Skip to main content

Persian - The Book of Judges

Page 1

‫قضات‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬و پس از وفات یوشع‪ ،‬بنیاسرائیل از خداوند پرسیدند« ‪:‬چه کسی اول از همه برای ما به جنگ کنعانیان خواهد رفت و با آنها جنگ خواهد‬ ‫کرد؟»‬ ‫‪ ۲‬و خداوند گفت« ‪:‬یهودا برآید‪ ،‬اینک زمین را به دست او تسلیم کردهام»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و یهودا به برادرش شمعون گفت« ‪:‬با من به قرعه من بیا تا با کنعانیان جنگ کنیم‪ ،‬و من نیز با تو به قرعه تو خواهم آمد »‪.‬پس شمعون با‬ ‫او رفت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و یهودا برآمد و خداوند کنعانیان و فر رر ززیان را به دست ایشان تسلیم کرد و ده هزار نفر از ایشان را در بازق کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و ادونیبازق را در بازق یافتند و با او جنگیدند و کنعانیان و فرزیان را کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما ادونی بازق فرار کرد و آنها او را تعقیب کرده‪ ،‬گرفتند و شست دست و شست پای او را بریدند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و ادونی بازق گفت« ‪:‬سیصد و پنجاه پادشاه‪ ،‬با شستهای دست و پای بریده‪ ،‬خوراک خود را زیر سفره من جمع کردند ‪.‬چنانکه من کردم‪،‬‬ ‫خدا نیز مرا مکافات داده است »‪.‬و او را به اورشلیم آوردند و در آنجا مرد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و بنییهودا با اورشلیم جنگیده‪ ،‬آن را تصرف کرده‪ ،‬به دم شمشیر زده و شهر را به آتش کشیده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و بعد از آن بنییهودا فرود آمدند تا با کنعانیانی که در کوهستان و جنوب و دره ساکن بودند‪ ،‬جنگ کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و یهودا به کنعانیانی که در حبرون ساکن بودند‪ ،‬حمله کرد (نام حبرون قبال قریه تاربع بود )و شیشای و اخیمان و تلمای را کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و از آنجا به ساکنان دبیر حمله کرد‪ ،‬و نام دبیر قبال قریهسفیر بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و کالیب گفت« ‪:‬هر که قریت سفیر را بزند و آن را بگیرد‪ ،‬دخترم عکسه را به او به زنی خواهم داد»‪.‬‬ ‫سه‪ ،‬را به او به زنی داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و ع‬ ‫عتک رنئیل پسر قناز‪ ،‬برادر کوچکتر کالیب‪ ،‬آن را تصرف کرد و کالیب دختر خود‪ ،‬سع کک س‬ ‫‪ ۱۴‬و چون او نزد وی آمد‪ ،‬او را ترغیب کرد که از پدرش زمینی بخواهد‪ ،‬و از الغ خود فرود آمد‪ ،‬و کالیب به او گفت« ‪:‬چه میخواهی؟»‬ ‫‪ ۱۵‬و به او گفت« ‪:‬مرا برکت بده‪ ،‬زیرا زمین جنوبی را به من دادهای‪ ،‬چشمههای آب نیز به من بده »‪.‬و کالیب چشمههای بال و چشمههای‬ ‫پایین را به او داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و پسران قینی‪ ،‬پدر زن موسی‪ ،‬با بنییهودا از شهر نخلستانها به بیابان یهودا که در جنوب عراد است‪ ،‬برآمدند و رفته‪ ،‬در میان قوم‬ ‫ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و یهودا با برادرش شمعون رفت و کنعانیانی را که در صفات ساکن بودند‪ ،‬کشتند و آن را بالکل ویران کردند ‪.‬و نام شهر عحرما نامیده‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و یهودا غزه را با سواحلش و اشقلون را با سواحلش و عقرون را با سواحلش گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و خداوند با یهودا بود و ساکنان کوهستان را بیرون راند‪ ،‬اما ساکنان وادی را نتوانست بیرون کند‪ ،‬زیرا ارابههای آهنین داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و حبرون را چنانکه موسی گفته بود به کالیب دادند‪ ،‬و او سه پسر عناق را از آنجا بیرون کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و بنیبنیامین‪ ،‬یبوسیان ساکن اورشلیم را بیرون نکردند‪ ،‬بلکه یبوسیان تا امروز با بنیبنیامین در اورشلیم ساکنند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و خاندان یوسف نیز به بیتئیل برآمدند‪ ،‬و خداوند با ایشان بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و خاندان یوسف فرستادند تا بیتئیل را جاسوسی کنند( ‪.‬نام آن شهر قبال لوز بود)‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و جاسوسان مردی را دیدند که از شهر بیرون میآمد‪ ،‬و به او گفتند« ‪:‬مدخل شهر را به ما نشان بده تا با تو مهربان باشیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و چون مدخل شهر را به ایشان نشان داد‪ ،‬شهر را به دم شمشیر زدند‪ ،‬اما آن مرد و تمام خانوادهاش را رها کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و آن مرد به سرزمین رحتزیان رفت و شهری ساخت و نام آن را لوز نامید که تا به امروز نامش همان است‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و سمنسسزی ساکنان ربیتشسعان و شهرهایش‪ ،‬و ت سعنسک و شهرهایش‪ ،‬و ساکنان دعر و شهرهایش‪ ،‬و ساکنان ری کبلسعام و شهرهایش‪ ،‬و ساکنان سم رجددو‬ ‫و شهرهایش را بیرون نکرد‪ ،‬پس کنعانیان میخواستند در آن سرزمین ساکن شوند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و چون اسرائیل قوی شدند‪ ،‬کنعانیان را جزیه دادند و ایشان را بالکل بیرون نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و افرایم کنعانیانی را که در جازس ر ساکن بودند‪ ،‬بیرون نکرد‪ ،‬پس کنعانیان در میان ایشان در جازس ر ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و زبولون ساکنان قطرون و ساکنان نهلول را بیرون نکرد‪ ،‬پس کنعانیان در میان ایشان ساکن شدند و خراجگزار ایشان گشتند‪.‬‬ ‫عفیق و رحوب را بیرون نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و اسشیر ساکنان سعکو و ساکنان صیدون و اسحلسب و اسکزیب و رحلبسه و س‬ ‫‪ ۳۲‬اما اشیریها در میان کنعانیهایی که ساکنان آن سرزمین بودند‪ ،‬ساکن ماندند‪ ،‬زیرا آنها را بیرون نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و نفتالی ساکنان بیتشمس و ساکنان بیتعنات را بیرون نکرد‪ ،‬بلکه در میان کنعانیان‪ ،‬ساکنان آن سرزمین‪ ،‬ساکن شد ‪.‬با این وجود‪،‬‬ ‫ساکنان بیتشمس و بیتعنات خراجگزار آنها شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و اموریان‪ ،‬بنیدان را به کوهستان راندند‪ ،‬زیرا نگذاشتند که ایشان به وادی فرود آیند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬اما اموریان میخواستند در کوه حارص‪ ،‬در ایلون و در شعلبیم ساکن شوند‪ ،‬اما دست خاندان یوسف غالب آمد و آنها خراجگزار شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و حد اموریان از سربالیی سع کق سربزیم‪ ،‬از سالع و بالتر بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬و فرشته خداوند از جلجال به بوکیم آمد و گفت« ‪:‬من شما را از مصر برآوردم و به زمینی که برای پدرانتان قسم خوردم آوردم‪ ،‬و گفتم‬ ‫که عهد خود را با شما هرگز نخواهم شکست»‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۲‬و با ساکنان این زمین عهد نبندید‪ ،‬مذبحهای ایشان را ویران کنید‪ ،‬اما شما به صدای من گوش ندادید‪ ،‬پس چرا این کار را کردید؟‬ ‫‪ ۳‬از این رو‪ ،‬من نیز گفتم که ایشان را از حضور شما بیرون نخواهم کرد‪ ،‬بلکه ایشان همچون خار در پهلوهای شما خواهند بود‪ ،‬و خدایان‬ ‫ایشان برای شما دام خواهند بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون فرشته خداوند این سخنان را به تمامی بنیاسرائیل گفت‪ ،‬قوم آواز خود را بلند کرده‪ ،‬گریستند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و نام آن مکان را بوکیم نامیدند و در آنجا برای خداوند قربانی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون یوشع قوم را روانه کرد‪ ،‬بنیاسرائیل هر کس به ملک خود رفت تا زمین را به تصرف آورد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و قوم در تمام ایام یوشع و تمام ایام مشایخی که بعد از یوشع زنده ماندند‪ ،‬و همه کارهای بزرگ خداوند را که برای اسرائیل کرده بود‪،‬‬ ‫دیده بودند‪ ،‬خداوند را عبادت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و یوشع بن نون‪ ،‬بنده خداوند‪ ،‬در صد و ده سالگی درگذشت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و او را در حدود میراثش در تمنهحارث‪ ،‬در کوهستان افرایم‪ ،‬در سمت شمال کوه جاعش‪ ،‬دفن کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و تمامی آن نسل نیز به پدران خود پیوستند‪ ،‬و نسل دیگری بعد از ایشان برخاستند که نه خداوند را میشناختند و نه از کارهایی که برای‬ ‫اسرائیل کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و بنیاسرائیل در نظر خداوند شرارت ورزیدند و بعل را عبادت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و یهوه خدای پدران خود را که ایشان را از زمین مصر بیرون آورده بود‪ ،‬ترک کردند و خدایان غیر از خدایان مردمی که در اطراف‬ ‫ایشان بودند را پیروی نموده‪ ،‬آنها را سجده کردند و خشم خداوند را به هیجان آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و خداوند را ترک کردند و بعل و عشتاروت را عبادت نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و ایشان را به دست تاراجگران سپرد که ایشان را غارت کردند‪ ،‬و ایشان را به دست دشمنانشان‬ ‫که در اطراف بودند فروخت‪ ،‬به طوری که دیگر نتوانستند در مقابل دشمنان خود ایستادگی کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬هر جا که بیرون میرفتند‪ ،‬دست خداوند برای بدی بر ایشان میبود‪ ،‬چنانکه خداوند گفته بود و چنانکه خداوند برای ایشان قسم خورده‬ ‫بود؛ و ایشان بسیار تنگدست شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬با این حال‪ ،‬خداوند داورانی برانگیخت که ایشان را از دست تاراجکنندگانشان رهایی دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و با این حال‪ ،‬ایشان به داوران خود گوش ندادند‪ ،‬بلکه در پی خدایان دیگر زنا کردند و آنها را سجده نمودند ‪.‬آنها به سرعت از راهی‬ ‫که پدرانشان در آن گام برمیداشتند و از فرامین خداوند اطاعت میکردند‪ ،‬برگشتند‪ ،‬اما آنها چنین نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و هنگامی که خداوند برای ایشان داورانی برانگیخت‪ ،‬خداوند با داور میبود و ایشان را در تمام ایام داور از دست دشمنانشان رهایی‬ ‫میداد‪ ،‬زیرا خداوند به سبب نالههای ایشان از دست ظالمان و ستمگران پشیمان شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و واقع شد که چون داور وفات یافت‪ ،‬ایشان برگشتند و خود را بیشتر از پدران خود فاسد کردند و خدایان غیر را پیروی نموده‪ ،‬آنها را‬ ‫عبادت و سجده نمودند و از کردار خود و از راه لجاجت خود باز نایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و گفت« ‪:‬چون این قوم از عهدی که با پدرانشان امر فرمودم‪ ،‬تجاوز کردند و به سخن من‬ ‫گوش ندادند‪،‬‬ ‫‪ ۲۱‬و من نیز از این پس هیچیک از امتهایی را که یوشع هنگام وفاتش باقی گذاشت‪ ،‬از پیش روی ایشان بیرون نخواهم راند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬تا به وسیل هه آنها اسرائیل را بیازمایم که آیا راه خداوند را نگاه خواهند داشت و در آن گام خواهند برداشت‪ ،‬چنانکه پدرانشان نگاه‬ ‫داشتند‪ ،‬یا نه‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬بنابراین خداوند آن قومها را ترک کرد و آنها را به سرعت بیرون نراند و آنها را به دست یوشع تسلیم نکرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬اینانند اقوامی که خداوند واگذاشت تا بنیاسرائیل را به وسیله آنها بیازماید‪ ،‬یعنی آن گروه از بنیاسرائیل که همه جنگهای کنعان را ندانسته‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪ ۲‬فقط برای اینکه نسلهای بنیاسرائیل بدانند‪ ،‬تا به آنها جنگ بیاموزند‪ ،‬حداقل کسانی که قبا چیزی از آن نمیدانستند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬یعنی‪ ،‬پنج سرور فلسطینیان‪ ،‬و همه کنعانیان‪ ،‬و صیدونیان‪ ،‬و حویان که در کوهستان لبنان‪ ،‬از کوه بعل حرمون تا مدخل حمات‪ ،‬ساکن‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و ایشان میباید بنیاسرائیل را به وسیله آنها بیازمایند‪ ،‬تا بدانند که آیا به احکام خداوند که به دست موسی به پدرانشان امر فرموده بود‪،‬‬ ‫گوش فرا میدهند یا نه‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و بنیاسرائیل در میان کنعانیان‪ ،‬حتیان‪ ،‬اموریان‪ ،‬فرزیان‪ ،‬حویان و یبوسیان ساکن بودند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و دختران ایشان را به زنی گرفتند و دختران خود را به پسران ایشان دادند و خدایان ایشان را عبادت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و بنیاسرائیل در نظر خداوند شرارت ورزیدند و یهوه خدای خود را فراموش کردند و بعل و بتهای اسشیره را پرستش نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬بنابراین خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و ایشان را به دست کوشان ریشعتایم‪ ،‬پادشاه بینالنهرین‪ ،‬فروخت ‪.‬و بنیاسرائیل هشت سال‬ ‫کوشان ریشعتایم را بندگی کردند‪.‬‬ ‫عتنئیل پسر‬ ‫‪ ۹‬و چون بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند‪ ،‬خداوند نجاتدهندهای برای بنیاسرائیل برانگیخت که ایشان را نجات داد‪ ،‬یعنی ع‬ ‫قناز‪ ،‬برادر کوچکتر کالیب‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و روح خداوند بر او نازل شد‪ ،‬و او اسرائیل را داوری کرد و به جنگ رفت‪ ،‬و خداوند کوشان ریشعتایم‪ ،‬پادشاه بینالنهرین را به دست‬ ‫او تسلیم کرد‪ ،‬و دستش بر کوشان ریشعتایم پیروز شد‪.‬‬ ‫عتنئیل بن قناز مرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و زمین چهل سال آرامی یافت ‪.‬و ع‬


‫قضات‬

‫‪ ۱۲‬و بنیاسرائیل بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند‪ ،‬و خداوند عجلون‪ ،‬پادشاه موآب را بر اسرائیل تقویت داد‪ ،‬زیرا که در نظر‬ ‫خداوند شرارت ورزیده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و بنیعمون و عمالیق را نزد خود جمع کرد و رفت و اسرائیل را شکست داد و شهر نخلستانها را تصرف نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس بنیاسرائیل هجده سال عجلون‪ ،‬پادشاه موآب را بندگی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اما چون بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند‪ ،‬خداوند نجاتدهندهای برای ایشان برانگیخت‪ ،‬یعنی ایهود بن جیرا‪ ،‬مردی چپدست از‬ ‫طایفه بنیامین‪ ،‬و بنیاسرائیل به دست او هدیهای برای عجلون‪ ،‬پادشاه موآب‪ ،‬فرستادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما ایهود خنجری دو لبه به طول یک ذراع برای خود ساخت و آن را زیر لباس خود‪ ،‬روی ران راست خود بست‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و هدیه را نزد عجلون‪ ،‬پادشاه موآب‪ ،‬آورد ‪.‬و عجلون مردی بسیار چاق بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و چون از تقدیم هدایا فارغ شد‪ ،‬کسانی را که هدایا را آورده بودند‪ ،‬روانه کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اما خودش از معادن سنگی که نزد رجلجال بود برگشت و گفت« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬من پیامی پنهانی برای تو دارم »‪.‬پادشاه گفت« ‪:‬ساکت‬ ‫باش »‪.‬و همه کسانی که نزد او ایستاده بودند‪ ،‬از نزد او رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و ایهود نزد وی آمد و او در بالخانه تابستانی که مخصوص خود داشت نشسته بود ‪.‬ایهود گفت« ‪:‬من از جانب خدا پیامی برای تو‬ ‫دارم »‪.‬و از جای خود برخاست‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و ایهود دست چپ خود را دراز کرد و خنجر را از ران راست خود کشید و آن را در شکم خود فرو برد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و دسته نیز از عقب تیغه فرو رفت و پیه‪ ،‬تیغه را پوشانید‪ ،‬چنانکه نتوانست خنجر را از شکمش بیرون بکشد و کثافت بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬آنگاه ایهود از میان ایوان بیرون رفت و درهای بالخانه را بر خود بست و قفل کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬چون او بیرون رفت‪ ،‬خدمتکارانش آمدند و چون دیدند که درهای بالخانه قفل است‪ ،‬گفتند« ‪:‬بیشک پاهای خود را در اتاق تابستانیاش‬ ‫میپوشاند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و ایشان منتظر ماندند تا شرمنده شدند‪ ،‬و اینک او درهای اتاق بالخانه را نگشود‪ ،‬پس کلید را برداشته‪ ،‬آنها را باز کردند‪ ،‬و اینک آقای‬ ‫ایشان بر زمین مرده افتاده بود‪.‬‬ ‫عیرت گریخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و ایهود در حالی که ایشان معطل بودند‪ ،‬فرار کرد و از معادن سنگ گذشته‪ ،‬به رس س‬ ‫‪ ۲۷‬و چون به کوهستان افرایم رسید‪ ،‬شیپور را نواخت و بنیاسرائیل با او از کوه فرود آمدند‪ ،‬و او پیشاپیش ایشان بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و به ایشان گفت« ‪:‬از عقب من بیایید‪ ،‬زیرا خداوند دشمنان شما‪ ،‬موآبیان را به دست شما تسلیم کرده است »‪.‬پس ایشان از عقب او فرود‬ ‫آمدند و گذرگاههای اردن را به سوی موآب گرفتند و نگذاشتند کسی عبور کند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و در آن زمان قریب ده هزار مرد از موآبیان را که همه شجاع و دلور بودند‪ ،‬کشتند و هیچکس رهایی نیافت‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬پس موآب در آن روز زیر دست اسرائیل مغلوب شد و زمین هشتاد سال آرامی یافت‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و بعد از او ش کسم سجر بن سعنات بود که ششصد نفر از فلسطینیان را با چوب گاورانی کشت‪ ،‬و او نیز اسرائیل را نجات داد‪.‬‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬و بنیاسرائیل پس از مرگ ایهود‪ ،‬بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند‪.‬‬ ‫ت‬ ‫‪ ۲‬و خداوند ایشان را به دست یابین‪ ،‬پادشاه کنعان که در حاصور سلطنت میکرد‪ ،‬فروخت؛ سردار لشکر او سیسرا بود که در حروش ر‬ ‫امتها ساکن بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند‪ ،‬زیرا او نهصد ارابه آهنین داشت و بیست سال بنیاسرائیل را به شدت ستم میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و دبوره‪ ،‬نبیهای‪ ،‬همسر لسپیدعوت‪ ،‬او در آن زمان اسرائیل را داوری میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و او زیر نخل دبوره‪ ،‬بین رامه و بیتئیل در کوهستان افرایم‪ ،‬ساکن بود و بنیاسرائیل برای داوری نزد او میآمدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و او فرستاده‪ ،‬باراق بن ابینوعم را از قادشنسفتالی فراخواند و به او گفت« ‪:‬آیا یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬فرمان نداده است که برو و به کوه‬ ‫تابور نزدیک شو و ده هزار نفر از بنینفتالی و بنیزبولون را با خود ببر؟»‬ ‫‪ ۷‬و سیسرا‪ ،‬سردار لشکر یابین را با ارابهها و لشکرش به سوی نهر قیشون نزد تو خواهم کشید و او را به دست تو تسلیم خواهم نمود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬باراق به او گفت« ‪:‬اگر تو با من بیایی‪ ،‬میروم‪ ،‬اما اگر تو با من نروی‪ ،‬نمیروم»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و او گفت« ‪:‬البته با تو خواهم آمد‪ ،‬لیکن این سفری که میروی برای تو افتخار نخواهد بود‪ ،‬زیرا خداوند سیسرا را به دست زنی خواهد‬ ‫فروخت »‪.‬پس دبوره برخاست و باراق را به قادش برد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و باراق‪ ،‬زبولون و نفتالی را به قادش فراخواند و خود با ده هزار مرد در رکاب او رفت و دبوره نیز همراه او رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و حابر قینی که از فرزندان حوباب‪ ،‬پدر زن موسی بود‪ ،‬خود را از قینیها جدا کرده‪ ،‬خیمه خود را در دشت زعنایم که نزد قادش است‪،‬‬ ‫برپا کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و به سیسرا خبر دادند که باراق پسر ابینوعم به کوه تابور رفته است‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و سیسرا تمام ارابههای خود‪ ،‬یعنی نهصد ارابه آهنین‪ ،‬و تمامی قوم را که با وی بودند‪ ،‬از حروشت امتها تا نهر قیشون جمع کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و دبوره به باراق گفت« ‪:‬برخیز‪ ،‬زیرا این روزی است که خداوند سیسرا را به دست تو تسلیم کرده است ‪.‬آیا خداوند پیش روی تو‬ ‫بیرون نرفته است؟ »پس باراق از کوه تابور فرود آمد و ده هزار نفر از عقب او رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و خداوند سیسرا و تمامی ارابههایش و تمامی لشکرش را به دم شمشیر پیش باراق منهزم ساخت‪ ،‬چنانکه سیسرا از ارابه خود پیاده‬ ‫شده‪ ،‬پای پیاده فرار کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما باراق ارابهها و لشکر را تا حروشت امتها تعقیب کرد و تمامی لشکر سیسرا به دم شمشیر افتادند و هیچکس باقی نماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اما سیسرا پای پیاده به چادر یاعیل‪ ،‬همسر حابر قینی‪ ،‬گریخت‪ ،‬زیرا میان یابین‪ ،‬پادشاه حاصور‪ ،‬و خاندان حابر قینی صلح برقرار‬ ‫بود‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۱۸‬و یاعیل به استقبال سیسرا بیرون آمد و به او گفت« ‪:‬بیا‪ ،‬ای آقای من‪ ،‬بیا پیش من‪ ،‬مترس »‪.‬و چون یاعیل به خیمه نزد او رفت‪ ،‬سیسرا‬ ‫او را با ردایی پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و به او گفت« ‪:‬تمنا دارم جرعهای آب به من بنوشی‪ ،‬زیرا تشنهام »‪.‬پس او مشک شیری باز کرد و به او نوشانید و او را پوشاند‪.‬‬ ‫‪:‬در چادر بایست و هرگاه کسی بیاید و از تو بپرسد« ‪:‬آیا کسی اینجا هست؟ »بگو« ‪:‬نه»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬باز به او گفت« ر‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه یاعیل حبر‪ ،‬زنش‪ ،‬یکی از میخهای چادر را برداشت و چکشی به دست گرفت و آهسته نزد او رفت و میخ را به شقیقههایش کوبید‬ ‫و آن را در زمین فرو کرد‪ ،‬زیرا او از خستگی در خواب عمیقی بود و عمرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و اینک‪ ،‬چون باراق سیسرا را تعقیب میکرد‪ ،‬یاعیل به استقبالش بیرون آمد و به او گفت« ‪:‬بیا تا مردی را که میجویی به تو نشان‬ ‫دهم »‪.‬و چون به خیمه او درآمد‪ ،‬اینک سیسرا مرده افتاده بود و میخ در شقیقههایش بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس خدا در آن روز یابین‪ ،‬پادشاه کنعان را پیش بنیاسرائیل مغلوب کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و دست بنیاسرائیل رو به پیشرفت نهاد و بر یابین‪ ،‬پادشاه کنعان‪ ،‬غالب آمد تا اینکه یابین‪ ،‬پادشاه کنعان را نابود کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۵‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه دبوره و باراق پسر ابینوعم در آن روز این سرود را خواندند و گفتند‪:‬‬ ‫‪ ۲‬خداوند را ستایش کنید‪ ،‬به خاطر انتقام اسرائیل‪ ،‬هنگامی که قوم با میل و رغبت خود را فدا کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬ای پادشاهان بشنوید و ای سروران گوش فرا دهید؛ من‪ ،‬من‪ ،‬برای خداوند سرود خواهم خواند و برای یهوه خدای اسرائیل سرود ستایش‬ ‫خواهم خواند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬ای خداوند‪ ،‬هنگامی که از سعیر بیرون آمدی‪ ،‬هنگامی که از صحرای ادوم خرامیدی‪ ،‬زمین لرزید و آسمان بارید‪ ،‬ابرها نیز آب ریختند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬کوهها از حضور خداوند ذوب شدند‪ ،‬آن سینا از حضور یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪.‬‬ ‫‪ ۶‬در روزگار ش کسم سجر پسر سعنات‪ ،‬در روزگار یاعیل‪ ،‬شاهراهها خالی بود و مسافران از راههای فرعی میرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬ساکنان روستاها از بین رفتند‪ ،‬آنها در اسرائیل از بین رفتند‪ ،‬تا اینکه من دبوره ظهور کردم‪ ،‬من به عنوان یک مادر در اسرائیل ظهور‬ ‫کردم‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنها خدایان جدید را برگزیدند؛ آنگاه جنگ در دروازهها بود ‪:‬آیا در میان چهل هزار نفر در اسرائیل‪ ،‬سپری یا نیزهای دیده شد؟‬ ‫‪ ۹‬دل من با حاکمان اسرائیل است که با میل و رغبت در میان قوم تسلیم شدند ‪.‬خداوند را ستایش کنید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬ای شما که بر الغهای سفید سوار هستید‪ ،‬ای شما که بر مسند قضاوت نشستهاید و در راهها گام برمیدارید‪ ،‬سخن بگویید‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنان که از صدای تیراندازان در چاههای آب رهایی یافتهاند‪ ،‬در آنجا اعمال صالح خداوند را بازگو خواهند کرد‪ ،‬یعنی اعمال صالح را‬ ‫برای ساکنان روستاهای او در اسرائیل ‪.‬آنگاه قوم خداوند به دروازهها فرود خواهند آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬بیدار شو‪ ،‬بیدار شو‪ ،‬دبوره !بیدار شو‪ ،‬بیدار شو‪ ،‬سرود بخوان ‪.‬برخیز‪ ،‬باراق‪ ،‬و ای پسر ابینوعم‪ ،‬اسیران خود را به اسیری ببر‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه او بازماندگان را بر بزرگان قوم مسلط ساخت ‪.‬خداوند مرا بر قدرتمندان مسلط گردانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬از افرایم ریشهای از ایشان بر ضد عمالیق بود؛ پس از تو‪ ،‬ای بنیامین‪ ،‬در میان قوم تو؛ از ماخیر فرماندارانی فرود آمدند‪ ،‬و از‬ ‫زبولون کسانی که قلم نویسندگان را به دست میگیرند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و سروران یساکار با دبوره بودند‪ ،‬یعنی یساکار و باراق نیز ‪.‬او را پیاده به وادی فرستادند ‪.‬زیرا که برای فرقههای رئوبین افکار عظیم‬ ‫در دل بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬چرا در میان آغلهای گوسفندان ساکن شدهای تا صدای بع بع گلهها را بشنوی؟ زیرا فرقههای رئوبین دلهای بسیار آزموده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬جلعاد در آن سوی اردن ساکن بود‪ ،‬و چرا دان در کشتیها ماند؟ اشیر در ساحل دریا ماند و در شکافهای خود ساکن شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬زبولون و نفتالی قومی بودند که در بلندیهای صحرا جان خود را تا سر حد مرگ به خطر میانداختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پادشاهان آمدند و جنگیدند‪ ،‬سپس با پادشاهان کنعان در ت سعنسک‪ ،‬کنار آبهای سم رجدزو‪ ،‬جنگیدند؛ هیچ سودی نبردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنها از آسمان جنگیدند؛ ستارگان در مدار خود با سیسرا جنگیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬رود قیشون‪ ،‬آن رود باستانی‪ ،‬رود قیشون‪ ،‬آنها را با خود برد ‪.‬ای جان من‪ ،‬تو قدرت را پایمال کردی‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه سم اسبان از تازیانهها‪ ،‬تازیانههای زورمندانشان‪ ،‬شکسته شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬فرشته خداوند گفت ‪:‬میروز را لعنت کنید‪ ،‬ساکنانش را به تلخی لعنت کنید‪ ،‬زیرا آنها به یاری خداوند نیامدند‪ ،‬به یاری خداوند در برابر‬ ‫قدرتمندان‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬یاعیل‪ ،‬زن حابر قینی‪ ،‬از زنان دیگر متبرکتر خواهد بود‪ ،‬او از زنان چادرنشین متبرکتر خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬او آب خواست و او به او شیر داد؛ کره را در ظرفی مجلل آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬او دست خود را به میخ و دست راستش را به چکش کارگران گذاشت و با چکش به سیسرا ضربه زد و سرش را از تنش جدا کرد‪،‬‬ ‫سپس شقیقههایش را سوراخ کرد و به آنها ضربه زد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬پیش پاهایش خم شد‪ ،‬افتاد و دراز شد؛ پیش پاهایش خم شد‪ ،‬افتاد؛ جایی که خم شد‪ ،‬آنجا عمرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬مادر سیسرا از پنجرهای نگاه کرد و از میان شبکه فریاد زد« ‪:‬چرا ارابهاش اینقدر دیر میآید و چرا چرخهای ارابههایش معطلند؟»‬ ‫‪ ۲۹‬ندیمههای خردمندش به او پاسخ دادند‪ ،‬آری‪ ،‬او نیز به خودش پاسخ داد‪،‬‬ ‫‪ ۳۰‬آیا به سرعت نرفتند و غنیمت را تقسیم نکردند؟ برای هر مرد یک یا دو دختر؛ برای سیسرا غنیمتی رنگارنگ‪ ،‬غنیمتی رنگارنگ از‬ ‫صنایع دستی‪ ،‬صنایع دستی رنگارنگ از هر دو طرف‪ ،‬برای گردن غارتگران؟‬ ‫‪ ۳۱‬پس ای خداوند‪ ،‬دشمنانت جملگی هاک شوند‪ ،‬اما دوستداران او مانند خورشید باشند‪ ،‬هنگامی که با قدرت خود طلوع میکند ‪.‬و زمین‬ ‫چهل سال آرامش یافت‪.‬‬


‫قضات‬

‫فصل ‪۶‬‬ ‫‪ ۱‬و بنیاسرائیل در نظر خداوند شرارت ورزیدند‪ ،‬و خداوند ایشان را هفت سال به دست مدیان تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و دست مدیان بر اسرائیل غالب آمد‪ ،‬و به سبب مدیانیان‪ ،‬بنیاسرائیل برای خود غارها و غارها و دژهایی که در کوهها هستند‪ ،‬ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چنین شد که چون اسرائیل زراعت کردند‪ ،‬مدیانیان و عمالیقیان و بنیمشرق برآمدند‪ ،‬و ایشان نیز بر ایشان هجوم آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و ایشان بر ایشان اردو زدند و محصول زمین را تا غزه نابود کردند‪ ،‬و هیچ آذوقهای برای اسرائیل باقی نگذاشتند‪ ،‬نه گوسفند‪ ،‬نه گاو و‬ ‫نه الغ‪.‬‬ ‫‪ ۵‬زیرا که ایشان با مواشی و خیمههای خود بیرون آمدند و چون ملخ بیشمار هجوم آوردند‪ ،‬زیرا که ایشان و شترانشان بیشمارش بودند و‬ ‫به زمین داخل شدند تا آن را خراب کنند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و اسرائیل به سبب مدیانیان بسیار فقیر شدند‪ ،‬و بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و واقع شد که چون بنیاسرائیل از دست مدیانیان نزد خداوند فریاد برآوردند‪،‬‬ ‫‪ ۸‬اینکه خداوند نبیای نزد بنیاسرائیل فرستاد که به ایشان گفت« ‪:‬یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید ‪:‬من شما را از مصر برآوردم و از خانه‬ ‫بندگی بیرون آوردم‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و شما را از دست مصریان و از دست همه کسانی که بر شما ظلم کردند‪ ،‬رهایی دادم و آنها را از پیش روی شما بیرون راندم و‬ ‫سرزمینشان را به شما دادم‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و به شما گفتم‪ ،‬من یهوه خدای شما هستم؛ از خدایان اموریانی که در سرزمین ایشان ساکن هستید‪ ،‬مترسید‪ ،‬اما شما به صدای من گوش‬ ‫ندادید‪.‬‬ ‫عون گندم را در چرخشت‬ ‫عفره بود و مال یوآش ابیعزری بود‪ ،‬نشست ‪.‬و پسرش رجد ع‬ ‫‪ ۱۱‬و فرشته خداوند آمده‪ ،‬زیر درخت بلوطی که در ع‬ ‫میکوبید تا آن را از مدیانیان پنهان کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬فرشته خداوند بر او ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬ای مرد دلور‪ ،‬خداوند با توست»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬جدعون به او گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬اگر خداوند با ماست‪ ،‬پس چرا این همه بر ما واقع شده است؟ و کجاست آن همه معجزاتی که پدران‬ ‫ما برای ما تعریف میکردند و میگفتند ‪:‬آیا خداوند ما را از مصر بیرون نیاورد؟ اما اکنون خداوند ما را ترک کرده و به دست مدیانیان‬ ‫سپرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و خداوند بر او نظر کرد و گفت« ‪:‬با این قدرت خود برو و اسرائیل را از دست مدیانیان نجات خواهی داد ‪.‬آیا من تو را نفرستادم؟»‬ ‫‪ ۱۵‬و به او گفت« ‪:‬ای خداوند من‪ ،‬به چه چیز اسرائیل را نجات دهم؟ اینک خانواده من در منسی فقیرند و من در خانه پدرم کوچکترین‬ ‫هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬خداوند به او گفت« ‪:‬یقینا ل من با تو خواهم بود و تو مدیان را مانند یک نفر شکست خواهی داد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬به وی گفت« ‪:‬اگر اکنون در نظر تو فیض یافتهام‪ ،‬پس آیتی به من بنما که با من سخن میگویی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬پس از اینجا نرو تا نزد تو برگردم و هدیه خود را آورده‪ ،‬پیش تو بگذارم ‪.‬گفت« ‪:‬میمانم تا برگردی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس جدعون داخل شد و بزغالهای و قرصهای نان فطیر از یک ایفه آرد درست کرد ‪.‬گوشت را در سبدی و آب گوشت را در قابلمهای‬ ‫ریخت و آن را زیر درخت بلوط نزد او آورد و تقدیم نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬فرشته خدا به او گفت« ‪:‬گوشت و قرصهای نان فطیر را بردار و آنها را روی این صخره بگذار و آب گوشت را بریز »‪.‬و او چنین‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه فرشته خداوند نوک عصایی را که در دستش بود دراز کرد و گوشت و قرصهای فطیر را لمس نمود و آتش از سنگ برخاست و‬ ‫گوشت و قرصهای فطیر را سوزاند ‪.‬آنگاه فرشته خداوند از نظرش ناپدید شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و چون جدعون دانست که او فرشته خداوند است‪ ،‬جدعون گفت« ‪:‬ای خداوند یهوه‪ ،‬افسوس که فرشته خداوند را روبرو دیدهام»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬خداوند به او گفت« ‪:‬سام بر تو باد؛ مترس‪ ،‬نخواهی مرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه جدعون در آنجا برای خداوند قربانگاهی ساخت و آن را یهوه شالوم نامید که تا به امروز در عفره‪ ،‬در سرزمین ابیعزریان‪ ،‬باقی‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و در همان شب واقع شد که خداوند به او گفت« ‪:‬گاو نرینه پدرت‪ ،‬یعنی گاو دومین هفت ساله را بگیر و مذبح بعل را که از آن پدرت‬ ‫است‪ ،‬منهدم کن و اشیره را که نزد آن است‪ ،‬قطع نما»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و برای یهوه‪ ،‬خدای خود‪ ،‬بر سر این صخره‪ ،‬در جای مقرر‪ ،‬مذبحی بساز‪ ،‬و گاو دومین را گرفته‪ ،‬با چوب درخت اشتر که قطع‬ ‫خواهی کرد‪ ،‬قربانی سوختنی بگذران‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬پس جدعون ده نفر از نوکران خود را برداشت و چنانکه خداوند به او گفته بود‪ ،‬عمل کرد ‪.‬و چون از خاندان پدرش و مردان شهر‬ ‫میترسید‪ ،‬نتوانست این کار را در روز انجام دهد‪ ،‬پس آن را در شب انجام داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و چون مردان شهر صبح زود برخاستند‪ ،‬اینک مذبح بعل منهدم شده و اشیره ای که نزد آن بود‪ ،‬بریده شده و گاو دومین بر مذبحی که‬ ‫ساخته شده بود‪ ،‬قربانی گردید‪.‬‬ ‫‪:‬جدعون پسر یوآش این کار را‬ ‫‪ ۲۹‬و از یکدیگر پرسیدند« ‪:‬کیست که این کار را کرده است؟ »و چون تحقیق و پرس و جو کردند‪ ،‬گفتند« ر‬ ‫کرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬آنگاه مردان شهر به یوآش گفتند« ‪:‬پسرت را بیرون بیاور تا بمیرد‪ ،‬زیرا مذبح بعل را منهدم کرده و بتکدهای را که کنار آن بود‪ ،‬بریده‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و یوآش به همه کسانی که علیه او ایستاده بودند گفت« ‪:‬آیا شما از بعل دفاع میکنید؟ آیا او را نجات خواهید داد؟ هر که از او دفاع کند‪،‬‬ ‫بگذارید تا صبح کشته شود ‪.‬اگر او خداست‪ ،‬بگذارید برای خود دفاع کند‪ ،‬زیرا کسی قربانگاه او را ویران کرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬از این رو‪ ،‬در آن روز او را ری عربب کعل نامید و گفت« ‪:‬بگذارید بعل از او دفاع کند‪ ،‬زیرا قربانگاه او را ویران کرده است»‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۳۳‬آنگاه تمامی مدیانیان و عمالیقیان و بنیمشرق جمع شدند و عبور کرده‪ ،‬در وادی یزرعیل اردو زدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬اما روح خداوند بر جدعون نازل شد و او شیپور را نواخت و مردم ابیعزر به دنبال او جمع شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و رسولنی به تمامی منسی فرستاد که ایشان نیز در عقب او جمع شدند‪ ،‬و رسولنی به اشیر و زبولون و نفتالی فرستاد و ایشان به‬ ‫استقبال ایشان آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬جدعون به خدا گفت« ‪:‬اگر چنانکه گفتی‪ ،‬اسرائیل را به دست من نجات خواهی داد‪،‬‬ ‫‪ ۳۷‬اینک من پشم گوسفندی را در کف زمین میگذارم‪ ،‬و اگر شبنم فقط بر پشم باشد و زمین اطراف آن خشک باشد‪ ،‬آنگاه خواهم دانست که‬ ‫اسرائیل را به دست من نجات خواهی داد‪ ،‬چنانکه گفتهای‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و چنین شد‪ ،‬زیرا صبح زود برخاست و پشم را به هم فشرد و شبنم را از پشم فشرد‪ ،‬کاسهای پر از آب شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬جدعون به خدا گفت« ‪:‬خشم تو بر من افروخته نشود‪ ،‬و فقط همین یک بار سخن خواهم گفت ‪.‬خواهش میکنم این یک بار با پشم امتحان‬ ‫کنم؛ این بار فقط پشم خشک باشد و بر تمام زمین شبنم‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬و خدا آن شب چنین کرد‪ ،‬زیرا فقط بر پشم خشکی بود و بر تمام زمین شبنم‪.‬‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫عون باشد‪ ،‬و تمامی قومی که با او بودند‪ ،‬بامدادان برخاستند و در کنار چاه سح عرود اردو زدند‪ ،‬و لشکر رمدیانیان‬ ‫‪ ۱‬آنگاه یر عربب کعل‪ ،‬که همان رج کد ع‬ ‫در سمت شمال ایشان‪ ،‬نزد کوه موره‪ ،‬در دره بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و خداوند به جدعون گفت« ‪:‬قومی که با تو هستند‪ ،‬زیاده از آنند که من مدیان را به دست ایشان تسلیم کنم‪ ،‬مبادا اسرائیل بر من فخر‬ ‫کرده‪ ،‬بگویند که دست خودمان ما را نجات داده است»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس اکنون برو و به گوش قوم ندا کن و بگو ‪:‬هر که ترسان و هراسان است‪ ،‬صبح زود از کوه جلعاد بازگردد و روانه شود ‪.‬پس بیست و‬ ‫دو هزار نفر از قوم بازگشتند و ده هزار نفر باقی ماندند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و خداوند به جدعون گفت« ‪:‬قوم هنوز زیادند؛ ایشان را نزد آب بیاور تا ایشان را آنجا برای تو بیازمایم؛ و هر که را به تو گویم این با تو‬ ‫برود‪ ،‬او با تو خواهد رفت؛ و هر که را به تو گویم این با تو نرود‪ ،‬او نخواهد رفت»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس قوم را نزد آب آورد و خداوند به جدعون گفت« ‪:‬هر که مانند سگ از آب بنوشد‪ ،‬او را به حال خود بگذار‪ ،‬و همچنین هر که برای‬ ‫نوشیدن زانو بزند»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و عدد کسانی که دست به دهان برده‪ ،‬نوشیدند‪ ،‬سیصد نفر بود ‪.‬اما بقیه قوم همگی زانو زده‪ ،‬آب نوشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خداوند به جدعون گفت« ‪:‬به وسیل هه آن سیصد نفر که نوشیدند‪ ،‬تو را نجات خواهم داد و مدیانیان را به دست تو تسلیم خواهم کرد‪ ،‬و‬ ‫بگذار سایر قوم هر کدام به جای خود بروند»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس قوم‪ ،‬آذوقه و شیپورهای خود را به دست گرفتند ‪.‬و او بقیه بنیاسرائیل را به خیمه خود فرستاد و آن سیصد نفر را نگه داشت ‪.‬و لشکر‬ ‫مدیان در دره‪ ،‬زیر پای او بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و در همان شب خداوند به او گفت« ‪:‬برخیز و به لشکرگاه برو‪ ،‬زیرا آن را به دست تو تسلیم کردهام»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما اگر از رفتن میترسی‪ ،‬با بندهات فوره به اردو برو‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و آنچه ایشان میگویند خواهی شنید‪ ،‬و بعد از آن دستهای تو قوی خواهد شد تا به لشکرگاه بروی ‪.‬پس او با غام خود فوره به بیرون از‬ ‫لشکریان مسلح که در لشکر بودند‪ ،‬فرود آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و مدیانیان و عمالیقیان و جمیع بنیشرق مانند ملخهای بیشمار در وادی پراکنده بودند‪ ،‬و شتران ایشان بیشماراست‪ ،‬چنانکه ریگ کنار‬ ‫دریا بیشمار‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و چون جدعون رسید‪ ،‬ناگاه مردی خوابی برای رفیق خود تعریف کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬اینک خوابی دیدم که ناگاه قرص نان جوین در میان‬ ‫اردوی مدیان غلطید و به خیمهای برخورد کرد و آن را چنان زد که افتاد و آن را واژگون ساخت که خیمه بر زمین افتاد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬رفیقش در جواب گفت« ‪:‬این چیزی جز شمشیر جدعون پسر یوآش‪ ،‬مردی اسرائیلی نیست‪ ،‬زیرا خدا مدیان و تمامی لشکر او را به‬ ‫دست او تسلیم کرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و چون جدعون روایت خواب و تعبیر آن را شنید‪ ،‬سجده کرد و به اردوی اسرائیل برگشت و گفت« ‪:‬برخیزید‪ ،‬زیرا خداوند اردوی‬ ‫مدیان را به دست شما تسلیم کرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و آن سیصد نفر را به سه دسته تقسیم کرد و به دست هر کدام یک شیپور و کوزههای خالی داد و چراغها را در کوزهها گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و به ایشان گفت« ‪:‬به من نگاه کنید و شما نیز چنین کنید ‪.‬و اینک چون من به بیرون لشکرگاه بیایم‪ ،‬چنانکه من میکنم‪ ،‬شما نیز چنین‬ ‫کنید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬وقتی من و همه کسانی که با من هستند‪ ،‬شیپورها را به صدا درآوردیم‪ ،‬شما نیز در اطراف اردوگاه شیپورها را به صدا درآورید و‬ ‫بگویید ‪:‬شمشیر خداوند و جدعون‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس جدعون و صد نفری که با او بودند‪ ،‬در ابتدای پاس میانی به بیرون اردوگاه آمدند؛ و تازه پاسبان را گذاشته بودند؛ پس شیپورها را‬ ‫نواختند و کوزههایی را که در دست داشتند شکستند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و هر سه دسته شیپورها را نواختند و کوزهها را شکستند و چراغها را به دست چپ و شیپورها را به دست راست خود گرفتند تا با آنها‬ ‫بنوازند و فریاد زدند« ‪:‬شمشیر خداوند و جدعون»!‬ ‫‪ ۲۱‬و هر کس در جای خود در اطراف اردو ایستاد و تمامی لشکر دویدند و فریاد برآوردند و گریختند‪.‬‬ ‫ص رریرات و‬ ‫‪ ۲۲‬و سیصد نفر شیپورها را نواختند و خداوند شمشیر هر کس را بر رفیقش و بر تمامی لشکر گردانید و لشکر تا بیتشطه در ر‬ ‫تا سرحد آبرل سمحوله تا طبات فرار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و مردان اسرائیل از نفتالی و اشیر و از تمامی منسی جمع شده‪ ،‬مدیانیان را تعاقب نمودند‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۲۴‬و جدعون به تمام کوهستان افرایم رسولن فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬به مقابله با مدیانیان بیایید و آبها را تا بیت باره و اردن پیش روی ایشان‬ ‫بگیرید »‪.‬پس تمامی مردان افرایم جمع شدند و آبها را تا بیت باره و اردن گرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و دو سردار مدیان‪ ،‬غراب و ذئب را گرفتند و غراب را بر صخره غراب و ذئب را در چرخشت ذئب کشتند و مدیان را تعاقب کرده‪،‬‬ ‫سرهای غراب و ذئب را به آن طرف اردن نزد جدعون آوردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۸‬‬ ‫‪ ۱‬و مردان افرایم به او گفتند« ‪:‬چرا با ما چنین کردی که وقتی برای جنگ با مدیان رفتی‪ ،‬ما را نخواندی؟ »و آنها با او به سختی درگیر‬ ‫شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و به ایشان گفت« ‪:‬الن من در مقایسه با شما چه کردم؟ آیا خوشهچینی افرایم از انگورچینی ابیعزر بهتر نیست؟»‬ ‫‪ ۳‬خدا غراب و ذئب‪ ،‬سرداران مدیان را به دست شما تسلیم کرده است ‪.‬و من چه میتوانستم بکنم‪ ،‬مثل شما؟ پس چون این را گفت‪ ،‬خشم‬ ‫ایشان از او فرو نشست‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و جدعون به اردن رسید و عبور کرد‪ ،‬او و سیصد نفر که همراهش بودند‪ ،‬اگرچه خسته بودند‪ ،‬اما ایشان را تعاقب میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و به اهل سکوت گفت« ‪:‬به قومی که مرا پیروی میکنند‪ ،‬چند قرص نان بدهید‪ ،‬زیرا ایشان خسته شدهاند و من زبح و صلمونع‪ ،‬پادشاهان‬ ‫مدیان‪ ،‬را تعقیب میکنم»‪.‬‬ ‫‪6‬و سروران سکوت گفتند« ‪:‬مگر دست زبح و صلمونع الن در دست توست تا به لشکر تو نان بدهیم؟»‬ ‫‪ ۷‬جدعون گفت« ‪:‬پس چون خداوند زبح و صلمونع را به دست من تسلیم کند‪ ،‬آنگاه گوشت شما را با خارها و خسهای بیابان خواهم درید»‪.‬‬ ‫کوت به او پاسخ داده بودند‪ ،‬پاسخ دادند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و از آنجا به فرنوئیل رفت و با ایشان نیز همین را گفت‪ ،‬و اهل فرنوئیل او را چنانکه اهل ع‬ ‫س ز‬ ‫‪ ۹‬و به مردان فرنوئیل نیز خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬وقتی به سامتی برگردم‪ ،‬این برج را ویران خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و زبح و صلمونع در قسرقور بودند و لشکر ایشان‪ ،‬قریب پانزده هزار نفر‪ ،‬یعنی تمام باقیمانده از تمامی لشکر بنیاسشرق‪ ،‬زیرا صد و‬ ‫بیست هزار مرد شمشیرزن افتاده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و جدعون از راه چادرنشینان در شرق نوبح و یعجبهه رفت و لشکر آنها را شکست داد‪ ،‬زیرا لشکر آنها در امان بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و چون زبح و صلمونع فرار کردند‪ ،‬ایشان را تعاقب نمود و دو پادشاه مدیان‪ ،‬زبح و صلمونع را گرفت و تمامی لشکر را منهزم‬ ‫ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و جدعون بن یوآش قبل از طلوع آفتاب از جنگ برگشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و جوانی از اهل سکوت را گرفته‪ ،‬از او استفسار کرد ‪.‬و او برای او شرح حال سروران سکوت و بزرگان آن را که هفتاد و هفت نفر‬ ‫بودند‪ ،‬نوشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و نزد اهل سکوت آمده‪ ،‬گفت« ‪:‬اینک زبح و صلمونع‪ ،‬که مرا نزد ایشان سرزنش کرده‪ ،‬گفتید ‪:‬مگر دست زبح و صلمونع الن در‬ ‫دست توست تا به مردان خستهات نان بدهیم؟»‬ ‫کوت را تعلیم داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و بزرگان شهر و خار و خس بیابان را گرفته‪ ،‬به آنها مردم ع‬ ‫س ز‬ ‫‪ ۱۷‬و برج فرنوئیل را منهدم کرد و مردان شهر را کشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه به زبح و صلمونع گفت« ‪:‬آنان که در تابور کشتید چگونه مردمانی بودند؟ »پاسخ دادند« ‪:‬آنان نیز مانند تو بودند؛ هر یک از‬ ‫ایشان به فرزندان پادشاه شباهت داشت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬گفت« ‪:‬ایشان برادران من و پسران مادرم بودند ‪.‬به خداوند زنده سوگند‪ ،‬اگر ایشان را زنده نگه میداشتید‪ ،‬شما را نمیکشتم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و به نخستزادهاش یرت سر گفت« ‪:‬برخیز و آنها را بکش »‪.‬اما آن جوان شمشیر خود را نکشید‪ ،‬زیرا ترسید‪ ،‬زیرا هنوز جوانی بیش نبود‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه زبح و صلمونع گفتند« ‪:‬برخیز و ما را بکش‪ ،‬زیرا قدرت مرد هر چه هست‪ ،‬همانقدر است »‪.‬پس جدعون برخاست و زبح و‬ ‫صلمونع را کشت و زیورآلتی را که بر گردن شترانشان بود‪ ،‬برداشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه مردان اسرائیل به جدعون گفتند« ‪:‬تو بر ما حکومت کن‪ ،‬هم تو و هم پسرت و هم پسر پسرت‪ ،‬زیرا که ما را از دست مدیان‬ ‫رهایی دادی»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬جدعون به ایشان گفت« ‪:‬من بر شما سلطنت نخواهم کرد‪ ،‬و پسر من نیز بر شما سلطنت نخواهد نمود‪ ،‬خداوند بر شما سلطنت خواهد‬ ‫نمود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬جدعون به ایشان گفت« ‪:‬از شما خواهشی دارم و آن اینکه هر یک گوشوارههای غنیمت خود را به من بدهید( »‪.‬زیرا ایشان‬ ‫گوشوارههای طا داشتند‪ ،‬زیرا اسماعیلی بودند)‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و ایشان جواب دادند« ‪:‬با کمال میل به ایشان خواهیم داد »‪.‬و ردایی پهن کردند و هر یک گوشوارههای غنیمت خود را در آن انداختند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و وزن گوشوارههای طایی که درخواست کرده بود‪ ،‬هزار و هفتصد مثقال طا بود؛ سوای زیورآلت و قادهها و جامههای ارغوانی‬ ‫که بر پادشاهان مدیان بود‪ ،‬و سوای زنجیرهایی که بر گردن شتران ایشان بود‪.‬‬ ‫عفره‪ ،‬قرار داد ‪.‬و تمامی اسرائیل به آنجا رفته‪ ،‬در پی آن زنا کردند ‪.‬و‬ ‫‪ ۲۷‬و جدعون از آنها ایفودی ساخت و آن را در شهر خود‪ ،‬یعنی ع‬ ‫این امر برای جدعون و خانهاش دامی شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬بدینسان‪ ،‬مدیانیان در برابر بنیاسرائیل مغلوب شدند‪ ،‬به گونهای که دیگر سر خود را بال نگرفتند ‪.‬و در روزگار جدعون‪ ،‬چهل سال‬ ‫آرامش بر سرزمین حاکم بود‪.‬‬ ‫یربب کعل بن یوآش رفته‪ ،‬در خانه خود ساکن شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و ع‬ ‫‪ ۳۰‬و جدعون هفتاد پسر از صلب خود داشت‪ ،‬زیرا زنان بسیار داشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و کنیز او که در شکیم بود‪ ،‬او نیز برای وی پسری زایید که او را ابیملک نام نهاد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و جدعون پسر یوآش در سن پیری درگذشت و در مقبره پدرش یوآش در عفره ابیعزریان دفن شد‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۳۳‬و واقع شد که به مجرد وفات جدعون‪ ،‬بنیاسرائیل برگشته‪ ،‬در پیروی بعل زنا کردند و بعل بریت را خدای خود ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و بنیاسرائیل یهوه خدای خود را که ایشان را از دست جمیع دشمنانشان از هر طرف رهایی داده بود‪ ،‬به یاد نیاوردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و به خاندان یربعل‪ ،‬یعنی جدعون‪ ،‬آن همه احسانی که او به اسرائیل کرده بود‪ ،‬نشان ندادند‪.‬‬ ‫فصل ‪۹‬‬ ‫خانواده خاندان پدر مادرش گفتگو کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱‬و ابیملک‪ ،‬پسر یربعل‪ ،‬به شکیم نزد برادران مادرش رفت و با ایشان و با تمام‬ ‫ه‬ ‫یربب کعل که هفتاد نفرند بر شما حکومت کنند‪،‬‬ ‫‪ ۲‬تمنا دارم در گوش تمامی مردان شکیم بگویید ‪:‬کدام برای شما بهتر است‪ ،‬اینکه همه پسران ع‬ ‫یا اینکه یک نفر بر شما حکومت کند؟ همچنین به یاد داشته باشید که من استخوان و گوشت شما هستم‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و برادران مادرش‪ ،‬همه این سخنان را در گوش تمامی اهل شکیم درباره او گفتند‪ ،‬و دل ایشان به پیروی از ابیملک مایل شد‪ ،‬زیرا گفتند ‪:‬‬ ‫«او برادر ماست»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و هفتاد مثقال نقره از خانه بعل بریت به او دادند‪ ،‬و ابیملک با آن اشخاص پست و بیارزش را اجیر کرد که او را پیروی کردند‪.‬‬ ‫یربب کعل را که هفتاد نفر بودند‪ ،‬بر یک سنگ کشت‪ ،‬اما یوتام‪ ،‬کوچکترین پسر‬ ‫‪ ۵‬و به خانه پدرش در ع‬ ‫فره رفت و برادران خود‪ ،‬پسران ع‬ ‫ع س‬ ‫یربب کعل‪ ،‬باقی ماند زیرا خود را پنهان کرده بود‪.‬‬ ‫ع‬ ‫‪ ۶‬و جمیع اهل شکیم و تمامی خاندان ملو جمع شده‪ ،‬رفتند و ابیملک را نزد دشت ستونی که در شکیم بود‪ ،‬پادشاه ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون یوتام را خبر دادند‪ ،‬رفت و بر قله کوه سج ررزیم ایستاد و آواز خود را بلند کرد و فریاد زد و به ایشان گفت« ‪:‬ای مردان شکیم به‬ ‫من گوش دهید تا خدا به شما گوش دهد»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زمانی درختان رفتند تا پادشاهی بر خود مسح کنند‪ ،‬و به درخت زیتون گفتند« ‪:‬بر ما سلطنت کن»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما درخت زیتون به ایشان گفت« ‪:‬آیا باید چربی خود را که به وسیله آن خدا و انسان را احترام میکنند‪ ،‬ترک کنم و بروم و بر درختان‬ ‫حکومت کنم؟»‬ ‫‪ ۱۰‬و درختان به انجیر گفتند« ‪:‬بیا و بر ما سلطنت کن»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اما درخت انجیر به ایشان گفت« ‪:‬آیا باید شیرینی و میوه نیکوی خود را ترک کنم و بروم و بر درختان حکومت کنم؟»‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه درختان به تاک گفتند« ‪:‬بیا و بر ما سلطنت کن»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و تاک به ایشان گفت« ‪:‬آیا شراب خود را که خدا و انسان را شاد میکند‪ ،‬ترک کنم و بروم تا بر درختان حکومت کنم؟»‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه همه درختان به خار گفتند« ‪:‬بیا و بر ما سلطنت کن»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و خار به درختان گفت« ‪:‬اگر به راستی مرا پادشاه خود مسح میکنید‪ ،‬پس بیایید و در سایه من توکل کنید ‪.‬و اگر نه‪ ،‬آتش از خار بیرون‬ ‫بیاید و سروهای لبنان را بسوزاند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس حال‪ ،‬اگر شما با نصب ابیملک به پادشاهی‪ ،‬از روی راستی و صداقت عمل کردهاید‪ ،‬و اگر با یر عرببعسل و خاندانش نیکی کردهاید و‬ ‫با او مطابق شایستگیهایش رفتار کردهاید‪،‬‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا پدرم برای شما جنگید و جان خود را به خطر انداخت و شما را از دست مدیان رهایی داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و شما امروز بر خاندان پدرم برخاستهاید و پسرانش‪ ،‬یعنی هفتاد نفر را بر یک سنگ کشتید‪ ،‬و پسر کنیزش‪ ،‬ابیملک‪ ،‬را چون برادر‬ ‫شماست‪ ،‬بر اهل شکیم پادشاه ساختهاید‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس اگر امروز با یربعل و خاندانش از روی راستی و صداقت رفتار کردهاید‪ ،‬پس از ابیملک شاد باشید و او نیز از شما شاد باشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و اگر نه‪ ،‬آتش از ابیملک بیرون بیاید و اهل شکیم و خاندان ملو را بسوزاند؛ و آتش از اهل شکیم و خاندان ملو بیرون بیاید و ابیملک‬ ‫را بسوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و یوتام فرار کرد و گریخت و به ربئرر رفت و از ترس برادرش اسبی سم رلک در آنجا ساکن شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬چون ابیملک سه سال بر اسرائیل سلطنت کرد‪،‬‬ ‫‪ ۲۳‬آنگاه خدا روحی پلید میان ابیملک و مردمان شکیم فرستاد‪ ،‬و مردمان شکیم با ابیملک به دشمنی برخاستند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬تا ظلمی که بر هفتاد و پنج پسر یربعل روا داشتند‪ ،‬جبران شود و خونشان بر برادرشان ابیملک که ایشان را کشت‪ ،‬و بر اهل شکیم که‬ ‫در کشتن برادرانش با او همدست بودند‪ ،‬ریخته شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و اهل شکیم در قله کوهها برای او کمین گذاشتند‪ ،‬و هر که را که از آنجا میگذشت‪ ،‬غارت میکردند ‪.‬و ابیملک را خبر رسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و جعل بن عابد با برادرانش آمد و به شکیم رفت و اهل شکیم به او اعتماد کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و به مزارع بیرون رفتند و تاکستانهای خود را چیدند و انگورها را پایمال کردند و شادی نمودند و به خانه خدای خود رفته‪ ،‬خوردند و‬ ‫نوشیدند و ابیملک را لعنت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و جعل بن عابد گفت« ‪:‬ابیملک کیست و شکیم کیست که او را خدمت کنیم؟ آیا او پسر یربعل نیست و زبول‪ ،‬خادم او؟ به مردان حمور‪،‬‬ ‫پدر شکیم‪ ،‬خدمت کنید‪ ،‬زیرا چرا او را خدمت کنیم؟»‬ ‫‪ ۲۹‬و کاش این قوم زیر دست من بودند‪ ،‬آنگاه ابیملک را از میان برمیداشتم »‪.‬پس به ابیملک گفت« ‪:‬سپاه خود را زیاد کن و بیرون بیا»‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و چون زبول‪ ،‬حاکم شهر‪ ،‬سخنان جعل بن عابد را شنید‪ ،‬خشمش افروخته شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و قاصدانی مخفیانه نزد ابیملک فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬اینک جعل پسر عابد و برادرانش به شکیم آمدهاند و شهر را به ضد تو سنگر‬ ‫دادهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬پس اکنون شب هنگام برخیز‪ ،‬تو و قومی که با تو هستند‪ ،‬و در صحرا در کمین بنشینید‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و بامدادان‪ ،‬به محض طلوع آفتاب‪ ،‬صبح زود برخیز و به شهر برو ‪.‬و اینک‪ ،‬چون او و قومی که با او هستند‪ ،‬بر تو بیرون آیند‪ ،‬هر‬ ‫چه خواهی با ایشان بکن‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و ابیملک و همه کسانی که با وی بودند‪ ،‬شبانه برخاستند و چهار دسته شده‪ ،‬در مقابل شکیم در کمین نشستند‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۳۵‬و جعل بن عابد بیرون رفته‪ ،‬در دهنه دروازه شهر ایستاد‪ ،‬و ابیملک و قومی که با وی بودند از کمین برخاستند‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و چون جعل آن قوم را دید‪ ،‬به زبول گفت« ‪:‬اینک مردمانی از بالی کوهها فرود میآیند »‪.‬زبول به او گفت« ‪:‬تو سایه کوهها را مانند‬ ‫انسان میبینی»‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬و جعل دوباره سخن گفت و گفت« ‪:‬اینک مردمانی از میان زمین فرود میآیند و گروهی دیگر از راه دشت معوننیم میآیند»‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬زبول به او گفت« ‪:‬کجاست آن زبانت که گفتی ابیملک کیست که او را خدمت کنیم؟ آیا این قوم نیستند که تو آنها را حقیر شمردی؟ پس‬ ‫اکنون بیرون برو و با ایشان جنگ کن»‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و جعل پیش روی اهل شکیم بیرون رفت و با ابیملک جنگید‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬و ابیملک او را تعاقب کرد و او از حضورش فرار کرد‪ ،‬و بسیاری تا مدخل دروازه افتادند و زخمی شدند‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و ابیملک در ارومه ساکن شد‪ ،‬و زبول‪ ،‬جعل و برادرانش را بیرون کرد تا در شکیم ساکن نشوند‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬و بامدادان واقع شد که مردم به صحرا بیرون رفتند و ابیملک را خبر دادند‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬و قوم را برداشته‪ ،‬ایشان را به سه دسته تقسیم کرد و در صحرا کمین گذاشت و نگاه کرد و اینک قوم از شهر بیرون آمدند؛ پس بر‬ ‫ایشان برخاسته‪ ،‬ایشان را شکست داد‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬و ابیملک و گروهی که با او بودند‪ ،‬هجوم آوردند و در دهنه دروازه شهر ایستادند‪ ،‬و آن دو گروه دیگر بر تمامی مردمی که در صحرا‬ ‫بودند حمله کرده‪ ،‬ایشان را کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬و ابیملک تمام آن روز با شهر جنگید و شهر را گرفت و مردمی را که در آن بودند کشت‪ ،‬و شهر را ویران کرده‪ ،‬نمک در آن پاشید‪.‬‬ ‫‪ ۴۶‬و چون تمامی مردان برج شکیم این را شنیدند‪ ،‬به دژی از خانه خدای بریت داخل شدند‪.‬‬ ‫‪ ۴۷‬و به ابیملک خبر دادند که تمام مردان برج شکیم جمع شدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۴۸‬و ابیملک با تمامی قومی که با او بودند به کوه صلمون برآمد‪ ،‬و ابیملک تبری به دست گرفته‪ ،‬شاخهای از درخت برید و آن را گرفته‪،‬‬ ‫بر دوش خود نهاد‪ ،‬و به قومی که با او بودند گفت« ‪:‬آنچه دیدید که من کردم‪ ،‬شما نیز تعجیل کنید و چنانکه من کردم‪ ،‬بکنید»‪.‬‬ ‫‪ ۴۹‬و تمامی قوم نیز هر کس شاخه خود را بریده‪ ،‬از عقب ابیملک رفتند و آنها را به قلعه بردند و قلعه را بر ایشان آتش زدند‪ ،‬به طوری‬ ‫که همه مردان برج شکیم‪ ،‬که در حدود هزار مرد و زن بودند‪ ،‬نیز مردند‪.‬‬ ‫‪ ۵۰‬سپس ابیملک به تاباص رفت و در برابر تاباص اردو زد و آن را تصرف کرد‪.‬‬ ‫‪ ۵۱‬اما در داخل شهر برج محکمی بود و همه مردان و زنان و همه اهل شهر به آنجا گریختند و آن را به روی خود بستند و خود به بالی‬ ‫برج رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۵۲‬و ابیملک به سوی برج آمد و با آن جنگید‪ ،‬و به دروازه برج حمله کرد تا آن را به آتش بسوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۵۳‬و زنی سنگ آسیابی بر سر ابیملک انداخت تا کاسه سرش را بشکند‪.‬‬ ‫‪ ۵۴‬آنگاه با عجله جوان ساحدار خود را صدا زد و به او گفت« ‪:‬شمشیرت را بکش و مرا بکش‪ ،‬مبادا مردم درباره من بگویند که یک زن‬ ‫او را کشته است »‪.‬و جوانش او را با شمشیر به بدنش فرو کرد و او مرد‪.‬‬ ‫‪ ۵۵‬و چون مردان اسرائیل دیدند که ابیملک مرده است‪ ،‬هر کس به مکان خود رفت‪.‬‬ ‫‪ ۵۶‬بدینگونه خدا شرارت ابیملک را که با پدرش به عمل آورده بود‪ ،‬به سزای عملش رساند‪ ،‬یعنی کشتن هفتاد برادر او‪.‬‬ ‫‪ ۵۷‬و خدا تمامی شرارت مردمان شکیم را بر سرشان آورد‪ ،‬و نفرین یوتام پسر یربعل بر آنها نازل شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪ ۱‬و پس از ابیملک‪ ،‬تولع بن فواه بن دودو‪ ،‬مردی از قبیله یساکار‪ ،‬برای دفاع از اسرائیل برخاست‪ ،‬و او در شامیر در کوهستان افرایم‬ ‫ساکن بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و او بیست و سه سال بر اسرائیل داوری کرد و درگذشت و در شامیر دفن شد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و بعد از او یائیر جلعادی برخاست و بیست و دو سال بر اسرائیل داوری کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و او سی پسر داشت که بر سی کره الغ سوار میشدند و ایشان را سی شهر بود که تا به امروز حووت یایر نامیده میشود و در زمین‬ ‫جلعاد میباشد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و یائیر عمرد و در قامون دفن شد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و بنیاسرائیل بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند و بعل و عشتاروت و خدایان سوریه و خدایان صیدون و خدایان موآب و خدایان‬ ‫بنیعمون و خدایان فلسطینیان را عبادت کردند و خداوند را ترک کرده‪ ،‬او را عبادت ننمودند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و ایشان را به دست فلسطینیان و به دست بنیعمون فروخت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و در آن سال‪ ،‬ایشان بر بنیاسرائیل ظلم و ستم کردند‪ ،‬هجده سال‪ ،‬بر همه بنیاسرائیل که به آن طرف اردن در زمین اموریان که در جلعاد‬ ‫است‪ ،‬بودند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و بنیعمون از اردن عبور کردند تا با یهودا و بنیامین و خاندان افرایم نیز جنگ کنند‪ ،‬و اسرائیل بسیار تنگدست شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند و گفتند« ‪:‬ما به تو گناه کردهایم‪ ،‬زیرا خدای خود را ترک کرده‪ ،‬و بس کعلیم را نیز عبادت‬ ‫کردهایم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و خداوند به بنیاسرائیل گفت« ‪:‬آیا شما را از مصریان و اموریان و بنیعمون و فلسطینیان رهایی ندادم؟»‬ ‫‪ ۱۲‬و صیدونیان و عمالیقیان و معونیان نیز بر شما ظلم کردند‪ ،‬و شما نزد من فریاد برآوردید‪ ،‬و من شما را از دست ایشان رهایی دادم‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اما شما مرا ترک کردید و خدایان دیگر را پرستش نمودید‪ ،‬از این رو دیگر شما را رهایی نخواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬بروید و نزد خدایانی که برگزیدهاید فریاد برآورید‪ ،‬تا در زمان مصیبتتان شما را رهایی بخشند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬بنیاسرائیل به خداوند گفتند« ‪:‬ما گناه کردهایم ‪.‬هر چه صاح توست با ما بکن ‪.‬فقط امروز ما را نجات بده»‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۱۶‬و خدایان بیگانه را از میان خود دور کردند و خداوند را عبادت نمودند ‪.‬و جان او به سبب بدبختی اسرائیل غمگین شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه بنیعمون جمع شده‪ ،‬در جلعاد اردو زدند ‪.‬و بنیاسرائیل نیز گرد آمده‪ ،‬در مصفه اردو زدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و قوم و سروران جلعاد به یکدیگر گفتند« ‪:‬کیست که جنگ با بنی عمون را آغاز کند؟ او سردار تمامی ساکنان جلعاد خواهد بود»‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۱‬‬ ‫‪ ۱‬و یفتاح جلعادی مردی زورآور و شجاع و پسر فاحشهای بود؛ و جلعاد‪ ،‬یفتاح را آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و زن جلعاد برای او پسران زایید و پسران زنش بزرگ شدند و یفتاح را بیرون کرده‪ ،‬به او گفتند« ‪:‬تو در خانه پدر ما وارث نخواهی‬ ‫شد‪ ،‬زیرا تو پسر زن بیگانهای»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس یفتاح از نزد برادران خود فرار کرد و در سرزمین طوب ساکن شد ‪.‬و مردان باطل نزد یفتاح جمع شده‪ ،‬همراه او بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و پس از گذشت ایام‪ ،‬بنیعمون با اسرائیل جنگیدند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و هنگامی که بنیعمون با اسرائیل جنگ کردند‪ ،‬مشایخ جلعاد رفتند تا یفتاح را از سرزمین طوب بیاورند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و به یفتاح گفتند« ‪:‬بیا و سردار ما باش تا با بنیعمون بجنگیم»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬یفتاح به مشایخ جلعاد گفت« ‪:‬آیا شما از من نفرت نداشتید و مرا از خانه پدرم بیرون نکردید؟ و چرا اکنون که در تنگی هستید‪ ،‬نزد من‬ ‫آمدهاید؟»‬ ‫‪ ۸‬و مشایخ جلعاد به یفتاح گفتند« ‪:‬از این رو‪ ،‬اکنون به سوی تو بازگشتهایم تا با ما بیایی و با بنیعمون بجنگی و سردار ما بر تمامی ساکنان‬ ‫جلعاد باشی»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬یفتاح به بزرگان جلعاد گفت« ‪:‬اگر مرا به خانه بازگردانید تا با بنیعمون جنگ کنم و خداوند آنها را از دست من نجات دهد‪ ،‬آیا من سردار‬ ‫شما خواهم بود؟»‬ ‫‪ ۱۰‬و مشایخ جلعاد به یفتاح گفتند« ‪:‬خداوند در میان ما شاهد باشد‪ ،‬اگر موافق سخن تو عمل نکنیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پس یفتاح با بزرگان جلعاد رفت و قوم او را به عنوان رئیس و فرمانده خود برگزیدند ‪.‬و یفتاح تمام سخنان خود را در مصفه به حضور‬ ‫خداوند بیان کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و یفتاح رسولنی نزد پادشاه بنیعمون فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬تو را با من چه کار است که برای جنگ در زمین من به من آمدهای؟»‬ ‫‪ ۱۳‬پادشاه بنیعمون به فرستادگان یفتاح پاسخ داد« ‪:‬چون اسرائیل وقتی از مصر بیرون آمدند‪ ،‬سرزمین مرا از ارنون تا یبوق و تا اردن‬ ‫گرفتند‪ ،‬پس اکنون آن سرزمینها را به صلح و آرامش بازپس میگیرم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و یفتاح دوباره قاصدانی نزد پادشاه بنیعمون فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و به او گفت« ‪:‬یفتاح چنین میگوید ‪:‬اسرائیل زمین موآب و زمین بنیعمون را نگرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما چون اسرائیل از مصر بیرون آمدند و از بیابان به سوی دریای سرخ رفتند و به قادش رسیدند‪،‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه اسرائیل رسولنی نزد پادشاه ادوم فرستادند و گفتند« ‪:‬تمنا دارم اجازه دهی از سرزمین تو عبور کنم »‪.‬اما پادشاه ادوم نپذیرفت ‪.‬و‬ ‫همچنین نزد پادشاه موآب فرستادند‪ ،‬اما او نپذیرفت ‪.‬و اسرائیل در قادش اقامت گزیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬پس در بیابان پیش رفتند و سرزمین ادوم و سرزمین موآب را دور زدند و از جانب شرقی سرزمین موآب گذشته‪ ،‬در آن سوی ارنون‬ ‫اردو زدند‪ ،‬اما به مرز موآب داخل نشدند‪ ،‬زیرا ارنون مرز موآب بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و اسرائیل رسولنی نزد سیحون‪ ،‬پادشاه اموریان و پادشاه حشبون فرستادند و اسرائیل به او گفت« ‪:‬تمنا اینکه از سرزمین تو به مکان‬ ‫من عبور کنیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬اما سیحون به اسرائیل اعتماد نکرد که از ساحل او عبور کنند‪ ،‬بلکه سیحون تمام قوم خود را جمع کرد و در یاهص اردو زد و با‬ ‫اسرائیل جنگید‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬سیحون و تمامی قومش را به دست اسرائیل تسلیم کرد که ایشان را شکست دادند ‪.‬پس اسرائیل تمامی زمین‬ ‫اموریان‪ ،‬ساکنان آن دیار را به تصرف آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و ایشان تمامی کرانههای اموریان را از ارنون تا یبوق و از بیابان تا اردن به تصرف آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس حال که یهوه خدای اسرائیل‪ ،‬اموریان را از حضور قوم خود اسرائیل بیرون رانده است‪ ،‬آیا تو باید آن را به تصرف آوری؟‬ ‫‪ ۲۴‬آیا آنچه را که خدای تو‪ ،‬کموش‪ ،‬به تو میدهد‪ ،‬مالک آن نخواهی بود؟ پس هر که را که یهوه‪ ،‬خدای ما‪ ،‬از حضور ما بیرون کند‪ ،‬مالک‬ ‫او خواهیم بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و حال آیا تو از بالق بن صفور‪ ،‬پادشاه موآب‪ ،‬بهتر هستی؟ آیا او هرگز با اسرائیل جنگیده یا با آنها جنگیده است؟‬ ‫‪ ۲۶‬هنگامی که اسرائیل سیصد سال در حشبون و شهرهایش و عروعیر و شهرهایش و در همه شهرهایی که در امتداد سواحل ارنون‬ ‫هستند‪ ،‬ساکن بودند‪ ،‬پس چرا در این مدت آنها را بازپس نگرفتید؟‬ ‫‪ ۲۷‬بنابراین من به تو گناه نکردهام‪ ،‬بلکه تو با جنگ با من به من بدی میکنی ‪.‬خداوند‪ ،‬داور‪ ،‬امروز بین بنیاسرائیل و بنیعمون داوری‬ ‫خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬اما پادشاه بنیعمون به سخنان یفتاح که به او فرستاده بود گوش نداد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬آنگاه روح خداوند بر یفتاح نازل شد و او از جلعاد و منسی عبور کرد‪ ،‬و از مصفه جلعاد عبور نمود‪ ،‬و از مصفه جلعاد به سوی بنی‬ ‫عمون گذشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و یفتاح برای خداوند نذر کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬اگر بنیعمون را به دست من تسلیم کنی‪،‬‬ ‫‪ ۳۱‬آنگاه هر که از در خانهام به استقبالم بیرون آید‪ ،‬هنگامی که به سامتی از بنیعمون برگردم‪ ،‬از آن خداوند خواهد بود و آن را برای‬ ‫قربانی سوختنی تقدیم خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬پس یفتاح به سوی بنیعمون رفت تا با ایشان جنگ کند‪ ،‬و خداوند ایشان را به دست او تسلیم نمود‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۳۳‬و ایشان را از عروعیر تا منیت‪ ،‬یعنی بیست شهر‪ ،‬و تا دشت تاکستانها‪ ،‬به کشتار بسیار عظیمی شکست داد ‪.‬پس بنیعمون از حضور‬ ‫بنیاسرائیل مغلوب شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و یفتاح به مصفه به خانه خود آمد و اینک دخترش با دف و رقص به استقبال او بیرون آمد؛ و او تنها فرزند او بود؛ و غیر از او پسری‬ ‫یا دختری نداشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و چون او را دید‪ ،‬جامه خود را چاک زد و گفت« ‪:‬آه‪ ،‬دخترم‪ ،‬مرا بسیار خوار کردی و تو یکی از کسانی هستی که مرا آزار میدهند‪،‬‬ ‫زیرا من دهان خود را به سوی خداوند باز کردهام و نمیتوانم برگردم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و او به او گفت« ‪:‬ای پدر من‪ ،‬اگر دهان خود را به سوی خداوند باز کردهای‪ ،‬مطابق آنچه از دهانت بیرون آمد با من عمل کن‪ ،‬زیرا‬ ‫خداوند برای تو از دشمنانت‪ ،‬یعنی از بنیعمون‪ ،‬انتقام گرفته است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬و به پدرش گفت« ‪:‬این کار برای من انجام شود ‪:‬دو ماه مرا مهلت بده تا بر کوهها بال و پایین بروم و برای بکارت خود ماتم بگیرم‪،‬‬ ‫من و رفقایم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و او گفت« ‪:‬برو »‪.‬و او را به مدت دو ماه روانه کرد ‪.‬و او با رفقای خود رفت و برای بکارت خود به کوهها ماتم گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و واقع شد که بعد از انقضای دو ماه‪ ،‬نزد پدرش برگشت‪ ،‬و پدرش مطابق نذری که کرده بود با او عمل کرد‪ ،‬و او مردی را‬ ‫نمیشناخت ‪.‬و این در اسرائیل رسم بود‪،‬‬ ‫‪ ۴۰‬اینکه دختران اسرائیل هر ساله میرفتند تا چهار روز در سال برای دختر یفتاح جلعادی سوگواری کنند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫‪ ۱‬و مردان افرایم جمع شدند و به سمت شمال رفتند و به یفتاح گفتند« ‪:‬چرا برای جنگ با بنی عمون رفتی و ما را نخواندی تا با تو بیاییم؟‬ ‫ما خانهات را بر سرت به آتش خواهیم کشید»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬یفتاح به ایشان گفت« ‪:‬من و قوم من با بنیعمون سخت در جنگ بودیم و چون شما را خواندم‪ ،‬مرا از دست ایشان رهایی ندادید»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چون دیدم که مرا رهایی ندادید‪ ،‬جان خود را به دست خود گذاشتم و به سوی بنی عمون رفتم و خداوند ایشان را به دست من تسلیم‬ ‫کرد ‪.‬پس چرا امروز نزد من آمدهاید تا با من جنگ کنید؟‬ ‫‪ ۴‬پس یفتاح تمام مردان جلعاد را جمع کرد و با افرایم جنگید و مردان جلعاد‪ ،‬افرایم را شکست دادند‪ ،‬زیرا گفتند« ‪:‬ای اهالی جلعاد‪،‬‬ ‫فراریان افرایم در میان افرایم و منسی هستید»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و جلعادیان گذرگاههای اردن را پیش روی افرایم گرفتند‪ ،‬و چنین شد که چون افرایمیانی که فرار کرده بودند گفتند« ‪:‬بگذارید عبور‬ ‫کنم»‪ ،‬مردان جلعاد به او گفتند« ‪:‬آیا تو افرایمی هستی؟ »اگر میگفت« ‪:‬نه»‪،‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه به او گفتند« ‪:‬بگو شبولت »!و او گفت« ‪ :‬رسبولت »!زیرا نمیتوانست آن را درست تلفظ کند ‪.‬پس او را گرفتند و در گذرگاههای اردن‬ ‫کشتند ‪.‬در آن زمان چهل و دو هزار نفر از افرایم کشته شدند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و یفتاح شش سال بر اسرائیل داوری کرد ‪.‬سپس یفتاح جلعادی درگذشت و در یکی از شهرهای جلعاد دفن شد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و بعد از او‪ ،‬اربصان بیتلحمی‪ ،‬اسرائیل را داوری کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و او را سی پسر و سی دختر بود که ایشان را به خارج فرستاد و سی دختر از خارج برای پسران خود گرفت ‪.‬و هفت سال بر اسرائیل‬ ‫داوری کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬سپس ابصان درگذشت و در بیتلحم دفن شد‪.‬‬ ‫ایلون زبولونی‪ ،‬اسرائیل را داوری کرد؛ و او ده سال بر اسرائیل داوری نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و بعد از او‬ ‫ر‬ ‫ایلون زبولونی عمرد و در ایلون در دیار زبولون دفن شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و‬ ‫ر‬ ‫‪ ۱۳‬و بعد از او‪ ،‬عبدون پسر هیلل‪ ،‬از نسل فرعاتون‪ ،‬بر اسرائیل داوری کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و او را چهل پسر و سی برادرزاده بود که بر هفتاد کره الغ سوار میشدند ‪.‬و هشت سال بر اسرائیل داوری کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و عبدون پسر هیلل فرعاتونی مرد و در فرعاتون در زمین افرایم‪ ،‬در کوهستان عمالیقیان دفن شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۳‬‬ ‫‪ ۱‬و بنیاسرائیل بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند‪ ،‬و خداوند ایشان را چهل سال به دست فلسطینیان تسلیم کرد‪.‬‬ ‫ص کر سعه‪ ،‬از قبیله دان‪ ،‬مانوح نام بود؛ و زنش نازا بوده‪ ،‬نمیزایید‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و مردی از ع‬ ‫‪ ۳‬و فرشته خداوند بر آن زن ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬اینک تو نازا هستی و نمیزایی ‪.‬اما حامله شده‪ ،‬پسری خواهی زایید»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس اکنون از تو خواهش میکنم باحذر باش و شراب و مسکرات منوش و هیچ چیز نجس مخور‪.‬‬ ‫‪ ۵‬زیرا اینک حامله شده‪ ،‬پسری خواهی زایید و تیغ بر سرش نخواهد آمد‪ ،‬زیرا آن ولد از رحم مادر برای خدا نذیره خواهد بود و او به‬ ‫رهایی اسرائیل از دست فلسطینیان شروع خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه آن زن آمد و به شوهرش گفت« ‪:‬مرد خدایی نزد من آمد و چهرهاش مانند چهره فرشته خدا بسیار وحشتناک بود ‪.‬اما من از او‬ ‫نپرسیدم که اهل کجاست و نامش را به من نگفت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما او به من گفت« ‪:‬اینک حامله شده‪ ،‬پسری خواهی زایید؛ و اکنون هیچ شراب و مسکری منوش و هیچ چیز نجس مخور‪ ،‬زیرا آن ولد‬ ‫از رحم مادر تا روز مرگش برای خدا نذیره خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه مانوح از خداوند استدعا کرد و گفت« ‪:‬ای خداوند من‪ ،‬تمنا میکنم آن مرد خدا که فرستادی‪ ،‬دوباره نزد ما بیاید و به ما بیاموزد که‬ ‫با فرزندی که زاده خواهد شد‪ ،‬چه باید بکنیم»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و خدا آواز مانوح را شنید و فرشته خدا بار دیگر نزد آن زن آمد و او در صحرا نشسته بود‪ ،‬اما مانوح شوهرش با او نبود‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۱۰‬و آن زن شتابان دوید و شوهرش را خبر داد و به او گفت« ‪:‬اینک آن مرد که چند روز پیش نزد من آمده بود‪ ،‬دوباره نزد من آمده‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پس مانوح برخاست و از پی همسرش رفت و نزد آن مرد آمد و از او پرسید« ‪:‬آیا تو آن مردی هستی که با آن زن سخن گفتی؟ »او‬ ‫گفت« ‪:‬من هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬مانوح گفت« ‪:‬حال‪ ،‬سخنان تو به حقیقت بپیوندد ‪.‬چگونه کودک را سفارش دهیم و با او چگونه رفتار کنیم؟»‬ ‫‪ ۱۳‬و فرشته خداوند به مانوح گفت« ‪:‬از هر آنچه به زن گفتم‪ ،‬برحذر باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬او نباید از هیچ محصولی از مو بخورد‪ ،‬و نه شراب یا نوشیدنی قوی بنوشد‪ ،‬و نه هیچ چیز نجس بخورد ‪.‬هر آنچه به او امر فرمودم‪،‬‬ ‫باید رعایت کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و مانوح به فرشته خداوند گفت« ‪:‬تمنا دارم که تو را تا زمانی که بزغالهای برایت آماده کنیم‪ ،‬نگه داریم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و فرشته خداوند به مانوح گفت« ‪:‬اگرچه مرا معطل کنی‪ ،‬از نان تو نخواهم خورد‪ ،‬و اگر قربانی سوختنی بگذرانی‪ ،‬آن را برای خداوند‬ ‫بگذران »‪.‬زیرا مانوح نمیدانست که فرشته خداوند است‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و مانوح به فرشته خداوند گفت« ‪:‬نام تو چیست تا چون سخنانت واقع شود‪ ،‬تو را اکرام نماییم؟»‬ ‫‪ ۱۸‬فرشته خداوند به او گفت« ‪:‬چرا درباره اسم من چنین میپرسی‪ ،‬حال آنکه آن مخفی است؟»‬ ‫‪ ۱۹‬پس مانوح بزغالهای را با هدیه آردی گرفت و آن را بر صخرهای برای خداوند گذرانید؛ و فرشته کاری شگفتانگیز انجام داد؛ و مانوح‬ ‫و همسرش نظاره میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬زیرا هنگامی که شعله از قربانگاه به سوی آسمان بال میرفت‪ ،‬فرشته خداوند در شعله قربانگاه بال رفت ‪.‬و مانوح و همسرش آن را‬ ‫دیدند و روی به زمین افتادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اما فرشته خداوند دیگر بر مانوح و همسرش ظاهر نشد ‪.‬پس مانوح دانست که او فرشته خداوند است‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬مانوح به زنش گفت« ‪:‬ما قطعا ل خواهیم مرد‪ ،‬زیرا خدا را دیدهایم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬اما همسرش به او گفت« ‪:‬اگر خداوند میخواست ما را بکشد‪ ،‬قربانی سوختنی و هدیه آردی را از دست ما نمیگرفت‪ ،‬و همه این چیزها‬ ‫را به ما نشان نمیداد‪ ،‬و مانند این بار چنین چیزهایی را به ما نمیگفت»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و آن زن پسری زایید و او را شمشون نام نهاد ‪.‬و پسر بزرگ شد و خداوند او را برکت داد‪.‬‬ ‫صرعه و ارشتاول‪ ،‬به برانگیختن او شروع میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و روح خداوند گاهی اوقات در اردوی دان‪ ،‬بین ع‬ ‫فصل ‪۱۴‬‬ ‫‪ ۱‬و شسمشون به ترمنسه فرود آمد و زنی از دختران فلسطینیان را در ترمنسه دید‪.‬‬ ‫‪ ۲‬پس او آمد و به پدر و مادرش خبر داد و گفت« ‪:‬من زنی را در تمنه از دختران فلسطینیان دیدهام ‪.‬اکنون او را برای من به زنی‬ ‫بگیرید»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه پدر و مادرش به او گفتند« ‪:‬آیا در میان دختران برادرانت یا در میان تمامی قوم من‪ ،‬زنی هرگز وجود ندارد که تو برای گرفتن‬ ‫همسری از فلسطینیان نامختون رفته باشی؟ »سامسون به پدرش گفت« ‪:‬او را برای من بگیر‪ ،‬زیرا از او بسیار خشنودم»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما پدر و مادرش نمیدانستند که این از جانب خداوند است‪ ،‬بلکه او در پی بهانهای بر ضد فلسطینیان بود‪ ،‬زیرا در آن زمان فلسطینیان بر‬ ‫اسرائیل تسلط داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه شسمشون به همراه پدر و مادرش به رتمنسه فرود آمدند‪ ،‬و چون به تاکستانهای رتمنسه رسیدند‪ ،‬اینک شیر جوانی بر او غرید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و روح خداوند بر او مستولی شد و او را چنان درید که بزغالهای را درید‪ ،‬و چیزی در دست نداشت‪ ،‬اما پدر و مادرش را از آنچه کرده‬ ‫بود‪ ،‬آگاه نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و پایین رفته‪ ،‬با آن زن گفتگو کرد و شمشون از او بسیار خشنود شد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و بعد از مدتی برای گرفتن او برگشت‪ ،‬و از آنجا دور شد تا لشه شیر را ببیند ‪.‬و اینک انبوهی از زنبور و عسل در لشه شیر بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس آن را با دست خود گرفته‪ ،‬خورد و نزد پدر و مادرش آمد و به ایشان داد و خوردند‪ ،‬اما به ایشان نگفت که عسل را از لشه شیر‬ ‫گرفته است‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس پدرش نزد آن زن رفت و شمشون در آنجا ضیافتی برپا کرد‪ ،‬زیرا جوانان چنین عادت داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و چون او را دیدند‪ ،‬سی نفر از یارانش را نزد او آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و شسمشون به ایشان گفت« ‪:‬الن معمایی برای شما میگویم ‪.‬اگر بتوانید آن را در هفت روز عید برای من حل کنید و آن را بیابید‪ ،‬سی‬ ‫دست لباس و سی دست لباس دیگر به شما میدهم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اما اگر نمیتوانید آن را برای من بیان کنید‪ ،‬سی جامه و سی دست لباس به من بدهید »‪.‬به او گفتند« ‪:‬معمای خود را بیان کن تا آن را‬ ‫بشنویم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و به ایشان گفت« ‪:‬از خورنده‪ ،‬گوشت بیرون آمد و از زورآور‪ ،‬شیرینی »‪.‬و ایشان نتوانستند در سه روز‪ ،‬چیستان را حل کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و در روز هفتم به زن شمشون گفتند« ‪:‬شوهرت را ترغیب کن تا چیستان را برای ما بیان کند‪ ،‬مبادا تو و خانه پدرت را به آتش‬ ‫بسوزانیم ‪.‬آیا ما را دعوت کردهاید تا آنچه داریم‪ ،‬بگیریم؟»‬ ‫‪ ۱۶‬و زن سامسون پیش او گریست و گفت« ‪:‬تو از من متنفری و مرا دوست نداری ‪.‬تو معمایی برای فرزندان قوم من گفتی و آن را به من‬ ‫نگفتی »‪.‬سامسون به او گفت« ‪:‬اینک من آن را به پدر و مادرم نگفتهام‪ ،‬و آیا باید آن را به تو بگویم؟»‬ ‫‪ ۱۷‬و او هفت روز‪ ،‬در حالی که جشنشان ادامه داشت‪ ،‬پیش او گریه کرد ‪.‬و در روز هفتم‪ ،‬او ماجرا را برایش تعریف کرد‪ ،‬زیرا او بر او‬ ‫درد میکشید ‪.‬و او معما را برای فرزندان قوم خود بیان کرد‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۱۸‬و مردان شهر در روز هفتم‪ ،‬پیش از غروب آفتاب‪ ،‬از او پرسیدند« ‪:‬چه چیزی شیرینتر از عسل و چه چیزی نیرومندتر از شیر‬ ‫است؟ »او به ایشان گفت« ‪:‬اگر با گاو من شخم نمیزدید‪ ،‬معمای مرا نمیفهمیدید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و روح خداوند بر او نازل شد و به اشقلون رفت و سی نفر از آنها را کشت و غنیمت ایشان را گرفت و به کسانی که چیستان را بیان‬ ‫کرده بودند‪ ،‬جامهها داد ‪.‬پس خشم او افروخته شد و به خانه پدرش رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬اما همسر سامسون به رفیقش که با او دوست بود‪ ،‬داده شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۵‬‬ ‫‪ ۱‬اما پس از چندی‪ ،‬در ایام درو گندم‪ ،‬سامسون با بزغالهای به دیدن همسرش آمد و گفت« ‪:‬من به اتاق همسرم میروم »‪.‬اما پدرش اجازه‬ ‫نداد که او وارد شود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬پدرش گفت« ‪:‬گمان میکردم که از او سخت بیزار بودهای؛ از این رو او را به رفیق تو دادم ‪.‬آیا خواهر کوچکش از او زیباتر نیست؟‬ ‫تمنا میکنم او را به جای او بگیر»‪.‬‬ ‫درباره ایشان گفت« ‪:‬الن از فلسطینیان بیعیبتر خواهم بود‪ ،‬هرچند که ایشان را رنجانده باشم»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و شمشون‬ ‫ه‬ ‫‪ ۴‬و ش کسم ع‬ ‫شون رفته‪ ،‬سیصد روباه گرفت و مشعلها را برداشت و دمها را به دم تبدیل کرد و مشعلی را در میان دو دم گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون هیزمها را آتش زد‪ ،‬آنها را در کشتزارهای فلسطینیان رها کرد و هم هیزمها و هم کشتزارها را با تاکستانها و زیتونها سوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه فلسطینیان گفتند« ‪:‬چه کسی این کار را کرده است؟ »پاسخ دادند« ‪:‬شمشون‪ ،‬داماد تمنی‪ ،‬زیرا او زن تمنی را گرفته و به رفیق خود‬ ‫داده بود »‪.‬پس فلسطینیان آمدند و او و پدرش را به آتش سوزاندند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و شمشون به ایشان گفت« ‪:‬اگرچه این کار را کردهاید‪ ،‬اما از شما انتقام خواهم گرفت و بعد از آن آرام خواهم گرفت»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و ایشان را از ران و کمر به قتل عظیمی زد ‪.‬و فرود آمده‪ ،‬در قله صخره عیطام ساکن شد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه فلسطینیان برآمده‪ ،‬در یهودا اردو زدند و در رلحی پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و مردان یهودا گفتند« ‪:‬چرا بر ما آمدهاید؟ »ایشان جواب دادند« ‪:‬آمدهایم تا شمشون را ببندیم و چنانکه او با ما کرد‪ ،‬با او بکنیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه سه هزار نفر از یهودا به بالی صخره اتام رفتند و به شمشون گفتند« ‪:‬مگر نمیدانی که فلسطینیان بر ما حکومت میکنند؟ این چه‬ ‫کاری است که با ما کردی؟ »او به ایشان گفت« ‪:‬همانطور که آنها با من کردند‪ ،‬من نیز با آنها کردم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و به او گفتند« ‪:‬ما آمدهایم تا تو را ببندیم و به دست فلسطینیان بسپاریم »‪.‬سامسون به ایشان گفت« ‪:‬برای من قسم بخورید که خودتان بر‬ ‫من حمله نکنید»‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪ ۱۳‬و به او گفتند« ‪:‬نه‪ ،‬بلکه تو را محکم بسته و به دست ایشان خواهیم سپرد‪ ،‬اما مطمئنا تو را نخواهیم کشت »‪.‬پس او را با دو ریسمان نو‬ ‫بستند و از صخره بال آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و چون به رلحی رسید‪ ،‬فلسطینیان بر او فریاد برآوردند و روح خداوند بر او فرود آمد و ریسمانهایی که بر بازوهایش بود‪ ،‬مانند کتانی‬ ‫که به آتش سوخته شود‪ ،‬گردید و بندها از دستانش فرو ریخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و استخوان فک الغی نو یافت و دست خود را دراز کرد و آن را گرفت و با آن هزار مرد را کشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و شمشون گفت« ‪:‬با فک الغ‪ ،‬توده بر توده‪ ،‬با فک الغ هزار مرد را کشتم»‪.‬‬ ‫ک‬ ‫‪ ۱۷‬و چون از سخن گفتن فارغ شد‪ ،‬فک را از دست خود انداخت و آن مکان را را سمتلحی نامید‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و او از تشنگی بسیار سخت رنج میبرد‪ ،‬پس خداوند را خواند و گفت« ‪:‬این نجات عظیم را به دست بندهات سپردی‪ ،‬و اکنون آیا من از‬ ‫تشنگی بمیرم و به دست نامختونان بیفتم؟»‬ ‫‪ ۱۹‬اما خدا گودیای را که در فک بود‪ ،‬شکافت و از آن آب بیرون آمد؛ و چون نوشید‪ ،‬روحش برگشت و زنده شد؛ از این رو آن را عین‬ ‫حقوری نامید که تا به امروز در رلحی است‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و او در ایام فلسطینیان بیست سال بر اسرائیل داوری کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۶‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه شسمشون به غزه رفت و در آنجا فاحشهای دید و نزد او رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و به اهل غ بسزه خبر دادند که شمشون به اینجا آمده است ‪.‬پس او را احاطه کرده‪ ،‬تمام شب در دروازه شهر برایش کمین گذاشتند‪ ،‬و تمام‬ ‫شب خاموش مانده‪ ،‬گفتند« ‪:‬صبح که روز شود‪ ،‬او را خواهیم کشت»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و ش کسم ع‬ ‫شون تا نیمهشب خوابید و نیمهشب برخاست و درهای دروازه شهر و دو تیرک را گرفت و آنها را با پشتبند و همه چیز با خود برد‬ ‫و آنها را بر دوش خود گذاشت و به بالی تپهای که روبروی حبرون است‪ ،‬برد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و بعد از آن واقع شد که او زنی را در وادی سورق که دلیله نام داشت‪ ،‬دوست میداشت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و سروران فلسطینیان نزد او آمده‪ ،‬به او گفتند« ‪:‬او را اغوا کن و ببین که قوت عظیم او در چیست و به چه طریق میتوانیم بر او غالب‬ ‫شویم تا او را ببندیم و ذلیلش سازیم‪ ،‬و هر یک از ما هزار و صد مثقال نقره به تو خواهیم داد»‪.‬‬ ‫‪6‬و دلیله به شمشون گفت« ‪:‬تمنا دارم به من بگویی که قوت عظیم تو در چیست و به چه چیز میتوان تو را بست و رنجاند؟»‬ ‫‪ ۷‬سامسون به او گفت« ‪:‬اگر مرا با هفت شاخه ترد که خشک نشدهاند ببندند‪ ،‬ضعیف و مانند مرد عادی خواهم شد»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه سرداران فلسطینیان هفت شاخه تر و تازه که خشک نشده بودند‪ ،‬نزد او آوردند و او وی را با آنها بست‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و مردانی در کمین او در حجره بودند ‪.‬و او به او گفت« ‪:‬ای شمشون‪ ،‬فلسطینیان بر تو آمدند »‪.‬و شمشون شمشیرها را پاره کرد‪ ،‬چنانکه‬ ‫نخ رکشنده وقتی به آتش برخورد میکند‪ ،‬پاره میشود ‪.‬پس قدرت او شناخته نشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و دلیله به شمشون گفت« ‪:‬اینک مرا مسخره کردی و دروغ گفتی ‪.‬اکنون به من بگو که به چه چیز میتوان تو را بست؟»‬


‫قضات‬

‫‪ ۱۱‬او به او گفت« ‪:‬اگر مرا با ریسمانهای نو که هرگز به کار نرفتهاند ببندند‪ ،‬ضعیف و مانند مرد عادی خواهم شد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس دلیله طنابهای نو گرفت و او را با آنها بست و به او گفت« ‪:‬ای شمشون‪ ،‬فلسطینیان بر تو آمدند »‪.‬و در اتاقک‪ ،‬کسانی در کمین‬ ‫بودند ‪.‬پس او آنها را مانند نخ از بازوهایش پاره کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و دلیله به شمشون گفت« ‪:‬تاکنون مرا مسخره کرده و دروغ گفتهای‪ ،‬پس به من بگو که به چه چیزی میتوان تو را بست؟ »شمشون به‬ ‫او گفت« ‪:‬اگر هفت گیسوی سرم را با تار ببافی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و آن را با میخ محکم کرد و به او گفت« ‪:‬ای شمشون‪ ،‬فلسطینیان بر تو آمدند »‪.‬آنگاه شمشون از خواب بیدار شد و میخ تیر و تار را‬ ‫برداشت و رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و به او گفت« ‪:‬چگونه میتوانی بگویی که تو را دوست دارم‪ ،‬در حالی که دلت با من نیست؟ تو این سه بار مرا مسخره کردی و به من‬ ‫نگفتی که قدرت عظیم تو در چیست؟»‬ ‫‪ ۱۶‬و چون او هر روز او را به سخنان خود اصرار میکرد و اصرار میورزید‪ ،‬چنان که جان او تا سر حد مرگ به تنگ میآمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬که او هر چه در دل داشت برای او بیان کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬تیغ بر سر من نیامده است‪ ،‬زیرا از رحم مادرم برای خدا نذیره بودهام ‪.‬اگر سرم‬ ‫تراشیده شود‪ ،‬قوتم از من میرود و ضعیف و مانند سایر مردان خواهم شد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و چون دلیله دید که هر چه در دلش بود به او گفته است‪ ،‬فرستاد و سروران فلسطینیان را طلبید و گفت« ‪:‬این بار بیایید‪ ،‬زیرا هر چه‬ ‫در دلش بود به من گفته است »‪.‬پس سروران فلسطینیان نزد او آمدند و پول به دست خود آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و او را بر زانوهای خود خوابانید و مردی را طلبید و هفت گیسوی سرش را از او تراشید و به رنج دادن او شروع کرد و قوتش از او‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و او گفت« ‪:‬ای شمشون‪ ،‬فلسطینیان بر تو آمدند »‪.‬و شمشون از خواب بیدار شد و گفت« ‪:‬مثل دفعات قبل بیرون میروم و خود را‬ ‫میلرزانم »‪.‬و ندانست که خداوند از او دور شده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اما فلسطینیان او را گرفته‪ ،‬چشمانش را از کاسه درآوردند و او را به غزه آوردند و با زنجیرهای برنجی بستند و او در زندان مشغول‬ ‫دستاس کردن شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬با این حال‪ ،‬موهای سرش پس از تراشیدن دوباره شروع به بلند شدن کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬آنگاه سروران فلسطینیان گرد هم آمدند تا قربانی بزرگی برای خدای خود‪ ،‬داجون‪ ،‬بگذرانند و شادی کنند‪ ،‬زیرا گفتند ‪:‬خدای ما‪ ،‬دشمن‬ ‫ما‪ ،‬شمشون‪ ،‬را به دست ما تسلیم کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و چون قوم او را دیدند‪ ،‬خدای خود را ستایش کردند‪ ،‬زیرا گفتند ‪:‬خدای ما دشمن ما و ویرانگر سرزمین ما را که بسیاری از ما را‬ ‫کشت‪ ،‬به دست ما تسلیم کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و چون دل ایشان شاد شد‪ ،‬گفتند« ‪:‬شسمشون را بخوانید تا برای ما بازی کند »‪.‬پس شسمشون را از زندان خواستند و او برایشان بازی کرد‬ ‫و او را میان ستونها گذاشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و شسمشون به پسری که دست او را گرفته بود گفت« ‪:‬مرا بگذار تا ستونهایی را که خانه بر آنها ایستاده است لمس کنم و بر آنها تکیه‬ ‫دهم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و خانه از مرد و زن پر بود و همه سروران فلسطینیان در آنجا بودند و قریب به سه هزار مرد و زن بر پشت بام بودند که نظاره گر‬ ‫بازی شمشون بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و شمشون نزد خداوند دعا کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬ای خداوند یهوه‪ ،‬مرا به یاد آور‪ ،‬و ای خدا‪ ،‬فقط همین یک بار مرا تقویت کن‪ ،‬تا انتقام دو‬ ‫چشمم را از فلسطینیان بگیرم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و شسمشون دو ستون وسط را که خانه بر آنها ایستاده بود و بر آنها استوار بود‪ ،‬یکی را با دست راست و دیگری را با دست چپ خود‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و شمشون گفت« ‪:‬بگذار با فلسطینیان بمیرم »‪.‬و با تمام قدرت خود تعظیم کرد و خانه بر سروران و بر همه مردمی که در آن بودند‪،‬‬ ‫فرو ریخت ‪.‬پس کشتگانی که در مرگ خود کشت‪ ،‬بیشتر از کشتگانی بود که در زندگی خود کشته بود‪.‬‬ ‫صرعه و ارشتاول در مقبره پدرش مانوح دفن کردند ‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬آنگاه برادرانش و تمامی خاندان پدرش آمدند و او را برداشته‪ ،‬آوردند و او را بین ع‬ ‫و او بیست سال بر اسرائیل داوری کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۷‬‬ ‫‪ ۱‬و مردی از کوهستان افرایم بود که میخا نام داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و به مادرش گفت« ‪:‬آن هزار و صد مثقال نقره که از تو گرفته شد و دربارهاش نفرین کردی و در گوش من نیز گفتی‪ ،‬اینک نقره نزد‬ ‫من است؛ من آن را گرفتم »‪.‬و مادرش گفت« ‪:‬پسرم‪ ،‬تو از جانب خداوند مبارک باشی»‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪ ۳‬و چون آن هزار و صد مثقال نقره را به مادرش رد کرد‪ ،‬مادرش گفت« ‪:‬من این نقره را از دست خود برای پسرم تماما وقف خداوند‬ ‫کرده بودم تا تمثالی تراشیده و تمثالی ریخته شده بسازم ‪.‬اکنون آن را به تو رد میکنم»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬با این حال‪ ،‬او پول را به مادرش پس داد و مادرش دویست مثقال نقره گرفت و به بانی داد که از آن تمثالی تراشیده و تمثالی ریختهشده‬ ‫ساخت و آنها در خانه میخا بودند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و آن مرد‪ ،‬میخا‪ ،‬خانهای از خدایان داشت و ایفود و ترافیم ساخت و یکی از پسران خود را که کاهن او بود‪ ،‬تقدیس کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬در آن ایام در اسرائیل پادشاهی نبود‪ ،‬بلکه هر کس آنچه را که در نظرش درست بود‪ ،‬انجام میداد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و جوانی از بیتلحم یهودا از خاندان یهودا که از لویان بود‪ ،‬در آنجا ساکن شد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و آن مرد از بیتلحم یهودا از شهر بیرون رفت تا هر جا که جایی بیابد مأوا گزیند ‪.‬و در حین سفر به کوهستان افرایم به خانه میخا رسید‪.‬‬ ‫‪ ۹‬میخا به او گفت« ‪:‬از کجا آمدهای؟ »او گفت« ‪:‬من لوی هستم‪ ،‬از بیتلحم یهودا‪ ،‬و میروم تا هر جا که جایی بیابم‪ ،‬ساکن شوم»‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۱۰‬میخا به او گفت« ‪:‬با من ساکن شو و برای من پدر و کاهن باش‪ ،‬و من به تو سالی ده مثقال نقره‪ ،‬یک دست لباس و آذوقه میدهم »‪.‬پس‬ ‫آن لوی داخل شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و آن لوی راضی شد که با آن مرد زندگی کند‪ ،‬و آن جوان برایش مانند یکی از پسرانش بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و میخا آن لوی را تقدیس کرد و آن جوان کاهن او شد و در خانه میخا میبود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬میکاه گفت« ‪:‬الن میدانم که خداوند به من احسان خواهد کرد‪ ،‬چون کاهن لوی دارم»‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۸‬‬ ‫‪ ۱‬در آن ایام در اسرائیل پادشاهی نبود‪ ،‬و در آن روزها قبیله دان در جستجوی میراثی برای سکونت خود بودند‪ ،‬زیرا تا آن روز تمام‬ ‫میراث آنها در میان قبایل اسرائیل به آنها نرسیده بود‪.‬‬ ‫ص کر سعه و از ا س کشتاؤل‪ ،‬فرستادند تا زمین را جاسوسی و تفتیش کنند‪ ،‬و به ایشان‬ ‫‪ ۲‬و بنیدان از خاندان خود‪ ،‬پنج مرد شجاع از حدود خود‪ ،‬از ع‬ ‫گفتند« ‪:‬بروید و زمین را تفتیش کنید »‪.‬و ایشان چون به کوهستان افرایم‪ ،‬به خانه میخا رسیدند‪ ،‬در آنجا منزل گرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬چون به خانه میخا رسیدند‪ ،‬صدای آن جوان لوی را شناختند و به آنجا برگشتند و از او پرسیدند« ‪:‬چه کسی تو را به اینجا آورده است و‬ ‫در اینجا چه میکنی و چه داری؟»‬ ‫‪ ۴‬و به ایشان گفت« ‪:‬میکاه با من چنین و چنان رفتار میکند و مرا اجیر کرده است‪ ،‬و من کاهن او هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬به او گفتند« ‪:‬از خدا مشورت بخواه تا بدانیم آیا راهی که در پیش میگیریم‪ ،‬خیر خواهد بود یا نه»‪.‬‬ ‫‪6‬کاهن به ایشان گفت« ‪:‬به سامت بروید‪ ،‬زیرا راهی که میروید‪ ،‬پیش روی خداوند است»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس آن پنج مرد رفتند و به لیش رسیدند و مردمی را که در آنجا بودند دیدند که چگونه بیخیال‪ ،‬مانند صیدونیان‪ ،‬آرام و مطمئن زندگی‬ ‫میکردند؛ و هیچ حاکمی در آن سرزمین نبود که بتواند آنها را در هیچ کاری رسوا کند؛ و آنها از صیدونیان دور بودند و با هیچکس کاری‬ ‫نداشتند‪.‬‬ ‫ک‬ ‫س‬ ‫صرعه و اشتاؤل آمدند‪ ،‬و برادرانشان بدیشان گفتند« ‪:‬چه میگویید؟»‬ ‫‪ ۸‬و نزد برادران خود به ع‬ ‫‪ ۹‬و گفتند« ‪:‬برخیز تا به ایشان حمله کنیم‪ ،‬زیرا زمین را دیدهایم و اینک بسیار خوب است ‪.‬و آیا شما هنوز هستید؟ در رفتن و داخل شدن و‬ ‫تصرف زمین سستی نکنید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬چون بروید‪ ،‬به قومی امن و سرزمینی وسیع خواهید رسید‪ ،‬زیرا خدا آن را به دست شما داده است‪ ،‬مکانی که از هر چه در زمین‬ ‫است‪ ،‬چیزی کم نیست‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و ششصد مر رد مسلزح به آلت جنگ از آنجا از قبیله دان‪ ،‬از صرعه و از اشتاول روانه شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و ایشان برآمده‪ ،‬در قریت یعاریم در یهودا اردو زدند ‪.‬از این رو آن مکان را که تا به امروز محنهدان مینامند‪ ،‬اینک در پشت قریت‬ ‫یعاریم است‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و از آنجا به کوهستان افرایم گذشتند و به خانه میخا رسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه آن پنج مرد که برای جاسوسی به سرزمین لیش رفته بودند‪ ،‬به برادران خود گفتند« ‪:‬آیا میدانید که در این خانهها ایفود و ترافیم و‬ ‫تمثال تراشیده و تمثال ریختهشده وجود دارد؟ »پس اکنون بیندیشید که چه باید بکنید‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و ایشان به آن سو رو گردانیدند و به خان هه آن جوان لوی‪ ،‬یعنی به خان هه میخا‪ ،‬آمده‪ ،‬به او سام کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و آن ششصد مرد که از بنیدان بودند‪ ،‬با اسلحه جنگ تعیین شده‪ ،‬نزد دهنه دروازه ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و آن پنج مرد که برای جاسوسی زمین رفته بودند‪ ،‬برآمده‪ ،‬به آنجا داخل شدند و تمثال تراشیده و ایفود و ترافیم و تمثال ریختهشده را‬ ‫گرفتند‪ ،‬و کاهن با آن ششصد مرد که با آلت جنگ آراسته شده بودند‪ ،‬در مدخل دروازه ایستاده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و ایشان به خانه میخا رفته‪ ،‬تمثال تراشیده‪ ،‬ایفود و ترافیم و تمثال ریختهشده را آوردند ‪.‬کاهن به ایشان گفت« ‪:‬چه میکنید؟»‬ ‫‪ ۱۹‬ایشان به او گفتند« ‪:‬ساکت باش‪ ،‬دستت را بر دهانت بگذار و با ما بیا و برای ما پدر و کاهن باش ‪.‬آیا برای تو بهتر است که کاهن خانه‬ ‫یک نفر باشی یا کاهن یک قبیله و خاندان در اسرائیل؟»‬ ‫‪ ۲۰‬و دل کاهن شاد شد‪ ،‬و ایفود و ترافیم و تمثال تراشیده را برداشته‪ ،‬در میان قوم رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬پس برگشتند و رفتند و کودکان و گاوها و کالسکه را پیش روی خود گذاشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و چون از خانه میخا دور شدند‪ ،‬مردانی که در خانههای نزدیک خانه میخا بودند‪ ،‬جمع شدند و بنیدان را تعقیب کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و بنیدان را فریاد زدند ‪.‬و ایشان روی خود را برگردانده‪ ،‬به میخا گفتند« ‪:‬تو را چه شده که با چنین گروهی آمدهای؟»‬ ‫‪ ۲۴‬او گفت« ‪:‬شما خدایان مرا که ساخته بودم و کاهن را برداشته‪ ،‬رفتهاید ‪.‬دیگر چه دارم؟ و این چیست که به من میگویید ‪:‬تو را چه شده‬ ‫است؟»‬ ‫‪ ۲۵‬بنیدان به او گفتند« ‪:‬صدای تو در میان ما شنیده نشود‪ ،‬مبادا افراد خشمگین بر تو حمله کنند و تو و خانوادهات جان خود را از دست‬ ‫بدهید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و بنیدان راه خود را پیش گرفتند‪ ،‬و چون میخا دید که از او قویترند‪ ،‬برگشته‪ ،‬به خانه خود برگشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و ایشان چیزهایی را که میخا ساخته بود و کاهنی را که داشت‪ ،‬برداشته‪ ،‬به لیش‪ ،‬بر قومی که آرام و مطمئن بودند‪ ،‬آمدند ‪.‬و ایشان را‬ ‫به دم شمشیر کشتند و شهر را به آتش سوزاندند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و هیچ نجاتدهندهای نبود‪ ،‬زیرا از صیدون دور بود و ایشان را با کسی کاری نبود؛ و آن در درهای بود که نزد بیترحوب است ‪.‬پس‬ ‫شهری ساختند و در آن ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و نام شهر را به نام پدرشان دان که برای اسرائیل زاده شده بود‪ ،‬دان نامیدند‪ ،‬هرچند نام آن شهر در ابتدا لیش بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و بنیدان تمثال تراشیده را نصب کردند و یوناتان پسر جرشوم پسر منسی و پسرانش تا روز اسارت آن سرزمین‪ ،‬کاهنان سبط دان‬ ‫بودند‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۳۱‬و تمثال تراشیده میخا را که ساخته بود‪ ،‬در تمام مدتی که خانه خدا در شیلوه بود‪ ،‬برای خود نصب کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۹‬‬ ‫‪ ۱‬و واقع شد در آن ایام که پادشاهی در اسرائیل نبود‪ ،‬شخصی لوی در کنار کوهستان افرایم ساکن بود که کنیزی از بیتلحم یهودا برای‬ ‫خود گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و کنیزش بر او زنا کرد و از نزد او به خانه پدرش در بیتلحم یهودا رفت و چهار ماه تمام در آنجا ماند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و شوهرش برخاسته‪ ،‬از عقب او رفت تا با او سخنان نیکو بگوید و او را بازگرداند‪ ،‬و غامش و دو الغ همراهش بود ‪.‬پس او را به‬ ‫خانه پدرش آورد ‪.‬چون پدر دختر او را دید‪ ،‬از ماقاتش شاد شد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و پدر زنش‪ ،‬یعنی پدر کنیز‪ ،‬او را نگاه داشت و سه روز نزد وی ماند ‪.‬پس ایشان خوردند و نوشیدند و در آنجا بسر بردند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و واقع شد که روز چهارم‪ ،‬چون صبح زود برخاستند‪ ،‬او برخاست تا برود‪ ،‬اما پدر کنیز به داماد خود گفت« ‪:‬دل خود را به لقمهای نان‬ ‫آرام کن و بعد از آن برو»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس ایشان نشستند و هر دو با هم خوردند و نوشیدند‪ ،‬زیرا پدر دختر به آن مرد گفته بود« ‪:‬راضی باش و تمام شب را بمان و دلت شاد‬ ‫باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون آن مرد برخاست تا برود‪ ،‬پدرزنش او را الحاح کرد ‪.‬پس دوباره در آنجا ماند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و روز پنجم‪ ،‬صبح زود برخاست تا برود‪ ،‬اما پدر دختر گفت« ‪:‬دلت را آرام کن »‪.‬و تا عصر ماندند و هر دو را خوردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و چون آن مرد برخاست تا برود‪ ،‬او و کنیزش و غامش‪ ،‬پدرزنش‪ ،‬پدر کنیز‪ ،‬به او گفتند« ‪:‬اینک روز نزدیک به غروب است‪ ،‬تمنا‬ ‫میکنم تمام شب را بمانی ‪.‬اینک روز رو به پایان است‪ ،‬اینجا بمان تا دلت شاد باشد و فردا صبح زود راه بیفت تا به خانهات بروی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما آن مرد نخواست آن شب را بماند‪ ،‬بلکه برخاسته‪ ،‬روانه شد و به یبوس که اورشلیم باشد‪ ،‬رسید و دو الغ پالن شده با او بود و‬ ‫کنیزش نیز همراهش بود‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪ ۱۱‬و چون نزد یبوس رسیدند‪ ،‬روز تقریبا به پایان رسیده بود و غام به آقای خود گفت« ‪:‬بیا تا به این شهر یبوسیان برویم و در آن شب را‬ ‫بسر بریم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و آقایش به او گفت« ‪:‬ما به اینجا‪ ،‬به شهر غریبی که از بنیاسرائیل نباشد‪ ،‬باز نخواهیم گشت‪ ،‬بلکه به رجبعسه خواهیم گذشت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و به غام خود گفت« ‪:‬بیا تا به یکی از این مکانها‪ ،‬در رجبعسه یا در را سمه‪ ،‬نزدیک شویم و شب را در آنجا بمانیم»‪.‬‬ ‫آن بنیامین است رسیدند‪ ،‬آفتاب بر ایشان غروب کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس ایشان گذشته‪ ،‬برفتند و چون به رجبعسه که از ر‬ ‫‪ ۱۵‬پس ایشان به آنجا برگشتند تا به رجبعسه داخل شده‪ ،‬شب را در آنجا بگذرانند ‪.‬و چون داخل شد‪ ،‬در کوچهای از شهر نشست‪ ،‬زیرا کسی‬ ‫نبود که ایشان را به خانه خود ببرد و در آنجا اقامت کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و اینک‪ ،‬مردی پیر‪ ،‬که از کوهستان افرایم بود‪ ،‬شامگاهان از کار خود از مزرعه میآمد و در رجبعسه ماوا گزید‪ ،‬اما مردمان آن مکان‬ ‫بنیامینی بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و چون چشمان خود را بلند کرد‪ ،‬مسافری را در کوچه شهر دید ‪.‬و پیرمرد گفت« ‪:‬کجا میروی و از کجا میآیی؟»‬ ‫‪ ۱۸‬و به او گفت« ‪:‬ما از بیتلحم یهودا به سوی کنار کوهستان افرایم میرویم؛ من از آنجا هستم؛ و من به بیتلحم یهودا رفتم‪ ،‬اما اکنون به‬ ‫خانه خداوند میروم و کسی نیست که مرا به خانهاش بپذیرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬با این حال‪ ،‬کاه و علوفه برای الغهای ما هست‪ ،‬و نان و شراب نیز برای من و کنیزت و غامی که با غامانت است‪ ،‬موجود است و‬ ‫هیچ چیز کم نیست‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پیرمرد گفت« ‪:‬سام بر تو باد‪ ،‬اما هر چه داری به عهده من باشد‪ ،‬فقط در کوچه و خیابان منزل مکن»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬پس او را به خانه خود برد و به الغها علوفه داد ‪.‬آنها پاهای خود را شستند و خوردند و نوشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و چون ایشان دل خود را شاد میکردند‪ ،‬ناگاه مردان شهر‪ ،‬یعنی پسران بلیعال‪ ،‬خانه را احاطه کردند و در زدند و به صاحبخانه‪ ،‬یعنی‬ ‫پیرمرد‪ ،‬خطاب کرده‪ ،‬گفتند« ‪:‬مردی را که به خانهات آمده است‪ ،‬بیرون بیاور تا او را بشناسیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬آنگاه مرد صاحبخانه نزد ایشان بیرون آمد و به ایشان گفت« ‪:‬نه‪ ،‬برادران من‪ ،‬نه‪ ،‬التماس میکنم که چنین بدی نکنید‪ ،‬چون این مرد به‬ ‫خانه من آمده است‪ ،‬این کار زشت را نکنید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬اینک دختر من‪ ،‬دوشیزه‪ ،‬و کنیزش اینجا هستند؛ اکنون ایشان را بیرون میآورم و ایشان را فروتن سازید و آنچه در نظر شما نیک است‬ ‫با ایشان بکنید‪ ،‬اما با این مرد چنین کار زشتی مکنید‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اما آن مردان نخواستند به او گوش دهند‪ ،‬پس آن مرد کنیز خود را گرفته‪ ،‬نزد ایشان آورد؛ و ایشان او را شناختند و تمام شب تا صبح با‬ ‫او بدرفتاری کردند؛ و چون روز شد‪ ،‬او را رها کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬آنگاه آن زن در سپیده دم آمد و تا روشن شدن هوا‪ ،‬به در خانه آن مرد که صاحبش در آن بود‪ ،‬افتاد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬بامدادان‪ ،‬آقایش برخاست و درهای خانه را باز کرد و بیرون رفت تا به راه خود برود ‪.‬ناگاه دید که کنیزش‪ ،‬زن‪ ،‬دم در خانه افتاده و‬ ‫دستانش بر آستانه است‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و به او گفت« ‪:‬برخیز تا برویم »‪.‬اما هیچکس جواب نداد ‪.‬آنگاه آن مرد او را بر الغی سوار کرد و برخاست و به جای خود رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و چون به خانه خود رسید‪ ،‬کاردی برداشت و کنیز خود را گرفته‪ ،‬او را با استخوانهایش به دوازده قطعه تقسیم کرد و او را به تمامی‬ ‫حدود اسرائیل فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و چنین شد که هر که آن را دید‪ ،‬گفت« ‪:‬از روزی که بنیاسرائیل از زمین مصر بیرون آمدند تا امروز چنین عملی واقع نشده و دیده‬ ‫نشده است ‪.‬در آن تأمل کنید و پند گیرید و نظر خود را بگویید»‪.‬‬


‫قضات‬

‫فصل ‪۲۰‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه تمامی بنیاسرائیل بیرون رفتند و جماعت مانند یک نفر‪ ،‬از دان تا بئرشبع‪ ،‬با اهل زمین جلعاد‪ ،‬نزد خداوند در مصفه جمع شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و رئیس تمامی قوم‪ ،‬یعنی رئیس تمام اسباط اسرائیل‪ ،‬در جماعت قوم خدا حاضر شدند‪ ،‬یعنی چهارصد هزار پیاده شمشیرزن‪.‬‬ ‫‪( ۳‬و بنیبنیامین شنیدند که بنیاسرائیل به مصفه رفتهاند )‪.‬آنگاه بنیاسرائیل گفتند« ‪:‬به ما بگویید که این شرارت چگونه بوده است؟»‬ ‫‪ ۴‬و آن لوی‪ ،‬شوهر زن مقتول‪ ،‬در جواب گفت« ‪:‬من با کنیز خود به جبعه که از آن بنیامین است‪ ،‬آمدیم تا شب را بگذرانیم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و مردان رجبعسه بر من برخاستند و خانه را در شب بر من محاصره کردند و قصد کشتن مرا داشتند و کنیز مرا نیز به قتل رساندند تا‬ ‫بمیرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و کنیز خود را گرفته‪ ،‬او را قطعه قطعه کردم و او را در تمامی سرزمین میراث اسرائیل فرستادم‪ ،‬زیرا ایشان در اسرائیل مرتکب‬ ‫قباحت و هرزگی شدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اینک‪ ،‬جمیع شما بنیاسرائیل هستید؛ در اینجا نصیحت و پند خود را بیان کنید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و تمامی قوم چون مرد واحد برخاسته‪ ،‬گفتند« ‪:‬هیچیک از ما به خیمه خود نخواهیم رفت و هیچیک از ما به خانه خود داخل نخواهیم‬ ‫شد»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما اکنون کاری که با رجبعسه خواهیم کرد این است ‪:‬به قید قرعه به آن حمله خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و ما از میان تمام قبایل اسرائیل‪ ،‬ده نفر از صد نفر‪ ،‬و صد نفر از هزار نفر‪ ،‬و هزار نفر از ده هزار نفر را خواهیم گرفت تا برای قوم‬ ‫آذوقه بیاورند‪ ،‬تا وقتی که به رجبعسه بنیامین رسیدند‪ ،‬مطابق تمام حماقتی که در اسرائیل مرتکب شدهاند‪ ،‬عمل کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پس تمامی مردان اسرائیل بر شهر جمع شدند و چون مرد واحدی متحد گشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و اسباط اسرائیل کسانی را به تمامی سبط بنیامین فرستاده‪ ،‬گفتند« ‪:‬این چه شرارتی است که در میان شما واقع شده است؟»‬ ‫‪ ۱۳‬پس اکنون آن مردان‪ ،‬یعنی بنیبلیعال را که در رجبعسه هستند‪ ،‬به ما تحویل دهید تا آنها را بکشیم و بدی را از اسرائیل دور کنیم ‪.‬اما‬ ‫بنیبنیامین نخواستند به سخنان برادران خود‪ ،‬بنیاسرائیل‪ ،‬گوش دهند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما بنیبنیامین از شهرها به رجبعسه جمع شدند تا برای جنگ با بنیاسرائیل بیرون روند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و در آن زمان از بنیبنیامین بیست و شش هزار مرد شمشیرزن از شهرها شمرده شدند‪ ،‬سوای ساکنان رجبعسه که هفتصد مرد برگزیده‬ ‫شمرده شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬از میان تمام این قوم‪ ،‬هفتصد نفر چپ دست برگزیده بودند که هر یک از آنها میتوانستند با فاخن‪ ،‬مویی را نشانه بگیرند و خطا نکنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و مردان اسرائیل‪ ،‬سوای بنیامین‪ ،‬چهارصد هزار مرد شمشیرزن بودند که جمیع اینها مردان جنگی بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و بنیاسرائیل برخاستند و به خانه خدا رفتند و از خدا مشورت خواسته‪ ،‬گفتند« ‪:‬کدام یک از ما اول به جنگ بنیبنیامین برویم؟ »خداوند‬ ‫فرمود« ‪:‬یهودا اول برود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و بنیاسرائیل بامدادان برخاسته‪ ،‬در برابر رجبعسه اردو زدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و مردان اسرائیل برای جنگ با بنیامین بیرون رفتند‪ ،‬و مردان اسرائیل برای جنگ با ایشان در رجبعسه صفآرایی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و بنیبنیامین از رجبعسه بیرون آمدند و در آن روز بیست و دو هزار نفر از بنیاسرائیل را بر زمین هاک کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و قوم‪ ،‬یعنی مردان اسرائیل‪ ،‬خود را تقویت کردند و دوباره در جایی که روز اول صفآرایی کرده بودند‪ ،‬برای جنگ صفآرایی کردند‪.‬‬ ‫‪( ۲۳‬و بنیاسرائیل رفته‪ ،‬تا شام به حضور خداوند گریه کردند و از خداوند مشورت خواسته‪ ،‬گفتند« ‪:‬آیا دوباره بروم و با برادرم بنیبنیامین‬ ‫جنگ کنم؟ »خداوند فرمود« ‪:‬به مقابله او بروید)»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و بنیاسرائیل روز دوم به مقابله بنیبنیامین آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و بنیامینیان روز دوم از جبعه به مقابله ایشان بیرون آمدند و دوباره هجده هزار نفر از بنیاسرائیل را که همگی شمشیرزن بودند‪ ،‬بر‬ ‫زمین هاک کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬آنگاه تمامی بنیاسرائیل‪ ،‬یعنی تمامی قوم‪ ،‬به خانه خدا رفتند و گریه کردند و در آنجا به حضور خداوند نشستند‪ ،‬و آن روز را تا شام‬ ‫روزه داشتند و قربانیهای سوختنی و قربانیهای سامتی به حضور خداوند تقدیم کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و بنیاسرائیل از خداوند مشورت خواستند‪( ،‬زیرا صندوق عهد خدا در آن روزها در آنجا بود‪،‬‬ ‫‪ ۲۸‬و فینحاس‪ ،‬پسر العازار‪ ،‬پسر هارون‪ ،‬در آن روزها پیش آن ایستاده بود و گفت« ‪:‬آیا بار دیگر به جنگ برادرانم بنیبنیامین بروم یا باز‬ ‫ایستم؟ »خداوند گفت« ‪:‬برو‪ ،‬زیرا فردا ایشان را به دست تو تسلیم خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و اسرائیل در اطراف رجبعسه کمین کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و بنیاسرائیل در روز سوم به مقابله بنیبنیامین رفتند و مانند دفعات پیش در برابر رجبعسه صفآرایی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و بنیبنیامین به مقابله با قوم بیرون رفتند و از شهر دور شدند و شروع به زدن قوم کردند و مانند دفعات قبل‪ ،‬در راههایی که یکی از‬ ‫آنها به خانه خدا و دیگری به جبعه در صحرا میرفت‪ ،‬در حدود سی نفر از اسرائیل را کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬بنیبنیامین گفتند« ‪:‬ایشان مانند دفع هه اول از حضور ما شکست خوردند »‪.‬اما بنیاسرائیل گفتند« ‪:‬بگریزیم و ایشان را از شهر به‬ ‫شاهراهها بکشیم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و تمامی مردان اسرائیل از جای خود برخاسته‪ ،‬در بعل تامار صفآرایی کردند‪ ،‬و کمینکنندگان اسرائیل از جای خود‪ ،‬یعنی از‬ ‫چمنزارهای رجبعسه‪ ،‬بیرون آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و ده هزار مرد برگزیده از تمامی اسرائیل علیه رجبعسه آمدند و جنگ سخت بود‪ ،‬اما نمیدانستند که با بر ایشان نزدیک شده است‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و خداوند بنیامین را به حضور اسرائیل شکست داد و بنیاسرائیل در آن روز بیست و پنج هزار و صد نفر از بنیامینیان را هاک کردند‬ ‫که جمیع ایشان شمشیرزن بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬پس بنیبنیامین دیدند که مغلوب شدهاند‪ ،‬زیرا مردان اسرائیل به بنیامینیان جا دادند‪ ،‬زیرا به کمینکنندگانی که در کنار رجبعسه گماشته‬ ‫بودند‪ ،‬اعتماد داشتند‪.‬‬


‫قضات‬

‫‪ ۳۷‬و کمینکنندگان تعجیل کرده‪ ،‬به رجبعسه هجوم آوردند و کمینکنندگان خود را به آنجا رساندند و تمام شهر را به دم شمشیر زدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و عامتی در میان مردان اسرائیل و کمینکنندگان قرار داده شده بود که شعلهای عظیم و دودآلود از شهر بلند کنند‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و چون مردان اسرائیل در جنگ عقبنشینی کردند‪ ،‬بنیامینیان شروع به زدن و کشتن قریب سی نفر از مردان اسرائیل کردند‪ ،‬زیرا‬ ‫گفتند« ‪:‬یقینا ل ایشان مانند جنگ اول‪ ،‬در حضور ما مغلوب شدهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬اما هنگامی که شعله با ستونی از دود از شهر بلند شد‪ ،‬بنیامینیان به پشت سر خود نگاه کردند و دیدند که شعلههای شهر به آسمان بال‬ ‫میرود‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و چون مردان اسرائیل برگشتند‪ ،‬مردان بنیامین متحیر شدند‪ ،‬زیرا دیدند که با بر ایشان نازل شده است‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬پس از حضور مردان اسرائیل به راه بیابان پشت کردند‪ ،‬اما جنگ ایشان را درگرفت و کسانی را که از شهرها بیرون آمدند‪ ،‬در میان‬ ‫ایشان هاک ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬بدین ترتیب‪ ،‬بنیبنیامین را محاصره کردند و آنها را تعقیب نمودند و به راحتی در مقابل رجبعسه به سمت طلوع آفتاب‪ ،‬پایمال نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬و هجده هزار نفر از بنیامین کشته شدند که جمیع اینها مردان جنگی بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬پس ایشان برگشته‪ ،‬به سوی بیابان به صخره رمون گریختند و از راهها پنج هزار نفر از ایشان را جمع کردند و ایشان را تا جدعوم‬ ‫سخت تعقیب نموده‪ ،‬دو هزار نفر از ایشان را کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۴۶‬پس تمام کسانی که در آن روز از بنیامین کشته شدند‪ ،‬بیست و پنج هزار مرد شمشیرزن بودند که جملگی مردانی شجاع بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴۷‬اما ششصد نفر برگشتند و به بیابان به صخره رمون فرار کردند و چهار ماه در صخره رمون ماندند‪.‬‬ ‫‪ ۴۸‬و مردان اسرائیل بر بنیبنیامین برگشته‪ ،‬ایشان را به دم شمشیر کشتند‪ ،‬و مردان هر شهر و بهایم و هر که را که به دست آوردند‪ ،‬و تمام‬ ‫شهرهایی را که به آنها رسیدند‪ ،‬به آتش کشیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۱‬‬ ‫‪ ۱‬و مردان اسرائیل در مصفه قسم خورده‪ ،‬گفته بودند« ‪:‬هیچ یک از ما دختر خود را به بنیامین به زنی نخواهد داد»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و قوم به خانه خدا آمدند و تا شامگاه در حضور خدا ماندند و آواز خود را بلند کرده‪ ،‬زارزار گریستند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و گفتند« ‪:‬ای یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬چرا این در اسرائیل واقع شده است که امروز یک قبیله از اسرائیل کم شده است؟»‬ ‫‪ ۴‬و بامدادان‪ ،‬قوم صبح زود برخاستند و در آنجا مذبحی ساختند و قربانیهای سوختنی و قربانیهای سامتی تقدیم کردند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و بنیاسرائیل گفتند« ‪:‬کیست از تمامی قبایل اسرائیل که با جماعت نزد خداوند نیامده باشد؟ »زیرا درباره کسی که نزد خداوند به مصفه‬ ‫نیاید‪ ،‬سوگندی سخت خورده‪ ،‬گفته بودند که او البته کشته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و بنیاسرائیل از کرده خود به خاطر برادرشان بنیامین پشیمان شده‪ ،‬گفتند« ‪:‬امروز یک قبیله از اسرائیل منقطع شده است»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬برای بازماندگانشان چه کنیم که برایشان زن بگیریم‪ ،‬زیرا به خداوند سوگند یاد کردهایم که از دختران خود به ایشان زن ندهیم؟‬ ‫‪ ۸‬و گفتند« ‪:‬کیست از اسباط اسرائیل که نزد خداوند به مصفه نیامده باشد؟ »و اینک‪ ،‬هیچکس از یابیش جلعاد به اردوگاه و به جماعت‬ ‫نیامد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬زیرا قوم شمرده شده بودند و اینک از ساکنان یابیش جلعاد کسی در آنجا نبود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و جماعت دوازده هزار مرد از شجاعترین مردان را به آنجا فرستادند و ایشان را امر فرموده‪ ،‬گفتند« ‪:‬بروید و ساکنان یابیش جلعاد را‬ ‫با زنان و کودکان به دم شمشیر بکشید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و کاری که باید بکنید این است که هر مرد و هر زنی را که با مرد خوابیده است‪ ،‬کامال نابود کنید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و در میان ساکنان یابیش جلعاد چهارصد دختر باکره یافتند که با هیچ مردی نخوابیده و با هیچ مرد دیگری نخوابیده بودند ‪.‬پس ایشان را‬ ‫به اردوگاه در شیلوه‪ ،‬که در سرزمین کنعان است‪ ،‬آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و تمامی جماعت کسانی را فرستادند تا با بنیبنیامین که در صخره رمون بودند‪ ،‬سخن گویند و ایشان را به صلح دعوت کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و در آن زمان بنیامینیان برگشتند و زنانی را که از زنان یابیش جلعاد زنده نگه داشته بودند‪ ،‬به ایشان دادند‪ ،‬اما ایشان را کفایت‬ ‫نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و قوم به خاطر بنیامین پشیمان شدند‪ ،‬زیرا خداوند در میان قبایل اسرائیل شکاف ایجاد کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه مشایخ جماعت گفتند« ‪:‬برای زنان باقیمانده چه کنیم‪ ،‬زیرا زنان از بنیامین نابود شدهاند؟»‬ ‫‪ ۱۷‬و گفتند« ‪:‬باید برای بازماندگان بنیامین میراثی باشد تا طایفهای از اسرائیل نابود نشود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬اما ما نمیتوانیم از دختران خود به ایشان زن بدهیم‪ ،‬زیرا بنیاسرائیل قسم خورده‪ ،‬گفتهاند« ‪:‬ملعون باد کسی که به بنیامین زن بدهد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬گفتند« ‪:‬اینک‪ ،‬هر ساله در شیلوه‪ ،‬در مکانی که در سمت شمال بیتئیل‪ ،‬در سمت شرق بزرگراهی که از بیتئیل به شکیم میرود‪ ،‬و در‬ ‫جنوب لبونه است‪ ،‬عیدی برای خداوند برگزار میشود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس بنیبنیامین را امر کرده‪ ،‬گفتند« ‪:‬بروید و در تاکستانها کمین کنید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و بنگرید‪ ،‬و اینک اگر دختران شیلوه برای رقصیدن بیرون آیند‪ ،‬پس شما از تاکستانها بیرون آیید‪ ،‬و هر کدام از شما همسران خود را‬ ‫از دختران شیلوه گرفته‪ ،‬به سرزمین بنیامین بروید‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و چون پدران یا برادرانشان نزد ما آیند و شکایت کنند‪ ،‬به ایشان خواهیم گفت ‪:‬به خاطر ما با ایشان مهربان باشید‪ ،‬زیرا ما در جنگ‬ ‫برای هر مرد‪ ،‬همسری نگه نداشتیم‪ ،‬زیرا شما در این زمان به ایشان ندادید‪ ،‬پس گناهکار خواهید بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس بنیبنیامین چنین کردند و از رقصندگان‪ ،‬زنان را به تعداد خود گرفتند و آنها را به اسارت گرفتند ‪.‬پس رفته‪ ،‬به میراث خود بازگشتند‬ ‫و شهرها را تعمیر کرده‪ ،‬در آنها ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و در آن زمان بنیاسرائیل از آنجا کوچ کردند‪ ،‬هر کس به قبیله و خانواده خود‪ ،‬و از آنجا هر کس به میراث خود بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬در آن ایام در اسرائیل پادشاهی نبود‪ ،‬و هر کس آنچه در نظرش درست مینمود‪ ،‬انجام میداد‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Book of Judges by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu