اعمال سوالن فصل 1 1ای تئوفیلوس ،رساله پیشین را از تمام آنچه عیسی شروع به انجام و تعلیم کرد ،نوشتم. 2تا روزی که در آن برخاسته شد ،پس از آن به واسطه روح القدس به رسولنی که برگزیده بود احکامی داده بود: 3او نیز پس از اشتیاق خود با براهین خطاناپذیر بسیار ،خود را زنده نشان داد ،در حالی که چهل روز از آنها دیده شد ،و از چیزهای مربوط به ملکوت خدا سخن گفت: ۴و چون با ایشان جمع شده بود ،به ایشان امر کرد که از اورشلیم خارج نشوند ،بلکه منتظر وعده پدر باشند ،که او میگوید از من شنیدهاید. 5زیرا یحیی حقیقتا ا با آب تعمید داد .اما چند روز بعد با روح القدس تعمید خواهید گرفت. 6پس چون گرد هم آمدند ،از او پرسیدند ،گفتند« :ای خداوند ،آیا در این زمان میخواهی پادشاهی را به اسرائیل بازگردانی؟ 7و او به آنها گفت ،این برای شما نیست که زمانها یا فصلهایی را که پدر به قدرت خود قرار داده است ،بدانید. 8لیکن پس از آن که روح القدس بر شما بیاید ،قدرت خواهید یافت و در اورشلیم و در تمامی یهودیه و در سامره و تا اقصی نقاط زمین برای من شاهد خواهید بود. 9و هنگامی که او این چیزها را گفت ،در حالی که آنها می دیدند ،او بلند شد .و ابری او را از دیدشان دور کرد. 10و در حالی که در حالی که او بال می رفت با استواری به آسمان نگاه می کردند ،اینک دو مرد با لباس سفید در کنار آنها ایستاده بودند. 11که همچنین گفت :ای مردان جلیلی چرا ایستاده اید و به آسمان خیره شده اید؟ همین عیسی که از میان شما به آسمان برده شده است، همان گونه که او را دیدید که به آسمان رفت ،خواهد آمد. 12سپس از کوهی به نام زیتون به اورشلیم بازگشتند که از اورشلیم یک سفر روز سبت است. 13و چون داخل شدند به بالخانه رفتند و پطرس و یعقوب و یوحنا و اندریاس و فیلیپ و توماس و بارتولمیوس و متی و یعقوب پسر آلفائوس و شمعون زلوتس در آنجا بودند .و یهودا برادر یعقوب. 14اینها همگی با زنان و مریم مادر عیسی و با برادرانش به دعا و نیایش ادامه دادند. 15و در آن روزها پطرس در میان شاگردان برخاست و گفت( :تعداد نامها با هم حدود صد و بیست بود). 16ای برادران ،این کتاب مقددس باید برآورده میشد ،که روحالقدس از زبان داوود قبل از آن درباره یهودا ،که راهنمای کسانی بود که عیسی را گرفتند ،گفت. 17زیرا او با ما شمرده شده بود و بخشی از این خدمت را به دست آورده بود. 18این مرد مزرعه ای را به پاداش گناه خرید .و با سر به زمین افتاد ،از وسط پاره شد و تمام روده هایش فوران کرد. 19و برای همه ساکنان اورشلیم شناخته شد .به طوری که آن مزرعه را در زبان خاص آنها آکلداما ،یعنی مزرعه خون می نامند. 20زیرا در کتاب مزامیر نوشته شده است که مسکن او ویران شود و کسی در آن ساکن نشود و اسقف او را دیگری بگیرد. 21پس از این مردانی که در تمام مدتی که عیسی خداوند در میان ما رفت و آمد با ما همراهی کردند، 22از غسل تعمید یوحنا تا همان روزی که او از میان ما برگرفته شد ،باید شخصی را منصوب کرد تا با ما شاهد رستاخیز او باشد. ۲۳و دو نفر را تعیین کردند ،یوسف به نام بارساباس که یوستوس نام داشت و ماتیاس. 24و آنها دعا کردند و گفتند« :ای خداوند که از دل همه مردم خبر داری ،بگو که آیا از میان این دو انتخاب کردهای. 25تا از این خدمت و رسالتی که یهودا با معصیت از آن خارج شد ،سهمی داشته باشد تا به جای خود برود. 26و قرعه خود را دادند .و قرعه بر ماتیاس افتاد .و او با یازده رسول شمرده شد. فصل 2 1و چون روز پنطیکاست به طور کامل فرا رسید ،همه با هم در یک مکان بودند. 2و ناگهان صدایی از آسمان شنیده شد مانند باد شدیدی که میوزید و تمام خانهای را که در آن نشسته بودند پر کرد. 3و زبانهای شکافته مانند آتش بر آنها ظاهر شد و بر هر یک از آنها نشست. 4و همگی از روح القدس پر شدند و به زبانهای دیگر سخن گفتند ،چنانکه روح به ایشان گفت. 5و در اورشلیم یهودیان عابد از هر قوم زیر آسمان ساکن بودند. 6و چون این صدا در خارج به گوش رسید ،جماعت جمع شدند و گیج شدند ،زیرا هرکس شنید که آنها به زبان خود صحبت می کنند. 7و همگی متحیر و متحیر شده ،به یکدیگر میگفتند« :اینک ،آیا همه اینان که سخن میگویند جلیلی نیستند؟ 8و چگونه می شنویم که هر کس به زبان خود که در آن متولد شده ایم؟ 9اشکانیان و مادها و عیلمیان و ساکنان بین النهرین و یهودیه و کاپادوکیه و پونتوس و آسیا، 10فریجیا و پامفیلیا در مصر و نواحی لیبی در اطراف کورنه و غریبان روم و یهودیان و مسیحیان، 11کرت و اعراب ،ما آنها را می شنویم که به زبان ما کارهای شگفت انگیز خدا را بیان می کنند. 12و همگی متحیر شده ،در شک و تردید به یکدیگر میگفتند« :این چیست؟ 13دیگران مسخره میکردند و میگفتند« :اینها پر از شراب نو هستند.
اعمال رسولن
14ا دما پطرس با آن یازده برخاسته ،صدای خود را بلند کرده ،به ایشان گفت« :ای مردان یهودا ،و همه ساکنان اورشلیم ،این را برای خود بدانید و به سخنان من گوش فرا دهید. 15زیرا اینان مست نیستند ،چنانکه شما گمان میکنید ،چون ساعت سوم روز است. 16اما این چیزی است که توسط یوئیل نبی گفته شد. 17و خدا می گوید در روزهای آخر چنین خواهد شد که از روح خود بر هر جسمی خواهم ریخت و پسران و دختران شما نبوت خواهند کرد و جوانان شما رؤیاها خواهند دید و پیران شما رویاها را خواهند دید. : 18و در آن ایام روح خود را بر بندگان و کنیزان خود خواهم ریخت .و آنها نبوت خواهند کرد: 19و معجزات را در آسمان بال و نشانه هایی در زمین در پایین نشان خواهم داد .خون و آتش و بخار دود: ۲۰خورشید به تاریکی و ماه به خون تبدیل خواهد شد ،پیش از آن که آن روز بزرگ و برجسته خداوند بیاید. 21و چنین خواهد شد که هر که نام خداوند را بخواند نجات خواهد یافت. 22ای مردان اسرائیل ،این سخنان را بشنوید .عیسی ناصری ،مردی که در میان شما با معجزات و شگفتیها و نشانههایی مورد تأیید خدا قرار گرفت ،همانطور که خود شما نیز میدانید ،خدا به وسیله او در میان شما انجام داد. ۲۳او را که با مشورت قاطع و پیششناخت خدا رهایی یافتید ،گرفتهاید و به دستهای شریر مصلوب کرده و به قتل رساندید. 24که خدا او را برانگیخت و دردهای مرگ را از دست داد ،زیرا ممکن نبود که او را به دست آورد. 25زیرا داود در مورد او سخن میگوید ،من خداوند را همیشه در حضور خود پیشبینی میکردم ،زیرا او در دست راست من است تا متزلزل نشم. 26پس دلم شاد شد و زبانم شاد شد .به علوه جسم من نیز در امید آرام خواهد گرفت: 27زیرا جان من را در جهنم رها نمیکنی و قدوست را هم نمیگذاری که فساد ببیند. 28راههای زندگی را به من معرفی کردی .مرا با چهره خود سرشار از شادی خواهی کرد. 29ای برادران ،اجازه دهید آزادانه درباره داوود پدرسالر به شما بگویم که او هم مرده و هم دفن شده است و مقبره او تا امروز با ماست. 30پس چون نبی بود و میدانست که خدا به او سوگند یاد کرده است که از ثمره کمر او برحسب جسم ،مسیح را برخیزد تا بر تخت او بنشیند. 31او که قبلا این را دید از رستاخیز مسیح گفت که روح او در جهنم رها نشده است و بدن او فساد نمی بیند. 32این عیسی را خدا برانگیخت و ما همه شاهد آن هستیم. 33پس چون به دست راست خدا برافراشته شده و از پدر وعده روح القدس را دریافت کرده است ،این را که اکنون می بینید و می شنوید، نازل کرده است. 34زیرا داوود به آسمان بال نرفت ،بلکه خود میگوید« :خداوند به خداوند من گفت :بر دست راست من بنشین. 35تا زمانی که دشمنانت را زیر پای تو قرار دهم. 36پس جمیع خاندان اسرائیل به یقین بدانند که خدا همان عیسی را که شما مصلوب کردید خداوند و مسیح ساخته است. 37و چون این را شنیدند ،در دل خود متاثر شدند و به پطرس و بقیه رسولن گفتند :ای مردان و برادران ،چه کنیم؟ 38آنگاه پطرس به آنها گفت :توبه کنید و هر یک از شما به نام عیسی مسیح برای آمرزش گناهان تعمید دهید و عطای روح القدس را دریافت خواهید کرد. 39زیرا این وعده برای شما و فرزندان شما و برای همه کسانی است که از دور هستند ،حتی کسانی که یهوه خدای ما را خواهد خواند. 40و با سخنان بسیار دیگر او شهادت داد و نصیحت کرد و گفت :خود را از این نسل ناجور نجات دهید. 41آنگاه کسانی که کلم او را با خوشحالی پذیرفتند تعمید یافتند و در همان روز حدود سه هزار نفر بر ایشان افزودند. 42و در تعلیم و مشارکت رسولن و شکستن نان و دعاها ثابت قدم ماندند. 43و ترس بر هر جانی فرود آمد و عجایب و نشانههای بسیار به وسیله رسولن انجام شد. 44و همه کسانی که ایمان آوردند با هم بودند و همه چیز مشترک بودند. 45و اموال و اموال خود را فروختند ،و آنها را به همه مردم ،بر حسب نیاز ،تقسیم کردند. 46و آنها هر روز به اتفاق در معبد می ماندند و نان را از خانه به خانه می شکستند ،گوشت خود را با شادی و تنهای دل می خوردند. 47خدا را ستایش میکنند و نزد همه مردم لطف دارند .و خداوند هر روز کسانی را که باید نجات یابند به کلیسا اضافه می کرد. فصل 3 ۱و پطرس و یوحنا در ساعت دعا ،که ساعت نهم بود ،با هم به معبد رفتند. 2و مردی لنگ از شکم مادرش حمل میشد که او را هر روز نزد دروازه معبدی که زیبا نامیده میشد میسپردند تا از کسانی که داخل معبد میشوند صدقه بخواهند. ۳کسی که پطرس و یوحنا را دید که در حال رفتن به معبد بودند ،صدقه خواست. 4و پطرس با یوحنا به او چشم دوخت و گفت :به ما نگاه کن. 5و او به آنها توجه کرد و انتظار داشت چیزی از آنها دریافت کند. 6پس پطرس گفت« :من نقره و طل ندارم .اما آنچه را که دارم به تو می دهم :به نام عیسی مسیح ناصری برخیز و راه برو. 7و دست راست او را گرفت و او را بلند کرد و فورا ا پاها و استخوانهای قوزک او قوی شد. 8و عیسی در حال جهش برخاست و راه رفت و با ایشان به معبد وارد شد و راه می رفت و می پرید و خدا را ستایش می کرد. 9و همه مردم او را دیدند که راه می رفت و خدا را ستایش می کرد.
اعمال رسولن
10و دانستند که اوست که برای صدقه بر دروازه زیبای معبد مینشیند و از آنچه برای او اتفاق افتاده بود پر از شگفتی و شگفتی شدند. 11و همانطور که مرد لنگ شفا یافته پطرس و یوحنا را در آغوش میگرفت ،همه مردم با شگفتی در ایوانی که ایوان سلیمان نامیده میشود، نزد ایشان دویدند. 12و چون پطرس آن را دید ،به مردم پاسخ داد ،ای مردان اسرائیل ،چرا از این تعجب می کنید؟ یا چرا اینقدر به ما نگاه می کنید که گویی به قدرت یا قدوسیت خود این مرد را وادار کرده ایم راه برود؟ 13خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب ،خدای پدران ما ،پسر خود عیسی را جلل داده است .او را تسلیم کردید و در حضور پیلطس او را انکار کردید ،زیرا او تصمیم گرفت که او را رها کند. 14اما شما قدوس و عادل را انکار کردید و خواستید که قاتلی به شما عطا شود. 15و شاهزاده حیات را که خدا او را از مردگان زنده کرده بود ،کشت .که ما شاهد آن هستیم. 16و نام او از طریق ایمان به نام او ،این مرد را که میبینید و میشناسید ،قوی ساخته است :آری ،ایمانی که به وسیله او است ،این سلمت کامل را در حضور همه شما به او بخشیده است. 17و اکنون ،برادران ،میدانم که شما از روی نادانی این کار را انجام دادید ،همانطور که حاکمان شما نیز چنین کردند. 18ا دما آن چیزهایی را که خدا قبلا به زبان جمیع انبیای خود نشان داده بود که مسیح عذاب میکشد ،او به انجام رساند. 19پس توبه کنید ،و تبدیل شوید ،تا گناهان شما محو شود ،هنگامی که زمانهای شادابی از حضور خداوند فرا خواهد رسید. 20و او عیسی مسیح را که قبلا برای شما موعظه شده بود ،خواهد فرستاد: 21که آسمان باید او را تا زمان بازگرداندن همه چیز ،که خدا به زبان همه انبیای مقدس خود از آغاز جهان گفته است ،پذیرا شود. 22زیرا موسی به راستی به پدران گفت :خداوند ،خدای شما ،نبی را از میان برادرانتان ،مانند من ،برای شما برخواهد انگیخت .او را در همه چیز خواهید شنید ،هر چه او به شما بگوید. 23و چنین خواهد شد که هر شخصی که آن پیامبر را نشنود ،از میان مردم هلک خواهد شد. 24آری ،و تمامی انبیا از سموئیل و کسانی که پس از آن میآیند ،به همان اندازه که گفتهاند ،درباره این ایام پیشگویی کردهاند. 25شما فرزندان انبیا و عهدی هستید که خدا با پدران ما بست و به ابراهیم گفت ،و در نسل تو همه اقوام زمین برکت خواهند یافت. ۲۶خدا پس از برانگیختن پسر خود عیسی ،ابتدا برای شما ،او را فرستاد تا شما را برکت دهد و هر یک از شما را از گناهان خود دور سازد. فصل 4 1و چون با مردم صحبت میکردند ،کاهنان و رئیس معبد و صدوقیان بر ایشان آمدند، 2از اینکه مردم را تعلیم دادند و قیام مردگان را به وسیله عیسی موعظه کردند ،ناراحت شدند. 3و بر ایشان دست گذاشتند و ایشان را تا روز بعد نگه داشتند ،زیرا که عصر بود. 4ا دما بسیاری از آنان که این کلم را شنیدند ایمان آوردند .و تعداد مردان حدود پنج هزار نفر بود. 5و در روز فردا واقع شد که حکام و مشایخ و علمای ایشان، 6و حناس کاهن اعظم و قیافا و یوحنا و اسکندر و بسیاری از اقوام کاهن اعظم در اورشلیم جمع شدند. 7و چون آنها را در میان نهادند ،پرسیدند :به چه قدرتی یا به چه نامی این کار را کردید؟ 8آنگاه پطرس که از روح القدس پر شده بود ،به ایشان گفت :ای حاکمان قوم و بزرگان اسرائیل، 9اگر امروز در مورد عمل نیکی که به انسان ناتوان انجام شده است ،بررسی میشویم ،به چه وسیله او شفا مییابد. 10همه شما و تمامی قوم اسرائیل بدانند که به نام عیسی مسیح ناصری ،که او را مصلوب کردید ،که خدا او را از مردگان برخیزانید ،این شخص به وسیله او در اینجا در حضور شما سالم ایستاده است. 11این سنگی است که از شما سازندهها نادیده گرفته شد و سر گوشه شد. 12و در دیگری نجات نیست ،زیرا در زیر آسمان هیچ نام دیگری به مردم داده نشده است تا به وسیله آن نجات یابیم. 13و چون جسارت پطرس و یوحنا را دیدند و دریافتند که آنها مردانی نادان و نادان هستند ،شگفت زده شدند .و از ایشان شناختند که با عیسی بوده اند. 14و با دیدن مردی که شفا یافته بود با ایشان ایستاده بود ،نتوانستند چیزی بر خلف آن بگویند. 15ا دما چون امر فرمودند که از شورا بیرون بروند ،با خود مشورت کردند. 16گفت :با این مردان چه کنیم؟ زیرا که معجزه قابل توجهی که توسط آنها انجام شده است برای همه ساکنان اورشلیم آشکار است .و ما نمی توانیم آن را انکار کنیم. ا 17ا دما چون دیگر در میان مردم شیوع پیدا نکند ،آنها را شدیدا تهدید کنیم که از این پس با کسی به این نام سخن نگویند. 18و آنها را صدا زدند و امر کردند که اصلا به نام عیسی سخن نگویند و تعلیم ندهند. 19اما پطرس و یوحنا پاسخ دادند و به آنها گفتند :آیا در نظر خدا درست است که به شما بیشتر از خدا گوش فرا دهیم ،شما قضاوت کنید. 20زیرا نمیتوانیم چیزهایی را که دیدهایم و شنیدهایم بگوییم. 21پس چون آنها را تهدید کردند ،آنها را رها کردند ،چون چیزی نیافتند که چگونه آنها را مجازات کنند ،زیرا همه مردم به خاطر آنچه انجام شده بود ،خدا را تمجید کردند. 22زیرا آن مرد بالی چهل سال داشت که این معجزه شفا را بر او نشان داد. 23و چون رها شدند ،به گروه خود رفتند ،و همه آنچه را که سران کاهنان و بزرگان به آنها گفته بودند گزارش کردند.
اعمال رسولن
24و چون این را شنیدند ،صدای خود را یکپارچه به سوی خدا بلند کردند و گفتند« :ای خداوند ،تو خدایی هستی که آسمان و زمین و دریا و هر چه در آنهاست را آفریدی. 25کیست که به زبان غلم تو داوود گفته است که چرا امتها خشمگین شدند و قوم چیزهای بیهوده تصور کردند؟ 26پادشاهان زمین برخاستند و فرمانروایان بر ضد خداوند و مسیح او گرد آمدند. 27زیرا به راستی بر علیه فرزند مقدس تو عیسی که او را مسح کردی ،هیرودیس و پونتیوس پیلطس با غیریهودیان و قوم اسرائیل گرد آمدند. 28زیرا هر آنچه را که دست و نصیحت تو از قبل تعیین کرده است ،انجام دهی. 29و اکنون ،خداوند ،تهدیدهای آنها را بنگر ،و به بندگانت عطا کن که با تمام جسارت سخن تو را بگویند، 30با دراز کردن دست خود برای شفا .و تا نشانه ها و معجزات به نام فرزند مقدس تو عیسی انجام شود. 31و چون دعا كردند ،مكانى كه در آنجا جمع شده بودند متزلزل شد .و همه از روح القدس پر شدند و کلم خدا را با شهامت بیان کردند. 32و بسیاری از ایمانداران یک دل و یک جان بودند .اما آنها همه چیز مشترک داشتند. 33و رسولن با قدرت عظیم بر رستاخیز عیسی خداوند شهادت دادند و فیض عظیم بر همه آنها بود. 34و در میان آنها هیچ کمبودی نبود ،زیرا که صاحبان زمین یا خانه آنها را فروختند و بهای چیزهای فروخته شده را آوردند. 35و آنها را بر پای رسولن گذاشت و به هر کس بر حسب نیاز تقسیم شد. 36و یوشس که رسولن او را برنابا نامیدند (که به تعبیر پسر تسلی میگویند )لوی و اهل قبرس بود. 37با داشتن زمین ،آن را فروخت و پول را آورد و به پای رسولن گذاشت. فصل 5 1اما مردی به نام حانیا با همسرش سافیرا ملکی را فروخت، 2و بخشی از قیمت را که همسرش نیز از آن آگاه بود ،پس گرفت و مقداری را آورد و آن را به پای رسولن گذاشت. 3اما پطرس گفت ،حنانیا ،چرا شیطان قلب تو را پر کرده است که به روح القدس دروغ بگویی و بخشی از قیمت زمین را نگه داری؟ 4تا زمانی که باقی ماند ،آیا مال تو نبود؟ و آیا پس از فروختن آن در اختیار تو نبود؟ چرا این چیز را در دل خود تصور کردی؟ تو به مردم دروغ نگفتی ،بلکه به خدا. 5و حنانیا با شنیدن این سخنان به زمین افتاد و روح را تسلیم کرد و ترس شدیدی بر همه کسانی که این چیزها را شنیدند ،در آمد. 6و جوانان برخاستند ،او را زخمی کردند و بیرون بردند و دفن کردند. 7و حدود سه ساعت بعد بود که همسرش که نمی دانست چه کار شده است ،وارد شد. 8و پطرس به او پاسخ داد ،به من بگو که آیا زمین را به این قیمت فروختی؟ و او گفت :بله ،برای این همه. 9پس پطرس به او گفت« :چطور با هم توافق کردید که روح خداوند را امتحان کنید؟ اینک پاهای آنانی که شوهرت را دفن کرده اند بر در است و تو را بیرون خواهند برد. 10آنگاه زن فورا ا به پای او افتاد و روح را تسلیم کرد و مردان جوان وارد شدند و او را مرده یافتند و او را بیرون آوردند و نزد شوهرش دفن کردند. 11و ترس شدیدی بر تمام کلیسا و بر همه کسانی که این چیزها را شنیدند فرا گرفت. 12و به دست رسولن نشانهها و شگفتیهای بسیاری در میان مردم پدید آمد( .و همه با هم در ایوان سلیمان بودند. 13و از بقیه هیچ کس جرأت نمی کرد به آنها ملحق شود ،بلکه مردم آنها را بزرگ می کردند. 14و مؤمنان بیشتر به خداوند افزوده شدند ،مردان و زنان بسیاری). 15تا آنجا که بیماران را به کوچهها بیرون آوردند و بر تختها و کاناپهها میگذاشتند تا حداقل سایهی پطرس که از آنجا میگذرد بر برخی از آنها سایه افکند. 16و انبوهی از شهرهای اطراف به اورشلیم آمدند و مریضان و کسانی را که از ارواح ناپاک مضطرب شده بودند آوردند و همه شفا یافتند. 17آنگاه کاهن اعظم و همه کسانی که با او بودند (که فرقه صدوقیان است )برخاستند و پر از خشم شدند. 18و دست خود را بر رسولن گذاشته ،آنها را در زندان عمومی قرار دادند. 19اما فرشته خداوند شبانه درهای زندان را باز کرد و آنها را بیرون آورد و گفت: ۲۰بروید ،بایستید و تمام سخنان این زندگی را در معبد به مردم بگویید. 21و چون این را شنیدند ،صبح زود به معبد وارد شدند و تعلیم دادند .اما کاهن اعظم و کسانی که با او بودند آمدند ،شورا و تمامی مجلس سنای بنی اسرائیل را فراخواندند و به زندان فرستادند تا آنها را بیاورند. 22اما چون مأموران آمدند و آنها را در زندان نیافتند ،برگشتند و گفتند: 23و گفتیم« :زندان را حقیقتا ا دیدیم که با امنیت کامل بسته شدهایم ،و نگهبانان بیرون جلوی درها ایستادهاند. 24و هنگامی که کاهن اعظم و رئیس معبد و سران کاهنان این چیزها را شنیدند ،از آنها شک کردند که این امر به کجا خواهد رسید. 25آنگاه یکی آمد و به آنها خبر داد و گفت« :اینک مردانی که شما زندانی کردهاید ،در معبد ایستادهاند و به مردم تعلیم میدهند. 26سپس ناخدا با افسران رفت و بدون خشونت آنها را آورد زیرا از مردم می ترسیدند مبادا سنگسار شوند. 27و چون ایشان را آوردند ،ایشان را نزد شورا گذاشتند و کاهن اعظم از ایشان پرسید: 28و گفت« :آیا ما سخت به شما دستور ندادیم که به این نام تعلیم ندهید؟ و اینک اورشلیم را با تعالیم خود پر کرده اید و می خواهید خون این مرد را بر ما بیاورید.
اعمال رسولن
29آنگاه پطرس و حواریون دیگر پاسخ دادند و گفتند :ما باید خدا را به جای مردم اطاعت کنیم. 30خدای پدران ما عیسی را که شما او را کشتید و به درختی آویزان کردید ،زنده کرد. 31خدا او را با دست راست خود برافراشت تا شاهزاده و نجات دهنده باشد تا به اسرائیل توبه کند و گناهان را ببخشد. 32و ما شاهدان او بر این چیزها هستیم .و همچنین روح القدس که خدا به اطاعت کنندگان از او عطا کرده است. 33چون این را شنیدند ،دلشان بریده شد و برای کشتن آنها مشورت کردند. 34آنگاه یکی از فریسیها به نام جمالئیل ،که در میان تمام مردم شهرت داشت ،در مجلس برخاست و دستور داد که رسولن را کمی بیرون بیاورند. 35و به آنها گفت :ای مردان اسرائیل ،مراقب خود باشید که در مورد این مردان چه می خواهید بکنید. 36زیرا پیش از این ایام تئوداس برخاست و خود را مباهات کرد که کسی است .که تعدادی از مردان ،حدود چهارصد نفر ،به آنها پیوستند . و همه کسانی که از او اطاعت کردند پراکنده شدند و نابود شدند. 37پس از این مرد ،یهودای جلیلی در ایام مالیات برخاست و بسیاری از مردم را به دنبال خود کشاند .او نیز هلک شد .و همه ،حتی کسانی که از او اطاعت کردند ،پراکنده شدند. 38و اکنون به شما می گویم ،از این مردان خودداری کنید ،و آنها را رها کنید ،زیرا اگر این نصیحت یا این کار از جانب مردم باشد ،نابود خواهد شد. 39اما اگر از خدا باشد ،نمیتوانید آن را براندازید .مبادا حتی برای جنگ با خدا پیدا شوید. 40و با او موافقت کردند و چون رسولن را خوانده ،آنها را زدند ،امر کردند که به نام عیسی صحبت نکنند و آنها را رها کردند. 41و از حضور شورا بیرون رفتند و خوشحال شدند که برای نام او سزاوار شرمساری شمرده شدند. 42و هر روز در معبد و در هر خانه ،از تعلیم و موعظه عیسی مسیح دست برنمیداشتند. فصل 6 1و در آن روزها ،چون تعداد شاگردان زیاد شد ،زمزمه یونانیان بر ضد عبرانیان برخاست ،زیرا بیوههای ایشان در خدمت روزانه نادیده گرفته میشدند. 2آنگاه آن دوازده انبوه شاگردان را نزد خود فراخواندند و گفتند :دلیل نیست که کلم خدا را ترک کنیم و میزها را خدمت کنیم. 3بنابراین ،ای برادران ،در میان خود هفت مرد عادل ،سرشار از روحالقدس و حکمت را بررسی کنید ،که میتوانیم آنها را برای این کار منصوب کنیم. 4اما ما خود را پیوسته به دعا و خدمت کلم خواهیم داد. 5و این سخن ،همه جماعت را پسندید ،و استیفان را ،مردی سرشار از ایمان و روحالقدس ،و فیلیپ ،و پروکوروس ،و نیکانور ،و تیمون، و پارمناس ،و نیکلس را که از انطاکیه دیندار بود ،برگزیدند. 6او را نزد رسولن گذاشتند و چون دعا کردند ،دست بر ایشان نهادند. 7و کلم خدا افزایش یافت .و تعداد شاگردان در اورشلیم بسیار زیاد شد .و گروه بزرگی از کاهنان مطیع ایمان بودند. 8و استیفان پر از ایمان و قدرت ،در میان مردم معجزات و معجزات بزرگ انجام داد. ۹آنگاه عدهای از کنیسه که کنیسه لیبرتینها و کورنیان و اسکندریان و از آنها اهل کیلیکیه و آسیا نامیده میشود ،با استیفان به نزاع برخاستند. 10و نتوانستند در برابر حکمت و روحی که با آن سخن می گفت مقاومت کنند. 11آنگاه مردان را سرکوب کردند و گفتند :شنیدیم که او سخنان کفرآمیز علیه موسی و خدا میگفت. 12و مردم و مشایخ و علما را برانگیختند و بر او آمدند و او را گرفتند و به مجلس آوردند. 13و شاهدان دروغین قرار دهید که میگویند« :این مرد از گفتن سخنان کفرآمیز علیه این مکان مقدس و شریعت دست برنمیدارد. 14زیرا شنیدهایم که او میگوید که این عیسی ناصری این مکان را ویران خواهد کرد و رسومی را که موسی به ما داده بود تغییر خواهد داد. 15و همه کسانی که در شورا نشسته بودند ،با استواری به او نگاه می کردند ،چهره او را مانند چهره فرشته دیدند. فصل 7 1آنگاه کاهن اعظم گفت :آیا اینها چنین است؟ 2و گفت :ای برادران و پدران ،گوش کنید .خدای جلل بر پدر ما ابراهیم ظاهر شد ،زمانی که در بین النهرین بود ،قبل از اینکه در چاران ساکن شود. 3و به او گفت :از سرزمین خود و از قوم خود بیرون برو و به سرزمینی که به تو نشان خواهم داد بیا. 4پس از سرزمین کلدانیان بیرون آمد و در چاران ساکن شد و از آنجا چون پدرش مرد ،او را به این سرزمین که اکنون در آن ساکن هستید ،برد. 5و هیچ ارثی در آن به او نداد ،نه ،نه به اندازهای که پایش را بگذارد ،اما قول داد که آن را به عنوان ملک به او و به نسل او پس از خود بدهد ،در حالی که هنوز فرزندی نداشت. . 6و خدا چنین گفت که ذریت او در سرزمین غریب ساکن شوند .و آنها را به اسارت درآورند و چهارصد سال بدیشان کنند.
اعمال رسولن
7خداوند گفت ،قومی را که اسارت آنها خواهند بود ،داوری خواهم کرد و پس از آن بیرون خواهند آمد و در این مکان مرا خدمت خواهند کرد. 8و عهد ختنه را به او داد و ابراهیم اسحاق را آورد و او را در روز هشتم ختنه کرد .و اسحاق یعقوب را آورد .و یعقوب دوازده پدرسالر را آورد. 9و پدرسالران با حسادت یوسف را به مصر فروختند ،اما خدا با او بود. 10و او را از تمام مصیبتهایش رهایی بخشید و در نظر فرعون پادشاه مصر به او لطف و حکمت بخشید .و او را فرماندار مصر و تمام خانه اش کرد. 11و در تمام سرزمین مصر و کنعان تنگی و مصیبت عظیم رخ داد و پدران ما روزی نیافتند. 12اما چون یعقوب شنید که در مصر ذرت وجود دارد ،ابتدا پدران ما را فرستاد. 13و در بار دوم یوسف به برادران خود شناخته شد .و اقوام یوسف به فرعون معلوم شد. 14پس یوسف فرستاد و پدرش یعقوب و تمام اقوامش را که شصت و پانزده نفر بودند ،نزد خود خواند. 15پس یعقوب به مصر فرود آمد و او و پدران ما مردند. ۱۶و به سیخیم برده شده ،در قبری که ابراهیم به مبلغی از پسران عمور پدر سیخیم خریده بود ،گذاشتند. 17ا دما چون زمان وعدهای که خدا به ابراهیم قسم خورده بود نزدیک شد ،قوم در مصر زیاد و زیاد شدند. 18تا اینکه پادشاه دیگری برخاست که یوسف را نشناخت. 19همانها با اقوام ما حیلهگرانه رفتار کردند ،و پدران ما را بدی کرد تا فرزندان خردسال خود را بیرون کنند تا زنده نمانند. 20در آن زمان موسی متولد شد و بسیار زیبا بود و سه ماه در خانه پدر خود پرورش یافت. 21و چون او را بیرون کردند ،دختر فرعون او را برگرفت و برای پسر خود پرورش داد. 22و موسی در تمام حکمت مصریان آموخته بود و در گفتار و کردار توانا بود. 23و چون چهل ساله شد ،به دلش آمد تا برادرانش بنی اسرائیل را ببیند. 24و چون یکی از آنها را دید که به ستم میآید ،از او دفاع کرد و انتقام ستمدیده را گرفت و مصری را زد. 25زیرا گمان میکرد که برادرانش میدانستند که چگونه خدا به دست خود آنها را رهایی میبخشد ،اما آنها نفهمیدند. 26و روز بعد او خود را به آنها نشان داد در حالی که آنها نزاع می کردند ،و می خواست آنها را دوباره با هم کنار بگذارد ،و گفت : آقایان ،شما برادران هستید .چرا به یکدیگر ظلم می کنید؟ 27اما کسی که به همسایه خود ستم کرد او را بیرون کرد و گفت" :چه کسی تو را بر ما حاکم و قاضی قرار داد؟" 28آیا مرا میکشی ،همانطور که دیروز مصری را کردی؟ 29پس موسی با این گفتار گریخت و در سرزمین مادیان غریب بود و در آنجا دو پسر به دنیا آورد. 30و چون چهل سال تمام شد ،در بیابان کوه سینا فرشته خداوند در شعله آتش در بوته ای بر او ظاهر شد. 31وقتی موسی آن را دید ،از این منظره تعجب کرد و چون نزدیک میشد تا آن را ببیند ،صدای خداوند به او رسید. 32و گفت :من خدای پدران تو ،خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم .سپس موسی به خود لرزید و جرأت نکرد که ببیند. 33آنگاه خداوند به او گفت« :کفشهایت را از پاهایت درآور ،زیرا مکانی که در آن ایستادهای زمین مقدس است. 34من مصیبت قوم خود را که در مصر است دیدم و ناله ایشان را شنیدم و برای رهایی ایشان فرود آمدم .و اکنون بیا ،تو را به مصر می فرستم. 35این موسی را که آنها را رد کردند و گفتند :چه کسی تو را حاکم و قاضی قرار داد؟ همان را خدا فرستاد تا به دست فرشته ای که در بوته بر او ظاهر شد فرمانروا و نجات دهنده باشد. 36پس از آنكه چهل سال در زمین مصر و در دریای سرخ و در بیابان عجایب و نشانهها را نشان داد ،ایشان را بیرون آورد. 37این همان موسی است که به بنیاسرائیل گفت« :یو هه ووه ،خدای شما ،نبی از برادرانتان ،مانند من ،برای شما برمیانگیزد .او را خواهید شنید 38این اوست که در کلیسای بیابان با فرشتهای که در کوه سینا با او سخن میگفت و با پدران ما بود. 39که پدران ما از او اطاعت نکردند ،بلکه او را از خود بیرون کردند و در دلهای خود به مصر بازگشتند. 40و به هارون گفت« :ما را خدایان قرار ده تا پیشاپیش ما بروند ،زیرا این موسی که ما را از زمین مصر بیرون آورد ،نمیدانیم که او چه میشود. 41و در آن روزها گوساله ای ساختند و برای بت قربانی کردند و از کارهای دست خود شادی کردند. 42سپس خدا برگشته ،آنها را به سجده لشکر آسمان سپرد .همانطور که در کتاب انبیا نوشته شده است ،ای خاندان اسرائیل ،آیا در مدت چهل سال در بیابان برای من جانوران کشته شده و قربانی تقدیم کرده اید؟ 43آری ،شما خیمه مولوخ و ستاره خدای خود رامفان را که برای پرستش آنها ساختید ،برگرفتید و من شما را به آن سوی بابل خواهم برد. 44پدران ما خیمه شهادت را در بیابان داشتند ،چنانکه او با موسی صحبت میکرد تا آن را مطابق آنچه دیده بود بسازد. 45که پدران ما نیز که پس از آن آمدند ،با عیسی به تصرف غیریهودانی که خدا آنها را از حضور پدران ما تا ایام داوود بیرون کرد، آوردند. 46که در پیشگاه خدا فیض یافت و خواست تا خیمه ای برای خدای یعقوب بیابد. 47اما سلیمان برای او خانه ای ساخت. 48ا دما حق تعالی در معابد دست ساز ساکن نیست .همانطور که پیامبر می فرماید 49آسمان تخت من است و زمین پای من است ،چه خانه ای برای من خواهی ساخت؟ خداوند می گوید :یا جای استراحت من چیست؟ 50آیا دست من همه این چیزها را نساخته است؟ 51ای سرسختان و از نظر دل و گوش ختنه نشدهها ،همیشه در برابر روحالقدس مقاومت میکنید.
اعمال رسولن
52پدران شما کدام یک از پیامبران را مورد آزار و اذیت قرار نداده اند؟ و آنها را که قبلا از آمدن عادل خبر داده بودند ،کشتند .که شما اکنون خائن و قاتل آنها بوده اید. 53که شریعت را به دستور فرشتگان پذیرفتهاند و آن را نگاه نداشتهاند. 54چون این سخنان را شنیدند ،دلشان بریده شد و بر او دندان قروچه کردند. 55اما او که از روح القدس پر شده بود ،با استواری به آسمان نگاه کرد و جلل خدا و عیسی را دید که در سمت راست خدا ایستاده است. 56و گفت :اینک من آسمانها را می بینم که باز شده و پسر انسان در سمت راست خدا ایستاده است. 57آنگاه با صدای بلند فریاد زدند و گوشهای خود را بستند و یکپارچه بر او دویدند. 58و او را از شهر بیرون انداخته ،سنگسار كردند و شاهدان جامههای خود را پیش پای جوانی كه شائول نام داشت ،نهادند. 59و استیفان را سنگسار کردند و خدا را خواند و گفت :خداوندا عیسی روح مرا بپذیر. 60و او زانو زد و با صدای بلند فریاد زد« :خداوندا ،این گناه را به عهده آنها مکن .و چون این را گفت ،به خواب رفت. فصل 8 1و شائول به مرگ خود رضایت داد .و در آن زمان آزار و اذیت شدیدی بر کلیسای اورشلیم شد .و همه در نواحی یهودا و سامره پراکنده شدند ،جز رسولن. 2و مردان عابد استیفان را به دفن او بردند و بر او زاری کردند. 3و اما شائول ،کلیسا را ویران کرد و به هر خانهای وارد شد و مردان و زنان را به زندان انداخت. 4بنابراین پراکندهها به همه جا رفتند و کلم را موعظه کردند. 5آنگاه فیلیپس به شهر سامره رفت و مسیح را به ایشان موعظه کرد. 6و مردم با شنیدن و دیدن معجزاتي كه انجام میداد ،به آن چیزهایي كه فیلیپوس گفت ،اعتنا كردند. 7زیرا ارواح ناپاک که با صدای بلند فریاد میزدند ،از بسیاری از مبتلیان بیرون آمدند و بسیاری از فلجها و لنگان شفا یافتند. 8و شادی عظیمی در آن شهر بود. ۹ا دما مردی به نام شمعون بود که قبلا در همان شهر جادو میکرد و مردم سامره را سحر میکرد و میگفت که خود بزرگوار است. 10که همه از کوچکترین تا بزرگتر به او توجه داشتند و میگفتند« :این مرد قدرت عظیم خداست. 11و به او توجه داشتند ،زیرا مدت طولنی آنها را با جادوها سحر کرده بود. 12ا دما چون به فیلیپ ایمان آوردند که چیزهای مربوط به ملکوت خدا و نام عیسی مسیح را موعظه می کرد ،زن و مرد تعمید گرفتند. 13پس خود شمعون نیز ایمان آورد و چون تعمید یافت ،نزد فیلیپس ماند و به معجزات و نشانههایی که انجام میشد تعجب کرد. ۱۴و چون رسولنی که در اورشلیم بودند شنیدند که سامره کلم خدا را پذیرفته است ،پطرس و یوحنا را نزد ایشان فرستادند: 15که چون پایین آمدند ،برای ایشان دعا کردند تا روح القدس را دریافت کنند. ( 16زیرا هنوز بر هیچ یک از آنها نیفتاده بود ،بلکه آنها به نام خداوند عیسی تعمید یافتند). 17سپس دست خود را بر آنها نهادند و روح القدس را دریافت کردند. 18و چون شمعون دید که با گذاشتن دست رسولن روحالقدس داده شد ،به آنها پول داد. ۱۹و گفت« :این قدرت را به من هم عطا کن تا بر هر که دست میگذارم ،روحالقدس را دریافت کند. 20اما پطرس به او گفت« :پول تو با تو هلک میشود ،زیرا فکر میکردی که هدیه خدا با پول خریداری میشود. 21تو در این امر نه سهمی داری و نه قرعه ای ،زیرا دل تو در نظر خدا درست نیست. 22پس از این شرارت خود توبه کن و از خدا دعا کن ،شاید فکر دل تو بخشیده شود. 23زیرا میدانم که تو در گند تلخی و در بند گناه هستی. 24آنگاه شمعون پاسخ داد و گفت« :برای من نزد خداوند دعا كنید كه هیچ یك از این چیزهایی كه گفتید بر من نرسد. 25و آنها پس از شهادت و موعظه کلم خداوند ،به اورشلیم بازگشتند ،و انجیل را در بسیاری از روستاهای سامریان موعظه کردند. 26و فرشته خداوند به فیلیپس خطاب کرده ،گفت :برخیز و به سمت جنوب برو تا راهی که از اورشلیم به غزه که صحرا است پایین میرود. 27و او برخاست و رفت ،و اینک مردی از اتیوپی ،خواجهای با اقتدار بزرگ به فرمانروایی کانداس ،ملکه اتیوپیایی ،که سرپرستی تمام گنجینه او را بر عهده داشت ،و برای عبادت به اورشلیم آمده بود. ۲۸در حال بازگشت ،در ارابه خود نشسته بود و اشعیا نبی را خواند. ۲۹آنگاه روح به فیلیپ گفت :نزدیک برو و به این ارابه بپیوند. 30و فیلیپس نزد او دوید و شنید که او اشعیاس نبی را میخواند و گفت« :آیا میفهمی چه میخوانی؟» 31و گفت :چگونه می توانم مگر اینکه کسی مرا راهنمایی کند؟ و از فیلیپ خواست که بیاید و با او بنشیند. 32جای کتاب مقددس که خواند این بود که او را مانند گوسفندی به قتلگاه بردند .و مانند بره گنگ در برابر قیچی خود ،دهان خود را باز نکرد. 33در ذلت او داوری او برداشته شد و چه کسی نسل او را اعلم خواهد کرد؟ زیرا جان او از زمین گرفته شده است. 34و خواجه به فیلیپ پاسخ داد و گفت :از تو می خواهم که نبی این را در مورد کی می گوید؟ از خودش یا مرد دیگری؟ 35آنگاه فیلیپس دهان خود را گشود و از همان کتاب مقدس شروع کرد و عیسی را به او موعظه کرد. 36و چون در راه خود می رفتند ،به آبی رسیدند و خواجه گفت :ببینید اینجا آب است .چه چیزی مانع تعمید من می شود؟ 37و فیلیپس گفت" :اگر با تمام دل ایمان داری ،می توانی ".و او پاسخ داد و گفت :من ایمان دارم که عیسی مسیح پسر خداست.
اعمال رسولن
38و به ارابه فرمان داد که بایستد .و او را تعمید داد. 39و چون از آب بیرون آمدند ،روح خداوند فیلیپس را گرفت که خواجه دیگر او را ندید و با شادی به راه خود رفت. 40اما فیلیپس در آزوتوس یافت شد و از آنجا می گذشت و در تمام شهرها موعظه می کرد تا به قیصریه رسید. فصل 9 1و شائول در حالی که علیه شاگردان خداوند تهدید و قتل عام می کرد ،نزد کاهن اعظم رفت. 2و از او نامههایی به دمشق به کنیسهها خواست تا اگر از این راهها ،چه مرد باشند و چه زن ،آنها را در بند به اورشلیم بیاورد. 3و چون سفر میکرد ،به دمشق نزدیک شد و ناگهان نوری از آسمان در اطراف او تابید. ۴و به زمین افتاد و صدایی شنید که به او میگفت « :شائول ،شائول ،چرا مرا جفا میکنی؟ 5و گفت :ای خداوند تو کیستی؟ و خداوند گفت :من عیسی هستم که تو آزارش میدهی ،لگد زدن به خارها برای تو سخت است. 6و او لرزان و متحیر گفت« :خداوندا ،از من میخواهی چه کنم؟ و خداوند به او گفت :برخیز و به شهر برو و به تو گفته خواهد شد که چه باید بکنی. 7و مردانی که با او سفر میکردند ،بیحرف ایستادند ،صدایی شنیدند ،اما کسی را ندیدند. 8و شائول از زمین برخاست .و چون چشمانش باز شد ،کسی را ندید ،بلکه دست او را گرفتند و به دمشق آوردند. 9و او سه روز بی بین بود و نه خورد و نه آشامید. 10و شاگردی در دمشق بود به نام حنانیا .و خداوند در رؤیا به او گفت :حنانیا .و گفت :خداوندا ،من اینجا هستم. 11و خداوند به او گفت :برخیز و به خیابانی که مستقیم نامیده می شود برو و در خانه یهودا در مورد شخصی به نام شائول از طرسوس تحقیق کن ،زیرا اینک او دعا می کند. 12و در رؤیا دید که مردی به نام حنانیا می آید و دست خود را بر او می گذارد تا بینا شود. 13آنگاه حنانیا پاسخ داد« :ای خداوند ،من از بسیاری از این مرد شنیدهام که در اورشلیم به مقدسین تو چه بدی کرده است. 14و در اینجا او از سران کاهنان اختیار دارد تا همه کسانی را که نام تو را میخوانند ببندد. 15ا دما خداوند به او گفت :برو ،زیرا او برای من ظرف برگزیده است تا نام مرا در حضور امتها و پادشاهان و بنیاسرائیل ببرم. 16زیرا به او نشان خواهم داد که به خاطر نام من چه رنجهای بزرگی را باید متحمل شود. 17و حنانیا رفت و وارد خانه شد .و دستان خود را بر او نهاد و گفت :برادر شائول ،خداوند ،عیسی ،که در راه به تو ظاهر شد ،مرا فرستاد تا بینایی خود را باز کنی و از روح القدس پر شوی. 18و فورا ا مانند پولک از چشمان او افتاد و فورا بینا شد و برخاست و تعمید یافت. 19و چون غذا خورد ،قوت گرفت .سپس شائول چند روز با شاگردانی که در دمشق بودند بود. 20و بی درنگ مسیح را در کنیسه ها موعظه کرد که او پسر خداست. 21ا دما همه کسانی که او را شنیدند متحیر شدند و گفتند :آیا این کسی نیست که آنانی را که این نام را در اورشلیم خوانده بودند هلک کرد و به این منظور به اینجا آمد تا آنها را بسته نزد سران کاهنان بیاورد؟ قوتش را بیشتر کرد و یهودیان ساکن دمشق را شرمنده ساخت و ثابت کرد که این همان مسیح است. ۲۲ا دما شائول د 23و پس از سپری شدن آن روزهای بسیار ،یهودیان با هم مشورت کردند که او را بکشند. 24اما انتظارشان از شائول معلوم بود .و روز و شب دروازه ها را تماشا می کردند تا او را بکشند. 25آنگاه شاگردان شبانه او را گرفتند و در سبدی از دیوار پایین انداختند. 26و چون شائول به اورشلیم آمد ،کوشید که خود را به شاگردان ملحق کند ،اما همه از او ترسیدند و باور نداشتند که شاگرد است. 27اما برنابا او را گرفت و نزد رسولن آورد و به آنها گفت که چگونه خداوند را در راه دیده است و با او صحبت کرده است و چگونه در دمشق به نام عیسی با شهامت موعظه کرده است. 28و با ایشان بود که به اورشلیم میآمدند و میرفتند. 29و به نام خداوند عیسی با شهامت سخن گفت و با یونانیان نزاع کرد ،اما آنها قصد کشتن او را داشتند. 30چون برادران دانستند ،او را به قیصریه آوردند و به طرسوس فرستادند. 31آنگاه کلیساها در سراسر یهودیه و جلیل و سامره آرام گرفتند و بنا شدند .و در ترس خداوند و در آسایش روح القدس راه می رفتند. 32و واقع شد ،چون پطرس از همه جا عبور میکرد ،نزد مقددسینی که در لیدا ساکن بودند نیز فرود آمد. 33و در آنجا مردی به نام آئنیاس را یافت که هشت سال بستر خود را نگه داشته و فلج شده بود. 34و پطرس به او گفت :انیاس ،عیسی مسیح تو را شفا می دهد ،برخیز و بسترت را بساز .و بلفاصله برخاست. 35و همه ساکنان لیدا و سارون او را دیدند و به خداوند بازگشتند. 36و در یافا شاگردی بود به نام تابیتا که به تعبیرش دورکا نامیده میشود. 37و در آن روزها واقع شد که او مریض شد و مرد .پس از شستن او ،او را در اتاق بالیی گذاشتند. 38و چون لیدا در نزدیکی یافا بود و شاگردان شنیده بودند که پطرس در آنجاست ،دو مرد را نزد او فرستادند و از او خواستند که در آمدن نزد آنها درنگ نکند. 39پس پطرس برخاست و با ایشان رفت .هنگامی که او آمد ،او را به اتاق بال آوردند و همه بیوه زنان در کنار او ایستاده بودند و گریه می کردند و لباس ها و جامه هایی را که دورکا با آنها ساخته بود نشان می دادند. 40اما پطرس همه را بیرون آورد و زانو زد و دعا کرد .و او را به سمت بدن برگرداند و گفت :طبیتا برخیز .و چشمان خود را باز کرد و چون پطرس را دید ،برخاست.
اعمال رسولن
41و دست خود را به او داد و او را بلند کرد و قدیسان و بیوهزنان را خواند و او را زنده حاضر کرد. 42و در تمام یافا معروف بود .و بسیاری به خداوند ایمان آوردند. 43و واقع شد که او روزهای زیادی را در یافا نزد یکی از شمعون دباغ ماند. فصل 10 1در قیصریه مردی بود به نام کورنلیوس ،صدیبی از گروه به نام گروه ایتالیایی، 2مردی عابد و با تمام خانهاش که از خدا میترسید و به مردم صدقه فراوان میداد و همیشه به درگاه خدا دعا میکرد. 3در رؤیایی ظاهرا ا در ساعت نهم روز ،فرشته خدا را دید که نزد او آمده ،به او گفت« :کورنلیوس». 4و چون به او نگاه کرد ،ترسید و گفت« :ای خداوند ،این چیست؟ و او به او گفت :دعا و زکات تو برای یادگاری در حضور خدا آمده است. 5و اکنون مردانی را به یافا بفرستید و یکی از شمعون را که نام خانوادگی او پطرس است بخوان. 6او نزد یکی از شمعون دباغکنندهای که خانهاش در کنار دریا است ،اقامت میکند. 7و هنگامی که فرشته ای که با کورنلیوس صحبت می کرد رفت ،دو تن از خادمان خانه خود و یک سرباز عابد از آنانی را که پیوسته در انتظار او بودند ،فرا خواند. 8و چون همه اینها را به آنها اعلم کرد ،آنها را به یافا فرستاد. ۹فردای آن روز ،چون به سفر میرفتند و به شهر نزدیک میشدند ،پطرس بر بام خانه رفت تا حدود ساعت ششم دعا کند. 10و بسیار گرسنه شد و میخواست بخورد ،اما در حالی که آماده میشدند ،به حالت خلسه افتاد. 11و دیدم که آسمان گشوده شد و ظرفی بر او فرود آمد ،چنانکه ورقهای بزرگ بود که از چهار گوشه آن گره خورده و به زمین فرود آمد. 12که در آن همه جانوران چهارپای زمین و وحشی و خزندگان و پرندگان آسمان بودند. 13و صدایی به او رسید ،پطرس برخیز .بکش و بخور 14ا دما پطرس گفت« :خداوندا چنین نیست .زیرا هرگز چیز معمولی یا ناپاک نخورده ام. 15و آن صدا بار دیگر با او گفت :آنچه را که خدا پاک کرده است ،آن را معمولی نمیخوانی. 16این سه بار انجام شد و ظرف دوباره به آسمان برده شد. 17و در حالی که پطرس در خود تردید داشت که این رؤیایی که دیده بود چه معنایی دارد ،اینک مردانی که از کورنلیوس فرستاده شده بودند برای خانه شمعون تحقیق کرده ،در مقابل دروازه ایستاده بودند. 18و صدا زد و پرسید که آیا شمعون که پطرس نام داشت در آنجا اقامت دارد؟ 19در حالی که پطرس در مورد رؤیا فکر می کرد ،روح به او گفت :اینک ،سه مرد تو را می جویند. 20پس برخیز و فرود آی و با آنها برو بیتردید ،زیرا من آنها را فرستادهام. ۲۱آنگاه پطرس نزد مردانی که از کورنلیوس نزد او فرستاده شده بودند فرود آمد .و گفت :بنگر ،من آن کسی هستم که شما او را میجویید، علت چیست؟ 22و گفتند :کورنلیوس صدور ،مردی عادل و خداترس و خوش خبر در میان تمامی قوم یهود ،از جانب خدا به وسیله فرشته مقدس هشدار داده شد که تو را به خانه خود بفرستد و بشنوی .سخنان تو 23سپس ایشان را به داخل فراخواند و آنها را در خانه سپرد .و فردای آن روز ،پطرس با ایشان رفت و برخی از برادران یافا او را همراهی کردند. 24و فردای آن روز به قیصریه وارد شدند .و کورنلیوس منتظر آنها بود و خویشاوندان و دوستان نزدیک خود را جمع کرده بود. 25و چون پطرس وارد می شد ،کورنلیوس او را ملقات کرد و به پای او افتاد و او را پرستش کرد. 26اما پطرس او را بلند کرد و گفت :برخیز .من خودم هم مردم 27و چون با او صحبت می کرد ،داخل شد و بسیاری را یافت که گرد هم آمده بودند. 28و او به آنها گفت« :شما میدانید که برای مردی که یهودی است ،شرکت کردن یا آمدن به یکی از قوم دیگر امری غیرقانونی است .اما خدا به من نشان داده است که هیچ کس را عادی یا ناپاک نخوانم. 29بنابراین ،به محض اینکه برای من فرستاده شدم ،بدون هیچ گونه تعارضی نزد شما آمدم. 30و کرنلیوس گفت« :چهار روز پیش تا این ساعت روزه داشتم .و در ساعت نهم در خانه خود نماز خواندم و اینک مردی با لباس روشن در برابر من ایستاد. 31و گفت« :کرنلیوس ،دعای تو مستجاب شد و صدقهات در نظر خدا به یاد میآید. 32پس به یافا بفرست و شمعون را که پطرس نام دارد ،اینجا بخوان .او در خانه یکی از شمعون دباغکنندهای در کنار دریا اقامت دارد، که چون بیاید با تو سخن خواهد گفت. 33پس فورا ا نزد تو فرستادم .و تو خوب انجام دادی که آمدی .پس اکنون همه ما در حضور خدا حاضریم تا همه چیزهایی را که خدا به تو امر کرده است بشنویم. 34آنگاه پطرس دهان خود را گشود و گفت« :به راستی میدانم که خدا هیچکس را نمیپذیرد. 35اما در هر قومی هر که از او بترسد و نیکی کند ،نزد او پذیرفته شده است. 36کلمی که خدا برای بنی اسرائیل فرستاد و به وسیله عیسی مسیح صلح را موعظه کرد( :او خداوند همه است). 37میگویم ،میدانید که این کلم در سراسر یهودیه منتشر شد و پس از تعمید یحیی که یحیی موعظه کرد ،از جلیل شروع شد. 38چگونه خدا عیسی ناصری را به روحالقدس و به قدرت مسح کرد .زیرا خدا با او بود.
اعمال رسولن
39و ما شاهدان همه چیزهایی هستیم که او در زمین یهودیان و اورشلیم انجام داد .او را کشتند و به درخت آویزان کردند: 40خدا او را در روز سوم برانگیخت و آشکارا به او نشان داد. 41نه به همه مردم ،بلکه برای شاهدانی که از پیش خدا برگزیده شدهاند ،حتی برای ما که پس از برخاستن از مردگان با او خوردیم و آشامیدیم. 42و او به ما دستور داد که مردم را موعظه کنیم و شهادت دهیم که این اوست که از طرف خدا منصوب شد تا داور زنده ها و مردگان باشد. 43همه انبیا بر او شهادت دهند که هر که به او ایمان بیاورد به نام او آمرزش گناهان خواهد یافت. 44در حالی که پطرس هنوز این سخنان را می گفت ،روح القدس بر همه کسانی که کلم را می شنیدند نازل شد. 45و کسانی که ایمان آوردند ختنه شدند ،همه کسانی که با پطرس آمده بودند ،زیرا که عطای روح القدس بر غیریهودیان نیز ریخته شد. 46زیرا شنیدند که ایشان به زبانها صحبت میکنند و خدا را بزرگ میشمارند .سپس پیتر پاسخ داد: 47آیا کسی میتواند آب را منع کند تا اینان که روحالقدس را نیز مانند ما دریافت کردهاند ،تعمید نگیرند؟ 48و دستور داد که آنها را به نام خداوند تعمید دهند .سپس از او دعا کردند که روزهای معینی درنگ کند. فصل 11 1و رسولن و برادرانی که در یهودیه بودند شنیدند که غیریهودیان نیز کلم خدا را پذیرفته اند. 2و چون پطرس به اورشلیم بال آمد ،ختنه شدگان با او ستیزه کردند. 3گفت :تو نزد مردان ختنه نشده رفتی و با آنها غذا خوردی. 4اما پطرس موضوع را از ابتدا تکرار کرد و به دستور آنها را شرح داد و گفت: 5در شهر یافا بودم و دعا میکردم و در خلسه رؤیایی دیدم که ظروفی مانند ورق بزرگی که از آسمان در چهار گوشه فرود آمد ،فرود آمد . و حتی به من رسید: 6و چون چشمان خود را بسته بودم ،به آن فکر کردم و حیوانات چهارپای زمین و وحشی و خزندگان و پرندگان آسمان را دیدم. 7و صدایی شنیدم که به من گفت :برخیز ،پطرس .بکش و بخور 8اما من گفتم« :خداوندا چنین نیست ،زیرا هرگز هیچ چیز عادی یا ناپاک به دهان من وارد نشده است. 9ا دما صدایی از آسمان دوباره به من پاسخ داد ،آنچه را که خدا پاک کرده است ،تو آن را رایج مکن. 10و این سه بار انجام شد و همه دوباره به آسمان کشیده شدند. 11و بنگر ،بلفاصله سه مرد از قیصریه نزد من فرستاده شده بودند به خانه ای که من در آن بودم. 12و روح به من دستور داد که با آنها بروم ،بدون شک .و این شش برادر مرا همراهی کردند و به خانه آن مرد وارد شدیم: 13و به ما نشان داد که چگونه فرشتهای را در خانهاش دیده بود که ایستاده بود و به او گفت« :مردانی را به یافا بفرست و شمعون را که پطرس نام دارد بخوان. 14کیست که کلماتی را به تو بگوید که به موجب آن تو و تمام خانه ات نجات خواهی یافت. 15و چون شروع به صحبت كردم ،روح القدس بر آنها نازل شد ،همانطور كه در ابتدا بر ما نازل شد. 16آنگاه کلم خداوند را به یاد آوردم که گفت :یحیی با آب تعمید داد .اما شما با روح القدس تعمید خواهید گرفت. 17پس چون خدا به آنها عطای مشابهی داد که به ما که به خداوند عیسی مسیح ایمان آوردیم ،داد .من چه بودم که بتوانم در مقابل خدا مقاومت کنم؟ 18چون این چیزها را شنیدند ،سكوت كرده ،خدا را تمجید كرده ،گفتند :پس خدا به امتها نیز توبه را برای حیات عطا كرده است. 19و آنها که به دلیل آزار و اذیتی که در مورد استیفان روی داد پراکنده شده بودند تا فنیقیه و قبرس و انطاکیه رفتند و کلم را به هیچ کس جز به یهودیان موعظه نکردند. 20و برخی از آنها مردان قبرس و کورنه بودند که چون به انطاکیه رسیدند با یونانیان صحبت کردند و عیسی خداوند را موعظه کردند. 21و دست خداوند با ایشان بود و عده زیادی ایمان آوردند و به خداوند بازگشتند. ۲۲آنگاه مژده این چیزها به گوش کلیسای اورشلیم رسید و برنابا را فرستادند تا تا انطاکیه برود. 23که وقتی آمد و فیض خدا را دید ،خوشحال شد و همه آنها را تشویق کرد که با هدف دل به خداوند بچسبند. 24زیرا او مردی نیکو و سرشار از روح القدس و ایمان بود و مردم بسیار به خداوند اضافه شدند. 25سپس برنابا به طرسوس رفت تا شاؤل را بجوید. 26و چون او را یافت ،او را به انطاکیه آورد .و چنین گذشت که یک سال تمام با کلیسا جمع شدند و به مردم زیادی تعلیم دادند .و شاگردان ابتدا در انطاکیه مسیحی خوانده شدند. 27و در این ایام انبیا از اورشلیم به انطاکیه آمدند. 28و یکی از آنها به نام آغابوس برخاست و به روح اشاره کرد که در سراسر جهان تنگی شدید وجود خواهد داشت که در ایام کلودیوس قیصر واقع شد. ۲۹آنگاه شاگردان ،هر کس برحسب توانایی خود ،مصمم شدند که برای برادرانی که در یهودیه ساکن بودند ،کمک بفرستند. 30و آن را نیز انجام دادند و به دست برنابا و شائول برای مشایخ فرستادند.
اعمال رسولن
فصل 12 1در آن زمان هیرودیس پادشاه دستهای خود را برای آزار برخی از کلیسا دراز کرد. 2و یعقوب برادر یوحنا را با شمشیر کشت. 3و چون دید كه یهودیان را خشنود میكند ،پیشتر رفت و پطرس را نیز گرفت( .سپس روزهای نان فطیر بود). 4و چون او را دستگیر کرد ،او را به زندان انداخت و به چهار نفر از سربازان سپرد تا او را نگه دارند .قصد دارد بعد از عید پاک او را برای مردم بیرون بیاورد. 5پس پطرس را در زندان نگه داشتند ،اما کلیسا برای او بی وقفه به خدا دعا کرد. ۶و چون هیرودیس میخواست او را بیرون بیاورد ،در همان شب پطرس بین دو سرباز خوابیده بود و دو زنجیر بسته بود و نگهبانان جلوی در زندان را نگاه داشتند. 7و اینک فرشته خداوند بر او آمد و نوری در زندان درخشید و بر پهلوی پطرس زد و او را بلند کرد و گفت« :به سرعت برخیز .و زنجیرش از دستش افتاد. 8و فرشته به او گفت ،بند خود را ببند و صندل خود را ببند .و همینطور هم کرد .و او به او گفت :جامه خود را در مورد خود بیفکن و از من پیروی کن. 9و او بیرون رفت و به دنبال او رفت .و نمیدانستید که آن چیزی که توسط فرشته انجام شد درست بود .اما فکر کرد که رویایی می بیند. 10وقتی از بند اول و دوم گذشتند ،به دروازه آهنی رسیدند که به شهر منتهی میشود .که از خود به روی آنها گشود .و بلفاصله فرشته از او دور شد. 11و چون پطرس به خود آمد ،گفت« :الن به یقین می دانم که خداوند فرشته خود را فرستاده و مرا از دست هیرودیس و از تمام انتظار قوم یهود نجات داده است. 12و چون این موضوع را ملحظه کرد ،به خانه مریم مادر یوحنا که مرقس نام داشت ،آمد .جایی که بسیاری دور هم جمع شده بودند و مشغول دعا بودند. 13و چون پطرس در دروازه را زد ،دختری به نام رودا برای شنیدن آمد. 14و چون صدای پطرس را شناخت ،دروازه را برای شادی باز نکرد ،بلکه به داخل دوید و گفت که پطرس چگونه در مقابل دروازه ایستاده است. 15و به او گفتند :تو دیوانه ای .اما او دائما ا تأیید می کرد که حتی همینطور است .سپس گفتند :این فرشته اوست. 16اما پطرس به زدن ادامه داد و چون در را باز کردند و او را دیدند ،متحیر شدند. 17اما او با اشاره به آنها که سکوت کنند ،به آنها گفت که چگونه خداوند او را از زندان بیرون آورده است .و گفت :برو این چیزها را به یعقوب و به برادران نشان بده .و او رفت و به جای دیگر رفت. 18و به محض اینکه روز شد ،در میان سربازان آشفتگی کوچکی به وجود آمد که پطرس چه شد. 19و چون هیرودیس در جستجوی او بود ،او را نیافت ،نگهبانان را معاینه کرد و دستور داد که آنها را بکشند .و از یهودیه به قیصریه فرود آمد و در آنجا اقامت گزید. 20و هیرودیس از ایشان صور و صیدون بسیار ناخشنود بود ،اما آنها با یکدلی نزد او آمدند و بلستوس را که ملزم پادشاه را دوست خود کردند ،آرزوی صلح کردند .زیرا کشور آنها از کشور پادشاه تغذیه می شد. 21و در روز معین هیرودیس ،لباس سلطنتی پوشیده ،بر تخت خود نشست و برای ایشان سخنرانی کرد. 22و مردم فریاد زدند و گفتند :این صدای خداست و نه صدای انسان. 23و بلفاصله فرشته خداوند او را زد ،زیرا او به خدا جلل نداد ،و او از کرم خورده شد و روح داد. 24اما كلم خدا رشد و تكثیر یافت. 25و برنابا و شائول هنگامی که خدمت خود را به پایان رساندند از اورشلیم بازگشتند و یحیی را که مرقس نام داشت با خود بردند. فصل 13 1در کلیسایی که در انطاکیه بود انبیا و معلمان خاصی بودند .مانند برنابا و شمعون که نیجر نامیده می شد و لوسیوس اهل سیرنه و منائین که نزد هیرودیس چهارسالر بزرگ شده بود و شائول. ۲چون خداوند را خدمت میکردند و روزه میگرفتند ،روحالقدس گفت« :برنابا و شائول را برای کاری که آنها را به آن فرا خواندهام از من جدا کنید. 3و چون روزه گرفتند و دعا کردند و دست بر ایشان نهادند ،ایشان را روانه کردند. 4پس آنها که توسط روح القدس فرستاده شده بودند ،به سلوکیه رفتند .و از آنجا به قبرس رفتند. 5و چون در سالمیس بودند ،کلم خدا را در کنیسههای یهودیان موعظه میکردند و یحیی را نیز خدمتگزار خود کردند. 6و چون از جزیره به پافوس رفتند ،جادوگری را یافتند که نبی دروغین یهودی بود که نامش بارجسوس بود. 7که با نایب مملکت ،سرجیوس پاولوس ،مردی عاقل بود .که برنابا و شائول را صدا زد و خواست کلم خدا را بشنود. 8ا دما الیماس جادوگر (زیرا نام او بر حسب تعبیر چنین است )در برابر آنها ایستادگی کرد و میخواست نایب را از ایمان دور کند. ۹آنگاه شائول (که پولس نیز نامیده میشود )که از روحالقدس پر شده بود ،به او چشم دوخت. 10و گفت :ای پر از همه ظرافتها و شرارتها ،ای فرزند شیطان ،ای دشمن همه عدالت ،آیا از انحراف راههای راست خداوند دست برنمیداری؟
اعمال رسولن
11و اکنون ،اینک ،دست خداوند بر تو است ،و تو کور خواهی بود و برای یک فصل خورشید را نخواهی دید .و بلفاصله مه و تاریکی بر او فرود آمد .و به دنبال عده ای می گشت تا او را به دست بگیرند. 12آنگاه نایب چون آنچه انجام شد را دید ،از تعلیم خداوند متحیر شد ،ایمان آورد. 13و چون پولس و گروهش از پافوس آزاد شدند ،به پرگا در پامفیلیا آمدند و یحیی که از آنها رفت به اورشلیم بازگشت. 14اما چون از پرگه رفتند ،به انطاکیه در پیسیدیا آمدند و در روز سبت به کنیسه رفتند و نشستند. 15و پس از قرائت شریعت و انبیا ،روسای کنیسه نزد ایشان فرستاده ،گفتند :ای مردان و برادران ،اگر برای مردم سخنی پند آموز دارید، بگویید. 16پس پولس برخاست و با اشاره به دست خود گفت« :ای مردان اسرائیل و شما که از خدا می ترسید ،گوش فرا دهید. 17خدای این قوم اسرائیل پدران ما را برگزید و قوم را چون غریبه در زمین مصر سکنی گزیدند سربلند کرد و با بازوی بلند ایشان را از آنجا بیرون آورد. 18و حدود چهل سال آداب ایشان را در بیابان تحمل کرد. 19و چون هفت قوم را در زمین کنعان هلک کرد ،زمین ایشان را به قرعه بر ایشان تقسیم کرد. 20و پس از آن به مدت چهارصد و پنجاه سال ،تا سموئیل نبی ،داورانی به ایشان داد. 21و بعد از آن پادشاهی خواستند و خدا شائول پسر سیس ،مردی از قبیله بنیامین را به مدت چهل سال به ایشان داد. 22و چون او را برکنار کرد ،داوود را نزد ایشان برانگیخت تا پادشاه ایشان باشد .او نیز به او شهادت داد و گفت« :من داوود پسر یسی را یافتم ،مردی مطابق دل خودم که تمام اراده من را برآورده خواهد کرد. 23از نسل این مرد ،خدا بر اساس وعده خود ،نجات دهنده ای به نام عیسی برای اسرائیل برانگیخت. 24هنگامی که یوحنا برای اولین بار قبل از آمدن خود ،تعمید توبه را برای تمام قوم اسرائیل موعظه کرد. 25و چون یوحنا مسیر خود را به پایان رساند ،گفت ،به نظر شما من کیستم؟ من او نیستم .اما اینک یکی پس از من می آید که من لیق باز کردن کفش هایش نیستم. 26ای مردان و برادران ،فرزندان نسل ابراهیم ،و هر که در میان شما از خدا بترسد ،کلم این نجات برای شما فرستاده شده است. 27زیرا ساکنان اورشلیم و فرمانروایان ایشان چون او را نشناختند و نداهای انبیا را که هر روز سبت خوانده میشود ،در محکوم کردن او برآورده کردند. 28و با اینکه هیچ دلیلی برای مرگ او نیافتند ،اما پیلطس خواستند که او را بکشند. 29و چون تمام آنچه در مورد او نوشته شده بود به انجام رساندند ،او را از درخت پایین آوردند و در قبر گذاشتند. 30اما خدا او را از مردگان زنده کرد: 31و او را روزهای بسیاری از کسانی که با او از جلیل به اورشلیم آمدند ،که شاهدان او برای مردم هستند دیده شد. 32و ما به شما بشارت می دهیم که چگونه وعده ای که به پدران داده شده است. 33خدا همین را برای ما فرزندان آنها به انجام رسانده است ،زیرا او عیسی را دوباره زنده کرده است .همانطور که در مزمور دوم نیز نوشته شده است ،تو پسر من هستی ،امروز تو را به دنیا آوردم. 34و در مورد اینکه او را از مردگان برخیزانید ،اکنون دیگر به فساد باز نمیگردد ،به این ترتیب گفت :رحمتهای مطمئن داود را به شما خواهم داد. 35از این رو در مزمور دیگری نیز میگوید« :به قدوس خود اجازه نده که فساد ببیند. 36زیرا داوود پس از اینکه به خواست خدا نسل خود را خدمت کرد ،به خواب رفت و نزد پدران خود گذاشته شد و فساد دید. 37اما او که خدا او را دوباره زنده کرد ،هیچ فسادی ندید. 38پس ای مردان و برادران ،بدانید که از طریق این مرد آمرزش گناهان به شما موعظه می شود. 39و همه کسانی که ایمان می آورند به وسیله او از همه چیز عادل شمرده می شوند که شما نمی توانستید به وسیله شریعت موسی از آن عادل شوید. 40پس مراقب باشید مبادا آن چیزی که در انبیا گفته شده بر شما بیاید. 41بنگرید ،ای تحقیرکنندگان ،و شگفت زده می شوید ،و هلک می شوید ،زیرا من در روزهای شما کاری انجام می دهم ،کاری که شما هرگز آن را باور نخواهید کرد ،اگر چه شخصی آن را به شما اعلم کند. 42و چون یهودیان از کنیسه بیرون آمدند ،غیریهودیان التماس کردند که این سخنان در روز سبت آینده برای ایشان موعظه شود. 43و هنگامی که جماعت متلشی شد ،بسیاری از یهودیان و دینداران دینی به دنبال پولس و برنابا رفتند ،که با آنها صحبت کرد و آنها را متقاعد کرد که در فیض خدا بمانند. 44و روز سبت بعد تقریبا ا تمام شهر جمع شد تا کلم خدا را بشنوند. 45ا دما یهودیان وقتی جمعیت را دیدند ،از حسادت پر شدند و سخنان پولس را به مخالفت برخاستند و کفر گفتند. 46آنگاه پولس و برنابا جسارت کردند و گفتند« :لزم بود که کلم خدا ابتدا به شما گفته میشد ،اما چون آن را از خود میگیرید و خود را لیق حیات جاودانی نمیدانید ،اینک به غیریهودیان روی میآوریم. . 47زیرا خداوند به ما امر فرموده است که تو را به عنوان نور امتها قرار داده ام تا تا اقصی نقاط جهان برای نجات باشی. 48و چون ا دمتها این را شنیدند ،خوشحال شدند و کلم خداوند را جلل دادند و همه کسانی که برای حیات جاودانی مقرر شده بودند ایمان آوردند. 49و کلم خداوند در تمام منطقه منتشر شد. 50اما یهودیان زنان عابد و شریف و رؤسای شهر را برانگیختند و پولس و برنابا را آزار دادند و آنها را از سواحل خود بیرون کردند. 51ا دما غبار پاهای خود را بر ایشان تکان دادند و به آیکونیوم آمدند.
اعمال رسولن
52و شاگردان از شادی و از روح القدس پر شدند. فصل 14 1و واقع شد که در ایکونیوم ،هر دو با هم به کنیسه یهودیان رفتند ،و چنین سخن گفتند ،که گروه زیادی از یهودیان و همچنین یونانیان ایمان آوردند. 2ا دما یهودیان کافر غیریهودیان را برانگیختند و افکار ایشان را بر برادران متأثر ساختند. 3پس مدتها ماندند و با شهامت در خداوند سخن گفتند که به کلم فیض او شهادت داد و به دست ایشان آیات و معجزات داد. 4ا دما جماعت شهر تقسیم شد و قسمتی با یهودیان و قسمتی در حواریون بود. 5و چون هر دو غیریهودیان و نیز یهودیان با حاکمانشان تجاوز کردند تا آنها را به ستوه آورند و سنگسار کنند. 6آنها از آن آگاه بودند ،و به لستره و دربه ،شهرهای لیکاونیا ،و به منطقه ای که در اطراف است گریختند. ۷و در آنجا انجیل را بشارت دادند. 8و مردی در لستره نشسته بود که در پاهای خود ناتوان بود و از شکم مادرش معلول بود و هرگز راه نرفته بود. 9همان سخنان پولس را شنید که او را میدید و میدانست که ایمان دارد که شفا یابد. 10با صدای بلند گفت :راست بایست روی پاهایت .و او پرید و راه افتاد. 11و چون مردم آنچه را که پولس انجام داده بود دیدند ،صدای خود را بلند کردند و در گفتار لیکاونیا گفتند :خدایان به صورت انسان نزد ما نازل شدند. 12و برنابا را مشتری نامیدند .و پل ،مرکوریوس ،زیرا او سخنران اصلی بود. 13آنگاه کاهن ژوپیتر که در جلوی شهر آنها بود ،گاوها و گلدستهها را به دروازهها آورد و میخواست با مردم قربانی کند. 14وقتی رسولن ،برنابا و پولس از آن شنیدند ،جامههای خود را دریدند و در میان مردم دویدند و فریاد زدند. 15و گفت :آقایان ،چرا این کارها را می کنید؟ ما نیز با شما انسانهای مشابهی هستیم و به شما موعظه می کنیم که از این باطل ها به سوی خدای زنده ای که آسمان و زمین و دریا و همه چیزهایی را که در آن است آفرید روی آورید. 16که در زمانهای گذشته به همه ملتها اجازه داد تا در راههای خود قدم بردارند. 17ا دما او خود را بدون شهادت نگذاشت ،زیرا نیکو کرد و باران از آسمان و فصلهای پربار به ما داد و دلهای ما را پر از غذا و شادی کرد. 18و با این سخنان مردم را به قدری مهار کردند که برای آنها قربانی نکرده باشند. 19و عدهای از یهودیان از انطاکیه و آیکونیوم به آنجا آمدند و مردم را متقاعد کردند و پولس را سنگسار کردند و او را به گمان مرده از شهر بیرون کشیدند. 20اما چون شاگردان دور او ایستاده بودند ،برخاست و به شهر آمد و روز بعد با برنابا به درب رفت. 21و چون انجیل را به آن شهر موعظه کردند و به بسیاری تعلیم دادند ،دوباره به لستره و ایکونیوم و انطاکیه بازگشتند. ۲۲روح شاگردان را تأیید میکنیم و آنها را تشویق میکنیم که در ایمان ادامه دهند ،و اینکه ما باید از طریق مصیبت بسیار وارد ملکوت خدا شویم. 23و چون ایشان را در هر کلیسا پیران تعیین کردند و با روزه دعا کردند ،ایشان را به خداوندی که به او ایمان آوردند سپردند. ۲۴و پس از گذشتن از پیسیدیا ،به پامفیلیا آمدند. 25و چون کلم را در پرگه موعظه کردند ،به آتالیا فرود آمدند. 26و از آنجا به انطاکیه کشتی کردند ،از آنجا که برای کاری که انجام دادند به فیض خدا توصیه شده بودند. 27و چون آمدند ،و کلیسا را جمع کردند ،همه آنچه را که خدا با آنها انجام داده بود ،و اینکه چگونه درهای ایمان را به روی غیریهودیان گشوده بود ،تمرین کردند. 28و در آنجا مدت طولنی نزد شاگردان ماندند. فصل 15 1و برخی از مردانی که از یهودیه آمدند به برادران تعلیم داده ،گفتند :اگر به روش موسی ختنه نشوید ،نجات نخواهید یافت. 2پس چون پولس و برنابا با ایشان اختلف و منازعه کوچکی نداشتند ،تصمیم گرفتند که پولس و برنابا و برخی دیگر از ایشان در مورد این سؤال نزد رسولن و مشایخ به اورشلیم بروند. 3و آنها را که از طریق کلیسا به راه خود آوردند ،از فنیس و سامره گذشتند و تبدیل غیریهودیان را اعلم کردند و همه برادران را شاد کردند. 4و چون به اورشلیم آمدند ،کلیسا و رسولن و مشایخ پذیرفته شدند و همه آنچه را که خدا با ایشان کرده بود اعلم کردند. 5اما برخی از فرقه فریسیان که ایمان آورده بودند ،برخاستند و گفتند که لزم است آنها را ختنه کنند و به آنها دستور دهند که شریعت موسی را نگاه دارند. 6و رسولن و مشایخ گرد هم آمدند تا این موضوع را بررسی کنند. ۷و چون مشاجره بسیار شد ،پطرس برخاست و به ایشان گفت :ای برادران ،میدانید که چند وقت پیش خدا در میان ما برگزید تا غیریهودیان کلم انجیل را از زبان من بشنوند .و باور کن 8و خدایی که دلها را می شناسد ،بر آنها شهادت داد و روح القدس را به آنها داد ،همان گونه که با ما کرد.
اعمال رسولن
9و بین ما و آنها فرقی قرار نده و دلهایشان را با ایمان پاک کن. 10پس چرا خدا را وسوسه میکنید که یوغی بر گردن شاگردان بیاندازید که نه پدران ما و نه ما قادر به تحمل آن نبودند؟ 11اما ما معتقدیم که از طریق فیض خداوند عیسی مسیح نجات خواهیم یافت ،حتی مانند آنها. 12آنگاه تمام جمعیت سکوت کردند و برنابا و پولس را شنیدند و گفتند که خدا به وسیله آنها چه معجزات و شگفتی هایی در میان غیریهودیان کرده بود. 13و پس از سکوت ،یعقوب در جواب گفت :ای برادران ،به من گوش دهید. 14شمعون اعلم کرده است که چگونه خدا در ابتدا غیریهودیان را ملقات کرد تا از میان آنها قومی را به نام خود بیاورد. 15و با سخنان انبیا موافق است .همانطور که نوشته شده است 16پس از آن باز خواهم گشت و خیمه داود را که ویران شده است ،دوباره بنا خواهم کرد .و خرابه های آن را دوباره بنا خواهم کرد و آن را برپا خواهم کرد. 17خداوند که همه این کارها را انجام میدهد ،میگوید تا باقیماندهی انسانها خداوند و همه امتهایی را که نام من بر آنها خوانده میشود ،طلب کنند. 18همه کارهای او از آغاز جهان برای خدا شناخته شده است. 19بنابراین حکم من این است که آنها را که از میان غیریهودیان به سوی خدا روی آوردهاند آزار ندهیم. 20اما ما به آنها بنویسیم که از آلودگی بتها و زنا و از چیزهای خفه شده و خون خودداری کنند. 21زیرا موسی در زمانهای قدیم در هر شهر موعظه کنندگان او را دارد که هر روز سبت در کنیسه ها خوانده می شوند. 22آنگاه رسولن و مشایخ با تمام کلیسا خشنود شدند که مردان برگزیده گروه خود را با پولس و برنابا به انطاکیه بفرستند .یعنی یهودا ملقب به بارساباس و سیلس ،سران برادران: 23و به این ترتیب نامههایی به وسیله ایشان نوشتند .رسولن و بزرگان و برادران بر برادران غیریهودی در انطاکیه و سوریه و کیلیکیه درود می فرستند. 24چون شنیدهایم کسانی که از ما بیرون آمدهاند ،شما را با سخنان آزار میدهند و جانهایتان را زیر و رو میکنند و میگویند که باید ختنه شوید و شریعت را نگاه دارید ،که چنین حکمی به آنها ندادیم. 25به نظر ما خوب آمد که یکپارچه جمع شده بودیم که مردان برگزیده را با عزیزان خود برنابا و پولس نزد شما بفرستیم. 26مردانی که جان خود را به خاطر نام خداوند ما عیسی مسیح به خطر انداختهاند. 27پس یهودا و سیلس را فرستادیم که آنها نیز همین مطالب را شفاهی به شما خواهند گفت. 28زیرا برای روحالقدس و ما خوب به نظر میرسید که باری بزرگتر از این چیزهای ضروری بر دوش شما بگذاریم. 29که از خوردنیهای قربانی بتها و از خون و از چیزهای خفهشده و از زنا پرهیز کنید ،که اگر از آن خودداری کنید ،نیکو خواهید کرد . حالتون خوب باشه 30پس چون مرخص شدند ،به انطاکیه آمدند و چون جماعت را جمع کردند ،رساله را دادند. 31و چون آن را خواندند ،برای تسلیت شادی کردند. 32و یهودا و سیلس که خود نیز نبی بودند ،برادران را با کلمات بسیار نصیحت کردند و آنها را تأیید کردند. 33و پس از آنکه در آنجا ماندند ،با آرامش از برادران نزد رسولن رها شدند. 34با این وجود سیلس خوشحال شد که همچنان در آنجا بماند. ۳۵پولس و برنابا نیز در انطاکیه به تعلیم و موعظه کلم خداوند با بسیاری دیگر ادامه دادند. 36و چند روز پس از آن که پولس به برنابا گفت ،بیایید دوباره برویم و برادران خود را در هر شهری که کلم خداوند را موعظه کردهایم ملقات کنیم و ببینیم که چگونه عمل میکنند. 37و برنابا مصمم شد یحیی را که مرقس نام داشت ،با خود ببرند. 38اما پولس صلح نمیدانست که او را با خود ببرد ،کسی که از پامفیلیا از آنها خارج شد و با آنها به کار نرفت. 39و نزاع بین ایشان چنان شدید بود که از یکدیگر جدا شدند و برنابا مرقس را گرفت و به قبرس رفت. 40و پولس سیلس را برگزید و رفت و برادران او را به فیض خدا توصیه کردند. 41و از سوریه و قیلیقیه گذشت و کلیساها را تأیید کرد. فصل 16 1پس به دربه و لستره آمد و اینک شاگردی در آنجا بود به نام تیموتئوس ،پسر زنی یهودی که ایمان آورد .اما پدرش یونانی بود: 2برادرانی که در لستره و آیکونیوم بودند به خوبی از آن خبر دادند. 3او می خواست پولس با او بیرون برود .و او را به خاطر یهودیانی که در آن محل بودند گرفته ،ختنه کردند ،زیرا همه می دانستند که پدرش یونانی است. 4و چون در شهرها میرفتند ،احکامی را که از رسولن و مشایخ اورشلیم مقرر شده بود ،به آنها ابلغ کردند تا نگه دارند. 5و به همین ترتیب کلیساها در ایمان استوار شدند و هر روز بر تعدادشان افزوده میشد. 6و چون در سراسر فریجیا و ناحیه غلطیه رفته بودند و روح القدس از موعظه کلم در آسیا منع شدند. ۷پس از اینکه به میسیا آمدند ،کوشیدند که به بیتتینیا بروند ،اما روح به آنها اجازه نداد. 8و آنها که از میسیا می گذشتند به تروآس فرود آمدند. 9و در شب رؤیایی بر پولس ظاهر شد .مردی مقدونی ایستاده ،به او دعا کرد و گفت :به مقدونیه بیا و به ما کمک کن.
اعمال رسولن
10و پس از اینکه او این رؤیا را دید ،ما فورا ا سعی کردیم به مقدونیه برویم ،و مطمئنا ا خداوند ما را فرا خوانده بود تا انجیل را برای آنها موعظه کنیم. 11پس از تروآس رها شدیم و با مسیر مستقیم به ساموتراکیا و فردای آن روز به نئاپولیس آمدیم. 12و از آنجا به فیلیپی که شهر اعظم آن قسمت مقدونیه و مستعمره است. 13و در روز سبت ،در كنار رودخانهای كه در آنجا نماز میخواندند ،از شهر خارج شدیم .و ما نشستیم و با زنانی که در آنجا متوسل شده بودند صحبت کردیم. 14و زنی به نام لیدیا ،فروشنده ارغوانی از شهر تیاتیرا که خدا را می پرستید ،ما را شنید و خداوند قلب او را باز کرد تا به آنچه از پولس گفته می شد توجه کند. 15و چون او و خاندانش تعمید یافتند ،از ما التماس کرد و گفت ،اگر مرا به خداوند وفادار میدانید ،به خانه من بیایید و در آنجا بمانید .و او ما را محدود کرد. 16و چنین گذشت ،هنگامی که برای دعا میرفتیم ،دختری که دارای روحیه پیشگویی بود ،با ما ملقات کرد ،که با فال گویی سود فراوانی برای اربابانش به ارمغان آورد: 17همانها به دنبال پولس و ما رفتند و فریاد زدند و گفتند« :اینها بندگان خدای متعال هستند که راه نجات را به ما نشان میدهند. 18و او این کار را چندین روز انجام داد .اما پولس که اندوهگین شده بود برگشت و به روح گفت :به نام عیسی مسیح به تو دستور می دهم که از او بیرون بیایی .و همان ساعت بیرون آمد. 19و چون اربابانش دیدند که امید به دست آوردنشان از بین رفته است ،پولس و سیلس را گرفتند و به بازار نزد حاکمان کشاندند. 20و آنها را نزد قاضیان آورد و گفت« :این مردان که یهودی هستند ،شهر ما را بسیار آزار می دهند. 21و آداب و رسومی را تعلیم دهید که برای ما که رومی هستیم ،قبول و رعایت آنها مشروع نیست. 22و جماعت با هم بر ضد ایشان برخاستند و قاضیان لباسهای ایشان را دریده ،دستور دادند که ایشان را بزنند. 23و چون ضربات زیادی بر ایشان زدند ،ایشان را به زندان انداختند و به زندانبان دستور دادند که آنها را ایمن نگه دارد. 24که پس از دریافت چنین اتهامی ،آنها را به زندان داخلی انداخت و پاهایشان را در انبارها محکم کرد. 25و در نیمه شب پولس و سیلس دعا کردند و برای خدا ستایش کردند و زندانیان آنها را شنیدند. 26و ناگهان زمین لرزه بزرگی رخ داد ،به طوری که پایه های زندان متزلزل شد ،و بلفاصله همه درها گشوده شد و بندهای هرکس باز شد. 27و نگهبان زندان که از خواب بیدار شد و درهای زندان را دید ،شمشیر خود را بیرون آورد و به گمان اینکه زندانیان فرار کرده اند ،می خواست خود را بکشد. 28اما پولس با صدای بلند فریاد زده ،گفت« :به خودت آسیب نزن ،زیرا ما همه اینجا هستیم. 29آنگاه نوری را صدا زد و در آمد و لرزان آمد و بر پولس و سیلس افتاد. 30و ایشان را بیرون آورد و گفت« :آقایان ،چه کنم تا نجات پیدا کنم؟ 31و گفتند :به خداوند عیسی مسیح ایمان بیاور و تو و خانه تو نجات خواهی یافت. 32و کلم خداوند را با او و همه کسانی که در خانه او بودند گفتند. 33و ایشان را در همان ساعت شب گرفت و زخمهای ایشان را شست .و بی درنگ او و همه اش تعمید یافتند. 34و چون آنها را به خانه خود آورد ،پیش آنها غذا گذاشت و شادی کرد و با تمام خانه خود به خدا ایمان آورد. 35و چون روز شد ،قاضیان غلمان را فرستادند و گفتند :آن مردان را رها کنید. 36و نگهبان زندان این را به پولس گفت :قاضیان فرستادند تا تو را رها سازند ،پس برو و با سلمتی برو. 37اما پولس به آنها گفت« :ما را که رومی بودیم ،آشکارا کتک زدند و به زندان انداختند .و حال آیا ما را پنهانی بیرون می کنند؟ نه به راستی اما بگذارید خودشان بیایند و ما را بیرون بیاورند. 38و غلمان این سخنان را به قاضیان گفتند :و آنها چون شنیدند که رومی هستند ترسیدند. 39و آنها آمدند و از آنها التماس کردند و آنها را بیرون آوردند و از آنها خواستند که از شهر خارج شوند. 40و از زندان بیرون رفته ،به خانه لیدیه وارد شدند و چون برادران را دیدند ،ایشان را دلداری دادند و رفتند. فصل 17 ۱و چون از آمفیپولیس و آپولونیا گذشتند ،به تسالونیکی رسیدند که در آنجا کنیسه یهودیان بود. 2و پولس به رسم خود نزد ایشان رفت و سه روز سبت از کتب مقددس با ایشان بحث کرد. 3باز کردن و ادعا کردن ،که مسیح باید رنج کشیده ،و دوباره از مردگان زنده شده است .و این عیسی که من به شما موعظه می کنم، مسیح است. 4و برخی از ایشان ایمان آوردند و با پولس و سیلس همنشین شدند .و از یونانیان پرهیزگار ،گروهی بسیار ،و از زنان سران ،اندکی. 5ا دما یهودیان که ایمان نیاوردند ،از حسادت برخاستند ،برخی افراد بدجنس از نوع پست را نزد خود گرفتند و گروهی جمع کردند و تمام شهر را به غوغا انداختند و به خانه یاسون حمله کردند و در پی بیرون آوردن آنها بودند .به مردم 6و چون آنها را نیافتند ،یاسون و برخی از برادران را نزد حاکمان شهر کشاندند و فریاد زدند« :آنهایی که جهان را زیر و رو کرده اند ،به اینجا نیز آمده اند. 7که یاسون او را پذیرفته است و اینها همه برخلف احکام قیصر عمل میکنند و میگویند که پادشاه دیگری وجود دارد ،یکی عیسی. 8و مردم و حاکمان شهر را چون این چیزها را شنیدند ناراحت کردند.
اعمال رسولن
9و چون امنیت یاسون و دیگری را گرفتند ،آنها را رها کردند. 10و برادران فورا ا پولس و سیلس را شبانه به بریه فرستادند که به آنجا آمدند به کنیسه یهودیان رفتند. 11اینان از آنهایی که در تسالونیکی بودند نجیبتر بودند ،زیرا کلم را با آمادگی کامل میپذیرفتند و هر روز در کتاب مقدس جستجو میکردند که آیا آن چیزها چنین است یا خیر. 12بنابراین بسیاری از آنها ایمان آوردند .همچنین از زنان شریف که یونانی بودند و از مردان نیز کم نیستند. 13لیکن یهودیان تسالونیکی متوجه شدند که کلم خدا از پولس در بریا موعظه شده است ،به آنجا نیز آمدند و مردم را برانگیختند. 14و برادران فورا ا پولس را فرستادند تا به دریا برود ،اما سیلس و تیموتئوس همچنان در آنجا ماندند. 15و کسانی که پولس را رهبری کردند او را به آتن آوردند و به سیلس و تیموتائوس فرمان دادند که با کمال سرعت نزد او بیایند ،رفتند. 16و هنگامی که پولس در آتن منتظر آنها بود ،روحش در او متحیر شد ،چون شهر را به کلی به بت پرستی دید. 17پس او در کنیسه با یهودیان و عابدان و هر روز در بازار با کسانی که با او ملقات میکردند ،بحث میکرد. 18سپس برخی از فیلسوفان اپیکوریان و رواقیان با او روبرو شدند .و برخی گفتند :این غرغرو چه خواهد گفت؟ برخی دیگر ،به نظر میرسد که او برپاکننده خدایان غریب است ،زیرا او عیسی و رستاخیز را به آنها موعظه کرد. 19و او را گرفتند و به آرئوپاگوس آوردند و گفتند :آیا میتوانیم بدانیم این تعلیم تازهای که از آن میگویی چیست؟ 20زیرا تو چیزهای عجیبی را به گوش ما میآوری ،پس میخواهیم معنی این چیزها را بدانیم. ( 21زیرا تمام آتنیها و غریبههایی که در آنجا بودند وقت خود را صرف هیچ چیز دیگری نمیکردند ،جز برای گفتن یا شنیدن چیز جدیدی). 22پس پولس در میان تپه مریخ ایستاده ،گفت :ای مردان آتنی ،می دانم که در همه چیز بیش از حد خرافه هستید. 23زیرا چون از آنجا عبور میکردم و عبادات شما را میدیدم ،مذبحی با این کتیبه یافتم ،به خدای ناشناس .پس او را که از روی نادانی می پرستید ،او را به شما اعلم می کنم. 24خدایی که جهان و همه چیز را در آن آفرید ،چون خداوند آسمان و زمین است ،در معابد دست ساز ساکن نیست. 25و با دست انسان پرستش نمی شود ،چنانکه گویی به چیزی نیاز دارد ،زیرا او به همه زندگی و نفس و همه چیز می بخشد. 26و از یک خون همه اقوام انسان را برای ساکن شدن در تمام روی زمین ساخته است ،و زمانهای تعیین شده را از قبل تعیین کرده است، و حدود سکونت آنها را تعیین کرده است. 27تا خداوند را بجویند ،اگر ممکن است به او دل ببندند و او را بیابند ،هر چند که از هر یک از ما دور نباشد. 28زیرا در او زندگی میکنیم و حرکت میکنیم و وجود داریم .همانطور که برخی از شاعران شما نیز گفته اند ،زیرا ما نیز از فرزندان او هستیم. 29پس چون ما فرزندان خدا هستیم ،نباید فکر کنیم که الوهیت مانند طل ،یا نقره ،یا سنگ است که به وسیله هنر و تدبیر انسان تراشیده شده است. 30و خدا به زمان این جاهلیت چشمکی زد .اما اکنون به همه مردم دستور می دهد که در همه جا توبه کنند: 31زیرا او روزی را تعیین کرده است که در آن به وسیله آن مردی که تعیین کرده است ،جهان را به عدالت داوری خواهد کرد .او به همه مردم اطمینان داده است که او را از مردگان زنده کرده است. 32و چون خبر رستاخیز مردگان را شنیدند ،عدهای مسخره کردند و برخی دیگر گفتند« :این موضوع را دوباره به تو خواهیم شنید. 33پس پولس از میان ایشان رفت. 34ا دما عدهای به او پیوستند و ایمان آوردند که در میان آنها دیونیسیوس آرئوپاگیتی و زنی به نام داماریس و دیگرانی با ایشان بود. فصل 18 1پس از آن پولس از آتن بیرون آمد و به قرنتس آمد. 2و مردی یهودی به نام آکیل را یافت که در پونتوس به دنیا آمده بود و اخیرا ا با همسرش پریسیل از ایتالیا آمده بود( .چون کلودیوس به همه یهودیان دستور داده بود که از روم خارج شوند ):و نزد آنها آمد. 3و چون او از همان پیشه بود ،نزد ایشان میماند و کار میکرد ،زیرا آنها به خاطر شغلشان خیمهساز بودند. 4و هر سبت در کنیسه استدلل میکرد و یهودیان و یونانیان را متقاعد میکرد. 5و چون سیلس و تیموتائوس از مقدونیه آمدند ،پولس در روح تحت فشار قرار گرفت و به یهودیان شهادت داد که عیسی مسیح است. 6و چون با خود مخالفت کردند و کفر گفتند ،لباس خود را تکان داد و به آنها گفت« :خون شما بر سر شما باد .من پاک هستم :از این پس نزد غیریهودیان خواهم رفت. ۷و از آنجا بیرون رفت و به خانه شخصی به نام یوستوس که خدا را پرستش می کرد وارد شد و خانه او سخت به کنیسه می پیوست. 8و کریسپوس ،رئیس کنیسه ،با تمام خانهاش به خداوند ایمان آورد .و بسیاری از قرنتیان که شنیدند ایمان آوردند و تعمید گرفتند. 9سپس خداوند در شب با رویایی به پولس گفت « :نترس ،بلکه سخن بگو و سکوت مکن. 10زیرا من با تو هستم و هیچ کس به تو دست نمیزند تا به تو آزار دهد ،زیرا من در این شهر مردم بسیار دارم. ۱۱و یک سال و شش ماه در آنجا ماند و کلم خدا را در میان ایشان تعلیم داد. 12و هنگامی که گالیو نائب اخایا بود ،یهودیان یکپارچه بر پولس قیام کردند و او را به کرسی داوری آوردند. 13و میگوید« :این شخص مردم را متقاعد میکند که برخلف شریعت خدا را بپرستند. 14و هنگامی که پولس اکنون می خواست دهان خود را باز کند ،گالیو به یهودیان گفت« :ای یهودیان ،اگر از کار نادرستی یا فحشای بد بود ،می خواستم شما را تحمل کنم. 15اما اگر بحث کلمات و نامها و شریعت شماست ،به آن نگاه کنید .زیرا من قضاوت چنین مسائلی نخواهم بود.
اعمال رسولن
16و آنها را از دادگاه بیرون راند. 17آنگاه جمیع یونانیان سوستنس ،رئیس كنیسه را گرفتند ،و او را در برابر كرسی داوری زدند .و گالیو به هیچ یک از این چیزها اهمیت نمی داد. 18و پولس پس از آن مدتی طولنی در آنجا ماند و برادران را رها کرد و از آنجا به شام رفت و با او پریسکیل و آکیل .سرش را در قنقره بریده بود ،زیرا او نذر داشت. 19و به افسس آمد و ایشان را در آنجا رها کرد ،اما خود به کنیسه وارد شد و با یهودیان استدلل کرد. 20چون از او خواستند که مدت بیشتری با آنها بماند ،قبول نکرد. 21اما با ایشان خداحافظی کرد و گفت :من باید این عید را که در اورشلیم میآید به هر نحوی برگزار کنم ،اما اگر خدا بخواهد دوباره نزد شما بازخواهم گشت .و از افسس کشتی گرفت. 22و چون در قیصریه فرود آمد ،بال رفت و بر کلیسا سلم کرد ،به انطاکیه رفت. 23و پس از مدتی که در آنجا گذراند ،رفت و به ترتیب در سراسر سرزمین غلطیه و فریجیا رفت و همه شاگردان را تقویت کرد. 24و یک یهودی به نام آپولوس ،متولد اسکندریه ،مردی فصیح و توانا در کتاب مقدس ،به افسس آمد. 25این مرد در راه خداوند تعلیم یافت .و در روح پر حرارت بود و فقط تعمید یحیی را می دانست ،چیزهای خداوند را با جدیت می گفت و تعلیم می داد. 26و در کنیسه با شهامت شروع به صحبت کرد .چون آکیل و پریسکیل شنیدند ،او را نزد خود بردند و راه خدا را کاملتر برای او شرح دادند. 27و چون میخواست به آخایا برود ،برادران نوشتند و شاگردان را تشویق کردند که او را بپذیرند که چون آمد ،ایشان را که به فیض ایمان آورده بودند بسیار یاری کرد. ا 28زیرا او یهودیان را با قدرت متقاعد کرد و آن را علنا متقاعد کرد و به وسیله کتاب مقدس نشان داد که عیسی مسیح است. فصل 19 1و واقع شد که در زمانی که آپولوس در قرنتس بود ،پولس پس از عبور از کرانههای بال به افسس آمد و شاگردانی را یافت، 2او به آنها گفت :آیا از زمانی که ایمان آورده اید روح القدس را دریافت کرده اید؟ و آنها به او گفتند« :ما تا آن اندازه نشنیده ایم که آیا روح القدس وجود دارد یا خیر. 3و او به آنها گفت ،پس به چه چیزی تعمید یافتید؟ و گفتند :برای تعمید یحیی. 4پس پولس گفت :یحیی حقیقتا ا با تعمید توبه تعمید داد و به مردم گفت که به او که بعد از او خواهد آمد ،یعنی به مسیح عیسی ایمان بیاورند. ۵چون این را شنیدند ،به نام خداوند عیسی تعمید یافتند. 6و چون پولس دست خود را بر آنها نهاد ،روح القدس بر آنها نازل شد .و به زبانها سخن می گفتند و نبوت می کردند. 7و همه مردان حدود دوازده نفر بودند. 8و به کنیسه رفت و به مدت سه ماه با شهامت سخن گفت و در مورد ملکوت خدا بحث و جدل کرد. 9اما چون غواصان سخت شدند و ایمان نیاوردند ،اما در حضور جمعیت از آن راه بد گفتند ،از ایشان رفت و شاگردان را جدا کرد و هر روز در مکتب یک تیرانوس به بحث و جدل پرداختند. 10و این در فاصله دو سال ادامه یافت .به طوری که همه ساکنان آسیا ،اعم از یهودی و یونانی ،کلم عیسی خداوند را شنیدند. 11و خدا به دست پولس معجزات خاصی انجام داد: 12به طوری که از بدن او دستمال یا پیش بند برای بیماران می آوردند و بیماری ها از آنها دور می شد و ارواح پلید از آنها بیرون می آمدند. 13آنگاه عدهای از یهودیان ولگرد که جنگیر بودند ،بر آنان که ارواح پلید داشتند ،نام خداوند عیسی را بخوانند ،گفتند :شما را به عیسی که پولس موعظه میکند سوگند میدهیم. 14و هفت پسر از یک اسکوا ،یهودی و رؤسای کاهنان بودند که چنین کردند. 15و روح پلید پاسخ داد و گفت :عیسی را می شناسم و پولس را می شناسم .اما تو کی هستی 16و مردی که روح پلید در او بود بر آنها جهید و بر آنها چیره شد و بر آنها چیره شد ،به طوری که آنها برهنه و مجروح از آن خانه فرار کردند. 17و این برای همه یهودیان و یونانیان ساکن افسس شناخته شده بود .و ترس همه را فرا گرفت و نام خداوند عیسی بزرگ شد. 18و بسیاری از ایمانداران آمدند و اقرار کردند و اعمال خود را نشان دادند. 19بسیاری از آنان که از هنرهای کنجکاوی استفاده میکردند ،کتابهای خود را جمع کرده ،در حضور همه سوزاندند ،و قیمت آنها را شمردند و آن را پنجاه هزار قطعه نقره یافتند. 20کلم خدا چنان رشد کرد و پیروز شد. ۲۱پس از پایان یافتن این امور ،پولهس در روح تصمیم گرفت ،چون از مقدونیه و آخایا گذشت ،به اورشلیم برود و گفت :پس از آن که در آنجا بودم ،باید روم را نیز ببینم. 22پس دو تن از خدمتگزاران او را به مقدونیه فرستاد ،تیموتئوس و اراستوس .اما خودش یک فصل در آسیا ماند. 23و در همان زمان ،در آن راه آشفتگی کوچکی به وجود آمد. 24زیرا مردی به نام دیمیتریوس ،نقرهساز ،که زیارتگاههای نقرهای برای دیانا درست میکرد ،سود کمی برای صنعتگران آورد.
اعمال رسولن
25او را با کارگرانی که در مشاغل مشابه بودند فراخواند و گفت« :ای آقایان ،شما می دانید که ما با این حرفه ثروت خود را به دست آورده ایم. 26به علوه میبینید و میشنوید که نه تنها در افسس ،بلکه تقریبا ا در سراسر آسیا ،این پولس بسیاری از مردم را متقاعد کرده و برگردانده است ،و میگوید که آنها خدایان نیستند که با دست ساخته شدهاند. 27به طوری که نه تنها این پیشه ما در خطر است که از بین برود .بلکه باید معبد الهه بزرگ دیانا را تحقیر کرد و شکوه و عظمت او را که تمام آسیا و جهان او را پرستش می کنند نابود کرد. 28و چون این سخنان را شنیدند ،پر از غضب شدند ،فریاد زدند و گفتند :بزرگ است دیانای افسسیان. 29و تمام شهر پر از آشفتگی شد و چون گایوس و اریستارخوس ،مردان مقدونیه ،همراهان پولس را در سفر گرفتند ،یکپارچه به سالن هجوم آوردند. 30و چون پولس می خواست نزد مردم وارد شود ،شاگردان به او اجازه ندادند. 31و عدهای از رؤسای آسیا که دوستان او بودند نزد او فرستادند و از او خواستند که در تئاتر ماجراجویی نکند. 32پس برخی فریاد زدند ،و برخی دیگر ،زیرا جماعت آشفته بود .و بسیاری نمی دانستند که برای چه با هم جمع شده اند. 33و اسکندر را از جمعیت بیرون کشیدند ،یهودیان او را جلو آوردند .و اسکندر با دست اشاره کرد و می خواست از مردم دفاع کند. 34اما چون دانستند که او یهودی است ،همه با یک صدا تقریبا ا به مدت دو ساعت فریاد زدند که بزرگ است دیانای افسسیان. 35و هنگامی که کارمند شهر از مردم دلجویی کرد ،گفت :ای مردان افسس ،چه کسی در آنجاست که نمی داند که شهر افسسیان پرستنده ایزدبانوی بزرگ دیانا و تصویری است که از مشتری به پایین افتاده است? . 36پس چون نمیتوان علیه این چیزها صحبت کرد ،باید ساکت باشید و هیچ کاری عجولنه انجام ندهید. 37زیرا این مردان را که نه دزد کلیساها هستند و نه الهه شما را کفرگو میکنند ،به اینجا آوردهاید. 38بنابراین ،اگر دیمیتریوس و صنعتگرانی که با او هستند ،علیه کسی مشکلی دارند ،شریعت مفتوح است و نمایندگانی وجود دارند. 39اما اگر چیزی در مورد مسائل دیگر پرس و جو کنید ،باید در یک مجلس قانونی تعیین شود. 40زیرا ما در خطر هستیم که برای هیاهوی امروز مورد سؤال قرار بگیریم ،زیرا هیچ دلیلی وجود ندارد که بتوانیم گزارشی از این تجمع ارائه دهیم. 41و چون چنین گفت ،جماعت را مرخص کرد. فصل 20 1و پس از پایان غوغا ،پولس شاگردان را نزد خود خواند و آنها را در آغوش گرفت و رفت تا به مقدونیه برود. 2و چون از آن قسمتها گذشت و آنها را بسیار نصیحت کرد ،به یونان آمد. 3و در آنجا سه ماه ماند .و چون یهودیان در کمین او نشستند ،چون میخواست به سوریه برود ،تصمیم گرفت از طریق مقدونیه بازگردد. 4و او را همراهی کرد تا به آسیا سوپاتر از بریه رفت .و از تسالونیکیان ،آریستارخوس و سکوندوس .و گایوس دربی و تیموتئوس .و از آسیا ،تیخیکوس و تروفیموس. 5اینها که از پیش می رفتند برای ما در تروآس ماندند. 6و پس از ایام فطیر از فیلیپی رفتیم و در پنج روز به تروآس نزد ایشان رسیدیم .جایی که هفت روز در آنجا ماندیم. 7و در روز اول هفته ،هنگامی که شاگردان گرد هم آمدند تا نان بشکنند ،پولس آنها را موعظه کرد تا فردا حرکت کند .و سخنرانی خود را تا نیمه شب ادامه داد. 8و چراغهای زیادی در اتاق بال بود ،جایی که در آنجا جمع شده بودند. 9و مرد جوانی به نام اوتیخوس در پنجره ای نشسته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود ،و چون پولس مدت زیادی موعظه می کرد ،در خواب فرو رفت و از طبقه سوم به پایین افتاد و مرده بلند شد. 10و پولس فرود آمد و بر او افتاد و او را در آغوش گرفت و گفت« :خودتان را ناراحت نکنید .زیرا جانش در اوست. 11پس چون دوباره برخاسته ،نان را شکسته ،خورد ،و مدتی طولنی ،حتی تا صبح ،صحبت کرد ،پس رفت. 12و آن جوان را زنده آوردند و اندکی دلداری نگرفتند. 13و ما قبل از کشتی رفتیم ،و به اسوس رفتیم ،در آنجا میخواستیم پولس را بگیریم ،زیرا او چنین مقرر کرده بود که خود را پیاده کند. 14و چون در آسوس با ما ملقات کرد ،او را به داخل بردیم و به میتلینه آمدیم. 15و ما از آنجا کشتی کردیم و فردای آن روز به طرف خیوس آمدیم .و روز بعد به ساموس رسیدیم و در تروگیلیوم ماندیم .و روز بعد به میلتوس آمدیم. 16زیرا پولس تصمیم گرفته بود که در افسس قایقرانی کند ،زیرا او وقت را در آسیا نمیگذراند ،زیرا اگر ممکن بود ،عجله داشت که در روز پنطیکاست در اورشلیم باشد. 17و از میلتوس به افسس فرستاد و مشایخ کلیسا را فرا خواند. 18و چون نزد او آمدند ،به ایشان گفت« :میدانید ،از روز اولی که به آسیا آمدم ،چگونه در تمام فصول با شما بودهام، 19خداوند را با تمام فروتنی و با اشکها و وسوسههایی که در کمین یهودیان بر من وارد شد ،خدمت میکنم. 20و چگونه چیزی را که برای شما سودمند بود نگذاشتم ،مگر اینکه به شما نشان دادم ،و آشکارا و خانه به خانه به شما تعلیم دادم، 21هم به یهودیان و هم به یونانیان ،توبه به سوی خدا و ایمان به خداوند ما عیسی مسیح شهادت میدهیم. 22و اکنون ،بنگر ،من در روح بسته به اورشلیم میروم ،بیاطلع از آنچه در آنجا به من خواهد رسید. ۲۳مگر اینکه روحالقدس در هر شهر شهادت میدهد و میگوید که بندها و مصیبتها در من میمانند.
اعمال رسولن
24اما هیچ یک از این چیزها مرا تکان نمی دهد و جان خود را برای خود عزیز نمی شمارم تا مسیر خود را با شادی به پایان برسانم و خدمتی را که از خداوند عیسی دریافت کرده ام تا بر انجیل فیض خدا گواهی دهم. . 25و اکنون ،بنگر ،می دانم که همه شما ،که در میان آنها رفته ام تا پادشاهی خدا را موعظه کنم ،دیگر چهره مرا نخواهید دید. 26از این رو ،شما را میخواهم که امروز را ثبت کنید ،که من از خون همه مردم پاک هستم. 27زیرا من از اعلم تمام نصایح خدا به شما طفره نرفتم. 28پس مواظب خود و تمامی گله باشید که روح القدس شما را بر آنها ناظر قرار داده است تا کلیسای خدا را که با خون خود خریده است، تغذیه کنید. 29زیرا این را میدانم که پس از رفتن من ،گرگهای ستمگر در میان شما وارد میشوند و از گله رحم نمیکنند. 30و از خود شما نیز مردانی برمیخیزند و سخنان نادرست خواهند گفت تا شاگردان را به دنبال خود بکشانند. 31پس مراقب باشید و به خاطر داشته باشید که در مدت سه سال دیگر هر شب و روز با اشک هشدار ندادم. 32و اکنون ای برادران ،من شما را به خدا و کلم فیض او می سپارم که می تواند شما را بنا کند و در میان جمیع کسانی که تقدیس شده اند به شما میراث بدهد. 33من طمع به نقره یا طل یا لباس هیچ کس نداشتم. 34آری ،شما خودتان می دانید که این دست ها به نیازهای من و کسانی که با من بودند خدمت کرده اند. 35من همه چیز را به شما نشان دادم که چگونه باید اینچنین تلش کنید تا از ضعیفان حمایت کنید و سخنان عیسی خداوند را به خاطر بسپارید که چگونه گفت :دادن مبارکتر از گرفتن است. 36و چون این را گفت ،زانو زد و با همه آنها دعا کرد. 37و همه به شدت گریستند و بر گردن پولس افتادند و او را بوسیدند. 38بیشتر از همه برای سخنانی که او گفت که دیگر چهره او را نبینند ناراحتم .و او را تا کشتی همراهی کردند. فصل 21 1و چنین گذشت که پس از اینکه از آنها خلص شدیم و به پرواز درآمدیم ،با یک مسیر مستقیم به کوس آمدیم ،و فردای آن روز به رودس، و از آنجا به پاتارا: 2و کشتی را دیدیم که بسوی فنیقیه می رفت ،سوار شدیم و به راه افتادیم. 3و چون قبرس را كشف كردیم ،آن را در سمت چپ رها كردیم و به سوي شام كشتي كرده ،در صور فرود آمدیم ،زیرا در آنجا كشتي بار او را میكشید. ۴و چون شاگردانی یافتیم ،هفت روز در آنجا ماندیم ،او بوسیله روح به پولس گفت که به اورشلیم بال نرود. 5و چون آن روزها را به پایان رساندیم ،رفتیم و رفتیم .و همه ما را با زنان و فرزندان به راه آوردند تا از شهر خارج شدیم و در ساحل زانو زدیم و دعا کردیم. 6و چون از یکدیگر مرخصی گرفتیم ،کشتی گرفتیم .و دوباره به خانه برگشتند. 7و چون مسیر خود را از صور به پایان رساندیم ،به بطلمیاس آمدیم و بر برادران سلم کردیم و روزی نزد ایشان ماندیم. 8و فردای آن روز ما که از گروه پولس بودیم ،رفتیم و به قیصریه آمدیم و به خانه فیلیپ مب د شر که یکی از آن هفت نفر بود ،وارد شدیم .و نزد او اقامت کرد. ۹و همین مرد چهار دختر باکره داشت که نبوت میکردند. 10و چون روزهای زیادی در آنجا ماندیم ،پیامبری به نام آغابوس از یهودیه نازل شد. 11و چون نزد ما آمد ،کمربند پولس را گرفت و دست و پای خود را بست و گفت :روح القدس چنین میگوید :یهودیان اورشلیم نیز صاحب این کمربند را ببندند و او را به او تسلیم کنند .دست غیریهودیان 12و چون این چیزها را شنیدیم ،هم ما و هم اهل آن محل از او التماس کردیم که به اورشلیم بال نرود. 13پس پولس جواب داد« :منظور شما این است که گریه کنید و قلب مرا بشکنید؟ زیرا حاضرم نه تنها مقید شوم ،بلکه برای نام خداوند عیسی در اورشلیم بمیرم. 14و چون او متقاعد نشد ،دست برداشتیم و گفتیم ،اراده خداوند انجام شود. 15و پس از آن روزها ،کالسکههای خود را برداشته ،به اورشلیم رفتیم. 16و عدهای از شاگردان قیصریه نیز با ما رفتند و یک مناسون از قبرس را که شاگردی قدیمی بود ،با خود آوردند که باید نزد او اقامت کنیم. 17و چون به اورشلیم رسیدیم ،برادران ما را با خوشحالی پذیرفتند. 18و روز بعد پولس با ما نزد یعقوب رفت .و همه بزرگان حضور داشتند. 19و چون به آنها سلم کرد ،به ویژه آنچه را که خدا به وسیله خدمت خود در میان غیریهودیان انجام داده بود ،بیان کرد. 20و چون آن را شنیدند ،خداوند را جلل دادند و به او گفتند :ای برادر ،می بینی که چند هزار یهودی وجود دارند که ایمان دارند .و همه آنها نسبت به قانون غیرت دارند: 21و از تو خبر میدهند که به همه یهودیان غیریهودی تعلیم میدهی که موسی را ترک کنند و میگویی که فرزندان خود را ختنه نکنند و طبق آداب و رسوم رفتار نکنند. 22پس چیست؟ جماعت باید جمع شوند ،زیرا خواهند شنید که تو آمده ای. 23پس این را بكن كه به تو میگوییم :ما چهار مرد داریم كه بر آنها نذر كردهاند.
اعمال رسولن
24آنها را گرفته ،و خود را با آنها تطهیر کن ،و با آنها مدعی شو تا سرهای خود را بتراشند .بلکه خودت نیز منظم رفتار کنی و شریعت را حفظ کنی. ۲۵در مورد غیریهودانی که ایمان آوردهاند ،نوشتهایم و نتیجه گرفتهایم که آنها چنین چیزی را رعایت نمیکنند ،مگر اینکه خود را از قربانیهای بتها ،از خون ،و از خفه شدن ،و از زنا حفظ کنند. 26پس پولس آن مردان را گرفت و روز بعد که خود را با آنها تطهیر میکرد ،به معبد وارد شد تا به انجام روزهای تطهیر اشاره کند تا اینکه برای هر یک از آنها قربانی تقدیم شود. 27و چون آن هفت روز تقریبا ا به پایان رسید ،یهودیان آسیایی چون او را در معبد دیدند ،جمیع مردم را برانگیخته ،بر او دست نهادند. 28ای مردان اسرائیلی ،کمک کنید ،فریاد می زنند :این مردی است که همه مردم را در همه جا بر ضد قوم و شریعت و این مکان تعلیم می دهد و یونانیان را نیز به معبد آورده و این مکان مقدس را آلوده کرده است. ( ۲۹زیرا قبلا تروفیموس افسسی را با او در شهر دیده بودند که گمان میکردند پولس او را به معبد آورده است). 30و تمام شهر متحیر شد و مردم با هم دویدند و پولس را گرفتند و از معبد بیرون آوردند و بی درنگ درها بسته شد. 31و چون میخواستند او را بکشند ،به سردار گروه خبر رسید که تمام اورشلیم در غوغا است. 32که فورا ا سربازان و سرداران را گرفتند و نزد ایشان دویدند و چون سردار و سربازان را دیدند ،پولس را زدند. 33آنگاه سردار نزدیك شد و او را گرفت و دستور داد كه او را با دو زنجیر ببندند .و پرسید که او کیست و چه کرده است. 34و برخی در میان جمعیت یک چیز و برخی دیگر فریاد زدند ،و چون نمیتوانست یقین را برای غوغا بداند ،دستور داد که او را به قلعه ببرند. 35و هنگامی که به پلهها رسید ،چنین شد که سربازان او را به خاطر خشونت مردم تحمل کردند. 36زیرا انبوه مردم به دنبالش میآمدند و فریاد میزدند که او را دور کن. 37و چون قرار بود پولس را به داخل قلعه ببرند ،به فرمانده گفت :آیا می توانم با تو صحبت کنم؟ چه کسی گفت ،آیا می توانی یونانی صحبت کنی؟ 38آیا تو آن مصری نیستی که پیش از این روزها غوغا کرد و چهار هزار مرد قاتل را به بیابان برد؟ 39اما پولس گفت« :من مردی یهودی هستم از شهر تارسوس ،شهری در کیلیکیه ،و شهروند شهری بی معنی هستم. 40و چون به او اجازه داد ،پولس روی پلهها ایستاد و با دست به مردم اشاره کرد .و چون سكوت شدید به زبان عبرى با ایشان سخن گفت و گفت: فصل 22 1ای مردان ،برادران و پدران ،دفاعیه من را که اکنون از شما می کنم بشنوید. ( 2و چون شنیدند که او به زبان عبری با ایشان صحبت میکند ،بیشتر سکوت کردند و او گفت: 3به راستی من مردی یهودی هستم که در طرسوس ،شهری در قلیقیه به دنیا آمدم ،اما در این شهر در زیر پای جمالئیل بزرگ شدم ،و بر اساس روش کامل شریعت پدران تعلیم دادم ،و نسبت به آن غیرت داشتم .خدایا ،همانطور که همه شما امروز هستید. 4و من از این راه تا سر حد مرگ آزار و اذیت کردم ،زن و مرد را بستند و به زندان انداختم. 5چنانکه کاهن اعظم نیز شهادت می دهد که من و تمامی اموال مشایخ از ایشان نامه هایی به برادران دریافت کردم و به دمشق رفتم تا آنانی را که در آنجا مقید بودند به اورشلیم بیاورم تا مجازات شوند. 6و چنین واقع شد ،هنگامی که سفر خود را انجام دادم ،و در حوالی ظهر به دمشق نزدیک شدم ،ناگهان از آسمان نور عظیمی در اطراف من تابید. ۷و به زمین افتادم و صدایی شنیدم که به من میگفت « :شائول ،شائول ،چرا مرا جفا میکنی؟» 8و من جواب دادم ،ای خداوند تو کیستی؟ و او به من گفت :من عیسی ناصری هستم که تو به او جفا می کنی. 9و کسانی که با من بودند به راستی نور را دیدند و ترسیدند .اما صدای او را که با من سخن گفت نشنیدند. 10و گفتم :خداوندا چه کنم؟ و خداوند به من گفت :برخیز و به دمشق برو .و در آنجا از همه چیزهایی که برای تو تعیین شده است به تو گفته خواهد شد. 11و چون جلل آن نور را نمی دیدم و به دست کسانی که با من بودند هدایت می شدم ،به دمشق آمدم. 12و حنانیا ،مردی عابد برحسب شریعت ،که از جمیع یهودیانی که در آنجا سکنی داشتند خبر خوش داشت. 13نزد من آمد ،ایستاد و به من گفت ،برادر شائول ،بینا شو .و در همان ساعت به او نگاه کردم. 14و گفت« :خدای پدران ما تو را برگزیده است تا اراده او را بشناسی و آن عادل را ببینی و صدای دهان او را بشنوی. 15زیرا که تو بر همه مردم از آنچه دیدهای و شنیدی ،گواه او خواهی بود. 16و اکنون چرا درنگ می کنی؟ برخیز و تعمید شو و گناهان خود را بشویید و نام خداوند را بخوانید. 17و چنین واقع شد که وقتی دوباره به اورشلیم آمدم ،حتی در حالی که در معبد دعا میکردم ،در خلسه بودم. 18و او را دیدم که به من گفت « :عجله کن و به سرعت از اورشلیم خارج شو ،زیرا شهادت تو را درباره من نخواهند پذیرفت. 19و گفتم« :خداوندا ،آنها میدانند که من کسانی را که به تو ایمان آوردند زندانی کردم و در هر کنیسه زدم. 20و چون خون شهیدت استیفان ریخته شد ،من نیز در کنار او ایستاده بودم و به مرگ او رضایت میدادم و لباس قاتلن او را نگه میداشتم. 21و او به من گفت :برو ،زیرا تو را از آنجا دور نزد غیریهودیان خواهم فرستاد. 22و او را به این کلم گوش دادند ،و سپس صداهای خود را بلند کردند و گفتند ،چنین شخصی را از زمین دور کن ،زیرا شایسته نیست که او زنده بماند.
اعمال رسولن
23و چون فریاد زدند و جامههای خود را انداختند و خاک به هوا انداختند. 24رئیس فرماندهی دستور داد که او را به قلعه بیاورند و دستور داد که او را با تازیانه معاینه کنند .تا بداند برای چه بر او چنین گریه کردند. 25و چون او را با بند بند بستند ،پولس به صدیقی که در آنجا ایستاده بود گفت :آیا برای شما جایز است که مردی رومی و محکوم نشده را تازیانه بزنید؟ 26هنگامی که صدیر این را شنید ،رفت و به فرمانده خبر داد و گفت« :مواظب باش که چه میکنی ،زیرا این مرد رومی است. 27آنگاه فرمانده آمد و به او گفت :به من بگو ،آیا تو رومی هستی؟ او گفت :بله. 28و فرمانده پاسخ داد ،با مبلغ هنگفتی این آزادی را به دست آوردم .و پولس گفت :اما من آزاد به دنیا آمدم. 29آنگاه فورا ا از او جدا شدند که باید او را معاینه میکردند ،و فرمانده نیز ترسید ،چون فهمید که رومی است و چون او را بسته بود. 30روز فردا چون میدانست یقین میدانست که چرا او را متهم میکنند ،او را از بندهای خود رها کرد و به سران کاهنان و تمامی شورای ایشان امر کرد که حاضر شوند و پولس را پایین آورد و نزد ایشان گذاشت. فصل 23 1و پولس با جدیت شورا را مشاهده کرد و گفت :ای برادران ،من تا امروز با وجدان پاک در حضور خدا زندگی کرده ام. ۲و حنانیا کاهن اعظم به کسانی که در کنار او ایستاده بودند امر کرد که بر دهان او بزنند. 3پس پولس به او گفت« :ای دیوار سفید ،خدا تو را خواهد زد ،زیرا می نشینی تا مرا بر اساس شریعت داوری کنی و به من دستور می دهی که بر خلف شریعت کتک بخورم؟ 4و آنانی که آنجا ایستاده بودند گفتند :آیا کاهن اعظم خدا را دشنام میدهی؟ 5پس پولس گفت :ای برادران ،نمیدانم که او کاهن اعظم است ،زیرا مکتوب است که از حاکم قوم خود بد نگویید. 6اما چون پولس متوجه شد که یک بخش صدوقی و دیگری فریسیان هستند ،در مجلس فریاد زد که ای برادران ،من فریسی هستم ،پسر فریسی ،به امید و رستاخیز مردگان خوانده شده ام در سوال 7و چون چنین گفت ،میان فریسیان و صدوقیان نزاع برخاست و جماعت متفرق شدند. 8زیرا صدوقیان میگویند که رستاخیز نیست ،نه فرشته و نه روح ،بلکه فریسیان هر دو را اعتراف میکنند. 9و فریاد بزرگی برخاست و علمای فریسیان برخاسته ،نزاع کردند و گفتند :ما در این مرد بدی نمی یابیم ،اما اگر روح یا فرشته ای با او سخن گفته باشد ،با او جنگ نکنیم .خدایا 10و چون اختلف شدیدی برخاست ،فرمانده از ترس اینکه مبادا پولس را تکه تکه کنند ،به سربازان دستور داد که پایین بیایند و او را به زور از میان خود بگیرند و به قلعه بیاورند. 11و شب پس از آن خداوند نزد او ایستاده ،گفت « :ای پولس ،شاد باش ،زیرا همانطور که در اورشلیم درباره من شهادت دادی ،در روم نیز باید شهادت دهی. 12و چون روز شد ،برخی از یهودیان گرد آمدند و خود را به لعنت بستند و گفتند که تا پولس را نکشند نه میخورند و نه مینوشند. 13و آنها بیش از چهل نفر بودند که این توطئه را انجام داده بودند. 14و نزد رؤسای کاهنان و مشایخ آمدند و گفتند :ما خود را به لعنتی بزرگ بستهایم که تا پولس را نکشیم چیزی نخواهیم خورد. 15پس اکنون شما با شورا به رئیس فرماندهی دللت میکنید که فردا او را نزد شما بیاورد ،گویی که میخواهید در مورد او چیز دقیقتری جویا شوید. 16و چون پسر خواهر پولس از کمین آنها شنید ،رفت و داخل قلعه شد و به پولس گفت. 17آنگاه پولس یکی از سرداران را نزد خود خواند و گفت« :این جوان را نزد فرمانده بیاورید زیرا او چیزی برای گفتن دارد. 18پس او را گرفت و نزد ناخدا آورد و گفت :پولس زندانی مرا نزد خود خواند و از من خواست که این جوان را که چیزی برای گفتن به تو دارد بیاورم. 19سپس سردار دست او را گرفت و با او در خلوت رفت و از او پرسید« :چه چیزی باید به من بگویی؟» 20و او گفت :یهودیان پذیرفتهاند که از تو بخواهند که فردا پولس را به شورا بیاوری ،گویی که میخواهند تا حدودی از او پرس و جو کنند. 21ا دما تسلیم ایشان نشو ،زیرا از میان ایشان بیش از چهل نفر در کمین او نشستهاند که خود را به قسم خوردهاند که تا او را نکشند ،نه بخورند و نه بیاشامند ،و اکنون آمادهاند .به دنبال قولی از تو 22پس فرمانده ،مرد جوان را رها کرد و به او گفت :به کسی نگو که این چیزها را به من نشان دادی. 23و دو صدیست را نزد خود خواند و گفت« :در ساعت سوم شب دویست سرباز و شصت و ده سوار و دویست نیزه دار آماده کن تا به قیصریه بروند. 24و برای آنها حیواناتی تهیه کنید تا پولس را سوار کنند و او را سالم نزد فلیکس والی بیاورند. 25و به این ترتیب نامه ای نوشت: ۲۶کلودیوس لیسیاس به عالیترین فرماندار فلیکس سلم میفرستد. 27این مرد از یهودیان گرفته شد و باید از میان آنها کشته میشد ،پس من با لشکری آمدم و او را نجات دادم زیرا فهمیدم که رومی است. 28و چون میخواستم علت را بدانم که چرا او را متهم کردند ،او را به شورای آنها آوردم. 29که من متوجه شدم که او را متهم به سؤال از شریعتشان می کنند ،اما هیچ چیزی را که در خور مرگ یا قید باشد به او سپرده نشده است.
اعمال رسولن
30و چون به من گفته شد که یهودیان چگونه برای آن مرد کمین کردهاند ،فورا ا نزد تو فرستادم و به شاکیکنندگان او نیز دستور دادم که آنچه را که علیه او دارند در حضور تو بگویند .خداحافظ. 31سپس سربازان ،چنانکه امر شده بود ،پولس را گرفتند و شبانه به آنتی پاتریس آوردند. 32فردا سواران را ترک کردند تا با او بروند و به قلعه بازگشتند. 33که چون به قیصریه آمدند و نامه را به فرماندار دادند ،پولس را نیز به حضور وی عرضه کردند. 34و چون والی نامه را خواند ،پرسید که او کدام استان است؟ و چون فهمید که اهل کیلیکیه است. 35او گفت ،هنگامی که مدعیان تو نیز بیایند ،تو را خواهم شنید .و دستور داد که او را در دادگاه هیرودیس نگه دارند. فصل 24 1و بعد از پنج روز حنانیا کاهن اعظم با مشایخ و خطیبی به نام ترتولوس که فرماندار را از پولس آگاه کرد ،فرود آمد. 2و چون او را فراخواندند ،ترتولوس شروع به تهمت زدن به او کرد و گفت« :چون ما به وسیله تو از آرامش زیادی برخورداریم و به مشیت تو کارهای بسیار شایسته ای برای این قوم انجام می شود. 3ما آن را همیشه و در همه جا می پذیریم ،فیلیکس نجیب ،با کمال سپاس. 4علیرغم اینکه من بیش از این برای تو خسته کننده نباشم ،از تو می خواهم که چند کلمه از رحمت خود به ما بشنوی. 5زیرا ما این مرد را در میان تمامی یهودیان در سراسر جهان فتنهانگیز و رهبر فرقه ناصریان یافتیم. 6که او را هم رفته تا معبد را بیحرمت کند ،او را گرفتیم و میخواستیم برحسب شریعت خود داوری کنیم. 7اما لیسیاس ،ناخدا ،بر ما آمد و با خشونت بسیار او را از دست ما گرفت. 8به مدعیان خود دستور میدهد که نزد تو بیایند. 9و یهودیان نیز رضایت دادند و گفتند که اینها چنین است. 10پس پولس ،پس از آنكه والی به او اشاره كرد كه صحبت كند ،پاسخ داد« :چون میدانم كه تو سالها در این قوم قاضی بودهای ،با خوشرویی بیشتر برای خود پاسخ میدهم. 11زیرا تا بدانی که هنوز دوازده روز نیست که برای عبادت به اورشلیم رفتم. 12و مرا در معبد نیافتند که با کسی مجادله کنم و مردم را برانگیختم ،نه در کنیسهها و نه در شهر. ۱۳و نمیتوانند آنچه را که اکنون به من متهم میکنند ثابت کنند. 14اما این را برای تو اعتراف میکنم که بر اساس راهی که آنها بدعت میخوانند ،پس خدای پدران خود را میپرستم و به هر آنچه در شریعت و انبیا مکتوب است ایمان دارم. 15و به خدا امید داشته باشید که خود آنها نیز اجازه میدهند که رستاخیز مردگان عادل و ظالم باشد. 16و در اینجا من خود را به کار می گیرم تا همیشه نسبت به خدا و نسبت به مردم وجدان خالی از آزار داشته باشم. 17اکنون پس از سالها آمدم تا برای قوم خود صدقه و هدایا بیاورم. 18پس از آن برخی از یهودیان آسیایی مرا در معبد مطهر یافتند ،نه با ازدحام و نه با هیاهو. ۱۹چه کسی باید قبل از تو اینجا میبود و اعتراض میکرد ،اگر علیه من بود. 20وگرنه همینها در اینجا بگویند ،اگر در حالی که در مقابل شورا ایستادهام ،در من بدی یافتهاند، 21جز برای همین یک صدا که در میان ایشان ایستاده فریاد زدم که قیامت مردگان را لمس میکنم ،امروز از سوی شما زیر سؤال میروم. 22و چون فلیکس این چیزها را شنید ،چون از آن راه آگاهی کامل تری داشت ،آنها را به تعویق انداخت و گفت« :وقتی لیسیاس کاپیتان اعظم فرود آید ،من از همه چیز شما آگاه خواهم شد. 23و به یک صدیبان دستور داد که پولس را نگه دارد و او را آزاد کند و هیچ یک از آشنایان خود را از خدمت کردن یا آمدن نزد او منع نکند. 24و پس از چند روز ،چون فلیکس با زنش دروسیل که یهودی بود آمد ،پولس را دنبال کرد و او را در مورد ایمان به مسیح شنید. 25و چون در مورد عدالت ،اعتدال ،و داوری آینده استدلل میکرد ،فلیکس لرزید و پاسخ داد« :برای این زمان برو .وقتی فصل مناسبی داشته باشم ،تو را صدا می کنم. 26او همچنین امیدوار بود که از پولس پول به او داده شود تا او را از دست بدهد ،از این رو غالبا ا او را می فرستاد و با او گفتگو می کرد. 27اما پس از دو سال ،پورکیوس فستوس به اتاق فلیکس آمد و فلیکس که میخواست به یهودیان خوشآمد بگوید ،پولس را در بند گذاشت. فصل 25 1و چون فستوس به استان رسید ،پس از سه روز از قیصریه به اورشلیم بال رفت. 2آنگاه کاهن اعظم و رئیس یهودیان او را از پولس خبر دادند و از او التماس کردند. 3و بر او لطف خواست تا او را به اورشلیم بفرستد و در راه کمین کند تا او را بکشد. 4اما فستوس پاسخ داد که پولس را در قیصریه نگه دارند و خود او به زودی به آنجا عزیمت کند. 5پس او گفت که آنانی که در میان شما میتوانند ،با من بروند و این مرد را متهم کنند ،اگر در او شرارتی باشد. 6و چون بیش از ده روز در میان ایشان ماند ،به قیصریه رفت .و روز بعد بر کرسی داوری نشسته بود ،دستور داد که پولس را بیاورند. ۷و چون آمد ،یهودیانی که از اورشلیم فرود آمدند ،در اطراف ایستاده ،شکایتهای بسیار و سختی را علیه پولس مطرح کردند که نتوانستند آن را ثابت کنند.
اعمال رسولن
8در حالی که او برای خود پاسخ میداد« :من نه بر ضد شریعت یهودیان ،نه بر معبد ،و نه علیه قیصر ،هیچ جرمی مرتکب نشدهام. ۹ا دما ففستوس که مایل بود به یهودیان خوشی کند ،به پولهس پاسخ داد و گفت« :آیا میخواهی به اورشلیم بروی و در آنجا پیش من درباره این چیزها داوری کنی؟ 10پس پولس گفت« :من در جایگاه داوری قیصر میایستم ،جایی که باید در آنجا داوری شوم ،چنانکه تو به خوبی میدانی به یهودیان ظلمی نکردهام. ۱۱زیرا اگر مجرم باشم ،یا مرتکب کاری که شایسته مرگ باشد ،از مردن امتناع میکنم ،اما اگر هیچ یک از این چیزهایی که اینها به من تهمت میزنند وجود نداشته باشد ،کسی نمیتواند مرا به آنها تسلیم کند .من به سزار متوسل می شوم. 12پس فستوس ،چون با شورا مشورت کرد ،پاسخ داد ،آیا به قیصر متوسل شدی؟ نزد قیصر برو. 13و بعد از چند روز آگریپا پادشاه و برنیکه به قیصریه آمدند تا به فستوس سلم کنند. 14و چون روزها در آنجا بودند ،فستوس موضوع پولس را به پادشاه اعلم کرد و گفت :فلیکس مردی در بند باقی مانده است. 15هنگامی که در اورشلیم بودم ،سران کاهنان و مشایخ یهودیان به من خبر دادند و میخواستند بر او داوری کنند. 16من به او پاسخ دادم ،رومیان این طور نیستند که کسی را به مرگ تحویل دهند ،قبل از اینکه متهم ،متهمان را رو در رو داشته باشد و اجازه داشته باشد که خودش در مورد جنایتی که علیه او گذاشته شده است پاسخگو باشد. 17پس چون به اینجا آمدند ،فردا بدون تأخیر بر صندلی داوری نشستم و دستور دادم که آن مرد را بیرون آورند. 18هنگامی که شاکیان برخاستند ،آنگونه که من فکر میکردم هیچ اتهامی به او وارد نکردند: 19اما درباره خرافات خود و یکی از عیسی مرده که پولس تصدیق کرد که او زنده است ،سؤالتی از او داشتند. 20و چون در مورد چنین سؤالتی تردید داشتم ،از او پرسیدم که آیا او به اورشلیم خواهد رفت و در آنجا در مورد این امور داوری خواهد شد. 21اما چون پولس درخواست کرد که او را به آگوستوس محفوظ بدارند ،دستور دادم که او را نگه دارند تا اینکه او را نزد قیصر بفرستم. 22آنگاه اگریپا به فستوس گفت ،من نیز خود آن مرد را خواهم شنید .او گفت که فردا او را خواهید شنید. 23و فردای آن روز که آگریپا و برنیکه با شکوه فراوان آمدند و با سرداران و مردان شهر به محل شنود وارد شدند ،به فرمان فستوس پولس را بیرون آوردند. 24و فستوس گفت :اغریپا پادشاه و همه کسانی که در اینجا با ما حضور دارند ،این مرد را می بینید که جمیع انبوه یهودیان در اورشلیم و همچنین در اینجا با من برخورد کرده اند و فریاد می زنند که نباید این کار را انجام دهد .بیشتر زندگی کن 25اما چون دریافتم که او کاری در خور مرگ مرتکب نشده است و خود او به آگوستوس متوسل شده است ،تصمیم گرفتم او را بفرستم. 26که هیچ چیز قطعی ندارم که به اربابم بنویسم .از این رو ،ای اگریپا پادشاه ،او را نزد تو و مخصوصا ا پیش تو آوردم تا پس از بررسی، چیزی برای نوشتن داشته باشم. 27زیرا به نظر من غیر معقول میآید که یک زندانی را بفرستم ،و نه به جنایاتی که علیه او انجام شده است. فصل 26 1سپس آگریپا به پولس گفت ،تو اجازه داری که از جانب خودت صحبت کنی .سپس پولس دست خود را دراز کرد و به خود پاسخ داد: 2ای اگریپا پادشاه ،خود را خوشحال میدانم ،زیرا امروز در حضور تو در مورد همه چیزهایی که یهودیان به آن متهم شدهام ،پاسخ خواهم داد. ا 3مخصوصا به این دلیل که تو را در همه آداب و رسوم و مسائلی که در میان یهودیان است خبره میدانم ،بنابراین از تو میخواهم که صبورانه مرا بشنوی. 4نحوه زندگی من از دوران جوانی که در ابتدا در میان قوم خود در اورشلیم بود ،همه یهودیان را می شناسند. 5که از ابتدا مرا میشناختند ،اگر شهادت دهند که پس از سرسختترین فرقه دینمان ،فریسی زندگی میکردم. ۶و اکنون من ایستادهام و بهخاطر امید وعدهای که خدا به پدرانمان داده است ،داوری میشوم. 7به وعدهای که دوازده قبیله ما ،که بیدرنگ روز و شب خدا را خدمت میکنند ،امیدوارند که بیایند .به خاطر امید ،اگریپا پادشاه ،من از یهودیان متهم هستم. 8چرا باید برای شما چیز باورنکردنی تصور شود که خدا مردگان را زنده کند؟ 9من با خود فکر میکردم که باید کارهای زیادی برخلف نام عیسی ناصری انجام دهم. 10کاری که در اورشلیم نیز انجام دادم و بسیاری از مقدسین را که از سران کاهنان قدرت گرفته بودم در زندان محبوس کردم .و هنگامی که آنها را به قتل رساندند ،صدای خود را بر ضد آنها دادم. 11و آنها را در هر کنیسه ای اغلب تنبیه کردم و آنها را مجبور به کفر گفتن کردم .و با عصبانیت شدید بر ایشان ،ایشان را حتی تا شهرهای غریب جفا کردم. 12و چون با اختیار و مأموریت سران کاهنان به دمشق رفتم، 13ای پادشاه ،در ظهر ،در راه ،نوری از آسمان ،بر فراز درخشندگی خورشید ،دیدم که به اطراف من و آنانی که با من سفر کردند میدرخشید. 14و هنگامی که ما همه به زمین افتادیم ،صدایی شنیدم که با من صحبت می کرد و به زبان عبری می گفت " :شائول ،شائول ،چرا مرا جفا می کنی؟ لگد زدن به خارها برای تو سخت است. 15و گفتم :ای خداوند تو کیستی؟ و گفت :من عیسی هستم که تو به او جفا می کنی.
اعمال رسولن
16اما برخیز و بر پاهای خود بایست ،زیرا من به این منظور بر تو ظاهر شدهام تا تو را وزیر و شاهد هر دو این چیزهایی که دیدی ،و چیزهایی که در آنها به تو ظاهر خواهم شد ،قرار دهم. 17تو را از قوم و غیریهودیان که اکنون نزد آنها می فرستم ،رهایی می بخشم، 18تا چشمانشان را بگشایم و آنها را از تاریکی به روشنایی و از قدرت شیطان بسوی خدا برگردانم تا آمرزش گناهان و میراثی در میان آنانی که با ایمانی که در من است تقدیس شده اند دریافت کنند. 19از این رو ،ای اگریپا پادشاه ،من نسبت به رؤیای آسمانی نافرمانی نکردم. 20اما ابتدا به ایشان از دمشق و در اورشلیم و در تمام سواحل یهودا و سپس به غیریهودیان نشان داد که توبه کنند و به خدا روی آورند و کارهای شایسته توبه انجام دهند. 21به همین دلیل یهودیان مرا در معبد گرفتند و قصد کشتن من را داشتند. 22پس چون از خدا یاری گرفتم ،تا امروز ادامه میدهم و به کوچک و بزرگ شهادت میدهم ،جز آنچه که انبیا و موسی گفتهاند که باید بیاید ،چیز دیگری نمیگویم: 23تا مسیح عذاب بکشد و او اولین کسی باشد که از مردگان برخیزد و به مردم و غیریهودیان روشن کند. 24و چون برای خود چنین می گفت ،فستوس با صدای بلند گفت :پولس ،تو از خودت بیزاری .یادگیری زیاد تو را دیوانه می کند. 25اما او گفت ،فستوس نجیب ،دیوانه نیستم .اما سخنان حقیقت و هوشیاری را بیان کنید. 26زیرا که پادشاه از این چیزها میداند ،و من نیز در حضور او آزادانه سخن میگویم .زیرا این کار در گوشه ای انجام نشده است. 27ای اگریپا پادشاه ،آیا به انبیا ایمان داری؟ من می دانم که تو ایمان داری ۲۸آنگاه آگریپا به پولس گفت« :نزدیک است مرا متقاعد کنی که مسیحی باشم. 29و پولس گفت ،از خدا می خواهم که نه تنها تو ،بلکه همه کسانی که امروز مرا می شنوند ،هر دو تقریبا ا و در کل مثل من باشند ،جز این بندها. 30و چون چنین گفت ،پادشاه و فرماندار و برنیس و کسانی که با آنها نشسته بودند برخاستند. 31و چون کنار رفتند ،میان خود صحبت کردند و گفتند« :این مرد هیچ کاری در خور مرگ یا بند انجام نمیدهد. 32آنگاه اگریپا به فستوس گفت« :اگر به قیصر متوسل نمی شد ،ممکن بود این مرد آزاد شود. فصل 27 1و هنگامی که مقرر شد که ما باید به ایتالیا سفر کنیم ،پولس و برخی دیگر از زندانیان را به یکی به نام ژولیوس ،صدیقی از گروه آگوستوس تحویل دادند. 2و وارد کشتی آدرامیتیوم شدیم ،به معنای حرکت در سواحل آسیا .یکی از اریستارخوس ،مقدونی اهل تسالونیکی ،با ماست. 3و روز بعد صیدا را لمس کردیم .و ژولیوس با ادب به پولس التماس کرد و به او آزادی داد تا نزد دوستانش برود تا سرحال شود. 4و چون از آنجا به راه افتادیم ،به زیر قبرس رفتیم ،زیرا باد مخالف بود. 5و چون بر دریای قیلیقیه و پامفیلیه رفتیم ،به شهر میرا ،شهر لیکیه رسیدیم. 6و در آنجا ستیز ،کشتی اسکندریه را یافت که به سوی ایتالیا می رفت .و ما را در آن جا گذاشت. 7و چون روزهای بسیار آهسته کشتیرانی کرده بودیم و کمی به سوی کنیدوس میرسیدیم ،باد ما را رنج نمیداد ،به زیر کرت و در مقابل سالمون حرکت کردیم. 8و به سختی از آن گذشت ،به مکانی رسید که بهشت زیبا نامیده می شود .شهر لسیا در نزدیکی آن بود. 9و چون زمان زیادی سپری شد و کشتی دریانوردی خطرناک بود ،چون روزه دیگر گذشته بود ،پولس آنها را پند داد. 10و به آنها گفت« :آقایان ،من متوجه شدم که این سفر با صدمات و صدمات فراوان ،نه تنها برای بار و کشتی ،بلکه برای جان ما نیز همراه خواهد بود. 11با این حال ،صدیر به ارباب و صاحب کشتی بیشتر از آنچه پولس گفته بود ایمان آورد. 12و چون پناهگاه برای زمستان مناسب نبود ،بخشهای بیشتری توصیه کردند که از آنجا نیز عزیمت کنند ،اگر به هر طریقی میتوانستند به فنیس ،و در آنجا به زمستان برسند .که پناهگاه کرت است و به سمت جنوب غربی و شمال غربی قرار دارد. 13و چون باد جنوب به آرامی وزید ،گمان میکردند که به هدف خود رسیدهاند و از آنجا شکست خوردهاند ،در نزدیکی کرت حرکت کردند. 14اما مدتی نگذشت که باد طوفانی به نام یوروکلیدون در برابر آن برخاست. 15و چون کشتی گرفتار شد و نتوانست در برابر باد مقاومت کند ،اجازه دادیم او رانده شود. 16و با دویدن به زیر جزیرهای که کلودا نام دارد ،با قایق کار زیادی داشتیم. 17هنگامی که آنها را برداشتند ،از کمک استفاده کردند و زیر کشتی را بستند .و از ترس اینکه مبادا به شنهای روان بیفتند ،بادبانی رانده شدند و به همین ترتیب رانده شدند. 18و ما به شدت در طوفان پرتاب شدیم ،روز بعد کشتی را سبک کردند. 19و در روز سوم با دست خود كشتی را بیرون انداختیم. 20و چون نه خورشید و نه ستارگان در بسیاری از ایام ظاهر نشدند و طوفان کوچکی بر ما راه نیفتاد ،آنگاه تمام امید به نجات ما از بین رفت. 21اما پولس پس از پرهیز طولنی در میان آنها ایستاد و گفت« :آقایان ،شما باید به من گوش میدادید و از کرت رها نمیشدید و این ضرر و زیان را به دست میآورید.
اعمال رسولن
۲۲و اکنون شما را تشویق میکنم که شاد باشید ،زیرا جان هیچکس در میان شما نخواهد بود ،مگر از کشتی. ۲۳زیرا در این شب فرشته خدایی که من هستم و او را خدمت میکنم ،نزد من ایستاد. 24میگوید ،پولس نترس .تو را باید به حضور قیصر آورد. 25بنابراین ،آقایان ،خوشحال باشید ،زیرا من به خدا ایمان دارم که همانطور که به من گفته شد خواهد بود. 26اما ما باید به جزیره خاصی پرتاب شویم. 27اما هنگامی که شب چهاردهم فرا رسید ،در حالی که ما را در آدریا بال و پایین میبردند ،حدود نیمهشب ،کشتیگیران تصور کردند که به کشوری نزدیک شدهاند. 28و صدا زد و آن را بیست فتوم یافت و چون اندکی جلوتر رفتند ،دوباره صدا کردند و آن را پانزده فتوم یافتند. 29آنگاه از ترس اینکه مبادا بر صخرهها بیفتیم ،چهار لنگر از عقب انداختند و آن روز را آرزو کردند. 30و چون کشتیران میخواستند از کشتی فرار کنند ،وقتی قایق را به دریا فرود آوردند ،چنان که گویی میخواهند لنگرها را از کشتی جلو بیندازند، 31پولس به صدیر و سربازان گفت :مگر اینها در کشتی بمانند ،نجات نخواهید یافت. 32سپس سربازان طنابهای قایق را قطع کردند و او را رها کردند. 33و چون روز فرا میرسید ،پولهس همه را التماس کرد که گوشت بخورند ،و گفت« :امروز چهاردهمین روز است که درنگ کردید و روزه گرفتید و چیزی نخوردید. 34پس از شما میخواهم که گوشت بخورید ،زیرا این برای سلمتی شماست ،زیرا از سر هیچ یک از شما مویی نخواهد افتاد. 35و چون این را گفت ،نان گرفت و در حضور همه خدا را شکر کرد و چون آن را شکست ،شروع به خوردن کرد. 36آنگاه همگی خوشحال شدند و مقداری گوشت نیز خوردند. 37و ما در کشتی دویست و شصت و شانزده نفر بودیم. 38و چون به اندازه کافی خوردند ،کشتی را سبک کردند و گندم را به دریا انداختند. 39و چون روز شد ،زمین را نشناختند ،اما نهر معینی را با ساحلی یافتند که در نظر داشتند ،اگر ممکن بود ،کشتی را در آن فرو ببرند. 40و چون لنگرها را برداشتند ،خود را به دریا سپردند ،و بندهای سکان را باز کردند ،و بادبان اصلی را به سمت باد بال بردند ،و به سمت ساحل حرکت کردند. 41و در جایی که دو دریا به هم میرسیدند ،کشتی را به گل نشستند .و قسمت جلویی به سرعت چسبیده بود و غیر قابل حرکت باقی می ماند ،اما قسمت عقبی با شدت امواج شکسته شد. 42و توصیه سربازان این بود که اسیران را بکشند ،مبادا کسی از آنها شنا کند و فرار کند. 43ا دما سردار که میخواست پولهس را نجات دهد ،آنها را از هدفشان باز داشت .و دستور داد که آنها که می توانند شنا کنند ابتدا خود را به دریا بیندازند و به خشکی برسند. 44و بقیه ،برخی روی تختهها ،و برخی روی قطعات شکسته کشتی .و چنین شد که همه سالم به خشکی گریختند. فصل 28 1و هنگامی که آنها فرار کردند ،آنگاه دانستند که جزیره ملیتا نام دارد. 2و قوم وحشی به ما محبت نکردند ،زیرا آتشی افروختند و همه ما را پذیرفتند ،به خاطر باران کنونی و به دلیل سرما. 3و چون پولس دستهای از چوبها را جمع کرد و روی آتش گذاشت ،افعی از گرما بیرون آمد و بر دست او بست. 4و هنگامی که بربرها جانور سمی را دیدند که به دست او آویزان است ،بین خود گفتند« :بی شک این مرد قاتل است ،که اگر چه از دریا فرار کرده است ،اما انتقام نمیتواند زنده بماند. 5و او وحش را در آتش تکان داد و هیچ آسیبی احساس نکرد. 6لیکن آنها نگاه کردند که او باید ورم کند یا ناگهان مرده بیفتد ،اما پس از مدتی نگاه کردند و دیدند که هیچ آسیبی به او نرسیده است ،نظر خود را تغییر دادند و گفتند که او خداست. ۷در همان محله اموال رئیس جزیره که پوبلیوس نام داشت ،بود .که ما را پذیرفتند و سه روز با مهربانی به ما اسکان دادند. 8و چنین واقع شد که پدر پوبلیوس مریض تب و شار خونی دراز کشیده بود .پولس نزد او وارد شد و دعا کرد و دستهای خود را بر او گذاشت و او را شفا داد. 9پس چون این امر انجام شد ،دیگرانی نیز که در جزیره بیماری داشتند ،آمدند و شفا یافتند. 10که ما را نیز با افتخارات بسیار گرامی داشت .و چون ما رفتیم ،چیزهایی را که لزم بود به ما تحمیل کردند. 11و پس از سه ماه با کشتی اسکندریه که در جزیره زمستان گذرانده بود حرکت کردیم و علمت آن کاستور و پولوکس بود. ۱۲و در سیراکوز فرود آمدیم و سه روز در آنجا ماندیم. 13و از آنجا قطبنما را آوردیم و به رگیوم رسیدیم و پس از یک روز باد جنوب وزید و روز بعد به پوتئولی رسیدیم. 14جایی که ما برادران را یافتیم و خواستیم که هفت روز با آنها بمانیم .پس به طرف روم رفتیم. 15و از آنجا ،چون برادران از ما شنیدند ،به ملقات ما آمدند تا آنجا که تا فوروم آپی و سه میخانه ،پولس آنها را دید ،خدا را شکر کرد و شجاعت گرفت. 16و چون به روم رسیدیم ،صدیر زندانیان را به فرمانده نگهبان تسلیم کرد ،اما پولس به او اجازه داده شد تا نزد سربازی که او را نگهبانی میکرد ،تنها بماند.
اعمال رسولن
17و چنین واقع شد که پس از سه روز پولس رؤسای یهودیان را فرا خواند و چون گرد آمدند ،به ایشان گفت :ای برادران ،اگر چه من بر قوم و آداب و رسوم پدرانمان مرتکب نشده ام .اما من از اورشلیم به دست رومیان زندانی شدم. 18که وقتی مرا معاینه کردند ،مرا رها کردند ،زیرا هیچ علت مرگی در من وجود نداشت. 19اما هنگامی که یهودیان بر ضد آن صحبت کردند ،من مجبور شدم به قیصر متوسل شوم .نه اینکه من باید ملتم را متهم کنم. 20به همین دلیل شما را فرا خواندم تا شما را ببینم و با شما صحبت کنم زیرا که به امید اسرائیل به این زنجیر بسته شده ام. 21و آنها به او گفتند« :ما از یهودیه نامهای در مورد تو دریافت نکردیم ،و هیچ یک از برادرانی که آمدند به تو خبر ندادند یا نگفتند. 22اما ما میخواهیم از تو بشنویم که تو چه فکر میکنی ،زیرا در مورد این فرقه میدانیم که هر جا علیه آن سخن گفته میشود. 23و چون روزی را برای او تعیین کردند ،بسیاری به اقامتگاهش نزد او آمدند .او پادشاهی خدا را برای آنها شرح داد و شهادت داد و آنها را در مورد عیسی ،هم از طریق شریعت موسی و هم از انبیا ،از صبح تا شام متقاعد کرد. 24و برخی به آنچه گفته شد ایمان آوردند و برخی ایمان نیاوردند. 25و چون بین خود توافق نکردند ،پس از آن که پولس یک کلمه گفت ،رفتند ،روح القدس را به وسیله اشعیای نبی به پدران ما خوب گفت. 26و گفت :نزد این قوم برو و بگو :با شنیدن خواهی شنید و نخواهی فهمید .و با دیدن خواهی دید و نخواهی فهمید. 27زیرا که قلب این قوم زشت است و گوشهایشان از شنیدن کسل و چشمانشان بسته است .مبادا با چشم خود ببینند و با گوش بشنوند و با قلب خود بفهمند و تبدیل شوند و من آنها را شفا دهم. 28پس برای شما معلوم باشد که نجات خدا برای غیریهودیان فرستاده شده است و آنها آن را خواهند شنید. 29و چون او این سخنان را گفت ،یهودیان رفتند ،و در میان خود استدلل بزرگی داشتند. 30و پولس دو سال تمام در اجیر خانه خود ساکن شد و هر چه را که نزد او می آمد پذیرفت. 31با اطمینان کامل پادشاهی خدا را موعظه میکند و چیزهایی را که مربوط به خداوند عیسی مسیح است تعلیم میدهد ،کسی او را منع نمیکند.