Skip to main content

Persian - The Book of 2nd Samuel the Prophet

Page 1

‫دوم سموئیل‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬و واقع شد که پس از وفات شاؤل‪ ،‬چون داود از کشتار عمالیقیان مراجعت کرد‪ ،‬و داود دو روز در صقلغ اقامت داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و واقع شد در روز سوم که ناگاه مردی از نزد شاؤل با جامه دریده و خاک بر سر ریخته از لشکرگاه بیرون آمد‪ ،‬و چون نزد داود رسید‪،‬‬ ‫به زمین افتاده‪ ،‬تعظیم نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و داود از او پرسید« ‪:‬از کجا آمدهای؟ »او گفت« ‪:‬من از اردوی اسرائیل فرار کردهام»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬داوود از او پرسید« ‪:‬چه شد؟ »التماس میکنم به من بگو ‪.‬او پاسخ داد« ‪:‬قوم از جنگ گریختهاند و بسیاری از قوم نیز افتاده و کشته‬ ‫شدهاند‪ ،‬و شائول و پسرش یوناتان نیز مردهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و داود به جوانی که او را مخبر ساخته بود‪ ،‬گفت« ‪:‬از کجا میدانی که شاؤل و پسرش یوناتان مردهاند؟»‬ ‫‪ ۶‬و جوانی که او را خبر داده بود‪ ،‬گفت« ‪:‬اتفاقا ا در کوه جلبوع بودم که اینک شاؤل بر نیزه خود تکیه داده بود و اینک ارابهها و سواران به‬ ‫سختی از عقب او میآمدند»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون به پشت سر خود نگریست‪ ،‬مرا دید و مرا خواند ‪.‬و من جواب دادم« ‪:‬لبیک»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و او از من پرسید« ‪:‬تو کیستی؟ »من به او پاسخ دادم« ‪:‬من عمالیقی هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬او دوباره به من گفت« ‪:‬تمنا میکنم‪ ،‬بر من بایست و مرا بکش‪ ،‬زیرا رنج و عذاب مرا فرا گرفته است‪ ،‬زیرا جانم هنوز در من کامل‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس من بر او ایستادم و او را کشتم‪ ،‬زیرا یقین داشتم که پس از افتادنش زنده نخواهد ماند ‪.‬و تاجی را که بر سرش بود و دستبندی را که‬ ‫بر بازویش بود‪ ،‬برداشتم و آنها را اینجا نزد آقایم آوردم‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه داوود جامه خود را گرفت و آن را درید؛ و همچنین همه کسانی که با او بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و ایشان برای شاؤل و پسرش یوناتان‪ ،‬و برای قوم خداوند و خاندان اسرائیل‪ ،‬ماتم گرفتند و گریه کردند و تا شام روزه داشتند‪ ،‬زیرا که‬ ‫به شمشیر افتاده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و داود از جوانی که او را خبر داده بود پرسید« ‪:‬تو اهل کجایی؟ »او پاسخ داد« ‪:‬من پسر غریبی‪ ،‬عمالیقی هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬داوود به او گفت« ‪:‬چگونه از دراز کردن دست خود برای کشتن برگزیده خداوند نترسیدی؟»‬ ‫‪ ۱۵‬و داود یکی از جوانان را خوانده‪ ،‬گفت« ‪:‬نزدیک برو و او را بزن »‪.‬پس او را زد که مرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬داوود به او گفت« ‪:‬خونت بر گردن خودت باد‪ ،‬زیرا دهانت علیه تو شهادت داده و گفته است که من مسیح خداوند را کشتم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و داود این مرثیه را برای شائول و پسرش یوناتان خواند‪:‬‬ ‫‪( ۱۸‬همچنین او به ایشان فرمود که به بنییهودا طرز استفاده از کمان را بیاموزند ‪.‬اینک‪ ،‬این در کتاب یاشر مکتوب است)‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬زیبایی اسرائیل بر فراز بلندیهای تو کشته شده است؛ چگونه قدرتمندان فرو افتادهاند!‬ ‫‪ ۲۰‬این را در اجتت نگویید‪ ،‬در کوچههای ااس ققلون خبر مرسانید‪ ،‬مبادا دختران فلسطینیان شادی کنند‪ ،‬مبادا دختران نامختونان پیروز شوند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬ای کوههای جلبوع‪ ،‬شبنم و باران و مزارع قربانی بر شما نبارد‪ ،‬زیرا در آنجا سپر قدرتمندان‪ ،‬سپر شائول‪ ،‬چنان بیارزش به دور‬ ‫انداخته شده است که گویی با روغن مسح نشده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬از خون کشتگان‪ ،‬از پیه جباران‪ ،‬کمان یوناتان برنگشت‪ ،‬و شمشیر شائول تهی برنگشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬شائول و یوناتان در زندگی خود دوستداشتنی و دلپذیر بودند‪ ،‬و در مرگشان نیز از هم جدا نشدند ‪:‬آنها از عقابها تیزتر و از شیرها قویتر‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬ای دختران اسرائیل‪ ،‬برای شائول گریه کنید که شما را به لباس قرمز و سایر لباسهای فاخر ملبس ساخت و زیورهای طل را بر‬ ‫لباسهایتان پوشانید‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬چگونه دلوران در میان جنگ افتادند !ای یوناتان‪ ،‬تو در بلندیهای خود کشته شدی‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬ای برادرم یوناتان‪ ،‬برای تو بسیار دلتنگم ‪.‬تو با من بسیار مهربان بودی ‪.‬عشق تو به من شگفتانگیز بود‪ ،‬عشقی فراتر از عشق زنان‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬چگونه زورمندان سقوط کردند و سلحهای جنگ از بین رفتند!‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬و بعد از این‪ ،‬واقع شد که داود از خداوند سؤال کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬آیا به یکی از شهرهای یهودا بروم؟ »خداوند به او گفت« ‪:‬برو »‪.‬و داود‬ ‫گفت« ‪:‬به کجا بروم؟ »گفت« ‪:‬به حبرون»‪.‬‬ ‫ارملی‪ ،‬به آنجا رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬پس داوود به همراه دو همسرش‪،‬‬ ‫اخینوعم یزرعیلی و ابیجایل‪ ،‬همسر نابا قل ک ق‬ ‫ق‬ ‫‪ ۳‬و داود مردانی را که با او بودند‪ ،‬هر کس را با خانوادهاش آورد و در شهرهای حبرون ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و مردان یهودا آمدند و داود را در آنجا به پادشاهی خاندان یهودا مسح کردند ‪.‬و به داود خبر داده‪ ،‬گفتند که مردان یابیش جلعاد بودند که‬ ‫شاؤل را دفن کردند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و داود قاصدانی نزد اهل یابیش جلعاد فرستاده‪ ،‬به ایشان گفت« ‪:‬شما از جانب خداوند مبارک باشید که این احسان را به آقای خود‪ ،‬یعنی‬ ‫شاؤل‪ ،‬نشان دادید و او را دفن کردید»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و حال خداوند با شما مهربانی و راستی بنماید‪ ،‬و من نیز این مهربانی را به شما پاداش خواهم داد‪ ،‬زیرا این کار را کردهاید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس حال‪ ،‬دستهایتان قوی باشد و شجاع باشید‪ ،‬زیرا سرورتان شائول مرده است و خاندان یهودا نیز مرا به پادشاهی خود مسح کردهاند‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۸‬اما ااببنیر‪ ،‬پسر نیر‪ ،‬سردار لشکر شائول‪ ،‬ایشبوشت پسر شائول را گرفته‪ ،‬به ام اَنایم برد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و او را بر جلعاد و بر آشوریان و بر یزرعیل و بر افرایم و بر بنیامین و بر تمام اسرائیل پادشاه ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬ایشبوشت‪ ،‬پسر شائول‪ ،‬چهل ساله بود که بر اسرائیل سلطنت کرد و دو سال سلطنت نمود ‪.‬اما خاندان یهودا از داوود پیروی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و مدت پادشاهی داوود در حبرون بر خاندان یهودا هفت سال و شش ماه بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و ااببنیر بن نیر و بندگان ایشبوشت بن شاؤل از ام اَنایم به قج ببععون بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و یوآب بن صرویه و بندگان داود بیرون رفته‪ ،‬در برکه جبعون جمع شدند و یکی در این طرف برکه و دیگری در آن طرف برکه‬ ‫نشستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و ااببنیر به یوآب گفت« ‪:‬بگذار جوانان برخیزند و پیش ما بازی کنند »‪.‬یوآب گفت« ‪:‬برخیزند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه برخاستند و به شماره دوازده از بنیامین که متعلق به ایشبوشت پسر شائول بود‪ ،‬و دوازده نفر از خادمان داوود‪ ،‬عبور کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و هر یک از ایشان سر رفیق خود را گرفت و شمشیر خود را به پهلوی رفیقش زد‪ ،‬پس با هم افتادند ‪.‬از این رو‪ ،‬آن مکان را که در‬ ‫جبعون است‪ ،‬حلقاتهصوریم نامیدند‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪ ۱۷‬و آن روز نبرد بسیار سختی درگرفت و اببنیر و مردان اسرائیل از حضور بندگان داوود شکست خوردند‪.‬‬ ‫صرویاه‪ ،‬یوآب و اابیشای و اعسائیل‪ ،‬در آنجا بودند؛ و اعسائیل مانند غزال وحشی سبک پا بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و سه پسر ق‬ ‫‪ ۱۹‬و عسائیل‪ ،‬ابنیر را تعاقب کرد و در رفتن‪ ،‬از تعاقب ابنیر به طرف راست یا چپ انَراف نورزید‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه ااببنیر به پشت سر خود نگاه کرد و پرسید« ‪:‬آیا تو عسائیل هستی؟ »عسائیل پاسخ داد« ‪:‬من هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و ااببنیر به او گفت« ‪:‬به دست راست یا چپ خود برگرد و یکی از جوانان را بگیر و زره او را بردار »‪.‬اما اعسائیل نخواست از دنبال‬ ‫کردن او دست بردارد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و ابنیر بار دیگر به عسائیل گفت« ‪:‬از دنبال من برگرد‪ ،‬چرا تو را به زمین بزنم؟ پس چگونه روی خود را به سوی برادرت یوآب بلند‬ ‫کنم؟»‬ ‫‪ ۲۳‬اما او از برگشتن ابا کرد‪ ،‬پس ابنیر با انتهای نیزه به زیر دنده پنجم او زد‪ ،‬به طوری که نیزه از پشت سرش بیرون آمد و او در آنجا‬ ‫افتاد و در همان جا عمرد؛ و هر که به جایی که عسائیل افتاد و عمرد‪ ،‬میرسید‪ ،‬میایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬یوآب و ابیشای نیز ابنیر را تعقیب کردند و چون به تپه امه که در مقابل جیح‪ ،‬در راه بیابان جبعون است‪ ،‬رسیدند‪ ،‬آفتاب غروب کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و بنیبنیامین در عقب ابنیر جمع شده‪ ،‬یک دسته شدند و بر فراز تپهای ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬پس ابنیر یوآب را صدا زد و گفت« ‪:‬آیا شمشیر تا ابد خواهد بلعید؟ مگر نمیدانی که در آخر تلخی خواهد بود؟ پس تا کی طول خواهد‬ ‫کشید تا قوم را از پیروی برادرانشان بازگردانند؟»‬ ‫‪ ۲۷‬یوآب گفت« ‪:‬به خدای زنده سوگند‪ ،‬اگر تو سخنی نگفته بودی‪ ،‬هر آینه صبَگاه هر یک از قوم از عقب برادر خود برمیگشتند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬پس یوآب شیپور را نواخت و تمامی قوم ایستادند و دیگر بنیاسرائیل را تعقیب نکردند و دیگر نجنگیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و ااببنیر و مردانش تمام آن شب را در دشت راه رفتند و از اردن عبور کردند و از تمام بیترون گذشتند و به ام اَنایم رسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و یوآب از عقب ابنیر برگشت و چون تمامی قوم را جمع کرد‪ ،‬از بندگان داود نوزده نفر و عسائیل کم بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬اما بندگان داوود بنیامین و مردان ابنیر را زده بودند‪ ،‬به طوری که سیصد و شصت نفر کشته شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و عسائیل را برداشته‪ ،‬در قبر پدرش که در بیتلَم بود‪ ،‬دفن کردند ‪.‬و یوآب و مردانش تمام شب رفتند و هنگام طلوع فجر به حبرون‬ ‫رسیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬و جنگ میان خاندان شائول و خاندان داوود به درازا کشید؛ اما داوود روز به روز قویتر و خاندان شائول روز به روز ضعیفتر میشدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و برای داود در حبرون پسرانی متولد شدند‪ ،‬و نخستزادهاش امنون‪ ،‬از اخینوعم یزرعیلیه بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و دومی او‪ ،‬کیلب‪ ،‬از ابیجایل‪ ،‬همسر نابال کرملی‪ ،‬و سومی‪ ،‬ابشالوم‪ ،‬پسر معکه‪ ،‬دختر تلمای‪ ،‬پادشاه جشور‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چهارمی‪ ،‬ادونیا پسر حجیت؛ و پنجمی‪ ،‬شفطیا پسر ابیطال؛‬ ‫‪ ۵‬و ششمی‪ ،‬یترعام‪ ،‬از عجله‪ ،‬همسر داوود ‪.‬اینها برای داوود در حبرون زاده شدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و واقع شد که چون جنگ در میان خاندان شاؤل و خاندان داود بود‪ ،‬ااببنیر خود را به خاندان شاؤل تقویت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و شاؤل کنیزی داشت به نام قرصفاه‪ ،‬دختر اایاه ‪.‬و اقی بشبعوشات به ااببنیر گفت« ‪:‬چرا به کنیز پدرم درآمدی؟»‬ ‫‪ ۸‬آنگاه ااببنیر از سخنان اقی بشبعو قشت بسیار خشمگین شد و گفت« ‪:‬مگر من سگ هستم که امروز با یهودا به خاندان پدرت شائول و برادران و‬ ‫دوستانش احسان میکنم و تو را به دست داوود تسلیم نکردهام که امروز مرا به خاطر این زن به گناه متهم میکنی؟»‬ ‫‪ ۹‬خدا با ااببنیر چنین کند‪ ،‬بلکه زیاده از این نیز بکند‪ ،‬مگر اینکه چنانکه خداوند برای داود قسم خورده است‪ ،‬من نیز با او چنین کنم‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬تا سلطنت را از خاندان شائول منتقل کند‪ ،‬و تخت داوود را بر اسرائیل و یهودا‪ ،‬از دان تا بئرشبع‪ ،‬استوار سازد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و او دیگر نتوانست در جواب ابنیر سخنی بگوید‪ ،‬زیرا از او میترسید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و ااببنیر از جانب خود‪ ،‬قاصدانی نزد داود فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬این زمین از آن کیست؟ »و همچنین گفت« ‪:‬با من عهد ببند‪ ،‬و اینک دست‬ ‫من با تو خواهد بود تا تمامی اسرائیل را نزد تو آورم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬او گفت« ‪:‬بسیار خوب‪ ،‬من با تو عهد میبندم‪ ،‬اما یک چیز از تو میخواهم و آن اینکه روی مرا نخواهی دید‪ ،‬مگر اینکه اول میکال‪،‬‬ ‫دختر شائول‪ ،‬را وقتی که برای دیدن روی من میآیی‪ ،‬بیاوری»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و داود قاصدانی نزد ایشبوشت پسر شاؤل فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬زنم میکال را که او را به صد قلفه از فلسطینیان برای خود نامزد کردهام‪،‬‬ ‫به من بسپار»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس ایشبوشت فرستاده‪ ،‬او را از شوهرش‪ ،‬یعنی از فلطیئیل بن لیش‪ ،‬گرفت‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۶‬و شوهرش گریهکنان او را تا بَوریم همراهی کرد ‪.‬آنگاه ابنیر به او گفت« ‪:‬برو‪ ،‬برگرد »‪.‬و او برگشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و ااببنیر با مشایخ اسرائیل گفتگو کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬شما پیشتر داود را میخواستید تا بر شما پادشاهی کند‪.‬‬ ‫درباره داوود گفته است« ‪:‬به دست بندهام داوود‪ ،‬قوم خود اسرائیل را از دست فلسطینیان و از‬ ‫‪ ۱۸‬پس اکنون این کار را بکن‪ ،‬زیرا خداوند‬ ‫ه‬ ‫دست هم هه دشمنانشان نجات خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و ااببنیر نیز به گوش بنیامینیان سخن گفت‪ ،‬و ااببنیر نیز به قحبرون رفت تا هر آنچه را که برای اسرائیل و برای تمامی خاندان بنیامین‬ ‫نیکو مینمود‪ ،‬به گوش داوود برساند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس ابنیر با بیست نفر نزد داود به حبرون آمد ‪.‬و داود برای ابنیر و رفقایش ضیافتی برپا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و ااببنیر به داود گفت« ‪:‬من برخاسته‪ ،‬میروم و تمامی اسرائیل را نزد آقایم پادشاه جمع میکنم تا با تو عهد ببندند و تو بر هر آنچه دلت‬ ‫میخواهد سلطنت کنی »‪.‬پس داود ااببنیر را روانه کرد و او به سلمت رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و اینک‪ ،‬بندگان داود و یوآب از تعقیب لشکری برگشتند و غنیمت زیادی با خود آوردند‪ ،‬اما ابنیر با داود در حبرون نبود زیرا او را‬ ‫روانه کرده بود و او به سلمت رفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬چون یوآب و تمامی لشکری که با او بودند آمدند‪ ،‬یوآب را خبر داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬ابنیر پسر نیر نزد پادشاه آمده و پادشاه او را مرخص‬ ‫فرموده و او به سلمت رفته است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پس یوآب نزد پادشاه آمد و گفت« ‪:‬چه کردی؟ اینک ابنیر نزد تو آمده است؛ چرا او را روانه کردی و او کاملا رفته است؟»‬ ‫‪ ۲۵‬تو ااببنیر پسر نیر را میشناسی که آمده است تا تو را فریب دهد‪ ،‬و خروج و دخول تو را بداند‪ ،‬و از هر کاری که میکنی مطلع شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و چون یوآب از نزد داود بیرون آمد‪ ،‬قاصدانی از عقب ابنیر فرستاد که او را از چاه سیره بازآوردند‪ ،‬اما داود ندانست‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و چون ابنیر به حبرون بازگردانده شد‪ ،‬یوآب او را نزد دروازه به کناری برد تا آهسته با او سخن گوید‪ ،‬و در آنجا به خاطر خون‬ ‫برادرش عسائیل‪ ،‬به دنده پنجم او زد که عمرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و بعد از آن‪ ،‬چون داود این را شنید‪ ،‬گفت« ‪:‬من و سلطنت من تا به ابد در حضور خداوند از خون ابنیر پسر نیر مبرا هستیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬این بر سر یوآب و بر تمامی خاندان پدرش قرار گیرد‪ ،‬و هیچکس از خاندان یوآب که جریان خون داشته باشد‪ ،‬یا جذامی باشد‪ ،‬یا بر‬ ‫عصا تکیه کند‪ ،‬یا با شمشیر از پا درآید‪ ،‬یا مَتاج نان باشد‪ ،‬منقطع نشود‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬پس یوآب و برادرش ابیشای‪ ،‬ابنیر را کشتند‪ ،‬زیرا او برادرشان عسائیل را در جبعون در جنگ کشته بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و داود به یوآب و تمامی قومی که با او بودند‪ ،‬گفت« ‪:‬جامههای خود را چاک زنید و پلس بپوشید و برای ابنیر سوگواری کنید »‪.‬و‬ ‫داود پادشاه خود از عقب تابوت رفت‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و ااببنیر را در حبرون دفن کردند و پادشاه آواز خود را بلند کرده‪ ،‬بر سر قبر ااببنیر گریست و تمامی قوم نیز گریستند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و پادشاه برای ابنیر مرثیه خواند و گفت« ‪:‬ابنیر چنانکه احمق میمیرد‪ ،‬مرد؟»‬ ‫‪ ۳۴‬دستهایت بسته نبود و پاهایت در زنجیر قرار نداشت‪ ،‬چنانکه مردی در برابر شریران به زمین میافتد‪ ،‬تو نیز به زمین افتادی ‪.‬و تمامی‬ ‫قوم بار دیگر برای او گریستند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و چون تمامی قوم آمدند تا داود را در وقت روز به خوردن گوشت وادارند‪ ،‬داود قسم خورده‪ ،‬گفت« ‪:‬خدا با من چنین کند‪ ،‬بلکه زیاده‬ ‫از این نیز بکند‪ ،‬اگر تا غروب آفتاب نان یا چیز دیگری بچشم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و تمامی قوم این را دیدند و پسندیدند‪ ،‬چنانکه هر آنچه پادشاه میکرد‪ ،‬تمامی قوم را خشنود میساخت‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬زیرا تمامی قوم و تمامی اسرائیل در آن روز دانستند که کشتن ااببنیر پسر نیر از پادشاه نبود‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و پادشاه به خادمان خود گفت« ‪:‬آیا نمیدانید که امروز در اسرائیل‪ ،‬شاهزاده و مرد بزرگی کشته شده است؟»‬ ‫‪ ۳۹‬و من امروز ضعیف هستم‪ ،‬هرچند به عنوان پادشاه مسح شدهام؛ و این مردان‪ ،‬یعنی پسران صرویه‪ ،‬از من بسیار قویترند ‪.‬خداوند‬ ‫بدکار را بر اساس شرارتش پاداش خواهد داد‪.‬‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬و چون پسر شائول شنید که ابنیر در حبرون مرده است‪ ،‬دستانش سست شد و تمامی بنیاسرائیل مضطرب گشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و پسر شائول دو مرد داشت که سردار فوج بودند ‪:‬نام یکی بعنه و نام دیگری رکاب بود‪ ،‬پسران رمون بئیروتی از بنیبنیامین‪ ،‬زیرا‬ ‫بئیروت نیز با بنیامین مَسوب میشد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و بئیروتیان به جتایم فرار کردند و تا امروز در آنجا ساکن هستند)‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و یوناتان‪ ،‬پسر شائول‪ ،‬پسری داشت که از پا لنگ بود ‪.‬او پنج ساله بود که خبر شائول و یوناتان از یزرعیل به او رسید‪ ،‬و دایهاش او را‬ ‫برداشت و فرار کرد ‪.‬و چون برای فرار عجله کرد‪ ،‬او افتاد و لنگ شد ‪.‬و نام او مفیبوشت بود‪.‬‬ ‫ون بئیروتی‪ ،‬قرکاب و با بعناه‪ ،‬روانه شدند و هنگام گرمای روز به خان هه اقی بشبعوشات رسیدند‪ ،‬و او هنگام ظهر بر بستر میخوابید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و پسران قر تم ق‬ ‫‪ ۶‬و ایشان به میان خانه داخل شدند‪ ،‬چنانکه گویی میخواهند گندم بردارند؛ و به دنده پنجم او زدند و ریکاب و برادرش بعنه فرار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬زیرا چون به خانه درآمدند‪ ،‬او در خوابگاهش بر بستر خود دراز کشیده بود ‪.‬پس او را زدند و کشتند و سرش را از تن جدا کردند و‬ ‫سرش را برداشتند و تمام شب از میان دشت گریختند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و سر ایشبوشت را نزد داود به حبرون آوردند و به پادشاه گفتند« ‪:‬اینک سر ایشبوشت‪ ،‬پسر دشمنت شائول که قصد جان تو داشت‪ ،‬و‬ ‫خداوند امروز انتقام آقایم پادشاه را از شائول و از نسل او گرفته است»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و داود در جواب ریکاب و برادرش بعنه‪ ،‬پسران رمون بئیروتی‪ ،‬گفت« ‪:‬قسم به حیات خداوند که جان مرا از هر تنگی رهانید‪،‬‬ ‫‪ ۱۰‬چون کسی به من خبر داد که اینک شائول مرده است‪ ،‬و گمان میکرد که مژده آورده است‪ ،‬او را گرفتم و در صقلغ کشتم‪ ،‬زیرا گمان‬ ‫میکرد که من به خاطر مژدهاش به او پاداش میدهم‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۱‬پس چند مرتبه زیاده‪ ،‬چون شریران‪ ،‬مرد عادلی را در خانهاش بر بسترش کشته باشند‪ ،‬آیا اکنون خون او را از دست تو مطالبه نکنم و‬ ‫تو را از زمین مَو نسازم؟‬ ‫‪ ۱۲‬و داود به جوانان خود امر فرمود که ایشان را کشتند و دستها و پاهایشان را بریدند و ایشان را بر برکه حبرون آویختند ‪.‬اما سر‬ ‫ایشبوشت را گرفته‪ ،‬در قبر ابنیر در حبرون دفن کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۵‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه جمیع اسباط اسرائیل نزد داود به حبرون آمدند و متکلم شده‪ ،‬گفتند« ‪:‬اینک ما استخوان و گوشت تو هستیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬همچنین در گذشته‪ ،‬هنگامی که شائول بر ما پادشاه بود‪ ،‬تو بودی که اسرائیل را بیرون میبردی و میآوردی ‪.‬و خداوند به تو گفت« ‪:‬تو‬ ‫قوم من اسرائیل را شبانی خواهی کرد و تو پیشوای اسرائیل خواهی بود»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس جمیع بزرگان اسرائیل نزد پادشاه به حبرون آمدند و داود پادشاه در حبرون در حضور خداوند با ایشان عهد بست و داود را به‬ ‫پادشاهی اسرائیل مسح کردند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬داوود سی ساله بود که به سلطنت رسید و چهل سال سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬او هفت سال و شش ماه در حبرون بر یهودا سلطنت کرد و سی و سه سال در اورشلیم بر تمام اسرائیل و یهودا سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و پادشاه و مردانش به اورشلیم نزد یبوسیان‪ ،‬ساکنان آن سرزمین‪ ،‬رفتند ‪.‬ایشان به داوود گفتند« ‪:‬اگر کوران و لنگان را بیرون نبری‪ ،‬به‬ ‫اینجا داخل نخواهی شد »‪.‬زیرا گمان میکردند که داوود نمیتواند به اینجا داخل شود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬با این حال‪ ،‬داوود صهیون را مَکم گرفت ‪:‬این همان شهر داوود است‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و در آن روز داود گفت« ‪:‬هر که به ناودان بال رود و یبوسیان و لنگان و کوران را که منفور جان داود هستند بزند‪ ،‬او رئیس و سردار‬ ‫خواهد بود »‪.‬از این رو گفتند« ‪:‬کوران و لنگان به خانه داخل نخواهند شد»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس داود در قلعه ساکن شد و آن را شهر داود نامید ‪.‬و داود از ملو به اطراف و به سمت داخل آن عمارت ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و داود ادامه داد و بزرگ شد‪ ،‬و یهوه خدای لشکرها با او میبود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و حیرام‪ ،‬پادشاه صور‪ ،‬قاصدانی همراه با درختان سرو آزاد‪ ،‬نجاران و بنایان نزد داوود فرستاد و آنها برای داوود خانهای ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و داود دانست که خداوند او را بر اسرائیل به پادشاهی نشانده است‪ ،‬و سلطنت او را به خاطر قوم خود اسرائیل برافراشته است‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و داود بعد از آمدنش از حبرون‪ ،‬کنیزان و زنان بیشتری از اورشلیم برای خود گرفت‪ ،‬و باز هم پسران و دختران برای داود متولد‬ ‫شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و این است نامهای آنان که برای او در اورشلیم زاده شدند ‪:‬شموع و شوباب و ناتان و سلیمان‪،‬‬ ‫‪ ۱۵‬و همچنین قیبَار و اقلیشاع و نق قفج و یافیع‪،‬‬ ‫‪ ۱۶‬و الیشمع و الیاداع و الیفالت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اما چون فلسطینیان شنیدند که داود را به پادشاهی اسرائیل مسح کردهاند‪ ،‬جمیع فلسطینیان آمدند تا داود را بجویند؛ و چون داود این را‬ ‫شنید‪ ،‬به قلعه فرود آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬فلسطینیان نیز آمدند و در وادی رفائیان پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و داود از خداوند سؤال کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬آیا به فلسطینیان برآیم؟ آیا ایشان را به دست من تسلیم خواهی کرد؟ »خداوند به داود گفت« ‪:‬برو‪،‬‬ ‫زیرا بیشک فلسطینیان را به دست تو تسلیم خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و داود به بعل فراصیم آمد و داود ایشان را در آنجا شکست داده‪ ،‬گفت« ‪:‬خداوند دشمنانم را پیش روی من مثل شکاف آبها شکست داده‬ ‫است »‪.‬از این جهت آن مکان را بعل فراصیم نامید‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و تمثالهای خود را در آنجا گذاشتند و داوود و مردانش آنها را سوزاندند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و فلسطینیان بار دیگر برآمده‪ ،‬در وادی رفائیان منتشر شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و چون داود از خداوند سؤال کرد‪ ،‬او گفت« ‪:‬نرو‪ ،‬بلکه از عقب ایشان کمانه کن و از مقابل درختان توت به ایشان حمله کن»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و چون صدای قدم زدن را در بالی درختان توت شنیدی‪ ،‬آنگاه خود را بران‪ ،‬زیرا در آن هنگام خداوند پیش روی تو بیرون خواهد آمد‬ ‫تا لشکر فلسطینیان را شکست دهد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬پس داود چنانکه خداوند او را امر فرموده بود‪ ،‬چنین کرد و فلسطینیان را از جبع تا جازر شکست داد‪.‬‬ ‫فصل ‪۶‬‬ ‫‪ ۱‬داوود بار دیگر سی هزار نفر از برگزیدگان اسرائیل را گرد هم آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و داود برخاسته‪ ،‬با تمامی قومی که با او بودند‪ ،‬از بعل یهودا رفت تا تابوت خدا را که نامش به نام یهوه صبایوت که در میان کروبیان‬ ‫ساکن است‪ ،‬مسمی است‪ ،‬از آنجا بیاورد‪.‬‬ ‫ع ززه و اخیو‪ ،‬پسران ابیناداب‪ ،‬ارابه نو‬ ‫‪ ۳‬و تابوت خدا را بر ارابهای نو گذاشتند و آن را از خانه ابیناداب که در جبعه بود‪ ،‬بیرون آوردند و ع‬ ‫را راندند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و آن را از خانه ابیناداب که در جبعه بود‪ ،‬همراه با تابوت خدا آوردند‪ ،‬و اخیو پیشاپیش تابوت میرفت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و داود و تمامی خاندان اسرائیل با انواع آلت چوب صنوبر‪ ،‬یعنی بربطها و عودها و دفها و کرناها و سنجها‪ ،‬در حضور خداوند‬ ‫مینواختند‪.‬‬ ‫ع ززه دست خود را به تابوت خدا دراز کرد و آن را گرفت زیرا گاوان آن را میجنباندند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون به خرمنگاه ناکون رسیدند‪ ،‬ع‬ ‫ع ززه افروخته شد و خدا او را در آنجا به سبب خطایش زد و در آنجا نزد تابوت خدا مرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خشم خداوند بر ع‬


‫دوم سموئیل‬

‫ع ززه را شکست داده بود‪ ،‬ناخشنود شد و نام آن مکان را تا به امروز فق قر ززه نامید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و داود از این جهت که خداوند ع‬ ‫‪ ۹‬و داود آن روز از خداوند ترسیده‪ ،‬گفت« ‪:‬تابوت خداوند چگونه نزد من بیاید؟»‬ ‫‪ ۱۰‬پس داود نخواست که صندوق خداوند را نزد خود به شهر داود ببرد‪ ،‬بلکه آن را به خانه عوبید ادوم جتی برد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و تابوت خداوند سه ماه در خانه عوبید ادوم جتی ماند‪ ،‬و خداوند عوبید ادوم و تمامی اهل خانهاش را برکت داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و به داود پادشاه خبر داده شد که «خداوند خانه عوبید ادوم و هر آنچه را که به او تعلق دارد‪ ،‬به سبب تابوت خدا برکت داده است »‪.‬پس‬ ‫داود رفت و تابوت خدا را از خانه عوبید ادوم با شادی به شهر داود آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و چون کسانی که صندوق خداوند را حمل میکردند شش قدم رفته بودند‪ ،‬او گاوان و پرواریها قربانی کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و داود با تمام قدرت خود در حضور خداوند رقصید و داود جامه ایفود کتانی بر تن داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس داوود و تمامی خاندان اسرائیل‪ ،‬صندوق خداوند را با فریاد و صدای شیپور آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و چون تابوت خداوند وارد شهر داود شد‪ ،‬میکال دختر شاؤل از پنجره نگریسته‪ ،‬داود پادشاه را دید که در حضور خداوند جست و خیز‬ ‫و رقص میکند‪ ،‬پس او را در دل خود حقیر شمرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و تابوت خداوند را آورده‪ ،‬آن را در جایش‪ ،‬در میان خیمهای که داوود برایش برپا کرده بود‪ ،‬گذاشتند؛ و داوود قربانیهای سوختنی و‬ ‫قربانیهای سلمتی به حضور خداوند تقدیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و چون داود از گذرانیدن قربانیهای سوختنی و ذبایح سلمتی فارغ شد‪ ،‬قوم را به نام یهوه صبایوت برکت داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و به تمامی قوم‪ ،‬یعنی به تمامی جماعت اسرائیل‪ ،‬چه به زنان و چه به مردان‪ ،‬به هر یک یک قرص نان و یک تکه گوشت خوب و‬ ‫یک کوزه شراب بخشید ‪.‬پس تمامی قوم هر یک به خانه خود رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه داوود بازگشت تا اهل خانهاش را برکت دهد ‪.‬میکال‪ ،‬دختر شائول‪ ،‬به استقبال داوود آمد و گفت« ‪:‬پادشاه اسرائیل امروز چه‬ ‫باشکوه بود که خود را در نظر کنیزان بندگانش برهنه کرد‪ ،‬چنانکه یکی از مردان خودپسند بیشرمانه خود را برهنه میکند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و داود به میکال گفت« ‪:‬در حضور خداوند بود که مرا بر پدرت و بر تمامی خاندانش برگزید تا مرا پیشوای قوم خداوند‪ ،‬بر اسرائیل‪،‬‬ ‫قرار دهد ‪.‬از این رو‪ ،‬من در حضور خداوند بازی خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و من از این هم پستتر خواهم بود و در نظر خود پست خواهم بود ‪.‬و از کنیزانی که دربارهشان گفتی‪ ،‬از ایشان اکرام خواهم یافت‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬بنابراین‪ ،‬میکال‪ ،‬دختر شائول‪ ،‬تا روز مرگش فرزندی نداشت‪.‬‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫‪ ۱‬و واقع شد که چون پادشاه در خانه خود نشسته بود و خداوند او را از جمیع دشمنانش آرامی داده بود‪،‬‬ ‫‪ ۲‬اینکه پادشاه به ناتان نبی گفت« ‪:‬ببین‪ ،‬من در خانهای از چوب سرو ساکنم‪ ،‬اما صندوق خدا در میان پردهها قرار دارد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬ناتان به پادشاه گفت« ‪:‬برو و هر چه در دلت هست انجام بده‪ ،‬زیرا خداوند با توست»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و در آن شب واقع شد که کلم خداوند بر ناتان نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۵‬برو و به بندهام داوود بگو ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬آیا خانهای برای سکونت من خواهی ساخت؟‬ ‫‪ ۶‬در حالی که از زمانی که بنیاسرائیل را از مصر بیرون آوردم‪ ،‬تا به امروز در خانهای ساکن نشدهام‪ ،‬بلکه در خیمه و مسکن راه رفتهام‪.‬‬ ‫‪ ۷‬در تمام جاهایی که با بنیاسرائیل رفتهام‪ ،‬با هر یک از قبایل اسرائیل که برای رعایت قوم من اسرائیل مأمورشان کرده بودم‪ ،‬سخنی گفتم‬ ‫و گفتم« ‪:‬چرا برای من خانهای از چوب سرو نمیسازید؟»‬ ‫‪ ۸‬پس حال به بنده من داود چنین بگو ‪:‬یهوه صبایوت چنین میگوید ‪:‬من تو را از چراگاه‪ ،‬از عقب گوسفندان‪ ،‬گرفتم تا بر قوم من‪ ،‬بر‬ ‫اسرائیل‪ ،‬پیشوا باشی‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و هر جا که میرفتی با تو میبودم و جمیع دشمنانت را از حضورت منقطع ساختم و تو را نامی بزرگ‪ ،‬مانند نام بزرگانی که در زمینند‪،‬‬ ‫پیدا کردم‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و من برای قوم خود اسرائیل مکانی تعیین خواهم کرد و ایشان را غرس خواهم نمود تا در مکان خود ساکن شوند و دیگر کوچ نکنند و‬ ‫شریران دیگر ایشان را مانند سابق آزار نخواهند داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و از زمانی که داوران را بر قوم خود اسرائیل گماشتم و تو را از جمیع دشمنانت آرام ساختم‪ ،‬خداوند نیز به تو میگوید که برای تو‬ ‫خانهای خواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و چون روزهای تو به سر آید و با پدرانت بخوابی‪ ،‬ذریت تو را که از صلب تو بیرون آید‪ ،‬پس از تو استوار خواهم ساخت و سلطنت‬ ‫او را پایدار خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬او خانهای برای نام من خواهد ساخت‪ ،‬و من تخت سلطنت او را تا ابد پایدار خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬من پدر او خواهم بود و او پسر من خواهد بود ‪.‬اگر او گناه کند‪ ،‬او را با عصای مردمان و با تازیانههای بنیآدم تأدیب خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اما رحمت من از او دور نخواهد شد‪ ،‬چنانکه آن را از شائول دور کردم و او را از حضور تو دور انداختم‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و خانه و سلطنت تو تا به ابد در حضورت پایدار خواهد ماند‪ ،‬و تخت تو تا ابد استوار خواهد ماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬بر اساس تمام این سخنان و مطابق تمام این رؤیا‪ ،‬ناتان به داوود چنین گفت‪.‬‬ ‫خداوندگار یهوه‪ ،‬من کیستم و خاندان من چیست که مرا تا اینجا‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه داوود پادشاه داخل شد و در حضور خداوند نشست و گفت« ‪:‬ای‬ ‫ب‬ ‫آوردهای؟»‬ ‫‪ ۱۹‬و این نیز در نظر تو ای خداوند یهوه چیز کوچکی بود‪ ،‬بلکه تو نیز از خانه بنده خود برای زمان طولنی سخن گفتی ‪.‬و آیا این رسم‬ ‫آدمیان است‪ ،‬ای خداوند یهوه؟‬ ‫خداوندگار یهوه‪ ،‬بندهات را میشناسی‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و داود دیگر چه میتواند به تو بگوید؟ زیرا تو ای‬ ‫ب‬ ‫‪ ۲۱‬به خاطر کلم خود و موافق دل خود‪ ،‬تمامی این کارهای عظیم را انجام دادی تا بندهات آنها را بیاموزد‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۲۲‬از این رو‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬تو بزرگ هستی‪ ،‬زیرا چنانکه به گوشهای خود شنیدهایم‪ ،‬کسی مانند تو نیست و خدایی جز تو نیست‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و کدام ملتی در زمین مانند قوم تو‪ ،‬مانند اسرائیل‪ ،‬است که خدا آمد تا آنها را برای خود نجات دهد و برای آنها نامی پیدا کند و برای‬ ‫سرزمین تو‪ ،‬به حضور قومت‪ ،‬کارهای بزرگ و وحشتناک انجام دهد‪ ،‬همان کارهایی که تو برای خود از مصر‪ ،‬از دست امتها و‬ ‫خدایانشان‪ ،‬نجات دادی؟‬ ‫‪ ۲۴‬زیرا تو قوم خود اسرائیل را برای خود ثابت کردی که تا ابد قوم تو خواهند بود‪ ،‬و تو ای خداوند‪ ،‬خدای ایشان شدهای‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و حال‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬خدا‪ ،‬کلمی را که درباره بندهات و خانهاش گفتهای‪ ،‬تا به ابد استوار گردان و چنانکه گفتهای‪ ،‬عمل نما‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و نام تو تا ابد بزرگ باد‪ ،‬تا گفته شود که یهوه صبایوت‪ ،‬خدای اسرائیل است‪ ،‬و خاندان بندهات داوود در حضور تو پایدار بماند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬زیرا تو ای خداوند لشکرها‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬به بندهات وحی کردی و گفتی« ‪:‬من برای تو خانهای خواهم ساخت »‪.‬از این رو‪ ،‬بندهات‬ ‫در دل خود چنین دعا میکند« ‪:‬این دعا را از تو بخواه»‪.‬‬ ‫خداوندگار یهوه‪ ،‬تو آن خدا هستی و کلم تو راست است‪ ،‬و این نیکویی را به بندهات وعده دادهای‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و اکنون‪ ،‬ای‬ ‫ب‬ ‫‪ ۲۹‬پس اکنون تو را پسند آید که خاندان بندهات را برکت دهی تا در حضور تو تا ابد پایدار بماند‪ ،‬زیرا تو ای خداوندگار‪ ،‬این را فرمودهای‬ ‫و خاندان بندهات از برکت تو تا ابد مبارک باد‪.‬‬ ‫فصل ‪۸‬‬ ‫‪ ۱‬و بعد از این واقع شد که داود فلسطینیان را شکست داده‪ ،‬ایشان را مغلوب ساخت‪ ،‬و داود متجمه را از دست فلسطینیان گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و موآب را شکست داد و ایشان را با ریسمانی اندازهگیری کرده‪ ،‬به زمین انداخت؛ دو ریسمان برای کشتن و یک ریسمان کامل برای‬ ‫زنده نگه داشتن‪ ،‬اندازهگیری کرد ‪.‬پس موآبیان بندگان داوود شدند و هدایا آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬داوود همچنین اهداد اع قزر‪ ،‬پسر قرحوب‪ ،‬پادشاه صوباه را هنگامی که برای بازپسگیری مرزهای خود به رود فرات میرفت‪ ،‬کشت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و داود هزار ارابه و هفتصد سوار و بیست هزار پیاده از او گرفت و داود همه اسبهای ارابهها را پی کرد‪ ،‬اما از آنها برای صد ارابه‬ ‫نگاه داشت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون سوریان دمشق به یاری هددعزر‪ ،‬پادشاه صوبه‪ ،‬آمدند‪ ،‬داود بیست و دو هزار نفر از سوریان را کشت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه داوود در سوریه دمشق‪ ،‬پادگانهایی مستقر کرد و سوریها بندگان داوود شدند و هدایا آوردند ‪.‬و خداوند داوود را در هر جایی که‬ ‫میرفت‪ ،‬مَافظت میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و داود سپرهای طلیی را که بر دوش خادمان هددعزر بود گرفته‪ ،‬آنها را به اورشلیم آورد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و از باته و بیروتای‪ ،‬شهرهای هددعزر‪ ،‬داود پادشاه مس بسیار زیادی گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬چون توعی‪ ،‬پادشاه حمات‪ ،‬شنید که داوود تمام لشکر هددعزر را شکست داده است‪،‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه توعی‪ ،‬یورام‪ ،‬پسر خود را نزد داوود پادشاه فرستاد تا به او تهنیت گوید و او را برکت دهد‪ ،‬زیرا با هددعزر جنگیده و او را‬ ‫شکست داده بود‪ ،‬زیرا هددعزر با توعی جنگ میکرد ‪.‬و یورام ظروف نقره و ظروف طل و ظروف برنجی با خود آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬که آن را نیز داود پادشاه برای خداوند وقف کرد‪ ،‬با نقره و طلیی که از هم هه ا تمتهایی که مغلوب ساخته بود‪ ،‬وقف کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬از سوریه و موآب و بنی عمون و فلسطینیان و عمالیق و از غنیمت هددعزر بن رحوب‪ ،‬پادشاه صوبه‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و داود هنگامی که از شکست دادن سوریان در وادی نمک مراجعت کرد‪ ،‬و هجده هزار مرد بود‪ ،‬برای او نامی یافت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و او در ادوم قراولن گذاشت؛ در سراسر ادوم قراولن گذاشت و جمیع ادومیان بندگان داود شدند ‪.‬و خداوند داود را در هر جایی که‬ ‫میرفت‪ ،‬مَافظت میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و داود بر تمام اسرائیل سلطنت میکرد‪ ،‬و داود بر تمامی قوم خود داوری و عدالت را اجرا میداشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و یوآب بن صرویه سردار لشکر بود و یهوشافاط بن اخیلود وقایع نگار بود‪.‬‬ ‫‪17‬و صادوق پسر اخیتوب و اخیملک پسر ابیاتار کاهنان بودند ‪.‬و سرایا کاتب بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و بنایاهو ابن یهویاداع بر کریتیان و فلیتیان بود و پسران داود حکام اصلی بودند‪.‬‬ ‫فصل ‪۹‬‬ ‫‪ ۱‬و داود گفت« ‪:‬آیا از خاندان شاؤل هنوز کسی باقی مانده است تا به خاطر یوناتان با او احسان کنم؟»‬ ‫‪ ۲‬و از خاندان شاؤل‪ ،‬غلمی بود که صیبا نام داشت ‪.‬و چون او را نزد داود خواندند‪ ،‬پادشاه از او پرسید« ‪:‬آیا تو صیبا هستی؟ »گفت ‪:‬‬ ‫«بنده تو همان است»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پادشاه گفت« ‪:‬آیا هنوز کسی از خاندان شائول نیست تا لطف خدا را به او نشان دهم؟ »صیبا به پادشاه گفت« ‪:‬یوناتان هنوز پسری لنگ‬ ‫دارد»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پادشاه از او پرسید« ‪:‬او کجاست؟ »صیبا به پادشاه گفت« ‪:‬اینک او در خانه ماکیر‪ ،‬پسر عمیئیل‪ ،‬در لودبار است»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه داوود پادشاه فرستاد و او را از خانه ماکیر‪ ،‬پسر عمیئیل‪ ،‬از لودبار آورد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون مفیبوشت‪ ،‬پسر یوناتان‪ ،‬پسر شائول‪ ،‬نزد داود آمد‪ ،‬به روی خود افتاد و تعظیم کرد ‪.‬و داود گفت« ‪:‬مفیبوشت »‪.‬و او پاسخ داد ‪:‬‬ ‫«اینک بندهات»!‬ ‫‪ ۷‬داوود به او گفت« ‪:‬نترس‪ ،‬زیرا به خاطر پدرت یوناتان‪ ،‬به تو احسان خواهم کرد و تمام سرزمین پدرت شائول را به تو باز خواهم‬ ‫گرداند و تو همیشه بر سر سفره من نان خواهی خورد»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس تعظیم کرد و گفت« ‪:‬بنده تو چیست که بر سگ مردهای چون من نظر کنی؟»‬ ‫‪ ۹‬آنگاه پادشاه‪ ،‬صیبا‪ ،‬خادم شائول را فراخواند و به او گفت« ‪:‬آنچه متعلق به شائول و تمامی خاندانش بود‪ ،‬به پسر آقایت دادم»‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۰‬پس تو و پسرانت و بندگانت‪ ،‬زمین را برای او کشت کنید و میوههای آن را بیاورید تا پسر آقایت خوراک داشته باشد‪ ،‬اما مفیبوشت‪،‬‬ ‫پسر آقایت‪ ،‬همیشه بر سر سفره من نان خواهد خورد ‪.‬صیبا پانزده پسر و بیست غلم داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه صیبا به پادشاه گفت« ‪:‬مطابق هر آنچه آقایم پادشاه به بندهاش امر فرموده است‪ ،‬بندهات نیز عمل خواهد کرد »‪.‬پادشاه فرمود ‪:‬‬ ‫«مفیبوشت مانند یکی از پسران پادشاه بر سر سفره من خواهد خورد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و مفیبوشت پسری کوچک به نام میکا داشت ‪.‬و تمام کسانی که در خانه صیبا ساکن بودند‪ ،‬خدمتگزار مفیبوشت بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬پس مفیبوشت در اورشلیم ساکن شد‪ ،‬زیرا پیوسته بر سر سفره پادشاه غذا میخورد و از هر دو پا لنگ بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪ ۱‬و بعد از این واقع شد که پادشاه بنیعمون مرد و پسرش‪ ،‬حانون‪ ،‬به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه داوود گفت« ‪:‬من با حانعون پسر ناحاش مهربانی خواهم کرد‪ ،‬چنانکه پدرش با من مهربانی کرد »‪.‬و داوود فرستاد تا او را به دست‬ ‫خادمانش برای پدرش تسلی دهند ‪.‬و خادمان داوود به سرزمین بنیعمون آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و سروران بنیعمون به آقای خود‪ ،‬حانون‪ ،‬گفتند« ‪:‬آیا گمان میبری که داود پدرت را تکریم میکند که تسلیدهندگان نزد تو فرستاده است؟‬ ‫مگر نه اینکه داود خادمان خود را نزد تو فرستاده است تا شهر را تفتیش و جاسوسی کنند و آن را منهدم سازند؟»‬ ‫‪ ۴‬پس حانون خادمان داوود را گرفت و نیمی از ریش ایشان را تراشید و لباسهایشان را از میان‪ ،‬تا باسنشان بدرید و ایشان را روانه کرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬چون این را به داود خبر دادند‪ ،‬او به استقبال ایشان فرستاد زیرا آن مردان بسیار شرمنده بودند ‪.‬و پادشاه گفت« ‪:‬در اریَا بمانید تا‬ ‫ریشهایتان بلند شود و سپس برگردید»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون بنیعمون دیدند که از حضور داود متعفن شدهاند‪ ،‬بنیعمون فرستاده‪ ،‬بیست هزار پیاده از سوریان بیترحوب و سوریان صوبه و‬ ‫هزار مرد از پادشاه معکه و دوازده هزار مرد از یشتوبه اجیر کردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬چون داود از این امر باخبر شد‪ ،‬یوآب و تمامی لشکر شجاعان را فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و بنیعمون بیرون آمده‪ ،‬نزد دهنه دروازه صفآرایی کردند‪ ،‬و سوریان صوبه و رحوب و یشتوب و معکه‪ ،‬جداگانه در صَرا بودند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬چون یوآب دید که خط مقدم جنگ از پیش و پس اوست‪ ،‬از میان برگزیدگان اسرائیل‪ ،‬مردانی را برگزید و در برابر سوریان صفآرایی‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و بقیه قوم را به دست برادرش ابیشای سپرد تا ایشان را در مقابل بنی عمون صفآرایی کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و او گفت« ‪:‬اگر سوریان بر من غالب آیند‪ ،‬تو به من کمک خواهی کرد‪ ،‬و اگر بنی عمون بر تو غالب آیند‪ ،‬من میآیم و تو را یاری‬ ‫خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬دلیر باشید و برای قوم خود و برای شهرهای خدای خود مردانه بجنگیم‪ ،‬و خداوند آنچه را که در نظرش نیکوست‪ ،‬انجام دهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و یوآب و قومی که با او بودند‪ ،‬برای جنگ با سوریان نزدیک شدند‪ ،‬و ایشان از حضور او فرار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و چون بنیعمون دیدند که سوریان فرار کردند‪ ،‬ایشان نیز از پیش ابیشای گریخته‪ ،‬داخل شهر شدند ‪.‬پس یوآب از نزد بنیعمون برگشته‪،‬‬ ‫به اورشلیم آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و چون سوریان دیدند که از حضور اسرائیل شکست خوردهاند‪ ،‬گرد هم آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و اهدار اعزا ر فرستاده‪ ،‬ا ا‬ ‫عزا ر‪ ،‬پیشاپیش ایشان میرفت‪.‬‬ ‫رامیان آن سوی نهر را آورد و ایشان به حیلم آمدند و شوباک‪ ،‬سردار لشکر اهدار ا‬ ‫ق‬ ‫‪ ۱۷‬و چون داود از این امر مطلع شد‪ ،‬تمامی اسرائیل را جمع کرد و از اردن عبور کرده‪ ،‬به حیلم آمد ‪.‬و سوریان در مقابل داود صفآرایی‬ ‫کرده‪ ،‬با او جنگیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و سوریان از برابر اسرائیل گریختند و داوود مردان هفتصد ارابه و چهل هزار سوار سوریان را کشت و شوبک‪ ،‬فرمانده لشکر ایشان‬ ‫را کشت که در آنجا مرد‪.‬‬ ‫عزا ر بودند‪ ،‬دیدند که از حضور اسرائیل شکست خوردهاند‪ ،‬با اسرائیل صلح کردند و به ایشان‬ ‫‪ ۱۹‬و چون تمامی پادشاهانی که بنده اهدار ا‬ ‫خدمت نمودند ‪.‬پس سوریان دیگر از کمک به بنیعمون ترسیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۱‬‬ ‫‪ ۱‬و واقع شد که چون سال به پایان رسید‪ ،‬در زمانی که پادشاهان به جنگ میروند‪ ،‬داود یوآب و بندگانش را با خود و تمامی اسرائیل‬ ‫فرستاد‪ ،‬و ایشان بنیعمون را هلک کردند و ربه را مَاصره نمودند ‪.‬اما داود همچنان در اورشلیم ماند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و واقع شد که هنگام عصر‪ ،‬داود از بسترش برخاست و بر پشت بام خانه پادشاه گردش کرد و از پشت بام‪ ،‬زنی را دید که خود را‬ ‫شستشو میدهد و آن زن بسیار نیکومنظر بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس داود فرستاد و درباره آن زن استفسار کرد ‪.‬یکی از آنها گفت« ‪:‬آیا این بتشبع‪ ،‬دختر الیعام‪ ،‬همسر اوریای حتی نیست؟»‬ ‫‪ ۴‬پس داود قاصدانی فرستاده‪ ،‬او را گرفت و او نزد وی درآمد و داود با او همبستر شد‪ ،‬زیرا او از نجاست خود طاهر شده بود و به خانه‬ ‫خود برگشت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و آن زن حامله شد و فرستاده‪ ،‬داود را مخبر ساخت و گفت« ‪:‬من حامله هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و داود نزد یوآب فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬اوریای حتی را نزد من بفرست »‪.‬و یوآب‪ ،‬اوریا را نزد داود فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون اوریا نزد او رسید‪ ،‬داود از او احوال یوآب و حال قوم و پیشرفت جنگ را پرسید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و داود به اوریا گفت« ‪:‬به خانهات برو و پاهایت را بشوی »‪.‬و اوریا از خانه پادشاه بیرون رفت و از عقب او لقمهای از طعام از جانب‬ ‫پادشاه آمد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما اوریا با سایر بندگان آقایش دم در خانه پادشاه خوابید و به خانه خود نرفت‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۰‬و چون داود را خبر داده‪ ،‬گفتند که اوریا به خانهاش نرفته است‪ ،‬داود به اوریا گفت« ‪:‬مگر از سفر برنگشتی؟ پس چرا به خانهات‬ ‫نرفتی؟»‬ ‫‪ ۱۱‬و اوریا به داود گفت« ‪:‬صندوق عهد و اسرائیل و یهودا در خیمهها ساکنند و آقایم یوآب و بندگان آقایم در صَرا اردو زدهاند ‪.‬آیا من به‬ ‫خانه خود بروم تا بخورم و بنوشم و با زن خود بخوابم؟ به حیات تو و به حیات جانت قسم که این کار را نخواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و داود به اوریا گفت« ‪:‬امروز نیز اینجا بمان و فردا تو را روانه میکنم »‪.‬پس اوریا آن روز و فردا را در اورشلیم ماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و چون داود او را خواند‪ ،‬در حضورش خورد و آشامید و او را مست کرد و هنگام شام بیرون رفت تا با بندگان آقایش بر بستر خود‬ ‫بخوابد‪ ،‬اما به خانه خود نرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و بامدادان واقع شد که داود نامهای برای یوآب نوشت و آن را به دست اوریا فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و در نامه نوشت« ‪:‬اوریا را در مقدمۀ جنگ سخت قرار دهید و از او دور شوید تا زده شود و بمیرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و چون یوآب شهر را مشاهده کرد‪ ،‬اوریا را به مکانی که میدانست مردان شجاع در آنجا هستند‪ ،‬گماشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و مردان شهر بیرون رفته‪ ،‬با یوآب جنگیدند و برخی از قوم بندگان داود افتادند و اوریای حتی نیز مرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه یوآب فرستاده‪ ،‬داوود را از هم هه وقایع جنگ آگاهانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و قاصد را امر فرموده‪ ،‬گفت« ‪:‬چون از بیان وقایع جنگ به پادشاه فارغ شدی‪،‬‬ ‫‪ ۲۰‬و اگر خشم پادشاه افروخته شود و از تو بپرسد« ‪:‬چرا هنگام جنگ تا این حد به شهر نزدیک شدید؟ آیا نمیدانستید که از روی دیوار‬ ‫تیراندازی خواهند کرد؟»‬ ‫‪ ۲۱‬چه کسی ابیملک پسر یربشت را کشت؟ آیا زنی سنگ آسیابی از دیوار بر او نینداخت که در تبص مرد؟ چرا به دیوار نزدیک شدید؟‬ ‫پس میگویید ‪:‬بندهات اوریای حتی نیز مرده است؟‬ ‫‪ ۲۲‬پس قاصد رفت و آمد و هر آنچه یوآب او را فرستاده بود‪ ،‬به داوود گزارش داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و قاصد به داود گفت« ‪:‬به درستی که آن مردان بر ما غالب آمدند و به صَرا نزد ما آمدند و ما تا مدخل دروازه بر ایشان بودیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و تیراندازان از بالی دیوار به بندگانت تیراندازی کردند و بعضی از بندگان پادشاه مردند‪ ،‬و بندهات اوریای حتی نیز مرده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آنگاه داوود به قاصد گفت« ‪:‬به یوآب چنین بگو ‪:‬این امر تو را ناپسند نیاید‪ ،‬زیرا شمشیر‪ ،‬هر دو را هلک میکند ‪.‬نبرد خود را علیه‬ ‫شهر شدیدتر کن و آن را سرنگون ساز و او را تشویق نما»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و چون زن اوریا شنید که شوهرش اوریا مرده است‪ ،‬برای شوهرش سوگواری کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و چون ایام سوگواری گذشت‪ ،‬داود فرستاده‪ ،‬او را به خانه خود آورد و او زن او شد و برایش پسری زایید ‪.‬اما کاری که داود کرده‬ ‫بود‪ ،‬خداوند را ناخشنود ساخت‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫‪ ۱‬و خداوند ناتان را نزد داود فرستاد ‪.‬و او نزد او آمده‪ ،‬به او گفت« ‪:‬دو مرد در شهری بودند‪ ،‬یکی ثروتمند و دیگری فقیر»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬مرد ثروتمند گله و رمههای بسیار داشت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما آن مرد فقیر چیزی جز یک بره ماده کوچک نداشت که آن را خریده و پرورش داده بود؛ و با او و فرزندانش بزرگ شد؛ از گوشت‬ ‫او میخورد و از جام او مینوشید و در آغوشش میخوابید و برای او مانند دختر بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و مسافری نزد مرد ثروتمند آمد و او دریغ داشت که از گله و رمه خود بگیرد تا برای مسافری که نزدش آمده بود‪ ،‬آماده کند؛ اما بره‬ ‫مرد فقیر را گرفته‪ ،‬آن را برای مردی که نزدش آمده بود‪ ،‬آماده کرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه خشم داوود بر آن مرد بسیار افروخته شد و به ناتان گفت« ‪:‬به حیات خداوند سوگند‪ ،‬کسی که این کار را کرده است‪ ،‬البته خواهد‬ ‫مرد»‪.‬‬ ‫بره را چهار چندان رد خواهد کرد‪ ،‬زیرا این کار را کرد و هیچ رحمی نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و او ت‬ ‫‪ ۷‬ناتان به داوود گفت« ‪:‬آن مرد تو هستی ‪.‬یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید ‪:‬من تو را به پادشاهی بر اسرائیل مسح کردم و تو را از دست‬ ‫شائول رهایی دادم‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و خانه آقایت را به تو بخشیدم و زنان آقایت را به آغوش تو آوردم و خاندان اسرائیل و یهودا را به تو بخشیدم؛ و اگر این کم میبود‪ ،‬چنین‬ ‫و چنان چیزهای دیگری نیز به تو میدادم‪.‬‬ ‫‪ ۹‬چرا فرمان خداوند را خوار شمردی و در نظر او بدی کردی؟ تو اوریای حتی را با شمشیر کشتی و زن او را به زنی خود گرفتی و او‬ ‫را با شمشیر بنی عمون کشتی‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس حال شمشیر هرگز از خانهات دور نخواهد شد‪ ،‬زیرا مرا تَقیر کردی و همسر اوریای حتی را به زنی گرفتی‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬خداوند چنین میگوید ‪:‬اینک من از خانه خودت بدی را بر تو عارض خواهم گردانید و زنان تو را پیش چشمانت گرفته‪ ،‬به همسایهات‬ ‫خواهم داد و او در نظر این آفتاب با زنان تو خواهد خوابید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬زیرا تو این کار را مخفیانه انجام دادی‪ ،‬اما من این کار را در برابر تمام اسرائیل و در برابر آفتاب انجام خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و داود به ناتان گفت« ‪:‬من به خداوند گناه کردهام »‪.‬و ناتان به داود گفت« ‪:‬خداوند نیز گناه تو را بخشیده است‪ ،‬پس نخواهی مرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما چون با این کار‪ ،‬دشمنان خداوند را به کفرگویی واداشتی‪ ،‬فرزندی هم که برای تو زاده شده است‪ ،‬البته خواهد مرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس ناتان به خانه خود رفت ‪.‬و خداوند پسری را که همسر اوریا برای داوود زاییده بود‪ ،‬مبتل کرد که بسیار بیمار بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس داود از خدا برای طفل دعا کرد و داود روزه گرفت و داخل شد و تمام شب را روی زمین خوابید‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬بزرگان خانهاش برخاستند و نزد او رفتند تا او را از زمین برخیزانند‪ ،‬اما او قبول نکرد و با آنها غذا هم نخورد‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۸‬و در روز هفتم واقع شد که کودک مرد ‪.‬و خادمان داوود ترسیدند که به او بگویند کودک مرده است‪ ،‬زیرا گفتند« ‪:‬اینک‪ ،‬هنگامی که‬ ‫کودک هنوز زنده بود‪ ،‬ما با او سخن گفتیم و او به سخن ما گوش نداد ‪.‬پس اگر به او بگوییم که کودک مرده است‪ ،‬چگونه خود را ناراحت‬ ‫خواهد کرد؟»‬ ‫‪ ۱۹‬اما چون داود دید که غلمانش پچ پچ میکنند‪ ،‬داود فهمید که طفل مرده است ‪.‬پس داود به غلمان خود گفت« ‪:‬آیا طفل مرده است؟ »‬ ‫گفتند« ‪:‬مرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه داوود از زمین برخاست و خود را شست و شو داد و لباس خود را عوض کرد و به خانه خداوند آمد و عبادت نمود؛ سپس به خانه‬ ‫خود آمد و چون خواست‪ ،‬نان پیش او گذاشتند و خورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬پس غلمانش به او گفتند« ‪:‬این چه کاری است که کردی؟ وقتی کودک زنده بود‪ ،‬روزه گرفتی و گریه کردی‪ ،‬اما چون کودک عمرد‪،‬‬ ‫برخاستی و نان خوردی»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و او گفت« ‪:‬هنگامی که کودک هنوز زنده بود‪ ،‬روزه گرفتم و گریه کردم‪ ،‬زیرا گفتم ‪:‬چه کسی میتواند بگوید که آیا خدا بر من ترحم‬ ‫خواهد کرد تا کودک زنده بماند؟»‬ ‫‪ ۲۳‬اما اکنون که او مرده است‪ ،‬چرا روزه بگیرم؟ آیا میتوانم او را دوباره زنده کنم؟ من نزد او خواهم رفت‪ ،‬اما او نزد من باز نخواهد‬ ‫گشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و داود زن خود بتشبع را تسلی داد و نزد او درآمده‪ ،‬با او خوابید ‪.‬و او پسری زایید و او را سلیمان نام نهادند ‪.‬و خداوند او را دوست‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و او به دست ناتان نبی فرستاد و او را به خاطر خداوند یدیدیا نامید‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و یوآب با اربز قه بنیعا تمون جنگید و شهر سلطنتی را تصرف کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و یوآب قاصدانی نزد داود فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬من با ربه جنگیدهام و شهر آبها را گرفتهام»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬پس اکنون بقیه قوم را جمع کنید و در برابر شهر اردو بزنید و آن را تصرف کنید‪ ،‬مبادا من شهر را تصرف کنم و به نام من نامیده‬ ‫شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و داود تمامی قوم را جمع کرد و به ربه رفت و با آن جنگیده‪ ،‬آن را تصرف نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و تاج پادشاه ایشان را که وزنش سی و پنج کیلو طل با سنگهای قیمتی بود از سرش برداشت و آن را بر سر داود گذاشت ‪.‬و غنیمت‬ ‫بسیار از شهر بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و قومی را که در آنجا بودند بیرون آورد و ایشان را زیر ارهها و کلنگهای آهنین و تیشههای آهنین گذاشت و ایشان را از کوره‬ ‫آجرپزی عبور داد‪ ،‬و با همه شهرهای بنیعمون چنین کرد ‪.‬پس داود و تمامی قوم به اورشلیم بازگشتند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۳‬‬ ‫‪ ۱‬و بعد از این‪ ،‬واقع شد که ابشالوم پسر داود خواهری نیکو منظر به نام تامار داشت و امنون پسر داود او را دوست میداشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و امنون چنان آزرده خاطر شد که برای خواهرش تامار بیمار شد‪ ،‬زیرا او باکره بود‪ ،‬و امنون انجام هر کاری با او را برای او دشوار‬ ‫میدانست‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما امنون دوستی داشت که یوناداب نام داشت‪ ،‬پسر شمعه‪ ،‬برادر داوود‪ ،‬و یوناداب مردی بسیار زیرک بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و به او گفت« ‪:‬تو که پسر پادشاه هستی‪ ،‬چرا روز به روز لغر میشوی؟ آیا مرا خبر نمیدهی؟ »امنون به او گفت« ‪:‬من تامار‪ ،‬خواهر‬ ‫برادرم ابشالوم را دوست دارم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬یوناداب به او گفت« ‪:‬بر بستر خود دراز بکش و خود را بیمار کن ‪.‬وقتی پدرت به عیادت تو آمد‪ ،‬به او بگو ‪:‬تمنا دارم خواهرم تامار‬ ‫بیاید و به من خوراک بدهد و خوراک را در نظر من بپوشاند تا آن را ببینم و از دست او بخورم»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس امنون دراز کشید و خود را بیمار کرد ‪.‬و چون پادشاه برای عیادت او آمد‪ ،‬امنون به پادشاه گفت« ‪:‬تمنا دارم خواهرم تامار بیاید و دو‬ ‫قرص نان در حضور من بپزد تا از دست او بخورم»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه داوود به تامار دستور داد که به خانهاش برود و به او گفت« ‪:‬به خانه برادرت امنون برو و برایش غذا درست کن»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس تامار به خانه برادرش امنون رفت و او را در بستر خوابانید ‪.‬پس تامار آرد گرفته‪ ،‬خمیر کرد و در حضور او قرصهای نان درست‬ ‫کرد و قرصهای نان پخت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و تابه ای گرفته‪ ،‬آنها را پیش او ریخت‪ ،‬اما او از خوردن ابا کرد ‪.‬و امنون گفت« ‪:‬همه را از نزد من بیرون کنید »‪.‬و همه از نزد او‬ ‫بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و امنون به تامار گفت« ‪:‬گوشت را به اتاق بیاور تا از دست تو بخورم »‪.‬و تامار قرصهای نانی را که ساخته بود‪ ،‬برداشت و آنها را‬ ‫نزد برادرش امنون به اتاق آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و چون آنها را نزد وی آورد تا بخورد‪ ،‬او را گرفته‪ ،‬گفت« ‪:‬ای خواهرم‪ ،‬بیا با من بخواب»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬او به او پاسخ داد« ‪:‬نه‪ ،‬برادرم‪ ،‬مرا مجبور مکن‪ ،‬زیرا چنین کاری در اسرائیل شایسته نیست ‪.‬این کار احمقانه را نکن»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و من‪ ،‬ننگ خود را به کجا ببرم؟ و تو نیز مانند یکی از احمقان اسرائیل خواهی بود ‪.‬پس اکنون‪ ،‬از تو تمنا دارم که با پادشاه سخن‬ ‫بگویی‪ ،‬زیرا مرا از تو دریغ نخواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما او نخواست سخن او را بشنود‪ ،‬بلکه از او قویتر بود‪ ،‬او را مجبور کرد و با او خوابید‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه امنون از او بسیار متنفر شد‪ ،‬به طوری که نفرتی که از او داشت‪ ،‬از عشقی که به او داشت‪ ،‬بیشتر بود ‪.‬پس امنون به او گفت ‪:‬‬ ‫«برخیز و برو»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و او به وی گفت« ‪:‬هیچ سببی نیست ‪.‬این بدی که مرا بیرون کردی‪ ،‬بزرگتر از آن بدی است که به من کردی »‪.‬اما او نخواست به وی‬ ‫گوش دهد‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۷‬پس خادمی را که او را خدمت میکرد‪ ،‬طلبید و گفت« ‪:‬این زن را از نزد من بیرون کن و در را از پشت سرش ببند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و او جامهای رنگارنگ بر تن داشت‪ ،‬زیرا دختران باکره پادشاه به چنین جامههایی ملبس میشدند ‪.‬آنگاه خادمش او را بیرون آورد و در‬ ‫را از عقبش قفل کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و تامار خاکستر بر سر خود ریخت و جامه رنگارنگ خود را که در بر داشت‪ ،‬چاک زد و دست خود را بر سر خود گذاشت و همچنان‬ ‫گریان رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و برادرش ابشالوم به او گفت« ‪:‬آیا برادرت امنون با تو بوده است؟ اما ای خواهرم‪ ،‬ساکت باش ‪.‬او برادر توست ‪.‬از این امر نگران‬ ‫مباش »‪.‬پس تامار در خانه برادرش ابشالوم تنها ماند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اما چون داود پادشاه همه این وقایع را شنید‪ ،‬بسیار خشمگین شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و اابشالوم با برادرش ا ا بمنعون نه نیک سخن گفت و نه بد‪ ،‬زیرا اابشالوم از ا ا بمنعون نفرت داشت‪ ،‬زیرا او خواهرش تامار را بیعاقبت کرده‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و بعد از دو سال تمام‪ ،‬واقع شد که ابشالوم در بعل حاصور که در نزدیکی افرایم است‪ ،‬پشمچینان گوسفند داشت‪ ،‬و ابشالوم همه پسران‬ ‫پادشاه را دعوت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و اابشالوم نزد پادشاه آمده‪ ،‬گفت« ‪:‬اینک بندهات پشمچینان دارد؛ تمنا میکنم پادشاه و بندگانش همراه بندهات بروند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬پادشاه به ابشالوم گفت« ‪:‬نه‪ ،‬پسرم‪ ،‬اکنون همه ما نرویم‪ ،‬مبادا به تو تَمیل شویم »‪.‬و او را اصرار کرد‪ ،‬اما ابشالوم نخواست برود‪،‬‬ ‫بلکه او را برکت داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬ابشالوم گفت« ‪:‬اگر نه‪ ،‬تمنا دارم برادرم امنون با ما بیاید »‪.‬پادشاه به او گفت« ‪:‬چرا او با تو بیاید؟»‬ ‫‪ ۲۷‬اما ابشالوم او را اصرار کرد تا امنون و همه پسران پادشاه را با خود ببرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و اابشالوم به خادمان خود امر کرده‪ ،‬گفته بود« ‪:‬وقتی دل اامنون از شراب شاد شد‪ ،‬توجه کنید و وقتی به شما گفتم اامنون را بزنید و او‬ ‫را بکشید‪ ،‬نترسید ‪.‬آیا من به شما امر نفرمودم؟ شجاع و دلیر باشید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و خادمان ابشالوم با امنون چنانکه ابشالوم امر فرموده بود‪ ،‬کردند ‪.‬آنگاه جمیع پسران پادشاه برخاستند و هر کدام بر قاطر خود سوار‬ ‫شده‪ ،‬فرار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و چون ایشان در راه بودند‪ ،‬خبر به داود رسید که «اابشالوم همه پسران پادشاه را کشته است و یکی از ایشان باقی نمانده است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬آنگاه پادشاه برخاست و جامه خود را پاره کرد و بر زمین دراز کشید و هم هه خدمتگزارانش با جامههای دریده در اطرافش ایستاده‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و یوناداب‪ ،‬پسر شمعه‪ ،‬برادر داوود‪ ،‬در جواب گفت« ‪:‬آقایم گمان نکند که همه جوانان‪ ،‬یعنی پسران پادشاه را کشتهاند‪ ،‬زیرا امنون‬ ‫فقط مرده است‪ ،‬زیرا این از روزی که ابشالوم خواهرش تامار را به اسارت گرفت‪ ،‬به او سپرده شده بود»‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬پس حال‪ ،‬سرورم پادشاه‪ ،‬این سخن را به دل خود راه ندهد و گمان نکند که همه پسران پادشاه مردهاند‪ ،‬زیرا تنها امنون مرده است‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬اما اابشالوم گریخت ‪.‬و جوانی که نگهبانی میداد‪ ،‬چشمان خود را بال کرده‪ ،‬دید که اینک گروه بسیاری از راه دامنه کوه‪ ،‬پشت سر او‪،‬‬ ‫میآیند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و یوناداب به پادشاه گفت« ‪:‬اینک پسران پادشاه میآیند ‪.‬چنانکه بندهات گفت‪ ،‬چنان شد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و چون از سخن گفتن فارغ شد‪ ،‬اینک پسران پادشاه رسیدند و آواز خود را بلند کرده‪ ،‬گریستند؛ و پادشاه نیز و هم هه درباریانش بسیار‬ ‫گریه کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬اما ابشالوم فرار کرد و نزد ت المای‪ ،‬پسر اع تمیهود‪ ،‬پادشاه جشور‪ ،‬رفت ‪.‬و داوود هر روز برای پسرش سوگواری میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬پس ابشالوم فرار کرد و به جشور رفت و سه سال در آنجا ماند‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و دل داود پادشاه آرزو داشت که نزد ابشالوم برود‪ ،‬زیرا درباره امنون تسلی یافته بود‪ ،‬زیرا دیده بود که مرده است‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۴‬‬ ‫‪ ۱‬و یوآب بن صرویه فهمید که دل پادشاه با ابشالوم است‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و یوآب به تقوا فرستاد و زنی خردمند را از آنجا طلبید و به او گفت« ‪:‬الن خود را شبیه سوگواران کن و لباس عزا بپوش و خود را با‬ ‫روغن تدهین مکن‪ ،‬بلکه مانند زنی باش که مدت زیادی برای مردگان سوگواری کرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و نزد پادشاه بیا و این سخنان را به او بگو »‪.‬پس یوآب سخنان را در دهان او گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون زن تقوا با پادشاه سخن گفت‪ ،‬روی به زمین نهاد و تعظیم کرد و گفت« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬یاریام کنید»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پادشاه از او پرسید« ‪:‬تو را چه شده است؟ »او پاسخ داد« ‪:‬من بیوه هستم و شوهرم مرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و کنیز تو دو پسر داشت و آن دو در صَرا با هم جنگیدند و کسی نبود که آنها را از هم جدا کند‪ ،‬بلکه یکی دیگری را زد و کشت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و اینک تمامی خاندان بر کنیز تو برخاستهاند و میگویند« ‪:‬کسی را که برادر خود را کشته است‪ ،‬تسلیم کن تا او را به عوض جان‬ ‫برادرش که کشته است‪ ،‬بکشیم و وارث را نیز هلک خواهیم کرد »‪.‬و بدینسان آتش باقیمانده مرا خاموش خواهند کرد و برای شوهرم نه‬ ‫نامی و نه بازماندهای بر زمین باقی نخواهند گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پادشاه به زن گفت« ‪:‬به خانهات برو‪ ،‬و من درباره تو حکم خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و زن تقوا به پادشاه گفت« ‪:‬ای آقایم پادشاه‪ ،‬گناه بر من و بر خاندان پدرم باد و پادشاه و تخت او بیگناهند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پادشاه گفت« ‪:‬هر که با تو سخنی گوید‪ ،‬او را نزد من بیاور‪ ،‬و دیگر به تو آسیبی نخواهد رساند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه او گفت« ‪:‬تمنا اینکه پادشاه‪ ،‬یهوه‪ ،‬خدای خود را به یاد آورد تا دیگر نگذارد که انتقامجویان خون‪ ،‬پسر مرا نابود کنند »‪.‬پادشاه‬ ‫گفت« ‪:‬به حیات خداوند سوگند که مویی از پسرت بر زمین نخواهد افتاد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه زن گفت« ‪:‬تمنا دارم کنیزت سخنی به آقایم پادشاه بگوید »‪.‬پادشاه گفت« ‪:‬بگو»‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۳‬زن گفت« ‪:‬پس چرا چنین فکری علیه قوم خدا کردهای؟ زیرا پادشاه این سخن را به عنوان یک عیب میگوید‪ ،‬زیرا پادشاه تبعیدشدگان‬ ‫خود را به خانه باز نمیگرداند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬زیرا ما ناگزیر خواهیم مرد و مانند آب ریخته شده بر زمین هستیم که دیگر نمیتوان آن را جمع کرد؛ و خدا هیچکس را گرامی نمیدارد‪،‬‬ ‫بلکه تدبیرها میکند تا راندهشدگانش از او رانده نشوند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس اکنون که آمدهام تا این مطلب را با آقایم پادشاه در میان بگذارم‪ ،‬به این دلیل است که مردم مرا ترسانده اند ‪.‬و کنیزت گفت« ‪:‬الن با‬ ‫پادشاه سخن خواهم گفت‪ ،‬شاید پادشاه درخواست کنیزش را انجام دهد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬زیرا پادشاه اجابت خواهد کرد تا کنیز خود را از دست مردی که میخواهد من و پسرم را با هم از میراث خدا نابود کند‪ ،‬رهایی دهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه کنیزت گفت« ‪:‬سخن آقایم پادشاه اکنون مایه آرامش خواهد بود‪ ،‬زیرا آقایم پادشاه مانند فرشته خدا است که نیک و بد را تشخیص‬ ‫میدهد ‪.‬بنابراین‪ ،‬یهوه‪ ،‬خدای تو‪ ،‬با تو خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه پادشاه به زن گفت« ‪:‬خواهش میکنم چیزی را که از تو میپرسم از من پنهان نکن »‪.‬زن گفت« ‪:‬بگذار آقایم پادشاه اکنون سخن‬ ‫گوید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و پادشاه گفت« ‪:‬آیا در تمام این امور دست یوآب با تو نیست؟ »زن در جواب گفت« ‪:‬به جان تو قسم‪ ،‬ای آقایم پادشاه‪ ،‬هیچکس نمیتواند‬ ‫از آنچه آقایم پادشاه گفته است به راست یا چپ منَرف شود‪ ،‬زیرا بندهات یوآب به من امر فرمود و او همه این سخنان را در دهان کنیز تو‬ ‫گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬بندهات یوآب این کار را کرده است تا این طرز سخن گفتن را بفهمد‪ ،‬و آقایم حکیم است‪ ،‬چنانکه فرشتهی خدا حکمت دارد‪ ،‬و هر چه‬ ‫در زمین است میداند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و پادشاه به یوآب گفت« ‪:‬اینک این کار را کردهام ‪.‬پس برو و ابشالوم جوان را بازآور»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس یوآب به روی خود به زمین افتاد و تعظیم کرد و از پادشاه تشکر نمود ‪.‬یوآب گفت« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬امروز بندهات میداند که در نظر‬ ‫تو التفات یافتهام‪ ،‬زیرا پادشاه درخواست بندهاش را اجابت فرموده است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس یوآب برخاست و به جشور رفت و ابشالوم را به اورشلیم آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پادشاه گفت« ‪:‬بگذار به خانه خود برگردد و روی مرا نبیند »‪.‬پس ابشالوم به خانه خود برگشت و روی پادشاه را ندید‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اما در تمام اسرائیل کسی به زیبایی اابشالوم ستوده نشد ‪:‬از کف پا تا فرق سرش هیچ عیبی در او نبود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و چون سرش را میچید (زیرا در پایان هر سال آن را میچید‪ ،‬چون مو بر او سنگین بود‪ ،‬از این رو آن را میچید )موی سرش را وزن‬ ‫کرد و دویست مثقال به وزن پادشاه به او داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و برای ابشالوم سه پسر و یک دختر به نام تامار زاده شدند ‪.‬او زنی نیکومنظر بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬پس ابشالوم دو سال تمام در اورشلیم ماند و روی پادشاه را ندید‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬پس ابشالوم یوآب را طلبید تا او را نزد پادشاه بفرستد‪ ،‬اما یوآب نخواست نزد او بیاید و چون بار دوم فرستاد‪ ،‬نخواست بیاید‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬پس به خادمان خود گفت« ‪:‬ببینید‪ ،‬مزرعه یوآب نزدیک مزرعه من است و او در آنجا جو دارد ‪.‬بروید و آن را آتش بزنید »‪.‬و خادمان‬ ‫ابشالوم مزرعه را آتش زدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬آنگاه یوآب برخاست و نزد ابشالوم به خانهاش آمد و به او گفت« ‪:‬چرا بندگانت مزرعه مرا آتش زدند؟»‬ ‫‪ ۳۲‬ابشالوم به یوآب پاسخ داد« ‪:‬اینک من نزد تو فرستادم و گفتم ‪:‬اینجا بیا تا تو را نزد پادشاه بفرستم تا بگویم ‪:‬چرا از جشور آمدهام؟ بهتر‬ ‫بود که هنوز آنجا میماندم ‪.‬پس اکنون بگذار روی پادشاه را ببینم و اگر گناهی در من باشد‪ ،‬مرا بکشد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬پس یوآب نزد پادشاه آمد و او را خبر داد ‪.‬و چون ابشالوم را فراخواند‪ ،‬نزد پادشاه آمد و در برابر پادشاه روی به زمین نهاد و پادشاه‬ ‫ابشالوم را بوسید‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۵‬‬ ‫‪ ۱‬و بعد از این‪ ،‬واقع شد که ابشالوم ارابهها و اسبان و پنجاه مرد که پیشاپیش او بدوند‪ ،‬برای خود آماده کرد‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪ ۲‬و ااببشالوم صبح زود برخاسته‪ ،‬کنار راه دروازه میایستاد و هرگاه کسی که دعویای داشت برای دادرسی نزد پادشاه میآمد‪ ،‬اببشالوم او را‬ ‫صدا میزد و میگفت« ‪:‬از کدام شهر هستی؟ »او میگفت« ‪:‬بنده تو از یکی از اسباط اسرائیل است»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و اابشالوم به او گفت« ‪:‬ببین‪ ،‬کارهای تو خوب و درست است‪ ،‬اما کسی از جانب پادشاه مأمور نیست که به تو گوش دهد»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و اابشالوم همچنین گفت« ‪:‬کاش که من در زمین داور میبودم‪ ،‬تا هر که دعوی یا دعوایی دارد نزد من آید و من او را به عدالت رفتار‬ ‫کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و هرگاه کسی برای تعظیم به او نزدیک میشد‪ ،‬دستش را دراز میکرد و او را میگرفت و میبوسید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و اابشالوم با تمامی اسرائیلیانی که برای دادرسی نزد پادشاه میآمدند‪ ،‬به این منوال رفتار میکرد ‪.‬به این ترتیب‪ ،‬اابشالوم دل مردان اسرائیل‬ ‫را دزدید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و بعد از چهل سال‪ ،‬ابشالوم به پادشاه گفت« ‪:‬تمنا اینکه بروم و نذری را که برای خداوند کردهام‪ ،‬در حبرون وفا کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زیرا بندهات هنگام اقامتم در جشور سوریه نذر کرد و گفت ‪:‬اگر خداوند مرا به اورشلیم بازگرداند‪ ،‬آنگاه خداوند را عبادت خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پادشاه به او گفت« ‪:‬به سلمت برو »‪.‬پس او برخاست و به حبرون رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما ابشالوم جاسوسانی به تمام قبایل اسرائیل فرستاد و گفت« ‪:‬به مَض اینکه صدای شیپور را شنیدید‪ ،‬بگویید ‪:‬ابشالوم در حبرون‬ ‫سلطنت میکند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و دویست نفر از اورشلیم که فراخوانده شده بودند‪ ،‬با ابشالوم بیرون رفتند و ایشان در سادهلوحی خود میرفتند و هیچ نمیدانستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و اابشالوم‪ ،‬ااخیتوفل جیلونی‪ ،‬مشاور داوود را‪ ،‬از شهرش‪ ،‬یعنی از جیلوه‪ ،‬فراخواند‪ ،‬در حالی که او قربانی میگذرانید ‪.‬و توطئه قوی‬ ‫بود‪ ،‬زیرا قوم پیوسته با اابشالوم میافزودند‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۳‬و قاصدی نزد داود آمده‪ ،‬گفت« ‪:‬دل مردان اسرائیل در پی اابشالوم است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و داود به تمامی خادمانش که با او در اورشلیم بودند‪ ،‬گفت« ‪:‬برخیزید و فرار کنیم زیرا که از ابشالوم جز این رهایی نخواهیم یافت ‪.‬‬ ‫پس تعجیل کنید که بروید‪ ،‬مبادا ناگهان به ما برسد و بل بر ما بیاورد و شهر را به دم شمشیر بزند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و خادمان پادشاه به پادشاه گفتند« ‪:‬اینک بندگانت آمادهاند تا هر آنچه سرورمان پادشاه بفرماید‪ ،‬انجام دهند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و پادشاه و تمام اهل خانهاش از عقب او بیرون رفتند ‪.‬و پادشاه ده زن را که صیغه بودند‪ ،‬برای نگاهداری خانه باقی گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و پادشاه و تمامی قوم از عقب او بیرون رفتند و در مکانی دور توقف کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و جمیع خادمانش در کنار او گذشتند‪ ،‬و جمیع کریتیان و جمیع فلیتیان و جمیع جتیان‪ ،‬یعنی ششصد نفر که از جت در عقب او آمده‬ ‫بودند‪ ،‬پیشاپیش پادشاه گذشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه پادشاه به اقتتای جتی گفت« ‪:‬چرا با ما آمدی؟ به جای خود برگرد و نزد پادشاه بمان‪ ،‬زیرا تو غریب و تبعید شدهای»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬دیروز که آمدی‪ ،‬آیا امروز تو را با خود به این سو و آن سو ببرم؟ حال که من به هر کجا که بروم میروم‪ ،‬پس برگرد و برادرانت را‬ ‫برگردان ‪.‬رحمت و راستی با تو باد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و اقتتای در جواب پادشاه گفت« ‪:‬به حیات خداوند و به حیات آقایم پادشاه قسم‪ ،‬هر جا که آقایم پادشاه باشد‪ ،‬چه در موت و چه در حیات‪،‬‬ ‫بندهات نیز در آنجا خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و داود به اقتتای گفت« ‪:‬برو و عبور کن »‪.‬و اقتتای جتی با هم هه مردانش و هم هه کودکانی که با او بودند‪ ،‬عبور کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و تمامی زمین به آواز بلند گریستند و تمامی قوم عبور کردند ‪.‬پادشاه نیز خود از نهر قدرون عبور کرد و تمامی قوم به راه بیابان عبور‬ ‫نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و اینک صادوق نیز و جمیع لویان با او بودند و تابوت عهد خدا را برمیداشتند‪ ،‬و تابوت خدا را نهادند و ابیاتار بال رفت تا تمامی قوم‬ ‫از شهر بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و پادشاه به صادوق گفت« ‪:‬صندوق خدا را به شهر برگردان ‪.‬اگر در نظر خداوند التفات یابم‪ ،‬مرا باز خواهد آورد و آن و مسکن خود‬ ‫را به من نشان خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬اما اگر چنین گوید که از تو خشنود نیستم‪ ،‬اینک من حاضرم‪ ،‬هر چه در نظرش پسند آید با من بکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬پادشاه همچنین به صادوق کاهن گفت« ‪:‬مگر تو رائی نیستی؟ به سلمت به شهر برگرد و دو پسرت‪ ،‬اخیمعص پسرت و یوناتان پسر‬ ‫ابیاتار‪ ،‬با تو هستند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬اینک من در دشت بیابان خواهم ماند تا خبری از شما برسد که مرا از این امر مطلع سازد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬پس صادوق و ابیاتار صندوق خدا را دوباره به اورشلیم بردند و در آنجا ماندند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و داود از فراز کوه زیتون بال رفت و در حالی که سر خود را پوشیده و پابرهنه بود‪ ،‬گریه میکرد و همه کسانی که با او بودند‪ ،‬سر‬ ‫خود را پوشانده بودند و گریه کنان بال میرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و به داود خبر داده‪ ،‬گفتند که اخیتوفل از جمله فتنهانگیزان با ابشالوم است ‪.‬داود گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬از تو التماس دارم که مشورت‬ ‫اخیتوفل را به حماقت تبدیل کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و واقع شد که چون داود به قله کوه رسید‪ ،‬جایی که خدا را پرستش میکرد‪ ،‬اینک حوشای ارکی با پیراهن دریده و خاک بر سر ریخته‬ ‫به استقبال او آمد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬که داود به او گفت« ‪:‬اگر با من بیایی‪ ،‬باری بر دوش من خواهی بود»‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬اما اگر به شهر برگردی و به ابشالوم بگویی« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬من بنده تو خواهم بود‪ ،‬چنانکه تاکنون بنده پدرت بودهام‪ ،‬اکنون نیز بنده تو‬ ‫خواهم بود »‪.‬آنگاه تو میتوانی برای من نقشه اخیتوفل را نقش بر آب کنی‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و مگر صادوق و ابیاتار کاهن با تو نیستند؟ پس هر چه از خانه پادشاه بشنوی‪ ،‬آن را به صادوق و ابیاتار کاهن بگو‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬اینک دو پسرشان‪ ،‬اخیمعص پسر صادوق و یوناتان پسر ابیاتار‪ ،‬آنجا با ایشان هستند و هر چه میشنوید‪ ،‬به وسیل هه آنها نزد من بفرستید‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬پس حوشای‪ ،‬دوست داوود‪ ،‬به شهر آمد و ابشالوم نیز به اورشلیم آمد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۶‬‬ ‫‪ ۱‬و چون داود اندکی از قله تپه گذشته بود‪ ،‬اینک صیبا‪ ،‬خادم مفیبوشت‪ ،‬با دو الغ زین شده و دویست قرص نان و صد خوشه کشمش و‬ ‫صد خوشه میوه تابستانی و یک مشک شراب بر آنها‪ ،‬به استقبال او آمد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬پادشاه از صیبا پرسید« ‪:‬مقصودت از اینها چیست؟ »صیبا گفت« ‪:‬الغها برای سوار شدن اهل خانه پادشاه‪ ،‬و نان و میوه تابستانی برای‬ ‫خوردن خادمان‪ ،‬و شراب برای نوشیدن خستهشدگان در بیابان»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پادشاه گفت« ‪:‬پسر آقایت کجاست؟ »صیبا به پادشاه گفت« ‪:‬اینک او در اورشلیم است‪ ،‬زیرا گفت« ‪:‬امروز خاندان اسرائیل سلطنت‬ ‫پدرم را به من بازخواهند گرداند»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه پادشاه به صیبا گفت« ‪:‬اینک تمام اموال مفیبوشت از آن توست »‪.‬صیبا گفت« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬ای سرورم‪ ،‬از تو التماس میکنم که در‬ ‫نظرت التفات یابم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون داود پادشاه به بَوریم رسید‪ ،‬اینک مردی از قبیله خاندان شاؤل به نام شمعی پسر جیرا از آنجا بیرون آمد ‪.‬او بیرون آمد و چون‬ ‫میآمد‪ ،‬دشنام میداد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و او به سوی داوود و به سوی هم هه خادمان داوود پادشاه سنگ پرتاب کرد‪ ،‬و تمامی قوم و هم هه دلوران در دست راست و چپ او بودند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و شمعی چنین گفت‪ ،‬آنگاه که نفرین میکرد« ‪:‬بیرون بیا‪ ،‬بیرون بیا‪ ،‬ای مرد خونریز و ای مرد بالیعال»!‬ ‫‪ ۸‬خداوند تمام خون خاندان شائول را که به جای او سلطنت کردی‪ ،‬به تو برگردانده است‪ ،‬و خداوند سلطنت را به دست پسرت ابشالوم‬ ‫سپرده است‪ ،‬و اینک تو در شرارت خود گرفتار شدهای‪ ،‬زیرا مردی خونریز هستی‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۹‬آنگاه ابیشای پسر صرویه به پادشاه گفت« ‪:‬چرا این سگ مرده باید به آقایم پادشاه دشنام دهد؟ تمنا میکنم اجازه دهید بروم و سرش را از‬ ‫تنش جدا کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و پادشاه گفت« ‪:‬ای پسران صرویه‪ ،‬مرا با شما چه کار است؟ پس بگذارید دشنام دهد‪ ،‬زیرا خداوند به او گفته است ‪:‬داوود را دشنام‬ ‫بده »‪.‬پس چه کسی خواهد گفت« ‪:‬چرا چنین کردی؟»‬ ‫‪ ۱۱‬و داود به ابیشای و به همه خادمانش گفت« ‪:‬اینک پسر من که از صلب من بیرون آمد‪ ،‬قصد جان من دارد ‪.‬پس چند مرتبه زیاده این‬ ‫بنیامینی این کار را بکند؟ او را بگذارید که دشنام دهد زیرا خداوند او را امر فرموده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬شاید خداوند بر مصیبت من نظر کند‪ ،‬و خداوند به خاطر دشنام او امروز به من جزای نیکو دهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و چون داود و مردانش از راه میرفتند‪ ،‬شمعی در جانب تپه‪ ،‬در مقابل او میرفت و چون میرفت‪ ،‬دشنام میداد و سنگ به سویش میافکند‬ ‫و خاک میپاشید‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و پادشاه و تمامی قومی که با او بودند‪ ،‬خسته شده‪ ،‬آمدند و در آنجا استراحت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و اابشالوم و تمامی قوم‪ ،‬یعنی مردان اسرائیل‪ ،‬به اورشلیم آمدند و ااخیتوفل نیز همراه او بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و چون حوشای ارکی‪ ،‬دوست داود‪ ،‬نزد ابشالوم آمد‪ ،‬حوشای به ابشالوم گفت« ‪:‬خدا پادشاه را زنده نگه دارد‪ ،‬خدا پادشاه را زنده نگه‬ ‫دارد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و اابشالوم به حوشای گفت« ‪:‬آیا این مهربانی تو با دوست خود است؟ چرا با دوست خود نرفتی؟»‬ ‫‪ ۱۸‬حوشای به ابشالوم گفت« ‪:‬نه‪ ،‬بلکه هر که را خداوند و این قوم و جمیع مردان اسرائیل برگزیده باشند‪ ،‬من اراده او خواهم بود و نزد او‬ ‫خواهم ماند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و ایضا‪ ،‬به که خدمت کنم؟ آیا نباید در حضور پسرش خدمت کنم؟ چنانکه در حضور پدر تو خدمت کردم‪ ،‬در حضور تو نیز چنین‬ ‫خواهم بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه ابشالوم به اخیتوفل گفت« ‪:‬شما مشورت کنید که چه باید بکنیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و اخیتوفل به ابشالوم گفت« ‪:‬نزد صیغههای پدرت که برای نگهبانی خانه گذاشته است‪ ،‬درآی؛ و چون تمامی اسرائیل بشنوند که پدرت‬ ‫تو را مکروه داشته است‪ ،‬آنگاه دست جمیع کسانی که با تو هستند‪ ،‬قوی خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس برای اابشالوم خیمهای بر پشت بام خانه برپا کردند و اابشالوم در نظر تمامی اسرائیل با صیغههای پدرش همبستر شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و مشورتی که اخیتوفل در آن روزها میداد‪ ،‬چنان بود که گویی کسی از کلم خدا پرسش میکند ‪.‬تمامی مشورتهای اخیتوفل چه با داوود‬ ‫و چه با ابشالوم چنین بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۷‬‬ ‫‪ ۱‬و اخیتوفل به ابشالوم گفت« ‪:‬اجازه بده که دوازده هزار نفر را انتخاب کنم و برخیزم و امشب داود را تعقیب کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و من بر او در حالی که خسته و ناتوان است خواهم رسید و او را خواهم ترساند و تمامی قومی که با او هستند فرار خواهند کرد و من‬ ‫فقط پادشاه را خواهم زد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و من تمامی قوم را نزد تو باز خواهم آورد ‪.‬مردی که او را میجویی‪ ،‬گویی همه بازگشتهاند ‪.‬پس تمامی قوم در صلح و آرامش خواهند‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و این سخن‪ ،‬ابشالوم و هم هه بزرگان اسرائیل را پسند آمد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه ابشالوم گفت« ‪:‬حوشای ارکی را نیز بخوان تا بشنویم که او چه میگوید»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون حوشای نزد ابشالوم رسید‪ ،‬ابشالوم او را خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬اخیتوفل چنین گفته است ‪.‬آیا موافق سخن او عمل کنیم؟ اگر نه‪ ،‬تو‬ ‫بگو»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬حوشای به ابشالوم گفت« ‪:‬مشورتی که اخیتوفل داده است‪ ،‬در حال حاضر خوب نیست»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زیرا حوشای گفت« ‪:‬تو پدرت و مردانش را میشناسی که مردانی شجاع هستند و مانند خرسی که بچههایش را در صَرا ربوده باشند‪،‬‬ ‫در دلهای خود رنج میبرند ‪.‬و پدرت مرد جنگی است و با مردم نمیخوابد»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اینک او اکنون در گودالی یا در جای دیگری پنهان است ‪.‬و هنگامی که برخی از ایشان در ابتدا سرنگون شوند‪ ،‬هر که بشنود خواهد‬ ‫گفت« ‪:‬در میان قومی که از ابشالوم پیروی میکنند‪ ،‬کشتاری رخ داده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و نیز آن شجاع که دلش چون دل شیر است‪ ،‬به کلی گداخته خواهد شد‪ ،‬زیرا همه اسرائیل میدانند که پدر تو مردی جبار است‪ ،‬و آنانی‬ ‫که با او هستند‪ ،‬مردانی شجاعند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬بنابراین‪ ،‬من حکم میکنم که تمامی اسرائیل‪ ،‬از دان تا بئرشبع‪ ،‬که همچون ریگ کنار دریا بیشمارند‪ ،‬نزد تو جمع شوند و تو شخصا ا به‬ ‫جنگ بروی‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس در جایی که او یافت میشود‪ ،‬بر او خواهیم رسید و مانند شبنمی که بر زمین میبارد‪ ،‬بر او فرود خواهیم آمد؛ و از او و از هم هه‬ ‫کسانی که با او هستند‪ ،‬حتی یک نفر هم باقی نخواهد ماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و اگر او به شهری داخل شود‪ ،‬آنگاه تمام اسرائیل طنابها به آن شهر خواهند آورد و آن را به رودخانه خواهند کشید تا حتی یک سنگ‬ ‫کوچک هم در آنجا پیدا نشود‪.‬‬ ‫ا‬ ‫ا‬ ‫‪ ۱۴‬و اابشالوم و تمامی مردان اسرائیل گفتند« ‪:‬نصیَت حوشای ارکی از نصیَت اخیتوفل بهتر است »‪.‬زیرا خداوند مقدر کرده بود که‬ ‫نصیَت نیکوی ااخیتوفل را باطل کند‪ ،‬تا خداوند بر اابشالوم بل نازل کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه حوشای به صادوق و ابیاتار کاهن گفت« ‪:‬اخیتوفل به ابشالوم و بزرگان اسرائیل چنین و چنان نصیَت کرده است‪ ،‬و من نیز‬ ‫چنین و چنان نصیَت کردهام»‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۶‬پس حال‪ ،‬به زودی کسی را بفرست و به داوود بگو« ‪:‬امشب را در دشتهای بیابان اقامت مکن‪ ،‬بلکه به زودی عبور کن‪ ،‬مبادا پادشاه و‬ ‫هم هه کسانی که با او هستند‪ ،‬بلعیده شوند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و یوناتان و اخیمعص نزد عین روجل ماندند تا مبادا آمدنشان به شهر آشکار شود‪ ،‬و زنی رفته ایشان را خبر داد و ایشان رفته داود‬ ‫پادشاه را خبر دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬با این حال‪ ،‬پسری آنها را دید و به ابشالوم خبر داد ‪.‬اما هر دو به زودی رفتند و به خان هه مردی در بَوریم رسیدند که در حیاطش چاهی‬ ‫داشت و به آنجا رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و زن سرپوشی بر دهانه چاه گسترد و بلغور آسیاب شده را بر آن پاشید‪ ،‬و این امر آشکار نشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و چون خادمان ابشالوم نزد آن زن به خانه آمدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬اخیمعص و یوناتان کجا هستند؟ »زن به ایشان گفت« ‪:‬آنها از نهر آب عبور‬ ‫کردهاند »‪.‬و چون جستجو کردند و آنها را نیافتند‪ ،‬به اورشلیم بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و واقع شد که بعد از رفتن ایشان‪ ،‬از چاه برآمدند و رفته‪ ،‬داود پادشاه را خبر دادند و به داود گفتند« ‪:‬برخیز و به زودی از آب عبور‬ ‫کن‪ ،‬زیرا اخیتوفل درباره تو چنین مشورت داده است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه داوود و تمامی قومی که با او بودند‪ ،‬برخاستند و از اردن عبور کردند؛ و تا طلوع صبح‪ ،‬حتی یک نفر از ایشان باقی نماند که از‬ ‫اردن عبور نکرده باشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و چون اخیتوفل دید که مشورت او بجا آورده نشد‪ ،‬الغ خود را زین کرد و برخاسته‪ ،‬به خانه خود‪ ،‬به شهر خود‪ ،‬رفت و خانه خود را‬ ‫مرتب کرد و خود را به دار آویخت و مرد و در قبر پدرش دفن شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه داوود به مَنایم آمد و ابشالوم و تمامی مردان اسرائیل با او از اردن عبور کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و ابشالوم‪ ،‬عماسا را به جای یوآب‪ ،‬سردار لشکر ساخت ‪.‬عماسا پسر شخصی به نام یترای اسرائیلی بود که با ابیجایل‪ ،‬دختر ناحاش‪،‬‬ ‫خواهر صرویه‪ ،‬مادر یوآب‪ ،‬درآمیخته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬پس اسرائیل و ابشالوم در سرزمین جلعاد اردو زدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و چون داود به مَنایم رسید‪ ،‬شوبی بن ناحاش از ربت بنی عمون و ماکیر بن عمیئیل از لودبار و برزلئی جلعادی از روجلیم‪،‬‬ ‫‪ ۲۸‬تختها و کاسهها و ظروف سفالی و گندم و جو و آرد و ذرت برشته و لوبیا و عدس و حبوبات برشته آوردند‪،‬‬ ‫‪ ۲۹‬و عسل و کره و گوسفند و پنیر گاو برای خوراک داوود و قومی که همراهش بودند‪ ،‬زیرا میگفتند« ‪:‬قوم در بیابان گرسنه و خسته و‬ ‫تشنه هستند»‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۸‬‬ ‫‪ ۱‬و داود قومی را که همراهش بودند‪ ،‬شمرد و سرداران هزاره و سرداران صده بر ایشان گماشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و داود یک سوم قوم را به دست یوآب و یک سوم را به دست ابیشای پسر صرویه‪ ،‬برادر یوآب‪ ،‬و یک سوم را به دست اتای جتی‬ ‫فرستاد ‪.‬و پادشاه به قوم گفت« ‪:‬من نیز البته با شما بیرون خواهم آمد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما قوم پاسخ دادند« ‪:‬تو بیرون نخواهی رفت‪ ،‬زیرا اگر فرار کنیم‪ ،‬به ما اهمیتی نخواهند داد؛ و اگر نیمی از ما بمیریم‪ ،‬به ما اهمیتی‬ ‫نخواهند داد؛ اما اکنون تو ده هزار نفر از ما هستی؛ بنابراین اکنون بهتر است که ما را از شهر بیرون برانی»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و پادشاه به ایشان گفت« ‪:‬آنچه در نظر شما پسند آید‪ ،‬خواهم کرد »‪.‬و پادشاه در کنار دروازه ایستاد‪ ،‬و هم هه قوم‪ ،‬صدها و هزاران نفر‪،‬‬ ‫بیرون آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و پادشاه به یوآب و ابیشای و اتای فرمان داد و گفت« ‪:‬به خاطر من با آن جوان‪ ،‬یعنی با ابشالوم‪ ،‬به نرمی رفتار کنید »‪.‬و هنگامی که‬ ‫پادشاه به همه سرداران درباره ابشالوم فرمان داد‪ ،‬همه مردم شنیدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس قوم به مقابله با اسرائیل به صَرا رفتند و جنگ در جنگل افرایم بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬جایی که بنیاسرائیل پیش روی بندگان داوود کشته شدند‪ ،‬و در آن روز کشتار عظیمی رخ داد که بیست هزار نفر در آن کشته شدند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زیرا جنگ در آنجا بر روی تمام زمین پراکنده بود و در آن روز چوب مردمان بیشتری را فرو بلعید تا شمشیر‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و ااببشالوم به خدمتگزاران داوود برخورد ‪.‬و ااببشالوم بر قاطری سوار بود و قاطر زیر شاخههای انبوه بلوط بزرگی رفت و سرش در‬ ‫میان بلوط گیر کرد و او بین آسمان و زمین معلق شد؛ و قاطری که زیر او بود‪ ،‬رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و مردی آن را دید و یوآب را خبر داده‪ ،‬گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬من ابشالوم را دیدم که از درخت بلوط آویزان بود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬یوآب به مردی که او را خبر داده بود گفت« ‪:‬اینک تو او را دیدی‪ ،‬پس چرا او را آنجا به زمین نزدی؟ اگر چنین نمیکردی‪ ،‬ده مثقال‬ ‫نقره و یک کمربند به تو میدادم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آن مرد به یوآب گفت« ‪:‬اگر هزار مثقال نقره به دست من میآمد‪ ،‬دست خود را بر پسر پادشاه دراز نمیکردم‪ ،‬زیرا پادشاه در گوش ما‬ ‫به تو و ابیشای و اتای امر کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬مواظب باشید کسی به ابشالوم جوان دست درازی نکند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬وگرنه به جان خود دروغ گفته بودم‪ ،‬زیرا هیچ امری از پادشاه پنهان نیست‪ ،‬و تو خود نیز بر ضد من قیام میکردی‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه یوآب گفت« ‪:‬من نمیتوانم با تو اینگونه بمانم »‪.‬و سه تیر به دست گرفت و آنها را به قلب ابشالوم فرو کرد‪ ،‬در حالی که او هنوز‬ ‫در میان درخت بلوط زنده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و ده جوان که زره یوآب را حمل میکردند‪ ،‬دور ابشالوم را گرفتند و او را زدند و کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و یوآب شیپور را نواخت و قوم از تعاقب اسرائیل برگشتند‪ ،‬زیرا یوآب قوم را عقب راند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و ابشالوم را گرفته‪ ،‬او را در گودالی بزرگ در جنگل انداختند و تودهای بسیار بزرگ از سنگ بر او نهادند‪ ،‬و تمامی اسرائیل هر یک‬ ‫به خیمه خود فرار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و ابشالوم در ایام حیات خود‪ ،‬ستونی برای خود گرفته و برپا کرده بود که در وادی پادشاه است‪ ،‬زیرا گفته بود« ‪:‬من پسری ندارم که‬ ‫نام مرا زنده نگه دارد »‪.‬و آن ستون را به نام خود نامید و تا به امروز‪ ،‬آن ستون‪« ،‬مکان ابشالوم »نامیده میشود‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۹‬آنگاه اخیمعص پسر صادوق گفت« ‪:‬بگذار بروم و به پادشاه مژده دهم که خداوند انتقام او را از دشمنانش گرفته است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬یوآب به او گفت« ‪:‬امروز مژده نخواهی آورد‪ ،‬بلکه روز دیگر مژده خواهی آورد ‪.‬اما امروز مژده نخواهی برد‪ ،‬زیرا پسر پادشاه مرده‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه یوآب به کوشی گفت« ‪:‬برو آنچه را که دیدهای به پادشاه بگو »‪.‬کوشی در برابر یوآب تعظیم کرد و دوید‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه اخیمعص پسر صادوق بار دیگر به یوآب گفت« ‪:‬اما به هر حال‪ ،‬تمنا دارم که من نیز از پی کوشی بدوم »‪.‬یوآب گفت« ‪:‬ای‬ ‫پسرم‪ ،‬چرا میدوی‪ ،‬حال آنکه هیچ خبری نداری؟»‬ ‫‪ ۲۳‬اما به هر حال‪ ،‬گفت« ‪:‬بگذار فرار کنم »‪.‬به او گفت« ‪:‬بدو »‪.‬پس اخیمعص از راه دشت دوید و کوشی را تصرف کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و داود میان دو دروازه نشسته بود و دیدهبان به پشت بام دروازه به دیوار برآمد و چشمان خود را بلند کرده‪ ،‬دید که اینک مردی به‬ ‫تنهایی میدود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و دیدهبان فریاد زد و پادشاه را خبر داد ‪.‬و پادشاه گفت« ‪:‬اگر تنهاست‪ ،‬خبری در دهانش است »‪.‬و با عجله آمد و نزدیک شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و دیدهبان مرد دیگری را دید که میدود ‪.‬پس دیدهبان دربان را صدا زد و گفت« ‪:‬اینک مرد دیگری تنها میدود »‪.‬و پادشاه گفت« ‪:‬او‬ ‫نیز مژده میآورد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و دیدهبان گفت« ‪:‬به نظر من دویدن پیشتاز مانند دویدن اخیمعص پسر صادوق است »‪.‬پادشاه گفت« ‪:‬او مرد خوبی است و با مژده‬ ‫میآید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و اخیمعص ندا در داد و به پادشاه گفت« ‪:‬همه چیز خوب است »‪.‬و در برابر پادشاه به روی خود به زمین افتاد و گفت« ‪:‬متبارک باد‬ ‫یهوه‪ ،‬خدای تو‪ ،‬که کسانی را که دست خود را بر ضد آقایم پادشاه بلند کرده بودند‪ ،‬تسلیم کرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و پادشاه پرسید« ‪:‬آیا ابشالوم جوان سالم است؟ »اخیمعص پاسخ داد« ‪:‬وقتی یوآب‪ ،‬بنده پادشاه و مرا به عنوان بنده تو فرستاد‪ ،‬غوغایی‬ ‫عظیم دیدم‪ ،‬اما ندانستم چه بود»‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬پادشاه به او گفت« ‪:‬برو اینجا و بایست »‪.‬او برگشت و ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و اینک کوشی آمد و کوشی گفت« ‪:‬ای آقایم پادشاه‪ ،‬مژده باد‪ ،‬زیرا خداوند امروز انتقام تو را از همه آنانی که بر تو شوریدند‪ ،‬گرفته‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و پادشاه از کوشی پرسید« ‪:‬آیا ابشالوم جوان به سلمت است؟ »کوشی پاسخ داد« ‪:‬دشمنان سرورم پادشاه و هر که برای آزار تو‬ ‫برخیزد‪ ،‬همچون آن جوان خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و پادشاه بسیار متأثر شد و به اتاق بالی دروازه رفت و گریست و چون میرفت چنین میگفت« ‪:‬ای پسرم ابشالوم‪ ،‬پسرم‪ ،‬پسرم ابشالوم !‬ ‫کاش برای تو میمردم‪ ،‬ای ابشالوم‪ ،‬پسرم‪ ،‬پسرم»!‬ ‫فصل ‪۱۹‬‬ ‫‪ ۱‬و به یوآب خبر دادند که اینک پادشاه برای اابشالوم گریه و ماتم میکند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و پیروزی آن روز برای تمامی قوم به ماتم تبدیل شد‪ ،‬زیرا مردم در آن روز شنیدند که پادشاه چگونه برای پسرش غمگین است‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و قوم در آن روز مخفیانه به شهر داخل شدند‪ ،‬چنانکه کسانی که در جنگ فرار میکنند‪ ،‬چون شرمنده میشوند‪ ،‬مخفیانه فرار میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما پادشاه روی خود را پوشاند و با صدای بلند فریاد زد« ‪:‬ای پسرم ابشالوم‪ ،‬ای ابشالوم‪ ،‬پسرم‪ ،‬پسرم»!‬ ‫‪ ۵‬و یوآب نزد پادشاه به خانه درآمد و گفت« ‪:‬امروز روی همه بندگانت را که امروز جان تو و جان پسران و دخترانت و جان زنانت و‬ ‫جان صیغههایت را نجات دادهاند‪ ،‬شرمسار کردی‪.‬‬ ‫‪ ۶‬از اینکه دشمنانت را دوست میداری و از دوستانت نفرت داری ‪.‬زیرا امروز اعلم کردی که نه به سروران و نه به بندگان نظر داری ‪.‬‬ ‫زیرا امروز دریافتم که اگر ابشالوم زنده میماند و همه ما امروز میمردیم‪ ،‬تو را خشنود میساخت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس اکنون برخیز‪ ،‬بیرون برو و با بندگانت سخنان دلویز بگو‪ ،‬زیرا به خداوند سوگند میخورم که اگر بیرون نروی‪ ،‬امشب کسی با تو‬ ‫نخواهد ماند و این برای تو بدتر از هم هه بدیهایی خواهد بود که از جوانی تاکنون بر تو وارد آمده است‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه پادشاه برخاست و در دروازه نشست ‪.‬و به تمامی قوم خبر داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬اینک پادشاه در دروازه نشسته است »‪.‬و تمامی قوم به‬ ‫حضور پادشاه آمدند‪ ،‬زیرا هر یک از بنیاسرائیل به خیمه خود فرار کرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و تمامی قوم در تمام اسباط اسرائیل به ستیز برخاسته‪ ،‬میگفتند« ‪:‬پادشاه ما را از دست دشمنان ما نجات داد و ما را از دست فلسطینیان‬ ‫رهایی داد؛ و اکنون او به خاطر ابشالوم از سرزمین خود گریخته است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و اابشالوم که او را بر خود مسح کردیم‪ ،‬در جنگ کشته شده است ‪.‬پس حال چرا سخنی از بازگرداندن پادشاه نمیگویید؟‬ ‫‪ ۱۱‬و داود پادشاه نزد صادوق و ابیاتار کاهن فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬به مشایخ یهودا بگویید ‪:‬چرا شما در بازگرداندن پادشاه به خانهاش آخرین‬ ‫هستید؟ زیرا سخنان تمامی اسرائیل به پادشاه‪ ،‬حتی به خانهاش‪ ،‬رسیده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬شما برادران من هستید‪ ،‬شما استخوانها و گوشت من هستید؛ پس چرا در باز آوردن پادشاه آخرین هستید؟‬ ‫‪ ۱۳‬و به عماسا گویید« ‪:‬آیا تو از استخوان و گوشت من نیستی؟ »خدا با من چنین‪ ،‬بلکه بدتر از این کند‪ ،‬اگر تو پیوسته در جای یوآب‪،‬‬ ‫سردار لشکر پیش روی من نباشی‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و دل تمامی مردان یهودا را همچون دل یک نفر متمایل ساخت‪ ،‬چنانکه این پیام را نزد پادشاه فرستادند که تو و تمامی بندگانت‬ ‫برگردید‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس پادشاه برگشت و به اردن آمد و یهودا به جلجال آمد تا به استقبال پادشاه برود و پادشاه را از اردن عبور دهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و شمعی بن جیرای بنیامینی که از بَوریم بود‪ ،‬تعجیل نموده‪ ،‬با مردان یهودا به استقبال داود پادشاه آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و هزار مرد از بنیامین و صیبا‪ ،‬بنده خاندان شائول‪ ،‬و پانزده پسر و بیست نوکر او با او بودند‪ ،‬و ایشان پیش روی پادشاه از اردن‬ ‫عبور کردند‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۸‬و کشتیای عبور کرد تا خاندان پادشاه را حمل کند و آنچه را که در نظر او نیکو بود انجام دهد ‪.‬و شمعی بن جیرا‪ ،‬چون پادشاه از اردن‬ ‫عبور میکرد‪ ،‬به حضورش سجده نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و به پادشاه گفت« ‪:‬مگذار آقایم به من گناهی نسبت دهد‪ ،‬و آنچه را که بندهات در روزی که آقایم پادشاه از اورشلیم بیرون آمد‪ ،‬مرتکب‬ ‫شد‪ ،‬به یاد نیاور‪ ،‬تا پادشاه آن را در دل خود جای دهد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬زیرا بندهات میداند که گناه کردهام ‪.‬بنابراین‪ ،‬اینک من امروز از تمام خاندان یوسف‪ ،‬اولین کسی هستم که برای استقبال از آقایم پادشاه‬ ‫آمدهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اما ابیشای پسر صرویه در جواب گفت« ‪:‬آیا شمعی به سبب این کار کشته نشود‪ ،‬زیرا مسیح خداوند را دشنام داده است؟»‬ ‫‪ ۲۲‬و داود گفت« ‪:‬ای پسران صرویه‪ ،‬مرا با شما چه کار است که امروز با من دشمن باشید؟ آیا امروز کسی در اسرائیل کشته خواهد شد؟‬ ‫زیرا نمیدانم که امروز بر اسرائیل پادشاه هستم؟»‬ ‫‪ ۲۳‬پس پادشاه به شمعی گفت« ‪:‬نخواهی مرد »‪.‬و پادشاه برای او قسم خورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و مفیبوشت‪ ،‬پسر شائول‪ ،‬به استقبال پادشاه آمد‪ ،‬و از روزی که پادشاه رفت تا روزی که به سلمتی بازگشت‪ ،‬نه پاهایش را آراسته‬ ‫بود‪ ،‬نه ریشش را کوتاه کرده بود و نه لباسش را نشسته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و چون برای ملقات پادشاه به اورشلیم آمد‪ ،‬پادشاه به او گفت« ‪:‬ای مفیبوشت‪ ،‬چرا با من نیامدی؟»‬ ‫‪ ۲۶‬او پاسخ داد« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬بندهام مرا فریب داد‪ ،‬زیرا گفت الغی برای خود خواهم ساخت تا بر آن سوار شوم و نزد پادشاه بروم‪ ،‬زیرا‬ ‫بندهات لنگ است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و او بندهات را نزد آقایم پادشاه بهتان زده است‪ ،‬اما آقایم پادشاه مانند فرشته خداست ‪.‬پس آنچه در نظرت نیکوست‪ ،‬انجام بده‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬زیرا تمامی خاندان پدرم در حضور آقایم پادشاه‪ ،‬مردگانی بیش نبودند ‪.‬با این حال‪ ،‬بندهات را در میان کسانی قرار دادی که بر سفره تو‬ ‫میخوردند ‪.‬پس دیگر چه حقی دارم که نزد پادشاه فریاد برآورم؟‬ ‫‪ ۲۹‬پادشاه به او گفت« ‪:‬دیگر چرا از سخنان خود سخن میگویی؟ من که گفتهام تو و صیبا زمین را تقسیم میکنید»‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬مفیبوشت به پادشاه گفت« ‪:‬بله‪ ،‬بگذارید همه چیز را بگیرد‪ ،‬زیرا آقایم پادشاه به سلمت به خانه خود برگشته است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و برزلئی جلعادی از روجلیم فرود آمد و همراه پادشاه از اردن عبور کرد تا او را از اردن عبور دهد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و برزلئی مردی بسیار پیر‪ ،‬هشتاد ساله بود و در مدتی که پادشاه در مَنایم خواب بود‪ ،‬برای او آذوقه تهیه میکرد‪ ،‬زیرا مردی بسیار‬ ‫بزرگ بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و پادشاه به برزلئی گفت« ‪:‬تو با من بیا و من تو را در اورشلیم با خود خواهم پروراندم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و برزلئی به پادشاه گفت« ‪:‬مگر تا کی زنده هستم که همراه پادشاه به اورشلیم بیایم؟»‬ ‫‪ ۳۵‬من امروز هشتاد و شش ساله هستم‪ ،‬و آیا میتوانم نیک و بد را تشخیص دهم؟ آیا بندهات میتواند آنچه را که میخورم یا مینوشم‪ ،‬بچشد؟‬ ‫آیا دیگر صدای خوانندگان و نوازندگان را خواهم شنید؟ پس چرا بندهات باید بار سنگینی برای آقایم پادشاه باشد؟‬ ‫‪ ۳۶‬بندهات همراه پادشاه اندکی از اردن عبور خواهد کرد ‪.‬چرا پادشاه باید چنین پاداشی به من بدهد؟‬ ‫‪ ۳۷‬تمنا دارم بندهات برگردد تا در شهر خود بمیرم و کنار قبر پدر و مادرم دفن شوم ‪.‬اما اینک بندهات کمهام‪ ،‬بگذار با آقایم پادشاه برود و‬ ‫هر چه صلح میدانی با او بکن‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬پادشاه پاسخ داد« ‪:‬کمهام با من خواهد آمد و آنچه در نظر تو پسند آید با او خواهم کرد‪ ،‬و هر چه از من بخواهی برایت انجام خواهم‬ ‫داد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و تمامی قوم از اردن عبور کردند ‪.‬و چون پادشاه عبور کرد‪ ،‬پادشاه برزلئی را بوسید و او را برکت داد و او به مکان خود بازگشت‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬سپس پادشاه به جلجال رفت و کمهام نیز همراه او رفت ‪.‬تمامی قوم یهودا و نیمی از قوم اسرائیل نیز پادشاه را همراهی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و اینک جمیع مردان اسرائیل نزد پادشاه آمدند و به پادشاه گفتند« ‪:‬چرا برادران ما‪ ،‬یعنی مردان یهودا‪ ،‬تو را دزدیدهاند و پادشاه و‬ ‫خاندانش و جمیع مردان داود را با خود از اردن عبور دادهاند؟»‬ ‫‪ ۴۲‬و جمیع مردان یهودا به مردان اسرائیل پاسخ دادند« ‪:‬چون پادشاه خویشاوند نزدیک ماست‪ ،‬پس چرا از این امر خشمگین هستید؟ آیا ما‬ ‫از پادشاه چیزی خوردهایم یا او به ما هدیهای داده است؟»‬ ‫‪ ۴۳‬و مردان اسرائیل در جواب مردان یهودا گفتند« ‪:‬ما ده حصه در پادشاه داریم و ما نیز در داود از شما حق بیشتری داریم ‪.‬پس چرا ما‬ ‫را تَقیر کردید تا مشورت ما در بازگرداندن پادشاه ما اول نشود؟ »و سخنان مردان یهودا از سخنان مردان اسرائیل تندتر بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۰‬‬ ‫‪ ۱‬و در آنجا مردی از بالیعال‪ ،‬به نام قشباع‪ ،‬پسر بقکری‪ ،‬از طایف هه بنیامین‪ ،‬حضور داشت ‪.‬او شیپور را نواخت و گفت« ‪:‬ما را در داوود‬ ‫سهمی نیست‪ ،‬و در پسر یاسی نیز میراثی نداریم ‪.‬ای اسرائیل‪ ،‬هر کس به خیمههای خود بازگردد»‪.‬‬ ‫شباع پسر بقکری پیروی کرد‪ ،‬اما مردان یهودا از اردن تا اورشلیم به پادشاه خود‬ ‫‪ ۲‬پس هر مرد اسرائیلی از پیروی داوود برخاست و از ا‬ ‫وفادار ماندند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و داود به خانه خود در اورشلیم آمد و پادشاه ده زن از کنیزان خود را که برای نگهبانی خانه گذاشته بود‪ ،‬برداشت و ایشان را در زندان‬ ‫گذاشت و به ایشان غذا داد‪ ،‬اما نزد ایشان نرفت ‪.‬پس ایشان تا روز مرگشان مَبوس ماندند و بیوه ماندند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه پادشاه به عماسا گفت« ‪:‬مردان یهودا را ظرف سه روز نزد من جمع کن و اینجا حاضر باش»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس عماسا رفت تا مردان یهودا را جمع کند‪ ،‬اما بیشتر از زمانی که برایش تعیین کرده بود‪ ،‬در آنجا ماند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و داود به ابیشای گفت« ‪:‬الن شبع پسر بکری بیشتر از ابشالوم به ما ضرر خواهد رساند ‪.‬پس بندگان آقایت را بردار و او را تعاقب کن‪،‬‬ ‫مبادا شهرهای حصاردار برای خود پیدا کند و از ما بگریزد»‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۷‬و مردان یوآب و ک قاریتیان و فق قلیتیان و جمیع شجاعان از عقب او بیرون رفتند‪ ،‬و ایشان از اورشلیم بیرون آمدند تا قشباع بن بق بکری را تعاقب‬ ‫کنند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬چون به سنگ بزرگی که در جبعون است رسیدند‪ ،‬عماسا پیشاپیش ایشان میرفت ‪.‬و جامهای که یوآب بر تن داشت‪ ،‬بر کمرش بسته بود و‬ ‫بر آن کمربندی بود که شمشیری در غلف آن بر کمرش بسته شده بود‪ ،‬و چون بیرون میرفت‪ ،‬شمشیر از غلف افتاد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و یوآب به عماسا گفت« ‪:‬ای برادر‪ ،‬آیا به سلمت هستی؟ »و یوآب با دست راست ریش عماسا را گرفت تا او را ببوسد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما عماسا به شمشیری که در دست یوآب بود اعتنا نکرد‪ ،‬پس با آن به دنده پنجم او زد و رودههایش را به زمین ریخت و دیگر به او‬ ‫شباع پسر قبکری را تعقیب کردند‪.‬‬ ‫ضربهای نزد و او مرد ‪.‬پس یوآب و برادرش ابیشای‪ ،‬ا‬ ‫‪ ۱۱‬و یکی از مردان یوآب نزد او ایستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬هر که یوآب را دوست دارد و هر که طرفدار داود است‪ ،‬از عقب یوآب برود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و عماسا در میان راه در خون غلتیده بود ‪.‬و چون آن مرد دید که تمامی قوم ایستادهاند‪ ،‬عماسا را از راه به صَرا برد و پارچهای بر‬ ‫او انداخت‪ ،‬زیرا دید که هر که از کنارش میآمد‪ ،‬میایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬وقتی او را از سر راه برداشتند‪ ،‬تمام قوم به دنبال یوآب رفتند تا قشباع پسر قبکری را تعقیب کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و از میان تمامی اسباط اسرائیل تا هابیل و بیت معکه و جمیع بریتیان گذشت و ایشان نیز جمع شده‪ ،‬از عقب او رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و ایشان آمده‪ ،‬او را در آبل بیت معکه مَاصره کردند و پشتهای در برابر شهر ساختند که در سنگر قرار گرفت ‪.‬و تمامی قومی که با‬ ‫یوآب بودند‪ ،‬دیوار را میشکستند تا آن را منهدم سازند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه زنی حکیم از شهر فریاد زد« ‪:‬بشنو‪ ،‬بشنو؛ به یوآب بگو ‪:‬اینجا نزدیک بیا تا با تو سخن گویم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و چون به او نزدیک شد‪ ،‬زن گفت« ‪:‬آیا تو یوآب هستی؟ »یوآب پاسخ داد« ‪:‬من هستم »‪.‬پس به او گفت« ‪:‬سخنان کنیزت را بشنو »‪.‬‬ ‫یوآب پاسخ داد« ‪:‬میشنوم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬پس او سخن گفت و گفت« ‪:‬در قدیم میگفتند که البته در هابیل مشورت خواهند کرد »‪.‬و بدینگونه کار را پایان دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬من یکی از صلَجویان و وفاداران اسرائیل هستم ‪.‬تو میخواهی شهری و مادری را در اسرائیل نابود کنی ‪.‬چرا میراث خداوند را نابود‬ ‫میکنی؟‬ ‫‪ ۲۰‬یوآب در جواب گفت« ‪:‬حاشا از من‪ ،‬حاشا از من که هلک یا نابود کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اما چنین نیست‪ ،‬بلکه مردی از کوهستان افرایم‪ ،‬قشباع پسر قبکری نام‪ ،‬دست خود را بر ضد پادشاه‪ ،‬یعنی بر ضد داوود‪ ،‬بلند کرده است ‪.‬‬ ‫فقط او را تَویل بده تا از شهر بروم »‪.‬زن به یوآب گفت« ‪:‬اینک سرش از روی دیوار نزد تو انداخته خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه آن زن با حکمت خود نزد تمامی قوم رفت ‪.‬و ایشان سر شبع پسر بکری را از تن جدا کرده‪ ،‬نزد یوآب انداختند ‪.‬و او شیپور را‬ ‫نواخت و هر کس از شهر به خیمه خود گریخت ‪.‬و یوآب به اورشلیم نزد پادشاه بازگشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و یوآب سردار تمامی لشکر اسرائیل بود و بنایاهو ابن یهویاداع سردار کریتیان و سردار فلیتیان‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و اادورام رئیس باج و خراجگزاران بود و قیهوشافاط بن ااخیلود وقایعنگار‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و شیوا کاتب بود و صادوق و ابیاتار کاهن بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و عیرای یائیری نیز در اطراف داود حاکمی بزرگ بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۱‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه در ایام داود‪ ،‬سه سال‪ ،‬سال به سال‪ ،‬قَطی شد و داود از خداوند سؤال کرد و خداوند فرمود« ‪:‬به سبب شائول و خاندان خونریزش‬ ‫است‪ ،‬زیرا جبعونیان را کشت»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و پادشاه جبعونیان را فراخواند و به ایشان گفت( ‪:‬و جبعونیان از بنیاسرائیل نبودند‪ ،‬بلکه از باقیماندگان اموریان بودند و بنیاسرائیل برای‬ ‫ایشان قسم خورده بودند‪ ،‬و شائول از روی غیرتی که برای بنیاسرائیل و یهودا داشت‪ ،‬قصد کشتن ایشان را داشت)‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس داود به جبعونیان گفت« ‪:‬برای شما چه کنم و با چه چیزی کفاره کنم تا میراث خداوند را برکت دهید؟»‬ ‫‪ ۴‬و جبعونیان به او گفتند« ‪:‬ما نه از شائول و نه از خاندانش‪ ،‬نقره و طل نخواهیم داشت و تو نیز کسی را در اسرائیل برای ما نخواهی‬ ‫کشت »‪.‬او گفت« ‪:‬آنچه بگویید‪ ،‬برای شما خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬ایشان به پادشاه پاسخ دادند« ‪:‬آن مردی که ما را هلک کرد و بر ضد ما تدبیری اندیشید تا ما را از ماندن در هیچ یک از مرزهای‬ ‫اسرائیل بازدارد‪،‬‬ ‫‪ ۶‬هفت نفر از پسرانش را به ما تسلیم کنند و ما آنها را در جبعه شائول‪ ،‬که خداوند او را برگزیده بود‪ ،‬برای خداوند به دار خواهیم‬ ‫آویخت »‪.‬پادشاه گفت« ‪:‬آنها را تسلیم خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما پادشاه‪ ،‬مفیبوشت‪ ،‬پسر یوناتان‪ ،‬پسر شائول را به خاطر سوگند خداوند که بین ایشان‪ ،‬یعنی بین داوود و یوناتان‪ ،‬پسر شائول بود‪،‬‬ ‫زنده گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما پادشاه دو پسر قرصفاه‪ ،‬دختر اایاه‪ ،‬را که برای شائول زاییده بود‪ ،‬یعنی اارمونی و امفیبو قشت‪ ،‬و پنج پسر میکال‪ ،‬دختر شائول‪ ،‬را که‬ ‫لی امَولتی‪ ،‬بزرگ کرده بود‪ ،‬گرفت‪.‬‬ ‫رز ق‬ ‫برای اعد قبرئیل‪ ،‬پسر با ق‬ ‫‪ ۹‬و ایشان را به دست جبعونیان تسلیم کرد و ایشان را در کوه در حضور خداوند به دار آویختند ‪.‬و هر هفت نفر با هم افتادند و در روزهای‬ ‫اول‪ ،‬در آغاز درو جو‪ ،‬کشته شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و قر بزفاه‪ ،‬دختر اایاه‪ ،‬پلسی گرفته‪ ،‬آن را برای خود روی صخره پهن کرد‪ ،‬از ابتدای درو تا زمانی که آب از آسمان بر آنها میچکید‪ ،‬و‬ ‫نمیگذاشت که پرندگان هوا در روز و حیوانات صَرا در شب بر آنها بنشینند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و داود را از آنچه قرصفاه‪ ،‬دختر اایاه‪ ،‬صیغه شائول‪ ،‬کرده بود‪ ،‬خبر دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و داود رفت و استخوانهای شاؤل و استخوانهای پسرش‪ ،‬یوناتان را از اهل یابیش جلعاد گرفت‪ ،‬که آنها را از کوچه بیتشان دزدیده‬ ‫بودند‪ ،‬جایی که فلسطینیان آنها را آویزان کرده بودند‪ ،‬هنگامی که فلسطینیان شاؤل را در جلبوع کشته بودند‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۱۳‬و استخوانهای شاؤل و استخوانهای پسرش‪ ،‬یوناتان را از آنجا بیرون آورد‪ ،‬و استخوانهای آنانی را که بر دار آویخته شده بودند‪ ،‬جمع‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و استخوانهای شاؤل و پسرش‪ ،‬یوناتان‪ ،‬را در صیله‪ ،‬در سرزمین بنیامین‪ ،‬در آرامگاه پدرش‪ ،‬قیس‪ ،‬دفن کردند و هر آنچه پادشاه‬ ‫فرمان داده بود‪ ،‬انجام دادند ‪.‬و پس از آن‪ ،‬خدا برای آن سرزمین دعا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و فلسطینیان باز با اسرائیل جنگ داشتند‪ ،‬و داود و بندگانش با وی فرود آمده‪ ،‬با فلسطینیان جنگیدند‪ ،‬و داود بیهوش شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و یشبیبنوب که از پسران غول بود و وزن نیزهاش سیصد مثقال برنج بود و شمشیری نو بر کمر داشت‪ ،‬گمان کرد که داود را کشته‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اما ابیشای پسر صرویه به او کمک کرد و آن فلسطینی را زد و کشت ‪.‬آنگاه مردان داوود برای او قسم خوردند و گفتند« ‪:‬دیگر با ما به‬ ‫جنگ نخواهی رفت‪ ،‬مبادا نور اسرائیل را خاموش کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و بعد از این‪ ،‬واقع شد که باز جنگی با فلسطینیان در جوب درگرفت ‪:‬در آن‪ ،‬سبکای حوشاتی‪ ،‬ساف را که از پسران غول بود‪ ،‬کشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و بار دیگر جنگی در جوب با فلسطینیان رخ داد که در آن الَانان پسر یعریا ع قرجیم‪ ،‬اهل بیتلَم‪ ،‬برادر جلیات جتی را که چوب نیزهاش‬ ‫مانند نورد بافندگی بود‪ ،‬کشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و باز جنگی در جت درگرفت که در آن مردی بلندقامت بود که در هر دست شش انگشت و در هر پایش شش انگشت داشت‪ ،‬یعنی‬ ‫بیست و چهار انگشت؛ و او نیز از غولها زاده شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون اسرائیل را به چالش کشید‪ ،‬یوناتان پسر شمعی‪ ،‬برادر داوود‪ ،‬او را کشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬این چهار نفر از غولی در جت زاده شدند و به دست داوود و به دست خدمتکارانش کشته شدند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۲‬‬ ‫‪ ۱‬و داود در روزی که خداوند او را از دست جمیع دشمنانش و از دست شاؤل رهایی داده بود‪ ،‬کلمات این سرود را برای خداوند گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬و گفت« ‪:‬خداوند صخره من و دژ من و نجاتدهنده من است»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬خدای صخره من‪ ،‬که بر او توکل خواهم داشت ‪.‬او سپر من و شاخ نجات من‪ ،‬برج بلند من و پناهگاه من‪ ،‬نجاتدهنده من است؛ تو مرا از‬ ‫خشونت نجات میدهی‪.‬‬ ‫‪ ۴‬خداوند را که شایست هه ستایش است خواهم خواند‪ ،‬پس از دشمنانم نجات خواهم یافت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬هنگامی که امواج مرگ مرا احاطه کرد‪ ،‬سیلهای شریران مرا ترساند؛‬ ‫‪ ۶‬رنجهای جهنم مرا احاطه کرده بود؛ دامهای مرگ مانع من بودند؛‬ ‫‪ ۷‬در پریشانی خود‪ ،‬خداوند را خواندم و نزد خدای خود فریاد برآوردم ‪.‬و او صدای مرا از معبد خود شنید و فریاد من به گوش او رسید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه زمین لرزید و مرتعش شد؛ پایههای آسمان به لرزه درآمد و تکان خورد‪ ،‬زیرا او خشمگین شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬دود از بینیاش بیرون آمد و آتش از دهانش زبانه کشید و زغالها از آن افروخته شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬او آسمانها را نیز خم کرد و فرود آمد؛ و تاریکی زیر پاهایش بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و بر کروبی سوار شده‪ ،‬پرواز کرد و بر بالهای باد دیده شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و او خیمههای تاریکی را گرداگرد خود ساخت‪ ،‬آبهای تیره و ابرهای غلیظ آسمان را‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬از روشنایی پیش روی او‪ ،‬اخگرهای آتش افروخته شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬خداوند از آسمان رعدآسا سخن گفت و حضرت اعلی آواز خود را بلند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و تیرها فرستاده‪ ،‬ایشان را پراکنده ساخت؛ صاعقهها‪ ،‬ایشان را پریشان ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و کانالهای دریا پدیدار شدند و اساس جهان آشکار گردید‪ ،‬از توبیخ خداوند‪ ،‬از نفخه نفس بینی او‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬او از اعلی فرستاد‪ ،‬مرا برگرفت؛ مرا از آبهای بسیار بیرون کشید؛‬ ‫‪ ۱۸‬او مرا از دشمن زورآورم و از آنان که از من نفرت داشتند رهایی بخشید‪ ،‬زیرا ایشان از من قویتر بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬در روز مصیبتم‪ ،‬مانع من شدند‪ ،‬اما خداوند تکیهگاه من بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬او مرا به جای وسیع بیرون آورد ‪.‬مرا نجات داد‪ ،‬زیرا از من خشنود بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬خداوند مرا بر حسب پارساییام پاداش داد؛ و بر حسب پاکی دستانم مرا پاداش داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬زیرا من راههای خداوند را نگاه داشتهام و از خدای خود منَرف نشدهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا هم هه احکام او پیش روی من بوده است‪ ،‬و فرایض او را از آنها منَرف نکردهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬من نیز در حضور او راست بودم و خود را از گناه خود نگاه داشتم‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬بنابراین خداوند مرا بر حسب پارساییام پاداش داده است‪ ،‬بر حسب پاکیام در نظر او‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬با شخص رحیم‪ ،‬خود را رحیم نشان خواهی داد‪ ،‬و با مرد درستکار‪ ،‬خود را درستکار نشان خواهی داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬با پاکان‪ ،‬خود را پاک خواهی نشان داد و با کجروان‪ ،‬خود را زشت خواهی نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و قوم ستمدیده را نجات خواهی داد‪ ،‬اما چشمان تو بر متکبران است تا ایشان را پست گردانی‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬زیرا تو ای خداوند‪ ،‬چراغ من هستی‪ ،‬و خداوند تاریکی مرا روشن خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬زیرا به یاری تو از میان لشکری گذشتم‪ ،‬و به یاری خدای خود از حصارها پریدم‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬اما خدا‪ ،‬راه او کامل است؛ کلم خداوند مصفا است؛ او سپر هم هه کسانی است که به او توکل میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬زیرا کیست خدا جز خداوند و کیست صخره جز خدای ما؟‬ ‫‪ ۳۳‬خدا قوت و قدرت من است‪ ،‬و او راه مرا کامل میسازد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬پاهایم را مانند پاهای آهو میسازد و مرا بر بلندیهایم قرار میدهد‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۳۵‬دستانم را به جنگ میآموزد‪ ،‬چنانکه کمان پولدین به دست من شکسته میشود‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬تو همچنین سپر نجات خود را به من عطا فرمودی و مهربانی تو مرا بزرگ ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬قدمهایم را در زیر پایم بزرگ کردی‪ ،‬تا پاهایم نلغزد‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬دشمنانم را تعقیب کرده‪ ،‬آنها را نابود ساختم و تا آنها را نابود نکردم‪ ،‬برنگشتم‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و ایشان را چنان هلک و زخمی کردم که دیگر نتوانستند برخیزند‪ ،‬بلکه زیر پاهایم افتادند‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬زیرا تو مرا برای جنگ به قدرت رساندی؛ آنانی را که با من مخالفت کردند‪ ،‬زیر پایم انداختی‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و گردن دشمنانم را به من دادی تا آنانی را که از من نفرت دارند‪ ،‬نابود کنم‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬آنها چشم دوختند‪ ،‬اما نجاتدهندهای نبود؛ حتی به سوی خداوند‪ ،‬اما او به آنها پاسخی نداد‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬آنگاه آنها را همچون غبار زمین کوبیدم‪ ،‬مانند قگ قل کوچه پایمالشان کردم و در همه جا گسترانیدم‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬تو مرا از دست قوم من رهانیدی‪ ،‬مرا سرآمد قومهای بیگانه قرار دادی ‪.‬قومی که نمیشناختم‪ ،‬مرا خدمت خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬غریبان تسلیم من خواهند شد؛ به مَض شنیدن‪ ،‬از من اطاعت خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۶‬غریبان پژمرده خواهند شد‪ ،‬و از ترس از پناهگاههای خود بیرون رانده خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۴۷‬خداوند زنده است؛ و متبارک باد صخره من؛ و متعال باد خدای صخره نجات من‪.‬‬ ‫‪ ۴۸‬خداست که از من انتقام میگیرد و قومها را زیر پای من سرنگون میکند‪،‬‬ ‫‪ ۴۹‬و این مرا از دشمنانم رهایی میبخشد ‪.‬تو نیز مرا بر آنانی که به من حمله کردند‪ ،‬بلند گردانیدی ‪.‬تو مرا از مرد ظالم رهایی دادی‪.‬‬ ‫‪ ۵۰‬بنابراین‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬در میان قومها تو را ستایش خواهم کرد و به نام تو سرود ستایش خواهم خواند‪.‬‬ ‫‪ ۵۱‬او برج نجات پادشاه خود است و بر مسیح خود‪ ،‬بر داود و بر ذریت او تا ابد رحمت میکند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۳‬‬ ‫‪ ۱‬این است آخرین سخنان داوود ‪.‬داوود پسر یاسی گفت‪ ،‬و مردی که به مقام وال رسیده بود‪ ،‬مسیح خدای یعقوب و سراینده شیرین مزامیر‬ ‫اسرائیل‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬روح خداوند به وسیله من سخن گفت و کلم او بر زبانم جاری شد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬خدای اسرائیل گفت‪ ،‬صخره اسرائیل با من سخن گفت‪ ،‬آنکه بر آدمیان حکومت میکند‪ ،‬باید عادل باشد و با ترس از خدا حکومت کند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و او مانند روشنایی صبح خواهد بود‪ ،‬هنگامی که خورشید طلوع میکند‪ ،‬یعنی صبَی بدون ابر؛ مانند علف تازهای که از زمین میروید‪،‬‬ ‫پس از باران‪ ،‬درخششی شفاف خواهد داشت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اگرچه خانه من نزد خدا چنین نباشد‪ ،‬اما او با من عهدی جاودان بسته است‪ ،‬عهدی که در همه چیز منظم و استوار است ‪.‬زیرا این تمام‬ ‫نجات و تمام آرزوی من است‪ ،‬هرچند او آن را رشد ندهد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما پسران بلیعال جمیعا ا مانند خارهای رانده شده خواهند بود‪ ،‬زیرا که ایشان را به دست نتوان گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما هر که به آنها دست زند‪ ،‬با آهن و نیزه بسته خواهد شد و در همان جا به آتش سوزانده خواهند شد‪.‬‬ ‫صنی که نیزه خود‬ ‫‪ ۸‬این است نامهای مردان شجاعی که داوود داشت ‪:‬تاَب عمونی که بر تخت مینشست و سردار سرداران بود‪ ،‬همان ادیبن قو قع ب‬ ‫را بر هشتصد نفر بلند کرد و همه را در یک نوبت کشت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و بعد از او العازار بن دودو اخوخی‪ ،‬یکی از سه مرد شجاعی که با داود بودند‪ ،‬هنگامی که فلسطینیانی را که آنجا برای جنگ جمع شده‬ ‫بودند‪ ،‬به چالش کشیدند و مردان اسرائیل رفتند‪ ،‬قرار گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬او برخاست و فلسطینیان را آنقدر کشت تا دستش خسته شد و دستش به شمشیر چسبید؛ و خداوند در آن روز پیروزی بزرگی به دست‬ ‫آورد؛ و قوم از پی او بازگشتند تا غارت کنند‪.‬‬ ‫ش زمه بن آجی هاراری بود ‪.‬و فلسطینیان در لشکری جمع شدند‪ ،‬جایی که قطعه زمینی پر از عدس بود‪ ،‬و قوم از حضور‬ ‫‪ ۱۱‬و بعد از او ا‬ ‫فلسطینیان فرار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما او در میان زمین ایستاد و از آن دفاع کرد و فلسطینیان را شکست داد و خداوند پیروزی بزرگی به دست آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و سه نفر از سی سردار فرود آمده‪ ،‬در موسم درو به غار عدلم نزد داود آمدند‪ ،‬و لشکر فلسطینیان در وادی رفائیم اردو زده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و داود در آن زمان در قلعهای بود و پادگان فلسطینیان در بیتلَم مستقر بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و داود آرزو کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬کاش کسی از چاه بیتلَم که نزد دروازه است‪ ،‬به من آب میداد»!‬ ‫‪ ۱۶‬و آن سه مرد دلور‪ ،‬لشکر فلسطینیان را از میان شکافتند و از چاه بیتلَم که نزد دروازه بود‪ ،‬آب کشیدند و آن را برداشته‪ ،‬نزد داوود‬ ‫آوردند ‪.‬با این حال‪ ،‬او نخواست از آن بنوشد‪ ،‬بلکه آن را برای خداوند ریخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و او گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬حاشا از من که این کار را بکنم‪ ،‬آیا این خون مردانی نیست که جان خود را به خطر انداختند؟ »از این رو آن‬ ‫را ننوشید ‪.‬این کارها را آن سه مرد دلور انجام دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و ابیشای‪ ،‬برادر یوآب‪ ،‬پسر صرویه‪ ،‬سردار آن سه نفر بود ‪.‬او نیزه خود را بر سیصد نفر بلند کرد و آنها را کشت و در میان آن سه‬ ‫نفر نام گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آیا او از آن سه نفر شریفتر نبود؟ از این رو‪ ،‬سردار ایشان شد‪ ،‬اما به سه نفر اول نرسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و بنایاهو ابن یهویاداع‪ ،‬پسر مردی شجاع از قبصئیل که کارهای بسیار کرده بود‪ ،‬دو مرد شیرمانند موآبی را کشت ‪.‬او نیز در وقت‬ ‫برف به گودالی فرود آمده‪ ،‬شیری را کشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و یک مصری را که مردی نیکو اندام بود کشت‪ ،‬و آن مصری نیزهای در دست داشت‪ ،‬اما او با عصایی به سوی او رفت و نیزه را از‬ ‫دست مصری ربود و او را با نیزه خودش کشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬بنایاهو پسر یهویاداع این کارها را کرد و در میان سه مرد قدرتمند نام گرفت‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۲۳‬او از آن سی نفر مَترمتر بود‪ ،‬اما به سه نفر اول نرسید ‪.‬و داوود او را بر مَافظان خود گماشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬عسائیل برادر یوآب یکی از آن سی نفر بود؛ الَانان پسر دودو از بیتلَم‪،‬‬ ‫‪25‬ش تمه هارودیت‪ ،‬الیکا هارودیت‪،‬‬ ‫‪26‬هلز پالتی‪ ،‬ایرا‪ ،‬پسر ایکش‪ ،‬تکویی‪،‬‬ ‫‪27‬ابیزر انتوتی‪ ،‬مبونای حوشاتی‪،‬‬ ‫‪28‬صالمون آهوحی‪ ،‬مهارای نتوفاتی‪،‬‬ ‫‪ 29‬اح قلب بن باعاناه‪ ،‬نتوفاتی‪ ،‬ایتای بن ربای از قجباه از بنی بنیامین‪،‬‬ ‫‪30‬بنایا پیراتونی‪ ،‬هیدای از نهرهای غاش‪،‬‬ ‫‪31‬ابیالبون آرباتی‪ ،‬آزماوث برهومیتی‪،‬‬ ‫‪ ۳۲‬الیَبای شعلبونی‪ ،‬از پسران یاشن‪ ،‬یوناتان‪،‬‬ ‫‪ ۳۳‬شمه هراری‪ ،‬اخیام پسر شارر هراری‪،‬‬ ‫‪ ۳۴‬الیفلط پسر احسبای‪ ،‬پسر معکاتی‪ ،‬الیعام پسر اخیتوفل جیلونی‪،‬‬ ‫‪ ۳۵‬قح بزرای ک بار املی‪ ،‬فا بعرای ا ا بربای‪،‬‬ ‫‪ ۳۶‬یجال پسر ناتان از صوبه‪ ،‬بانی جادی‪،‬‬ ‫‪37‬ز قلق عمونی‪ ،‬نهارای بقیروتی‪ ،‬اسلَهدار یوآب پسر صرویه‪،‬‬ ‫ق‬ ‫‪38‬ایرا آن ایتریت‪ ،‬گارب و ایتریت‪،‬‬ ‫‪ ۳۹‬اوریای قحتتی‪ ،‬جمعا ا سی و هفت نفر‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۴‬‬ ‫‪ ۱‬و بار دیگر خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و داوود را بر ضد ایشان برانگیخت تا بگوید« ‪:‬برو و اسرائیل و یهودا را سرشماری‬ ‫کن»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬زیرا پادشاه به یوآب‪ ،‬سردار لشکر که همراهش بود‪ ،‬گفت« ‪:‬الن در تمام قبایل اسرائیل‪ ،‬از دان تا بئرشبع‪ ،‬برو و قوم را بشمار تا من‬ ‫تعداد قوم را بدانم»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و یوآب به پادشاه گفت« ‪:‬الن یهوه‪ ،‬خدایت‪ ،‬به تعداد قوم‪ ،‬هر چه باشند‪ ،‬صد چندان بیفزا‪ ،‬و چشمان آقایم پادشاه این را ببیند ‪.‬اما چرا‬ ‫آقایم پادشاه از این امر مسرور است؟»‬ ‫‪ ۴‬با این حال‪ ،‬فرمان پادشاه بر یوآب و فرماندهان لشکر غالب آمد ‪.‬پس یوآب و فرماندهان لشکر از حضور پادشاه بیرون رفتند تا قوم‬ ‫اسرائیل را بشمارند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و از اردن عبور کردند و در عروعیر‪ ،‬به طرف راست شهری که در میان نهر جاد و به سوی یعزیر است‪ ،‬اردو زدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬سپس به جلعاد و سرزمین تَتیمَدشی آمدند و از آنجا به دانجان رسیدند و به صیدون نزدیک شدند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و به دژ صور و تمام شهرهای حویان و کنعانیان رسیدند و به جنوب یهودا تا بئرشبع رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس چون از تمامی آن سرزمین گذشتند‪ ،‬پس از نه ماه و بیست روز به اورشلیم رسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و یوآب عدد شماره قوم را به پادشاه داد‪ ،‬و در اسرائیل هشتصد هزار مرد شجاع شمشیرزن و مردان یهودا پانصد هزار مرد بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و دل داود بعد از آنکه قوم را سرشماری کرد‪ ،‬به درد آمد ‪.‬و داود به خداوند گفت« ‪:‬در آنچه کردهام‪ ،‬گناه بزرگی مرتکب شدهام ‪.‬و‬ ‫اکنون ای خداوند‪ ،‬از تو التماس میکنم که گناه بندهات را ببخشی‪ ،‬زیرا بسیار احمقانه عمل کردهام»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬زیرا بامدادان‪ ،‬چون داوود از خواب برخاست‪ ،‬کلم خداوند بر جاد نبی‪ ،‬که رایی داوود بود‪ ،‬نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۲‬برو و به داوود بگو ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬من سه چیز به تو پیشنهاد میکنم؛ یکی از آنها را برای خود انتخاب کن تا با تو انجام دهم‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬پس جاد نزد داود آمد و او را خبر داد و گفت« ‪:‬آیا هفت سال قَطی در سرزمینت بر تو عارض شود‪ ،‬یا سه ماه از حضور دشمنانت‬ ‫فرار کنی در حالی که آنها تو را تعقیب میکنند‪ ،‬یا سه روز طاعون در سرزمینت باشد؟ »اکنون مشورت کن و ببین چه پاسخی به فرستنده‬ ‫خود خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و داود به جاد گفت« ‪:‬من در تنگنای سختی هستم ‪.‬بگذار اکنون به دست خداوند بیفتیم‪ ،‬زیرا رحمتهای او عظیم است و نگذار به دست‬ ‫انسان بیفتم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس خداوند از صبح تا وقت معین‪ ،‬طاعون بر اسرائیل فرستاد و هفتاد هزار نفر از قوم‪ ،‬از دان تا بئرشبع‪ ،‬مردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و چون فرشته دست خود را بر اورشلیم دراز کرد تا آن را هلک کند‪ ،‬خداوند از آن بل پشیمان شد و به فرشتهای که قوم را هلک‬ ‫میکرد گفت« ‪:‬کافی است ‪.‬دست خود را نگه دار »‪.‬و فرشته خداوند نزد خرمنگاه ارونه یبوسی بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و چون داود فرشتهای را که قوم را هلک میکرد دید‪ ،‬به خداوند تکلم کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬اینک من گناه کردهام و شرارت ورزیدهام ‪.‬اما این‬ ‫گوسفندان چه کردهاند؟ تمنا اینکه دست تو بر من و بر خاندان پدرم باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و آن روز جاد نزد داود آمده‪ ،‬به او گفت« ‪:‬برو و در خرمنگاه ارونه یبوسی برای خداوند قربانگاهی برپا کن»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و داود‪ ،‬موافق کلم جاد‪ ،‬چنانکه خداوند امر فرموده بود‪ ،‬رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و ارونه نگاه کرد و پادشاه و بندگانش را دید که به سوی او میآیند ‪.‬پس ارونه بیرون رفت و در برابر پادشاه روی به زمین نهاد و‬ ‫تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و ارونه گفت« ‪:‬چرا آقایم پادشاه نزد بنده خود آمده است؟ »داود گفت« ‪:‬تا خرمنگاه را از تو بخرم و مذبَی برای خداوند بسازم تا وبا‬ ‫از قوم رفع شود»‪.‬‬


‫دوم سموئیل‬

‫‪ ۲۲‬و ارونه به داود گفت« ‪:‬ای آقایم پادشاه‪ ،‬آنچه را که در نظرش پسند آید‪ ،‬بردار و قربانی کن ‪:‬اینک گاوان برای قربانی سوختنی و‬ ‫خرمنکوبها و سایر آلت گاوان برای هیزم موجود است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬ارونه همه این چیزها را به عنوان پادشاه به پادشاه داد و ارونه به پادشاه گفت« ‪:‬یهوه‪ ،‬خدایت‪ ،‬تو را بپذیرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پادشاه به ارونه گفت« ‪:‬نه‪ ،‬بلکه من آن را به قیمتی از تو خواهم خرید و قربانیهای سوختنی را بدون قیمت برای یهوه‪ ،‬خدای خود‪،‬‬ ‫تقدیم نخواهم کرد »‪.‬پس داوود خرمنگاه و گاوها را به پنجاه مثقال نقره خرید‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و داود در آنجا مذبَی برای خداوند بنا کرد و قربانیهای سوختنی و هدایای سلمتی تقدیم نمود ‪.‬پس خداوند برای آن سرزمین اجابت‬ ‫فرمود و وبا از اسرائیل رفع شد‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Book of 2nd Samuel the Prophet by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu