اول سموئیل فصل ۱ ۱و َردی بود از را مَتهاِمسفیم ،از کوهستان افراِم ،به نام القانه ،پسر ِاروحام ،پسر االیهو ،پسر توحو ،پسر صوف ،و افراتی بود. ۲و او دو زن داشت؛ نام ِکی حنا و نام دِگری فانینه بود؛ و فانینه فرزندانی داشت ،اَا حنا فرزندی نداشت. ۳و اِن َرد هر ساله برای عبادت و قربانی کردن برای ِهوه صباِوت از شهر خود به شیلوه َیرفت .و دو پسر عیلی ،ححفنی و فینحاس، کاهنان خداوند ،در آنجا بودند. ۴و چون زَان تقدِم قربانی فرا رسید ،القانه به زن خود فانینه و به همه پسران و دختران او قسمتها داد. ۵اَا به حنا سهم شاِستهای َیداد ،زِرا حنا را دوست َیداشت ،هرچند خداوند رحم او را بسته بود. ۶و دشمنش نیز او را به سختی تحرِک کرد تا او را َضطرب سازد ،زِرا خداوند رحم او را بسته بود. ۷و چنانکه او سال به سال عمل َیکرد ،هنگاَی که او به خانه خداوند َیآَد ،همچنان او را َیرنجاند ،از اِن رو او گرِه َیکرد و چیزی نمیخورد. ۸آنگاه شوهرش القانه به او گفت« :ای حنا ،چرا گرِه َیکنی و چرا غذا نمیخوری و چرا دلت غمگین است؟ آِا َن برای تو از ده پسر بهتر نیستم؟» ۹پس حنا پس از آنکه در شیلوه غذا خوردند و نوشیدند ،برخاست .و عیلی کاهن بر کرسی ،کنار ستونی از َعبد خداوند نشسته بود. ۱۰و او با تلخی جان ،نزد خداوند دعا کرد و زار زار گرِست. ۱۱و او نذر کرد و گفت« :ای خداوند لشکرها ،اگر فیالواقع به َصیبت کنیز خود نظر کنی و َرا به ِاد آوری و کنیز خود را فراَوش نکنی و به کنیز خود پسری عطا کنی ،او را در تمام اِام عمرش به خداوند خواهم سپرد و تیغ بر سرش نخواهد آَد». ۱۲و واقع شد که چون او به دعا کردن نزد خداوند اداَه َیداد ،عیلی دهان او را علَت زد. ۱۳و اَا حنا ،او در دل خود سخن َیگفت؛ فقط لبهاِش تکان َیخوردند ،اَا صداِش شنیده نمیشد؛ از اِن رو ،عیلی گمان کرد که َست بوده است. ۱۴و عیلی به او گفت« :تا کی َست خواهی بود؟ شرابت را از خود دور کن». ۱۵حنا در جواب گفت« :نه ،آقاِمَ ،ن زنی هستم که روحم شکسته است َ.ن نه شراب نوشیدهام و نه َسکرات ،بلکه جان خود را در حضور خداوند رِختهام». ۱۶کنیز خود را از دختران بملیعال َپندار ،زِرا تاکنون از کثرت ناله و اندوه خود سخن گفتهام. ۱۷آنگاه عیلی در جواب گفت« :به سلَت برو ،و خدای اسرائیل دعاِی را که از او خواستهای به تو عطا فرَاِد». ۱۸و او گفت« :کنیزت در نظرت التفات ِابد ».پس آن زن رفت و خورد و چهرهاش دِگر غمگین نبود. ۱۹و اِشان باَدادان برخاسته ،به حضور خداوند عبادت کردند و برگشته ،به خانه خود به راَه آَدند .و القانه ،زن خود حنا را بشناخت و خداوند او را به ِاد آورد. ۲۰پس چون زَان بارداری حنا فرا رسید ،پسری زاِید و نام او را سموئیل نهاد ،زِرا گفت« :او را از خداوند درخواست کردم». ۲۱و آن َرد ،القانه ،و تماَی اهل خانهاش ،رفتند تا قربانی سالنه و نذر خود را نزد خداوند بگذرانند. ۲۲اَا حنا نرفت ،زِرا به شوهرش گفته بود« :تا بچه از شیر گرفته نشود ،نمیروم ».آنگاه او را خواهم آورد تا به حضور خداوند حاضر شود و برای همیشه آنجا بماند. ۲۳شوهرش القانه به او گفت« :هر چه در نظرت پسند آِد بکن؛ تا زَانی که او را از شیر بازداری ،بمان؛ فقط خداوند کلم خود را استوار َیدارد ».پس آن زن َاند و تا زَانی که پسرش را از شیر بازستاند ،به او شیر داد. ۲۴و چون او را از شیر باز داشت ،او را با سه گاو و ِک اِفه آرد و ِک َشک شراب برداشته ،به خانه خداوند در شیلوه آورد ،و آن کودک خردسال بود. ۲۵و گاوی را ذبح کردند و کودک را نزد عیلی آوردند. ۲۶و او گفت« :ای آقای َن ،به جان تو قسم ،ای آقای َنَ ،ن همان زنی هستم که اِنجا در کنار تو اِستاده ،نزد خداوند دعا کردم». ۲۷برای اِن کودک دعا کردم و خداوند دعای َرا که از او خواسته بودم ،اجابت فرَود. ۲۸بنابراِن َن نیز او را به خداوند سپردم؛ َاداَی که زنده است ،به خداوند سپرده خواهد شد .و او در آنجا خداوند را پرستش کرد. فصل ۲ ۱و حنا دعا کرد و گفت« :دل َن در خداوند شادَان است ،شاخ َن در خداوند برافراشته شده است ،دهانم بر دشمنانم گشاده شده است، زِرا در نجات تو شادَانم». ۲کسی َانند خداوند َقدس نیست ،زِرا غیر از تو کسی نیست ،و هیچ صخرهای َانند خدای َا نیست. ۳دِگر سخنان َتکبرانه نگوِید و غرور از دهانتان بیرون نیاِد ،زِرا خداوند خدای دانا است و اعمال به وسیل هه او سنجیده َیشوند. ۴کمانهای شجاعان شکسته شده است ،و لغزشخوردگان به قدرت بسته شدهاند. ۵سیرشدگان ،خود را برای نان اجیر کردند و گرسنهگان آرام گرفتند ،چنانکه زن نازاد هفت فرزند زاِیده است و زن بسیار زائیده ،ناتوان گشته است. ۶خداوند َیمیراند و زنده َیکند؛ به گور فرود َیآورد و برَیخیزاند.
اول سموئیل
۷خداوند فقیر َیکند و غنی َیسازد؛ او پست َیکند و سربلند َینماِد. ۸فقیر را از خاک برَیخیزاند و گدا را از َزبله برَیدارد تا اِشان را در َیان اَیران بنشاند و وارث کرسی جلل گرداند ،زِرا ستونهای زَین از آن خداوند است و او جهان را بر آنها استوار کرده است. ۹او پاِهای َقدسین خود را حفظ خواهد کرد ،و شرِران در تارِکی خاَوش خواهند شد ،زِرا هیچکس با قدرت خود پیروز نخواهد شد. ۱۰دشمنان خداوند خرد خواهند شد؛ از آسمان بر آنها رعد خواهد فرستاد؛ خداوند اقصای زَین را داوری خواهد کرد؛ و به پادشاه خود قدرت خواهد بخشید و شاخ َسیح خود را برافراشته خواهد ساخت. ۱۱و القانه به خانه خود به راَه رفت و آن کودک در حضور عیلی کاهن ،خداوند را خدَت َیکرد. ۱۲و پسران عیلی ،پسران بلیعال بودند ،و خداوند را نمیشناختند. ۱۳و رسم کاهنان با َردم اِن بود که چون کسی قربانی َیکرد ،خادم کاهن در حالی که گوشت هنوز در حال جوشیدن بود ،با چنگالی سه دندانه در دست خود َیآَد؛ ۱۴و آن را به تابه ِا دِگ ِا دِگچه ِا دِگچه فرو َیبرد؛ هر آنچه را که قلب بال َیآورد ،کاهن برای خود برَیداشت .به همین ترتیب، در شیلوه با همه بنیاسرائیلی که به آنجا َیآَدند ،چنین َیکردند. ۱۵و قبل از آنکه چربی را بسوزانند ،خادم کاهن آَد و به کسی که قربانی َیکرد گفت« :گوشت برای کاهن بده تا کباب کند ،زِرا گوشت پخته از تو نمیخواهد ،بلکه خام». ا ۱۶و اگر کسی به او َیگفت« :بگذار چربی را فورا بسوزانند و بعد هر چقدر که دلت َیخواهد بگیر ».او به او َیگفت« :نه ،بلکه همین الن آن را به َن بده ،وگرنه آن را به زور خواهم گرفت». ۱۷از اِن رو ،گناه جوانان در نظر خداوند بسیار بزرگ بود ،زِرا َردم از قربانی خداوند کراهت داشتند. ۱۸اَا سموئیل در کودکی با لباس َخصوص کاهنان (اِفود )در حضور خداوند خدَت َیکرد. َ ۱۹ادرش نیز رداِی کوچک براِش َیدوخت و سال به سال ،هنگاَی که با شوهرش برای تقدِم قربانی سالنه َیآَد ،آن را براِش َیآورد. ۲۰و عیلی القانه و همسرش را برکت داد و گفت« :خداوند از اِن زن به تو نسلی به عوض قرضی که به خداوند داده شده است ،عطا فرَاِد ».و آنها به خانه خود رفتند. ۲۱و خداوند از حنا تفقد نمود که او حاَله شده ،سه پسر و دو دختر زاِید .و آن پسر ،سموئیل ،در حضور خداوند بزرگ َیشد. ۲۲و عیلی بسیار پیر شده بود و هر آنچه پسرانش با تماَی اسرائیل َیکردندَ ،یشنید ،و اِنکه چگونه با زنانی که نزد در خیمه اجتماع جمع َیشدندَ ،یخوابیدند. ۲۳و به اِشان گفت« :چرا چنین َیکنید؟ زِرا که اعمال زشت شما را از تماَی اِن قوم َیشنوم». ۲۴نه ،پسرانم ،زِرا خبری که َیشنوم خوب نیست ،شما قوم خداوند را به گناه َیکشانید. ۲۵اگر کسی به دِگری گناه ورزد ،قاضی او را داوری خواهد کرد .اَا اگر کسی به خداوند گناه ورزد ،کیست که برای او شفاعت کند؟ با اِن حال ،اِشان به سخن پدر خود گوش ندادند ،زِرا خداوند َیخواست اِشان را بکشد. ۲۶و آن پسر ،سموئیل ،بزرگ َیشد و هم نزد خداوند و هم نزد َردم َحبوب بود. ۲۷و َرد خداِی نزد عیلی آَد و به او گفت« :خداوند چنین َیگوِد :آِا َن خود را آشکارا بر خاندان پدرت ظاهر کردم ،هنگاَی که اِشان در َصر در خانه فرعون بودند؟» ۲۸و آِا َن او را از َیان تمام قباِل اسرائیل برگزِدم تا کاهن َن باشد ،بر قربانگاه َن قربانی کند ،بخور بسوزاند ،و در حضور َن جاَ هه َخصوص کاهنان را بپوشد؟ و آِا َن تمام هداِای آتشین بنیاسرائیل را به خاندان پدرت دادم؟ ۲۹پس چرا قربانی و هدِه َرا که در َسکن خود اَر فرَودهام ،پاِمال َیکنید و پسران خود را بیش از َن َحترم َیدارِد تا خود را با بهترِن هداِای قوم َن اسرائیل فربه سازِد؟ ۳۰بنابراِنِ ،هوه خدای اسرائیل َیگوِد« َ:ن گفتم که خاندان تو و خاندان پدرت تا ابد در حضور َن سلوک خواهند کرد ».اَا اکنون خداوند َیگوِد« :از َن دور باد ،زِرا آنانی را که َرا گراَی دارند ،گراَی خواهم داشت و آنانی را که َرا حقیر شمارند ،خوار خواهم شمرد». ۳۱اِنک اِاَی َیآِد که بازوی تو و بازوی خاندان پدرت را قطع خواهم کرد ،به طوری که حتی ِک پیرَرد هم در خانهات نباشد. ۳۲و در َسکن َن ،در تمام ثروتی که خدا به اسرائیل خواهد داد ،دشمنی خواهی دِد ،و پیرَردی تا ابد در خانه تو نخواهد بود. ۳۳و َردی از خاندان تو که او را از قربانگاه خود جدا نخواهم کرد ،چشمان تو را تباه و دلت را غمگین خواهد ساخت ،و تمام نسل خانهات در جوانی خواهند َرد. ۳۴و اِن برای تو نشانهای خواهد بود که بر دو پسرت ،ححفنی و فینحاس ،واقع خواهد شد :هر دو در ِک روز خواهند َرد. ۳۵و َن کاهنی اَین برای خود برخواهم انگیخت که َوافق دل و جان َن عمل خواهد کرد ،و برای او خانهای استوار خواهم ساخت ،و او همیشه در حضور َسیح َن سلوک خواهد نمود. ۳۶و واقع خواهد شد که هر که در خانه تو باقی بماند ،آَده ،برای پارهای نقره و لقمهای نان نزد او خم خواهد شد و خواهد گفت :تمنا دارم َرا به ِکی از وظاِف کاهنان بگذار تا لقمهای نان بخورم. فصل ۳ ۱و آن پسر ،سموئیل ،در حضور عیلی ،خداوند را خدَت َیکرد .و کلم خداوند در آن روزها گرانبها بود؛ هیچ رؤِاِی وجود نداشت. ۲و در آن زَان ،چون عیلی در جاِش دراز کشیده بود ،چشمانش تار شد و نمیتوانست ببیند. ۳و پیش از آنکه چراغ خدا در َعبد خداوند ،جاِی که صندوق عهد خدا بود ،خاَوش شود ،و سموئیل به خواب رفته بود،
اول سموئیل
۴که خداوند سموئیل را خواند و او پاسخ داد« :لبیک». ۵پس نزد عیلی دوِد و گفت« :اِنک حاضرم زِرا َرا خواندی ».گفت« :نخواندم .دوباره دراز بکش ».و رفت و دراز کشید. 6و خداوند بار دِگر سموئیل را خواند .و سموئیل برخاست و نزد عیلی رفت و گفت« :اِنک َن حاضرم زِرا َرا خواندی ».و او پاسخ داد« :پسرمَ ،ن تو را نخواندم .دوباره بخواب». ۷و سموئیل هنوز خداوند را نمیشناخت و کلم خداوند هنوز بر او آشکار نشده بود. ۸و خداوند بار سوم سموئیل را خواند .و او برخاست و نزد عیلی رفت و گفت« :اِنک َن حاضرم زِرا َرا خواندی ».و عیلی فهمید که خداوند کودک را خوانده است. ۹پس عیلی به سموئیل گفت« :برو و دراز بکش .اگر تو را بخواند ،بگو :ای خداوند ،بگو ،زِرا بندهات َیشنود ».پس سموئیل رفت و در جای خود دراز کشید. ۱۰و خداوند آَد و اِستاد و َثل دفعههای پیش صدا زد« :ای سموئیل ،ای سموئیل ».سموئیل پاسخ داد« :بفرَا زِرا بندهات َیشنود». ۱۱و خداوند به سموئیل گفت« :اِنک َن کاری در اسرائیل خواهم کرد که گوشهای هر که آن را بشنود ،صدا خواهد داد». درباره خاندان عیلی گفتهام ،بر او اجرا خواهم داشت؛ و چون آغاز کنم ،به انجام نیز خواهم رساند. ۱۲در آن روز هر آنچه را که ه ۱۳زِرا به او گفتهام که خاندانش را به سبب گناهی که َیداند تا به ابد داوری خواهم کرد ،زِرا پسرانش خود را خوار ساختند و او اِشان را َنع نکرد. ۱۴و از اِن رو برای خاندان اِلی سوگند ِاد کردهام که گناه خاندان اِلی تا ابد با قربانی و هدِه پاک نخواهد شد. ۱۵و سموئیل تا صبح دراز کشید و درهای خانه خداوند را باز کرد .و سموئیل ترسید که رؤِا را به عیلی بگوِد. ۱۶آنگاه عیلی سموئیل را صدا زد و گفت« :ای پسرم سموئیل ».او پاسخ داد« :لبیک». ۱۷و او گفت« :سخنی که خداوند به تو گفته است چیست؟ تمنا دارم آن را از َن پنهان نداری .خدا با تو چنین ،بلکه زِاده از اِن کند ،اگر از جمیع سخنانی که به تو گفته است ،چیزی از َن پنهان کنی». ۱۸و سموئیل همه چیز را به او گفت و چیزی از او پنهان نکرد .و او گفت« :خداوند است .بگذار آنچه را که در نظرش نیکوست ،انجام دهد». ۱۹و سموئیل بزرگ َیشد و خداوند با او َیبود و نمیگذاشت هیچ ِک از سخنانش بر زَین بیفتد. ۲۰و تماَی اسرائیل از دان تا بئرشبع دانستند که سموئیل به َقام پیاَبری خداوند َنصوب شده است. ۲۱و خداوند بار دِگر در شیلوه ظاهر شد ،زِرا خداوند در شیلوه خود را به کلم خداوند بر سموئیل آشکار کرد. فصل ۴ ۱و کلم سموئیل به تماَی اسرائیل رسید که اسرائیل برای جنگ به َقابل فلسطینیان بیرون رفت و در کنار امبم ننعمزم ر اردو زد و فلسطینیان در امفیق فرود آَدند. ۲و فلسطینیان در َقابل اسرائیل صفآراِی کردند و چون جنگ را آغاز کردند ،اسرائیل از حضور فلسطینیان شکست خوردند و در حدود چهار هزار نفر از لشکر را در َیدان کشتند. ۳و چون قوم به اردوگاه آَدندَ ،شاِخ اسرائیل گفتند« :چرا خداوند اَروز َا را از حضور فلسطینیان شکست داد؟ بیاِید تابوت عهد خداوند را از شیلوه نزد خود بیاورِم تا چون نزد َا آِدَ ،ا را از دست دشمنانمان نجات دهد». ۴پس قوم به شیلوه فرستادند تا صندوق عهد ِهوه صباِوت را که در َیان کروبیان ساکن است ،از آنجا بیاورند ،و دو پسر عیلی ،ححفنی و فینحاس ،در آنجا با صندوق عهد خدا بودند. ۵و چون تابوت عهد خداوند به اردوگاه درآَد ،تماَی اسرائیل با فرِاد بلند فرِاد برآوردند ،چنانکه زَین بار دِگر به لرزه درآَد. ۶و چون فلسطینیان صدای فرِاد را شنیدند ،گفتند« :اِن صدای فرِاد بلند در اردوی عبرانیان چیست؟ »و فهمیدند که صندوق خداوند به اردوگاه آَده است. ۷و فلسطینیان ترسیدند زِرا گفتند« :خدا به اردوگاه آَده است ».و گفتند« :وای بر َا ،زِرا تا به حال چنین چیزی اتفاق نیفتاده است». ۸وای بر َا !چه کسی َا را از دست اِن خداِان قدرتمند رهاِی خواهد داد؟ اِنها همان خداِانی هستند که َصرِان را در بیابان به انواع بلِا َبتل کردند. ۹ای فلسطینیان ،قوی باشید و َردانه تسلیم شوِدَ ،بادا عبرانیان را بنده خود سازِد ،چنانکه اِشان شما را بنده بودند َ.ردانه تسلیم شوِد و بجنگید. ۱۰و فلسطینیان جنگیدند و اسرائیل شکست خوردند و هر کس به خیمه خود فرار کرد و کشتار بسیار عظیمی شد ،زِرا سی هزار پیاده از اسرائیل کشته شدند. ۱۱و تابوت خدا گرفته شد و دو پسر عیلی ،ححفنی و فیناحاس ،کشته شدند. ۱۲و َردی از طاِفه بنیاَین از لشکر گرِخت و در همان روز با لباس درِده و خاک بر سر رِخته به شیلوه آَد. ۱۳و چون رسید ،اِنک عیلی بر کنار راه بر کرسی نشسته ،نظاره َیکرد ،زِرا دلش برای تابوت خدا َیلرزِد .و چون آن َرد به شهر درآَد و خبر داد ،تماَی شهر فرِاد برآوردند. ۱۴و چون عیلی آواز فرِاد را شنید ،گفت« :اِن غوغا برای چیست؟ »و آن َرد با عجله داخل شد و عیلی را خبر داد. ۱۵و عیلی نود و هشت ساله بود و چشمانش تار شده بود و نمیتوانست ببیند. ۱۶و آن َرد به عیلی گفت« َ:ن همان کسی هستم که از لشکر بیرون آَدم و اَروز از لشکر فرار کردم ».عیلی پرسید« :پسرم ،چه شده است؟»
اول سموئیل
۱۷و قاصد در جواب گفت« :اسرائیل از دست فلسطینیان گرِختهاند و کشتار عظیمی در َیان قوم رخ داده است ،و دو پسر تو ،ححفنی و فیناحاس ،نیز َردهاند و صندوق خدا نیز برده شده است». در دروازه افتاد و گردنش شکست و َرد ،زِرا َردی پیر و فرتوت بود و پشت ۱۸و چون از تابوت خدا سخن گفت ،از کرسی خود به ا چهل سال بر اسرائیل داوری کرده بود. ۱۹و عروسش ،همسر فینحاس ،باردار و نزدِک به زاِمان بود؛ و چون خبر بردن صندوق عهد خدا و َرگ پدر شوهر و شوهرش را شنید ،به خاک افتاد و درد زاِمان کشید ،زِرا دردهاِش به او روی آورد. ۲۰و در هنگام َرگش ،زنانی که در کنارش اِستاده بودند ،به او گفتند« :نترس ،زِرا پسری زاِیدهای ».اَا او پاسخی نداد و توجهی نکرد. ۲۱و او کودک را اِخابود ناَید و گفت« :جلل از اسرائیل رخت بربست ،زِرا صندوق عهد خدا و به خاطر پدر شوهرش و شوهرش ربوده شدند». ۲۲و او گفت« :جلل از اسرائیل رخت بربست ،زِرا صندوق عهد خدا برده شده است». فصل ۵ ۱و فلسطینیان صندوق خدا را گرفته ،آن را از امبم نن اعزم ر به ا م نشدحود آوردند. ۲وقتی فلسطینیان صندوق عهد خدا را گرفتند ،آن را به خانه داجون آوردند و کنار داجون گذاشتند. ۳و چون صبح زود ،اهل اشدود برخاستند ،اِنک داجون در برابر تابوت خداوند رو به زَین افتاده بود .پس داجون را برداشتند و او را دوباره در جاِش قرار دادند. ۴و چون صبح زود روز بعد برخاستند ،اِنک داجون در برابر صندوق عهد خداوند به روی خود به زَین افتاده بود ،و سر داجون و هر دو کف دستش بر آستانه قطع شده بود ،و فقط تنهی داجون از او باقی َانده بود. ۵از اِن رو ،تا اَروز نه کاهنان داجون و نه هیچکس که به خانه داجون داخل َیشود ،بر آستانه داجون در اشدود پا نمیگذارد. ۶اَا دست خداوند بر اهل اشدود سنگین شد و آنها را هلک کرد و به حخراج َبتل ساخت ،هم اشدود و هم نواحی آن را. ۷و چون َردان اشدود دِدند که چنین است ،گفتند« :تابوت خدای اسرائیل با َا نخواهد َاند ،زِرا دست او بر َا و بر خدای َا ،داجون، سنگین است». ۸پس فرستادند و تمام بزرگان فلسطینیان را نزد خود جمع کردند و پرسیدند« :با صندوق پیمان خدای اسرائیل چه کنیم؟ »آنها پاسخ دادند : «صندوق پیمان خدای اسرائیل را به جت ببرِد ».پس صندوق پیمان خدای اسرائیل را به آنجا بردند. ۹و واقع شد که پس از آنکه آن را حمل کردند ،دست خداوند بر شهر به وِرانی بسیار عظیمی دراز شد و َردان شهر را از کوچک و بزرگ زد ،به طوری که در جاِهای پنهانشان حخراج پدِد آَد. ۱۰پس تابوت خدا را به عقرون فرستادند .و چون تابوت خدا به عقرون رسید ،اهالی عقرون فرِاد زده ،گفتند« :تابوت خدای اسرائیل را نزد َا آوردهاند تا َا و قوم َا را بکشند». ۱۱پس فرستاده ،تمام بزرگان فلسطینیان را جمع کردند و گفتند« :صندوق خدای اسرائیل را روانه کنید و بگذارِد به جای خودش برگردد تا َا و قوم َا را نکشد ».زِرا در تمام شهر وِرانی َهلکی رخ داده بود و دست خدا در آنجا بسیار سنگین بود. ۱۲و َردانی که نمردند ،به حخراج َبتل شدند ،و فرِاد شهر به آسمان رسید. فصل ۶ ۱و تابوت خداوند هفت َاه در سرزَین فلسطینیان َاند. ۲و فلسطینیان ،کاهنان و فالگیران را خوانده ،گفتند« :با صندوق عهد خداوند چه کنیم؟ به َا بگوِید آن را با چه چیزی به َکانش بفرستیم؟» ۳و گفتند« :اگر صندوق خدای اسرائیل را َیفرستید ،آن را خالی نفرستید ،بلکه به هر حال قربانی جبران به او بدهید تا شفا ِابید و برای شما َعلوم شود که چرا دست او از شما برداشته نشده است». ۴آنگاه گفتند« :قربانی جرم که به او بازگردانیم چیست؟ »پاسخ دادند« :پنج حخراج طلِی و پنج َوش طلِی ،به تعداد سروران فلسطینیان، زِرا ِک بل بر جمیع شما و بر سروران شما آَده است». ۵پس شما باِد َجسمههاِی از حخراجهای خود و َجسمههاِی از َوشهای خود که زَین را خراب َیکنند ،بسازِد و خدای اسرائیل را جلل دهید .شاِد او دست خود را از شما و از خداِان شما و از سرزَین شما کوتاه کند. ۶پس چرا دل خود را سخت َیکنید ،چنانکه َصرِان و فرعون دل خود را سخت کردند؟ آِا هنگاَی که او در َیان اِشان کارهای شگفتانگیز کرده بود ،قوم را رها نکردند تا بروند؟ ۷پس اکنون ارابهای نو بسازِد و دو گاو شیرده که ِوغ بر آنها نهاده نشده است ،بردارِد و گاوها را به ارابه ببندِد و گوسالههای آنها را از آنها به خانه بیاورِد. ۸و تابوت خداوند را برداشته ،آن را بر ارابه بگذارِد ،و جواهرات طل را که به عنوان قربانی جرم به او َیدهید ،در صندوقچهای کنار آن بگذارِد ،و آن را رها کنید تا برود. ۹و ببینید ،اگر از راه ساحل خودش به بیتشمس برود ،پس او اِن شر بزرگ را به َا رسانیده است .و اگر نه ،آنگاه خواهیم دانست که دست او َا را نزده است ،بلکه اتفاقی بر َا گذشته است. ۱۰پس آن َردان چنین کردند و دو گاو شیرده گرفته ،آنها را به ارابه بستند و گوسالههاِشان را در خانه گذاشتند.
اول سموئیل
۱۱و تابوت خداوند و صندوقچهای را که َوشهای طل و تمثالهای حخراجهاِشان در آن بود ،بر ارابه گذاشتند. ۱۲و گاوان راه َستقیم را به سوی بیتشمس در پیش گرفتند و در شاهراه َیرفتند و بانگ َیزدند و به طرف راست ِا چپ َیل نمیکردند؛ و سروران فلسطینیان از عقب اِشان تا سرحد بیتشمس رفتند. ۱۳و اهل بیتشمس در دره ،گندم خود را درو َیکردند .چشمان خود را بال کرده ،تابوت را دِدند و از دِدن آن شاد شدند. ۱۴و ارابه به َزرعه ِوشع بیتشمسی درآَد و در آنجا اِستاد ،جاِی که سنگ بزرگی بود .پس چوب ارابه را شکستند و گاوها را به عنوان قربانی سوختنی برای خداوند گذرانیدند. ۱۵و لوِان ،تابوت خداوند و صندوقچهای را که با آن بود و جواهرات طل در آن بود ،پاِین آورده ،آنها را بر روی سنگ بزرگ گذاشتند؛ و َردان بیتشمس در همان روز قربانیهای سوختنی و قربانیهای دِگر برای خداوند تقدِم کردند. ۱۶و چون آن پنج سردار فلسطینیان آن را دِدند ،همان روز به عقرون بازگشتند. ۱۷و اِنها زَردهای طلِی هستند که فلسطینیان به عنوان قربانی جرم به خداوند بازگرداندند :برای اشدود ِکی ،برای غزه ِکی ،برای آسقلون ِکی ،برای جت ِکی ،برای عقرون ِکی. ۱۸و َوشهای طلِی ،به تعداد تمام شهرهای فلسطینیان که َتعلق به پنج فرَانروا بود ،چه شهرهای حصاردار و چه روستاهای حوَه ،تا سنگ بزرگ هابیل که صندوق عهد خداوند را بر آن گذاشتند ،که آن سنگ تا اَروز در َزرعه ِوشع بیتشمسی باقی َانده است. ۱۹و َردان بیتشمس را زد ،زِرا به تابوت خداوند نگرِسته بودند .او پنجاه هزار و هفتاد نفر از قوم را کشت و قوم سوگواری کردند، زِرا خداوند بسیاری از قوم را به کشتار عظیمی َبتل کرده بود. ۲۰و َردان بیتشمس گفتند« :کیست که بتواند در حضور اِن خدای َقدسِ ،هوه ،باِستد و از َا نزد که خواهد رفت؟» ۲۱و رسولنی نزد ساکنان قرِت ِعارِم فرستاده ،گفتند« :فلسطینیان صندوق خداوند را بازآوردهاند؛ فرود آِید و آن را نزد خود بیاورِد». فصل ۷ ۱و َردان قرِت ِعارِم آَدند و تابوت خداوند را برداشته ،آن را به خانه ابیناداب در تپه آوردند ،و پسرش العازار را تقدِس کردند تا تابوت خداوند را نگاهبانی کند. ۲و واقع شد که چون تابوت در قرِت ِعارِم توقف کرد ،زَان طولنی شد ،زِرا بیست سال بود ،و تماَی خاندان اسرائیل برای خداوند سوگواری کردند. ۳و سموئیل تماَی خاندان اسرائیل را خطاب کرده ،گفت« :اگر با تمام دل به سوی خداوند بازگشت کنید ،خداِان بیگانه و عشتاروت را از َیان خود دور کنید و دلهای خود را برای خداوند آَاده سازِد و تنها او را عبادت کنید ،آنگاه او شما را از دست فلسطینیان رهاِی خواهد داد». ۴آنگاه بنیاسرائیل بعل و عشتاروت را کنار گذاشتند و تنها خداوند را پرستش کردند. ۵و سموئیل گفت« :تماَی اسرائیل را در َصفه جمع کنید تا برای شما نزد خداوند دعا کنم». ۶و اِشان در َصفه جمع شدند و آب کشیده ،آن را به حضور خداوند رِختند و آن روز را روزه گرفتند و در آنجا گفتند« َ:ا به خداوند گناه کردهاِم ».و سموئیل در َصفه بر بنیاسرائیل داوری کرد. ۷و چون فلسطینیان شنیدند که بنیاسرائیل در َصفه جمع شدهاند ،سروران فلسطینیان بر اسرائیل برآَدند .و چون بنیاسرائیل اِن را شنیدند ،از فلسطینیان ترسیدند. ۸و بنیاسرائیل به سموئیل گفتند« :از تضرع نمودن برای َا نزد ِهوه خدای َا دست برندار تا َا را از دست فلسطینیان نجات دهد». ۹و سموئیل برهای شیرخواره گرفته ،آن را برای قربانی سوختنی تماَا ا برای خداوند گذرانید؛ و سموئیل برای اسرائیل نزد خداوند فرِاد برآورد؛ و خداوند او را اجابت فرَود. ۱۰و هنگاَی که سموئیل قربانی سوختنی را َیگذرانید ،فلسطینیان برای جنگ با اسرائیل نزدِک شدند ،اَا خداوند در آن روز با رعد عظیمی بر فلسطینیان رعد کرد و آنها را آشفته ساخت و از حضور اسرائیل َنهزم شدند. ۱۱و َردان اسرائیل از َصفه بیرون آَدند و فلسطینیان را تعقیب کرده ،اِشان را شکست دادند تا به زِر بیت کار رسیدند. ۱۲آنگاه سموئیل سنگی برداشت و آن را بین اَصفه و اشن گذاشت و نام آن را اا ابن اع ازر گذاشت و گفت« :تا کنون خداوند َا را ِاری کرده است». ۱۳پس فلسطینیان َغلوب شدند و دِگر به َرزهای اسرائیل نزدِک نشدند ،و دست خداوند در تمام روزهای سموئیل علیه فلسطینیان بود. ۱۴و شهرهاِی که فلسطینیان از اسرائیل گرفته بودند ،از عقرون تا جت ،به اسرائیل پس داده شد ،و اسرائیل سواحل آنها را از دست فلسطینیان رهانید .و بین اسرائیل و اَورِان صلح برقرار شد. ۱۵و سموئیل در تمام روزهای عمرش بر اسرائیل داوری کرد. ۱۶و او سال به سال َیرفت و به بیتئیل و جلجال و َصفه گردش َیکرد و در تماَی آن جاها بر اسرائیل داوری َینمود. ۱۷و به راَه َراجعت کرد زِرا خانهاش آنجا بود و در آنجا بر اسرائیل داوری َیکرد و در آنجا َذبحی برای خداوند بنا نمود. فصل ۸ ۱و چون سموئیل پیر شد ،پسران خود را بر اسرائیل داوران ساخت. ۲نام نخستزادهاش ِوئیل و نام دوَینش ابیا بود .آنها در بئرشبع داور بودند. ۳و پسرانش به راه او نرفتند ،بلکه در پی سود رفتند و رشوه گرفتند و داوری را َنحرف ساختند. ۴آنگاه هم هه بزرگان اسرائیل گرد آَدند و نزد سموئیل به راَه آَدند.
اول سموئیل
۵و به او گفتند« :اِنک تو پیر شدهای و پسرانت به راه تو رفتار نمیکنند .پس اکنون برای َا پادشاهی نصب کن تا َانند هم هه قوَها بر َا حکوَت کند». ۶اَا اِن اَر سموئیل را ناپسند آَد ،زِرا گفتند« :به َا پادشاهی بده تا بر َا حکوَت کند ».و سموئیل نزد خداوند دعا کرد. ۷و خداوند به سموئیل گفت« :آواز قوم را در هر آنچه به تو َیگوِند بشنو ،زِرا تو را ترک نکردهاند ،بلکه َرا ترک کردهاند تا بر اِشان سلطنت ننماِم». ۸بر حسب تمام کارهاِی که از روزی که اِشان را از َصر بیرون آوردم تا به اَروز انجام دادهاند ،و َرا ترک کردهاند و خداِان غیر را عبادت نمودهاند ،با تو نیز همچنین َیکنند. ۹پس اکنون به آواز اِشان گوش فرا ده ،اَا اکنون با اِشان قاطعانه َخالفت کن و اِشان را از رسم پادشاهی که بر اِشان سلطنت خواهد کرد ،آگاه ساز. ۱۰و سموئیل تماَی سخنان خداوند را به قوَی که از او پادشاه خواسته بودند ،بیان کرد. ۱۱و گفت« :رسم پادشاهی که بر شما سلطنت خواهد کرد اِن خواهد بود که پسران شما را گرفته ،اِشان را برای خود و برای ارابهها و سواران خود خواهد گماشت و برخی نیز پیشاپیش ارابههای او خواهند دوِد». ۱۲و او برای خود سرداران بر هزاران نفر و سرداران بر پنجاه نفر خواهد گماشت؛ و اِشان را برای شخم زدن زَینش و درو کردن َحصولش و ساختن آلت جنگش و آلت ارابههاِش خواهد گماشت. ۱۳و دختران شما را برای شیرِنیپزی ،آشپزی و نانوائی خواهد برد. ۱۴و بهترِن َزارع و تاکستانها و باغهای زِتون شما را گرفته ،به بندگان خود خواهد داد. عشر َحصول و تاکستانهای شما را گرفته ،به َأَوران و خدَتکاران خود خواهد داد. ۱۵و ا ۱۶و غلَان و کنیزان و بهترِن جوانان شما و الغهای شما را گرفته ،برای کار خود خواهد گماشت. ۱۷او دهم گوسفندان شما را خواهد گرفت و شما غلَان او خواهید بود. ۱۸و در آن روز از دست پادشاهی که برای خود برگزِدهاِد فرِاد خواهید زد ،و خداوند در آن روز شما را نخواهد شنید. ۱۹با اِن حال ،قوم از اطاعت سخن سموئیل سر باز زدند و گفتند« :نه ،بلکه پادشاهی بر َا خواهد بود». ۲۰تا َا نیز َانند ساِر اَتها باشیم و پادشاه َا بر َا داوری کند و پیش روی َا بیرون رود و در جنگهای َا بجنگد. ۲۱و سموئیل تماَی سخنان قوم را شنید و آنها را به گوش خداوند رسانید. ۲۲و خداوند به سموئیل گفت« :سخن اِشان را بشنو و پادشاهی بر اِشان نصب کن ».و سموئیل به َردان اسرائیل گفت« :هر کدام از شما به شهر خود بروِد». فصل ۹ ۱و َردی از بنیاَین بود به نام قیس ،پسر ابیئیل ،پسر صرور ،پسر بکورات ،پسر افیاَ ،ردی بنیاَینی و قدرتمند. ۲و او را پسری بود شاؤل نام ،جوانی برگزِده و نیکوَنظر ،و در َیان بنیاسرائیل کسی نیکوَنظرتر از او نبود ،از کتف تا به بال از تماَی قوم بلندتر بود. ۳و الغهای قایس ،پدر شائول ،گم شدند .پس قایس به پسرش شائول گفت« :اکنون ِکی از خدَتکاران را با خود بردار و برخیز و به جستجوی الغها برو». ۴و از کوهستان افراِم گذشت و از سرزَین شملیشا گذشت ،اَا آنها را نیافتند .سپس از سرزَین شملیم گذشتند و آنها را نیافتند .و از سرزَین بنیاَین گذشتند ،اَا آنها را نیافتند. ۵و چون به سرزَین صوف رسیدند ،شاؤل به غلَش که همراهش بود گفت« :بیا تا برگردِمَ ،بادا پدرم از َراقبت الغها دست بکشد و به فکر َا باشد». ۶و به او گفت« :اِنکَ ،رد خداِی در اِن شهر است و او َردی بزرگوار است و هر چه َیگوِد ،بیشک واقع َیشود .اکنون به آنجا بروِم ،شاِد او راه َا را به َا نشان دهد تا بروِم». ۷آنگاه شائول به خادم خود گفت« :اَا اِنک اگر بروِم ،چه چیزی برای آن َرد ببرِم؟ زِرا نان در ظروف َا تمام شده است و هدِهای نیست که برای َرد خدا ببرِم .پس چه دارِم؟» ۸و خادم دوباره در جواب شاؤل گفت« :اِنک ربع َثقال نقره نزد َن است .آن را به َرد خدا َیدهم تا راه َا را به َا نشان دهد». ( ۹پیش از اِن در اسرائیل ،هرگاه کسی برای پرسش از خدا َیرفت ،چنین َیگفت« :بیاِید نزد رائی بروِم ».زِرا کسی که اکنون نبی ناَیده َیشود ،پیش از اِن رائی ناَیده َیشد). ۱۰آنگاه شائول به خادم خود گفت« :آفرِن ،بیا بروِم ».پس آنها به شهری که َرد خدا در آن بود ،رفتند. ۱۱و چون از تپه به سوی شهر بال َیرفتند ،دوشیزگانی را ِافتند که برای کشیدن آب بیرون َیرفتند ،و به اِشان گفتند« :آِا رائی اِنجاست؟» ۱۲اِشان در جواب اِشان گفتند« :او هست؛ اِنک پیش روی شماست .اکنون بشتابید زِرا که اَروز به شهر آَده است ،زِرا که اَروز در َکان بلند ،قربانی قوم است». ا ۱۳به َحض اِنکه وارد شهر شوِد ،قبل از اِنکه به َکان بلند برای خوردن غذا برود ،فورا او را خواهید ِافت ،زِرا تا او نیاِدَ ،ردم غذا نخواهند خورد ،زِرا او قربانی را برکت َیدهد و بعد از آن ،دعوتشدگان َیخورند .پس اکنون برخیزِد ،زِرا تقرِبا ا در همین زَان او را خواهید ِافت. ۱۴پس اِشان به شهر رفتند و چون وارد شهر شدند ،اِنک سموئیل به َقابله اِشان بیرون آَد تا به َکان بلند برود. ۱۵و خداوند ِک روز قبل از آَدن شائول ،سموئیل را در گوشش گفته ،گفته بود:
اول سموئیل
۱۶فردا در همین وقتَ ،ردی را از سرزَین بنیاَین نزد تو َیفرستم و او را َسح کن تا بر قوم َن اسرائیل رهبری کند و قوم َرا از دست فلسطینیان نجات دهد ،زِرا َن بر قوم خود نظر افکندهام ،زِرا فرِادشان به َن رسیده است. ۱۷و چون سموئیل ،شاؤل را دِد ،خداوند به او گفت« :اِنک َردی که دربارهاش با تو گفتم !همین بر قوم َن سلطنت خواهد کرد». ۱۸آنگاه شائول در دروازه به سموئیل نزدِک شد و گفت« :تمنا دارم به َن بگوِی خان هه رائی کجاست؟» ۱۹سموئیل در جواب شاؤل گفت« َ:ن رائی هستم .پیش َن به َکان بلند برو ،زِرا اَروز با َن خواهی خورد و فردا تو را رها َیکنم و هر چه در دلت داری به تو خواهم گفت». ۲۰و اَا الغهاِت که سه روز پیش گم شدند ،درباره آنها فکر نکن زِرا پیدا شدهاند .و آرزوی تماَی اسرائیل بر کیست؟ آِا بر تو و بر تماَی خاندان پدرت نیست؟ ۲۱شائول در جواب گفت« :آِا َن بنیاَینی و از کوچکترِن قباِل اسرائیل نیستم و خانواده َن کوچکترِن قباِل قبیله بنیاَین نیستند؟ پس چرا با َن چنین َیگوِی؟» ۲۲و سموئیل ،شاؤل و خادَش را برداشته ،اِشان را به تالر آورد و اِشان را در صدر َجلس در َیان دعوتشدگان که قرِب به سی نفر بودند ،نشاند. ۲۳و سموئیل به آشپز گفت« :آن حصهای را که به تو دادم و گفتم آن را برای خود بگذار ،بیاور». ۲۴و آشپز ،ران و آنچه بر آن بود را برداشت و پیش روی شائول گذاشت .و سموئیل گفت« :اِنک آنچه باقی َانده است !آن را پیش خود بگذار و بخور ،زِرا تا اِن زَان برای تو نگه داشته شده است ،از زَانی که گفتم قوم را دعوت کردهام ».پس شائول آن روز با سموئیل غذا خورد. ۲۵و چون از َکان بلند به شهر فرود آَدند ،سموئیل با شاؤل بر پشت بام خانه گفتگو کرد. ۲۶و صبح زود برخاستند و نزدِک طلوع آفتاب ،سموئیل ،شائول را به بالی خانه فراخواند و گفت« :برخیز تا تو را روانه کنم ».پس شائول برخاست و هر دو ،او و سموئیل ،بیرون رفتند. ۲۷و چون به انتهای شهر َیرسیدند ،سموئیل به شاؤل گفت« :به خادم بگو که پیشاپیش َا برود( ».و او رفت )اَا تو کمی باِست تا کلم خدا را به تو بیان کنم. فصل ۱۰ ۱آنگاه سموئیل ظرف روغن را گرفته ،بر سر او رِخت و او را بوسید و گفت« :آِا اِن به خاطر آن نیست که خداوند تو را َسح کرده است تا بر َیراث او فرَانرواِی کنی؟» صح خواهی ِافت و به تو خواهند گفت :الغهاِی که ل ص در بنیاَین َرز در راحیل قبر کنار در را ۲اَروز که از َن جدا شوی ،دو َرد ا م برای جستجوی آنها رفته بودی ،پیدا شدهاند و اِنک پدرت َراقبت از الغها را رها کرده و برای شما غمگین است و َیگوِد :برای پسرم چه کنم؟ ۳آنگاه از آنجا پیش برو و به دشت تابور خواهی رسید ،و در آنجا سه َرد به تو برَیخورند که نزد خدا به بیتئیل َیروندِ ،کی سه بزغاله و دِگری سه قرص نان و سوَی ِک َشک شراب. ۴و آنها به تو سلم خواهند کرد و دو قرص نان به تو خواهند داد؛ که آنها را از دست آنها خواهی گرفت. ۵پس از آن به تپه خدا خواهی رسید ،جاِی که پادگان فلسطینیان است ،و چون به آنجا به شهر برسی ،با گروهی از انبیا روبرو خواهی شد که از َکان بلند پاِین َیآِند و پیش روی آنها بربط و دف و نی و چنگ است و اِشان نبوت خواهند کرد. ۶و روح خداوند بر تو نازل خواهد شد و تو با اِشان نبوت خواهی کرد و به َرد دِگری تبدِل خواهی شد. ۷و چون اِن نشانهها بر تو ظاهر شود ،هر چه صلح َیدانی بکن ،زِرا خدا با توست. ۸و تو پیش َن به اجلجال برو ،و اِنک َن نزد تو خواهم آَد تا قربانیهای سوختنی بگذرانم و ذباِح سلَتی ذبح کنم ،هفت روز َنتظر باش تا نزد تو بیاِم و تو را اعلم کنم که چه باِد بکنی. ۹و چنین شد که چون از نزد سموئیل روی گرداند تا برود ،خدا دلی دِگر به او بخشید و در آن روز همه آن نشانهها به وقوع پیوست. ۱۰و چون به آنجا به تپه رسیدند ،اِنک گروهی از انبیا به او برخوردند و روح خدا بر او نازل شد و او در َیان اِشان نبوت کرد. ۱۱و چون هم هه کسانی که او را از قبل َیشناختند ،دِدند که او در َیان انبیا نبوت َیکند ،قوم به ِکدِگر گفتند« :اِن چیست که بر پسر قیس واقع شده است؟ آِا شائول نیز از جمل هه انبیاست؟» ۱۲و ِکی از اهل همان َکان در جواب گفت« :اَا پدر اِشان کیست؟ »از اِن جهت مَثمل شد که آِا شاؤل نیز از جمله انبیاست؟ ۱۳و چون از نبوت فارغ شد ،به َکان بلند آَد. ۱۴و عموی شائول به او و به غلَش گفت« :کجا رفته بودِد؟ »او گفت« :برای جستجوی الغها ».و چون دِدِم که نیستند ،نزد سموئیل آَدِم. ۱۵و عموی شائول گفت« :تمنا دارم به َن بگوِی که سموئیل به تو چه گفت». ۱۶و شاؤل به عموی خود گفت« :او به َا آشکارا گفت که الغها پیدا شدهاند ،اَا از اَر سلطنت که سموئیل از آن سخن گفته بود ،او را خبر نداد». ۱۷و سموئیل قوم را به َصفه نزد خداوند فراخواند. ۱۸و به بنیاسرائیل گفت« ِ:هوه خدای اسرائیل چنین َیگوِد َ:ن اسرائیل را از َصر بیرون آوردم و شما را از دست َصرِان و از دست همه َمالک و از دست آنان که بر شما ظلم کردند ،رهاِی دادم. ۱۹و شما اَروز خدای خود را که خود شما را از تمام سختیها و َصیبتهاِتان نجات داد ،رد کردِد و به او گفتید« :نه ،بلکه پادشاهی بر َا نصب کن ».پس اکنون با قباِل و هزاران نفر خود در حضور خداوند حاضر شوِد.
اول سموئیل
۲۰و چون سموئیل تمام قباِل اسرائیل را نزدِک آورد ،قبیله بنیاَین گرفته شد. ۲۱هنگاَی که او قبیله بنیاَین را با خانوادههاِشان نزدِک آورد ،خانواده َطری و شائول پسر قیس گرفتار شدند .و چون او را جستجو کردند ،او را نیافتند. ۲۲پس باز از خداوند سؤال کردند که آِا آن َرد دِگر به آنجا خواهد آَد؟ و خداوند فرَود« :اِنک ،او خود را در َیان اسباب پنهان کرده است». ۲۳پس دوِدند و او را از آنجا آوردند .و چون در َیان قوم اِستاد ،از کتف و بالتر از هم هه قوم بلندتر بود. ۲۴و سموئیل به تماَی قوم گفت« :آِا کسی را که خداوند برگزِده استَ ،یبینید که در َیان تماَی قوم ،کسی َانند او نیست؟ »و تماَی قوم فرِاد زده ،گفتند« :خدا پادشاه را زنده بدارد». ۲۵آنگاه سموئیل رسم پادشاهی را برای قوم بیان کرد و آن را در کتابی نوشت و به حضور خداوند تقدِم نمود .پس سموئیل هم هه قوم را به خانههاِشان فرستاد. ۲۶و شاؤل نیز به خانهاش در اجبعمه رفت ،و گروهی از َردان که خدا دلشان را برانگیخته بود ،همراه او رفتند. ۲۷اَا بنیبللیعال گفتند« :اِن َرد چگونه َا را نجات خواهد داد؟ »و او را تحقیر کردند و هیچ هدِهای براِش نیاوردند .اَا او ساکت َاند. فصل ۱۱ ناحاش مع لمونی برآَده ،در برابر ِابیش اجلعاد اردو زد ،و جمیع َردان ِابیش به ناحاش گفتند« :با َا عهد ببند و تو را بندگی خواهیم ۱آنگاه ا کرد». ۲ناحاش عمونی به اِشان پاسخ داد« :به اِن شرط با شما عهد َیبندم که چشمان راست همه شما را از حدقه بیرون آورم و آن را َاِه ننگ برای همه اسرائیل قرار دهم». ۳و َشاِخ ِابیش به او گفتند« :هفت روز به َا َهلت بده تا رسولنی به تمام َرزهای اسرائیل بفرستیم ،و اگر کسی برای نجات َا نباشد، نزد تو خواهیم آَد». ۴آنگاه فرستادگان به اجبعم اه شائول آَدند و اِن خبر را به گوش قوم رساندند و تماَی قوم صدای خود را بلند کرده ،گرِستند. ۵و اِنک شاؤل از عقب گله از صحرا َیآَد ،و شاؤل گفت« :قوم را چه شده که گرِه َیکنند؟ »و اخبار َردان ِابیش را به او گفتند. ۶و چون شاؤل اِن سخنان را شنید ،روح خدا بر او َستولی شد و خشمش به شدت افروخته گشت. ۷و ِک جفت گاو را گرفته ،آنها را قطعه قطعه کرد و آنها را به دست قاصدان به تماَی حدود اسرائیل فرستاد و گفت« :هر که از عقب شاؤل و سموئیل بیرون نیاِد ،با گاوهاِش چنین خواهد شد ».و ترس خداوند بر قوم افتاد و با ِک دل بیرون آَدند. ۸و چون اِشان را در بازق شمرد ،بنیاسرائیل سیصد هزار و َردان ِهودا سی هزار بودند. ۹و به قاصدانی که آَده بودند گفتند« :به َردان ِابیش جلعاد چنین گوِید :فردا ،وقتی که آفتاب گرم شود ،برای شما کمک خواهد آَد ».و قاصدان آَده ،اِن را به َردان ِابیش خبر دادند و اِشان خوشحال شدند. ۱۰پس َردان ِابیش گفتند« :فردا نزد شما بیرون خواهیم آَد و هر چه در نظر شما پسند آِد با َا خواهید کرد». ۱۱و فردای آن روز ،شاؤل قوم را به سه دسته تقسیم کرد و اِشان در پاس باَداد به َیان لشکر آَدند و عمونیان را تا گرَای روز کشتند و باقی َاندگان پراکنده شدند ،به طوری که دو نفر از اِشان با هم باقی نماندند. ۱۲و قوم به سموئیل گفتند« :کیست که گفته است آِا شاؤل بر َا سلطنت کند؟ اِن َردان را بیاورِد تا اِشان را بکشیم». ۱۳و شاؤل گفت« :اَروز هیچکس کشته نخواهد شد ،زِرا اَروز خداوند نجات را در اسرائیل به عمل آورده است». ۱۴آنگاه سموئیل به قوم گفت« :بیاِید به اجلجال بروِم و سلطنت را در آنجا از نو برقرار کنیم». ۱۵و تماَی قوم به اجلجال رفتند و در آنجا ،شائول را در حضور خداوند در اجلجال پادشاه ساختند و در آنجا قربانیهای سلَتی به حضور خداوند تقدِم کردند و شائول و تماَی َردان اسرائیل در آنجا شادی بسیار نمودند. فصل ۱۲ ۱و سموئیل به تماَی اسرائیل گفت« :اِنک سخن شما را در هر آنچه به َن گفتید ،شنیدم و پادشاهی بر شما نصب کردم». ۲و حال ،اِنک پادشاه پیش روی شما راه َیرود و َن پیر و سفیدَو هستم و اِنک پسران َن با شما هستند و َن از کودکی تا به اَروز پیش روی شما راه رفتهام. ۳اِنک َن اِنجا هستم .در حضور خداوند و در حضور َسیح او ،علیه َن شهادت دهید :گاو که را گرفتهام؟ ِا الغ که را گرفتهام؟ ِا که را فرِب دادهام؟ که را ستم کردهام؟ ِا از دست که رشوه گرفتهام تا چشمان خود را با آن کور کنم؟ و َن آن را به شما رد خواهم کرد. ۴گفتند« :تو نه از َا کلهبرداری کردی و نه به َا ظلم نمودی و نه از کسی چیزی گرفتی». ۵و به اِشان گفت« :خداوند بر شما شاهد است ،و َسیح او اَروز شاهد است که چیزی در دست َن نیافتهاِد ».و اِشان جواب دادند« :او شاهد است». 6و سموئیل به قوم گفت« :خداوند است که َوسی و هارون را تعالی بخشید ،و پدران شما را از سرزَین َصر بیرون آورد». ۷پس اکنون باِستید تا در حضور خداوند با شما درباره هم هه کارهای نیک خداوند که با شما و با پدرانتان انجام داده است ،استدلل کنم. ۸چون ِعقوب به َصر آَد و پدران شما نزد خداوند فرِاد برآوردند ،خداوند َوسی و هارون را فرستاد که پدران شما را از َصر بیرون آورده ،اِشان را در اِن َکان ساکن گردانیدند. ۹و چون ِهوه خدای خود را فراَوش کردند ،اِشان را به دست سیسرا ،سردار لشکر حاصور ،و به دست فلسطینیان ،و به دست پادشاه َوآب فروخت ،و اِشان با اِشان جنگیدند.
اول سموئیل
۱۰و اِشان نزد خداوند فرِاد برآوردند و گفتند« َ:ا گناه کردهاِم زِرا خداوند را ترک کرده ،بعل و عشتاروت را عبادت کردهاِم .اَا اکنون َا را از دست دشمنانمان رهاِی ده و تو را عبادت خواهیم کرد». ِربب نعل و ابدان و اِفتاح و سموئیل را فرستاده ،شما را از دست دشمنانتان از هر طرف رهاِی داد ،و در اَنیت ساکن شدِد. ۱۱و خداوند ح ۱۲و چون دِدِد که ناحاش ،پادشاه بنیعمون ،بر شما َیآِد ،به َن گفتید« :نه ،بلکه پادشاهی بر َا سلطنت خواهد کرد ».در حالی که ِهوه، خدای شما ،پادشاه شما بود. ۱۳پس اکنون اِنک پادشاهی که برگزِدهاِد و آرزوِش را داشتید !و اِنک خداوند پادشاهی بر شما نصب کرده است. ۱۴اگر از خداوند بترسید و او را عبادت کنید و از او اطاعت کنید و از فرَان خداوند سرپیچی نکنید ،هم شما و هم پادشاهی که بر شما سلطنت َیکند ،از خداوند ،خدای خود ،پیروی خواهید کرد. ۱۵اَا اگر از فرَان خداوند اطاعت نکنید و از آن سرپیچی کنید ،آنگاه دست خداوند َانند پدرانتان ،شما را نیز َجازات خواهد کرد. ۱۶پس اکنون باِستید و اِن کار عظیم را که خداوند در برابر چشمان شما انجام خواهد داد ،ببینید. ۱۷آِا اَروز فصل درو گندم نیست؟ َن از خداوند ِاری خواهم خواست و او رعد و برق و باران خواهد فرستاد تا شما درِابید و ببینید که شرارت شما که از شما پادشاه خواستهاِد ،در نظر خداوند عظیم است. ۱۸پس سموئیل از خداوند استدعا کرد و خداوند در آن روز رعد و برق و باران فرستاد و تماَی قوم از خداوند و سموئیل بسیار ترسیدند. ۱۹و تماَی قوم به سموئیل گفتند« :برای بندگانت از ِهوه ،خدای خود ،دعا کن تا نمیرِم ،زِرا که بر تماَی گناهان خود اِن بدی را افزودِم که برای خود پادشاهی خواستیم». ۲۰و سموئیل به قوم گفت« :نترسید !شما تمام اِن شرارت را َرتکب شدهاِد .اَا از پیروی خداوند روی برنگردانید ،بلکه خداوند را با تمام دل خود عبادت کنید». ۲۱و روی َگردانید ،زِرا در آن صورت ،از پی باطلی که سودی ندارد و رهاِی نمیبخشد ،نخواهید رفت ،زِرا باطل است. ۲۲زِرا خداوند به خاطر نام عظیم خود قوم خود را ترک نخواهد کرد ،چون خداوند را پسند آَد که شما را قوم خود سازد. ۲۳و اَا در َورد َن ،خدا نکند که با ترک دعا برای شما ،در برابر خداوند گناه کنم .بلکه راه نیک و درست را به شما خواهم آَوخت. ۲۴فقط از خداوند بترسید و با تمام وجود خود او را با راستی عبادت کنید ،زِرا در کارهای بزرگی که برای شما انجام داده است ،تأَل کنید. ۲۵اَا اگر باز هم شرارت ورزِد ،هم شما و هم پادشاهتان هلک خواهید شد. فصل ۱۳ ۱شائول ِک سال سلطنت کرد؛ و چون دو سال بر اسرائیل سلطنت کرد، ۲شائول سه هزار َرد از اسرائیل را برای خود برگزِد؛ از اِن تعداد ،دو هزار نفر با شائول در اَکماش و کوه بایتئیل بودند ،و هزار نفر با ِوناتان در اجبعمه بنیاَین؛ و بقیه قوم را هر ِک را به خیمه خود فرستاد. ۳و ِوناتان قراول فلسطینیان را که در جبع بودند ،شکست داد و فلسطینیان اِن را شنیدند .و شاؤل در تمام زَین شیپور را نواخت و گفت : «عبرانیان بشنوِد». ۴و چون تماَی اسرائیل شنیدند که شاؤل ِک پادگان فلسطینیان را شکست داده است ،و اِنکه اسرائیل نیز نزد فلسطینیان َکروه شده است ،قوم به دنبال شاؤل به جلجال فراخوانده شدند. ۵و فلسطینیان سی هزار ارابه و شش هزار سوار و خلقی بیشمار َانند رِگ ساحل درِا برای جنگ با اسرائیل جمع کردند و برآَده ،در َخماس ،به سمت شرقی بیتآون ،اردو زدند. ۶چون َردان اسرائیل دِدند که در تنگنا هستند ،زِرا قوم در تنگنا بودند ،پس خود را در غارها و بیشهها و صخرهها و َکانهای بلند و گودالها پنهان کردند. ۷و برخی از عبرانیان از اردن به سرزَین جاد و جلعاد رفتند .اَا شائول هنوز در جلجال بود و تماَی قوم با ترس و لرز از پی او َیرفتند. ۸و او هفت روز ،طبق زَانی که سموئیل تعیین کرده بود ،درنگ کرد ،اَا سموئیل به اجلجال نیاَد و قوم از نزد او پراکنده شدند. ۹و شاؤل گفت« :قربانی سوختنی و قربانیهای سلَتی برای َن بیاورِد ».و قربانی سوختنی را گذرانید. ۱۰و چون از گذرانیدن قربانی سوختنی فارغ شد ،اِنک سموئیل رسید و شاؤل به استقبال او بیرون آَد تا او را تحیت گوِد. ۱۱سموئیل گفت« :چه کردی؟ »شائول گفت« :چون دِدم که قوم از نزد َن پراکنده َیشوند و تو در روزهای َقرر نیاَدی و فلسطینیان در اَکماش گرد هم آَدهاند، ۱۲از اِن رو گفتم« :فلسطینیان اکنون در جلجال بر َن فرود خواهند آَد ،و َن نزد خداوند تضرع نکردهام .پس خود را َجبور ساختم و قربانی سوختنی تقدِم کردم». ۱۳سموئیل به شائول گفت« :تو احمقانه عمل کردی ،زِرا فرَان ِهوه ،خدای خود را که به تو اَر فرَوده بود ،نگاه نداشتی ،زِرا اکنون خداوند پادشاهی تو را تا به ابد بر اسرائیل برقرار َیداشت». ۱۴اَا اکنون پادشاهی تو پاِدار نخواهد َاند .خداوند َردی َوافق دل خود برای خود خواسته است ،و خداوند او را فرَان داده است تا بر قوَش رهبری کند ،زِرا تو آنچه را که خداوند به تو فرَان داده بود ،نگاه نداشتی. ۱۵و سموئیل برخاسته ،از اجلجال به اجبعمه بنیاَین رفت .و شاؤل قوَی را که با او حاضر بودند ،قرِب به ششصد نفر شمرد. ۱۶و شاؤل و پسرش ِوناتان و قوَی که با اِشان حاضر بودند ،در اجبعمه بنیاَین اقاَت کردند ،اَا فلسطینیان در اَخماس اردو زدند. ۱۷و غارتگران از اردوی فلسطینیان در سه دسته بیرون آَدند ِ:ک دسته به راهی که به عفره َنتهی َیشود ،به سرزَین شوعال ،روی آوردند.
اول سموئیل
۱۸و دستهای دِگر راه بیتحورون را در پیش گرفتند ،و دستهای دِگر به راه َرزی که َشرف به دره صبوئیم به سوی بیابان است ،توجه کردند. ۱۹و در تمام سرزَین اسرائیل آهنگری ِافت نمیشد ،زِرا فلسطینیان َیگفتند« َ:بادا عبرانیان برای خود شمشیر ِا نیزه بسازند». ۲۰اَا تماَی بنیاسرائیل نزد فلسطینیان فرود آَدند تا هر کس بیل و گاوآهن و تبر و کلنگ خود را تیز کند. ۲۱با اِن حال ،آنها سوهانهاِی برای بیل ،گاوآهن ،چنگال ،تبر و تیز کردن گاوآهنها داشتند. ۲۲پس در روز جنگ ،شمشیر و نیزهای در دست هیچیک از کسانی که با شائول و ِوناتان بودندِ ،افت نشد ،اَا شائول و پسرش ِوناتان در آنجا بودند. ۲۳و قراول فلسطینیان به گذرگاه َخماس بیرون رفتند. فصل ۱۴ ۱روزی اتفاق افتاد که ِوناتان پسر شائول به جوانی که سلحش را حمل َیکرد گفت« :بیا تا به پادگان فلسطینیان که در آن طرف است بروِم ».اَا او به پدرش چیزی نگفت. ۲و شاؤل در انتهای اجبعمه زِر درخت اناری که در اَغرون است ،توقف کرد .و قوَی که با او بودند قرِب به ششصد َرد بودند. ۳و اخیا ،پسر اخیطوب ،برادر اِخابود ،پسر فینحاس ،پسر عیلی ،کاهن خداوند در شیلوه ،با لباس َخصوص کاهنان (اِفود )آَده بود .و قوم نمیدانستند که ِوناتان رفته است. ۴و َیان گذرگاههاِی که ِوناتان َیخواست از آنها به سوی قراول فلسطینیان عبور کند ،صخرهای تیز در ِک طرف و صخرهای تیز در طرف دِگر بود؛ و نام ِکی بوصیص و نام دِگری اسناه بود. ۵خط َقدم ِکی به سمت شمال ،در َقابل اَکماش ،و دِگری به سمت جنوب ،در َقابل اجبعمه قرار داشت. 6و ِوناتان به جوانی که سلحش را حمل َیکرد گفت« :بیا تا به قراول اِن ناَختونان بروِم .شاِد خداوند برای َا کاری کند ،زِرا خداوند را هیچ َانعی نیست که به سبب زِاد ِا کم نجات دهد». ۷و سلحدارش به او گفت« :هر چه در دلت باشد بکن .برگرد ،اِنک َن َوافق دلت با تو هستم». ۸آنگاه ِوناتان گفت« :اِنک َا به سوی اِن َردَان خواهیم رفت و خود را به اِشان خواهیم نماِاند». ۹اگر به َا چنین بگوِند« :بمانید تا َا نزد شما بیاِیم» ،آنگاه در جای خود خواهیم اِستاد و نزد اِشان نخواهیم رفت. ۱۰اَا اگر چنین گوِند« :نزد َا برآِید» ،آنگاه خواهیم رفت ،زِرا خداوند اِشان را به دست َا تسلیم کرده است و اِن برای َا نشانهای خواهد بود. ۱۱و هر دو خود را به قراول فلسطینیان ظاهر ساختند ،و فلسطینیان گفتند« :اِنک عبرانیان از سوراخهاِی که در آنها پنهان شده بودند، بیرون َیآِند». ۱۲و َردان قراول به ِوناتان و سلحدارش پاسخ داده ،گفتند« :نزد َا آِید تا چیزی به شما نشان دهیم ».و ِوناتان به سلحدارش گفت : «از عقب َن بیا ،زِرا خداوند اِشان را به دست اسرائیل تسلیم کرده است». ۱۳و ِوناتان بر دست و پای خود بال رفت و سلحدارش از عقب او رفت؛ و آنها پیش روی ِوناتان افتادند و سلحدارش از عقب او کشت. ۱۴و آن کشتار اول که ِوناتان و سلحدارش انجام دادند ،حدود بیست نفر بودند ،در زَینی به بزرگی نیم جرِب که ِک جفت گاو َیتوانستند شخم بزنند. ۱۵و لرزهای در لشکر و صحرا و در َیان تماَی قوم افتاد؛ قراولن و غارتگران نیز لرزِدند و زَین َتزلزل شد؛ پس لرزهای بسیار عظیم بود. ۱۶و دِدهبانان شائول در اجبعمه بنیاَین نگرِستند و اِنک جمعیت پراکنده شدند و ِکدِگر را َیزدند. ۱۷آنگاه شائول به کسانی که همراهش بودند گفت« :اکنون بشمارِد و ببینید چه کسی از َیان َا رفته است ».و چون شمردند ،دِدند که ِوناتان و سلحدارش آنجا نیستند. ۱۸و شاؤل به اخیا گفت« :صندوق خدا را اِنجا بیاور ».زِرا صندوق خدا در آن زَان نزد بنیاسرائیل بود. ۱۹و چون شاؤل با کاهن سخن َیگفت ،غوغاِی که در اردوی فلسطینیان بود ،زِادتر و بیشتر شد ،پس شاؤل به کاهن گفت« :دست خود را نگه دار». ۲۰و شاؤل و تماَی قوَی که با او بودند ،جمع شده ،به جنگ آَدند .و اِنک شمشیر هر کس بر ضد رفیقش بود و آشوب بسیار عظیمی برپا شد. ۲۱و عبرانیانی که قبل از آن زَان با فلسطینیان بودند و از اطراف با اِشان به اردو آَده بودند ،اِشان نیز به بنیاسرائیلی که با شاؤل و ِوناتان بودند ،پیوستند. ۲۲همچنین تماَی َردان اسرائیل که خود را در کوهستان افراِم پنهان کرده بودند ،چون شنیدند که فلسطینیان فرار کردهاند ،اِشان نیز سخت در جنگ اِشان را تعقیب کردند. ۲۳پس خداوند در آن روز اسرائیل را نجات داد و جنگ تا بیتآون پیش رفت. ۲۴و َردان اسرائیل در آن روز غمگین بودند ،زِرا شائول قوم را قسم داده ،گفته بود« َ:لعون باد کسی که تا شام طعام بخورد تا َن از دشمنان خود انتقام بگیرم ».پس هیچیک از قوم طعام نچشیدند. ۲۵و تماَی اهل زَین به جنگلی رسیدند و عسل بر زَین بود. ۲۶و چون قوم به جنگل رسیدند ،اِنک عسل َیچکید ،اَا هیچکس دست خود را به دهانش نبرد ،زِرا قوم از سوگند َیترسیدند.
اول سموئیل
۲۷اَا ِوناتان وقتی پدرش قوم را سوگند داد ،نشنید ،پس نوک عصاِی را که در دست داشت دراز کرد و آن را در شان عسل فرو برد و دستش را به دهانش برد و چشمانش روشن شد. ۲۸آنگاه ِکی از قوم در جواب گفت« :پدرت قوم را قسم سخت داده ،گفت َ:لعون باد کسی که اَروز طعام خورد ».و قوم ضعف کردند. ۲۹آنگاه ِوناتان گفت« :پدرم اِن سرزَین را آشفته کرده است .حال ،بنگر که چگونه چشمانم روشن شده است ،زِرا اندکی از اِن عسل را چشیدهام». ۳۰پس چقدر بیشتر ،کاش َردم اَروز از غنیمتی که از دشمنانشان ِافته بودند ،آزادانه َیخوردند ،زِرا آِا اکنون کشتار بسیار بزرگتری در َیان فلسطینیان رخ نداده بود؟ ۳۱و آن روز فلسطینیان را از اَکماش تا امِملون شکست دادند ،و قوم بسیار بیحال شدند. ۳۲و قوم بر غنیمت تاختند و گوسفندان و گاوان و گوسالهها را گرفته ،آنها را بر زَین کشتند و قوم آنها را با خون خوردند. ۳۳پس به شائول خبر دادند و گفتند« :اِنک قوم با خوردن خون ،به خداوند گناه َیکنند ».او گفت« :شما گناه کردهاِد .اَروز سنگی بزرگ نزد َن بغلتانید». ۳۴و شاؤل گفت« :در َیان قوم پراکنده شوِد و به اِشان بگوِید :هر کس گاو خود و هر کس گوسفند خود را نزد َن بیاورد و آنها را در اِنجا ذبح کند و بخورد و با خوردن خون ،به خداوند گناه نورزد ».و تماَی قوم آن شب هر کس گاو خود را با خود آورد و آنها را در آنجا ذبح کرد. ۳۵و شاؤل َذبحی برای خداوند بنا کرد؛ اِن اولین َذبحی بود که برای خداوند بنا نمود. ۳۶و شاؤل گفت« :بیاِید شبانه از پی فلسطینیان بروِم و آنها را تا روشناِی صبح غارت کنیم و هیچکس از اِشان را باقی نگذارِم ». گفتند« :هر چه صلح َیدانید بکنید ».کاهن گفت« :بیاِید در اِنجا به خدا تقرب جوِیم». ۳۷و شاؤل از خدا َشورت خواست و گفت« :آِا به تعقیب فلسطینیان بروم؟ آِا اِشان را به دست اسرائیل تسلیم خواهی کرد؟ »اَا او آن روز به او پاسخی نداد. ۳۸و شاؤل گفت« :ای تماَی بزرگان قوم ،به اِنجا نزدِک شوِد و بدانید و ببینید که اِن گناه اَروز در چه چیزی بوده است». ۳۹زِرا قسم به حیات خداوند که نجاتدهنده اسرائیل است ،اگرچه در پسرم ِوناتان هم باشد ،او البته خواهد َرد .اَا از تماَی قوم حتی ِک نفر هم نبود که به او پاسخ دهد. ۴۰آنگاه به تماَی اسرائیل گفت« :شما در ِک طرف باشید و َن و پسرم ِوناتان در طرف دِگر ».و قوم به شائول گفتند« :هر چه در نظرت نیکوست ،بکن». ۴۱پس شائول به ِهوه ،خدای اسرائیل ،گفت« :قرعه کاَلی بده ».و شائول و ِوناتان گرفتار شدند ،اَا قوم فرار کردند. ۴۲و شاؤل گفت« َ:یان َن و پسرم ِوناتان قرعه بیندازِد ».و ِوناتان انتخاب شد. ۴۳آنگاه شائول به ِوناتان گفت« :به َن بگو چه کردهای »ِ.وناتان او را خبر داد و گفت« َ:ن فقط کمی عسل را با نوک عصاِی که در دست داشتم چشیدم و اِنک باِد بمیرم». ۴۴شائول پاسخ داد« :خدا چنین کند ،بلکه افزون بر اِن نیز بکند ،زِرا ای ِوناتان ،تو البته خواهی َرد». ۴۵و قوم به شاؤل گفتند« :آِا ِوناتان که اِن نجات عظیم را در اسرائیل کرده است ،خواهد َرد؟ خدا نکند !به حیات خداوند قسم که َوِی از سرش به زَین نخواهد افتاد ،زِرا او اَروز با خدا عمل کرده است ».پس قومِ ،وناتان را نجات دادند که نمرد. ۴۶پس شائول از تعقیب فلسطینیان دست کشید و فلسطینیان به سرزَین خود بازگشتند. ۴۷پس شائول پادشاهی اسرائیل را به دست گرفت و با تمام دشمنان خود از هر سو ،با َوآب و بنی عمون و ادوم و پادشاهان صوبه و فلسطینیان جنگید و به هر سو که روی َیآورد ،آنها را آزار َیداد. ۴۸و او لشکری گرد آورد و عمالیقیان را شکست داد و اسرائیل را از دست غارتگرانشان رهاِی داد. ۴۹و پسران شاؤلِ ،وناتان و اِشوی و اَلکی ح یرب و نام کوچکتر َیکال. َ ا شوع بودند و ناَهای دو دخترش اِن بود :نام نخستزادهاش م ۵۰و نام زن شائول ،اخینوعم ،دختر اخیمعص بود ،و نام فرَانده لشکرش ،ابنیر ،پسر نیر ،عموی شائول بود. ۵۱و قایس پدر شاؤل بود ،و نار پدر امبننیر ،پسر ا م ابئیل بود. ۵۲و در تمام اِام شاؤل ،جنگ سختی با فلسطینیان بود ،و هرگاه شاؤل َرد نیروَند ِا دلوری َیدِد ،او را نزد خود َیآورد. فصل ۱۵ ۱سموئیل همچنین به شائول گفت« :خداوند َرا فرستاد تا تو را َسح کنم تا بر قوم او ،بر اسرائیل ،پادشاه باشی .پس اکنون به سخنان خداوند گوش فرا ده». ِ ۲هوه صباِوت چنین َیگوِد :آنچه عمالیق به اسرائیل کرد ،به ِاد دارم که چگونه هنگاَی که از َصر برَیآَد ،در راه برای او کمین گذاشت. ۳پس اکنون برو و عمالیق را شکست بده و هر چه دارند بالکل نابود کن ،و بر اِشان رحم َکن ،بلکه َرد و زن ،طفل و شیرخوار ،گاو و گوسفند ،شتر و الغ را بکش. ۴و شاؤل قوم را جمع کرد و از اِشان در طلِم ،دوِست هزار پیاده و ده هزار َرد از ِهودا را شمرد. ۵و شاؤل به شهری از عمالیقیان رسید و در وادی کمین کرد. 6و شاؤل به قینیان گفت« :بروِد ،دور شوِد و از َیان عمالیقیان دور شوِدَ ،بادا شما را با اِشان هلک کنم ،زِرا شما با همه بنیاسرائیل هنگاَی که از َصر بیرون آَدندَ ،هربانی کردِد ».پس قینیان از َیان عمالیقیان رفتند. ۷و شاؤل عمالیقیان را از حوِله تا شور که در َقابل َصر است ،شکست داد. ۸و اجاج ،پادشاه عمالیقیان را زنده گرفت و تماَی قوم را به دم شمشیر بالکل هلک کرد.
اول سموئیل
9اَا شائول و قوم ،اجاج و بهترِن گوسفندان و گاوان و پروارِها و برهها و هر چیز خوب را زنده گذاشتند و نخواستند آنها را کاَلا نابود کنند .اَا هر چیز بد و بیارزش را کاَلا نابود کردند. ۱۰آنگاه کلم خداوند بر سموئیل نازل شده ،گفت: ۱۱از اِنکه شائول را پادشاه قرار دادم پشیمانم ،زِرا او از پیروی َن برگشته و فرَانهای َرا انجام نداده است .پس سموئیل غمگین شد و تمام شب نزد خداوند فرِاد برآورد. مرَل آَد و اِنک برای خود جاِی ۱۲و چون سموئیل باَدادان برخاست تا شاؤل را َلقات کند ،سموئیل را خبر داده ،گفتند که «شاؤل به ک ا برپا کرد و دور زد و گذشت و به اجلجال فرود آَد». ۱۳و سموئیل نزد شاؤل آَد و شاؤل به او گفت« :خداوند تو را برکت دهدَ ،ن فرَان خداوند را انجام دادم». ۱۴سموئیل گفت« :پس اِن صدای بع بع گوسفندان در گوشهای َن و بانگ گاوان که َیشنوم چیست؟» ۱۵شائول گفت« :آنها را از عمالیقیان آوردهاند ،زِرا قوم بهترِن گوسفندان و گاوان را درِغ داشتند تا برای ِهوه ،خدای تو ،قربانی کنند؛ و بقیه را بالکل هلک ساختیم». ۱۶سموئیل به شائول گفت« :بمان تا آنچه خداوند دِشب به َن گفت را به تو بگوِم ».شائول به او گفت« :بگو». ۱۷سموئیل گفت« :هنگاَی که تو در نظر خود کوچک بودی ،آِا تو را رئیس اسباط اسرائیل نساختند و خداوند تو را به پادشاهی بر اسرائیل َسح نکرد؟» ۱۸و خداوند تو را به سفری فرستاد و گفت« :برو و گناهکارانِ ،عنی عمالیقیان را بالکل نابود کن و با اِشان بجنگ تا نابود شوند». ۱۹پس چرا از فرَان خداوند اطاعت نکردی ،بلکه بر غنیمت گرِختی و در نظر خداوند بدی کردی؟ ۲۰و شاؤل به سموئیل گفت« :آریَ ،ن از فرَان خداوند اطاعت کردم و به راهی که خداوند َرا فرستاد رفتم و اجاج ،پادشاه عمالیق ،را آوردم و عمالیقیان را کاَلا نابود کردم». ا ۲۱اَا قوم از غنیمت ،گوسفندان و گاوانِ ،عنی بهترِن چیزهاِی که َیباِست کاَل نابود َیشدند ،گرفتند تا برای ِهوه ،خدای تو ،در اجلجال قربانی کنند. ۲۲و سموئیل گفت« :آِا خداوند از قربانیهای سوختنی و ذباِح خوشنودتر است ِا از اطاعت از فرَان خداوند؟ اِنک اطاعت کردن از قربانی و گوش دادن از پیه قوچها بهتر است». ۲۳زِرا تمرد َانند گناه جادوگری است و گردنکشی َانند گناه و بتپرستی .چون کلم خداوند را رد کردی ،او نیز تو را از سلطنت رد کرده است. ۲۴و شاؤل به سموئیل گفت« :گناه کردهام زِرا از فرَان خداوند و سخنان تو تجاوز نمودهام ،چونکه از قوم ترسیده ،سخن اِشان را شنیدهام». ۲۵پس اکنون از تو التماس دارم که گناه َرا ببخشی و با َن برگردی تا خداوند را پرستش کنم. ۲۶سموئیل به شائول گفت« َ:ن با تو برنمیگردم ،زِرا تو کلم خداوند را رد کردی و خداوند نیز تو را از پادشاهی بر اسرائیل رد کرده است». ۲۷و چون سموئیل برگشت تا برود ،داَن ردای او را گرفت که پاره شد. ۲۸سموئیل به او گفت« :اَروز خداوند سلطنت اسرائیل را از تو پاره کرده و آن را به همساِهات که از تو بهتر است ،داده است». ۲۹و همچنین قدرت اسرائیل دروغ نمیگوِد و توبه نمیکند ،زِرا او انسان نیست که توبه کند. ۳۰گفت« :گناه کردهام .اَا اکنون ،در حضور بزرگان قوَم و در حضور اسرائیلَ ،را َحترم بدار و با َن برگرد تا ِهوه ،خدای تو را پرستش کنم». ۳۱پس سموئیل دوباره به دنبال شائول رفت و شائول خداوند را پرستش کرد. ۳۲آنگاه سموئیل گفت« :امجاج ،پادشاه عمالیقیان را نزد َن بیاورِد ».و امجاج با َهربانی نزد او آَد .امجاج گفت« :بهیقین تلخی َرگ گذشته است». ۳۳و سموئیل گفت« :چنانکه شمشیر تو زنان را بیاولد کرده است ،همچنین َادر تو از َیان زنان بیاولد خواهد شد ».و سموئیل اجاج را در حضور خداوند در جلجال تکهتکه کرد. ۳۴پس سموئیل به راَه رفت و شائول به خانهاش در جبعه ،خان هه شائول ،بازگشت. ۳۵و سموئیل دِگر تا روز وفاتش برای دِدن شائول نیاَد .با اِن حال ،سموئیل برای شائول سوگواری کرد .و خداوند پشیمان شد که شائول را بر اسرائیل پادشاه ساخته بود. فصل ۱۶ ۱و خداوند به سموئیل گفت« :تا کی برای شائول سوگواری َیکنی ،زِرا َن او را از سلطنت بر اسرائیل رد کردهام؟ ظرف خود را از روغن پر کن و بروَ ،ن تو را نزد ِمسی بیتلحمی َیفرستم ،زِرا َن پادشاهی از پسران او برای خود تعیین کردهام». ۲و سموئیل گفت« :چگونه بروم؟ اگر شائول بشنودَ ،را خواهد کشت ».خداوند گفت« :گوسالهای با خود ببر و بگو که آَدهام تا برای خداوند قربانی کنم». ۳و ِمسی را به قربانی دعوت کن ،و َن به تو نشان خواهم داد که چه باِد بکنی ،و کسی را که َن برای تو نام َیبرم ،برای َن َسح کن. ۴و سموئیل آنچه را که خداوند گفته بود ،به جا آورد و به بیتلحم آَد .بزرگان شهر با لرزِدن از آَدن او پرسیدند« :آِا با صلح َیآِی؟» ۵و او گفت« :به سلَتیَ ،ن آَدهام تا برای خداوند قربانی کنم .خود را تقدِس کنید و با َن به قربانی بیاِید ».و ِمسلا و پسرانش را تقدِس کرد و اِشان را به قربانی فراخواند. 6و چون آَدند ،بر الیآب نظر کرد و گفت« ِ:قینا ا َسیح خداوند به حضور وی است».
اول سموئیل
۷اَا خداوند به سموئیل گفت« :به چهرهاش و بلندی قاَتش نگاه َکن ،زِرا َن او را رد کردهام ،زِرا خداوند َانند انسان نمیبیند ،زِرا انسان به ظاهر نگاه َیکند ،اَا خداوند به دل نگاه َیکند». ۸پس ِمسی امبیناداب را فرا خواند و او را از برابر سموئیل گذرانید ،و او گفت« :خداوند اِن را نیز برنگزِده است». ش لماه را از آنجا گذرانید و او گفت« :خداوند اِن را نیز برنگزِده است». ۹آنگاه ِمسی م ۱۰بار دِگرِ ،مسی هفت نفر از پسرانش را از برابر سموئیل عبور داد ،و سموئیل به ِمسی گفت« :خداوند اِنها را برنگزِده است». ۱۱و سموئیل به ِمسی گفت« :آِا همه فرزندانت اِنجا هستند؟ »ِمسی گفت« :کوچکترِن هنوز َانده است و اِنک او گوسفندان را َیچراند ». و سموئیل به ِمسی گفت« :فرستاد و او را بیاور ،زِرا تا او اِنجا نیاِد ،نخواهیم نشست». ۱۲پس فرستاده ،او را آورد .او سرخفام و خوشمنظر و نیکو َنظر بود .و خداوند گفت« :برخیز و او را َسح کن ،زِرا همین است». ۱۳آنگاه سموئیل ححقله روغن را گرفت و او را در َیان برادرانش َسح کرد .و از آن روز به بعد روح خداوند بر داوود نازل شد .پس سموئیل برخاست و به راَه رفت. ۱۴اَا روح خداوند از شائول دور شد و روح پلید از جانب خداوند او را َضطرب ساخت. ۱۵و بندگان شاؤل به او گفتند« :اِنک روح پلید از جانب خدا تو را َضطرب َیکند». ۱۶اکنون سرورَان به بندگانت که نزد تو هستند ،فرَان دهد که َردی را که بر چنگ نواز َاهری باشد ،بجوِند .و چون روح پلید از جانب خدا بر تو آِد ،او با دست خود بنوازد و تو شفا خواهی ِافت. ۱۷و شاؤل به خادَان خود گفت« :الن َردی را که در نواختن َاهر باشد ،برای َن پیدا کنید و او را نزد َن آورِد». ۱۸آنگاه ِکی از خادَان در جواب گفت« :اِنک پسر ِمسلای بیتلحمی را دِدهام که در نواختن َاهر و َردی نیروَند و شجاع و َرد جنگ آزَوده و در کارها َاهر و شخصی نیکو َنظر است و خداوند با اوست». ۱۹پس شائول قاصدانی نزد ِمسی فرستاده ،گفت« :پسرت داوود را که با گوسفندان است ،نزد َن بفرست». ۲۰و ِمسلا الغی را که نان و َشک شراب و بزغالهای بار کرده بود ،گرفته ،به دست پسرش داود نزد شاؤل فرستاد. ۲۱و داود نزد شاؤل آَده ،در حضور او اِستاد ،و او او را بسیار دوست داشت ،و سلحدار او شد. ۲۲و شاؤل نزد ِسی فرستاده ،گفت« :تمنا اِنکه داود در حضور َن باِستد ،زِرا در نظر َن التفات ِافته است». ۲۳و واقع شد که چون روح پلید از جانب خدا بر شاؤل آَد ،داود چنگ را گرفته ،با دست خود نواخت؛ پس شاؤل آرام گرفت و بهبود ِافت و روح پلید از او دور شد. فصل ۱۷ ۱و فلسطینیان لشکرهای خود را برای جنگ جمع کردند و در شوکوه که در ِهودا است ،گرد آَدند و بین شوکوه و عزِقه ،در افسداَیم، اردو زدند. ۲و شاؤل و َردان اسرائیل جمع شده ،در کنار دره اِله اردو زدند و برای جنگ با فلسطینیان صفآراِی کردند. ۳و فلسطینیان از ِک طرف بر کوهی اِستاده بودند ،و اسرائیلیان از طرف دِگر بر کوهی اِستاده بودند ،و درهای َیان اِشان بود. ۴و از اردوی فلسطینیان ،پهلوانی به نام حجلیات از شهر مجت بیرون رفت که قدش شش ذراع و ِک وجب بود. ۵و کلهخود برنجینی بر سر داشت و به زرهای َسلح بود و وزن زره پنج هزار َثقال برنج بود. ۶و بر ساقهاِش ساقهای برنجی و َیان کتفهاِش زرهای برنجی داشت. ۷و چوب نیزهاش چون نورد بافندگی بود ،و سر نیزهاش ششصد َثقال آهن وزن داشت ،و ِکی از آنها سپری در دست داشت ،پیشاپیش او َیرفت. ۸و او اِستاد و لشکرِان اسرائیل را صدا زد و به اِشان گفت« :چرا بیرون آَدهاِد تا صفآراِی کنید؟ آِا َن فلسطینی نیستم و شما بندگان شائول هستید؟ َردی را برای خود انتخاب کنید تا نزد َن بیاِد». ۹اگر او بتواند با َن بجنگد و َرا بکشدَ ،ا بندگان شما خواهیم بود؛ اَا اگر َن بر او غالب شوم و او را بکشم ،شما بندگان َا خواهید بود و َا را خدَت خواهید کرد. ۱۰و فلسطینی گفت« َ:ن اَروز لشکرهای اسرائیل را به چالش َیکشم؛ َردی به َن بدهید تا با هم بجنگیم». ۱۱چون شائول و تماَی اسرائیل اِن سخنان فلسطینی را شنیدند ،هراسان شده ،بسیار ترسیدند. ۱۲و داود پسر آن َرد افراتی بیت لحم ِهودا بود که ِمسی نام داشت و او هشت پسر داشت و آن َرد در اِام شاؤل در َیان َردم پیر و سالخورده بود. ۱۳و سه پسر بزرگ ِمسلا روانه شده ،از عقب شاؤل به جنگ رفتند ،و نام سه پسرش که به جنگ رفتند ،نخستزادهاش الیآب و دوَش ش لماه بود. ابیناداب و سوَی م ۱۴و داود کوچکترِن بود و آن سه بزرگتر از عقب شاؤل رفتند. ۱۵اَا داوود نزد شائول آَد و شد َیکرد تا گوسفندان پدرش را در بیتلحم بچراند. ۱۶و آن فلسطینی صبح و شام َیآَد و چهل روز خود را ظاهر َیکرد. ۱۷و ِمسی به پسرش داوود گفت« :الن برای برادرانت ِک اِفه از اِن غل هه برشته و اِن ده نان را بگیر و به اردوگاه نزد برادرانت بشتاب». ۱۸و اِن ده پنیر را برای سردار هزارۀ اِشان ببر ،و ببین که برادرانت چگونهاند ،و از اِشان بیعت بگیر. ۱۹و شاؤل و اِشان و تماَی َردان اسرائیل در دره اِله بودند و با فلسطینیان َیجنگیدند. ۲۰پس داود صبح زود برخاست و گوسفندان را به چوپان سپرد و خود برداشت و چنانکه ِمسلا او را فرَان داده بود ،رفت و به سنگر آَد، زِرا لشکر برای جنگ بیرون َیرفت و فرِاد َیزد که آَاده نبرد شوند.
اول سموئیل
۲۱زِرا اسرائیل و فلسطینیان لشکری در برابر لشکری صفآراِی کرده بودند. ۲۲و داود کالسکه خود را به دست نگهبان کالسکه سپرد و به َیان لشکر دوِد و آَده ،به برادران خود سلم کرد. ۲۳و چون با اِشان سخن َیگفت ،ناگاه پهلوانی فلسطینی از مجتل ،که حجلیات نام داشت ،از لشکر فلسطینیان بیرون آَد و همان سخنان را گفت و داود اِشان را شنید. ۲۴و جمیع َردان اسرائیل چون آن َرد را دِدند ،از او گرِختند و بسیار ترسیدند. ۲۵و َردان اسرائیل گفتند« :آِا اِن َرد را که آَده است ،دِدِد؟ بیشک برای به ننگ آوردن اسرائیل آَده است .و هر که او را بکشد، پادشاه او را از اَوال بسیار ثروتمند خواهد ساخت و دختر خود را به او خواهد داد و خانه پدرش را در اسرائیل آزاد خواهد ساخت». ۲۶و داود به َردانی که نزدش اِستاده بودند ،خطاب کرده ،گفت« :با کسی که اِن فلسطینی را بکشد و اِن ننگ را از اسرائیل بردارد ،چه خواهد شد؟ زِرا اِن فلسطینی ناَختون کیست که لشکرهای خدای زنده را به چالش بکشد؟» ۲۷و قوم او را بدِن َضمون جواب داده ،گفتند« :با کسی که او را بکشد ،چنین خواهد شد». ۲۸و چون او با َردان سخن گفت ،برادر بزرگش الیاب شنید و خشم الیاب بر داود افروخته شد و گفت« :چرا به اِنجا آَدی و آن چند گوسفند را در بیابان پیش که گذاشتی؟ َن غرور و شرارت دل تو را َیدانم ،زِرا برای دِدن جنگ آَدهای». ۲۹داوود گفت« :الن چه کار کردم؟ آِا هیچ دلیلی وجود ندارد؟» ۳۰پس از او به سوی دِگری رو کرد و به همان زبان گفت .و َردم نیز به همان زبان اول به او پاسخ دادند. ۳۱و چون سخنانی که داود گفت شنیده شد ،آنها را برای شاؤل بیان کردند و او او را طلبید. ۳۲و داود به شاؤل گفت« :دل هیچکس به سبب او نیفتد؛ بندهات َیرود و با اِن فلسطینی َیجنگد». ۳۳و شاؤل به داود گفت« :تو نمیتوانی به َقابله با اِن فلسطینی بروی و با او جنگ کنی ،زِرا تو جوانی بیش نیستی و او از جوانیاش َرد جنگی بوده است». ۳۴و داود به شاؤل گفت« :بنده تو گله پدر خود را َیچراند که شیر و خرسی آَده ،برهای از گله ربودند. ۳۵و َن از عقب او بیرون رفتم و او را زدم و آن را از دهانش رها کردم .و چون به َن حمله کرد ،رِش او را گرفتم و او را زدم و کشتم. ۳۶بندهات هم شیر و هم خرس را کشت .و اِن فلسطینی ناَختون نیز َانند ِکی از آنها خواهد بود ،زِرا لشکرهای خدای زنده را به چالش کشیده است. ۳۷و داود گفت« :خداوندی که َرا از چنگ شیر و از چنگ خرس رهانیدَ ،را از دست اِن فلسطینی نیز رهانید ».و شاؤل به داود گفت : «برو و خداوند با تو باد». ۳۸و شاؤل داوود را به زره خود َسلح کرد و کلهخود برنجی بر سر او گذاشت و او را به زرهای َسلح نمود. ۳۹و داود شمشیر خود را بر زره خود بست و قصد رفتن کرد ،زِرا آن را اَتحان نکرده بود .و داود به شاؤل گفت« َ:ن نمیتوانم با اِنها بروم ،زِرا آنها را اَتحان نکردهام ».و داود آنها را از خود دور کرد. ۴۰و عصای خود را به دست گرفت و پنج سنگ صاف از نهر برداشت و آنها را در کیسه چوپانی که داشتِ ،عنی در انبان گذاشت و فلخنش را در دست داشت و به فلسطینی نزدِک شد. ۴۱و فلسطینی پیش آَد و به داود نزدِک شد و َردی که سپر را برداشته بود ،پیشاپیش او َیرفت. ۴۲و چون فلسطینی نظر کرد و داود را دِد ،او را حقیر شمرد زِرا که او جوانی بود سرخرو و نیکوَنظر. ۴۳و فلسطینی به داود گفت« َ:گر َن سگ هستم که با چوب به سراغ َن َیآِی؟ »و فلسطینی داود را به خداِان خود نفرِن کرد. ۴۴و فلسطینی به داود گفت« :نزد َن بیا تا گوشت تو را به پرندگان هوا و حیوانات صحرا بدهم». ۴۵آنگاه داوود به فلسطینی گفت« :تو با شمشیر و نیزه و سپر نزد َن َیآِی ،اَا َن به نام خداوند لشکرها ،خدای لشکرهای اسرائیل که او را به ننگ آوردهای ،نزد تو َیآِم». ۴۶اَروز خداوند تو را به دست َن تسلیم خواهد کرد و تو را زده ،سرت را از تنت جدا خواهم کرد و لشههای لشکر فلسطینیان را اَروز به َرغان هوا و درندگان زَین خواهم داد تا تماَی زَین بدانند که در اسرائیل خداِی هست. ۴۷و تماَی اِن جماعت خواهند دانست که خداوند با شمشیر و نیزه رهاِی نمیدهد ،زِرا جنگ از آن خداوند است و او شما را به دست َا خواهد داد. ۴۸و چون فلسطینی برخاسته ،آَد و به روِاروِی داود نزدِک شد ،داود شتابان به سوی لشکر خود دوِد تا با فلسطینی روبرو شود. ۴۹آنگاه داوود دست در کیسهاش کرد و سنگی از آن برداشت و با فلخن به پیشانی فلسطینی زد ،به طوری که سنگ به پیشانیاش فرو رفت و او به روی خود به زَین افتاد. ۵۰پس داود با فلخن و سنگ بر فلسطینی غالب آَد و او را زد و کشت ،اَا شمشیری در دست داود نبود. ۵۱پس داود دوِد و بر آن فلسطینی اِستاد و شمشیر او را گرفته ،از غلفش کشید و او را کشت و سرش را با آن از تنش جدا کرد .و چون فلسطینیان پهلوان خود را َرده دِدند ،فرار کردند. ۵۲و َردان اسرائیل و ِهودا برخاستند و فرِاد برآوردند و فلسطینیان را تا دره و دروازههای عقرون تعقیب کردند .و زخمیهای فلسطینیان در راه شعراِم ،تا جت و عقرون ،افتادند. ۵۳و بنیاسرائیل از تعقیب فلسطینیان برگشتند و خیمههای اِشان را غارت کردند. ۵۴و داود سر آن فلسطینی را گرفته ،به اورشلیم آورد ،اَا زره او را در خیمه خود گذاشت. ۵۵و چون شاؤل دِد که داود به َقابله با فلسطینی َیرود ،به ابنیر ،سردار لشکر ،گفت« :ابنر ،اِن جوان پسر کیست؟ »ابنیر گفت« :ای پادشاه ،به جان تو قسم که نمیتوانم بگوِم». ۵۶پادشاه گفت« :بپرس که اِن نوجوان پسر کیست؟» ۵۷و چون داود از کشتن فلسطینی برگشت ،ابنیر او را گرفته ،سر فلسطینی را در دست ،نزد شاؤل آورد.
اول سموئیل
۵۸و شائول از او پرسید« :ای جوان ،پسر کیستی؟ »داوود پاسخ داد« َ:ن پسر بندهاتِ ،سای بیتلحمی هستم». فصل ۱۸ ۱و چون از سخن گفتن با شاؤل فارغ شد ،دل ِوناتان با دل داود پیوند خورد ،و ِوناتان او را همچون جان خود دوست داشت. ۲و شاؤل آن روز او را گرفت و دِگر نگذاشت که به خانه پدرش برگردد. ۳آنگاه ِوناتان و داوود با هم پیمان بستند ،زِرا او را همچون جان خود دوست َیداشت. ۴و ِوناتان رداِی را که بر تن داشت از تن بیرون کرد و آن را به داوود داد ،و جاَههای خود را ،حتی شمشیر و کمان و کمربندش را. ۵و داود هر جا که شاؤل او را َیفرستادَ ،یرفت و عاقلنه رفتار َیکرد .و شاؤل او را بر َردان جنگی گماشت ،و او در نظر تماَی قوم و در نظر خادَان شاؤل نیز َقبول افتاد. ۶و واقع شد که چون داود از کشتن فلسطینی َراجعت َیکرد ،چون اِشان َیآَدند ،زنان از جمیع شهرهای اسرائیل با دف و شادی و آلت َوسیقی ،سرودخوانان و رقصکنان به استقبال شاؤل پادشاه آَدند. ۷و زنان در حالی که بازی َیکردند ،به ِکدِگر َیگفتند« :شائول هزاران نفر را و داوود دهها هزار نفر را کشته است». ۸و شاؤل بسیار خشمگین شد و اِن سخن در نظرش ناپسند آَد و گفت« :به داود ده هزار نفر نسبت دادهاند و به َن فقط هزاران نفر؛ و او را جز سلطنت چه چیز دِگری َیتواند باشد؟» ۹و از آن روز به بعد ،شائول داوود را زِر نظر داشت. ۱۰و فردای آن روز ،روح پلید از جانب خدا بر شائول آَد و او در َیان خانه نبوت َیکرد و داوود طبق َعمول با دست خود َینواخت و نیزهای در دست شائول بود. ۱۱و شاؤل نیزه را انداخت ،زِرا گفت« :داوود را با آن تا دِوار خواهم زد ».و داود دو بار از حضور او گرِخت. ۱۲و شائول از داوود َیترسید ،زِرا خداوند با او بود و از شائول روِگردان شده بود. ۱۳پس شاؤل او را از نزد خود دور کرد و او را سردار هزار نفر ساخت ،و او به حضور قوم آَد و شد َیکرد. ۱۴و داود در تمام رفتار خود عاقلنه رفتار َیکرد و خداوند با او َیبود. ۱۵از اِن رو ،چون شائول دِد که او بسیار خردَندانه رفتار َیکند ،از او ترسید. ۱۶اَا تماَی اسرائیل و ِهودا ،داوود را دوست َیداشتند ،زِرا او پیش روی اِشان رفت و آَد َیکرد. َیرب ،او را به تو به زنی َیدهم .فقط برای َن شجاع باش و در جنگهای خداوند بجنگ ». ۱۷و شاؤل به داود گفت« :اِنک دختر بزرگم م زِرا شاؤل گفته بود« :دست َن بر او نباشد ،بلکه دست فلسطینیان بر او باشد». ۱۸و داود به شاؤل گفت« َ:ن کیستم و جان َن و خاندان پدرم در اسرائیل چیست که داَاد پادشاه شوم؟» َیرب ،دختر شائول ،به داوود داده شود ،او را به عدرئیل َحولتی به همسری دادند. ۱۹اَا در زَانی که قرار بود م ۲۰و َیکال ،دختر شائول ،عاشق داود بود .پس چون شائول را خبر دادند ،اِن اَر او را پسند آَد. ۲۱و شاؤل گفت« :او را به او َیدهم تا براِش داَی باشد و دست فلسطینیان بر او دراز شود ».پس شاؤل به داود گفت« :اَروز تو داَاد َن خواهی بود ،از ِکی از اِن دو». ۲۲و شاؤل به خادَان خود اَر فرَوده ،گفت« :با داود َخفیانه گفتگو کنید و بگوِید :اِنک پادشاه از تو خشنود است و همه خادَانش تو را دوست َیدارند؛ پس اکنون داَاد پادشاه باش». ۲۳و خادَان شائول اِن سخنان را به گوش داود رسانیدند .داود گفت« :آِا داَاد پادشاه شدن برای شما سهل است ،با اِنکه َن َردی فقیر و حقیر هستم؟» ۲۴و خادَان شائول او را خبر داده ،گفتند« :داوود نیز چنین گفته است». ۲۵و شاؤل گفت« :به داود چنین گوِید :پادشاه َهرِه نمیخواهد ،جز صد قلفه از فلسطینیان ،تا از دشمنان پادشاه انتقام گرفته شود ».اَا شاؤل اندِشید که داود را به دست فلسطینیان به هلکت رساند. ۲۶و چون بندگانش اِن سخنان را به داود گفتند ،داود را پسند آَد که داَاد پادشاه باشد ،و اِام هنوز تمام نشده بود. ۲۷پس داود برخاسته ،با َردانش رفت و دوِست نفر از فلسطینیان را کشت ،و داود پوست قلفههای اِشان را آورد و آنها را به طور کاَل به پادشاه دادند تا داَاد پادشاه شود .و شائول دختر خود َیکال را به او به زنی داد. ۲۸و شاؤل دِد و دانست که خداوند با داود است ،و َیکال ،دختر شاؤل ،او را دوست َیدارد. ۲۹و شاؤل از داود بیشتر َیترسید؛ و شاؤل پیوسته دشمن داود َیشد. ۳۰پس سرداران فلسطینیان بیرون رفتند و چون بیرون رفتند ،واقع شد که داود از جمیع خادَان شاؤل عاقلنهتر رفتار کرد ،چنانکه نام او بسیار َعروف شد. فصل ۱۹ ۱و شاؤل به پسرش ِوناتان و به جمیع خادَانش فرَود که داود را بکشند. ۲اَا ِوناتان پسر شائول به داوود بسیار علقه داشت ِ.وناتان به داوود گفت« :پدرم شائول قصد کشتن تو را دارد .پس اکنون تا صبح َراقب خودت باش و در جاِی َخفی بمان و خود را پنهان کن». ۳و َن بیرون رفته ،در َزرعهای که تو هستی ،در کنار پدرم خواهم اِستاد ،و درباره تو با پدرم گفتگو خواهم کرد؛ و آنچه َیبینم ،به تو خواهم گفت.
اول سموئیل
۴و ِوناتان نزد پدرش شائول از داود به نیکی ِاد کرد و به او گفت« َ:گذارِد پادشاه به بندهاش داود گناه کند ،زِرا او به تو گناه نکرده است ،و اعمال او برای تو بسیار نیکو بوده است». ۵زِرا او جان خود را به دست خود نهاد و آن فلسطینی را کشت و خداوند نجات عظیمی برای تماَی اسرائیل پدِد آورد .تو آن را دِدی و شادَان شدی .پس چرا به خون بیگناهی گناه َیکنی و داوود را بیسبب َیکشی؟ 6و شاؤل به سخن ِوناتان گوش داد ،و شاؤل قسم خورد که به حیات خداوند قسم که او کشته نخواهد شد. ۷و ِوناتان داود را خواند و ِوناتان همه اِن اَور را به او خبر داد .و ِوناتان داود را نزد شاؤل آورد و او َثل اِام سابق در حضورش بود. ۸و باز جنگ شد و داود بیرون رفت و با فلسطینیان جنگ کرد و اِشان را به کشتار عظیمی شکست داد و از حضورش گرِختند. ۹و روح پلید از جانب خداوند بر شاؤل آَد ،در حالی که او در خانهاش نشسته بود و نیزهاش را در دست داشت و داوود با دستش َینواخت. ۱۰و شاؤل خواست که داود را با نیزه تا دِوار بزند ،اَا او از حضور شاؤل گرِخت و نیزه را به دِوار زد و داود فرار کرد و آن شب جان سالم به در برد. ۱۱و شاؤل نیز قاصدانی به خانه داود فرستاد تا او را زِر نظر داشته باشند و صبح او را بکشند .و َیکال ،همسر داود ،او را خبر داده، گفت« :اگر اَشب جان خود را نجات ندهی ،فردا کشته خواهی شد». ۱۲پس َیکال ،داود را از پنجره پاِین فرستاد و او گرِخت و جان سالم به در برد. ۱۳و َیکال تمثالی گرفته ،آن را در بستر نهاد و بالشی از َوی بز برای تکیهگاه خود نهاد و آن را با لحافی پوشانید. ۱۴و چون شاؤل قاصدان فرستاد تا داود را بگیرند ،او گفت« :او بیمار است». ۱۵و شاؤل دوباره قاصدان را فرستاد تا داوود را ببینند و گفت« :او را در بسترش نزد َن بیاورِد تا او را بکشم». ۱۶و چون فرستادگان داخل شدند ،اِنک تمثالی در بستر بود و بالشی از َوی بز به جای تکیهگاهش. ۱۷و شاؤل به َیکال گفت« :چرا َرا چنین فرِب دادی و دشمنم را رها کردی تا رهاِی ِابد؟ »َیکال در جواب شاؤل گفت« :او به َن گفت َ:را رها کن ،چرا تو را بکشم؟» ۱۸پس داود فرار کرد و جان سالم به در برد و نزد سموئیل به راَه آَد و از هر آنچه شائول با او کرده بود ،به او خبر داد .پس او و سموئیل رفتند و در ناِوت ساکن شدند. ۱۹و به شاؤل خبر داده ،گفتند« :اِنک داود در ناِوت راَه است». ۲۰و شاؤل قاصدانی برای گرفتن داود فرستاد .و چون جماعت انبیا را دِدند که نبوت َیکنند و سموئیل را که به رهبری اِشان اِستاده بود ،روح خدا بر قاصدان شاؤل آَد و اِشان نیز نبوت کردند. ۲۱و چون شاؤل را خبر دادند ،قاصدان دِگری فرستاد و اِشان نیز نبوت کردند .و شاؤل برای بار سوم قاصدان فرستاد و اِشان نیز نبوت کردند. ۲۲سپس او نیز به راَه رفت و به چاه بزرگی که در سیخو است رسید .پس پرسید و گفت« :سموئیل و داوود کجا هستند؟ »ِکی گفت : «اِنک در ناِوت راَه هستند». ۲۳و به آنجا به ناِوت راَه رفت و روح خدا بر او نیز آَد و او همچنان پیشگوِی َیکرد تا به ناِوت راَه رسید. ۲۴و او نیز جاَه خود را کنده ،در حضور سموئیل به همین َنوال نبوت نمود و تمام آن روز و تمام آن شب برهنه دراز کشید .از اِن رو َیگوِند« :آِا شائول نیز از جمله انبیاست؟» فصل ۲۰ ۱و داود از ناِوت راَه فرار کرد و آَده ،به حضور ِوناتان گفت« :چه کردهام و گناه َن چیست و در نظر پدرت چه گناهی کردهام که قصد جان َن دارد؟» ۲و به او گفت« :خدا نکند که بمیری ،زِرا پدرم کاری بزرگ ِا کوچک نمیکند جز اِنکه آن را به َن نشان خواهد داد .و چرا پدرم اِن اَر را از َن پنهان کند؟ چنین نیست». ۳و داود قسم خورد و گفت« :پدرت َیداند که َن در نظر تو التفات ِافتهام ».و گفت« َ:گذار ِوناتان از اِن اَر آگاه شودَ ،بادا غمگین شود ،بلکه به حیات خداوند و به حیات توَ ،یان َن و َرگ تنها ِک قدم فاصله است». ۴آنگاه ِوناتان به داوود گفت« :هر آنچه دلت بخواهد ،براِت انجام خواهم داد». ۵و داود به ِوناتان گفت« :اِنک فردا َاه نو است و َن باِد از نشستن با پادشاه در سفره غافل نشوم .پس َرا رخصت ده تا تا شام روز سوم خود را در صحرا پنهان کنم». ۶اگر پدرت َرا از دست داد ،بگو :داوود از َن بسیار التماس کرد که به شهر خود ،بیتلحم ،فرار کند ،زِرا در آنجا برای تمام خانوادهاش قربانی سالنه است. ۷اگر چنین گوِد ،خوب است ،بندهات آرام خواهد گرفت؛ اَا اگر بسیار خشمگین شودَ ،طمئن باش که بدی از جانب او َقدر شده است. ۸پس با بندهات احسان کن ،زِرا بندهات را به عهد خداوند با خود آوردهای ،اَا اگر در َن گناهی باشد ،خودت َرا بکش ،زِرا چرا َرا نزد پدرت َیبری؟ ِ9وناتان گفت« :حاشا از تو ،زِرا اگر َیدانستم که پدرم بدی را برای تو َقدر کرده است ،آِا تو را از آن آگاه نمیکردم؟» ۱۰آنگاه داوود به ِوناتان گفت« :چه کسی َرا آگاه خواهد کرد؟ اگر پدرت با خشونت به تو پاسخ دهد ،چه؟» ۱۱و ِوناتان به داود گفت« :بیا تا به صحرا بروِم ».و هر دو به صحرا رفتند.
اول سموئیل
۱۲و ِوناتان به داود گفت« :ای ِهوه ،خدای اسرائیل ،چون فردا ِا روز سوم پدرم را خبر کنم ،و اِنک اگر خیری برای داود باشد ،و َن نزد تو نفرستاده و به تو خبر ندهم، ۱۳خداوند با ِوناتان چنین و بسیار بیشتر از اِن عمل کند .اَا اگر پدرم صلح بداند که به تو بدی کند ،آنگاه تو را آگاه خواهم کرد و رهاِت خواهم نمود تا به سلَتی بروی .و خداوند با تو باشد ،چنانکه با پدرم بوده است. ۱۴و نه تنها تا زندهام ،لطف خداوند را به َن نشان خواهی داد تا نمیرم، ا ۱۵اَا تو نیز لطف خود را از خاندان َن تا به ابد قطع نخواهی کرد ،نه ،نه در زَانی که خداوند دشمنان داوود را جمیعا از روی زَین َنقطع ساخته باشد. ۱۶پس ِوناتان با خاندان داوود عهد بست و گفت« :خداوند اِن را از دشمنان داوود نیز َطالبه کند». ۱۷و ِوناتان بار دِگر داوود را سوگند داد ،زِرا او را دوست َیداشت ،زِرا او را همچون جان خود دوست َیداشت. ۱۸آنگاه ِوناتان به داوود گفت« :فردا َاه نو است و جای تو خالی خواهد بود». ۱۹و چون سه روز َاندی ،زود فرود شو و به جاِی که هنگام کار پنهان شدی ،بیا و نزد سنگ اِزل بمان. ۲۰و َن سه تیر به پهلو پرتاب خواهم کرد ،گوِی به هدفی نشانه َیروم. ۲۱و اِنک َن پسری را َیفرستم و َیگوِم :برو و تیرها را پیدا کن .اگر به پسر بگوِم« :اِنک تیرها از اِن طرف تو هستند ،آنها را بردار؛ آنگاه بیا ،زِرا به حیات خداوند ،سلَتی و هیچ ضرری برای تو خواهد بود». ۲۲اَا اگر به آن جوان چنین بگوِم که« :اِنک تیرها از آن سوی توست» ،برو ،زِرا خداوند تو را رها کرده است. ۲۳و اَا در َورد َوضوعی که َن و تو درباره آن صحبت کردِم ،اِنک خداوند تا ابد بین َن و تو خواهد بود. ۲۴پس داود خود را در صحرا پنهان کرد و چون َاه نو فرا رسید ،پادشاه او را برای خوردن غذا نشاند. ۲۵و پادشاه َثل همیشه بر کرسی خودِ ،عنی بر َسند کنار دِوار نشسته بود .و ِوناتان برخاست و ابنیر در کنار شائول نشست و جای داود خالی بود. ۲۶اَا شائول آن روز چیزی نگفت ،زِرا فکر َیکرد« :چیزی بر او واقع شده است ،او پاک نیست »َ.سلما ا او پاک نیست. ۲۷و فردای آن روز ،که روز دوم َاه بود ،جای داود خالی بود ،و شاؤل به پسرش ِوناتان گفت« :چرا پسر ِمسلا نه دِروز و نه اَروز به غذا نیاَده است؟» ۲۸و ِوناتان به شائول پاسخ داد« :داوود از َن بسیار التماس کرد که به بیتلحم برود». ۲۹و او گفت« :خواهش َیکنم َرا رها کن ،زِرا خانواده َا در شهر قربانی دارند و برادرم َرا اَر کرده است که آنجا باشم .و اکنون اگر در نظر تو التفات ِافتهام ،تمنا َیکنم بروم و برادرانم را ببینم ».از اِن رو ،او به سفره پادشاه نمیآِد. ۳۰آنگاه خشم شائول بر ِوناتان افروخته شد و به او گفت« :ای پسر زن َنحرف و سرکش ،آِا نمیدانم که تو پسر ِمسی را برای رسواِی خود و رسواِی برهنگی َادرت برگزِدهای؟» ۳۱زِرا َاداَی که پسر ِمسی بر زَین زنده باشد ،تو و سلطنت تو پاِدار نخواهید َاند .پس اکنون او را نزد َن بفرستید و بیاورِد ،زِرا او به ِقین خواهد َرد. ۳۲و ِوناتان در جواب پدرش شاؤل گفت« :چرا باِد کشته شود؟ چه کرده است؟» ۳۳و شاؤل نیزهای به سوی او پرتاب کرد تا او را بزند .آنگاه ِوناتان دانست که پدرش تصمیم گرفته است داوود را بکشد. ۳۴پس ِوناتان با خشم شدِد از سر سفره برخاست و در روز دوم َاه چیزی نخورد ،زِرا برای داوود غمگین بود ،زِرا پدرش او را شرَنده کرده بود. ۳۵و باَدادانِ ،وناتان در زَانی که با داوود تعیین شده بود ،به صحرا رفت و پسر کوچکی نیز همراهش بود. ۳۶و به پسر خود گفت« :بدو ،تیرهاِی را که َیاندازم پیدا کن ».و چون پسر َیدوِد ،تیری از او گذشت. ۳۷و چون پسر به َحل تیری که ِوناتان انداخته بود رسیدِ ،وناتان از عقب پسر فرِاد زد و گفت« :آِا تیر آن طرف تو نیست؟» ۳۸و ِوناتان از عقب پسر فرِاد زد« :بشتاب ،عجله کن ،درنگ َنما ».و پسر ِوناتان تیرها را جمع کرد و نزد آقای خود آَد. ۳۹اَا آن پسر هیچ چیز نمیدانست :فقط ِوناتان و داوود از َاجرا آگاه بودند. ۴۰و ِوناتان توپخانه خود را به خادَش داد و به او گفت« :برو و آنها را به شهر ببر». ۴۱و چون پسر رفت ،داود از جاِی به سمت جنوب برخاست و به روی خود به زَین افتاد و سه بار تعظیم کرد .و ِکدِگر را بوسیدند و با ِکدِگر گرِه کردند تا داود از حد گذشت. ۴۲و ِوناتان به داود گفت« :به سلَت برو ،زِرا که َا هر دو به نام خداوند قسم خورده ،گفتیم که خداوند بین َن و تو و بین نسل َن و نسل تو تا ابد باشد ».و برخاست و رفت و ِوناتان به شهر رفت. فصل ۲۱ ۱آنگاه داوود به نوب نزد اخیملک کاهن آَد .و اخیملک از َلقات داوود ترسید و به او گفت« :چرا تنها هستی و کسی با تو نیست؟» ۲و داود به اخیملک کاهن گفت« :پادشاه َرا به کاری َأَور کرده و گفته است :از کاری که تو را بدان َیفرستم و از آنچه به تو اَر کردهام ،کسی چیزی نداند .و خادَان خود را به فلن جا گماشتهام». ۳پس حال آنچه زِر دست توست ،پنج قرص نان ِا هر چه حاضر است به َن بده. ۴کاهن در جواب داود گفت« :نان عام زِر دست َن نیست ،اَا نان َقدس هست ،اگر جوانان خود را از زنان بازداشته باشند». ۵داوود در جواب کاهن گفت« :راستی ،از وقتی که بیرون آَدم ،سه روز است که زنان از َا دور نگه داشته شدهاند ،و ظروف جوانان َقدس است ،و نان نیز به رسم َعمول است ،هرچند اَروز در ظرف َقدس شده است».
اول سموئیل
۶پس کاهن نان َقدس را به او داد ،زِرا نانی جز نان تقدِس شده که از حضور خداوند گرفته شده بود ،در آنجا نبود تا در روزی که برداشته َیشد ،نان گرم در آن بگذارند. ۷و آن روز َردی از خادَان شائول آنجا بود که در حضور خداوند بازداشت شده بود ،ناَش دوآغ ،ادوَی و رئیس چوپانان شائول بود. ۸و داود به اخیملک گفت« :آِا اِنجا نیزه ِا شمشیری زِر دستت نیست؟ زِرا که شمشیر و سلحم را با خود نیاوردهام ،چونکه کار پادشاه عجله َیطلبید». ۹کاهن گفت« :شمشیر جالوت فلسطینی که او را در دره اِله کشتی ،اِنک اِنجا در پارچهای پشت اِفود پیچیده شده است .اگر َیخواهی آن را بگیری ،آن را بگیر ،زِرا جز آن در اِنجا نیست ».داوود گفت« َ:ثل آن دِگری نیست؛ آن را به َن بده». ۱۰و داود همان روز از ترس شاؤل برخاست و فرار کرد و نزد اخیش ،پادشاه جت ،رفت. ۱۱و بندگان اخیش به او گفتند« :آِا اِن داود پادشاه آن سرزَین نیست؟ آِا آنها با رقص برای ِکدِگر درباره او سرود نخواندند و نگفتند که شائول هزاران خود را و داود ده هزاران خود را کشته است؟» ۱۲و داود اِن سخنان را در دل خود جای داد و از اخیش ،پادشاه جت ،بسیار ترسید. ۱۳و او در حضور اِشان رفتار خود را تغییر داد و خود را در دست اِشان دِوانه جلوه داد و بر درهای دروازه خط َیکشید و آب دهانش بر رِشش َیرِخت. ۱۴آنگاه اخیش به خادَان خود گفت« :اِنک َیبینید که اِن َرد دِوانه است .پس چرا او را نزد َن آوردِد؟» ۱۵آِا َن به دِوانگان َحتاجم که اِن َرد را آوردهاِد تا در حضور َن دِوانگی کند؟ آِا اِن َرد به خانه َن خواهد آَد؟ فصل ۲۲ ۱پس داود از آنجا رفت و به غار عدلم فرار کرد .و چون برادرانش و تماَی خاندان پدرش اِن را شنیدند ،نزد او به آنجا رفتند. ۲و هر که در تنگی بود و هر که قرضدار بود و هر که ناراضی بود ،نزد او جمع شدند و او سردار اِشان شد و تخمینا ا چهارصد نفر با او بودند. ۳و داود از آنجا به َصفه َوآب رفت و به پادشاه َوآب گفت« :خواهش َیکنم پدرم و َادرم بیرون بیاِند و با شما باشند تا بدانم خدا برای َن چه خواهد کرد». ۴و اِشان را نزد پادشاه َوآب آورد ،و تمام َدتی که داود در آن قلعه بود ،نزد او ساکن بودند. ۵و جاد نبی به داود گفت« :در اِن قلعه توقف َکن ،بلکه روانه شو و به سرزَین ِهودا برو ».پس داود روانه شد و به جنگل حارث آَد. ۶چون شائول شنید که داوود و َردانی که با او بودند ،پیدا شدهاند( ،و شائول در اجبعمه زِر درختی در را مَه نشسته بود ،نیزهاش را در دست داشت و هم هه خدَتگزارانش در اطرافش اِستاده بودند). ۷آنگاه شائول به خادَانی که در اطرافش اِستاده بودند گفت« :ای بنیاَینیان ،بشنوِد !آِا پسر ِمسلا به هر ِک از شما َزرعه و تاکستان خواهد داد و شما را سرداران هزاران و سرداران صدها خواهد ساخت؟ ۸که همه شما علیه َن توطئه کردهاِد و کسی نیست که به َن خبر دهد که پسرم با پسر ِمسی پیمان بسته است ،و کسی از شما نیست که برای َن َتاسف باشدِ ،ا به َن خبر دهد که پسرم بندهام را علیه َن برانگیخته است تا در کمین بنشیند ،چنانکه اَروز هست؟ م ۹آنگاه دوآغ ادوَی که بر خادَان شائول گماشته شده بود ،در جواب گفت« َ:ن پسر ِمسی را دِدم که به نوب ،نزد امخی مملمک پسر اخیطوب َیآَد». ۱۰و او از خداوند برای او سؤال کرد و به او آذوقه داد و شمشیر جلیات فلسطینی را به او داد. ۱۱آنگاه پادشاه فرستاد تا امخی مملمک کاهن ،پسر امخیطوب ،و تماَی خاندان پدرش ،کاهنانی را که در نوب بودند ،فرا خواند ،و همگی نزد پادشاه آَدند. ۱۲و شاؤل گفت« :ای پسر امخیطوب ،بشنو ».او جواب داد« :لبیک ،ای آقاِم». ۱۳شائول به او گفت« :چرا تو و پسر ِمسی علیه َن توطئه کردِد؟ به او نان و شمشیر دادی و از خدا براِش طلب کردی تا علیه َن برخیزد و در کمین بنشیند ،چنانکه اَروز چنین است؟» خیم الک در جواب پادشاه گفت« :و کیست از جمیع بندگانت که َانند داود اَین باشد ،که داَاد پادشاه است و به اَر تو عمل َیکند ۱۴آنگاه ا م ا و در خانه تو َحترم است؟» ۱۵آِا َن برای او از خدا سؤال کردم؟ حاشا از َن که پادشاه چیزی به بنده خود و به تماَی خاندان پدرم نسبت ندهد ،زِرا بندهات از همه اِنها کم ِا زِاد چیزی نمیدانست. ۱۶پادشاه گفت« :ای اخیملک ،تو و تماَی خاندان پدرت ،البته خواهید حَرد». ۱۷و پادشاه به پیادههاِی که در اطرافش اِستاده بودند گفت« :برگردِد و کاهنان خداوند را بکشید ،زِرا دست اِشان نیز با داود است و چون فرار او را َیدانستندَ ،را خبر ندادند ».اَا بندگان پادشاه نخواستند دست خود را دراز کنند تا بر کاهنان خداوند حمله کنند. ۱۸و پادشاه به دوآغ گفت« :برگرد و به کاهنان حمله کن ».و دوآغ ادوَی برگشت و به کاهنان حمله کرد و در آن روز هشتاد و پنج نفر را که اِفود کتانی پوشیده بودند ،کشت. ۱۹و نوب ،شهر کاهنان ،را به دم شمشیر کشتَ ،ردان و زنان ،کودکان و شیرخوارگان ،گاوان ،الغان و گوسفندان را به دم شمشیر. ۲۰و ِکی از پسران اخیملک بن اخیطوب که ابیاتار نام داشت ،فرار کرد و از عقب داود گرِخت. ۲۱و ابیاتار به داود خبر داد که شاؤل کاهنان خداوند را کشته است. ا ۲۲داوود به ابیاتار گفت« :آن روز که دوآغ ادوَی آنجا بود ،دانستم که او به شائول حتما خواهد گفت َ:ن باعث َرگ هم هه اعضای خانواده پدرت شدهام». ۲۳با َن بمان و َترس ،زِرا کسی که قصد جان َن دارد ،قصد جان تو را نیز دارد .اَا تو نزد َن در اَان خواهی بود.
اول سموئیل
فصل ۲۳ ۱آنگاه به داوود خبر دادند و گفتند« :اِنک فلسطینیان با قعیله َیجنگند و خرَنگاهها را غارت َیکنند». ۲پس داود از خداوند سؤال کرده ،گفت« :آِا بروم و اِن فلسطینیان را شکست دهم؟ »و خداوند به داود گفت« :برو و فلسطینیان را شکست بده و قعیله را نجات ده». ۳و َردان داوود به او گفتند« :اِنک َا اِنجا در ِهودا َیترسیم ،پس چقدر بیشتر اگر برای َقابله با لشکرهای فلسطینیان به قعیله بیاِیم؟» ۴آنگاه داوود بار دِگر از خداوند سؤال کرد و خداوند او را اجابت فرَود و گفت« :برخیز و به قعیله برو ،زِرا َن فلسطینیان را به دست تو تسلیم خواهم کرد». ۵پس داوود و َردانش به قعیله رفتند و با فلسطینیان جنگیدند و گلههاِشان را بردند و آنها را به قتل عام بزرگی کشتند .پس داوود ساکنان قعیله را نجات داد. ۶و واقع شد که چون ابیاتار بن اخیملک نزد داود به قعیله فرار کرد ،اِفود در دست خود فرود آَد. ۷و به شاؤل خبر دادند که داود به قعیله آَده است .شاؤل گفت« :خدا او را به دست َن سپرده است ،زِرا که او در شهری که دروازهها و پشتبندها داردَ ،حبوس شده است». ۸و شاؤل تماَی قوم را برای جنگ فراخواند تا به قعیله فرود آِند و داود و َردانش را َحاصره کنند. ۹و چون داود دانست که شاؤل َخفیانه به او بدی َیکند ،به ابیاتار کاهن گفت« :اِفود را اِنجا بیاور». ۱۰آنگاه داوود گفت« :ای ِهوه ،خدای اسرائیل ،بندهات شنیده است که شائول قصد دارد به قعیله بیاِد تا شهر را به خاطر َن نابود کند». ۱۱آِا اهل قعیله َرا به دست او تسلیم خواهند کرد؟ آِا شائول چنانکه بندهات شنیده است ،فرود خواهد آَد؟ ای ِهوه ،خدای اسرائیل ،از تو التماس َیکنم که به بندهات خبر دهی ».و خداوند گفت« :او فرود خواهد آَد». ۱۲آنگاه داوود گفت« :آِا َردان قعیله َرا و کسانم را به دست شائول تسلیم خواهند کرد؟ »خداوند گفت« :آنها تو را تسلیم خواهند کرد». ۱۳آنگاه داوود و َردانش که حدود ششصد نفر بودند ،برخاستند و از قاعیلمه بیرون رفتند و به هر جاِی که َیتوانستند بروند ،رفتند .چون به شائول خبر رسید که داوود از قاعیلمه فرار کرده است ،از رفتن خودداری کرد. ۱۴و داود در بیابان در قلعههای َحکم ساکن شد و در کوهی در بیابان زِف ساکن گردِد .و شاؤل هر روز او را َیجست ،اَا خدا او را به دست او تسلیم نکرد. ۱۵و داود دِد که شاؤل برای کشتن او بیرون آَده است ،و داود در بیابان زِف ،در جنگلی بود. ۱۶و ِوناتان پسر شاؤل برخاسته ،نزد داود به جنگل رفت و دست او را در خدا تقوِت نمود. ۱۷و او به او گفت« َ:ترس ،زِرا دست پدرم شائول تو را نخواهد ِافت ،و تو بر اسرائیل پادشاه خواهی شد ،و َن جانشین تو خواهم بود؛ و پدرم شائول نیز اِن را َیداند». ۱۸و آن دو در حضور خداوند عهد بستند و داود در جنگل َاند و ِوناتان به خانه خود رفت. ۱۹آنگاه زِفیان نزد شائول به اجبعمه آَدند و گفتند« :آِا داوود خود را نزد َا در استحکاَات جنگل ،در تپه محخیلمه که در جنوب ِاشیمون است ،پنهان نکرده است؟» ۲۰پس اکنون ای پادشاه ،چنانکه دلت آرزوی آَدن دارد ،بیا و وظیفه َا اِن است که او را به دست پادشاه تسلیم کنیم. ۲۱و شاؤل گفت« :شما از جانب خداوند َتبرک باشید ،زِرا بر َن دلسوزی َیکنید». ۲۲پس بروِد و آَاده شوِد و َکان رفت و آَد او را بشناسید و ببینید و ببینید چه کسی او را در آنجا دِده است ،زِرا به َن گفته شده است که او بسیار زِرکانه عمل َیکند. ۲۳پس بنگرِد و از هم هه َخفیگاههاِی که او خود را در آنها پنهان َیکند ،آگاه شوِد و با اطمینان نزد َن بازگردِد ،و َن با شما خواهم آَد .و اگر او در اِن سرزَین باشد ،او را در َیان هم هه هزارههای ِهودا جستجو خواهم کرد. ۲۴پس برخاستند و پیش از شائول به زِف رفتند ،اَا داوود و َردانش در بیابان َعون ،در دشتی در جنوب بیابان ِشیمون بودند. ۲۵شائول و افرادش نیز برای جستجوی او رفتند .و به داوود خبر دادند .پس او به صخرهای فرود آَد و در بیابان َعون اقاَت گزِد .و چون شائول اِن را شنید ،داوود را در بیابان َعون تعقیب کرد. ۲۶و شاؤل از اِن طرف کوه و داود و َردانش از آن طرف کوه َیرفتند ،و داود از ترس شاؤل شتابان فرار َیکرد ،زِرا شاؤل و َردانش داود و َردانش را از هر طرف احاطه کرده بودند تا اِشان را بگیرند. ۲۷اَا قاصدی نزد شاؤل آَده ،گفت« :بشتاب و بیا زِرا فلسطینیان به زَین حمله کردهاند». ۲۸پس شائول از تعقیب داوود بازگشت و به َقابله فلسطینیان رفت .از اِن رو ،آن َکان را اسل مح مملمقحوت ناَیدند. ۲۹و داود از آنجا برآَده ،در دژهای َحکم عینجدی ساکن شد. فصل ۲۴ ۱و چون شاؤل از عقب فلسطینیان َراجعت کرد ،به او خبر داده ،گفتند« :اِنک داود در بیابان عینجدی است». ۲آنگاه شائول سه هزار َرد برگزِده از سراسر اسرائیل برداشت و برای جستجوی داوود و همراهانش به صخرههای بزهای وحشی رفت. ۳و به آغلهای گوسفندان در کنار راه رسید که در آنجا غاری بود و شائول برای پوشاندن پاهای خود به داخل آن رفت و داوود و افرادش در کنارههای غار َاندند.
اول سموئیل
۴و َردان داوود به او گفتند« :اِنک روزی که خداوند به تو گفته بود :اِنک دشمن تو را به دست تو تسلیم َیکنم تا هر چه در نظرت پسند آِد با او بکنی ».پس داوود برخاست و داَن ردای شائول را َخفیانه برِد. ۵و بعد از آن ،دل داود از اِن که داَن شاؤل را برِده بود ،به درد آَد. ۶و به افراد خود گفت« :حاشا از َن که خداوند اِن کار را با آقای خودَ ،سیح خداوند ،بکنم و دست خود را بر او دراز کنم ،زِرا او َسیح خداوند است». ۷پس داود خادَان خود را با اِن سخنان بازداشت و نگذاشت که بر شائول قیام کنند .اَا شائول از غار برخاست و راه خود را در پیش گرفت. ۸داوود نیز پس از آن برخاست و از غار بیرون رفت و از پی شائول فرِاد زد و گفت« :ای سرورم پادشاه ».و چون شائول به پشت سر خود نگرِست ،داوود رو به زَین خم شد و تعظیم نمود. 9و داود به شاؤل گفت« :چرا سخنان َردم را َیشنوی که َیگوِند :اِنک داود قصد ضرر تو را دارد؟» ۱۰اِنک اَروز چشمانت دِد که چگونه خداوند تو را اَروز در غار به دست َن سپرد و برخی به َن گفتند که تو را بکشم ،اَا چشم َن بر تو رحم کرد و گفتم دست خود را بر آقاِم دراز نخواهم کرد ،زِرا او َسیح خداوند است. ۱۱و اَا ای پدر َن ،ببین ،آری ،داَن رداِت را در دست َن َیبینی ،زِرا از آنجاِی که داَن رداِت را برِدم و تو را نکشتم ،بدان و ببین که در دست َن نه بدی است و نه گناهی ،و َن به تو گناه نکردهام ،با اِن حال تو جان َرا صید َیکنی تا آن را بگیری. ۱۲خداوند َیان َن و تو داوری کند ،و خداوند انتقام َرا از تو بگیرد ،اَا دست َن بر تو نخواهد بود. ۱۳چنانکه مَثمل پیشینیان َیگوِد :شرارت از شرِران صادر َیشود ،اَا دست َن بر تو نخواهد بود. ۱۴پادشاه اسرائیل در پی چه کسی آَده است؟ در پی که َیدوی؟ در پی سگی َرده ،در پی ککی؟ ۱۵پس خداوند داور باشد و َیان َن و تو حکم کند و ببیند و در دعوی َن فیصله کند و َرا از دست تو رهاِی دهد. ۱۶و چون داود از گفتن اِن سخنان به شاؤل فارغ شد ،شاؤل گفت« :آِا اِن صدای توست ،ای پسر َن داود؟ »و شاؤل صدای خود را بلند کرد و گرِست. ۱۷و به داود گفت« :تو از َن پارساتر هستی ،زِرا تو به َن پاداش نیکو دادی و َن به تو پاداش بد دادم». ۱۸و اَروز نشان دادی که چگونه با َن نیکوِی کردی ،زِرا وقتی خداوند َرا به دست تو تسلیم کردَ ،را نکشتی. ۱۹زِرا اگر کسی دشمن خود را بیابد ،آِا او را به سلَتی رها َیکند؟ از اِن روست که خداوند تو را به خاطر کاری که اَروز با َن کردی ،پاداش نیکو دهد. ۲۰و اکنون ،اِنکَ ،ن نیک َیدانم که تو قطعا ا پادشاه خواهی شد و پادشاهی اسرائیل در دست تو استوار خواهد گشت. ۲۱پس اکنون برای َن به خداوند سوگند ِاد کن که بعد از َن نسل َرا َنقطع نسازی و نام َرا از خاندان پدرم َحو نکنی. ۲۲و داود برای شاؤل قسم خورد .و شاؤل به خانهاش رفت ،اَا داود و کسان او به قلعه رفتند. فصل ۲۵ ۱و سموئیل َرد و تماَی بنیاسرائیل جمع شده ،برای او سوگواری کردند و او را در خانهاش در راَه به خاک سپردند .و داود برخاسته، به بیابان فاران فرود آَد. ۲و َردی در َعون بود که اَلکش در کرَل بود و آن َرد بسیار بزرگ بود و سه هزار گوسفند و هزار بز داشت و پشم گوسفندان خود را در کرَل َیچید. ۳نام آن َرد نابال بود و نام همسرش ابیجاِل؛ و او زنی فهمیده و زِبارو بود ،اَا آن َرد ،سنگدل و بدکردار و از خاندان کالیب بود. ۴و داود در بیابان شنید که نابال پشم گوسفندان خود را َیچینمد. مرَل بروِد و نزد نابال بروِد و از طرف َن به او سلم برسانید». ۵و داود ده جوان فرستاد و داود به جوانان گفت« :به ک ا ۶و به کسی که در رفاه زندگی َیکند ،چنین بگوِید« :سلم بر تو باد ،و سلم بر خانهات ،و سلم بر هر آنچه داری». مرَل بودند ،به اِشان آسیبی نرساندِم و ۷و اکنون شنیدهام که پشمچینانی داری؛ و حال آنکه چوپانانت که با َا بودند ،در تمام َدتی که در ک ا چیزی از اِشان گم نشد. ۸از جوانانت بپرس و آنها به تو خواهند گفت .پس بگذار جوانان در نظر تو التفات ِابند ،زِرا َا در روز خوبی َیآِیم .تمنا َیکنم آنچه به دستت َیرسد به بندگانت و به پسرت داوود بده. ۹و چون خادَان داود آَدند ،تمام آن سخنان را به نام داود به نابال گفتند و ساکت شدند. ۱۰نابال در جواب خادَان داوود گفت« :داوود کیست و پسر ِمسی کیست؟ اِن روزها غلَان بسیاری هستند که هر ِک از آقای خود جدا َیشوند». ۱۱پس آِا نان و آب و گوشتی را که برای پشمچینانم ذبح کردهام ،بردارم و به کسانی بدهم که نمیدانم از کجا هستند؟ ۱۲پس خادَان داوود راه خود را کج کردند و دوباره رفتند و آَدند و همه آن سخنان را به او گفتند. ۱۳و داود به َردان خود گفت« :هر ِک از شما شمشیر خود را ببندِد ».و هر ِک شمشیر خود را بستند و داود نیز شمشیر خود را بست . و قرِب به چهارصد نفر از عقب داود رفتند و دوِست نفر نزد اسباب َاندند. ۱۴اَا ِکی از جوانان به ابیجاِل ،همسر نابال ،گفت« :اِنک داوود قاصدانی از بیابان فرستاد تا به سرورَان سلم کنند ،اَا او اِشان را تحقیر کرد». ۱۵اَا آن َردان با َا بسیار َهربان بودند و تا زَانی که در صحرا با آنها َعاشرت داشتیم ،آسیبی ندِدِم و چیزی از َا گم نشد. ۱۶آنها شب و روز ،در تمام َدتی که َا با آنها گوسفندان را َیچراندِم ،برای َا همچون دِواری بودند.
اول سموئیل
۱۷پس اکنون بدان و بیندِش که چه خواهی کرد ،زِرا بدی بر سرور َا و بر تماَی خاندانش َقدر شده است ،زِرا او چنان پسر بملیعال است که هیچکس نمیتواند با او سخن گوِد. ۱۸آنگاه ا م ابیجاِل شتابان دوِست نان و دو مَشک شراب و پنج گوسفن اد آَاده و آَاده ،پنج پیمانه غله برشته ،صد خوشه کشمش و دوِست قرص نان انجیر برداشت و آنها را بر الغها گذاشت. ۱۹و به غلَان خود گفت« :شما جلوتر از َن بروِد ،اِنک َن از پی شما َیآِم ».اَا به شوهر خود نابال چیزی نگفت. ۲۰و چون بر الغ سوار شد و از ساِبان تپه پاِین آَد ،اِنک داود و کسانش به َقابل او آَدند و او بدِشان برخورد. ۲۱و داود گفته بود« :به درستی که َن بیهوده تمام َاِملک اِن شخص را در بیابان نگاه داشتم ،به طوری که از تمام َاِملک او چیزی گم نشد ،و او به جای نیکی ،بدی به َن کرد». ۲۲خدا با دشمنان داوود چنین و بیش از اِنها بکند ،اگر از جمیع َاِملک او تا روشناِی صبح کسی را که به دِوار ادرار کند ،باقی بگذارم. ۲۳و چون ابیجاِل داود را دِد ،بشتابید و از الغ فرود آَد و پیش داود به روی خود افتاده ،رو به زَین تعظیم کرد. ۲۴و به پاهاِش افتاد و گفت« :ای آقاِم ،اِن گناه بر َن باد !و کنیزت ،التماس َیکنم ،در حضور تو سخن بگوِد و سخنان کنیزت را بشنود». ۲۵ای آقاِم ،به اِن َرد بلیعالِ ،عنی نابال ،توجهی نکن ،زِرا او چنانکه ناَش هست ،خود نیز نابال است؛ ناَش نابال است و حماقت با اوست .اَا َن ،کنیز تو ،جوانان آقاِم را که فرستاده بودی ،ندِدم. ۲۶پس حال ای آقاِم ،به حیات خداوند و به حیات جان تو قسم ،چون خداوند تو را از خونرِزی و انتقام گرفتن به دست خودت بازداشته است ،پس دشمنانت و آنانی که قصد بدی نسبت به آقاِم دارندَ ،انند نابال باشند. ۲۷و حال ،اِن برکتی که کنیزت برای آقاِم آورده است ،به جوانانی که همراه آقاِم َیآِند نیز داده شود. ۲۸از تو التماس دارم که گناه کنیز خود را ببخشی ،زِرا خداوند بیگمان خان هه آقاِم را آباد خواهد ساخت ،چونکه آقاِم در جنگهای خداوند َیجنگد و در تمام عمرت بدی در تو ِافت نشده است. ۲۹با اِن حال ،کسی برخاسته است تا تو را تعقیب کند و جان تو را بطلبد ،اَا جان آقاِم در دسته حیات ،نزد ِهوه ،خدای تو ،بسته خواهد بود؛ و جان دشمنانت راَ ،انند فلخن ،به بیرون خواهد انداخت. ۳۰و هنگاَی که خداوند تمام نیکیهاِی را که درباره تو گفته است ،به آقاِم انجام دهد ،و تو را پیشوا بر اسرائیل قرار دهد، َ ۳۱بادا اِن برای تو اندوهی باشد و نه برای آقاِم َاِ هه دلخوری ،چه خون بیجهت رِخته باشی و چه آقاِم انتقام گرفته باشد .بلکه چون خداوند با آقاِم احسان کند ،آنگاه کنیز خود را به ِاد آور. ۳۲و داود به ابیجاِل گفت« َ:تبارک باد ِهوه ،خدای اسرائیل ،که اَروز تو را به استقبال َن فرستاد». ۳۳و آفرِن بر نصیحت تو ،و آفرِن بر تو که اَروز َرا از خونرِزی و انتقام گرفتن با دست خودم بازداشتی. ۳۴زِرا به راستی ،به حیات ِهوه ،خدای اسرائیل ،که َرا از آسیب رساندن به تو بازداشت ،اگر تعجیل نمیکردی و به استقبال َن نمیآَدی ،تا طلوع صبح کسی برای نابال باقی نمیماند که به دِوار ادرار کند. ۳۵پس داود آنچه را که او براِش آورده بود از دست او گرفت و به او گفت« :به سلَت به خانهات برو ،ببین که سخن تو را شنیدهام و تو را پذِرفتهام». ۳۶و امبایجاِل نزد نابال آَد و اِنک او در خانه خود ضیافتی چون ضیافت پادشاهان برپا کرده بود و دل نابال در اندرونش شاد بود زِرا بسیار َست بود ،پس تا طلوع صبح چیزی کم ِا زِاد به او نگفت. ۳۷اَا صبح روز بعد ،چون شراب از نابال رفت و همسرش اِن چیزها را به او گفت ،دلش در درونش حَرد و َانند سنگ شد. ۳۸و قرِب به ده روز بعد ،خداوند نابال را َبتل ساخت که َرد. ۳۹و چون داود شنید که نابال َرده است ،گفت« َ:تبارک باد خداوند که حق ننگ َرا از دست نابال جبران کرد و بنده خود را از بدی نگاه داشت ،زِرا خداوند شرارت نابال را به سر خودش برگردانید ».و داود فرستاده ،با ابیجاِل سخن گفت تا او را برای خود به زنی بگیرد. ۴۰و چون خادَان داود نزد ابیجاِل به کرَل آَدند ،با او سخن گفته ،گفتند« :داوود َا را نزد تو فرستاده است تا تو را برای خود به زنی بگیرِم». ۴۱پس برخاست و رو به زَین خم شد و گفت« :اِنک ،کنیزت خادَی خواهد بود تا پاهای بندگان آقاِم را بشوِد». ۴۲و ا م ابیجاِل بشتابید و برخاست و بر الغی سوار شد و پنج کنیزش از عقب او رفتند و از عقب فرستادگان داود رفته ،زن او شد. ۴۳داوود همچنین اخینوعم ِزرعیلی را نیز گرفت و هر دو همسر او شدند. ۴۴اَا شائول دختر خودَ ،یکال ،همسر داوود ،را به فلطی پسر لِش که از اهالی جلیم بود ،داده بود. فصل ۲۶ ۱و زِفیان نزد شاؤل به جبعه آَده ،گفتند« :آِا داود خود را در تپه حخیله که روبروی ِشیمون است ،پنهان نکرده است؟» ۲آنگاه شائول برخاست و با سه هزار نفر از برگزِدگان اسرائیل به بیابان زِف فرود آَد تا داوود را در بیابان زِف جستجو کند. ۳و شاؤل در تپه حخیله که روبروی بیابان و سر راه است ،اردو زد .اَا داود در بیابان َاند و دِد که شاؤل از عقب او به بیابان َیآِد. ۴پس داود جاسوسانی فرستاد و فهمید که شائول واقعا ا آَده است. ۵و داود برخاسته ،به جاِی که شاؤل اردو زده بود ،رسید .و داود جاِی را که شاؤل و ابنیر پسر نیر ،سردار لشکرش ،خوابیده بودند ،دِد . و شاؤل در سنگر خوابیده بود و قوم در اطراف او اردو زده بودند.
اول سموئیل
۶آنگاه داوود در جواب اخیملک حتی و ابیشای پسر صروِه ،برادر ِوآب ،گفت« :کیست که با َن نزد شائول به اردو بیاِد؟ »ابیشای گفت« َ:ن با تو خواهم آَد». ۷پس داوود و ابیشای شب هنگام به َیان قوم آَدند و دِدند که شائول در سنگر خوابیده و نیزهاش در زَین و در کنار تکیهگاهش فرو رفته است ،اَا ابنیر و قوم در اطراف او خوابیدهاند. ۸آنگاه ابیشای به داوود گفت« :خدا اَروز دشمنت را به دستت تسلیم کرده است .پس اکنون اجازه بده او را فورا ا با نیزه به زَین بزنم و بار دوم او را نخواهم زد». ۹و داود به ابیشای گفت« :او را هلک َکن ،زِرا کیست که بتواند دست خود را بر َسیح خداوند دراز کند و بیگناه باشد؟» ۱۰و داود گفت« :به حیات خداوند قسم که خداوند او را خواهد زد؛ ِا اجلش فرا خواهد رسید و خواهد َرد؛ ِا به جنگ فرود آَده ،هلک خواهد شد». ۱۱خداوند َرا از اِنکه دست خود را بر َسیح خداوند دراز کنم ،برحذر َیدارد .اَا اکنون نیزهای را که بر فرق او است و کوزه آب را بردار و بروِم». سر شائول برداشت و اِشان رفتند و هیچکس ندِد و ندانست و بیدار نشد ،زِرا همه در خواب بودند، ۱۲پس داود نیزه و کوزه آب را از ا زِرا خواب سنگینی از جانب خداوند بر اِشان َستولی شده بود. ۱۳آنگاه داوود به آن سوی رود رفت و از دور بر فراز تپهای اِستاد ،و فاصل هه زِادی بین آنها بود. ۱۴و داود قوم و ابنر پسر نیر را صدا زده ،گفت« :ای ابنر ،آِا جواب نمیدهی؟ »ابنر در جواب گفت« :تو کیستی که پادشاه را صدا َیزنی؟» ۱۵و داود به ابنیر گفت« :آِا تو َرد شجاعی نیستی؟ و کیست َانند تو در اسرائیل؟ پس چرا آقای خود ،پادشاه را نگاه نداشتی؟ زِرا ِکی از قوم آَده بود تا آقاِت ،پادشاه را نابود کند». ۱۶اِن کار خوبی نیست که کردی .به حیات خداوند قسم که تو َستوجب َرگ هستی ،زِرا آقای خودَ ،سیح خداوند را نگاه نداشتی .و حال ببین نیزه پادشاه و کوزه آب که کنار سرش بود کجاست؟ ۱۷و شاؤل صدای داود را شناخت و گفت« :آِا اِن صدای توست ،ای پسرم داود؟ »داود گفت« :ای آقاِم ،ای پادشاه ،اِن صدای َن است». ۱۸و او گفت« :چرا آقاِم بنده خود را چنین تعقیب َیکند؟ زِرا چه کردهام؟ ِا چه بدی در دست َن است؟» ۱۹پس حال ،تمنا دارم آقاِم پادشاه سخنان بندهاش را بشنود :اگر خداوند تو را بر ضد َن برانگیخته است ،پس هدِهای از تو قبول کند .اَا اگر بنیآدم باشند ،در حضور خداوند َلعون خواهند بود ،زِرا اَروز َرا از َاندن در َیراث خداوند بیرون رانده و گفتهاند :برو و خداِان غیر را عبادت کن. ۲۰پس حال ،خون َن در حضور خداوند به زَین نرِزد ،زِرا پادشاه اسرائیل برای جستجوی کک بیرون آَده است ،چنانکه کسی کبک را در کوهها شکار َیکند. ۲۱آنگاه شائول گفت« :گناه کردهام .پسرم داوود ،برگرد ،زِرا دِگر به تو بدی نخواهم کرد ،زِرا جان َن اَروز در نظر تو عزِز بود . اِنکَ ،ن احمق بودهام و بسیار گمراه شدهام». ۲۲و داود در جواب گفت« :اِنک نیزه پادشاه !ِکی از جوانان بیاِد و آن را بگیرد». ۲۳خداوند به هر کس پارساِی و وفادارِاش را جزا دهد ،زِرا خداوند اَروز تو را به دست َن سپرد ،اَا َن نخواستم دست خود را بر َسیح خداوند دراز کنم. ۲۴و اِنک ،چنانکه جان تو اَروز در نظر َن بسیار گراَی داشته شد ،جان َن نیز در نظر خداوند بسیار گراَی داشته شود و َرا از هر تنگی رهاِی بخشد. ۲۵آنگاه شائول به داوود گفت« :ای پسرم داوودَ ،بارک باد تو !تو کارهای بزرگی انجام خواهی داد و همچنان پیروز خواهی شد ».پس داوود به راه خود رفت و شائول به جای خود بازگشت. فصل ۲۷ ۱و داود در دل خود گفت« :الن روزی به دست شاؤل هلک خواهم شد ،و چیزی برای َن بهتر از اِن نیست که به زودی به زَین فلسطینیان فرار کنم ،و شاؤل از َن نااَید شود و دِگر در هیچ ِک از سواحل اسرائیل َرا جستجو نکند ،پس از دست او خواهم گرِخت». ۲پس داود برخاست و با آن ششصد نفر که همراهش بودند ،نزد اخیش پسر َعوک ،پادشاه جت ،رفت. زرعیلیه ،و امبایجاِ ال ۳و داود با امخیش در مجت ساکن شد ،او و َردانش ،هر کس با اهل خانهاش ،حتی داود با دو همسرش ،امخینو مع ام ِا ا مرَلیهای ،همسر نابال. ک ا ۴و به شاؤل خبر دادند که داود به جت فرار کرده است ،و دِگر برای او جستجو نکرد. ۵و داود به اخیش گفت« :اگر اکنون در نظر تو التفات ِافتهامَ ،کانی در شهری از صحرا به َن بدهند تا در آنجا ساکن شوم ،زِرا چرا بندهات باِد در شهر سلطنتی نزد تو ساکن شود؟» م آن پادشاهان ِهودا است. از اَروز تا غ ل ق ص رو اِن صقلمغ را به او داد ،از ا ۶پس اخیش در آن روز ا ا ۷و َدت اقاَت داود در سرزَین فلسطینیان ِک سال و چهار َاه کاَل بود. ۸و داود و َردانش برآَده ،بر جشورِان و جزرِان و عمالیقیان هجوم آوردند ،زِرا اِن اَتها از قدِم ساکنان آن سرزَین بودند ،از شور تا زَین َصر. ۹و داود آن زَین را شکست داده ،هیچ َرد ِا زنی را زنده نگذاشت ،و گوسفندان و گاوان و الغان و شتران و رختها را گرفته ،برگشته، نزد اخیش آَد.
اول سموئیل
۱۰و اخیش گفت« :اَروز به کجا راه باز کردهاِد؟ »و داود گفت« :به سوی جنوب ِهودا و به سوی جنوب ِا مرحن امئیلیان و به سوی جنوب قینیان». ۱۱و داود َرد ِا زنی را زنده نگذاشت تا به مجت َژده آورند ،زِرا گفت« َ:بادا بر َا خبر دهند و بگوِند که داود چنین کرد ،و عادت او نیز تا زَانی که در سرزَین فلسطینیان بماند ،چنین خواهد بود». ۱۲و اخیش به داوود اِمان آورد و گفت« :او قوم خود اسرائیل را از خود کاَلا َتنفر کرده است ،از اِن رو او تا ابد بنده َن خواهد بود». فصل ۲۸ ۱و در آن اِام واقع شد که فلسطینیان لشکرهای خود را برای جنگ جمع کردند تا با اسرائیل بجنگند .و اخیش به داود گفت« ِ:قین بدان که تو و َردانت با َن به جنگ خواهید رفت». ۲و داود به اخیش گفت« :بهیقین خواهی دانست که بندهات چه َیتواند بکند ».و اخیش به داود گفت« :از اِن رو تو را تا به ابد نگهبان سر خود خواهم ساخت». ۳و سموئیل َرده بود و تماَی اسرائیل برای او سوگواری کرده ،او را در راَه ،در شهر خودش ،به خاک سپرده بودند .و شائول اصحاب اجنه و جادوگران را از سرزَین بیرون رانده بود. ۴و فلسطینیان جمع شده ،آَدند و در شونیم اردو زدند؛ و شاؤل تماَی اسرائیل را جمع کرده ،در اجلبوع اردو زدند. ۵و چون شاؤل لشکر فلسطینیان را دِد ،ترسید و دلش بسیار لرزِد. ۶و چون شاؤل از خداوند سؤال کرد ،خداوند او را جواب نداد ،نه به خوابها ،نه به اورِم و نه به انبیا. ۷آنگاه شائول به خدَتکارانش گفت« :زنی را که صاحب اجنه باشد ،برای َن جستجو کنید تا نزد او بروم و از او سؤال کنم ». خدَتکارانش به او گفتند« :اِنک زنی در عیندور است که صاحب اجنه است». ۸و شاؤل خود را َبدل ساخت و لباس دِگر پوشید و رفت و دو َرد همراهش بودند و شب هنگام نزد آن زن آَدند و گفت« :تمنا دارم که به وسیل هه جن برای َن فال بگیری و کسی را که نام ببرم برای َن بیاوری». ۹زن به او گفت« :اِنک تو َیدانی که شائول چه کرده است ،چگونه صاحبان اجنه و جادوگران را از زَین بیرون رانده است .پس چرا برای جان َن دام َیگسترانی تا َرا بکشی؟» ۱۰و شاؤل برای او به خداوند قسم خورده ،گفت« :به حیات خداوند قسم که از اِن بابت هیچ عذابی بر تو نخواهد رسید». ۱۱آنگاه زن گفت« :که را نزد تو بیاورم؟ »گفت« :ای سموئیلَ ،را بیاور». ۱۲و چون آن زن سموئیل را دِد ،به آواز بلند فرِاد زد و زن به شاؤل خطاب کرده ،گفت« :چرا َرا فرِب دادی؟ زِرا تو شاؤل هستی». ۱۳پادشاه به او گفت« :نترس ،زِرا چه دِدی؟ »زن به شائول گفت« :خداِانی دِدم که از زَین بیرون َیآَدند». ۱۴و از او پرسید« :چه صورتی دارد؟ »او گفت« َ:ردی پیر َیآِد و رداِی بر تن دارد ».پس شائول دانست که سموئیل است ،پس رو به زَین خم شد و تعظیم کرد. ۱۵سموئیل به شائول گفت« :چرا َرا َضطرب کردی تا َرا به اِنجا بیاوری؟ »شائول پاسخ داد« :بسیار پرِشان هستم ،زِرا فلسطینیان با َن جنگ َیکنند و خدا از َن روی برگردانده و دِگر نه به وسیله انبیا و نه به وسیله خوابها به َن پاسخ نمیدهد .بنابراِن تو را خواندم تا به َن بگوِی چه باِد بکنم». ۱۶سموئیل گفت« :پس چرا از َن سؤال َیکنی ،حال آنکه خداوند از تو روی برگردانده و دشمن تو شده است؟» ۱۷و خداوند چنانکه به زبان َن گفته بود با او عمل نمود ،زِرا خداوند سلطنت را از دست تو درِده و آن را به همساِهاتِ ،عنی داود، داده است. ۱۸چونکه تو به صدای خداوند گوش ندادی و خشم شدِد او را بر عمالیق به عمل نیاوردی ،از اِن رو خداوند اَروز اِن کار را با تو کرده است. ۱۹و خداوند اسرائیل را نیز با تو به دست فلسطینیان خواهد سپرد ،و تو و پسرانت فردا نزد َن خواهید بود .خداوند لشکر اسرائیل را نیز به دست فلسطینیان خواهد سپرد. ۲۰آنگاه شائول بیدرنگ بر زَین افتاد و از سخنان سموئیل بسیار ترسید و دِگر توانی نداشت ،زِرا تمام روز و تمام شب نان نخورده بود. ۲۱و آن زن نزد شاؤل آَد و دِد که او بسیار پرِشان است ،پس به او گفت« :اِنک کنیزت به حرف تو گوش داد ،و َن جانم را به دست خود سپردم ،و به سخنانی که به َن گفتی گوش دادم». ۲۲پس حال ،تمنا دارم که تو نیز به سخن کنیز خود گوش فرا دهی و لقمهای نان پیش تو بگذارم و بخوری تا هنگام رفتن ،قوت داشته باشی». ۲۳اَا او اَتناع ورزِد و گفت« :نمیخورم ».اَا غلَانش به همراه آن زن او را َجبور کردند و او به حرف آنها گوش داد .پس از زَین برخاست و بر بستر نشست. ۲۴و آن زن گوسالهای چاق در خانه داشت ،پس تعجیل نموده ،آن را ذبح کرد و آرد گرفته ،خمیر کرد و از آن نان فطیر پخت. ۲۵و آن را نزد شائول و خادَانش آورد و خوردند .سپس برخاستند و همان شب روانه شدند. فصل ۲۹ ۱و فلسطینیان تمام لشکر خود را در افیق جمع کردند ،و بنیاسرائیل نزد چشمهای که در ِزرعیل است ،اردو زدند. ۲و سرداران فلسطینیان صدها و هزاران نفر گذشتند ،اَا داود و َردانش با اخیش به عنوان پاداش گذشتند.
اول سموئیل
۳آنگاه سرداران فلسطینیان گفتند« :اِن عبرانیان اِنجا چه َیکنند؟ »و اخیش به سرداران فلسطینیان گفت« َ:گر اِن داود ،بنده شاؤل، پادشاه اسرائیل ،نیست که اِن روزها ِا اِن سالها با َن بوده است و از وقتی که به دست َن افتاده تا اَروز هیچ عیبی در او نیافتهام؟» ۴و سرداران فلسطینیان بر او خشم گرفتند و سرداران فلسطینیان به او گفتند« :اِن َرد را بازگردان تا به َکانی که براِش تعیین کردهای برگردد و با َا به جنگ نیاِدَ ،بادا در جنگ دشمن َا شود .زِرا چگونه َیتواند با آقای خود آشتی کند؟ آِا نباِد با سرهای اِن َردان باشد؟» ۵آِا اِن داود نیست که دربارهاش رقصکنان برای ِکدِگر سرود َیخواندند و َیگفتند« :شائول هزاران خود را کشت و داود ده هزاران خود را؟» ۶آنگاه اخیش داوود را فراخواند و به او گفت« :به حیات خداوند سوگند که تو راستگو بودهای ،و رفت و آَد تو با َن در اردو در نظر َن نیکوست ،زِرا از روزی که نزد َن آَدی تا اَروز بدی در تو ندِدهام .با اِن حال ،اربابان از تو روِگردانند». ۷پس اکنون برگرد و به سلَتی بروَ ،بادا سروران فلسطینیان را ناخشنود سازی. ۸و داود به اخیش گفت« :اَا َن چه کردهام و از روزی که تا اَروز با تو بودهام ،در بندهات چه ِافتهای که نتوانم با دشمنان آقاِم پادشاه جنگ کنم؟» ۹اخیش در جواب داود گفت« َ:یدانم که تو در نظر َن همچون فرشته خدا نیکو هستی ،هرچند سرداران فلسطینیان گفتهاند که او با َا به جنگ نخواهد آَد». ۱۰پس حال ،باَدادان زود با بندگان آقاِت که با تو آَدهاند ،برخیز و چون باَدادان برخاستی و هوا روشن شد ،روانه شو. ۱۱پس داوود و َردانش صبح زود برخاستند تا روانه شوند و به سرزَین فلسطینیان بازگردند .و فلسطینیان به ِزرعیل رفتند. فصل ۳۰ ۱و واقع شد که چون داود و َردانش در روز سوم به صقلغ رسیدند ،عمالیقیان به جنوب و صقلغ حمله کرده ،صقلغ را زده ،آن را به آتش سوزانده بودند. ۲و زنانی را که در آنجا بودند به اسیری برده بودند .هیچکس را ،چه بزرگ و چه کوچک ،نکشتند ،بلکه همه را اسیر کرده ،رفتند. ۳پس داود و َردانش به شهر آَدند و اِنک شهر به آتش سوخته بود و زنان و پسران و دخترانشان به اسیری رفته بودند. ۴آنگاه داوود و قوَی که با او بودند ،آواز خود را بلند کرده ،گرِستند ،تا جاِی که دِگر توان گرِه کردن نداشتند. زرعیلیه و امبیجا اِل ،همسر نابال کمر مَلی ،به اسارت برده شدند. ۵و دو همسر داوود ،امخینو مع ام اِ ا ۶و داود بسیار غمگین شد زِرا قوم از سنگسار کردن او سخن َیگفتند ،چون جان تماَی قوم ،هر ِک برای پسران و دخترانش ،اندوهگین بود؛ اَا داود در ِهوه ،خدای خود ،خوِشتن را تقوِت َیکرد. ۷و داود به ابیاتار کاهن ،پسر اخیملک ،گفت« :تمنا اِنکه اِفود را نزد َن بیاوری ».و ابیاتار اِفود را نزد داود آورد. ۸و داود از خداوند سؤال کرده ،گفت« :آِا اِن لشکر را تعاقب کنم؟ آِا به آنها خواهم رسید؟ »او به او گفت« :تعقیب کن ،زِرا البته به آنها خواهی رسید و همه را بدون هیچ شکی بازخواهی ِافت». ۹پس داود با ششصد نفر که همراهش بودند ،روانه شد و به نهر بسور رسید ،و کسانی که عقب َانده بودند ،در آنجا َاندند. ۱۰اَا داود با چهارصد نفر به تعقیب آنها رفت ،زِرا دوِست نفر از آنها عقب َاندند و آنقدر ضعیف بودند که نمیتوانستند از نهر بسور عبور کنند. ۱۱و ِک َصری را در صحرا ِافتند و او را نزد داود آوردند و به او نان دادند که خورد و به او آب نوشانیدند. ۱۲و به او تکهای از قرص انجیر و دو خوشه کشمش دادند .و چون خورد ،روحش به او بازگشت ،زِرا سه شبانهروز نه نان خورده بود و نه آب نوشیده بود. آن کیستی و از کجا آَدهای؟ »او گفت« َ:ن جوانی َصری و بندهی عمالیقی هستم و اربابم َرا ترک کرده ۱۳داوود از او پرسید« :از ا است ،زِرا سه روز پیش بیمار شدم». صقلمغ را به آتش سوزاندِم. َ ۱۴ا به جنوب اک ارتیان و ساحلی که َتعلق به ِهودا است و جنوب کالیب حمله کردِم و ا ۱۵داوود به او گفت« :آِا َیتوانی َرا به اِن گروه برسانی؟ »او گفت« :به خدا سوگند بخور که نه َرا بکشی و نه َرا به دست آقاِم بسپاری ،تا تو را به اِن گروه برسانی». ۱۶و چون او را پاِین آورد ،اِنک اِشان بر روی تمام زَین پراکنده شدهَ ،یخوردند و َینوشیدند و به سبب تماَی غنیمت عظیمی که از زَین فلسطینیان و از زَین ِهودا آورده بودند ،رقص َیکردند. ۱۷و داود اِشان را از شام تا شام روز بعد شکست داد ،و از اِشان هیچکس رهاِی نیافت ،جز چهارصد َرد جوان که بر شتران سوار شده ،فرار کردند. ۱۸و داود هر آنچه عمالیقیان به غنیمت گرفته بودند ،بازگرفت و داود دو زن خود را نیز نجات داد. ۱۹و چیزی از اِشان َفقود نشد ،نه کوچک و نه بزرگ ،نه پسران و نه دختران ،نه غنیمت و نه از هر چه برای خود گرفته بودند ،بلکه داود همه را باز گرفت. ۲۰و داود تمام گلهها و رَهها را گرفت و آنها را پیشاپیش گاوهای دِگر راندند و گفتند« :اِنها غنیمت داود است». ۲۱و داود نزد آن دوِست نفر آَد که از شدت ضعف نمیتوانستند از عقب داود بروند ،و اِشان را نیز در نهر بسور ساکن ساخته بودند .پس اِشان به استقبال داود و به استقبال قوَی که با او بودند بیرون آَدند .و چون داود به قوم نزدِک شد ،اِشان را سلم کرد. ۲۲آنگاه تماَی َردان شرور و َردان بملیعال ،از کسانی که همراه داوود رفته بودند ،در جواب گفتند« :چون اِشان با َا نرفتند ،از غنیمتی که به دست آوردهاِم چیزی به اِشان نخواهیم دادَ ،گر به هر کس ،زن و فرزندانش ،تا اِشان را برده ،بروند».
اول سموئیل
۲۳آنگاه داوود گفت« :ای برادران َن ،چنین نکنید با آنچه خداوند به َا داده است ،که َا را حفظ کرده و گروهی را که بر َا هجوم آورده بودند ،به دست َا تسلیم کرده است». ۲۴زِرا کیست که در اِن اَر به شما گوش دهد؟ چنانکه نصیب آن که به جنگ َیرود ،نصیب آن که نزد اسباب َیماند نیز خواهد بود . اِشان به ِکسان جدا خواهند شد. ۲۵و از آن روز به بعد چنین شد که آن را تا به اَروز برای اسرائیل فرِضه و قانون قرار داد. ۲۶و چون داود به صقلغ رسید ،از غنیمت برای بزرگان ِهوداِ ،عنی برای دوستانش ،فرستاده ،گفت« :اِنک هدِهای از غنیمت دشمنان خداوند برای شماست». ۲۷به آنانی که در بیتئیل بودند و به آنانی که در راَوت جنوبی بودند و به آنانی که در ِتیر بودند، ۲۸و برای آنانی که در عروعیر بودند و برای آنانی که در اسفموت بودند و برای آنانی که در ااشتاموع بودند، ۲۹و به آنانی که در راکال بودند و به آنانی که در شهرهای ِا مرحن امئیلیان بودند و به آنانی که در شهرهای قینیان بودند، ۳۰و به آنانی که در ححرَا و به آنانی که در چوراشان و به آنانی که در معتاخ بودند، ۳۱و به آنانی که در حبرون بودند ،و به همه جاهاِی که خود داوود و َردانش عادت داشتند در آنها رفت و آَد کنند. فصل ۳۱ ۱و فلسطینیان با اسرائیل جنگیدند و َردان اسرائیل از حضور فلسطینیان فرار کردند و در کوه جلبوع کشته شدند. ۲و فلسطینیان شائول و پسرانش را سخت تعقیب کردند ،و فلسطینیان ِوناتان و ابیناداب و َلکیشوع ،پسران شائول را کشتند. ۳و جنگ بر شاؤل سخت شد و کمانداران او را زدند و او از کمانداران سخت َجروح شد. ۴آنگاه شائول به سلحدار خود گفت« :شمشیرت را بکش و با آن َرا فرو برَ ،بادا اِن ناَختونان بیاِند و َرا فرو برند و َرا بیحرَت کنند ».اَا سلحدارش نخواست ،زِرا بسیار ترسیده بود .پس شائول شمشیری برداشت و بر آن افتاد. ۵و چون سلحدارش دِد که شاؤل َرده است ،او نیز بر شمشیر خود افتاد و با او َرد. ۶پس شائول و سه پسرش و سلحدارش و هم هه افرادش در همان روز با هم َردند. ۷و چون َردان اسرائیل که در آن سوی دره بودند و آنانی که در آن سوی اردن بودند ،دِدند که َردان اسرائیل فرار کردهاند و شاؤل و پسرانش َرده اند ،شهرها را ترک کرده ،گرِختند و فلسطینیان آَده ،در آنها ساکن شدند. ۸و فردای آن روز ،چون فلسطینیان برای غارت کشتگان آَدند ،شاؤل و سه پسرش را ِافتند که در کوه جلبوع افتاده بودند. ۹و سرش را برِدند و زرهاش را کندند و به سرزَین فلسطینیان فرستادند تا اِن خبر را در بتخانههاِشان و در َیان َردم اعلم کنند. ۱۰و زرهاش را در خانه عشتاروت گذاشتند و جسدش را به دِوار بیتشان آوِختند. ۱۱و چون ساکنان ِابیش جلعاد از آنچه فلسطینیان به شاؤل کرده بودند ،شنیدند، ۱۲جمیع َردان شجاع برخاستند و تمام شب رفتند و جسد شائول و اجساد پسرانش را از حصار بیتشان برداشتند و به ِابیش برگشتند و آنها را در آنجا سوزاندند. ۱۳و استخوانهای اِشان را برداشته ،آنها را زِر درختی در ِابیش دفن کردند و هفت روز روزه گرفتند.