Skip to main content

Persian - The Book of 1st Kings

Page 1

‫اول پادشاهان‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬و داود پادشاه پیر و سالخورده شده بود؛ و او را به لباس میپوشاندند‪ ،‬اما گرم نمیشد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬پس خادمانش به او گفتند« ‪:‬بگذار برای سرورم پادشاه‪ ،‬دوشیزهای جوان بجویند تا در حضور پادشاه بایستد و از او مراقبت کند و در‬ ‫آغوش تو بخوابد تا سرورم پادشاه گرم شود»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس در تمام مرزهای اسرائیل به جستجوی دختری زیبا پرداختند و ابیشک را که زنی شونمی بود‪ ،‬یافتند و او را نزد پادشاه آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و آن دختر بسیار نیکو منظر بود و پادشاه را گرامی میداشت و به او خدمت میکرد‪ ،‬اما پادشاه او را نشناخت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه احدونیا پسر ححجیت خود را برتر شمرد و گفت« ‪:‬من پادشاه خواهم شد »‪.‬و ارابهها و سواران و پنجاه مرد که پیشاپیش او بدوند‪،‬‬ ‫برای خود آماده کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و پدرش هرگز او را ناخشنود نکرده بود که چرا چنین کردی‪ ،‬و او نیز مرد بسیار نیکومنظری بود؛ و مادرش او را بعد از ابشالوم‬ ‫زایید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و با یوآب بن صرویه و ابیاتار کاهن مشورت کرد و ایشان از ادونیا پیروی کرده‪ ،‬او را یاری دادند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما صادوق کاهن و بنایاهو پسر یهویاداع و ناتان نبی و شمعی و ریعی و دلورانی که از آن داود بودند‪ ،‬با ادونیا نبودند‪.‬‬ ‫زوح لِت که نزد عین روجل است‪ ،‬ذبح کرد‪ ،‬و همه برادران خود‪ ،‬پسران‬ ‫‪ ۹‬و احدونیا گوسفندان و گاوان و گاوان پرواری را نزد سنگ‬ ‫ل‬ ‫پادشاه‪ ،‬و همه مردان یهودا‪ ،‬خادمان پادشاه را دعوت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما ناتان نبی و بنایاهو و شجاعان و برادرش سِیمان را دعوت نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پس ناتان به بتشبع‪ ،‬مادر سِیمان‪ ،‬گفت« ‪:‬آیا نشنیدهای که ادونیا پسر حجیت سِطنت میکند و آقای ما داود از آن بیخبر است؟»‬ ‫‪ ۱۲‬پس اکنون بیا تا تو را نصیحت کنم تا جان خود و جان پسرت سِیمان را نجات دهی‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬برو و نزد داوود پادشاه برو و به او بگو« ‪:‬ای سرورم‪ ،‬پادشاه‪ ،‬آیا تو برای کنیز خود سوگند نخوردی و نگفتی که پسرت سِیمان پس‬ ‫از من پادشاه خواهد شد و بر تخت من خواهد نشست؟ پس چرا ادونیا پادشاه شده است؟»‬ ‫‪ ۱۴‬اینک‪ ،‬در حالی که تو هنوز در آنجا با پادشاه سخن میگویی‪ ،‬من نیز از پی تو خواهم آمد و سخنان تو را تأیید خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و بتشبع نزد پادشاه به حجره درآمد و پادشاه بسیار پیر بود و ابیشک شونمیه پادشاه را خدمت میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و بتشبع خم شد و پادشاه را تعظیم نمود ‪.‬و پادشاه گفت« ‪:‬چه میخواهی؟»‬ ‫‪ ۱۷‬و او به او گفت« ‪:‬ای آقایم‪ ،‬تو برای کنیز خود به یهوه‪ ،‬خدای خود‪ ،‬سوگند یاد کردی و گفتی که پسرت سِیمان پس از من پادشاه خواهد‬ ‫شد و بر تخت من خواهد نشست»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و حال‪ ،‬اینک‪ ،‬احدونیا سِطنت میکند و حال‪ ،‬ای آقایم پادشاه‪ ،‬تو از آن بیخبری‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و گاوان و پرواریها و گوسفندان بسیار ذبح کرده‪ ،‬و همه پسران پادشاه و ابیاتار کاهن و یوآب سردار لشکر را دعوت کرده است‪ ،‬اما‬ ‫بندهات سِیمان را دعوت نکرده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و تو‪ ،‬ای سرورم‪ ،‬ای پادشاه‪ ،‬چشمان تمام اسرائیل به سوی توست تا به ایشان بگویی چه کسی پس از سرورم‪ ،‬پادشاه‪ ،‬بر تخت سِطنت‬ ‫خواهد نشست‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬وگرنه هنگامی که سرورم پادشاه با پدران خود بخوابد‪ ،‬من و پسرم سِیمان گناهکار محسوب خواهیم شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و اینک‪ ،‬در حالی که او هنوز با پادشاه سخن میگفت‪ ،‬ناتان نبی نیز وارد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و به پادشاه خبر داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬اینک ناتان نبی »‪.‬و چون به حضور پادشاه رسید‪ ،‬رو به زمین نهاده‪ ،‬در برابر پادشاه تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬ناتان گفت« ‪:‬ای سرورم‪ ،‬پادشاه‪ ،‬آیا تو گفتهای که ادونیا پس از من پادشاه خواهد شد و بر تخت من خواهد نشست؟»‬ ‫‪ ۲۵‬زیرا که امروز رفته‪ ،‬گاوان و گاوان پرواری و گوسفندان بسیار ذبح کرده‪ ،‬و همه پسران پادشاه و سرداران لشکر و ابیاتار کاهن را‬ ‫دعوت کرده است‪ ،‬و اینک ایشان در حضور او میخورند و مینوشند و میگویند ‪:‬خدا ادونیای پادشاه را زنده نگه دارد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬اما من‪ ،‬یعنی بندهات‪ ،‬صادوق کاهن‪ ،‬بنایاهو پسر یهویاداع و بندهات‪ ،‬سِیمان را نخوانده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬آیا این کار از جانب آقایم پادشاه انجام شده است و تو آن را به بندهات که پس از آقایم پادشاه بر تخت سِطنت خواهد نشست‪ ،‬نشان‬ ‫ندادهای؟‬ ‫‪ ۲۸‬آنگاه داوود پادشاه پاسخ داد و گفت« ‪:‬بتشبع را نزد من بخوانید »‪.‬و او به حضور پادشاه آمد و در برابر پادشاه ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و پادشاه سوگند یاد کرد و گفت« ‪:‬قسم به حیات خداوند که جان مرا از هر تنگی رهانید‪،‬‬ ‫‪ ۳۰‬چنانکه برای تو به یهوه خدای اسرائیل قسم خوردم و گفتم که پسر تو سِیمان پس از من سِطنت خواهد کرد و به جای من بر تخت من‬ ‫خواهد نشست‪ ،‬همچنین امروز نیز به همین قسم عمل خواهم نمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬آنگاه بتشبع رو به زمین خم شد و به پادشاه تعظیم کرد و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬داوود پادشاه تا ابد زنده بماند»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و داود پادشاه گفت« ‪:‬صادوق کاهن و ناتان نبی و بنایاهو پسر یهویاداع را نزد من بخوانید »‪.‬و ایشان به حضور پادشاه آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬پادشاه همچنین به ایشان گفت« ‪:‬خدمتگزاران سرورتان را با خود ببرید و پسرم سِیمان را بر قاطر من سوار کنید و او را به جیحون‬ ‫ببرید»‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و صادوق کاهن و ناتان نبی او را در آنجا به پادشاهی اسرائیل مسح کنند و شیپور را بنوازید و بگویید« ‪:‬خداوند سِیمان پادشاه را زنده‬ ‫نگه دارد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬آنگاه شما از پی او خواهید آمد تا او بیاید و بر تخت من بنشیند‪ ،‬زیرا او به جای من پادشاه خواهد بود و من او را مأمور کردهام تا بر‬ ‫اسرائیل و یهودا فرمانروایی کند‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۳۶‬و بنایاهو ابن یهویاداع در جواب پادشاه گفت« ‪:‬آمین !یهوه خدای آقایم پادشاه نیز چنین فرماید»‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬چنانکه خداوند با آقایم پادشاه بوده است‪ ،‬همچنین با سِیمان نیز باشد و تخت او را از تخت آقایم داوود پادشاه عظیمتر گرداند‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬پس صادوق کاهن و ناتان نبی و بنایاهو ابن یهویاداع و کریتیان و فِیتیان رفتند و سِیمان را بر قاطر داود پادشاه سوار کرده‪ ،‬او را به‬ ‫جیحون آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و صادوق کاهن‪ ،‬ظرف روغنی از خیمه بیرون آورد و سِیمان را مسح کرد ‪.‬و شیپور را نواختند و تمامی قوم گفتند« ‪:‬خداوند سِیمان‬ ‫پادشاه را زنده بدارد»‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬و تمامی قوم از عقب او آمدند و قوم نینوازان شده‪ ،‬از شادی عظیم شادی کردند‪ ،‬چندان که زمین از صدای آنها چاک خورد‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و احدونیا و همه مهمانانی که با او بودند‪ ،‬چون از خوردن فارغ شده بودند‪ ،‬این را شنیدند ‪.‬و چون یوآب صدای شیپور را شنید‪ ،‬گفت ‪:‬‬ ‫«این غوغای شهر برای چیست؟»‬ ‫‪ ۴۲‬و هنوز سخن میگفت که ناگاه یوناتان پسر ابیاتار کاهن رسید و ادونیا به او گفت« ‪:‬بیا زیرا تو مرد شجاعی هستی و مژده میآوری»‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬و یوناتان در جواب ادونیا گفت« ‪:‬به درستی که آقای ما‪ ،‬داود پادشاه‪ ،‬سِیمان را پادشاه ساخته است»‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬و پادشاه‪ ،‬صادوق کاهن و ناتان نبی و بنایاهو ابن یهویاداع و کریتیان و فِیتیان را با خود فرستاده‪ ،‬و ایشان او را بر قاطر پادشاه سوار‬ ‫کردهاند‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬و صادوق کاهن و ناتان نبی او را در جیحون به پادشاهی مسح کردهاند و از آنجا شادیکنان بیرون آمدهاند‪ ،‬چنانکه شهر دوباره به‬ ‫لرزه درآمد ‪.‬این همان صدایی است که شنیدید‪.‬‬ ‫‪ ۴۶‬و سِیمان نیز بر تخت سِطنت نشسته است‪.‬‬ ‫‪ ۴۷‬و علوه بر این‪ ،‬خدمتگزاران پادشاه برای تبریک به سرورمان داوود پادشاه آمدند و گفتند« ‪:‬خدایا نام سِیمان را از نام تو برتر گردان‬ ‫و تخت او را از تخت تو عظیمتر گردان »‪.‬و پادشاه بر تخت خود سجده کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۸‬و پادشاه نیز چنین گفت« ‪:‬متبارک باد یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬که امروز کسی را به من عطا کرده است تا بر تخت من بنشیند‪ ،‬و چشمان‬ ‫من نیز این را میبیند»‪.‬‬ ‫‪ ۴۹‬و همه مهمانانی که با ادونیا بودند‪ ،‬ترسیدند و برخاستند و هر کدام به راه خود رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۵۰‬و احدونیا از سِیمان ترسید و برخاست و رفت و شاخهای مذبح را گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۵۱‬و به سِیمان خبر داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬اینک ادونیا از سِیمان پادشاه میترسد‪ ،‬زیرا شاخهای مذبح را گرفته‪ ،‬میگوید ‪:‬سِیمان پادشاه امروز برای‬ ‫من سوگند یاد کند که بنده خود را با شمشیر نخواهد کشت»‪.‬‬ ‫‪ ۵۲‬سِیمان گفت« ‪:‬اگر خود را مردی شایسته نشان دهد‪ ،‬مویی از او بر زمین نخواهد افتاد‪ ،‬اما اگر شرارتی در او یافت شود‪ ،‬خواهد‬ ‫مرد»‪.‬‬ ‫‪ ۵۳‬پس سِیمان پادشاه فرستاد و او را از قربانگاه پایین آوردند و او آمده‪ ،‬در برابر سِیمان پادشاه تعظیم کرد و سِیمان به او گفت« ‪:‬به‬ ‫خانهات برو»‪.‬‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬و ایام وفات داود نزدیک شد‪ ،‬و او به پسرش سِیمان وصیت کرده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬من به راه تمامی اهل زمین میروم ‪.‬پس قوی باش و خود را مردی نشان بده‪.‬‬ ‫‪ ۳‬وصایای یهوه خدای خود را نگاه دار و در راههای او سِوک نما و فرایض و اوامر و احکام و شهادات او را چنانکه در تورات موسی‬ ‫مکتوب است‪ ،‬حفظ کن تا در هر کاری که میکنی و به هر جایی که توجه میکنی‪ ،‬کامیاب شوی‪.‬‬ ‫‪ ۴‬تا خداوند به کلمی که درباره من گفته است‪ ،‬عمل کند و بگوید« ‪:‬اگر فرزندانت راه خود را حفظ کنند و با تمام دل و تمام جان خود در‬ ‫حضور من با راستی گام بردارند‪( ،‬فرمود )کسی که بر تخت اسرائیل بنشیند‪ ،‬از تو کم نخواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و تو نیز میدانی که یوآب بن صرویه با من چه کرد‪ ،‬و با دو سردار لشکر اسرائیل‪ ،‬با ابنیر بن نیر و با عماسا بن یتر چه کرد‪ ،‬که ایشان‬ ‫را کشت و خون جنگ را در صِح ریخت‪ ،‬و خون جنگ را بر کمربندی که به کمر داشت و در نعِینی که به پاهایش بود‪ ،‬پاشید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس طبق حکمت خود عمل کن‪ ،‬و مگذار موی سپیدش به سلمت به گور فرو رود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما با پسران برزلئی جِعادی مهربانی کن و بگذار از کسانی باشند که بر سر سفره تو میخورند‪ ،‬زیرا هنگامی که از برادرت ابشالوم‬ ‫فرار کردم‪ ،‬آنها نیز چنین نزد من آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و اینک شمعی پسر جیرا‪ ،‬بنیامینی اهل بحوریم‪ ،‬با توست که در روزی که به محنایم رفتم‪ ،‬مرا به نفرین سخت لعن کرد ‪.‬اما او به‬ ‫استقبال من در اردن آمد و من برای او به خداوند قسم خوردم و گفتم که تو را با شمشیر نخواهم کشت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس اکنون او را بیگناه مپندار‪ ،‬زیرا تو مرد حکیمی و میدانی با او چه باید کرد؛ اما موی سپیدش را با خون به گور فرود آور‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس داوود با پدران خود خوابید و در شهر داوود به خاک سپرده شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و ایامی که داود بر اسرائیل سِطنت کرد‪ ،‬چهل سال بود ‪:‬هفت سال در حبرون و سی و سه سال در اورشِیم سِطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه سِیمان بر تخت پدرش داوود نشست و سِطنت او بسیار استوار گشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و ادونیا پسر حجیت نزد بتشبع‪ ،‬مادر سِیمان‪ ،‬آمد و او گفت« ‪:‬آیا با صِح و صفا آمدی؟ »سِیمان گفت« ‪:‬با صِح و صفا»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬او همچنین گفت« ‪:‬چیزی برای گفتن به تو دارم »‪.‬زن گفت« ‪:‬بگو»‪.‬‬ ‫آن من بود و تمامی اسرائیل روی خود را به من دوخته بودند تا سِطنت کنم ‪.‬اما سِطنت برگردانیده‬ ‫‪ ۱۵‬و گفت« ‪:‬تو میدانی که سِطنت از ل‬ ‫آن او بود»‪.‬‬ ‫آن برادرم گردید‪ ،‬زیرا از جانب خداوند از ل‬ ‫شد و از ل‬ ‫‪ ۱۶‬و حال‪ ،‬از تو یک خواهش دارم‪ ،‬مرا رد مکن »‪.‬پس به وی گفت« ‪:‬بگو»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و او گفت« ‪:‬تمنا اینکه به سِیمان پادشاه بگویی‪ ،‬زیرا تو را رد نخواهد کرد که ابیشک شونمیه را به من به زنی بدهد»‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۱۸‬بتشبع گفت« ‪:‬بسیار خوب‪ ،‬من از طرف تو نزد پادشاه سخن خواهم گفت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس بتشبع نزد سِیمان پادشاه رفت تا از طرف ادونیا با او سخن گوید ‪.‬و پادشاه به استقبال او برخاسته‪ ،‬او را تعظیم کرد و بر تخت خود‬ ‫نشست و فرمود تا برای مادر پادشاه کرسی حاضر کنند و او در دست راست او بنشست‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه او گفت« ‪:‬من از تو یک درخواست کوچک دارم؛ التماس میکنم که به من نه مگویی »‪.‬پادشاه به او گفت« ‪:‬ای مادرم‪ ،‬از من‬ ‫بپرس‪ ،‬زیرا به تو نه نمیگویم»‪.‬‬ ‫حک شونحمی به برادرت احددنیا به زنی داده شود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و او گفت« ‪:‬بگذار احبیش ل‬ ‫‪ ۲۲‬سِیمان پادشاه در جواب مادرش گفت« ‪:‬چرا از ابیشک شونمیه برای ادونیا درخواست میکنی؟ پادشاهی را نیز برای او بخواه‪ ،‬زیرا او‬ ‫برادر بزرگتر من است‪ ،‬هم برای او و هم برای ابیاتار کاهن و هم برای یوآب پسر صرویه»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬آنگاه سِیمان پادشاه به خداوند سوگند یاد کرد و گفت« ‪:‬خدا با من چنین‪ ،‬بِکه زیاده از این نیز بکند‪ ،‬اگر ادونیا این سخن را به ضرر‬ ‫جان خود نگفته باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پس اکنون‪ ،‬سوگند به حیات خداوند که مرا استوار داشته و بر تخت پدرم داوود نشانده است‪ ،‬و چنانکه وعده داده بود‪ ،‬برای من خانهای‬ ‫ساخته است‪ ،‬که ادونیا امروز کشته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و سِیمان پادشاه به دست بنایاهو ابن یهویاداع فرستاد و او او را زد که مرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و کاهن به ابیاتار گفت« ‪:‬به عناتوت‪ ،‬به مزرعهات برو‪ ،‬زیرا تو مستوجب مرگ هستی‪ ،‬اما من در این زمان تو را نخواهم کشت‪ ،‬زیرا‬ ‫تو صندوق عهد خداوند یهوه را در حضور پدرم داوود حمل میکنی‪ ،‬و در هر مصیبتی که پدرم متحمل شد‪ ،‬تو نیز گرفتار شدهای»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬پس سِیمان‪ ،‬ابیاتار را از کهانت خداوند برکنار کرد تا کلم خداوند را که درباره خاندان عیِی در شیِوه گفته بود‪ ،‬به انجام رساند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬آنگاه خبر به یوآب رسید‪ ،‬زیرا یوآب از پی ادونیا رفته بود‪ ،‬هرچند از پی ابشالوم نرفته بود ‪.‬پس یوآب به خیمه خداوند گریخت و‬ ‫شاخهای قربانگاه را گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و به سِیمان پادشاه خبر دادند که یوآب به خیمه خداوند فرار کرده و اینک او کنار قربانگاه است ‪.‬پس سِیمان بنایاهو پسر یهویاداع را‬ ‫فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬برو و او را بکش»‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و بنایاهو به خیمه خداوند آمد و به او گفت« ‪:‬پادشاه چنین میگوید ‪:‬بیرون بیا »‪.‬او گفت« ‪:‬نه‪ ،‬بِکه من اینجا خواهم مرد »‪.‬و بنایاهو‬ ‫دوباره به پادشاه خبر داد و گفت« ‪:‬یوآب چنین گفت و او به من چنین پاسخ داد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬پادشاه به او گفت« ‪:‬مطابق گفتهاش عمل کن‪ ،‬او را بکش و دفنش کن تا خون بیگناهی را که یوآب ریخته است از من و از خاندان پدرم‬ ‫دور کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و خداوند خون او را بر سر خودش باز خواهد گردانید‪ ،‬که بر دو مرد که از او پارساتر و نیکوتر بودند‪ ،‬حمِه کرد و آنها را با شمشیر‬ ‫کشت‪ ،‬در حالی که پدرم داوود از این امر آگاه نبود‪ ،‬یعنی ابنر پسر نیر‪ ،‬فرمانده لشکر اسرائیل‪ ،‬و عماسا پسر یتر‪ ،‬فرمانده لشکر یهودا‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬پس خون ایشان تا ابد بر سر یوآب و بر سر ذریتش خواهد برگشت‪ ،‬اما بر داود و بر ذریتش و بر خاندانش و بر تختش‪ ،‬سلمتی تا ابد‬ ‫از جانب خداوند خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬پس بنایاهو پسر یهویاداع رفت و او را کشت و او را در خانهاش در بیابان دفن کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و پادشاه‪ ،‬بنایاهو پسر یهویاداع را به جایش به فرماندهی لشکر گماشت‪ ،‬و صادوق کاهن را پادشاه به جای ابیاتار گماشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و پادشاه فرستاده‪ ،‬شمعی را خواند و به او گفت« ‪:‬در اورشِیم خانهای برای خود بساز و در آنجا ساکن شو و از آنجا به هیچ جا نرو»‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬زیرا روزی که بیرون روی و از نهر قدرون عبور کنی‪ ،‬یقین خواهی دانست که البته خواهی مرد و خونت بر سر خودت خواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و شمعی به پادشاه گفت« ‪:‬سخن نیکوست ‪.‬چنانکه آقایم پادشاه فرموده است‪ ،‬بندهات نیز چنین خواهد کرد »‪.‬و شمعی روزهای بسیار در‬ ‫اورشِیم ساکن شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و بعد از انقضای سه سال‪ ،‬دو نفر از غلمان شمعی نزد اخیش بن معکه‪ ،‬پادشاه جت‪ ،‬فرار کردند ‪.‬و شمعی را خبر داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬اینک‬ ‫غلمانت در جت هستند»‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬پس شمعی برخاسته‪ ،‬الغ خود را زین کرد و برای جستجوی غلمانش نزد اخیش به جت رفت ‪.‬و شمعی رفته‪ ،‬غلمانش را از جت‬ ‫آورد‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و به سِیمان خبر دادند که شمعی از اورشِیم به جت رفته و بازگشته است‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬و پادشاه فرستاده‪ ،‬شمعی را خواند و به او گفت« ‪:‬آیا تو را به خداوند قسم ندادم و به تو تأکید نکرده‪ ،‬نگفتم ‪:‬روزی که بیرون میروی و‬ ‫به هر جایی میروی‪ ،‬یقین بدان که خواهی مرد؟ »و تو به من گفتی« ‪:‬سخنی که شنیدهام نیکوست»‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬پس چرا سوگند خداوند و فرمانی را که به تو دادهام‪ ،‬نگاه نداشتی؟‬ ‫‪ ۴۴‬پادشاه همچنین به شمعی گفت« ‪:‬تو از تمام شرارتی که دلت از آن آگاه است و با پدرم داوود کردهای‪ ،‬آگاهی ‪.‬بنابراین خداوند شرارت‬ ‫تو را به سرت باز خواهد گرداند»‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬و سِیمان پادشاه مبارک خواهد بود‪ ،‬و تخت داوود تا ابد در حضور خداوند پایدار خواهد ماند‪.‬‬ ‫‪ ۴۶‬پس پادشاه به بنایاهو پسر یهویاداع فرمان داد و او بیرون رفت و او را کشت و سِطنت در دست سِیمان استوار گشت‪.‬‬ ‫فصل ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬و سِیمان با فرعون‪ ،‬پادشاه مصر‪ ،‬پیمان زناشویی بست و دختر فرعون را به زنی گرفت و او را به شهر داوود آورد تا ساختن خانه‬ ‫خود و خانه خداوند و دیوار اورشِیم را به هر طرف به پایان برساند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬فقط قوم در مکانهای بِند قربانی میکردند‪ ،‬زیرا تا آن زمان خانهای برای نام خداوند ساخته نشده بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و سِیمان خداوند را دوست میداشت و به فرایض پدرش داود رفتار میکرد‪ ،‬جز اینکه در مکانهای بِند قربانی میکرد و بخور میسوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و پادشاه به جبعون رفت تا در آنجا قربانی کند‪ ،‬زیرا آن مکان بِند بزرگ بود و سِیمان هزار قربانی سوختنی بر آن مذبح گذرانید‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۵‬خداوند شب هنگام در جبعون در خواب به سِیمان ظاهر شد و گفت« ‪:‬آنچه را که به تو خواهم داد‪ ،‬درخواست کن»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و سِیمان گفت« ‪:‬تو به بندهات‪ ،‬پدرم داوود‪ ،‬رحمت عظیم نشان دادی‪ ،‬چنانکه او در حضور تو با راستی و عدالت و صداقت قِب با تو‬ ‫رفتار میکرد‪ ،‬و این محبت عظیم را برای او نگه داشتی که پسری به او دادی تا بر تخت او بنشیند‪ ،‬چنانکه امروز شده است»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و حال‪ ،‬ای یهوه‪ ،‬خدای من‪ ،‬تو بندهات را به جای پدرم داوود پادشاه ساختی‪ ،‬و من کودکی خردسال هستم که بیرون رفتن و درون آمدن‬ ‫را نمیدانم‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و بندهات در میان قوم تو هستم که برگزیدهای‪ ،‬قومی بزرگ که از کثرت‪ ،‬نه میتوان شمرد و نه میتوان شمرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس به بندهات دلی فهیم عطا فرما تا قوم تو را داوری کنم و بتوانم نیک و بد را از هم تشخیص دهم‪ ،‬زیرا کیست که بتواند این قوم عظیم‬ ‫تو را داوری کند؟‬ ‫‪ ۱۰‬و این سخن‪ ،‬خداوند را پسند آمد که سِیمان این چیز را خواسته بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬خدا به او گفت« ‪:‬چون این را خواستی و برای خود عمر طولنی نخواستی‪ ،‬نه ثروت برای خود خواستی و نه جان دشمنانت را‪ ،‬بِکه‬ ‫برای خود فهم خواستی تا داوری را تشخیص دهی‪،‬‬ ‫‪ ۱۲‬اینک‪ ،‬من مطابق سخنان تو عمل کردهام؛ اینک‪ ،‬من به تو دلی حکیم و فهیم دادهام؛ به گونهای که پیش از تو کسی مانند تو نبوده است‬ ‫و پس از تو نیز کسی مانند تو نخواهد برخاست‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و آنچه را که نخواستی‪ ،‬یعنی هم ثروت و هم افتخار‪ ،‬نیز به تو دادهام‪ ،‬به طوری که در تمام دوران عمرت‪ ،‬کسی مانند تو در میان‬ ‫پادشاهان نخواهد بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و اگر در راههای من سِوک کنی و فرایض و احکام مرا نگاه داری‪ ،‬چنانکه پدرت داود سِوک نمود‪ ،‬آنگاه روزهای تو را طولنی‬ ‫خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و سِیمان از خواب بیدار شد و اینک خواب دید ‪.‬و به اورشِیم آمد و پیش تابوت عهد خداوند ایستاد و قربانیهای سوختنی تقدیم کرد و‬ ‫قربانیهای سلمتی تقدیم نمود و برای هم هه خدمتگزاران خود ضیافتی برپا نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه دو زن که فاحشه بودند‪ ،‬نزد پادشاه آمده‪ ،‬در حضور او ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و آن یکی از آن دو زن گفت« ‪:‬ای آقای من‪ ،‬من و این زن در یک خانه زندگی میکنیم و من با او در آن خانه صاحب فرزند شدم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و واقع شد که روز سوم بعد از زاییدن من‪ ،‬این زن نیز زایید و ما با هم بودیم و هیچ بیگانهای با ما در خانه نبود‪ ،‬جز ما دو نفر که در‬ ‫خانه بودیم‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و فرزند این زن در شب دمرد‪ ،‬زیرا او بر او خوابیده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و او نیمهشب برخاست و پسر مرا از کنار من‪ ،‬هنگامی که کنیزت در خواب بود‪ ،‬برداشت و در آغوش خود گذاشت و فرزند مرده خود‬ ‫را در آغوش من گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون صبح برخاستم تا فرزندم را شیر دهم‪ ،‬اینک مرده بود ‪.‬اما چون صبح در آن تأمل کردم‪ ،‬دیدم پسری که من زاییده بودم‪ ،‬نیست‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و زن دیگر گفت« ‪:‬نه‪ ،‬بِکه زنده پسر من است و مرده پسر توست »‪.‬و آن زن گفت« ‪:‬نه‪ ،‬بِکه مرده پسر تو است و زنده پسر من‬ ‫است »‪.‬پس ایشان در حضور پادشاه سخن گفتند‪.‬‬ ‫آن‬ ‫آن توست؛ و دیگری میگوید ‪:‬نه‪ ،‬بِکه پسر مرده از ل‬ ‫آن من است و پسر مرده از ل‬ ‫‪ ۲۳‬آنگاه پادشاه گفت« ‪:‬یکی میگوید ‪:‬این پسر زنده از ل‬ ‫آن من است»‪.‬‬ ‫توست و پسر زنده از ل‬ ‫‪ ۲۴‬و پادشاه گفت« ‪:‬شمشیری برای من بیاورید »‪.‬و شمشیری پیش پادشاه آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و پادشاه گفت« ‪:‬کودک زنده را به دو قسمت تقسیم کنید و نیمی را به این و نیمی را به آن بدهید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬آنگاه زنی که فرزند زنده از آن او بود‪ ،‬زیرا دلش برای پسرش میتپید‪ ،‬به پادشاه گفت« ‪:‬ای سرورم‪ ،‬فرزند زنده را به او بدهید و هرگز‬ ‫او را نکشید »‪.‬اما دیگری گفت« ‪:‬نه از آن من باشد و نه از آن تو‪ ،‬بِکه آن را تقسیم کنید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬آنگاه پادشاه در جواب گفت« ‪:‬کودک زنده را به او بدهید و هرگز او را نکشید‪ ،‬زیرا او مادر اوست»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و چون تمامی اسرائیل از حکمی که پادشاه کرده بود‪ ،‬شنیدند‪ ،‬از پادشاه ترسیدند‪ ،‬زیرا دیدند که حکمت خدا در اوست تا داوری کند‪.‬‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬پس سِیمان پادشاه‪ ،‬پادشاه تمام اسرائیل بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و اینانند سرورانی که او داشت ‪ :‬حعزح رریا پسر صادوق کاهن‪،‬‬ ‫‪ ۳‬الیحورف و اخیا‪ ،‬پسران شیشه‪ ،‬کاتبان؛ یهوشافاط پسر اخیِود‪ ،‬وقایعنگار‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و بنایاهو ابن یهویاداع سردار لشکر بود و صادوق و ابیاتار کاهن بودند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و حعزح رریا پسر ناتان رئیس افسران بود‪ ،‬و زابود پسر ناتان افسر ارشد و دوست پادشاه بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و اخیشار ناظر خانه بود و ادونیرام پسر عبدا ناظر باج و خراج‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و سِیمان دوازده والی بر تمامی اسرائیل داشت که برای پادشاه و خاندانش آذوقه تهیه میکردند‪ ،‬هر کس ماهی از سال آذوقه تهیه میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و نامهای ایشان این است ‪:‬پسر حور‪ ،‬در کوهستان افرایم‪.‬‬ ‫شعحِبیم و لبیتش رحمس و الیِونبحتحانان؛‬ ‫‪ ۹‬پسر دکار‪ ،‬در حمقحص و ح‬ ‫ح‬ ‫آن او بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پسر حح ح‬ ‫سد‪ ،‬در ا ح دروبوت‪ ،‬که سوکوه و تمامی سرزمین حافر از ل‬ ‫‪ ۱۱‬پسر ابیناداب‪ ،‬در تمام ناحیه دور که تافت‪ ،‬دختر سِیمان را به همسری داشت‪.‬‬ ‫‪12‬بعنا پسر آهیِود ‪.‬طعناخ و مجدو و تمام بیتشعان که در کنار زرتنا زیر یزرعیل است‪ ،‬از بیتشعان تا احبلِمهوله و تا آن سوی یدکنعام به او‬ ‫تعِق داشت‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۱۳‬پسر جابر‪ ،‬در راموت جِعاد؛ شهرهای یائیر‪ ،‬پسر منسی‪ ،‬که در جِعاد است‪ ،‬به او تعِق داشت؛ و همچنین ناحیه ارجوب‪ ،‬که در باشان‬ ‫است‪ ،‬شصت شهر بزرگ با دیوارها و پشتبندهای برنجی‪ ،‬به او تعِق داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اهیناداب پسر عدو‪ ،‬مهانائیم داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اخیمعص در نفتالی بود و او نیز بسمه دختر سِیمان را به زنی گرفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬بعنه‪ ،‬پسر حوشای‪ ،‬در اشیر و در عِوت بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬یهوشافاط پسر فاروح‪ ،‬در یساکار؛‬ ‫‪ ۱۸‬شمعی‪ ،‬پسر ایِه‪ ،‬در بنیامین؛‬ ‫‪ ۱۹‬جابر پسر اوری در سرزمین جِعاد‪ ،‬در سرزمین سیحون‪ ،‬پادشاه اموریان‪ ،‬و عوج‪ ،‬پادشاه باشان‪ ،‬بود و او تنها افسری بود که در آن‬ ‫سرزمین حضور داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬یهودا و اسرائیل مانند ریگ کنار دریا بیشمار بودند‪ ،‬میخوردند و مینوشیدند و شادی میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و سِیمان بر تمام ممالک‪ ،‬از نهر (رود فرات )تا سرزمین فِسطینیان و تا مرز مصر‪ ،‬سِطنت میکرد ‪.‬ایشان هدایا میآوردند و در تمام‬ ‫روزهای زندگی سِیمان‪ ،‬او را خدمت میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و آذوقه سِیمان برای یک روز سی دکل آرد نرم و شصت دکل بِغور بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬ده گاو چاق و بیست گاو از چراگاه و صد گوسفند‪ ،‬سوای آهوها و غزالها و گوزنهای زرد و مرغان چاق‪.‬‬ ‫ع ززه‪ ،‬یعنی بر همه پادشاهان ماورای نهر‪ ،‬فرمانروایی داشت و از هر سو در‬ ‫سح تا ح‬ ‫‪ ۲۴‬زیرا او بر تمامی نواحی ماورای نهر‪ ،‬از تلف ح‬ ‫اطراف او آرامش برقرار بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و یهودا و اسرائیل‪ ،‬هر کس زیر مو و انجیر خود‪ ،‬از دان تا بئرشبع‪ ،‬در تمام ایام سِیمان‪ ،‬در امنیت ساکن بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و سِیمان چهل هزار طویِه اسب برای ارابههایش و دوازده هزار سوار داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و آن مأموران‪ ،‬آذوقه سِیمان پادشاه و همه کسانی را که بر سفره سِیمان پادشاه حاضر میشدند‪ ،‬هر کس در ماه خود‪ ،‬تأمین میکردند و‬ ‫به هیچ چیز محتاج نبودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و جو و کاه برای اسبان و جمازهها به جایی که سروران بودند‪ ،‬هر کس به حسب وظیفهاش‪ ،‬آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و خدا به سِیمان حکمت و فهم از حد زیاده و وسعت دل مثل ریگ ساحل دریا عطا فرمود‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و حکمت سِیمان از حکمت تمامی بنیمشرق و از حکمت جمیع مصریان برتر بود‪.‬‬ ‫ایتان ازراحی و هیمان و کحِکول و دح رردحع‪ ،‬پسران ماحول‪ ،‬و شهرت او در میان هم هه قومهای‬ ‫‪ ۳۱‬زیرا او از هم هه مردم خردمندتر بود‪ ،‬از‬ ‫ل‬ ‫اطراف شایع شد‪.‬‬ ‫ح‬ ‫‪ ۳۲‬و سه هزار حمثل گفت و هزار و پنج سرود سرود‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و درباره درختان سخن گفت‪ ،‬از سرو لبنان گرفته تا زوفایی که از دیوارها میروید؛ و همچنین درباره حیوانات و پرندگان و خزندگان و‬ ‫ماهیان‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و از جمیع قومها‪ ،‬از جمیع پادشاهان زمین که آوازه حکمت او را شنیده بودند‪ ،‬میآمدند تا حکمت سِیمان را بشنوند‪.‬‬ ‫فصل ‪۵‬‬ ‫‪ ۱‬و حیرام‪ ،‬پادشاه صور‪ ،‬خادمان خود را نزد سِیمان فرستاد‪ ،‬زیرا شنیده بود که او را به جای پدرش به پادشاهی مسح کردهاند‪ ،‬زیرا‬ ‫حیرام همیشه دوستدار داوود بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و سِیمان نزد حیرام فرستاده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۳‬تو میدانی که پدرم داوود نتوانست خانهای برای نام یهوه‪ ،‬خدای خود‪ ،‬بسازد‪ ،‬به سبب جنگهایی که از هر سو او را احاطه کرده بود‪ ،‬تا‬ ‫اینکه خداوند آنها را زیر کف پاهایش نهاد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما اکنون یهوه خدای من از هر سو به من آسایش بخشیده است‪ ،‬به طوری که نه دشمنی هست و نه حادثه بدی‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و اینک‪ ،‬من قصد دارم خانهای برای نام یهوه‪ ،‬خدای خود‪ ،‬بنا کنم‪ ،‬چنانکه خداوند به پدرم داوود گفت و گفت ‪:‬پسر تو که او را به جای‬ ‫تو بر تخت خواهم نشاند‪ ،‬او خانهای برای نام من خواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس اکنون فرمان ده تا درختان سرو آزاد از لبنان برای من قطع کنند و بندگان من با بندگان تو خواهند بود و من مزد بندگانت را مطابق‬ ‫هر آنچه تعیین کنی به تو خواهم داد‪ ،‬زیرا تو میدانی که در میان ما کسی نیست که مانند صیدونیان در بریدن چوب مهارت داشته باشد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون حیرام سخنان سِیمان را شنید‪ ،‬بسیار شادمان شد و گفت« ‪:‬امروز خداوند متبارک باد که به داود پسری حکیم بر این قوم عظیم‬ ‫عطا فرموده است»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و حیرام نزد سِیمان فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬آنچه را که نزد من فرستاده بودی‪ ،‬بررسی کردم و هر چه خواستی درباره چوب سرو آزاد و چوب‬ ‫صنوبر به جا خواهم آورد»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬خادمان من آنها را از لبنان به دریا خواهند آورد و من آنها را با شناورها از طریق دریا به مکانی که برای من تعیین خواهی کرد‪ ،‬حمل‬ ‫خواهم کرد و آنها را در آنجا تخِیه خواهم کرد و تو آنها را خواهی پذیرفت و تو با دادن غذا به خانوادهام‪ ،‬آرزوی مرا برآورده خواهی‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس حیرام درختان سرو و صنوبر را به سِیمان مطابق میِش داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و سِیمان بیست هزار دکر گندم برای خوراک اهل خانه حیرام و بیست هزار دکر روغن خالص به او داد؛ سِیمان سال به سال چنین به‬ ‫حیرام میداد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و خداوند سِیمان را چنانکه به او وعده داده بود‪ ،‬حکمت بخشید و میان حیرام و سِیمان صِح برقرار بود و آن دو با هم پیمان بستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و سِیمان پادشاه از تمامی اسرائیل جزیه گرفت و آن جزیه سی هزار نفر بود‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۱۴‬و ایشان را‪ ،‬ماهی ده هزار نفر‪ ،‬به فرقههای مختِف به لبنان میفرستاد ‪.‬یک ماه در لبنان بودند و دو ماه در خانه؛ و ادونیرام سرپرست‬ ‫باج و خراج بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و سِیمان هفتاد هزار باربر و هشتاد هزار چوبتراش در کوهستان داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬سوای سه هزار و سیصد نفر از رؤسای مأموران سِیمان که بر کار نظارت داشتند و بر افرادی که در کار مشغول بودند‪ ،‬فرمانروایی‬ ‫میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و پادشاه فرمان داد تا سنگهای بزرگ‪ ،‬سنگهای گرانبها و سنگهای تراشیده برای پیریزی خانه بیاورند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و بنایان سِیمان و بنایان حیرام و سنگتراشان آنها را تراشیدند‪ ،‬پس چوب و سنگ برای ساختن خانه مهیا کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۶‬‬ ‫‪ ۱‬و واقع شد در چهارصد و هشتادمین سال پس از خروج بنیاسرائیل از زمین مصر‪ ،‬در سال چهارم سِطنت سِیمان بر اسرائیل‪ ،‬در ماه‬ ‫زیف که ماه دوم است‪ ،‬که او ساختن خانه خداوند را آغاز کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و خانهای که سِیمان پادشاه برای خداوند بنا کرد‪ ،‬طولش شصت ذراع‪ ،‬عرضش بیست ذراع و ارتفاعش سی ذراع بود‪.‬‬ ‫ق جِوی معب لد خانه‪ ،‬بیست ذراع طولش موافق عرض خانه بود‪ ،‬و ده ذراع عرضش روبروی خانه بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و روا ل‬ ‫‪ ۴‬و برای خانه پنجرههایی از چراغهای باریک ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و در برابر دیوار خانه‪ ،‬غرفهها گرداگردش ساخت‪ ،‬یعنی در برابر دیوارهای خانه‪ ،‬چه در برابر معبد و چه در برابر محراب ‪.‬و‬ ‫گرداگردش غرفهها ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬عرض اتاق پایینی پنج ذراع‪ ،‬و عرض اتاق میانی شش ذراع‪ ،‬و عرض اتاق سوم هفت ذراع بود‪ ،‬زیرا در بیرون دیوار خانه‪ ،‬پشتبامهای‬ ‫باریکی دور تا دور آن ساخت تا تیرها در دیوارهای خانه محکم نشوند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خانه‪ ،‬چون بنا میشد‪ ،‬از سنگهایی که پیش از آوردنش آماده شده بودند‪ ،‬بنا شد‪ ،‬به طوری که در حین ساختن خانه‪ ،‬نه چکشی شنیده‬ ‫میشد و نه تیشهای و نه هیچ آلت آهنی‪.‬‬ ‫در اتاقک میانی در سمت راست خانه بود و آنها از پِههای مارپیچ به اتاقک میانی بال میرفتند و از اتاقک میانی به اتاقک سوم میرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬ل‬ ‫‪ ۹‬پس خانه را بنا کرد و آن را به پایان رسانید؛ و خانه را با تیرها و تختههای سرو پوشانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و سپس در برابر تمام خانه‪ ،‬اتاقهایی به ارتفاع پنج ذراع ساخت و آنها را با تیرهای سرو آزاد بر خانه قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و کلم خداوند بر سِیمان نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۲‬درباره این خانهای که تو در حال ساختن آن هستی‪ ،‬اگر در فرایض من سِوک کنی و احکام مرا به جا آوری و تمام اوامر مرا نگاه‬ ‫داری تا در آنها رفتار نمایی‪ ،‬آنگاه کلم خود را که با پدرت داود گفتهام با تو وفا خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و من در میان بنیاسرائیل ساکن خواهم شد و قوم خود اسرائیل را ترک نخواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬پس سِیمان خانه را بنا کرد و آن را به پایان رساند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و دیوارهای خانه را از درون با تختههای سرو آزاد بنا کرد‪ ،‬هم کف خانه و هم دیوارهای سقف را‪ ،‬و آنها را از درون با چوب‬ ‫پوشانید‪ ،‬و کف خانه را با تختههای صنوبر فرش نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و بیست ذراع از اطراف خانه‪ ،‬هم زمین و هم دیوارها را با تختههای سرو آزاد ساخت‪ ،‬و آنها را در اندرون آن‪ ،‬یعنی برای محراب‪،‬‬ ‫یعنی برای قدسالقداس‪ ،‬نیز بنا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و خانه‪ ،‬یعنی معبد روبروی آن‪ ،‬چهل ذراع طول داشت‪.‬‬ ‫اندرون خانه با تدکها و گِهای شکفته منبتکاری شده بود‪ ،‬همه از سرو بود و هیچ سنگی دیده نمیشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و سر لو‬ ‫ل‬ ‫‪ ۱۹‬و محراب را در اندرون خانه آماده کرد تا تابوت عهد خداوند را در آن بگذارد‪.‬‬ ‫ب جِوی محراب‪ ،‬بیست ذراع طول‪ ،‬بیست ذراع عرض و بیست ذراع ارتفاع داشت و آن را با طلی خالص پوشاند؛ و‬ ‫‪ ۲۰‬و محرا ل‬ ‫همچنین قربانگاه را که از چوب سرو بود‪ ،‬پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬پس سِیمان اندرون خانه را به طلی خالص پوشانید و پیش روی محراب‪ ،‬جداکنندهای از زنجیرهای طل ساخت و آن را به طل‬ ‫پوشانید‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و تمامی خانه را به طل پوشانید تا تمامی خانه تمام شد‪ ،‬و تمامی مذبح را که نزد محراب بود به طل پوشانید‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و در محراب‪ ،‬دو کروبی از درخت زیتون ساخت که هر کدام ده ذراع قد داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و یک بال کروبی پنج ذراع و بال دیگر کروبی پنج ذراع بود‪ ،‬و از سر یک بال تا سر بال دیگر ده ذراع بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و کروبی دیگر ده ذراع بود ‪:‬هر دو کروبی یک اندازه و یک اندازه داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬قد یک کروبی ده ذراع بود‪ ،‬و همچنین قد کروبی دیگر‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و کروبیان را در اندرون خانه گذاشت و بالهای کروبیان را پهن کردند‪ ،‬به طوری که بال یکی به دیوار و بال کروبی دیگر به دیوار‬ ‫دیگر میرسید‪ ،‬و بالهای آنها در میان خانه به یکدیگر میرسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و کروبیان را با طل پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و تمام دیوارهای خانه را از درون و بیرون با نقشهای کروبیان و درختان نخل و گِهای شکفته تراشید‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و کف خانه را از درون و بیرون با طل پوشانید‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و برای مدخل محراب‪ ،‬درهایی از درخت زیتون ساخت‪ ،‬که سردر و ستونهای کناری آن‪ ،‬یک پنجم دیوار بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬دو در نیز از درخت زیتون بودند و بر آنها نقشهایی از کروبیان و درختان نخل و گِهای شکفته کنده و آنها را با طل پوشاند و بر‬ ‫کروبیان و درختان نخل طل مالید‪.‬‬ ‫در معبد‪ ،‬ستونهایی از درخت زیتون ساخت که یک چهارم دیوار را تشکیل میداد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬همچنین برای ل‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۳۴‬و دو در از درخت صنوبر بود ‪:‬دو لنگه از یک در تا میشد و دو لنگه از در دیگر تا میشد‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و بر آن کروبیان و درختان نخل و گِهای شکفته را حک کرد و آنها را با طلیی که بر نقشهای تراشیده شده منطبق بود‪ ،‬پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و صحن اندرونی را از سه ردیف سنگ تراشیده و یک ردیف تیر سرو ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬در سال چهارم‪ ،‬در ماه زیو‪ ،‬بنیاد خانه خداوند نهاده شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و در سال یازدهم‪ ،‬در ماه بول که ماه هشتم است‪ ،‬خانه در تمامی قسمتهایش و موافق تمامی رسم آن تمام شد ‪.‬بدین ترتیب هفت سال در‬ ‫ساختن آن کوشید‪.‬‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫‪ ۱‬اما سِیمان سیزده سال مشغول ساختن خان هه خود بود و تمام خانهاش را به پایان رساند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬او همچنین خان هه جنگل لبنان را ساخت؛ طول آن صد ذراع‪ ،‬عرض آن پنجاه ذراع و ارتفاع آن سی ذراع بود‪ ،‬بر چهار ردیف ستون‬ ‫سرو‪ ،‬و تیرهای سرو بر ستونها قرار داشت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و بالی تیرها با چوب سرو پوشانده شده بود‪ ،‬که بر چهل و پنج ستون‪ ،‬پانزده ستون در یک ردیف‪ ،‬قرار داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و سه ردیف پنجره وجود داشت و نور در سه طبقه رو به روی نور قرار داشت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و همه درها و باهوها مربع بود‪ ،‬با پنجرهها؛ و نور در سه طبقه روبروی نور قرار داشت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و رواقی از ستونها ساخت که طولش پنجاه ذراع و عرضش سی ذراع بود و رواق پیش روی آنها بود و ستونهای دیگر و تیر ضخیم‬ ‫پیش روی آنها بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬سپس ایوانی برای تخت ساخت تا در آنجا داوری کند‪ ،‬یعنی ایوان داوری؛ و آن را از یک طرف زمین تا طرف دیگر با چوب سرو‬ ‫پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و خانهای که در آن ساکن بود‪ ،‬صحن دیگری در میان ایوان داشت که آن نیز از همین جنس بود ‪.‬سِیمان نیز خانهای برای دختر فرعون‬ ‫که او را به زنی گرفته بود‪ ،‬مانند این ایوان ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬همه اینها از سنگهای گرانبها‪ ،‬به پیمانههای سنگهای تراشیده شده‪ ،‬که با اره بریده شده بودند‪ ،‬از درون و بیرون‪ ،‬از پایه تا سرستون و‬ ‫همچنین از بیرون به سوی حیاط بزرگ‪ ،‬ساخته شده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و بنیاد از سنگهای گرانبها‪ ،‬سنگهای بزرگ‪ ،‬سنگهای ده ذراعی و سنگهای هشت ذراعی بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و بالی آن سنگهای گرانبها‪ ،‬به پیمانههای سنگهای تراشیده شده‪ ،‬و سروهای آزاد قرار داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و صحن بزرگ گرداگرد آن با سه ردیف سنگ تراشیده و یک ردیف تیر سرو‪ ،‬هم برای صحن داخِی خانه خداوند و هم برای ایوان‬ ‫خانه‪ ،‬ساخته شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و سِیمان پادشاه فرستاد و حیرام را از صور آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬او پسر بیوهای از قبیِه نفتالی بود و پدرش مردی از اهل صور و مسگر بود ‪.‬او سرشار از حکمت و فهم و تدبیر برای ساختن هر نوع‬ ‫صنعت مسگری بود ‪.‬و نزد سِیمان پادشاه آمد و تمام کارهای او را انجام داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬زیرا او دو ستون برنجی ریخت که هر کدام هجده ذراع ارتفاع داشتند و ریسمانی به طول دوازده ذراع‪ ،‬هر یک از آنها را احاطه‬ ‫میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و دو تاج از برنج ریخته شده ساخت تا بر سر ستونها بگذارد ‪:‬بِندی یک تاج پنج ذراع و بِندی تاج دیگر پنج ذراع بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و شبکههایی از شبکه شطرنجی و حِقههایی از زنجیر برای تاجهایی که بر سر ستونها بود‪ ،‬ساختند؛ هفت تاج برای یک تاج و هفت‬ ‫تاج برای تاج دیگر‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و ستونها و دو ردیف گرداگرد یک شبکه ساخت تا تاجهایی را که بر سر بود‪ ،‬با انار بپوشاند؛ و برای تاج دیگر نیز چنین کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و تاجهایی که بر سر ستونها بود‪ ،‬از سوسنکاری در رواق‪ ،‬به طول چهار ذراع‪ ،‬ساخته شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و تاجهای بالی دو ستون‪ ،‬انارهایی نیز در بال‪ ،‬در مقابل شکمی که کنار شبکه بود‪ ،‬داشتند؛ و انارها در دویست صف‪ ،‬گرداگرد تاج‬ ‫دیگر بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و ستونها را در رواق معبد برپا کرد و ستون راست را برپا کرده‪ ،‬آن را یاکین نامید و ستون چپ را برپا کرده‪ ،‬آن را بوعز نامید‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و بر سر ستونها‪ ،‬کار سوسن بود؛ بدینگونه کار ستونها به پایان رسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و او دریاچهای مذاب ساخت که از یک لبه تا لبه دیگر ده ذراع طول داشت ‪.‬این دریاچه از هر طرف مدور بود و ارتفاع آن پنج ذراع‬ ‫بود ‪.‬و ریسمانی سی ذراعی آن را احاطه کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و زیر لبهاش گرداگردش گرههایی بود که آن را احاطه کرده بودند‪ ،‬ده گره در هر ذراع‪ ،‬که دریا را از هر طرف احاطه میکردند ‪.‬‬ ‫گرهها در دو ردیف ریخته شدند‪ ،‬وقتی که آن ریخته شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آن بر دوازده گاو ایستاده بود‪ ،‬که سه تای آنها رو به شمال‪ ،‬سه تا رو به غرب‪ ،‬سه تا رو به جنوب و سه تا رو به شرق داشتند ‪.‬و دریا‬ ‫بالی آنها قرار داشت و هم هه عقبهای آنها به سمت داخل بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و ضخامت آن به اندازه یک وجب بود و لبهاش مانند لبه جام ساخته شده بود و گِهای سوسن داشت و گنجایش دو هزار بحت (واحد پول‬ ‫اسرائیل )را داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و ده پایه برنجی ساخت که طول هر پایه چهار ذراع‪ ،‬عرض آن چهار ذراع و ارتفاع آن سه ذراع بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و کار پایهها بدین منوال بود که حاشیههایی داشتند و حاشیهها در میان لبهها بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و بر حاشیههایی که بین لبهها بود‪ ،‬شیرها‪ ،‬گاوها و کروبیان بودند؛ و بر لبهها پایهای در بال قرار داشت؛ و زیر شیرها و گاوها‪،‬‬ ‫تزئیناتی از جنس نازککاری شده بود‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۳۰‬و هر پایه چهار چرخ برنجی و صفحات برنجی داشت و چهار گوشهاش زیراندازهایی داشت ‪.‬زیر حوض‪ ،‬زیراندازهایی ریخته شده‪،‬‬ ‫در کنار هر زائده قرار داشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و دهانهاش در میان تاج و بال یک ذراع بود‪ ،‬اما دهانهاش پس از کار پایه‪ ،‬یک ذراع و نیم مدور بود ‪.‬و بر دهانهاش نیز نقشهایی با‬ ‫حاشیههایشان بود‪ ،‬مربع‪ ،‬نه مدور‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و زیر حاشیهها چهار چرخ بود و محورهای چرخها به پایه متصل بود و ارتفاع هر چرخ یک ذراع و نیم ذراع بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و کار چرخها مانند کار چرخ ارابه بود ‪:‬محورها و ناوها و پرهها و پرههای آنها‪ ،‬همه ریخته شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و چهار زیرانداز در چهار گوش هه یک پایه بود و زیراندازها از خود پایه بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و در بالی پایه‪ ،‬یک پرگار مدور به ارتفاع نیم ذراع وجود داشت؛ و بر بالی پایه‪ ،‬طاقچهها و حاشیههایش از همان جنس بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬زیرا بر لوحههای لبهها و حاشیههای آن‪ ،‬کروبیان‪ ،‬شیران و درختان نخل را به تناسب هر یک نقش کرد و در اطراف آنها نیز‬ ‫چیزهایی افزود‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬به این ترتیب‪ ،‬ده پایه ساخت ‪:‬همه آنها یک ریختهگری‪ ،‬یک پیمانه و یک اندازه داشتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬آنگاه ده حوض برنجین ساخت که هر حوض گنجایش چهل بحت (بطر آب )را داشت و هر حوض چهار ذراع بود و بر هر یک از ده‬ ‫پایه‪ ،‬یک حوض قرار داشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و پنج پایه را در طرف راست خانه و پنج را در طرف چپ خانه گذاشت‪ ،‬و دریاچه را در طرف راست خانه به سمت شرق در مقابل‬ ‫جنوب گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬و حیرام حوضها و بیِها و کاسهها را ساخت ‪.‬پس حیرام تمام کاری را که برای سِیمان پادشاه برای خانه خداوند ساخته بود‪ ،‬به پایان‬ ‫رساند‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬دو ستون و دو کاسه تاجهایی که بر سر دو ستون بود‪ ،‬و دو شبکه برای پوشاندن دو کاسه تاجهایی که بر سر ستونها بود؛‬ ‫‪ ۴۲‬و چهارصد انار برای دو شبکه‪ ،‬یعنی دو ردیف انار برای یک شبکه‪ ،‬تا دو پیاله تاجهایی را که بر ستونها بود بپوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬و ده پایه و ده حوض بر روی پایهها؛‬ ‫‪ ۴۴‬و یک دریاچه و دوازده گاو زیر دریا؛‬ ‫‪ ۴۵‬و دیگها و بیِچهها و کاسهها‪ ،‬و همه این ظروفی که حیرام برای سِیمان پادشاه برای خانه خداوند ساخت‪ ،‬از برنج براق بودند‪.‬‬ ‫کوت و صرتان‪ ،‬ریخت‪.‬‬ ‫‪ ۴۶‬پادشاه آنها را در دشت اردن‪ ،‬در زمین لگِی بین د‬ ‫س و‬ ‫‪ ۴۷‬و سِیمان تمام ظروف را وزن نشده گذاشت‪ ،‬زیرا از حد زیاده بود‪ ،‬و وزن برنج نیز معِوم نشد‪.‬‬ ‫‪ ۴۸‬و سِیمان تمام ظروفی را که به خانه خداوند تعِق داشت ساخت‪ ،‬مذبح را از طل و میز را که نان تقدمه بر آن بود از طل‪،‬‬ ‫‪ ۴۹‬و شمعدانها از طلی خالص‪ ،‬پنج در سمت راست و پنج در سمت چپ‪ ،‬پیش روی محراب‪ ،‬با گِها و چراغها و انبرها از طل‪،‬‬ ‫‪ ۵۰‬و کاسهها و دگِگیرها و کاسهها و قاشقها و مجمرها را از طلی خالص ساخت؛ و لولهای طل‪ ،‬هم برای درهای خانه اندرونی‪ ،‬یعنی‬ ‫قدسالقداس‪ ،‬و هم برای درهای خانه‪ ،‬یعنی معبد‪ ،‬ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۵۱‬پس تمام کاری که سِیمان پادشاه برای خانه خداوند ساخت‪ ،‬به پایان رسید ‪.‬و سِیمان چیزهایی را که پدرش داوود وقف کرده بود‪،‬‬ ‫آورد‪ ،‬یعنی نقره و طل و ظروف را در خزانههای خانه خداوند گذاشت‪.‬‬ ‫فصل ‪۸‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه سِیمان‪ ،‬بزرگان اسرائیل و هم هه سران قبایل و سروران آبای بنیاسرائیل را نزد سِیمان پادشاه در اورشِیم گرد آورد تا صندوق عهد‬ ‫خداوند را از شهر داوود که صهیون باشد‪ ،‬برآورند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و تمامی مردان اسرائیل در ماه ایتانیم که ماه هفتم است‪ ،‬در عید نزد سِیمان پادشاه جمع شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و جمیع مشایخ اسرائیل آمدند و کاهنان تابوت را برداشتند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و تابوت خداوند و خیمه اجتماع و همه ظروف مقدسی را که در خیمه بود‪ ،‬آوردند‪ ،‬یعنی آنها را کاهنان و لویان آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و سِیمان پادشاه و تمامی جماعت اسرائیل که نزد او جمع شده بودند‪ ،‬پیش روی صندوق عهد با او بودند و گوسفندان و گاوانی را قربانی‬ ‫کردند که از کثرت‪ ،‬به شمار و شمارش نمیآمد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و کاهنان‪ ،‬صندوق عهد خداوند را به جایگاهش‪ ،‬در محراب خانه‪ ،‬در قدس القداس‪ ،‬زیر بالهای کروبیان‪ ،‬آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬زیرا کروبیان دو بال خود را بر فراز جایگاه تابوت پهن کرده بودند‪ ،‬و کروبیان تابوت و عصاهای آن را از بال میپوشاندند‪.‬‬ ‫قدس پیش محراب دیده میشد‪ ،‬و از بیرون دیده نمیشد‪ ،‬و تا امروز در آنجا هستند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و عصاها را چنان کشیدند که سر عصاها از ل‬ ‫‪ ۹‬در صندوق عهد چیزی جز دو لوح سنگی که موسی در حوریب در آن گذاشت‪ ،‬نبود‪ ،‬هنگامی که خداوند با بنیاسرائیل هنگام خروج آنها‬ ‫از سرزمین مصر عهد بست‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و واقع شد که چون کاهنان از قدس بیرون آمدند‪ ،‬ابر‪ ،‬خانه خداوند را پر کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬به طوری که کاهنان به سبب ابر نتوانستند برای خدمت بایستند‪ ،‬زیرا جلل خداوند خانه خداوند را پر کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه سِیمان گفت« ‪:‬خداوند فرموده است که او در تاریکی غِیظ ساکن خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬من بیشک خانهای برای سکونت تو ساختهام‪ ،‬مکانی امن که تا ابد در آن ساکن شوی‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و پادشاه روی خود را برگردانیده‪ ،‬تمامی جماعت اسرائیل را برکت داد ‪.‬و تمامی جماعت اسرائیل بایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و گفت« ‪:‬متبارک باد یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬که به زبان خود به پدرم داود وعده داد و با دست خود آن را به انجام رساند و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۶‬از روزی که قوم خود اسرائیل را از مصر بیرون آوردم‪ ،‬هیچ شهری از جمیع اسباط اسرائیل برنگزیدم تا خانهای بنا کنم که نام من در‬ ‫آن باشد‪ ،‬اما داود را برگزیدم تا پیشوای قوم من اسرائیل باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و در دل پدرم داوود بود که خانهای برای نام یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬بسازد‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۱۸‬و خداوند به پدرم داود گفت« ‪:‬چون در دل تو بود که خانهای برای اسم من بسازی‪ ،‬نیکو کردی که این را در دل خود نهادی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اما تو خانه را نخواهی ساخت‪ ،‬بِکه پسر تو که از صِب تو بیرون آید‪ ،‬او خانه را برای اسم من خواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و خداوند کلم خود را که گفته بود‪ ،‬به انجام رسانید‪ ،‬و من در جای پدرم داود برخاستهام و بر تخت اسرائیل نشستهام‪ ،‬چنانکه خداوند‬ ‫وعده داده بود‪ ،‬و خانهای برای نام یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬ساختهام‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و در آنجا مکانی برای صندوق عهد تعیین کردهام‪ ،‬که در آن عهد خداوند است‪ ،‬عهدی که با پدران ما‪ ،‬هنگام بیرون آوردن آنها از‬ ‫سرزمین مصر‪ ،‬بسته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و سِیمان پیش مذبح خداوند‪ ،‬در حضور تمامی جماعت اسرائیل‪ ،‬ایستاده‪ ،‬دستهای خود را به سوی آسمان برافراشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و او گفت« ‪:‬ای یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬خدایی مانند تو نیست‪ ،‬نه در آسمان بال و نه در زمین پایین‪ ،‬که با بندگانت که به حضور تو با‬ ‫تمامی دل خود سِوک میکنند‪ ،‬عهد و رحمت را نگاه میداری»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬که به بندهات‪ ،‬پدرم داوود‪ ،‬وعدهای را که به او داده بودی‪ ،‬وفا کردی؛ با دهان خود نیز وعده دادی و با دست خود آن را وفا کردی‪،‬‬ ‫چنانکه امروز شده است‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬بنابراین اکنون ای یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬به بندهات‪ ،‬پدرم داوود‪ ،‬وعدهای را که به او دادی وفا کن و بگو« ‪:‬در حضور من‪ ،‬کسی که‬ ‫بر تخت اسرائیل بنشیند‪ ،‬از تو منقطع نخواهد شد‪ ،‬تا فرزندانت راه خود را حفظ کنند و همانطور که تو در حضور من گام برداشتی‪ ،‬در‬ ‫حضور من گام بردارند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و حال‪ ،‬ای خدای اسرائیل‪ ،‬تمنا میکنم کلمی که به بندهات‪ ،‬پدرم داوود‪ ،‬گفتی‪ ،‬ثابت شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬اما آیا خدا فیالحقیقه بر زمین ساکن خواهد شد؟ اینک فِک و فِکالفلک تو را گنجایش ندارد‪ ،‬تا چه رسد به این خانهای که من بنا‬ ‫کردهام؟‬ ‫‪ ۲۸‬اما ای یهوه خدای من‪ ،‬به دعا و تضرع بندهات توجه فرما و به فریاد و دعایی که بندهات امروز به حضور تو میکند‪ ،‬گوش فرا ده‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬تا چشمان تو شب و روز بر این خانه باز باشد‪ ،‬بر مکانی که دربارهاش گفتهای نام من در آنجا خواهد بود‪ ،‬تا دعایی را که بندهات به‬ ‫سوی این مکان میکند‪ ،‬بشنوی‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و تضرع بندهات و قوم خود اسرائیل را هنگامی که به سوی این مکان دعا میکنند‪ ،‬بشنو و از آسمان‪ ،‬مکان سکونت خود‪ ،‬بشنو و چون‬ ‫شنیدی‪ ،‬ببخش‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬اگر کسی به همسایه خود تجاوز کند و سوگندی بر او واجب شود که قسم بخورد‪ ،‬و سوگند پیش قربانگاه تو در این خانه بیاید‪،‬‬ ‫‪ ۳۲‬آنگاه از آسمان بشنو و عمل کن و بندگانت را داوری کن‪ ،‬شریر را محکوم کن تا راهش را به سرش برسانى و عادل را عادل شمرده‪،‬‬ ‫او را بر حسب عدالتش جزا ده‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬هنگامی که قوم تو اسرائیل به سبب گناهی که به تو ورزیدهاند‪ ،‬از دشمن شکست خورند‪ ،‬آنگاه به سوی تو بازگردند و نام تو را‬ ‫اعتراف کنند و در این خانه نزد تو دعا و تضرع نمایند‪،‬‬ ‫‪ ۳۴‬آنگاه از آسمان بشنو و گناه قوم خود اسرائیل را ببخش و ایشان را به سرزمینی که به پدرانشان دادهای‪ ،‬بازگردان‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬هنگامی که آسمان بسته شود و به سبب گناهی که به تو ورزیدهاند‪ ،‬باران نبارد‪ ،‬اگر به سوی این مکان دعا کنند و نام تو را اعتراف‬ ‫کنند و از گناه خود بازگردند‪ ،‬هنگامی که تو ایشان را گرفتار کنی‪،‬‬ ‫‪ ۳۶‬آنگاه از آسمان بشنو و گناه بندگانت و قوم خود اسرائیل را بیامرز و راه نیکو را که باید در آن گام بردارند به ایشان بیاموز و بر‬ ‫سرزمین خود که به قوم خود به میراث دادهای‪ ،‬باران بفرست‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬اگر در زمین قحطی باشد‪ ،‬اگر وبا‪ ،‬بادزدگی‪ ،‬کپک‪ ،‬مِخ یا کرم باشد‪ ،‬اگر دشمنشان آنها را در سرزمین شهرهایشان محاصره کند‪ ،‬هر‬ ‫بلیی‪ ،‬هر بیماری که باشد؛‬ ‫‪ ۳۸‬هر دعا و تضرعی که از هر مردی یا از تمامی قوم تو اسرائیل سر زند‪ ،‬که هر کس بلی دل خود را بداند و دستهای خود را به سوی‬ ‫این خانه دراز کند‪،‬‬ ‫‪ ۳۹‬آنگاه از آسمان‪ ،‬مکان سکونت خود‪ ،‬بشنو و ببخش و عمل کن و به هر کس که دل او را میدانی‪ ،‬به فراخور راهش جزا بده‪ ،‬زیرا تو به‬ ‫تنهایی از دل همه بنیآدم آگاهی‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬تا در تمام روزهایی که در سرزمینی که به پدران ما دادهای زندگی میکنند‪ ،‬از تو بترسند‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و اما در مورد غریبی که از قوم تو اسرائیل نیست‪ ،‬بِکه به خاطر نام تو از سرزمینی دور آمده است‪،‬‬ ‫‪ ۴۲‬زیرا که آوازه نام عظیم تو و دست قوی تو و بازوی دراز تو را خواهند شنید ‪.‬هنگامی که او بیاید و به سوی این خانه دعا کند‪،‬‬ ‫‪ ۴۳‬از آسمان‪ ،‬ای مکان سکونت خود‪ ،‬بشنو و مطابق هر آنچه آن غریب از تو استدعا میکند‪ ،‬عمل کن تا هم هه مردم زمین نام تو را بشناسند‬ ‫و از تو بترسند‪ ،‬چنانکه قوم تو اسرائیل چنین میکنند و بدانند که این خانهای که من ساختهام‪ ،‬به نام تو نامیده شده است‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬اگر قوم تو برای جنگ با دشمنان خود‪ ،‬به هر جایی که ایشان را بفرستی‪ ،‬بیرون روند و به سوی شهری که برگزیدهای و خانهای که‬ ‫برای نام تو ساختهام‪ ،‬نزد خداوند دعا کنند‪،‬‬ ‫‪ ۴۵‬آنگاه دعا و تضرع ایشان را از آسمان بشنو و حقشان را ادا کن‪.‬‬ ‫‪ ۴۶‬اگر ایشان عِیه تو گناه کنند‪ ،‬زیرا انسانی نیست که گناه نکند‪ ،‬و تو از ایشان خشمگین شوی و ایشان را به دست دشمن بسپاری‪ ،‬و‬ ‫ایشان را به اسارت به سرزمین دشمن‪ ،‬چه دور و چه نزدیک‪ ،‬ببرند‪،‬‬ ‫‪ ۴۷‬اما اگر در سرزمینی که به اسیری برده شدهاند‪ ،‬به خود بیایند و توبه کنند و در سرزمین اسیرکنندگانشان نزد تو تضرع کرده‪ ،‬بگویند ‪:‬‬ ‫«ما گناه کردهایم و مرتکب گناه شدهایم و شرارت ورزیدهایم»‪.‬‬ ‫‪ ۴۸‬و پس با تمامی دل و تمامی جان خود‪ ،‬در سرزمین دشمنانشان که ایشان را به اسیری بردهاند‪ ،‬به سوی تو بازگردند و به سوی‬ ‫سرزمینی که به پدرانشان دادهای‪ ،‬شهری که برگزیدهای و خانهای که برای نام تو ساختهام‪ ،‬به درگاه تو دعا کنند‪.‬‬ ‫‪ ۴۹‬آنگاه دعا و تضرع ایشان را در آسمان‪ ،‬مکان سکونت خود‪ ،‬بشنو و حق ایشان را ادا کن‪،‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۵۰‬و قوم خود را که به تو گناه ورزیدهاند‪ ،‬و همه تقصیرهای ایشان را که به تو ورزیدهاند‪ ،‬ببخش‪ ،‬و ایشان را در نظر اسیرکنندگانشان‬ ‫ترحم فرما تا بر ایشان ترحم کنند‪.‬‬ ‫‪ ۵۱‬زیرا ایشان قوم تو و میراث تو هستند که از مصر‪ ،‬از میان کوره آهن بیرون آوردی‪.‬‬ ‫‪ ۵۲‬تا چشمان تو بر تضرع بندهات و بر تضرع قوم تو اسرائیل گشوده شود‪ ،‬تا ایشان را در هر آنچه از تو میخواهند‪ ،‬اجابت کنی‪.‬‬ ‫‪ ۵۳‬زیرا که تو ایشان را از میان تمامی قومهای زمین جدا کردی تا میراث تو باشند‪ ،‬چنانکه به دست بندهات موسی وعده دادی‪ ،‬آنگاه که‬ ‫پدران ما را از مصر بیرون آوردی‪ ،‬ای خداوند یهوه‪.‬‬ ‫‪ ۵۴‬و واقع شد که چون سِیمان از خواندن تمامی این دعا و تضرع به درگاه خداوند فارغ شد‪ ،‬از پیش قربانگاه خداوند‪ ،‬از زانو زدن و‬ ‫دستهای گشوده به سوی آسمان‪ ،‬برخاست‪.‬‬ ‫‪ ۵۵‬و او ایستاد و تمام جماعت اسرائیل را با صدای بِند برکت داد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۵۶‬متبارک باد خداوند که به قوم خود اسرائیل‪ ،‬مطابق هر آنچه وعده داده بود‪ ،‬آرامش بخشید ‪.‬از تمام وعدههای نیکوی او که به دست‬ ‫بندهاش موسی داده بود‪ ،‬سخنی به زمین نیفتاده است‪.‬‬ ‫‪ ۵۷‬یهوه خدای ما‪ ،‬با ما باشد‪ ،‬چنانکه با پدران ما بود؛ ما را ترک نکند و ما را ترک نکند‪.‬‬ ‫‪ ۵۸‬تا دلهای ما را به سوی خود مایل گرداند تا در تمام راههایش گام برداریم و فرمانها و فرایض و احکام او را که به پدران ما امر فرموده‬ ‫بود‪ ،‬نگاه داریم‪.‬‬ ‫‪ ۵۹‬و این سخنان من که با آنها به درگاه خداوند التماس کردهام‪ ،‬روز و شب نزد یهوه خدای ما باشد تا حق بنده خود و حق قوم خود اسرائیل‬ ‫را در همه حال‪ ،‬بر حسب اقتضای امر‪ ،‬ادا کند‪.‬‬ ‫‪ ۶۰‬تا هم هه مردم زمین بدانند که یهوه خداست و دیگری نیست‪.‬‬ ‫‪ ۶۱‬پس دل شما با یهوه خدای ما کامل باشد‪ ،‬تا در فرایض او سِوک کنید و احکام او را مانند امروز نگاه دارید‪.‬‬ ‫‪ ۶۲‬و پادشاه و تمامی اسرائیل با او‪ ،‬قربانیها را به حضور خداوند گذراندند‪.‬‬ ‫‪ ۶۳‬و سِیمان قربانی سلمتی تقدیم کرد و آن قربانیها را برای خداوند تقدیم نمود‪ ،‬یعنی دو و بیست هزار گاو و صد و بیست هزار گوسفند ‪.‬‬ ‫پس پادشاه و تمامی بنیاسرائیل خانه خداوند را تقدیس نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۶۴‬در همان روز‪ ،‬پادشاه وسط حیاط روبروی خانه خداوند را تقدیس کرد‪ ،‬زیرا در آنجا قربانیهای سوختنی‪ ،‬هدایای آردی و چربی‬ ‫قربانیهای سلمتی را تقدیم کرد‪ ،‬زیرا قربانگاه برنجی که در حضور خداوند بود‪ ،‬برای گنجاندن قربانیهای سوختنی‪ ،‬هدایای آردی و چربی‬ ‫قربانیهای سلمتی کوچک بود‪.‬‬ ‫‪ ۶۵‬و در آن زمان سِیمان و تمامی اسرائیل با او عیدی برپا کردند‪ ،‬جماعتی عظیم‪ ،‬از مدخل حمات تا نهر مصر‪ ،‬هفت روز و هفت روز‪،‬‬ ‫یعنی چهارده روز‪ ،‬در حضور یهوه خدای ما‪.‬‬ ‫‪ ۶۶‬در روز هشتم‪ ،‬قوم را مرخص کرد و ایشان پادشاه را برکت دادند و با شادی و خوشدلی به خاطر تمام نیکیهایی که خداوند به بندهاش‬ ‫داوود و به قومش اسرائیل کرده بود‪ ،‬به خیمههای خود رفتند‪.‬‬ ‫فصل ‪۹‬‬ ‫‪ ۱‬و واقع شد که چون سِیمان بنای خانه خداوند و خانه پادشاه و هر آرزویی را که سِیمان در انجام آن خشنود بود‪ ،‬به پایان رسانید‪،‬‬ ‫‪ ۲‬اینکه خداوند بار دیگر بر سِیمان ظاهر شد‪ ،‬چنانکه در جبعون بر او ظاهر شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬خداوند به او گفت« ‪:‬دعا و تضرع تو را که در حضور من کردی‪ ،‬شنیدم ‪.‬این خانهای را که بنا کردی تقدیس کردم تا نام من تا ابد در آن‬ ‫باشد؛ و چشمان و دل من دائما ا در آنجا خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و اگر چنانکه پدرت داود رفتار میکرد‪ ،‬با دلی پاک و درستکار‪ ،‬در حضور من سِوک نمایی و هر آنچه را که به تو امر کردهام‪ ،‬انجام‬ ‫دهی و فرایض و احکام مرا نگاه داری‪،‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه تخت سِطنت تو را تا به ابد بر اسرائیل استوار خواهم ساخت‪ ،‬چنانکه به پدرت داود وعده دادم و گفتم« ‪:‬از تو کسی که بر تخت‬ ‫اسرائیل بنشیند‪ ،‬هرگز کم نخواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما اگر شما یا فرزندانتان از پیروی من روی گردانید و فرمانها و فرایض مرا که پیش روی شما گذاشتهام نگاه ندارید‪ ،‬بِکه بروید و‬ ‫خدایان دیگر را خدمت کنید و آنها را پرستش نمایید‪،‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه اسرائیل را از سرزمینی که به ایشان دادهام‪ ،‬منقطع خواهم ساخت و این خانه را که برای نام خود تقدیس کردهام‪ ،‬از نظر خود دور‬ ‫خواهم انداخت و اسرائیل در میان تمامی قومها ضربالمثل و مایه تمسخر خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و از این خانه که بِند است‪ ،‬هر که از آن بگذرد‪ ،‬متحیر شده‪ ،‬صفیر خواهد زد و خواهد گفت« ‪:‬چرا خداوند با این سرزمین و با این خانه‬ ‫چنین کرده است؟»‬ ‫‪ ۹‬و ایشان خواهند گفت« ‪:‬چونکه یهوه خدای خود را که پدرانشان را از زمین مصر بیرون آورد‪ ،‬ترک کردند و به خدایان دیگر متمسک‬ ‫شده‪ ،‬آنها را پرستش و خدمت نمودند‪ ،‬از این جهت خداوند تمام این بل را بر ایشان وارد آورده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و واقع شد که در انقضای بیست سالی که سِیمان آن دو خانه‪ ،‬یعنی خانه خداوند و خانه پادشاه را بنا کرده بود‪،‬‬ ‫‪( ۱۱‬و حیرام‪ ،‬پادشاه صور‪ ،‬سِیمان را به درختان سرو و صنوبر و طل‪ ،‬مطابق میِش‪ ،‬مجهز کرده بود)‪ ،‬آنگاه سِیمان پادشاه بیست شهر‬ ‫در سرزمین جِیل به حیرام بخشید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و حیرام از صور بیرون آمد تا شهرهایی را که سِیمان به او داده بود ببیند‪ ،‬اما آنها او را پسند نیامد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و گفت« ‪:‬ای برادر‪ ،‬این شهرها که به من دادهای کدامند؟ »و آنها را تا به امروز سرزمین کابل نامید‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و حیرام شصت وزنه طل برای پادشاه فرستاد‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۱۵‬و این است دلیل خراجی که سِیمان پادشاه وضع کرد ‪:‬برای ساختن خانه خداوند و خانه خود و مِو و حصار اورشِیم و حاصور و‬ ‫مجدو و جازر‪.‬‬ ‫جازر را تصرف کرده و آن را به آتش سوزانده و کنعانیانی را که در شهر ساکن بودند‪ ،‬کشته و آن‬ ‫رفته‪،‬‬ ‫مصر‪،‬‬ ‫پادشاه‬ ‫فرعون‪،‬‬ ‫‪ ۱۶‬زیرا‬ ‫ل‬ ‫را به دخترش‪ ،‬همسر سِیمان‪ ،‬به عنوان هدیه داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و سِیمان جازر و بیتحورون پایین را بنا کرد‪،‬‬ ‫‪ ۱۸‬و بح رعِحت و ت ح رد دمر را در بیابان‪ ،‬در زمین‪،‬‬ ‫‪ ۱۹‬و جمیع شهرهای انبار که سِیمان داشت و شهرهای ارابههایش و شهرهای سوارانش و هر آنچه سِیمان آرزوی ساختنش را در اورشِیم‬ ‫و لبنان و تمامی زمین سِطنت خود داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و تمامی قومی که از اموریان و حتیان و فرزیان و حویان و یبوسیان باقی مانده بودند و از بنیاسرائیل نبودند‪،‬‬ ‫‪ ۲۱‬و اما فرزندان ایشان که بعد از ایشان در زمین باقی ماندند‪ ،‬که بنیاسرائیل نیز نتوانستند ایشان را بالکل هلک کنند‪ ،‬سِیمان بر ایشان‬ ‫جزیه و بندگی تا به امروز بست‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اما سِیمان از بنیاسرائیل کسی را به بندگی نگرفت‪ ،‬بِکه ایشان مردان جنگی و بندگان و سروران و سرداران و رؤسای ارابهها و‬ ‫سواران او بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬اینها پانصد و پنجاه نفر از رؤسای مأمورانی بودند که بر کارهای سِیمان نظارت داشتند و بر افرادی که در کار دخیل بودند‪،‬‬ ‫فرمانروایی میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬اما دختر فرعون از شهر داود به خانهای که سِیمان برایش ساخته بود‪ ،‬آمد؛ آنگاه سِیمان لمِوو را بنا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و سِیمان سالی سه بار قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلمتی بر مذبحی که برای خداوند ساخته بود‪ ،‬تقدیم میکرد و بر مذبحی که در‬ ‫حضور خداوند بود‪ ،‬بخور میسوزاند ‪.‬بدین ترتیب‪ ،‬او خانه را تمام کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و سِیمان پادشاه در عصیون جابر‪ ،‬که در کنار ایِوت‪ ،‬در ساحل دریای سرخ‪ ،‬در سرزمین ادوم است‪ ،‬ناوگانی از کشتیها ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و حیرام‪ ،‬بندگان خود را که ملحان دریا بودند و در دریا مهارت داشتند‪ ،‬به کشتیها فرستاد و همراه بندگان سِیمان فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و به اوفیر آمدند و از آنجا چهارصد و بیست وزنه طل گرفته‪ ،‬برای سِیمان پادشاه آوردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪ ۱‬و چون مِکه سبا آوازه سِیمان را در مورد نام خداوند شنید‪ ،‬آمد تا او را با پرسشهای دشوار بیازماید‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و او با موکب بسیار بزرگی‪ ،‬با شترانی که بارشان ادویه و طلی بسیار و سنگهای قیمتی بود‪ ،‬به اورشِیم آمد؛ و چون نزد سِیمان رسید‪،‬‬ ‫هر چه در دلش بود با وی در میان گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و سِیمان تمامی سوالتش را برایش بیان کرد و چیزی از پادشاه پنهان نماند که به او نگفته باشد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون مِکه سبا تمامی حکمت سِیمان و خانهای را که ساخته بود دید‪،‬‬ ‫‪ ۵‬و طعام سفره او و مجِس بندگانش و مجِس خادمانش و لباس ایشان و ساقیانش و نردبانی که به آن به خانه خداوند بر میخاست‪ ،‬دیگر در‬ ‫او روحی نبود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و به پادشاه گفت« ‪:‬خبری که در سرزمین خود از اعمال و حکمت تو شنیدم‪ ،‬راست بود»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما تا نیامدم و چشمانم آن را ندید‪ ،‬سخنان را باور نکردم ‪.‬و اینک نصف آن به من گفته نشده بود ‪:‬حکمت و سعادت تو از شهرتی که‬ ‫شنیده بودم‪ ،‬فراتر است‪.‬‬ ‫‪ ۸‬خوشا به حال مردان تو‪ ،‬خوشا به حال این بندگانت که پیوسته در حضور تو میایستند و حکمت تو را میشنوند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬متبارک باد یهوه‪ ،‬خدای تو‪ ،‬که از تو خشنود بود و تو را بر تخت سِطنت اسرائیل نشانید ‪.‬زیرا خداوند اسرائیل را تا ابد دوست میداشت‪،‬‬ ‫از این رو تو را پادشاه ساخت تا داوری و عدالت را اجرا کنی‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و او به پادشاه صد و بیست وزنه طل و ادویه بسیار گرانبها و سنگهای قیمتی داد‪ ،‬و دیگر هرگز چنین ادویه فراوانی که مِکه سبا به‬ ‫سِیمان پادشاه داد‪ ،‬نیامد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و کشتیهای حیرام نیز که طل از اوفیر میآوردند‪ ،‬مقدار زیادی چوب صندل و سنگهای قیمتی از اوفیر آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و پادشاه از درختان صندل‪ ،‬ستونهایی برای خانه خداوند و خانه پادشاه و همچنین چنگها و بربطها برای خوانندگان ساخت‪ ،‬اما چنین‬ ‫درختان صندل تا به امروز نیامده و دیده نشده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و سِیمان پادشاه به مِکه سبا‪ ،‬علوه بر آنچه سِیمان از بخشش مِوکانه خود به او داد‪ ،‬تمامی آرزوی او را که خواسته بود‪ ،‬عطا‬ ‫فرمود ‪.‬پس او با بندگانش رو گردانیده‪ ،‬به ولیت خود رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و وزن طلیی که در یک سال به سِیمان رسید‪ ،‬ششصد و شصت و شش وزنه طل بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬علوه بر آنچه از بازرگانان و تجارت ادویهفروشان و از همه پادشاهان عرب و والیان کشور داشت‪،‬‬ ‫‪ ۱۶‬و سِیمان پادشاه دویست سپر طلی چکشکاری شده ساخت که برای هر سپر ششصد مثقال طل به کار رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و سیصد سپر طلی چکشکاری شده ساخت که برای هر سپر سه من طل به کار رفت ‪.‬و پادشاه آنها را در کاخ جنگل لبنان گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬علوه بر این‪ ،‬پادشاه تخت بزرگی از عاج ساخت و آن را با بهترین طل پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬تخت شش پِه داشت و بالی تخت از پشت گرد بود و در دو طرف جای کرسی‪ ،‬دستههایی قرار داشت و دو شیر در کنار دستهها‬ ‫ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و دوازده شیر آنجا از این طرف و آن طرف‪ ،‬بر آن شش پِه ایستاده بودند؛ که در هیچ ممِکتی چنین ساخته نشده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و تمام ظروف نوشیدنی سِیمان پادشاه از طل بود‪ ،‬و تمام ظروف خانه جنگل لبنان از طلی خالص بود‪ ،‬هیچ کدام از نقره نبود‪ ،‬زیرا‬ ‫در ایام سِیمان نقره چیزی به حساب نمیآمد‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۲۲‬زیرا پادشاه در دریا ناوگان ترشیشی با ناوگان حیرام داشت ‪:‬هر سه سال یک بار ناوگان ترشیشی میآمد و طل و نقره و عاج و میمون‬ ‫و طاووس میآورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس سِیمان پادشاه در ثروت و حکمت از جمیع پادشاهان جهان برتر بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و تمامی اهل زمین از سِیمان طِب میکردند تا حکمتی را که خدا در دلش نهاده بود‪ ،‬بشنوند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و هر کس هدیه خود را از ظروف نقره و ظروف طل و لباس و زره و ادویه و اسب و قاطر‪ ،‬سال به سال میآورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و سِیمان ارابهها و سواران جمع کرد و هزار و چهارصد ارابه و دوازده هزار سوار داشت که آنها را در شهرها برای ارابهها و نزد‬ ‫پادشاه در اورشِیم گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و پادشاه نقره را در اورشِیم چون سنگ و چوب سرو را چون درختان چنار که در وادی هستند‪ ،‬فراوان ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و سِیمان اسبها و نخهای کتانی را از مصر میآورد؛ بازرگانان پادشاه‪ ،‬نخهای کتانی را به قیمتی میخریدند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و یک ارابه به قیمت ششصد مثقال نقره و یک اسب به قیمت صد و پنجاه مثقال نقره از مصر بیرون میآمد و میرفت ‪.‬و به همین ترتیب‬ ‫برای همه پادشاهان حتیان و پادشاهان سوریه‪ ،‬آنها را به وسیِه خودشان بیرون میآوردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۱‬‬ ‫‪ ۱‬اما سِیمان پادشاه‪ ،‬گذشته از دختر فرعون‪ ،‬زنان غریب بسیاری را از موآبیان و عمونیان و ادومیان و صیدونیان و حتیان دوست‬ ‫میداشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬از امتهایی که خداوند درباره آنها به بنیاسرائیل گفته بود« ‪:‬شما به ایشان درنیایید و ایشان به شما درنیایند‪ ،‬زیرا بهیقین دل شما را به‬ ‫سوی خدایان خود خواهند برگردانید »‪.‬سِیمان به اینها دل بست‪.‬‬ ‫زن بانو و سیصد صیغه بود‪ ،‬و زنانش دل او را برگردانیدند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و او را هفتصد ل‬ ‫‪ ۴‬زیرا واقع شد که چون سِیمان پیر شد‪ ،‬زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب برگردانیدند‪ ،‬و دل او با یهوه‪ ،‬خدایش‪ ،‬مانند دل پدرش‬ ‫داود‪ ،‬کامل نبود‪.‬‬ ‫ورت‪ ،‬خدای صیدونیان‪ ،‬و از عقب لمِکوم‪ ،‬رجس عمونیان‪ ،‬رفت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬زیرا سِیمان از عقب حع رشت د ح‬ ‫‪ ۶‬و سِیمان در نظر خداوند شرارت ورزید‪ ،‬و مانند پدرش داود‪ ،‬خداوند را به طور کامل پیروی نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه سِیمان در کوهی که روبروی اورشِیم است‪ ،‬مکانی بِند برای لکموش‪ ،‬که خدای منفور موآبیان است‪ ،‬و برای دمو للک‪ ،‬که خدای‬ ‫منفور بنیعمون است‪ ،‬ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و همچنین برای همه زنان غریب خود که برای خدایان خود بخور میسوزاندند و قربانی میکردند‪ ،‬عمل نمود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و خداوند بر سِیمان خشمگین شد‪ ،‬زیرا دلش از یهوه خدای اسرائیل که دو بار بر او ظاهر شده بود‪ ،‬منحرف شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و در این باره به او فرمان داده بود که از خدایان دیگر پیروی نکند‪ ،‬اما او آنچه را که خداوند فرمان داده بود‪ ،‬به جا نیاورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬بنابراین خداوند به سِیمان گفت« ‪:‬چون این کار را از تو کردهام و عهد و فرایض مرا که به تو امر فرمودهام‪ ،‬نگاه نداشتهای‪ ،‬البته‬ ‫سِطنت را از تو خواهم گرفت و آن را به بندهات خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما در ایام تو این را به خاطر پدرت داود نخواهم کرد‪ ،‬بِکه آن را از دست پسرت خواهم ربود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬لیکن تمام ممِکت را پاره نخواهم کرد‪ ،‬بِکه یک سبط را به خاطر بندهام داود و به خاطر اورشِیم که برگزیدهام به پسرت خواهم داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و خداوند دشمنی برای سِیمان برانگیخت‪ ،‬یعنی حهدحد احدومی را که از نسل پادشاهان احدوم بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬زیرا هنگامی که داوود در ادوم بود‪ ،‬یوآب‪ ،‬فرمانده لشکر‪ ،‬برای دفن کشتگان رفته بود‪ ،‬پس از آنکه تمام مردان ادوم را کشته بود‪.‬‬ ‫‪( ۱۶‬یوآب با تمام اسرائیل شش ماه در آنجا ماند تا اینکه تمام مردان ادوم را کشت)‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه حهدحد و برخی از ادومیان که از خدمتکاران پدرش بودند‪ ،‬فرار کردند تا به مصر بروند‪ ،‬در حالی که حهدحد هنوز کودکی خردسال‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و از مدیان روانه شده‪ ،‬به فاران آمدند‪ ،‬و از فاران مردانی با خود برداشته‪ ،‬به مصر نزد فرعون‪ ،‬پادشاه مصر آمدند‪ ،‬که او را خانهای‬ ‫داد و آذوقه برایش تعیین کرد و زمینی به او ارزانی داشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و حهدحد در نظر فرعون التفات بسیار یافت‪ ،‬چندان که خواهر زن خود‪ ،‬یعنی خواهر ت ححفحنیس مِکه را به او به زنی داد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و خواهر تحفنیس پسری به نام حجندوبحت برای او زایید و تحفنیس او را در خانه فرعون از شیر گرفت و حجندوبحت در خانه فرعون با‬ ‫پسران فرعون بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون حهدحد در مصر شنید که داود با پدران خود خوابیده و یوآب‪ ،‬سردار لشکر‪ ،‬مرده است‪ ،‬حهدحد به فرعون گفت« ‪:‬مرا رخصت ده تا‬ ‫به ولیت خود بروم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬فرعون به او گفت« ‪:‬مگر تو را نزد من چه کم است که میخواهی به سرزمین خود بروی؟ »او پاسخ داد« ‪:‬هیچ‪ ،‬اما بگذار بروم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و خدا دشمن دیگری برای او برانگیخت‪ ،‬یعنی لرزون پسر اللیاده را که از نزد آقای خود‪ ،‬حهدحد لع لزر‪ ،‬پادشاه صوبحه‪ ،‬گریخته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و او مردانی را نزد خود جمع کرد و هنگامی که داود ایشان را از صوبه کشت‪ ،‬سردار گروهی شد ‪.‬و ایشان به دمشق رفتند و در آنجا‬ ‫ساکن شدند و در دمشق سِطنت نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و او در تمام ایام سِیمان‪ ،‬علوه بر شرارتی که حهدحد مرتکب میشد‪ ،‬دشمن اسرائیل میبود ‪.‬و از اسرائیل نفرت داشت و بر سوریه‬ ‫سِطنت میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و یربعام بن نباط‪ ،‬افراتی از صرده‪ ،‬بنده سِیمان که مادرش صروعه نام داشت و بیوه بود‪ ،‬حتی دست خود را به ضد پادشاه بِند کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و این بود سبب اینکه دست خود را بر پادشاه بِند کرد که سِیمان لمِو را بنا کرد و رخنههای شهر پدرش داود را تعمیر نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و یربعام مردی قوی و شجاع بود ‪.‬و چون سِیمان آن جوان را دید که کوشا است‪ ،‬او را بر تمام امور خاندان یوسف مسِط گردانید‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۲۹‬و واقع شد در آن زمان که یربعام از اورشِیم بیرون میرفت که اخیای نبی شیِونی او را در راه یافت و جامهای نو در بر داشت و‬ ‫ایشان هر دو در صحرا تنها بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و اخیا جامه تازهای را که در بر داشت گرفت و آن را به دوازده قسمت پاره کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و به یربعام گفت« ‪:‬ده تکه برای خود بگیر‪ ،‬زیرا یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید ‪:‬اینک من سِطنت را از دست سِیمان پاره میکنم و‬ ‫ده سبط به تو میدهم»‪.‬‬ ‫‪( ۳۲‬اما او به خاطر بندهام داوود و به خاطر اورشِیم‪ ،‬شهری که از میان تمام قبایل اسرائیل برگزیدهام‪ ،‬یک قبیِه خواهد داشت)‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬زیرا که مرا ترک کردهاند و عشتاروت‪ ،‬الهه صیدونیان‪ ،‬کموش‪ ،‬خدای موآبیان‪ ،‬و لمِکوم‪ ،‬خدای بنیعمون را پرستش کردهاند‪ ،‬و در‬ ‫راههای من سِوک ننمودهاند تا آنچه را که در نظر من درست است‪ ،‬انجام دهند و فرایض و احکام مرا‪ ،‬چنانکه پدرش داوود انجام داد‪،‬‬ ‫نگاه دارند‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬لیکن تمام ممِکت را از دست او نخواهم گرفت‪ ،‬بِکه به خاطر بنده خود داود که او را برگزیدم‪ ،‬زیرا که اوامر و فرایض مرا نگاه‬ ‫داشت‪ ،‬او را در تمام ایام عمرش امیر خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬اما سِطنت را از دست پسرش گرفته‪ ،‬آن را به تو خواهم داد‪ ،‬یعنی ده سبط‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و به پسرش یک قبیِه خواهم داد تا بندهام داوود‪ ،‬در اورشِیم‪ ،‬شهری که برای خود برگزیدهام تا نام خود را در آن بگذارم‪ ،‬همیشه‬ ‫نوری در حضور من داشته باشد‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬و تو را خواهم گرفت و موافق هر آنچه دلت آرزو دارد‪ ،‬سِطنت خواهی کرد و بر اسرائیل پادشاه خواهی بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و اگر به هر آنچه به تو امر میکنم گوش فرا دهی و در راههای من سِوک نمایی و آنچه در نظر من درست است انجام دهی و فرایض‬ ‫و احکام مرا نگاه داری‪ ،‬چنانکه بندهام داود انجام داد‪ ،‬آنگاه با تو خواهم بود و خانهای مستحکم برای تو خواهم ساخت‪ ،‬چنانکه برای داود‬ ‫ساختم‪ ،‬و اسرائیل را به تو خواهم بخشید‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و به سبب این‪ ،‬ذریت داود را رنج خواهم داد‪ ،‬اما نه برای همیشه‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬پس سِیمان قصد کشتن یربعام را کرد ‪.‬و یربعام برخاسته‪ ،‬به مصر نزد شیشق‪ ،‬پادشاه مصر‪ ،‬فرار کرد و تا زمان مرگ سِیمان در‬ ‫مصر ماند‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و بقیه وقایع سِیمان و هر چه کرد و حکمت او‪ ،‬آیا در کتاب اعمال سِیمان مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۴۲‬و مدت سِطنت سِیمان در اورشِیم بر تمامی اسرائیل چهل سال بود‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬پس سِیمان با پدران خود خوابید و در شهر پدرش داوود به خاک سپرده شد و پسرش حر دحبعام به جای او سِطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫‪ ۱‬و رحبعام به شکیم رفت‪ ،‬زیرا تمامی اسرائیل به شکیم آمده بودند تا او را پادشاه سازند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و واقع شد که چون یربعام بن نباط که هنوز در مصر بود‪ ،‬این را شنید‪( ،‬زیرا او از حضور سِیمان پادشاه فرار کرده بود و یربعام در‬ ‫مصر ساکن بود)‪.‬‬ ‫‪ ۳‬پس فرستادند و او را خواندند ‪.‬و یربعام و تمامی جماعت اسرائیل آمدند و به رحبعام عرض کرده‪ ،‬گفتند‪:‬‬ ‫‪ ۴‬پدرت یوغ ما را سنگین کرد ‪.‬پس اکنون بندگی سخت پدرت و یوغ سنگینی را که بر ما نهاد‪ ،‬سبک کن‪ ،‬و ما تو را خدمت خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و به ایشان گفت« ‪:‬سه روز دیگر بروید‪ ،‬سپس نزد من بازگردید »‪.‬و مردم رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و رحبعام پادشاه با مشایخی که در زمان حیات پدرش سِیمان در حضور او میایستادند‪ ،‬مشورت کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬شما چه صلح میدانید که‬ ‫به این قوم پاسخ دهم؟»‬ ‫‪ ۷‬و به او عرض کردند« ‪:‬اگر امروز بنده این قوم شوی و به ایشان خدمت کنی و ایشان را اجابت نمایی و سخنان نیکو به ایشان بگویی‪،‬‬ ‫آنگاه تا ابد بنده تو خواهند بود»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما او مشورت مشایخ را که به او داده بودند‪ ،‬ترک کرد و با جوانانی که با او بزرگ شده بودند و به حضورش میایستادند‪ ،‬مشورت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و به ایشان گفت« ‪:‬شما چه رأی میدهید تا به این قوم پاسخ دهیم که به من گفته و گفتهاند یوغی را که پدرت بر ما نهاده است‪ ،‬سبکتر‬ ‫گردان»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و جوانانی که با او بزرگ شده بودند‪ ،‬او را خطاب کرده‪ ،‬گفتند« ‪:‬به این قوم که به تو گفتند پدرت یوغ ما را سنگین کرده است و تو آن‬ ‫را برای ما سبک کن‪ ،‬چنین بگو ‪:‬انگشت کوچک من از کمر پدرم کِفتتر است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و حال‪ ،‬پدرم یوغ سنگینی بر شما نهاد‪ ،‬من یوغ شما را افزون خواهم کرد ‪.‬پدرم شما را با تازیانهها تنبیه میکرد‪ ،‬اما من شما را با‬ ‫عقربها تنبیه خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس یربعام و تمامی قوم در روز سوم نزد رحبعام آمدند‪ ،‬چنانکه پادشاه فرموده و گفته بود« ‪:‬روز سوم دوباره نزد من بیایید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و پادشاه با خشونت به مردم پاسخ داد و نصیحت مشایخ را که به او داده بودند‪ ،‬نادیده گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و موافق مشورت جوانان‪ ،‬ایشان را خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬پدرم یوغ شما را سنگین کرد و من یوغ شما را افزون خواهم ساخت ‪.‬پدرم‬ ‫شما را با تازیانهها تنبیه میکرد‪ ،‬اما من شما را با عقربها تنبیه خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس پادشاه به قوم گوش نداد‪ ،‬زیرا این امر از جانب خداوند بود تا کلمی را که خداوند به واسطه اخیای شیِونی به یربعام بن نباط گفته‬ ‫بود‪ ،‬به انجام رساند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬چون تمامی اسرائیل دیدند که پادشاه به ایشان گوش فرا نداد‪ ،‬قوم به پادشاه پاسخ داده‪ ،‬گفتند« ‪:‬ما را در داود چه نصیبی است و در پسر‬ ‫یحسی چه میراثی داریم؟ ای اسرائیل‪ ،‬به خیمههای خود بروید ‪.‬اکنون ای داود‪ ،‬به خانه خود بنگرید »‪.‬پس اسرائیل به خیمههای خود رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اما بنیاسرائیل که در شهرهای یهودا ساکن بودند‪ ،‬حر دحبعام بر آنها سِطنت میکرد‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۱۸‬آنگاه رحبعام پادشاه‪ ،‬ادورام را که سرپرست باج و خراج بود‪ ،‬فرستاد و تمامی اسرائیل او را سنگسار کردند تا مرد ‪.‬پس رحبعام پادشاه‬ ‫شتابان او را بر ارابه خود سوار کرد تا به اورشِیم فرار کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس اسرائیل تا به امروز بر خاندان داوود شوریدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و چون تمامی اسرائیل شنیدند که یربعام بازگشته است‪ ،‬فرستادند و او را به سوی جماعت طِبیدند و او را بر تمام اسرائیل پادشاه‬ ‫ساختند ‪.‬جز سبط یهودا‪ ،‬کسی خاندان داود را پیروی نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون رحبعام به اورشِیم رسید‪ ،‬تمامی خاندان یهودا و سبط بنیامین‪ ،‬یعنی صد و هشتاد هزار مرد برگزیده جنگاور را گرد آورد تا با‬ ‫خاندان اسرائیل جنگ کنند و سِطنت را به رحبعام پسر سِیمان بازگردانند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اما کلم خدا بر لش حمعیا‪ ،‬مرد خدا‪ ،‬نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲۳‬به رحبعام‪ ،‬پسر سِیمان‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬و به تمامی خاندان یهودا و بنیامین و به بقیه قوم خطاب کرده‪ ،‬بگو‪:‬‬ ‫‪ ۲۴‬خداوند چنین میگوید« ‪:‬شما نباید بروید و با برادران خود‪ ،‬بنیاسرائیل‪ ،‬بجنگید ‪.‬هر کس به خانه خود برگردد‪ ،‬زیرا این امر از جانب من‬ ‫است »‪.‬پس ایشان به کلم خداوند گوش فرا دادند و طبق فرمان خداوند‪ ،‬بازگشتند تا بروند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آنگاه یربعام شکیم را در کوهستان افرایم بنا کرد و در آن ساکن شد و از آنجا بیرون رفت و فنوئیل را بنا نمود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و یربعام در دل خود گفت« ‪:‬اکنون پادشاهی به خاندان داوود باز خواهد گشت»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬اگر این قوم برای گذرانیدن قربانی در خانه خداوند در اورشِیم بروند‪ ،‬آنگاه دل این قوم دوباره به سوی آقای خود‪ ،‬یعنی به سوی‬ ‫رحبعام‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬خواهد برگشت و مرا خواهند کشت و دوباره به سوی رحبعام‪ ،‬پادشاه یهودا خواهند رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬پس پادشاه مشورت کرد و دو گوساله طل ساخت و به ایشان گفت« ‪:‬برای شما رفتن به اورشِیم زحمت است ‪.‬اینک خدایان تو‪ ،‬ای‬ ‫اسرائیل‪ ،‬که تو را از سرزمین مصر بیرون آوردند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و یکی را در بیتئیل و دیگری را در دان قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و این امر گناه شد‪ ،‬زیرا قوم برای پرستش به حضور آن یکتا‪ ،‬تا دان‪ ،‬میرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و خانههایی در مکانهای بِند ساخت و از پایینترین افراد قوم که از بنیلوی نبودند‪ ،‬کاهنان تعیین کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و یربعام در ماه هشتم‪ ،‬در روز پانزدهم ماه‪ ،‬مانند عیدی که در یهودا است‪ ،‬عیدی مقرر کرد و بر قربانگاه قربانی میگذرانید ‪.‬در بیتئیل‬ ‫نیز چنین کرد و برای گوسالههایی که ساخته بود قربانی نمود و کاهنان مکانهای بِندی را که ساخته بود‪ ،‬در بیتئیل قرار داد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬پس او در پانزدهمین روز از ماه هشتم‪ ،‬در ماهی که از دل خود ابداع کرده بود‪ ،‬بر قربانگاهی که در بیتئیل ساخته بود‪ ،‬قربانی کرد و‬ ‫برای بنیاسرائیل عیدی مقرر داشت و بر قربانگاه قربانی کرد و بخور سوزاند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۳‬‬ ‫‪ ۱‬و اینک مرد خدایی به فرمان خداوند از یهودا به بیتئیل آمد‪ ،‬و یربعام نزد مذبح ایستاده بود تا بخور بسوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و او به فرمان خداوند‪ ،‬عِیه قربانگاه فریاد برآورد و گفت« ‪:‬ای قربانگاه‪ ،‬ای قربانگاه‪ ،‬خداوند چنین میفرماید ‪:‬اینک پسری برای خاندان‬ ‫داوود‪ ،‬به نام یوشیا‪ ،‬زاده خواهد شد و کاهنان مکانهای بِند را که بر تو بخور میسوزانند‪ ،‬بر تو قربانی خواهد کرد و استخوانهای مردم بر‬ ‫تو سوزانده خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و در همان روز نشانهای نشان داد و گفت« ‪:‬این نشانهای است که خداوند فرموده است ‪:‬اینک‪ ،‬قربانگاه شکافته خواهد شد و خاکستری‬ ‫که بر آن است‪ ،‬ریخته خواهد گردید»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و واقع شد که چون پادشاه یربعام سخن مرد خدا را که مذبح بیتئیل را فریاد زده بود شنید‪ ،‬دست خود را از مذبح دراز کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬او‬ ‫را بگیرید »‪.‬و دستی که به سوی او دراز کرده بود خشک شد‪ ،‬به طوری که نتوانست آن را به سوی خود بکشد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬قربانگاه نیز شکافته شد و خاکستر از قربانگاه بیرون ریخت‪ ،‬مطابق نشانهای که مرد خدا به فرمان خداوند نشان داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و پادشاه در جواب مرد خدا گفت« ‪:‬اکنون نزد خداوند‪ ،‬خدای خود‪ ،‬دعا کن و برای من دعا کن تا دستم به من باز گردد »‪.‬پس مرد خدا از‬ ‫خداوند التماس کرد و دست پادشاه به او باز گردانده شد و مانند گذشته گردید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و پادشاه به مرد خدا گفت« ‪:‬با من به خانه بیا و استراحت کن و من به تو پاداش خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و مرد خدا به پادشاه گفت« ‪:‬اگر نصف خانهات را به من بدهی‪ ،‬با تو داخل نخواهم شد‪ ،‬و در اینجا نه نان خواهم خورد و نه آب خواهم‬ ‫نوشید»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬زیرا خداوند به من چنین فرمان داده و گفته است« ‪:‬نان مخور‪ ،‬آب ننوش و از راهی که آمدهای‪ ،‬برنگرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس او از راه دیگری رفت و از راهی که به بیتئیل آمده بود‪ ،‬بازنگشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و نبی پیری در بیتئیل ساکن بود و پسرانش آمده‪ ،‬تمام کارهایی را که آن مرد خدا آن روز در بیتئیل کرده بود‪ ،‬برایش بازگفتند‪ ،‬و‬ ‫سخنانی را که به پادشاه گفته بود‪ ،‬برای پدر خود نیز بیان کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و پدرشان به ایشان گفت« ‪:‬به کدام راه رفت؟ »زیرا پسرانش راه آن مرد خدا را که از یهودا آمده بود‪ ،‬دیده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و به پسرانش گفت« ‪:‬الغ را برای من زین کنید »‪.‬پس الغ را برایش زین کردند و او بر آن سوار شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و از عقب مرد خدا رفت و او را زیر درخت بِوط نشسته یافت ‪.‬پس به او گفت« ‪:‬آیا تو آن مرد خدا هستی که از یهودا آمدهای؟ »گفت ‪:‬‬ ‫«من هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس به او گفت« ‪:‬همراه من به خانه بیا و غذا بخور»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬او گفت« ‪:‬من با تو برنمیگردم و با تو داخل نمیشوم‪ ،‬و در اینجا با تو نه نان میخورم و نه آب مینوشم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬زیرا به فرمان خداوند به من گفته شده است که در آنجا نان مخور و آب ننوش و از راهی که آمدهای‪ ،‬برنگرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬او به او گفت« ‪:‬من نیز مانند تو پیامبر هستم و فرشتهای به فرمان خداوند با من سخن گفت و گفت« ‪:‬او را با خود به خانهات برگردان‬ ‫تا نان بخورد و آب بنوشد »‪.‬اما او به او دروغ گفت‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۱۹‬پس همراه او برگشت و در خانهاش نان خورد و آب نوشید‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و هنگامی که ایشان بر سفره نشسته بودند‪ ،‬کلم خداوند به نبیای که او را بازگرداند‪ ،‬نازل شد‪:‬‬ ‫‪ ۲۱‬و او به مرد خدایی که از یهودا آمده بود‪ ،‬فریاد زد و گفت« ‪:‬خداوند چنین میفرماید ‪:‬چون تو از فرمان خداوند سرپیچی کردی و فرمانی‬ ‫را که یهوه‪ ،‬خدایت‪ ،‬به تو امر فرموده بود‪ ،‬نگاه نداشتی‪،‬‬ ‫‪ ۲۲‬بِکه برگشتی و در جایی که خداوند به تو گفته بود نان مخور و آب ننوش‪ ،‬نان خوردی و آب نوشیدی‪ ،‬زیرا جسد تو به قبر پدرانت‬ ‫نخواهد آمد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و واقع شد که بعد از خوردن نان و نوشیدن‪ ،‬الغ را برای خود زین کرد‪ ،‬یعنی برای نبیای که بازگردانده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و چون رفت‪ ،‬شیری در راه به او برخورد و او را کشت ‪.‬و لشهاش در راه انداخته شد و الغ کنارش ایستاده بود‪ ،‬و شیر نیز کنار‬ ‫لشه ایستاده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و اینک‪ ،‬مردمانی که از آنجا میگذشتند‪ ،‬لشه را در راه انداخته شده و شیری را که کنار لشه ایستاده بود‪ ،‬دیدند ‪.‬پس آمدند و این را در‬ ‫شهری که پیامبر پیر در آن ساکن بود‪ ،‬خبر دادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و چون نبیای که او را از راه برگردانیده بود‪ ،‬این را شنید‪ ،‬گفت« ‪:‬این مرد خداست که از کلم خداوند سرپیچی کرد ‪.‬لهذا خداوند او را‬ ‫به شیر سپرده است که او را دریده و کشته است‪ ،‬موافق کلمی که خداوند به او گفته بود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و به پسرانش فرمود« ‪:‬الغ را برای من زین کنید »‪.‬پس او را زین کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و چون رفت‪ ،‬لشه او را در راه انداخته شده یافت‪ ،‬و الغ و شیر را نزد لشه ایستاده ‪.‬شیر لشه را نخورده و الغ را دریده نبود‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و نبی جسد مرد خدا را برداشت و آن را بر الغ نهاد و آورد ‪.‬و آن نبی پیر به شهر آمد تا ماتم بگیرد و او را دفن کند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و جسد او را در قبر خود نهاد و برای او سوگواری کرده‪ ،‬گفتند« ‪:‬وای‪ ،‬برادرم»!‬ ‫‪ ۳۱‬و بعد از آنکه او را دفن کرد‪ ،‬به پسران خود خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬چون من بمیرم‪ ،‬مرا در قبری که مرد خدا در آن مدفون است‪ ،‬دفن‬ ‫کنید و استخوانهای مرا در کنار استخوانهای او بگذارید»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬زیرا کلمی که به فرمان خداوند عِیه قربانگاه بیتئیل و عِیه همه خانههای مکانهای بِند که در شهرهای سامره هستند‪ ،‬گفته بود‪ ،‬البته‬ ‫واقع خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬پس از این ماجرا‪ ،‬یربعام از راه پِید خود بازنگشت‪ ،‬بِکه از میان پایینترین مردم‪ ،‬کاهنانی برای مکانهای بِند تعیین کرد ‪.‬هر که‬ ‫میخواست‪ ،‬او را تقدیس میکرد و او یکی از کاهنان مکانهای بِند شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و این امر برای خاندان یربعام گناه شد‪ ،‬تا جایی که آن را از روی زمین منقطع و نابود کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۴‬‬ ‫‪ ۱‬در آن زمان‪ ،‬ابیا‪ ،‬پسر یربعام‪ ،‬بیمار شد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و یربعام به زنش گفت« ‪:‬برخیز و قیافه خود را تغییر بده تا کسی تو را به عنوان همسر یربعام نشناسد و به شیِوه برو ‪.‬اینک اخیای نبی‬ ‫آنجاست‪ ،‬همان کسی که به من گفت پادشاه این قوم خواهم شد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و ده نان و کِوچه و یک کوزه عسل با خود بردار و نزد او برو ‪.‬او تو را خواهد گفت که بر سر طفل چه خواهد آمد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس همسر یربعام چنین کرد و برخاست و به شیِوه رفت و به خانه اخیا رسید ‪.‬اما اخیا نمیتوانست ببیند زیرا چشمانش به دلیل پیری تار‬ ‫شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و خداوند به اخیا گفت« ‪:‬اینک زن یربعام میآید تا برای پسرش که بیمار است از تو چیزی بخواهد ‪.‬به او چنین و چنان بگو‪ ،‬زیرا چون‬ ‫داخل شود‪ ،‬خود را به زنی دیگر تشبیه خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون اخیا صدای پاهای او را که از در داخل میشد شنید‪ ،‬گفت« ‪:‬ای همسر یربعام‪ ،‬داخل شو !چرا خود را شخص دیگری میدانی؟‬ ‫زیرا من با خبر سختی نزد تو فرستاده شدهام»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬برو و به یربعام بگو ‪:‬خداوند‪ ،‬خدای اسرائیل چنین میگوید ‪:‬از آنجایی که من تو را از میان قوم برتر ساختم و تو را بر قوم خود اسرائیل‬ ‫رهبر ساختم‪،‬‬ ‫‪ ۸‬و سِطنت را از خاندان داوود گرفته‪ ،‬به تو دادم‪ ،‬اما تو مانند بندهام داوود نبودی که فرامین مرا نگاه میداشت و با تمام وجود از من‬ ‫پیروی میکرد تا آنچه را که در نظر من درست بود‪ ،‬انجام دهد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬بِکه از هم هه کسانی که پیش از تو بودند‪ ،‬بدتر عمل کردی‪ ،‬زیرا رفتی و خدایان دیگر و بتهای ریختهشده برای خود ساختی تا خشم مرا‬ ‫برانگیزانی و مرا پشت سر خود انداختی‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬بنابراین‪ ،‬اینک من بر خاندان یربعام بل خواهم آورد و از یربعام هر که را که به دیوار ادرار میکند و هر که را که در اسرائیل‬ ‫محبوس و رها شده است‪ ،‬منقطع خواهم ساخت و بقیه خاندان یربعام را خواهم گرفت‪ ،‬چنانکه کسی سرگین را برمیدارد تا همه آن تمام‬ ‫شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬هر که از یربعام در شهر بمیرد‪ ،‬سگان او را خواهند خورد و هر که در صحرا بمیرد‪ ،‬مرغان هوا او را خواهند خورد‪ ،‬زیرا خداوند‬ ‫این را گفته است‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس تو برخیز و به خانهات برو‪ ،‬و به محض اینکه پایت به شهر برسد‪ ،‬کودک خواهد مرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و تمامی اسرائیل برای او سوگواری کرده‪ ،‬او را دفن خواهند کرد‪ ،‬زیرا او تنها از نسل یربعام به گور خواهد رفت‪ ،‬زیرا در او چیزی‬ ‫نیکو نسبت به یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬در خاندان یربعام یافت شده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و خداوند در آن روز پادشاهی بر اسرائیل خواهد برانگیخت که خاندان یربعام را منقطع خواهد ساخت‪ ،‬اما چه؟ حتی اکنون؟‬ ‫‪ ۱۵‬زیرا خداوند اسرائیل را خواهد زد‪ ،‬چنانکه نی در آب تکانده میشود‪ ،‬و ریشه اسرائیل را از این سرزمین نیکو که به پدرانشان داده بود‪،‬‬ ‫خواهد کند و ایشان را به آن سوی نهر پراکنده خواهد ساخت‪ ،‬زیرا که بیشههای خود را ساخته‪ ،‬خشم خداوند را برانگیختهاند‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۱۶‬و اسرائیل را به سبب گناهان یربعام که گناه کرد و اسرائیل را به گناه کشاند‪ ،‬تسِیم خواهد نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و زن یربعام برخاسته‪ ،‬روانه شد و به تلرصه آمد ‪.‬و چون به آستانه در رسید‪ ،‬طفل مرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و او را دفن کردند و تمامی اسرائیل برای او سوگواری کردند‪ ،‬موافق کلم خداوند که به واسطه بنده خود اخیای نبی گفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و بقیه وقایع یربعام‪ ،‬اینکه چگونه جنگ کرد و چگونه سِطنت نمود‪ ،‬اینک در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب است‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و ایام سِطنت یربعام بیست و دو سال بود ‪.‬پس با پدران خود خوابید و پسرش ناداب به جای او سِطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و رحبعام پسر سِیمان در یهودا سِطنت میکرد ‪.‬رحبعام چهل و یک ساله بود که پادشاه شد و هفده سال در اورشِیم‪ ،‬شهری که خداوند‬ ‫از میان تمام قبایل اسرائیل برگزیده بود تا نام خود را در آن بگذارد‪ ،‬سِطنت کرد ‪.‬و نام مادرش نعمه عمونی بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و یهودا در نظر خداوند شرارت ورزیدند و با گناهانی که مرتکب شدند‪ ،‬بیشتر از هر آنچه پدرانشان کرده بودند‪ ،‬غیرت او را به‬ ‫هیجان آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا که ایشان نیز برای خود مکانهای بِند و تمثالها و اشیرهها بر هر تپه بِند و زیر هر درخت سبز ساختند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و لواطگرایان نیز در آن سرزمین بودند و موافق همه رجاسات امتهایی که خداوند از حضور بنیاسرائیل اخراج کرده بود‪ ،‬عمل‬ ‫میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و در سال پنجم سِطنت رحبعام‪ ،‬شیشق‪ ،‬پادشاه مصر‪ ،‬به اورشِیم حمِه کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و خزائن خانه خداوند و خزائن خانه پادشاه را برد‪ ،‬بِکه همه را برداشت‪ ،‬و تمام سپرهای طلیی را که سِیمان ساخته بود‪ ،‬برد‪.‬‬ ‫در خانه پادشاه را نگاهبانی میکردند‪ ،‬سپرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و رحبعام پادشاه به جای آنها سپرهای برنجی ساخت و آنها را به دست رئیس نگهبانانی که ل‬ ‫‪ ۲۸‬و هنگامی که پادشاه به خانه خداوند داخل میشد‪ ،‬نگهبانان آنها را برمیداشتند و دوباره به اتاق نگهبانان میآوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و اما بقیه وقایع رحبعام و هر چه کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫یربعام در تمام ایام ایشان جنگ بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و میان حر دحبعام و د‬ ‫‪ ۳۱‬و رحبعام با پدران خود خوابید و در شهر داود با پدرانش دفن شد ‪.‬و نام مادرش نعمه عمونی بود ‪.‬و پسرش ابیا به جای او سِطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۵‬‬ ‫‪ ۱‬و در هجدهمین سال سِطنت یربعام بن نباط‪ ،‬ابیام بر یهودا سِطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬او سه سال در اورشِیم سِطنت کرد و نام مادرش معکه‪ ،‬دختر ابیشالوم بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و در تمامی گناهان پدرش که قبل از او مرتکب شده بود‪ ،‬سِوک نمود‪ ،‬و دلش مانند دل پدرش داود با یهوه‪ ،‬خدایش‪ ،‬کامل نبود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬با این حال‪ ،‬یهوه‪ ،‬خدایش‪ ،‬به خاطر داوود‪ ،‬نوری در اورشِیم به او داد تا پسرش را پس از او استوار سازد و اورشِیم را استوار سازد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬زیرا داود آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬انجام میداد و در تمام روزهای عمرش از هیچ یک از دستورات او سرپیچی نکرد‪،‬‬ ‫مگر در ماجرای اوریای حتی‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و در تمام طول عمر رحبعام‪ ،‬بین او و یربعام جنگ بود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و اما بقیه وقایع ابیا و هر چه کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟ و بین ابیا و یربعام جنگ بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و ابیام با پدران خود خوابید و او را در شهر داود دفن کردند و پسرش آسا به جای او سِطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و در بیستمین سال یربعام‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬آسا بر یهودا سِطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و چهل و یک سال در اورشِیم سِطنت کرد ‪.‬و اسم مادرش معکه‪ ،‬دختر ابیشالوم بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و آسا آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬انجام میداد‪ ،‬چنانکه پدرش داوود نیز انجام داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و لواطگران را از زمین بیرون کرد و تمام بتهایی را که پدرانش ساخته بودند‪ ،‬برداشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و همچنین مادرش معکه را‪ ،‬که او را نیز از مِکه بودن معزول کرد‪ ،‬زیرا که او بتی در بیشه ساخته بود؛ و آسا بت او را شکست و آن‬ ‫را در کنار نهر قدرون سوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما مکانهای بِند برداشته نشدند‪ ،‬با این حال‪ ،‬دل آسا در تمام دوران زندگیاش با خداوند کامل بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و چیزهایی را که پدرش وقف کرده بود و چیزهایی را که خودش وقف کرده بود‪ ،‬از نقره و طل و ظروف‪ ،‬به خانه خداوند آورد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و میان آسا و بعشا‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬در تمام ایام ایشان جنگ میبود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و بعشا‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬بر یهودا هجوم آورد و رامه را بنا کرد تا نگذارد کسی نزد آسا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬رفت و آمد کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه آسا تمام نقره و طلیی را که در خزانههای خانه خداوند و خزانههای خانه پادشاه باقی مانده بود‪ ،‬گرفت و آنها را به دست خادمان‬ ‫خود سپرد ‪.‬و آسای پادشاه آنها را نزد بنهدد پسر طبریمون پسر حزیون‪ ،‬پادشاه سوریه که در دمشق ساکن بود‪ ،‬فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۹‬میان من و تو و میان پدر من و پدر تو عهدی است ‪.‬اینک هدیهای از نقره و طل نزد تو فرستادهام ‪.‬بیا و عهد خود را با بعشا‪ ،‬پادشاه‬ ‫اسرائیل‪ ،‬بشکن تا از من جدا شود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس بنهدد به آسای پادشاه گوش فرا داد و سرداران لشکر خود را بر شهرهای اسرائیل فرستاد و عیون و دان و آبل بیت معکه و تمامی‬ ‫کنروت و تمامی زمین نفتالی را شکست دادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون بعشا این را شنید‪ ،‬بنای رامه را ترک کرده‪ ،‬در تلرصه ساکن شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه آسای پادشاه در سراسر یهودا فرمانی صادر کرد و هیچکس از این فرمان مستثنی نبود و سنگهای رامه و چوبهای آن را که بعشا‬ ‫با آنها بنا کرده بود‪ ،‬بردند و آسای پادشاه با آنها جبع بنیامین و مصفه را ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬بقی هه تمام وقایع آسا‪ ،‬و تمام قدرت او‪ ،‬و هر چه کرد‪ ،‬و شهرهایی که ساخت‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟ با‬ ‫این حال‪ ،‬در زمان پیریاش از ناحی هه پا بیمار بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬پس آسا با پدران خود خوابید و در شهر پدرش داوود با پدرانش دفن شد و پسرش یهوشافاط به جای او سِطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و ناداب بن یربعام در سال دوم آسا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬بر اسرائیل پادشاه شد و دو سال بر اسرائیل سِطنت نمود‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۲۶‬و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد و در راه پدرش و در گناه او که اسرائیل را به آن مرتکب گناه ساخته بود‪ ،‬گام‬ ‫برداشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و بعشا ابن اخیا‪ ،‬از خاندان یساکار‪ ،‬بر او فتنه انگیخت و بعشا او را در لج لبتون که از آن فِسطینیان بود‪ ،‬شکست داد‪ ،‬زیرا ناداب و‬ ‫تمامی اسرائیل‪ ،‬لجبلتون را محاصره کرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬بعشا در سال سوم سِطنت آسا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬او را کشت و به جایش سِطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و چون او سِطنت کرد‪ ،‬تمامی خاندان یربعام را شکست داد و هیچ ذینفسی برای یربعام باقی نگذاشت تا او را هلک کرد‪ ،‬موافق کلم‬ ‫خداوند که به واسطه بنده خود اخیای شیِونی گفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬به سبب گناهانی که یربعام مرتکب شد و اسرائیل را به آنها مرتکب گناه ساخت‪ ،‬به طوری که خشم یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل را به هیجان‬ ‫آورد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و اما بقیه وقایع ناداب و هر چه کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۳۲‬و میان آسا و بعشا‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬در تمام ایام ایشان جنگ میبود‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬در سال سوم آسا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬بعشا پسر اخیا در ترصه بر تمامی اسرائیل سِطنت کرد و بیست و چهار سال بر تخت سِطنت نشست‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد و در راه یربعام و در گناهی که اسرائیل را به آن مرتکب گناه کرده بود‪ ،‬گام برداشت‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۶‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه کلم خداوند بر یی دهو پسر حنانی عِیه بعشا نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۲‬زیرا که تو را از خاک برافراشتم و تو را بر قوم خود اسرائیل رهبر ساختم‪ ،‬و تو به راه یربعام سِوک نمودی و قوم من اسرائیل را‬ ‫مرتکب گناه ساختی تا با گناهانشان خشم مرا برانگیزند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اینک من نسل بعشا و نسل خاندان او را از بین خواهم برد و خاندان تو را مانند خاندان یربعام پسر نباط خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬هر که از بعشا در شهر بمیرد‪ ،‬سگان او را خواهند خورد و هر که از او در صحرا بمیرد‪ ،‬مرغان هوا او را خواهند خورد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و اما بقیه وقایع بعشا و آنچه کرد و تهور او‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۶‬پس بعشا با پدران خود خوابید و در لترصه دفن شد و پسرش ایِه به جای او سِطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و نیز به دست یلیهوی نبی‪ ،‬پسر ححنانی‪ ،‬کلم خداوند عِیه بحعحشا و عِیه خاندانش نازل شد‪ ،‬به سبب تمام بدی که در نظر خداوند کرده بود‪،‬‬ ‫و با اعمال دست خود خشم او را برانگیخته بود‪ ،‬و مانند خاندان لی دربعام بود‪ ،‬و از این رو که او را کشت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬در بیست و ششمین سال سِطنت آسا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬ایِه‪ ،‬پسر بعشا‪ ،‬به مدت دو سال در ترصه بر اسرائیل سِطنت کرد‪.‬‬ ‫صه‪،‬‬ ‫ر‬ ‫ت‬ ‫در‬ ‫خانهاش‬ ‫صه‪ ،‬ناظر‬ ‫ل‬ ‫ر‬ ‫ح‬ ‫صه در خان هه ا ح رر ح‬ ‫‪ ۹‬و بندهاش لز رمری‪ ،‬که سردار نیمی از ارابههایش بود‪ ،‬بر او دسیسه کرد‪ ،‬زیرا او در تل رر ح‬ ‫مشغول نوشیدن و مستی بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و لز رمری داخل شده‪ ،‬او را زد و کشت‪ ،‬در بیست و هفتمین سال آسا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬و به جایش سِطنت نمود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و چون او پادشاه شد و بر تخت سِطنت نشست‪ ،‬تمامی خاندان بعشا را کشت‪ ،‬و کسی را نه از خویشان و نه از دوستانش که به دیوار‬ ‫تکیه داده باشد‪ ،‬باقی نگذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬پس زمری تمام خاندان بعشا را هلک کرد‪ ،‬موافق کلم خداوند که به واسطه ییهوی نبی درباره بعشا گفته بود‪،‬‬ ‫‪ ۱۳‬به سبب تمامی گناهانی که بعشا و گناهان پسرش ایِه مرتکب شدند و اسرائیل را به آنها مرتکب گناه ساختند‪ ،‬و با اباطیل خود خشم‬ ‫یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل را به هیجان آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و اما بقیه وقایع ایِه و هر چه کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۱۵‬در بیست و هفتمین سال آسا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬لزمری هفت روز در تلرصه سِطنت کرد ‪.‬و قوم در برابر لج لبتون که از آن فِسطینیان بود‪،‬‬ ‫اردو زده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و قومی که اردو زده بودند شنیدند که لزمری دسیسه کرده و پادشاه را نیز کشته است ‪.‬پس تمامی اسرائیل در آن روز در اردوگاه‪،‬‬ ‫عمری‪ ،‬سردار لشکر‪ ،‬را بر اسرائیل پادشاه ساختند‪.‬‬ ‫د‬ ‫صه را محاصره کردند‪.‬‬ ‫ر‬ ‫ت‬ ‫برآمده‪،‬‬ ‫تون‬ ‫ب‬ ‫ج‬ ‫از‬ ‫وی‬ ‫با‬ ‫اسرائیل‬ ‫تمامی‬ ‫و‬ ‫مری‬ ‫ع‬ ‫و‬ ‫‪۱۷‬‬ ‫د‬ ‫ل‬ ‫ح‬ ‫ل ل‬ ‫‪ ۱۸‬و چون لزمری دید که شهر گرفته شده است‪ ،‬به قصر خانه پادشاه داخل شد و خانه پادشاه را بر سر خود به آتش سوزانید و مرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬به سبب گناهانی که مرتکب شده بود‪ ،‬و آنچه را که در نظر خداوند بد بود‪ ،‬مرتکب شده بود‪ ،‬و در راه یربعام گام برداشته بود‪ ،‬و با‬ ‫گناهی که مرتکب شده بود‪ ،‬اسرائیل را به گناه کشانده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و اما بقیه وقایع زمری و خیانتی که او ورزید‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۲۱‬آنگاه قوم اسرائیل به دو دسته تقسیم شدند ‪:‬نیمی از قوم از تبنی پسر جینات پیروی کردند تا او را پادشاه سازند و نیمی دیگر از عمری‬ ‫پیروی نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬اما قومی که پیرو عمری بودند بر قومی که پیرو تبنی پسر جینات بودند‪ ،‬غالب آمدند ‪.‬پس تبنی مرد و عمری سِطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬در سی و یکمین سال سِطنت آسا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬عمری دوازده سال بر اسرائیل سِطنت کرد ‪.‬شش سال او در ترصه سِطنت کرد‪.‬‬ ‫سام لره‬ ‫سامر‪ ،‬مالک کوه‪ ،‬ل‬ ‫سامر به دو وزنه نقره خرید و در آن کوه بنایی ساخت و شهری را که ساخت‪ ،‬به نام ل‬ ‫‪ ۲۴‬و کوه سامره را از ل‬ ‫نامید‪.‬‬ ‫عمری آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد و از هم هه کسانی که پیش از او بودند‪ ،‬بدتر عمل کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اما د‬ ‫‪ ۲۶‬زیرا او در تمامی راههای یربعام پسر نباط و در گناه او که اسرائیل را به آن مرتکب گناه کرده بود‪ ،‬گام برداشت و با اباطیل خود‪،‬‬ ‫خشم یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل را برانگیخت‪.‬‬ ‫عمری که کرد و شجاعتی که نشان داد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۲۷‬و بقیه اعمال د‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۲۸‬پس عمری با پدران خود خوابید و در سامره دفن شد و پسرش اخاب به جای او سِطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و در سی و هشتمین سال آسا‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬اخاب پسر عمری بر اسرائیل سِطنت آغاز کرد و اخاب پسر عمری بیست و دو سال در‬ ‫سامره بر اسرائیل سِطنت کرد‪.‬‬ ‫عمری در نظر خداوند از هم هه کسانی که پیش از او بودند‪ ،‬بدتر عمل کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و احخاب بن د‬ ‫‪ ۳۱‬و چنان شد که گویی سِوک در گناهان یربعام بن نباط برای او سهل بوده است که ایزابل دختر اتبعل پادشاه صیدونیان را به زنی گرفت‬ ‫و رفته‪ ،‬بعل را عبادت و پرستش کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و مذبحی برای بعل در خانه بعل که در سامره ساخته بود‪ ،‬برپا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و اخاب بیشهای ساخت و اخاب بیش از همه پادشاهان اسرائیل که قبل از او بودند‪ ،‬خشم یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل را برانگیخت‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬در ایام او‪ ،‬حیئیل بیتئیِی اریحا را بنا کرد ‪.‬او بنیاد آن را بر نخستزادهاش ابیرام نهاد و دروازههای آن را بر پسر کوچکش سجوب برپا‬ ‫کرد‪ ،‬موافق کلم خداوند که به واسطه یوشع پسر نون گفته بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۷‬‬ ‫‪ ۱‬و ایِیای تشبی که از ساکنان جِعاد بود‪ ،‬به اخاب گفت« ‪:‬به حیات یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل‪ ،‬که در حضورش ایستادهام‪ ،‬قسم که در این سالها‬ ‫شبنم و باران جز به کلم من نخواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و کلم خداوند بر او نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۳‬از اینجا برو و به سوی شرق توجه کن و خود را نزد نهر کریت که در مقابل اردن است‪ ،‬پنهان کن‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و از نهر خواهی نوشید‪ ،‬و من به کلغها دستور دادهام که در آنجا به تو خوراک بدهند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬پس او رفت و مطابق کلم خداوند عمل کرد‪ ،‬زیرا رفت و کنار نهر کریت‪ ،‬که در مقابل اردن است‪ ،‬ساکن شد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و کلغها صبحگاهان نان و گوشت و شامگاهان نان و گوشت برای او میآوردند و او از نهر مینوشید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و بعد از مدوتی‪ ،‬واقع شد که نهر خشک شد‪ ،‬زیرا که در زمین باران نباریده بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه کلم خداوند بر او نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۹‬برخیز و به صرفه که نزد صیدون است برو و در آنجا ساکن شو ‪.‬اینک بیوهای را در آنجا مأمور کردهام تا از تو نگهداری کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬پس برخاست و به صرفه رفت ‪.‬و چون به دروازه شهر رسید‪ ،‬اینک بیوه زنی در آنجا هیزم جمع میکرد ‪.‬پس او را صدا زد و گفت ‪:‬‬ ‫«تمنا میکنم کمی آب در ظرفی برایم بیاوری تا بنوشم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و چون او میرفت تا آن را بیاورد‪ ،‬او را صدا زد و گفت« ‪:‬لقمهای نان برای من بیاور»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬او گفت« ‪:‬به خداوند‪ ،‬خدای زندهات قسم که من قرص نان ندارم‪ ،‬بِکه یک مشت آرد در بشکه و کمی روغن در کوزه دارم ‪.‬و اینک‬ ‫دو چوب برمیدارم تا بروم و آن را برای خود و پسرم بپزم تا آن را بخوریم و بمیریم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬ایِیا به او گفت« ‪:‬نترس؛ برو و همانطور که گفتی عمل کن‪ ،‬اما اول از آن یک قرص نان کوچک برای من بپز و آن را نزد من بیاور‬ ‫و بعد از آن برای خودت و پسرت بپز»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬زیرا یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید ‪:‬تا روزی که خداوند باران بر زمین نباراند‪ ،‬تاپوی آرد تمام نخواهد شد و کوزه روغن کم‬ ‫نخواهد گردید‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس او رفت و موافق گفته ایِیا عمل کرد‪ ،‬و او و او و اهل خانهاش روزهای بسیار غذا خوردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و پارچ آرد تمام نشد و کوزه روغن کم نگردید‪ ،‬موافق کلم خداوند که به واسطه ایِیا گفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و بعد از این وقایع‪ ،‬واقع شد که پسر آن زن که صاحبخانه بود‪ ،‬بیمار شد و بیماری او چنان سخت شد که نفسی در او باقی نماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و به ایِیا گفت« ‪:‬ای مرد خدا‪ ،‬مرا با تو چه کار است؟ آیا نزد من آمدهای تا گناه مرا به یاد آوری و پسر مرا بکشی؟»‬ ‫‪ ۱۹‬و به او گفت« ‪:‬پسرت را به من بده »‪.‬و او را از آغوشش بیرون آورد و به بالخانه برد و در آنجا ساکن شد و او را بر بستر خود‬ ‫خوابانید‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و او نزد خداوند فریاد برآورد و گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬خدای من‪ ،‬آیا تو نیز بر بیوهای که من نزد او ساکن هستم‪ ،‬بدی آوردی و پسر او‬ ‫را کشتی؟»‬ ‫‪ ۲۱‬و سه بار خود را بر روی کودک دراز کرد و نزد خداوند استغاثه نموده‪ ،‬گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬خدای من‪ ،‬از تو تمنا دارم که جان این‬ ‫کودک را به او بازگردان»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و خداوند آواز ایِیا را شنید و جان طفل به او برگشت و او زنده شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و ایِیا طفل را گرفته‪ ،‬او را از بالخانه به خانه آورد و به مادرش سپرد ‪.‬و ایِیا گفت« ‪:‬ببین‪ ،‬پسرت زنده است»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و زن به ایِیا گفت« ‪:‬اکنون از این میدانم که تو مرد خدا هستی و کلم خداوند که در دهان توست‪ ،‬راست است»‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۸‬‬ ‫‪ ۱‬و بعد از روزهای بسیار‪ ،‬کلم خداوند در سال سوم به ایِیا رسید و گفت« ‪:‬برو و خود را به اخاب بنما تا من بر زمین باران ببارانم»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و ایِیا رفت تا خود را به اخاب بنماید ‪.‬و قحطی سختی در سامره بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و اخاب‪ ،‬عوبدیا را که ناظر خانهاش بود‪ ،‬فراخواند( ‪.‬و عوبدیا از خداوند بسیار میترسید)‪.‬‬ ‫‪ ۴‬زیرا هنگامی که ایزابل انبیای خداوند را هلک کرد‪ ،‬عوبدیا صد نبی را گرفت و ایشان را پنجاه پنجاه در غاری پنهان کرد و ایشان را به‬ ‫نان و آب پروراند‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۵‬و اخاب به عوبدیا گفت« ‪:‬به زمین برو‪ ،‬نزد همه چشمههای آب و نزد همه نهرها‪ ،‬شاید عِفی بیابیم تا اسبان و قاطران را زنده نگه داریم‬ ‫و همه بهایم را از دست ندهیم»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬پس زمین را بین خود تقسیم کردند تا در آن عبور کنند ‪:‬اخاب به یک راه تنها رفت و عوبدیا به راه دیگر تنها رفت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون عوبدیا در راه بود‪ ،‬اینک ایِیا به او برخورد ‪.‬و او را شناخت و به روی خود افتاد و گفت« ‪:‬آیا تو همان آقای من ایِیا هستی؟»‬ ‫‪ ۸‬او به او پاسخ داد« ‪:‬من هستم ‪.‬برو و به آقایت بگو ‪:‬اینک ایِیا اینجاست»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و او گفت« ‪:‬چه گناهی کردهام که بندهات را به دست اخاب میسپاری تا مرا بکشد؟»‬ ‫‪ ۱۰‬به حیات یهوه‪ ،‬خدای تو‪ ،‬قسم که هیچ قومی یا ممِکتی نیست که آقایم برای جستجوی تو آنجا نفرستاده باشد‪ ،‬و چون گفتند که او آنجا‬ ‫نیست‪ ،‬به آن ممِکت و قوم قسم خورد که تو را نیافتهاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و حال تو میگویی‪ ،‬برو و به آقایت بگو‪ ،‬اینک ایِیا اینجاست‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و واقع خواهد شد که به محض اینکه از نزد تو بروم‪ ،‬روح خداوند تو را به جایی که نمیدانم خواهد برد‪ ،‬و چون بروم و به اخاب خبر‬ ‫دهم و او تو را نیابد‪ ،‬مرا خواهد کشت ‪.‬اما بندهات از جوانی از خداوند میترسیدم‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آیا به آقایم گفته نشده است که وقتی ایزابل انبیای خداوند را کشت‪ ،‬من چه کردم؟ چگونه صد نفر از انبیای خداوند را پنجاه پنجاه در‬ ‫غاری پنهان کردم و ایشان را با نان و آب پروردم؟‬ ‫‪ ۱۴‬و حال تو میگویی‪ ،‬برو و به آقایت بگو‪ ،‬اینک ایِیا اینجاست و او مرا خواهد کشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬ایِیا گفت« ‪:‬به حیات یهوه صبایوت که در حضورش ایستادهام قسم که امروز خود را به او نشان خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پس عوبدیا به ملقات اخاب رفت و او را خبر داد و اخاب به ملقات ایِیا رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و چون اخاب ایِیا را دید‪ ،‬اخاب به او گفت« ‪:‬آیا تو آنی که اسرائیل را مضطرب میسازی؟»‬ ‫‪ ۱۸‬او پاسخ داد« ‪:‬من اسرائیل را مضطرب نکردهام‪ ،‬بِکه تو و خاندان پدرت‪ ،‬زیرا شما فرامین خداوند را ترک کردهاید و از بعِیم‬ ‫پیروی کردهاید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس اکنون بفرست و تمام اسرائیل را نزد من به کوه کرمل جمع کن‪ ،‬و انبیای بعل را چهارصد و پنجاه نفر و انبیای اشیره را چهارصد‬ ‫نفر که بر سر سفره ایزابل میخورند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس اخاب نزد تمامی بنیاسرائیل فرستاد و انبیا را در کوه کرمل جمع کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و ایِیا نزد تمامی قوم آمده‪ ،‬گفت« ‪:‬تا کی میان دو فرقه سرگردانید؟ اگر یهوه خداست‪ ،‬او را پیروی کنید و اگر بعل است‪ ،‬پس او را‬ ‫پیروی کنید »‪.‬و قوم هیچ پاسخی به او ندادند‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬آنگاه ایِیا به قوم گفت« ‪:‬من تنها نبی خداوند باقی ماندهام‪ ،‬اما انبیای بعل چهارصد و پنجاه نفرند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس دو گاو به ما بدهند و یکی را برای خود انتخاب کنند و آن را قطعه قطعه کرده‪ ،‬بر هیزم بگذارند و آتش ننهند؛ و من گاو دیگر را‬ ‫آماده کرده‪ ،‬بر هیزم خواهم گذاشت و آتش نمینهم‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و شما نام خدایان خود را بخوانید و من نام یهوه را خواهم خواند و خدایی که به آتش پاسخ میدهد‪ ،‬او خدا باشد »‪.‬و تمامی قوم در جواب‬ ‫گفتند« ‪:‬نیکو گفتی»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و ایِیا به انبیای بعل گفت« ‪:‬یک گاو برای خود انتخاب کنید و اول آن را آماده کنید زیرا شما بسیارید؛ و نام خدایان خود را بخوانید‪ ،‬اما‬ ‫آتش روشن نکنید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و گاوی را که به ایشان داده شده بود گرفتند و آن را آماده کردند و از صبح تا ظهر نام بعل را خوانده‪ ،‬میگفتند« ‪:‬ای بعل‪ ،‬به ما گوش‬ ‫بده »‪.‬اما هیچ صدایی یا کسی نبود که پاسخ دهد ‪.‬و آنها بر روی مذبحی که ساخته شده بود‪ ،‬جست و خیز میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و واقع شد که هنگام ظهر‪ ،‬ایِیا ایشان را مسخره کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬با صدای بِند فریاد بزنید‪ ،‬زیرا او خداست؛ یا متکِم است‪ ،‬یا در تعقیب‬ ‫است‪ ،‬یا در سفر است‪ ،‬یا شاید در خواب است و باید او را بیدار کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و ایشان با صدای بِند فریاد برآوردند و مطابق رسم خود‪ ،‬خود را با چاقوها و نیزهها مجروح کردند‪ ،‬به طوری که خون بر آنها جاری‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و چون ظهر گذشت و ایشان تا وقت گذرانیدن قربانی عصر نبوت میکردند‪ ،‬نه آوازی بود و نه کسی که جواب دهد و نه کسی که توجه‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و ایِیا به تمامی قوم گفت« ‪:‬نزدیک من بیایید »‪.‬و تمامی قوم نزد او آمدند ‪.‬و او مذبح خداوند را که ویران شده بود‪ ،‬تعمیر کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و ایِیا دوازده سنگ برداشت‪ ،‬موافق شماره اسباط بنی یعقوب که کلم خداوند بر وی نازل شده‪ ،‬گفت« ‪:‬نام تو اسرائیل خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و با آن سنگها‪ ،‬مذبحی به نام خداوند بنا کرد و گرداگرد مذبح‪ ،‬خندقی حفر نمود که گنجایش دو پیمانه بذر را داشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و هیزم را مرتب کرد و گاو نر را قطعه قطعه نمود و آن را بر هیزم گذاشت و گفت« ‪:‬چهار دخم از آب پر کنید و آن را بر قربانی‬ ‫سوختنی و هیزم بریزید»‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و گفت« ‪:‬برای بار دوم این کار را بکنید »‪.‬و آنها بار دوم این کار را کردند ‪.‬و گفت« ‪:‬برای بار سوم این کار را بکنید »‪.‬و آنها بار‬ ‫سوم این کار را کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و آب گرداگرد مذبح جاری شد و خندق را نیز از آب پر کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و واقع شد که در وقت گذرانیدن قربانی عصر‪ ،‬ایِیای نبی نزدیک آمده‪ ،‬گفت« ‪:‬ای خداوند‪ ،‬خدای ابراهیم و اسحاق و اسرائیل‪ ،‬امروز‬ ‫معِوم شود که تو در اسرائیل خدا هستی و من بنده تو هستم و همه این کارها را به فرمان تو کردهام»‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬ای خداوند‪ ،‬دعای مرا بشنو‪ ،‬دعای مرا بشنو تا این قوم بدانند که تو خداوند هستی و دل ایشان را دوباره به سوی خود بازگردان‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬آنگاه آتش خداوند فرود آمد و قربانی سوختنی و هیزم و سنگ و خاک را سوزاند و آب خندق را لیسید‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و چون تمامی قوم این را دیدند‪ ،‬به روی خود افتادند و گفتند« ‪:‬یهوه‪ ،‬اوست خدا؛ یهوه‪ ،‬اوست خدا»‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬و ایِیا به ایشان گفت« ‪:‬انبیای بعل را بگیرید و هیچیک از ایشان رهایی نیابد »‪.‬پس ایشان را گرفتند و ایِیا ایشان را به نهر قیشون‬ ‫فرود آورد و ایشان را در آنجا کشت‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۴۱‬و ایِیا به اخاب گفت« ‪:‬برخیز‪ ،‬بخور و بنوش‪ ،‬زیرا صدای باران فراوان میآید»‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬پس اخاب برای خوردن و آشامیدن بال رفت و ایِیا به قِه کرمل بال رفت و خود را به زمین انداخت و صورتش را بین زانوهایش‬ ‫گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬و به غلم خود گفت« ‪:‬اکنون بال برو و به سوی دریا نگاه کن »‪.‬و او بال رفت و نگاه کرد و گفت« ‪:‬چیزی نیست »‪.‬و گفت« ‪:‬هفت بار‬ ‫دیگر برو»‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬و در مرتبه هفتم واقع شد که گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬ابری کوچک از دریا‪ ،‬به اندازه کف دست انسان‪ ،‬برمیخیزد »‪.‬و گفت« ‪:‬برو و به اخاب‬ ‫بگو ‪:‬ارابه خود را آماده کن و پایین برو‪ ،‬مبادا باران تو را باز دارد»‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬و در این میان‪ ،‬آسمان از ابر و باد سیاه شد و باران شدیدی بارید ‪.‬و اخاب سوار شده‪ ،‬به یزرعیل رفت‪.‬‬ ‫‪ ۴۶‬و دست خداوند بر ایِیا قرار گرفت‪ ،‬و او کمر خود را بست و پیشاپیش اخاب به دروازه یزرعیل دوید‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۹‬‬ ‫‪ ۱‬و اخاب‪ ،‬ایزابل را از هر آنچه ایِیا کرده بود و چگونه جمیع انبیا را به شمشیر کشته بود‪ ،‬آگاه ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه ایزابل رسولی نزد ایِیا فرستاد و گفت« ‪:‬خدایان با من چنین کنند‪ ،‬بِکه بدتر از این نیز بکنند‪ ،‬اگر تا فردا‪ ،‬تقریبا ا همین وقت‪ ،‬جان‬ ‫تو را چون جان یکی از ایشان نسازم»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چون این را دید‪ ،‬برخاست و برای نجات جان خود روانه شد و به بئرشبع که در یهودا است آمد و خادم خود را در آنجا گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما خود او سفری یک روزه به بیابان کرد و زیر درخت عرعر نشست و برای خود آرزوی مرگ کرد و گفت« ‪:‬کافی است‪ ،‬اکنون ای‬ ‫خداوند‪ ،‬جان مرا بگیر‪ ،‬زیرا من از پدرانم بهتر نیستم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و چون زیر درخت عرعر دراز کشیده و خوابید‪ ،‬ناگاه فرشتهای او را لمس کرد و گفت« ‪:‬برخیز و بخور»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و چون نگریست‪ ،‬اینک قرص نانی بر زغال پخته شده و کوزهای از آب نزد سرش بود ‪.‬پس خورد و نوشید و دوباره دراز کشید‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و فرشته خداوند بار دیگر آمد و او را لمس کرد و گفت« ‪:‬برخیز و بخور زیرا سفر برای تو زیاده است»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس برخاسته‪ ،‬خورد و نوشید و به قوت آن خوراک‪ ،‬چهل روز و چهل شب تا حوریب‪ ،‬کوه خدا‪ ،‬رفت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و او به آنجا به غاری رسید و در آنجا اقامت گزید که ناگاه کلم خداوند بر او نازل شد و به او گفت« ‪:‬ای الیاس‪ ،‬اینجا چه میکنی؟»‬ ‫‪ ۱۰‬و او گفت« ‪:‬من به خاطر یهوه‪ ،‬خدای لشکرها‪ ،‬غیرت بسیار ورزیدهام‪ ،‬زیرا بنیاسرائیل عهد تو را ترک کردهاند‪ ،‬قربانگاههای تو را‬ ‫ویران کردهاند و انبیای تو را با شمشیر کشتهاند‪ ،‬و من تنها باقی ماندهام و ایشان قصد جان من را دارند تا آن را از بین ببرند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و او گفت« ‪:‬بیرون برو و در کوه به حضور خداوند بایست »‪.‬و اینک خداوند عبور کرد و باد شدید و شدیدی کوهها را شکافت و‬ ‫صخرهها را در حضور خداوند خرد کرد‪ ،‬اما خداوند در باد نبود ‪.‬و بعد از باد زلزله آمد‪ ،‬اما خداوند در زلزله نبود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و بعد از زلزله آتشی‪ ،‬اما خداوند در آتش نبود‪ ،‬و بعد از آتش‪ ،‬صدایی آرام و آهسته‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و چون ایِیا این را شنید‪ ،‬روی خود را در ردایش پوشانید و بیرون رفت و در دهانه غار ایستاد ‪.‬ناگاه صدایی به او رسید که گفت« ‪:‬ای‬ ‫ایِیا‪ ،‬اینجا چه میکنی؟»‬ ‫‪ ۱۴‬و او گفت« ‪:‬من به خاطر یهوه‪ ،‬خدای لشکرها‪ ،‬غیرت بسیار ورزیدهام‪ ،‬زیرا بنیاسرائیل عهد تو را ترک کردهاند‪ ،‬قربانگاههای تو را‬ ‫ویران کردهاند و انبیای تو را با شمشیر کشتهاند‪ ،‬و من تنها باقی ماندهام و آنها قصد جان من را دارند تا آن را از بین ببرند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬خداوند به او فرمود« ‪:‬برو و به راه خود به بیابان دمشق برگرد و وقتی رسیدی‪ ،‬حزائیل را به پادشاهی سوریه مسح کن»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و ییهو پسر نمشی را به پادشاهی اسرائیل مسح کن‪ ،‬و الیشع پسر شافاط از آبل محوله را مسح کن تا به جای تو نبی باشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و واقع خواهد شد که هر که از شمشیر حزائیل رهایی یابد‪ ،‬ییهو او را خواهد کشت و هر که از شمشیر ییهو رهایی یابد‪ ،‬الیشع او را‬ ‫خواهد کشت‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬با این حال‪ ،‬هفت هزار نفر را در اسرائیل باقی گذاشتهام‪ ،‬که همه زانوهایی هستند که در برابر بعل خم نشدهاند و همه دهانهایی که او‬ ‫را نبوسیدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬پس از آنجا رفت و الیشع پسر شافاط را یافت که شخم میزد و دوازده جفت گاو پیش روی او بود و خودش جفت دوازدهم را داشت ‪.‬و‬ ‫ایِیا از کنارش گذشت و ردای خود را بر او انداخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬پس گاوها را گذاشت و از عقب ایِیا دوید و گفت« ‪:‬بگذار پدر و مادرم را ببوسم و بعد از آن از عقب تو بیایم »‪.‬به او گفت« ‪:‬برگرد‪،‬‬ ‫زیرا با تو چه کردهام؟»‬ ‫‪ ۲۱‬پس از نزد او برگشت و یک جفت گاو را گرفت و آنها را ذبح کرد و گوشت آنها را با آلت گاوان پخت و به مردم داد و خوردند ‪.‬سپس‬ ‫برخاست و از پی ایِیا رفت و به خدمت او پرداخت‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۰‬‬ ‫‪ ۱‬و بنهدد‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬تمام لشکر خود را جمع کرد و سی و دو پادشاه و اسبان و ارابهها همراه او بودند ‪.‬پس برآمده‪ ،‬سامره را‬ ‫محاصره کرد و با آن جنگید‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و رسولنی نزد اخاب‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬به شهر فرستاده‪ ،‬به او گفت« ‪:‬بنهدد چنین میگوید‪:‬‬ ‫‪ ۳‬نقره و طلی تو از آن من است؛ زنان و فرزندانت‪ ،‬حتی بهترینشان‪ ،‬از آن من هستند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پادشاه اسرائیل در جواب گفت« ‪:‬ای پادشاه‪ ،‬ای سرورم‪ ،‬چنانکه فرمودی‪ ،‬من و هر چه دارم از آن تو هستیم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و فرستادگان دوباره آمدند و گفتند« ‪:‬بنهدد چنین میگوید ‪:‬اگرچه من نزد تو فرستاده‪ ،‬گفتم که نقره و طلی خود و زنان و فرزندانت را به‬ ‫من خواهی داد‪،‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۶‬اما فردا‪ ،‬تقریبا ا همین وقت‪ ،‬غلمان خود را نزد تو میفرستم تا خانه تو و خانههای بندگانت را جستجو کنند و هر چه در نظر تو پسندیده‬ ‫باشد‪ ،‬به دست خود گرفته‪ ،‬ببرند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه پادشاه اسرائیل همه بزرگان کشور را فراخواند و گفت« ‪:‬ببینید‪ ،‬ای مردم‪ ،‬ببینید این مرد چگونه قصد بدی دارد‪ ،‬زیرا او برای‬ ‫زنان و فرزندانم و نقره و طلیم به من چیزی فرستاد و من او را انکار نکردم»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و جمیع مشایخ و تمامی قوم به او گفتند« ‪:‬به او گوش مدهید و قبول مکنید»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬پس به فرستادگان بنهدد گفت« ‪:‬به آقایم پادشاه بگویید ‪:‬هر آنچه را که بار اول برای بندهات فرستادی‪ ،‬انجام خواهم داد‪ ،‬اما این کار را‬ ‫نمیتوانم انجام دهم »‪.‬پس فرستادگان رفتند و خبر را به او رساندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و بنهدد نزد او فرستاده‪ ،‬گفت« ‪:‬خدایان با من چنین‪ ،‬بِکه زیاده از این نیز بکنند‪ ،‬اگر خاک سامره کفاف مشتهای همه قومی را که از‬ ‫من پیروی میکنند‪ ،‬بدهد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬پادشاه اسرائیل در جواب گفت« ‪:‬به او بگویید ‪:‬آن که افسار خود را میبندد‪ ،‬مانند کسی که آن را رها میکند‪ ،‬فخر نکند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و چون بنهدد این خبر را شنید‪ ،‬هنگامی که او و پادشاهان در خیمهها مینوشیدند‪ ،‬به خادمان خود گفت« ‪:‬صفآرایی کنید »‪.‬و ایشان در‬ ‫برابر شهر صفآرایی کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و اینک نبیای نزد اخاب‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬آمده‪ ،‬گفت« ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬آیا این گروه عظیم را دیدی؟ اینک امروز آن را به دست‬ ‫تو تسِیم خواهم کرد و خواهی دانست که من یهوه هستم»‪.‬‬ ‫سروران ولیتها »‪.‬سپس پرسید« ‪:‬چه کسی‬ ‫جوانان‬ ‫‪ ۱۴‬و احخاب گفت« ‪:‬به دست چه کسی؟ »گفت« ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬حتی به دست‬ ‫ل‬ ‫ل‬ ‫جنگ را رهبری خواهد کرد؟ »او پاسخ داد« ‪:‬تو»‪.‬‬ ‫سروران ولیتها را شمرد که دویست و سی و دو نفر بودند؛ و بعد از ایشان‪ ،‬تمامی قوم‪ ،‬یعنی تمامی بنیاسرائیل را که هفت‬ ‫‪ ۱۵‬پس‬ ‫جوانان‬ ‫ل‬ ‫ل‬ ‫هزار نفر بودند‪ ،‬شمرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و هنگام ظهر بیرون رفتند ‪.‬اما بنهدد در خیمهها مشغول نوشیدن و مستی بود‪ ،‬او و پادشاهان‪ ،‬یعنی سی و دو پادشاهی که او را یاری‬ ‫میکردند‪.‬‬ ‫ر‬ ‫جوانان‬ ‫سروران ولیتها نخست بیرون رفتند و بلن حهدحد کسی را فرستاد و او را خبر داده‪ ،‬گفتند که «مردانی از سامره بیرون آمدهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و‬ ‫ل‬ ‫ل‬ ‫‪ ۱۸‬و او گفت« ‪:‬چه برای صِح بیرون آمده باشند‪ ،‬ایشان را زنده بگیرید‪ ،‬و چه برای جنگ آمده باشند‪ ،‬ایشان را زنده بگیرید»‪.‬‬ ‫سروران ولیتها و لشکری که از عقب ایشان میآمد‪ ،‬از شهر بیرون آمدند‪.‬‬ ‫جوانان‬ ‫‪ ۱۹‬پس این‬ ‫ل‬ ‫ل‬ ‫‪ ۲۰‬و هر کس حریف خود را کشت و سوریان فرار کردند و اسرائیل ایشان را تعاقب نمود و بنهدد‪ ،‬پادشاه سوریه‪ ،‬با سواران خود بر اسب‬ ‫سوار شده‪ ،‬فرار کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و پادشاه اسرائیل بیرون رفت و اسبان و ارابهها را شکست داد و سوریان را به کشتار عظیمی کشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و آن نبی نزد پادشاه اسرائیل آمد و به او گفت« ‪:‬برو‪ ،‬خود را تقویت کن و ببین چه میکنی‪ ،‬زیرا در پایان سال‪ ،‬پادشاه سوریه بر تو‬ ‫خواهد آمد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و بندگان پادشاه سوریه به او گفتند« ‪:‬خدایان ایشان‪ ،‬خدایان تپهها هستند؛ از این رو از ما قویتر بودند؛ اما بگذار در دشت با ایشان‬ ‫بجنگیم و مطمئنا ا از ایشان قویتر خواهیم بود»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و چنین کنید ‪:‬پادشاهان را هر کس از جای خود بردارید و سرداران را به جای ایشان بگمارید‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬و لشکری مانند لشکری که از دست دادهای‪ ،‬اسب به جای اسب و ارابه به جای ارابه برای خود بشمار‪ ،‬و ما با ایشان در دشت خواهیم‬ ‫جنگید و بیشک از ایشان قویتر خواهیم بود »‪.‬پس او به سخن ایشان گوش فرا داد و چنین کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و در تحویل سال‪ ،‬بنهدد سوریان را سان دید و برای جنگ با اسرائیل به افیق رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و بنیاسرائیل شمرده شدند و همگی حاضر شده‪ ،‬به مقابِه ایشان رفتند و بنیاسرائیل مانند دو گِه کوچک بزغاله در برابر ایشان اردو‬ ‫زدند‪ ،‬اما سوریان زمین را پر کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و مرد خدایی آمد و به پادشاه اسرائیل خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬چون سوریها گفتهاند که خداوند خدای تپههاست‪ ،‬اما‬ ‫خدای درهها نیست‪ ،‬بنابراین من تمام این گروه عظیم را به دست تو تسِیم خواهم کرد و خواهی دانست که من خداوند هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و هفت روز هر یک در مقابل دیگری اردو زدند ‪.‬و چنین شد که در روز هفتم جنگ درگرفت و بنیاسرائیل در یک روز صد هزار‬ ‫پیاده از سوریان را کشتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬اما بقیه به شهر افیق گریختند و در آنجا دیواری بر بیست و هفت هزار نفر از مردان باقی مانده فرو ریخت ‪.‬و بنهدد فرار کرد و به‬ ‫داخل شهر‪ ،‬به اتاقی اندرونی رفت‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬و بندگانش به او گفتند« ‪:‬اینک شنیدهایم که پادشاهان خاندان اسرائیل‪ ،‬پادشاهانی مهربان هستند ‪.‬پس‪ ،‬تمنا میکنم که پلس بر کمر خود‬ ‫و طناب بر سر خود ببندیم و نزد پادشاه اسرائیل برویم‪ ،‬شاید که جان تو را نجات دهد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬پس پلس بر کمر خود بستند و طناب بر سر خود انداختند و نزد پادشاه اسرائیل آمدند و گفتند« ‪:‬بنده تو بنهدد میگوید ‪:‬تمنا میکنم مرا‬ ‫زنده بگذاری »‪.‬پادشاه گفت« ‪:‬آیا او هنوز زنده است؟ او برادر من است»‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬پس آن مردان با دقت ملحظه کردند که آیا چیزی از او به دست میآید یا نه‪ ،‬و آن را به شتاب گرفتند و گفتند« ‪:‬برادرت بنهدد »‪.‬پس او‬ ‫گفت« ‪:‬بروید و او را بیاورید »‪.‬پس بنهدد نزد او بیرون آمد و او را بر ارابه سوار کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۴‬و بنهدد به او گفت« ‪:‬شهرهایی را که پدرم از پدر تو گرفت‪ ،‬پس خواهم داد و تو برای خود در دمشق کوچهها خواهی ساخت‪ ،‬چنانکه‬ ‫پدرم در سامره ساخت »‪.‬آنگاه اخاب گفت« ‪:‬تو را با این عهد خواهم فرستاد »‪.‬پس با او عهد بست و او را روانه کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و مردی از پسران انبیا به فرمان خداوند به همسایه خود گفت« ‪:‬مرا بزن »‪.‬و آن مرد از زدن او خودداری کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬پس به او گفت« ‪:‬چون از فرمان خداوند اطاعت نکردی‪ ،‬همانا همین که از نزد من بروی‪ ،‬شیری تو را خواهد کشت »‪.‬و همین که از‬ ‫نزد او رفت‪ ،‬شیری او را یافت و کشت‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬سپس مرد دیگری را یافت و گفت« ‪:‬مرا بزن »‪.‬و آن مرد او را زد‪ ،‬به طوری که با زدنش‪ ،‬او را مجروح کرد‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۳۸‬پس نبی رفت و در راه منتظر پادشاه ماند و با خاکستر بر چهرهاش‪ ،‬خود را دگرگون کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و چون پادشاه میگذشت‪ ،‬او به پادشاه فریاد زد و گفت« ‪:‬بنده تو به میان جنگ رفت و اینک مردی برگشته‪ ،‬شخصی را نزد من آورد و‬ ‫گفت« ‪:‬این مرد را نگه دار ‪.‬اگر به هر نحوی مفقود شود‪ ،‬جان تو به عوض جان او خواهد بود‪ ،‬یا یک وزنه نقره خواهی پرداخت»‪.‬‬ ‫‪ ۴۰‬و چون بندهات اینجا و آنجا مشغول بود‪ ،‬رفت ‪.‬و پادشاه اسرائیل به او گفت« ‪:‬حکم تو چنین خواهد بود؛ تو خود آن را تعیین کردهای»‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬پس او شتابان خاکستر را از روی خود پاک کرد و پادشاه اسرائیل او را شناخت که از انبیاست‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬و به او گفت« ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬چون مردی را که من به هلکت کامل سپرده بودم از دست خود رها کردی‪ ،‬جان تو به عوض‬ ‫جان او و قوم تو به عوض قوم او خواهند بود»‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬و پادشاه اسرائیل غمگین و مغموم به خانه خود رفت و به سامره آمد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۱‬‬ ‫‪ ۱‬و بعد از این وقایع‪ ،‬واقع شد که نابوت یزرعیِی تاکستانی داشت که در یزرعیل‪ ،‬کنار کاخ اخاب‪ ،‬پادشاه سامره‪ ،‬واقع بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و اخاب به نابوت خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬تاکستان خود را به من بده تا آن را برای باغ سبزی داشته باشم‪ ،‬زیرا نزدیک خانه من است‪ ،‬و‬ ‫من در عوض آن‪ ،‬تاکستانی بهتر از آن به تو خواهم داد‪ ،‬یا اگر صلح بدانی‪ ،‬قیمت آن را به نقره به تو خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬نابوت به اخاب گفت« ‪:‬خداوند مرا از دادن ارث پدرانم به تو منع کند»‪.‬‬ ‫زرعیِی به او گفته بود‪ ،‬اندوهگین و مغموم به خانه خود درآمد‪ ،‬زیرا گفته بود« ‪:‬میراث پدرانم را به‬ ‫‪ ۴‬و احخاب به سبب سخنی که نابو ل‬ ‫ت لی ل‬ ‫تو نخواهم داد »‪.‬و او را بر بستر خود خوابانید و روی خود را برگردانید و نان نخورد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اما همسرش ایزابل نزد او آمد و به او گفت« ‪:‬چرا روحت اینقدر غمگین است که نان نمیخوری؟»‬ ‫‪ ۶‬و او به او گفت« ‪:‬زیرا من با نابوت یزرعیِی صحبت کردم و به او گفتم ‪:‬تاکستان خود را به من بده‪ ،‬وگرنه اگر بخواهی‪ ،‬تاکستان‬ ‫دیگری به تو میدهم »‪.‬و او پاسخ داد« ‪:‬تاکستان خود را به تو نمیدهم»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و همسرش ایزابل به او گفت« ‪:‬آیا اکنون بر پادشاهی اسرائیل حکومت میکنی؟ برخیز و نان بخور و دلت شاد باشد ‪:‬تاکستان نابوت‬ ‫یزرعیِی را به تو خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس نامههایی به نام اخاب نوشت و آنها را با مهر او مهر کرد و نامهها را نزد بزرگان و اشرافی که در شهر نابوت ساکن بودند‪ ،‬فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و در مکتوبات نوشت« ‪:‬به روزه اعلن کنید و نابوت را در میان قوم به مقام وال بنشانید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و دو نفر از پسران بِیعال را پیش او بگمار تا عِیه او شهادت دهند و بگویند که تو به خدا و پادشاه کفر گفتهای ‪.‬سپس او را بیرون‬ ‫برده‪ ،‬سنگسارش کنند تا بمیرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و مردان شهرش‪ ،‬یعنی بزرگان و اشرافی که در شهرش ساکن بودند‪ ،‬چنانکه ایزابل نزد ایشان فرستاده بود و چنانکه در نامههایی که‬ ‫نزد ایشان فرستاده بود‪ ،‬نوشته شده بود‪ ،‬عمل کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬ایشان روزه را اعلم کردند و نابوت را در میان قوم به مقام والیی رساندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و دو مرد از پسران بِیعال داخل شده‪ ،‬پیش او نشستند ‪.‬و مردان بِیعال در حضور مردم عِیه او‪ ،‬یعنی عِیه نابوت‪ ،‬شهادت داده‪ ،‬گفتند‬ ‫که نابوت به خدا و پادشاه کفر گفته است ‪.‬پس او را از شهر بیرون برده‪ ،‬سنگسارش کردند تا مرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه نزد ایزابل فرستاده‪ ،‬گفتند« ‪:‬نابوت سنگسار شده و مرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و چون ایزابل شنید که نابوت سنگسار شده و مرده است‪ ،‬ایزابل به اخاب گفت« ‪:‬برخیز و تاکستان نابوت یزرعیِی را که او از دادن آن‬ ‫به تو به پول خودداری کرد‪ ،‬تصرف کن‪ ،‬زیرا نابوت زنده نیست‪ ،‬بِکه مرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و چون اخاب شنید که نابوت مرده است‪ ،‬اخاب برخاست تا به تاکستان نابوت یزرعیِی برود تا آن را تصرف کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و کلم خداوند بر ایِیای تشبی نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬ ‫‪ ۱۸‬برخیز و برای ملقات اخاب‪ ،‬پادشاه اسرائیل که در سامره است‪ ،‬فرود شو ‪.‬اینک او در تاکستان نابوت است‪ ،‬جایی که برای تصرف‬ ‫آن فرود آمده است‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و به او بگو ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬آیا تو هم کشتی و هم مال او را تصاحب کردی؟ و به او بگو ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬در جایی که‬ ‫سگها خون نابوت را لیسیدند‪ ،‬سگها خون تو را نیز خواهند لیسید‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و اخاب به ایِیا گفت« ‪:‬ای دشمن من‪ ،‬آیا مرا یافتی؟ »ایِیا پاسخ داد« ‪:‬تو را یافتم‪ ،‬زیرا خود را فروختهای تا در نظر خداوند بد عمل‬ ‫کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اینک من بر تو بل خواهم آورد و نسل تو را منقطع خواهم ساخت و از احخاب هر که را که در دیوار ادرار کند و هر که را که در‬ ‫اسرائیل بسته و رها شده باشد‪ ،‬منقطع خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و خاندان تو را مانند خاندان یربعام پسر نباط و مانند خاندان بعشا پسر اخیا خواهد ساخت‪ ،‬به سبب کاری که با آن خشم مرا برانگیختی‬ ‫و اسرائیل را به گناه کشاندی‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و خداوند درباره ایزابل نیز تکِم کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬سگها ایزابل را نزد دیوار یزرعیل خواهند خورد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬هر که از احخاب در شهر بمیرد‪ ،‬سگان او را خواهند خورد و هر که در صحرا بمیرد‪ ،‬مرغان هوا او را خواهند خورد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اما کسی نبود مانند اخاب که خود را فروخت تا در نظر خداوند شرارت ورزد‪ ،‬و همسرش ایزابل او را تحریک کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و در پیروی بتها بسیار رجاسات ورزید‪ ،‬چنانکه اموریانی که خداوند ایشان را از حضور بنیاسرائیل اخراج کرده بود‪ ،‬میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و چون اخاب این سخنان را شنید‪ ،‬جامه خود را چاک زد و پلس بر تن خود پوشانید و روزه گرفت و در پلس خوابید و به آرامی‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و کلم خداوند بر ایِیای تشبی نازل شده‪ ،‬گفت‪:‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۲۹‬آیا میبینی که اخاب چگونه در برابر من فروتن شده است؟ چون او در برابر من فروتن شده است‪ ،‬من در روزگار او بدی را نخواهم‬ ‫رسانید‪ ،‬اما در روزگار پسرش بدی را بر خاندانش نازل خواهم کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۲‬‬ ‫‪ ۱‬و سه سال بدون جنگ بین سوریه و اسرائیل ادامه یافت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و در سال سوم‪ ،‬یهوشافاط‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬نزد پادشاه اسرائیل فرود آمد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و پادشاه اسرائیل به بندگان خود گفت« ‪:‬آیا میدانید که راموت جِعاد از آن ماست و ما ساکت مینشینیم و آن را از دست پادشاه سوریه‬ ‫نمیگیریم؟»‬ ‫‪ ۴‬و به یهوشافاط گفت« ‪:‬آیا با من برای جنگ به راموت جِعاد خواهی آمد؟ »یهوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت« ‪:‬من چون تو‪ ،‬قوم من چون‬ ‫قوم تو‪ ،‬و اسبان من چون اسبان تو هستم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و یهوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت« ‪:‬تمنا اینکه امروز از کلم خداوند مسئِت نمایی»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه پادشاه اسرائیل انبیا را که قریب به چهارصد نفر بودند‪ ،‬گرد آورد و به ایشان گفت« ‪:‬آیا به راموت جِعاد برای جنگ بروم یا باز‬ ‫ایستم؟ »ایشان گفتند« ‪:‬بروید‪ ،‬زیرا خداوند آن را به دست پادشاه تسِیم خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و یهوشافاط گفت« ‪:‬آیا در اینجا غیر از این‪ ،‬پیامبری از جانب خداوند نیست تا از او سؤال کنیم؟»‬ ‫‪ ۸‬و پادشاه اسرائیل به یهوشافاط گفت« ‪:‬یک مرد دیگر‪ ،‬میکایا پسر یمِه‪ ،‬هست که میتوانیم به واسطه او از خداوند مسألت کنیم‪ ،‬اما من از‬ ‫او متنفرم‪ ،‬زیرا او درباره من به نیکی نبوت نمیکند‪ ،‬بِکه به بدی »‪.‬و یهوشافاط گفت« ‪:‬پادشاه چنین نگوید»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه پادشاه اسرائیل یکی از مأموران خود را فراخواند و گفت« ‪:‬میکایا پسر یمل را بشتاب»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و پادشاه اسرائیل و یهوشافاط پادشاه یهودا‪ ،‬هر یک لباس خود را پوشیده‪ ،‬بر تخت خود در جای خالی‪ ،‬در مدخل دروازه سامره نشسته‬ ‫بودند و جمیع انبیا در حضور ایشان نبوت میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و صدقیا ابن کنعنه شاخهای آهنین برای خود ساخت و گفت« ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬با اینها سوریان را خواهی راند تا ایشان را هلک‬ ‫کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و جمیع انبیا چنین نبوت کرده‪ ،‬میگفتند« ‪:‬به راموت جِعاد برآی و پیروز شو‪ ،‬زیرا خداوند آن را به دست پادشاه تسِیم خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و قاصدی که برای طِبیدن میکایا رفته بود‪ ،‬او را خطاب کرده‪ ،‬گفت« ‪:‬اینک انبیا به یک زبان برای پادشاه نیکو میگویند ‪.‬پس کلم تو‬ ‫نیز مانند کلم یکی از ایشان باشد و آنچه نیکوست‪ ،‬بگو»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬میکایا گفت« ‪:‬به حیات خداوند قسم‪ ،‬هر چه خداوند به من بگوید‪ ،‬همان را خواهم گفت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬پس او نزد پادشاه آمد ‪.‬پادشاه از او پرسید« ‪:‬ای میکایا‪ ،‬آیا به راموت جِعاد برای جنگ برویم یا دست نگه داریم؟ »او به او پاسخ داد ‪:‬‬ ‫«برو و پیروز شو‪ ،‬زیرا خداوند آن را به دست پادشاه تسِیم خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬پادشاه به او گفت« ‪:‬چند بار تو را قسم بدهم که جز آنچه به نام خداوند راست است‪ ،‬به من نگویی؟»‬ ‫‪ ۱۷‬و او گفت« ‪:‬تمامی اسرائیل را دیدم که بر تپهها پراکنده بودند‪ ،‬مانند گوسفندانی که شبان ندارند ‪.‬و خداوند گفت ‪:‬اینها صاحبی ندارند ‪.‬‬ ‫پس هر کس به سلمتی به خانه خود برگردد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و پادشاه اسرائیل به یهوشافاط گفت« ‪:‬آیا به تو نگفتم که او درباره من به نیکی نبوت نخواهد کرد‪ ،‬بِکه به بدی؟»‬ ‫‪ ۱۹‬و او گفت« ‪:‬پس کلم خداوند را بشنو ‪:‬من خداوند را دیدم که بر تخت خود نشسته بود و تمامی لشکر آسمان در کنار او از طرف راست‬ ‫و چپ ایستاده بودند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬و خداوند گفت« ‪:‬چه کسی میتواند اخاب را اغوا کند تا به راموت جِعاد برود و در آنجا بیفتد؟ »یکی به این مضمون گفت و دیگری به‬ ‫آن مضمون‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و روحی بیرون آمد و به حضور خداوند ایستاد و گفت« ‪:‬من او را اغوا خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬خداوند به او گفت« ‪:‬به چه؟ »گفت« ‪:‬من بیرون خواهم رفت و روحی دروغگو در دهان جمیع انبیای او خواهم بود »‪.‬گفت« ‪:‬تو او را‬ ‫اغوا خواهی کرد و تو نیز خواهی توانست »‪.‬پس بیرون برو و چنین کن‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬پس حال‪ ،‬بنگر‪ ،‬خداوند روحی دروغگو در دهان جمیع این انبیای تو گذاشته است‪ ،‬و خداوند درباره تو سخنان بد گفته است‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬اما صدقیا پسر کنعنه نزدیک رفت و به گونه میکایا زد و گفت« ‪:‬روح خداوند از کدام راه از نزد من رفت تا با تو سخن گوید؟»‬ ‫‪ ۲۵‬میکایا گفت« ‪:‬اینک در آن روزی که به حجره اندرونی داخل شوی تا خود را پنهان کنی‪ ،‬خواهی دید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و پادشاه اسرائیل گفت« ‪:‬میکایا را بگیرید و او را نزد آمون‪ ،‬فرماندار شهر‪ ،‬و یوآش‪ ،‬پسر پادشاه ببرید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و بگویید پادشاه چنین میگوید ‪:‬این شخص را در زندان بیندازید و او را با نان رنج و آب رنج سیر کنید تا من به سلمتی بیایم‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬میکایا گفت« ‪:‬اگر به سلمتی برگردی‪ ،‬خداوند به وسیِه من سخن نگفته است »‪.‬و گفت« ‪:‬ای قوم‪ ،‬همه شما گوش فرا دهید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬پس پادشاه اسرائیل و یهوشافاط‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬به راموت جِعاد رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و پادشاه اسرائیل به یهوشافاط گفت« ‪:‬من خود را مبدل میکنم و به جنگ میروم‪ ،‬اما تو لباس خود را بپوش »‪.‬پس پادشاه اسرائیل خود‬ ‫را مبدل کرد و به جنگ رفت‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬اما پادشاه سوریه به سی و دو سردار خود که بر ارابههایش فرمان میدادند‪ ،‬فرمان داده‪ ،‬گفت« ‪:‬نه با کوچک و نه با بزرگ‪ ،‬بِکه فقط‬ ‫با پادشاه اسرائیل بجنگید»‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬و چون سرداران ارابهها‪ ،‬یهوشافاط را دیدند‪ ،‬گفتند« ‪:‬یقینا ا این پادشاه اسرائیل است »‪.‬و برگشتند تا با او جنگ کنند ‪.‬و یهوشافاط فریاد‬ ‫زد‪.‬‬ ‫‪ ۳۳‬و چون سرداران ارابهها دانستند که پادشاه اسرائیل نیست‪ ،‬از تعاقب او برگشتند‪.‬‬


‫اول پادشاهان‬

‫‪ ۳۴‬و شخصی کمان خود را بیهدف کشید و پادشاه اسرائیل را میان وصِههای زره زد‪ ،‬پس به ارابهران خود گفت« ‪:‬دست خود را بگردان‬ ‫و مرا از لشکر بیرون ببر‪ ،‬زیرا زخمی شدهام»‪.‬‬ ‫‪ ۳۵‬و در آن روز جنگ شدت گرفت و پادشاه را در ارابهاش در برابر سوریان نگه داشتند‪ ،‬و هنگام شام دمرد و خون از زخمش به میان‬ ‫ارابه جاری شد‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬و هنگام غروب آفتاب در میان لشکر ندا دردادند که «هر کس به شهر خود و هر کس به ولیت خود برگردد»‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬پس پادشاه دمرد و او را به سامره آوردند و پادشاه را در سامره دفن کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬و ارابه را در برکه سامره شستند و سگان خونش را لیسیدند و زرهاش را شستند‪ ،‬موافق کلم خداوند که گفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و اما بقیه وقایع اخاب و هر چه کرد و خانه عاجی که ساخت و تمام شهرهایی که بنا کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل‬ ‫مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۴۰‬پس اخاب با پدران خود خوابید و پسرش اخزیا به جای او سِطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۱‬و یهوشافاط بن آسا در سال چهارم اخاب‪ ،‬پادشاه اسرائیل‪ ،‬بر یهودا پادشاه شد‪.‬‬ ‫‪ ۴۲‬یهوشافاط سی و پنج ساله بود که پادشاه شد و بیست و پنج سال در اورشِیم سِطنت کرد ‪.‬و نام مادرش عزوبه‪ ،‬دختر شِحی بود‪.‬‬ ‫‪ ۴۳‬و او در تمامی راههای پدرش آسا سِوک نمود و از آنها انحراف نورزید و آنچه را که در نظر خداوند درست بود‪ ،‬به عمل آورد ‪.‬با این‬ ‫حال‪ ،‬مکانهای بِند برداشته نشد‪ ،‬زیرا مردم هنوز در مکانهای بِند قربانی میکردند و بخور میسوزاندند‪.‬‬ ‫‪ ۴۴‬و یهوشافاط با پادشاه اسرائیل صِح کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴۵‬و اما بقیه وقایع یهوشافاط و شجاعتی که نشان داد و جنگهایی که کرد‪ ،‬آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست؟‬ ‫‪ ۴۶‬و بقی هه لواطکارانی را که در ایام پدرش آسا باقی مانده بودند‪ ،‬از آن سرزمین بیرون راند‪.‬‬ ‫‪ ۴۷‬در آن زمان در ادوم پادشاهی نبود‪ ،‬بِکه یک وکیل پادشاه بود‪.‬‬ ‫‪ ۴۸‬یهوشافاط کشتیهای ترشیشی ساخت تا برای آوردن طل به اوفیر بروند‪ ،‬اما نرفتند زیرا کشتیها در عصیون جابر شکستند‪.‬‬ ‫‪ ۴۹‬آنگاه اخزیا پسر اخاب به یهوشافاط گفت« ‪:‬بگذار بندگان من با بندگان تو در کشتیها بروند »‪.‬اما یهوشافاط قبول نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۵۰‬و یهوشافاط با پدران خود خوابید و در شهر پدرش داود با پدرانش دفن شد و پسرش یهورام به جای او سِطنت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۵۱‬اخزیا‪ ،‬پسر اخاب‪ ،‬در هفدهمین سال سِطنت یهوشافاط‪ ،‬پادشاه یهودا‪ ،‬در سامره بر اسرائیل سِطنت کرد و دو سال بر اسرائیل سِطنت‬ ‫نمود‪.‬‬ ‫‪ ۵۲‬و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود‪ ،‬به عمل آورد و به راه پدرش و به راه مادرش و به راه یربعام پسر نباط که اسرائیل را مرتکب گناه‬ ‫کرد‪ ،‬گام برداشت‪.‬‬ ‫‪ ۵۳‬زیرا او بعل را خدمت و پرستش کرد و مانند هر آنچه پدرش کرده بود‪ ،‬خشم یهوه‪ ،‬خدای اسرائیل را برانگیخت‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook