Skip to main content

Persian - The Book of 1st Samuel the Prophet

Page 1

‫اول سموئیل‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬و َردی بود از را مَتهاِمسفیم‪ ،‬از کوهستان افراِم‪ ،‬به نام القانه‪ ،‬پسر ِاروحام‪ ،‬پسر االیهو‪ ،‬پسر توحو‪ ،‬پسر صوف‪ ،‬و افراتی بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و او دو زن داشت؛ نام ِکی حنا و نام دِگری فانینه بود؛ و فانینه فرزندانی داشت‪ ،‬اَا حنا فرزندی نداشت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و اِن َرد هر ساله برای عبادت و قربانی کردن برای ِهوه صباِوت از شهر خود به شیلوه َیرفت ‪.‬و دو پسر عیلی‪ ،‬ححفنی و فینحاس‪،‬‬ ‫کاهنان خداوند‪ ،‬در آنجا بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون زَان تقدِم قربانی فرا رسید‪ ،‬القانه به زن خود فانینه و به همه پسران و دختران او قسمتها داد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اَا به حنا سهم شاِستهای َیداد‪ ،‬زِرا حنا را دوست َیداشت‪ ،‬هرچند خداوند رحم او را بسته بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و دشمنش نیز او را به سختی تحرِک کرد تا او را َضطرب سازد‪ ،‬زِرا خداوند رحم او را بسته بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چنانکه او سال به سال عمل َیکرد‪ ،‬هنگاَی که او به خانه خداوند َیآَد‪ ،‬همچنان او را َیرنجاند‪ ،‬از اِن رو او گرِه َیکرد و چیزی‬ ‫نمیخورد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه شوهرش القانه به او گفت« ‪:‬ای حنا‪ ،‬چرا گرِه َیکنی و چرا غذا نمیخوری و چرا دلت غمگین است؟ آِا َن برای تو از ده پسر‬ ‫بهتر نیستم؟»‬ ‫‪ ۹‬پس حنا پس از آنکه در شیلوه غذا خوردند و نوشیدند‪ ،‬برخاست ‪.‬و عیلی کاهن بر کرسی‪ ،‬کنار ستونی از َعبد خداوند نشسته بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و او با تلخی جان‪ ،‬نزد خداوند دعا کرد و زار زار گرِست‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و او نذر کرد و گفت« ‪:‬ای خداوند لشکرها‪ ،‬اگر فیالواقع به َصیبت کنیز خود نظر کنی و َرا به ِاد آوری و کنیز خود را فراَوش‬ ‫نکنی و به کنیز خود پسری عطا کنی‪ ،‬او را در تمام اِام عمرش به خداوند خواهم سپرد و تیغ بر سرش نخواهد آَد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و واقع شد که چون او به دعا کردن نزد خداوند اداَه َیداد‪ ،‬عیلی دهان او را علَت زد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و اَا حنا‪ ،‬او در دل خود سخن َیگفت؛ فقط لبهاِش تکان َیخوردند‪ ،‬اَا صداِش شنیده نمیشد؛ از اِن رو‪ ،‬عیلی گمان کرد که َست‬ ‫بوده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و عیلی به او گفت« ‪:‬تا کی َست خواهی بود؟ شرابت را از خود دور کن»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬حنا در جواب گفت« ‪:‬نه‪ ،‬آقاِم‪َ ،‬ن زنی هستم که روحم شکسته است ‪َ.‬ن نه شراب نوشیدهام و نه َسکرات‪ ،‬بلکه جان خود را در‬ ‫حضور خداوند رِختهام»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬کنیز خود را از دختران بملیعال َپندار‪ ،‬زِرا تاکنون از کثرت ناله و اندوه خود سخن گفتهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه عیلی در جواب گفت« ‪:‬به سلَت برو‪ ،‬و خدای اسرائیل دعاِی را که از او خواستهای به تو عطا فرَاِد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و او گفت« ‪:‬کنیزت در نظرت التفات ِابد »‪.‬پس آن زن رفت و خورد و چهرهاش دِگر غمگین نبود‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و اِشان باَدادان برخاسته‪ ،‬به حضور خداوند عبادت کردند و برگشته‪ ،‬به خانه خود به راَه آَدند ‪.‬و القانه‪ ،‬زن خود حنا را بشناخت و‬ ‫خداوند او را به ِاد آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس چون زَان بارداری حنا فرا رسید‪ ،‬پسری زاِید و نام او را سموئیل نهاد‪ ،‬زِرا گفت« ‪:‬او را از خداوند درخواست کردم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و آن َرد‪ ،‬القانه‪ ،‬و تماَی اهل خانهاش‪ ،‬رفتند تا قربانی سالنه و نذر خود را نزد خداوند بگذرانند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اَا حنا نرفت‪ ،‬زِرا به شوهرش گفته بود« ‪:‬تا بچه از شیر گرفته نشود‪ ،‬نمیروم »‪.‬آنگاه او را خواهم آورد تا به حضور خداوند حاضر‬ ‫شود و برای همیشه آنجا بماند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬شوهرش القانه به او گفت« ‪:‬هر چه در نظرت پسند آِد بکن؛ تا زَانی که او را از شیر بازداری‪ ،‬بمان؛ فقط خداوند کلم خود را‬ ‫استوار َیدارد »‪.‬پس آن زن َاند و تا زَانی که پسرش را از شیر بازستاند‪ ،‬به او شیر داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و چون او را از شیر باز داشت‪ ،‬او را با سه گاو و ِک اِفه آرد و ِک َشک شراب برداشته‪ ،‬به خانه خداوند در شیلوه آورد‪ ،‬و آن‬ ‫کودک خردسال بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و گاوی را ذبح کردند و کودک را نزد عیلی آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و او گفت« ‪:‬ای آقای َن‪ ،‬به جان تو قسم‪ ،‬ای آقای َن‪َ ،‬ن همان زنی هستم که اِنجا در کنار تو اِستاده‪ ،‬نزد خداوند دعا کردم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬برای اِن کودک دعا کردم و خداوند دعای َرا که از او خواسته بودم‪ ،‬اجابت فرَود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬بنابراِن َن نیز او را به خداوند سپردم؛ َاداَی که زنده است‪ ،‬به خداوند سپرده خواهد شد ‪.‬و او در آنجا خداوند را پرستش کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬و حنا دعا کرد و گفت« ‪:‬دل َن در خداوند شادَان است‪ ،‬شاخ َن در خداوند برافراشته شده است‪ ،‬دهانم بر دشمنانم گشاده شده است‪،‬‬ ‫زِرا در نجات تو شادَانم»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬کسی َانند خداوند َقدس نیست‪ ،‬زِرا غیر از تو کسی نیست‪ ،‬و هیچ صخرهای َانند خدای َا نیست‪.‬‬ ‫‪ ۳‬دِگر سخنان َتکبرانه نگوِید و غرور از دهانتان بیرون نیاِد‪ ،‬زِرا خداوند خدای دانا است و اعمال به وسیل هه او سنجیده َیشوند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬کمانهای شجاعان شکسته شده است‪ ،‬و لغزشخوردگان به قدرت بسته شدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬سیرشدگان‪ ،‬خود را برای نان اجیر کردند و گرسنهگان آرام گرفتند‪ ،‬چنانکه زن نازاد هفت فرزند زاِیده است و زن بسیار زائیده‪ ،‬ناتوان‬ ‫گشته است‪.‬‬ ‫‪ ۶‬خداوند َیمیراند و زنده َیکند؛ به گور فرود َیآورد و برَیخیزاند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۷‬خداوند فقیر َیکند و غنی َیسازد؛ او پست َیکند و سربلند َینماِد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬فقیر را از خاک برَیخیزاند و گدا را از َزبله برَیدارد تا اِشان را در َیان اَیران بنشاند و وارث کرسی جلل گرداند‪ ،‬زِرا ستونهای‬ ‫زَین از آن خداوند است و او جهان را بر آنها استوار کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۹‬او پاِهای َقدسین خود را حفظ خواهد کرد‪ ،‬و شرِران در تارِکی خاَوش خواهند شد‪ ،‬زِرا هیچکس با قدرت خود پیروز نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬دشمنان خداوند خرد خواهند شد؛ از آسمان بر آنها رعد خواهد فرستاد؛ خداوند اقصای زَین را داوری خواهد کرد؛ و به پادشاه خود‬ ‫قدرت خواهد بخشید و شاخ َسیح خود را برافراشته خواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و القانه به خانه خود به راَه رفت و آن کودک در حضور عیلی کاهن‪ ،‬خداوند را خدَت َیکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و پسران عیلی‪ ،‬پسران بلیعال بودند‪ ،‬و خداوند را نمیشناختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و رسم کاهنان با َردم اِن بود که چون کسی قربانی َیکرد‪ ،‬خادم کاهن در حالی که گوشت هنوز در حال جوشیدن بود‪ ،‬با چنگالی سه‬ ‫دندانه در دست خود َیآَد؛‬ ‫‪ ۱۴‬و آن را به تابه ِا دِگ ِا دِگچه ِا دِگچه فرو َیبرد؛ هر آنچه را که قلب بال َیآورد‪ ،‬کاهن برای خود برَیداشت ‪.‬به همین ترتیب‪،‬‬ ‫در شیلوه با همه بنیاسرائیلی که به آنجا َیآَدند‪ ،‬چنین َیکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و قبل از آنکه چربی را بسوزانند‪ ،‬خادم کاهن آَد و به کسی که قربانی َیکرد گفت« ‪:‬گوشت برای کاهن بده تا کباب کند‪ ،‬زِرا گوشت‬ ‫پخته از تو نمیخواهد‪ ،‬بلکه خام»‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪ ۱۶‬و اگر کسی به او َیگفت« ‪:‬بگذار چربی را فورا بسوزانند و بعد هر چقدر که دلت َیخواهد بگیر »‪.‬او به او َیگفت« ‪:‬نه‪ ،‬بلکه همین‬ ‫الن آن را به َن بده‪ ،‬وگرنه آن را به زور خواهم گرفت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬از اِن رو‪ ،‬گناه جوانان در نظر خداوند بسیار بزرگ بود‪ ،‬زِرا َردم از قربانی خداوند کراهت داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬اَا سموئیل در کودکی با لباس َخصوص کاهنان (اِفود )در حضور خداوند خدَت َیکرد‪.‬‬ ‫‪َ ۱۹‬ادرش نیز رداِی کوچک براِش َیدوخت و سال به سال‪ ،‬هنگاَی که با شوهرش برای تقدِم قربانی سالنه َیآَد‪ ،‬آن را براِش‬ ‫َیآورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و عیلی القانه و همسرش را برکت داد و گفت« ‪:‬خداوند از اِن زن به تو نسلی به عوض قرضی که به خداوند داده شده است‪ ،‬عطا‬ ‫فرَاِد »‪.‬و آنها به خانه خود رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و خداوند از حنا تفقد نمود که او حاَله شده‪ ،‬سه پسر و دو دختر زاِید ‪.‬و آن پسر‪ ،‬سموئیل‪ ،‬در حضور خداوند بزرگ َیشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و عیلی بسیار پیر شده بود و هر آنچه پسرانش با تماَی اسرائیل َیکردند‪َ ،‬یشنید‪ ،‬و اِنکه چگونه با زنانی که نزد در خیمه اجتماع‬ ‫جمع َیشدند‪َ ،‬یخوابیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و به اِشان گفت« ‪:‬چرا چنین َیکنید؟ زِرا که اعمال زشت شما را از تماَی اِن قوم َیشنوم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬نه‪ ،‬پسرانم‪ ،‬زِرا خبری که َیشنوم خوب نیست‪ ،‬شما قوم خداوند را به گناه َیکشانید‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اگر کسی به دِگری گناه ورزد‪ ،‬قاضی او را داوری خواهد کرد ‪.‬اَا اگر کسی به خداوند گناه ورزد‪ ،‬کیست که برای او شفاعت کند؟ با‬ ‫اِن حال‪ ،‬اِشان به سخن پدر خود گوش ندادند‪ ،‬زِرا خداوند َیخواست اِشان را بکشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و آن پسر‪ ،‬سموئیل‪ ،‬بزرگ َیشد و هم نزد خداوند و هم نزد َردم َحبوب بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و َرد خداِی نزد عیلی آَد و به او گفت« ‪:‬خداوند چنین َیگوِد ‪:‬آِا َن خود را آشکارا بر خاندان پدرت ظاهر کردم‪ ،‬هنگاَی که اِشان‬ ‫در َصر در خانه فرعون بودند؟»‬ ‫‪ ۲۸‬و آِا َن او را از َیان تمام قباِل اسرائیل برگزِدم تا کاهن َن باشد‪ ،‬بر قربانگاه َن قربانی کند‪ ،‬بخور بسوزاند‪ ،‬و در حضور َن جاَ هه‬ ‫َخصوص کاهنان را بپوشد؟ و آِا َن تمام هداِای آتشین بنیاسرائیل را به خاندان پدرت دادم؟‬ ‫‪ ۲۹‬پس چرا قربانی و هدِه َرا که در َسکن خود اَر فرَودهام‪ ،‬پاِمال َیکنید و پسران خود را بیش از َن َحترم َیدارِد تا خود را با‬ ‫بهترِن هداِای قوم َن اسرائیل فربه سازِد؟‬ ‫‪ ۳۰‬بنابراِن‪ِ ،‬هوه خدای اسرائیل َیگوِد« ‪َ:‬ن گفتم که خاندان تو و خاندان پدرت تا ابد در حضور َن سلوک خواهند کرد »‪.‬اَا اکنون‬ ‫خداوند َیگوِد« ‪:‬از َن دور باد‪ ،‬زِرا آنانی را که َرا گراَی دارند‪ ،‬گراَی خواهم داشت و آنانی را که َرا حقیر شمارند‪ ،‬خوار خواهم‬ ‫شمرد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬اِنک اِاَی َیآِد که بازوی تو و بازوی خاندان پدرت را قطع خواهم کرد‪ ،‬به طوری که حتی ِک پیرَرد هم در خانهات نباشد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و در َسکن َن‪ ،‬در تمام ثروتی که خدا به اسرائیل خواهد داد‪ ،‬دشمنی خواهی دِد‪ ،‬و پیرَردی تا ابد در خانه تو نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و َردی از خاندان تو که او را از قربانگاه خود جدا نخواهم کرد‪ ،‬چشمان تو را تباه و دلت را غمگین خواهد ساخت‪ ،‬و تمام نسل‬ ‫خانهات در جوانی خواهند َرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و اِن برای تو نشانهای خواهد بود که بر دو پسرت‪ ،‬ححفنی و فینحاس‪ ،‬واقع خواهد شد ‪:‬هر دو در ِک روز خواهند َرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و َن کاهنی اَین برای خود برخواهم انگیخت که َوافق دل و جان َن عمل خواهد کرد‪ ،‬و برای او خانهای استوار خواهم ساخت‪ ،‬و‬ ‫او همیشه در حضور َسیح َن سلوک خواهد نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و واقع خواهد شد که هر که در خانه تو باقی بماند‪ ،‬آَده‪ ،‬برای پارهای نقره و لقمهای نان نزد او خم خواهد شد و خواهد گفت ‪:‬تمنا دارم‬ ‫َرا به ِکی از وظاِف کاهنان بگذار تا لقمهای نان بخورم‪.‬‬ ‫فصل ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬و آن پسر‪ ،‬سموئیل‪ ،‬در حضور عیلی‪ ،‬خداوند را خدَت َیکرد ‪.‬و کلم خداوند در آن روزها گرانبها بود؛ هیچ رؤِاِی وجود نداشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و در آن زَان‪ ،‬چون عیلی در جاِش دراز کشیده بود‪ ،‬چشمانش تار شد و نمیتوانست ببیند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پیش از آنکه چراغ خدا در َعبد خداوند‪ ،‬جاِی که صندوق عهد خدا بود‪ ،‬خاَوش شود‪ ،‬و سموئیل به خواب رفته بود‪،‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۴‬که خداوند سموئیل را خواند و او پاسخ داد« ‪:‬لبیک»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس نزد عیلی دوِد و گفت« ‪:‬اِنک حاضرم زِرا َرا خواندی »‪.‬گفت« ‪:‬نخواندم ‪.‬دوباره دراز بکش »‪.‬و رفت و دراز کشید‪.‬‬ ‫‪6‬و خداوند بار دِگر سموئیل را خواند ‪.‬و سموئیل برخاست و نزد عیلی رفت و گفت« ‪:‬اِنک َن حاضرم زِرا َرا خواندی »‪.‬و او پاسخ‬ ‫داد« ‪:‬پسرم‪َ ،‬ن تو را نخواندم ‪.‬دوباره بخواب»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و سموئیل هنوز خداوند را نمیشناخت و کلم خداوند هنوز بر او آشکار نشده بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و خداوند بار سوم سموئیل را خواند ‪.‬و او برخاست و نزد عیلی رفت و گفت« ‪:‬اِنک َن حاضرم زِرا َرا خواندی »‪.‬و عیلی فهمید که‬ ‫خداوند کودک را خوانده است‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس عیلی به سموئیل گفت« ‪:‬برو و دراز بکش ‪.‬اگر تو را بخواند‪ ،‬بگو ‪:‬ای خداوند‪ ،‬بگو‪ ،‬زِرا بندهات َیشنود »‪.‬پس سموئیل رفت و در‬ ‫جای خود دراز کشید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و خداوند آَد و اِستاد و َثل دفعههای پیش صدا زد« ‪:‬ای سموئیل‪ ،‬ای سموئیل »‪.‬سموئیل پاسخ داد« ‪:‬بفرَا زِرا بندهات َیشنود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و خداوند به سموئیل گفت« ‪:‬اِنک َن کاری در اسرائیل خواهم کرد که گوشهای هر که آن را بشنود‪ ،‬صدا خواهد داد»‪.‬‬ ‫درباره خاندان عیلی گفتهام‪ ،‬بر او اجرا خواهم داشت؛ و چون آغاز کنم‪ ،‬به انجام نیز خواهم رساند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬در آن روز هر آنچه را که‬ ‫ه‬ ‫‪ ۱۳‬زِرا به او گفتهام که خاندانش را به سبب گناهی که َیداند تا به ابد داوری خواهم کرد‪ ،‬زِرا پسرانش خود را خوار ساختند و او اِشان‬ ‫را َنع نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و از اِن رو برای خاندان اِلی سوگند ِاد کردهام که گناه خاندان اِلی تا ابد با قربانی و هدِه پاک نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و سموئیل تا صبح دراز کشید و درهای خانه خداوند را باز کرد ‪.‬و سموئیل ترسید که رؤِا را به عیلی بگوِد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه عیلی سموئیل را صدا زد و گفت« ‪:‬ای پسرم سموئیل »‪.‬او پاسخ داد« ‪:‬لبیک»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و او گفت« ‪:‬سخنی که خداوند به تو گفته است چیست؟ تمنا دارم آن را از َن پنهان نداری ‪.‬خدا با تو چنین‪ ،‬بلکه زِاده از اِن کند‪ ،‬اگر‬ ‫از جمیع سخنانی که به تو گفته است‪ ،‬چیزی از َن پنهان کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و سموئیل همه چیز را به او گفت و چیزی از او پنهان نکرد ‪.‬و او گفت« ‪:‬خداوند است ‪.‬بگذار آنچه را که در نظرش نیکوست‪ ،‬انجام‬ ‫دهد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و سموئیل بزرگ َیشد و خداوند با او َیبود و نمیگذاشت هیچ ِک از سخنانش بر زَین بیفتد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و تماَی اسرائیل از دان تا بئرشبع دانستند که سموئیل به َقام پیاَبری خداوند َنصوب شده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و خداوند بار دِگر در شیلوه ظاهر شد‪ ،‬زِرا خداوند در شیلوه خود را به کلم خداوند بر سموئیل آشکار کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬و کلم سموئیل به تماَی اسرائیل رسید که اسرائیل برای جنگ به َقابل فلسطینیان بیرون رفت و در کنار امبم ننعمزم ر اردو زد و فلسطینیان‬ ‫در امفیق فرود آَدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و فلسطینیان در َقابل اسرائیل صفآراِی کردند و چون جنگ را آغاز کردند‪ ،‬اسرائیل از حضور فلسطینیان شکست خوردند و در حدود‬ ‫چهار هزار نفر از لشکر را در َیدان کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چون قوم به اردوگاه آَدند‪َ ،‬شاِخ اسرائیل گفتند« ‪:‬چرا خداوند اَروز َا را از حضور فلسطینیان شکست داد؟ بیاِید تابوت عهد‬ ‫خداوند را از شیلوه نزد خود بیاورِم تا چون نزد َا آِد‪َ ،‬ا را از دست دشمنانمان نجات دهد»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس قوم به شیلوه فرستادند تا صندوق عهد ِهوه صباِوت را که در َیان کروبیان ساکن است‪ ،‬از آنجا بیاورند‪ ،‬و دو پسر عیلی‪ ،‬ححفنی و‬ ‫فینحاس‪ ،‬در آنجا با صندوق عهد خدا بودند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون تابوت عهد خداوند به اردوگاه درآَد‪ ،‬تماَی اسرائیل با فرِاد بلند فرِاد برآوردند‪ ،‬چنانکه زَین بار دِگر به لرزه درآَد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون فلسطینیان صدای فرِاد را شنیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬اِن صدای فرِاد بلند در اردوی عبرانیان چیست؟ »و فهمیدند که صندوق خداوند به‬ ‫اردوگاه آَده است‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و فلسطینیان ترسیدند زِرا گفتند« ‪:‬خدا به اردوگاه آَده است »‪.‬و گفتند« ‪:‬وای بر َا‪ ،‬زِرا تا به حال چنین چیزی اتفاق نیفتاده است»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬وای بر َا !چه کسی َا را از دست اِن خداِان قدرتمند رهاِی خواهد داد؟ اِنها همان خداِانی هستند که َصرِان را در بیابان به انواع‬ ‫بلِا َبتل کردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬ای فلسطینیان‪ ،‬قوی باشید و َردانه تسلیم شوِد‪َ ،‬بادا عبرانیان را بنده خود سازِد‪ ،‬چنانکه اِشان شما را بنده بودند ‪َ.‬ردانه تسلیم شوِد و‬ ‫بجنگید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و فلسطینیان جنگیدند و اسرائیل شکست خوردند و هر کس به خیمه خود فرار کرد و کشتار بسیار عظیمی شد‪ ،‬زِرا سی هزار پیاده از‬ ‫اسرائیل کشته شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و تابوت خدا گرفته شد و دو پسر عیلی‪ ،‬ححفنی و فیناحاس‪ ،‬کشته شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و َردی از طاِفه بنیاَین از لشکر گرِخت و در همان روز با لباس درِده و خاک بر سر رِخته به شیلوه آَد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و چون رسید‪ ،‬اِنک عیلی بر کنار راه بر کرسی نشسته‪ ،‬نظاره َیکرد‪ ،‬زِرا دلش برای تابوت خدا َیلرزِد ‪.‬و چون آن َرد به شهر‬ ‫درآَد و خبر داد‪ ،‬تماَی شهر فرِاد برآوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و چون عیلی آواز فرِاد را شنید‪ ،‬گفت« ‪:‬اِن غوغا برای چیست؟ »و آن َرد با عجله داخل شد و عیلی را خبر داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و عیلی نود و هشت ساله بود و چشمانش تار شده بود و نمیتوانست ببیند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و آن َرد به عیلی گفت« ‪َ:‬ن همان کسی هستم که از لشکر بیرون آَدم و اَروز از لشکر فرار کردم »‪.‬عیلی پرسید« ‪:‬پسرم‪ ،‬چه شده‬ ‫است؟»‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۱۷‬و قاصد در جواب گفت« ‪:‬اسرائیل از دست فلسطینیان گرِختهاند و کشتار عظیمی در َیان قوم رخ داده است‪ ،‬و دو پسر تو‪ ،‬ححفنی و‬ ‫فیناحاس‪ ،‬نیز َردهاند و صندوق خدا نیز برده شده است»‪.‬‬ ‫در دروازه افتاد و گردنش شکست و َرد‪ ،‬زِرا َردی پیر و فرتوت بود و‬ ‫پشت‬ ‫‪ ۱۸‬و چون از تابوت خدا سخن گفت‪ ،‬از کرسی خود به‬ ‫ا‬ ‫چهل سال بر اسرائیل داوری کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و عروسش‪ ،‬همسر فینحاس‪ ،‬باردار و نزدِک به زاِمان بود؛ و چون خبر بردن صندوق عهد خدا و َرگ پدر شوهر و شوهرش را‬ ‫شنید‪ ،‬به خاک افتاد و درد زاِمان کشید‪ ،‬زِرا دردهاِش به او روی آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و در هنگام َرگش‪ ،‬زنانی که در کنارش اِستاده بودند‪ ،‬به او گفتند« ‪:‬نترس‪ ،‬زِرا پسری زاِیدهای »‪.‬اَا او پاسخی نداد و توجهی‬ ‫نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و او کودک را اِخابود ناَید و گفت« ‪:‬جلل از اسرائیل رخت بربست‪ ،‬زِرا صندوق عهد خدا و به خاطر پدر شوهرش و شوهرش‬ ‫ربوده شدند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و او گفت« ‪:‬جلل از اسرائیل رخت بربست‪ ،‬زِرا صندوق عهد خدا برده شده است»‪.‬‬ ‫فصل ‪۵‬‬ ‫‪ ۱‬و فلسطینیان صندوق خدا را گرفته‪ ،‬آن را از امبم نن اعزم ر به ا م نشدحود آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬وقتی فلسطینیان صندوق عهد خدا را گرفتند‪ ،‬آن را به خانه داجون آوردند و کنار داجون گذاشتند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چون صبح زود‪ ،‬اهل اشدود برخاستند‪ ،‬اِنک داجون در برابر تابوت خداوند رو به زَین افتاده بود ‪.‬پس داجون را برداشتند و او را‬ ‫دوباره در جاِش قرار دادند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون صبح زود روز بعد برخاستند‪ ،‬اِنک داجون در برابر صندوق عهد خداوند به روی خود به زَین افتاده بود‪ ،‬و سر داجون و هر‬ ‫دو کف دستش بر آستانه قطع شده بود‪ ،‬و فقط تنهی داجون از او باقی َانده بود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬از اِن رو‪ ،‬تا اَروز نه کاهنان داجون و نه هیچکس که به خانه داجون داخل َیشود‪ ،‬بر آستانه داجون در اشدود پا نمیگذارد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اَا دست خداوند بر اهل اشدود سنگین شد و آنها را هلک کرد و به حخراج َبتل ساخت‪ ،‬هم اشدود و هم نواحی آن را‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون َردان اشدود دِدند که چنین است‪ ،‬گفتند« ‪:‬تابوت خدای اسرائیل با َا نخواهد َاند‪ ،‬زِرا دست او بر َا و بر خدای َا‪ ،‬داجون‪،‬‬ ‫سنگین است»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس فرستادند و تمام بزرگان فلسطینیان را نزد خود جمع کردند و پرسیدند« ‪:‬با صندوق پیمان خدای اسرائیل چه کنیم؟ »آنها پاسخ دادند ‪:‬‬ ‫«صندوق پیمان خدای اسرائیل را به جت ببرِد »‪.‬پس صندوق پیمان خدای اسرائیل را به آنجا بردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و واقع شد که پس از آنکه آن را حمل کردند‪ ،‬دست خداوند بر شهر به وِرانی بسیار عظیمی دراز شد و َردان شهر را از کوچک و‬ ‫بزرگ زد‪ ،‬به طوری که در جاِهای پنهانشان حخراج پدِد آَد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس تابوت خدا را به عقرون فرستادند ‪.‬و چون تابوت خدا به عقرون رسید‪ ،‬اهالی عقرون فرِاد زده‪ ،‬گفتند« ‪:‬تابوت خدای اسرائیل را‬ ‫نزد َا آوردهاند تا َا و قوم َا را بکشند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پس فرستاده‪ ،‬تمام بزرگان فلسطینیان را جمع کردند و گفتند« ‪:‬صندوق خدای اسرائیل را روانه کنید و بگذارِد به جای خودش برگردد‬ ‫تا َا و قوم َا را نکشد »‪.‬زِرا در تمام شهر وِرانی َهلکی رخ داده بود و دست خدا در آنجا بسیار سنگین بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و َردانی که نمردند‪ ،‬به حخراج َبتل شدند‪ ،‬و فرِاد شهر به آسمان رسید‪.‬‬ ‫فصل ‪۶‬‬ ‫‪ ۱‬و تابوت خداوند هفت َاه در سرزَین فلسطینیان َاند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و فلسطینیان‪ ،‬کاهنان و فالگیران را خوانده‪ ،‬گفتند« ‪:‬با صندوق عهد خداوند چه کنیم؟ به َا بگوِید آن را با چه چیزی به َکانش‬ ‫بفرستیم؟»‬ ‫‪ ۳‬و گفتند« ‪:‬اگر صندوق خدای اسرائیل را َیفرستید‪ ،‬آن را خالی نفرستید‪ ،‬بلکه به هر حال قربانی جبران به او بدهید تا شفا ِابید و برای‬ ‫شما َعلوم شود که چرا دست او از شما برداشته نشده است»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه گفتند« ‪:‬قربانی جرم که به او بازگردانیم چیست؟ »پاسخ دادند« ‪:‬پنج حخراج طلِی و پنج َوش طلِی‪ ،‬به تعداد سروران فلسطینیان‪،‬‬ ‫زِرا ِک بل بر جمیع شما و بر سروران شما آَده است»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس شما باِد َجسمههاِی از حخراجهای خود و َجسمههاِی از َوشهای خود که زَین را خراب َیکنند‪ ،‬بسازِد و خدای اسرائیل را جلل‬ ‫دهید ‪.‬شاِد او دست خود را از شما و از خداِان شما و از سرزَین شما کوتاه کند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس چرا دل خود را سخت َیکنید‪ ،‬چنانکه َصرِان و فرعون دل خود را سخت کردند؟ آِا هنگاَی که او در َیان اِشان کارهای‬ ‫شگفتانگیز کرده بود‪ ،‬قوم را رها نکردند تا بروند؟‬ ‫‪ ۷‬پس اکنون ارابهای نو بسازِد و دو گاو شیرده که ِوغ بر آنها نهاده نشده است‪ ،‬بردارِد و گاوها را به ارابه ببندِد و گوسالههای آنها را از‬ ‫آنها به خانه بیاورِد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و تابوت خداوند را برداشته‪ ،‬آن را بر ارابه بگذارِد‪ ،‬و جواهرات طل را که به عنوان قربانی جرم به او َیدهید‪ ،‬در صندوقچهای کنار‬ ‫آن بگذارِد‪ ،‬و آن را رها کنید تا برود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و ببینید‪ ،‬اگر از راه ساحل خودش به بیتشمس برود‪ ،‬پس او اِن شر بزرگ را به َا رسانیده است ‪.‬و اگر نه‪ ،‬آنگاه خواهیم دانست که‬ ‫دست او َا را نزده است‪ ،‬بلکه اتفاقی بر َا گذشته است‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس آن َردان چنین کردند و دو گاو شیرده گرفته‪ ،‬آنها را به ارابه بستند و گوسالههاِشان را در خانه گذاشتند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۱۱‬و تابوت خداوند و صندوقچهای را که َوشهای طل و تمثالهای حخراجهاِشان در آن بود‪ ،‬بر ارابه گذاشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و گاوان راه َستقیم را به سوی بیتشمس در پیش گرفتند و در شاهراه َیرفتند و بانگ َیزدند و به طرف راست ِا چپ َیل نمیکردند؛ و‬ ‫سروران فلسطینیان از عقب اِشان تا سرحد بیتشمس رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و اهل بیتشمس در دره‪ ،‬گندم خود را درو َیکردند ‪.‬چشمان خود را بال کرده‪ ،‬تابوت را دِدند و از دِدن آن شاد شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و ارابه به َزرعه ِوشع بیتشمسی درآَد و در آنجا اِستاد‪ ،‬جاِی که سنگ بزرگی بود ‪.‬پس چوب ارابه را شکستند و گاوها را به عنوان‬ ‫قربانی سوختنی برای خداوند گذرانیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و لوِان‪ ،‬تابوت خداوند و صندوقچهای را که با آن بود و جواهرات طل در آن بود‪ ،‬پاِین آورده‪ ،‬آنها را بر روی سنگ بزرگ‬ ‫گذاشتند؛ و َردان بیتشمس در همان روز قربانیهای سوختنی و قربانیهای دِگر برای خداوند تقدِم کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و چون آن پنج سردار فلسطینیان آن را دِدند‪ ،‬همان روز به عقرون بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و اِنها زَردهای طلِی هستند که فلسطینیان به عنوان قربانی جرم به خداوند بازگرداندند ‪:‬برای اشدود ِکی‪ ،‬برای غزه ِکی‪ ،‬برای‬ ‫آسقلون ِکی‪ ،‬برای جت ِکی‪ ،‬برای عقرون ِکی‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و َوشهای طلِی‪ ،‬به تعداد تمام شهرهای فلسطینیان که َتعلق به پنج فرَانروا بود‪ ،‬چه شهرهای حصاردار و چه روستاهای حوَه‪ ،‬تا‬ ‫سنگ بزرگ هابیل که صندوق عهد خداوند را بر آن گذاشتند‪ ،‬که آن سنگ تا اَروز در َزرعه ِوشع بیتشمسی باقی َانده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و َردان بیتشمس را زد‪ ،‬زِرا به تابوت خداوند نگرِسته بودند ‪.‬او پنجاه هزار و هفتاد نفر از قوم را کشت و قوم سوگواری کردند‪،‬‬ ‫زِرا خداوند بسیاری از قوم را به کشتار عظیمی َبتل کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و َردان بیتشمس گفتند« ‪:‬کیست که بتواند در حضور اِن خدای َقدس‪ِ ،‬هوه‪ ،‬باِستد و از َا نزد که خواهد رفت؟»‬ ‫‪ ۲۱‬و رسولنی نزد ساکنان قرِت ِعارِم فرستاده‪ ،‬گفتند« ‪:‬فلسطینیان صندوق خداوند را بازآوردهاند؛ فرود آِید و آن را نزد خود بیاورِد»‪.‬‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫‪ ۱‬و َردان قرِت ِعارِم آَدند و تابوت خداوند را برداشته‪ ،‬آن را به خانه ابیناداب در تپه آوردند‪ ،‬و پسرش العازار را تقدِس کردند تا‬ ‫تابوت خداوند را نگاهبانی کند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و واقع شد که چون تابوت در قرِت ِعارِم توقف کرد‪ ،‬زَان طولنی شد‪ ،‬زِرا بیست سال بود‪ ،‬و تماَی خاندان اسرائیل برای خداوند‬ ‫سوگواری کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و سموئیل تماَی خاندان اسرائیل را خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬اگر با تمام دل به سوی خداوند بازگشت کنید‪ ،‬خداِان بیگانه و عشتاروت را از‬ ‫َیان خود دور کنید و دلهای خود را برای خداوند آَاده سازِد و تنها او را عبادت کنید‪ ،‬آنگاه او شما را از دست فلسطینیان رهاِی خواهد‬ ‫داد»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه بنیاسرائیل بعل و عشتاروت را کنار گذاشتند و تنها خداوند را پرستش کردند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و سموئیل گفت« ‪:‬تماَی اسرائیل را در َصفه جمع کنید تا برای شما نزد خداوند دعا کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و اِشان در َصفه جمع شدند و آب کشیده‪ ،‬آن را به حضور خداوند رِختند و آن روز را روزه گرفتند و در آنجا گفتند« ‪َ:‬ا به خداوند گناه‬ ‫کردهاِم »‪.‬و سموئیل در َصفه بر بنیاسرائیل داوری کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون فلسطینیان شنیدند که بنیاسرائیل در َصفه جمع شدهاند‪ ،‬سروران فلسطینیان بر اسرائیل برآَدند ‪.‬و چون بنیاسرائیل اِن را‬ ‫شنیدند‪ ،‬از فلسطینیان ترسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و بنیاسرائیل به سموئیل گفتند« ‪:‬از تضرع نمودن برای َا نزد ِهوه خدای َا دست برندار تا َا را از دست فلسطینیان نجات دهد»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و سموئیل برهای شیرخواره گرفته‪ ،‬آن را برای قربانی سوختنی تماَا ا برای خداوند گذرانید؛ و سموئیل برای اسرائیل نزد خداوند فرِاد‬ ‫برآورد؛ و خداوند او را اجابت فرَود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و هنگاَی که سموئیل قربانی سوختنی را َیگذرانید‪ ،‬فلسطینیان برای جنگ با اسرائیل نزدِک شدند‪ ،‬اَا خداوند در آن روز با رعد‬ ‫عظیمی بر فلسطینیان رعد کرد و آنها را آشفته ساخت و از حضور اسرائیل َنهزم شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و َردان اسرائیل از َصفه بیرون آَدند و فلسطینیان را تعقیب کرده‪ ،‬اِشان را شکست دادند تا به زِر بیت کار رسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه سموئیل سنگی برداشت و آن را بین اَصفه و اشن گذاشت و نام آن را اا ابن اع ازر گذاشت و گفت« ‪:‬تا کنون خداوند َا را ِاری کرده‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬پس فلسطینیان َغلوب شدند و دِگر به َرزهای اسرائیل نزدِک نشدند‪ ،‬و دست خداوند در تمام روزهای سموئیل علیه فلسطینیان بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و شهرهاِی که فلسطینیان از اسرائیل گرفته بودند‪ ،‬از عقرون تا جت‪ ،‬به اسرائیل پس داده شد‪ ،‬و اسرائیل سواحل آنها را از دست‬ ‫فلسطینیان رهانید ‪.‬و بین اسرائیل و اَورِان صلح برقرار شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و سموئیل در تمام روزهای عمرش بر اسرائیل داوری کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و او سال به سال َیرفت و به بیتئیل و جلجال و َصفه گردش َیکرد و در تماَی آن جاها بر اسرائیل داوری َینمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و به راَه َراجعت کرد زِرا خانهاش آنجا بود و در آنجا بر اسرائیل داوری َیکرد و در آنجا َذبحی برای خداوند بنا نمود‪.‬‬ ‫فصل ‪۸‬‬ ‫‪ ۱‬و چون سموئیل پیر شد‪ ،‬پسران خود را بر اسرائیل داوران ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬نام نخستزادهاش ِوئیل و نام دوَینش ابیا بود ‪.‬آنها در بئرشبع داور بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پسرانش به راه او نرفتند‪ ،‬بلکه در پی سود رفتند و رشوه گرفتند و داوری را َنحرف ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه هم هه بزرگان اسرائیل گرد آَدند و نزد سموئیل به راَه آَدند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۵‬و به او گفتند« ‪:‬اِنک تو پیر شدهای و پسرانت به راه تو رفتار نمیکنند ‪.‬پس اکنون برای َا پادشاهی نصب کن تا َانند هم هه قوَها بر َا‬ ‫حکوَت کند»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اَا اِن اَر سموئیل را ناپسند آَد‪ ،‬زِرا گفتند« ‪:‬به َا پادشاهی بده تا بر َا حکوَت کند »‪.‬و سموئیل نزد خداوند دعا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خداوند به سموئیل گفت« ‪:‬آواز قوم را در هر آنچه به تو َیگوِند بشنو‪ ،‬زِرا تو را ترک نکردهاند‪ ،‬بلکه َرا ترک کردهاند تا بر اِشان‬ ‫سلطنت ننماِم»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬بر حسب تمام کارهاِی که از روزی که اِشان را از َصر بیرون آوردم تا به اَروز انجام دادهاند‪ ،‬و َرا ترک کردهاند و خداِان غیر‬ ‫را عبادت نمودهاند‪ ،‬با تو نیز همچنین َیکنند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس اکنون به آواز اِشان گوش فرا ده‪ ،‬اَا اکنون با اِشان قاطعانه َخالفت کن و اِشان را از رسم پادشاهی که بر اِشان سلطنت خواهد‬ ‫کرد‪ ،‬آگاه ساز‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و سموئیل تماَی سخنان خداوند را به قوَی که از او پادشاه خواسته بودند‪ ،‬بیان کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و گفت« ‪:‬رسم پادشاهی که بر شما سلطنت خواهد کرد اِن خواهد بود که پسران شما را گرفته‪ ،‬اِشان را برای خود و برای ارابهها و‬ ‫سواران خود خواهد گماشت و برخی نیز پیشاپیش ارابههای او خواهند دوِد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و او برای خود سرداران بر هزاران نفر و سرداران بر پنجاه نفر خواهد گماشت؛ و اِشان را برای شخم زدن زَینش و درو کردن‬ ‫َحصولش و ساختن آلت جنگش و آلت ارابههاِش خواهد گماشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و دختران شما را برای شیرِنیپزی‪ ،‬آشپزی و نانوائی خواهد برد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و بهترِن َزارع و تاکستانها و باغهای زِتون شما را گرفته‪ ،‬به بندگان خود خواهد داد‪.‬‬ ‫عشر َحصول و تاکستانهای شما را گرفته‪ ،‬به َأَوران و خدَتکاران خود خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و‬ ‫ا‬ ‫‪ ۱۶‬و غلَان و کنیزان و بهترِن جوانان شما و الغهای شما را گرفته‪ ،‬برای کار خود خواهد گماشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬او دهم گوسفندان شما را خواهد گرفت و شما غلَان او خواهید بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و در آن روز از دست پادشاهی که برای خود برگزِدهاِد فرِاد خواهید زد‪ ،‬و خداوند در آن روز شما را نخواهد شنید‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬با اِن حال‪ ،‬قوم از اطاعت سخن سموئیل سر باز زدند و گفتند« ‪:‬نه‪ ،‬بلکه پادشاهی بر َا خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬تا َا نیز َانند ساِر اَتها باشیم و پادشاه َا بر َا داوری کند و پیش روی َا بیرون رود و در جنگهای َا بجنگد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و سموئیل تماَی سخنان قوم را شنید و آنها را به گوش خداوند رسانید‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و خداوند به سموئیل گفت« ‪:‬سخن اِشان را بشنو و پادشاهی بر اِشان نصب کن »‪.‬و سموئیل به َردان اسرائیل گفت« ‪:‬هر کدام از شما‬ ‫به شهر خود بروِد»‪.‬‬ ‫فصل ‪۹‬‬ ‫‪ ۱‬و َردی از بنیاَین بود به نام قیس‪ ،‬پسر ابیئیل‪ ،‬پسر صرور‪ ،‬پسر بکورات‪ ،‬پسر افیا‪َ ،‬ردی بنیاَینی و قدرتمند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و او را پسری بود شاؤل نام‪ ،‬جوانی برگزِده و نیکوَنظر‪ ،‬و در َیان بنیاسرائیل کسی نیکوَنظرتر از او نبود‪ ،‬از کتف تا به بال از‬ ‫تماَی قوم بلندتر بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و الغهای قایس‪ ،‬پدر شائول‪ ،‬گم شدند ‪.‬پس قایس به پسرش شائول گفت« ‪:‬اکنون ِکی از خدَتکاران را با خود بردار و برخیز و به‬ ‫جستجوی الغها برو»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و از کوهستان افراِم گذشت و از سرزَین شملیشا گذشت‪ ،‬اَا آنها را نیافتند ‪.‬سپس از سرزَین شملیم گذشتند و آنها را نیافتند ‪.‬و از‬ ‫سرزَین بنیاَین گذشتند‪ ،‬اَا آنها را نیافتند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون به سرزَین صوف رسیدند‪ ،‬شاؤل به غلَش که همراهش بود گفت« ‪:‬بیا تا برگردِم‪َ ،‬بادا پدرم از َراقبت الغها دست بکشد و‬ ‫به فکر َا باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و به او گفت« ‪:‬اِنک‪َ ،‬رد خداِی در اِن شهر است و او َردی بزرگوار است و هر چه َیگوِد‪ ،‬بیشک واقع َیشود ‪.‬اکنون به آنجا‬ ‫بروِم‪ ،‬شاِد او راه َا را به َا نشان دهد تا بروِم»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه شائول به خادم خود گفت« ‪:‬اَا اِنک اگر بروِم‪ ،‬چه چیزی برای آن َرد ببرِم؟ زِرا نان در ظروف َا تمام شده است و هدِهای‬ ‫نیست که برای َرد خدا ببرِم ‪.‬پس چه دارِم؟»‬ ‫‪ ۸‬و خادم دوباره در جواب شاؤل گفت« ‪:‬اِنک ربع َثقال نقره نزد َن است ‪.‬آن را به َرد خدا َیدهم تا راه َا را به َا نشان دهد»‪.‬‬ ‫‪( ۹‬پیش از اِن در اسرائیل‪ ،‬هرگاه کسی برای پرسش از خدا َیرفت‪ ،‬چنین َیگفت« ‪:‬بیاِید نزد رائی بروِم »‪.‬زِرا کسی که اکنون نبی‬ ‫ناَیده َیشود‪ ،‬پیش از اِن رائی ناَیده َیشد)‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه شائول به خادم خود گفت« ‪:‬آفرِن‪ ،‬بیا بروِم »‪.‬پس آنها به شهری که َرد خدا در آن بود‪ ،‬رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و چون از تپه به سوی شهر بال َیرفتند‪ ،‬دوشیزگانی را ِافتند که برای کشیدن آب بیرون َیرفتند‪ ،‬و به اِشان گفتند« ‪:‬آِا رائی‬ ‫اِنجاست؟»‬ ‫‪ ۱۲‬اِشان در جواب اِشان گفتند« ‪:‬او هست؛ اِنک پیش روی شماست ‪.‬اکنون بشتابید زِرا که اَروز به شهر آَده است‪ ،‬زِرا که اَروز در‬ ‫َکان بلند‪ ،‬قربانی قوم است»‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪ ۱۳‬به َحض اِنکه وارد شهر شوِد‪ ،‬قبل از اِنکه به َکان بلند برای خوردن غذا برود‪ ،‬فورا او را خواهید ِافت‪ ،‬زِرا تا او نیاِد‪َ ،‬ردم‬ ‫غذا نخواهند خورد‪ ،‬زِرا او قربانی را برکت َیدهد و بعد از آن‪ ،‬دعوتشدگان َیخورند ‪.‬پس اکنون برخیزِد‪ ،‬زِرا تقرِبا ا در همین زَان او‬ ‫را خواهید ِافت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس اِشان به شهر رفتند و چون وارد شهر شدند‪ ،‬اِنک سموئیل به َقابله اِشان بیرون آَد تا به َکان بلند برود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و خداوند ِک روز قبل از آَدن شائول‪ ،‬سموئیل را در گوشش گفته‪ ،‬گفته بود‪:‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۱۶‬فردا در همین وقت‪َ ،‬ردی را از سرزَین بنیاَین نزد تو َیفرستم و او را َسح کن تا بر قوم َن اسرائیل رهبری کند و قوم َرا از‬ ‫دست فلسطینیان نجات دهد‪ ،‬زِرا َن بر قوم خود نظر افکندهام‪ ،‬زِرا فرِادشان به َن رسیده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و چون سموئیل‪ ،‬شاؤل را دِد‪ ،‬خداوند به او گفت« ‪:‬اِنک َردی که دربارهاش با تو گفتم !همین بر قوم َن سلطنت خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه شائول در دروازه به سموئیل نزدِک شد و گفت« ‪:‬تمنا دارم به َن بگوِی خان هه رائی کجاست؟»‬ ‫‪ ۱۹‬سموئیل در جواب شاؤل گفت« ‪َ:‬ن رائی هستم ‪.‬پیش َن به َکان بلند برو‪ ،‬زِرا اَروز با َن خواهی خورد و فردا تو را رها َیکنم و‬ ‫هر چه در دلت داری به تو خواهم گفت»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و اَا الغهاِت که سه روز پیش گم شدند‪ ،‬درباره آنها فکر نکن زِرا پیدا شدهاند ‪.‬و آرزوی تماَی اسرائیل بر کیست؟ آِا بر تو و بر‬ ‫تماَی خاندان پدرت نیست؟‬ ‫‪ ۲۱‬شائول در جواب گفت« ‪:‬آِا َن بنیاَینی و از کوچکترِن قباِل اسرائیل نیستم و خانواده َن کوچکترِن قباِل قبیله بنیاَین نیستند؟ پس‬ ‫چرا با َن چنین َیگوِی؟»‬ ‫‪ ۲۲‬و سموئیل‪ ،‬شاؤل و خادَش را برداشته‪ ،‬اِشان را به تالر آورد و اِشان را در صدر َجلس در َیان دعوتشدگان که قرِب به سی نفر‬ ‫بودند‪ ،‬نشاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و سموئیل به آشپز گفت« ‪:‬آن حصهای را که به تو دادم و گفتم آن را برای خود بگذار‪ ،‬بیاور»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و آشپز‪ ،‬ران و آنچه بر آن بود را برداشت و پیش روی شائول گذاشت ‪.‬و سموئیل گفت« ‪:‬اِنک آنچه باقی َانده است !آن را پیش خود‬ ‫بگذار و بخور‪ ،‬زِرا تا اِن زَان برای تو نگه داشته شده است‪ ،‬از زَانی که گفتم قوم را دعوت کردهام »‪.‬پس شائول آن روز با سموئیل‬ ‫غذا خورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و چون از َکان بلند به شهر فرود آَدند‪ ،‬سموئیل با شاؤل بر پشت بام خانه گفتگو کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و صبح زود برخاستند و نزدِک طلوع آفتاب‪ ،‬سموئیل‪ ،‬شائول را به بالی خانه فراخواند و گفت« ‪:‬برخیز تا تو را روانه کنم »‪.‬پس‬ ‫شائول برخاست و هر دو‪ ،‬او و سموئیل‪ ،‬بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و چون به انتهای شهر َیرسیدند‪ ،‬سموئیل به شاؤل گفت« ‪:‬به خادم بگو که پیشاپیش َا برود( »‪.‬و او رفت )اَا تو کمی باِست تا کلم‬ ‫خدا را به تو بیان کنم‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه سموئیل ظرف روغن را گرفته‪ ،‬بر سر او رِخت و او را بوسید و گفت« ‪:‬آِا اِن به خاطر آن نیست که خداوند تو را َسح کرده‬ ‫است تا بر َیراث او فرَانرواِی کنی؟»‬ ‫صح خواهی ِافت و به تو خواهند گفت ‪:‬الغهاِی که‬ ‫ل‬ ‫ص‬ ‫در‬ ‫بنیاَین‬ ‫َرز‬ ‫در‬ ‫راحیل‬ ‫قبر‬ ‫کنار‬ ‫در‬ ‫را‬ ‫‪ ۲‬اَروز که از َن جدا شوی‪ ،‬دو َرد‬ ‫ا م‬ ‫برای جستجوی آنها رفته بودی‪ ،‬پیدا شدهاند و اِنک پدرت َراقبت از الغها را رها کرده و برای شما غمگین است و َیگوِد ‪:‬برای پسرم‬ ‫چه کنم؟‬ ‫‪ ۳‬آنگاه از آنجا پیش برو و به دشت تابور خواهی رسید‪ ،‬و در آنجا سه َرد به تو برَیخورند که نزد خدا به بیتئیل َیروند‪ِ ،‬کی سه بزغاله‬ ‫و دِگری سه قرص نان و سوَی ِک َشک شراب‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و آنها به تو سلم خواهند کرد و دو قرص نان به تو خواهند داد؛ که آنها را از دست آنها خواهی گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس از آن به تپه خدا خواهی رسید‪ ،‬جاِی که پادگان فلسطینیان است‪ ،‬و چون به آنجا به شهر برسی‪ ،‬با گروهی از انبیا روبرو خواهی شد‬ ‫که از َکان بلند پاِین َیآِند و پیش روی آنها بربط و دف و نی و چنگ است و اِشان نبوت خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و روح خداوند بر تو نازل خواهد شد و تو با اِشان نبوت خواهی کرد و به َرد دِگری تبدِل خواهی شد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون اِن نشانهها بر تو ظاهر شود‪ ،‬هر چه صلح َیدانی بکن‪ ،‬زِرا خدا با توست‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و تو پیش َن به اجلجال برو‪ ،‬و اِنک َن نزد تو خواهم آَد تا قربانیهای سوختنی بگذرانم و ذباِح سلَتی ذبح کنم‪ ،‬هفت روز َنتظر باش‬ ‫تا نزد تو بیاِم و تو را اعلم کنم که چه باِد بکنی‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و چنین شد که چون از نزد سموئیل روی گرداند تا برود‪ ،‬خدا دلی دِگر به او بخشید و در آن روز همه آن نشانهها به وقوع پیوست‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و چون به آنجا به تپه رسیدند‪ ،‬اِنک گروهی از انبیا به او برخوردند و روح خدا بر او نازل شد و او در َیان اِشان نبوت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و چون هم هه کسانی که او را از قبل َیشناختند‪ ،‬دِدند که او در َیان انبیا نبوت َیکند‪ ،‬قوم به ِکدِگر گفتند« ‪:‬اِن چیست که بر پسر‬ ‫قیس واقع شده است؟ آِا شائول نیز از جمل هه انبیاست؟»‬ ‫‪ ۱۲‬و ِکی از اهل همان َکان در جواب گفت« ‪:‬اَا پدر اِشان کیست؟ »از اِن جهت مَثمل شد که آِا شاؤل نیز از جمله انبیاست؟‬ ‫‪ ۱۳‬و چون از نبوت فارغ شد‪ ،‬به َکان بلند آَد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و عموی شائول به او و به غلَش گفت« ‪:‬کجا رفته بودِد؟ »او گفت« ‪:‬برای جستجوی الغها »‪.‬و چون دِدِم که نیستند‪ ،‬نزد سموئیل‬ ‫آَدِم‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و عموی شائول گفت« ‪:‬تمنا دارم به َن بگوِی که سموئیل به تو چه گفت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و شاؤل به عموی خود گفت« ‪:‬او به َا آشکارا گفت که الغها پیدا شدهاند‪ ،‬اَا از اَر سلطنت که سموئیل از آن سخن گفته بود‪ ،‬او را‬ ‫خبر نداد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و سموئیل قوم را به َصفه نزد خداوند فراخواند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و به بنیاسرائیل گفت« ‪ِ:‬هوه خدای اسرائیل چنین َیگوِد ‪َ:‬ن اسرائیل را از َصر بیرون آوردم و شما را از دست َصرِان و از دست‬ ‫همه َمالک و از دست آنان که بر شما ظلم کردند‪ ،‬رهاِی دادم‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و شما اَروز خدای خود را که خود شما را از تمام سختیها و َصیبتهاِتان نجات داد‪ ،‬رد کردِد و به او گفتید« ‪:‬نه‪ ،‬بلکه پادشاهی بر َا‬ ‫نصب کن »‪.‬پس اکنون با قباِل و هزاران نفر خود در حضور خداوند حاضر شوِد‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۲۰‬و چون سموئیل تمام قباِل اسرائیل را نزدِک آورد‪ ،‬قبیله بنیاَین گرفته شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬هنگاَی که او قبیله بنیاَین را با خانوادههاِشان نزدِک آورد‪ ،‬خانواده َطری و شائول پسر قیس گرفتار شدند ‪.‬و چون او را جستجو‬ ‫کردند‪ ،‬او را نیافتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس باز از خداوند سؤال کردند که آِا آن َرد دِگر به آنجا خواهد آَد؟ و خداوند فرَود« ‪:‬اِنک‪ ،‬او خود را در َیان اسباب پنهان کرده‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس دوِدند و او را از آنجا آوردند ‪.‬و چون در َیان قوم اِستاد‪ ،‬از کتف و بالتر از هم هه قوم بلندتر بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و سموئیل به تماَی قوم گفت« ‪:‬آِا کسی را که خداوند برگزِده است‪َ ،‬یبینید که در َیان تماَی قوم‪ ،‬کسی َانند او نیست؟ »و تماَی‬ ‫قوم فرِاد زده‪ ،‬گفتند« ‪:‬خدا پادشاه را زنده بدارد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آنگاه سموئیل رسم پادشاهی را برای قوم بیان کرد و آن را در کتابی نوشت و به حضور خداوند تقدِم نمود ‪.‬پس سموئیل هم هه قوم را به‬ ‫خانههاِشان فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و شاؤل نیز به خانهاش در اجبعمه رفت‪ ،‬و گروهی از َردان که خدا دلشان را برانگیخته بود‪ ،‬همراه او رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬اَا بنیبللیعال گفتند« ‪:‬اِن َرد چگونه َا را نجات خواهد داد؟ »و او را تحقیر کردند و هیچ هدِهای براِش نیاوردند ‪.‬اَا او ساکت َاند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۱‬‬ ‫ناحاش مع لمونی برآَده‪ ،‬در برابر ِابیش اجلعاد اردو زد‪ ،‬و جمیع َردان ِابیش به ناحاش گفتند« ‪:‬با َا عهد ببند و تو را بندگی خواهیم‬ ‫‪ ۱‬آنگاه‬ ‫ا‬ ‫کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬ناحاش عمونی به اِشان پاسخ داد« ‪:‬به اِن شرط با شما عهد َیبندم که چشمان راست همه شما را از حدقه بیرون آورم و آن را َاِه ننگ‬ ‫برای همه اسرائیل قرار دهم»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و َشاِخ ِابیش به او گفتند« ‪:‬هفت روز به َا َهلت بده تا رسولنی به تمام َرزهای اسرائیل بفرستیم‪ ،‬و اگر کسی برای نجات َا نباشد‪،‬‬ ‫نزد تو خواهیم آَد»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه فرستادگان به اجبعم اه شائول آَدند و اِن خبر را به گوش قوم رساندند و تماَی قوم صدای خود را بلند کرده‪ ،‬گرِستند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و اِنک شاؤل از عقب گله از صحرا َیآَد‪ ،‬و شاؤل گفت« ‪:‬قوم را چه شده که گرِه َیکنند؟ »و اخبار َردان ِابیش را به او گفتند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون شاؤل اِن سخنان را شنید‪ ،‬روح خدا بر او َستولی شد و خشمش به شدت افروخته گشت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و ِک جفت گاو را گرفته‪ ،‬آنها را قطعه قطعه کرد و آنها را به دست قاصدان به تماَی حدود اسرائیل فرستاد و گفت« ‪:‬هر که از عقب‬ ‫شاؤل و سموئیل بیرون نیاِد‪ ،‬با گاوهاِش چنین خواهد شد »‪.‬و ترس خداوند بر قوم افتاد و با ِک دل بیرون آَدند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و چون اِشان را در بازق شمرد‪ ،‬بنیاسرائیل سیصد هزار و َردان ِهودا سی هزار بودند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و به قاصدانی که آَده بودند گفتند« ‪:‬به َردان ِابیش جلعاد چنین گوِید ‪:‬فردا‪ ،‬وقتی که آفتاب گرم شود‪ ،‬برای شما کمک خواهد آَد »‪.‬و‬ ‫قاصدان آَده‪ ،‬اِن را به َردان ِابیش خبر دادند و اِشان خوشحال شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس َردان ِابیش گفتند« ‪:‬فردا نزد شما بیرون خواهیم آَد و هر چه در نظر شما پسند آِد با َا خواهید کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و فردای آن روز‪ ،‬شاؤل قوم را به سه دسته تقسیم کرد و اِشان در پاس باَداد به َیان لشکر آَدند و عمونیان را تا گرَای روز کشتند‬ ‫و باقی َاندگان پراکنده شدند‪ ،‬به طوری که دو نفر از اِشان با هم باقی نماندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و قوم به سموئیل گفتند« ‪:‬کیست که گفته است آِا شاؤل بر َا سلطنت کند؟ اِن َردان را بیاورِد تا اِشان را بکشیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و شاؤل گفت« ‪:‬اَروز هیچکس کشته نخواهد شد‪ ،‬زِرا اَروز خداوند نجات را در اسرائیل به عمل آورده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه سموئیل به قوم گفت« ‪:‬بیاِید به اجلجال بروِم و سلطنت را در آنجا از نو برقرار کنیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و تماَی قوم به اجلجال رفتند و در آنجا‪ ،‬شائول را در حضور خداوند در اجلجال پادشاه ساختند و در آنجا قربانیهای سلَتی به حضور‬ ‫خداوند تقدِم کردند و شائول و تماَی َردان اسرائیل در آنجا شادی بسیار نمودند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫‪ ۱‬و سموئیل به تماَی اسرائیل گفت« ‪:‬اِنک سخن شما را در هر آنچه به َن گفتید‪ ،‬شنیدم و پادشاهی بر شما نصب کردم»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و حال‪ ،‬اِنک پادشاه پیش روی شما راه َیرود و َن پیر و سفیدَو هستم و اِنک پسران َن با شما هستند و َن از کودکی تا به اَروز‬ ‫پیش روی شما راه رفتهام‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اِنک َن اِنجا هستم ‪.‬در حضور خداوند و در حضور َسیح او‪ ،‬علیه َن شهادت دهید ‪:‬گاو که را گرفتهام؟ ِا الغ که را گرفتهام؟ ِا که‬ ‫را فرِب دادهام؟ که را ستم کردهام؟ ِا از دست که رشوه گرفتهام تا چشمان خود را با آن کور کنم؟ و َن آن را به شما رد خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬گفتند« ‪:‬تو نه از َا کلهبرداری کردی و نه به َا ظلم نمودی و نه از کسی چیزی گرفتی»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و به اِشان گفت« ‪:‬خداوند بر شما شاهد است‪ ،‬و َسیح او اَروز شاهد است که چیزی در دست َن نیافتهاِد »‪.‬و اِشان جواب دادند« ‪:‬او‬ ‫شاهد است»‪.‬‬ ‫‪6‬و سموئیل به قوم گفت« ‪:‬خداوند است که َوسی و هارون را تعالی بخشید‪ ،‬و پدران شما را از سرزَین َصر بیرون آورد»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس اکنون باِستید تا در حضور خداوند با شما درباره هم هه کارهای نیک خداوند که با شما و با پدرانتان انجام داده است‪ ،‬استدلل کنم‪.‬‬ ‫‪ ۸‬چون ِعقوب به َصر آَد و پدران شما نزد خداوند فرِاد برآوردند‪ ،‬خداوند َوسی و هارون را فرستاد که پدران شما را از َصر بیرون‬ ‫آورده‪ ،‬اِشان را در اِن َکان ساکن گردانیدند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و چون ِهوه خدای خود را فراَوش کردند‪ ،‬اِشان را به دست سیسرا‪ ،‬سردار لشکر حاصور‪ ،‬و به دست فلسطینیان‪ ،‬و به دست پادشاه‬ ‫َوآب فروخت‪ ،‬و اِشان با اِشان جنگیدند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۱۰‬و اِشان نزد خداوند فرِاد برآوردند و گفتند« ‪َ:‬ا گناه کردهاِم زِرا خداوند را ترک کرده‪ ،‬بعل و عشتاروت را عبادت کردهاِم ‪.‬اَا‬ ‫اکنون َا را از دست دشمنانمان رهاِی ده و تو را عبادت خواهیم کرد»‪.‬‬ ‫ِربب نعل و ابدان و اِفتاح و سموئیل را فرستاده‪ ،‬شما را از دست دشمنانتان از هر طرف رهاِی داد‪ ،‬و در اَنیت ساکن شدِد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و خداوند ح‬ ‫‪ ۱۲‬و چون دِدِد که ناحاش‪ ،‬پادشاه بنیعمون‪ ،‬بر شما َیآِد‪ ،‬به َن گفتید« ‪:‬نه‪ ،‬بلکه پادشاهی بر َا سلطنت خواهد کرد »‪.‬در حالی که ِهوه‪،‬‬ ‫خدای شما‪ ،‬پادشاه شما بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬پس اکنون اِنک پادشاهی که برگزِدهاِد و آرزوِش را داشتید !و اِنک خداوند پادشاهی بر شما نصب کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اگر از خداوند بترسید و او را عبادت کنید و از او اطاعت کنید و از فرَان خداوند سرپیچی نکنید‪ ،‬هم شما و هم پادشاهی که بر شما‬ ‫سلطنت َیکند‪ ،‬از خداوند‪ ،‬خدای خود‪ ،‬پیروی خواهید کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اَا اگر از فرَان خداوند اطاعت نکنید و از آن سرپیچی کنید‪ ،‬آنگاه دست خداوند َانند پدرانتان‪ ،‬شما را نیز َجازات خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس اکنون باِستید و اِن کار عظیم را که خداوند در برابر چشمان شما انجام خواهد داد‪ ،‬ببینید‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آِا اَروز فصل درو گندم نیست؟ َن از خداوند ِاری خواهم خواست و او رعد و برق و باران خواهد فرستاد تا شما درِابید و ببینید که‬ ‫شرارت شما که از شما پادشاه خواستهاِد‪ ،‬در نظر خداوند عظیم است‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬پس سموئیل از خداوند استدعا کرد و خداوند در آن روز رعد و برق و باران فرستاد و تماَی قوم از خداوند و سموئیل بسیار ترسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و تماَی قوم به سموئیل گفتند« ‪:‬برای بندگانت از ِهوه‪ ،‬خدای خود‪ ،‬دعا کن تا نمیرِم‪ ،‬زِرا که بر تماَی گناهان خود اِن بدی را‬ ‫افزودِم که برای خود پادشاهی خواستیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و سموئیل به قوم گفت« ‪:‬نترسید !شما تمام اِن شرارت را َرتکب شدهاِد ‪.‬اَا از پیروی خداوند روی برنگردانید‪ ،‬بلکه خداوند را با‬ ‫تمام دل خود عبادت کنید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و روی َگردانید‪ ،‬زِرا در آن صورت‪ ،‬از پی باطلی که سودی ندارد و رهاِی نمیبخشد‪ ،‬نخواهید رفت‪ ،‬زِرا باطل است‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬زِرا خداوند به خاطر نام عظیم خود قوم خود را ترک نخواهد کرد‪ ،‬چون خداوند را پسند آَد که شما را قوم خود سازد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و اَا در َورد َن‪ ،‬خدا نکند که با ترک دعا برای شما‪ ،‬در برابر خداوند گناه کنم ‪.‬بلکه راه نیک و درست را به شما خواهم آَوخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬فقط از خداوند بترسید و با تمام وجود خود او را با راستی عبادت کنید‪ ،‬زِرا در کارهای بزرگی که برای شما انجام داده است‪ ،‬تأَل‬ ‫کنید‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اَا اگر باز هم شرارت ورزِد‪ ،‬هم شما و هم پادشاهتان هلک خواهید شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۳‬‬ ‫‪ ۱‬شائول ِک سال سلطنت کرد؛ و چون دو سال بر اسرائیل سلطنت کرد‪،‬‬ ‫‪ ۲‬شائول سه هزار َرد از اسرائیل را برای خود برگزِد؛ از اِن تعداد‪ ،‬دو هزار نفر با شائول در اَکماش و کوه بایتئیل بودند‪ ،‬و هزار نفر‬ ‫با ِوناتان در اجبعمه بنیاَین؛ و بقیه قوم را هر ِک را به خیمه خود فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و ِوناتان قراول فلسطینیان را که در جبع بودند‪ ،‬شکست داد و فلسطینیان اِن را شنیدند ‪.‬و شاؤل در تمام زَین شیپور را نواخت و گفت ‪:‬‬ ‫«عبرانیان بشنوِد»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون تماَی اسرائیل شنیدند که شاؤل ِک پادگان فلسطینیان را شکست داده است‪ ،‬و اِنکه اسرائیل نیز نزد فلسطینیان َکروه شده‬ ‫است‪ ،‬قوم به دنبال شاؤل به جلجال فراخوانده شدند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و فلسطینیان سی هزار ارابه و شش هزار سوار و خلقی بیشمار َانند رِگ ساحل درِا برای جنگ با اسرائیل جمع کردند و برآَده‪ ،‬در‬ ‫َخماس‪ ،‬به سمت شرقی بیتآون‪ ،‬اردو زدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬چون َردان اسرائیل دِدند که در تنگنا هستند‪ ،‬زِرا قوم در تنگنا بودند‪ ،‬پس خود را در غارها و بیشهها و صخرهها و َکانهای بلند و‬ ‫گودالها پنهان کردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و برخی از عبرانیان از اردن به سرزَین جاد و جلعاد رفتند ‪.‬اَا شائول هنوز در جلجال بود و تماَی قوم با ترس و لرز از پی او‬ ‫َیرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و او هفت روز‪ ،‬طبق زَانی که سموئیل تعیین کرده بود‪ ،‬درنگ کرد‪ ،‬اَا سموئیل به اجلجال نیاَد و قوم از نزد او پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و شاؤل گفت« ‪:‬قربانی سوختنی و قربانیهای سلَتی برای َن بیاورِد »‪.‬و قربانی سوختنی را گذرانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و چون از گذرانیدن قربانی سوختنی فارغ شد‪ ،‬اِنک سموئیل رسید و شاؤل به استقبال او بیرون آَد تا او را تحیت گوِد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬سموئیل گفت« ‪:‬چه کردی؟ »شائول گفت« ‪:‬چون دِدم که قوم از نزد َن پراکنده َیشوند و تو در روزهای َقرر نیاَدی و فلسطینیان در‬ ‫اَکماش گرد هم آَدهاند‪،‬‬ ‫‪ ۱۲‬از اِن رو گفتم« ‪:‬فلسطینیان اکنون در جلجال بر َن فرود خواهند آَد‪ ،‬و َن نزد خداوند تضرع نکردهام ‪.‬پس خود را َجبور ساختم و‬ ‫قربانی سوختنی تقدِم کردم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬سموئیل به شائول گفت« ‪:‬تو احمقانه عمل کردی‪ ،‬زِرا فرَان ِهوه‪ ،‬خدای خود را که به تو اَر فرَوده بود‪ ،‬نگاه نداشتی‪ ،‬زِرا اکنون‬ ‫خداوند پادشاهی تو را تا به ابد بر اسرائیل برقرار َیداشت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اَا اکنون پادشاهی تو پاِدار نخواهد َاند ‪.‬خداوند َردی َوافق دل خود برای خود خواسته است‪ ،‬و خداوند او را فرَان داده است تا بر‬ ‫قوَش رهبری کند‪ ،‬زِرا تو آنچه را که خداوند به تو فرَان داده بود‪ ،‬نگاه نداشتی‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و سموئیل برخاسته‪ ،‬از اجلجال به اجبعمه بنیاَین رفت ‪.‬و شاؤل قوَی را که با او حاضر بودند‪ ،‬قرِب به ششصد نفر شمرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و شاؤل و پسرش ِوناتان و قوَی که با اِشان حاضر بودند‪ ،‬در اجبعمه بنیاَین اقاَت کردند‪ ،‬اَا فلسطینیان در اَخماس اردو زدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و غارتگران از اردوی فلسطینیان در سه دسته بیرون آَدند ‪ِ:‬ک دسته به راهی که به عفره َنتهی َیشود‪ ،‬به سرزَین شوعال‪ ،‬روی‬ ‫آوردند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۱۸‬و دستهای دِگر راه بیتحورون را در پیش گرفتند‪ ،‬و دستهای دِگر به راه َرزی که َشرف به دره صبوئیم به سوی بیابان است‪ ،‬توجه‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و در تمام سرزَین اسرائیل آهنگری ِافت نمیشد‪ ،‬زِرا فلسطینیان َیگفتند« ‪َ:‬بادا عبرانیان برای خود شمشیر ِا نیزه بسازند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬اَا تماَی بنیاسرائیل نزد فلسطینیان فرود آَدند تا هر کس بیل و گاوآهن و تبر و کلنگ خود را تیز کند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬با اِن حال‪ ،‬آنها سوهانهاِی برای بیل‪ ،‬گاوآهن‪ ،‬چنگال‪ ،‬تبر و تیز کردن گاوآهنها داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس در روز جنگ‪ ،‬شمشیر و نیزهای در دست هیچیک از کسانی که با شائول و ِوناتان بودند‪ِ ،‬افت نشد‪ ،‬اَا شائول و پسرش ِوناتان‬ ‫در آنجا بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و قراول فلسطینیان به گذرگاه َخماس بیرون رفتند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۴‬‬ ‫‪ ۱‬روزی اتفاق افتاد که ِوناتان پسر شائول به جوانی که سلحش را حمل َیکرد گفت« ‪:‬بیا تا به پادگان فلسطینیان که در آن طرف است‬ ‫بروِم »‪.‬اَا او به پدرش چیزی نگفت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و شاؤل در انتهای اجبعمه زِر درخت اناری که در اَغرون است‪ ،‬توقف کرد ‪.‬و قوَی که با او بودند قرِب به ششصد َرد بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و اخیا‪ ،‬پسر اخیطوب‪ ،‬برادر اِخابود‪ ،‬پسر فینحاس‪ ،‬پسر عیلی‪ ،‬کاهن خداوند در شیلوه‪ ،‬با لباس َخصوص کاهنان (اِفود )آَده بود ‪.‬و‬ ‫قوم نمیدانستند که ِوناتان رفته است‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و َیان گذرگاههاِی که ِوناتان َیخواست از آنها به سوی قراول فلسطینیان عبور کند‪ ،‬صخرهای تیز در ِک طرف و صخرهای تیز در‬ ‫طرف دِگر بود؛ و نام ِکی بوصیص و نام دِگری اسناه بود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬خط َقدم ِکی به سمت شمال‪ ،‬در َقابل اَکماش‪ ،‬و دِگری به سمت جنوب‪ ،‬در َقابل اجبعمه قرار داشت‪.‬‬ ‫‪6‬و ِوناتان به جوانی که سلحش را حمل َیکرد گفت« ‪:‬بیا تا به قراول اِن ناَختونان بروِم ‪.‬شاِد خداوند برای َا کاری کند‪ ،‬زِرا خداوند‬ ‫را هیچ َانعی نیست که به سبب زِاد ِا کم نجات دهد»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و سلحدارش به او گفت« ‪:‬هر چه در دلت باشد بکن ‪.‬برگرد‪ ،‬اِنک َن َوافق دلت با تو هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه ِوناتان گفت« ‪:‬اِنک َا به سوی اِن َردَان خواهیم رفت و خود را به اِشان خواهیم نماِاند»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اگر به َا چنین بگوِند« ‪:‬بمانید تا َا نزد شما بیاِیم»‪ ،‬آنگاه در جای خود خواهیم اِستاد و نزد اِشان نخواهیم رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اَا اگر چنین گوِند« ‪:‬نزد َا برآِید»‪ ،‬آنگاه خواهیم رفت‪ ،‬زِرا خداوند اِشان را به دست َا تسلیم کرده است و اِن برای َا نشانهای‬ ‫خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و هر دو خود را به قراول فلسطینیان ظاهر ساختند‪ ،‬و فلسطینیان گفتند« ‪:‬اِنک عبرانیان از سوراخهاِی که در آنها پنهان شده بودند‪،‬‬ ‫بیرون َیآِند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و َردان قراول به ِوناتان و سلحدارش پاسخ داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬نزد َا آِید تا چیزی به شما نشان دهیم »‪.‬و ِوناتان به سلحدارش گفت ‪:‬‬ ‫«از عقب َن بیا‪ ،‬زِرا خداوند اِشان را به دست اسرائیل تسلیم کرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و ِوناتان بر دست و پای خود بال رفت و سلحدارش از عقب او رفت؛ و آنها پیش روی ِوناتان افتادند و سلحدارش از عقب او‬ ‫کشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و آن کشتار اول که ِوناتان و سلحدارش انجام دادند‪ ،‬حدود بیست نفر بودند‪ ،‬در زَینی به بزرگی نیم جرِب که ِک جفت گاو‬ ‫َیتوانستند شخم بزنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و لرزهای در لشکر و صحرا و در َیان تماَی قوم افتاد؛ قراولن و غارتگران نیز لرزِدند و زَین َتزلزل شد؛ پس لرزهای بسیار‬ ‫عظیم بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و دِدهبانان شائول در اجبعمه بنیاَین نگرِستند و اِنک جمعیت پراکنده شدند و ِکدِگر را َیزدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه شائول به کسانی که همراهش بودند گفت« ‪:‬اکنون بشمارِد و ببینید چه کسی از َیان َا رفته است »‪.‬و چون شمردند‪ ،‬دِدند که‬ ‫ِوناتان و سلحدارش آنجا نیستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و شاؤل به اخیا گفت« ‪:‬صندوق خدا را اِنجا بیاور »‪.‬زِرا صندوق خدا در آن زَان نزد بنیاسرائیل بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و چون شاؤل با کاهن سخن َیگفت‪ ،‬غوغاِی که در اردوی فلسطینیان بود‪ ،‬زِادتر و بیشتر شد‪ ،‬پس شاؤل به کاهن گفت« ‪:‬دست خود‬ ‫را نگه دار»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و شاؤل و تماَی قوَی که با او بودند‪ ،‬جمع شده‪ ،‬به جنگ آَدند ‪.‬و اِنک شمشیر هر کس بر ضد رفیقش بود و آشوب بسیار عظیمی‬ ‫برپا شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و عبرانیانی که قبل از آن زَان با فلسطینیان بودند و از اطراف با اِشان به اردو آَده بودند‪ ،‬اِشان نیز به بنیاسرائیلی که با شاؤل و‬ ‫ِوناتان بودند‪ ،‬پیوستند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬همچنین تماَی َردان اسرائیل که خود را در کوهستان افراِم پنهان کرده بودند‪ ،‬چون شنیدند که فلسطینیان فرار کردهاند‪ ،‬اِشان نیز‬ ‫سخت در جنگ اِشان را تعقیب کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس خداوند در آن روز اسرائیل را نجات داد و جنگ تا بیتآون پیش رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و َردان اسرائیل در آن روز غمگین بودند‪ ،‬زِرا شائول قوم را قسم داده‪ ،‬گفته بود« ‪َ:‬لعون باد کسی که تا شام طعام بخورد تا َن از‬ ‫دشمنان خود انتقام بگیرم »‪.‬پس هیچیک از قوم طعام نچشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و تماَی اهل زَین به جنگلی رسیدند و عسل بر زَین بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و چون قوم به جنگل رسیدند‪ ،‬اِنک عسل َیچکید‪ ،‬اَا هیچکس دست خود را به دهانش نبرد‪ ،‬زِرا قوم از سوگند َیترسیدند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۲۷‬اَا ِوناتان وقتی پدرش قوم را سوگند داد‪ ،‬نشنید‪ ،‬پس نوک عصاِی را که در دست داشت دراز کرد و آن را در شان عسل فرو برد و‬ ‫دستش را به دهانش برد و چشمانش روشن شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬آنگاه ِکی از قوم در جواب گفت« ‪:‬پدرت قوم را قسم سخت داده‪ ،‬گفت ‪َ:‬لعون باد کسی که اَروز طعام خورد »‪.‬و قوم ضعف کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬آنگاه ِوناتان گفت« ‪:‬پدرم اِن سرزَین را آشفته کرده است ‪.‬حال‪ ،‬بنگر که چگونه چشمانم روشن شده است‪ ،‬زِرا اندکی از اِن عسل‬ ‫را چشیدهام»‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬پس چقدر بیشتر‪ ،‬کاش َردم اَروز از غنیمتی که از دشمنانشان ِافته بودند‪ ،‬آزادانه َیخوردند‪ ،‬زِرا آِا اکنون کشتار بسیار بزرگتری‬ ‫در َیان فلسطینیان رخ نداده بود؟‬ ‫‪ ۳۱‬و آن روز فلسطینیان را از اَکماش تا امِملون شکست دادند‪ ،‬و قوم بسیار بیحال شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و قوم بر غنیمت تاختند و گوسفندان و گاوان و گوسالهها را گرفته‪ ،‬آنها را بر زَین کشتند و قوم آنها را با خون خوردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬پس به شائول خبر دادند و گفتند« ‪:‬اِنک قوم با خوردن خون‪ ،‬به خداوند گناه َیکنند »‪.‬او گفت« ‪:‬شما گناه کردهاِد ‪.‬اَروز سنگی‬ ‫بزرگ نزد َن بغلتانید»‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و شاؤل گفت« ‪:‬در َیان قوم پراکنده شوِد و به اِشان بگوِید ‪:‬هر کس گاو خود و هر کس گوسفند خود را نزد َن بیاورد و آنها را در‬ ‫اِنجا ذبح کند و بخورد و با خوردن خون‪ ،‬به خداوند گناه نورزد »‪.‬و تماَی قوم آن شب هر کس گاو خود را با خود آورد و آنها را در آنجا‬ ‫ذبح کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و شاؤل َذبحی برای خداوند بنا کرد؛ اِن اولین َذبحی بود که برای خداوند بنا نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و شاؤل گفت« ‪:‬بیاِید شبانه از پی فلسطینیان بروِم و آنها را تا روشناِی صبح غارت کنیم و هیچکس از اِشان را باقی نگذارِم »‪.‬‬ ‫گفتند« ‪:‬هر چه صلح َیدانید بکنید »‪.‬کاهن گفت« ‪:‬بیاِید در اِنجا به خدا تقرب جوِیم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬و شاؤل از خدا َشورت خواست و گفت« ‪:‬آِا به تعقیب فلسطینیان بروم؟ آِا اِشان را به دست اسرائیل تسلیم خواهی کرد؟ »اَا او آن‬ ‫روز به او پاسخی نداد‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و شاؤل گفت« ‪:‬ای تماَی بزرگان قوم‪ ،‬به اِنجا نزدِک شوِد و بدانید و ببینید که اِن گناه اَروز در چه چیزی بوده است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬زِرا قسم به حیات خداوند که نجاتدهنده اسرائیل است‪ ،‬اگرچه در پسرم ِوناتان هم باشد‪ ،‬او البته خواهد َرد ‪.‬اَا از تماَی قوم حتی ِک‬ ‫نفر هم نبود که به او پاسخ دهد‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬آنگاه به تماَی اسرائیل گفت« ‪:‬شما در ِک طرف باشید و َن و پسرم ِوناتان در طرف دِگر »‪.‬و قوم به شائول گفتند« ‪:‬هر چه در‬ ‫نظرت نیکوست‪ ،‬بکن»‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬پس شائول به ِهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬گفت« ‪:‬قرعه کاَلی بده »‪.‬و شائول و ِوناتان گرفتار شدند‪ ،‬اَا قوم فرار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬و شاؤل گفت« ‪َ:‬یان َن و پسرم ِوناتان قرعه بیندازِد »‪.‬و ِوناتان انتخاب شد‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬آنگاه شائول به ِوناتان گفت« ‪:‬به َن بگو چه کردهای »‪ِ.‬وناتان او را خبر داد و گفت« ‪َ:‬ن فقط کمی عسل را با نوک عصاِی که در‬ ‫دست داشتم چشیدم و اِنک باِد بمیرم»‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬شائول پاسخ داد« ‪:‬خدا چنین کند‪ ،‬بلکه افزون بر اِن نیز بکند‪ ،‬زِرا ای ِوناتان‪ ،‬تو البته خواهی َرد»‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬و قوم به شاؤل گفتند« ‪:‬آِا ِوناتان که اِن نجات عظیم را در اسرائیل کرده است‪ ،‬خواهد َرد؟ خدا نکند !به حیات خداوند قسم که َوِی‬ ‫از سرش به زَین نخواهد افتاد‪ ،‬زِرا او اَروز با خدا عمل کرده است »‪.‬پس قوم‪ِ ،‬وناتان را نجات دادند که نمرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۶‬پس شائول از تعقیب فلسطینیان دست کشید و فلسطینیان به سرزَین خود بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۴۷‬پس شائول پادشاهی اسرائیل را به دست گرفت و با تمام دشمنان خود از هر سو‪ ،‬با َوآب و بنی عمون و ادوم و پادشاهان صوبه و‬ ‫فلسطینیان جنگید و به هر سو که روی َیآورد‪ ،‬آنها را آزار َیداد‪.‬‬ ‫‪ ۴۸‬و او لشکری گرد آورد و عمالیقیان را شکست داد و اسرائیل را از دست غارتگرانشان رهاِی داد‪.‬‬ ‫‪ ۴۹‬و پسران شاؤل‪ِ ،‬وناتان و اِشوی و اَلکی ح‬ ‫یرب و نام کوچکتر َیکال‪.‬‬ ‫َ‬ ‫ا‬ ‫شوع بودند و ناَهای دو دخترش اِن بود ‪:‬نام نخستزادهاش م‬ ‫‪ ۵۰‬و نام زن شائول‪ ،‬اخینوعم‪ ،‬دختر اخیمعص بود‪ ،‬و نام فرَانده لشکرش‪ ،‬ابنیر‪ ،‬پسر نیر‪ ،‬عموی شائول بود‪.‬‬ ‫‪ ۵۱‬و قایس پدر شاؤل بود‪ ،‬و نار پدر امبننیر‪ ،‬پسر ا م ابئیل بود‪.‬‬ ‫‪ ۵۲‬و در تمام اِام شاؤل‪ ،‬جنگ سختی با فلسطینیان بود‪ ،‬و هرگاه شاؤل َرد نیروَند ِا دلوری َیدِد‪ ،‬او را نزد خود َیآورد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۵‬‬ ‫‪ ۱‬سموئیل همچنین به شائول گفت« ‪:‬خداوند َرا فرستاد تا تو را َسح کنم تا بر قوم او‪ ،‬بر اسرائیل‪ ،‬پادشاه باشی ‪.‬پس اکنون به سخنان‬ ‫خداوند گوش فرا ده»‪.‬‬ ‫‪ِ ۲‬هوه صباِوت چنین َیگوِد ‪:‬آنچه عمالیق به اسرائیل کرد‪ ،‬به ِاد دارم که چگونه هنگاَی که از َصر برَیآَد‪ ،‬در راه برای او کمین‬ ‫گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس اکنون برو و عمالیق را شکست بده و هر چه دارند بالکل نابود کن‪ ،‬و بر اِشان رحم َکن‪ ،‬بلکه َرد و زن‪ ،‬طفل و شیرخوار‪ ،‬گاو و‬ ‫گوسفند‪ ،‬شتر و الغ را بکش‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و شاؤل قوم را جمع کرد و از اِشان در طلِم‪ ،‬دوِست هزار پیاده و ده هزار َرد از ِهودا را شمرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و شاؤل به شهری از عمالیقیان رسید و در وادی کمین کرد‪.‬‬ ‫‪6‬و شاؤل به قینیان گفت« ‪:‬بروِد‪ ،‬دور شوِد و از َیان عمالیقیان دور شوِد‪َ ،‬بادا شما را با اِشان هلک کنم‪ ،‬زِرا شما با همه بنیاسرائیل‬ ‫هنگاَی که از َصر بیرون آَدند‪َ ،‬هربانی کردِد »‪.‬پس قینیان از َیان عمالیقیان رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و شاؤل عمالیقیان را از حوِله تا شور که در َقابل َصر است‪ ،‬شکست داد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و اجاج‪ ،‬پادشاه عمالیقیان را زنده گرفت و تماَی قوم را به دم شمشیر بالکل هلک کرد‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪9‬اَا شائول و قوم‪ ،‬اجاج و بهترِن گوسفندان و گاوان و پروارِها و برهها و هر چیز خوب را زنده گذاشتند و نخواستند آنها را کاَلا نابود‬ ‫کنند ‪.‬اَا هر چیز بد و بیارزش را کاَلا نابود کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه کلم خداوند بر سموئیل نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۱‬از اِنکه شائول را پادشاه قرار دادم پشیمانم‪ ،‬زِرا او از پیروی َن برگشته و فرَانهای َرا انجام نداده است ‪.‬پس سموئیل غمگین شد و‬ ‫تمام شب نزد خداوند فرِاد برآورد‪.‬‬ ‫مرَل آَد و اِنک برای خود جاِی‬ ‫‪ ۱۲‬و چون سموئیل باَدادان برخاست تا شاؤل را َلقات کند‪ ،‬سموئیل را خبر داده‪ ،‬گفتند که «شاؤل به ک ا‬ ‫برپا کرد و دور زد و گذشت و به اجلجال فرود آَد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و سموئیل نزد شاؤل آَد و شاؤل به او گفت« ‪:‬خداوند تو را برکت دهد‪َ ،‬ن فرَان خداوند را انجام دادم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬سموئیل گفت« ‪:‬پس اِن صدای بع بع گوسفندان در گوشهای َن و بانگ گاوان که َیشنوم چیست؟»‬ ‫‪ ۱۵‬شائول گفت« ‪:‬آنها را از عمالیقیان آوردهاند‪ ،‬زِرا قوم بهترِن گوسفندان و گاوان را درِغ داشتند تا برای ِهوه‪ ،‬خدای تو‪ ،‬قربانی کنند؛‬ ‫و بقیه را بالکل هلک ساختیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬سموئیل به شائول گفت« ‪:‬بمان تا آنچه خداوند دِشب به َن گفت را به تو بگوِم »‪.‬شائول به او گفت« ‪:‬بگو»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬سموئیل گفت« ‪:‬هنگاَی که تو در نظر خود کوچک بودی‪ ،‬آِا تو را رئیس اسباط اسرائیل نساختند و خداوند تو را به پادشاهی بر‬ ‫اسرائیل َسح نکرد؟»‬ ‫‪ ۱۸‬و خداوند تو را به سفری فرستاد و گفت« ‪:‬برو و گناهکاران‪ِ ،‬عنی عمالیقیان را بالکل نابود کن و با اِشان بجنگ تا نابود شوند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس چرا از فرَان خداوند اطاعت نکردی‪ ،‬بلکه بر غنیمت گرِختی و در نظر خداوند بدی کردی؟‬ ‫‪ ۲۰‬و شاؤل به سموئیل گفت« ‪:‬آری‪َ ،‬ن از فرَان خداوند اطاعت کردم و به راهی که خداوند َرا فرستاد رفتم و اجاج‪ ،‬پادشاه عمالیق‪ ،‬را‬ ‫آوردم و عمالیقیان را کاَلا نابود کردم»‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪ ۲۱‬اَا قوم از غنیمت‪ ،‬گوسفندان و گاوان‪ِ ،‬عنی بهترِن چیزهاِی که َیباِست کاَل نابود َیشدند‪ ،‬گرفتند تا برای ِهوه‪ ،‬خدای تو‪ ،‬در‬ ‫اجلجال قربانی کنند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و سموئیل گفت« ‪:‬آِا خداوند از قربانیهای سوختنی و ذباِح خوشنودتر است ِا از اطاعت از فرَان خداوند؟ اِنک اطاعت کردن از‬ ‫قربانی و گوش دادن از پیه قوچها بهتر است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زِرا تمرد َانند گناه جادوگری است و گردنکشی َانند گناه و بتپرستی ‪.‬چون کلم خداوند را رد کردی‪ ،‬او نیز تو را از سلطنت رد‬ ‫کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و شاؤل به سموئیل گفت« ‪:‬گناه کردهام زِرا از فرَان خداوند و سخنان تو تجاوز نمودهام‪ ،‬چونکه از قوم ترسیده‪ ،‬سخن اِشان را‬ ‫شنیدهام»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬پس اکنون از تو التماس دارم که گناه َرا ببخشی و با َن برگردی تا خداوند را پرستش کنم‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬سموئیل به شائول گفت« ‪َ:‬ن با تو برنمیگردم‪ ،‬زِرا تو کلم خداوند را رد کردی و خداوند نیز تو را از پادشاهی بر اسرائیل رد کرده‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و چون سموئیل برگشت تا برود‪ ،‬داَن ردای او را گرفت که پاره شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬سموئیل به او گفت« ‪:‬اَروز خداوند سلطنت اسرائیل را از تو پاره کرده و آن را به همساِهات که از تو بهتر است‪ ،‬داده است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و همچنین قدرت اسرائیل دروغ نمیگوِد و توبه نمیکند‪ ،‬زِرا او انسان نیست که توبه کند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬گفت« ‪:‬گناه کردهام ‪.‬اَا اکنون‪ ،‬در حضور بزرگان قوَم و در حضور اسرائیل‪َ ،‬را َحترم بدار و با َن برگرد تا ِهوه‪ ،‬خدای تو را‬ ‫پرستش کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬پس سموئیل دوباره به دنبال شائول رفت و شائول خداوند را پرستش کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬آنگاه سموئیل گفت« ‪:‬امجاج‪ ،‬پادشاه عمالیقیان را نزد َن بیاورِد »‪.‬و امجاج با َهربانی نزد او آَد ‪.‬امجاج گفت« ‪:‬بهیقین تلخی َرگ‬ ‫گذشته است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و سموئیل گفت« ‪:‬چنانکه شمشیر تو زنان را بیاولد کرده است‪ ،‬همچنین َادر تو از َیان زنان بیاولد خواهد شد »‪.‬و سموئیل اجاج را‬ ‫در حضور خداوند در جلجال تکهتکه کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬پس سموئیل به راَه رفت و شائول به خانهاش در جبعه‪ ،‬خان هه شائول‪ ،‬بازگشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و سموئیل دِگر تا روز وفاتش برای دِدن شائول نیاَد ‪.‬با اِن حال‪ ،‬سموئیل برای شائول سوگواری کرد ‪.‬و خداوند پشیمان شد که‬ ‫شائول را بر اسرائیل پادشاه ساخته بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۶‬‬ ‫‪ ۱‬و خداوند به سموئیل گفت« ‪:‬تا کی برای شائول سوگواری َیکنی‪ ،‬زِرا َن او را از سلطنت بر اسرائیل رد کردهام؟ ظرف خود را از‬ ‫روغن پر کن و برو‪َ ،‬ن تو را نزد ِمسی بیتلحمی َیفرستم‪ ،‬زِرا َن پادشاهی از پسران او برای خود تعیین کردهام»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و سموئیل گفت« ‪:‬چگونه بروم؟ اگر شائول بشنود‪َ ،‬را خواهد کشت »‪.‬خداوند گفت« ‪:‬گوسالهای با خود ببر و بگو که آَدهام تا برای‬ ‫خداوند قربانی کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و ِمسی را به قربانی دعوت کن‪ ،‬و َن به تو نشان خواهم داد که چه باِد بکنی‪ ،‬و کسی را که َن برای تو نام َیبرم‪ ،‬برای َن َسح کن‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و سموئیل آنچه را که خداوند گفته بود‪ ،‬به جا آورد و به بیتلحم آَد ‪.‬بزرگان شهر با لرزِدن از آَدن او پرسیدند« ‪:‬آِا با صلح َیآِی؟»‬ ‫‪ ۵‬و او گفت« ‪:‬به سلَتی‪َ ،‬ن آَدهام تا برای خداوند قربانی کنم ‪.‬خود را تقدِس کنید و با َن به قربانی بیاِید »‪.‬و ِمسلا و پسرانش را تقدِس‬ ‫کرد و اِشان را به قربانی فراخواند‪.‬‬ ‫‪6‬و چون آَدند‪ ،‬بر الیآب نظر کرد و گفت« ‪ِ:‬قینا ا َسیح خداوند به حضور وی است»‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۷‬اَا خداوند به سموئیل گفت« ‪:‬به چهرهاش و بلندی قاَتش نگاه َکن‪ ،‬زِرا َن او را رد کردهام‪ ،‬زِرا خداوند َانند انسان نمیبیند‪ ،‬زِرا‬ ‫انسان به ظاهر نگاه َیکند‪ ،‬اَا خداوند به دل نگاه َیکند»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس ِمسی امبیناداب را فرا خواند و او را از برابر سموئیل گذرانید‪ ،‬و او گفت« ‪:‬خداوند اِن را نیز برنگزِده است»‪.‬‬ ‫ش لماه را از آنجا گذرانید و او گفت« ‪:‬خداوند اِن را نیز برنگزِده است»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه ِمسی م‬ ‫‪ ۱۰‬بار دِگر‪ِ ،‬مسی هفت نفر از پسرانش را از برابر سموئیل عبور داد‪ ،‬و سموئیل به ِمسی گفت« ‪:‬خداوند اِنها را برنگزِده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و سموئیل به ِمسی گفت« ‪:‬آِا همه فرزندانت اِنجا هستند؟ »ِمسی گفت« ‪:‬کوچکترِن هنوز َانده است و اِنک او گوسفندان را َیچراند »‪.‬‬ ‫و سموئیل به ِمسی گفت« ‪:‬فرستاد و او را بیاور‪ ،‬زِرا تا او اِنجا نیاِد‪ ،‬نخواهیم نشست»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس فرستاده‪ ،‬او را آورد ‪.‬او سرخفام و خوشمنظر و نیکو َنظر بود ‪.‬و خداوند گفت« ‪:‬برخیز و او را َسح کن‪ ،‬زِرا همین است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه سموئیل ححقله روغن را گرفت و او را در َیان برادرانش َسح کرد ‪.‬و از آن روز به بعد روح خداوند بر داوود نازل شد ‪.‬پس‬ ‫سموئیل برخاست و به راَه رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اَا روح خداوند از شائول دور شد و روح پلید از جانب خداوند او را َضطرب ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و بندگان شاؤل به او گفتند« ‪:‬اِنک روح پلید از جانب خدا تو را َضطرب َیکند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اکنون سرورَان به بندگانت که نزد تو هستند‪ ،‬فرَان دهد که َردی را که بر چنگ نواز َاهری باشد‪ ،‬بجوِند ‪.‬و چون روح پلید از‬ ‫جانب خدا بر تو آِد‪ ،‬او با دست خود بنوازد و تو شفا خواهی ِافت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و شاؤل به خادَان خود گفت« ‪:‬الن َردی را که در نواختن َاهر باشد‪ ،‬برای َن پیدا کنید و او را نزد َن آورِد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه ِکی از خادَان در جواب گفت« ‪:‬اِنک پسر ِمسلای بیتلحمی را دِدهام که در نواختن َاهر و َردی نیروَند و شجاع و َرد جنگ‬ ‫آزَوده و در کارها َاهر و شخصی نیکو َنظر است و خداوند با اوست»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس شائول قاصدانی نزد ِمسی فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬پسرت داوود را که با گوسفندان است‪ ،‬نزد َن بفرست»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و ِمسلا الغی را که نان و َشک شراب و بزغالهای بار کرده بود‪ ،‬گرفته‪ ،‬به دست پسرش داود نزد شاؤل فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و داود نزد شاؤل آَده‪ ،‬در حضور او اِستاد‪ ،‬و او او را بسیار دوست داشت‪ ،‬و سلحدار او شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و شاؤل نزد ِسی فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬تمنا اِنکه داود در حضور َن باِستد‪ ،‬زِرا در نظر َن التفات ِافته است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و واقع شد که چون روح پلید از جانب خدا بر شاؤل آَد‪ ،‬داود چنگ را گرفته‪ ،‬با دست خود نواخت؛ پس شاؤل آرام گرفت و بهبود‬ ‫ِافت و روح پلید از او دور شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۷‬‬ ‫‪ ۱‬و فلسطینیان لشکرهای خود را برای جنگ جمع کردند و در شوکوه که در ِهودا است‪ ،‬گرد آَدند و بین شوکوه و عزِقه‪ ،‬در افسداَیم‪،‬‬ ‫اردو زدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و شاؤل و َردان اسرائیل جمع شده‪ ،‬در کنار دره اِله اردو زدند و برای جنگ با فلسطینیان صفآراِی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و فلسطینیان از ِک طرف بر کوهی اِستاده بودند‪ ،‬و اسرائیلیان از طرف دِگر بر کوهی اِستاده بودند‪ ،‬و درهای َیان اِشان بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و از اردوی فلسطینیان‪ ،‬پهلوانی به نام حجلیات از شهر مجت بیرون رفت که قدش شش ذراع و ِک وجب بود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و کلهخود برنجینی بر سر داشت و به زرهای َسلح بود و وزن زره پنج هزار َثقال برنج بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و بر ساقهاِش ساقهای برنجی و َیان کتفهاِش زرهای برنجی داشت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چوب نیزهاش چون نورد بافندگی بود‪ ،‬و سر نیزهاش ششصد َثقال آهن وزن داشت‪ ،‬و ِکی از آنها سپری در دست داشت‪ ،‬پیشاپیش‬ ‫او َیرفت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و او اِستاد و لشکرِان اسرائیل را صدا زد و به اِشان گفت« ‪:‬چرا بیرون آَدهاِد تا صفآراِی کنید؟ آِا َن فلسطینی نیستم و شما بندگان‬ ‫شائول هستید؟ َردی را برای خود انتخاب کنید تا نزد َن بیاِد»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اگر او بتواند با َن بجنگد و َرا بکشد‪َ ،‬ا بندگان شما خواهیم بود؛ اَا اگر َن بر او غالب شوم و او را بکشم‪ ،‬شما بندگان َا خواهید بود‬ ‫و َا را خدَت خواهید کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و فلسطینی گفت« ‪َ:‬ن اَروز لشکرهای اسرائیل را به چالش َیکشم؛ َردی به َن بدهید تا با هم بجنگیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬چون شائول و تماَی اسرائیل اِن سخنان فلسطینی را شنیدند‪ ،‬هراسان شده‪ ،‬بسیار ترسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و داود پسر آن َرد افراتی بیت لحم ِهودا بود که ِمسی نام داشت و او هشت پسر داشت و آن َرد در اِام شاؤل در َیان َردم پیر و‬ ‫سالخورده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و سه پسر بزرگ ِمسلا روانه شده‪ ،‬از عقب شاؤل به جنگ رفتند‪ ،‬و نام سه پسرش که به جنگ رفتند‪ ،‬نخستزادهاش الیآب و دوَش‬ ‫ش لماه بود‪.‬‬ ‫ابیناداب و سوَی م‬ ‫‪ ۱۴‬و داود کوچکترِن بود و آن سه بزرگتر از عقب شاؤل رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اَا داوود نزد شائول آَد و شد َیکرد تا گوسفندان پدرش را در بیتلحم بچراند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و آن فلسطینی صبح و شام َیآَد و چهل روز خود را ظاهر َیکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و ِمسی به پسرش داوود گفت« ‪:‬الن برای برادرانت ِک اِفه از اِن غل هه برشته و اِن ده نان را بگیر و به اردوگاه نزد برادرانت‬ ‫بشتاب»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و اِن ده پنیر را برای سردار هزارۀ اِشان ببر‪ ،‬و ببین که برادرانت چگونهاند‪ ،‬و از اِشان بیعت بگیر‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و شاؤل و اِشان و تماَی َردان اسرائیل در دره اِله بودند و با فلسطینیان َیجنگیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس داود صبح زود برخاست و گوسفندان را به چوپان سپرد و خود برداشت و چنانکه ِمسلا او را فرَان داده بود‪ ،‬رفت و به سنگر آَد‪،‬‬ ‫زِرا لشکر برای جنگ بیرون َیرفت و فرِاد َیزد که آَاده نبرد شوند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۲۱‬زِرا اسرائیل و فلسطینیان لشکری در برابر لشکری صفآراِی کرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و داود کالسکه خود را به دست نگهبان کالسکه سپرد و به َیان لشکر دوِد و آَده‪ ،‬به برادران خود سلم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و چون با اِشان سخن َیگفت‪ ،‬ناگاه پهلوانی فلسطینی از مجتل ‪ ،‬که حجلیات نام داشت‪ ،‬از لشکر فلسطینیان بیرون آَد و همان سخنان را‬ ‫گفت و داود اِشان را شنید‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و جمیع َردان اسرائیل چون آن َرد را دِدند‪ ،‬از او گرِختند و بسیار ترسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و َردان اسرائیل گفتند« ‪:‬آِا اِن َرد را که آَده است‪ ،‬دِدِد؟ بیشک برای به ننگ آوردن اسرائیل آَده است ‪.‬و هر که او را بکشد‪،‬‬ ‫پادشاه او را از اَوال بسیار ثروتمند خواهد ساخت و دختر خود را به او خواهد داد و خانه پدرش را در اسرائیل آزاد خواهد ساخت»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و داود به َردانی که نزدش اِستاده بودند‪ ،‬خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬با کسی که اِن فلسطینی را بکشد و اِن ننگ را از اسرائیل بردارد‪ ،‬چه‬ ‫خواهد شد؟ زِرا اِن فلسطینی ناَختون کیست که لشکرهای خدای زنده را به چالش بکشد؟»‬ ‫‪ ۲۷‬و قوم او را بدِن َضمون جواب داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬با کسی که او را بکشد‪ ،‬چنین خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و چون او با َردان سخن گفت‪ ،‬برادر بزرگش الیاب شنید و خشم الیاب بر داود افروخته شد و گفت« ‪:‬چرا به اِنجا آَدی و آن چند‬ ‫گوسفند را در بیابان پیش که گذاشتی؟ َن غرور و شرارت دل تو را َیدانم‪ ،‬زِرا برای دِدن جنگ آَدهای»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬داوود گفت« ‪:‬الن چه کار کردم؟ آِا هیچ دلیلی وجود ندارد؟»‬ ‫‪ ۳۰‬پس از او به سوی دِگری رو کرد و به همان زبان گفت ‪.‬و َردم نیز به همان زبان اول به او پاسخ دادند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و چون سخنانی که داود گفت شنیده شد‪ ،‬آنها را برای شاؤل بیان کردند و او او را طلبید‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و داود به شاؤل گفت« ‪:‬دل هیچکس به سبب او نیفتد؛ بندهات َیرود و با اِن فلسطینی َیجنگد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و شاؤل به داود گفت« ‪:‬تو نمیتوانی به َقابله با اِن فلسطینی بروی و با او جنگ کنی‪ ،‬زِرا تو جوانی بیش نیستی و او از جوانیاش َرد‬ ‫جنگی بوده است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و داود به شاؤل گفت« ‪:‬بنده تو گله پدر خود را َیچراند که شیر و خرسی آَده‪ ،‬برهای از گله ربودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و َن از عقب او بیرون رفتم و او را زدم و آن را از دهانش رها کردم ‪.‬و چون به َن حمله کرد‪ ،‬رِش او را گرفتم و او را زدم و‬ ‫کشتم‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬بندهات هم شیر و هم خرس را کشت ‪.‬و اِن فلسطینی ناَختون نیز َانند ِکی از آنها خواهد بود‪ ،‬زِرا لشکرهای خدای زنده را به‬ ‫چالش کشیده است‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬و داود گفت« ‪:‬خداوندی که َرا از چنگ شیر و از چنگ خرس رهانید‪َ ،‬را از دست اِن فلسطینی نیز رهانید »‪.‬و شاؤل به داود گفت ‪:‬‬ ‫«برو و خداوند با تو باد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و شاؤل داوود را به زره خود َسلح کرد و کلهخود برنجی بر سر او گذاشت و او را به زرهای َسلح نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و داود شمشیر خود را بر زره خود بست و قصد رفتن کرد‪ ،‬زِرا آن را اَتحان نکرده بود ‪.‬و داود به شاؤل گفت« ‪َ:‬ن نمیتوانم با اِنها‬ ‫بروم‪ ،‬زِرا آنها را اَتحان نکردهام »‪.‬و داود آنها را از خود دور کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬و عصای خود را به دست گرفت و پنج سنگ صاف از نهر برداشت و آنها را در کیسه چوپانی که داشت‪ِ ،‬عنی در انبان گذاشت و‬ ‫فلخنش را در دست داشت و به فلسطینی نزدِک شد‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و فلسطینی پیش آَد و به داود نزدِک شد و َردی که سپر را برداشته بود‪ ،‬پیشاپیش او َیرفت‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬و چون فلسطینی نظر کرد و داود را دِد‪ ،‬او را حقیر شمرد زِرا که او جوانی بود سرخرو و نیکوَنظر‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬و فلسطینی به داود گفت« ‪َ:‬گر َن سگ هستم که با چوب به سراغ َن َیآِی؟ »و فلسطینی داود را به خداِان خود نفرِن کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬و فلسطینی به داود گفت« ‪:‬نزد َن بیا تا گوشت تو را به پرندگان هوا و حیوانات صحرا بدهم»‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬آنگاه داوود به فلسطینی گفت« ‪:‬تو با شمشیر و نیزه و سپر نزد َن َیآِی‪ ،‬اَا َن به نام خداوند لشکرها‪ ،‬خدای لشکرهای اسرائیل که او‬ ‫را به ننگ آوردهای‪ ،‬نزد تو َیآِم»‪.‬‬ ‫‪ ۴۶‬اَروز خداوند تو را به دست َن تسلیم خواهد کرد و تو را زده‪ ،‬سرت را از تنت جدا خواهم کرد و لشههای لشکر فلسطینیان را‬ ‫اَروز به َرغان هوا و درندگان زَین خواهم داد تا تماَی زَین بدانند که در اسرائیل خداِی هست‪.‬‬ ‫‪ ۴۷‬و تماَی اِن جماعت خواهند دانست که خداوند با شمشیر و نیزه رهاِی نمیدهد‪ ،‬زِرا جنگ از آن خداوند است و او شما را به دست َا‬ ‫خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۴۸‬و چون فلسطینی برخاسته‪ ،‬آَد و به روِاروِی داود نزدِک شد‪ ،‬داود شتابان به سوی لشکر خود دوِد تا با فلسطینی روبرو شود‪.‬‬ ‫‪ ۴۹‬آنگاه داوود دست در کیسهاش کرد و سنگی از آن برداشت و با فلخن به پیشانی فلسطینی زد‪ ،‬به طوری که سنگ به پیشانیاش فرو‬ ‫رفت و او به روی خود به زَین افتاد‪.‬‬ ‫‪ ۵۰‬پس داود با فلخن و سنگ بر فلسطینی غالب آَد و او را زد و کشت‪ ،‬اَا شمشیری در دست داود نبود‪.‬‬ ‫‪ ۵۱‬پس داود دوِد و بر آن فلسطینی اِستاد و شمشیر او را گرفته‪ ،‬از غلفش کشید و او را کشت و سرش را با آن از تنش جدا کرد ‪.‬و چون‬ ‫فلسطینیان پهلوان خود را َرده دِدند‪ ،‬فرار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۵۲‬و َردان اسرائیل و ِهودا برخاستند و فرِاد برآوردند و فلسطینیان را تا دره و دروازههای عقرون تعقیب کردند ‪.‬و زخمیهای فلسطینیان‬ ‫در راه شعراِم‪ ،‬تا جت و عقرون‪ ،‬افتادند‪.‬‬ ‫‪ ۵۳‬و بنیاسرائیل از تعقیب فلسطینیان برگشتند و خیمههای اِشان را غارت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۵۴‬و داود سر آن فلسطینی را گرفته‪ ،‬به اورشلیم آورد‪ ،‬اَا زره او را در خیمه خود گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۵۵‬و چون شاؤل دِد که داود به َقابله با فلسطینی َیرود‪ ،‬به ابنیر‪ ،‬سردار لشکر‪ ،‬گفت« ‪:‬ابنر‪ ،‬اِن جوان پسر کیست؟ »ابنیر گفت« ‪:‬ای‬ ‫پادشاه‪ ،‬به جان تو قسم که نمیتوانم بگوِم»‪.‬‬ ‫‪ ۵۶‬پادشاه گفت« ‪:‬بپرس که اِن نوجوان پسر کیست؟»‬ ‫‪ ۵۷‬و چون داود از کشتن فلسطینی برگشت‪ ،‬ابنیر او را گرفته‪ ،‬سر فلسطینی را در دست‪ ،‬نزد شاؤل آورد‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۵۸‬و شائول از او پرسید« ‪:‬ای جوان‪ ،‬پسر کیستی؟ »داوود پاسخ داد« ‪َ:‬ن پسر بندهات‪ِ ،‬سای بیتلحمی هستم»‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۸‬‬ ‫‪ ۱‬و چون از سخن گفتن با شاؤل فارغ شد‪ ،‬دل ِوناتان با دل داود پیوند خورد‪ ،‬و ِوناتان او را همچون جان خود دوست داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و شاؤل آن روز او را گرفت و دِگر نگذاشت که به خانه پدرش برگردد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه ِوناتان و داوود با هم پیمان بستند‪ ،‬زِرا او را همچون جان خود دوست َیداشت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و ِوناتان رداِی را که بر تن داشت از تن بیرون کرد و آن را به داوود داد‪ ،‬و جاَههای خود را‪ ،‬حتی شمشیر و کمان و کمربندش را‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و داود هر جا که شاؤل او را َیفرستاد‪َ ،‬یرفت و عاقلنه رفتار َیکرد ‪.‬و شاؤل او را بر َردان جنگی گماشت‪ ،‬و او در نظر تماَی قوم‬ ‫و در نظر خادَان شاؤل نیز َقبول افتاد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و واقع شد که چون داود از کشتن فلسطینی َراجعت َیکرد‪ ،‬چون اِشان َیآَدند‪ ،‬زنان از جمیع شهرهای اسرائیل با دف و شادی و آلت‬ ‫َوسیقی‪ ،‬سرودخوانان و رقصکنان به استقبال شاؤل پادشاه آَدند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و زنان در حالی که بازی َیکردند‪ ،‬به ِکدِگر َیگفتند« ‪:‬شائول هزاران نفر را و داوود دهها هزار نفر را کشته است»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و شاؤل بسیار خشمگین شد و اِن سخن در نظرش ناپسند آَد و گفت« ‪:‬به داود ده هزار نفر نسبت دادهاند و به َن فقط هزاران نفر؛ و او‬ ‫را جز سلطنت چه چیز دِگری َیتواند باشد؟»‬ ‫‪ ۹‬و از آن روز به بعد‪ ،‬شائول داوود را زِر نظر داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و فردای آن روز‪ ،‬روح پلید از جانب خدا بر شائول آَد و او در َیان خانه نبوت َیکرد و داوود طبق َعمول با دست خود َینواخت و‬ ‫نیزهای در دست شائول بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و شاؤل نیزه را انداخت‪ ،‬زِرا گفت« ‪:‬داوود را با آن تا دِوار خواهم زد »‪.‬و داود دو بار از حضور او گرِخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و شائول از داوود َیترسید‪ ،‬زِرا خداوند با او بود و از شائول روِگردان شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬پس شاؤل او را از نزد خود دور کرد و او را سردار هزار نفر ساخت‪ ،‬و او به حضور قوم آَد و شد َیکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و داود در تمام رفتار خود عاقلنه رفتار َیکرد و خداوند با او َیبود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬از اِن رو‪ ،‬چون شائول دِد که او بسیار خردَندانه رفتار َیکند‪ ،‬از او ترسید‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اَا تماَی اسرائیل و ِهودا‪ ،‬داوود را دوست َیداشتند‪ ،‬زِرا او پیش روی اِشان رفت و آَد َیکرد‪.‬‬ ‫َیرب‪ ،‬او را به تو به زنی َیدهم ‪.‬فقط برای َن شجاع باش و در جنگهای خداوند بجنگ »‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و شاؤل به داود گفت« ‪:‬اِنک دختر بزرگم م‬ ‫زِرا شاؤل گفته بود« ‪:‬دست َن بر او نباشد‪ ،‬بلکه دست فلسطینیان بر او باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و داود به شاؤل گفت« ‪َ:‬ن کیستم و جان َن و خاندان پدرم در اسرائیل چیست که داَاد پادشاه شوم؟»‬ ‫َیرب‪ ،‬دختر شائول‪ ،‬به داوود داده شود‪ ،‬او را به عدرئیل َحولتی به همسری دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اَا در زَانی که قرار بود م‬ ‫‪ ۲۰‬و َیکال‪ ،‬دختر شائول‪ ،‬عاشق داود بود ‪.‬پس چون شائول را خبر دادند‪ ،‬اِن اَر او را پسند آَد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و شاؤل گفت« ‪:‬او را به او َیدهم تا براِش داَی باشد و دست فلسطینیان بر او دراز شود »‪.‬پس شاؤل به داود گفت« ‪:‬اَروز تو داَاد‬ ‫َن خواهی بود‪ ،‬از ِکی از اِن دو»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و شاؤل به خادَان خود اَر فرَوده‪ ،‬گفت« ‪:‬با داود َخفیانه گفتگو کنید و بگوِید ‪:‬اِنک پادشاه از تو خشنود است و همه خادَانش تو‬ ‫را دوست َیدارند؛ پس اکنون داَاد پادشاه باش»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و خادَان شائول اِن سخنان را به گوش داود رسانیدند ‪.‬داود گفت« ‪:‬آِا داَاد پادشاه شدن برای شما سهل است‪ ،‬با اِنکه َن َردی فقیر‬ ‫و حقیر هستم؟»‬ ‫‪ ۲۴‬و خادَان شائول او را خبر داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬داوود نیز چنین گفته است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و شاؤل گفت« ‪:‬به داود چنین گوِید ‪:‬پادشاه َهرِه نمیخواهد‪ ،‬جز صد قلفه از فلسطینیان‪ ،‬تا از دشمنان پادشاه انتقام گرفته شود »‪.‬اَا‬ ‫شاؤل اندِشید که داود را به دست فلسطینیان به هلکت رساند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و چون بندگانش اِن سخنان را به داود گفتند‪ ،‬داود را پسند آَد که داَاد پادشاه باشد‪ ،‬و اِام هنوز تمام نشده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬پس داود برخاسته‪ ،‬با َردانش رفت و دوِست نفر از فلسطینیان را کشت‪ ،‬و داود پوست قلفههای اِشان را آورد و آنها را به طور کاَل‬ ‫به پادشاه دادند تا داَاد پادشاه شود ‪.‬و شائول دختر خود َیکال را به او به زنی داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و شاؤل دِد و دانست که خداوند با داود است‪ ،‬و َیکال‪ ،‬دختر شاؤل‪ ،‬او را دوست َیدارد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و شاؤل از داود بیشتر َیترسید؛ و شاؤل پیوسته دشمن داود َیشد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬پس سرداران فلسطینیان بیرون رفتند و چون بیرون رفتند‪ ،‬واقع شد که داود از جمیع خادَان شاؤل عاقلنهتر رفتار کرد‪ ،‬چنانکه نام او‬ ‫بسیار َعروف شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۹‬‬ ‫‪ ۱‬و شاؤل به پسرش ِوناتان و به جمیع خادَانش فرَود که داود را بکشند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اَا ِوناتان پسر شائول به داوود بسیار علقه داشت ‪ِ.‬وناتان به داوود گفت« ‪:‬پدرم شائول قصد کشتن تو را دارد ‪.‬پس اکنون تا صبح‬ ‫َراقب خودت باش و در جاِی َخفی بمان و خود را پنهان کن»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و َن بیرون رفته‪ ،‬در َزرعهای که تو هستی‪ ،‬در کنار پدرم خواهم اِستاد‪ ،‬و درباره تو با پدرم گفتگو خواهم کرد؛ و آنچه َیبینم‪ ،‬به تو‬ ‫خواهم گفت‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۴‬و ِوناتان نزد پدرش شائول از داود به نیکی ِاد کرد و به او گفت« ‪َ:‬گذارِد پادشاه به بندهاش داود گناه کند‪ ،‬زِرا او به تو گناه نکرده‬ ‫است‪ ،‬و اعمال او برای تو بسیار نیکو بوده است»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬زِرا او جان خود را به دست خود نهاد و آن فلسطینی را کشت و خداوند نجات عظیمی برای تماَی اسرائیل پدِد آورد ‪.‬تو آن را دِدی و‬ ‫شادَان شدی ‪.‬پس چرا به خون بیگناهی گناه َیکنی و داوود را بیسبب َیکشی؟‬ ‫‪6‬و شاؤل به سخن ِوناتان گوش داد‪ ،‬و شاؤل قسم خورد که به حیات خداوند قسم که او کشته نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و ِوناتان داود را خواند و ِوناتان همه اِن اَور را به او خبر داد ‪.‬و ِوناتان داود را نزد شاؤل آورد و او َثل اِام سابق در حضورش‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و باز جنگ شد و داود بیرون رفت و با فلسطینیان جنگ کرد و اِشان را به کشتار عظیمی شکست داد و از حضورش گرِختند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و روح پلید از جانب خداوند بر شاؤل آَد‪ ،‬در حالی که او در خانهاش نشسته بود و نیزهاش را در دست داشت و داوود با دستش‬ ‫َینواخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و شاؤل خواست که داود را با نیزه تا دِوار بزند‪ ،‬اَا او از حضور شاؤل گرِخت و نیزه را به دِوار زد و داود فرار کرد و آن شب‬ ‫جان سالم به در برد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و شاؤل نیز قاصدانی به خانه داود فرستاد تا او را زِر نظر داشته باشند و صبح او را بکشند ‪.‬و َیکال‪ ،‬همسر داود‪ ،‬او را خبر داده‪،‬‬ ‫گفت« ‪:‬اگر اَشب جان خود را نجات ندهی‪ ،‬فردا کشته خواهی شد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس َیکال‪ ،‬داود را از پنجره پاِین فرستاد و او گرِخت و جان سالم به در برد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و َیکال تمثالی گرفته‪ ،‬آن را در بستر نهاد و بالشی از َوی بز برای تکیهگاه خود نهاد و آن را با لحافی پوشانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و چون شاؤل قاصدان فرستاد تا داود را بگیرند‪ ،‬او گفت« ‪:‬او بیمار است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و شاؤل دوباره قاصدان را فرستاد تا داوود را ببینند و گفت« ‪:‬او را در بسترش نزد َن بیاورِد تا او را بکشم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و چون فرستادگان داخل شدند‪ ،‬اِنک تمثالی در بستر بود و بالشی از َوی بز به جای تکیهگاهش‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و شاؤل به َیکال گفت« ‪:‬چرا َرا چنین فرِب دادی و دشمنم را رها کردی تا رهاِی ِابد؟ »َیکال در جواب شاؤل گفت« ‪:‬او به َن‬ ‫گفت ‪َ:‬را رها کن‪ ،‬چرا تو را بکشم؟»‬ ‫‪ ۱۸‬پس داود فرار کرد و جان سالم به در برد و نزد سموئیل به راَه آَد و از هر آنچه شائول با او کرده بود‪ ،‬به او خبر داد ‪.‬پس او و‬ ‫سموئیل رفتند و در ناِوت ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و به شاؤل خبر داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬اِنک داود در ناِوت راَه است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و شاؤل قاصدانی برای گرفتن داود فرستاد ‪.‬و چون جماعت انبیا را دِدند که نبوت َیکنند و سموئیل را که به رهبری اِشان اِستاده‬ ‫بود‪ ،‬روح خدا بر قاصدان شاؤل آَد و اِشان نیز نبوت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون شاؤل را خبر دادند‪ ،‬قاصدان دِگری فرستاد و اِشان نیز نبوت کردند ‪.‬و شاؤل برای بار سوم قاصدان فرستاد و اِشان نیز نبوت‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬سپس او نیز به راَه رفت و به چاه بزرگی که در سیخو است رسید ‪.‬پس پرسید و گفت« ‪:‬سموئیل و داوود کجا هستند؟ »ِکی گفت ‪:‬‬ ‫«اِنک در ناِوت راَه هستند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و به آنجا به ناِوت راَه رفت و روح خدا بر او نیز آَد و او همچنان پیشگوِی َیکرد تا به ناِوت راَه رسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و او نیز جاَه خود را کنده‪ ،‬در حضور سموئیل به همین َنوال نبوت نمود و تمام آن روز و تمام آن شب برهنه دراز کشید ‪.‬از اِن رو‬ ‫َیگوِند« ‪:‬آِا شائول نیز از جمله انبیاست؟»‬ ‫فصل ‪۲۰‬‬ ‫‪ ۱‬و داود از ناِوت راَه فرار کرد و آَده‪ ،‬به حضور ِوناتان گفت« ‪:‬چه کردهام و گناه َن چیست و در نظر پدرت چه گناهی کردهام که‬ ‫قصد جان َن دارد؟»‬ ‫‪ ۲‬و به او گفت« ‪:‬خدا نکند که بمیری‪ ،‬زِرا پدرم کاری بزرگ ِا کوچک نمیکند جز اِنکه آن را به َن نشان خواهد داد ‪.‬و چرا پدرم اِن‬ ‫اَر را از َن پنهان کند؟ چنین نیست»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و داود قسم خورد و گفت« ‪:‬پدرت َیداند که َن در نظر تو التفات ِافتهام »‪.‬و گفت« ‪َ:‬گذار ِوناتان از اِن اَر آگاه شود‪َ ،‬بادا غمگین‬ ‫شود‪ ،‬بلکه به حیات خداوند و به حیات تو‪َ ،‬یان َن و َرگ تنها ِک قدم فاصله است»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه ِوناتان به داوود گفت« ‪:‬هر آنچه دلت بخواهد‪ ،‬براِت انجام خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و داود به ِوناتان گفت« ‪:‬اِنک فردا َاه نو است و َن باِد از نشستن با پادشاه در سفره غافل نشوم ‪.‬پس َرا رخصت ده تا تا شام روز‬ ‫سوم خود را در صحرا پنهان کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اگر پدرت َرا از دست داد‪ ،‬بگو ‪:‬داوود از َن بسیار التماس کرد که به شهر خود‪ ،‬بیتلحم‪ ،‬فرار کند‪ ،‬زِرا در آنجا برای تمام خانوادهاش‬ ‫قربانی سالنه است‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اگر چنین گوِد‪ ،‬خوب است‪ ،‬بندهات آرام خواهد گرفت؛ اَا اگر بسیار خشمگین شود‪َ ،‬طمئن باش که بدی از جانب او َقدر شده است‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس با بندهات احسان کن‪ ،‬زِرا بندهات را به عهد خداوند با خود آوردهای‪ ،‬اَا اگر در َن گناهی باشد‪ ،‬خودت َرا بکش‪ ،‬زِرا چرا َرا‬ ‫نزد پدرت َیبری؟‬ ‫‪ِ9‬وناتان گفت« ‪:‬حاشا از تو‪ ،‬زِرا اگر َیدانستم که پدرم بدی را برای تو َقدر کرده است‪ ،‬آِا تو را از آن آگاه نمیکردم؟»‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه داوود به ِوناتان گفت« ‪:‬چه کسی َرا آگاه خواهد کرد؟ اگر پدرت با خشونت به تو پاسخ دهد‪ ،‬چه؟»‬ ‫‪ ۱۱‬و ِوناتان به داود گفت« ‪:‬بیا تا به صحرا بروِم »‪.‬و هر دو به صحرا رفتند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۱۲‬و ِوناتان به داود گفت« ‪:‬ای ِهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬چون فردا ِا روز سوم پدرم را خبر کنم‪ ،‬و اِنک اگر خیری برای داود باشد‪ ،‬و َن‬ ‫نزد تو نفرستاده و به تو خبر ندهم‪،‬‬ ‫‪ ۱۳‬خداوند با ِوناتان چنین و بسیار بیشتر از اِن عمل کند ‪.‬اَا اگر پدرم صلح بداند که به تو بدی کند‪ ،‬آنگاه تو را آگاه خواهم کرد و‬ ‫رهاِت خواهم نمود تا به سلَتی بروی ‪.‬و خداوند با تو باشد‪ ،‬چنانکه با پدرم بوده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و نه تنها تا زندهام‪ ،‬لطف خداوند را به َن نشان خواهی داد تا نمیرم‪،‬‬ ‫ا‬ ‫‪ ۱۵‬اَا تو نیز لطف خود را از خاندان َن تا به ابد قطع نخواهی کرد‪ ،‬نه‪ ،‬نه در زَانی که خداوند دشمنان داوود را جمیعا از روی زَین‬ ‫َنقطع ساخته باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس ِوناتان با خاندان داوود عهد بست و گفت« ‪:‬خداوند اِن را از دشمنان داوود نیز َطالبه کند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و ِوناتان بار دِگر داوود را سوگند داد‪ ،‬زِرا او را دوست َیداشت‪ ،‬زِرا او را همچون جان خود دوست َیداشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه ِوناتان به داوود گفت« ‪:‬فردا َاه نو است و جای تو خالی خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و چون سه روز َاندی‪ ،‬زود فرود شو و به جاِی که هنگام کار پنهان شدی‪ ،‬بیا و نزد سنگ اِزل بمان‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و َن سه تیر به پهلو پرتاب خواهم کرد‪ ،‬گوِی به هدفی نشانه َیروم‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و اِنک َن پسری را َیفرستم و َیگوِم ‪:‬برو و تیرها را پیدا کن ‪.‬اگر به پسر بگوِم« ‪:‬اِنک تیرها از اِن طرف تو هستند‪ ،‬آنها را‬ ‫بردار؛ آنگاه بیا‪ ،‬زِرا به حیات خداوند‪ ،‬سلَتی و هیچ ضرری برای تو خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اَا اگر به آن جوان چنین بگوِم که« ‪:‬اِنک تیرها از آن سوی توست»‪ ،‬برو‪ ،‬زِرا خداوند تو را رها کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و اَا در َورد َوضوعی که َن و تو درباره آن صحبت کردِم‪ ،‬اِنک خداوند تا ابد بین َن و تو خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پس داود خود را در صحرا پنهان کرد و چون َاه نو فرا رسید‪ ،‬پادشاه او را برای خوردن غذا نشاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و پادشاه َثل همیشه بر کرسی خود‪ِ ،‬عنی بر َسند کنار دِوار نشسته بود ‪.‬و ِوناتان برخاست و ابنیر در کنار شائول نشست و جای‬ ‫داود خالی بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬اَا شائول آن روز چیزی نگفت‪ ،‬زِرا فکر َیکرد« ‪:‬چیزی بر او واقع شده است‪ ،‬او پاک نیست »‪َ.‬سلما ا او پاک نیست‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و فردای آن روز‪ ،‬که روز دوم َاه بود‪ ،‬جای داود خالی بود‪ ،‬و شاؤل به پسرش ِوناتان گفت« ‪:‬چرا پسر ِمسلا نه دِروز و نه اَروز به‬ ‫غذا نیاَده است؟»‬ ‫‪ ۲۸‬و ِوناتان به شائول پاسخ داد« ‪:‬داوود از َن بسیار التماس کرد که به بیتلحم برود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و او گفت« ‪:‬خواهش َیکنم َرا رها کن‪ ،‬زِرا خانواده َا در شهر قربانی دارند و برادرم َرا اَر کرده است که آنجا باشم ‪.‬و اکنون اگر‬ ‫در نظر تو التفات ِافتهام‪ ،‬تمنا َیکنم بروم و برادرانم را ببینم »‪.‬از اِن رو‪ ،‬او به سفره پادشاه نمیآِد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬آنگاه خشم شائول بر ِوناتان افروخته شد و به او گفت« ‪:‬ای پسر زن َنحرف و سرکش‪ ،‬آِا نمیدانم که تو پسر ِمسی را برای رسواِی‬ ‫خود و رسواِی برهنگی َادرت برگزِدهای؟»‬ ‫‪ ۳۱‬زِرا َاداَی که پسر ِمسی بر زَین زنده باشد‪ ،‬تو و سلطنت تو پاِدار نخواهید َاند ‪.‬پس اکنون او را نزد َن بفرستید و بیاورِد‪ ،‬زِرا او‬ ‫به ِقین خواهد َرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و ِوناتان در جواب پدرش شاؤل گفت« ‪:‬چرا باِد کشته شود؟ چه کرده است؟»‬ ‫‪ ۳۳‬و شاؤل نیزهای به سوی او پرتاب کرد تا او را بزند ‪.‬آنگاه ِوناتان دانست که پدرش تصمیم گرفته است داوود را بکشد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬پس ِوناتان با خشم شدِد از سر سفره برخاست و در روز دوم َاه چیزی نخورد‪ ،‬زِرا برای داوود غمگین بود‪ ،‬زِرا پدرش او را‬ ‫شرَنده کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و باَدادان‪ِ ،‬وناتان در زَانی که با داوود تعیین شده بود‪ ،‬به صحرا رفت و پسر کوچکی نیز همراهش بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و به پسر خود گفت« ‪:‬بدو‪ ،‬تیرهاِی را که َیاندازم پیدا کن »‪.‬و چون پسر َیدوِد‪ ،‬تیری از او گذشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬و چون پسر به َحل تیری که ِوناتان انداخته بود رسید‪ِ ،‬وناتان از عقب پسر فرِاد زد و گفت« ‪:‬آِا تیر آن طرف تو نیست؟»‬ ‫‪ ۳۸‬و ِوناتان از عقب پسر فرِاد زد« ‪:‬بشتاب‪ ،‬عجله کن‪ ،‬درنگ َنما »‪.‬و پسر ِوناتان تیرها را جمع کرد و نزد آقای خود آَد‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬اَا آن پسر هیچ چیز نمیدانست ‪:‬فقط ِوناتان و داوود از َاجرا آگاه بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬و ِوناتان توپخانه خود را به خادَش داد و به او گفت« ‪:‬برو و آنها را به شهر ببر»‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و چون پسر رفت‪ ،‬داود از جاِی به سمت جنوب برخاست و به روی خود به زَین افتاد و سه بار تعظیم کرد ‪.‬و ِکدِگر را بوسیدند و با‬ ‫ِکدِگر گرِه کردند تا داود از حد گذشت‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬و ِوناتان به داود گفت« ‪:‬به سلَت برو‪ ،‬زِرا که َا هر دو به نام خداوند قسم خورده‪ ،‬گفتیم که خداوند بین َن و تو و بین نسل َن و‬ ‫نسل تو تا ابد باشد »‪.‬و برخاست و رفت و ِوناتان به شهر رفت‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۱‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه داوود به نوب نزد اخیملک کاهن آَد ‪.‬و اخیملک از َلقات داوود ترسید و به او گفت« ‪:‬چرا تنها هستی و کسی با تو نیست؟»‬ ‫‪ ۲‬و داود به اخیملک کاهن گفت« ‪:‬پادشاه َرا به کاری َأَور کرده و گفته است ‪:‬از کاری که تو را بدان َیفرستم و از آنچه به تو اَر‬ ‫کردهام‪ ،‬کسی چیزی نداند ‪.‬و خادَان خود را به فلن جا گماشتهام»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس حال آنچه زِر دست توست‪ ،‬پنج قرص نان ِا هر چه حاضر است به َن بده‪.‬‬ ‫‪ ۴‬کاهن در جواب داود گفت« ‪:‬نان عام زِر دست َن نیست‪ ،‬اَا نان َقدس هست‪ ،‬اگر جوانان خود را از زنان بازداشته باشند»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬داوود در جواب کاهن گفت« ‪:‬راستی‪ ،‬از وقتی که بیرون آَدم‪ ،‬سه روز است که زنان از َا دور نگه داشته شدهاند‪ ،‬و ظروف جوانان‬ ‫َقدس است‪ ،‬و نان نیز به رسم َعمول است‪ ،‬هرچند اَروز در ظرف َقدس شده است»‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۶‬پس کاهن نان َقدس را به او داد‪ ،‬زِرا نانی جز نان تقدِس شده که از حضور خداوند گرفته شده بود‪ ،‬در آنجا نبود تا در روزی که‬ ‫برداشته َیشد‪ ،‬نان گرم در آن بگذارند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و آن روز َردی از خادَان شائول آنجا بود که در حضور خداوند بازداشت شده بود‪ ،‬ناَش دوآغ‪ ،‬ادوَی و رئیس چوپانان شائول بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و داود به اخیملک گفت« ‪:‬آِا اِنجا نیزه ِا شمشیری زِر دستت نیست؟ زِرا که شمشیر و سلحم را با خود نیاوردهام‪ ،‬چونکه کار پادشاه‬ ‫عجله َیطلبید»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬کاهن گفت« ‪:‬شمشیر جالوت فلسطینی که او را در دره اِله کشتی‪ ،‬اِنک اِنجا در پارچهای پشت اِفود پیچیده شده است ‪.‬اگر َیخواهی‬ ‫آن را بگیری‪ ،‬آن را بگیر‪ ،‬زِرا جز آن در اِنجا نیست »‪.‬داوود گفت« ‪َ:‬ثل آن دِگری نیست؛ آن را به َن بده»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و داود همان روز از ترس شاؤل برخاست و فرار کرد و نزد اخیش‪ ،‬پادشاه جت‪ ،‬رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و بندگان اخیش به او گفتند« ‪:‬آِا اِن داود پادشاه آن سرزَین نیست؟ آِا آنها با رقص برای ِکدِگر درباره او سرود نخواندند و نگفتند‬ ‫که شائول هزاران خود را و داود ده هزاران خود را کشته است؟»‬ ‫‪ ۱۲‬و داود اِن سخنان را در دل خود جای داد و از اخیش‪ ،‬پادشاه جت‪ ،‬بسیار ترسید‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و او در حضور اِشان رفتار خود را تغییر داد و خود را در دست اِشان دِوانه جلوه داد و بر درهای دروازه خط َیکشید و آب دهانش‬ ‫بر رِشش َیرِخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه اخیش به خادَان خود گفت« ‪:‬اِنک َیبینید که اِن َرد دِوانه است ‪.‬پس چرا او را نزد َن آوردِد؟»‬ ‫‪ ۱۵‬آِا َن به دِوانگان َحتاجم که اِن َرد را آوردهاِد تا در حضور َن دِوانگی کند؟ آِا اِن َرد به خانه َن خواهد آَد؟‬ ‫فصل ‪۲۲‬‬ ‫‪ ۱‬پس داود از آنجا رفت و به غار عدلم فرار کرد ‪.‬و چون برادرانش و تماَی خاندان پدرش اِن را شنیدند‪ ،‬نزد او به آنجا رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و هر که در تنگی بود و هر که قرضدار بود و هر که ناراضی بود‪ ،‬نزد او جمع شدند و او سردار اِشان شد و تخمینا ا چهارصد نفر با او‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و داود از آنجا به َصفه َوآب رفت و به پادشاه َوآب گفت« ‪:‬خواهش َیکنم پدرم و َادرم بیرون بیاِند و با شما باشند تا بدانم خدا برای‬ ‫َن چه خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و اِشان را نزد پادشاه َوآب آورد‪ ،‬و تمام َدتی که داود در آن قلعه بود‪ ،‬نزد او ساکن بودند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و جاد نبی به داود گفت« ‪:‬در اِن قلعه توقف َکن‪ ،‬بلکه روانه شو و به سرزَین ِهودا برو »‪.‬پس داود روانه شد و به جنگل حارث آَد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬چون شائول شنید که داوود و َردانی که با او بودند‪ ،‬پیدا شدهاند‪( ،‬و شائول در اجبعمه زِر درختی در را مَه نشسته بود‪ ،‬نیزهاش را در‬ ‫دست داشت و هم هه خدَتگزارانش در اطرافش اِستاده بودند)‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه شائول به خادَانی که در اطرافش اِستاده بودند گفت« ‪:‬ای بنیاَینیان‪ ،‬بشنوِد !آِا پسر ِمسلا به هر ِک از شما َزرعه و تاکستان‬ ‫خواهد داد و شما را سرداران هزاران و سرداران صدها خواهد ساخت؟‬ ‫‪ ۸‬که همه شما علیه َن توطئه کردهاِد و کسی نیست که به َن خبر دهد که پسرم با پسر ِمسی پیمان بسته است‪ ،‬و کسی از شما نیست که‬ ‫برای َن َتاسف باشد‪ِ ،‬ا به َن خبر دهد که پسرم بندهام را علیه َن برانگیخته است تا در کمین بنشیند‪ ،‬چنانکه اَروز هست؟‬ ‫م‬ ‫‪ ۹‬آنگاه دوآغ ادوَی که بر خادَان شائول گماشته شده بود‪ ،‬در جواب گفت« ‪َ:‬ن پسر ِمسی را دِدم که به نوب‪ ،‬نزد امخی مملمک پسر اخیطوب‬ ‫َیآَد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و او از خداوند برای او سؤال کرد و به او آذوقه داد و شمشیر جلیات فلسطینی را به او داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه پادشاه فرستاد تا امخی مملمک کاهن‪ ،‬پسر امخیطوب‪ ،‬و تماَی خاندان پدرش‪ ،‬کاهنانی را که در نوب بودند‪ ،‬فرا خواند‪ ،‬و همگی نزد‬ ‫پادشاه آَدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و شاؤل گفت« ‪:‬ای پسر امخیطوب‪ ،‬بشنو »‪.‬او جواب داد« ‪:‬لبیک‪ ،‬ای آقاِم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬شائول به او گفت« ‪:‬چرا تو و پسر ِمسی علیه َن توطئه کردِد؟ به او نان و شمشیر دادی و از خدا براِش طلب کردی تا علیه َن‬ ‫برخیزد و در کمین بنشیند‪ ،‬چنانکه اَروز چنین است؟»‬ ‫خیم الک در جواب پادشاه گفت« ‪:‬و کیست از جمیع بندگانت که َانند داود اَین باشد‪ ،‬که داَاد پادشاه است و به اَر تو عمل َیکند‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه ا م ا‬ ‫و در خانه تو َحترم است؟»‬ ‫‪ ۱۵‬آِا َن برای او از خدا سؤال کردم؟ حاشا از َن که پادشاه چیزی به بنده خود و به تماَی خاندان پدرم نسبت ندهد‪ ،‬زِرا بندهات از همه‬ ‫اِنها کم ِا زِاد چیزی نمیدانست‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پادشاه گفت« ‪:‬ای اخیملک‪ ،‬تو و تماَی خاندان پدرت‪ ،‬البته خواهید حَرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و پادشاه به پیادههاِی که در اطرافش اِستاده بودند گفت« ‪:‬برگردِد و کاهنان خداوند را بکشید‪ ،‬زِرا دست اِشان نیز با داود است و‬ ‫چون فرار او را َیدانستند‪َ ،‬را خبر ندادند »‪.‬اَا بندگان پادشاه نخواستند دست خود را دراز کنند تا بر کاهنان خداوند حمله کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و پادشاه به دوآغ گفت« ‪:‬برگرد و به کاهنان حمله کن »‪.‬و دوآغ ادوَی برگشت و به کاهنان حمله کرد و در آن روز هشتاد و پنج نفر را‬ ‫که اِفود کتانی پوشیده بودند‪ ،‬کشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و نوب‪ ،‬شهر کاهنان‪ ،‬را به دم شمشیر کشت‪َ ،‬ردان و زنان‪ ،‬کودکان و شیرخوارگان‪ ،‬گاوان‪ ،‬الغان و گوسفندان را به دم شمشیر‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و ِکی از پسران اخیملک بن اخیطوب که ابیاتار نام داشت‪ ،‬فرار کرد و از عقب داود گرِخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و ابیاتار به داود خبر داد که شاؤل کاهنان خداوند را کشته است‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪ ۲۲‬داوود به ابیاتار گفت« ‪:‬آن روز که دوآغ ادوَی آنجا بود‪ ،‬دانستم که او به شائول حتما خواهد گفت ‪َ:‬ن باعث َرگ هم هه اعضای‬ ‫خانواده پدرت شدهام»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬با َن بمان و َترس‪ ،‬زِرا کسی که قصد جان َن دارد‪ ،‬قصد جان تو را نیز دارد ‪.‬اَا تو نزد َن در اَان خواهی بود‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫فصل ‪۲۳‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه به داوود خبر دادند و گفتند« ‪:‬اِنک فلسطینیان با قعیله َیجنگند و خرَنگاهها را غارت َیکنند»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬پس داود از خداوند سؤال کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬آِا بروم و اِن فلسطینیان را شکست دهم؟ »و خداوند به داود گفت« ‪:‬برو و فلسطینیان را شکست‬ ‫بده و قعیله را نجات ده»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و َردان داوود به او گفتند« ‪:‬اِنک َا اِنجا در ِهودا َیترسیم‪ ،‬پس چقدر بیشتر اگر برای َقابله با لشکرهای فلسطینیان به قعیله بیاِیم؟»‬ ‫‪ ۴‬آنگاه داوود بار دِگر از خداوند سؤال کرد و خداوند او را اجابت فرَود و گفت« ‪:‬برخیز و به قعیله برو‪ ،‬زِرا َن فلسطینیان را به دست‬ ‫تو تسلیم خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس داوود و َردانش به قعیله رفتند و با فلسطینیان جنگیدند و گلههاِشان را بردند و آنها را به قتل عام بزرگی کشتند ‪.‬پس داوود ساکنان‬ ‫قعیله را نجات داد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و واقع شد که چون ابیاتار بن اخیملک نزد داود به قعیله فرار کرد‪ ،‬اِفود در دست خود فرود آَد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و به شاؤل خبر دادند که داود به قعیله آَده است ‪.‬شاؤل گفت« ‪:‬خدا او را به دست َن سپرده است‪ ،‬زِرا که او در شهری که دروازهها و‬ ‫پشتبندها دارد‪َ ،‬حبوس شده است»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و شاؤل تماَی قوم را برای جنگ فراخواند تا به قعیله فرود آِند و داود و َردانش را َحاصره کنند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و چون داود دانست که شاؤل َخفیانه به او بدی َیکند‪ ،‬به ابیاتار کاهن گفت« ‪:‬اِفود را اِنجا بیاور»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه داوود گفت« ‪:‬ای ِهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬بندهات شنیده است که شائول قصد دارد به قعیله بیاِد تا شهر را به خاطر َن نابود کند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آِا اهل قعیله َرا به دست او تسلیم خواهند کرد؟ آِا شائول چنانکه بندهات شنیده است‪ ،‬فرود خواهد آَد؟ ای ِهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬از تو‬ ‫التماس َیکنم که به بندهات خبر دهی »‪.‬و خداوند گفت« ‪:‬او فرود خواهد آَد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه داوود گفت« ‪:‬آِا َردان قعیله َرا و کسانم را به دست شائول تسلیم خواهند کرد؟ »خداوند گفت« ‪:‬آنها تو را تسلیم خواهند کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه داوود و َردانش که حدود ششصد نفر بودند‪ ،‬برخاستند و از قاعیلمه بیرون رفتند و به هر جاِی که َیتوانستند بروند‪ ،‬رفتند ‪.‬چون به‬ ‫شائول خبر رسید که داوود از قاعیلمه فرار کرده است‪ ،‬از رفتن خودداری کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و داود در بیابان در قلعههای َحکم ساکن شد و در کوهی در بیابان زِف ساکن گردِد ‪.‬و شاؤل هر روز او را َیجست‪ ،‬اَا خدا او را به‬ ‫دست او تسلیم نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و داود دِد که شاؤل برای کشتن او بیرون آَده است‪ ،‬و داود در بیابان زِف‪ ،‬در جنگلی بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و ِوناتان پسر شاؤل برخاسته‪ ،‬نزد داود به جنگل رفت و دست او را در خدا تقوِت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و او به او گفت« ‪َ:‬ترس‪ ،‬زِرا دست پدرم شائول تو را نخواهد ِافت‪ ،‬و تو بر اسرائیل پادشاه خواهی شد‪ ،‬و َن جانشین تو خواهم بود؛‬ ‫و پدرم شائول نیز اِن را َیداند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و آن دو در حضور خداوند عهد بستند و داود در جنگل َاند و ِوناتان به خانه خود رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه زِفیان نزد شائول به اجبعمه آَدند و گفتند« ‪:‬آِا داوود خود را نزد َا در استحکاَات جنگل‪ ،‬در تپه محخیلمه که در جنوب ِاشیمون‬ ‫است‪ ،‬پنهان نکرده است؟»‬ ‫‪ ۲۰‬پس اکنون ای پادشاه‪ ،‬چنانکه دلت آرزوی آَدن دارد‪ ،‬بیا و وظیفه َا اِن است که او را به دست پادشاه تسلیم کنیم‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و شاؤل گفت« ‪:‬شما از جانب خداوند َتبرک باشید‪ ،‬زِرا بر َن دلسوزی َیکنید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس بروِد و آَاده شوِد و َکان رفت و آَد او را بشناسید و ببینید و ببینید چه کسی او را در آنجا دِده است‪ ،‬زِرا به َن گفته شده است‬ ‫که او بسیار زِرکانه عمل َیکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس بنگرِد و از هم هه َخفیگاههاِی که او خود را در آنها پنهان َیکند‪ ،‬آگاه شوِد و با اطمینان نزد َن بازگردِد‪ ،‬و َن با شما خواهم‬ ‫آَد ‪.‬و اگر او در اِن سرزَین باشد‪ ،‬او را در َیان هم هه هزارههای ِهودا جستجو خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پس برخاستند و پیش از شائول به زِف رفتند‪ ،‬اَا داوود و َردانش در بیابان َعون‪ ،‬در دشتی در جنوب بیابان ِشیمون بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬شائول و افرادش نیز برای جستجوی او رفتند ‪.‬و به داوود خبر دادند ‪.‬پس او به صخرهای فرود آَد و در بیابان َعون اقاَت گزِد ‪.‬و‬ ‫چون شائول اِن را شنید‪ ،‬داوود را در بیابان َعون تعقیب کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و شاؤل از اِن طرف کوه و داود و َردانش از آن طرف کوه َیرفتند‪ ،‬و داود از ترس شاؤل شتابان فرار َیکرد‪ ،‬زِرا شاؤل و‬ ‫َردانش داود و َردانش را از هر طرف احاطه کرده بودند تا اِشان را بگیرند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬اَا قاصدی نزد شاؤل آَده‪ ،‬گفت« ‪:‬بشتاب و بیا زِرا فلسطینیان به زَین حمله کردهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬پس شائول از تعقیب داوود بازگشت و به َقابله فلسطینیان رفت ‪.‬از اِن رو‪ ،‬آن َکان را اسل مح مملمقحوت ناَیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و داود از آنجا برآَده‪ ،‬در دژهای َحکم عینجدی ساکن شد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۴‬‬ ‫‪ ۱‬و چون شاؤل از عقب فلسطینیان َراجعت کرد‪ ،‬به او خبر داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬اِنک داود در بیابان عینجدی است»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه شائول سه هزار َرد برگزِده از سراسر اسرائیل برداشت و برای جستجوی داوود و همراهانش به صخرههای بزهای وحشی‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و به آغلهای گوسفندان در کنار راه رسید که در آنجا غاری بود و شائول برای پوشاندن پاهای خود به داخل آن رفت و داوود و افرادش‬ ‫در کنارههای غار َاندند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۴‬و َردان داوود به او گفتند« ‪:‬اِنک روزی که خداوند به تو گفته بود ‪:‬اِنک دشمن تو را به دست تو تسلیم َیکنم تا هر چه در نظرت پسند‬ ‫آِد با او بکنی »‪.‬پس داوود برخاست و داَن ردای شائول را َخفیانه برِد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و بعد از آن‪ ،‬دل داود از اِن که داَن شاؤل را برِده بود‪ ،‬به درد آَد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و به افراد خود گفت« ‪:‬حاشا از َن که خداوند اِن کار را با آقای خود‪َ ،‬سیح خداوند‪ ،‬بکنم و دست خود را بر او دراز کنم‪ ،‬زِرا او‬ ‫َسیح خداوند است»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس داود خادَان خود را با اِن سخنان بازداشت و نگذاشت که بر شائول قیام کنند ‪.‬اَا شائول از غار برخاست و راه خود را در پیش‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬داوود نیز پس از آن برخاست و از غار بیرون رفت و از پی شائول فرِاد زد و گفت« ‪:‬ای سرورم پادشاه »‪.‬و چون شائول به پشت سر‬ ‫خود نگرِست‪ ،‬داوود رو به زَین خم شد و تعظیم نمود‪.‬‬ ‫‪9‬و داود به شاؤل گفت« ‪:‬چرا سخنان َردم را َیشنوی که َیگوِند ‪:‬اِنک داود قصد ضرر تو را دارد؟»‬ ‫‪ ۱۰‬اِنک اَروز چشمانت دِد که چگونه خداوند تو را اَروز در غار به دست َن سپرد و برخی به َن گفتند که تو را بکشم‪ ،‬اَا چشم َن‬ ‫بر تو رحم کرد و گفتم دست خود را بر آقاِم دراز نخواهم کرد‪ ،‬زِرا او َسیح خداوند است‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و اَا ای پدر َن‪ ،‬ببین‪ ،‬آری‪ ،‬داَن رداِت را در دست َن َیبینی‪ ،‬زِرا از آنجاِی که داَن رداِت را برِدم و تو را نکشتم‪ ،‬بدان و ببین‬ ‫که در دست َن نه بدی است و نه گناهی‪ ،‬و َن به تو گناه نکردهام‪ ،‬با اِن حال تو جان َرا صید َیکنی تا آن را بگیری‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬خداوند َیان َن و تو داوری کند‪ ،‬و خداوند انتقام َرا از تو بگیرد‪ ،‬اَا دست َن بر تو نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬چنانکه مَثمل پیشینیان َیگوِد ‪:‬شرارت از شرِران صادر َیشود‪ ،‬اَا دست َن بر تو نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پادشاه اسرائیل در پی چه کسی آَده است؟ در پی که َیدوی؟ در پی سگی َرده‪ ،‬در پی ککی؟‬ ‫‪ ۱۵‬پس خداوند داور باشد و َیان َن و تو حکم کند و ببیند و در دعوی َن فیصله کند و َرا از دست تو رهاِی دهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و چون داود از گفتن اِن سخنان به شاؤل فارغ شد‪ ،‬شاؤل گفت« ‪:‬آِا اِن صدای توست‪ ،‬ای پسر َن داود؟ »و شاؤل صدای خود را بلند‬ ‫کرد و گرِست‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و به داود گفت« ‪:‬تو از َن پارساتر هستی‪ ،‬زِرا تو به َن پاداش نیکو دادی و َن به تو پاداش بد دادم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و اَروز نشان دادی که چگونه با َن نیکوِی کردی‪ ،‬زِرا وقتی خداوند َرا به دست تو تسلیم کرد‪َ ،‬را نکشتی‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬زِرا اگر کسی دشمن خود را بیابد‪ ،‬آِا او را به سلَتی رها َیکند؟ از اِن روست که خداوند تو را به خاطر کاری که اَروز با َن‬ ‫کردی‪ ،‬پاداش نیکو دهد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و اکنون‪ ،‬اِنک‪َ ،‬ن نیک َیدانم که تو قطعا ا پادشاه خواهی شد و پادشاهی اسرائیل در دست تو استوار خواهد گشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬پس اکنون برای َن به خداوند سوگند ِاد کن که بعد از َن نسل َرا َنقطع نسازی و نام َرا از خاندان پدرم َحو نکنی‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و داود برای شاؤل قسم خورد ‪.‬و شاؤل به خانهاش رفت‪ ،‬اَا داود و کسان او به قلعه رفتند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۵‬‬ ‫‪ ۱‬و سموئیل َرد و تماَی بنیاسرائیل جمع شده‪ ،‬برای او سوگواری کردند و او را در خانهاش در راَه به خاک سپردند ‪.‬و داود برخاسته‪،‬‬ ‫به بیابان فاران فرود آَد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و َردی در َعون بود که اَلکش در کرَل بود و آن َرد بسیار بزرگ بود و سه هزار گوسفند و هزار بز داشت و پشم گوسفندان خود‬ ‫را در کرَل َیچید‪.‬‬ ‫‪ ۳‬نام آن َرد نابال بود و نام همسرش ابیجاِل؛ و او زنی فهمیده و زِبارو بود‪ ،‬اَا آن َرد‪ ،‬سنگدل و بدکردار و از خاندان کالیب بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و داود در بیابان شنید که نابال پشم گوسفندان خود را َیچینمد‪.‬‬ ‫مرَل بروِد و نزد نابال بروِد و از طرف َن به او سلم برسانید»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و داود ده جوان فرستاد و داود به جوانان گفت« ‪:‬به ک ا‬ ‫‪ ۶‬و به کسی که در رفاه زندگی َیکند‪ ،‬چنین بگوِید« ‪:‬سلم بر تو باد‪ ،‬و سلم بر خانهات‪ ،‬و سلم بر هر آنچه داری»‪.‬‬ ‫مرَل بودند‪ ،‬به اِشان آسیبی نرساندِم و‬ ‫‪ ۷‬و اکنون شنیدهام که پشمچینانی داری؛ و حال آنکه چوپانانت که با َا بودند‪ ،‬در تمام َدتی که در ک ا‬ ‫چیزی از اِشان گم نشد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬از جوانانت بپرس و آنها به تو خواهند گفت ‪.‬پس بگذار جوانان در نظر تو التفات ِابند‪ ،‬زِرا َا در روز خوبی َیآِیم ‪.‬تمنا َیکنم آنچه به‬ ‫دستت َیرسد به بندگانت و به پسرت داوود بده‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و چون خادَان داود آَدند‪ ،‬تمام آن سخنان را به نام داود به نابال گفتند و ساکت شدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬نابال در جواب خادَان داوود گفت« ‪:‬داوود کیست و پسر ِمسی کیست؟ اِن روزها غلَان بسیاری هستند که هر ِک از آقای خود جدا‬ ‫َیشوند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پس آِا نان و آب و گوشتی را که برای پشمچینانم ذبح کردهام‪ ،‬بردارم و به کسانی بدهم که نمیدانم از کجا هستند؟‬ ‫‪ ۱۲‬پس خادَان داوود راه خود را کج کردند و دوباره رفتند و آَدند و همه آن سخنان را به او گفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و داود به َردان خود گفت« ‪:‬هر ِک از شما شمشیر خود را ببندِد »‪.‬و هر ِک شمشیر خود را بستند و داود نیز شمشیر خود را بست ‪.‬‬ ‫و قرِب به چهارصد نفر از عقب داود رفتند و دوِست نفر نزد اسباب َاندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اَا ِکی از جوانان به ابیجاِل‪ ،‬همسر نابال‪ ،‬گفت« ‪:‬اِنک داوود قاصدانی از بیابان فرستاد تا به سرورَان سلم کنند‪ ،‬اَا او اِشان را‬ ‫تحقیر کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اَا آن َردان با َا بسیار َهربان بودند و تا زَانی که در صحرا با آنها َعاشرت داشتیم‪ ،‬آسیبی ندِدِم و چیزی از َا گم نشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنها شب و روز‪ ،‬در تمام َدتی که َا با آنها گوسفندان را َیچراندِم‪ ،‬برای َا همچون دِواری بودند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۱۷‬پس اکنون بدان و بیندِش که چه خواهی کرد‪ ،‬زِرا بدی بر سرور َا و بر تماَی خاندانش َقدر شده است‪ ،‬زِرا او چنان پسر بملیعال‬ ‫است که هیچکس نمیتواند با او سخن گوِد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه ا م ابیجاِل شتابان دوِست نان و دو مَشک شراب و پنج گوسفن اد آَاده و آَاده‪ ،‬پنج پیمانه غله برشته‪ ،‬صد خوشه کشمش و دوِست‬ ‫قرص نان انجیر برداشت و آنها را بر الغها گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و به غلَان خود گفت« ‪:‬شما جلوتر از َن بروِد‪ ،‬اِنک َن از پی شما َیآِم »‪.‬اَا به شوهر خود نابال چیزی نگفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و چون بر الغ سوار شد و از ساِبان تپه پاِین آَد‪ ،‬اِنک داود و کسانش به َقابل او آَدند و او بدِشان برخورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و داود گفته بود« ‪:‬به درستی که َن بیهوده تمام َاِملک اِن شخص را در بیابان نگاه داشتم‪ ،‬به طوری که از تمام َاِملک او چیزی گم‬ ‫نشد‪ ،‬و او به جای نیکی‪ ،‬بدی به َن کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬خدا با دشمنان داوود چنین و بیش از اِنها بکند‪ ،‬اگر از جمیع َاِملک او تا روشناِی صبح کسی را که به دِوار ادرار کند‪ ،‬باقی‬ ‫بگذارم‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و چون ابیجاِل داود را دِد‪ ،‬بشتابید و از الغ فرود آَد و پیش داود به روی خود افتاده‪ ،‬رو به زَین تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و به پاهاِش افتاد و گفت« ‪:‬ای آقاِم‪ ،‬اِن گناه بر َن باد !و کنیزت‪ ،‬التماس َیکنم‪ ،‬در حضور تو سخن بگوِد و سخنان کنیزت را‬ ‫بشنود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬ای آقاِم‪ ،‬به اِن َرد بلیعال‪ِ ،‬عنی نابال‪ ،‬توجهی نکن‪ ،‬زِرا او چنانکه ناَش هست‪ ،‬خود نیز نابال است؛ ناَش نابال است و حماقت با‬ ‫اوست ‪.‬اَا َن‪ ،‬کنیز تو‪ ،‬جوانان آقاِم را که فرستاده بودی‪ ،‬ندِدم‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬پس حال ای آقاِم‪ ،‬به حیات خداوند و به حیات جان تو قسم‪ ،‬چون خداوند تو را از خونرِزی و انتقام گرفتن به دست خودت بازداشته‬ ‫است‪ ،‬پس دشمنانت و آنانی که قصد بدی نسبت به آقاِم دارند‪َ ،‬انند نابال باشند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و حال‪ ،‬اِن برکتی که کنیزت برای آقاِم آورده است‪ ،‬به جوانانی که همراه آقاِم َیآِند نیز داده شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬از تو التماس دارم که گناه کنیز خود را ببخشی‪ ،‬زِرا خداوند بیگمان خان هه آقاِم را آباد خواهد ساخت‪ ،‬چونکه آقاِم در جنگهای خداوند‬ ‫َیجنگد و در تمام عمرت بدی در تو ِافت نشده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬با اِن حال‪ ،‬کسی برخاسته است تا تو را تعقیب کند و جان تو را بطلبد‪ ،‬اَا جان آقاِم در دسته حیات‪ ،‬نزد ِهوه‪ ،‬خدای تو‪ ،‬بسته خواهد‬ ‫بود؛ و جان دشمنانت را‪َ ،‬انند فلخن‪ ،‬به بیرون خواهد انداخت‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و هنگاَی که خداوند تمام نیکیهاِی را که درباره تو گفته است‪ ،‬به آقاِم انجام دهد‪ ،‬و تو را پیشوا بر اسرائیل قرار دهد‪،‬‬ ‫‪َ ۳۱‬بادا اِن برای تو اندوهی باشد و نه برای آقاِم َاِ هه دلخوری‪ ،‬چه خون بیجهت رِخته باشی و چه آقاِم انتقام گرفته باشد ‪.‬بلکه چون‬ ‫خداوند با آقاِم احسان کند‪ ،‬آنگاه کنیز خود را به ِاد آور‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و داود به ابیجاِل گفت« ‪َ:‬تبارک باد ِهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬که اَروز تو را به استقبال َن فرستاد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و آفرِن بر نصیحت تو‪ ،‬و آفرِن بر تو که اَروز َرا از خونرِزی و انتقام گرفتن با دست خودم بازداشتی‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬زِرا به راستی‪ ،‬به حیات ِهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬که َرا از آسیب رساندن به تو بازداشت‪ ،‬اگر تعجیل نمیکردی و به استقبال َن‬ ‫نمیآَدی‪ ،‬تا طلوع صبح کسی برای نابال باقی نمیماند که به دِوار ادرار کند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬پس داود آنچه را که او براِش آورده بود از دست او گرفت و به او گفت« ‪:‬به سلَت به خانهات برو‪ ،‬ببین که سخن تو را شنیدهام و تو‬ ‫را پذِرفتهام»‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و امبایجاِل نزد نابال آَد و اِنک او در خانه خود ضیافتی چون ضیافت پادشاهان برپا کرده بود و دل نابال در اندرونش شاد بود زِرا‬ ‫بسیار َست بود‪ ،‬پس تا طلوع صبح چیزی کم ِا زِاد به او نگفت‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬اَا صبح روز بعد‪ ،‬چون شراب از نابال رفت و همسرش اِن چیزها را به او گفت‪ ،‬دلش در درونش حَرد و َانند سنگ شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و قرِب به ده روز بعد‪ ،‬خداوند نابال را َبتل ساخت که َرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و چون داود شنید که نابال َرده است‪ ،‬گفت« ‪َ:‬تبارک باد خداوند که حق ننگ َرا از دست نابال جبران کرد و بنده خود را از بدی‬ ‫نگاه داشت‪ ،‬زِرا خداوند شرارت نابال را به سر خودش برگردانید »‪.‬و داود فرستاده‪ ،‬با ابیجاِل سخن گفت تا او را برای خود به زنی‬ ‫بگیرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬و چون خادَان داود نزد ابیجاِل به کرَل آَدند‪ ،‬با او سخن گفته‪ ،‬گفتند« ‪:‬داوود َا را نزد تو فرستاده است تا تو را برای خود به زنی‬ ‫بگیرِم»‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬پس برخاست و رو به زَین خم شد و گفت« ‪:‬اِنک‪ ،‬کنیزت خادَی خواهد بود تا پاهای بندگان آقاِم را بشوِد»‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬و ا م ابیجاِل بشتابید و برخاست و بر الغی سوار شد و پنج کنیزش از عقب او رفتند و از عقب فرستادگان داود رفته‪ ،‬زن او شد‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬داوود همچنین اخینوعم ِزرعیلی را نیز گرفت و هر دو همسر او شدند‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬اَا شائول دختر خود‪َ ،‬یکال‪ ،‬همسر داوود‪ ،‬را به فلطی پسر لِش که از اهالی جلیم بود‪ ،‬داده بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۶‬‬ ‫‪ ۱‬و زِفیان نزد شاؤل به جبعه آَده‪ ،‬گفتند« ‪:‬آِا داود خود را در تپه حخیله که روبروی ِشیمون است‪ ،‬پنهان نکرده است؟»‬ ‫‪ ۲‬آنگاه شائول برخاست و با سه هزار نفر از برگزِدگان اسرائیل به بیابان زِف فرود آَد تا داوود را در بیابان زِف جستجو کند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و شاؤل در تپه حخیله که روبروی بیابان و سر راه است‪ ،‬اردو زد ‪.‬اَا داود در بیابان َاند و دِد که شاؤل از عقب او به بیابان َیآِد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس داود جاسوسانی فرستاد و فهمید که شائول واقعا ا آَده است‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و داود برخاسته‪ ،‬به جاِی که شاؤل اردو زده بود‪ ،‬رسید ‪.‬و داود جاِی را که شاؤل و ابنیر پسر نیر‪ ،‬سردار لشکرش‪ ،‬خوابیده بودند‪ ،‬دِد ‪.‬‬ ‫و شاؤل در سنگر خوابیده بود و قوم در اطراف او اردو زده بودند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۶‬آنگاه داوود در جواب اخیملک حتی و ابیشای پسر صروِه‪ ،‬برادر ِوآب‪ ،‬گفت« ‪:‬کیست که با َن نزد شائول به اردو بیاِد؟ »ابیشای‬ ‫گفت« ‪َ:‬ن با تو خواهم آَد»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس داوود و ابیشای شب هنگام به َیان قوم آَدند و دِدند که شائول در سنگر خوابیده و نیزهاش در زَین و در کنار تکیهگاهش فرو‬ ‫رفته است‪ ،‬اَا ابنیر و قوم در اطراف او خوابیدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه ابیشای به داوود گفت« ‪:‬خدا اَروز دشمنت را به دستت تسلیم کرده است ‪.‬پس اکنون اجازه بده او را فورا ا با نیزه به زَین بزنم و‬ ‫بار دوم او را نخواهم زد»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و داود به ابیشای گفت« ‪:‬او را هلک َکن‪ ،‬زِرا کیست که بتواند دست خود را بر َسیح خداوند دراز کند و بیگناه باشد؟»‬ ‫‪ ۱۰‬و داود گفت« ‪:‬به حیات خداوند قسم که خداوند او را خواهد زد؛ ِا اجلش فرا خواهد رسید و خواهد َرد؛ ِا به جنگ فرود آَده‪ ،‬هلک‬ ‫خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬خداوند َرا از اِنکه دست خود را بر َسیح خداوند دراز کنم‪ ،‬برحذر َیدارد ‪.‬اَا اکنون نیزهای را که بر فرق او است و کوزه آب را‬ ‫بردار و بروِم»‪.‬‬ ‫سر شائول برداشت و اِشان رفتند و هیچکس ندِد و ندانست و بیدار نشد‪ ،‬زِرا همه در خواب بودند‪،‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس داود نیزه و کوزه آب را از ا‬ ‫زِرا خواب سنگینی از جانب خداوند بر اِشان َستولی شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه داوود به آن سوی رود رفت و از دور بر فراز تپهای اِستاد‪ ،‬و فاصل هه زِادی بین آنها بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و داود قوم و ابنر پسر نیر را صدا زده‪ ،‬گفت« ‪:‬ای ابنر‪ ،‬آِا جواب نمیدهی؟ »ابنر در جواب گفت« ‪:‬تو کیستی که پادشاه را صدا‬ ‫َیزنی؟»‬ ‫‪ ۱۵‬و داود به ابنیر گفت« ‪:‬آِا تو َرد شجاعی نیستی؟ و کیست َانند تو در اسرائیل؟ پس چرا آقای خود‪ ،‬پادشاه را نگاه نداشتی؟ زِرا ِکی‬ ‫از قوم آَده بود تا آقاِت‪ ،‬پادشاه را نابود کند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اِن کار خوبی نیست که کردی ‪.‬به حیات خداوند قسم که تو َستوجب َرگ هستی‪ ،‬زِرا آقای خود‪َ ،‬سیح خداوند را نگاه نداشتی ‪.‬و‬ ‫حال ببین نیزه پادشاه و کوزه آب که کنار سرش بود کجاست؟‬ ‫‪ ۱۷‬و شاؤل صدای داود را شناخت و گفت« ‪:‬آِا اِن صدای توست‪ ،‬ای پسرم داود؟ »داود گفت« ‪:‬ای آقاِم‪ ،‬ای پادشاه‪ ،‬اِن صدای َن‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و او گفت« ‪:‬چرا آقاِم بنده خود را چنین تعقیب َیکند؟ زِرا چه کردهام؟ ِا چه بدی در دست َن است؟»‬ ‫‪ ۱۹‬پس حال‪ ،‬تمنا دارم آقاِم پادشاه سخنان بندهاش را بشنود ‪:‬اگر خداوند تو را بر ضد َن برانگیخته است‪ ،‬پس هدِهای از تو قبول کند ‪.‬اَا‬ ‫اگر بنیآدم باشند‪ ،‬در حضور خداوند َلعون خواهند بود‪ ،‬زِرا اَروز َرا از َاندن در َیراث خداوند بیرون رانده و گفتهاند ‪:‬برو و خداِان‬ ‫غیر را عبادت کن‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس حال‪ ،‬خون َن در حضور خداوند به زَین نرِزد‪ ،‬زِرا پادشاه اسرائیل برای جستجوی کک بیرون آَده است‪ ،‬چنانکه کسی کبک‬ ‫را در کوهها شکار َیکند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه شائول گفت« ‪:‬گناه کردهام ‪.‬پسرم داوود‪ ،‬برگرد‪ ،‬زِرا دِگر به تو بدی نخواهم کرد‪ ،‬زِرا جان َن اَروز در نظر تو عزِز بود ‪.‬‬ ‫اِنک‪َ ،‬ن احمق بودهام و بسیار گمراه شدهام»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و داود در جواب گفت« ‪:‬اِنک نیزه پادشاه !ِکی از جوانان بیاِد و آن را بگیرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬خداوند به هر کس پارساِی و وفادارِاش را جزا دهد‪ ،‬زِرا خداوند اَروز تو را به دست َن سپرد‪ ،‬اَا َن نخواستم دست خود را بر‬ ‫َسیح خداوند دراز کنم‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و اِنک‪ ،‬چنانکه جان تو اَروز در نظر َن بسیار گراَی داشته شد‪ ،‬جان َن نیز در نظر خداوند بسیار گراَی داشته شود و َرا از هر‬ ‫تنگی رهاِی بخشد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آنگاه شائول به داوود گفت« ‪:‬ای پسرم داوود‪َ ،‬بارک باد تو !تو کارهای بزرگی انجام خواهی داد و همچنان پیروز خواهی شد »‪.‬پس‬ ‫داوود به راه خود رفت و شائول به جای خود بازگشت‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۷‬‬ ‫‪ ۱‬و داود در دل خود گفت« ‪:‬الن روزی به دست شاؤل هلک خواهم شد‪ ،‬و چیزی برای َن بهتر از اِن نیست که به زودی به زَین‬ ‫فلسطینیان فرار کنم‪ ،‬و شاؤل از َن نااَید شود و دِگر در هیچ ِک از سواحل اسرائیل َرا جستجو نکند‪ ،‬پس از دست او خواهم گرِخت»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬پس داود برخاست و با آن ششصد نفر که همراهش بودند‪ ،‬نزد اخیش پسر َعوک‪ ،‬پادشاه جت‪ ،‬رفت‪.‬‬ ‫زرعیلیه‪ ،‬و امبایجاِ ال‬ ‫‪ ۳‬و داود با امخیش در مجت ساکن شد‪ ،‬او و َردانش‪ ،‬هر کس با اهل خانهاش‪ ،‬حتی داود با دو همسرش‪ ،‬امخینو مع ام ِا ا‬ ‫مرَلیهای‪ ،‬همسر نابال‪.‬‬ ‫ک ا‬ ‫‪ ۴‬و به شاؤل خبر دادند که داود به جت فرار کرده است‪ ،‬و دِگر برای او جستجو نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و داود به اخیش گفت« ‪:‬اگر اکنون در نظر تو التفات ِافتهام‪َ ،‬کانی در شهری از صحرا به َن بدهند تا در آنجا ساکن شوم‪ ،‬زِرا چرا‬ ‫بندهات باِد در شهر سلطنتی نزد تو ساکن شود؟»‬ ‫م‬ ‫آن پادشاهان ِهودا است‪.‬‬ ‫از‬ ‫اَروز‬ ‫تا‬ ‫غ‬ ‫ل‬ ‫ق‬ ‫ص‬ ‫رو‬ ‫اِن‬ ‫صقلمغ را به او داد‪ ،‬از‬ ‫ا‬ ‫‪ ۶‬پس اخیش در آن روز ا‬ ‫ا‬ ‫‪ ۷‬و َدت اقاَت داود در سرزَین فلسطینیان ِک سال و چهار َاه کاَل بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و داود و َردانش برآَده‪ ،‬بر جشورِان و جزرِان و عمالیقیان هجوم آوردند‪ ،‬زِرا اِن اَتها از قدِم ساکنان آن سرزَین بودند‪ ،‬از شور‬ ‫تا زَین َصر‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و داود آن زَین را شکست داده‪ ،‬هیچ َرد ِا زنی را زنده نگذاشت‪ ،‬و گوسفندان و گاوان و الغان و شتران و رختها را گرفته‪ ،‬برگشته‪،‬‬ ‫نزد اخیش آَد‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۱۰‬و اخیش گفت« ‪:‬اَروز به کجا راه باز کردهاِد؟ »و داود گفت« ‪:‬به سوی جنوب ِهودا و به سوی جنوب ِا مرحن امئیلیان و به سوی جنوب‬ ‫قینیان»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و داود َرد ِا زنی را زنده نگذاشت تا به مجت َژده آورند‪ ،‬زِرا گفت« ‪َ:‬بادا بر َا خبر دهند و بگوِند که داود چنین کرد‪ ،‬و عادت او‬ ‫نیز تا زَانی که در سرزَین فلسطینیان بماند‪ ،‬چنین خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و اخیش به داوود اِمان آورد و گفت« ‪:‬او قوم خود اسرائیل را از خود کاَلا َتنفر کرده است‪ ،‬از اِن رو او تا ابد بنده َن خواهد بود»‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۸‬‬ ‫‪ ۱‬و در آن اِام واقع شد که فلسطینیان لشکرهای خود را برای جنگ جمع کردند تا با اسرائیل بجنگند ‪.‬و اخیش به داود گفت« ‪ِ:‬قین بدان که‬ ‫تو و َردانت با َن به جنگ خواهید رفت»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و داود به اخیش گفت« ‪:‬بهیقین خواهی دانست که بندهات چه َیتواند بکند »‪.‬و اخیش به داود گفت« ‪:‬از اِن رو تو را تا به ابد نگهبان سر‬ ‫خود خواهم ساخت»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و سموئیل َرده بود و تماَی اسرائیل برای او سوگواری کرده‪ ،‬او را در راَه‪ ،‬در شهر خودش‪ ،‬به خاک سپرده بودند ‪.‬و شائول اصحاب‬ ‫اجنه و جادوگران را از سرزَین بیرون رانده بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و فلسطینیان جمع شده‪ ،‬آَدند و در شونیم اردو زدند؛ و شاؤل تماَی اسرائیل را جمع کرده‪ ،‬در اجلبوع اردو زدند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون شاؤل لشکر فلسطینیان را دِد‪ ،‬ترسید و دلش بسیار لرزِد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون شاؤل از خداوند سؤال کرد‪ ،‬خداوند او را جواب نداد‪ ،‬نه به خوابها‪ ،‬نه به اورِم و نه به انبیا‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه شائول به خدَتکارانش گفت« ‪:‬زنی را که صاحب اجنه باشد‪ ،‬برای َن جستجو کنید تا نزد او بروم و از او سؤال کنم »‪.‬‬ ‫خدَتکارانش به او گفتند« ‪:‬اِنک زنی در عیندور است که صاحب اجنه است»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و شاؤل خود را َبدل ساخت و لباس دِگر پوشید و رفت و دو َرد همراهش بودند و شب هنگام نزد آن زن آَدند و گفت« ‪:‬تمنا دارم که‬ ‫به وسیل هه جن برای َن فال بگیری و کسی را که نام ببرم برای َن بیاوری»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬زن به او گفت« ‪:‬اِنک تو َیدانی که شائول چه کرده است‪ ،‬چگونه صاحبان اجنه و جادوگران را از زَین بیرون رانده است ‪.‬پس چرا‬ ‫برای جان َن دام َیگسترانی تا َرا بکشی؟»‬ ‫‪ ۱۰‬و شاؤل برای او به خداوند قسم خورده‪ ،‬گفت« ‪:‬به حیات خداوند قسم که از اِن بابت هیچ عذابی بر تو نخواهد رسید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه زن گفت« ‪:‬که را نزد تو بیاورم؟ »گفت« ‪:‬ای سموئیل‪َ ،‬را بیاور»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و چون آن زن سموئیل را دِد‪ ،‬به آواز بلند فرِاد زد و زن به شاؤل خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬چرا َرا فرِب دادی؟ زِرا تو شاؤل هستی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬پادشاه به او گفت« ‪:‬نترس‪ ،‬زِرا چه دِدی؟ »زن به شائول گفت« ‪:‬خداِانی دِدم که از زَین بیرون َیآَدند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و از او پرسید« ‪:‬چه صورتی دارد؟ »او گفت« ‪َ:‬ردی پیر َیآِد و رداِی بر تن دارد »‪.‬پس شائول دانست که سموئیل است‪ ،‬پس رو به‬ ‫زَین خم شد و تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬سموئیل به شائول گفت« ‪:‬چرا َرا َضطرب کردی تا َرا به اِنجا بیاوری؟ »شائول پاسخ داد« ‪:‬بسیار پرِشان هستم‪ ،‬زِرا فلسطینیان با‬ ‫َن جنگ َیکنند و خدا از َن روی برگردانده و دِگر نه به وسیله انبیا و نه به وسیله خوابها به َن پاسخ نمیدهد ‪.‬بنابراِن تو را خواندم تا به‬ ‫َن بگوِی چه باِد بکنم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬سموئیل گفت« ‪:‬پس چرا از َن سؤال َیکنی‪ ،‬حال آنکه خداوند از تو روی برگردانده و دشمن تو شده است؟»‬ ‫‪ ۱۷‬و خداوند چنانکه به زبان َن گفته بود با او عمل نمود‪ ،‬زِرا خداوند سلطنت را از دست تو درِده و آن را به همساِهات‪ِ ،‬عنی داود‪،‬‬ ‫داده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬چونکه تو به صدای خداوند گوش ندادی و خشم شدِد او را بر عمالیق به عمل نیاوردی‪ ،‬از اِن رو خداوند اَروز اِن کار را با تو‬ ‫کرده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و خداوند اسرائیل را نیز با تو به دست فلسطینیان خواهد سپرد‪ ،‬و تو و پسرانت فردا نزد َن خواهید بود ‪.‬خداوند لشکر اسرائیل را نیز‬ ‫به دست فلسطینیان خواهد سپرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه شائول بیدرنگ بر زَین افتاد و از سخنان سموئیل بسیار ترسید و دِگر توانی نداشت‪ ،‬زِرا تمام روز و تمام شب نان نخورده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و آن زن نزد شاؤل آَد و دِد که او بسیار پرِشان است‪ ،‬پس به او گفت« ‪:‬اِنک کنیزت به حرف تو گوش داد‪ ،‬و َن جانم را به دست‬ ‫خود سپردم‪ ،‬و به سخنانی که به َن گفتی گوش دادم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس حال‪ ،‬تمنا دارم که تو نیز به سخن کنیز خود گوش فرا دهی و لقمهای نان پیش تو بگذارم و بخوری تا هنگام رفتن‪ ،‬قوت داشته‬ ‫باشی»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬اَا او اَتناع ورزِد و گفت« ‪:‬نمیخورم »‪.‬اَا غلَانش به همراه آن زن او را َجبور کردند و او به حرف آنها گوش داد ‪.‬پس از زَین‬ ‫برخاست و بر بستر نشست‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و آن زن گوسالهای چاق در خانه داشت‪ ،‬پس تعجیل نموده‪ ،‬آن را ذبح کرد و آرد گرفته‪ ،‬خمیر کرد و از آن نان فطیر پخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و آن را نزد شائول و خادَانش آورد و خوردند ‪.‬سپس برخاستند و همان شب روانه شدند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۹‬‬ ‫‪ ۱‬و فلسطینیان تمام لشکر خود را در افیق جمع کردند‪ ،‬و بنیاسرائیل نزد چشمهای که در ِزرعیل است‪ ،‬اردو زدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و سرداران فلسطینیان صدها و هزاران نفر گذشتند‪ ،‬اَا داود و َردانش با اخیش به عنوان پاداش گذشتند‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۳‬آنگاه سرداران فلسطینیان گفتند« ‪:‬اِن عبرانیان اِنجا چه َیکنند؟ »و اخیش به سرداران فلسطینیان گفت« ‪َ:‬گر اِن داود‪ ،‬بنده شاؤل‪،‬‬ ‫پادشاه اسرائیل‪ ،‬نیست که اِن روزها ِا اِن سالها با َن بوده است و از وقتی که به دست َن افتاده تا اَروز هیچ عیبی در او نیافتهام؟»‬ ‫‪ ۴‬و سرداران فلسطینیان بر او خشم گرفتند و سرداران فلسطینیان به او گفتند« ‪:‬اِن َرد را بازگردان تا به َکانی که براِش تعیین کردهای‬ ‫برگردد و با َا به جنگ نیاِد‪َ ،‬بادا در جنگ دشمن َا شود ‪.‬زِرا چگونه َیتواند با آقای خود آشتی کند؟ آِا نباِد با سرهای اِن َردان‬ ‫باشد؟»‬ ‫‪ ۵‬آِا اِن داود نیست که دربارهاش رقصکنان برای ِکدِگر سرود َیخواندند و َیگفتند« ‪:‬شائول هزاران خود را کشت و داود ده هزاران‬ ‫خود را؟»‬ ‫‪ ۶‬آنگاه اخیش داوود را فراخواند و به او گفت« ‪:‬به حیات خداوند سوگند که تو راستگو بودهای‪ ،‬و رفت و آَد تو با َن در اردو در نظر‬ ‫َن نیکوست‪ ،‬زِرا از روزی که نزد َن آَدی تا اَروز بدی در تو ندِدهام ‪.‬با اِن حال‪ ،‬اربابان از تو روِگردانند»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬پس اکنون برگرد و به سلَتی برو‪َ ،‬بادا سروران فلسطینیان را ناخشنود سازی‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و داود به اخیش گفت« ‪:‬اَا َن چه کردهام و از روزی که تا اَروز با تو بودهام‪ ،‬در بندهات چه ِافتهای که نتوانم با دشمنان آقاِم پادشاه‬ ‫جنگ کنم؟»‬ ‫‪ ۹‬اخیش در جواب داود گفت« ‪َ:‬یدانم که تو در نظر َن همچون فرشته خدا نیکو هستی‪ ،‬هرچند سرداران فلسطینیان گفتهاند که او با َا به‬ ‫جنگ نخواهد آَد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس حال‪ ،‬باَدادان زود با بندگان آقاِت که با تو آَدهاند‪ ،‬برخیز و چون باَدادان برخاستی و هوا روشن شد‪ ،‬روانه شو‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پس داوود و َردانش صبح زود برخاستند تا روانه شوند و به سرزَین فلسطینیان بازگردند ‪.‬و فلسطینیان به ِزرعیل رفتند‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۰‬‬ ‫‪ ۱‬و واقع شد که چون داود و َردانش در روز سوم به صقلغ رسیدند‪ ،‬عمالیقیان به جنوب و صقلغ حمله کرده‪ ،‬صقلغ را زده‪ ،‬آن را به آتش‬ ‫سوزانده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و زنانی را که در آنجا بودند به اسیری برده بودند ‪.‬هیچکس را‪ ،‬چه بزرگ و چه کوچک‪ ،‬نکشتند‪ ،‬بلکه همه را اسیر کرده‪ ،‬رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس داود و َردانش به شهر آَدند و اِنک شهر به آتش سوخته بود و زنان و پسران و دخترانشان به اسیری رفته بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه داوود و قوَی که با او بودند‪ ،‬آواز خود را بلند کرده‪ ،‬گرِستند‪ ،‬تا جاِی که دِگر توان گرِه کردن نداشتند‪.‬‬ ‫زرعیلیه و امبیجا اِل‪ ،‬همسر نابال کمر مَلی‪ ،‬به اسارت برده شدند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و دو همسر داوود‪ ،‬امخینو مع ام اِ ا‬ ‫‪ ۶‬و داود بسیار غمگین شد زِرا قوم از سنگسار کردن او سخن َیگفتند‪ ،‬چون جان تماَی قوم‪ ،‬هر ِک برای پسران و دخترانش‪ ،‬اندوهگین‬ ‫بود؛ اَا داود در ِهوه‪ ،‬خدای خود‪ ،‬خوِشتن را تقوِت َیکرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و داود به ابیاتار کاهن‪ ،‬پسر اخیملک‪ ،‬گفت« ‪:‬تمنا اِنکه اِفود را نزد َن بیاوری »‪.‬و ابیاتار اِفود را نزد داود آورد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و داود از خداوند سؤال کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬آِا اِن لشکر را تعاقب کنم؟ آِا به آنها خواهم رسید؟ »او به او گفت« ‪:‬تعقیب کن‪ ،‬زِرا البته به آنها‬ ‫خواهی رسید و همه را بدون هیچ شکی بازخواهی ِافت»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس داود با ششصد نفر که همراهش بودند‪ ،‬روانه شد و به نهر بسور رسید‪ ،‬و کسانی که عقب َانده بودند‪ ،‬در آنجا َاندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اَا داود با چهارصد نفر به تعقیب آنها رفت‪ ،‬زِرا دوِست نفر از آنها عقب َاندند و آنقدر ضعیف بودند که نمیتوانستند از نهر بسور‬ ‫عبور کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و ِک َصری را در صحرا ِافتند و او را نزد داود آوردند و به او نان دادند که خورد و به او آب نوشانیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و به او تکهای از قرص انجیر و دو خوشه کشمش دادند ‪.‬و چون خورد‪ ،‬روحش به او بازگشت‪ ،‬زِرا سه شبانهروز نه نان خورده بود‬ ‫و نه آب نوشیده بود‪.‬‬ ‫آن کیستی و از کجا آَدهای؟ »او گفت« ‪َ:‬ن جوانی َصری و بندهی عمالیقی هستم و اربابم َرا ترک کرده‬ ‫‪ ۱۳‬داوود از او پرسید« ‪:‬از ا‬ ‫است‪ ،‬زِرا سه روز پیش بیمار شدم»‪.‬‬ ‫صقلمغ را به آتش سوزاندِم‪.‬‬ ‫‪َ ۱۴‬ا به جنوب اک ارتیان و ساحلی که َتعلق به ِهودا است و جنوب کالیب حمله کردِم و ا‬ ‫‪ ۱۵‬داوود به او گفت« ‪:‬آِا َیتوانی َرا به اِن گروه برسانی؟ »او گفت« ‪:‬به خدا سوگند بخور که نه َرا بکشی و نه َرا به دست آقاِم‬ ‫بسپاری‪ ،‬تا تو را به اِن گروه برسانی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و چون او را پاِین آورد‪ ،‬اِنک اِشان بر روی تمام زَین پراکنده شده‪َ ،‬یخوردند و َینوشیدند و به سبب تماَی غنیمت عظیمی که از‬ ‫زَین فلسطینیان و از زَین ِهودا آورده بودند‪ ،‬رقص َیکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و داود اِشان را از شام تا شام روز بعد شکست داد‪ ،‬و از اِشان هیچکس رهاِی نیافت‪ ،‬جز چهارصد َرد جوان که بر شتران سوار‬ ‫شده‪ ،‬فرار کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و داود هر آنچه عمالیقیان به غنیمت گرفته بودند‪ ،‬بازگرفت و داود دو زن خود را نیز نجات داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و چیزی از اِشان َفقود نشد‪ ،‬نه کوچک و نه بزرگ‪ ،‬نه پسران و نه دختران‪ ،‬نه غنیمت و نه از هر چه برای خود گرفته بودند‪ ،‬بلکه‬ ‫داود همه را باز گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و داود تمام گلهها و رَهها را گرفت و آنها را پیشاپیش گاوهای دِگر راندند و گفتند« ‪:‬اِنها غنیمت داود است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و داود نزد آن دوِست نفر آَد که از شدت ضعف نمیتوانستند از عقب داود بروند‪ ،‬و اِشان را نیز در نهر بسور ساکن ساخته بودند ‪.‬پس‬ ‫اِشان به استقبال داود و به استقبال قوَی که با او بودند بیرون آَدند ‪.‬و چون داود به قوم نزدِک شد‪ ،‬اِشان را سلم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه تماَی َردان شرور و َردان بملیعال‪ ،‬از کسانی که همراه داوود رفته بودند‪ ،‬در جواب گفتند« ‪:‬چون اِشان با َا نرفتند‪ ،‬از غنیمتی‬ ‫که به دست آوردهاِم چیزی به اِشان نخواهیم داد‪َ ،‬گر به هر کس‪ ،‬زن و فرزندانش‪ ،‬تا اِشان را برده‪ ،‬بروند»‪.‬‬


‫اول سموئیل‬

‫‪ ۲۳‬آنگاه داوود گفت« ‪:‬ای برادران َن‪ ،‬چنین نکنید با آنچه خداوند به َا داده است‪ ،‬که َا را حفظ کرده و گروهی را که بر َا هجوم آورده‬ ‫بودند‪ ،‬به دست َا تسلیم کرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬زِرا کیست که در اِن اَر به شما گوش دهد؟ چنانکه نصیب آن که به جنگ َیرود‪ ،‬نصیب آن که نزد اسباب َیماند نیز خواهد بود ‪.‬‬ ‫اِشان به ِکسان جدا خواهند شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و از آن روز به بعد چنین شد که آن را تا به اَروز برای اسرائیل فرِضه و قانون قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و چون داود به صقلغ رسید‪ ،‬از غنیمت برای بزرگان ِهودا‪ِ ،‬عنی برای دوستانش‪ ،‬فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬اِنک هدِهای از غنیمت دشمنان‬ ‫خداوند برای شماست»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬به آنانی که در بیتئیل بودند و به آنانی که در راَوت جنوبی بودند و به آنانی که در ِتیر بودند‪،‬‬ ‫‪ ۲۸‬و برای آنانی که در عروعیر بودند و برای آنانی که در اسفموت بودند و برای آنانی که در ااشتاموع بودند‪،‬‬ ‫‪ ۲۹‬و به آنانی که در راکال بودند و به آنانی که در شهرهای ِا مرحن امئیلیان بودند و به آنانی که در شهرهای قینیان بودند‪،‬‬ ‫‪ ۳۰‬و به آنانی که در ححرَا و به آنانی که در چوراشان و به آنانی که در معتاخ بودند‪،‬‬ ‫‪ ۳۱‬و به آنانی که در حبرون بودند‪ ،‬و به همه جاهاِی که خود داوود و َردانش عادت داشتند در آنها رفت و آَد کنند‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۱‬‬ ‫‪ ۱‬و فلسطینیان با اسرائیل جنگیدند و َردان اسرائیل از حضور فلسطینیان فرار کردند و در کوه جلبوع کشته شدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و فلسطینیان شائول و پسرانش را سخت تعقیب کردند‪ ،‬و فلسطینیان ِوناتان و ابیناداب و َلکیشوع‪ ،‬پسران شائول را کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و جنگ بر شاؤل سخت شد و کمانداران او را زدند و او از کمانداران سخت َجروح شد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه شائول به سلحدار خود گفت« ‪:‬شمشیرت را بکش و با آن َرا فرو بر‪َ ،‬بادا اِن ناَختونان بیاِند و َرا فرو برند و َرا بیحرَت‬ ‫کنند »‪.‬اَا سلحدارش نخواست‪ ،‬زِرا بسیار ترسیده بود ‪.‬پس شائول شمشیری برداشت و بر آن افتاد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون سلحدارش دِد که شاؤل َرده است‪ ،‬او نیز بر شمشیر خود افتاد و با او َرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس شائول و سه پسرش و سلحدارش و هم هه افرادش در همان روز با هم َردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون َردان اسرائیل که در آن سوی دره بودند و آنانی که در آن سوی اردن بودند‪ ،‬دِدند که َردان اسرائیل فرار کردهاند و شاؤل و‬ ‫پسرانش َرده اند‪ ،‬شهرها را ترک کرده‪ ،‬گرِختند و فلسطینیان آَده‪ ،‬در آنها ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و فردای آن روز‪ ،‬چون فلسطینیان برای غارت کشتگان آَدند‪ ،‬شاؤل و سه پسرش را ِافتند که در کوه جلبوع افتاده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و سرش را برِدند و زرهاش را کندند و به سرزَین فلسطینیان فرستادند تا اِن خبر را در بتخانههاِشان و در َیان َردم اعلم کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و زرهاش را در خانه عشتاروت گذاشتند و جسدش را به دِوار بیتشان آوِختند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و چون ساکنان ِابیش جلعاد از آنچه فلسطینیان به شاؤل کرده بودند‪ ،‬شنیدند‪،‬‬ ‫‪ ۱۲‬جمیع َردان شجاع برخاستند و تمام شب رفتند و جسد شائول و اجساد پسرانش را از حصار بیتشان برداشتند و به ِابیش برگشتند و آنها‬ ‫را در آنجا سوزاندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و استخوانهای اِشان را برداشته‪ ،‬آنها را زِر درختی در ِابیش دفن کردند و هفت روز روزه گرفتند‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - The Book of 1st Samuel the Prophet by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu