اول پادشاهان فصل ۱ ۱و داود پادشاه پیر و سالخورده شده بود؛ و او را به لباس میپوشاندند ،اما گرم نمیشد. ۲پس خادمانش به او گفتند« :بگذار برای سرورم پادشاه ،دوشیزهای جوان بجویند تا در حضور پادشاه بایستد و از او مراقبت کند و در آغوش تو بخوابد تا سرورم پادشاه گرم شود». ۳پس در تمام مرزهای اسرائیل به جستجوی دختری زیبا پرداختند و ابیشک را که زنی شونمی بود ،یافتند و او را نزد پادشاه آوردند. ۴و آن دختر بسیار نیکو منظر بود و پادشاه را گرامی میداشت و به او خدمت میکرد ،اما پادشاه او را نشناخت. ۵آنگاه احدونیا پسر ححجیت خود را برتر شمرد و گفت« :من پادشاه خواهم شد ».و ارابهها و سواران و پنجاه مرد که پیشاپیش او بدوند، برای خود آماده کرد. ۶و پدرش هرگز او را ناخشنود نکرده بود که چرا چنین کردی ،و او نیز مرد بسیار نیکومنظری بود؛ و مادرش او را بعد از ابشالوم زایید. ۷و با یوآب بن صرویه و ابیاتار کاهن مشورت کرد و ایشان از ادونیا پیروی کرده ،او را یاری دادند. ۸اما صادوق کاهن و بنایاهو پسر یهویاداع و ناتان نبی و شمعی و ریعی و دلورانی که از آن داود بودند ،با ادونیا نبودند. زوح لِت که نزد عین روجل است ،ذبح کرد ،و همه برادران خود ،پسران ۹و احدونیا گوسفندان و گاوان و گاوان پرواری را نزد سنگ ل پادشاه ،و همه مردان یهودا ،خادمان پادشاه را دعوت نمود. ۱۰اما ناتان نبی و بنایاهو و شجاعان و برادرش سِیمان را دعوت نکرد. ۱۱پس ناتان به بتشبع ،مادر سِیمان ،گفت« :آیا نشنیدهای که ادونیا پسر حجیت سِطنت میکند و آقای ما داود از آن بیخبر است؟» ۱۲پس اکنون بیا تا تو را نصیحت کنم تا جان خود و جان پسرت سِیمان را نجات دهی. ۱۳برو و نزد داوود پادشاه برو و به او بگو« :ای سرورم ،پادشاه ،آیا تو برای کنیز خود سوگند نخوردی و نگفتی که پسرت سِیمان پس از من پادشاه خواهد شد و بر تخت من خواهد نشست؟ پس چرا ادونیا پادشاه شده است؟» ۱۴اینک ،در حالی که تو هنوز در آنجا با پادشاه سخن میگویی ،من نیز از پی تو خواهم آمد و سخنان تو را تأیید خواهم کرد. ۱۵و بتشبع نزد پادشاه به حجره درآمد و پادشاه بسیار پیر بود و ابیشک شونمیه پادشاه را خدمت میکرد. ۱۶و بتشبع خم شد و پادشاه را تعظیم نمود .و پادشاه گفت« :چه میخواهی؟» ۱۷و او به او گفت« :ای آقایم ،تو برای کنیز خود به یهوه ،خدای خود ،سوگند یاد کردی و گفتی که پسرت سِیمان پس از من پادشاه خواهد شد و بر تخت من خواهد نشست». ۱۸و حال ،اینک ،احدونیا سِطنت میکند و حال ،ای آقایم پادشاه ،تو از آن بیخبری. ۱۹و گاوان و پرواریها و گوسفندان بسیار ذبح کرده ،و همه پسران پادشاه و ابیاتار کاهن و یوآب سردار لشکر را دعوت کرده است ،اما بندهات سِیمان را دعوت نکرده است. ۲۰و تو ،ای سرورم ،ای پادشاه ،چشمان تمام اسرائیل به سوی توست تا به ایشان بگویی چه کسی پس از سرورم ،پادشاه ،بر تخت سِطنت خواهد نشست. ۲۱وگرنه هنگامی که سرورم پادشاه با پدران خود بخوابد ،من و پسرم سِیمان گناهکار محسوب خواهیم شد. ۲۲و اینک ،در حالی که او هنوز با پادشاه سخن میگفت ،ناتان نبی نیز وارد شد. ۲۳و به پادشاه خبر داده ،گفتند« :اینک ناتان نبی ».و چون به حضور پادشاه رسید ،رو به زمین نهاده ،در برابر پادشاه تعظیم کرد. ۲۴ناتان گفت« :ای سرورم ،پادشاه ،آیا تو گفتهای که ادونیا پس از من پادشاه خواهد شد و بر تخت من خواهد نشست؟» ۲۵زیرا که امروز رفته ،گاوان و گاوان پرواری و گوسفندان بسیار ذبح کرده ،و همه پسران پادشاه و سرداران لشکر و ابیاتار کاهن را دعوت کرده است ،و اینک ایشان در حضور او میخورند و مینوشند و میگویند :خدا ادونیای پادشاه را زنده نگه دارد. ۲۶اما من ،یعنی بندهات ،صادوق کاهن ،بنایاهو پسر یهویاداع و بندهات ،سِیمان را نخوانده است. ۲۷آیا این کار از جانب آقایم پادشاه انجام شده است و تو آن را به بندهات که پس از آقایم پادشاه بر تخت سِطنت خواهد نشست ،نشان ندادهای؟ ۲۸آنگاه داوود پادشاه پاسخ داد و گفت« :بتشبع را نزد من بخوانید ».و او به حضور پادشاه آمد و در برابر پادشاه ایستاد. ۲۹و پادشاه سوگند یاد کرد و گفت« :قسم به حیات خداوند که جان مرا از هر تنگی رهانید، ۳۰چنانکه برای تو به یهوه خدای اسرائیل قسم خوردم و گفتم که پسر تو سِیمان پس از من سِطنت خواهد کرد و به جای من بر تخت من خواهد نشست ،همچنین امروز نیز به همین قسم عمل خواهم نمود. ۳۱آنگاه بتشبع رو به زمین خم شد و به پادشاه تعظیم کرد و گفت« :خداوندا ،داوود پادشاه تا ابد زنده بماند». ۳۲و داود پادشاه گفت« :صادوق کاهن و ناتان نبی و بنایاهو پسر یهویاداع را نزد من بخوانید ».و ایشان به حضور پادشاه آمدند. ۳۳پادشاه همچنین به ایشان گفت« :خدمتگزاران سرورتان را با خود ببرید و پسرم سِیمان را بر قاطر من سوار کنید و او را به جیحون ببرید». ۳۴و صادوق کاهن و ناتان نبی او را در آنجا به پادشاهی اسرائیل مسح کنند و شیپور را بنوازید و بگویید« :خداوند سِیمان پادشاه را زنده نگه دارد». ۳۵آنگاه شما از پی او خواهید آمد تا او بیاید و بر تخت من بنشیند ،زیرا او به جای من پادشاه خواهد بود و من او را مأمور کردهام تا بر اسرائیل و یهودا فرمانروایی کند.
اول پادشاهان
۳۶و بنایاهو ابن یهویاداع در جواب پادشاه گفت« :آمین !یهوه خدای آقایم پادشاه نیز چنین فرماید». ۳۷چنانکه خداوند با آقایم پادشاه بوده است ،همچنین با سِیمان نیز باشد و تخت او را از تخت آقایم داوود پادشاه عظیمتر گرداند. ۳۸پس صادوق کاهن و ناتان نبی و بنایاهو ابن یهویاداع و کریتیان و فِیتیان رفتند و سِیمان را بر قاطر داود پادشاه سوار کرده ،او را به جیحون آوردند. ۳۹و صادوق کاهن ،ظرف روغنی از خیمه بیرون آورد و سِیمان را مسح کرد .و شیپور را نواختند و تمامی قوم گفتند« :خداوند سِیمان پادشاه را زنده بدارد». ۴۰و تمامی قوم از عقب او آمدند و قوم نینوازان شده ،از شادی عظیم شادی کردند ،چندان که زمین از صدای آنها چاک خورد. ۴۱و احدونیا و همه مهمانانی که با او بودند ،چون از خوردن فارغ شده بودند ،این را شنیدند .و چون یوآب صدای شیپور را شنید ،گفت : «این غوغای شهر برای چیست؟» ۴۲و هنوز سخن میگفت که ناگاه یوناتان پسر ابیاتار کاهن رسید و ادونیا به او گفت« :بیا زیرا تو مرد شجاعی هستی و مژده میآوری». ۴۳و یوناتان در جواب ادونیا گفت« :به درستی که آقای ما ،داود پادشاه ،سِیمان را پادشاه ساخته است». ۴۴و پادشاه ،صادوق کاهن و ناتان نبی و بنایاهو ابن یهویاداع و کریتیان و فِیتیان را با خود فرستاده ،و ایشان او را بر قاطر پادشاه سوار کردهاند. ۴۵و صادوق کاهن و ناتان نبی او را در جیحون به پادشاهی مسح کردهاند و از آنجا شادیکنان بیرون آمدهاند ،چنانکه شهر دوباره به لرزه درآمد .این همان صدایی است که شنیدید. ۴۶و سِیمان نیز بر تخت سِطنت نشسته است. ۴۷و علوه بر این ،خدمتگزاران پادشاه برای تبریک به سرورمان داوود پادشاه آمدند و گفتند« :خدایا نام سِیمان را از نام تو برتر گردان و تخت او را از تخت تو عظیمتر گردان ».و پادشاه بر تخت خود سجده کرد. ۴۸و پادشاه نیز چنین گفت« :متبارک باد یهوه ،خدای اسرائیل ،که امروز کسی را به من عطا کرده است تا بر تخت من بنشیند ،و چشمان من نیز این را میبیند». ۴۹و همه مهمانانی که با ادونیا بودند ،ترسیدند و برخاستند و هر کدام به راه خود رفتند. ۵۰و احدونیا از سِیمان ترسید و برخاست و رفت و شاخهای مذبح را گرفت. ۵۱و به سِیمان خبر داده ،گفتند« :اینک ادونیا از سِیمان پادشاه میترسد ،زیرا شاخهای مذبح را گرفته ،میگوید :سِیمان پادشاه امروز برای من سوگند یاد کند که بنده خود را با شمشیر نخواهد کشت». ۵۲سِیمان گفت« :اگر خود را مردی شایسته نشان دهد ،مویی از او بر زمین نخواهد افتاد ،اما اگر شرارتی در او یافت شود ،خواهد مرد». ۵۳پس سِیمان پادشاه فرستاد و او را از قربانگاه پایین آوردند و او آمده ،در برابر سِیمان پادشاه تعظیم کرد و سِیمان به او گفت« :به خانهات برو». فصل ۲ ۱و ایام وفات داود نزدیک شد ،و او به پسرش سِیمان وصیت کرده ،گفت: ۲من به راه تمامی اهل زمین میروم .پس قوی باش و خود را مردی نشان بده. ۳وصایای یهوه خدای خود را نگاه دار و در راههای او سِوک نما و فرایض و اوامر و احکام و شهادات او را چنانکه در تورات موسی مکتوب است ،حفظ کن تا در هر کاری که میکنی و به هر جایی که توجه میکنی ،کامیاب شوی. ۴تا خداوند به کلمی که درباره من گفته است ،عمل کند و بگوید« :اگر فرزندانت راه خود را حفظ کنند و با تمام دل و تمام جان خود در حضور من با راستی گام بردارند( ،فرمود )کسی که بر تخت اسرائیل بنشیند ،از تو کم نخواهد شد». ۵و تو نیز میدانی که یوآب بن صرویه با من چه کرد ،و با دو سردار لشکر اسرائیل ،با ابنیر بن نیر و با عماسا بن یتر چه کرد ،که ایشان را کشت و خون جنگ را در صِح ریخت ،و خون جنگ را بر کمربندی که به کمر داشت و در نعِینی که به پاهایش بود ،پاشید. ۶پس طبق حکمت خود عمل کن ،و مگذار موی سپیدش به سلمت به گور فرو رود. ۷اما با پسران برزلئی جِعادی مهربانی کن و بگذار از کسانی باشند که بر سر سفره تو میخورند ،زیرا هنگامی که از برادرت ابشالوم فرار کردم ،آنها نیز چنین نزد من آمدند. ۸و اینک شمعی پسر جیرا ،بنیامینی اهل بحوریم ،با توست که در روزی که به محنایم رفتم ،مرا به نفرین سخت لعن کرد .اما او به استقبال من در اردن آمد و من برای او به خداوند قسم خوردم و گفتم که تو را با شمشیر نخواهم کشت. ۹پس اکنون او را بیگناه مپندار ،زیرا تو مرد حکیمی و میدانی با او چه باید کرد؛ اما موی سپیدش را با خون به گور فرود آور. ۱۰پس داوود با پدران خود خوابید و در شهر داوود به خاک سپرده شد. ۱۱و ایامی که داود بر اسرائیل سِطنت کرد ،چهل سال بود :هفت سال در حبرون و سی و سه سال در اورشِیم سِطنت کرد. ۱۲آنگاه سِیمان بر تخت پدرش داوود نشست و سِطنت او بسیار استوار گشت. ۱۳و ادونیا پسر حجیت نزد بتشبع ،مادر سِیمان ،آمد و او گفت« :آیا با صِح و صفا آمدی؟ »سِیمان گفت« :با صِح و صفا». ۱۴او همچنین گفت« :چیزی برای گفتن به تو دارم ».زن گفت« :بگو». آن من بود و تمامی اسرائیل روی خود را به من دوخته بودند تا سِطنت کنم .اما سِطنت برگردانیده ۱۵و گفت« :تو میدانی که سِطنت از ل آن او بود». آن برادرم گردید ،زیرا از جانب خداوند از ل شد و از ل ۱۶و حال ،از تو یک خواهش دارم ،مرا رد مکن ».پس به وی گفت« :بگو». ۱۷و او گفت« :تمنا اینکه به سِیمان پادشاه بگویی ،زیرا تو را رد نخواهد کرد که ابیشک شونمیه را به من به زنی بدهد».
اول پادشاهان
۱۸بتشبع گفت« :بسیار خوب ،من از طرف تو نزد پادشاه سخن خواهم گفت». ۱۹پس بتشبع نزد سِیمان پادشاه رفت تا از طرف ادونیا با او سخن گوید .و پادشاه به استقبال او برخاسته ،او را تعظیم کرد و بر تخت خود نشست و فرمود تا برای مادر پادشاه کرسی حاضر کنند و او در دست راست او بنشست. ۲۰آنگاه او گفت« :من از تو یک درخواست کوچک دارم؛ التماس میکنم که به من نه مگویی ».پادشاه به او گفت« :ای مادرم ،از من بپرس ،زیرا به تو نه نمیگویم». حک شونحمی به برادرت احددنیا به زنی داده شود». ۲۱و او گفت« :بگذار احبیش ل ۲۲سِیمان پادشاه در جواب مادرش گفت« :چرا از ابیشک شونمیه برای ادونیا درخواست میکنی؟ پادشاهی را نیز برای او بخواه ،زیرا او برادر بزرگتر من است ،هم برای او و هم برای ابیاتار کاهن و هم برای یوآب پسر صرویه». ۲۳آنگاه سِیمان پادشاه به خداوند سوگند یاد کرد و گفت« :خدا با من چنین ،بِکه زیاده از این نیز بکند ،اگر ادونیا این سخن را به ضرر جان خود نگفته باشد». ۲۴پس اکنون ،سوگند به حیات خداوند که مرا استوار داشته و بر تخت پدرم داوود نشانده است ،و چنانکه وعده داده بود ،برای من خانهای ساخته است ،که ادونیا امروز کشته خواهد شد. ۲۵و سِیمان پادشاه به دست بنایاهو ابن یهویاداع فرستاد و او او را زد که مرد. ۲۶و کاهن به ابیاتار گفت« :به عناتوت ،به مزرعهات برو ،زیرا تو مستوجب مرگ هستی ،اما من در این زمان تو را نخواهم کشت ،زیرا تو صندوق عهد خداوند یهوه را در حضور پدرم داوود حمل میکنی ،و در هر مصیبتی که پدرم متحمل شد ،تو نیز گرفتار شدهای». ۲۷پس سِیمان ،ابیاتار را از کهانت خداوند برکنار کرد تا کلم خداوند را که درباره خاندان عیِی در شیِوه گفته بود ،به انجام رساند. ۲۸آنگاه خبر به یوآب رسید ،زیرا یوآب از پی ادونیا رفته بود ،هرچند از پی ابشالوم نرفته بود .پس یوآب به خیمه خداوند گریخت و شاخهای قربانگاه را گرفت. ۲۹و به سِیمان پادشاه خبر دادند که یوآب به خیمه خداوند فرار کرده و اینک او کنار قربانگاه است .پس سِیمان بنایاهو پسر یهویاداع را فرستاده ،گفت« :برو و او را بکش». ۳۰و بنایاهو به خیمه خداوند آمد و به او گفت« :پادشاه چنین میگوید :بیرون بیا ».او گفت« :نه ،بِکه من اینجا خواهم مرد ».و بنایاهو دوباره به پادشاه خبر داد و گفت« :یوآب چنین گفت و او به من چنین پاسخ داد». ۳۱پادشاه به او گفت« :مطابق گفتهاش عمل کن ،او را بکش و دفنش کن تا خون بیگناهی را که یوآب ریخته است از من و از خاندان پدرم دور کنی». ۳۲و خداوند خون او را بر سر خودش باز خواهد گردانید ،که بر دو مرد که از او پارساتر و نیکوتر بودند ،حمِه کرد و آنها را با شمشیر کشت ،در حالی که پدرم داوود از این امر آگاه نبود ،یعنی ابنر پسر نیر ،فرمانده لشکر اسرائیل ،و عماسا پسر یتر ،فرمانده لشکر یهودا. ۳۳پس خون ایشان تا ابد بر سر یوآب و بر سر ذریتش خواهد برگشت ،اما بر داود و بر ذریتش و بر خاندانش و بر تختش ،سلمتی تا ابد از جانب خداوند خواهد بود. ۳۴پس بنایاهو پسر یهویاداع رفت و او را کشت و او را در خانهاش در بیابان دفن کردند. ۳۵و پادشاه ،بنایاهو پسر یهویاداع را به جایش به فرماندهی لشکر گماشت ،و صادوق کاهن را پادشاه به جای ابیاتار گماشت. ۳۶و پادشاه فرستاده ،شمعی را خواند و به او گفت« :در اورشِیم خانهای برای خود بساز و در آنجا ساکن شو و از آنجا به هیچ جا نرو». ۳۷زیرا روزی که بیرون روی و از نهر قدرون عبور کنی ،یقین خواهی دانست که البته خواهی مرد و خونت بر سر خودت خواهد بود. ۳۸و شمعی به پادشاه گفت« :سخن نیکوست .چنانکه آقایم پادشاه فرموده است ،بندهات نیز چنین خواهد کرد ».و شمعی روزهای بسیار در اورشِیم ساکن شد. ۳۹و بعد از انقضای سه سال ،دو نفر از غلمان شمعی نزد اخیش بن معکه ،پادشاه جت ،فرار کردند .و شمعی را خبر داده ،گفتند« :اینک غلمانت در جت هستند». ۴۰پس شمعی برخاسته ،الغ خود را زین کرد و برای جستجوی غلمانش نزد اخیش به جت رفت .و شمعی رفته ،غلمانش را از جت آورد. ۴۱و به سِیمان خبر دادند که شمعی از اورشِیم به جت رفته و بازگشته است. ۴۲و پادشاه فرستاده ،شمعی را خواند و به او گفت« :آیا تو را به خداوند قسم ندادم و به تو تأکید نکرده ،نگفتم :روزی که بیرون میروی و به هر جایی میروی ،یقین بدان که خواهی مرد؟ »و تو به من گفتی« :سخنی که شنیدهام نیکوست». ۴۳پس چرا سوگند خداوند و فرمانی را که به تو دادهام ،نگاه نداشتی؟ ۴۴پادشاه همچنین به شمعی گفت« :تو از تمام شرارتی که دلت از آن آگاه است و با پدرم داوود کردهای ،آگاهی .بنابراین خداوند شرارت تو را به سرت باز خواهد گرداند». ۴۵و سِیمان پادشاه مبارک خواهد بود ،و تخت داوود تا ابد در حضور خداوند پایدار خواهد ماند. ۴۶پس پادشاه به بنایاهو پسر یهویاداع فرمان داد و او بیرون رفت و او را کشت و سِطنت در دست سِیمان استوار گشت. فصل ۳ ۱و سِیمان با فرعون ،پادشاه مصر ،پیمان زناشویی بست و دختر فرعون را به زنی گرفت و او را به شهر داوود آورد تا ساختن خانه خود و خانه خداوند و دیوار اورشِیم را به هر طرف به پایان برساند. ۲فقط قوم در مکانهای بِند قربانی میکردند ،زیرا تا آن زمان خانهای برای نام خداوند ساخته نشده بود. ۳و سِیمان خداوند را دوست میداشت و به فرایض پدرش داود رفتار میکرد ،جز اینکه در مکانهای بِند قربانی میکرد و بخور میسوزاند. ۴و پادشاه به جبعون رفت تا در آنجا قربانی کند ،زیرا آن مکان بِند بزرگ بود و سِیمان هزار قربانی سوختنی بر آن مذبح گذرانید.
اول پادشاهان
۵خداوند شب هنگام در جبعون در خواب به سِیمان ظاهر شد و گفت« :آنچه را که به تو خواهم داد ،درخواست کن». ۶و سِیمان گفت« :تو به بندهات ،پدرم داوود ،رحمت عظیم نشان دادی ،چنانکه او در حضور تو با راستی و عدالت و صداقت قِب با تو رفتار میکرد ،و این محبت عظیم را برای او نگه داشتی که پسری به او دادی تا بر تخت او بنشیند ،چنانکه امروز شده است». ۷و حال ،ای یهوه ،خدای من ،تو بندهات را به جای پدرم داوود پادشاه ساختی ،و من کودکی خردسال هستم که بیرون رفتن و درون آمدن را نمیدانم. ۸و بندهات در میان قوم تو هستم که برگزیدهای ،قومی بزرگ که از کثرت ،نه میتوان شمرد و نه میتوان شمرد. ۹پس به بندهات دلی فهیم عطا فرما تا قوم تو را داوری کنم و بتوانم نیک و بد را از هم تشخیص دهم ،زیرا کیست که بتواند این قوم عظیم تو را داوری کند؟ ۱۰و این سخن ،خداوند را پسند آمد که سِیمان این چیز را خواسته بود. ۱۱خدا به او گفت« :چون این را خواستی و برای خود عمر طولنی نخواستی ،نه ثروت برای خود خواستی و نه جان دشمنانت را ،بِکه برای خود فهم خواستی تا داوری را تشخیص دهی، ۱۲اینک ،من مطابق سخنان تو عمل کردهام؛ اینک ،من به تو دلی حکیم و فهیم دادهام؛ به گونهای که پیش از تو کسی مانند تو نبوده است و پس از تو نیز کسی مانند تو نخواهد برخاست. ۱۳و آنچه را که نخواستی ،یعنی هم ثروت و هم افتخار ،نیز به تو دادهام ،به طوری که در تمام دوران عمرت ،کسی مانند تو در میان پادشاهان نخواهد بود. ۱۴و اگر در راههای من سِوک کنی و فرایض و احکام مرا نگاه داری ،چنانکه پدرت داود سِوک نمود ،آنگاه روزهای تو را طولنی خواهم ساخت. ۱۵و سِیمان از خواب بیدار شد و اینک خواب دید .و به اورشِیم آمد و پیش تابوت عهد خداوند ایستاد و قربانیهای سوختنی تقدیم کرد و قربانیهای سلمتی تقدیم نمود و برای هم هه خدمتگزاران خود ضیافتی برپا نمود. ۱۶آنگاه دو زن که فاحشه بودند ،نزد پادشاه آمده ،در حضور او ایستادند. ۱۷و آن یکی از آن دو زن گفت« :ای آقای من ،من و این زن در یک خانه زندگی میکنیم و من با او در آن خانه صاحب فرزند شدم». ۱۸و واقع شد که روز سوم بعد از زاییدن من ،این زن نیز زایید و ما با هم بودیم و هیچ بیگانهای با ما در خانه نبود ،جز ما دو نفر که در خانه بودیم. ۱۹و فرزند این زن در شب دمرد ،زیرا او بر او خوابیده بود. ۲۰و او نیمهشب برخاست و پسر مرا از کنار من ،هنگامی که کنیزت در خواب بود ،برداشت و در آغوش خود گذاشت و فرزند مرده خود را در آغوش من گذاشت. ۲۱و چون صبح برخاستم تا فرزندم را شیر دهم ،اینک مرده بود .اما چون صبح در آن تأمل کردم ،دیدم پسری که من زاییده بودم ،نیست. ۲۲و زن دیگر گفت« :نه ،بِکه زنده پسر من است و مرده پسر توست ».و آن زن گفت« :نه ،بِکه مرده پسر تو است و زنده پسر من است ».پس ایشان در حضور پادشاه سخن گفتند. آن آن توست؛ و دیگری میگوید :نه ،بِکه پسر مرده از ل آن من است و پسر مرده از ل ۲۳آنگاه پادشاه گفت« :یکی میگوید :این پسر زنده از ل آن من است». توست و پسر زنده از ل ۲۴و پادشاه گفت« :شمشیری برای من بیاورید ».و شمشیری پیش پادشاه آوردند. ۲۵و پادشاه گفت« :کودک زنده را به دو قسمت تقسیم کنید و نیمی را به این و نیمی را به آن بدهید». ۲۶آنگاه زنی که فرزند زنده از آن او بود ،زیرا دلش برای پسرش میتپید ،به پادشاه گفت« :ای سرورم ،فرزند زنده را به او بدهید و هرگز او را نکشید ».اما دیگری گفت« :نه از آن من باشد و نه از آن تو ،بِکه آن را تقسیم کنید». ۲۷آنگاه پادشاه در جواب گفت« :کودک زنده را به او بدهید و هرگز او را نکشید ،زیرا او مادر اوست». ۲۸و چون تمامی اسرائیل از حکمی که پادشاه کرده بود ،شنیدند ،از پادشاه ترسیدند ،زیرا دیدند که حکمت خدا در اوست تا داوری کند. فصل ۴ ۱پس سِیمان پادشاه ،پادشاه تمام اسرائیل بود. ۲و اینانند سرورانی که او داشت :حعزح رریا پسر صادوق کاهن، ۳الیحورف و اخیا ،پسران شیشه ،کاتبان؛ یهوشافاط پسر اخیِود ،وقایعنگار. ۴و بنایاهو ابن یهویاداع سردار لشکر بود و صادوق و ابیاتار کاهن بودند. ۵و حعزح رریا پسر ناتان رئیس افسران بود ،و زابود پسر ناتان افسر ارشد و دوست پادشاه بود. ۶و اخیشار ناظر خانه بود و ادونیرام پسر عبدا ناظر باج و خراج. ۷و سِیمان دوازده والی بر تمامی اسرائیل داشت که برای پادشاه و خاندانش آذوقه تهیه میکردند ،هر کس ماهی از سال آذوقه تهیه میکرد. ۸و نامهای ایشان این است :پسر حور ،در کوهستان افرایم. شعحِبیم و لبیتش رحمس و الیِونبحتحانان؛ ۹پسر دکار ،در حمقحص و ح ح آن او بود. ۱۰پسر حح ح سد ،در ا ح دروبوت ،که سوکوه و تمامی سرزمین حافر از ل ۱۱پسر ابیناداب ،در تمام ناحیه دور که تافت ،دختر سِیمان را به همسری داشت. 12بعنا پسر آهیِود .طعناخ و مجدو و تمام بیتشعان که در کنار زرتنا زیر یزرعیل است ،از بیتشعان تا احبلِمهوله و تا آن سوی یدکنعام به او تعِق داشت.
اول پادشاهان
۱۳پسر جابر ،در راموت جِعاد؛ شهرهای یائیر ،پسر منسی ،که در جِعاد است ،به او تعِق داشت؛ و همچنین ناحیه ارجوب ،که در باشان است ،شصت شهر بزرگ با دیوارها و پشتبندهای برنجی ،به او تعِق داشت. ۱۴اهیناداب پسر عدو ،مهانائیم داشت. ۱۵اخیمعص در نفتالی بود و او نیز بسمه دختر سِیمان را به زنی گرفته بود. ۱۶بعنه ،پسر حوشای ،در اشیر و در عِوت بود. ۱۷یهوشافاط پسر فاروح ،در یساکار؛ ۱۸شمعی ،پسر ایِه ،در بنیامین؛ ۱۹جابر پسر اوری در سرزمین جِعاد ،در سرزمین سیحون ،پادشاه اموریان ،و عوج ،پادشاه باشان ،بود و او تنها افسری بود که در آن سرزمین حضور داشت. ۲۰یهودا و اسرائیل مانند ریگ کنار دریا بیشمار بودند ،میخوردند و مینوشیدند و شادی میکردند. ۲۱و سِیمان بر تمام ممالک ،از نهر (رود فرات )تا سرزمین فِسطینیان و تا مرز مصر ،سِطنت میکرد .ایشان هدایا میآوردند و در تمام روزهای زندگی سِیمان ،او را خدمت میکردند. ۲۲و آذوقه سِیمان برای یک روز سی دکل آرد نرم و شصت دکل بِغور بود. ۲۳ده گاو چاق و بیست گاو از چراگاه و صد گوسفند ،سوای آهوها و غزالها و گوزنهای زرد و مرغان چاق. ع ززه ،یعنی بر همه پادشاهان ماورای نهر ،فرمانروایی داشت و از هر سو در سح تا ح ۲۴زیرا او بر تمامی نواحی ماورای نهر ،از تلف ح اطراف او آرامش برقرار بود. ۲۵و یهودا و اسرائیل ،هر کس زیر مو و انجیر خود ،از دان تا بئرشبع ،در تمام ایام سِیمان ،در امنیت ساکن بودند. ۲۶و سِیمان چهل هزار طویِه اسب برای ارابههایش و دوازده هزار سوار داشت. ۲۷و آن مأموران ،آذوقه سِیمان پادشاه و همه کسانی را که بر سفره سِیمان پادشاه حاضر میشدند ،هر کس در ماه خود ،تأمین میکردند و به هیچ چیز محتاج نبودند. ۲۸و جو و کاه برای اسبان و جمازهها به جایی که سروران بودند ،هر کس به حسب وظیفهاش ،آوردند. ۲۹و خدا به سِیمان حکمت و فهم از حد زیاده و وسعت دل مثل ریگ ساحل دریا عطا فرمود. ۳۰و حکمت سِیمان از حکمت تمامی بنیمشرق و از حکمت جمیع مصریان برتر بود. ایتان ازراحی و هیمان و کحِکول و دح رردحع ،پسران ماحول ،و شهرت او در میان هم هه قومهای ۳۱زیرا او از هم هه مردم خردمندتر بود ،از ل اطراف شایع شد. ح ۳۲و سه هزار حمثل گفت و هزار و پنج سرود سرود. ۳۳و درباره درختان سخن گفت ،از سرو لبنان گرفته تا زوفایی که از دیوارها میروید؛ و همچنین درباره حیوانات و پرندگان و خزندگان و ماهیان. ۳۴و از جمیع قومها ،از جمیع پادشاهان زمین که آوازه حکمت او را شنیده بودند ،میآمدند تا حکمت سِیمان را بشنوند. فصل ۵ ۱و حیرام ،پادشاه صور ،خادمان خود را نزد سِیمان فرستاد ،زیرا شنیده بود که او را به جای پدرش به پادشاهی مسح کردهاند ،زیرا حیرام همیشه دوستدار داوود بود. ۲و سِیمان نزد حیرام فرستاده ،گفت: ۳تو میدانی که پدرم داوود نتوانست خانهای برای نام یهوه ،خدای خود ،بسازد ،به سبب جنگهایی که از هر سو او را احاطه کرده بود ،تا اینکه خداوند آنها را زیر کف پاهایش نهاد. ۴اما اکنون یهوه خدای من از هر سو به من آسایش بخشیده است ،به طوری که نه دشمنی هست و نه حادثه بدی. ۵و اینک ،من قصد دارم خانهای برای نام یهوه ،خدای خود ،بنا کنم ،چنانکه خداوند به پدرم داوود گفت و گفت :پسر تو که او را به جای تو بر تخت خواهم نشاند ،او خانهای برای نام من خواهد ساخت. ۶پس اکنون فرمان ده تا درختان سرو آزاد از لبنان برای من قطع کنند و بندگان من با بندگان تو خواهند بود و من مزد بندگانت را مطابق هر آنچه تعیین کنی به تو خواهم داد ،زیرا تو میدانی که در میان ما کسی نیست که مانند صیدونیان در بریدن چوب مهارت داشته باشد. ۷و چون حیرام سخنان سِیمان را شنید ،بسیار شادمان شد و گفت« :امروز خداوند متبارک باد که به داود پسری حکیم بر این قوم عظیم عطا فرموده است». ۸و حیرام نزد سِیمان فرستاده ،گفت« :آنچه را که نزد من فرستاده بودی ،بررسی کردم و هر چه خواستی درباره چوب سرو آزاد و چوب صنوبر به جا خواهم آورد». ۹خادمان من آنها را از لبنان به دریا خواهند آورد و من آنها را با شناورها از طریق دریا به مکانی که برای من تعیین خواهی کرد ،حمل خواهم کرد و آنها را در آنجا تخِیه خواهم کرد و تو آنها را خواهی پذیرفت و تو با دادن غذا به خانوادهام ،آرزوی مرا برآورده خواهی کرد. ۱۰پس حیرام درختان سرو و صنوبر را به سِیمان مطابق میِش داد. ۱۱و سِیمان بیست هزار دکر گندم برای خوراک اهل خانه حیرام و بیست هزار دکر روغن خالص به او داد؛ سِیمان سال به سال چنین به حیرام میداد. ۱۲و خداوند سِیمان را چنانکه به او وعده داده بود ،حکمت بخشید و میان حیرام و سِیمان صِح برقرار بود و آن دو با هم پیمان بستند. ۱۳و سِیمان پادشاه از تمامی اسرائیل جزیه گرفت و آن جزیه سی هزار نفر بود.
اول پادشاهان
۱۴و ایشان را ،ماهی ده هزار نفر ،به فرقههای مختِف به لبنان میفرستاد .یک ماه در لبنان بودند و دو ماه در خانه؛ و ادونیرام سرپرست باج و خراج بود. ۱۵و سِیمان هفتاد هزار باربر و هشتاد هزار چوبتراش در کوهستان داشت. ۱۶سوای سه هزار و سیصد نفر از رؤسای مأموران سِیمان که بر کار نظارت داشتند و بر افرادی که در کار مشغول بودند ،فرمانروایی میکردند. ۱۷و پادشاه فرمان داد تا سنگهای بزرگ ،سنگهای گرانبها و سنگهای تراشیده برای پیریزی خانه بیاورند. ۱۸و بنایان سِیمان و بنایان حیرام و سنگتراشان آنها را تراشیدند ،پس چوب و سنگ برای ساختن خانه مهیا کردند. فصل ۶ ۱و واقع شد در چهارصد و هشتادمین سال پس از خروج بنیاسرائیل از زمین مصر ،در سال چهارم سِطنت سِیمان بر اسرائیل ،در ماه زیف که ماه دوم است ،که او ساختن خانه خداوند را آغاز کرد. ۲و خانهای که سِیمان پادشاه برای خداوند بنا کرد ،طولش شصت ذراع ،عرضش بیست ذراع و ارتفاعش سی ذراع بود. ق جِوی معب لد خانه ،بیست ذراع طولش موافق عرض خانه بود ،و ده ذراع عرضش روبروی خانه بود. ۳و روا ل ۴و برای خانه پنجرههایی از چراغهای باریک ساخت. ۵و در برابر دیوار خانه ،غرفهها گرداگردش ساخت ،یعنی در برابر دیوارهای خانه ،چه در برابر معبد و چه در برابر محراب .و گرداگردش غرفهها ساخت. ۶عرض اتاق پایینی پنج ذراع ،و عرض اتاق میانی شش ذراع ،و عرض اتاق سوم هفت ذراع بود ،زیرا در بیرون دیوار خانه ،پشتبامهای باریکی دور تا دور آن ساخت تا تیرها در دیوارهای خانه محکم نشوند. ۷و خانه ،چون بنا میشد ،از سنگهایی که پیش از آوردنش آماده شده بودند ،بنا شد ،به طوری که در حین ساختن خانه ،نه چکشی شنیده میشد و نه تیشهای و نه هیچ آلت آهنی. در اتاقک میانی در سمت راست خانه بود و آنها از پِههای مارپیچ به اتاقک میانی بال میرفتند و از اتاقک میانی به اتاقک سوم میرفتند. ۸ل ۹پس خانه را بنا کرد و آن را به پایان رسانید؛ و خانه را با تیرها و تختههای سرو پوشانید. ۱۰و سپس در برابر تمام خانه ،اتاقهایی به ارتفاع پنج ذراع ساخت و آنها را با تیرهای سرو آزاد بر خانه قرار داد. ۱۱و کلم خداوند بر سِیمان نازل شده ،گفت: ۱۲درباره این خانهای که تو در حال ساختن آن هستی ،اگر در فرایض من سِوک کنی و احکام مرا به جا آوری و تمام اوامر مرا نگاه داری تا در آنها رفتار نمایی ،آنگاه کلم خود را که با پدرت داود گفتهام با تو وفا خواهم کرد. ۱۳و من در میان بنیاسرائیل ساکن خواهم شد و قوم خود اسرائیل را ترک نخواهم کرد. ۱۴پس سِیمان خانه را بنا کرد و آن را به پایان رساند. ۱۵و دیوارهای خانه را از درون با تختههای سرو آزاد بنا کرد ،هم کف خانه و هم دیوارهای سقف را ،و آنها را از درون با چوب پوشانید ،و کف خانه را با تختههای صنوبر فرش نمود. ۱۶و بیست ذراع از اطراف خانه ،هم زمین و هم دیوارها را با تختههای سرو آزاد ساخت ،و آنها را در اندرون آن ،یعنی برای محراب، یعنی برای قدسالقداس ،نیز بنا کرد. ۱۷و خانه ،یعنی معبد روبروی آن ،چهل ذراع طول داشت. اندرون خانه با تدکها و گِهای شکفته منبتکاری شده بود ،همه از سرو بود و هیچ سنگی دیده نمیشد. ۱۸و سر لو ل ۱۹و محراب را در اندرون خانه آماده کرد تا تابوت عهد خداوند را در آن بگذارد. ب جِوی محراب ،بیست ذراع طول ،بیست ذراع عرض و بیست ذراع ارتفاع داشت و آن را با طلی خالص پوشاند؛ و ۲۰و محرا ل همچنین قربانگاه را که از چوب سرو بود ،پوشاند. ۲۱پس سِیمان اندرون خانه را به طلی خالص پوشانید و پیش روی محراب ،جداکنندهای از زنجیرهای طل ساخت و آن را به طل پوشانید. ۲۲و تمامی خانه را به طل پوشانید تا تمامی خانه تمام شد ،و تمامی مذبح را که نزد محراب بود به طل پوشانید. ۲۳و در محراب ،دو کروبی از درخت زیتون ساخت که هر کدام ده ذراع قد داشتند. ۲۴و یک بال کروبی پنج ذراع و بال دیگر کروبی پنج ذراع بود ،و از سر یک بال تا سر بال دیگر ده ذراع بود. ۲۵و کروبی دیگر ده ذراع بود :هر دو کروبی یک اندازه و یک اندازه داشتند. ۲۶قد یک کروبی ده ذراع بود ،و همچنین قد کروبی دیگر. ۲۷و کروبیان را در اندرون خانه گذاشت و بالهای کروبیان را پهن کردند ،به طوری که بال یکی به دیوار و بال کروبی دیگر به دیوار دیگر میرسید ،و بالهای آنها در میان خانه به یکدیگر میرسید. ۲۸و کروبیان را با طل پوشاند. ۲۹و تمام دیوارهای خانه را از درون و بیرون با نقشهای کروبیان و درختان نخل و گِهای شکفته تراشید. ۳۰و کف خانه را از درون و بیرون با طل پوشانید. ۳۱و برای مدخل محراب ،درهایی از درخت زیتون ساخت ،که سردر و ستونهای کناری آن ،یک پنجم دیوار بودند. ۳۲دو در نیز از درخت زیتون بودند و بر آنها نقشهایی از کروبیان و درختان نخل و گِهای شکفته کنده و آنها را با طل پوشاند و بر کروبیان و درختان نخل طل مالید. در معبد ،ستونهایی از درخت زیتون ساخت که یک چهارم دیوار را تشکیل میداد. ۳۳همچنین برای ل
اول پادشاهان
۳۴و دو در از درخت صنوبر بود :دو لنگه از یک در تا میشد و دو لنگه از در دیگر تا میشد. ۳۵و بر آن کروبیان و درختان نخل و گِهای شکفته را حک کرد و آنها را با طلیی که بر نقشهای تراشیده شده منطبق بود ،پوشاند. ۳۶و صحن اندرونی را از سه ردیف سنگ تراشیده و یک ردیف تیر سرو ساخت. ۳۷در سال چهارم ،در ماه زیو ،بنیاد خانه خداوند نهاده شد. ۳۸و در سال یازدهم ،در ماه بول که ماه هشتم است ،خانه در تمامی قسمتهایش و موافق تمامی رسم آن تمام شد .بدین ترتیب هفت سال در ساختن آن کوشید. فصل ۷ ۱اما سِیمان سیزده سال مشغول ساختن خان هه خود بود و تمام خانهاش را به پایان رساند. ۲او همچنین خان هه جنگل لبنان را ساخت؛ طول آن صد ذراع ،عرض آن پنجاه ذراع و ارتفاع آن سی ذراع بود ،بر چهار ردیف ستون سرو ،و تیرهای سرو بر ستونها قرار داشت. ۳و بالی تیرها با چوب سرو پوشانده شده بود ،که بر چهل و پنج ستون ،پانزده ستون در یک ردیف ،قرار داشتند. ۴و سه ردیف پنجره وجود داشت و نور در سه طبقه رو به روی نور قرار داشت. ۵و همه درها و باهوها مربع بود ،با پنجرهها؛ و نور در سه طبقه روبروی نور قرار داشت. ۶و رواقی از ستونها ساخت که طولش پنجاه ذراع و عرضش سی ذراع بود و رواق پیش روی آنها بود و ستونهای دیگر و تیر ضخیم پیش روی آنها بود. ۷سپس ایوانی برای تخت ساخت تا در آنجا داوری کند ،یعنی ایوان داوری؛ و آن را از یک طرف زمین تا طرف دیگر با چوب سرو پوشاند. ۸و خانهای که در آن ساکن بود ،صحن دیگری در میان ایوان داشت که آن نیز از همین جنس بود .سِیمان نیز خانهای برای دختر فرعون که او را به زنی گرفته بود ،مانند این ایوان ساخت. ۹همه اینها از سنگهای گرانبها ،به پیمانههای سنگهای تراشیده شده ،که با اره بریده شده بودند ،از درون و بیرون ،از پایه تا سرستون و همچنین از بیرون به سوی حیاط بزرگ ،ساخته شده بودند. ۱۰و بنیاد از سنگهای گرانبها ،سنگهای بزرگ ،سنگهای ده ذراعی و سنگهای هشت ذراعی بود. ۱۱و بالی آن سنگهای گرانبها ،به پیمانههای سنگهای تراشیده شده ،و سروهای آزاد قرار داشت. ۱۲و صحن بزرگ گرداگرد آن با سه ردیف سنگ تراشیده و یک ردیف تیر سرو ،هم برای صحن داخِی خانه خداوند و هم برای ایوان خانه ،ساخته شده بود. ۱۳و سِیمان پادشاه فرستاد و حیرام را از صور آورد. ۱۴او پسر بیوهای از قبیِه نفتالی بود و پدرش مردی از اهل صور و مسگر بود .او سرشار از حکمت و فهم و تدبیر برای ساختن هر نوع صنعت مسگری بود .و نزد سِیمان پادشاه آمد و تمام کارهای او را انجام داد. ۱۵زیرا او دو ستون برنجی ریخت که هر کدام هجده ذراع ارتفاع داشتند و ریسمانی به طول دوازده ذراع ،هر یک از آنها را احاطه میکرد. ۱۶و دو تاج از برنج ریخته شده ساخت تا بر سر ستونها بگذارد :بِندی یک تاج پنج ذراع و بِندی تاج دیگر پنج ذراع بود. ۱۷و شبکههایی از شبکه شطرنجی و حِقههایی از زنجیر برای تاجهایی که بر سر ستونها بود ،ساختند؛ هفت تاج برای یک تاج و هفت تاج برای تاج دیگر. ۱۸و ستونها و دو ردیف گرداگرد یک شبکه ساخت تا تاجهایی را که بر سر بود ،با انار بپوشاند؛ و برای تاج دیگر نیز چنین کرد. ۱۹و تاجهایی که بر سر ستونها بود ،از سوسنکاری در رواق ،به طول چهار ذراع ،ساخته شده بود. ۲۰و تاجهای بالی دو ستون ،انارهایی نیز در بال ،در مقابل شکمی که کنار شبکه بود ،داشتند؛ و انارها در دویست صف ،گرداگرد تاج دیگر بودند. ۲۱و ستونها را در رواق معبد برپا کرد و ستون راست را برپا کرده ،آن را یاکین نامید و ستون چپ را برپا کرده ،آن را بوعز نامید. ۲۲و بر سر ستونها ،کار سوسن بود؛ بدینگونه کار ستونها به پایان رسید. ۲۳و او دریاچهای مذاب ساخت که از یک لبه تا لبه دیگر ده ذراع طول داشت .این دریاچه از هر طرف مدور بود و ارتفاع آن پنج ذراع بود .و ریسمانی سی ذراعی آن را احاطه کرده بود. ۲۴و زیر لبهاش گرداگردش گرههایی بود که آن را احاطه کرده بودند ،ده گره در هر ذراع ،که دریا را از هر طرف احاطه میکردند . گرهها در دو ردیف ریخته شدند ،وقتی که آن ریخته شد. ۲۵آن بر دوازده گاو ایستاده بود ،که سه تای آنها رو به شمال ،سه تا رو به غرب ،سه تا رو به جنوب و سه تا رو به شرق داشتند .و دریا بالی آنها قرار داشت و هم هه عقبهای آنها به سمت داخل بود. ۲۶و ضخامت آن به اندازه یک وجب بود و لبهاش مانند لبه جام ساخته شده بود و گِهای سوسن داشت و گنجایش دو هزار بحت (واحد پول اسرائیل )را داشت. ۲۷و ده پایه برنجی ساخت که طول هر پایه چهار ذراع ،عرض آن چهار ذراع و ارتفاع آن سه ذراع بود. ۲۸و کار پایهها بدین منوال بود که حاشیههایی داشتند و حاشیهها در میان لبهها بودند. ۲۹و بر حاشیههایی که بین لبهها بود ،شیرها ،گاوها و کروبیان بودند؛ و بر لبهها پایهای در بال قرار داشت؛ و زیر شیرها و گاوها، تزئیناتی از جنس نازککاری شده بود.
اول پادشاهان
۳۰و هر پایه چهار چرخ برنجی و صفحات برنجی داشت و چهار گوشهاش زیراندازهایی داشت .زیر حوض ،زیراندازهایی ریخته شده، در کنار هر زائده قرار داشت. ۳۱و دهانهاش در میان تاج و بال یک ذراع بود ،اما دهانهاش پس از کار پایه ،یک ذراع و نیم مدور بود .و بر دهانهاش نیز نقشهایی با حاشیههایشان بود ،مربع ،نه مدور. ۳۲و زیر حاشیهها چهار چرخ بود و محورهای چرخها به پایه متصل بود و ارتفاع هر چرخ یک ذراع و نیم ذراع بود. ۳۳و کار چرخها مانند کار چرخ ارابه بود :محورها و ناوها و پرهها و پرههای آنها ،همه ریخته شده بود. ۳۴و چهار زیرانداز در چهار گوش هه یک پایه بود و زیراندازها از خود پایه بودند. ۳۵و در بالی پایه ،یک پرگار مدور به ارتفاع نیم ذراع وجود داشت؛ و بر بالی پایه ،طاقچهها و حاشیههایش از همان جنس بود. ۳۶زیرا بر لوحههای لبهها و حاشیههای آن ،کروبیان ،شیران و درختان نخل را به تناسب هر یک نقش کرد و در اطراف آنها نیز چیزهایی افزود. ۳۷به این ترتیب ،ده پایه ساخت :همه آنها یک ریختهگری ،یک پیمانه و یک اندازه داشتند. ۳۸آنگاه ده حوض برنجین ساخت که هر حوض گنجایش چهل بحت (بطر آب )را داشت و هر حوض چهار ذراع بود و بر هر یک از ده پایه ،یک حوض قرار داشت. ۳۹و پنج پایه را در طرف راست خانه و پنج را در طرف چپ خانه گذاشت ،و دریاچه را در طرف راست خانه به سمت شرق در مقابل جنوب گذاشت. ۴۰و حیرام حوضها و بیِها و کاسهها را ساخت .پس حیرام تمام کاری را که برای سِیمان پادشاه برای خانه خداوند ساخته بود ،به پایان رساند. ۴۱دو ستون و دو کاسه تاجهایی که بر سر دو ستون بود ،و دو شبکه برای پوشاندن دو کاسه تاجهایی که بر سر ستونها بود؛ ۴۲و چهارصد انار برای دو شبکه ،یعنی دو ردیف انار برای یک شبکه ،تا دو پیاله تاجهایی را که بر ستونها بود بپوشاند. ۴۳و ده پایه و ده حوض بر روی پایهها؛ ۴۴و یک دریاچه و دوازده گاو زیر دریا؛ ۴۵و دیگها و بیِچهها و کاسهها ،و همه این ظروفی که حیرام برای سِیمان پادشاه برای خانه خداوند ساخت ،از برنج براق بودند. کوت و صرتان ،ریخت. ۴۶پادشاه آنها را در دشت اردن ،در زمین لگِی بین د س و ۴۷و سِیمان تمام ظروف را وزن نشده گذاشت ،زیرا از حد زیاده بود ،و وزن برنج نیز معِوم نشد. ۴۸و سِیمان تمام ظروفی را که به خانه خداوند تعِق داشت ساخت ،مذبح را از طل و میز را که نان تقدمه بر آن بود از طل، ۴۹و شمعدانها از طلی خالص ،پنج در سمت راست و پنج در سمت چپ ،پیش روی محراب ،با گِها و چراغها و انبرها از طل، ۵۰و کاسهها و دگِگیرها و کاسهها و قاشقها و مجمرها را از طلی خالص ساخت؛ و لولهای طل ،هم برای درهای خانه اندرونی ،یعنی قدسالقداس ،و هم برای درهای خانه ،یعنی معبد ،ساخت. ۵۱پس تمام کاری که سِیمان پادشاه برای خانه خداوند ساخت ،به پایان رسید .و سِیمان چیزهایی را که پدرش داوود وقف کرده بود، آورد ،یعنی نقره و طل و ظروف را در خزانههای خانه خداوند گذاشت. فصل ۸ ۱آنگاه سِیمان ،بزرگان اسرائیل و هم هه سران قبایل و سروران آبای بنیاسرائیل را نزد سِیمان پادشاه در اورشِیم گرد آورد تا صندوق عهد خداوند را از شهر داوود که صهیون باشد ،برآورند. ۲و تمامی مردان اسرائیل در ماه ایتانیم که ماه هفتم است ،در عید نزد سِیمان پادشاه جمع شدند. ۳و جمیع مشایخ اسرائیل آمدند و کاهنان تابوت را برداشتند. ۴و تابوت خداوند و خیمه اجتماع و همه ظروف مقدسی را که در خیمه بود ،آوردند ،یعنی آنها را کاهنان و لویان آوردند. ۵و سِیمان پادشاه و تمامی جماعت اسرائیل که نزد او جمع شده بودند ،پیش روی صندوق عهد با او بودند و گوسفندان و گاوانی را قربانی کردند که از کثرت ،به شمار و شمارش نمیآمد. ۶و کاهنان ،صندوق عهد خداوند را به جایگاهش ،در محراب خانه ،در قدس القداس ،زیر بالهای کروبیان ،آوردند. ۷زیرا کروبیان دو بال خود را بر فراز جایگاه تابوت پهن کرده بودند ،و کروبیان تابوت و عصاهای آن را از بال میپوشاندند. قدس پیش محراب دیده میشد ،و از بیرون دیده نمیشد ،و تا امروز در آنجا هستند. ۸و عصاها را چنان کشیدند که سر عصاها از ل ۹در صندوق عهد چیزی جز دو لوح سنگی که موسی در حوریب در آن گذاشت ،نبود ،هنگامی که خداوند با بنیاسرائیل هنگام خروج آنها از سرزمین مصر عهد بست. ۱۰و واقع شد که چون کاهنان از قدس بیرون آمدند ،ابر ،خانه خداوند را پر کرد. ۱۱به طوری که کاهنان به سبب ابر نتوانستند برای خدمت بایستند ،زیرا جلل خداوند خانه خداوند را پر کرده بود. ۱۲آنگاه سِیمان گفت« :خداوند فرموده است که او در تاریکی غِیظ ساکن خواهد شد». ۱۳من بیشک خانهای برای سکونت تو ساختهام ،مکانی امن که تا ابد در آن ساکن شوی. ۱۴و پادشاه روی خود را برگردانیده ،تمامی جماعت اسرائیل را برکت داد .و تمامی جماعت اسرائیل بایستادند. ۱۵و گفت« :متبارک باد یهوه ،خدای اسرائیل ،که به زبان خود به پدرم داود وعده داد و با دست خود آن را به انجام رساند و گفت: ۱۶از روزی که قوم خود اسرائیل را از مصر بیرون آوردم ،هیچ شهری از جمیع اسباط اسرائیل برنگزیدم تا خانهای بنا کنم که نام من در آن باشد ،اما داود را برگزیدم تا پیشوای قوم من اسرائیل باشد. ۱۷و در دل پدرم داوود بود که خانهای برای نام یهوه ،خدای اسرائیل ،بسازد.
اول پادشاهان
۱۸و خداوند به پدرم داود گفت« :چون در دل تو بود که خانهای برای اسم من بسازی ،نیکو کردی که این را در دل خود نهادی». ۱۹اما تو خانه را نخواهی ساخت ،بِکه پسر تو که از صِب تو بیرون آید ،او خانه را برای اسم من خواهد ساخت. ۲۰و خداوند کلم خود را که گفته بود ،به انجام رسانید ،و من در جای پدرم داود برخاستهام و بر تخت اسرائیل نشستهام ،چنانکه خداوند وعده داده بود ،و خانهای برای نام یهوه ،خدای اسرائیل ،ساختهام. ۲۱و در آنجا مکانی برای صندوق عهد تعیین کردهام ،که در آن عهد خداوند است ،عهدی که با پدران ما ،هنگام بیرون آوردن آنها از سرزمین مصر ،بسته بود. ۲۲و سِیمان پیش مذبح خداوند ،در حضور تمامی جماعت اسرائیل ،ایستاده ،دستهای خود را به سوی آسمان برافراشت. ۲۳و او گفت« :ای یهوه ،خدای اسرائیل ،خدایی مانند تو نیست ،نه در آسمان بال و نه در زمین پایین ،که با بندگانت که به حضور تو با تمامی دل خود سِوک میکنند ،عهد و رحمت را نگاه میداری». ۲۴که به بندهات ،پدرم داوود ،وعدهای را که به او داده بودی ،وفا کردی؛ با دهان خود نیز وعده دادی و با دست خود آن را وفا کردی، چنانکه امروز شده است. ۲۵بنابراین اکنون ای یهوه ،خدای اسرائیل ،به بندهات ،پدرم داوود ،وعدهای را که به او دادی وفا کن و بگو« :در حضور من ،کسی که بر تخت اسرائیل بنشیند ،از تو منقطع نخواهد شد ،تا فرزندانت راه خود را حفظ کنند و همانطور که تو در حضور من گام برداشتی ،در حضور من گام بردارند». ۲۶و حال ،ای خدای اسرائیل ،تمنا میکنم کلمی که به بندهات ،پدرم داوود ،گفتی ،ثابت شود. ۲۷اما آیا خدا فیالحقیقه بر زمین ساکن خواهد شد؟ اینک فِک و فِکالفلک تو را گنجایش ندارد ،تا چه رسد به این خانهای که من بنا کردهام؟ ۲۸اما ای یهوه خدای من ،به دعا و تضرع بندهات توجه فرما و به فریاد و دعایی که بندهات امروز به حضور تو میکند ،گوش فرا ده. ۲۹تا چشمان تو شب و روز بر این خانه باز باشد ،بر مکانی که دربارهاش گفتهای نام من در آنجا خواهد بود ،تا دعایی را که بندهات به سوی این مکان میکند ،بشنوی. ۳۰و تضرع بندهات و قوم خود اسرائیل را هنگامی که به سوی این مکان دعا میکنند ،بشنو و از آسمان ،مکان سکونت خود ،بشنو و چون شنیدی ،ببخش. ۳۱اگر کسی به همسایه خود تجاوز کند و سوگندی بر او واجب شود که قسم بخورد ،و سوگند پیش قربانگاه تو در این خانه بیاید، ۳۲آنگاه از آسمان بشنو و عمل کن و بندگانت را داوری کن ،شریر را محکوم کن تا راهش را به سرش برسانى و عادل را عادل شمرده، او را بر حسب عدالتش جزا ده. ۳۳هنگامی که قوم تو اسرائیل به سبب گناهی که به تو ورزیدهاند ،از دشمن شکست خورند ،آنگاه به سوی تو بازگردند و نام تو را اعتراف کنند و در این خانه نزد تو دعا و تضرع نمایند، ۳۴آنگاه از آسمان بشنو و گناه قوم خود اسرائیل را ببخش و ایشان را به سرزمینی که به پدرانشان دادهای ،بازگردان. ۳۵هنگامی که آسمان بسته شود و به سبب گناهی که به تو ورزیدهاند ،باران نبارد ،اگر به سوی این مکان دعا کنند و نام تو را اعتراف کنند و از گناه خود بازگردند ،هنگامی که تو ایشان را گرفتار کنی، ۳۶آنگاه از آسمان بشنو و گناه بندگانت و قوم خود اسرائیل را بیامرز و راه نیکو را که باید در آن گام بردارند به ایشان بیاموز و بر سرزمین خود که به قوم خود به میراث دادهای ،باران بفرست. ۳۷اگر در زمین قحطی باشد ،اگر وبا ،بادزدگی ،کپک ،مِخ یا کرم باشد ،اگر دشمنشان آنها را در سرزمین شهرهایشان محاصره کند ،هر بلیی ،هر بیماری که باشد؛ ۳۸هر دعا و تضرعی که از هر مردی یا از تمامی قوم تو اسرائیل سر زند ،که هر کس بلی دل خود را بداند و دستهای خود را به سوی این خانه دراز کند، ۳۹آنگاه از آسمان ،مکان سکونت خود ،بشنو و ببخش و عمل کن و به هر کس که دل او را میدانی ،به فراخور راهش جزا بده ،زیرا تو به تنهایی از دل همه بنیآدم آگاهی. ۴۰تا در تمام روزهایی که در سرزمینی که به پدران ما دادهای زندگی میکنند ،از تو بترسند. ۴۱و اما در مورد غریبی که از قوم تو اسرائیل نیست ،بِکه به خاطر نام تو از سرزمینی دور آمده است، ۴۲زیرا که آوازه نام عظیم تو و دست قوی تو و بازوی دراز تو را خواهند شنید .هنگامی که او بیاید و به سوی این خانه دعا کند، ۴۳از آسمان ،ای مکان سکونت خود ،بشنو و مطابق هر آنچه آن غریب از تو استدعا میکند ،عمل کن تا هم هه مردم زمین نام تو را بشناسند و از تو بترسند ،چنانکه قوم تو اسرائیل چنین میکنند و بدانند که این خانهای که من ساختهام ،به نام تو نامیده شده است. ۴۴اگر قوم تو برای جنگ با دشمنان خود ،به هر جایی که ایشان را بفرستی ،بیرون روند و به سوی شهری که برگزیدهای و خانهای که برای نام تو ساختهام ،نزد خداوند دعا کنند، ۴۵آنگاه دعا و تضرع ایشان را از آسمان بشنو و حقشان را ادا کن. ۴۶اگر ایشان عِیه تو گناه کنند ،زیرا انسانی نیست که گناه نکند ،و تو از ایشان خشمگین شوی و ایشان را به دست دشمن بسپاری ،و ایشان را به اسارت به سرزمین دشمن ،چه دور و چه نزدیک ،ببرند، ۴۷اما اگر در سرزمینی که به اسیری برده شدهاند ،به خود بیایند و توبه کنند و در سرزمین اسیرکنندگانشان نزد تو تضرع کرده ،بگویند : «ما گناه کردهایم و مرتکب گناه شدهایم و شرارت ورزیدهایم». ۴۸و پس با تمامی دل و تمامی جان خود ،در سرزمین دشمنانشان که ایشان را به اسیری بردهاند ،به سوی تو بازگردند و به سوی سرزمینی که به پدرانشان دادهای ،شهری که برگزیدهای و خانهای که برای نام تو ساختهام ،به درگاه تو دعا کنند. ۴۹آنگاه دعا و تضرع ایشان را در آسمان ،مکان سکونت خود ،بشنو و حق ایشان را ادا کن،
اول پادشاهان
۵۰و قوم خود را که به تو گناه ورزیدهاند ،و همه تقصیرهای ایشان را که به تو ورزیدهاند ،ببخش ،و ایشان را در نظر اسیرکنندگانشان ترحم فرما تا بر ایشان ترحم کنند. ۵۱زیرا ایشان قوم تو و میراث تو هستند که از مصر ،از میان کوره آهن بیرون آوردی. ۵۲تا چشمان تو بر تضرع بندهات و بر تضرع قوم تو اسرائیل گشوده شود ،تا ایشان را در هر آنچه از تو میخواهند ،اجابت کنی. ۵۳زیرا که تو ایشان را از میان تمامی قومهای زمین جدا کردی تا میراث تو باشند ،چنانکه به دست بندهات موسی وعده دادی ،آنگاه که پدران ما را از مصر بیرون آوردی ،ای خداوند یهوه. ۵۴و واقع شد که چون سِیمان از خواندن تمامی این دعا و تضرع به درگاه خداوند فارغ شد ،از پیش قربانگاه خداوند ،از زانو زدن و دستهای گشوده به سوی آسمان ،برخاست. ۵۵و او ایستاد و تمام جماعت اسرائیل را با صدای بِند برکت داد و گفت: ۵۶متبارک باد خداوند که به قوم خود اسرائیل ،مطابق هر آنچه وعده داده بود ،آرامش بخشید .از تمام وعدههای نیکوی او که به دست بندهاش موسی داده بود ،سخنی به زمین نیفتاده است. ۵۷یهوه خدای ما ،با ما باشد ،چنانکه با پدران ما بود؛ ما را ترک نکند و ما را ترک نکند. ۵۸تا دلهای ما را به سوی خود مایل گرداند تا در تمام راههایش گام برداریم و فرمانها و فرایض و احکام او را که به پدران ما امر فرموده بود ،نگاه داریم. ۵۹و این سخنان من که با آنها به درگاه خداوند التماس کردهام ،روز و شب نزد یهوه خدای ما باشد تا حق بنده خود و حق قوم خود اسرائیل را در همه حال ،بر حسب اقتضای امر ،ادا کند. ۶۰تا هم هه مردم زمین بدانند که یهوه خداست و دیگری نیست. ۶۱پس دل شما با یهوه خدای ما کامل باشد ،تا در فرایض او سِوک کنید و احکام او را مانند امروز نگاه دارید. ۶۲و پادشاه و تمامی اسرائیل با او ،قربانیها را به حضور خداوند گذراندند. ۶۳و سِیمان قربانی سلمتی تقدیم کرد و آن قربانیها را برای خداوند تقدیم نمود ،یعنی دو و بیست هزار گاو و صد و بیست هزار گوسفند . پس پادشاه و تمامی بنیاسرائیل خانه خداوند را تقدیس نمودند. ۶۴در همان روز ،پادشاه وسط حیاط روبروی خانه خداوند را تقدیس کرد ،زیرا در آنجا قربانیهای سوختنی ،هدایای آردی و چربی قربانیهای سلمتی را تقدیم کرد ،زیرا قربانگاه برنجی که در حضور خداوند بود ،برای گنجاندن قربانیهای سوختنی ،هدایای آردی و چربی قربانیهای سلمتی کوچک بود. ۶۵و در آن زمان سِیمان و تمامی اسرائیل با او عیدی برپا کردند ،جماعتی عظیم ،از مدخل حمات تا نهر مصر ،هفت روز و هفت روز، یعنی چهارده روز ،در حضور یهوه خدای ما. ۶۶در روز هشتم ،قوم را مرخص کرد و ایشان پادشاه را برکت دادند و با شادی و خوشدلی به خاطر تمام نیکیهایی که خداوند به بندهاش داوود و به قومش اسرائیل کرده بود ،به خیمههای خود رفتند. فصل ۹ ۱و واقع شد که چون سِیمان بنای خانه خداوند و خانه پادشاه و هر آرزویی را که سِیمان در انجام آن خشنود بود ،به پایان رسانید، ۲اینکه خداوند بار دیگر بر سِیمان ظاهر شد ،چنانکه در جبعون بر او ظاهر شده بود. ۳خداوند به او گفت« :دعا و تضرع تو را که در حضور من کردی ،شنیدم .این خانهای را که بنا کردی تقدیس کردم تا نام من تا ابد در آن باشد؛ و چشمان و دل من دائما ا در آنجا خواهد بود». ۴و اگر چنانکه پدرت داود رفتار میکرد ،با دلی پاک و درستکار ،در حضور من سِوک نمایی و هر آنچه را که به تو امر کردهام ،انجام دهی و فرایض و احکام مرا نگاه داری، ۵آنگاه تخت سِطنت تو را تا به ابد بر اسرائیل استوار خواهم ساخت ،چنانکه به پدرت داود وعده دادم و گفتم« :از تو کسی که بر تخت اسرائیل بنشیند ،هرگز کم نخواهد شد». ۶اما اگر شما یا فرزندانتان از پیروی من روی گردانید و فرمانها و فرایض مرا که پیش روی شما گذاشتهام نگاه ندارید ،بِکه بروید و خدایان دیگر را خدمت کنید و آنها را پرستش نمایید، ۷آنگاه اسرائیل را از سرزمینی که به ایشان دادهام ،منقطع خواهم ساخت و این خانه را که برای نام خود تقدیس کردهام ،از نظر خود دور خواهم انداخت و اسرائیل در میان تمامی قومها ضربالمثل و مایه تمسخر خواهد شد. ۸و از این خانه که بِند است ،هر که از آن بگذرد ،متحیر شده ،صفیر خواهد زد و خواهد گفت« :چرا خداوند با این سرزمین و با این خانه چنین کرده است؟» ۹و ایشان خواهند گفت« :چونکه یهوه خدای خود را که پدرانشان را از زمین مصر بیرون آورد ،ترک کردند و به خدایان دیگر متمسک شده ،آنها را پرستش و خدمت نمودند ،از این جهت خداوند تمام این بل را بر ایشان وارد آورده است». ۱۰و واقع شد که در انقضای بیست سالی که سِیمان آن دو خانه ،یعنی خانه خداوند و خانه پادشاه را بنا کرده بود، ( ۱۱و حیرام ،پادشاه صور ،سِیمان را به درختان سرو و صنوبر و طل ،مطابق میِش ،مجهز کرده بود) ،آنگاه سِیمان پادشاه بیست شهر در سرزمین جِیل به حیرام بخشید. ۱۲و حیرام از صور بیرون آمد تا شهرهایی را که سِیمان به او داده بود ببیند ،اما آنها او را پسند نیامد. ۱۳و گفت« :ای برادر ،این شهرها که به من دادهای کدامند؟ »و آنها را تا به امروز سرزمین کابل نامید. ۱۴و حیرام شصت وزنه طل برای پادشاه فرستاد.
اول پادشاهان
۱۵و این است دلیل خراجی که سِیمان پادشاه وضع کرد :برای ساختن خانه خداوند و خانه خود و مِو و حصار اورشِیم و حاصور و مجدو و جازر. جازر را تصرف کرده و آن را به آتش سوزانده و کنعانیانی را که در شهر ساکن بودند ،کشته و آن رفته، مصر، پادشاه فرعون، ۱۶زیرا ل را به دخترش ،همسر سِیمان ،به عنوان هدیه داده بود. ۱۷و سِیمان جازر و بیتحورون پایین را بنا کرد، ۱۸و بح رعِحت و ت ح رد دمر را در بیابان ،در زمین، ۱۹و جمیع شهرهای انبار که سِیمان داشت و شهرهای ارابههایش و شهرهای سوارانش و هر آنچه سِیمان آرزوی ساختنش را در اورشِیم و لبنان و تمامی زمین سِطنت خود داشت. ۲۰و تمامی قومی که از اموریان و حتیان و فرزیان و حویان و یبوسیان باقی مانده بودند و از بنیاسرائیل نبودند، ۲۱و اما فرزندان ایشان که بعد از ایشان در زمین باقی ماندند ،که بنیاسرائیل نیز نتوانستند ایشان را بالکل هلک کنند ،سِیمان بر ایشان جزیه و بندگی تا به امروز بست. ۲۲اما سِیمان از بنیاسرائیل کسی را به بندگی نگرفت ،بِکه ایشان مردان جنگی و بندگان و سروران و سرداران و رؤسای ارابهها و سواران او بودند. ۲۳اینها پانصد و پنجاه نفر از رؤسای مأمورانی بودند که بر کارهای سِیمان نظارت داشتند و بر افرادی که در کار دخیل بودند، فرمانروایی میکردند. ۲۴اما دختر فرعون از شهر داود به خانهای که سِیمان برایش ساخته بود ،آمد؛ آنگاه سِیمان لمِوو را بنا کرد. ۲۵و سِیمان سالی سه بار قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلمتی بر مذبحی که برای خداوند ساخته بود ،تقدیم میکرد و بر مذبحی که در حضور خداوند بود ،بخور میسوزاند .بدین ترتیب ،او خانه را تمام کرد. ۲۶و سِیمان پادشاه در عصیون جابر ،که در کنار ایِوت ،در ساحل دریای سرخ ،در سرزمین ادوم است ،ناوگانی از کشتیها ساخت. ۲۷و حیرام ،بندگان خود را که ملحان دریا بودند و در دریا مهارت داشتند ،به کشتیها فرستاد و همراه بندگان سِیمان فرستاد. ۲۸و به اوفیر آمدند و از آنجا چهارصد و بیست وزنه طل گرفته ،برای سِیمان پادشاه آوردند. فصل ۱۰ ۱و چون مِکه سبا آوازه سِیمان را در مورد نام خداوند شنید ،آمد تا او را با پرسشهای دشوار بیازماید. ۲و او با موکب بسیار بزرگی ،با شترانی که بارشان ادویه و طلی بسیار و سنگهای قیمتی بود ،به اورشِیم آمد؛ و چون نزد سِیمان رسید، هر چه در دلش بود با وی در میان گذاشت. ۳و سِیمان تمامی سوالتش را برایش بیان کرد و چیزی از پادشاه پنهان نماند که به او نگفته باشد. ۴و چون مِکه سبا تمامی حکمت سِیمان و خانهای را که ساخته بود دید، ۵و طعام سفره او و مجِس بندگانش و مجِس خادمانش و لباس ایشان و ساقیانش و نردبانی که به آن به خانه خداوند بر میخاست ،دیگر در او روحی نبود. ۶و به پادشاه گفت« :خبری که در سرزمین خود از اعمال و حکمت تو شنیدم ،راست بود». ۷اما تا نیامدم و چشمانم آن را ندید ،سخنان را باور نکردم .و اینک نصف آن به من گفته نشده بود :حکمت و سعادت تو از شهرتی که شنیده بودم ،فراتر است. ۸خوشا به حال مردان تو ،خوشا به حال این بندگانت که پیوسته در حضور تو میایستند و حکمت تو را میشنوند. ۹متبارک باد یهوه ،خدای تو ،که از تو خشنود بود و تو را بر تخت سِطنت اسرائیل نشانید .زیرا خداوند اسرائیل را تا ابد دوست میداشت، از این رو تو را پادشاه ساخت تا داوری و عدالت را اجرا کنی. ۱۰و او به پادشاه صد و بیست وزنه طل و ادویه بسیار گرانبها و سنگهای قیمتی داد ،و دیگر هرگز چنین ادویه فراوانی که مِکه سبا به سِیمان پادشاه داد ،نیامد. ۱۱و کشتیهای حیرام نیز که طل از اوفیر میآوردند ،مقدار زیادی چوب صندل و سنگهای قیمتی از اوفیر آوردند. ۱۲و پادشاه از درختان صندل ،ستونهایی برای خانه خداوند و خانه پادشاه و همچنین چنگها و بربطها برای خوانندگان ساخت ،اما چنین درختان صندل تا به امروز نیامده و دیده نشده است. ۱۳و سِیمان پادشاه به مِکه سبا ،علوه بر آنچه سِیمان از بخشش مِوکانه خود به او داد ،تمامی آرزوی او را که خواسته بود ،عطا فرمود .پس او با بندگانش رو گردانیده ،به ولیت خود رفت. ۱۴و وزن طلیی که در یک سال به سِیمان رسید ،ششصد و شصت و شش وزنه طل بود. ۱۵علوه بر آنچه از بازرگانان و تجارت ادویهفروشان و از همه پادشاهان عرب و والیان کشور داشت، ۱۶و سِیمان پادشاه دویست سپر طلی چکشکاری شده ساخت که برای هر سپر ششصد مثقال طل به کار رفت. ۱۷و سیصد سپر طلی چکشکاری شده ساخت که برای هر سپر سه من طل به کار رفت .و پادشاه آنها را در کاخ جنگل لبنان گذاشت. ۱۸علوه بر این ،پادشاه تخت بزرگی از عاج ساخت و آن را با بهترین طل پوشاند. ۱۹تخت شش پِه داشت و بالی تخت از پشت گرد بود و در دو طرف جای کرسی ،دستههایی قرار داشت و دو شیر در کنار دستهها ایستاده بودند. ۲۰و دوازده شیر آنجا از این طرف و آن طرف ،بر آن شش پِه ایستاده بودند؛ که در هیچ ممِکتی چنین ساخته نشده بود. ۲۱و تمام ظروف نوشیدنی سِیمان پادشاه از طل بود ،و تمام ظروف خانه جنگل لبنان از طلی خالص بود ،هیچ کدام از نقره نبود ،زیرا در ایام سِیمان نقره چیزی به حساب نمیآمد.
اول پادشاهان
۲۲زیرا پادشاه در دریا ناوگان ترشیشی با ناوگان حیرام داشت :هر سه سال یک بار ناوگان ترشیشی میآمد و طل و نقره و عاج و میمون و طاووس میآورد. ۲۳پس سِیمان پادشاه در ثروت و حکمت از جمیع پادشاهان جهان برتر بود. ۲۴و تمامی اهل زمین از سِیمان طِب میکردند تا حکمتی را که خدا در دلش نهاده بود ،بشنوند. ۲۵و هر کس هدیه خود را از ظروف نقره و ظروف طل و لباس و زره و ادویه و اسب و قاطر ،سال به سال میآورد. ۲۶و سِیمان ارابهها و سواران جمع کرد و هزار و چهارصد ارابه و دوازده هزار سوار داشت که آنها را در شهرها برای ارابهها و نزد پادشاه در اورشِیم گذاشت. ۲۷و پادشاه نقره را در اورشِیم چون سنگ و چوب سرو را چون درختان چنار که در وادی هستند ،فراوان ساخت. ۲۸و سِیمان اسبها و نخهای کتانی را از مصر میآورد؛ بازرگانان پادشاه ،نخهای کتانی را به قیمتی میخریدند. ۲۹و یک ارابه به قیمت ششصد مثقال نقره و یک اسب به قیمت صد و پنجاه مثقال نقره از مصر بیرون میآمد و میرفت .و به همین ترتیب برای همه پادشاهان حتیان و پادشاهان سوریه ،آنها را به وسیِه خودشان بیرون میآوردند. فصل ۱۱ ۱اما سِیمان پادشاه ،گذشته از دختر فرعون ،زنان غریب بسیاری را از موآبیان و عمونیان و ادومیان و صیدونیان و حتیان دوست میداشت. ۲از امتهایی که خداوند درباره آنها به بنیاسرائیل گفته بود« :شما به ایشان درنیایید و ایشان به شما درنیایند ،زیرا بهیقین دل شما را به سوی خدایان خود خواهند برگردانید ».سِیمان به اینها دل بست. زن بانو و سیصد صیغه بود ،و زنانش دل او را برگردانیدند. ۳و او را هفتصد ل ۴زیرا واقع شد که چون سِیمان پیر شد ،زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب برگردانیدند ،و دل او با یهوه ،خدایش ،مانند دل پدرش داود ،کامل نبود. ورت ،خدای صیدونیان ،و از عقب لمِکوم ،رجس عمونیان ،رفت. ۵زیرا سِیمان از عقب حع رشت د ح ۶و سِیمان در نظر خداوند شرارت ورزید ،و مانند پدرش داود ،خداوند را به طور کامل پیروی نکرد. ۷آنگاه سِیمان در کوهی که روبروی اورشِیم است ،مکانی بِند برای لکموش ،که خدای منفور موآبیان است ،و برای دمو للک ،که خدای منفور بنیعمون است ،ساخت. ۸و همچنین برای همه زنان غریب خود که برای خدایان خود بخور میسوزاندند و قربانی میکردند ،عمل نمود. ۹و خداوند بر سِیمان خشمگین شد ،زیرا دلش از یهوه خدای اسرائیل که دو بار بر او ظاهر شده بود ،منحرف شد. ۱۰و در این باره به او فرمان داده بود که از خدایان دیگر پیروی نکند ،اما او آنچه را که خداوند فرمان داده بود ،به جا نیاورد. ۱۱بنابراین خداوند به سِیمان گفت« :چون این کار را از تو کردهام و عهد و فرایض مرا که به تو امر فرمودهام ،نگاه نداشتهای ،البته سِطنت را از تو خواهم گرفت و آن را به بندهات خواهم داد». ۱۲اما در ایام تو این را به خاطر پدرت داود نخواهم کرد ،بِکه آن را از دست پسرت خواهم ربود. ۱۳لیکن تمام ممِکت را پاره نخواهم کرد ،بِکه یک سبط را به خاطر بندهام داود و به خاطر اورشِیم که برگزیدهام به پسرت خواهم داد. ۱۴و خداوند دشمنی برای سِیمان برانگیخت ،یعنی حهدحد احدومی را که از نسل پادشاهان احدوم بود. ۱۵زیرا هنگامی که داوود در ادوم بود ،یوآب ،فرمانده لشکر ،برای دفن کشتگان رفته بود ،پس از آنکه تمام مردان ادوم را کشته بود. ( ۱۶یوآب با تمام اسرائیل شش ماه در آنجا ماند تا اینکه تمام مردان ادوم را کشت). ۱۷آنگاه حهدحد و برخی از ادومیان که از خدمتکاران پدرش بودند ،فرار کردند تا به مصر بروند ،در حالی که حهدحد هنوز کودکی خردسال بود. ۱۸و از مدیان روانه شده ،به فاران آمدند ،و از فاران مردانی با خود برداشته ،به مصر نزد فرعون ،پادشاه مصر آمدند ،که او را خانهای داد و آذوقه برایش تعیین کرد و زمینی به او ارزانی داشت. ۱۹و حهدحد در نظر فرعون التفات بسیار یافت ،چندان که خواهر زن خود ،یعنی خواهر ت ححفحنیس مِکه را به او به زنی داد. ۲۰و خواهر تحفنیس پسری به نام حجندوبحت برای او زایید و تحفنیس او را در خانه فرعون از شیر گرفت و حجندوبحت در خانه فرعون با پسران فرعون بود. ۲۱و چون حهدحد در مصر شنید که داود با پدران خود خوابیده و یوآب ،سردار لشکر ،مرده است ،حهدحد به فرعون گفت« :مرا رخصت ده تا به ولیت خود بروم». ۲۲فرعون به او گفت« :مگر تو را نزد من چه کم است که میخواهی به سرزمین خود بروی؟ »او پاسخ داد« :هیچ ،اما بگذار بروم». ۲۳و خدا دشمن دیگری برای او برانگیخت ،یعنی لرزون پسر اللیاده را که از نزد آقای خود ،حهدحد لع لزر ،پادشاه صوبحه ،گریخته بود. ۲۴و او مردانی را نزد خود جمع کرد و هنگامی که داود ایشان را از صوبه کشت ،سردار گروهی شد .و ایشان به دمشق رفتند و در آنجا ساکن شدند و در دمشق سِطنت نمودند. ۲۵و او در تمام ایام سِیمان ،علوه بر شرارتی که حهدحد مرتکب میشد ،دشمن اسرائیل میبود .و از اسرائیل نفرت داشت و بر سوریه سِطنت میکرد. ۲۶و یربعام بن نباط ،افراتی از صرده ،بنده سِیمان که مادرش صروعه نام داشت و بیوه بود ،حتی دست خود را به ضد پادشاه بِند کرد. ۲۷و این بود سبب اینکه دست خود را بر پادشاه بِند کرد که سِیمان لمِو را بنا کرد و رخنههای شهر پدرش داود را تعمیر نمود. ۲۸و یربعام مردی قوی و شجاع بود .و چون سِیمان آن جوان را دید که کوشا است ،او را بر تمام امور خاندان یوسف مسِط گردانید.
اول پادشاهان
۲۹و واقع شد در آن زمان که یربعام از اورشِیم بیرون میرفت که اخیای نبی شیِونی او را در راه یافت و جامهای نو در بر داشت و ایشان هر دو در صحرا تنها بودند. ۳۰و اخیا جامه تازهای را که در بر داشت گرفت و آن را به دوازده قسمت پاره کرد. ۳۱و به یربعام گفت« :ده تکه برای خود بگیر ،زیرا یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید :اینک من سِطنت را از دست سِیمان پاره میکنم و ده سبط به تو میدهم». ( ۳۲اما او به خاطر بندهام داوود و به خاطر اورشِیم ،شهری که از میان تمام قبایل اسرائیل برگزیدهام ،یک قبیِه خواهد داشت). ۳۳زیرا که مرا ترک کردهاند و عشتاروت ،الهه صیدونیان ،کموش ،خدای موآبیان ،و لمِکوم ،خدای بنیعمون را پرستش کردهاند ،و در راههای من سِوک ننمودهاند تا آنچه را که در نظر من درست است ،انجام دهند و فرایض و احکام مرا ،چنانکه پدرش داوود انجام داد، نگاه دارند. ۳۴لیکن تمام ممِکت را از دست او نخواهم گرفت ،بِکه به خاطر بنده خود داود که او را برگزیدم ،زیرا که اوامر و فرایض مرا نگاه داشت ،او را در تمام ایام عمرش امیر خواهم ساخت. ۳۵اما سِطنت را از دست پسرش گرفته ،آن را به تو خواهم داد ،یعنی ده سبط. ۳۶و به پسرش یک قبیِه خواهم داد تا بندهام داوود ،در اورشِیم ،شهری که برای خود برگزیدهام تا نام خود را در آن بگذارم ،همیشه نوری در حضور من داشته باشد. ۳۷و تو را خواهم گرفت و موافق هر آنچه دلت آرزو دارد ،سِطنت خواهی کرد و بر اسرائیل پادشاه خواهی بود. ۳۸و اگر به هر آنچه به تو امر میکنم گوش فرا دهی و در راههای من سِوک نمایی و آنچه در نظر من درست است انجام دهی و فرایض و احکام مرا نگاه داری ،چنانکه بندهام داود انجام داد ،آنگاه با تو خواهم بود و خانهای مستحکم برای تو خواهم ساخت ،چنانکه برای داود ساختم ،و اسرائیل را به تو خواهم بخشید. ۳۹و به سبب این ،ذریت داود را رنج خواهم داد ،اما نه برای همیشه. ۴۰پس سِیمان قصد کشتن یربعام را کرد .و یربعام برخاسته ،به مصر نزد شیشق ،پادشاه مصر ،فرار کرد و تا زمان مرگ سِیمان در مصر ماند. ۴۱و بقیه وقایع سِیمان و هر چه کرد و حکمت او ،آیا در کتاب اعمال سِیمان مکتوب نیست؟ ۴۲و مدت سِطنت سِیمان در اورشِیم بر تمامی اسرائیل چهل سال بود. ۴۳پس سِیمان با پدران خود خوابید و در شهر پدرش داوود به خاک سپرده شد و پسرش حر دحبعام به جای او سِطنت کرد. فصل ۱۲ ۱و رحبعام به شکیم رفت ،زیرا تمامی اسرائیل به شکیم آمده بودند تا او را پادشاه سازند. ۲و واقع شد که چون یربعام بن نباط که هنوز در مصر بود ،این را شنید( ،زیرا او از حضور سِیمان پادشاه فرار کرده بود و یربعام در مصر ساکن بود). ۳پس فرستادند و او را خواندند .و یربعام و تمامی جماعت اسرائیل آمدند و به رحبعام عرض کرده ،گفتند: ۴پدرت یوغ ما را سنگین کرد .پس اکنون بندگی سخت پدرت و یوغ سنگینی را که بر ما نهاد ،سبک کن ،و ما تو را خدمت خواهیم کرد. ۵و به ایشان گفت« :سه روز دیگر بروید ،سپس نزد من بازگردید ».و مردم رفتند. ۶و رحبعام پادشاه با مشایخی که در زمان حیات پدرش سِیمان در حضور او میایستادند ،مشورت کرده ،گفت« :شما چه صلح میدانید که به این قوم پاسخ دهم؟» ۷و به او عرض کردند« :اگر امروز بنده این قوم شوی و به ایشان خدمت کنی و ایشان را اجابت نمایی و سخنان نیکو به ایشان بگویی، آنگاه تا ابد بنده تو خواهند بود». ۸اما او مشورت مشایخ را که به او داده بودند ،ترک کرد و با جوانانی که با او بزرگ شده بودند و به حضورش میایستادند ،مشورت کرد. ۹و به ایشان گفت« :شما چه رأی میدهید تا به این قوم پاسخ دهیم که به من گفته و گفتهاند یوغی را که پدرت بر ما نهاده است ،سبکتر گردان». ۱۰و جوانانی که با او بزرگ شده بودند ،او را خطاب کرده ،گفتند« :به این قوم که به تو گفتند پدرت یوغ ما را سنگین کرده است و تو آن را برای ما سبک کن ،چنین بگو :انگشت کوچک من از کمر پدرم کِفتتر است». ۱۱و حال ،پدرم یوغ سنگینی بر شما نهاد ،من یوغ شما را افزون خواهم کرد .پدرم شما را با تازیانهها تنبیه میکرد ،اما من شما را با عقربها تنبیه خواهم کرد. ۱۲پس یربعام و تمامی قوم در روز سوم نزد رحبعام آمدند ،چنانکه پادشاه فرموده و گفته بود« :روز سوم دوباره نزد من بیایید». ۱۳و پادشاه با خشونت به مردم پاسخ داد و نصیحت مشایخ را که به او داده بودند ،نادیده گرفت. ۱۴و موافق مشورت جوانان ،ایشان را خطاب کرده ،گفت« :پدرم یوغ شما را سنگین کرد و من یوغ شما را افزون خواهم ساخت .پدرم شما را با تازیانهها تنبیه میکرد ،اما من شما را با عقربها تنبیه خواهم کرد». ۱۵پس پادشاه به قوم گوش نداد ،زیرا این امر از جانب خداوند بود تا کلمی را که خداوند به واسطه اخیای شیِونی به یربعام بن نباط گفته بود ،به انجام رساند. ۱۶چون تمامی اسرائیل دیدند که پادشاه به ایشان گوش فرا نداد ،قوم به پادشاه پاسخ داده ،گفتند« :ما را در داود چه نصیبی است و در پسر یحسی چه میراثی داریم؟ ای اسرائیل ،به خیمههای خود بروید .اکنون ای داود ،به خانه خود بنگرید ».پس اسرائیل به خیمههای خود رفتند. ۱۷اما بنیاسرائیل که در شهرهای یهودا ساکن بودند ،حر دحبعام بر آنها سِطنت میکرد.
اول پادشاهان
۱۸آنگاه رحبعام پادشاه ،ادورام را که سرپرست باج و خراج بود ،فرستاد و تمامی اسرائیل او را سنگسار کردند تا مرد .پس رحبعام پادشاه شتابان او را بر ارابه خود سوار کرد تا به اورشِیم فرار کند. ۱۹پس اسرائیل تا به امروز بر خاندان داوود شوریدهاند. ۲۰و چون تمامی اسرائیل شنیدند که یربعام بازگشته است ،فرستادند و او را به سوی جماعت طِبیدند و او را بر تمام اسرائیل پادشاه ساختند .جز سبط یهودا ،کسی خاندان داود را پیروی نکرد. ۲۱و چون رحبعام به اورشِیم رسید ،تمامی خاندان یهودا و سبط بنیامین ،یعنی صد و هشتاد هزار مرد برگزیده جنگاور را گرد آورد تا با خاندان اسرائیل جنگ کنند و سِطنت را به رحبعام پسر سِیمان بازگردانند. ۲۲اما کلم خدا بر لش حمعیا ،مرد خدا ،نازل شده ،گفت: ۲۳به رحبعام ،پسر سِیمان ،پادشاه یهودا ،و به تمامی خاندان یهودا و بنیامین و به بقیه قوم خطاب کرده ،بگو: ۲۴خداوند چنین میگوید« :شما نباید بروید و با برادران خود ،بنیاسرائیل ،بجنگید .هر کس به خانه خود برگردد ،زیرا این امر از جانب من است ».پس ایشان به کلم خداوند گوش فرا دادند و طبق فرمان خداوند ،بازگشتند تا بروند. ۲۵آنگاه یربعام شکیم را در کوهستان افرایم بنا کرد و در آن ساکن شد و از آنجا بیرون رفت و فنوئیل را بنا نمود. ۲۶و یربعام در دل خود گفت« :اکنون پادشاهی به خاندان داوود باز خواهد گشت». ۲۷اگر این قوم برای گذرانیدن قربانی در خانه خداوند در اورشِیم بروند ،آنگاه دل این قوم دوباره به سوی آقای خود ،یعنی به سوی رحبعام ،پادشاه یهودا ،خواهد برگشت و مرا خواهند کشت و دوباره به سوی رحبعام ،پادشاه یهودا خواهند رفت. ۲۸پس پادشاه مشورت کرد و دو گوساله طل ساخت و به ایشان گفت« :برای شما رفتن به اورشِیم زحمت است .اینک خدایان تو ،ای اسرائیل ،که تو را از سرزمین مصر بیرون آوردند». ۲۹و یکی را در بیتئیل و دیگری را در دان قرار داد. ۳۰و این امر گناه شد ،زیرا قوم برای پرستش به حضور آن یکتا ،تا دان ،میرفتند. ۳۱و خانههایی در مکانهای بِند ساخت و از پایینترین افراد قوم که از بنیلوی نبودند ،کاهنان تعیین کرد. ۳۲و یربعام در ماه هشتم ،در روز پانزدهم ماه ،مانند عیدی که در یهودا است ،عیدی مقرر کرد و بر قربانگاه قربانی میگذرانید .در بیتئیل نیز چنین کرد و برای گوسالههایی که ساخته بود قربانی نمود و کاهنان مکانهای بِندی را که ساخته بود ،در بیتئیل قرار داد. ۳۳پس او در پانزدهمین روز از ماه هشتم ،در ماهی که از دل خود ابداع کرده بود ،بر قربانگاهی که در بیتئیل ساخته بود ،قربانی کرد و برای بنیاسرائیل عیدی مقرر داشت و بر قربانگاه قربانی کرد و بخور سوزاند. فصل ۱۳ ۱و اینک مرد خدایی به فرمان خداوند از یهودا به بیتئیل آمد ،و یربعام نزد مذبح ایستاده بود تا بخور بسوزاند. ۲و او به فرمان خداوند ،عِیه قربانگاه فریاد برآورد و گفت« :ای قربانگاه ،ای قربانگاه ،خداوند چنین میفرماید :اینک پسری برای خاندان داوود ،به نام یوشیا ،زاده خواهد شد و کاهنان مکانهای بِند را که بر تو بخور میسوزانند ،بر تو قربانی خواهد کرد و استخوانهای مردم بر تو سوزانده خواهد شد». ۳و در همان روز نشانهای نشان داد و گفت« :این نشانهای است که خداوند فرموده است :اینک ،قربانگاه شکافته خواهد شد و خاکستری که بر آن است ،ریخته خواهد گردید». ۴و واقع شد که چون پادشاه یربعام سخن مرد خدا را که مذبح بیتئیل را فریاد زده بود شنید ،دست خود را از مذبح دراز کرده ،گفت« :او را بگیرید ».و دستی که به سوی او دراز کرده بود خشک شد ،به طوری که نتوانست آن را به سوی خود بکشد. ۵قربانگاه نیز شکافته شد و خاکستر از قربانگاه بیرون ریخت ،مطابق نشانهای که مرد خدا به فرمان خداوند نشان داده بود. ۶و پادشاه در جواب مرد خدا گفت« :اکنون نزد خداوند ،خدای خود ،دعا کن و برای من دعا کن تا دستم به من باز گردد ».پس مرد خدا از خداوند التماس کرد و دست پادشاه به او باز گردانده شد و مانند گذشته گردید. ۷و پادشاه به مرد خدا گفت« :با من به خانه بیا و استراحت کن و من به تو پاداش خواهم داد». ۸و مرد خدا به پادشاه گفت« :اگر نصف خانهات را به من بدهی ،با تو داخل نخواهم شد ،و در اینجا نه نان خواهم خورد و نه آب خواهم نوشید». ۹زیرا خداوند به من چنین فرمان داده و گفته است« :نان مخور ،آب ننوش و از راهی که آمدهای ،برنگرد». ۱۰پس او از راه دیگری رفت و از راهی که به بیتئیل آمده بود ،بازنگشت. ۱۱و نبی پیری در بیتئیل ساکن بود و پسرانش آمده ،تمام کارهایی را که آن مرد خدا آن روز در بیتئیل کرده بود ،برایش بازگفتند ،و سخنانی را که به پادشاه گفته بود ،برای پدر خود نیز بیان کردند. ۱۲و پدرشان به ایشان گفت« :به کدام راه رفت؟ »زیرا پسرانش راه آن مرد خدا را که از یهودا آمده بود ،دیده بودند. ۱۳و به پسرانش گفت« :الغ را برای من زین کنید ».پس الغ را برایش زین کردند و او بر آن سوار شد. ۱۴و از عقب مرد خدا رفت و او را زیر درخت بِوط نشسته یافت .پس به او گفت« :آیا تو آن مرد خدا هستی که از یهودا آمدهای؟ »گفت : «من هستم». ۱۵پس به او گفت« :همراه من به خانه بیا و غذا بخور». ۱۶او گفت« :من با تو برنمیگردم و با تو داخل نمیشوم ،و در اینجا با تو نه نان میخورم و نه آب مینوشم». ۱۷زیرا به فرمان خداوند به من گفته شده است که در آنجا نان مخور و آب ننوش و از راهی که آمدهای ،برنگرد. ۱۸او به او گفت« :من نیز مانند تو پیامبر هستم و فرشتهای به فرمان خداوند با من سخن گفت و گفت« :او را با خود به خانهات برگردان تا نان بخورد و آب بنوشد ».اما او به او دروغ گفت.
اول پادشاهان
۱۹پس همراه او برگشت و در خانهاش نان خورد و آب نوشید. ۲۰و هنگامی که ایشان بر سفره نشسته بودند ،کلم خداوند به نبیای که او را بازگرداند ،نازل شد: ۲۱و او به مرد خدایی که از یهودا آمده بود ،فریاد زد و گفت« :خداوند چنین میفرماید :چون تو از فرمان خداوند سرپیچی کردی و فرمانی را که یهوه ،خدایت ،به تو امر فرموده بود ،نگاه نداشتی، ۲۲بِکه برگشتی و در جایی که خداوند به تو گفته بود نان مخور و آب ننوش ،نان خوردی و آب نوشیدی ،زیرا جسد تو به قبر پدرانت نخواهد آمد. ۲۳و واقع شد که بعد از خوردن نان و نوشیدن ،الغ را برای خود زین کرد ،یعنی برای نبیای که بازگردانده بود. ۲۴و چون رفت ،شیری در راه به او برخورد و او را کشت .و لشهاش در راه انداخته شد و الغ کنارش ایستاده بود ،و شیر نیز کنار لشه ایستاده بود. ۲۵و اینک ،مردمانی که از آنجا میگذشتند ،لشه را در راه انداخته شده و شیری را که کنار لشه ایستاده بود ،دیدند .پس آمدند و این را در شهری که پیامبر پیر در آن ساکن بود ،خبر دادند. ۲۶و چون نبیای که او را از راه برگردانیده بود ،این را شنید ،گفت« :این مرد خداست که از کلم خداوند سرپیچی کرد .لهذا خداوند او را به شیر سپرده است که او را دریده و کشته است ،موافق کلمی که خداوند به او گفته بود». ۲۷و به پسرانش فرمود« :الغ را برای من زین کنید ».پس او را زین کردند. ۲۸و چون رفت ،لشه او را در راه انداخته شده یافت ،و الغ و شیر را نزد لشه ایستاده .شیر لشه را نخورده و الغ را دریده نبود. ۲۹و نبی جسد مرد خدا را برداشت و آن را بر الغ نهاد و آورد .و آن نبی پیر به شهر آمد تا ماتم بگیرد و او را دفن کند. ۳۰و جسد او را در قبر خود نهاد و برای او سوگواری کرده ،گفتند« :وای ،برادرم»! ۳۱و بعد از آنکه او را دفن کرد ،به پسران خود خطاب کرده ،گفت« :چون من بمیرم ،مرا در قبری که مرد خدا در آن مدفون است ،دفن کنید و استخوانهای مرا در کنار استخوانهای او بگذارید». ۳۲زیرا کلمی که به فرمان خداوند عِیه قربانگاه بیتئیل و عِیه همه خانههای مکانهای بِند که در شهرهای سامره هستند ،گفته بود ،البته واقع خواهد شد. ۳۳پس از این ماجرا ،یربعام از راه پِید خود بازنگشت ،بِکه از میان پایینترین مردم ،کاهنانی برای مکانهای بِند تعیین کرد .هر که میخواست ،او را تقدیس میکرد و او یکی از کاهنان مکانهای بِند شد. ۳۴و این امر برای خاندان یربعام گناه شد ،تا جایی که آن را از روی زمین منقطع و نابود کردند. فصل ۱۴ ۱در آن زمان ،ابیا ،پسر یربعام ،بیمار شد. ۲و یربعام به زنش گفت« :برخیز و قیافه خود را تغییر بده تا کسی تو را به عنوان همسر یربعام نشناسد و به شیِوه برو .اینک اخیای نبی آنجاست ،همان کسی که به من گفت پادشاه این قوم خواهم شد». ۳و ده نان و کِوچه و یک کوزه عسل با خود بردار و نزد او برو .او تو را خواهد گفت که بر سر طفل چه خواهد آمد. ۴پس همسر یربعام چنین کرد و برخاست و به شیِوه رفت و به خانه اخیا رسید .اما اخیا نمیتوانست ببیند زیرا چشمانش به دلیل پیری تار شده بود. ۵و خداوند به اخیا گفت« :اینک زن یربعام میآید تا برای پسرش که بیمار است از تو چیزی بخواهد .به او چنین و چنان بگو ،زیرا چون داخل شود ،خود را به زنی دیگر تشبیه خواهد کرد». ۶و چون اخیا صدای پاهای او را که از در داخل میشد شنید ،گفت« :ای همسر یربعام ،داخل شو !چرا خود را شخص دیگری میدانی؟ زیرا من با خبر سختی نزد تو فرستاده شدهام». ۷برو و به یربعام بگو :خداوند ،خدای اسرائیل چنین میگوید :از آنجایی که من تو را از میان قوم برتر ساختم و تو را بر قوم خود اسرائیل رهبر ساختم، ۸و سِطنت را از خاندان داوود گرفته ،به تو دادم ،اما تو مانند بندهام داوود نبودی که فرامین مرا نگاه میداشت و با تمام وجود از من پیروی میکرد تا آنچه را که در نظر من درست بود ،انجام دهد. ۹بِکه از هم هه کسانی که پیش از تو بودند ،بدتر عمل کردی ،زیرا رفتی و خدایان دیگر و بتهای ریختهشده برای خود ساختی تا خشم مرا برانگیزانی و مرا پشت سر خود انداختی. ۱۰بنابراین ،اینک من بر خاندان یربعام بل خواهم آورد و از یربعام هر که را که به دیوار ادرار میکند و هر که را که در اسرائیل محبوس و رها شده است ،منقطع خواهم ساخت و بقیه خاندان یربعام را خواهم گرفت ،چنانکه کسی سرگین را برمیدارد تا همه آن تمام شود. ۱۱هر که از یربعام در شهر بمیرد ،سگان او را خواهند خورد و هر که در صحرا بمیرد ،مرغان هوا او را خواهند خورد ،زیرا خداوند این را گفته است. ۱۲پس تو برخیز و به خانهات برو ،و به محض اینکه پایت به شهر برسد ،کودک خواهد مرد. ۱۳و تمامی اسرائیل برای او سوگواری کرده ،او را دفن خواهند کرد ،زیرا او تنها از نسل یربعام به گور خواهد رفت ،زیرا در او چیزی نیکو نسبت به یهوه ،خدای اسرائیل ،در خاندان یربعام یافت شده است. ۱۴و خداوند در آن روز پادشاهی بر اسرائیل خواهد برانگیخت که خاندان یربعام را منقطع خواهد ساخت ،اما چه؟ حتی اکنون؟ ۱۵زیرا خداوند اسرائیل را خواهد زد ،چنانکه نی در آب تکانده میشود ،و ریشه اسرائیل را از این سرزمین نیکو که به پدرانشان داده بود، خواهد کند و ایشان را به آن سوی نهر پراکنده خواهد ساخت ،زیرا که بیشههای خود را ساخته ،خشم خداوند را برانگیختهاند.
اول پادشاهان
۱۶و اسرائیل را به سبب گناهان یربعام که گناه کرد و اسرائیل را به گناه کشاند ،تسِیم خواهد نمود. ۱۷و زن یربعام برخاسته ،روانه شد و به تلرصه آمد .و چون به آستانه در رسید ،طفل مرد. ۱۸و او را دفن کردند و تمامی اسرائیل برای او سوگواری کردند ،موافق کلم خداوند که به واسطه بنده خود اخیای نبی گفته بود. ۱۹و بقیه وقایع یربعام ،اینکه چگونه جنگ کرد و چگونه سِطنت نمود ،اینک در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب است. ۲۰و ایام سِطنت یربعام بیست و دو سال بود .پس با پدران خود خوابید و پسرش ناداب به جای او سِطنت کرد. ۲۱و رحبعام پسر سِیمان در یهودا سِطنت میکرد .رحبعام چهل و یک ساله بود که پادشاه شد و هفده سال در اورشِیم ،شهری که خداوند از میان تمام قبایل اسرائیل برگزیده بود تا نام خود را در آن بگذارد ،سِطنت کرد .و نام مادرش نعمه عمونی بود. ۲۲و یهودا در نظر خداوند شرارت ورزیدند و با گناهانی که مرتکب شدند ،بیشتر از هر آنچه پدرانشان کرده بودند ،غیرت او را به هیجان آوردند. ۲۳زیرا که ایشان نیز برای خود مکانهای بِند و تمثالها و اشیرهها بر هر تپه بِند و زیر هر درخت سبز ساختند. ۲۴و لواطگرایان نیز در آن سرزمین بودند و موافق همه رجاسات امتهایی که خداوند از حضور بنیاسرائیل اخراج کرده بود ،عمل میکردند. ۲۵و در سال پنجم سِطنت رحبعام ،شیشق ،پادشاه مصر ،به اورشِیم حمِه کرد. ۲۶و خزائن خانه خداوند و خزائن خانه پادشاه را برد ،بِکه همه را برداشت ،و تمام سپرهای طلیی را که سِیمان ساخته بود ،برد. در خانه پادشاه را نگاهبانی میکردند ،سپرد. ۲۷و رحبعام پادشاه به جای آنها سپرهای برنجی ساخت و آنها را به دست رئیس نگهبانانی که ل ۲۸و هنگامی که پادشاه به خانه خداوند داخل میشد ،نگهبانان آنها را برمیداشتند و دوباره به اتاق نگهبانان میآوردند. ۲۹و اما بقیه وقایع رحبعام و هر چه کرد ،آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟ یربعام در تمام ایام ایشان جنگ بود. ۳۰و میان حر دحبعام و د ۳۱و رحبعام با پدران خود خوابید و در شهر داود با پدرانش دفن شد .و نام مادرش نعمه عمونی بود .و پسرش ابیا به جای او سِطنت کرد. فصل ۱۵ ۱و در هجدهمین سال سِطنت یربعام بن نباط ،ابیام بر یهودا سِطنت کرد. ۲او سه سال در اورشِیم سِطنت کرد و نام مادرش معکه ،دختر ابیشالوم بود. ۳و در تمامی گناهان پدرش که قبل از او مرتکب شده بود ،سِوک نمود ،و دلش مانند دل پدرش داود با یهوه ،خدایش ،کامل نبود. ۴با این حال ،یهوه ،خدایش ،به خاطر داوود ،نوری در اورشِیم به او داد تا پسرش را پس از او استوار سازد و اورشِیم را استوار سازد. ۵زیرا داود آنچه را که در نظر خداوند درست بود ،انجام میداد و در تمام روزهای عمرش از هیچ یک از دستورات او سرپیچی نکرد، مگر در ماجرای اوریای حتی. ۶و در تمام طول عمر رحبعام ،بین او و یربعام جنگ بود. ۷و اما بقیه وقایع ابیا و هر چه کرد ،آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟ و بین ابیا و یربعام جنگ بود. ۸و ابیام با پدران خود خوابید و او را در شهر داود دفن کردند و پسرش آسا به جای او سِطنت نمود. ۹و در بیستمین سال یربعام ،پادشاه اسرائیل ،آسا بر یهودا سِطنت کرد. ۱۰و چهل و یک سال در اورشِیم سِطنت کرد .و اسم مادرش معکه ،دختر ابیشالوم بود. ۱۱و آسا آنچه را که در نظر خداوند درست بود ،انجام میداد ،چنانکه پدرش داوود نیز انجام داده بود. ۱۲و لواطگران را از زمین بیرون کرد و تمام بتهایی را که پدرانش ساخته بودند ،برداشت. ۱۳و همچنین مادرش معکه را ،که او را نیز از مِکه بودن معزول کرد ،زیرا که او بتی در بیشه ساخته بود؛ و آسا بت او را شکست و آن را در کنار نهر قدرون سوزاند. ۱۴اما مکانهای بِند برداشته نشدند ،با این حال ،دل آسا در تمام دوران زندگیاش با خداوند کامل بود. ۱۵و چیزهایی را که پدرش وقف کرده بود و چیزهایی را که خودش وقف کرده بود ،از نقره و طل و ظروف ،به خانه خداوند آورد. ۱۶و میان آسا و بعشا ،پادشاه اسرائیل ،در تمام ایام ایشان جنگ میبود. ۱۷و بعشا ،پادشاه اسرائیل ،بر یهودا هجوم آورد و رامه را بنا کرد تا نگذارد کسی نزد آسا ،پادشاه یهودا ،رفت و آمد کند. ۱۸آنگاه آسا تمام نقره و طلیی را که در خزانههای خانه خداوند و خزانههای خانه پادشاه باقی مانده بود ،گرفت و آنها را به دست خادمان خود سپرد .و آسای پادشاه آنها را نزد بنهدد پسر طبریمون پسر حزیون ،پادشاه سوریه که در دمشق ساکن بود ،فرستاد و گفت: ۱۹میان من و تو و میان پدر من و پدر تو عهدی است .اینک هدیهای از نقره و طل نزد تو فرستادهام .بیا و عهد خود را با بعشا ،پادشاه اسرائیل ،بشکن تا از من جدا شود. ۲۰پس بنهدد به آسای پادشاه گوش فرا داد و سرداران لشکر خود را بر شهرهای اسرائیل فرستاد و عیون و دان و آبل بیت معکه و تمامی کنروت و تمامی زمین نفتالی را شکست دادند. ۲۱و چون بعشا این را شنید ،بنای رامه را ترک کرده ،در تلرصه ساکن شد. ۲۲آنگاه آسای پادشاه در سراسر یهودا فرمانی صادر کرد و هیچکس از این فرمان مستثنی نبود و سنگهای رامه و چوبهای آن را که بعشا با آنها بنا کرده بود ،بردند و آسای پادشاه با آنها جبع بنیامین و مصفه را ساخت. ۲۳بقی هه تمام وقایع آسا ،و تمام قدرت او ،و هر چه کرد ،و شهرهایی که ساخت ،آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟ با این حال ،در زمان پیریاش از ناحی هه پا بیمار بود. ۲۴پس آسا با پدران خود خوابید و در شهر پدرش داوود با پدرانش دفن شد و پسرش یهوشافاط به جای او سِطنت کرد. ۲۵و ناداب بن یربعام در سال دوم آسا ،پادشاه یهودا ،بر اسرائیل پادشاه شد و دو سال بر اسرائیل سِطنت نمود.
اول پادشاهان
۲۶و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود ،به عمل آورد و در راه پدرش و در گناه او که اسرائیل را به آن مرتکب گناه ساخته بود ،گام برداشت. ۲۷و بعشا ابن اخیا ،از خاندان یساکار ،بر او فتنه انگیخت و بعشا او را در لج لبتون که از آن فِسطینیان بود ،شکست داد ،زیرا ناداب و تمامی اسرائیل ،لجبلتون را محاصره کرده بودند. ۲۸بعشا در سال سوم سِطنت آسا ،پادشاه یهودا ،او را کشت و به جایش سِطنت کرد. ۲۹و چون او سِطنت کرد ،تمامی خاندان یربعام را شکست داد و هیچ ذینفسی برای یربعام باقی نگذاشت تا او را هلک کرد ،موافق کلم خداوند که به واسطه بنده خود اخیای شیِونی گفته بود. ۳۰به سبب گناهانی که یربعام مرتکب شد و اسرائیل را به آنها مرتکب گناه ساخت ،به طوری که خشم یهوه ،خدای اسرائیل را به هیجان آورد. ۳۱و اما بقیه وقایع ناداب و هر چه کرد ،آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟ ۳۲و میان آسا و بعشا ،پادشاه اسرائیل ،در تمام ایام ایشان جنگ میبود. ۳۳در سال سوم آسا ،پادشاه یهودا ،بعشا پسر اخیا در ترصه بر تمامی اسرائیل سِطنت کرد و بیست و چهار سال بر تخت سِطنت نشست. ۳۴و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود ،به عمل آورد و در راه یربعام و در گناهی که اسرائیل را به آن مرتکب گناه کرده بود ،گام برداشت. فصل ۱۶ ۱آنگاه کلم خداوند بر یی دهو پسر حنانی عِیه بعشا نازل شده ،گفت: ۲زیرا که تو را از خاک برافراشتم و تو را بر قوم خود اسرائیل رهبر ساختم ،و تو به راه یربعام سِوک نمودی و قوم من اسرائیل را مرتکب گناه ساختی تا با گناهانشان خشم مرا برانگیزند. ۳اینک من نسل بعشا و نسل خاندان او را از بین خواهم برد و خاندان تو را مانند خاندان یربعام پسر نباط خواهم ساخت. ۴هر که از بعشا در شهر بمیرد ،سگان او را خواهند خورد و هر که از او در صحرا بمیرد ،مرغان هوا او را خواهند خورد. ۵و اما بقیه وقایع بعشا و آنچه کرد و تهور او ،آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟ ۶پس بعشا با پدران خود خوابید و در لترصه دفن شد و پسرش ایِه به جای او سِطنت کرد. ۷و نیز به دست یلیهوی نبی ،پسر ححنانی ،کلم خداوند عِیه بحعحشا و عِیه خاندانش نازل شد ،به سبب تمام بدی که در نظر خداوند کرده بود، و با اعمال دست خود خشم او را برانگیخته بود ،و مانند خاندان لی دربعام بود ،و از این رو که او را کشت. ۸در بیست و ششمین سال سِطنت آسا ،پادشاه یهودا ،ایِه ،پسر بعشا ،به مدت دو سال در ترصه بر اسرائیل سِطنت کرد. صه، ر ت در خانهاش صه ،ناظر ل ر ح صه در خان هه ا ح رر ح ۹و بندهاش لز رمری ،که سردار نیمی از ارابههایش بود ،بر او دسیسه کرد ،زیرا او در تل رر ح مشغول نوشیدن و مستی بود. ۱۰و لز رمری داخل شده ،او را زد و کشت ،در بیست و هفتمین سال آسا ،پادشاه یهودا ،و به جایش سِطنت نمود. ۱۱و چون او پادشاه شد و بر تخت سِطنت نشست ،تمامی خاندان بعشا را کشت ،و کسی را نه از خویشان و نه از دوستانش که به دیوار تکیه داده باشد ،باقی نگذاشت. ۱۲پس زمری تمام خاندان بعشا را هلک کرد ،موافق کلم خداوند که به واسطه ییهوی نبی درباره بعشا گفته بود، ۱۳به سبب تمامی گناهانی که بعشا و گناهان پسرش ایِه مرتکب شدند و اسرائیل را به آنها مرتکب گناه ساختند ،و با اباطیل خود خشم یهوه ،خدای اسرائیل را به هیجان آوردند. ۱۴و اما بقیه وقایع ایِه و هر چه کرد ،آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟ ۱۵در بیست و هفتمین سال آسا ،پادشاه یهودا ،لزمری هفت روز در تلرصه سِطنت کرد .و قوم در برابر لج لبتون که از آن فِسطینیان بود، اردو زده بودند. ۱۶و قومی که اردو زده بودند شنیدند که لزمری دسیسه کرده و پادشاه را نیز کشته است .پس تمامی اسرائیل در آن روز در اردوگاه، عمری ،سردار لشکر ،را بر اسرائیل پادشاه ساختند. د صه را محاصره کردند. ر ت برآمده، تون ب ج از وی با اسرائیل تمامی و مری ع و ۱۷ د ل ح ل ل ۱۸و چون لزمری دید که شهر گرفته شده است ،به قصر خانه پادشاه داخل شد و خانه پادشاه را بر سر خود به آتش سوزانید و مرد. ۱۹به سبب گناهانی که مرتکب شده بود ،و آنچه را که در نظر خداوند بد بود ،مرتکب شده بود ،و در راه یربعام گام برداشته بود ،و با گناهی که مرتکب شده بود ،اسرائیل را به گناه کشانده بود. ۲۰و اما بقیه وقایع زمری و خیانتی که او ورزید ،آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟ ۲۱آنگاه قوم اسرائیل به دو دسته تقسیم شدند :نیمی از قوم از تبنی پسر جینات پیروی کردند تا او را پادشاه سازند و نیمی دیگر از عمری پیروی نمودند. ۲۲اما قومی که پیرو عمری بودند بر قومی که پیرو تبنی پسر جینات بودند ،غالب آمدند .پس تبنی مرد و عمری سِطنت کرد. ۲۳در سی و یکمین سال سِطنت آسا ،پادشاه یهودا ،عمری دوازده سال بر اسرائیل سِطنت کرد .شش سال او در ترصه سِطنت کرد. سام لره سامر ،مالک کوه ،ل سامر به دو وزنه نقره خرید و در آن کوه بنایی ساخت و شهری را که ساخت ،به نام ل ۲۴و کوه سامره را از ل نامید. عمری آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود ،به عمل آورد و از هم هه کسانی که پیش از او بودند ،بدتر عمل کرد. ۲۵اما د ۲۶زیرا او در تمامی راههای یربعام پسر نباط و در گناه او که اسرائیل را به آن مرتکب گناه کرده بود ،گام برداشت و با اباطیل خود، خشم یهوه ،خدای اسرائیل را برانگیخت. عمری که کرد و شجاعتی که نشان داد ،آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟ ۲۷و بقیه اعمال د
اول پادشاهان
۲۸پس عمری با پدران خود خوابید و در سامره دفن شد و پسرش اخاب به جای او سِطنت کرد. ۲۹و در سی و هشتمین سال آسا ،پادشاه یهودا ،اخاب پسر عمری بر اسرائیل سِطنت آغاز کرد و اخاب پسر عمری بیست و دو سال در سامره بر اسرائیل سِطنت کرد. عمری در نظر خداوند از هم هه کسانی که پیش از او بودند ،بدتر عمل کرد. ۳۰و احخاب بن د ۳۱و چنان شد که گویی سِوک در گناهان یربعام بن نباط برای او سهل بوده است که ایزابل دختر اتبعل پادشاه صیدونیان را به زنی گرفت و رفته ،بعل را عبادت و پرستش کرد. ۳۲و مذبحی برای بعل در خانه بعل که در سامره ساخته بود ،برپا کرد. ۳۳و اخاب بیشهای ساخت و اخاب بیش از همه پادشاهان اسرائیل که قبل از او بودند ،خشم یهوه ،خدای اسرائیل را برانگیخت. ۳۴در ایام او ،حیئیل بیتئیِی اریحا را بنا کرد .او بنیاد آن را بر نخستزادهاش ابیرام نهاد و دروازههای آن را بر پسر کوچکش سجوب برپا کرد ،موافق کلم خداوند که به واسطه یوشع پسر نون گفته بود. فصل ۱۷ ۱و ایِیای تشبی که از ساکنان جِعاد بود ،به اخاب گفت« :به حیات یهوه ،خدای اسرائیل ،که در حضورش ایستادهام ،قسم که در این سالها شبنم و باران جز به کلم من نخواهد بود». ۲و کلم خداوند بر او نازل شده ،گفت: ۳از اینجا برو و به سوی شرق توجه کن و خود را نزد نهر کریت که در مقابل اردن است ،پنهان کن. ۴و از نهر خواهی نوشید ،و من به کلغها دستور دادهام که در آنجا به تو خوراک بدهند. ۵پس او رفت و مطابق کلم خداوند عمل کرد ،زیرا رفت و کنار نهر کریت ،که در مقابل اردن است ،ساکن شد. ۶و کلغها صبحگاهان نان و گوشت و شامگاهان نان و گوشت برای او میآوردند و او از نهر مینوشید. ۷و بعد از مدوتی ،واقع شد که نهر خشک شد ،زیرا که در زمین باران نباریده بود. ۸آنگاه کلم خداوند بر او نازل شده ،گفت: ۹برخیز و به صرفه که نزد صیدون است برو و در آنجا ساکن شو .اینک بیوهای را در آنجا مأمور کردهام تا از تو نگهداری کند. ۱۰پس برخاست و به صرفه رفت .و چون به دروازه شهر رسید ،اینک بیوه زنی در آنجا هیزم جمع میکرد .پس او را صدا زد و گفت : «تمنا میکنم کمی آب در ظرفی برایم بیاوری تا بنوشم». ۱۱و چون او میرفت تا آن را بیاورد ،او را صدا زد و گفت« :لقمهای نان برای من بیاور». ۱۲او گفت« :به خداوند ،خدای زندهات قسم که من قرص نان ندارم ،بِکه یک مشت آرد در بشکه و کمی روغن در کوزه دارم .و اینک دو چوب برمیدارم تا بروم و آن را برای خود و پسرم بپزم تا آن را بخوریم و بمیریم». ۱۳ایِیا به او گفت« :نترس؛ برو و همانطور که گفتی عمل کن ،اما اول از آن یک قرص نان کوچک برای من بپز و آن را نزد من بیاور و بعد از آن برای خودت و پسرت بپز». ۱۴زیرا یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید :تا روزی که خداوند باران بر زمین نباراند ،تاپوی آرد تمام نخواهد شد و کوزه روغن کم نخواهد گردید. ۱۵پس او رفت و موافق گفته ایِیا عمل کرد ،و او و او و اهل خانهاش روزهای بسیار غذا خوردند. ۱۶و پارچ آرد تمام نشد و کوزه روغن کم نگردید ،موافق کلم خداوند که به واسطه ایِیا گفته بود. ۱۷و بعد از این وقایع ،واقع شد که پسر آن زن که صاحبخانه بود ،بیمار شد و بیماری او چنان سخت شد که نفسی در او باقی نماند. ۱۸و به ایِیا گفت« :ای مرد خدا ،مرا با تو چه کار است؟ آیا نزد من آمدهای تا گناه مرا به یاد آوری و پسر مرا بکشی؟» ۱۹و به او گفت« :پسرت را به من بده ».و او را از آغوشش بیرون آورد و به بالخانه برد و در آنجا ساکن شد و او را بر بستر خود خوابانید. ۲۰و او نزد خداوند فریاد برآورد و گفت« :ای خداوند ،خدای من ،آیا تو نیز بر بیوهای که من نزد او ساکن هستم ،بدی آوردی و پسر او را کشتی؟» ۲۱و سه بار خود را بر روی کودک دراز کرد و نزد خداوند استغاثه نموده ،گفت« :ای خداوند ،خدای من ،از تو تمنا دارم که جان این کودک را به او بازگردان». ۲۲و خداوند آواز ایِیا را شنید و جان طفل به او برگشت و او زنده شد. ۲۳و ایِیا طفل را گرفته ،او را از بالخانه به خانه آورد و به مادرش سپرد .و ایِیا گفت« :ببین ،پسرت زنده است». ۲۴و زن به ایِیا گفت« :اکنون از این میدانم که تو مرد خدا هستی و کلم خداوند که در دهان توست ،راست است». فصل ۱۸ ۱و بعد از روزهای بسیار ،کلم خداوند در سال سوم به ایِیا رسید و گفت« :برو و خود را به اخاب بنما تا من بر زمین باران ببارانم». ۲و ایِیا رفت تا خود را به اخاب بنماید .و قحطی سختی در سامره بود. ۳و اخاب ،عوبدیا را که ناظر خانهاش بود ،فراخواند( .و عوبدیا از خداوند بسیار میترسید). ۴زیرا هنگامی که ایزابل انبیای خداوند را هلک کرد ،عوبدیا صد نبی را گرفت و ایشان را پنجاه پنجاه در غاری پنهان کرد و ایشان را به نان و آب پروراند.
اول پادشاهان
۵و اخاب به عوبدیا گفت« :به زمین برو ،نزد همه چشمههای آب و نزد همه نهرها ،شاید عِفی بیابیم تا اسبان و قاطران را زنده نگه داریم و همه بهایم را از دست ندهیم». ۶پس زمین را بین خود تقسیم کردند تا در آن عبور کنند :اخاب به یک راه تنها رفت و عوبدیا به راه دیگر تنها رفت. ۷و چون عوبدیا در راه بود ،اینک ایِیا به او برخورد .و او را شناخت و به روی خود افتاد و گفت« :آیا تو همان آقای من ایِیا هستی؟» ۸او به او پاسخ داد« :من هستم .برو و به آقایت بگو :اینک ایِیا اینجاست». ۹و او گفت« :چه گناهی کردهام که بندهات را به دست اخاب میسپاری تا مرا بکشد؟» ۱۰به حیات یهوه ،خدای تو ،قسم که هیچ قومی یا ممِکتی نیست که آقایم برای جستجوی تو آنجا نفرستاده باشد ،و چون گفتند که او آنجا نیست ،به آن ممِکت و قوم قسم خورد که تو را نیافتهاند. ۱۱و حال تو میگویی ،برو و به آقایت بگو ،اینک ایِیا اینجاست. ۱۲و واقع خواهد شد که به محض اینکه از نزد تو بروم ،روح خداوند تو را به جایی که نمیدانم خواهد برد ،و چون بروم و به اخاب خبر دهم و او تو را نیابد ،مرا خواهد کشت .اما بندهات از جوانی از خداوند میترسیدم. ۱۳آیا به آقایم گفته نشده است که وقتی ایزابل انبیای خداوند را کشت ،من چه کردم؟ چگونه صد نفر از انبیای خداوند را پنجاه پنجاه در غاری پنهان کردم و ایشان را با نان و آب پروردم؟ ۱۴و حال تو میگویی ،برو و به آقایت بگو ،اینک ایِیا اینجاست و او مرا خواهد کشت. ۱۵ایِیا گفت« :به حیات یهوه صبایوت که در حضورش ایستادهام قسم که امروز خود را به او نشان خواهم داد». ۱۶پس عوبدیا به ملقات اخاب رفت و او را خبر داد و اخاب به ملقات ایِیا رفت. ۱۷و چون اخاب ایِیا را دید ،اخاب به او گفت« :آیا تو آنی که اسرائیل را مضطرب میسازی؟» ۱۸او پاسخ داد« :من اسرائیل را مضطرب نکردهام ،بِکه تو و خاندان پدرت ،زیرا شما فرامین خداوند را ترک کردهاید و از بعِیم پیروی کردهاید». ۱۹پس اکنون بفرست و تمام اسرائیل را نزد من به کوه کرمل جمع کن ،و انبیای بعل را چهارصد و پنجاه نفر و انبیای اشیره را چهارصد نفر که بر سر سفره ایزابل میخورند. ۲۰پس اخاب نزد تمامی بنیاسرائیل فرستاد و انبیا را در کوه کرمل جمع کرد. ۲۱و ایِیا نزد تمامی قوم آمده ،گفت« :تا کی میان دو فرقه سرگردانید؟ اگر یهوه خداست ،او را پیروی کنید و اگر بعل است ،پس او را پیروی کنید ».و قوم هیچ پاسخی به او ندادند. ۲۲آنگاه ایِیا به قوم گفت« :من تنها نبی خداوند باقی ماندهام ،اما انبیای بعل چهارصد و پنجاه نفرند». ۲۳پس دو گاو به ما بدهند و یکی را برای خود انتخاب کنند و آن را قطعه قطعه کرده ،بر هیزم بگذارند و آتش ننهند؛ و من گاو دیگر را آماده کرده ،بر هیزم خواهم گذاشت و آتش نمینهم. ۲۴و شما نام خدایان خود را بخوانید و من نام یهوه را خواهم خواند و خدایی که به آتش پاسخ میدهد ،او خدا باشد ».و تمامی قوم در جواب گفتند« :نیکو گفتی». ۲۵و ایِیا به انبیای بعل گفت« :یک گاو برای خود انتخاب کنید و اول آن را آماده کنید زیرا شما بسیارید؛ و نام خدایان خود را بخوانید ،اما آتش روشن نکنید». ۲۶و گاوی را که به ایشان داده شده بود گرفتند و آن را آماده کردند و از صبح تا ظهر نام بعل را خوانده ،میگفتند« :ای بعل ،به ما گوش بده ».اما هیچ صدایی یا کسی نبود که پاسخ دهد .و آنها بر روی مذبحی که ساخته شده بود ،جست و خیز میکردند. ۲۷و واقع شد که هنگام ظهر ،ایِیا ایشان را مسخره کرده ،گفت« :با صدای بِند فریاد بزنید ،زیرا او خداست؛ یا متکِم است ،یا در تعقیب است ،یا در سفر است ،یا شاید در خواب است و باید او را بیدار کرد». ۲۸و ایشان با صدای بِند فریاد برآوردند و مطابق رسم خود ،خود را با چاقوها و نیزهها مجروح کردند ،به طوری که خون بر آنها جاری شد. ۲۹و چون ظهر گذشت و ایشان تا وقت گذرانیدن قربانی عصر نبوت میکردند ،نه آوازی بود و نه کسی که جواب دهد و نه کسی که توجه کند. ۳۰و ایِیا به تمامی قوم گفت« :نزدیک من بیایید ».و تمامی قوم نزد او آمدند .و او مذبح خداوند را که ویران شده بود ،تعمیر کرد. ۳۱و ایِیا دوازده سنگ برداشت ،موافق شماره اسباط بنی یعقوب که کلم خداوند بر وی نازل شده ،گفت« :نام تو اسرائیل خواهد بود». ۳۲و با آن سنگها ،مذبحی به نام خداوند بنا کرد و گرداگرد مذبح ،خندقی حفر نمود که گنجایش دو پیمانه بذر را داشت. ۳۳و هیزم را مرتب کرد و گاو نر را قطعه قطعه نمود و آن را بر هیزم گذاشت و گفت« :چهار دخم از آب پر کنید و آن را بر قربانی سوختنی و هیزم بریزید». ۳۴و گفت« :برای بار دوم این کار را بکنید ».و آنها بار دوم این کار را کردند .و گفت« :برای بار سوم این کار را بکنید ».و آنها بار سوم این کار را کردند. ۳۵و آب گرداگرد مذبح جاری شد و خندق را نیز از آب پر کرد. ۳۶و واقع شد که در وقت گذرانیدن قربانی عصر ،ایِیای نبی نزدیک آمده ،گفت« :ای خداوند ،خدای ابراهیم و اسحاق و اسرائیل ،امروز معِوم شود که تو در اسرائیل خدا هستی و من بنده تو هستم و همه این کارها را به فرمان تو کردهام». ۳۷ای خداوند ،دعای مرا بشنو ،دعای مرا بشنو تا این قوم بدانند که تو خداوند هستی و دل ایشان را دوباره به سوی خود بازگردان. ۳۸آنگاه آتش خداوند فرود آمد و قربانی سوختنی و هیزم و سنگ و خاک را سوزاند و آب خندق را لیسید. ۳۹و چون تمامی قوم این را دیدند ،به روی خود افتادند و گفتند« :یهوه ،اوست خدا؛ یهوه ،اوست خدا». ۴۰و ایِیا به ایشان گفت« :انبیای بعل را بگیرید و هیچیک از ایشان رهایی نیابد ».پس ایشان را گرفتند و ایِیا ایشان را به نهر قیشون فرود آورد و ایشان را در آنجا کشت.
اول پادشاهان
۴۱و ایِیا به اخاب گفت« :برخیز ،بخور و بنوش ،زیرا صدای باران فراوان میآید». ۴۲پس اخاب برای خوردن و آشامیدن بال رفت و ایِیا به قِه کرمل بال رفت و خود را به زمین انداخت و صورتش را بین زانوهایش گذاشت. ۴۳و به غلم خود گفت« :اکنون بال برو و به سوی دریا نگاه کن ».و او بال رفت و نگاه کرد و گفت« :چیزی نیست ».و گفت« :هفت بار دیگر برو». ۴۴و در مرتبه هفتم واقع شد که گفت« :اینک ،ابری کوچک از دریا ،به اندازه کف دست انسان ،برمیخیزد ».و گفت« :برو و به اخاب بگو :ارابه خود را آماده کن و پایین برو ،مبادا باران تو را باز دارد». ۴۵و در این میان ،آسمان از ابر و باد سیاه شد و باران شدیدی بارید .و اخاب سوار شده ،به یزرعیل رفت. ۴۶و دست خداوند بر ایِیا قرار گرفت ،و او کمر خود را بست و پیشاپیش اخاب به دروازه یزرعیل دوید. فصل ۱۹ ۱و اخاب ،ایزابل را از هر آنچه ایِیا کرده بود و چگونه جمیع انبیا را به شمشیر کشته بود ،آگاه ساخت. ۲آنگاه ایزابل رسولی نزد ایِیا فرستاد و گفت« :خدایان با من چنین کنند ،بِکه بدتر از این نیز بکنند ،اگر تا فردا ،تقریبا ا همین وقت ،جان تو را چون جان یکی از ایشان نسازم». ۳و چون این را دید ،برخاست و برای نجات جان خود روانه شد و به بئرشبع که در یهودا است آمد و خادم خود را در آنجا گذاشت. ۴اما خود او سفری یک روزه به بیابان کرد و زیر درخت عرعر نشست و برای خود آرزوی مرگ کرد و گفت« :کافی است ،اکنون ای خداوند ،جان مرا بگیر ،زیرا من از پدرانم بهتر نیستم». ۵و چون زیر درخت عرعر دراز کشیده و خوابید ،ناگاه فرشتهای او را لمس کرد و گفت« :برخیز و بخور». ۶و چون نگریست ،اینک قرص نانی بر زغال پخته شده و کوزهای از آب نزد سرش بود .پس خورد و نوشید و دوباره دراز کشید. ۷و فرشته خداوند بار دیگر آمد و او را لمس کرد و گفت« :برخیز و بخور زیرا سفر برای تو زیاده است». ۸پس برخاسته ،خورد و نوشید و به قوت آن خوراک ،چهل روز و چهل شب تا حوریب ،کوه خدا ،رفت. ۹و او به آنجا به غاری رسید و در آنجا اقامت گزید که ناگاه کلم خداوند بر او نازل شد و به او گفت« :ای الیاس ،اینجا چه میکنی؟» ۱۰و او گفت« :من به خاطر یهوه ،خدای لشکرها ،غیرت بسیار ورزیدهام ،زیرا بنیاسرائیل عهد تو را ترک کردهاند ،قربانگاههای تو را ویران کردهاند و انبیای تو را با شمشیر کشتهاند ،و من تنها باقی ماندهام و ایشان قصد جان من را دارند تا آن را از بین ببرند». ۱۱و او گفت« :بیرون برو و در کوه به حضور خداوند بایست ».و اینک خداوند عبور کرد و باد شدید و شدیدی کوهها را شکافت و صخرهها را در حضور خداوند خرد کرد ،اما خداوند در باد نبود .و بعد از باد زلزله آمد ،اما خداوند در زلزله نبود. ۱۲و بعد از زلزله آتشی ،اما خداوند در آتش نبود ،و بعد از آتش ،صدایی آرام و آهسته. ۱۳و چون ایِیا این را شنید ،روی خود را در ردایش پوشانید و بیرون رفت و در دهانه غار ایستاد .ناگاه صدایی به او رسید که گفت« :ای ایِیا ،اینجا چه میکنی؟» ۱۴و او گفت« :من به خاطر یهوه ،خدای لشکرها ،غیرت بسیار ورزیدهام ،زیرا بنیاسرائیل عهد تو را ترک کردهاند ،قربانگاههای تو را ویران کردهاند و انبیای تو را با شمشیر کشتهاند ،و من تنها باقی ماندهام و آنها قصد جان من را دارند تا آن را از بین ببرند». ۱۵خداوند به او فرمود« :برو و به راه خود به بیابان دمشق برگرد و وقتی رسیدی ،حزائیل را به پادشاهی سوریه مسح کن». ۱۶و ییهو پسر نمشی را به پادشاهی اسرائیل مسح کن ،و الیشع پسر شافاط از آبل محوله را مسح کن تا به جای تو نبی باشد. ۱۷و واقع خواهد شد که هر که از شمشیر حزائیل رهایی یابد ،ییهو او را خواهد کشت و هر که از شمشیر ییهو رهایی یابد ،الیشع او را خواهد کشت. ۱۸با این حال ،هفت هزار نفر را در اسرائیل باقی گذاشتهام ،که همه زانوهایی هستند که در برابر بعل خم نشدهاند و همه دهانهایی که او را نبوسیدهاند. ۱۹پس از آنجا رفت و الیشع پسر شافاط را یافت که شخم میزد و دوازده جفت گاو پیش روی او بود و خودش جفت دوازدهم را داشت .و ایِیا از کنارش گذشت و ردای خود را بر او انداخت. ۲۰پس گاوها را گذاشت و از عقب ایِیا دوید و گفت« :بگذار پدر و مادرم را ببوسم و بعد از آن از عقب تو بیایم ».به او گفت« :برگرد، زیرا با تو چه کردهام؟» ۲۱پس از نزد او برگشت و یک جفت گاو را گرفت و آنها را ذبح کرد و گوشت آنها را با آلت گاوان پخت و به مردم داد و خوردند .سپس برخاست و از پی ایِیا رفت و به خدمت او پرداخت. فصل ۲۰ ۱و بنهدد ،پادشاه سوریه ،تمام لشکر خود را جمع کرد و سی و دو پادشاه و اسبان و ارابهها همراه او بودند .پس برآمده ،سامره را محاصره کرد و با آن جنگید. ۲و رسولنی نزد اخاب ،پادشاه اسرائیل ،به شهر فرستاده ،به او گفت« :بنهدد چنین میگوید: ۳نقره و طلی تو از آن من است؛ زنان و فرزندانت ،حتی بهترینشان ،از آن من هستند. ۴پادشاه اسرائیل در جواب گفت« :ای پادشاه ،ای سرورم ،چنانکه فرمودی ،من و هر چه دارم از آن تو هستیم». ۵و فرستادگان دوباره آمدند و گفتند« :بنهدد چنین میگوید :اگرچه من نزد تو فرستاده ،گفتم که نقره و طلی خود و زنان و فرزندانت را به من خواهی داد،
اول پادشاهان
۶اما فردا ،تقریبا ا همین وقت ،غلمان خود را نزد تو میفرستم تا خانه تو و خانههای بندگانت را جستجو کنند و هر چه در نظر تو پسندیده باشد ،به دست خود گرفته ،ببرند. ۷آنگاه پادشاه اسرائیل همه بزرگان کشور را فراخواند و گفت« :ببینید ،ای مردم ،ببینید این مرد چگونه قصد بدی دارد ،زیرا او برای زنان و فرزندانم و نقره و طلیم به من چیزی فرستاد و من او را انکار نکردم». ۸و جمیع مشایخ و تمامی قوم به او گفتند« :به او گوش مدهید و قبول مکنید». ۹پس به فرستادگان بنهدد گفت« :به آقایم پادشاه بگویید :هر آنچه را که بار اول برای بندهات فرستادی ،انجام خواهم داد ،اما این کار را نمیتوانم انجام دهم ».پس فرستادگان رفتند و خبر را به او رساندند. ۱۰و بنهدد نزد او فرستاده ،گفت« :خدایان با من چنین ،بِکه زیاده از این نیز بکنند ،اگر خاک سامره کفاف مشتهای همه قومی را که از من پیروی میکنند ،بدهد». ۱۱پادشاه اسرائیل در جواب گفت« :به او بگویید :آن که افسار خود را میبندد ،مانند کسی که آن را رها میکند ،فخر نکند». ۱۲و چون بنهدد این خبر را شنید ،هنگامی که او و پادشاهان در خیمهها مینوشیدند ،به خادمان خود گفت« :صفآرایی کنید ».و ایشان در برابر شهر صفآرایی کردند. ۱۳و اینک نبیای نزد اخاب ،پادشاه اسرائیل ،آمده ،گفت« :خداوند چنین میگوید :آیا این گروه عظیم را دیدی؟ اینک امروز آن را به دست تو تسِیم خواهم کرد و خواهی دانست که من یهوه هستم». سروران ولیتها ».سپس پرسید« :چه کسی جوانان ۱۴و احخاب گفت« :به دست چه کسی؟ »گفت« :خداوند چنین میگوید :حتی به دست ل ل جنگ را رهبری خواهد کرد؟ »او پاسخ داد« :تو». سروران ولیتها را شمرد که دویست و سی و دو نفر بودند؛ و بعد از ایشان ،تمامی قوم ،یعنی تمامی بنیاسرائیل را که هفت ۱۵پس جوانان ل ل هزار نفر بودند ،شمرد. ۱۶و هنگام ظهر بیرون رفتند .اما بنهدد در خیمهها مشغول نوشیدن و مستی بود ،او و پادشاهان ،یعنی سی و دو پادشاهی که او را یاری میکردند. ر جوانان سروران ولیتها نخست بیرون رفتند و بلن حهدحد کسی را فرستاد و او را خبر داده ،گفتند که «مردانی از سامره بیرون آمدهاند». ۱۷و ل ل ۱۸و او گفت« :چه برای صِح بیرون آمده باشند ،ایشان را زنده بگیرید ،و چه برای جنگ آمده باشند ،ایشان را زنده بگیرید». سروران ولیتها و لشکری که از عقب ایشان میآمد ،از شهر بیرون آمدند. جوانان ۱۹پس این ل ل ۲۰و هر کس حریف خود را کشت و سوریان فرار کردند و اسرائیل ایشان را تعاقب نمود و بنهدد ،پادشاه سوریه ،با سواران خود بر اسب سوار شده ،فرار کرد. ۲۱و پادشاه اسرائیل بیرون رفت و اسبان و ارابهها را شکست داد و سوریان را به کشتار عظیمی کشت. ۲۲و آن نبی نزد پادشاه اسرائیل آمد و به او گفت« :برو ،خود را تقویت کن و ببین چه میکنی ،زیرا در پایان سال ،پادشاه سوریه بر تو خواهد آمد». ۲۳و بندگان پادشاه سوریه به او گفتند« :خدایان ایشان ،خدایان تپهها هستند؛ از این رو از ما قویتر بودند؛ اما بگذار در دشت با ایشان بجنگیم و مطمئنا ا از ایشان قویتر خواهیم بود». ۲۴و چنین کنید :پادشاهان را هر کس از جای خود بردارید و سرداران را به جای ایشان بگمارید. ۲۵و لشکری مانند لشکری که از دست دادهای ،اسب به جای اسب و ارابه به جای ارابه برای خود بشمار ،و ما با ایشان در دشت خواهیم جنگید و بیشک از ایشان قویتر خواهیم بود ».پس او به سخن ایشان گوش فرا داد و چنین کرد. ۲۶و در تحویل سال ،بنهدد سوریان را سان دید و برای جنگ با اسرائیل به افیق رفت. ۲۷و بنیاسرائیل شمرده شدند و همگی حاضر شده ،به مقابِه ایشان رفتند و بنیاسرائیل مانند دو گِه کوچک بزغاله در برابر ایشان اردو زدند ،اما سوریان زمین را پر کردند. ۲۸و مرد خدایی آمد و به پادشاه اسرائیل خطاب کرده ،گفت« :خداوند چنین میگوید :چون سوریها گفتهاند که خداوند خدای تپههاست ،اما خدای درهها نیست ،بنابراین من تمام این گروه عظیم را به دست تو تسِیم خواهم کرد و خواهی دانست که من خداوند هستم». ۲۹و هفت روز هر یک در مقابل دیگری اردو زدند .و چنین شد که در روز هفتم جنگ درگرفت و بنیاسرائیل در یک روز صد هزار پیاده از سوریان را کشتند. ۳۰اما بقیه به شهر افیق گریختند و در آنجا دیواری بر بیست و هفت هزار نفر از مردان باقی مانده فرو ریخت .و بنهدد فرار کرد و به داخل شهر ،به اتاقی اندرونی رفت. ۳۱و بندگانش به او گفتند« :اینک شنیدهایم که پادشاهان خاندان اسرائیل ،پادشاهانی مهربان هستند .پس ،تمنا میکنم که پلس بر کمر خود و طناب بر سر خود ببندیم و نزد پادشاه اسرائیل برویم ،شاید که جان تو را نجات دهد». ۳۲پس پلس بر کمر خود بستند و طناب بر سر خود انداختند و نزد پادشاه اسرائیل آمدند و گفتند« :بنده تو بنهدد میگوید :تمنا میکنم مرا زنده بگذاری ».پادشاه گفت« :آیا او هنوز زنده است؟ او برادر من است». ۳۳پس آن مردان با دقت ملحظه کردند که آیا چیزی از او به دست میآید یا نه ،و آن را به شتاب گرفتند و گفتند« :برادرت بنهدد ».پس او گفت« :بروید و او را بیاورید ».پس بنهدد نزد او بیرون آمد و او را بر ارابه سوار کرد. ۳۴و بنهدد به او گفت« :شهرهایی را که پدرم از پدر تو گرفت ،پس خواهم داد و تو برای خود در دمشق کوچهها خواهی ساخت ،چنانکه پدرم در سامره ساخت ».آنگاه اخاب گفت« :تو را با این عهد خواهم فرستاد ».پس با او عهد بست و او را روانه کرد. ۳۵و مردی از پسران انبیا به فرمان خداوند به همسایه خود گفت« :مرا بزن ».و آن مرد از زدن او خودداری کرد. ۳۶پس به او گفت« :چون از فرمان خداوند اطاعت نکردی ،همانا همین که از نزد من بروی ،شیری تو را خواهد کشت ».و همین که از نزد او رفت ،شیری او را یافت و کشت. ۳۷سپس مرد دیگری را یافت و گفت« :مرا بزن ».و آن مرد او را زد ،به طوری که با زدنش ،او را مجروح کرد.
اول پادشاهان
۳۸پس نبی رفت و در راه منتظر پادشاه ماند و با خاکستر بر چهرهاش ،خود را دگرگون کرد. ۳۹و چون پادشاه میگذشت ،او به پادشاه فریاد زد و گفت« :بنده تو به میان جنگ رفت و اینک مردی برگشته ،شخصی را نزد من آورد و گفت« :این مرد را نگه دار .اگر به هر نحوی مفقود شود ،جان تو به عوض جان او خواهد بود ،یا یک وزنه نقره خواهی پرداخت». ۴۰و چون بندهات اینجا و آنجا مشغول بود ،رفت .و پادشاه اسرائیل به او گفت« :حکم تو چنین خواهد بود؛ تو خود آن را تعیین کردهای». ۴۱پس او شتابان خاکستر را از روی خود پاک کرد و پادشاه اسرائیل او را شناخت که از انبیاست. ۴۲و به او گفت« :خداوند چنین میگوید :چون مردی را که من به هلکت کامل سپرده بودم از دست خود رها کردی ،جان تو به عوض جان او و قوم تو به عوض قوم او خواهند بود». ۴۳و پادشاه اسرائیل غمگین و مغموم به خانه خود رفت و به سامره آمد. فصل ۲۱ ۱و بعد از این وقایع ،واقع شد که نابوت یزرعیِی تاکستانی داشت که در یزرعیل ،کنار کاخ اخاب ،پادشاه سامره ،واقع بود. ۲و اخاب به نابوت خطاب کرده ،گفت« :تاکستان خود را به من بده تا آن را برای باغ سبزی داشته باشم ،زیرا نزدیک خانه من است ،و من در عوض آن ،تاکستانی بهتر از آن به تو خواهم داد ،یا اگر صلح بدانی ،قیمت آن را به نقره به تو خواهم داد». ۳نابوت به اخاب گفت« :خداوند مرا از دادن ارث پدرانم به تو منع کند». زرعیِی به او گفته بود ،اندوهگین و مغموم به خانه خود درآمد ،زیرا گفته بود« :میراث پدرانم را به ۴و احخاب به سبب سخنی که نابو ل ت لی ل تو نخواهم داد ».و او را بر بستر خود خوابانید و روی خود را برگردانید و نان نخورد. ۵اما همسرش ایزابل نزد او آمد و به او گفت« :چرا روحت اینقدر غمگین است که نان نمیخوری؟» ۶و او به او گفت« :زیرا من با نابوت یزرعیِی صحبت کردم و به او گفتم :تاکستان خود را به من بده ،وگرنه اگر بخواهی ،تاکستان دیگری به تو میدهم ».و او پاسخ داد« :تاکستان خود را به تو نمیدهم». ۷و همسرش ایزابل به او گفت« :آیا اکنون بر پادشاهی اسرائیل حکومت میکنی؟ برخیز و نان بخور و دلت شاد باشد :تاکستان نابوت یزرعیِی را به تو خواهم داد». ۸پس نامههایی به نام اخاب نوشت و آنها را با مهر او مهر کرد و نامهها را نزد بزرگان و اشرافی که در شهر نابوت ساکن بودند ،فرستاد. ۹و در مکتوبات نوشت« :به روزه اعلن کنید و نابوت را در میان قوم به مقام وال بنشانید». ۱۰و دو نفر از پسران بِیعال را پیش او بگمار تا عِیه او شهادت دهند و بگویند که تو به خدا و پادشاه کفر گفتهای .سپس او را بیرون برده ،سنگسارش کنند تا بمیرد. ۱۱و مردان شهرش ،یعنی بزرگان و اشرافی که در شهرش ساکن بودند ،چنانکه ایزابل نزد ایشان فرستاده بود و چنانکه در نامههایی که نزد ایشان فرستاده بود ،نوشته شده بود ،عمل کردند. ۱۲ایشان روزه را اعلم کردند و نابوت را در میان قوم به مقام والیی رساندند. ۱۳و دو مرد از پسران بِیعال داخل شده ،پیش او نشستند .و مردان بِیعال در حضور مردم عِیه او ،یعنی عِیه نابوت ،شهادت داده ،گفتند که نابوت به خدا و پادشاه کفر گفته است .پس او را از شهر بیرون برده ،سنگسارش کردند تا مرد. ۱۴آنگاه نزد ایزابل فرستاده ،گفتند« :نابوت سنگسار شده و مرده است». ۱۵و چون ایزابل شنید که نابوت سنگسار شده و مرده است ،ایزابل به اخاب گفت« :برخیز و تاکستان نابوت یزرعیِی را که او از دادن آن به تو به پول خودداری کرد ،تصرف کن ،زیرا نابوت زنده نیست ،بِکه مرده است». ۱۶و چون اخاب شنید که نابوت مرده است ،اخاب برخاست تا به تاکستان نابوت یزرعیِی برود تا آن را تصرف کند. ۱۷و کلم خداوند بر ایِیای تشبی نازل شده ،گفت: ۱۸برخیز و برای ملقات اخاب ،پادشاه اسرائیل که در سامره است ،فرود شو .اینک او در تاکستان نابوت است ،جایی که برای تصرف آن فرود آمده است. ۱۹و به او بگو :خداوند چنین میگوید :آیا تو هم کشتی و هم مال او را تصاحب کردی؟ و به او بگو :خداوند چنین میگوید :در جایی که سگها خون نابوت را لیسیدند ،سگها خون تو را نیز خواهند لیسید. ۲۰و اخاب به ایِیا گفت« :ای دشمن من ،آیا مرا یافتی؟ »ایِیا پاسخ داد« :تو را یافتم ،زیرا خود را فروختهای تا در نظر خداوند بد عمل کنی». ۲۱اینک من بر تو بل خواهم آورد و نسل تو را منقطع خواهم ساخت و از احخاب هر که را که در دیوار ادرار کند و هر که را که در اسرائیل بسته و رها شده باشد ،منقطع خواهم ساخت. ۲۲و خاندان تو را مانند خاندان یربعام پسر نباط و مانند خاندان بعشا پسر اخیا خواهد ساخت ،به سبب کاری که با آن خشم مرا برانگیختی و اسرائیل را به گناه کشاندی. ۲۳و خداوند درباره ایزابل نیز تکِم کرده ،گفت« :سگها ایزابل را نزد دیوار یزرعیل خواهند خورد». ۲۴هر که از احخاب در شهر بمیرد ،سگان او را خواهند خورد و هر که در صحرا بمیرد ،مرغان هوا او را خواهند خورد. ۲۵اما کسی نبود مانند اخاب که خود را فروخت تا در نظر خداوند شرارت ورزد ،و همسرش ایزابل او را تحریک کرد. ۲۶و در پیروی بتها بسیار رجاسات ورزید ،چنانکه اموریانی که خداوند ایشان را از حضور بنیاسرائیل اخراج کرده بود ،میکردند. ۲۷و چون اخاب این سخنان را شنید ،جامه خود را چاک زد و پلس بر تن خود پوشانید و روزه گرفت و در پلس خوابید و به آرامی رفت. ۲۸و کلم خداوند بر ایِیای تشبی نازل شده ،گفت:
اول پادشاهان
۲۹آیا میبینی که اخاب چگونه در برابر من فروتن شده است؟ چون او در برابر من فروتن شده است ،من در روزگار او بدی را نخواهم رسانید ،اما در روزگار پسرش بدی را بر خاندانش نازل خواهم کرد. فصل ۲۲ ۱و سه سال بدون جنگ بین سوریه و اسرائیل ادامه یافت. ۲و در سال سوم ،یهوشافاط ،پادشاه یهودا ،نزد پادشاه اسرائیل فرود آمد. ۳و پادشاه اسرائیل به بندگان خود گفت« :آیا میدانید که راموت جِعاد از آن ماست و ما ساکت مینشینیم و آن را از دست پادشاه سوریه نمیگیریم؟» ۴و به یهوشافاط گفت« :آیا با من برای جنگ به راموت جِعاد خواهی آمد؟ »یهوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت« :من چون تو ،قوم من چون قوم تو ،و اسبان من چون اسبان تو هستم». ۵و یهوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت« :تمنا اینکه امروز از کلم خداوند مسئِت نمایی». ۶آنگاه پادشاه اسرائیل انبیا را که قریب به چهارصد نفر بودند ،گرد آورد و به ایشان گفت« :آیا به راموت جِعاد برای جنگ بروم یا باز ایستم؟ »ایشان گفتند« :بروید ،زیرا خداوند آن را به دست پادشاه تسِیم خواهد کرد». ۷و یهوشافاط گفت« :آیا در اینجا غیر از این ،پیامبری از جانب خداوند نیست تا از او سؤال کنیم؟» ۸و پادشاه اسرائیل به یهوشافاط گفت« :یک مرد دیگر ،میکایا پسر یمِه ،هست که میتوانیم به واسطه او از خداوند مسألت کنیم ،اما من از او متنفرم ،زیرا او درباره من به نیکی نبوت نمیکند ،بِکه به بدی ».و یهوشافاط گفت« :پادشاه چنین نگوید». ۹آنگاه پادشاه اسرائیل یکی از مأموران خود را فراخواند و گفت« :میکایا پسر یمل را بشتاب». ۱۰و پادشاه اسرائیل و یهوشافاط پادشاه یهودا ،هر یک لباس خود را پوشیده ،بر تخت خود در جای خالی ،در مدخل دروازه سامره نشسته بودند و جمیع انبیا در حضور ایشان نبوت میکردند. ۱۱و صدقیا ابن کنعنه شاخهای آهنین برای خود ساخت و گفت« :خداوند چنین میگوید :با اینها سوریان را خواهی راند تا ایشان را هلک کنی». ۱۲و جمیع انبیا چنین نبوت کرده ،میگفتند« :به راموت جِعاد برآی و پیروز شو ،زیرا خداوند آن را به دست پادشاه تسِیم خواهد کرد». ۱۳و قاصدی که برای طِبیدن میکایا رفته بود ،او را خطاب کرده ،گفت« :اینک انبیا به یک زبان برای پادشاه نیکو میگویند .پس کلم تو نیز مانند کلم یکی از ایشان باشد و آنچه نیکوست ،بگو». ۱۴میکایا گفت« :به حیات خداوند قسم ،هر چه خداوند به من بگوید ،همان را خواهم گفت». ۱۵پس او نزد پادشاه آمد .پادشاه از او پرسید« :ای میکایا ،آیا به راموت جِعاد برای جنگ برویم یا دست نگه داریم؟ »او به او پاسخ داد : «برو و پیروز شو ،زیرا خداوند آن را به دست پادشاه تسِیم خواهد کرد». ۱۶پادشاه به او گفت« :چند بار تو را قسم بدهم که جز آنچه به نام خداوند راست است ،به من نگویی؟» ۱۷و او گفت« :تمامی اسرائیل را دیدم که بر تپهها پراکنده بودند ،مانند گوسفندانی که شبان ندارند .و خداوند گفت :اینها صاحبی ندارند . پس هر کس به سلمتی به خانه خود برگردد». ۱۸و پادشاه اسرائیل به یهوشافاط گفت« :آیا به تو نگفتم که او درباره من به نیکی نبوت نخواهد کرد ،بِکه به بدی؟» ۱۹و او گفت« :پس کلم خداوند را بشنو :من خداوند را دیدم که بر تخت خود نشسته بود و تمامی لشکر آسمان در کنار او از طرف راست و چپ ایستاده بودند». ۲۰و خداوند گفت« :چه کسی میتواند اخاب را اغوا کند تا به راموت جِعاد برود و در آنجا بیفتد؟ »یکی به این مضمون گفت و دیگری به آن مضمون. ۲۱و روحی بیرون آمد و به حضور خداوند ایستاد و گفت« :من او را اغوا خواهم کرد». ۲۲خداوند به او گفت« :به چه؟ »گفت« :من بیرون خواهم رفت و روحی دروغگو در دهان جمیع انبیای او خواهم بود ».گفت« :تو او را اغوا خواهی کرد و تو نیز خواهی توانست ».پس بیرون برو و چنین کن. ۲۳پس حال ،بنگر ،خداوند روحی دروغگو در دهان جمیع این انبیای تو گذاشته است ،و خداوند درباره تو سخنان بد گفته است. ۲۴اما صدقیا پسر کنعنه نزدیک رفت و به گونه میکایا زد و گفت« :روح خداوند از کدام راه از نزد من رفت تا با تو سخن گوید؟» ۲۵میکایا گفت« :اینک در آن روزی که به حجره اندرونی داخل شوی تا خود را پنهان کنی ،خواهی دید». ۲۶و پادشاه اسرائیل گفت« :میکایا را بگیرید و او را نزد آمون ،فرماندار شهر ،و یوآش ،پسر پادشاه ببرید». ۲۷و بگویید پادشاه چنین میگوید :این شخص را در زندان بیندازید و او را با نان رنج و آب رنج سیر کنید تا من به سلمتی بیایم. ۲۸میکایا گفت« :اگر به سلمتی برگردی ،خداوند به وسیِه من سخن نگفته است ».و گفت« :ای قوم ،همه شما گوش فرا دهید». ۲۹پس پادشاه اسرائیل و یهوشافاط ،پادشاه یهودا ،به راموت جِعاد رفتند. ۳۰و پادشاه اسرائیل به یهوشافاط گفت« :من خود را مبدل میکنم و به جنگ میروم ،اما تو لباس خود را بپوش ».پس پادشاه اسرائیل خود را مبدل کرد و به جنگ رفت. ۳۱اما پادشاه سوریه به سی و دو سردار خود که بر ارابههایش فرمان میدادند ،فرمان داده ،گفت« :نه با کوچک و نه با بزرگ ،بِکه فقط با پادشاه اسرائیل بجنگید». ۳۲و چون سرداران ارابهها ،یهوشافاط را دیدند ،گفتند« :یقینا ا این پادشاه اسرائیل است ».و برگشتند تا با او جنگ کنند .و یهوشافاط فریاد زد. ۳۳و چون سرداران ارابهها دانستند که پادشاه اسرائیل نیست ،از تعاقب او برگشتند.
اول پادشاهان
۳۴و شخصی کمان خود را بیهدف کشید و پادشاه اسرائیل را میان وصِههای زره زد ،پس به ارابهران خود گفت« :دست خود را بگردان و مرا از لشکر بیرون ببر ،زیرا زخمی شدهام». ۳۵و در آن روز جنگ شدت گرفت و پادشاه را در ارابهاش در برابر سوریان نگه داشتند ،و هنگام شام دمرد و خون از زخمش به میان ارابه جاری شد. ۳۶و هنگام غروب آفتاب در میان لشکر ندا دردادند که «هر کس به شهر خود و هر کس به ولیت خود برگردد». ۳۷پس پادشاه دمرد و او را به سامره آوردند و پادشاه را در سامره دفن کردند. ۳۸و ارابه را در برکه سامره شستند و سگان خونش را لیسیدند و زرهاش را شستند ،موافق کلم خداوند که گفته بود. ۳۹و اما بقیه وقایع اخاب و هر چه کرد و خانه عاجی که ساخت و تمام شهرهایی که بنا کرد ،آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟ ۴۰پس اخاب با پدران خود خوابید و پسرش اخزیا به جای او سِطنت کرد. ۴۱و یهوشافاط بن آسا در سال چهارم اخاب ،پادشاه اسرائیل ،بر یهودا پادشاه شد. ۴۲یهوشافاط سی و پنج ساله بود که پادشاه شد و بیست و پنج سال در اورشِیم سِطنت کرد .و نام مادرش عزوبه ،دختر شِحی بود. ۴۳و او در تمامی راههای پدرش آسا سِوک نمود و از آنها انحراف نورزید و آنچه را که در نظر خداوند درست بود ،به عمل آورد .با این حال ،مکانهای بِند برداشته نشد ،زیرا مردم هنوز در مکانهای بِند قربانی میکردند و بخور میسوزاندند. ۴۴و یهوشافاط با پادشاه اسرائیل صِح کرد. ۴۵و اما بقیه وقایع یهوشافاط و شجاعتی که نشان داد و جنگهایی که کرد ،آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟ ۴۶و بقی هه لواطکارانی را که در ایام پدرش آسا باقی مانده بودند ،از آن سرزمین بیرون راند. ۴۷در آن زمان در ادوم پادشاهی نبود ،بِکه یک وکیل پادشاه بود. ۴۸یهوشافاط کشتیهای ترشیشی ساخت تا برای آوردن طل به اوفیر بروند ،اما نرفتند زیرا کشتیها در عصیون جابر شکستند. ۴۹آنگاه اخزیا پسر اخاب به یهوشافاط گفت« :بگذار بندگان من با بندگان تو در کشتیها بروند ».اما یهوشافاط قبول نکرد. ۵۰و یهوشافاط با پدران خود خوابید و در شهر پدرش داود با پدرانش دفن شد و پسرش یهورام به جای او سِطنت کرد. ۵۱اخزیا ،پسر اخاب ،در هفدهمین سال سِطنت یهوشافاط ،پادشاه یهودا ،در سامره بر اسرائیل سِطنت کرد و دو سال بر اسرائیل سِطنت نمود. ۵۲و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود ،به عمل آورد و به راه پدرش و به راه مادرش و به راه یربعام پسر نباط که اسرائیل را مرتکب گناه کرد ،گام برداشت. ۵۳زیرا او بعل را خدمت و پرستش کرد و مانند هر آنچه پدرش کرده بود ،خشم یهوه ،خدای اسرائیل را برانگیخت.