Skip to main content

Persian - The Book of the Acts of the Apostles

Page 1

‫اعمال سوالن‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫‪1‬ای تئوفیلوس‪ ،‬رساله پیشین را از تمام آنچه عیسی شروع به انجام و تعلیم کرد‪ ،‬نوشتم‪.‬‬ ‫‪2‬تا روزی که در آن برخاسته شد‪ ،‬پس از آن به واسطه روح القدس به رسولنی که برگزیده بود احکامی داده بود‪:‬‬ ‫‪3‬او نیز پس از اشتیاق خود با براهین خطاناپذیر بسیار‪ ،‬خود را زنده نشان داد‪ ،‬در حالی که چهل روز از آنها دیده شد‪ ،‬و از چیزهای‬ ‫مربوط به ملکوت خدا سخن گفت‪:‬‬ ‫‪ ۴‬و چون با ایشان جمع شده بود‪ ،‬به ایشان امر کرد که از اورشلیم خارج نشوند‪ ،‬بلکه منتظر وعده پدر باشند‪ ،‬که او میگوید از من‬ ‫شنیدهاید‪.‬‬ ‫‪5‬زیرا یحیی حقیقتا ا با آب تعمید داد ‪.‬اما چند روز بعد با روح القدس تعمید خواهید گرفت‪.‬‬ ‫‪6‬پس چون گرد هم آمدند‪ ،‬از او پرسیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬آیا در این زمان میخواهی پادشاهی را به اسرائیل بازگردانی؟‬ ‫‪7‬و او به آنها گفت‪ ،‬این برای شما نیست که زمانها یا فصلهایی را که پدر به قدرت خود قرار داده است‪ ،‬بدانید‪.‬‬ ‫‪8‬لیکن پس از آن که روح القدس بر شما بیاید‪ ،‬قدرت خواهید یافت و در اورشلیم و در تمامی یهودیه و در سامره و تا اقصی نقاط زمین‬ ‫برای من شاهد خواهید بود‪.‬‬ ‫‪9‬و هنگامی که او این چیزها را گفت‪ ،‬در حالی که آنها می دیدند‪ ،‬او بلند شد ‪.‬و ابری او را از دیدشان دور کرد‪.‬‬ ‫‪10‬و در حالی که در حالی که او بال می رفت با استواری به آسمان نگاه می کردند‪ ،‬اینک دو مرد با لباس سفید در کنار آنها ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪11‬که همچنین گفت ‪:‬ای مردان جلیلی چرا ایستاده اید و به آسمان خیره شده اید؟ همین عیسی که از میان شما به آسمان برده شده است‪،‬‬ ‫همان گونه که او را دیدید که به آسمان رفت‪ ،‬خواهد آمد‪.‬‬ ‫‪12‬سپس از کوهی به نام زیتون به اورشلیم بازگشتند که از اورشلیم یک سفر روز سبت است‪.‬‬ ‫‪13‬و چون داخل شدند به بالخانه رفتند و پطرس و یعقوب و یوحنا و اندریاس و فیلیپ و توماس و بارتولمیوس و متی و یعقوب پسر‬ ‫آلفائوس و شمعون زلوتس در آنجا بودند ‪.‬و یهودا برادر یعقوب‪.‬‬ ‫‪14‬اینها همگی با زنان و مریم مادر عیسی و با برادرانش به دعا و نیایش ادامه دادند‪.‬‬ ‫‪15‬و در آن روزها پطرس در میان شاگردان برخاست و گفت( ‪:‬تعداد نامها با هم حدود صد و بیست بود)‪.‬‬ ‫‪16‬ای برادران‪ ،‬این کتاب مقددس باید برآورده میشد‪ ،‬که روحالقدس از زبان داوود قبل از آن درباره یهودا‪ ،‬که راهنمای کسانی بود که‬ ‫عیسی را گرفتند‪ ،‬گفت‪.‬‬ ‫‪17‬زیرا او با ما شمرده شده بود و بخشی از این خدمت را به دست آورده بود‪.‬‬ ‫‪18‬این مرد مزرعه ای را به پاداش گناه خرید ‪.‬و با سر به زمین افتاد‪ ،‬از وسط پاره شد و تمام روده هایش فوران کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و برای همه ساکنان اورشلیم شناخته شد ‪.‬به طوری که آن مزرعه را در زبان خاص آنها آکلداما‪ ،‬یعنی مزرعه خون می نامند‪.‬‬ ‫‪20‬زیرا در کتاب مزامیر نوشته شده است که مسکن او ویران شود و کسی در آن ساکن نشود و اسقف او را دیگری بگیرد‪.‬‬ ‫‪21‬پس از این مردانی که در تمام مدتی که عیسی خداوند در میان ما رفت و آمد با ما همراهی کردند‪،‬‬ ‫‪22‬از غسل تعمید یوحنا تا همان روزی که او از میان ما برگرفته شد‪ ،‬باید شخصی را منصوب کرد تا با ما شاهد رستاخیز او باشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و دو نفر را تعیین کردند‪ ،‬یوسف به نام بارساباس که یوستوس نام داشت و ماتیاس‪.‬‬ ‫‪24‬و آنها دعا کردند و گفتند« ‪:‬ای خداوند که از دل همه مردم خبر داری‪ ،‬بگو که آیا از میان این دو انتخاب کردهای‪.‬‬ ‫‪25‬تا از این خدمت و رسالتی که یهودا با معصیت از آن خارج شد‪ ،‬سهمی داشته باشد تا به جای خود برود‪.‬‬ ‫‪26‬و قرعه خود را دادند ‪.‬و قرعه بر ماتیاس افتاد ‪.‬و او با یازده رسول شمرده شد‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫‪1‬و چون روز پنطیکاست به طور کامل فرا رسید‪ ،‬همه با هم در یک مکان بودند‪.‬‬ ‫‪2‬و ناگهان صدایی از آسمان شنیده شد مانند باد شدیدی که میوزید و تمام خانهای را که در آن نشسته بودند پر کرد‪.‬‬ ‫‪3‬و زبانهای شکافته مانند آتش بر آنها ظاهر شد و بر هر یک از آنها نشست‪.‬‬ ‫‪4‬و همگی از روح القدس پر شدند و به زبانهای دیگر سخن گفتند‪ ،‬چنانکه روح به ایشان گفت‪.‬‬ ‫‪5‬و در اورشلیم یهودیان عابد از هر قوم زیر آسمان ساکن بودند‪.‬‬ ‫‪6‬و چون این صدا در خارج به گوش رسید‪ ،‬جماعت جمع شدند و گیج شدند‪ ،‬زیرا هرکس شنید که آنها به زبان خود صحبت می کنند‪.‬‬ ‫‪7‬و همگی متحیر و متحیر شده‪ ،‬به یکدیگر میگفتند« ‪:‬اینک‪ ،‬آیا همه اینان که سخن میگویند جلیلی نیستند؟‬ ‫‪8‬و چگونه می شنویم که هر کس به زبان خود که در آن متولد شده ایم؟‬ ‫‪9‬اشکانیان و مادها و عیلمیان و ساکنان بین النهرین و یهودیه و کاپادوکیه و پونتوس و آسیا‪،‬‬ ‫‪10‬فریجیا و پامفیلیا در مصر و نواحی لیبی در اطراف کورنه و غریبان روم و یهودیان و مسیحیان‪،‬‬ ‫‪11‬کرت و اعراب‪ ،‬ما آنها را می شنویم که به زبان ما کارهای شگفت انگیز خدا را بیان می کنند‪.‬‬ ‫‪12‬و همگی متحیر شده‪ ،‬در شک و تردید به یکدیگر میگفتند« ‪:‬این چیست؟‬ ‫‪13‬دیگران مسخره میکردند و میگفتند« ‪:‬اینها پر از شراب نو هستند‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪14‬ا دما پطرس با آن یازده برخاسته‪ ،‬صدای خود را بلند کرده‪ ،‬به ایشان گفت« ‪:‬ای مردان یهودا‪ ،‬و همه ساکنان اورشلیم‪ ،‬این را برای خود‬ ‫بدانید و به سخنان من گوش فرا دهید‪.‬‬ ‫‪15‬زیرا اینان مست نیستند‪ ،‬چنانکه شما گمان میکنید‪ ،‬چون ساعت سوم روز است‪.‬‬ ‫‪16‬اما این چیزی است که توسط یوئیل نبی گفته شد‪.‬‬ ‫‪17‬و خدا می گوید در روزهای آخر چنین خواهد شد که از روح خود بر هر جسمی خواهم ریخت و پسران و دختران شما نبوت خواهند‬ ‫کرد و جوانان شما رؤیاها خواهند دید و پیران شما رویاها را خواهند دید‪. :‬‬ ‫‪18‬و در آن ایام روح خود را بر بندگان و کنیزان خود خواهم ریخت ‪.‬و آنها نبوت خواهند کرد‪:‬‬ ‫‪19‬و معجزات را در آسمان بال و نشانه هایی در زمین در پایین نشان خواهم داد ‪.‬خون و آتش و بخار دود‪:‬‬ ‫‪ ۲۰‬خورشید به تاریکی و ماه به خون تبدیل خواهد شد‪ ،‬پیش از آن که آن روز بزرگ و برجسته خداوند بیاید‪.‬‬ ‫‪21‬و چنین خواهد شد که هر که نام خداوند را بخواند نجات خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪22‬ای مردان اسرائیل‪ ،‬این سخنان را بشنوید ‪.‬عیسی ناصری‪ ،‬مردی که در میان شما با معجزات و شگفتیها و نشانههایی مورد تأیید خدا‬ ‫قرار گرفت‪ ،‬همانطور که خود شما نیز میدانید‪ ،‬خدا به وسیله او در میان شما انجام داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬او را که با مشورت قاطع و پیششناخت خدا رهایی یافتید‪ ،‬گرفتهاید و به دستهای شریر مصلوب کرده و به قتل رساندید‪.‬‬ ‫‪24‬که خدا او را برانگیخت و دردهای مرگ را از دست داد‪ ،‬زیرا ممکن نبود که او را به دست آورد‪.‬‬ ‫‪25‬زیرا داود در مورد او سخن میگوید‪ ،‬من خداوند را همیشه در حضور خود پیشبینی میکردم‪ ،‬زیرا او در دست راست من است تا‬ ‫متزلزل نشم‪.‬‬ ‫‪26‬پس دلم شاد شد و زبانم شاد شد ‪.‬به علوه جسم من نیز در امید آرام خواهد گرفت‪:‬‬ ‫‪27‬زیرا جان من را در جهنم رها نمیکنی و قدوست را هم نمیگذاری که فساد ببیند‪.‬‬ ‫‪28‬راههای زندگی را به من معرفی کردی ‪.‬مرا با چهره خود سرشار از شادی خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪29‬ای برادران‪ ،‬اجازه دهید آزادانه درباره داوود پدرسالر به شما بگویم که او هم مرده و هم دفن شده است و مقبره او تا امروز با ماست‪.‬‬ ‫‪30‬پس چون نبی بود و میدانست که خدا به او سوگند یاد کرده است که از ثمره کمر او برحسب جسم‪ ،‬مسیح را برخیزد تا بر تخت او‬ ‫بنشیند‪.‬‬ ‫‪31‬او که قبلا این را دید از رستاخیز مسیح گفت که روح او در جهنم رها نشده است و بدن او فساد نمی بیند‪.‬‬ ‫‪32‬این عیسی را خدا برانگیخت و ما همه شاهد آن هستیم‪.‬‬ ‫‪33‬پس چون به دست راست خدا برافراشته شده و از پدر وعده روح القدس را دریافت کرده است‪ ،‬این را که اکنون می بینید و می شنوید‪،‬‬ ‫نازل کرده است‪.‬‬ ‫‪34‬زیرا داوود به آسمان بال نرفت‪ ،‬بلکه خود میگوید« ‪:‬خداوند به خداوند من گفت ‪:‬بر دست راست من بنشین‪.‬‬ ‫‪35‬تا زمانی که دشمنانت را زیر پای تو قرار دهم‪.‬‬ ‫‪36‬پس جمیع خاندان اسرائیل به یقین بدانند که خدا همان عیسی را که شما مصلوب کردید خداوند و مسیح ساخته است‪.‬‬ ‫‪37‬و چون این را شنیدند‪ ،‬در دل خود متاثر شدند و به پطرس و بقیه رسولن گفتند ‪:‬ای مردان و برادران‪ ،‬چه کنیم؟‬ ‫‪38‬آنگاه پطرس به آنها گفت ‪:‬توبه کنید و هر یک از شما به نام عیسی مسیح برای آمرزش گناهان تعمید دهید و عطای روح القدس را‬ ‫دریافت خواهید کرد‪.‬‬ ‫‪39‬زیرا این وعده برای شما و فرزندان شما و برای همه کسانی است که از دور هستند‪ ،‬حتی کسانی که یهوه خدای ما را خواهد خواند‪.‬‬ ‫‪40‬و با سخنان بسیار دیگر او شهادت داد و نصیحت کرد و گفت ‪:‬خود را از این نسل ناجور نجات دهید‪.‬‬ ‫‪41‬آنگاه کسانی که کلم او را با خوشحالی پذیرفتند تعمید یافتند و در همان روز حدود سه هزار نفر بر ایشان افزودند‪.‬‬ ‫‪42‬و در تعلیم و مشارکت رسولن و شکستن نان و دعاها ثابت قدم ماندند‪.‬‬ ‫‪43‬و ترس بر هر جانی فرود آمد و عجایب و نشانههای بسیار به وسیله رسولن انجام شد‪.‬‬ ‫‪44‬و همه کسانی که ایمان آوردند با هم بودند و همه چیز مشترک بودند‪.‬‬ ‫‪45‬و اموال و اموال خود را فروختند‪ ،‬و آنها را به همه مردم‪ ،‬بر حسب نیاز‪ ،‬تقسیم کردند‪.‬‬ ‫‪46‬و آنها هر روز به اتفاق در معبد می ماندند و نان را از خانه به خانه می شکستند‪ ،‬گوشت خود را با شادی و تنهای دل می خوردند‪.‬‬ ‫‪47‬خدا را ستایش میکنند و نزد همه مردم لطف دارند ‪.‬و خداوند هر روز کسانی را که باید نجات یابند به کلیسا اضافه می کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪ ۱‬و پطرس و یوحنا در ساعت دعا‪ ،‬که ساعت نهم بود‪ ،‬با هم به معبد رفتند‪.‬‬ ‫‪2‬و مردی لنگ از شکم مادرش حمل میشد که او را هر روز نزد دروازه معبدی که زیبا نامیده میشد میسپردند تا از کسانی که داخل معبد‬ ‫میشوند صدقه بخواهند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬کسی که پطرس و یوحنا را دید که در حال رفتن به معبد بودند‪ ،‬صدقه خواست‪.‬‬ ‫‪4‬و پطرس با یوحنا به او چشم دوخت و گفت ‪:‬به ما نگاه کن‪.‬‬ ‫‪5‬و او به آنها توجه کرد و انتظار داشت چیزی از آنها دریافت کند‪.‬‬ ‫‪6‬پس پطرس گفت« ‪:‬من نقره و طل ندارم ‪.‬اما آنچه را که دارم به تو می دهم ‪:‬به نام عیسی مسیح ناصری برخیز و راه برو‪.‬‬ ‫‪7‬و دست راست او را گرفت و او را بلند کرد و فورا ا پاها و استخوانهای قوزک او قوی شد‪.‬‬ ‫‪8‬و عیسی در حال جهش برخاست و راه رفت و با ایشان به معبد وارد شد و راه می رفت و می پرید و خدا را ستایش می کرد‪.‬‬ ‫‪9‬و همه مردم او را دیدند که راه می رفت و خدا را ستایش می کرد‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪10‬و دانستند که اوست که برای صدقه بر دروازه زیبای معبد مینشیند و از آنچه برای او اتفاق افتاده بود پر از شگفتی و شگفتی شدند‪.‬‬ ‫‪11‬و همانطور که مرد لنگ شفا یافته پطرس و یوحنا را در آغوش میگرفت‪ ،‬همه مردم با شگفتی در ایوانی که ایوان سلیمان نامیده میشود‪،‬‬ ‫نزد ایشان دویدند‪.‬‬ ‫‪12‬و چون پطرس آن را دید‪ ،‬به مردم پاسخ داد‪ ،‬ای مردان اسرائیل‪ ،‬چرا از این تعجب می کنید؟ یا چرا اینقدر به ما نگاه می کنید که گویی‬ ‫به قدرت یا قدوسیت خود این مرد را وادار کرده ایم راه برود؟‬ ‫‪13‬خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب‪ ،‬خدای پدران ما‪ ،‬پسر خود عیسی را جلل داده است ‪.‬او را تسلیم کردید و در حضور پیلطس او را‬ ‫انکار کردید‪ ،‬زیرا او تصمیم گرفت که او را رها کند‪.‬‬ ‫‪14‬اما شما قدوس و عادل را انکار کردید و خواستید که قاتلی به شما عطا شود‪.‬‬ ‫‪15‬و شاهزاده حیات را که خدا او را از مردگان زنده کرده بود‪ ،‬کشت ‪.‬که ما شاهد آن هستیم‪.‬‬ ‫‪16‬و نام او از طریق ایمان به نام او‪ ،‬این مرد را که میبینید و میشناسید‪ ،‬قوی ساخته است ‪:‬آری‪ ،‬ایمانی که به وسیله او است‪ ،‬این سلمت‬ ‫کامل را در حضور همه شما به او بخشیده است‪.‬‬ ‫‪17‬و اکنون‪ ،‬برادران‪ ،‬میدانم که شما از روی نادانی این کار را انجام دادید‪ ،‬همانطور که حاکمان شما نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪18‬ا دما آن چیزهایی را که خدا قبلا به زبان جمیع انبیای خود نشان داده بود که مسیح عذاب میکشد‪ ،‬او به انجام رساند‪.‬‬ ‫‪19‬پس توبه کنید‪ ،‬و تبدیل شوید‪ ،‬تا گناهان شما محو شود‪ ،‬هنگامی که زمانهای شادابی از حضور خداوند فرا خواهد رسید‪.‬‬ ‫‪20‬و او عیسی مسیح را که قبلا برای شما موعظه شده بود‪ ،‬خواهد فرستاد‪:‬‬ ‫‪21‬که آسمان باید او را تا زمان بازگرداندن همه چیز‪ ،‬که خدا به زبان همه انبیای مقدس خود از آغاز جهان گفته است‪ ،‬پذیرا شود‪.‬‬ ‫‪22‬زیرا موسی به راستی به پدران گفت ‪:‬خداوند‪ ،‬خدای شما‪ ،‬نبی را از میان برادرانتان‪ ،‬مانند من‪ ،‬برای شما برخواهد انگیخت ‪.‬او را در‬ ‫همه چیز خواهید شنید‪ ،‬هر چه او به شما بگوید‪.‬‬ ‫‪23‬و چنین خواهد شد که هر شخصی که آن پیامبر را نشنود‪ ،‬از میان مردم هلک خواهد شد‪.‬‬ ‫‪24‬آری‪ ،‬و تمامی انبیا از سموئیل و کسانی که پس از آن میآیند‪ ،‬به همان اندازه که گفتهاند‪ ،‬درباره این ایام پیشگویی کردهاند‪.‬‬ ‫‪25‬شما فرزندان انبیا و عهدی هستید که خدا با پدران ما بست و به ابراهیم گفت‪ ،‬و در نسل تو همه اقوام زمین برکت خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬خدا پس از برانگیختن پسر خود عیسی‪ ،‬ابتدا برای شما‪ ،‬او را فرستاد تا شما را برکت دهد و هر یک از شما را از گناهان خود دور‬ ‫سازد‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪1‬و چون با مردم صحبت میکردند‪ ،‬کاهنان و رئیس معبد و صدوقیان بر ایشان آمدند‪،‬‬ ‫‪2‬از اینکه مردم را تعلیم دادند و قیام مردگان را به وسیله عیسی موعظه کردند‪ ،‬ناراحت شدند‪.‬‬ ‫‪3‬و بر ایشان دست گذاشتند و ایشان را تا روز بعد نگه داشتند‪ ،‬زیرا که عصر بود‪.‬‬ ‫‪4‬ا دما بسیاری از آنان که این کلم را شنیدند ایمان آوردند ‪.‬و تعداد مردان حدود پنج هزار نفر بود‪.‬‬ ‫‪5‬و در روز فردا واقع شد که حکام و مشایخ و علمای ایشان‪،‬‬ ‫‪6‬و حناس کاهن اعظم و قیافا و یوحنا و اسکندر و بسیاری از اقوام کاهن اعظم در اورشلیم جمع شدند‪.‬‬ ‫‪7‬و چون آنها را در میان نهادند‪ ،‬پرسیدند ‪:‬به چه قدرتی یا به چه نامی این کار را کردید؟‬ ‫‪8‬آنگاه پطرس که از روح القدس پر شده بود‪ ،‬به ایشان گفت ‪:‬ای حاکمان قوم و بزرگان اسرائیل‪،‬‬ ‫‪9‬اگر امروز در مورد عمل نیکی که به انسان ناتوان انجام شده است‪ ،‬بررسی میشویم‪ ،‬به چه وسیله او شفا مییابد‪.‬‬ ‫‪10‬همه شما و تمامی قوم اسرائیل بدانند که به نام عیسی مسیح ناصری‪ ،‬که او را مصلوب کردید‪ ،‬که خدا او را از مردگان برخیزانید‪ ،‬این‬ ‫شخص به وسیله او در اینجا در حضور شما سالم ایستاده است‪.‬‬ ‫‪11‬این سنگی است که از شما سازندهها نادیده گرفته شد و سر گوشه شد‪.‬‬ ‫‪12‬و در دیگری نجات نیست‪ ،‬زیرا در زیر آسمان هیچ نام دیگری به مردم داده نشده است تا به وسیله آن نجات یابیم‪.‬‬ ‫‪13‬و چون جسارت پطرس و یوحنا را دیدند و دریافتند که آنها مردانی نادان و نادان هستند‪ ،‬شگفت زده شدند ‪.‬و از ایشان شناختند که با‬ ‫عیسی بوده اند‪.‬‬ ‫‪14‬و با دیدن مردی که شفا یافته بود با ایشان ایستاده بود‪ ،‬نتوانستند چیزی بر خلف آن بگویند‪.‬‬ ‫‪15‬ا دما چون امر فرمودند که از شورا بیرون بروند‪ ،‬با خود مشورت کردند‪.‬‬ ‫‪16‬گفت ‪:‬با این مردان چه کنیم؟ زیرا که معجزه قابل توجهی که توسط آنها انجام شده است برای همه ساکنان اورشلیم آشکار است ‪.‬و ما‬ ‫نمی توانیم آن را انکار کنیم‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪17‬ا دما چون دیگر در میان مردم شیوع پیدا نکند‪ ،‬آنها را شدیدا تهدید کنیم که از این پس با کسی به این نام سخن نگویند‪.‬‬ ‫‪18‬و آنها را صدا زدند و امر کردند که اصلا به نام عیسی سخن نگویند و تعلیم ندهند‪.‬‬ ‫‪19‬اما پطرس و یوحنا پاسخ دادند و به آنها گفتند ‪:‬آیا در نظر خدا درست است که به شما بیشتر از خدا گوش فرا دهیم‪ ،‬شما قضاوت کنید‪.‬‬ ‫‪20‬زیرا نمیتوانیم چیزهایی را که دیدهایم و شنیدهایم بگوییم‪.‬‬ ‫‪21‬پس چون آنها را تهدید کردند‪ ،‬آنها را رها کردند‪ ،‬چون چیزی نیافتند که چگونه آنها را مجازات کنند‪ ،‬زیرا همه مردم به خاطر آنچه‬ ‫انجام شده بود‪ ،‬خدا را تمجید کردند‪.‬‬ ‫‪22‬زیرا آن مرد بالی چهل سال داشت که این معجزه شفا را بر او نشان داد‪.‬‬ ‫‪23‬و چون رها شدند‪ ،‬به گروه خود رفتند‪ ،‬و همه آنچه را که سران کاهنان و بزرگان به آنها گفته بودند گزارش کردند‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪24‬و چون این را شنیدند‪ ،‬صدای خود را یکپارچه به سوی خدا بلند کردند و گفتند« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬تو خدایی هستی که آسمان و زمین و دریا‬ ‫و هر چه در آنهاست را آفریدی‪.‬‬ ‫‪25‬کیست که به زبان غلم تو داوود گفته است که چرا امتها خشمگین شدند و قوم چیزهای بیهوده تصور کردند؟‬ ‫‪26‬پادشاهان زمین برخاستند و فرمانروایان بر ضد خداوند و مسیح او گرد آمدند‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا به راستی بر علیه فرزند مقدس تو عیسی که او را مسح کردی‪ ،‬هیرودیس و پونتیوس پیلطس با غیریهودیان و قوم اسرائیل گرد‬ ‫آمدند‪.‬‬ ‫‪28‬زیرا هر آنچه را که دست و نصیحت تو از قبل تعیین کرده است‪ ،‬انجام دهی‪.‬‬ ‫‪29‬و اکنون‪ ،‬خداوند‪ ،‬تهدیدهای آنها را بنگر‪ ،‬و به بندگانت عطا کن که با تمام جسارت سخن تو را بگویند‪،‬‬ ‫‪30‬با دراز کردن دست خود برای شفا ‪.‬و تا نشانه ها و معجزات به نام فرزند مقدس تو عیسی انجام شود‪.‬‬ ‫‪31‬و چون دعا كردند‪ ،‬مكانى كه در آنجا جمع شده بودند متزلزل شد ‪.‬و همه از روح القدس پر شدند و کلم خدا را با شهامت بیان کردند‪.‬‬ ‫‪32‬و بسیاری از ایمانداران یک دل و یک جان بودند ‪.‬اما آنها همه چیز مشترک داشتند‪.‬‬ ‫‪33‬و رسولن با قدرت عظیم بر رستاخیز عیسی خداوند شهادت دادند و فیض عظیم بر همه آنها بود‪.‬‬ ‫‪34‬و در میان آنها هیچ کمبودی نبود‪ ،‬زیرا که صاحبان زمین یا خانه آنها را فروختند و بهای چیزهای فروخته شده را آوردند‪.‬‬ ‫‪35‬و آنها را بر پای رسولن گذاشت و به هر کس بر حسب نیاز تقسیم شد‪.‬‬ ‫‪36‬و یوشس که رسولن او را برنابا نامیدند (که به تعبیر پسر تسلی میگویند )لوی و اهل قبرس بود‪.‬‬ ‫‪37‬با داشتن زمین‪ ،‬آن را فروخت و پول را آورد و به پای رسولن گذاشت‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪1‬اما مردی به نام حانیا با همسرش سافیرا ملکی را فروخت‪،‬‬ ‫‪2‬و بخشی از قیمت را که همسرش نیز از آن آگاه بود‪ ،‬پس گرفت و مقداری را آورد و آن را به پای رسولن گذاشت‪.‬‬ ‫‪3‬اما پطرس گفت‪ ،‬حنانیا‪ ،‬چرا شیطان قلب تو را پر کرده است که به روح القدس دروغ بگویی و بخشی از قیمت زمین را نگه داری؟‬ ‫‪4‬تا زمانی که باقی ماند‪ ،‬آیا مال تو نبود؟ و آیا پس از فروختن آن در اختیار تو نبود؟ چرا این چیز را در دل خود تصور کردی؟ تو به‬ ‫مردم دروغ نگفتی‪ ،‬بلکه به خدا‪.‬‬ ‫‪5‬و حنانیا با شنیدن این سخنان به زمین افتاد و روح را تسلیم کرد و ترس شدیدی بر همه کسانی که این چیزها را شنیدند‪ ،‬در آمد‪.‬‬ ‫‪6‬و جوانان برخاستند‪ ،‬او را زخمی کردند و بیرون بردند و دفن کردند‪.‬‬ ‫‪7‬و حدود سه ساعت بعد بود که همسرش که نمی دانست چه کار شده است‪ ،‬وارد شد‪.‬‬ ‫‪8‬و پطرس به او پاسخ داد‪ ،‬به من بگو که آیا زمین را به این قیمت فروختی؟ و او گفت ‪:‬بله‪ ،‬برای این همه‪.‬‬ ‫‪9‬پس پطرس به او گفت« ‪:‬چطور با هم توافق کردید که روح خداوند را امتحان کنید؟ اینک پاهای آنانی که شوهرت را دفن کرده اند بر در‬ ‫است و تو را بیرون خواهند برد‪.‬‬ ‫‪10‬آنگاه زن فورا ا به پای او افتاد و روح را تسلیم کرد و مردان جوان وارد شدند و او را مرده یافتند و او را بیرون آوردند و نزد شوهرش‬ ‫دفن کردند‪.‬‬ ‫‪11‬و ترس شدیدی بر تمام کلیسا و بر همه کسانی که این چیزها را شنیدند فرا گرفت‪.‬‬ ‫‪12‬و به دست رسولن نشانهها و شگفتیهای بسیاری در میان مردم پدید آمد( ‪.‬و همه با هم در ایوان سلیمان بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و از بقیه هیچ کس جرأت نمی کرد به آنها ملحق شود‪ ،‬بلکه مردم آنها را بزرگ می کردند‪.‬‬ ‫‪14‬و مؤمنان بیشتر به خداوند افزوده شدند‪ ،‬مردان و زنان بسیاری)‪.‬‬ ‫‪15‬تا آنجا که بیماران را به کوچهها بیرون آوردند و بر تختها و کاناپهها میگذاشتند تا حداقل سایهی پطرس که از آنجا میگذرد بر برخی از‬ ‫آنها سایه افکند‪.‬‬ ‫‪16‬و انبوهی از شهرهای اطراف به اورشلیم آمدند و مریضان و کسانی را که از ارواح ناپاک مضطرب شده بودند آوردند و همه شفا‬ ‫یافتند‪.‬‬ ‫‪17‬آنگاه کاهن اعظم و همه کسانی که با او بودند (که فرقه صدوقیان است )برخاستند و پر از خشم شدند‪.‬‬ ‫‪18‬و دست خود را بر رسولن گذاشته‪ ،‬آنها را در زندان عمومی قرار دادند‪.‬‬ ‫‪19‬اما فرشته خداوند شبانه درهای زندان را باز کرد و آنها را بیرون آورد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲۰‬بروید‪ ،‬بایستید و تمام سخنان این زندگی را در معبد به مردم بگویید‪.‬‬ ‫‪21‬و چون این را شنیدند‪ ،‬صبح زود به معبد وارد شدند و تعلیم دادند ‪.‬اما کاهن اعظم و کسانی که با او بودند آمدند‪ ،‬شورا و تمامی مجلس‬ ‫سنای بنی اسرائیل را فراخواندند و به زندان فرستادند تا آنها را بیاورند‪.‬‬ ‫‪22‬اما چون مأموران آمدند و آنها را در زندان نیافتند‪ ،‬برگشتند و گفتند‪:‬‬ ‫‪23‬و گفتیم« ‪:‬زندان را حقیقتا ا دیدیم که با امنیت کامل بسته شدهایم‪ ،‬و نگهبانان بیرون جلوی درها ایستادهاند‪.‬‬ ‫‪24‬و هنگامی که کاهن اعظم و رئیس معبد و سران کاهنان این چیزها را شنیدند‪ ،‬از آنها شک کردند که این امر به کجا خواهد رسید‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه یکی آمد و به آنها خبر داد و گفت« ‪:‬اینک مردانی که شما زندانی کردهاید‪ ،‬در معبد ایستادهاند و به مردم تعلیم میدهند‪.‬‬ ‫‪26‬سپس ناخدا با افسران رفت و بدون خشونت آنها را آورد زیرا از مردم می ترسیدند مبادا سنگسار شوند‪.‬‬ ‫‪27‬و چون ایشان را آوردند‪ ،‬ایشان را نزد شورا گذاشتند و کاهن اعظم از ایشان پرسید‪:‬‬ ‫‪28‬و گفت« ‪:‬آیا ما سخت به شما دستور ندادیم که به این نام تعلیم ندهید؟ و اینک اورشلیم را با تعالیم خود پر کرده اید و می خواهید خون‬ ‫این مرد را بر ما بیاورید‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪29‬آنگاه پطرس و حواریون دیگر پاسخ دادند و گفتند ‪:‬ما باید خدا را به جای مردم اطاعت کنیم‪.‬‬ ‫‪30‬خدای پدران ما عیسی را که شما او را کشتید و به درختی آویزان کردید‪ ،‬زنده کرد‪.‬‬ ‫‪31‬خدا او را با دست راست خود برافراشت تا شاهزاده و نجات دهنده باشد تا به اسرائیل توبه کند و گناهان را ببخشد‪.‬‬ ‫‪32‬و ما شاهدان او بر این چیزها هستیم ‪.‬و همچنین روح القدس که خدا به اطاعت کنندگان از او عطا کرده است‪.‬‬ ‫‪33‬چون این را شنیدند‪ ،‬دلشان بریده شد و برای کشتن آنها مشورت کردند‪.‬‬ ‫‪34‬آنگاه یکی از فریسیها به نام جمالئیل‪ ،‬که در میان تمام مردم شهرت داشت‪ ،‬در مجلس برخاست و دستور داد که رسولن را کمی بیرون‬ ‫بیاورند‪.‬‬ ‫‪35‬و به آنها گفت ‪:‬ای مردان اسرائیل‪ ،‬مراقب خود باشید که در مورد این مردان چه می خواهید بکنید‪.‬‬ ‫‪36‬زیرا پیش از این ایام تئوداس برخاست و خود را مباهات کرد که کسی است ‪.‬که تعدادی از مردان‪ ،‬حدود چهارصد نفر‪ ،‬به آنها پیوستند ‪.‬‬ ‫و همه کسانی که از او اطاعت کردند پراکنده شدند و نابود شدند‪.‬‬ ‫‪37‬پس از این مرد‪ ،‬یهودای جلیلی در ایام مالیات برخاست و بسیاری از مردم را به دنبال خود کشاند ‪.‬او نیز هلک شد ‪.‬و همه‪ ،‬حتی‬ ‫کسانی که از او اطاعت کردند‪ ،‬پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪38‬و اکنون به شما می گویم‪ ،‬از این مردان خودداری کنید‪ ،‬و آنها را رها کنید‪ ،‬زیرا اگر این نصیحت یا این کار از جانب مردم باشد‪ ،‬نابود‬ ‫خواهد شد‪.‬‬ ‫‪39‬اما اگر از خدا باشد‪ ،‬نمیتوانید آن را براندازید ‪.‬مبادا حتی برای جنگ با خدا پیدا شوید‪.‬‬ ‫‪40‬و با او موافقت کردند و چون رسولن را خوانده‪ ،‬آنها را زدند‪ ،‬امر کردند که به نام عیسی صحبت نکنند و آنها را رها کردند‪.‬‬ ‫‪41‬و از حضور شورا بیرون رفتند و خوشحال شدند که برای نام او سزاوار شرمساری شمرده شدند‪.‬‬ ‫‪42‬و هر روز در معبد و در هر خانه‪ ،‬از تعلیم و موعظه عیسی مسیح دست برنمیداشتند‪.‬‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫‪1‬و در آن روزها‪ ،‬چون تعداد شاگردان زیاد شد‪ ،‬زمزمه یونانیان بر ضد عبرانیان برخاست‪ ،‬زیرا بیوههای ایشان در خدمت روزانه نادیده‬ ‫گرفته میشدند‪.‬‬ ‫‪2‬آنگاه آن دوازده انبوه شاگردان را نزد خود فراخواندند و گفتند ‪:‬دلیل نیست که کلم خدا را ترک کنیم و میزها را خدمت کنیم‪.‬‬ ‫‪3‬بنابراین‪ ،‬ای برادران‪ ،‬در میان خود هفت مرد عادل‪ ،‬سرشار از روحالقدس و حکمت را بررسی کنید‪ ،‬که میتوانیم آنها را برای این کار‬ ‫منصوب کنیم‪.‬‬ ‫‪4‬اما ما خود را پیوسته به دعا و خدمت کلم خواهیم داد‪.‬‬ ‫‪5‬و این سخن‪ ،‬همه جماعت را پسندید‪ ،‬و استیفان را‪ ،‬مردی سرشار از ایمان و روحالقدس‪ ،‬و فیلیپ‪ ،‬و پروکوروس‪ ،‬و نیکانور‪ ،‬و تیمون‪،‬‬ ‫و پارمناس‪ ،‬و نیکلس را که از انطاکیه دیندار بود‪ ،‬برگزیدند‪.‬‬ ‫‪6‬او را نزد رسولن گذاشتند و چون دعا کردند‪ ،‬دست بر ایشان نهادند‪.‬‬ ‫‪7‬و کلم خدا افزایش یافت ‪.‬و تعداد شاگردان در اورشلیم بسیار زیاد شد ‪.‬و گروه بزرگی از کاهنان مطیع ایمان بودند‪.‬‬ ‫‪8‬و استیفان پر از ایمان و قدرت‪ ،‬در میان مردم معجزات و معجزات بزرگ انجام داد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه عدهای از کنیسه که کنیسه لیبرتینها و کورنیان و اسکندریان و از آنها اهل کیلیکیه و آسیا نامیده میشود‪ ،‬با استیفان به نزاع‬ ‫برخاستند‪.‬‬ ‫‪10‬و نتوانستند در برابر حکمت و روحی که با آن سخن می گفت مقاومت کنند‪.‬‬ ‫‪11‬آنگاه مردان را سرکوب کردند و گفتند ‪:‬شنیدیم که او سخنان کفرآمیز علیه موسی و خدا میگفت‪.‬‬ ‫‪12‬و مردم و مشایخ و علما را برانگیختند و بر او آمدند و او را گرفتند و به مجلس آوردند‪.‬‬ ‫‪13‬و شاهدان دروغین قرار دهید که میگویند« ‪:‬این مرد از گفتن سخنان کفرآمیز علیه این مکان مقدس و شریعت دست برنمیدارد‪.‬‬ ‫‪14‬زیرا شنیدهایم که او میگوید که این عیسی ناصری این مکان را ویران خواهد کرد و رسومی را که موسی به ما داده بود تغییر خواهد‬ ‫داد‪.‬‬ ‫‪15‬و همه کسانی که در شورا نشسته بودند‪ ،‬با استواری به او نگاه می کردند‪ ،‬چهره او را مانند چهره فرشته دیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪1‬آنگاه کاهن اعظم گفت ‪:‬آیا اینها چنین است؟‬ ‫‪2‬و گفت ‪:‬ای برادران و پدران‪ ،‬گوش کنید ‪.‬خدای جلل بر پدر ما ابراهیم ظاهر شد‪ ،‬زمانی که در بین النهرین بود‪ ،‬قبل از اینکه در چاران‬ ‫ساکن شود‪.‬‬ ‫‪3‬و به او گفت ‪:‬از سرزمین خود و از قوم خود بیرون برو و به سرزمینی که به تو نشان خواهم داد بیا‪.‬‬ ‫‪4‬پس از سرزمین کلدانیان بیرون آمد و در چاران ساکن شد و از آنجا چون پدرش مرد‪ ،‬او را به این سرزمین که اکنون در آن ساکن‬ ‫هستید‪ ،‬برد‪.‬‬ ‫‪5‬و هیچ ارثی در آن به او نداد‪ ،‬نه‪ ،‬نه به اندازهای که پایش را بگذارد‪ ،‬اما قول داد که آن را به عنوان ملک به او و به نسل او پس از خود‬ ‫بدهد‪ ،‬در حالی که هنوز فرزندی نداشت‪. .‬‬ ‫‪6‬و خدا چنین گفت که ذریت او در سرزمین غریب ساکن شوند ‪.‬و آنها را به اسارت درآورند و چهارصد سال بدیشان کنند‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪7‬خداوند گفت‪ ،‬قومی را که اسارت آنها خواهند بود‪ ،‬داوری خواهم کرد و پس از آن بیرون خواهند آمد و در این مکان مرا خدمت خواهند‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪8‬و عهد ختنه را به او داد و ابراهیم اسحاق را آورد و او را در روز هشتم ختنه کرد ‪.‬و اسحاق یعقوب را آورد ‪.‬و یعقوب دوازده پدرسالر‬ ‫را آورد‪.‬‬ ‫‪9‬و پدرسالران با حسادت یوسف را به مصر فروختند‪ ،‬اما خدا با او بود‪.‬‬ ‫‪10‬و او را از تمام مصیبتهایش رهایی بخشید و در نظر فرعون پادشاه مصر به او لطف و حکمت بخشید ‪.‬و او را فرماندار مصر و تمام‬ ‫خانه اش کرد‪.‬‬ ‫‪11‬و در تمام سرزمین مصر و کنعان تنگی و مصیبت عظیم رخ داد و پدران ما روزی نیافتند‪.‬‬ ‫‪12‬اما چون یعقوب شنید که در مصر ذرت وجود دارد‪ ،‬ابتدا پدران ما را فرستاد‪.‬‬ ‫‪13‬و در بار دوم یوسف به برادران خود شناخته شد ‪.‬و اقوام یوسف به فرعون معلوم شد‪.‬‬ ‫‪14‬پس یوسف فرستاد و پدرش یعقوب و تمام اقوامش را که شصت و پانزده نفر بودند‪ ،‬نزد خود خواند‪.‬‬ ‫‪15‬پس یعقوب به مصر فرود آمد و او و پدران ما مردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و به سیخیم برده شده‪ ،‬در قبری که ابراهیم به مبلغی از پسران عمور پدر سیخیم خریده بود‪ ،‬گذاشتند‪.‬‬ ‫‪17‬ا دما چون زمان وعدهای که خدا به ابراهیم قسم خورده بود نزدیک شد‪ ،‬قوم در مصر زیاد و زیاد شدند‪.‬‬ ‫‪18‬تا اینکه پادشاه دیگری برخاست که یوسف را نشناخت‪.‬‬ ‫‪19‬همانها با اقوام ما حیلهگرانه رفتار کردند‪ ،‬و پدران ما را بدی کرد تا فرزندان خردسال خود را بیرون کنند تا زنده نمانند‪.‬‬ ‫‪20‬در آن زمان موسی متولد شد و بسیار زیبا بود و سه ماه در خانه پدر خود پرورش یافت‪.‬‬ ‫‪21‬و چون او را بیرون کردند‪ ،‬دختر فرعون او را برگرفت و برای پسر خود پرورش داد‪.‬‬ ‫‪22‬و موسی در تمام حکمت مصریان آموخته بود و در گفتار و کردار توانا بود‪.‬‬ ‫‪23‬و چون چهل ساله شد‪ ،‬به دلش آمد تا برادرانش بنی اسرائیل را ببیند‪.‬‬ ‫‪24‬و چون یکی از آنها را دید که به ستم میآید‪ ،‬از او دفاع کرد و انتقام ستمدیده را گرفت و مصری را زد‪.‬‬ ‫‪25‬زیرا گمان میکرد که برادرانش میدانستند که چگونه خدا به دست خود آنها را رهایی میبخشد‪ ،‬اما آنها نفهمیدند‪.‬‬ ‫‪26‬و روز بعد او خود را به آنها نشان داد در حالی که آنها نزاع می کردند‪ ،‬و می خواست آنها را دوباره با هم کنار بگذارد‪ ،‬و گفت ‪:‬‬ ‫آقایان‪ ،‬شما برادران هستید ‪.‬چرا به یکدیگر ظلم می کنید؟‬ ‫‪27‬اما کسی که به همسایه خود ستم کرد او را بیرون کرد و گفت" ‪:‬چه کسی تو را بر ما حاکم و قاضی قرار داد؟"‬ ‫‪28‬آیا مرا میکشی‪ ،‬همانطور که دیروز مصری را کردی؟‬ ‫‪29‬پس موسی با این گفتار گریخت و در سرزمین مادیان غریب بود و در آنجا دو پسر به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪30‬و چون چهل سال تمام شد‪ ،‬در بیابان کوه سینا فرشته خداوند در شعله آتش در بوته ای بر او ظاهر شد‪.‬‬ ‫‪31‬وقتی موسی آن را دید‪ ،‬از این منظره تعجب کرد و چون نزدیک میشد تا آن را ببیند‪ ،‬صدای خداوند به او رسید‪.‬‬ ‫‪32‬و گفت ‪:‬من خدای پدران تو‪ ،‬خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم ‪.‬سپس موسی به خود لرزید و جرأت نکرد که ببیند‪.‬‬ ‫‪33‬آنگاه خداوند به او گفت« ‪:‬کفشهایت را از پاهایت درآور‪ ،‬زیرا مکانی که در آن ایستادهای زمین مقدس است‪.‬‬ ‫‪34‬من مصیبت قوم خود را که در مصر است دیدم و ناله ایشان را شنیدم و برای رهایی ایشان فرود آمدم ‪.‬و اکنون بیا‪ ،‬تو را به مصر می‬ ‫فرستم‪.‬‬ ‫‪35‬این موسی را که آنها را رد کردند و گفتند ‪:‬چه کسی تو را حاکم و قاضی قرار داد؟ همان را خدا فرستاد تا به دست فرشته ای که در‬ ‫بوته بر او ظاهر شد فرمانروا و نجات دهنده باشد‪.‬‬ ‫‪36‬پس از آنكه چهل سال در زمین مصر و در دریای سرخ و در بیابان عجایب و نشانهها را نشان داد‪ ،‬ایشان را بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪37‬این همان موسی است که به بنیاسرائیل گفت« ‪:‬یو هه ووه‪ ،‬خدای شما‪ ،‬نبی از برادرانتان‪ ،‬مانند من‪ ،‬برای شما برمیانگیزد ‪.‬او را خواهید شنید‬ ‫‪38‬این اوست که در کلیسای بیابان با فرشتهای که در کوه سینا با او سخن میگفت و با پدران ما بود‪.‬‬ ‫‪39‬که پدران ما از او اطاعت نکردند‪ ،‬بلکه او را از خود بیرون کردند و در دلهای خود به مصر بازگشتند‪.‬‬ ‫‪40‬و به هارون گفت« ‪:‬ما را خدایان قرار ده تا پیشاپیش ما بروند‪ ،‬زیرا این موسی که ما را از زمین مصر بیرون آورد‪ ،‬نمیدانیم که او چه‬ ‫میشود‪.‬‬ ‫‪41‬و در آن روزها گوساله ای ساختند و برای بت قربانی کردند و از کارهای دست خود شادی کردند‪.‬‬ ‫‪42‬سپس خدا برگشته‪ ،‬آنها را به سجده لشکر آسمان سپرد ‪.‬همانطور که در کتاب انبیا نوشته شده است‪ ،‬ای خاندان اسرائیل‪ ،‬آیا در مدت‬ ‫چهل سال در بیابان برای من جانوران کشته شده و قربانی تقدیم کرده اید؟‬ ‫‪43‬آری‪ ،‬شما خیمه مولوخ و ستاره خدای خود رامفان را که برای پرستش آنها ساختید‪ ،‬برگرفتید و من شما را به آن سوی بابل خواهم برد‪.‬‬ ‫‪44‬پدران ما خیمه شهادت را در بیابان داشتند‪ ،‬چنانکه او با موسی صحبت میکرد تا آن را مطابق آنچه دیده بود بسازد‪.‬‬ ‫‪45‬که پدران ما نیز که پس از آن آمدند‪ ،‬با عیسی به تصرف غیریهودانی که خدا آنها را از حضور پدران ما تا ایام داوود بیرون کرد‪،‬‬ ‫آوردند‪.‬‬ ‫‪46‬که در پیشگاه خدا فیض یافت و خواست تا خیمه ای برای خدای یعقوب بیابد‪.‬‬ ‫‪47‬اما سلیمان برای او خانه ای ساخت‪.‬‬ ‫‪48‬ا دما حق تعالی در معابد دست ساز ساکن نیست ‪.‬همانطور که پیامبر می فرماید‬ ‫‪49‬آسمان تخت من است و زمین پای من است‪ ،‬چه خانه ای برای من خواهی ساخت؟ خداوند می گوید ‪:‬یا جای استراحت من چیست؟‬ ‫‪50‬آیا دست من همه این چیزها را نساخته است؟‬ ‫‪51‬ای سرسختان و از نظر دل و گوش ختنه نشدهها‪ ،‬همیشه در برابر روحالقدس مقاومت میکنید‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪52‬پدران شما کدام یک از پیامبران را مورد آزار و اذیت قرار نداده اند؟ و آنها را که قبلا از آمدن عادل خبر داده بودند‪ ،‬کشتند ‪.‬که شما‬ ‫اکنون خائن و قاتل آنها بوده اید‪.‬‬ ‫‪53‬که شریعت را به دستور فرشتگان پذیرفتهاند و آن را نگاه نداشتهاند‪.‬‬ ‫‪54‬چون این سخنان را شنیدند‪ ،‬دلشان بریده شد و بر او دندان قروچه کردند‪.‬‬ ‫‪55‬اما او که از روح القدس پر شده بود‪ ،‬با استواری به آسمان نگاه کرد و جلل خدا و عیسی را دید که در سمت راست خدا ایستاده است‪.‬‬ ‫‪56‬و گفت ‪:‬اینک من آسمانها را می بینم که باز شده و پسر انسان در سمت راست خدا ایستاده است‪.‬‬ ‫‪57‬آنگاه با صدای بلند فریاد زدند و گوشهای خود را بستند و یکپارچه بر او دویدند‪.‬‬ ‫‪58‬و او را از شهر بیرون انداخته‪ ،‬سنگسار كردند و شاهدان جامههای خود را پیش پای جوانی كه شائول نام داشت‪ ،‬نهادند‪.‬‬ ‫‪59‬و استیفان را سنگسار کردند و خدا را خواند و گفت ‪:‬خداوندا عیسی روح مرا بپذیر‪.‬‬ ‫‪60‬و او زانو زد و با صدای بلند فریاد زد« ‪:‬خداوندا‪ ،‬این گناه را به عهده آنها مکن ‪.‬و چون این را گفت‪ ،‬به خواب رفت‪.‬‬ ‫فصل ‪8‬‬ ‫‪1‬و شائول به مرگ خود رضایت داد ‪.‬و در آن زمان آزار و اذیت شدیدی بر کلیسای اورشلیم شد ‪.‬و همه در نواحی یهودا و سامره پراکنده‬ ‫شدند‪ ،‬جز رسولن‪.‬‬ ‫‪2‬و مردان عابد استیفان را به دفن او بردند و بر او زاری کردند‪.‬‬ ‫‪3‬و اما شائول‪ ،‬کلیسا را ویران کرد و به هر خانهای وارد شد و مردان و زنان را به زندان انداخت‪.‬‬ ‫‪4‬بنابراین پراکندهها به همه جا رفتند و کلم را موعظه کردند‪.‬‬ ‫‪5‬آنگاه فیلیپس به شهر سامره رفت و مسیح را به ایشان موعظه کرد‪.‬‬ ‫‪6‬و مردم با شنیدن و دیدن معجزاتي كه انجام میداد‪ ،‬به آن چیزهایي كه فیلیپوس گفت‪ ،‬اعتنا كردند‪.‬‬ ‫‪7‬زیرا ارواح ناپاک که با صدای بلند فریاد میزدند‪ ،‬از بسیاری از مبتلیان بیرون آمدند و بسیاری از فلجها و لنگان شفا یافتند‪.‬‬ ‫‪8‬و شادی عظیمی در آن شهر بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ا دما مردی به نام شمعون بود که قبلا در همان شهر جادو میکرد و مردم سامره را سحر میکرد و میگفت که خود بزرگوار است‪.‬‬ ‫‪10‬که همه از کوچکترین تا بزرگتر به او توجه داشتند و میگفتند« ‪:‬این مرد قدرت عظیم خداست‪.‬‬ ‫‪11‬و به او توجه داشتند‪ ،‬زیرا مدت طولنی آنها را با جادوها سحر کرده بود‪.‬‬ ‫‪12‬ا دما چون به فیلیپ ایمان آوردند که چیزهای مربوط به ملکوت خدا و نام عیسی مسیح را موعظه می کرد‪ ،‬زن و مرد تعمید گرفتند‪.‬‬ ‫‪13‬پس خود شمعون نیز ایمان آورد و چون تعمید یافت‪ ،‬نزد فیلیپس ماند و به معجزات و نشانههایی که انجام میشد تعجب کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و چون رسولنی که در اورشلیم بودند شنیدند که سامره کلم خدا را پذیرفته است‪ ،‬پطرس و یوحنا را نزد ایشان فرستادند‪:‬‬ ‫‪15‬که چون پایین آمدند‪ ،‬برای ایشان دعا کردند تا روح القدس را دریافت کنند‪.‬‬ ‫( ‪16‬زیرا هنوز بر هیچ یک از آنها نیفتاده بود‪ ،‬بلکه آنها به نام خداوند عیسی تعمید یافتند)‪.‬‬ ‫‪17‬سپس دست خود را بر آنها نهادند و روح القدس را دریافت کردند‪.‬‬ ‫‪18‬و چون شمعون دید که با گذاشتن دست رسولن روحالقدس داده شد‪ ،‬به آنها پول داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و گفت« ‪:‬این قدرت را به من هم عطا کن تا بر هر که دست میگذارم‪ ،‬روحالقدس را دریافت کند‪.‬‬ ‫‪20‬اما پطرس به او گفت« ‪:‬پول تو با تو هلک میشود‪ ،‬زیرا فکر میکردی که هدیه خدا با پول خریداری میشود‪.‬‬ ‫‪21‬تو در این امر نه سهمی داری و نه قرعه ای‪ ،‬زیرا دل تو در نظر خدا درست نیست‪.‬‬ ‫‪22‬پس از این شرارت خود توبه کن و از خدا دعا کن‪ ،‬شاید فکر دل تو بخشیده شود‪.‬‬ ‫‪23‬زیرا میدانم که تو در گند تلخی و در بند گناه هستی‪.‬‬ ‫‪24‬آنگاه شمعون پاسخ داد و گفت« ‪:‬برای من نزد خداوند دعا كنید كه هیچ یك از این چیزهایی كه گفتید بر من نرسد‪.‬‬ ‫‪25‬و آنها پس از شهادت و موعظه کلم خداوند‪ ،‬به اورشلیم بازگشتند‪ ،‬و انجیل را در بسیاری از روستاهای سامریان موعظه کردند‪.‬‬ ‫‪26‬و فرشته خداوند به فیلیپس خطاب کرده‪ ،‬گفت ‪:‬برخیز و به سمت جنوب برو تا راهی که از اورشلیم به غزه که صحرا است پایین‬ ‫میرود‪.‬‬ ‫‪27‬و او برخاست و رفت‪ ،‬و اینک مردی از اتیوپی‪ ،‬خواجهای با اقتدار بزرگ به فرمانروایی کانداس‪ ،‬ملکه اتیوپیایی‪ ،‬که سرپرستی تمام‬ ‫گنجینه او را بر عهده داشت‪ ،‬و برای عبادت به اورشلیم آمده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬در حال بازگشت‪ ،‬در ارابه خود نشسته بود و اشعیا نبی را خواند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬آنگاه روح به فیلیپ گفت ‪:‬نزدیک برو و به این ارابه بپیوند‪.‬‬ ‫‪30‬و فیلیپس نزد او دوید و شنید که او اشعیاس نبی را میخواند و گفت« ‪:‬آیا میفهمی چه میخوانی؟»‬ ‫‪31‬و گفت ‪:‬چگونه می توانم مگر اینکه کسی مرا راهنمایی کند؟ و از فیلیپ خواست که بیاید و با او بنشیند‪.‬‬ ‫‪32‬جای کتاب مقددس که خواند این بود که او را مانند گوسفندی به قتلگاه بردند ‪.‬و مانند بره گنگ در برابر قیچی خود‪ ،‬دهان خود را باز‬ ‫نکرد‪.‬‬ ‫‪33‬در ذلت او داوری او برداشته شد و چه کسی نسل او را اعلم خواهد کرد؟ زیرا جان او از زمین گرفته شده است‪.‬‬ ‫‪34‬و خواجه به فیلیپ پاسخ داد و گفت ‪:‬از تو می خواهم که نبی این را در مورد کی می گوید؟ از خودش یا مرد دیگری؟‬ ‫‪35‬آنگاه فیلیپس دهان خود را گشود و از همان کتاب مقدس شروع کرد و عیسی را به او موعظه کرد‪.‬‬ ‫‪36‬و چون در راه خود می رفتند‪ ،‬به آبی رسیدند و خواجه گفت ‪:‬ببینید اینجا آب است ‪.‬چه چیزی مانع تعمید من می شود؟‬ ‫‪37‬و فیلیپس گفت" ‪:‬اگر با تمام دل ایمان داری‪ ،‬می توانی "‪.‬و او پاسخ داد و گفت ‪:‬من ایمان دارم که عیسی مسیح پسر خداست‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪38‬و به ارابه فرمان داد که بایستد ‪.‬و او را تعمید داد‪.‬‬ ‫‪39‬و چون از آب بیرون آمدند‪ ،‬روح خداوند فیلیپس را گرفت که خواجه دیگر او را ندید و با شادی به راه خود رفت‪.‬‬ ‫‪40‬اما فیلیپس در آزوتوس یافت شد و از آنجا می گذشت و در تمام شهرها موعظه می کرد تا به قیصریه رسید‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪1‬و شائول در حالی که علیه شاگردان خداوند تهدید و قتل عام می کرد‪ ،‬نزد کاهن اعظم رفت‪.‬‬ ‫‪2‬و از او نامههایی به دمشق به کنیسهها خواست تا اگر از این راهها‪ ،‬چه مرد باشند و چه زن‪ ،‬آنها را در بند به اورشلیم بیاورد‪.‬‬ ‫‪3‬و چون سفر میکرد‪ ،‬به دمشق نزدیک شد و ناگهان نوری از آسمان در اطراف او تابید‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و به زمین افتاد و صدایی شنید که به او میگفت « ‪:‬شائول‪ ،‬شائول‪ ،‬چرا مرا جفا میکنی؟‬ ‫‪5‬و گفت ‪:‬ای خداوند تو کیستی؟ و خداوند گفت ‪:‬من عیسی هستم که تو آزارش میدهی‪ ،‬لگد زدن به خارها برای تو سخت است‪.‬‬ ‫‪6‬و او لرزان و متحیر گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬از من میخواهی چه کنم؟ و خداوند به او گفت ‪:‬برخیز و به شهر برو و به تو گفته خواهد شد که چه‬ ‫باید بکنی‪.‬‬ ‫‪7‬و مردانی که با او سفر میکردند‪ ،‬بیحرف ایستادند‪ ،‬صدایی شنیدند‪ ،‬اما کسی را ندیدند‪.‬‬ ‫‪8‬و شائول از زمین برخاست ‪.‬و چون چشمانش باز شد‪ ،‬کسی را ندید‪ ،‬بلکه دست او را گرفتند و به دمشق آوردند‪.‬‬ ‫‪9‬و او سه روز بی بین بود و نه خورد و نه آشامید‪.‬‬ ‫‪10‬و شاگردی در دمشق بود به نام حنانیا ‪.‬و خداوند در رؤیا به او گفت ‪:‬حنانیا ‪.‬و گفت ‪:‬خداوندا‪ ،‬من اینجا هستم‪.‬‬ ‫‪11‬و خداوند به او گفت ‪:‬برخیز و به خیابانی که مستقیم نامیده می شود برو و در خانه یهودا در مورد شخصی به نام شائول از طرسوس‬ ‫تحقیق کن‪ ،‬زیرا اینک او دعا می کند‪.‬‬ ‫‪12‬و در رؤیا دید که مردی به نام حنانیا می آید و دست خود را بر او می گذارد تا بینا شود‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه حنانیا پاسخ داد« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬من از بسیاری از این مرد شنیدهام که در اورشلیم به مقدسین تو چه بدی کرده است‪.‬‬ ‫‪14‬و در اینجا او از سران کاهنان اختیار دارد تا همه کسانی را که نام تو را میخوانند ببندد‪.‬‬ ‫‪15‬ا دما خداوند به او گفت ‪:‬برو‪ ،‬زیرا او برای من ظرف برگزیده است تا نام مرا در حضور امتها و پادشاهان و بنیاسرائیل ببرم‪.‬‬ ‫‪16‬زیرا به او نشان خواهم داد که به خاطر نام من چه رنجهای بزرگی را باید متحمل شود‪.‬‬ ‫‪17‬و حنانیا رفت و وارد خانه شد ‪.‬و دستان خود را بر او نهاد و گفت ‪:‬برادر شائول‪ ،‬خداوند‪ ،‬عیسی‪ ،‬که در راه به تو ظاهر شد‪ ،‬مرا‬ ‫فرستاد تا بینایی خود را باز کنی و از روح القدس پر شوی‪.‬‬ ‫‪18‬و فورا ا مانند پولک از چشمان او افتاد و فورا بینا شد و برخاست و تعمید یافت‪.‬‬ ‫‪19‬و چون غذا خورد‪ ،‬قوت گرفت ‪.‬سپس شائول چند روز با شاگردانی که در دمشق بودند بود‪.‬‬ ‫‪20‬و بی درنگ مسیح را در کنیسه ها موعظه کرد که او پسر خداست‪.‬‬ ‫‪21‬ا دما همه کسانی که او را شنیدند متحیر شدند و گفتند ‪:‬آیا این کسی نیست که آنانی را که این نام را در اورشلیم خوانده بودند هلک کرد و‬ ‫به این منظور به اینجا آمد تا آنها را بسته نزد سران کاهنان بیاورد؟‬ ‫قوتش را بیشتر کرد و یهودیان ساکن دمشق را شرمنده ساخت و ثابت کرد که این همان مسیح است‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬ا دما شائول د‬ ‫‪23‬و پس از سپری شدن آن روزهای بسیار‪ ،‬یهودیان با هم مشورت کردند که او را بکشند‪.‬‬ ‫‪24‬اما انتظارشان از شائول معلوم بود ‪.‬و روز و شب دروازه ها را تماشا می کردند تا او را بکشند‪.‬‬ ‫‪25‬آنگاه شاگردان شبانه او را گرفتند و در سبدی از دیوار پایین انداختند‪.‬‬ ‫‪26‬و چون شائول به اورشلیم آمد‪ ،‬کوشید که خود را به شاگردان ملحق کند‪ ،‬اما همه از او ترسیدند و باور نداشتند که شاگرد است‪.‬‬ ‫‪27‬اما برنابا او را گرفت و نزد رسولن آورد و به آنها گفت که چگونه خداوند را در راه دیده است و با او صحبت کرده است و چگونه در‬ ‫دمشق به نام عیسی با شهامت موعظه کرده است‪.‬‬ ‫‪28‬و با ایشان بود که به اورشلیم میآمدند و میرفتند‪.‬‬ ‫‪29‬و به نام خداوند عیسی با شهامت سخن گفت و با یونانیان نزاع کرد‪ ،‬اما آنها قصد کشتن او را داشتند‪.‬‬ ‫‪30‬چون برادران دانستند‪ ،‬او را به قیصریه آوردند و به طرسوس فرستادند‪.‬‬ ‫‪31‬آنگاه کلیساها در سراسر یهودیه و جلیل و سامره آرام گرفتند و بنا شدند ‪.‬و در ترس خداوند و در آسایش روح القدس راه می رفتند‪.‬‬ ‫‪32‬و واقع شد‪ ،‬چون پطرس از همه جا عبور میکرد‪ ،‬نزد مقددسینی که در لیدا ساکن بودند نیز فرود آمد‪.‬‬ ‫‪33‬و در آنجا مردی به نام آئنیاس را یافت که هشت سال بستر خود را نگه داشته و فلج شده بود‪.‬‬ ‫‪34‬و پطرس به او گفت ‪:‬انیاس‪ ،‬عیسی مسیح تو را شفا می دهد‪ ،‬برخیز و بسترت را بساز ‪.‬و بلفاصله برخاست‪.‬‬ ‫‪35‬و همه ساکنان لیدا و سارون او را دیدند و به خداوند بازگشتند‪.‬‬ ‫‪36‬و در یافا شاگردی بود به نام تابیتا که به تعبیرش دورکا نامیده میشود‪.‬‬ ‫‪37‬و در آن روزها واقع شد که او مریض شد و مرد ‪.‬پس از شستن او‪ ،‬او را در اتاق بالیی گذاشتند‪.‬‬ ‫‪38‬و چون لیدا در نزدیکی یافا بود و شاگردان شنیده بودند که پطرس در آنجاست‪ ،‬دو مرد را نزد او فرستادند و از او خواستند که در آمدن‬ ‫نزد آنها درنگ نکند‪.‬‬ ‫‪39‬پس پطرس برخاست و با ایشان رفت ‪.‬هنگامی که او آمد‪ ،‬او را به اتاق بال آوردند و همه بیوه زنان در کنار او ایستاده بودند و گریه می‬ ‫کردند و لباس ها و جامه هایی را که دورکا با آنها ساخته بود نشان می دادند‪.‬‬ ‫‪40‬اما پطرس همه را بیرون آورد و زانو زد و دعا کرد ‪.‬و او را به سمت بدن برگرداند و گفت ‪:‬طبیتا برخیز ‪.‬و چشمان خود را باز کرد و‬ ‫چون پطرس را دید‪ ،‬برخاست‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪41‬و دست خود را به او داد و او را بلند کرد و قدیسان و بیوهزنان را خواند و او را زنده حاضر کرد‪.‬‬ ‫‪42‬و در تمام یافا معروف بود ‪.‬و بسیاری به خداوند ایمان آوردند‪.‬‬ ‫‪43‬و واقع شد که او روزهای زیادی را در یافا نزد یکی از شمعون دباغ ماند‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪1‬در قیصریه مردی بود به نام کورنلیوس‪ ،‬صدیبی از گروه به نام گروه ایتالیایی‪،‬‬ ‫‪2‬مردی عابد و با تمام خانهاش که از خدا میترسید و به مردم صدقه فراوان میداد و همیشه به درگاه خدا دعا میکرد‪.‬‬ ‫‪3‬در رؤیایی ظاهرا ا در ساعت نهم روز‪ ،‬فرشته خدا را دید که نزد او آمده‪ ،‬به او گفت« ‪:‬کورنلیوس‪».‬‬ ‫‪4‬و چون به او نگاه کرد‪ ،‬ترسید و گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬این چیست؟ و او به او گفت ‪:‬دعا و زکات تو برای یادگاری در حضور خدا آمده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪5‬و اکنون مردانی را به یافا بفرستید و یکی از شمعون را که نام خانوادگی او پطرس است بخوان‪.‬‬ ‫‪6‬او نزد یکی از شمعون دباغکنندهای که خانهاش در کنار دریا است‪ ،‬اقامت میکند‪.‬‬ ‫‪7‬و هنگامی که فرشته ای که با کورنلیوس صحبت می کرد رفت‪ ،‬دو تن از خادمان خانه خود و یک سرباز عابد از آنانی را که پیوسته در‬ ‫انتظار او بودند‪ ،‬فرا خواند‪.‬‬ ‫‪8‬و چون همه اینها را به آنها اعلم کرد‪ ،‬آنها را به یافا فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬فردای آن روز‪ ،‬چون به سفر میرفتند و به شهر نزدیک میشدند‪ ،‬پطرس بر بام خانه رفت تا حدود ساعت ششم دعا کند‪.‬‬ ‫‪10‬و بسیار گرسنه شد و میخواست بخورد‪ ،‬اما در حالی که آماده میشدند‪ ،‬به حالت خلسه افتاد‪.‬‬ ‫‪11‬و دیدم که آسمان گشوده شد و ظرفی بر او فرود آمد‪ ،‬چنانکه ورقهای بزرگ بود که از چهار گوشه آن گره خورده و به زمین فرود آمد‪.‬‬ ‫‪12‬که در آن همه جانوران چهارپای زمین و وحشی و خزندگان و پرندگان آسمان بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و صدایی به او رسید‪ ،‬پطرس برخیز ‪.‬بکش و بخور‬ ‫‪14‬ا دما پطرس گفت« ‪:‬خداوندا چنین نیست ‪.‬زیرا هرگز چیز معمولی یا ناپاک نخورده ام‪.‬‬ ‫‪15‬و آن صدا بار دیگر با او گفت ‪:‬آنچه را که خدا پاک کرده است‪ ،‬آن را معمولی نمیخوانی‪.‬‬ ‫‪16‬این سه بار انجام شد و ظرف دوباره به آسمان برده شد‪.‬‬ ‫‪17‬و در حالی که پطرس در خود تردید داشت که این رؤیایی که دیده بود چه معنایی دارد‪ ،‬اینک مردانی که از کورنلیوس فرستاده شده‬ ‫بودند برای خانه شمعون تحقیق کرده‪ ،‬در مقابل دروازه ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪18‬و صدا زد و پرسید که آیا شمعون که پطرس نام داشت در آنجا اقامت دارد؟‬ ‫‪19‬در حالی که پطرس در مورد رؤیا فکر می کرد‪ ،‬روح به او گفت ‪:‬اینک‪ ،‬سه مرد تو را می جویند‪.‬‬ ‫‪20‬پس برخیز و فرود آی و با آنها برو بیتردید‪ ،‬زیرا من آنها را فرستادهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه پطرس نزد مردانی که از کورنلیوس نزد او فرستاده شده بودند فرود آمد ‪.‬و گفت ‪:‬بنگر‪ ،‬من آن کسی هستم که شما او را میجویید‪،‬‬ ‫علت چیست؟‬ ‫‪22‬و گفتند ‪:‬کورنلیوس صدور‪ ،‬مردی عادل و خداترس و خوش خبر در میان تمامی قوم یهود‪ ،‬از جانب خدا به وسیله فرشته مقدس هشدار‬ ‫داده شد که تو را به خانه خود بفرستد و بشنوی ‪.‬سخنان تو‬ ‫‪23‬سپس ایشان را به داخل فراخواند و آنها را در خانه سپرد ‪.‬و فردای آن روز‪ ،‬پطرس با ایشان رفت و برخی از برادران یافا او را‬ ‫همراهی کردند‪.‬‬ ‫‪24‬و فردای آن روز به قیصریه وارد شدند ‪.‬و کورنلیوس منتظر آنها بود و خویشاوندان و دوستان نزدیک خود را جمع کرده بود‪.‬‬ ‫‪25‬و چون پطرس وارد می شد‪ ،‬کورنلیوس او را ملقات کرد و به پای او افتاد و او را پرستش کرد‪.‬‬ ‫‪26‬اما پطرس او را بلند کرد و گفت ‪:‬برخیز ‪.‬من خودم هم مردم‬ ‫‪27‬و چون با او صحبت می کرد‪ ،‬داخل شد و بسیاری را یافت که گرد هم آمده بودند‪.‬‬ ‫‪28‬و او به آنها گفت« ‪:‬شما میدانید که برای مردی که یهودی است‪ ،‬شرکت کردن یا آمدن به یکی از قوم دیگر امری غیرقانونی است ‪.‬اما‬ ‫خدا به من نشان داده است که هیچ کس را عادی یا ناپاک نخوانم‪.‬‬ ‫‪29‬بنابراین‪ ،‬به محض اینکه برای من فرستاده شدم‪ ،‬بدون هیچ گونه تعارضی نزد شما آمدم‪.‬‬ ‫‪30‬و کرنلیوس گفت« ‪:‬چهار روز پیش تا این ساعت روزه داشتم ‪.‬و در ساعت نهم در خانه خود نماز خواندم و اینک مردی با لباس روشن‬ ‫در برابر من ایستاد‪.‬‬ ‫‪31‬و گفت« ‪:‬کرنلیوس‪ ،‬دعای تو مستجاب شد و صدقهات در نظر خدا به یاد میآید‪.‬‬ ‫‪32‬پس به یافا بفرست و شمعون را که پطرس نام دارد‪ ،‬اینجا بخوان ‪.‬او در خانه یکی از شمعون دباغکنندهای در کنار دریا اقامت دارد‪،‬‬ ‫که چون بیاید با تو سخن خواهد گفت‪.‬‬ ‫‪33‬پس فورا ا نزد تو فرستادم ‪.‬و تو خوب انجام دادی که آمدی ‪.‬پس اکنون همه ما در حضور خدا حاضریم تا همه چیزهایی را که خدا به تو‬ ‫امر کرده است بشنویم‪.‬‬ ‫‪34‬آنگاه پطرس دهان خود را گشود و گفت« ‪:‬به راستی میدانم که خدا هیچکس را نمیپذیرد‪.‬‬ ‫‪35‬اما در هر قومی هر که از او بترسد و نیکی کند‪ ،‬نزد او پذیرفته شده است‪.‬‬ ‫‪36‬کلمی که خدا برای بنی اسرائیل فرستاد و به وسیله عیسی مسیح صلح را موعظه کرد( ‪:‬او خداوند همه است)‪.‬‬ ‫‪37‬میگویم‪ ،‬میدانید که این کلم در سراسر یهودیه منتشر شد و پس از تعمید یحیی که یحیی موعظه کرد‪ ،‬از جلیل شروع شد‪.‬‬ ‫‪38‬چگونه خدا عیسی ناصری را به روحالقدس و به قدرت مسح کرد ‪.‬زیرا خدا با او بود‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪39‬و ما شاهدان همه چیزهایی هستیم که او در زمین یهودیان و اورشلیم انجام داد ‪.‬او را کشتند و به درخت آویزان کردند‪:‬‬ ‫‪40‬خدا او را در روز سوم برانگیخت و آشکارا به او نشان داد‪.‬‬ ‫‪41‬نه به همه مردم‪ ،‬بلکه برای شاهدانی که از پیش خدا برگزیده شدهاند‪ ،‬حتی برای ما که پس از برخاستن از مردگان با او خوردیم و‬ ‫آشامیدیم‪.‬‬ ‫‪42‬و او به ما دستور داد که مردم را موعظه کنیم و شهادت دهیم که این اوست که از طرف خدا منصوب شد تا داور زنده ها و مردگان‬ ‫باشد‪.‬‬ ‫‪43‬همه انبیا بر او شهادت دهند که هر که به او ایمان بیاورد به نام او آمرزش گناهان خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪44‬در حالی که پطرس هنوز این سخنان را می گفت‪ ،‬روح القدس بر همه کسانی که کلم را می شنیدند نازل شد‪.‬‬ ‫‪45‬و کسانی که ایمان آوردند ختنه شدند‪ ،‬همه کسانی که با پطرس آمده بودند‪ ،‬زیرا که عطای روح القدس بر غیریهودیان نیز ریخته شد‪.‬‬ ‫‪46‬زیرا شنیدند که ایشان به زبانها صحبت میکنند و خدا را بزرگ میشمارند ‪.‬سپس پیتر پاسخ داد‪:‬‬ ‫‪47‬آیا کسی میتواند آب را منع کند تا اینان که روحالقدس را نیز مانند ما دریافت کردهاند‪ ،‬تعمید نگیرند؟‬ ‫‪48‬و دستور داد که آنها را به نام خداوند تعمید دهند ‪.‬سپس از او دعا کردند که روزهای معینی درنگ کند‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪1‬و رسولن و برادرانی که در یهودیه بودند شنیدند که غیریهودیان نیز کلم خدا را پذیرفته اند‪.‬‬ ‫‪2‬و چون پطرس به اورشلیم بال آمد‪ ،‬ختنه شدگان با او ستیزه کردند‪.‬‬ ‫‪3‬گفت ‪:‬تو نزد مردان ختنه نشده رفتی و با آنها غذا خوردی‪.‬‬ ‫‪4‬اما پطرس موضوع را از ابتدا تکرار کرد و به دستور آنها را شرح داد و گفت‪:‬‬ ‫‪5‬در شهر یافا بودم و دعا میکردم و در خلسه رؤیایی دیدم که ظروفی مانند ورق بزرگی که از آسمان در چهار گوشه فرود آمد‪ ،‬فرود آمد ‪.‬‬ ‫و حتی به من رسید‪:‬‬ ‫‪6‬و چون چشمان خود را بسته بودم‪ ،‬به آن فکر کردم و حیوانات چهارپای زمین و وحشی و خزندگان و پرندگان آسمان را دیدم‪.‬‬ ‫‪7‬و صدایی شنیدم که به من گفت ‪:‬برخیز‪ ،‬پطرس ‪.‬بکش و بخور‬ ‫‪8‬اما من گفتم« ‪:‬خداوندا چنین نیست‪ ،‬زیرا هرگز هیچ چیز عادی یا ناپاک به دهان من وارد نشده است‪.‬‬ ‫‪9‬ا دما صدایی از آسمان دوباره به من پاسخ داد‪ ،‬آنچه را که خدا پاک کرده است‪ ،‬تو آن را رایج مکن‪.‬‬ ‫‪10‬و این سه بار انجام شد و همه دوباره به آسمان کشیده شدند‪.‬‬ ‫‪11‬و بنگر‪ ،‬بلفاصله سه مرد از قیصریه نزد من فرستاده شده بودند به خانه ای که من در آن بودم‪.‬‬ ‫‪12‬و روح به من دستور داد که با آنها بروم‪ ،‬بدون شک ‪.‬و این شش برادر مرا همراهی کردند و به خانه آن مرد وارد شدیم‪:‬‬ ‫‪13‬و به ما نشان داد که چگونه فرشتهای را در خانهاش دیده بود که ایستاده بود و به او گفت« ‪:‬مردانی را به یافا بفرست و شمعون را که‬ ‫پطرس نام دارد بخوان‪.‬‬ ‫‪14‬کیست که کلماتی را به تو بگوید که به موجب آن تو و تمام خانه ات نجات خواهی یافت‪.‬‬ ‫‪15‬و چون شروع به صحبت كردم‪ ،‬روح القدس بر آنها نازل شد‪ ،‬همانطور كه در ابتدا بر ما نازل شد‪.‬‬ ‫‪16‬آنگاه کلم خداوند را به یاد آوردم که گفت ‪:‬یحیی با آب تعمید داد ‪.‬اما شما با روح القدس تعمید خواهید گرفت‪.‬‬ ‫‪17‬پس چون خدا به آنها عطای مشابهی داد که به ما که به خداوند عیسی مسیح ایمان آوردیم‪ ،‬داد ‪.‬من چه بودم که بتوانم در مقابل خدا‬ ‫مقاومت کنم؟‬ ‫‪18‬چون این چیزها را شنیدند‪ ،‬سكوت كرده‪ ،‬خدا را تمجید كرده‪ ،‬گفتند ‪:‬پس خدا به امتها نیز توبه را برای حیات عطا كرده است‪.‬‬ ‫‪19‬و آنها که به دلیل آزار و اذیتی که در مورد استیفان روی داد پراکنده شده بودند تا فنیقیه و قبرس و انطاکیه رفتند و کلم را به هیچ کس‬ ‫جز به یهودیان موعظه نکردند‪.‬‬ ‫‪20‬و برخی از آنها مردان قبرس و کورنه بودند که چون به انطاکیه رسیدند با یونانیان صحبت کردند و عیسی خداوند را موعظه کردند‪.‬‬ ‫‪21‬و دست خداوند با ایشان بود و عده زیادی ایمان آوردند و به خداوند بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه مژده این چیزها به گوش کلیسای اورشلیم رسید و برنابا را فرستادند تا تا انطاکیه برود‪.‬‬ ‫‪23‬که وقتی آمد و فیض خدا را دید‪ ،‬خوشحال شد و همه آنها را تشویق کرد که با هدف دل به خداوند بچسبند‪.‬‬ ‫‪24‬زیرا او مردی نیکو و سرشار از روح القدس و ایمان بود و مردم بسیار به خداوند اضافه شدند‪.‬‬ ‫‪25‬سپس برنابا به طرسوس رفت تا شاؤل را بجوید‪.‬‬ ‫‪26‬و چون او را یافت‪ ،‬او را به انطاکیه آورد ‪.‬و چنین گذشت که یک سال تمام با کلیسا جمع شدند و به مردم زیادی تعلیم دادند ‪.‬و شاگردان‬ ‫ابتدا در انطاکیه مسیحی خوانده شدند‪.‬‬ ‫‪27‬و در این ایام انبیا از اورشلیم به انطاکیه آمدند‪.‬‬ ‫‪28‬و یکی از آنها به نام آغابوس برخاست و به روح اشاره کرد که در سراسر جهان تنگی شدید وجود خواهد داشت که در ایام کلودیوس‬ ‫قیصر واقع شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬آنگاه شاگردان‪ ،‬هر کس برحسب توانایی خود‪ ،‬مصمم شدند که برای برادرانی که در یهودیه ساکن بودند‪ ،‬کمک بفرستند‪.‬‬ ‫‪30‬و آن را نیز انجام دادند و به دست برنابا و شائول برای مشایخ فرستادند‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫فصل ‪12‬‬ ‫‪1‬در آن زمان هیرودیس پادشاه دستهای خود را برای آزار برخی از کلیسا دراز کرد‪.‬‬ ‫‪2‬و یعقوب برادر یوحنا را با شمشیر کشت‪.‬‬ ‫‪3‬و چون دید كه یهودیان را خشنود میكند‪ ،‬پیشتر رفت و پطرس را نیز گرفت( ‪.‬سپس روزهای نان فطیر بود)‪.‬‬ ‫‪4‬و چون او را دستگیر کرد‪ ،‬او را به زندان انداخت و به چهار نفر از سربازان سپرد تا او را نگه دارند ‪.‬قصد دارد بعد از عید پاک او را‬ ‫برای مردم بیرون بیاورد‪.‬‬ ‫‪5‬پس پطرس را در زندان نگه داشتند‪ ،‬اما کلیسا برای او بی وقفه به خدا دعا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون هیرودیس میخواست او را بیرون بیاورد‪ ،‬در همان شب پطرس بین دو سرباز خوابیده بود و دو زنجیر بسته بود و نگهبانان‬ ‫جلوی در زندان را نگاه داشتند‪.‬‬ ‫‪7‬و اینک فرشته خداوند بر او آمد و نوری در زندان درخشید و بر پهلوی پطرس زد و او را بلند کرد و گفت« ‪:‬به سرعت برخیز ‪.‬و‬ ‫زنجیرش از دستش افتاد‪.‬‬ ‫‪8‬و فرشته به او گفت‪ ،‬بند خود را ببند و صندل خود را ببند ‪.‬و همینطور هم کرد ‪.‬و او به او گفت ‪:‬جامه خود را در مورد خود بیفکن و از‬ ‫من پیروی کن‪.‬‬ ‫‪9‬و او بیرون رفت و به دنبال او رفت ‪.‬و نمیدانستید که آن چیزی که توسط فرشته انجام شد درست بود ‪.‬اما فکر کرد که رویایی می بیند‪.‬‬ ‫‪10‬وقتی از بند اول و دوم گذشتند‪ ،‬به دروازه آهنی رسیدند که به شهر منتهی میشود ‪.‬که از خود به روی آنها گشود ‪.‬و بلفاصله فرشته از‬ ‫او دور شد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون پطرس به خود آمد‪ ،‬گفت« ‪:‬الن به یقین می دانم که خداوند فرشته خود را فرستاده و مرا از دست هیرودیس و از تمام انتظار‬ ‫قوم یهود نجات داده است‪.‬‬ ‫‪12‬و چون این موضوع را ملحظه کرد‪ ،‬به خانه مریم مادر یوحنا که مرقس نام داشت‪ ،‬آمد ‪.‬جایی که بسیاری دور هم جمع شده بودند و‬ ‫مشغول دعا بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و چون پطرس در دروازه را زد‪ ،‬دختری به نام رودا برای شنیدن آمد‪.‬‬ ‫‪14‬و چون صدای پطرس را شناخت‪ ،‬دروازه را برای شادی باز نکرد‪ ،‬بلکه به داخل دوید و گفت که پطرس چگونه در مقابل دروازه‬ ‫ایستاده است‪.‬‬ ‫‪15‬و به او گفتند ‪:‬تو دیوانه ای ‪.‬اما او دائما ا تأیید می کرد که حتی همینطور است ‪.‬سپس گفتند ‪:‬این فرشته اوست‪.‬‬ ‫‪16‬اما پطرس به زدن ادامه داد و چون در را باز کردند و او را دیدند‪ ،‬متحیر شدند‪.‬‬ ‫‪17‬اما او با اشاره به آنها که سکوت کنند‪ ،‬به آنها گفت که چگونه خداوند او را از زندان بیرون آورده است ‪.‬و گفت ‪:‬برو این چیزها را به‬ ‫یعقوب و به برادران نشان بده ‪.‬و او رفت و به جای دیگر رفت‪.‬‬ ‫‪18‬و به محض اینکه روز شد‪ ،‬در میان سربازان آشفتگی کوچکی به وجود آمد که پطرس چه شد‪.‬‬ ‫‪19‬و چون هیرودیس در جستجوی او بود‪ ،‬او را نیافت‪ ،‬نگهبانان را معاینه کرد و دستور داد که آنها را بکشند ‪.‬و از یهودیه به قیصریه‬ ‫فرود آمد و در آنجا اقامت گزید‪.‬‬ ‫‪20‬و هیرودیس از ایشان صور و صیدون بسیار ناخشنود بود‪ ،‬اما آنها با یکدلی نزد او آمدند و بلستوس را که ملزم پادشاه را دوست خود‬ ‫کردند‪ ،‬آرزوی صلح کردند ‪.‬زیرا کشور آنها از کشور پادشاه تغذیه می شد‪.‬‬ ‫‪21‬و در روز معین هیرودیس‪ ،‬لباس سلطنتی پوشیده‪ ،‬بر تخت خود نشست و برای ایشان سخنرانی کرد‪.‬‬ ‫‪22‬و مردم فریاد زدند و گفتند ‪:‬این صدای خداست و نه صدای انسان‪.‬‬ ‫‪23‬و بلفاصله فرشته خداوند او را زد‪ ،‬زیرا او به خدا جلل نداد‪ ،‬و او از کرم خورده شد و روح داد‪.‬‬ ‫‪24‬اما كلم خدا رشد و تكثیر یافت‪.‬‬ ‫‪25‬و برنابا و شائول هنگامی که خدمت خود را به پایان رساندند از اورشلیم بازگشتند و یحیی را که مرقس نام داشت با خود بردند‪.‬‬ ‫فصل ‪13‬‬ ‫‪1‬در کلیسایی که در انطاکیه بود انبیا و معلمان خاصی بودند ‪.‬مانند برنابا و شمعون که نیجر نامیده می شد و لوسیوس اهل سیرنه و منائین‬ ‫که نزد هیرودیس چهارسالر بزرگ شده بود و شائول‪.‬‬ ‫‪ ۲‬چون خداوند را خدمت میکردند و روزه میگرفتند‪ ،‬روحالقدس گفت« ‪:‬برنابا و شائول را برای کاری که آنها را به آن فرا خواندهام از من‬ ‫جدا کنید‪.‬‬ ‫‪3‬و چون روزه گرفتند و دعا کردند و دست بر ایشان نهادند‪ ،‬ایشان را روانه کردند‪.‬‬ ‫‪4‬پس آنها که توسط روح القدس فرستاده شده بودند‪ ،‬به سلوکیه رفتند ‪.‬و از آنجا به قبرس رفتند‪.‬‬ ‫‪5‬و چون در سالمیس بودند‪ ،‬کلم خدا را در کنیسههای یهودیان موعظه میکردند و یحیی را نیز خدمتگزار خود کردند‪.‬‬ ‫‪6‬و چون از جزیره به پافوس رفتند‪ ،‬جادوگری را یافتند که نبی دروغین یهودی بود که نامش بارجسوس بود‪.‬‬ ‫‪7‬که با نایب مملکت‪ ،‬سرجیوس پاولوس‪ ،‬مردی عاقل بود ‪.‬که برنابا و شائول را صدا زد و خواست کلم خدا را بشنود‪.‬‬ ‫‪8‬ا دما الیماس جادوگر (زیرا نام او بر حسب تعبیر چنین است )در برابر آنها ایستادگی کرد و میخواست نایب را از ایمان دور کند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه شائول (که پولس نیز نامیده میشود )که از روحالقدس پر شده بود‪ ،‬به او چشم دوخت‪.‬‬ ‫‪10‬و گفت ‪:‬ای پر از همه ظرافتها و شرارتها‪ ،‬ای فرزند شیطان‪ ،‬ای دشمن همه عدالت‪ ،‬آیا از انحراف راههای راست خداوند دست‬ ‫برنمیداری؟‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪11‬و اکنون‪ ،‬اینک‪ ،‬دست خداوند بر تو است‪ ،‬و تو کور خواهی بود و برای یک فصل خورشید را نخواهی دید ‪.‬و بلفاصله مه و تاریکی‬ ‫بر او فرود آمد ‪.‬و به دنبال عده ای می گشت تا او را به دست بگیرند‪.‬‬ ‫‪12‬آنگاه نایب چون آنچه انجام شد را دید‪ ،‬از تعلیم خداوند متحیر شد‪ ،‬ایمان آورد‪.‬‬ ‫‪13‬و چون پولس و گروهش از پافوس آزاد شدند‪ ،‬به پرگا در پامفیلیا آمدند و یحیی که از آنها رفت به اورشلیم بازگشت‪.‬‬ ‫‪14‬اما چون از پرگه رفتند‪ ،‬به انطاکیه در پیسیدیا آمدند و در روز سبت به کنیسه رفتند و نشستند‪.‬‬ ‫‪15‬و پس از قرائت شریعت و انبیا‪ ،‬روسای کنیسه نزد ایشان فرستاده‪ ،‬گفتند ‪:‬ای مردان و برادران‪ ،‬اگر برای مردم سخنی پند آموز دارید‪،‬‬ ‫بگویید‪.‬‬ ‫‪16‬پس پولس برخاست و با اشاره به دست خود گفت« ‪:‬ای مردان اسرائیل و شما که از خدا می ترسید‪ ،‬گوش فرا دهید‪.‬‬ ‫‪17‬خدای این قوم اسرائیل پدران ما را برگزید و قوم را چون غریبه در زمین مصر سکنی گزیدند سربلند کرد و با بازوی بلند ایشان را از‬ ‫آنجا بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪18‬و حدود چهل سال آداب ایشان را در بیابان تحمل کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و چون هفت قوم را در زمین کنعان هلک کرد‪ ،‬زمین ایشان را به قرعه بر ایشان تقسیم کرد‪.‬‬ ‫‪20‬و پس از آن به مدت چهارصد و پنجاه سال‪ ،‬تا سموئیل نبی‪ ،‬داورانی به ایشان داد‪.‬‬ ‫‪21‬و بعد از آن پادشاهی خواستند و خدا شائول پسر سیس‪ ،‬مردی از قبیله بنیامین را به مدت چهل سال به ایشان داد‪.‬‬ ‫‪22‬و چون او را برکنار کرد‪ ،‬داوود را نزد ایشان برانگیخت تا پادشاه ایشان باشد ‪.‬او نیز به او شهادت داد و گفت« ‪:‬من داوود پسر یسی را‬ ‫یافتم‪ ،‬مردی مطابق دل خودم که تمام اراده من را برآورده خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪23‬از نسل این مرد‪ ،‬خدا بر اساس وعده خود‪ ،‬نجات دهنده ای به نام عیسی برای اسرائیل برانگیخت‪.‬‬ ‫‪24‬هنگامی که یوحنا برای اولین بار قبل از آمدن خود‪ ،‬تعمید توبه را برای تمام قوم اسرائیل موعظه کرد‪.‬‬ ‫‪25‬و چون یوحنا مسیر خود را به پایان رساند‪ ،‬گفت‪ ،‬به نظر شما من کیستم؟ من او نیستم ‪.‬اما اینک یکی پس از من می آید که من لیق باز‬ ‫کردن کفش هایش نیستم‪.‬‬ ‫‪26‬ای مردان و برادران‪ ،‬فرزندان نسل ابراهیم‪ ،‬و هر که در میان شما از خدا بترسد‪ ،‬کلم این نجات برای شما فرستاده شده است‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا ساکنان اورشلیم و فرمانروایان ایشان چون او را نشناختند و نداهای انبیا را که هر روز سبت خوانده میشود‪ ،‬در محکوم کردن او‬ ‫برآورده کردند‪.‬‬ ‫‪28‬و با اینکه هیچ دلیلی برای مرگ او نیافتند‪ ،‬اما پیلطس خواستند که او را بکشند‪.‬‬ ‫‪29‬و چون تمام آنچه در مورد او نوشته شده بود به انجام رساندند‪ ،‬او را از درخت پایین آوردند و در قبر گذاشتند‪.‬‬ ‫‪30‬اما خدا او را از مردگان زنده کرد‪:‬‬ ‫‪31‬و او را روزهای بسیاری از کسانی که با او از جلیل به اورشلیم آمدند‪ ،‬که شاهدان او برای مردم هستند دیده شد‪.‬‬ ‫‪32‬و ما به شما بشارت می دهیم که چگونه وعده ای که به پدران داده شده است‪.‬‬ ‫‪33‬خدا همین را برای ما فرزندان آنها به انجام رسانده است‪ ،‬زیرا او عیسی را دوباره زنده کرده است ‪.‬همانطور که در مزمور دوم نیز‬ ‫نوشته شده است‪ ،‬تو پسر من هستی‪ ،‬امروز تو را به دنیا آوردم‪.‬‬ ‫‪34‬و در مورد اینکه او را از مردگان برخیزانید‪ ،‬اکنون دیگر به فساد باز نمیگردد‪ ،‬به این ترتیب گفت ‪:‬رحمتهای مطمئن داود را به شما‬ ‫خواهم داد‪.‬‬ ‫‪35‬از این رو در مزمور دیگری نیز میگوید« ‪:‬به قدوس خود اجازه نده که فساد ببیند‪.‬‬ ‫‪36‬زیرا داوود پس از اینکه به خواست خدا نسل خود را خدمت کرد‪ ،‬به خواب رفت و نزد پدران خود گذاشته شد و فساد دید‪.‬‬ ‫‪37‬اما او که خدا او را دوباره زنده کرد‪ ،‬هیچ فسادی ندید‪.‬‬ ‫‪38‬پس ای مردان و برادران‪ ،‬بدانید که از طریق این مرد آمرزش گناهان به شما موعظه می شود‪.‬‬ ‫‪39‬و همه کسانی که ایمان می آورند به وسیله او از همه چیز عادل شمرده می شوند که شما نمی توانستید به وسیله شریعت موسی از آن‬ ‫عادل شوید‪.‬‬ ‫‪40‬پس مراقب باشید مبادا آن چیزی که در انبیا گفته شده بر شما بیاید‪.‬‬ ‫‪41‬بنگرید‪ ،‬ای تحقیرکنندگان‪ ،‬و شگفت زده می شوید‪ ،‬و هلک می شوید‪ ،‬زیرا من در روزهای شما کاری انجام می دهم‪ ،‬کاری که شما‬ ‫هرگز آن را باور نخواهید کرد‪ ،‬اگر چه شخصی آن را به شما اعلم کند‪.‬‬ ‫‪42‬و چون یهودیان از کنیسه بیرون آمدند‪ ،‬غیریهودیان التماس کردند که این سخنان در روز سبت آینده برای ایشان موعظه شود‪.‬‬ ‫‪43‬و هنگامی که جماعت متلشی شد‪ ،‬بسیاری از یهودیان و دینداران دینی به دنبال پولس و برنابا رفتند‪ ،‬که با آنها صحبت کرد و آنها را‬ ‫متقاعد کرد که در فیض خدا بمانند‪.‬‬ ‫‪44‬و روز سبت بعد تقریبا ا تمام شهر جمع شد تا کلم خدا را بشنوند‪.‬‬ ‫‪45‬ا دما یهودیان وقتی جمعیت را دیدند‪ ،‬از حسادت پر شدند و سخنان پولس را به مخالفت برخاستند و کفر گفتند‪.‬‬ ‫‪46‬آنگاه پولس و برنابا جسارت کردند و گفتند« ‪:‬لزم بود که کلم خدا ابتدا به شما گفته میشد‪ ،‬اما چون آن را از خود میگیرید و خود را‬ ‫لیق حیات جاودانی نمیدانید‪ ،‬اینک به غیریهودیان روی میآوریم‪. .‬‬ ‫‪47‬زیرا خداوند به ما امر فرموده است که تو را به عنوان نور امتها قرار داده ام تا تا اقصی نقاط جهان برای نجات باشی‪.‬‬ ‫‪48‬و چون ا دمتها این را شنیدند‪ ،‬خوشحال شدند و کلم خداوند را جلل دادند و همه کسانی که برای حیات جاودانی مقرر شده بودند ایمان‬ ‫آوردند‪.‬‬ ‫‪49‬و کلم خداوند در تمام منطقه منتشر شد‪.‬‬ ‫‪50‬اما یهودیان زنان عابد و شریف و رؤسای شهر را برانگیختند و پولس و برنابا را آزار دادند و آنها را از سواحل خود بیرون کردند‪.‬‬ ‫‪51‬ا دما غبار پاهای خود را بر ایشان تکان دادند و به آیکونیوم آمدند‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪52‬و شاگردان از شادی و از روح القدس پر شدند‪.‬‬ ‫فصل ‪14‬‬ ‫‪1‬و واقع شد که در ایکونیوم‪ ،‬هر دو با هم به کنیسه یهودیان رفتند‪ ،‬و چنین سخن گفتند‪ ،‬که گروه زیادی از یهودیان و همچنین یونانیان‬ ‫ایمان آوردند‪.‬‬ ‫‪2‬ا دما یهودیان کافر غیریهودیان را برانگیختند و افکار ایشان را بر برادران متأثر ساختند‪.‬‬ ‫‪3‬پس مدتها ماندند و با شهامت در خداوند سخن گفتند که به کلم فیض او شهادت داد و به دست ایشان آیات و معجزات داد‪.‬‬ ‫‪4‬ا دما جماعت شهر تقسیم شد و قسمتی با یهودیان و قسمتی در حواریون بود‪.‬‬ ‫‪5‬و چون هر دو غیریهودیان و نیز یهودیان با حاکمانشان تجاوز کردند تا آنها را به ستوه آورند و سنگسار کنند‪.‬‬ ‫‪6‬آنها از آن آگاه بودند‪ ،‬و به لستره و دربه‪ ،‬شهرهای لیکاونیا‪ ،‬و به منطقه ای که در اطراف است گریختند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و در آنجا انجیل را بشارت دادند‪.‬‬ ‫‪8‬و مردی در لستره نشسته بود که در پاهای خود ناتوان بود و از شکم مادرش معلول بود و هرگز راه نرفته بود‪.‬‬ ‫‪9‬همان سخنان پولس را شنید که او را میدید و میدانست که ایمان دارد که شفا یابد‪.‬‬ ‫‪10‬با صدای بلند گفت ‪:‬راست بایست روی پاهایت ‪.‬و او پرید و راه افتاد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون مردم آنچه را که پولس انجام داده بود دیدند‪ ،‬صدای خود را بلند کردند و در گفتار لیکاونیا گفتند ‪:‬خدایان به صورت انسان نزد‬ ‫ما نازل شدند‪.‬‬ ‫‪12‬و برنابا را مشتری نامیدند ‪.‬و پل‪ ،‬مرکوریوس‪ ،‬زیرا او سخنران اصلی بود‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه کاهن ژوپیتر که در جلوی شهر آنها بود‪ ،‬گاوها و گلدستهها را به دروازهها آورد و میخواست با مردم قربانی کند‪.‬‬ ‫‪14‬وقتی رسولن‪ ،‬برنابا و پولس از آن شنیدند‪ ،‬جامههای خود را دریدند و در میان مردم دویدند و فریاد زدند‪.‬‬ ‫‪15‬و گفت ‪:‬آقایان‪ ،‬چرا این کارها را می کنید؟ ما نیز با شما انسانهای مشابهی هستیم و به شما موعظه می کنیم که از این باطل ها به سوی‬ ‫خدای زنده ای که آسمان و زمین و دریا و همه چیزهایی را که در آن است آفرید روی آورید‪.‬‬ ‫‪16‬که در زمانهای گذشته به همه ملتها اجازه داد تا در راههای خود قدم بردارند‪.‬‬ ‫‪17‬ا دما او خود را بدون شهادت نگذاشت‪ ،‬زیرا نیکو کرد و باران از آسمان و فصلهای پربار به ما داد و دلهای ما را پر از غذا و شادی‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪18‬و با این سخنان مردم را به قدری مهار کردند که برای آنها قربانی نکرده باشند‪.‬‬ ‫‪19‬و عدهای از یهودیان از انطاکیه و آیکونیوم به آنجا آمدند و مردم را متقاعد کردند و پولس را سنگسار کردند و او را به گمان مرده از‬ ‫شهر بیرون کشیدند‪.‬‬ ‫‪20‬اما چون شاگردان دور او ایستاده بودند‪ ،‬برخاست و به شهر آمد و روز بعد با برنابا به درب رفت‪.‬‬ ‫‪21‬و چون انجیل را به آن شهر موعظه کردند و به بسیاری تعلیم دادند‪ ،‬دوباره به لستره و ایکونیوم و انطاکیه بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬روح شاگردان را تأیید میکنیم و آنها را تشویق میکنیم که در ایمان ادامه دهند‪ ،‬و اینکه ما باید از طریق مصیبت بسیار وارد ملکوت‬ ‫خدا شویم‪.‬‬ ‫‪23‬و چون ایشان را در هر کلیسا پیران تعیین کردند و با روزه دعا کردند‪ ،‬ایشان را به خداوندی که به او ایمان آوردند سپردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و پس از گذشتن از پیسیدیا‪ ،‬به پامفیلیا آمدند‪.‬‬ ‫‪25‬و چون کلم را در پرگه موعظه کردند‪ ،‬به آتالیا فرود آمدند‪.‬‬ ‫‪26‬و از آنجا به انطاکیه کشتی کردند‪ ،‬از آنجا که برای کاری که انجام دادند به فیض خدا توصیه شده بودند‪.‬‬ ‫‪27‬و چون آمدند‪ ،‬و کلیسا را جمع کردند‪ ،‬همه آنچه را که خدا با آنها انجام داده بود‪ ،‬و اینکه چگونه درهای ایمان را به روی غیریهودیان‬ ‫گشوده بود‪ ،‬تمرین کردند‪.‬‬ ‫‪28‬و در آنجا مدت طولنی نزد شاگردان ماندند‪.‬‬ ‫فصل ‪15‬‬ ‫‪1‬و برخی از مردانی که از یهودیه آمدند به برادران تعلیم داده‪ ،‬گفتند ‪:‬اگر به روش موسی ختنه نشوید‪ ،‬نجات نخواهید یافت‪.‬‬ ‫‪2‬پس چون پولس و برنابا با ایشان اختلف و منازعه کوچکی نداشتند‪ ،‬تصمیم گرفتند که پولس و برنابا و برخی دیگر از ایشان در مورد‬ ‫این سؤال نزد رسولن و مشایخ به اورشلیم بروند‪.‬‬ ‫‪3‬و آنها را که از طریق کلیسا به راه خود آوردند‪ ،‬از فنیس و سامره گذشتند و تبدیل غیریهودیان را اعلم کردند و همه برادران را شاد‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪4‬و چون به اورشلیم آمدند‪ ،‬کلیسا و رسولن و مشایخ پذیرفته شدند و همه آنچه را که خدا با ایشان کرده بود اعلم کردند‪.‬‬ ‫‪5‬اما برخی از فرقه فریسیان که ایمان آورده بودند‪ ،‬برخاستند و گفتند که لزم است آنها را ختنه کنند و به آنها دستور دهند که شریعت‬ ‫موسی را نگاه دارند‪.‬‬ ‫‪6‬و رسولن و مشایخ گرد هم آمدند تا این موضوع را بررسی کنند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون مشاجره بسیار شد‪ ،‬پطرس برخاست و به ایشان گفت ‪:‬ای برادران‪ ،‬میدانید که چند وقت پیش خدا در میان ما برگزید تا‬ ‫غیریهودیان کلم انجیل را از زبان من بشنوند ‪.‬و باور کن‬ ‫‪8‬و خدایی که دلها را می شناسد‪ ،‬بر آنها شهادت داد و روح القدس را به آنها داد‪ ،‬همان گونه که با ما کرد‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪9‬و بین ما و آنها فرقی قرار نده و دلهایشان را با ایمان پاک کن‪.‬‬ ‫‪10‬پس چرا خدا را وسوسه میکنید که یوغی بر گردن شاگردان بیاندازید که نه پدران ما و نه ما قادر به تحمل آن نبودند؟‬ ‫‪11‬اما ما معتقدیم که از طریق فیض خداوند عیسی مسیح نجات خواهیم یافت‪ ،‬حتی مانند آنها‪.‬‬ ‫‪12‬آنگاه تمام جمعیت سکوت کردند و برنابا و پولس را شنیدند و گفتند که خدا به وسیله آنها چه معجزات و شگفتی هایی در میان‬ ‫غیریهودیان کرده بود‪.‬‬ ‫‪13‬و پس از سکوت‪ ،‬یعقوب در جواب گفت ‪:‬ای برادران‪ ،‬به من گوش دهید‪.‬‬ ‫‪14‬شمعون اعلم کرده است که چگونه خدا در ابتدا غیریهودیان را ملقات کرد تا از میان آنها قومی را به نام خود بیاورد‪.‬‬ ‫‪15‬و با سخنان انبیا موافق است ‪.‬همانطور که نوشته شده است‬ ‫‪16‬پس از آن باز خواهم گشت و خیمه داود را که ویران شده است‪ ،‬دوباره بنا خواهم کرد ‪.‬و خرابه های آن را دوباره بنا خواهم کرد و آن‬ ‫را برپا خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪17‬خداوند که همه این کارها را انجام میدهد‪ ،‬میگوید تا باقیماندهی انسانها خداوند و همه امتهایی را که نام من بر آنها خوانده میشود‪ ،‬طلب‬ ‫کنند‪.‬‬ ‫‪18‬همه کارهای او از آغاز جهان برای خدا شناخته شده است‪.‬‬ ‫‪19‬بنابراین حکم من این است که آنها را که از میان غیریهودیان به سوی خدا روی آوردهاند آزار ندهیم‪.‬‬ ‫‪20‬اما ما به آنها بنویسیم که از آلودگی بتها و زنا و از چیزهای خفه شده و خون خودداری کنند‪.‬‬ ‫‪21‬زیرا موسی در زمانهای قدیم در هر شهر موعظه کنندگان او را دارد که هر روز سبت در کنیسه ها خوانده می شوند‪.‬‬ ‫‪22‬آنگاه رسولن و مشایخ با تمام کلیسا خشنود شدند که مردان برگزیده گروه خود را با پولس و برنابا به انطاکیه بفرستند ‪.‬یعنی یهودا‬ ‫ملقب به بارساباس و سیلس‪ ،‬سران برادران‪:‬‬ ‫‪23‬و به این ترتیب نامههایی به وسیله ایشان نوشتند ‪.‬رسولن و بزرگان و برادران بر برادران غیریهودی در انطاکیه و سوریه و کیلیکیه‬ ‫درود می فرستند‪.‬‬ ‫‪24‬چون شنیدهایم کسانی که از ما بیرون آمدهاند‪ ،‬شما را با سخنان آزار میدهند و جانهایتان را زیر و رو میکنند و میگویند که باید ختنه‬ ‫شوید و شریعت را نگاه دارید‪ ،‬که چنین حکمی به آنها ندادیم‪.‬‬ ‫‪25‬به نظر ما خوب آمد که یکپارچه جمع شده بودیم که مردان برگزیده را با عزیزان خود برنابا و پولس نزد شما بفرستیم‪.‬‬ ‫‪26‬مردانی که جان خود را به خاطر نام خداوند ما عیسی مسیح به خطر انداختهاند‪.‬‬ ‫‪27‬پس یهودا و سیلس را فرستادیم که آنها نیز همین مطالب را شفاهی به شما خواهند گفت‪.‬‬ ‫‪28‬زیرا برای روحالقدس و ما خوب به نظر میرسید که باری بزرگتر از این چیزهای ضروری بر دوش شما بگذاریم‪.‬‬ ‫‪29‬که از خوردنیهای قربانی بتها و از خون و از چیزهای خفهشده و از زنا پرهیز کنید‪ ،‬که اگر از آن خودداری کنید‪ ،‬نیکو خواهید کرد ‪.‬‬ ‫حالتون خوب باشه‬ ‫‪30‬پس چون مرخص شدند‪ ،‬به انطاکیه آمدند و چون جماعت را جمع کردند‪ ،‬رساله را دادند‪.‬‬ ‫‪31‬و چون آن را خواندند‪ ،‬برای تسلیت شادی کردند‪.‬‬ ‫‪32‬و یهودا و سیلس که خود نیز نبی بودند‪ ،‬برادران را با کلمات بسیار نصیحت کردند و آنها را تأیید کردند‪.‬‬ ‫‪33‬و پس از آنکه در آنجا ماندند‪ ،‬با آرامش از برادران نزد رسولن رها شدند‪.‬‬ ‫‪34‬با این وجود سیلس خوشحال شد که همچنان در آنجا بماند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬پولس و برنابا نیز در انطاکیه به تعلیم و موعظه کلم خداوند با بسیاری دیگر ادامه دادند‪.‬‬ ‫‪36‬و چند روز پس از آن که پولس به برنابا گفت‪ ،‬بیایید دوباره برویم و برادران خود را در هر شهری که کلم خداوند را موعظه کردهایم‬ ‫ملقات کنیم و ببینیم که چگونه عمل میکنند‪.‬‬ ‫‪37‬و برنابا مصمم شد یحیی را که مرقس نام داشت‪ ،‬با خود ببرند‪.‬‬ ‫‪38‬اما پولس صلح نمیدانست که او را با خود ببرد‪ ،‬کسی که از پامفیلیا از آنها خارج شد و با آنها به کار نرفت‪.‬‬ ‫‪39‬و نزاع بین ایشان چنان شدید بود که از یکدیگر جدا شدند و برنابا مرقس را گرفت و به قبرس رفت‪.‬‬ ‫‪40‬و پولس سیلس را برگزید و رفت و برادران او را به فیض خدا توصیه کردند‪.‬‬ ‫‪41‬و از سوریه و قیلیقیه گذشت و کلیساها را تأیید کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪16‬‬ ‫‪1‬پس به دربه و لستره آمد و اینک شاگردی در آنجا بود به نام تیموتئوس‪ ،‬پسر زنی یهودی که ایمان آورد ‪.‬اما پدرش یونانی بود‪:‬‬ ‫‪2‬برادرانی که در لستره و آیکونیوم بودند به خوبی از آن خبر دادند‪.‬‬ ‫‪3‬او می خواست پولس با او بیرون برود ‪.‬و او را به خاطر یهودیانی که در آن محل بودند گرفته‪ ،‬ختنه کردند‪ ،‬زیرا همه می دانستند که‬ ‫پدرش یونانی است‪.‬‬ ‫‪4‬و چون در شهرها میرفتند‪ ،‬احکامی را که از رسولن و مشایخ اورشلیم مقرر شده بود‪ ،‬به آنها ابلغ کردند تا نگه دارند‪.‬‬ ‫‪5‬و به همین ترتیب کلیساها در ایمان استوار شدند و هر روز بر تعدادشان افزوده میشد‪.‬‬ ‫‪6‬و چون در سراسر فریجیا و ناحیه غلطیه رفته بودند و روح القدس از موعظه کلم در آسیا منع شدند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس از اینکه به میسیا آمدند‪ ،‬کوشیدند که به بیتتینیا بروند‪ ،‬اما روح به آنها اجازه نداد‪.‬‬ ‫‪8‬و آنها که از میسیا می گذشتند به تروآس فرود آمدند‪.‬‬ ‫‪9‬و در شب رؤیایی بر پولس ظاهر شد ‪.‬مردی مقدونی ایستاده‪ ،‬به او دعا کرد و گفت ‪:‬به مقدونیه بیا و به ما کمک کن‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪10‬و پس از اینکه او این رؤیا را دید‪ ،‬ما فورا ا سعی کردیم به مقدونیه برویم‪ ،‬و مطمئنا ا خداوند ما را فرا خوانده بود تا انجیل را برای آنها‬ ‫موعظه کنیم‪.‬‬ ‫‪11‬پس از تروآس رها شدیم و با مسیر مستقیم به ساموتراکیا و فردای آن روز به نئاپولیس آمدیم‪.‬‬ ‫‪12‬و از آنجا به فیلیپی که شهر اعظم آن قسمت مقدونیه و مستعمره است‪.‬‬ ‫‪13‬و در روز سبت‪ ،‬در كنار رودخانهای كه در آنجا نماز میخواندند‪ ،‬از شهر خارج شدیم ‪.‬و ما نشستیم و با زنانی که در آنجا متوسل شده‬ ‫بودند صحبت کردیم‪.‬‬ ‫‪14‬و زنی به نام لیدیا‪ ،‬فروشنده ارغوانی از شهر تیاتیرا که خدا را می پرستید‪ ،‬ما را شنید و خداوند قلب او را باز کرد تا به آنچه از پولس‬ ‫گفته می شد توجه کند‪.‬‬ ‫‪15‬و چون او و خاندانش تعمید یافتند‪ ،‬از ما التماس کرد و گفت‪ ،‬اگر مرا به خداوند وفادار میدانید‪ ،‬به خانه من بیایید و در آنجا بمانید ‪.‬و او‬ ‫ما را محدود کرد‪.‬‬ ‫‪16‬و چنین گذشت‪ ،‬هنگامی که برای دعا میرفتیم‪ ،‬دختری که دارای روحیه پیشگویی بود‪ ،‬با ما ملقات کرد‪ ،‬که با فال گویی سود فراوانی‬ ‫برای اربابانش به ارمغان آورد‪:‬‬ ‫‪17‬همانها به دنبال پولس و ما رفتند و فریاد زدند و گفتند« ‪:‬اینها بندگان خدای متعال هستند که راه نجات را به ما نشان میدهند‪.‬‬ ‫‪18‬و او این کار را چندین روز انجام داد ‪.‬اما پولس که اندوهگین شده بود برگشت و به روح گفت ‪:‬به نام عیسی مسیح به تو دستور می دهم‬ ‫که از او بیرون بیایی ‪.‬و همان ساعت بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪19‬و چون اربابانش دیدند که امید به دست آوردنشان از بین رفته است‪ ،‬پولس و سیلس را گرفتند و به بازار نزد حاکمان کشاندند‪.‬‬ ‫‪20‬و آنها را نزد قاضیان آورد و گفت« ‪:‬این مردان که یهودی هستند‪ ،‬شهر ما را بسیار آزار می دهند‪.‬‬ ‫‪21‬و آداب و رسومی را تعلیم دهید که برای ما که رومی هستیم‪ ،‬قبول و رعایت آنها مشروع نیست‪.‬‬ ‫‪22‬و جماعت با هم بر ضد ایشان برخاستند و قاضیان لباسهای ایشان را دریده‪ ،‬دستور دادند که ایشان را بزنند‪.‬‬ ‫‪23‬و چون ضربات زیادی بر ایشان زدند‪ ،‬ایشان را به زندان انداختند و به زندانبان دستور دادند که آنها را ایمن نگه دارد‪.‬‬ ‫‪24‬که پس از دریافت چنین اتهامی‪ ،‬آنها را به زندان داخلی انداخت و پاهایشان را در انبارها محکم کرد‪.‬‬ ‫‪25‬و در نیمه شب پولس و سیلس دعا کردند و برای خدا ستایش کردند و زندانیان آنها را شنیدند‪.‬‬ ‫‪26‬و ناگهان زمین لرزه بزرگی رخ داد‪ ،‬به طوری که پایه های زندان متزلزل شد‪ ،‬و بلفاصله همه درها گشوده شد و بندهای هرکس باز‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪27‬و نگهبان زندان که از خواب بیدار شد و درهای زندان را دید‪ ،‬شمشیر خود را بیرون آورد و به گمان اینکه زندانیان فرار کرده اند‪ ،‬می‬ ‫خواست خود را بکشد‪.‬‬ ‫‪28‬اما پولس با صدای بلند فریاد زده‪ ،‬گفت« ‪:‬به خودت آسیب نزن‪ ،‬زیرا ما همه اینجا هستیم‪.‬‬ ‫‪29‬آنگاه نوری را صدا زد و در آمد و لرزان آمد و بر پولس و سیلس افتاد‪.‬‬ ‫‪30‬و ایشان را بیرون آورد و گفت« ‪:‬آقایان‪ ،‬چه کنم تا نجات پیدا کنم؟‬ ‫‪31‬و گفتند ‪:‬به خداوند عیسی مسیح ایمان بیاور و تو و خانه تو نجات خواهی یافت‪.‬‬ ‫‪32‬و کلم خداوند را با او و همه کسانی که در خانه او بودند گفتند‪.‬‬ ‫‪33‬و ایشان را در همان ساعت شب گرفت و زخمهای ایشان را شست ‪.‬و بی درنگ او و همه اش تعمید یافتند‪.‬‬ ‫‪34‬و چون آنها را به خانه خود آورد‪ ،‬پیش آنها غذا گذاشت و شادی کرد و با تمام خانه خود به خدا ایمان آورد‪.‬‬ ‫‪35‬و چون روز شد‪ ،‬قاضیان غلمان را فرستادند و گفتند ‪:‬آن مردان را رها کنید‪.‬‬ ‫‪36‬و نگهبان زندان این را به پولس گفت ‪:‬قاضیان فرستادند تا تو را رها سازند‪ ،‬پس برو و با سلمتی برو‪.‬‬ ‫‪37‬اما پولس به آنها گفت« ‪:‬ما را که رومی بودیم‪ ،‬آشکارا کتک زدند و به زندان انداختند ‪.‬و حال آیا ما را پنهانی بیرون می کنند؟ نه به‬ ‫راستی اما بگذارید خودشان بیایند و ما را بیرون بیاورند‪.‬‬ ‫‪38‬و غلمان این سخنان را به قاضیان گفتند ‪:‬و آنها چون شنیدند که رومی هستند ترسیدند‪.‬‬ ‫‪39‬و آنها آمدند و از آنها التماس کردند و آنها را بیرون آوردند و از آنها خواستند که از شهر خارج شوند‪.‬‬ ‫‪40‬و از زندان بیرون رفته‪ ،‬به خانه لیدیه وارد شدند و چون برادران را دیدند‪ ،‬ایشان را دلداری دادند و رفتند‪.‬‬ ‫فصل ‪17‬‬ ‫‪ ۱‬و چون از آمفیپولیس و آپولونیا گذشتند‪ ،‬به تسالونیکی رسیدند که در آنجا کنیسه یهودیان بود‪.‬‬ ‫‪2‬و پولس به رسم خود نزد ایشان رفت و سه روز سبت از کتب مقددس با ایشان بحث کرد‪.‬‬ ‫‪3‬باز کردن و ادعا کردن‪ ،‬که مسیح باید رنج کشیده‪ ،‬و دوباره از مردگان زنده شده است ‪.‬و این عیسی که من به شما موعظه می کنم‪،‬‬ ‫مسیح است‪.‬‬ ‫‪4‬و برخی از ایشان ایمان آوردند و با پولس و سیلس همنشین شدند ‪.‬و از یونانیان پرهیزگار‪ ،‬گروهی بسیار‪ ،‬و از زنان سران‪ ،‬اندکی‪.‬‬ ‫‪5‬ا دما یهودیان که ایمان نیاوردند‪ ،‬از حسادت برخاستند‪ ،‬برخی افراد بدجنس از نوع پست را نزد خود گرفتند و گروهی جمع کردند و تمام‬ ‫شهر را به غوغا انداختند و به خانه یاسون حمله کردند و در پی بیرون آوردن آنها بودند ‪.‬به مردم‬ ‫‪6‬و چون آنها را نیافتند‪ ،‬یاسون و برخی از برادران را نزد حاکمان شهر کشاندند و فریاد زدند« ‪:‬آنهایی که جهان را زیر و رو کرده اند‪ ،‬به‬ ‫اینجا نیز آمده اند‪.‬‬ ‫‪7‬که یاسون او را پذیرفته است و اینها همه برخلف احکام قیصر عمل میکنند و میگویند که پادشاه دیگری وجود دارد‪ ،‬یکی عیسی‪.‬‬ ‫‪8‬و مردم و حاکمان شهر را چون این چیزها را شنیدند ناراحت کردند‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪9‬و چون امنیت یاسون و دیگری را گرفتند‪ ،‬آنها را رها کردند‪.‬‬ ‫‪10‬و برادران فورا ا پولس و سیلس را شبانه به بریه فرستادند که به آنجا آمدند به کنیسه یهودیان رفتند‪.‬‬ ‫‪11‬اینان از آنهایی که در تسالونیکی بودند نجیبتر بودند‪ ،‬زیرا کلم را با آمادگی کامل میپذیرفتند و هر روز در کتاب مقدس جستجو‬ ‫میکردند که آیا آن چیزها چنین است یا خیر‪.‬‬ ‫‪12‬بنابراین بسیاری از آنها ایمان آوردند ‪.‬همچنین از زنان شریف که یونانی بودند و از مردان نیز کم نیستند‪.‬‬ ‫‪13‬لیکن یهودیان تسالونیکی متوجه شدند که کلم خدا از پولس در بریا موعظه شده است‪ ،‬به آنجا نیز آمدند و مردم را برانگیختند‪.‬‬ ‫‪14‬و برادران فورا ا پولس را فرستادند تا به دریا برود‪ ،‬اما سیلس و تیموتئوس همچنان در آنجا ماندند‪.‬‬ ‫‪15‬و کسانی که پولس را رهبری کردند او را به آتن آوردند و به سیلس و تیموتائوس فرمان دادند که با کمال سرعت نزد او بیایند‪ ،‬رفتند‪.‬‬ ‫‪16‬و هنگامی که پولس در آتن منتظر آنها بود‪ ،‬روحش در او متحیر شد‪ ،‬چون شهر را به کلی به بت پرستی دید‪.‬‬ ‫‪17‬پس او در کنیسه با یهودیان و عابدان و هر روز در بازار با کسانی که با او ملقات میکردند‪ ،‬بحث میکرد‪.‬‬ ‫‪18‬سپس برخی از فیلسوفان اپیکوریان و رواقیان با او روبرو شدند ‪.‬و برخی گفتند ‪:‬این غرغرو چه خواهد گفت؟ برخی دیگر‪ ،‬به نظر‬ ‫میرسد که او برپاکننده خدایان غریب است‪ ،‬زیرا او عیسی و رستاخیز را به آنها موعظه کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و او را گرفتند و به آرئوپاگوس آوردند و گفتند ‪:‬آیا میتوانیم بدانیم این تعلیم تازهای که از آن میگویی چیست؟‬ ‫‪20‬زیرا تو چیزهای عجیبی را به گوش ما میآوری‪ ،‬پس میخواهیم معنی این چیزها را بدانیم‪.‬‬ ‫( ‪21‬زیرا تمام آتنیها و غریبههایی که در آنجا بودند وقت خود را صرف هیچ چیز دیگری نمیکردند‪ ،‬جز برای گفتن یا شنیدن چیز جدیدی)‪.‬‬ ‫‪22‬پس پولس در میان تپه مریخ ایستاده‪ ،‬گفت ‪:‬ای مردان آتنی‪ ،‬می دانم که در همه چیز بیش از حد خرافه هستید‪.‬‬ ‫‪23‬زیرا چون از آنجا عبور میکردم و عبادات شما را میدیدم‪ ،‬مذبحی با این کتیبه یافتم‪ ،‬به خدای ناشناس ‪.‬پس او را که از روی نادانی می‬ ‫پرستید‪ ،‬او را به شما اعلم می کنم‪.‬‬ ‫‪24‬خدایی که جهان و همه چیز را در آن آفرید‪ ،‬چون خداوند آسمان و زمین است‪ ،‬در معابد دست ساز ساکن نیست‪.‬‬ ‫‪25‬و با دست انسان پرستش نمی شود‪ ،‬چنانکه گویی به چیزی نیاز دارد‪ ،‬زیرا او به همه زندگی و نفس و همه چیز می بخشد‪.‬‬ ‫‪26‬و از یک خون همه اقوام انسان را برای ساکن شدن در تمام روی زمین ساخته است‪ ،‬و زمانهای تعیین شده را از قبل تعیین کرده است‪،‬‬ ‫و حدود سکونت آنها را تعیین کرده است‪.‬‬ ‫‪27‬تا خداوند را بجویند‪ ،‬اگر ممکن است به او دل ببندند و او را بیابند‪ ،‬هر چند که از هر یک از ما دور نباشد‪.‬‬ ‫‪28‬زیرا در او زندگی میکنیم و حرکت میکنیم و وجود داریم ‪.‬همانطور که برخی از شاعران شما نیز گفته اند‪ ،‬زیرا ما نیز از فرزندان او‬ ‫هستیم‪.‬‬ ‫‪29‬پس چون ما فرزندان خدا هستیم‪ ،‬نباید فکر کنیم که الوهیت مانند طل‪ ،‬یا نقره‪ ،‬یا سنگ است که به وسیله هنر و تدبیر انسان تراشیده‬ ‫شده است‪.‬‬ ‫‪30‬و خدا به زمان این جاهلیت چشمکی زد ‪.‬اما اکنون به همه مردم دستور می دهد که در همه جا توبه کنند‪:‬‬ ‫‪31‬زیرا او روزی را تعیین کرده است که در آن به وسیله آن مردی که تعیین کرده است‪ ،‬جهان را به عدالت داوری خواهد کرد ‪.‬او به همه‬ ‫مردم اطمینان داده است که او را از مردگان زنده کرده است‪.‬‬ ‫‪32‬و چون خبر رستاخیز مردگان را شنیدند‪ ،‬عدهای مسخره کردند و برخی دیگر گفتند« ‪:‬این موضوع را دوباره به تو خواهیم شنید‪.‬‬ ‫‪33‬پس پولس از میان ایشان رفت‪.‬‬ ‫‪34‬ا دما عدهای به او پیوستند و ایمان آوردند که در میان آنها دیونیسیوس آرئوپاگیتی و زنی به نام داماریس و دیگرانی با ایشان بود‪.‬‬ ‫فصل ‪18‬‬ ‫‪1‬پس از آن پولس از آتن بیرون آمد و به قرنتس آمد‪.‬‬ ‫‪2‬و مردی یهودی به نام آکیل را یافت که در پونتوس به دنیا آمده بود و اخیرا ا با همسرش پریسیل از ایتالیا آمده بود( ‪.‬چون کلودیوس به‬ ‫همه یهودیان دستور داده بود که از روم خارج شوند )‪:‬و نزد آنها آمد‪.‬‬ ‫‪3‬و چون او از همان پیشه بود‪ ،‬نزد ایشان میماند و کار میکرد‪ ،‬زیرا آنها به خاطر شغلشان خیمهساز بودند‪.‬‬ ‫‪4‬و هر سبت در کنیسه استدلل میکرد و یهودیان و یونانیان را متقاعد میکرد‪.‬‬ ‫‪5‬و چون سیلس و تیموتائوس از مقدونیه آمدند‪ ،‬پولس در روح تحت فشار قرار گرفت و به یهودیان شهادت داد که عیسی مسیح است‪.‬‬ ‫‪6‬و چون با خود مخالفت کردند و کفر گفتند‪ ،‬لباس خود را تکان داد و به آنها گفت« ‪:‬خون شما بر سر شما باد ‪.‬من پاک هستم ‪:‬از این پس‬ ‫نزد غیریهودیان خواهم رفت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و از آنجا بیرون رفت و به خانه شخصی به نام یوستوس که خدا را پرستش می کرد وارد شد و خانه او سخت به کنیسه می پیوست‪.‬‬ ‫‪8‬و کریسپوس‪ ،‬رئیس کنیسه‪ ،‬با تمام خانهاش به خداوند ایمان آورد ‪.‬و بسیاری از قرنتیان که شنیدند ایمان آوردند و تعمید گرفتند‪.‬‬ ‫‪9‬سپس خداوند در شب با رویایی به پولس گفت « ‪:‬نترس‪ ،‬بلکه سخن بگو و سکوت مکن‪.‬‬ ‫‪10‬زیرا من با تو هستم و هیچ کس به تو دست نمیزند تا به تو آزار دهد‪ ،‬زیرا من در این شهر مردم بسیار دارم‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و یک سال و شش ماه در آنجا ماند و کلم خدا را در میان ایشان تعلیم داد‪.‬‬ ‫‪12‬و هنگامی که گالیو نائب اخایا بود‪ ،‬یهودیان یکپارچه بر پولس قیام کردند و او را به کرسی داوری آوردند‪.‬‬ ‫‪13‬و میگوید« ‪:‬این شخص مردم را متقاعد میکند که برخلف شریعت خدا را بپرستند‪.‬‬ ‫‪14‬و هنگامی که پولس اکنون می خواست دهان خود را باز کند‪ ،‬گالیو به یهودیان گفت« ‪:‬ای یهودیان‪ ،‬اگر از کار نادرستی یا فحشای بد‬ ‫بود‪ ،‬می خواستم شما را تحمل کنم‪.‬‬ ‫‪15‬اما اگر بحث کلمات و نامها و شریعت شماست‪ ،‬به آن نگاه کنید ‪.‬زیرا من قضاوت چنین مسائلی نخواهم بود‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪16‬و آنها را از دادگاه بیرون راند‪.‬‬ ‫‪17‬آنگاه جمیع یونانیان سوستنس‪ ،‬رئیس كنیسه را گرفتند‪ ،‬و او را در برابر كرسی داوری زدند ‪.‬و گالیو به هیچ یک از این چیزها اهمیت‬ ‫نمی داد‪.‬‬ ‫‪18‬و پولس پس از آن مدتی طولنی در آنجا ماند و برادران را رها کرد و از آنجا به شام رفت و با او پریسکیل و آکیل ‪.‬سرش را در قنقره‬ ‫بریده بود‪ ،‬زیرا او نذر داشت‪.‬‬ ‫‪19‬و به افسس آمد و ایشان را در آنجا رها کرد‪ ،‬اما خود به کنیسه وارد شد و با یهودیان استدلل کرد‪.‬‬ ‫‪20‬چون از او خواستند که مدت بیشتری با آنها بماند‪ ،‬قبول نکرد‪.‬‬ ‫‪21‬اما با ایشان خداحافظی کرد و گفت ‪:‬من باید این عید را که در اورشلیم میآید به هر نحوی برگزار کنم‪ ،‬اما اگر خدا بخواهد دوباره نزد‬ ‫شما بازخواهم گشت ‪.‬و از افسس کشتی گرفت‪.‬‬ ‫‪22‬و چون در قیصریه فرود آمد‪ ،‬بال رفت و بر کلیسا سلم کرد‪ ،‬به انطاکیه رفت‪.‬‬ ‫‪23‬و پس از مدتی که در آنجا گذراند‪ ،‬رفت و به ترتیب در سراسر سرزمین غلطیه و فریجیا رفت و همه شاگردان را تقویت کرد‪.‬‬ ‫‪24‬و یک یهودی به نام آپولوس‪ ،‬متولد اسکندریه‪ ،‬مردی فصیح و توانا در کتاب مقدس‪ ،‬به افسس آمد‪.‬‬ ‫‪25‬این مرد در راه خداوند تعلیم یافت ‪.‬و در روح پر حرارت بود و فقط تعمید یحیی را می دانست‪ ،‬چیزهای خداوند را با جدیت می گفت و‬ ‫تعلیم می داد‪.‬‬ ‫‪26‬و در کنیسه با شهامت شروع به صحبت کرد ‪.‬چون آکیل و پریسکیل شنیدند‪ ،‬او را نزد خود بردند و راه خدا را کاملتر برای او شرح‬ ‫دادند‪.‬‬ ‫‪27‬و چون میخواست به آخایا برود‪ ،‬برادران نوشتند و شاگردان را تشویق کردند که او را بپذیرند که چون آمد‪ ،‬ایشان را که به فیض ایمان‬ ‫آورده بودند بسیار یاری کرد‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪28‬زیرا او یهودیان را با قدرت متقاعد کرد و آن را علنا متقاعد کرد و به وسیله کتاب مقدس نشان داد که عیسی مسیح است‪.‬‬ ‫فصل ‪19‬‬ ‫‪1‬و واقع شد که در زمانی که آپولوس در قرنتس بود‪ ،‬پولس پس از عبور از کرانههای بال به افسس آمد و شاگردانی را یافت‪،‬‬ ‫‪2‬او به آنها گفت ‪:‬آیا از زمانی که ایمان آورده اید روح القدس را دریافت کرده اید؟ و آنها به او گفتند« ‪:‬ما تا آن اندازه نشنیده ایم که آیا‬ ‫روح القدس وجود دارد یا خیر‪.‬‬ ‫‪3‬و او به آنها گفت‪ ،‬پس به چه چیزی تعمید یافتید؟ و گفتند ‪:‬برای تعمید یحیی‪.‬‬ ‫‪4‬پس پولس گفت ‪:‬یحیی حقیقتا ا با تعمید توبه تعمید داد و به مردم گفت که به او که بعد از او خواهد آمد‪ ،‬یعنی به مسیح عیسی ایمان بیاورند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬چون این را شنیدند‪ ،‬به نام خداوند عیسی تعمید یافتند‪.‬‬ ‫‪6‬و چون پولس دست خود را بر آنها نهاد‪ ،‬روح القدس بر آنها نازل شد ‪.‬و به زبانها سخن می گفتند و نبوت می کردند‪.‬‬ ‫‪7‬و همه مردان حدود دوازده نفر بودند‪.‬‬ ‫‪8‬و به کنیسه رفت و به مدت سه ماه با شهامت سخن گفت و در مورد ملکوت خدا بحث و جدل کرد‪.‬‬ ‫‪9‬اما چون غواصان سخت شدند و ایمان نیاوردند‪ ،‬اما در حضور جمعیت از آن راه بد گفتند‪ ،‬از ایشان رفت و شاگردان را جدا کرد و هر‬ ‫روز در مکتب یک تیرانوس به بحث و جدل پرداختند‪.‬‬ ‫‪10‬و این در فاصله دو سال ادامه یافت ‪.‬به طوری که همه ساکنان آسیا‪ ،‬اعم از یهودی و یونانی‪ ،‬کلم عیسی خداوند را شنیدند‪.‬‬ ‫‪11‬و خدا به دست پولس معجزات خاصی انجام داد‪:‬‬ ‫‪12‬به طوری که از بدن او دستمال یا پیش بند برای بیماران می آوردند و بیماری ها از آنها دور می شد و ارواح پلید از آنها بیرون می‬ ‫آمدند‪.‬‬ ‫‪13‬آنگاه عدهای از یهودیان ولگرد که جنگیر بودند‪ ،‬بر آنان که ارواح پلید داشتند‪ ،‬نام خداوند عیسی را بخوانند‪ ،‬گفتند ‪:‬شما را به عیسی که‬ ‫پولس موعظه میکند سوگند میدهیم‪.‬‬ ‫‪14‬و هفت پسر از یک اسکوا‪ ،‬یهودی و رؤسای کاهنان بودند که چنین کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و روح پلید پاسخ داد و گفت ‪:‬عیسی را می شناسم و پولس را می شناسم ‪.‬اما تو کی هستی‬ ‫‪16‬و مردی که روح پلید در او بود بر آنها جهید و بر آنها چیره شد و بر آنها چیره شد‪ ،‬به طوری که آنها برهنه و مجروح از آن خانه فرار‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪17‬و این برای همه یهودیان و یونانیان ساکن افسس شناخته شده بود ‪.‬و ترس همه را فرا گرفت و نام خداوند عیسی بزرگ شد‪.‬‬ ‫‪18‬و بسیاری از ایمانداران آمدند و اقرار کردند و اعمال خود را نشان دادند‪.‬‬ ‫‪19‬بسیاری از آنان که از هنرهای کنجکاوی استفاده میکردند‪ ،‬کتابهای خود را جمع کرده‪ ،‬در حضور همه سوزاندند‪ ،‬و قیمت آنها را‬ ‫شمردند و آن را پنجاه هزار قطعه نقره یافتند‪.‬‬ ‫‪20‬کلم خدا چنان رشد کرد و پیروز شد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬پس از پایان یافتن این امور‪ ،‬پولهس در روح تصمیم گرفت‪ ،‬چون از مقدونیه و آخایا گذشت‪ ،‬به اورشلیم برود و گفت ‪:‬پس از آن که در‬ ‫آنجا بودم‪ ،‬باید روم را نیز ببینم‪.‬‬ ‫‪22‬پس دو تن از خدمتگزاران او را به مقدونیه فرستاد‪ ،‬تیموتئوس و اراستوس ‪.‬اما خودش یک فصل در آسیا ماند‪.‬‬ ‫‪23‬و در همان زمان‪ ،‬در آن راه آشفتگی کوچکی به وجود آمد‪.‬‬ ‫‪24‬زیرا مردی به نام دیمیتریوس‪ ،‬نقرهساز‪ ،‬که زیارتگاههای نقرهای برای دیانا درست میکرد‪ ،‬سود کمی برای صنعتگران آورد‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪25‬او را با کارگرانی که در مشاغل مشابه بودند فراخواند و گفت« ‪:‬ای آقایان‪ ،‬شما می دانید که ما با این حرفه ثروت خود را به دست‬ ‫آورده ایم‪.‬‬ ‫‪26‬به علوه میبینید و میشنوید که نه تنها در افسس‪ ،‬بلکه تقریبا ا در سراسر آسیا‪ ،‬این پولس بسیاری از مردم را متقاعد کرده و برگردانده‬ ‫است‪ ،‬و میگوید که آنها خدایان نیستند که با دست ساخته شدهاند‪.‬‬ ‫‪27‬به طوری که نه تنها این پیشه ما در خطر است که از بین برود ‪.‬بلکه باید معبد الهه بزرگ دیانا را تحقیر کرد و شکوه و عظمت او را‬ ‫که تمام آسیا و جهان او را پرستش می کنند نابود کرد‪.‬‬ ‫‪28‬و چون این سخنان را شنیدند‪ ،‬پر از غضب شدند‪ ،‬فریاد زدند و گفتند ‪:‬بزرگ است دیانای افسسیان‪.‬‬ ‫‪29‬و تمام شهر پر از آشفتگی شد و چون گایوس و اریستارخوس‪ ،‬مردان مقدونیه‪ ،‬همراهان پولس را در سفر گرفتند‪ ،‬یکپارچه به سالن‬ ‫هجوم آوردند‪.‬‬ ‫‪30‬و چون پولس می خواست نزد مردم وارد شود‪ ،‬شاگردان به او اجازه ندادند‪.‬‬ ‫‪31‬و عدهای از رؤسای آسیا که دوستان او بودند نزد او فرستادند و از او خواستند که در تئاتر ماجراجویی نکند‪.‬‬ ‫‪32‬پس برخی فریاد زدند‪ ،‬و برخی دیگر‪ ،‬زیرا جماعت آشفته بود ‪.‬و بسیاری نمی دانستند که برای چه با هم جمع شده اند‪.‬‬ ‫‪33‬و اسکندر را از جمعیت بیرون کشیدند‪ ،‬یهودیان او را جلو آوردند ‪.‬و اسکندر با دست اشاره کرد و می خواست از مردم دفاع کند‪.‬‬ ‫‪34‬اما چون دانستند که او یهودی است‪ ،‬همه با یک صدا تقریبا ا به مدت دو ساعت فریاد زدند که بزرگ است دیانای افسسیان‪.‬‬ ‫‪35‬و هنگامی که کارمند شهر از مردم دلجویی کرد‪ ،‬گفت ‪:‬ای مردان افسس‪ ،‬چه کسی در آنجاست که نمی داند که شهر افسسیان پرستنده‬ ‫ایزدبانوی بزرگ دیانا و تصویری است که از مشتری به پایین افتاده است? ‪.‬‬ ‫‪36‬پس چون نمیتوان علیه این چیزها صحبت کرد‪ ،‬باید ساکت باشید و هیچ کاری عجولنه انجام ندهید‪.‬‬ ‫‪37‬زیرا این مردان را که نه دزد کلیساها هستند و نه الهه شما را کفرگو میکنند‪ ،‬به اینجا آوردهاید‪.‬‬ ‫‪38‬بنابراین‪ ،‬اگر دیمیتریوس و صنعتگرانی که با او هستند‪ ،‬علیه کسی مشکلی دارند‪ ،‬شریعت مفتوح است و نمایندگانی وجود دارند‪.‬‬ ‫‪39‬اما اگر چیزی در مورد مسائل دیگر پرس و جو کنید‪ ،‬باید در یک مجلس قانونی تعیین شود‪.‬‬ ‫‪40‬زیرا ما در خطر هستیم که برای هیاهوی امروز مورد سؤال قرار بگیریم‪ ،‬زیرا هیچ دلیلی وجود ندارد که بتوانیم گزارشی از این تجمع‬ ‫ارائه دهیم‪.‬‬ ‫‪41‬و چون چنین گفت‪ ،‬جماعت را مرخص کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪20‬‬ ‫‪1‬و پس از پایان غوغا‪ ،‬پولس شاگردان را نزد خود خواند و آنها را در آغوش گرفت و رفت تا به مقدونیه برود‪.‬‬ ‫‪2‬و چون از آن قسمتها گذشت و آنها را بسیار نصیحت کرد‪ ،‬به یونان آمد‪.‬‬ ‫‪3‬و در آنجا سه ماه ماند ‪.‬و چون یهودیان در کمین او نشستند‪ ،‬چون میخواست به سوریه برود‪ ،‬تصمیم گرفت از طریق مقدونیه بازگردد‪.‬‬ ‫‪4‬و او را همراهی کرد تا به آسیا سوپاتر از بریه رفت ‪.‬و از تسالونیکیان‪ ،‬آریستارخوس و سکوندوس ‪.‬و گایوس دربی و تیموتئوس ‪.‬و از‬ ‫آسیا‪ ،‬تیخیکوس و تروفیموس‪.‬‬ ‫‪5‬اینها که از پیش می رفتند برای ما در تروآس ماندند‪.‬‬ ‫‪6‬و پس از ایام فطیر از فیلیپی رفتیم و در پنج روز به تروآس نزد ایشان رسیدیم ‪.‬جایی که هفت روز در آنجا ماندیم‪.‬‬ ‫‪7‬و در روز اول هفته‪ ،‬هنگامی که شاگردان گرد هم آمدند تا نان بشکنند‪ ،‬پولس آنها را موعظه کرد تا فردا حرکت کند ‪.‬و سخنرانی خود را‬ ‫تا نیمه شب ادامه داد‪.‬‬ ‫‪8‬و چراغهای زیادی در اتاق بال بود‪ ،‬جایی که در آنجا جمع شده بودند‪.‬‬ ‫‪9‬و مرد جوانی به نام اوتیخوس در پنجره ای نشسته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود‪ ،‬و چون پولس مدت زیادی موعظه می کرد‪ ،‬در‬ ‫خواب فرو رفت و از طبقه سوم به پایین افتاد و مرده بلند شد‪.‬‬ ‫‪10‬و پولس فرود آمد و بر او افتاد و او را در آغوش گرفت و گفت« ‪:‬خودتان را ناراحت نکنید ‪.‬زیرا جانش در اوست‪.‬‬ ‫‪11‬پس چون دوباره برخاسته‪ ،‬نان را شکسته‪ ،‬خورد‪ ،‬و مدتی طولنی‪ ،‬حتی تا صبح‪ ،‬صحبت کرد‪ ،‬پس رفت‪.‬‬ ‫‪12‬و آن جوان را زنده آوردند و اندکی دلداری نگرفتند‪.‬‬ ‫‪13‬و ما قبل از کشتی رفتیم‪ ،‬و به اسوس رفتیم‪ ،‬در آنجا میخواستیم پولس را بگیریم‪ ،‬زیرا او چنین مقرر کرده بود که خود را پیاده کند‪.‬‬ ‫‪14‬و چون در آسوس با ما ملقات کرد‪ ،‬او را به داخل بردیم و به میتلینه آمدیم‪.‬‬ ‫‪15‬و ما از آنجا کشتی کردیم و فردای آن روز به طرف خیوس آمدیم ‪.‬و روز بعد به ساموس رسیدیم و در تروگیلیوم ماندیم ‪.‬و روز بعد به‬ ‫میلتوس آمدیم‪.‬‬ ‫‪16‬زیرا پولس تصمیم گرفته بود که در افسس قایقرانی کند‪ ،‬زیرا او وقت را در آسیا نمیگذراند‪ ،‬زیرا اگر ممکن بود‪ ،‬عجله داشت که در‬ ‫روز پنطیکاست در اورشلیم باشد‪.‬‬ ‫‪17‬و از میلتوس به افسس فرستاد و مشایخ کلیسا را فرا خواند‪.‬‬ ‫‪18‬و چون نزد او آمدند‪ ،‬به ایشان گفت« ‪:‬میدانید‪ ،‬از روز اولی که به آسیا آمدم‪ ،‬چگونه در تمام فصول با شما بودهام‪،‬‬ ‫‪19‬خداوند را با تمام فروتنی و با اشکها و وسوسههایی که در کمین یهودیان بر من وارد شد‪ ،‬خدمت میکنم‪.‬‬ ‫‪20‬و چگونه چیزی را که برای شما سودمند بود نگذاشتم‪ ،‬مگر اینکه به شما نشان دادم‪ ،‬و آشکارا و خانه به خانه به شما تعلیم دادم‪،‬‬ ‫‪21‬هم به یهودیان و هم به یونانیان‪ ،‬توبه به سوی خدا و ایمان به خداوند ما عیسی مسیح شهادت میدهیم‪.‬‬ ‫‪22‬و اکنون‪ ،‬بنگر‪ ،‬من در روح بسته به اورشلیم میروم‪ ،‬بیاطلع از آنچه در آنجا به من خواهد رسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬مگر اینکه روحالقدس در هر شهر شهادت میدهد و میگوید که بندها و مصیبتها در من میمانند‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪24‬اما هیچ یک از این چیزها مرا تکان نمی دهد و جان خود را برای خود عزیز نمی شمارم تا مسیر خود را با شادی به پایان برسانم و‬ ‫خدمتی را که از خداوند عیسی دریافت کرده ام تا بر انجیل فیض خدا گواهی دهم‪. .‬‬ ‫‪25‬و اکنون‪ ،‬بنگر‪ ،‬می دانم که همه شما‪ ،‬که در میان آنها رفته ام تا پادشاهی خدا را موعظه کنم‪ ،‬دیگر چهره مرا نخواهید دید‪.‬‬ ‫‪26‬از این رو‪ ،‬شما را میخواهم که امروز را ثبت کنید‪ ،‬که من از خون همه مردم پاک هستم‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا من از اعلم تمام نصایح خدا به شما طفره نرفتم‪.‬‬ ‫‪28‬پس مواظب خود و تمامی گله باشید که روح القدس شما را بر آنها ناظر قرار داده است تا کلیسای خدا را که با خون خود خریده است‪،‬‬ ‫تغذیه کنید‪.‬‬ ‫‪29‬زیرا این را میدانم که پس از رفتن من‪ ،‬گرگهای ستمگر در میان شما وارد میشوند و از گله رحم نمیکنند‪.‬‬ ‫‪30‬و از خود شما نیز مردانی برمیخیزند و سخنان نادرست خواهند گفت تا شاگردان را به دنبال خود بکشانند‪.‬‬ ‫‪31‬پس مراقب باشید و به خاطر داشته باشید که در مدت سه سال دیگر هر شب و روز با اشک هشدار ندادم‪.‬‬ ‫‪32‬و اکنون ای برادران‪ ،‬من شما را به خدا و کلم فیض او می سپارم که می تواند شما را بنا کند و در میان جمیع کسانی که تقدیس شده اند‬ ‫به شما میراث بدهد‪.‬‬ ‫‪33‬من طمع به نقره یا طل یا لباس هیچ کس نداشتم‪.‬‬ ‫‪34‬آری‪ ،‬شما خودتان می دانید که این دست ها به نیازهای من و کسانی که با من بودند خدمت کرده اند‪.‬‬ ‫‪35‬من همه چیز را به شما نشان دادم که چگونه باید اینچنین تلش کنید تا از ضعیفان حمایت کنید و سخنان عیسی خداوند را به خاطر‬ ‫بسپارید که چگونه گفت ‪:‬دادن مبارکتر از گرفتن است‪.‬‬ ‫‪36‬و چون این را گفت‪ ،‬زانو زد و با همه آنها دعا کرد‪.‬‬ ‫‪37‬و همه به شدت گریستند و بر گردن پولس افتادند و او را بوسیدند‪.‬‬ ‫‪38‬بیشتر از همه برای سخنانی که او گفت که دیگر چهره او را نبینند ناراحتم ‪.‬و او را تا کشتی همراهی کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪21‬‬ ‫‪1‬و چنین گذشت که پس از اینکه از آنها خلص شدیم و به پرواز درآمدیم‪ ،‬با یک مسیر مستقیم به کوس آمدیم‪ ،‬و فردای آن روز به رودس‪،‬‬ ‫و از آنجا به پاتارا‪:‬‬ ‫‪2‬و کشتی را دیدیم که بسوی فنیقیه می رفت‪ ،‬سوار شدیم و به راه افتادیم‪.‬‬ ‫‪3‬و چون قبرس را كشف كردیم‪ ،‬آن را در سمت چپ رها كردیم و به سوي شام كشتي كرده‪ ،‬در صور فرود آمدیم‪ ،‬زیرا در آنجا كشتي بار‬ ‫او را میكشید‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون شاگردانی یافتیم‪ ،‬هفت روز در آنجا ماندیم‪ ،‬او بوسیله روح به پولس گفت که به اورشلیم بال نرود‪.‬‬ ‫‪5‬و چون آن روزها را به پایان رساندیم‪ ،‬رفتیم و رفتیم ‪.‬و همه ما را با زنان و فرزندان به راه آوردند تا از شهر خارج شدیم و در ساحل‬ ‫زانو زدیم و دعا کردیم‪.‬‬ ‫‪6‬و چون از یکدیگر مرخصی گرفتیم‪ ،‬کشتی گرفتیم ‪.‬و دوباره به خانه برگشتند‪.‬‬ ‫‪7‬و چون مسیر خود را از صور به پایان رساندیم‪ ،‬به بطلمیاس آمدیم و بر برادران سلم کردیم و روزی نزد ایشان ماندیم‪.‬‬ ‫‪8‬و فردای آن روز ما که از گروه پولس بودیم‪ ،‬رفتیم و به قیصریه آمدیم و به خانه فیلیپ مب د‬ ‫شر که یکی از آن هفت نفر بود‪ ،‬وارد شدیم ‪.‬و‬ ‫نزد او اقامت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و همین مرد چهار دختر باکره داشت که نبوت میکردند‪.‬‬ ‫‪10‬و چون روزهای زیادی در آنجا ماندیم‪ ،‬پیامبری به نام آغابوس از یهودیه نازل شد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون نزد ما آمد‪ ،‬کمربند پولس را گرفت و دست و پای خود را بست و گفت ‪:‬روح القدس چنین میگوید ‪:‬یهودیان اورشلیم نیز صاحب‬ ‫این کمربند را ببندند و او را به او تسلیم کنند ‪.‬دست غیریهودیان‬ ‫‪12‬و چون این چیزها را شنیدیم‪ ،‬هم ما و هم اهل آن محل از او التماس کردیم که به اورشلیم بال نرود‪.‬‬ ‫‪13‬پس پولس جواب داد« ‪:‬منظور شما این است که گریه کنید و قلب مرا بشکنید؟ زیرا حاضرم نه تنها مقید شوم‪ ،‬بلکه برای نام خداوند‬ ‫عیسی در اورشلیم بمیرم‪.‬‬ ‫‪14‬و چون او متقاعد نشد‪ ،‬دست برداشتیم و گفتیم‪ ،‬اراده خداوند انجام شود‪.‬‬ ‫‪15‬و پس از آن روزها‪ ،‬کالسکههای خود را برداشته‪ ،‬به اورشلیم رفتیم‪.‬‬ ‫‪16‬و عدهای از شاگردان قیصریه نیز با ما رفتند و یک مناسون از قبرس را که شاگردی قدیمی بود‪ ،‬با خود آوردند که باید نزد او اقامت‬ ‫کنیم‪.‬‬ ‫‪17‬و چون به اورشلیم رسیدیم‪ ،‬برادران ما را با خوشحالی پذیرفتند‪.‬‬ ‫‪18‬و روز بعد پولس با ما نزد یعقوب رفت ‪.‬و همه بزرگان حضور داشتند‪.‬‬ ‫‪19‬و چون به آنها سلم کرد‪ ،‬به ویژه آنچه را که خدا به وسیله خدمت خود در میان غیریهودیان انجام داده بود‪ ،‬بیان کرد‪.‬‬ ‫‪20‬و چون آن را شنیدند‪ ،‬خداوند را جلل دادند و به او گفتند ‪:‬ای برادر‪ ،‬می بینی که چند هزار یهودی وجود دارند که ایمان دارند ‪.‬و همه‬ ‫آنها نسبت به قانون غیرت دارند‪:‬‬ ‫‪21‬و از تو خبر میدهند که به همه یهودیان غیریهودی تعلیم میدهی که موسی را ترک کنند و میگویی که فرزندان خود را ختنه نکنند و‬ ‫طبق آداب و رسوم رفتار نکنند‪.‬‬ ‫‪22‬پس چیست؟ جماعت باید جمع شوند‪ ،‬زیرا خواهند شنید که تو آمده ای‪.‬‬ ‫‪23‬پس این را بكن كه به تو میگوییم ‪:‬ما چهار مرد داریم كه بر آنها نذر كردهاند‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪24‬آنها را گرفته‪ ،‬و خود را با آنها تطهیر کن‪ ،‬و با آنها مدعی شو تا سرهای خود را بتراشند ‪.‬بلکه خودت نیز منظم رفتار کنی و شریعت‬ ‫را حفظ کنی‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬در مورد غیریهودانی که ایمان آوردهاند‪ ،‬نوشتهایم و نتیجه گرفتهایم که آنها چنین چیزی را رعایت نمیکنند‪ ،‬مگر اینکه خود را از‬ ‫قربانیهای بتها‪ ،‬از خون‪ ،‬و از خفه شدن‪ ،‬و از زنا حفظ کنند‪.‬‬ ‫‪26‬پس پولس آن مردان را گرفت و روز بعد که خود را با آنها تطهیر میکرد‪ ،‬به معبد وارد شد تا به انجام روزهای تطهیر اشاره کند تا‬ ‫اینکه برای هر یک از آنها قربانی تقدیم شود‪.‬‬ ‫‪27‬و چون آن هفت روز تقریبا ا به پایان رسید‪ ،‬یهودیان آسیایی چون او را در معبد دیدند‪ ،‬جمیع مردم را برانگیخته‪ ،‬بر او دست نهادند‪.‬‬ ‫‪28‬ای مردان اسرائیلی‪ ،‬کمک کنید‪ ،‬فریاد می زنند ‪:‬این مردی است که همه مردم را در همه جا بر ضد قوم و شریعت و این مکان تعلیم‬ ‫می دهد و یونانیان را نیز به معبد آورده و این مکان مقدس را آلوده کرده است‪.‬‬ ‫‪( ۲۹‬زیرا قبلا تروفیموس افسسی را با او در شهر دیده بودند که گمان میکردند پولس او را به معبد آورده است)‪.‬‬ ‫‪30‬و تمام شهر متحیر شد و مردم با هم دویدند و پولس را گرفتند و از معبد بیرون آوردند و بی درنگ درها بسته شد‪.‬‬ ‫‪31‬و چون میخواستند او را بکشند‪ ،‬به سردار گروه خبر رسید که تمام اورشلیم در غوغا است‪.‬‬ ‫‪32‬که فورا ا سربازان و سرداران را گرفتند و نزد ایشان دویدند و چون سردار و سربازان را دیدند‪ ،‬پولس را زدند‪.‬‬ ‫‪33‬آنگاه سردار نزدیك شد و او را گرفت و دستور داد كه او را با دو زنجیر ببندند ‪.‬و پرسید که او کیست و چه کرده است‪.‬‬ ‫‪34‬و برخی در میان جمعیت یک چیز و برخی دیگر فریاد زدند‪ ،‬و چون نمیتوانست یقین را برای غوغا بداند‪ ،‬دستور داد که او را به قلعه‬ ‫ببرند‪.‬‬ ‫‪35‬و هنگامی که به پلهها رسید‪ ،‬چنین شد که سربازان او را به خاطر خشونت مردم تحمل کردند‪.‬‬ ‫‪36‬زیرا انبوه مردم به دنبالش میآمدند و فریاد میزدند که او را دور کن‪.‬‬ ‫‪37‬و چون قرار بود پولس را به داخل قلعه ببرند‪ ،‬به فرمانده گفت ‪:‬آیا می توانم با تو صحبت کنم؟ چه کسی گفت‪ ،‬آیا می توانی یونانی‬ ‫صحبت کنی؟‬ ‫‪38‬آیا تو آن مصری نیستی که پیش از این روزها غوغا کرد و چهار هزار مرد قاتل را به بیابان برد؟‬ ‫‪39‬اما پولس گفت« ‪:‬من مردی یهودی هستم از شهر تارسوس‪ ،‬شهری در کیلیکیه‪ ،‬و شهروند شهری بی معنی هستم‪.‬‬ ‫‪40‬و چون به او اجازه داد‪ ،‬پولس روی پلهها ایستاد و با دست به مردم اشاره کرد ‪.‬و چون سكوت شدید به زبان عبرى با ایشان سخن گفت‬ ‫و گفت‪:‬‬ ‫فصل ‪22‬‬ ‫‪1‬ای مردان‪ ،‬برادران و پدران‪ ،‬دفاعیه من را که اکنون از شما می کنم بشنوید‪.‬‬ ‫( ‪2‬و چون شنیدند که او به زبان عبری با ایشان صحبت میکند‪ ،‬بیشتر سکوت کردند و او گفت‪:‬‬ ‫‪3‬به راستی من مردی یهودی هستم که در طرسوس‪ ،‬شهری در قلیقیه به دنیا آمدم‪ ،‬اما در این شهر در زیر پای جمالئیل بزرگ شدم‪ ،‬و بر‬ ‫اساس روش کامل شریعت پدران تعلیم دادم‪ ،‬و نسبت به آن غیرت داشتم ‪.‬خدایا‪ ،‬همانطور که همه شما امروز هستید‪.‬‬ ‫‪4‬و من از این راه تا سر حد مرگ آزار و اذیت کردم‪ ،‬زن و مرد را بستند و به زندان انداختم‪.‬‬ ‫‪5‬چنانکه کاهن اعظم نیز شهادت می دهد که من و تمامی اموال مشایخ از ایشان نامه هایی به برادران دریافت کردم و به دمشق رفتم تا‬ ‫آنانی را که در آنجا مقید بودند به اورشلیم بیاورم تا مجازات شوند‪.‬‬ ‫‪6‬و چنین واقع شد‪ ،‬هنگامی که سفر خود را انجام دادم‪ ،‬و در حوالی ظهر به دمشق نزدیک شدم‪ ،‬ناگهان از آسمان نور عظیمی در اطراف‬ ‫من تابید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و به زمین افتادم و صدایی شنیدم که به من میگفت « ‪:‬شائول‪ ،‬شائول‪ ،‬چرا مرا جفا میکنی؟»‬ ‫‪8‬و من جواب دادم‪ ،‬ای خداوند تو کیستی؟ و او به من گفت ‪:‬من عیسی ناصری هستم که تو به او جفا می کنی‪.‬‬ ‫‪9‬و کسانی که با من بودند به راستی نور را دیدند و ترسیدند ‪.‬اما صدای او را که با من سخن گفت نشنیدند‪.‬‬ ‫‪10‬و گفتم ‪:‬خداوندا چه کنم؟ و خداوند به من گفت ‪:‬برخیز و به دمشق برو ‪.‬و در آنجا از همه چیزهایی که برای تو تعیین شده است به تو‬ ‫گفته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪11‬و چون جلل آن نور را نمی دیدم و به دست کسانی که با من بودند هدایت می شدم‪ ،‬به دمشق آمدم‪.‬‬ ‫‪12‬و حنانیا‪ ،‬مردی عابد برحسب شریعت‪ ،‬که از جمیع یهودیانی که در آنجا سکنی داشتند خبر خوش داشت‪.‬‬ ‫‪13‬نزد من آمد‪ ،‬ایستاد و به من گفت‪ ،‬برادر شائول‪ ،‬بینا شو ‪.‬و در همان ساعت به او نگاه کردم‪.‬‬ ‫‪14‬و گفت« ‪:‬خدای پدران ما تو را برگزیده است تا اراده او را بشناسی و آن عادل را ببینی و صدای دهان او را بشنوی‪.‬‬ ‫‪15‬زیرا که تو بر همه مردم از آنچه دیدهای و شنیدی‪ ،‬گواه او خواهی بود‪.‬‬ ‫‪16‬و اکنون چرا درنگ می کنی؟ برخیز و تعمید شو و گناهان خود را بشویید و نام خداوند را بخوانید‪.‬‬ ‫‪17‬و چنین واقع شد که وقتی دوباره به اورشلیم آمدم‪ ،‬حتی در حالی که در معبد دعا میکردم‪ ،‬در خلسه بودم‪.‬‬ ‫‪18‬و او را دیدم که به من گفت « ‪:‬عجله کن و به سرعت از اورشلیم خارج شو‪ ،‬زیرا شهادت تو را درباره من نخواهند پذیرفت‪.‬‬ ‫‪19‬و گفتم« ‪:‬خداوندا‪ ،‬آنها میدانند که من کسانی را که به تو ایمان آوردند زندانی کردم و در هر کنیسه زدم‪.‬‬ ‫‪20‬و چون خون شهیدت استیفان ریخته شد‪ ،‬من نیز در کنار او ایستاده بودم و به مرگ او رضایت میدادم و لباس قاتلن او را نگه میداشتم‪.‬‬ ‫‪21‬و او به من گفت ‪:‬برو‪ ،‬زیرا تو را از آنجا دور نزد غیریهودیان خواهم فرستاد‪.‬‬ ‫‪22‬و او را به این کلم گوش دادند‪ ،‬و سپس صداهای خود را بلند کردند و گفتند‪ ،‬چنین شخصی را از زمین دور کن‪ ،‬زیرا شایسته نیست که‬ ‫او زنده بماند‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪23‬و چون فریاد زدند و جامههای خود را انداختند و خاک به هوا انداختند‪.‬‬ ‫‪24‬رئیس فرماندهی دستور داد که او را به قلعه بیاورند و دستور داد که او را با تازیانه معاینه کنند ‪.‬تا بداند برای چه بر او چنین گریه‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪25‬و چون او را با بند بند بستند‪ ،‬پولس به صدیقی که در آنجا ایستاده بود گفت ‪:‬آیا برای شما جایز است که مردی رومی و محکوم نشده را‬ ‫تازیانه بزنید؟‬ ‫‪26‬هنگامی که صدیر این را شنید‪ ،‬رفت و به فرمانده خبر داد و گفت« ‪:‬مواظب باش که چه میکنی‪ ،‬زیرا این مرد رومی است‪.‬‬ ‫‪27‬آنگاه فرمانده آمد و به او گفت ‪:‬به من بگو‪ ،‬آیا تو رومی هستی؟ او گفت ‪:‬بله‪.‬‬ ‫‪28‬و فرمانده پاسخ داد‪ ،‬با مبلغ هنگفتی این آزادی را به دست آوردم ‪.‬و پولس گفت ‪:‬اما من آزاد به دنیا آمدم‪.‬‬ ‫‪29‬آنگاه فورا ا از او جدا شدند که باید او را معاینه میکردند‪ ،‬و فرمانده نیز ترسید‪ ،‬چون فهمید که رومی است و چون او را بسته بود‪.‬‬ ‫‪30‬روز فردا چون میدانست یقین میدانست که چرا او را متهم میکنند‪ ،‬او را از بندهای خود رها کرد و به سران کاهنان و تمامی شورای‬ ‫ایشان امر کرد که حاضر شوند و پولس را پایین آورد و نزد ایشان گذاشت‪.‬‬ ‫فصل ‪23‬‬ ‫‪1‬و پولس با جدیت شورا را مشاهده کرد و گفت ‪:‬ای برادران‪ ،‬من تا امروز با وجدان پاک در حضور خدا زندگی کرده ام‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و حنانیا کاهن اعظم به کسانی که در کنار او ایستاده بودند امر کرد که بر دهان او بزنند‪.‬‬ ‫‪3‬پس پولس به او گفت« ‪:‬ای دیوار سفید‪ ،‬خدا تو را خواهد زد‪ ،‬زیرا می نشینی تا مرا بر اساس شریعت داوری کنی و به من دستور می‬ ‫دهی که بر خلف شریعت کتک بخورم؟‬ ‫‪4‬و آنانی که آنجا ایستاده بودند گفتند ‪:‬آیا کاهن اعظم خدا را دشنام میدهی؟‬ ‫‪5‬پس پولس گفت ‪:‬ای برادران‪ ،‬نمیدانم که او کاهن اعظم است‪ ،‬زیرا مکتوب است که از حاکم قوم خود بد نگویید‪.‬‬ ‫‪6‬اما چون پولس متوجه شد که یک بخش صدوقی و دیگری فریسیان هستند‪ ،‬در مجلس فریاد زد که ای برادران‪ ،‬من فریسی هستم‪ ،‬پسر‬ ‫فریسی‪ ،‬به امید و رستاخیز مردگان خوانده شده ام در سوال‬ ‫‪7‬و چون چنین گفت‪ ،‬میان فریسیان و صدوقیان نزاع برخاست و جماعت متفرق شدند‪.‬‬ ‫‪8‬زیرا صدوقیان میگویند که رستاخیز نیست‪ ،‬نه فرشته و نه روح‪ ،‬بلکه فریسیان هر دو را اعتراف میکنند‪.‬‬ ‫‪9‬و فریاد بزرگی برخاست و علمای فریسیان برخاسته‪ ،‬نزاع کردند و گفتند ‪:‬ما در این مرد بدی نمی یابیم‪ ،‬اما اگر روح یا فرشته ای با او‬ ‫سخن گفته باشد‪ ،‬با او جنگ نکنیم ‪.‬خدایا‬ ‫‪10‬و چون اختلف شدیدی برخاست‪ ،‬فرمانده از ترس اینکه مبادا پولس را تکه تکه کنند‪ ،‬به سربازان دستور داد که پایین بیایند و او را به‬ ‫زور از میان خود بگیرند و به قلعه بیاورند‪.‬‬ ‫‪11‬و شب پس از آن خداوند نزد او ایستاده‪ ،‬گفت « ‪:‬ای پولس‪ ،‬شاد باش‪ ،‬زیرا همانطور که در اورشلیم درباره من شهادت دادی‪ ،‬در روم‬ ‫نیز باید شهادت دهی‪.‬‬ ‫‪12‬و چون روز شد‪ ،‬برخی از یهودیان گرد آمدند و خود را به لعنت بستند و گفتند که تا پولس را نکشند نه میخورند و نه مینوشند‪.‬‬ ‫‪13‬و آنها بیش از چهل نفر بودند که این توطئه را انجام داده بودند‪.‬‬ ‫‪14‬و نزد رؤسای کاهنان و مشایخ آمدند و گفتند ‪:‬ما خود را به لعنتی بزرگ بستهایم که تا پولس را نکشیم چیزی نخواهیم خورد‪.‬‬ ‫‪15‬پس اکنون شما با شورا به رئیس فرماندهی دللت میکنید که فردا او را نزد شما بیاورد‪ ،‬گویی که میخواهید در مورد او چیز دقیقتری‬ ‫جویا شوید‪.‬‬ ‫‪16‬و چون پسر خواهر پولس از کمین آنها شنید‪ ،‬رفت و داخل قلعه شد و به پولس گفت‪.‬‬ ‫‪17‬آنگاه پولس یکی از سرداران را نزد خود خواند و گفت« ‪:‬این جوان را نزد فرمانده بیاورید زیرا او چیزی برای گفتن دارد‪.‬‬ ‫‪18‬پس او را گرفت و نزد ناخدا آورد و گفت ‪:‬پولس زندانی مرا نزد خود خواند و از من خواست که این جوان را که چیزی برای گفتن به‬ ‫تو دارد بیاورم‪.‬‬ ‫‪19‬سپس سردار دست او را گرفت و با او در خلوت رفت و از او پرسید« ‪:‬چه چیزی باید به من بگویی؟»‬ ‫‪20‬و او گفت ‪:‬یهودیان پذیرفتهاند که از تو بخواهند که فردا پولس را به شورا بیاوری‪ ،‬گویی که میخواهند تا حدودی از او پرس و جو کنند‪.‬‬ ‫‪21‬ا دما تسلیم ایشان نشو‪ ،‬زیرا از میان ایشان بیش از چهل نفر در کمین او نشستهاند که خود را به قسم خوردهاند که تا او را نکشند‪ ،‬نه‬ ‫بخورند و نه بیاشامند‪ ،‬و اکنون آمادهاند ‪.‬به دنبال قولی از تو‬ ‫‪22‬پس فرمانده‪ ،‬مرد جوان را رها کرد و به او گفت ‪:‬به کسی نگو که این چیزها را به من نشان دادی‪.‬‬ ‫‪23‬و دو صدیست را نزد خود خواند و گفت« ‪:‬در ساعت سوم شب دویست سرباز و شصت و ده سوار و دویست نیزه دار آماده کن تا به‬ ‫قیصریه بروند‪.‬‬ ‫‪24‬و برای آنها حیواناتی تهیه کنید تا پولس را سوار کنند و او را سالم نزد فلیکس والی بیاورند‪.‬‬ ‫‪25‬و به این ترتیب نامه ای نوشت‪:‬‬ ‫‪۲۶‬کلودیوس لیسیاس به عالیترین فرماندار فلیکس سلم میفرستد‪.‬‬ ‫‪27‬این مرد از یهودیان گرفته شد و باید از میان آنها کشته میشد‪ ،‬پس من با لشکری آمدم و او را نجات دادم زیرا فهمیدم که رومی است‪.‬‬ ‫‪28‬و چون میخواستم علت را بدانم که چرا او را متهم کردند‪ ،‬او را به شورای آنها آوردم‪.‬‬ ‫‪29‬که من متوجه شدم که او را متهم به سؤال از شریعتشان می کنند‪ ،‬اما هیچ چیزی را که در خور مرگ یا قید باشد به او سپرده نشده‬ ‫است‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪30‬و چون به من گفته شد که یهودیان چگونه برای آن مرد کمین کردهاند‪ ،‬فورا ا نزد تو فرستادم و به شاکیکنندگان او نیز دستور دادم که‬ ‫آنچه را که علیه او دارند در حضور تو بگویند ‪.‬خداحافظ‪.‬‬ ‫‪31‬سپس سربازان‪ ،‬چنانکه امر شده بود‪ ،‬پولس را گرفتند و شبانه به آنتی پاتریس آوردند‪.‬‬ ‫‪32‬فردا سواران را ترک کردند تا با او بروند و به قلعه بازگشتند‪.‬‬ ‫‪33‬که چون به قیصریه آمدند و نامه را به فرماندار دادند‪ ،‬پولس را نیز به حضور وی عرضه کردند‪.‬‬ ‫‪34‬و چون والی نامه را خواند‪ ،‬پرسید که او کدام استان است؟ و چون فهمید که اهل کیلیکیه است‪.‬‬ ‫‪35‬او گفت‪ ،‬هنگامی که مدعیان تو نیز بیایند‪ ،‬تو را خواهم شنید ‪.‬و دستور داد که او را در دادگاه هیرودیس نگه دارند‪.‬‬ ‫فصل ‪24‬‬ ‫‪1‬و بعد از پنج روز حنانیا کاهن اعظم با مشایخ و خطیبی به نام ترتولوس که فرماندار را از پولس آگاه کرد‪ ،‬فرود آمد‪.‬‬ ‫‪2‬و چون او را فراخواندند‪ ،‬ترتولوس شروع به تهمت زدن به او کرد و گفت« ‪:‬چون ما به وسیله تو از آرامش زیادی برخورداریم و به‬ ‫مشیت تو کارهای بسیار شایسته ای برای این قوم انجام می شود‪.‬‬ ‫‪3‬ما آن را همیشه و در همه جا می پذیریم‪ ،‬فیلیکس نجیب‪ ،‬با کمال سپاس‪.‬‬ ‫‪4‬علیرغم اینکه من بیش از این برای تو خسته کننده نباشم‪ ،‬از تو می خواهم که چند کلمه از رحمت خود به ما بشنوی‪.‬‬ ‫‪5‬زیرا ما این مرد را در میان تمامی یهودیان در سراسر جهان فتنهانگیز و رهبر فرقه ناصریان یافتیم‪.‬‬ ‫‪6‬که او را هم رفته تا معبد را بیحرمت کند‪ ،‬او را گرفتیم و میخواستیم برحسب شریعت خود داوری کنیم‪.‬‬ ‫‪7‬اما لیسیاس‪ ،‬ناخدا‪ ،‬بر ما آمد و با خشونت بسیار او را از دست ما گرفت‪.‬‬ ‫‪8‬به مدعیان خود دستور میدهد که نزد تو بیایند‪.‬‬ ‫‪9‬و یهودیان نیز رضایت دادند و گفتند که اینها چنین است‪.‬‬ ‫‪10‬پس پولس‪ ،‬پس از آنكه والی به او اشاره كرد كه صحبت كند‪ ،‬پاسخ داد« ‪:‬چون میدانم كه تو سالها در این قوم قاضی بودهای‪ ،‬با‬ ‫خوشرویی بیشتر برای خود پاسخ میدهم‪.‬‬ ‫‪11‬زیرا تا بدانی که هنوز دوازده روز نیست که برای عبادت به اورشلیم رفتم‪.‬‬ ‫‪12‬و مرا در معبد نیافتند که با کسی مجادله کنم و مردم را برانگیختم‪ ،‬نه در کنیسهها و نه در شهر‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و نمیتوانند آنچه را که اکنون به من متهم میکنند ثابت کنند‪.‬‬ ‫‪14‬اما این را برای تو اعتراف میکنم که بر اساس راهی که آنها بدعت میخوانند‪ ،‬پس خدای پدران خود را میپرستم و به هر آنچه در‬ ‫شریعت و انبیا مکتوب است ایمان دارم‪.‬‬ ‫‪15‬و به خدا امید داشته باشید که خود آنها نیز اجازه میدهند که رستاخیز مردگان عادل و ظالم باشد‪.‬‬ ‫‪16‬و در اینجا من خود را به کار می گیرم تا همیشه نسبت به خدا و نسبت به مردم وجدان خالی از آزار داشته باشم‪.‬‬ ‫‪17‬اکنون پس از سالها آمدم تا برای قوم خود صدقه و هدایا بیاورم‪.‬‬ ‫‪18‬پس از آن برخی از یهودیان آسیایی مرا در معبد مطهر یافتند‪ ،‬نه با ازدحام و نه با هیاهو‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬چه کسی باید قبل از تو اینجا میبود و اعتراض میکرد‪ ،‬اگر علیه من بود‪.‬‬ ‫‪20‬وگرنه همینها در اینجا بگویند‪ ،‬اگر در حالی که در مقابل شورا ایستادهام‪ ،‬در من بدی یافتهاند‪،‬‬ ‫‪21‬جز برای همین یک صدا که در میان ایشان ایستاده فریاد زدم که قیامت مردگان را لمس میکنم‪ ،‬امروز از سوی شما زیر سؤال میروم‪.‬‬ ‫‪22‬و چون فلیکس این چیزها را شنید‪ ،‬چون از آن راه آگاهی کامل تری داشت‪ ،‬آنها را به تعویق انداخت و گفت« ‪:‬وقتی لیسیاس کاپیتان‬ ‫اعظم فرود آید‪ ،‬من از همه چیز شما آگاه خواهم شد‪.‬‬ ‫‪23‬و به یک صدیبان دستور داد که پولس را نگه دارد و او را آزاد کند و هیچ یک از آشنایان خود را از خدمت کردن یا آمدن نزد او منع‬ ‫نکند‪.‬‬ ‫‪24‬و پس از چند روز‪ ،‬چون فلیکس با زنش دروسیل که یهودی بود آمد‪ ،‬پولس را دنبال کرد و او را در مورد ایمان به مسیح شنید‪.‬‬ ‫‪25‬و چون در مورد عدالت‪ ،‬اعتدال‪ ،‬و داوری آینده استدلل میکرد‪ ،‬فلیکس لرزید و پاسخ داد« ‪:‬برای این زمان برو ‪.‬وقتی فصل مناسبی‬ ‫داشته باشم‪ ،‬تو را صدا می کنم‪.‬‬ ‫‪26‬او همچنین امیدوار بود که از پولس پول به او داده شود تا او را از دست بدهد‪ ،‬از این رو غالبا ا او را می فرستاد و با او گفتگو می کرد‪.‬‬ ‫‪27‬اما پس از دو سال‪ ،‬پورکیوس فستوس به اتاق فلیکس آمد و فلیکس که میخواست به یهودیان خوشآمد بگوید‪ ،‬پولس را در بند گذاشت‪.‬‬ ‫فصل ‪25‬‬ ‫‪1‬و چون فستوس به استان رسید‪ ،‬پس از سه روز از قیصریه به اورشلیم بال رفت‪.‬‬ ‫‪2‬آنگاه کاهن اعظم و رئیس یهودیان او را از پولس خبر دادند و از او التماس کردند‪.‬‬ ‫‪3‬و بر او لطف خواست تا او را به اورشلیم بفرستد و در راه کمین کند تا او را بکشد‪.‬‬ ‫‪4‬اما فستوس پاسخ داد که پولس را در قیصریه نگه دارند و خود او به زودی به آنجا عزیمت کند‪.‬‬ ‫‪5‬پس او گفت که آنانی که در میان شما میتوانند‪ ،‬با من بروند و این مرد را متهم کنند‪ ،‬اگر در او شرارتی باشد‪.‬‬ ‫‪6‬و چون بیش از ده روز در میان ایشان ماند‪ ،‬به قیصریه رفت ‪.‬و روز بعد بر کرسی داوری نشسته بود‪ ،‬دستور داد که پولس را بیاورند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون آمد‪ ،‬یهودیانی که از اورشلیم فرود آمدند‪ ،‬در اطراف ایستاده‪ ،‬شکایتهای بسیار و سختی را علیه پولس مطرح کردند که نتوانستند‬ ‫آن را ثابت کنند‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪8‬در حالی که او برای خود پاسخ میداد« ‪:‬من نه بر ضد شریعت یهودیان‪ ،‬نه بر معبد‪ ،‬و نه علیه قیصر‪ ،‬هیچ جرمی مرتکب نشدهام‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ا دما ففستوس که مایل بود به یهودیان خوشی کند‪ ،‬به پولهس پاسخ داد و گفت« ‪:‬آیا میخواهی به اورشلیم بروی و در آنجا پیش من درباره این‬ ‫چیزها داوری کنی؟‬ ‫‪10‬پس پولس گفت« ‪:‬من در جایگاه داوری قیصر میایستم‪ ،‬جایی که باید در آنجا داوری شوم‪ ،‬چنانکه تو به خوبی میدانی به یهودیان ظلمی‬ ‫نکردهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬زیرا اگر مجرم باشم‪ ،‬یا مرتکب کاری که شایسته مرگ باشد‪ ،‬از مردن امتناع میکنم‪ ،‬اما اگر هیچ یک از این چیزهایی که اینها به من‬ ‫تهمت میزنند وجود نداشته باشد‪ ،‬کسی نمیتواند مرا به آنها تسلیم کند ‪.‬من به سزار متوسل می شوم‪.‬‬ ‫‪12‬پس فستوس‪ ،‬چون با شورا مشورت کرد‪ ،‬پاسخ داد‪ ،‬آیا به قیصر متوسل شدی؟ نزد قیصر برو‪.‬‬ ‫‪13‬و بعد از چند روز آگریپا پادشاه و برنیکه به قیصریه آمدند تا به فستوس سلم کنند‪.‬‬ ‫‪14‬و چون روزها در آنجا بودند‪ ،‬فستوس موضوع پولس را به پادشاه اعلم کرد و گفت ‪:‬فلیکس مردی در بند باقی مانده است‪.‬‬ ‫‪15‬هنگامی که در اورشلیم بودم‪ ،‬سران کاهنان و مشایخ یهودیان به من خبر دادند و میخواستند بر او داوری کنند‪.‬‬ ‫‪16‬من به او پاسخ دادم‪ ،‬رومیان این طور نیستند که کسی را به مرگ تحویل دهند‪ ،‬قبل از اینکه متهم‪ ،‬متهمان را رو در رو داشته باشد و‬ ‫اجازه داشته باشد که خودش در مورد جنایتی که علیه او گذاشته شده است پاسخگو باشد‪.‬‬ ‫‪17‬پس چون به اینجا آمدند‪ ،‬فردا بدون تأخیر بر صندلی داوری نشستم و دستور دادم که آن مرد را بیرون آورند‪.‬‬ ‫‪18‬هنگامی که شاکیان برخاستند‪ ،‬آنگونه که من فکر میکردم هیچ اتهامی به او وارد نکردند‪:‬‬ ‫‪19‬اما درباره خرافات خود و یکی از عیسی مرده که پولس تصدیق کرد که او زنده است‪ ،‬سؤالتی از او داشتند‪.‬‬ ‫‪20‬و چون در مورد چنین سؤالتی تردید داشتم‪ ،‬از او پرسیدم که آیا او به اورشلیم خواهد رفت و در آنجا در مورد این امور داوری خواهد‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪21‬اما چون پولس درخواست کرد که او را به آگوستوس محفوظ بدارند‪ ،‬دستور دادم که او را نگه دارند تا اینکه او را نزد قیصر بفرستم‪.‬‬ ‫‪22‬آنگاه اگریپا به فستوس گفت‪ ،‬من نیز خود آن مرد را خواهم شنید ‪.‬او گفت که فردا او را خواهید شنید‪.‬‬ ‫‪23‬و فردای آن روز که آگریپا و برنیکه با شکوه فراوان آمدند و با سرداران و مردان شهر به محل شنود وارد شدند‪ ،‬به فرمان فستوس‬ ‫پولس را بیرون آوردند‪.‬‬ ‫‪24‬و فستوس گفت ‪:‬اغریپا پادشاه و همه کسانی که در اینجا با ما حضور دارند‪ ،‬این مرد را می بینید که جمیع انبوه یهودیان در اورشلیم و‬ ‫همچنین در اینجا با من برخورد کرده اند و فریاد می زنند که نباید این کار را انجام دهد ‪.‬بیشتر زندگی کن‬ ‫‪25‬اما چون دریافتم که او کاری در خور مرگ مرتکب نشده است و خود او به آگوستوس متوسل شده است‪ ،‬تصمیم گرفتم او را بفرستم‪.‬‬ ‫‪26‬که هیچ چیز قطعی ندارم که به اربابم بنویسم ‪.‬از این رو‪ ،‬ای اگریپا پادشاه‪ ،‬او را نزد تو و مخصوصا ا پیش تو آوردم تا پس از بررسی‪،‬‬ ‫چیزی برای نوشتن داشته باشم‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا به نظر من غیر معقول میآید که یک زندانی را بفرستم‪ ،‬و نه به جنایاتی که علیه او انجام شده است‪.‬‬ ‫فصل ‪26‬‬ ‫‪1‬سپس آگریپا به پولس گفت‪ ،‬تو اجازه داری که از جانب خودت صحبت کنی ‪.‬سپس پولس دست خود را دراز کرد و به خود پاسخ داد‪:‬‬ ‫‪2‬ای اگریپا پادشاه‪ ،‬خود را خوشحال میدانم‪ ،‬زیرا امروز در حضور تو در مورد همه چیزهایی که یهودیان به آن متهم شدهام‪ ،‬پاسخ خواهم‬ ‫داد‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪3‬مخصوصا به این دلیل که تو را در همه آداب و رسوم و مسائلی که در میان یهودیان است خبره میدانم‪ ،‬بنابراین از تو میخواهم که‬ ‫صبورانه مرا بشنوی‪.‬‬ ‫‪4‬نحوه زندگی من از دوران جوانی که در ابتدا در میان قوم خود در اورشلیم بود‪ ،‬همه یهودیان را می شناسند‪.‬‬ ‫‪5‬که از ابتدا مرا میشناختند‪ ،‬اگر شهادت دهند که پس از سرسختترین فرقه دینمان‪ ،‬فریسی زندگی میکردم‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و اکنون من ایستادهام و بهخاطر امید وعدهای که خدا به پدرانمان داده است‪ ،‬داوری میشوم‪.‬‬ ‫‪7‬به وعدهای که دوازده قبیله ما‪ ،‬که بیدرنگ روز و شب خدا را خدمت میکنند‪ ،‬امیدوارند که بیایند ‪.‬به خاطر امید‪ ،‬اگریپا پادشاه‪ ،‬من از‬ ‫یهودیان متهم هستم‪.‬‬ ‫‪8‬چرا باید برای شما چیز باورنکردنی تصور شود که خدا مردگان را زنده کند؟‬ ‫‪9‬من با خود فکر میکردم که باید کارهای زیادی برخلف نام عیسی ناصری انجام دهم‪.‬‬ ‫‪10‬کاری که در اورشلیم نیز انجام دادم و بسیاری از مقدسین را که از سران کاهنان قدرت گرفته بودم در زندان محبوس کردم ‪.‬و هنگامی‬ ‫که آنها را به قتل رساندند‪ ،‬صدای خود را بر ضد آنها دادم‪.‬‬ ‫‪11‬و آنها را در هر کنیسه ای اغلب تنبیه کردم و آنها را مجبور به کفر گفتن کردم ‪.‬و با عصبانیت شدید بر ایشان‪ ،‬ایشان را حتی تا‬ ‫شهرهای غریب جفا کردم‪.‬‬ ‫‪12‬و چون با اختیار و مأموریت سران کاهنان به دمشق رفتم‪،‬‬ ‫‪13‬ای پادشاه‪ ،‬در ظهر‪ ،‬در راه‪ ،‬نوری از آسمان‪ ،‬بر فراز درخشندگی خورشید‪ ،‬دیدم که به اطراف من و آنانی که با من سفر کردند‬ ‫میدرخشید‪.‬‬ ‫‪14‬و هنگامی که ما همه به زمین افتادیم‪ ،‬صدایی شنیدم که با من صحبت می کرد و به زبان عبری می گفت " ‪:‬شائول‪ ،‬شائول‪ ،‬چرا مرا‬ ‫جفا می کنی؟ لگد زدن به خارها برای تو سخت است‪.‬‬ ‫‪15‬و گفتم ‪:‬ای خداوند تو کیستی؟ و گفت ‪:‬من عیسی هستم که تو به او جفا می کنی‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪16‬اما برخیز و بر پاهای خود بایست‪ ،‬زیرا من به این منظور بر تو ظاهر شدهام تا تو را وزیر و شاهد هر دو این چیزهایی که دیدی‪ ،‬و‬ ‫چیزهایی که در آنها به تو ظاهر خواهم شد‪ ،‬قرار دهم‪.‬‬ ‫‪17‬تو را از قوم و غیریهودیان که اکنون نزد آنها می فرستم‪ ،‬رهایی می بخشم‪،‬‬ ‫‪18‬تا چشمانشان را بگشایم و آنها را از تاریکی به روشنایی و از قدرت شیطان بسوی خدا برگردانم تا آمرزش گناهان و میراثی در میان‬ ‫آنانی که با ایمانی که در من است تقدیس شده اند دریافت کنند‪.‬‬ ‫‪19‬از این رو‪ ،‬ای اگریپا پادشاه‪ ،‬من نسبت به رؤیای آسمانی نافرمانی نکردم‪.‬‬ ‫‪20‬اما ابتدا به ایشان از دمشق و در اورشلیم و در تمام سواحل یهودا و سپس به غیریهودیان نشان داد که توبه کنند و به خدا روی آورند و‬ ‫کارهای شایسته توبه انجام دهند‪.‬‬ ‫‪21‬به همین دلیل یهودیان مرا در معبد گرفتند و قصد کشتن من را داشتند‪.‬‬ ‫‪22‬پس چون از خدا یاری گرفتم‪ ،‬تا امروز ادامه میدهم و به کوچک و بزرگ شهادت میدهم‪ ،‬جز آنچه که انبیا و موسی گفتهاند که باید‬ ‫بیاید‪ ،‬چیز دیگری نمیگویم‪:‬‬ ‫‪23‬تا مسیح عذاب بکشد و او اولین کسی باشد که از مردگان برخیزد و به مردم و غیریهودیان روشن کند‪.‬‬ ‫‪24‬و چون برای خود چنین می گفت‪ ،‬فستوس با صدای بلند گفت ‪:‬پولس‪ ،‬تو از خودت بیزاری ‪.‬یادگیری زیاد تو را دیوانه می کند‪.‬‬ ‫‪25‬اما او گفت‪ ،‬فستوس نجیب‪ ،‬دیوانه نیستم ‪.‬اما سخنان حقیقت و هوشیاری را بیان کنید‪.‬‬ ‫‪26‬زیرا که پادشاه از این چیزها میداند‪ ،‬و من نیز در حضور او آزادانه سخن میگویم ‪.‬زیرا این کار در گوشه ای انجام نشده است‪.‬‬ ‫‪27‬ای اگریپا پادشاه‪ ،‬آیا به انبیا ایمان داری؟ من می دانم که تو ایمان داری‬ ‫‪ ۲۸‬آنگاه آگریپا به پولس گفت« ‪:‬نزدیک است مرا متقاعد کنی که مسیحی باشم‪.‬‬ ‫‪29‬و پولس گفت‪ ،‬از خدا می خواهم که نه تنها تو‪ ،‬بلکه همه کسانی که امروز مرا می شنوند‪ ،‬هر دو تقریبا ا و در کل مثل من باشند‪ ،‬جز این‬ ‫بندها‪.‬‬ ‫‪30‬و چون چنین گفت‪ ،‬پادشاه و فرماندار و برنیس و کسانی که با آنها نشسته بودند برخاستند‪.‬‬ ‫‪31‬و چون کنار رفتند‪ ،‬میان خود صحبت کردند و گفتند« ‪:‬این مرد هیچ کاری در خور مرگ یا بند انجام نمیدهد‪.‬‬ ‫‪32‬آنگاه اگریپا به فستوس گفت« ‪:‬اگر به قیصر متوسل نمی شد‪ ،‬ممکن بود این مرد آزاد شود‪.‬‬ ‫فصل ‪27‬‬ ‫‪1‬و هنگامی که مقرر شد که ما باید به ایتالیا سفر کنیم‪ ،‬پولس و برخی دیگر از زندانیان را به یکی به نام ژولیوس‪ ،‬صدیقی از گروه‬ ‫آگوستوس تحویل دادند‪.‬‬ ‫‪2‬و وارد کشتی آدرامیتیوم شدیم‪ ،‬به معنای حرکت در سواحل آسیا ‪.‬یکی از اریستارخوس‪ ،‬مقدونی اهل تسالونیکی‪ ،‬با ماست‪.‬‬ ‫‪3‬و روز بعد صیدا را لمس کردیم ‪.‬و ژولیوس با ادب به پولس التماس کرد و به او آزادی داد تا نزد دوستانش برود تا سرحال شود‪.‬‬ ‫‪4‬و چون از آنجا به راه افتادیم‪ ،‬به زیر قبرس رفتیم‪ ،‬زیرا باد مخالف بود‪.‬‬ ‫‪5‬و چون بر دریای قیلیقیه و پامفیلیه رفتیم‪ ،‬به شهر میرا‪ ،‬شهر لیکیه رسیدیم‪.‬‬ ‫‪6‬و در آنجا ستیز‪ ،‬کشتی اسکندریه را یافت که به سوی ایتالیا می رفت ‪.‬و ما را در آن جا گذاشت‪.‬‬ ‫‪7‬و چون روزهای بسیار آهسته کشتیرانی کرده بودیم و کمی به سوی کنیدوس میرسیدیم‪ ،‬باد ما را رنج نمیداد‪ ،‬به زیر کرت و در مقابل‬ ‫سالمون حرکت کردیم‪.‬‬ ‫‪8‬و به سختی از آن گذشت‪ ،‬به مکانی رسید که بهشت زیبا نامیده می شود ‪.‬شهر لسیا در نزدیکی آن بود‪.‬‬ ‫‪9‬و چون زمان زیادی سپری شد و کشتی دریانوردی خطرناک بود‪ ،‬چون روزه دیگر گذشته بود‪ ،‬پولس آنها را پند داد‪.‬‬ ‫‪10‬و به آنها گفت« ‪:‬آقایان‪ ،‬من متوجه شدم که این سفر با صدمات و صدمات فراوان‪ ،‬نه تنها برای بار و کشتی‪ ،‬بلکه برای جان ما نیز‬ ‫همراه خواهد بود‪.‬‬ ‫‪11‬با این حال‪ ،‬صدیر به ارباب و صاحب کشتی بیشتر از آنچه پولس گفته بود ایمان آورد‪.‬‬ ‫‪12‬و چون پناهگاه برای زمستان مناسب نبود‪ ،‬بخشهای بیشتری توصیه کردند که از آنجا نیز عزیمت کنند‪ ،‬اگر به هر طریقی میتوانستند به‬ ‫فنیس‪ ،‬و در آنجا به زمستان برسند ‪.‬که پناهگاه کرت است و به سمت جنوب غربی و شمال غربی قرار دارد‪.‬‬ ‫‪13‬و چون باد جنوب به آرامی وزید‪ ،‬گمان میکردند که به هدف خود رسیدهاند و از آنجا شکست خوردهاند‪ ،‬در نزدیکی کرت حرکت‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪14‬اما مدتی نگذشت که باد طوفانی به نام یوروکلیدون در برابر آن برخاست‪.‬‬ ‫‪15‬و چون کشتی گرفتار شد و نتوانست در برابر باد مقاومت کند‪ ،‬اجازه دادیم او رانده شود‪.‬‬ ‫‪16‬و با دویدن به زیر جزیرهای که کلودا نام دارد‪ ،‬با قایق کار زیادی داشتیم‪.‬‬ ‫‪17‬هنگامی که آنها را برداشتند‪ ،‬از کمک استفاده کردند و زیر کشتی را بستند ‪.‬و از ترس اینکه مبادا به شنهای روان بیفتند‪ ،‬بادبانی رانده‬ ‫شدند و به همین ترتیب رانده شدند‪.‬‬ ‫‪18‬و ما به شدت در طوفان پرتاب شدیم‪ ،‬روز بعد کشتی را سبک کردند‪.‬‬ ‫‪19‬و در روز سوم با دست خود كشتی را بیرون انداختیم‪.‬‬ ‫‪20‬و چون نه خورشید و نه ستارگان در بسیاری از ایام ظاهر نشدند و طوفان کوچکی بر ما راه نیفتاد‪ ،‬آنگاه تمام امید به نجات ما از بین‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪21‬اما پولس پس از پرهیز طولنی در میان آنها ایستاد و گفت« ‪:‬آقایان‪ ،‬شما باید به من گوش میدادید و از کرت رها نمیشدید و این ضرر‬ ‫و زیان را به دست میآورید‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪ ۲۲‬و اکنون شما را تشویق میکنم که شاد باشید‪ ،‬زیرا جان هیچکس در میان شما نخواهد بود‪ ،‬مگر از کشتی‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا در این شب فرشته خدایی که من هستم و او را خدمت میکنم‪ ،‬نزد من ایستاد‪.‬‬ ‫‪24‬میگوید‪ ،‬پولس نترس ‪.‬تو را باید به حضور قیصر آورد‪.‬‬ ‫‪25‬بنابراین‪ ،‬آقایان‪ ،‬خوشحال باشید‪ ،‬زیرا من به خدا ایمان دارم که همانطور که به من گفته شد خواهد بود‪.‬‬ ‫‪26‬اما ما باید به جزیره خاصی پرتاب شویم‪.‬‬ ‫‪27‬اما هنگامی که شب چهاردهم فرا رسید‪ ،‬در حالی که ما را در آدریا بال و پایین میبردند‪ ،‬حدود نیمهشب‪ ،‬کشتیگیران تصور کردند که به‬ ‫کشوری نزدیک شدهاند‪.‬‬ ‫‪28‬و صدا زد و آن را بیست فتوم یافت و چون اندکی جلوتر رفتند‪ ،‬دوباره صدا کردند و آن را پانزده فتوم یافتند‪.‬‬ ‫‪29‬آنگاه از ترس اینکه مبادا بر صخرهها بیفتیم‪ ،‬چهار لنگر از عقب انداختند و آن روز را آرزو کردند‪.‬‬ ‫‪30‬و چون کشتیران میخواستند از کشتی فرار کنند‪ ،‬وقتی قایق را به دریا فرود آوردند‪ ،‬چنان که گویی میخواهند لنگرها را از کشتی جلو‬ ‫بیندازند‪،‬‬ ‫‪31‬پولس به صدیر و سربازان گفت ‪:‬مگر اینها در کشتی بمانند‪ ،‬نجات نخواهید یافت‪.‬‬ ‫‪32‬سپس سربازان طنابهای قایق را قطع کردند و او را رها کردند‪.‬‬ ‫‪33‬و چون روز فرا میرسید‪ ،‬پولهس همه را التماس کرد که گوشت بخورند‪ ،‬و گفت« ‪:‬امروز چهاردهمین روز است که درنگ کردید و‬ ‫روزه گرفتید و چیزی نخوردید‪.‬‬ ‫‪34‬پس از شما میخواهم که گوشت بخورید‪ ،‬زیرا این برای سلمتی شماست‪ ،‬زیرا از سر هیچ یک از شما مویی نخواهد افتاد‪.‬‬ ‫‪35‬و چون این را گفت‪ ،‬نان گرفت و در حضور همه خدا را شکر کرد و چون آن را شکست‪ ،‬شروع به خوردن کرد‪.‬‬ ‫‪36‬آنگاه همگی خوشحال شدند و مقداری گوشت نیز خوردند‪.‬‬ ‫‪37‬و ما در کشتی دویست و شصت و شانزده نفر بودیم‪.‬‬ ‫‪38‬و چون به اندازه کافی خوردند‪ ،‬کشتی را سبک کردند و گندم را به دریا انداختند‪.‬‬ ‫‪39‬و چون روز شد‪ ،‬زمین را نشناختند‪ ،‬اما نهر معینی را با ساحلی یافتند که در نظر داشتند‪ ،‬اگر ممکن بود‪ ،‬کشتی را در آن فرو ببرند‪.‬‬ ‫‪40‬و چون لنگرها را برداشتند‪ ،‬خود را به دریا سپردند‪ ،‬و بندهای سکان را باز کردند‪ ،‬و بادبان اصلی را به سمت باد بال بردند‪ ،‬و به‬ ‫سمت ساحل حرکت کردند‪.‬‬ ‫‪41‬و در جایی که دو دریا به هم میرسیدند‪ ،‬کشتی را به گل نشستند ‪.‬و قسمت جلویی به سرعت چسبیده بود و غیر قابل حرکت باقی می‬ ‫ماند‪ ،‬اما قسمت عقبی با شدت امواج شکسته شد‪.‬‬ ‫‪42‬و توصیه سربازان این بود که اسیران را بکشند‪ ،‬مبادا کسی از آنها شنا کند و فرار کند‪.‬‬ ‫‪43‬ا دما سردار که میخواست پولهس را نجات دهد‪ ،‬آنها را از هدفشان باز داشت ‪.‬و دستور داد که آنها که می توانند شنا کنند ابتدا خود را به‬ ‫دریا بیندازند و به خشکی برسند‪.‬‬ ‫‪44‬و بقیه‪ ،‬برخی روی تختهها‪ ،‬و برخی روی قطعات شکسته کشتی ‪.‬و چنین شد که همه سالم به خشکی گریختند‪.‬‬ ‫فصل ‪28‬‬ ‫‪1‬و هنگامی که آنها فرار کردند‪ ،‬آنگاه دانستند که جزیره ملیتا نام دارد‪.‬‬ ‫‪2‬و قوم وحشی به ما محبت نکردند‪ ،‬زیرا آتشی افروختند و همه ما را پذیرفتند‪ ،‬به خاطر باران کنونی و به دلیل سرما‪.‬‬ ‫‪3‬و چون پولس دستهای از چوبها را جمع کرد و روی آتش گذاشت‪ ،‬افعی از گرما بیرون آمد و بر دست او بست‪.‬‬ ‫‪4‬و هنگامی که بربرها جانور سمی را دیدند که به دست او آویزان است‪ ،‬بین خود گفتند« ‪:‬بی شک این مرد قاتل است‪ ،‬که اگر چه از دریا‬ ‫فرار کرده است‪ ،‬اما انتقام نمیتواند زنده بماند‪.‬‬ ‫‪5‬و او وحش را در آتش تکان داد و هیچ آسیبی احساس نکرد‪.‬‬ ‫‪6‬لیکن آنها نگاه کردند که او باید ورم کند یا ناگهان مرده بیفتد‪ ،‬اما پس از مدتی نگاه کردند و دیدند که هیچ آسیبی به او نرسیده است‪ ،‬نظر‬ ‫خود را تغییر دادند و گفتند که او خداست‪.‬‬ ‫‪ ۷‬در همان محله اموال رئیس جزیره که پوبلیوس نام داشت‪ ،‬بود ‪.‬که ما را پذیرفتند و سه روز با مهربانی به ما اسکان دادند‪.‬‬ ‫‪8‬و چنین واقع شد که پدر پوبلیوس مریض تب و شار خونی دراز کشیده بود ‪.‬پولس نزد او وارد شد و دعا کرد و دستهای خود را بر او‬ ‫گذاشت و او را شفا داد‪.‬‬ ‫‪9‬پس چون این امر انجام شد‪ ،‬دیگرانی نیز که در جزیره بیماری داشتند‪ ،‬آمدند و شفا یافتند‪.‬‬ ‫‪10‬که ما را نیز با افتخارات بسیار گرامی داشت ‪.‬و چون ما رفتیم‪ ،‬چیزهایی را که لزم بود به ما تحمیل کردند‪.‬‬ ‫‪11‬و پس از سه ماه با کشتی اسکندریه که در جزیره زمستان گذرانده بود حرکت کردیم و علمت آن کاستور و پولوکس بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و در سیراکوز فرود آمدیم و سه روز در آنجا ماندیم‪.‬‬ ‫‪13‬و از آنجا قطبنما را آوردیم و به رگیوم رسیدیم و پس از یک روز باد جنوب وزید و روز بعد به پوتئولی رسیدیم‪.‬‬ ‫‪14‬جایی که ما برادران را یافتیم و خواستیم که هفت روز با آنها بمانیم ‪.‬پس به طرف روم رفتیم‪.‬‬ ‫‪15‬و از آنجا‪ ،‬چون برادران از ما شنیدند‪ ،‬به ملقات ما آمدند تا آنجا که تا فوروم آپی و سه میخانه‪ ،‬پولس آنها را دید‪ ،‬خدا را شکر کرد و‬ ‫شجاعت گرفت‪.‬‬ ‫‪16‬و چون به روم رسیدیم‪ ،‬صدیر زندانیان را به فرمانده نگهبان تسلیم کرد‪ ،‬اما پولس به او اجازه داده شد تا نزد سربازی که او را نگهبانی‬ ‫میکرد‪ ،‬تنها بماند‪.‬‬


‫اعمال رسولن‬

‫‪17‬و چنین واقع شد که پس از سه روز پولس رؤسای یهودیان را فرا خواند و چون گرد آمدند‪ ،‬به ایشان گفت ‪:‬ای برادران‪ ،‬اگر چه من بر‬ ‫قوم و آداب و رسوم پدرانمان مرتکب نشده ام ‪.‬اما من از اورشلیم به دست رومیان زندانی شدم‪.‬‬ ‫‪18‬که وقتی مرا معاینه کردند‪ ،‬مرا رها کردند‪ ،‬زیرا هیچ علت مرگی در من وجود نداشت‪.‬‬ ‫‪19‬اما هنگامی که یهودیان بر ضد آن صحبت کردند‪ ،‬من مجبور شدم به قیصر متوسل شوم ‪.‬نه اینکه من باید ملتم را متهم کنم‪.‬‬ ‫‪20‬به همین دلیل شما را فرا خواندم تا شما را ببینم و با شما صحبت کنم زیرا که به امید اسرائیل به این زنجیر بسته شده ام‪.‬‬ ‫‪21‬و آنها به او گفتند« ‪:‬ما از یهودیه نامهای در مورد تو دریافت نکردیم‪ ،‬و هیچ یک از برادرانی که آمدند به تو خبر ندادند یا نگفتند‪.‬‬ ‫‪22‬اما ما میخواهیم از تو بشنویم که تو چه فکر میکنی‪ ،‬زیرا در مورد این فرقه میدانیم که هر جا علیه آن سخن گفته میشود‪.‬‬ ‫‪23‬و چون روزی را برای او تعیین کردند‪ ،‬بسیاری به اقامتگاهش نزد او آمدند ‪.‬او پادشاهی خدا را برای آنها شرح داد و شهادت داد و آنها‬ ‫را در مورد عیسی‪ ،‬هم از طریق شریعت موسی و هم از انبیا‪ ،‬از صبح تا شام متقاعد کرد‪.‬‬ ‫‪24‬و برخی به آنچه گفته شد ایمان آوردند و برخی ایمان نیاوردند‪.‬‬ ‫‪25‬و چون بین خود توافق نکردند‪ ،‬پس از آن که پولس یک کلمه گفت‪ ،‬رفتند‪ ،‬روح القدس را به وسیله اشعیای نبی به پدران ما خوب گفت‪.‬‬ ‫‪26‬و گفت ‪:‬نزد این قوم برو و بگو ‪:‬با شنیدن خواهی شنید و نخواهی فهمید ‪.‬و با دیدن خواهی دید و نخواهی فهمید‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا که قلب این قوم زشت است و گوشهایشان از شنیدن کسل و چشمانشان بسته است ‪.‬مبادا با چشم خود ببینند و با گوش بشنوند و با‬ ‫قلب خود بفهمند و تبدیل شوند و من آنها را شفا دهم‪.‬‬ ‫‪28‬پس برای شما معلوم باشد که نجات خدا برای غیریهودیان فرستاده شده است و آنها آن را خواهند شنید‪.‬‬ ‫‪29‬و چون او این سخنان را گفت‪ ،‬یهودیان رفتند‪ ،‬و در میان خود استدلل بزرگی داشتند‪.‬‬ ‫‪30‬و پولس دو سال تمام در اجیر خانه خود ساکن شد و هر چه را که نزد او می آمد پذیرفت‪.‬‬ ‫‪31‬با اطمینان کامل پادشاهی خدا را موعظه میکند و چیزهایی را که مربوط به خداوند عیسی مسیح است تعلیم میدهد‪ ،‬کسی او را منع‬ ‫نمیکند‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Book of the Acts of the Apostles by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu