودند و قرعه انداختند تا آنچه به زبان نبی گفته شده بود‪ ،‬تمام شود که »لباسهای ‪۳۵‬‬ ‫»‪.‬مرا در میان خود تقسیم کردند و بر لباس من قرعه انداختند‬ ‫‪.‬و آنها آنجا نشستند و مراقب او بودند ‪۳۶‬‬ ‫و تقصیرنامهاش را که این عبارت بر آن نوشته شده بود‪ ،‬بالی سرش نصب کردند‪» :‬این است عیسی‪ ،‬پادشاه یهود‪۳۷ «.‬‬ ‫‪.‬آنگاه دو دزد با او مصلوب شدند‪ ،‬یکی در دست راست و دیگری در دست چپ ‪۳۸‬‬ ‫‪.‬و رهگذران سرهای خود را تکان داده‪ ،‬به او دشنام میدادند ‪۳۹‬‬ ‫و گفت‪ ،‬ای کسی که میخواستی معبد را خراب کنی و آن را در سه روز بسازی‪ ،‬خودت را نجات بده‪ .‬اگر پسر خدایی‪ ،‬از ‪۴۰‬‬ ‫‪.‬صلیب فرود بیا‬

‫‪4‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫‪:‬همچنین‪ ،‬رؤسای کهنه و کاتبان و مشایخ نیز او را مسخره کرده‪ ،‬گفتند ‪۴۱‬‬ ‫او دیگران را نجات داد‪ ،‬اما نمیتواند خودش را نجات دهد‪ .‬اگر او پادشاه اسرائیل است‪ ،‬اکنون از صلیب پایین بیاید تا ما به او ‪۴۲‬‬ ‫‪.‬ایمان آوریم‬ ‫او به خدا توکل کرد؛ پس اگر خدا او را میخواهد‪ ،‬اکنون او را نجات دهد‪ ،‬زیرا گفته بود‪» :‬من پسر خدا هستم‪۴۳ «.‬‬ ‫‪.‬دزدانی که با او مصلوب شده بودند نیز همان را به دندانهایش میمالیدند ‪۴۴‬‬ ‫‪.‬و از ساعت ششم تا ساعت نهم تاریکی تمام زمین را فرو گرفت ‪۴۵‬‬ ‫و نزدیک به ساعت نهم‪ ،‬عیسی به آواز بلند صدا زده‪ ،‬گفت‪ » :‬ایلی‪ ،‬ایلی‪ ،‬لما سبقتنی؟« یعنی خدای من‪ ،‬خدای من‪ ،‬چرا مرا ‪۴۶‬‬ ‫ترک کردی؟‬ ‫بعضی از کسانی که آنجا ایستاده بودند‪ ،‬چون این را شنیدند‪ ،‬گفتند‪» :‬این مرد‪ ،‬الیاس را میخواند‪۴۷ «.‬‬ ‫‪.‬بیدرنگ یکی از آنها دوید و اسفنجی برداشت و آن را از سرکه پر کرد و بر سر نی گذاشت و پیش دهان او برد تا بنوشد ‪۴۸‬‬ ‫دیگران گفتند‪» :‬بگذارید ببینیم آیا الیاس میآید او را نجات دهد یا نه‪۴۹ «.‬‬ ‫‪.‬عیسی‪ ،‬پس از آنکه بار دیگر با صدای بلند فریاد زد‪ ،‬جان سپرد ‪۵۰‬‬ ‫پرده معبد از بال تا پایین دوپاره شد و زمین لرزید و سنگها شکافته شدند ‪۵۱‬‬ ‫‪.‬که ناگاه ه‬ ‫‪.‬و قبرها گشوده شد و بسیاری از بدنهای مقدسین که خفته بودند‪ ،‬برخاستند ‪۵۲‬‬ ‫‪.‬و پس از رستاخیزش از قبرها برآمد و به شهر مقدس رفت و بر بسیاری ظاهر شد ‪۵۳‬‬ ‫چون یوزباشی و رفقایش که عیسی را نگاه میکردند‪ ،‬زلزله و این وقایع را دیدند‪ ،‬بسیار ترسیدند و گفتند‪» :‬فیالواقع این پسر ‪۵۴‬‬ ‫»‪.‬خدا بود‬ ‫‪.‬و در آنجا زنان بسیاری که از جلیل در عقب عیسی آمده بودند تا او را خدمت کنند‪ ،‬از دور نظاره میکردند ‪۵۵‬‬ ‫‪.‬که از آن جمله مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب و یوشا و مادر فرزندان زبدی بودند ‪۵۶‬‬ ‫‪.‬چون شام فرا رسید‪ ،‬مردی ثروتمند از اهل رامه‪ ،‬یوسف نام‪ ،‬که او نیز از شاگردان عیسی بود‪ ،‬آمد ‪۵۷‬‬ ‫‪.‬او نزد پیلطس رفت و جسد عیسی را درخواست کرد‪ .‬پیلطس دستور داد جسد را تحویل دهند ‪۵۸‬‬ ‫‪،‬و یوسف جسد را برداشته‪ ،‬آن را در پارچه کتانی پاک پیچید ‪۵۹‬‬ ‫‪.‬و آن را در مقبره تازهای که برای خود از سنگ تراشیده بود‪ ،‬نهاد‪ .‬و سنگی بزرگ جلوی در مقبره غلطاند و رفت ‪۶۰‬‬ ‫‪.‬و مریم مجدلیه و آن مریم دیگر‪ ،‬در مقابل قبر نشسته بودند ‪۶۱‬‬ ‫‪.‬روز بعد‪ ،‬که پس از روز تهیه بود‪ ،‬سران کاهنان و فریسیان نزد پیلطس گرد آمدند ‪۶۲‬‬ ‫‪.‬گفتند‪ ،‬ای آقا‪ ،‬ما به یاد داریم که آن گمراهکننده وقتی زنده بود گفت‪ ،‬پس از سه روز دوباره زنده خواهم شد ‪۶۳‬‬ ‫پس دستور بده قبر را تا روز سوم نگهبانی کنند‪ ،‬مبادا شاگردانش شبانه بیایند و او را بدزدند و به مردم بگویند که او از ‪۶۴‬‬ ‫‪.‬مردگان برخاسته است‪ ،‬که در این صورت‪ ،‬گمراهی آخر از گمراهی اول بدتر خواهد بود‬ ‫پیلطس به ایشان گفت‪» :‬شما کشیکچیان دارید‪ .‬بروید و تا میتوانید از آن محافظت کنید‪۶۵ «.‬‬ ‫‪.‬پس رفتند و سنگ را جمهر و موم کرده‪ ،‬مقبره را محافظت نمودند و کشیکچیانی گماشتند ‪۶۶‬‬ ‫متی ‪۲۸‬‬ ‫دم نزدیک به اولین روز هفته‪ ،‬مریم مجدلیه و مریم دیگر برای دیدن مقبره آمدند ‪۱‬‬ ‫‪.‬در پایان روز سبت‪ ،‬هنگام سپیده م‬ ‫که ناگاه زلزلهای عظیم رخ داد‪ ،‬زیرا فرشته خداوند از آسمان نازل شد و آمد و سنگ را از جلوی در به کناری غلطاند و بر آن ‪۲‬‬ ‫‪.‬نشست‬ ‫‪.‬چهرهاش چون برق و جامهاش چون برف سفید بود ‪۳‬‬ ‫‪.‬و از ترس او‪ ،‬نگهبانان لرزیدند و مانند مردگان شدند ‪۴‬‬ ‫فرشته به زنان گفت‪» :‬نترسید‪ ،‬زیرا میدانم که شما عیسی مصلوب را میخواهید‪۵ «.‬‬ ‫‪.‬او اینجا نیست‪ ،‬زیرا چنانکه گفته بود‪ ،‬برخاسته است‪ .‬بیایید و جایی را که خداوند خوابیده بود‪ ،‬ببینید ‪۶‬‬ ‫و زود بروید و به شاگردانش بگویید که او از مردگان برخاسته است و اینک‪ ،‬او پیش از شما به جلیل میرود و در آنجا او را ‪۷‬‬ ‫‪.‬خواهید دید‪ .‬اینک‪ ،‬به شما گفتهام‬ ‫‪.‬و ایشان با ترس و شادی عظیم‪ ،‬به سرعت از مقبره بیرون رفتند و دویدند تا شاگردان او را از این واقعه مطلع سازند ‪۸‬‬ ‫و چون میرفتند تا شاگردانش را خبر دهند‪ ،‬ناگاه عیسی بدیشان برخورده‪ ،‬گفت‪ » :‬درود بر شما‪ «.‬و پیش آمدند و به قدمهای او ‪۹‬‬ ‫‪.‬چسبیدند و او را پرستش کردند‬ ‫آنگاه عیسی بدیشان گفت‪ » :‬مترسید‪ .‬بروید و به برادرانم بگویید که به جلیل بروند و در آنجا مرا خواهند دید‪۱۰ «.‬‬ ‫‪.‬و چون ایشان میرفتند‪ ،‬ناگاه بعضی از کشیکچیان به شهر درآمده‪ ،‬هم هه وقایع را به رؤسای کهنه مخبر ساختند ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬و چون با مشایخ جمع شدند و مشورت کردند‪ ،‬پول زیادی به سربازان دادند ‪۱۲‬‬ ‫گفت‪» :‬بگویید‪ ،‬شاگردانش شبانه آمدند و وقتی ما خواب بودیم‪ ،‬او را دزدیدند‪۱۳ «.‬‬ ‫‪.‬و اگر این به گوش والی برسد‪ ،‬ما او را متقاعد خواهیم کرد و شما را ایمن خواهیم داشت ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬پس پول را گرفته‪ ،‬چنانکه تعلیم یافته بودند‪ ،‬کردند و این سخن تا به امروز در میان یهودیان شایع است ‪۱۵‬‬

‫‪5‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫‪.‬آنگاه یازده شاگرد به جلیل‪ ،‬به کوهی که عیسی ایشان را در آنجا مأمور کرده بود‪ ،‬رفتند ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬و چون او را دیدند‪ ،‬او را پرستش کردند؛ اما بعضی شک داشتند ‪۱۷‬‬ ‫آنگاه عیسی پیش آمد و با ایشان سخن گفت و فرمود‪ » :‬تمام قدرت در آسمان و زمین به من داده شده است‪۱۸ «.‬‬ ‫‪.‬پس بروید و هم هه ا ومتها را شاگرد سازید و ایشان را به نام پدر و پسر و روحالقدس تعمید دهید ‪۱۹‬‬ ‫و به ایشان تعلیم دهید که همه چیزهایی را که به شما فرمان دادهام‪ ،‬حفظ کنند‪ .‬و اینک‪ ،‬من هر روزه تا انقضای عالم با شما ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬هستم‪ .‬آمین‬

‫انجیل مرقس‬ ‫مرقس ‪۱۴‬‬ ‫‪،‬بعد از دو روز‪ ،‬عید فصح و نان فطیر فرا رسید‪ .‬رؤسای کهنه و کاتبان مترصد بودند که چگونه او را به حیله دستگیر کرده ‪۱‬‬ ‫‪.‬به قتل برسانند‬ ‫اما آنها گفتند‪» :‬نه در روز عید‪ ،‬مبادا مردم شورش کنند‪۲ «.‬‬ ‫و چون شمعون جذامی در بیتعنیا در خانهاش بر سر سفره نشسته بود‪ ،‬زنی با شیشهای مرمرین از عطر گرانبهای سنبل هندی ‪۳‬‬ ‫‪.‬آمد و شیشه را شکست و بر سر او ریخت‬ ‫و بعضی در خود خشم نموده‪ ،‬گفتند‪» :‬چرا این عطر تلف شد؟« ‪۴‬‬ ‫‪.‬زیرا میتوانست بیش از سیصد دینار فروخته شود و به فقرا داده شود‪ .‬پس آنها علیه او همهمه کردند ‪۵‬‬ ‫عیسی گفت‪ » :‬او را به حال خود بگذارید؛ چرا او را آزار میدهید؟ او کار خوبی در حق من کرده است‪۶ «.‬‬ ‫‪.‬زیرا فقرا را همیشه با خود دارید و هر وقت بخواهید میتوانید به آنها نیکی کنید‪ ،‬اما مرا همیشه با خود ندارید ‪۷‬‬ ‫‪.‬او آنچه از دستش بر میآمد انجام داد‪ :‬او پیشاپیش آمده است تا بدن مرا برای دفن مسح کند ‪۸‬‬ ‫هر آینه به شما میگویم‪ ،‬هر جا که در تمام عالم به این انجیل موعظه شود‪ ،‬این نیز که او کرده است‪ ،‬به یادگاری او گفته خواهد ‪۹‬‬ ‫‪.‬شد‬ ‫‪.‬و یهودای اسخریوطی‪ ،‬یکی از آن دوازده‪ ،‬نزد رؤسای کهنه رفت تا او را به ایشان تسلیم کند ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬چون این را شنیدند‪ ،‬شاد شدند و به او وعده دادند که به او پول بدهند‪ .‬و او در پی آن بود که چگونه به راحتی او را تسلیم کند ‪۱۱‬‬ ‫و روز اول عید فطیر‪ ،‬هنگامی که فصح را ذبح میکردند‪ ،‬شاگردانش به او گفتند‪» :‬کجا میخواهی برویم و تدارک ببینیم تا ‪۱۲‬‬ ‫»فصح را بخوری؟‬ ‫پس دو نفر از شاگردان خود را فرستاده‪ ،‬به ایشان فرمود‪ » :‬به شهر بروید و مردی با کوزهای آب به شما برخورد خواهد ‪۱۳‬‬ ‫»‪.‬کرد‪ .‬از پی او بروید‬ ‫و به هر جایی که داخل شود‪ ،‬به صاحبخانه بگویید‪» :‬استاد میگوید مهمانخانه کجاست تا من با شاگردانم فصح را در آنجا ‪۱۴‬‬ ‫»بخورم؟‬ ‫‪.‬و او بالخانهای بزرگ و مفروش و آماده به شما نشان خواهد داد؛ در آنجا برای ما تدارک ببینید ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬شاگردانش بیرون رفتند و به شهر بازگشتند و اوضاع را چنانکه او گفته بود یافتند و فصح را آماده کردند ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬و شامگاهان با آن دوازده میآید ‪۱۷‬‬ ‫و چون ایشان نشسته غذا میخوردند‪ ،‬عیسی گفت‪ ،‬هر آینه به شما میگویم‪ ،‬یکی از شما که با من غذا میخورد‪ ،‬مرا تسلیم ‪۱۸‬‬ ‫‪.‬خواهد کرد‬ ‫آنگاه ایشان غمگین شدند و یک به یک از او پرسیدند‪» :‬آیا من آنم؟« و دیگری گفت‪» :‬آیا من آنم؟« ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬او در جواب ایشان گفت‪ ،‬یکی از آن دوازده نفر است که با من در کاسه فرو میرود ‪۲۰‬‬ ‫پسر انسان چنانکه درباره او نوشته شده است‪ ،‬خواهد رفت‪ .‬اما وای بر آن کس که پسر انسان به دست او تسلیم شود! چه ‪۲۱‬‬ ‫‪.‬خوب میشد اگر هرگز زاده نمیشد‬ ‫و چون ایشان میخوردند‪ ،‬عیسی نان را گرفته‪ ،‬برکت داد و پاره کرد و به ایشان داد و گفت‪ » :‬بگیرید و بخورید‪ ،‬این بدن من ‪۲۲‬‬ ‫»‪.‬است‬ ‫‪.‬و جام را گرفت و پس از شکرگزاری‪ ،‬آن را به ایشان داد و همه از آن نوشیدند ‪۲۳‬‬ ‫‪.‬و به ایشان گفت‪ ،‬این خون من از عهد جدید است که برای بسیاری ریخته میشود ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬هر آینه به شما میگویم‪ ،‬دیگر از میوه مو نخواهم نوشید تا روزی که آن را در پادشاهی خدا تازه بنوشم ‪۲۵‬‬ ‫‪.‬و چون سرودی خواندند‪ ،‬به کوه زیتون رفتند ‪۲۶‬‬ ‫عیسی به ایشان گفت‪ » :‬امشب همه شما به سبب من لغزش خواهید خورد‪ ،‬زیرا مکتوب است که شبان را خواهم زد و ‪۲۷‬‬ ‫»‪.‬گوسفندان پراکنده خواهند شد‬ ‫‪.‬اما پس از آنکه برخیزم‪ ،‬پیش از شما به جلیل خواهم رفت ‪۲۸‬‬ ‫پطرس به او گفت‪» :‬حتی اگر همه لغزش بخورند‪ ،‬من نخواهم خورد‪۲۹ «.‬‬

‫‪6‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫عیسی به او گفت‪ » :‬هر آینه به تو میگویم که امروز‪ ،‬حتی در همین شب‪ ،‬قبل از اینکه خروس دو بار بانگ زند‪ ،‬تو سه بار ‪۳۰‬‬ ‫»‪.‬مرا انکار خواهی کرد‬ ‫‪.‬اما او با تأکید بیشتر گفت‪» :‬اگر قرار باشد با تو بمیرم‪ ،‬هرگز تو را انکار نخواهم کرد‪ «.‬هم هه ایشان نیز چنین گفتند ‪۳۱‬‬ ‫و چون به مکانی که جتسیمانی نام داشت رسیدند‪ ،‬به شاگردان خود گفت‪ » :‬در اینجا بنشینید تا دعا کنم‪۳۲ «.‬‬ ‫‪.‬و پطرس و یعقوب و یوحنا را با خود برد و بسیار متحیر و دلتنگ شد ‪۳۳‬‬ ‫و به ایشان گفت‪ » :‬جان من از شدت غم و اندوه مشرف به مرگ است‪ .‬شما اینجا بمانید و بیدار باشید‪۳۴ «.‬‬ ‫‪.‬و کمی جلوتر رفت و بر زمین افتاد و دعا کرد که اگر ممکن باشد‪ ،‬آن ساعت از او بگذرد ‪۳۵‬‬ ‫و گفت‪» :‬ای پدر‪ ،‬همه چیز برای تو ممکن است؛ این جام را از من دور کن؛ اما نه به خواست من‪ ،‬بلکه به خواست تو‪۳۶ «.‬‬ ‫و چون آمد‪ ،‬ایشان را در خواب یافت و به پطرس گفت‪ ،‬ای شمعون‪ ،‬آیا در خواب هستی؟ آیا نمیتوانستی یک ساعت بیدار ‪۳۷‬‬ ‫بمانی؟‬ ‫ا‬ ‫‪.‬بیدار باشید و دعا کنید تا در آزمایش نیفتید‪ .‬روح واقعا آماده است‪ ،‬اما جسم ضعیف ‪۳۸‬‬ ‫‪.‬و دوباره رفت و دعا کرد و همان کلمات را گفت ‪۳۹‬‬ ‫‪.‬و چون برگشت‪ ،‬ایشان را باز در خواب یافت زیرا چشمانشان سنگین شده بود و نمیدانستند چه به او پاسخ دهند ‪۴۰‬‬ ‫و بار سوم آمده‪ ،‬به ایشان گفت‪ ،‬اکنون بخوابید و استراحت کنید‪ ،‬کافی است‪ ،‬ساعت رسیده است‪ ،‬اینک پسر انسان به دست ‪۴۱‬‬ ‫‪.‬گناهکاران تسلیم میشود‬ ‫‪.‬برخیزید‪ ،‬برویم‪ ،‬اینک آن که مرا تسلیم میکند‪ ،‬نزدیک است ‪۴۲‬‬ ‫و در ساعت‪ ،‬هنگامی که او هنوز سخن میگفت‪ ،‬یهودا‪ ،‬یکی از آن دوازده‪ ،‬و با او گروهی بسیار با شمشیرها و چوبها‪ ،‬از ‪۴۳‬‬ ‫‪.‬جانب رؤسای کهنه و کاتبان و مشایخ آمدند‬ ‫و آنکه او را تسلیم کرده بود‪ ،‬بدیشان نشانی داده‪ ،‬گفته بود‪» :‬هر که را ببوسم‪ ،‬همان است؛ او را بگیرید و با احتیاط ببرید‪۴۴ «.‬‬ ‫‪.‬و چون رسید‪ ،‬بیدرنگ نزد او رفت و گفت‪» :‬ای استاد‪ ،‬ای استاد« و او را بوسید ‪۴۵‬‬ ‫‪.‬پس دست بر او انداختند و او را گرفتند ‪۴۶‬‬ ‫‪.‬و یکی از حاضران شمشیر خود را کشیده‪ ،‬به غلم رئیس کهنه زد و گوشش را برید ‪۴۷‬‬ ‫عیسی در جواب ایشان گفت‪ » :‬مگر میخواهید دزد را بگیرید که با شمشیر و چوب برای گرفتن من آمدهاید؟« ‪۴۸‬‬ ‫‪.‬من هر روز در معبد با شما تعلیم میدادم و شما مرا نبردید‪ .‬اما کتب مقدس باید تمام شود ‪۴۹‬‬ ‫‪.‬و همه او را ترک کرده‪ ،‬گریختند ‪۵۰‬‬ ‫‪.‬و جوانی که پارچهای کتانی بر بدن برهنه خود پیچیده بود‪ ،‬از عقب او آمد و جوانان او را گرفتند ‪۵۱‬‬ ‫‪.‬و او لباس کتان را رها کرد و برهنه از دست آنها گریخت ‪۵۲‬‬ ‫‪.‬پس عیسی را نزد کاهن اعظم بردند و هم هه سران کاهنان و بزرگان قوم و علمای دین نزد او جمع شده بودند ‪۵۳‬‬ ‫‪.‬و پطرس از دور به دنبال او رفت تا به کاخ کاهن اعظم رسید و با خدمتکاران نشست و خود را کنار آتش گرم کرد ‪۵۴‬‬ ‫‪.‬و رؤسای کهنه و تمامی اهل شورا در پی شهادت بر عیسی بودند تا او را بکشند‪ ،‬و هیچ نیافتند ‪۵۵‬‬ ‫‪.‬زیرا بسیاری علیه او شهادت دروغ دادند‪ ،‬اما شهادتهای ایشان با هم موافق نبود ‪۵۶‬‬ ‫‪:‬آنگاه بعضی برخاسته‪ ،‬علیه او شهادت دروغ داده‪ ،‬گفتند ‪۵۷‬‬ ‫ما شنیدیم که او میگفت‪» :‬من این معبد ساخته شده با دست را ویران میکنم و در عرض سه روز‪ ،‬معبد دیگری را که با دست ‪۵۸‬‬ ‫»‪.‬ساخته نشده باشد‪ ،‬خواهم ساخت‬ ‫‪.‬اما شهادتهای آنها نیز با هم موافق نبود ‪۵۹‬‬ ‫آنگاه کاهن اعظم از میان برخاست و از عیسی پرسید و گفت‪» :‬هیچ جواب نمیدهی؟ اینها چه چیزی را علیه تو شهادت ‪۶۰‬‬ ‫»میدهند؟‬ ‫اما او ساکت ماند و هیچ جواب نداد‪ .‬کاهن اعظم دوباره از او پرسید و گفت‪» :‬آیا تو مسیح‪ ،‬پسر خدای متبارک هستی؟« ‪۶۱‬‬ ‫عیسی گفت‪ » :‬من هستم؛ و پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قدرت نشسته و بر ابرهای آسمان میآید‪۶۲ «.‬‬ ‫آنگاه کاهن اعظم جامه خود را چاک زد و گفت‪» :‬دیگر چه نیازی به شاهدان داریم؟« ‪۶۳‬‬ ‫‪.‬کفر را شنیدید‪ .‬نظر شما چیست؟ و همه او را به مرگ محکوم کردند ‪۶۴‬‬ ‫و بعضی شروع کردند به آب دهان انداختن بر او و پوشاندن صورتش و زدنش و گفتن »نبوت کن« به او؛ و نوکرانش او را ‪۶۵‬‬ ‫‪.‬با کف دستهای خود میزدند‬ ‫‪.‬و چون پطرس در پایین‪ ،‬در کاخ بود‪ ،‬یکی از کنیزان رئیس کهنه آمد ‪۶۶‬‬ ‫و چون پطرس را دید که خود را گرم میکند‪ ،‬بر او نگریسته‪ ،‬گفت‪» :‬تو نیز با عیسی ناصری بودی‪۶۷ «.‬‬ ‫‪.‬اما او انکار کرد و گفت‪» :‬من نمیدانم و نمیفهمم تو چه میگویی‪ «.‬و به دهلیز رفت و ناگاه خروس بانگ زد ‪۶۸‬‬ ‫‪.‬و کنیزی دیگر بار او را دید و به حاضران گفت که این یکی از آنهاست ‪۶۹‬‬ ‫او دوباره انکار کرد‪ .‬کمی بعد‪ ،‬حاضران دوباره به پطرس گفتند‪» :‬بیشک تو یکی از آنها هستی‪ ،‬زیرا جلیلی هستی و ‪۷۰‬‬ ‫»‪.‬سخنانت با آنها مطابقت دارد‬ ‫ا وما او شروع به لعن کردن و قسم خوردن کرد و گفت‪» :‬من این مرد را که شما میگویید نمیشناسم‪۷۱ «.‬‬

‫‪7‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫و بار دوم خروس بانگ زد‪ .‬و پطرس سخنی را که عیسی به او گفته بود به یاد آورد که » پیش از آنکه خروس دو بار بانگ ‪۷۲‬‬ ‫‪.‬زند‪ ،‬سه بار مرا انکار خواهی کرد‪ «.‬و چون به این فکر کرد‪ ،‬گریست‬ ‫مرقس ‪۱۵‬‬ ‫بامدادان‪ ،‬بیدرنگ‪ ،‬رؤسای کهنه با مشایخ و کاتبان و تمام اهل شورا مشورت کردند و عیسی را بستند و بردند و به پیلطس ‪۱‬‬ ‫‪.‬تسلیم نمودند‬ ‫پیلطس از او پرسید‪» :‬آیا تو پادشاه یهود هستی؟« او در جواب گفت‪ » :‬تو میگویی‪۲ «.‬‬ ‫‪.‬و روسای کهنه او را به چیزهای بسیار متهم کردند‪ ،‬اما او هیچ جواب نداد ‪۳‬‬ ‫پیلطس باز از او پرسیده‪ ،‬گفت‪» :‬هیچ جواب نمیدهی؟ ببین چقدر علیه تو شهادت میدهند‪۴ «.‬‬ ‫‪.‬اما عیسی باز هیچ جواب نداد‪ ،‬چنانکه پیلطس متحیر شد ‪۵‬‬ ‫‪.‬و در آن عید‪ ،‬یک زندانی را‪ ،‬هر که را میخواستند‪ ،‬برایشان آزاد کرد ‪۶‬‬ ‫‪.‬و شخصی به نام باراباس با کسانی که با او یاغی شده بودند و در فتنه قتل کرده بودند‪ ،‬در بند بود ‪۷‬‬ ‫‪.‬و جمعیت فریاد زنان از او خواستند که همانطور که همیشه با آنها رفتار کرده بود‪ ،‬با آنها نیز رفتار کند ‪۸‬‬ ‫پیلطس در جواب ایشان گفت‪» :‬آیا میخواهید پادشاه یهود را برای شما آزاد کنم؟« ‪۹‬‬ ‫‪.‬زیرا میدانست که رؤسای کهنه او را از روی حسد تسلیم کرده بودند ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬اما رؤسای کهنه مردم را تحریک کردند که بلکه باراباس را برایشان آزاد کند ‪۱۱‬‬ ‫پیلطس باز در جواب ایشان گفت‪» :‬پس با کسی که او را پادشاه یهود مینامید‪ ،‬چه خواهم کرد؟« ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬و باز فریاد برآوردند که او را مصلوب کن ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬آنگاه پیلطس به ایشان گفت‪» :‬چرا‪ ،‬چه بدی کرده است؟« و ایشان بیشتر فریاد زدند که او را مصلوب کن ‪۱۴‬‬ ‫پس پیلطس که میخواست مردم را راضی کند‪ ،‬باراباس را برای ایشان آزاد کرد و عیسی را تازیانه زده‪ ،‬سپرد تا مصلوب ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬شود‬ ‫‪.‬و سربازان او را به تالری که پروتوریوم نام دارد بردند و تمام گروه را فراخواندند ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬و او را به ارغوان ملبس ساختند و تاجی از خار بافته‪ ،‬بر سرش نهادند ‪۱۷‬‬ ‫و شروع به سلم کردن به او کردند که »سلم‪ ،‬ای پادشاه یهود!« ‪۱۸‬‬ ‫‪.‬و با نی بر سرش میزدند و بر او آب دهان میانداختند و زانو زده‪ ،‬او را پرستش میکردند ‪۱۹‬‬ ‫و چون او را مسخره کرده بودند‪ ،‬لباس ارغوانی را از او کنده‪ ،‬جامه خودش را پوشانیدند و او را بیرون بردند تا مصلوبش ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬کنند‬ ‫‪.‬و رهگذری را شمعون‪ ،‬اهل قیروان که از صحرا میآمد و پدر اسکندر و روفس بود‪ ،‬مجبور کردند که صلیب او را حمل کند ‪۲۱‬‬ ‫‪.‬و او را به محلی به نام ججل ججتا آوردند‪ ،‬که به معنی »محل جمجمه« است ‪۲۲‬‬ ‫‪.‬و شراب آمیخته به جمر به او دادند تا بنوشد‪ ،‬اما نپذیرفت ‪۲۳‬‬ ‫‪.‬و چون او را مصلوب کردند‪ ،‬جامههایش را تقسیم کرده‪ ،‬بر آن قرعه انداختند تا هر کس چه سهمی داشته باشد ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬و ساعت سوم بود که او را مصلوب کردند ‪۲۵‬‬ ‫‪.‬و تقصیرنام هه او چنین نوشته شد‪» :‬پادشاه یهود« ‪۲۶‬‬ ‫‪.‬و با او دو دزد را مصلوب میکنند‪ ،‬یکی را در دست راست و دیگری را در دست چپ او ‪۲۷‬‬ ‫‪.‬و آن نوشته که میگوید‪» :‬او از خطاکاران محسوب شد« تمام گشت ‪۲۸‬‬ ‫و راهگذران او را دشنام میدادند و سر خود را تکان داده‪ ،‬میگفتند‪» :‬آه‪ ،‬تو که معبد را خراب میکنی و آن را در سه روز ‪۲۹‬‬ ‫»‪،‬میسازی‬ ‫‪.‬خودت را نجات بده و از صلیب پایین بیا ‪۳۰‬‬ ‫همچنین روسای کهنه و کاتبان استهزاکنان با یکدیگر میگفتند‪» :‬دیگران را نجات داد‪ ،‬اما نمیتواند خود را نجات دهد‪۳۱ «.‬‬ ‫مسیح‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬اکنون از صلیب فرود آید تا ببینیم و ایمان آوریم‪ «.‬و آنان که با او مصلوب شده بودند‪ ،‬او را دشنام ‪۳۲‬‬ ‫‪.‬میدادند‬ ‫‪.‬و چون ساعت ششم فرا رسید‪ ،‬تاریکی تمام زمین را فرا گرفت تا ساعت نهم ‪۳۳‬‬ ‫و در ساعت نهم‪ ،‬عیسی به آواز بلند صدا زده‪ ،‬گفت‪ » :‬ایلوئی‪ ،‬ایلوئی‪ ،‬لما سبقتنی؟« که ترجمه آن میشود‪ :‬خدای من‪ ،‬خدای ‪۳۴‬‬ ‫من‪ ،‬چرا مرا ترک کردی؟‬ ‫و بعضی از حاضرین چون این را شنیدند‪ ،‬گفتند‪» :‬اینک‪ ،‬الیاس را میخواند‪۳۵ «.‬‬ ‫پس شخصی دوید و اسفنجی را از سرکه پر کرد و آن را بر سر نی گذاشت و به او نوشانید و گفت‪» :‬بگذارید ببینیم آیا الیاس ‪۳۶‬‬ ‫»میآید تا او را پایین بیاورد؟‬ ‫‪.‬آنگاه عیسی فریاد بلندی برآورد و جان به جان آفرین تسلیم کرد ‪۳۷‬‬ ‫‪.‬و پرده معبد از بال تا پایین دوپاره شد ‪۳۸‬‬ ‫‪.‬و چون یوزباشی که مقابل او ایستاده بود‪ ،‬دید که بدین گونه فریاد زده‪ ،‬جان سپرد‪ ،‬گفت‪ ،‬فیالواقع این مرد پسر خدا بود ‪۳۹‬‬

‫‪8‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫‪.‬و زنانی نیز از دور نگاه میکردند که در میان ایشان مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب کوچک و یوشا و سالومه دیده میشدند ‪۴۰‬‬ ‫‪).‬که ایشان نیز وقتی او در جلیل بود‪ ،‬او را پیروی و خدمت میکردند‪ (.‬و بسیاری از زنان دیگر که با او به اورشلیم آمده بودند ‪۴۱‬‬ ‫‪.‬و چون شام فرا رسید‪ ،‬زیرا که روز تهیه‪ ،‬یعنی روز قبل از سبت‪ ،‬بود ‪۴۲‬‬ ‫یوسف از اهل رامه‪ ،‬که مردی شریف و مشاور و منتظر پادشاهی خدا بود‪ ،‬آمد و با جسارت نزد پیلطس رفت و جسد عیسی ‪۴۳‬‬ ‫‪.‬را طلب کرد‬ ‫پیلطس تعجب کرد که آیا به این زودی مرده است؟ پس یوزباشی را طلبیده‪ ،‬از او پرسید که آیا مدتی گذشته وفات یافته است؟ ‪۴۴‬‬ ‫‪.‬چون از یوزباشی مطلع شد‪ ،‬جسد را به یوسف سپرد ‪۴۵‬‬ ‫و کتان نفیسی خریده‪ ،‬آن را پایین آورد و در کتان پیچید و در مقبرهای که از سنگ تراشیده شده بود‪ ،‬نهاد و سنگی بر سر قبر ‪۴۶‬‬ ‫‪.‬غلطانید‬ ‫‪.‬و مریم مجدلیه و مریم مادر یوشا دیدند که کجا گذاشته شده است ‪۴۷‬‬ ‫مرقس ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬و چون سبت گذشته بود‪ ،‬مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب و سالومه حنوط خریدند تا بیایند و او را مسح کنند ‪۱‬‬ ‫‪.‬و صبح زود‪ ،‬روز اول هفته‪ ،‬هنگام طلوع آفتاب به مقبره آمدند ‪۲‬‬ ‫و با خود میگفتند‪» :‬چه کسی سنگ را از جلوی قبر برای ما خواهد غلطاند؟« ‪۳‬‬ ‫‪.‬چون نگریستند‪ ،‬دیدند که سنگ از قبر غلطانیده شده است‪ ،‬زیرا بسیار بزرگ بود ‪۴‬‬ ‫‪.‬و چون به قبر داخل شدند‪ ،‬جوانی را دیدند که در سمت راست نشسته و ردایی سفید و بلند در بر داشت؛ پس ترسان شدند ‪۵‬‬ ‫و به ایشان گفت‪» :‬نترسید! شما عیسی ناصری مصلوب را میجویید‪ .‬او برخاسته است؛ او اینجا نیست‪ .‬به جایی که او را ‪۶‬‬ ‫»‪.‬گذاشته بودند‪ ،‬بنگرید‬ ‫اما شما بروید و به شاگردان او و پطرس بگویید که او پیش از شما به جلیل میرود و در آنجا او را خواهید دید‪ ،‬چنانکه خودش ‪۷‬‬ ‫‪.‬به شما گفته بود‬ ‫‪.‬و ایشان به سرعت بیرون رفته‪ ،‬از قبر گریختند زیرا لرزان و متحیر بودند و به کسی چیزی نگفتند زیرا میترسیدند ‪۸‬‬ ‫‪.‬چون عیسی سحرگاه روز اول هفته برخاست‪ ،‬نخست بر مریم مجدلیه که از او هفت دیو بیرون کرده بود‪ ،‬ظاهر شد ‪۹‬‬ ‫‪.‬و او رفت و به کسانی که با او بودند‪ ،‬در حالی که ماتم گرفته و گریه میکردند‪ ،‬خبر داد ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬و ایشان چون شنیدند که زنده شده و بدو ظاهر شده است‪ ،‬باور نکردند ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬پس از آن‪ ،‬او به شکلی دیگر بر دو نفر از ایشان ظاهر شد‪ ،‬در حالی که آنها به دهات میرفتند ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬پس رفتند و به بقیه خبر دادند‪ ،‬اما آنها ایشان را باور نکردند ‪۱۳‬‬ ‫‪،‬سپس‪ ،‬هنگامی که آن یازده نفر بر سر سفره نشسته بودند‪ ،‬او بر آنها ظاهر شد و بیایمانی و سنگدلی ایشان را سرزنش کرد ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬زیرا به سخنان کسانی که او را پس از رستاخیز دیده بودند‪ ،‬ایمان نیاورده بودند‬ ‫و به ایشان گفت‪ » :‬به تمام نقاط جهان بروید و مژده را به جمیع خلیق موعظه کنید‪۱۵ «.‬‬ ‫‪.‬هر که ایمان آورد و تعمید یابد نجات خواهد یافت؛ اما هر که ایمان نیاورد‪ ،‬محکوم خواهد شد ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬و این آیات همراه ایمانداران خواهد بود‪ :‬به نام من دیوها را بیرون خواهند کرد و به زبانهای تازه سخن خواهند گفت ‪۱۷‬‬ ‫مارها را خواهند گرفت و اگر زهر کشندهای بنوشند‪ ،‬آسیبی به ایشان نخواهد رسید؛ دستها بر بیماران خواهند گذاشت و ‪۱۸‬‬ ‫‪.‬ایشان شفا خواهند یافت‬ ‫‪.‬پس از آنکه خداوند با ایشان سخن گفت‪ ،‬به آسمان بال برده شد و در دست راست خدا نشست ‪۱۹‬‬ ‫و ایشان بیرون رفته‪ ،‬در همه جا موعظه میکردند و خداوند با ایشان کار میکرد و کلم را با آیاتی که همراه ایشان بود‪ ،‬تأیید ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬مینمود‪ .‬آمین‬

‫انجیل لوقا‬ ‫لوقا ‪۲۲‬‬ ‫‪.‬و عید فطیر که به فصح معروف است نزدیک میشد ‪۱‬‬ ‫‪.‬و رؤسای کهنه و کاتبان مترصد بودند که چگونه او را بکشند‪ ،‬زیرا از قوم میترسیدند ‪۲‬‬ ‫‪.‬آنگاه شیطان در یهودای ملقب به اسخریوطی که از جمله دوازده نفر بود‪ ،‬داخل شد ‪۳‬‬ ‫‪.‬پس رفته‪ ،‬با رؤسای کهنه و سرداران سپاه گفتگو کرد که چگونه او را به ایشان تسلیم کند ‪۴‬‬ ‫‪.‬ایشان شاد شدند و عهد بستند که به او پول بدهند ‪۵‬‬ ‫‪.‬و او وعده داد و در پی فرصت بود تا او را در غیاب مردم به ایشان تسلیم کند ‪۶‬‬ ‫‪.‬آنگاه روز فطیر فرا رسید‪ ،‬روزی که باید قربانی فصح را ذبح میکردند ‪۷‬‬ ‫و پطرس و یوحنا را فرستاده‪ ،‬گفت‪ » :‬بروید و فصح را برای ما آماده کنید تا بخوریم‪۸ «.‬‬ ‫به او گفتند‪» :‬کجا میخواهی آماده کنیم؟« ‪۹‬‬ ‫‪9‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫و به ایشان گفت‪ » :‬اینک‪ ،‬چون وارد شهر شوید‪ ،‬مردی با کوزهای آب به شما برخورد خواهد کرد؛ از عقب او به خانهای که ‪۱۰‬‬ ‫»‪.‬او وارد میشود‪ ،‬بروید‬ ‫و به صاحبخانه بگویید‪» :‬استاد به تو میگوید‪ :‬مهمانخانه کجاست تا من با شاگردانم فصح را در آنجا بخورم؟« ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬و او بالخانهای بزرگ و مفروش به شما نشان خواهد داد‪ .‬در آنجا آماده کنید ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬پس رفتند و چنانکه به ایشان گفته بود یافتند و فصح را آماده کردند ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬و چون ساعت مقرر رسید‪ ،‬با دوازده رسول بنشست ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬و به ایشان گفت‪ ،‬بسیار آرزو داشتم که پیش از رنج کشیدنم‪ ،‬این فصح را با شما بخورم ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬زیرا به شما میگویم‪ ،‬دیگر از آن نخواهم خورد تا زمانی که در پادشاهی خدا تحقق یابد ‪۱۶‬‬ ‫و جام را گرفت و شکر کرد و گفت‪ » :‬این را بگیرید و میان خود تقسیم کنید‪۱۷ «.‬‬ ‫‪.‬زیرا به شما میگویم‪ ،‬تا پادشاهی خدا نیاید‪ ،‬از میوه مو نخواهم نوشید ‪۱۸‬‬ ‫و نان را گرفته‪ ،‬شکر نمود و پاره کرده‪ ،‬به ایشان داد و گفت‪ » :‬این است جسد من که برای شما داده میشود‪ .‬این را به یاد من ‪۱۹‬‬ ‫»‪.‬بجا آورید‬ ‫و همچنین پیاله را بعد از شام‪ ،‬و گفت‪ » :‬این پیاله عهد جدید است در خون من که برای شما ریخته میشود‪۲۰ «.‬‬ ‫‪.‬اما اینک‪ ،‬دست آن کس که به من خیانت میکند‪ ،‬با من در سفره است ‪۲۱‬‬ ‫!و به درستی که پسر انسان چنانکه مقدر شده است‪ ،‬میرود‪ ،‬اما وای بر آن کسی که او را تسلیم کند ‪۲۲‬‬ ‫‪.‬و از یکدیگر شروع به پرسیدن کردند که کدام یک از ایشان باید این کار را بکند ‪۲۳‬‬ ‫‪.‬و نیز در میان ایشان نزاعی درگرفت که کدام یک از ایشان بزرگتر است ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬و به ایشان گفت‪ :‬پادشاهان امتها بر ایشان سروری میکنند و کسانی که بر ایشان اقتدار دارند‪ ،‬ولینعمت خوانده میشوند ‪۲۵‬‬ ‫‪.‬اما شما چنین نباشید‪ ،‬بلکه بزرگتر از شما مانند کوچکتر باشد و بزرگتر مانند خدمتگزار ‪۲۶‬‬ ‫زیرا کدام بزرگتر است‪ ،‬آنکه بر سر سفره مینشیند یا آنکه خدمت میکند؟ آیا آنکه بر سر سفره مینشیند بزرگتر نیست؟ بلکه ‪۲۷‬‬ ‫‪.‬من در میان شما چون خادم هستم‬ ‫‪.‬شما کسانی هستید که در وسوسههای من با من همراه بودید ‪۲۸‬‬ ‫‪.‬و من برای شما پادشاهیای قرار میدهم‪ ،‬چنانکه پدرم برای من مقرر فرمود ‪۲۹‬‬ ‫‪.‬تا در پادشاهی من بر سر سفره من بخورید و بنوشید و بر تختها بنشینید و بر دوازده قبیله اسرائیل داوری کنید ‪۳۰‬‬ ‫‪.‬و خداوند گفت‪ ،‬ای شمعون‪ ،‬ای شمعون‪ ،‬اینک شیطان خواست شما را چون گندم غربال کند ‪۳۱‬‬ ‫‪.‬اما من برای تو دعا کردهام که ایمانت از بین نرود؛ و هنگامی که بازگشت کردی‪ ،‬برادرانت را استوار گردان ‪۳۲‬‬ ‫‪.‬و به او گفت‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬من آمادهام که با تو بروم‪ ،‬هم در زندان و هم در مرگ ‪۳۳‬‬ ‫گفت‪ » :‬ای پطرس‪ ،‬به تو میگویم که امروز خروس بانگ نخواهد زد‪ ،‬و قبل از آن سه بار انکار خواهی کرد که مرا ‪۳۴‬‬ ‫»‪.‬میشناسی‬ ‫و به ایشان گفت‪ » :‬هنگامی که شما را بدون کیسه و توشهدان و کفش فرستادم‪ ،‬چیزی کم داشتید؟« گفتند‪» :‬هیچ‪۳۵ «.‬‬ ‫آنگاه به ایشان گفت‪ » :‬اما اکنون هر که کیسه دارد‪ ،‬آن را بردارد و همچنین توشهدانش را؛ و هر که شمشیر ندارد‪ ،‬جامه خود ‪۳۶‬‬ ‫»‪.‬را بفروشد و شمشیری بخرد‬ ‫زیرا به شما میگویم که این نوشته باید در مورد من به انجام برسد‪ ،‬یعنی اینکه او از خطاکاران محسوب شد‪ ،‬زیرا آنچه ‪۳۷‬‬ ‫‪.‬درباره من است‪ ،‬پایانی دارد‬ ‫و گفتند‪» :‬خداوندا‪ ،‬اینک دو شمشیر‪ «.‬و او به ایشان گفت‪ » :‬کافی است‪۳۸ «.‬‬ ‫‪.‬پس بیرون آمد و طبق معمول به کوه زیتون رفت و شاگردانش نیز از عقب او رفتند ‪۳۹‬‬ ‫‪.‬و چون به آن مکان رسید‪ ،‬به ایشان گفت‪ ،‬دعا کنید تا در آزمایش نیفتید ‪۴۰‬‬ ‫‪،‬و او از ایشان به مسافت پرتاب سنگی کناره گرفت و زانو زده‪ ،‬دعا کرد ‪۴۱‬‬ ‫‪.‬گفت‪ ،‬ای پدر‪ ،‬اگر بخواهی‪ ،‬این پیاله را از من دور کن‪ .‬لیکن نه به خواست من‪ ،‬بلکه به خواست تو ‪۴۲‬‬ ‫‪.‬و فرشتهای از آسمان بر او ظاهر شد و او را تقویت میکرد ‪۴۳‬‬ ‫‪.‬و چون در عذاب بود‪ ،‬با جدیت بیشتری دعا کرد و عرقش همچون قطرات خون بر زمین میریخت ‪۴۴‬‬ ‫‪.‬و چون از دعا برخاسته‪ ،‬نزد شاگردان خود آمد‪ ،‬ایشان را از غم در خواب یافت ‪۴۵‬‬ ‫و به ایشان گفت‪ » :‬چرا خوابیدهاید؟ برخیزید و دعا کنید تا در آزمایش نیفتید‪۴۶ «.‬‬ ‫و هنوز سخن میگفت که ناگاه جمعی آمدند و یهودا‪ ،‬یکی از آن دوازده‪ ،‬بر ایشان سبقت گرفت و به عیسی نزدیک شد تا او را ‪۴۷‬‬ ‫‪.‬ببوسد‬ ‫عیسی به او گفت‪ » :‬ای یهودا‪ ،‬آیا با بوسه به پسر انسان خیانت میکنی؟« ‪۴۸‬‬ ‫چون اطرافیانش آنچه را که در پی میآمد دیدند‪ ،‬به او گفتند‪» :‬خداوندا‪ ،‬آیا با شمشیر بزنیم؟« ‪۴۹‬‬ ‫‪.‬و یکی از ایشان غلم رئیس کهنه را زد و گوش راستش را برید ‪۵۰‬‬ ‫‪.‬عیسی در جواب گفت‪ » :‬تا اینجا صبر کن‪ «.‬و گوش او را لمس کرد و شفا داد ‪۵۱‬‬

‫‪10‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫آنگاه عیسی به رؤسای کهنه و سرداران معبد و مشایخی که نزد او آمده بودند‪ ،‬گفت‪ » :‬آیا میخواهید با شمشیرها و چوبها بر ‪۵۲‬‬ ‫»دزد پیروز شوید؟‬ ‫وقتی هر روز در معبد با شما بودم‪ ،‬دستتان را به سوی من دراز نکردید‪ ،‬اما این ساعت شماست و قدرت تاریکی فرا رسیده ‪۵۳‬‬ ‫‪.‬است‬ ‫‪.‬آنگاه او را گرفته‪ ،‬بردند و به خان هه کاهن اعظم آوردند‪ .‬پطرس از دور به دنبال او میرفت ‪۵۴‬‬ ‫‪.‬و چون در میان ایوان آتش افروختند و گرد هم نشستند‪ ،‬پطرس در میان ایشان بنشست ‪۵۵‬‬ ‫اما کنیزی او را که کنار آتش نشسته بود‪ ،‬دید و با نگاهی مهربان به او نگریست و گفت‪» :‬این مرد نیز با اوست‪۵۶ «.‬‬ ‫‪.‬او وی را انکار کرده‪ ،‬گفت‪ ،‬ای زن‪ ،‬من او را نمیشناسم ‪۵۷‬‬ ‫و بعد از اندکی‪ ،‬دیگری او را دیده‪ ،‬گفت‪» :‬تو نیز از آنها هستی‪ «.‬پطرس گفت‪» :‬ای مرد‪ ،‬من نیستم‪۵۸ «.‬‬ ‫و تقریبا ا یک ساعت پس از دیگری با اطمینان تأکید کرده‪ ،‬گفت‪» :‬حقیقتا ا این مرد نیز با او بوده است‪ ،‬زیرا او جلیلی است‪۵۹ «.‬‬ ‫‪.‬پطرس گفت‪» :‬ای مرد‪ ،‬نمیدانم چه میگویی‪ «.‬و در همان لحظه‪ ،‬وقتی او هنوز سخن میگفت‪ ،‬خروس بانگ زد ‪۶۰‬‬ ‫و خداوند روی گردانیده‪ ،‬به پطرس نظر انداخت‪ .‬و پطرس کلم خداوند را به یاد آورد که به او گفته بود‪ » :‬پیش از بانگ ‪۶۱‬‬ ‫»‪.‬خروس‪ ،‬سه بار مرا انکار خواهی کرد‬ ‫‪.‬و پطرس بیرون رفت و زارزار گریست ‪۶۲‬‬ ‫‪.‬و کسانی که عیسی را گرفته بودند‪ ،‬او را مسخره کرده‪ ،‬زدند ‪۶۳‬‬ ‫و چون چشمان او را بستند‪ ،‬به صورتش سیلی زدند و از او پرسیدند‪» :‬از غیب بگو چه کسی تو را زده است؟« ‪۶۴‬‬ ‫‪.‬و بسیار کفرآمیز دیگر بر او گفتند ‪۶۵‬‬ ‫‪،‬و چون روز شد‪ ،‬مشایخ قوم و رؤسای کهنه و کاتبان جمع شده‪ ،‬او را به مجلس خود آوردند و گفتند ‪۶۶‬‬ ‫آیا تو مسیح هستی؟ به ما بگو‪ «.‬به ایشان گفت‪ » :‬اگر به شما بگویم‪ ،‬باور نخواهید کرد‪۶۷ «.‬‬ ‫‪.‬و اگر از شما نیز بپرسم‪ ،‬به من پاسخ نمیدهید و مرا رها نمیکنید ‪۶۸‬‬ ‫‪.‬از این پس‪ ،‬پسر انسان بر دست راست قدرت خدا خواهد نشست ‪۶۹‬‬ ‫آنگاه همه گفتند‪» :‬پس تو پسر خدایی؟« به ایشان گفت‪ » :‬شما میگویید که هستم‪۷۰ «.‬‬ ‫گفتند‪» :‬دیگر چه حاجت به شهادت داریم‪ ،‬زیرا خود از زبان او شنیدهایم‪۷۱ «.‬‬ ‫لوقا ‪۲۳‬‬ ‫‪.‬آنگاه تمام جمعیت آنها برخاستند و او را نزد پیلطس بردند ‪۱‬‬ ‫و ایشان شکایت بر او آغاز کرده‪ ،‬گفتند‪» :‬این شخص را یافتیم که قوم را گمراه میکند و از دادن جزیه به قیصر منع مینماید و ‪۲‬‬ ‫»‪.‬میگوید که خود مسیح و پادشاه است‬ ‫پیلطس از او پرسید‪» :‬آیا تو پادشاه یهود هستی؟« او در جواب گفت‪ » :‬تو میگویی‪۳ «.‬‬ ‫آنگاه پیلطس به رؤسای کهنه و قوم گفت‪» :‬من در این مرد هیچ عیبی نمیبینم‪۴ «.‬‬ ‫ایشان بیشتر تندخو شده‪ ،‬گفتند که »او مردم را میشوراند و در تمام یهود‪ ،‬از جلیل تا به اینجا‪ ،‬تعلیم میدهد‪۵ «.‬‬ ‫چون پیلطس نام جلیل را شنید‪ ،‬پرسید که آیا آن مرد جلیلی است؟ ‪۶‬‬ ‫‪.‬و چون دانست که از قلمرو هیرودیس است‪ ،‬او را نزد هیرودیس فرستاد‪ ،‬زیرا که خود در آن ایام در اورشلیم بود ‪۷‬‬ ‫و چون هیرودیس عیسی را دید‪ ،‬بینهایت خوشحال شد زیرا مدتها بود که مشتاق دیدار او بود‪ ،‬زیرا شهرت او را بسیار شنیده ‪۸‬‬ ‫‪.‬بود و امیدوار بود که معجزهای از او ببیند‬ ‫‪.‬پس بسیار از وی پرسید‪ ،‬اما او هیچ جواب نداد ‪۹‬‬ ‫‪.‬و رؤسای کهنه و کاتبان برخاسته‪ ،‬او را به شدت متهم کردند ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬و هیرودیس با لشکریانش او را تحقیر و مسخره کردند و جامهای فاخر بر او پوشاندند و او را نزد پیلطس باز فرستادند ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬و در همان روز پیلطس و هیرودیس با هم آشتی کردند‪ ،‬زیرا پیش از آن‪ ،‬دشمنی میان آنها وجود داشت ‪۱۲‬‬ ‫‪،‬و پیلطس‪ ،‬رؤسای کهنه و بزرگان قوم و قوم را خوانده ‪۱۳‬‬ ‫به ایشان گفت‪» :‬شما این مرد را به اتهام اینکه مردم را گمراه میکند‪ ،‬نزد من آوردید‪ .‬اینک من در حضور شما از او ‪۱۴‬‬ ‫»‪.‬بازجویی کردم و هیچ تقصیری در این مرد از آنچه شما بر او ادعا میکنید‪ ،‬نیافتم‬ ‫‪.‬هیرودیس هم نه‪ ،‬زیرا من شما را نزد او فرستادم و اینک‪ ،‬هیچ عملی که مستوجب مرگ باشد‪ ،‬از او سر نزده است ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬پس او را تنبیه کرده‪ ،‬آزاد خواهم کرد ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬زیرا که او باید در هر عید یکی را برایشان آزاد کند ‪۱۷‬‬ ‫و همه با هم فریاد زده گفتند‪» :‬این مرد را هلک کن و باراباس را برای ما آزاد کن‪۱۸ «.‬‬ ‫)‪.‬که به سبب شورشی که در شهر واقع شده بود و قتلی که مرتکب شده بود‪ ،‬در زندان افکنده شده بود( ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬پس پیلطس که مایل بود عیسی را آزاد کند‪ ،‬دوباره با ایشان سخن گفت ‪۲۰‬‬ ‫اما ایشان فریاد زده‪ ،‬گفتند‪» :‬او را مصلوب کن‪ ،‬مصلوب کن‪۲۱ «.‬‬ ‫بار سوم به ایشان گفت‪» :‬چرا‪ ،‬چه بدی کرده است؟ من هیچ علت قتلی در او نیافتهام‪ .‬پس او را تنبیه کرده‪ ،‬رها میکنم‪۲۲ «.‬‬

‫‪11‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫‪.‬و ایشان با صداهای بلند‪ ،‬شتابان خواستند که او مصلوب شود‪ .‬و آواز ایشان و آواز رؤسای کهنه غالب آمد ‪۲۳‬‬ ‫‪.‬و پیلطس حکم داد که مطابق خواست آنها عمل شود ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬و آن کس را که به سبب شورش و قتل در زندان بود و ایشان میخواستند‪ ،‬آزاد کرد و عیسی را به خواهش ایشان سپرد ‪۲۵‬‬ ‫‪.‬و چون او را میبردند‪ ،‬شمعون قیروانی را که از صحرا میآمد‪ ،‬گرفتند و صلیب را بر او نهادند تا آن را از عقب عیسی ببرد ‪۲۶‬‬ ‫‪.‬و گروه بزرگی از مردم و زنان از عقب او روانه شدند و برای او سوگواری و عزاداری میکردند ‪۲۷‬‬ ‫عیسی رو به ایشان کرد و گفت‪ » :‬ای دختران اورشلیم‪ ،‬برای من گریه نکنید‪ ،‬بلکه برای خود و فرزندانتان گریه کنید‪۲۸ «.‬‬ ‫زیرا اینک‪ ،‬ایامی میآید که در آنها خواهند گفت‪ :‬خوشا به حال نازایان و رحمهایی که هرگز بچهدار نشدند و پستانهایی که ‪۲۹‬‬ ‫‪.‬هرگز شیر ندادند‬ ‫آنگاه به کوهها خواهند گفت‪» :‬بر ما بیفتید« و به تپهها خواهند گفت‪» :‬ما را بپوشانید‪۳۰ «.‬‬ ‫زیرا اگر این کارها را با درخت تر انجام دهند‪ ،‬با درخت خشک چه خواهند کرد؟ ‪۳۱‬‬ ‫‪.‬و دو شرور دیگر را نیز با او آوردند تا بکشند ‪۳۲‬‬ ‫و چون به موضعی که آن را کاسه سر مینامند رسیدند‪ ،‬او را در آنجا با آن دو خطاکار‪ ،‬یکی در دست راست و دیگری در ‪۳۳‬‬ ‫‪.‬دست چپ‪ ،‬مصلوب کردند‬ ‫‪.‬آنگاه عیسی گفت‪ » :‬ای پدر‪ ،‬ایشان را ببخش‪ ،‬زیرا نمیدانند چه میکنند‪ «.‬و جامههای او را تقسیم کردند و قرعه انداختند ‪۳۴‬‬ ‫و مردم به تماشا ایستاده بودند و بزرگان نیز با ایشان او را مسخره کرده‪ ،‬میگفتند‪» :‬دیگران را نجات داد‪ ،‬پس اگر مسیح و ‪۳۵‬‬ ‫»‪.‬برگزیده خداست‪ ،‬خود را نیز نجات دهد‬ ‫‪،‬و سربازان نیز او را مسخره میکردند‪ ،‬نزد او میآمدند و سرکه به او تعارف میکردند ‪۳۶‬‬ ‫‪.‬و گفت‪ ،‬اگر تو پادشاه یهود هستی‪ ،‬خود را نجات ده ‪۳۷‬‬ ‫و بر سر او کتیبهای به خط یونانی و لتین و عبری نوشتند که »این است پادشاه یهود‪۳۸ «.‬‬ ‫و یکی از آن دو جنایتکار که به دار آویخته شده بودند‪ ،‬به او دشنام داده‪ ،‬گفت‪» :‬اگر تو مسیح هستی‪ ،‬خود و ما را نجات ده‪۳۹ «.‬‬ ‫اما آن دیگری در جواب او را سرزنش کرد و گفت‪» :‬آیا از خدا نمیترسی‪ ،‬حال آنکه تو نیز در همان محکومیت هستی؟« ‪۴۰‬‬ ‫‪.‬و ما به انصاف‪ ،‬زیرا که جزای اعمال خود را یافتهایم‪ ،‬اما این شخص هیچ کار بیعقلی نکرده است ‪۴۱‬‬ ‫و به عیسی گفت‪» :‬خداوندا‪ ،‬هنگامی که به پادشاهی خود آیی‪ ،‬مرا به یاد آور‪۴۲ «.‬‬ ‫عیسی به او گفت‪ » :‬هر آینه به تو میگویم‪ ،‬امروز با من در بهشت خواهی بود‪۴۳ «.‬‬ ‫‪.‬و تقریبا ا ساعت ششم بود که تاریکی تمام زمین را فرا گرفت و تا ساعت نهم ادامه داشت ‪۴۴‬‬ ‫‪.‬و خورشید تاریک شد و پرده معبد از میان شکافته شد ‪۴۵‬‬ ‫‪.‬و عیسی به آواز بلند فریاد زده‪ ،‬گفت‪ ،‬ای پدر‪ ،‬روح خود را به دست تو میسپارم‪ .‬و این را گفت و جان سپرد ‪۴۶‬‬ ‫چون یوزباشی این ماجرا را دید‪ ،‬خدا را تمجید کرده‪ ،‬گفت‪» :‬در حقیقت‪ ،‬این مرد صالح بود‪۴۷ «.‬‬ ‫‪.‬و تمامی قوم که برای آن تماشا جمع شده بودند‪ ،‬چون این وقایع را دیدند‪ ،‬سینههای خود را به سینه زده‪ ،‬برگشتند ‪۴۸‬‬ ‫‪.‬و جمیع آشنایان او‪ ،‬از جمله زنانی که از جلیل او را متابعت کرده بودند‪ ،‬از دور ایستاده‪ ،‬این امور را میدیدند ‪۴۹‬‬ ‫‪.‬و اینک مردی یوسف نام‪ ،‬مشاوری بود که مردی نیک و درستکار بود ‪۵۰‬‬ ‫‪).‬او با رأی و عمل ایشان موافق نبود‪ (.‬او از اهالی رامه‪ ،‬شهری از شهرهای یهود بود و خود نیز منتظر پادشاهی خدا میبود ‪۵۱‬‬ ‫‪.‬این مرد نزد پیلطس رفت و جسد عیسی را طلب کرد ‪۵۲‬‬ ‫‪.‬و آن را پایین آورد و در کتان پیچید و در مقبرهای که از سنگ تراشیده شده بود و هرگز کسی در آن دفن نشده بود‪ ،‬نهاد ‪۵۳‬‬ ‫‪.‬و آن روز‪ ،‬روز تهیه بود و سبت رو به پایان بود ‪۵۴‬‬ ‫‪.‬و زنانی که از جلیل در عقب او آمده بودند‪ ،‬از پی او رفتند و قبر و چگونگی گذاردن جسد او را دیدند ‪۵۵‬‬ ‫‪.‬پس برگشتند و حنوط و روغن آماده کردند و روز سبت را طبق فرمان استراحت نمودند ‪۵۶‬‬ ‫لوقا ‪۲۴‬‬ ‫و در روز اول هفته‪ ،‬صبح خیلی زود‪ ،‬به مقبره آمدند و حنوطی را که تهیه کرده بودند‪ ،‬با خود آوردند و عدوهای دیگر نیز با ‪۱‬‬ ‫‪.‬خود آوردند‬ ‫‪.‬و دیدند که سنگ از جلوی قبر به کناری غلطانیده شده است ‪۲‬‬ ‫‪.‬و چون داخل شدند‪ ،‬جسد خداوند عیسی را نیافتند ‪۳‬‬ ‫‪.‬و واقع شد‪ ،‬همچنان که ایشان در این امر بسیار متحیر بودند‪ ،‬که ناگاه دو مرد با جامههای درخشان نزد ایشان ایستادند ‪۴‬‬ ‫و چون ایشان ترسیده‪ ،‬سرهای خود را به زمین افکنده بودند‪ ،‬به ایشان گفتند‪» :‬چرا زنده را در میان مردگان میجویید؟« ‪۵‬‬ ‫‪،‬او اینجا نیست‪ ،‬بلکه برخاسته است‪ .‬به یاد آورید که چگونه وقتی هنوز در جلیل بود با شما سخن گفت ‪۶‬‬ ‫‪.‬و گفت‪ ،‬پسر انسان باید به دست گناهکاران تسلیم شده‪ ،‬مصلوب گردد و روز سوم برخیزد ‪۷‬‬ ‫‪،‬و سخنان او را به یاد آوردند ‪۸‬‬ ‫‪.‬و از قبر برگشته‪ ،‬همه این وقایع را به آن یازده نفر و به دیگران بازگفتند ‪۹‬‬ ‫‪.‬مریم مجدلیه و یوآنا و مریم مادر یعقوب و دیگر زنانی که با ایشان بودند‪ ،‬این امور را به رسولن گفتند ‪۱۰‬‬

‫‪12‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫‪.‬و سخنان ایشان در نظرشان افسانههای باطل آمد‪ ،‬و آنها را باور نکردند ‪۱۱‬‬ ‫آنگاه پطرس برخاست و به سوی قبر دوید و خم شده‪ ،‬کفنها را که جدا گذاشته شده بودند دید‪ .‬پس در حالی که از آنچه اتفاق ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬افتاده بود در خود متحیر بود‪ ،‬آنجا را ترک کرد‬ ‫‪.‬و اینک‪ ،‬دو نفر از ایشان در همان روز به روستایی به نام معمائوس رفتند که از اورشلیم‪ ،‬قریب شصت فرسنگ فاصله داشت ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬و ایشان با هم از همه این وقایع گفتگو میکردند ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬و واقع شد که چون ایشان با هم گفتگو و مباحثه میکردند‪ ،‬خود عیسی نزدیک شده‪ ،‬با ایشان همراه شد ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬اما چشمان ایشان بسته شد تا او را نشناسند ‪۱۶‬‬ ‫و به ایشان گفت‪» :‬این چه نوع گفتگوهایی است که شما با یکدیگر دارید‪ ،‬در حالی که غمگین هستید و راه میروید؟« ‪۱۷‬‬ ‫یکی از ایشان که نامش مک ملئوپاس بود‪ ،‬در جواب وی گفت‪» :‬مگر تو در اورشلیم غریب و تنها هستی و از آنچه در این ایام در ‪۱۸‬‬ ‫»اینجا واقع شده‪ ،‬بیخبری؟‬ ‫»درباره عیسی ناصری که پیامبری توانا در کردار و گفتار در حضور خدا و ‪۱۹‬‬ ‫و از ایشان پرسید‪ » :‬چه اموری؟« به او گفتند‪:‬‬ ‫ه‬ ‫»‪.‬هم هه مردم بود‬ ‫‪.‬و چگونه رؤسای کهنه و حکام ما او را تسلیم کردند تا به مرگ محکوم شود و او را مصلوب نمودند ‪۲۰‬‬ ‫اما ما اطمینان داشتیم که او همان کسی است که میبایست اسرائیل را نجات دهد‪ .‬و گذشته از هم هه اینها‪ ،‬امروز روز سوم از ‪۲۱‬‬ ‫‪.‬وقوع این وقایع است‬ ‫زنان همراه ما نیز که بامدادان نزد قبر رفتند‪ ،‬ما را به شگفت آوردند ‪۲۲‬‬ ‫‪.‬آری‪ ،‬و برخی از‬ ‫م‬ ‫‪.‬و چون جسد او را نیافتند‪ ،‬آمدند و گفتند که فرشتگان را نیز در رؤیا دیدهاند که گفتهاند او زنده شده است ‪۲۳‬‬ ‫‪.‬و بعضی از کسانی که با ما بودند‪ ،‬به سر قبر رفتند و آن را چنانکه زنان گفته بودند یافتند‪ ،‬اما او را ندیدند ‪۲۴‬‬ ‫!آنگاه به ایشان گفت‪ ،‬ای بیفهمان و سستدلن از ایمان آوردن به آنچه انبیا گفتهاند ‪۲۵‬‬ ‫آیا نمیبایست مسیح این زحمات را میدید و سپس به جلل خود میرسید؟ ‪۲۶‬‬ ‫‪.‬و از موسی و همه انبیا شروع کرد و امور مربوط به خودش را در تمام کتب برای ایشان شرح داد ‪۲۷‬‬ ‫‪.‬و چون به دهکدهای که به آنجا میرفتند نزدیک شدند‪ ،‬او چنان کرد که گویی میخواهد دورتر برود ‪۲۸‬‬ ‫اما ایشان او را الحاح کرده‪ ،‬گفتند‪» :‬با ما بمان زیرا که نزدیک شام است و روز رو به پایان‪ «.‬پس او داخل شد تا با ایشان ‪۲۹‬‬ ‫‪.‬بماند‬ ‫‪.‬و چون با ایشان بر سفره نشسته بود‪ ،‬نان را برداشت و آن را برکت داد و پاره کرده‪ ،‬به ایشان داد ‪۳۰‬‬ ‫‪.‬ناگاه چشمان ایشان باز شد و او را شناختند و از نظر ایشان غایب شد ‪۳۱‬‬ ‫و به یکدیگر گفتند‪» :‬آیا دل در درون ما نمیتپید‪ ،‬وقتی که در راه با ما سخن میگفت و کتب مقدس را برای ما تفسیر میکرد؟« ‪۳۲‬‬ ‫‪.‬و در همان ساعت برخاسته‪ ،‬به اورشلیم بازگشتند و آن یازده نفر را یافتند که با رفقای خود جمع شده بودند ‪۳۳‬‬ ‫و گفتند‪» :‬خداوند حقیقتا ا برخاسته و بر شمعون ظاهر شده است‪۳۴ «.‬‬ ‫‪.‬و ایشان از آنچه در راه گذشته بود و اینکه چگونه او را هنگام شکستن نان میشناختند‪ ،‬خبر دادند ‪۳۵‬‬ ‫‪.‬و چون ایشان بدین گفتگو میپرداختند‪ ،‬خود عیسی در میان ایشان ایستاده‪ ،‬بدیشان گفت‪ ،‬سلم بر شما باد ‪۳۶‬‬ ‫‪.‬اما ایشان وحشتزده و هراسان گمان بردند که روحی دیدهاند ‪۳۷‬‬ ‫و به ایشان گفت‪ » :‬چرا مضطرب هستید و چرا در دلهای شما افکار خطور میکند؟« ‪۳۸‬‬ ‫به دستها و پاهایم نگاه کنید‪ ،‬من خودم هستم‪ .‬به من دست بزنید و ببینید‪ ،‬زیرا روح گوشت و استخوان ندارد‪ ،‬چنانکه میبینید ‪۳۹‬‬ ‫‪.‬من دارم‬ ‫‪.‬و چون این را گفت‪ ،‬دستها و پاهای خود را به ایشان نشان داد ‪۴۰‬‬ ‫و چون ایشان هنوز از شادی ایمان نیاورده و در حیرت بودند‪ ،‬به ایشان گفت‪ ،‬اینجا خوراکی دارید؟ ‪۴۱‬‬ ‫‪.‬و تکهای از ماهی بریان و تکهای از شانه عسل به او دادند ‪۴۲‬‬ ‫‪.‬پس آن را گرفت و پیش روی ایشان خورد ‪۴۳‬‬ ‫و به ایشان گفت‪ » :‬این است سخنانی که وقتی با شما بودم گفتم‪ ،‬مبنی بر اینکه تمام آنچه در تورات موسی و کتب انبیا و ‪۴۴‬‬ ‫»‪.‬زبور درباره من نوشته شده است‪ ،‬باید به انجام برسد‬ ‫‪،‬آنگاه ذهن ایشان را روشن کرد تا کتب مقدس را بفهمند ‪۴۵‬‬ ‫و به ایشان گفت‪ ،‬بر همین منوال مکتوب است و بدین منوال سزاوار بود که مسیح زحمت کشد و روز سوم از مردگان ‪۴۶‬‬ ‫‪.‬برخیزد‬ ‫‪.‬و اینکه توبه و آمرزش گناهان به نام او در میان همه ملتها موعظه شود‪ ،‬و شروع آن از اورشلیم باشد ‪۴۷‬‬ ‫‪.‬و شما بر این امور شاهد هستید ‪۴۸‬‬ ‫‪.‬و اینک‪ ،‬من موعود پدر خود را بر شما میفرستم‪ .‬پس شما در شهر اورشلیم بمانید تا زمانی که از اعلی به قدرت آراسته شوید ‪۴۹‬‬ ‫‪.‬و ایشان را تا بیتعنیا برد و دستهای خود را بلند کرده‪ ،‬ایشان را برکت داد ‪۵۰‬‬ ‫‪.‬و واقع شد که در حین برکت دادن ایشان‪ ،‬از ایشان جدا شده‪ ،‬به آسمان بال برده شد ‪۵۱‬‬ ‫‪.‬پس او را پرستش کردند و با شادی عظیم به اورشلیم بازگشتند ‪۵۲‬‬

‫‪13‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫‪.‬و پیوسته در معبد بودند و خدا را ستایش و سپاس میگفتند‪ .‬آمین ‪۵۳‬‬

‫انجیل یوحنا‬ ‫یوحنا ‪۱۸‬‬ ‫چون عیسی این سخنان را گفت‪ ،‬با شاگردان خود از نهر قمددرون عبور کرد‪ ،‬و در آنجا باغی بود که او و شاگردانش به آن ‪۱‬‬ ‫‪.‬درآمدند‬ ‫‪.‬و یهودا که او را تسلیم کرده بود‪ ،‬آن مکان را میدانست‪ ،‬زیرا که عیسی با شاگردان خود بارها در آنجا جمع میشد ‪۲‬‬ ‫‪.‬پس یهودا گروهی از سربازان و مأموران را از نزد رؤسای کهنه و فریسیان برداشته‪ ،‬با فانوسها و مشعلها و اسلحه به آنجا آمد ‪۳‬‬ ‫پس عیسی با اینکه از هم هه وقایعی که میبایست بر او واقع شود آگاه بود‪ ،‬بیرون رفت و به ایشان گفت‪ » :‬که را میجویید؟« ‪۴‬‬ ‫‪.‬به او پاسخ دادند‪» :‬عیسی ناصری‪ «.‬عیسی به ایشان گفت‪ » :‬من هستم‪ «.‬و یهودا که به او خیانت کرده بود نیز با ایشان بود ‪۵‬‬ ‫‪.‬همین که به ایشان گفت‪» :‬من هستم«‪ ،‬به عقب برگشتند و بر زمین افتادند ‪۶‬‬ ‫پس باز از ایشان پرسید‪ » :‬که را میجویید؟« گفتند‪» :‬عیسی ناصری را‪۷ «.‬‬ ‫عیسی پاسخ داد‪ » :‬من که به شما گفتم من هستم‪ .‬پس اگر مرا میخواهید‪ ،‬اینها را بگذارید بروند‪۸ «.‬‬ ‫‪.‬تا سخنی که گفته بود تمام گردد که از آنانی که به من دادهای‪ ،‬هیچیک را گم نکردهام ‪۹‬‬ ‫‪.‬آنگاه شمعون پطرس شمشیری که داشت‪ ،‬کشید و به غلم کاهن اعظم که نامش ملکوس بود‪ ،‬زد و گوش راستش را برید ‪۱۰‬‬ ‫آنگاه عیسی به پطرس گفت‪ » :‬شمشیر خود را غلف کن‪ .‬آیا جامی را که پدرم به من داده است‪ ،‬ننوشم؟« ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬آنگاه سربازان و سرگروهبان و مأموران یهودیان‪ ،‬عیسی را گرفته‪ ،‬او را بستند ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬و او را نخست نزد حنا برد‪ ،‬زیرا او پدرزن قیافا بود که در همان سال کاهن اعظم بود ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬و قیافا همان کسی بود که به یهودیان توصیه کرد که بهتر است یک نفر در راه قوم بمیرد ‪۱۴‬‬ ‫و شمعون پطرس و شاگرد دیگری نیز از عقب عیسی رفتند‪ .‬آن شاگرد نزد رئیس کهنه معروف بود و با عیسی به قصر ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬رئیس کهنه درآمد‬ ‫اما پطرس بیرون در ایستاده بود‪ .‬آنگاه آن شاگرد دیگر که با کاهن اعظم آشنا بود‪ ،‬بیرون رفت و با دربان سخن گفت و ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬پطرس را به داخل آورد‬ ‫آنگاه کنیزی که دربان بود‪ ،‬به پطرس گفت‪» :‬آیا تو نیز از شاگردان این مرد نیستی؟« پطرس گفت‪» :‬نیستم‪۱۷ «.‬‬ ‫و غلمان و مأموران که آتش زغال افروخته بودند‪ ،‬آنجا ایستاده بودند‪ ،‬زیرا هوا سرد بود و خود را گرم میکردند؛ و پطرس ‪۱۸‬‬ ‫‪.‬نیز با ایشان ایستاده‪ ،‬خود را گرم میکرد‬ ‫‪.‬آنگاه کاهن اعظم از عیسی درباره شاگردان و تعلیم او پرسید ‪۱۹‬‬ ‫عیسی به او پاسخ داد‪ » :‬من آشکارا با جهان سخن گفتهام؛ و همیشه در کنیسه و معبد‪ ،‬جایی که یهودیان همیشه به آنجا گرد ‪۲۰‬‬ ‫»‪.‬میآیند‪ ،‬تعلیم دادهام؛ و در خفا چیزی نگفتهام‬ ‫‪.‬چرا از من میپرسی؟ از کسانی که سخنان مرا شنیدند بپرس‪ ،‬آنچه به آنها گفتم‪ .‬اینک ایشان میدانند چه گفتم ‪۲۱‬‬ ‫و چون این را گفت‪ ،‬یکی از مأمورانی که آنجا ایستاده بود‪ ،‬با کف دست خود به عیسی سیلی زد و گفت‪» :‬آیا به کاهن اعظم ‪۲۲‬‬ ‫»چنین پاسخ میدهی؟‬ ‫عیسی به او پاسخ داد‪ » :‬اگر بد گفتهام‪ ،‬به بدی شهادت بده؛ و اگر خوب گفتهام‪ ،‬چرا مرا میزنی؟« ‪۲۳‬‬ ‫‪.‬اما حنا او را بسته‪ ،‬نزد قیافا‪ ،‬کاهن اعظم‪ ،‬فرستاده بود ‪۲۴‬‬ ‫‪:‬و شمعون پطرس ایستاده خود را گرم میکرد‪ .‬از او پرسیدند‪» :‬آیا تو نیز از شاگردان او نیستی؟« انکار کرد و گفت ‪۲۵‬‬ ‫»‪.‬نیستم«‬ ‫یکی از خدمتکاران کاهن اعظم که از خویشان اوست و پطرس گوشش را بریده بود‪ ،‬گفت‪» :‬مگر من تو را در باغ با او ‪۲۶‬‬ ‫»ندیدم؟‬ ‫ا‬ ‫‪.‬پطرس دوباره انکار کرد و فورا خروس بانگ زد ‪۲۷‬‬ ‫آنگاه عیسی را از نزد قیافا به دیوانخانه بردند و صبح شده بود و ایشان داخل دیوانخانه نشدند مبادا نجس شوند‪ ،‬بلکه تا فصح ‪۲۸‬‬ ‫‪.‬را بخورند‬ ‫آنگاه پیلطس نزد ایشان بیرون آمد و گفت‪» :‬چه اتهامی علیه این مرد دارید؟« ‪۲۹‬‬ ‫ایشان در جواب او گفتند‪» :‬اگر او بدکار نبود‪ ،‬او را به تو تسلیم نمیکردیم‪۳۰ «.‬‬ ‫آنگاه پیلطس به ایشان گفت‪» :‬شما او را ببرید و طبق شریعت خود محاکمه کنید‪ «.‬یهودیان به او گفتند‪» :‬ما اجازه نداریم ‪۳۱‬‬ ‫»‪.‬کسی را بکشیم‬ ‫‪.‬تا کلمی که عیسی گفته بود‪ ،‬تمام شود‪ ،‬دربارۀ اینکه به چه نوع مرگی باید بمیرد ‪۳۲‬‬ ‫آنگاه پیلطس دوباره وارد دادگاه شد و عیسی را فراخواند و به او گفت‪» :‬آیا تو پادشاه یهود هستی؟« ‪۳۳‬‬ ‫عیسی به او پاسخ داد‪ » :‬آیا تو این را از خود میگویی یا دیگران آن را از من به تو گفتهاند؟« ‪۳۴‬‬ ‫پیلطس پاسخ داد‪» :‬مگر من یهودی هستم؟ قوم خودت و سران کاهنان تو را به من تسلیم کردهاند‪ .‬چه کردهای؟« ‪۳۵‬‬ ‫‪14‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫عیسی پاسخ داد‪ » :‬پادشاهی من از این جهان نیست‪ .‬اگر پادشاهی من از این جهان میبود‪ ،‬خادمان من میجنگیدند تا به یهودیان ‪۳۶‬‬ ‫»‪.‬تسلیم نشوم‪ .‬اما اکنون پادشاهی من از این جهان نیست‬ ‫پیلطس به او گفت‪» :‬مگر تو پادشاه هستی؟« عیسی پاسخ داد‪ » :‬تو میگویی که من پادشاه هستم‪ .‬برای همین من متولد شدهام ‪۳۷‬‬ ‫»‪.‬و به این دلیل به جهان آمدهام تا به حقیقت شهادت دهم‪ .‬هر که از حقیقت است‪ ،‬سخن مرا میشنود‬ ‫پیلطس به او گفت‪» :‬راستی چیست؟« و چون این را گفت‪ ،‬باز نزد یهودیان رفت و به ایشان گفت‪» :‬من در او هیچ عیبی ‪۳۸‬‬ ‫»‪.‬نمیبینم‬ ‫اما رسم شما این است که در عید فصح یکی را برای شما آزاد کنم‪ .‬آیا میخواهید پادشاه یهود را برای شما آزاد کنم؟ ‪۳۹‬‬ ‫‪.‬آنگاه همه فریاد برآوردند و گفتند‪» :‬نه‪ ،‬او را نه‪ ،‬بلکه باراباس را‪ «.‬باراباس راهزن بود ‪۴۰‬‬ ‫یوحنا ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬پس پیلطس عیسی را گرفته‪ ،‬تازیانه زد ‪۱‬‬ ‫‪.‬و سربازان تاجی از خار بافته‪ ،‬بر سرش گذاشتند و ردایی ارغوانی بر او پوشاندند ‪۲‬‬ ‫‪.‬و گفتند‪» :‬درود بر پادشاه یهود!« و بر او دست زدند ‪۳‬‬ ‫پس پیلطس دوباره بیرون رفت و به ایشان گفت‪» :‬اینک او را نزد شما آوردم تا بدانید که در او هیچ عیبی نمیبینم‪۴ «.‬‬ ‫آنگاه عیسی با تاج خار و ردای ارغوانی بیرون آمد‪ .‬پیلطس به ایشان گفت‪» :‬اینک آن مرد!« ‪۵‬‬ ‫‪:‬چون رؤسای کهنه و مأموران او را دیدند‪ ،‬فریاد زده‪ ،‬گفتند‪» :‬او را مصلوب کن‪ ،‬مصلوبش کن‪ «.‬پیلطس به ایشان گفت ‪۶‬‬ ‫»‪.‬شما او را بگیرید و مصلوبش کنید‪ ،‬زیرا من در او هیچ عیبی نمیبینم«‬ ‫یهودیان به او پاسخ دادند‪» :‬ما شریعتی داریم و طبق شریعت ما او باید بمیرد‪ ،‬زیرا خود را پسر خدا ساخته است‪۷ «.‬‬ ‫‪.‬چون پیلطس این سخن را شنید‪ ،‬بیشتر ترسید ‪۸‬‬ ‫‪.‬و باز به دیوانخانه رفت و از عیسی پرسید‪» :‬از کجا آمدهای؟« اما عیسی به او پاسخی نداد ‪۹‬‬ ‫پیلطس به او گفت‪» :‬آیا با من سخن نمیگویی؟ مگر نمیدانی که من قدرت دارم تو را مصلوب کنم و قدرت دارم تو را آزاد ‪۱۰‬‬ ‫»نمایم؟‬ ‫‪،‬عیسی پاسخ داد‪ » :‬تو هیچ قدرتی بر من نداشتی‪ ،‬مگر اینکه از بال به تو داده شود‪ .‬از این رو‪ ،‬آن که مرا به تو تسلیم کرد ‪۱۱‬‬ ‫»‪.‬گناه بزرگتری دارد‬ ‫‪.‬و از آن پس پیلطس خواست او را آزاد کند‪ ،‬اما یهودیان فریاد زده‪ ،‬گفتند‪» :‬اگر این مرد را آزاد کنی‪ ،‬دوست قیصر نیستی ‪۱۲‬‬ ‫»‪.‬هر که خود را پادشاه بخواند‪ ،‬علیه قیصر سخن میگوید‬ ‫چون پیلطس این سخن را شنید‪ ،‬عیسی را بیرون آورد و خود بر مسند قضاوت‪ ،‬در مکانی که به سنگفرش معروف است و ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬به زبان عبری جباتا نامیده میشود‪ ،‬نشست‬ ‫و چون وقت تدارک عید فصح و نزدیک ساعت ششم بود‪ ،‬به یهودیان گفت‪» :‬اینک پادشاه شما!« ‪۱۴‬‬ ‫اما ایشان فریاد زدند‪» :‬او را هلک کن‪ ،‬هلک کن‪ ،‬مصلوبش کن‪ «.‬پیلطس به ایشان گفت‪» :‬آیا پادشاه شما را مصلوب ‪۱۵‬‬ ‫کنم؟« رؤسای کهنه پاسخ دادند‪» :‬ما پادشاهی جز قیصر نداریم‪«.‬‬ ‫‪.‬پس او را بدیشان تسلیم کرد تا مصلوب شود‪ .‬پس عیسی را گرفته‪ ،‬بردند ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬و صلیب خود را برداشته‪ ،‬به موضعی که به جمجمه مسمی بود و به عبرانی آن را ججل ججتا مینامیدند‪ ،‬رفت ‪۱۷‬‬ ‫‪.‬جایی که او را مصلوب کردند‪ ،‬و دو نفر دیگر را با او‪ ،‬در دو طرفش‪ ،‬و عیسی در میان ‪۱۸‬‬ ‫و پیلطس تقصیرنامهای نوشت و آن را بر صلیب نصب کرد و نوشته این بود‪» :‬عیسی ناصری‪ ،‬پادشاه یهود‪۱۹ «.‬‬ ‫پس این عنوان را بسیاری از یهودیان خواندند‪ ،‬زیرا مکانی که عیسی در آن مصلوب شد‪ ،‬نزدیک شهر بود و آن به زبانهای ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬عبری‪ ،‬یونانی و لتین نوشته شده بود‬ ‫آنگاه رؤسای کهنه یهود به پیلطس گفتند‪» :‬ننویس پادشاه یهود‪ ،‬بلکه بنویس که او گفته است من پادشاه یهود هستم‪۲۱ «.‬‬ ‫پیلطس پاسخ داد‪» :‬آنچه نوشتم‪ ،‬نوشتم‪۲۲ «.‬‬ ‫پس از آنکه سربازان عیسی را مصلوب کردند‪ ،‬لباسهای او را برداشتند و چهار قسمت کردند‪ ،‬هر سرباز یک قسمت؛ و ‪۲۳‬‬ ‫‪.‬پیراهن او را نیز‪ ،‬زیرا پیراهن درز نداشت و از بال تا پایین بافته شده بود‬ ‫آن که شود‪ «.‬تا پیشگویی کتاب مقدس که میگوید ‪۲۴‬‬ ‫‪:‬پس به یکدیگر گفتند‪» :‬آن را پاره نکنیم‪ ،‬بلکه برای آن قرعه بیندازیم تا از م‬ ‫‪».‬جامههای مرا در میان خود تقسیم کردند و بر لباس من قرعه انداختند« تمام شود‪ .‬سربازان چنین کردند‬ ‫‪.‬و پای صلیب عیسی‪ ،‬مادرش و خواهر مادرش‪ ،‬مریم زن مکلئوفا‪ ،‬و مریم امجدالیوه ایستاده بودند ‪۲۵‬‬ ‫چون عیسی مادر خود را با آن شاگردی که او را دوست میداشت‪ ،‬ایستاده دید‪ ،‬به مادر خود گفت‪ » :‬ای زن‪ ،‬اینک پسر تو!« ‪۲۶‬‬ ‫‪.‬آنگاه به آن شاگرد گفت‪ » :‬اینک مادرت!« و از همان ساعت‪ ،‬آن شاگرد او را به خان هه خود برد ‪۲۷‬‬ ‫بعد از این‪ ،‬چون عیسی دانست که همه چیز به انجام رسیده است‪ ،‬گفت‪ » :‬تشنهام‪۲۸ «.‬‬ ‫‪.‬و ظرفی پر از سرکه در آنجا بود‪ .‬پس اسفنجی را از سرکه پر کردند و آن را بر زوفا گذاشته‪ ،‬نزدیک دهان او بردند ‪۲۹‬‬ ‫‪.‬چون عیسی سرکه را گرفت‪ ،‬گفت‪ » :‬تمام شد‪ «.‬و سر خود را پایین انداخت و جان سپرد ‪۳۰‬‬

‫‪15‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫یهودیان‪ ،‬چون تدارک میدیدند که اجساد در روز سبت بر صلیب باقی نمانند‪ ،‬زیرا آن روز سبت‪ ،‬روز بزرگی بود‪ ،‬از ‪۳۱‬‬ ‫‪.‬پیلطس التماس کردند که ساق پاهای ایشان را بشکنند و آنها را از آنجا ببرند‬ ‫‪.‬آنگاه سربازان آمدند و ساق پای آن دو نفر را که با او مصلوب شده بودند‪ ،‬شکستند ‪۳۲‬‬ ‫‪.‬اما چون نزد عیسی آمدند و دیدند که او پیش از آن مرده است‪ ،‬ساقهای او را نشکستند ‪۳۳‬‬ ‫‪.‬اما یکی از سربازان نیزهای به پهلوی او فرو کرد و خون و آب از بدنش جاری شد ‪۳۴‬‬ ‫‪.‬و آن که خود شاهد بود‪ ،‬شهادت داد و شهادت او راست است‪ .‬و او میداند که راست میگوید تا شما نیز ایمان آورید ‪۳۵‬‬ ‫زیرا این امور واقع شد تا کتاب مقدس تمام شود که میگوید‪» :‬استخوانی از او شکسته نخواهد شد‪۳۶ «.‬‬ ‫و باز در جای دیگر میگوید‪» :‬به کسی که نیزه زدند‪ ،‬خواهند نگریست‪۳۷ «.‬‬ ‫و بعد از این‪ ،‬یوسف اهل رامه‪ ،‬که شاگرد عیسی بود‪ ،‬اما مخفیانه از ترس یهودیان‪ ،‬از پیلطس التماس کرد که جسد عیسی ‪۳۸‬‬ ‫‪.‬را بردارد‪ .‬پیلطس به او اجازه داد‪ .‬پس او آمد و جسد عیسی را برداشت‬ ‫‪.‬و نیقودیموس نیز که اول در شب نزد عیسی آمده بود‪ ،‬آمد و مخلوطی از جمر و عود‪ ،‬قریب به صد رطل‪ ،‬با خود آورد ‪۳۹‬‬ ‫‪.‬آنگاه جسد عیسی را برداشته‪ ،‬آن را با عطریات‪ ،‬به رسم تدفین یهودیان‪ ،‬در پارچهای کتانی پیچیدند ‪۴۰‬‬ ‫‪.‬و در محلی که او مصلوب شد‪ ،‬باغی بود و در باغ‪ ،‬مقبرهای جدید که هرگز انسانی در آن دفن نشده بود ‪۴۱‬‬ ‫‪.‬پس به سبب روز تهیوه یهود‪ ،‬عیسی را در آنجا گذاشتند‪ ،‬زیرا قبر نزدیک بود ‪۴۲‬‬ ‫یوحنا ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬صبح روز اول هفته‪ ،‬مریم مجدلیه‪ ،‬هنگامی که هنوز تاریک بود‪ ،‬به مقبره آمد و دید که سنگ از مقبره برداشته شده است ‪۱‬‬ ‫پس دوان دوان نزد شمعون پطرس و آن شاگرد دیگر که عیسی او را دوست میداشت‪ ،‬آمد و به ایشان گفت‪» :‬خداوند را از قبر ‪۲‬‬ ‫»‪.‬بردهاند و نمیدانیم او را کجا گذاشتهاند‬ ‫‪.‬پس پطرس و آن شاگرد دیگر بیرون رفته‪ ،‬به سوی قبر رفتند ‪۳‬‬ ‫‪.‬پس هر دو با هم میدویدند و آن شاگرد دیگر از پطرس پیشی گرفته‪ ،‬اول به مقبره رسید ‪۴‬‬ ‫‪.‬پس خم شده‪ ،‬به داخل نگریست و لباسهای کتان را گذاشته دید‪ ،‬اما داخل نشد ‪۵‬‬ ‫‪.‬آنگاه شمعون پطرس از عقب او آمد و به داخل قبر رفته‪ ،‬کفن را دید که گذاشته شده است ‪۶‬‬ ‫‪.‬و دستمالی که بر سر او بود‪ ،‬در کنار پارچههای کتان قرار نداشت‪ ،‬بلکه جداگانه پیچیده شده و در جایی دیگر گذاشته شده بود ‪۷‬‬ ‫‪.‬آنگاه آن شاگرد دیگر که اول به مقبره آمده بود‪ ،‬نیز داخل شد و دید و ایمان آورد ‪۸‬‬ ‫‪.‬زیرا هنوز کتاب مقدس را نمیدانستند که او باید از مردگان برخیزد ‪۹‬‬ ‫‪.‬آنگاه شاگردان به خانههای خود بازگشتند ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬اما مریم بیرون‪ ،‬کنار قبر ایستاده بود و گریه میکرد‪ .‬و چون میگریست‪ ،‬خم شد و به درون قبر نگریست ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬و دو فرشته سفیدپوش را دید که یکی در سر و دیگری در پای عیسی‪ ،‬در جایی که بدن او گذاشته بود‪ ،‬نشسته بودند ‪۱۲‬‬ ‫و به او گفتند‪» :‬ای زن‪ ،‬چرا گریانی؟« او بدیشان گفت‪» :‬زیرا خداوند مرا بردهاند و نمیدانم او را کجا گذاشتهاند‪۱۳ «.‬‬ ‫‪.‬چون این را گفت‪ ،‬به عقب برگشت و عیسی را ایستاده دید‪ ،‬اما نشناخت که او عیسی است ‪۱۴‬‬ ‫عیسی به او گفت‪ » :‬ای زن‪ ،‬چرا گریه میکنی؟ که را میجویی؟« زن با گمان اینکه باغبان است‪ ،‬گفت‪» :‬ای آقا‪ ،‬اگر تو او را ‪۱۵‬‬ ‫»‪.‬از اینجا بردهای‪ ،‬به من بگو کجا گذاشتهای تا او را ببرم‬ ‫عیسی به او گفت‪ » :‬ای مریم‪ «.‬مریم رو به او کرد و گفت‪» :‬ربیونی‪ «.‬یعنی »ای استاد‪۱۶ «.‬‬ ‫عیسی به او گفت‪ » :‬به من دست نزن‪ ،‬زیرا هنوز نزد پدر خود بال نرفتهام‪ ،‬اما نزد برادران من برو و به آنها بگو که من ‪۱۷‬‬ ‫»‪.‬نزد پدر خود و پدر شما و خدای خود و خدای شما بال میروم‬ ‫‪.‬مریم مجدلیه آمد و به شاگردان گفت که خداوند را دیده است و او این سخنان را به او گفته است ‪۱۸‬‬ ‫آنگاه شامگاه همان روز‪ ،‬که اولین روز هفته بود‪ ،‬هنگامی که درها بسته بود‪ ،‬جایی که شاگردان از ترس یهودیان جمع شده ‪۱۹‬‬ ‫بودند‪ ،‬ناگاه عیسی آمد و در میان ایستاد و به ایشان گفت‪ » :‬سلم بر شما باد‪«.‬‬ ‫‪.‬و چون این را گفت‪ ،‬دستها و پهلوی خود را به ایشان نشان داد‪ .‬آنگاه شاگردان چون خداوند را دیدند‪ ،‬شاد شدند ‪۲۰‬‬ ‫آنگاه عیسی باز به ایشان گفت‪ » :‬سلم بر شما باد! چنانکه پدر مرا فرستاد‪ ،‬من نیز شما را میفرستم‪۲۱ «.‬‬ ‫‪.‬و چون این را گفت‪ ،‬دمید و به ایشان گفت‪ ،‬روحالقدس را بیابید ‪۲۲‬‬ ‫‪.‬گناهان کسانی را که ببخشید‪ ،‬برایشان بخشیده میشود و گناهان کسانی را که نادیده بگیرید‪ ،‬نادیده گرفته میشود ‪۲۳‬‬ ‫‪.‬اما توما‪ ،‬یکی از آن دوازده نفر‪ ،‬که او را دوقلو مینامیدند‪ ،‬وقتی عیسی آمد با ایشان نبود ‪۲۴‬‬ ‫پس دیگر شاگردان به او گفتند‪» :‬ما خداوند را دیدهایم‪ «.‬اما او به ایشان گفت‪» :‬تا جای میخها را در دستانش نبینم و انگشت ‪۲۵‬‬ ‫»‪.‬خود را در جای میخها نگذارم و دست خود را در پهلویش نگذارم‪ ،‬باور نخواهم کرد‬ ‫و بعد از هشت روز‪ ،‬شاگردانش دوباره به همراه توما در خانه بودند‪ .‬ناگاه عیسی آمد‪ ،‬در حالی که درها بسته بود‪ ،‬در میان ‪۲۶‬‬ ‫ایستاد و گفت‪ » :‬سلم بر شما باد‪«.‬‬ ‫آنگاه به توما گفت‪ » :‬انگشت خود را اینجا بیاور و دستهای مرا ببین؛ و دست خود را اینجا بیاور و آن را در پهلوی من ‪۲۷‬‬ ‫»‪.‬بگذار؛ و بیایمان مباش‪ ،‬بلکه ایمان داشته باش‬

‫‪16‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫‪.‬توما در جواب او گفت‪ ،‬ای خداوند من و ای خدای من ‪۲۸‬‬ ‫عیسی به او گفت‪ » :‬ای توما‪ ،‬چون مرا دیدی‪ ،‬ایمان آوردی‪ .‬خوشا به حال کسانی که ندیدهاند و ایمان میآورند‪۲۹ «.‬‬ ‫‪:‬و عیسی معجزات بسیار دیگری نیز در حضور شاگردانش انجام داد که در این کتاب نوشته نشده است ‪۳۰‬‬ ‫‪.‬لیکن اینها نوشته شد تا ایمان آورید که عیسی‪ ،‬مسیح‪ ،‬پسر خداست و تا با این ایمان‪ ،‬به نام او حیات یابید ‪۳۱‬‬ ‫یوحنا ‪۲۱‬‬ ‫‪.‬بعد از این وقایع‪ ،‬عیسی بار دیگر خود را در کنار دریای طبریه به شاگردان ظاهر کرد و بدینگونه خود را نمایان ساخت ‪۱‬‬ ‫‪.‬شمعون پطرس و تومای معروف به دوقلو و نتنائیل از قانای جلیل و پسران زبدی و دو نفر دیگر از شاگردان او با هم بودند ‪۲‬‬ ‫شمعون پطرس به ایشان گفت‪» :‬من به ماهیگیری میروم‪ «.‬آنها به او گفتند‪» :‬ما نیز با تو میرویم‪ «.‬آنها بیرون رفتند و بیدرنگ ‪۳‬‬ ‫‪.‬سوار کشتی شدند و آن شب چیزی نگرفتند‬ ‫‪.‬اما چون صبح شد‪ ،‬عیسی در ساحل ایستاده بود‪ ،‬اما شاگردان ندانستند که او عیسی است ‪۴‬‬ ‫آنگاه عیسی به ایشان گفت‪ » :‬ای فرزندان‪ ،‬چیزی برای خوردن دارید؟« آنها به او پاسخ دادند‪» :‬خیر‪۵ «.‬‬ ‫و به ایشان گفت‪ » :‬تور را به طرف راست کشتی بیندازید‪ ،‬که خواهید یافت‪ «.‬پس انداختند و از کثرت ماهی نتوانستند آن را ‪۶‬‬ ‫‪.‬بکشند‬ ‫‪،‬پس آن شاگردی که عیسی او را دوست میداشت‪ ،‬به پطرس گفت‪» :‬خداوند است‪ «.‬چون شمعون پطرس شنید که خداوند است ‪۷‬‬ ‫‪.‬جامه ماهیگیری خود را به خود پیچید‪ ،‬زیرا برهنه بود و خود را به دریا انداخت‬ ‫‪.‬و دیگر شاگردان با قایق کوچکی آمدند )زیرا از خشکی دور نبودند‪ ،‬بلکه گویی دویست ذراع بودند( و تور ماهی را میکشیدند ‪۸‬‬ ‫‪.‬چون به خشکی رسیدند‪ ،‬آتشی از زغال سنگ دیدند و ماهی بر آن گذاشته شده بود و نان نیز ‪۹‬‬ ‫عیسی به ایشان گفت‪ » :‬از ماهیهایی که الن گرفتهاید‪ ،‬بیاورید‪۱۰ «.‬‬ ‫شمعون پطرس بال رفت و تور را به خشکی کشید‪ ،‬پر از ماهیهای بزرگ‪ ،‬صد و پنجاه و سه ماهی؛ و با وجود هم هه آنها‪ ،‬تور ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬پاره نشد‬ ‫عیسی به ایشان گفت‪ » :‬بیایید و شام بخورید‪ «.‬و هیچیک از شاگردان جرأت نکرد از او بپرسد‪» :‬تو کیستی؟« زیرا میدانست ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬که او خداوند است‬ ‫‪.‬آنگاه عیسی آمد و نان را گرفت و به آنها داد‪ ،‬و همچنین ماهی را ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬این سومین باری بود که عیسی پس از رستاخیز از مردگان‪ ،‬خود را به شاگردانش نشان میداد ‪۱۴‬‬ ‫پس چون شام خوردند‪ ،‬عیسی به شمعون پطرس گفت‪ » :‬ای شمعون‪ ،‬پسر یونا‪ ،‬آیا مرا بیشتر از اینها دوست میداری؟« به او ‪۱۵‬‬ ‫گفت‪» :‬بلی‪ ،‬خداوندا‪ ،‬تو میدانی که تو را دوست دارم‪ «.‬به او گفت‪ » :‬به برههای من خوراک بده‪«.‬‬ ‫بار دیگر از او پرسید‪ » :‬ای شمعون‪ ،‬پسر یونا‪ ،‬آیا مرا دوست داری؟« او گفت‪» :‬بلی‪ ،‬خداوندا‪ ،‬تو میدانی که تو را دوست ‪۱۶‬‬ ‫دارم‪ «.‬او گفت‪» :‬به گوسفندان من خوراک بده‪«.‬‬ ‫بار سوم به او گفت‪ » :‬ای شمعون‪ ،‬پسر یونا‪ ،‬آیا مرا دوست داری؟« پطرس از اینکه بار سوم به او گفته بود‪» :‬آیا مرا دوست ‪۱۷‬‬ ‫داری؟« محزون شد و به او گفت‪» :‬خداوندا‪ ،‬تو از همه چیز آگاهی؛ تو میدانی که من تو را دوست دارم‪ «.‬عیسی به او گفت‪» :‬به‬ ‫»‪.‬گوسفندان من خوراک بده‬ ‫‪،‬آمین‪ ،‬آمین‪ ،‬به تو میگویم‪ ،‬وقتی جوان بودی‪ ،‬کمر خود را میبستی و هر جا که میخواستی میرفتی؛ اما وقتی پیر شوی ‪۱۸‬‬ ‫‪.‬دستهایت را دراز خواهی کرد و دیگری تو را خواهد بست و به جایی که نمیخواهی‪ ،‬خواهد برد‬ ‫‪.‬این را گفت‪ ،‬و اشاره کرد که با چه نوع مرگی خدا را جلل خواهد داد‪ .‬و چون این را گفت‪ ،‬به او گفت‪ ،‬از عقب من بیا ‪۱۹‬‬ ‫آنگاه پطرس برگشت و آن شاگردی را که عیسی او را دوست میداشت‪ ،‬دید که از عقب میآید؛ همان شاگردی که هنگام شام بر ‪۲۰‬‬ ‫سین هه عیسی تکیه داده‪ ،‬گفت‪» :‬خداوندا‪ ،‬کدامیک تو را تسلیم میکند؟«‬ ‫پطرس چون او را دید‪ ،‬به عیسی گفت‪» :‬ای خداوند‪ ،‬این مرد چه باید بکند؟« ‪۲۱‬‬ ‫عیسی به او گفت‪ » :‬اگر بخواهم که او بماند تا من بیایم‪ ،‬تو را چه؟ از پی من بیا‪۲۲ «.‬‬ ‫آنگاه این سخن در میان برادران پیچید که آن شاگرد نخواهد مرد‪ ،‬لیکن عیسی به او نگفت که نخواهد مرد‪ ،‬بلکه گفت‪ :‬اگر ‪۲۳‬‬ ‫بخواهم که تا آمدن من بماند‪ ،‬تو را چه؟‬ ‫‪.‬این همان شاگردی است که به این چیزها شهادت داد و اینها را نوشت و ما میدانیم که شهادت او راست است ‪۲۴‬‬ ‫و همچنین کارهای بسیار دیگری که عیسی انجام داد‪ ،‬که اگر تک تک آنها نوشته شود‪ ،‬گمان میکنم حتی جهان نیز گنجایش ‪۲۵‬‬ ‫‪.‬کتابهایی را که باید نوشته شوند‪ ،‬نخواهد داشت‪ .‬آمین‬

‫اعمال رسولن‬ ‫اعمال رسولن ‪۱‬‬

‫‪.‬ای تئوفیلوس‪ ،‬رساله اول را از هر آنچه عیسی به عمل کردن و تعلیم دادن آن آغاز کرد‪ ،‬نوشتم ‪۱‬‬ ‫‪.‬تا روزی که به بال برده شد‪ ،‬پس از آنکه به واسطه روح القدس به رسولن برگزیده خود احکامی داده بود ‪۲‬‬

‫‪17‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫که او نیز پس از رنج و عذاب خود‪ ،‬خود را زنده به ایشان ظاهر ساخت‪ ،‬به دلیل بسیار و بیعیب و نقص‪ ،‬و چهل روز بر ایشان ظاهر شد و ‪۳‬‬ ‫‪.‬درباره امور پادشاهی خدا سخن گفت‬ ‫ه‬ ‫‪.‬و چون با ایشان جمع شد‪ ،‬ایشان را قدغن فرمود که از اورشلیم جدا نشوید‪ ،‬بلکه منتظر آن وعده پدر باشید که از من شنیدهاید ‪۴‬‬ ‫‪.‬زیرا یحیی حقیقتا ا با آب تعمید میداد‪ ،‬اما شما پس از چندی با روحالقدس تعمید خواهید یافت ‪۵‬‬ ‫پس چون گرد آمدند‪ ،‬از او پرسیدند‪» :‬خداوندا‪ ،‬آیا در این زمان پادشاهی را به اسرائیل بازخواهی گردانید؟« ‪۶‬‬ ‫و به ایشان گفت‪ » :‬از شما نیست که زمانها یا اوقاتی را که پدر در قدرت خود قرار داده است‪ ،‬بدانید‪۷ «.‬‬ ‫‪.‬اما چون روحالقدس بر شما نازل شود‪ ،‬قدرت خواهید یافت و در اورشلیم و تمامی یهودیه و سامره و تا اقصای جهان‪ ،‬شاهدان من خواهید بود ‪۸‬‬ ‫‪.‬و چون این را گفت‪ ،‬در حالی که ایشان مینگریستند‪ ،‬به بال برده شد و ابری او را از چشمان ایشان در ربود ‪۹‬‬ ‫‪.‬و چون ایشان به سوی آسمان چشم دوخته بودند‪ ،‬هنگامی که او بال میرفت‪ ،‬ناگاه دو مرد سفیدپوش در کنار ایشان ایستاده بودند ‪۱۰‬‬ ‫‪،‬که همچنین گفتند‪» :‬ای مردان جلیلی‪ ،‬چرا ایستاده به آسمان چشم دوختهاید؟ همین عیسی که از میان شما به آسمان بال برده شد‪ ،‬باز خواهد آمد ‪۱۱‬‬ ‫»‪.‬به همین طریقی که او را به آسمان روانه دیدید‬

‫انجیل نیقودیموس‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫حنا و قیافا و سوماس و داتام‪ ،‬غمالئیل‪ ،‬یهودا‪ ،‬لوی‪ ،‬نفتالیم‪ ،‬اسکندر‪ ،‬کوروش و دیگر یهودیان‪ ،‬نزد پیلطس رفتند و عیسی ‪۱‬‬ ‫‪.‬را به گناهان زیادی متهم کردند‬ ‫و گفت‪» :‬ما مطمئن هستیم که عیسی پسر یوسف نجار‪ ،‬زاده سرزمین مریم است و خود را پسر خدا و پادشاه اعلم میکند؛ و نه ‪۲‬‬ ‫»‪.‬تنها این‪ ،‬بلکه تلش میکند تا روز سبت و قوانین پدران ما را لغو کند‬ ‫پیلطس پاسخ داد‪» :‬آنچه او اعلم میکند چیست و آنچه را که سعی در انکار آن دارد چیست؟« ‪۳‬‬ ‫‪،‬یهودیان به او گفتند‪» :‬ما شریعتی داریم که شفا دادن در روز سبت را منع میکند‪ ،‬اما او در آن روز‪ ،‬لنگان و کران‪ ،‬فلجان ‪۴‬‬ ‫»‪.‬نابینایان‪ ،‬جذامیان و دیوانگان را با روشهای زشت شفا میدهد‬ ‫پیلطس در جواب گفت‪» :‬چگونه میتواند این کار را با روشهای پلید انجام دهد؟« پاسخ دادند‪» :‬او جادوگر است و دیوها را به ‪۵‬‬ ‫»‪.‬یاری رئیس دیوها بیرون میکند و از این رو همه چیز مطیع او میشود‬ ‫آنگاه پیلطس گفت‪» :‬به نظر نمیرسد بیرون راندن دیوها کار روح پلید باشد‪ ،‬بلکه از قدرت خداست‪۶ «.‬‬ ‫یهودیان به پیلطس پاسخ دادند‪» :‬از اعلیحضرت استدعا داریم که او را احضار کنید تا در محکمه شما حاضر شود و خودتان ‪۷‬‬ ‫»‪.‬به سخنانش گوش دهید‬ ‫آنگاه پیلطس قاصدی را طلبیده‪ ،‬به او گفت‪» :‬مسیح به چه وسیله به اینجا آورده خواهد شد؟« ‪۸‬‬ ‫‪:‬آنگاه آن پیک بیرون رفت و مسیح را شناخت و او را پرستش کرد و ردایی را که در دست داشت بر زمین پهن کرد و گفت ‪۹‬‬ ‫»‪.‬ای خداوند‪ ،‬بر این ]لباس[ گام بردار و داخل شو‪ ،‬زیرا والی تو را میخواند«‬ ‫چون یهودیان دیدند که قاصد چه کرده است‪ ،‬نزد پیلطس فریاد برآوردند و گفتند‪» :‬چرا او را با جارچی احضار نکردی‪ ،‬نه ‪۱۰‬‬ ‫‪:‬با قاصد؟« زیرا وقتی قاصد او را دید‪ ،‬به او تعظیم کرد و ردایی را که در دست داشت‪ ،‬پیش روی او بر زمین پهن کرد و گفت‬ ‫»‪.‬خداوندا‪ ،‬والی تو را میخواند«‬ ‫آنگاه پیلطس قاصد را خوانده‪ ،‬گفت‪» :‬چرا چنین کردی؟« ‪۱۱‬‬ ‫قاصد پاسخ داد‪» :‬هنگامی که مرا از اورشلیم نزد اسکندر فرستادی‪ ،‬عیسی را دیدم که با قامتی حقیر بر الغی نشسته بود و ‪۱۲‬‬ ‫»‪.‬کودکان عبرانی در حالی که شاخههای درختان را در دست داشتند‪ ،‬فریاد میزدند‪ :‬هوشیعانا‬ ‫و دیگران جامههای خود را در راه گستردند و گفتند‪» :‬ای تو که در آسمانی‪ ،‬ما را نجات ده؛ مبارک است کسی که به نام ‪۱۳‬‬ ‫»‪.‬خداوند میآید‬ ‫آنگاه یهودیان بر آن فرستاده فریاد برآوردند و گفتند‪» :‬بنیاسرائیل به زبان عبری سخن میگفتند‪ ،‬و تو که یونانی هستی‪ ،‬چگونه ‪۱۴‬‬ ‫»میتوانی زبان عبری را بفهمی؟‬ ‫قاصد در جواب ایشان گفت‪» :‬از یکی از یهودیان پرسیدم و گفتم‪ :‬این چیست که کودکان به زبان عبری فریاد میزنند؟« ‪۱۵‬‬ ‫و او برای من توضیح داد و گفت‪» :‬آنها فریاد میزنند‪ :‬هوشیعانا« که ترجمه آن این است‪» :‬ای خداوند‪ ،‬مرا نجات بده« یا »ای ‪۱۶‬‬ ‫‪».‬خداوند‪ ،‬نجات بده‬ ‫پیلطس به ایشان گفت‪» :‬چرا خودتان با سکوت خود‪ ،‬سخنان کودکان را تأیید میکنید؟ فرستاده در چه کاری مرتکب تقصیر ‪۱۷‬‬ ‫‪.‬شده است؟« پس ایشان خاموش ماندند‬ ‫آنگاه والی به قاصد گفت‪» :‬برو و به هر طریقی که شده او را بیاور‪۱۸ «.‬‬ ‫اما قاصد بیرون رفت و مانند بار اول عمل کرد و گفت‪» :‬ای آقا‪ ،‬داخل شو‪ ،‬زیرا والی تو را میخواند‪۱۹ «.‬‬ ‫‪.‬و چون عیسی نزد پرچمدارانی که علمها را حمل میکردند داخل میشد‪ ،‬سرهای آنها به خاک افتاده‪ ،‬عیسی را پرستش میکردند ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬پس از آن‪ ،‬یهودیان با شدت بیشتری علیه پرچمها فریاد زدند ‪۲۱‬‬ ‫سر درفشها خود به خود در برابر عیسی تعظیم و پرستش ‪۲۲‬‬ ‫اما پیلطس به یهودیان گفت‪» :‬میدانم که شما را خوش نمیآید که م‬ ‫»کردند‪ ،‬اما چرا شما علیه پرچمها فریاد میزنید‪ ،‬گویی که آنها تعظیم و پرستش کردهاند؟‬ ‫‪18‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫آنها به پیلطس پاسخ دادند‪» :‬ما خو مد پرچمداران را دیدیم که در برابر عیسی تعظیم و پرستش میکردند‪۲۳ «.‬‬ ‫آنگاه والی پرچمداران را فراخواند و از ایشان پرسید‪» :‬چرا چنین کردید؟« ‪۲۴‬‬ ‫پرچمداران به پیلطس گفتند‪» :‬ما همه بتپرست هستیم و خدایان را در معابد میپرستیم؛ و چگونه میتوانیم او را بپرستیم؟ ما ‪۲۵‬‬ ‫»‪.‬فقط پرچمها را در دست داشتیم و آنها تعظیم میکردند و او را میپرستیدند‬ ‫آنگاه پیلطس به رؤسای کنیسه گفت‪» :‬آیا شما خود چند مرد قوی انتخاب کنید و آنها را به علمها بسپارید؟ خواهیم دید که آیا ‪۲۶‬‬ ‫»‪.‬خود سر خم میکنند یا نه‬ ‫پس بزرگان یهود دوازده نفر از قویترین و کاردانترین مردان مسن را انتخاب کردند و آنها را مأمور نگه داشتن پرچمها ‪۲۷‬‬ ‫‪.‬نمودند و در حضور والی ایستادند‬ ‫‪.‬آنگاه پیلطس به قاصد گفت‪» :‬عیسی را بیرون ببر و به طریقی او را دوباره بیاور‪ «.‬و عیسی و قاصد از تالر بیرون رفتند ‪۲۸‬‬ ‫و پیلطس پرچمدارانی را که قبلا پرچمها را حمل میکردند‪ ،‬فراخواند و برایشان سوگند یاد کرد که اگر هنگام ورود عیسی به ‪۲۹‬‬ ‫‪.‬شهر‪ ،‬پرچمها را به این شکل حمل نمیکردند‪ ،‬سرشان را از تن جدا میکرد‬ ‫‪.‬سپس والی به عیسی دستور داد که دوباره وارد شود ‪۳۰‬‬ ‫و آن فرستاده چنانکه پیشتر کرده بود‪ ،‬کرد و با التماس بسیار از عیسی خواست که بر ردایش سوار شود و بر آن راه رود‪ ،‬و ‪۳۱‬‬ ‫‪.‬او بر آن سوار شد و داخل گردید‬ ‫‪.‬و چون عیسی داخل شد‪ ،‬علمها مانند گذشته خم شده‪ ،‬او را پرستش کردند ‪۳۲‬‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪.‬چون پیلطس این را بدید‪ ،‬ترسید و خواست از جای خود برخیزد ‪۱‬‬ ‫‪،‬اما چون خواست برخیزد‪ ،‬زن خودش که دور ایستاده بود‪ ،‬کسی را نزد او فرستاد و گفت‪» :‬با آن مرد عادل کاری نداشته باش ‪۲‬‬ ‫»‪.‬زیرا امشب در رؤیایی درباره او رنج بسیار کشیدهام‬ ‫چون یهودیان این را شنیدند‪ ،‬به پیلطس گفتند‪» :‬مگر به تو نگفتیم که او جادوگر است؟ اینک او خواب همسرت را دیده است‪۳ «.‬‬ ‫پس پیلطس عیسی را طلبیده‪ ،‬گفت‪ ،‬آنچه را که علیه تو شهادت میدهند شنیدی و هیچ جواب نمیدهی؟ ‪۴‬‬ ‫عیسی پاسخ داد‪» :‬اگر قدرت سخن گفتن نداشتند‪ ،‬نمیتوانستند سخن بگویند؛ اما چون هر کس بر زبان خود تسلط دارد تا هم ‪۵‬‬ ‫»‪.‬خوب و هم بد بگوید‪ ،‬باید در آن دقت کند‬ ‫اما بزرگان یهود در جواب عیسی گفتند‪» :‬به چه چیزی چشم بدوزیم؟« ‪۶‬‬ ‫‪،‬اولا‪ ،‬ما این را درباره تو میدانیم که از طریق زنا متولد شدهای؛ ثانیاا‪ ،‬به خاطر تولد تو‪ ،‬نوزادان در بیتلحم کشته شدند؛ ثالثا ا ‪۷‬‬ ‫‪.‬پدر و مادرت مریم به مصر گریختند‪ ،‬زیرا نتوانستند به قوم خود اعتماد کنند‬ ‫برخی از یهودیانی که آنجا ایستاده بودند‪ ،‬با لحنی موافقتر گفتند‪» :‬ما نمیتوانیم بگوییم که او از طریق زنا به دنیا آمده است‪ ،‬اما ‪۸‬‬ ‫»‪.‬میدانیم که مادرش مریم نامزد یوسف بود‪ ،‬پس او از طریق زنا به دنیا نیامده است‬ ‫آنگاه پیلطس به یهودیانی که تصدیق میکردند او از طریق زنا به دنیا آمده است‪ ،‬گفت‪» :‬این روایت شما درست نیست‪ ،‬زیرا ‪۹‬‬ ‫»‪.‬نامزدی در کار بوده است‪ ،‬چنانکه آنان که از قوم شما هستند‪ ،‬شهادت میدهند‬ ‫حنا و قیافا به پیلطس گفتند‪» :‬تمام این جمعیت که فریاد میزنند او از زنا زاده شده و جادوگر است‪ ،‬باید مورد توجه قرار ‪۱۰‬‬ ‫»‪.‬گیرند؛ اما کسانی که منکر زنازاده بودن او هستند‪ ،‬پیروان و شاگردان او میباشند‬ ‫پیلطس به حنا و قیافا پاسخ داد‪» :‬این تازه یهودیان چه کسانی هستند؟« آنها پاسخ دادند‪» :‬کسانی هستند که فرزندان بتپرستان ‪۱۱‬‬ ‫»‪.‬هستند و یهودی نشدهاند‪ ،‬بلکه پیرو او میباشند‬ ‫آنگاه العازر و آستریوس و آنتونیوس و یعقوب و کاراس و سموئیل و اسحاق و فینیس و کریسپوس و آگریپا و حنا و یهودا در ‪۱۲‬‬ ‫پاسخ گفتند‪» :‬ما تازه یهودی شده نیستیم‪ ،‬بلکه فرزندان یهود هستیم و حقیقت را میگوییم و هنگام نامزدی مریم حضور داشتیم‪«.‬‬ ‫آنگاه پیلطس خطاب به دوازده مردی که این را گفتند‪ ،‬گفت‪» :‬شما را به جان قیصر قسم میدهم که به درستی بگویید که آیا او ‪۱۳‬‬ ‫»‪.‬از زنا زاده شده است یا نه‪ ،‬و آنچه گفتید راست است‬ ‫آنها به پیلطس پاسخ دادند‪» :‬ما قانونی داریم که قسم خوردن به آن گناه است‪ .‬بگذارید به جان قیصر قسم بخورند که اینطور ‪۱۴‬‬ ‫»‪.‬نیست که ما گفتیم‪ ،‬و ما به مرگ راضی خواهیم شد‬ ‫آنگاه حنا و قیافا به پیلطس گفتند‪» :‬آن دوازده مرد باور نخواهند کرد که ما او را بیارزش و جادوگر میدانیم‪ ،‬هرچند وانمود ‪۱۵‬‬ ‫»‪.‬میکند که پسر خدا و پادشاه است‪ .‬ما آنقدر از باور کردن این موضوع دور هستیم که از شنیدنش میلرزیم‬ ‫آنگاه پیلطس دستور داد همه بیرون بروند‪ ،‬جز آن دوازده مردی که گفتند او از زنا زاده نشده است‪ ،‬و عیسی که از مردم ‪۱۶‬‬ ‫دور شوند‪ ،‬و به ایشان گفت‪» :‬چرا یهودیان میخواهند عیسی را بکشند؟«‬ ‫آنها به او پاسخ دادند‪» :‬از این خشمگین هستند که او در روز سبت شفا داده است‪ «.‬پیلطس گفت‪» :‬آیا او را به خاطر کار ‪۱۷‬‬ ‫نیک خواهند کشت؟« آنها به او گفتند‪» :‬بله‪ ،‬آقا‪«.‬‬

‫‪19‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫فصل ‪۳‬‬ ‫آنگاه پیلطس خشمگین شده‪ ،‬از تالر بیرون رفت و به یهودیان گفت‪» :‬من تمام دنیا را گواه میگیرم که در این مرد هیچ ‪۱‬‬ ‫»‪.‬تقصیری نمیبینم‬ ‫یهودیان به پیلطس پاسخ دادند‪» :‬اگر او مرد شروری نبود‪ ،‬او را نزد تو نمیآوردیم‪۲ «.‬‬ ‫پیلطس به ایشان گفت‪» :‬آیا او را میگیرید و مطابق شریعت خود محاکمه میکنید؟« ‪۳‬‬ ‫یهودیان گفتند‪» :‬ما اجازه نداریم کسی را بکشیم‪۴ «.‬‬ ‫آن من‪۵ «.‬‬ ‫آن شماست‪ ،‬نه از م‬ ‫پیلطس به یهودیان گفت‪» :‬این حکم که قتل نکنید‪ ،‬از م‬ ‫و باز به ایوان رفت و عیسی را به خلوت طلبید و به او گفت‪» :‬آیا تو پادشاه یهود هستی؟« ‪۶‬‬ ‫درباره من به تو گفتند؟« ‪۷‬‬ ‫عیسی در جواب پیلطس گفت‪» :‬آیا تو این را از خود میگویی یا یهودیان‬ ‫ه‬ ‫پیلطس در جواب عیسی گفت‪» :‬آیا من یهودی هستم؟ تمام قوم و حکام یهود تو را به من تسلیم کردهاند‪ .‬چه کردهای؟« ‪۸‬‬ ‫عیسی در جواب گفت‪» :‬پادشاهی من از این جهان نیست‪ .‬اگر پادشاهی من از این جهان میبود‪ ،‬بندگان من جنگ میکردند و من ‪۹‬‬ ‫»‪.‬به یهودیان تسلیم نمیشدم‪ .‬اما اکنون پادشاهی من از این جهان نیست‬ ‫پیلطس گفت‪» :‬مگر تو پادشاه هستی؟« عیسی پاسخ داد‪» :‬تو میگویی که من پادشاه هستم‪ .‬برای همین من متولد شدهام و ‪۱۰‬‬ ‫»‪.‬برای همین به جهان آمدهام و برای همین آمدهام تا به حقیقت شهادت دهم و هر که از حقیقت است‪ ،‬سخن مرا میشنود‬ ‫پیلطس به او گفت‪» :‬راستی چیست؟« ‪۱۱‬‬ ‫عیسی گفت‪» :‬حقیقت از آسمان است‪۱۲ «.‬‬ ‫پیلطس گفت‪» :‬بنابراین‪ ،‬حقیقت روی زمین نیست‪۱۳ «.‬‬ ‫عیسی به پیلطس گفت‪» :‬ای مردم‪ ،‬ایمان داشته باشید که حقیقت در زمین نزد کسانی است که قدرت قضاوت دارند و از ‪۱۴‬‬ ‫»‪.‬حقیقت پیروی میکنند و داوری درست را انجام میدهند‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫آنگاه پیلطس عیسی را در تالر گذاشت و نزد یهودیان رفت و گفت‪» :‬من در عیسی هیچ عیبی نمیبینم‪۱ «.‬‬ ‫یهودیان به او گفتند‪» :‬اما او گفت‪ :‬من میتوانم معبد خدا را ویران کنم و در سه روز دوباره آن را بسازم‪۲ «.‬‬ ‫پیلطس به ایشان گفت‪» :‬این چه نوع معبدی است که او از آن سخن میگوید؟« ‪۳‬‬ ‫یهودیان به او گفتند‪» :‬آنچه سلیمان چهل و شش سال در ساختن آن کوشید‪ ،‬گفت که آن را ویران خواهد کرد و در سه روز ‪۴‬‬ ‫»‪.‬خواهد ساخت‬ ‫پیلطس باز به ایشان گفت‪» :‬من از خون آن مرد بری هستم‪ .‬آیا شما به آن توجه میکنید؟« ‪۵‬‬ ‫یهودیان به او گفتند‪» :‬خون او بر ما و فرزندان ما باد‪ «.‬آنگاه پیلطس‪ ،‬بزرگان و کاتبان‪ ،‬کاهنان و لویان را فراخواند و در ‪۶‬‬ ‫خلوت به ایشان گفت‪» :‬چنین مکنید‪ ،‬زیرا من در شکایت شما از او چیزی نیافتهام که بیماران را شفا دهد و سبت را که مستوجب‬ ‫»‪.‬مرگ است‪ ،‬بشکند‬ ‫کاهنان و لویان به پیلطس پاسخ دادند‪» :‬به جان قیصر سوگند‪ ،‬هر که کفر گوید‪ ،‬مستوجب مرگ است‪ ،‬اما این مرد به خداوند ‪۷‬‬ ‫»‪.‬کفر گفته است‬ ‫پس والی بار دیگر به یهودیان دستور داد که از تالر بیرون بروند و عیسی را طلبیده‪ ،‬به او گفت‪» :‬با تو چه کنم؟« ‪۸‬‬ ‫عیسی به او پاسخ داد‪» :‬مطابق آنچه نوشته شده است عمل کن‪۹ «.‬‬ ‫پیلطس از او پرسید‪» :‬چگونه نوشته شده است؟« ‪۱۰‬‬ ‫عیسی به او گفت‪» :‬موسی و پیامبران درباره رنج و رستاخیز من پیشگویی کردهاند‪۱۱ «.‬‬ ‫یهودیان چون این را شنیدند‪ ،‬خشمگین شده‪ ،‬به پیلطس گفتند‪» :‬چرا دیگر کفرگویی آن مرد را میشنوی؟« ‪۱۲‬‬ ‫پیلطس به ایشان گفت‪» :‬اگر این سخنان به نظر شما کفر میآید‪ ،‬او را بگیرید و به دادگاه خود بیاورید و طبق شریعت خود ‪۱۳‬‬ ‫»‪.‬محاکمه کنید‬ ‫یهودیان به پیلطس پاسخ دادند‪» :‬شریعت ما میگوید که او موظف است سی و نه ضربه شلق بخورد‪ ،‬اما اگر پس از این‪ ،‬به ‪۱۴‬‬ ‫»‪.‬خداوند کفر بگوید‪ ،‬سنگسار خواهد شد‬ ‫پیلطس به ایشان گفت‪» :‬اگر گفتار او کفر بود‪ ،‬او را موافق شریعت خود امتحان کنید‪۱۵ «.‬‬ ‫یهودیان به پیلطس گفتند‪» :‬شریعت ما به ما حکم میکند که کسی را نکشیم‪ ،‬بلکه میخواهیم او مصلوب شود‪ ،‬زیرا او سزاوار ‪۱۶‬‬ ‫»‪.‬مرگ بر روی صلیب است‬ ‫‪.‬پیلطس بدیشان گفت‪ ،‬مصلوب کردن او جایز نیست‪ ،‬بلکه تازیانه زده شود و رها گردد ‪۱۷‬‬ ‫‪:‬اما چون والی به مردمی که حاضر بودند و یهودیان نگریست‪ ،‬بسیاری از یهودیان را گریان دید و به رؤسای کهنه یهود گفت ‪۱۸‬‬ ‫»‪.‬همه مردم خواهان مرگ او نیستند«‬ ‫بزرگان یهود به پیلطس پاسخ دادند که »ما و تمامی قوم برای همین اینجا آمدهایم تا او بمیرد‪۱۹ «.‬‬ ‫پیلطس به ایشان گفت‪» :‬چرا باید بمیرد؟« ‪۲۰‬‬ ‫به او گفتند‪» :‬زیرا خود را پسر خدا و پادشاه معرفی میکند‪۲۱ «.‬‬

‫‪20‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫فصل ‪۵‬‬ ‫اما نیقودیموس‪ ،‬مردی یهودی‪ ،‬در حضور والی ایستاد و گفت‪» :‬ای قاضی عادل‪ ،‬از تو التماس میکنم که به من اجازه دهی چند ‪۱‬‬ ‫»‪.‬کلمهای صحبت کنم‬ ‫پیلطس به او گفت‪» :‬ادامه بده‪۲ «.‬‬ ‫نیقودیموس گفت‪» :‬من به بزرگان یهود و کاتبان و کاهنان و لویان و تمامی جمعیت یهودیان در اجتماع آنها گفتم‪ :‬با این مرد ‪۳‬‬ ‫»چه خواهید کرد؟‬ ‫او مردی است که معجزات مفید و باشکوه بسیاری انجام داده است‪ ،‬معجزاتی که هیچ انسانی در زمین پیش از او انجام نداده و ‪۴‬‬ ‫نخواهد داد‪ .‬بگذارید برود و به او آسیبی نرسانید؛ اگر از جانب خدا آمده باشد‪ ،‬معجزاتش )درمانهای معجزهآسای او( ادامه خواهد‬ ‫‪.‬یافت؛ اما اگر از جانب بشر آمده باشد‪ ،‬بیاثر خواهد شد‬ ‫بدین ترتیب‪ ،‬هنگامی که موسی از جانب خدا به مصر فرستاده شد‪ ،‬معجزاتی را که خدا به او فرمان داده بود‪ ،‬در حضور ‪۵‬‬ ‫فرعون‪ ،‬پادشاه مصر‪ ،‬به ظهور رساند؛ و اگرچه جادوگران آن سرزمین‪ ،‬ینیس و یمبریس‪ ،‬با جادوی خود همان معجزاتی را که‬ ‫‪.‬موسی انجام داد‪ ،‬به ظهور رساندند‪ ،‬اما نتوانستند همه کارهایی را که او انجام داد‪ ،‬انجام دهند‬ ‫و معجزاتی که جادوگران انجام میدادند‪ ،‬چنانکه میدانید‪ ،‬ای کاتبان و فریسیان‪ ،‬از جانب خدا نبود؛ بلکه هم کسانی که آنها را ‪۶‬‬ ‫‪.‬انجام میدادند و هم کسانی که به آنها ایمان آوردند‪ ،‬هلک شدند‬ ‫‪.‬و حال این مرد را رها کنید‪ ،‬زیرا همان معجزاتی که او را به آنها متهم میکنید‪ ،‬از جانب خداست و او سزاوار مرگ نیست ‪۷‬‬ ‫یهودیان به نیقودیموس گفتند‪» :‬آیا تو شاگرد او شدهای و در حق او سخن میگویی؟« ‪۸‬‬ ‫نیقودیموس به ایشان گفت‪» :‬آیا والی نیز شاگرد او شده و برای او سخنرانی میکند؟ آیا قیصر او را به آن مقام عالی منصوب ‪۹‬‬ ‫»نکرد؟‬ ‫چون یهودیان این را شنیدند‪ ،‬لرزیدند و دندانهای خود را به نیقودیموس ساییدند و به او گفتند‪» :‬باشد که تعلیم او را به عنوان ‪۱۰‬‬ ‫»!حقیقت بپذیری و با مسیح شریک شوی‬ ‫نیقودیموس پاسخ داد‪» :‬آمین‪ ،‬چنانکه گفتی‪ ،‬تعلیم او را خواهم پذیرفت و نصیب من با او خواهد بود‪۱۱ «.‬‬ ‫‪.‬آنگاه یهودی دیگری برخاست و از والی اجازه خواست تا چند کلمهای به او گوش دهد ‪۱۲‬‬ ‫والی گفت‪» :‬هر چه دلت میخواهد بگو‪۱۳ «.‬‬ ‫و او گفت‪» :‬سی و هشت سال در کنار برکه گوسفندان در اورشلیم آرمیده بودم و از بیماری سختی رنج میبردم و منتظر ‪۱۴‬‬ ‫شفایی بودم که میبایست با آمدن فرشتهای انجام شود‪ ،‬فرشتهای که در زمانی معین آب را به حرکت در میآورد؛ و هر که پس از‬ ‫»‪.‬حرکت آب‪ ،‬اولین کسی بود که وارد میشد‪ ،‬از هر بیماری که داشت شفا مییافت‬ ‫و چون عیسی مرا در آنجا بیحال دید‪ ،‬به من گفت‪» :‬آیا میخواهی شفا یابی؟« گفتم‪» :‬ای آقا‪ ،‬چون آب به حرکت آید‪ ،‬کسی را ‪۱۵‬‬ ‫»‪.‬ندارم که مرا در حوض بیندازد‬ ‫‪.‬و او به من گفت‪» :‬برخیز‪ ،‬بستر خود را بردار و برو‪ «.‬و من فورا ا شفا یافتم و بستر خود را برداشتم و راه افتادم ‪۱۶‬‬ ‫آنگاه یهودیان به پیلطس گفتند‪» :‬ای فرماندار‪ ،‬از او بپرس که در چه روزی از بیماری خود شفا یافت؟« ‪۱۷‬‬ ‫مرد بیمار پاسخ داد‪» :‬روز سبت بود‪۱۸ «.‬‬ ‫یهودیان به پیلطس گفتند‪» :‬مگر نگفتیم که او در روز سبت شفا میداد و دیوها را به یاری رئیس دیوها بیرون میکرد؟« ‪۱۹‬‬ ‫آنگاه یک یهودی دیگر بیرون آمد و گفت‪» :‬من نابینا هستم‪ ،‬صداها را میشنوم‪ ،‬اما کسی را نمیبینم‪ «.‬و هنگامی که عیسی ‪۲۰‬‬ ‫میرفت‪ ،‬صدای عبور جمعیت را شنیدم و پرسیدم آنجا چیست؟‬ ‫آنها به من گفتند که عیسی از آنجا میگذرد‪ .‬پس من فریاد زدم و گفتم‪» :‬ای عیسی‪ ،‬پسر داوود‪ ،‬بر من رحم کن‪ «.‬او ایستاد و ‪۲۱‬‬ ‫فرمود تا مرا نزد او ببرند و از من پرسید‪» :‬چه میخواهی؟«‬ ‫‪.‬گفتم‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬تا بینایی خود را بازیابم ‪۲۲‬‬ ‫‪.‬او به من گفت‪» :‬بینا شو‪ «.‬و من فورا ا دیدم و شادمانه و شکرگزارانه از پی او رفتم ‪۲۳‬‬ ‫یهودی دیگری نیز بیرون آمد و گفت‪» :‬من جذامی بودم و او مرا تنها با سخن خود شفا داد و گفت‪» :‬میخواهم پاک شوی‪ «.‬و ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬فورا ا از جذام خود پاک شدم‬ ‫و یهودی دیگری بیرون آمد و گفت‪» :‬من کج بودم و او مرا به سخن خود راست گردانید‪۲۵ «.‬‬ ‫و زنی به نام ورونیکا گفت‪» :‬من دوازده سال به خونریزی مبتل بودم و دامن لباس او را لمس کردم و فورا ا خونریزیام بند ‪۲۶‬‬ ‫»‪.‬آمد‬ ‫یهودیان گفتند‪» :‬ما قانونی داریم که زن نباید به عنوان شاهد مورد استفاده قرار گیرد‪۲۷ «.‬‬ ‫و پس از آن‪ ،‬یهودی دیگری گفت‪» :‬من عیسی را دیدم که با شاگردانش به عروسی دعوت شده بود‪ ،‬و در قانای جلیل شراب ‪۲۸‬‬ ‫»‪.‬کمیاب بود‬ ‫و چون شراب تمام شد‪ ،‬به نوکران دستور داد که شش کوزه را که آنجا بود از آب پر کنند‪ ،‬و آنها را لبریز کردند‪ ،‬و او آنها را ‪۲۹‬‬ ‫‪.‬برکت داد و آب را به شراب تبدیل کرد‪ ،‬و همه مردم نوشیدند و از این معجزه شگفتزده شدند‬

‫‪21‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫و یهودی دیگری بیرون آمد و گفت‪» :‬من عیسی را دیدم که در کنیسه کفرناحوم تعلیم میداد‪ .‬و در کنیسه مردی بود که دیو ‪۳۰‬‬ ‫داشت‪ .‬و فریاد زد و گفت‪» :‬ای عیسی ناصری‪ ،‬ما را با تو چه کار است؟ آیا آمدهای تا ما را هلک کنی؟ میدانم که تو قدوس‬ ‫»‪.‬خدایی‬ ‫ا‬ ‫عیسی او را نهیب داد و گفت‪» :‬ای روح پلید‪ ،‬خاموش باش و از این مرد بیرون بیا‪ «.‬و فورا از او بیرون آمد و هیچ آسیبی به ‪۳۱‬‬ ‫‪.‬او نرساند‬ ‫و همچنین فریسیای این سخنان را گفت‪ :‬من دیدم که گروهی عظیم از جلیل و یهودیه و سواحل دریا و بسیاری از کشورهای ‪۳۲‬‬ ‫‪.‬اطراف اردن نزد عیسی آمدند و بسیاری از بیماران نزد او آمدند و او همه آنها را شفا داد‬ ‫‪.‬و شنیدم که ارواح پلید فریاد میزدند و میگفتند‪» :‬تو پسر خدا هستی‪ «.‬و عیسی ایشان را اکیدا ا قدغن کرد که او را نشناسند ‪۳۳‬‬ ‫پس از این‪ ،‬شخصی دیگر به نام سنتوریو گفت‪» :‬عیسی را در کفرناحوم دیدم و به او التماس کردم و گفتم‪ :‬ای آقا‪ ،‬بنده من ‪۳۴‬‬ ‫»‪.‬مفلوج در خانه خوابیده است‬ ‫و عیسی به من گفت‪» :‬من میآیم و او را شفا میدهم‪۳۵ «.‬‬ ‫‪.‬اما من گفتم‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬من لیق آن نیستم که زیر سقف من بیایی‪ ،‬بلکه فقط سخنی بگو و بنده من شفا خواهد یافت ‪۳۶‬‬ ‫‪.‬عیسی به من گفت‪» :‬برو و مطابق ایمانت با تو رفتار شود‪ «.‬و در همان لحظه غلم من شفا یافت ‪۳۷‬‬ ‫آنگاه یکی از اشرافزادگان گفت‪» :‬من پسری در کفرناحوم داشتم که در حال مرگ بود؛ و چون شنیدم که عیسی به جلیل آمده ‪۳۸‬‬ ‫»‪.‬است‪ ،‬رفتم و از او التماس کردم که به خانه من بیاید و پسرم را شفا دهد‪ ،‬زیرا او در حال مرگ بود‬ ‫‪.‬او به من گفت‪ :‬برو‪ ،‬پسرت زنده میماند ‪۳۹‬‬ ‫‪.‬و پسر من از همان ساعت شفا یافت ‪۴۰‬‬ ‫گذشته از اینها‪ ،‬بسیاری دیگر از یهودیان‪ ،‬چه زن و چه مرد‪ ،‬فریاد میزدند و میگفتند‪» :‬او حقیقتا ا پسر خداست که همه ‪۴۱‬‬ ‫»‪.‬بیماریها را تنها با کلم خود شفا میدهد و شیاطین همگی مطیع او هستند‬ ‫بعضی از ایشان که دورتر بودند گفتند‪» :‬این قدرت جز از خدا نمیتواند صادر شود‪۴۲ «.‬‬ ‫پیلطس به یهودیان گفت‪» :‬چرا شیاطین مطیع پزشکان شما نمیشوند؟« ‪۴۳‬‬ ‫بعضی از ایشان گفتند‪» :‬قدرت مطیع ساختن دیوها جز از جانب خدا نمیتواند صادر شود‪۴۴ «.‬‬ ‫‪.‬اما دیگران به پیلطس گفتند که او ایلعازر را پس از چهار روز که در قبر بود‪ ،‬از مردگان برخیزانید ‪۴۵‬‬ ‫والی چون این را شنید‪ ،‬لرزان به جمعیت یهودیان گفت‪» :‬ریختن خون بیگناهان چه سودی برای شما دارد؟« ‪۴۶‬‬ ‫فصل ‪۶‬‬ ‫آنگاه پیلطس‪ ،‬نیقودیموس و آن پانزده نفر را که میگفتند عیسی از زنا زاده نشده است‪ ،‬فراخواند و به ایشان گفت‪» :‬چه کنم؟ ‪۱‬‬ ‫»‪.‬زیرا قرار است در میان مردم آشوبی برپا شود‬ ‫به او گفتند‪» :‬ما نمیدانیم؛ بگذار کسانی که این همهمه را به پا میکنند‪ ،‬ببینند‪۲ «.‬‬ ‫پیلطس دوباره مردم را فراخواند و به آنها گفت‪» :‬میدانید که رسم دارید که در عید فصح یک زندانی را برای شما آزاد کنم‪۳ «.‬‬ ‫من یک زندانی معروف‪ ،‬قاتلی به نام باراباس و عیسی ملقب به مسیح دارم که در هیچ یک از آنها چیزی که مستوجب مرگ ‪۴‬‬ ‫باشد‪ ،‬نمیبینم‪ .‬پس کدام یک از آنها را شما صلح میدانید که برای شما آزاد کنم؟‬ ‫همه فریاد میزنند و میگویند‪» :‬باراابا را برای ما آزاد کن‪۵ «.‬‬ ‫پیلطس به ایشان گفت‪» :‬پس با عیسی که مسیح نامیده میشود چه کنم؟« ‪۶‬‬ ‫همه جواب دادند‪» :‬مصلوب شود‪۷ «.‬‬ ‫آنها دوباره فریاد زدند و به پیلطس گفتند‪» :‬اگر این مرد را آزاد کنی‪ ،‬تو دوست قیصر نیستی‪ ،‬زیرا او اعلم کرده است که ‪۸‬‬ ‫»پسر خدا و پادشاه است‪ .‬اما آیا تو میخواهی او پادشاه شود و نه قیصر؟‬ ‫آنگاه پیلطس خشمگین شد و به ایشان گفت‪» :‬قوم شما همیشه فتنهانگیز بودهاند و شما همیشه با کسانی که به شما خدمت ‪۹‬‬ ‫»‪.‬کردهاند‪ ،‬دشمنی میکنید‬ ‫یهودیان پاسخ دادند‪» :‬چه کسانی به ما خدمت کردهاند؟« ‪۱۰‬‬ ‫پیلطس در پاسخ ایشان گفت‪» :‬خدای شما که شما را از بندگی سخت مصریان رهایی بخشید و شما را از دریای سرخ مانند ‪۱۱‬‬ ‫خشکی عبور داد و شما را در بیابان با ام ون و گوشت بلدرچین تغذیه کرد و آب از صخره بیرون آورد و از آسمان به شما شریعت‬ ‫»‪.‬داد‬ ‫شما او را از هر جهت خشمگین کردید و گوسالهای ریختهشده برای خود خواستید و آن را پرستش کردید و برایش قربانی ‪۱۲‬‬ ‫گذرانیدید و گفتید‪» :‬ای اسرائیل‪ ،‬اینها خدایان تو هستند که تو را از سرزمین مصر بیرون آوردند‪«.‬‬ ‫به همین دلیل‪ ،‬خدای تو میخواست تو را نابود کند‪ ،‬اما موسی برای تو شفاعت کرد و خدای تو دعای او را شنید و گناه تو را ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬بخشید‬ ‫آنگاه بر انبیای خود‪ ،‬موسی و هارون‪ ،‬هنگامی که به خیمه فرار کردند‪ ،‬خشمگین شدید و خواستید آنها را بکشید‪ ،‬و پیوسته بر ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬خدا و انبیایش شکایت میکردید‬

‫‪22‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫و از کرسی قضاوت خود برخاست و خواست بیرون رود‪ ،‬اما یهودیان همگی فریاد زدند‪» :‬ما قیصر را پادشاه میدانیم‪ ،‬نه ‪۱۵‬‬ ‫»‪.‬عیسی را‬ ‫حال آنکه این شخص‪ ،‬به محض تولدش‪ ،‬مجوسیان آمدند و هدایایی به او تقدیم کردند؛ وقتی هیرودیس شنید‪ ،‬بسیار مضطرب ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬شد و میخواست او را بکشد‬ ‫چون پدرش از این امر آگاه شد‪ ،‬او و مادرش مریم را به مصر گریخت‪ .‬هیرودیس چون از تولد او باخبر شد‪ ،‬میخواست او را ‪۱۷‬‬ ‫‪.‬بکشد؛ پس فرستاد و همه کودکانی را که در بیتلحم و تمام نواحی آن بودند‪ ،‬از دو ساله و کمتر‪ ،‬به قتل رساند‬ ‫چون پیلطس این روایت را شنید‪ ،‬ترسید و مردم را که سر و صدا میکردند‪ ،‬ساکت کرد و به عیسی گفت‪» :‬پس تو پادشاه ‪۱۸‬‬ ‫»هستی؟‬ ‫‪.‬یهودیان همگی به پیلطس پاسخ دادند که این همان کسی است که هیرودیس قصد کشتن او را داشت ‪۱۹‬‬ ‫آنگاه پیلطس آب برداشت و دستهای خود را در برابر مردم شست و گفت‪» :‬من از خون این شخص عادل بری هستم‪ .‬شما ‪۲۰‬‬ ‫»‪.‬خودتان ببینید‬ ‫یهودیان در جواب گفتند‪» :‬خون او بر ما و فرزندان ما باد‪۲۱ «.‬‬ ‫‪:‬آنگاه پیلطس فرمان داد تا عیسی را نزد او بیاورند و این سخنان را به او گفت ‪۲۲‬‬ ‫قوم خودت تو را متهم کردهاند که خود را پادشاه میسازی؛ از این رو من‪ ،‬پیلطس‪ ،‬تو را محکوم میکنم که مطابق قوانین ‪۲۳‬‬ ‫والیان سابق شلق بخوری؛ و نخست بسته شوی‪ ،‬سپس در جایی که اکنون زندانی هستی‪ ،‬بر صلیب آویخته شوی؛ و دو جنایتکار‬ ‫‪.‬نیز با تو باشند که نامشان دیماس و مگستاس است‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫‪.‬آنگاه عیسی و آن دو دزد از تالر بیرون رفتند ‪۱‬‬ ‫و چون به موضعی که جلجتا نام دارد رسیدند‪ ،‬جامه او را از تنش درآوردند و پارچهای کتانی به دورش پیچیدند و تاجی از ‪۲‬‬ ‫‪.‬خار بر سرش نهادند و نیای به دستش دادند‬ ‫‪.‬و همچنین با آن دو دزدی که با او مصلوب شده بودند‪ ،‬دیماس در دست راست و مگستاس در دست چپ او‪ ،‬چنین کردند ‪۳‬‬ ‫اما عیسی گفت‪» :‬ای پدر من‪ ،‬اینان را ببخش‪ ،‬زیرا نمیدانند چه میکنند‪۴ «.‬‬ ‫‪.‬و جامههایش را تقسیم کردند و بر لباسش قرعه انداختند ‪۵‬‬ ‫‪،‬در این میان‪ ،‬مردم ایستاده بودند و سران کاهنان و بزرگان یهود او را مسخره میکردند و میگفتند‪» :‬او دیگران را نجات داد ‪۶‬‬ ‫»‪.‬پس اگر میتواند خود را نجات دهد‪ ،‬اکنون خود را نجات دهد؛ اگر پسر خداست‪ ،‬اکنون از صلیب پایین بیاید‬ ‫سربازان نیز او را مسخره کردند و سرکه و زرداب را گرفته‪ ،‬به او دادند تا بنوشد و به او گفتند‪» :‬اگر تو پادشاه یهودیان ‪۷‬‬ ‫»‪.‬هستی‪ ،‬خود را نجات بده‬ ‫‪.‬آنگاه لونژینوس‪ ،‬سربازی نیزه ای برداشت و پهلوی او را سوراخ کرد و در همان لحظه خون و آب از آن جاری شد ‪۸‬‬ ‫و پیلطس این عنوان را بر روی صلیب به حروف عبری‪ ،‬لتین و یونانی نوشت‪» :‬این است پادشاه یهود‪۹ «.‬‬ ‫اما یکی از دو دزدی که با عیسی مصلوب شده بودند و نامش مگستاس بود‪ ،‬به عیسی گفت‪» :‬اگر تو مسیح هستی‪ ،‬خود و ما را ‪۱۰‬‬ ‫»‪.‬نجات بده‬ ‫اما آن دزد که بر دست راستش مصلوب شده بود و نامش دیماس بود‪ ،‬در جواب‪ ،‬او را سرزنش کرد و گفت‪» :‬آیا تو که به این ‪۱۱‬‬ ‫مجازات محکوم شدهای‪ ،‬از خدا نمیترسی؟ ما به حق و انصاف‪ ،‬سزای اعمال خود را میبینیم‪ .‬اما این عیسی چه بدی کرده‬ ‫»است؟‬ ‫پس از این ناله‪ ،‬به عیسی گفت‪» :‬خداوندا‪ ،‬هنگامی که به پادشاهی خود آیی‪ ،‬مرا به یاد آور‪۱۲ «.‬‬ ‫عیسی در جواب او گفت‪» :‬هر آینه به تو میگویم که امروز با من در فردوس خواهی بود‪۱۳ «.‬‬ ‫فصل ‪۸‬‬ ‫ا‬ ‫‪.‬و تقریبا ساعت ششم بود که تاریکی تمام زمین را فرا گرفت و تا ساعت نهم ادامه داشت ‪۱‬‬ ‫و هنگامی که خورشید گرفت‪ ،‬ناگاه پرده معبد از بال تا پایین شکافته شد؛ و سنگها نیز شکافته شدند‪ ،‬و قبرها گشوده شدند‪ ،‬و ‪۲‬‬ ‫‪.‬بسیاری از بدنهای مقدسین که خفته بودند‪ ،‬برخاستند‬ ‫و نزدیک ساعت نهم‪ ،‬عیسی به آواز بلند فریاد زده‪ ،‬گفت‪» :‬هلی‪ ،‬هلی‪ ،‬لما زبطنی؟« که ترجمه آن میشود‪ :‬خدای من‪ ،‬خدای ‪۳‬‬ ‫من‪ ،‬چرا مرا ترک کردی؟‬ ‫‪.‬و بعد از این وقایع‪ ،‬عیسی گفت‪» :‬ای پدر‪ ،‬روح خود را به دست تو میسپارم‪ «.‬و چون این را گفت‪ ،‬جان سپرد ‪۴‬‬ ‫اما چون یوزباشی دید که عیسی بدین فریاد جان سپرد‪ ،‬خدا را تمجید کرد و گفت‪» :‬فیالحقیقه این مرد عادل بود‪۵ «.‬‬ ‫و همه مردمی که آنجا ایستاده بودند‪ ،‬از این منظره بسیار مضطرب شدند؛ و با تأمل در آنچه گذشته بود‪ ،‬بر سینههای خود ‪۶‬‬ ‫‪.‬کوبیدند و سپس به شهر اورشلیم بازگشتند‬ ‫‪.‬یوزباشی نزد والی رفت و تمام ماجرا را برای او تعریف کرد ‪۷‬‬ ‫‪.‬چون همه این سخنان را شنید‪ ،‬بسیار غمگین شد ‪۸‬‬

‫‪23‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫پس یهودیان را احضار کرده‪ ،‬به ایشان گفت‪» :‬آیا معجزه کسوف و سایر وقایعی را که در هنگام مرگ عیسی رخ داد‪ ،‬دیدید؟« ‪۹‬‬ ‫چون یهودیان این را شنیدند‪ ،‬به والی پاسخ دادند که »خورشیدگرفتگی طبق روال معمول رخ داده است‪۱۰ «.‬‬ ‫اما هم هه آشنایان مسیح‪ ،‬و همچنین زنانی که از جلیل از پی عیسی آمده بودند‪ ،‬از او دور ایستاده بودند و هم هه این وقایع را ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬مشاهده میکردند‬ ‫و ناگاه مردی از اهل رامه‪ ،‬یوسف نام‪ ،‬که او نیز از شاگردان عیسی بود‪ ،‬اما نه آشکارا‪ ،‬از ترس یهودیان‪ ،‬نزد والی آمد و از ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬والی التماس کرد که به او اجازه دهد جسد عیسی را از صلیب بردارد‬ ‫‪.‬والی به او اجازه داد ‪۱۳‬‬ ‫و نیقودیموس آمد و مخلوطی از جمر و عود‪ ،‬قریب به صد رطل‪ ،‬با خود آورد‪ .‬و عیسی را با اشکها از صلیب پایین آوردند و ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬او را با پارچههای کتانی آغشته به عطریات‪ ،‬به رسم تدفین یهودیان‪ ،‬بستند‬ ‫و او را در مقبرهای نو که یوسف ساخته بود و دستور داده بود آن را از سنگی بتراشند که هرگز انسانی در آن گذاشته نشده ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬بود‪ ،‬قرار دادند و سنگی بزرگ جلوی در مقبره غلطاندند‬ ‫فصل ‪۹‬‬ ‫چون یهودیان ستمکار شنیدند که یوسف التماس کرده و جسد عیسی را دفن کرده است‪ ،‬نیقودیموس و آن پانزده مردی را که نزد ‪۱‬‬ ‫والی شهادت داده بودند که عیسی از زنا زاده نشده است و دیگر نیکان را که نسبت به او اعمال نیک نشان داده بودند‪ ،‬جستجو‬ ‫‪.‬کردند‬ ‫اما چون همه از ترس یهودیان خود را پنهان کردند‪ ،‬نیقودیموس تنها خود را به ایشان نمایان ساخت و گفت‪» :‬چگونه چنین ‪۲‬‬ ‫»اشخاصی میتوانند به کنیسه داخل شوند؟‬ ‫یهودیان به او پاسخ دادند‪» :‬اما چگونه جرأت میکنی به کنیسهای وارد شوی که با مسیح همپیمان بودی؟ بگذار در جهان دیگر ‪۳‬‬ ‫»‪.‬نصیب تو با او باشد‬ ‫نیقودیموس پاسخ داد‪» :‬آمین‪ ،‬باشد که در پادشاهی او نصیب من نیز بشود‪۴ «.‬‬ ‫همچنین یوسف نیز چون نزد یهودیان آمد‪ ،‬به ایشان گفت‪ :‬چرا از من خشمگین شدید که جسد عیسی پیلطس را میخواهید؟ ‪۵‬‬ ‫‪.‬اینک او را در مقبره خود گذاشتهام و در کتان پاک پیچیدهام و سنگی بر در مقبره نهادهام‬ ‫من با او به عدالت رفتار کردم‪ ،‬اما شما با مصلوب کردن او‪ ،‬نوشیدن سرکه‪ ،‬تاج خار بر سر نهادن بر سرش‪ ،‬دریدن بدنش با ‪۶‬‬ ‫‪.‬تازیانهها و دعا برای طلب بخشش خون او‪ ،‬به آن شخص عادل ظلم کردید‬ ‫یهودیان با شنیدن این خبر‪ ،‬مضطرب و نگران شدند و یوسف را گرفتند و دستور دادند که او را قبل از سبت در زندان نگه ‪۷‬‬ ‫‪.‬دارند و تا پایان سبت در آنجا نگه دارند‬ ‫و به او گفتند‪» :‬اعتراف کن‪ ،‬زیرا در این زمان تا رسیدن روز اول هفته‪ ،‬آسیبی به تو جایز نیست‪ .‬اما میدانیم که تو شایسته دفن ‪۸‬‬ ‫»‪.‬نخواهی بود‪ ،‬بلکه گوشت تو را به پرندگان هوا و درندگان زمین خواهیم داد‬ ‫یوسف پاسخ داد‪» :‬این سخن مانند سخن جلیات مغرور است که با سخن گفتن علیه داوود‪ ،‬خدای زنده را سرزنش کرد‪ .‬اما شما ‪۹‬‬ ‫کاتبان و دانشمندان میدانید که خدا به زبان نبی میگوید‪ :‬انتقام از آن من است و من به شما بدی خواهم کرد‪ ،‬همان بلیی که به من‬ ‫»‪.‬تهدید کردهاید‬ ‫‪.‬آن خدایی که شما بر صلیب کشیدهاید‪ ،‬قادر است مرا از دست شما رهایی دهد‪ .‬تمام شرارت شما به خودتان باز خواهد گشت ‪۱۰‬‬ ‫‪:‬زیرا والی وقتی دستهای خود را شست‪ ،‬گفت‪» :‬من از خون این شخص عادل بری هستم‪ «.‬اما شما در جواب فریاد زدید ‪۱۱‬‬ ‫‪».‬خون او بر ما و فرزندان ما باد‪ «.‬همانطور که گفتید‪ ،‬تا ابد هلک شوید‬ ‫‪.‬بزرگان یهود با شنیدن این سخنان‪ ،‬بسیار خشمگین شدند و یوسف را گرفتند و او را در اتاقی که پنجرهای نداشت‪ ،‬انداختند ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬در را محکم بستند و قفل را مهر و موم کردند‬ ‫و حنا و قیافا نگهبانانی بر آن گماشتند و با کاهنان و لویان مشورت کردند که همه پس از سبت گرد هم آیند و تدبیر کردند که ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬یوسف را به چه نحوی به قتل برسانند‬ ‫‪.‬پس از انجام این کار‪ ،‬حنا و قیافا‪ ،‬روسای یهود‪ ،‬دستور دادند یوسف را حاضر کنند ‪۱۴‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬چون تمامی جماعت این را شنیدند‪ ،‬شگفتزده و متحیر شدند‪ ،‬زیرا همان جمهر را بر قفل حجره یافتند و یوسف را نیافتند ‪۱‬‬ ‫آنگاه حنا و قیافا بیرون رفتند و در حالی که همه از رفتن یوسف شگفتزده بودند‪ ،‬ناگاه یکی از سربازانی که نگهبان مقبره ‪۲‬‬ ‫‪.‬عیسی بود‪ ،‬در میان جماعت سخن گفت‬ ‫هنگامی که آنها از مقبره عیسی محافظت میکردند‪ ،‬زلزلهای رخ داد؛ و ما فرشته خدا را دیدیم که سنگ مقبره را به کناری ‪۳‬‬ ‫‪.‬غلطاند و بر آن نشست‬ ‫‪.‬و چهرهاش چون برق و جامهاش چون برف بود؛ و ما از ترس مانند مردگان شدیم ‪۴‬‬ ‫و ما شنیدیم که فرشتهای به زنان در کنار قبر عیسی گفت‪» :‬نترسید! میدانم که شما در جستجوی عیسی مصلوب هستید؛ او ‪۵‬‬ ‫»‪.‬همانطور که پیشگویی کرده بود‪ ،‬برخاسته است‬

‫‪24‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫بیایید و جایی را که او گذاشته شده بود ببینید؛ و فورا ا بروید و به شاگردانش بگویید که او از مردگان برخاسته است و پیش از ‪۶‬‬ ‫‪.‬شما به جلیل خواهد رفت؛ در آنجا او را خواهید دید‪ ،‬چنانکه به شما گفته بود‬ ‫آنگاه یهودیان تمام سربازانی را که از مقبره عیسی محافظت میکردند‪ ،‬فراخواندند و از ایشان پرسیدند‪» :‬آن زنانی که فرشته با ‪۷‬‬ ‫»آنها سخن گفت‪ ،‬چه کسانی بودند؟ چرا آنها را نگرفتید؟‬ ‫سربازان در جواب گفتند‪» :‬ما نمیدانیم آن زنان که بودند‪ ،‬گذشته از این‪ ،‬از ترس مثل مردگان شده بودیم‪ ،‬پس چگونه میتوانستیم ‪۸‬‬ ‫»آن زنان را بگیریم؟‬ ‫یهودیان به ایشان گفتند‪» :‬به حیات خداوند قسم که ما به شما ایمان نمیآوریم‪۹ «.‬‬ ‫سربازان در پاسخ به یهودیان گفتند‪» :‬شما که این همه معجزات عیسی را دیدید و شنیدید و به او ایمان نیاوردید‪ ،‬چگونه ‪۱۰‬‬ ‫میخواهید ما را باور کنید؟« شما درست گفتید‪» :‬به حیات خداوند سوگند‪ ،‬زیرا خداوند حقیقتا ا زنده است‪«.‬‬ ‫ما شنیدهایم که شما یوسف را که جسد عیسی را دفن کرد‪ ،‬در اتاقی زیر قفلی که مهر و موم شده بود‪ ،‬محبوس کردید؛ و چون ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬آن را گشودید‪ ،‬او را در آنجا نیافتید‬ ‫پس آیا شما یوسف را که در حجره نگهبانی دادید‪ ،‬بیرون میآورید و ما عیسی را که در قبر نگهبانی دادیم‪ ،‬بیرون خواهیم ‪۱۲‬‬ ‫آورد؟‬ ‫‪.‬یهودیان در جواب گفتند‪» :‬ما یوسف را خواهیم آورد‪ ،‬آیا شما عیسی را خواهید آورد؟« اما یوسف در شهر خود رامه است ‪۱۳‬‬ ‫سربازان پاسخ دادند‪» :‬اگر یوسف در رامه و عیسی در جلیل است‪ ،‬ما شنیدیم که فرشته به زنان خبر داد‪۱۴ «.‬‬ ‫یهودیان با شنیدن این سخن‪ ،‬ترسیدند و با خود گفتند‪» :‬اگر این چیزها به هر نحوی فاش شود‪ ،‬همه به عیسی ایمان خواهند ‪۱۵‬‬ ‫»‪.‬آورد‬ ‫پس پول هنگفتی جمع کردند و به سربازان دادند و گفتند‪» :‬آیا به مردم میگویید که شاگردان عیسی شب هنگام که شما خواب ‪۱۶‬‬ ‫بودید‪ ،‬آمدند و جسد عیسی را دزدیدند؟ و اگر پیلطس‪ ،‬والی‪ ،‬از این موضوع باخبر شود‪ ،‬ما او را راضی خواهیم کرد و شما را‬ ‫»‪.‬آزاد خواهیم ساخت‬ ‫‪.‬سربازان پول را گرفتند و طبق دستور یهودیان سخن گفتند و خبر آنها در میان مردم پخش شد ‪۱۷‬‬ ‫اما کاهنی به نام فینیس‪ ،‬و مردی به نام آدا که معلم مدرسه بود و مردی از لویان به نام آجیوس‪ ،‬هر سه از جلیل به اورشلیم ‪۱۸‬‬ ‫‪:‬آمدند و به سران کاهنان و هم هه کسانی که در کنیسهها بودند‪ ،‬گفتند‬ ‫ما عیسی را که شما مصلوب کردید‪ ،‬دیدیم که با یازده شاگرد خود سخن میگفت و در کوه زیتون در میان ایشان نشسته بود و ‪۱۹‬‬ ‫‪:‬به ایشان میگفت‬ ‫به تمام جهان بروید و انجیل را به همه ملتها موعظه کنید و آنها را به نام پدر و پسر و روح القدس تعمید دهید؛ و هر که ایمان ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬آورد و تعمید یابد‪ ،‬نجات خواهد یافت‬ ‫‪.‬و چون این سخنان را به شاگردان خود گفت‪ ،‬او را دیدیم که به آسمان بال رفت ‪۲۱‬‬ ‫چون رؤسای کهنه و مشایخ و لویان این سخنان را شنیدند‪ ،‬به آن سه مرد گفتند‪» :‬خدای اسرائیل را جلل دهید و نزد او ‪۲۲‬‬ ‫»‪.‬اعتراف کنید که آیا این چیزهایی که میگویید دیده و شنیدهاید‪ ،‬حقیقت دارد یا نه‬ ‫ایشان در جواب گفتند‪» :‬به حیات خداوند پدران ما‪ ،‬خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب قسم‪ ،‬چنانکه ما سخنان ‪۲۳‬‬ ‫»‪.‬عیسی را با شاگردانش شنیدیم و او را در حال صعود به آسمان دیدیم‪ ،‬همچنان حقیقت را برای شما بیان کردیم‬ ‫و آن سه مرد که دورتر بودند‪ ،‬پاسخ دادند و این سخنان را افزودند‪» :‬اگر سخنانی را که از عیسی شنیدیم و او را در حال ‪۲۴‬‬ ‫»‪.‬صعود به آسمان دیدیم‪ ،‬باور نکنیم‪ ،‬گناهکار خواهیم بود‬ ‫آنگاه رؤسای کهنه بیدرنگ برخاستند و کتاب تورات را در دست گرفته‪ ،‬آن مردان را احضار کردند و گفتند‪» :‬بعد از این ‪۲۵‬‬ ‫»‪.‬دیگر سخنانی را که درباره عیسی گفتید‪ ،‬بیان نخواهید کرد‬ ‫و به ایشان پول زیادی دادند و کسان دیگری را نیز همراه ایشان فرستادند تا ایشان را به وطن خودشان هدایت کنند تا به هیچ ‪۲۶‬‬ ‫‪.‬وجه در اورشلیم توقف نکنند‬ ‫آنگاه یهودیان همگی گرد آمدند و با نهایت تاسف ابراز نگرانی کرده‪ ،‬گفتند‪» :‬این چه امر خارقالعادهای است که در اورشلیم ‪۲۷‬‬ ‫»واقع شده است؟‬ ‫اما حنا و قیافا ایشان را دلداری داده‪ ،‬گفتند‪» :‬چرا باید گفته سربازانی را که از مقبره عیسی محافظت میکردند‪ ،‬باور کنیم که ‪۲۸‬‬ ‫»به ما گفتند فرشتهای سنگ را از جلوی مقبره به کناری غلطانده است؟‬ ‫‪.‬شاید شاگردان خودش این را به ایشان گفتند و به ایشان پول دادند تا چنین بگویند‪ ،‬و خود جسد عیسی را بردند ‪۲۹‬‬ ‫گذشته از این‪ ،‬به این نکته توجه کنید که هیچ امتیازی برای بیگانگان وجود ندارد‪ ،‬زیرا آنها نیز مبلغ زیادی از ما گرفتند و ‪۳۰‬‬ ‫‪.‬طبق دستورالعملی که به آنها داده بودیم‪ ،‬به ما اعلم کردند که یا باید به ما وفادار باشند یا به شاگردان عیسی‬ ‫فصل ‪۱۱‬‬ ‫آنگاه نیقودیموس برخاست و گفت‪» :‬ای بنیاسرائیل‪ ،‬درست گفتید‪ ،‬شما سخنان آن سه مرد را که به شریعت خدا سوگند یاد ‪۱‬‬ ‫»‪.‬کردند‪ ،‬شنیدهاید که گفتند‪ :‬ما عیسی را دیدیم که با شاگردانش بر کوه زیتون سخن میگفت و او را دیدیم که به آسمان بال رفت‬

‫‪25‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫نبی مبارک به آسمان برده شد؛ و چون پسران انبیا از الیشع پرسیدند‪» :‬پدر ما ایلیا ‪۲‬‬ ‫و کتاب مقدس به ما تعلیم میدهد که ایلیای م‬ ‫کجاست؟« او به ایشان گفت‪» :‬او به آسمان برده شده است‪«.‬‬ ‫و پسران انبیا به او گفتند‪» :‬شاید روح او را به یکی از کوههای اسرائیل برده باشد‪ ،‬شاید او را در آنجا بیابیم‪ «.‬پس از الیشع ‪۳‬‬ ‫‪.‬التماس کردند و او سه روز با آنها گشت و او را نیافتند‬ ‫و اکنون ای بنیاسرائیل‪ ،‬به من گوش فرا دهید و بیایید کسانی را به کوههای اسرائیل بفرستیم‪ ،‬مبادا روح‪ ،‬عیسی را ربوده باشد ‪۴‬‬ ‫‪.‬و در آنجا او را بیابیم و سیر شویم‬ ‫‪،‬و نصیحت نیقودیموس هم هه مردم را پسند آمد و کسانی را فرستادند که عیسی را جستجو کردند‪ ،‬اما او را نیافتند‪ .‬پس برگشته ‪۵‬‬ ‫گفتند‪» :‬ما همه جا را گشتیم‪ ،‬اما عیسی را نیافتیم‪ ،‬اما یوسف را در شهرش رامه پیدا کردهایم‪«.‬‬ ‫چون فرمانروایان و تمامی قوم این را شنیدند‪ ،‬شادمان شدند و خدای اسرائیل را ستایش کردند‪ ،‬زیرا یوسف که در اتاقی ‪۶‬‬ ‫‪.‬محبوس کرده بودند و نمیتوانستند او را بیابند‪ ،‬پیدا شده بود‬ ‫و چون جماعت بزرگی تشکیل دادند‪ ،‬رؤسای کهنه گفتند‪» :‬به چه وسیله یوسف را نزد خود بیاوریم تا با او سخن بگوییم؟« ‪۷‬‬ ‫و کاغذی برداشته‪ ،‬برایش نوشتند و گفتند‪» :‬سلم بر تو و بر همه خانوادهات‪ .‬ما میدانیم که به خدا و تو گناه کردهایم‪ .‬از دیدار ‪۸‬‬ ‫»‪.‬ما پدرانت خشنود شو‪ ،‬زیرا از فرار تو از زندان کاملا غافلگیر شدیم‬ ‫‪.‬ما میدانیم که ما علیه تو نقشه شومی کشیده بودیم‪ ،‬و خداوند از تو مراقبت کرد‪ ،‬و خود خداوند تو را از نقشههای ما نجات داد ‪۹‬‬ ‫‪.‬سلم بر تو ای یوسف‪ ،‬که در میان تمامی قوم محترمی‬ ‫و هفت نفر از دوستان یوسف را انتخاب کردند و به ایشان گفتند‪» :‬وقتی نزد یوسف آمدید‪ ،‬به او سلم برسانید و این نامه را به ‪۱۰‬‬ ‫»‪.‬او بدهید‬ ‫‪.‬بنابراین‪ ،‬هنگامی که آن مردان نزد یوسف آمدند‪ ،‬به او سلم کردند و نامه را به او دادند ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬و چون یوسف آن را خواند‪ ،‬گفت‪» :‬متبارک باد خداوند خدا که مرا از دست بنیاسرائیل رهایی بخشید تا خون مرا نریزند ‪۱۲‬‬ ‫»‪.‬متبارک باد خدا که مرا زیر بالهای خود محافظت کرد‬ ‫‪.‬و یوسف ایشان را بوسید و به خانه خود برد‪ .‬و فردای آن روز‪ ،‬یوسف بر الغ خود سوار شد و با ایشان به اورشلیم رفت ‪۱۳‬‬ ‫و چون جمیع یهودیان این را شنیدند‪ ،‬به استقبال او بیرون آمدند و فریاد کرده‪ ،‬گفتند‪» :‬ای پدر یوسف‪ ،‬آمدنت مبارک باد!« ‪۱۴‬‬ ‫او در پاسخ گفت‪» :‬توفیق از جانب خداوند شامل حال هم هه مردم باد‪۱۵ «.‬‬ ‫‪.‬و همه او را بوسیدند و نیقودیموس او را به خانه خود برد و ضیافت بزرگی ترتیب داد ‪۱۶‬‬ ‫اما فردای آن روز‪ ،‬که روز تهیه بود‪ ،‬حنا و قیافا و نیقودیموس به یوسف گفتند‪» :‬نزد خدای اسرائیل اعتراف کن و به همه ‪۱۷‬‬ ‫»‪.‬ساالتی که از تو خواهیم پرسید‪ ،‬پاسخ بده‬ ‫زیرا ما بسیار مضطرب شدیم که تو جسد عیسی را دفن کردی و چون تو را در اتاقی حبس کردیم‪ ،‬نتوانستیم تو را پیدا کنیم و ‪۱۸‬‬ ‫از آن زمان تا این زمان که تو در میان ما ظاهر شوی‪ ،‬همواره در ترس بودهایم‪ .‬پس هر آنچه را که اتفاق افتاده است‪ ،‬در حضور‬ ‫‪.‬خدا به ما بگو‬ ‫یوسف در جواب گفت‪» :‬شما مرا در روز تدارک تا صبح زندانی کردید‪۱۹ «.‬‬ ‫اما هنگامی که نیمه شب به نماز ایستاده بودم‪ ،‬خانه با چهار فرشته احاطه شد؛ و من عیسی را مانند درخشش خورشید دیدم و ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬از ترس به زمین افتادم‬ ‫‪:‬اما عیسی دست مرا گرفت و از زمین بلندم کرد و شبنم بر من پاشید؛ اما او صورتم را پاک کرد‪ ،‬مرا بوسید و گفت ‪۲۱‬‬ ‫»‪.‬یوسف‪ ،‬نترس؛ به من نگاه کن‪ ،‬زیرا من هستم«‬ ‫آنگاه به او نگاه کردم و گفتم‪» :‬ای ربوونی الیاس!« او به من پاسخ داد‪» :‬من الیاس نیستم‪ ،‬بلکه عیسی ناصری هستم‪ ،‬همان که ‪۲۲‬‬ ‫»‪.‬جسدش را دفن کردی‬ ‫‪.‬به او گفتم‪ :‬قبری را که تو را در آن گذاشتم به من نشان بده ‪۲۳‬‬ ‫آنگاه عیسی دست مرا گرفت و به جایی که او را گذاشته بودم برد و لباس کتان و دستمالی را که دور سرش گذاشتم به من ‪۲۴‬‬ ‫نشان داد‪ .‬آنگاه دانستم که او عیسی است و او را پرستش کردم و گفتم‪» :‬مبارک باد کسی که به نام خداوند میآید‪«.‬‬ ‫عیسی دوباره دست مرا گرفت و مرا به خانهام در رامه برد و به من گفت‪» :‬سلم بر تو باد‪ ،‬اما تا روز چهلم از خانه بیرون ‪۲۵‬‬ ‫»‪.‬نرو‪ ،‬زیرا من باید نزد شاگردانم بروم‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫‪۱:‬چون رؤسای کهنه این را شنیدند‪ ،‬متحیر شدند و چون مرده به روی خود بر زمین افتادند و به یکدیگر فریاد میزدند و میگفتند‬ ‫‪».‬این چه علمت عجیبی است که در اورشلیم واقع شده است؟« ما پدر و مادر عیسی را میشناسیم‬ ‫و یکی از لویان گفت‪» :‬من بسیاری از خویشاوندان او را میشناسم‪ ،‬افراد مذهبی که عادت دارند در معبد‪ ،‬با دعا‪ ،‬قربانیها و ‪۲‬‬ ‫»‪.‬هدایای سوختنی برای خدای اسرائیل تقدیم کنند‬ ‫و چون شمعون‪ ،‬کاهن اعظم‪ ،‬او را در آغوش گرفت‪ ،‬به او گفت‪» :‬خداوندا‪ ،‬اکنون بندهات را‪ ،‬طبق وعدهات‪ ،‬به سلمت ‪۳‬‬ ‫مرخص میفرمایی‪ ،‬زیرا چشمان من نجات تو را دیده است‪ ،‬نجاتی که پیش روی همه مردم آماده کردهای‪ ،‬نوری برای روشن‬ ‫»‪.‬کردن غیریهودیان و جلل قوم تو اسرائیل‬

‫‪26‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫درباره آن کودک به تو میگویم که او برای افتادن و برخاستن ‪۴‬‬ ‫شمعون نیز مریم‪ ،‬مادر عیسی را برکت داد و به او گفت‪» :‬من‬ ‫ه‬ ‫»‪.‬بسیاری و برای نشانهای که به خلف آن سخن خواهند گفت‪ ،‬مقرر شده است‬ ‫‪.‬آری‪ ،‬شمشیری در قلب تو نیز فرو خواهد رفت‪ ،‬و افکار دلهای بسیاری آشکار خواهد شد ‪۵‬‬ ‫آنگاه همه یهودیان گفتند‪» :‬بیایید کسانی را نزد آن سه مرد بفرستیم که گفتند او را در کوه زیتون در حال گفتگو با شاگردانش ‪۶‬‬ ‫»‪.‬دیدهاند‬ ‫پس از این‪ ،‬از ایشان پرسیدند که چه دیدهاند؛ ایشان یکصدا پاسخ دادند‪» :‬در حضور خدای اسرائیل‪ ،‬ما آشکارا عیسی را دیدیم ‪۷‬‬ ‫»‪.‬که با شاگردانش در کوه زیتون سخن میگفت و به آسمان بال میرفت‬ ‫آنگاه حنا و قیافا ایشان را به جاهای جداگانه بردند و جداگانه از ایشان بازجویی کردند؛ ایشان یکصدا به حقیقت اعتراف کردند ‪۸‬‬ ‫‪.‬و گفتند که عیسی را دیدهاند‬ ‫آنگاه حنا و قیافا گفتند‪» :‬شریعت ما میگوید‪ :‬هر سخنی به گواهی دو یا سه شاهد ثابت خواهد شد‪۹ «.‬‬ ‫موسی متبرک نیز مشخص است ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬اما ما چه گفتیم؟ خنوخم متبرک‪ ،‬خدا را خشنود ساخت و به کلم خدا منتقل شد؛ و محل دفن‬ ‫م‬ ‫‪،‬اما عیسی به پیلطس تحویل داده شد‪ ،‬شلق خورد‪ ،‬تاج خار بر سر نهاد‪ ،‬بر او آب دهان انداخته شد‪ ،‬با نیزه سوراخ شد ‪۱۱‬‬ ‫مصلوب شد‪ ،‬بر صلیب جان داد و دفن شد و جسدش را یوسف محترم در مقبرهای جدید دفن کرد و او شهادت میدهد که او را‬ ‫‪.‬زنده دیده است‬ ‫‪.‬و گذشته از این‪ ،‬این مردان گفتهاند که او را در کوه زیتون در حال گفتگو با شاگردانش و در حال عروج به آسمان دیدهاند ‪۱۲‬‬ ‫‪،‬آنگاه یوسف برخاست و به حنا و قیافا گفت‪» :‬شاید از اینکه به شما گفته شده است که عیسی زنده شده و به آسمان رفته است ‪۱۳‬‬ ‫»‪.‬بسیار متعجب شده باشید‬ ‫واقعا ا جای تعجب است که او نه تنها خود از مردگان برخیزد‪ ،‬بلکه دیگران را نیز از قبرهایشان برخیزاند‪ ،‬کسانی که بسیاری ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬در اورشلیم آنها را دیدهاند‬ ‫و حال کمی به حرف من گوش کنید‪ :‬همه ما شمعون متبرک‪ ،‬کاهن اعظم را میشناسیم‪ ،‬کسی که عیسی را در نوزادی در معبد ‪۱۵‬‬ ‫‪.‬در آغوش گرفت‬ ‫‪.‬همین شمعون دو پسر داشت و همه ما در مرگ و تشییع جنازه آنها حاضر بودیم ‪۱۶‬‬ ‫پس بروید و مقبرههای ایشان را ببینید‪ ،‬زیرا اینها باز شدهاند و برخاستهاند‪ .‬و اینک‪ ،‬ایشان در شهر رامه هستند و با هم در ‪۱۷‬‬ ‫‪.‬عبادت به سر میبرند‬ ‫‪.‬برخی‪ ،‬البته‪ ،‬صدای دعاهایشان را شنیدهاند‪ ،‬اما با کسی سخن نمیگویند‪ ،‬بلکه مانند مردگان خاموش میمانند ‪۱۸‬‬ ‫اما بیایید نزد ایشان برویم و با کمال احترام و احتیاط با ایشان رفتار کنیم‪ .‬و اگر بتوانیم ایشان را به سوگند واداریم‪ ،‬شاید ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬برخی از اسرار رستاخیز خود را به ما بگویند‬ ‫‪.‬یهودیان چون این را شنیدند‪ ،‬بینهایت شادمان شدند ‪۲۰‬‬ ‫آنگاه حنا و قیافا‪ ،‬نیقودیموس‪ ،‬یوسف و غمالئیل به رامه رفتند‪ ،‬اما ایشان را در قبرهایشان نیافتند‪ ،‬بلکه در شهر گشتند و ‪۲۱‬‬ ‫‪.‬ایشان را برای عبادت بر زانوهایشان بستند‬ ‫پس ایشان را با کمال احترام و اکرام به خدا سلم داده‪ ،‬به کنیسه اورشلیم آوردند و دروازهها را بستند و کتاب تورات خداوند ‪۲۲‬‬ ‫‪.‬را برداشتند‬ ‫و آن را در دست ایشان گذاشت و ایشان را به خدای یهوه و خدای اسرائیل که به پدران ما به تورات و انبیا سخن گفته‪ ،‬قسم ‪۲۳‬‬ ‫داد و گفت‪» :‬اگر به عیسی که شما را از مردگان برخیزانید ایمان دارید‪ ،‬پس آنچه دیدهاید و چگونه از مردگان برخاستهاید را به‬ ‫»‪.‬ما بگویید‬ ‫خارینوس و لنتیوس‪ ،‬دو پسر شمعون‪ ،‬با شنیدن این سخنان لرزیدند و مضطرب و ناله کنان ناله سر دادند و در همان حال به ‪۲۴‬‬ ‫‪.‬آسمان نگریستند و با انگشتان خود بر زبان‪ ،‬علمت صلیب کشیدند‬ ‫و بیدرنگ سخن گفتند و گفتند‪» :‬به هر یک از ما کاغذی بدهید تا همه چیزهایی را که دیدهایم برای شما بنویسیم‪ «.‬و هر یک ‪۲۵‬‬ ‫‪:‬نشستند و نوشتند و گفتند‬ ‫فصل ‪۱۳‬‬ ‫ای خداوند عیسی و پدر‪ ،‬که خدا هستی‪ ،‬و همچنین رستاخیز و حیات مردگان‪ ،‬به ما اجازه ده تا اسرار تو را که پس از مرگ ‪۱‬‬ ‫‪.‬دیدیم‪ ،‬بر صلیب تو آشکار کنیم؛ زیرا ما به نام تو سوگند خوردهایم‬ ‫‪.‬زیرا بندگانت را از اعلم اسراری که به قدرت الهی تو در جهنم انجام شده است‪ ،‬منع کردهای ‪۲‬‬ ‫هنگامی که ما با پدرانمان در قعر جهنم‪ ،‬در تاریکی مطلق قرار گرفتیم‪ ،‬ناگهان رنگ خورشید مانند طل پدیدار شد و نوری ‪۳‬‬ ‫‪.‬بنفش رنگ و غلیظ‪ ،‬آن مکان را روشن کرد‬ ‫در این هنگام‪ ،‬آدم‪ ،‬پدر هم هه بشریت‪ ،‬به همراه هم هه پدران و پیامبران‪ ،‬شادمان شدند و گفتند‪» :‬آن نور‪ ،‬پدیدآورنده نور جاودان ‪۴‬‬ ‫»‪.‬است‪ ،‬که وعده داده است ما را به نور جاودان تبدیل کند‬ ‫آنگاه اشعیا نبی فریاد زد و گفت‪» :‬این نور پدر و پسر خداست‪ ،‬طبق نبوت من‪ ،‬هنگامی که من بر روی زمین زنده بودم‪۵ «.‬‬

‫‪27‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫سرزمین زبولون و سرزمین نفتالیم در آن سوی اردن‪ ،‬قومی که در تاریکی گام میزدند‪ ،‬نوری عظیم دیدند؛ و برای آنان که در ‪۶‬‬ ‫‪.‬سرزمین سایه مرگ ساکن بودند‪ ،‬نوری طلوع کرد‪ .‬و اکنون او آمده است و ما را که در مرگ نشسته بودیم‪ ،‬روشن کرده است‬ ‫و در حالی که همه ما از نوری که بر ما میتابید شادمان بودیم‪ ،‬پدرمان شمعون به میان ما آمد و به هم هه جماعت تبریک گفت و ‪۷‬‬ ‫گفت‪» :‬خداوند عیسی مسیح‪ ،‬پسر خدا را ستایش کنید‪«.‬‬ ‫که اکنون او را در آغوش گرفتم‪ ،‬آنگاه که نوزادی در معبد بود و روحالقدس او را برانگیخته بود‪ .‬به او گفتم و تصدیق کردم‪۸ ۱ :‬‬ ‫چشمان من نجات تو را دیده است‪ ،‬نجاتی که پیش روی هم هه مردم آماده کردهای‪ ،‬نوری برای روشن کردن غیریهودیان و جلل‬ ‫‪.‬قوم تو اسرائیل‬ ‫‪.‬هم هه مقدسینی که در اعماق جهنم بودند‪ ،‬با شنیدن این خبر‪ ،‬بیشتر شادمان شدند ‪۹‬‬ ‫سپس کسی مانند زاهدی کوچک بیرون آمد و همه از او پرسیدند‪» :‬تو کیستی؟« ‪۱۰‬‬ ‫او در پاسخ گفت‪» :‬من صدای فریادکنندهای در بیابان هستم‪ ،‬یحیای تعمیددهنده و پیامبر خدای متعال‪ ،‬که پیش از آمدن او ‪۱۱‬‬ ‫»‪.‬رفت تا راه او را هموار کند و به قوم خود معرفت نجات را برای آمرزش گناهان عطا فرماید‬ ‫بره خدا‪ ،‬این است آن که گناهان جهان ‪۱۲‬‬ ‫و من‪ ،‬یوحنا‪ ،‬چون عیسی را دیدم که به روحالقدس به سوی من میآید‪ ،‬گفتم‪» :‬این است و‬ ‫»‪.‬را برمیدارد‬ ‫و من او را در رود اردن تعمید دادم و روح القدس را دیدم که به شکل کبوتری بر او نازل شد و صدایی از آسمان شنیدم که ‪۱۳‬‬ ‫میگفت‪» :‬این پسر محبوب من است که از او بسیار خشنودم‪«.‬‬ ‫و اکنون‪ ،‬هنگامی که پیشاپیش او میرفتم‪ ،‬به اینجا آمدم تا به شما اطلع دهم که پسر خدا بار دیگر به دیدار ما خواهد آمد‪ ،‬و ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬همچون سپیده دم از آسمان‪ ،‬به سوی ما که در تاریکی و سایه مرگ هستیم‪ ،‬خواهد آمد‬ ‫فصل ‪۱۴‬‬ ‫اما هنگامی که انسان نخستین‪ ،‬پدر ما آدم‪ ،‬این چیزها را شنید که عیسی در اردن تعمید یافته است‪ ،‬پسرش شیث را صدا زد و ‪۱‬‬ ‫‪:‬گفت‬ ‫به پسرانت‪ ،‬پدران و انبیا‪ ،‬همه چیزهایی را که از میکائیل‪ ،‬رئیس فرشتگان‪ ،‬شنیدی‪ ،‬بیان کن‪ ،‬هنگامی که تو را به دروازههای ‪۲‬‬ ‫‪.‬بهشت فرستادم تا از خدا التماس کنی که در هنگام بیماریام‪ ،‬سرم را مسح کند‬ ‫آنگاه شیث نزد پدران و انبیا آمد و گفت‪» :‬من‪ ،‬شیث‪ ،‬هنگامی که در دروازههای بهشت به درگاه خدا دعا میکردم‪ ،‬فرشته ‪۳‬‬ ‫خداوند‪ ،‬میکائیل‪ ،‬بر من ظاهر شد و گفت‪ :‬من از جانب خداوند نزد تو فرستاده شدهام؛ من برای ریاست بر بدنهای بشری‬ ‫»‪.‬منصوب شدهام‬ ‫ای شیث‪ ،‬به تو میگویم‪ ،‬با گریه به درگاه خدا دعا نکن و از او روغن درخت رحمت را برای تدهین سردرد پدرت آدم از او ‪۴‬‬ ‫درخواست نکن؛‬ ‫‪.‬زیرا تو به هیچ وجه نمیتوانی آن را تا روز و زمان آخر‪ ،‬یعنی تا پنج هزار و پانصد سال بعد‪ ،‬به دست آوری ‪۵‬‬ ‫آنگاه مسیح‪ ،‬پسر بسیار مهربان خدا‪ ،‬به زمین خواهد آمد تا بدن انسانی آدم را دوباره زنده کند‪ ،‬و همزمان اجساد مردگان را نیز ‪۶‬‬ ‫‪:‬برخیزاند‪ ،‬و هنگامی که بیاید‪ ،‬در اردن تعمید خواهد یافت‬ ‫آنگاه با روغن رحمت خود‪ ،‬همه کسانی را که به او ایمان میآورند‪ ،‬مسح خواهد کرد؛ و روغن رحمت او تا نسلهای آینده‪ ،‬برای ‪۷‬‬ ‫‪.‬کسانی که از آب و روحالقدس برای حیات جاودان متولد میشوند‪ ،‬ادامه خواهد داشت‬ ‫‪،‬و هنگامی که در آن زمان‪ ،‬مهربانترین پسر خدا‪ ،‬مسیح عیسی‪ ،‬به زمین فرود آید‪ ،‬پدر ما آدم را به بهشت‪ ،‬به درخت رحمت ‪۸‬‬ ‫‪.‬معرفی خواهد کرد‬ ‫‪.‬وقتی هم هه اجداد و انبیا این سخنان را از شیث شنیدند‪ ،‬بیشتر شاد شدند ‪۹‬‬ ‫فصل ‪۱۵‬‬ ‫‪:‬در حالی که همه مقدسین در شادی بودند‪ ،‬ناگاه شیطان‪ ،‬رئیس و سردار مرگ‪ ،‬به رئیس جهنم گفت ‪۱‬‬ ‫آماده باشید تا خو مد عیسی ناصری را بپذیرید‪ ،‬همان کسی که به پسر خدا بودن خود میبالید‪ ،‬در حالی که از مرگ میترسید و ‪۲‬‬ ‫میگفت‪» :‬جان من از شدت غم‪ ،‬نزدیک به مرگ است‪«.‬‬ ‫گذشته از این‪ ،‬او به من و بسیاری دیگر آسیبهای بسیاری رساند؛ زیرا کسانی را که کور و لنگ کردم و کسانی را که با ‪۳‬‬ ‫‪.‬دیوهای بسیار عذاب دادم‪ ،‬او به کلم خود شفا داد؛ آری‪ ،‬و کسانی را که نزد تو مرده آوردم‪ ،‬او به زور از تو میگیرد‬ ‫در پاسخ به این‪ ،‬شاهزاده جهنم به شیطان پاسخ داد‪ :‬کیست آن شاهزاده بسیار قدرتمند و در عین حال مردی که از مرگ ‪۴‬‬ ‫میترسد؟‬ ‫‪.‬زیرا جمیع زورمندان زمین مطیع قدرت من هستند‪ ،‬که ایشان را به قدرت خود مطیع ساختی ‪۵‬‬ ‫اما اگر در طبیعت انسانی خود چنین قدرتمند باشد‪ ،‬به راستی به تو گواهی میدهم که او در طبیعت الهی خود قادر مطلق است و ‪۶‬‬ ‫‪.‬هیچ کس را یارای مقاومت در برابر قدرت او نیست‬ ‫‪.‬پس چون گفت از مرگ میترسم‪ ،‬قصد کرد تو را به دام اندازد‪ ،‬و این برای تو تا ابد ناگوار خواهد بود ‪۷‬‬

‫‪28‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫آنگاه شیطان در جواب‪ ،‬به رئیس جهنم گفت‪» :‬چرا شک کردی و از پذیرفتن آن عیسی ناصری‪ ،‬که هم دشمن تو و هم دشمن ‪۸‬‬ ‫»من است‪ ،‬ترسیدی؟‬ ‫‪.‬اما من او را وسوسه کردم و قوم پیر خود‪ ،‬یهودیان‪ ،‬را به غیرت و خشم علیه او برانگیختم ‪۹‬‬ ‫من نیزه را برای رنج او تیز کردم؛ من صفرا و سرکه را مخلوط کردم و دستور دادم که آن را بنوشد؛ من صلیب را برای ‪۱۰‬‬ ‫مصلوب کردن او و میخها را برای فرو بردن در دستها و پاهای ایبیس آماده کردم؛ و اکنون مرگ او نزدیک است‪ ،‬من او را به‬ ‫‪.‬اینجا میآورم‪ ،‬در حالی که هم مطیع تو و هم مطیع من است‬ ‫آنگاه رئیس جهنم در جواب گفت‪» :‬تو همین الن به من گفتی که او مردگان را به زور از من گرفت‪۱۱ «.‬‬ ‫آنان که تا زمان حیات دوباره در زمین‪ ،‬در اینجا نگاه داشته شدهاند‪ ،‬نه با قدرت خود‪ ،‬بلکه با دعاهایی که به درگاه خدا شده ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬بود‪ ،‬از اینجا برده شدند و خدای قادر متعال آنها را از من گرفت‬ ‫پس کیست آن عیسی ناصری که به کلم خود‪ ،‬بدون دعا به خدا‪ ،‬مردگان را از من دور کرد؟ ‪۱۳‬‬ ‫شاید همان کسی باشد که ایلعازر را از من گرفت‪ ،‬پس از آنکه چهار روز از مرگش گذشته بود و بوی تعفن و گندیدگی از او ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬به مشام میرسید‪ ،‬و من او را همچون یک مرده در اختیار داشتم‪ ،‬با این حال او را با قدرت خود دوباره زنده کرد‬ ‫شیطان در جواب به رئیس جهنم گفت‪» :‬این همان شخص‪ ،‬یعنی عیسی ناصری است‪۱۵ «.‬‬ ‫وقتی رئیس جهنم این را شنید‪ ،‬به او گفت‪» :‬تو را به قدرتی که از آن من و توست قسم میدهم که او را نزد من نیاوری‪۱۶ «.‬‬ ‫‪.‬زیرا وقتی قدرت کلم او را شنیدم‪ ،‬از ترس لرزیدم و تمام همراهان بیدین من نیز مضطرب شدند ‪۱۷‬‬ ‫و ما نتوانستیم ایلعازر را بازداشت کنیم‪ ،‬اما او خود را تکان داد و با تمام نشانههای بدخواهی‪ ،‬بیدرنگ از ما دور شد؛ و همان ‪۱۸‬‬ ‫‪.‬خاکی که جسد ایلعازر در آن قرار داشت‪ ،‬او را زنده بیرون آورد‬ ‫و اکنون میدانم که او خدای قادر مطلق است که میتواند چنین کارهایی را انجام دهد‪ ،‬که در سلطنت خود قدرتمند است و در ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬طبیعت انسانی خود توانا است‪ ،‬که نجاتدهنده بشریت است‬ ‫‪،‬پس این شخص را به اینجا نیاورید‪ ،‬زیرا او همه کسانی را که من در بیایمانی زندانی کرده و به زنجیر گناهانشان بستهام ‪۲۰‬‬ ‫‪.‬آزاد خواهد کرد و ایشان را به حیات جاودان هدایت خواهد نمود‬ ‫فصل ‪۱۶‬‬ ‫‪:‬و در حالی که شیطان و شاهزاده جهنم با یکدیگر چنین گفتگو میکردند‪ ،‬ناگهان صدایی مانند رعد و غرش بادها آمد که میگفت ‪۱‬‬ ‫»‪.‬ای شاهزادهها‪ ،‬دروازههای خود را بال ببرید؛ و ای دروازههای ابدی‪ ،‬شما بال بروید‪ ،‬و پادشاه جلل وارد خواهد شد«‬ ‫هنگامی که رئیس جهنم این را شنید‪ ،‬به شیطان گفت‪» :‬از من دور شو و از مسکنهای من بیرون برو؛ اگر تو جنگجوی ‪۲‬‬ ‫»قدرتمندی هستی‪ ،‬با پادشاه جلل بجنگ‪ .‬اما تو را با او چه کار است؟‬ ‫‪.‬و او را از خانههایش بیرون راند ‪۳‬‬ ‫و شاهزاده به افسران بیدین خود گفت‪ :‬دروازههای برنجی ظلم را ببندید و آنها را با میلههای آهنین محکم کنید و با شجاعت ‪۴‬‬ ‫‪.‬بجنگید‪ ،‬مبادا ما را به اسارت ببرند‬ ‫‪:‬اما چون تمامی جماعت مقدسین این را شنیدند‪ ،‬با صدای بلند و خشم به رئیس جهنم گفتند ‪۵‬‬ ‫‪.‬دروازههای خود را بگشایید تا پادشاه جلل داخل شود ‪۶‬‬ ‫و پیامبر الهی‪ ،‬داوود‪ ،‬فریاد زد و گفت‪» :‬آیا هنگامی که بر روی زمین بودم‪ ،‬به راستی نبوت نکردم و نگفتم‪ ،‬ای کاش مردم ‪۷‬‬ ‫»خداوند را به خاطر نیکویی او و کارهای شگفتانگیزش برای بنیآدم ستایش میکردند؟‬ ‫زیرا دروازههای برنجین را شکسته و میلههای آهنین را تکه تکه کرده است‪ .‬ایشان را به سبب گناهشان گرفتار کرده و به ‪۸‬‬ ‫‪.‬سبب بیعدالتیشان رنج میبرند‬ ‫پس از این‪ ،‬پیامبر دیگری‪ ،‬یعنی اشعیای مقدس‪ ،‬به همین شیوه به همه مقدسین گفت‪ :‬آیا هنگامی که در زمین زنده بودم‪ ،‬به ‪۹‬‬ ‫درستی برای شما نبوت نکردم؟‬ ‫مردگان زنده خواهند شد و آنان که در قبرهای خود هستند‪ ،‬دوباره زنده خواهند شد و آنان که در زمینند‪ ،‬شادمان خواهند شد؛ ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬زیرا شبنمی که از جانب خداوند است‪ ،‬برای ایشان نجات خواهد آورد‬ ‫و در جای دیگر گفتم‪» :‬ای مرگ‪ ،‬پیروزی تو کجاست؟ ای مرگ‪ ،‬نیش تو کجاست؟« ‪۱۱‬‬ ‫چون جمیع مقدسین این سخنان اشعیا را شنیدند‪ ،‬به رئیس جهنم گفتند‪» :‬اکنون دروازههای خود را باز کن و میلههای آهنین ‪۱۲‬‬ ‫»‪.‬خود را بردار‪ ،‬زیرا اکنون بسته خواهی شد و هیچ قدرتی نخواهی داشت‬ ‫آنگاه صدایی بلند‪ ،‬همچون صدای رعد‪ ،‬آمد که میگفت‪» :‬ای سروران‪ ،‬دروازههای خود را بال ببرید؛ و ای دروازههای ‪۱۳‬‬ ‫»‪.‬جهنم‪ ،‬شما بال بروید‪ ،‬تا پادشاه جلل وارد شود‬ ‫شاهزاده جهنم همان صدا را که تکرار میشد‪ ،‬شنید و گویی که نادانسته فریاد زد‪» :‬کیست آن پادشاه جلل؟« ‪۱۴‬‬ ‫داوود در پاسخ به رئیس جهنم گفت‪» :‬من سخنان آن صدا را میفهمم‪ ،‬زیرا آنها را به وسیله روح او گفتم‪ «.‬و اکنون‪ ،‬همانطور ‪۱۵‬‬ ‫که در بال گفتم‪ ،‬به تو میگویم‪ ،‬خداوند قوی و توانا‪ ،‬خداوند قدرتمند در نبرد‪ :‬او پادشاه جلل است‪ ،‬و او خداوند در آسمان و زمین‬ ‫‪.‬است‬ ‫‪.‬او به پایین نگریسته است تا نالههای اسیران را بشنود و آنان را که محکوم به مرگ هستند‪ ،‬آزاد کند ‪۱۶‬‬

‫‪29‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫و اکنون‪ ،‬ای شاهزاده پلید و متعفن جهنم‪ ،‬دروازههای خود را بگشا تا پادشاه جلل داخل شود‪ ،‬زیرا او خداوند آسمان و زمین ‪۱۷‬‬ ‫‪.‬است‬ ‫در حالی که داوود این سخنان را میگفت‪ ،‬خداوند قادر مطلق به شکل مردی ظاهر شد و جاهایی را که پیش از آن در تاریکی ‪۱۸‬‬ ‫‪.‬بودند‪ ،‬روشن کرد‬ ‫و زنجیرهایی را که پیش از این نمیتوانستند شکسته شوند‪ ،‬گسست؛ و با قدرت شکستناپذیر خود‪ ،‬کسانی را که به سبب گناه در ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬تاریکی مطلق و به سبب گناه در سایه مرگ به سر میبردند‪ ،‬مجازات کرد‬ ‫فصل ‪۱۷‬‬ ‫مرگم بیدین و مأموران بیرحمش با شنیدن این چیزها‪ ،‬در پادشاهیهای متعدد خود‪ ،‬هنگامی که روشنی نور را دیدند‪ ،‬ترس بر ‪۱‬‬ ‫‪.‬آنها مستولی شد‬ ‫و خود مسیح ناگهان در محل سکونت ایشان ظاهر شد؛ پس فریاد برآوردند و گفتند‪» :‬ما به تو وابستهایم؛ گویا تو قصد رسوایی ‪۲‬‬ ‫»‪.‬ما را در حضور خداوند داری‬ ‫ا‬ ‫تو کیستی که هیچ نشانهای از فساد نداری‪ ،‬جز آن ظاهر درخشان که گواه کامل عظمت توست‪ ،‬و ظاهرا هنوز به آن توجهی ‪۳‬‬ ‫نداری؟‬ ‫‪،‬تو کیستی‪ ،‬ای چنان قدرتمند و چنان ضعیف‪ ،‬ای چنان بزرگ و چنان کوچک‪ ،‬ای فرومایه و در عین حال سربازی درجه یک ‪۴‬‬ ‫که میتوانی در هیئت یک خدمتکار‪ ،‬همچون سربازی عادی‪ ،‬فرمان بری؟‬ ‫پادشاه جلل‪ ،‬مرده و زنده‪ ،‬هرچند یک بار بر صلیب کشته شده است؟ ‪۵‬‬ ‫کیست که مرده در گور آرمید و زنده نزد ما فرود آمد‪ ،‬و در مرگ تو همه مخلوقات لرزیدند و همه ستارگان متزلزل شدند‪ ،‬و ‪۶‬‬ ‫اکنون تو در میان مردگان آزادی خود را داری و لشکرهای ما را آشفته میکنی؟‬ ‫تو کیستی که اسیرانی را که به سبب گناه نخستین در زنجیر بودند‪ ،‬آزاد میکنی و ایشان را به آزادی پیشینشان بازمیگردانی؟ ‪۷‬‬ ‫تو کیستی که چنین نور باشکوه و الهامبخشی را بر کسانی که تاریکی گناه آنها را نابینا کرده است‪ ،‬میگسترانی؟ ‪۸‬‬ ‫‪:‬به همین ترتیب‪ ،‬همه لشکرهای شیاطین دچار وحشت مشابهی شدند و با ترسی بسیار مطیعانه فریاد برآوردند و گفتند ‪۹‬‬ ‫ای عیسی مسیح‪ ،‬از کجا آمده است که تو مردی چنین قدرتمند و باشکوه در جلل هستی‪ ،‬چنان روشن که هیچ لکهای ندارد‪ ،‬و ‪۱۰‬‬ ‫چنان پاک که هیچ جرمی ندارد؟ زیرا آن دنیای پست زمینی که تاکنون مطیع ما بوده و از آنجا خراج دریافت میکردیم‪ ،‬هرگز‬ ‫‪.‬چنین مردهای را برای ما نفرستاده است‪ ،‬هرگز چنین هدایایی را برای شاهزادگان جهنم نفرستاده است‬ ‫پس تو کیستی که با چنین شجاعتی به میان خانههای ما میآیی و نه تنها از تهدید ما به بزرگترین مجازاتها نمیترسی‪ ،‬بلکه ‪۱۱‬‬ ‫میکوشی دیگران را از زنجیرهایی که ما در آنها گرفتاریم‪ ،‬نجات دهی؟‬ ‫شاید تو همان عیسی هستی که شیطان همین الن درباره تو با شاهزاده ما سخن گفت‪ ،‬که با مرگ بر صلیب‪ ،‬قرار بود قدرت ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬مرگ را به دست آوری‬ ‫آنگاه پادشاه جلل‪ ،‬مرگ را پایمال کرد‪ ،‬شاهزاده جهنم را گرفت‪ ،‬او را از تمام قدرتش محروم نمود و پدر زمینی ما آدم را با ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬خود به جلل خود برد‬ ‫فصل ‪۱۸‬‬ ‫آنگاه فرمانروای جهنم‪ ،‬شیطان را گرفت و با اشارهای آشکار به او گفت‪» :‬ای فرمانروای هلکت‪ ،‬ای عامل شکست و تبعید ‪۱‬‬ ‫»بعلزبول‪ ،‬مایه تمسخر فرشتگان خدا و مورد نفرت همه پارسایان! چه چیزی تو را به چنین کاری واداشت؟‬ ‫تو میخواستی پادشاه جلل را مصلوب کنی و با نابودی او‪ ،‬به ما وعدههای مزایای بسیار بزرگی دادی‪ ،‬اما چون نادانی‪ ،‬از ‪۲‬‬ ‫‪.‬آنچه در سر داشتی‪ ،‬بیخبر بودی‬ ‫زیرا اکنون بنگرید که عیسی ناصری‪ ،‬با درخشش الوهیت باشکوه خود‪ ،‬تمام نیروهای هولناک تاریکی و مرگ را به پرواز ‪۳‬‬ ‫درمیآورد؛‬ ‫‪،‬او زندانهای ما را از بال تا پایین در هم شکسته‪ ،‬همه اسیران را مرخص کرده‪ ،‬همه کسانی را که در بند بودند آزاد کرده است ‪۴‬‬ ‫و همه کسانی که قبلا زیر بار عذاب ناله نمیکردند‪ ،‬اکنون به ما توهین کردهاند‪ ،‬و ما گویی در برابر دعاهای آنها شکست‬ ‫‪.‬خوردهایم‬ ‫قلمروهای کفرآمیز ما مطیع شدهاند‪ ،‬و اکنون هیچ بخشی از بشریت در انقیاد ما باقی نمانده است‪ ،‬اما از سوی دیگر‪ ،‬همه آنها ‪۵‬‬ ‫جسورانه ما را به چالش میکشند؛‬ ‫اگرچه پیش از این‪ ،‬مردگان هرگز جرأت نمیکردند با ما گستاخانه رفتار کنند‪ ،‬و چون زندانی بودند‪ ،‬هرگز نمیتوانستند در هیچ ‪۶‬‬ ‫‪.‬مناسبتی شاد باشند‬ ‫ای شیطان‪ ،‬ای سرور همه پلیدان‪ ،‬ای پدر ناپاکان و رهاشدگان‪ ،‬چرا میخواهی به این کار دست بزنی‪ ،‬در حالی که زندانیان ما ‪۷‬‬ ‫تاکنون همواره بدون کمترین امیدی به رستگاری و زندگی بودهاند؟‬ ‫‪.‬اما اکنون حتی یکی از آنها نالهای نمیکند و کوچکترین اثری از اشک در چهره هیچ یک از آنها دیده نمیشود ‪۸‬‬

‫‪30‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫ای شاهزاده شیطان‪ ،‬تو نگهبان بزرگ مناطق دوزخی‪ ،‬تمام امتیازاتی را که با درخت ممنوعه به دست آوردی و از دست دادن ‪۹‬‬ ‫بهشت‪ ،‬اکنون با چوب صلیب از دست دادهای؛‬ ‫‪.‬و آنگاه که عیسی مسیح‪ ،‬پادشاه جلل را مصلوب کردی‪ ،‬تمام شادی تو پایان یافت ‪۱۰‬‬ ‫تو بر خلف مصلحت خود و من عمل کردی‪ ،‬چنانکه اکنون از عذابهای بزرگ و کیفرهای بیپایانی که در شرف تحمل آنها ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬هستی‪ ،‬خواهی دید‬ ‫ای شیطان‪ ،‬ای سرور همه بدیها‪ ،‬ای آفریننده مرگ‪ ،‬و ای سرچشمه همه غرور‪ ،‬تو نخست میبایست درباره جنایات شیطانی ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬عیسی ناصری تحقیق میکردی‪ ،‬آنگاه در مییافتی که او هیچ گناهی که سزاوار مرگ باشد‪ ،‬مرتکب نشده است‬ ‫چرا بدون دلیل یا عدالت‪ ،‬جرأت کردی او را مصلوب کنی و شخصی بیگناه و درستکار را به مناطق ما فرود آوری و بدین ‪۱۳‬‬ ‫ترتیب همه گناهکاران‪ ،‬بیدینان و ناصالحان را در سراسر جهان از دست دادی؟‬ ‫در حالی که شاهزاده جهنم با شیطان چنین سخن میگفت‪ ،‬پادشاه جلل به بعلزبول‪ ،‬شاهزاده جهنم‪ ،‬شیطان‪ ،‬گفت‪ :‬شاهزاده ‪۱۴‬‬ ‫‪.‬برای همیشه مطیع سلطنت تو خواهد بود‪ ،‬در جای آدم و پسران صالحش که از من هستند‬ ‫فصل ‪۱۹‬‬ ‫آنگاه عیسی دست خود را دراز کرد و گفت‪» :‬بیایید نزد من‪ ،‬ای همه مقدسین من که به صورت من آفریده شدهاید‪ ،‬ای شما که ‪۱‬‬ ‫به درخت میوه ممنوعه و شیطان و مرگ محکوم شدهاید؛‬ ‫‪.‬اکنون در کنار چوب صلیب من زندگی کن؛ شیطان‪ ،‬رئیس این جهان‪ ،‬مغلوب شده و مرگ مغلوب گشته است ‪۲‬‬ ‫آنگاه همه مقدسین زیر دست خدای متعال گرد هم آمدند؛ و خداوند عیسی دست آدم را گرفت و به او گفت‪» :‬سلم بر تو و بر ‪۳‬‬ ‫»‪.‬همه فرزندان صالح تو که از آن من هستند‬ ‫‪:‬آنگاه آدم خود را به پای عیسی انداخت و با اشک‪ ،‬با زبانی فروتن و صدایی بلند خطاب به او گفت ‪۴‬‬ ‫ای خداوند‪ ،‬تو را ستایش میکنم‪ ،‬زیرا مرا سرافراز ساختی و دشمنانم را بر من شادمان نساختی‪ .‬ای خداوند‪ ،‬خدای من‪ ،‬نزد تو ‪۵‬‬ ‫‪.‬فریاد برآوردم و تو مرا شفا دادی‬ ‫‪.‬ای خداوند‪ ،‬تو جان مرا از گور برآوردی؛ تو مرا زنده نگه داشتی تا به گودال فرو نروم ‪۶‬‬ ‫ای هم هه مقدسین خداوند‪ ،‬برای او سرود بخوانید و به یاد قدوسیت او شکرگزاری کنید‪ .‬زیرا خشم او لحظهای بیش نیست و ‪۷‬‬ ‫‪.‬حیات به لطف اوست‬ ‫به همین ترتیب‪ ،‬همه مقدسین‪ ،‬در حالی که به پاهای عیسی سجده میکردند‪ ،‬با یک صدا گفتند‪» :‬ای نجاتدهنده جهان‪ ،‬تو آمدهای ‪۸‬‬ ‫»‪.‬و هر آنچه را که به وسیله شریعت و پیامبران مقدس خود پیشگویی کرده بودی‪ ،‬به انجام رساندهای‬ ‫تو زندگان را به وسیله صلیب خود رهایی بخشیدی و نزد ما فرود آمدی تا به وسیله مرگ صلیب‪ ،‬ما را از جهنم و به قدرت ‪۹‬‬ ‫‪.‬خود از مرگ رهایی بخشی‬ ‫ای خداوند‪ ،‬چنانکه پرچمهای جلل خود را در آسمان برافراشتی و نشان رستگاری خود‪ ،‬یعنی صلیب خود را بر زمین ‪۱۰‬‬ ‫‪.‬برافراشتی‪ ،‬پس ای خداوند‪ ،‬نشان پیروزی صلیب خود را در جهنم برافراز تا مرگ دیگر نتواند کاری از پیش ببرد‬ ‫‪.‬آنگاه خداوند دست خود را دراز کرد و بر آدم و بر همه مقدسینش نشان صلیب کشید ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬و دست راست آدم را گرفته‪ ،‬از جهنم صعود کرد و همه مقدسین خدا از او پیروی کردند ‪۱۲‬‬ ‫برای خداوند سرودی تازه بسرایید‪ ،‬زیرا او کارهای شگفتانگیز آنگاه داوود‪ ،‬پیامبر پادشاه‪ ،‬با جسارت فریاد زد و گفت‪۱۳ ۱ :‬‬ ‫‪.‬انجام داده است؛ دست راست و بازوی مقدس او او را پیروز ساخته است‬ ‫‪.‬خداوند نجات خود را اعلم کرده و عدالت خود را آشکارا در نظر امتها آشکار ساخته است ‪۱۴‬‬ ‫آن همه مقدسین اوست‪ ،‬آمین‪ ،‬خداوند را ستایش کنید‪۱۵ «.‬‬ ‫و تمامی جماعت مقدسین در جواب گفتند‪» :‬این افتخار از م‬ ‫فریاد برآورد و گفت‪» :‬تو برای نجات قوم خود بیرون آمدی‪ ،‬برای نجات قوم خود‪ «.‬پس از آن‪ ،‬حبقوق نبی ‪۱۶ ۳‬‬ ‫خوشا به حال کسی که به نام خداوند میآید‪ ،‬زیرا خداوند ما را روشن ساخته است‪ .‬این خدای ماست« و جمیع مقدسین گفتند‪۱۷ ۴ :‬‬ ‫»‪.‬تا ابدالباد؛ او تا ابد بر ما سلطنت خواهد کرد‪ ،‬آمین‬ ‫‪.‬به همین ترتیب‪ ،‬همه انبیاء‪ ،‬سخنان مقدس ستایش او را بیان کردند و از خداوند پیروی نمودند ‪۱۸‬‬ ‫فصل ‪۲۰‬‬ ‫‪،‬آنگاه خداوند دست آدم را گرفت و او را به میکائیل‪ ،‬فرشته مقرب‪ ،‬سپرد و او ایشان را به بهشتی که پر از رحمت و جلل بود ‪۱‬‬ ‫‪.‬هدایت کرد‬ ‫و دو مرد بسیار کهنسال با آنها روبرو شدند و مقدسین از آنها پرسیدند‪» :‬شما که هستید‪ ،‬هنوز با ما در جهنم نبودهاید و ‪۲‬‬ ‫»بدنهایتان در فردوس قرار داده شده است؟‬ ‫یکی از ایشان در جواب گفت‪» :‬من خنوخ هستم که به کلم خدا منتقل شدم و این مرد که با من است‪ ،‬ایلیای تشبی است که در ‪۳‬‬ ‫»‪.‬ارابهای آتشین منتقل شد‬

‫‪31‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫ما تاکنون اینجا بودهایم و طعم مرگ را نچشیدهایم‪ ،‬اما اکنون در ج‬ ‫ش جرف بازگشت به هنگام ظهور دجال هستیم‪ ،‬در حالی که به ‪۴‬‬ ‫آیات و معجزات الهی مسلح هستیم‪ ،‬تا با او در نبرد درگیر شویم و در اورشلیم به دست او کشته شویم و پس از سه روز و نیم‬ ‫‪.‬دوباره زنده به ابرها برده شویم‬ ‫و در حالی که خنوخ مقدس و الیاس این را نقل میکردند‪ ،‬ناگاه مرد دیگری با چهرهای رنجور و در حالی که نشان صلیب را ‪۵‬‬ ‫‪.‬بر دوش داشت‪ ،‬از راه رسید‬ ‫و چون جمیع مقدسین او را دیدند‪ ،‬به او گفتند‪» :‬تو کیستی؟ زیرا روی تو مانند روی دزد است و چرا صلیب بر دوش خود حمل ‪۶‬‬ ‫»میکنی؟‬ ‫او در جواب گفت‪» :‬درست گفتی‪ ،‬زیرا من دزدی بودم که در زمین مرتکب انواع شرارت میشدم‪۷ «.‬‬ ‫و یهودیان مرا با عیسی مصلوب کردند؛ و من چیزهای شگفتانگیزی را که در خلقت هنگام مصلوب شدن خداوند عیسی رخ ‪۸‬‬ ‫‪.‬داد‪ ،‬مشاهده کردم‬ ‫و من به او ایمان آوردم که خالق همه چیز و پادشاه قادر مطلق است؛ و به او دعا کردم و گفتم‪» :‬خداوندا‪ ،‬هنگامی که به ‪۹‬‬ ‫»‪.‬پادشاهی خود میآیی‪ ،‬مرا به یاد آور‬ ‫او فورا ا به التماس من توجه کرد و به من گفت‪» :‬بهراستی به تو میگویم‪ ،‬امروز با من در بهشت خواهی بود‪۱۰ «.‬‬ ‫و او این نشان صلیب را به من داد و گفت‪» :‬این را بردار و به بهشت برو؛ و اگر فرشته نگهبان بهشت تو را نپذیرفت‪ ،‬نشان ‪۱۱‬‬ ‫»‪.‬صلیب را به او نشان بده و به او بگو‪ :‬عیسی مسیح که اکنون مصلوب شده است‪ ،‬مرا به اینجا نزد تو فرستاده است‬ ‫‪،‬هنگامی که این کار را کردم و همه این چیزها را به فرشته نگهبان بهشت گفتم و او آنها را شنید‪ ،‬فورا ا دروازهها را باز کرد ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬مرا معرفی کرد و مرا در سمت راست بهشت قرار داد‬ ‫‪،‬و گفت‪ ،‬اندکی اینجا بمانید تا آدم‪ ،‬پدر هم هه مردم‪ ،‬با هم هه پسرانش که بندگان مقدس و صالح عیسی مسیح مصلوب شده هستند ‪۱۳‬‬ ‫‪.‬وارد شوند‬ ‫وقتی همه این روایت را از دزد شنیدند‪ ،‬همه پدران کلیسا با یک صدا گفتند‪» :‬متبارک باد تو‪ ،‬ای خدای قادر مطلق‪ ،‬پدر ‪۱۴‬‬ ‫نیکیهای جاودان و پدر رحمتها‪ ،‬که چنین لطفی به گناهکاران علیه خود نشان دادی و آنها را به رحمت بهشت آوردی و آنها را در‬ ‫»‪.‬میان رزق و روزی فراوان و روحانی خود‪ ،‬در یک زندگی روحانی و مقدس قرار دادی‪ .‬آمین‬ ‫فصل ‪۲۱‬‬ ‫‪،‬اینها اسرار الهی و مقدسی هستند که ما دیدیم و شنیدیم‪ .‬من‪ ،‬خارینوس و لنتیوس اجازه نداریم سایر اسرار خدا را اعلم کنیم ‪۱‬‬ ‫‪.‬همانطور که فرشته مقرب میکائیل به ما دستور داده است‬ ‫گفت که شما با برادران من به اورشلیم خواهید رفت و در دعاها مداومت خواهید کرد و رستاخیز عیسی مسیح را اعلم و ‪۲‬‬ ‫‪.‬تمجید خواهید نمود‪ ،‬زیرا او شما را نیز با خود از مردگان برخیزانید‬ ‫‪.‬و با هیچکس سخن مگویید‪ ،‬بلکه مانند افراد گنگ بنشینید تا زمانی که خداوند به شما اجازه دهد اسرار الوهیت خود را بیان کنید ‪۳‬‬ ‫فرشته مقرب‪ ،‬میکائیل‪ ،‬به ما فرمان داد که به آن سوی اردن‪ ،‬به سرزمینی حاصلخیز و حاصلخیز برویم‪ ،‬جایی که بسیاری از ‪۴‬‬ ‫‪.‬کسانی که با ما از مردگان برخاستهاند‪ ،‬گواه رستاخیز مسیح هستند‬ ‫زیرا ما که برخاستهایم تا عید فصح خداوندمان را با والدینمان جشن بگیریم و برای مسیح خداوند شهادت دهیم‪ ،‬تنها سه روز از ‪۵‬‬ ‫‪.‬مرگمان باقی مانده است و در رود مقدس اردن تعمید یافتهایم‪ .‬و اکنون هیچکس آنها را نمیبیند‬ ‫این همان چیزی است که خدا به ما اجازه داد تا برای شما تعریف کنیم؛ پس او را ستایش و تکریم کنید و توبه کنید و او بر شما ‪۶‬‬ ‫‪.‬رحم خواهد کرد‪ .‬درود بر شما از جانب خداوند خدا عیسی مسیح و نجاتدهنده همه ما‪ .‬آمین‪ ،‬آمین‪ ،‬آمین‬ ‫و چون نوشتن را تمام کردند و در دو قطعه کاغذ جداگانه نوشتند‪ ،‬خارینوس آنچه را که نوشته بود به دست حنا و قیافا و ‪۷‬‬ ‫‪.‬غمالئیل سپرد‬ ‫لنتیوس نیز آنچه را که نوشته بود به دست نیقودیموس و یوسف داد؛ و آنها فورا ا به هیئتهای بسیار سفیدی درآمدند و دیگر دیده ‪۸‬‬ ‫‪.‬نشدند‬ ‫ا‬ ‫‪.‬اما آنچه نوشته بودند کامل مطابق یافت شد‪ ،‬و هیچ حرفی کمتر یا بیشتر از حرف دیگر در آن نبود ‪۹‬‬ ‫چون تمامی جماعت یهود این همه روابط عجیب خارینوس و لنتیوس را شنیدند‪ ،‬به یکدیگر گفتند‪» :‬به راستی که همه این ‪۱۰‬‬ ‫»‪.‬کارها از جانب خدا انجام شده است و خداوند عیسی تا ابد متبارک باد‪ ،‬آمین‬ ‫‪.‬و ایشان با نگرانی و ترس و لرز بسیار راه میرفتند و بر سینههای خود میکوبیدند و هر یک به خانههای خود میرفتند ‪۱۱‬‬ ‫‪.‬اما بیدرنگ‪ ،‬یوسف و نیقودیموس‪ ،‬تمام این سخنان را که یهودیان در کنیسههای خود درباره عیسی میگفتند‪ ،‬به والی گفتند ‪۱۲‬‬ ‫‪.‬و پیلطس تمام این وقایع را نوشت و همه این حسابها را در بایگانی عمومی کاخ خود ثبت کرد ‪۱۳‬‬ ‫فصل ‪۲۲‬‬ ‫پس از این وقایع‪ ،‬پیلطس به معبد یهودیان رفت و هم هه روسا و کاتبان و علمای دین را فراخواند و با ایشان به کلیسای کوچک ‪۱‬‬ ‫‪.‬معبد درآمد‬

‫‪32‬‬


‫مرگ‪ ،‬تدفین و رستاخیز عیسی مسیح‬

‫و دستور داد که همه دروازهها را ببندند و به ایشان گفت‪» :‬شنیدهام که شما در این معبد کتاب بزرگی دارید؛ پس خواهش میکنم ‪۲‬‬ ‫»‪.‬آن را نزد من بیاورید‬ ‫و هنگامی که کتاب بزرگی که چهار خادم معبد حمل میکردند و با طل و سنگهای قیمتی مزین شده بود‪ ،‬آورده شد‪ ،‬پیلطس به ‪۳‬‬ ‫همه آنها گفت‪» :‬شما را به خدای پدرانتان که این معبد را ساخته و به ساختن آن فرمان داده است‪ ،‬سوگند میدهم که حقیقت را از‬ ‫»‪.‬من پنهان نکنید‬ ‫شما هم هه چیزهایی را که در آن کتاب نوشته شده است میدانید؛ پس اکنون به من بگویید که آیا در کتاب مقدس چیزی از آن ‪۴‬‬ ‫‪.‬عیسی که شما مصلوب کردید یافتهاید‪ ،‬و در چه زمانی از جهان میبایست ظهور کند؟ آن را به من نشان دهید‬ ‫‪.‬پس از آنکه حنا و قیافا را سوگند دادند‪ ،‬به سایر کسانی که با ایشان بودند دستور دادند که از کلیسا بیرون بروند ‪۵‬‬ ‫و دروازههای معبد و نمازخانه را بستند و به پیلطس گفتند‪» :‬ای قاضی‪ ،‬تو ما را به خاطر ساختن این معبد سوگند دادی تا ‪۶‬‬ ‫»‪.‬آنچه را که درست و راست است برای تو بیان کنیم‬ ‫‪،‬پس از آنکه عیسی را مصلوب کردیم‪ ،‬بیآنکه بدانیم او پسر خداست‪ ،‬بلکه با این گمان که معجزات خود را با جادو انجام میدهد ‪۷‬‬ ‫‪.‬جماعت بزرگی را در این معبد فراخواندیم‬ ‫و هنگامی که ما با یکدیگر درباره معجزاتی که عیسی انجام داده بود‪ ،‬مشورت میکردیم‪ ،‬شاهدان بسیاری از کشور خود را ‪۸‬‬ ‫یافتیم که اعلم کردند او را پس از مرگش زنده دیدهاند و گفتگوی او را با شاگردانش شنیدهاند و دیدهاند که به اوج آسمانها صعود‬ ‫‪.‬کرده و به آنها وارد شده است‬ ‫و دو شاهد را دیدیم که عیسی بدنهایشان را از مردگان برخیزانید و آنها از کارهای عجیب بسیاری که عیسی در میان مردگان ‪۹‬‬ ‫‪.‬انجام داده بود‪ ،‬برای ما گفتند که شرح آنها را در دست داریم‬ ‫‪.‬و رسم ما این است که سالنه این کتاب مقدس را در برابر جمع بگشاییم و در آنجا به دنبال مشورت خدا بگردیم ‪۱۰‬‬ ‫و ما در اولین کتاب از هفتاد کتاب‪ ،‬جایی که میکائیل‪ ،‬فرشته اعظم‪ ،‬با سومین پسر آدم‪ ،‬اولین انسان‪ ،‬صحبت میکند‪ ،‬روایتی ‪۱۱‬‬ ‫‪،‬یافتیم مبنی بر اینکه پس از پنج هزار و پانصد سال‪ ،‬مسیح‪ ،‬محبوبترین پسر خدا‪ ،‬به زمین آمد‬ ‫و ما همچنین اندیشیدیم که شاید او همان خدای اسرائیل بود که به موسی گفت‪» :‬تو صندوق شهادت را خواهی ساخت؛ طول ‪۱۲‬‬ ‫»‪.‬آن دو ذراع و نیم‪ ،‬عرض آن یک ذراع و نیم و ارتفاع آن یک ذراع و نیم خواهد بود‬ ‫‪،‬با این پنج ذراع و نیم برای ساختن صندوق عهد عتیق‪ ،‬ما دریافتیم و دانستیم که پنج هزار و نیم سال دیگر )هزار سال( ‪۱۳‬‬ ‫عیسی مسیح در صندوق یا خیمه یک بدن خواهد آمد؛‬ ‫‪.‬و بنابراین کتب مقدس ما شهادت میدهند که او پسر خدا و خداوند و پادشاه اسرائیل است ‪۱۴‬‬ ‫و چون پس از رنج کشیدن او‪ ،‬کاهنان اعظم ما از نشانههایی که به وسیله او انجام میشد‪ ،‬شگفتزده شدند‪ ،‬آن کتاب را گشودیم ‪۱۵‬‬ ‫تا همه نسلها را تا نسل یوسف و مریم‪ ،‬مادر عیسی‪ ،‬جستجو کنیم‪ ،‬زیرا گمان میکردیم که او از نسل داوود است؛‬ ‫و شرح آفرینش را یافتیم و اینکه در چه زمانی آسمان و زمین و انسان اول‪ ،‬آدم‪ ،‬را آفرید‪ ،‬و اینکه از آنجا تا طوفان‪ ،‬دو هزار ‪۱۶‬‬ ‫‪.‬و دویست و دوازده سال طول کشید‬ ‫و از طوفان تا ابراهیم‪ ،‬نهصد و دوازده نفر‪ .‬و از ابراهیم تا موسی‪ ،‬چهارصد و سی نفر‪ .‬و از موسی تا داوود پادشاه‪ ،‬پانصد ‪۱۷‬‬ ‫‪.‬و ده نفر‬ ‫‪.‬و از داوود تا اسارت بابلی‪ ،‬پانصد سال‪ .‬و از اسارت بابلی تا تجسم مسیح‪ ،‬چهارصد سال ‪۱۸‬‬ ‫‪.‬جمع همه که میشود پنج هزار و نیم )هزار( ‪۱۹‬‬ ‫‪.‬و چنین مینماید که عیسی که ما مصلوب کردیم‪ ،‬همان عیسی مسیح پسر خدا و خدای حقیقی و قادر مطلق است‪ .‬آمین ‪۲۰‬‬

‫‪33‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Death, Burial, and Resurrection of Jesus Christ by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu