Skip to main content

Persian - The Book of Daniel

Page 1

‫دانیل‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬در سال سوم سلطنت یهویاقیم‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬نبوکدنصر‪ ،‬پادشاه بابل‪ ،‬به اورشلیم آمد و آن را محاصره کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و خداوند یهویاقیم‪ ،‬پادشاه یهودا را با قسمتی از ظروف خانه خدا به دست او تسلیم کرد‪ ،‬که آنها را به سرزمین شنعار به خانه خدای خود‬ ‫برد و ظروف را به خزانه خدای خود آورد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پادشاه به اشفناز‪ ،‬رئیس خواجهسرایان خود‪ ،‬فرمود که برخی از بنیاسرائیل و از نسل پادشاه و از سروران را بیاورد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پسرانی که هیچ عیبی نداشتند‪ ،‬بلکه نیکو منظر و در هر حکمت ماهر و در دانش زیرک و در علوم فهم چیره بودند‪ ،‬و چنان لیاقتی‬ ‫داشتند که در کاخ پادشاه بایستند و ایشان را علم و زبان کلدانیان بیاموزند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و پادشاه برای ایشان مقرر فرمود که هر روز از خوراک پادشاه و از شرابی که او مینوشید‪ ،‬خوراک تهیه کنند ‪.‬بدین ترتیب سه سال‬ ‫ایشان را پرورش دادند تا در پایان آن بتوانند در حضور پادشاه حاضر شوند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و در میان اینها از بنی یهودا‪ ،‬دانیال و حننیا و میشائیل و عزریا بودند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬که رئیس خواجهسرایان به ایشان نامهایی داد‪ ،‬زیرا دانیال را بلطشصر و حننیا را شدرک و میشائیل را میشک و عزریا را عبدنغو نامید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما دانیال در دل خود قصد کرد که خود را با خوردنیهای پادشاه و شرابی که او مینوشید‪ ،‬نجس نکند ‪.‬بنابراین از خواجهسرایان‬ ‫درخواست کرد که خود را نجس نکند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اکنون خدا دانیال را مورد لطف و محبت امیر خواجهسرایان قرار داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و خواجهسرا به دانیال گفت« ‪:‬من از آقایم پادشاه میترسم‪ ،‬که خوراک و نوشیدنی شما را تعیین کرده است‪ ،‬زیرا چرا باید روی شما را‬ ‫بدتر از فرزندان امثال شما ببیند؟ پس آیا میخواهید سرم را برای پادشاه به خطر بیندازید؟»‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه دانیال به ملزار که رئیس خواجهسرایان او را بر دانیال‪ ،‬حننیا‪ ،‬میشائیل و عزریا گماشته بود‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۲‬التماس میکنم‪ ،‬بندگانت را ده روز امتحان کن و به ما حبوبات برای خوردن و آب برای نوشیدن بدهند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه چهرههای ما و چهرههای کودکانی که از طعام پادشاه میخورند‪ ،‬در نظر تو دیده شود؛ و چنانکه میبینی‪ ،‬با بندگانت رفتار نما‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس او در این امر با ایشان موافقت کرد و ده روز ایشان را آزمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و در پایان ده روز‪ ،‬چهرههایشان از هم هه کودکانی که از خوراک پادشاه میخوردند‪ ،‬زیباتر و فربهتر به نظر میرسید‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس ملزار سهم گوشت و شرابی را که باید مینوشیدند از آنها گرفت و به آنها حبوبات داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اما خدا به این چهار فرزند‪ ،‬دانش و مهارت در هر گونه علم و حکمت عطا فرمود ‪:‬و دانیال در همه رؤیاها و خوابها فهم داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و در پایان روزهایی که پادشاه فرموده بود ایشان را بیاورد‪ ،‬رئیس خواجهسرایان ایشان را به حضور نبوکدنصر آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و پادشاه با ایشان گفتگو کرد و در میان جمیع ایشان کسی مانند دانیال و حننیا و میشائیل و عزریا یافت نشد‪ ،‬پس ایشان در حضور‬ ‫پادشاه ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و در تمام امور حکمت و فهم که پادشاه از آنها پرسید‪ ،‬آنها را ده برابر بهتر از همه جادوگران و منجمان در تمام قلمرو خود یافت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و دانیال تا سال اول سلطنت کوروش پادشاه به کار خود ادامه داد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬و در سال دوم سلطنت نبوکدنصر‪ ،‬نبوکدنصر خوابی دید که روحش از آن مضطرب شد و خواب از او گریخت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه پادشاه فرمان داد تا جادوگران و منجمان و جادوگران و کلدانیان را بخوانند تا خواب پادشاه را برایش تعبیر کنند ‪.‬پس ایشان آمدند و‬ ‫در حضور پادشاه ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پادشاه به ایشان گفت« ‪:‬خوابی دیدهام و روحم از فهمیدن آن مضطرب است»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه کلدانیان به زبان سریانی به پادشاه گفتند« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬تا ابد زنده بمان !خواب را برای بندگانت بیان کن و ما تعبیر آن را خواهیم‬ ‫گفت»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پادشاه در جواب کلدانیان گفت« ‪:‬این امر از من دور شد ‪.‬اگر خواب و تعبیرش را برای من بیان نکنید‪ ،‬تکهتکه خواهید شد و خانههایتان‬ ‫به زبالهدان تبدیل خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما اگر خواب و تعبیر آن را بگویید‪ ،‬از من هدایا و انعام و احترام زیادی خواهید یافت ‪.‬پس خواب و تعبیر آن را به من بگویید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬ایشان دوباره در جواب گفتند« ‪:‬پادشاه خواب را برای بندگانش بیان کند و ما تعبیر آن را خواهیم گفت»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پادشاه در جواب گفت« ‪:‬یقین میدانم که شما فرصت خواهید یافت‪ ،‬زیرا میبینید که آن امر از من دور شده است»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما اگر خواب را برای من بیان نکنید‪ ،‬فقط یک حکم برای شما وجود دارد ‪:‬زیرا سخنان دروغ و باطل را آماده کردهاید تا در حضور‬ ‫من بگویید تا زمان تغییر کند ‪.‬پس خواب را به من بگویید و خواهم دانست که میتوانید تعبیرش را به من بگویید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬کلدانیان در حضور پادشاه پاسخ دادند و گفتند« ‪:‬کسی بر روی زمین نیست که بتواند مطلب پادشاه را بیان کند ‪.‬بنابراین هیچ پادشاه‪،‬‬ ‫حاکم یا فرمانروایی نیست که چنین چیزهایی را از هیچ جادوگر یا منجم یا کلدانی بپرسد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و این چیزی نادر است که پادشاه از آن درخواست میکند‪ ،‬و هیچ کس دیگری نمیتواند آن را به پادشاه نشان دهد‪ ،‬جز خدایانی که‬ ‫مسکنشان با انسان نیست‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬از این جهت پادشاه خشمگین و بسیار خشمگین شد و فرمان داد تا همه حکیمان بابل را نابود کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و فرمان صادر شد که حکیمان کشته شوند؛ و آنها دانیال و یارانش را برای کشتن جستجو کردند‪.‬‬


‫دانیل‬

‫فرمانده گارد پادشاه که برای کشتن حکیمان بابل بیرون رفته بود‪ ،‬پاسخ داد‪:‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه دانیال با پند و حکمت به ااریوک‪،‬‬ ‫ه‬ ‫‪ ۱۵‬او در جواب به ااریوک‪ ،‬سردار پادشاه‪ ،‬گفت« ‪:‬چرا فرمان از جانب پادشاه اینقدر شتابزده صادر شده است؟ »آنگاه ااریوک دانیال را از‬ ‫این امر مطلع ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس دانیال داخل شد و از پادشاه درخواست کرد که به او مهلت دهد و تعبیر خواب را برای پادشاه بیان کند‪.‬‬ ‫عزا رریا تعریف کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه دانیال به خانه خود رفت و این ماجرا را برای رفقایش‪ ،‬احنا رنیا‪ ،‬میشائیل و ا‬ ‫‪ ۱۸‬تا اینکه در مورد این راز از خدای آسمانها رحمت بخواهند‪ ،‬تا دانیال و یارانش با سایر حکیمان بابل هلک نشوند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه آن راز در رؤیای شب بر دانیال آشکار شد ‪.‬آنگاه دانیال خدای آسمانها را ستایش کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬دانیال در جواب گفت« ‪:‬نام خدا تا ابد متبارک باد‪ ،‬زیرا حکمت و توانایی از آن اوست»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و او زمانها و فصول را تغییر میدهد ‪.‬پادشاهان را عزل و نصب میکند ‪.‬او حکمت را به حکیمان و دانش را به فهیمان میبخشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬او چیزهای عمیق و پنهان را آشکار میکند ‪.‬او از آنچه در تاریکی است آگاه است و نور با او ساکن است‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬ای خدای پدرانم‪ ،‬تو را سپاس میگویم و ستایش میکنم‪ ،‬که به من حکمت و توانایی عطا فرمودی و اکنون آنچه را که از تو میخواستیم‬ ‫به من اعلم کردی‪ ،‬زیرا اکنون ما را از امر پادشاه آگاه ساختی‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پس دانیال نزد ااریوک که پادشاه او را برای نابودی حکیمان بابل مأمور کرده بود‪ ،‬رفت و به او چنین گفت« ‪:‬حکیمان بابل را نابود‬ ‫مکن‪ ،‬مرا به حضور پادشاه بیاور تا تعبیر را برای پادشاه بیان کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آنگاه ااریوک دانیال را به شتاب نزد پادشاه آورد و به او چنین گفت« ‪:‬مردی از اسیران یهودا را یافتهام که تعبیر را برای پادشاه بیان‬ ‫خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬پادشاه در جواب دانیال که به بلطشصر معروف بود گفت« ‪:‬آیا میتوانی خوابی را که دیدهام و تعبیرش را برایم بیان کنی؟»‬ ‫‪ ۲۷‬دانیال در حضور پادشاه پاسخ داد و گفت« ‪:‬رازی را که پادشاه خواسته است‪ ،‬هیچ یک از حکیمان‪ ،‬منجمان‪ ،‬جادوگران و پیشگویان‬ ‫نمیتوانند برای پادشاه آشکار کنند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬اما خدایی در آسمان هست که اسرار را آشکار میکند و پادشاه نبوکدنصر را از آنچه در روزهای آخر رخ خواهد داد‪ ،‬آگاه میسازد ‪.‬‬ ‫خواب تو و رؤیاهای سرت در بسترت این است‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬اما ای پادشاه‪ ،‬افکار تو در بسترت درباره آنچه پس از این رخ خواهد داد‪ ،‬به ذهنت خطور کرد؛ و آنکه اسرار را آشکار میکند‪ ،‬تو را‬ ‫از آنچه رخ خواهد داد‪ ،‬آگاه میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬اما این راز به خاطر حکمتی که من از سایر زندگان دارم بر من آشکار نشده است‪ ،‬بلکه به خاطر ایشان است که تعبیر را برای پادشاه‬ ‫آشکار خواهند کرد و تو از افکار دل خود آگاه خواهی شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬ای پادشاه‪ ،‬تو دیدی و اینک تمثالی عظیم ‪.‬این تمثال عظیم که درخشندگیاش بینظیر بود‪ ،‬در برابر تو قرار داشت و منظرهاش‬ ‫وحشتناک بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬سر این مجسمه از طلی ناب‪ ،‬سینه و بازوهایش از نقره‪ ،‬شکم و رانهایش از برنج بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬ساقهایش از آهن‪ ،‬پاهایش قسمتی از آهن و قسمتی از گگل‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬تو دیدی تا سنگی بدون دستها جدا شد و به پاهای آهنین و گگلی آن مجسمه زد و آنها را خرد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬آنگاه آهن و گگل و برنج و نقره و طل با هم خرد شدند و مانند کاه خرمن تابستانی گردیدند و باد آنها را چنان برد که جایی برای آنها‬ ‫یافت نشد و سنگی که تمثال را زده بود‪ ،‬کوه بزرگی گردید و تمام زمین را پر ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬این خواب است و تعبیرش را برای پادشاه بیان خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬ای پادشاه‪ ،‬تو پادشاه پادشاهان هستی‪ ،‬زیرا خدای آسمانها به تو پادشاهی‪ ،‬قدرت‪ ،‬قوت و جلل بخشیده است‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و هر جا که بنیآدم ساکنند‪ ،‬حیوانات صحرا و پرندگان آسمان را به دست تو سپرده است و تو را بر همه آنها مسلط ساخته است ‪.‬تو این‬ ‫سر طلیی هستی‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و بعد از تو‪ ،‬سلطنتی دیگر‪ ،‬پستتر از تو‪ ،‬و سلطنتی سوم از برنج‪ ،‬روی کار خواهد آمد که بر تمامی زمین سلطنت خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬و سلطنت چهارم مانند آهن قوی خواهد بود‪ ،‬زیرا آهن همه چیز را خرد میکند و مطیع میسازد؛ و آهنی که همه اینها را خرد میکند‪ ،‬آن‬ ‫را نیز خرد و کبود خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و چنانکه پاها و انگشتان را دیدی‪ ،‬قسمتی از گگل کوزهگر و قسمتی از آهن‪ ،‬همچنان سلطنت منقسم خواهد شد؛ اما در آن از قدرت آهن‬ ‫خواهد بود‪ ،‬زیرا آهن را آمیخته با گگل لجن دیدی‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬و چنانکه انگشتان پاها قسمتی از آهن و قسمتی از گل بود‪ ،‬همچنان این سلطنت قسمتی قوی و قسمتی شکسته خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬و چنانکه آهن را با گل لجن آمیخته دیدی‪ ،‬ایشان با ذریت آدمیان درخواهند آمیخت‪ ،‬اما به یکدیگر نخواهند پیوست‪ ،‬چنانکه آهن با گل‬ ‫آمیخته نمیشود‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬و در روزگار این پادشاهان‪ ،‬خدای آسمانها سلطنتی برقرار خواهد کرد که هرگز نابود نخواهد شد و این سلطنت به قوم دیگری واگذار‬ ‫نخواهد شد‪ ،‬بلکه تمام این سلطنتها را در هم خواهد شکست و نابود خواهد کرد و خود تا ابد پابرجا خواهد ماند‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬زیرا چنانکه دیدی سنگ بدون دست از کوه جدا شد و آهن و برنج و گل و نقره و طل را خرد کرد‪ ،‬خدای بزرگ پادشاه را از آنچه پس‬ ‫از این واقع خواهد شد‪ ،‬آگاه ساخته است و خواب حتمی و تعبیر آن نیز یقین است‪.‬‬ ‫‪ ۴۶‬آنگاه نبوکدنصر پادشاه به روی خود افتاد و دانیال را پرستش کرد و دستور داد که قربانی و عطریات به او تقدیم کنند‪.‬‬ ‫‪ ۴۷‬پادشاه در جواب دانیال گفت« ‪:‬به درستی که خدای تو خدای خدایان و خداوند پادشاهان و کاشف اسرار است‪ ،‬زیرا تو میتوانی این راز‬ ‫را آشکار کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۴۸‬آنگاه پادشاه‪ ،‬دانیال را مردی بزرگ ساخت و هدایای فراوان به او بخشید و او را بر تمام ولیت بابل حاکم و رئیس والیان بر همه‬ ‫حکیمان بابل قرار داد‪.‬‬


‫دانیل‬

‫دروازه پادشاه‬ ‫ادرک و میشاک و اعبگدنگغو را بر امور ولیت بابل گماشت‪ ،‬اما دانیال در‬ ‫‪ ۴۹‬آنگاه دانیال از پادشاه درخواست کرد و او ش ا‬ ‫ه‬ ‫مینشست‪.‬‬ ‫فصل ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬نبوکدنصر پادشاه تمثالی از طل ساخت که ارتفاع آن شصت ذراع و عرض آن شش ذراع بود ‪.‬او آن را در دشت دورا‪ ،‬در استان بابل‪،‬‬ ‫برپا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه نبوکدنصر پادشاه فرستاد تا شاهزادگان‪ ،‬والیان‪ ،‬والیان‪ ،‬داوران‪ ،‬خزانهداران‪ ،‬مشاوران‪ ،‬کلنتران و هم هه فرمانروایان ولیتها را‬ ‫گرد آورند تا برای تبرک تمثالی که نبوکدنصر پادشاه نصب کرده بود‪ ،‬بیایند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه شاهزادگان‪ ،‬والیان و والیان‪ ،‬داوران‪ ،‬خزانهداران‪ ،‬مشاوران‪ ،‬کلنتران و هم هه فرمانروایان ولیتها برای تبرک تمثالی که‬ ‫نبوکدنصر پادشاه نصب کرده بود‪ ،‬گرد هم آمدند و پیش تمثالی که نبوکدنصر نصب کرده بود‪ ،‬ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه منادی با صدای بلند فریاد زد« ‪:‬ای قومها‪ ،‬ملتها و زبانها‪ ،‬این فرمان برای شماست»!‬ ‫‪ ۵‬که چون آواز کرنا و نی و بربط و چنگ و سنتور و سنتور و انواع آلت موسیقی را بشنوید‪ ،‬به رو افتاده‪ ،‬تمثال طلیی را که نبوکدنصر‬ ‫پادشاه نصب کرده است‪ ،‬سجده نمایید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و هر که به خاک نیفتد و سجده نکند‪ ،‬در همان ساعت در میان کوره آتش ملتهب افکنده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬بنابراین‪ ،‬در آن زمان‪ ،‬هنگامی که همه مردم صدای کرنا‪ ،‬نی‪ ،‬چنگ‪ ،‬سنتور و انواع آلت موسیقی را شنیدند‪ ،‬همه مردم‪ ،‬ملتها و‬ ‫زبانها‪ ،‬به خاک افتادند و تمثال طلیی را که نبوکدنصر پادشاه نصب کرده بود‪ ،‬پرستش کردند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس در آن زمان‪ ،‬چند کلدانی نزدیک آمدند و یهودیان را متهم کردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ایشان به پادشاه نبوکدنصر گفتند« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬تا ابد زنده بمان»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬ای پادشاه‪ ،‬تو فرمانی صادر فرمودی که هر که صدای ک گارنا و نی و چنگ و بربط و سنتور و کمانچه و هر قسم آلت موسیقی را‬ ‫بشنود‪ ،‬به خاک افتاده‪ ،‬تمثال طل را سجده کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و هر که به خاک نیفتد و سجده نکند‪ ،‬در میان کوره آتش ملتهب افکنده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬چند یهودی هستند که آنها را بر امور ولیت بابل گماشتهای‪ ،‬یعنی شدرک‪ ،‬میشک و عبدنغو؛ این مردان‪ ،‬ای پادشاه‪ ،‬تو را احترام‬ ‫نمیکنند؛ خدایان تو را عبادت نمیکنند و تمثال طلیی را که نصب نمودهای‪ ،‬سجده نمینمایند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه نبوکدنصر با خشم و غضب خود فرمان داد تا شدرک‪ ،‬میشک و عبدنغو را حاضر کنند ‪.‬سپس این مردان را به حضور پادشاه‬ ‫آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬نبوکدنصر ایشان را خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬ای شدرک‪ ،‬میشک و عبدنغو‪ ،‬آیا حقیقت دارد که شما خدایان مرا نمیپرستید و تمثال طلیی‬ ‫را که نصب کردهام‪ ،‬سجده نمیکنید؟»‬ ‫‪ ۱۵‬پس اگر آماده باشید که در هر زمانی که صدای کرنا‪ ،‬نی‪ ،‬چنگ‪ ،‬سنتور‪ ،‬سنتور و انواع آلت موسیقی را بشنوید‪ ،‬به خاک بیفتید و‬ ‫تمثالی را که ساختهام پرستش کنید؛ اما اگر پرستش نکنید‪ ،‬در همان ساعت به میان کوره آتش ملتهب انداخته خواهید شد؛ و کیست آن‬ ‫خدایی که شما را از دست من رهایی دهد؟‬ ‫ادرک‪ ،‬میشک و اعبگدنگغو در جواب پادشاه گفتند« ‪:‬ای نبوکدنصر‪ ،‬ما در این مورد از پاسخ دادن به تو ابا نداریم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬ش ا‬ ‫‪ ۱۷‬اگر چنین است‪ ،‬خدای ما که او را میپرستیم قادر است ما را از کوره آتش سوزان رهایی بخشد‪ ،‬و او ما را از دست تو‪ ،‬ای پادشاه‪،‬‬ ‫رهایی خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬اما اگر نه‪ ،‬ای پادشاه‪ ،‬تو را معلوم باد که خدایان تو را عبادت نخواهیم کرد و تمثال طلیی را که نصب نمودهای سجده نخواهیم نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه نبوکدنصر از خشم لبریز شد و هیئت چهرهاش بر شدرک و میشک و عبدنغو دگرگون گشت ‪.‬پس سخن گفت و فرمان داد که‬ ‫کوره را هفت برابر بیشتر از معمول گرم کنند‪.‬‬ ‫آتش سوزان بیندازند‪.‬‬ ‫کوره‬ ‫در‬ ‫و‬ ‫ببندند‬ ‫را‬ ‫غو‬ ‫ن‬ ‫د‬ ‫ب‬ ‫ع‬ ‫و‬ ‫اک‬ ‫ش‬ ‫می‬ ‫ک‪،‬‬ ‫ادر‬ ‫ش‬ ‫تا‬ ‫‪ ۲۰‬و به قویترین مردان لشکر خود فرمان داد‬ ‫گ‬ ‫گ‬ ‫ا‬ ‫اگ‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه این مردان را در پیراهنها‪ ،‬جورابها‪ ،‬کلهها و سایر لباسهایشان بستند و در میان کوره آتش سوزان انداختند‪.‬‬ ‫ادرک و میشاک و اع گبدنگغو را برداشته بودند‪،‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس چون فرمان پادشاه سخت بود و کوره بینهایت داغ‪ ،‬شعله آتش آن مردانی را که ش ا‬ ‫کشت‪.‬‬ ‫آتش ملتهب افتادند‪.‬‬ ‫ادرک‪ ،‬میشاک و اع گبدنگغو‪ ،‬در حالی که بسته شده بودند‪ ،‬در میان کوره گ‬ ‫‪ ۲۳‬و این سه مرد‪ ،‬ش ا‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه نبوکدنصر پادشاه متحیر شد و با عجله برخاست و به مشاوران خود گفت« ‪:‬آیا ما سه مرد را نبستیم و در میان آتش نینداختیم؟ »‬ ‫آنها در جواب پادشاه گفتند« ‪:‬درست است‪ ،‬ای پادشاه»!‬ ‫‪ ۲۵‬او در جواب گفت« ‪:‬اینک من چهار مرد میبینم که گشاده در میان آتش راه میروند و هیچ آسیبی به ایشان نرسیده است و صورت‬ ‫چهارمین شبیه پسر خداست»‪.‬‬ ‫ادرک‪ ،‬میشک و اع گبدنگغو‪ ،‬ای بندگان خدای متعال‪،‬‬ ‫ش‬ ‫‪:‬‬ ‫گفت«‬ ‫کرده‪،‬‬ ‫خطاب‬ ‫و‬ ‫شد‬ ‫نزدیک‬ ‫ملتهب‬ ‫آتش‬ ‫کوره‬ ‫دهانه‬ ‫‪ ۲۶‬آنگاه نبوکدنصر به‬ ‫ا‬ ‫ادرک‪ ،‬میشک و اعبگدنگغو از میان آتش بیرون آمدند‪.‬‬ ‫بیرون آیید و به اینجا بیایید »‪.‬آنگاه ش ا‬ ‫‪ ۲۷‬و امرا و والیان و سرداران و مشاوران پادشاه جمع شده‪ ،‬این مردان را دیدند که آتش به بدنهای ایشان اثری نکرده‪ ،‬و مویی از سر‬ ‫ایشان نسوخته‪ ،‬و ردای ایشان تبدیل نشده‪ ،‬و بوی آتش به ایشان نرسیده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬آنگاه نبوکدنصر متکلم شده‪ ،‬گفت« ‪:‬متبارک باد خدای شدرک و میشک و عبدنغو که فرشته خود را فرستاده و بندگانش را که به او‬ ‫توکل داشتند و از فرمان پادشاه سرپیچی کرده و بدنهای خود را تسلیم کردند تا خدایی جز خدای خود را عبادت و پرستش نکنند‪ ،‬رهایی‬ ‫داده است»‪.‬‬


‫دانیل‬

‫‪ ۲۹‬بنابراین فرمانی از جانب من صادر میشود که هر قوم و ملت و زبانی که سخنی ناشایست بر ضد خدای شدرک و میشک و عبدنغو‬ ‫بگوید‪ ،‬تکهتکه شود و خانههایش به زبالهدان تبدیل گردد‪ ،‬زیرا خدای دیگری نیست که بتواند اینگونه رهایی بخشد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬سپس پادشاه‪ ،‬شدرک‪ ،‬میشک و عبدنغو را در ولیت بابل به مقام والیی رساند‪.‬‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬از نبوکدنصر پادشاه‪ ،‬به همه قومها و ملتها و زبانها که در تمامی زمین ساکنند ‪:‬سلمتی شما افزون باد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬فکر کردم خوب است که آیات و عجایبی را که خدای متعال به من نشان داده است‪ ،‬بیان کنم‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آیات او چه عظیم و شگفتیهای او چه عظیم است !پادشاهی او پادشاهی جاودانی است و سلطنت او نسل اندر نسل‪.‬‬ ‫‪ ۴‬من‪ ،‬نبوکدنصر‪ ،‬در خانهام آرام میگرفتم و در کاخ خود کامیاب میشدم‪.‬‬ ‫‪ ۵‬خوابی دیدم که مرا ترساند‪ ،‬و فکرهایی که در بسترم داشتم و رؤیاهایی که سرم میدیدم‪ ،‬مرا مضطرب ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬از این رو‪ ،‬فرمان دادم که همه حکیمان بابل را نزد خود آورند تا تعبیر خواب را برای من بیان کنند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه جادوگران و منجمان و کلدانیان و پیشگویان آمدند و من خواب را برای ایشان بیان کردم‪ ،‬اما تعبیرش را برای من بیان نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما سرانجام دانیال که نامش بلطشصر‪ ،‬موافق نام خدای من‪ ،‬بود و روح خدایان مقدس در او است‪ ،‬نزد من آمد و خواب را در حضور او‬ ‫بیان کردم و گفتم‪:‬‬ ‫‪ ۹‬ای بلطشصر‪ ،‬ای رئیس جادوگران‪ ،‬چون میدانم که روح خدایان مقدس در توست و هیچ رازی تو را نگران نمیکند‪ ،‬پس خوابی را که‬ ‫دیدهام و تعبیرش را به من بگو‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬رؤیاهای سرم در بسترم چنین بود ‪:‬نظر کردم و اینک درختی در میان زمین و ارتفاعش بسیار بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬درخت بزرگ و قوی گردید‪ ،‬و بلندیاش تا به آسمان رسید‪ ،‬و منظرهاش تا به اقصای تمامی زمین‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬برگهایش زیبا و میوهاش فراوان بود و در آن برای همه خوراک بود ‪.‬حیوانات صحرا زیر آن سایه داشتند و پرندگان آسمان در‬ ‫شاخههایش ساکن بودند و هم هه بشر از آن تغذیه میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬در رؤیاهای سرم که بر بسترم بودم‪ ،‬دیدم که ناگاه فرشتهای مقدس از آسمان نازل شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬او با صدای بلند فریاد زد و چنین گفت« ‪:‬درخت را قطع کنید و شاخههایش را ببرید‪ ،‬برگهایش را بتکانید و میوههایش را پراکنده کنید ‪.‬‬ ‫حیوانات از زیر آن و پرندگان از شاخههایش فرار کنند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬با این حال‪ ،‬ریشههایش را با زنجیری از آهن و برنج در زمین‪ ،‬در میان علفهای تازهی صحرا بگذارید تا از شبنم آسمان تر شود و‬ ‫سهم او با حیوانات در علفزار زمین باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬دل او از دل انسان تغییر کند و دل حیوان به او داده شود و هفت زمان بر او بگذرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬این امر به فرمان نگهبانان و فرمان به کلم مقدسین است‪ ،‬تا زندگان بدانند که حضرت متعال بر ممالک آدمیان حکومت میکند و آن را‬ ‫به هر که میخواهد میدهد و پستترین مردمان را بر آن میگمارد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬این خوابی است که من‪ ،‬نبوکدنصر پادشاه‪ ،‬دیدهام ‪.‬اکنون تو ای بلطشصر‪ ،‬تعبیر آن را بیان کن‪ ،‬زیرا هم هه حکیمان مملکت من‬ ‫نمیتوانند تعبیر آن را برای من بیان کنند‪ ،‬اما تو میتوانی‪ ،‬زیرا روح خدایان مقدس در توست‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه دانیال که نامش بلطشصر بود‪ ،‬یک ساعت متحیر ماند و افکارش او را مضطرب ساخت ‪.‬پادشاه خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬بلطشصر‪،‬‬ ‫خواب و تعبیر آن تو را مضطرب نکند »‪.‬بلطشصر در جواب گفت« ‪:‬ای سرورم‪ ،‬خواب برای دشمنان تو و تعبیرش برای دشمنانت باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آن درختی که دیدی‪ ،‬که بزرگ و قوی شد‪ ،‬بلندیاش تا به آسمان رسید و منظرهاش تا به تمامی زمین؛‬ ‫‪ ۲۱‬که برگهایش زیبا و میوهاش فراوان بود و در آن برای همه خوراک بود؛ که حیوانات صحرا زیر آن ساکن بودند و پرندگان هوا بر‬ ‫شاخههایش مأوا گزیده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬ای پادشاه‪ ،‬تو هستی که رشد کرده و قوی گشتهای‪ ،‬زیرا عظمت تو افزون شده و به آسمان رسیده است‪ ،‬و سلطنت تو تا به اقصای‬ ‫زمین‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و چون پادشاه دیدبانی و مقدسی را دید که از آسمان نازل میشود و میگوید« ‪:‬درخت را قطع کنید و از بین ببرید‪ ،‬اما کنده ریشههایش را‬ ‫با بندی از آهن و برنج در زمین‪ ،‬در میان علفهای تازه صحرا بگذارید تا از شبنم آسمان تر شود و نصیبش با حیوانات صحرا باشد تا هفت‬ ‫سال بر او بگذرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬ای پادشاه‪ ،‬تعبیر این است‪ ،‬و این فرمان حضرت اعلی است که بر آقایم پادشاه وارد شده است‪:‬‬ ‫‪ ۲۵‬که تو را از میان مردم خواهند راند و مسکن تو با حیوانات صحرا خواهد بود و تو را مانند گاوان علف خواهند خورانید و تو را از‬ ‫شبنم آسمان تر خواهند کرد و هفت زمان بر تو خواهد گذشت تا بدانی که حضرت اعلی بر ممالک آدمیان حکومت میکند و آن را به هر که‬ ‫میخواهد میدهد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و چون دستور دادند که کنده ریشههای درخت را بگذارند‪ ،‬پادشاهی تو برایت پایدار خواهد ماند‪ ،‬پس از آنکه دانسته باشی که آسمانها‬ ‫حکومت میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬پس ای پادشاه‪ ،‬نصیحت من مورد قبول تو واقع شود و گناهان خود را با پارسایی و گناهان خود را با رحمت به فقرا ببخش‪ ،‬تا شاید‬ ‫آرامش تو طولنی شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬این همه بر نبوکدنصر پادشاه واقع شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬پس از دوازده ماه‪ ،‬او در کاخ پادشاهی بابل قدم میزد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬پادشاه سخن گفت و گفت« ‪:‬آیا این بابل بزرگ نیست که من آن را برای خانه سلطنت به توانایی قدرت و برای عزت جلل خود‬ ‫ساختهام؟»‬


‫دانیل‬

‫‪ ۳۱‬هنوز این سخن بر زبان پادشاه بود که آوازی از آسمان فرود آمد و گفت« ‪:‬ای پادشاه نبوکدنصر‪ ،‬به تو گفته میشود که سلطنت از تو‬ ‫گرفته شده است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و تو را از میان مردم خواهند راند و مسکن تو با حیوانات صحرا خواهد بود ‪.‬تو را مانند گاوان علف خواهند خورانید ‪.‬و هفت زمان بر‬ ‫تو خواهد گذشت تا بدانی که حضرت متعال بر ممالک آدمیان حکومت میکند و آن را به هر که میخواهد میدهد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬در همان ساعت‪ ،‬این امر بر نبوکدنصر واقع شد ‪:‬او از میان مردم رانده شد و مانند گاو علف میخورد و بدنش از شبنم آسمان تر میشد‪،‬‬ ‫تا جایی که موهایش مانند پرهای عقاب و ناخنهایش مانند چنگال پرندگان شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و در پایان آن روزها‪ ،‬من‪ ،‬نبوکدنصر‪ ،‬چشمان خود را به سوی آسمان برافراشتم و عقل من به من بازگشت و خدای متعال را ستایش‬ ‫کردم و او را که تا ابد زنده است و سلطنتش ابدی و پادشاهیاش نسل اندر نسل است‪ ،‬ستایش و تکریم نمودم‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و جمیع ساکنان زمین هیچ شمرده میشوند‪ ،‬و او در لشکر آسمان و در میان ساکنان زمین بر حسب اراده خود عمل میکند‪ ،‬و کسی‬ ‫نمیتواند دست او را بازدارد‪ ،‬یا به او بگوید« ‪:‬چه میکنی؟»‬ ‫‪ ۳۶‬در همان زمان عقل من به من بازگشت؛ و به خاطر جلل سلطنتم‪ ،‬عزت و جللم به من بازگشت؛ و مشاوران و امرای من از من‬ ‫درخواست کردند؛ و من در سلطنت خود استوار شدم‪ ،‬و جلل و شکوه عظیمی به من افزوده شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬اکنون من‪ ،‬نبوکدنصر‪ ،‬پادشاه آسمانها را ستایش و تمجید و تکریم میکنم‪ ،‬که همه کارهایش حق و راههایش انصاف است؛ و کسانی را‬ ‫که با تکبر راه میروند‪ ،‬او قادر است پست کند‪.‬‬ ‫فصل ‪۵‬‬ ‫ص گر پادشاه‪ ،‬ضیافتی بزرگ برای هزار نفر از امرای خود ترتیب داد و در حضور آن هزار نفر شراب نوشید‪.‬‬ ‫‪ ۱‬با رلش ص‬ ‫صر‪ ،‬هنگام چشیدن شراب‪ ،‬دستور داد ظروف طل و نقرهای را که پدرش نبوکدنصر از معبد اورشلیم برده بود‪ ،‬بیاورند تا پادشاه و‬ ‫‪ ۲‬با رلش ص‬ ‫امرا و زنان و کنیزانش در آنها بنوشند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه ظروف طلیی را که از معبد خانه خدا در اورشلیم گرفته شده بود‪ ،‬آوردند و پادشاه و امرایش و همسران و صیغههایش در آنها‬ ‫نوشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنها شراب نوشیدند و خدایان طل و نقره و برنج و آهن و چوب و سنگ را ستایش کردند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬در همان ساعت‪ ،‬انگشتان دست انسانی بیرون آمد و بر روی شمعدان‪ ،‬روی گچ دیوار کاخ پادشاه نوشت؛ و پادشاه آن قسمت از دست را‬ ‫که مینوشت‪ ،‬دید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه چهره پادشاه دگرگون شد و افکارش او را مضطرب ساخت‪ ،‬به طوری که بندهای کمرش سست شد و زانوهایش به هم میخوردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پادشاه با صدای بلند فریاد زد که منجمان‪ ،‬کلدانیان و پیشگویان را حاضر کنند ‪.‬و پادشاه خطاب به حکیمان بابل گفت« ‪:‬هر که این نوشته‬ ‫را بخواند و تفسیرش را برای من بیان کند‪ ،‬به قرمز ملبس خواهد شد و طوق طل بر گردنش خواهد افتاد و حاکم سوم در مملکت خواهد‬ ‫بود»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه جمیع حکیمان پادشاه داخل شدند‪ ،‬اما نتوانستند نوشته را بخوانند و تفسیرش را برای پادشاه بیان کنند‪.‬‬ ‫صر پادشاه بسیار پریشان شد و چهرهاش دگرگون گشت و امرایش متحیر شدند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه با رلش ص‬ ‫‪ ۱۰‬پس ملکه به سبب سخنان پادشاه و امرایش به ضیافتخانه درآمد و ملکه متکلم شده‪ ،‬گفت« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬تا ابد زنده بمان ‪.‬افکارت تو را‬ ‫مضطرب نکند و چهرهات دگرگون نگردد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬مردی در پادشاهی تو هست که روح خدایان مقدس در اوست و در ایام پدرت‪ ،‬روشنایی و فهم و حکمت‪ ،‬مانند حکمت خدایان‪ ،‬در او‬ ‫یافت شد؛ که پدرت نبوکدنصر پادشاه‪ ،‬یعنی پادشاه‪ ،‬پدرت‪ ،‬او را بر جادوگران‪ ،‬منجمان‪ ،‬کلدانیان و پیشگویان مسلط ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬زیرا که روح فاضل و معرفت و فهم‪ ،‬و تعبیر خوابها و بیان احکام دشوار و حل شبهات در همین دانیال که پادشاه او را بلطشصر‬ ‫نامید‪ ،‬یافت شد ‪.‬اکنون دانیال خوانده شود و او تعبیر را بیان خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه دانیال را به حضور پادشاه آوردند ‪.‬و پادشاه دانیال را خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬آیا تو همان دانیال هستی‪ ،‬از اسیران یهودا که پدرم‬ ‫پادشاه از یهودا آورد؟»‬ ‫‪ ۱۴‬من حتی درباره تو شنیدهام که روح خدایان در توست و نور و فهم و حکمت عالی در تو یافت میشود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و اکنون حکیمان و منجمان را به حضور من آوردهاند تا این نوشته را بخوانند و تفسیرش را برای من بیان کنند‪ ،‬اما نتوانستند تفسیر‬ ‫این کلم را بیان کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و درباره تو شنیدهام که میتوانی تعبیر کنی و شبهات را حل کنی ‪.‬اکنون اگر بتوانی نوشته را بخوانی و تفسیرش را برای من بیان کنی‪،‬‬ ‫زرین بر گردنت خواهد افتاد و حاکم سوم در مملکت خواهی بود‪.‬‬ ‫به قرمز ملبس خواهی شد و طوق ر‬ ‫آن تو باشد و انعام خود را به دیگری بده؛ اما من نوشته را برای پادشاه‬ ‫از‬ ‫تو‬ ‫‪:‬هدایای‬ ‫گفت«‬ ‫و‬ ‫داد‬ ‫پاسخ‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه دانیال در حضور پادشاه‬ ‫گ‬ ‫خواهم خواند و تفسیر آن را برای او بیان خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬ای پادشاه‪ ،‬خدای متعال به پدرت نبوکدنصر سلطنت و جلل و شکوه و احترام بخشید‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و به سبب عظمتی که به او بخشید‪ ،‬هم هه قومها و ملتها و زبانها از او میلرزیدند و میترسیدند؛ هر که را میخواست می ک‬ ‫کشت و هر که را‬ ‫میخواست زنده نگه میداشت و هر که را میخواست استوار میداشت و هر که را میخواست به زیر میکشید‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬اما چون دلش مغرور و دلش سختدل شد‪ ،‬از تخت سلطنت خود به زیر کشیده شد و جللش را از او گرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و او از میان بنیآدم رانده شد و دلش مانند دل حیوانات گردید و مسکنش با گورخران شد ‪.‬او را مانند گاوان علف میدادند و بدنش از‬ ‫شبنم آسمان تر میشد‪ ،‬تا اینکه فهمید خدای متعال بر ممالک آدمیان حکومت میکند و هر که را میخواهد بر آن میگمارد‪.‬‬ ‫صر‪ ،‬با اینکه همه اینها را میدانستی‪ ،‬دل خود را فروتن نکردی؛‬ ‫‪ ۲۲‬و تو‪ ،‬پسر او‪ ،‬ای با رلش ص‬


‫دانیل‬

‫‪ ۲۳‬بلکه خود را در برابر خداوند آسمانها برافراشتی و ظروف خانه او را پیش تو آوردند و تو و اربابانت و همسرانت و کنیزانت در آنها‬ ‫شراب نوشیدید و خدایان نقره و طل و برنج و آهن و چوب و سنگ را که نمیبینند و نمیشنوند و نمیدانند‪ ،‬ستایش کردی و خدایی را که نفس‬ ‫تو در دست اوست و تمام راههای تو از آن اوست‪ ،‬ستایش نکردی‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه آن بخش از دست از جانب او فرستاده شد و این نوشته مکتوب گردید‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و این است نوشتهای که نوشته شده است ‪:‬منا‪ ،‬منا‪ ،‬ثقیل‪ ،‬اوفرسین‪.‬‬ ‫‪:‬منا؛ خدا پادشاهی تو را شمرده و آن را به پایان رسانده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬تفسیر این است گ‬ ‫‪ ۲۷‬ثگ گقل؛ تو در میزان سنجیده شدهای و ناقص یافته شدهای‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬گپ گرس؛ پادشاهی تو تقسیم شده و به مادها و پارسها داده شده است‪.‬‬ ‫صر فرمان داد تا دانیال را به لباس قرمز ملبس کنند و طوق طل بر گردنش بیندازند و درباره او اعلم کنند که او سومین حاکم‬ ‫‪ ۲۹‬آنگاه با رلش ص‬ ‫در مملکت خواهد بود‪.‬‬ ‫صر‪ ،‬پادشاه کالدانیان‪ ،‬کشته شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬در آن شب‪ ،‬گبل ا‬ ‫ش ص‬ ‫ا‬ ‫‪ ۳۱‬و داریوش مادی در حالی که تقریبا شصت و دو ساله بود‪ ،‬پادشاهی را به دست گرفت‪.‬‬ ‫فصل ‪۶‬‬ ‫‪ ۱‬داریوش صلح دانست که صد و بیست والی بر مملکت بگمارد که بر تمام مملکت باشند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و بر این سه رئیس که دانیال اولین آنها بود‪ ،‬تا سروران به ایشان حساب پس دهند و به پادشاه ضرری نرسد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه این دانیال بر رؤسا و والیان برتری یافت‪ ،‬زیرا روح فاضلی در او بود و پادشاه تصمیم گرفت او را بر تمام مملکت بگمارد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه رؤسا و والیان کوشیدند تا ایرادی بر دانیال در امور سلطنت پیدا کنند‪ ،‬اما هیچ ایراد یا گناهی نیافتند‪ ،‬زیرا او امین بود و هیچ خطا‬ ‫یا تقصیری در او یافت نشد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه این مردان گفتند« ‪:‬ما هیچ ایرادی بر این دانیال نخواهیم یافت‪ ،‬مگر اینکه در مورد شریعت خدایش بر او ایرادی بیابیم»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه این رؤسا و والیان نزد پادشاه گرد آمدند و چنین به او گفتند ‪:‬ای داریوش پادشاه‪ ،‬تا ابد زنده بمان‪.‬‬ ‫‪ ۷‬هم هه رؤسای مملکت‪ ،‬والیان و والیان‪ ،‬مشاوران و والیان‪ ،‬با هم مشورت کردهاند تا قانونی سلطنتی وضع کنند و فرمانی قطعی صادر‬ ‫نمایند که هر که سی روز از خدایی یا انسانی جز تو‪ ،‬ای پادشاه‪ ،‬درخواستی کند‪ ،‬در چاه شیران افکنده شود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اکنون ای پادشاه‪ ،‬فرمان را استوار فرما و نوشته را امضا فرما تا طبق قانون مادها و پارسها که تغییر نمیکند‪ ،‬تغییر نکند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس داریوش پادشاه نوشته و فرمان را امضا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬چون دانیال دانست که نوشته امضا شده است‪ ،‬به خانه خود درآمد و پنجرههای بالخانهاش را به سوی اورشلیم باز کرد و روزی سه‬ ‫مرتبه زانو میزد و دعا میکرد و چنانکه پیش از این میکرد‪ ،‬نزد خدای خود شکرگزاری مینمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه این مردان گرد آمدند و دانیال را در حال دعا و تضرع نزد خدای خود یافتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس ایشان نزدیک آمدند و در حضور پادشاه درباره فرمان پادشاه عرض کردند که آیا فرمانی امضا نکردهای که هر که تا سی روز از‬ ‫خدایی یا انسانی جز تو ای پادشاه مسألتی کند‪ ،‬در چاه شیران افکنده شود؟ پادشاه در جواب گفت« ‪:‬این امر‪ ،‬موافق شریعت مادها و پارسیان‬ ‫که تغییر نمیکند‪ ،‬صحیح است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه ایشان در حضور پادشاه جواب دادند و گفتند« ‪:‬دانیال که از اسیران یهودا است‪ ،‬به تو ای پادشاه و به فرمانی که امضا کردهای‬ ‫اعتنا نمیکند‪ ،‬بلکه روزی سه بار درخواست خود را مطرح میکند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه پادشاه چون این سخنان را شنید‪ ،‬از خود بسیار خشمگین شد و دل خود را بر دانیال نهاد تا او را رهایی دهد و تا غروب آفتاب‬ ‫برای رهایی او کوشید‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه این مردان نزد پادشاه جمع شدند و به پادشاه گفتند« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬بدان که قانون مادها و پارسها این است که هیچ فرمان یا حکمی‬ ‫که پادشاه وضع کند‪ ،‬تغییر نخواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه پادشاه فرمان داد تا دانیال را آورده‪ ،‬در چاه شیران انداختند ‪.‬پادشاه خطاب به دانیال گفت« ‪:‬خدای تو که پیوسته او را میپرستی‪،‬‬ ‫تو را رهایی خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و سنگی آورده‪ ،‬بر دهانه چاه گذاشتند و پادشاه آن را با کمهر خود و کمهر امرای خود کمهر کرد تا فرمان درباره دانیال تغییر نکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه پادشاه به کاخ خود رفت و شب را روزه گرفت و آلت موسیقی را به حضورش نیاوردند و خواب از او رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه پادشاه صبح زود برخاست و با عجله به چاه شیران رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و چون به چاه شیران رسید‪ ،‬با آوازی نوحهگرانه دانیال را صدا زد ‪.‬و پادشاه خطاب به دانیال گفت ‪:‬ای دانیال‪ ،‬بنده خدای زنده‪ ،‬آیا‬ ‫خدای تو که پیوسته او را عبادت میکنی‪ ،‬قادر است تو را از شیران رهایی دهد؟‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه دانیال به پادشاه گفت« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬تا ابد زنده بمان»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬خدای من فرشته خود را فرستاده‪ ،‬دهان شیران را بسته است تا به من آسیبی نرسانند‪ ،‬زیرا در حضور او در من بیگناهی یافت شد و‬ ‫در حضور تو‪ ،‬ای پادشاه‪ ،‬نیز هیچ بدی نکردهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬آنگاه پادشاه از او بسیار شادمان شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون آورند ‪.‬پس دانیال را از چاه بیرون آوردند و هیچ آسیبی به او‬ ‫نرسید‪ ،‬زیرا به خدای خود ایمان داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و پادشاه فرمان داد تا آن مردانی را که دانیال را متهم کرده بودند‪ ،‬آوردند و ایشان را با فرزندانشان و زنانشان در چاه شیران انداختند و‬ ‫شیران بر ایشان تسلط یافتند و تمام استخوانهایشان را خرد میکردند‪ ،‬چه آنها به ته چاه میرسیدند و چه آنها را تکهتکه میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آنگاه داریوش پادشاه به هم هه قومها و ملتها و زبانهایی که در سراسر زمین ساکن بودند نوشت« ‪:‬سلمتی شما افزون باد»‪.‬‬


‫دانیل‬

‫‪ ۲۶‬من فرمان میدهم که در هر قلمرو پادشاهی من‪ ،‬مردمان در حضور خدای دانیال لرزان و ترسان باشند‪ ،‬زیرا او خدای زنده و تا ابد‬ ‫پابرجاست و پادشاهی او نابود نخواهد شد و سلطنت او تا به ابد برقرار خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬او نجات میدهد و میرهاند‪ ،‬و آیات و معجزات را در آسمان و زمین ظاهر میسازد‪ ،‬همان که دانیال را از چنگ شیران رهایی داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬پس این دانیال در سلطنت داریوش و در سلطنت کوروش فارسی موفرق بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫‪ ۱‬در سال اول سلطنت بلشصر‪ ،‬پادشاه بابل‪ ،‬دانیال خوابی دید و رؤیاهایی از سرش در بسترش دید ‪.‬سپس خواب را نوشت و خلصه وقایع‬ ‫را بیان کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬دانیال به زبان آورد و گفت« ‪:‬شب هنگام در رؤیا دیدم که چهار باد آسمان بر دریای عظیم وزیدند»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چهار حیوان بزرگ از دریا بیرون آمدند که با یکدیگر متفاوت بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اولی مانند شیر بود و بالهای عقاب داشت ‪.‬من نگریستم تا بالهایش کنده شد و از زمین برداشته شد و مانند انسان بر پاهایش ایستاد و دل‬ ‫انسان به او داده شد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و اینک وحش دیگری‪ ،‬یعنی دومی‪ ،‬مانند خرس‪ ،‬و بر یک طرف خود بلند شد و در دهانش بین دندانهایش سه دنده داشت ‪.‬و به او چنین‬ ‫گفتند ‪:‬برخیز و گوشت بسیار بخور‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس از این نگریستم و اینک دیگری مانند پلنگ بود که بر پشتش چهار بال مرغ داشت؛ این وحش نیز چهار سر داشت و سلطنت به او‬ ‫داده شد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس از این‪ ،‬در رؤیاهای شب دیدم که اینک وحش چهارم‪ ،‬هولناک و مهیب و بسیار زورآور بود؛ و دندانهای بزرگ آهنین داشت؛‬ ‫باقیمانده را میخورد و پاره پاره میکرد و با پاهای خود پایمال میکرد؛ و با هم هه وحوشی که قبل از او بودند‪ ،‬متفاوت بود؛ و ده شاخ داشت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬در شاخها تأمل کردم و اینک از میان آنها شاخ کوچک دیگری برآمد که پیش روی او سه شاخ از شاخهای اول از ریشه کنده شده بودند ‪.‬‬ ‫و اینک این شاخ چشمانی مانند چشمان انسان و دهانی داشت که به سخنان تکبرآمیز متکلم بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬من نگریستم تا تختها به زیر افکنده شدند و قدیمالیام جلوس کرد‪ ،‬که جامهاش چون برف سفید و موی سرش چون پشم خالص بود؛‬ ‫تختش چون شعلههای آتش و چرخهایش چون آتش افروخته بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬نهر آتشین جاری شد و از پیش روی او بیرون آمد ‪.‬هزاران هزار نفر او را خدمت میکردند و دهها هزار نفر در برابر او ایستاده بودند ‪.‬‬ ‫داوری برپا شد و دفترها گشوده گشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه به سبب سخنان تکبررآمیزی که آن شاخ میگفت‪ ،‬نگریستم ‪.‬تا زمانی که آن وحش کشته شد و جسدش هلک گشت و به شعلههای‬ ‫سوزان سپرده شد‪ ،‬نگریستم‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما از سایر وحوش‪ ،‬سلطنت گرفته شد‪ ،‬اما عمرشان تا مدرتی طولنی گشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬در رؤیاهای شب دیدم که اینک کسی مانند پسر انسان با ابرهای آسمان آمد و نزد قدیم الیام رسید و او را به حضور وی آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و سلطنت و جلل و پادشاهی به او داده شد تا هم هه قومها و ملتها و زبانها او را خدمت کنند ‪.‬سلطنت او سلطنت جاودانی است که از بین‬ ‫نخواهد رفت و پادشاهی او نابود نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬من‪ ،‬دانیال‪ ،‬در میان جسدم‪ ،‬در روح خود محزون بودم و رؤیاهای سرم مرا مضطرب میساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬من به یکی از کسانی که آنجا ایستاده بود نزدیک شدم و حقیقت همه این امور را از او پرسیدم ‪.‬او به من خبر داد و تعبیر این امور را‬ ‫به من آموخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬این حیوانات بزرگ که چهار نفرند‪ ،‬چهار پادشاه میباشند که از زمین ظهور خواهند کرد‪.‬‬ ‫مقدسان حضرت اعلی‪ ،‬سلطنت را به دست خواهند گرفت و پادشاهی را تا ابد‪ ،‬تا ابدالباد‪ ،‬در تصرف خود خواهند داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬اما‬ ‫گ‬ ‫ت جانور چهارم را میدانستم‪ ،‬جانوری که با هم هه جانوران دیگر متفاوت بود‪ ،‬بسیار هولناک‪ ،‬دندانهایش از آهن و میخهایش‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه حقیق گ‬ ‫از برنج بود؛ که میخورد‪ ،‬پاره پاره میکرد و با پاهایش بقایای آن را پایمال میکرد؛‬ ‫‪ ۲۰‬و از آن ده شاخ که در سرش بود‪ ،‬و از آن دیگری که برآمد و سه شاخ پیش روی او افتادند‪ ،‬یعنی از آن شاخی که چشمان داشت و‬ ‫دهانی که سخنان تکبرآمیز میگفت‪ ،‬و چهرهاش از شاخهای دیگرش درشتتر بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬من دیدم و همان شاخ با مقدسین جنگید و بر آنها غلبه کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬تا اینکه قدیم الیام آمد و داوری به مقدسین حضرت اعلی سپرده شد و زمانی رسید که مقدسین سلطنت را به تصرف خود درآوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬او چنین گفت« ‪:‬جانور چهارم‪ ،‬چهارمین پادشاهی بر زمین خواهد بود که با همه پادشاهیها متفاوت خواهد بود و تمامی زمین را خواهد‬ ‫خورد و آن را پایمال کرده‪ ،‬تکه تکه خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و ده شاخ از این مملکت‪ ،‬ده پادشاه هستند که ظهور خواهند کرد و دیگری پس از آنها ظهور خواهد کرد و او مخالف اولین خواهد بود‬ ‫و سه پادشاه را به زیر خواهد کشید‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و سخنان بزرگ علیه حضرت اعلی خواهد گفت و مقدسین حضرت اعلی را ذلیل خواهد ساخت و قصد تغییر زمانها و شرایع را‬ ‫خواهد داشت و ایشان تا زمانی و زمانهایی و تا پایان زمان به دست او تسلیم خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬اما داوری برپا خواهد شد و سلطنت او را از او خواهند گرفت و آن را تا به ابد تباه و نابود خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و پادشاهی و سلطنت و عظمت پادشاهی زیر تمام آسمانها به قوم مقدسین حضرت اعلی داده خواهد شد که پادشاهی آنها پادشاهی‬ ‫جاودانی است و همه ممالک او را خدمت و اطاعت خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬تا اینجا کار تمام شد ‪.‬اما من‪ ،‬دانیال‪ ،‬افکارم مرا بسیار مضطرب کرد و چهرهام در من تغییر کرد‪ ،‬اما این موضوع را در دل خود نگه‬ ‫داشتم‪.‬‬


‫دانیل‬

‫فصل ‪۸‬‬ ‫‪ ۱‬در سال سوم سلطنت بلشصر پادشاه‪ ،‬رؤیایی بر من‪ ،‬دانیال‪ ،‬ظاهر شد‪ ،‬پس از آنکه در سال اول بر من ظاهر شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و در رؤیایی دیدم؛ و چون دیدم‪ ،‬چنین افتادم که در دارالسلطنه شوشن‪ ،‬که در ولیت عیلم است‪ ،‬هستم؛ و در رؤیا دیدم که نزد نهر‬ ‫اولی هستم‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه چشمان خود را بال آوردم و دیدم که قوچی در کنار نهر ایستاده بود که دو شاخ داشت و آن دو شاخ بلند بودند‪ ،‬اما یکی از دیگری‬ ‫بلندتر بود و شاخ بلندتر آخر از همه بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬قوچ را دیدم که به سوی مغرب و شمال و جنوب هجوم میبرد‪ ،‬به طوری که هیچ حیوانی نمیتوانست در برابر او بایستد و کسی نبود که‬ ‫از دست او رهایی دهد‪ ،‬اما او طبق اراده خود عمل میکرد و بزرگ میشد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون تأمل میکردم‪ ،‬ناگاه بز نری از مغرب بر روی تمام زمین آمد و زمین را لمس نمیکرد و آن بز شاخی معتبر در میان چشمانش‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و به سوی قوچی که دو شاخ داشت و من آن را در کنار رودخانه ایستاده دیده بودم‪ ،‬آمد و با خشم و قدرت تمام به سوی او دوید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و دیدم که او به قوچ نزدیک شد و از خشم بر او خشم گرفت و قوچ را زد و دو شاخش را شکست ‪.‬قوچ را یارای ایستادگی در برابر او‬ ‫نبود‪ ،‬پس او را به زمین انداخت و پایمال کرد و کسی نبود که قوچ را از دست او رهایی دهد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس بز نر بسیار بزرگ شد و چون قوی گردید‪ ،‬شاخ بزرگ شکسته شد و برای آن چهار شاخ بزرگ به سوی بادهای اربعه آسمان برآمد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و از یکی از آنها شاخ کوچکی بیرون آمد که به سوی جنوب و شرق و سرزمین دلپذیر بسیار بزرگ شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و آن چنان عظیم شد که حتی لشکر آسمان را نیز در بر گرفت؛ و بعضی از لشکر و ستارگان را به زمین انداخت و آنها را پایمال کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آری‪ ،‬او خود را تا به حد سردار لشکر بزرگ کرد‪ ،‬و قربانی روزانه از او گرفته شد و مکان مقدس او ویران گردید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و لشکری به سبب گناه‪ ،‬علیه قربانی روزانه به او داده شد و حقیقت را به زمین انداخت؛ و آن را به جا آورد و کامیاب شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه شنیدم که یکی از مقدسین سخن میگفت و مقدس دیگری به آن مقدس که سخن میگفت‪ ،‬گفت« ‪:‬رؤیای مربوط به قربانی روزانه و‬ ‫گناه ویرانی تا به کی خواهد بود تا هم محراب و هم لشکر زیر پا لگدمال شوند؟»‬ ‫‪ ۱۴‬و او به من گفت« ‪:‬تا دو هزار و سیصد روز؛ آنگاه قدس تطهیر خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و چون من‪ ،‬دانیال‪ ،‬رؤیا را دیدم و معنی آن را جویا شدم‪ ،‬ناگاه شبیه مردی پیش روی من ظاهر شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و صدای مردی را از میان کرانههای رود اولی شنیدم که فریاد میزد و میگفت« ‪:‬ای جبرائیل‪ ،‬این مرد را از این رؤیا آگاه کن»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬پس او به جایی که من ایستاده بودم نزدیک شد ‪.‬و چون آمد‪ ،‬ترسان شده‪ ،‬به روی خود افتادم ‪.‬اما او به من گفت« ‪:‬ای پسر انسان‪ ،‬بدان‪،‬‬ ‫زیرا در زمان آخر‪ ،‬آن رؤیا خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و چون او با من سخن میگفت‪ ،‬من به روی خود به زمین در خواب عمیقی بودم ‪.‬اما او مرا لمس کرد و مرا راست گردانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و گفت‪ ،‬اینک تو را از آنچه در آخر غضب واقع خواهد شد‪ ،‬آگاه خواهم ساخت‪ ،‬زیرا در زمان معین‪ ،‬انتها واقع خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آن قوچ صاحب دو شاخ که دیدی‪ ،‬پادشاهان ماد و پارس میباشند‪.‬‬ ‫نر نر‪ ،‬پادشاه یونان است و شاخ بزرگی که میان دو چشمش است‪ ،‬پادشاه اول میباشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و بز گ‬ ‫‪ ۲۲‬حال که شکسته شده است‪ ،‬در حالی که چهار نفر از آن دفاع کردند‪ ،‬چهار پادشاهی از این قوم برخواهند خاست‪ ،‬اما نه به قدرت او‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و در زمان آخر سلطنت ایشان‪ ،‬هنگامی که خطاکاران به کمال برسند‪ ،‬پادشاهی سختگیر و با سخنان تیره و مبهم خواهد برخاست‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و قدرت او عظیم خواهد بود‪ ،‬اما نه از قدرت خودش ‪.‬و او به طرز عجیبی ویران خواهد کرد‪ ،‬و کامیاب خواهد شد‪ ،‬و عمل خواهد‬ ‫کرد‪ ،‬و قدرتمندان و قوم مقدس را نابود خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و به تدبیر خود‪ ،‬حیله را در دست خود شکوفا خواهد ساخت و در دل خود بزرگ خواهد شد و بسیاری را به صلح هلک خواهد کرد ‪.‬‬ ‫او همچنین در برابر امیر امیران خواهد ایستاد‪ ،‬اما بدون دست او شکسته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و رؤیای شام و صبح که گفته شد‪ ،‬راست است؛ پس رؤیا را پنهان کن‪ ،‬زیرا روزهای بسیار خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و من‪ ،‬دانیال‪ ،‬چند روزی ضعیف و بیمار بودم؛ سپس برخاستم و به کارهای پادشاه پرداختم؛ و از این رؤیا در شگفت شدم‪ ،‬اما‬ ‫هیچکس آن را نفهمید‪.‬‬ ‫فصل ‪۹‬‬ ‫‪ ۱‬در سال اول داریوش‪ ،‬پسر اخشورش‪ ،‬از نسل مادیان‪ ،‬که بر قلمرو کلدانیان پادشاه شده بود؛‬ ‫‪ ۲‬در سال اول سلطنت او‪ ،‬من‪ ،‬دانیال‪ ،‬از کتابها‪ ،‬عدد سالهای حکومتش را فهمیدم‪ ،‬که درباره آنها کلم خداوند به ارمیای نبی نازل شده بود‬ ‫که هفتاد سال در ویرانی اورشلیم سپری خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و روی خود را به سوی خداوند خدا دوختم تا با دعا و تضرعات‪ ،‬با روزه‪ ،‬پلس و خاکستر‪ ،‬طلب کنم‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و نزد یهوه خدای خود دعا کردم و اعتراف خود را نمودم و گفتم« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬خدای عظیم و مهیب‪ ،‬که عهد و رحمت را با آنان که تو‬ ‫را دوست میدارند و فرامین تو را حفظ میکنند‪ ،‬نگاه میداری»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬ما گناه و معصیت و شرارت ورزیده و تمرد کردهایم و از فرامین و احکام تو سرپیچی کردهایم‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و به بندگانت‪ ،‬انبیایی که به نام تو با پادشاهان و سروران و پدران ما و با تمامی قوم زمین سخن گفتند‪ ،‬گوش ندادیم‪.‬‬ ‫آن مردان یهودا و ساکنان اورشلیم و هم هه اسرائیلیان‪،‬‬ ‫‪ ۷‬ای خداوند‪ ،‬عدالت از آن توست‪ ،‬اما رسوایی از آن ما‪ ،‬چنانکه امروز شده است‪ ،‬از گ‬ ‫چه نزدیک و چه دور‪ ،‬از میان هم هه سرزمینهایی که ایشان را به سبب خیانتی که به تو ورزیدهاند‪ ،‬به آنجا راندهای‪.‬‬ ‫آن پدران ما است‪ ،‬زیرا به تو گناه کردهایم‪.‬‬ ‫آن سروران ما و از گ‬ ‫آن پادشاهان ما‪ ،‬از گ‬ ‫آن ما‪ ،‬از گ‬ ‫‪ ۸‬ای خداوند‪ ،‬رسوایی از گ‬ ‫آن اوست‪ ،‬هرچند ما بر ضد او شورش کردهایم؛‬ ‫از‬ ‫بخشش‬ ‫و‬ ‫‪ ۹‬خداوند‪ ،‬خدای ما‪ ،‬رحمت‬ ‫گ‬


‫دانیل‬

‫‪ ۱۰‬و ما به صدای یهوه خدای خود گوش ندادهایم تا در شریعت او که به وسیله بندگانش انبیا پیش روی ما گذاشته است‪ ،‬سلوک نماییم‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آری‪ ،‬تمامی اسرائیل از شریعت تو سرپیچی کردهاند‪ ،‬حتی با رفتن‪ ،‬تا صدای تو را نشنوند؛ از این رو لعنت و سوگندی که در شریعت‬ ‫موسی‪ ،‬بنده خدا‪ ،‬نوشته شده است‪ ،‬بر ما نازل شده است‪ ،‬زیرا ما به او گناه کردهایم‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و سخنان خود را که علیه ما و علیه داوران ما که ما را داوری میکردند گفته بود‪ ،‬با رساندن بلی عظیم بر ما‪ ،‬استوار ساخت‪ ،‬زیرا‬ ‫زیر تمامی آسمان حادثهای مانند آنچه بر اورشلیم واقع شد‪ ،‬رخ نداده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬چنانکه در تورات موسی نوشته شده است‪ ،‬تمامی این بل بر ما وارد شده است‪ ،‬اما ما در حضور یهوه خدای خود دعا نکردیم تا از‬ ‫گناهان خود بازگشت کنیم و حقیقت تو را بفهمیم‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬بنابراین خداوند بر بل نظر داشت و آن را بر ما وارد آورد‪ ،‬زیرا یهوه خدای ما در تمام کارهایی که میکند عادل است‪ ،‬زیرا ما به‬ ‫صدای او گوش ندادیم‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و اکنون‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬خدای ما‪ ،‬که قوم خود را با دست قوی از سرزمین مصر بیرون آوردی و برای خود شهرتی همچون امروز به‬ ‫دست آوردی‪ ،‬ما گناه کردهایم و شرارت ورزیدهایم‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬ای خداوند‪ ،‬به خاطر تمام عدالت خود‪ ،‬از تو التماس میکنم که خشم و غضب خود را از شهر خود اورشلیم‪ ،‬کوه مقدس خود‪،‬‬ ‫برگردانی‪ ،‬زیرا به سبب گناهان ما و معصیتهای پدران ما‪ ،‬اورشلیم و قوم تو مای هه ننگ هم هه همسایگان ما شدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬پس اکنون ای خدای ما‪ ،‬دعا و تضرعات بندهات را بشنو و به خاطر خداوند‪ ،‬روی خود را بر معبد ویران خود روشن فرما‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬ای خدای من‪ ،‬گوش خود را فرا گیر و بشنو؛ چشمانت را باز کن و ویرانیهای ما و شهری را که به نام تو نامیده میشود‪ ،‬ببین‪ ،‬زیرا ما‬ ‫تضرعات خود را نه برای پارسایی خود‪ ،‬بلکه برای رحمتهای عظیم تو به درگاه تو تقدیم میکنیم‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬ای خداوند‪ ،‬بشنو؛ ای خداوند‪ ،‬ببخش؛ ای خداوند‪ ،‬گوش فرا ده و انجام ده؛ ای خدای من‪ ،‬به خاطر خودت تأخیر مکن‪ ،‬زیرا شهر تو و‬ ‫قوم تو به نام تو نامیده شدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و چون من سخن میگفتم و دعا میکردم و به گناهان خود و گناهان قوم خود اسرائیل اعتراف میکردم و تضرع خود را برای کوه مقدس‬ ‫خدایم به حضور یهوه خدای خود تقدیم میداشتم‪،‬‬ ‫‪ ۲۱‬آری‪ ،‬هنگامی که من در دعا سخن میگفتم‪ ،‬آن مرد‪ ،‬جبرئیل‪ ،‬که او را در رؤیای آغازین دیده بودم‪ ،‬در حالی که به سرعت پرواز‬ ‫میکرد‪ ،‬نزدیک به زمان قربانی عصر‪ ،‬مرا لمس کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و او مرا آگاه ساخت و با من سخن گفت و گفت« ‪:‬ای دانیال‪ ،‬من اکنون آمدهام تا به تو دانش و فهم ببخشم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬در ابتدای تضرعات تو‪ ،‬فرمان صادر شد و من آمدهام تا تو را آگاه کنم‪ ،‬زیرا تو بسیار محبوب هستی ‪.‬پس مطلب را بفهم و رؤیا را در‬ ‫نظر بگیر‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬هفتاد هفته برای قوم تو و شهر مقدس تو مقرر شده است تا گناه به پایان برسد و گناهان پایان یابد و کفاره برای گناه داده شود و عدالت‬ ‫جاودانی آورده شود و رؤیا و نبوت مختومه گردد و قدس القداس مسح شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬پس بدان و بفهم که از صدور فرمان بازسازی و بنای اورشلیم تا ظهور مسیحگ رئیس‪ ،‬هفت هفته و شصت و دو هفته خواهد بود ‪:‬کوچه‬ ‫و دیوار‪ ،‬حتی در زمانهای سخت‪ ،‬دوباره ساخته خواهند شد‪.‬‬ ‫قوم آن رئیس که خواهد آمد‪ ،‬شهر و قدس را ویران خواهند‬ ‫‪ ۲۶‬و پس از شصت و دو هفته‪ ،‬مسیح منقطع خواهد شد‪ ،‬اما نه برای خودش؛ و گ‬ ‫کرد؛ و پایان آن با سیل خواهد بود‪ ،‬و تا پایان جنگ‪ ،‬ویرانیها مقدر شده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و او عهد را با بسیاری به مدت یک هفته استوار خواهد کرد ‪.‬و در اواسط آن هفته قربانی و هدیه را موقوف خواهد ساخت‪ ،‬و به سبب‬ ‫شیوع رجاسات‪ ،‬آن را تا زمان اتمام ویران خواهد کرد‪ ،‬و آنچه مقدر شده است بر ویرانشدگان ریخته خواهد شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪ ۱‬در سال سوم کوروش‪ ،‬پادشاه پارس‪ ،‬امری بر دانیال که به بلطشصر معروف بود‪ ،‬آشکار شد و آن امر درست بود‪ ،‬اما زمان مقرر‬ ‫طولنی بود ‪.‬پس او آن امر را فهمید و رؤیا را فهمید‪.‬‬ ‫‪ ۲‬در آن روزها‪ ،‬من دانیال‪ ،‬سه هفت هه تمام سوگواری کردم‪.‬‬ ‫‪ ۳‬نه نان لذیذ خوردم و نه گوشت و نه شراب به دهانم راه یافت و نه خود را تدهین کردم تا سه هفت هه تمام گذشت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و در روز بیستم و چهارم ماه اول‪ ،‬چون من در کنار نهر بزرگ‪ ،‬که حدقل باشد‪ ،‬بودم؛‬ ‫‪ ۵‬آنگاه چشمان خود را بال آوردم و دیدم که مردی را دیدم که لباس کتانی پوشیده و کمربندی از طلی ناب اوفاز به کمر بسته بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬بدن او نیز مانند زمرد کبود و رویش مانند برق و چشمانش مانند شعلههای آتش و بازوها و پاهایش مانند رنگ برنج صیقلی و صدای‬ ‫کلمش مانند صدای جمعیت کثیری بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و من دانیال تنها آن رؤیا را دیدم‪ ،‬زیرا کسانی که با من بودند رؤیا را ندیدند‪ ،‬اما لرزهای عظیم ایشان را فرو گرفت‪ ،‬به طوری که‬ ‫گریختند و خود را پنهان کردند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس من تنها ماندم و این رؤیای بزرگ را دیدم و هیچ نیرویی در من باقی نماند‪ ،‬زیرا زیبایی من در من به تباهی تبدیل شده بود و هیچ‬ ‫نیرویی نداشتم‪.‬‬ ‫‪ ۹‬با این حال‪ ،‬صدای سخنان او را شنیدم؛ و چون صدای سخنان او را شنیدم‪ ،‬بر روی خود و رو به زمین‪ ،‬در خواب عمیقی فرو رفتم‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و اینک دستی مرا لمس کرد و مرا بر زانوانم و بر کف دستهایم قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و او به من گفت« ‪:‬ای دانیال‪ ،‬ای مردی بسیار محبوب‪ ،‬سخنانی را که به تو میگویم بفهم و راست بایست‪ ،‬زیرا اکنون نزد تو فرستاده‬ ‫شدهام »‪.‬و چون این کلم را به من گفت‪ ،‬لرزان ایستادم‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه به من گفت« ‪:‬ای دانیال‪ ،‬مترس‪ ،‬زیرا از همان روز اول که دل خود را بر فهمیدن و تذکیه خود در حضور خدای خود نهادی‪،‬‬ ‫سخنانت مستجاب شد و من به خاطر سخنانت آمدهام»‪.‬‬


‫دانیل‬

‫‪ ۱۳‬اما رئیس مملکت فارس بیست و یک روز با من مقاومت کرد‪ ،‬تا اینکه میکائیل‪ ،‬یکی از رؤسای ارشد‪ ،‬به کمک من آمد و من در آنجا‬ ‫نزد پادشاهان فارس ماندم‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اکنون آمدهام تا تو را از آنچه در روزهای آخر بر قوم تو خواهد گذشت‪ ،‬آگاه کنم‪ ،‬زیرا این رؤیا هنوز برای روزهای بسیار است‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و چون چنین سخنانی به من گفت‪ ،‬روی خود را به زمین انداختم و گنگ شدم‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و اینک‪ ،‬کسی شبیه به تصویر بنیآدم لبهایم را لمس کرد ‪.‬آنگاه دهانم را گشودم و سخن گفتم و به کسی که پیش من ایستاده بود گفتم ‪:‬‬ ‫«ای آقای من‪ ،‬رؤیا غمهایم را بر من چیره کرده و دیگر توانی ندارم»‪.‬‬ ‫بنده این آقایم چگونه میتواند با این آقایم سخن گوید؟ زیرا که من از همان دم هیچ قوتی در من نماند و نفسی در من باقی نماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا ه‬ ‫‪ ۱۸‬سپس کسی مانند صورت انسان دوباره آمد و مرا لمس کرد و او مرا تقویت داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و گفت« ‪:‬ای مرد بسیار محبوب‪ ،‬مترس !درود بر تو باد‪ ،‬قوی باش‪ ،‬آری‪ ،‬قوی باش »‪.‬و چون با من سخن گفت‪ ،‬تقویت یافتم و گفتم ‪:‬‬ ‫«ای آقای من‪ ،‬سخن بگو‪ ،‬زیرا مرا تقویت کردی»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس گفت« ‪:‬میدانی برای چه نزد تو آمدهام؟ و اکنون برمیگردم تا با شاهزادهی پارس بجنگم ‪.‬و چون بیرون روم‪ ،‬شاهزادهی یونان‬ ‫خواهد آمد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اما من آنچه را که در کتاب مقدس حقیقت نوشته شده است به تو نشان خواهم داد ‪:‬و کسی نیست که در این امور با من همکاری کند‪،‬‬ ‫جز میکائیل‪ ،‬شاهزاده شما‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۱‬‬ ‫‪ ۱‬من نیز در سال اول داریوش مادی‪ ،‬خود من‪ ،‬ایستادم تا او را تأیید و تقویت کنم‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و اکنون حقیقت را به تو نشان خواهم داد ‪.‬اینک سه پادشاه دیگر در پارس خواهند برخاست؛ و چهارمین از همه آنها بسیار ثروتمندتر‬ ‫خواهد بود ‪:‬و با قدرت و ثروت خود‪ ،‬همه را علیه قلمرو یونان خواهد برانگیخت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پادشاهی قدرتمند برخواهد خاست که با سلطنت عظیم حکومت خواهد کرد و طبق اراده خود عمل خواهد نمود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و هنگامی که او برخیزد‪ ،‬سلطنت او شکسته خواهد شد و به سوی بادهای اربعه آسمان تقسیم خواهد شد؛ و نه به نسل او‪ ،‬و نه مطابق‬ ‫سلطهای که او بر آن حکومت میکرد‪ ،‬زیرا سلطنت او از ریشه کنده خواهد شد‪ ،‬و برای دیگران غیر از آنها خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و پادشاه جنوب و یکی از سردارانش قوی خواهند بود و بر او غالب شده‪ ،‬سلطنت خواهند کرد؛ سلطنت او‪ ،‬سلطنت عظیمی خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و در اواخر سالها‪ ،‬ایشان به هم خواهند پیوست؛ زیرا دختر پادشاه جنوب نزد پادشاه شمال خواهد آمد تا با او پیمان ببندد‪ ،‬اما او قدرت‬ ‫بازو را نخواهد داشت؛ نه او و نه بازویش پابرجا خواهند ماند؛ بلکه او و کسانی که او را آوردهاند‪ ،‬و آنکه او را در این زمانها پرورش‬ ‫داده است‪ ،‬و آنکه او را تقویت کرده است‪ ،‬تسلیم خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما از شاخهای از ریشههای او‪ ،‬کسی در ملک او خواهد برخاست که با لشکری خواهد آمد و به قلعه پادشاه شمال وارد خواهد شد و با‬ ‫آنها مقابله خواهد کرد و پیروز خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و خدایان ایشان را نیز با سروران ایشان و ظروف گرانبهای نقره و طل به اسیری به مصر خواهد برد؛ و او سالهای بیشتری از پادشاه‬ ‫شمال عمر خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس پادشاه جنوب به سلطنت خود خواهد رسید و به سرزمین خود باز خواهد گشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما پسرانش برانگیخته خواهند شد و انبوهی از لشکرهای عظیم را گرد خواهند آورد ‪.‬و یکی از آنها قطعا ا خواهد آمد و طغیان خواهد‬ ‫کرد و عبور خواهد نمود ‪.‬سپس او باز خواهد گشت و تا قلعه خود برانگیخته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و پادشاه جنوب خشمگین شده‪ ،‬بیرون خواهد آمد و با او‪ ،‬یعنی با پادشاه شمال‪ ،‬خواهد جنگید؛ و او گروه بزرگی را روانه خواهد کرد‪،‬‬ ‫اما آن گروه به دست او تسلیم خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و چون آن جماعت را از میان بردارد‪ ،‬دلش مغرور خواهد شد و هزاران نفر را به زیر خواهد افکند‪ ،‬اما از آن نیرو نخواهد گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬زیرا پادشاه شمال باز خواهد گشت و لشکری بزرگتر از لشکر سابق خواهد فرستاد‪ ،‬و البته پس از گذشت سالیانی چند با لشکری عظیم‬ ‫و ثروتی بسیار خواهد آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و در آن زمانها بسیاری علیه پادشاه جنوب خواهند برخاست؛ و دزدان قوم تو نیز خود را برخواهند افراشت تا رؤیا را به کرسی‬ ‫بنشانند؛ اما ایشان خواهند افتاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس پادشاه شمال خواهد آمد و دژی برپا خواهد کرد و شهرهای حصاردار را خواهد گرفت‪ ،‬و لشکرهای جنوب‪ ،‬و نه قوم برگزیدهاش‪،‬‬ ‫یارای ایستادگی نخواهند داشت‪ ،‬و هیچ نیرویی یارای ایستادگی نخواهد داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما آن که بر ضد او میآید‪ ،‬بر طبق میل خود عمل خواهد کرد و کسی نمیتواند در برابر او مقاومت کند ‪.‬و او در سرزمین باشکوهی که‬ ‫به دست او نابود خواهد شد‪ ،‬خواهد ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬او نیز با قدرت تمام پادشاهی خود و با صالحان‪ ،‬روی خود را به سوی او خواهد گشود؛ چنین خواهد کرد؛ و دختر زنان را به او‬ ‫خواهد داد و او را فاسد خواهد کرد‪ ،‬اما او به نفع او نخواهد ایستاد و با او نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬پس از این‪ ،‬او روی خود را به سوی جزایر خواهد کرد و بسیاری را خواهد گرفت ‪.‬اما حاکمی به خاطر خودش‪ ،‬ننگی را که از جانب‬ ‫او به او نسبت داده شده بود‪ ،‬از بین خواهد برد؛ و بدون ننگ خودش‪ ،‬آن را به سوی خود باز خواهد گرداند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه روی خود را به سوی دژ سرزمین خود خواهد گردانید‪ ،‬اما لغزش خواهد خورد و خواهد افتاد و یافت نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه در ملک او کسی خواهد برخاست که با شکوه و جلل پادشاهی‪ ،‬مالیاتها را وصول میکند ‪.‬اما در اندک روزهایی‪ ،‬نه از خشم و نه‬ ‫از جنگ‪ ،‬نابود خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و در جای او شخصی فرومایه خواهد برخاست که جلل سلطنت را به او نخواهند داد‪ ،‬بلکه او با صلح و صفا داخل خواهد شد و‬ ‫سلطنت را با چاپلوسی به دست خواهد آورد‪.‬‬


‫دانیل‬

‫‪ ۲۲‬و با بازوهای سیل از حضور او سرازیر شده‪ ،‬شکسته خواهند شد؛ آری‪ ،‬رئیس عهد نیز‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و پس از آنکه با او پیمان بستند‪ ،‬با حیله عمل خواهد کرد‪ ،‬زیرا او با قومی اندک برخواهد آمد و قوی خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬او با صلح و آرامش حتی به آبادترین جاهای ولیت وارد خواهد شد و کاری را که پدرانش و پدران پدرانش نکردهاند‪ ،‬انجام خواهد‬ ‫داد؛ او غنیمت و غنیمت و ثروت را در میان آنها پراکنده خواهد کرد؛ و برای مدتی تدابیر خود را علیه قلعهها به کار خواهد گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و او قدرت و شجاعت خود را با لشکری عظیم علیه پادشاه جنوب برخواهد انگیخت؛ و پادشاه جنوب با لشکری بسیار بزرگ و‬ ‫نیرومند برای جنگ برانگیخته خواهد شد؛ اما او تاب مقاومت نخواهد آورد‪ ،‬زیرا علیه او نقشههایی خواهند کشید‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬آری‪ ،‬آنان که از گوشت او تغذیه میکنند‪ ،‬او را نابود خواهند کرد و لشکر او طغیان خواهد نمود و بسیاری کشته خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و دل این هر دو پادشاه به شرارت مایل خواهد بود و بر سر یک سفره دروغ خواهند گفت‪ ،‬اما پیش نخواهد رفت‪ ،‬زیرا هنوز پایان‬ ‫برای زمان معین فرا نرسیده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬آنگاه با ثروت فراوان به سرزمین خود باز خواهد گشت‪ ،‬در حالی که دلش به ضد پیمان مقدس خواهد بود‪ ،‬پس دست به کارهای‬ ‫بزرگی خواهد زد و به سرزمین خود باز خواهد گشت‪.‬‬ ‫دومی‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬در زمان مقرر‪ ،‬او باز خواهد گشت و به سوی جنوب خواهد آمد‪ ،‬اما نه مانند راولی خواهد بود و نه مانند ر‬ ‫‪ ۳۰‬زیرا کشتیهای چیتیم به مقابله با او خواهند آمد ‪.‬بنابراین‪ ،‬او غمگین شده‪ ،‬باز خواهد گشت و از پیمان مقدس خشمگین خواهد شد ‪.‬او نیز‬ ‫چنین خواهد کرد؛ او باز خواهد گشت و با کسانی که پیمان مقدس را ترک میکنند‪ ،‬به دشمنی برخواهد خاست‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و لشکرها از جانب او برخاسته‪ ،‬محراب قدرت را آلوده خواهند کرد و قربانی روزانه را از میان خواهند برد و رجاسات ویرانکننده را‬ ‫برپا خواهند نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و آنانی را که به خلف عهد شرارت میکنند‪ ،‬با چاپلوسی گمراه خواهد کرد ‪.‬اما قومی که خدای خود را میشناسند‪ ،‬قوی خواهند بود و‬ ‫کارهای نیک انجام خواهند داد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و حکیمان قوم‪ ،‬بسیاری را تعلیم خواهند داد‪ ،‬اما ایشان روزهای بسیار به شمشیر و شعله و اسارت و تاراج خواهند افتاد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و چون بیفتند‪ ،‬به اندکی یاری خواهند یافت‪ ،‬اما بسیاری با چاپلوسی به ایشان خواهند پیوست‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و بعضی از خردمندان لغزش خواهند خورد تا ایشان را بیازمایند و پاک و سفید گردانند‪ ،‬تا زمان آخر‪ ،‬زیرا که هنوز برای زمانی‬ ‫معین است‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و پادشاه موافق اراده خود عمل خواهد کرد و خود را برتر و بزرگتر از هر خدایی خواهد شمرد و سخنان شگفتانگیز علیه خدای‬ ‫خدایان خواهد گفت و تا پایان غضب کامیاب خواهد شد‪ ،‬زیرا آنچه مقدر شده است‪ ،‬به انجام خواهد رسید‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬و نه به خدای پدران خود و نه به شهوت زنان‪ ،‬و نه به هیچ خدایی اعتنا نخواهد کرد‪ ،‬زیرا خود را از همه بلندتر خواهد شمرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬بلکه در ملک خود خدای قادر مطلق را تکریم خواهد نمود و خدایی را که پدرانش نمیشناختند با طل و نقره و سنگهای قیمتی و اشیای‬ ‫نفیس تکریم خواهد نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬او در مستحکمترین قلعهها با خدای بیگانهای که او را تصدیق خواهد کرد و به جللش خواهد افزود‪ ،‬چنین خواهد کرد ‪:‬و او را بر‬ ‫بسیاری از مردم مسلط خواهد ساخت و زمین را برای سود تقسیم خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬و در زمان آخر‪ ،‬پادشاه جنوب به او حمله خواهد کرد و پادشاه شمال مانند گردباد با ارابهها و سواران و کشتیهای بسیار به مقابله با او‬ ‫خواهد آمد و به کشورها هجوم خواهد آورد و طغیان خواهد کرد و عبور خواهد نمود‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬او همچنین به سرزمین باشکوه وارد خواهد شد و بسیاری از کشورها سرنگون خواهند شد‪ ،‬اما اینها از دست او رهایی خواهند یافت‪،‬‬ ‫حتی ادوم و موآب و سران بنی عمون‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬او دست خود را بر کشورها نیز دراز خواهد کرد‪ ،‬و سرزمین مصر رهایی نخواهد یافت‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬اما او بر خزاین طل و نقره و بر همه نفایس مصر تسلط خواهد داشت‪ ،‬و لیبیاییها و حبشیها در راه او خواهند بود‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬اما اخبار از شرق و شمال او را مضطرب خواهد کرد؛ بنابراین او با خشم عظیم بیرون خواهد رفت تا بسیاری را نابود کند و کاملا از‬ ‫بین ببرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬و او خیمههای کاخ خود را در میان دریاها‪ ،‬در کوه مقدس باشکوه برپا خواهد کرد؛ اما او به پایان خود خواهد رسید و کسی او را‬ ‫یاری نخواهد کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫‪ ۱‬و در آن زمان‪ ،‬میکائیل‪ ،‬شاهزاده بزرگی که برای فرزندان قوم تو ایستاده است‪ ،‬خواهد برخاست ‪.‬و چنان زمان سختی فرا خواهد رسید‬ ‫که از زمانی که قومی به وجود آمده تا به امروز سابقه نداشته است ‪.‬و در آن زمان‪ ،‬هر که از قوم تو نامش در دفتر نوشته شده باشد‪،‬‬ ‫رهایی خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و بسیاری از آنان که در خاک زمین خفتهاند‪ ،‬بیدار خواهند شد‪ ،‬برخی برای حیات جاودانی و برخی برای شرمساری و حقارت‬ ‫جاودانی‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و حکیمان چون روشنایی افلک خواهند درخشید و آنان که بسیاری را به راه پارسایی رهنمون میشوند‪ ،‬مانند ستارگان خواهند بود‪ ،‬تا‬ ‫ابدالباد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما تو ای دانیال‪ ،‬کلم را مخفی دار و کتاب را تا زمان آخر کمهر کن ‪.‬بسیاری به این سو و آن سو خواهند دوید و علم افزوده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه من‪ ،‬دانیال‪ ،‬نگاه کردم و اینک دو نفر دیگر ایستاده بودند‪ ،‬یکی در این سوی رودخانه و دیگری در آن سوی رودخانه‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و یکی از آنها به مردی که لباس کتانی پوشیده بود و روی آب رودخانه ایستاده بود‪ ،‬گفت« ‪:‬پایان این عجایب تا کی خواهد بود؟»‬


‫دانیل‬

‫‪ ۷‬و شنیدم مردی را که لباس کتانی پوشیده بود و بر آبهای نهر ایستاده بود‪ ،‬دست راست و دست چپ خود را به سوی آسمان بلند کرد و به‬ ‫او که تا ابد زنده است قسم خورد که این برای زمانی و دو زمان و نیم سال خواهد بود و هنگامی که پراکنده کردن قدرت قوم مقدس را به‬ ‫پایان رساند‪ ،‬همه این امور به پایان خواهد رسید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و من شنیدم‪ ،‬اما نفهمیدم ‪.‬پس گفتم‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬پایان این امور چه خواهد بود؟‬ ‫‪ ۹‬و گفت« ‪:‬ای دانیال‪ ،‬برو زیرا این کلم تا زمان آخر مخفی و کمهر شده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬بسیاری پاک و سفید و آزموده خواهند شد‪ ،‬اما شریران شرارت خواهند ورزید و هیچیک از شریران نخواهند فهمید‪ ،‬اما حکیمان‬ ‫خواهند فهمید‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و از زمانی که قربانی روزانه برداشته شود و آن مکروه که ویرانی میآورد برپا گردد‪ ،‬هزار و دویست و نود روز خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬خوشا به حال کسی که صبر کند و به هزار و سیصد و سی روز برسد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اما تو تا به آخر برو‪ ،‬زیرا که در پایان ایام‪ ،‬آرام خواهی گرفت و در نصیب خود خواهی ایستاد‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Book of Daniel by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu