Skip to main content

Persian - The Book of Job the Perfect and Upright Man

Page 1

‫کتاب ایوب‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬در سرزمین عوص مردی بود به نام ایوب؛ و آن مرد کامل و درستکار بود‪ ،‬و خداترس و از بدی دوری میجست‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و برای او هفت پسر و سه دختر زاده شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اموال او نیز هفت هزار گوسفند و سه هزار شتر و پانصد جفت گاو و پانصد الغ ماده و خاندانی بسیار بزرگ بود‪ ،‬به طوری که این‬ ‫مرد از هم هه مردان مشرق زمین بزرگتر بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و پسرانش میرفتند و هر کدام در خانههای خود مهمانی میگرفتند‪ ،‬و فرستاده‪ ،‬سه خواهر خود را دعوت میکردند تا با آنها بخورند و‬ ‫بنوشند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون روزهای ضیافت ایشان سپری میشد‪ ،‬ایوب فرستاده‪ ،‬ایشان را تقدیس میکرد و بامدادان برخاسته‪ ،‬قربانیهای سوختنی به شماره‬ ‫همه ایشان میگذرانید‪ ،‬زیرا ایوب میگفت« ‪:‬شاید پسران من گناه کرده باشند و خدا را در دل خود کفر گفته باشند »‪.‬ایوب پیوسته چنین‬ ‫میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬روزی بود که پسران خدا آمدند تا در حضور خداوند حاضر شوند و شیطان نیز در میان ایشان آمد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خداوند به شیطان گفت« ‪:‬از کجا میآیی؟ »شیطان در جواب خداوند گفت« ‪:‬از گشت و گذار در زمین و گشت و گذار در آن»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و خداوند به شیطان گفت« ‪:‬آیا بنده من ایوب را ملحظه کردی که در زمین کسی مانند او نیست‪ ،‬مردی کامل و درستکار‪ ،‬خداترس و از‬ ‫بدی دوریجو؟»‬ ‫‪ ۹‬آنگاه شیطان در جواب خداوند گفت« ‪:‬آیا ایوب مجانا از خدا میترسد؟‬ ‫‪ ۱۰‬آیا تو گرداگرد او و خانهاش و هر چه دارد از هر طرف حصار نکشیدهای؟ آیا تو کارهای دستهایش را برکت ندادهای و اموالش در‬ ‫زمین افزوده نشده است؟‬ ‫‪ ۱۱‬اما اکنون دست خود را دراز کن و تمام دارایی او را لمس کن‪ ،‬و او رو در رو تو را لعنت خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و خداوند به شیطان گفت« ‪:‬اینک هر چه دارد در دست توست؛ لیکن دست خود را بر خودش دراز مکن »‪.‬پس شیطان از حضور‬ ‫خداوند بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و روزی پسران و دخترانش در خانه برادر بزرگتر خود میخوردند و شراب مینوشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و رسولی نزد ایوب آمده‪ ،‬گفت« ‪:‬گاوها شخم میزدند و الغها در کنار آنها میچریدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و سابیان بر ایشان حمله کرده‪ ،‬ایشان را بردند؛ و بندگان را به دم شمشیر کشتند؛ و من به تنهایی رهایی یافتم تا تو را خبر دهم‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬هنوز سخن او تمام نشده بود که دیگری آمد و گفت« ‪:‬آتش خدا از آسمان فرو ریخت و گوسفندان و خدمتکاران را سوزاند و آنها را‬ ‫هلک کرد و من به تنهایی رهایی یافتم تا تو را خبر دهم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬هنوز سخن او تمام نشده بود که دیگری آمد و گفت« ‪:‬کلدانیان سه دسته شدند و بر شتران حمله کردند و آنها را ربودند و خدمتکاران را‬ ‫به دم شمشیر کشتند و من به تنهایی رهایی یافتم تا تو را خبر دهم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬هنوز سخن او تمام نشده بود که دیگری آمد و گفت« ‪:‬پسران و دخترانت در خانه برادر بزرگ خود میخوردند و شراب مینوشیدند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬که ناگاه باد شدیدی از بیابان وزید و چهار گوشه خانه را زد و بر جوانان افتاد و مردند و من به تنهایی رهایی یافتم تا تو را خبر دهم‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه ایوب برخاست‪ ،‬جامه خود را درید و سر خود را تراشید و به زمین افتاد و سجده کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و گفت« ‪:‬برهنه از رحم مادرم بیرون آمدم و برهنه به آنجا باز خواهم گشت ‪.‬خداوند داد و خداوند گرفت ‪.‬نام خداوند متبارک باد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬در تمام این مدت‪ ،‬ایوب گناه نکرد و به خدا نسبت بیخردانه نداد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬روزی دیگر فرا رسید که پسران خدا آمدند تا در حضور خداوند حاضر شوند‪ ،‬و شیطان نیز در میان ایشان آمد تا در حضور خداوند‬ ‫حاضر شود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و خداوند به شیطان گفت« ‪:‬از کجا آمدهای؟ »و شیطان در جواب خداوند گفت« ‪:‬از گشت و گذار در زمین و گشت و گذار در آن»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و خداوند به شیطان گفت« ‪:‬آیا بنده من ایوب را ملحظه کردی که در زمین کسی مانند او نیست‪ ،‬مردی کامل و درستکار‪ ،‬خداترس و از‬ ‫بدی اجتناب میکند؟ و با این حال‪ ،‬او هنوز به کمال خود پایبند است‪ ،‬اگرچه مرا بر آن داشتی که بیجهت او را نابود کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و شیطان در جواب خداوند گفت« ‪:‬پوست به پوست‪ ،‬بلکه هر چه انسان دارد برای جان خود خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اما اکنون دست خود را دراز کن و استخوان و گوشت او را لمس کن‪ ،‬و او رو در رو تو را لعنت خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و خداوند به شیطان گفت« ‪:‬اینک او در دست توست؛ اما جان او را نجات ده»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس شیطان از حضور خداوند بیرون رفت و ایوب را از کف پا تا فرق سرش به دد مملهای دردناک مبتل کرد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و سفالی برای خود گرفت تا خود را با آن بخراشد و در میان خاکستر نشست‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه همسرش به او گفت« ‪:‬آیا هنوز هم پاکدامنی خود را حفظ میکنی؟ خدا را لعنت کن و بمیر»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما او به او گفت« ‪:‬تو مانند یکی از زنان نادان سخن میگویی ‪.‬آیا از دست خدا خوبی خواهیم یافت و بدی نخواهیم دید؟ »در همه این‬ ‫موارد‪ ،‬ایوب با لبهای خود گناه نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬چون سه دوست ایوب از تمام این بل که بر او نازل شده بود‪ ،‬باخبر شدند‪ ،‬هر یک از جای خود آمدند ‪:‬الیفاز تیمانی‪ ،‬بلدد شوحی و‬ ‫سوفر نعماتی‪ ،‬زیرا ایشان با هم قرار گذاشته بودند که برای سوگواری و تسلی دادن او بیایند‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۱۲‬و چون چشمان خود را از دور بلند کردند و او را نشناختند‪ ،‬آواز خود را بلند کرده‪ ،‬گریستند و هر یک جامه خود را دریدند و خاک به‬ ‫سوی آسمان بر سر خود پاشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬پس هفت روز و هفت شب نزد او بر زمین نشستند و هیچکس با او سخنی نگفت‪ ،‬زیرا دیدند که غم او بسیار عظیم است‪.‬‬ ‫فصل ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬پس از این‪ ،‬ایوب دهان خود را گشود و روز خود را نفرین کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و ایوب سخن گفت و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۳‬روزی که در آن زاده شدم‪ ،‬و شبی که گفته شد« ‪:‬مردی در رحم قرار گرفت »هلک شود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آن روز‪ ،‬تاریکی باشد؛ خدا از بال بر آن نظر نیفکند‪ ،‬و نور بر آن نتابد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬بگذارید تاریکی و سایه مرگ آن را لکهدار کند؛ بگذارید ابری بر آن سایه افکند؛ بگذارید سیاهی روز آن را بترساند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آن شب را تاریکی فرا گیرد‪ ،‬و به روزهای سال نپیوندد‪ ،‬و به شماره ماهها داخل نشود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اینک‪ ،‬آن شب‪ ،‬شبی خلوت باشد و هیچ صدای شادی در آن به گوش نرسد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬بگذار کسانی که روز را نفرین میکنند‪ ،‬آن را نفرین کنند‪ ،‬کسانی که آمادهاند تا سوگواری خود را برپا کنند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ستارگان شفقش تاریک باشند؛ به دنبال نور بگردد و نباشد؛ و سپیده دم را نبیند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬زیرا که درهای رحم مادرم را نبست‪ ،‬و غم را از چشمانم نپوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬چرا از رحم مادر نمردم؟ و چرا وقتی از شکم مادر بیرون آمدم‪ ،‬جان نسپردم؟‬ ‫‪ ۱۲‬چرا زانوهایم مانع من شدند‪ ،‬یا چرا سینههایم را مکیدم؟‬ ‫‪ ۱۳‬زیرا اکنون آرام و قرار داشتم‪ ،‬میخوابیدم؛ آنگاه آرام میگرفتم‪،‬‬ ‫‪ ۱۴‬با پادشاهان و مشاوران زمین که برای خود ویرانهها ساختند؛‬ ‫‪ ۱۵‬یا با سرورانی که طل داشتند و خانههای خود را از نقره پر کرده بودند‪،‬‬ ‫‪ ۱۶‬یا همچون نوزادی نابه هنگام و پنهان نبودم‪ ،‬همچون نوزادانی که هرگز روشنایی را ندیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬در آنجا شریران از آزار و اذیت باز میمانند و خستگان در آنجا آرام میگیرند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬در آنجا زندانیان با هم آرمیدهاند و صدای ستمگر را نمیشنوند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬کوچک و بزرگ در آنجا یکسانند‪ ،‬و غلم از آقایش آزاد است‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬از این رو‪ ،‬روشنایی به کسی که در رنج است و حیات به کسی که تلخدل است‪ ،‬داده میشود؟‬ ‫‪ ۲۱‬که آرزوی مرگ دارند‪ ،‬اما نمیآید؛ و برای آن بیشتر از گنجهای پنهان‪ ،‬کاوش میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬که چون گور را بیابند‪ ،‬بینهایت شادمان و مسرور میشوند؟‬ ‫‪ ۲۳‬چرا به کسی که راهش پنهان است و خدا دورش حصار کشیده است‪ ،‬نور داده میشود؟‬ ‫‪ ۲۴‬زیرا نالههای من پیش از خوراکم میآید‪ ،‬و غرشهایم مانند آبها ریخته میشود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬زیرا چیزی که از آن بسیار میترسیدم بر من واقع شد‪ ،‬و آنچه از آن بیم داشتم بر من رسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬من در امنیت نبودم‪ ،‬و استراحت نداشتم‪ ،‬و آرام هم نبودم؛ اما بل از راه رسید‪.‬‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه الیفاز تیمانی در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬اگر بخواهیم با تو سخن بگوییم‪ ،‬آیا تو رنجیده خاطر خواهی شد؟ اما کیست که بتواند از سخن گفتن خودداری کند؟‬ ‫‪ ۳‬اینک بسیاری را تعلیم دادهای و دستهای ضعیف را تقویت دادهای‪.‬‬ ‫‪ ۴‬سخنان تو کسی را که در حال افتادن بود‪ ،‬استوار ساخت و زانوهای لرزان را تقویت دادی‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اما اکنون بر تو رسیده و تو بیحال شدهای؛ تو را لمس کرده و پریشان گشتهای‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آیا این ترس تو‪ ،‬اعتماد تو‪ ،‬امید تو و درستی راههای تو نیست؟‬ ‫‪ ۷‬به یاد آر‪ ،‬چه کسی بیگناه هلک شده است؟ یا عادلن کجا هلک گشتهاند؟‬ ‫‪ ۸‬چنانکه من دیدهام‪ ،‬آنان که شرارت را شخم میزنند و بدی میکارند‪ ،‬همان را درو میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬از نفخه خدا هلک میشوند‪ ،‬و از نفخه بینی او هلک میگردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬غرش شیر و صدای شیر درنده و دندانهای شیرهای جوان شکسته شده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬شیر پیر از کمبود شکار هلک میشود‪ ،‬و بچههای شیر تنومند پراکنده میگردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما مطلبی مخفیانه به من رسید و گوش من اندکی از آن را دریافت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬در افکار ناشی از رؤیاهای شب‪ ،‬هنگامی که خواب سنگین بر مردم غالب میشود‪،‬‬ ‫‪ ۱۴‬ترس و لرز مرا فرا گرفت‪ ،‬به طوری که تمام استخوانهایم را به لرزه درآورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه روحی از برابرم گذشت‪ ،‬و موی بر بدنم راست شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنجا ایستاد‪ ،‬اما من نمیتوانستم شکل آن را تشخیص دهم ‪.‬تصویری پیش چشمانم بود‪ ،‬سکوت بود و صدایی شنیدم که میگفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۷‬آیا انسان فانی از خدا عادلتر خواهد بود؟ آیا انسان از خالق خود پاکتر خواهد بود؟‬ ‫‪ ۱۸‬اینک‪ ،‬او به بندگان خود اعتماد نداشت و فرشتگان خود را به حماقت متهم ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس چقدر کمتر به ساکنان خانههای گگلی که بنیادشان در خاک است و بید آنها را میکوبد؟‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۲۰‬از صبح تا شام هلک میشوند‪ ،‬و تا ابد هلک میگردند‪ ،‬بیآنکه کسی از آنها آگاه باشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آیا جلل و شکوهی که در ایشان است از بین نمیرود؟ آیا بدون حکمت نمیمیرند؟‬ ‫فصل ‪۵‬‬ ‫‪ ۱‬اکنون بخوان‪ ،‬آیا کسی هست که تو را اجابت کند؟ و به کدام یک از مقدسین روی خواهی آورد؟‬ ‫‪ ۲‬زیرا خشم‪ ،‬نادان را میکشد و حسادت‪ ،‬ابله را‪.‬‬ ‫‪ ۳‬من ریشه گرفتن نادانان را دیدهام‪ ،‬اما ناگهان مسکن آنها را نفرین کردهام‪.‬‬ ‫‪ ۴‬فرزندانش از امنیت دورند و در دروازه لگدمال میشوند و کسی نیست که آنها را رهایی دهد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬که گرسنگان محصولشان را میخورند و حتی از میان خارها بیرون میآورند‪ ،‬و راهزن اموالشان را میبلعد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اگرچه مصیبت از غبار در نمیآید‪ ،‬و مشقت از زمین نمیروید؛‬ ‫‪ ۷‬اما انسان برای رنج زاده میشود‪ ،‬چنانکه شرارهها به بال پرتاب میشوند‪.‬‬ ‫‪8‬نزد خدا میجستم و کار خود را به خدا میسپردم‪.‬‬ ‫‪ ۹‬که کارهای عظیم و بیکران میکند؛ شگفتیهای بیحد و حصر‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬که باران بر زمین میفرستد و آب بر کشتزارها جاری میسازد‪،‬‬ ‫‪ ۱۱‬تا فروتنان را سرافراز سازد‪ ،‬تا ماتمزدگان به امنیت سرافراز شوند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬او نقشههای حیلهگران را نقش بر آب میکند‪ ،‬تا دستهایشان نتواند کار خود را به انجام رساند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬حکیمان را به حیله خودشان گرفتار میکند‪ ،‬و مشورت کجروان را به سزای اعمالشان میرساند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنها در روز با تاریکی روبرو میشوند‪ ،‬و در ظهر مانند شب کورمال کورمال راه میروند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اما او فقیران را از شمشیر‪ ،‬از دهان ایشان و از دست زورمندان نجات میدهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس فقیر امید دارد‪ ،‬و گناه دهانش را میبندد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اینک‪ ،‬خوشا به حال کسی که خدا او را تأدیب میکند؛ پس تو تأدیب قادر مطلق را خوار مشمار‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬زیرا او زخمی میکند و میبندد؛ او زخمی میکند و دستانش شفا میدهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬او تو را در شش بل رهایی خواهد داد‪ ،‬و در هفت بل هیچ بدی به تو نخواهد رسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬در قحطی تو را از مرگ رهایی خواهد داد‪ ،‬و در جنگ از دم شمشیر‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬از تازیانه زبان پنهان خواهی ماند‪ ،‬و از هلکت چون آید‪ ،‬نخواهی ترسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬بر ویرانی و قحطی خواهی خندید‪ ،‬و از جانوران زمین نخواهی ترسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا تو با سنگهای صحرا همپیمان خواهی بود و حیوانات صحرا با تو در صلح خواهند بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و خواهی دانست که خیمه تو در سلمتی خواهد بود‪ ،‬و به مسکن خود توجه خواهی کرد و گناه نخواهی نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و خواهی دانست که نسل تو کثیر خواهد بود‪ ،‬و اولد تو مانند علف زمین‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬تو در پیری به گور خواهی رفت‪ ،‬مانند خوشه گندمی که در فصل خود میرسد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬اینک این را تفتیش کردهایم و چنین است؛ پس تو آن را بشنو و برای خیر خود بدان‪.‬‬ ‫فصل ‪۶‬‬ ‫‪ ۱‬اما ایوب در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬کاش غم و اندوه من به درستی سنجیده میشد‪ ،‬و مصیبت من با هم در ترازو گذاشته میشد!‬ ‫‪ ۳‬زیرا اکنون از ریگ دریا سنگینتر است‪ ،‬از این رو سخنان من فرو بلعیده میشود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬زیرا تیرهای قادر مطلق در درون من است‪ ،‬زهری که روح مرا مینوشاند ‪.‬ترسهای خدا در برابر من صفآرایی کردهاند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آیا الغ وحشی وقتی علف دارد عرعر میکند‪ ،‬یا گاو را بر علوفه خود فرود میآورد؟‬ ‫‪ ۶‬آیا چیزی که بیمزه است‪ ،‬میتواند بدون نمک خورده شود‪ ،‬یا آیا سفیده تخممرغ مزهای دارد؟‬ ‫‪ ۷‬چیزهایی که جانم از لمس آنها ابا داشت‪ ،‬همچون خوراک غمانگیز من هستند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬کاش که به خواستهام میرسیدم و خدا آنچه را که آرزویش را دارم به من عطا میکرد!‬ ‫‪ ۹‬حتی اگر خدا را خوش آید که مرا هلک کند‪ ،‬و دست خود را دراز کرده‪ ،‬مرا قطع نماید!‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه آیا هنوز تسلی خواهم یافت؟ آری‪ ،‬خود را از غم سخت خواهم ساخت ‪.‬مبادا او رحم کند‪ ،‬زیرا من سخنان آن قدوس را پنهان‬ ‫نکردهام‪.‬‬ ‫قوت من چیست که امیدوار باشم و غایت من چیست که عمر خود را دراز کنم؟‬ ‫‪ ۱۱‬و‬ ‫قوت سنگ است یا گوشت من از برنج؟‬ ‫قوت من و‬ ‫‪ ۱۲‬آیا و‬ ‫‪ ۱۳‬آیا اعانت من در من نیست‪ ،‬و حکمت از من رانده شده است؟‬ ‫‪ ۱۴‬کسی که رنج میکشد‪ ،‬باید از دوستش به او رحم شود‪ ،‬اما او ترس از قادر مطلق را ترک میکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬برادرانم همچون نهر فریب دادند‪ ،‬و همچون نهرهای آب‪ ،‬در گذرند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬که از یخ سیاهفام شدهاند و برف در آنها پنهان است‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬وقتی گرم میشوند‪ ،‬از بین میروند؛ وقتی هوا گرم میشود‪ ،‬از جای خود کنده میشوند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬راههایشان منحرف شده‪ ،‬به نیستی رفته‪ ،‬هلک میشوند‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۱۹‬لشکریان تیما چشم دوخته بودند‪ ،‬و لشکرهای سبا در انتظارشان بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬ایشان از امید خود شرمنده شدند؛ به آنجا آمدند و شرمنده شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬زیرا اکنون شما هیچ هستید؛ شما سقوط مرا میبینید و میترسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آیا گفتم چیزی برای من بیاورید یا از دارایی خود به عنوان انعام به من بدهید؟‬ ‫‪ ۲۳‬یا مرا از دست دشمن رهایی ده‪ ،‬یا مرا از دست زورمندان رهایی ده؟‬ ‫‪ ۲۴‬مرا تعلیم دهید‪ ،‬و من سکوت خواهم کرد؛ و مرا بفهمید که در کجا اشتباه کردهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬سخنان درست چقدر زورگو هستند‪ ،‬اما بحث شما چه چیزی را سرزنش میکند؟‬ ‫‪ ۲۶‬آیا گمان میکنید که سخنان و سخنان شخص درمانده را که مانند باد است‪ ،‬سرزنش میکنید؟‬ ‫‪ ۲۷‬آری‪ ،‬شما یتیمان را نابود میکنید و برای دوست خود چاه میکمنید‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬پس اکنون آسوده خاطر باشید و به من بنگرید‪ ،‬زیرا اگر دروغ بگویم‪ ،‬برای شما آشکار است‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬التماس میکنم که برگردی‪ ،‬مبادا گناه باشد؛ بلکه برگردی‪ ،‬زیرا عدالت من در آن است‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬آیا در زبان من بیانصافی هست و آیا ذائقهام نمیتواند چیزهای کج را تشخیص دهد؟‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫‪ ۱‬آیا برای انسان بر روی زمین زمانی مقرر نیست؟ آیا روزهای او نیز مانند روزهای مزدور نیست؟‬ ‫‪ ۲‬چنانکه غلمی سایه را مشتاقانه آرزو میکند‪ ،‬و مزدوری که در پی پاداش کار خود است‪،‬‬ ‫‪ ۳‬پس مرا به ماههای بطالت گرفتار کردهاند‪ ،‬و شبهای طاقتفرسا برای من مقدر شده است‪.‬‬ ‫‪ ۴‬چون میخوابم‪ ،‬میگویم« ‪:‬کی برخیزم؟ »و شب سپری شده باشد‪ ،‬و تا سپیده دم‪ ،‬از این سو به آن سو غلت میزنم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬تنم پوشیده از کرم و کلوخهای غبار است؛ پوستم ترک خورده و مکروه گشته است‪.‬‬ ‫‪ ۶‬روزهایم از ماکوی بافندگی تیزروترند و بیامید سپری میشوند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬ای به یاد آر که زندگی من باد است‪ ،‬و چشمانم دیگر نیکویی را نخواهد دید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬چشم کسی که مرا دیده است‪ ،‬دیگر مرا نخواهد دید ‪.‬چشمان تو بر من است و من نیستم‪.‬‬ ‫‪ ۹‬چنانکه ابر پراکنده شده‪ ،‬ناپدید میشود‪ ،‬همچنین آنکه به گور فرو میرود‪ ،‬دیگر بر نخواهد آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬او دیگر به خانهاش باز نخواهد گشت‪ ،‬و دیگر مکانش او را نخواهد شناخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬بنابراین‪ ،‬دهانم را باز نخواهم داشت؛ در اندوه روحم سخن خواهم گفت و از تلخی جانم شکایت خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آیا من دریا یا نهنگ هستم که بر من نگهبانی گماشتهای؟‬ ‫‪ ۱۳‬وقتی میگویم« ‪:‬تختخوابم مرا تسلی خواهد داد‪ ،‬و بسترم شکایت مرا تسکین خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه مرا با خوابها میترسانی‪ ،‬و با رؤیاها مرا هراسان میسازی‪،‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنقدر که جانم خفه شدن را ترجیح میدهد و مرگ را بر زندگی ترجیح میدهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬از آن بیزارم؛ نمیخواهم همیشه زنده بمانم‪ ،‬مرا به حال خود بگذارید‪ ،‬زیرا روزهایم بیهوده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬انسان چیست که او را بزرگ بداری و دل خود را به او بسپاری؟‬ ‫‪ ۱۸‬و اینکه هر بامداد به دیدارش بروی و هر لحظه او را بیازمایی؟‬ ‫‪ ۱۹‬تا به کی از من دور نمیشوی و مرا تنها نمیگذاری تا آب دهانم را فرو برم؟‬ ‫‪ ۲۰‬من گناه کردهام؛ ای نگهبان آدمیان‪ ،‬با تو چه کنم؟ چرا مرا مای هه رنج خود قرار دادهای‪ ،‬به طوری که باری بر دوش خود شدهام؟‬ ‫‪ ۲۱‬و چرا گناه مرا نمیبخشی و گناهم را نمیبخشی؟ زیرا اکنون در خاک خواهم خفت و بامدادان مرا خواهی جست و نخواهم بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۸‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه گبلدم گد شوحی در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬تا به کی این چیزها را خواهی گفت و سخنان دهانت مثل باد شدید خواهد بود؟‬ ‫‪ ۳‬آیا خدا داوری را منحرف میکند‪ ،‬یا قادر مطلق انصاف را منحرف میسازد؟‬ ‫‪ ۴‬اگر فرزندانت به او گناه ورزیدهاند‪ ،‬و او ایشان را به سبب تقصیرشان طرد کرده است‪،‬‬ ‫‪ ۵‬اگر میخواستی به موقع به خدا مراجعه کنی و از قادر مطلق التماس و تضرع نمایی‪،‬‬ ‫‪ ۶‬اگر پاک و درستکار میبودی‪ ،‬بیشک اکنون برای تو بیدار میشد و مسکن پارسایی تو را آباد میساخت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اگرچه ابتدای تو کوچک بود‪ ،‬اما عاقبت تو بسیار رفیع خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زیرا از گذشتگان بپرس‪ ،‬ای کاش‪ ،‬و خود را برای تحقیق پدرانشان آماده کن‪.‬‬ ‫‪ ۹‬زیرا ما دیروزی هستیم و هیچ نمیدانیم‪ ،‬زیرا روزهای ما بر زمین سایهای بیش نیست‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آیا تو را تعلیم نخواهند داد و به تو نخواهند گفت و سخنان از دل خود بیرون نخواهند آورد؟‬ ‫‪ ۱۱‬آیا نی میتواند بدون گگل و لی رشد کند و آیا پرچم میتواند بدون آب رشد کند؟‬ ‫‪ ۱۲‬هنگامی که هنوز سبز است و بریده نشده‪ ،‬پیش از هر گیاه دیگری خشک میشود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬همچنین است راههای هم هه کسانی که خدا را فراموش میکنند‪ ،‬و امید ریاکار بر باد خواهد رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬که امیدشان منقطع خواهد شد‪ ،‬و اعتمادشان خانه عنکبوت خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬او به خانهاش تکیه خواهد داد‪ ،‬اما نخواهد ایستاد؛ او به آن متمسک خواهد شد‪ ،‬اما نخواهد ایستاد‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۱۶‬او پیش آفتاب سبز است‪ ،‬و شاخهاش در باغش شکوفا میشود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬ریشههایش به دور توده پیچیده شده‪ ،‬و جای سنگها را میبیند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬اگر او را از جایش هلک کند‪ ،‬آنگاه او را انکار کرده‪ ،‬میگوید« ‪:‬تو را ندیدهام»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اینک‪ ،‬این شادی راه اوست‪ ،‬و دیگران از زمین خواهند رویید‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬اینک خدا مرد کامل را رد نمیکند و به بدکاران کمک نمیکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬تا دهانت را از خنده پر کند‪ ،‬و لبهایت را از شادی‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنان که از تو نفرت دارند‪ ،‬به شرمساری ملبس خواهند شد‪ ،‬و مسکن شریران نابود خواهد گردید‪.‬‬ ‫فصل ‪۹‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه ایوب پاسخ داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬میدانم که چنین است‪ ،‬اما چگونه میتوان گفت که انسان نزد خدا عادل است؟‬ ‫‪ ۳‬اگر بخواهد با او بحث کند‪ ،‬نمیتواند از هزار نفر یکی را به او جواب دهد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬او خردمند و نیرومند است ‪.‬کیست که با او مخالفت کرده و پیروز شده باشد؟‬ ‫‪ ۵‬که کوهها را جابجا میکند و نمیدانند‪ ،‬که در خشم خود آنها را واژگون میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬که زمین را از جایش میجنباند‪ ،‬و ستونهایش متزلزل میشود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬که به خورشید فرمان میدهد و طلوع نمیکند و ستارگان را مهر و موم میکند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬که به تنهایی آسمانها را میگستراند و بر امواج دریا گام برمیدارد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬که آرکتوروس‪ ،‬اوریون‪ ،‬و پلیادس و تالرهای جنوب را میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬که کارهای عظیم و بیحد و حصر انجام میدهد‪ ،‬و عجایب بیحد و حصر میکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اینک‪ ،‬او از کنار من میگذرد و من او را نمیبینم ‪.‬او همچنین عبور میکند‪ ،‬اما من او را احساس نمیکنم‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اینک او [چیزی را ]میبرد‪ ،‬کیست که بتواند مانع او شود؟ کیست که به او بگوید« ‪:‬چه میکنی؟»‬ ‫‪ ۱۳‬اگر خدا خشم خود را فرو ننشاند‪ ،‬یاران متکبر در برابرش سر تعظیم فرود میآورند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس چقدر کمتر به او پاسخ دهم و سخنان خود را برای بحث با او برگزینم؟‬ ‫‪ ۱۵‬که اگرچه عادل بودم‪ ،‬اما به او جواب نمیدادم‪ ،‬بلکه نزد داور خود تضرع میکردم‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اگر او را میخواندم و او مرا اجابت میکرد‪ ،‬باور نمیکردم که به صدای من گوش داده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا مرا به تندباد میشکند و بیسبب زخمهای مرا میافزاید‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬او نمیگذارد نفس بکشم‪ ،‬بلکه مرا به تلخی میافکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اگر از قدرت سخن گویم‪ ،‬اینک او قوی است‪ ،‬و اگر از داوری باشد‪ ،‬کیست که برای من وقتی تعیین کند تا استدلل کنم؟‬ ‫‪ ۲۰‬اگر خود را تبرئه کنم‪ ،‬دهانم مرا محکوم خواهد کرد ‪.‬اگر بگویم که کامل هستم‪ ،‬مرا گمراه خواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اگرچه کامل بودم‪ ،‬اما جان خود را نمیشناختم و از جان خود بیزار بودم‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬این یک چیز است‪ ،‬از این رو گفتم که او کاملن و شریران را نابود میکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬اگر بل ناگهان بکشد‪ ،‬به محاکمه بیگناهان خواهد خندید‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬زمین به دست شریران داده شده است‪ ،‬و او روی داوران آن را میپوشاند؛ اگر نه‪ ،‬او کجاست و کیست؟‬ ‫تیر پست تیزروترند ‪:‬میگریزند‪ ،‬و هیچ خیری نمیبینند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اکنون روزهای من از گ‬ ‫‪ ۲۶‬آنها مانند کشتیهای تیزرو‪ ،‬و مانند عقابی که به سوی شکار میشتابد‪ ،‬در حال گذرند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬اگر بگویم‪ ،‬شکایت خود را فراموش خواهم کرد‪ ،‬سنگینی خود را کنار خواهم گذاشت و خود را تسلی خواهم داد‪:‬‬ ‫‪ ۲۸‬از همه غمهایم میترسم‪ ،‬میدانم که مرا بیگناه نخواهی شمرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬اگر من شرور هستم‪ ،‬پس چرا بیهوده زحمت میکشم؟‬ ‫‪ ۳۰‬اگر خود را با آب برف بشویم و دستهایم را هرگز به این پاکی نسپارم؛‬ ‫‪ ۳۱‬اما مرا در چاه فرو خواهی برد‪ ،‬و جامههایم از من بیزار خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬زیرا او مثل من انسان نیست که به او پاسخ دهم و با هم به محاکمه بیاییم‪.‬‬ ‫روزمرهای نیست که بر هر دوی ما دست دراز کند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و در میان ما هیچ‬ ‫و‬ ‫‪ ۳۴‬باشد که عصایش را از من دور کند‪ ،‬و ترسش مرا نترساند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬آنگاه سخن میگفتم و از او نمیترسیدم؛ اما در مورد من چنین نیست‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪ ۱‬جان من از زندگیام خسته شده است؛ شکایتم را به خودم واگذار میکنم؛ با تلخی جانم سخن خواهم گفت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬به خدا میگویم ‪:‬مرا محکوم نکن؛ به من نشان بده که چرا با من بحث میکنی‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آیا برای تو نیکوست که ظلم کنی‪ ،‬عمل دست خود را ناچیز شماری‪ ،‬و به مشورت شریران نظر مثبت داشته باشی؟‬ ‫‪ ۴‬آیا چشمان تو از بشر است‪ ،‬یا مانند انسان میبیند؟‬ ‫‪ ۵‬آیا روزهای تو مانند روزهای انسان است؟ آیا سالهای تو مانند روزهای انسان است؟‬ ‫‪ ۶‬که از گناه من تجسس میکنی و گناهانم را جستجو میکنی؟‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۷‬تو میدانی که من شریر نیستم و کسی نیست که بتواند از دست تو رهایی بخشد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬دستهای تو مرا آفریده و از هر طرف مرا شکل داده است‪ ،‬اما تو مرا نابود میکنی‪.‬‬ ‫‪ ۹‬به یاد آر‪ ،‬ای التماس میکنم‪ ،‬که مرا چون گگل آفریدی‪ ،‬و آیا مرا به خاک باز خواهی گرداند؟‬ ‫‪ ۱۰‬آیا مرا مثل شیر نریختی و مانند پنیر منجمد نکردی؟‬ ‫‪ ۱۱‬مرا به پوست و گوشت پوشاندی و با استخوان و رگ و پی مرا احاطه کردی‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬تو به من حیات و لطف عطا فرمودی‪ ،‬و دیدار تو روح مرا حفظ کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و این چیزها را در دل خود پنهان کردی ‪.‬میدانم که اینها در خاطر توست‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اگر گناه کنم‪ ،‬مرا نشانه میگذاری‪ ،‬و مرا از گناهم تبرئه نخواهی کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اگر شریر باشم‪ ،‬وای بر من‪ ،‬و اگر عادل باشم‪ ،‬سر خود را بلند نخواهم کرد ‪.‬من پر از پریشانی هستم؛ پس تو مصیبت مرا ببین‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬زیرا که افزون میشود ‪.‬تو مرا همچون شیری درنده شکار میکنی‪ ،‬و باز خود را بر من شگفتآور مینمایی‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬تو شهادتهای خود را علیه من تجدید میکنی و خشم خود را بر من میافزایید؛ دگرگونیها و جنگ علیه من است‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬پس چرا مرا از رحم بیرون آوردی؟ کاش جان میدادم و چشمی مرا نمیدید!‬ ‫‪ ۱۹‬چنان میبودم که گویی نبودهام؛ از رحم مادر به گور برده میشدم‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آیا روزهای من اندک نیست؟ پس مرا رها کن و بگذار کمی آسایش یابم‪،‬‬ ‫‪ ۲۱‬پیش از آنکه بروم‪ ،‬جایی که از آن برنخواهم گشت‪ ،‬یعنی به سرزمین تاریکی و سایه مرگ؛‬ ‫‪ ۲۲‬سرزمینی تاریک‪ ،‬همچون خو گد تاریکی؛ و سایهی مرگ‪ ،‬بینظم‪ ،‬و جایی که نور همچون تاریکی است‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۱‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه صوفم گر نمعماتی در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬آیا نباید به سخنان بسیار پاسخ داد و آیا نباید به شخص پرگو عادل شمرده شود؟‬ ‫‪ ۳‬آیا دروغهای تو باید مردم را ساکت کند؟ و چون مسخره کنی‪ ،‬کسی تو را شرمنده نخواهد ساخت؟‬ ‫‪ ۴‬زیرا گفتهای« ‪:‬تعلیم من پاک است‪ ،‬و من در نظر تو بیگناهم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اما کاش خدا سخن میگفت و لبهایش را بر تو میگشود؛‬ ‫‪ ۶‬و اینکه او اسرار حکمت را به تو بیاموزد‪ ،‬که دو چندان از آنچه هست بهتر است !پس بدان که خدا کمتر از آنچه گناهت سزاوار آن‬ ‫است‪ ،‬از تو مجازات میکند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آیا میتوانی با جستجو‪ ،‬خدا را بیابی؟ آیا میتوانی قادر مطلق را به کمال بشناسی؟‬ ‫‪ ۸‬به بلندی آسمان است‪ ،‬تو چه میتوانی کرد؟ از جهنم عمیقتر است‪ ،‬تو چه میتوانی دانست؟‬ ‫‪ ۹‬طول آن از زمین بلندتر و از دریا پهنتر است‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اگر او [مردم را ]قطع کند و [مردم را ]ببندد‪ ،‬یا [مردم را ]گرد هم آورد‪ ،‬پس کیست که بتواند مانع او شود؟‬ ‫‪ ۱۱‬زیرا او مردان باطل را میشناسد و شرارت را نیز میبیند‪ ،‬پس آیا در آن تأمل نخواهد کرد؟‬ ‫‪ ۱۲‬زیرا انسان خودپسند حکیم مینماید‪ ،‬هرچند انسان مانند کره الغ وحشی زاده شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اگر دل خود را آماده سازی و دستهای خود را به سوی او دراز کنی‪،‬‬ ‫‪ ۱۴‬اگر گناه در دست توست‪ ،‬آن را دور کن‪ ،‬و مگذار بدی در خیمههای تو ساکن شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬زیرا آنگاه روی خود را بیعیب و نقص خواهی افراشت؛ و استوار خواهی بود و نخواهی ترسید‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬زیرا که مشقت خود را فراموش خواهی کرد‪ ،‬و آن را چون آب که میگذرد به یاد خواهی آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و عمر تو از ظهر روشنتر خواهد بود؛ خواهی درخشید‪ ،‬مانند صبح خواهی بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و تو ایمن خواهی بود زیرا امیدی هست؛ آری‪ ،‬گرداگرد خود را خواهی کاوید و در امنیت خواهی آرمید‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و تو خواهی خوابید و هیچکس تو را نخواهد ترساند‪ ،‬بلکه بسیاری تو را به دام خواهند انداخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬اما چشمان شریران تار خواهد شد و رهایی نخواهند یافت‪ ،‬و امید ایشان مثل جان دادن خواهد بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫‪ ۱‬و ایوب در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬بیشک شما قوم هستید‪ ،‬و حکمت با شما خواهد مرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما من به اندازه شما فهم دارم و از شما کمتر نیستم ‪.‬آری‪ ،‬کیست که چنین چیزهایی را نداند؟‬ ‫‪ ۴‬من مانند کسی هستم که همسایهاش او را مسخره میکند‪ ،‬کسی که خدا را میخواند و او او را اجابت میکند؛ مرد عادل و درستکار مورد‬ ‫تمسخر قرار میگیرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬کسی که پای خود را در معرض لغزش قرار میدهد‪ ،‬مانند چراغی است که در نظر کسی که آسوده خاطر است‪ ،‬حقیر شمرده میشود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬خیمههای دزدان آباد است‪ ،‬و آنان که خدا را به خشم میآورند‪ ،‬در امانند؛ آنان که خدا به دستشان روزی فراوان میدهد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما اکنون از حیوانات بپرس و آنها به تو خواهند آموخت‪ ،‬و از پرندگان هوا‪ ،‬و آنها به تو خواهند گفت‪:‬‬ ‫‪ ۸‬یا با زمین سخن بگو‪ ،‬و تو را تعلیم خواهد داد‪ ،‬و ماهیان دریا برای تو بیان خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬کیست که از هم هه این چیزها نداند که دست خداوند آنها را به جا آورده است؟‬ ‫‪ ۱۰‬که جان هر موجود زنده و نمفمس جمیع بشر در دست اوست‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۱۱‬آیا گوش سخنان را نمیآزماید و دهان طعم خوراک او را نمیچشد؟‬ ‫‪ ۱۲‬حکمت نزد پیران است‪ ،‬و فهم نزد طول ایام‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬حکمت و قدرت نزد اوست‪ ،‬و مشورت و فهم نزد اوست‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اینک او ویران میکند و دیگر نمیتوان آن را بنا کرد؛ او انسان را میبندد و دیگر نمیتوان آن را گشود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اینک او آبها را باز میدارد و خشک میشوند ‪.‬و آنها را رها میکند و زمین را واژگون میکنند‪.‬‬ ‫آن اوست‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬قدرت و حکمت نزد اوست ‪.‬فریبخورده و فریبدهنده از گ‬ ‫‪ ۱۷‬مشاوران را فاسد میراند و داوران را احمق میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬بند پادشاهان را میگشاید و کمربندی بر کمر ایشان میبندد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬او بزرگان را غارتشده میبرد و قدرتمندان را سرنگون میکند‪.‬‬ ‫فهم پیران را از ایشان میگیرد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬‬ ‫سخن مؤمنان را میرباید‪ ،‬و گ‬ ‫گ‬ ‫‪ ۲۱‬او تحقیر را بر سروران میریزد‪ ،‬و قدرت قدرتمندان را تضعیف میکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬او چیزهای عمیق را از تاریکی کشف میکند‪ ،‬و سایه مرگ را به روشنایی میآورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬او قومها را زیاد میکند و آنها را نابود میسازد؛ او قومها را وسعت میدهد و دوباره آنها را محدود میکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬دل بزرگان قوم زمین را میرباید و ایشان را در بیابانی که هیچ راهی نیست‪ ،‬آواره میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬در تاریکی و بدون نور کورمال راه میروند‪ ،‬و او ایشان را مانند مستان تلوتلو میدهد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۳‬‬ ‫‪ ۱‬اینک چشم من همه اینها را دیده‪ ،‬گوش من آنها را شنیده و فهمیده است‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنچه شما میدانید‪ ،‬من نیز میدانم ‪:‬من از شما کمتر نیستم‪.‬‬ ‫‪ ۳‬بیگمان میخواستم با قادر مطلق سخن گویم‪ ،‬و آرزو داشتم با خدا محاجه کنم‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما شما دروغ میگویید و جمیع شما طبیبان بیفایده هستید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬کاش که کاملل خاموش میبودید تا این برای شما حکمت میبود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اکنون استدلل مرا بشنوید و به سخنان لبهایم گوش فرا دهید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آیا برای خدا سخنان بد خواهید گفت و به نیرنگ از جانب او سخن خواهید گفت؟‬ ‫‪ ۸‬آیا شخص او را خواهید پذیرفت؟ آیا برای خدا محاجه خواهید کرد؟‬ ‫‪ ۹‬آیا خوب است که او شما را تفتیش کند‪ ،‬یا چنانکه کسی دیگری را مسخره میکند‪ ،‬شما نیز او را مسخره میکنید؟‬ ‫‪ ۱۰‬اگر در خفا با اشخاص معاشرت کنید‪ ،‬او شما را توبیخ خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آیا جلل او شما را نخواهد ترساند و هیبت او بر شما مستولی نخواهد شد؟‬ ‫‪ ۱۲‬یادهای شما چون خاکستر است و بدنهایتان چون گگل‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬ساکت باشید و مرا به حال خود بگذارید تا سخن بگویم و هر چه میخواهد بر من واقع شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬چرا جسم خود را به دندان بگیرم و جان خود را به دست خود بسپارم؟‬ ‫‪ ۱۵‬اگرچه مرا بکشد‪ ،‬بر او توکل خواهم داشت‪ ،‬بلکه راههای خود را در حضور او استوار خواهم داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬او نیز نجات من خواهد بود‪ ،‬زیرا ریاکار به حضور او نخواهد آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬سخن مرا به دقوت بشنوید‪ ،‬و سخنان مرا به گوشهای خود بشنوید‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬اینک‪ ،‬من دعوی خود را به انجام رساندهام؛ میدانم که عادل شمرده خواهم شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬کیست که با من استمداد کند؟ زیرا اگر فعلل سکوت کنم‪ ،‬جان خواهم سپرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬فقط دو کار با من نکن‪ ،‬آنگاه خود را از تو پنهان نخواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬دست خود را از من دور کن‪ ،‬و هیبت تو مرا نترساند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس تو بخوان و من پاسخ خواهم داد‪ ،‬یا بگذار من سخن بگویم و تو مرا پاسخ ده‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬خطاها و گناهان من چقدر است؟ مرا از عصیان و گناهم آگاه کن‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬چرا روی خود را میپوشانی و مرا دشمن خود میشماری؟‬ ‫‪ ۲۵‬آیا برگی را که به این سو و آن سو رانده شده است‪ ،‬میشکنی و کاه خشک را تعقیب میکنی؟‬ ‫‪ ۲۶‬زیرا چیزهای تلخ علیه من مینویسی‪ ،‬و گناهان جوانیام را به من نسبت میدهی‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬پاهایم را در دکنده میگذاری و بر همه راههایم با دقت نظر میکنی؛ بر پاشنههای پاهایم نقش مینهی‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و او‪ ،‬چون چیز گندیده‪ ،‬همچون جامهای که بید خورده باشد‪ ،‬تباه میشود‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۴‬‬ ‫‪ ۱‬مردی که از زن زاده میشود‪ ،‬عمر کوتاهی دارد و پر از زحمت است‪.‬‬ ‫‪ ۲‬مثل گل میروید و بریده میشود؛ مثل سایه میگریزد و نمیماند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و آیا بر چنین کسی چشمان خود را میگشایی و مرا با خود به محاکمه میآوری؟‬ ‫‪ ۴‬کیست که بتواند چیزی پاک را از چیزی نجس بیرون آورد؟ هیچکس نمیتواند چنین کند؟‬ ‫‪ ۵‬زیرا روزهای عمرش مقدر شده و شماره ماههایش با توست و تو برای او حدودی تعیین کردهای که از آن تجاوز نتواند کرد‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۶‬از او روی بگردان تا آرام گیرد‪ ،‬تا آنگاه که مانند مزدور‪ ،‬روز خود را به پایان رساند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬زیرا امیدی برای درخت هست که اگر بریده شود‪ ،‬دوباره جوانه بزند و شاخ هه نازکش از بین نرود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اگرچه ریشهاش در زمین کهنه شود‪ ،‬و تنهاش در خاک بمیرد؛‬ ‫‪ ۹‬اما از بوی آب جوانه خواهد زد و مانند گیاهی دیگر شاخه خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما انسان میمیرد و تحلیل میرود ‪.‬آری‪ ،‬انسان جان خود را میدهد‪ ،‬پس کجاست؟‬ ‫‪ ۱۱‬چنانکه آب از دریا زایل میشود و نهر زوال مییابد و خشک میگردد‪،‬‬ ‫‪ ۱۲‬همچنین انسان میخوابد و برنمیخیزد ‪:‬تا آسمانها نیستند‪ ،‬بیدار نخواهند شد و از خواب خود برانگیخته نخواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬کاش مرا در گور پنهان میکردی‪ ،‬و مرا تا فرو نشستن غضبت مخفی میداشتی‪ ،‬و زمانی معین برای من تعیین میکردی و مرا به یاد‬ ‫میداشتی!‬ ‫‪ ۱۴‬اگر کسی بمیرد‪ ،‬آیا دوباره زنده خواهد شد؟ در تمام روزهای زمان تعیین شدهام منتظر خواهم ماند تا تغییر من فرا رسد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬تو مرا خواهی خواند و من تو را اجابت خواهم کرد ‪.‬تو مشتاق کارهای دست خود خواهی بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬زیرا اکنون قدمهای مرا میشماری‪ ،‬آیا بر گناه من مراقب نیستی؟‬ ‫‪ ۱۷‬گناه من در کیسهای دمهر شده است‪ ،‬و تو گناه مرا دوختهای‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و به یقین کوهی که میافتد‪ ،‬نابود میشود‪ ،‬و صخره از جای خود منتقل میگردد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آبها سنگها را میسایند؛ تو چیزهایی را که از خاک زمین میرویند‪ ،‬میشویی و امید انسان را نابود میکنی‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬تو تا ابد بر او غالب میشوی‪ ،‬و او میرود ‪.‬چهرهاش را تغییر میدهی و او را رها میکنی‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬پسرانش به عزت میرسند و او نمیداند؛ و خوار میشوند و او نمیبیند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اما جسدش درد خواهد کشید‪ ،‬و جانش در درونش سوگواری خواهد نمود‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۵‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه الیفاز تیمانی در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬آیا مرد حکیم باید علم باطل را بیان کند و شکم خود را از باد شرقی پر سازد؟‬ ‫‪ ۳‬آیا او باید با سخنان بیفایده استدلل کند‪ ،‬یا با سخنانی که از آنها سودی نمیبرد؟‬ ‫‪ ۴‬آری‪ ،‬تو ترس را کنار میگذاری و از دعا در حضور خدا خودداری میکنی‪.‬‬ ‫‪ ۵‬زیرا دهانت گناه تو را بیان میکند‪ ،‬و زبان حیلهگران را برمیگزینی‪.‬‬ ‫‪ ۶‬دهان خودت تو را محکوم میکند و نه من؛ بلکه لبهای خودت علیه تو شهادت میدهند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آیا تو اولین انسانی هستی که به دنیا آمد‪ ،‬یا پیش از تپهها آفریده شدی؟‬ ‫‪ ۸‬آیا راز خدا را شنیدهای و حکمت را از خود دریغ میداری؟‬ ‫‪ ۹‬تو چه میدانی که ما نمیدانیم و چه میفهمی که در ما نیست؟‬ ‫‪ ۱۰‬مردان موسفید و پیر‪ ،‬که از پدرت بسیار پیرترند‪ ،‬نزد ما هستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آیا تسلیهای خدا نزد تو اندک است و آیا چیزی پنهانی نزد تو هست؟‬ ‫‪ ۱۲‬چرا دلت تو را میرباید و چشمانت به چه چیز چشمک میزند؟‬ ‫‪ ۱۳‬که روح خود را به ضد خدا برمیگردانی‪ ،‬و چنین سخنانی از دهانت بیرون میآوری؟‬ ‫‪ ۱۴‬انسان چیست که پاک باشد‪ ،‬و آنکه از زن زاده شود که پارسا باشد؟‬ ‫‪ ۱۵‬اینک او به مقدسین خود اعتماد ندارد‪ ،‬و آسمانها نیز در نظرش پاک نیستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس چقدر انسان پلیدتر و پستتر است که گناه را چون آب مینوشد؟‬ ‫‪ ۱۷‬من به تو نشان خواهم داد‪ ،‬پس به من گوش فرا ده؛ و آنچه را که دیدهام‪ ،‬بیان خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬که حکیمان از پدران خود روایت کردهاند و آن را پنهان نداشتهاند‪،‬‬ ‫‪ ۱۹‬که زمین تنها به ایشان داده شده بود‪ ،‬و هیچ غریبی از میان ایشان عبور نمیکرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬مرد شریر در تمام عمرش از درد رنج میکشد‪ ،‬و تعداد سالها از ظالم پنهان است‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬صدای مهیبی در گوشهایش است ‪:‬در زمان سعادت‪ ،‬ویرانگر بر او هجوم خواهد آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬او باور ندارد که از تاریکی باز خواهد گشت‪ ،‬و شمشیر در انتظار اوست‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬برای نان سرگردان است و میگوید« ‪:‬کجاست؟ »او میداند که روز تاریکی در دسترس اوست‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬سختی و مصیبت او را به وحشت خواهد انداخت؛ آنها بر او غالب خواهند شد‪ ،‬مانند پادشاهی که آماده نبرد است‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬زیرا دست خود را به ضد خدا دراز میکند و خویشتن را در برابر قادر مطلق تقویت مینماید‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬بر او میدود‪ ،‬حتی بر گردنش‪ ،‬بر برجستگیهای ضخیم سپرهایش‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬زیرا که روی خود را به چربی خود میپوشاند‪ ،‬و بر پهلوهای خود از چربی‪ ،‬تودههایی میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و او در شهرهای ویران و خانههایی که هیچکس در آنها ساکن نیست و نزدیک است که به خرابه تبدیل شوند‪ ،‬ساکن میشود‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬او ثروتمند نخواهد شد‪ ،‬و داراییاش پایدار نخواهد ماند‪ ،‬و کمال آن را بر زمین دوام نخواهد بخشید‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬او از تاریکی بیرون نخواهد رفت؛ شعله شاخههایش را خشک خواهد کرد و با نفس دهانش خواهد رفت‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬کسی که فریب خورده است‪ ،‬به باطل توکل نکند‪ ،‬زیرا بطالت سزای اوست‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬پیش از وقتش انجام خواهد شد‪ ،‬و شاخهاش سبز نخواهد ماند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬او انگور نارس خود را مانند تاک خواهد تکاند‪ ،‬و گل خود را مانند زیتون خواهد ریخت‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۳۴‬زیرا جماعت ریاکاران ویران خواهند شد و آتش‪ ،‬خیمههای رشوهخواری را خواهد سوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬به شرارت آبستن میشوند و باطل را میزایند‪ ،‬و شکم ایشان فریب را آماده میکند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۶‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه ایوب پاسخ داد و گفت‪:‬‬ ‫تسلیدهندگان بد هستید‪.‬‬ ‫شما‬ ‫‪:‬جمیع‬ ‫شنیدهام‬ ‫‪ ۲‬از این قبیل سخنان بسیار‬ ‫گ‬ ‫‪ ۳‬آیا سخنان بیهوده پایانی خواهد داشت؟ یا چه چیز تو را جسور میکند که پاسخ دهی؟‬ ‫‪ ۴‬من نیز میتوانستم مانند شما سخن بگویم ‪:‬اگر جان شما به جای جان من بود‪ ،‬میتوانستم سخنان بسیاری علیه شما بر زبان بیاورم و سر‬ ‫خود را به نشانهی نکوهش به سوی شما تکان دهم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اما من تو را با دهانم تقویت میکردم‪ ،‬و حرکت لبهایم غم تو را تسکین میداد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اگرچه سخن میگویم‪ ،‬غمم تسکین نمییابد‪ ،‬و اگرچه سکوت میکنم‪ ،‬چه چیزی مرا آرام میکند؟‬ ‫‪ ۷‬اما اکنون او مرا خسته کرده است؛ تو تمام جمعیت مرا ویران کردهای‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و مرا با چین و چروک پر کردهای‪ ،‬که این گواهی است بر ضد من‪ ،‬و لغریام که در من بال میرود‪ ،‬بر چهرهام گواهی میدهد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنکه از من نفرت دارد‪ ،‬در خشم خود مرا میدرد‪ ،‬دندانهایش را بر من میفشارد و دشمنم چشمان خود را بر من تیز میکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬با دهان خود بر من دهان گشودهاند؛ با تحقیر بر گونهام زدهاند؛ و بر ضد من با هم متحد شدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬خدا مرا به دست شریران سپرده و به دست شریران سپرده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬من در آسایش بودم‪ ،‬اما او مرا در هم شکست ‪.‬او گردن مرا گرفت و مرا تکهتکه کرد و مرا برای هدف خود قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬کماندارانش مرا احاطه کردهاند‪ ،‬کمرم را پاره کرده و رحم نمیکند؛ زهر مرا بر زمین میریزد‪.‬‬ ‫شکافتن شکافت‪ ،‬میشکند‪ ،‬مانند غول بر من هجوم میآورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬او مرا با‬ ‫گ‬ ‫‪ ۱۵‬بر پوست خود پلس دوختهام و شاخ خود را در خاک آلوده ساختهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬رویم از گریه گلگون شده‪ ،‬و بر مژگانم سایه مرگ است‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬نه از روی بیعدالتی در دستهای من‪ ،‬بلکه دعای من نیز پاک است‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬ای زمین‪ ،‬خون مرا مپوشان‪ ،‬و فریاد مرا به جایی نرسان‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و اکنون نیز‪ ،‬اینک‪ ،‬شاهد من در آسمان است‪ ،‬و گواهی من در اعلی علیین‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬دوستانم مرا مسخره میکنند‪ ،‬اما چشمانم اشکهایش را برای خدا میریزد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬کاش که کسی برای انسانی نزد خدا دادخواهی میکرد‪ ،‬چنانکه شخصی برای همسایهاش دادخواهی میکند!‬ ‫‪ ۲۲‬چون سالهای اندک بگذرد‪ ،‬آنگاه به راهی خواهم رفت که از آن باز نخواهم گشت‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۷‬‬ ‫‪ ۱‬نفس من فاسد شده‪ ،‬روزهایم به پایان رسیده‪ ،‬و گورها برای من آمادهاند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آیا مسخرهکنندگان نزد من نیستند‪ ،‬و آیا چشم من در فتنهانگیزی ایشان ثابت قدم نیست؟‬ ‫‪ ۳‬اکنون دراز بکش و مرا نزد خود ضامن شو؛ کیست که با من دست بدهد؟‬ ‫‪ ۴‬زیرا دل ایشان را از فهم پنهان داشتهای‪ ،‬پس ایشان را بزرگ نخواهی شمرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬کسی که با دوستان خود چاپلوسی کند‪ ،‬حتی چشمان فرزندانش نیز تار خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬او مرا مای هه تمسخر مردم ساخته است‪ ،‬و پیش از این من مثل یک دشنامدهنده بودم‪.‬‬ ‫‪ ۷‬چشم من نیز از غم تار شده است‪ ،‬و همه اعضایم چون سایه‪.‬‬ ‫‪ ۸‬مردان درستکار از این شگفتزده خواهند شد‪ ،‬و بیگناهان خود را بر ضد ریاکار برخواهند انگیخت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬مرد عادل نیز به راه خود ادامه خواهد داد‪ ،‬و کسی که دستانش پاک است‪ ،‬قویتر و قویتر خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما شما همگی برگردید و اکنون بیایید‪ ،‬زیرا من در میان شما یک مرد حکیم پیدا نکردهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬روزهایم گذشته‪ ،‬اهدافم و حتی افکار دلم نقش بر آب شده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬شب را به روز تبدیل میکنند‪ ،‬و روشنایی به سبب تاریکی کوتاه است‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اگر منتظر بمانم‪ ،‬گور خان هه من است‪ ،‬و در تاریکی بستر خود را پهن کردهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬به فساد گفتهام که تو پدر من هستی‪ ،‬و به کرم گفتهام که تو مادر و خواهر من هستی‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و اکنون امید من کجاست؟ و کیست که امید مرا ببیند؟‬ ‫‪ ۱۶‬ایشان به پشتههای چاه فرو خواهند رفت‪ ،‬هنگامی که آسایش ما با هم در خاک باشد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۸‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه گبلدم گد شوحی در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬تا کی سخنانتان تمام میشود؟ علمت بزنید و بعد از آن سخن خواهیم گفت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬چرا ما مانند حیوانات شمرده میشویم و در نظر شما پست و بیارزش هستیم؟‬ ‫‪ ۴‬او از خشم خود خویشتن را پاره میکند ‪.‬آیا زمین به خاطر تو متروک خواهد شد و صخره از جای خود منتقل خواهد گردید؟‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۵‬آری‪ ،‬نور شریران خاموش خواهد شد و شراره آتششان نخواهد درخشید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬نور در خیمه او تاریک خواهد شد‪ ،‬و شمعش با او خاموش خواهد گردید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬قدمهای قدرتش تنگ خواهد شد‪ ،‬و تدبیر خودش او را به زیر خواهد افکند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زیرا که به پای خود در دام افکنده میشود‪ ،‬و بر دام راه میرود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬جین پاشنهاش را خواهد گرفت‪ ،‬و دزد بر او غالب خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬دام برای او در زمین گسترده شده‪ ،‬و دامی برای او در راه‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬وحشت از هر سو او را به وحشت خواهد انداخت و او را از پا در خواهد آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬قوت او از گرسنگی گزیده خواهد شد‪ ،‬و هلکت در کنارش آماده خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬قوت پوستش را خواهد خورد؛ حتی نخستزادهی مرگ‪ ،‬قوتش را خواهد خورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اعتماد او از خیمهاش ریشهکن خواهد شد‪ ،‬و او را به سوی پادشاه وحشت خواهد کشاند‪.‬‬ ‫آن او نیست ‪.‬گوگرد بر مسکن او پاشیده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬در خیمه او ساکن خواهد شد‪ ،‬زیرا از گ‬ ‫‪ ۱۶‬ریشههایش از پایین خشک و شاخههایش از بال بریده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬یاد او از زمین محو خواهد شد‪ ،‬و نامی از او در کوچهها باقی نخواهد ماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬او از نور به تاریکی رانده خواهد شد و از جهان بیرون رانده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬او را نه پسری خواهد بود و نه برادرزادهای در میان قومش‪ ،‬و نه کسی در خانههایش باقی خواهد ماند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬کسانی که پس از او میآیند‪ ،‬از روز او متحیر خواهند شد‪ ،‬چنانکه پیشینیان ترسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬بهیقین چنین است مسکنهای شریران‪ ،‬و این است مکان کسی که خدا را نمیشناسد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۹‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه ایوب پاسخ داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬تا به کی جان مرا میرنجانید و با سخنانتان مرا تکهتکه میکنید؟‬ ‫‪ ۳‬این ده بار مرا سرزنش کردید ‪:‬شرم ندارید که خود را با من بیگانه میکنید‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و اگر واقعا ل اشتباه کرده باشم‪ ،‬خطای من با من میماند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اگر فیالواقع بر من تکبر ورزید و عار مرا بر من اقامه کنید‪،‬‬ ‫‪ ۶‬اکنون بدانید که خدا مرا سرنگون کرده و با دام خود مرا احاطه کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اینک‪ ،‬من از روی ظلم فریاد میزنم‪ ،‬اما شنیده نمیشوم ‪.‬فریاد برمیآورم‪ ،‬اما داوری نمیشود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬راه مرا چنان حصار کشیده که از آن نتوانم گذشت‪ ،‬و تاریکی را بر سر راهم نهاده است‪.‬‬ ‫‪ ۹‬جلل مرا از من گرفته و تاج را از سرم برداشته است‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬مرا از هر سو ویران کرده و نابود شدهام‪ ،‬و امیدم را چون درختی از میان برده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬او همچنین خشم خود را بر من افروخته است‪ ،‬و مرا یکی از دشمنان خود شمرده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬لشکریان او گرد هم میآیند و راه خود را به سوی من باز میکنند و گرداگرد خیم هه من اردو میزنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬برادرانم را از من دور کرده است‪ ،‬و آشنایانم از من بیگانه شدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬خویشانم از من روی برتافتهاند و دوستان صمیمیام مرا فراموش کردهاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬ساکنان خانهام و کنیزانم مرا غریب میدانند‪ ،‬و من در نظر ایشان بیگانه هستم‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬بندهام را خواندم و او به من پاسخی نداد؛ با دهانم از او التماس کردم‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬نفس من برای همسرم غریب است‪ ،‬هرچند که به خاطر بدن خودم برای فرزندانش دعا کردم‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آری‪ ،‬کودکان خردسال مرا تحقیر میکردند؛ وقتی برخاستم‪ ،‬علیه من سخن گفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬هم هه دوستان باطنیام از من بیزار بودند‪ ،‬و آنانی را که دوست میداشتم‪ ،‬از من رویگردان شدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬استخوانم به پوست و گوشتم چسبیده است‪ ،‬و با پوست دندانهایم رهایی یافتهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬ای دوستان‪ ،‬بر من رحم کنید‪ ،‬بر من رحم کنید‪ ،‬زیرا دست خدا مرا لمس کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬چرا مرا چون خدا آزار میدهید و از گوشت من سیر نمیشوید؟‬ ‫‪ ۲۳‬کاش سخنان من اکنون نوشته میشد !کاش در کتابی چاپ میگردید!‬ ‫‪ ۲۴‬که با قلم آهنین و سرب بر صخره برای همیشه حک شدهاند!‬ ‫‪ ۲۵‬زیرا من میدانم که ولی من زنده است و در روز بازپسین بر زمین خواهد برخاست‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و اگرچه پس از آنکه کرمهای پوستم این بدن را از بین ببرند‪ ،‬خدا را در جسم خود خواهم دید‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬من او را برای خود خواهم دید‪ ،‬و چشمان من بر او خواهد نگریست‪ ،‬نه چشمان دیگری‪ ،‬اگرچه درونم فرسوده شده باشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬اما شما خواهید گفت‪ ،‬چرا او را آزار دهیم‪ ،‬حال آنکه ریش هه این ماجرا در من است؟‬ ‫‪ ۲۹‬از شمشیر بترسید‪ ،‬زیرا غضب‪ ،‬مجازات شمشیر را به دنبال دارد تا بدانید که داوری در پیش است‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۰‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه صوفم گر نمعماتی در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬از این رو‪ ،‬افکارم مرا به پاسخ دادن وا میدارد‪ ،‬و برای این کار شتاب میکنم‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۳‬من سرزنش خود را شنیدهام‪ ،‬و روح فهم من مرا به پاسخ دادن وامی دارد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آیا این را از قدیم نمیدانی‪ ،‬از زمانی که انسان بر زمین قرار داده شد‪،‬‬ ‫‪ ۵‬که پیروزی شریران کوتاه مدت است‪ ،‬و شادی ریاکاران لحظهای؟‬ ‫‪ ۶‬اگرچه جلل او تا به آسمانها بال رود‪ ،‬و سرش به ابرها برسد؛‬ ‫‪ ۷‬اما او مانند فضله خود تا به ابد هلک خواهد شد ‪.‬کسانی که او را دیدهاند خواهند گفت« ‪:‬او کجاست؟»‬ ‫‪ ۸‬او مثل خواب میگریزد و یافت نمیشود؛ و مثل رؤیای شب رانده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬چشمی که او را دیده بود‪ ،‬دیگر او را نخواهد دید و مکانش دیگر او را نخواهد دید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬فرزندانش در پی خشنود کردن فقرا خواهند بود‪ ،‬و دستانش اموال ایشان را باز خواهد گرداند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬استخوانهایش پر از گناهان دوران جوانیاش است که با او در خاک خواهد خوابید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اگرچه شرارت در دهانش شیرین باشد‪ ،‬اگرچه آن را زیر زبانش پنهان کند؛‬ ‫‪ ۱۳‬اگرچه آن را دریغ دارد و رها نمیکند‪ ،‬بلکه آن را در دهان خود نگه میدارد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما گوشت او در احشایش تبدیل شده است‪ ،‬و این صفرای مار در درون اوست‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬ثروت را بلعیده است‪ ،‬و آن را دوباره قی خواهد کرد ‪.‬خدا آن را از شکمش بیرون خواهد راند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬او زهر مار را خواهد مکید‪ ،‬و زبان افعی او را خواهد کشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬او رودخانهها‪ ،‬سیلها‪ ،‬نهرهای عسل و کره را نخواهد دید‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنچه را که برایش زحمت کشیده است‪ ،‬پس خواهد داد و آن را فرو نخواهد بلعید ‪.‬غرامت به اندازه دارایی او خواهد بود و از آن‬ ‫شادمان نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬زیرا که بر فقیران ظلم کرده و آنها را ترک نموده است‪ ،‬زیرا خانهای را که خود نساخته بود‪ ،‬به زور از آنها گرفته است‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬بیگمان او در دل خود آرامش نخواهد یافت‪ ،‬و از آنچه آرزو کرده است‪ ،‬چیزی نخواهد اندوخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬از گوشت او چیزی باقی نخواهد ماند‪ ،‬بنابراین هیچکس به دنبال کالی او نخواهد گشت‪.‬‬ ‫ت هم هه شریران بر او فرود خواهد آمد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬در کما گل کفایتش‪ ،‬در تنگنا خواهد بود؛ دس گ‬ ‫‪ ۲۳‬هنگامی که میخواهد شکم خود را سیر کند‪ ،‬خدا خشم خود را بر او نازل میکند و در حالی که او غذا میخورد‪ ،‬آن را بر او خواهد‬ ‫باراند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬از سلح آهنین خواهد گریخت‪ ،‬و کمان پولدین او را فرو خواهد نشاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬کشیده شده‪ ،‬از بدنش بیرون میآید؛ آری‪ ،‬شمشیر درخشان از صفرای او بیرون میآید؛ ترسها بر او چیره میشوند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬تاریکی مطلق در نهانگاههای او پنهان خواهد شد؛ آتشی که دمیده نشده او را خواهد سوزاند؛ و هر که را که در خیمهاش بماند‪ ،‬بیمار‬ ‫خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬آسمان گناه او را آشکار خواهد کرد و زمین علیه او قیام خواهد نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬حاصل خانهاش از بین خواهد رفت‪ ،‬و در روز غضبش‪ ،‬اموالش به باد خواهد رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬این است نصیب مرد شریر از جانب خدا‪ ،‬و میراثی که خدا برای او مقرر کرده است‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۱‬‬ ‫‪ ۱‬اما ایوب در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬سخنان مرا با دقوت بشنوید‪ ،‬و بگذارید این مایه تسلی شما باشد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬مرا تحمل کنید تا سخن گویم؛ و بعد از آنکه گفتم‪ ،‬مسخره کنید‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما من‪ ،‬آیا شکایت من از انسان است؟ و اگر چنین باشد‪ ،‬چرا روح من مضطرب نشود؟‬ ‫‪ ۵‬به من توجه کن و متحیر شو‪ ،‬و دستت را بر دهانت بگذار‪.‬‬ ‫‪ ۶‬حتی وقتی به یاد میآورم‪ ،‬میترسم و لرزه بر بدنم میافتد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬چرا شریران زنده میمانند‪ ،‬پیر میشوند و در قدرت قدرتمند میشوند؟‬ ‫‪ ۸‬نسل ایشان در نظرشان با ایشان استوار است‪ ،‬و نسل ایشان پیش چشمانشان‪.‬‬ ‫‪ ۹‬خانههایشان از ترس در امان است‪ ،‬و چوب خدا بر سرشان نیست‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬گاو نر ایشان آمیزش میکند و ناتوان نمیشود؛ گاو ماده ایشان میزاید و گوساله خود را نمیاندازد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬کودکان خود را مانند گله میفرستند و فرزندانشان میرقصند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬دف و بربط را میگیرند و با صدای ارگ شادی میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬روزهای خود را در ثروت میگذرانند‪ ،‬و در لحظهای به گور فرو میروند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬از این رو به خدا میگویند« ‪:‬از ما دور شو‪ ،‬زیرا ما خواهان شناخت راههای تو نیستیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬قادر مطلق چیست که او را خدمت کنیم و چه سودی دارد که از او دعا کنیم؟‬ ‫‪ ۱۶‬اینک‪ ،‬خیر ایشان در دست ایشان نیست‪ ،‬و مشورت شریران از من دور است‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬چه بسیار که شمع شریران خاموش شده و چه بسیار که هلکت بر ایشان نازل گشته است !خدا در خشم خود غمها را تقسیم میکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنها مانند کاه در برابر باد هستند و مانند کاهی که طوفان آن را با خود میبرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬خدا گناه او را برای فرزندانش ذخیره میکند ‪.‬او را مکافات میدهد و او از آن آگاه خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬چشمانش نابودیاش را خواهد دید‪ ،‬و از خشم قادر مطلق خواهد نوشید‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬زیرا بعد از او چه لذتی در خانهاش دارد‪ ،‬وقتی که شماره ماههایش در میان منقطع شود؟‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۲۲‬آیا کسی میتواند خدا را معرفت بیاموزد؟ حال آنکه او والمرتبهها را داوری میکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬یکی در کمال قدرت خود میمیرد‪ ،‬در حالی که کاملل آسوده و آرام است‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬سینههایش پر از شیر است و استخوانهایش از مغز استخوان مرطوب‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و دیگری در تلخی جان خود میمیرد‪ ،‬و هرگز با لذت نمیخورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬آنها در خاک یکسان خواهند خوابید و کرمها آنها را خواهند پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬اینک من افکار شما و تدبیرهایی را که به ناحق علیه من میاندیشید‪ ،‬میدانم‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬زیرا شما میگویید« ‪:‬خان هه امیر کجاست و مسکنهای شریران کجا؟»‬ ‫‪ ۲۹‬آیا از رهگذران نپرسیدید و نشانههای ایشان را نمیدانید؟‬ ‫‪ ۳۰‬آیا شریران برای روز نابودی نگاه داشته شدهاند؟ آیا آنها برای روز غضب بیرون آورده خواهند شد؟‬ ‫‪ ۳۱‬کیست که راه او را پیش رویش بیان کند و کیست که سزای اعمالش را به او بدهد؟‬ ‫‪ ۳۲‬با این حال‪ ،‬او به گور برده خواهد شد و در قبر خواهد ماند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬کلوخهای دره برای او شیرین خواهند بود‪ ،‬و هر کس به دنبال او خواهد رفت‪ ،‬چنانکه بیشمارند پیش روی او‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬پس چگونه بیهوده مرا تسلی میدهید‪ ،‬حال آنکه در پاسخهایتان دروغ باقی مانده است؟‬ ‫فصل ‪۲۲‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه الیفاز تیمانی در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬آیا انسان میتواند برای خدا مفید باشد‪ ،‬چنانکه حکیم برای خویشتن مفید است؟‬ ‫‪ ۳‬آیا خدای قادر مطلق از پارسایی تو خشنود است‪ ،‬یا سودی دارد که راههای خود را کامل گردانی؟‬ ‫‪ ۴‬آیا از ترس تو‪ ،‬تو را توبیخ خواهد کرد؟ آیا با تو به محاکمه خواهد آمد؟‬ ‫‪ ۵‬آیا شرارت تو عظیم و گناهان تو بینهایت نیست؟‬ ‫‪ ۶‬زیرا که از برادرت بیسبب گرو گرفتی و لباس برهنگان را از ایشان کندی‪.‬‬ ‫‪ ۷‬به خستگان آب ندادی تا بنوشند و نان را از گرسنگان دریغ داشتی‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما مرد نیرومند‪ ،‬زمین از آن او بود و مرد شریف در آن ساکن بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬بیوهزنان را تهی دست روانه کردی و بازوهای یتیمان شکسته شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬از این رو دامها دور تو را گرفتهاند‪ ،‬و ترس ناگهانی تو را مضطرب میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬یا تاریکی که نمیتوانی ببینی‪ ،‬و آبهای فراوان تو را پوشانده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آیا خدا در اوج آسمان نیست؟ و به اوج ستارگان بنگرید که چقدر بلند هستند!‬ ‫‪ ۱۳‬و تو میگویی« ‪:‬خدا از کجا میداند؟ آیا میتواند از میان ابرهای غلیظ داوری کند؟»‬ ‫‪ ۱۴‬ابرهای غلیظ پوششی برای اوست‪ ،‬پس نمیبیند‪ ،‬و در مدار آسمان سیر میکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آیا راه قدیمی را که مردان شریر پیمودهاند‪ ،‬نشان دادهای؟‬ ‫‪ ۱۶‬که بیموقع بریده شدند‪ ،‬و بنیادشان از سیل فرو ریخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬که به خدا گفتند« ‪:‬از ما دور شو »!و قادر مطلق برای ایشان چه میتواند کرد؟‬ ‫‪ ۱۸‬با این حال‪ ،‬خانههای ایشان را از چیزهای نیکو پر کرد‪ ،‬اما مشورت شریران از من دور است‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬عادلن این را میبینند و شادمان میشوند‪ ،‬و بیگناهان آنها را مسخره میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬در حالی که اموال ما قطع نمیشود‪ ،‬بلکه بقی هه آنها را آتش میسوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اکنون با او انس بگیر و در آرامش باش ‪:‬از این طریق خیر و برکت نصیب تو خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس‪ ،‬تمنا میکنم شریعت را از دهان او بپذیری و سخنان او را در دل خود جای دهی‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬اگر به قادر مطلق بازگشت کنی‪ ،‬بنا خواهی شد‪ ،‬و گناه را از خیمههای خود دور خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه طل را چون غبار‪ ،‬و طلی اوفیر را چون سنگهای نهرها‪ ،‬انباشته خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آری‪ ،‬قادر مطلق پناهگاه تو خواهد بود‪ ،‬و نقره فراوان خواهی داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬زیرا آنگاه از قادر مطلق لذت خواهی برد‪ ،‬و روی خود را به سوی خدا برخواهی افراشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬نزد او دعا خواهی کرد‪ ،‬و او تو را اجابت خواهد کرد‪ ،‬و نذرهای خود را ادا خواهی نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬تو نیز امری را حکم خواهی کرد و آن برایت ثابت خواهد شد‪ ،‬و نور بر راههایت خواهد تابید‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬هنگامی که مردمان به زیر افکنده میشوند‪ ،‬آنگاه خواهی گفت« ‪:‬عظمتی هست »و او فروتنان را نجات خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬او جزیره بیگناهان را نجات خواهد داد‪ ،‬و این نجات به پاکی دستان توست‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۳‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه ایوب پاسخ داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬حتی امروز هم شکایت من تلخ است و ضربت من از نالهام سنگینتر‪.‬‬ ‫‪ ۳‬کاش میدانستم او را کجا میتوانم بیابم !تا بتوانم نزد تخت او بیایم!‬ ‫‪ ۴‬دعوی خود را به حضور او اقامه میکردم‪ ،‬و دهان خود را از حجتها پر میساختم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬سخنانی را که در جوابم میگفت میدانستم‪ ،‬و آنچه را که به من میگفت میفهمیدم‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۶‬آیا او با قدرت عظیم خود با من مخالفت خواهد کرد؟ خیر‪ ،‬بلکه او مرا تقویت خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬در آنجا پارسایان با او به مجادله برخیزند؛ آنگاه من برای همیشه از داور خود رهایی خواهم یافت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اینک‪ ،‬من به پیش میروم‪ ،‬اما او آنجا نیست؛ و به عقب میروم‪ ،‬اما او را نمیتوانم ببینم‪.‬‬ ‫‪ ۹‬در دست چپ‪ ،‬جایی که او کار میکند‪ ،‬اما من نمیتوانم او را ببینم؛ در دست راست خود را پنهان میکند‪ ،‬بنابراین نمیتوانم او را ببینم‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما او راهی را که میروم میداند؛ و چون مرا بیازماید‪ ،‬چون طل بیرون خواهم آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پایم گامهای او را استوار داشته‪ ،‬طریق او را نگاه داشته و از آن منحرف نشدهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و از فرمان لبهای او سرپیچی نکردهام‪ ،‬بلکه سخنان دهان او را از خوراک ضروری خود برتر شمردهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اما او یک دل است و کیست که او را برگرداند؟ و هر چه دل او بخواهد‪ ،‬همان را میکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬زیرا او آنچه را که برای من مقدر شده است‪ ،‬به انجام میرساند؛ و کارهای بسیار دیگری از این قبیل نزد اوست‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬از این رو‪ ،‬از حضور او مضطربم؛ و چون میاندیشم‪ ،‬از او میترسم‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬زیرا خدا دل مرا نرم میکند‪ ،‬و قادر مطلق مرا مضطرب میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا که من از تاریکی نابود نشدم‪ ،‬و او تاریکی را از روی من نپوشاند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۴‬‬ ‫‪ ۱‬چرا زمانها از قادر مطلق پنهان نیستند‪ ،‬آیا آنان که او را میشناسند‪ ،‬روزهایش را نمیبینند؟‬ ‫‪ ۲‬برخی علمتها را تغییر میدهند؛ گلهها را به زور میبرند و از آنها میچرند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬الغ یتیمان را میرانند و گاو بیوهزنان را به گرو میگیرند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬نیازمندان را از راه برمیگردانند‪ ،‬و فقیران زمین خود را با هم پنهان میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اینک‪ ،‬مانند گورخران در بیابان‪ ،‬برای کار خود بیرون میروند و هر از گاهی برای شکار برمیخیزند ‪.‬بیابان برای آنها و فرزندانشان‬ ‫خوراک فراهم میکند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬هر کس غله خود را در مزرعه درو میکند‪ ،‬و انگور شریران را جمع میکند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنها برهنگان را مجبور میکنند بدون لباس در خانه بمانند‪ ،‬به طوری که در سرما پوششی ندارند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬از رگبار کوهها خیس میشوند و از بیسرپناهی به صخره پناه میبرند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬یتیمان را از سینه میربایند و از فقیران گرو میگیرند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬او را برهنه و بیلباس راه میبرند‪ ،‬و بافه را از گرسنگان میگیرند؛‬ ‫‪ ۱۱‬که در اندرون دیوارهای خود روغن میسازند و چرخشتهای انگور خود را پایمال میکنند و تشنه میمانند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬مردم از شهر ناله میکنند و جان مجروحان فریاد میزند‪ ،‬اما خدا حماقت را برای آنها قرار نمیدهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬ایشان از کسانی هستند که بر ضد نور طغیان میکنند؛ راههای آن را نمیدانند و در مسیرهای آن نمیمانند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬قاتلی که با نور برمیخیزد‪ ،‬فقیر و نیازمند را میکشد‪ ،‬و در شب مانند دزد است‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬چشم مرد زناکار نیز برای غروب آفتاب منتظر میماند و میگوید« ‪:‬چشمی مرا نخواهد دید »و روی خود را میپوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬در تاریکی‪ ،‬خانههایی را که در روز برای خود علمتگذاری کرده بودند‪ ،‬میکاوند؛ روشنایی را نمیشناسند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا صبح برای ایشان همچون سای هه مرگ است ‪.‬اگر کسی ایشان را بشناسد‪ ،‬از سای هه مرگ در وحشت است‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬او همچون آبها چابک است؛ نصیبش در زمین نفرین شده است؛ راه تاکستانها را نمیبیند‪.‬‬ ‫گور گناهکاران‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬خشکسالی و گرما آب برف را میبلعند‪ ،‬همچنین است گ‬ ‫‪ ۲۰‬رحم او را فراموش خواهد کرد؛ کرم از او به خوبی تغذیه خواهد کرد؛ او دیگر به یاد نخواهد آمد؛ و شرارت مانند درخت شکسته‬ ‫خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬او به زن نازا که فرزندی نمیزاید‪ ،‬با بدی التماس میکند‪ ،‬و به بیوه زنان احسان نمیکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬او با قدرت خود‪ ،‬زورمندان را نیز به سوی خود میکشد ‪.‬او برمیخیزد و هیچکس از جان خود مطمئن نیست‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬اگرچه به او داده شود که در امنیوتی باشد که در آن استراحت میکند‪ ،‬اما چشمان او بر راههای ایشان است‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬برای مدت کوتاهی سربلند میشوند‪ ،‬اما رفته رفته پست میگردند؛ مانند دیگران از راه به در میشوند و مانند سر خوشههای گندم بریده‬ ‫میشوند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و اگر اکنون چنین نباشد‪ ،‬کیست که مرا دروغگو سازد و گفتار مرا بیارزش سازد؟‬ ‫فصل ‪۲۵‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه گبلدم گد شوحی در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬سلطنت و ترس با اوست‪ ،‬او در مکانهای بلند خود صلح برقرار میکند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آیا لشکریان او عددی هستند و نور او بر کیست که طلوع نکند؟‬ ‫‪ ۴‬پس چگونه انسان میتواند نزد خدا عادل شمرده شود‪ ،‬یا چگونه کسی که از زن زاده شده است‪ ،‬پاک شمرده شود؟‬ ‫‪ ۵‬به ماه بنگر‪ ،‬و آن نمیدرخشد؛ و ستارگان نیز در نظر او پاک نیستند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس چگونه انسان که کرم است و پسر انسان که کرم است؟‬


‫کتاب ایوب‬

‫فصل ‪۲۶‬‬ ‫‪ ۱‬اما ایوب در جواب گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬چگونه به کسی که قدرت ندارد کمک کردی و چگونه بازویی را که قدرت ندارد نجات میدهی؟‬ ‫‪ ۳‬چگونه به کسی که حکمت ندارد نصیحت دادی و چگونه حقیقت امر را به تفصیل بیان کردی؟‬ ‫‪ ۴‬به که سخنان گفتی و روح کیست که از تو صادر شد؟‬ ‫‪ ۵‬مردگان از زیر آبها سر بر میآورند‪ ،‬و ساکنان آنها‪.‬‬ ‫‪ ۶‬جهنم در برابر او برهنه است‪ ،‬و هلکت را پوششی نیست‪.‬‬ ‫‪ ۷‬او شمال را بر فراز مکان خالی میگستراند‪ ،‬و زمین را بر نیستی آویزان میکند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آبها را در ابرهای غلیظ خود میبندد‪ ،‬و ابر زیر آنها شکافته نمیشود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬او روی تخت خود را بازمیدارد و ابر خود را بر آن میگستراند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬او آبها را با مرزها احاطه کرده است‪ ،‬تا روز و شب به پایان برسند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬ستونهای آسمان میلرزند و از سرزنش او در شگفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬او دریا را با قدرت خود میشکافد‪ ،‬و با دانش خود متکبران را نابود میکند‪.‬‬ ‫مار کج را ساخته است‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬به روح خود آسمانها را زینت داده است‪ ،‬و دست او گ‬ ‫‪ ۱۴‬اینک‪ ،‬اینها بخشهایی از راههای اوست‪ ،‬اما چه اندک بخشی از او شنیده شده است؟ اما غرش قدرت او را چه کسی میتواند بفهمد؟‬ ‫فصل ‪۲۷‬‬ ‫‪ ۱‬و ایوب ممثمل خود را ادامه داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬قسم به حیات خدایی که حق مرا از من گرفته است‪ ،‬و به قادر مطلق که جان مرا آزرده است‪.‬‬ ‫‪ ۳‬در تمام مدتی که نفس من در من است‪ ،‬و روح خدا در بینی من؛‬ ‫‪ ۴‬لبهایم به بدی سخن نخواهد گفت‪ ،‬و زبانم به فریب سخن نخواهد گفت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬خدا نکند که من شما را تبرئه کنم ‪:‬تا زمانی که بمیرم‪ ،‬صداقت خود را از دست نخواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬من به پارسایی خود پایبندم و آن را رها نخواهم کرد ‪.‬دلم تا زندهام مرا سرزنش نخواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬دشمن من مانند شریران باشد‪ ،‬و هر که با من مخالفت کند‪ ،‬مانند گناهکاران‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زیرا ریاکار را چه امید است‪ ،‬هرچند سود برده باشد‪ ،‬وقتی که خدا جانش را میگیرد؟‬ ‫‪ ۹‬آیا خدا فریاد او را خواهد شنید‪ ،‬هنگامی که مصیبتی بر او نازل شود؟‬ ‫‪ ۱۰‬آیا او از قادر مطلق لذت خواهد برد‪ ،‬و آیا همیشه از خدا نام خواهد برد؟‬ ‫‪ ۱۱‬من شما را به دست خدا تعلیم خواهم داد؛ آنچه را که نزد قادر مطلق است‪ ،‬پنهان نخواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اینک همه شما این را دیدهاید؛ پس چرا اینقدر خودبین هستید؟‬ ‫‪ ۱۳‬این است نصیب مرد شریر نزد خدا‪ ،‬و میراث ظالمان که از قادر مطلق دریافت خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اگر فرزندانش زیاد شوند‪ ،‬برای شمشیر است‪ ،‬و نسل او از نان سیر نخواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬بازماندگان او در مرگ دفن خواهند شد‪ ،‬و بیوههایش گریه نخواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اگرچه نقره را چون غبار اندوخته کند‪ ،‬و جامه را چون گگل آماده سازد؛‬ ‫‪ ۱۷‬او میتواند آن را آماده کند‪ ،‬اما عادل آن را خواهد پوشید‪ ،‬و بیگناه نقره را تقسیم خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬او خان هه خود را مانند بید میسازد‪ ،‬و مانند سایبانی که نگهبان میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬مرد ثروتمند دراز میکشد‪ ،‬اما چیزی به دست نمیآورد؛ چشمانش را باز میکند و چیزی به دست نمیآورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬وحشت همچون آب او را در بر میگیرد‪ ،‬و طوفان شب هنگام او را میرباید‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬باد شرقی او را برمیدارد و او میرود‪ ،‬و همچون طوفانی او را از جایش بیرون میاندازد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬زیرا خدا بر او حمله خواهد کرد و رحم نخواهد نمود ‪.‬او آرزو دارد که از دست او فرار کند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬مردم بر او دست خواهند زد و او را از جایش خواهند راند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۸‬‬ ‫‪ ۱‬بیگمان برای نقره رگی و برای طل جایی است که آن را در آن خالص میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آهن از خاک استخراج میشود و مس از سنگ گداخته میگردد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬او تاریکی را پایان میدهد و هر کمالی را جستجو میکند‪ ،‬سنگهای تاریکی و سایه مرگ را‪.‬‬ ‫‪ ۴‬سیلب از ساکنان جاری میشود‪ ،‬حتی آبهای فراموششدهی پا ‪:‬خشک شدهاند‪ ،‬از میان آدمیان رفتهاند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اما زمین‪ ،‬از آن نان بیرون میآید‪ ،‬و زیر آن مانند آتش برافراشته میشود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬سنگهایش جایگاه یاقوت کبود است‪ ،‬و غبارش از طلست‪.‬‬ ‫‪ ۷‬راهی هست که هیچ مرغی آن را نمیشناسد‪ ،‬و چشم کرکس آن را ندیده است‪.‬‬ ‫‪ ۸‬شیربچهها آن را پایمال نکردهاند و شیر درندهای از آن عبور نکرده است‪.‬‬ ‫‪ ۹‬دست خود را بر صخره دراز میکند؛ کوهها را از ریشه واژگون میسازد‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۱۰‬او از میان صخرهها نهرها میشکافد‪ ،‬و چشم او همه چیزهای گرانبها را میبیند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬سیلها را از طغیان باز میدارد‪ ،‬و آنچه پنهان است‪ ،‬آشکار میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما حکمت را کجا میتوان یافت و جایگاه فهم کجاست؟‬ ‫‪ ۱۳‬انسان قیمت آن را نمیداند‪ ،‬و در زمین زندگان یافت نمیشود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬ژرفا میگوید که در من نیست‪ ،‬و دریا میگوید که نزد من نیست‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آن را نمیتوان به طل تبدیل کرد‪ ،‬و نقره را نمیتوان با قیمت آن سنجید‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آن را نمیتوان با طلی اوفیر‪ ،‬یا با عقیق گرانبها یا یاقوت کبود سنجید‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬طل و بلور با آن برابری نتوانند کرد‪ ،‬و جواهرات طلی ناب را نمیتوان با آن مبادله نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬از مرجان و مروارید سخنی به میان نخواهد آمد‪ ،‬زیرا بهای حکمت از یاقوت گرانبهاتر است‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬سنگ زبرجد حبشه با آن برابری نخواهد کرد و با طلی خالص نیز سنجیده نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس حکمت از کجا میآید و جایگاه فهم کجاست؟‬ ‫‪ ۲۱‬زیرا که از چشمان هم هه زندگان پنهان است و از پرندگان هوا محفوظ‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬هلکت و مرگ میگویند ‪:‬ما آوازه آنها را به گوش خود شنیدهایم‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬خدا راه آن را میداند و مکانش را میداند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬زیرا او تا اقصای زمین مینگرد و زیر تمامی آسمان را میبیند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬تا بادها را وزن کند‪ ،‬و آبها را به پیمانه وزن نماید‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬هنگامی که برای باران فرمانی و برای برق و رعد راهی قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬آنگاه آن را دید و اعلم کرد؛ آن را آماده ساخت‪ ،‬آری‪ ،‬و آن را تفتیش نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و به انسان گفت« ‪:‬اینک ترس خداوند حکمت است‪ ،‬و دوری از بدی‪ ،‬فطانت»‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۹‬‬ ‫‪ ۱‬و ایوب ممثمل خود را ادامه داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬کاش که چون ماههای گذشته میبودم‪ ،‬چون روزهایی که خدا مرا حفظ میکرد؛‬ ‫‪ ۳‬آنگاه که چراغ او بر سرم میتابید‪ ،‬و آنگاه که با نور او در تاریکی راه میرفتم؛‬ ‫‪ ۴‬چنانکه در ایام جوانیام بودم‪ ،‬آنگاه که راز خدا بر خیمهام بود؛‬ ‫‪ ۵‬هنگامی که قادر مطلق هنوز با من بود‪ ،‬هنگامی که فرزندانم گرداگرد من بودند؛‬ ‫‪ ۶‬آنگاه که گامهایم را با کره میشستم‪ ،‬و صخرهها نهرهای روغن برایم میریختند؛‬ ‫‪ ۷‬وقتی از دروازه شهر بیرون میرفتم‪ ،‬وقتی در کوچه جای خود را آماده میکردم!‬ ‫‪ ۸‬جوانان مرا دیدند و خود را پنهان کردند و پیران برخاستند و ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬سروران از سخن گفتن خودداری کردند و دست بر دهان خود گذاشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬بزرگان سکوت کردند و زبانشان به کامشان چسبید‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬چون گوشی مرا شنید‪ ،‬مرا ستایش کرد و چون چشم مرا دید‪ ،‬مرا تصدیق نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬زیرا فقیری را که فریاد برمیآورد‪ ،‬و یتیمی را که یاوری نداشت‪ ،‬رهایی بخشیدم‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬برکت آن که در شرف هلکت بود به من رسید‪ ،‬و دل بیوه زن را شادمان ساختم‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬عدالت را پوشیدم و آن مرا پوشانید؛ داوری من مثل ردا و تاج بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬من برای نابینایان چشم و برای لنگان پا بودم‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬من برای فقرا پدر بودم و دعوایی را که نمیدانستم‪ ،‬جستجو میکردم‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و فک شریر را شکستم و غنیمت را از دندانهایش بیرون کشیدم‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه گفتم« ‪:‬در لنهام خواهم مرد و روزهایم را مانند شن خواهم گذراند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬ریشهام در آبها گسترده شده بود‪ ،‬و شبنم تمام شب بر شاخهام مینشست‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬جلل من در من تازه شد‪ ،‬و کمانم در دستم نو گردید‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬مردم به من گوش فرا دادند و منتظر ماندند و در برابر نصیحت من سکوت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس از سخنان من‪ ،‬دیگر سخنی نگفتند؛ و کلم من بر ایشان فرو ریخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و برای من همچون باران انتظار کشیدند و دهان خود را همچون باران آخر گشودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬اگر ایشان را میخندیدم‪ ،‬باور نمیکردند‪ ،‬و نور چهرهام را فرو نمیگذاشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬من راه ایشان را برگزیدم و بر ایشان مسلط شدم و در میان لشکر‪ ،‬مانند پادشاهی ساکن بودم‪ ،‬مانند کسی که سوگواران را تسلی میدهد‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۰‬‬ ‫‪ ۱‬اما اکنون کسانی که از من جوانترند‪ ،‬مرا مسخره میکنند‪ ،‬کسانی که پدرانشان را با سگان گله خود میگذاشتم و از آنها اکراه داشتم‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آری‪ ،‬قوت دستهای ایشان چه سودی برای من داشت‪ ،‬در حالی که پیری در من از بین رفته بود؟‬ ‫‪ ۳‬به سبب نیاز و قحطی‪ ،‬تنها بودند و در گذشته‪ ،‬ویران و متروک به بیابان گریخته بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬که خس خس را از بوتهها میچینند و ریشههای ارس را برای خوراک خود‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۵‬از میان مردم رانده شدند (و چون دزد‪ ،‬فریاد برآوردند که ایشان را پیروی میکنند)‪.‬‬ ‫‪ ۶‬تا در شکافهای درهها‪ ،‬در غارهای زمین و در صخرهها ساکن شوند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬در میان بوتهها عرعر میکردند؛ زیر گزنهها گرد هم آمده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬ایشان فرزندان احمقان بودند‪ ،‬بلکه فرزندان مردان پست؛ از زمین پستتر بودند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و اکنون من سرود ایشان و ضربالمثل ایشان شدهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬از من نفرت دارند‪ ،‬از من میگریزند‪ ،‬و از انداختن آب دهان به صورتم دریغ نمیکنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬چونکه او بند مرا گسیخت و مرا رنجاند‪ ،‬ایشان نیز لگام را پیش روی من رها کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬جوانان از دست راست من برمیخیزند؛ پاهایم را میرانند و راههای هلکت خود را علیه من میسازند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬راه مرا خراب میکنند‪ ،‬بلی مرا پیش میآورند‪ ،‬و یاوری ندارند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬همچون شکافی وسیع از آب به من هجوم آوردند؛ در ویرانی‪ ،‬خود را بر من انداختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬وحشت مرا فرا گرفته است؛ همچون باد‪ ،‬جان مرا میرباید و سعادتم همچون ابر میگذرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و اکنون جانم بر من ریخته شده است؛ روزهای مصیبت مرا در برگرفته است‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬شبانگاه استخوانهایم در من فرو میرود‪ ،‬و رگ و پیام آرام نمیگیرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬از شدوت بیماری‪ ،‬جامهام دگرگون شده است؛ همچون یقهی پیراهنم‪ ،‬مرا در بر گرفته است‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬مرا در گگل انداخته است‪ ،‬و من همچون خاک و خاکستر شدهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬نزد تو فریاد برمیآورم و تو مرا نمیشنوی؛ برمیخیزم و تو به من توجهی نمیکنی‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬تو با من بیرحم شدهای‪ ،‬و با دست قوی خود‪ ،‬علیه من قیام کردهای‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬مرا به باد بلند کردی؛ مرا بر آن سوار کردی و جوهر مرا آب کردی‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا میدانم که مرا به سوی مرگ و به خانهای که برای همه زندگان مقرر شده است‪ ،‬خواهی برد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬اما او دست خود را به سوی گور دراز نخواهد کرد‪ ،‬هرچند که در هلکت او فریاد برآورند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آیا برای کسی که در سختی بود گریه نکردم و آیا جانم برای فقیران اندوهگین نشد؟‬ ‫‪ ۲۶‬چون نیکویی را انتظار کشیدم‪ ،‬بدی به سراغم آمد؛ و چون انتظار نور را کشیدم‪ ،‬تاریکی فرا رسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬احشایم به جوش میآمد و آرام نمیگرفت؛ روزهای مصیبت مرا فرا میگرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬من بدون خورشید ماتم گرفتم ‪.‬من برخاستم و در میان جماعت گریه کردم‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬من برادر اژدهایان و همدم جغدها هستم‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬پوستم سیاه شده و استخوانهایم از گرما سوخته است‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬بربط من نیز به نوحه گری و نی لبک من به آواز گریان مبدول شده است‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۱‬‬ ‫‪ ۱‬من با چشمان خود عهد بستم؛ پس چرا باید به یک کنیز فکر کنم؟‬ ‫‪ ۲‬زیرا چه نصیبی از خدا از بال و چه میراثی از قادر مطلق از اعلی است؟‬ ‫‪ ۳‬آیا هلکت برای شریران و عذابی سخت برای گناهکاران نیست؟‬ ‫‪ ۴‬آیا او راههای مرا نمیبیند و تمام قدمهای مرا نمیشمارد؟‬ ‫‪ ۵‬اگر با غرور راه رفتهام‪ ،‬یا اگر پایم برای فریب شتابیده است‪،‬‬ ‫‪ ۶‬بگذار مرا با ترازوی عدالت بسنجند‪ ،‬تا خدا درستکاری مرا بداند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اگر قدمهایم از راه منحرف شده و دلم در پی چشمانم رفته است‪ ،‬و اگر لکهای به دستهایم چسبیده است‪،‬‬ ‫‪ ۸‬پس بگذار من بکارم و دیگری بخورد؛ آری‪ ،‬بگذار نسل من ریشهکن شود‪.‬‬ ‫در خانهی همسایهام کمین کرده باشم‪،‬‬ ‫‪ ۹‬اگر دل من به زنی فریفته شده باشد‪ ،‬یا اگر پشت گ‬ ‫‪ ۱۰‬پس زن من برای دیگری آسیاب کند‪ ،‬و دیگران بر او تعظیم نمایند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬زیرا این جنایتی هولناک است؛ آری‪ ،‬گناهی است که سزاوار مجازات توسط داوران است‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬زیرا این آتشی است که تا نابودی میسوزاند و تمام محصول مرا ریشهکن میکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اگر دعوی غلم یا کنیز خود را هنگامی که با من مجادله میکردند‪ ،‬رد میکردم‪،‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس چون خدا برخیزد چه کنم و چون از من انتقام گیرد‪ ،‬او را چه جواب دهم؟‬ ‫‪ ۱۵‬آیا آن که مرا در رحم آفرید‪ ،‬او را نیز نیافرید و آیا یک نفر ما را در رحم نساخت؟‬ ‫‪ ۱۶‬اگر فقیران را از آرزویشان بازداشتهام‪ ،‬یا چشمان بیوهزنان را کور کردهام‪،‬‬ ‫‪ ۱۷‬یا لقمهام را به تنهایی خوردهام‪ ،‬و یتیمی از آن نخورده است؛‬ ‫‪ ۱۸‬زیرا از کودکی با من‪ ،‬همچون پدری‪ ،‬پرورش یافت و من او را از رحم مادرم هدایت کردهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اگر کسی را دیدهام که از بیپوششی هلک شده‪ ،‬یا فقیری را بدون پوشش؛‬ ‫‪ ۲۰‬اگر کمر او مرا برکت نداده باشد‪ ،‬و اگر با پشم گوسفندان من گرم نشده باشد‪،‬‬ ‫‪ ۲۱‬اگر دست خود را بر یتیمان بلند کردهام‪ ،‬هنگامی که یاری خود را در دروازه دیدهام‪،‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه بازویم از کتفم بیفتد‪ ،‬و بازویم از استخوان بشکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا هلکت از جانب خدا برای من وحشتآور بود‪ ،‬و به سبب جلل او نمیتوانستم تحمل کنم‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬اگر طل را امید خود میساختم‪ ،‬یا به زر ناب میگفتم که تو اعتماد من هستی؛‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۲۵‬اگر از فراوانی ثروتم و از اینکه دستم بسیار به دست آورده بود‪ ،‬شادمان میشدم؛‬ ‫‪ ۲۶‬اگر خورشید را هنگام تابش میدیدم‪ ،‬یا ماه را که در روشنایی میخرامید‪،‬‬ ‫‪ ۲۷‬و دل من مخفیانه فریفته شده‪ ،‬یا دهانم دست مرا بوسیده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬این نیز گناهی بود که قاضی باید مجازاتش میکرد‪ ،‬زیرا خدای بال را انکار میکردم‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬اگر از هلکت دشمنم شاد میشدم‪ ،‬یا چون بدی به او میرسید‪ ،‬سرافراز میشدم‪،‬‬ ‫‪ ۳۰‬و من نیز نگذاشتهام که زبانم گناه کند و برای جانش نفرین بطلبد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬اگر مردان خیمه من نمیگفتند« ‪:‬کاش از گوشت او میخوردیم‪ ،‬سیر نمیشدیم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬غریب در کوچه منزل نمیکرد‪ ،‬اما من درهای خود را به روی مسافر باز میگذاشتم‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬اگر مانند آدم‪ ،‬گناهان خود را میپوشاندم و آنها را در سینهام پنهان میکردم‪،‬‬ ‫‪ ۳۴‬آیا از جمعیت زیاد میترسیدم‪ ،‬یا تحقیر خانوادهها مرا به وحشت انداخته بود که سکوت کردم و از در بیرون نرفتم؟‬ ‫‪ ۳۵‬کاش کسی مرا میشنید !اینک آرزوی من این است که قادر مطلق مرا اجابت کند‪ ،‬و دشمن من کتابی نوشته باشد‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬بیشک آن را بر دوش خود میگرفتم و چون تاجی بر سرم میبستم‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬تعداد قدمهایم را به او اعلم میکردم؛ مانند یک شاهزاده به او نزدیک میشدم‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬اگر سرزمین من بر من فریاد زند‪ ،‬یا شیارهای آن نیز از من شکایت کنند‪،‬‬ ‫‪ ۳۹‬اگر میوههایش را بیپول خورده باشم‪ ،‬یا جان صاحبانش را گرفته باشم‪،‬‬ ‫‪ ۴۰‬بگذارید خار به جای گندم و کاکل به جای جو رشد کند ‪.‬سخنان ایوب به پایان رسید‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۲‬‬ ‫‪ ۱‬پس آن سه مرد از پاسخ دادن به ایوب دست کشیدند‪ ،‬زیرا او در نظر خود پارسا بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه خشم الیهو پسر برکئیل بوزی‪ ،‬از نسل رام‪ ،‬بر ایوب افروخته شد‪ ،‬زیرا او خود را به جای خدا عادل میشمرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬همچنین خشم او بر سه دوستش افروخته شد‪ ،‬زیرا آنها هیچ پاسخی نیافته بودند و با این حال ایوب را محکوم کرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و الیهو منتظر مانده بود تا ایوب سخن بگوید‪ ،‬زیرا ایشان از او بزرگتر بودند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬چون الیهو دید که از دهان آن سه مرد پاسخی نیست‪ ،‬خشمش افروخته شد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و الیهو بن برکئیل بوزی در جواب گفت« ‪:‬من جوان هستم و شما بسیار پیر‪ ،‬از این رو ترسیدم و جرأت نکردم رأی خود را به شما‬ ‫بگویم»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬گفتم ‪:‬روزها سخن خواهند گفت‪ ،‬و کثرت سالها حکمت را خواهد آموخت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما در انسان روحی هست‪ ،‬و الهام قادر مطلق به او فهم میبخشد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬مردان بزرگ همیشه خردمند نیستند‪ ،‬و پیران نیز داوری را نمیفهمند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬بنابراین گفتم« ‪:‬به من گوش فرا دهید؛ من نیز رأی خود را بیان خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اینک‪ ،‬من منتظر سخنان شما بودم و به دلیل شما گوش فرا دادم‪ ،‬در حالی که شما میپرسیدید چه بگویید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آری‪ ،‬من به شما گوش دادم و اینک هیچیک از شما نبود که ایوب را متقاعد کند یا به سخنان او پاسخ دهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬مبادا بگویید که حکمت را دریافتهایم‪ ،‬زیرا خدا او را مغلوب میکند‪ ،‬نه انسان‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اکنون او سخنان خود را علیه من به کار نبرده است‪ ،‬و من نیز با سخنان شما به او پاسخ نخواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬ایشان متحیر شدند و دیگر جواب ندادند و از سخن گفتن بازماندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬چون منتظر ماندم‪ ،‬زیرا سخنی نگفتند‪ ،‬بلکه خاموش ماندند و دیگر پاسخی ندادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬گفتم‪ ،‬من نیز از جانب خود پاسخ خواهم داد‪ ،‬من نیز رأی خود را بیان خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬زیرا من از مادیات پر هستم‪ ،‬و روح درونم مرا به تنگنا میاندازد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اینک دل من مثل شرابی است که روزنهای ندارد و مانند مشکهای تازه نزدیک است که بترکد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬سخن خواهم گفت تا آرام گیرم ‪.‬لبهایم را گشوده‪ ،‬پاسخ خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬التماس میکنم‪ ،‬از هیچکس طرفداری نکنم و به هیچکس القاب چاپلوسانه ندهم‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬زیرا من نمیدانم که به کسی القاب چاپلوسانه بدهم‪ ،‬زیرا اگر چنین کنم‪ ،‬خالقم مرا به زودی خواهد برد‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۳‬‬ ‫‪ ۱‬بنابراین‪ ،‬ای ایوب‪ ،‬از تو تمنا دارم که سخنان مرا بشنوی و به تمام سخنان من گوش فرا دهی‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اینک‪ ،‬اکنون دهان خود را گشودهام‪ ،‬زبانم در دهانم سخن گفته است‪.‬‬ ‫‪ ۳‬سخنان من از راستی دلم خواهد بود‪ ،‬و لبهایم به روشنی معرفت را بیان خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬روح خدا مرا آفریده و نمفمس قادر مطلق به من حیات بخشیده است‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اگر میتوانی به من پاسخ دهی‪ ،‬سخنانت را در برابر من مرتب کن‪ ،‬برخیز‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اینک‪ ،‬من به جای خدا‪ ،‬مطابق میل تو هستم ‪.‬من نیز از گگل سرشته شدهام‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اینک‪ ،‬هیبت من تو را نخواهد ترساند‪ ،‬و دست من بر تو سنگین نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬بهیقین در گوش من سخن گفتی‪ ،‬و من آواز سخنان تو را شنیدم که گفتی‪:‬‬ ‫‪ ۹‬من پاک و بیگناه هستم و هیچ گناهی در من نیست‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۱۰‬اینک‪ ،‬او بهانههایی علیه من مییابد‪ ،‬و مرا دشمن خود میداند‪،‬‬ ‫‪ ۱۱‬پاهایم را در دکنده میگذارد‪ ،‬و هم هه راههایم را میبندد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اینک‪ ،‬تو در این کار منصف نیستی ‪.‬من به تو پاسخ میدهم که خدا از انسان بزرگتر است‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬چرا با او ستیزه میکنی؟ زیرا که از هیچ یک از کارهای خود گزارش نمیدهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬زیرا خدا یک بار‪ ،‬بلکه دو بار سخن میگوید‪ ،‬اما انسان آن را درک نمیکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬در خواب‪ ،‬در رؤیای شب‪ ،‬هنگامی که خواب سنگین بر انسان غالب میشود‪ ،‬در خوابهای سنگین بر بستر؛‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه گوشهای آدمیان را میگشاید و تأدیب ایشان را دمهر میکند‪،‬‬ ‫‪ ۱۷‬تا انسان را از هدفش بازدارد‪ ،‬و غرور را از انسان پنهان کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬جان او را از گودال و حیات او را از هلک شدن با شمشیر باز میدارد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬او نیز در بستر خود از درد رنج میبرد‪ ،‬و کثرت استخوانهایش از شدت درد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬چنانکه جانش از نان بیزار شد‪ ،‬و جانش از خوراک لذیذ‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬گوشتش چنان تحلیل رفته که دیده نمیشود‪ ،‬و استخوانهایش که دیده نمیشوند‪ ،‬بیرون زدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آری‪ ،‬جان او به گور نزدیک میشود و حیاتش به هلککنندگان‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬اگر با او رسولی باشد‪ ،‬مترجمی‪ ،‬یکی از میان هزار نفر‪ ،‬تا راستی او را به انسان نشان دهد‪،‬‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه بر او ترحم نموده‪ ،‬میگوید« ‪:‬او را از فرو رفتن به چاه رهایی ده‪ ،‬من کفارهای یافتهام»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬گوشت او از گوشت کودک تازهتر خواهد بود ‪:‬به روزهای جوانی خود باز خواهد گشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬او نزد خدا دعا خواهد کرد و خدا او را مورد لطف خود قرار خواهد داد‪ ،‬و روی او را با شادی خواهد دید‪ ،‬زیرا او به انسان عدالتش‬ ‫را عطا خواهد فرمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬او به مردم مینگرد و اگر کسی بگوید« ‪:‬من گناه کردهام و راه راست را منحرف ساختهام‪ ،‬و این برای من سودی نداشته است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬جان او را از افتادن به چاه نجات خواهد داد‪ ،‬و زندگیاش نور را خواهد دید‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬اینک‪ ،‬خدا بارها هم هه این چیزها را با انسان به عمل میآورد‪،‬‬ ‫‪ ۳۰‬تا جانش را از گودال بازگرداند‪ ،‬تا با نور زندگان روشن شود‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬ای ایوب‪ ،‬خوب توجه کن‪ ،‬به من گوش بده ‪.‬ساکت باش تا سخن بگویم‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬اگر سخنی داری‪ ،‬به من پاسخ بده ‪.‬سخن بگو‪ ،‬زیرا میخواهم تو را تبرئه کنم‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬اگر نه‪ ،‬به من گوش فرا ده؛ خاموش باش تا به تو حکمت بیاموزم‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۴‬‬ ‫‪ ۱‬و الیهو پاسخ داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬ای خردمندان‪ ،‬سخنان مرا بشنوید و ای دانایان‪ ،‬به من گوش فرا دهید‪.‬‬ ‫‪ ۳‬زیرا گوش‪ ،‬سخنان را میآزماید‪ ،‬چنانکه دهان‪ ،‬طعم گوشت را‪.‬‬ ‫‪ ۴‬بیایید انصاف را برای خود اختیار کنیم و در میان خود نیکویی را بدانیم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬زیرا ایوب گفته است« ‪:‬من عادل هستم‪ ،‬و خدا حق مرا از من گرفته است»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آیا باید خلف حق خود دروغ بگویم؟ زخم من بدون گناه التیام نمییابد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬کیست مردی مانند ایوب که تمسخر را چون آب مینوشد؟‬ ‫‪ ۸‬که با گناهکاران همراه میشود و با مردان شریر رفتار مینماید‪.‬‬ ‫‪ ۹‬زیرا گفته است« ‪:‬برای انسان سودی ندارد که از خدا خشنود باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس ای صاحبان خرد‪ ،‬به من گوش فرا دهید ‪:‬حاشا از خدا که بدی کند‪ ،‬و از قادر مطلق که مرتکب گناه گردد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬زیرا عمل انسان را به او جزا خواهد داد‪ ،‬و هر کس را موافق راههایش خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آری‪ ،‬به درستی که خدا بدی نمیکند‪ ،‬و قادر مطلق داوری را منحرف نخواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬کیست که او را بر زمین مأمور کرده باشد‪ ،‬یا کیست که تمام جهان را در اختیار او قرار داده باشد؟‬ ‫‪ ۱۴‬اگر دل خود را بر انسان متمرکز کند‪ ،‬اگر روح و نفس او را نزد خود گیرد‪،‬‬ ‫‪ ۱۵‬تمامی بشر با هم هلک خواهند شد‪ ،‬و انسان به خاک باز خواهد گشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اگر اکنون فهم داری‪ ،‬این را بشنو و به سخنان من گوش فرا ده‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آیا آن که از حق نفرت دارد‪ ،‬میتواند حکومت کند و آیا کسی را که عادلترین است‪ ،‬محکوم خواهی کرد؟‬ ‫‪ ۱۸‬آیا شایسته است که به پادشاه گفته شود« ‪:‬تو شریر هستی »و به بزرگان گفته شود« ‪:‬شما بیدین هستید»؟‬ ‫‪ ۱۹‬پس چگونه به کسی که امیران را قبول نمیکند و ثروتمندان را بر فقرا ترجیح نمیدهد‪ ،‬زیرا هم هه آنها ساخت هه دست او هستند؟‬ ‫‪ ۲۰‬در یک لحظه خواهند مرد‪ ،‬و قوم در نیمه شب مضطرب شده‪ ،‬خواهند مرد‪ ،‬و زورمندان بیدستور ربوده خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬زیرا چشمان او بر راههای انسان است و هم هه کارهایش را میبیند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬هیچ تاریکی و سایهای از مرگ وجود ندارد که گناهکاران بتوانند خود را در آن پنهان کنند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا او بر انسان بیش از حق خود چیزی نخواهد گذاشت تا او را به حضور خدا به محاکمه بکشاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬او مردان قدرتمند بیشماری را تکهتکه خواهد کرد و دیگران را به جای آنها قرار خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬بنابراین او از اعمال آنها آگاه است و آنها را در شب سرنگون میکند تا نابود شوند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬او ایشان را در نظر دیگران چون مردان شریر میزند؛‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۲۷‬زیرا از او روی گرداندند و در هیچ یک از راههایش تأمل نکردند‪،‬‬ ‫‪ ۲۸‬تا فریاد فقیران را به او برسانند‪ ،‬و او فریاد ستمدیدگان را بشنود‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬وقتی او آرامش میدهد‪ ،‬کیست که بتواند آشوب به پا کند؟ و چون روی خود را بپوشاند‪ ،‬کیست که بتواند او را ببیند؟ خواه این کار علیه‬ ‫قومی انجام شود‪ ،‬خواه علیه یک انسان‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬تا ریاکاران سلطنت نکنند‪ ،‬مبادا مردم به دام افتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬به درستی که سزاوار است به خدا گفت« ‪:‬من متحمل تأدیب شدهام‪ ،‬دیگر گناه نخواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬آنچه را که نمیبینم‪ ،‬تو به من بیاموز ‪:‬اگر گناه کردهام‪ ،‬دیگر نخواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬آیا موافق رأی تو باشد؟ او جزا خواهد داد‪ ،‬چه رد کنی و چه بخواهی‪ ،‬و نه من ‪.‬پس آنچه را که میدانی بگو‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬صاحبان فهم به من بگویند‪ ،‬و مرد حکیم به من گوش فرا دهد‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬ایوب بدون علم سخن گفته است و سخنان او بدون حکمت بوده است‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬آرزوی من این است که ایوب به خاطر پاسخهایی که برای شریران میدهد‪ ،‬تا به آخر آزموده شود‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬زیرا که بر گناه خود‪ ،‬عصیان میافزاید‪ ،‬در میان ما دست میزند و سخنان خود را بر ضد خدا بسیار میکند‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۵‬‬ ‫‪ ۱‬الیهو باز سخن گفت و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬آیا گمان میکنی این درست است که گفتی عدالت من از عدالت خدا بیشتر است؟‬ ‫‪ ۳‬زیرا گفتی« ‪:‬برای تو چه فایدهای خواهد داشت و اگر از گناه خود پاک شوم‪ ،‬چه سودی خواهم برد؟»‬ ‫‪ ۴‬من به تو و یارانت با تو پاسخ خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬به آسمان بنگر و ببین‪ ،‬و به ابرها که از تو بلندترند‪ ،‬بنگر‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اگر گناه کنی‪ ،‬به او چه میکنی؟ یا اگر خطاهای تو بسیار شود‪ ،‬به او چه میکنی؟‬ ‫‪ ۷‬اگر پارسا باشی‪ ،‬چه چیزی به او میدهی و چه چیزی از دست تو میگیرد؟‬ ‫‪ ۸‬شرارت تو ممکن است به انسانی چون تو آسیب برساند‪ ،‬و پارسایی تو ممکن است به بنیآدم سود برساند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬به سبب کثرت ظلم‪ ،‬مظلومان را به فریاد میآورند و به سبب بازوی زورمندان فریاد برمیآورند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما کسی نمیگوید« ‪:‬خدایی که مرا آفرید کجاست‪ ،‬که شبانگاه سرودها میدهد؟»‬ ‫‪ ۱۱‬کیست که ما را از حیوانات زمین بیشتر تعلیم میدهد‪ ،‬و ما را از پرندگان آسمان حکیمتر میسازد؟‬ ‫‪ ۱۲‬در آنجا فریاد برمیآورند‪ ،‬اما کسی به سبب تکبر شریران پاسخ نمیدهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬زیرا خدا سخنان بیهوده را نمیشنود و قادر مطلق به آنها توجهی نمیکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اگرچه میگویی او را نخواهی دید‪ ،‬اما داوری در پیشگاه اوست؛ پس به او توکل کن‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اما اکنون‪ ،‬چون چنین نیست‪ ،‬او در خشم خود عمل کرده است‪ ،‬اما آن را در نهایت نمیداند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬از این رو‪ ،‬ایوب دهان خود را بیهوده میگشاید و بدون دانش سخنان بسیار میگوید‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۶‬‬ ‫‪ ۱‬الیهو نیز ادامه داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬اندکی تحمل کن‪ ،‬و به تو نشان خواهم داد که هنوز از جانب خدا سخنی نگفتهام‪.‬‬ ‫‪ ۳‬من دانش خود را از دوردستها خواهم آورد‪ ،‬و عدالت را به خالق خود نسبت خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬زیرا کلم من بیگمان دروغ نخواهد بود ‪.‬آنکه در دانش کامل است‪ ،‬نزد توست‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اینک خدا قادر مطلق است و کسی را حقیر نمیشمارد ‪.‬او در قدرت و حکمت توانا است‪.‬‬ ‫‪ ۶‬او جان شریران را حفظ نمیکند‪ ،‬بلکه به فقرا حق میدهد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬چشمان خود را از پارسایان برنمیگرداند‪ ،‬بلکه ایشان را با پادشاهان بر تخت مینشاند؛ آری‪ ،‬ایشان را تا به ابد استوار میدارد و سرافراز‬ ‫میشوند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و اگر به زنجیرها بسته شوند و در بندهای مصیبت گرفتار آیند‪،‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه اعمالشان و گناهانشان را که از آنها تجاوز کردهاند‪ ،‬به آنها نشان میدهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و گوش ایشان را برای تأدیب میگشاید‪ ،‬و امر میکند که از گناه بازگشت کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اگر از او اطاعت کنند و به او خدمت نمایند‪ ،‬روزهای خود را در سعادت و سالهای خود را در لذت سپری خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما اگر اطاعت نکنند‪ ،‬با شمشیر کشته خواهند شد‪ ،‬و بدون معرفت خواهند مرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اما ریاکاران در دل‪ ،‬خشم را انباشته میکنند‪ ،‬و هنگامی که ایشان را میبندد‪ ،‬فریاد نمیزنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنها در جوانی میمیرند‪ ،‬و زندگیشان در میان ناپاکیها خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬او فقیر را در تنگی خود رهایی میبخشد‪ ،‬و گوشهای ایشان را در ظلم باز میکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬به همین طریق‪ ،‬تو را از تنگنا به مکانی وسیع میبرد‪ ،‬جایی که هیچ تنگی نباشد‪ ،‬و آنچه بر سفرهات گذاشته میشود‪ ،‬پر از چربی باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اما تو داوری شریران را به جا آوردهای ‪.‬داوری و عدالت بر تو حکمفرماست‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬چون غضب هست‪ ،‬پس احتیاط کن‪ ،‬مبادا تو را به ضربت خود ببرد‪ ،‬آنگاه فدیه عظیم هم تو را رهایی نتواند داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آیا او ثروت تو را ارج خواهد نهاد؟ نه‪ ،‬نه طل‪ ،‬و نه تمام نیروهای قدرتمند‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۲۰‬آرزوی شب را نداشته باش‪ ،‬زمانی که مردم در جای خود منقطع میشوند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬باحذر باش و به گناه توجه نکن‪ ،‬زیرا این را به جای مصیبت برگزیدهای‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اینک خدا به قدرت خود تعالی میبخشد ‪.‬کیست که مانند او تعلیم دهد؟‬ ‫‪ ۲۳‬کیست که راه او را به او تعلیم داده باشد‪ ،‬یا کیست که بتواند بگوید« ‪:‬تو گناه کردهای؟»‬ ‫‪ ۲۴‬به یاد داشته باش که تو کار او را که مردم میبینند‪ ،‬بزرگ میشماری‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬هر انسانی میتواند آن را ببیند؛ انسان میتواند آن را از دور نظاره کند‪.‬‬ ‫شماره سالهای او را نمیتوان جستجو کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬اینک خدا بزرگ است و ما او را نمیشناسیم‪ ،‬و‬ ‫ه‬ ‫‪ ۲۷‬زیرا او قطرات آب را کوچک میکند‪ ،‬و آنها باران را به بخار آن فرو میریزند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬که ابرها آن را میریزند و به فراوانی بر انسان میپاشند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬آیا کسی میتواند پراکندگی ابرها یا سر و صدای خیم هه او را بفهمد؟‬ ‫‪ ۳۰‬بنگرید‪ ،‬او نور خود را بر آن میگستراند و کف دریا را میپوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬زیرا که به وسیل هه آنها قوم را داوری میکند و گوشت فراوان میدهد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬او نور را با ابرها میپوشاند و به وسیله ابری که در میان میآید‪ ،‬به آن فرمان میدهد که نتابد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬صدای آن از آن خبر میدهد‪ ،‬و گاوها نیز از بخار‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۷‬‬ ‫‪ ۱‬از این نیز دل من میلرزد و از جای خود تکان میخورد‪.‬‬ ‫و‬ ‫‪ ۲‬به آواز آواز او و آوازی که از دهانش بیرون میآید‪ ،‬به دقت گوش فرا دهید‪.‬‬ ‫‪ ۳‬او آن را زیر تمامی آسمانها هدایت میکند‪ ،‬و برق خود را تا اقصای زمین‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس از آن صدایی غرش میکند؛ او با آواز جلل خود رعدآسا سخن میگوید؛ و چون آوازش شنیده شود‪ ،‬ایشان را باز نخواهد داشت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬خدا با صدای خود رعدهای شگفتانگیز میدهد؛ او کارهای عظیمی انجام میدهد که ما نمیتوانیم آنها را درک کنیم‪.‬‬ ‫‪ ۶‬زیرا به برف میگوید« ‪:‬بر زمین باش »و همچنین به باران کوچک و به باران بزرگگ قدرتش‪.‬‬ ‫‪ ۷‬دست هر انسانی را دمهر میکند تا هم هه مردم از اعمال او آگاه شوند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬سپس حیوانات به لنههای خود میروند و در جای خود میمانند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬گردباد از جنوب میآید‪ ،‬و سرما از شمال‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬از نفخه خدا یخبندان میآید و وسعت آبها تنگ میشود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬همچنین با آبیاری‪ ،‬ابرهای غلیظ را خسته میکند و ابرهای درخشان خود را میپراکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و به مشورتهای او منحرف میشوند‪ ،‬تا هر آنچه را که او به ایشان امر فرماید‪ ،‬بر روی زمین انجام دهند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬او آن را به سوی ما میآورد‪ ،‬چه برای اصلح‪ ،‬چه برای سرزمین خود‪ ،‬و چه برای رحمت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬ای ایوب‪ ،‬به این گوش فرا ده !بایست و در کارهای شگفتانگیز خدا تأمل کن‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آیا میدانی خدا چه زمانی آنها را به راه راست هدایت کرد و نور ابر خود را تاباند؟‬ ‫‪ ۱۶‬آیا از موازنه ابرها و کارهای شگفتانگیز او که در علم کامل است‪ ،‬آگاهی؟‬ ‫‪ ۱۷‬چگونه جامههایت گرم است‪ ،‬هنگامی که او زمین را به باد جنوبی آرام میکند؟‬ ‫‪ ۱۸‬آیا تو با او آسمان را که محکم و همچون شیش هه گداخته است‪ ،‬گستراندهای؟‬ ‫‪ ۱۹‬به ما بیاموز که به او چه بگوییم‪ ،‬زیرا به سبب تاریکی نمیتوانیم سخن خود را مرتب کنیم‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آیا به او گفته خواهد شد که من سخن میگویم؟ اگر کسی سخن بگوید‪ ،‬بیشک هلک خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و اکنون مردم نور درخشان را که در ابرها است نمیبینند‪ ،‬اما باد میوزد و آنها را پاک میکند‪.‬‬ ‫آن خداست‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬هوای خوش از شمال میآید‪ ،‬و جلل و شکوه عظیم از گ‬ ‫‪ ۲۳‬اما قادر مطلق را نمیتوانیم بشناسیم ‪.‬او در قدرت و داوری و عدالت عظیم است و ستم نمیکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬از این رو‪ ،‬مردم از او میترسند‪ ،‬اما او به هیچکس که خردمند باشد‪ ،‬احترام نمیگذارد‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۸‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه خداوند از میان گردباد به ایوب پاسخ داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬این کیست که با سخنان بیمعرفت‪ ،‬مشورت را تاریک میکند؟‬ ‫‪ ۳‬اکنون کمر خود را مثل مرد ببند‪ ،‬زیرا از تو سؤال میکنم‪ ،‬پس مرا اجابت کن‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اگر فهم داری‪ ،‬بگو وقتی زمین را بنیاد نهادم‪ ،‬کجا بودی؟‬ ‫‪ ۵‬اگر میدانی‪ ،‬کیست که آن را پیمانه کرده است؟ یا کیست که ریسمانش را کشیده است؟‬ ‫‪ ۶‬پایههای آن بر چه چیزی استوار شده است؟ یا چه کسی سنگ زاویه آن را گذاشته است؟‬ ‫‪ ۷‬آنگاه که ستارگان صبح با هم سرود خواندند‪ ،‬و جمیع پسران خدا فریاد شادی برآوردند؟‬ ‫‪ ۸‬یا کیست که دریا را با درها میبندد‪ ،‬هنگامی که میشکفد‪ ،‬گویی از رحم مادر بیرون آمده است؟‬ ‫‪ ۹‬هنگامی که ابر را جامهای برای آن ساختم‪ ،‬و تاریکی غلیظ را قنداقهای برای آن‪،‬‬ ‫مقرر خود را برای آن آماده سازم‪ ،‬و پشتبندها و درها قرار دهم‪،‬‬ ‫‪ ۱۰‬و مکان و‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۱۱‬و گفت« ‪:‬تا اینجا خواهی آمد‪ ،‬اما فراتر نخواهی رفت؛ و امواج سرکش تو اینجا متوقف خواهند شد؟»‬ ‫‪ ۱۲‬آیا از روزگار تو‪ ،‬صبح را فرمان دادهای و سپیدهدم را به جایگاهش آگاه ساختهای؟‬ ‫‪ ۱۳‬تا اقصای زمین را فرا گیرد‪ ،‬و شریران از آن متزلزل شوند؟‬ ‫‪ ۱۴‬مانند گگل به دمهر تبدیل میشود و آنها مانند جامهای استوار میمانند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و نور شریران از ایشان گرفته میشود‪ ،‬و بازوی بلند شکسته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آیا به چشمههای دریا داخل شدهای‪ ،‬یا در جستجوی ژرفا گام برداشتهای؟‬ ‫‪ ۱۷‬آیا دروازههای مرگ به روی تو باز شده است‪ ،‬یا درهای سایه مرگ را دیدهای؟‬ ‫‪ ۱۸‬آیا پهنای زمین را دریافتهای؟ اگر همه چیز را میدانی‪ ،‬بیان کن‪.‬‬ ‫مکان تاریکی کجاست؟‬ ‫ت نور کجاست و‬ ‫‪ ۱۹‬را گه سکون گ‬ ‫گ‬ ‫‪ ۲۰‬تا آن را به حدودش برسانى‪ ،‬و راههای خانهاش را بدانی؟‬ ‫‪ ۲۱‬آیا از این رو میدانی که در آن زمان به دنیا آمدهای‪ ،‬یا از آن رو که تعداد روزهایت بسیار است؟‬ ‫‪ ۲۲‬آیا به خزینههای برف داخل شدهای و خزینههای تگرگ را دیدهای؟‬ ‫‪ ۲۳‬که آنها را برای زمان تنگی‪ ،‬برای روز نبرد و جنگ نگاه داشتهام؟‬ ‫‪ ۲۴‬نوری که باد شرقی را بر زمین پراکنده میکند‪ ،‬از چه راهی جدا میشود؟‬ ‫‪ ۲۵‬کیست که جوی آبی را برای طغیان آبها شکافته‪ ،‬یا راهی برای برق رعد گشوده است؟‬ ‫‪ ۲۶‬تا باران بباراند بر زمینی که آدمی نیست‪ ،‬بر بیابانی که آدمی در آن نیست‪،‬‬ ‫‪ ۲۷‬تا زمین ویران و بایر را سیراب کند‪ ،‬و شکوفههای گیاهان لطیف را برویاند؟‬ ‫‪ ۲۸‬آیا باران را پدری هست‪ ،‬یا کیست که قطرات شبنم را تولید کرده باشد؟‬ ‫‪ ۲۹‬یخ از رحم کیست و شبنم آسمان از که پدید آمده است؟ کیست که آن را آفریده است؟‬ ‫‪ ۳۰‬آبها همچون سنگی پنهان شدهاند‪ ،‬و سطح ژرفا یخ زده است‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬آیا میتوانی تأثیرات شیرین پروین را ببندی‪ ،‬یا بندهای جبار را بگشایی؟‬ ‫ورس را با پسرانش هدایت کنی؟‬ ‫ص دروت را در موسمش بیاوری‪ ،‬یا میتوانی ا م کر ککت د د‬ ‫‪ ۳۲‬آیا میتوانی مم کز م‬ ‫‪ ۳۳‬آیا از قوانین آسمان آگاهی؟ آیا میتوانی آن را بر زمین حاکم کنی؟‬ ‫‪ ۳۴‬آیا میتوانی آواز خود را به ابرها بلند کنی تا آبهای فراوان تو را بپوشانند؟‬ ‫‪ ۳۵‬آیا میتوانی برق بفرستی تا بروند و به تو بگویند ‪:‬اینجاییم؟‬ ‫‪ ۳۶‬کیست که حکمت را در باطن نهاد و کیست که فطانت را به دل بخشید؟‬ ‫‪ ۳۷‬کیست که بتواند ابرها را با حکمت بشمارد‪ ،‬یا کیست که بتواند بطریهای آسمان را نگه دارد؟‬ ‫‪ ۳۸‬هنگامی که غبار سخت میشود و کلوخها به هم میچسبند؟‬ ‫‪ ۳۹‬آیا برای شیر شکار خواهی کرد‪ ،‬یا اشتهای شیرهای جوان را سیر خواهی نمود؟‬ ‫‪ ۴۰‬آنگاه که در لنههای خود آرمیدهاند‪ ،‬و در نهان به کمین نشستهاند؟‬ ‫‪ ۴۱‬کیست که برای کلغ خوراک فراهم میکند؟ وقتی جوجههایش نزد خدا فریاد برمیآورند‪ ،‬از بیغذایی آواره میشوند‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۹‬‬ ‫‪ ۱‬آیا زمان زایمان بزهای وحشی صخره را میدانی؟ یا میتوانی زمان زایمان آهوها را تشخیص دهی؟‬ ‫‪ ۲‬آیا میتوانی ماههایی را که آنها کامل میکنند بشماری‪ ،‬یا زمان زایمان آنها را میدانی؟‬ ‫‪ ۳‬آنها خم میشوند‪ ،‬بچههای خود را میزایند و دردهایشان را تسکین میدهند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬جوجههایشان مورد پسند هستند‪ ،‬با غله بزرگ میشوند؛ میروند و دیگر به آنها برنمیگردند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬کیست که خر وحشی را آزاد کرده است؟ یا کیست که بندهای خر وحشی را گشوده است؟‬ ‫‪ ۶‬که بیابان را خان هه او گردانیدم و زمین بیآب را مسکن او گردانیدم‪.‬‬ ‫‪ ۷‬او جمعیت شهر را مسخره میکند و به فریاد راننده توجهی نمیکند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬دامنه کوهها چراگاه اوست‪ ،‬و او در پی هر سبزهای میگردد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آیا اسب شاخدار حاضر خواهد بود به تو خدمت کند یا در آخور تو بماند؟‬ ‫‪ ۱۰‬آیا میتوانی اسب شاخدار را با بندش در شیار ببندی‪ ،‬یا آیا او درهها را از پی تو خواهد شکافت؟‬ ‫‪ ۱۱‬آیا به او توکل خواهی کرد‪ ،‬چون قدرتش عظیم است‪ ،‬یا کار خود را به او واگذار خواهی کرد؟‬ ‫‪ ۱۲‬آیا به او ایمان خواهی آورد که بذر تو را به خانه بیاورد و آن را در انبار تو جمع کند؟‬ ‫‪ ۱۳‬آیا بالهای زیبا به طاووس دادی‪ ،‬یا بال و پر به شترمرغ؟‬ ‫‪ ۱۴‬که تخمهای خود را در زمین میگذارد و آنها را در خاک گرم میکند‪،‬‬ ‫‪ ۱۵‬و فراموش میکند که پا ممکن است آنها را له کند‪ ،‬یا حیوان وحشی آنها را بشکند‪.‬‬ ‫آن او نیستند ‪.‬زحماتش بیفایده و بیباکانه است‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬او با بچوههایش سرسخت است‪ ،‬گویی از گ‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا خدا او را از حکمت محروم کرده و به او فهم نداده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬هرگاه خود را به اوج میرساند‪ ،‬اسب و سوارش را مسخره میکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آیا تو به اسب قدرت دادهای؟ آیا گردنش را به رعد ملبس ساختهای؟‬ ‫‪ ۲۰‬آیا میتوانی او را همچون ملخ بترسانی؟ شکوه سوراخهای بینیاش هولناک است‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۲۱‬او در وادی پنجه میافکند و از قدرت خود شادمان میشود ‪.‬او به مقابله با مردان مسلح میرود‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬او ترس را مسخره میکند و نمیترسد و از شمشیر رو برنمیگرداند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬ترکش بر او میلرزد‪ ،‬نیزه درخشان و سپر‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬او زمین را با خشم و غضب فرو میبرد‪ ،‬و باور نمیکند که این صدای شیپور است‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬او در میان شیپورها میگوید« ‪:‬ها ها »و بوی جنگ را از دور استشمام میکند‪ ،‬صدای غرش سرداران و فریادها را‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬آیا شاهین به حکمت تو پرواز میکند و بالهای خود را به سوی جنوب میگستراند؟‬ ‫‪ ۲۷‬آیا عقاب به فرمان تو اوج میگیرد و لنه خود را در جای بلند میسازد؟‬ ‫صخره بزرگ و بر مکان مستحکم‪ ،‬ساکن و مأوا گزیده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬او بر صخره‪ ،‬بر‬ ‫ه‬ ‫‪ ۲۹‬از آنجا شکار را میجوید و چشمانش به دوردستها مینگرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬بچههایش نیز خون را میمکند‪ ،‬و هر جا که کشتگان باشند‪ ،‬او آنجاست‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۰‬‬ ‫‪ ۱‬و خداوند ایوب را اجابت کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬آیا کسی که با قادر مطلق مجادله میکند‪ ،‬او را نصیحت خواهد کرد؟ و کسی که خدا را سرزنش میکند‪ ،‬باید به آن پاسخ دهد؟‬ ‫‪ ۳‬آنگاه ایوب به خداوند پاسخ داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۴‬اینک من حقیر هستم؛ به تو چه جواب دهم؟ دست خود را بر دهانم میگذارم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬یک بار گفتم‪ ،‬اما جواب نخواهم داد؛ دو بار هم گفتم‪ ،‬اما دیگر ادامه نخواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه خداوند از میان گردباد به ایوب پاسخ داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۷‬اکنون کمر خود را مانند یک مرد ببند ‪.‬از تو سؤال میکنم و تو مرا آگاه کن‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آیا تو نیز داوری مرا باطل میکنی؟ آیا مرا محکوم میکنی تا عادل شوی؟‬ ‫‪ ۹‬آیا تو را بازویی چون خدا هست یا میتوانی با صدایی چون او رعد کنی؟‬ ‫‪ ۱۰‬اکنون خود را با شکوه و جلل بیارایند؛ و با جلل و زیبایی آراسته شوند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬خشم و غضب خود را فرو ریز‪ ،‬و هر که را متکبور است‪ ،‬بنگر و او را خوار گردان‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬بر هر که متکبر است نظر کن و او را پست گردان‪ ،‬و شریران را در جایشان پایمال کن‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬ایشان را با هم در خاک پنهان کنید و رویهایشان را در خفا ببندید‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه من نیز نزد تو اقرار خواهم کرد که دست راستت میتواند تو را نجات دهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اینک بهیموت را که با تو آفریدم‪ ،‬بنگر؛ او مانند گاو علف میخورد‪.‬‬ ‫قوت او در کمرش و نیرویش در ناف شکمش است‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اینک‪ ،‬و‬ ‫‪ ۱۷‬دم خود را مانند سرو تکان میدهد ‪:‬رگ و پی سنگهایش به هم پیچیده شده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬استخوانهایش همچون تکههای برنج محکم و استخوانهایش همچون میلههای آهن هستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬او رئیس راههای خداست ‪.‬آن که او را آفرید‪ ،‬میتواند شمشیرش را به او نزدیک کند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬بیگمان کوهها برایش خوراک میرویانند‪ ،‬جایی که هم هه حیوانات صحرا در آن بازی میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬او زیر درختان سایهدار‪ ،‬در پوشش نیزار و مردابها آرمیده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬درختان سایهدار او را با سایه خود میپوشانند؛ بیدهای نهر او را احاطه کردهاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬اینک‪ ،‬او نهری مینوشد و شتاب نمیکند ‪.‬او گمان میکند که میتواند اردن را به دهان خود بکشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬با چشمان خود آن را میگیرد‪ ،‬و بینیاش دامها را میشکافد‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۱‬‬ ‫‪ ۱‬آیا میتوانی لویاتان را با قلب بیرون بکشی‪ ،‬یا زبانش را با ریسمانی که رها کنی؟‬ ‫‪ ۲‬آیا میتوانی قلبی در بینیاش فرو کنی‪ ،‬یا خاری در فکش فرو کنی؟‬ ‫‪ ۳‬آیا او با تو بسیار تضرع خواهد کرد و سخنان نرم به تو خواهد گفت؟‬ ‫‪ ۴‬آیا او با تو عهد خواهد بست؟ آیا او را برای همیشه بنده خود خواهی گرفت؟‬ ‫‪ ۵‬آیا با او مثل پرنده بازی خواهی کرد‪ ،‬یا او را برای کنیزان خود خواهی بست؟‬ ‫‪ ۶‬آیا یارانش برای او ضیافتی برپا خواهند کرد؟ آیا او را در میان بازرگانان تقسیم خواهند کرد؟‬ ‫‪ ۷‬آیا میتوانی پوستش را با خارهای تیز یا سرش را با نیزههای ماهیگیری پر کنی؟‬ ‫‪ ۸‬دست خود را بر او بگذار‪ ،‬نبرد را به یاد آور‪ ،‬دیگر کاری نکن‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اینک امید به او بیهوده است‪ ،‬آیا حتی با دیدن او نیز انسان به زیر نخواهد افتاد؟‬ ‫‪ ۱۰‬هیچکس آنقدر وحشی نیست که جرأت کند او را برانگیزد ‪.‬پس کیست که بتواند در مقابل من بایستد؟‬ ‫‪ ۱۱‬کیست که مرا از پرداخت جزای او بازداشته است؟ هر چه زیر تمام آسمان است از آن من است‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬من اعضای او‪ ،‬قدرت او و زیبایی او را پنهان نخواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬کیست که بتواند روی ردایش را باز کند‪ ،‬یا کیست که بتواند با لگام دوگانهاش نزد او آید؟‬ ‫‪ ۱۴‬کیست که بتواند درهای روی او را باز کند؟ دندانهایش از هر طرف وحشتناک است‪.‬‬


‫کتاب ایوب‬

‫‪ ۱۵‬فلسهایش مای هه غرور اوست‪ ،‬و همچون دمهری محکم‪ ،‬بسته و محکم شده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬یکی آنقدر به دیگری نزدیک است که هیچ هوایی نمیتواند بین آنها فاصله بیندازد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنها به یکدیگر پیوستهاند‪ ،‬چنان به هم چسبیدهاند که نمیتوان آنها را از هم جدا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬از نیاز او نوری میدرخشد‪ ،‬و چشمانش مانند پلکهای صبح است‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬از دهانش چراغهای فروزان بیرون میآید و شرارههای آتش به بیرون میجهد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬از سوراخهای بینیاش دود بیرون میآید‪ ،‬گویی از دیگ یا پاتی گل جوشان‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬نفسش زغال افروخته میکند‪ ،‬و شعله از دهانش بیرون میآید‪.‬‬ ‫قوت باقی میماند‪ ،‬و غم در حضورش به شادی مبدل میشود‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬در گردنش و‬ ‫‪ ۲۳‬پوستههای گوشت او به هم پیوستهاند‪ ،‬محکم در هم تنیدهاند و نمیتوان آنها را تکان داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬دلش همچون سنگ سخت و همچون پارهای از سنگ آسیاب زیرین‪ ،‬سخت است‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬چون خود را برمیافرازد‪ ،‬زورمندان میترسند؛ و از گناهان خود پاک میشوند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬شمشیر کسی که بر او دراز میکند‪ ،‬نه نیزه‪ ،‬نه تیر و نه زره‪ ،‬هیچ چیز را دفع نمیکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬آهن را مانند کاه و برنج را مانند چوب پوسیده میشمارد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬تیر نمیتواند او را فراری دهد؛ سنگهای فلخن با او به کاه تبدیل میشوند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬تیرهای شمشیر کاه به شمار میآیند‪ ،‬و او به تکان خوردن نیزه میخندد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬سنگهای تیز زیر اوست؛ چیزهای تیز و برنده را بر گگل میگستراند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬او ژرفا را مانند دیگ به جوش میآورد و دریا را مانند کوزهای از پماد میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬او راه را در پی خود میدرخشاند‪ ،‬به طوری که گویی اعماق دریا سپید شده است‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬بر روی زمین کسی مانند او نیست که بیترس آفریده شده باشد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬او بر همه چیزهای وال نظر دارد؛ او پادشاه همه فرزندان تکبر است‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۲‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه ایوب به خداوند پاسخ داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬میدانم که تو به هر کاری قادر هستی‪ ،‬و هیچ فکری را نمیتوان از تو بازداشت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬کیست که بدون علم‪ ،‬مشورت را پنهان میکند؟ از این رو‪ ،‬من آنچه را که نفهمیده بودم‪ ،‬گفتم؛ چیزهایی که از من بعید بود و نمیدانستم‪.‬‬ ‫‪ ۴‬از تو التماس میکنم بشنو‪ ،‬تا سخن گویم ‪.‬از تو سؤال میکنم‪ ،‬پس مرا آگاه ساز‪.‬‬ ‫‪ ۵‬از شنیدن گوش‪ ،‬درباره تو شنیده بودم‪ ،‬لیکن اکنون چشم من تو را میبیند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬از این رو‪ ،‬از خود بیزار هستم و در خاک و خاکستر توبه میکنم‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و واقع شد که پس از آنکه خداوند این سخنان را به ایوب گفته بود‪ ،‬خداوند به الیفاز تیمانی گفت« ‪:‬خشم من بر تو و بر دو دوستت‬ ‫افروخته شده است‪ ،‬زیرا شما درباره من آنچه را که درست است‪ ،‬مانند بندهام ایوب نگفتید»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس اکنون هفت گاو نر و هفت قوچ برای خود بگیرید و نزد بندهام ایوب بروید و برای خود قربانی سوختنی بگذرانید؛ و بندهام ایوب‬ ‫برای شما دعا خواهد کرد؛ زیرا او را خواهم پذیرفت‪ ،‬مبادا مطابق حماقتتان با شما عمل کنم‪ ،‬زیرا درباره من آنچه را که درست است‪،‬‬ ‫مانند بندهام ایوب نگفتید‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس الیفاز تیمانی و بلدد شوحی و صوفر نعماتی رفتند و چنانکه خداوند به ایشان فرمان داده بود‪ ،‬عمل کردند ‪.‬خداوند ایوب را نیز‬ ‫پذیرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و خداوند اسارت ایوب را برگردانید‪ ،‬هنگامی که برای دوستانش دعا کرد؛ و خداوند به ایوب دو برابر آنچه پیش از این داشته بود‪،‬‬ ‫عطا فرمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه همه برادرانش و همه خواهرانش و همه آشنایان سابقش نزد او آمدند و در خانهاش با او نان خوردند و برای او ماتم گرفتند و او‬ ‫را به خاطر تمام بدی که خداوند بر او آورده بود تسلی دادند ‪.‬هر یک از آنها پولی و هر کدام یک گوشواره طل به او دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس خداوند اواخر عمر ایوب را بیشتر از اوایلش برکت داد‪ ،‬زیرا او چهارده هزار گوسفند‪ ،‬شش هزار شتر‪ ،‬هزار جفت گاو و هزار‬ ‫الغ ماده داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬او همچنین هفت پسر و سه دختر داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و نام اولی را یممیما و نام دومی را قگصیا و نام سومی را قم گر کن مهپدک نهاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و در تمام آن سرزمین‪ ،‬زنانی به زیبایی دختران ایوب یافت نشدند‪ ،‬و پدرشان به آنها در میان برادرانشان ارث داد‪.‬‬ ‫پسران پسرانش را تا چهار نسل دید‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس از این‪ ،‬ایوب صد و چهل سال دیگر زیست و پسران و‬ ‫گ‬ ‫‪ ۱۷‬پس ایوب پیر و سالخورده درگذشت‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Book of Job the Perfect and Upright Man by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu