قضات فصل ۱ ۱و پس از وفات یوشع ،بنیاسرائیل از خداوند پرسیدند« :چه کسی اول از همه برای ما به جنگ کنعانیان خواهد رفت و با آنها جنگ خواهد کرد؟» ۲و خداوند گفت« :یهودا برآید ،اینک زمین را به دست او تسلیم کردهام». ۳و یهودا به برادرش شمعون گفت« :با من به قرعه من بیا تا با کنعانیان جنگ کنیم ،و من نیز با تو به قرعه تو خواهم آمد ».پس شمعون با او رفت. ۴و یهودا برآمد و خداوند کنعانیان و فر رر ززیان را به دست ایشان تسلیم کرد و ده هزار نفر از ایشان را در بازق کشتند. ۵و ادونیبازق را در بازق یافتند و با او جنگیدند و کنعانیان و فرزیان را کشتند. ۶اما ادونی بازق فرار کرد و آنها او را تعقیب کرده ،گرفتند و شست دست و شست پای او را بریدند. ۷و ادونی بازق گفت« :سیصد و پنجاه پادشاه ،با شستهای دست و پای بریده ،خوراک خود را زیر سفره من جمع کردند .چنانکه من کردم، خدا نیز مرا مکافات داده است ».و او را به اورشلیم آوردند و در آنجا مرد. ۸و بنییهودا با اورشلیم جنگیده ،آن را تصرف کرده ،به دم شمشیر زده و شهر را به آتش کشیده بودند. ۹و بعد از آن بنییهودا فرود آمدند تا با کنعانیانی که در کوهستان و جنوب و دره ساکن بودند ،جنگ کنند. ۱۰و یهودا به کنعانیانی که در حبرون ساکن بودند ،حمله کرد (نام حبرون قبال قریه تاربع بود )و شیشای و اخیمان و تلمای را کشتند. ۱۱و از آنجا به ساکنان دبیر حمله کرد ،و نام دبیر قبال قریهسفیر بود. ۱۲و کالیب گفت« :هر که قریت سفیر را بزند و آن را بگیرد ،دخترم عکسه را به او به زنی خواهم داد». سه ،را به او به زنی داد. ۱۳و ع عتک رنئیل پسر قناز ،برادر کوچکتر کالیب ،آن را تصرف کرد و کالیب دختر خود ،سع کک س ۱۴و چون او نزد وی آمد ،او را ترغیب کرد که از پدرش زمینی بخواهد ،و از الغ خود فرود آمد ،و کالیب به او گفت« :چه میخواهی؟» ۱۵و به او گفت« :مرا برکت بده ،زیرا زمین جنوبی را به من دادهای ،چشمههای آب نیز به من بده ».و کالیب چشمههای بال و چشمههای پایین را به او داد. ۱۶و پسران قینی ،پدر زن موسی ،با بنییهودا از شهر نخلستانها به بیابان یهودا که در جنوب عراد است ،برآمدند و رفته ،در میان قوم ساکن شدند. ۱۷و یهودا با برادرش شمعون رفت و کنعانیانی را که در صفات ساکن بودند ،کشتند و آن را بالکل ویران کردند .و نام شهر عحرما نامیده شد. ۱۸و یهودا غزه را با سواحلش و اشقلون را با سواحلش و عقرون را با سواحلش گرفت. ۱۹و خداوند با یهودا بود و ساکنان کوهستان را بیرون راند ،اما ساکنان وادی را نتوانست بیرون کند ،زیرا ارابههای آهنین داشتند. ۲۰و حبرون را چنانکه موسی گفته بود به کالیب دادند ،و او سه پسر عناق را از آنجا بیرون کرد. ۲۱و بنیبنیامین ،یبوسیان ساکن اورشلیم را بیرون نکردند ،بلکه یبوسیان تا امروز با بنیبنیامین در اورشلیم ساکنند. ۲۲و خاندان یوسف نیز به بیتئیل برآمدند ،و خداوند با ایشان بود. ۲۳و خاندان یوسف فرستادند تا بیتئیل را جاسوسی کنند( .نام آن شهر قبال لوز بود). ۲۴و جاسوسان مردی را دیدند که از شهر بیرون میآمد ،و به او گفتند« :مدخل شهر را به ما نشان بده تا با تو مهربان باشیم». ۲۵و چون مدخل شهر را به ایشان نشان داد ،شهر را به دم شمشیر زدند ،اما آن مرد و تمام خانوادهاش را رها کردند. ۲۶و آن مرد به سرزمین رحتزیان رفت و شهری ساخت و نام آن را لوز نامید که تا به امروز نامش همان است. ۲۷و سمنسسزی ساکنان ربیتشسعان و شهرهایش ،و ت سعنسک و شهرهایش ،و ساکنان دعر و شهرهایش ،و ساکنان ری کبلسعام و شهرهایش ،و ساکنان سم رجددو و شهرهایش را بیرون نکرد ،پس کنعانیان میخواستند در آن سرزمین ساکن شوند. ۲۸و چون اسرائیل قوی شدند ،کنعانیان را جزیه دادند و ایشان را بالکل بیرون نکردند. ۲۹و افرایم کنعانیانی را که در جازس ر ساکن بودند ،بیرون نکرد ،پس کنعانیان در میان ایشان در جازس ر ساکن شدند. ۳۰و زبولون ساکنان قطرون و ساکنان نهلول را بیرون نکرد ،پس کنعانیان در میان ایشان ساکن شدند و خراجگزار ایشان گشتند. عفیق و رحوب را بیرون نکرد. ۳۱و اسشیر ساکنان سعکو و ساکنان صیدون و اسحلسب و اسکزیب و رحلبسه و س ۳۲اما اشیریها در میان کنعانیهایی که ساکنان آن سرزمین بودند ،ساکن ماندند ،زیرا آنها را بیرون نکردند. ۳۳و نفتالی ساکنان بیتشمس و ساکنان بیتعنات را بیرون نکرد ،بلکه در میان کنعانیان ،ساکنان آن سرزمین ،ساکن شد .با این وجود، ساکنان بیتشمس و بیتعنات خراجگزار آنها شدند. ۳۴و اموریان ،بنیدان را به کوهستان راندند ،زیرا نگذاشتند که ایشان به وادی فرود آیند. ۳۵اما اموریان میخواستند در کوه حارص ،در ایلون و در شعلبیم ساکن شوند ،اما دست خاندان یوسف غالب آمد و آنها خراجگزار شدند. ۳۶و حد اموریان از سربالیی سع کق سربزیم ،از سالع و بالتر بود. فصل ۲ ۱و فرشته خداوند از جلجال به بوکیم آمد و گفت« :من شما را از مصر برآوردم و به زمینی که برای پدرانتان قسم خوردم آوردم ،و گفتم که عهد خود را با شما هرگز نخواهم شکست».
قضات
۲و با ساکنان این زمین عهد نبندید ،مذبحهای ایشان را ویران کنید ،اما شما به صدای من گوش ندادید ،پس چرا این کار را کردید؟ ۳از این رو ،من نیز گفتم که ایشان را از حضور شما بیرون نخواهم کرد ،بلکه ایشان همچون خار در پهلوهای شما خواهند بود ،و خدایان ایشان برای شما دام خواهند بود. ۴و چون فرشته خداوند این سخنان را به تمامی بنیاسرائیل گفت ،قوم آواز خود را بلند کرده ،گریستند. ۵و نام آن مکان را بوکیم نامیدند و در آنجا برای خداوند قربانی کردند. ۶و چون یوشع قوم را روانه کرد ،بنیاسرائیل هر کس به ملک خود رفت تا زمین را به تصرف آورد. ۷و قوم در تمام ایام یوشع و تمام ایام مشایخی که بعد از یوشع زنده ماندند ،و همه کارهای بزرگ خداوند را که برای اسرائیل کرده بود، دیده بودند ،خداوند را عبادت کردند. ۸و یوشع بن نون ،بنده خداوند ،در صد و ده سالگی درگذشت. ۹و او را در حدود میراثش در تمنهحارث ،در کوهستان افرایم ،در سمت شمال کوه جاعش ،دفن کردند. ۱۰و تمامی آن نسل نیز به پدران خود پیوستند ،و نسل دیگری بعد از ایشان برخاستند که نه خداوند را میشناختند و نه از کارهایی که برای اسرائیل کرده بود. ۱۱و بنیاسرائیل در نظر خداوند شرارت ورزیدند و بعل را عبادت کردند. ۱۲و یهوه خدای پدران خود را که ایشان را از زمین مصر بیرون آورده بود ،ترک کردند و خدایان غیر از خدایان مردمی که در اطراف ایشان بودند را پیروی نموده ،آنها را سجده کردند و خشم خداوند را به هیجان آوردند. ۱۳و خداوند را ترک کردند و بعل و عشتاروت را عبادت نمودند. ۱۴و خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و ایشان را به دست تاراجگران سپرد که ایشان را غارت کردند ،و ایشان را به دست دشمنانشان که در اطراف بودند فروخت ،به طوری که دیگر نتوانستند در مقابل دشمنان خود ایستادگی کنند. ۱۵هر جا که بیرون میرفتند ،دست خداوند برای بدی بر ایشان میبود ،چنانکه خداوند گفته بود و چنانکه خداوند برای ایشان قسم خورده بود؛ و ایشان بسیار تنگدست شدند. ۱۶با این حال ،خداوند داورانی برانگیخت که ایشان را از دست تاراجکنندگانشان رهایی دادند. ۱۷و با این حال ،ایشان به داوران خود گوش ندادند ،بلکه در پی خدایان دیگر زنا کردند و آنها را سجده نمودند .آنها به سرعت از راهی که پدرانشان در آن گام برمیداشتند و از فرامین خداوند اطاعت میکردند ،برگشتند ،اما آنها چنین نکردند. ۱۸و هنگامی که خداوند برای ایشان داورانی برانگیخت ،خداوند با داور میبود و ایشان را در تمام ایام داور از دست دشمنانشان رهایی میداد ،زیرا خداوند به سبب نالههای ایشان از دست ظالمان و ستمگران پشیمان شده بود. ۱۹و واقع شد که چون داور وفات یافت ،ایشان برگشتند و خود را بیشتر از پدران خود فاسد کردند و خدایان غیر را پیروی نموده ،آنها را عبادت و سجده نمودند و از کردار خود و از راه لجاجت خود باز نایستادند. ۲۰آنگاه خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و گفت« :چون این قوم از عهدی که با پدرانشان امر فرمودم ،تجاوز کردند و به سخن من گوش ندادند، ۲۱و من نیز از این پس هیچیک از امتهایی را که یوشع هنگام وفاتش باقی گذاشت ،از پیش روی ایشان بیرون نخواهم راند. ۲۲تا به وسیل هه آنها اسرائیل را بیازمایم که آیا راه خداوند را نگاه خواهند داشت و در آن گام خواهند برداشت ،چنانکه پدرانشان نگاه داشتند ،یا نه. ۲۳بنابراین خداوند آن قومها را ترک کرد و آنها را به سرعت بیرون نراند و آنها را به دست یوشع تسلیم نکرد. فصل ۳ ۱اینانند اقوامی که خداوند واگذاشت تا بنیاسرائیل را به وسیله آنها بیازماید ،یعنی آن گروه از بنیاسرائیل که همه جنگهای کنعان را ندانسته بودند. ل ۲فقط برای اینکه نسلهای بنیاسرائیل بدانند ،تا به آنها جنگ بیاموزند ،حداقل کسانی که قبا چیزی از آن نمیدانستند. ۳یعنی ،پنج سرور فلسطینیان ،و همه کنعانیان ،و صیدونیان ،و حویان که در کوهستان لبنان ،از کوه بعل حرمون تا مدخل حمات ،ساکن بودند. ۴و ایشان میباید بنیاسرائیل را به وسیله آنها بیازمایند ،تا بدانند که آیا به احکام خداوند که به دست موسی به پدرانشان امر فرموده بود، گوش فرا میدهند یا نه. ۵و بنیاسرائیل در میان کنعانیان ،حتیان ،اموریان ،فرزیان ،حویان و یبوسیان ساکن بودند. ۶و دختران ایشان را به زنی گرفتند و دختران خود را به پسران ایشان دادند و خدایان ایشان را عبادت کردند. ۷و بنیاسرائیل در نظر خداوند شرارت ورزیدند و یهوه خدای خود را فراموش کردند و بعل و بتهای اسشیره را پرستش نمودند. ۸بنابراین خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و ایشان را به دست کوشان ریشعتایم ،پادشاه بینالنهرین ،فروخت .و بنیاسرائیل هشت سال کوشان ریشعتایم را بندگی کردند. عتنئیل پسر ۹و چون بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند ،خداوند نجاتدهندهای برای بنیاسرائیل برانگیخت که ایشان را نجات داد ،یعنی ع قناز ،برادر کوچکتر کالیب. ۱۰و روح خداوند بر او نازل شد ،و او اسرائیل را داوری کرد و به جنگ رفت ،و خداوند کوشان ریشعتایم ،پادشاه بینالنهرین را به دست او تسلیم کرد ،و دستش بر کوشان ریشعتایم پیروز شد. عتنئیل بن قناز مرد. ۱۱و زمین چهل سال آرامی یافت .و ع
قضات
۱۲و بنیاسرائیل بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند ،و خداوند عجلون ،پادشاه موآب را بر اسرائیل تقویت داد ،زیرا که در نظر خداوند شرارت ورزیده بودند. ۱۳و بنیعمون و عمالیق را نزد خود جمع کرد و رفت و اسرائیل را شکست داد و شهر نخلستانها را تصرف نمود. ۱۴پس بنیاسرائیل هجده سال عجلون ،پادشاه موآب را بندگی کردند. ۱۵اما چون بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند ،خداوند نجاتدهندهای برای ایشان برانگیخت ،یعنی ایهود بن جیرا ،مردی چپدست از طایفه بنیامین ،و بنیاسرائیل به دست او هدیهای برای عجلون ،پادشاه موآب ،فرستادند. ۱۶اما ایهود خنجری دو لبه به طول یک ذراع برای خود ساخت و آن را زیر لباس خود ،روی ران راست خود بست. ۱۷و هدیه را نزد عجلون ،پادشاه موآب ،آورد .و عجلون مردی بسیار چاق بود. ۱۸و چون از تقدیم هدایا فارغ شد ،کسانی را که هدایا را آورده بودند ،روانه کرد. ۱۹اما خودش از معادن سنگی که نزد رجلجال بود برگشت و گفت« :ای پادشاه ،من پیامی پنهانی برای تو دارم ».پادشاه گفت« :ساکت باش ».و همه کسانی که نزد او ایستاده بودند ،از نزد او رفتند. ۲۰و ایهود نزد وی آمد و او در بالخانه تابستانی که مخصوص خود داشت نشسته بود .ایهود گفت« :من از جانب خدا پیامی برای تو دارم ».و از جای خود برخاست. ۲۱و ایهود دست چپ خود را دراز کرد و خنجر را از ران راست خود کشید و آن را در شکم خود فرو برد. ۲۲و دسته نیز از عقب تیغه فرو رفت و پیه ،تیغه را پوشانید ،چنانکه نتوانست خنجر را از شکمش بیرون بکشد و کثافت بیرون آمد. ۲۳آنگاه ایهود از میان ایوان بیرون رفت و درهای بالخانه را بر خود بست و قفل کرد. ۲۴چون او بیرون رفت ،خدمتکارانش آمدند و چون دیدند که درهای بالخانه قفل است ،گفتند« :بیشک پاهای خود را در اتاق تابستانیاش میپوشاند». ۲۵و ایشان منتظر ماندند تا شرمنده شدند ،و اینک او درهای اتاق بالخانه را نگشود ،پس کلید را برداشته ،آنها را باز کردند ،و اینک آقای ایشان بر زمین مرده افتاده بود. عیرت گریخت. ۲۶و ایهود در حالی که ایشان معطل بودند ،فرار کرد و از معادن سنگ گذشته ،به رس س ۲۷و چون به کوهستان افرایم رسید ،شیپور را نواخت و بنیاسرائیل با او از کوه فرود آمدند ،و او پیشاپیش ایشان بود. ۲۸و به ایشان گفت« :از عقب من بیایید ،زیرا خداوند دشمنان شما ،موآبیان را به دست شما تسلیم کرده است ».پس ایشان از عقب او فرود آمدند و گذرگاههای اردن را به سوی موآب گرفتند و نگذاشتند کسی عبور کند. ۲۹و در آن زمان قریب ده هزار مرد از موآبیان را که همه شجاع و دلور بودند ،کشتند و هیچکس رهایی نیافت. ۳۰پس موآب در آن روز زیر دست اسرائیل مغلوب شد و زمین هشتاد سال آرامی یافت. ۳۱و بعد از او ش کسم سجر بن سعنات بود که ششصد نفر از فلسطینیان را با چوب گاورانی کشت ،و او نیز اسرائیل را نجات داد. فصل ۴ ۱و بنیاسرائیل پس از مرگ ایهود ،بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند. ت ۲و خداوند ایشان را به دست یابین ،پادشاه کنعان که در حاصور سلطنت میکرد ،فروخت؛ سردار لشکر او سیسرا بود که در حروش ر امتها ساکن بود. ۳و بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند ،زیرا او نهصد ارابه آهنین داشت و بیست سال بنیاسرائیل را به شدت ستم میکرد. ۴و دبوره ،نبیهای ،همسر لسپیدعوت ،او در آن زمان اسرائیل را داوری میکرد. ۵و او زیر نخل دبوره ،بین رامه و بیتئیل در کوهستان افرایم ،ساکن بود و بنیاسرائیل برای داوری نزد او میآمدند. ۶و او فرستاده ،باراق بن ابینوعم را از قادشنسفتالی فراخواند و به او گفت« :آیا یهوه ،خدای اسرائیل ،فرمان نداده است که برو و به کوه تابور نزدیک شو و ده هزار نفر از بنینفتالی و بنیزبولون را با خود ببر؟» ۷و سیسرا ،سردار لشکر یابین را با ارابهها و لشکرش به سوی نهر قیشون نزد تو خواهم کشید و او را به دست تو تسلیم خواهم نمود. ۸باراق به او گفت« :اگر تو با من بیایی ،میروم ،اما اگر تو با من نروی ،نمیروم». ۹و او گفت« :البته با تو خواهم آمد ،لیکن این سفری که میروی برای تو افتخار نخواهد بود ،زیرا خداوند سیسرا را به دست زنی خواهد فروخت ».پس دبوره برخاست و باراق را به قادش برد. ۱۰و باراق ،زبولون و نفتالی را به قادش فراخواند و خود با ده هزار مرد در رکاب او رفت و دبوره نیز همراه او رفت. ۱۱و حابر قینی که از فرزندان حوباب ،پدر زن موسی بود ،خود را از قینیها جدا کرده ،خیمه خود را در دشت زعنایم که نزد قادش است، برپا کرده بود. ۱۲و به سیسرا خبر دادند که باراق پسر ابینوعم به کوه تابور رفته است. ۱۳و سیسرا تمام ارابههای خود ،یعنی نهصد ارابه آهنین ،و تمامی قوم را که با وی بودند ،از حروشت امتها تا نهر قیشون جمع کرد. ۱۴و دبوره به باراق گفت« :برخیز ،زیرا این روزی است که خداوند سیسرا را به دست تو تسلیم کرده است .آیا خداوند پیش روی تو بیرون نرفته است؟ »پس باراق از کوه تابور فرود آمد و ده هزار نفر از عقب او رفتند. ۱۵و خداوند سیسرا و تمامی ارابههایش و تمامی لشکرش را به دم شمشیر پیش باراق منهزم ساخت ،چنانکه سیسرا از ارابه خود پیاده شده ،پای پیاده فرار کرد. ۱۶اما باراق ارابهها و لشکر را تا حروشت امتها تعقیب کرد و تمامی لشکر سیسرا به دم شمشیر افتادند و هیچکس باقی نماند. ۱۷اما سیسرا پای پیاده به چادر یاعیل ،همسر حابر قینی ،گریخت ،زیرا میان یابین ،پادشاه حاصور ،و خاندان حابر قینی صلح برقرار بود.
قضات
۱۸و یاعیل به استقبال سیسرا بیرون آمد و به او گفت« :بیا ،ای آقای من ،بیا پیش من ،مترس ».و چون یاعیل به خیمه نزد او رفت ،سیسرا او را با ردایی پوشاند. ۱۹و به او گفت« :تمنا دارم جرعهای آب به من بنوشی ،زیرا تشنهام ».پس او مشک شیری باز کرد و به او نوشانید و او را پوشاند. :در چادر بایست و هرگاه کسی بیاید و از تو بپرسد« :آیا کسی اینجا هست؟ »بگو« :نه». ۲۰باز به او گفت« ر ۲۱آنگاه یاعیل حبر ،زنش ،یکی از میخهای چادر را برداشت و چکشی به دست گرفت و آهسته نزد او رفت و میخ را به شقیقههایش کوبید و آن را در زمین فرو کرد ،زیرا او از خستگی در خواب عمیقی بود و عمرد. ۲۲و اینک ،چون باراق سیسرا را تعقیب میکرد ،یاعیل به استقبالش بیرون آمد و به او گفت« :بیا تا مردی را که میجویی به تو نشان دهم ».و چون به خیمه او درآمد ،اینک سیسرا مرده افتاده بود و میخ در شقیقههایش بود. ۲۳پس خدا در آن روز یابین ،پادشاه کنعان را پیش بنیاسرائیل مغلوب کرد. ۲۴و دست بنیاسرائیل رو به پیشرفت نهاد و بر یابین ،پادشاه کنعان ،غالب آمد تا اینکه یابین ،پادشاه کنعان را نابود کرد. فصل ۵ ۱آنگاه دبوره و باراق پسر ابینوعم در آن روز این سرود را خواندند و گفتند: ۲خداوند را ستایش کنید ،به خاطر انتقام اسرائیل ،هنگامی که قوم با میل و رغبت خود را فدا کردند. ۳ای پادشاهان بشنوید و ای سروران گوش فرا دهید؛ من ،من ،برای خداوند سرود خواهم خواند و برای یهوه خدای اسرائیل سرود ستایش خواهم خواند. ۴ای خداوند ،هنگامی که از سعیر بیرون آمدی ،هنگامی که از صحرای ادوم خرامیدی ،زمین لرزید و آسمان بارید ،ابرها نیز آب ریختند. ۵کوهها از حضور خداوند ذوب شدند ،آن سینا از حضور یهوه ،خدای اسرائیل. ۶در روزگار ش کسم سجر پسر سعنات ،در روزگار یاعیل ،شاهراهها خالی بود و مسافران از راههای فرعی میرفتند. ۷ساکنان روستاها از بین رفتند ،آنها در اسرائیل از بین رفتند ،تا اینکه من دبوره ظهور کردم ،من به عنوان یک مادر در اسرائیل ظهور کردم. ۸آنها خدایان جدید را برگزیدند؛ آنگاه جنگ در دروازهها بود :آیا در میان چهل هزار نفر در اسرائیل ،سپری یا نیزهای دیده شد؟ ۹دل من با حاکمان اسرائیل است که با میل و رغبت در میان قوم تسلیم شدند .خداوند را ستایش کنید. ۱۰ای شما که بر الغهای سفید سوار هستید ،ای شما که بر مسند قضاوت نشستهاید و در راهها گام برمیدارید ،سخن بگویید. ۱۱آنان که از صدای تیراندازان در چاههای آب رهایی یافتهاند ،در آنجا اعمال صالح خداوند را بازگو خواهند کرد ،یعنی اعمال صالح را برای ساکنان روستاهای او در اسرائیل .آنگاه قوم خداوند به دروازهها فرود خواهند آمد. ۱۲بیدار شو ،بیدار شو ،دبوره !بیدار شو ،بیدار شو ،سرود بخوان .برخیز ،باراق ،و ای پسر ابینوعم ،اسیران خود را به اسیری ببر. ۱۳آنگاه او بازماندگان را بر بزرگان قوم مسلط ساخت .خداوند مرا بر قدرتمندان مسلط گردانید. ۱۴از افرایم ریشهای از ایشان بر ضد عمالیق بود؛ پس از تو ،ای بنیامین ،در میان قوم تو؛ از ماخیر فرماندارانی فرود آمدند ،و از زبولون کسانی که قلم نویسندگان را به دست میگیرند. ۱۵و سروران یساکار با دبوره بودند ،یعنی یساکار و باراق نیز .او را پیاده به وادی فرستادند .زیرا که برای فرقههای رئوبین افکار عظیم در دل بود. ۱۶چرا در میان آغلهای گوسفندان ساکن شدهای تا صدای بع بع گلهها را بشنوی؟ زیرا فرقههای رئوبین دلهای بسیار آزموده بودند. ۱۷جلعاد در آن سوی اردن ساکن بود ،و چرا دان در کشتیها ماند؟ اشیر در ساحل دریا ماند و در شکافهای خود ساکن شد. ۱۸زبولون و نفتالی قومی بودند که در بلندیهای صحرا جان خود را تا سر حد مرگ به خطر میانداختند. ۱۹پادشاهان آمدند و جنگیدند ،سپس با پادشاهان کنعان در ت سعنسک ،کنار آبهای سم رجدزو ،جنگیدند؛ هیچ سودی نبردند. ۲۰آنها از آسمان جنگیدند؛ ستارگان در مدار خود با سیسرا جنگیدند. ۲۱رود قیشون ،آن رود باستانی ،رود قیشون ،آنها را با خود برد .ای جان من ،تو قدرت را پایمال کردی. ۲۲آنگاه سم اسبان از تازیانهها ،تازیانههای زورمندانشان ،شکسته شد. ۲۳فرشته خداوند گفت :میروز را لعنت کنید ،ساکنانش را به تلخی لعنت کنید ،زیرا آنها به یاری خداوند نیامدند ،به یاری خداوند در برابر قدرتمندان. ۲۴یاعیل ،زن حابر قینی ،از زنان دیگر متبرکتر خواهد بود ،او از زنان چادرنشین متبرکتر خواهد بود. ۲۵او آب خواست و او به او شیر داد؛ کره را در ظرفی مجلل آورد. ۲۶او دست خود را به میخ و دست راستش را به چکش کارگران گذاشت و با چکش به سیسرا ضربه زد و سرش را از تنش جدا کرد، سپس شقیقههایش را سوراخ کرد و به آنها ضربه زد. ۲۷پیش پاهایش خم شد ،افتاد و دراز شد؛ پیش پاهایش خم شد ،افتاد؛ جایی که خم شد ،آنجا عمرد. ۲۸مادر سیسرا از پنجرهای نگاه کرد و از میان شبکه فریاد زد« :چرا ارابهاش اینقدر دیر میآید و چرا چرخهای ارابههایش معطلند؟» ۲۹ندیمههای خردمندش به او پاسخ دادند ،آری ،او نیز به خودش پاسخ داد، ۳۰آیا به سرعت نرفتند و غنیمت را تقسیم نکردند؟ برای هر مرد یک یا دو دختر؛ برای سیسرا غنیمتی رنگارنگ ،غنیمتی رنگارنگ از صنایع دستی ،صنایع دستی رنگارنگ از هر دو طرف ،برای گردن غارتگران؟ ۳۱پس ای خداوند ،دشمنانت جملگی هاک شوند ،اما دوستداران او مانند خورشید باشند ،هنگامی که با قدرت خود طلوع میکند .و زمین چهل سال آرامش یافت.
قضات
فصل ۶ ۱و بنیاسرائیل در نظر خداوند شرارت ورزیدند ،و خداوند ایشان را هفت سال به دست مدیان تسلیم کرد. ۲و دست مدیان بر اسرائیل غالب آمد ،و به سبب مدیانیان ،بنیاسرائیل برای خود غارها و غارها و دژهایی که در کوهها هستند ،ساختند. ۳و چنین شد که چون اسرائیل زراعت کردند ،مدیانیان و عمالیقیان و بنیمشرق برآمدند ،و ایشان نیز بر ایشان هجوم آوردند. ۴و ایشان بر ایشان اردو زدند و محصول زمین را تا غزه نابود کردند ،و هیچ آذوقهای برای اسرائیل باقی نگذاشتند ،نه گوسفند ،نه گاو و نه الغ. ۵زیرا که ایشان با مواشی و خیمههای خود بیرون آمدند و چون ملخ بیشمار هجوم آوردند ،زیرا که ایشان و شترانشان بیشمارش بودند و به زمین داخل شدند تا آن را خراب کنند. ۶و اسرائیل به سبب مدیانیان بسیار فقیر شدند ،و بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند. ۷و واقع شد که چون بنیاسرائیل از دست مدیانیان نزد خداوند فریاد برآوردند، ۸اینکه خداوند نبیای نزد بنیاسرائیل فرستاد که به ایشان گفت« :یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید :من شما را از مصر برآوردم و از خانه بندگی بیرون آوردم. ۹و شما را از دست مصریان و از دست همه کسانی که بر شما ظلم کردند ،رهایی دادم و آنها را از پیش روی شما بیرون راندم و سرزمینشان را به شما دادم. ۱۰و به شما گفتم ،من یهوه خدای شما هستم؛ از خدایان اموریانی که در سرزمین ایشان ساکن هستید ،مترسید ،اما شما به صدای من گوش ندادید. عون گندم را در چرخشت عفره بود و مال یوآش ابیعزری بود ،نشست .و پسرش رجد ع ۱۱و فرشته خداوند آمده ،زیر درخت بلوطی که در ع میکوبید تا آن را از مدیانیان پنهان کند. ۱۲فرشته خداوند بر او ظاهر شد و به او گفت« :ای مرد دلور ،خداوند با توست». ۱۳جدعون به او گفت« :ای خداوند ،اگر خداوند با ماست ،پس چرا این همه بر ما واقع شده است؟ و کجاست آن همه معجزاتی که پدران ما برای ما تعریف میکردند و میگفتند :آیا خداوند ما را از مصر بیرون نیاورد؟ اما اکنون خداوند ما را ترک کرده و به دست مدیانیان سپرده است». ۱۴و خداوند بر او نظر کرد و گفت« :با این قدرت خود برو و اسرائیل را از دست مدیانیان نجات خواهی داد .آیا من تو را نفرستادم؟» ۱۵و به او گفت« :ای خداوند من ،به چه چیز اسرائیل را نجات دهم؟ اینک خانواده من در منسی فقیرند و من در خانه پدرم کوچکترین هستم». ۱۶خداوند به او گفت« :یقینا ل من با تو خواهم بود و تو مدیان را مانند یک نفر شکست خواهی داد». ۱۷به وی گفت« :اگر اکنون در نظر تو فیض یافتهام ،پس آیتی به من بنما که با من سخن میگویی». ۱۸پس از اینجا نرو تا نزد تو برگردم و هدیه خود را آورده ،پیش تو بگذارم .گفت« :میمانم تا برگردی». ۱۹پس جدعون داخل شد و بزغالهای و قرصهای نان فطیر از یک ایفه آرد درست کرد .گوشت را در سبدی و آب گوشت را در قابلمهای ریخت و آن را زیر درخت بلوط نزد او آورد و تقدیم نمود. ۲۰فرشته خدا به او گفت« :گوشت و قرصهای نان فطیر را بردار و آنها را روی این صخره بگذار و آب گوشت را بریز ».و او چنین کرد. ۲۱آنگاه فرشته خداوند نوک عصایی را که در دستش بود دراز کرد و گوشت و قرصهای فطیر را لمس نمود و آتش از سنگ برخاست و گوشت و قرصهای فطیر را سوزاند .آنگاه فرشته خداوند از نظرش ناپدید شد. ۲۲و چون جدعون دانست که او فرشته خداوند است ،جدعون گفت« :ای خداوند یهوه ،افسوس که فرشته خداوند را روبرو دیدهام». ۲۳خداوند به او گفت« :سام بر تو باد؛ مترس ،نخواهی مرد». ۲۴آنگاه جدعون در آنجا برای خداوند قربانگاهی ساخت و آن را یهوه شالوم نامید که تا به امروز در عفره ،در سرزمین ابیعزریان ،باقی است. ۲۵و در همان شب واقع شد که خداوند به او گفت« :گاو نرینه پدرت ،یعنی گاو دومین هفت ساله را بگیر و مذبح بعل را که از آن پدرت است ،منهدم کن و اشیره را که نزد آن است ،قطع نما». ۲۶و برای یهوه ،خدای خود ،بر سر این صخره ،در جای مقرر ،مذبحی بساز ،و گاو دومین را گرفته ،با چوب درخت اشتر که قطع خواهی کرد ،قربانی سوختنی بگذران. ۲۷پس جدعون ده نفر از نوکران خود را برداشت و چنانکه خداوند به او گفته بود ،عمل کرد .و چون از خاندان پدرش و مردان شهر میترسید ،نتوانست این کار را در روز انجام دهد ،پس آن را در شب انجام داد. ۲۸و چون مردان شهر صبح زود برخاستند ،اینک مذبح بعل منهدم شده و اشیره ای که نزد آن بود ،بریده شده و گاو دومین بر مذبحی که ساخته شده بود ،قربانی گردید. :جدعون پسر یوآش این کار را ۲۹و از یکدیگر پرسیدند« :کیست که این کار را کرده است؟ »و چون تحقیق و پرس و جو کردند ،گفتند« ر کرده است». ۳۰آنگاه مردان شهر به یوآش گفتند« :پسرت را بیرون بیاور تا بمیرد ،زیرا مذبح بعل را منهدم کرده و بتکدهای را که کنار آن بود ،بریده است». ۳۱و یوآش به همه کسانی که علیه او ایستاده بودند گفت« :آیا شما از بعل دفاع میکنید؟ آیا او را نجات خواهید داد؟ هر که از او دفاع کند، بگذارید تا صبح کشته شود .اگر او خداست ،بگذارید برای خود دفاع کند ،زیرا کسی قربانگاه او را ویران کرده است». ۳۲از این رو ،در آن روز او را ری عربب کعل نامید و گفت« :بگذارید بعل از او دفاع کند ،زیرا قربانگاه او را ویران کرده است».
قضات
۳۳آنگاه تمامی مدیانیان و عمالیقیان و بنیمشرق جمع شدند و عبور کرده ،در وادی یزرعیل اردو زدند. ۳۴اما روح خداوند بر جدعون نازل شد و او شیپور را نواخت و مردم ابیعزر به دنبال او جمع شدند. ۳۵و رسولنی به تمامی منسی فرستاد که ایشان نیز در عقب او جمع شدند ،و رسولنی به اشیر و زبولون و نفتالی فرستاد و ایشان به استقبال ایشان آمدند. ۳۶جدعون به خدا گفت« :اگر چنانکه گفتی ،اسرائیل را به دست من نجات خواهی داد، ۳۷اینک من پشم گوسفندی را در کف زمین میگذارم ،و اگر شبنم فقط بر پشم باشد و زمین اطراف آن خشک باشد ،آنگاه خواهم دانست که اسرائیل را به دست من نجات خواهی داد ،چنانکه گفتهای. ۳۸و چنین شد ،زیرا صبح زود برخاست و پشم را به هم فشرد و شبنم را از پشم فشرد ،کاسهای پر از آب شد. ۳۹جدعون به خدا گفت« :خشم تو بر من افروخته نشود ،و فقط همین یک بار سخن خواهم گفت .خواهش میکنم این یک بار با پشم امتحان کنم؛ این بار فقط پشم خشک باشد و بر تمام زمین شبنم. ۴۰و خدا آن شب چنین کرد ،زیرا فقط بر پشم خشکی بود و بر تمام زمین شبنم. فصل ۷ عون باشد ،و تمامی قومی که با او بودند ،بامدادان برخاستند و در کنار چاه سح عرود اردو زدند ،و لشکر رمدیانیان ۱آنگاه یر عربب کعل ،که همان رج کد ع در سمت شمال ایشان ،نزد کوه موره ،در دره بودند. ۲و خداوند به جدعون گفت« :قومی که با تو هستند ،زیاده از آنند که من مدیان را به دست ایشان تسلیم کنم ،مبادا اسرائیل بر من فخر کرده ،بگویند که دست خودمان ما را نجات داده است». ۳پس اکنون برو و به گوش قوم ندا کن و بگو :هر که ترسان و هراسان است ،صبح زود از کوه جلعاد بازگردد و روانه شود .پس بیست و دو هزار نفر از قوم بازگشتند و ده هزار نفر باقی ماندند. ۴و خداوند به جدعون گفت« :قوم هنوز زیادند؛ ایشان را نزد آب بیاور تا ایشان را آنجا برای تو بیازمایم؛ و هر که را به تو گویم این با تو برود ،او با تو خواهد رفت؛ و هر که را به تو گویم این با تو نرود ،او نخواهد رفت». ۵پس قوم را نزد آب آورد و خداوند به جدعون گفت« :هر که مانند سگ از آب بنوشد ،او را به حال خود بگذار ،و همچنین هر که برای نوشیدن زانو بزند». ۶و عدد کسانی که دست به دهان برده ،نوشیدند ،سیصد نفر بود .اما بقیه قوم همگی زانو زده ،آب نوشیدند. ۷و خداوند به جدعون گفت« :به وسیل هه آن سیصد نفر که نوشیدند ،تو را نجات خواهم داد و مدیانیان را به دست تو تسلیم خواهم کرد ،و بگذار سایر قوم هر کدام به جای خود بروند». ۸پس قوم ،آذوقه و شیپورهای خود را به دست گرفتند .و او بقیه بنیاسرائیل را به خیمه خود فرستاد و آن سیصد نفر را نگه داشت .و لشکر مدیان در دره ،زیر پای او بود. ۹و در همان شب خداوند به او گفت« :برخیز و به لشکرگاه برو ،زیرا آن را به دست تو تسلیم کردهام». ۱۰اما اگر از رفتن میترسی ،با بندهات فوره به اردو برو. ۱۱و آنچه ایشان میگویند خواهی شنید ،و بعد از آن دستهای تو قوی خواهد شد تا به لشکرگاه بروی .پس او با غام خود فوره به بیرون از لشکریان مسلح که در لشکر بودند ،فرود آمد. ۱۲و مدیانیان و عمالیقیان و جمیع بنیشرق مانند ملخهای بیشمار در وادی پراکنده بودند ،و شتران ایشان بیشماراست ،چنانکه ریگ کنار دریا بیشمار. ۱۳و چون جدعون رسید ،ناگاه مردی خوابی برای رفیق خود تعریف کرده ،گفت« :اینک خوابی دیدم که ناگاه قرص نان جوین در میان اردوی مدیان غلطید و به خیمهای برخورد کرد و آن را چنان زد که افتاد و آن را واژگون ساخت که خیمه بر زمین افتاد». ۱۴رفیقش در جواب گفت« :این چیزی جز شمشیر جدعون پسر یوآش ،مردی اسرائیلی نیست ،زیرا خدا مدیان و تمامی لشکر او را به دست او تسلیم کرده است». ۱۵و چون جدعون روایت خواب و تعبیر آن را شنید ،سجده کرد و به اردوی اسرائیل برگشت و گفت« :برخیزید ،زیرا خداوند اردوی مدیان را به دست شما تسلیم کرده است». ۱۶و آن سیصد نفر را به سه دسته تقسیم کرد و به دست هر کدام یک شیپور و کوزههای خالی داد و چراغها را در کوزهها گذاشت. ۱۷و به ایشان گفت« :به من نگاه کنید و شما نیز چنین کنید .و اینک چون من به بیرون لشکرگاه بیایم ،چنانکه من میکنم ،شما نیز چنین کنید». ۱۸وقتی من و همه کسانی که با من هستند ،شیپورها را به صدا درآوردیم ،شما نیز در اطراف اردوگاه شیپورها را به صدا درآورید و بگویید :شمشیر خداوند و جدعون. ۱۹پس جدعون و صد نفری که با او بودند ،در ابتدای پاس میانی به بیرون اردوگاه آمدند؛ و تازه پاسبان را گذاشته بودند؛ پس شیپورها را نواختند و کوزههایی را که در دست داشتند شکستند. ۲۰و هر سه دسته شیپورها را نواختند و کوزهها را شکستند و چراغها را به دست چپ و شیپورها را به دست راست خود گرفتند تا با آنها بنوازند و فریاد زدند« :شمشیر خداوند و جدعون»! ۲۱و هر کس در جای خود در اطراف اردو ایستاد و تمامی لشکر دویدند و فریاد برآوردند و گریختند. ص رریرات و ۲۲و سیصد نفر شیپورها را نواختند و خداوند شمشیر هر کس را بر رفیقش و بر تمامی لشکر گردانید و لشکر تا بیتشطه در ر تا سرحد آبرل سمحوله تا طبات فرار کردند. ۲۳و مردان اسرائیل از نفتالی و اشیر و از تمامی منسی جمع شده ،مدیانیان را تعاقب نمودند.
قضات
۲۴و جدعون به تمام کوهستان افرایم رسولن فرستاده ،گفت« :به مقابله با مدیانیان بیایید و آبها را تا بیت باره و اردن پیش روی ایشان بگیرید ».پس تمامی مردان افرایم جمع شدند و آبها را تا بیت باره و اردن گرفتند. ۲۵و دو سردار مدیان ،غراب و ذئب را گرفتند و غراب را بر صخره غراب و ذئب را در چرخشت ذئب کشتند و مدیان را تعاقب کرده، سرهای غراب و ذئب را به آن طرف اردن نزد جدعون آوردند. فصل ۸ ۱و مردان افرایم به او گفتند« :چرا با ما چنین کردی که وقتی برای جنگ با مدیان رفتی ،ما را نخواندی؟ »و آنها با او به سختی درگیر شدند. ۲و به ایشان گفت« :الن من در مقایسه با شما چه کردم؟ آیا خوشهچینی افرایم از انگورچینی ابیعزر بهتر نیست؟» ۳خدا غراب و ذئب ،سرداران مدیان را به دست شما تسلیم کرده است .و من چه میتوانستم بکنم ،مثل شما؟ پس چون این را گفت ،خشم ایشان از او فرو نشست. ۴و جدعون به اردن رسید و عبور کرد ،او و سیصد نفر که همراهش بودند ،اگرچه خسته بودند ،اما ایشان را تعاقب میکردند. ۵و به اهل سکوت گفت« :به قومی که مرا پیروی میکنند ،چند قرص نان بدهید ،زیرا ایشان خسته شدهاند و من زبح و صلمونع ،پادشاهان مدیان ،را تعقیب میکنم». 6و سروران سکوت گفتند« :مگر دست زبح و صلمونع الن در دست توست تا به لشکر تو نان بدهیم؟» ۷جدعون گفت« :پس چون خداوند زبح و صلمونع را به دست من تسلیم کند ،آنگاه گوشت شما را با خارها و خسهای بیابان خواهم درید». کوت به او پاسخ داده بودند ،پاسخ دادند. ۸و از آنجا به فرنوئیل رفت و با ایشان نیز همین را گفت ،و اهل فرنوئیل او را چنانکه اهل ع س ز ۹و به مردان فرنوئیل نیز خطاب کرده ،گفت« :وقتی به سامتی برگردم ،این برج را ویران خواهم کرد». ۱۰و زبح و صلمونع در قسرقور بودند و لشکر ایشان ،قریب پانزده هزار نفر ،یعنی تمام باقیمانده از تمامی لشکر بنیاسشرق ،زیرا صد و بیست هزار مرد شمشیرزن افتاده بودند. ۱۱و جدعون از راه چادرنشینان در شرق نوبح و یعجبهه رفت و لشکر آنها را شکست داد ،زیرا لشکر آنها در امان بود. ۱۲و چون زبح و صلمونع فرار کردند ،ایشان را تعاقب نمود و دو پادشاه مدیان ،زبح و صلمونع را گرفت و تمامی لشکر را منهزم ساخت. ۱۳و جدعون بن یوآش قبل از طلوع آفتاب از جنگ برگشت. ۱۴و جوانی از اهل سکوت را گرفته ،از او استفسار کرد .و او برای او شرح حال سروران سکوت و بزرگان آن را که هفتاد و هفت نفر بودند ،نوشت. ۱۵و نزد اهل سکوت آمده ،گفت« :اینک زبح و صلمونع ،که مرا نزد ایشان سرزنش کرده ،گفتید :مگر دست زبح و صلمونع الن در دست توست تا به مردان خستهات نان بدهیم؟» کوت را تعلیم داد. ۱۶و بزرگان شهر و خار و خس بیابان را گرفته ،به آنها مردم ع س ز ۱۷و برج فرنوئیل را منهدم کرد و مردان شهر را کشت. ۱۸آنگاه به زبح و صلمونع گفت« :آنان که در تابور کشتید چگونه مردمانی بودند؟ »پاسخ دادند« :آنان نیز مانند تو بودند؛ هر یک از ایشان به فرزندان پادشاه شباهت داشت». ۱۹گفت« :ایشان برادران من و پسران مادرم بودند .به خداوند زنده سوگند ،اگر ایشان را زنده نگه میداشتید ،شما را نمیکشتم». ۲۰و به نخستزادهاش یرت سر گفت« :برخیز و آنها را بکش ».اما آن جوان شمشیر خود را نکشید ،زیرا ترسید ،زیرا هنوز جوانی بیش نبود. ۲۱آنگاه زبح و صلمونع گفتند« :برخیز و ما را بکش ،زیرا قدرت مرد هر چه هست ،همانقدر است ».پس جدعون برخاست و زبح و صلمونع را کشت و زیورآلتی را که بر گردن شترانشان بود ،برداشت. ۲۲آنگاه مردان اسرائیل به جدعون گفتند« :تو بر ما حکومت کن ،هم تو و هم پسرت و هم پسر پسرت ،زیرا که ما را از دست مدیان رهایی دادی». ۲۳جدعون به ایشان گفت« :من بر شما سلطنت نخواهم کرد ،و پسر من نیز بر شما سلطنت نخواهد نمود ،خداوند بر شما سلطنت خواهد نمود». ۲۴جدعون به ایشان گفت« :از شما خواهشی دارم و آن اینکه هر یک گوشوارههای غنیمت خود را به من بدهید( ».زیرا ایشان گوشوارههای طا داشتند ،زیرا اسماعیلی بودند). ۲۵و ایشان جواب دادند« :با کمال میل به ایشان خواهیم داد ».و ردایی پهن کردند و هر یک گوشوارههای غنیمت خود را در آن انداختند. ۲۶و وزن گوشوارههای طایی که درخواست کرده بود ،هزار و هفتصد مثقال طا بود؛ سوای زیورآلت و قادهها و جامههای ارغوانی که بر پادشاهان مدیان بود ،و سوای زنجیرهایی که بر گردن شتران ایشان بود. عفره ،قرار داد .و تمامی اسرائیل به آنجا رفته ،در پی آن زنا کردند .و ۲۷و جدعون از آنها ایفودی ساخت و آن را در شهر خود ،یعنی ع این امر برای جدعون و خانهاش دامی شد. ۲۸بدینسان ،مدیانیان در برابر بنیاسرائیل مغلوب شدند ،به گونهای که دیگر سر خود را بال نگرفتند .و در روزگار جدعون ،چهل سال آرامش بر سرزمین حاکم بود. یربب کعل بن یوآش رفته ،در خانه خود ساکن شد. ۲۹و ع ۳۰و جدعون هفتاد پسر از صلب خود داشت ،زیرا زنان بسیار داشت. ۳۱و کنیز او که در شکیم بود ،او نیز برای وی پسری زایید که او را ابیملک نام نهاد. ۳۲و جدعون پسر یوآش در سن پیری درگذشت و در مقبره پدرش یوآش در عفره ابیعزریان دفن شد.
قضات
۳۳و واقع شد که به مجرد وفات جدعون ،بنیاسرائیل برگشته ،در پیروی بعل زنا کردند و بعل بریت را خدای خود ساختند. ۳۴و بنیاسرائیل یهوه خدای خود را که ایشان را از دست جمیع دشمنانشان از هر طرف رهایی داده بود ،به یاد نیاوردند. ۳۵و به خاندان یربعل ،یعنی جدعون ،آن همه احسانی که او به اسرائیل کرده بود ،نشان ندادند. فصل ۹ خانواده خاندان پدر مادرش گفتگو کرده ،گفت: ۱و ابیملک ،پسر یربعل ،به شکیم نزد برادران مادرش رفت و با ایشان و با تمام ه یربب کعل که هفتاد نفرند بر شما حکومت کنند، ۲تمنا دارم در گوش تمامی مردان شکیم بگویید :کدام برای شما بهتر است ،اینکه همه پسران ع یا اینکه یک نفر بر شما حکومت کند؟ همچنین به یاد داشته باشید که من استخوان و گوشت شما هستم. ۳و برادران مادرش ،همه این سخنان را در گوش تمامی اهل شکیم درباره او گفتند ،و دل ایشان به پیروی از ابیملک مایل شد ،زیرا گفتند : «او برادر ماست». ۴و هفتاد مثقال نقره از خانه بعل بریت به او دادند ،و ابیملک با آن اشخاص پست و بیارزش را اجیر کرد که او را پیروی کردند. یربب کعل را که هفتاد نفر بودند ،بر یک سنگ کشت ،اما یوتام ،کوچکترین پسر ۵و به خانه پدرش در ع فره رفت و برادران خود ،پسران ع ع س یربب کعل ،باقی ماند زیرا خود را پنهان کرده بود. ع ۶و جمیع اهل شکیم و تمامی خاندان ملو جمع شده ،رفتند و ابیملک را نزد دشت ستونی که در شکیم بود ،پادشاه ساختند. ۷و چون یوتام را خبر دادند ،رفت و بر قله کوه سج ررزیم ایستاد و آواز خود را بلند کرد و فریاد زد و به ایشان گفت« :ای مردان شکیم به من گوش دهید تا خدا به شما گوش دهد». ۸زمانی درختان رفتند تا پادشاهی بر خود مسح کنند ،و به درخت زیتون گفتند« :بر ما سلطنت کن». ۹اما درخت زیتون به ایشان گفت« :آیا باید چربی خود را که به وسیله آن خدا و انسان را احترام میکنند ،ترک کنم و بروم و بر درختان حکومت کنم؟» ۱۰و درختان به انجیر گفتند« :بیا و بر ما سلطنت کن». ۱۱اما درخت انجیر به ایشان گفت« :آیا باید شیرینی و میوه نیکوی خود را ترک کنم و بروم و بر درختان حکومت کنم؟» ۱۲آنگاه درختان به تاک گفتند« :بیا و بر ما سلطنت کن». ۱۳و تاک به ایشان گفت« :آیا شراب خود را که خدا و انسان را شاد میکند ،ترک کنم و بروم تا بر درختان حکومت کنم؟» ۱۴آنگاه همه درختان به خار گفتند« :بیا و بر ما سلطنت کن». ۱۵و خار به درختان گفت« :اگر به راستی مرا پادشاه خود مسح میکنید ،پس بیایید و در سایه من توکل کنید .و اگر نه ،آتش از خار بیرون بیاید و سروهای لبنان را بسوزاند». ۱۶پس حال ،اگر شما با نصب ابیملک به پادشاهی ،از روی راستی و صداقت عمل کردهاید ،و اگر با یر عرببعسل و خاندانش نیکی کردهاید و با او مطابق شایستگیهایش رفتار کردهاید، ۱۷زیرا پدرم برای شما جنگید و جان خود را به خطر انداخت و شما را از دست مدیان رهایی داد. ۱۸و شما امروز بر خاندان پدرم برخاستهاید و پسرانش ،یعنی هفتاد نفر را بر یک سنگ کشتید ،و پسر کنیزش ،ابیملک ،را چون برادر شماست ،بر اهل شکیم پادشاه ساختهاید. ۱۹پس اگر امروز با یربعل و خاندانش از روی راستی و صداقت رفتار کردهاید ،پس از ابیملک شاد باشید و او نیز از شما شاد باشد. ۲۰و اگر نه ،آتش از ابیملک بیرون بیاید و اهل شکیم و خاندان ملو را بسوزاند؛ و آتش از اهل شکیم و خاندان ملو بیرون بیاید و ابیملک را بسوزاند. ۲۱و یوتام فرار کرد و گریخت و به ربئرر رفت و از ترس برادرش اسبی سم رلک در آنجا ساکن شد. ۲۲چون ابیملک سه سال بر اسرائیل سلطنت کرد، ۲۳آنگاه خدا روحی پلید میان ابیملک و مردمان شکیم فرستاد ،و مردمان شکیم با ابیملک به دشمنی برخاستند. ۲۴تا ظلمی که بر هفتاد و پنج پسر یربعل روا داشتند ،جبران شود و خونشان بر برادرشان ابیملک که ایشان را کشت ،و بر اهل شکیم که در کشتن برادرانش با او همدست بودند ،ریخته شود. ۲۵و اهل شکیم در قله کوهها برای او کمین گذاشتند ،و هر که را که از آنجا میگذشت ،غارت میکردند .و ابیملک را خبر رسید. ۲۶و جعل بن عابد با برادرانش آمد و به شکیم رفت و اهل شکیم به او اعتماد کردند. ۲۷و به مزارع بیرون رفتند و تاکستانهای خود را چیدند و انگورها را پایمال کردند و شادی نمودند و به خانه خدای خود رفته ،خوردند و نوشیدند و ابیملک را لعنت کردند. ۲۸و جعل بن عابد گفت« :ابیملک کیست و شکیم کیست که او را خدمت کنیم؟ آیا او پسر یربعل نیست و زبول ،خادم او؟ به مردان حمور، پدر شکیم ،خدمت کنید ،زیرا چرا او را خدمت کنیم؟» ۲۹و کاش این قوم زیر دست من بودند ،آنگاه ابیملک را از میان برمیداشتم ».پس به ابیملک گفت« :سپاه خود را زیاد کن و بیرون بیا». ۳۰و چون زبول ،حاکم شهر ،سخنان جعل بن عابد را شنید ،خشمش افروخته شد. ۳۱و قاصدانی مخفیانه نزد ابیملک فرستاده ،گفت« :اینک جعل پسر عابد و برادرانش به شکیم آمدهاند و شهر را به ضد تو سنگر دادهاند». ۳۲پس اکنون شب هنگام برخیز ،تو و قومی که با تو هستند ،و در صحرا در کمین بنشینید. ۳۳و بامدادان ،به محض طلوع آفتاب ،صبح زود برخیز و به شهر برو .و اینک ،چون او و قومی که با او هستند ،بر تو بیرون آیند ،هر چه خواهی با ایشان بکن. ۳۴و ابیملک و همه کسانی که با وی بودند ،شبانه برخاستند و چهار دسته شده ،در مقابل شکیم در کمین نشستند.
قضات
۳۵و جعل بن عابد بیرون رفته ،در دهنه دروازه شهر ایستاد ،و ابیملک و قومی که با وی بودند از کمین برخاستند. ۳۶و چون جعل آن قوم را دید ،به زبول گفت« :اینک مردمانی از بالی کوهها فرود میآیند ».زبول به او گفت« :تو سایه کوهها را مانند انسان میبینی». ۳۷و جعل دوباره سخن گفت و گفت« :اینک مردمانی از میان زمین فرود میآیند و گروهی دیگر از راه دشت معوننیم میآیند». ۳۸زبول به او گفت« :کجاست آن زبانت که گفتی ابیملک کیست که او را خدمت کنیم؟ آیا این قوم نیستند که تو آنها را حقیر شمردی؟ پس اکنون بیرون برو و با ایشان جنگ کن». ۳۹و جعل پیش روی اهل شکیم بیرون رفت و با ابیملک جنگید. ۴۰و ابیملک او را تعاقب کرد و او از حضورش فرار کرد ،و بسیاری تا مدخل دروازه افتادند و زخمی شدند. ۴۱و ابیملک در ارومه ساکن شد ،و زبول ،جعل و برادرانش را بیرون کرد تا در شکیم ساکن نشوند. ۴۲و بامدادان واقع شد که مردم به صحرا بیرون رفتند و ابیملک را خبر دادند. ۴۳و قوم را برداشته ،ایشان را به سه دسته تقسیم کرد و در صحرا کمین گذاشت و نگاه کرد و اینک قوم از شهر بیرون آمدند؛ پس بر ایشان برخاسته ،ایشان را شکست داد. ۴۴و ابیملک و گروهی که با او بودند ،هجوم آوردند و در دهنه دروازه شهر ایستادند ،و آن دو گروه دیگر بر تمامی مردمی که در صحرا بودند حمله کرده ،ایشان را کشتند. ۴۵و ابیملک تمام آن روز با شهر جنگید و شهر را گرفت و مردمی را که در آن بودند کشت ،و شهر را ویران کرده ،نمک در آن پاشید. ۴۶و چون تمامی مردان برج شکیم این را شنیدند ،به دژی از خانه خدای بریت داخل شدند. ۴۷و به ابیملک خبر دادند که تمام مردان برج شکیم جمع شدهاند. ۴۸و ابیملک با تمامی قومی که با او بودند به کوه صلمون برآمد ،و ابیملک تبری به دست گرفته ،شاخهای از درخت برید و آن را گرفته، بر دوش خود نهاد ،و به قومی که با او بودند گفت« :آنچه دیدید که من کردم ،شما نیز تعجیل کنید و چنانکه من کردم ،بکنید». ۴۹و تمامی قوم نیز هر کس شاخه خود را بریده ،از عقب ابیملک رفتند و آنها را به قلعه بردند و قلعه را بر ایشان آتش زدند ،به طوری که همه مردان برج شکیم ،که در حدود هزار مرد و زن بودند ،نیز مردند. ۵۰سپس ابیملک به تاباص رفت و در برابر تاباص اردو زد و آن را تصرف کرد. ۵۱اما در داخل شهر برج محکمی بود و همه مردان و زنان و همه اهل شهر به آنجا گریختند و آن را به روی خود بستند و خود به بالی برج رفتند. ۵۲و ابیملک به سوی برج آمد و با آن جنگید ،و به دروازه برج حمله کرد تا آن را به آتش بسوزاند. ۵۳و زنی سنگ آسیابی بر سر ابیملک انداخت تا کاسه سرش را بشکند. ۵۴آنگاه با عجله جوان ساحدار خود را صدا زد و به او گفت« :شمشیرت را بکش و مرا بکش ،مبادا مردم درباره من بگویند که یک زن او را کشته است ».و جوانش او را با شمشیر به بدنش فرو کرد و او مرد. ۵۵و چون مردان اسرائیل دیدند که ابیملک مرده است ،هر کس به مکان خود رفت. ۵۶بدینگونه خدا شرارت ابیملک را که با پدرش به عمل آورده بود ،به سزای عملش رساند ،یعنی کشتن هفتاد برادر او. ۵۷و خدا تمامی شرارت مردمان شکیم را بر سرشان آورد ،و نفرین یوتام پسر یربعل بر آنها نازل شد. فصل ۱۰ ۱و پس از ابیملک ،تولع بن فواه بن دودو ،مردی از قبیله یساکار ،برای دفاع از اسرائیل برخاست ،و او در شامیر در کوهستان افرایم ساکن بود. ۲و او بیست و سه سال بر اسرائیل داوری کرد و درگذشت و در شامیر دفن شد. ۳و بعد از او یائیر جلعادی برخاست و بیست و دو سال بر اسرائیل داوری کرد. ۴و او سی پسر داشت که بر سی کره الغ سوار میشدند و ایشان را سی شهر بود که تا به امروز حووت یایر نامیده میشود و در زمین جلعاد میباشد. ۵و یائیر عمرد و در قامون دفن شد. ۶و بنیاسرائیل بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند و بعل و عشتاروت و خدایان سوریه و خدایان صیدون و خدایان موآب و خدایان بنیعمون و خدایان فلسطینیان را عبادت کردند و خداوند را ترک کرده ،او را عبادت ننمودند. ۷و خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و ایشان را به دست فلسطینیان و به دست بنیعمون فروخت. ۸و در آن سال ،ایشان بر بنیاسرائیل ظلم و ستم کردند ،هجده سال ،بر همه بنیاسرائیل که به آن طرف اردن در زمین اموریان که در جلعاد است ،بودند. ۹و بنیعمون از اردن عبور کردند تا با یهودا و بنیامین و خاندان افرایم نیز جنگ کنند ،و اسرائیل بسیار تنگدست شدند. ۱۰و بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند و گفتند« :ما به تو گناه کردهایم ،زیرا خدای خود را ترک کرده ،و بس کعلیم را نیز عبادت کردهایم». ۱۱و خداوند به بنیاسرائیل گفت« :آیا شما را از مصریان و اموریان و بنیعمون و فلسطینیان رهایی ندادم؟» ۱۲و صیدونیان و عمالیقیان و معونیان نیز بر شما ظلم کردند ،و شما نزد من فریاد برآوردید ،و من شما را از دست ایشان رهایی دادم. ۱۳اما شما مرا ترک کردید و خدایان دیگر را پرستش نمودید ،از این رو دیگر شما را رهایی نخواهم داد. ۱۴بروید و نزد خدایانی که برگزیدهاید فریاد برآورید ،تا در زمان مصیبتتان شما را رهایی بخشند. ۱۵بنیاسرائیل به خداوند گفتند« :ما گناه کردهایم .هر چه صاح توست با ما بکن .فقط امروز ما را نجات بده».
قضات
۱۶و خدایان بیگانه را از میان خود دور کردند و خداوند را عبادت نمودند .و جان او به سبب بدبختی اسرائیل غمگین شد. ۱۷آنگاه بنیعمون جمع شده ،در جلعاد اردو زدند .و بنیاسرائیل نیز گرد آمده ،در مصفه اردو زدند. ۱۸و قوم و سروران جلعاد به یکدیگر گفتند« :کیست که جنگ با بنی عمون را آغاز کند؟ او سردار تمامی ساکنان جلعاد خواهد بود». فصل ۱۱ ۱و یفتاح جلعادی مردی زورآور و شجاع و پسر فاحشهای بود؛ و جلعاد ،یفتاح را آورد. ۲و زن جلعاد برای او پسران زایید و پسران زنش بزرگ شدند و یفتاح را بیرون کرده ،به او گفتند« :تو در خانه پدر ما وارث نخواهی شد ،زیرا تو پسر زن بیگانهای». ۳پس یفتاح از نزد برادران خود فرار کرد و در سرزمین طوب ساکن شد .و مردان باطل نزد یفتاح جمع شده ،همراه او بیرون رفتند. ۴و پس از گذشت ایام ،بنیعمون با اسرائیل جنگیدند. ۵و هنگامی که بنیعمون با اسرائیل جنگ کردند ،مشایخ جلعاد رفتند تا یفتاح را از سرزمین طوب بیاورند. ۶و به یفتاح گفتند« :بیا و سردار ما باش تا با بنیعمون بجنگیم». ۷یفتاح به مشایخ جلعاد گفت« :آیا شما از من نفرت نداشتید و مرا از خانه پدرم بیرون نکردید؟ و چرا اکنون که در تنگی هستید ،نزد من آمدهاید؟» ۸و مشایخ جلعاد به یفتاح گفتند« :از این رو ،اکنون به سوی تو بازگشتهایم تا با ما بیایی و با بنیعمون بجنگی و سردار ما بر تمامی ساکنان جلعاد باشی». ۹یفتاح به بزرگان جلعاد گفت« :اگر مرا به خانه بازگردانید تا با بنیعمون جنگ کنم و خداوند آنها را از دست من نجات دهد ،آیا من سردار شما خواهم بود؟» ۱۰و مشایخ جلعاد به یفتاح گفتند« :خداوند در میان ما شاهد باشد ،اگر موافق سخن تو عمل نکنیم». ۱۱پس یفتاح با بزرگان جلعاد رفت و قوم او را به عنوان رئیس و فرمانده خود برگزیدند .و یفتاح تمام سخنان خود را در مصفه به حضور خداوند بیان کرد. ۱۲و یفتاح رسولنی نزد پادشاه بنیعمون فرستاده ،گفت« :تو را با من چه کار است که برای جنگ در زمین من به من آمدهای؟» ۱۳پادشاه بنیعمون به فرستادگان یفتاح پاسخ داد« :چون اسرائیل وقتی از مصر بیرون آمدند ،سرزمین مرا از ارنون تا یبوق و تا اردن گرفتند ،پس اکنون آن سرزمینها را به صلح و آرامش بازپس میگیرم». ۱۴و یفتاح دوباره قاصدانی نزد پادشاه بنیعمون فرستاد. ۱۵و به او گفت« :یفتاح چنین میگوید :اسرائیل زمین موآب و زمین بنیعمون را نگرفت. ۱۶اما چون اسرائیل از مصر بیرون آمدند و از بیابان به سوی دریای سرخ رفتند و به قادش رسیدند، ۱۷آنگاه اسرائیل رسولنی نزد پادشاه ادوم فرستادند و گفتند« :تمنا دارم اجازه دهی از سرزمین تو عبور کنم ».اما پادشاه ادوم نپذیرفت .و همچنین نزد پادشاه موآب فرستادند ،اما او نپذیرفت .و اسرائیل در قادش اقامت گزیدند. ۱۸پس در بیابان پیش رفتند و سرزمین ادوم و سرزمین موآب را دور زدند و از جانب شرقی سرزمین موآب گذشته ،در آن سوی ارنون اردو زدند ،اما به مرز موآب داخل نشدند ،زیرا ارنون مرز موآب بود. ۱۹و اسرائیل رسولنی نزد سیحون ،پادشاه اموریان و پادشاه حشبون فرستادند و اسرائیل به او گفت« :تمنا اینکه از سرزمین تو به مکان من عبور کنیم». ۲۰اما سیحون به اسرائیل اعتماد نکرد که از ساحل او عبور کنند ،بلکه سیحون تمام قوم خود را جمع کرد و در یاهص اردو زد و با اسرائیل جنگید. ۲۱و یهوه ،خدای اسرائیل ،سیحون و تمامی قومش را به دست اسرائیل تسلیم کرد که ایشان را شکست دادند .پس اسرائیل تمامی زمین اموریان ،ساکنان آن دیار را به تصرف آوردند. ۲۲و ایشان تمامی کرانههای اموریان را از ارنون تا یبوق و از بیابان تا اردن به تصرف آوردند. ۲۳پس حال که یهوه خدای اسرائیل ،اموریان را از حضور قوم خود اسرائیل بیرون رانده است ،آیا تو باید آن را به تصرف آوری؟ ۲۴آیا آنچه را که خدای تو ،کموش ،به تو میدهد ،مالک آن نخواهی بود؟ پس هر که را که یهوه ،خدای ما ،از حضور ما بیرون کند ،مالک او خواهیم بود. ۲۵و حال آیا تو از بالق بن صفور ،پادشاه موآب ،بهتر هستی؟ آیا او هرگز با اسرائیل جنگیده یا با آنها جنگیده است؟ ۲۶هنگامی که اسرائیل سیصد سال در حشبون و شهرهایش و عروعیر و شهرهایش و در همه شهرهایی که در امتداد سواحل ارنون هستند ،ساکن بودند ،پس چرا در این مدت آنها را بازپس نگرفتید؟ ۲۷بنابراین من به تو گناه نکردهام ،بلکه تو با جنگ با من به من بدی میکنی .خداوند ،داور ،امروز بین بنیاسرائیل و بنیعمون داوری خواهد کرد. ۲۸اما پادشاه بنیعمون به سخنان یفتاح که به او فرستاده بود گوش نداد. ۲۹آنگاه روح خداوند بر یفتاح نازل شد و او از جلعاد و منسی عبور کرد ،و از مصفه جلعاد عبور نمود ،و از مصفه جلعاد به سوی بنی عمون گذشت. ۳۰و یفتاح برای خداوند نذر کرده ،گفت« :اگر بنیعمون را به دست من تسلیم کنی، ۳۱آنگاه هر که از در خانهام به استقبالم بیرون آید ،هنگامی که به سامتی از بنیعمون برگردم ،از آن خداوند خواهد بود و آن را برای قربانی سوختنی تقدیم خواهم کرد. ۳۲پس یفتاح به سوی بنیعمون رفت تا با ایشان جنگ کند ،و خداوند ایشان را به دست او تسلیم نمود.
قضات
۳۳و ایشان را از عروعیر تا منیت ،یعنی بیست شهر ،و تا دشت تاکستانها ،به کشتار بسیار عظیمی شکست داد .پس بنیعمون از حضور بنیاسرائیل مغلوب شدند. ۳۴و یفتاح به مصفه به خانه خود آمد و اینک دخترش با دف و رقص به استقبال او بیرون آمد؛ و او تنها فرزند او بود؛ و غیر از او پسری یا دختری نداشت. ۳۵و چون او را دید ،جامه خود را چاک زد و گفت« :آه ،دخترم ،مرا بسیار خوار کردی و تو یکی از کسانی هستی که مرا آزار میدهند، زیرا من دهان خود را به سوی خداوند باز کردهام و نمیتوانم برگردم». ۳۶و او به او گفت« :ای پدر من ،اگر دهان خود را به سوی خداوند باز کردهای ،مطابق آنچه از دهانت بیرون آمد با من عمل کن ،زیرا خداوند برای تو از دشمنانت ،یعنی از بنیعمون ،انتقام گرفته است». ۳۷و به پدرش گفت« :این کار برای من انجام شود :دو ماه مرا مهلت بده تا بر کوهها بال و پایین بروم و برای بکارت خود ماتم بگیرم، من و رفقایم». ۳۸و او گفت« :برو ».و او را به مدت دو ماه روانه کرد .و او با رفقای خود رفت و برای بکارت خود به کوهها ماتم گرفت. ۳۹و واقع شد که بعد از انقضای دو ماه ،نزد پدرش برگشت ،و پدرش مطابق نذری که کرده بود با او عمل کرد ،و او مردی را نمیشناخت .و این در اسرائیل رسم بود، ۴۰اینکه دختران اسرائیل هر ساله میرفتند تا چهار روز در سال برای دختر یفتاح جلعادی سوگواری کنند. فصل ۱۲ ۱و مردان افرایم جمع شدند و به سمت شمال رفتند و به یفتاح گفتند« :چرا برای جنگ با بنی عمون رفتی و ما را نخواندی تا با تو بیاییم؟ ما خانهات را بر سرت به آتش خواهیم کشید». ۲یفتاح به ایشان گفت« :من و قوم من با بنیعمون سخت در جنگ بودیم و چون شما را خواندم ،مرا از دست ایشان رهایی ندادید». ۳و چون دیدم که مرا رهایی ندادید ،جان خود را به دست خود گذاشتم و به سوی بنی عمون رفتم و خداوند ایشان را به دست من تسلیم کرد .پس چرا امروز نزد من آمدهاید تا با من جنگ کنید؟ ۴پس یفتاح تمام مردان جلعاد را جمع کرد و با افرایم جنگید و مردان جلعاد ،افرایم را شکست دادند ،زیرا گفتند« :ای اهالی جلعاد، فراریان افرایم در میان افرایم و منسی هستید». ۵و جلعادیان گذرگاههای اردن را پیش روی افرایم گرفتند ،و چنین شد که چون افرایمیانی که فرار کرده بودند گفتند« :بگذارید عبور کنم» ،مردان جلعاد به او گفتند« :آیا تو افرایمی هستی؟ »اگر میگفت« :نه»، ۶آنگاه به او گفتند« :بگو شبولت »!و او گفت« :رسبولت »!زیرا نمیتوانست آن را درست تلفظ کند .پس او را گرفتند و در گذرگاههای اردن کشتند .در آن زمان چهل و دو هزار نفر از افرایم کشته شدند. ۷و یفتاح شش سال بر اسرائیل داوری کرد .سپس یفتاح جلعادی درگذشت و در یکی از شهرهای جلعاد دفن شد. ۸و بعد از او ،اربصان بیتلحمی ،اسرائیل را داوری کرد. ۹و او را سی پسر و سی دختر بود که ایشان را به خارج فرستاد و سی دختر از خارج برای پسران خود گرفت .و هفت سال بر اسرائیل داوری کرد. ۱۰سپس ابصان درگذشت و در بیتلحم دفن شد. ایلون زبولونی ،اسرائیل را داوری کرد؛ و او ده سال بر اسرائیل داوری نمود. ۱۱و بعد از او ر ایلون زبولونی عمرد و در ایلون در دیار زبولون دفن شد. ۱۲و ر ۱۳و بعد از او ،عبدون پسر هیلل ،از نسل فرعاتون ،بر اسرائیل داوری کرد. ۱۴و او را چهل پسر و سی برادرزاده بود که بر هفتاد کره الغ سوار میشدند .و هشت سال بر اسرائیل داوری کرد. ۱۵و عبدون پسر هیلل فرعاتونی مرد و در فرعاتون در زمین افرایم ،در کوهستان عمالیقیان دفن شد. فصل ۱۳ ۱و بنیاسرائیل بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند ،و خداوند ایشان را چهل سال به دست فلسطینیان تسلیم کرد. ص کر سعه ،از قبیله دان ،مانوح نام بود؛ و زنش نازا بوده ،نمیزایید. ۲و مردی از ع ۳و فرشته خداوند بر آن زن ظاهر شد و به او گفت« :اینک تو نازا هستی و نمیزایی .اما حامله شده ،پسری خواهی زایید». ۴پس اکنون از تو خواهش میکنم باحذر باش و شراب و مسکرات منوش و هیچ چیز نجس مخور. ۵زیرا اینک حامله شده ،پسری خواهی زایید و تیغ بر سرش نخواهد آمد ،زیرا آن ولد از رحم مادر برای خدا نذیره خواهد بود و او به رهایی اسرائیل از دست فلسطینیان شروع خواهد کرد. ۶آنگاه آن زن آمد و به شوهرش گفت« :مرد خدایی نزد من آمد و چهرهاش مانند چهره فرشته خدا بسیار وحشتناک بود .اما من از او نپرسیدم که اهل کجاست و نامش را به من نگفت. ۷اما او به من گفت« :اینک حامله شده ،پسری خواهی زایید؛ و اکنون هیچ شراب و مسکری منوش و هیچ چیز نجس مخور ،زیرا آن ولد از رحم مادر تا روز مرگش برای خدا نذیره خواهد بود». ۸آنگاه مانوح از خداوند استدعا کرد و گفت« :ای خداوند من ،تمنا میکنم آن مرد خدا که فرستادی ،دوباره نزد ما بیاید و به ما بیاموزد که با فرزندی که زاده خواهد شد ،چه باید بکنیم». ۹و خدا آواز مانوح را شنید و فرشته خدا بار دیگر نزد آن زن آمد و او در صحرا نشسته بود ،اما مانوح شوهرش با او نبود.
قضات
۱۰و آن زن شتابان دوید و شوهرش را خبر داد و به او گفت« :اینک آن مرد که چند روز پیش نزد من آمده بود ،دوباره نزد من آمده است». ۱۱پس مانوح برخاست و از پی همسرش رفت و نزد آن مرد آمد و از او پرسید« :آیا تو آن مردی هستی که با آن زن سخن گفتی؟ »او گفت« :من هستم». ۱۲مانوح گفت« :حال ،سخنان تو به حقیقت بپیوندد .چگونه کودک را سفارش دهیم و با او چگونه رفتار کنیم؟» ۱۳و فرشته خداوند به مانوح گفت« :از هر آنچه به زن گفتم ،برحذر باشد». ۱۴او نباید از هیچ محصولی از مو بخورد ،و نه شراب یا نوشیدنی قوی بنوشد ،و نه هیچ چیز نجس بخورد .هر آنچه به او امر فرمودم، باید رعایت کند. ۱۵و مانوح به فرشته خداوند گفت« :تمنا دارم که تو را تا زمانی که بزغالهای برایت آماده کنیم ،نگه داریم». ۱۶و فرشته خداوند به مانوح گفت« :اگرچه مرا معطل کنی ،از نان تو نخواهم خورد ،و اگر قربانی سوختنی بگذرانی ،آن را برای خداوند بگذران ».زیرا مانوح نمیدانست که فرشته خداوند است. ۱۷و مانوح به فرشته خداوند گفت« :نام تو چیست تا چون سخنانت واقع شود ،تو را اکرام نماییم؟» ۱۸فرشته خداوند به او گفت« :چرا درباره اسم من چنین میپرسی ،حال آنکه آن مخفی است؟» ۱۹پس مانوح بزغالهای را با هدیه آردی گرفت و آن را بر صخرهای برای خداوند گذرانید؛ و فرشته کاری شگفتانگیز انجام داد؛ و مانوح و همسرش نظاره میکردند. ۲۰زیرا هنگامی که شعله از قربانگاه به سوی آسمان بال میرفت ،فرشته خداوند در شعله قربانگاه بال رفت .و مانوح و همسرش آن را دیدند و روی به زمین افتادند. ۲۱اما فرشته خداوند دیگر بر مانوح و همسرش ظاهر نشد .پس مانوح دانست که او فرشته خداوند است. ۲۲مانوح به زنش گفت« :ما قطعا ل خواهیم مرد ،زیرا خدا را دیدهایم». ۲۳اما همسرش به او گفت« :اگر خداوند میخواست ما را بکشد ،قربانی سوختنی و هدیه آردی را از دست ما نمیگرفت ،و همه این چیزها را به ما نشان نمیداد ،و مانند این بار چنین چیزهایی را به ما نمیگفت». ۲۴و آن زن پسری زایید و او را شمشون نام نهاد .و پسر بزرگ شد و خداوند او را برکت داد. صرعه و ارشتاول ،به برانگیختن او شروع میکرد. ۲۵و روح خداوند گاهی اوقات در اردوی دان ،بین ع فصل ۱۴ ۱و شسمشون به ترمنسه فرود آمد و زنی از دختران فلسطینیان را در ترمنسه دید. ۲پس او آمد و به پدر و مادرش خبر داد و گفت« :من زنی را در تمنه از دختران فلسطینیان دیدهام .اکنون او را برای من به زنی بگیرید». ۳آنگاه پدر و مادرش به او گفتند« :آیا در میان دختران برادرانت یا در میان تمامی قوم من ،زنی هرگز وجود ندارد که تو برای گرفتن همسری از فلسطینیان نامختون رفته باشی؟ »سامسون به پدرش گفت« :او را برای من بگیر ،زیرا از او بسیار خشنودم». ۴اما پدر و مادرش نمیدانستند که این از جانب خداوند است ،بلکه او در پی بهانهای بر ضد فلسطینیان بود ،زیرا در آن زمان فلسطینیان بر اسرائیل تسلط داشتند. ۵آنگاه شسمشون به همراه پدر و مادرش به رتمنسه فرود آمدند ،و چون به تاکستانهای رتمنسه رسیدند ،اینک شیر جوانی بر او غرید. ۶و روح خداوند بر او مستولی شد و او را چنان درید که بزغالهای را درید ،و چیزی در دست نداشت ،اما پدر و مادرش را از آنچه کرده بود ،آگاه نکرد. ۷و پایین رفته ،با آن زن گفتگو کرد و شمشون از او بسیار خشنود شد. ۸و بعد از مدتی برای گرفتن او برگشت ،و از آنجا دور شد تا لشه شیر را ببیند .و اینک انبوهی از زنبور و عسل در لشه شیر بود. ۹پس آن را با دست خود گرفته ،خورد و نزد پدر و مادرش آمد و به ایشان داد و خوردند ،اما به ایشان نگفت که عسل را از لشه شیر گرفته است. ۱۰پس پدرش نزد آن زن رفت و شمشون در آنجا ضیافتی برپا کرد ،زیرا جوانان چنین عادت داشتند. ۱۱و چون او را دیدند ،سی نفر از یارانش را نزد او آوردند. ۱۲و شسمشون به ایشان گفت« :الن معمایی برای شما میگویم .اگر بتوانید آن را در هفت روز عید برای من حل کنید و آن را بیابید ،سی دست لباس و سی دست لباس دیگر به شما میدهم». ۱۳اما اگر نمیتوانید آن را برای من بیان کنید ،سی جامه و سی دست لباس به من بدهید ».به او گفتند« :معمای خود را بیان کن تا آن را بشنویم». ۱۴و به ایشان گفت« :از خورنده ،گوشت بیرون آمد و از زورآور ،شیرینی ».و ایشان نتوانستند در سه روز ،چیستان را حل کنند. ۱۵و در روز هفتم به زن شمشون گفتند« :شوهرت را ترغیب کن تا چیستان را برای ما بیان کند ،مبادا تو و خانه پدرت را به آتش بسوزانیم .آیا ما را دعوت کردهاید تا آنچه داریم ،بگیریم؟» ۱۶و زن سامسون پیش او گریست و گفت« :تو از من متنفری و مرا دوست نداری .تو معمایی برای فرزندان قوم من گفتی و آن را به من نگفتی ».سامسون به او گفت« :اینک من آن را به پدر و مادرم نگفتهام ،و آیا باید آن را به تو بگویم؟» ۱۷و او هفت روز ،در حالی که جشنشان ادامه داشت ،پیش او گریه کرد .و در روز هفتم ،او ماجرا را برایش تعریف کرد ،زیرا او بر او درد میکشید .و او معما را برای فرزندان قوم خود بیان کرد.
قضات
۱۸و مردان شهر در روز هفتم ،پیش از غروب آفتاب ،از او پرسیدند« :چه چیزی شیرینتر از عسل و چه چیزی نیرومندتر از شیر است؟ »او به ایشان گفت« :اگر با گاو من شخم نمیزدید ،معمای مرا نمیفهمیدید». ۱۹و روح خداوند بر او نازل شد و به اشقلون رفت و سی نفر از آنها را کشت و غنیمت ایشان را گرفت و به کسانی که چیستان را بیان کرده بودند ،جامهها داد .پس خشم او افروخته شد و به خانه پدرش رفت. ۲۰اما همسر سامسون به رفیقش که با او دوست بود ،داده شد. فصل ۱۵ ۱اما پس از چندی ،در ایام درو گندم ،سامسون با بزغالهای به دیدن همسرش آمد و گفت« :من به اتاق همسرم میروم ».اما پدرش اجازه نداد که او وارد شود. ۲پدرش گفت« :گمان میکردم که از او سخت بیزار بودهای؛ از این رو او را به رفیق تو دادم .آیا خواهر کوچکش از او زیباتر نیست؟ تمنا میکنم او را به جای او بگیر». درباره ایشان گفت« :الن از فلسطینیان بیعیبتر خواهم بود ،هرچند که ایشان را رنجانده باشم». ۳و شمشون ه ۴و ش کسم ع شون رفته ،سیصد روباه گرفت و مشعلها را برداشت و دمها را به دم تبدیل کرد و مشعلی را در میان دو دم گذاشت. ۵و چون هیزمها را آتش زد ،آنها را در کشتزارهای فلسطینیان رها کرد و هم هیزمها و هم کشتزارها را با تاکستانها و زیتونها سوزاند. ۶آنگاه فلسطینیان گفتند« :چه کسی این کار را کرده است؟ »پاسخ دادند« :شمشون ،داماد تمنی ،زیرا او زن تمنی را گرفته و به رفیق خود داده بود ».پس فلسطینیان آمدند و او و پدرش را به آتش سوزاندند. ۷و شمشون به ایشان گفت« :اگرچه این کار را کردهاید ،اما از شما انتقام خواهم گرفت و بعد از آن آرام خواهم گرفت». ۸و ایشان را از ران و کمر به قتل عظیمی زد .و فرود آمده ،در قله صخره عیطام ساکن شد. ۹آنگاه فلسطینیان برآمده ،در یهودا اردو زدند و در رلحی پراکنده شدند. ۱۰و مردان یهودا گفتند« :چرا بر ما آمدهاید؟ »ایشان جواب دادند« :آمدهایم تا شمشون را ببندیم و چنانکه او با ما کرد ،با او بکنیم». ۱۱آنگاه سه هزار نفر از یهودا به بالی صخره اتام رفتند و به شمشون گفتند« :مگر نمیدانی که فلسطینیان بر ما حکومت میکنند؟ این چه کاری است که با ما کردی؟ »او به ایشان گفت« :همانطور که آنها با من کردند ،من نیز با آنها کردم». ۱۲و به او گفتند« :ما آمدهایم تا تو را ببندیم و به دست فلسطینیان بسپاریم ».سامسون به ایشان گفت« :برای من قسم بخورید که خودتان بر من حمله نکنید». ل ۱۳و به او گفتند« :نه ،بلکه تو را محکم بسته و به دست ایشان خواهیم سپرد ،اما مطمئنا تو را نخواهیم کشت ».پس او را با دو ریسمان نو بستند و از صخره بال آوردند. ۱۴و چون به رلحی رسید ،فلسطینیان بر او فریاد برآوردند و روح خداوند بر او فرود آمد و ریسمانهایی که بر بازوهایش بود ،مانند کتانی که به آتش سوخته شود ،گردید و بندها از دستانش فرو ریخت. ۱۵و استخوان فک الغی نو یافت و دست خود را دراز کرد و آن را گرفت و با آن هزار مرد را کشت. ۱۶و شمشون گفت« :با فک الغ ،توده بر توده ،با فک الغ هزار مرد را کشتم». ک ۱۷و چون از سخن گفتن فارغ شد ،فک را از دست خود انداخت و آن مکان را را سمتلحی نامید. ۱۸و او از تشنگی بسیار سخت رنج میبرد ،پس خداوند را خواند و گفت« :این نجات عظیم را به دست بندهات سپردی ،و اکنون آیا من از تشنگی بمیرم و به دست نامختونان بیفتم؟» ۱۹اما خدا گودیای را که در فک بود ،شکافت و از آن آب بیرون آمد؛ و چون نوشید ،روحش برگشت و زنده شد؛ از این رو آن را عین حقوری نامید که تا به امروز در رلحی است. ۲۰و او در ایام فلسطینیان بیست سال بر اسرائیل داوری کرد. فصل ۱۶ ۱آنگاه شسمشون به غزه رفت و در آنجا فاحشهای دید و نزد او رفت. ۲و به اهل غ بسزه خبر دادند که شمشون به اینجا آمده است .پس او را احاطه کرده ،تمام شب در دروازه شهر برایش کمین گذاشتند ،و تمام شب خاموش مانده ،گفتند« :صبح که روز شود ،او را خواهیم کشت». ۳و ش کسم ع شون تا نیمهشب خوابید و نیمهشب برخاست و درهای دروازه شهر و دو تیرک را گرفت و آنها را با پشتبند و همه چیز با خود برد و آنها را بر دوش خود گذاشت و به بالی تپهای که روبروی حبرون است ،برد. ۴و بعد از آن واقع شد که او زنی را در وادی سورق که دلیله نام داشت ،دوست میداشت. ۵و سروران فلسطینیان نزد او آمده ،به او گفتند« :او را اغوا کن و ببین که قوت عظیم او در چیست و به چه طریق میتوانیم بر او غالب شویم تا او را ببندیم و ذلیلش سازیم ،و هر یک از ما هزار و صد مثقال نقره به تو خواهیم داد». 6و دلیله به شمشون گفت« :تمنا دارم به من بگویی که قوت عظیم تو در چیست و به چه چیز میتوان تو را بست و رنجاند؟» ۷سامسون به او گفت« :اگر مرا با هفت شاخه ترد که خشک نشدهاند ببندند ،ضعیف و مانند مرد عادی خواهم شد». ۸آنگاه سرداران فلسطینیان هفت شاخه تر و تازه که خشک نشده بودند ،نزد او آوردند و او وی را با آنها بست. ۹و مردانی در کمین او در حجره بودند .و او به او گفت« :ای شمشون ،فلسطینیان بر تو آمدند ».و شمشون شمشیرها را پاره کرد ،چنانکه نخ رکشنده وقتی به آتش برخورد میکند ،پاره میشود .پس قدرت او شناخته نشد. ۱۰و دلیله به شمشون گفت« :اینک مرا مسخره کردی و دروغ گفتی .اکنون به من بگو که به چه چیز میتوان تو را بست؟»
قضات
۱۱او به او گفت« :اگر مرا با ریسمانهای نو که هرگز به کار نرفتهاند ببندند ،ضعیف و مانند مرد عادی خواهم شد». ۱۲پس دلیله طنابهای نو گرفت و او را با آنها بست و به او گفت« :ای شمشون ،فلسطینیان بر تو آمدند ».و در اتاقک ،کسانی در کمین بودند .پس او آنها را مانند نخ از بازوهایش پاره کرد. ۱۳و دلیله به شمشون گفت« :تاکنون مرا مسخره کرده و دروغ گفتهای ،پس به من بگو که به چه چیزی میتوان تو را بست؟ »شمشون به او گفت« :اگر هفت گیسوی سرم را با تار ببافی». ۱۴و آن را با میخ محکم کرد و به او گفت« :ای شمشون ،فلسطینیان بر تو آمدند ».آنگاه شمشون از خواب بیدار شد و میخ تیر و تار را برداشت و رفت. ۱۵و به او گفت« :چگونه میتوانی بگویی که تو را دوست دارم ،در حالی که دلت با من نیست؟ تو این سه بار مرا مسخره کردی و به من نگفتی که قدرت عظیم تو در چیست؟» ۱۶و چون او هر روز او را به سخنان خود اصرار میکرد و اصرار میورزید ،چنان که جان او تا سر حد مرگ به تنگ میآمد. ۱۷که او هر چه در دل داشت برای او بیان کرده ،گفت« :تیغ بر سر من نیامده است ،زیرا از رحم مادرم برای خدا نذیره بودهام .اگر سرم تراشیده شود ،قوتم از من میرود و ضعیف و مانند سایر مردان خواهم شد». ۱۸و چون دلیله دید که هر چه در دلش بود به او گفته است ،فرستاد و سروران فلسطینیان را طلبید و گفت« :این بار بیایید ،زیرا هر چه در دلش بود به من گفته است ».پس سروران فلسطینیان نزد او آمدند و پول به دست خود آوردند. ۱۹و او را بر زانوهای خود خوابانید و مردی را طلبید و هفت گیسوی سرش را از او تراشید و به رنج دادن او شروع کرد و قوتش از او رفت. ۲۰و او گفت« :ای شمشون ،فلسطینیان بر تو آمدند ».و شمشون از خواب بیدار شد و گفت« :مثل دفعات قبل بیرون میروم و خود را میلرزانم ».و ندانست که خداوند از او دور شده است. ۲۱اما فلسطینیان او را گرفته ،چشمانش را از کاسه درآوردند و او را به غزه آوردند و با زنجیرهای برنجی بستند و او در زندان مشغول دستاس کردن شد. ۲۲با این حال ،موهای سرش پس از تراشیدن دوباره شروع به بلند شدن کرد. ۲۳آنگاه سروران فلسطینیان گرد هم آمدند تا قربانی بزرگی برای خدای خود ،داجون ،بگذرانند و شادی کنند ،زیرا گفتند :خدای ما ،دشمن ما ،شمشون ،را به دست ما تسلیم کرده است. ۲۴و چون قوم او را دیدند ،خدای خود را ستایش کردند ،زیرا گفتند :خدای ما دشمن ما و ویرانگر سرزمین ما را که بسیاری از ما را کشت ،به دست ما تسلیم کرده است. ۲۵و چون دل ایشان شاد شد ،گفتند« :شسمشون را بخوانید تا برای ما بازی کند ».پس شسمشون را از زندان خواستند و او برایشان بازی کرد و او را میان ستونها گذاشتند. ۲۶و شسمشون به پسری که دست او را گرفته بود گفت« :مرا بگذار تا ستونهایی را که خانه بر آنها ایستاده است لمس کنم و بر آنها تکیه دهم». ۲۷و خانه از مرد و زن پر بود و همه سروران فلسطینیان در آنجا بودند و قریب به سه هزار مرد و زن بر پشت بام بودند که نظاره گر بازی شمشون بودند. ۲۸و شمشون نزد خداوند دعا کرده ،گفت« :ای خداوند یهوه ،مرا به یاد آور ،و ای خدا ،فقط همین یک بار مرا تقویت کن ،تا انتقام دو چشمم را از فلسطینیان بگیرم». ۲۹و شسمشون دو ستون وسط را که خانه بر آنها ایستاده بود و بر آنها استوار بود ،یکی را با دست راست و دیگری را با دست چپ خود گرفت. ۳۰و شمشون گفت« :بگذار با فلسطینیان بمیرم ».و با تمام قدرت خود تعظیم کرد و خانه بر سروران و بر همه مردمی که در آن بودند، فرو ریخت .پس کشتگانی که در مرگ خود کشت ،بیشتر از کشتگانی بود که در زندگی خود کشته بود. صرعه و ارشتاول در مقبره پدرش مانوح دفن کردند . ۳۱آنگاه برادرانش و تمامی خاندان پدرش آمدند و او را برداشته ،آوردند و او را بین ع و او بیست سال بر اسرائیل داوری کرد. فصل ۱۷ ۱و مردی از کوهستان افرایم بود که میخا نام داشت. ۲و به مادرش گفت« :آن هزار و صد مثقال نقره که از تو گرفته شد و دربارهاش نفرین کردی و در گوش من نیز گفتی ،اینک نقره نزد من است؛ من آن را گرفتم ».و مادرش گفت« :پسرم ،تو از جانب خداوند مبارک باشی». ل ۳و چون آن هزار و صد مثقال نقره را به مادرش رد کرد ،مادرش گفت« :من این نقره را از دست خود برای پسرم تماما وقف خداوند کرده بودم تا تمثالی تراشیده و تمثالی ریخته شده بسازم .اکنون آن را به تو رد میکنم». ۴با این حال ،او پول را به مادرش پس داد و مادرش دویست مثقال نقره گرفت و به بانی داد که از آن تمثالی تراشیده و تمثالی ریختهشده ساخت و آنها در خانه میخا بودند. ۵و آن مرد ،میخا ،خانهای از خدایان داشت و ایفود و ترافیم ساخت و یکی از پسران خود را که کاهن او بود ،تقدیس کرد. ۶در آن ایام در اسرائیل پادشاهی نبود ،بلکه هر کس آنچه را که در نظرش درست بود ،انجام میداد. ۷و جوانی از بیتلحم یهودا از خاندان یهودا که از لویان بود ،در آنجا ساکن شد. ۸و آن مرد از بیتلحم یهودا از شهر بیرون رفت تا هر جا که جایی بیابد مأوا گزیند .و در حین سفر به کوهستان افرایم به خانه میخا رسید. ۹میخا به او گفت« :از کجا آمدهای؟ »او گفت« :من لوی هستم ،از بیتلحم یهودا ،و میروم تا هر جا که جایی بیابم ،ساکن شوم».
قضات
۱۰میخا به او گفت« :با من ساکن شو و برای من پدر و کاهن باش ،و من به تو سالی ده مثقال نقره ،یک دست لباس و آذوقه میدهم ».پس آن لوی داخل شد. ۱۱و آن لوی راضی شد که با آن مرد زندگی کند ،و آن جوان برایش مانند یکی از پسرانش بود. ۱۲و میخا آن لوی را تقدیس کرد و آن جوان کاهن او شد و در خانه میخا میبود. ۱۳میکاه گفت« :الن میدانم که خداوند به من احسان خواهد کرد ،چون کاهن لوی دارم». فصل ۱۸ ۱در آن ایام در اسرائیل پادشاهی نبود ،و در آن روزها قبیله دان در جستجوی میراثی برای سکونت خود بودند ،زیرا تا آن روز تمام میراث آنها در میان قبایل اسرائیل به آنها نرسیده بود. ص کر سعه و از ا س کشتاؤل ،فرستادند تا زمین را جاسوسی و تفتیش کنند ،و به ایشان ۲و بنیدان از خاندان خود ،پنج مرد شجاع از حدود خود ،از ع گفتند« :بروید و زمین را تفتیش کنید ».و ایشان چون به کوهستان افرایم ،به خانه میخا رسیدند ،در آنجا منزل گرفتند. ۳چون به خانه میخا رسیدند ،صدای آن جوان لوی را شناختند و به آنجا برگشتند و از او پرسیدند« :چه کسی تو را به اینجا آورده است و در اینجا چه میکنی و چه داری؟» ۴و به ایشان گفت« :میکاه با من چنین و چنان رفتار میکند و مرا اجیر کرده است ،و من کاهن او هستم». ۵به او گفتند« :از خدا مشورت بخواه تا بدانیم آیا راهی که در پیش میگیریم ،خیر خواهد بود یا نه». 6کاهن به ایشان گفت« :به سامت بروید ،زیرا راهی که میروید ،پیش روی خداوند است». ۷پس آن پنج مرد رفتند و به لیش رسیدند و مردمی را که در آنجا بودند دیدند که چگونه بیخیال ،مانند صیدونیان ،آرام و مطمئن زندگی میکردند؛ و هیچ حاکمی در آن سرزمین نبود که بتواند آنها را در هیچ کاری رسوا کند؛ و آنها از صیدونیان دور بودند و با هیچکس کاری نداشتند. ک س صرعه و اشتاؤل آمدند ،و برادرانشان بدیشان گفتند« :چه میگویید؟» ۸و نزد برادران خود به ع ۹و گفتند« :برخیز تا به ایشان حمله کنیم ،زیرا زمین را دیدهایم و اینک بسیار خوب است .و آیا شما هنوز هستید؟ در رفتن و داخل شدن و تصرف زمین سستی نکنید». ۱۰چون بروید ،به قومی امن و سرزمینی وسیع خواهید رسید ،زیرا خدا آن را به دست شما داده است ،مکانی که از هر چه در زمین است ،چیزی کم نیست. ۱۱و ششصد مر رد مسلزح به آلت جنگ از آنجا از قبیله دان ،از صرعه و از اشتاول روانه شدند. ۱۲و ایشان برآمده ،در قریت یعاریم در یهودا اردو زدند .از این رو آن مکان را که تا به امروز محنهدان مینامند ،اینک در پشت قریت یعاریم است. ۱۳و از آنجا به کوهستان افرایم گذشتند و به خانه میخا رسیدند. ۱۴آنگاه آن پنج مرد که برای جاسوسی به سرزمین لیش رفته بودند ،به برادران خود گفتند« :آیا میدانید که در این خانهها ایفود و ترافیم و تمثال تراشیده و تمثال ریختهشده وجود دارد؟ »پس اکنون بیندیشید که چه باید بکنید. ۱۵و ایشان به آن سو رو گردانیدند و به خان هه آن جوان لوی ،یعنی به خان هه میخا ،آمده ،به او سام کردند. ۱۶و آن ششصد مرد که از بنیدان بودند ،با اسلحه جنگ تعیین شده ،نزد دهنه دروازه ایستاده بودند. ۱۷و آن پنج مرد که برای جاسوسی زمین رفته بودند ،برآمده ،به آنجا داخل شدند و تمثال تراشیده و ایفود و ترافیم و تمثال ریختهشده را گرفتند ،و کاهن با آن ششصد مرد که با آلت جنگ آراسته شده بودند ،در مدخل دروازه ایستاده بود. ۱۸و ایشان به خانه میخا رفته ،تمثال تراشیده ،ایفود و ترافیم و تمثال ریختهشده را آوردند .کاهن به ایشان گفت« :چه میکنید؟» ۱۹ایشان به او گفتند« :ساکت باش ،دستت را بر دهانت بگذار و با ما بیا و برای ما پدر و کاهن باش .آیا برای تو بهتر است که کاهن خانه یک نفر باشی یا کاهن یک قبیله و خاندان در اسرائیل؟» ۲۰و دل کاهن شاد شد ،و ایفود و ترافیم و تمثال تراشیده را برداشته ،در میان قوم رفت. ۲۱پس برگشتند و رفتند و کودکان و گاوها و کالسکه را پیش روی خود گذاشتند. ۲۲و چون از خانه میخا دور شدند ،مردانی که در خانههای نزدیک خانه میخا بودند ،جمع شدند و بنیدان را تعقیب کردند. ۲۳و بنیدان را فریاد زدند .و ایشان روی خود را برگردانده ،به میخا گفتند« :تو را چه شده که با چنین گروهی آمدهای؟» ۲۴او گفت« :شما خدایان مرا که ساخته بودم و کاهن را برداشته ،رفتهاید .دیگر چه دارم؟ و این چیست که به من میگویید :تو را چه شده است؟» ۲۵بنیدان به او گفتند« :صدای تو در میان ما شنیده نشود ،مبادا افراد خشمگین بر تو حمله کنند و تو و خانوادهات جان خود را از دست بدهید». ۲۶و بنیدان راه خود را پیش گرفتند ،و چون میخا دید که از او قویترند ،برگشته ،به خانه خود برگشت. ۲۷و ایشان چیزهایی را که میخا ساخته بود و کاهنی را که داشت ،برداشته ،به لیش ،بر قومی که آرام و مطمئن بودند ،آمدند .و ایشان را به دم شمشیر کشتند و شهر را به آتش سوزاندند. ۲۸و هیچ نجاتدهندهای نبود ،زیرا از صیدون دور بود و ایشان را با کسی کاری نبود؛ و آن در درهای بود که نزد بیترحوب است .پس شهری ساختند و در آن ساکن شدند. ۲۹و نام شهر را به نام پدرشان دان که برای اسرائیل زاده شده بود ،دان نامیدند ،هرچند نام آن شهر در ابتدا لیش بود. ۳۰و بنیدان تمثال تراشیده را نصب کردند و یوناتان پسر جرشوم پسر منسی و پسرانش تا روز اسارت آن سرزمین ،کاهنان سبط دان بودند.
قضات
۳۱و تمثال تراشیده میخا را که ساخته بود ،در تمام مدتی که خانه خدا در شیلوه بود ،برای خود نصب کردند. فصل ۱۹ ۱و واقع شد در آن ایام که پادشاهی در اسرائیل نبود ،شخصی لوی در کنار کوهستان افرایم ساکن بود که کنیزی از بیتلحم یهودا برای خود گرفت. ۲و کنیزش بر او زنا کرد و از نزد او به خانه پدرش در بیتلحم یهودا رفت و چهار ماه تمام در آنجا ماند. ۳و شوهرش برخاسته ،از عقب او رفت تا با او سخنان نیکو بگوید و او را بازگرداند ،و غامش و دو الغ همراهش بود .پس او را به خانه پدرش آورد .چون پدر دختر او را دید ،از ماقاتش شاد شد. ۴و پدر زنش ،یعنی پدر کنیز ،او را نگاه داشت و سه روز نزد وی ماند .پس ایشان خوردند و نوشیدند و در آنجا بسر بردند. ۵و واقع شد که روز چهارم ،چون صبح زود برخاستند ،او برخاست تا برود ،اما پدر کنیز به داماد خود گفت« :دل خود را به لقمهای نان آرام کن و بعد از آن برو». ۶پس ایشان نشستند و هر دو با هم خوردند و نوشیدند ،زیرا پدر دختر به آن مرد گفته بود« :راضی باش و تمام شب را بمان و دلت شاد باشد». ۷و چون آن مرد برخاست تا برود ،پدرزنش او را الحاح کرد .پس دوباره در آنجا ماند. ۸و روز پنجم ،صبح زود برخاست تا برود ،اما پدر دختر گفت« :دلت را آرام کن ».و تا عصر ماندند و هر دو را خوردند. ۹و چون آن مرد برخاست تا برود ،او و کنیزش و غامش ،پدرزنش ،پدر کنیز ،به او گفتند« :اینک روز نزدیک به غروب است ،تمنا میکنم تمام شب را بمانی .اینک روز رو به پایان است ،اینجا بمان تا دلت شاد باشد و فردا صبح زود راه بیفت تا به خانهات بروی». ۱۰اما آن مرد نخواست آن شب را بماند ،بلکه برخاسته ،روانه شد و به یبوس که اورشلیم باشد ،رسید و دو الغ پالن شده با او بود و کنیزش نیز همراهش بود. ل ۱۱و چون نزد یبوس رسیدند ،روز تقریبا به پایان رسیده بود و غام به آقای خود گفت« :بیا تا به این شهر یبوسیان برویم و در آن شب را بسر بریم». ۱۲و آقایش به او گفت« :ما به اینجا ،به شهر غریبی که از بنیاسرائیل نباشد ،باز نخواهیم گشت ،بلکه به رجبعسه خواهیم گذشت». ۱۳و به غام خود گفت« :بیا تا به یکی از این مکانها ،در رجبعسه یا در را سمه ،نزدیک شویم و شب را در آنجا بمانیم». آن بنیامین است رسیدند ،آفتاب بر ایشان غروب کرد. ۱۴پس ایشان گذشته ،برفتند و چون به رجبعسه که از ر ۱۵پس ایشان به آنجا برگشتند تا به رجبعسه داخل شده ،شب را در آنجا بگذرانند .و چون داخل شد ،در کوچهای از شهر نشست ،زیرا کسی نبود که ایشان را به خانه خود ببرد و در آنجا اقامت کند. ۱۶و اینک ،مردی پیر ،که از کوهستان افرایم بود ،شامگاهان از کار خود از مزرعه میآمد و در رجبعسه ماوا گزید ،اما مردمان آن مکان بنیامینی بودند. ۱۷و چون چشمان خود را بلند کرد ،مسافری را در کوچه شهر دید .و پیرمرد گفت« :کجا میروی و از کجا میآیی؟» ۱۸و به او گفت« :ما از بیتلحم یهودا به سوی کنار کوهستان افرایم میرویم؛ من از آنجا هستم؛ و من به بیتلحم یهودا رفتم ،اما اکنون به خانه خداوند میروم و کسی نیست که مرا به خانهاش بپذیرد». ۱۹با این حال ،کاه و علوفه برای الغهای ما هست ،و نان و شراب نیز برای من و کنیزت و غامی که با غامانت است ،موجود است و هیچ چیز کم نیست. ۲۰پیرمرد گفت« :سام بر تو باد ،اما هر چه داری به عهده من باشد ،فقط در کوچه و خیابان منزل مکن». ۲۱پس او را به خانه خود برد و به الغها علوفه داد .آنها پاهای خود را شستند و خوردند و نوشیدند. ۲۲و چون ایشان دل خود را شاد میکردند ،ناگاه مردان شهر ،یعنی پسران بلیعال ،خانه را احاطه کردند و در زدند و به صاحبخانه ،یعنی پیرمرد ،خطاب کرده ،گفتند« :مردی را که به خانهات آمده است ،بیرون بیاور تا او را بشناسیم». ۲۳آنگاه مرد صاحبخانه نزد ایشان بیرون آمد و به ایشان گفت« :نه ،برادران من ،نه ،التماس میکنم که چنین بدی نکنید ،چون این مرد به خانه من آمده است ،این کار زشت را نکنید». ۲۴اینک دختر من ،دوشیزه ،و کنیزش اینجا هستند؛ اکنون ایشان را بیرون میآورم و ایشان را فروتن سازید و آنچه در نظر شما نیک است با ایشان بکنید ،اما با این مرد چنین کار زشتی مکنید. ۲۵اما آن مردان نخواستند به او گوش دهند ،پس آن مرد کنیز خود را گرفته ،نزد ایشان آورد؛ و ایشان او را شناختند و تمام شب تا صبح با او بدرفتاری کردند؛ و چون روز شد ،او را رها کردند. ۲۶آنگاه آن زن در سپیده دم آمد و تا روشن شدن هوا ،به در خانه آن مرد که صاحبش در آن بود ،افتاد. ۲۷بامدادان ،آقایش برخاست و درهای خانه را باز کرد و بیرون رفت تا به راه خود برود .ناگاه دید که کنیزش ،زن ،دم در خانه افتاده و دستانش بر آستانه است. ۲۸و به او گفت« :برخیز تا برویم ».اما هیچکس جواب نداد .آنگاه آن مرد او را بر الغی سوار کرد و برخاست و به جای خود رفت. ۲۹و چون به خانه خود رسید ،کاردی برداشت و کنیز خود را گرفته ،او را با استخوانهایش به دوازده قطعه تقسیم کرد و او را به تمامی حدود اسرائیل فرستاد. ۳۰و چنین شد که هر که آن را دید ،گفت« :از روزی که بنیاسرائیل از زمین مصر بیرون آمدند تا امروز چنین عملی واقع نشده و دیده نشده است .در آن تأمل کنید و پند گیرید و نظر خود را بگویید».
قضات
فصل ۲۰ ۱آنگاه تمامی بنیاسرائیل بیرون رفتند و جماعت مانند یک نفر ،از دان تا بئرشبع ،با اهل زمین جلعاد ،نزد خداوند در مصفه جمع شدند. ۲و رئیس تمامی قوم ،یعنی رئیس تمام اسباط اسرائیل ،در جماعت قوم خدا حاضر شدند ،یعنی چهارصد هزار پیاده شمشیرزن. ( ۳و بنیبنیامین شنیدند که بنیاسرائیل به مصفه رفتهاند ).آنگاه بنیاسرائیل گفتند« :به ما بگویید که این شرارت چگونه بوده است؟» ۴و آن لوی ،شوهر زن مقتول ،در جواب گفت« :من با کنیز خود به جبعه که از آن بنیامین است ،آمدیم تا شب را بگذرانیم». ۵و مردان رجبعسه بر من برخاستند و خانه را در شب بر من محاصره کردند و قصد کشتن مرا داشتند و کنیز مرا نیز به قتل رساندند تا بمیرد. ۶و کنیز خود را گرفته ،او را قطعه قطعه کردم و او را در تمامی سرزمین میراث اسرائیل فرستادم ،زیرا ایشان در اسرائیل مرتکب قباحت و هرزگی شدهاند. ۷اینک ،جمیع شما بنیاسرائیل هستید؛ در اینجا نصیحت و پند خود را بیان کنید. ۸و تمامی قوم چون مرد واحد برخاسته ،گفتند« :هیچیک از ما به خیمه خود نخواهیم رفت و هیچیک از ما به خانه خود داخل نخواهیم شد». ۹اما اکنون کاری که با رجبعسه خواهیم کرد این است :به قید قرعه به آن حمله خواهیم کرد. ۱۰و ما از میان تمام قبایل اسرائیل ،ده نفر از صد نفر ،و صد نفر از هزار نفر ،و هزار نفر از ده هزار نفر را خواهیم گرفت تا برای قوم آذوقه بیاورند ،تا وقتی که به رجبعسه بنیامین رسیدند ،مطابق تمام حماقتی که در اسرائیل مرتکب شدهاند ،عمل کنند. ۱۱پس تمامی مردان اسرائیل بر شهر جمع شدند و چون مرد واحدی متحد گشتند. ۱۲و اسباط اسرائیل کسانی را به تمامی سبط بنیامین فرستاده ،گفتند« :این چه شرارتی است که در میان شما واقع شده است؟» ۱۳پس اکنون آن مردان ،یعنی بنیبلیعال را که در رجبعسه هستند ،به ما تحویل دهید تا آنها را بکشیم و بدی را از اسرائیل دور کنیم .اما بنیبنیامین نخواستند به سخنان برادران خود ،بنیاسرائیل ،گوش دهند. ۱۴اما بنیبنیامین از شهرها به رجبعسه جمع شدند تا برای جنگ با بنیاسرائیل بیرون روند. ۱۵و در آن زمان از بنیبنیامین بیست و شش هزار مرد شمشیرزن از شهرها شمرده شدند ،سوای ساکنان رجبعسه که هفتصد مرد برگزیده شمرده شدند. ۱۶از میان تمام این قوم ،هفتصد نفر چپ دست برگزیده بودند که هر یک از آنها میتوانستند با فاخن ،مویی را نشانه بگیرند و خطا نکنند. ۱۷و مردان اسرائیل ،سوای بنیامین ،چهارصد هزار مرد شمشیرزن بودند که جمیع اینها مردان جنگی بودند. ۱۸و بنیاسرائیل برخاستند و به خانه خدا رفتند و از خدا مشورت خواسته ،گفتند« :کدام یک از ما اول به جنگ بنیبنیامین برویم؟ »خداوند فرمود« :یهودا اول برود». ۱۹و بنیاسرائیل بامدادان برخاسته ،در برابر رجبعسه اردو زدند. ۲۰و مردان اسرائیل برای جنگ با بنیامین بیرون رفتند ،و مردان اسرائیل برای جنگ با ایشان در رجبعسه صفآرایی کردند. ۲۱و بنیبنیامین از رجبعسه بیرون آمدند و در آن روز بیست و دو هزار نفر از بنیاسرائیل را بر زمین هاک کردند. ۲۲و قوم ،یعنی مردان اسرائیل ،خود را تقویت کردند و دوباره در جایی که روز اول صفآرایی کرده بودند ،برای جنگ صفآرایی کردند. ( ۲۳و بنیاسرائیل رفته ،تا شام به حضور خداوند گریه کردند و از خداوند مشورت خواسته ،گفتند« :آیا دوباره بروم و با برادرم بنیبنیامین جنگ کنم؟ »خداوند فرمود« :به مقابله او بروید)». ۲۴و بنیاسرائیل روز دوم به مقابله بنیبنیامین آمدند. ۲۵و بنیامینیان روز دوم از جبعه به مقابله ایشان بیرون آمدند و دوباره هجده هزار نفر از بنیاسرائیل را که همگی شمشیرزن بودند ،بر زمین هاک کردند. ۲۶آنگاه تمامی بنیاسرائیل ،یعنی تمامی قوم ،به خانه خدا رفتند و گریه کردند و در آنجا به حضور خداوند نشستند ،و آن روز را تا شام روزه داشتند و قربانیهای سوختنی و قربانیهای سامتی به حضور خداوند تقدیم کردند. ۲۷و بنیاسرائیل از خداوند مشورت خواستند( ،زیرا صندوق عهد خدا در آن روزها در آنجا بود، ۲۸و فینحاس ،پسر العازار ،پسر هارون ،در آن روزها پیش آن ایستاده بود و گفت« :آیا بار دیگر به جنگ برادرانم بنیبنیامین بروم یا باز ایستم؟ »خداوند گفت« :برو ،زیرا فردا ایشان را به دست تو تسلیم خواهم کرد». ۲۹و اسرائیل در اطراف رجبعسه کمین کردند. ۳۰و بنیاسرائیل در روز سوم به مقابله بنیبنیامین رفتند و مانند دفعات پیش در برابر رجبعسه صفآرایی کردند. ۳۱و بنیبنیامین به مقابله با قوم بیرون رفتند و از شهر دور شدند و شروع به زدن قوم کردند و مانند دفعات قبل ،در راههایی که یکی از آنها به خانه خدا و دیگری به جبعه در صحرا میرفت ،در حدود سی نفر از اسرائیل را کشتند. ۳۲بنیبنیامین گفتند« :ایشان مانند دفع هه اول از حضور ما شکست خوردند ».اما بنیاسرائیل گفتند« :بگریزیم و ایشان را از شهر به شاهراهها بکشیم». ۳۳و تمامی مردان اسرائیل از جای خود برخاسته ،در بعل تامار صفآرایی کردند ،و کمینکنندگان اسرائیل از جای خود ،یعنی از چمنزارهای رجبعسه ،بیرون آمدند. ۳۴و ده هزار مرد برگزیده از تمامی اسرائیل علیه رجبعسه آمدند و جنگ سخت بود ،اما نمیدانستند که با بر ایشان نزدیک شده است. ۳۵و خداوند بنیامین را به حضور اسرائیل شکست داد و بنیاسرائیل در آن روز بیست و پنج هزار و صد نفر از بنیامینیان را هاک کردند که جمیع ایشان شمشیرزن بودند. ۳۶پس بنیبنیامین دیدند که مغلوب شدهاند ،زیرا مردان اسرائیل به بنیامینیان جا دادند ،زیرا به کمینکنندگانی که در کنار رجبعسه گماشته بودند ،اعتماد داشتند.
قضات
۳۷و کمینکنندگان تعجیل کرده ،به رجبعسه هجوم آوردند و کمینکنندگان خود را به آنجا رساندند و تمام شهر را به دم شمشیر زدند. ۳۸و عامتی در میان مردان اسرائیل و کمینکنندگان قرار داده شده بود که شعلهای عظیم و دودآلود از شهر بلند کنند. ۳۹و چون مردان اسرائیل در جنگ عقبنشینی کردند ،بنیامینیان شروع به زدن و کشتن قریب سی نفر از مردان اسرائیل کردند ،زیرا گفتند« :یقینا ل ایشان مانند جنگ اول ،در حضور ما مغلوب شدهاند». ۴۰اما هنگامی که شعله با ستونی از دود از شهر بلند شد ،بنیامینیان به پشت سر خود نگاه کردند و دیدند که شعلههای شهر به آسمان بال میرود. ۴۱و چون مردان اسرائیل برگشتند ،مردان بنیامین متحیر شدند ،زیرا دیدند که با بر ایشان نازل شده است. ۴۲پس از حضور مردان اسرائیل به راه بیابان پشت کردند ،اما جنگ ایشان را درگرفت و کسانی را که از شهرها بیرون آمدند ،در میان ایشان هاک ساختند. ۴۳بدین ترتیب ،بنیبنیامین را محاصره کردند و آنها را تعقیب نمودند و به راحتی در مقابل رجبعسه به سمت طلوع آفتاب ،پایمال نمودند. ۴۴و هجده هزار نفر از بنیامین کشته شدند که جمیع اینها مردان جنگی بودند. ۴۵پس ایشان برگشته ،به سوی بیابان به صخره رمون گریختند و از راهها پنج هزار نفر از ایشان را جمع کردند و ایشان را تا جدعوم سخت تعقیب نموده ،دو هزار نفر از ایشان را کشتند. ۴۶پس تمام کسانی که در آن روز از بنیامین کشته شدند ،بیست و پنج هزار مرد شمشیرزن بودند که جملگی مردانی شجاع بودند. ۴۷اما ششصد نفر برگشتند و به بیابان به صخره رمون فرار کردند و چهار ماه در صخره رمون ماندند. ۴۸و مردان اسرائیل بر بنیبنیامین برگشته ،ایشان را به دم شمشیر کشتند ،و مردان هر شهر و بهایم و هر که را که به دست آوردند ،و تمام شهرهایی را که به آنها رسیدند ،به آتش کشیدند. فصل ۲۱ ۱و مردان اسرائیل در مصفه قسم خورده ،گفته بودند« :هیچ یک از ما دختر خود را به بنیامین به زنی نخواهد داد». ۲و قوم به خانه خدا آمدند و تا شامگاه در حضور خدا ماندند و آواز خود را بلند کرده ،زارزار گریستند. ۳و گفتند« :ای یهوه ،خدای اسرائیل ،چرا این در اسرائیل واقع شده است که امروز یک قبیله از اسرائیل کم شده است؟» ۴و بامدادان ،قوم صبح زود برخاستند و در آنجا مذبحی ساختند و قربانیهای سوختنی و قربانیهای سامتی تقدیم کردند. ۵و بنیاسرائیل گفتند« :کیست از تمامی قبایل اسرائیل که با جماعت نزد خداوند نیامده باشد؟ »زیرا درباره کسی که نزد خداوند به مصفه نیاید ،سوگندی سخت خورده ،گفته بودند که او البته کشته خواهد شد. ۶و بنیاسرائیل از کرده خود به خاطر برادرشان بنیامین پشیمان شده ،گفتند« :امروز یک قبیله از اسرائیل منقطع شده است». ۷برای بازماندگانشان چه کنیم که برایشان زن بگیریم ،زیرا به خداوند سوگند یاد کردهایم که از دختران خود به ایشان زن ندهیم؟ ۸و گفتند« :کیست از اسباط اسرائیل که نزد خداوند به مصفه نیامده باشد؟ »و اینک ،هیچکس از یابیش جلعاد به اردوگاه و به جماعت نیامد. ۹زیرا قوم شمرده شده بودند و اینک از ساکنان یابیش جلعاد کسی در آنجا نبود. ۱۰و جماعت دوازده هزار مرد از شجاعترین مردان را به آنجا فرستادند و ایشان را امر فرموده ،گفتند« :بروید و ساکنان یابیش جلعاد را با زنان و کودکان به دم شمشیر بکشید». ۱۱و کاری که باید بکنید این است که هر مرد و هر زنی را که با مرد خوابیده است ،کامال نابود کنید. ۱۲و در میان ساکنان یابیش جلعاد چهارصد دختر باکره یافتند که با هیچ مردی نخوابیده و با هیچ مرد دیگری نخوابیده بودند .پس ایشان را به اردوگاه در شیلوه ،که در سرزمین کنعان است ،آوردند. ۱۳و تمامی جماعت کسانی را فرستادند تا با بنیبنیامین که در صخره رمون بودند ،سخن گویند و ایشان را به صلح دعوت کنند. ۱۴و در آن زمان بنیامینیان برگشتند و زنانی را که از زنان یابیش جلعاد زنده نگه داشته بودند ،به ایشان دادند ،اما ایشان را کفایت نکردند. ۱۵و قوم به خاطر بنیامین پشیمان شدند ،زیرا خداوند در میان قبایل اسرائیل شکاف ایجاد کرده بود. ۱۶آنگاه مشایخ جماعت گفتند« :برای زنان باقیمانده چه کنیم ،زیرا زنان از بنیامین نابود شدهاند؟» ۱۷و گفتند« :باید برای بازماندگان بنیامین میراثی باشد تا طایفهای از اسرائیل نابود نشود». ۱۸اما ما نمیتوانیم از دختران خود به ایشان زن بدهیم ،زیرا بنیاسرائیل قسم خورده ،گفتهاند« :ملعون باد کسی که به بنیامین زن بدهد». ۱۹گفتند« :اینک ،هر ساله در شیلوه ،در مکانی که در سمت شمال بیتئیل ،در سمت شرق بزرگراهی که از بیتئیل به شکیم میرود ،و در جنوب لبونه است ،عیدی برای خداوند برگزار میشود». ۲۰پس بنیبنیامین را امر کرده ،گفتند« :بروید و در تاکستانها کمین کنید». ۲۱و بنگرید ،و اینک اگر دختران شیلوه برای رقصیدن بیرون آیند ،پس شما از تاکستانها بیرون آیید ،و هر کدام از شما همسران خود را از دختران شیلوه گرفته ،به سرزمین بنیامین بروید. ۲۲و چون پدران یا برادرانشان نزد ما آیند و شکایت کنند ،به ایشان خواهیم گفت :به خاطر ما با ایشان مهربان باشید ،زیرا ما در جنگ برای هر مرد ،همسری نگه نداشتیم ،زیرا شما در این زمان به ایشان ندادید ،پس گناهکار خواهید بود. ۲۳پس بنیبنیامین چنین کردند و از رقصندگان ،زنان را به تعداد خود گرفتند و آنها را به اسارت گرفتند .پس رفته ،به میراث خود بازگشتند و شهرها را تعمیر کرده ،در آنها ساکن شدند. ۲۴و در آن زمان بنیاسرائیل از آنجا کوچ کردند ،هر کس به قبیله و خانواده خود ،و از آنجا هر کس به میراث خود بیرون رفت. ۲۵در آن ایام در اسرائیل پادشاهی نبود ،و هر کس آنچه در نظرش درست مینمود ،انجام میداد.