Skip to main content

Persian - The Book of Exodus

Page 1

‫خروج‬ ‫فصل ‪1‬‬ ‫‪1‬اینها اسامی بنی اسرائیل است که به مصر آمدند ‪.‬هر مرد و خاندانش با یعقوب آمدند‪.‬‬ ‫‪2‬روبن‪ ،‬شمعون‪ ،‬لوی و یهودا‪،‬‬ ‫‪3‬ایساکار‪ ،‬زبولون و بنیامین‪،‬‬ ‫‪4‬دان و نفتالی و جاد و آشیر‪.‬‬ ‫‪5‬و تمام جانهایی که از صلب یعقوب بیرون آمدند هفتاد تن بودند‪ ،‬زیرا یوسف بًال در مصر بود‪.‬‬ ‫‪6‬و یوسف و تمامی برادرانش و تمامی آن نسل مردند‪.‬‬ ‫‪7‬و بنیاسرائیل بارور شدند و بسیار زیاد شدند و زیاد شدند و بسیار نیرومند شدند ‪.‬و زمین از آنها پر شد‪.‬‬ ‫‪8‬اکنون پادشاه جدیدی بر مصر برخاست که یوسف را نمیشناخت‪.‬‬ ‫‪9‬و به بوم خود گفت ‪:‬بنی اسرائیل از ما نیرومندتر و بوی ترند‪.‬‬ ‫‪10‬بیا تا با آنها اابانه رفتار کنیم ‪.‬مًادا زیاد شوند و چنین وابع شود که هنگامی که جنگی رخ می دهد‪ ،‬به دشمنان ما نیز ملحق شده‪ ،‬با ما‬ ‫می جنگند‪ ،‬و آنها را از این سرزمین خارج می کنند‪.‬‬ ‫‪11‬از این رو‪ ،‬بر ایشان مسوولنی گماشتند تا ایشان را به بارهایشان آزار دهند ‪.‬و برای فراون شهرهای گنجینه‪ ،‬پیتوم و رامسس ساختند‪.‬‬ ‫‪12‬اما هر چه بیشتر ایشان را آزار میدادند‪ ،‬زیادتر میشدند و رشد میکردند ‪.‬و به خاطر بنی اسرائیل اندوهگین شدند‪.‬‬ ‫‪13‬و مصریان بنیاسرائیل را به سختی خدمت کردند‪.‬‬ ‫‪14‬و زندگی خود را با اسارت سخت‪ ،‬در خشت و آجر‪ ،‬و با هر نوع خدمت در مزراه تلخ کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و پادشاه مصر با بابلههای اًری که نام یکی شفره و نام دیگری پوح بود‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪16‬و او گفت ‪:‬هنگامی که به زنان اًری منصب بابله را انجام دهید و آنها را بر چهارپایه بًینید ‪.‬اگر پسر باشد‪ ،‬او را بکشید‪ ،‬اما اگر دختر‬ ‫باشد‪ ،‬زنده خواهد ماند‪.‬‬ ‫‪17‬اما بابلهها از خدا ترسیدند و آنطور که پادشاه مصر به آنها دستور داده بود‪ ،‬امل نکردند‪ ،‬بلکه بچههای مرد را زنده نگه داشتند‪.‬‬ ‫‪18‬و پادشاه مصر ماماها را خواند و به آنها گفت« ‪:‬چرا این کار را کردید و بچههای مرد را زنده نگه داشتید؟‬ ‫‪19‬و بابله ها به فراون گفتند ‪:‬زیرا زنان اًری مانند زنان مصری نیستند ‪.‬زیرا آنها سرزنده هستند و بًل از اینکه ماماها نزد آنها بیایند‬ ‫تحویل داده می شوند‪.‬‬ ‫‪20‬پس خدا با بابلهها خوب رفتار کرد و بوم زیاد شدند و بسیار نیرومند شدند‪.‬‬ ‫‪21‬و وابع شد‪ ،‬چون بابلهها از خدا میترسیدند‪ ،‬او آنها را خانهها ساخت‪.‬‬ ‫‪22‬و فراون به تمام بوم خود دستور داد و گفت ‪:‬هر پسری را که به دنیا بیایید به نهر بیندازید و هر دختری را زنده نگه دارید‪.‬‬ ‫فصل ‪2‬‬ ‫‪1‬و مردی از خاندان لوی رفت و دختری از لوی را به همسری گرفت‪.‬‬ ‫‪2‬و زن آبستن شد و پسری به دنیا آورد و چون او را دید که فرزند نیکو است‪ ،‬او را سه ماه پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪3‬و چون دیگر نتوانست او را پنهان کند‪ ،‬صندوبی از خرچنگ برای او برداشت و آن را با لجن و سنگ پاپوش کرد و کودک را در آن‬ ‫گذاشت ‪.‬و آن را در پرچم ها در کنار لًه رودخانه گذاشت‪.‬‬ ‫‪4‬و خواهرش از دور ایستاد تا بداند چه میخواهد با او شود‪.‬‬ ‫‪5‬و دختر فراون فرود آمد تا خود را در نهر بشوید ‪.‬و دوشیزگانش در کنار رودخانه بدم می زدند ‪.‬و چون کشتی را در میان پرچم ها دید‪،‬‬ ‫کنیز خود را فرستاد تا آن را بیاورد‪.‬‬ ‫‪6‬و چون آن را باز کرد‪ ،‬کودک را دید و اینک نوزاد گریست ‪.‬و او بر او دلسوزی کرد و گفت ‪:‬این یکی از فرزندان اًرانیان است‪.‬‬ ‫‪7‬پس خواهرش به دختر فراون گفت« ‪:‬آیا بروم و پرستاری از زنان اًری را نزد تو بخوانم تا برای تو شیر دهد؟‬ ‫‪8‬و دختر فراون به او گفت ‪:‬برو ‪.‬و کنیز رفت و مادر بچه را صدا زد‪.‬‬ ‫‪9‬و دختر فراون به او گفت ‪:‬این بچه را بًر و برای من شیر بده و من مزد تو را خواهم داد ‪.‬و زن بچه را گرفت و شیر داد‪.‬‬ ‫‪10‬و طفل بزرگ شد و او را نزد دختر فراون آورد و او پسر او شد ‪.‬و او را موسی نامید و گفت ‪:‬زیرا او را از آب بیرون کشیدم‪.‬‬ ‫‪11‬و وابع شد در آن روزها‪ ،‬هنگامی که موسی بزرگ شد‪ ،‬نزد برادران خود رفت‪ ،‬و بارهای ایشان را نگریست‪ ،‬و یک مصری را‬ ‫جاسوسی کرد که یک اًری‪ ،‬یکی از برادرانش را می زد‪.‬‬ ‫‪12‬و به این طرف و آن طرف نگاه کرد و چون دید که مردی نیست‪ ،‬مصری را کشت و او را در شن پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪13‬و هنگامی که او در روز دوم بیرون رفت‪ ،‬اینک‪ ،‬دو مرد از اًرانیان با هم نزاع کردند‪ ،‬و او به کسی که خطاکار بود گفت ‪:‬چرا‬ ‫همنوع خود را میزنی؟‬ ‫‪14‬و گفت ‪:‬چه کسی تو را بر ما امیر و باضی برار داد؟ آیا می خواهی مرا بکشی‪ ،‬همانطور که مصری را کشت؟ و موسی ترسید و‬ ‫گفت ‪:‬یقینا ل این امر معلوم است‪.‬‬ ‫‪15‬و چون فراون این را شنید‪ ،‬در صدد کشتن موسی برآمد ‪.‬اما موسی از فراون گریخت و در زمین مدیان ساکن شد و در کنار چاهی‬ ‫نشست‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪16‬و کاهن مدیان هفت دختر داشت‪ ،‬و آنها آمدند و آب کشیدند‪ ،‬و انشعابها را پر کردند تا گله پدر خود را سیراب کنند‪.‬‬ ‫‪17‬و شًانان آمدند و آنها را راندند‪ ،‬اما موسی برخاست و به آنها کمک کرد و گله آنها را سیراب کرد‪.‬‬ ‫‪18‬و چون نزد پدر خود رئوئیل آمدند‪ ،‬او گفت ‪:‬چگونه است که امروز به این زودی آمدهاید؟‬ ‫‪19‬و گفتند ‪:‬یک مصری ما را از دست شًانان رهانید و به اندازه کافی برای ما آب کشید و گله را سیراب کرد‪.‬‬ ‫‪20‬و او به دختران خود گفت‪ ،‬و او کجاست؟ چرا آن مرد را ترک کردی؟ او را صدا کن تا نان بخورد‪.‬‬ ‫‪21‬و موسی راضی شد که با آن مرد سکونت کند و دختر خود صیفوره را به موسی داد‪.‬‬ ‫‪22‬و او برای او پسری زایید و او را جرشوم نامید‪ ،‬زیرا گفت ‪:‬من در سرزمین غریب غریب بودهام‪.‬‬ ‫‪23‬و به مرور زمان پادشاه مصر درگذشت و بنیاسرائیل به دلیل بندگی آهی کشیدند و گریه کردند و فریاد ایشان به سًب بندگی به سوی‬ ‫خدا رسید‪.‬‬ ‫‪24‬و خدا ناله آنها را شنید و خدا اهد خود را با ابراهیم و اسحاق و یعقوب به یاد آورد‪.‬‬ ‫‪25‬و خدا به بنیاسرائیل نگریست و خدا به آنها احترام گذاشت‪.‬‬ ‫فصل ‪3‬‬ ‫‪1‬و موسی گله پدر شوهرش یترو‪ ،‬کاهن مدیان را نگاه داشت و گله را به پشت بیابان برد و به کوه خدا‪ ،‬حوریب رسید‪.‬‬ ‫‪2‬و فرشته خداوند در شعله آتش از وسط بوته بر او ظاهر شد و او نگریست و اینک بوته در آتش سوخت و بوته نابود نشد‪.‬‬ ‫‪3‬و موسی گفت« ‪:‬الن برمی گردم و این منظره بزرگ را می بینم که چرا بوته نسوخته است‪.‬‬ ‫‪4‬و چون خداوند دید که برای دیدن برگشت‪ ،‬خدا او را از میان بوته صدا زد و گفت ‪:‬موسی‪ ،‬موسی ‪.‬و او گفت ‪:‬اینجا هستم‪.‬‬ ‫‪5‬و گفت« ‪:‬به اینجا نزدیک نشوید‪ ،‬کفشهای خود را از پاهای خود درآورید‪ ،‬زیرا مکانی که در آن ایستادهاید‪ ،‬زمین مقدس است‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و گفت« ‪:‬من خدای پدرت‪ ،‬خدای ابراهیم‪ ،‬خدای اسحاق‪ ،‬و خدای یعقوب هستم ‪.‬و موسی صورت خود را پنهان کرد ‪.‬زیرا می ترسید به‬ ‫خدا نگاه کند‪.‬‬ ‫‪7‬و خداوند گفت« ‪:‬من مصیًت بوم خود را که در مصر هستند‪ ،‬دیدهام‪ ،‬و فریاد ایشان را بهسًب کارگزارانشان شنیدم ‪.‬زیرا من غم و اندوه‬ ‫آنها را می دانم‪.‬‬ ‫‪8‬و من فرود آمدم تا آنها را از دست مصریان رهایی بخشم‪ ،‬و آنها را از آن سرزمین به سرزمینی خوب و بزرگ‪ ،‬به سرزمینی که شیر و‬ ‫اسل جاری است‪ ،‬بیاورم ‪.‬به مکان کنعانیان و ححتیان و اموریان و فرزیان و حویان و یًوسیان‪.‬‬ ‫‪9‬بنابراین‪ ،‬اینک‪ ،‬فریاد بنیاسرائیل به من رسیده است‪.‬‬ ‫‪10‬پس اکنون بیا و تو را نزد فراون خواهم فرستاد تا بوم من بنی اسرائیل را از مصر بیرون آوری‪.‬‬ ‫‪11‬و موسی به خدا گفت ‪:‬من کیستم که نزد فراون بروم و بنی اسرائیل را از مصر بیرون بیاورم؟‬ ‫‪12‬و او گفت‪ ،‬بطعا ل من با تو خواهم بود ‪.‬و این برای تو نشانه ای خواهد بود که من تو را فرستادم ‪:‬وبتی بوم را از مصر بیرون آوردی‪،‬‬ ‫خدا را بر این کوه اًادت خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪13‬و موسی به خدا گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬هنگامی که من نزد بنی اسرائیل بیایم‪ ،‬و به آنها خواهم گفت‪ ،‬خدای پدران شما مرا نزد شما فرستاده است ‪.‬‬ ‫و به من خواهند گفت ‪:‬نام او چیست؟ به آنها چه بگویم؟‬ ‫‪14‬و خدا به موسی گفت« ‪:‬من همان هستم که هستم‪.‬‬ ‫‪15‬و خدا به موسی نیز گفت« ‪:‬به بنی اسرائیل چنین خواهی گفت‪ ،‬یهوه خدای پدران شما‪ ،‬خدای ابراهیم‪ ،‬خدای اسحاق‪ ،‬و خدای یعقوب‪،‬‬ ‫مرا نزد شما فرستاده است ‪:‬این نام من تا ابدالباد است‪ ،‬و این است یادگار من برای همه نسلها‪.‬‬ ‫‪16‬برو و مشایخ اسرائیل را جمع کن و به ایشان بگو ‪:‬یهوه خدای پدران شما‪ ،‬خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب بر من ظاهر شد و گفت ‪:‬‬ ‫من حتما ل شما را مابات کردهام و آنچه را که در مصر با شما میشود دیدم‪.‬‬ ‫‪17‬و گفتم‪ ،‬شما را از مصیًت مصر به سرزمین کنعانیان و هیتیان و اموریان و فریزیان و حویان و یًوسیان به سرزمینی که از شیر و‬ ‫اسل جاری است بیرون خواهم آورد‪.‬‬ ‫‪18‬و صدای تو را خواهند شنید و تو و بزرگان اسرائیل نزد پادشاه مصر خواهید آمد و به او خواهی گفت که یهوه خدای اًرانیان با ما‬ ‫مابات کرده است و اکنون ما را رها کن‪ ،‬سه روز به بیابان برویم تا خدای خود را برای خداوند بربانی کنیم‪.‬‬ ‫‪19‬و من مطمئن هستم که پادشاه مصر شما را رها نخواهد کرد‪ ،‬نه‪ ،‬نه با دستی نیرومند‪.‬‬ ‫‪20‬و دست خود را دراز خواهم کرد و مصر را با تمام شگفتیهای خود که در میان آن انجام خواهم داد‪ ،‬خواهم زد و پس از آن او شما را‬ ‫رها خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪21‬و من این بوم را در نظر مصریان لطف خواهم کرد و چنین خواهد شد که وبتی رفتید خالی نروید‪.‬‬ ‫‪22‬ا مما هر زنی از همسایه خود و از ساکن در خانه خود جواهرات نقره و جواهرات طا و لًاس برض بگیرد و آنها را بر پسران و‬ ‫دختران خود بپوشانید ‪.‬و مصریان را غارت خواهید کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪4‬‬ ‫‪1‬و موسی پاسخ داد و گفت‪ ،‬اما‪ ،‬اینک‪ ،‬آنها به من ایمان نمی آورند و به صدای من گوش نمی دهند‪ ،‬زیرا خواهند گفت ‪:‬خداوند بر تو‬ ‫ظاهر نشده است‪.‬‬ ‫‪2‬و خداوند به او گفت‪ ،‬آن چه در دست توست؟ و او گفت ‪:‬یک میله‪.‬‬ ‫‪3‬و گفت ‪:‬آن را بر زمین بینداز ‪.‬و آن را بر زمین انداخت و مار شد ‪.‬و موسی از مقابل آن فرار کرد‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪4‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬دستت را دراز کن و از دم بگیر ‪.‬و دست خود را دراز کرد و گرفت و در دستش اصایی شد‪.‬‬ ‫‪5‬تا ایمان بیاورند که یهوه خدای پدران ایشان‪ ،‬خدای ابراهیم‪ ،‬خدای اسحاق‪ ،‬و خدای یعقوب‪ ،‬بر تو ظاهر شده است‪.‬‬ ‫‪6‬و خداوند همچنین به او گفت ‪:‬اکنون دست خود را در آغوش خود بیاور ‪.‬و دست خود را در آغوش خود فرو برد و چون آن را بیرون‬ ‫آورد‪ ،‬اینک دستش مانند برف جذامی بود‪.‬‬ ‫‪7‬و او گفت‪ ،‬دوباره دست خود را در آغوش خود بیاور ‪.‬و دوباره دستش را در آغوشش گذاشت ‪.‬و آن را از آغوش خود درآورد و اینک‬ ‫مانند گوشت دیگر او تًدیل شد‪.‬‬ ‫‪8‬و چنین خواهد آمد‪ ،‬اگر به تو ایمان نیاورند‪ ،‬و به صدای اامت اول گوش ندهند‪ ،‬به صدای اامت آخر ایمان خواهند آورد‪.‬‬ ‫‪9‬و این وابع خواهد شد‪ ،‬اگر به این دو نشانه نیز ایمان نیاورند‪ ،‬و به صدای تو گوش ندهند‪ ،‬از آب نهر گرفته‪ ،‬آن را بر زمین خشک بریز‬ ‫و آبی که از نهر بیرون بیاوری‪ ،‬بر زمین خشک خون خواهد شد‪.‬‬ ‫‪10‬و موسی به خداوند گفت ‪:‬ای پروردگار من‪ ،‬من نه از آن پس و نه از آن زمان که با بنده خود سخن گفتی‪ ،‬فصیح نیستم‪.‬‬ ‫‪11‬و خداوند به او گفت ‪:‬چه کسی دهان انسان را ساخته است؟ یا چه کسی لل یا کر یا بینا یا کور را می سازد؟ آیا من خداوند نیستم؟‬ ‫‪12‬پس اکنون برو و من با دهان تو خواهم بود و آنچه را که خواهی گفت به تو خواهم آموخت‪.‬‬ ‫‪13‬و گفت ‪:‬پروردگارا‪ ،‬به دست کسی که میخواهی بفرست‪.‬‬ ‫‪14‬و خشم خداوند بر موسی افروخته شد و گفت ‪:‬آیا هارون لوی برادر تو نیست؟ من می دانم که او می تواند خوب صحًت کند ‪.‬و‬ ‫همچنین‪ ،‬اینک‪ ،‬او به دیدار تو می آید و چون تو را بًیند‪ ،‬در دل خود شاد خواهد شد‪.‬‬ ‫‪15‬و با او صحًت كن و كلمات را در دهان او بگذار و من با دهان تو و با دهان او خواهم بود و آنچه را كه انجام دهي به تو خواهم‬ ‫آموخت‪.‬‬ ‫‪16‬و او سخنگوی تو برای مردم خواهد بود و او به جای دهان برای تو خواهد بود و تو به جای خدا برای او خواهی بود‪.‬‬ ‫‪17‬و این اصا را در دست خود بگیر تا با آن نشانهها را انجام دهی‪.‬‬ ‫‪18‬و موسی رفت و نزد پدر شوهر خود یترو بازگشت و به او گفت« ‪:‬از تو میخواهم‪ ،‬اجازه بده بروم و نزد برادرانم که در مصر هستند‬ ‫بازگردم و بًینم که آیا هنوز زندهاند ‪.‬و یترو به موسی گفت ‪:‬به سامتی برو‪.‬‬ ‫‪19‬و خداوند در مدیان به موسی گفت« ‪:‬برو به مصر بازگرد‪ ،‬زیرا همه مردانی که جان تو را میجویند مردهاند‪.‬‬ ‫‪20‬و موسی زن و پسران خود را گرفت و آنها را بر الغی نهاد و به زمین مصر بازگشت و موسی اصای خدا را در دست گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬وبتی میروی تا به مصر بازگردی‪ ،‬بًین که تمام آن شگفتیهایی را که من در دست تو گذاشتهام‪ ،‬در حضور‬ ‫فراون انجام دهی‪ ،‬اما بلب او را سخت خواهم کرد تا بوم را رها نکند‪.‬‬ ‫‪22‬و به فراون بگو ‪:‬خداوند چنین میگوید‪ ،‬اسرائیل پسر من است‪ ،‬یعنی اول زاده من‪.‬‬ ‫‪23‬و من به تو می گویم پسرم را رها کن تا مرا خدمت کند‪.‬‬ ‫‪24‬و در سر راه در مسافرخانه گذشت که خداوند او را مابات کرد و در صدد کشتن او برآمد‪.‬‬ ‫‪25‬سپس صیفوره سنگ تیز برداشته‪ ،‬پوست ختنه گاه پسرش را برید و به پای او انداخت و گفت« ‪:‬بیتردید تو برای من شوهری خونین‬ ‫هستی»‪.‬‬ ‫‪26‬پس او را رها کرد و گفت« ‪:‬تو به خاطر ختنه شوهر خونی هستی‪.‬‬ ‫‪27‬و خداوند به هارون گفت« ‪:‬برای مابات موسی به بیابان برو ‪.‬و رفت و در کوه خدا او را مابات کرد و او را بوسید‪.‬‬ ‫‪28‬و موسی همه سخنان خداوند را که او را فرستاده بود و همه نشانههایی را که به او امر فرموده بود به هارون گفت‪.‬‬ ‫‪29‬و موسی و هارون رفتند و جمیع مشایخ بنی اسرائیل را جمع کردند‪.‬‬ ‫‪30‬و هارون تمام سخنانی را که خداوند به موسی گفته بود گفت و آیات را در نظر بوم انجام داد‪.‬‬ ‫‪31‬و مردم ایمان آوردند و چون شنیدند که خداوند بنی اسرائیل را مابات کرده و مصیًت آنها را دیده است‪ ،‬سرهای خود را خم کردند و‬ ‫اًادت کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪5‬‬ ‫‪1‬و پس از آن موسی و هارون داخل شدند و به فراون گفتند« ‪:‬خداوند‪ ،‬خدای اسرائیل چنین میگوید‪ ،‬بوم من را رها کنید تا در بیابان برای‬ ‫من جشن بگیرند‪.‬‬ ‫‪2‬فراون گفت ‪:‬خداوند کیست که صدای او را اطاات کنم تا اسرائیل را رها کنم؟ من خداوند را نمی شناسم و اسرائیل را رها نمی کنم‪.‬‬ ‫‪3‬و گفتند« ‪:‬خدای اًرانیان با ما مابات کرده است ‪.‬ما از تو میخواهیم‪ ،‬سه روز سفر به صحرا برویم و برای یهوه خدای خود بربانی‬ ‫کنیم ‪.‬مًادا با طااون یا شمشیر بر ما بیفتد‪.‬‬ ‫‪4‬و پادشاه مصر به آنها گفت« ‪:‬ای موسی و هارون‪ ،‬چرا بوم را از کارهای خود رها می کنید؟ شما را به بارهای خود برساند‬ ‫‪5‬و فراون گفت ‪:‬اینک مردم آن زمین اکنون بسیارند و شما آنها را از بارهایشان آرام میدهید‪.‬‬ ‫‪6‬و فراون در همان روز به فرماندهان بوم و افسران آنها دستور داد و گفت‪:‬‬ ‫‪7‬دیگر به بوم کاه نخواهید داد تا آجر بسازند‪ ،‬مانند گذشته ‪.‬بگذارید بروند و برای خود کاه جمع کنند‪.‬‬ ‫‪8‬و داستان آجرهایی را که تا به حال می ساختند‪ ،‬روی آنها بگذارید ‪.‬چیزی از آن کم نسازید‪ ،‬زیرا آنها بیکار هستند ‪.‬پس فریاد می زنند و‬ ‫می گویند ‪:‬برویم و برای خدای خود بربانی کنیم‪.‬‬ ‫‪9‬کار بیشتری بر مردان گذاشته شود تا در آن کار کنند ‪.‬و به سخنان بیهوده توجه نکنند‪.‬‬ ‫‪10‬و رؤسای بوم و افسران ایشان بیرون رفتند و با مردم صحًت کردند و گفتند ‪:‬فراون چنین میگوید‪ ،‬من به شما کاه نمیدهم‪.‬‬ ‫‪11‬بروید‪ ،‬کاه را از جایی که میتوانید بیابید‪ ،‬بیاورید‪ ،‬اما چیزی از کار شما کم نخواهد شد‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪12‬پس بوم در سراسر سرزمین مصر پراکنده شدند تا به جای کاه کلش جمع کنند‪.‬‬ ‫‪13‬و کارگزاران آنها را شتاب کردند و گفتند ‪:‬کارهای روزانه خود را انجام دهید‪ ،‬مانند زمانی که کاه بود‪.‬‬ ‫‪14‬و افسران بنیاسرائیل که مأموران فراون بر آنها گماشته بودند‪ ،‬ضرب و شتم شدند و گفتند« ‪:‬چرا وظیفهی خود را که دیروز و امروز‬ ‫در ساختن آجر انجام دادهاید‪ ،‬مانند گذشته انجام ندادهاید؟»‬ ‫‪15‬آنگاه افسران بنی اسرائیل آمدند و نزد فراون فریاد زدند و گفتند ‪:‬چرا با بندگانت چنین می کنی؟‬ ‫‪16‬هیچ کاهی به بندگانت داده نمی شود‪ ،‬و به ما می گویند ‪:‬آجر بسازید ‪.‬اما تقصیر در خود شماست‪.‬‬ ‫‪17‬اما او گفت" ‪:‬شما بیکار هستید‪ ،‬شما بیکار هستید ‪.‬پس می گویید که برویم و برای خداوند بربانی کنیم"‪.‬‬ ‫‪18‬پس اکنون برو و کار کن ‪.‬زیرا کاهی به شما داده نخواهد شد‪ ،‬با این حال داستان آجر را تحویل خواهید داد‪.‬‬ ‫‪19‬و افسران بنیاسرائیل دیدند که در حال بدی هستند‪ ،‬پس از آنکه گفته شد‪ ،‬از خشتهای خود چیزی از کارهای روزانهتان کم نکنید‪.‬‬ ‫‪20‬و هنگام خروج از فراون‪ ،‬موسی و هارون را که در راه ایستاده بودند مابات کردند‪.‬‬ ‫‪21‬و آنها به آنها گفتند" ‪:‬خداوند به شما نگاه می کند و داوری می کند ‪.‬زیرا طعم ما را در نظر فراون و بندگانش منفور ساختید که‬ ‫شمشیری در دست آنها برار دهید تا ما را بکشند‪.‬‬ ‫‪22‬و موسی نزد خداوند بازگشت و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬چرا به این بوم چنین التماس کردی؟ چرا مرا فرستادی؟‬ ‫‪23‬زیرا از زمانی که نزد فراون آمدم تا به نام تو صحًت کنم‪ ،‬او به این بوم بد کرده است ‪.‬تو اصال بوم خود را نجات ندادی‪.‬‬ ‫فصل ‪6‬‬ ‫‪1‬سپس خداوند به موسی گفت« ‪:‬اکنون خواهی دید که با فراون چه خواهم کرد‪ ،‬زیرا با دست نیرومند آنها را رها خواهد کرد و با دستی‬ ‫بوی آنها را از سرزمین خود بیرون خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪2‬و خدا با موسی صحًت کرده‪ ،‬به او گفت ‪:‬من خداوند هستم‪.‬‬ ‫‪3‬و من به نام خدای بادر مطلق بر ابراهیم‪ ،‬اسحاق‪ ،‬و یعقوب ظاهر شدم‪ ،‬اما به نام خود یهوه برای آنها شناخته نشدم‪.‬‬ ‫‪4‬و همچنین اهد خود را با آنها بستم تا سرزمین کنعان را که در آنجا غریب بودند‪ ،‬به آنها بدهم‪.‬‬ ‫‪5‬و همچنین ناله بنیاسرائیل را که مصریان در اسارت نگه میدارند‪ ،‬شنیدهام ‪.‬و من اهد خود را به یاد آوردم‪.‬‬ ‫‪6‬بنابراین به بنیاسرائیل بگو من خداوند هستم و شما را از زیر بار مصریان بیرون خواهم آورد و شما را از بندگی ایشان خاص خواهم‬ ‫کرد و شما را با بازوی دراز و با داوریهای بزرگ فدیه خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و شما را به انوان بومی نزد خود خواهم گرفت و برای شما خدا خواهم بود و خواهید دانست که من یهوه خدای شما هستم که شما را از‬ ‫زیر بار مصریان بیرون میآورم‪.‬‬ ‫‪8‬و شما را به زمینی که سوگند خوردم آن را به ابراهیم‪ ،‬اسحاق و یعقوب بدهم‪ ،‬خواهم آورد ‪.‬و من آن را به شما به انوان میراث خواهم‬ ‫داد ‪:‬من خداوند هستم‪.‬‬ ‫‪9‬و موسی به بنیاسرائیل چنین گفت‪ ،‬اما آنها به خاطر رنج روح و بندگی ظالمانه به موسی گوش نکردند‪.‬‬ ‫‪10‬و خداوند به موسی خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۱‬داخل شوید و با فراون پادشاه مصر صحًت کنید تا بنیاسرائیل را از سرزمین خود رها کند‪.‬‬ ‫‪12‬و موسی به حضور خداوند سخن گفت‪ ،‬اینک‪ ،‬بنی اسرائیل به من گوش ندادند ‪.‬پس چگونه فراون به من که لًهای ختنه نشده ام می‬ ‫شنود؟‬ ‫‪13‬و خداوند با موسی و هارون سخن گفت و آنها را به بنی اسرائیل و فراون پادشاه مصر دستور داد تا بنی اسرائیل را از زمین مصر‬ ‫بیرون آورند‪.‬‬ ‫‪14‬اینها رؤسای خاندان پدران ایشان هستند ‪:‬پسران رئوبین‪ ،‬نخستزاده اسرائیل ‪.‬هانوخ و پالو و حصرون و کرمی ‪:‬اینها بًایل روبین‬ ‫هستند‪.‬‬ ‫‪15‬و پسران شمعون ‪.‬جموئیل و یامین و اوحد و یاکین و زوهر و شائول پسر یک زن کنعانی ‪:‬اینان خاندان شمعون هستند‪.‬‬ ‫‪16‬و اینها اسامی پسران لوی برحسب نسلهای ایشان است ‪.‬جرشون و بهات و مراری ‪:‬و سالهای زندگی لوی صد و سی و هفت سال‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪17‬پسران جرشون ‪.‬لیًنی و شیمی به روایت خانواده هایشان‪.‬‬ ‫‪18‬و پسران بهات ‪.‬امرام و ایصهار و حًرون و ازییل و سالهای زندگی بهات صد و سی و سه سال بود‪.‬‬ ‫‪19‬و پسران مراری ‪.‬محالی و موشی ‪:‬اینها خاندان لوی بر حسب نسلشان هستند‪.‬‬ ‫‪20‬و امرام خواهر پدرش یوخابد را به همسری گرفت ‪.‬و او هارون و موسی را به دنیا آورد و سالهای امر امرام صد و سی و هفت‬ ‫سال بود‪.‬‬ ‫‪21‬و پسران ایصحار ‪.‬بورح و نفق و زکری‪.‬‬ ‫‪22‬و پسران ازییل ‪.‬میشائیل و الزافان و زیتری‪.‬‬ ‫‪23‬و هارون او را الیشًه‪ ،‬دختر امیناداب‪ ،‬خواهر ناشون‪ ،‬به همسری گرفت ‪.‬و ناداب و ابیهو و الزار و ایتامار را برای او به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪24‬و پسران بورح ‪.‬اسیر و الکانا و ابیاساف ‪:‬اینان بًایل بورحی هستند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و احلعازار پسر هارون یکی از دختران پوتیئیل را به همسری گرفت ‪.‬و فینحاس را برای او به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪26‬اینها هارون و موسی هستند که خداوند به آنها گفت« ‪:‬بنیاسرائیل را برحسب لشکریانشان از زمین مصر بیرون آورید‪.‬‬ ‫‪27‬اینها کسانی هستند که با فراون پادشاه مصر صحًت کردند تا بنی اسرائیل را از مصر بیرون آورد ‪:‬اینها موسی و هارون هستند‪.‬‬ ‫‪28‬و وابع شد در روزی که خداوند در زمین مصر با موسی سخن گفت‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪29‬که خداوند به موسی گفت ‪:‬من خداوند هستم‪.‬‬ ‫‪30‬و موسی در حضور خداوند گفت« ‪:‬اینک من لًهای ختنه نشده دارم و فراون چگونه به من گوش خواهد داد؟‬ ‫فصل ‪7‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی گفت‪ ،‬بًین‪ ،‬من تو را خدای فراون برار دادم و برادرت هارون نًی تو خواهد بود‪.‬‬ ‫‪2‬هر چه من به تو امر می کنم بگو و برادرت هارون با فراون صحًت خواهد کرد که بنی اسرائیل را از سرزمین خود بفرستد‪.‬‬ ‫‪3‬و بلب فراون را سخت خواهم کرد و نشانهها و شگفتیهای خود را در زمین مصر زیاد خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪4‬اما فراون به شما گوش نخواهد داد تا من دست خود را بر مصر دراز کنم و لشکرهای خود و بوم خود بنی اسرائیل را با بضاوتهای‬ ‫بزرگ از سرزمین مصر بیرون بیاورم‪.‬‬ ‫‪5‬و مصریان خواهند دانست که من خداوند هستم‪ ،‬چون دست خود را بر مصر دراز کنم و بنی اسرائیل را از میان ایشان بیرون بیاورم‪.‬‬ ‫‪6‬و موسی و هارون چنان کردند که خداوند به ایشان امر فرموده بود‪.‬‬ ‫‪7‬و موسی هشتاد و هارون هشتاد و سه ساله بود که با فراون صحًت کردند‪.‬‬ ‫‪8‬و خداوند با موسی و هارون خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪9‬هنگامی که فراون با تو صحًت کند و بگوید ‪:‬معجزه ای برای تو نشان بده‪ ،‬آنگاه به هارون بگو ‪:‬اصای خود را بگیر و آن را به‬ ‫حضور فراون بینداز تا مار شود‪.‬‬ ‫‪10‬و موسی و هارون نزد فراون رفتند و چنان کردند که خداوند امر فرموده بود و هارون اصای خود را به حضور فراون و بندگانش‬ ‫افکند و مار شد‪.‬‬ ‫‪11‬آنگاه فراون حکیمان و جادوگران را نیز فراخواند و اکنون جادوگران مصر نیز با افسون های خود به همین ترتیب امل کردند‪.‬‬ ‫‪12‬زیرا که هرکس اصای خود را انداخت و مار شد‪ ،‬اما اصای هارون اصای آنها را فرو برد‪.‬‬ ‫‪13‬و او دل فراون را سخت کرد و او به آنها گوش نکرد ‪.‬همانطور که خداوند گفته بود‪.‬‬ ‫‪14‬و خداوند به موسی گفت‪ ،‬دل فراون سخت شده است‪ ،‬او حاضر نیست بوم را رها کند‪.‬‬ ‫‪15‬صًح نزد فراون برو ‪.‬اینک او به سوی آب می رود ‪.‬و در کنار لًه رودخانه بایستی تا او بیاید ‪.‬و اصایی را که به مار تًدیل شده بود‪،‬‬ ‫در دست خود بگیر‪.‬‬ ‫‪16‬و تو به او بگو‪ ،‬یهوه خدای اًرانیان مرا نزد تو فرستاده‪ ،‬گفت ‪:‬بوم مرا رها کن تا در بیابان مرا خدمت کنند و اینک تا کنون نشنیده‬ ‫ای‪.‬‬ ‫‪17‬خداوند چنین میگوید« ‪:‬در اینجا خواهی دانست که من خداوند هستم ‪.‬اینک‪ ،‬من با اصایی که در دستم است به آبهایی که در نهر است‪،‬‬ ‫خواهم زد و آنها به خون تًدیل خواهند شد‪.‬‬ ‫‪18‬و ماهی که در رودخانه است خواهد مرد و رودخانه بو خواهد داد ‪.‬و مصریان از نوشیدن آب رودخانه بیزار خواهند بود‪.‬‬ ‫‪19‬و خداوند به موسی گفت‪ ،‬به هارون بگو‪ ،‬اصای خود را بگیر‪ ،‬و دست خود را بر آبهای مصر‪ ،‬بر نهرهای آنها‪ ،‬بر نهرها و برکههای‬ ‫آنها‪ ،‬و بر همه برکههای آب آنها دراز کن تا به خون تًدیل شوند ‪.‬و در تمام سرزمین مصر خون باشد‪ ،‬هم در ظروف چوبی و هم در‬ ‫ظروف سنگی‪.‬‬ ‫‪20‬و موسی و هارون چنان کردند که خداوند امر فرمود ‪.‬و اصا را برافراشت و آبهای نهر را در نظر فراون و در نظر خادمانش زد ‪.‬و‬ ‫تمام آبهایی که در رودخانه بود به خون تًدیل شد‪.‬‬ ‫‪21‬و ماهی که در رودخانه بود مرد ‪.‬و رودخانه بوی تعفن گرفت و مصریان نتوانستند از آب رودخانه بنوشند ‪.‬و در تمام سرزمین مصر‬ ‫خون جاری شد‪.‬‬ ‫‪22‬و جادوگران مصر با افسونهای خود چنین کردند ‪.‬همانطور که خداوند گفته بود‪.‬‬ ‫‪23‬و فراون برگشت و به خانه خود رفت و دل خود را نیز به این امر نکرد‪.‬‬ ‫‪24‬و تمامی مصریان اطراف رودخانه را برای آب آشامیدنی حفر کردند ‪.‬زیرا نمی توانستند از آب رودخانه بنوشند‪.‬‬ ‫‪25‬و پس از آن که خداوند نهر را شکست‪ ،‬هفت روز به پایان رسید‪.‬‬ ‫فصل ‪8‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی گفت ‪:‬نزد فراون برو و به او بگو ‪:‬خداوند چنین میگوید بوم مرا رها کن تا مرا خدمت کنند‪.‬‬ ‫‪2‬و اگر از رها کردن آنها امتناع ورزی‪ ،‬اینک‪ ،‬تمام مرزهای تو را با بورباغهها خواهم زد‪.‬‬ ‫‪3‬و نهر بورباغههای فراوانی بیرون خواهد آورد که بال میآیند و به خانهات و به اتاق خواب تو و بر بستر تو و به خانه بندگانت و بر بوم‬ ‫تو و در تنورهای تو و به خمیرگیر تو میآیند‪.‬‬ ‫‪4‬و بورباغهها بر تو و بوم تو و بر همه بندگانت خواهند آمد‪.‬‬ ‫‪5‬و خداوند به موسی گفت‪ ،‬به هارون بگو‪ ،‬دست خود را با اصای خود بر نهرها‪ ،‬بر رودخانهها و برکهها دراز کن و بورباغهها را بر‬ ‫زمین مصر بال بیاور‪.‬‬ ‫‪6‬و هارون دست خود را بر آبهای مصر دراز کرد ‪.‬و بورباغه ها آمدند و سرزمین مصر را پوشانیدند‪.‬‬ ‫‪7‬و جادوگران با افسونهای خود این کار را کردند و بورباغهها را بر زمین مصر آوردند‪.‬‬ ‫‪8‬پس فراون موسی و هارون را خواند و گفت« ‪:‬خداوند را التماس کن تا بورباغه ها را از من و بوم من بًرد ‪.‬و بوم را رها خواهم کرد‬ ‫تا برای خداوند بربانی کنند‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪9‬و موسی به فراون گفت« ‪:‬بر من جال بده‪ ،‬چه زمانی از تو و بندگانت و بوم تو استداا کنم که بورباغهها را از تو و خانههایت نابود‬ ‫کن تا فقط در نهر بمانند؟‬ ‫‪10‬و گفت ‪:‬فردا ‪.‬و او گفت ‪:‬طًق بول تو باشد تا بدانی که هیچکس مانند یهوه خدای ما نیست‪.‬‬ ‫‪11‬و بورباغهها از تو و خانههایت و از بندگانت و بوم تو خواهند رفت ‪.‬آنها فقط در رودخانه خواهند ماند‪.‬‬ ‫‪12‬و موسی و هارون از فراون بیرون رفتند و موسی به خاطر بورباغه هایی که بر فراون آورده بود نزد خداوند فریاد زد‪.‬‬ ‫‪13‬و خداوند به بول موسی امل کرد ‪.‬و بورباغه ها در خانه ها‪ ،‬روستاها و مزارع مردند‪.‬‬ ‫‪14‬و ایشان را بر تودهها جمع کردند و زمین بوی تعفن گرفت‪.‬‬ ‫‪15‬اما چون فراون دید که مهلت است‪ ،‬دل خود را سخت کرد و به آنها گوش نکرد ‪.‬همانطور که خداوند گفته بود‪.‬‬ ‫‪16‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬به هارون بگو‪ ،‬اصای خود را دراز کن و خاک زمین را بزن تا در تمام سرزمین مصر شپش شود‪.‬‬ ‫‪17‬و آنها چنین کردند ‪.‬زیرا هارون دست خود را با اصای خود دراز کرد و خاک زمین را زد و در انسان و حیوان شپش شد ‪.‬تمام غًار‬ ‫زمین در سراسر سرزمین مصر شپش شد‪.‬‬ ‫‪18‬و جادوگران با افسونهای خود این کار را کردند تا شپش بیاورند‪ ،‬اما نتوانستند‪ ،‬بنابراین شپش بر انسان و حیوان بود‪.‬‬ ‫‪19‬آنگاه جادوگران به فراون گفتند ‪:‬این انگشت خداست ‪.‬همانطور که خداوند گفته بود‪.‬‬ ‫‪20‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬صًح زود برخیز و در حضور فراون بایست ‪.‬اینک او به سوی آب می آید ‪.‬و به او بگو ‪:‬خداوند چنین‬ ‫میگوید بوم من را رها کنید تا مرا خدمت کنند‪.‬‬ ‫‪21‬وگرنه‪ ،‬اگر بوم مرا رها نکنی‪ ،‬اینک‪ ،‬من دستههای مگس را بر تو‪ ،‬بر بندگانت‪ ،‬و بر بوم تو‪ ،‬و به خانههای تو خواهم فرستاد‪ ،‬و‬ ‫خانههای مصریان از دستههای مگس و همچنین زمینی که در آن هستند پر خواهد شد‪.‬‬ ‫‪22‬و در آن روز زمین گشن را که بوم من در آن ساکن هستند بطع خواهم کرد تا گروهی از مگس در آنجا نًاشد ‪.‬تا آخر بدانی که من‬ ‫خداوند در میان زمین هستم‪.‬‬ ‫‪23‬و من بین بوم خود و بوم تو تقسیم خواهم کرد‪ ،‬فردا این اامت خواهد بود‪.‬‬ ‫‪24‬و خداوند چنین کرد ‪.‬و انًوهی از مگسها به خانه فراون و خانههای خادمان او و تمام سرزمین مصر آمدند‪.‬‬ ‫‪25‬و فراون موسی و هارون را خواند و گفت ‪:‬بروید و برای خدای خود در زمین بربانی کنید‪.‬‬ ‫‪26‬و موسی گفت« ‪:‬این کار شایسته نیست ‪.‬زیرا که مکروهات مصریان را برای یهوه خدای خود بربانی خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪27‬ما سه روز به بیابان رفته و برای یهوه خدای خود بربانی خواهیم کرد‪ ،‬چنانکه او به ما امر خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪28‬و فراون گفت« ‪:‬شما را رها خواهم کرد تا برای یهوه خدای خود در بیابان بربانی کنید ‪.‬فقط شما خیلی دور نخواهید رفت ‪:‬برای من‬ ‫داا کنید‪.‬‬ ‫‪29‬و موسی گفت« ‪:‬اینک من از تو بیرون میروم و از خداوند استداا میکنم که فردا انًوه مگسها از فراون و بندگانش و بوم او دور‬ ‫شوند‪ ،‬اما فراون دیگر فریًکاری نکند که بوم را برای بربانی کردن برای خداوند نگذارد‪.‬‬ ‫‪30‬و موسی از نزد فراون بیرون آمد و خداوند را داا کرد‪.‬‬ ‫‪31‬و خداوند به بول موسی امل کرد ‪.‬و دسته مگس ها را از فراون و بندگانش و بومش دور کرد ‪.‬یکی بابی نماند‬ ‫‪32‬و فراون در این زمان نیز دل خود را سخت کرد و مردم را رها نکرد‪.‬‬ ‫فصل ‪9‬‬ ‫‪1‬سپس خداوند به موسی گفت ‪:‬نزد فراون برو و به او بگو ‪:‬یهوه خدای اًرانیان چنین میگوید بوم مرا رها کن تا مرا خدمت کنند‪.‬‬ ‫‪2‬زیرا اگر از رها کردن آنها امتناع ورزی و آنها را ثابت نگه داری‪،‬‬ ‫‪3‬اینک دست خداوند بر گاوهای تو است که در مزراه است‪ ،‬بر اسًها‪ ،‬بر الغها‪ ،‬بر شترها‪ ،‬بر گاوها و بر گوسفندان‪.‬‬ ‫‪4‬و خداوند بین چهارپایان اسرائیل و چهارپایان مصر جدا خواهد شد و از هر چه از بنی اسرائیل است چیزی نخواهد مرد‪.‬‬ ‫‪5‬و خداوند وبت معینی تعیین کرد و گفت ‪:‬فردا خداوند این کار را در زمین انجام خواهد داد‪.‬‬ ‫‪6‬و خداوند این کار را در فردای آن روز انجام داد و تمامی احشام مصر مردند‪ ،‬اما از چهارپایان بنیاسرائیل یک نفر تلف نشد‪.‬‬ ‫‪7‬و فراون فرستاد و اینک از گاوهای بنیاسرائیل مردهای نًود ‪.‬و دل فراون سخت شد و مردم را رها نکرد‪.‬‬ ‫‪8‬و خداوند به موسی و هارون گفت ‪:‬مشتهای خاکستر کوره را نزد خود بًرید و موسی آن را در نظر فراون به سوی آسمان بپاشد‪.‬‬ ‫‪9‬و در تمام زمین مصر به خاک کوچک تًدیل خواهد شد و جوششی خواهد شد که بر انسان و حیوان در سراسر سرزمین مصر جوش‬ ‫خواهد زد‪.‬‬ ‫‪10‬و خاکستر کوره را برداشته‪ ،‬در حضور فراون ایستادند ‪.‬و موسی آن را به سوی آسمان پاشید ‪.‬و بر انسان و حیوان به جوش آمد‪.‬‬ ‫‪11‬و جادوگران نتوانستند در مقابل موسی بایستند به دلیل جوش ‪.‬زیرا جوش بر جادوگران و همه مصریان بود‪.‬‬ ‫‪12‬و خداوند بلب فراون را سخت کرد و او به آنها گوش نکرد ‪.‬همانطور که خداوند به موسی گفته بود‪.‬‬ ‫‪13‬و خداوند به موسی گفت ‪:‬صًح زود برخیز و در حضور فراون بایست و به او بگو ‪:‬یهوه خدای اًرانیان چنین میگوید بوم من را رها‬ ‫کن تا مرا خدمت کنند‪.‬‬ ‫‪14‬زیرا در این زمان تمام باهای خود را بر دل تو و بر بندگانت و بر بوم تو خواهم فرستاد ‪.‬تا بدانی که در تمام زمین هیچکس مثل من‬ ‫نیست‪.‬‬ ‫‪15‬زیرا اکنون دست خود را دراز میکنم تا تو و بوم تو را به وبا بزنم ‪.‬و تو از زمین منقطع خواهی شد‪.‬‬ ‫‪16‬و به همین دلیل تو را برانگیختم تا بدرت خود را در تو نشان دهم ‪.‬و تا نام من در سراسر زمین ااام شود‪.‬‬ ‫‪17‬هنوز خودت را بر بوم من سرافرازی میدهی که آنها را رها نمیکنی؟‬


‫خروج‬

‫‪18‬اینک‪ ،‬فردا در همین ساات‪ ،‬تگرگ بسیار شدیدی خواهم بارید‪ ،‬چنان که از زمان تأسیس مصر‪ ،‬حتی تا کنون‪ ،‬چنین نًوده است‪.‬‬ ‫‪19‬پس اکنون بفرست و چهارپایان خود و هر چه در مزراه داری جمع کن ‪.‬زیرا بر هر انسان و حیوانی که در مزراه یافت شود و به‬ ‫خانه بازگردانده نشود‪ ،‬تگرگ بر آنها نازل خواهد شد و خواهند مرد‪.‬‬ ‫‪20‬آن که در میان بندگان فراون از کام خداوند می ترسید‪ ،‬خادمان و چهارپایان خود را به خانه ها فراری داد‪.‬‬ ‫‪21‬و کسی که به کام خداوند توجه نکرد‪ ،‬بندگان و چهارپایان خود را در صحرا رها کرد‪.‬‬ ‫‪22‬و خداوند به موسی گفت‪ ،‬دست خود را به سوی آسمان دراز کن تا در تمام زمین مصر‪ ،‬بر انسان‪ ،‬و بر وحش‪ ،‬و بر هر گیاه صحرا‪،‬‬ ‫در سراسر سرزمین مصر تگرگ بیاید‪.‬‬ ‫‪23‬و موسی اصای خود را به سوی آسمان دراز کرد و خداوند راد و تگرگ فرستاد و آتش بر زمین جاری شد ‪.‬و خداوند تگرگ بر‬ ‫زمین مصر بارید‪.‬‬ ‫‪24‬پس تگرگ آمد و آتش با تگرگ آمیخته شد‪ ،‬بسیار شدید‪ ،‬چنانکه در تمام سرزمین مصر از زمانی که یک بوم شد‪ ،‬مانند آن وجود‬ ‫نداشت‪.‬‬ ‫‪25‬و تگرگ در تمام زمین مصر هر چه را که در صحرا بود‪ ،‬اام از انسان و حیوان‪ ،‬زد ‪.‬و تگرگ همه گیاهان صحرا را درنوردید و‬ ‫درختان مزراه را شکست‪.‬‬ ‫‪26‬فقط در سرزمین گشن که بنیاسرائیل بودند‪ ،‬تگرگ نًارید‪.‬‬ ‫‪27‬و فراون فرستاده‪ ،‬موسی و هارون را صدا زد و به ایشان گفت« ‪:‬این بار گناه کردهام ‪:‬خداوند اادل است و من و بوم من شریریم‪.‬‬ ‫‪28‬از خداوند التماس کن (زیرا همین بس است )که دیگر راد و برق و تگرگ نًاشد ‪.‬و من تو را رها خواهم کرد و دیگر نخواهی ماند‪.‬‬ ‫‪29‬و موسی به او گفت« ‪:‬به محض اینکه از شهر بیرون آمدم‪ ،‬دستان خود را به سوی خداوند دراز خواهم کرد ‪.‬و راد و برق بطع خواهد‬ ‫شد و دیگر تگرگ نخواهد آمد ‪.‬تا بدانی که زمین از آن خداوند است‪.‬‬ ‫‪30‬اما تو و بندگانت میدانم که هنوز از یهوه خدا نخواهی ترسید‪.‬‬ ‫‪31‬و کتان و جو کوبیده شد‪ ،‬زیرا جو در بال بود و کتان غوزه شده بود‪.‬‬ ‫‪32‬اما گندم و گوسفند شکسته نشدند‪ ،‬زیرا بزرگ نشده بودند‪.‬‬ ‫‪33‬و موسی نزد فراون از شهر بیرون رفت و دستان خود را به سوی خداوند دراز کرد و راد و برق و تگرگ بطع شد و باران بر زمین‬ ‫نًارید‪.‬‬ ‫‪34‬و چون فراون دید که باران و تگرگ و راد و برق بطع شد‪ ،‬باز گناه کرد و دل خود و بندگانش را سخت کرد‪.‬‬ ‫‪35‬و دل فراون سخت شد و بنیاسرائیل را رها نکرد ‪.‬همانطور که خداوند بوسیله موسی گفته بود‪.‬‬ ‫فصل ‪10‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی گفت ‪:‬نزد فراون برو زیرا که بلب او و بندگانش را سخت کردهام تا این نشانههای خود را در حضور او نشان دهم‪.‬‬ ‫‪2‬و به گوش پسرت و پسرت بگو که چه کارهایی در مصر انجام دادهام و آیات خود را که در میان آنها انجام دادهام ‪.‬تا بدانید که من‬ ‫خداوند هستم‪.‬‬ ‫‪3‬و موسی و هارون نزد فراون آمدند و به او گفتند« ‪:‬یهوه خدای اًرانیان چنین میگوید« ‪:‬تا کی حاضر نیستی در برابر من فروتنی کنی؟‬ ‫بوم مرا رها کن تا مرا خدمت کنند‪.‬‬ ‫‪4‬در غیر این صورت‪ ،‬اگر از رها كردن بوم من امتناع كنی‪ ،‬اینك فردا ملخها را به ساحل تو خواهم آورد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و روی زمین را میپوشانند تا کسی نتواند زمین را بًیند‪ ،‬و بابیمانده آنچه را که از تگرگ برای شما بابی میماند‪ ،‬خواهند خورد و هر‬ ‫درختی را که از مزراه برای شما روییده است‪ ،‬خواهند خورد‪.‬‬ ‫‪6‬و خانههای تو و خانههای همه بندگانت و خانههای همه مصریان را پر خواهند کرد ‪.‬که نه پدرانت و نه پدران تو از روزی که بر روی‬ ‫زمین بودند تا به امروز ندیده اند ‪.‬و خود را برگرداند و از فراون خارج شد‪.‬‬ ‫‪7‬و بندگان فراون به او گفتند ‪:‬تا کی این مرد برای ما دام خواهد بود؟ مردم را رها کن تا خداوند‪ ،‬خدای خود را اًادت کنند ‪.‬آیا هنوز نمی‬ ‫دانی که مصر ویران شده است؟‬ ‫‪8‬و موسی و هارون را نزد فراون آوردند و او به آنها گفت« ‪:‬بروید‪ ،‬یهوه خدای خود را اًادت کنید‪ ،‬اما آنها که خواهند رفت چه کسانی‬ ‫هستند؟‬ ‫‪9‬و موسی گفت« ‪:‬ما با جوانان و پیران و پسران و دختران خود و با گله ها و گله های خود خواهیم رفت ‪.‬زیرا باید برای خداوند ضیافتی‬ ‫برگزار کنیم‪.‬‬ ‫‪10‬و به آنها گفت« ‪:‬خداوند با شما چنین باشد‪ ،‬همانطور که من شما و فرزندانتان را رها خواهم کرد ‪.‬زیرا شر پیش روی شماست‪.‬‬ ‫‪11‬اینطور نیست‪ ،‬ای مردانی که اکنون هستید بروید و خداوند را اًادت کنید ‪.‬برای آنچه آرزو کردید ‪.‬و از حضور فراون رانده شدند‪.‬‬ ‫‪12‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬دست خود را بر زمین مصر برای ملخها دراز کن تا بر زمین مصر برآیند و هر گیاهی از زمین را‬ ‫بخورند‪ ،‬حتی هر چه تگرگ بابی مانده است‪.‬‬ ‫‪13‬و موسی اصای خود را بر زمین مصر دراز کرد و خداوند تمام آن روز و تمام آن شب باد شربی بر زمین آورد ‪.‬و چون صًح شد باد‬ ‫شربی ملخ ها را آورد‪.‬‬ ‫‪14‬و ملخها بر تمام زمین مصر رفتند و در تمام سواحل مصر آرام گرفتند ‪.‬بًل از آنها ملخ مانند آنها نًود و بعد از آنها نیز چنین نخواهد‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪15‬زیرا روی تمام زمین را پوشاندهاند‪ ،‬به طوری که زمین تاریک شد ‪.‬و همه گیاهان زمین و همه میوه درختانی را که تگرگ به جا‬ ‫گذاشته بود خوردند و در تمام سرزمین مصر هیچ چیز سًزی در درختان و گیاهان مزراه بابی نماند‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪16‬سپس فراون موسی و هارون را با اجله طلًید ‪.‬و او گفت« ‪:‬من به خداوند‪ ،‬خدای شما و شما گناه کردهام‪.‬‬ ‫‪17‬پس اکنون گناه من را فقط همین یک بار بًخش و از یهوه خدایت التماس کن که فقط این مرگ را از من بگیرد‪.‬‬ ‫‪18‬و از نزد فراون بیرون آمد و خداوند را التماس کرد‪.‬‬ ‫‪19‬و خداوند باد شدید غربی را برگرداند که ملخها را برد و به دریای سرخ انداخت ‪.‬در تمام سواحل مصر یک ملخ بابی نمانده بود‪.‬‬ ‫‪20‬اما خداوند بلب فراون را سخت کرد تا بنی اسرائیل را رها نکند‪.‬‬ ‫‪21‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬دست خود را به سوی آسمان دراز کن تا تاریکی بر سرزمین مصر باشد‪ ،‬حتی تاریکی که احساس شود‪.‬‬ ‫‪22‬و موسی دست خود را به سوی آسمان دراز کرد ‪.‬و سه روز در تمام زمین مصر تاریکی غلیظ بود‪.‬‬ ‫‪23‬آنها یکدیگر را ندیدند و تا سه روز از جای او برخاستند‪ ،‬بلکه جمیع بنی اسرائیل در خانه های خود نور داشتند‪.‬‬ ‫‪24‬و فراون موسی را صدا زد و گفت ‪:‬برو و خداوند را بندگی کن ‪.‬فقط اجازه دهید گله ها و گله های شما بابی بمانند‪ ،‬بگذارید بچه های‬ ‫شما نیز با شما بروند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و موسی گفت« ‪:‬بربانیها و بربانیهای سوختنی نیز به ما بده تا برای یهوه خدای خود بربانی کنیم‪.‬‬ ‫‪26‬چهارپایان ما نیز با ما خواهند رفت ‪.‬یک سم بابی نخواهد ماند ‪.‬زیرا باید از آن برای خدمت به یهوه خدای خود استفاده کنیم ‪.‬و نمی دانیم‬ ‫با چه چیزی باید خداوند را خدمت کنیم تا زمانی که به آنجا برسیم‪.‬‬ ‫‪27‬اما خداوند بلب فراون را سخت کرد و او آنها را رها نکرد‪.‬‬ ‫‪28‬و فراون به او گفت« ‪:‬از من دور شو‪ ،‬مرابب خود باش و دیگر چهره مرا نًینی ‪.‬زیرا در آن روز که صورت من را بًینی خواهی‬ ‫مرد‪.‬‬ ‫‪29‬و موسی گفت« ‪:‬خوب گفتی‪ ،‬دیگر چهره تو را نخواهم دید‪.‬‬ ‫فصل ‪11‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی گفت ‪:‬با این حال یک بای دیگر بر فراون و مصر خواهم آورد ‪.‬پس از آن او شما را از اینجا رها می کند ‪:‬هنگامی‬ ‫که شما را رها می کند‪ ،‬بطعا ل شما را از اینجا بیرون می کند‪.‬‬ ‫‪2‬اکنون در گوش مردم سخن بگویید و هر مردی از همسایه خود و هر زن از همسایه خود جواهرات نقره و جواهرات طا برض بگیرد‪.‬‬ ‫‪3‬و خداوند بوم را در نظر مصریان لطف کرد ‪.‬به ااوه‪ ،‬موسی در سرزمین مصر در نظر بندگان فراون و در نظر بوم بسیار بزرگ‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪4‬و موسی گفت« ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬حدود نیمه شب به وسط مصر خواهم رفت‪.‬‬ ‫‪5‬و همه نخستزادگان در زمین مصر خواهند مرد‪ ،‬از نخستزاده فراون که بر تخت او مینشیند‪ ،‬تا نخستزاده کنیز که پشت آسیاب است ‪.‬و‬ ‫همه نخست زادگان جانوران‪.‬‬ ‫‪6‬و فریاد بزرگی در سراسر سرزمین مصر خواهد آمد‪ ،‬چنانکه هیچ کس مانند آن نًود و دیگر مانند آن نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬ا مما سگی زبان خود را بر هیچ یک از بنیاسرائیل‪ ،‬بر انسان یا حیوان‪ ،‬تکان ندهد‪ ،‬تا بدانید که خداوند چگونه میان مصریان و اسرائیل‬ ‫فرق میگذارد‪.‬‬ ‫‪8‬و همه این بندگانت نزد من فرود خواهند آمد‪ ،‬و به من تعظیم کرده‪ ،‬خواهند گفت« ‪:‬تو و همه مردمی که از تو پیروی میکنند بیرون برو‬ ‫و بعد از آن من بیرون خواهم آمد »‪.‬و او با خشم فراوان از نزد فراون خارج شد‪.‬‬ ‫‪9‬و خداوند به موسی گفت‪ ،‬فراون به تو گوش نخواهد داد ‪.‬تا شگفتی های من در سرزمین مصر زیاد شود‪.‬‬ ‫‪10‬و موسی و هارون این همه اجایب را در حضور فراون انجام دادند و خداوند بلب فراون را سخت کرد تا بنیاسرائیل را از سرزمین‬ ‫خود رها نکند‪.‬‬ ‫فصل ‪12‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی و هارون در زمین مصر گفت‪:‬‬ ‫‪2‬این ماه برای شما آغاز ماهها خواهد بود و برای شما اولین ماه سال خواهد بود‪.‬‬ ‫‪3‬به تمامی جماات اسرائیل بگویید‪ ،‬در روز دهم این ماه‪ ،‬هر کس یک بره بر حسب خاندان پدران خود‪ ،‬بره ای برای خانه‪ ،‬برای خود‬ ‫بًرند‪.‬‬ ‫‪4‬و اگر خانواده برای بره بسیار کوچک است‪ ،‬او و همسایهاش در کنار خانهاش آن را برحسب تعداد ارواح بًرند ‪.‬هر کس برحسب غذای‬ ‫خود شما را برای بره حساب کند‪.‬‬ ‫‪5‬برهی شما بیعیب‪ ،‬نر یکساله باشد‪ ،‬آن را از گوسفند یا بز بگیرید‪.‬‬ ‫‪6‬و آن را تا روز چهاردهم همان ماه نگه دارید و تمام جماات اسرائیل آن را در شام بکشند‪.‬‬ ‫‪7‬و از خون گرفته‪ ،‬آن را بر دو ستون کناری و در بالی در خانهها بزنند و در آنجا بخورند‪.‬‬ ‫‪8‬و در آن شب گوشت را با آتش بریان و نان فطیر بخورند ‪.‬و با گیاهان تلخ آن را بخورند‪.‬‬ ‫‪9‬از آن را خام و اب گرفته نخورید‪ ،‬بلکه با آتش کًاب کنید ‪.‬سر او با پاهایش و با پاكی آن‪.‬‬ ‫‪10‬و چیزی از آن را تا صًح نگذارید ‪.‬و آنچه از آن تا صًح بابی می ماند‪ ،‬با آتش بسوزانید‪.‬‬ ‫‪11‬و به این ترتیب آن را بخورید ‪.‬با کمر بسته‪ ،‬کفشهایت بر پاها و اصا در دست ‪.‬و آن را با اجله بخورید ‪.‬این اید فصح خداوند است‪.‬‬ ‫‪12‬زیرا من در این شب از سرزمین مصر خواهم گذشت و همه نخستزادگان در زمین مصر را‪ ،‬اام از انسان و حیوان‪ ،‬خواهم زد ‪.‬و بر‬ ‫همه خدایان مصر داوری خواهم کرد ‪.‬من خداوند هستم‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪13‬و خون برای شما به منزله نشانه در خانههایی باشد که در آن هستید‪ ،‬و چون خون را بًینم از روی شما خواهم گذشت و با بر شما‬ ‫نخواهد آمد تا شما را هاک کند‪ ،‬هنگامی که به سرزمین مصر ضربه بزنم‪.‬‬ ‫‪14‬و این روز برای شما یادبود خواهد بود ‪.‬و آن را در طول نسلهای خود برای خداوند جشن بگیرید ‪.‬شما آن را برای همیشه جشن بگیرید‪.‬‬ ‫‪15‬هفت روز نان فطیر بخورید ‪.‬حتی در روز اول خمیرمایه را از خانه های خود دور کنید زیرا هر که از روز اول تا روز هفتم نان‬ ‫خمیرمایه بخورد‪ ،‬از اسرائیل منقطع خواهد شد‪.‬‬ ‫‪16‬و در روز اول جماات مقدس خواهد بود و در روز هفتم برای شما اجتماع مقدس خواهد بود ‪.‬هیچ کاری در آنها انجام نخواهد شد‪ ،‬مگر‬ ‫آن چیزی که هر کس باید بخورد‪ ،‬فقط از شما انجام شود‪.‬‬ ‫‪17‬و اید نان فطیر را نگاه دارید ‪.‬زیرا در همین روز لشکرهای شما را از سرزمین مصر بیرون آوردم ‪.‬پس این روز را در نسلهای خود‬ ‫بر اساس حکمی تا ابد برگزار کنید‪.‬‬ ‫‪18‬در ماه اول‪ ،‬در روز چهاردهم ماه‪ ،‬در غروب‪ ،‬نان فطیر بخورید‪ ،‬تا روز بیست و یکم ماه در شب‪.‬‬ ‫‪19‬هفت روز در خانههای شما خمیرمایهای یافت نشود‪ ،‬زیرا هر که از خمیرمایه بخورد‪ ،‬از جماات اسرائیل منقطع خواهد شد‪ ،‬خواه‬ ‫غریب باشد یا در زمین متولد شود‪.‬‬ ‫‪20‬چیزی خمیرمایه نخورید ‪.‬در تمام خانه های خود نان فطیر بخورید‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه موسی جمیع مشایخ اسرائیل را خواند و به ایشان گفت« ‪:‬برهای را برحسب خانوادههای خود بیرون بیاورید و بردار و فصح را‬ ‫بکشید‪.‬‬ ‫‪22‬و یک دسته زوفا بردارید و آن را در خونی که در باسن است آغشته کنید و لنگه و دو ستون کناری را با خونی که در باسن است بزنید ‪.‬‬ ‫و هیچ یک از شما تا صًح از در خانه خود بیرون نروید‪.‬‬ ‫‪23‬زیرا خداوند از آنجا اًور خواهد کرد تا مصریان را بزند ‪.‬و هنگامی که خون را بر روی لنگه و دو ستون کناری بًیند‪ ،‬خداوند از در‬ ‫می گذرد و به ویرانگر اجازه نمی دهد که به خانه های شما بیاید تا شما را بزند‪.‬‬ ‫‪24‬و این امر را برای خود و پسرانتان برای همیشه راایت کنید‪.‬‬ ‫‪25‬و این وابع خواهد شد‪ ،‬هنگامی که به زمینی که خداوند به شما خواهد داد‪ ،‬همانطور که واده داده است بیایید‪ ،‬این خدمت را نگاه دارید‪.‬‬ ‫‪26‬و هنگامی که فرزندان شما به شما خواهند گفت‪ ،‬منظور شما از این خدمت چیست؟‬ ‫‪27‬و بگویید این بربانی اید فصح خداوند است که از خانههای بنی اسرائیل در مصر گذشت‪ ،‬چون مصریان را زد و خانههای ما را نجات‬ ‫داد ‪.‬و مردم سر به زیر انداختند و اًادت کردند‪.‬‬ ‫‪28‬و بنیاسرائیل رفتند و همانطور که خداوند به موسی و هارون دستور داده بود‪ ،‬انجام دادند‪.‬‬ ‫‪29‬و وابع شد که در نیمهشب‪ ،‬خداوند همه نخستزادگان را در زمین مصر‪ ،‬از اولزاده فراون که بر تخت او مینشست تا نخستزاده اسیری‬ ‫که در سیاهچال بود‪ ،‬زد ‪.‬و همه اولزادگان گاو‪.‬‬ ‫‪30‬و فراون در شب برخاست‪ ،‬او و همه بندگانش و همه مصریان ‪.‬و فریاد بزرگی در مصر بلند شد ‪.‬زیرا خانه ای نًود که در آن یک‬ ‫مرده نًاشد‪.‬‬ ‫‪31‬و شًانه موسی و هارون را خواند و گفت ‪:‬برخیزید و شما و بنی اسرائیل را از میان بوم من بیرون آورید ‪.‬و همان طور که گفتید‪،‬‬ ‫بروید و خداوند را اًادت کنید‪.‬‬ ‫‪32‬همچنان که گفتهاید‪ ،‬گلهها و گلههای خود را بگیرید و بروید ‪.‬و مرا نیز برکت بده‬ ‫‪33‬و مصریان بر مردم اجله داشتند تا آنها را با اجله از زمین بفرستند ‪.‬زیرا گفتند ‪:‬ما همه مردگان هستیم‪.‬‬ ‫‪34‬و بوم خمیر خود را بًل از اینکه خمیر شود برداشتند و خمیرهای خمیرشان را در لًاسهایشان بر شانه هایشان بسته بودند‪.‬‬ ‫‪35‬و بنیاسرائیل طًق کام موسی امل کردند ‪.‬و از مصریان جواهرات نقره و جواهرات طا و لًاس برض گرفتند‪.‬‬ ‫‪36‬و خداوند بوم را در نظر مصریان لطف کرد‪ ،‬به طوری که آنچه را که می خواستند به ایشان برض دادند ‪.‬و مصریان را غارت کردند‪.‬‬ ‫‪37‬و بنیاسرائیل از رامسس به سوبوت رفتند‪ ،‬حدود ششصد هزار نفر که مرد بودند‪ ،‬غیر از کودکان‪.‬‬ ‫‪38‬و گروهی مختلط نیز با ایشان رفتند ‪.‬و گله ها و گله ها و حتی گاوهای بسیار زیاد‪.‬‬ ‫‪39‬و از خمیری که از مصر بیرون آوردند‪ ،‬نانهای فطیر پختند‪ ،‬زیرا خمیر نشده بود ‪.‬زیرا آنها از مصر بیرون رانده شده بودند و نمی‬ ‫توانستند درنگ کنند و برای خود خوراکی هم آماده نکرده بودند‪.‬‬ ‫‪40‬و غربت بنی اسرائیل که در مصر ساکن بودند‪ ،‬چهارصد و سی سال بود‪.‬‬ ‫‪41‬و در پایان چهارصد و سی سال و در همان روز وابع شد که تمامی لشکرهای خداوند از زمین مصر بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪42‬این شًی است که برای خداوند بسیار بابل تجلیل است‪ ،‬زیرا آنها را از زمین مصر بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪43‬و خداوند به موسی و هارون گفت ‪:‬این حکم اید فصح است ‪:‬هیچ غریًهای نًاید از آن بخورد‪.‬‬ ‫‪44‬ا مما غام هر کس که به پول خریده شود‪ ،‬وبتی او را ختنه کردی‪ ،‬از آن بخورد‪.‬‬ ‫‪45‬خارجی و اجیر از آن نخورند‪.‬‬ ‫‪46‬در یک خانه خورده شود ‪.‬چیزی از بدن را از خانه بیرون نًر ‪.‬نه استخوانی از آن را بشکنید‪.‬‬ ‫‪47‬تمامی جماات اسرائیل آن را نگاه دارند‪.‬‬ ‫‪48‬و هنگامی که غریًی با تو ابامت کند و اید فصح را برای خداوند بجا آورد‪ ،‬همه نرهای او ختنه شوند‪ ،‬سپس نزدیک شود و آن را نگه‬ ‫دارد ‪.‬و او مانند کسی خواهد بود که در زمین متولد شده است‪ ،‬زیرا هیچ شخص ختنه نشده نًاید از آن بخورد‪.‬‬ ‫‪49‬برای کسی که در خانه به دنیا می آید و غریًه ای که در میان شما ساکن است‪ ،‬یک بانون خواهد بود‪.‬‬ ‫‪50‬تمامی بنی اسرائیل چنین کردند ‪.‬همانطور که خداوند به موسی و هارون امر فرمود‪ ،‬آنها نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪51‬و در همان روز گذشت که خداوند بنیاسرائیل را با لشکریان خود از سرزمین مصر بیرون آورد‪.‬‬


‫خروج‬

‫فصل ‪13‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪2‬جمیع نخستزادگان را که رحم را در میان بنیاسرائیل باز میکند‪ ،‬اام از انسان و حیوان‪ ،‬برای من تقدیس کن‪ ،‬زیرا از آن من است‪.‬‬ ‫‪3‬و موسی به بوم گفت« ‪:‬این روز را به خاطر بیاورید که در آن از مصر‪ ،‬از خانه بندگی بیرون آمدید ‪.‬زیرا خداوند به بوت دست شما را‬ ‫از این مکان بیرون آورد ‪.‬نان مخمری خورده نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪4‬این روز در ماه ابیب بیرون آمدید‪.‬‬ ‫‪5‬و هنگامی که خداوند تو را به سرزمین کنعانیان و هیتیان و اموریان و حویان و یًوسیان که به پدرانت بسم خورده است که به تو بدهند‪،‬‬ ‫سرزمینی که شیر و اسل جاری است‪ ،‬بیاورد‪ ،‬این خدمت را در این ماه نگه داری‪.‬‬ ‫‪6‬هفت روز نان فطیر بخورید و در روز هفتم اید خداوند باشد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬نان فطیر هفت روز خورده شود ‪.‬و با تو نان خمیرمایه ای دیده نخواهد شد و در تمام محاتت با تو خمیرمایه دیده نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪8‬و در آن روز به پسرت بنما و بگو« ‪:‬این به سًب کاری است که خداوند با من کرد‪ ،‬وبتی که از مصر بیرون آمدم‪.‬‬ ‫‪9‬و برای تو نشانه ای بر دست تو و یادگاری در میان چشمانت باشد تا شریعت خداوند در دهان تو باشد زیرا خداوند تو را با دستی بوی از‬ ‫مصر بیرون آورده است‪.‬‬ ‫‪10‬پس این فرمان را در فصل او سال به سال نگاه دارید‪.‬‬ ‫‪11‬و آن وبت خواهد بود که خداوند تو را چنانکه برای تو و پدرانت بسم خورده است به زمین کنعانیان بیاورد و آن را به تو بدهد‪.‬‬ ‫‪12‬تا هر چه را که درب را باز میکند‪ ،‬و هر نخستزادهای را که از حیوانی که داری‪ ،‬برای خداوند جدا کنی ‪.‬نرها از آن خداوند خواهند‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪13‬و هر نخستزاده الغ را با بره فدیه خواهی داد ‪.‬و اگر نخواهی آن را فدیه دهی‪ ،‬گردن او را بشکن و تمام نخست زادگان انسان در میان‬ ‫فرزندانت را فدیه خواهی داد‪.‬‬ ‫‪14‬و زمانی خواهد بود که پسرت در زمان آینده از تو بپرسد که این چیست؟ به او بگو ‪:‬خداوند به بوت دست ما را از مصر‪ ،‬از خانه‬ ‫بندگی بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪15‬و چنین وابع شد که فراون به سختی ما را رها کرد‪ ،‬که خداوند همه نخستزادگان را در زمین مصر کشت‪ ،‬هم نخستزاده انسان و هم‬ ‫نخستزاده وحش ‪.‬اما تمام اولدهای فرزندانم را فدیه می دهم‪.‬‬ ‫‪16‬و آن نشانهای بر دست تو خواهد بود و پیشانی در میان چشمانت‪ ،‬زیرا خداوند به بوت دست ما را از مصر بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪17‬و چنین وابع شد که چون فراون بوم را رها کرد‪ ،‬خدا ایشان را از طریق زمین فلسطینیان هدایت نکرد‪ ،‬هرچند که نزدیک بود ‪.‬زیرا‬ ‫خداوند فرمود ‪:‬مًادا مردم با دیدن جنگ توبه کنند و به مصر بازگردند‪.‬‬ ‫‪18‬ا مما خدا بوم را در راه بیابان دریای سرخ هدایت کرد و بنیاسرائیل از زمین مصر مهار شدهاند‪.‬‬ ‫‪19‬و موسی استخوانهای یوسف را با خود برد‪ ،‬زیرا او به بنیاسرائیل بسم خورده بود و گفته بود ‪:‬خدا حتما ل شما را مابات خواهد کرد ‪.‬و‬ ‫استخوانهای مرا از اینجا با خود خواهید برد‪.‬‬ ‫‪20‬و از سكوت سفر كردند و در اتام در حاشیه بیابان اردو زدند‪.‬‬ ‫‪21‬و خداوند در روز در ستون ابری پیشاپیش ایشان رفت تا ایشان را راهنمائی کند ‪.‬و در شب در ستونی از آتش تا آنها را روشن کند ‪.‬‬ ‫روز و شب رفتن‪:‬‬ ‫‪22‬او ستون ابر را در روز و ستون آتش را در شب از حضور بوم نگرفت‪.‬‬ ‫فصل ‪14‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪2‬به بنیاسرائیل بگو که برگردند و در مقابل فیحیروت‪ ،‬بین حمجدول و دریا‪ ،‬در مقابل ببعلصفون اردو بزنند‪ ،‬بًل از آن در کنار دریا اردو‬ ‫بزنید‪.‬‬ ‫‪3‬زیرا فراون در مورد بنیاسرائیل خواهد گفت ‪:‬آنها در زمین گرفتار شدهاند‪ ،‬بیابان آنها را بسته است‪.‬‬ ‫‪4‬و بلب فراون را سخت خواهم کرد تا او از آنها پیروی کند ‪.‬و من بر فراون و بر تمامی لشکریان او گرامی خواهم داشت ‪.‬تا مصریان‬ ‫بدانند که من خداوند هستم ‪.‬و این کار را کردند‪.‬‬ ‫‪5‬و به پادشاه مصر خًر دادند که بوم فرار کردند و دل فراون و خادمانش بر ضد بوم شد و گفتند چرا این کار را کردیم که اسرائیل را از‬ ‫خدمت ما رها کردیم؟‬ ‫‪6‬و ارابه خود را آماده کرده‪ ،‬بوم خود را با خود برد‪.‬‬ ‫‪7‬و ششصد ارابه برگزیده و تمامی ارابههای مصر و فرماندهان هر یک از آنها را گرفت‪.‬‬ ‫‪8‬و خداوند بلب فراون پادشاه مصر را سخت کرد و او بنی اسرائیل را تعقیب کرد و بنی اسرائیل با دست بلند بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪9‬ا مما مصریان جمیع اسًها و ارابههای فراون و سواران او و لشکر او را تعقیب کردند و از آنان پیشی گرفتند که در کنار دریا‪ ،‬در کنار‬ ‫پیحیروت‪ ،‬پیش از بعلصفون‪ ،‬اردو زده بودند‪.‬‬ ‫‪10‬و چون فراون نزدیک شد‪ ،‬بنیاسرائیل چشمان خود را بلند کردند و اینک‪ ،‬مصریان به دنًال ایشان لشکر کشیدند ‪.‬و بنیاسرائیل نزد‬ ‫خداوند فریاد زدند‪.‬‬ ‫‪11‬و به موسی گفتند« ‪:‬چون در مصر بًر وجود نداشت‪ ،‬آیا ما را بردی تا در بیابان بمیریم؟ پس چرا با ما چنین کردی تا ما را از مصر‬ ‫بیرون کنی؟‬


‫خروج‬

‫‪12‬آیا این سخنی نیست که در مصر به تو گفتیم و گفتیم ما را رها کن تا مصریان را خدمت کنیم؟ زیرا برای ما بهتر بود که به مصریان‬ ‫خدمت کنیم تا اینکه در بیابان بمیریم‪.‬‬ ‫‪13‬و موسی به بوم گفت« ‪:‬نترسید‪ ،‬بایستید و نجات خداوند را که امروز به شما نشان خواهد داد بًینید‪ ،‬زیرا مصریان را که امروز میًینید‪،‬‬ ‫دیگر برای همیشه آنها را نخواهید دید‪.‬‬ ‫‪14‬خداوند برای شما خواهد جنگید و شما سکوت خواهید کرد‪.‬‬ ‫‪15‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬چرا نزد من فریاد می زنی؟ به بنی اسرائیل بگو که پیش بروند‪:‬‬ ‫‪۱۶‬اما اصای خود را بلند کن و دست خود را بر دریا دراز کن و آن را تقسیم کن‪ ،‬و بنیاسرائیل از میان دریا در خشکی خواهند رفت‪.‬‬ ‫‪17‬و من‪ ،‬اینک‪ ،‬دل مصریان را سخت خواهم کرد و آنها از آنها پیروی خواهند کرد و بر فراون و بر تمامی لشکر او و بر ارابههای او‬ ‫و سواران او ازت خواهم بخشید‪.‬‬ ‫‪18‬و مصریان خواهند دانست که من خداوند هستم‪ ،‬هنگامی که بر فراون و ارابههای او و سواران او ازتمند باشم‪.‬‬ ‫‪19‬و فرشته خدا که به جلوی لشکر اسرائیل رفته بود‪ ،‬برخاست و پشت سر ایشان رفت ‪.‬و ستون ابر از پیش روی ایشان رفت و پشت سر‬ ‫ایشان ایستاد‪.‬‬ ‫‪20‬و بین لشکر مصریان و لشکر اسرائیل برار گرفت ‪.‬و برای آنها ابر و تاریکی بود‪ ،‬اما در شب به آنها نور می داد‪ ،‬به طوری که تمام‬ ‫شب یکی به دیگری نزدیک نمی شد‪.‬‬ ‫‪21‬و موسی دست خود را بر دریا دراز کرد ‪.‬و خداوند تمام آن شب را با باد شدید شربی دریا را به اقب برگرداند و دریا را خشک کرد و‬ ‫آبها تقسیم شد‪.‬‬ ‫‪22‬و بنیاسرائیل بر زمین خشک به میان دریا رفتند و آبها برای ایشان دیواری بود در سمت راست و چپ ایشان‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و مصریان همه اسًهای فراون و ارابهها و سوارانش را تعقیب کردند و به وسط دریا رفتند‪.‬‬ ‫‪24‬و چنین وابع شد که در صًحگاه خداوند به لشکر مصریان از ستون آتش و ابر نگاه کرد و لشکر مصریان را آزار داد‪،‬‬ ‫‪25‬و چرخهای ارابههای خود را بیرون آوردند و آنها را به شدت میراندند ‪.‬زیرا خداوند برای ایشان با مصریان می جنگد‪.‬‬ ‫‪26‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬دستت را بر دریا دراز کن تا آبها بر مصریان و بر ارابههای ایشان و سواران ایشان بیاید‪.‬‬ ‫‪27‬و موسی دست خود را بر دریا دراز کرد و چون صًح شد دریا به بوت خود بازگشت ‪.‬و مصریان الیه آن گریختند ‪.‬و خداوند مصریان‬ ‫را در میان دریا سرنگون کرد‪.‬‬ ‫‪28‬و آبها برگشتند و ارابهها و سواران و تمامی لشکر فراون را که پس از ایشان به دریا آمدند‪ ،‬پوشاند ‪.‬به اندازه یکی از آنها بابی نمانده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪29‬اما بنیاسرائیل بر خشکی در میان دریا راه میرفتند ‪.‬و آبها برای آنها دیواری بود در سمت راست و در سمت چپ آنها‪.‬‬ ‫‪30‬به این ترتیب خداوند در آن روز اسرائیل را از دست مصریان نجات داد ‪.‬و اسرائیل مردگان مصری را در ساحل دریا دید‪.‬‬ ‫‪31‬و اسرائیل آن کار بزرگی را که خداوند بر مصریان انجام داد دیدند و بوم از خداوند ترسیدند و به خداوند و بنده او موسی ایمان آوردند‪.‬‬ ‫فصل ‪15‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه موسی و بنیاسرائیل این سرود را برای خداوند سرود‪ ،‬و گفت‪ ،‬برای خداوند میخوانم‪ ،‬زیرا او با شکوه پیروز شده است ‪:‬اسب و‬ ‫سوارش را به دریا افکنده است‪.‬‬ ‫‪2‬خداوند بوت و سرود من است و نجات من شده است ‪.‬او خدای من است و من برای او مسکنی آماده خواهم کرد ‪.‬خدای پدرم و من او را‬ ‫تسًیح خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪3‬خداوند مرد جنگی است و نام او خداوند است‪.‬‬ ‫‪ ۴‬ارابههای فراون و لشکر او را به دریا افکنده است و فرماندهان برگزیده او نیز در دریای سرخ غرق شدهاند‪.‬‬ ‫‪5‬ااماق آنها را پوشانده است و مانند سنگ در ته فرو رفتند‪.‬‬ ‫‪6‬ای خداوند‪ ،‬دست راست تو از بدرت جال یافته است‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬دست راست تو دشمن را متاشی کرده است‪.‬‬ ‫‪7‬و به اظمت اظمت خود آنانی را که بر ضد تو بیام کردند سرنگون کردی و غضب خود را فرستادی که آنها را مانند کلش هاک کرد‪.‬‬ ‫‪8‬و با انفجار سوراخهای بینی تو‪ ،‬آبها جمع شد‪ ،‬سیلها مانند تودهای راست ایستادند‪ ،‬و ااماق در دل دریا متراکم شد‪.‬‬ ‫‪9‬دشمن گفت‪ ،‬تعقیب خواهم کرد‪ ،‬پیشی خواهم گرفت‪ ،‬غنایم را تقسیم خواهم کرد ‪.‬شهوت من بر آنها ارضاء خواهد شد ‪.‬من شمشیر خود را‬ ‫خواهم کشید‪ ،‬دست من آنها را نابود خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪10‬با باد خود وزیدی‪ ،‬دریا آنها را پوشانید و مانند سرب در آبهای اظیم فرو رفتند‪.‬‬ ‫‪11‬ای خداوند در میان خدایان چه کسی شًیه توست؟ چه کسی مانند تو است که در بدوسیت شکوهمند و در ستایش هراسان و معجزه می‬ ‫کند؟‬ ‫‪12‬دست راستت را دراز کردی‪ ،‬زمین آنها را بلعید‪.‬‬ ‫‪13‬تو با رحمت خود بومی را که فدیه دادی رهًری کردی و آنها را با بوت خود به مسکن مقدست هدایت کردی‪.‬‬ ‫‪14‬مردم خواهند شنید و خواهند ترسید ‪:‬اندوه ساکنان فلسطین را فرا خواهد گرفت‪.‬‬ ‫‪15‬آنگاه دوکهای ادوم شگفتزده خواهند شد ‪.‬مردان نیرومند موآب‪ ،‬لرزه بر آنان خواهد نشست ‪.‬تمام ساکنان کنعان ذوب خواهند شد‪.‬‬ ‫‪16‬ترس و وحشت بر آنها خواهد آمد ‪.‬به اظمت بازوی تو مانند سنگ ساکن خواهند بود ‪.‬تا بوم تو بگذرند‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬تا بومی که تو‬ ‫خریداری کرده ای بگذرند‪.‬‬ ‫‪17‬آنها را بیاور و در کوه میراث خود‪ ،‬در مکانی که ای خداوند برای خود ساختهای‪ ،‬در اًادتگاهی که دستان تو استوار کردهای‪ ،‬بکار‪.‬‬ ‫‪18‬خداوند تا ابدالباد سلطنت خواهد کرد‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪19‬زیرا اسب فراون با ارابههای خود و سواران خود به دریا رفت و خداوند آبهای دریا را بر ایشان بازگرداند ‪.‬اما بنی اسرائیل به خشکی‬ ‫در میان دریا رفتند‪.‬‬ ‫‪20‬و مریم نًی‪ ،‬خواهر هارون‪ ،‬چوبی به دست گرفت ‪.‬و همه زنان با دف و ربص به دنًال او رفتند‪.‬‬ ‫‪21‬و مریم به آنها پاسخ داد« ‪:‬برای خداوند بخوانید‪ ،‬زیرا او با شکوه پیروز شده است ‪.‬اسب و سوارش را به دریا انداخته است‪.‬‬ ‫‪22‬پس موسی اسرائیل را از دریای سرخ آورد و به بیابان شور رفتند ‪.‬و سه روز در بیابان رفتند و آبی نیافتند‪.‬‬ ‫‪23‬و چون به مره رسیدند‪ ،‬نتوانستند از آب مره بنوشند‪ ،‬زیرا تلخ بود‪ ،‬از این رو آن را مره نامیدند‪.‬‬ ‫‪24‬و بوم بر موسی زمزمه کردند و گفتند ‪:‬چه بنوشیم؟‬ ‫‪25‬و نزد خداوند فریاد زد ‪.‬و خداوند درختی را به او نشان داد که چون در آب افکند‪ ،‬آب شیرین شد‪.‬‬ ‫‪26‬و گفت« ‪:‬اگر به صدای یهوه خدای خود گوش فرا دهی و آنچه را که در نظر او درست است انجام دهی و به اوامر او گوش خواهی‬ ‫کرد و جمیع فرایض او را نگاهداری‪ ،‬هیچ یک از این بیماریهایی را که بر مصریان آوردهام بر تو نخواهم گذاشت‪ ،‬زیرا من یهوه هستم که‬ ‫تو را شفا میًخشم‪.‬‬ ‫‪27‬و به الیم رسیدند که در آنجا دوازده چاه آب و شصت و ده درخت خرما بود و در آنجا در کنار آب اردو زدند‪.‬‬ ‫فصل ‪16‬‬ ‫‪1‬و از احلیم سفر کردند و تمامی جماات بنی اسرائیل در پانزدهمین روز از ماه دوم پس از خروج از زمین مصر به بیابان سین که بین احلیم‬ ‫و سینا است آمدند‪.‬‬ ‫‪2‬و تمام جماات بنیاسرائیل بر موسی و هارون در بیابان زمزمه کردند‪.‬‬ ‫‪3‬و بنیاسرائیل به ایشان گفتند ‪:‬به خدا که ما به دست خداوند در زمین مصر مرده بودیم‪ ،‬وبتی که در کنار دیگهای گوشت نشسته بودیم و‬ ‫نان را کامل میخوردیم ‪.‬زیرا شما ما را به این بیابان آورده اید تا تمام این جماات را با گرسنگی بکشیم‪.‬‬ ‫‪4‬آنگاه خداوند به موسی گفت ‪:‬اینک من از آسمان برای تو نان خواهم بارید ‪.‬و مردم بیرون خواهند رفت و هر روز مقدار معینی جمع‬ ‫خواهند کرد تا به آنها ثابت کنم که آیا در شریعت من رفتار خواهند کرد یا خیر‪.‬‬ ‫‪5‬و چنین خواهد آمد که در روز ششم آنچه را که وارد میکنند آماده خواهند کرد ‪.‬و دو برابر آن چیزی باشد که روزانه جمع می کنند‪.‬‬ ‫‪6‬و موسی و هارون به جمیع بنیاسرائیل گفتند« ‪:‬در غروب‪ ،‬خواهید دانست که خداوند شما را از زمین مصر بیرون آورده است‪.‬‬ ‫‪7‬و در صًح‪ ،‬جال خداوند را خواهید دید ‪.‬زیرا که ناله های شما را بر ضد خداوند می شنود ‪.‬و ما چه هستیم که بر ضد ما زمزمه می‬ ‫کنید؟‬ ‫‪8‬و موسی گفت« ‪:‬این خواهد بود‪ ،‬هنگامی که خداوند در شام گوشت و در صًح نان سیری به شما خواهد داد ‪.‬زیرا خداوند زمزمه های‬ ‫شما را که الیه او زمزمه می کنید می شنود ‪.‬و ما چه هستیم؟ ناله های شما بر ضد ما نیست‪ ،‬بلکه بر ضد خداوند است‪.‬‬ ‫‪9‬و موسی به هارون گفت« ‪:‬به تمام جماات بنی اسرائیل بگو‪ ،‬به حضور خداوند نزدیک شوید‪ ،‬زیرا او زمزمه های شما را شنیده است‪.‬‬ ‫‪10‬و چنین وابع شد‪ ،‬همانطور که هارون به تمام جماات بنی اسرائیل گفت‪ ،‬آنها به بیابان نگاه کردند‪ ،‬و اینک‪ ،‬جال خداوند در ابر ظاهر‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪11‬و خداوند به موسی خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪12‬من زمزمههای بنیاسرائیل را شنیدهام‪ ،‬با ایشان صحًت کنید و بگویید که در شام گوشت بخورید و صًح از نان سیر شوید ‪.‬و خواهید‬ ‫دانست که من یهوه خدای شما هستم‪.‬‬ ‫‪13‬و وابع شد که در شب بلدرچینها آمدند و اردوگاه را پوشانیدند و صًح شًنم در اطراف میزبان بود‪.‬‬ ‫‪14‬و چون شًنم خوابیده بال رفت‪ ،‬اینک‪ ،‬بر روی بیابان چیز گرد کوچکی به کوچکی یخًندان روی زمین برار داشت‪.‬‬ ‫‪15‬و چون بنیاسرائیل آن را دیدند‪ ،‬به یکدیگر گفتند ‪:‬منما است‪ ،‬زیرا نمیدانستند که چیست ‪.‬و موسی به آنها گفت ‪:‬این نانی است که خداوند‬ ‫به شما داده تا بخورید‪.‬‬ ‫‪16‬این چیزی است که خداوند امر فرموده است‪ ،‬هر کس به اندازه غذای خود از آن جمع آوری کنید‪ ،‬به ازای هر کس امیر به تعداد افراد‬ ‫خود ‪.‬هر کس را برای خیمه های خود بگیرید‪.‬‬ ‫‪17‬و بنیاسرائیل چنین کردند و جمع شدند‪ ،‬بعضی بیشتر و بعضی کمتر‪.‬‬ ‫‪18‬و هنگامی که آن را با امری مابات کردند‪ ،‬آن که بسیار جمع کرد چیزی بیش از آن نداشت‪ ،‬و آن که کم جمع کرد کمًود نداشت ‪.‬هر‬ ‫کس را برحسب غذای او جمع کردند‪.‬‬ ‫‪19‬و موسی گفت ‪:‬هیچکس از آن تا صًح رها نکند‪.‬‬ ‫‪20‬با این حال آنها به موسی گوش نکردند ‪.‬اما اده ای از آن را تا صًح گذاشتند و کرم تولید کرد و بوی بدی گرفت و موسی بر آنها‬ ‫خشمگین شد‪.‬‬ ‫‪21‬و هر بامداد هر کس برحسب غذای خود آن را جمع میکردند و چون آفتاب داغ میشد‪ ،‬آب میشد‪.‬‬ ‫‪22‬و چنین وابع شد که در روز ششم دو برابر نان‪ ،‬دو امر برای یک مرد جمع کردند‪.‬‬ ‫‪23‬و به ایشان گفت« ‪:‬این چیزی است که خداوند گفته است‪ ،‬فردا بقیه سًت مقدس نزد خداوند است ‪.‬و آنچه را که بابی میماند‪ ،‬برای شما تا‬ ‫صًح نگهدارید‪.‬‬ ‫‪24‬و آن را تا صًح گذاشتند‪ ،‬چنانکه موسی فرمود‪ ،‬و نه بوی بدی داد و نه کرمی در آن بود‪.‬‬ ‫‪25‬و موسی گفت« ‪:‬امروز آن را بخور ‪.‬زیرا امروز سًت برای خداوند است ‪.‬امروز آن را در مزراه نخواهید یافت‪.‬‬ ‫‪26‬شش روز آن را جمع کنید ‪.‬اما در روز هفتم‪ ،‬که سًت است‪ ،‬در آن روز هیچ چیز نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪27‬و چنین گذشت که ادهای از مردم در روز هفتم برای جمعآوری بیرون رفتند‪ ،‬اما هیچیک را نیافتند‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪28‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬تا کی از احکام و بوانین من امتناع می ورزی؟‬ ‫‪29‬بًینید‪ ،‬زیرا خداوند به شما سًت داده است‪ ،‬پس در روز ششم نان دو روزه را به شما میدهد ‪.‬هر کس در جای خود بمانید‪ ،‬هیچ کس از‬ ‫جای خود در روز هفتم بیرون نرود‪.‬‬ ‫‪30‬پس بوم در روز هفتم استراحت کردند‪.‬‬ ‫‪31‬و خاندان اسرائیل آن را ماننا نامیدند و مانند دانه گشنیز سفید بود ‪.‬و طعم آن مانند ویفری بود که با اسل درست شده بود‪.‬‬ ‫‪32‬و موسی گفت« ‪:‬این چیزی است که خداوند امر میکند ‪:‬یک امیر از آن را پر کنید تا برای نسلهای شما نگهداری شود ‪.‬تا زمانی که‬ ‫شما را از مصر بیرون آوردم‪ ،‬نانی را بًینند که با آن در بیابان به شما غذا دادم‪.‬‬ ‫‪33‬و موسی به هارون گفت« ‪:‬یک دیگ بردار و امیری پر از منما در آن بگذار و آن را به حضور خداوند بگذار تا برای نسلهای تو‬ ‫نگهداری شود‪.‬‬ ‫‪34‬همانطور که خداوند به موسی امر کرد‪ ،‬هارون آن را در حضور شهادت گذاشت تا نگاهداری شود‪.‬‬ ‫‪35‬و بنیاسرائیل چهل سال منما خوردند تا به سرزمینی مسکونی رسیدند ‪.‬آنها منا خوردند تا به مرزهای سرزمین کنعان رسیدند‪.‬‬ ‫‪36‬اکنون امر یک دهم افا است‪.‬‬ ‫فصل ‪17‬‬ ‫‪1‬و تمامی جماات بنیاسرائیل‪ ،‬پس از سفرهای خود‪ ،‬طًق فرمان خداوند‪ ،‬از بیابان سین کوچ کردند و در رفیدیم اردو زدند و آبی برای‬ ‫نوشیدن مردم وجود نداشت‪.‬‬ ‫‪2‬پس بوم با موسی داوا کردند و گفتند ‪:‬به ما آبی بده تا بنوشیم ‪.‬موسی به آنها گفت ‪:‬چرا با من داوا می کنید؟ چرا خداوند را وسوسه می‬ ‫کنید؟‬ ‫‪3‬و مردم آنجا تشنه آب شدند ‪.‬و بوم بر موسی زمزمه کردند و گفتند« ‪:‬چرا ما را از مصر بیرون آوردی تا ما و فرزندان و چهارپایان ما‬ ‫را با تشنگی بکشی؟»‬ ‫‪4‬و موسی نزد خداوند فریاد زد و گفت ‪:‬با این بوم چه کنم؟ آنها تقریًا ل آماده سنگسار من هستند‪.‬‬ ‫‪5‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬به حضور بوم برو و مشایخ اسرائیل را با خود بًر ‪.‬و اصای خود را که با آن رودخانه را زدی‪ ،‬دست خود‬ ‫را بگیر و برو‪.‬‬ ‫‪6‬اینک‪ ،‬من در آنجا بر صخره در حوریب در برابر تو خواهم ایستاد ‪.‬و صخره را خواهی زد و از آن آب بیرون خواهد آمد تا مردم‬ ‫بنوشند ‪.‬و موسی در نظر بزرگان اسرائیل چنین کرد‪.‬‬ ‫‪7‬و به سًب سرزنش بنیاسرائیل و چون خداوند را وسوسه کردند و گفتند که آیا خداوند در میان ماست یا نه‪ ،‬آن مکان را مسمه و مریًه‬ ‫نامید؟‬ ‫‪8‬پس امالیق آمد و در رفیدیم با اسرائیل جنگید‪.‬‬ ‫‪9‬و موسی به یوشع گفت« ‪:‬ما را از میان مردان انتخاب کن و بیرون برو و با امالیق بجنگ ‪.‬فردا با اصای خدا در دستم بر بالی تپه‬ ‫خواهم ایستاد‪.‬‬ ‫‪10‬پس یوشع همانطور که موسی به او گفته بود کرد و با امالیق جنگید و موسی و هارون و حور به بالی تپه رفتند‪.‬‬ ‫‪11‬و چنین وابع شد که چون موسی دست خود را بال برد‪ ،‬اسرائیل پیروز شد و چون دست خود را فرود آورد‪ ،‬امالیق غالب شد‪.‬‬ ‫‪12‬اما دستان موسی سنگین بود ‪.‬و سنگی برداشتند و زیر او گذاشتند و او بر آن نشست ‪.‬و هارون و حور دستهای او را یکی از یک طرف‬ ‫و دیگری از طرف دیگر بال نگه داشتند ‪.‬و دستانش تا غروب خورشید ثابت بود‪.‬‬ ‫‪13‬و یوشع امالیق و بومش را با دم شمشیر مضطرب ساخت‪.‬‬ ‫‪14‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬این را برای یادبودی در کتابی بنویس و در گوش یوشع تکرار کن‪ ،‬زیرا یاد امالیق را از زیر آسمان کامال‬ ‫خاموش خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪15‬و موسی مذبحی ساخت و نام آن را یهوه نیسی گذاشت‪.‬‬ ‫‪16‬زیرا او گفت ‪:‬زیرا خداوند سوگند یاد کرده است که خداوند نسل به نسل با امالیق جنگ خواهد کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪18‬‬ ‫‪1‬چون یترو‪ ،‬کاهن مدیان‪ ،‬پدر شوهر موسی‪ ،‬از آنچه خدا برای موسی و بوم او اسرائیل کرده بود‪ ،‬و اینکه خداوند اسرائیل را از مصر‬ ‫بیرون آورده بود‪ ،‬شنید‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه یترو‪ ،‬پدر شوهر موسی‪ ،‬صیفوره‪ ،‬زن موسی را پس از بازگرداندن او گرفت‪.‬‬ ‫‪3‬و دو پسرش ‪.‬که نام یکی از آنها گرشوم بود ‪.‬زیرا گفت ‪:‬من در سرزمین غریب بیگانه بودم‪.‬‬ ‫‪4‬و نام دیگر الیزار بود ‪.‬زیرا او گفت که خدای پدرم یاری من بود و مرا از شمشیر فراون نجات داد‪.‬‬ ‫‪5‬و یترو‪ ،‬پدر شوهر موسی‪ ،‬با پسران و همسرش نزد موسی به بیابان آمد‪ ،‬جایی که او در کوه خدا اردو زد‪.‬‬ ‫‪6‬و به موسی گفت« ‪:‬من پدر شوهرت یترو نزد تو آمدهام و زن تو و دو پسرش با او‪.‬‬ ‫‪7‬و موسی به مابات پدر شوهرش رفت و سجده کرد و او را بوسید ‪.‬و از یکدیگر در مورد رفاه خود پرسیدند ‪.‬و به داخل خیمه آمدند‪.‬‬ ‫‪8‬و موسی تمام آنچه را که خداوند به خاطر اسرائیل با فراون و مصریان کرده بود و تمام زحماتی که از راه بر ایشان وارد شده بود‪ ،‬و‬ ‫چگونگی رهایی خداوند به ایشان گفت‪.‬‬ ‫‪9‬و یترو به خاطر همه خوبیهایی که خداوند به اسرائیل که از دست مصریان رهایی داده بود‪ ،‬شادی کرد‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪10‬و یترو گفت ‪:‬متًارک باد خداوندی که شما را از دست مصریان و از دست فراون که بوم را از زیر دست مصریان رهانید‪ ،‬نجات داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اکنون میدانم که خداوند از همه خدایان بزرگتر است‪ ،‬زیرا در کاری که در آن تکًر کردند او بالتر از آنها بود‪.‬‬ ‫‪12‬و یترو‪ ،‬پدر شوهر موسی‪ ،‬بربانی سوختنی و بربانیهایی برای خدا گرفت و هارون و جمیع مشایخ اسرائیل آمدند تا با پدر شوهر موسی‬ ‫در حضور خدا نان بخورند‪.‬‬ ‫‪13‬و روز بعد وابع شد که موسی برای داوری بوم نشست و بوم از صًح تا شام نزد موسی ایستادند‪.‬‬ ‫‪14‬و چون پدر شوهر موسی هر چه با بوم کرد دید‪ ،‬گفت« ‪:‬این چه کاری است که با بوم می کنی؟ چرا تنها می نشینی و همه مردم از‬ ‫صًح تا شام کنارت می ایستند؟‬ ‫‪15‬و موسی به پدر شوهرش گفت« ‪:‬چون مردم نزد من میآیند تا از خدا سوال کنند‪.‬‬ ‫‪16‬هنگامی که آنها مشکلی دارند‪ ،‬نزد من می آیند ‪.‬و بین یکی و دیگری داوری می کنم و احکام خدا و بوانین او را به آنها می شناسم‪.‬‬ ‫‪17‬و پدر شوهر موسی به او گفت ‪:‬آنچه تو می کنی خوب نیست‪.‬‬ ‫‪18‬تو و این بومی که با تو هستند بطعا ل فرسوده خواهی شد‪ ،‬زیرا این چیز برای تو بسیار سنگین است ‪.‬شما به تنهایی بادر به انجام آن‬ ‫نیستید‪.‬‬ ‫‪19‬اکنون به صدای من گوش کن‪ ،‬من تو را نصیحت خواهم کرد و خدا با تو خواهد بود ‪:‬تو برای مردم نزد خدا باش تا الل را به خدا‬ ‫بیاوری‪.‬‬ ‫‪20‬و احکام و بوانین را به آنها تعلیم خواهی داد و راهی را که باید در آن طی کنند و کاری را که باید انجام دهند به آنها نشان خواهی داد‪.‬‬ ‫‪21‬و از تمام بوم‪ ،‬مردانی توانا فراهم آور‪ ،‬مانند مردانی که از خدا بترسند‪ ،‬مردانی راستگو‪ ،‬که از طمع متنفرند ‪.‬و چنین بر آنها برار‬ ‫دهید تا فرمانروایان هزاران و فرمانروایان صدها و فرمانروایان پنجاه و فرمانروای دهها باشند‪.‬‬ ‫‪22‬و بگذارید مردم را در تمام فصول داوری کنند‪ ،‬و این خواهد بود که هر امر بزرگی را برای تو خواهند آورد‪ ،‬اما هر موضوع کوچکی‬ ‫را بضاوت خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪23‬اگر این کار را انجام دهی‪ ،‬و خدا به تو دستور دهد‪ ،‬آنگاه خواهی توانست تحمل کنی‪ ،‬و همه این بوم نیز با آرامش به جای خود خواهند‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪24‬پس موسی به صدای پدر شوهرش گوش فرا داد و هر چه او گفته بود انجام داد‪.‬‬ ‫‪25‬و موسی مردان توانا را از میان تمامی اسرائیل برگزید و آنها را به رؤسای بوم‪ ،‬فرمانروایان هزاران‪ ،‬فرمانروایان صدها‪،‬‬ ‫فرمانروایان پنجاه و دهها برگزید‪.‬‬ ‫‪26‬و بوم را در تمام فصول داوری میکردند‪ ،‬مسائل سخت را برای موسی آوردند‪ ،‬اما هر موضوع کوچکی را خودشان داوری کردند‪.‬‬ ‫‪27‬و موسی پدر شوهرش را رها کرد ‪.‬و به سرزمین خود رفت‪.‬‬ ‫فصل ‪19‬‬ ‫‪1‬در ماه سوم‪ ،‬هنگامی که بنی اسرائیل از زمین مصر بیرون آمدند‪ ،‬در همان روز به بیابان سینا آمدند‪.‬‬ ‫‪2‬زیرا از رفیدیم خارج شده‪ ،‬به صحرای سینا آمده‪ ،‬در بیابان اردو زده بودند ‪.‬و اسرائیل در آنجا در مقابل کوه اردو زدند‪.‬‬ ‫‪3‬و موسی نزد خدا رفت و خداوند او را از کوه ندا داد و گفت ‪:‬به خاندان یعقوب چنین گویید و به بنی اسرائیل بگویید‪.‬‬ ‫‪4‬دیدید که من با مصریان چه کردم و چگونه شما را بر بالهای اقاب باریدم و نزد خود آوردم‪.‬‬ ‫‪5‬پس اکنون‪ ،‬اگر به راستی از صدای من اطاات کنید‪ ،‬و اهد من را نگاه دارید‪ ،‬آنگاه برای من بیش از همه مردم گنجی خاص خواهید‬ ‫بود‪ ،‬زیرا تمام زمین از آن من است‪.‬‬ ‫‪6‬و شما برای من پادشاهی کاهنان و بوم مقدس خواهید بود ‪.‬این سخنانی است که به بنی اسرائیل خواهی گفت‪.‬‬ ‫‪7‬و موسی آمد و مشایخ بوم را فرا خواند و تمام این سخنانی را که خداوند به او امر فرموده بود‪ ،‬در برابر ایشان گذاشت‪.‬‬ ‫‪8‬و جمیع بوم با هم پاسخ دادند و گفتند« ‪:‬هر چه خداوند گفته است انجام خواهیم داد ‪.‬و موسی سخنان بوم را به خداوند بازگرداند‪.‬‬ ‫‪9‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬اینک من در ابری غلیظ نزد تو میآیم تا وبتی که با تو صحًت میکنم بوم بشنوند و تا ابد به تو ایمان بیاورند ‪.‬و‬ ‫موسی سخنان بوم را به خداوند گفت‪.‬‬ ‫‪10‬و خداوند به موسی گفت ‪:‬نزد بوم برو و ایشان را امروز و فردا تقدیس كن و بگذار لًاسهای خود را بشویند‪.‬‬ ‫‪11‬و برای روز سوم آماده باشید‪ ،‬زیرا روز سوم خداوند در نظر جمیع بوم بر کوه سینا فرود خواهد آمد‪.‬‬ ‫‪12‬و برای بوم اطراف خود محصور كن و بگو ‪:‬مرابب خود باشید كه به كوه بال نروید و به مرز آن دست نزنید‪.‬‬ ‫‪13‬دستی به آن نخواهد رسید‪ ،‬اما حتما ل سنگسار یا تیراندازی خواهد شد ‪.‬حیوان باشد یا انسان‪ ،‬زنده نخواهد ماند‪.‬‬ ‫‪14‬و موسی از کوه نزد بوم فرود آمد و بوم را تقدیس کرد ‪.‬و لًاسهایشان را شستند‪.‬‬ ‫‪15‬و او به مردم گفت« ‪:‬در روز سوم آماده باشید ‪.‬به سراغ زنان خود نروید‪.‬‬ ‫‪16‬و در روز سوم صًح وابع شد که راد و برق و ابری غلیظ بر کوه بود و صدای شیپور بسیار بلند بود ‪.‬به طوری که تمام افرادی که در‬ ‫اردوگاه بودند می لرزیدند‪.‬‬ ‫‪17‬و موسی بوم را برای مابات با خدا از اردوگاه بیرون آورد ‪.‬و در پایین کوه ایستادند‪.‬‬ ‫‪18‬و کوه سینا تماما ل بر دود بود‪ ،‬زیرا خداوند در آتش بر آن نازل شد و دود آن مانند دود کوره بال رفت و تمام کوه به شدت لرزید‪.‬‬ ‫‪19‬و چون صدای شیپور بلند شد و بلندتر و بلندتر شد‪ ،‬موسی سخن گفت و خدا با صدایی به او پاسخ داد‪.‬‬ ‫‪20‬و خداوند بر کوه سینا در بالی کوه فرود آمد و خداوند موسی را به بالی کوه خواند ‪.‬و موسی بال رفت‪.‬‬ ‫‪21‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬برو پایین‪ ،‬بوم را امر كن تا مًادا به نزد خداوند نفوذ كنند تا بًینند و بسیاری از آنها هاك شوند‪.‬‬ ‫‪22‬و کاهنان نیز که به خداوند نزدیک میشوند‪ ،‬خود را تقدیس کنند‪ ،‬مًادا خداوند بر ایشان نفوذ کند‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪23‬و موسی به خداوند گفت« ‪:‬بوم نمی توانند به کوه سینا برآیند‪ ،‬زیرا تو به ما دستور دادی و گفتی که کوه را محدود کن و آن را تقدیس‬ ‫کن‪.‬‬ ‫‪24‬و خداوند به او گفت« ‪:‬برو‪ ،‬پایین بیا‪ ،‬و تو و هارون با تو بال بیایند‪ ،‬اما کاهنان و بوم نًایستی شکسته شوند تا نزد خداوند بروند‪ ،‬مًادا‬ ‫او بر آنها حمله کند‪.‬‬ ‫‪25‬پس موسی نزد بوم فرود آمد و با ایشان سخن گفت‪.‬‬ ‫فصل ‪20‬‬ ‫‪1‬و خدا همه این سخنان را گفت و گفت‪:‬‬ ‫‪2‬من یهوه خدای تو هستم که تو را از سرزمین مصر و از خانه بندگی بیرون آوردم‪.‬‬ ‫‪3‬غیر از من خدایان دیگری نخواهی داشت‪.‬‬ ‫‪4‬برای خود تمثال حکاکی یا شًیه چیزی که در بال در آسمان است یا در زمین پایین و یا در آب زیر زمین است برای خود نسازی‪.‬‬ ‫‪5‬در برابر ایشان سجده مکن و آنها را اًادت مکن‪ ،‬زیرا من یهوه‪ ،‬خدای تو‪ ،‬خدای غیور هستم و گناهان پدران را بر فرزندان تا نسل‬ ‫سوم و چهارم از آنانی که از من متنفرند میًینم‪.‬‬ ‫‪6‬و به هزاران نفر از آنانی که مرا دوست دارند و احکام مرا نگاه می دارند‪ ،‬رحمت نمایم‪.‬‬ ‫‪7‬نام یهوه خدایت را بیهوده نخوان ‪.‬زیرا خداوند او را که نام او را بیهوده میًرد بیگناه نمیداند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬روز سًت را به خاطر داشته باشید تا آن را مقدس نگه دارید‪.‬‬ ‫‪9‬شش روز کار خواهی کرد و تمام کارهایت را انجام خواهی داد‪.‬‬ ‫‪10‬اما روز هفتم سًت یهوه خدایت است و در آن هیچ کاری انجام نده‪ ،‬نه تو‪ ،‬نه پسرت‪ ،‬نه دخترت‪ ،‬نه غامت‪ ،‬نه کنیزت‪ ،‬نه چارپایانت‪ ،‬و‬ ‫نه غریًی که در دروازه توست‪.‬‬ ‫‪11‬زیرا خداوند در شش روز آسمان و زمین و دریا و هر چه در آنهاست را آفرید و روز هفتم را آرام گرفت‪ ،‬از این رو خداوند روز سًت‬ ‫را برکت داد و آن را تقدیس کرد‪.‬‬ ‫‪12‬پدر و مادرت را گرامی بدار تا روزهایت در زمینی که یهوه خدایت به تو میدهد طولنی باشد‪.‬‬ ‫‪13‬تو نًاید بکشی‪.‬‬ ‫‪14‬زنا مکن‪.‬‬ ‫‪15‬دزدی نکن‪.‬‬ ‫‪16‬بر همسایه خود شهادت دروغ نده‪.‬‬ ‫‪17‬به خانه همسایهات طمع مکن‪ ،‬به زن همسایهات‪ ،‬نه غامش‪ ،‬نه کنیزش‪ ،‬نه گاو و نه الغش‪ ،‬و نه چیزهایی که مال همسایهات است‬ ‫طمع مکن‪.‬‬ ‫‪18‬و جمیع مردم راد و برق و صااقه و صدای شیپور و دود کوه را دیدند و چون مردم آن را دیدند‪ ،‬برخاستند و دور ایستادند‪.‬‬ ‫‪19‬و به موسی گفتند« ‪:‬با ما صحًت کن تا ما بشنویم‪ ،‬اما خدا با ما حرف نزند مًادا بمیریم‪.‬‬ ‫‪20‬و موسی به بوم گفت« ‪:‬نترسید‪ ،‬زیرا خدا آمده است تا شما را آزمایش کند و ترس او پیش روی شما باشد تا گناه نکنید‪.‬‬ ‫‪21‬و بوم دور ایستادند و موسی به تاریکی غلیظی که خدا بود نزدیک شد‪.‬‬ ‫‪22‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬به بنیاسرائیل چنین بگو‪ ،‬دیدید که از آسمان با شما صحًت کردم‪.‬‬ ‫‪23‬با من خدایان از نقره نسازید و برای خود خدایان طا نسازید‪.‬‬ ‫‪24‬بربانگاهی از زمین برای من بسازی و بربانیهای سوختنی و بربانیهای سامتی و گوسفندان و گاوهایت را بر آن بربانی كن‪.‬‬ ‫‪25‬و اگر برای من بربانگاهی از سنگ بسازی‪ ،‬آن را از سنگ تراشیده نساز‪ ،‬زیرا اگر ابزار خود را بر آن بلند کنی‪ ،‬آن را آلوده‬ ‫کردهای‪.‬‬ ‫‪26‬و از پلهها به بربانگاه من بال نرو تا برهنگی تو در آن کشف نشود‪.‬‬ ‫فصل ‪21‬‬ ‫‪1‬حال اینها احکامی است که در حضور ایشان خواهی گذاشت‪.‬‬ ‫‪2‬اگر غام اًری را بخری‪ ،‬شش سال خدمت کند و در هفتم به رایگان بیرون رود‪.‬‬ ‫‪3‬اگر به تنهایی وارد شد‪ ،‬خودش بیرون برود و اگر متاهل بود‪ ،‬زنش با او بیرون برود‪.‬‬ ‫‪4‬اگر اربابش به او زن داده باشد و او برای او پسران یا دخترانی به دنیا آورد ‪.‬زن و فرزندانش مال او باشند و او به تنهایی بیرون رود‪.‬‬ ‫‪5‬و اگر خادم به صراحت بگوید من ارباب و همسرم و فرزندانم را دوست دارم ‪.‬من آزاد نمیرم بیرون‪:‬‬ ‫‪6‬آنگاه ارباب او را نزد داوران خواهد آورد ‪.‬او را نیز باید به در یا به دروازه در بیاورد ‪.‬و ارباب او گوش خود را با آویز سوراخ کند ‪.‬و‬ ‫او تا ابد به او خدمت خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و اگر مردی دختر خود را به کنیز بفروشد‪ ،‬مانند غامان بیرون نرود‪.‬‬ ‫‪8‬اگر ارباب خود را که او را با خود نامزد کرده است راضی نکند‪ ،‬او را رها خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪9‬و اگر او را با پسرش نامزد کرده باشد‪ ،‬با او به روش دختران رفتار کند‪.‬‬ ‫‪10‬اگر برای او زن دیگری بگیرد ‪.‬غذای او‪ ،‬لًاس او و وظیفه ازدواج او کم نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪11‬و اگر این سه را با او انجام ندهد‪ ،‬او بدون پول آزاد خواهد شد‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪12‬هر که مردی را بزند تا بمیرد‪ ،‬حتما ل کشته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪13‬و اگر کسی در کمین نًاشد‪ ،‬اما خدا او را به دست او تسلیم کند ‪.‬آنگاه برای تو مکانی را تعیین خواهم کرد که او در آنجا بگریزد‪.‬‬ ‫‪14‬اما اگر شخصی با گستاخی بر همسایه خود بیاید تا او را با نیرنگ بکشد ‪.‬او را از مذبح من بگیر تا بمیرد‪.‬‬ ‫‪15‬و هر که پدر یا مادر خود را کتک بزند‪ ،‬حتما ل کشته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪16‬و هر که شخصی را بدزدد و او را بفروشد یا در دست او یافت شود‪ ،‬حتما ل کشته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪17‬و هر که پدر یا مادر خود را نفرین کند‪ ،‬حتما ل کشته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪18‬و اگر مردم با هم مجادله کنند و یکی دیگر را با سنگ یا مشت او بزند و او نمرد‪ ،‬بلکه بستر خود را حفظ کند‪.‬‬ ‫‪19‬اگر او دوباره برخاسته و بر اصای خود راه برود‪ ،‬آنگاه کسی که او را کتک زده است ترک خواهد شد‪.‬‬ ‫‪20‬و اگر کسی غام یا کنیز خود را با اصا بزند و زیر دست او بمیرد ‪.‬او بطعا مجازات خواهد شد‪.‬‬ ‫‪21‬با وجود این‪ ،‬اگر یک یا دو روز ادامه دهد‪ ،‬مجازات نخواهد شد‪ ،‬زیرا او پول اوست‪.‬‬ ‫‪22‬اگر مردان مجاهده کنند و به زن حامله آزار دهند تا ثمرهاش از او جدا شود‪ ،‬اما شرارتی به دنًال نداشته باشد ‪.‬و او باید طًق تشخیص‬ ‫بضات پرداخت کند‪.‬‬ ‫‪23‬و اگر شرارتی در پی آن باشد‪ ،‬برای زندگی زندگی خواهی داد‪.‬‬ ‫‪24‬چشم در برابر چشم‪ ،‬دندان در برابر دندان‪ ،‬دست در برابر دست‪ ،‬پا در برابر پا‪،‬‬ ‫‪25‬سوزش برای سوزاندن‪ ،‬زخم به جای زخم‪ ،‬راه راه برای خط‪.‬‬ ‫‪26‬و اگر کسی به چشم غام خود یا چشم کنیز خود بزند‪ ،‬هاک شود ‪.‬او را به خاطر چشمش آزاد خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪27‬و اگر دندان غام خود یا دندان کنیز خود را بزند ‪.‬او را به خاطر دندانش آزاد خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪28‬اگر گاو مرد یا زنی را بکوبد تا بمیرند‪ ،‬گاو حتما سنگسار شود و گوشت او خورده نشود ‪.‬اما صاحب گاو باید کنار گذاشته شود‪.‬‬ ‫‪29‬اما اگر گاو در گذشته اادت داشته باشد که با شاخ خود فشار دهد و صاحًش شهادت داده باشد و او را در آن نگه نداشته باشد‪ ،‬بلکه‬ ‫مرد یا زنی را کشته است ‪.‬گاو سنگسار خواهد شد و صاحب او نیز کشته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪30‬اگر مًلغی بر او گذاشته شود‪ ،‬فدیه جان خود را هر چه بر او گذاشته شود بدهد‪.‬‬ ‫‪31‬خواه پسری را گلوله بزند یا دختری را گلوله زده باشد‪ ،‬بر اساس این حکم برای او خواهد شد‪.‬‬ ‫‪32‬اگر گاو غام یا کنیز را هل دهد ‪.‬سی مثقال نقره به ارباب آنها خواهد داد و گاو سنگسار خواهد شد‪.‬‬ ‫‪33‬و اگر کسی گودالی را بگشاید یا گودالی را کند و آن را نپوشاند و گاو یا الغی در آن بیفتد‪.‬‬ ‫‪34‬صاحب گودال آن را خوب کند و به صاحب آنها پول بدهد ‪.‬و حیوان مرده از آن او خواهد بود‪.‬‬ ‫‪35‬و اگر گاو یکی به گاو دیگری صدمه بزند‪ ،‬بمیرد ‪.‬سپس گاو زنده را بفروشند و پول آن را تقسیم کنند ‪.‬و گاو مرده را نیز تقسیم خواهند‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪36‬یا اگر معلوم شود که گاو در گذشته هل داده است و صاحًش او را نگه نداشته است ‪.‬او بطعا در ازای گاو گاو خواهد پرداخت ‪.‬و مرده‬ ‫مال او خواهد بود‪.‬‬ ‫فصل ‪22‬‬ ‫‪1‬اگر کسی گاو یا گوسفندی را بدزدد و بکشد یا بفروشد ‪.‬پنج گاو را به ازای یک گاو و چهار گوسفند به ازای یک گوسفند بازگرداند‪.‬‬ ‫‪2‬اگر دزدی را در حال شکستن پیدا کنند و او را بزنند که بمیرد‪ ،‬خونی برای او ریخته نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪3‬اگر خورشید بر او طلوع کند‪ ،‬برای او خون ریخته خواهد شد ‪.‬زیرا او باید جًران کامل کند ‪.‬اگر چیزی نداشته باشد به خاطر دزدی‬ ‫فروخته می شود‪.‬‬ ‫‪4‬اگر دزدی در دست او زنده یافت شود‪ ،‬خواه گاو باشد یا الغ یا گوسفند ‪.‬او دو برابر خواهد شد‪.‬‬ ‫‪5‬اگر کسی مزراه یا تاکستان را بخورد و حیوان خود را در آن بگذارد و در مزراه شخص دیگری بچرخاند ‪.‬از بهترین مزراه خود و‬ ‫از بهترین تاکستان خود جًران خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪6‬اگر آتش درآید و خارها را گرفت تا پشتههای ذرت یا ذرت ایستاده یا مزراه با آن نابود شود ‪.‬کسی که آتش را افروخته است‪ ،‬بطعا ل‬ ‫جًران خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪7‬اگر شخصی پول یا چیزهایی را برای نگهداری به همسایه خود تحویل دهد و از خانه آن مرد دزدیده شود ‪.‬اگر دزد پیدا شد‪ ،‬دو برابر‬ ‫بپردازد‪.‬‬ ‫‪8‬اگر دزد پیدا نشد‪ ،‬ارباب خانه را نزد باضی بًرند تا بًینند که آیا دست خود را روی مال همسایهاش گذاشته است یا خیر‪.‬‬ ‫‪9‬برای هر گونه تجاوز‪ ،‬خواه برای گاو‪ ،‬برای الغ‪ ،‬برای گوسفند‪ ،‬برای لًاس‪ ،‬یا برای هر گونه چیز گمشده‪ ،‬که دیگر به چالش کشیدن از‬ ‫او‪ ،‬داوای هر دو طرف باید در حضور باضی باشد ‪.‬و هر کس را که داوران محکوم کنند‪ ،‬به همسایه خود دو برابر خواهد داد‪.‬‬ ‫‪10‬اگر کسی الغ یا گاو یا گوسفند یا هر حیوانی را به همسایه خود تحویل دهد تا نگهدارد ‪.‬و بمیرد‪ ،‬یا صدمه بًیند‪ ،‬یا رانده شود‪ ،‬بدون‬ ‫اینکه کسی آن را بًیند‪:‬‬ ‫‪11‬آنگاه خداوند بین آنها سوگند خواهد شد که دست خود را بر اموال همسایه خود نگذارد ‪.‬و صاحب آن آن را می پذیرد و آن را خوب نمی‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪12‬و اگر از او دزدیده شود‪ ،‬باید به صاحب آن جًران کند‪.‬‬ ‫‪13‬اگر پاره پاره شد‪ ،‬آن را برای شهادت بیاورد و پاره شده را جًران نکند‪.‬‬ ‫‪14‬و اگر کسی چیزی از همسایه خود برض کند و صدمه بًیند یا بمیرد در حالی که صاحب آن نزد آن نًاشد‪ ،‬حتما ل آن را جًران کند‪.‬‬ ‫‪15‬اما اگر صاحب آن با آن باشد‪ ،‬آن را نسازد‪ ،‬اگر اجیر باشد‪ ،‬به اجرت او آمده است‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪16‬و اگر مردی کنیزکی را که نامزد نکرده است اغوا کند و با او بخوابد‪ ،‬حتما ل او را به همسری خود وبف کند‪.‬‬ ‫‪17‬اگر پدرش از دادن او به او امتناع ورزد‪ ،‬باید بر اساس مهریه دختران باکره پول بدهد‪.‬‬ ‫‪18‬به جادوگر اجازه نده که زنده بماند‪.‬‬ ‫‪19‬هر که با وحشی بخوابد حتما ل کشته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪20‬هر که برای خدا بربانی کند‪ ،‬جز برای خداوند‪ ،‬به کلی هاک خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬غریًه را اذیت نکن و بر او ستم نکن‪ ،‬زیرا در زمین مصر غریب بودی‪.‬‬ ‫‪22‬به هیچ بیوه یا یتیمی مًتا نشوید‪.‬‬ ‫ل‬ ‫ل‬ ‫‪23‬اگر آنها را به هر نحوی اذیت کنی و آنها اصا نزد من فریاد بزنند‪ ،‬حتما فریاد آنها را خواهم شنید‪.‬‬ ‫‪24‬و خشم من شعله ور خواهد شد و شما را با شمشیر خواهم کشت ‪.‬و زنان شما بیوه خواهند شد و فرزندان شما بی پدر خواهند شد‪.‬‬ ‫‪25‬اگر به یکی از بوم من که نزد تو فقیر است برض بدهی‪ ،‬برای او ربا خوار نًاش و بر او ربا نده‪.‬‬ ‫‪۲۶‬اگر لًاس همسایهات را به گرو میگیری‪ ،‬تا غروب خورشید آن را به او بده‪.‬‬ ‫‪27‬زیرا که تنها پوشش اوست و لًاس او برای پوست اوست ‪.‬در کجا بخوابد؟ و هنگامی که نزد من فریاد بزند‪ ،‬خواهم شنید ‪.‬زیرا من‬ ‫بخشنده هستم‬ ‫‪ ۲۸‬خدایان را دشنام مکن و حاکم بوم خود را نفرین مکن‪.‬‬ ‫‪29‬در تقدیم اولین میوههای رسیده و مشروبهایت تأخیر نکن‪ ،‬نخستزادههای پسرانت را به من بده‪.‬‬ ‫‪30‬با گاو و گوسفندت همینطور امل کن ‪.‬هفت روز با سد او باشد ‪.‬در روز هشتم آن را به من خواهی داد‪.‬‬ ‫‪31‬و شما برای من مردان مقدس خواهید بود ‪.‬آن را به سگ ها بیندازید‪.‬‬ ‫فصل ‪23‬‬ ‫‪1‬گزارش دروغ نگو‪ ،‬دست خود را به شریران مًاش تا شاهد ناحق شوی‪.‬‬ ‫‪2‬برای انجام بدی از بسیاری پیروی نکن ‪.‬پس از بسیاری برای انحراف بضاوت‪ ،‬به دلیلی صحًت نکن‪.‬‬ ‫‪3‬و در راه او به فقیر نگاه نکن‪.‬‬ ‫‪4‬اگر با گاو یا الغ دشمن خود برخورد کردی که گمراه میشود‪ ،‬حتما ل آن را دوباره نزد او برگردان‪.‬‬ ‫‪5‬اگر الغ کسی را که از تو متنفر است دیدی که زیر بار خود خوابیده است و از یاری او خودداری میکنی‪ ،‬حتما ل با او کمک خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪6‬بضاوت فقیران خود را به خاطر او خدشه دار مکن‪.‬‬ ‫‪7‬تو را از امر باطل دور نگهدار ‪.‬و بی گناه و اادل را نکش‪ ،‬زیرا من شریران را اادل نمی دانم‪.‬‬ ‫‪8‬و هدیه نگیر‪ ،‬زیرا هدیه اابل را كور مي كند و كام اادل را منحرف مي كند‪.‬‬ ‫‪9‬و به غریًه ظلم مكن زیرا كه دل غریًه را می دانی چون در زمین مصر غریب بودی‪.‬‬ ‫‪10‬و شش سال زمین خود را بکار‪ ،‬و از میوه های آن جمع خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪11‬اما در سال هفتم آن را استراحت ده و آرام بخواب ‪.‬تا فقیران بوم تو بخورند و حیوانات صحرا هر چه بگذارند بخورند ‪.‬به همین ترتیب‬ ‫با تاکستان و باغ زیتون خود رفتار کنید‪.‬‬ ‫‪12‬شش روز کار خود را بکن و در روز هفتم استراحت کن تا گاو و الغت آرام گیرد و پسر کنیزت و غریًه شاداب شوند‪.‬‬ ‫‪13‬و در همه چیزهایی که به شما گفتم مرابب باشید و نام خدایان دیگر را ذکر نکنید و از دهانتان شنیده نشود‪.‬‬ ‫‪14‬سه بار در سال برای من ضیافتی بگیر‪.‬‬ ‫‪15‬اید فطیر را نگه دارید (هفت روز نان فطیر بخورید‪ ،‬همانطور که به شما دستور دادهام‪ ،‬در وبت معین ماه ابیب‪ ،‬زیرا در آن روز از‬ ‫مصر بیرون آمدید‪ ،‬و کسی خالی در حضور من ظاهر نخواهد شد)‪.‬‬ ‫‪16‬و اید درو‪ ،‬اولین ثمره کار خود را که در مزراه کاشتهای‪ ،‬و اید برداشت‪ ،‬که در پایان سال است‪ ،‬هنگامی که در زحمات خود از‬ ‫مزراه جمع میکنی‪.‬‬ ‫‪17‬سه بار در سال جمیع نرهای تو به حضور خداوند یهوه ظاهر خواهند شد‪.‬‬ ‫‪18‬خون بربانی من را با نان مخمری تقدیم مکن ‪.‬و چربی بربانی من تا صًح بابی نخواهد ماند‪.‬‬ ‫‪19‬اولین ثمره زمین خود را به خانه یهوه خدایت بیاور ‪.‬بچه را در شیر مادرش نًینی‪.‬‬ ‫‪20‬اینک من فرشته ای را پیش تو می فرستم تا تو را در راه نگه دارد و تو را به مکانی که آماده کرده ام بیاورد‪.‬‬ ‫‪21‬از او برحذر باشید و صدای او را اطاات کنید و او را تحریک نکنید ‪.‬زیرا او گناهان شما را نخواهد بخشید‪ ،‬زیرا نام من در اوست‪.‬‬ ‫‪22‬اما اگر صدای او را اطاات كنی و آنچه را كه من می گویم انجام دهی ‪.‬آنگاه من دشمن دشمنانت و دشمن دشمنانت خواهم بود‪.‬‬ ‫‪23‬زیرا فرشته من پیش روی تو خواهد رفت و تو را نزد اموریان و هیتیان و فرزیان و كنعانیان و حویان و یًوسیان خواهد آورد و آنها را‬ ‫بطع خواهم كرد‪.‬‬ ‫م‬ ‫‪24‬در مقابل خدایان ایشان سجده نكن‪ ،‬آنها را اًادت نكن‪ ،‬و به اامال ایشان امل نكن‪ ،‬بلكه آنها را به كلی برانداز‪ ،‬و تمثال آنها را بشكن‪.‬‬ ‫‪25‬و یهوه خدای خود را اًادت کنید و او نان و آب شما را برکت خواهد داد ‪.‬و من بیماری را از میان تو دور خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪26‬در زمین تو هیچ چیز بچههای ایشان را افکنده و اقیم نخواهد کرد ‪.‬تعداد روزهای تو را تکمیل خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪27‬من ترس خود را به حضور تو خواهم فرستاد و تمام بومی را که تو به آنها خواهی آمد هاک خواهم کرد و همه دشمنانت را به تو پشت‬ ‫خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪28‬و من هورنتها را پیش روی تو خواهم فرستاد تا حویان و کنعانیان و هیتیها را از حضور تو بیرون کنند‪.‬‬ ‫‪29‬من آنها را در یک سال از حضور تو بیرون نخواهم کرد ‪.‬مًادا زمین ویران شود و حیوانات صحرا در برابر تو زیاد شوند‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪30‬اندک اندک آنها را از حضور تو بیرون خواهم کرد تا تو زیاد شوی و وارث زمین شوی‪.‬‬ ‫‪31‬و حدود تو را از دریای سرخ تا دریای فلسطینیان و از صحرا تا نهر خواهم گذاشت زیرا که ساکنان زمین را به دست تو خواهم سپرد ‪.‬‬ ‫و تو آنها را از حضور خود بیرون خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪32‬نه با آنها و نه با خدایانشان اهد نًند‪.‬‬ ‫‪33‬آنها در زمین تو ساکن نخواهند شد‪ ،‬مًادا تو را بر من گناه کنند‪ ،‬زیرا اگر خدایان آنها را اًادت کنی‪ ،‬بطعا ل برای تو دام خواهد بود‪.‬‬ ‫فصل ‪24‬‬ ‫‪1‬و به موسی گفت« ‪:‬تو و هارون و ناداب و ابیهو و هفتاد تن از مشایخ اسرائیل نزد خداوند برو ‪.‬و از دور اًادت کنید‪.‬‬ ‫‪2‬و موسی به تنهایی به خداوند نزدیک خواهد شد‪ ،‬اما آنها نزدیک نخواهند شد ‪.‬و مردم با او بال نخواهند رفت‪.‬‬ ‫‪3‬و موسی آمد و تمام سخنان خداوند و جمیع احکام را به بوم بازگو کرد و تمامی بوم به یک صدا پاسخ دادند و گفتند« ‪:‬تمام سخنانی را که‬ ‫خداوند فرموده است انجام خواهیم داد‪.‬‬ ‫‪4‬و موسی تمام سخنان خداوند را نوشت و صًح زود برخاست و بربانگاهی در زیر تپه و دوازده ستون بنا کرد بر حسب دوازده بًیله‬ ‫اسرائیل‪.‬‬ ‫‪5‬و جوانان بنیاسرائیل را فرستاد تا بربانیهای سوختنی بگذرانند و بربانیهای سامتی گاو را برای خداوند بربانی کنند‪.‬‬ ‫‪6‬و موسی نیمی از خون را گرفت و در ظرفها گذاشت ‪.‬و نیمی از خون را بر بربانگاه پاشید‪.‬‬ ‫‪7‬و او کتاب اهد را گرفت و در میان مخاطًان بوم خواند و آنها گفتند ‪:‬هر آنچه خداوند گفته است انجام خواهیم داد و اطاات خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪8‬و موسی خون را گرفت و بر بوم پاشید و گفت ‪:‬اینک خون اهدی که خداوند در مورد همه این سخنان با شما بسته است‪.‬‬ ‫‪9‬پس موسی و هارون و ناداب و ابیهو و هفتاد تن از مشایخ اسرائیل برآمدند‪.‬‬ ‫‪10‬و خدای اسرائیل را دیدند و زیر پاهای او مانند سنگ فرشی از یابوت کًود و مانند بدن آسمان در زللی او بود‪.‬‬ ‫‪11‬و بر اشراف بنیاسرائیل دست خود را دراز نکرد و آنها نیز خدا را دیدند و خوردند و نوشیدند‪.‬‬ ‫‪12‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬بیا نزد من به کوه‪ ،‬و در آنجا باش‪ ،‬و من به تو جدولهای سنگی و شریعت و احکامی را که نوشتهام‪ ،‬خواهم‬ ‫داد ‪.‬تا به آنها بیاموزی‬ ‫‪13‬و موسی و وزیرش یوشع برخاستند و موسی به کوه خدا رفت‪.‬‬ ‫‪14‬و به بزرگان گفت« ‪:‬برای ما اینجا بمانید تا زمانی که دوباره نزد شما بیاییم‪ ،‬و اینک هارون و حور با شما هستند‪.‬‬ ‫‪15‬و موسی به کوه رفت و ابری کوه را پوشاند‪.‬‬ ‫‪16‬و جال خداوند بر کوه سینا ماند و ابر آن را شش روز پوشاند و روز هفتم موسی را از میان ابر ندا داد‪.‬‬ ‫‪17‬و منظر جال خداوند در نظر بنیاسرائیل مانند آتشی بود که بر بالی کوه میخورد‪.‬‬ ‫‪18‬و موسی به میان ابر رفت و او را به کوه برد و موسی چهل روز و چهل شب در کوه بود‪.‬‬ ‫فصل ‪25‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪2‬به بنیاسرائیل بگو که برای من بربانی بیاورند‪.‬‬ ‫‪3‬و این است هدیه ای که از آنها بگیرید ‪.‬طا و نقره و برنج‬ ‫‪4‬و آبی و ارغوانی و برمز مایل به برمز و کتان نازک و موی بزی‪،‬‬ ‫‪5‬و پوست بوچ به رنگ برمز و پوست گورکن و چوب شطیم‪،‬‬ ‫‪6‬روغن برای نور‪ ،‬ادویه برای روغن مسح‪ ،‬و برای بخور شیرین‪،‬‬ ‫‪ ۷‬سنگهای اقیق و سنگهایی که باید در اپود و سینهًند برار داده شوند‪.‬‬ ‫‪8‬و برای من پناهگاهی بسازند ‪.‬تا در میان آنها ساکن شوم‪.‬‬ ‫‪9‬طًق تمام آنچه به شما نشان میدهم‪ ،‬بر اساس الگوی خیمه و الگوی تمام آلت آن‪ ،‬آن را نیز بسازید‪.‬‬ ‫‪10‬و تابوت از چوب شطیم بسازند که طول آن دو ذراع و نیم و ارض آن یک ذراع و نیم و ارتفاع آن یک ذراع و نیم باشد‪.‬‬ ‫‪11‬و آن را با طای خالص بپوشان‪ ،‬از درون و بیرون آن را بپوشان‪ ،‬و بر آن تاجی از طا به دور آن بسازی‪.‬‬ ‫‪12‬و چهار حلقه طا برای آن ریخته و در چهار گوشه آن برار ده ‪.‬و دو حلقه در یک طرف آن و دو حلقه در طرف دیگر آن باشد‪.‬‬ ‫‪13‬و چوبها را از چوب شیتیم بسازی و آنها را با طا بپوشان‪.‬‬ ‫‪14‬و چوبها را در حلقههای کنارههای تابوت برار ده تا تابوت با آنها حمل شود‪.‬‬ ‫‪15‬اصاها در حلقههای تابوت باشند و از آن گرفته نشوند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و شهادتی را که به تو خواهم داد‪ ،‬در تابوت بگذار‪.‬‬ ‫‪17‬و صندلي از طاي خالص بساز كه طول آن دو ذراع و نیم و ارض آن یك ذراع و نیم باشد‪.‬‬ ‫‪18‬و دو کروبی از طا بساز‪ ،‬آنها را در دو سر صندل رحمت از جنس کوبیده بسازی‪.‬‬ ‫‪19‬و یک کروبی را در یک سر و کروبی دیگر را بر سر دیگر بسازید‪.‬‬ ‫‪20‬و کروبیان بالهای خود را به بال دراز خواهند کرد و با بالهای خود تخت رحمت را می پوشانند و صورتهای آنها به یکدیگر خواهد دید ‪.‬‬ ‫صورت کروبیان به سوی تخت رحمت خواهد بود‪.‬‬ ‫‪21‬و تخت رحمت را بالی تابوت برار ده ‪.‬و شهادتی را که به تو خواهم داد‪ ،‬در تابوت بگذار‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪22‬و در آنجا با تو مابات خواهم کرد و از بالی تخت رحمت‪ ،‬از میان دو کروبی که بر تابوت شهادت هستند‪ ،‬از همه چیزهایی که به تو‬ ‫به بنی اسرائیل فرمان خواهم داد‪ ،‬صحًت خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪23‬و میزی از چوب شطیم بسازی که طول آن دو ذراع و ارض آن یک ذراع و ارتفاع آن یک ذراع و نیم باشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و آن را با طای خالص بپوشان و تاجی از طا دور آن بسازی‪.‬‬ ‫‪25‬و برای آن حاشیه ای به وسعت یک دست در اطراف آن بسازی و تاج طایی را به اطراف آن بسازی‪.‬‬ ‫‪26‬و برای آن چهار حلقه از طا بسازی و حلقهها را در چهار گوشهای که در چهار پای آن است برار ده‪.‬‬ ‫‪27‬حلقهها در مقابل مرز برای جای چوبها برای تحمل میز باشد‪.‬‬ ‫‪28‬و چوبها را از چوب شطیم بسازی و آنها را با طا بپوشان تا میز با آنها حمل شود‪.‬‬ ‫‪29‬و ظروف و باشقها و روکشها و کاسههای آن را برای پوشاندن از آن بسازید‪ ،‬آنها را از طای خالص بسازید‪.‬‬ ‫‪30‬و نان پیشگویی را همیشه پیش من بر میز بگذار‪.‬‬ ‫‪31‬و شمعدانی از طای ناب بسازید‪ ،‬شمعدان از کوبیده شده ساخته خواهد شد ‪:‬میل و شاخههایش‪ ،‬کاسهها‪ ،‬دستگیرهها و گلهایش از یکسان‬ ‫باشند‪.‬‬ ‫‪32‬و شش شاخه از دو طرف آن بیرون خواهد آمد ‪.‬سه شاخه شمعدان از یک طرف و سه شاخه شمعدان از طرف دیگر‪:‬‬ ‫‪33‬سه کاسه مانند بادام با یک دسته و یک گل در یک شاخه ‪.‬و سه کاسه مانند بادام در شاخه دیگر با یک دسته و یک گل ‪:‬در شش شاخه‬ ‫که از شمعدان بیرون می آید‪.‬‬ ‫‪34‬و در شمعدان‪ ،‬چهار کاسه مانند بادام باشد‪ ،‬با دسته و گلهایشان‪.‬‬ ‫‪35‬و بر حسب شش شاخهای که از شمعدان بیرون میآیند‪ ،‬یک گره در زیر دو شاخه‪ ،‬و یک گره در زیر دو شاخه از آن‪ ،‬و یک‬ ‫‪36.‬‬ ‫‪37‬و هفت چراغ آن را بساز و چراغهای آن را روشن کنند تا بر آن نور دهند‪.‬‬ ‫‪38‬و انًرها و انًرهای آن از طای خالص باشد‪.‬‬ ‫‪39‬آن را با تمام این ظروف از یک تالنت طای خالص بسازد‪.‬‬ ‫‪40‬و بنگر که آنها را بر اساس الگوی خود که در کوه به تو نشان داده شده است بساز‪.‬‬ ‫فصل ‪26‬‬ ‫‪1‬و خیمه را با ده پرده از کتان نازک تابیده و آبی و ارغوانی و برمز بسازید و آنها را با کروبیان حیله گر بسازی‪.‬‬ ‫‪2‬طول یک پرده بیست و هشت ذراع و ارض یک پرده چهار ذراع باشد و هر یک از پردهها یک پیمانه باشد‪.‬‬ ‫‪3‬پنج پرده باید به یکدیگر متصل شوند ‪.‬و پنج پرده دیگر باید به یکدیگر متصل شوند‪.‬‬ ‫‪4‬و حلقههای آبی را بر لًه یک پرده از لًه جفت بساز ‪.‬و به همین ترتیب در لًه پرده دیگری‪ ،‬در اتصال پرده دوم‪ ،‬بسازی‪.‬‬ ‫‪5‬پنجاه حلقه در یک پرده و پنجاه حلقه در لًه پرده که در جفت پرده دوم است بسازی ‪.‬که حلقه ها ممکن است یکی دیگر را بگیرند‪.‬‬ ‫‪6‬و پنجاه بند طا بساز‪ ،‬و پردهها را به بندها بچسًان‪ ،‬و آن یک خیمه باشد‪.‬‬ ‫‪7‬و از موی بز پردههایی بساز تا پوششی بر خیمه باشد و یازده پرده بساز‪.‬‬ ‫‪8‬طول یک پرده سی ذراع و ارض یک پرده چهار ذراع باشد و یازده پرده همگی یک اندازه باشند‪.‬‬ ‫‪9‬و پنج پرده را به تنهایی و شش پرده را به خود وصل كن و پرده ششم را در جلوی خیمه دو برابر كن‪.‬‬ ‫‪10‬و پنجاه حلقه بر لًه پردهای که بیرونی در جفت است‪ ،‬و پنجاه حلقه در لًه پردهای که پرده دوم را متصل میکند‪ ،‬بسازی‪.‬‬ ‫‪11‬و پنجاه بند از برنج بساز و بندها را در حلقهها بگذار و چادر را به هم وصل کن تا یکی شود‪.‬‬ ‫‪12‬و بابیمانده پردههای خیمه و نیمپردهای که بابیمانده است‪ ،‬بر پشت خیمه آویزان شود‪.‬‬ ‫‪13‬و یک ذراع از یک طرف و یک ذراع از طرف دیگر که در طول پردههای خیمه بابی میماند‪ ،‬بر دو طرف خیمه از این طرف و آن‬ ‫طرف آویزان باشد تا آن را بپوشاند‪.‬‬ ‫‪14‬و برای خیمه پوششی از پوست بوچ که به رنگ برمز رنگ شده است و روی آن از پوست گورکن پوششی بساز‪.‬‬ ‫‪15‬و برای خیمه تختههایی از چوب شطیم درست كن‪.‬‬ ‫‪16‬طول یک تخته ده ذراع و ارض یک تخته یک ذراع و نیم باشد‪.‬‬ ‫‪17‬در یک تخته دو بند باشد که به ترتیب یکی بر روی تخته دیگر برار گیرند‪.‬‬ ‫‪18‬و تختههای خیمه را بیست تخته در سمت جنوب بساز‪.‬‬ ‫‪19‬و زیر بیست تخته چهل پایه از نقره بسازی ‪.‬دو پریز در زیر یک تخته برای دو تنه او و دو سوکت در زیر تخته دیگر برای دو تنه او‪.‬‬ ‫‪20‬و برای ضلع دوم خیمه در سمت شمال‪ ،‬بیست تخته باشد‪.‬‬ ‫‪21‬و چهل پایه آنها از نقره ‪.‬دو سوکت زیر یک تخته و دو سوکت در زیر تخته دیگر‪.‬‬ ‫‪22‬و برای طرفین خیمه به سمت غرب‪ ،‬شش تخته بسازی‪.‬‬ ‫‪23‬و دو تخته برای گوشههای خیمه در دو طرف بسازی‪.‬‬ ‫‪24‬و از زیر با هم جفت خواهند شد و بالی سر آن به یک حلقه با هم جفت خواهند شد ‪.‬آنها باید برای دو گوشه باشند‪.‬‬ ‫‪25‬و آنها هشت تخته و پایه های آنها از نقره شانزده پایه باشد ‪.‬دو سوکت زیر یک تخته و دو سوکت در زیر تخته دیگر‪.‬‬ ‫‪26‬و میلهها را از چوب شیتیم بسازی ‪.‬پنج برای تخته های یک طرف خیمه‪،‬‬ ‫‪27‬و پنج میل برای تختههای آن طرف خیمه و پنج میل برای تختههای طرف خیمه‪ ،‬برای دو طرف مغرب‪.‬‬ ‫‪28‬و میله وسط در وسط تختهها باید از انتها به انتها برسد‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪29‬و تختهها را با طا بپوشان و حلقههای آنها را از طا برای جای شمشها بسازی و میلهها را با طا بپوشان‪.‬‬ ‫‪30‬و خیمه را بر اساس شکلی که در کوه به تو نشان داده شده است‪ ،‬برپا کن‪.‬‬ ‫‪31‬و پردهای از کتان آبی و ارغوانی و برمز و از کتان نازک تابیده بسازید که با کروبیان ساخته شود‪.‬‬ ‫‪32‬و آن را بر چهار ستون از چوب شطیم که با طا پوشانده شدهاند آویزان کن‪.‬‬ ‫‪33‬و پرده را در زیر چلهها آویزان کن تا تابوت شهادت را در داخل پرده بیاوری‪ ،‬و پرده بین مکان مقدس و مقدسترین مکان برای تو‬ ‫تقسیم خواهد شد‪.‬‬ ‫‪34‬و تخت رحمت را بر تابوت شهادت در مقدمسترین مکان بنشانی‪.‬‬ ‫‪35‬و میز را بدون پرده‪ ،‬و شمعدان را بر روی میز در طرف خیمه به طرف جنوب‪ ،‬و میز را در طرف شمال برار ده‪.‬‬ ‫‪36‬و برای در خیمه آویز از کتان آبی و ارغوانی و برمز و کتان نازک تابیده شده با سوزن دوزی بسازی‪.‬‬ ‫‪37‬و برای آویزان پنج ستون از چوب شطیم بسازی و آنها را با طا بپوشان و بابهای آنها از طا باشد و پنج پایه برنجی برای آنها‬ ‫بیاندازی‪.‬‬ ‫فصل ‪27‬‬ ‫‪1‬و مذبحی از چوب شتیم بسازی که پنج ذراع طول و پنج ذراع ارض دارد ‪.‬مذبح چهار مربع و ارتفاع آن سه ذراع باشد‪.‬‬ ‫‪2‬و شاخهای آن را بر چهار گوشهاش بساز‪ ،‬شاخهایش از یکسان باشد و آن را با برنج بپوشان‪.‬‬ ‫‪3‬و ظروف او را برای پذیرفتن خاکسترش و بیلها و لگنهایش و بابهایش و آتشنشانیهایش بسازی ‪.‬همه ظروف آن را از برنج بسازی‪.‬‬ ‫‪4‬و برای آن شًکهای از برنج بسازی ‪.‬و بر تور چهار حلقه برنجی در چهار گوشه آن بسازی‪.‬‬ ‫‪5‬و آن را در زیر پرگار مذبح برار ده تا تور تا وسط مذبح باشد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چوبهایی برای مذبح‪ ،‬چوبهایی از چوب شطیم بسازی و آنها را با برنج بپوشان‪.‬‬ ‫‪7‬و اصاها را در حلقهها برار دهند و اصاها در دو طرف مذبح برار گیرند تا آن را حمل کنند‪.‬‬ ‫‪8‬آن را با تختهها توخالی بسازی‪ ،‬همانطور که در کوه به تو نشان داده شد‪ ،‬آن را نیز خواهند ساخت‪.‬‬ ‫‪9‬و صحن خیمه را بساز‪ ،‬از طرف جنوب‪ ،‬آویزهایی برای صحن از کتان تابیده شده به طول یک طرف صد ذراع باشد‪.‬‬ ‫‪10‬و بیست ستون آن و بیست پایه آن از برنج باشد ‪.‬بابهای ستونها و فیلههای آنها از نقره باشد‪.‬‬ ‫‪11‬و به همین ترتیب برای ضلع شمالی در طول آویزهایی به طول صد ذراع و بیست ستون آن و بیست پایه آنها برنجی باشد ‪.‬بابهای‬ ‫ستونها و فیلههای نقرهای آنها‪.‬‬ ‫‪12‬و به وسعت صحن در طرف مغرب‪ ،‬آویزهایی پنجاه ذراع باشد که ده ستون و پایههای آن ده‪.‬‬ ‫‪13‬و ارض صحن در طرف مشرق‪ ،‬پنجاه ذراع باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آویزهای یک طرف دروازه پانزده ذراع باشد ‪:‬ستونهای آنها سه و پایههای آنها سه‪.‬‬ ‫‪15‬و از طرف دیگر آویزها پانزده ذراع باشد ‪:‬ستونهای آنها سه و پایه آنها سه‪.‬‬ ‫‪16‬و برای دروازه صحن آویزی بیست ذراع از کتان آبی و ارغوانی و برمز و نازک تابیده شده با سوزن دوزی باشد و ستونهای آنها‬ ‫چهار و پایههای آنها چهار باشد‪.‬‬ ‫‪17‬تمام ستونهای اطراف صحن از نقره پر شود ‪.‬بابهای آنها از نقره و پایه های آنها از برنج باشد‪.‬‬ ‫‪18‬طول صحن صد ذراع و ارض آن در هر جا پنجاه و ارتفاع آن پنج ذراع از کتان نازک تابیده شده و پایههای آن از برنج باشد‪.‬‬ ‫‪19‬تمامی ظروف خیمه در تمامی خدمات آن و تمامی پینهای آن و تمامی پینهای صحن از برنج باشند‪.‬‬ ‫‪20‬و به بنیاسرائیل امر كن كه برای تو روغن زیتون خالص کوبیده شده برای روشنایی بیاورند تا چراغ همیشه بسوزد‪.‬‬ ‫‪21‬در خیمه اجتماع بدون پرده‪ ،‬که پیش از شهادت است‪ ،‬هارون و پسرانش آن را از شام تا صًح به حضور خداوند امر خواهند کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪28‬‬ ‫‪1‬و برادرت هارون و پسرانش را از میان بنیاسرائیل نزد خود بًر تا در مقام کاهن به من خدمت کند‪ ،‬یعنی هارون‪ ،‬ناداب و ابیهو‪ ،‬العازار‬ ‫و ایتامار‪ ،‬پسران هارون‪.‬‬ ‫‪2‬و برای برادرت هارون جامههای مقدس برای جال و زیًایی بساز‪.‬‬ ‫‪3‬و با همه دانایان که از روح حکمت پر کردهام صحًت خواهی کرد تا جامههای هارون را بسازند تا او را تقدیس کنند‪ ،‬تا او در مقام‬ ‫کشیش به من خدمت کند‪.‬‬ ‫‪4‬و اینها لًاسهایی است که آنها خواهند ساخت ‪.‬یک سینه بند و یک اًاد و یک جامه و یک کت بافته شده و یک میتر و یک کمربند و برای‬ ‫برادرت هارون و پسرانش جامه های مقدس بسازند تا او در منصب کشیش به من خدمت کند‪.‬‬ ‫‪5‬و طا و آبی و ارغوانی و برمز و کتان نازک را بگیرند‪.‬‬ ‫‪6‬و ایفود را از طا و از آبی و ارغوانی و از برمز مایل به برمز و کتان تابیده شده با حیلهگری بسازند‪.‬‬ ‫‪7‬دو شانهاش در دو لًهاش به هم وصل شود ‪.‬و بنابراین باید به هم متصل شود‪.‬‬ ‫‪8‬و کمربند امودی احفود که بر آن است‪ ،‬برحسب کار آن از همان خواهد بود ‪.‬حتی از طا‪ ،‬آبی‪ ،‬ارغوانی‪ ،‬برمز‪ ،‬و کتان تابیده شده خوب‪.‬‬ ‫‪9‬و دو سنگ اقیق بردار و نام بنیاسرائیل را بر آنها بًر کن‪.‬‬ ‫‪10‬نام شش نفر از آنها بر روی یک سنگ و شش نام دیگر بر سنگ دیگر بر حسب تولدشان‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪11‬با نقش حکاکی روی سنگ‪ ،‬مانند نقشهای یک مهر‪ ،‬نامهای بنیاسرائیل را بر روی دو سنگ حکاکی کنید و آنها را به خراشهای طا‬ ‫بسازید‪.‬‬ ‫‪12‬و آن دو سنگ را بر شانههای احفود بهعنوان سنگهای یادبود بنیاسرائیل بگذار و هارون نامهای ایشان را به حضور خداوند بر دو‬ ‫شانهاش به یادگار بیاورد‪.‬‬ ‫‪13‬و از طا خروارها خواهی ساخت‪.‬‬ ‫‪14‬و دو زنجیر از طای خالص در انتها ‪.‬آنها را از اکلیل کاری بسازید و زنجیرهای اکلیلی را به حلقه ها بًندید‪.‬‬ ‫‪15‬و سینه بند داوری را با حیله گری بسازی ‪.‬پس از کار اپود‪ ،‬آن را بسازی ‪.‬آن را از طا و آبی و ارغوانی و برمز و از کتان تابیده شده‬ ‫خوب بسازید‪.‬‬ ‫‪16‬باید دو برابر شود ‪.‬یک دهانه طول آن و یک دهانه به ارض آن باشد‪.‬‬ ‫‪17‬و در آن سنگها برار ده‪ ،‬یعنی چهار ردیف سنگ ‪:‬ردیف اول ساردیوس‪ ،‬توپاز و کربونکل باشد ‪.‬این ردیف اول باشد‪.‬‬ ‫‪18‬و ردیف دوم زمرد‪ ،‬یابوت کًود و الماس باشد‪.‬‬ ‫‪19‬و ردیف سوم یک لجن و یک اقیق و یک آمتیست‪.‬‬ ‫‪20‬و ردیف چهارم بریل و اقیق و یاسپر که در محفظههای خود به طا بًندند‪.‬‬ ‫‪21‬و سنگها با نامهای بنیاسرائیل‪ ،‬دوازده‪ ،‬بر حسب نامشان‪ ،‬مانند نقشهای مهر باشد ‪.‬هر کس با نام خود مطابق دوازده بًیله باشد‪.‬‬ ‫‪22‬و بر روی سینه بند زنجیرهایی در انتهای آن از طای خالص غاف بند‪.‬‬ ‫‪23‬و بر روی سینه بند دو حلقه از طا بسازی و آن دو حلقه را بر دو سر سینه بند بگذار‪.‬‬ ‫‪24‬و دو زنجیر طایی را در دو حلقهای که در انتهای سینهپشت هستند برار ده‪.‬‬ ‫‪25‬و دو سر دیگر آن دو زنجیر را در دو غاف بًند‪ ،‬و آنها را بر شانههای اپود جلوی آن بگذار‪.‬‬ ‫‪26‬و دو حلقه از طا بساز و آنها را بر دو سر سینه بند در لًه آن که در کنار اپود به داخل است برار ده‪.‬‬ ‫‪27‬و دو حلقه دیگر از طا بساز‪ ،‬و آنها را در دو طرف اپود در زیر‪ ،‬به طرف جلوی آن‪ ،‬بر روی جفت دیگر آن‪ ،‬بالی کمربند اجیب‬ ‫اپود برار ده‪.‬‬ ‫‪28‬و سینهپوش را با حلقههای آن به حلقههای اپود با توری آبی بًندند تا بالی کمربند امودی اپود باشد و سینهپوش از اپود باز نشود‪.‬‬ ‫‪29‬و هارون نامهای بنیاسرائیل را در سینهپوش داوری بر دل خود خواهد برد‪ ،‬چون به مکان مقدمس داخل میشود‪ ،‬همیشه برای یادگاری‬ ‫در حضور خداوند‪.‬‬ ‫‪30‬و اوریم و ثمیم را در سینه ی داوری برار ده ‪.‬و آنها بر دل هارون خواهند بود‪ ،‬هنگامی که او به حضور خداوند داخل شود‪.‬‬ ‫‪31‬و ردای اپود را تماما ل آبی بساز‪.‬‬ ‫‪32‬و در بالی آن‪ ،‬در وسط آن‪ ،‬سوراخی وجود داشته باشد ‪.‬دور سوراخ آن‪ ،‬مانند سوراخ هًرجون‪ ،‬بند بافتهای داشته باشد‪ ،‬تا پاره نشود‪.‬‬ ‫‪33‬و در زیر لًه آن انارهایی از آبی و ارغوانی و برمز در اطراف لًه آن بسازید ‪.‬و نابوسهای طایی که در میان آنها دور تا دور هستند‪.‬‬ ‫‪34‬یک زنگ طا و یک انار‪ ،‬یک زنگ طایی و یک انار‪ ،‬بر لًه ردای اطراف‪.‬‬ ‫‪35‬و بر هارون خواهد بود که خدمت کند و صدای او شنیده خواهد شد وبتی که در حضور خداوند به مکان مقدمس میرود و وبتی بیرون‬ ‫میآید‪ ،‬نمیمیرد‪.‬‬ ‫‪36‬و صفحهای از طای ناب بسازی و بر آن‪ ،‬مانند حکاکیهای مهر‪ ،‬بدوس برای خداوند‪ ،‬بًر کن‪.‬‬ ‫‪37‬و آن را روی توری آبی بپوشان تا روی میتر باشد ‪.‬در خط مقدم میتر آن باید باشد‪.‬‬ ‫‪38‬و بر پیشانی هارون باشد تا هارون گناه چیزهای مقدس را که بنیاسرائیل در تمامی هدایای مقدمس خود مقدس خواهند کرد‪ ،‬تحمل کند ‪.‬و‬ ‫همیشه بر پیشانی او باشد تا در حضور خداوند پذیرفته شوند‪.‬‬ ‫‪39‬و کت را از کتان نازک بدوزی‪ ،‬و میتر را از کتان نازک بسازی‪ ،‬و کمربند سوزن دوزی را بسازی‪.‬‬ ‫‪40‬و برای پسران هارون کتها بسازی و برای آنها کمربندها و کاههای سربند برای جال و زیًایی برای آنها بسازی‪.‬‬ ‫‪41‬و آنها را بر برادرت هارون و پسرانش با او بگذار ‪.‬و آنها را مسح کن و تقدیسشان کن و تقدیسشان کن تا در منصب کشیش به من‬ ‫خدمت کنند‪.‬‬ ‫‪42‬و برای آنها شلوارهای کتانی بساز تا برهنگی خود را بپوشانند ‪.‬از کمر تا ران ها خواهند رسید‪:‬‬ ‫‪43‬و بر هارون و پسرانش خواهند بود‪ ،‬چون به خیمه اجتماع وارد میشوند‪ ،‬یا وبتی برای خدمت در مکان مقدس به مذبح نزدیک میشوند ‪.‬‬ ‫تا گناهی را تحمل نکنند و بمیرند‪.‬‬ ‫فصل ‪29‬‬ ‫‪1‬و این چیزی است که برای تقدیس آنها با آنها انجام خواهی داد تا به من در مقام کشیش خدمت کنی ‪:‬یک گاو نر جوان و دو بوچ بی ایب‬ ‫بگیر‪،‬‬ ‫‪2‬و نان فطیر و نانهای فطیر با روغن و ویفرهای فطیر مسحشده با روغن از آرد گندم بسازید‪.‬‬ ‫‪3‬و آنها را با گاو نر و دو بوچ در یک سًد برار ده و در سًد بیاور‪.‬‬ ‫‪4‬و هارون و پسرانش را به در خیمه اجتماع بیاور و آنها را با آب بشویی‪.‬‬ ‫‪5‬و جامهها را بردار و بر هارون کت و ردای اپود و اپود و سینهپوش را بپوش و کمربند اجمب افود را بر او بًندی‪.‬‬ ‫‪6‬و میتر را بر سر او بگذار و تاج مقدس را بر میتر بگذار‪.‬‬ ‫‪7‬سپس روغن مسح را گرفته‪ ،‬بر سر او بریز و او را مسح کن‪.‬‬ ‫‪8‬و پسران او را بیاور و بر آنها کت بپوش‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪9‬و آنها را با هارون و پسرانش کمربندها بًند و کاهها را بر آنها بپوشان‪ ،‬و منصب کشیشی از آن آنها باشد تا حکم ابدی‪ ،‬و هارون و‬ ‫پسرانش را تقدیس نما‪.‬‬ ‫‪10‬و گاو نر را به خیمه اجتماع بیاورند و هارون و پسرانش دستهای خود را بر سر گاو بگذارند‪.‬‬ ‫‪11‬و گاو را نزد خداوند نزد در خیمه اجتماع بكش‪.‬‬ ‫‪12‬و از خون گاو نر گرفته‪ ،‬آن را با انگشت خود بر شاخهای مذبح بگذار و تمام خون را در کنار ته مذبح بریز‪.‬‬ ‫‪13‬و تمام چربی را که داخل را میپوشاند‪ ،‬و بلوهای که بالی جگر است‪ ،‬و دو کلیه و چربی را که روی آنهاست‪ ،‬گرفته‪ ،‬بر مذبح‬ ‫بسوزان‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما گوشت گاو و پوست و سرگین او را بدون اردوگاه با آتش بسوزانید زیرا این بربانی گناه است‪.‬‬ ‫‪15‬یک بوچ نیز بگیر ‪.‬و هارون و پسرانش دستهای خود را بر سر بوچ بگذارند‪.‬‬ ‫‪16‬و بوچ را بكش‪ ،‬و خون او را گرفته‪ ،‬آن را به اطراف بر مذبح بپاش‪.‬‬ ‫‪17‬و بوچ را تکه تکه کن و اندام و پاهایش را بشوی و به تکه هایش و تا سرش بگذار‪.‬‬ ‫‪18‬و تمام بوچ را بر مذبح بسوزانید‪ ،‬این بربانی سوختنی برای خداوند است‪ ،‬و طعمی شیرین و بربانی آتشین برای خداوند است‪.‬‬ ‫‪19‬و بوچ دیگر را بگیر ‪.‬و هارون و پسرانش دستهای خود را بر سر بوچ بگذارند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه بوچ را بکش و از خون او بگیر و بر نوک گوش راست هارون و بر نوک گوش راست پسرانش و بر شست دست راست ایشان و‬ ‫بر انگشت بزرگ پای راست ایشان بگذار و خون را بر مذبح اطراف بپاش‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و از خونی که بر مذبح است و از روغن مسح گرفته‪ ،‬آن را بر هارون و جامههای او و بر پسرانش و بر جامههای پسرانش با او‬ ‫بپاشید و او و جامههایش و پسرانش و جامههای پسرانش با او مقدس خواهند شد‪.‬‬ ‫‪22‬همچنین از بوچ چربی و دنده و چربی که داخل را میپوشاند و باب بالی جگر و دو کلیه و چربی روی آنها و شانه راست را بگیر ‪.‬‬ ‫زیرا آن بوچ تقدیس است‪:‬‬ ‫‪ ۲۳‬و یک برص نان و یک کیک نان روغنی و یک ویفر از سًد نان فطیر که در حضور خداوند است‪.‬‬ ‫‪24‬و همه را به دست هارون و پسرانش خواهی داد ‪.‬و آنها را به انوان بربانی متحرک به حضور خداوند تکان نده‪.‬‬ ‫‪25‬و ایشان را از دست ایشان گرفته‪ ،‬به انوان بربانی سوختنی بر مذبح بسوزانید‪ ،‬بهخاطر خوشًویی در حضور خداوند ‪.‬این بربانی‬ ‫آتشین برای خداوند است‪.‬‬ ‫‪26‬و سینه بوچ تقدیس هارون را بگیر و آن را به انوان بربانی متحرک به حضور خداوند تکان بده و آن بسمت تو خواهد بود‪.‬‬ ‫‪27‬و سینه هدایای متحرک و شانه هدایای بلند را که تکان داده میشود و برافراشته میشود‪ ،‬از بوچ تقدیس‪ ،‬حتی از آنچه برای هارون و از‬ ‫آنچه برای پسرانش است‪ ،‬تقدیس نما‪.‬‬ ‫‪28‬و از آن هارون و پسرانش خواهد بود به حکمی تا ابد از بنیاسرائیل‪ ،‬زیرا که بربانی بالست‪ ،‬و از جانب بنیاسرائیل بربانی بال خواهد‬ ‫بود از بربانیهای سامتی ایشان‪ ،‬یعنی هدایای بلند ایشان برای خداوند‪.‬‬ ‫‪29‬و لًاسهای مقدس هارون پس از او پسران او خواهند بود تا در آن مسح شوند و در آنها تقدیس شوند‪.‬‬ ‫‪30‬و آن پسری که به جای او کاهن است‪ ،‬آنها را در هفت روز بگذارد‪ ،‬هنگامی که به خیمه اجتماع میآید تا در مکان مقدس خدمت کند‪.‬‬ ‫‪31‬و بوچ تقدیس را گرفته‪ ،‬گوشت او را در مکان مقدس بجوشان‪.‬‬ ‫‪32‬و هارون و پسرانش گوشت بوچ و نانی را که در سًد است در کنار در خیمه اجتماع بخورند‪.‬‬ ‫‪33‬و برای تقدیس و تقدیس آنها چیزهایی را که با آن کفاره انجام شد بخورند‪ ،‬اما غریًه از آن نخورد‪ ،‬زیرا آنها مقدس هستند‪.‬‬ ‫‪34‬و اگر از گوشت تقدیس یا نان تا صًح بابی بماند‪ ،‬بابیمانده را با آتش بسوزانید‪ ،‬خورده نشود‪ ،‬زیرا مقدس است‪.‬‬ ‫‪35‬و با هارون و پسرانش‪ ،‬برحسب تمام آنچه به تو امر کرده ام‪ ،‬چنین رفتار کن ‪:‬هفت روز آنها را تقدیس نما‪.‬‬ ‫‪36‬و هر روز یک گاو نر برای بربانی گناه تقدیم کن و مذبح را که برای آن کفاره کردی پاک کن و آن را مسح کن تا تقدیسش کند‪.‬‬ ‫‪37‬هفت روز برای مذبح کفاره بًخش و آن را تقدیس کن ‪.‬و آن مذبح مقدس خواهد بود‪.‬‬ ‫‪38‬این همان چیزی است که بر مذبح تقدیم خواهی کرد ‪.‬روز به روز دو بره سال اول به طور مداوم‪.‬‬ ‫‪39‬برهای را که صًح بگذران ‪.‬و بره دیگر را در شب بگذران‪:‬‬ ‫‪40‬و با یک بره یک دهم آرد مخلوط شده با یک چهارم هین روغن کوبیده شده ‪.‬و یک چهارم هین شراب برای هدایای نوشیدنی‪.‬‬ ‫‪41‬و بره دیگر را در شام بگذران و بر حسب هدایای غذای صًحگاهی و بر حسب هدایای نوشیدنی آن‪ ،‬برای طعم خوش‪ ،‬بربانی آتشی‬ ‫برای خداوند‪ ،‬بگذران‪.‬‬ ‫‪42‬این بربانی سوختنی دائمی در تمام نسلهای شما در در خیمه اجتماع به حضور خداوند خواهد بود‪.‬‬ ‫‪43‬و در آنجا با بنی اسرائیل مابات خواهم کرد و خیمه با جال من تقدیس خواهد شد‪.‬‬ ‫‪44‬و خیمه اجتماع و مذبح را تقدیس خواهم کرد و هارون و پسرانش را نیز تقدیس خواهم کرد تا در مقام کاهن به من خدمت کنند‪.‬‬ ‫‪45‬و من در میان بنی اسرائیل ساکن خواهم شد و خدای آنها خواهم بود‪.‬‬ ‫‪46‬و خواهند دانست که من یهوه خدای ایشان هستم که ایشان را از زمین مصر بیرون آوردم تا در میان ایشان ساکن شوم ‪.‬من یهوه خدای‬ ‫ایشان هستم‪.‬‬ ‫فصل ‪30‬‬ ‫‪1‬و بربانگاهی برای بخور دادن بر آن بسازی و آن را از چوب شطیم بسازی‪.‬‬ ‫‪2‬طول آن یک ذراع و ارض آن یک ذراع باشد ‪.‬چهار مربع خواهد بود و ارتفاع آن دو ذراع خواهد بود و شاخ هایش یکسان باشد‪.‬‬ ‫‪3‬و آن را با طای خالص‪ ،‬بالی آن‪ ،‬و دو طرف آن را در اطراف‪ ،‬و شاخهای آن را بپوشان ‪.‬و تاجی از طا به دور آن بسازی‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪4‬و دو حلقه طایی برای آن در زیر تاج آن‪ ،‬در دو گوشه آن‪ ،‬بر دو طرف آن بسازی ‪.‬و آنها باید محلی برای چوبها برای حمل آن باشد‪.‬‬ ‫‪5‬و چوبها را از چوب شتیم بسازی و آنها را با طا بپوشان‪.‬‬ ‫‪6‬و آن را در برابر پردهای که در کنار صندوق شهادت است‪ ،‬در مقابل صندل رحمتی که بالی شهادت است‪ ،‬برار ده‪ ،‬جایی که من با تو‬ ‫مابات خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪7‬و هارون هر روز صًح بر آن بخور شیرین بسوزاند‪.‬‬ ‫‪8‬و چون هارون چراغها را در شب افروخت‪ ،‬بر آن بخور خواهد سوزاند‪ ،‬بخوری همیشگی در حضور خداوند در تمام نسلهای شما‪.‬‬ ‫‪9‬بر آن بخور غریب‪ ،‬بربانی سوختنی و بربانی گوشت تقدیم نکنید ‪.‬بر آن هدایای نوشیدنی نریزید‪.‬‬ ‫‪10‬و هارون هر سال یک بار با خون بربانی گناه کفاره را بر شاخهای آن بجا آورد‪ ،‬و سالی یک بار در طول نسلهای شما بر آن کفاره‬ ‫بپردازد ‪.‬این برای خداوند مقدس است‪.‬‬ ‫‪11‬و خداوند به موسی خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪12‬هرگاه تعداد بنیاسرائیل را پس از شمارش آنها بگیری‪ ،‬پس از شمارش هر کس فدیه جان خود را به خداوند بدهند ‪.‬تا زمانی که آنها را‬ ‫بشماری در میان آنها طااونی نًاشد‪.‬‬ ‫‪13‬این را به هر گذری در میان شمردهشدهها‪ ،‬نیم مثقال پس از مثقال اًادت خواهند داد‪.‬‬ ‫‪14‬هر که در میان شمرده شده از بیست سال به بال بگذرد‪ ،‬برای خداوند بربانی خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪15‬ثروتمند بیش از نصف مثقال ندهند و فقیر نخواهند داد که برای خداوند بربانی کنند تا برای جان شما کفاره کنند‪.‬‬ ‫‪16‬و كفارههای بنیاسرائیل را بگیر و آن را برای خدمت خیمه اجتماع تعیین كن ‪.‬تا برای بنیاسرائیل در حضور خداوند یادبودی باشد تا‬ ‫برای جان شما کفاره شود‪.‬‬ ‫‪17‬و خداوند به موسی خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪18‬همچنین طوطی از برنج و پای او نیز از برنج برای شستن با آن بساز و آن را بین خیمه اجتماع و مذبح برار ده و در آن آب برار ده‪.‬‬ ‫‪19‬زیرا هارون و پسرانش دستها و پاهای خود را در آنجا بشویند‪.‬‬ ‫‪20‬هنگامی که به خیمه اجتماع میروند‪ ،‬با آب شستشو دهند تا نمیرند ‪.‬یا هنگامی که برای خدمت به بربانگاه نزدیک می شوند تا بربانی‬ ‫های آتشین را برای خداوند بسوزانند‪.‬‬ ‫‪21‬پس دستها و پاهای خود را بشویند تا نمردهاند‪ ،‬و این برای ایشان و برای او و نسل او در نسلهای ایشان حکمی برای همیشه خواهد‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و خداوند به موسی خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫مر خالص پانصد مثقال‪ ،‬و از دارچین شیرین‪ ،‬نیمی از آن‪ ،‬حتی دویست و پنجاه مثقال‪ ،‬و‬ ‫‪23‬تو نیز اطریات اصلی را برای خود بًر‪ ،‬از ح‬ ‫از کالم شیرین‪ ،‬دویست و پنجاه مثقال‪،‬‬ ‫‪24‬و از کاسیا پانصد مثقال‪ ،‬بر اساس مثقال بدس‪ ،‬و روغن زیتون یک هین‪.‬‬ ‫‪25‬و آن را روغنی از اطر مقدمس‪ ،‬مر مکب مره ممی بر اساس م‬ ‫فن داروسازی‪ ،‬بسازید ‪.‬این روغن مسح مقدس باشد‪.‬‬ ‫‪26‬و خیمه اجتماع و تابوت شهادت را با آن مسح کن‪،‬‬ ‫‪27‬و میز و همه ظروف او و شمعدان و ظروف او و مذبح بخور دادن‪،‬‬ ‫‪28‬و مذبح بربانیهای سوختنی با تمام ظروف او و طشت و پای او‪.‬‬ ‫‪29‬و آنها را تقدیس خواهی کرد تا مقدس باشند‪.‬‬ ‫‪30‬و هارون و پسرانش را مسح كن و آنها را تقدیس كن تا در مقام كاهن به من خدمت كنند‪.‬‬ ‫‪31‬و به بنیاسرائیل صحًت خواهی کرد و بگو‪ ،‬این روغن مسح مقدس برای من در تمام نسلهای شما خواهد بود‪.‬‬ ‫‪32‬بر گوشت انسان ریخته نشود و مانند آن را پس از ترکیب آن نسازید ‪.‬مقدس است و برای شما مقدس خواهد بود‪.‬‬ ‫‪33‬هر که مانند آن را مرکب کند‪ ،‬یا هر که چیزی از آن را بر بیگانه بگذارد‪ ،‬از بوم خود منقطع خواهد شد‪.‬‬ ‫‪34‬و خداوند به موسی گفت ‪:‬ادویههای شیرین‪ ،‬استکته‪ ،‬اونیکا و گالًانوم را نزد خود بًر ‪.‬این ادویه های شیرین با کندر خالص ‪:‬از هر‬ ‫کدام یک وزن باشد‪.‬‬ ‫‪35‬و آن را اطری بسازید‪ ،‬شیرینی پسندی که با هم معتدل و پاک و مقدس باشد‪.‬‬ ‫‪36‬و مقداری از آن را بسیار کوچک بکوب‪ ،‬و از آن را در خیمه اجتماع‪ ،‬جایی که با تو مابات خواهم کرد‪ ،‬در حضور شهادت برار ده‪.‬‬ ‫‪37‬و اطری را که بسازید‪ ،‬برحسب ترکیب آن برای خود نسازید‪ ،‬بلکه برای شما مقدس باشد برای خداوند‪.‬‬ ‫‪38‬هر كه مانند آن را بو كند‪ ،‬از بوم خود منقطع خواهد شد‪.‬‬ ‫فصل ‪31‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪2‬بًینید‪ ،‬من بزب لئیل‪ ،‬پسر اوری‪ ،‬پسر حور‪ ،‬از بًیله یهودا را به نام خواندهام‪.‬‬ ‫‪3‬و او را از روح خدا پر کردهام‪ ،‬در حکمت‪ ،‬و در فهم‪ ،‬و در دانش‪ ،‬و در هر نوع کار‪،‬‬ ‫‪4‬تا کارهای حیلهگری ابداع کنند و در طا و نقره و برنج کار کنند‪.‬‬ ‫‪5‬و در تراشیدن سنگها‪ ،‬چیدن آنها‪ ،‬و در کنده کاری چوب‪ ،‬به هر نحوی کار کردن‪.‬‬ ‫‪6‬و من‪ ،‬اینک‪ ،‬اهولیاب‪ ،‬پسر اخیساماک‪ ،‬از بًیله دان را به او دادم‪.‬‬ ‫‪7‬خیمه اجتماع و تابوت شهادت و صندلی رحمت که بر آن است و تمامی اثاثیه خیمه‪،‬‬ ‫‪8‬و میز و اثاثیهاش و شمعدان خالص با تمام اثاثیهاش و مذبح اود‪،‬‬


‫خروج‬

‫‪9‬و مذبح بربانیهای سوختنی با تمام اثاثیهاش‪ ،‬و سطل و پای او‪،‬‬ ‫‪10‬و لًاسهای خدمت و جامههای مقدس برای هارون كاهن و لًاسهای پسرانش برای خدمت در كاهن‪،‬‬ ‫‪11‬و روغن مسح و بخور شیرین برای مکان مقدس‪.‬‬ ‫‪12‬و خداوند به موسی خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪13‬تو نیز به بنیاسرائیل خطاب کن و بگو« ‪:‬به راستی که سًتهای من را نگاه دارید ‪.‬تا بدانید که من خداوند هستم که شما را تقدیس می کنم‪.‬‬ ‫‪14‬پس سًت را نگه دارید ‪.‬زیرا برای شما مقدس است ‪.‬هر کس آن را نجس کند‪ ،‬بطعا ل کشته خواهد شد‪ ،‬زیرا هر که در آن کاری انجام‬ ‫دهد‪ ،‬آن شخص از میان بوم خود منقطع خواهد شد‪.‬‬ ‫‪15‬ممکن است شش روز کار انجام شود ‪.‬اما در هفتم‪ ،‬سًت استراحت است که برای خداوند مقدس است‪.‬‬ ‫‪16‬بنابراین بنیاسرائیل برای اهد جاودانی‪ ،‬سًت را نگاه دارند تا در تمام نسلهای خود‪ ،‬سًت را نگه دارند‪.‬‬ ‫‪17‬این نشانهای است بین من و بنیاسرائیل تا ابد‪ ،‬زیرا خداوند در شش روز آسمان و زمین را آفرید و در روز هفتم آرام گرفت و شاداب‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪18‬و پس از پایان ارتًاط با او در کوه سینا‪ ،‬به موسی دو لوح شهادت داد که با انگشت خدا نوشته شده بود‪.‬‬ ‫فصل ‪32‬‬ ‫‪1‬و چون بوم دیدند که موسی تأخیر میکند تا از کوه پایین بیاید‪ ،‬بوم نزد هارون جمع شدند و به او گفتند« ‪:‬برخیز‪ ،‬ما را خدایان برار بده که‬ ‫پیشاپیش ما خواهند رفت ‪.‬زیرا در مورد این موسی‪ ،‬مردی که ما را از سرزمین مصر بیرون آورد‪ ،‬نمی دانیم چه بر سر او آمده است‪.‬‬ ‫‪2‬و هارون به آنها گفت ‪:‬گوشوارههای طایی را که در گوش زنان و پسران و دخترانتان است بشکنید و نزد من بیاورید‪.‬‬ ‫‪3‬و تمام بوم گوشوارههای طایی را که در گوشهایشان بود‪ ،‬شکستند و نزد هارون آوردند‪.‬‬ ‫‪4‬و ایشان را به دست ایشان گرفت و بعد از اینکه آن را گوساله گداخته ساخت‪ ،‬آن را با ابزار بًر ساخت و گفتند ‪:‬ای اسرائیل خدایان تو‬ ‫هستند که تو را از زمین مصر بیرون آوردند‪.‬‬ ‫‪5‬و چون هارون آن را دید‪ ،‬بربانگاهی در برابر آن بنا کرد ‪.‬و هارون خًر داد و گفت ‪:‬فردا اید خداوند است‪.‬‬ ‫‪6‬و فردا زود برخاسته‪ ،‬بربانیهای سوختنی تقدیم کرده‪ ،‬بربانیهای سامتی آوردند ‪.‬و مردم به خوردن و نوشیدن نشستند و به بازی‬ ‫برخاستند‪.‬‬ ‫‪7‬و خداوند به موسی گفت ‪:‬برو پایین ‪.‬زیرا بوم تو که از سرزمین مصر بیرون آوردی خود را فاسد کردند‪.‬‬ ‫‪8‬و به سرات از راهی که به ایشان دستور دادم منحرف شدهاند و برای ایشان گوسالهای گداخته ساخته‪ ،‬آن را اًادت کرده‪ ،‬برای آن‬ ‫بربانی کرده‪ ،‬گفتند ‪:‬ای اسرائیل‪ ،‬خدایان تو هستند که تو را از زمین مصر بیرون آوردند‪.‬‬ ‫‪9‬و خداوند به موسی گفت‪ ،‬من این بوم را دیدم‪ ،‬و اینک بومی سرسخت است‪.‬‬ ‫‪10‬پس اکنون مرا رها کن تا خشم من بر ایشان شعله ور شود و ایشان را هاک کنم و از تو بومی بزرگ بسازم‪.‬‬ ‫‪11‬و موسی یهوه خدای خود را التماس کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬چرا خشم تو بر بوم خود که با بدرت اظیم و با دستی نیرومند از زمین‬ ‫مصر بیرون آوردهای‪ ،‬شعلهور شده است؟‬ ‫‪12‬پس چرا مصریان باید صحًت کنند و بگویند که برای شرارت آنها را بیرون آورد تا آنها را در کوهها بکشد و آنها را از روی زمین‬ ‫محو کند؟ از خشم شدید خود برگرد و از این بدی که در حق بومت شده است توبه کن‪.‬‬ ‫‪13‬ابراهیم و اسحاق و اسرائیل بندگانت را که به خود سوگند یاد کردی و به آنها گفتی ذریت تو را مثل ستارگان آسمان زیاد خواهم کرد و‬ ‫تمام این سرزمینی را که از آن سخن گفته ام به نسل تو خواهم داد و تا ابد وارث آن خواهند شد‪.‬‬ ‫‪14‬و خداوند از بدی که میپنداشت به بوم خود بکند توبه کرد‪.‬‬ ‫‪15‬و موسی برگشته‪ ،‬از کوه پایین آمد و دو میز شهادت در دست او بود ‪.‬از یک طرف و از طرف دیگر نوشته شده بودند‪.‬‬ ‫‪16‬و جداول اثر خدا بود و نوشته نوشته خدا بود که بر میزها حک شده بود‪.‬‬ ‫‪17‬و چون یوشع سر و صدای بوم را که فریاد میکردند شنید‪ ،‬به موسی گفت« ‪:‬در اردوگاه صدای جنگ است‪.‬‬ ‫‪18‬و او گفت" ‪:‬این صدای آنها نیست که برای تسلط فریاد می زنند‪ ،‬و نه صدای آنها است که برای غلًه کردن فریاد می زنند‪ ،‬بلکه سر و‬ ‫صدای آواز خوانان را می شنوم‪.‬‬ ‫‪19‬و به محض اینکه به اردوگاه نزدیک شد‪ ،‬گوساله و ربص را دید و خشم موسی شعله ور شد و میزها را از دست خود انداخت و آنها را‬ ‫در زیر کوه شکست‪.‬‬ ‫‪20‬و گوسالهای را که ساخته بودند گرفت و در آتش سوزاند و پودر کرد و بر آب ریخت و بنیاسرائیل را از آن نوشید‪.‬‬ ‫‪21‬و موسی به هارون گفت« ‪:‬این بوم با تو چه کردند که گناه بزرگی بر ایشان آوردی؟‬ ‫‪22‬و هارون گفت« ‪:‬غضب آبای من شعله ور نشود‪.‬‬ ‫‪23‬زیرا آنها به من گفتند« ‪:‬ما را خدایانی برار ده که پیشاپیش ما خواهند رفت‪ ،‬زیرا که این موسی‪ ،‬مردی که ما را از زمین مصر بیرون‬ ‫آورد‪ ،‬نمیدانیم که او چه میشود‪.‬‬ ‫‪24‬و من به آنها گفتم‪ ،‬هر که طا دارد‪ ،‬آن را بشکنند ‪.‬پس آن را به من دادند‪ ،‬سپس آن را در آتش انداختم و این گوساله بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪25‬و چون موسی دید که بوم برهنه هستند( ‪.‬زیرا هارون آنها را در میان دشمنانشان برای شرمساری برهنه کرده بود)‪.‬‬ ‫‪26‬آنگاه موسی در دروازه لشکر ایستاده‪ ،‬گفت ‪:‬چه کسی طرف خداوند است؟ بگذار او پیش من بیاید و همه پسران لوی نزد او جمع‬ ‫شدند‪.‬‬ ‫‪27‬و به ایشان گفت« ‪:‬یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید« ‪:‬هرکس شمشیر خود را در کنار خود برار دهید و از دروازه به دروازه در‬ ‫سراسر اردوگاه داخل و خارج شوید و هرکس برادر خود و هر کس همراه خود و هرکس همسایه خود را بکشید‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪28‬و بنی لوی به بول موسی امل کردند و در آن روز حدود سه هزار نفر از بوم کشته شدند‪.‬‬ ‫‪29‬زیرا که موسی گفته بود« ‪:‬امروز خود را برای خداوند تقدیم کنید‪ ،‬حتی بر پسر و برادرش ‪.‬تا این روز را به شما برکت دهد‪.‬‬ ‫‪30‬و روز بعد وابع شد که موسی به بوم گفت‪ ،‬گناه بزرگی مرتکب شده اید ‪.‬شاید کفاره گناهت را بدهم‪.‬‬ ‫‪31‬و موسی نزد خداوند بازگشت و گفت ‪:‬ای این بوم گناه بزرگی مرتکب شده و آنها را خدایان طا برار داده است‪.‬‬ ‫‪32‬با این حال‪ ،‬اگر بخواهی گناه آنها را بًخشی ‪-‬و اگر نه‪ ،‬من را از کتابت که نوشته ای محو کن‪.‬‬ ‫‪33‬و خداوند به موسی گفت‪ ،‬هر که به من گناه کرده باشد‪ ،‬او را از کتاب خود محو خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪34‬پس اکنون برو‪ ،‬بوم را به جایی که به تو گفتهام هدایت کن‪ ،‬اینک‪ ،‬فرشته من پیش روی تو خواهد رفت‪ ،‬اما در روزی که من مابات‬ ‫خواهم کرد‪ ،‬گناه آنها را بر آنها خواهم دید‪.‬‬ ‫‪35‬و خداوند مردم را آزار داد‪ ،‬زیرا گوسالهای را که هارون ساخته بود‪ ،‬ساختند‪.‬‬ ‫فصل ‪33‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی گفت ‪:‬برو و از اینجا بال برو‪ ،‬تو و بومی که از زمین مصر بیرون آوردهای‪ ،‬به سرزمینی که برای ابراهیم و اسحاق‬ ‫و یعقوب سوگند خوردم و گفتم ‪:‬آن را به نسل تو خواهم داد‪.‬‬ ‫‪2‬و من فرشته ای را به حضور تو خواهم فرستاد ‪.‬و کنعانیان و اموریان و هیتیان و فرزیان و حویان و یًوسیان را بیرون خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪3‬به سرزمینی که شیر و اسل جاری است‪ ،‬زیرا که در میان تو بال نخواهم رفت ‪.‬زیرا تو مردمی سرسخت هستی‪ ،‬مًادا تو را در راه‬ ‫هاک کنم‪.‬‬ ‫‪4‬و چون مردم این مژدههای بد را شنیدند‪ ،‬ماتم گرفتند و کسی زینتهای او را بر او نپوشید‪.‬‬ ‫‪5‬زیرا خداوند به موسی گفته بود‪ ،‬به بنی اسرائیل بگو‪ ،‬شما بومی سرسخت هستید‪ ،‬در یک لحظه به میان شما خواهم آمد و شما را هاک‬ ‫خواهم کرد‪ ،‬پس اکنون زینت های خود را از خود دور کنید تا بدانم با شما چه کنم‪.‬‬ ‫‪6‬و بنیاسرائیل زینتهای خود را در کنار کوه حورب از تن بیرون کردند‪.‬‬ ‫‪7‬و موسی خیمه را گرفت و آن را بیرون از اردوگاه‪ ،‬دورتر از لشگر بنا کرد و آن را خیمه اجتماع نامید ‪.‬و وابع شد که هر که خداوند را‬ ‫می طلًید به خیمه اجتماع که بیرون اردوگاه بود بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪8‬و چنین وابع شد‪ ،‬هنگامی که موسی به خیمه رفت‪ ،‬تمام بوم برخاستند‪ ،‬و هر کس در خیمه خود ایستاده‪ ،‬موسی را نگاه کردند تا اینکه به‬ ‫خیمه رفت‪.‬‬ ‫‪9‬و چون موسی به خیمه وارد شد‪ ،‬ستون ابری فرود آمد و بر در خیمه ایستاد و خداوند با موسی صحًت کرد‪.‬‬ ‫‪10‬و جمیع بوم ستون ابری را دیدند که بر در خیمه ایستاده است و همه مردم برخاستند و هر یک در در خیمه خود اًادت کردند‪.‬‬ ‫‪11‬و خداوند با موسی رو در رو صحًت کرد‪ ،‬چنانکه شخصی با دوست خود صحًت می کند ‪.‬و دوباره به اردوگاه برگشت‪ ،‬اما خدمتکار‬ ‫او یوشع‪ ،‬پسر نون‪ ،‬جوانی از خیمه بیرون نشد‪.‬‬ ‫‪12‬و موسی به خداوند گفت‪ ،‬بًین‪ ،‬تو به من می گویی‪ ،‬این بوم را بیاور‪ ،‬و به من نگذاشتی بدانم چه کسی را با من می فرستی ‪.‬با این حال‬ ‫گفتی‪ ،‬من تو را به نام می شناسم‪ ،‬و تو نیز در نظر من فیض یافتی‪.‬‬ ‫‪13‬پس اکنون از تو میخواهم که اگر در نظر تو فیض یافتهام‪ ،‬اکنون راه خود را به من نشان ده تا تو را بشناسم تا در نظر تو فیض بیابم ‪.‬و‬ ‫در نظر بگیر که این بوم بوم تو هستند‪.‬‬ ‫‪14‬و گفت ‪:‬حضور من با تو خواهد آمد و تو را آرام خواهم داد‪.‬‬ ‫‪15‬و او به او گفت‪ ،‬اگر حضور تو با من نیست‪ ،‬ما را از اینجا بال نًر‪.‬‬ ‫‪16‬زیرا در اینجا از کجا معلوم که من و بوم تو در نظر تو فیض یافتیم؟ آیا به این دلیل نیست که تو با ما می روی؟ پس من و بوم تو از‬ ‫همه مردمی که بر روی زمین هستند جدا خواهیم شد‪.‬‬ ‫‪17‬و خداوند به موسی گفت‪ ،‬این را نیز خواهم کرد که تو گفتی‪ ،‬زیرا در نظر من فیض یافتی و من تو را به نام می شناسم‪.‬‬ ‫‪18‬و او گفت‪ ،‬خواهش می کنم‪ ،‬جال خود را به من نشان ده‪.‬‬ ‫‪19‬و گفت« ‪:‬تمام خوبیهای خود را از حضور تو خواهم گذشت و نام خداوند را در حضور تو ااام خواهم کرد ‪.‬و به هر کس رحم کنم‬ ‫رحم خواهم کرد و به هر که رحم کنم رحم خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪20‬و او گفت‪ ،‬تو نمیتوانی صورت من را بًینی‪ ،‬زیرا هیچکس مرا نخواهد دید و زنده بماند‪.‬‬ ‫‪21‬و خداوند گفت ‪:‬اینک مکانی نزد من است و تو بر صخره بایستی‪.‬‬ ‫‪22‬و هنگامی که جال من می گذرد‪ ،‬خواهد آمد که تو را در شکافی از صخره می گذارم و در حالی که از آنجا می گذرم تو را با دست‬ ‫خود خواهم پوشاند‪.‬‬ ‫‪23‬و دست خود را خواهم گرفت و پشت من را خواهی دید‪ ،‬اما صورت من دیده نخواهد شد‪.‬‬ ‫فصل ‪34‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬دو تخته سنگی مانند اولی برای خود بتراش‪ ،‬و من کلماتی را که در جدولهای اول بود‪ ،‬که تو شکستهای‪ ،‬بر‬ ‫این جدولها خواهم نوشت‪.‬‬ ‫‪2‬و صًح آماده باش‪ ،‬و صًح به کوه سینا بال آمده‪ ،‬و خودت را در آنجا در بالی کوه نزد من حاضر کن‪.‬‬ ‫‪3‬و هیچ کس با تو نخواهد آمد و کسی در تمام کوه دیده نشود ‪.‬اجازه ندهید گله ها و گله ها بًل از آن کوه تغذیه کنند‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪4‬و دو میز سنگی مانند اولی تراشید ‪.‬و موسی صًح زود برخاست و چنانکه خداوند به او دستور داده بود به کوه سینا رفت و دو تخته‬ ‫سنگ را در دست گرفت‪.‬‬ ‫‪5‬و خداوند در ابر فرود آمد و با او در آنجا ایستاد و نام خداوند را ااام کرد‪.‬‬ ‫‪6‬و خداوند از حضور او گذشت و ااام کرد ‪:‬یهوه‪ ،‬یهوه خدای مهربان و بخشنده‪ ،‬بردبار و در نیکی و راستی فراوان‪،‬‬ ‫‪7‬حفظ رحمت برای هزاران‪ ،‬بخشش گناه‪ ،‬گناه و گناه‪ ،‬و این به هیچ وجه مجرمان را پاک نمیکند ‪.‬ایادت گناه پدران بر فرزندان و‬ ‫فرزندان فرزندان تا نسل سوم و چهارم‪.‬‬ ‫‪8‬و موسی اجله کرد و سر خود را به سوی زمین خم کرد و اًادت کرد‪.‬‬ ‫‪9‬و او گفت« ‪:‬اگر اکنون در نظر تو فیض یافتهام‪ ،‬خداوندا‪ ،‬از تو میخواهم که خداوند من به میان ما برود ‪.‬زیرا آن بومی سرسخت است ‪.‬و‬ ‫گناه و گناه ما را بًخش و ما را به میراث خود بگیر‪.‬‬ ‫‪10‬و گفت« ‪:‬اینک من اهد میًندم که در حضور تمامی بوم تو شگفتیهایی خواهم کرد که در تمام زمین و در هیچ بومی انجام نشده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنچه را که امروز به تو امر میکنم راایت کن‪ ،‬اینک‪ ،‬اموریان و کنعانیان و ححتیها و فرزیها و حویان و یًوسیان را از حضور تو‬ ‫بیرون میرانم‪.‬‬ ‫‪12‬مواظب خود باش‪ ،‬مًادا با ساکنان سرزمینی که میروی اهد بًندی‪ ،‬مًادا در میان تو دامی شود‪.‬‬ ‫‪13‬اما مذبحهای ایشان را خراب کنید‪ ،‬تمثالهای ایشان را بشکنید و نخلستانهای ایشان را بطع کنید‪.‬‬ ‫‪14‬زیرا خدای دیگری را نپرستید‪ ،‬زیرا خداوند که نام او حسود است‪ ،‬خدای حسود است‪.‬‬ ‫‪15‬مًادا با ساکنان زمین اهد بًندی و آنها به دنًال خدایان خود فحشا شوند و برای خدایان خود بربانی کنند و کسی تو را بخواند و تو از‬ ‫بربانی او بخوری‪.‬‬ ‫‪16‬و از دخترانشان نزد پسران خود می گیری و دخترانشان به دنًال خدایان خود زنا می کنند و پسران خود را به دنًال خدایان خود زنا‬ ‫می کنند‪.‬‬ ‫‪17‬برای خود خدایان مذاب برار نده‪.‬‬ ‫‪18‬اید فطیر را نگه دارید ‪.‬در زمان ماه ابیب‪ ،‬همانطور که به تو دستور دادم‪ ،‬هفت روز نان فطیر بخور‪ ،‬زیرا در ماه ابیب از مصر‬ ‫بیرون آمدی‪.‬‬ ‫‪19‬همه آنچه ماتریکس را باز می کند مال من است ‪.‬و هر اولیۀ گاو و گوسفند تو نر باشد‪.‬‬ ‫‪20‬اما اول زاده الغ را با بره فدیه خواهی داد و اگر او را فدیه ندهی‪ ،‬گردنش را بشکن ‪.‬همه نخستزادگان پسرت را فدیه خواهی کرد ‪.‬و‬ ‫هیچ کس در برابر من خالی ظاهر نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪21‬شش روز کار خواهی کرد‪ ،‬اما در روز هفتم استراحت خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪22‬و اید هفتهها‪ ،‬اولین میوههای درو گندم و اید جمعآوری در پایان سال را به جای آوری‪.‬‬ ‫‪23‬سه بار در سال همه پسران شما به حضور خداوند یهوه خدای اسرائیل ظاهر خواهند شد‪.‬‬ ‫‪24‬زیرا که امتها را از حضور تو بیرون خواهم ساخت و حدود تو را بزرگ خواهم ساخت و هیچکس به سرزمین تو رغًت نخواهد کرد‪،‬‬ ‫هنگامی که تو سالی سه بار برای حضور یهوه خدایت ظاهر شوی‪.‬‬ ‫‪25‬خون بربانی مرا با خمیرمایه تقدیم مکن ‪.‬بربانی اید فصح تا صًح بابی نخواهد ماند‪.‬‬ ‫‪26‬اولین ثمره زمین خود را به خانه یهوه خدایت بیاور ‪.‬بچه را در شیر مادرش نًینی‪.‬‬ ‫‪27‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬این سخنان را بنویس‪ ،‬زیرا پس از اهمیت این سخنان با تو و اسرائیل اهد بستم‪.‬‬ ‫‪28‬و چهل روز و چهل شب نزد خداوند بود ‪.‬نه نان می خورد و نه آب می نوشد ‪.‬و كلمات اهد و ده فرمان را بر لوحها نوشت‪.‬‬ ‫‪29‬و چنین وابع شد‪ ،‬هنگامی که موسی با دو جدول شهادت در دست موسی از کوه سینا پایین آمد‪ ،‬هنگامی که از کوه پایین آمد‪ ،‬موسی‬ ‫ندانست که هنگام صحًت با او‪ ،‬پوست صورتش می درخشد‪.‬‬ ‫‪30‬و چون هارون و تمامی بنیاسرائیل موسی را دیدند‪ ،‬اینک پوست صورت او درخشید ‪.‬و از نزدیک شدن به او می ترسیدند‪.‬‬ ‫‪31‬و موسی آنها را صدا زد ‪.‬و هارون و همه سران جماات نزد او بازگشتند و موسی با آنها صحًت کرد‪.‬‬ ‫‪32‬و پس از آن جمیع بنیاسرائیل نزدیک شدند و همه آنچه را که خداوند در کوه سینا با او گفته بود به ایشان امر کرد‪.‬‬ ‫‪33‬و تا زمانی که موسی صحًت با ایشان را تمام کرد‪ ،‬پردهای بر صورت خود گذاشت‪.‬‬ ‫‪34‬ا مما وبتی موسی به حضور خداوند وارد شد تا با او صحًت کند‪ ،‬پرده را برداشت تا بیرون آمد ‪.‬و او بیرون آمد و آنچه را که به او امر‬ ‫شده بود به بنی اسرائیل گفت‪.‬‬ ‫‪35‬و بنیاسرائیل چهره موسی را دیدند که پوست صورت موسی میدرخشید و موسی دوباره پرده را بر صورت خود گذاشت تا اینکه برای‬ ‫صحًت با او وارد شد‪.‬‬ ‫فصل ‪35‬‬ ‫‪1‬و موسی تمامی جماات بنی اسرائیل را گرد آورد و به ایشان گفت ‪:‬اینها سخنانی است که خداوند امر فرموده است که آنها را انجام دهید‪.‬‬ ‫‪2‬شش روز باید کار کرد‪ ،‬اما در روز هفتم برای شما یک روز مقدس باشد‪ ،‬یک سًت استراحت برای خداوند‪.‬‬ ‫‪3‬در روز سًت در سرتاسر خانه های خود آتش افروختید‪.‬‬ ‫‪4‬و موسی به جمیع جماات بنیاسرائیل گفت ‪:‬این همان چیزی است که خداوند امر فرموده است‪.‬‬ ‫‪5‬از میان خود هدیه ای برای خداوند بگیرید ‪.‬طا و نقره و برنج‬ ‫‪6‬و آبی و ارغوانی و برمز مایل به برمز و کتان نازک و موی بزی‪،‬‬ ‫‪7‬و پوست بوچ به رنگ برمز و پوست گورکن و چوب شطیم‪،‬‬


‫خروج‬

‫‪8‬و روغن برای نور و ادویه برای روغن مسح و برای بخور شیرین‪،‬‬ ‫‪9‬و سنگهای اقیق و سنگهایی که برای اپود و سینهپوش تنظیم شوند‪.‬‬ ‫‪10‬و هر دانای دل در میان شما خواهد آمد و هر آنچه را که خداوند امر کرده است بسازد‪.‬‬ ‫‪11‬خیمه و خیمه و پوشش او و بابها و تختههایش و میلهها و ستونها و پایههایش‪،‬‬ ‫‪12‬تابوت و چوبهای آن با صندلی رحمت و پرده پوشش‪،‬‬ ‫‪13‬سفره و چوبههای او و تمامی ظروف او و نانهای نمایشی‪،‬‬ ‫‪14‬شمعدان برای روشنایی و اثاثیه او و چراغهای او و روغن برای روشنایی‪،‬‬ ‫‪15‬و مذبح بخور و چوبهایش و روغن مسح و بخور شیرین و آویز در ورودی خیمه‪،‬‬ ‫‪16‬مذبح بربانی سوختنی با رندههای برنجی و چوبهایش و تمامی ظروف او‪ ،‬سطل و پای او‪،‬‬ ‫‪17‬آویزهای صحن و ستونهای او و پایههای آن و آویز برای در صحن‪،‬‬ ‫‪ ۱۸‬پینهای خیمه و سنجابهای صحن و ریسمانهای آنها‪،‬‬ ‫‪19‬لًاسهای خدمت برای انجام خدمت در مکان مقدس‪ ،‬لًاسهای مقدس برای هارون کاهن‪ ،‬و لًاسهای پسرانش برای خدمت در کاهن‪.‬‬ ‫‪20‬و تمام جماات بنی اسرائیل از حضور موسی خارج شدند‪.‬‬ ‫‪21‬و هر کس که دلش او را برانگیخت و هر که روحش راضی کرد‪ ،‬آمدند و هدایای خداوند را برای کار خیمه اجتماع و برای تمام خدمت‬ ‫او و برای جامههای مقدس آوردند‪.‬‬ ‫‪22‬و مردان و زنان هر کس که میل داشتند آمدند و دستًندها و گوشوارهها و انگشترها و لوحها و همه جواهرات طا آوردند و هر که‬ ‫تقدیم کرد برای خداوند بربانی طا تقدیم کرد‪.‬‬ ‫‪23‬و هر کسی که با او آبی و ارغوانی و برمز و کتان نازک و موی بز و پوست برمز بوچ و پوست گورکن یافت شد‪ ،‬آنها را آورد‪.‬‬ ‫‪24‬هر كه هدایایی از نقره و برنج تقدیم كرد‪ ،‬هدایای خداوند را آورد و هر كسی كه برای هر كاری كه در خدمت او چوب كشت یافت شد‪،‬‬ ‫آن را آورد‪.‬‬ ‫‪25‬و جمیع زنان اابل با دست خود ریسیدند و آنچه را که ریسیده بودند از آبی و ارغوانی و برمز و کتان نازک آوردند‪.‬‬ ‫‪26‬و تمام زنانی که دلشان آنها را در خرد برانگیخت‪ ،‬موی بز را ریسیدند‪.‬‬ ‫‪27‬و حاکمان سنگهای اقیق و سنگهایی برای ست کردن برای اپود و سینهپوش آوردند‪.‬‬ ‫‪28‬و ادویه و روغن برای نور و روغن مسح و بخور شیرین‪.‬‬ ‫‪29‬بنیاسرائیل هر مرد و زنی که دلشان راغب کرده بود که برای هر کاری که خداوند به دست موسی دستور داده بود‪ ،‬هدایایی را برای‬ ‫خداوند آوردند‪.‬‬ ‫‪30‬و موسی به بنیاسرائیل گفت« ‪:‬بًینید‪ ،‬خداوند بزب لئیل‪ ،‬پسر اوری‪ ،‬پسر حور‪ ،‬از بًیله یهودا را به نام خوانده است‪.‬‬ ‫‪31‬و او را از روح خدا پر کرده است‪ ،‬در حکمت‪ ،‬در فهم‪ ،‬و در دانش‪ ،‬و در همه نوع کار‪.‬‬ ‫‪32‬و برای ساختن کارهای اجیب‪ ،‬تا در طا و نقره و برنج کار کنند‪.‬‬ ‫‪33‬و در تراش سنگها‪ ،‬چیدن آنها‪ ،‬و در کنده کاری چوب‪ ،‬برای ساختن هر گونه حیله گری‪.‬‬ ‫‪34‬و در دل خود نهاده است تا او و آهولیاب‪ ،‬پسر اخیساماک‪ ،‬از بًیله دان‪ ،‬تعلیم دهد‪.‬‬ ‫‪35‬ایشان را پر از حكمت دل كرده است تا تمام كارهای حكاكی و كارگر حیله گر و گلدوزی را به رنگ آبی و ارغوانی و برمز و كتان‬ ‫نازك و بافنده و هر كاری انجام دهند و كار حیله گر را انجام دهند‪.‬‬ ‫فصل ‪36‬‬ ‫‪1‬بعد بزالئیل و آهولیاب و هر مرد دانا و دانایی که خداوند در آنها حکمت و خرد برار داد تا بدانند که چگونه برای خدمت مقدمس همه کارها‬ ‫را انجام دهند‪ ،‬مطابق آنچه خداوند امر فرموده بود‪ ،‬به امل آوردند‪.‬‬ ‫‪2‬و موسی بزالئیل و اهولیاب و هر دانای دلی را که خداوند در دلشان حکمت نهاده بود‪ ،‬فراخواند‪ ،‬و هر که دلش او را برانگیخت تا به کار‬ ‫بیاید تا آن را انجام دهد‪.‬‬ ‫‪3‬و تمام هدایایی را که بنیاسرائیل برای کار اًادت مقدس آورده بودند‪ ،‬از موسی دریافت کردند تا آن را بسازند ‪.‬و هر روز صًح برای او‬ ‫هدایای مجانی می آوردند‪.‬‬ ‫‪4‬و جمیع حکیمانی که تمام کارهای بدس را انجام میدادند‪ ،‬هر یک از کارهایی که انجام میدادند‪ ،‬آمدند‪.‬‬ ‫‪5‬و با موسی صحًت کرده‪ ،‬گفتند« ‪:‬مردم برای خدمت کاری که خداوند امر فرموده است‪ ،‬بسیار بیشتر از مقدار کافی می آورند‪.‬‬ ‫‪6‬و موسی فرمان داد و آن را در سرتاسر لشکر ااام کردند و گفتند« ‪:‬نه مرد و نه زن دیگر برای بربانی بدس کار نکنند ‪.‬پس مردم از‬ ‫آوردن منع شدند‪.‬‬ ‫‪7‬زیرا چیزهایی که داشتند برای ساختن همه کار کافی بود و خیلی زیاد‪.‬‬ ‫‪8‬و هر دانای دل از میان ایشان که کار خیمه را انجام میداد‪ ،‬ده پرده از کتان نازک تابیده و آبی و ارغوانی و برمز ساخت ‪.‬آنها را با‬ ‫کروبیان مکر ساخت‪.‬‬ ‫‪9‬طول یک پرده بیست و هشت ذراع و ارض یک پرده چهار ذراع بود‪.‬‬ ‫‪10‬و پنج پرده را به یکدیگر جفت کرد و پنج پرده دیگر را به یکدیگر جفت کرد‪.‬‬ ‫‪11‬و حلقههای آبی بر لًهی پردهای از لًهی جفت ساخت‪ ،‬و همینطور در انتهای پرده دیگر‪ ،‬در جفت پرده دوم‪.‬‬ ‫‪12‬پنجاه حلقه در یک پرده و پنجاه حلقه در لًه پردهای که در جفت پرده بود ساخت‪.‬‬ ‫‪13‬و پنجاه ضلع از طا ساخت و پردهها را به یکدیگر متصل کرد و به یک خیمه تًدیل شد‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪14‬و برای خیمه خیمه پردههایی از موی بز ساخت و یازده پرده ساخت‪.‬‬ ‫‪15‬طول یک پرده سی ذراع و ارض یک پرده چهار ذراع بود و یازده پرده یک اندازه بودند‪.‬‬ ‫‪16‬و پنج پرده را به تنهایی و شش پرده را به تنهایی جفت کرد‪.‬‬ ‫‪17‬و پنجاه حلقه بر لًه پرده در جفت ساخت و پنجاه حلقه بر لًه پرده که دومی را میپیوندد‪.‬‬ ‫‪18‬و پنجاه بند برنجی ساخت تا خیمه را به هم بچسًاند تا یکی شود‪.‬‬ ‫‪19‬و پوششی برای خیمه از پوست بوچ که به رنگ برمز رنگ شده بود و روی آن پوششی از پوست گورکن ساخت‪.‬‬ ‫‪20‬و برای خیمه تختههایی از چوب شطیم ساخت‪.‬‬ ‫‪21‬طول یک تخته ده ذراع و ارض آن یک ذراع و نیم بود‪.‬‬ ‫‪22‬و یک تخته دو لنگه داشت که به همان اندازه از دیگری فاصله داشتند‪.‬‬ ‫‪23‬و تختههایی برای خیمه ساخت ‪.‬بیست تخته برای ضلع جنوبی به سمت جنوب‪:‬‬ ‫‪24‬و چهل پایه نقره زیر بیست تخته ساخت ‪.‬دو پریز در زیر یک تخته برای دو تنه او و دو سوکت در زیر تخته دیگر برای دو تنه او‪.‬‬ ‫‪25‬و برای طرف دیگر خیمه که به طرف شمال است‪ ،‬بیست تخته ساخت‪.‬‬ ‫‪26‬و چهل پایه آنها از نقره ‪.‬دو سوکت زیر یک تخته و دو سوکت در زیر تخته دیگر‪.‬‬ ‫‪27‬و برای طرفین خیمه به سمت غرب شش تخته ساخت‪.‬‬ ‫‪28‬و دو تخته برای گوشههای خیمه در دو طرف ساخت‪.‬‬ ‫‪29‬و آنها در زیر و در سر آن به یک حلقه جفت شدند ‪.‬او در هر دو گوشه با هر دو چنین کرد‪.‬‬ ‫‪30‬و هشت تخته بود ‪.‬و پایه های آنها شانزده پایه نقره بود و زیر هر تخته دو پایه‪.‬‬ ‫‪31‬و میلهها را از چوب شطیم ساخت ‪.‬پنج برای تخته های یک طرف خیمه‪،‬‬ ‫‪32‬و پنج میل برای تختههای آن طرف خیمه و پنج میل برای تختههای خیمه برای طرفهای مغرب‪.‬‬ ‫‪33‬و میله وسط را ساخت تا از این طرف تا سر دیگر تخته ها را پرتاب کند‪.‬‬ ‫‪34‬و تختهها را با طا پوشانید‪ ،‬و حلقههای آنها را از طا برای شمشها ساخت و میلهها را با طا پوشانید‪.‬‬ ‫‪35‬و پردهای از کتان آبی و ارغوانی و برمز و نازک تابیده ساخت و با کروبیان آن را از حیلهگری ساخت‪.‬‬ ‫‪36‬و بر آن چهار ستون از چوب شطیم ساخت و آنها را با طا پوشانید ‪.‬بابهای آنها از طا بود ‪.‬و برای آنها چهار پایه نقره ریخت‪.‬‬ ‫‪37‬و آویزی برای در خیمه از کتان آبی و ارغوانی و برمز و برمز نخی از سوزن دوزی ساخت‪.‬‬ ‫‪38‬و پنج ستون آن را با بابهایشان‪ ،‬و سرها و فیلههای آنها را با طا پوشانید‪ ،‬اما پنج پایه آنها برنجی بود‪.‬‬ ‫فصل ‪37‬‬ ‫‪1‬و بزالئیل تابوت را از چوب شتیم ساخت که طول آن دو ذراع و نیم و ارض آن یک ذراع و نیم و ارتفاع آن یک ذراع و نیم بود‪.‬‬ ‫‪2‬و از داخل و خارج آن را با طای خالص پوشانید و تاجی از طا به دور آن ساخت‪.‬‬ ‫‪3‬و برای آن چهار حلقه طا ریخت تا در چهار گوشه آن برار گیرد ‪.‬حتی دو حلقه در یک طرف آن و دو حلقه در طرف دیگر آن‪.‬‬ ‫‪4‬و چوبها را از چوب شطیم ساخت و آنها را با طا پوشانید‪.‬‬ ‫‪5‬و اصاها را در حلقههای کنار تابوت برار داد تا تابوت را حمل کنند‪.‬‬ ‫‪6‬و کرسی رحمت را از طای خالص ساخت که طول آن دو ذراع و نیم و ارض آن یک ذراع و نیم بود‪.‬‬ ‫‪7‬و دو کروبی از طا ساخت که از یک تکه کوبیده شده بود‪ ،‬آنها را در دو سر صندل رحمت ساخت‪.‬‬ ‫‪8‬یک کروبی در انتهای آن طرف و کروبی دیگر در طرف دیگر آن طرف ‪.‬از صندل رحمت کروبیان را در دو سر آن ساخت‪.‬‬ ‫‪9‬و کروبیان بالهای خود را در بال گشوده و با بالهای خود را بر صحن رحمت پوشانده و صورتهای خود را به یکدیگر می پوشانند ‪.‬حتی‬ ‫رو به صندل رحمت صورت کروبیان بود‪.‬‬ ‫‪10‬و میز را از چوب شطیم ساخت که طول آن دو ذراع و ارض آن یک ذراع و ارتفاع آن یک ذراع و نیم بود‪.‬‬ ‫‪11‬و آن را با طای خالص پوشانید و تاجی از طا بر آن ساخت‪.‬‬ ‫‪12‬و بر آن حاشیهای به وسعت دست در اطراف ساخت ‪.‬و تاجی از طا برای حاشیه آن در اطراف ساخت‪.‬‬ ‫‪13‬و برای آن چهار حلقه طا ریخت و حلقهها را بر چهار گوشهای که در چهار پای آن بود گذاشت‪.‬‬ ‫‪14‬در مقابل مرز‪ ،‬حلقهها‪ ،‬مکانهایی برای چوبهای میز بود‪.‬‬ ‫‪15‬و چوبها را از چوب شطیم ساخت و آنها را با طا پوشانید تا میز را تحمل کنند‪.‬‬ ‫‪16‬و ظروف روی میز و ظروف و باشقها و کاسههای خود و پوششهایش را از طای خالص ساخت‪.‬‬ ‫‪17‬و شمعدان را از طای خالص ساخت ‪.‬سابه و شاخه و کاسه و دستگیره و گلهایش از همین بًیل بودند‪:‬‬ ‫‪18‬و شش شاخه که از دو طرف بیرون میآید ‪.‬سه شاخه شمعدان از یک طرف آن و سه شاخه شمعدان از طرف دیگر آن‪:‬‬ ‫‪19‬سه کاسه به شکل بادام در یک شاخه‪ ،‬یک گره و یک گل ‪.‬و سه کاسه مانند بادام در شاخه دیگر‪ ،‬یک گره و یک گل‪ ،‬به طوری که در‬ ‫سراسر شش شاخه از شمعدان خارج می شود‪.‬‬ ‫‪20‬و در شمعدان چهار کاسه مانند بادام بود و دسته و گلهایش‪.‬‬ ‫‪21‬و یک گره در زیر دو شاخه از آن‪ ،‬و یک گره در زیر دو شاخه از آن‪ ،‬و یک گره در زیر دو شاخه از آن‪ ،‬مطابق با شش شاخه ای که‬ ‫از آن خارج می شود‪.‬‬ ‫‪22‬دستگیرهها و شاخههایشان یکی بود‪ ،‬همهاش یک کار کوبیده از طای خالص بود‪.‬‬ ‫‪23‬و هفت لمپ و دمکشها و دمکشهای خود را از طای خالص ساخت‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪24‬او آن را با تمام ظروف آن از طای خالص ساخت‪.‬‬ ‫‪25‬و مذبح بخور را از چوب شطیم ساخت که طول آن یک ذراع و ارض آن یک ذراع بود ‪.‬چهار مربع بود ‪.‬و ارتفاع آن دو ذراع بود ‪.‬‬ ‫شاخ های آن از همین بًیل بود‪.‬‬ ‫‪26‬و آن را با طای خالص پوشانید‪ ،‬هم بالی آن‪ ،‬و هم دو طرف آن‪ ،‬و هم شاخهای آن‪ ،‬و تاجی از طا به دور آن ساخت‪.‬‬ ‫‪27‬و دو حلقه از طا برای آن در زیر تاج آن‪ ،‬در دو گوشه آن‪ ،‬بر دو طرف آن‪ ،‬ساخت‪ ،‬تا اصاها آن را با خود حمل کنند‪.‬‬ ‫‪28‬و چوبها را از چوب شطیم ساخت و آنها را با طا پوشانید‪.‬‬ ‫‪29‬و روغن مسح مقدس و بخور خالص از ادویههای شیرین را برحسب کار داروخانه درست کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪38‬‬ ‫‪1‬و مذبح بربانی سوختنی را از چوب شتیم ساخت که طول آن پنج ذراع و ارض آن پنج ذراع بود ‪.‬چهار مربع بود ‪.‬و ارتفاع آن سه ذراع‪.‬‬ ‫‪2‬و شاخهای آن را بر چهار گوشه آن ساخت ‪.‬شاخهایش از همین بود و آن را با برنج پوشاند‪.‬‬ ‫‪3‬و جمیع ظروف مذبح و دیگها و بیلها و لجنها و بابها و اجابها را ساخت و تمامی ظروف آن را از برنج ساخت‪.‬‬ ‫‪4‬و برای مذبح شًکهای از برنج در زیر بطًنمای آن در زیر وسط آن ساخت‪.‬‬ ‫‪5‬و چهار حلقه برای چهار سر رنده برنجی ریخت تا محل چوبها باشد‪.‬‬ ‫‪6‬و چوبها را از چوب شطیم ساخت و آنها را با برنج پوشاند‪.‬‬ ‫‪7‬و چوبها را در حلقههای دو طرف مذبح برار داد تا آن را با خود حمل کند ‪.‬محراب را با تخته ها توخالی ساخت‪.‬‬ ‫‪8‬و حوض را از برنج و پای آن را از برنج از اینکهای زنانی که در خیمه اجتماع جمع میکردند‪ ،‬ساخت‪.‬‬ ‫‪9‬و صحن را ساخت ‪.‬آویزهای صحن از جنس کتان نازک تابیده شده صد ذراع بود‪.‬‬ ‫‪10‬ستونهای ایشان بیست و پایههای برنجی ایشان بیست بود ‪.‬بابهای ستونها و فیلههای آنها از نقره بود‪.‬‬ ‫‪11‬و برای ضلع شمالی آویزها صد ذراع بود‪ ،‬ستونهای آنها بیست و پایههای آنها از برنج بیست بود ‪.‬بابهای ستونها و فیلههای نقرهای‬ ‫آنها‪.‬‬ ‫‪12‬و برای طرف مغرب آویزهایی پنجاه ذراع بود که ده ستون و ده پایه آنها بود ‪.‬بابهای ستونها و فیلههای نقرهای آنها‪.‬‬ ‫‪13‬و برای سمت مشرق به طرف مشرق پنجاه ذراع‪.‬‬ ‫‪14‬آویزهای یک طرف دروازه پانزده ذراع بود ‪.‬ستون های آنها سه و پایه های آنها سه‪.‬‬ ‫‪15‬و برای طرف دیگر دروازه صحن‪ ،‬از این طرف و آن طرف‪ ،‬آویزهای پانزده ذراع بود ‪.‬ستون های آنها سه و پایه های آنها سه‪.‬‬ ‫‪16‬تمام آویزهای صحن در اطراف از کتان تابیده شده بود‪.‬‬ ‫‪17‬و پایههای ستونها از برنج بود ‪.‬بابهای ستونها و فیلههای نقرهای آنها ‪.‬و پوشش سرهای آنها از نقره ‪.‬و تمام ستونهای صحن از نقره پر‬ ‫شده بود‪.‬‬ ‫‪18‬و آویز دروازه صحن سوزن دوزی از کتان آبی و ارغوانی و برمز و نازک تابیده بود و طول آن بیست ذراع و ارض آن پنج ذراع‬ ‫بود که جوابگوی آویزهای صحن بود‪.‬‬ ‫‪19‬و ستونهای ایشان چهار و پایههای ایشان از برنج بود ‪.‬بابهایشان نقرهای‪ ،‬و روکشهای سرشانهها و فیلههایشان از نقره‪.‬‬ ‫‪20‬و تمام سنجابهای خیمه و صحن اطراف آن از برنج بود‪.‬‬ ‫‪21‬این است مجموع خیمه اًادت و خیمه شهادت‪ ،‬چنانکه طًق فرمان موسی برای خدمت لویان به دست ایتامار‪ ،‬پسر هارون کاهن‪،‬‬ ‫شمرده شد‪.‬‬ ‫‪22‬و بزالئیل پسر اوری‪ ،‬پسر حور‪ ،‬از بًیله یهودا‪ ،‬همه آنچه را که خداوند به موسی امر فرموده بود‪ ،‬ساخت‪.‬‬ ‫‪23‬و با او اهولیاب‪ ،‬پسر اخیساماک‪ ،‬از بًیله دان‪ ،‬حکاکی و مرد حیله گر و گلدوزی آبی و ارغوانی و برمز و کتان نازک بود‪.‬‬ ‫‪24‬تمام طایی که برای کار در جمیع کارهای بدس اشغال شده بود‪ ،‬یعنی طای بربانی‪ ،‬بیست و نه بنطار و هفتصد و سی مثقال بود‪ ،‬بر‬ ‫حسب مثقال بدس‪.‬‬ ‫‪25‬و نقره جماات شمرده شده‪ ،‬صد بنط و هزار و هفتصد و شصت و پانزده مثقال بر حسب مثقال بدس بود‪.‬‬ ‫‪26‬یک بکة برای هر مرد‪ ،‬یعنی نیم مثقال‪ ،‬بعد از مثقال بدس‪ ،‬به ازای هر شمرده شدن از بیست سال به بال‪ ،‬ششصد هزار و سه هزار و‬ ‫پانصد و پنجاه مرد‪.‬‬ ‫‪27‬و از صد بنط نقره‪ ،‬پایههای اًادتگاه و پایههای پرده ریخته شد ‪.‬صد سوکت از صد استعداد‪ ،‬یک استعداد برای یک سوکت‪.‬‬ ‫‪28‬و از هزار و هفتصد و هفتاد و پنج مثقال‪ ،‬بابهایی برای ستونها ساخت و سرهای آنها را پوشانید و آنها را پر کرد‪.‬‬ ‫‪29‬و برنج بربانی هفتاد استعداد و دو هزار و چهارصد مثقال بود‪.‬‬ ‫‪30‬و با آن پایههای در خیمه اجتماع و مذبح برنجی و رنده برنجی آن و تمامی ظروف مذبح را ساخت‪.‬‬ ‫‪31‬و پایههای صحن دور تا دور‪ ،‬و پایههای دروازه صحن‪ ،‬و تمامی سنجابهای خیمه‪ ،‬و تمامی پینهای صحن در اطراف‪.‬‬ ‫فصل ‪39‬‬ ‫‪1‬و از رنگهای آبی و ارغوانی و برمز‪ ،‬لًاسهایی برای خدمت در مکان مقدس ساختند‪ ،‬و جامههای مقدس را برای هارون ساختند ‪.‬‬ ‫همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪2‬و ایفود را از طا و آبی و ارغوانی و برمز و کتان نازک تابیده ساخت‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪3‬و طا را به صفحات نازک کوبیدند‪ ،‬و آن را به سیمها برش زدند‪ ،‬تا آن را به رنگ آبی‪ ،‬ارغوانی‪ ،‬و برمز‪ ،‬و در کتان نازک‪ ،‬با‬ ‫حیلهگری کار کنند‪.‬‬ ‫‪4‬بر سرشانهها ساختند تا آن را به هم وصل کنند‪.‬‬ ‫‪5‬و کمربند اجیب افود او که بر آن بود‪ ،‬برحسب کار آن از همان بود ‪.‬از طا و آبی و ارغوانی و برمز و کتان تابیده شده ظریف ‪.‬‬ ‫همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪6‬و سنگهای اقیق را که در حصههای طا محصور شده بود‪ ،‬تراشیدند‪ ،‬چنانکه اامتهایی با نامهای بنی اسرائیل حک شده بود‪.‬‬ ‫‪7‬و آنها را بر شانههای احفود گذاشت تا سنگهایی برای یادبود بنیاسرائیل باشند ‪.‬همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪8‬و سینه بند را مانند کار ایفود ساخت ‪.‬از طا و آبی و ارغوانی و برمز و کتان تابیده شده ظریف‪.‬‬ ‫‪9‬چهار مربع بود ‪.‬سینهپوش را دوبرابر ساختند ‪:‬یک دهانه طول و دهانهای به ارض آن دو برابر شد‪.‬‬ ‫‪10‬و در آن چهار ردیف سنگ برار دادند ‪:‬ردیف اول ساردیوس و توپاز و کربونکل بود ‪.‬این ردیف اول بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و ردیف دوم‪ ،‬زمرد‪ ،‬یابوت کًود و الماس‪.‬‬ ‫‪12‬و ردیف سوم‪ ،‬یک لیگور‪ ،‬یک اقیق و یک آمتیست‪.‬‬ ‫‪13‬و ردیف چهارم‪ ،‬بریل‪ ،‬اقیق‪ ،‬و یشم ‪:‬آنها در حصارهای خود به خرچنگ طا محصور شده بودند‪.‬‬ ‫‪14‬و سنگها بر حسب نامهای بنیاسرائیل دوازده بودند‪ ،‬بر حسب نامشان‪ ،‬مانند نقشهای اامتی‪ ،‬که هر یک بر حسب دوازده بًیله نام خود‬ ‫را نشان میداد‪.‬‬ ‫‪15‬و بر روی سینهًند زنجیرهایی از طای ناب تاجًسته ساختند‪.‬‬ ‫‪16‬و دو خم طا و دو حلقه طا ساختند ‪.‬و دو حلقه را در دو سر سینه برار دهید‪.‬‬ ‫‪17‬و دو زنجیره اکلیلی از طا را در دو حلقه در انتهای سینه بند گذاشتند‪.‬‬ ‫‪18‬و دو سر دو زنجیر را در دو غاف بستند و بر شانههای اپود در جلوی آن برار دادند‪.‬‬ ‫‪19‬و دو حلقه از طا ساختند‪ ،‬و آنها را بر دو سر سینه بند‪ ،‬بر لًه آن‪ ،‬که از طرف اپود به داخل بود‪ ،‬گذاشتند‪.‬‬ ‫‪20‬و دو حلقه طایی دیگر ساختند‪ ،‬و آنها را در دو طرف اپود در زیر‪ ،‬به طرف جلوی آن‪ ،‬بر روی جفت دیگر آن‪ ،‬بالی کمربند اجیب‬ ‫اپود گذاشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و سینهپوش را با حلقههای او به حلقههای اپود با توری آبی بستند‪ ،‬تا بالی کمربند اجیب اپود باشد‪ ،‬و سینهپوش از اپود باز نشود ‪.‬‬ ‫همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪22‬و جامه ایفود را تماما ل آبی ساخت‪.‬‬ ‫‪23‬و در وسط جامه سوراخی بود‪ ،‬مانند سوراخ چوبه‪ ،‬با نواری دور آن سوراخ‪ ،‬تا پاره نشود‪.‬‬ ‫‪24‬و بر لًههای ردای انارهای آبی و ارغوانی و برمز و کتان تابیده ساختند‪.‬‬ ‫‪25‬و زنگها را از طای ناب ساختند و زنگها را در میان انارها بر لًهی ردای دور تا دور میان انارها گذاشتند‪.‬‬ ‫‪26‬یک زنگوله و یک انار‪ ،‬یک زنگوله و یک انار‪ ،‬دور لًه ردای برای خدمت ‪.‬همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪27‬و برای هارون و پسرانش کتانی از کتان نازک بافتند‪.‬‬ ‫‪28‬و یک میتر کتان نازک‪ ،‬و کاههای زیًا از کتان نازک‪ ،‬و شلوارهای کتان از کتان نازک تابیده‪،‬‬ ‫‪29‬و یک کمربند از کتان نازک تابیده و آبی و ارغوانی و برمز سوزن دوزی ‪.‬همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪30‬و صفحه تاج مقدس را از طای ناب ساختند و بر آن نوشتهای مانند حکاکیهای یک مهر نوشتند ‪:‬بدسیه برای خداوند‪.‬‬ ‫‪31‬و توری آبی به آن بستند تا آن را بر روی میتر بًندند ‪.‬همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪32‬تمام کار خیمه ی اجتماع به این ترتیب تمام شد و بنیاسرائیل برحسب آنچه خداوند به موسی امر فرموده بود‪ ،‬انجام دادند‪.‬‬ ‫‪33‬و خیمه را نزد موسی آوردند‪ ،‬خیمه و تمام اثاثیه او و ضامنهایش و تختهها و میلهها و ستونها و پایههایش‪.‬‬ ‫‪34‬و پوشش پوست بوچ به رنگ برمز‪ ،‬و پوشش از پوست گورکن‪ ،‬و پرده پوشش‪،‬‬ ‫‪35‬تابوت شهادت و چوبهای آن و صندلی رحمت‪،‬‬ ‫‪36‬سفره و تمام ظروف آن و نان پیشوایی‪،‬‬ ‫‪37‬شمعدان خالص با چراغهایش و چراغهای مرتب و همه ظروف آن و روغن برای روشنایی‪،‬‬ ‫‪38‬و مذبح طا و روغن مسح و بخور شیرین و آویز برای در خیمه‪،‬‬ ‫‪39‬مذبح برنجی و رندههای برنجی او و چوبهایش و تمامی ظروف او‪ ،‬سطل و پای او‪،‬‬ ‫‪40‬آویزهای صحن و ستونها و پایههایش و آویز دروازه صحن و طنابها و سنجابهایش و تمامی ظروف خدمت خیمه برای خیمه اجتماع‪.‬‬ ‫‪41‬لًاسهای خدمت برای انجام خدمت در مکان مقدس و لًاسهای مقدس برای هارون کاهن و لًاسهای پسرانش برای خدمت در کاهن‪.‬‬ ‫‪42‬طًق آنچه خداوند به موسی امر فرمود‪ ،‬بنیاسرائیل همه کار را انجام دادند‪.‬‬ ‫‪43‬و موسی به تمام کارها نگاه کرد‪ ،‬و اینک‪ ،‬آنها آن را همانطور که خداوند امر کرده بود انجام داده بودند‪ ،‬و همینطور انجام دادند ‪.‬و‬ ‫موسی آنها را برکت داد‪.‬‬ ‫فصل ‪40‬‬ ‫‪1‬و خداوند به موسی خطاب کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪2‬در روز اول ماه اول‪ ،‬خیمه خیمه اجتماع را برپا کن‪.‬‬ ‫‪3‬و تابوت شهادت را در آن برار ده‪ ،‬و تابوت را با پرده بپوشان‪.‬‬ ‫‪4‬و میز را بیاور‪ ،‬و چیزهایی را که باید بر آن چیده شود‪ ،‬مرتب کن ‪.‬و شمعدان را بیاور و چراغهای آن را روشن کن‪.‬‬


‫خروج‬

‫‪5‬و مذبح طا را برای بخور در مقابل تابوت شهادت برار ده‪ ،‬و آویزان در خیمه را بگذار‪.‬‬ ‫‪6‬و مذبح بربانی سوختنی را در مقابل در خیمه ی اًادت برار ده‪.‬‬ ‫‪7‬و حوض را بین خیمه اجتماع و مذبح برار ده و در آن آب برار ده‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و صحن را در اطراف برپا کرده‪ ،‬آویز را در دروازه صحن آویزان کن‪.‬‬ ‫‪9‬و روغن مسح را گرفته‪ ،‬خیمه و هر چه در آن است مسح كن‪ ،‬و آن را و تمام ظروف آن را تقدیس كن و مقدس خواهد بود‪.‬‬ ‫‪10‬و مذبح بربانی سوختنی و تمامی ظروف او را مسح كن و مذبح را تقدیس كن و آن مذبح مقدس باشد‪.‬‬ ‫‪11‬و طوطی و پای او را مسح خواهی کرد و آن را تقدیس نما‪.‬‬ ‫‪12‬و هارون و پسرانش را به در خیمه اجتماع بیاور و آنها را با آب بشویی‪.‬‬ ‫‪13‬و بر هارون جامههای مقدس بپوش و او را مسح كن و او را تقدیس كن ‪.‬تا در مقام کشیش به من خدمت کند‪.‬‬ ‫‪14‬و پسران او را بیاور و آنها را کت بپوش‪.‬‬ ‫‪15‬و ایشان را مسح کن‪ ،‬چنانکه پدر ایشان را مسح کردی‪ ،‬تا در مقام کاهن برای من خدمت کنند‪ ،‬زیرا مسح ایشان در تمام نسلهای ایشان‪،‬‬ ‫بطعا ل کهانتی جاودانی خواهد بود‪.‬‬ ‫‪16‬موسی چنین کرد ‪:‬برحسب آنچه خداوند به او امر فرمود‪ ،‬او نیز چنین کرد‪.‬‬ ‫‪17‬و وابع شد در ماه اول در سال دوم‪ ،‬در روز اول ماه‪ ،‬که خیمه بزرگ شد‪.‬‬ ‫‪18‬و موسی خیمه را برافراشت و پایههای خود را محکم کرد و تختههای آن را برپا کرد و میلههای آن را گذاشت و ستونهای خود را‬ ‫برافراشت‪.‬‬ ‫‪19‬و خیمه را بر روی خیمه گسترد و پوشش خیمه را بر آن گذاشت ‪.‬همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪20‬و او شهادت را در تابوت گذاشت‪ ،‬و اصاها را بر تابوت گذاشت‪ ،‬و صندلي رحمت را بالي تابوت گذاشت‪.‬‬ ‫‪21‬و تابوت را به خیمه آورد و پرده پوشش را برپا کرد و تابوت شهادت را پوشاند ‪.‬همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪22‬و میز را در خیمه اجتماع‪ ،‬در طرف شمال خیمه‪ ،‬بدون پرده گذاشت‪.‬‬ ‫‪23‬و نان را بر آن به حضور خداوند مرتب کرد ‪.‬همانطور که خداوند به موسی دستور داده بود‪.‬‬ ‫‪24‬و شمعدان را در خیمه اجتماع‪ ،‬روبه روی میز‪ ،‬در سمت جنوب خیمه برار داد‪.‬‬ ‫‪25‬و چراغها را به حضور خداوند روشن کرد ‪.‬همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪26‬و مذبح طایی را در خیمه اجتماع در مقابل پرده گذاشت‪.‬‬ ‫‪27‬و بر آن بخور شیرین سوزاند ‪.‬همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪28‬و آویز را بر در خیمه نصب کرد‪.‬‬ ‫‪29‬و مذبح بربانی سوختنی را نزد در خیمه ی اجتماع گذاشت و بربانی سوختنی و بربانی گوشت را بر آن تقدیم نمود ‪.‬همانطور که خداوند‬ ‫به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪30‬و حوض را بین خیمه اجتماع و مذبح برار داد و در آنجا آب گذاشت تا با آن شسته شود‪.‬‬ ‫‪31‬و موسی و هارون و پسرانش دستها و پاهای خود را در آنجا شستند‪.‬‬ ‫‪32‬چون به خیمه اجتماع رفتند و به بربانگاه نزدیک شدند‪ ،‬شستشو دادند ‪.‬همانطور که خداوند به موسی امر فرمود‪.‬‬ ‫‪33‬و صحن را در اطراف خیمه و مذبح برپا کرد و آویز دروازه صحن را برپا کرد ‪.‬پس موسی کار را تمام کرد‪.‬‬ ‫‪34‬آنگاه ابری خیمه اجتماع را پوشاند و جال خداوند خیمه را پر کرد‪.‬‬ ‫‪35‬و موسی نتوانست به خیمه اجتماع داخل شود‪ ،‬زیرا ابر بر آن نشسته بود و جال خداوند خیمه را پر کرده بود‪.‬‬ ‫‪36‬و چون ابر از بالی خیمه بلند شد‪ ،‬بنی اسرائیل در تمام سفرهای خود پیش رفتند‪.‬‬ ‫‪37‬اما اگر ابر بال نمیرفت‪ ،‬تا روزی که ابر برداشته شد‪ ،‬حرکت نکردند‪.‬‬ ‫‪38‬زیرا که ابر خداوند در روز بر خیمه بود و در شب آتش در نظر تمامی خاندان اسرائیل در تمام سفرهای ایشان بر آن بود‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Book of Exodus by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu