Skip to main content

Persian - The Book of Esther

Page 1

‫استر‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬ا ااقع شد در ایام اخشورش (این همان اخشورش است که از هند تا حبشه بر صد ا هفت ا بیست الیت سلطنت میکرد)‪.‬‬ ‫‪ ۲‬که در آن ایام‪ ،‬هنگامی که اخشورش پادشاه بر تخت سلطنت خود که در دارالسلطنه شوشن بود‪ ،‬نشسته بود‪،‬‬ ‫‪ ۳‬در سال سوم سلطنت خود‪ ،‬ضیافتی برای هم هه سراران ا خدمتگزاران خود برپا کرد؛ قدرت پارس ا ماد‪ ،‬بزرگان ا سراران الیتها‪،‬‬ ‫در حضور اا بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬هنگامی که رازهای بسیار‪ ،‬یعنی صد ا هشتاد راز‪ ،‬ثرات پادشاهی باشکوه خود ا الل ا شکوه الل خویش را نشان داد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬ا چون آن رازها سپری شد‪ ،‬پادشاه برای هم هه مردمی که در دارالسلطن هه شوش‪ ،‬از بزرگ ا کوچک‪ ،‬حضور داشتند‪ ،‬هفت راز در‬ ‫حیاط باغ قصر پادشاه ضیافتی برپا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پردههای سفید‪ ،‬سبز ا آبی کجا بودند‪ ،‬که با ریسمانهای کتان نازک ا ارغوانی به حلقههای نقرهای ا ستونهای مرمر بسته شده بودند؟‬ ‫تختها از طل ا نقره بر رای سنگفرشی از مرمر قرمز ا آبی ا سفید ا سیاه قرار داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬ا ایشان را در ظراف طل (که ظراف مختلف بودند )ا شراب سلطنتی فرااان‪ ،‬به فراخور حال پادشاه‪ ،‬نوشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬ا نوشیدن مطابق قانون بود ا کسی کسی را مجبور نمیکرد‪ ،‬زیرا پادشاه به هم هه بزرگان خان هه خود چنین امر فرموده بود که هر کس‬ ‫موافق میل خود رفتار کند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ا اشتی ملکه نیز ضیافتی برای زنان کاخ سلطنتی که متعلق به اخشورش پادشاه بود‪ ،‬برپا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬در راز هفتم‪ ،‬هنگامی که دل پادشاه از شراب شادمان بود‪ ،‬هفت خوااهسرا که در حضور اخشورش پادشاه خدمت میکردند‪ ،‬یعنی‬ ‫مهومان‪ ،‬ببزتا‪ ،‬کحربونا‪ ،‬ببگتا‪ ،‬ا اکبگتا‪ ،‬زک ت کر ا ککرکاس را فرمان داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬تا اشتی ملکه را با تاج سلطنتی به حضور پادشاه بیاارند تا زیبایی اا را به مردم ا سراران نشان دهد‪ ،‬زیرا اا زیبا ا خوش منظر‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما ملکه اشتی از آمدن به فرمان پادشاه که به دست خوااهسرایانش صادر شده بود‪ ،‬خودداری کرد ‪.‬پس پادشاه بسیار خشمگین شد ا‬ ‫خشمش در دلش مشتعل گردید‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه پادشاه به حکیمانی که از زمانها آگاه بودند‪ ،‬گفت (زیرا چنین بود عادت پادشاه با همه کسانی که از شریعت ا احکام آگاه بودند‪:‬‬ ‫‪ ۱۴‬ا بعد از اا کرشنا ا شیتار ا ادماتا ا ترشیش ا مرس ا مرسنا ا مموکان بودند‪ ،‬هفت رئیس فارس ا ماد که رای پادشاه را میدیدند ا‬ ‫در مملکت به مقام اال مینشستند)‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬طبق قانون با ملکه اشتی چه کنیم‪ ،‬زیرا اا فرمان اخشورش پادشاه را که توسط خوااهسرایان صادر شده است‪ ،‬اارا نکرده است؟‬ ‫‪ ۱۶‬ا مموکان در حضور پادشاه ا سراران اواب داد که اشتی ملکه نه تنها به پادشاه‪ ،‬بلکه به همه سراران ا به همه مردمی که در همه‬ ‫الیتهای اخشورش پادشاه هستند نیز ظلم کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا این عمل ملکه نزد همه زنان شایع خواهد شد‪ ،‬به طوری که شوهران خود را در نظرشان خوار خواهند شمرد‪ ،‬هنگامی که خبر‬ ‫رسد که اخشورش پادشاه دستور داده است اشتی ملکه را به حضورش بیاارند‪ ،‬اما اا نیامده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬همچنین بانوان پارس ا ماد امراز به هم هه سراران پادشاه که از عمل ملکه شنیدهاند‪ ،‬خواهند گفت ‪:‬بنابراین‪ ،‬تحقیر ا خشم بسیار‬ ‫زیادی به ااود خواهد آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اگر پادشاه را پسند آید‪ ،‬فرمان ملوکانهای از اانب اا صادر شود ا در قوانین پارسیان ا مادیان نوشته شود تا تغییر نیابد که اشتی‬ ‫دیگر به حضور اخشورش پادشاه نیاید ا پادشاه ملک سلطنتی اا را به کسی که از اا بهتر باشد‪ ،‬بدهد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬ا چون فرمانی که پادشاه صادر خواهد کرد در سراسر امپراتوری اا (زیرا که عظیم است )منتشر شود‪ ،‬همه زنان‪ ،‬شوهران خود را‪،‬‬ ‫چه بزرگ ا چه کوچک‪ ،‬احترام خواهند گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬ا این سخن به نظر پادشاه ا سراران پسند آمد ا پادشاه موافق سخن مموکان عمل نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬زیرا نامهها به همه الیتهای پادشاه‪ ،‬به هر الیت‪ ،‬موافق خط آن‪ ،‬ا به هر قوم‪ ،‬موافق زبانش‪ ،‬فرستاد تا هر مرد در خانه خود‬ ‫فرمانراایی کند ا به زبان هر قوم منتشر شود‪.‬‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬بعد از این اقایع‪ ،‬هنگامی که خشم پادشاه‪ ،‬اخشورش‪ ،‬فرا نشست‪ ،‬اشتی ا آنچه اا کرده بود ا آنچه علیه اا حکم شده بود را به یاد‬ ‫آارد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه خادمان پادشاه که اا را خدمت میکردند‪ ،‬گفتند« ‪:‬دختران باکره نیکو منظر برای پادشاه استجو شوند»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬ا پادشاه در تمام الیتهای مملکت خود مأمورانی بگمارد تا همه دختران باکره نیکو منظر را به دارالسلطنه شوشن‪ ،‬به خانه زنان‪ ،‬زیر‬ ‫نظر هیجا‪ ،‬خوااه پادشاه ا نگهبان زنان‪ ،‬امع کنند ا اسایل تطهیر ایشان به ایشان داده شود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬ا دختری که به نظر پادشاه پسند آید‪ ،‬به اای اشتی ملکه شود »‪.‬ا این سخن به نظر پادشاه پسند آمد ا همچنین کرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬ا در دارالسلطنه شوش‪ ،‬مردی یهودی بود به نام ممردخای‪ ،‬پسر یائیر‪ ،‬پسر شمعی‪ ،‬پسر قیس‪ ،‬از طایفه بنیامین‪.‬‬ ‫‪ ۶‬که از اارشلیم به اسیری برده شده بودند‪ ،‬با اسیرانی که با یکنیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬که نبوکدنصر‪ ،‬پادشاه بابل‪ ،‬ایشان را به اسیری برده بود‪،‬‬ ‫همراه بودند‪.‬‬


‫استر‬

‫‪ ۷‬ا اا کهدکسه‪ ،‬یعنی ابست کر‪ ،‬دختر عموی خود را بزرگ کرد‪ ،‬زیرا اا نه پدر داشت ا نه مادر‪ ،‬ا آن دختر‪ ،‬نیکو منظر ا زیبا بود؛ ا‬ ‫ممردخای‪ ،‬پس از مرگ پدر ا مادرش‪ ،‬اا را به اای دختر خود گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس چون فرمان ا حکم پادشاه شنیده شد ا دختران بسیار در دارالسلطنه شوش زیر نظر هیجای امع شدند‪ ،‬استر نیز به خانه پادشاه زیر‬ ‫نظر هیجای‪ ،‬که نگهبان زنان بود‪ ،‬آارده شد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ا آن دختر مورد پسند اا ااقع شد ا مورد لطف اا قرار گرفت ا اا به سرعت اسایل تطهیر اا را با آنچه متعلق به اا بود‪ ،‬ا هفت کنیز‬ ‫شایسته از خانه پادشاه را که باید به اا داده میشد‪ ،‬به اا داد ا اا ا کنیزانش را در بهترین مکان خانه زنان ترایح داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬استر قوم ا خویش خود را فاش نکرده بود‪ ،‬زیرا مردخای اا را امر کرده بود که این را فاش نکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬ا مردخای هر راز پیش صحن خانه زنان میرفت تا از احوال استر ا آنچه بر اا ااقع خواهد شد‪ ،‬آگاه شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬ا چون نوبت هر داشیزه فرا میرسید که نزد اخشورش پادشاه داخل شود‪ ،‬پس از آن داازده ماه میگذشت‪ ،‬موافق رسم زنان‪( ،‬زیرا‬ ‫رازهای تطهیر ایشان بدین منوال میگذشت‪ ،‬یعنی شش ماه با راغن ممر ا شش ماه با عطریات ا چیزهای دیگر برای تطهیر زنان؛)‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه هر داشیزهای بدین گونه نزد پادشاه میآمد؛ هر آنچه میخواست به اا داده میشد تا از خانه زنان به خانه پادشاه با خود ببرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬شامگاهان رفت ا راز بعد به خانه دام زنان‪ ،‬زیر نظر شکعشغاز‪ ،‬خوااهسرای پادشاه که از صیغهها نگهداری میکرد‪ ،‬بازگشت ‪.‬اا‬ ‫دیگر به حضور پادشاه نمیآمد‪ ،‬مگر اینکه پادشاه از اا خوشش میآمد ا اا را به نام میخواندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬ا چون نوبت استر‪ ،‬دختر ابیحایل‪ ،‬عموی مردخای که اا را به دختری گرفته بود‪ ،‬رسید که نزد پادشاه براد‪ ،‬از آنچه هیجای‪،‬‬ ‫خوااهسرای پادشاه ا نگهبان زنان‪ ،‬تعیین کرده بود‪ ،‬چیزی نخواست ‪.‬ا استر در نظر همه کسانی که اا را میدیدند‪ ،‬مورد تواه قرار‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس استر را در ماه دهم‪ ،‬که ماه طیبت باشد‪ ،‬در هفتمین سال سلطنت اخشورش‪ ،‬به خانه سلطنتی اا بردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬ا پادشاه‪ ،‬استر را از همه زنان بیشتر داست داشت ا اا بیش از همه داشیزگان در نظر اا مورد لطف ا عنایت قرار گرفت‪ ،‬به‬ ‫طوری که تاج سلطنتی را بر سر اا گذاشت ا اا را به اای اشتی ملکه ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه پادشاه ضیافت بزرگی یعنی ضیافت استر را برای هم هه امرا ا خادمان خود برپا کرد ا به الیتها بخششهایی عطایا‪ ،‬به فراخور‬ ‫حال پادشاه‪ ،‬عطایا بخشید‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬ا چون باکرهها بار دام امع شدند‪ ،‬مردخای در دراازه پادشاه نشسته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬استر هنوز خویشااندی ا قوم خود را چنانکه مردخای به اا امر کرده بود‪ ،‬آشکار نکرده بود‪ ،‬زیرا استر از فرمان مردخای پیرای‬ ‫میکرد‪ ،‬چنانکه از کودکی نزد اا بزرگ شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬در آن ایام‪ ،‬هنگامی که مردخای در دراازه پادشاه نشسته بود‪ ،‬دا نفر از خوااهسرایان پادشاه‪ ،‬یعنی ببگتان ا بت برش‪ ،‬از نگهبانان‬ ‫دراازه‪ ،‬خشمگین شده‪ ،‬خواستند بر ا ک خخ م‬ ‫ورش پادشاه دست بیندازند‪.‬‬ ‫ش م‬ ‫‪ ۲۲‬ا مردخای از این امر مطلع شد ا اا آن را به استر ملکه خبر داد ا استر پادشاه را از طرف مردخای مطلع ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬ا چون این امر را تحقیق کردند‪ ،‬معلوم شد؛ پس هر دا را به دار آایختند ا این در کتاب تواریخ ایام در حضور پادشاه مکتوب شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬پس از این اقایع‪ ،‬اخشورش پادشاه‪ ،‬هامان پسر همداتای اااای را مقام ا منزلت بخشید ا کرسی اا را از هم هه رؤسایی که با اا بودند‪،‬‬ ‫بالتر گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬ا امیع خادمان پادشاه که در دراازه پادشاه بودند‪ ،‬به هامان تعظیم ا احترام کردند‪ ،‬زیرا پادشاه درباره اا چنین امر فرموده بود ‪.‬اما‬ ‫مردخای نه تعظیم کرد ا نه به اا احترام گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه خادمان پادشاه که در دراازه پادشاه بودند‪ ،‬به مردخای گفتند« ‪:‬چرا از فرمان پادشاه سرپیچی میکنی؟»‬ ‫‪ ۴‬ا چون هر راز با اا سخن میگفتند ا اا به ایشان گوش نمیداد‪ ،‬هامان را خبر دادند تا ببینند که آیا کلم مردخای ثابت میشود یا نه‪ ،‬زیرا‬ ‫به ایشان گفته بود که یهودی است‪.‬‬ ‫‪ ۵‬ا چون هامان دید که مردخای تعظیم نمیکند ا به اا احترام نمیگذارد‪ ،‬آنگاه هامان بسیار خشمگین شد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬ا دست دراز کردن بر مردخای را تنها عار دانست‪ ،‬زیرا قوم مردخای را به اا نشان داده بودند‪ ،‬از این را هامان قصد هلک کردن‬ ‫همه یهودیانی را که در سراسر پادشاهی اخشورش بودند‪ ،‬یعنی قوم مردخای‪ ،‬نمود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬در ماه اال‪ ،‬یعنی ماه نیسان‪ ،‬از داازدهمین سال سلطنت اخشورش پادشاه‪ ،‬هر راز ا هر ماه تا ماه داازدهم‪ ،‬یعنی ماه آدار‪ ،‬در حضور‬ ‫هامان پور‪ ،‬یعنی قرعه‪ ،‬میانداختند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬ا هامان به پادشاه خشایارشا گفت« ‪:‬قومی هستند که در میان مردم‪ ،‬در همه الیتهای پادشاهی تو‪ ،‬پراکنده ا متفرقند ا قوانین ایشان با‬ ‫قوانین همه مردم متفاات است ا قوانین پادشاه را به اا نمیآارند‪ ،‬بنابراین تحمل ایشان برای پادشاه مفید نیست»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اگر پادشاه را پسند آید‪ ،‬نوشته شود که ایشان را هلک کنند ‪.‬ا من ده هزار ازنه نقره به دست کسانی که مسئول این کار هستند خواهم داد‬ ‫تا آن را به خزانه پادشاه بیاارند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬ا پادشاه انگشتر خود را از دست خود بیران کرده‪ ،‬آن را به هامان بن همداتای اااای‪ ،‬دشمن یهودیان‪ ،‬داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پادشاه به هامان گفت« ‪:‬نقره ا قوم نیز به تو داده شده است تا هر طور که صلح میبینی با آنها رفتار کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه کاتبان پادشاه در راز سیزدهم ماه اال احضار شدند ا مطابق هر آنچه هامان فرمان داده بود‪ ،‬به امرای پادشاه ا به االیان هر‬ ‫الیت ا به حکام هر قوم از هر الیت‪ ،‬مطابق خط آن ا به هر قوم موافق زبانشان نوشته شد؛ به نام اخشورش پادشاه نوشته شد ا با‬ ‫انگشتر پادشاه مهر گردید‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬ا نامهها به اسیل هه چاپار به هم هه الیتهای پادشاه فرستاده شد تا هم هه یهودیان را‪ ،‬از پیر ا اوان‪ ،‬کودک ا زن‪ ،‬در یک راز‪ ،‬یعنی‬ ‫سیزدهمین راز از ماه داازدهم که ماه آدار باشد‪ ،‬نابود کنند‪ ،‬بکشند ا هلک سازند‪ ،‬ا اموال ایشان را به غنیمت گیرند‪.‬‬


‫استر‬

‫‪ ۱۴‬آنگاه نسخهای از نوشتهای که میبایست در هر الیت ابلغ شود‪ ،‬به هم هه قوم اعلم شد تا برای آن راز آماده باشند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس چاپاران بیران رفتند ا به فرمان پادشاه شتابان راانه شدند ا این فرمان در دارالسلطنه شوشن نافذ گشت ‪.‬ا پادشاه ا هامان به‬ ‫نوشیدن نشستند‪ ،‬اما شهر شوشن متحیر بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬چون مردخای از هر آنچه انجام شده بود آگاه شد‪ ،‬اامه خود را درید ا پلسی با خاکستر در بر کرد ا به میان شهر رفت ا با صدای بلند‬ ‫ا فریادی تلخ فریاد زد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬ا حتی به دراازه پادشاه نیز رسیدند‪ ،‬زیرا هیچ کس نمیتوانست با لباس پلس اارد دراازه پادشاه شود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬ا در هر الیتی که فرمان ا حکم پادشاه میرسید‪ ،‬یهودیان سوگواری عظیم ا رازه ا گریه ا نوحه سرایی میکردند ا بسیاری در پلس‬ ‫ا خاکستر میخوابیدند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس کنیزان ا خوااهسرایان استر آمدند ا ماارا را به اا گفتند ‪.‬ملکه بسیار غمگین شد ا لباس فرستاد تا مردخای را بپوشانند ا پلس را‬ ‫از اا بگیرند‪ ،‬اما مردخای آن را نپذیرفت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه استر را نزد هتاک‪ ،‬یکی از خوااهسرایان پادشاه که اا را برای مراقبت از استر گماشته بود‪ ،‬فراخواند ا به اا فرمان داد تا از‬ ‫مردخای بپرسد که این چیست ا چرا چنین شده است‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس هتاک نزد مردخای به کوچهای در شهر که رابرای دراازه پادشاه بود‪ ،‬رفت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬ا ممردبخای اا را از هر آنچه برایش اتفاق افتاده بود‪ ،‬ا از مبلغ پولی که هامان قول داده بود برای نابودی یهودیان به خزانههای پادشاه‬ ‫بپردازد‪ ،‬آگاه کرد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬ا رانوشت فرمانی را که در شوشن مبنی بر هلکت ایشان صادر شده بود‪ ،‬به اا داد تا آن را به استر نشان دهد ا به اا اعلم کند ا اا‬ ‫را مأمور سازد که نزد پادشاه براد ا از اا التماس کند ا برای قوم خود از اا درخواست نماید‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ا هتاک آمده‪ ،‬سخنان مردخای را به استر رسانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬استر بار دیگر با هتاک سخن گفت ا اا را به مردخای فرمان داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬هم هه خدمتگزاران پادشاه ا مردم الیتهای پادشاه میدانند که هر که‪ ،‬چه مرد ا چه زن‪ ،‬نزد پادشاه به صحن اندرانی آید‪ ،‬اگر احضار‬ ‫نشده باشد‪ ،‬یک حکم برای اا هست که اا را بکشند‪ ،‬مگر آنکه پادشاه عصای طلیی را به سوی اا دراز کند تا زنده بماند ‪.‬اما من سی راز‬ ‫است که احضار نشدهام تا نزد پادشاه برام‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬ا سخنان استر را به مردخای رسانیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه مردخای فرمان داد که به استر پاسخ دهند« ‪:‬با خود فکر نکن که در خانه پادشاه‪ ،‬از همه یهودیان بیشتر اان سالم به در خواهی‬ ‫برد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬زیرا اگر در این زمان کاملل ساکت بمانی‪ ،‬آنگاه گسترش ا رهایی برای یهودیان از اای دیگری خواهد آمد‪ ،‬اما تو ا خاندان پدرت‬ ‫نابود خواهید شد ‪.‬ا چه کسی میداند که آیا برای چنین زمانی به پادشاهی رسیدهای؟‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه استر فرمود که این پاسخ را به مردخای برگردانند‪،‬‬ ‫‪ ۱۶‬براید ا تمام یهودیانی را که در شوش هستند امع کنید ا برای من رازه بگیرید ا سه شبانهراز چیزی نخورید ا نیاشامید ‪.‬من ا‬ ‫کنیزانم نیز رازه خواهیم گرفت ا به این ترتیب نزد پادشاه خواهم رفت‪ ،‬هرچند این خلف قانون است ‪.‬اگر هلک شوم‪ ،‬هلک میشوم‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬پس مردخای رفت ا طبق هر آنچه استر به اا فرمان داده بود‪ ،‬عمل کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۵‬‬ ‫‪ ۱‬ا ااقع شد که در راز سوم‪ ،‬استر لباس سلطنتی خود را پوشید ا در صحن اندرانی خانه پادشاه‪ ،‬رابرای خانه پادشاه ایستاد ا پادشاه بر‬ ‫کرسی سلطنتی خود در خانه پادشاه‪ ،‬رابرای دراازه خانه نشسته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬ا چون پادشاه‪ ،‬استر ملکه را در صحن ایستاده دید‪ ،‬اا در نظر ای التفات یافت ا پادشاه عصای طلیی را که در دست داشت به سوی‬ ‫استر دراز کرد ‪.‬پس استر نزدیک آمد ا نوک عصا را لمس کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه پادشاه به اا گفت« ‪:‬ای ملکه استر‪ ،‬چه میخواهی ا درخواست تو چیست؟ حتی نیمی از مملکت را نیز به تو خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬استر پاسخ داد« ‪:‬اگر پادشاه صلح بداند‪ ،‬پادشاه ا هامان امراز به ضیافتی که برای اا آماده کردهام‪ ،‬بیایند»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه پادشاه فرمود« ‪:‬هامان را بشتابانید تا چنانکه استر گفته است‪ ،‬بکند »‪.‬پس پادشاه ا هامان به ضیافتی که استر ترتیب داده بود‪ ،‬آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬ا پادشاه در ضیافت شراب به استر گفت« ‪:‬مسئلت چیست که به تو داده خواهد شد ا درخواستت چیست که اگر چه نصف مملکت باشد‪،‬‬ ‫انجام خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه استر در اواب گفت« ‪:‬درخواست ا درخواست من این است که‬ ‫‪ ۸‬اگر در نظر پادشاه التفات یافتهام ا اگر پادشاه صلح بداند که درخواست مرا ااابت کند ا درخواست مرا انجام دهد‪ ،‬پادشاه ا هامان به‬ ‫ضیافتی که برایشان آماده میکنم بیایند ا فردا چنانکه پادشاه فرموده است عمل خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس آن راز هامان شادمان ا با دلی شادمان بیران رفت ‪.‬اما چون هامان مردخای را در دراازه پادشاه دید که از اایش برنخاست ا از‬ ‫اایش تکان نخورد‪ ،‬بر مردخای بسیار خشمگین شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما هامان خودداری کرد ا چون به خانه آمد‪ ،‬فرستاد ا داستانش ا همسرش زرش را فراخواند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬ا هامان برای ایشان از الل ثرات خود ا کثرت فرزندانش ا از هم هه افتخاراتی که پادشاه به اا داده بود ا اینکه چگونه اا را بر‬ ‫امیران ا خادمان پادشاه برتری داده بود‪ ،‬خبر داد‪.‬‬


‫استر‬

‫‪ ۱۲‬هامان همچنین گفت« ‪:‬بله‪ ،‬استر ملکه هیچکس را از من به ضیافتی که ترتیب داده بود‪ ،‬راه نداد ا فردا نیز من به همراه پادشاه به آنجا‬ ‫دعوت شدهام»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اما همه اینها برای من فایدهای ندارد‪ ،‬مادامی که مردخای یهودی را میبینم که در دراازه پادشاه نشسته است‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه زرش‪ ،‬همسرش ا همه داستانش به اا گفتند« ‪:‬داری به ارتفاع پنجاه ذراع بسازند ا فردا به پادشاه بگو که مردخای را بر آن دار‬ ‫بزنند‪ ،‬آنگاه با خوشحالی با پادشاه به ضیافت برا »‪.‬ا این سخن به نظر هامان پسند آمد ا دستور داد دار را آماده کنند‪.‬‬ ‫فصل ‪۶‬‬ ‫‪ ۱‬در آن شب پادشاه نتوانست بخوابد‪ ،‬پس دستور داد کتاب تواریخ ایام را بیاارند ا آنها را در حضور پادشاه خواندند‪.‬‬ ‫درباره بغتان ا ترش‪ ،‬دا نفر از خوااهسرایان پادشاه ا نگهبانان در‪ ،‬که قصد داشتند اخشورش پادشاه را‬ ‫‪ ۲‬ا نوشتهای یافتند که مردخای‬ ‫ه‬ ‫بکشند‪ ،‬خبر داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬ا پادشاه گفت« ‪:‬در ازای این کار چه عزت ا احترامی به مردخای داده شد؟ »آنگاه خادمان پادشاه که اا را خدمت میکردند‪ ،‬گفتند ‪:‬‬ ‫«برای اا هیچ کاری نشده است»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬ا پادشاه گفت« ‪:‬چه کسی در حیاط است؟ »ا هامان به حیاط بیرانی خانه پادشاه آمده بود تا به پادشاه بگوید که مردخای را بر داری که‬ ‫برایش آماده کرده بود‪ ،‬دار بزنند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬ا خادمان پادشاه به اا گفتند« ‪:‬اینک هامان در حیاط ایستاده است »‪.‬پادشاه فرمود« ‪:‬بگذارید داخل شود»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس هامان داخل شد ‪.‬پادشاه از اا پرسید« ‪:‬با کسی که پادشاه از تکریم اا لذت میبرد‪ ،‬چه باید کرد؟ »هامان در دل خود اندیشید« ‪:‬چه‬ ‫کسی را پادشاه از تکریم اا بیشتر از من لذت میبرد؟»‬ ‫‪ ۷‬هامان در اواب پادشاه گفت« ‪:‬برای کسی که پادشاه از تکریم اا لذت میبرد‪،‬‬ ‫‪ ۸‬اامه سلطنتی که پادشاه میپوشد ا اسبی که پادشاه بر آن سوار میشود ا تاج سلطنتی که بر سر ااست‪ ،‬آارده شود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ا این لباس ا اسب را به دست یکی از االترین امرای پادشاه بدهند تا مردی را که پادشاه به تکریم اا رغبت دارد‪ ،‬بپوشاند ا اا را بر‬ ‫اسب سوار کرده‪ ،‬در کوچههای شهر بگردانند ا پیش رای اا ندا کنند که با کسی که پادشاه به تکریم اا رغبت دارد‪ ،‬چنین خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه پادشاه به هامان گفت« ‪:‬عجله کن ا لباس ا اسب را چنانکه گفتی بردار ا با مردخای یهودی که در دراازه پادشاه نشسته است نیز‬ ‫چنین کن ا از هر آنچه گفتی چیزی کم نگذار»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه هامان لباس ا اسب را گرفت ا مردخای را پوشانید ا اا را بر اسب سوار کرد ا از کوچههای شهر گذراند ا پیش رای اا ندا‬ ‫داد« ‪:‬با کسی که پادشاه به تکریم اا رغبت دارد‪ ،‬چنین رفتار خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬ا مردخای به دراازه پادشاه برگشت ‪.‬اما هامان سوگوار ا پوشیده به خانه خود شتافت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬ا هامان هر آنچه را که برایش اتفاق افتاده بود‪ ،‬برای همسرش زرش ا همه داستانش تعریف کرد ‪.‬آنگاه حکیمانش ا همسرش زرش‬ ‫به اا گفتند« ‪:‬اگر مردخای از نسل یهودیانی باشد که تو در برابرشان شراع به افتادن کردهای‪ ،‬بر اا غلبه نخواهی کرد‪ ،‬بلکه مطمئنا ل در‬ ‫برابرش خواهی افتاد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬ا هنوز با اا گفتگو میکردند که خوااهسرایان پادشاه آمدند ا هامان را به ضیافتی که استر ترتیب داده بود‪ ،‬به تعجیل آاردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫‪ ۱‬پس پادشاه ا هامان به ضیافت استر ملکه آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬ا پادشاه در راز دام‪ ،‬در ضیافت شراب‪ ،‬باز به استر گفت« ‪:‬ای ملکه استر‪ ،‬درخواست تو چیست که به تو داده خواهد شد ا درخواست‬ ‫تو چیست که به آن عمل خواهد شد‪ ،‬حتی اگر نصف مملکت را شامل شود»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه استر ملکه در اواب گفت« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬اگر در نظر تو التفات یافتهام ا اگر پادشاه را پسند آید‪ ،‬اان من به درخواست من ا قوم من‬ ‫به درخواست من به من بخشیده شود»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬زیرا من ا قومم فراخته شدهایم تا نابود شویم‪ ،‬کشته شویم ا هلک شویم ‪.‬اما اگر به غلمی ا کنیزی فراخته میشدیم‪ ،‬سکوت میکردم‪،‬‬ ‫اگرچه دشمن نتوانست ضرر پادشاه را ابران کند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه اخشورش پادشاه به استر ملکه گفت« ‪:‬کیست ا کجاست که ارأت کرده چنین کاری بکند؟»‬ ‫هامان شریر است »‪.‬پس هامان در حضور پادشاه ا ملکه ترسید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬ا استر گفت« ‪:‬دشمن ا خصم‪ ،‬این‬ ‫ب‬ ‫‪ ۷‬ا پادشاه از مجلس شراب برخاسته‪ ،‬خشمگین به باغ قصر رفت ا هامان برخاست تا از استر ملکه برای اان خود تضرع کند‪ ،‬زیرا دید‬ ‫که پادشاه بدی را بر اا مقدر کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه پادشاه از باغ کاخ به محل ضیافت شراب بازگشت ا هامان بر بستری که استر بر آن بود‪ ،‬افتاده بود ‪.‬آنگاه پادشاه گفت« ‪:‬آیا ملکه‬ ‫را نیز در حضور من در خانه بیآبرا خواهد کرد؟ »همین که این سخن از دهان پادشاه بیران آمد‪ ،‬رای هامان را پوشاندند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ا حربونا‪ ،‬یکی از خوااهسرایان‪ ،‬به حضور پادشاه گفت« ‪:‬اینک دار پنجاه ذراعی نیز که هامان برای مردخای‪ ،‬که برای پادشاه نیکو‬ ‫گفته بود‪ ،‬آماده کرده بود‪ ،‬در خانه هامان حاضر است »‪.‬آنگاه پادشاه فرمود« ‪:‬اا را بر آن دار بزنید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس هامان را بر داری که برای مردخای آماده کرده بود‪ ،‬مصلوب کردند ا آنگاه خشم پادشاه فرا نشست‪.‬‬


‫استر‬

‫فصل ‪۸‬‬ ‫‪ ۱‬در آن راز‪ ،‬اخشورش پادشاه‪ ،‬خانه هامان‪ ،‬دشمن یهودیان را به استر ملکه بخشید ‪.‬ا مردخای به حضور پادشاه آمد‪ ،‬زیرا استر اا را از‬ ‫مقامش آگاه کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬ا پادشاه انگشتر خود را که از هامان گرفته بود‪ ،‬بیران آارد ا به مردخای داد ‪.‬ا استر‪ ،‬مردخای را بر خانه هامان گماشت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬ا استر بار دیگر در حضور پادشاه سخن گفت ا به پاهای اا افتاد ا با گریه از اا التماس کرد که شر هامان اااای ا تدبیری را که علیه‬ ‫یهودیان اندیشیده بود‪ ،‬از بین ببرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه پادشاه عصای طلیی را به سوی استر دراز کرد ‪.‬استر برخاست ا در برابر پادشاه ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬ا گفت« ‪:‬اگر پادشاه را پسند آید ا اگر در حضور اا التفات یافته باشم ا این امر در نظر پادشاه درست آید ا من در نظر اا پسندیده باشم‪،‬‬ ‫نوشته شود تا آن نامههایی را که هامان بن همداتای اااای تدبیر کرده ا آنها را برای نابودی یهودیانی که در همه الیتهای پادشاه هستند‬ ‫نوشته است‪ ،‬باطل کند»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬زیرا چگونه میتوانم بلئی را که بر قوم من نازل خواهد شد‪ ،‬ببینم ا چگونه میتوانم نابودی خویشااندانم را تحمل کنم؟‬ ‫‪ ۷‬آنگاه اخشورش پادشاه به استر ملکه ا مردخای یهودی گفت« ‪:‬اینک خانه هامان را به استر بخشیدم ا اا را به دار آایختند‪ ،‬زیرا دست‬ ‫خود را بر یهودیان دراز کرده بود»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬شما نیز هر طور که مایلید‪ ،‬به نام پادشاه برای یهودیان بنویسید ا آن را با انگشتر پادشاه مهر کنید‪ ،‬زیرا نوشتهای که به نام پادشاه نوشته‬ ‫ا با انگشتر پادشاه مهر شده باشد‪ ،‬هیچکس نمیتواند آن را تغییر دهد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه در آن زمان‪ ،‬در ماه سوم‪ ،‬یعنی ماه سیوان‪ ،‬کاتبان پادشاه را احضار کردند ا مطابق هر آنچه مردخای به یهودیان ا به امرا ا‬ ‫االیان ا حکام استانها که از هند تا حبشه‪ ،‬صد ا بیست ا هفت استان بودند‪ ،‬فرمان داد‪ ،‬به هر استان مطابق خط آن ا به هر قوم مطابق‬ ‫زبانشان ا به یهودیان مطابق خط ا زبانشان نوشته شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬ا به اسم اخشورش پادشاه نوشت ا آن را با انگشتر پادشاه مهر کرد ا مکتوبات را به اسیله چاپاران بر اسب ا سواران بر قاطرها ا‬ ‫شترها ا بچههای امازه فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬که در آن پادشاه به یهودیانی که در هر شهر بودند‪ ،‬ااازه داد که امع شوند ا برای اان خود مقاامت کنند ا تمامی قوت قومها ا‬ ‫الیتهایی را که قصد آزار ایشان داشتند‪ ،‬چه کودکان ا چه زنان‪ ،‬هلک کنند ا بکشند ا تلف نمایند ا اموال ایشان را به غنیمت گیرند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬در یک راز‪ ،‬در تمام الیتهای اخشورش پادشاه‪ ،‬یعنی در سیزدهمین راز از ماه داازدهم‪ ،‬که ماه آدار باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬رانوشت نوشته برای فرمانی که باید در هر الیت داده شود‪ ،‬به همه قوم اعلم شد ا اینکه یهودیان برای آن راز آماده باشند تا از‬ ‫دشمنان خود انتقام بگیرند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس چوگانهایی که بر قاطرها ا شترها سوار بودند‪ ،‬بیران رفتند ا به فرمان پادشاه شتابان ا با اکراه پیش رفتند ‪.‬ا این فرمان در‬ ‫دارالسلطنه شوشن صادر شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬ا مردخای با لباس سلطنتی آبی ا سفید ا تاج بزرگ طلیی ا ردایی از کتان نازک ا ارغوانی از حضور پادشاه بیران رفت ا شهر‬ ‫شوش شادمان ا خوشحال شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬یهودیان از نور ا شادی ا سرار ا افتخار برخوردار بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬ا در هر الیت ا هر شهری‪ ،‬هر اا که فرمان ا حکم پادشاه میرسید‪ ،‬یهودیان شادی ا سرار‪ ،‬اشن ا راز خوبی داشتند ‪.‬ا بسیاری‬ ‫از مردم آن سرزمین یهودی شدند‪ ،‬زیرا ترس یهودیان بر آنها مستولی شده بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۹‬‬ ‫‪ ۱‬در ماه داازدهم‪ ،‬یعنی ماه آدار‪ ،‬در سیزدهمین راز آن‪ ،‬هنگامی که فرمان ا حکم پادشاه نزدیک به اارا بود‪ ،‬در رازی که دشمنان‬ ‫یهودیان امیداار بودند بر آنها تسلط یابند‪( ،‬اگرچه برعکس شد‪ ،‬یعنی یهودیان بر کسانی که از آنها متنفر بودند‪ ،‬تسلط یافته بودند)‪.‬‬ ‫‪ ۲‬یهودیان در شهرهای خود در همه الیتهای اخشورش پادشاه امع شدند تا بر کسانی که قصد آزار ایشان را داشتند‪ ،‬دست درازی کنند؛ ا‬ ‫هیچکس یارای مقاامت با ایشان را نداشت‪ ،‬زیرا ترس ایشان بر همه مردم مستولی شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬ا امیع حکام الیتها ا االیان ا معاانان ا کارگزاران پادشاه‪ ،‬یهودیان را یاری کردند‪ ،‬زیرا ترس مردخای بر ایشان مستولی شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬زیرا مردخای در دربار پادشاه شخص بزرگی بود ا شهرتش در تمام استانها پیچیده بود‪ ،‬زیرا این مردخای بود که راز به راز بزرگتر‬ ‫میشد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬بدین ترتیب یهودیان تمام دشمنان خود را با شمشیر زدند ا کشتند ا نابود کردند ا با کسانی که از آنها متنفر بودند‪ ،‬هر چه میخواستند‪،‬‬ ‫انجام دادند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬ا یهودیان در دارالسلطنه شوشن پانصد نفر را کشتند ا هلک کردند‪.‬‬ ‫‪7‬ا پرشانداتا‪ ،‬ا دالفون‪ ،‬ا آسپاتا‪،‬‬ ‫‪ ۸‬ا فمراتا ا اکدکلیا ا اکریداتا‪،‬‬ ‫‪9‬ا پارمشتا‪ ،‬ا آریسائی‪ ،‬ا آریدای‪ ،‬ا ااازاتا‪،‬‬ ‫‪ ۱۰‬ده پسر هامان بن همداتا‪ ،‬دشمن یهودیان‪ ،‬را کشتند؛ اما دست خود را به غنیمت نبستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬در آن راز‪ ،‬شمار کشتهشدگان در کاخ شوش به حضور پادشاه آارده شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬ا پادشاه به استر ملکه گفت« ‪:‬یهودیان پانصد نفر را در دارالسلطنه شوشن ا ده پسر هامان را کشته ا هلک کردهاند؛ در سایر‬ ‫الیتهای پادشاه چه کردهاند؟ حال درخواست تو چیست که به تو داده خواهد شد؛ یا درخواست دیگر تو چیست که انجام خواهد شد؟»‬


‫استر‬

‫‪ ۱۳‬آنگاه استر گفت« ‪:‬اگر پادشاه را پسند آید‪ ،‬به یهودیانی که در شوش هستند ااازه داده شود که فردا نیز طبق فرمان امراز عمل کنند ا‬ ‫ده پسر هامان را به دار بیاایزند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬ا پادشاه فرمود که چنین شود ا حکم در شوش نافذ شد ا ده پسر هامان را به دار آایختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬زیرا یهودیانی که در شوشن بودند‪ ،‬در چهاردهمین راز از ماه آدار نیز امع شدند ا سیصد نفر را در شوشن کشتند‪ ،‬اما دست خود را‬ ‫به غنیمت نبستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما سایر یهودیانی که در الیتهای پادشاه بودند‪ ،‬امع شدند ا برای اانهای خود مقاامت کردند ا از دشمنان خود آرامی یافتند ا هفتاد ا‬ ‫پنج هزار نفر از دشمنان خود را کشتند‪ ،‬اما دست خود را به غنیمت نبستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬در سیزدهمین راز ماه آدار‪ ،‬ا در چهاردهمین راز همان ماه‪ ،‬آرام گرفتند ا آن را راز اشن ا شادی قرار دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬اما یهودیانی که در شوشن بودند‪ ،‬در سیزدهمین ا چهاردهمین راز آن گرد هم آمدند ا در پانزدهمین راز آن آرام گرفتند ا آن را راز‬ ‫اشن ا شادی قرار دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬بنابراین‪ ،‬یهودیان راستاهایی که در شهرهای بدان حصار ساکن بودند‪ ،‬راز چهاردهم ماه آدار را راز شادی ا اشن ا راز خوبی‬ ‫برای فرستادن هدایا به یکدیگر قرار دادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬ا مردخای این مطالب را نوشت ا نامهها را نزد تمامی یهودیانی که در همه الیتهای اخشورش پادشاه بودند‪ ،‬از نزدیک ا دار‪،‬‬ ‫فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬تا این را در میان ایشان تثبیت کنند که راز چهاردهم ماه آدار ا راز پانزدهم همان ماه را هر سال اشن بگیرند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬مانند رازهایی که یهودیان از دشمنان خود استراحت کردند‪ ،‬ا ماهی که غم ا انداهشان به شادی ا ماتمشان به راز خوبی تبدیل شد‪،‬‬ ‫تا آنها را رازهای اشن ا شادی ا فرستادن هدایا برای یکدیگر ا هدایا برای فقرا قرار دهند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬ا یهودیان متعهد شدند که همانطور که خود آغاز کرده بودند ا همانطور که مردخای به آنها نوشته بود‪ ،‬عمل کنند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬زیرا هامان پسر همداتای اااای‪ ،‬دشمن همه یهودیان‪ ،‬برای نابودی یهودیان نقشه کشیده بود ا پور‪ ،‬یعنی قرعه‪ ،‬انداخته بود تا آنها را‬ ‫نابود کند ا از بین ببرد‪.‬‬ ‫ل‬ ‫‪ ۲۵‬اما چون استر به حضور پادشاه رسید‪ ،‬پادشاه کتبا فرمان داد که نقشه شومی که علیه یهودیان کشیده بود‪ ،‬بر سر خودش برگردد ا اا ا‬ ‫پسرانش را به دار بیاایزند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬از این را‪ ،‬این رازها را به نام پور‪ ،‬پوریم نامیدند ‪.‬بنابراین‪ ،‬به سبب تمام سخنان این نامه ا آنچه در این باره دیده بودند ا به ایشان‬ ‫رسیده بود‪،‬‬ ‫‪ ۲۷‬یهودیان این دا راز را طبق نوشتههای خود ا طبق زمان تعیینشدهشان در هر سال‪ ،‬برای خود ا فرزندانشان ا همه کسانی که به‬ ‫ایشان پیوستند‪ ،‬مقرر داشتند ا به عهده گرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬ا اینکه این رازها در هر نسل‪ ،‬هر خانواده‪ ،‬هر استان ا هر شهر به یاد آارده ا حفظ شود؛ ا این رازهای پوریم از میان یهودیان‬ ‫محو نشود ا یادگاری آنها از نسل ایشان نابود نگردد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬آنگاه استر ملکه‪ ،‬دختر ابیحایل‪ ،‬ا مردخای یهودی‪ ،‬با تمام قدرت نوشتند تا این نامه دام پوریم را تأیید کنند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬ا آن نامهها را با سخنان صلحآمیز ا حقیقت‪ ،‬نزد امیع یهودیان‪ ،‬به صد ا بیست ا هفت الیت مملکت اخشورش فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬تا این رازهای پوریم را در زمانهای مقررشان تثبیت کنند‪ ،‬چنانکه مردخای یهودی ا استر ملکه به آنها امر کرده بودند‪ ،‬ا چنانکه خود‬ ‫برای خود ا برای نسل خود مقرر کرده بودند‪ ،‬امور رازهها ا فریادهایشان را‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬ا فرمان استر این امور پوریم را تأیید کرد ا در کتاب نوشته شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪ ۱‬ا اخشورش پادشاه بر زمین ا بر ازایر دریا ازیه گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬ا تمامی اعمال قدرت ا ابرات اا ا اظهار عظمت مردخای که پادشاه اا را به آنها ارتقا داد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان ماد ا‬ ‫فارس مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۳‬زیرا مردخای یهودی‪ ،‬شخص دام پس از اخشورش پادشاه ا در میان یهودیان بزرگ بود ا در میان بسیاری از برادرانش مقبول بود‪،‬‬ ‫برای ثرات قوم خود دعا میکرد ا با تمامی فرزندان خود صلح ا صفا میگفت‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook