Skip to main content

Persian - The Book of 2nd Chronicles

Page 1

‫دوم تواریخ‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬و سلیمان پسر داود در سلطنت خود تقویت یافت‪ ،‬و یهوه خدایش با او میبود و او را بسیار بزرگ میداشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه سلیمان با تمامی اسرائیل‪ ،‬با سرداران هزاره و صده‪ ،‬و با داوران‪ ،‬و با هر فرمانداری در تمام اسرائیل‪ ،‬از رؤسای خاندانها‪ ،‬سخن‬ ‫گفت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس سلیمان و تمامی جماعت با او به مکان بلندی که در جبعون بود رفتند‪ ،‬زیرا خیمه اجتماع خدا که موسی‪ ،‬بنده خداوند‪ ،‬آن را در بیابان‬ ‫ساخته بود‪ ،‬در آنجا بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما داوود صندوق خدا را از قریت یعاریم به مکانی که برایش آماده کرده بود‪ ،‬آورد‪ ،‬زیرا خیمهای برای آن در اورشلیم برپا کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و نیز مذبح برنجینی را که بصلئیل بن اوری بن حور ساخته بود‪ ،‬پیش روی مسکن خداوند گذاشت‪ ،‬و سلیمان و جماعت به سوی آن‬ ‫شتافتند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و سلیمان به آنجا نزد مذبح برنجین به حضور خداوند که در خیمه اجتماع بود‪ ،‬بال رفت و هزار قربانی سوختنی بر آن گذرانید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬در آن شب‪ ،‬خدا بر سلیمان ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬آنچه را که به تو خواهم داد‪ ،‬درخواست کن»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و سلیمان به خدا گفت« ‪:‬تو به پدرم داوود رحمت عظیمی نشان دادی و مرا به جای او پادشاه ساختی»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اکنون ای خداوند‪ ،‬خدا‪ ،‬بگذار وعدهای که به پدرم داوود دادهای‪ ،‬محقق شود‪ ،‬زیرا تو مرا بر قومی که مانند غبار زمین بیشمارند‪،‬‬ ‫پادشاه ساختهای‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اکنون به من حکمت و دانش عطا فرما تا به حضور این قوم رفت و آمد کنم‪ ،‬زیرا کیست که بتواند این قوم عظیم تو را داوری کند؟‬ ‫‪ ۱۱‬و خدا به سلیمان گفت« ‪:‬چون این در دل تو بود و تو نه ثروت و دارایی و نه افتخار و نه جان دشمنانت را خواستی‪ ،‬و نه عمر وولنی‬ ‫خواستی‪ ،‬بلکه حکمت و دانش را برای خود خواستی تا بر قوم من که تو را بر پادشاه آنها نصب کردهام‪ ،‬داوری کنی‪،‬‬ ‫‪ ۱۲‬حکمت و دانش به تو عطا شده است؛ و من به تو ثروت و دارایی و افتخاری خواهم داد که هیچ یک از پادشاهان پیش از تو نداشتهاند‪،‬‬ ‫و پس از تو نیز نخواهند داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه سلیمان از سفر خود به مکان بلندی که در جبعون بود‪ ،‬از پیش خیمه اجتماع به اورشلیم آمد و بر اسرائیل سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و سلیمان ارابهها و سواران جمع کرد و هزار و چهارصد ارابه و دوازده هزار سوار داشت که آنها را در شهرهای ارابهها و نزد‬ ‫پادشاه در اورشلیم قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و پادشاه نقره و ول را در اورشلیم مانند سنگ فراوان ساخت‪ ،‬و درختان سرو را مانند درختان چنار که در وادی هستند‪ ،‬فراوان‬ ‫گردانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و سلیمان اسبها و نخهای کتانی را از مصر میآورد؛ بازرگانان پادشاه‪ ،‬نخهای کتانی را به قیمتی میخریدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و یک ارابه به قیمت ششصد مثقال نقره و یک اسب به قیمت صد و پنجاه مثقال نقره از مصر بیرون آوردند و به این ترتیب اسبهایی‬ ‫برای همه پادشاهان حتیان و پادشاهان سوریه به وسیله خودشان بیرون آوردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬و سلیمان عزم کرد که خانهای برای نام خداوند و خانهای برای سلطنت خود بسازد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و سلیمان هفتاد هزار مرد را برای حمل بارها‪ ،‬هشتاد هزار نفر را برای تراشیدن چوب در کوه‪ ،‬و سه هزار و ششصد نفر را برای‬ ‫نظارت بر آنها تعیین کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و سلیمان نزد حورام‪ ،‬پادشاه صور‪ ،‬فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬چنانکه با پدرم داود رفتار کردی و برایش چوب سرو آزاد فرستادی تا خانهای‬ ‫برای سکونت خود بسازد‪ ،‬با من نیز چنین کن»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اینک من خانهای برای نام یهوه‪ ،‬خدای خود‪ ،‬میسازم تا آن را به او تقدیم کنم و در حضورش بخور معطر بسوزانم‪ ،‬و برای نان تقدمه‬ ‫دائمی‪ ،‬و برای قربانیهای سوختنی صبح و عصر‪ ،‬در روزهای سبت‪ ،‬و در ماه نو‪ ،‬و در اعیاد یهوه‪ ،‬خدای ما ‪.‬این فریضه ابدی برای‬ ‫اسرائیل است‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و خانهای که من میسازم عظیم است‪ ،‬زیرا خدای ما از همه خدایان بزرگتر است‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما کیست که بتواند برای او خانهای بسازد‪ ،‬زیرا فلک و فلکالفلک گنجایش او را ندارند؟ پس من کیستم که برای او خانهای بسازم‪،‬‬ ‫مگر برای اینکه در حضورش قربانی بسوزانم؟‬ ‫‪ ۷‬پس اکنون مردی را نزد من بفرست که در کار با ول و نقره و برنج و آهن و ارغوانی و قرمز و آبی ماهر باشد‪ ،‬و در کار با هنرمندان‬ ‫ماهری که نزد من در یهودا و اورشلیم هستند و پدرم داوود ایشان را فراهم کرد‪ ،‬مهارت داشته باشد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬همچنین درختان سرو‪ ،‬صنوبر و صندل از لبنان برای من بفرست‪ ،‬زیرا میدانم که بندگانت در بریدن چوب در لبنان مهارت دارند‪ ،‬و‬ ‫اینک بندگان من با بندگان تو خواهند بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬تا چوب فراوان برای من مهیا کنند‪ ،‬زیرا خانهای که خواهم ساخت‪ ،‬فوقالعاده عظیم خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و اینک‪ ،‬من به بندگانت‪ ،‬یعنی چوببرانی که هیزم میتراشند‪ ،‬بیست هزار ککر گندم کوبیده شده و بیست هزار ککر جو و بیست هزار ببت‬ ‫شراب و بیست هزار ببت روغن خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه حورام‪ ،‬پادشاه صور‪ ،‬کتبا ا پاسخ داد و آن را نزد سلیمان فرستاد« ‪:‬چون خداوند قوم خود را دوست داشته است‪ ،‬تو را بر ایشان‬ ‫پادشاه ساخته است»‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۱۲‬حورام همچنین گفت« ‪:‬سپاس بر خداوند‪ ،‬خدای اسرائیل که آسمان و زمین را آفرید‪ ،‬که به داوود پادشاه پسری خردمند و دانا عطا کرده‬ ‫است تا خانهای برای خداوند و خانهای برای پادشاهی او بسازد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و حال‪ ،‬مردی زیرک و فهمیده از خاندان پدرم حورام را فرستادهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬او پسر زنی از دختران دان بود و پدرش مردی اهل صور بود که در کار با ول و نقره و برنج و آهن و سنگ و چوب و پارچههای‬ ‫ارغوانی و آبی و کتان نازک و قرمز مهارت داشت؛ و همچنین در حکاکی هر نوع قلمزنی و یافتن هر وسیلهای که برای او به کار میرود‪،‬‬ ‫با صنعتگران تو و با صنعتگران آقایم‪ ،‬پدرت‪ ،‬داوود‪ ،‬ماهر بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس حال‪ ،‬گندم و جو و روغن و شرابی را که آقایم گفته است‪ ،‬برای بندگانش بفرستد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و ما از لبنان به اندازهای که تو نیاز داری‪ ،‬چوب خواهیم برید و آن را با کشتی از دریا به یافا نزد تو خواهیم آورد و تو آن را به‬ ‫اورشلیم خواهی برد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و سلیمان تمام غریبانی را که در زمین اسرائیل بودند‪ ،‬پس از سرشماری که پدرش داود ایشان را شمرده بود‪ ،‬شمرد و صد و پنجاه‬ ‫هزار و سه هزار و ششصد نفر از ایشان یافت شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و هفتاد هزار نفر از ایشان را برای حمل بارها‪ ،‬هشتاد هزار نفر را برای سنگتراشی در کوهستان‪ ،‬و سه هزار و ششصد نفر را برای‬ ‫نظارت بر کار مردم تعیین کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه سلیمان شروع به ساختن خانه خداوند در اورشلیم در کوه موریا کرد‪ ،‬جایی که خداوند بر پدرش داوود ظاهر شد‪ ،‬در مکانی که‬ ‫رنان یبوسی آماده کرده بود‪.‬‬ ‫داوود در خرمنگاه ا ک ن‬ ‫‪ ۲‬و او در روز دوم از ماه دوم‪ ،‬در سال چهارم سلطنت خود‪ ،‬شروع به ساختن کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬این است دستورهایی که سلیمان برای ساختن خانه خدا دریافت کرد ‪:‬وول آن بر حسب ذراع‪ ،‬پس از پیمانه اول‪ ،‬شصت ذراع و عرض‬ ‫آن بیست ذراع بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و ایوانی که در جلوی خانه بود‪ ،‬وولش مطابق عرض خانه‪ ،‬بیست ذراع و ارتفاعش صد و بیست ذراع بود و اندرون آن را با ولی‬ ‫خالص پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و خانه بزرگتر را با درخت صنوبر پوشانید و آن را با ولی ناب پوشانید و بر آن درختان نخل و زنجیرها قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و خانه را با سنگهای قیمتی برای زیبایی زینت داد‪ ،‬و ولی آن‪ ،‬ولی فروایم بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬او همچنین خانه‪ ،‬تیرها‪ ،‬ستونها‪ ،‬دیوارها و درهای آن را با ول پوشاند و کروبیان را بر دیوارها نقش کرد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و او مقدسترین خانه را ساخت که وولش مطابق عرض خانه‪ ،‬بیست ذراع و عرضش بیست ذراع بود و آن را با ولی ناب‪ ،‬به وزن‬ ‫ششصد وزنه‪ ،‬پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و وزن میخها پنجاه مثقال ول بود ‪.‬و اتاقهای بال را به ول پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و در خانه بسیار مقدس‪ ،‬دو کروبی از مجسمه ساخت و آنها را با ول پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و بالهای کروبیان بیست ذراع بود ‪:‬یک بال کروبی اول پنج ذراع بود و به دیوار خانه میرسید‪ ،‬و بال دیگر نیز پنج ذراع بود و به بال‬ ‫کروبی دیگر میرسید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و یک بال کروبی دیگر پنج ذراع بود که به دیوار خانه میرسید‪ ،‬و بال دیگر نیز پنج ذراع بود که به بال کروبی دیگر میپیوندید‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬بالهای این کروبیان بیست ذراع پهن بود و آنها روی پاهای خود ایستاده بودند و رویشان به سمت داخل بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و حجاب را از لجورد و ارغوان و قرمز و کتان نازک ساخت‪ ،‬و کروبیان را بر آن نقش کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و پیش روی خانه دو ستون به ارتفاع سی و پنج ذراع ساخت‪ ،‬و تاجی که بر سر هر یک از آنها بود‪ ،‬پنج ذراع بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و زنجیرهایی مانند آنچه در محراب بود ساخت و آنها را بر سر ستونها گذاشت؛ و صد انار ساخت و آنها را بر زنجیرها گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و ستونها را پیش روی معبد‪ ،‬یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ‪ ،‬برپا کرد و ستون سمت راست را یاکین و ستون سمت چپ‬ ‫را بوعز نامید‪.‬‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬و همچنین قربانگاهی از برنج ساخت که وولش بیست ذراع‪ ،‬و عرضش بیست ذراع‪ ،‬و ارتفاعش ده ذراع بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬همچنین او یک دریاچه مذاب ساخت که از لبه تا لبه آن ده ذراع وول داشت‪ ،‬و در یک قطبنما مدور بود‪ ،‬و ارتفاع آن پنج ذراع بود؛ و‬ ‫ریسمانی به وول سی ذراع آن را احاوه کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و زیر آن‪ ،‬شبیه گاوانی بود که آن را از هر ورف احاوه میکردند‪ ،‬ده گاو در هر ذراع‪ ،‬که دریا را از هر ورف احاوه میکردند ‪.‬هنگام‬ ‫ریخته شدن‪ ،‬دو صف گاو ریخته شد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آن بر دوازده گاو ایستاده بود‪ ،‬که سه تای آنها رو به شمال‪ ،‬سه تا رو به غرب‪ ،‬سه تا رو به جنوب و سه تا رو به شرق داشتند ‪.‬و دریا‬ ‫بالی آنها قرار داشت و هم هه عقبهای آنها به سمت داخل بود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و ضخامت آن به اندازه یک کف دست و لبهاش مانند لبه جام بود‪ ،‬با گلهای سوسن؛ و گنجایش سه هزار ببت (نوعی شراب )را داشت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و ده حوض ساخت و پنج را در دست راست و پنج را در دست چپ گذاشت تا در آنها بشویند؛ و آنچه را که برای قربانی سوختنی تقدیم‬ ‫میکردند‪ ،‬در آنها میشستند؛ اما دریاچه برای شستن کاهنان بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و ده شمعدان ول مطابق شکل آنها ساخت و آنها را در معبد گذاشت‪ ،‬پنج تا را در سمت راست و پنج تا را در سمت چپ‪.‬‬ ‫‪ ۸‬او همچنین ده میز ساخت و آنها را در معبد قرار داد‪ ،‬پنج تا را در سمت راست و پنج تا را در سمت چپ ‪.‬و صد کاسه ول ساخت‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۹‬و همچنین صحن کاهنان و صحن بزرگ و درهایی برای صحن ساخت و درهای آنها را با برنج پوشانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و دریاچه را در سمت راست انتهای شرقی‪ ،‬در مقابل جنوب قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و حورام دیگها و بیلها و کاسهها را ساخت ‪.‬و حورام کاری را که قرار بود برای سلیمان پادشاه برای خانه خدا بسازد‪ ،‬به پایان رساند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬یعنی دو ستون و قبهها و تاجهایی که بر سر دو ستون بودند‪ ،‬و دو تاج برای پوشاندن دو قبه تاجهایی که بر سر ستونها بودند؛‬ ‫‪ ۱۳‬و چهارصد انار بر روی دو تاج‪ ،‬یعنی دو ردیف انار بر روی هر تاج‪ ،‬تا دو غلف تاجهایی را که بر ستونها بود‪ ،‬بپوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬او همچنین پایهها ساخت و بر پایهها حوضها ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬یک دریاچه و دوازده گاو زیر آن‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و دیگها و بیلها و چنگکها و تمامی آلت آنها را پدرش حورام برای سلیمان پادشاه برای خانه خداوند از برنج صیقلی ساخت‪.‬‬ ‫س ک‬ ‫ص نرداتا‪ ،‬ریخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬پادشاه آنها را در دشت اردن‪ ،‬در زمین نگلی بین ک‬ ‫کوت و ب‬ ‫‪ ۱۸‬بدینسان سلیمان تمام این ظروف را به وفور ساخت‪ ،‬زیرا وزن برنج آن قابل محاسبه نبود‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و سلیمان تمام ظروفی را که برای خانه خدا بود‪ ،‬و همچنین مذبح ولیی و میزهایی را که نان تقدمه بر آنها گذاشته شده بود‪ ،‬ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و شمعدانها و چراغهایشان را نیز از ولی ناب ساخت تا مطابق آنچه در برابر محراب است‪ ،‬روشن باشند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و گلها و چراغها و انبرها را از ول ساخت‪ ،‬و آن ولی خالص را؛‬ ‫‪ ۲۲‬و کگلگیرها و کاسهها و قاشقها و مجمرها از ولی خالص بودند؛ و ورودی خانه‪ ،‬درهای داخلی آن برای مقدسترین مکان‪ ،‬و درهای‬ ‫خانه معبد‪ ،‬از ول بودند‪.‬‬ ‫فصل ‪۵‬‬ ‫‪ ۱‬پس تمام کاری که سلیمان برای خانه خداوند کرد‪ ،‬تمام شد و سلیمان تمام چیزهایی را که پدرش داوود وقف کرده بود‪ ،‬آورد؛ و نقره و‬ ‫ول و تمام آلت و ادوات را در گنجینههای خانه خدا گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه سلیمان بزرگان اسرائیل و هم هه سران قبایل و سروران آبای بنیاسرائیل را به اورشلیم گرد آورد تا صندوق عهد خداوند را از شهر‬ ‫داوود که صهیون باشد‪ ،‬بیاورند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس تمامی مردان اسرائیل در عیدی که در ماه هفتم بود‪ ،‬نزد پادشاه گرد آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و جمیع مشایخ اسرائیل آمدند و لویان تابوت را برداشتند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و تابوت و خیمه اجتماع و همه ظروف مقدسی را که در خیمه بود‪ ،‬کاهنان و لویان آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و سلیمان پادشاه و تمامی جماعت اسرائیل که نزد او در برابر صندوق عهد جمع شده بودند‪ ،‬آنقدر گوسفند و گاو قربانی کردند که از‬ ‫کثرت‪ ،‬به شمار و شمارش نمیآمد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و کاهنان‪ ،‬صندوق عهد خداوند را به جایگاهش‪ ،‬به محراب خانه‪ ،‬به قدسالقداس‪ ،‬زیر بالهای کروبیان آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زیرا کروبیان بالهای خود را بر فراز جایگاه صندوق پهن میکردند‪ ،‬و کروبیان صندوق و عصاهای آن را از بال میپوشاندند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و عصاهای تابوت را بیرون کشیدند‪ ،‬به ووری که سر عصاها از تابوت‪ ،‬پیش محراب‪ ،‬دیده میشد‪ ،‬اما از بیرون دیده نمیشد ‪.‬و تا امروز‬ ‫آنجاست‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬در صندوق عهد چیزی جز دو لوح که موسی در حوریب در آن گذاشت‪ ،‬نبود‪ ،‬هنگامی که خداوند با بنیاسرائیل هنگام خروج آنها از‬ ‫مصر عهد بست‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و واقع شد که چون کاهنان از قدس بیرون آمدند‪( ،‬زیرا همه کاهنانی که حاضر بودند تقدیس شده بودند و در آن وقت از صف خود‬ ‫عقب ننشستند)‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و لویانی که سرایندگان بودند‪ ،‬جمیع ایشان از آساف و هیمان و یدوتون‪ ،‬با پسران و برادران خود‪ ،‬در حالی که لباس کتانی سفید‬ ‫پوشیده بودند و سنج و بربط و چنگ داشتند‪ ،‬در انتهای شرقی قربانگاه ایستاده بودند‪ ،‬و با ایشان صد و بیست کاهن که شیپور مینواختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و واقع شد که چون کرنانوازان و سرایندگان چون یکدل بودند‪ ،‬تا یک صدا در ستایش و سپاس خداوند شنیده شود‪ ،‬و چون آواز خود را‬ ‫با کرناها و سنجها و آلت موسیقی بلند کردند و خداوند را ستایش نموده‪ ،‬گفتند« ‪:‬زیرا او نیکوست و رحمت او تا ابدالباد است »‪.‬آنگاه‬ ‫خانه‪ ،‬یعنی خانه خداوند‪ ،‬از ابر پر شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬به ووری که کاهنان به سبب ابر نتوانستند برای خدمت بایستند‪ ،‬زیرا جلل خداوند خانه خدا را پر کرده بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۶‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه سلیمان گفت« ‪:‬خداوند فرموده است که در تاریکی غلیظ ساکن خواهم شد»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما من خانهای برای سکونت تو و مکانی برای سکونت ابدی تو بنا کردهام‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پادشاه روی خود را برگردانیده‪ ،‬تمامی جماعت اسرائیل را برکت داد‪ ،‬و تمامی جماعت اسرائیل بایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و گفت« ‪:‬متبارک باد یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬که با دستان خود آنچه را که به دهان خود به پدرم داوود گفته بود‪ ،‬به انجام رسانید‪ ،‬و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۵‬از روزی که قوم خود را از سرزمین مصر بیرون آوردم‪ ،‬هیچ شهری از میان تمامی قبایل اسرائیل برنگزیدم تا خانهای در آن بنا کنم که‬ ‫نام من در آن باشد‪ ،‬و هیچکس را برنگزیدم تا بر قوم من اسرائیل فرمانروایی کند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما من اورشلیم را برگزیدهام تا نام من در آنجا باشد؛ و داوود را برگزیدهام تا پیشوای قوم من اسرائیل باشد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و حال آنکه در دل پدرم داود بود که خانهای برای نام یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬بسازد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما خداوند به پدرم داوود گفت« ‪:‬چون در دلت بود که خانهای برای نام من بسازی‪ ،‬نیکو کردی که این را در دلت نهادی‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما تو خانه را نخواهی ساخت‪ ،‬بلکه پسر تو که از صلب تو بیرون خواهد آمد‪ ،‬او خانه را برای نام من خواهد ساخت‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۱۰‬پس خداوند به وعده خود وفا کرده است‪ ،‬زیرا من در جای پدرم داوود برخاستهام و بر تخت اسرائیل نشستهام‪ ،‬چنانکه خداوند وعده‬ ‫داده بود‪ ،‬و خانه را برای نام یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬ساختهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و در آن صندوق عهد را گذاشتهام که در آن عهد خداوند است که با بنیاسرائیل بسته است‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و او پیش مذبح خداوند‪ ،‬در حضور تمامی جماعت اسرائیل‪ ،‬ایستاده‪ ،‬دستهای خود را دراز کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬زیرا سلیمان داربستی برنجین به وول پنج ذراع و عرض پنج ذراع و ارتفاع سه ذراع ساخته بود و آن را در میان صحن قرار داده بود‬ ‫و بر آن ایستاده‪ ،‬در برابر تمامی جماعت اسرائیل زانو زد و دستهای خود را به سوی آسمان برافراشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و گفت« ‪:‬ای یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬خدایی مانند تو در آسمان و زمین نیست که به عهد خود وفا میکنی و با بندگانت که به حضور تو با‬ ‫تمامی دل خود سلوک مینمایند‪ ،‬رحمت میکنی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬تو که به بندهات‪ ،‬پدرم داوود‪ ،‬وعدهای را که به او دادهای‪ ،‬نگاه داشتی؛ و با دهانت وعده دادی و با دستت آن را وفا کردی‪ ،‬چنانکه‬ ‫امروز شده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس اکنون ای یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬به بندهات‪ ،‬پدرم داوود‪ ،‬وعدهای را که به او دادهای وفا کن‪ ،‬و بگو که در حضور من کسی که بر‬ ‫تخت اسرائیل بنشیند‪ ،‬از تو کم نخواهد شد‪ ،‬تا فرزندانت نیز به راه خود توجه کنند و مطابق شریعت من رفتار کنند‪ ،‬چنانکه تو در حضور‬ ‫من رفتار نمودی‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬پس حال‪ ،‬ای یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬بگذار کلمی که به بندهات داوود گفتهای‪ ،‬ثابت شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬اما آیا خدا واقعا ا با آدمیان بر زمین ساکن خواهد شد؟ اینک‪ ،‬آسمان و فلکالفلک تو را گنجایش ندارد‪ ،‬تا چه رسد به این خانهای که من‬ ‫بنا کردهام!‬ ‫‪ ۱۹‬پس ای یهوه خدای من‪ ،‬به دعا و تضرع بندهات توجه فرما و به فریاد و دعایی که بندهات به درگاه تو میکند‪ ،‬گوش فرا ده‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬تا چشمان تو شبانهروز بر این خانه‪ ،‬بر مکانی که دربارهاش گفتهای نام خود را در آنجا خواهی گذاشت‪ ،‬باز باشد و دعایی را که‬ ‫بندهات به سوی این مکان میکند‪ ،‬اجابت کنی‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬پس تضرعات بندهات و قوم خود اسرائیل را که به سوی این مکان میآورند‪ ،‬بشنو ‪:‬از مکان سکونت خود‪ ،‬یعنی از آسمان‪ ،‬بشنو؛ و‬ ‫چون شنیدی‪ ،‬ببخش‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اگر کسی نسبت به همسایه خود گناه کند‪ ،‬و سوگندی بر او واجب شود که او را وادار به سوگند کند‪ ،‬و سوگند پیش قربانگاه تو در این‬ ‫خانه بیاید‪،‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس از آسمان بشنو و عمل کن و بندگانت را داوری کن‪ ،‬به این صورت که شریران را مجازات کنی و راهشان را به سر خودشان‬ ‫بازگردانی‪ ،‬و عادلن را عادل بشماری و آنها را بر حسب عدالتشان پاداش دهی‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و اگر قوم تو اسرائیل به سبب گناهی که به تو ورزیدهاند‪ ،‬نزد دشمن مغلوب شوند‪ ،‬و بازگشت کرده‪ ،‬نام تو را اعتراف کنند و در این‬ ‫خانه نزد تو دعا و تضرع نمایند‪،‬‬ ‫‪ ۲۵‬آنگاه از آسمان بشنو و گناه قوم خود اسرائیل را ببخش و ایشان را به زمینی که به ایشان و به پدرانشان دادهای‪ ،‬بازگردان‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬هنگامی که آسمان بسته شود و به سبب گناهی که به تو ورزیدهاند‪ ،‬باران نبارد‪ ،‬اما اگر به سوی این مکان دعا کنند و نام تو را‬ ‫اعتراف کنند و هنگامی که ایشان را گرفتار مصیبت کنی‪ ،‬از گناه خود بازگردند‪،‬‬ ‫‪ ۲۷‬آنگاه از آسمان بشنو و گناه بندگانت و قوم خود اسرائیل را بیامرز‪ ،‬هنگامی که راه نیکو را که باید در آن گام بردارند به ایشان‬ ‫آموختهای‪ ،‬و بر سرزمین خود که آن را به قوم خود به میراث بخشیدهای‪ ،‬باران بفرست‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬اگر در زمین قحطی باشد‪ ،‬اگر وبا باشد‪ ،‬اگر بادزدگی یا کپک باشد‪ ،‬اگر ملخ یا کرم باشد‪ ،‬اگر دشمنانشان آنها را در شهرهای‬ ‫سرزمینشان محاصره کنند‪ ،‬هر درد یا هر بیماری که باشد‪،‬‬ ‫‪ ۲۹‬پس چه دعا و چه التماسی از هر انسانی یا از تمامی قوم تو اسرائیل به عمل آید‪ ،‬هنگامی که هر کس درد و غم خود را بداند و دستهای‬ ‫خود را در این خانه دراز کند‪،‬‬ ‫‪ ۳۰‬آنگاه از آسمان‪ ،‬مکان سکونت خود‪ ،‬بشنو و ببخش و به هر کس که دل او را میدانی‪ ،‬مطابق تمام راههایش جزا بده‪ ،‬زیرا تو تنها‬ ‫عارف قلوب بنیآدم هستی‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬تا در تمام مدتی که در سرزمینی که به پدران ما دادهای زندگی میکنند‪ ،‬از تو بترسند و در راههای تو گام بردارند‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و اما غریبی که از قوم تو اسرائیل نباشد‪ ،‬بلکه به خاور نام عظیم تو و دست قوی و بازوی دراز تو از سرزمینی دور آمده باشد‪ ،‬اگر‬ ‫بیاید و در این خانه دعا کند‪،‬‬ ‫‪ ۳۳‬آنگاه از آسمان‪ ،‬حتی از مکان سکونت خود‪ ،‬بشنو و مطابق هر آنچه آن غریب از تو درخواست میکند‪ ،‬عمل کن تا هم هه مردم زمین نام‬ ‫تو را بشناسند و از تو بترسند‪ ،‬چنانکه قوم تو اسرائیل چنین میکنند‪ ،‬و بدانند که این خانهای که من ساختهام‪ ،‬به نام تو نامیده شده است‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬اگر قوم تو برای جنگ با دشمنان خود به راهی که ایشان را میفرستی بیرون روند‪ ،‬و به سوی این شهری که برگزیدهای و خانهای که‬ ‫برای نام تو ساختهام‪ ،‬نزد تو دعا کنند‪،‬‬ ‫‪ ۳۵‬آنگاه از آسمان دعا و تضرع ایشان را بشنو و حق ایشان را ادا کن‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬اگر ایشان به تو گناه ورزند‪ ،‬زیرا انسانی نیست که گناه نکند‪ ،‬و تو بر ایشان خشمگین شوی و ایشان را به دست دشمنانشان تسلیم کنی‪،‬‬ ‫و ایشان را به اسیری به سرزمینهای دور یا نزدیک ببرند‪،‬‬ ‫‪ ۳۷‬اما اگر در سرزمینی که به اسارت برده شدهاند‪ ،‬به یاد آورند و در سرزمین اسارت خود به تو دعا کرده‪ ،‬بگویند« ‪:‬ما گناه کردهایم‪،‬‬ ‫خطایی مرتکب شدهایم و شرارت ورزیدهایم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬اگر در سرزمین اسارت خود که ایشان را به آنجا برده اند‪ ،‬با تمامی دل و تمامی جان خود به سوی تو بازگردند و به سوی سرزمینی‬ ‫که به پدرانشان داده ای و به سوی شهری که برگزیده ای و به سوی خانه ای که برای نام تو ساخته ام‪ ،‬دعا کنند‪،‬‬ ‫‪ ۳۹‬آنگاه از آسمان‪ ،‬از جایگاه خود‪ ،‬دعا و تضرعات ایشان را بشنو و حق ایشان را ادا کن و قوم خود را که به تو گناه ورزیدهاند‪ ،‬ببخش‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬حال‪ ،‬ای خدای من‪ ،‬التماس میکنم که چشمانت باز باشد و گوشهایت به دعایی که در این مکان میشود‪ ،‬گوش فرا دهد‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۴۱‬پس اکنون ای خداوند‪ ،‬خدا‪ ،‬به آرامگاه خود برخیز‪ ،‬تو و صندوق قدرتت !ای خداوند‪ ،‬خدا‪ ،‬کاهنان تو به نجات ملبس شوند و مقدسان‬ ‫تو در نیکی شادی کنند‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬ای خداوند‪ ،‬خدا‪ ،‬روی مسیح خود را برنگردان و رحمتهای بندهات داوود را به یاد آور‪.‬‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫‪ ۱‬و چون سلیمان از دعا کردن فارغ شد‪ ،‬آتش از آسمان نازل شده‪ ،‬قربانی سوختنی و ذبایح را سوزانید و جلل خداوند خانه را پر کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و کاهنان نتوانستند به خانه خداوند داخل شوند‪ ،‬زیرا جلل خداوند خانه خداوند را پر کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چون جمیع بنیاسرائیل آتش را که فرود میآمد و جلل خداوند را که بر خانه بود دیدند‪ ،‬روی خود را بر سنگفرش به خاک نهادند و‬ ‫سجده کردند و خداوند را ستایش نموده‪ ،‬گفتند« ‪:‬زیرا او نیکوست‪ ،‬زیرا که رحمت او تا ابدالباد است»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه پادشاه و تمامی قوم در حضور خداوند قربانی گذراندند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و سلیمان پادشاه بیست و دو هزار گاو و صد و بیست هزار گوسفند قربانی کرد ‪:‬پس پادشاه و تمامی قوم‪ ،‬خانه خدا را تقدیس نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و کاهنان در وظایف خود خدمت میکردند و لویان نیز با آلت موسیقی خداوند که داود پادشاه ساخته بود تا خداوند را ستایش کنند‪ ،‬زیرا‬ ‫رحمت او تا ابد پایدار است‪ ،‬هنگامی که داود به وسیل هه خدمت آنها ستایش میکرد؛ و کاهنان پیش روی آنها شیپور مینواختند و تمامی‬ ‫اسرائیل ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و سلیمان وسط صحنی را که روبروی خانه خداوند بود‪ ،‬تقدیس کرد‪ ،‬زیرا در آنجا قربانیهای سوختنی و پیه قربانیهای سلمتی را تقدیم‬ ‫میکرد‪ ،‬زیرا مذبح برنجینی که سلیمان ساخته بود‪ ،‬گنجایش قربانیهای سوختنی و هدایای آردی و پیه را نداشت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬در همان زمان‪ ،‬سلیمان و تمامی اسرائیل با او‪ ،‬که جمعیتی بسیار بزرگ بودند‪ ،‬هفت روز عید را از مدخل حمات تا نهر مصر برگزار‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و در روز هشتم‪ ،‬محفل مقدسی برپا کردند‪ ،‬زیرا هفت روز برای تقدیس مذبح و هفت روز برای عید نگاه داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و در روز بیستم و سوم ماه هفتم‪ ،‬قوم را به خیمههایشان روانه کرد‪ ،‬شادمان و مسرور از نیکویی که خداوند به داوود و سلیمان و قوم‬ ‫خود اسرائیل نشان داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬بدینسان‪ ،‬سلیمان خانه خداوند و خانه پادشاه را به پایان رساند و هر آنچه را که در دل سلیمان بود تا در خانه خداوند و خانه خود‬ ‫بسازد‪ ،‬با موفقیت به انجام رساند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و خداوند شب هنگام بر سلیمان ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬دعای تو را شنیدم و این مکان را برای خود برگزیدم تا خانه قربانی باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اگر آسمان را ببندم که باران نبارد‪ ،‬یا اگر به ملخها فرمان دهم که زمین را بخورند‪ ،‬یا اگر وبا در میان قوم خود بفرستم‪،‬‬ ‫‪ ۱۴‬اگر قوم من که به نام من نامیده میشوند‪ ،‬فروتن شوند و دعا کنند و روی مرا بجویند و از راههای بد خود بازگشت کنند‪ ،‬آنگاه من از‬ ‫آسمان خواهم شنید و گناهانشان را خواهم بخشید و سرزمینشان را شفا خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اکنون چشمان من باز خواهد بود و گوشهای من به دعایی که در این مکان کرده میشود‪ ،‬گوش فرا خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬زیرا اکنون این خانه را برگزیده و تقدیس کردهام تا نام من تا ابد در آن باشد و چشم و دلم پیوسته در آن باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و اما تو‪ ،‬اگر چنانکه پدرت داود رفتار کرد‪ ،‬در حضور من سلوک نمایی‪ ،‬و موافق هر آنچه به تو امر کردهام عمل نمایی‪ ،‬و فرایض و‬ ‫احکام مرا نگاه داری‪،‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه تخت سلطنت تو را استوار خواهم ساخت‪ ،‬چنانکه با پدرت داود عهد بستم و گفتم ‪:‬از تو کسی که در اسرائیل فرمانروایی کند‪ ،‬کم‬ ‫نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اما اگر روی گردانید و فرایض و احکام مرا که پیش روی شما گذاشتهام ترک کنید‪ ،‬و رفته‪ ،‬خدایان دیگر را عبادت و پرستش نمایید‪،‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه ایشان را از ریشه از سرزمینی که به ایشان دادهام‪ ،‬خواهم کند؛ و این خانه را که برای نام خود تقدیس کردهام‪ ،‬از حضور خود‬ ‫دور خواهم انداخت و آن را در میان تمامی امتها ضربالمثل و مضحکه خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و این خانه که بلند است‪ ،‬برای هر که از آن بگذرد‪ ،‬مایه حیرت خواهد شد‪ ،‬به ووری که خواهد گفت« ‪:‬چرا خداوند با این سرزمین و‬ ‫با این خانه چنین کرده است؟»‬ ‫‪ ۲۲‬و در جواب گفته خواهد شد« ‪:‬از این جهت که یهوه خدای پدران خود را که ایشان را از زمین مصر بیرون آورد‪ ،‬ترک کردند و به‬ ‫خدایان دیگر متمسک شده‪ ،‬آنها را پرستش و عبادت نمودند‪ ،‬از این جهت او تمامی این بل را بر ایشان وارد آورده است»‪.‬‬ ‫فصل ‪۸‬‬ ‫‪ ۱‬و واقع شد در انقضای بیست سالی که سلیمان خانه خداوند و خانه خود را بنا میکرد‪،‬‬ ‫‪ ۲‬شهرهایی را که حورام به سلیمان بازگردانده بود‪ ،‬سلیمان آنها را ساخت و بنیاسرائیل را در آنجا ساکن کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و سلیمان به حماتصوبه رفت و آن را فتح کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و او ت بدمور را در بیابان و همه شهرهای انبار را که در حمات ساخته بود‪ ،‬بنا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬همچنین بیتحورون علیا و بیتحورون تحتانی را ساخت‪ ،‬شهرهایی حصاردار با دیوارها‪ ،‬دروازهها و پشتبندها‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و بب ععلبت و همه شهرهای انبار که سلیمان داشت و همه شهرهای ارابهرانی و شهرهای سواران و هر آنچه سلیمان آرزوی ساختن آن را‬ ‫در اورشلیم و لبنان و در سراسر سرزمین سلطنت خود داشت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و اما تمامی قومی که از حتیان و اموریان و فرزیان و حویان و یبوسیان باقی مانده بودند و از بنیاسرائیل نبودند‪،‬‬ ‫‪ ۸‬اما از فرزندان ایشان که پس از ایشان در زمین باقی ماندند و بنیاسرائیل ایشان را هلک نکردند‪ ،‬سلیمان ایشان را تا به امروز جزیه داد‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۹‬اما سلیمان از بنیاسرائیل هیچ غلمی برای کار خود نگرفت‪ ،‬بلکه ایشان مردان جنگی و سرداران و سرداران ارابهها و سواران او‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و اینان بودند رؤسای امرای سلیمان پادشاه‪ ،‬یعنی دویست و پنجاه نفر که بر قوم حکومت میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و سلیمان دختر فرعون را از شهر داود به خانهای که برایش ساخته بود‪ ،‬آورد‪ ،‬زیرا گفت« ‪:‬همسر من در خانه داود‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪،‬‬ ‫ساکن نخواهد شد‪ ،‬زیرا مکانهایی که تابوت خداوند به آنها وارد شده است‪ ،‬مقدس میباشند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه سلیمان قربانیهای سوختنی برای خداوند بر قربانگاه خداوند که آن را پیش رواق ساخته بود‪ ،‬گذرانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬حتی پس از یک نرخ مشخص‪ ،‬هر روز‪ ،‬قربانی را وبق فرمان موسی‪ ،‬در سبتها و ماههای نو و اعیاد رسمی‪ ،‬سه بار در سال‪ ،‬یعنی‬ ‫در عید نان فطیر و عید هفتهها و عید خیمهها تقدیم میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و او موافق فرمان پدرش داود‪ ،‬فرقههای کاهنان را به خدمت ایشان و لویان را به وظایف ایشان گماشت تا در حضور کاهنان‪ ،‬چنانکه‬ ‫وظیفه هر روز ایجاب میکرد‪ ،‬ستایش و خدمت کنند ‪.‬و دربانان را نیز به فرقههای ایشان در هر دروازه‪ ،‬زیرا داود‪ ،‬مرد خدا‪ ،‬چنین امر‬ ‫فرموده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و ایشان از فرمانی که پادشاه در هیچ امری و در مورد خزانهها به کاهنان و لویان داده بود‪ ،‬تجاوز نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و تمامی کارهای سلیمان تا روز بنیاد خانه خداوند و تا روزی که به پایان رسید‪ ،‬آماده بود ‪.‬پس خانه خداوند کامل گردید‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه سلیمان به عصیون جابر و به ایلوت‪ ،‬بر ساحل دریا در سرزمین ادوم‪ ،‬رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و حورام کشتیها و نوکرانی را که در دریا مهارت داشتند‪ ،‬به دست خادمان خود برای او فرستاد و ایشان با خادمان سلیمان به اوفیر‬ ‫رفتند و از آنجا چهارصد و پنجاه وزنه ول گرفته‪ ،‬نزد سلیمان پادشاه آوردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۹‬‬ ‫‪ ۱‬و چون ملکه سبا آوازه سلیمان را شنید‪ ،‬با گروهی بسیار عظیم و شترانی که ادویه و ولی فراوان و سنگهای قیمتی بار داشتند‪ ،‬برای‬ ‫آزمودن سلیمان به اورشلیم آمد و هر چه در دلش بود با او در میان گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و سلیمان تمامی مسائلش را برایش بیان کرد‪ ،‬و چیزی از سلیمان پنهان نماند که به او نگفت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چون ملکه سبا حکمت سلیمان و خانهای را که ساخته بود دید‪،‬‬ ‫‪ ۴‬و وعام سفره او و مجلس بندگانش و مجلس خادمانش و لباس ایشان؛ و ساقیانش نیز و لباس ایشان؛ و نردبانی که به آن به خانه خداوند‬ ‫بال میرفت‪ ،‬دیگر در آن روح نبود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و به پادشاه گفت« ‪:‬خبری که در سرزمین خود از اعمال و حکمت تو شنیدم‪ ،‬راست بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما من سخنان ایشان را باور نکردم تا اینکه آمدم و چشمانم آن را دید ‪.‬و اینک نیمی از عظمت حکمت تو به من گفته نشده بود‪ ،‬زیرا تو‬ ‫از شهرتی که من شنیده بودم‪ ،‬فراتر هستی‪.‬‬ ‫‪ ۷‬خوشا به حال مردان تو‪ ،‬و خوشا به حال این بندگانت که پیوسته در حضور تو میایستند و حکمت تو را میشنوند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬متبارک باد یهوه‪ ،‬خدای تو‪ ،‬که از تو خشنود بود تا تو را بر تخت خود بنشاند تا برای یهوه‪ ،‬خدایت‪ ،‬پادشاه باشی ‪.‬زیرا خدای تو اسرائیل‬ ‫را دوست داشت تا آنها را تا ابد استوار سازد‪ ،‬از این رو تو را بر ایشان پادشاه ساخت تا داوری و عدالت را اجرا کنی‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و او به پادشاه صد و بیست وزنه ول و ادویههای فراوان و سنگهای قیمتی داد‪ ،‬و هیچ ادویهای مانند آن به سلیمان پادشاه داده نشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و بندگان حورام و بندگان سلیمان نیز که از اوفیر ول میآوردند‪ ،‬چوب صندل و سنگهای قیمتی آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و پادشاه از درختان صندل‪ ،‬پلکانهایی برای خانه خداوند و کاخ پادشاه و چنگ و بربط برای خوانندگان ساخت‪ ،‬و چنین چیزی قبل از‬ ‫آن در سرزمین یهودا دیده نشده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و سلیمان پادشاه به ملکه سبا تمام آرزویش را که خواسته بود‪ ،‬علوه بر آنچه که برای پادشاه آورده بود‪ ،‬داد ‪.‬پس او با بندگانش به‬ ‫سرزمین خود بازگشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬وزن ولیی که در یک سال به سلیمان رسید‪ ،‬ششصد و شصت و شش وزنه ول بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬سوای آنچه بازرگانان و تاجران میآوردند‪ ،‬و همه پادشاهان عرب و والیان کشور‪ ،‬ول و نقره برای سلیمان میآوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و سلیمان پادشاه دویست سپر ولی چکشکاری شده ساخت که ششصد مثقال ولی چکشکاری شده برای یک سپر به کار رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و سیصد سپر از ولی چکشکاری شده ساخت که برای هر سپر سیصد مثقال ول به کار رفت ‪.‬و پادشاه آنها را در کاخ جنگل لبنان‬ ‫گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬علوه بر این‪ ،‬پادشاه تخت بزرگی از عاج ساخت و آن را با ولی خالص پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و تخت شش پله داشت‪ ،‬و یک زیرپایی از ول که به تخت متصل بود‪ ،‬و در دو ورف نشیمنگاه‪ ،‬سه پایه قرار داشت‪ ،‬و دو شیر در‬ ‫کنار پایهها ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و دوازده شیر آنجا‪ ،‬از این ورف و آن ورف‪ ،‬بر آن شش پله ایستاده بودند‪ ،‬چنانکه در هیچ مملکتی چنین ساخته نشده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و تمام ظروف نوشیدنی سلیمان پادشاه از ول بود‪ ،‬و تمام ظروف خانه جنگل لبنان از ولی خالص بود‪ ،‬هیچ کدام از نقره نبود؛ زیرا‬ ‫در ایام سلیمان چیزی به حساب نمیآمد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬زیرا کشتیهای پادشاه با بندگان حورام به ترشیش میرفتند‪ ،‬و هر سه سال یک بار کشتیهای ترشیش میآمدند و ول و نقره و عاج و‬ ‫میمون و واووس میآوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و سلیمان پادشاه در ثروت و حکمت از همه پادشاهان زمین پیشی گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و جمیع پادشاهان زمین حضور سلیمان را میطلبیدند تا حکمتی را که خدا در دلش نهاده بود‪ ،‬بشنوند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و هر کس هدیه خود را از ظروف نقره و ظروف ول و رخت و زین و برگ و ادویه و اسب و قاور‪ ،‬سال به سال میآوردند‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۲۵‬و سلیمان چهار هزار وویله برای اسبان و ارابهها و دوازده هزار سوار داشت که آنها را در شهرهای ارابهها و نزد پادشاه در اورشلیم‬ ‫قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و او بر جمیع پادشاهان‪ ،‬از نهر تا زمین فلسطینیان و تا مرز مصر‪ ،‬سلطنت میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و پادشاه نقره را در اورشلیم مانند سنگ ساخت‪ ،‬و درختان سرو را مانند درختان چنار که در دشتهای پست فراوانند‪ ،‬فراوان ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و اسبها را از مصر و از جمیع ممالک برای سلیمان میآوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و اما بقیه وقایع سلیمان‪ ،‬از اول تا آخر‪ ،‬آیا در تواریخ ناتان نبی و در نبوت اخیای شیلونی و در رؤیاهای یندوی رائی درباره ین کربعام بن‬ ‫ننباو مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۳۰‬و سلیمان چهل سال در اورشلیم بر تمامی اسرائیل سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬پس سلیمان با پدران خود خوابید و در شهر پدرش داوود به خاک سپرده شد و پسرش بر کحبعام به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪ ۱‬و رحبعام به شکیم رفت‪ ،‬زیرا تمامی اسرائیل به شکیم آمده بودند تا او را پادشاه سازند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و چون یربعام بن نباو که در مصر بود و از حضور سلیمان پادشاه به آنجا فرار کرده بود‪ ،‬این را شنید‪ ،‬یربعام از مصر مراجعت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس فرستادند و او را خواندند ‪.‬پس یربعام و تمامی اسرائیل آمدند و به رحبعام گفتند‪:‬‬ ‫‪ ۴‬پدرت یوغ ما را سنگین ساخت ‪.‬پس اکنون تو اندکی از بندگی سخت پدرت و یوغ سنگینی که بر ما نهاد‪ ،‬بکاه‪ ،‬و ما تو را خدمت خواهیم‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و به ایشان گفت« ‪:‬بعد از سه روز دوباره نزد من بیایید »‪.‬و قوم رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و رحبعام پادشاه با مشایخی که در زمان حیات پدرش سلیمان در حضور او ایستاده بودند‪ ،‬مشورت کرد و گفت« ‪:‬شما چه رأیی به من‬ ‫میدهید تا به این قوم پاسخ دهم؟»‬ ‫‪ ۷‬و به او عرض کردند« ‪:‬اگر با این قوم مهربان باشی و ایشان را خشنود سازی و سخنان نیکو به ایشان بگویی‪ ،‬تا ابد بنده تو خواهند‬ ‫بود»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما او نصیحتی را که پیران به او دادند‪ ،‬ترک کرد و با جوانانی که با او تربیت یافته بودند و در حضورش ایستاده بودند‪ ،‬مشورت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و به ایشان گفت« ‪:‬شما چه صلح میدانید تا به این قوم که به من عرض کردهاند و گفتهاند یوغی را که پدرت بر ما نهاده است‪ ،‬اندکی‬ ‫سبکتر گردانیم؟»‬ ‫‪ ۱۰‬و جوانانی که با او تربیت یافته بودند‪ ،‬به او خطاب کرده‪ ،‬گفتند« ‪:‬به قومی که به تو گفتند ‪:‬پدرت یوغ ما را سنگین ساخته است‪ ،‬اما تو‬ ‫آن را برای ما سبک کن‪ ،‬چنین جواب بده ‪:‬به ایشان چنین بگو ‪:‬انگشت کوچک من از کمر پدرم کلفتتر خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬زیرا پدرم یوغ سنگینی بر شما نهاد‪ ،‬اما من یوغ سنگینتری بر شما خواهم نهاد ‪.‬پدرم شما را با تازیانهها تنبیه میکرد‪ ،‬اما من شما را با‬ ‫عقربها تنبیه خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس یربعام و تمامی قوم در روز سوم نزد رحبعام آمدند‪ ،‬چنانکه پادشاه فرموده و گفته بود« ‪:‬در روز سوم نزد من بازگردید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و پادشاه ایشان را به درشتی جواب داد‪ ،‬و بر کحبعام پادشاه مشورت مشایخ را ترک کرد‪،‬‬ ‫‪ ۱۴‬و موافق نصیحت جوانان به ایشان جواب داده‪ ،‬گفت« ‪:‬پدرم یوغ شما را سنگین کرد‪ ،‬اما من آن را خواهم افزود ‪.‬پدرم شما را با‬ ‫تازیانهها تنبیه میکرد‪ ،‬اما من شما را با عقربها تنبیه خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس پادشاه به قوم گوش نداد‪ ،‬زیرا این کار از جانب خدا بود تا خداوند کلمی را که به واسطه اخیای شیلونی به یربعام بن نباو گفته‬ ‫بود‪ ،‬به انجام رساند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و چون تمامی اسرائیل دیدند که پادشاه به ایشان گوش نمیسپارد‪ ،‬قوم به پادشاه پاسخ داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬ما را در داود چه نصیبی است و در‬ ‫پسر یبسی میراثی نداریم ‪.‬ای اسرائیل‪ ،‬هر کس به خیمههای خود برود و حال ای داود‪ ،‬به خانه خود بنگر »‪.‬پس تمامی اسرائیل به خیمههای‬ ‫خود رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اما بنیاسرائیل که در شهرهای یهودا ساکن بودند‪ ،‬بر کحبعام بر آنها سلطنت میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه رحبعام پادشاه‪ ،‬هدورام را که سرپرست باج و خراج بود‪ ،‬فرستاد و بنیاسرائیل او را سنگسار کردند که مرد ‪.‬اما رحبعام پادشاه‬ ‫شتابان او را بر ارابه خود سوار کرد تا به اورشلیم فرار کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و اسرائیل تا به امروز بر خاندان داوود شوریدهاند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۱‬‬ ‫‪ ۱‬و چون رحبعام به اورشلیم رسید‪ ،‬صد و هشتاد هزار مرد برگزیده جنگاور از خاندان یهودا و بنیامین جمع کرد تا با اسرائیل بجنگند و‬ ‫سلطنت را به رحبعام برگرداند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما کلم خداوند بر نش بمعیا‪ ،‬مرد خدا‪ ،‬نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۳‬به رحبعام پسر سلیمان‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬و به تمامی اسرائیل در یهودا و بنیامین خطاب کرده‪ ،‬بگو‪:‬‬ ‫‪ ۴‬خداوند چنین میگوید« ‪:‬شما نروید و با برادران خود نجنگید ‪.‬هر کس به خانه خود برگردد‪ ،‬زیرا این کار از جانب من انجام شده است »‪.‬‬ ‫پس ایشان از کلم خداوند اواعت کردند و از رفتن به جنگ یربعام بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و رحبعام در اورشلیم ساکن شد و شهرهایی برای دفاع در یهودا ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬او حتی بیتلحم و عیطام و تقوع را ساخت‪،‬‬ ‫‪ ۷‬و بیتصور و شوکو و عدلم‪،‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۸‬و بج ت‬ ‫ت و بمریشبه و زیف‪،‬‬ ‫‪ ۹‬و ادورایم و لکیش و عزیقه‪،‬‬ ‫ص عر بعه و ابیبالکون و نحب کعرون که شهرهای حصاردار در یهودا و بنیامین میباشند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و ک‬ ‫‪ ۱۱‬و قلعهها را مستحکم ساخت و در آنها سردارانی گماشت و آذوقه و روغن و شراب انبار کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و در هر شهر سپرها و نیزهها گذاشت و آنها را بسیار محکم ساخت‪ ،‬و یهودا و بنیامین را در کنار خود داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و کاهنان و لویانی که در تمام اسرائیل بودند‪ ،‬از همه حدود خود به او پناه بردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬زیرا لویان حومهها و املک خود را ترک کرده‪ ،‬به یهودا و اورشلیم آمدند‪ ،‬زیرا یربعام و پسرانش ایشان را از انجام وظیفه کهانت‬ ‫برای خداوند برکنار کرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و برای خود کاهنانی برای مکانهای بلند و دیوها و گوسالههایی که ساخته بود‪ ،‬تعیین کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و پس از ایشان‪ ،‬از تمام قبایل اسرائیل‪ ،‬آنان که دل خود را به جستجوی یهوه خدای اسرائیل سپرده بودند‪ ،‬به اورشلیم آمدند تا برای یهوه‬ ‫خدای پدران خود قربانی بگذرانند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬پس ایشان سلطنت یهودا را تقویت کردند و بر کحبعام پسر سلیمان را به مدت سه سال تقویت نمودند ‪.‬ایشان سه سال در راه داوود و‬ ‫سلیمان گام برداشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و رحبعام‪ ،‬محلت‪ ،‬دختر یریموت‪ ،‬پسر داوود‪ ،‬و ابیحایل‪ ،‬دختر الیاب‪ ،‬پسر یبسی را به زنی گرفت‪.‬‬ ‫ش بمریا و زب هم‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬که برای او پسرانی زایید ‪:‬یعوش و ب‬ ‫‪ ۲۰‬و بعد از او‪ ،‬بم ععکبه دختر اببعشالوم را گرفت که او برای او ا ب نبیا و بعتتای و زیزا و نشلومیت را زایید‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و رحبعام‪ ،‬معکه دختر ابشالوم را از همه زنان و متعههای خود بیشتر دوست میداشت‪ ،‬زیرا هجده زن و شصت متعه گرفت و بیست و‬ ‫هشت پسر و شصت دختر آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و بر کحبعام‪ ،‬اببنیا پسر بم ععکبه را در میان برادرانش سرور و رئیس ساخت‪ ،‬زیرا میخواست او را پادشاه سازد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و او عاقلنه رفتار کرد و از جمیع پسران خود در تمامی کشورهای یهودا و بنیامین‪ ،‬در هر شهر حصاردار پراکنده ساخت‪ ،‬و به ایشان‬ ‫آذوقه فراوان داد ‪.‬و زنان بسیار خواست‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫‪ ۱‬و واقع شد که چون بر کحبعام سلطنت را استوار ساخت و خود را تقویت نمود‪ ،‬او و تمامی اسرائیل با وی شریعت خداوند را ترک کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و واقع شد که در سال پنجم سلطنت رحبعام‪ ،‬شیشق‪ ،‬پادشاه مصر‪ ،‬به اورشلیم حمله کرد‪ ،‬زیرا آنها علیه خداوند مرتکب گناه شده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬با هزار و دویست ارابه و شصت هزار سوار‪ ،‬و مردمی که از مصر با او آمدند‪ ،‬بیشمار بودند ‪:‬لوبیان‪ ،‬سوکیان و حبشیان‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و شهرهای حصاردار یهودا را گرفته‪ ،‬به اورشلیم آمد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه نش بمعیای نبی نزد بر کحبعام و بزرگان یهودا که از ترس شیشبق در اورشلیم جمع شده بودند‪ ،‬آمد و به ایشان گفت« ‪:‬خداوند چنین‬ ‫میگوید ‪:‬شما مرا ترک کردهاید‪ ،‬پس من نیز شما را به دست شیشبق سپردهام»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه بزرگان اسرائیل و پادشاه فروتن شدند و گفتند« ‪:‬خداوند عادل است»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون خداوند دید که ایشان خود را فروتن کردند‪ ،‬کلم خداوند بر شمعیا نازل شده‪ ،‬گفت« ‪:‬ایشان خود را فروتن ساختهاند‪ ،‬پس من‬ ‫ایشان را هلک نخواهم کرد‪ ،‬بلکه به ایشان رهایی خواهم بخشید و خشم من به دست شیشق بر اورشلیم نازل نخواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬با این حال‪ ،‬ایشان بندگان او خواهند بود تا بندگی من و بندگی ممالک دیگر را بدانند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس شیشق‪ ،‬پادشاه مصر‪ ،‬به اورشلیم حمله کرد و خزانههای خانه خداوند و خزانههای خانه پادشاه را غارت کرد؛ همه چیز را برداشت‬ ‫و سپرهای ولیی را که سلیمان ساخته بود‪ ،‬نیز با خود برد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬رحبعام پادشاه به جای آنها سپرهای برنجی ساخت و آنها را به دست رئیس نگهبانانی که از در ورودی خانه پادشاه محافظت میکردند‪،‬‬ ‫سپرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و چون پادشاه به خانه خداوند داخل میشد‪ ،‬نگهبانان میآمدند و آنها را میگرفتند و دوباره به اتاق نگهبانان میآوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و چون خود را فروتن کرد‪ ،‬خشم خداوند از او برگشت تا او را به کلی نابود نکند؛ و در یهودا نیز اوضاع رو به بهبود رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬پس رحبعام پادشاه‪ ،‬خود را در اورشلیم تقویت کرد و سلطنت نمود‪ ،‬زیرا رحبعام چهل و یک ساله بود که پادشاه شد و هفده سال در‬ ‫اورشلیم‪ ،‬شهری که خداوند از میان تمام قبایل اسرائیل برگزیده بود تا نام خود را در آن بگذارد‪ ،‬سلطنت کرد ‪.‬و نام مادرش نعمه عمونی‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و او شرارت ورزید‪ ،‬زیرا دل خود را برای ولبیدن خداوند آماده نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و اما وقایع اول و آخر رحبعام‪ ،‬آیا در کتاب شمعیای نبی و عدوی رائی در باب نسبنامهها مکتوب نیست؟ و میان رحبعام و یربعام‬ ‫پیوسته جنگ میبود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و بر کحبعام با پدران خود خوابید و در شهر داود دفن شد و پسرش ا ب نبیا به جای او سلطنت نمود‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۳‬‬ ‫‪ ۱‬و در هجدهمین سال سلطنت یربعام‪ ،‬ابیا بر یهودا سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬او سه سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬نام مادرش نیز میکایا‪ ،‬دختر اوریل از جبعه بود ‪.‬و بین ابیا و یربعام جنگ بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و اببنیا با لشکری از مردان جنگی شجاع‪ ،‬یعنی چهارصد هزار مرد برگزیده‪ ،‬برای جنگ صفآرایی کرد ‪.‬ین کربعام نیز با هشتصد هزار مرد‬ ‫برگزیده که مردانی شجاع و نیرومند بودند‪ ،‬برای جنگ با او صفآرایی نمود‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫صمارایم که در کوهستان افرایم است‪ ،‬ایستاد و گفت« ‪:‬ای یربعام و ای تمامی اسرائیل‪ ،‬مرا بشنوید!‬ ‫‪ ۴‬و ابیا بر کوه ب‬ ‫‪ ۵‬آیا نمیدانید که یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬پادشاهی بر اسرائیل را تا به ابد به داوود‪ ،‬به او و پسرانش‪ ،‬با عهدی نمکین‪ ،‬داده است؟‬ ‫‪ ۶‬با این حال‪ ،‬یربعام پسر نباو‪ ،‬بنده سلیمان پسر داوود‪ ،‬برخاسته و علیه سرور خود شورش کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و مردان باول‪ ،‬یعنی فرزندان بلیعال‪ ،‬نزد او جمع شدهاند و خود را بر ضد رحبعام پسر سلیمان تقویت کردهاند‪ ،‬هنگامی که رحبعام‬ ‫جوان و دل نازک بود و نمیتوانست در برابر آنها مقاومت کند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و حال شما میاندیشید که در برابر پادشاهی خداوند که در دست پسران داوود است‪ ،‬مقاومت خواهید کرد؛ و شما گروهی عظیم هستید‪ ،‬و‬ ‫گوسالههای ولیی که یربعام برای شما به عنوان خدایان ساخته است‪ ،‬با شما هستند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آیا شما کاهنان خداوند‪ ،‬یعنی پسران هارون و لویان را بیرون نراندید و خود را به رسم اقوام سرزمینهای دیگر کاهنان نساختید؟ تا هر‬ ‫که بیاید و خود را با یک گاو نر جوان و هفت قوچ تقدیس کند‪ ،‬همان کاهن‪ ،‬کاهن کسانی شود که خدا نیستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما ما‪ ،‬یهوه خدای ماست و او را ترک نکردهایم و کاهنانی که خداوند را خدمت میکنند‪ ،‬پسران هارون هستند و لویان به کار خود‬ ‫مشغولند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و هر صبح و هر شام قربانیهای سوختنی و بخور معطر برای خداوند میسوزانند و نان تقدمه را نیز بر روی میز واهر میچینند و‬ ‫شمعدان ول را با چراغهایش هر شام روشن میکنند‪ ،‬زیرا ما وصایای یهوه خدای خود را نگاه میداریم‪ ،‬اما شما او را ترک کردهاید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و اینک‪ ،‬خود خدا با ماست‪ ،‬به عنوان رهبر ما‪ ،‬و کاهنانش با شیپورهای بلند‪ ،‬علیه شما فریاد میزنند ‪.‬ای بنیاسرائیل‪ ،‬با یهوه خدای‬ ‫پدران خود نجنگید‪ ،‬زیرا کامیاب نخواهید شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اما یربعام از پشت سر ایشان کمین فرستاد‪ ،‬پس ایشان پیش روی یهودا بودند و کمین از پشت سر ایشان‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و چون یهودا به عقب نگریست‪ ،‬اینک جنگ از پیش و از عقب بود ‪.‬پس نزد خداوند فریاد برآوردند و کاهنان شیپورها را نواختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه مردان یهودا فریاد برآوردند و چون مردان یهودا فریاد برآوردند‪ ،‬خدا یربعام و تمامی اسرائیل را در حضور ابیا و یهودا شکست‬ ‫داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و بنیاسرائیل از برابر یهودا گریختند‪ ،‬و خدا ایشان را به دست ایشان تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و ابیا و قومش ایشان را به کشتار عظیمی کشتند‪ ،‬چنانکه پانصد هزار مرد برگزیده از اسرائیل کشته شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬بدینسان بنیاسرائیل در آن زمان مغلوب شدند و بنییهودا غالب آمدند‪ ،‬زیرا بر یهوه خدای پدران خود توکل کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و ابیا یربعام را تعقیب کرد و شهرهای بیتئیل را با روستاهایش‪ ،‬یشانه را با روستاهایش و افراین را با روستاهایش از او گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و یربعام در ایام ابیا دیگر قوت خود را باز نیافت‪ ،‬و خداوند او را زد که مرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اما ابیا قدرتمند شد و چهارده زن گرفت و بیست و دو پسر و شانزده دختر به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و بقیه وقایع ابیا و راه و روش و سخنانش‪ ،‬در شرح حال نعدتوی نبی مکتوب است‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۴‬‬ ‫‪ ۱‬پس ابیا با پدران خود خوابید و او را در شهر داود دفن کردند و پسرش آسا به جای او سلطنت نمود ‪.‬در ایام او زمین ده سال آرام بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آسا آنچه را که در نظر یهوه‪ ،‬خدایش‪ ،‬نیکو و درست بود‪ ،‬به جا میآورد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬زیرا که مذبحهای خدایان بیگانه و مکانهای بلند را برداشت و تمثالها را شکست و اشیرهها را قطع نمود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و به یهودا فرمان داد که خداوند‪ ،‬خدای پدران خود را بطلبند و شریعت و فرمان او را به جا آورند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬همچنین او مکانهای بلند و بتها را از تمام شهرهای یهودا دور کرد و مملکت در حضور او آرام گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و شهرهای حصاردار در یهودا ساخت‪ ،‬زیرا زمین آرام بود و در آن سالها جنگی نکرد‪ ،‬زیرا خداوند به او آرامش داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬بنابراین به یهودا گفت« ‪:‬بیایید این شهرها را بسازیم و تا زمانی که زمین در اختیار ماست‪ ،‬دیوارها‪ ،‬برجها‪ ،‬دروازهها و پشتبندها را‬ ‫گرداگرد آنها بسازیم‪ ،‬زیرا ما یهوه خدای خود را جستجو کردهایم‪ ،‬او را جستجو کردهایم و او از هر ورف به ما آرامش داده است »‪.‬پس‬ ‫آنها ساختند و کامیاب شدند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و آسا لشکری از مردان مسلح به نیزه و سپر از یهودا‪ ،‬سیصد هزار نفر و از بنیامین دویست و هشتاد هزار نفر داشت که سپر و کمان‬ ‫داشتند؛ همه اینها مردان شجاع و دلور بودند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و زارح حبشی با هزار هزار سپاه و سیصد ارابه به مقابله ایشان بیرون آمده‪ ،‬به مریشه رسید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه آسا به مقابله با او رفت و آنها در دره صفاته در مریشه صفآرایی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و آسا نزد یهوه خدای خود فریاد برآورد و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬تو را کاری نیست که یاری کنی‪ ،‬چه با بسیاری و چه با آنان که قدرتی‬ ‫ندارند ‪.‬ای خداوند‪ ،‬خدای ما‪ ،‬ما را یاری کن‪ ،‬زیرا ما به تو تکیه میکنیم و به نام تو به مقابله با این جمعیت میرویم ‪.‬ای خداوند‪ ،‬تو خدای ما‬ ‫هستی؛ مگذار انسان بر تو غالب شود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس خداوند حبشیها را پیش روی آسا و پیش روی یهودا شکست داد و حبشیها فرار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و آسا و قومی که با او بودند‪ ،‬ایشان را تا جرار تعقیب کردند و حبشیها چنان مغلوب شدند که نتوانستند خود را بازیابی کنند‪ ،‬زیرا در‬ ‫حضور خداوند و لشکر او هلک شدند و غنیمت بسیار بردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و تمام شهرهای اوراف جرار را شکست دادند‪ ،‬زیرا ترس خداوند بر آنها مستولی شده بود ‪.‬و تمام شهرها را غارت کردند‪ ،‬زیرا‬ ‫غنیمت بسیار زیادی در آنها بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنها همچنین خیمههای گاوان را ویران کردند و گوسفندان و شتران فراوانی را با خود بردند و به اورشلیم بازگشتند‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫فصل ‪۱۵‬‬ ‫‪ ۱‬و روح خدا بر بعزب عریا پسر عودید نازل شد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و او به استقبال آسا بیرون رفت و به او گفت« ‪:‬ای آسا‪ ،‬و ای تمامی یهودا و بنیامین‪ ،‬به من گوش فرا دهید ‪.‬خداوند با شماست‪ ،‬تا زمانی‬ ‫که با او باشید؛ و اگر او را بجویید‪ ،‬او را خواهید یافت؛ اما اگر او را ترک کنید‪ ،‬او شما را ترک خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اکنون مدت مدیدی است که اسرائیل بدون خدای حقیقی و بدون کاهن معلم و بدون شریعت به سر میبرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما چون در تنگی خود به یهوه خدای اسرائیل روی آوردند و او را ولبیدند‪ ،‬او را یافتند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و در آن زمانها نه برای کسی که بیرون میرفت و نه برای کسی که وارد میشد‪ ،‬آرامشی وجود نداشت‪ ،‬بلکه بر همه ساکنان کشورها‬ ‫اضطراب و پریشانی شدیدی حاکم بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و قومی از قومی و شهری از شهری دیگر نابود شدند‪ ،‬زیرا خدا ایشان را به انواع بلها مبتل ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس قوی باشید و دستهایتان سست نشود‪ ،‬زیرا پاداش اعمالتان را خواهید دید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و چون آسا این سخنان و نبوت عودید نبی را شنید‪ ،‬جرأت یافت و بتهای نفرتانگیز را از تمامی سرزمین یهودا و بنیامین و از شهرهایی‬ ‫که از کوهستان افرایم گرفته بود‪ ،‬دور کرد و مذبح خداوند را که پیش روی رواق خداوند بود‪ ،‬تجدید نمود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و تمامی یهودا و بنیامین و غریبان همراه ایشان را از افرایم و منسی و از شمعون جمع کرد‪ ،‬زیرا ایشان از اسرائیل بسیار به سوی او‬ ‫گرویدند‪ ،‬چون دیدند که یهوه خدایش با اوست‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس ایشان در ماه سوم‪ ،‬از پانزدهمین سال سلطنت آسا‪ ،‬در اورشلیم گرد هم آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و در همان وقت‪ ،‬از غنیمتی که آورده بودند‪ ،‬هفتصد گاو و هفت هزار گوسفند برای خداوند قربانی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و ایشان عهد بستند که یهوه خدای پدران خود را با تمامی دل و تمامی جان خود بطلبند؛‬ ‫‪ ۱۳‬هر که یهوه خدای اسرائیل را نطلبد‪ ،‬چه کوچک و چه بزرگ‪ ،‬چه مرد و چه زن‪ ،‬کشته شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و ایشان به صدای بلند و فریاد و شیپورها و بوقها برای خداوند قسم خوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و تمامی یهودا از سوگند شادمان شدند‪ ،‬زیرا با تمام دل سوگند یاد کرده بودند و با تمام وجود او را جستجو کرده بودند و او را یافته‬ ‫بودند و خداوند ایشان را از هر ورف آرامی بخشید‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و همچنین در مورد معکه‪ ،‬مادر آسا پادشاه‪ ،‬او را از ملکه بودن برکنار کرد‪ ،‬زیرا او بتی در بیشه ساخته بود ‪.‬و آسا بت او را شکست‬ ‫و آن را پایمال کرد و آن را در نهر قدرون سوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اما مکانهای بلند از میان اسرائیل برداشته نشد‪ ،‬با این حال‪ ،‬دل آسا در تمام دوران زندگیاش کامل بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و چیزهایی را که پدرش وقف کرده بود و خودش وقف کرده بود‪ ،‬از نقره و ول و ظروف‪ ،‬به خانه خدا آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و تا سی و پنجمین سال سلطنت آسا‪ ،‬دیگر جنگی رخ نداد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۶‬‬ ‫‪ ۱‬در سال سی و ششم سلطنت آسا‪ ،‬بعشا‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬بر یهودا حمله کرد و رامه را بنا نهاد تا نگذارد کسی نزد آسا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬رفت‬ ‫و آمد کند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه آسا نقره و ول را از خزانههای خانه خداوند و خانه پادشاه بیرون آورد و نزد بنهدد‪ ،‬پادشاه سوریه که در دمشق ساکن بود‪ ،‬فرستاد‬ ‫و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۳‬میان من و تو پیمانی هست‪ ،‬چنانکه میان پدر من و پدر تو بود ‪:‬اینک نقره و ول برایت فرستادهام؛ برو و پیمان خود را با بعشا‪ ،‬پادشاه‬ ‫اسرائیل‪ ،‬بشکن تا از من جدا شود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و بنهدد به آسای پادشاه گوش فرا داد و سرداران لشکرهای خود را بر شهرهای اسرائیل فرستاد و ایشان عیون و دان و آبل مایم و همه‬ ‫شهرهای انبار نفتالی را فتح کردند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون بعشا این را شنید‪ ،‬بنای رامه را رها کرد و کارش را متوقف ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه آسا پادشاه تمامی یهودا را گرد آورد و ایشان سنگهای رامه و الوار آن را که بعشا با آنها بنا میکرد‪ ،‬برداشتند و او با آنها جبع و‬ ‫مصفه را بنا کرد‪.‬‬ ‫حنانی رائی نزد آسا‪ ،‬پادشاه یهودا آمد و به او گفت« ‪:‬چون تو به پادشاه سوریه تکیه کردی و به یهوه‪ ،‬خدای خود‪ ،‬توکل‬ ‫‪ ۷‬و در آن زمان‬ ‫ن‬ ‫نکردی‪ ،‬از این رو‪ ،‬لشکر پادشاه سوریه از دست تو رهایی یافته است»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آیا حبشیها و لوبیان لشکر عظیمی با ارابهها و سواران بسیار نبودند؟ با این حال‪ ،‬چون به خداوند توکل کردی‪ ،‬او آنها را به دست تو‬ ‫تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬زیرا چشمان خداوند در تمام زمین تردد میکند تا قدرت خود را برای کسانی که دلشان با او کامل است‪ ،‬نشان دهد ‪.‬در اینجا تو احمقانه‬ ‫عمل کردی‪ ،‬بنابراین از این پس جنگهایی خواهی داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه آسا از آن رائی خشمگین شد و او را در زندان انداخت‪ ،‬زیرا از این ماجرا بسیار خشمگین بود ‪.‬و آسا در همان زمان بر برخی از‬ ‫مردم ظلم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و اینک وقایع آسا‪ ،‬از اول تا آخر‪ ،‬در تواریخ پادشاهان یهودا و اسرائیل مکتوب است‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و آسا در سی و نهمین سال سلطنت خود‪ ،‬از ناحیه پا بیمار شد‪ ،‬تا اینکه بیماریاش از حد گذشت ‪.‬با این حال‪ ،‬در بیماری خود به خداوند‬ ‫روی نیاورد‪ ،‬بلکه به پزشکان روی آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و آسا با پدران خود خوابید و در سال چهل و یکم سلطنتش درگذشت‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۱۴‬و او را در مقبرهای که برای خود در شهر داود ساخته بود‪ ،‬دفن کردند و او را در بستری که پر از عطرهای خوشبو و انواع‬ ‫ادویههای ساخته شده به صنعت عطاران بود‪ ،‬نهادند و برای او آتش بسیار بزرگی افروختند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۷‬‬ ‫‪ ۱‬و پسرش یهوشافاو به جای او سلطنت کرد و خود را در برابر اسرائیل تقویت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و او در تمام شهرهای حصاردار یهودا سپاهیانی مستقر کرد و در سرزمین یهودا و در شهرهای افرایم که پدرش آسا گرفته بود‪،‬‬ ‫پادگانهایی برپا نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و خداوند با یهوشافاو میبود‪ ،‬زیرا او در راههای نخستین پدرش داوود گام برمیداشت و به سوی بعلها روی نمیآورد؛‬ ‫‪ ۴‬بلکه به سوی یهوه خدای پدرش شتافت و در فرامین او سلوک نمود‪ ،‬نه موافق اعمال اسرائیل‪.‬‬ ‫‪ ۵‬بنابراین خداوند سلطنت را در دست او استوار کرد و تمامی یهودا هدایایی برای یهوشافاو آوردند و او ثروت و حشمت فراوانی داشت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و دلش به راههای خداوند مشتاق گشت؛ و علوه بر این‪ ،‬مکانهای بلند و بتپرستیها را از یهودا دور کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬همچنین در سال سوم سلطنت خود‪ ،‬مأمورانی را نزد بزرگان خود‪ ،‬یعنی بنحایل‪ ،‬عوبدیا‪ ،‬زکریا‪ ،‬نتنائیل و میکایا فرستاد تا در شهرهای‬ ‫یهودا تعلیم دهند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و با ایشان لویان‪ ،‬یعنی شمعیا و نتنیا و زبدیا و عسائیل و شمیراموت و یهوناتان و ادونیا و ووبیا و توبادنیا را که از لویان بودند‪،‬‬ ‫فرستاد و با ایشان الیشمع و یهورام را که از کاهنان بودند‪ ،‬همراه داشت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و ایشان در یهودا تعلیم میدادند و کتاب تورات خداوند را با خود داشتند و در تمام شهرهای یهودا میگشتند و مردم را تعلیم میدادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و ترس خداوند بر تمام ممالک سرزمینهای اوراف یهودا مستولی شد‪ ،‬به ووری که آنها با یهوشافاو جنگ نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و بعضی از فلسطینیان برای یهوشافاو هدایا و نقره جزیه آوردند و عربها برای او گلهها‪ ،‬یعنی هفت هزار و هفتصد قوچ و هفت هزار‬ ‫و هفتصد بز نر آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و یهوشافاو بسیار بزرگ شد و قلعهها و شهرهای انبار در یهودا ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و او در شهرهای یهودا تجارت بسیار داشت و مردان جنگی و دلوران قوی در اورشلیم بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و این است شماره ایشان بر حسب خاندان پدرانشان ‪:‬از یهودا‪ ،‬سرداران هزاره؛ ادنه‪ ،‬رئیس‪ ،‬و با او سیصد هزار نفر مردان قوی و‬ ‫شجاع‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و در کنار او یهوحانان‪ ،‬سردار سپاه‪ ،‬و با او دویست و هشتاد هزار نفر بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و بعد از او عماسیا پسر زکری بود که با میل و رغبت خود را به خداوند تقدیم کرد و با او دویست هزار مرد شجاع و دلور بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و از بنیامین‪ ،‬الیاداع‪ ،‬مردی شجاع و نیرومند‪ ،‬و با او دویست هزار مرد مسلح به کمان و سپر بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و بعد از او یهوزاباد بود و با او صد و هشتاد هزار نفر مهیای جنگ بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اینها علوه بر کسانی که پادشاه در شهرهای حصاردار در سراسر یهودا قرار داده بود‪ ،‬در خدمت پادشاه بودند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۸‬‬ ‫‪ ۱‬و یهوشافاو ثروت و حشمت بسیار داشت و با اخاب پیوند دوستی بست‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و بعد از چند سال‪ ،‬نزد اخاب به سامره رفت ‪.‬و اخاب برای او و برای قومی که با او بودند‪ ،‬گوسفندان و گاوهای فراوان ذبح کرد و او‬ ‫را ترغیب نمود که همراه او به راموت جلعاد برود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و اخاب‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬به یهوشافاو‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬گفت« ‪:‬آیا با من به راموت جلعاد خواهی آمد؟ »او به او پاسخ داد« ‪:‬من چون تو و‬ ‫قوم من چون قوم تو هستیم و ما در جنگ با تو خواهیم بود»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و یهوشافاو به پادشاه اسرائیل گفت« ‪:‬تمنا اینکه امروز از کلم خداوند مسئلت نمایی»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس پادشاه اسرائیل چهارصد نفر از انبیا را جمع کرد و به ایشان گفت« ‪:‬آیا برای جنگ به راموت جلعاد برویم یا من خودداری کنم؟ »‬ ‫ایشان گفتند« ‪:‬بروید‪ ،‬زیرا خدا آن را به دست پادشاه خواهد سپرد»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما یهوشافاو گفت« ‪:‬آیا در اینجا غیر از این‪ ،‬پیامبری از جانب خداوند نیست تا از او بپرسیم؟»‬ ‫‪ ۷‬و پادشاه اسرائیل به یهوشافاو گفت« ‪:‬یک مرد دیگر هست که میتوانیم به واسطه او از خداوند مسألت کنیم‪ ،‬اما من از او متنفرم‪ ،‬زیرا او‬ ‫هرگز برای من به نیکی پیشگویی نکرده‪ ،‬بلکه همیشه به بدی ‪.‬او میکایا پسر یمل است »‪.‬و یهوشافاو گفت« ‪:‬پادشاه چنین نگوید»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و پادشاه اسرائیل یکی از خواجهسرایان خود را خوانده‪ ،‬گفت« ‪:‬میکایا پسر یمل را به زودی بیاور»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و پادشاه اسرائیل و یهوشافاو پادشاه یهودا هر یک لباس خود را پوشیده‪ ،‬بر کرسی خود نشسته بودند و در جای خالی‪ ،‬نزد دهنه دروازه‬ ‫سامره نشسته بودند و جمیع انبیا در حضور ایشان نبوت میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و صدقیا ابن کنعنه شاخهای آهنین برای خود ساخته بود و میگفت« ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬با اینها سوریه را خواهی راند تا نابود شود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و جمیع انبیا چنین نبوت کرده‪ ،‬میگفتند« ‪:‬به راموت جلعاد برآی و پیروز شو‪ ،‬زیرا خداوند آن را به دست پادشاه تسلیم خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و قاصدی که برای ولبیدن میکایا رفته بود‪ ،‬او را خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬اینک سخنان انبیا به یک زبان برای پادشاه نیکوست؛ پس تمنا‬ ‫دارم کلم تو نیز مانند کلم ایشان باشد و نیکو سخن گویی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬میکایا گفت« ‪:‬به حیات خداوند قسم‪ ،‬هر چه خدای من بگوید‪ ،‬همان را خواهم گفت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و چون نزد پادشاه رسید‪ ،‬پادشاه به او گفت« ‪:‬ای میکایا‪ ،‬آیا برای جنگ به راموت جلعاد برویم یا من خودداری کنم؟ »او گفت« ‪:‬برو و‬ ‫پیروز شو و ایشان به دست تو تسلیم خواهند شد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پادشاه به او گفت« ‪:‬چند بار تو را قسم بدهم که به نام خداوند جز حقیقت چیزی به من نگویی؟»‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۱۶‬آنگاه او گفت« ‪:‬تمامی اسرائیل را دیدم که بر کوهها پراکنده بودند‪ ،‬مانند گوسفندانی که شبان ندارند؛ و خداوند گفت ‪:‬اینها صاحبی‬ ‫ندارند؛ پس هر کس به سلمت به خانه خود برگردد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و پادشاه اسرائیل به یهوشافاو گفت« ‪:‬آیا به تو نگفتم که او برای من به نیکی نبوت نخواهد کرد‪ ،‬بلکه به بدی؟»‬ ‫‪ ۱۸‬او دوباره گفت« ‪:‬پس کلم خداوند را بشنوید ‪:‬من خداوند را دیدم که بر تخت خود نشسته بود و تمامی لشکر آسمان بر دست راست و‬ ‫چپ او ایستاده بودند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و خداوند گفت« ‪:‬کیست که اخاب‪ ،‬پادشاه اسرائیل را اغوا کند تا به راموت جلعاد رفته‪ ،‬بیفتد؟ »و یکی به این سخن گفت و دیگری به‬ ‫آن سخن‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه روحی بیرون آمد و به حضور خداوند ایستاد و گفت« ‪:‬من او را اغوا میکنم »‪.‬خداوند به او گفت« ‪:‬به چه چیز؟»‬ ‫‪ ۲۱‬او گفت« ‪:‬من بیرون خواهم رفت و در دهان همه انبیایش روح دروغگو خواهم بود »‪.‬خداوند گفت« ‪:‬او را اغوا خواهی کرد و پیروز‬ ‫خواهی شد ‪.‬پس بیرون برو و چنین کن»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس حال‪ ،‬بنگر‪ ،‬خداوند روحی دروغگو در دهان این انبیای تو گذاشته است‪ ،‬و خداوند علیه تو سخنان بد گفته است‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬آنگاه صدقیا پسر نکنعنه نزدیک آمد و به گونه میکایا زد و گفت« ‪:‬روح خداوند از کدام راه از نزد من رفت تا با تو سخن گوید؟»‬ ‫‪ ۲۴‬میکایا گفت« ‪:‬اینک روزی که به حجره اندرونی داخل شوی تا خود را پنهان کنی‪ ،‬آن را خواهی دید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آنگاه پادشاه اسرائیل گفت« ‪:‬میکایا را بردارید و او را نزد آمون‪ ،‬فرماندار شهر‪ ،‬و یوآش‪ ،‬پسر پادشاه ببرید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و بگویید پادشاه چنین میگوید ‪:‬این شخص را در زندان بیندازید و او را با نان رنج و آب رنج سیر کنید تا من به سلمتی برگردم‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬میکایا گفت« ‪:‬اگر فیالواقع به سلمتی برگردی‪ ،‬خداوند به من تکلم نکرده است »‪.‬و گفت« ‪:‬ای تمامی قوم‪ ،‬گوش فرا دهید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬پس پادشاه اسرائیل و یهوشافاو‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬به راموتجلعاد رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و پادشاه اسرائیل به یهوشافاو گفت« ‪:‬من خود را مبدل میکنم و به جنگ میروم‪ ،‬اما تو لباس خود را بپوش »‪.‬پس پادشاه اسرائیل خود‬ ‫را مبدل ساخت و به جنگ رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و پادشاه سوریه به سرداران ارابههایی که همراهش بودند‪ ،‬فرمان داده‪ ،‬گفته بود« ‪:‬با کوچک یا بزرگ نجنگید‪ ،‬بلکه فقط با پادشاه‬ ‫اسرائیل بجنگید»‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و چون سرداران ارابهها‪ ،‬یهوشافاو را دیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬این پادشاه اسرائیل است »‪.‬پس گرد او جمع شدند تا جنگ کنند ‪.‬اما یهوشافاو‬ ‫فریاد برآورد و خداوند او را یاری داد و خدا ایشان را برانگیخت تا از او دور شوند‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬زیرا چون سرداران ارابهها دانستند که پادشاه اسرائیل نیست‪ ،‬از تعقیب او برگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و شخصی کمان خود را بیهدف کشید و پادشاه اسرائیل را میان وصلههای زره زد‪ ،‬پس او به ارابهران خود گفت« ‪:‬دست خود را‬ ‫بگردان تا مرا از لشکر بیرون ببری‪ ،‬زیرا زخمی شدهام»‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و در آن روز جنگ شدت گرفت‪ ،‬اما پادشاه اسرائیل تا شام در ارابهاش در مقابل سوریان ایستاد و هنگام غروب آفتاب درگذشت‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۹‬‬ ‫‪ ۱‬و یهوشافاو‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬به سلمت به خانه خود در اورشلیم بازگشت‪.‬‬ ‫نانی رائی به استقبال او بیرون رفت و به ینهوشافاو پادشاه گفت« ‪:‬آیا باید به شریران کمک کنی و آنانی را که از خداوند‬ ‫‪ ۲‬و ینی کهو پسر بح ن‬ ‫متنفرند دوست بداری؟ از این رو‪ ،‬غضب از جانب خداوند بر تو نازل شده است»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬با این حال‪ ،‬کارهای خوبی در تو یافت میشود‪ ،‬از اینکه بیشهها را از زمین بیرون بردهای و دل خود را برای جستجوی خدا آماده‬ ‫ساختهای‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و یهوشافاو در اورشلیم ساکن شد و دوباره از میان مردم از بئرشبع به کوهستان افرایم رفت و ایشان را به سوی یهوه خدای پدرانشان‬ ‫بازگرداند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و داورانی در زمین‪ ،‬در تمام شهرهای حصاردار یهودا‪ ،‬شهر به شهر‪ ،‬قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و به داوران گفت« ‪:‬مراقب باشید که چه میکنید‪ ،‬زیرا شما برای انسان داوری نمیکنید‪ ،‬بلکه برای خداوند‪ ،‬که در داوری با شماست»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس حال ترس خداوند بر شما باشد؛ هوشیار باشید و عمل کنید‪ ،‬زیرا در حضور خداوند‪ ،‬خدای ما‪ ،‬هیچ بیانصافی‪ ،‬ورفداری از اشخاص‬ ‫و گرفتن هدایا وجود ندارد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و یهوشافاو در اورشلیم‪ ،‬لویان و کاهنان و رؤسای آبای اسرائیل را برای داوری خداوند و برای منازعات‪ ،‬هنگامی که به اورشلیم‬ ‫بازمیگشتند‪ ،‬تعیین کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و ایشان را وصیت کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬شما نیز چنین کنید‪ ،‬در ترس خداوند‪ ،‬با ایمان و دل کامل»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و هر سببی که از برادرانتان که در شهرهایشان ساکنند‪ ،‬نزد شما آید‪ ،‬میان خون و خون‪ ،‬میان شریعت و فرمان‪ ،‬میان فرایض و‬ ‫احکام‪ ،‬ایشان را هشدار دهید که از خداوند تجاوز نکنند‪ ،‬مبادا خشم بر شما و بر برادرانتان فرود آید ‪.‬این را بکنید تا تجاوز نکنید‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و اینک‪ ،‬ا ب بمریا‪ ،‬کاهن اعظم‪ ،‬در تمام امور خداوند بر شما نظارت دارد؛ و نزببدیا‪ ،‬پسر اسماعیل‪ ،‬حاکم خاندان یهودا‪ ،‬برای تمام امور‬ ‫پادشاه؛ و لویان نیز در حضور شما مأموران خواهند بود ‪.‬با شجاعت عمل کنید‪ ،‬و خداوند با نیکوکاران خواهد بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۰‬‬ ‫‪ ۱‬و بعد از این نیز واقع شد که بنیموآب و بنیعمون و با ایشان جمعی دیگر غیر از بنیعمون‪ ،‬برای جنگ با یهوشافاو آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه کسانی آمدند و به یهوشافاو خبر دادند که« ‪:‬گروهی عظیم از آن سوی دریا‪ ،‬از آن سوی سوریه‪ ،‬علیه تو آمدهاند و اینک در‬ ‫بحزب زونتامار‪ ،‬که عین نجدی باشد‪ ،‬هستند»‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۳‬و یهوشافاو ترسید و به جستجوی خداوند پرداخت و در سراسر یهودا روزه را اعلم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و یهودا گرد هم آمدند تا از خداوند یاری بخواهند‪ ،‬و از تمامی شهرهای یهودا آمدند تا خداوند را بطلبند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و یهوشافاو در میان جماعت یهودا و اورشلیم‪ ،‬در خانه خداوند‪ ،‬پیش روی صحن جدید ایستاده بود‪،‬‬ ‫‪ ۶‬و گفت« ‪:‬ای یهوه‪ ،‬خدای پدران ما‪ ،‬آیا تو در آسمان خدا نیستی و بر تمام ممالک ا تمتها فرمانروایی نمیکنی؟ و آیا در دست تو قدرت و‬ ‫توانایی نیست که کسی را یارای مقاومت با تو نباشد؟»‬ ‫‪ ۷‬آیا تو خدای ما نیستی که ساکنان این سرزمین را از پیش روی قوم خود اسرائیل بیرون راندی و آن را تا به ابد به نسل دوست خود‬ ‫ابراهیم بخشیدی؟‬ ‫‪ ۸‬و ایشان در آن ساکن شدند و برای نام تو‪ ،‬در آن معبدی ساختند و گفتند‪:‬‬ ‫‪ ۹‬اگر بلیی مانند شمشیر یا داوری یا واعون یا قحطی بر ما نازل شود‪ ،‬در مقابل این خانه و در حضور تو (زیرا نام تو در این خانه‬ ‫است )بایستیم و در تنگی خود نزد تو فریاد برآوریم‪ ،‬آنگاه خواهی شنید و یاریمان خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و اکنون‪ ،‬اینک بنیعمون و موآب و کوه سعیر‪ ،‬که تو نگذاشتی اسرائیل به آنها حمله کند‪ ،‬هنگامی که از زمین مصر بیرون آمدند‪ ،‬اما از‬ ‫آنها روی برگرداندند و آنها را نابود نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اینک میگویم چگونه به ما پاداش میدهند تا بیایند و ما را از ملک تو که به ارث به ما دادهای‪ ،‬بیرون کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬ای خدای ما‪ ،‬آیا تو ایشان را داوری نخواهی کرد؟ زیرا ما را در برابر این گروه عظیم که بر ما میآیند‪ ،‬هیچ قدرتی نیست و نمیدانیم چه‬ ‫باید بکنیم‪ ،‬اما چشمان ما به سوی توست‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و تمامی یهودا با اوفال و زنان و فرزندانشان در حضور خداوند ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه روح خداوند در میان جماعت بر یحزیئیل‪ ،‬پسر زکریا‪ ،‬پسر بنایا‪ ،‬پسر یعیئیل‪ ،‬پسر متنیا‪ ،‬لوی از نسل آساف‪ ،‬نازل شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و او گفت« ‪:‬ای تمامی یهودا و ساکنان اورشلیم و ای یهوشافاو پادشاه‪ ،‬بشنوید ‪:‬خداوند به شما چنین میگوید ‪:‬از این گروه عظیم مترسید‬ ‫و هراسان مباشید‪ ،‬زیرا جنگ از آن شما نیست‪ ،‬بلکه از آن خداست»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬فردا به مقابله ایشان بروید ‪.‬اینک از صخره صیص بال میآیند و ایشان را در انتهای نهر‪ ،‬مقابل بیابان یروئیل خواهید یافت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬شما در این نبرد نیازی به جنگیدن نخواهید داشت ‪.‬آماده باشید‪ ،‬بایستید و نجات خداوند را با خود ببینید‪ ،‬ای یهودا و اورشلیم‪ ،‬مترسید و‬ ‫هراسان نشوید؛ فردا به مقابله با آنها بروید‪ ،‬زیرا خداوند با شما خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و یهوشافاو سر خود را به زمین نهاد و تمامی یهودا و ساکنان اورشلیم به حضور خداوند افتاده‪ ،‬خداوند را پرستش کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و لویان‪ ،‬از بنیقهاتیان و از بنیقوریان‪ ،‬برخاستند تا یهوه خدای اسرائیل را با صدای بلند از بال ستایش کنند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و بامدادان برخاستند و به بیابان تقوع بیرون رفتند و چون بیرون میرفتند‪ ،‬یهوشافاو ایستاد و گفت« ‪:‬ای یهودا و ساکنان اورشلیم‪ ،‬به‬ ‫من گوش دهید ‪:‬به یهوه خدای خود ایمان آورید تا استوار شوید؛ به انبیای او ایمان آورید تا کامیاب شوید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون با قوم مشورت کرد‪ ،‬سرایندگانی برای خداوند تعیین کرد تا چون پیشاپیش لشکر بیرون میرفتند‪ ،‬زیبایی قدوسیت را ستایش کنند‬ ‫و بگویند ‪:‬خداوند را ستایش کنید‪ ،‬زیرا رحمت او تا ابد پایدار است‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و چون ایشان شروع به سرودخوانی و ستایش کردند‪ ،‬خداوند برای بنیعمون‪ ،‬موآب و کوه سعیر که بر یهودا هجوم آورده بودند‪ ،‬کمین‬ ‫گذاشت و ایشان مغلوب شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا بنیعمون و موآب بر ساکنان کوه سعیر برخاستند تا آنها را به کلی بکشند و نابود کنند ‪.‬و چون از ساکنان سعیر فارغ شدند‪ ،‬هر یک‬ ‫به نابودی دیگری کمک کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و چون یهودا به برج دیدهبانی در بیابان رسیدند‪ ،‬به سوی آن گروه نگریستند و اینک‪ ،‬اجساد مردگان بر زمین افتاده بود و هیچکس‬ ‫رهایی نیافت‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و چون یهوشافاو و قومش برای بردن غنیمت ایشان آمدند‪ ،‬در میان ایشان اموال فراوان با اجساد و جواهرات گرانبها یافتند که برای‬ ‫خود گرفتند‪ ،‬بیش از آنکه بتوانند ببرند ‪.‬و سه روز در جمعآوری غنیمت بودند‪ ،‬زیرا بسیار بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و در روز چهارم در وادی بب برکبه جمع شدند‪ ،‬زیرا در آنجا خداوند را متبارک خواندند‪ ،‬از این رو نام آن مکان تا به امروز وادی بب برکبه‬ ‫نامیده میشود‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬آنگاه تمامی مردان یهودا و اورشلیم‪ ،‬و یهوشافاو پیشاپیش ایشان‪ ،‬بازگشتند تا با شادی به اورشلیم بازگردند‪ ،‬زیرا خداوند ایشان را بر‬ ‫دشمنانشان شادمان ساخته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و با بربط و چنگ و شیپور به اورشلیم به خانه خداوند آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و ترس خدا بر همه ممالک آن کشورها مستولی شد‪ ،‬زیرا شنیدند که خداوند با دشمنان اسرائیل جنگیده است‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬پس قلمرو یهوشافاو آرام شد‪ ،‬زیرا خدایش او را از هر سو آرامی بخشید‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و یهوشافاو بر یهودا سلطنت کرد ‪.‬او سی و پنج ساله بود که پادشاه شد و بیست و پنج سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬و اسم مادرش‬ ‫عزوبه‪ ،‬دختر شلحی بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و او در راه پدرش آسا گام برداشت و از آن انحراف نورزید و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬انجام میداد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬با این حال‪ ،‬مکانهای بلند برداشته نشدند‪ ،‬زیرا مردم هنوز دلهای خود را به سوی خدای پدرانشان آماده نکرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و اما بقیه وقایع یهوشافاو‪ ،‬از اول تا آخر‪ ،‬اینک در تواریخ یی کهو پسر حنانی که در تواریخ پادشاهان اسرائیل مذکور است‪ ،‬مکتوب‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و بعد از این‪ ،‬یهوشافاو‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬با اخزیا‪ ،‬پادشاه اسرائیل که بسیار شریر بود‪ ،‬پیوست‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و با او قرار گذاشت که کشتیهایی برای رفتن به ترشیش بسازد‪ ،‬و کشتیها را در عصیونجابر ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬آنگاه الیعازر پسر دوداواه از اهالی مرشات علیه یهوشافاو نبوت کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬چون تو با اخزیا متحد شدی‪ ،‬خداوند کارهای تو را‬ ‫خراب کرده است »‪.‬و کشتیها شکسته شدند‪ ،‬به ووری که نتوانستند به ترشیش بروند‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫فصل ‪۲۱‬‬ ‫‪ ۱‬و یهوشافاو با پدران خود خوابید و در شهر داود با پدرانش دفن شد و پسرش یهورام به جای او سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و پسران یهوشافاو‪ ،‬عزریا و یحیئیل و زکریا و عزریا و میکائیل و شفطیا را برادران خود داشت ‪.‬همه اینها پسران یهوشافاو پادشاه‬ ‫اسرائیل بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پدرشان هدایای فراوانی از نقره و ول و اشیاء نفیس‪ ،‬با شهرهای حصاردار در یهودا به ایشان داد‪ ،‬اما سلطنت را به یهورام داد‪ ،‬زیرا‬ ‫او نخستزاده بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون یهورام به سلطنت پدرش رسید‪ ،‬خویشتن را تقویت کرد و همه برادران خود و گروهی از سروران اسرائیل را نیز به شمشیر‬ ‫کشت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬یهورام سی و دو ساله بود که به سلطنت رسید و هشت سال در اورشلیم سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و او نیز مانند خاندان اخاب‪ ،‬راه پادشاهان اسرائیل را در پیش گرفت‪ ،‬زیرا دختر اخاب همسر او بود و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند‬ ‫بود‪ ،‬به عمل میآورد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬با این حال‪ ،‬خداوند به خاور عهدی که با داوود بسته بود و به او و پسرانش وعده داده بود که برای همیشه نوری به آنها بدهد‪ ،‬نخواست‬ ‫خاندان داوود را نابود کند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬در ایام او‪ ،‬ادومیان از زیر سلطه یهودا بیرون آمدند و برای خود پادشاهی ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه نیهورام با سرداران خود و تمامی ارابههایش بیرون رفت و شبانگاه برخاست و ابدومیان را که او را احاوه کرده بودند و سرداران‬ ‫ارابهها را شکست داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس ابدومیان تا به امروز از زیر دست یهودا عاصی شدهاند‪ ،‬و در همان زمان نل عبنبه نیز از زیر دست او عاصی شد‪ ،‬زیرا او یهوه خدای‬ ‫پدران خود را ترک کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و نیز مکانهای بلند در کوههای یهودا ساخت و ساکنان اورشلیم را به زنا واداشت و یهودا را به آن مجبور ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و نامهای از ایلیای نبی به او رسید که در آن آمده بود« ‪:‬خداوند‪ ،‬خدای پدرت داوود‪ ،‬چنین میگوید ‪:‬چون تو نه در راه پدرت یهوشافاو‬ ‫و نه در راه آسا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬گام برنداشتی‪،‬‬ ‫‪ ۱۳‬بلکه به راه پادشاهان اسرائیل سلوک نمودی و یهودا و ساکنان اورشلیم را به زناکاری واداشتی‪ ،‬چنانکه خاندان اخاب مرتکب زنا‬ ‫شدند‪ ،‬و برادرانت را نیز از خاندان پدرت که از تو بهتر بودند‪ ،‬کشتی‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اینک خداوند قوم تو و فرزندانت و زنانت و تمامی اموالت را به بلی عظیمی مبتل خواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و تو به بیماری شدید روده مبتل خواهی شد‪ ،‬تا جایی که رودههایت از شدت بیماری روز به روز بیرون بریزد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و خداوند روح فلسطینیان و عربهایی را که نزدیک حبشه بودند‪ ،‬علیه یهورام برانگیخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و به یهودا هجوم آورده‪ ،‬به آن هجوم آوردند و تمام اموالی را که در خانه پادشاه یافت میشد‪ ،‬و همچنین پسران و زنانش را‪ ،‬به غارت‬ ‫بردند‪ ،‬به ووری که پسری جز کوچکترین پسرانش‪ ،‬یهوآحاز‪ ،‬از او باقی نماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و بعد از هم هه اینها‪ ،‬خداوند او را به بیماری لعلجی در رودهاش مبتل کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و واقع شد که به مرور زمان‪ ،‬پس از انقضای دو سال‪ ،‬احشایش به سبب بیماریاش بیرون ریخت‪ ،‬و از بیماریهای سخت درگذشت ‪.‬و‬ ‫قومش برای او آتشی نساختند‪ ،‬چنانکه پدرانش آتش زدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬او سی و دو ساله بود که به سلطنت رسید و هشت سال در اورشلیم سلطنت کرد و بدون اینکه کسی از او راضی باشد‪ ،‬درگذشت ‪.‬با این‬ ‫حال‪ ،‬او را در شهر داوود دفن کردند‪ ،‬اما نه در مقبره پادشاهان‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۲‬‬ ‫‪ ۱‬و ساکنان اورشلیم‪ ،‬اخزیا‪ ،‬پسر کوچکش را به جایش به پادشاهی برگزیدند‪ ،‬زیرا گروهی که با اعراب به اردوگاه آمده بودند‪ ،‬هم هه پسران‬ ‫بزرگتر را کشته بودند ‪.‬پس اخزیا‪ ،‬پسر یهورام‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اخزیا چهل و دو ساله بود که پادشاه شد و یک سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬نام مادرش نیز عتلیا‪ ،‬دختر عمری بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬او نیز در راه خاندان اخاب گام برداشت‪ ،‬زیرا مادرش او را به کارهای زشت ترغیب میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬از این رو‪ ،‬او نیز مانند خاندان اخاب‪ ،‬در نظر خداوند پلید عمل کرد‪ ،‬زیرا ایشان پس از مرگ پدرش‪ ،‬مشاوران او بودند تا او را به‬ ‫هلکت برسانند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬او نیز وبق مشورت ایشان رفتار کرد و با یهورام پسر اخاب‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬برای جنگ با حزائیل‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬به راموت جلعاد‬ ‫رفت و سوریها‪ ،‬یورام را شکست دادند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و او به یزرعیل بازگشت تا به سبب زخمهایی که در رامه‪ ،‬هنگام جنگ با حزائیل‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬به او وارد شده بود‪ ،‬شفا یابد ‪.‬و بعزب عریا‬ ‫پسر نیهورام‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬برای عیادت نیهورام پسر ابخاب به یزرعیل فرود آمد‪ ،‬زیرا او بیمار بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و هلکت اخزیا از جانب خدا با آمدن نزد یورام بود‪ ،‬زیرا چون او آمد‪ ،‬با یهورام به مقابله با ییهو پسر نمشی رفت‪ ،‬که خداوند او را مسح‬ ‫کرده بود تا خاندان اخاب را نابود کند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و واقع شد که چون ییهو داوری خود را بر خاندان اخاب اجرا میکرد‪ ،‬سروران یهودا و پسران برادران اخزیا را که خادمان اخزیا بودند‬ ‫یافت و ایشان را کشت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و او اخزیا را ولبید و او را گرفتند (زیرا در سامره پنهان بود )و نزد ییهو آوردند و پس از کشتن‪ ،‬او را دفن کردند ‪.‬زیرا گفتند« ‪:‬او پسر‬ ‫یهوشافاو است که با تمام وجود خود خداوند را ولب میکرد »‪.‬پس خاندان اخزیا قدرتی برای حفظ سلطنت نداشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما چون عتلیا‪ ،‬مادر اخزیا‪ ،‬دید که پسرش مرده است‪ ،‬برخاست و تمام نسل پادشاهان خاندان یهودا را نابود کرد‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۱۱‬اما یهوشبع‪ ،‬دختر پادشاه‪ ،‬یوآش پسر اخزیا را گرفت و او را از میان پسران پادشاه که کشته شده بودند‪ ،‬دزدید و او و دایهاش را در‬ ‫خوابگاهی گذاشت ‪.‬پس یهوشبع‪ ،‬دختر یهورام پادشاه‪ ،‬همسر یهویاداع کاهن (زیرا او خواهر اخزیا بود )او را از عتلیا پنهان کرد تا او را‬ ‫نکشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و او شش سال نزد ایشان در خانه خدا پنهان ماند و عتلیا بر زمین سلطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۳‬‬ ‫‪ ۱‬و در سال هفتم‪ ،‬یهویاداع خود را تقویت کرد و سرداران صدها نفر‪ ،‬یعنی عزریا پسر یروحام و اسماعیل پسر یهوحانان و عزریا پسر‬ ‫عوبید و معسیا پسر عدایا و الیشافاو پسر زکری را با خود به پیمان آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و ایشان در یهودا گردش کردند و لویان را از جمیع شهرهای یهودا و رؤسای آبای اسرائیل جمع کرده‪ ،‬به اورشلیم آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و تمامی جماعت با پادشاه در خانه خدا عهد بستند ‪.‬و او به ایشان گفت« ‪:‬اینک پسر پادشاه سلطنت خواهد کرد‪ ،‬چنانکه خداوند درباره‬ ‫پسران داود گفته است»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬کاری که باید بکنید این است ‪:‬یک سوم شما که در روز سبت وارد میشوید‪ ،‬یعنی کاهنان و لویان‪ ،‬نگهبانان دروازهها خواهید بود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و یک سوم در خانه پادشاه و یک سوم در دروازه بنیاد خواهد بود‪ ،‬و تمامی قوم در صحنهای خانه خداوند خواهند بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما جز کاهنان و خادمان لویان‪ ،‬کسی نباید وارد خانه خداوند شود؛ آنها باید داخل شوند‪ ،‬زیرا مقدس هستند‪ ،‬اما تمامی قوم باید مراقب‬ ‫خداوند باشند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و لویان‪ ،‬هر کدام سلح خود را در دست‪ ،‬دور پادشاه حلقه زنند؛ و هر که غیر از او به خانه درآید‪ ،‬کشته شود؛ اما شما هنگام ورود و‬ ‫خروج پادشاه‪ ،‬همراه او باشید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس لویان و تمامی یهودا موافق هر آنچه یهویاداع کاهن امر فرموده بود‪ ،‬عمل کردند و هر کس مردان خود را که باید در روز سبت‬ ‫میآمدند‪ ،‬با آنان که باید در روز سبت بیرون میرفتند‪ ،‬برداشتند‪ ،‬زیرا یهویاداع کاهن فرقهها را مرخص نکرد‪.‬‬ ‫آن داوود پادشاه بود و در خانه خدا بود‪ ،‬به سرداران صدها نفر سپرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و یهویاداع کاهن نیزهها و سپرها و سپرهایی را که از ن‬ ‫‪ ۱۰‬و تمامی قوم را‪ ،‬هر کس سلح خود را در دست‪ ،‬از سمت راست معبد تا سمت چپ معبد‪ ،‬در امتداد قربانگاه و معبد‪ ،‬در اوراف پادشاه‬ ‫قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه پسر پادشاه را بیرون آوردند و تاج را بر سرش گذاشتند و شهادتنامه را به او دادند و او را پادشاه ساختند ‪.‬و یهویاداع و پسرانش‬ ‫او را مسح کردند و گفتند« ‪:‬خدا پادشاه را زنده بدارد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬چون عتلیا آواز مردم را که میدویدند و پادشاه را ستایش میکردند شنید‪ ،‬نزد قوم به خانه خداوند آمد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و چون نگریست‪ ،‬اینک پادشاه نزد ستون خود در مدخل ایستاده بود و سروران و کرناها در کنار پادشاه بودند ‪.‬و تمامی قوم زمین‬ ‫شادی میکردند و کرناها را مینواختند‪ ،‬و سرایندگان با آلت موسیقی و آنان که به ستایش تعلیم داده شده بودند ‪.‬آنگاه عتلیا جامه خود را درید‬ ‫و گفت« ‪:‬خیانت‪ ،‬خیانت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه یهویاداع کاهن‪ ،‬سرداران صدها نفری را که بر لشکر گماشته شده بودند‪ ،‬بیرون آورد و به ایشان گفت« ‪:‬او را از میان صفوف‬ ‫بیرون ببرید و هر که از عقب او رود‪ ،‬به شمشیر کشته شود »‪.‬زیرا کاهن گفته بود« ‪:‬او را در خانه خداوند نکشید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس او را گرفتند و چون به دهنه دروازه اسبان که کنار خانه پادشاه بود رسید‪ ،‬او را در آنجا کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و یهویاداع در میان خود و در میان تمامی قوم و در میان پادشاه عهد بست تا قوم خداوند باشند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه تمامی قوم به خانه بعل رفتند و آن را ویران کردند و قربانگاهها و بتهایش را شکستند و متان‪ ،‬کاهن بعل را در برابر قربانگاهها‬ ‫کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و یهویاداع نیز مناصب خانه خداوند را به دست کاهنان لوی که داود در خانه خداوند تقسیم کرده بود‪ ،‬تعیین کرد تا قربانیهای سوختنی‬ ‫خداوند را چنانکه در شریعت موسی مکتوب است‪ ،‬با شادی و سرود‪ ،‬چنانکه داود امر فرموده بود‪ ،‬بگذرانند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و دربانان را بر دروازههای خانه خداوند گماشت تا هیچکس که به هر چیز نجس باشد‪ ،‬داخل نشود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و سرداران صدها و بزرگان و والیان قوم و تمامی مردم زمین را گرفته‪ ،‬پادشاه را از خانه خداوند به زیر آورد‪ ،‬و ایشان از دروازه‬ ‫بلند به خانه پادشاه داخل شدند و پادشاه را بر کرسی سلطنت نشاندند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و تمامی قوم زمین شادی کردند و شهر پس از آنکه عتلیا را به شمشیر کشته بودند‪ ،‬آرام گرفت‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۴‬‬ ‫‪ ۱‬یوآش هفت ساله بود که پادشاه شد و چهل سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬نام مادرش نیز ظبیه از اهالی بئرشبع بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و یوآش در تمام روزهای یهویاداع کاهن‪ ،‬آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬به جا میآورد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و یهویاداع دو زن برای خود گرفت و او پسران و دخترانی تولید کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و بعد از این‪ ،‬واقع شد که یوآش اراده کرد که خانه خداوند را تعمیر کند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و کاهنان و لویان را جمع کرد و به ایشان گفت« ‪:‬به شهرهای یهودا بروید و از تمام اسرائیل پول جمع کنید تا خانه خدای خود را سال‬ ‫به سال تعمیر کنید و در این کار تعجیل نمایید »‪.‬اما لویان تعجیل نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و پادشاه‪ ،‬یهویاداع رئیس را فراخواند و به او گفت« ‪:‬چرا از لویان نخواستی که وبق فرمان موسی‪ ،‬بنده خداوند‪ ،‬و جماعت اسرائیل‪،‬‬ ‫هدایایی را که برای خیمه شهادت جمعآوری شده بود‪ ،‬از یهودا و اورشلیم بیاورند؟»‬ ‫‪ ۷‬زیرا پسران عتلیا‪ ،‬آن زن شرور‪ ،‬خانه خدا را ویران کرده بودند؛ و همچنین تمامی موقوفات خانه خداوند را به بعلها بخشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و به فرمان پادشاه صندوقی ساختند و آن را بیرون دروازه خانه خداوند گذاشتند‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۹‬و در یهودا و اورشلیم ندا در دادند که جزیهای را که موسی بنده خدا در بیابان بر بنیاسرائیل گذاشته بود‪ ،‬نزد خداوند بیاورند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و هم هه سروران و هم هه قوم شادی کردند و آورده‪ ،‬در صندوق انداختند تا تمام شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و واقع شد که در زمانی که صندوق به دست لویان به دفتر پادشاه آورده شد‪ ،‬و چون دیدند که پول فراوان است‪ ،‬کاتب پادشاه و افسر‬ ‫کاهن اعظم آمدند و صندوق را خالی کردند و آن را برداشتند و دوباره به جای خود بردند ‪.‬ایشان روز به روز چنین میکردند و پول فراوان‬ ‫جمع میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و پادشاه و یهویاداع آن را به کسانی که کار خدمت خانه خداوند را انجام میدادند‪ ،‬دادند و بنایان و نجاران را برای تعمیر خانه خداوند و‬ ‫همچنین آهنکوب و برنجکوب برای مرمت خانه خداوند استخدام کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬پس کارگران کار کردند و کار به پایان رسید و خانه خدا را به حالت اولیهاش برگرداندند و آن را محکم کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و چون آن را تمام کردند‪ ،‬بقیه پول را نزد پادشاه و یهویاداع آوردند که از آن ظروفی برای خانه خداوند ساخته شد‪ ،‬یعنی ظروفی برای‬ ‫خدمت و برای تقدیم هدایا‪ ،‬و قاشقها و ظروف ول و نقره ‪.‬و در تمام روزهای یهویاداع پیوسته در خانه خداوند قربانیهای سوختنی تقدیم‬ ‫میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اما یهویاداع پیر و سالخورده شد و در هنگام مرگش عمری وولنی داشت؛ او هنگام مرگ صد و سی ساله بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و او را در شهر داود در میان پادشاهان دفن کردند‪ ،‬زیرا که او در اسرائیل‪ ،‬هم برای خدا و هم برای خانهاش‪ ،‬نیکویی کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و پس از وفات یهویاداع‪ ،‬سروران یهودا آمده‪ ،‬پادشاه را تعظیم کردند و پادشاه به ایشان گوش فرا داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و ایشان خانه یهوه خدای پدران خود را ترک کرده‪ ،‬بتها و ابشیرهها را پرستش نمودند ‪.‬و به سبب این گناه ایشان‪ ،‬خشم بر یهودا و‬ ‫اورشلیم نازل شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬با این حال‪ ،‬او انبیا را نزد ایشان فرستاد تا ایشان را نزد خداوند بازگردانند‪ ،‬و ایشان علیه ایشان شهادت دادند‪ ،‬اما ایشان گوش ندادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و روح خدا بر زکریا پسر یهویاداع کاهن نازل شد‪ ،‬که بالی سر قوم ایستاده بود و به ایشان گفت« ‪:‬خدا چنین میگوید ‪:‬چرا از‬ ‫فرمانهای خداوند سرپیچی میکنید تا نتوانید کامیاب شوید؟ چون خداوند را ترک کردهاید‪ ،‬او نیز شما را ترک کرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و ایشان بر ضد او تووئه کردند و به فرمان پادشاه‪ ،‬او را در حیاو خانه خداوند سنگسار نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس یوآش پادشاه‪ ،‬احسانی را که پدرش یهویاداع به او کرده بود‪ ،‬به یاد نیاورد‪ ،‬بلکه پسر او را کشت ‪.‬و چون کمرد‪ ،‬گفت« ‪:‬خداوند بر‬ ‫آن بنگرد و آن را بازخواست کند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و در پایان سال‪ ،‬لشکر سوریه علیه او برخاست و به یهودا و اورشلیم حمله کرد و هم هه بزرگان قوم را از میان قوم نابود ساخت و تمام‬ ‫غنیمت ایشان را نزد پادشاه دمشق فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬زیرا لشکر سوریان با گروه کوچکی از مردان آمدند و خداوند لشکر بسیار بزرگی را به دست ایشان تسلیم کرد‪ ،‬زیرا ایشان یهوه خدای‬ ‫پدران خود را ترک کرده بودند ‪.‬پس بر یوآش داوری کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و چون از نزد او رفتند (زیرا او را در بیماریهای سخت رها کرده بودند)‪ ،‬بندگانش به خاور خون پسران یهویاداع کاهن بر او دسیسه‬ ‫کردند و او را در بسترش کشتند و او کمرد ‪.‬و او را در شهر داوود به خاک سپردند‪ ،‬اما او را در مقبره پادشاهان دفن نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و اینها کسانی بودند که علیه او تووئه کردند ‪:‬زاباد پسر شمعه عمونی و یهوزاباد پسر شمریت موآبی‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و اما پسرانش و بزرگی بارهایی که بر دوش او نهاده شده بود و تعمیر خانه خدا‪ ،‬اینک در شرح حال پادشاهان مکتوب است ‪.‬و پسرش‬ ‫امصیا به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۵‬‬ ‫‪ ۱‬امصیا بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و بیست و نه سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬و نام مادرش یهوعدان اورشلیمی بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬انجام میداد‪ ،‬اما نه با دلی کامل‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چون سلطنت برای او استوار شد‪ ،‬خادمان خود را که پدرش پادشاه را کشته بودند‪ ،‬کشت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما او فرزندان آنها را نکشت‪ ،‬بلکه مطابق آنچه در تورات کتاب موسی نوشته شده است‪ ،‬عمل کرد‪ ،‬جایی که خداوند فرمان داده و گفته‬ ‫بود« ‪:‬پدران به خاور فرزندان نمیمیرند‪ ،‬و فرزندان نیز به خاور پدران نمیمیرند‪ ،‬بلکه هر کس به خاور گناه خود خواهد مرد»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬امصیا همچنین یهودا را گرد هم آورد و ایشان را بر حسب خاندانهایشان‪ ،‬در سراسر یهودا و بنیامین‪ ،‬به سرداران هزاران نفر و صدها‬ ‫نفر گماشت ‪.‬او ایشان را از بیست سال به بال شمرد و سیصد هزار مرد برگزیده یافت که قادر به جنگیدن بودند و نیزه و سپر به دست‬ ‫داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬او همچنین صد هزار مرد شجاع و دلور را از اسرائیل به صد وزنه نقره اجیر کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما مرد خدایی نزد او آمد و گفت« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬لشکر اسرائیل را با خود مبر‪ ،‬زیرا خداوند با اسرائیل نیست‪ ،‬بلکه با همه بنیافرایم است»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما اگر میخواهی بروی‪ ،‬برو و برای نبرد قوی باش ‪.‬خدا تو را در برابر دشمن شکست خواهد داد‪ ،‬زیرا خدا قدرت یاری دادن و‬ ‫سرنگون کردن را دارد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و امصیا به مرد خدا گفت« ‪:‬اما برای صد وزنه که به لشکر اسرائیل دادهام چه کنیم؟ »و مرد خدا پاسخ داد« ‪:‬خداوند قادر است بسیار‬ ‫بیشتر از این به تو بدهد»‪.‬‬ ‫صیا ایشان را‪ ،‬یعنی لشکری را که از افرایم نزد او آمده بودند‪ ،‬جدا کرد تا به خانههایشان بازگردند ‪.‬از این رو خشم ایشان بر‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه ا ب بم ع‬ ‫یهودا بسیار افروخته شد و با خشم بسیار به خانههایشان بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و امصیا خود را تقویت کرد و قوم خود را بیرون برد و به وادی نمک رفت و ده هزار نفر از بنیسعیر را کشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و ده هزار نفر دیگر را که زنده مانده بودند‪ ،‬بنییهودا به اسیری بردند و ایشان را به قله صخره آورده‪ ،‬از قله صخره به زیر انداختند که‬ ‫همه خرد شدند‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۱۳‬اما سربازان لشکری که امصیا آنها را پس فرستاده بود تا با او به جنگ نروند‪ ،‬به شهرهای یهودا‪ ،‬از سامره تا بیتهورون‪ ،‬حمله کردند‬ ‫و سه هزار نفر از آنها را کشتند و غنیمت زیادی به دست آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و واقع شد که پس از آنکه امصیا از کشتار ادومیان بازگشت‪ ،‬خدایان بنیسعیر را آورد و آنها را خدایان خود قرار داد و در برابر آنها‬ ‫سجده کرد و برای آنها بخور سوزانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬از این رو‪ ،‬خشم خداوند بر امصیا افروخته شد و پیامبری نزد او فرستاد که به او گفت« ‪:‬چرا خدایان مردمی را که نتوانستند قوم خود‬ ‫را از دست تو رهایی دهند‪ ،‬ولب کردی؟»‬ ‫‪ ۱۶‬و چون با او سخن میگفت‪ ،‬پادشاه به او گفت« ‪:‬مگر تو از مشورت پادشاه ساخته شدهای؟ خودداری کن؛ چرا باید آسیب ببینی؟ »آنگاه‬ ‫نبی خودداری کرد و گفت« ‪:‬میدانم که خدا تصمیم گرفته است تو را نابود کند‪ ،‬زیرا تو این کار را کردی و به نصیحت من گوش ندادی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه امصیا‪ ،‬پادشاه یهودا مشورت کرد و کسی را نزد یوآش‪ ،‬پسر یهوآخاز‪ ،‬پسر ییهو‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬فرستاد و گفت« ‪:‬بیا تا یکدیگر‬ ‫را رو در رو ببینیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و یوآش‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬نزد امصیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬خاری که در لبنان بود‪ ،‬نزد سرو لبنان فرستاده‪ ،‬گفت ‪:‬دخترت را‬ ‫به پسر من به زنی بده »‪.‬اما حیوان وحشیای که در لبنان بود‪ ،‬از آنجا گذشت و خار را پایمال کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬تو میگویی« ‪:‬اینک‪ ،‬تو ادومیان را شکست دادهای »و دلت تو را به فخر کردن برمیانگیزد ‪.‬اکنون در خانه بمان ‪.‬چرا باید به بدی خود‬ ‫دامن بزنی تا تو و یهودا با تو بیفتید؟‬ ‫‪ ۲۰‬اما امصیا گوش فرا نداد‪ ،‬زیرا این از جانب خدا بود تا ایشان را به دست دشمنانشان تسلیم کند‪ ،‬زیرا خدایان ادوم را ولبیده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬پس یوآش‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬بال رفت و او و امصیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬در بیتشمس که متعلق به یهودا است‪ ،‬با یکدیگر روبرو شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و یهودا از حضور اسرائیل منهزم شد‪ ،‬و هر کس به خیمه خود فرار کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و یوآش پادشاه اسرائیل‪ ،‬امصیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬پسر یوآش‪ ،‬پسر یهوآخاز را در بیتشمس گرفت و او را به اورشلیم آورد و دیوار‬ ‫اورشلیم را از دروازه افرایم تا دروازه زاویه‪ ،‬به وول چهارصد ذراع‪ ،‬منهدم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و تمام ول و نقره و تمام ظروفی که در خانه خدا نزد عوبید ادوم یافت شد و خزانههای خانه پادشاه را نیز با گروگانها گرفته به سامره‬ ‫بازگشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و امصیا ابن یوآش پادشاه یهودا‪ ،‬پس از وفات یوآش بن یهوآخاز پادشاه اسرائیل‪ ،‬پانزده سال زندگانی کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و اما بقیه وقایع امصیا‪ ،‬از اول تا آخر‪ ،‬آیا در تواریخ پادشاهان یهودا و اسرائیل مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۲۷‬و بعد از مدتی که امصیا از پیروی خداوند منحرف شد‪ ،‬در اورشلیم بر او تووئه کردند و او به لکیش فرار کرد ‪.‬اما آنها به لکیش‬ ‫فرستادند و او را در آنجا کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و او را بر اسبان آوردند و با پدرانش در شهر یهودا دفن کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۶‬‬ ‫ع تزیا را که شانزده ساله بود‪ ،‬گرفتند و او را به جای پدرش امصیا به پادشاهی برگزیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه تمامی قوم یهودا‪ ،‬ک‬ ‫‪ ۲‬او ایلوت را ساخت و آن را پس از آنکه پادشاه با پدران خود خوابید‪ ،‬برای یهودا بازپس فرستاد‪.‬‬ ‫ع تزیا شانزده ساله بود که پادشاه شد و پنجاه و دو سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬نام مادرش نیز یب ک‬ ‫کلیای اورشلیمی بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬ک‬ ‫‪ ۴‬و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬مانند هر آنچه پدرش امصیا کرده بود‪ ،‬به جا آورد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و او در روزگار زکریا‪ ،‬که در رؤیاهای خدا بصیرت داشت‪ ،‬خدا را میجست؛ و مادامی که خداوند را میجست‪ ،‬خدا او را کامیاب‬ ‫میساخت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و او بیرون رفت و با فلسطینیان جنگید و حصار جت و حصار یبنه و حصار اشدود را منهدم کرد و شهرهایی در اوراف اشدود و در‬ ‫میان فلسطینیان ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خدا او را در برابر فلسطینیان و اعرابی که در کجرببعبل ساکن بودند و بمحونیان یاری داد‪.‬‬ ‫ع تزیا هدایا دادند و نام او تا مدخل مصر شایع شد‪ ،‬زیرا که خود را بسیار قوی ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و عمونیان به ک‬ ‫ع تزیا همچنین برجهایی در اورشلیم‪ ،‬در دروازه گوشه‪ ،‬در دروازه دره و در محل پیچ دیوار ساخت و آنها را مستحکم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ک‬ ‫‪ ۱۰‬همچنین او برجهایی در بیابان ساخت و چاههای بسیاری کند‪ ،‬زیرا او گلههای زیادی‪ ،‬چه در دشت و چه در دشت‪ ،‬داشت ‪.‬همچنین‬ ‫کشاورزان و تاکستانداران در کوهستان و در کرمل نیز داشت‪ ،‬زیرا او دامداری را دوست میداشت‪.‬‬ ‫ع تزیا همچنین لشکری از مردان جنگی داشت که دسته دسته به جنگ میرفتند‪ ،‬بر اساس شماره ثبت شده ایشان به دست یعیئیل کاتب و‬ ‫‪ ۱۱‬ک‬ ‫معسیای حاکم‪ ،‬به رهبری بحنب عنیا‪ ،‬یکی از سرداران پادشاه‪.‬‬ ‫پدران مردان شجاعن دلور‪ ،‬دو هزار و ششصد نفر بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬تعداد تمام رؤسای‬ ‫ن‬ ‫‪ ۱۳‬و زیر دست ایشان لشکری مرکب از سیصد هزار و هفت هزار و پانصد نفر بودند که با قدرت بسیار جنگیدند تا پادشاه را در برابر‬ ‫دشمن یاری دهند‪.‬‬ ‫ع تزیا در تمام لشکر برای ایشان سپر و نیزه و کلهخود و زره و کمان و فلخن برای سنگ انداختن آماده کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و ک‬ ‫‪ ۱۵‬و او در اورشلیم منجنیقهایی ساخت که توسط مردان ماهر اختراع شده بود تا بر برجها و دیوارهای شهر قرار دهند و با آنها تیرها و‬ ‫سنگهای بزرگ پرتاب کنند ‪.‬و نام او در همه جا پخش شد‪ ،‬زیرا به ورز شگفتآوری به او کمک شد تا اینکه قوی شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما هنگامی که قوی شد‪ ،‬دلش برای نابودیاش مغرور شد‪ ،‬زیرا به یهوه خدای خود خیانت ورزید و به معبد خداوند رفت تا بر قربانگاه‬ ‫بخور بسوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و بعزب عریای کاهن از عقب او داخل شد و با او هشتاد نفر از کاهنان خداوند که مردانی شجاع بودند‪ ،‬داخل شدند‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫ع تزیا‪ ،‬سوزاندن بخور برای خداوند به تو مربوو نیست‪ ،‬بلکه به کاهنان‬ ‫ع تزیا پادشاه مقاومت کرده‪ ،‬به او گفتند« ‪:‬ای ک‬ ‫‪ ۱۸‬و ایشان در برابر ک‬ ‫پسران هارون که برای سوزاندن بخور تقدیس شدهاند‪ ،‬مربوو است ‪.‬از محراب بیرون برو‪ ،‬زیرا تو گناه کردهای؛ و این کار از جانب‬ ‫خداوند خدا برای تو افتخار نخواهد بود»‪.‬‬ ‫ع تزیا خشمگین شد و نمجع بمری برای سوزاندن بخور در دست داشت ‪.‬و در حالی که از کاهنان خشمگین بود‪ ،‬جذام حتی از‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه ک‬ ‫پیشانیاش در حضور کاهنان در خانه خداوند‪ ،‬از کنار قربانگاه بخور‪ ،‬بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و بعزب عریا‪ ،‬کاهن اعظم‪ ،‬و همه کاهنان‪ ،‬بر او نگریستند و اینک‪ ،‬جذام در پیشانیاش بود‪ ،‬و او را از آنجا بیرون انداختند؛ و خود نیز‬ ‫برای بیرون رفتن تعجیل میکرد‪ ،‬زیرا خداوند او را مبتل ساخته بود‪.‬‬ ‫ع تزیا پادشاه تا روز مرگش جذامی بود و به دلیل جذام در خانهای چند زندگی میکرد‪ ،‬زیرا از خانه خداوند ورد شده بود ‪.‬و یوتام‬ ‫‪ ۲۱‬و ک‬ ‫پسرش بر خانه پادشاه بود و بر مردم سرزمین داوری میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و اما بقیه وقایع عزیا را‪ ،‬از اول تا آخر‪ ،‬اشعیا نبی پسر آموص نوشت‪.‬‬ ‫ع تزیا با پدران خود خوابید و او را در کنار پدرانش در زمین مقبرهای که متعلق به پادشاهان بود‪ ،‬دفن کردند‪ ،‬زیرا گفتند که او‬ ‫‪ ۲۳‬پس ک‬ ‫جذامی است و پسرش‪ ،‬یوتام‪ ،‬به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۷‬‬ ‫‪ ۱‬یوتام بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و شانزده سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬نام مادرش نیز یروشه‪ ،‬دختر صادوق بود‪.‬‬ ‫ع تزیا کرده بود‪ ،‬به جا آورد‪ ،‬اما به معبد خداوند داخل نشد و قوم همچنان‬ ‫‪ ۲‬و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬مانند هر آنچه پدرش ک‬ ‫فاسد ماندند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬او دروازه بلند خان هه خداوند را بنا کرد‪ ،‬و بر دیوار عوفل بنای بسیار ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬علوه بر این‪ ،‬او شهرهایی در کوههای یهودا ساخت و در جنگلها قلعهها و برجهایی ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬او همچنین با پادشاه عمونیان جنگید و بر آنها پیروز شد ‪.‬و بنیعمون در همان سال صد وزنه نقره و ده هزار پیمانه گندم و ده هزار پیمانه‬ ‫جو به او دادند ‪.‬بنیعمون هم در سال دوم و هم در سال سوم به او به همین مقدار پرداختند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس یوتام نیرومند شد‪ ،‬زیرا راههای خود را در حضور خداوند‪ ،‬خدای خود‪ ،‬آماده ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و اما بقیه وقایع یوتام و همه جنگهایش و راههایش‪ ،‬اینک در تواریخ پادشاهان اسرائیل و یهودا مکتوب است‪.‬‬ ‫‪ ۸‬او بیست و پنج ساله بود که به سلطنت رسید و شانزده سال در اورشلیم سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس یوتام با پدران خود خوابید و او را در شهر داود دفن کردند و پسرش آحاز به جای او سلطنت نمود‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۸‬‬ ‫‪ ۱‬آحاز بیست ساله بود که پادشاه شد و شانزده سال در اورشلیم سلطنت کرد‪ ،‬اما مانند پدرش داوود آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪،‬‬ ‫انجام نداد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬زیرا او به راه پادشاهان اسرائیل رفت و بتهای ریختهشده برای بعل ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و او در وادی ابن هنوم بخور سوزانید و پسران خود را در آتش سوزاند‪ ،‬موافق رجاسات ا تمتهایی که خداوند از حضور بنیاسرائیل‬ ‫بیرون رانده بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬او همچنین در مکانهای بلند‪ ،‬بر تپهها و زیر هر درخت سبز قربانی میکرد و بخور میسوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس یهوه خدایش او را به دست پادشاه سوریه تسلیم کرد و ایشان او را زدند و گروه کثیری از ایشان را اسیر کرده‪ ،‬به دمشق بردند ‪.‬و او‬ ‫نیز به دست پادشاه اسرائیل تسلیم شد که او را به قتل عام عظیمی کشت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬زیرا فبقبح پسر نر بملیا در یک روز صد و بیست هزار نفر را که همگی مردان شجاع بودند در یهودا کشت‪ ،‬زیرا ایشان یهوه خدای پدران‬ ‫خود را ترک کرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و نز عکری‪ ،‬مرد شجاع افرایمی‪ ،‬بمعبسیا پسر پادشاه و بع عزریقام ناظر خانه و ا ب علقانبه را که شخص اول دربار پادشاه بود‪ ،‬کشت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و بنیاسرائیل دویست هزار نفر از برادران خود را که زن و پسر و دختر بودند به اسیری بردند‪ ،‬و غنیمت بسیاری از ایشان گرفتند و‬ ‫غنیمت را به سامره بردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما نبیای از جانب خداوند در آنجا بود که نامش عودید بود ‪.‬او پیش روی لشکری که به سامره میآمدند‪ ،‬رفت و به ایشان گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬از‬ ‫آنجا که یهوه خدای پدران شما بر یهودا خشمگین بود‪ ،‬ایشان را به دست شما تسلیم کرد و شما ایشان را با خشمی که به آسمان رسیده است‪،‬‬ ‫کشتید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و حال شما قصد دارید بنییهودا و اورشلیم را برای غلمی و کنیزی برای خود زیر نظر داشته باشید‪ ،‬و آیا با شما‪ ،‬حتی با شما‪ ،‬گناهانی‬ ‫علیه یهوه خدایتان وجود ندارد؟‬ ‫‪ ۱۱‬پس حال به من گوش دهید و اسیرانی را که از برادران خود به اسارت گرفتهاید‪ ،‬آزاد کنید‪ ،‬زیرا خشم شدید خداوند بر شماست‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه برخی از سران بنیافرایم‪ ،‬یعنی بعزب عریا پسر یوحانان‪ ،‬بب برکیا پسر بمشنلیموت‪ ،‬نی نح عزقیا پسر شبلتوم‪ ،‬و بعماسا پسر بحدعلی‪ ،‬در برابر‬ ‫کسانی که از جنگ آمده بودند‪ ،‬ایستادگی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و به ایشان گفت« ‪:‬اسیران را به اینجا نیاورید‪ ،‬زیرا ما پیش از این به خداوند گناه ورزیدهایم‪ ،‬و شما میخواهید بر گناهان و تقصیرهای‬ ‫ما بیفزایید‪ ،‬زیرا تقصیر ما عظیم است و خشم شدیدی بر اسرائیل وارد شده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس مردان مسلح اسیران و غنیمت را پیش روى سروران و تمامى جماعت گذاشتند‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۱۵‬و آن مردانی که نامشان ذکر شده بود‪ ،‬برخاستند و اسیران را گرفتند و از غنیمت‪ ،‬هم هه برهنگان ایشان را پوشانیدند و ایشان را ملبس‬ ‫ساختند و کفش به ایشان پوشاندند و به ایشان خوراک و نوشیدنی دادند و ایشان را تدهین کردند و هم هه ناتوانان ایشان را بر الغها سوار‬ ‫کرده‪ ،‬ایشان را به اریحا‪ ،‬شهر نخل‪ ،‬نزد برادرانشان آوردند و سپس به سامره بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬در آن زمان‪ ،‬آحاز پادشاه کسانی را نزد پادشاهان آشور فرستاد تا او را یاری کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا ادومیان دوباره آمده‪ ،‬یهودا را شکست داده و اسیران را به اسارت برده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬فلسطینیان همچنین به شهرهای دشت و جنوب یهودا حمله کرده‪ ،‬بیتشمس‪ ،‬ایلون‪ ،‬جدیروت‪ ،‬شوخو و روستاهای اوراف آن‪ ،‬تمنه و‬ ‫روستاهای اوراف آن‪ ،‬و جمزو و روستاهای اوراف آن را تصرف کرده‪ ،‬در آنجا ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬زیرا خداوند یهودا را به سبب آحاز‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬خوار ساخت‪ ،‬زیرا او یهودا را بیآبرو کرد و به خداوند خیانت ورزید‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و تن علغ نبتپ علناسر‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬نزد او آمد و او را رنج داد‪ ،‬اما تقویتش نداد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬زیرا آحاز از خانه خداوند و از خانه پادشاه و سروران‪ ،‬سهمی برداشت و به پادشاه آشور داد‪ ،‬اما او را یاری نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و در زمان تنگی خود‪ ،‬او باز هم بیشتر به خداوند خیانت ورزید ‪.‬این همان آحاز پادشاه است‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا او برای خدایان دمشق که او را شکست داده بودند‪ ،‬قربانی کرد و گفت« ‪:‬چون خدایان پادشاهان سوریه به آنها کمک میکنند‪ ،‬من‬ ‫نیز برای آنها قربانی خواهم کرد تا آنها نیز به من کمک کنند »‪.‬اما آنها مایه نابودی او و تمام اسرائیل شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و آحاز ظروف خانه خدا را جمع کرد و ظروف خانه خدا را تکه تکه نمود و درهای خانه خداوند را بست و در هر گوشه اورشلیم‬ ‫برای خود مذبح ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و در هر چند شهر یهودا‪ ،‬مکانهای بلندی ساخت تا برای خدایان دیگر بخور بسوزانند‪ ،‬و خشم یهوه خدای پدران خود را برانگیخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و بقی هه وقایع او و تمام راههایش‪ ،‬از اول تا آخر‪ ،‬اینک در تواریخ پادشاهان یهودا و اسرائیل مکتوب است‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و آحاز با پدران خود خوابید و او را در شهر‪ ،‬یعنی در اورشلیم‪ ،‬دفن کردند‪ ،‬اما او را به مقبره پادشاهان اسرائیل نبردند و پسرش‬ ‫حزقیا به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۹‬‬ ‫‪ ۱‬حزقیا در بیست و پنج سالگی به سلطنت رسید و بیست و نه سال در اورشلیم سلطنت کرد ‪.‬نام مادرش ابیا‪ ،‬دختر زکریا بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬مانند هر آنچه پدرش داوود کرده بود‪ ،‬به عمل آورد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬او در ماه اول سال اول سلطنت خود‪ ،‬درهای خانه خداوند را گشود و آنها را تعمیر کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و کاهنان و لویان را آورده‪ ،‬ایشان را در خیابان شرقی جمع کرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و به ایشان گفت« ‪:‬ای لویان‪ ،‬به من گوش دهید !اکنون خود را تقدیس کنید و خان هه یهوه خدای پدرانتان را تقدیس نمایید و نجاسات را از‬ ‫مکان مقدس بیرون ببرید»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬زیرا پدران ما خیانت ورزیدند و آنچه را که در نظر یهوه خدای ما ناپسند بود‪ ،‬به جا آوردند و او را ترک کردند و روی خود را از‬ ‫مسکن خداوند برگردانیدند و پشت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و درهای رواق را بستهاند و چراغها را خاموش کردهاند و در مکان مقدس برای خدای اسرائیل بخور نسوزاندهاند و قربانیهای سوختنی‬ ‫تقدیم نکردهاند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬از این رو‪ ،‬خشم خداوند بر یهودا و اورشلیم افروخته شد و آنها را به بل و حیرت و سخره گرفتار ساخت‪ ،‬چنانکه به چشمان خود میبینید‪.‬‬ ‫‪ ۹‬زیرا اینک پدران ما به دم شمشیر افتادهاند و پسران و دختران و زنان ما به سبب این [کار ]به اسارت رفتهاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اکنون در دل من است که با یهوه خدای اسرائیل عهد ببندم تا خشم شدید او از ما برگردد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬ای پسران من‪ ،‬اکنون سهلنگاری نکنید‪ ،‬زیرا خداوند شما را برگزیده است تا در حضور او بایستید‪ ،‬به او خدمت کنید و به او خدمت‬ ‫کنید و بخور بسوزانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه لویان برخاستند‪ ،‬از پسران قهاتیان‪ ،‬محت پسر عماسای و یوئیل پسر عزریا؛ و از پسران مراری‪ ،‬قیس پسر عبدی و عزریا پسر‬ ‫یهللئیل؛ و از جرشونیان‪ ،‬یوآخ پسر زمه و ادن پسر یوآخ‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و از بنیالصافان‪ ،‬شمری و یعیئیل؛ و از بنیآساف‪ ،‬زکریا و متنیا‪.‬‬ ‫عزیئیل‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و از بنیهیمان‪ ،‬یحیئیل و شمعی؛ و از بنییدوتون‪ ،‬نش بمعیا و ک‬ ‫‪ ۱۵‬و برادران خود را جمع کرده‪ ،‬خود را تقدیس نمودند و موافق فرمان پادشاه و به فرمان خداوند‪ ،‬برای تطهیر خانه خداوند آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و کاهنان به قسمت اندرونی خانه خداوند رفتند تا آن را تطهیر کنند‪ ،‬و تمام نجاستی را که در معبد خداوند یافتند‪ ،‬به صحن خانه خداوند‬ ‫بیرون آوردند ‪.‬و لویان آن را گرفتند تا آن را به بیرون به نهر قدرون ببرند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و در روز اول ماه اول‪ ،‬تقدیس کردن را آغاز کردند و در روز هشتم ماه به رواق خداوند آمدند و در هشت روز‪ ،‬خانه خداوند را‬ ‫تقدیس کردند و در روز شانزدهم ماه اول‪ ،‬کار را به پایان رساندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬پس نزد حزقیا پادشاه داخل شده‪ ،‬گفتند« ‪:‬تمامی خانه خداوند و مذبح قربانی سوختنی را با تمامی ظروفش‪ ،‬و میز نان تقدمه را با تمامی‬ ‫ظروفش تطهیر کردهایم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و همچنین تمام ظروفی را که آحاز پادشاه در دوران سلطنتش در حین گناه خود دور انداخت‪ ،‬ما آماده و تقدیس کردهایم و اینک آنها‬ ‫پیش مذبح خداوند هستند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه حزقیای پادشاه صبح زود برخاست و بزرگان شهر را جمع کرد و به خانه خداوند رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و ایشان هفت گاو نر و هفت قوچ و هفت بره و هفت بز نر آوردند تا قربانی گناه برای مملکت و برای قدس و برای یهودا باشند ‪.‬و او‬ ‫به کاهنان‪ ،‬یعنی پسران هارون‪ ،‬دستور داد که آنها را بر مذبح خداوند بگذرانند‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۲۲‬پس گاوها را کشتند و کاهنان خون را گرفته‪ ،‬بر مذبح پاشیدند ‪.‬همچنین‪ ،‬قوچها را کشتند و خون را بر مذبح پاشیدند ‪.‬برهها را نیز‬ ‫کشتند و خون را بر مذبح پاشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و بزهای نر را برای قربانی گناه به حضور پادشاه و جماعت آوردند و دستهای خود را بر آنها نهادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و کاهنان آنها را کشتند و با خونشان بر قربانگاه کفاره کردند تا برای تمامی اسرائیل کفاره شود‪ ،‬زیرا پادشاه فرمان داده بود که قربانی‬ ‫سوختنی و قربانی گناه برای تمامی اسرائیل تقدیم شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و لویان را با سنجها و بربطها و چنگها‪ ،‬وبق فرمان داوود و جاد‪ ،‬رائی پادشاه‪ ،‬و ناتان نبی‪ ،‬در خانه خداوند قرار داد‪ ،‬زیرا خداوند به‬ ‫وسیله انبیایش چنین فرمان داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و لویان با آلت موسیقی داوود و کاهنان با شیپورها ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و حزقیا فرمان داد که قربانی سوختنی را بر قربانگاه بگذرانند ‪.‬و هنگامی که قربانی سوختنی آغاز شد‪ ،‬سرود خداوند نیز با شیپورها و‬ ‫با سازهایی که داوود پادشاه اسرائیل تعیین کرده بود‪ ،‬آغاز شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و تمامی جماعت سجده کردند و سرایندگان سرود خواندند و شیپورچیان نواختند و همه این کارها ادامه یافت تا قربانی سوختنی تمام‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و چون از تقدیم قربانیها فارغ شدند‪ ،‬پادشاه و هم هه حاضران با او سجده کرده‪ ،‬پرستش نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و حزقیای پادشاه و سروران‪ ،‬لویان را امر فرمودند که خداوند را به کلم داود و آساف رائی ستایش کنند ‪.‬و ایشان با شادی ستایش‬ ‫خواندند و خم شده‪ ،‬سجده کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬حزقیا در جواب گفت« ‪:‬حال که خود را برای خداوند تقدیس کردهاید‪ ،‬نزدیک آیید و قربانیها و هدایای تشکر به خانه خداوند بیاورید »‪.‬‬ ‫و جماعت قربانیها و هدایای تشکر آوردند و هر که از دل پاک بود‪ ،‬قربانیهای سوختنی تقدیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و تعداد قربانیهای سوختنی که جماعت آوردند‪ ،‬هفتاد گاو نر‪ ،‬صد قوچ و دویست بره بود ‪.‬همه اینها به عنوان قربانی سوختنی برای‬ ‫خداوند بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و چیزهای وقف شده ششصد گاو و سه هزار گوسفند بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬اما کاهنان آنقدر کم بودند که نمیتوانستند هم هه قربانیهای سوختنی را پوست بکنند ‪.‬از این رو‪ ،‬برادرانشان‪ ،‬لویان‪ ،‬به ایشان کمک کردند‬ ‫تا کار تمام شد و سایر کاهنان خود را تقدیس کردند ‪.‬زیرا لویان از کاهنان برای تقدیس خود راستتر بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و قربانیهای سوختنی نیز به وفور یافت میشد‪ ،‬به همراه چربی قربانیهای سلمتی و هدایای نوشیدنی برای هر قربانی سوختنی ‪.‬بدین‬ ‫ترتیب‪ ،‬خدمت خانه خداوند منظم شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و حزقیا و تمامی قوم شادمان شدند که خدا قوم را آماده کرده بود‪ ،‬زیرا این امر ناگهان واقع شده بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۰‬‬ ‫‪ ۱‬و حزقیا نزد تمامی اسرائیل و یهودا فرستاد و نامهها نیز به افرایم و منسی نوشت تا به خانه خداوند در اورشلیم بیایند و عید فصح را‬ ‫برای یهوه خدای اسرائیل نگاه دارند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬زیرا پادشاه و بزرگانش و تمامی جماعت در اورشلیم مشورت کرده بودند که عید فصح را در ماه دوم برگزار کنند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬زیرا در آن زمان نتوانستند آن را نگه دارند‪ ،‬زیرا کاهنان خود را به اندازه کافی تقدیس نکرده بودند و مردم نیز در اورشلیم گرد هم‬ ‫نیامده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و این امر پادشاه و تمامی جماعت را پسند آمد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس فرمانی صادر کردند که در سراسر اسرائیل‪ ،‬از بئرشبع تا دان‪ ،‬ندا داده شود که بیایند و عید فصح را برای یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬در‬ ‫اورشلیم برگزار کنند‪ ،‬زیرا مدتت زیادی بود که آن را به گونهای که نوشته شده بود‪ ،‬برگزار نکرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس چاپاران با نامههای پادشاه و بزرگانش به سراسر اسرائیل و یهودا رفتند‪ ،‬و وبق فرمان پادشاه‪ ،‬گفتند« ‪:‬ای بنیاسرائیل‪ ،‬به سوی‬ ‫خداوند‪ ،‬خدای ابراهیم‪ ،‬اسحاق و اسرائیل‪ ،‬بازگردید‪ ،‬و او به بازماندگان شما که از دست پادشاهان آشور رهایی یافتهاید‪ ،‬بازگشت خواهد‬ ‫کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و مانند پدران و برادران خود نباشید که به یهوه خدای پدران خود خیانت ورزیدند و از این رو‪ ،‬ایشان را به ویرانهای که میبینید‪ ،‬تسلیم‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس اکنون مانند پدرانتان گردنکشی نکنید‪ ،‬بلکه تسلیم خداوند شوید و به مقدسات او که آن را برای همیشه تقدیس کرده است‪ ،‬داخل شوید‬ ‫و یهوه خدای خود را عبادت کنید تا شدت خشم او از شما برگردد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬زیرا اگر به سوی خداوند بازگردید‪ ،‬برادران و فرزندانتان در نظر اسیرکنندگانشان مورد لطف و رحمت قرار خواهند گرفت و دوباره به‬ ‫این سرزمین بازخواهند گشت‪ ،‬زیرا خداوند‪ ،‬خدای شما‪ ،‬بخشنده و مهربان است و اگر به سوی او بازگردید‪ ،‬روی خود را از شما‬ ‫برنخواهد گرداند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس پاسبانان از شهری به شهر دیگر‪ ،‬از سرزمین افرایم و منسی تا زبولون رفتند‪ ،‬اما آنها به آنها خندیدند و آنها را مسخره کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬با این حال‪ ،‬گروهی از اشیر و منسی و زبولون فروتن شدند و به اورشلیم آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬همچنین در یهودا‪ ،‬دست خدا به ایشان یک دل بخشید تا فرمان پادشاه و سروران را به فرمان خداوند انجام دهند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و گروه کثیری در اورشلیم گرد آمدند تا عید فطیر را در ماه دوم نگاه دارند‪ ،‬جماعتی بسیار عظیم‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس برخاستند و مذبحهایی را که در اورشلیم بود‪ ،‬خراب کردند‪ ،‬و تمام مذبحهای بخور را نیز خراب کرده‪ ،‬به نهر قدرون انداختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس در روز چهاردهم ماه دوم‪ ،‬قربانی فصح را ذبح کردند و کاهنان و لویان شرمسار شده‪ ،‬خود را تقدیس نمودند و قربانیهای‬ ‫سوختنی را به خانه خداوند آوردند‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۱۶‬و ایشان به رسم خود‪ ،‬موافق شریعت موسی‪ ،‬مرد خدا‪ ،‬در جای خود ایستادند ‪.‬کاهنان خونی را که از دست لویان گرفته بودند‪،‬‬ ‫پاشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا بسیاری از جماعت تقدیس نشده بودند‪ ،‬بنابراین لویان مأمور بودند که برای هر کسی که واهر نبود‪ ،‬قربانی فصح را ذبح کنند تا‬ ‫او را برای خداوند تقدیس نمایند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬زیرا بسیاری از قوم‪ ،‬یعنی بسیاری از افرایم و منسی و یساکار و زبولون‪ ،‬خود را واهر نکرده بودند‪ ،‬با این حال‪ ،‬عید فصح را‬ ‫برخلف آنچه نوشته شده بود خوردند ‪.‬اما حزقیا برای ایشان دعا کرد و گفت« ‪:‬خداوند نیکو همه را بیامرزد»‪.‬‬ ‫پاکی محراب‪ ،‬پاک نشده باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬که دل خود را برای ولب خدا‪ ،‬یهوه خدای پدرانش‪ ،‬آماده میسازد‪ ،‬هرچند که به‬ ‫ن‬ ‫‪ ۲۰‬و خداوند حزقیا را اجابت فرمود و قوم را شفا داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و بنیاسرائیل که در اورشلیم حاضر بودند‪ ،‬عید نان فطیر را هفت روز با شادی عظیم نگاه داشتند‪ ،‬و لویان و کاهنان هر روز خداوند‬ ‫را ستایش میکردند و با آلت موسیقی بلند برای خداوند سرود میخواندند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و حزقیا با همه لویانی که معرفت نیکوی خداوند را تعلیم میدادند‪ ،‬سخنان دلویز گفت و ایشان هفت روز در عید خوردند و قربانیهای‬ ‫سلمتی گذرانیدند و به یهوه خدای پدران خود اعتراف کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و تمامی جماعت مشورت کردند که هفت روز دیگر جشن بگیرند؛ و هفت روز دیگر را با شادی جشن گرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬زیرا حزقیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬هزار گاو و هفت هزار گوسفند به جماعت بخشید و سروران نیز هزار گاو و ده هزار گوسفند به جماعت‬ ‫بخشیدند و بسیاری از کاهنان خود را تقدیس کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و تمامی جماعت یهودا با کاهنان و لویان و تمامی جماعتی که از اسرائیل آمده بودند و غریبانی که از زمین اسرائیل آمده بودند و در‬ ‫یهودا ساکن بودند‪ ،‬شادی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬پس شادی عظیمی در اورشلیم رخ داد‪ ،‬زیرا از زمان سلیمان پسر داوود‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬چنین جشنی در اورشلیم سابقه نداشته است‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬آنگاه کاهنان لوی برخاستند و قوم را برکت دادند و آواز ایشان شنیده شد و دعای ایشان به مسکن مقدس او‪ ،‬تا به آسمان رسید‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۱‬‬ ‫‪ ۱‬و چون همه این امور تمام شد‪ ،‬تمامی اسرائیلیانی که حاضر بودند به شهرهای یهودا بیرون رفتند و تمثالها را شکستند و اشیرهها را قطع‬ ‫کردند و مکانهای بلند و مذبحها را از تمامی یهودا و بنیامین‪ ،‬و همچنین در افرایم و منسی‪ ،‬ویران کردند تا همه را به کلی نابود کردند ‪.‬‬ ‫آنگاه تمامی بنیاسرائیل هر کس به ملک خود‪ ،‬به شهرهای خود بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و حزقیا فرقههای کاهنان و لویان را بر حسب فرقههای ایشان تعیین کرد‪ ،‬هر کس موافق خدمتش‪ ،‬از کاهنان و لویان برای قربانیهای‬ ‫سوختنی و قربانیهای سلمتی‪ ،‬برای خدمت و شکرگزاری و ستایش در دروازههای خیمههای خداوند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬او همچنین سهم پادشاه از دارایی خود را برای قربانیهای سوختنی تعیین کرد‪ ،‬یعنی برای قربانیهای سوختنی صبح و عصر‪ ،‬و قربانیهای‬ ‫سوختنی برای سبتها‪ ،‬و برای ماههای نو‪ ،‬و برای اعیاد معین‪ ،‬چنانکه در شریعت خداوند مکتوب است‪.‬‬ ‫‪ ۴‬علوه بر این‪ ،‬او به مردمی که در اورشلیم ساکن بودند‪ ،‬دستور داد که سهم کاهنان و لویان را بدهند تا در شریعت خداوند دلگرم شوند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و به محض اینکه این فرمان منتشر شد‪ ،‬بنیاسرائیل نوبر گندم‪ ،‬شراب‪ ،‬روغن‪ ،‬عسل و تمام محصول مزرعه را به وفور آوردند و ده یک‬ ‫همه چیز را به وفور آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و اما بنیاسرائیل و یهودا که در شهرهای یهودا ساکن بودند‪ ،‬نیز عشر گاو و گوسفند و عشر چیزهای مقدسی را که برای یهوه خدای خود‬ ‫وقف شده بود‪ ،‬آورده‪ ،‬آنها را توده توده کردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬در ماه سوم‪ ،‬آنها شروع به گذاشتن پایههای تودهها کردند و در ماه هفتم آنها را به پایان رساندند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و چون حزقیا و سروران آمدند و تودهها را دیدند‪ ،‬خداوند و قوم او اسرائیل را متبارک خواندند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه حزقیا از کاهنان و لویان درباره تودهها پرسید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و بعزب عریا‪ ،‬کاهن اعظم خاندان صادوق‪ ،‬در جواب او گفت« ‪:‬از زمانی که قوم شروع به آوردن هدایا به خانه خداوند کردهاند‪ ،‬به اندازه‬ ‫کافی خوردهایم و فراوانی باقی گذاشتهایم‪ ،‬زیرا خداوند قوم خود را برکت داده است؛ و آنچه باقی مانده این ذخیره عظیم است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه حزقیا فرمان داد تا اتاقهایی در خانه خداوند آماده کنند و آنها را آماده ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و هدایا و ده یکها و موقوفات را با امانت آوردند‪ ،‬که کونونیای لوی بر آنها رئیس بود و برادرش شمعی نفر بعدی‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و یحیئیل و عزریا و نحت و عسائیل و یریموت و یوزاباد و ایلیئیل و یسمخیا و محت و بنایا‪ ،‬به امر حزقیای پادشاه و عزریا‪،‬‬ ‫سرپرستان خانه خدا‪ ،‬زیر نظر کوننیا و برادرش شمعی بودند‪.‬‬ ‫دربان سمت شرق‪ ،‬ناظر هدایای اختیاری خدا بود تا هدایای خداوند و مقدسترین چیزها را تقسیم کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و قوری پسر ینمنبه لوی‪،‬‬ ‫ن‬ ‫ع و نش بمعیا و ا ب بمریا و نشکبنیا در شهرهای کاهنان‪ ،‬در وظایف مخصوص خود‪ ،‬تا به برادران خود‪ ،‬چه‬ ‫شو‬ ‫ی‬ ‫و‬ ‫ینیامین‬ ‫‪ ۱۵‬و بعد از او نعدبن و نم‬ ‫ن ب‬ ‫بزرگ و چه کوچک‪ ،‬به ترتیب وظایفشان بدهند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬گذشته از نسبنامهی ذکور ایشان‪ ،‬از سه ساله و بالتر‪ ،‬برای هر که وارد خانهی خداوند میشود‪ ،‬سهم روزانهاش برای خدمت ایشان در‬ ‫وظایفشان‪ ،‬بر حسب فرقههایشان‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬هم به نسبنامهی کاهنان بر حسب خاندان پدرانشان‪ ،‬و هم به لویان از بیست ساله و بالتر‪ ،‬در وظایفشان بر حسب فرقههایشان؛‬ ‫‪ ۱۸‬و به نسبنام هه هم هه کودکان‪ ،‬زنان‪ ،‬پسران و دخترانشان‪ ،‬از وریق تمامی جماعت‪ ،‬زیرا در وظیف هه خود‪ ،‬خود را در تقدس تقدیس نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و از پسران هارون‪ ،‬کاهنانی که در مزارع حومه شهرهای خود بودند‪ ،‬در هر شهر‪ ،‬مردانی که به نام تعیین شده بودند‪ ،‬سهمها را به‬ ‫همه مردان کاهنان و به همه لویانی که در نسبنامهها ثبت شده بودند‪ ،‬دادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و حزقیا در تمام یهودا بدینگونه عمل کرد و آنچه را که در نظر یهوه خدایش نیکو و درست و حقیقت بود‪ ،‬به جا آورد‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۲۱‬و در هر کاری که در خدمت خانه خدا و در شریعت و احکام برای ولبیدن خدای خود شروع کرد‪ ،‬آن را با تمامی دل خود به عمل‬ ‫آورد و کامیاب شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۲‬‬ ‫‪ ۱‬پس از این وقایع و پس از استقرار آنها‪ ،‬سنحاریب‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬آمد و وارد یهودا شد و در برابر شهرهای حصاردار اردو زد و‬ ‫خواست آنها را برای خود فتح کند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و چون حزقیا دید که سنحاریب آمده است و قصد جنگ با اورشلیم را دارد‪،‬‬ ‫‪ ۳‬او با امرا و بزرگان خود مشورت کرد تا آب چشمههایی را که بیرون شهر بود‪ ،‬ببندند؛ و ایشان او را یاری کردند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس گروهی بسیار گرد آمدند و همه چشمهها و نهری را که از میان سرزمین میگذشت‪ ،‬بستند و گفتند« ‪:‬چرا پادشاهان آشور باید بیایند و‬ ‫آب فراوان بیابند؟»‬ ‫‪ ۵‬او همچنین خود را تقویت کرد و تمام دیوار خراب شده را بازسازی نمود و آن را تا برجها بال برد و دیوار دیگری در بیرون آن ساخت‬ ‫و نملو را در شهر داوود تعمیر کرد و تیرها و سپرهای زیادی ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و سرداران جنگی را بر مردم گماشت و ایشان را در کوچه دروازه شهر نزد خود جمع کرد و با ایشان سخنان دلجویانه گفته‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۷‬قوی و دلیر باشید‪ ،‬از پادشاه آشور و از تمامی جمعیتی که با او هستند‪ ،‬مترسید و هراسان نشوید‪ ،‬زیرا کسانی که با ما هستند از کسانی‬ ‫که با او هستند بیشترند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬با او بازویی از بشر است‪ ،‬اما با ما یهوه خدای ماست تا به ما کمک کند و در نبردهای ما بجنگد ‪.‬و قوم به سخنان حزقیا‪ ،‬پادشاه یهودا‪،‬‬ ‫اعتماد کردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس از این‪ ،‬سنحاریب‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬مأموران خود را به اورشلیم فرستاد (اما خود با تمام قوایش لکیش را محاصره کرد )و نزد حزقیا‪،‬‬ ‫پادشاه یهودا و تمام یهودایی که در اورشلیم بودند‪ ،‬فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۰‬سنحاریب‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬چنین میگوید« ‪:‬بر چه چیز توکل دارید که در اورشلیم در محاصره میمانید؟»‬ ‫‪ ۱۱‬آیا حزقیا شما را ترغیب نمیکند که خود را از قحطی و تشنگی تسلیم مرگ کنید‪ ،‬زیرا میگوید« ‪:‬یهوه خدای ما‪ ،‬ما را از دست پادشاه‬ ‫آشور رهایی خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آیا همین حزقیا مکانهای بلند و قربانگاههایش را برنینداخت و به یهودا و اورشلیم فرمان نداد و نگفت که در برابر یک قربانگاه پرستش‬ ‫کنید و بر آن بخور بسوزانید؟‬ ‫‪ ۱۳‬آیا نمیدانید که من و پدرانم با هم هه مردم سرزمینهای دیگر چه کردهایم؟ آیا خدایان قومهای آن سرزمینها به هیچ وریقی میتوانستند‬ ‫سرزمینهای خود را از دست من رهایی بخشند؟‬ ‫‪ ۱۴‬از جمیع خدایان امتهایی که پدران من آنها را به کلی هلک کردند‪ ،‬کدامیک میتوانست قوم خود را از دست من رهایی دهد که خدای‬ ‫شما بتواند شما را از دست من رهایی دهد؟‬ ‫‪ ۱۵‬پس حال‪ ،‬حزقیا شما را فریب ندهد و بدین وریق شما را فریب ندهد و به او ایمان نیاورید‪ ،‬زیرا هیچ خدای هیچ ملتی یا هیچ مملکتی‬ ‫نتوانسته است قوم خود را از دست من و از دست پدرانم رهایی دهد‪ ،‬پس خدای شما چگونه شما را از دست من رهایی خواهد داد؟‬ ‫‪ ۱۶‬و بندگانش بار دیگر علیه یهوه خدا و علیه بندهاش حزقیا سخن گفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬او همچنین نامههایی نوشت تا به یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬اهانت کند و علیه او سخن بگوید و بگوید« ‪:‬همانطور که خدایان ملتهای‬ ‫سرزمینهای دیگر قوم خود را از دست من رهایی ندادند‪ ،‬خدای حزقیا نیز قوم خود را از دست من رهایی نخواهد داد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه با صدای بلند و به زبان یهودیان‪ ،‬مردم اورشلیم را که بر دیوار بودند‪ ،‬خطاب کردند تا آنها را بترسانند و به وحشت بیندازند و‬ ‫شهر را تصرف کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و ایشان بر ضد خدای اورشلیم سخن گفتند‪ ،‬چنانکه بر ضد خدایان مردمان زمین که ساختهی دست بشرند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و به همین دلیل حزقیای پادشاه و اشعیا نبی پسر آموص دعا کردند و به سوی آسمان فریاد برآوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و خداوند فرشتهای فرستاد که تمام دلوران و سرداران و رهبران اردوی پادشاه آشور را هلک کرد ‪.‬پس او با شرمساری به سرزمین‬ ‫خود بازگشت ‪.‬و چون به خانه خدای خود رسید‪ ،‬کسانی که از صمیم قلبش آمده بودند‪ ،‬او را در آنجا با شمشیر کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬بدینسان خداوند حزقیا و ساکنان اورشلیم را از دست سنحاریب‪ ،‬پادشاه آشور‪ ،‬و از دست هم هه دشمنان دیگر نجات داد و ایشان را از هر‬ ‫سو هدایت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و بسیاری هدایا برای خداوند به اورشلیم و پیشکشهایی برای حزقیا‪ ،‬پادشاه یهودا آوردند‪ ،‬به ووری که از آن زمان به بعد‪ ،‬او در نظر‬ ‫هم هه ا تمتها بزرگ شمرده شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬در آن روزها‪ ،‬حزقیا بیمار و مشرف به مرگ بود و نزد خداوند دعا کرد ‪.‬خداوند با او سخن گفت و به او نشانهای داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اما حزقیا مطابق احسانی که به او شده بود‪ ،‬عمل نکرد‪ ،‬زیرا دلش مغرور شده بود ‪.‬از این رو‪ ،‬خشم بر او و بر یهودا و اورشلیم نازل‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬با این حال‪ ،‬حزقیا و ساکنان اورشلیم از غرور دل خود فروتن شدند‪ ،‬به ووری که خشم خداوند در ایام حزقیا بر آنها نازل نشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و حزقیا ثروت و حشمت بسیار داشت و برای خود خزانههایی برای نقره و ول و سنگهای قیمتی و ادویهها و سپرها و انواع جواهرات‬ ‫نفیس ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و انبارها برای ذخیره غله و شراب و روغن؛ و وویلهها برای انواع حیوانات‪ ،‬و آغلها برای گلهها‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و علوه بر این‪ ،‬شهرها و اموال فراوان از گلهها و رمهها برای خود فراهم کرد‪ ،‬زیرا خدا به او مال فراوان عطا کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬همین حزقیا نهر بالیی جیحون را نیز مسدود کرد و آن را مستقیما ا به سمت غربی شهر داوود آورد ‪.‬و حزقیا در تمام کارهای خود‬ ‫موفق شد‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۳۱‬اما در کار سفیران پادشاهان بابل که نزد او فرستاده بودند تا از شگفتیهایی که در آن سرزمین رخ داده بود‪ ،‬جویا شوند‪ ،‬خدا او را‬ ‫واگذاشت تا او را بیازماید تا هر آنچه در دلش بود‪ ،‬بداند‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و اما بقیه وقایع حزقیا و خوبیهای او‪ ،‬اینک در رؤیای اشعیا نبی پسر آموص و در تواریخ پادشاهان یهودا و اسرائیل مکتوب است‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و حزقیا با پدران خود خوابید و او را در بالترین مقبره پسران داوود به خاک سپردند و تمامی یهودا و ساکنان اورشلیم در هنگام‬ ‫مرگش او را گرامی داشتند ‪.‬و پسرش‪ ،‬منسی‪ ،‬به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۳‬‬ ‫‪ ۱‬منسی دوازده ساله بود که به سلطنت رسید و پنجاه و پنج سال در اورشلیم سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬بلکه آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬مانند رجاسات ا تمتهایی که خداوند آنها را از حضور بنیاسرائیل اخراج کرده بود‪ ،‬انجام دادند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬زیرا او مکانهای بلندی را که پدرش حزقیا ویران کرده بود‪ ،‬دوباره ساخت و مذبحهایی برای بعل برپا کرد و ابشیرهها بساخت و به‬ ‫تمامی لشکر آسمان سجده کرد و آنها را عبادت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و مذبحها در خانه خداوند بنا کرد‪ ،‬که دربارهاش خداوند گفته بود« ‪:‬نام من تا ابد در اورشلیم خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و او در دو صحن خانه خداوند‪ ،‬مذبحهایی برای تمامی لشکر آسمان ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و پسران خود را در وادی ابن هنوم از آتش گذرانید ‪.‬و فالگیری و افسونگری و جادوگری میکرد و با اجنه و جادوگران مراوده داشت ‪.‬‬ ‫او در نظر خداوند شرارت بسیار ورزیده‪ ،‬او را خشمناک ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و تمثال تراشیده شدهای‪ ،‬یعنی بتی را که ساخته بود‪ ،‬در خانه خدا قرار داد‪ ،‬که دربارهاش خدا به داوود و به پسرش سلیمان گفته بود ‪:‬‬ ‫«در این خانه و در اورشلیم‪ ،‬که آن را از همه قبایل اسرائیل برگزیدهام‪ ،‬نام خود را تا ابد قرار خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و دیگر پای اسرائیل را از زمینی که برای پدران شما معین کردهام‪ ،‬دور نخواهم کرد‪ ،‬تا متوجه شوند که هر آنچه را که به ایشان امر‬ ‫فرمودهام‪ ،‬موافق تمام شریعت و فرایض و احکامی که به دست موسی دادهام‪ ،‬به جا آورند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس منسی‪ ،‬یهودا و ساکنان اورشلیم را گمراه کرد و آنها را واداشت تا از بتپرستانی که خداوند از حضور بنیاسرائیل هلک کرده بود‪،‬‬ ‫بدتر عمل کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و خداوند با بمنبسی و با قومش سخن گفت‪ ،‬اما ایشان گوش نگرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پس خداوند سرداران لشکر پادشاه آشور را بر ایشان آورد و منسی را در میان خارها گرفتند و او را به زنجیر بستند و به بابل بردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و چون در تنگی بود‪ ،‬به یهوه خدای خود تضرع نمود و در حضور خدای پدرانش بسیار فروتن شد‪،‬‬ ‫‪ ۱۳‬و نزد او دعا کرد و او را اجابت فرمود و تضرع او را شنید و او را به اورشلیم به سلطنتش بازگرداند ‪.‬آنگاه منسی دانست که یهوه‪،‬‬ ‫خداست‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس از این‪ ،‬او دیواری بیرون شهر داوود‪ ،‬در سمت غربی جیحون‪ ،‬در دره‪ ،‬تا دهانه دروازه ماهی ساخت‪ ،‬و گرداگرد عوفل را احاوه‬ ‫کرد و آن را بسیار بلند ساخت‪ ،‬و فرماندهان جنگی را در تمام شهرهای حصاردار یهودا قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و خدایان بیگانه و بت را از خانه خداوند و همه قربانگاههایی را که در کوه خانه خداوند و در اورشلیم ساخته بود‪ ،‬برداشت و آنها را‬ ‫از شهر بیرون ریخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و مذبح خداوند را تعمیر کرد و بر آن قربانیهای سلمتی و شکرگزاری تقدیم نمود‪ ،‬و به یهودا فرمان داد که خداوند‪ ،‬خدای اسرائیل را‬ ‫خدمت کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬با این حال‪ ،‬قوم هنوز در مکانهای بلند قربانی میکردند‪ ،‬اما فقط برای یهوه‪ ،‬خدای خود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و اما بقیه وقایع منسی و دعای او نزد خدای خود و سخنان رائیانی که به نام یهوه خدای اسرائیل با او سخن گفتند‪ ،‬اینک در تواریخ‬ ‫پادشاهان اسرائیل مکتوب است‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و دعای او و اینکه چگونه خدا او را اجابت کرد‪ ،‬و تمامی گناهان و عصیانش‪ ،‬و جاهایی که در آنها مکانهای بلند ساخت‪ ،‬و ابشبیرهها و‬ ‫بتهای تراشیده برپا کرد‪ ،‬پیش از آنکه فروتن شود‪ ،‬اینک‪ ،‬در میان سخنان پیامبران مکتوب است‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس منسی با پدران خود خوابید و او را در خانهاش دفن کردند و پسرش آمون به جای او سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آمون بیست و دو ساله بود که به سلطنت رسید و دو سال در اورشلیم سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اما او مانند پدرش منسی‪ ،‬آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به جا آورد ‪.‬زیرا آمون برای تمام بتهای تراشیده شدهای که پدرش‬ ‫منسی ساخته بود‪ ،‬قربانی میکرد و آنها را پرستش مینمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و مانند پدرش بمنبسی‪ ،‬در برابر خداوند فروتن نشد‪ ،‬بلکه آمون بیشتر و بیشتر گناه ورزید‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و بندگانش بر او تووئه کردند و او را در خانهاش کشتند‪.‬‬ ‫آمون پادشاه تووئه کرده بودند‪ ،‬کشتند و پسرش‪ ،‬یوشیا‪ ،‬را به جای او به پادشاهی‬ ‫‪ ۲۵‬اما مردم آن سرزمین‪ ،‬هم هه کسانی را که بر ضد‬ ‫ن‬ ‫برگزیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۴‬‬ ‫‪ ۱‬یوشیا هشت ساله بود که به سلطنت رسید و سی و یک سال در اورشلیم سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬به جا میآورد و در راههای پدرش داوود گام برمیداشت و نه به راست و نه به چپ منحرف‬ ‫نمیشد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬زیرا در سال هشتم سلطنت خود‪ ،‬در حالی که هنوز جوان بود‪ ،‬به ولبیدن خدای پدرش داوود پرداخت و در سال دوازدهم به پاکسازی‬ ‫یهودا و اورشلیم از مکانهای بلند و بتخانهها و تمثالهای تراشیده و بتهای ریختهشده آغاز کرد‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۴‬و مذبحهای بعل را در حضور او ویران کردند؛ و تمثالهایی را که بر فراز آنها بود‪ ،‬قطع نمود؛ و ابشیرهها و تمثالهای تراشیده و بتهای‬ ‫ریختهشده را تکهتکه کرد‪ ،‬و آنها را غبار ساخت و بر قبرهای کسانی که برای آنها قربانی میکردند‪ ،‬پاشید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و استخوانهای کاهنان را بر قربانگاههایشان سوزاند و یهودا و اورشلیم را پاک کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و همچنین در شهرهای منسی و افرایم و شمعون‪ ،‬تا نفتالی‪ ،‬با بیلهایشان که از هر ورف آنها را احاوه کرده بود‪ ،‬عمل کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون مذبحها و ابشبیرهها را ویران کرد و تمثالهای تراشیده را به پودر تبدیل نمود و تمام بتها را در سرتاسر سرزمین اسرائیل قطع‬ ‫نمود‪ ،‬به اورشلیم بازگشت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و در هجدهمین سال سلطنت خود‪ ،‬هنگامی که زمین و خانه را پاک کرده بود‪ ،‬شافان بن آزلیا و معسیا والی شهر و یوآخ بن یوآحاز‬ ‫وقایعنگار را فرستاد تا خانه یهوه خدای خود را تعمیر کنند‪.‬‬ ‫نگهبان درها‪ ،‬آن را از دست بمنبسی و انفرا نیم و‬ ‫و‬ ‫بود‬ ‫شده‬ ‫آورده‬ ‫خدا‬ ‫خانه‬ ‫‪ ۹‬و چون نزد نحلقیا‪ ،‬کاهن اعظم‪ ،‬رسیدند‪ ،‬پولی را که به‬ ‫لویان‬ ‫ن‬ ‫ن‬ ‫از تمامی باقیماندگان اسرائیل و از تمامی یهودا و بننیامین جمعآوری کرده بودند‪ ،‬به او تحویل دادند و خود به اورشلیم بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و آن را به دست کارگرانی که بر خانه خداوند نظارت داشتند‪ ،‬سپردند‪ ،‬و آن را به کارگرانی که در خانه خداوند کار میکردند‪ ،‬دادند تا‬ ‫خانه را تعمیر و اصلح کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬حتی به صنعتگران و بنایان نیز آن را دادند تا سنگهای تراشیده و چوب برای صلهکشی و کفسازی خانههایی که پادشاهان یهودا ویران‬ ‫کرده بودند‪ ،‬بخرند‪.‬‬ ‫ت‬ ‫عوببدیا‪ ،‬لویان از بنی بمراری‪ ،‬و زکریا و بم ک‬ ‫شلم از بنیقهاتیان‪ ،‬برای‬ ‫‪ ۱۲‬و آن مردان کار را با امانت انجام میدادند و ناظران ایشان یب بحت و ک‬ ‫نظارت بر آن بودند؛ و از دیگر لویان‪ ،‬هر که در آلت موسیقی مهارت داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬ایشان همچنین سرپرستان بارها و ناظران بر هم هه کسانی بودند که در هر نوع خدمتی کار میکردند؛ و از لویان کاتبان و ناظران و‬ ‫دربانان بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و چون پولی را که به خانه خداوند آورده شده بود‪ ،‬بیرون میآوردند‪ ،‬حلقیای کاهن‪ ،‬کتاب تورات خداوند را که توسط موسی داده شده‬ ‫بود‪ ،‬پیدا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و حلقیا در جواب شافان کاتب گفت« ‪:‬کتاب تورات را در خانه خداوند یافتهام »‪.‬و حلقیا کتاب را به شافان داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و شافان کتاب را نزد پادشاه برد و به پادشاه خبر داده‪ ،‬گفت« ‪:‬هر آنچه به بندگانت سپرده شده است‪ ،‬آن را انجام میدهند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و پولی را که در خانه خداوند یافت شد‪ ،‬جمع کردند و آن را به دست ناظران و کارگران سپردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه شافان کاتب به پادشاه خبر داده‪ ،‬گفت« ‪:‬حلقیای کاهن کتابی به من داده است »‪.‬و شافان آن را در حضور پادشاه خواند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و چون پادشاه سخنان تورات را شنید‪ ،‬لباس خود را چاک زد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و پادشاه به حلقیا و اخیقام بن شافان و عبدون بن میکا و شافان کاتب و عسایا یکی از خادمان پادشاه امر فرموده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲۱‬بروید و از خداوند برای من و برای آنانی که در اسرائیل و یهودا باقی ماندهاند‪ ،‬درباره سخنان این کتاب که یافت میشود‪ ،‬سؤال کنید ‪.‬‬ ‫زیرا خشم خداوند که بر ما ریخته شده است‪ ،‬عظیم است‪ ،‬زیرا پدران ما کلم خداوند را نگاه نداشتند و مطابق هر آنچه در این کتاب نوشته‬ ‫شده است‪ ،‬عمل نکردند‪.‬‬ ‫ع‬ ‫ت‬ ‫ع‬ ‫ص بره‪ ،‬جامهدار‪ ،‬رفتند و او در اورشلیم در‬ ‫‪ ۲۲‬و نح علقیا و کسانی که پادشاه تعیین کرده بود‪ ،‬نزد کحلدبه نبیه‪ ،‬همسر شبلوم پسر تنق بوت‪ ،‬پسر بح ع‬ ‫محله ساکن بود و با او در این باره سخن گفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬او به ایشان پاسخ داد« ‪:‬یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬چنین میگوید ‪:‬به کسی که شما را نزد من فرستاده است‪ ،‬بگویید‪:‬‬ ‫‪ ۲۴‬خداوند چنین میگوید ‪:‬اینک من بر این مکان و بر ساکنانش بلیی نازل خواهم کرد‪ ،‬یعنی همه لعنتهایی را که در کتابی که آن را به‬ ‫حضور پادشاه یهودا خواندهاند‪ ،‬نوشته شده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬زیرا مرا ترک کردهاند و برای خدایان دیگر بخور سوزانیدهاند تا با تمام اعمال دست خود خشم مرا برانگیزند‪ ،‬بنابراین خشم من بر‬ ‫این مکان ریخته خواهد شد و خاموش نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و اما در مورد پادشاه یهودا که شما را فرستاده است تا از خداوند مسألت کنید‪ ،‬به او بگویید ‪:‬یهوه خدای اسرائیل درباره سخنانی که‬ ‫شنیدهای چنین میگوید‪:‬‬ ‫‪ ۲۷‬چونکه دل تو نرم بود و هنگامی که سخنان خدا را درباره این مکان و ساکنانش شنیدی‪ ،‬در برابر او فروتن شدی و در برابر من فروتن‬ ‫شدی و لباس خود را دریدی و در برابر من گریه کردی‪ ،‬خداوند میگوید ‪:‬من نیز تو را اجابت کردم‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬اینک تو را نزد پدرانت جمع خواهم کرد و به سلمتی در قبر خود خواهی ماند و چشمانت تمام بلئی را که من بر این مکان و بر‬ ‫ساکنان آن خواهم آورد‪ ،‬نخواهد دید »‪.‬پس به پادشاه خبر دادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬آنگاه پادشاه فرستاد و تمام بزرگان یهودا و اورشلیم را گرد هم آورد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و پادشاه و تمامی مردان یهودا و ساکنان اورشلیم و کاهنان و لویان و تمامی قوم‪ ،‬چه بزرگ و چه کوچک‪ ،‬به خانه خداوند برآمدند و‬ ‫او تمامی سخنان کتاب عهدی را که در خانه خداوند یافت شد‪ ،‬در گوش ایشان خواند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و پادشاه در جای خود ایستاد و در حضور خداوند عهد بست که از خداوند پیروی کند و فرامین‪ ،‬شهادات و قوانین او را با تمامی دل و‬ ‫جان خود نگاه دارد و سخنان عهدی را که در این کتاب نوشته شده است‪ ،‬به جا آورد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و همه کسانی را که در اورشلیم و بنیامین حاضر بودند‪ ،‬وادار به ایستادگی در برابر آن کرد ‪.‬و ساکنان اورشلیم وبق عهد خدا‪ ،‬خدای‬ ‫پدرانشان‪ ،‬عمل کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و یوشیا تمام رجاسات را از جمیع کشورهایی که از آن بنیاسرائیل بود‪ ،‬دور کرد و همه کسانی را که در اسرائیل حاضر بودند‪ ،‬به‬ ‫خدمت‪ ،‬یعنی به خدمت یهوه خدای خود واداشت ‪.‬و در تمام ایام او از پیروی یهوه خدای پدران خود انحراف نورزیدند‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫فصل ‪۳۵‬‬ ‫‪ ۱‬و یوشیا عید فصح را برای خداوند در اورشلیم نگاه داشت‪ ،‬و فصح را در روز چهاردهم ماه اول ذبح کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و کاهنان را بر سر کارهایشان گماشت و ایشان را به خدمت خانه خداوند تشویق کرد‪،‬‬ ‫‪ ۳‬و به لویانی که تمامی اسرائیل را تعلیم میدادند و برای خداوند مقدس بودند‪ ،‬گفت« ‪:‬صندوق مقدس را در خانهای که سلیمان پسر داوود‪،‬‬ ‫پادشاه اسرائیل‪ ،‬ساخته است‪ ،‬بگذارید؛ این بار بر دوش شما نخواهد بود ‪.‬اکنون خداوند‪ ،‬خدای خود و قوم او اسرائیل را عبادت کنید»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و خود را بر حسب خاندان پدرانتان‪ ،‬بر حسب فرقههایتان‪ ،‬مطابق نوشتهی داوود‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬و مطابق نوشتهی پسرش سلیمان‪،‬‬ ‫آماده کنید‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و در مکان مقدس‪ ،‬مطابق فرقههای خاندانهای پدران برادرانتان‪ ،‬یعنی قوم‪ ،‬و پس از فرقههای خاندانهای لویان بایستید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس فصح را ذبح کنید و خود را تقدیس نمایید و برادران خود را آماده سازید تا مطابق کلمی که خداوند به واسطه موسی گفته است‪،‬‬ ‫عمل کنند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و یوشیا به قوم‪ ،‬از گله‪ ،‬برهها و بزغالهها‪ ،‬همه برای قربانیهای فصح‪ ،‬برای همه حاضران‪ ،‬به تعداد سی هزار‪ ،‬و سه هزار گاو نر داد ‪:‬‬ ‫اینها از اموال پادشاه بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و سروران او به مردم‪ ،‬کاهنان و لویان با میل و رغبت هدایایی دادند ‪:‬حلقیا و زکریا و یحیئیل‪ ،‬رؤسای خانه خدا‪ ،‬دو هزار و ششصد‬ ‫گاو کوچک و سیصد گاو نر به کاهنان برای قربانیهای فصح دادند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬همچنین کوننیا و برادرانش شمعیا و نتنئیل و حشبیا و یعیئیل و یوزاباد‪ ،‬روسای لویان‪ ،‬پنج هزار گاو کوچک و پانصد گاو نر به لویان‬ ‫برای قربانیهای فصح دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس مراسم آماده شد و کاهنان در جای خود و لویان در صفوف خود‪ ،‬وبق فرمان پادشاه‪ ،‬ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و فصح را ذبح کردند و کاهنان خون را از دستهای ایشان پاشیدند و لویان پوست آنها را کندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و قربانیهای سوختنی را برداشتند تا بتوانند آنها را بر حسب فرقههای خاندانهای قوم بدهند تا برای خداوند بگذرانند‪ ،‬چنانکه در کتاب‬ ‫موسی نوشته شده است ‪.‬و با گاوها نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و فصح را وبق قانون با آتش کباب کردند‪ ،‬اما سایر قربانیهای مقدس را در دیگها و پاتیلها و تابهها پختند و آنها را به سرعت بین همه‬ ‫مردم تقسیم کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و بعد از آن برای خود و کاهنان آماده شدند‪ ،‬زیرا کاهنان‪ ،‬یعنی پسران هارون‪ ،‬تا شب مشغول تقدیم قربانیهای سوختنی و چربی بودند‪،‬‬ ‫بنابراین لویان برای خود و برای کاهنان‪ ،‬یعنی پسران هارون‪ ،‬آماده شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و مغنیان از پسران آساف‪ ،‬موافق فرمان داود و آساف و هیمان و یدوتون‪ ،‬رائی پادشاه‪ ،‬در جای خود بودند و دربانان بر هر دروازه‬ ‫منتظر میماندند تا از خدمت خود دور نشوند‪ ،‬زیرا برادرانشان لویان برای ایشان تدارک دیده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس تمامی خدمت خداوند در همان روز آماده شد تا عید فصح را نگاه دارند و قربانیهای سوختنی را بر قربانگاه خداوند‪ ،‬وبق فرمان‬ ‫یوشیای پادشاه‪ ،‬تقدیم کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و بنیاسرائیلی که حاضر بودند‪ ،‬در آن زمان عید فصح و عید نان فطیر را هفت روز نگاه داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و هیچ عید فصحی مانند آن که از ایام سموئیل نبی در اسرائیل برگزار میشد‪ ،‬برگزار نشده بود‪ ،‬و هیچ یک از پادشاهان اسرائیل چنین‬ ‫عید فصحی را که یوشیا و کاهنان و لویان و تمامی حاضران یهودا و اسرائیل و ساکنان اورشلیم برگزار کردند‪ ،‬برگزار نکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬این عید فصح در هجدهمین سال سلطنت یوشیا برگزار شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس از همه این وقایع‪ ،‬هنگامی که یوشیا معبد را آماده کرده بود‪ ،‬ننکو‪ ،‬پادشاه مصر‪ ،‬برای جنگ با کبرکمیش به کنار فرات آمد و یوشیا‬ ‫به مقابله با او رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اما او سفیرانی نزد او فرستاد و گفت« ‪:‬ای پادشاه یهودا‪ ،‬مرا با تو چه کار است؟ من امروز علیه تو نیامدهام‪ ،‬بلکه علیه خانهای که با‬ ‫آن جنگ دارم آمدهام‪ ،‬زیرا خدا مرا امر فرموده است که عجله کنم ‪.‬از دخالت در کار خدایی که با من است‪ ،‬خودداری کن‪ ،‬مبادا تو را‬ ‫هلک کند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬با این حال‪ ،‬یوشیا نخواست روی خود را از او برگرداند‪ ،‬بلکه خود را مبدل ساخت تا با او بجنگد‪ ،‬و به سخنان ننکو از زبان خدا گوش‬ ‫نداد و برای جنگ به دره نم نجدو آمد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و کمانداران به یوشیا پادشاه تیراندازی کردند و پادشاه به خادمان خود گفت« ‪:‬مرا ببرید زیرا سخت زخمی شدهام»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پس خادمانش او را از آن ارابه بیرون آورده‪ ،‬در ارابه دومی که داشت گذاشتند و او را به اورشلیم آوردند و او کمرد و در یکی از‬ ‫مقبرههای پدرانش دفن شد ‪.‬و تمامی یهودا و اورشلیم برای یوشیا سوگواری کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و ارمیا برای یوشیا مرثیه خواند و همه سرایندگان و نوازندگان تا به امروز در مرثیههای خود از یوشیا یاد میکنند و آنها را در اسرائیل‬ ‫فریضه قرار دادهاند و اینک آنها در مرثیهها مکتوب است‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و اما بقی هه وقایع یوشیا و اعمال نیک او‪ ،‬موافق آنچه در شریعت خداوند مکتوب است‪،‬‬ ‫‪ ۲۷‬و کارهای او‪ ،‬از ابتدا تا انتها‪ ،‬اینک در کتاب پادشاهان اسرائیل و یهودا مکتوب است‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۶‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه مردم سرزمین‪ ،‬یهوآحاز‪ ،‬پسر یوشیا‪ ،‬را گرفتند و او را به جای پدرش در اورشلیم به پادشاهی نصب کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬ینهوابحاز بیست و سه ساله بود که پادشاه شد و سه ماه در اورشلیم سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پادشاه مصر او را در اورشلیم به دار آویخت و آن سرزمین را به صد وزنه نقره و یک وزنه ول محکوم کرد‪.‬‬


‫دوم تواریخ‬

‫‪ ۴‬و پادشاه مصر‪ ،‬برادرش الیاقیم را بر یهودا و اورشلیم پادشاه ساخت و نام او را به یهویاقیم تبدیل کرد ‪.‬و ننکو‪ ،‬برادرش یهوآحاز را‬ ‫گرفته‪ ،‬او را به مصر برد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬یهویاقیم بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و یازده سال در اورشلیم سلطنت کرد و آنچه را که در نظر یهوه خدایش بد بود‪ ،‬به عمل‬ ‫آورد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬نبوکدنصر‪ ،‬پادشاه بابل‪ ،‬به مقابله با او برخاست و او را به زنجیر بست تا به بابل ببرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬نبوکدنصر همچنین مقداری از ظروف خانه خداوند را به بابل برد و آنها را در معبد خود در بابل قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و بقیه وقایع یهویاقیم و رجاساتی که او کرد و آنچه در او یافت شد‪ ،‬اینک در تواریخ پادشاهان اسرائیل و یهودا مکتوب است ‪.‬و پسرش‬ ‫یهویاکین به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬یهویاکین هشت ساله بود که پادشاه شد و سه ماه و ده روز در اورشلیم سلطنت کرد و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل‬ ‫آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و چون سال به پایان رسید‪ ،‬نبوکدنصر پادشاه فرستاد و او را با ظروف نفیس خانه خداوند به بابل آورد و برادرش صدقیا را بر یهودا و‬ ‫اورشلیم پادشاه ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬صدقیا بیست و یک ساله بود که به سلطنت رسید و یازده سال در اورشلیم سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و آنچه را که در نظر یهوه خدایش ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد و در برابر ارمیا نبی که از زبان خداوند سخن میگفت‪ ،‬فروتن نشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و او نیز بر نبوکدنصر پادشاه که او را به خدا قسم داده بود‪ ،‬عاصی شد‪ ،‬اما گردن خود را سخت و دل خود را سخت ساخت تا به سوی‬ ‫یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬بازگشت نکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و جمیع رؤسای کهنه و قوم‪ ،‬گناه بسیار ورزیدند و از همه رجاسات ا تمتها پیروی کردند و خانه خداوند را که در اورشلیم تقدیس نموده‬ ‫بود‪ ،‬نجس ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و یهوه خدای پدران ایشان به دست رسولن خود نزد ایشان فرستاد‪ ،‬بلکه به موقع برخاسته‪ ،‬فرستاد‪ ،‬زیرا که بر قوم خود و بر مسکن‬ ‫خود شفقت داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما ایشان رسولن خدا را مسخره کردند و کلم او را خوار شمردند و انبیایش را استهزا نمودند‪ ،‬تا آنکه خشم خداوند بر قوم او افروخته‬ ‫شد‪ ،‬به حدی که چارهای نبود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬پس پادشاه کلدانیان را که جوانان ایشان را در خانه مقدس ایشان به شمشیر کشت و بر جوانان و دوشیزگان و پیران و بزرگان رحم‬ ‫نکرد‪ ،‬بر ایشان آورد و همه را به دست او تسلیم نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و تمام ظروف خانه خدا‪ ،‬بزرگ و کوچک‪ ،‬و خزانههای خانه خداوند‪ ،‬و خزانههای پادشاه و سرورانش؛ همه اینها را به بابل آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و خانه خدا را سوزانیدند و حصار اورشلیم را منهدم ساختند و تمام قصرهایش را به آتش سوزانیدند و تمام ظروف نفیس آنها را ضایع‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و کسانی را که از شمشیر گریخته بودند‪ ،‬به بابل به اسیری برد‪ ،‬و ایشان تا زمان سلطنت پادشاهی پارس‪ ،‬بندگان او و پسرانش بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬تا کلم خداوند به زبان ارمیا تمام شود‪ ،‬تا زمین از سبتهای خود بهرهمند شود ‪.‬زیرا در تمام مدتی که ویران مانده بود‪ ،‬سبت را نگاه‬ ‫داشت تا هفتاد سال تمام شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و در سال اول کوروش‪ ،‬پادشاه فارس‪ ،‬برای اینکه کلم خداوند که به زبان ارمیا گفته شده بود‪ ،‬کامل شود‪ ،‬خداوند روح کوروش‪،‬‬ ‫پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمام قلمرو خود فرمانی صادر کند و آن را نیز بنویسد و بگوید‪:‬‬ ‫‪ ۲۳‬کوروش‪ ،‬پادشاه پارس‪ ،‬چنین میگوید« ‪:‬خداوند‪ ،‬خدای آسمانها‪ ،‬تمام ممالک زمین را به من داده است و او مرا مأمور کرده است که‬ ‫برای او در اورشلیم که در یهودا است‪ ،‬خانهای بسازم ‪.‬از میان شما‪ ،‬از تمام قوم او‪ ،‬کیست؟ خداوند‪ ،‬خدای او‪ ،‬با او باشد و او را رها‬ ‫کند»‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Book of 2nd Chronicles by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu