Skip to main content

Persian - Book of Jasher or the Book of the Upright or the Book of the Just Man

Page 1

‫جاشر‬

‫فصل‪۱‬‬ ‫‪۱‬و خدا گفت« ‪:‬آدم را به صورت خود و شبیه خود بسازیم »‪.‬و خدا آدم را به صورت خود آفرید‪.‬‬ ‫‪۲‬و خدا انسان را از خاک بسرشت و در بینی او روح حیات دمید و انسان به موجودی زنده و دارای قدرت سخن گفتن تبدیل شد‪.‬‬ ‫‪۳‬و خداوند فرمود« ‪:‬خوب نیست که انسان تنها باشد؛ من برای او یاوری خواهم ساخت»‪.‬‬ ‫‪۴‬و خداوند خوابی گران بر آدم مستولی گردانید ‪،‬تا به خواب رفت ‪،‬و یکی از دندههایش را برداشت و گوشت بر آن ساخت و آن را شکل‬ ‫داد و نزد آدم آورد ‪،‬و آدم از خواب بیدار شد و اینک زنی در برابرش ایستاده بود‪.‬‬ ‫‪۵‬و گفت« ‪:‬این استخوانی از استخوانهای من است و زن نامیده خواهد شد ‪،‬زیرا که از مرد گرفته شده است »‪.‬و آدم نام او را حوا گذاشت ‪،‬‬ ‫زیرا او مادر همه زندگان است‪.‬‬ ‫‪۶‬و خدا ایشان را برکت داد و نامشان را آدم و حوا نهاد ‪،‬در روزی که ایشان را آفرید ‪،‬و خداوند خدا گفت ‪:‬بارور و کثیر شوید و زمین را‬ ‫پر سازید‪.‬‬ ‫‪۷‬و خداوند خدا آدم و همسرش را گرفت و ایشان را در باغ عدن گذاشت تا آن را بکارند و از آن نگهداری کنند؛ و ایشان را امر فرمود و‬ ‫گفت« ‪:‬از همه درختان باغ بخورید ‪،‬اما از درخت شناخت نیک و بد زنهار نخورید ‪،‬زیرا روزی که از آن بخورید ‪،‬هر آینه خواهید مرد»‪.‬‬ ‫‪۸‬و هنگامی که خدا ایشان را برکت داد و فرمان داد ‪،‬از نزد ایشان رفت و آدم و همسرش طبق فرمانی که خداوند به ایشان داده بود ‪،‬در‬ ‫باغ ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۹‬و ماری که خدا با ایشان در زمین آفریده بود ‪،‬نزد ایشان آمد تا ایشان را تحریک کند تا از فرمان خدا که به ایشان امر کرده بود ‪،‬سرپیچی‬ ‫کنند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و مار ‪،‬زن را اغوا و ترغیب کرد که از درخت معرفت بخورد ‪،‬و زن به صدای مار گوش داد و از کلم خدا تخلف ورزید و از درخت‬ ‫معرفت نیک و بد گرفت و خورد ‪،‬و از آن گرفت و به شوهر خود نیز داد و او خورد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و آدم و همسرش از فرمان خدا که به ایشان امر کرده بود ‪،‬سرپیچی کردند و خدا این را دانست و خشم او بر ایشان افروخته شد و‬ ‫ایشان را نفرین کرد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و خداوند خدا در آن روز ایشان را از باغ عدن بیرون راند تا در زمینی که از آن گرفته شده بودند ‪،‬کشت کنند و ایشان رفتند و در‬ ‫شرق باغ عدن ساکن شدند؛ و آدم همسرش حوا را شناخت و او دو پسر و سه دختر به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و نخستزادهاش را قابیل نام نهاد و گفت« ‪:‬من مردی از خداوند به دست آوردهام »‪.‬و دیگری را هابیل نامید ‪،‬زیرا گفت« ‪:‬ما بیهوده به‬ ‫زمین آمدهایم و بیهوده از آن گرفته خواهیم شد»‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و پسران بزرگ شدند و پدرشان ملکی در زمین به ایشان داد؛ و قائن کشاورز و هابیل چوپان گوسفندان بود‪.‬‬ ‫‪،‬قربانی تقربآمیزی برای خداوند آوردند ‪،‬و قابیل از میوه زمین و هابیل از نخستزادگان گله خود از پیه آنها‬ ‫‪۱۵‬و چون چند سال گذشت‬ ‫ی‬ ‫هدیه آوردند ‪،‬و خدا به هابیل و قربانی او روی آورد و به او توجه کرد ‪،‬و آتشی از جانب خداوند از آسمان نازل شد و آن را سوزاند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و خداوند به قابیل و قربانی او روی نیاورد و او به آن تمایل نشان نداد ‪،‬زیرا او از میوه پستتر زمین به حضور خداوند آورده بود ‪،‬و‬ ‫قابیل به همین دلیل بر برادرش هابیل حسادت ورزید و به دنبال بهانهای برای کشتن او بود‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و مدتی بعد ‪،‬روزی قابیل و برادرش هابیل برای انجام کار خود به مزرعه رفتند؛ و هر دو در مزرعه بودند ‪،‬قابیل زمین خود را شخم‬ ‫میزد و شخم میزد و هابیل گله خود را چراند؛ و گله از قسمتی که قابیل در زمین شخم زده بود ‪،‬گذشت و قابیل از این بابت بسیار غمگین‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و قابیل با خشم نزد برادرش هابیل رفت و به او گفت« ‪:‬میان من و تو چه چیزی وجود دارد که آمدهای تا در سرزمین من ساکن شوی‬ ‫و گلهات را برای چرا بیاوری؟»‬ ‫‪۱۹‬هابیل در جواب برادرش قابیل گفت« ‪:‬میان من و تو چه مانعی وجود دارد که گوشت گله مرا بخوری و از پشم آنها بپوشی؟»‬ ‫‪۲۰‬پس اکنون پشم گوسفندان مرا که خود را با آن پوشاندی ‪،‬از تنت بیرون کن و میوه و گوشتی را که خوردهای به من بده ‪،‬و چون این‬ ‫کار را کردی ‪،‬من از سرزمین تو خواهم رفت ‪،‬چنانکه گفتی؟‬ ‫‪۲۱‬و قابیل به برادرش هابیل گفت« ‪:‬اگر امروز تو را بکشم ‪،‬چه کسی خون تو را از من خواهد گرفت؟»‬ ‫‪۲۲‬هابیل در جواب قابیل گفت« ‪:‬بیشک خدایی که ما را در زمین آفریده است ‪،‬انتقام مرا خواهد گرفت و اگر مرا بکشی ‪،‬خون مرا از تو‬ ‫خواهد خواست »‪.‬زیرا خداوند داور و حاکم است و اوست که انسان را بر اساس شرارتش و انسان شریر را بر اساس شرارتی که میتواند‬ ‫بر روی زمین انجام دهد ‪،‬مجازات خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و حال ‪،‬اگر مرا اینجا بکشی ‪،‬مطمئنا ا خدا از نیات پنهان تو آگاه است و تو را به خاطر بدی که امروز به من گفتی ‪،‬محاکمه خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و چون قابیل سخنان برادرش هابیل را شنید ‪،‬خشم قابیل بر برادرش هابیل به سبب اعلم این مطلب افروخته شد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و قابیل شتابان برخاست و قسمت آهنی ابزار شخمزنی خود را برداشت و با آن ناگهان به برادرش ضربه زد و او را کشت ‪.‬قابیل خون‬ ‫برادرش هابیل را بر زمین ریخت و خون هابیل پیش روی گله بر زمین جاری شد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و پس از این ‪،‬قابیل از کشتن برادرش پشیمان شد و بسیار اندوهگین شد و بر او گریست و این او را بسیار آزرد‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و قابیل برخاست و در مزرعه گودالی کند و جسد برادرش را در آن گذاشت و خاک را روی آن پاشید‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و خداوند از آنچه قابیل با برادرش کرده بود ‪،‬آگاه شد ‪،‬و خداوند بر قابیل ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬برادرت هابیل که با تو بود ‪،‬‬ ‫کجاست؟»‬ ‫‪۲۹‬و قابیل ریا کرد و گفت« ‪:‬نمیدانم ‪،‬آیا من نگهبان برادرم هستم؟ »خداوند به او گفت« ‪:‬چه کردهای؟ صدای خون برادرت از زمینی که‬ ‫او را در آن کشتهای ‪،‬نزد من فریاد میزند»‪.‬‬ ‫‪۳۰‬زیرا برادرت را کشتی و در برابر من ریا کردی و در دلت گمان بردی که من تو را ندیدهام و از همه کارهایت آگاه نیستم‪.‬‬ ‫‪1‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۱‬اما تو این کار را کردی و برادرت را بیهوده و به خاطر اینکه به تو سخن راست گفته بود ‪،‬کشتی ‪.‬پس اکنون ‪،‬از این رو ‪،‬تو ملعون‬ ‫هستی از زمینی که دهان خود را گشود تا خون برادرت را از دست تو فرو برد و او را در آن دفن کردی‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و هنگامی که آن را کشت کنی ‪،‬دیگر مانند ابتدا به تو قدرت نخواهد داد ‪،‬زیرا زمین خار و خس خواهد رویاند و تو تا روز مرگت در‬ ‫زمین سرگردان و آواره خواهی بود‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و در آن زمان ‪،‬قائن از حضور خداوند ‪،‬از مکانی که در آن بود ‪،‬بیرون رفت و با هر آنچه که به او تعلق داشت ‪،‬در سرزمین شرقی‬ ‫عدن ‪،‬کوچ و سرگردان شد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و در آن روزها ‪،‬قابیل همسرش را شناخت و او باردار شد و پسری به دنیا آورد و او را خنوخ نام نهاد و گفت« ‪:‬در آن زمان ‪،‬خداوند‬ ‫به او آرامش و آسایش در زمین بخشید»‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و در آن زمان ‪،‬قائن نیز شروع به ساختن شهری کرد و شهر را بنا نهاد و نام شهر را ‪،‬به نام پسرش ‪،‬خنوخ نامید؛ زیرا در آن روزها‬ ‫خداوند او را بر زمین آرامش داده بود و او مانند آغاز ‪،‬سرگردان و بیجا نبود‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و عیراد برای خنوخ زاده شد ‪،‬و عیراد ‪،‬مکویائیل را آورد و مکویائیل ‪،‬متوشائیل را آورد‪.‬‬ ‫فصل‪۲‬‬ ‫‪۱‬و در صد و سیامین سال زندگی آدم بر روی زمین بود که او دوباره همسرش حوا را شناخت و حوا باردار شد و پسری به شبیه و به‬ ‫صورت او به دنیا آورد و نام او را شیث گذاشت و گفت« ‪:‬زیرا خدا نسلی دیگر به جای هابیل برای من قرار داده است ‪،‬زیرا قابیل او را‬ ‫کشته است»‪.‬‬ ‫‪۲‬و شیث صد و پنج سال زیست و پسری آورد؛ و شیث پسر خود را انوش نامید و گفت« ‪:‬زیرا در آن زمان پسران آدمی شروع به زیاد‬ ‫شدن کردند و با گناه کردن و سرکشی علیه خدا ‪،‬جان و دل خود را رنج دادند»‪.‬‬ ‫‪۳‬و در روزگار انوش بود که بنیآدم به شورش و تجاوز علیه خدا ادامه دادند تا خشم خداوند را بر بنیآدم بیفزایند‪.‬‬ ‫‪۴‬و بنیآدم رفتند و خدایان دیگر را عبادت کردند و خداوند را که ایشان را در زمین آفریده بود فراموش کردند ‪.‬و در آن ایام بنیآدم بتهایی از‬ ‫برنج و آهن و چوب و سنگ ساختند و سجده کرده ‪،‬آنها را عبادت نمودند‪.‬‬ ‫‪۵‬و هر کس خدای خود را ساخت و در برابر آنها سجده کرد ‪،‬و بنیآدم در تمام روزهای انوش و فرزندانش خداوند را ترک کردند؛ و خشم‬ ‫خداوند به سبب کارها و پلیدیهایی که در زمین انجام دادند ‪،‬افروخته شد‪.‬‬ ‫‪۶‬و خداوند آبهای رود جیحون را بر ایشان فرو ریخت و ایشان را هلک و نابود کرد و یک سوم زمین را نابود ساخت ‪،‬و با وجود این ‪،‬‬ ‫بنیآدم از راههای پلید خود بازگشت نکردند و دستهایشان هنوز دراز بود تا در نظر خداوند بدی کنند‪.‬‬ ‫‪۷‬و در آن روزها نه کاشت و نه درو در زمین بود و غذایی برای بنیآدم نبود و قحطی در آن روزها بسیار شدید بود‪.‬‬ ‫‪۸‬و بذری که در آن روزها در زمین کاشتند ‪،‬خار و خس و خس شد؛ زیرا از روزگار آدم این اعلم درباره زمین ‪،‬درباره لعنت خدا ‪،‬که به‬ ‫سبب گناهی که آدم در برابر خداوند مرتکب شد ‪،‬زمین را نفرین کرد ‪،‬مطرح شد‪.‬‬ ‫‪۹‬و هنگامی که انسانها به شورش و تجاوز علیه خدا و فساد راههای خود ادامه دادند ‪،‬زمین نیز فاسد شد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و انوش نود سال بزیست و قینان را آورد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و قینان بزرگ شد و چهل ساله شد و حکیم و دانا گردید و در هر حکمتی مهارت و دانش یافت و بر همه بنیآدم سلطنت کرد و بنیآدم را‬ ‫به حکمت و دانش هدایت نمود؛ زیرا قینان مردی بسیار حکیم و در هر حکمتی فهم و بصیرت داشت و با حکمت خود بر ارواح و شیاطین‬ ‫حکومت میکرد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و قینان به حکمت خود میدانست که خدا بنیآدم را به سبب گناه کردن بر زمین هلک خواهد کرد ‪،‬و اینکه خداوند در روزهای آخر آب‬ ‫طوفان را بر ایشان خواهد فرستاد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و در آن روزها ‪،‬قینان آنچه را که قرار بود در آینده رخ دهد ‪،‬بر لوحهای سنگی نوشت و آنها را در گنجینههای خود گذاشت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و قینان بر تمام زمین سلطنت کرد و برخی از بنیآدم را به خدمت خدا درآورد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و چون قینان هفتاد ساله شد ‪،‬سه پسر و دو دختر آورد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و این است نامهای فرزندان قینان؛ نام فرزند اول ‪،‬مهللئیل ‪،‬دومی عینان و سومی مرد ‪،‬و خواهرانشان عاده و ظله بودند؛ اینان پنج‬ ‫فرزند قینان هستند که برای او زاده شدند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و لمک ‪،‬پسر متوشائیل ‪،‬با قینان از طریق ازدواج خویشاوند شد و قینان دو دختر او را به زنی گرفت ‪،‬و عاده باردار شد و پسری برای‬ ‫لمک زایید و او را یابال نامید‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و او بار دیگر باردار شد و پسری زایید و او را یوبال نام نهاد؛ و خواهرش ظله در آن ایام نازا بود و فرزندی نداشت‪.‬‬ ‫‪۱۹‬زیرا در آن ایام ‪،‬بنیآدم شروع به سرپیچی از خدا و سرپیچی از فرمانهایی کردند که او به آدم فرموده بود تا در زمین بارور و کثیر‬ ‫شوند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و بعضی از پسران آدم به همسران خود جرعهای نوشیدند که آنها را نازا میکرد ‪،‬تا اندامشان حفظ شود و زیباییشان از بین نرود‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و چون پسران آدمیان بعضی از زنان خود را شراب نوشیدند ‪،‬ظله با ایشان نوشید‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و زنان بچهدار در نظر شوهرانشان چون بیوهها مکروه مینمودند ‪،‬در حالی که شوهرانشان زنده بودند ‪،‬زیرا فقط به زنان نازا دلبسته‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و در پایان روزها و سالها ‪،‬هنگامی که ظله پیر شد ‪،‬خداوند رحم او را گشود‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و او حامله شده ‪،‬پسری زایید و او را توبال قائن نام نهاد و گفت« ‪:‬پس از پژمرده شدنم ‪،‬او را از خدای قادر مطلق گرفتم»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و بار دیگر حامله شده ‪،‬دختری زایید و او را نعمه نام نهاد ‪،‬زیرا گفت« ‪:‬پس از پژمرده شدن ‪،‬لذت و خرمی یافتم»‪.‬‬ ‫‪2‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۶‬و لمک پیر و سالخورده شده بود و چشمانش تار شده بود و نمیتوانست ببیند ‪،‬و پسرش توبل قائن او را هدایت میکرد ‪.‬روزی لمک به‬ ‫مزرعه رفت و پسرش توبل قائن همراه او بود ‪،‬و هنگامی که آنها در مزرعه قدم میزدند ‪،‬قاین پسر آدم به سوی آنها آمد؛ زیرا لمک بسیار‬ ‫پیر بود و نمیتوانست زیاد ببیند ‪،‬و پسرش توبل قائن بسیار جوان بود‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و توبال قائن به پدرش گفت که کمان خود را بکشد ‪،‬و با تیرها به قائن که هنوز دور بود زد و او را کشت ‪،‬زیرا در نظر ایشان چون‬ ‫حیوانی نمود‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و تیرها به بدن قابیل وارد شدند ‪،‬اگرچه او از آنها دور بود ‪،‬و او بر زمین افتاد و مرد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و خداوند ‪،‬شرارت قابیل را بر اساس شرارتی که به برادرش هابیل کرده بود ‪،‬مطابق کلم خداوند که گفته بود ‪،‬مجازات کرد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و واقع شد که چون قائن مرد ‪،‬لم ممک و توبال رفتند تا حیوانی را که کشته بودند ببینند ‪،‬و دیدند که اینک جدشان قائن بر زمین مرده افتاده‬ ‫است‪.‬‬ ‫م‬ ‫‪۳۱‬و ل ممک از انجام این کار بسیار غمگین شد و دستهایش را به هم زد و پسرش را زد و او را کشت‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و زنان لم یمک آنچه را که لم یمک کرده بود شنیدند ‪،‬و قصد قتل او کردند‪.‬‬ ‫م‬ ‫‪۳۳‬و از آن روز زنان لم یمک از او کینه به دل گرفتند ‪،‬زیرا او قائن و توبال قائن را کشته بود ‪،‬و زنان ل یمک از او جدا شدند و در آن روزها‬ ‫به او گوش نمیدادند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و لم ممک نزد زنان خود آمد و ایشان را به اصرار طلبید که در این امر به او گوش فرا دهند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و به همسرانش ‪،‬عاده و ظله ‪،‬گفت« ‪:‬ای همسران لم ممک ‪،‬به سخنان من گوش دهید !زیرا اکنون گمان بردهاید و میگویید که من مردی‬ ‫را با زخمهایم و کودکی را با ضرباتم کشتهام ‪،‬زیرا آنها هیچ خشونتی نکردهاند ‪.‬اما مطمئنا ا بدانید که من پیر و سفیدمو هستم و چشمانم از‬ ‫پیری تار شده است و این کار را ندانسته انجام دادهام»‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و همسران لم ممک در این باره به او گوش فرا دادند و با مشورت پدرشان آدم ‪،‬نزد او بازگشتند ‪،‬اما از آن زمان به بعد فرزندی برای او‬ ‫نیاوردند ‪،‬زیرا میدانستند که خشم خدا در آن روزها بر بنیآدم افزون میشد تا آنها را به خاطر اعمال بدشان با آب طوفان نابود کند‪.‬‬ ‫یارد شصت و دو سال زیست و خمنوخ را آورد‪.‬‬ ‫یارد را آورد؛ و ی‬ ‫‪۳۷‬و ممهلملئیل پسر قینان شصت و پنج سال زیست و ی‬ ‫فصل‪۳‬‬ ‫‪۱‬و خنوخ شصت و پنج سال زیست و متوشالح را آورد؛ و خنوخ پس از آوردن متوشالح با خدا راه میرفت و خداوند را خدمت میکرد و از‬ ‫راههای پلید آدمیان بیزار بود‪.‬‬ ‫‪۲‬و روح خنوخ در تعلیم خداوند ‪،‬در دانش و فهم ‪،‬پیچیده شده بود؛ و او خردمندانه از بنیآدم کناره گرفت و روزهای بسیاری خود را از‬ ‫ایشان پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪۳‬و چون سالهای بسیار سپری شد ‪،‬هنگامی که او خداوند را خدمت میکرد و در خانهاش به حضور او دعا میکرد ‪،‬فرشته خداوند از آسمان‬ ‫او را ندا در داد و او گفت« ‪:‬لبیک»‪.‬‬ ‫‪۴‬و گفت« ‪:‬برخیز ‪،‬از خانهات و از جایی که خود را پنهان میکنی ‪،‬بیرون برو و خود را به بنیآدم نشان بده تا به ایشان بیاموزی که چگونه‬ ‫باید بروند و چه کاری باید انجام دهند تا در راههای خدا داخل شوند»‪.‬‬ ‫‪۵‬و خنوخ طبق فرمان خداوند برخاست و از خانه و مکان خود و از حجرهای که در آن پنهان شده بود ‪،‬بیرون رفت و نزد بنیآدم رفت و‬ ‫راههای خداوند را به ایشان آموخت و در آن زمان بنیآدم را گرد آورد و ایشان را با آموزههای خداوند آشنا کرد‪.‬‬ ‫‪۶‬و دستور داد در تمام مکانهایی که بنیآدم ساکن بودند ‪،‬اعلم کنند و بگویند« ‪:‬کجاست آن کسی که میخواهد راههای خداوند و کارهای‬ ‫نیک را بداند؟ نزد خنوخ بیاید»‪.‬‬ ‫‪ ٫۷‬آنگاه همه بنیآدم نزد او گرد آمدند ‪،‬زیرا هر که این چیز را میخواست ‪،‬نزد خنوخ میرفت و خنوخ بر اساس فرمان خداوند بر بنیآدم‬ ‫فرمانروایی میکرد و ایشان میآمدند و در برابر او سر تعظیم فرود میآوردند و سخنش را میشنیدند‪.‬‬ ‫‪۸‬و روح خدا بر خنوخ قرار گرفت و او به همه مردان خود حکمت خدا و راههای او را آموخت و بنیآدم در تمام روزهای خنوخ خداوند را‬ ‫عبادت میکردند و برای شنیدن حکمت او میآمدند‪.‬‬ ‫‪۹‬و همه پادشاهان بنیآدم ‪،‬از اولین تا آخرین ‪،‬همراه با شاهزادگان و داورانشان ‪،‬هنگامی که از حکمت خنوخ شنیدند ‪،‬نزد او آمدند و در‬ ‫برابر او سر تعظیم فرود آوردند و از خنوخ خواستند که بر آنها سلطنت کند ‪،‬و او نیز پذیرفت‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و ایشان روی هم رفته ‪،‬صد و سی پادشاه و شاهزاده را گرد آوردند و خنوخ را بر خود پادشاه کردند و همه زیر قدرت و فرمان او‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و خنوخ به ایشان حکمت ‪،‬دانش و راههای خداوند را آموخت؛ و میان ایشان صلح برقرار کرد ‪،‬و در طول زندگی خنوخ ‪،‬صلح در‬ ‫سراسر زمین برقرار بود‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و خنوخ دویست و چهل و سه سال بر بنیآدم سلطنت کرد و با همه قوم خود عدالت و راستی را به جا آورد و ایشان را به راههای‬ ‫خداوند رهبری نمود‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و این است پیدایش خنوخ ‪،‬متوشالح ‪،‬الیشع و الیملک ‪،‬سه پسر؛ و خواهران ایشان ملکیا و نحمه بودند ‪،‬و متوشالح هشتاد و هفت سال‬ ‫بزیست و لمک را آورد‪.‬‬ ‫م‬ ‫‪۱۴‬و در پنجاه و ششمین سال زندگی ل یمک بود که آدم درگذشت؛ او در هنگام مرگ نهصد و سی ساله بود و دو پسرش ‪،‬به همراه خنوخ و‬ ‫پسرش متوشالح ‪،‬او را با شکوهی عظیم ‪،‬مانند مراسم تدفین پادشاهان ‪،‬در غاری که خدا به او گفته بود ‪،‬به خاک سپردند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و در آن مکان ‪،‬جمیع بنیآدم برای آدم سوگواری و گریه بزرگی کردند ‪،‬و از این رو ‪،‬این رسم تا به امروز در میان بنیآدم رواج یافته‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪3‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۶‬و آدم ممرد زیرا از درخت معرفت خورد ‪،‬او و فرزندانش پس از او ‪،‬چنانکه خداوند خدا گفته بود‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و در سال مرگ آدم که دویست و چهل و سومین سال سلطنت خنوخ بود ‪،‬خنوخ تصمیم گرفت خود را از بنیآدم جدا کند و مانند گذشته‬ ‫خود را پنهان سازد تا به خداوند خدمت کند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬خنوخ چنین کرد ‪،‬اما خود را کاملا از ایشان پنهان نکرد ‪،‬بلکه سه روز از بنیآدم دوری گزید و سپس یک روز نزد ایشان رفت‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و در طول سه روزی که در حجره خود بود ‪،‬به درگاه خداوند ‪،‬خدای خود ‪،‬دعا و ستایش کرد و روزی که رفت و بر تابعان خود ظاهر‬ ‫شد ‪،‬راههای خداوند را به ایشان آموخت و هر که از او درباره خداوند پرسیدند ‪،‬او به ایشان گفت‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و او سالها به این منوال عمل کرد ‪،‬و پس از آن شش روز خود را پنهان میکرد ‪،‬و هر هفت روز یک بار بر قوم خود ظاهر میشد؛ و‬ ‫پس از آن ماهی یک بار ‪،‬و سپس سالی یک بار ‪،‬تا اینکه همه پادشاهان ‪،‬شاهزادگان و بنیآدم او را جستجو کردند و دوباره خواستند چهره‬ ‫خنوخ را ببینند و کلم او را بشنوند؛ اما نمیتوانستند ‪،‬زیرا همه بنیآدم از خنوخ بسیار میترسیدند ‪،‬و به دلیل هیبت خداگونهای که بر چهره او‬ ‫نشسته بود ‪،‬از نزدیک شدن به او میترسیدند؛ بنابراین هیچ کس نمیتوانست به او نگاه کند ‪،‬از ترس اینکه مجازات شود و بمیرد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و همه پادشاهان و شاهزادگان تصمیم گرفتند که بنیآدم را گرد آورند و نزد خنوخ بیایند ‪،‬زیرا گمان میکردند که وقتی او در میان آنها‬ ‫ظاهر شود ‪،‬همه با او سخن خواهند گفت و چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و روزی فرا رسید که خنوخ بیرون رفت و همه آنها نزد او آمدند و خنوخ سخنان خداوند را برایشان بیان کرد و او به آنها حکمت و‬ ‫دانش آموخت و آنها در برابر او سجده کردند و گفتند« ‪:‬پادشاه زنده بماند !پادشاه زنده بماند»!‬ ‫‪۲۳‬و مدتی بعد ‪،‬هنگامی که پادشاهان و شاهزادگان و بنیآدم با خنوخ سخن میگفتند و خنوخ راههای خدا را به ایشان میآموزید ‪،‬ناگاه‬ ‫فرشتهای از جانب خداوند خنوخ را از آسمان فرا خواند و خواست او را به آسمان ببرد تا در آنجا بر بنیآدم سلطنت کند ‪،‬چنانکه بر بنیآدم بر‬ ‫زمین سلطنت کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ٫۲۴‬هنگامی که خنوخ این را شنید ‪،‬رفت و همه ساکنان زمین را گرد آورد و به آنها حکمت و دانش آموخت و به آنها دستورات الهی داد و‬ ‫به آنها گفت« ‪:‬از من خواسته شده است که به آسمان صعود کنم ‪،‬بنابراین روز رفتن خود را نمیدانم»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و اکنون من به تو حکمت و دانش خواهم آموخت و پیش از آنکه تو را ترک کنم ‪،‬به تو تعلیم خواهم داد که چگونه بر روی زمین عمل‬ ‫کنی تا در آن زندگی کنی؛ و او چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و به ایشان حکمت و دانش آموخت و ایشان را پند داد و ایشان را توبیخ کرد و فرایض و احکامی پیش روی ایشان نهاد تا بر زمین‬ ‫انجام دهند و در میان ایشان صلح برقرار کرد و حیات جاودان را به ایشان آموخت و مدتی با ایشان ساکن شد و همه این چیزها را به ایشان‬ ‫آموخت‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و در آن زمان ‪،‬پسران انسان نزد خنوخ بودند و خنوخ با ایشان سخن میگفت ‪.‬آنان چشمان خود را بال بردند و ناگهان چیزی شبیه اسبی‬ ‫بزرگ از آسمان فرود آمد و اسب در هوا میگشت‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و آنچه را که دیده بودند برای خنوخ تعریف کردند و خنوخ به ایشان گفت« ‪:‬این اسب به خاطر من به زمین فرود میآید؛ زمانی فرا‬ ‫رسیده است که من باید از نزد شما بروم و دیگر شما مرا نخواهید دید»‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و در آن زمان اسب فرود آمد و در برابر خنوخ ایستاد ‪،‬و همه پسران آدمی که با خنوخ بودند او را دیدند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و خنوخ دوباره فرمان داد تا صدایی ندا دهد که« ‪:‬کجاست آن کس که مشتاق دانستن راههای خداوند ‪،‬خدای خود است؟ امروز پیش از‬ ‫آنکه از ما گرفته شود ‪،‬نزد خنوخ بیاید؟»‬ ‫‪۳۱‬و همه بنی آدم در آن روز گرد آمدند و نزد خنوخ آمدند؛ و همه پادشاهان زمین با شاهزادگان و مشاورانشان در آن روز نزد او ماندند؛‬ ‫و خنوخ سپس به بنی آدم حکمت و دانش آموخت و به آنها آموزههای الهی داد؛ و از آنها خواست که در تمام روزهای زندگی خود خداوند‬ ‫را عبادت کنند و در راههای او گام بردارند ‪،‬و او همچنان در میان آنها صلح برقرار میکرد‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و بعد از این بود که برخاست و بر اسب سوار شد و بیرون رفت و جمیع بنیآدم ‪،‬قریب به هشتصد هزار نفر ‪،‬از عقب او رفتند و ایشان‬ ‫یک روز سفر با او رفتند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و روز دوم به ایشان گفت« ‪:‬به خانههایتان به خیمههایتان بازگردید ‪،‬چرا میروید؟ شاید بمیرید »‪.‬و برخی از ایشان از نزد او رفتند و‬ ‫آنان که باقی ماندند ‪،‬شش روز سفر با او رفتند ‪.‬و خنوخ هر روز به ایشان میگفت« ‪:‬به خیمههایتان بازگردید ‪،‬مبادا بمیرید »‪.‬اما ایشان‬ ‫حاضر به بازگشت نبودند و با او رفتند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و در روز ششم ‪،‬بعضی از آن مردان ماندند و به او چسبیدند و به او گفتند« ‪:‬ما با تو به جایی که میروی خواهیم آمد؛ به حیات خداوند‬ ‫سوگند که جز مرگ ما را از هم جدا نخواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و آنقدر اصرار کردند که با او بروند که او از صحبت کردن با آنها منصرف شد؛ و آنها از پی او رفتند و برنگشتند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و هنگامی که پادشاهان بازگشتند ‪،‬سرشماری کردند تا تعداد مردان باقیمانده که با خنوخ رفته بودند ‪،‬مشخص شود؛ و در روز هفتم بود‬ ‫که خنوخ در گردبادی با اسبها و ارابههای آتشین به آسمان صعود کرد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و در روز هشتم ‪،‬همه پادشاهانی که با خنوخ بودند ‪،‬فرستادند تا شمار مردانی را که با خنوخ بودند ‪،‬به مکانی که از آن به آسمان صعود‬ ‫کرده بود ‪،‬بازگردانند‪.‬‬ ‫‪ ٫۳۸‬و همه آن پادشاهان به آن مکان رفتند و زمین را پر از برف یافتند و بر روی برف ‪،‬سنگهای بزرگ برف بود و یکی به دیگری گفت ‪:‬‬ ‫«بیایید ‪،‬برف را بشکافیم و ببینیم ‪،‬شاید مردانی که با خنوخ باقی مانده بودند ‪،‬مرده باشند و اکنون زیر سنگهای برف باشند »‪.‬و آنها جستجو‬ ‫کردند اما او را نیافتند ‪،‬زیرا او به آسمان صعود کرده بود‪.‬‬ ‫فصل‪۴‬‬ ‫‪۱‬و تمام ایامی که خنوخ بر زمین زیست ‪،‬سیصد و شصت و پنج سال بود‪.‬‬ ‫‪4‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲‬و هنگامی که خنوخ به آسمان صعود کرد ‪،‬همه پادشاهان زمین برخاستند و پسرش متوشالح را گرفتند و او را مسح کردند و او را به‬ ‫جای پدرش بر خود سلطنت دادند‪.‬‬ ‫‪۳‬و متوشالح در نظر خدا درستکار عمل میکرد ‪،‬چنانکه پدرش خنوخ او را آموخته بود ‪،‬و به همین ترتیب در تمام عمر خود به بنیآدم‬ ‫حکمت ‪،‬دانش و ترس از خدا را آموخت و از راه نیک به راست یا چپ منحرف نشد‪.‬‬ ‫‪۴‬اما در روزهای آخر متوشالح ‪،‬بنیآدم از خداوند روی گرداندند ‪،‬زمین را فاسد کردند ‪،‬یکدیگر را دزدیدند و غارت کردند ‪،‬و بر ضد خدا‬ ‫شورش کردند و از حد خود تجاوز نمودند ‪،‬و راههای خود را فاسد نمودند ‪،‬و به صدای متوشالح گوش ندادند ‪،‬بلکه بر ضد او شورش‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪۵‬و خداوند بر ایشان بسیار خشمگین شد ‪،‬و خداوند در آن روزها به نابودی بذر ادامه داد ‪،‬به طوری که نه کاشت و نه درو در زمین بود‪.‬‬ ‫‪۶‬زیرا هنگامی که زمین را کاشتند تا برای معیشت خود خوراک به دست آورند ‪،‬خار و خس رویید که آنها نکاشته بودند‪.‬‬ ‫‪۷‬و بنیآدم هنوز از راههای پلید خود بازگشت نکردند ‪،‬و دستهایشان همچنان به انجام کارهای زشت در نظر خدا دراز بود ‪،‬و با راههای‬ ‫پلید خود ‪،‬خداوند را به خشم آوردند ‪،‬و خداوند بسیار خشمگین شد و از ساختن انسان پشیمان گشت‪.‬‬ ‫‪۸‬و او اندیشید که آنها را نابود و هلک کند و چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۹‬در آن ایام ‪،‬هنگامی که لم ممک پسر ممتوشالمح صد و شصت ساله بود ‪،‬شیث پسر آدم درگذشت‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و تمام ایامی که شیث زیست ‪،‬نهصد و دوازده سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و لم ممک صد و هشتاد ساله بود که امش مموع ‪،‬دختر ایلیشمع ‪،‬پسر عموی خود ‪،‬خمنوخ ‪،‬را به زنی گرفت و امش مموع حامله شد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و در آن زمان بنیآدم زمین را کاشتند و خوراک کمی حاصل شد ‪،‬اما بنیآدم از راههای بد خود بازگشت نکردند و خیانت ورزیدند و به‬ ‫خدا عصیان ورزیدند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و در آن زمان ‪،‬در هنگام انقلب سال ‪،‬همسر لم ممک باردار شد و پسری برای او به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و متوشالح نام او را نوح نهاد و گفت« ‪:‬زمین در روزگار او آرام و عاری از فساد بود »‪.‬و پدرش لم ممک نام او را یمناخیم نهاد و گفت ‪:‬‬ ‫«این شخص ما را در کارها و رنجهای سختمان در زمینی که خدا آن را لعنت کرده است ‪،‬تسلی خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و آن کودک بزرگ شد و از شیر گرفته شد ‪،‬و در راه پدرش متوشالح ‪،‬کامل و درستکار نزد خدا ‪،‬گام برداشت‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و جمیع بنیآدم در آن ایام از راههای خداوند منحرف شدند ‪،‬چنانکه بر روی زمین پسران و دختران زیاد شدند و اعمال زشت خود را به‬ ‫یکدیگر آموختند و به گناه کردن علیه خداوند ادامه دادند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و هر کس خدایی برای خود ساخت و هر کس همسایه و خویشاوند خود را غارت و چپاول کرد و زمین را فاسد ساخت و زمین از‬ ‫خشونت پر شد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و داوران و حکام ایشان نزد دختران آدمیان رفتند و زنان ایشان را به زور از شوهرانشان ‪،‬مطابق میل خودشان ‪،‬گرفتند و پسران‬ ‫آدمیان در آن روزگار از چارپایان زمین ‪،‬جانوران صحرا و پرندگان هوا را میگرفتند و اختلط حیوانات یک گونه را با گونه دیگر‬ ‫آموزش میدادند تا با این کار خداوند را به خشم آورند؛ و خدا تمامی زمین را دید که فاسد شده بود ‪،‬زیرا هر بشری ‪،‬چه انسان و چه حیوان ‪،‬‬ ‫راه خود را بر زمین فاسد کرده بود‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و خداوند گفت« ‪:‬انسان را که آفریدهام ‪،‬از روی زمین محو خواهم کرد ‪،‬بلکه از انسان تا پرندگان آسمان ‪،‬به همراه چارپایان و‬ ‫حیوانات صحرا را ‪،‬زیرا از آفریدن آنها پشیمان هستم»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و هم هه مردمانی که در راههای خداوند گام برمیداشتند ‪،‬در آن روزها مردند ‪،‬پیش از آنکه خداوند آن بلیی را که گفته بود بر انسان‬ ‫نازل کند ‪،‬زیرا این از جانب خداوند بود تا آن بلیی را که خداوند درباره بنیآدم گفته بود ‪،‬نبینند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و نوح در نظر خداوند التفات یافت ‪،‬و خداوند او و فرزندانش را برگزید تا از ایشان نسلی بر روی تمام زمین پدید آورد‪.‬‬ ‫فصل‪۵‬‬ ‫‪۱‬و در هشتاد و چهارمین سال زندگی نوح بود که خنوخ پسر شیث درگذشت ‪،‬او در هنگام مرگ نهصد و پنج سال داشت‪.‬‬ ‫‪۲‬و در صد و هفتاد و نهمین سال زندگی نوح ‪،‬قینان پسر انوش درگذشت ‪،‬و تمام ایام قینان نهصد و ده سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۳‬و در دویست و سی و چهارمین سال از زندگی نوح ‪،‬مهللئیل پسر قینان درگذشت ‪،‬و ایام مهللئیل هشتصد و نود و پنج سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۴‬و یارد پسر مهللئیل در آن روزها ‪،‬در سیصد و سی و ششمین سال زندگی نوح ‪،‬درگذشت؛ و تمام روزهای یارد نهصد و شصت و دو‬ ‫سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۵‬و همه کسانی که از خداوند پیروی کردند ‪،‬در آن روزها مردند ‪،‬پیش از آنکه بلیی را که خدا اعلم کرده بود بر زمین خواهد آورد ‪،‬‬ ‫ببینند‪.‬‬ ‫‪۶‬و پس از گذشت سالیان بسیار ‪،‬در چهارصد و هشتادمین سال زندگی نوح ‪،‬هنگامی که هم هه کسانی که از خداوند پیروی میکردند از میان‬ ‫بنیآدم مردند و تنها متوشالح باقی مانده بود ‪،‬خدا به نوح و متوشالح فرمود‪:‬‬ ‫‪۷‬به بنیآدم بگویید و اعلم کنید ‪:‬خداوند چنین میگوید ‪:‬از راههای بد خود بازگردید و اعمال خود را ترک کنید ‪،‬آنگاه خداوند از بلیی که‬ ‫گفته است بر شما بیاورد ‪،‬پشیمان خواهد شد و دیگر رخ نخواهد داد‪.‬‬ ‫‪۸‬زیرا خداوند چنین میگوید ‪:‬اینک من به شما صد و بیست سال مهلت میدهم؛ اگر به سوی من بازگشت کنید و از راههای بد خود دست‬ ‫بردارید ‪،‬من نیز از بدی که به شما گفتهام ‪،‬رویگردان خواهم شد و دیگر وجود نخواهد داشت ‪،‬فرمودهی خداوند است‪.‬‬ ‫‪۹‬و نوح و متوشالح ‪،‬تمام سخنان خداوند را روز به روز ‪،‬پیوسته با بنیآدم بیان میکردند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬اما بنیآدم به ایشان گوش ندادند و به سخنان ایشان گوش فرا ندادند ‪،‬بلکه گردنکشی کردند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و خداوند به ایشان صد و بیست سال مهلت داد و گفت« ‪:‬اگر بازگردند ‪،‬خدا از این شرارت پشیمان خواهد شد تا زمین را نابود نکند»‪.‬‬ ‫‪5‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۲‬نوح پسر لم ممک در آن ایام از گرفتن زن و آوردن فرزند خودداری کرد ‪،‬زیرا میگفت« ‪:‬الن خدا زمین را نابود خواهد کرد ‪،‬پس چرا‬ ‫من فرزندانی داشته باشم؟»‬ ‫‪۱۳‬و نوح مردی عادل بود ‪،‬او در عصر خود کامل بود ‪،‬و خداوند او را برگزید تا از نسل او نسلی بر روی زمین پرورش دهد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و خداوند به نوح گفت« ‪:‬زنی برای خود بگیر و فرزندانی بیاور ‪،‬زیرا تو را در این عصر به حضور خود عادل دیدهام»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و نسل و فرزندانت را با خود در میان زمین پرورش خواهی داد؛ و نوح رفت و زنی گرفت و نعمه دختر خنوخ را برگزید ‪،‬و او پانصد‬ ‫و هشتاد سال داشت‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و نوح چهارصد و نود و هشت ساله بود که نعمه را به زنی گرفت‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و نعمه آبستن شده پسری زایید و او را یافث نام نهاد و گفت« ‪:‬خدا مرا در زمین بزرگ کرده است »‪.‬و بار دیگر آبستن شده پسری‬ ‫زایید و او را سام نام نهاد و گفت« ‪:‬خدا مرا بازماندهای قرار داده است تا نسلی در میان زمین پرورش دهم»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و نوح پانصد و دو ساله بود که نعمه ‪،‬سام را زایید ‪،‬و آن دو پسر بزرگ شدند و در راههای خداوند ‪،‬در هر آنچه متوشالح و نوح ‪،‬‬ ‫پدرشان ‪،‬بدیشان آموخته بودند ‪،‬گام برداشتند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و لم ممک ‪،‬پدر نوح ‪،‬در آن ایام درگذشت؛ اما به راستی که او با تمام دل در راه پدرش نرفت ‪،‬و در صد و نود و پنجمین سال زندگی نوح‬ ‫درگذشت‪.‬‬ ‫‪۲۰‬پس تمام ایام لم ممک ‪،‬هفتصد و هفتاد سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و هم هه بنیآدم که خداوند را میشناختند ‪،‬در آن سال پیش از آنکه خداوند بدی را بر ایشان نازل کند ‪،‬مردند؛ زیرا خداوند اراده کرده بود‬ ‫که ایشان بمیرند تا بدی را که خدا بر برادران و خویشان ایشان نازل خواهد کرد ‪،‬چنانکه خود فرموده بود ‪،‬نبینند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬در آن زمان ‪،‬خداوند به نوح و متوشالح فرمود« ‪:‬بروید و تمام سخنانی را که در آن روزها به شما گفتم ‪،‬به بنیآدم اعلم کنید ‪،‬شاید از‬ ‫راههای بد خود بازگردند ‪،‬و من از آن شر توبه خواهم کرد و آن را نخواهم آورد»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و نوح و متوشالح بیرون ایستاده ‪،‬هر آنچه را که خدا درباره ایشان گفته بود ‪،‬در گوش بنیآدم گفتند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬اما بنیآدم گوش ندادند و به سخنان ایشان گوش فرا ندادند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و بعد از این بود که خداوند به نوح گفت« ‪:‬انتهای تمامی بشر به سبب اعمال بدشان به حضور من رسیده است ‪،‬و اینک من زمین را‬ ‫ویران خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و چوب گوفر را برای خود بردار و به مکانی برو و یک کشتی بزرگ بساز و آن را در همان مکان قرار بده‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و آن را بدین گونه بساز ‪:‬طولش سیصد ذراع ‪،‬عرضش پنجاه ذراع و ارتفاعش سی ذراع‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و برای خود دری بساز که از دو طرف باز شود ‪،‬و از بال تا یک ذراع تمام شود ‪،‬و آن را از درون و بیرون با قیر بپوشان‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و اینک من طوفان آب را بر زمین خواهم آورد و تمامی بشر هلک خواهند شد ‪،‬و از زیر آسمان هر چه بر زمین است هلک خواهد‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و تو و اهل خانهات بروید و دو جفت از هر موجود زنده ‪،‬نر و ماده را جمع کنید و آنها را به کشتی بیاورید تا از آنها نسلی بر زمین‬ ‫پرورش دهید‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و تمام آذوقهای را که هم هه حیوانات میخورند ‪،‬نزد خود جمع کن تا برای تو و آنها خوراک باشد‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و برای پسرانت سه دوشیزه از دختران آدمیان انتخاب کن ‪،‬و ایشان زنان پسرانت خواهند بود‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و نوح برخاست و کشتی را در جایی که خدا به او فرمان داده بود ‪،‬ساخت ‪،‬و نوح چنانکه خدا به او فرمان داده بود ‪،‬عمل کرد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬نوح در پانصد و نود و پنجمین سال زندگی خود ‪،‬ساختن کشتی را آغاز کرد و طبق فرمان خداوند ‪،‬کشتی را در پنج سال ساخت‪.‬‬ ‫‪۳۵‬آنگاه نوح سه دختر الیاقیم ‪،‬پسر متوشالح ‪،‬را برای پسرانش به زنی گرفت ‪،‬چنانکه خداوند به نوح فرمان داده بود‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و در آن زمان بود که متوشالح پسر خنوخ درگذشت ‪.‬او در سن نهصد و شصت سالگی درگذشت‪.‬‬ ‫فصل‪۶‬‬ ‫‪۱‬در آن زمان ‪،‬پس از مرگ متوشالح ‪،‬خداوند به نوح گفت« ‪:‬تو و خانوادهات به کشتی درآیید؛ اینک من همه حیوانات زمین ‪،‬حیوانات‬ ‫صحرا و پرندگان هوا را نزد تو جمع خواهم کرد و همه آنها آمده ‪،‬کشتی را احاطه خواهند کرد»‪.‬‬ ‫‪۲‬و تو برو و کنار درهای کشتی بنشین ‪،‬و هم هه حیوانات ‪،‬چهارپایان و پرندگان جمع شده ‪،‬در برابر تو خواهند ایستاد ‪،‬و هر که از ایشان‬ ‫بیاید و در برابر تو زانو بزند ‪،‬او را گرفته ‪،‬به دست پسرانت بسپار تا او را به کشتی بیاورند ‪،‬و هر که در برابر تو بایستد ‪،‬او را ترک‬ ‫خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪۳‬و خداوند این را در روز بعد انجام داد ‪،‬و حیوانات ‪،‬درندگان و پرندگان در گروههای بزرگ آمدند و کشتی را احاطه کردند‪.‬‬ ‫‪۴‬و نوح رفته ‪،‬کنار در کشتی نشست ‪،‬و از هر ذیجسدی که در برابرش زانو زده بودند ‪،‬به کشتی آورد ‪،‬و هر که را که در برابرش ایستاده‬ ‫بود ‪،‬بر زمین واگذاشت‪.‬‬ ‫‪۵‬و شیر مادهای با دو بچهاش ‪،‬نر و ماده ‪،‬آمد و هر سه در برابر نوح زانو زدند ‪.‬آن دو بچه به شیر ماده حمله کردند و او را زدند و از‬ ‫جایش گریختند ‪.‬شیر ماده رفت و آنها به جای خود بازگشتند و در برابر نوح بر زمین زانو زدند‪.‬‬ ‫‪۶‬و شیر ماده فرار کرد و در جای شیرها ایستاد‪.‬‬ ‫‪۷‬و نوح این را بدید و بسیار متعجب شد ‪،‬و برخاست و دو بچه را گرفته ‪،‬به کشتی درآورد‪.‬‬ ‫‪۸‬و نوح از هم هه جانورانی که بر زمین بودند ‪،‬به کشتی درآورد ‪،‬به طوری که هیچکس جز آنچه نوح به کشتی آورده بود ‪،‬باقی نماند‪.‬‬ ‫‪۹‬دو به دو نزد نوح به کشتی درآمدند ‪،‬اما از میان حیوانات پاک و پرندگان پاک ‪،‬هفت جفت بیرون آورد ‪،‬چنانکه خدا به او فرمان داده بود‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و همه حیوانات و وحوش و پرندگان هنوز آنجا بودند و کشتی را از هر سو احاطه کرده بودند ‪،‬و باران تا هفت روز بعد نباریده بود‪.‬‬ ‫‪6‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۱‬و در آن روز ‪،‬خداوند تمام زمین را لرزاند و خورشید تاریک شد و اساس جهان به هم خورد و تمام زمین به شدت لرزید و برق‬ ‫درخشید و رعد غرید و تمام چشمههای زمین چنان فوران کردند که ساکنان پیش از آن نمیدانستند؛ و خدا این کار عظیم را انجام داد تا بنیآدم‬ ‫را بترساند تا دیگر شری بر زمین نباشد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و بنیآدم هنوز از راههای پلید خود بازگشت نکردند ‪،‬و در آن زمان خشم خداوند را افزون نمودند ‪،‬و حتی دل خود را به سوی این همه‬ ‫معطوف نساختند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و در پایان هفت روز ‪،‬در ششصدمین سال از زندگی نوح ‪،‬آب طوفان بر زمین آمد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و جمیع چشمههای لجه شکافته شد و روزنههای آسمان گشوده گشت و چهل روز و چهل شب باران بر زمین بارید‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و نوح و اهل خانهاش و هم هه جانورانی که با وی بودند ‪،‬از آب طوفان به کشتی درآمدند ‪،‬و خداوند در را بر او بست‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و همه بنیآدم که بر روی زمین باقی مانده بودند ‪،‬از بلی باران خسته شدند ‪،‬زیرا آبها با شدت بیشتری بر زمین میباریدند و حیوانات و‬ ‫وحوش هنوز کشتی را احاطه کرده بودند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و بنیآدم ‪،‬قریب به هفتصد هزار مرد و زن ‪،‬گرد آمدند و نزد نوح به کشتی آمدند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و نوح را ندا دادند و گفتند« ‪:‬در را برای ما باز کن تا با کشتی نزد تو بیاییم ‪.‬پس چرا بمیریم؟»‬ ‫‪۱۹‬و نوح با صدای بلند از کشتی به ایشان پاسخ داد و گفت« ‪:‬آیا همه شما علیه خداوند شورش نکردید و نگفتید که او وجود ندارد؟ و از‬ ‫این رو خداوند این بل را بر شما نازل کرد تا شما را از روی زمین نابود و منقطع کند»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬آیا این همان چیزی نیست که صد و بیست سال پیش با شما دربارهاش صحبت کردم ‪،‬و شما به صدای خداوند گوش ندادید ‪،‬و اکنون‬ ‫میخواهید بر روی زمین زندگی کنید؟‬ ‫‪۲۱‬و به نوح گفتند« ‪:‬ما آمادهایم که به سوی خداوند بازگردیم؛ فقط برای ما باز کن تا زنده بمانیم و نمیریم»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬نوح در جواب ایشان گفت« ‪:‬اینک چون رنج جانهای خود را میبینید ‪،‬میخواهید به سوی خداوند بازگردید؛ چرا در این صد و بیست‬ ‫سالی که خداوند به عنوان مهلت مقرر به شما داده بود ‪،‬برنگشتید؟»‬ ‫‪۲۳‬اما اکنون که به سبب پریشانی جانهایتان میآیید و این را به من میگویید ‪،‬اکنون نیز خداوند به شما گوش نخواهد داد ‪،‬و امروز نیز به‬ ‫شما گوش نخواهد داد ‪،‬پس اکنون در آرزوهایتان موفق نخواهید شد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و بنیآدم نزدیک آمدند تا به سبب باران به کشتی رخنه کنند ‪،‬زیرا نمیتوانستند باران را بر خود تحمل کنند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و خداوند همه حیوانات و جانورانی را که دور کشتی ایستاده بودند ‪،‬فرستاد ‪.‬و حیوانات بر آنها غلبه کردند و آنها را از آنجا راندند ‪،‬و‬ ‫هر کس به راه خود رفت و آنها دوباره بر روی زمین پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و باران همچنان بر زمین میبارید ‪،‬و چهل روز و چهل شب باران بارید ‪،‬و آب بر زمین بسیار غلبه یافت ‪،‬و هر ذیجسدی که بر زمین یا‬ ‫در آب بود ‪،‬از آدمیان و بهایم و حیوانات و خزندگان و پرندگان هوا مردند ‪،‬و نوح و آنان که با او در کشتی بودند ‪،‬تنها ماندند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و آب غلبه کرد و بر زمین بسیار افزون شد ‪،‬و کشتی را برداشتند و از زمین بلند شد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و کشتی بر سطح آبها شناور بود و بر روی آبها چنان به تلطم در میآمد که هم هه موجودات زنده درون آن مانند آش در دیگ ‪،‬زیر و‬ ‫رو میشدند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و اضطراب شدیدی هم هه موجودات زندهای را که در کشتی بودند فرا گرفت ‪،‬و کشتی چیزی نمانده بود که شکسته شود‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و هم هه موجودات زندهای که در کشتی بودند ‪،‬وحشت کردند و شیرها غریدند و گاوها بانگ زدند و گرگها زوزه کشیدند و هر موجود‬ ‫زندهای در کشتی به زبان خود سخن گفت و ناله کرد ‪،‬به طوری که صدای آنها تا مسافتهای بسیار دور میرسید و نوح و پسرانش در‬ ‫مصیبت خود فریاد و ناله میکردند؛ آنها بسیار ترسیده بودند که به دروازههای مرگ رسیده باشند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و نوح به درگاه خداوند دعا کرد و از این بابت به درگاه او فریاد برآورد و گفت« ‪:‬ای خداوند ‪،‬ما را یاری کن ‪،‬زیرا ما را یارای تحمل‬ ‫این شری که ما را احاطه کرده است ‪،‬نیست ‪،‬زیرا امواج آبها ما را احاطه کردهاند ‪،‬سیلبهای موذی ما را ترسانده و دامهای مرگ پیش‬ ‫روی ما قرار گرفتهاند؛ ای خداوند ‪،‬ما را اجابت کن ‪،‬ما را اجابت کن ‪،‬روی خود را بر ما روشن کن و بر ما رحم کن ‪،‬ما را رهایی ده و‬ ‫رهایی ده»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و خداوند آواز نوح را شنید ‪،‬و خداوند او را به یاد آورد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و بادی بر زمین وزید و آب آرام گرفت و کشتی آرام گرفت‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و چشمههای لجه و روزنههای آسمان بسته شد و باران از آسمان باز ایستاد‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و در آن روزها آب کاهش یافت و کشتی بر کوههای آرارات قرار گرفت‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و نوح آنگاه پنجرههای کشتی را گشود ‪،‬و نوح در آن زمان همچنان خداوند را ندا داد و گفت« ‪:‬ای خداوند که زمین و آسمانها و هر‬ ‫آنچه در آنهاست را آفریدی ‪،‬روح ما را از این بند و از زندانی که ما را در آن قرار دادهای بیرون بیاور ‪،‬زیرا من از آه کشیدن بسیار‬ ‫خسته شدهام»‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و خداوند آواز نوح را شنید و به او گفت« ‪:‬چون یک سال کامل را به پایان رسانی ‪،‬آنگاه بیرون برو»‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و در هنگام گردش سال ‪،‬هنگامی که یک سال کامل از اقامت نوح در کشتی میگذشت ‪،‬آب از روی زمین خشک شد و نوح پوشش‬ ‫کشتی را برداشت‪.‬‬ ‫‪۳۹‬در آن زمان ‪،‬یعنی در روز بیست و هفتم ماه دوم ‪،‬زمین خشک بود ‪،‬اما نوح و پسرانش و کسانی که با او بودند ‪،‬تا زمانی که خداوند به‬ ‫آنها نگفته بود ‪،‬از کشتی بیرون نیامدند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و روزی فرا رسید که خداوند به ایشان فرمود بیرون بروند ‪،‬و همه از کشتی بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و ایشان رفتند و هر یک به راه و مکان خود بازگشتند ‪،‬و نوح و پسرانش در زمینی که خدا بدیشان گفته بود ‪،‬ساکن شدند ‪،‬و در تمام ایام‬ ‫خود خداوند را عبادت کردند ‪،‬و خداوند نوح و پسرانش را در هنگام خروجشان از کشتی برکت داد‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و به ایشان گفت« ‪:‬بارور شوید و تمام زمین را پر کنید؛ قوی شوید و در زمین منتشر شوید و در آن تکثیر شوید»‪.‬‬ ‫‪7‬‬


‫جاشر‬

‫فصل‪۷‬‬ ‫‪۱‬و این است نامهای پسران نوح ‪:‬یافث ‪،‬حام و سام؛ و پس از طوفان برای ایشان فرزندانی متولد شد ‪،‬زیرا قبل از طوفان زنان گرفته‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪۲‬اینانند پسران یافث ‪:‬جومر ‪،‬ماجوج ‪،‬مادای ‪،‬یاوان ‪،‬توبال ‪،‬ماشک و تیراس ‪،‬هفت پسر‪.‬‬ ‫‪،‬رفات و ت م مجر ممه بودند‪.‬‬ ‫‪۳‬و پسران جومر ‪،‬امسکیناز ی‬ ‫‪۴‬و پسران ماجوج ‪،‬الیخاناف و لوبال بودند‪.‬‬ ‫‪۵‬و پسران مادای ‪،‬عقون ‪،‬زیلو ‪،‬خازونی و لوط بودند‪.‬‬ ‫‪۶‬و پسران یاوان ‪،‬الیشع ‪،‬ترشیش ‪،‬کتیم و دودونیم بودند‪.‬‬ ‫‪۷‬و پسران توبال ‪،‬آریفی ‪،‬کاسد و تاری بودند‪.‬‬ ‫‪۸‬و پسران ماشک ‪،‬دیدون ‪،‬زارون و یشباشنی بودند‪.‬‬ ‫‪۹‬و پسران تیراس ‪،‬بنیب ‪،‬جیرا ‪،‬لوپیریون و گیلق بودند؛ اینان پسران یافث بر حسب قبایلشان بودند و تعداد ایشان در آن ایام قریب‬ ‫چهارصد و شصت مرد بود‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و اینانند پسران حام ‪:‬کوش ‪،‬مصرایم ‪،‬فوط و کنعان ‪،‬چهار پسر؛ و پسران کوش ‪:‬سبا ‪،‬حویله ‪،‬سبتا ‪،‬رعمه و ساتخا ‪،‬و پسران رعمه ‪:‬شبا‬ ‫و ددان‪.‬‬ ‫عنوم و فمتروس ‪،‬کمسلوت و کمفتور بودند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و پسران مصرایم ‪،‬لود ‪ ،‬م‬ ‫‪۱۲‬و پسران فوط ‪،‬جبول ‪،‬هادان ‪،‬بنا و آدان بودند‪.‬‬ ‫‪13‬و پسران کنعان عبارت بودند از صیدون ‪،‬حیث ‪،‬عموری ‪،‬گرگاشی ‪،‬هیوی ‪،‬ارکی ‪،‬سنی ‪،‬ارودی ‪،‬زیمودی و چاموتی‪.‬‬ ‫‪۱۴‬اینان پسران حام بر حسب قبایلشان بودند و تعدادشان در آن ایام حدود هفتصد و سی نفر بود‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و اینانند پسران سام ‪:‬عیلم ‪،‬آشور ‪،‬ارفکشاد ‪،‬لود و آرام ‪،‬پنج پسر؛ و پسران عیلم ‪،‬شوشان ‪،‬ماچول و هارمون بودند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و پسران اشار ‪،‬میروس و ممکیل بودند ‪،‬و پسران ارفکشاد ‪ ،‬یشلمخ ‪،‬انار و امشکول بودند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و پسران لود ‪،‬فتور و بیزایون بودند ‪،‬و پسران ارام ‪،‬عوص ‪،‬چول ‪،‬گادر و ماش بودند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬اینان پسران سام بر حسب قبایلشان بودند و تعدادشان در آن ایام حدود سیصد نفر بود‪.‬‬ ‫‪۱۹‬این است پیدایش سام ‪:‬سام ‪،‬امرفمکشاد را آورد و امرفمکشاد ‪ ،‬یشلمخ را آورد و یشلمخ ‪ ،‬یع یبر را آورد و یع یبر دو فرزند داشت که نام یکی یف یلج‬ ‫بود ‪،‬زیرا در روزگار او بنیآدم از هم جدا شدند و در روزگار آخر ‪،‬زمین از هم جدا شد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و نام دومی یمقطان بود ‪،‬به این معنی که در روزگار او جان بنیآدم رو به نقصان و کاستی نهاد‪.‬‬ ‫‪،‬اوزل ‪،‬دیقلمه ‪،‬عوبال ‪،‬امبیمائیل ‪ ،‬یشبا ‪،‬امفیر ‪،‬حویله و یوباب؛ همه اینها‬ ‫‪۲۱‬اینها پسران یقطان هستند ‪:‬الموداد ‪،‬شلف ‪،‬کمزم ر مموت ‪،‬یی مرح ‪،‬همدوروم ی‬ ‫پسران یقطان هستند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و برادرش فالج ‪،‬ین را آورد ‪،‬و ین ‪،‬سروج را آورد ‪،‬و سروج ‪،‬ناحور را آورد ‪،‬و ناحور ‪،‬تارح را آورد ‪،‬و تارح سی و هشت ساله‬ ‫بود ‪،‬و هاران و ناحور را آورد‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و کوش بن حام بن نوح ‪،‬در آن ایام در پیری خود زنی گرفت و آن زن پسری زایید و نام او را نمرود نهادند و گفتند« ‪:‬در آن زمان‬ ‫بنیآدم دوباره شروع به شورش و تجاوز از خدا کردند و آن کودک بزرگ شد و پدرش او را بسیار دوست میداشت ‪،‬زیرا او پسر پیریاش‬ ‫بود»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و جامههای پوستی که خدا برای آدم و همسرش هنگام خروجشان از باغ ساخت ‪،‬به کوش داده شد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬زیرا پس از مرگ آدم و همسرش ‪،‬آن جامهها به خنوخ ‪،‬پسر یارد ‪،‬داده شد و هنگامی که خنوخ نزد خدا برده شد ‪،‬آنها را به پسرش‬ ‫متوشالح داد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و چون متوشالح درگذشت ‪،‬نوح ایشان را برداشت و به کشتی آورد ‪،‬و ایشان با وی بودند تا از کشتی بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و هنگام بیرون رفتن ‪،‬حام آن جامهها را از پدرش نوح دزدید و آنها را برداشت و از برادرانش پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و چون حام ‪،‬نخستزادهاش کوش را به دنیا آورد ‪،‬جامهها را مخفیانه به او داد ‪،‬و آنها روزهای بسیار با کوش بودند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و کوش نیز آنها را از پسران و برادرانش پنهان کرد ‪،‬و هنگامی که کوش نمرود را به دنیا آورد ‪،‬از روی عشقی که به او داشت ‪،‬آن‬ ‫لباسها را به او داد ‪،‬و نمرود بزرگ شد و وقتی بیست ساله شد ‪،‬آن لباسها را پوشید‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و نمرود هنگامی که لباسها را پوشید ‪،‬قوی شد و خدا به او قدرت و نیرو داد و او شکارچی قدرتمندی در زمین بود ‪،‬آری ‪،‬او شکارچی‬ ‫قدرتمندی در صحرا بود و حیوانات را شکار میکرد و قربانگاههایی میساخت و حیوانات را در حضور خداوند بر روی آنها قربانی‬ ‫میکرد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و نمرود خود را تقویت کرد و از میان برادرانش برخاست و در نبردهای برادرانش علیه همه دشمنانشان در اطراف جنگید‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و خداوند همه دشمنان برادرانش را به دست او تسلیم کرد ‪،‬و خدا او را گاه به گاه در نبردهایش کامیاب میساخت ‪،‬و او بر زمین سلطنت‬ ‫میکرد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬بنابراین در آن روزگار رایج بود که هرگاه مردی کسانی را که برای نبرد آموزش داده بود ‪،‬پیش میراند ‪،‬به آنها میگفت« ‪:‬همانگونه که‬ ‫خدا با نمرود عمل کرد ‪،‬او شکارچی قدرتمندی در زمین بود و در نبردهایی که علیه برادرانش پیش آمد ‪،‬موفق شد و آنها را از دست‬ ‫دشمنانشان رهایی بخشید ‪،‬پس باشد که خدا امروز ما را تقویت کند و نجات دهد»‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و چون نمرود چهل ساله شد ‪،‬در آن زمان جنگی میان برادرانش و فرزندان یافث درگرفت ‪،‬به طوری که آنها در چنگال دشمنان خود‬ ‫گرفتار شدند‪.‬‬ ‫‪8‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۵‬و نمرود در آن زمان بیرون رفت و تمام پسران کوش و خانوادههایشان ‪،‬حدود چهارصد و شصت نفر را گرد آورد و از برخی از‬ ‫دوستان و آشنایان خود نیز حدود هشتاد نفر را اجیر کرد و مزدشان را به آنها داد و با آنها به جنگ رفت و هنگامی که در راه بود ‪،‬نمرود‬ ‫دل مردمی را که با او میرفتند ‪،‬تقویت کرد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و به ایشان گفت« ‪:‬مترسید و هراسان مباشید ‪،‬زیرا همه دشمنان ما به دست ما تسلیم خواهند شد و شما میتوانید هر طور که میخواهید با‬ ‫آنها رفتار کنید»‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و تمام مردانی که رفتند حدود پانصد نفر بودند و با دشمنان خود جنگیدند و آنها را نابود کردند و مطیع ساختند و نمرود مأمورانی را‬ ‫در جاهای مخصوص آنها بر آنها گماشت‪.‬‬ ‫‪ ٫۳۸‬و او برخی از فرزندانشان را به عنوان وثیقه گرفت و همه آنها بندگان نمرود و برادرانش شدند و نمرود و همه کسانی که با او بودند ‪،‬‬ ‫به خانههایشان بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و هنگامی که نمرود پس از پیروزی بر دشمنانش ‪،‬با شادی از نبرد بازگشت ‪،‬همه برادرانش ‪،‬به همراه کسانی که از قبل او را‬ ‫میشناختند ‪،‬گرد آمدند تا او را پادشاه خود کنند و تاج سلطنتی را بر سر او گذاشتند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و او بر رعایا و قوم خود ‪،‬امرا ‪،‬داوران و حاکمان گماشت ‪،‬چنانکه رسم پادشاهان است‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و تارح پسر ناحور را به فرماندهی لشکر خود منصوب کرد و او را بر هم هه سرداران خود برتری داد و سرافراز ساخت‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و در حالی که مطابق میل قلبی خود سلطنت میکرد ‪،‬پس از آنکه بر همه دشمنان اطراف خود پیروز شده بود ‪،‬به مشاورانش توصیه‬ ‫کرد که شهری برای کاخ خود بسازند و آنها چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و آنها درهای بزرگ در مقابل شرق یافتند و شهری بزرگ و وسیع برای او ساختند و نمرود نام شهری را که ساخته بود ‪،‬شنعار نامید ‪،‬‬ ‫زیرا خداوند دشمنان خود را به شدت متزلزل کرده و آنها را نابود کرده بود‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و نمرود در شنعار ساکن شد و با امنیت سلطنت کرد و با دشمنانش جنگید و آنها را مطیع خود ساخت و در تمام نبردهایش پیروز شد و‬ ‫پادشاهی او بسیار بزرگ شد‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و همه ملتها و زبانها آوازه او را شنیدند و نزد او جمع شدند و به زمین سجده کردند و برایش قربانی آوردند و او سرور و پادشاه ایشان‬ ‫شد و همه با او در شهر شنعار ساکن شدند و نمرود بر همه پسران نوح در زمین سلطنت کرد و همه آنها تحت قدرت و مشورت او بودند‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و تمامی زمین یک زبان و سخن اتحاد داشتند ‪،‬اما نمرود به راه خداوند نرفت و از همه مردمانی که پیش از او بودند ‪،‬از روزگار‬ ‫طوفان تا آن روزگار ‪،‬شرورتر بود‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و او خدایانی از چوب و سنگ ساخت و در برابر آنها سجده کرد و علیه خداوند شورش کرد و به همه زیردستان و مردم زمین راههای‬ ‫پلید خود را آموخت؛ و پسرش مردون از پدرش پلیدتر بود‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و هر که از اعمال مردون پسر نمرود میشنید ‪،‬درباره او میگفت« ‪:‬از شریران شرارت صادر میشود »‪.‬از این رو ‪،‬این در تمام زمین‬ ‫ضربالمثلی شد که میگفت« ‪:‬از شریران شرارت صادر میشود »و از آن زمان تا به امروز در سخنان مردم رایج بوده است‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و تارح پسر ناحور ‪،‬امیر لشکر نمرود ‪،‬در آن روزها در نظر پادشاه و اتباعش بسیار بزرگ بود ‪،‬و پادشاه و امرا او را دوست‬ ‫میداشتند و او را بسیار بال میبردند‪.‬‬ ‫م‬ ‫‪۵۰‬و تارح زنی گرفت که نامش ا م رمتیلو ‪،‬دختر ک ررنیبو بود؛ و زن تارح در آن ایام حامله شده ‪،‬پسری برایش زایید‪.‬‬ ‫‪۵۱‬تارح هفتاد ساله بود که او را به دنیا آورد ‪،‬و تارح پسری را که به دنیا آورده بود ‪،‬ابرام نامید ‪،‬زیرا پادشاه در آن روزها او را بزرگ‬ ‫کرده و از هم هه سرورانش که با او بودند ‪،‬برتر شمرده بود‪.‬‬ ‫فصل‪۸‬‬ ‫‪۱‬و در شبی که ابرام به دنیا آمد ‪،‬همه خادمان تارح و همه حکیمان نمرود و جادوگران او آمدند و در خانه تارح خوردند و نوشیدند و در‬ ‫آن شب با او شادی کردند‪.‬‬ ‫‪۲‬و چون جمیع حکیمان و جادوگران از خانه تارح بیرون رفتند ‪،‬آن شب چشمان خود را به سوی آسمان بلند کردند تا به ستارگان بنگرند ‪،‬‬ ‫و دیدند که اینک یک ستاره بسیار بزرگ از شرق آمد و در آسمان دوید و چهار ستاره را از چهار سوی آسمان فرو برد‪.‬‬ ‫‪۳‬و همه حکیمان پادشاه و جادوگرانش از آن منظره در شگفت شدند و حکیمان این مطلب را فهمیدند و اهمیت آن را دانستند‪.‬‬ ‫‪۴‬و به یکدیگر گفتند« ‪:‬این فقط نشان هه کودکی است که امشب برای تارح زاده شده است ‪،‬که بزرگ خواهد شد و بارور و کثیر خواهد گشت‬ ‫و تمام زمین را ‪،‬او و فرزندانش تا ابد ‪،‬تصرف خواهند کرد و او و نسلش پادشاهان بزرگ را خواهند کشت و سرزمینهای آنها را به ارث‬ ‫خواهند برد»‪.‬‬ ‫‪۵‬و حکیمان و جادوگران آن شب به خانههایشان رفتند ‪،‬و بامدادان همه این حکیمان و جادوگران سحرگاه برخاستند و در خانهای معین گرد‬ ‫آمدند‪.‬‬ ‫‪۶‬و ایشان به یکدیگر گفتند« ‪:‬اینک رؤیایی که دیشب دیدیم از پادشاه پنهان مانده و بر او آشکار نشده است»‪.‬‬ ‫‪۷‬و اگر این امر در ایام آخر بر پادشاه آشکار شود ‪،‬به ما خواهد گفت ‪:‬چرا این امر را از من پنهان داشتید ‪،‬و آنگاه همه ما هلک خواهیم‬ ‫شد؛ پس اکنون برویم و رؤیایی را که دیدیم و تعبیر آن را به پادشاه بگوییم ‪،‬و آنگاه بیگناه خواهیم ماند‪.‬‬ ‫‪۸‬پس چنین کردند و همگی نزد پادشاه رفتند و در برابر او به خاک افتادند و گفتند« ‪:‬پادشاه زنده بماند ‪،‬پادشاه زنده بماند»‪.‬‬ ‫‪۹‬ما شنیدهایم که پسری برای تارح ‪،‬پسر ناحور ‪،‬سرور میزبان تو ‪،‬زاده شده است ‪،‬و دیشب به خانهاش رفتیم و آن شب را با او خوردیم و‬ ‫نوشیدیم و شادی کردیم‪.‬‬

‫‪9‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۰‬و هنگامی که بندگانت از خانه تارح بیرون رفتند تا به خانههای خود بروند و شب را در آنجا بگذرانند ‪،‬چشمان خود را به سوی آسمان‬ ‫بلند کردیم و ستاره بزرگی را دیدیم که از شرق میآمد و همان ستاره با سرعت زیاد دوید و چهار ستاره بزرگ را از چهار سوی آسمان‬ ‫بلعید‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و بندگانت از منظرهای که دیدیم ‪،‬متحیر و بسیار وحشتزده شدند ‪،‬و ما بر اساس آن رؤیا قضاوت کردیم و با حکمت خود تعبیر درست‬ ‫آن را دانستیم که این امر در مورد فرزندی است که برای تارح متولد میشود ‪،‬که بزرگ و بسیار زیاد خواهد شد و قدرتمند خواهد گشت و‬ ‫تمام پادشاهان زمین را خواهد کشت و تمام سرزمینهای آنها را به ارث خواهد برد ‪،‬او و نسلش تا ابد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و اکنون ای سرور و پادشاه ما ‪،‬اینک ما حقیقتا ا تو را از آنچه در مورد این کودک دیدهایم ‪،‬آگاه کردهایم‪.‬‬ ‫‪۱۳‬اگر پادشاه صلح بداند که برای این کودک به پدرش بهایی بدهد ‪،‬او را پیش از آنکه بزرگ شود و در زمین زیاد شود ‪،‬خواهیم کشت ‪،‬‬ ‫و شر او بر ما افزون خواهد شد ‪،‬تا ما و فرزندانمان از شر او هلک شویم‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و پادشاه سخنان ایشان را شنید و در نظرش پسندیدند ‪،‬پس فرستاده ‪،‬تارح را طلبید ‪،‬و تارح به حضور پادشاه آمد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و پادشاه به تارح گفت« ‪:‬به من گفته شده است که دیشب پسری برای تو به دنیا آمده است ‪،‬و به همین ترتیب در هنگام تولد او در‬ ‫آسمانها مشاهده شد»‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و اکنون آن کودک را به من بده تا پیش از آنکه شرش بر ما شعلهور شود ‪،‬او را بکشیم ‪،‬و من در ازای بهای او ‪،‬خانهات را پر از نقره‬ ‫و طل به تو خواهم داد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و تارح در جواب پادشاه گفت« ‪:‬ای سرورم ‪،‬ای پادشاه ‪،‬سخنان تو را شنیدم و بندهات هر آنچه پادشاهش بخواهد انجام خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬اما ای سرورم و پادشاه ‪،‬آنچه را که دیشب بر من گذشت برای تو بازگو خواهم کرد تا ببینم پادشاه چه نصیحتی به بندهاش خواهد کرد‬ ‫و سپس به پادشاه بر اساس آنچه گفته است پاسخ خواهم داد؛ و پادشاه گفت« ‪:‬بگو»‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و تارح به پادشاه گفت« ‪:‬ایون ‪،‬پسر مورد ‪،‬دیشب نزد من آمد و گفت‪:‬‬ ‫‪۲۰‬اسب بزرگ و زیبایی را که پادشاه به تو داده است به من بده ‪،‬و من به تو نقره و طل و کاه و علوفه به قیمت آن میدهم؛ و به او گفتم ‪:‬‬ ‫«صبر کن تا پادشاه را در مورد سخنانت ببینم ‪،‬و ببین هر چه پادشاه بگوید ‪،‬همان را انجام خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و اکنون ای سرورم ‪،‬پادشاه ‪،‬اینک من این امر را به تو اعلم کردهام ‪،‬و نصیحتی را که پادشاهم به بندهاش خواهد داد ‪،‬پیروی خواهم‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و پادشاه سخنان تارح را شنید و خشمش افروخته شد و او را همچون یک احمق پنداشت‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و پادشاه در جواب تارح گفت« ‪:‬آیا تو آنقدر احمق ‪،‬نادان یا ناقصالعقل هستی که این کار را میکنی و اسب زیبای خود را به نقره و طل‬ ‫یا حتی به کاه و علوفه میدهی؟»‬ ‫‪۲۴‬آیا تو آنقدر از نقره و طل بیبهرهای که این کار را میکنی ‪،‬زیرا نمیتوانی کاه و علوفه برای تغذیه اسب خود به دست آوری؟ و نقره و‬ ‫طل یا کاه و علوفه برای تو چیست که این اسب زیبا را که به تو دادم و مانند آن در تمام زمین یافت نمیشود ‪،‬به او میدهی؟‬ ‫‪۲۵‬و پادشاه سخن خود را قطع کرد و تارح در جواب پادشاه گفت« ‪:‬پادشاه به بنده خود چنین گفته است؛‬ ‫‪۲۶‬ای مول و پادشاه ‪،‬از تو التماس میکنم ‪،‬این چه سخنی است که به من گفتی؟ پسرت را بده تا او را بکشیم و من به قیمت او به تو نقره و‬ ‫طل میدهم ‪.‬پس از مرگ پسرم با نقره و طل چه کنم؟ چه کسی مرا به ارث خواهد برد؟ مطمئنا ا پس از مرگ من ‪،‬نقره و طل به پادشاهی‬ ‫که آن را داده است ‪،‬باز خواهد گشت‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و چون پادشاه سخنان تارح و ممثملی را که او درباره پادشاه آورده بود شنید ‪،‬بسیار غمگین شد و از این امر رنجید و خشمش در درونش‬ ‫شعلهور گشت‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و تارح دید که خشم پادشاه بر او افروخته شده است ‪،‬پس به پادشاه پاسخ داد و گفت« ‪:‬هر آنچه دارم در اختیار پادشاه است؛ هر چه‬ ‫پادشاه بخواهد با بنده خود بکند ‪،‬او انجام خواهد داد ‪،‬آری ‪،‬حتی پسرم نیز در اختیار پادشاه است و هیچ چیز در برابرش بیارزش نیست ‪،‬او‬ ‫و دو برادرش که از او بزرگترند»‪.‬‬ ‫‪۲۹‬پادشاه به تارح گفت« ‪:‬نه ‪،‬بلکه پسر کوچکت را به قیمتی خواهم خرید»‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و تارح در جواب پادشاه گفت« ‪:‬ای سرورم و پادشاه ‪،‬از تو التماس میکنم که بندهات اجازه دهی سخنی در حضور تو بگوید و پادشاه‬ ‫سخن بندهاش را بشنود »‪.‬تارح گفت« ‪:‬پادشاه من سه روز به من مهلت دهد تا این موضوع را در دل خود بررسی کنم و با خانوادهام در‬ ‫مورد سخنان پادشاهم مشورت کنم »‪.‬و او پادشاه را بسیار تحت فشار قرار داد تا با این امر موافقت کند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و پادشاه به تارح گوش فرا داد و او چنین کرد و سه روز به او مهلت داد ‪،‬و تارح از حضور پادشاه بیرون رفت و به خانه خود نزد‬ ‫خانوادهاش آمد و تمام سخنان پادشاه را به آنها گفت؛ و مردم بسیار ترسیدند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و در روز سوم بود که پادشاه نزد تارح فرستاد و گفت« ‪:‬پسرت را به قیمتی که به تو گفته بودم نزد من بفرست ‪،‬و اگر این کار را‬ ‫نکنی ‪،‬میفرستم و هر چه در خانهات داری میکشم ‪،‬به طوری که حتی سگی هم برایت باقی نماند»‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و تارح شتاب کرد ‪،‬زیرا این امر از جانب پادشاه فوری بود ‪،‬و فرزندی از یکی از خدمتکارانش که کنیزش همان روز برایش به دنیا‬ ‫آورده بود ‪،‬گرفت ‪،‬و تارح کودک را نزد پادشاه آورد و در ازای او بهایی گرفت‪.‬‬ ‫‪ ٫۳۴‬و خداوند در این امر با تارح بود تا نمرود باعث مرگ ابرام نشود ‪،‬و پادشاه کودک را از تارح گرفت و با تمام قدرت سرش را به‬ ‫زمین کوبید ‪،‬زیرا گمان میکرد که ابرام است؛ و این موضوع از آن روز از او پنهان ماند و پادشاه آن را فراموش کرد ‪،‬زیرا خواست خدا‬ ‫این بود که ابرام کشته نشود‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و تارح ‪،‬پسر خود ابرام و مادر و دایهاش را مخفیانه برداشت و ایشان را در غاری پنهان کرد و هر ماه آذوقه ایشان را میآورد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و خداوند با ابرام در غار میبود و او بزرگ میشد ‪،‬و ابرام ده سال در غار ماند ‪،‬و پادشاه و امرای او ‪،‬فالگیران و حکیمان ‪،‬گمان بردند‬ ‫که پادشاه ابرام را کشته است‪.‬‬ ‫‪10‬‬


‫جاشر‬

‫فصل‪۹‬‬ ‫‪۱‬و در آن ایام ‪،‬هاران ‪،‬پسر تارح ‪،‬برادر بزرگ ابرام ‪،‬زنی گرفت‪.‬‬ ‫‪۲‬هاران سی و نه ساله بود که او را گرفت؛ و زن هاران باردار شد و پسری زایید و او را لوط نام نهاد‪.‬‬ ‫‪۳‬و بار دیگر آبستن شده ‪،‬دختری زایید و او را یملکمه نامید؛ و بار دیگر آبستن شده ‪،‬دختری زایید و او را سارای نامید‪.‬‬ ‫‪۴‬هاران چهل و دو ساله بود که سارای را به دنیا آورد ‪،‬و این در دهمین سال زندگی ابرام بود؛ و در آن روزها ‪،‬ابرام و مادر و دایهاش از‬ ‫غار بیرون آمدند ‪،‬زیرا پادشاه و اتباعش ماجرای ابرام را فراموش کرده بودند‪.‬‬ ‫‪۵‬و چون ابرام از غار بیرون آمد ‪،‬نزد نوح و پسرش سام رفت و نزد ایشان ماند تا تعلیم خداوند و راههای او را بیاموزد ‪،‬و هیچکس‬ ‫نمیدانست ابرام کجاست ‪،‬و ابرام مدت زیادی نوح و پسرش سام را خدمت کرد‪.‬‬ ‫‪۶‬و ابرام سی و نه سال در خانه نوح بود ‪،‬و ابرام از سه سالگی خداوند را شناخت ‪،‬و تا روز مرگش در راههای خداوند گام برداشت ‪،‬‬ ‫چنانکه نوح و پسرش سام او را آموخته بودند؛ و همه پسران زمین در آن روزها از خداوند بسیار سرپیچی کردند و بر او شوریدند و‬ ‫خدایان دیگر را عبادت کردند ‪،‬و خداوند را که آنها را در زمین آفریده بود فراموش کردند؛ و ساکنان زمین در آن زمان هر کس خدای خود‬ ‫را برای خود ساختند؛ خدایانی از چوب و سنگ که نه میتوانستند صحبت کنند ‪،‬نه بشنوند و نه رهایی دهند ‪،‬و پسران انسان آنها را عبادت‬ ‫کردند و آنها خدایان آنها شدند‪.‬‬ ‫‪۷‬و پادشاه و هم هه خدمتگزارانش ‪،‬و تارح و تمامی اهل خانهاش ‪،‬اولین کسانی بودند که خدایان چوبی و سنگی را پرستش کردند‪.‬‬ ‫‪۸‬و تارح دوازده خدای بزرگ داشت که از چوب و سنگ ساخته شده بودند ‪،‬مطابق دوازده ماه سال ‪،‬و هر یک را ماهانه خدمت میکرد ‪،‬و‬ ‫تارح هر ماه هدیه آردی و هدیه نوشیدنی خود را برای خدایان خود میآورد؛ و تارح تمام روزها چنین میکرد‪.‬‬ ‫‪۹‬و تمامی آن نسل در نظر خداوند شریر بودند ‪،‬و بدین ترتیب هر کس را خدای خود ساختند ‪،‬اما خداوند را که ایشان را آفریده بود ‪،‬ترک‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و در آن ایام در تمام زمین کسی یافت نشد که خداوند را بشناسد( زیرا هر کس خدای خود را میپرستید )جز نوح و اهل خانهاش و همه‬ ‫کسانی که زیر نظر او بودند ‪،‬در آن ایام خداوند را میشناختند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و ابرام بن تارح در آن ایام در خانه نوح بزرگ میشد و هیچکس از آن خبر نداشت ‪،‬و خداوند با او میبود‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و خداوند به ابرام دلی فهمیده عطا کرد ‪،‬و او دانست که تمام کارهای آن نسل باطل است ‪،‬و اینکه همه خدایان ایشان باطل و بیفایده‬ ‫هستند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و ابرام خورشید را دید که بر زمین میتابید ‪،‬و ابرام با خود گفت« ‪:‬یقینا ا این خورشیدی که بر زمین میتابمد خداست و من او را عبادت‬ ‫خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و ابرام در آن روز به خورشید خدمت کرد و نزد او دعا نمود ‪،‬و چون شام شد ‪،‬خورشید طبق معمول غروب کرد ‪،‬و ابرام با خود‬ ‫گفت« ‪:‬آیا این نمیتواند خدا باشد؟»‬ ‫‪۱۵‬و ابرام همچنان با خود میگفت« ‪:‬کیست که آسمانها و زمین را آفرید؟ کیست که بر زمین آفرید؟ او کجاست؟»‬ ‫‪۱۶‬و شب او را تاریک کرد ‪،‬و چشمان خود را به سوی مغرب ‪،‬شمال ‪،‬جنوب و مشرق بلند کرد و دید که خورشید از زمین ناپدید شده و‬ ‫روز تاریک شده است‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و ابرام ستارگان و ماه را پیش روی خود دید و گفت« ‪:‬بهیقین این خدایی است که تمام زمین و انسان را آفریده است ‪،‬و اینک این‬ ‫بندگانش خدایان پیرامون او هستند »‪.‬و ابرام ماه را خدمت کرد و تمام آن شب به سوی آن دعا نمود‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و بامدادان ‪،‬چون هوا روشن شد و خورشید طبق معمول بر زمین تابید ‪،‬ابرام تمام چیزهایی را که خداوند خدا بر زمین ساخته بود ‪،‬دید‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و ابرام با خود گفت« ‪:‬یقینا ا اینها خدایانی نیستند که زمین و تمام بشر را ساخته باشند ‪،‬بلکه اینها بندگان خدا هستند »‪.‬و ابرام در خانه‬ ‫نوح ماند و در آنجا خداوند و راههای او را شناخت و در تمام روزهای عمرش خداوند را عبادت کرد ‪،‬و تمام آن نسل خداوند را فراموش‬ ‫کردند و خدایان دیگر از چوب و سنگ را عبادت کردند و در تمام روزهای خود سرکشی نمودند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و پادشاه نمرود با اطمینان سلطنت کرد و تمام زمین تحت سلطه او بود و تمام زمین یک زبان و کلمات اتحاد داشتند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و هم هه شاهزادگان نمرود و بزرگانش ‪،‬یعنی فوت ‪،‬مصر ‪،‬کوش و کنعان و خانوادههایشان ‪،‬با هم مشورت کردند و به یکدیگر گفتند ‪:‬‬ ‫«بیایید شهری برای خود بسازیم و در آن برجی محکم بسازیم که سرش به آسمان برسد و خود را مشهور کنیم تا بر تمام جهان سلطنت‬ ‫کنیم ‪،‬تا شر دشمنانمان از ما دور شود و بتوانیم با قدرت بر آنها سلطنت کنیم و به خاطر جنگهایشان بر روی زمین پراکنده نشویم»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و همه ایشان به حضور پادشاه رفتند و این سخنان را به پادشاه گفتند و پادشاه در این امر با ایشان موافقت کرد و چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و تمام خانوادهها که تقریبا ا ششصد هزار نفر بودند ‪،‬گرد هم آمدند و برای یافتن قطعه زمینی وسیع جهت ساختن شهر و برج رفتند و در‬ ‫تمام زمین جستجو کردند و هیچ درهای مانند یک دره در شرق سرزمین شنعار ‪،‬تقریبا ا دو روز پیادهروی ‪،‬نیافتند و به آنجا سفر کردند و‬ ‫در آنجا ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و آنها شروع به ساختن آجر و افروختن آتش کردند تا شهر و برجی را که خیال تکمیل آن را داشتند ‪،‬بسازند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و ساختن برج برای آنها تخلف و گناه بود ‪،‬و آنها شروع به ساختن آن کردند ‪،‬و در حالی که علیه خداوند ‪،‬خدای آسمان ‪،‬بنا میکردند ‪،‬‬ ‫در دل خود خیال میکردند که علیه او بجنگند و به آسمان صعود کنند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و همه این قوم و همه خانوادهها به سه دسته تقسیم شدند؛ دسته اول گفتند« ‪:‬ما به آسمان صعود خواهیم کرد و با او خواهیم جنگید »‪.‬‬ ‫دسته دوم گفتند« ‪:‬ما به آسمان صعود خواهیم کرد و خدایان خود را در آنجا قرار خواهیم داد و آنها را عبادت خواهیم کرد »‪.‬و دسته سوم‬ ‫گفتند« ‪:‬ما به آسمان صعود خواهیم کرد و او را با کمان و نیزه خواهیم زد »‪.‬و خدا از همه اعمال و همه افکار پلید آنها آگاه بود و شهر و‬ ‫برجی را که میساختند دید‪.‬‬ ‫‪11‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۷‬و هنگامی که آنها مشغول ساختن بودند ‪،‬شهری بزرگ و برجی بسیار بلند و مستحکم برای خود ساختند؛ و به دلیل بلندی آن ‪،‬ملت و‬ ‫آجر در هنگام بال رفتن به آن به سازندگان نرسید ‪،‬تا زمانی که کسانی که بال میرفتند یک سال کامل را تمام میکردند ‪،‬و پس از آن ‪،‬به‬ ‫سراغ سازندگان میرفتند و ملت و آجر را به آنها میدادند؛ این کار روزانه انجام میشد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و بنگرید که تمام روز اینان بال میرفتند و دیگران پایین میآمدند؛ و اگر خشتی از دستشان میافتاد و میشکست ‪،‬همگی بر آن میگریستند ‪،‬‬ ‫و اگر مردی میافتاد و میمرد ‪،‬هیچیک از ایشان به او نگاه نمیکرد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و خداوند از افکار ایشان آگاه بود ‪،‬و هنگامی که مشغول ساختن بودند ‪،‬تیرها را به سوی آسمان پرتاب کردند و همه تیرها پر از خون‬ ‫بر ایشان فرود آمد ‪،‬و چون آنها را دیدند ‪،‬به یکدیگر گفتند« ‪:‬به راستی ما همه کسانی را که در آسمان هستند ‪،‬کشتهایم»‪.‬‬ ‫‪۳۰‬زیرا این از جانب خداوند بود تا ایشان را گمراه کند و ایشان را از روی زمین هلک سازد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و آنها برج و شهر را ساختند ‪،‬و این کار را روزانه انجام میدادند تا روزها و سالهای بسیاری سپری شد‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و خدا به هفتاد فرشتهای که در برابرش ایستاده بودند ‪،‬به کسانی که نزدیکش بودند ‪،‬فرمود« ‪:‬بیایید فرود آییم و زبانهای ایشان را‬ ‫مشوش کنیم تا هیچکس زبان همسایهاش را نفهمد »‪.‬و ایشان نیز با ایشان چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و از آن روز به بعد ‪،‬هر یک زبان همسایه خود را فراموش کردند و نمیتوانستند بفهمند که به یک زبان صحبت کنند ‪،‬و هنگامی که‬ ‫معمار از دست همسایهاش آهک یا سنگی را که او دستور نداده بود ‪،‬میگرفت ‪،‬معمار آن را دور میریخت و روی همسایهاش میانداخت تا‬ ‫بمیرد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و ایشان روزهای بسیار چنین کردند و بسیاری از ایشان را بدین منوال کشتند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و خداوند آن سه فرقهای را که آنجا بودند ‪،‬زد و آنها را بر حسب اعمال و نقشههایشان مجازات کرد؛ کسانی که گفتند« ‪:‬به آسمان‬ ‫صعود خواهیم کرد و خدایان خود را عبادت خواهیم کرد ‪»،‬مانند میمونها و فیلها شدند؛ و کسانی که گفتند« ‪:‬آسمان را با تیرها خواهیم زد ‪»،‬‬ ‫خداوند آنها را کشت ‪،‬یک نفر به دست همسایهاش؛ و فرقه سوم از کسانی که گفتند« ‪:‬به آسمان صعود خواهیم کرد و با او خواهیم جنگید ‪»،‬‬ ‫خداوند آنها را در سراسر زمین پراکنده کرد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و کسانی که در میان آنها باقی مانده بودند ‪،‬هنگامی که از بلیی که بر سرشان میآمد آگاه شدند و فهمیدند ‪،‬ساختمان را ترک کردند و‬ ‫آنها نیز بر روی تمام زمین پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و از ساختن شهر و برج باز ایستادند؛ از این رو آن مکان را بابل نامید ‪،‬زیرا در آنجا خداوند زبان تمام زمین را مشوش کرد؛ اینک آن‬ ‫در شرق سرزمین شنعار بود‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و اما برجی که بنیآدم ساختند ‪،‬زمین دهان خود را گشود و یک سوم آن را فرو برد و آتشی نیز از آسمان نازل شد و یک سوم دیگر را‬ ‫سوزاند و یک سوم دیگر تا به امروز باقی مانده است و از آن قسمتی است که بال بود و محیط آن سه روز راه است‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و بسیاری از بنیآدم در آن برج مردند ‪،‬قومی بیشمار‪.‬‬ ‫فصل‪۱۰‬‬ ‫‪۱‬و فی یلج ‪،‬پسر عابر ‪،‬در آن ایام ‪،‬در چهل و هشتمین سال زندگی امبرام ‪،‬پسر تی مرح ‪،‬درگذشت ‪،‬و تمام ایام فی یلج دویست و سی و نه سال بود‪.‬‬ ‫‪۲‬و هنگامی که خداوند بنیآدم را به سبب گناهشان در برج پراکنده کرد ‪،‬اینک آنها به دستههای بسیار پراکنده شدند و همه بنیآدم در چهار‬ ‫گوشه زمین پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪۳‬و هم هه خانوادهها هر کدام بر حسب زبان ‪،‬سرزمین یا شهر خود ‪،‬به وجود آمدند‪.‬‬ ‫‪۴‬و بنیآدم شهرهای بسیاری را بر حسب خاندان خود ‪،‬در هر جایی که میرفتند و در سرتاسر زمین که خداوند ایشان را در آنجا پراکنده‬ ‫کرده بود ‪،‬ساختند‪.‬‬ ‫‪۵‬و برخی از آنها در مکانهایی که بعدا ا از آنجا رانده شدند ‪،‬شهرهایی ساختند و این شهرها را به نام خود ‪،‬یا نام فرزندانشان ‪،‬یا به نام وقایع‬ ‫خاص آنها نامیدند‪.‬‬ ‫‪۶‬و پسران یافث پسر نوح رفتند و در جاهایی که پراکنده شده بودند ‪،‬برای خود شهرها ساختند و همه شهرهای خود را به نام خود نامیدند ‪،‬‬ ‫و پسران یافث بر روی زمین به فرقهها و زبانهای بسیار متفرق شدند‪.‬‬ ‫‪۷‬و اینانند پسران یافث بر حسب قبایل ایشان ‪:‬جومر و ماجوج و مدای و یاوان و توبال و ماشک و تیراس؛ اینانند پسران یافث بر حسب‬ ‫پیدایش ایشان‪.‬‬ ‫‪۸‬و بنیجومر ‪،‬برحسب شهرهای ایشان ‪،‬فرانکوم بودند که در زمین فرانزا ‪،‬کنار نهر فرانزا ‪،‬کنار نهر سنا ‪،‬ساکنند‪.‬‬ ‫‪۹‬و بنیرفات ‪،‬برتونیم هستند که در سرزمین برتونیا ‪،‬کنار نهر لدا ‪،‬که آبهای خود را به دریای بزرگ جیحون ‪،‬یعنی اوکئانوس ‪،‬میریزد ‪،‬‬ ‫ساکنند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و بنیتوغرما ده طایفه بودند و نامهای ایشان این است ‪:‬بوزار ‪،‬پارزوناک ‪،‬بلگار ‪،‬الیقانوم ‪،‬رگبیب ‪،‬تارکی ‪،‬بید ‪،‬زبوک ‪،‬اونجال و تلماز؛‬ ‫همه اینها پراکنده شدند و در شمال آرمیدند و برای خود شهرهایی ساختند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و شهرهای خود را به نام خودشان نامیدند ‪،‬همان شهرهایی که تا امروز در کنار نهرهای حیتله و ایتالق قرار دارند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬اما خانوادههای آنگولی ‪،‬بالگار و پارزونا ‪،‬در کنار رودخانه بزرگ دوبنی ساکنند؛ و نام شهرهایشان نیز مطابق نام خودشان است‪.‬‬ ‫‪،‬اورلوم هستند که در سرزمین کمرشون ساکنند ‪،‬و بنیتوبال ‪،‬کسانی‬ ‫‪۱۳‬و بنییوان ‪،‬یموانیم هستند که در سرزمین مقدونیه ساکنند ‪،‬و بنیمدیارها ی‬ ‫هستند که در سرزمین تمسکانه ‪،‬کنار نهر فمشیا ‪،‬ساکنند‪.‬‬ ‫‪،‬رشمش ‪،‬کوشنی و امنجلیس میباشند؛ همه اینها رفتند و برای خود شهرها ساختند؛ اینها‬ ‫‪۱۴‬و بنیماشمک ‪،‬شیبمشنی هستند و بنیطیراس م‬ ‫شهرهایی هستند که در کنار دریای یابوس ‪،‬کنار رود کورا که به رود تراگان میریزد ‪،‬واقع شدهاند‪.‬‬ ‫‪12‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۵‬و فرزندان الیشه ‪،‬آلمانیان هستند و آنها نیز رفتند و برای خود شهرها ساختند؛ اینها شهرهایی هستند که بین کوههای ایوب و شیباتمو‬ ‫واقع شدهاند؛ و از آنها قوم لومباردی بودند که در مقابل کوههای ایوب و شیباتمو ساکن بودند ‪،‬و آنها سرزمین ایتالیا را فتح کردند و تا به‬ ‫امروز در آنجا ماندند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و بنیچیتیم ‪،‬رومیهایی هستند که در دره کانوپیا ‪،‬کنار رودخانه تیبرو ‪،‬ساکنند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و بنیدمدونیم کسانی هستند که در شهرهای کنار دریا ‪،‬جیحون ‪،‬در سرزمین ب رمردرنا ساکنند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬اینانند قبایل بنییافث ‪،‬برحسب شهرها و زبانهای ایشان ‪،‬هنگامی که پس از برج پراکنده شدند ‪،‬و شهرهای خود را به نامها و وقایع خود‬ ‫نامیدند؛ و این است نامهای تمامی شهرهای ایشان ‪،‬برحسب قبایل ایشان ‪،‬که در آن ایام پس از برج ساختند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و پسران حام ‪،‬بر حسب نسب و شهرهایشان ‪،‬کوش ‪،‬مصر ‪،‬فوط و کنعان بودند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬هم هه اینان رفتند و برای خود شهرهایی ساختند ‪،‬هر جا که مناسب یافتند ‪،‬و شهرهای خود را به نام پدرانشان کوش ‪،‬مصرایم ‪،‬فوت و‬ ‫کنعان نامیدند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و پسران مصرایم عبارتند از لودیم ‪،‬عنامیم ‪،‬لهابیم ‪،‬نفتوکیم ‪،‬فتروسیم ‪،‬کسلوکیم و کفتوریم ‪،‬که هفت خانواده هستند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬هم هه اینها در کنار نهر سیحور ‪،‬که نهر مصر است ‪،‬ساکنند و برای خود شهرها ساختند و آنها را به نام خود نامیدند‪.‬‬ ‫عقرونیم ‪،‬در هر پنج خانواده ‪،‬پدید‬ ‫‪،‬جتیم و م‬ ‫‪،‬جراریم ی‬ ‫‪۲۳‬و فرزندان فتروس و کاسلوخ با هم ازدواج کردند و از ایشان یپ یلشتیمان ‪،‬آزاتیم ی‬ ‫آمدند؛ اینان نیز برای خود شهرها ساختند و شهرهای خود را تا به امروز به نام پدرانشان نامیدند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و بنیکنعان نیز برای خود شهرها ساختند و شهرهای خود را به نامهای خود نامیدند ‪،‬یازده شهر و شهرهای دیگر که شماره آنها زیاد‬ ‫نبود‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و چهار مرد از خاندان حام به زمین هموار رفتند؛ این است نامهای آن چهار مرد ‪:‬سدوم ‪،‬عموره ‪،‬ادمه و زبوئیم‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و این مردان چهار شهر برای خود در سرزمین هموار ساختند ‪،‬و نام شهرهای خود را به نام خود نهادند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و ایشان و فرزندانشان و هر که به ایشان تعلق داشت ‪،‬در آن شهرها ساکن شدند و بسیار بارور و کثیر شدند و در صلح و صفا زیستند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و سعیر بن حور بن حوی بن کنعان رفت و درهای در مقابل کوه فاران یافت و شهری در آنجا بنا کرد و او و هفت پسر و خاندانش در‬ ‫آنجا ساکن شدند و شهری را که ساخت ‪،‬به نام خود سعیر نامید؛ و آن شهر تا به امروز سرزمین سعیر است‪.‬‬ ‫‪۲۹‬اینانند قبایل بنیحام ‪،‬بر حسب زبانها و شهرهایشان ‪،‬هنگامی که پس از برج در سرزمینهای خود پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و برخی از فرزندان سام پسر نوح ‪،‬پدر همه فرزندان عابر ‪،‬نیز رفتند و در جاهایی که پراکنده شده بودند ‪،‬برای خود شهرها ساختند و‬ ‫شهرهای خود را به نام آنها نامیدند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و پسران سام ‪،‬عیلم ‪،‬آشور ‪،‬ارفکشاد ‪،‬لود و آرام بودند و برای خود شهرها ساختند و نام همه شهرهای خود را به نام آنها گذاشتند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و در آن زمان ‪،‬آشور پسر سام و فرزندان و خانوادهاش ‪،‬با جمعیتی بسیار زیاد ‪،‬بیرون رفتند و به سرزمین دوری که یافتند ‪،‬رفتند و در‬ ‫سرزمینی که به آن رفتند ‪،‬به درهای بسیار پهناور برخوردند و برای خود چهار شهر ساختند و آنها را به نامها و رویدادهای خود نامیدند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و این است نام شهرهایی که بنیآشور ساختند ‪:‬نینوا ‪،‬ریسن ‪،‬کالخ و رحوبوتیر؛ و بنیآشور تا امروز در آنجا ساکنند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و بنیامرام نیز رفته ‪،‬شهری برای خود ساختند و آن شهر را به نام برادر بزرگ خود عوص نامیدند و در آن ساکن شدند؛ همان سرزمین‬ ‫عوص تا به امروز باقی است‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و در سال دوم پس از برج ‪،‬مردی از خاندان آشور ‪،‬که یبل نام داشت ‪،‬از سرزمین نینوا رفت تا با خانوادهاش هر جا که جایی مییافت ‪،‬‬ ‫ساکن شود؛ و آنها تا مقابل شهرهای دشت در مقابل سدوم آمدند و در آنجا ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و آن مرد برخاست و در آنجا شهری کوچک بنا کرد و آن را به نام خود ‪،‬بیلمع نامید؛ همان سرزمین که تا به امروز صوغر نامیده‬ ‫میشود‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و اینانند قبایل بنیسام بر حسب زبان و شهرهای ایشان ‪،‬پس از آنکه پس از برج بر روی زمین پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و هر پادشاهی ‪،‬شهر و خاندانی از خاندانهای فرزندان نوح ‪،‬پس از این ‪،‬شهرهای بسیاری برای خود ساختند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و آنها در تمام شهرهای خود حکومتهایی تأسیس کردند تا طبق دستورات آنها اداره شوند؛ بنابراین تمام خانوادههای فرزندان نوح برای‬ ‫همیشه چنین کردند‪.‬‬ ‫فصل‪۱۱‬‬ ‫‪۱‬و نمرود بن کوش هنوز در سرزمین شنعار بود و بر آن سلطنت میکرد و در آنجا ساکن بود و شهرهایی در سرزمین شنعار ساخت‪.‬‬ ‫‪۲‬و این است نامهای چهار شهری که او ساخت ‪،‬و آنها را به نام وقایعی که در ساختن برج برایشان رخ داد ‪،‬نامید‪.‬‬ ‫‪۳‬و اولی را بابل نامید و گفت« ‪:‬زیرا خداوند در آنجا زبان تمام اهل زمین را مشوش کرد »‪.‬و دومی را ارک نامید ‪،‬زیرا خدا ایشان را از‬ ‫آنجا پراکنده ساخت‪.‬‬ ‫‪۴‬و سومی را ا م یخد نامید ‪،‬زیرا گفت که در آن مکان نبردی عظیم درگرفته است؛ و چهارمی را کملنمه نامید ‪،‬زیرا سروران و دلورانش در‬ ‫آنجا هلک شدند و خداوند را رنجاندند ‪،‬و بر او شوریدند و از او تجاوز کردند‪.‬‬ ‫‪۵‬و هنگامی که نمرود این شهرها را در سرزمین شنعار ساخت ‪،‬بقیه قوم خود ‪،‬شاهزادگان و دلوران خود را که در پادشاهی او باقی مانده‬ ‫بودند ‪،‬در آنها جای داد‪.‬‬ ‫‪۶‬و نمرود در بابل ساکن شد و در آنجا سلطنت خود را بر بقیه رعایای خود تجدید کرد و با امنیت سلطنت کرد و رعایا و شاهزادگان‬ ‫نمرود نام او را امرافل گذاشتند و گفتند که در برج ‪،‬شاهزادگان و مردانش به دست او کشته شدهاند‪.‬‬ ‫‪۷‬و با وجود این ‪،‬نمرود به سوی خداوند بازنگشت و به شرارت ادامه داد و شرارت را به بنیآدم آموخت؛ و مردون ‪،‬پسرش ‪،‬از پدرش‬ ‫بدتر بود و همچنان به پلیدیهای پدرش میافزود‪.‬‬ ‫‪13‬‬


‫جاشر‬

‫‪۸‬و بنیآدم را مرتکب گناه کرد ‪،‬از این روست که میگویند ‪:‬شرارت از شریران صادر میشود‪.‬‬ ‫‪۹‬در آن زمان ‪،‬جنگ بین خانوادههای بنیحام درگرفت ‪،‬زیرا آنها در شهرهایی که ساخته بودند ‪،‬ساکن بودند‪.‬‬ ‫ع یمر ‪،‬پادشاه عیلم ‪،‬از میان قبایل بنیحام بیرون رفت و با ایشان جنگید و ایشان را مغلوب کرد ‪،‬و به پنج شهر دشت رفت و با‬ ‫‪۱۰‬و یکدمرل م‬ ‫ایشان جنگید و ایشان را مغلوب ساخت و ایشان را تحت سلطه خود درآورد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و دوازده سال او را خدمت کردند و مالیات سالنه به او میدادند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬در آن زمان ‪،‬ناحور ‪،‬پسر سروج ‪،‬در چهل و نهمین سال زندگی ابرام پسر تارح درگذشت‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و در پنجاهمین سال زندگی امبرام بن تارح ‪،‬امبرام از خانه نوح بیرون آمد و به خانه پدرش رفت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و ابرام خداوند را شناخت و به راهها و دستورات او رفت ‪،‬و یهوه خدایش با وی میبود‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و پدرش تارح در آن روزها ‪،‬هنوز سردار لشکر پادشاه نمرود بود و هنوز خدایان بیگانه را پیروی میکرد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و ابرام به خانه پدر خود آمد و دوازده خدا را دید که در معابد خود ایستاده بودند ‪،‬و خشم ابرام از دیدن این تمثالها در خانه پدرش‬ ‫افروخته شد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬ابرام گفت« ‪:‬به حیات خداوند سوگند که این تمثالها در خانه پدرم نخواهند ماند ‪،‬همچنین خداوندی که مرا آفریده است با من عمل خواهد‬ ‫کرد اگر تا سه روز همه آنها را نشکنم»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و ابرام از نزد ایشان بیرون رفت و خشمش در دلش افروخته شد ‪.‬و ابرام شتابان از بالخانه به حیاط بیرونی خانه پدرش رفت و پدرش‬ ‫را در حیاط با همه خدمتکارانش نشسته یافت ‪،‬و ابرام آمده ‪،‬پیش روی او نشست‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و ابرام از پدرش پرسید و گفت« ‪:‬پدر ‪،‬به من بگو خدایی که آسمان و زمین و همه بنیآدم را بر روی زمین آفرید و تو و من را آفرید ‪،‬‬ ‫کجاست؟ »تارح در جواب پسرش ابرام گفت« ‪:‬اینک همه کسانی که ما را آفریدند ‪،‬با ما در خانه هستند»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و ابرام به پدرش گفت« ‪:‬ای آقایم ‪،‬آنها را به من نشان بده »‪.‬و تارح ‪،‬ابرام را به اتاقک حیاط داخلی آورد ‪،‬و ابرام دید که اینک تمام‬ ‫اتاق پر از خدایان چوبی و سنگی است ‪،‬دوازده تمثال بزرگ و دیگران کمتر از آنها ‪،‬بیشمار‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و تارح به پسرش گفت« ‪:‬اینک اینها کسانی هستند که هر آنچه را که بر روی زمین میبینی ‪،‬ساختهاند و من و تو و هم هه بشر را‬ ‫آفریدهاند»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و تارح در برابر خدایان خود سجده کرد و سپس از نزد آنها رفت و پسرش ابرام نیز با او رفت‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و چون ابرام از نزد ایشان رفت ‪،‬نزد مادر خود رفت و پیش او نشست و به مادر خود گفت« ‪:‬اینک پدرم سازندگان آسمان و زمین و‬ ‫جمیع بنیآدم را به من نشان داده است»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬پس اکنون بشتاب و بزغالهای از گله بیاور و از آن خوراک خوشطعمی درست کن تا آن را به عنوان قربانی برای خدایان پدرم ببرم تا‬ ‫بخورند ‪،‬شاید بدین وسیله مورد قبول ایشان واقع شوم‪.‬‬ ‫‪۲۵‬پس مادرش چنین کرد و بزغالهای گرفت و از آن خوراک خوشطعمی ساخت و آن را نزد ابرام آورد ‪،‬و ابرام خوراک خوشطعمی را‬ ‫از مادرش گرفت و آن را پیش خدایان پدرش آورد و به ایشان نزدیک شد تا بخورند ‪،‬و تارح پدرش از این امر آگاه نبود‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و ابرام روزی که در میان ایشان نشسته بود ‪،‬دید که نه صدایی دارند ‪،‬نه شنوایی ‪،‬نه حرکتی ‪،‬و هیچیک از ایشان نمیتواند دست خود را‬ ‫برای خوردن دراز کند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و ابرام ایشان را مسخره کرد و گفت« ‪:‬یقینا ا خوراک لذیذی که آماده کردم ‪،‬ایشان را خوش نیامد ‪،‬یا شاید برای ایشان کم بود و از این‬ ‫جهت نخوردند؛ پس فردا خوراک لذیذ تازهای ‪،‬بهتر و فراوانتر از این ‪،‬آماده خواهم کرد تا نتیجه را ببینم»‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و روز بعد ‪،‬ابرام مادر خود را در مورد خوراک خوشطعم راهنمایی کرد ‪،‬و مادرش برخاست و سه بزغاله خوب از گله آورد ‪،‬و از‬ ‫آنها خوراک خوشطعم عالی ‪،‬چنانکه پسرش دوست داشت ‪،‬درست کرد و به پسرش ابرام داد ‪،‬و تارح پدرش از این امر خبر نداشت‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و ابرام خوراک خوشطعم را از مادرش گرفته ‪،‬آن را نزد خدایان پدرش به حجره آورد و نزد ایشان آمد تا بخورند ‪،‬و آن را پیش ایشان‬ ‫نهاد ‪،‬و ابرام تمام روز پیش ایشان نشست ‪،‬تا شاید چیزی بخورند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و ابرام ایشان را نگریست و اینک نه سخنی داشتند و نه شنوایی ‪،‬و هیچیک از ایشان دست خود را به سوی غذا دراز نمیکرد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و شامگاه همان روز ‪،‬در آن خانه ‪،‬ابرام به روح خدا ملبس شد‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و او فریاد زد و گفت« ‪:‬وای بر پدرم و این نسل شرور که دلهایشان همه به سوی باطل متمایل است ‪،‬که این بتهای چوبی و سنگی را‬ ‫میپرستند که نه میتوانند بخورند ‪،‬نه ببویند ‪،‬نه بشنوند و نه صحبت کنند ‪،‬دهانی دارند که سخن نمیگوید ‪،‬چشمی دارند که نمیبیند ‪،‬گوشهایی‬ ‫دارند که نمیشنود ‪،‬دستی ندارند که حس نمیکند و پاهایی دارند که نمیتوانند حرکت کنند؛ مانند آنها هستند کسانی که آنها را ساختند و کسانی‬ ‫که به آنها اعتماد دارند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و چون ابرام همه این چیزها را دید ‪،‬خشمش بر پدرش افروخته شد و شتابان تبری به دست گرفت و به حجره خدایان آمد و همه خدایان‬ ‫پدرش را شکست‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و چون از شکستن تمثالها فارغ شد ‪،‬تبر را در دست خدای بزرگی که پیش روی ایشان بود گذاشت و بیرون رفت؛ و تارح پدرش به‬ ‫خانه آمد ‪،‬زیرا صدای ضربه تبر را از در شنیده بود؛ پس تارح به خانه درآمد تا بداند ماجرا از چه قرار است‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و تارح چون صدای تبر را در حجره بتها شنید ‪،‬به حجره نزد بتها دوید و ابرام را که بیرون میرفت ‪،‬ملقات کرد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و تارح وارد اتاق شد و همه بتها را افتاده و شکسته یافت ‪،‬و تبر در دست بزرگترین بود که شکسته نشده بود ‪،‬و خوراک خوشطعمی که‬ ‫پسرش ابرام درست کرده بود ‪،‬هنوز پیش روی آنها بود‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و چون تارح این را دید ‪،‬خشمش بسیار افروخته شد ‪،‬و شتابان از حجره نزد ابرام رفت‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و چون پسر خود ‪،‬ابرام ‪،‬را یافت که هنوز در خانه نشسته بود ‪،‬به او گفت« ‪:‬این چه کاری است که با خدایان من کردی؟»‬

‫‪14‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۹‬ابرام در جواب پدرش تارح گفت« ‪:‬ای آقایم ‪،‬چنین نیست ‪،‬زیرا من خوراکی خوشطعم پیش ایشان آوردم ‪،‬و چون با خوراکی که‬ ‫میتوانستند بخورند به ایشان نزدیک شدم ‪،‬همه بیدرنگ دست خود را برای خوردن دراز کردند ‪،‬قبل از اینکه آن بزرگ دست خود را برای‬ ‫خوردن دراز کند»‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و آن بزرگ ‪،‬اعمالی را که ایشان در حضورش انجام میدادند دید ‪،‬و خشمش بر ایشان سخت افروخته شد ‪،‬و رفت و تبری را که در‬ ‫خانه بود برداشت و نزد ایشان آمد و همه را شکست ‪،‬و اینک ‪،‬همانطور که میبینی ‪،‬تبر هنوز در دست اوست‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و خشم تارح هنگامی که این را گفت ‪،‬بر پسرش ابرام افروخته شد ‪،‬و تارح در خشم خود به پسرش ابرام گفت« ‪:‬این چه افسانهای است‬ ‫که گفتی؟ تو به من دروغ میگویی»‪.‬‬ ‫‪۴۲‬آیا در این خدایان روح ‪،‬جان یا قدرتی هست که هر آنچه به من گفتی را انجام دهند؟ آیا آنها چوب و سنگ نیستند و آیا من خود آنها را‬ ‫نساختهام ‪،‬و آیا میتوانی چنین دروغ بگویی و بگویی که خدای بزرگی که با آنها بود ‪،‬آنها را زد؟ آیا تو هستی که تبر را در دستان او‬ ‫گذاشتی و سپس گفتی که او همه آنها را زد؟‬ ‫‪۴۳‬ابرام در جواب پدرش گفت« ‪:‬پس چگونه میتوانی این بتها را که هیچ قدرتی برای انجام هیچ کاری ندارند ‪،‬عبادت کنی؟ آیا بتهایی که‬ ‫به آنها توکل میکنی میتوانند تو را نجات دهند؟ آیا میتوانند دعای تو را بشنوند وقتی آنها را میخوانی؟ آیا میتوانند تو را از دست دشمنانت‬ ‫نجات دهند یا برای تو علیه دشمنانت بجنگند تا تو چوب و سنگی را که نه میتوانند حرف بزنند و نه بشنوند ‪،‬عبادت کنی؟»‬ ‫‪۴۴‬و حال ‪،‬مسلما ا نه برای تو و نه برای فرزندان آدمی که با تو خویشاوندند ‪،‬انجام این کارها خوب نیست؛ آیا تو آنقدر احمق ‪،‬نادان یا کم‬ ‫فهم هستی که چوب و سنگ را پرستش میکنی و به این شیوه عمل میکنی؟‬ ‫‪۴۵‬و خداوند ‪،‬خدایی که آسمان و زمین را آفرید و شما را در زمین آفرید ‪،‬فراموش کنید و با این کار ‪،‬با پرستش سنگ و چوب ‪،‬شر‬ ‫بزرگی را بر جانهای خود وارد آورید؟‬ ‫‪۴۶‬آیا پدران ما در روزگاران گذشته در این مورد گناه نکردند ‪،‬و خداوند ‪،‬خدای جهان ‪،‬آب طوفان را بر ایشان نازل نکرد و تمام زمین را‬ ‫نابود نساخت؟‬ ‫‪۴۷‬و چگونه میتوانید به این کار ادامه دهید و خدایان چوبی و سنگی را که نمیتوانند بشنوند ‪،‬صحبت کنند یا شما را از ظلم نجات دهند ‪،‬‬ ‫عبادت کنید و بدین ترتیب خشم خدای جهان را بر شما نازل کنید؟‬ ‫‪۴۸‬پس اکنون پدرم از این کار دست بردار و به جان خود و جانهای خانوادهات بدی نکن‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و ابرام شتابان از برابر پدرش برخاست و تبری را که از بزرگترین بت پدرش بود ‪،‬برداشت و با آن آن را شکست و گریخت‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و تارح چون هر چه ابرام کرده بود دید ‪،‬شتابان از خانهاش بیرون رفت و نزد پادشاه رفت و پیش نمرود آمد و در برابر او ایستاد و به‬ ‫پادشاه تعظیم کرد و پادشاه گفت« ‪:‬چه میخواهی؟»‬ ‫‪۵۱‬و او گفت« ‪:‬ای سرورم ‪،‬از تو التماس میکنم که به من گوش فرا دهی ‪ --‬پنجاه سال پیش کودکی برای من زاده شد ‪،‬و او با خدایان من‬ ‫چنین کرد و چنین گفت؛ و اکنون ‪،‬ای سرورم و پادشاهم ‪،‬او را فرا بخوان تا به حضور تو بیاید و بر اساس قانون در مورد او داوری کن تا‬ ‫از شر او رهایی یابیم»‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و پادشاه سه نفر از خادمان خود را فرستاد و آنها رفتند و ابرام را به حضور پادشاه آوردند ‪.‬و نمرود و هم هه امرا و خادمانش آن روز‬ ‫در حضور او نشسته بودند ‪،‬و تارح نیز در حضور آنها نشسته بود‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و پادشاه از ابرام پرسید« ‪:‬این چیست که به پدرت و خدایانش کردی؟ »و ابرام به پادشاه همان سخنانی را که به پدرش گفته بود ‪،‬پاسخ‬ ‫داد و گفت« ‪:‬خدای بزرگی که با ایشان در خانه بود ‪،‬آنچه را که شنیدی ‪،‬با ایشان کرد»‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و پادشاه به ابرام گفت« ‪:‬آیا ایشان قدرت داشتند که سخن بگویند و بخورند و چنانکه گفتی عمل کنند؟ »و ابرام در جواب پادشاه گفت ‪:‬‬ ‫«و اگر در ایشان قدرتی نیست ‪،‬چرا ایشان را بندگی میکنی و بنیآدم را به حماقت خود گمراه میسازی؟»‬ ‫‪۵۵‬آیا گمان میکنی که میتوانند تو را رهایی دهند یا کاری کوچک یا بزرگ انجام دهند تا تو به آنها خدمت کنی؟ و چرا خدای کل کیهان را‬ ‫که تو را آفریده و کشتن و زنده نگه داشتن در قدرت اوست ‪،‬درک نمیکنی؟‬ ‫‪۵۶ ۰‬ای پادشاه نادان ‪،‬ساده و نادان ‪،‬وای بر تو تا ابد‪.‬‬ ‫‪۵۷‬گمان میکردم که به بندگانت راه راست را میآموزی ‪،‬اما این کار را نکردی ‪،‬بلکه تمامی زمین را از گناهان خود و گناهان قومت که از‬ ‫راه تو پیروی کردهاند ‪،‬پر کردی‪.‬‬ ‫‪۵۸‬آیا نمیدانی یا نشنیدهای که این شرارتی که تو مرتکب میشوی ‪،‬اجداد ما در روزگاران قدیم در آن گناه کردند و خدای ابدی آب طوفان‬ ‫را بر ایشان نازل کرد و همه آنها را نابود ساخت و تمام زمین را نیز به خاطر آنها نابود ساخت؟ و آیا تو و قومت اکنون برمیخیزید و مانند‬ ‫این کار را انجام میدهید تا خشم خداوند ‪،‬خدای جهان ‪،‬را فرو ریزید و بر خود و تمام زمین شرارت بیاورید؟‬ ‫‪۵۹‬پس اکنون این عمل بد را که انجام میدهی ‪،‬ترک کن و خدای جهان را خدمت کن ‪،‬چنانکه جانت در دست اوست ‪،‬آنگاه برایت نیکو‬ ‫خواهد بود‪.‬‬ ‫‪۶۰‬و اگر دل پلید تو به سخنان من که تو را وادار به ترک راههای پلیدت و خدمت به خدای جاودان میکند ‪،‬گوش فرا ندهد ‪،‬آنگاه تو ‪،‬‬ ‫مردمت و همه کسانی که با تو مرتبط هستند ‪،‬سخنان تو را میشنوند یا در راههای پلید تو گام برمیدارند ‪،‬در روزگار آخر در شرمساری‬ ‫خواهی مرد‪.‬‬ ‫‪۶۱‬و چون ابرام از سخن گفتن در حضور پادشاه و سروران فارغ شد ‪،‬ابرام چشمان خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت« ‪:‬خداوند هم هه‬ ‫شریران را میبیند و ایشان را داوری خواهد نمود»‪.‬‬ ‫فصل‪۱۲‬‬ ‫‪۱‬چون پادشاه سخنان ابرام را شنید ‪،‬دستور داد او را به زندان بیندازند ‪،‬و ابرام ده روز در زندان بود‪.‬‬ ‫‪15‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲‬و در پایان آن روزها ‪،‬پادشاه فرمان داد که همه پادشاهان ‪،‬امرا و والیان ولیتهای مختلف و حکیمان به حضورش حاضر شوند ‪،‬و ایشان‬ ‫در حضورش نشستند ‪،‬و ابرام هنوز در خانه حبس بود‪.‬‬ ‫‪۳‬و پادشاه به امرا و حکیمان گفت« ‪:‬آیا شنیدهاید که ابرام ‪،‬پسر تارح ‪،‬با پدرش چه کرده است؟ او با او چنین کرده است ‪،‬و من دستور دادم‬ ‫که او را به حضور من بیاورند ‪،‬و او چنین گفته است؛ دلش به او بد نگفت ‪،‬و در حضور من تکان نخورد ‪،‬و اینک او اکنون در زندان‬ ‫محبوس است»‪.‬‬ ‫‪۴‬پس حال ‪،‬تصمیم بگیرید که چه داوری بر این مرد رواست که به پادشاه دشنام داد ‪،‬کسی که آنچه را که شنیدید ‪،‬گفت و انجام داد‪.‬‬ ‫‪۵‬و همه در جواب پادشاه گفتند« ‪:‬کسی که به پادشاه ناسزا گوید ‪،‬باید به دار آویخته شود ‪،‬اما چون هر چه گفته است انجام داده و خدایان ما‬ ‫را تحقیر کرده ‪،‬پس باید در آتش سوزانده شود ‪،‬زیرا قانون در این مورد چنین است»‪.‬‬ ‫‪۶‬اگر پادشاه را پسند آید که این کار را بکند ‪،‬به خادمان خود دستور دهد که شب و روز در کوره آجرپزی تو آتش روشن کنند و سپس این‬ ‫مرد را در آن بیندازیم ‪.‬پس پادشاه چنین کرد و به خادمان خود دستور داد که سه روز و سه شب در کوره پادشاه ‪،‬که در کمسدیم است ‪،‬آتش‬ ‫آماده کنند ‪.‬و پادشاه به آنها دستور داد که ابرام را از زندان ببرند و او را بیرون بیاورند تا بسوزانند‪.‬‬ ‫‪۷‬و جمیع خادمان پادشاه از امرا و بزرگان و والیان و داوران و جمیع ساکنان زمین ‪،‬قریب به نهصد هزار نفر ‪،‬در مقابل کوره ایستاده‬ ‫بودند تا ابرام را ببینند‪.‬‬ ‫‪۸‬و جمیع زنان و اطفال بر بامها و برجها جمع شدند تا ببینند با ابرام چه میشود ‪،‬و همه دور ایستاده بودند ‪،‬و کسی باقی نماند که در آن‬ ‫روز برای دیدن آن صحنه نیامده باشد‪.‬‬ ‫‪۹‬و چون ابرام آمد ‪،‬جادوگران پادشاه و حکیمان ‪،‬ابرام را دیدند و نزد پادشاه فریاد برآوردند و گفتند« ‪:‬ای سرور ما ‪،‬این همان مردی است‬ ‫که ما میدانیم همان کودکی بوده است که در هنگام تولدش ستاره بزرگ چهار ستاره را بلعید ‪،‬همان که ما پنجاه سال پیش به پادشاه اعلم‬ ‫کردیم»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و اینک پدرش نیز از فرمان تو سرپیچی کرده ‪،‬و با آوردن فرزندی دیگر که او را کشتی ‪،‬تو را مسخره کرده است‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و چون پادشاه سخنان ایشان را شنید ‪،‬بسیار خشمگین شد و دستور داد تارح را به حضورش بیاورند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬پادشاه گفت« ‪:‬آیا سخنان جادوگران را شنیدی؟ حال ‪،‬حقیقت را به من بگو ‪،‬چگونه گفتی؟ اگر راست بگویی ‪،‬تبرئه خواهی شد»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و چون تارح دید که خشم پادشاه بسیار افروخته شده است ‪،‬به پادشاه گفت« ‪:‬ای سرورم ‪،‬پادشاه ‪،‬حقیقت را شنیدی و آنچه حکیمان‬ ‫گفتهاند درست است »‪.‬پادشاه گفت« ‪:‬چگونه توانستی این کار را بکنی ‪،‬از دستور من سرپیچی کنی و فرزندی را که خود نزادهای به من‬ ‫بدهی و برای او قیمتی بگیری؟»‬ ‫‪۱۴‬و تارح به پادشاه پاسخ داد« ‪:‬چون در آن زمان دلم برای پسرم به تپش افتاده بود ‪،‬پسری از کنیز خود گرفتم و او را نزد پادشاه آوردم»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬پادشاه گفت چه کسی تو را به این امر توصیه کرد؟ به من بگو ‪،‬چیزی از من پنهان مکن ‪،‬و نخواهی مرد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و تارح در حضور پادشاه بسیار ترسید و به پادشاه گفت« ‪:‬این را پسر بزرگم هاران به من توصیه کرد ‪،‬و هاران در آن ایام بود که‬ ‫ابرام ‪،‬سی و دو ساله ‪،‬به دنیا آمد»‪.‬‬ ‫‪۱۷‬اما هاران به پدرش چیزی نگفت ‪،‬زیرا تارح این را به پادشاه گفت تا جان خود را از پادشاه نجات دهد ‪،‬زیرا بسیار ترسیده بود؛ و‬ ‫پادشاه به تارح گفت« ‪:‬پسرت هاران که تو را به این کار سفارش کرد ‪،‬با ابرام در آتش خواهد مرد ‪،‬زیرا به سبب سرکشی از خواست‬ ‫پادشاه در انجام این کار ‪،‬حکم مرگ بر اوست»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و هاران در آن زمان تمایل داشت که از راه و روش ابرام پیروی کند ‪،‬اما این را در خود نگه داشت‪.‬‬ ‫‪۱۹‬هاران در دل خود گفت« ‪:‬اینک پادشاه ‪،‬ابرام را به سبب این کارهایی که ابرام کرد ‪،‬گرفتار کرده است ‪،‬و اگر ابرام بر پادشاه غالب‬ ‫آید ‪،‬من از او پیروی خواهم کرد ‪،‬و اگر پادشاه غالب آید ‪،‬من از عقب پادشاه خواهم رفت»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و چون تارح این سخنان را درباره پسرش هاران به پادشاه گفت ‪،‬پادشاه دستور داد هاران را با ابرام دستگیر کنند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و هر دو را ‪،‬یعنی ابرام و برادرش هاران را ‪،‬آوردند تا در آتش بیندازند ‪،‬و همه ساکنان زمین و بندگان و سروران پادشاه و همه زنان‬ ‫و کودکان در آنجا بودند و آن روز بر ایشان ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و خادمان پادشاه ‪،‬ابرام و برادرش را گرفته ‪،‬تمام لباسهایشان را از ایشان کندند ‪،‬جز لباس زیری که بر تن داشتند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و دستها و پاهایشان را با ریسمانهای کتانی بستند ‪،‬و خادمان پادشاه آنها را بلند کردند و هر دو را در کوره انداختند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و خداوند ابرام را دوست داشت و بر او ترحم نمود ‪،‬و خداوند نازل شد و ابرام را از آتش نجات داد و او نسوخت‪.‬‬ ‫‪۲۵‬اما تمام ریسمانهایی که او را با آنها بسته بودند ‪،‬سوختند ‪،‬در حالی که ابرام همچنان در میان آتش راه میرفت‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و هاران چون او را در آتش انداختند ‪ ،‬ممرد و خاکستر شد ‪،‬زیرا دلش با خداوند کامل نبود؛ و آن کسانی که او را در آتش انداختند ‪،‬شعله‬ ‫آتش بر ایشان زبانه کشید و سوختند و دوازده نفر از ایشان مردند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و ابرام سه روز و سه شب در میان آتش راه میرفت و جمیع خادمان پادشاه او را دیدند که در آتش راه میرود ‪،‬و آمده ‪،‬پادشاه را خبر‬ ‫داده ‪،‬گفتند« ‪:‬اینک ما ابرام را دیدیم که در میان آتش راه میرود ‪،‬و حتی جامههای پایین او نسوخته است ‪،‬اما ریسمانی که با آن بسته شده‬ ‫بود ‪،‬سوخته است»‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و چون پادشاه سخنان ایشان را شنید ‪،‬دلش ضعف رفت و باور نکرد؛ پس دیگر شاهزادگان وفادار را فرستاد تا این ماجرا را ببینند و‬ ‫ایشان رفتند و آن را دیدند و به پادشاه گفتند؛ و پادشاه برخاست تا برود و آن را ببیند ‪،‬و ابرام را دید که در میان آتش به این سو و آن سو‬ ‫میرود ‪،‬و جسد هاران را دید که سوخته است ‪،‬و پادشاه بسیار متعجب شد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و پادشاه دستور داد ابرام را از آتش بیرون آورند؛ و خادمانش نزدیک آمدند تا او را بیرون آورند ‪،‬اما نتوانستند ‪،‬زیرا آتش گرداگرد را‬ ‫فرا گرفته بود و شعله از کوره به سوی ایشان بال میرفت‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و بندگان پادشاه از آنجا گریختند و پادشاه ایشان را توبیخ کرده ‪،‬گفت« ‪:‬بشتابید و ابرام را از آتش بیرون آورید تا نمیرید»‪.‬‬ ‫‪16‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۱‬و خادمان پادشاه دوباره نزدیک آمدند تا ابرام را بیرون آورند ‪،‬و شعلههای آتش بر ایشان فرود آمد و چهرههایشان را سوزاند ‪،‬به‬ ‫طوری که هشت نفر از ایشان مردند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و چون پادشاه دید که خادمانش نمیتوانند به آتش نزدیک شوند مبادا سوخته شوند ‪،‬پادشاه ابرام را خواند و گفت« ‪:‬ای بنده خدا که در‬ ‫آسمان هستی ‪،‬از میان آتش بیرون بیا و پیش من بیا »‪.‬و ابرام سخن پادشاه را شنید و از آتش بیرون آمد و پیش پادشاه ایستاد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و چون ابرام بیرون آمد ‪،‬پادشاه و همه خادمانش ابرام را دیدند که به حضور پادشاه میآید ‪،‬با جامههای پایینتنهاش که بر تن داشت ‪،‬زیرا‬ ‫آنها نسوخته بودند ‪،‬اما ریسمانی که با آن بسته شده بود ‪،‬سوخته بود‪.‬‬ ‫‪۳۴‬پادشاه از ابرام پرسید« ‪:‬چرا در آتش نسوختی؟»‬ ‫‪۳۵‬ابرام به پادشاه گفت« ‪:‬خدای آسمان و زمین که به او توکل دارم و همه چیز در دست اوست ‪،‬مرا از آتشی که مرا در آن انداختی ‪،‬نجات‬ ‫داد»‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و هاران ‪،‬برادر ابرام ‪،‬سوخته و به خاکستر تبدیل شد ‪،‬و چون جسد او را جستجو کردند ‪،‬آن را سوخته یافتند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و هاران هشتاد و دو ساله بود که در آتش کمسدیم جان سپرد ‪.‬و چون پادشاه و بزرگان و ساکنان زمین دیدند که ابرام از آتش رهایی یافته‬ ‫است ‪،‬آمدند و در برابر ابرام تعظیم کردند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬ابرام بدیشان گفت« ‪:‬در برابر من سجده نکنید ‪،‬بلکه در برابر خدای جهان که شما را آفریده است ‪،‬سجده کنید و او را عبادت کنید و در‬ ‫راه او گام بردارید ‪،‬زیرا اوست که مرا از این آتش رهایی بخشید ‪،‬و اوست که جانها و ارواح هم هه آدمیان را آفرید ‪،‬و انسان را در رحم‬ ‫مادرش سرشت و او را به جهان آورد ‪،‬و اوست که کسانی را که به او توکل میکنند از هر دردی رهایی خواهد بخشید»‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و این امر در نظر پادشاه و سروران بسیار عجیب آمد که ابرام از آتش نجات یافت و هاران سوخته شد؛ و پادشاه هدایای بسیاری به‬ ‫ابرام داد و دو نفر از سرکردگان خود را که نام یکی اونی و نام دیگری الیعازر بود ‪،‬به او سپرد‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و جمیع پادشاهان و امرا و خادمان ‪،‬هدایای بسیار از نقره و طل و مروارید به ابرام دادند ‪،‬و پادشاه و امرایش او را روانه کردند و او‬ ‫به سلمت رفت‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و ابرام از نزد پادشاه به سلمتی بیرون رفت و بسیاری از بندگان پادشاه از عقب او رفتند و قریب سیصد نفر به او پیوستند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و در همان روز ابرام مراجعت کرده ‪،‬به خانه پدر خود رفت ‪،‬او و مردمانی که از عقب او آمدند ‪،‬و ابرام در تمام ایام عمرش یهوه‬ ‫خدای خود را عبادت کرد ‪،‬و در راههای او سلوک نمود و از شریعت او پیروی نمود‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و از آن روز به بعد ‪،‬ابرام دلهای بنیآدم را به خدمت خداوند مایل ساخت‪.‬‬ ‫‪،‬ملکمه بود و نام زن ابرام ‪،‬سارای بود ‪.‬و‬ ‫‪۴۴‬و در آن زمان ناحور و ابرام ‪،‬دختران برادرشان هاران را برای خود گرفتند؛ زن ناحور ی‬ ‫سارای ‪،‬همسر ابرام ‪،‬نازا بود و در آن ایام فرزندی نداشت‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و چون دو سال از بیرون آمدن ابرام از آتش ‪،‬یعنی در پنجاه و دومین سال زندگیاش ‪،‬گذشت ‪،‬ناگاه نمرود پادشاه در بابل بر تخت‬ ‫سلطنت نشست و پادشاه به خواب رفت و در خواب دید که با لشکریان و لشگرهایش در درهای روبروی کوره پادشاه ایستاده است‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و چشمان خود را بال آورد و مردی را به شباهت ابرام دید که از کوره بیرون میآید و اینکه او با شمشیر برهنه خود به حضور پادشاه‬ ‫آمد و ایستاد ‪،‬و سپس با شمشیر خود به سوی پادشاه جهید ‪،‬هنگامی که پادشاه از ترس از آن مرد گریخت؛ و در حالی که میدوید ‪،‬آن مرد‬ ‫تخم مرغی بر سر پادشاه انداخت و تخم مرغ به رودخانهای بزرگ تبدیل شد‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و پادشاه خواب دید که همه سپاهیانش در آن رودخانه غرق شدند و مردند ‪،‬و پادشاه با سه مردی که پیش رویش بودند گریخت و نجات‬ ‫یافت‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و پادشاه به این مردان نگاه کرد و آنها لباسهای فاخری مانند جامه پادشاهان بر تن داشتند و ظاهر و شکوه پادشاهان را داشتند‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و در حالی که آنها میدویدند ‪،‬رودخانه دوباره به تخمی در برابر پادشاه تبدیل شد و از تخم ‪،‬پرندهای جوان بیرون آمد و به سوی پادشاه‬ ‫آمد و بر سر او پرواز کرد و چشم پادشاه را از جا کند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و پادشاه از دیدن این منظره غمگین شد و از خواب بیدار شد و روحش آشفته گشت و وحشت شدیدی او را فرا گرفت‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و بامدادان پادشاه با ترس از تخت خود برخاست و به همه حکیمان و جادوگران دستور داد تا نزد او حاضر شوند ‪،‬آنگاه پادشاه خواب‬ ‫خود را برای آنها تعریف کرد‪.‬‬ ‫م‬ ‫م‬ ‫شر ابرام و نسل او نیست که در روزهای‬ ‫‪۵۲‬و یکی از خادمان خردمند پادشاه که نامش انوکی بود ‪،‬در پاسخ پادشاه گفت« ‪:‬این چیزی جز ر‬ ‫آخر علیه خداوند و پادشاه من قیام خواهند کرد»‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و اینک روزی خواهد آمد که ابرام و نسل او و فرزندان خانهاش با پادشاه من جنگ خواهند کرد و تمام لشکریان پادشاه و سپاهیان او‬ ‫را شکست خواهند داد‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و اما آنچه درباره سه مردی که شبیه خود دیدی و گریختند گفتی ‪،‬این بدان معناست که تنها تو با سه پادشاه از پادشاهان زمین که با تو‬ ‫در جنگ خواهند بود ‪،‬خواهی گریخت‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و آنچه از نهر دیدی که چون تخم اول شد ‪،‬و جوجهای که چشمت را از کاسه درآورد ‪،‬این چیزی جز نسل ابرام نیست که در روزهای‬ ‫آخر پادشاه را خواهد کشت‪.‬‬ ‫‪۵۶‬این خواب پادشاه من است و تعبیرش این است ‪،‬و خواب راست است ‪،‬و تعبیری که بندهات به تو داده است ‪،‬راست است‪.‬‬ ‫‪۵۷‬پس اکنون ای پادشاه من ‪،‬تو به یقین میدانی که پنجاه و دو سال از زمانی که حکیمان تو این را در هنگام تولد ابرام دیدند ‪،‬میگذرد ‪،‬و‬ ‫اگر پادشاه من اجازه دهد ابرام در زمین زندگی کند ‪،‬به ضرر سرور و پادشاه من خواهد بود ‪،‬زیرا در تمام روزهایی که ابرام زنده باشد ‪،‬‬ ‫نه تو و نه سلطنت تو برقرار نخواهد ماند ‪،‬زیرا این امر قبلا در هنگام تولد او معلوم بود؛ و چرا پادشاه من او را نخواهد کشت تا شر او در‬ ‫روزهای آخر از تو دور بماند؟‬ ‫‪ ٫۵۸‬نمرود به سخن انوکی گوش فرا داد و چند نفر از خدمتکاران خود را مخفیانه فرستاد تا بروند و ابرام را دستگیر کنند و او را نزد‬ ‫پادشاه بیاورند تا کشته شود‪.‬‬ ‫‪17‬‬


‫جاشر‬

‫‪۵۹‬و الیعازر ‪،‬خادم ابرام که پادشاه به او داده بود ‪،‬در آن زمان در حضور پادشاه بود و آنچه را که انوکی به پادشاه توصیه کرده بود و‬ ‫آنچه را که پادشاه برای کشتن ابرام گفته بود ‪،‬شنید‪.‬‬ ‫‪۶۰‬و الیعازر به ابرام گفت« ‪:‬عجله کن ‪،‬برخیز و جان خود را نجات ده ‪،‬مبادا به دست پادشاه بمیری ‪،‬زیرا او در خواب درباره تو چنین‬ ‫دید و انوکی آن را چنین تعبیر کرد و انوکی نیز درباره تو به پادشاه چنین نصیحت کرد»‪.‬‬ ‫‪۶۱‬و ابرام به سخن الیعازر گوش فرا داد ‪،‬و ابرام شتابان به سوی خانه نوح و پسرش سام دوید تا در امان باشد ‪،‬و خود را در آنجا پنهان‬ ‫کرد و مکانی امن یافت؛ و مأموران پادشاه به خانه ابرام آمدند تا او را جستجو کنند ‪،‬اما او را نیافتند ‪،‬و در سراسر کشور جستجو کردند و‬ ‫او را نیافتند ‪،‬و به هر سو رفتند و او را نیافتند‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و چون خادمان پادشاه نتوانستند ابرام را بیابند ‪،‬نزد پادشاه بازگشتند ‪،‬اما خشم پادشاه از ابرام فرو نشست ‪،‬زیرا او را نیافتند ‪،‬و پادشاه‬ ‫این ماجرا را درباره ابرام از خاطر خود بیرون کرد‪.‬‬ ‫‪۶۳‬و ابرام یک ماه در خانه نوح پنهان ماند ‪،‬تا پادشاه این موضوع را فراموش کرد ‪،‬اما ابرام هنوز از پادشاه میترسید؛ و تارح مخفیانه به‬ ‫خانه نوح آمد تا ابرام پسرش را ببیند ‪،‬و تارح در نظر پادشاه بسیار بزرگ بود‪.‬‬ ‫‪۶۴‬ابرام به پدرش گفت« ‪:‬آیا نمیدانی که پادشاه خیال دارد مرا بکشد و به مشورت مشاوران بدکار خود ‪،‬نام مرا از زمین محو کند؟»‬ ‫‪۶۵‬اکنون چه کسی را اینجا داری و در این سرزمین چه داری؟ برخیز تا با هم به سرزمین کنعان برویم تا از دست او رهایی یابیم ‪،‬مبادا‬ ‫در روزهای آخر تو نیز به دست او هلک شوی‪.‬‬ ‫‪۶۶‬آیا نمیدانی یا نشنیدهای که نمرود این همه افتخار را از راه عشق به تو نمیدهد ‪،‬بلکه تنها به خاطر خیر و صلح خود این همه خوبی را‬ ‫به تو ارزانی میدارد؟‬ ‫‪۶۷‬و اگر او بیش از این به تو نیکی کند ‪،‬بیگمان اینها جز ظواهر دنیوی نیستند ‪،‬زیرا مال و ثروت در روز خشم و غضب سودی‬ ‫نمیرسانند‪.‬‬ ‫‪۶۸‬پس اکنون به سخن من گوش فرا ده و بیا برخیز و به سرزمین کنعان برویم ‪،‬دور از دسترس آسیب نمرود؛ و خداوندی را که تو را در‬ ‫زمین آفریده است ‪،‬پرستش کن و برای تو خیر و برکت خواهد بود؛ و تمام چیزهای بیهودهای را که در پی آنها هستی ‪،‬دور بینداز‪.‬‬ ‫‪۶۹‬و ابرام سخن نگفت ‪،‬زیرا نوح و پسرش سام در جواب تارح گفتند« ‪:‬سخنی که ابرام به تو گفته است ‪،‬درست است»‪.‬‬ ‫‪۷۰‬و تارح سخن پسرش ابرام را شنید ‪،‬و تارح هر آنچه ابرام گفته بود ‪،‬انجام داد ‪،‬زیرا این از جانب خداوند بود که پادشاه باعث مرگ‬ ‫ابرام نشود‪.‬‬ ‫فصل‪۱۳‬‬ ‫‪۱‬و تارح پسرش ابرام و نوهاش لوط ‪،‬پسر هاران ‪،‬و عروسش سارای ‪،‬همسر پسرش ابرام ‪،‬و همه اهل خانهاش را برداشت و با آنها از‬ ‫اور کمسدیم به سوی سرزمین کنعان رفت ‪.‬و چون به سرزمین محران رسیدند ‪،‬در آنجا ماندند ‪،‬زیرا آنجا چراگاه بسیار خوبی بود و برای‬ ‫همراهانشان کافی‪.‬‬ ‫‪۲‬و مردم سرزمین حران دیدند که ابرام با خدا و مردم نیک و درستکار است ‪،‬و خداوند ‪،‬خدایش ‪،‬با او میباشد ‪،‬و برخی از مردم سرزمین‬ ‫حران آمدند و به ابرام پیوستند ‪،‬و او شریعت خداوند و راههای خود را به ایشان آموخت؛ و آن مردان نزد ابرام در خانهاش ماندند و به او‬ ‫وفادار ماندند‪.‬‬ ‫‪۳‬و ابرام سه سال در آن سرزمین ماند و پس از انقضای سه سال ‪،‬خداوند بر ابرام ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬من خداوندی هستم که تو را از‬ ‫اور کمسدیم بیرون آوردم و از دست همه دشمنانت رهایی دادم»‪.‬‬ ‫‪۴‬و اکنون اگر به صدای من گوش فرا دهی و فرمانها ‪،‬فرایض و قوانین مرا نگاه داری ‪،‬دشمنانت را در برابر تو به زمین خواهم انداخت‬ ‫و نسل تو را مانند ستارگان آسمان فراوان خواهم کرد و بر هم هه کارهای دست تو برکت خواهم فرستاد و به هیچ چیز محتاج نخواهی شد‪.‬‬ ‫‪۵‬اکنون برخیز ‪،‬همسر و هر چه داری بردار و به سرزمین کنعان برو و در آنجا بمان ‪،‬و من برای تو خدایی خواهم بود و تو را برکت‬ ‫خواهم داد ‪.‬پس ابرام برخاست و همسر و هر چه دارد برداشت و همانطور که خداوند به او گفته بود ‪،‬به سرزمین کنعان رفت ‪.‬و ابرام پنجاه‬ ‫ساله بود که از حران رفت‪.‬‬ ‫‪۶‬و ابرام به سرزمین کنعان آمد و در میان شهر ساکن شد ‪،‬و در آنجا خیمه خود را در میان بنیکنعان ‪،‬ساکنان آن سرزمین ‪،‬برپا کرد‪.‬‬ ‫‪۷‬و خداوند بر ابرام ظاهر شد ‪،‬هنگامی که به سرزمین کنعان رسید و به او گفت« ‪:‬این سرزمینی است که به تو و پس از تو به نسل تو تا‬ ‫ابد دادم ‪،‬و نسل تو را مانند ستارگان آسمان خواهم ساخت ‪،‬و تمام سرزمینهایی را که میبینی ‪،‬به نسل تو به میراث خواهم بخشید»‪.‬‬ ‫‪۸‬و ابرام در مکانی که خدا با او سخن گفته بود ‪،‬مذبحی بنا کرد ‪،‬و ابرام در آنجا نام خداوند را خواند‪.‬‬ ‫‪۹‬در آن زمان ‪،‬پس از پایان سه سال سکونت ابرام در سرزمین کنعان ‪،‬نوح در آن سال ‪،‬که پنجاه و هشتمین سال از عمر ابرام بود ‪،‬‬ ‫درگذشت؛ و تمام روزهای زندگی نوح نهصد و پنجاه سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و ابرام و همسرش و همه متعلقان او و همه همراهانش و کسانی که از اهل زمین به او پیوسته بودند ‪،‬در سرزمین کنعان ساکن شدند؛‬ ‫اما ناحور ‪،‬برادر ابرام ‪،‬و تارح پدرش ‪،‬و لوط پسر هاران و همه متعلقان آنها در حران ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬در پنجمین سال سکونت ابرام در سرزمین کنعان ‪،‬مردم سدوم و عموره و تمام شهرهای دشت از قدرت کدرلعمر ‪،‬پادشاه عیلم ‪،‬‬ ‫شورش کردند؛ زیرا همه پادشاهان شهرهای دشت دوازده سال کدرلعمر را خدمت کرده و مالیات سالنه به او میدادند ‪،‬اما در آن روزها ‪،‬‬ ‫در سال سیزدهم ‪،‬علیه او شورش کردند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و در دهمین سال سکونت ابرام در سرزمین کنعان ‪،‬میان نمرود ‪،‬پادشاه شنعار ‪،‬و یکدمرلعمر ‪،‬پادشاه عیلم ‪،‬جنگ درگرفت ‪،‬و نمرود‬ ‫آمد تا با یکدمرلعمر بجنگد و او را مغلوب کند‪.‬‬ ‫‪18‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۳‬زیرا یکدمرلعمر در آن زمان یکی از امیران سپاه نمرود بود ‪،‬و هنگامی که همه مردم در برج پراکنده شدند و کسانی که باقی مانده‬ ‫بودند نیز بر روی زمین پراکنده شدند ‪ ،‬یکدمرلعمر به سرزمین عیلم رفت و بر آن سلطنت کرد و علیه ارباب خود شورش کرد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و در آن روزها که نمرود دید که شهرهای دشت شورش کردهاند ‪،‬با غرور و خشم به جنگ با کدرلعمر آمد و نمرود تمام امرا و اتباع‬ ‫خود ‪،‬حدود هفتصد هزار نفر را گرد آورد و به مقابله با کدرلعمر رفت و کدرلعمر با پنج هزار نفر به مقابله او رفت و آنها در دره بابل‬ ‫که بین عیلم و شنعار است ‪،‬برای نبرد آماده شدند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و همه آن پادشاهان در آنجا جنگیدند و نمرود و قومش پیش روی قوم کدرلعمر شکست خوردند و حدود ششصد هزار نفر از مردان‬ ‫نمرود کشته شدند و مردون ‪،‬پسر پادشاه ‪،‬نیز در میان آنها افتاد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و نمرود گریخت و با شرم و ننگ به سرزمین خود بازگشت و مدت زیادی تحت انقیاد کدرلعمر بود ‪.‬کدرلعمر به سرزمین خود‬ ‫بازگشت و بزرگانی از لشکر خود را نزد پادشاهانی که در اطراف او ساکن بودند ‪،‬نزد اریوک پادشاه السار و نزد تیدال پادشاه گوئیم‬ ‫فرستاد و با آنها پیمان بست و همگی مطیع فرمان او بودند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و در پانزدهمین سال سکونت ابرام در سرزمین کنعان ‪،‬که هفتادمین سال زندگی ابرام است ‪،‬خداوند در آن سال بر ابرام ظاهر شد و به‬ ‫او گفت« ‪:‬من خداوند هستم که تو را از اور کمسدیم بیرون آوردم تا این سرزمین را به تو به میراث دهم»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬پس اکنون پیش روی من گام بردار و کامل باش و فرمانهای مرا نگاه دار ‪،‬زیرا این سرزمین را از رود مصر تا رود بزرگ فرات ‪،‬به‬ ‫تو و نسل تو به میراث خواهم بخشید‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و تو در سلمتی و در پیری کامل نزد پدرانت خواهی آمد ‪،‬و نسل چهارم به اینجا در این سرزمین باز خواهند گشت و آن را برای‬ ‫همیشه به ارث خواهند برد؛ و ابرام قربانگاهی ساخت ‪،‬و نام خداوند را که بر او ظاهر شد ‪،‬خواند ‪،‬و قربانیهایی برای خداوند بر قربانگاه‬ ‫تقدیم کرد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬در آن زمان ‪،‬ابرام مراجعت کرد و برای دیدن پدر و مادر و اهل خانه پدرش به حران رفت ‪،‬و ابرام با همسر و هر چه داشت به حران‬ ‫بازگشت ‪،‬و ابرام پنج سال در حران اقامت گزید‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و بسیاری از مردم حران ‪،‬قریب به هفتاد و دو نفر ‪،‬از ابرام پیروی کردند و ابرام شریعت خداوند و طریقهای او را بدیشان آموخت و‬ ‫ایشان را به شناخت خداوند تعلیم داد‪.‬‬ ‫‪۲۲‬در آن ایام ‪،‬خداوند در حران بر ابرام ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬اینک بیست سال پیش به تو گفتم‪:‬‬ ‫‪۲۳‬از سرزمین خود ‪،‬از زادگاهت و از خانه پدرت ‪،‬به سوی سرزمینی که به تو نشان دادهام تا آن را به تو و فرزندانت بدهم ‪،‬بیرون برو ‪،‬‬ ‫زیرا در آنجا در آن سرزمین تو را برکت خواهم داد و تو را قومی بزرگ خواهم ساخت و نام تو را بزرگ خواهم کرد و به وسیله تو ‪،‬‬ ‫قبایل زمین برکت خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪۲۴‬پس اکنون برخیز و از اینجا بیرون برو ‪،‬تو و همسرت و هر که به تو تعلق دارد ‪،‬و نیز هر که در خانهات زاده شده و همه نفوسی که‬ ‫در حران آفریدهای ‪،‬و ایشان را با خود از اینجا بیرون بیاور و برخیز تا به زمین کنعان بازگردی‪.‬‬ ‫‪۲۵‬پس ابرام برخاست و همسرش سارای و هر چه داشت و هر چه در خانهاش زاده شده بود و نفوسی را که در حران ساخته بودند ‪،‬‬ ‫برداشت و به سوی سرزمین کنعان بیرون آمدند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬پس ابرام روانه شد و به زمین کنعان ‪،‬موافق کلم خداوند ‪،‬مراجعت کرد ‪.‬و لوط ‪،‬پسر برادرش هاران ‪،‬با او رفت ‪،‬و ابرام هفتاد و پنج‬ ‫ساله بود ‪،‬هنگامی که از حران بیرون آمد تا به زمین کنعان مراجعت کند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و او بر حسب فرمان خداوند به ابرام ‪،‬به سرزمین کنعان آمد و خیمه خود را زد و در دشت ممری ساکن شد ‪،‬و لوط ‪،‬پسر برادرش ‪،‬و‬ ‫هر چه داشت ‪،‬نزد او بود‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و خداوند بار دیگر بر ابرام ظاهر شد و گفت« ‪:‬به نسل تو این زمین را خواهم بخشید »‪.‬و او در آنجا برای خداوند که بر او ظاهر شده‬ ‫بود ‪،‬مذبحی بنا کرد که تا به امروز در دشت ممری باقی است‪.‬‬ ‫فصل‪۱۴‬‬ ‫‪۱‬در آن روزگاران در سرزمین شنعار ‪،‬مردی حکیم میزیست که در هم هه حکمتها دانا و زیبارو بود ‪،‬اما فقیر و تهیدست بود؛ نام او‬ ‫ریکایون بود و برای امرار معاش به سختی روزگار میگذراند‪.‬‬ ‫‪۲‬و او تصمیم گرفت به مصر ‪،‬نزد امسویریس ‪،‬پسر امنوم ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬برود تا حکمت خود را به پادشاه نشان دهد؛ زیرا شاید در نظر او‬ ‫مورد لطف قرار گیرد ‪،‬او را بزرگ کند و به او نفقه دهد؛ و ریکایون چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۳‬و هنگامی که ریکایون به مصر آمد ‪،‬از ساکنان مصر درباره پادشاه پرسید و ساکنان مصر رسم پادشاه مصر را برای او بازگو کردند ‪،‬‬ ‫زیرا در آن زمان رسم پادشاه مصر این بود که از کاخ سلطنتی خود بیرون میرفت و فقط یک روز در سال در بیرون دیده میشد و پس از‬ ‫آن پادشاه به کاخ خود بازمیگشت تا در آنجا بماند‪.‬‬ ‫‪۴‬و روزی که پادشاه بیرون رفت ‪،‬در سرزمین داوری کرد و هر که دعوی داشت ‪،‬در آن روز نزد پادشاه آمد تا دعوی خود را بگیرد‪.‬‬ ‫‪۵‬و چون ریکایون از رسم مصر و اینکه نمیتواند به حضور پادشاه بیاید ‪،‬شنید ‪،‬بسیار غمگین و اندوهگین شد‪.‬‬ ‫‪۶‬و شامگاهان ‪،‬ریکایون بیرون رفت و خانهای ویران یافت که پیش از آن نانوایی در مصر بود ‪،‬و تمام شب را در آنجا با تلخی جان و‬ ‫گرسنگی گذراند و خواب از چشمانش ربوده شد‪.‬‬ ‫‪۷‬و ریکایون با خود اندیشید که تا زمان ظهور پادشاه ‪،‬در شهر چه باید بکند و چگونه خود را در آنجا حفظ کند‪.‬‬ ‫‪۸‬و بامداد برخاست و قدم زد و در راه خود به کسانی برخورد که سبزیجات و انواع بذر میفروختند و به ساکنان میدادند‪.‬‬ ‫‪۹‬و ریکایون نیز میخواست همین کار را بکند تا در شهر معاشی به دست آورد ‪،‬اما با آداب و رسوم مردم ناآشنا بود و در میان آنها مانند‬ ‫یک نابینا بود‪.‬‬ ‫‪19‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۰‬و او رفت و سبزیجات گرفت تا آنها را برای امرار معاش خود بفروشد ‪،‬اما اراذل و اوباش دور او جمع شدند و او را مسخره کردند و‬ ‫سبزیجاتش را از او گرفتند و چیزی برایش باقی نگذاشتند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و با تلخی جان از آنجا برخاست و آه زنان به نانوایی که تمام شب پیش در آن مانده بود ‪،‬رفت و شب دوم را نیز در آنجا خوابید‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و در آن شب دوباره با خود اندیشید که چگونه میتواند خود را از گرسنگی نجات دهد ‪،‬و تدبیری اندیشید که چگونه عمل کند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و بامدادان برخاست و با تدبیر عمل کرد و رفت و سی مرد قوی از اراذل و اوباش را اجیر کرد و آلت جنگی ایشان را در دست‬ ‫ایشان گرفت و ایشان را به بالی قبر مصر برد و ایشان را در آنجا گذاشت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و ایشان را امر فرمود و گفت« ‪:‬پادشاه چنین میگوید ‪:‬خود را قوی سازید و مردان شجاع باشید و هیچکس را اینجا دفن نکنید تا دویست‬ ‫سکه نقره داده شود و سپس او را دفن کنند »‪.‬و آن مردان در تمام آن سال طبق دستور ریکایون با مردم مصر عمل کردند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و در مدت هشت ماه ‪،‬ریکایون و افرادش ثروت هنگفتی از نقره و طل جمعآوری کردند ‪،‬و ریکایون اسبها و حیوانات زیادی گرفت ‪،‬و‬ ‫مردان بیشتری را استخدام کرد ‪،‬و به آنها اسب داد و آنها نزد او ماندند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و چون سال فرا رسید ‪،‬هنگامی که پادشاه به شهر بیرون رفت ‪،‬همه ساکنان مصر گرد آمدند تا درباره کارهای ریقایون و مردانش با او‬ ‫گفتگو کنند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و پادشاه در روز مقرر بیرون رفت و همه مصریان نزد او آمدند و فریادکنان گفتند‪:‬‬ ‫‪۱۸‬پادشاه تا ابد زنده باد ‪.‬این چه کاری است که در شهر با بندگانت میکنی که اجازه نمیدهی جسدی دفن شود تا اینکه این مقدار نقره و طل‬ ‫داده شود؟ آیا از روزگار پادشاهان پیشین ‪،‬بلکه از روزگار آدم تا به امروز ‪،‬چنین کاری در تمام زمین انجام شده است که مردگان فقط با‬ ‫پرداخت مبلغی معین دفن شوند؟‬ ‫‪۱۹‬ما میدانیم که رسم پادشاهان این است که از زندگان مالیات سالنه بگیرند ‪،‬اما تو نه تنها این کار را میکنی ‪،‬بلکه از مردگان نیز روز به‬ ‫روز مالیات میگیری‪.‬‬ ‫‪۲۰‬حال ‪،‬ای پادشاه ‪،‬ما دیگر نمیتوانیم این را تحمل کنیم ‪،‬زیرا تمام شهر به این سبب ویران شده است ‪،‬و آیا تو از این خبر نداری؟‬ ‫‪۲۱‬و چون پادشاه همه سخنان ایشان را شنید ‪،‬بسیار خشمگین شد و خشمش از این ماجرا در دلش شعلهور گشت ‪،‬زیرا از آن بیخبر بود‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و پادشاه گفت« ‪:‬کیست و کجا کسی است که جرأت میکند این کار زشت را در سرزمین من بدون دستور من انجام دهد؟ »مطمئنا ا به من‬ ‫خواهید گفت‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و آنها تمام کارهای ریکایون و افرادش را برای او تعریف کردند و خشم پادشاه برانگیخته شد و دستور داد ریکایون و افرادش را به‬ ‫حضورش بیاورند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و ریقایون حدود هزار کودک ‪،‬پسر و دختر ‪،‬را برداشت و آنها را با ابریشم و گلدوزی پوشاند و آنها را بر اسبها سوار کرد و به وسیله‬ ‫افرادش نزد پادشاه فرستاد و همچنین مقدار زیادی نقره و طل و سنگهای قیمتی و یک اسب قوی و زیبا را به عنوان هدیه برای پادشاه‬ ‫برداشت و با آنها به حضور پادشاه آمد و در برابر او تعظیم کرد؛ و پادشاه ‪،‬خدمتگزارانش و همه ساکنان مصر از کار ریقایون شگفتزده‬ ‫شدند و ثروت او و هدیهای را که برای پادشاه آورده بود ‪،‬دیدند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و این پادشاه را بسیار خشنود ساخت و از آن شگفتزده شد؛ و چون ریقایون در برابر او نشست ‪،‬پادشاه از همه کارهایش از او پرسید ‪،‬‬ ‫و ریقایون همه سخنان خود را با حکمت در برابر پادشاه ‪،‬خدمتگزارانش و همه ساکنان مصر بیان کرد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و هنگامی که پادشاه سخنان و حکمت ریکایون را شنید ‪،‬ریکایون در نظر او مورد لطف قرار گرفت و به خاطر حکمت و سخنان‬ ‫نیکویش ‪،‬از سوی همه خدمتگزاران پادشاه و همه ساکنان مصر مورد لطف و مهربانی قرار گرفت و از آن زمان او را بسیار دوست‬ ‫داشتند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬پادشاه در جواب به ریکایون گفت« ‪:‬از این پس نام تو ریکایون خوانده نخواهد شد ‪،‬بلکه نام تو فرعون خواهد بود ‪،‬زیرا تو از مردگان‬ ‫مالیات گرفتی »‪.‬و او را فرعون نامید‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و پادشاه و اتباعش ریکایون را به خاطر خردش دوست داشتند و با تمام ساکنان مصر مشورت کردند تا او را در زیر نظر پادشاه به‬ ‫عنوان وزیر منصوب کنند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و جمیع ساکنان مصر و حکیمانش چنین کردند ‪،‬و این در مصر قانونی شد‪.‬‬ ‫سویرس پادشاه مصر قرار دادند ‪،‬و ریکایون فرعون بر مصر حکومت میکرد و‬ ‫‪۳۰‬و ریکایون فرعون را به عنوان فرماندار تحت نظر ا م ی‬ ‫سویرس پادشاه ‪،‬یک روز در سال ‪،‬هنگامی که برای ظهور خود بیرون میرفت ‪،‬بر مردم‬ ‫هر روز عدالت را در تمام شهر اجرا میکرد ‪،‬اما ا م ی‬ ‫سرزمین داوری میکرد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و فرعون با حیله ‪،‬حکومت مصر را غصب کرد و از همه ساکنان مصر مالیات گرفت‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و جمیع ساکنان مصر ‪،‬ریقایون فرعون را بسیار دوست میداشتند ‪،‬و فرمان دادند که هر پادشاهی را که بر ایشان و بر ذریت ایشان در‬ ‫مصر سلطنت کند ‪،‬فرعون بخوانند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬بنابراین ‪،‬تمام پادشاهانی که از آن زمان به بعد در مصر سلطنت کردند ‪،‬تا به امروز فرعون نامیده میشدند‪.‬‬ ‫فصل‪۱۵‬‬ ‫‪۱‬و در آن سال قحطی سختی در سراسر سرزمین کنعان پدید آمد ‪،‬و ساکنان زمین به سبب قحطی نتوانستند بمانند ‪،‬زیرا قحطی بسیار شدید‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪۲‬و ابرام و هر که به او تعلق داشت ‪،‬به سبب قحطی برخاسته ‪،‬به مصر رفتند ‪،‬و چون به نهر مصر رسیدند ‪،‬مدتی در آنجا ماندند تا از‬ ‫خستگی راه بیاسایند‪.‬‬ ‫‪۳‬و ابرام و سارای در کنار نهر مصر راه میرفتند ‪،‬و ابرام زن خود سارای را دید که بسیار خوش منظر است‪.‬‬ ‫‪20‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴‬و ابرام به همسرش سارای گفت« ‪:‬از آنجا که خدا تو را چنین زیبا روی آفریده است ‪،‬من از مصریان میترسم که مبادا مرا بکشند و تو را‬ ‫ببرند ‪،‬زیرا ترس از خدا در این مکانها نیست»‪.‬‬ ‫‪۵‬پس مطمئنا ا این کار را خواهی کرد ‪،‬به هر که از تو بپرسد بگو که تو خواهر من هستی ‪،‬تا برای من خیریت شود و زنده بمانیم و کشته‬ ‫نشویم‪.‬‬ ‫‪۶‬و ابرام به همه کسانی که به سبب قحطی با او به مصر آمده بودند ‪،‬همین را وصیت کرد؛ و برادرزادهاش لوط را نیز وصیت کرده ‪،‬‬ ‫گفت« ‪:‬اگر مصریان از تو درباره سارای بپرسند ‪،‬بگو که او خواهر ابرام است»‪.‬‬ ‫‪۷‬و با وجود همه این دستورات ‪،‬ابرام به ایشان اعتماد نکرد ‪،‬بلکه سارای را گرفت و او را در صندوقی گذاشت و آن را در میان ظروف‬ ‫خود پنهان کرد ‪،‬زیرا ابرام به سبب شرارت مصریان ‪،‬بسیار نگران سارای بود‪.‬‬ ‫‪۸‬و ابرام و هر که با او بود از وادی مصر روانه شده ‪،‬به مصر آمدند و هنوز از دروازههای شهر داخل نشده بودند که نگهبانان نزد ایشان‬ ‫آمدند و گفتند« ‪:‬از آنچه دارید به پادشاه ده یک بدهید تا به شهر داخل شوید »‪.‬و ابرام و همراهانش چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۹‬و ابرام با قومی که با وی بودند به مصر آمدند ‪،‬و چون آمدند ‪،‬صندوقی را که سارای در آن پنهان بود ‪،‬آوردند و مصریان صندوق را‬ ‫دیدند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و خادمان پادشاه نزد ابرام آمده ‪،‬گفتند« ‪:‬در این صندوق چه داری که ما ندیدهایم؟ اکنون صندوق را باز کن و از هر چه در آن است ‪،‬‬ ‫ده یک به پادشاه بده»‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و ابرام گفت« ‪:‬این صندوق را باز نمیکنم ‪،‬بلکه هر چه در آن بخواهی به تو میدهم »‪.‬مأموران فرعون در جواب ابرام گفتند« ‪:‬این‬ ‫صندوقی از سنگهای قیمتی است ‪،‬ده یک آن را به ما بده»‪.‬‬ ‫‪۱۲‬ابرام گفت« ‪:‬هر چه بخواهی به تو میدهم ‪،‬اما نباید صندوق را باز کنی»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و مأموران پادشاه ‪،‬ابرام را هل دادند و به صندوق رسیدند و آن را به زور باز کردند و دیدند که اینک زنی زیبا در صندوق است‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و چون سرداران پادشاه سارای را دیدند ‪،‬از زیبایی او شگفتزده شدند و همه امرا و خدمتگزاران فرعون برای دیدن سارای جمع شدند ‪،‬‬ ‫زیرا او بسیار زیبا بود ‪.‬و سرداران پادشاه دویدند و هر آنچه را که دیده بودند به فرعون گفتند و سارای را نزد پادشاه ستودند ‪.‬و فرعون‬ ‫دستور داد او را بیاورند و آن زن به حضور پادشاه آمد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و فرعون سارای را دید و او بسیار مورد توجه فرعون قرار گرفت ‪،‬و او از زیبایی او شگفتزده شد ‪،‬و پادشاه از او بسیار شادمان شد ‪،‬‬ ‫و به کسانی که مژده او را آورده بودند ‪،‬هدایایی داد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬آنگاه آن زن را به خانه فرعون آوردند و ابرام برای همسرش غمگین شد و از خداوند دعا کرد که او را از دست فرعون رهایی بخشد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و سارای نیز در آن زمان دعا کرد و گفت« ‪:‬ای خداوند ‪،‬تو به پروردگارم ابرام گفتی که از سرزمین خود و از خانه پدرش به سرزمین‬ ‫کنعان برود ‪،‬و تو به او قول دادی که اگر دستورات تو را انجام دهد ‪،‬با او نیکی خواهی کرد ‪.‬اکنون ما آنچه را که به ما دستور داده بودی ‪،‬‬ ‫انجام دادهایم و سرزمین و خانوادههای خود را ترک کردهایم و به سرزمینی بیگانه و نزد قومی که قبلا آنها را نمیشناختهایم ‪،‬رفتهایم»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و ما برای فرار از قحطی به این سرزمین آمدیم و این حادثه بد بر من وارد شده است؛ پس اکنون ای خداوند ‪،‬خدا ‪،‬ما را نجات ده و از‬ ‫دست این ستمگر نجات ده و به خاطر رحمت خود با من احسان کن‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و خداوند دعای سارای را اجابت فرمود ‪،‬و فرشتهای فرستاد تا سارای را از دست فرعون نجات دهد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و پادشاه آمده ‪،‬در حضور سارای نشست و اینک فرشته خداوند بر ایشان ایستاده بود و بر سارای ظاهر شده ‪،‬به او گفت« ‪:‬مترس ‪،‬زیرا‬ ‫خداوند دعای تو را شنیده است»‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و پادشاه به سارای نزدیک شد و به او گفت« ‪:‬آن مرد که تو را به اینجا آورد ‪،‬کیست؟ »سارای گفت« ‪:‬او برادر من است»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و پادشاه گفت« ‪:‬بر ماست که او را بزرگ بداریم ‪،‬او را سرافراز کنیم و هر نیکی که به ما فرمان دهی ‪،‬با او انجام دهیم »‪.‬و در آن‬ ‫زمان پادشاه نقره و طل و سنگهای قیمتی فراوان ‪،‬همراه با گلههای گاو ‪،‬غلمان و کنیزان برای ابرام فرستاد؛ و پادشاه دستور داد ابرام را‬ ‫بیاورند ‪،‬و او در حیاط خانه پادشاه نشست ‪،‬و پادشاه در آن شب ابرام را بسیار سرافراز کرد‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و پادشاه نزدیک آمد تا با سارای سخن گوید ‪،‬و او دست خود را دراز کرد تا او را لمس کند ‪،‬اما فرشته او را به شدت زد ‪،‬و او وحشت‬ ‫کرد و از دست زدن به او خودداری کرد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و چون پادشاه به سارای نزدیک شد ‪،‬فرشته او را به زمین زد و تمام شب با او چنین کرد و پادشاه بسیار ترسید‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و فرشته در آن شب ‪،‬جمیع بندگان پادشاه و تمامی اهل خانهاش را به خاطر سارای به شدت زد ‪،‬و آن شب در میان اهل خانه فرعون‬ ‫ماتم بزرگی برپا شد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬فرعون چون بدی را که بر او وارد شده بود دید ‪،‬گفت« ‪:‬یقینا ا به خاطر این زن این بل بر من آمده است »‪.‬و از او فاصله گرفت و‬ ‫سخنان دلپسند به او گفت‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و پادشاه به سارای گفت« ‪:‬از مردی که با او به اینجا آمدی ‪،‬به من بگو »‪.‬سارای گفت« ‪:‬این مرد شوهر من است و من به تو گفتم که او‬ ‫برادر من است ‪،‬زیرا ترسیدم که مبادا او را از روی شرارت بکشی»‪.‬‬ ‫‪۲۸‬پس پادشاه از سارای دوری کرد و بلهای فرشته خداوند از او و اهل خانهاش برطرف شد و فرعون دانست که به خاطر سارای آسیب‬ ‫دیده است و پادشاه از این امر بسیار متعجب شد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬بامدادان ‪،‬پادشاه ‪،‬ابرام را فراخواند و به او گفت« ‪:‬این چه کاری است که با من کردی؟ چرا گفتی او خواهر من است؟ به همین خاطر‬ ‫او را به زنی گرفتم و این بلی سخت بر من و خانوادهام نازل شده است؟»‬ ‫‪۳۰‬پس اکنون همسر تو این است ‪،‬او را بردار و از سرزمین ما برو ‪،‬مبادا همه ما به خاطر او بمیریم ‪.‬پس فرعون گلههای دیگر ‪،‬غلمان‬ ‫و کنیزان ‪،‬و نقره و طل گرفت تا به ابرام بدهد ‪،‬و همسرش سارای را به او بازگرداند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و پادشاه کنیزی را که از صیغههای خود زاییده بود ‪،‬گرفت و او را به سارای به کنیزی داد‪.‬‬ ‫‪21‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۲‬و پادشاه به دخترش گفت« ‪:‬دخترم ‪،‬برای تو بهتر است که در خانه این مرد کنیز باشی تا اینکه در خانه من کدبانو باشی ‪،‬پس از آنکه‬ ‫بلیی را که از جانب این زن بر سر ما آمد ‪،‬دیدیم»‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و ابرام برخاست و با هر که داشت از مصر بیرون رفت ‪،‬و فرعون بعضی از کسان خود را فرمود تا او و هر که با او میرفت ‪،‬همراه‬ ‫او بروند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و ابرام به سرزمین کنعان بازگشت ‪،‬به جایی که قربانگاه را ساخته بود ‪،‬جایی که ابتدا خیمه خود را زده بود‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و لوط ‪،‬پسر هاران ‪،‬برادر ابرام ‪،‬گله و رمه و خیمههای بسیار داشت ‪،‬زیرا خداوند به خاطر ابرام با ایشان احسان مینمود‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و هنگامی که ابرام در آن سرزمین ساکن بود ‪،‬چوپانان لوط با چوپانان ابرام منازعه کردند ‪،‬زیرا اموالشان بیش از آن بود که بتوانند با‬ ‫هم در آن سرزمین بمانند و زمین نیز به سبب گلههایشان گنجایش آنها را نداشت‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و چون چوپانان ابرام برای چراندن گله خود میرفتند ‪،‬به مزارع مردم آن سرزمین نمیرفتند ‪،‬اما گلههای چوپانان لوط طور دیگری‬ ‫بودند ‪،‬زیرا به آنها اجازه داده شده بود که در مزارع مردم آن سرزمین چرا کنند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و اهل آن سرزمین هر روز این واقعه را میدیدند ‪،‬و نزد ابرام میآمدند و به خاطر چوپانان لوط با او منازعه میکردند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و ابرام به لوط گفت« ‪:‬این چه کاری است که با من میکنی که مرا پیش ساکنان این سرزمین خوار میسازی؟ که به چوپان خود دستور‬ ‫میدهی که گلهات را در مزارع دیگران بچراند؟ آیا نمیدانی که من در این سرزمین در میان بنیکنعان غریب هستم؟ و چرا با من چنین‬ ‫میکنی؟»‬ ‫‪۴۰‬و ابرام هر روز به خاطر این موضوع با لوط منازعه میکرد ‪،‬اما لوط به ابرام گوش نمیداد ‪،‬و او همچنان به کار خود ادامه میداد و‬ ‫ساکنان آن سرزمین آمده ‪،‬ابرام را باخبر کردند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و ابرام به لوط گفت« ‪:‬تا کی برای من با ساکنان این سرزمین مایه لغزش خواهی بود؟ »اکنون از تو التماس میکنم که دیگر بین ما‬ ‫نزاعی نباشد ‪،‬زیرا ما خویشاوندیم‪.‬‬ ‫‪۴۲‬اما از تو التماس دارم که از من جدا شوی ‪،‬جایی را برای خود انتخاب کنی که بتوانی با گله و هر چه داری در آن ساکن شوی ‪،‬اما تو‬ ‫و خانوادهات از من دور بمانید‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و از رفتن از من مترس ‪،‬زیرا اگر کسی به تو آسیبی رساند ‪،‬به من اطلع بده و انتقام تو را از او خواهم گرفت ‪،‬فقط از من دور شو‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و چون ابرام همه این سخنان را به لوط گفت ‪،‬لوط برخاسته ‪،‬چشمان خود را به سوی دشت اردن بلند کرد‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و او دید که تمام این مکان سیراب است و برای انسان خوب است و همچنین چراگاه برای گاوها فراهم میکند‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و لوط از نزد ابرام به آن مکان رفت و در آنجا خیمه خود را زد و در سدوم ساکن شد و از یکدیگر جدا شدند‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و ابرام در بلوطستان ممری که در حبرون است ‪،‬ساکن شد و خیمه خود را در آنجا زد و ابرام سالهای بسیار در آن مکان ماند‪.‬‬ ‫فصل‪۱۶‬‬ ‫‪۱‬در آن زمان ‪ ،‬یکدمرلعمر ‪،‬پادشاه عیلم ‪،‬نزد همه پادشاهان همسایه ‪،‬نزد نمرود ‪،‬پادشاه شنعار که در آن زمان تحت فرمان او بود ‪،‬و نزد‬ ‫تیدال ‪،‬پادشاه گوئیم ‪،‬و نزد اریوک ‪،‬پادشاه السار ‪،‬فرستاد و با آنها پیمان بست و گفت« ‪:‬نزد من بیایید و مرا یاری کنید تا همه شهرهای‬ ‫سدوم و ساکنانش را شکست دهیم ‪،‬زیرا آنها سیزده سال است که علیه من شورش کردهاند»‪.‬‬ ‫‪۲‬و این چهار پادشاه با تمام اردوگاههای خود ‪،‬که تقریبا ا هشتصد هزار نفر بودند ‪،‬رفتند و همانطور که بودند رفتند و هر کسی را که در‬ ‫راه خود یافتند ‪،‬کشتند‪.‬‬ ‫‪۳‬و پنج پادشاه سدوم و عموره ‪،‬یعنی شیناب ‪،‬پادشاه ادمه ‪،‬شمبر ‪،‬پادشاه زبوئیم ‪،‬بارع ‪،‬پادشاه سدوم ‪،‬برشاع ‪،‬پادشاه عموره و بالع ‪،‬پادشاه‬ ‫صوغر ‪،‬به استقبال ایشان رفتند و همگی در وادی سدیم به هم پیوستند‪.‬‬ ‫‪۴‬و این نه پادشاه در دره سدیم جنگیدند؛ و پادشاهان سدوم و عموره از پادشاهان عیلم شکست خوردند‪.‬‬ ‫‪۵‬و دره سدیم پر از گودالهای آهک بود و پادشاهان عیلم ‪،‬پادشاهان سدوم را تعقیب کردند و پادشاهان سدوم با اردوگاههایشان گریختند و‬ ‫به گودالهای آهک افتادند و هر آنچه باقی مانده بود برای امنیت به کوه رفت و پنج پادشاه عیلم از پی آنها آمدند و آنها را تا دروازههای‬ ‫سدوم تعقیب کردند و هر آنچه در سدوم بود ‪،‬گرفتند‪.‬‬ ‫‪۶‬و ایشان تمام شهرهای سدوم و عموره را غارت کردند و لوط ‪،‬برادرزاده ابرام ‪،‬و اموالش را نیز گرفتند و تمام اموال شهرهای سدوم را‬ ‫به غنیمت گرفته ‪،‬رفتند؛ و یونیک ‪،‬خادم ابرام که در جنگ بود ‪،‬این را دید و هر آنچه را که پادشاهان با شهرهای سدوم کرده بودند و اینکه‬ ‫لوط به دست ایشان اسیر شده بود ‪،‬برای ابرام بازگو کرد‪.‬‬ ‫‪۷‬چون ابرام این را شنید ‪،‬با قریب سیصد و هجده نفر که با او بودند ‪،‬برخاست و همان شب آن ملوک را تعاقب کرده ‪،‬ایشان را شکست داد‬ ‫و همه از حضور ابرام و کسان او افتادند و جز آن چهار ملوک که فرار کردند ‪،‬کسی باقی نماند و هر یک به راه خود رفتند‪.‬‬ ‫‪۸‬و ابرام تمام اموال سدوم را بازپس گرفت ‪،‬و لوط و اموالش ‪،‬زنان و کودکانش و هر چه داشت ‪،‬بازپس گرفت ‪،‬چنانکه لوط به چیزی‬ ‫محتاج نشد‪.‬‬ ‫‪۹‬و هنگامی که از شکست دادن این پادشاهان بازگشت ‪،‬او و مردانش از وادی سدیم گذشتند ‪،‬جایی که پادشاهان با هم جنگیده بودند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و بارع ‪،‬پادشاه سدوم ‪،‬و سایر مردانش که با وی بودند ‪،‬از چاههای آهکی که در آنها افتاده بودند ‪،‬بیرون آمدند تا از ابرام و مردانش‬ ‫استقبال کنند‪.‬‬ ‫م‬ ‫‪۱۱‬و ا م‬ ‫دونیصدیق ‪،‬پادشاه اورشلیم ‪،‬که همان سام بود ‪،‬با مردانش به استقبال ابرام و قومش رفت و نان و شراب با خود آورد ‪،‬و ایشان با هم‬ ‫ی‬ ‫در وادی یم یلک ماندند‪.‬‬ ‫م‬ ‫م‬ ‫‪۱۲‬و ا م‬ ‫دونیصدیق در حضور خدا‬ ‫دونیصدیق ‪،‬امبرام را برکت داد ‪،‬و ابرام از هر آنچه از غنیمت دشمنانش آورده بود ‪،‬ده یک به او داد ‪،‬زیرا ا‬ ‫ی‬ ‫ی‬ ‫کاهن بود‪.‬‬ ‫‪22‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۳‬و جمیع پادشاهان سدوم و عموره که با بندگان خود در آنجا بودند ‪،‬نزد ابرام آمدند و از او التماس کردند که بندگان ایشان را که اسیر‬ ‫کرده بود ‪،‬به ایشان باز گرداند و تمام اموال را برای خود بردارد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬ابرام در جواب پادشاهان سدوم گفت« ‪:‬قسم به حیات خداوند که آسمان و زمین را آفرید و جان مرا از هر رنجی رهانید و امروز مرا‬ ‫از دشمنانم رهانید و ایشان را به دست من تسلیم کرد ‪،‬چیزی از اموال شما را نمیگیرم ‪،‬مبادا فردا فخر کنید و بگویید که ابرام از اموال ما‬ ‫که نجات داد ‪،‬ثروتمند شد»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬زیرا یهوه خدای من که به او توکل دارم به من گفته است« ‪:‬به هیچ چیز محتاج نخواهی شد ‪،‬زیرا من تو را در همه کارهای دستت‬ ‫برکت خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و حال ‪،‬اینک همه چیز از آن شماست ‪،‬آن را بردارید و بروید؛ به حیات خداوند سوگند که از شما حتی یک لنگه کفش یا نخ هم نخواهم‬ ‫گرفت ‪،‬مگر بهای آذوقه کسانی که با من به جنگ رفتند ‪،‬و همچنین سهم کسانی که با من رفتند ‪،‬یعنی انار ‪،‬اشکول و ممری ‪،‬ایشان و‬ ‫افرادشان ‪،‬و همچنین کسانی که برای نگهبانی اسباب و اثاثیه مانده بودند ‪،‬سهم خود را از غنیمت خواهند برد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و پادشاهان سدوم ‪،‬ابرام را موافق هر آنچه گفته بود ‪،‬دادند ‪،‬و او را اصرار کردند که از هر چه میخواهد بگیرد ‪،‬اما او قبول نکرد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و پادشاهان سدوم و بقیه مردانشان را روانه کرد و درباره لوط به ایشان فرمان داد و ایشان به جاهای خود رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و لوط ‪،‬پسر برادرش را نیز با اموالش روانه کرد و خود با ایشان رفت ‪،‬و لوط به خانه خود ‪،‬به سدوم ‪،‬بازگشت ‪،‬و ابرام و قومش به‬ ‫خانه خود ‪،‬به دشت ممری که در حبرون است ‪،‬بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬در آن زمان ‪،‬خداوند بار دیگر در حبرون بر ابرام ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬نترس ‪،‬پاداش تو در نظر من بسیار بزرگ است ‪،‬زیرا تو‬ ‫را رها نخواهم کرد تا تو را کثیر گردانم و تو را برکت دهم و نسل تو را مانند ستارگان آسمان گردانم که نتوان آنها را سنجید و شمرد»‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و تمام این زمینها را که با چشمان خود میبینی ‪،‬به نسل تو خواهم داد ‪،‬و به ایشان تا ابد میراث خواهم داد ‪،‬فقط قوی باش و نترس ‪،‬پیش‬ ‫من گام بردار و کامل باش‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و در هفتاد و هشتمین سال زندگی ابرام ‪،‬در همان سال یرعو پسر فی یلج درگذشت ‪،‬و تمام ایام یرعو دویست و سی و نه سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و سارای ‪،‬دختر هاران ‪،‬همسر ابرام ‪،‬در آن ایام هنوز نازا بود ‪،‬و برای ابرام پسر یا دختری نیاورد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و چون دید که فرزندی نیاورد ‪،‬کنیز خود هاجر را که فرعون به او داده بود ‪،‬برداشت و او را به شوهر خود ابرام به زنی داد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬زیرا هاجر تمام راه و روش سارای را چنانکه سارای به او آموخته بود ‪،‬آموخت و در پیروی از راههای نیکوی او هیچ کوتاهی نکرد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و سارای به ابرام گفت« ‪:‬اینک کنیز من هاجر است ‪،‬نزد او برو تا بر زانوهای من فرزندی بزاید و من نیز از او صاحب فرزندان‬ ‫شوم»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و چون ده سال از اقامت ابرام در سرزمین کنعان گذشت ‪،‬که هشتاد و پنجمین سال از عمر ابرام بود ‪،‬سارای هاجر را به وی داد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و ابرام سخن زن خود سارای را اجابت کرد ‪،‬و کنیز خود هاجر را برداشت ‪،‬و ابرام نزد او آمد و هاجر حامله شد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و چون هاجر دید که حامله شده است ‪،‬بسیار شاد شد و بانویش در نظرش حقیر شد و با خود گفت« ‪:‬این ممکن نیست که من در نظر‬ ‫خدا از بانویم سارای بهتر باشم ‪،‬زیرا در تمام روزهایی که بانویم با آقایم بوده است ‪،‬او حامله نشده است ‪،‬اما خداوند در این مدت کوتاه مرا‬ ‫از او حامله کرده است»‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪۳۰‬و چون سارای دید که هاجر از ابرام حامله شده است ‪،‬سارای بر کنیز خود حسد برد ‪،‬و سارای با خود گفت« ‪:‬این یقینا چیزی جز این‬ ‫نیست که او باید از من بهتر باشد»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و سارای به ابرام گفت« ‪:‬ظلم من بر تو باد ‪،‬زیرا هنگامی که از خداوند برای فرزندان دعا میکردی ‪،‬چرا برای من دعا نکردی که‬ ‫خداوند از تو به من نسلی عطا فرماید؟»‬ ‫‪۳۲‬و چون در حضور تو با هاجر سخن گویم ‪،‬سخنان مرا خوار میشمارد ‪،‬زیرا حامله شده است و تو چیزی به او نخواهی گفت؛ خداوند‬ ‫میان من و تو به سبب آنچه با من کردی ‪،‬داوری کند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و ابرام به سارای گفت« ‪:‬اینک کنیز تو به دست توست ‪،‬آنچه در نظرت پسند آید با او بکن »‪.‬پس سارای او را ستم کرد و هاجر از نزد‬ ‫او به بیابان گریخت‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و فرشته خداوند او را در جایی که به آن فرار کرده بود ‪،‬کنار چاه ‪،‬یافت و به او گفت« ‪:‬مترس ‪،‬زیرا من نسل تو را زیاد خواهم کرد ‪،‬‬ ‫زیرا پسری خواهی زایید و نام او را اسماعیل خواهی گذاشت ‪.‬پس اکنون نزد سارای ‪،‬بانوی خود ‪،‬برگرد و خود را زیر دست او تسلیم‬ ‫کن»‪.‬‬ ‫م‬ ‫حیرئی نامید‪.‬‬ ‫بارد است ‪،‬بیئیرل م‬ ‫‪۳۵‬و هاجر محل آن چاه را که بین قادش و صحرای ی‬ ‫‪۳۶‬و در آن زمان هاجر به خانه آقای خود بازگشت ‪،‬و در اواخر ایام ‪،‬هاجر برای ابرام پسری زایید ‪،‬و ابرام او را اسماعیل نام نهاد ‪،‬و‬ ‫ابرام در هنگام تولد او هشتاد و شش ساله بود‪.‬‬ ‫فصل‪۱۷‬‬ ‫‪۱‬و در آن روزها ‪،‬در نود و یکمین سال زندگی ابرام ‪،‬بنیچیتیم با بنیتوبال جنگیدند ‪،‬زیرا هنگامی که خداوند بنیآدم را بر روی زمین‬ ‫پراکنده کرده بود ‪،‬بنیچیتیم رفتند و خود را در دشت کانوپیا مجسم کردند و در آنجا برای خود شهرهایی ساختند و در کنار رودخانه تیبرو‬ ‫ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۲‬و بنیتوبال در توسکانه ساکن شدند و حدود ایشان تا نهر تیبرو میرسید ‪،‬و بنیتوبال شهری در توسکانه ساختند و آن را به نام پدرشان ‪،‬‬ ‫سبینا ‪،‬سبینا نامیدند و تا امروز در آنجا ساکنند‪.‬‬ ‫‪۳‬و در آن زمان بود که بنیکتیم با بنیتوبال جنگ کردند ‪،‬و بنیتوبال از بنیکتیم منهزم شدند ‪،‬و بنیکتیم سیصد و هفتاد نفر از بنیتوبال را به‬ ‫هلکت رساندند‪.‬‬ ‫‪23‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴‬و در آن زمان بنیتوبال برای بنیکتیم قسم خورده ‪،‬گفتند« ‪:‬شما با ما وصلت نخواهید کرد و هیچکس دختر خود را به هیچیک از پسران‬ ‫کتیم نخواهد داد»‪.‬‬ ‫‪۵‬زیرا همه دختران توبال در آن روزگار زیبا بودند ‪،‬زیرا در آن زمان در تمام زمین زنانی به زیبایی دختران توبال یافت نمیشدند‪.‬‬ ‫‪۶‬و همه کسانی که از زیبایی زنان لذت میبردند ‪،‬نزد دختران توبال میرفتند و از ایشان زن میگرفتند ‪،‬و پسران آدمیان ‪،‬پادشاهان و امرا ‪،‬‬ ‫که از زیبایی زنان بسیار لذت میبردند ‪،‬در آن روزها از دختران توبال زن میگرفتند‪.‬‬ ‫‪۷‬و در انقضای سه سال ‪،‬پس از آنکه بنیتوبال برای بنیکتیرم قسم خورده بودند که دختران خود را به ایشان به زنی ندهند ‪،‬قریب بیست مرد‬ ‫از بنیکتیرم رفتند تا چند نفر از دختران توبال را بگیرند ‪،‬اما هیچ نیافتند‪.‬‬ ‫‪۸‬زیرا بنیتوبال سوگند خود را مبنی بر ازدواج نکردن با ایشان حفظ کردند و سوگند خود را نشکستند‪.‬‬ ‫‪۹‬و در ایام حصاد ‪،‬بنیتوبال برای برداشتن محصول به مزارع خود میرفتند ‪،‬هنگامی که جوانان کتریم جمع شده ‪،‬به شهر سبینا رفتند ‪،‬و هر‬ ‫مرد ‪،‬دختری از دختران توبال را گرفته ‪،‬به شهرهای خود آمدند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و بنیتوبال این را شنیدند و رفتند تا با ایشان جنگ کنند ‪،‬اما نتوانستند بر ایشان غالب آیند ‪،‬زیرا کوه از ایشان بسیار بلند بود ‪،‬و چون‬ ‫دیدند که نمیتوانند بر ایشان غالب آیند ‪،‬به سرزمین خود بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و در هنگام تحویل سال ‪،‬بنیتوبال رفتند و حدود ده هزار نفر را از شهرهایی که نزدیک آنها بودند اجیر کردند و با بنیکتیرم به جنگ‬ ‫رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و بنیتوبال با بنیکتیم به جنگ رفتند تا سرزمین ایشان را ویران کنند و ایشان را به تنگنا اندازند ‪،‬و در این جنگ بنیتوبال بر بنیکتیم‬ ‫غالب آمدند ‪،‬و بنیکتیم چون دیدند که بسیار پریشان شدهاند ‪،‬فرزندانی را که از دختران توبال داشتند ‪،‬بر دیواری که ساخته شده بود ‪،‬بلند‬ ‫کردند تا در نظر بنیتوبال باشند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و بنیکتریم به ایشان گفتند« ‪:‬آیا آمدهاید تا با پسران و دختران خود جنگ کنید ‪،‬و آیا ما از آن زمان تا به حال از گوشت و استخوان شما‬ ‫محسوب نشدهایم؟»‬ ‫‪۱۴‬و چون بنیتوبال این را شنیدند ‪،‬از جنگ با بنیکتیرم دست کشیدند و رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و ایشان به شهرهای خود بازگشتند ‪،‬و بنیچیتریم در آن زمان گرد هم آمدند و دو شهر در کنار دریا ساختند ‪،‬و یکی را پمرتو و دیگری را‬ ‫امریزا نامیدند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و ابرام بن تارح در آن زمان نود و نه ساله بود‪.‬‬ ‫‪۱۷‬در آن زمان خداوند بر او ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬عهد خود را بین خود و تو خواهم بست و نسل تو را بسیار زیاد خواهم کرد ‪،‬و این‬ ‫است عهدی که بین خود و تو میبندم که هر پسری ختنه شود ‪،‬تو و نسل تو پس از تو»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬در هشت روزگی ختنه شود ‪،‬و این عهد در گوشت شما ‪،‬عهدی جاودانی خواهد بود‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و اکنون نام تو دیگر ابرام نامیده نخواهد شد ‪،‬بلکه ابراهیم ‪،‬و همسرت دیگر سارای نامیده نخواهد شد ‪،‬بلکه ساره‪.‬‬ ‫‪۲۰‬زیرا من هر دوی شما را برکت خواهم داد و نسل شما را پس از شما فراوان خواهم کرد تا قومی بزرگ شوید و پادشاهانی از شما به‬ ‫وجود آیند‪.‬‬ ‫فصل‪۱۸‬‬ ‫‪۱‬و ابراهیم برخاست و هر آنچه خدا به او امر فرموده بود ‪،‬به جا آورد و مردان خانه خود و کسانی را که با پول خود خریده بود ‪،‬برداشته ‪،‬‬ ‫ایشان را ختنه کرد ‪،‬چنانکه خداوند به او امر فرموده بود‪.‬‬ ‫‪۲‬و کسی باقی نماند که او ختنه نکرده باشد ‪،‬و ابراهیم و پسرش اسماعیل نیز گوشت ختنهگاه خود را ختنه کردند؛ و اسماعیل سیزده ساله‬ ‫بود که گوشت ختنهگاهش را ختنه کردند‪.‬‬ ‫‪۳‬و در روز سوم ‪،‬ابراهیم از خیمه خود بیرون رفت و در میان درد جسمانی خود ‪،‬برای لذت بردن از گرمای خورشید ‪،‬کنار در نشست‪.‬‬ ‫‪۴‬و خداوند در دشت ممری بر او ظاهر شد و سه نفر از فرشتگان خدمتگزار خود را برای دیدار او فرستاد و او در در خیمه نشسته بود ‪،‬و‬ ‫چشمان خود را بلند کرد و دید که اینک سه مرد از دور میآیند ‪،‬و برخاست و به استقبال ایشان شتافت و به ایشان تعظیم کرد و ایشان را به‬ ‫خانه خود آورد‪.‬‬ ‫‪۵‬و به ایشان گفت« ‪:‬اگر اکنون در نظر شما التفات یافتهام ‪،‬بیایید و لقمهای نان بخورید »‪.‬پس ایشان را فشار داد تا به داخل آمدند و به‬ ‫ایشان آب داد و پاهای خود را شستند و ایشان را زیر درختی نزد در خیمه گذاشت‪.‬‬ ‫‪۶‬و ابراهیم دوید و گوسالهای نازک و خوب گرفت و به زودی آن را ذبح کرد و به بندهاش الیعازر داد تا آن را بپزد‪.‬‬ ‫‪۷‬و ابراهیم نزد ساره به خیمه آمد و به او گفت« ‪:‬سه پیمانه از آرد مرغوب را زود آماده کن ‪،‬آن را خمیر کن و قرصهای نان درست کن تا‬ ‫دیگ گوشت را بپوشاند »‪.‬و ساره چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۸‬ابراهیم شتابان کره و شیر ‪،‬گوشت گاو و گوسفند پیش ایشان آورد و پیش ایشان داد تا بخورند ‪،‬پیش از آنکه گوشت گوساله به قدر کافی‬ ‫پخته شود ‪،‬و ایشان خوردند‪.‬‬ ‫‪۹‬و چون از خوردن فارغ شدند ‪،‬یکی از ایشان به وی گفت« ‪:‬مطابق زمان حیات ‪،‬نزد تو خواهم برگشت و زوجهات ساره را پسری‬ ‫خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و آن مردان سپس روانه شدند و به جاهایی که فرستاده شده بودند ‪،‬رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬در آن روزگاران ‪،‬تمامی مردم سدوم و عموره و تمام پنج شهر ‪،‬بسیار شریر و گناهکار علیه خداوند بودند و با اعمال زشت خود ‪،‬خشم‬ ‫خداوند را برمی انگیختند و با پیر شدن ‪،‬به طرزی زشت و تحقیرآمیز در برابر خداوند ‪،‬قویتر میشدند و شرارت و جنایات آنها در آن‬ ‫روزگار در برابر خداوند بسیار بزرگ بود‪.‬‬ ‫‪24‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۲‬و آنها در سرزمین خود درهای بسیار پهناور داشتند که تقریبا ا نصف روز پیادهروی لزم داشت و در آن چشمههای آب و گیاهان‬ ‫فراوان اطراف آب را احاطه کرده بودند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و تمام مردم سدوم و عموره سالی چهار بار با زنان و فرزندان و هر آنچه که داشتند به آنجا میرفتند و با دف و رقص شادی میکردند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و در هنگام شادی ‪،‬همه آنها برمیخاستند و زنان همسایه خود و برخی ‪،‬دختران باکره همسایگان خود را میگرفتند و از آنها لذت میبردند‬ ‫و هر مرد ‪،‬زن و دخترش را در دست همسایهاش میدید و سخنی نمیگفت‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و چنین میکردند از صبح تا شب ‪،‬و پس از آن هر مرد به خانه خود و هر زن به چادر خود برمیگشتند؛ و این کار را همیشه چهار بار‬ ‫در سال انجام میدادند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬همچنین هرگاه غریبی به شهرهایشان وارد میشد و اموالی را که خریده بود تا در آنجا بفروشد ‪،‬میآورد ‪،‬مردم این شهرها ‪،‬از مرد و زن‬ ‫و کودک و پیر و جوان ‪،‬جمع میشدند و نزد آن مرد میرفتند و اموالش را به زور میگرفتند و به هر کس مقداری میدادند تا تمام اموال‬ ‫صاحبخانه که به سرزمین آورده بود ‪،‬تمام شود‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و اگر صاحب مال با ایشان منازعه میکرد و میگفت« ‪:‬این چه کاری است که با من کردهاید؟ ‪»،‬آنگاه یکی یکی نزد او میرفتند و هر‬ ‫کدام اندک چیزی را که گرفته بود به او نشان میدادند و او را مسخره میکردند و میگفتند« ‪:‬من فقط آن اندک را که به من دادی ‪،‬گرفتم »‪.‬و‬ ‫چون این را از همه آنها میشنید ‪،‬برمیخاست و با اندوه و تلخی جان از نزد ایشان میرفت ‪،‬آنگاه همه آنها برمیخاستند و از پی او میرفتند و با‬ ‫سر و صدا و غوغای زیاد او را از شهر بیرون میکردند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و مردی از کشور عیلم بود که به آرامی در جاده میرفت ‪،‬و بر الغ خود نشسته بود ‪،‬که ردایی فاخر به رنگهای گوناگون بر دوش‬ ‫داشت و ردا با ریسمانی بر الغ بسته شده بود‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و آن مرد در سفر خود از کوچه سدوم میگذشت که آفتاب عصر غروب کرد و او آنجا ماند تا شب را در آنجا بماند ‪،‬اما هیچکس او را‬ ‫به خانهاش راه نمیداد؛ و در آن زمان در سدوم مردی شرور و بدکار بود که در کارهای بد ماهر بود و نامش هدد بود‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و چشمان خود را بلند کرده ‪،‬مسافری را در کوچه شهر دید ‪.‬نزد او آمد و گفت« ‪:‬از کجا میآیی و به کجا میروی؟»‬ ‫‪۲۱‬و آن مرد به او گفت« ‪:‬من از حبرون به ایلم ‪،‬جایی که به آن تعلق دارم ‪،‬سفر میکنم و چون گذشتم ‪،‬خورشید غروب کرد و هیچکس‬ ‫اجازه نداد که به خانهاش وارد شوم ‪،‬هرچند نان و آب و کاه و علوفه برای الغم داشتم و چیزی کم نداشتم»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬هیداد در جواب او گفت« ‪:‬هر آنچه نیاز داشته باشی از جانب من فراهم خواهد شد ‪،‬اما تمام شب را در خیابان نخواهی ماند»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و هیداد او را به خانهاش آورد ‪،‬و خر را با بند از الغ بیرون آورد و آنها را به خانهاش آورد ‪،‬و به الغ کاه و علوفه داد ‪،‬و مسافر در‬ ‫خانه هیداد خورد و نوشید ‪،‬و آن شب را در آنجا ماند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و بامدادان مسافر صبح زود برخاست تا سفر خود را ادامه دهد ‪،‬که هیداد به او گفت« ‪:‬صبر کن ‪،‬دلت را با لقمهای نان آرام کن و سپس‬ ‫برو »‪.‬و آن مرد چنین کرد؛ و او نزد او ماند ‪،‬و هر دو در طول روز با هم خوردند و نوشیدند ‪،‬هنگامی که آن مرد برخاست تا برود‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و هیداد به او گفت« ‪:‬اینک روز رو به زوال است ‪،‬بهتر است تمام شب را بمانی تا دلت آرام گیرد »‪.‬و او را اصرار کرد تا تمام شب‬ ‫آنجا بماند ‪،‬و روز دوم صبح زود برخاست تا برود ‪،‬چون هیداد او را اصرار کرد و گفت« ‪:‬دلت را با لقمهای نان آرام کن و سپس برو »‪.‬و‬ ‫او روز دوم نیز ماند و با او غذا خورد ‪،‬و سپس آن مرد برخاست تا به سفر خود ادامه دهد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و هیداد به او گفت« ‪:‬اینک روز رو به زوال است ‪،‬نزد من بمان تا دلت را تسلی دهم و بامدادان برخیز و برو»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و آن مرد نخواست بماند ‪،‬بلکه برخاست و الغ خود را زین کرد و در حالی که الغ خود را زین میکرد ‪،‬زن هدد به شوهرش گفت ‪:‬‬ ‫«اینک این مرد دو روز است که با ما مانده و خورده و نوشیده و چیزی به ما نداده است ‪،‬و اکنون آیا بدون دادن چیزی از پیش ما خواهد‬ ‫رفت؟ »هدد به او گفت« ‪:‬ساکت باش»‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و آن مرد الغ خود را زین کرد تا برود ‪،‬و از هدد خواست که ریسمان و ردا را به او بدهد تا آن را بر الغ ببندد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و هیداد از او پرسید« ‪:‬چه میگویی؟ »او به او گفت« ‪:‬ای آقایم ‪،‬ریسمان و ردایی را که با رنگهای گوناگون ساخته شده و در خانهات‬ ‫پنهان کرده بودی تا از آن مراقبت کنم ‪،‬به من بده»‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و هیداد در جواب آن مرد گفت« ‪:‬تعبیر خواب تو این است ‪،‬ریسمانی که دیدی ‪،‬یعنی عمرت مانند ریسمان طولنی خواهد شد ‪،‬و چون‬ ‫ردایی را دیدی که به انواع رنگها رنگآمیزی شده بود ‪،‬یعنی تاکستانی خواهی داشت که در آن درختانی از هر نوع میوه خواهی کاشت»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬مسافر در جواب گفت« ‪:‬ای آقای من ‪،‬چنین نیست ‪،‬زیرا من بیدار بودم وقتی که ریسمان و ردایی بافته شده با رنگهای مختلف را به تو‬ ‫دادم و تو آن را از الغ بیرون آوردی تا آنها را برای من بپوشانی »‪.‬و هدد در جواب گفت« ‪:‬به درستی که تعبیر خوابت را برایت بیان‬ ‫کردم و آن خواب خوبی است و تعبیرش این است»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬اکنون بنیآدم چهار سکه نقره به من بدهید که وظیفه تعبیر خواب من است ‪،‬و من فقط از تو سه سکه نقره میخواهم‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و آن مرد از سخنان هیداد خشمگین شد و به تلخی گریست ‪،‬و هیداد را نزد یس مرق ‪،‬داور سدوم ‪،‬آورد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و آن مرد دعوی خود را نزد قاضی سراق مطرح کرد ‪،‬و هیداد در جواب گفت« ‪:‬چنین نیست ‪،‬بلکه امر بدین منوال است »‪.‬و قاضی به‬ ‫مسافر گفت« ‪:‬این مرد هیداد به تو راست میگوید ‪،‬زیرا او در شهرها به تعبیر دقیق خوابها شهرت دارد»‪.‬‬ ‫‪۳۵‬مرد از سخن قاضی فریاد برآورد و گفت« ‪:‬نه ‪،‬ای آقا ‪،‬زیرا در روزی بود که ریسمان و ردایی را که بر الغ بود به او دادم تا آنها را‬ ‫در خانهاش بگذارد »‪.‬و هر دو نزد قاضی منازعه کردند ‪،‬یکی گفت« ‪:‬موضوع چنین بوده است »و دیگری خلف آن را گفت‪.‬‬ ‫‪۳۶‬هیداد به آن مرد گفت« ‪:‬چهار سکه نقره به عنوان اجرت تعبیر خواب به من بده ‪،‬من هیچ هزینهای نمیپردازم و هزینه چهار وعده غذایی‬ ‫را که در خانه من خوردی به من بده»‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و آن مرد به هیداد گفت« ‪:‬به درستی که من بهای آنچه را که در خانهات خوردم به تو خواهم داد ‪،‬فقط طناب و ردایی را که در خانهات‬ ‫پنهان کردهای به من بده»‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و هیداد در حضور قاضی به آن مرد گفت« ‪:‬آیا تعبیر خوابت را به تو نگفتم؟ ریسمان به این معنی است که روزهای تو مانند ریسمان‬ ‫طولنی خواهد شد ‪،‬و ردا به این معنی است که تاکستانی خواهی داشت که در آن انواع درختان میوه را خواهی کاشت»‪.‬‬ ‫‪25‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۹‬این تعبیر خواب توست ‪،‬اکنون چهار سکه نقرهای را که به عنوان غرامت میخواهم به من بده ‪،‬زیرا من از تو چیزی نخواهم خواست‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و آن مرد از سخنان هیداد فریاد برآورد و هر دو نزد قاضی منازعه کردند ‪،‬و قاضی به خادمان خود دستور داد که ایشان را بیدرنگ از‬ ‫خانه بیرون کردند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و ایشان از نزد قاضی منازعه کنان بیرون رفتند ‪،‬چون اهل سدوم ایشان را شنیدند ‪،‬و دور ایشان جمع شدند و بر آن غریب فریاد‬ ‫برآوردند و او را بیدرنگ از شهر بیرون راندند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و آن مرد با تلخی جان ‪،‬در حالی که ناله و گریه میکرد ‪،‬بر الغ خود سوار شد و به سفر خود ادامه داد‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و در حین رفتن ‪،‬از آنچه در شهر فاسد سدوم برایش اتفاق افتاده بود ‪،‬گریست‪.‬‬ ‫فصل‪۱۹‬‬ ‫‪۱‬و شهرهای سدوم چهار داور برای چهار شهر داشتند و نامهای آنها این بود ‪ :‬یس مرق در شهر سدوم ‪،‬ش رمرقاد در عموره ‪،‬زم ربنمق در ا م رد ممه ‪،‬و‬ ‫صبوئیم‪.‬‬ ‫یمنون در ی‬ ‫‪،‬ز ربنمق را به یک مزبییم و یمنون را به ممتر رزلمدین‬ ‫ش رق مره ‪،‬ش رمرقمد را به م‬ ‫‪۲‬و الیعازر ‪،‬بنده ابراهیم ‪،‬نامهای مختلفی بر آنها نهاد و سراق را به م‬ ‫ش رق مره ی‬ ‫تغییر داد‪.‬‬ ‫‪۳‬و به خواهش چهار داور خود ‪،‬مردم سدوم و عموره تختهایی در کوچههای شهرها برپا میکردند و اگر کسی به این مکانها میآمد ‪،‬او را‬ ‫میگرفتند و به یکی از تختهای خود میآوردند و به زور او را در آنها میخواباندند‪.‬‬ ‫‪۴‬و چون دراز میکشید ‪،‬سه مرد بالی سرش و سه مرد پایین پاهایش میایستادند و او را با طول تخت اندازه میگرفتند ‪،‬و اگر آن مرد از‬ ‫تخت کوتاهتر بود ‪،‬آن شش مرد او را از دو سر میکشیدند ‪،‬و چون به ایشان فریاد میزد ‪،‬به او پاسخی نمیدادند‪.‬‬ ‫‪۵‬و اگر از تخت درازتر بود ‪،‬دو طرف تخت را از دو سر به هم نزدیک میکردند تا مرد به دروازههای مرگ برسد‪.‬‬ ‫‪۶‬و اگر او همچنان به فریاد زدن ادامه میداد ‪،‬به او پاسخ میدادند و میگفتند« ‪:‬با کسی که به سرزمین ما بیاید ‪،‬چنین خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪۷‬و چون مردم هم هه این کارهایی را که مردم شهرهای سدوم میکردند شنیدند ‪،‬از آمدن به آنجا خودداری کردند‪.‬‬ ‫‪۸‬و چون فقیری به سرزمین ایشان میآمد ‪،‬به او نقره و طل میدادند و در تمام شهر ندا میدادند که لقمهای نان به او ندهند ‪،‬و اگر آن غریب‬ ‫چند روزی در آنجا میماند و از گرسنگی میمرد و نمیتوانست لقمهای نان به دست آورد ‪،‬پس از مرگش ‪،‬همه مردم شهر میآمدند و نقره و‬ ‫طلیی را که به او داده بودند ‪،‬برمیداشتند‪.‬‬ ‫‪۹‬و کسانی که میتوانستند نقره یا طلیی را که به او داده بودند ‪،‬تشخیص دهند ‪،‬آن را پس گرفتند و هنگام مرگش ‪،‬جامههایش را نیز از تنش‬ ‫بیرون آوردند و بر سر آنها جنگیدند و هر که بر همسایهاش غالب میشد ‪،‬آنها را میگرفت‪.‬‬ ‫‪۱۰‬پس از آن ‪،‬او را برداشته ‪،‬زیر بوتههای بیابان دفن میکردند؛ و بدین ترتیب ‪،‬هر روز با هر کسی که نزد ایشان میآمد و در سرزمینشان‬ ‫میمرد ‪،‬چنین میکردند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و پس از مدتی ‪،‬سارا ‪،‬الیعازر را به سدوم فرستاد تا لوط را ببیند و از سلمتی او جویا شود‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و الیعازر به سدوم رفت و مردی سدومی را دید که با غریبهای نزاع میکرد ‪،‬و مرد سدومی تمام لباسهای مرد فقیر را از تنش درآورد‬ ‫و رفت‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و این مرد فقیر نزد الیعازر فریاد برآورد و به خاطر آنچه مرد سدومی با او کرده بود ‪،‬از او التماس لطف کرد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و به او گفت« ‪:‬چرا با مرد فقیری که به سرزمین تو آمده است ‪،‬چنین میکنی؟»‬ ‫‪۱۵‬مرد سدومی در جواب الیعازر گفت« ‪:‬آیا این مرد برادر توست ‪،‬یا مردم سدوم امروز تو را قاضی کردهاند که درباره این مرد چنین‬ ‫میگویی؟»‬ ‫‪۱۶‬و الیعازر به خاطر آن مرد فقیر با مرد سدومی درگیر شد ‪،‬و هنگامی که الیعازر نزدیک شد تا لباسهای مرد فقیر را از مرد سدومی‬ ‫پس بگیرد ‪،‬شتاب کرد و با سنگی به پیشانی الیعازر زد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و خون بسیار از پیشانی الیعازر جاری شد ‪،‬و چون آن مرد خون را دید ‪،‬الیعازر را گرفت و گفت« ‪:‬مزدی به من بده که تو را از این‬ ‫خون بد که در پیشانی تو بود ‪،‬خلص کردم ‪،‬زیرا رسم و قانون در سرزمین ما چنین است»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و الیعازر به او گفت« ‪:‬تو مرا زخمی کردی و از من میخواهی که مزد تو را بپردازم »‪.‬و الیعازر به سخنان مرد سدومی گوش نداد‪.‬‬ ‫ش رق مره ‪،‬قاضی سدوم ‪،‬برد‪.‬‬ ‫‪۱۹‬پس آن مرد ‪،‬الیعازر را گرفت و او را برای محاکمه نزد م‬ ‫‪۲۰‬و آن مرد به قاضی عرض کرد و گفت« ‪:‬ای آقای من ‪،‬این مرد چنین کرده است ‪،‬زیرا من او را با سنگی زدم که خون از پیشانیاش‬ ‫جاری شد و او حاضر نیست مزد مرا بدهد»‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و قاضی به الیعازر گفت« ‪:‬این مرد به تو راست میگوید ‪،‬مزدش را به او بده ‪،‬زیرا رسم سرزمین ما این است »‪.‬و الیعازر سخنان‬ ‫قاضی را شنید و سنگی برداشت و به قاضی زد و سنگ به پیشانی او خورد و خون از پیشانی قاضی بسیار جاری شد ‪.‬و الیعازر گفت ‪:‬‬ ‫«اگر رسم سرزمین شما این است ‪،‬آنچه را که باید به او میدادم به این مرد بده ‪،‬زیرا این حکم تو بوده و تو آن را مقرر کردهای»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و الیعازر مرد سدومی را نزد قاضی گذاشت و خود رفت‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و هنگامی که پادشاهان عیلم با پادشاهان سدوم جنگ کردند ‪،‬پادشاهان عیلم تمام اموال سدوم را تصرف کردند و لوط را با اموالش به‬ ‫اسارت بردند ‪.‬و هنگامی که این خبر به ابراهیم رسید ‪،‬او رفت و با پادشاهان عیلم جنگید و تمام اموال لوط و همچنین اموال سدوم را از‬ ‫دست آنها بازپس گرفت‪.‬‬ ‫‪۲۴‬در آن زمان ‪،‬همسر لوط دختری برای او زایید و او نامش را فلطیت گذاشت و گفت« ‪:‬زیرا خدا او و تمام خانوادهاش را از پادشاهان‬ ‫عیلم رهایی داده است »‪.‬و فلطیت دختر لوط بزرگ شد و یکی از مردان سدوم او را به زنی گرفت‪.‬‬ ‫‪26‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۵‬و مردی فقیر برای یافتن روزی به شهر آمد و چند روزی در شهر ماند و همه مردم سدوم طبق رسم خود اعلم کردند که به این مرد‬ ‫لقمه نانی برای خوردن ندهند تا زمانی که مرده بر زمین بیفتد و چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و فلتیث ‪،‬دختر لوط ‪،‬این مرد را دید که در کوچهها افتاده و از گرسنگی بیهوش است و هیچکس به او چیزی نمیدهد تا زنده بماند ‪،‬و او‬ ‫در آستانه مرگ است‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و دلش بر حال آن مرد سوخت و روزهای بسیار مخفیانه به او نان داد و جان آن مرد زنده شد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬زیرا هر وقت برای آوردن آب بیرون میرفت ‪،‬نان را در کوزه آب میگذاشت و چون به جایی که مرد فقیر بود میرسید ‪،‬نان را از کوزه‬ ‫برمیداشت و به او میداد تا بخورد؛ و روزهای بسیاری چنین میکرد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و تمام مردم سدوم و عموره از اینکه این مرد چگونه میتواند این همه روز گرسنگی را تحمل کند ‪،‬شگفتزده شدند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و به یکدیگر گفتند« ‪:‬جز این نیست که او میخورد و مینوشد ‪،‬زیرا هیچکس نمیتواند این همه روز گرسنگی را تحمل کند یا مانند این‬ ‫مرد زندگی کند ‪،‬بیآنکه حتی چهرهاش دگرگون شود »‪.‬و سه مرد خود را در جایی که مرد فقیر ایستاده بود پنهان کردند تا بدانند چه کسی‬ ‫برای او نان آورده است‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و آن روز فلطیت ‪،‬دختر لوط ‪،‬برای آوردن آب بیرون رفت و نانی در کوزه آب خود گذاشت و برای کشیدن آب به کنار خانه فقیر رفت‬ ‫و نان را از کوزه بیرون آورده به فقیر داد و او آن را خورد‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و آن سه مرد دیدند که پالتیت با مرد فقیر چه کرد و به او گفتند« ‪:‬پس تو بودی که از او حمایت کردی ‪،‬و از این رو او نه گرسنه ماند ‪،‬‬ ‫نه قیافهاش تغییر کرد و نه مانند دیگران مرد»‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و آن سه مرد از جایی که پنهان شده بودند ‪،‬بیرون رفتند و فلتیت و نانی را که در دست مرد فقیر بود ‪،‬برداشتند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و فلتیث را گرفته ‪،‬نزد داوران خود آوردند و به ایشان گفتند« ‪:‬چنین کرد و او بود که به مرد فقیر نان داد ‪،‬از این رو او در تمام این‬ ‫مدت نمرد؛ پس اکنون مجازات این زن را به خاطر سرپیچی از قانون ما برای ما بیان کن»‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و اهل سدوم و عموره جمع شده ‪،‬در کوچه شهر آتش افروختند و زن را گرفته ‪،‬در آتش انداختند و او سوخته و خاکستر شد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و در شهر امد ممه زنی بود که با او نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬زیرا مسافری به شهر ادمه آمد تا تمام شب را در آنجا بماند ‪،‬به این نیت که صبح به خانهاش برگردد ‪،‬و او روبروی در خانه پدر زن‬ ‫جوان نشست تا در آنجا بماند ‪،‬زیرا خورشید هنگام غروب به آنجا رسیده بود؛ و زن جوان او را دید که کنار در خانه نشسته است‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و از او جرعهای آب خواست و او به او گفت« ‪:‬تو کیستی؟ »او به او گفت« ‪:‬من امروز در راه بودم و هنگام غروب آفتاب به اینجا‬ ‫رسیدم ‪،‬بنابراین تمام شب را اینجا خواهم ماند و صبح زود برخیزم و به سفر خود ادامه خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و زن جوان به خانه رفت و برای مرد نان و آب آورد تا بخورد و بنوشد‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و این ماجرا به گوش قوم ادمه رسید و جمع شدند و آن زن جوان را پیش داوران آوردند تا او را به سبب این عمل محاکمه کنند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬قاضی گفت« ‪:‬حکم مرگ بر این زن لزم است ‪،‬زیرا از شریعت ما سرپیچی کرده است و از این رو ‪،‬حکم در مورد او چنین است»‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و مردم آن شهرها گرد آمدند و زن جوان را بیرون آوردند و طبق دستور قاضی ‪،‬از سر تا پا با عسل مسح کردند و او را در برابر‬ ‫انبوهی از زنبورها که در آن زمان در کندوهایشان بودند ‪،‬قرار دادند و زنبورها به سوی او پرواز کردند و او را نیش زدند ‪،‬به طوری که‬ ‫تمام بدنش متورم شد‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و زن جوان از ترس زنبورها فریاد زد ‪،‬اما هیچ کس به او توجهی نکرد و بر او رحم نکرد ‪،‬و نالههایش به آسمان بلند شد‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و خداوند از این امر و از تمام کارهای شهرهای سدوم خشمگین شد ‪،‬زیرا آنها غذای فراوان و آرامش در میان خود داشتند و با این حال‬ ‫از فقرا و نیازمندان حمایت نمیکردند و در آن روزها اعمال بد و گناهان آنها در برابر خداوند بزرگ شد‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و خداوند دو فرشته از فرشتگانی را که به خانه ابراهیم آمده بودند ‪،‬فرستاد تا سدوم و شهرهای آن را ویران کنند‪.‬‬ ‫در چادر ابراهیم برخاستند و شامگاهان به سدوم رسیدند ‪.‬لوط در دروازه سدوم نشسته بود ‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و فرشتگان پس از خوردن و آشامیدن ‪،‬از ی‬ ‫چون ایشان را دید ‪،‬برخاست تا به استقبالشان رود و رو به زمین سجده کرد‪.‬‬ ‫‪۴۷‬پس ایشان را بسیار اصرار ورزید و به خانه خود آورد و بدیشان طعام داد که خوردند و شب را در خانه او ماندند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و فرشتگان به لوط گفتند« ‪:‬برخیز و از این مکان بیرون برو ‪،‬تو و هر که به تو تعلق دارد ‪،‬مبادا در گناه این شهر هلک شوید ‪،‬زیرا‬ ‫خداوند این مکان را هلک خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و فرشتگان دست لوط و دست همسرش و دست فرزندانش و هر چه به او تعلق داشت را گرفتند و او را بیرون آورده ‪،‬بیرون شهرها‬ ‫گذاشتند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و به لوط گفتند« ‪:‬برای نجات جان خود فرار کن »‪.‬پس او با هر چه داشت گریخت‪.‬‬ ‫‪۵۱‬آنگاه خداوند بر سدوم و عموره و بر همه این شهرها گوگرد و آتش ‪،‬از جانب خداوند از آسمان بارانید‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و او این شهرها ‪،‬تمام دشت و همه ساکنان شهرها و آنچه بر زمین روییده بود را واژگون کرد؛ و ادو ‪،‬همسر لوط ‪،‬به عقب نگاه کرد تا‬ ‫ویرانی شهرها را ببیند ‪،‬زیرا دلش برای دخترانش که در سدوم باقی مانده بودند ‪،‬به درد آمد زیرا آنها با او نرفته بودند‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و چون به عقب نگریست ‪،‬ستونی از نمک شد و تا امروز در آن مکان است‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و گاوهایی که هر روز در آن مکان میایستادند ‪،‬نمک را تا انتهای پاهای خود میلیسیدند و صبحگاهان دوباره از آن میجوشید و آنها تا به‬ ‫امروز دوباره آن را لیس میزنند‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و لوط و دو دخترش که با او مانده بودند ‪،‬فرار کردند و به غار عدلم گریختند و مدتی در آنجا ماندند‪.‬‬ ‫‪۵۶‬و ابراهیم صبح زود برخاست تا ببیند بر سر شهرهای سدوم چه آمده است ‪،‬و چون نگریست ‪،‬دید که دود شهرها مانند دود کوره بال‬ ‫میرود‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و لوط و دو دخترش در غار ماندند و پدرشان را شراب نوشاندند و با او همبستر شدند ‪،‬زیرا گفتند هیچ مردی بر روی زمین نیست که‬ ‫بتواند از آنها نسلی بیاورد ‪،‬زیرا گمان میکردند که تمام زمین نابود شده است‪.‬‬ ‫‪27‬‬


‫جاشر‬

‫‪۵۸‬و هر دو با پدر خود همخواب شدند و آبستن شده ‪،‬پسران زاییدند و دختر بزرگ ‪،‬پسر خود را موآب نام نهاد و گفت« ‪:‬او را از پدرم‬ ‫آبستن شدم؛ او تا به امروز پدر موآبیان است»‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و دختر کوچک نیز پسر خود را بنامی نامید؛ او تا به امروز پدر بنی عمون است‪.‬‬ ‫‪۶۰‬و پس از آن ‪،‬لوط و دو دخترش از آنجا رفتند و او در آن سوی اردن با دو دختر و پسرانشان ساکن شد ‪.‬پسران لوط بزرگ شدند و‬ ‫رفتند و از سرزمین کنعان برای خود همسرانی گرفتند و صاحب فرزند شدند و بارور و کثیر شدند‪.‬‬ ‫فصل‪۲۰‬‬ ‫‪۱‬و در آن زمان ابراهیم از دشت ممری کوچ کرد و به سرزمین فلسطینیان رفت و در جرار ساکن شد؛ در بیست و پنجمین سال اقامت‬ ‫ابراهیم در سرزمین کنعان و صدمین سال زندگی ابراهیم بود که به جرار در سرزمین فلسطینیان رسید‪.‬‬ ‫‪۲‬و چون به آن سرزمین رسیدند ‪،‬به همسرش ساره گفت« ‪:‬هر که از تو سؤال کند ‪،‬بگو که تو خواهر من هستی ‪،‬تا از شر ساکنان آن‬ ‫سرزمین در امان باشیم»‪.‬‬ ‫‪۳‬و چون ابراهیم در زمین فلسطینیان ساکن بود ‪،‬بندگان ابیملک ‪،‬پادشاه فلسطینیان ‪،‬ساره را دیدند که بسیار زیبا است ‪،‬و از ابراهیم درباره‬ ‫او پرسیدند ‪،‬و او گفت« ‪:‬او خواهر من است»‪.‬‬ ‫‪۴‬و غلمان ابیملک نزد ابیملک رفته ‪،‬گفتند« ‪:‬مردی از زمین کنعان آمده است تا در این زمین ساکن شود ‪،‬و او خواهری بسیار زیبا‬ ‫دارد»‪.‬‬ ‫‪۵‬و ابیملک سخنان خادمان خود را که ساره را نزد او ستایش میکردند شنید ‪،‬و ابیملک مأموران خود را فرستاد و آنها ساره را نزد پادشاه‬ ‫آوردند‪.‬‬ ‫‪۶‬و ساره به خانه ابیملک آمد ‪،‬و پادشاه ساره را دید که زیباروی است ‪،‬و از او بسیار خشنود شد‪.‬‬ ‫‪۷‬و او به او نزدیک شد و از او پرسید« ‪:‬آن مرد که با او به سرزمین ما آمدی ‪،‬کیست؟ »سارا پاسخ داد و گفت« ‪:‬او برادر من است و ما‬ ‫از سرزمین کنعان آمدهایم تا هر جا که جایی بیابیم ‪،‬ساکن شویم»‪.‬‬ ‫‪۸‬و ابیملک به سارا گفت« ‪:‬اینک سرزمین من پیش روی توست ‪،‬برادرت را در هر قسمتی از این سرزمین که میپسندی ‪،‬قرار بده ‪،‬و‬ ‫وظیفه ما این خواهد بود که او را از همه مردم این سرزمین برتر و بالتر قرار دهیم ‪،‬زیرا او برادر توست»‪.‬‬ ‫‪۹‬و ابیملک ‪،‬ابراهیم را طلبید ‪،‬و ابراهیم نزد ابیملک آمد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬ابیملک به ابراهیم گفت« ‪:‬اینک فرمان دادهام که به خاطر خواهرت ساره ‪،‬چنانکه میخواهی ‪،‬مورد احترام قرار گیری»‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و ابراهیم از نزد پادشاه بیرون رفت ‪،‬و فرستادگان پادشاه از عقب او روانه شدند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬مانند شامگاهان ‪،‬پیش از آنکه مردم برای استراحت دراز بکشند ‪،‬پادشاه بر تخت خود نشسته بود که خوابی سنگین او را فرا گرفت و‬ ‫بر تخت دراز کشید و تا صبح خوابید‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و او در خواب دید که فرشته خداوند با شمشیری برهنه در دست نزد او آمد ‪،‬و فرشته بالی ابیملک ایستاد و خواست او را با شمشیر‬ ‫بکشد ‪،‬و پادشاه در خواب خود وحشت کرد و به فرشته گفت« ‪:‬من چه گناهی به تو کردهام که آمدهای مرا با شمشیر خود بکشی؟»‬ ‫‪۱۴‬فرشته در جواب ابیملک گفت« ‪:‬اینک تو به سبب زنی که دیشب به خانه خود آوردی ‪،‬میمیری ‪،‬زیرا او زنی شوهردار و همسر‬ ‫ابراهیم است که به خانه تو آمده است ‪.‬پس اکنون همسرش را به آن مرد برگردان ‪،‬زیرا او همسر اوست ‪.‬و اگر او را برنگردانی ‪،‬بدان که‬ ‫تو و هر که از آن توست ‪،‬هر آینه خواهید مرد»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و در آن شب غوغایی عظیم در سرزمین فلسطینیان برخاست و ساکنان آن سرزمین ‪،‬تصویر مردی را دیدند که با شمشیری برهنه در‬ ‫دست ایستاده بود و او ساکنان آن سرزمین را با شمشیر میزد ‪،‬و همچنان ایشان را میزد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و فرشته خداوند در آن شب تمامی سرزمین فلسطینیان را زد و در آن شب و صبح روز بعد آشوب بزرگی برپا شد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و هر رحم و همه ترشحات آنها بسته شد ‪،‬و دست خداوند بر ایشان بود به خاطر ساره ‪،‬همسر ابراهیم که ابیملک او را گرفته بود‪.‬‬ ‫‪۱۸‬بامدادان ‪،‬ابیملک با ترس و وحشت و وحشت فراوان از خواب برخاست و فرستاد و خادمان خود را فراخواند و خواب خود را برای‬ ‫ایشان بیان کرد ‪،‬اما مردم بسیار ترسیدند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و مردی در میان خدمتگزاران پادشاه ایستاده بود و به پادشاه پاسخ داد« ‪:‬ای پادشاه مقتدر ‪،‬این زن را به شوهرش بازگردان ‪،‬زیرا او‬ ‫شوهر اوست ‪،‬زیرا همین اتفاق برای پادشاه مصر افتاد ‪،‬هنگامی که این مرد به مصر آمد»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و درباره همسرش گفت« ‪:‬او خواهر من است ‪،‬زیرا چنین است عادت او وقتی که برای سکونت به سرزمینی که در آن غریب است‬ ‫میآید»‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و فرعون فرستاده ‪،‬آن زن را به زنی گرفت و خداوند بلیای سخت بر او نازل کرد تا اینکه زن را به شوهرش بازگرداند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬پس ای پادشاه مقتدر ‪،‬بدان که دیشب بر تمام سرزمین چه گذشت ‪،‬زیرا پریشانی و درد و ماتم عظیمی پدید آمد ‪،‬و میدانیم که این به‬ ‫خاطر زنی بود که گرفتی‪.‬‬ ‫‪۲۳‬پس اکنون این زن را به شوهرش بازگردان ‪،‬مبادا بر ما چنان شود که بر فرعون ‪،‬پادشاه مصر و اتباعش واقع شد ‪،‬و ما نمیریم ‪.‬پس‬ ‫ابیملک شتاب کرد و سارا را فراخواند و او پیش او آمد ‪،‬و ابراهیم را فراخواند و او پیش او آمد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬ابیملک به ایشان گفت« ‪:‬این چه کار است که میکنید و میگویید برادر و خواهر هستید ‪،‬و من این زن را به زنی گرفتهام؟»‬ ‫‪۲۵‬ابراهیم گفت« ‪:‬زیرا گمان کردم که به خاطر همسرم کشته خواهم شد »‪.‬و ابیملک گلهها و رمهها و غلمان و کنیزان و هزار پاره نقره‬ ‫گرفت و به ابراهیم داد و ساره را به وی بازگرداند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬ابیملک به ابراهیم گفت« ‪:‬اینک تمام زمین پیش روی توست ‪،‬هر جا که خواهی در آن ساکن شو»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و ابراهیم و همسرش سارا ‪،‬با عزت و احترام از حضور پادشاه بیرون رفتند و در آن سرزمین ‪،‬یعنی در یجرار ‪،‬ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪28‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۸‬و تمامی ساکنان سرزمین فلسطینیان و بندگان پادشاه ‪،‬به سبب بلیی که فرشته تمام شب به خاطر سارا بر ایشان نازل کرده بود ‪،‬‬ ‫همچنان در درد و رنج بودند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬پس ابیملک ‪،‬ابراهیم را طلبیده ‪،‬گفت« ‪:‬برای بندگانت از یهوه ‪،‬خدای خود ‪،‬استدعا کن تا این فانی بودن را از میان ما دور کند»‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و ابراهیم برای ابیملک و تابعینش دعا کرد ‪،‬و خداوند دعای ابراهیم را شنید و ابیملک و همه تابعینش را شفا داد‪.‬‬ ‫فصل‪۲۱‬‬ ‫‪۱‬و در آن زمان ‪،‬در پایان یک سال و چهار ماه از اقامت ابراهیم در سرزمین فلسطینیان در جرار ‪،‬بود که خدا از ساره دیدار کرد و‬ ‫خداوند او را به یاد آورد و او باردار شد و پسری برای ابراهیم به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪۲‬و ابراهیم پسری را که برایش زاده شده بود و ساره برایش زاییده بود ‪،‬اسحاق نام نهاد‪.‬‬ ‫‪۳‬و ابراهیم ‪،‬پسرش اسحاق را در هشت روزگی ختنه کرد ‪،‬چنانکه خدا به ابراهیم دستور داده بود که با نسل خود پس از خود عمل کند؛ و‬ ‫ابراهیم صد ساله و سارا نود ساله بود که اسحاق برای ایشان به دنیا آمد‪.‬‬ ‫‪۴‬و کودک بزرگ شد و از شیر گرفته شد ‪،‬و ابراهیم در روزی که اسحاق از شیر گرفته شد ‪،‬جشن بزرگی برپا کرد‪.‬‬ ‫‪۵‬و سام و عابر و هم هه بزرگان آن سرزمین ‪،‬و ابیملک ‪،‬پادشاه فلسطینیان ‪،‬و بندگانش ‪،‬و فیکول ‪،‬سردار لشکرش ‪،‬آمدند تا در جشنی که‬ ‫ابراهیم در روز از شیر گرفتن پسرش اسحاق برپا کرده بود ‪،‬بخورند و بنوشند و شادی کنند‪.‬‬ ‫‪۶‬و تارح ‪،‬پدر ابراهیم ‪،‬و برادرش ناحور ‪،‬با هر که به ایشان تعلق داشت ‪،‬از حران آمدند ‪،‬زیرا از شنیدن اینکه برای ساره پسری زاده شده‬ ‫است ‪،‬بسیار شادمان شدند‪.‬‬ ‫‪۷‬و نزد ابراهیم آمدند و در ضیافتی که ابراهیم در روز از شیر گرفتن اسحاق برپا کرده بود ‪،‬خوردند و نوشیدند‪.‬‬ ‫‪۸‬و تارح و ناحور با ابراهیم شادمان شدند ‪،‬و روزهای بسیار در سرزمین فلسطینیان با او ماندند‪.‬‬ ‫‪۹‬در آن زمان ‪ ،‬یسروج ‪،‬پسر یرعو ‪،‬در اولین سال تولد اسحاق ‪،‬پسر ابراهیم ‪،‬درگذشت‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و تمام ایام سروج ‪،‬دویست و سی و نه سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و اسماعیل پسر ابراهیم در آن ایام بزرگ شد؛ و هنگامی که ساره اسحاق را برای ابراهیم زایید ‪،‬او چهارده ساله بود‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و خدا با اسماعیل پسر ابراهیم میبود ‪،‬و او بزرگ شد ‪،‬و کمانگیری را آموخت و تیرانداز شد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و چون اسحاق پنج ساله شد ‪،‬با اسماعیل نزد در خیمه نشسته بود‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و اسماعیل نزد اسحاق آمد و روبروی او نشست ‪،‬و کمان را گرفته ‪،‬آن را کشید و تیر را در آن گذاشت و خواست اسحاق را بکشد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و ساره عملی را که اسماعیل میخواست با پسرش اسحاق انجام دهد دید ‪،‬و این او را به خاطر پسرش بسیار غمگین ساخت ‪،‬و ابراهیم‬ ‫را فراخواند و به او گفت« ‪:‬این کنیز و پسرش را بیرون کن ‪،‬زیرا پسرش با پسر من وارث نخواهد بود ‪،‬زیرا امروز چنین میخواست با او‬ ‫چنین کند»‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و ابراهیم سخن ساره را شنید و بامداد زود برخاست و دوازده نان و یک مشک آب برداشت و به هاجر داد و او را با پسرش روانه‬ ‫کرد و هاجر با پسرش به بیابان رفتند و در بیابان فاران با ساکنان بیابان ساکن شدند و اسماعیل تیرانداز بود و مدت زیادی در بیابان ماند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و بعد از آن ‪،‬او و مادرش به سرزمین مصر رفتند و در آنجا ساکن شدند ‪،‬و هاجر برای پسرش از مصر زنی گرفت که مریبا نام‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و همسر اسماعیل باردار شد و چهار پسر و دو دختر زایید ‪،‬و اسماعیل و مادرش و همسر و فرزندانش پس از آن به بیابان رفتند و‬ ‫بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و آنها در بیابان برای خود خیمههایی ساختند و در آنجا ساکن شدند و ماهانه و سالنه به سفر و سپس استراحت ادامه میدادند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و خدا به خاطر پدرش ابراهیم ‪،‬به اسماعیل گلهها و رمهها و خیمهها بخشید ‪،‬و آن مرد گلههایش زیاد شد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و اسماعیل مدت زیادی در بیابانها و چادرها ساکن بود و سفر میکرد و استراحت میکرد و روی پدرش را ندید‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و پس از مدتی ‪،‬ابراهیم به همسرش ساره گفت« ‪:‬میروم و پسرم اسماعیل را میبینم ‪،‬زیرا مدت زیادی است که او را ندیدهام و آرزوی‬ ‫دیدن او را دارم»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و ابراهیم سوار بر یکی از شترهای خود به بیابان رفت تا پسرش اسماعیل را بیابد ‪،‬زیرا شنیده بود که او با تمام داراییاش در خیمهای‬ ‫در بیابان ساکن است‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و ابراهیم به صحرا رفت و نزدیک ظهر به خیمه اسماعیل رسید و از اسماعیل جویا شد و همسر اسماعیل را یافت که با فرزندانش در‬ ‫خیمه نشسته بود و اسماعیل ‪،‬شوهر و مادرش ‪،‬با ایشان نبودند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و ابراهیم از همسر اسماعیل پرسید« ‪:‬اسماعیل کجا رفته است؟ »و او گفت« ‪:‬او برای شکار به صحرا رفته است »‪.‬و ابراهیم همچنان‬ ‫بر شتر سوار بود ‪،‬زیرا نمیخواست از زمین پایین بیاید ‪،‬زیرا برای همسرش سارا قسم خورده بود که از شتر پایین نیاید‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و ابراهیم به همسر اسماعیل گفت« ‪:‬دخترم ‪،‬جرعهای آب به من بده تا بنوشم ‪،‬زیرا از سفر خسته شدهام»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و همسر اسماعیل در جواب ابراهیم گفت« ‪:‬ما نه آب داریم و نه نان »‪.‬و همچنان در خیمه نشست و ابراهیم را ندید و از او نپرسید که‬ ‫کیست‪.‬‬ ‫‪۲۸‬اما او فرزندانش را در خیمه کتک میزد و به آنها دشنام میداد و همچنین شوهرش اسماعیل را نفرین و سرزنش میکرد ‪.‬ابراهیم سخنان‬ ‫همسر اسماعیل را به فرزندانش شنید و بسیار خشمگین و ناخشنود شد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و ابراهیم زن را صدا زد تا از خیمه نزد او بیرون آید ‪،‬و زن آمد و در مقابل ابراهیم ایستاد ‪،‬زیرا ابراهیم هنوز بر شتر سوار بود‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و ابراهیم به همسر اسماعیل گفت« ‪:‬وقتی شوهرت اسماعیل به خانه بازگشت ‪،‬این سخنان را به او بگو‪:‬‬ ‫‪29‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۱‬مردی بسیار پیر از سرزمین فلسطینیان برای جستجوی تو به اینجا آمد و قیافه و هیکلش چنین بود؛ من از او نپرسیدم که او کیست ‪،‬و‬ ‫چون تو اینجا نبودی ‪،‬با من سخن گفت و گفت« ‪:‬وقتی اسماعیل ‪،‬شوهرت ‪،‬برگردد ‪،‬به او بگو که این مرد چنین گفته است ‪:‬وقتی به خانه‬ ‫آمدی ‪،‬این میخ چادر را که اینجا گذاشتهای ‪،‬بردار و میخ دیگری به جای آن بگذار»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و ابراهیم وصیت خود را به زن تمام کرد ‪،‬و برگشت و بر شتر سوار شده ‪،‬به سوی خانه رفت‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و پس از آن اسماعیل به همراه مادرش از تعقیب بازگشت و به خیمه بازگشت و همسرش این سخنان را به او گفت‪:‬‬ ‫‪۳۴‬مردی بسیار پیر از سرزمین فلسطینیان به جستجوی تو آمد و قیافه و هیکلش چنین بود؛ من از او نپرسیدم که کیست ‪،‬و چون تو در‬ ‫خانه نبودی ‪،‬به من گفت« ‪:‬وقتی شوهرت به خانه آمد ‪،‬پیرمرد چنین میگوید ‪:‬میخ چادری را که اینجا گذاشتهای ‪،‬بردار و میخ دیگری به‬ ‫جای آن بگذار»‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و اسماعیل سخنان همسرش را شنید و دانست که او پدرش است و همسرش به او احترام نگذاشته است‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و اسماعیل سخنان پدرش را که به همسرش گفته بود فهمید و اسماعیل به سخن پدرش گوش داد و اسماعیل آن زن را طرد کرد و زن‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و اسماعیل پس از آن به سرزمین کنعان رفت و زن دیگری گرفت و او را به خیمه خود ‪،‬جایی که در آن ساکن شد ‪،‬آورد‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و در پایان سه سال ‪،‬ابراهیم گفت« ‪:‬دوباره میروم و اسماعیل ‪،‬پسرم را میبینم ‪،‬زیرا مدت زیادی است که او را ندیدهام»‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و بر شتر خود سوار شد و به سوی بیابان رفت و نزدیک ظهر به خیمه اسماعیل رسید‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و از اسماعیل پرسید ‪،‬و همسرش از خیمه بیرون آمد و گفت« ‪:‬ای آقای من ‪،‬او اینجا نیست ‪،‬زیرا برای شکار در صحرا و چراندن‬ ‫شتران رفته است »‪.‬و زن به ابراهیم گفت« ‪:‬ای آقای من ‪،‬به خیمه برگرد و لقمهای نان بخور ‪،‬زیرا جانت از سفر خسته شده است»‪.‬‬ ‫‪۴۱‬ابراهیم به او گفت« ‪:‬نمیایستم زیرا برای ادامه سفر عجله دارم ‪،‬اما کمی آب به من بده تا بنوشم ‪،‬زیرا تشنهام »‪.‬و آن زن شتابان به‬ ‫درون خیمه دوید و آب و نان برای ابراهیم آورد و آنها را پیش روی او گذاشت و او را به خوردن ترغیب کرد و ابراهیم خورد و نوشید و‬ ‫دلش آرام گرفت و پسرش اسماعیل را برکت داد‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و غذایش را تمام کرد و خداوند را ستایش کرد و به همسر اسماعیل گفت« ‪:‬وقتی اسماعیل به خانه آمد ‪،‬این سخنان را به او بگو‪:‬‬ ‫‪۴۳‬مردی بسیار پیر از سرزمین فلسطینیان به اینجا آمد و جویای حال تو شد ‪،‬و تو اینجا نبودی؛ و من برایش نان و آب آوردم و او خورد و‬ ‫نوشید و دلش آرام گرفت‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و این سخنان را به من گفت ‪:‬چون اسماعیل شوهرت به خانه آید ‪،‬به او بگو ‪:‬میخ چادری که داری بسیار خوب است ‪،‬آن را از چادر‬ ‫جدا مکن‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و ابراهیم سفارش آن زن را به پایان رساند و سوار بر اسب به سوی خانه خود به سرزمین فلسطینیان رفت؛ و هنگامی که اسماعیل به‬ ‫خیمه او آمد ‪،‬همسرش با شادی و دلی شاد به استقبال او رفت‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و او به او گفت« ‪:‬پیرمردی از سرزمین فلسطینیان به اینجا آمد و چنین ظاهر شد و از تو پرسید و تو اینجا نبودی ‪،‬پس من نان و آب‬ ‫آوردم و او خورد و نوشید و دلش آرام گرفت»‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و این سخنان را به من گفت« ‪:‬چون اسماعیل ‪،‬شوهرت ‪،‬به خانه آید ‪،‬به او بگو ‪:‬میخ چادری که داری بسیار خوب است ‪،‬آن را از چادر‬ ‫جدا مکن»‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و اسماعیل دانست که او پدرش بوده و همسرش او را گرامی داشته است ‪،‬و خداوند اسماعیل را برکت داد‪.‬‬ ‫فصل‪۲۲‬‬ ‫‪۱‬آنگاه اسماعیل برخاست و همسر و فرزندان و گله و هر چه داشت برداشت و از آنجا کوچ کرد و نزد پدرش به سرزمین فلسطینیان رفت‪.‬‬ ‫‪۲‬و ابراهیم ماجرای همسر اول اسماعیل را ‪،‬چنانکه او انجام داده بود ‪،‬برای پسرش تعریف کرد‪.‬‬ ‫‪۳‬و اسماعیل و فرزندانش روزهای زیادی در آن سرزمین با ابراهیم ماندند ‪،‬و ابراهیم مدت زیادی در سرزمین فلسطینیان اقامت گزید‪.‬‬ ‫‪۴‬و روزها زیاد شد و به بیست و شش سال رسید ‪،‬و پس از آن ابراهیم با بندگانش و هر چه داشت از زمین فلسطینیان کوچ کرد و به جای‬ ‫دوری رفت ‪،‬و نزدیک حبرون رسیدند و در آنجا ماندند ‪،‬و بندگان ابراهیم چاههای آب کندند ‪،‬و ابراهیم و هر چه داشت در کنار آب ساکن‬ ‫شدند ‪،‬و بندگان ابیملک ‪،‬پادشاه فلسطینیان ‪،‬خبر را شنیدند که بندگان ابراهیم در حدود زمین چاههای آب کندهاند‪.‬‬ ‫‪۵‬و آمدند و با غلمان ابراهیم منازعه کردند و چاه بزرگی را که کنده بودند از ایشان دزدیدند‪.‬‬ ‫‪۶‬و ابیملک ‪،‬پادشاه فلسطینیان ‪،‬از این ماجرا باخبر شد و با فیکول ‪،‬سردار لشکرش ‪،‬و بیست نفر از مردانش نزد ابراهیم آمدند ‪،‬و ابیملک‬ ‫درباره خدمتکارانش با ابراهیم سخن گفت ‪،‬و ابراهیم ‪،‬ابیملک را درباره چاهی که خدمتکارانش از او غارت کرده بودند ‪،‬توبیخ کرد‪.‬‬ ‫‪۷‬ابیملک به ابراهیم گفت« ‪:‬به حیات خداوند که تمام زمین را آفرید ‪،‬قسم که من تا امروز از عملی که بندگان من با بندگان تو کردند ‪،‬چیزی‬ ‫نشنیده بودم»‪.‬‬ ‫‪۸‬و ابراهیم هفت بره ماده گرفت و به ابیملک داد و گفت« ‪:‬اینها را از دست من بگیر تا برای من شهادت باشد که من این چاه را کندهام»‪.‬‬ ‫‪۹‬و ابیملک هفت بره ماده را که ابراهیم به او داده بود ‪،‬گرفت ‪،‬زیرا گاوها و گلههای فراوان نیز به او داده بود ‪،‬و ابیملک برای ابراهیم‬ ‫درباره چاه سوگند یاد کرد ‪،‬از این رو آن چاه را بئرشبع نامید ‪،‬زیرا در آنجا بود که هر دو درباره آن سوگند یاد کردند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و هر دو در بئرشبع عهد بستند ‪،‬و ابیملک با فیکول ‪،‬سردار لشکرش ‪،‬و تمامی مردانش برخاستند و به سرزمین فلسطینیان بازگشتند ‪،‬و‬ ‫ابراهیم و هر که به او تعلق داشت در بئرشبع ساکن شدند و او مدت زیادی در آن سرزمین ماند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و ابراهیم در بئرشبع ‪،‬بیشهای بزرگ کاشت و برای آن چهار دروازه رو به چهار طرف زمین ساخت و در آن تاکستانی کاشت ‪،‬به‬ ‫طوری که اگر مسافری نزد ابراهیم میآمد ‪،‬از هر دروازهای که در مسیر او بود ‪،‬وارد میشد و در آنجا میماند و میخورد و مینوشید و سیر‬ ‫میشد و سپس میرفت‪.‬‬ ‫‪30‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۲‬زیرا خانه ابراهیم همیشه به روی پسران آدمی که رفت و آمد میکردند ‪،‬باز بود و آنها هر روز برای خوردن و آشامیدن به خانه ابراهیم‬ ‫میآمدند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و هر کس که گرسنه بود و به خانه ابراهیم میآمد ‪،‬ابراهیم به او نان میداد تا بخورد و بنوشد و سیر شود ‪،‬و هر کس که برهنه به خانه او‬ ‫میآمد ‪،‬او را به هر جامهای که میخواست میپوشاند ‪،‬و به او نقره و طل میداد و خداوند را که او را در زمین آفریده بود ‪،‬به او میشناخت؛‬ ‫این کاری بود که ابراهیم در تمام عمرش انجام میداد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و ابراهیم و فرزندانش و هر چه داشت در بئرشبع ساکن شدند ‪،‬و خیمه خود را تا حبرون برپا کرد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و ناحور ‪،‬برادر ابراهیم ‪،‬و پدرش و هر که به ایشان تعلق داشت ‪،‬در حران ساکن شدند ‪،‬زیرا که با ابراهیم به زمین کنعان نیامده بودند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و برای ناحور پسرانی زاده شدند که از آنها یملکمه ‪،‬دختر هاران ‪،‬خواهر ساره ‪،‬همسر ابراهیم ‪،‬برایش زایید‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و این است نامهای آنان که برای او زاده شدند ‪:‬عوص ‪،‬بوز ‪،‬کموئیل ‪ ،‬یکسید ‪،‬خمزو ‪،‬فیلداش ‪،‬تیدلف و یبتوئیل ‪.‬هشت پسر ‪،‬اینانند فرزندان‬ ‫یملکمه که برای ناحور ‪،‬برادر ابراهیم ‪،‬به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و ناحور کنیزی داشت به نام رئومه ‪،‬و او نیز برای ناحور زباخ و گاخاش و تاخاش و معکا را زایید که چهار پسر بودند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و فرزندانی که برای ناحور زاییده شدند ‪،‬گذشته از دخترانش ‪،‬دوازده پسر بودند ‪،‬و ایشان نیز در حران برای ایشان فرزندانی زاییدند‪.‬‬ ‫‪،‬ملوس و خواهرشان دبوره بودند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و پسران عوص ‪،‬نخستزاده ناحور ‪،‬ابی ‪،‬ک یمرف ‪،‬جادین ی‬ ‫‪۲۱‬و پسران بوز ‪،‬برا یکل ‪،‬نمع ممت ‪ ،‬یشوا و ممدونو بودند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و پسران قیموئیل ‪،‬امرام و یرکوب بودند‪.‬‬ ‫ع یفر‪.‬‬ ‫‪،‬مکی و م‬ ‫‪،‬مشای ‪ ،‬یبنمون و یی یفی بودند؛ و پسران ک ممزو ‪،‬فیلداش ی‬ ‫سد ‪ ،‬معنم مملمک ی‬ ‫‪۲۳‬و پسران مک م‬ ‫‪۲۴‬و پسران پیلداش ‪،‬آرود ‪،‬حاموم ‪،‬مرد و مولوک بودند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و پسران تدلف ‪،‬موشان ‪،‬کوشان و موتزی بودند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و پسران بتوئیل ‪،‬سخار ‪،‬لبان و خواهرشان ربکا بودند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬اینانند قبایل فرزندان ناحور که در حران برای ایشان زاده شدند؛ و امرام پسر یکموئیل و برادرش یرکوب از حران رفتند و در سرزمین‬ ‫کنار رود فرات ‪،‬درهای یافتند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و در آنجا شهری ساختند و نام شهر را به نام فتور ‪،‬پسر امرام ‪،‬نهادند ‪،‬که تا به امروز امرام نهراییم است‪.‬‬ ‫صد نیز رفتند تا هر جا که جایی یافتند ‪،‬ساکن شوند ‪.‬و رفتند و درهای در مقابل سرزمین شنعار یافتند و در آنجا ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و بنی یق ی‬ ‫‪۳۰‬و ایشان در آنجا شهری برای خود ساختند و آن شهر را به نام پدرشان کا یسد نامیدند ‪،‬که آن سرزمین تا به امروز کا یسد نام دارد ‪،‬و‬ ‫کا یسدییان در آن سرزمین ساکن شدند و بسیار بارور و کثیر شدند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و تارح ‪،‬پدر ناحور و ابراهیم ‪،‬در پیری خود رفت و زن دیگری گرفت که نامش فیلیله بود ‪،‬و او حامله شده ‪،‬پسری برایش زایید و او را‬ ‫صوبه نام نهاد‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و تارح پس از آوردن صوبه ‪،‬بیست و پنج سال زندگی کرد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و تارح در آن سال ‪،‬یعنی در سی و پنجمین سال تولد اسحاق پسر ابراهیم ‪،‬درگذشت‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و ایام تارح دویست و پنج سال بود و او در حران دفن شد‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و صوبا ‪،‬پسر تارح ‪،‬سی سال بزیست و آرام ‪،‬اخلیس و مریک را آورد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و امرام پسر صوبا پسر تارح ‪،‬سه زن داشت و دوازده پسر و سه دختر به دنیا آورد؛ و خداوند به امرام پسر صوبا ‪،‬ثروت و دارایی و‬ ‫فراوانی گاو و گوسفند و رمه عطا فرمود ‪،‬و آن مرد بسیار بزرگ شد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و امرام پسر صوبا و برادرش و تمامی اهل خانهاش از محران کوچ کردند و رفتند تا هر جا که جایی بیابند ‪،‬ساکن شوند ‪،‬زیرا اموال‬ ‫ایشان بسیار بود که در محران بمانند ‪،‬زیرا نمیتوانستند با برادران خود ‪،‬فرزندان ناحور ‪،‬در محران توقف کنند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و امرام بن صوبا با برادرانش رفتند و درهای در دوردست به سوی سرزمین شرقی یافتند و در آنجا ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و ایشان نیز در آنجا شهری ساختند و آن را به نام برادر بزرگ خود ‪،‬امرام ‪،‬نامیدند که تا به امروز امرام صوبه نام دارد‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و اسحاق پسر ابراهیم در آن ایام بزرگ میشد و ابراهیم پدرش راه خداوند را به او آموخت تا خداوند را بشناسد ‪،‬و خداوند با او میبود‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و چون اسحاق سی و هفت ساله شد ‪،‬برادرش اسماعیل با او در خیمه میگشت‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و اسماعیل به خود نزد اسحاق فخر کرده ‪،‬گفت« ‪:‬من سیزده ساله بودم که خداوند به پدرم فرمود که ما را ختنه کند ‪،‬و من طبق کلم‬ ‫خداوند که به پدرم گفته بود ‪،‬عمل کردم و جان خود را به خداوند سپردم و از کلم او که به پدرم امر کرده بود ‪،‬سرپیچی نکردم»‪.‬‬ ‫‪۴۳‬اسحاق در جواب اسماعیل گفت« ‪:‬چرا درباره این اندک گوشتی که از بدنت گرفتهای و خداوند تو را درباره آن فرمان داده است ‪،‬به‬ ‫من فخر میکنی؟»‬ ‫‪۴۴‬به حیات خداوند ‪،‬خدای پدرم ابراهیم ‪،‬سوگند که اگر خداوند به پدرم بگوید« ‪:‬پسرت اسحاق را بردار و برای او قربانیای پیش من‬ ‫بیاور ‪،‬من خودداری نخواهم کرد ‪،‬بلکه با شادی آن را خواهم پذیرفت»‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و خداوند سخنی را که اسحاق به اسماعیل گفت شنید ‪،‬و در نظر خداوند پسند آمد ‪،‬و خواست ابراهیم را در این امر بیازماید‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و روزی فرا رسید که پسران خدا آمدند و خود را در برابر خداوند قرار دادند ‪،‬و شیطان نیز با پسران خدا به پیشگاه خداوند آمد‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و خداوند به شیطان گفت« ‪:‬از کجا میآیی؟ »و شیطان در جواب خداوند گفت« ‪:‬از گشت و گذار در زمین و گشت و گذار در آن»‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و خداوند به شیطان گفت« ‪:‬درباره هم هه فرزندان زمین چه میگویی؟ »و شیطان در جواب خداوند گفت« ‪:‬من هم هه فرزندان زمین را‬ ‫دیدهام که به تو خدمت میکنند و وقتی چیزی از تو میخواهند ‪،‬تو را یاد میکنند»‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و چون چیزی را که از تو میخواهند به آنها میدهی ‪،‬آسوده خاطر مینشینند و تو را ترک میکنند و دیگر تو را به یاد نمیآورند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬آیا ابراهیم پسر تارح را دیدهای که در ابتدا فرزندی نداشت و به تو خدمت میکرد و هر جا که میرسید ‪،‬برای تو قربانگاههایی برپا‬ ‫میکرد و بر آنها قربانی تقدیم میکرد و نام تو را پیوسته به هم هه فرزندان زمین اعلم میداشت؟‬ ‫‪31‬‬


‫جاشر‬

‫‪۵۱‬و اکنون که پسرش اسحاق برایش زاده شده است ‪،‬تو را ترک کرده ‪،‬ضیافتی بزرگ برای همه ساکنان زمین برپا کرده و خداوند را‬ ‫فراموش کرده است‪.‬‬ ‫‪۵۲‬زیرا در میان تمام کارهایی که کرده است ‪،‬هیچ قربانی برای تو نیاورده است؛ نه قربانی سوختنی و نه قربانی سلمتی ‪،‬و نه گاو و بره‬ ‫و نه بز ‪،‬از هم هه آنچه در روزی که پسرش را از شیر گرفتند ‪،‬ذبح کرده است‪.‬‬ ‫‪۵۳‬از زمان تولد پسرش تاکنون ‪،‬در سی و هفت سالگی ‪،‬هیچ قربانگاهی در برابر تو نساخت و هیچ قربانی برای تو نیاورد ‪،‬زیرا دید که‬ ‫تو آنچه را که او درخواست کرده بود ‪،‬در برابر تو بخشیدی ‪،‬و از این رو تو را ترک کرد‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و خداوند به شیطان گفت« ‪:‬آیا بنده من ابراهیم را چنین اندیشیدی؟ زیرا کسی مانند او در زمین نیست ‪،‬مردی کامل و درستکار در‬ ‫برابر من ‪،‬کسی که از خدا بترسد و از بدی دوری کند ‪.‬به حیات خودم قسم ‪،‬اگر به او میگفتم ‪:‬پسرت اسحاق را پیش من بیاور ‪،‬او را از من‬ ‫دریغ نمیکرد ‪،‬چه رسد به اینکه به او میگفتم از گله یا رمههایش قربانی سوختنی پیش من بیاورد»‪.‬‬ ‫‪۵۵‬شیطان در جواب خداوند گفت« ‪:‬پس اکنون چنانکه گفتی با ابراهیم سخن بگو ‪،‬و خواهی دید که آیا امروز از تو سرپیچی نخواهد کرد و‬ ‫سخنان تو را رد نخواهد نمود»‪.‬‬ ‫فصل‪۲۳‬‬ ‫‪۱‬در آن زمان ‪،‬کلم خداوند به ابراهیم رسید و به او فرمود« ‪:‬ای ابراهیم »!او گفت« ‪:‬لبیک»!‬ ‫‪۲‬و به او گفت« ‪:‬اکنون پسرت ‪،‬یگانه پسرت که او را دوست میداری ‪،‬یعنی اسحاق را بردار و به سرزمین موریا برو و او را در آنجا بر‬ ‫یکی از کوههایی که به تو نشان داده خواهد شد ‪،‬برای قربانی سوختنی بگذران ‪،‬زیرا در آنجا ابری و جلل خداوند را خواهی دید»‪.‬‬ ‫‪۳‬و ابراهیم با خود گفت« ‪:‬چگونه میتوانم پسرم اسحاق را از مادرش ساره جدا کنم تا او را برای قربانی سوختنی به حضور خداوند‬ ‫بیاورم؟»‬ ‫‪۴‬و ابراهیم به خیمه درآمد و پیش روی همسرش ساره نشست و این سخنان را به او گفت‪:‬‬ ‫‪۵‬پسرم اسحاق بزرگ شده است و مدتی است که عبادت خدای خود را نیاموخته است ‪.‬اکنون فردا میروم و او را نزد سام و پسرش عابر‬ ‫میآورم و در آنجا راههای خداوند را خواهد آموخت ‪،‬زیرا آنها به او میآموزند که خداوند را بشناسد و همچنین بداند که وقتی پیوسته در‬ ‫برابر خداوند دعا میکند ‪،‬او به او پاسخ خواهد داد ‪،‬بنابراین در آنجا راه خدمت به خداوند ‪،‬خدای خود را خواهد دانست‪.‬‬ ‫‪6‬ساره گفت« ‪:‬نیکو گفتی ‪،‬برو آقایم و چنانکه گفتی با او بکن ‪،‬اما او را از من خیلی دور مکن ‪،‬و نگذار زیاد آنجا بماند ‪،‬زیرا جان من در‬ ‫جان او بسته است»‪.‬‬ ‫‪۷‬و ابراهیم به ساره گفت« ‪:‬دخترم ‪،‬بیا تا از یهوه خدای خود دعا کنیم تا با ما نیکویی کند»‪.‬‬ ‫‪۸‬و سارا پسرش اسحاق را برداشت و او تمام آن شب را با وی ماند ‪،‬و او را بوسید و در آغوش گرفت و تا صبح به او دستور داد‪.‬‬ ‫‪۹‬و به او گفت« ‪:‬ای پسرم ‪،‬چگونه میتوانم از تو جدا شوم؟ »و همچنان او را میبوسید و در آغوش میگرفت و درباره او به ابراهیم‬ ‫دستورهایی میداد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و سارا به ابراهیم گفت« ‪:‬ای آقای من ‪،‬از پسرت مراقبت کن و چشمانت را بر او بدوز ‪،‬زیرا من پسر یا دختر دیگری جز او ندارم»‪.‬‬ ‫‪۱۱‬او را ترک مکن ‪.‬اگر گرسنه است ‪،‬به او نان بده و اگر تشنه است ‪،‬به او آب بنوشان ‪.‬نگذار پیاده برود و نه زیر آفتاب بنشیند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و او را در راه تنها مگذار و از هر چه میخواهد مجبورش مکن ‪،‬بلکه هر چه به تو گوید با او بکن‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و ساره تمام شب را برای اسحاق به تلخی گریست ‪،‬و تا صبح او را نصیحت میکرد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬بامدادان ‪،‬سارا از میان جامههایی که در خانه داشت و ابیملک به او داده بود ‪،‬جامهای بسیار نفیس و زیبا برگزید‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و آن را به پسرش اسحاق پوشانید و عمامه ای بر سر او گذاشت و سنگی گرانبها در بالی عمامه قرار داد و زاد و توشه راه را به‬ ‫ایشان داد و آنها بیرون رفتند و اسحاق با پدرش ابراهیم رفت و برخی از خدمتکارانشان آنها را همراهی کردند تا آنها را از راه بدرقه کنند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و ساره با ایشان بیرون رفت ‪،‬و برای بدرقه ایشان در راه همراه ایشان رفت ‪،‬و به وی گفتند« ‪:‬به خیمه برگرد»‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و چون ساره سخنان پسرش اسحاق را شنید ‪،‬زار زار گریست و شوهرش ابراهیم نیز با او گریست و پسرشان نیز با ایشان بسیار‬ ‫گریست؛ و کسانی که با ایشان رفته بودند نیز بسیار گریستند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و ساره پسرش اسحاق را گرفت و او را در آغوش گرفت و همچنان با او گریه میکرد ‪.‬ساره گفت« ‪:‬چه کسی میداند که آیا بعد از این‬ ‫روز دوباره تو را خواهم دید؟»‬ ‫‪۱۹‬و ایشان همچنان با هم گریه میکردند ‪،‬ابراهیم ‪،‬سارا و اسحاق ‪،‬و همه کسانی که در راه همراه ایشان بودند ‪،‬با ایشان گریستند ‪،‬و سپس‬ ‫سارا از پسرش روی گرداند و زارزار گریست ‪،‬و همه غلمان و کنیزانش با او به خیمه بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و ابراهیم ‪،‬چنانکه خداوند به او فرمان داده بود ‪،‬پسرش اسحاق را همراه خود برد تا او را به عنوان قربانی به حضور خداوند بیاورد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و ابراهیم دو نفر از جوانان خود ‪،‬اسماعیل پسر هاجر و خادمش الیعازر را با خود برداشت و با آنها رفتند ‪،‬و در حالی که در راه‬ ‫میرفتند ‪،‬جوانان این سخنان را با خود گفتند‪:‬‬ ‫‪۲۲‬و اسماعیل به الیعازر گفت« ‪:‬اینک پدرم ابراهیم با اسحاق میرود تا او را برای قربانی سوختنی نزد خداوند بیاورد ‪،‬چنانکه او را امر‬ ‫فرموده بود»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬اکنون که او بازگردد ‪،‬تمام دارایی خود را به من خواهد داد تا پس از او وارث او باشم ‪،‬زیرا من نخستزاده او هستم‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و الیعازر در جواب اسماعیل گفت« ‪:‬به درستی که ابراهیم تو را با مادرت طرد کرد و قسم خورد که از تمام اموالش چیزی به ارث‬ ‫نبری ‪،‬و تمام دارایی خود را با تمام گنجینههایش به چه کسی جز من ‪،‬بندهاش ‪،‬خواهد داد؟ من در خانهاش امین بودهام ‪،‬شب و روز به او‬ ‫خدمت کردهام و هر چه او از من خواسته انجام دادهام ‪.‬آیا او هنگام مرگش تمام دارایی خود را به من خواهد سپرد؟»‬ ‫‪32‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۵‬و هنگامی که ابراهیم با پسرش اسحاق در راه میرفت ‪،‬شیطان آمد و به صورت مردی بسیار پیر ‪،‬فروتن و پشیمان ‪،‬بر ابراهیم ظاهر‬ ‫شد ‪.‬او به ابراهیم نزدیک شد و به او گفت« ‪:‬آیا تو احمق یا وحشی هستی که امروز با پسر یگانهات چنین میکنی؟»‬ ‫‪۲۶‬زیرا خدا در روزهای آخر عمرت ‪،‬در پیریات ‪،‬پسری به تو عطا کرد ‪،‬و آیا امروز میخواهی او را بکشی ‪،‬زیرا هیچ خشونتی مرتکب‬ ‫نشده است ‪،‬و آیا جان پسر یگانهات را از زمین خواهی راند؟‬ ‫‪۲۷‬آیا نمیدانی و نمیفهمی که این امر نمیتواند از جانب خداوند باشد ‪،‬زیرا خداوند نمیتواند در روی زمین به انسان چنین بدی کند که به او‬ ‫بگوید برو فرزندت را بکش‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و ابراهیم این را شنید و دانست که این سخن شیطان است که میخواهد او را از راه خداوند منحرف کند ‪،‬اما ابراهیم به صدای شیطان‬ ‫گوش نداد ‪،‬و ابراهیم او را سرزنش کرد تا او رفت‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و شیطان بازگشت و نزد اسحاق آمد؛ و به شکل جوانی خوشقیافه و نیکو منظر بر اسحاق ظاهر شد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و به اسحاق نزدیک شد و به او گفت« ‪:‬آیا نمیدانی و نمیفهمی که پدر پیر و احمقت امروز تو را بیجهت به قتلگاه میبرد؟»‬ ‫‪۳۱‬پس اکنون ‪،‬پسرم ‪،‬به او گوش مده و به او توجه مکن ‪،‬زیرا او پیرمردی نادان است ‪،‬و مگذار روح گرانبها و چهره زیبای تو از زمین‬ ‫محو شود‪.‬‬ ‫‪۳۲‬اسحاق این را شنید و به ابراهیم گفت« ‪:‬ای پدر ‪،‬آیا شنیدی که این مرد چه گفت؟ او نیز چنین گفت»‪.‬‬ ‫‪۳۳‬ابراهیم در جواب پسرش اسحاق گفت« ‪:‬از او برحذر باش و به سخنانش گوش مده و به او توجه مکن ‪،‬زیرا او شیطان است و امروز‬ ‫میکوشد ما را از فرمان خدا منحرف کند»‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و ابراهیم همچنان شیطان را نهیب زد و شیطان از نزد ایشان رفت و چون دید که نمیتواند بر ایشان غالب شود ‪،‬خود را از ایشان پنهان‬ ‫کرد و رفت و در راه از ایشان گذشت؛ و خود را به نهر بزرگی از آب در راه تبدیل کرد ‪،‬و ابراهیم و اسحاق و دو جوانش به آن مکان‬ ‫رسیدند و نهری بزرگ و نیرومند مانند آبهای خروشان دیدند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و ایشان وارد نهر شده ‪،‬از آن گذشتند ‪،‬و آبها نخست به ساق پای ایشان رسید‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و آنها در نهر عمیقتر رفتند و آب تا گردنشان رسید و همه از آب وحشت کردند؛ و هنگامی که از نهر عبور میکردند ‪،‬ابراهیم آن مکان‬ ‫را شناخت و دانست که قبلا در آنجا آبی نبوده است‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و ابراهیم به پسرش اسحاق گفت« ‪:‬من این مکان را میشناسم که در آن نه نهر و نه آبی بود ‪،‬از این رو ‪،‬این شیطان است که همه این‬ ‫کارها را با ما میکند تا امروز ما را از فرمان خدا منحرف سازد»‪.‬‬ ‫‪۳۸‬ابراهیم او را سرزنش کرد و گفت« ‪:‬ای شیطان ‪،‬خداوند تو را سرزنش کند ‪،‬از ما دور شو ‪،‬زیرا ما طبق فرمان خدا عمل میکنیم»‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و شیطان از صدای ابراهیم وحشت کرد و از نزد ایشان رفت و آن مکان دوباره به خشکی تبدیل شد ‪،‬چنانکه در ابتدا بود‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و ابراهیم با اسحاق به سوی مکانی که خدا به او گفته بود ‪،‬رفت‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و در روز سوم ‪،‬ابراهیم چشمان خود را بلند کرد و آن مکان را که خدا به او گفته بود ‪،‬از دور دید‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و ستونی از آتش که از زمین تا آسمان امتداد داشت ‪،‬برای او ظاهر شد و ابری از جلل بر کوه ‪،‬و جلل خداوند در ابر دیده شد‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و ابراهیم به اسحاق گفت« ‪:‬پسرم ‪،‬آیا در آن کوهی که ما از دور میبینیم ‪،‬آنچه را که من بر آن میبینم ‪،‬تو میبینی؟»‬ ‫‪۴۴‬اسحاق در جواب پدرش گفت« ‪:‬من ستونی از آتش و ابری میبینم و جلل خداوند بر ابر نمایان است»‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و ابراهیم دانست که پسرش اسحاق برای قربانی سوختنی به حضور خداوند پذیرفته شده است‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و ابراهیم به الیعازر و پسرش اسماعیل گفت« ‪:‬آیا شما نیز آنچه را که ما بر کوهی که در دوردست است میبینیم ‪،‬میبینید؟»‬ ‫‪۴۷‬و ایشان در جواب گفتند« ‪:‬ما چیزی جز مانند دیگر کوههای زمین نمیبینیم »‪.‬و ابراهیم دانست که ایشان نزد خداوند پذیرفته نشدهاند تا‬ ‫با ایشان بروند ‪،‬و ابراهیم به ایشان گفت« ‪:‬شما اینجا نزد الغ بمانید تا من و پسرم اسحاق به آن کوه برویم و در آنجا در حضور خداوند‬ ‫عبادت کنیم و سپس نزد شما برگردیم»‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و الیعازر و اسماعیل ‪،‬چنانکه ابراهیم فرمان داده بود ‪،‬در آن مکان ماندند‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و ابراهیم هیزم برای قربانی سوختنی برداشت و آن را بر پسرش اسحاق نهاد ‪،‬و آتش و کارد را برداشت و هر دو به آن مکان رفتند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و چون ایشان میرفتند ‪،‬اسحاق به پدرش گفت« ‪:‬اینک آتش و هیزم میبینم ‪،‬پس بره قربانی سوختنی در حضور خداوند کجاست؟»‬ ‫‪۵۱‬و ابراهیم در جواب پسرش اسحاق گفت« ‪:‬پسرم ‪،‬خداوند تو را برگزیده است تا به جای بره ‪،‬قربانی سوختنی بینقصی باشی»‪.‬‬ ‫‪۵۲‬اسحاق به پدرش گفت« ‪:‬هر آنچه خداوند به تو گفته است ‪،‬با شادی و خوشی دل انجام خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و ابراهیم بار دیگر به پسرش اسحاق گفت« ‪:‬آیا در دلت اندیشه یا تدبیری ناشایست در این باره هست؟ پسرم ‪،‬تمنا دارم آن را از من‬ ‫پنهان نداری»‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و اسحاق در جواب پدرش ابراهیم گفت« ‪:‬ای پدر ‪،‬به حیات خداوند و به حیات تو قسم که در دل من چیزی نیست که مرا از کلمی که‬ ‫به تو گفته است به راست یا چپ منحرف کند»‪.‬‬ ‫‪۵۵‬نه عضوی از بدنم و نه ماهیچهای از این بابت تکان نخورده است ‪،‬و نه در دل من هیچ فکر یا تدبیر بدی در این مورد وجود دارد‪.‬‬ ‫‪۵۶‬اما من در این مورد دلی شاد و خرم دارم و میگویم ‪:‬متبارک باد خداوندی که امروز مرا برگزید تا قربانی سوختنی در حضور او باشم‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و ابراهیم از سخنان اسحاق بسیار شادمان شد ‪،‬و هر دو رفتند و به مکانی که خداوند گفته بود ‪،‬رسیدند‪.‬‬ ‫‪۵۸‬و ابراهیم نزدیک آمد تا در آن مکان قربانگاهی بسازد ‪،‬و ابراهیم گریه میکرد ‪،‬و اسحاق سنگ و ملت برداشت تا ساختن قربانگاه تمام‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و ابراهیم هیزم را گرفت و آن را بر قربانگاهی که ساخته بود ‪،‬مرتب کرد‪.‬‬ ‫‪۶۰‬و پسرش اسحاق را گرفت و او را بست تا بر هیزمی که بر مذبح بود ‪،‬بگذارد و او را به عنوان قربانی سوختنی در حضور خداوند ذبح‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪33‬‬


‫جاشر‬

‫‪۶۱‬و اسحاق به پدرش گفت« ‪:‬مرا محکم ببند و سپس مرا بر روی قربانگاه قرار بده ‪،‬مبادا برگردم و حرکت کنم و از شدت چاقو بر بدنم‬ ‫جدا شوم و قربانی سوختنی را بیحرمت سازم »‪.‬و ابراهیم چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و اسحاق به پدرش گفت« ‪:‬ای پدر ‪،‬هنگامی که مرا کشتی و مرا به عنوان قربانی سوزاندی ‪،‬آنچه از خاکسترم باقی میماند را با خود‬ ‫ببر و نزد مادرم سارا ببر و به او بگو ‪:‬این عطر خوشبوی اسحاق است؛ اما اگر او نزدیک چاهی یا بر فراز هر مکان بلندی بنشیند ‪،‬این را‬ ‫به او نگو ‪،‬مبادا جان خود را از پی من بیندازد و بمیرد»‪.‬‬ ‫‪۶۳‬و ابراهیم سخنان اسحاق را شنید و هنگامی که اسحاق این سخنان را گفت ‪،‬صدایش را بلند کرد و گریست؛ و اشکهای ابراهیم بر‬ ‫پسرش اسحاق جاری شد ‪،‬و اسحاق به تلخی گریست ‪،‬و به پدرش گفت« ‪:‬ای پدر ‪،‬عجله کن و ارادهی خداوند خدای ما را چنانکه به تو‬ ‫فرمان داده است ‪،‬با من انجام ده»‪.‬‬ ‫‪۶۴‬و دلهای ابراهیم و اسحاق از این فرمان خداوند شادمان شد؛ اما چشم به تلخی گریست ‪،‬در حالی که دل شادمان بود‪.‬‬ ‫‪۶۵‬و ابراهیم پسرش اسحاق را بست و او را بر قربانگاه ‪،‬روی هیزم قرار داد ‪،‬و اسحاق گردن خود را بر قربانگاه پیش روی پدرش دراز‬ ‫کرد ‪،‬و ابراهیم دست خود را دراز کرد تا کارد را بگیرد و پسرش را به عنوان قربانی سوختنی در حضور خداوند ذبح کند‪.‬‬ ‫‪۶۶‬در آن زمان ‪،‬فرشتگان رحمت به حضور خداوند آمدند و درباره اسحاق با او سخن گفتند و گفتند‪:‬‬ ‫‪۶۷ ۰‬پروردگارا ‪،‬تو پادشاه بخشنده و مهربان بر هر آنچه در آسمان و زمین آفریدهای هستی و از همه آنها پشتیبانی میکنی؛ پس به جای‬ ‫بندهات اسحاق ‪،‬فدیه و رهایی عطا فرما و بر ابراهیم و پسرش اسحاق که امروز فرمانهای تو را اجرا میکنند ‪،‬رحم و شفقت داشته باش‪.‬‬ ‫‪۶۸‬ای خداوند ‪،‬آیا دیدی که چگونه اسحاق پسر ابراهیم ‪،‬بندهات ‪،‬مانند حیوانی به کشتارگاه برده میشود؟ پس اکنون ای خداوند ‪،‬بر ایشان‬ ‫رحم کن‪.‬‬ ‫‪۶۹‬در آن زمان ‪،‬خداوند بر ابراهیم ظاهر شد و از آسمان او را ندا داد و گفت« ‪:‬دستت را بر پسر دراز مکن و هیچ کاری با او مکن ‪،‬زیرا‬ ‫اکنون میدانم که تو از خدا میترسی که این کار را میکنی و پسر یگانهات را از من دریغ نمیکنی»‪.‬‬ ‫‪۷۰‬و ابراهیم چشمان خود را بلند کرد و دید که ناگاه قوچی در بیشهای به شاخهایش گرفتار شده است؛ آن قوچی بود که خداوند خدا در‬ ‫روزی که زمین و آسمان را آفرید ‪،‬در زمین آفریده بود‪.‬‬ ‫‪۷۱‬زیرا خداوند از آن روز این قوچ را برای قربانی سوختنی به جای اسحاق آماده کرده بود‪.‬‬ ‫‪۷۲‬و این قوچ به سوی ابراهیم میرفت که شیطان او را گرفت و شاخهایش را در بیشه فرو برد تا به سوی ابراهیم نرود و ابراهیم پسرش‬ ‫را نکشد‪.‬‬ ‫‪۷۳‬و چون ابراهیم قوچ را دید که به سوی او میآید و شیطان مانع اوست ‪،‬او را گرفت و پیش قربانگاه آورد و پسرش اسحاق را از بند رها‬ ‫کرد و قوچ را به جای او گذاشت و ابراهیم قوچ را بر قربانگاه ذبح کرد و آن را به عنوان قربانی به جای پسرش اسحاق آورد‪.‬‬ ‫‪۷۴‬و ابراهیم مقداری از خون قوچ را بر مذبح پاشید و فریاد زد و گفت« ‪:‬این به جای پسر من است ‪،‬و امروز این خون ‪،‬خون پسر من در‬ ‫حضور خداوند محسوب شود»‪.‬‬ ‫‪۷۵‬و هر کاری که ابراهیم در این مناسبت در کنار قربانگاه انجام میداد ‪،‬بانگ میزد و میگفت« ‪:‬این در اتاق پسرم است ‪،‬و باشد که امروز‬ ‫در حضور خداوند به جای پسرم در نظر گرفته شود »‪.‬و ابراهیم تمام مراسم را در کنار قربانگاه به پایان رساند ‪،‬و مراسم در حضور‬ ‫خداوند پذیرفته شد و مانند مراسم اسحاق شمرده شد؛ و خداوند در آن روز ابراهیم و نسل او را برکت داد‪.‬‬ ‫‪۷۶‬و شیطان نزد سارا رفت و به شکل پیرمردی بسیار فروتن و متواضع بر او ظاهر شد ‪،‬و ابراهیم هنوز مشغول قربانی سوختنی در‬ ‫حضور خداوند بود‪.‬‬ ‫‪۷۷‬و به او گفت« ‪:‬آیا از تمام کارهایی که ابراهیم امروز با پسر یگانهات کرده است ‪،‬آگاه نیستی؟ زیرا او اسحاق را گرفت و مذبحی‬ ‫ساخت و او را کشت و او را به عنوان قربانی بر مذبح آورد ‪،‬و اسحاق در حضور پدرش فریاد زد و گریست ‪،‬اما به او نگاه نکرد و بر او‬ ‫رحم نکرد»‪.‬‬ ‫‪ ٫۷۸‬و شیطان این سخنان را تکرار کرد و از او دور شد و ساره تمام سخنان شیطان را شنید و او را پیرمردی از میان فرزندان آدمیان‬ ‫پنداشت که با پسرش بوده و آمده و این چیزها را به او گفته است‪.‬‬ ‫‪۷۹‬و ساره آواز خود را بلند کرد و بگریست و به سبب پسرش به تلخی فریاد زد و خود را بر زمین انداخت و خاک بر سر خود پاشید و‬ ‫گفت« ‪:‬ای پسرم ‪،‬اسحاق پسرم ‪،‬کاش امروز به جای تو میمردم »‪.‬و همچنان میگریست و گفت« ‪:‬ای پسرم ‪،‬ای اسحاق پسرم ‪،‬کاش امروز‬ ‫به جای تو میمردم»‪.‬‬ ‫‪۸۰‬و او همچنان میگریست و گفت« ‪:‬بعد از آنکه تو را بزرگ کردم و بزرگ نمودم ‪،‬از تو بسیار غمگینم؛ اکنون شادی من به سوگواری‬ ‫برای تو تبدیل شده است ‪،‬من که مشتاق تو بودم و تا نود سالگی به درگاه خدا گریه و زاری میکردم؛ و اکنون تو امروز برای چاقو و آتش‬ ‫خدمت کردهای تا قربانی شوند»‪.‬‬ ‫‪۸۱‬اما من خودم را با تو ‪،‬پسرم ‪،‬تسلی میدهم که این کلم خداوند است ‪،‬زیرا تو فرمان خدای خود را انجام دادی؛ زیرا چه کسی میتواند از‬ ‫کلم خدای ما ‪،‬که جان هر موجود زنده در دستان اوست ‪،‬سرپیچی کند؟‬ ‫‪۸۲‬ای خداوند ‪،‬خدای ما ‪،‬تو عادل هستی ‪،‬زیرا همه کارهای تو نیکو و درست است؛ زیرا من نیز از کلمی که تو به آن فرمان دادهای‬ ‫شادمانم ‪،‬و در حالی که چشمم به تلخی میگرید ‪،‬دلم شادمان است‪.‬‬ ‫‪۸۳‬و سارا سر خود را بر سینه یکی از کنیزانش گذاشت و مانند سنگ بیحرکت شد‪.‬‬ ‫‪۸۴‬پس از آن ‪،‬او برخاست و به پرس و جو پرداخت تا به حبرون رسید و از هر کسی که در راه میدید ‪،‬جویا میشد و هیچکس نمیتوانست‬ ‫به او بگوید که چه اتفاقی برای پسرش افتاده است‪.‬‬ ‫‪۸۵‬و او با کنیزان و غلمانش به قیرع اربع که حبرون باشد آمد و درباره پسرش پرسید و در آنجا ماند و چند نفر از غلمانش را فرستاد تا‬ ‫جایی را که ابراهیم با اسحاق رفته بود ‪،‬جستجو کنند ‪.‬آنها به خانه سام و عابر رفتند تا او را جستجو کنند ‪،‬اما او را نیافتند ‪.‬پس در سراسر‬ ‫زمین جستجو کردند و او آنجا نبود‪.‬‬ ‫‪34‬‬


‫جاشر‬

‫‪۸۶‬و اینک شیطان به شکل پیرمردی نزد ساره آمد و آمد و در برابر او ایستاد و به او گفت« ‪:‬من به تو دروغ گفتم ‪،‬زیرا ابراهیم پسر خود‬ ‫را نکشت و او نمرده است »‪.‬و چون ساره این سخن را شنید ‪،‬شادی او به سبب پسرش چنان شدید شد که جانش از شادی بیرون رفت؛ او‬ ‫مرد و به قوم خود پیوست‪.‬‬ ‫‪۸۷‬و چون ابراهیم خدمت خود را به پایان رسانید ‪،‬با پسرش اسحاق نزد نوکرانش بازگشت ‪،‬و ایشان برخاستند و با هم به بئرشبع رفتند ‪،‬و‬ ‫به خانه بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۸۸‬و ابراهیم ساره را طلبید و او را نیافت ‪،‬پس درباره او تحقیق کرد و به او گفتند« ‪:‬ساره تا حبرون رفت تا شما را هر دو ‪،‬جایی که رفته‬ ‫بودید ‪،‬جستجو کند ‪،‬زیرا او را چنین خبر داده بودند»‪.‬‬ ‫‪۸۹‬و ابراهیم و اسحاق نزد او به حبرون رفتند و چون دریافتند که او مرده است ‪،‬صدایشان را بلند کردند و بر او به تلخی گریستند؛ و‬ ‫اسحاق بر چهره مادرش افتاد و بر او گریست و گفت« ‪:‬ای مادرم ‪،‬مادرم ‪،‬چگونه مرا ترک کردی و کجا رفتی؟ چگونه ‪،‬چگونه مرا ترک‬ ‫کردی»!‬ ‫‪۹۰‬و ابراهیم و اسحاق بسیار گریستند و همه خدمتکارانشان با ایشان برای ساره گریستند و برای او سوگواری عظیم و سنگینی کردند‪.‬‬ ‫فصل‪۲۴‬‬ ‫‪۱‬و عمر ساره صد و بیست و هفت سال بود ‪،‬و ساره وفات یافت؛ و ابراهیم از نزد ممردهاش برخاست تا قبری بجوید تا همسرش ساره را‬ ‫دفن کند؛ و رفت و بنیحت ‪،‬ساکنان آن سرزمین را خطاب کرده ‪،‬گفت‪:‬‬ ‫‪۲‬من در سرزمین شما ‪،‬نزد شما غریب و مهمان هستم؛ مقبرهای در سرزمین خود به من عطا کنید تا میت خود را از پیش روی خود دفن‬ ‫کنم‪.‬‬ ‫‪۳‬و بنیحت به ابراهیم گفتند« ‪:‬اینک زمین پیش روی توست ‪،‬در مقبرههای برگزیده ما ‪،‬مردگان خود را دفن کن ‪،‬زیرا هیچکس تو را از‬ ‫دفن مردگانت باز نخواهد داشت»‪.‬‬ ‫‪۴‬ابراهیم به ایشان گفت« ‪:‬اگر موافق باشید ‪،‬بروید و از عفرون پسر زوخار برای من خواهش کنید که غار مکفیله را که در انتهای‬ ‫مزرعهاش است به من بدهد و من آن را از او به هر قیمتی که بخواهد ‪،‬خواهم خرید»‪.‬‬ ‫‪۵‬و عفرون در میان بنیحت ساکن بود ‪،‬و ایشان رفته او را طلبیدند ‪،‬و او نزد ابراهیم آمد ‪،‬و عفرون به ابراهیم گفت« ‪:‬اینک هر چه خواهی‬ ‫بندهات انجام خواهد داد »‪.‬و ابراهیم گفت« ‪:‬نه ‪،‬بلکه غار و مزرعهای را که داری به قیمت خواهم خرید ‪،‬تا برای همیشه به عنوان محل‬ ‫دفن در اختیار باشد»‪.‬‬ ‫‪۶‬عفرون در جواب گفت« ‪:‬اینک مزرعه و غار پیش روی توست ‪،‬هر چه میخواهی بده »‪.‬ابراهیم گفت« ‪:‬آن را از دست تو و از دست‬ ‫آنان که به دروازه شهر تو میآیند و از دست نسل تو ‪،‬برای همیشه ‪،‬جز به بهای کامل نخواهم خرید»‪.‬‬ ‫‪۷‬و عفرون و همه برادرانش این را شنیدند ‪،‬و ابراهیم چهارصد مثقال نقره را به دست عفرون و به دست همه برادرانش برای عفرون‬ ‫وزن کرد ‪،‬و ابراهیم این معامله را نوشت ‪،‬و آن را نوشت و چهار شاهد بر آن گواهی دادند‪.‬‬ ‫ر‬ ‫م‬ ‫م‬ ‫دیش‬ ‫حوی ‪ ،‬معبدون پسر اخیرام‬ ‫ی‬ ‫جومری ‪،‬و بمکدییل پسر اب مرو ی‬ ‫‪۸‬و این است نامهای شاهدان ‪:‬امیجال پسر امبیشنای یحتری ‪،‬ادیخوروم پسر امشونمک ر‬ ‫سیدونی‪.‬‬ ‫م‬ ‫‪۹‬و ابراهیم کتاب خرید را گرفته ‪،‬آن را در خزانۀ خود گذاشت ‪،‬و این است سخنانی که ابراهیم در آن کتاب نوشت ‪،‬یعنی‪:‬‬ ‫‪۱۰‬اینکه غار و مزرعهای که ابراهیم از عفرون حتی و از نسل او و از کسانی که از شهر او بیرون میروند و از نسل آنها برای همیشه‬ ‫خرید ‪،‬برای ابراهیم و نسل او و کسانی که از نسل او بیرون میآیند ‪،‬به عنوان ملکیت آرامگاهی برای همیشه خواهد بود؛ و او ممهری بر آن‬ ‫زد و با شهود آن را تأیید کرد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و آن مزرعه و غاری که در آن بود و تمام آن مکان برای ابراهیم و پس از او برای ذریت او ‪،‬از بنیحت ‪،‬محفوظ ماند ‪،‬اینک آن در‬ ‫مقابل ممری در حبرون ‪،‬که در سرزمین کنعان است ‪،‬میباشد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و پس از آن ‪،‬ابراهیم همسرش سارا را در آنجا دفن کرد ‪،‬و آن مکان و تمامی حدودش به عنوان آرامگاه به ابراهیم و نسل او رسید‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و ابراهیم ‪،‬سارا را با شکوه و جللی که در تدفین پادشاهان معمول است ‪،‬به خاک سپرد و او را در جامههای بسیار نفیس و زیبا به‬ ‫خاک سپردند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و سام و پسرانش عابر و ابیملک ‪،‬به همراه انار ‪،‬اشکول و ممری ‪،‬و همه بزرگان سرزمین در کنار تابوت او بودند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و ایام ساره صد و بیست و هفت سال بود که مرد ‪،‬و ابراهیم سوگواری عظیم و عظیمی کرد ‪،‬و هفت روز مراسم سوگواری را بجا‬ ‫آورد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و جمیع ساکنان آن سرزمین ‪،‬ابراهیم و پسرش اسحاق را به خاطر ساره تسلی دادند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و چون ایام سوگواری ایشان سپری شد ‪،‬ابراهیم پسر خود اسحاق را روانه کرد و او به خانه سام و عابر رفت تا راه و رسم خداوند و‬ ‫دستورات او را بیاموزد ‪،‬و ابراهیم سه سال در آنجا ماند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬در آن زمان ابراهیم با هم هه خدمتکارانش برخاست و آنها به بئرشبع رفتند و به خان هه خود بازگشتند ‪،‬و ابراهیم و هم هه خدمتکارانش در‬ ‫بئرشبع ماندند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و در انقلب آن سال ‪،‬ابیملک ‪،‬پادشاه فلسطینیان ‪،‬در آن سال درگذشت؛ او در هنگام مرگ صد و نود و سه ساله بود؛ و ابراهیم با قوم‬ ‫خود به سرزمین فلسطینیان رفت ‪،‬و آنها تمام اهل خانه و همه خدمتکاران او را تسلی دادند ‪،‬و سپس برگشت و به خانه خود رفت‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و بعد از وفات ابیملک بود که اهل جرار ‪،‬پسرش بن مم یلک را گرفتند ‪،‬و او فقط دوازده سال داشت ‪،‬و او را به جای پدرش به خاک‬ ‫سپردند‪.‬‬ ‫‪35‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۱‬و نام او را به نام پدرش ‪،‬ابیملک ‪،‬نهادند ‪،‬زیرا که در جرار رسم ایشان چنین بود ‪،‬و ابیملک به جای پدرش ‪،‬ابیملک ‪،‬سلطنت کرد و بر‬ ‫تخت او نشست‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و لوط پسر هاران نیز در آن ایام ‪،‬در سی و نهمین سال زندگی اسحاق ‪،‬درگذشت ‪،‬و تمام ایامی که لوط زیست ‪،‬صد و چهل سال بود که‬ ‫مرد‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و اینانند پسران لوط که از دخترانش برایش زاییده شدند ‪،‬نام نخستزاده موآب و نام دومی یبنامی بود‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و دو پسر لوط رفته ‪،‬از زمین کنعان برای خود زنان گرفتند و برای ایشان اولد زاییدند ‪،‬و پسران موآب ‪،‬اد و مایون و طرسوس و‬ ‫قنویل بودند ‪،‬چهار پسر ‪،‬که ایشان تا امروز پدران فرزندان موآب هستند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و جمیع قبایل بنیلوط رفتند تا هر جا که میدیدند ساکن شوند ‪،‬زیرا که بارور و کثیر شده بودند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و ایشان رفته ‪،‬در زمینی که در آن ساکن شدند ‪،‬برای خود شهرها ساختند ‪،‬و شهرهایی را که ساختند ‪،‬به نام خود نامیدند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و ناحور پسر تارح ‪،‬برادر ابراهیم ‪،‬در آن ایام ‪،‬در چهلمین سال زندگی اسحاق ‪،‬درگذشت ‪،‬و تمام ایام ناحور صد و هفتاد و دو سال‬ ‫بود ‪،‬و او مرد و در حران دفن شد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و چون ابراهیم از مرگ برادرش باخبر شد ‪،‬بسیار اندوهگین شد و روزهای بسیار برای برادرش سوگواری کرد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و ابراهیم ‪،‬الیعازر ‪،‬رئیس خادمان خود را طلبید تا در امور خانهاش به او دستور دهد ‪،‬و او آمده ‪،‬در برابر وی ایستاد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬ابراهیم به او گفت« ‪:‬اینک من پیر شدهام و روز مرگ خود را نمیدانم ‪،‬زیرا عمرم طولنی شده است ‪.‬پس اکنون برخیز و بیرون برو‬ ‫و برای پسرم از این مکان و از این سرزمین ‪،‬از دختران کنعانیان که در میان آنها ساکنیم ‪،‬زنی نگیر»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬اما به سرزمین و زادگاه من برو و از آنجا برای پسرم همسری بگیر ‪،‬و خداوند ‪،‬خدای آسمان و زمین ‪،‬که مرا از خانه پدرم بیرون‬ ‫آورد و به این مکان آورد و به من گفت ‪:‬این سرزمین را تا ابد به نسل تو به ارث خواهم داد ‪،‬فرشته خود را پیشاپیش تو خواهد فرستاد و‬ ‫راه تو را خیریت خواهد بخشید تا همسری برای پسرم از خانواده من و از خانه پدرم بگیری‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و غلم در جواب آقایش ابراهیم گفت« ‪:‬اینک من به زادگاه تو و به خانه پدرت میروم و از آنجا زنی برای پسرت میگیرم ‪.‬اما اگر آن‬ ‫زن حاضر نباشد با من به این سرزمین بیاید ‪،‬آیا پسرت را به سرزمین زادگاهت بازگردانم؟»‬ ‫‪۳۳‬ابراهیم به او گفت« ‪:‬باحذر باش که پسر مرا به اینجا باز نگردانی ‪،‬زیرا خداوندی که در حضورش سلوک کردهام ‪،‬فرشته خود را پیش‬ ‫روی تو خواهد فرستاد و سفر تو را خیریت خواهد بخشید»‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و الیعازر چنانکه ابراهیم به او دستور داده بود ‪،‬عمل کرد و الیعازر برای ابراهیم ‪،‬آقای خود ‪،‬در این باره سوگند یاد کرد؛ و الیعازر‬ ‫برخاسته ‪،‬ده شتر از شتران آقای خود و ده نفر از خدمتکاران آقایش را با خود برداشت و برخاسته ‪،‬به حران ‪،‬شهر ابراهیم و ناحور ‪،‬رفتند‬ ‫تا برای اسحاق پسر ابراهیم ‪،‬زنی بگیرند؛ و چون ایشان رفته بودند ‪،‬ابراهیم به خانه سام و عابر فرستاد و پسرش اسحاق را از آنجا آوردند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و اسحاق به خانه پدرش در بئرشبع بازگشت ‪،‬و الیعازر و همراهانش به حران آمدند و در شهر ‪،‬کنار آبشخور توقف کردند ‪،‬و او‬ ‫شتران خود را کنار آب به زانو درآورد و آنها در آنجا ماندند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و الیعازر ‪،‬خادم ابراهیم ‪،‬دعا کرد و گفت« ‪:‬ای خدای آقایم ابراهیم ‪،‬امروز مرا بفرست و با آقایم مهربان باش تا امروز همسری برای‬ ‫پسر آقایم از خانوادهاش تعیین کنی»‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪۳۷‬و خداوند به خاطر بندهاش ابراهیم ‪،‬دعای الیعازر را اجابت فرمود ‪،‬و اتفاقا دختر بتوئیل ‪،‬پسر یملکمه ‪،‬همسر ناحور ‪،‬برادر ابراهیم ‪،‬را‬ ‫دید ‪،‬و الیعازر به خانهاش آمد‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و الیعازر تمام ماجرای خود و اینکه خادم ابراهیم است را برای ایشان بیان کرد ‪،‬و ایشان از او بسیار شادمان شدند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و همه خداوند را که این امر را پدید آورده بود ‪،‬متبارک خواندند و ربکا ‪،‬دختر بتوئیل ‪،‬را به زنی برای اسحاق به او دادند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و آن زن جوان بسیار خوشمنظر و باکره بود ‪،‬و ربکا در آن ایام ده ساله بود‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و بتوئیل و لبان و فرزندانش در آن شب ضیافتی برپا کردند و الیعازر و مردانش آمدند و در آن شب در آنجا خوردند و نوشیدند و‬ ‫شادی کردند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬بامدادان ‪،‬الیعازر و همراهانش برخاستند و تمام اهل خانه بتوئیل را صدا زدند و گفتند« ‪:‬مرا روانه کنید تا نزد آقایم بروم »‪.‬پس ایشان‬ ‫برخاستند و ربکا و دایهاش دبوره ‪،‬دختر عوص ‪،‬را روانه کردند و به او نقره و طل و غلمان و کنیزان دادند و او را برکت دادند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬پس الیعازر را با کسان او روانه کردند و خادمان ‪،‬ربکا را برداشتند و او نزد آقای خود به سرزمین کنعان بازگشت‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و اسحاق ‪،‬ربکا را گرفت و او همسر او شد ‪،‬و او را به خیمه آورد‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و اسحاق چهل ساله بود که ربکا ‪،‬دختر عموی خود ‪،‬بتوئیل ‪،‬را به زنی گرفت‪.‬‬ ‫فصل‪۲۵‬‬ ‫‪۱‬و در آن زمان بود که ابراهیم در پیری خود دوباره زنی گرفت ‪،‬و نام او قطوره از زمین کنعان بود‪.‬‬ ‫‪۲‬و او برای او زمران ‪،‬یقشان ‪،‬مدان ‪،‬مدیان ‪،‬ایشباک و شوآخ را که شش پسر بودند ‪،‬زایید ‪.‬و پسران زمران ‪،‬ابیهن ‪،‬مولیخ و ناریم بودند‪.‬‬ ‫‪۳‬و پسران یقشان ‪،‬شبا و ددان بودند و پسران مدان ‪،‬امیدا ‪،‬یوآب ‪،‬جوخی ‪،‬الیشع و نوتاک بودند و پسران مدیان ‪،‬عیفا ‪،‬عیفر ‪،‬خنوک ‪،‬ابیداع‬ ‫و الداعه بودند‪.‬‬ ‫‪۴‬و پسران یشباق ‪ ،‬ممقیرو ‪ ،‬یبیودوع و تاتور بودند‪.‬‬ ‫طوره ‪،‬زن کنعانی ‪،‬بودند که او برای ابراهیم عبرانی به‬ ‫‪۵‬و پسران شوآخ ‪،‬بیلدمد و مممداد و ممونان و ممبان بودند؛ هم هه اینان قبایل فرزندان قی م‬ ‫دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪۶‬و ابراهیم هم هه ایشان را روانه کرد و هدایایی بدیشان داد ‪،‬و ایشان از نزد پسرش اسحاق رفتند تا هر جا که جایی بیابند ‪،‬ساکن شوند‪.‬‬ ‫‪۷‬و جمیع اینها به کوهی که در شرق است رفتند و شش شهر برای خود ساختند که تا به امروز در آنها ساکنند‪.‬‬ ‫‪36‬‬


‫جاشر‬

‫‪۸‬اما بنیشمبا و دیدان ‪،‬یعنی بنییمقشان ‪،‬و فرزندانشان ‪،‬با برادران خود در شهرهایشان ساکن نشدند ‪،‬بلکه تا به امروز در سرزمینها و بیابانها‬ ‫کوچ کرده و اردو زدهاند‪.‬‬ ‫‪۹‬و بنی ممدیان ‪،‬پسر ابراهیم ‪،‬به شرق سرزمین کوش رفتند و در آنجا درهای وسیع در سرزمین شرقی یافتند و در آنجا ساکن شدند و شهری‬ ‫ساختند و در آن ساکن شدند که تا به امروز سرزمین یمدیان است‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و مدیان در شهری که او ساخته بود ‪،‬ساکن شدند ‪،‬او و پنج پسرش و هم هه کسانی که به او تعلق داشتند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و این است نامهای پسران مدیان ‪،‬بر حسب نامهای ایشان در شهرهایشان ‪:‬عیفه ‪،‬عیفر ‪،‬خنوک ‪،‬ابیداع و الداعه‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و پسران عیفا ‪،‬متاک ‪،‬میشار ‪،‬آوی و تزانوعا بودند و پسران عیفر ‪،‬عفرون ‪،‬صور ‪،‬علیرون و مدین بودند و پسران خنوک ‪،‬رعوئیل ‪،‬‬ ‫راقم ‪،‬عزی ‪،‬آلیوشوب و علد بودند‪.‬‬ ‫‪،‬ملود ‪،‬کمروری و مم رلکی بودند؛ و پسران ایلدامه ‪،‬میکمر و یربمع و مملکیا و جابمل بودند؛ این است نامهای یمدیانیها بر‬ ‫‪۱۳‬و پسران امبیداع ‪ ،‬مک رور ی‬ ‫حسب قبایلشان؛ و پس از آن قبایل یمدیانی در سراسر سرزمین یمدیان پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و این است پیدایش اسماعیل بن ابراهیم ‪،‬که هاجر ‪،‬کنیز ساره ‪،‬برای ابراهیم زایید‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و اسماعیل زنی از زمین مصر گرفت که نامش ریبه بود ‪،‬که همان مریبه است‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و ریبه برای اسماعیل ‪،‬نبایوت ‪،‬قیدار ‪،‬ادبئیل ‪،‬مبسام و خواهرشان بوسمات را زایید‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و اسماعیل زن خود ریبه را ترک کرد و او از نزد او رفت و به مصر به خانه پدرش بازگشت و در آنجا ساکن شد ‪،‬زیرا او در نظر‬ ‫اسماعیل و در نظر پدرش ابراهیم بسیار بد بود‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و بعد از آن ‪،‬اسماعیل از سرزمین کنعان زنی گرفت که نامش ملکوت بود ‪،‬و او برای وی نیشما ‪،‬دومه ‪،‬ماسا ‪،‬حداد ‪،‬تیما ‪،‬یطور ‪،‬‬ ‫نافیش و قدما را زایید‪.‬‬ ‫‪۱۹‬اینها پسران اسماعیل هستند و این نامهای ایشان است که بر حسب امتهایشان دوازده امیر بودند؛ و پس از آن ‪،‬خاندانهای اسماعیل‬ ‫منشعب شدند ‪،‬و اسماعیل فرزندان و تمام اموالی را که اندوخته بود ‪،‬به همراه اهل خانه و هر چه به او تعلق داشت ‪،‬برداشت و آنها رفتند تا‬ ‫هر جا که جایی یافتند ‪،‬ساکن شوند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و ایشان رفته ‪،‬نزدیک بیابان فاران ساکن شدند ‪،‬و مسکن ایشان از حویله تا شور بود ‪،‬که در مقابل مصر ‪،‬به سمت آشور است‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و اسماعیل و پسرانش در آن سرزمین ساکن شدند و فرزندانی برای آنها به دنیا آمد که بسیار بارور و کثیر شدند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و این است نامهای پسران نبایوت ‪،‬نخستزاده اسماعیل ‪:‬مند ‪،‬سند ‪،‬مایون؛ و پسران قیدار ‪:‬علیون ‪،‬قزم ‪،‬هماد و ایلی‪.‬‬ ‫عوبمدیا ‪ ،‬معبید مم یلک و ییعوش بودند؛ اینان قبایل فرزندان ریبمه ‪،‬همسر اسماعیل ‪،‬‬ ‫‪۲۳‬و پسران ا م یدبیئیل ‪ ،‬مح ممد و یابین بودند؛ و پسران یمبسام ‪ ،‬م‬ ‫میباشند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و پسران مشماع ‪،‬پسر اسماعیل ‪،‬شاموع ‪،‬زکریون و عوبید بودند؛ و پسران دومه ‪،‬قزد ‪،‬ایلی ‪،‬مخمد و آمد بودند‪.‬‬ ‫ع یبد مم یلک بودند؛ و پسران تیما ‪ ،‬یسعیر ‪،‬سادون و یاکول‬ ‫‪۲۵‬و پسران ماسا ‪،‬ملون ‪،‬مول و ابیدادون بودند؛ و پسران کمداد ‪،‬عزور ی‬ ‫‪،‬منزار و م‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و پسران یی م‬ ‫ت‪-‬تامد ‪،‬امبیاساف و میر بودند؛ و پسران قید ممه ‪،‬کملیف ‪،‬ت مختی و‬ ‫‪،‬مریت ‪،‬یم یعش ‪،‬آلیو و بم مخت بودند؛ و پسران نافیش ‪ ،‬مع یب‬ ‫ی‬ ‫طور ی‬ ‫عومیر بودند؛ اینان فرزندان مملکوت ‪،‬همسر اسماعیل ‪،‬بر حسب قبایل خود بودند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬هم هه اینان قبایل اسماعیل بر حسب نسلهایشان بودند و در سرزمینهایی که برای خود شهرها ساخته بودند ‪،‬تا به امروز ساکن بودند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و ربکا ‪،‬دختر بتوئیل ‪،‬همسر اسحاق پسر ابراهیم ‪،‬در آن ایام نازا بود و فرزندی نداشت؛ و اسحاق با پدرش در سرزمین کنعان‬ ‫میزیست؛ و خداوند با اسحاق میبود؛ و ارفکشاد پسر سام پسر نوح در آن ایام ‪،‬در چهل و هشتمین سال زندگی اسحاق ‪،‬درگذشت؛ و تمام‬ ‫روزهای زندگی ارفکشاد چهارصد و سی و هشت سال بود که مرد‪.‬‬ ‫فصل‪۲۶‬‬ ‫‪۱‬و در پنجاه و نهمین سال زندگی اسحاق ‪،‬پسر ابراهیم ‪،‬همسرش ربکا در آن ایام هنوز نازا بود‪.‬‬ ‫‪۲‬و ربکا به اسحاق گفت« ‪:‬ای آقایم ‪،‬به درستی شنیدهام که مادرت ساره در ایام خود نازا بود تا اینکه خداوندم ابراهیم ‪،‬پدرت ‪،‬برای او دعا‬ ‫کرد و او از او حامله شد»‪.‬‬ ‫‪۳‬پس اکنون برخیزید و شما نیز نزد خدا دعا کنید و او دعای شما را خواهد شنید و به رحمت خود ما را به یاد خواهد آورد‪.‬‬ ‫‪۴‬اسحاق در جواب همسرش ربکا گفت« ‪:‬ابراهیم پیش از این از خدا برای من دعا کرده است که نسل او را زیاد کنم ‪،‬پس اکنون این‬ ‫نازایی از تو به ما میرسد»‪.‬‬ ‫‪۵‬و ربکا به او گفت« ‪:‬اما اکنون تو نیز برخیز و دعا کن تا خداوند دعای تو را بشنود و به من فرزندانی عطا کند »‪.‬و اسحاق به سخنان‬ ‫همسرش گوش فرا داد و اسحاق و همسرش برخاستند و به سرزمین موریا رفتند تا در آنجا دعا کنند و خداوند را بطلبند ‪.‬و هنگامی که به‬ ‫آنجا رسیدند ‪،‬اسحاق ایستاد و برای همسرش که نازا بود ‪،‬به درگاه خداوند دعا کرد‪.‬‬ ‫‪۶‬و اسحاق گفت« ‪:‬ای خداوند ‪،‬خدای آسمان و زمین ‪،‬که نیکویی و رحمت تو زمین را پر کرده است ‪،‬تو که پدرم را از خانه پدرش و از‬ ‫زادگاهش بیرون آوردی و به این سرزمین آوردی و به او گفتی ‪:‬به نسل تو این سرزمین را خواهم داد ‪،‬و تو به او وعده دادی و به او اعلم‬ ‫کردی که نسل تو را مانند ستارگان آسمان و مانند ریگ دریا کثیر خواهم ساخت ‪،‬اکنون سخنان تو که به پدرم گفتی ‪،‬ثابت شود»‪.‬‬ ‫‪۷‬زیرا تو یهوه خدای ما هستی ‪،‬چشمان ما به سوی توست تا به ما نسل آدمیان عطا کنی ‪،‬چنانکه به ما وعده دادهای ‪،‬زیرا تو یهوه خدای ما‬ ‫هستی و چشمان ما فقط به سوی توست‪.‬‬ ‫‪۸‬و خداوند دعای اسحاق ‪،‬پسر ابراهیم ‪،‬را شنید و خداوند او را اجابت فرمود و همسرش رفقه حامله شد‪.‬‬ ‫‪37‬‬


‫جاشر‬

‫‪۹‬و تقریبا ا هفت ماه بعد ‪،‬بچهها در رحم او با هم نزاع میکردند و او از اینکه از آنها خسته شده بود ‪،‬بسیار رنج میبرد ‪،‬و به همه زنانی که‬ ‫در آن زمان در آن سرزمین بودند گفت« ‪:‬آیا برای شما نیز چنین اتفاقی افتاده است که برای من افتاده است؟ »و آنها به او گفتند« ‪:‬نه»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و او به ایشان گفت« ‪:‬چرا من در میان تمام زنانی که بر روی زمین هستند ‪،‬در این مورد تنها هستم؟ »و به سرزمین موریا رفت تا در‬ ‫این باره از خداوند جویا شود؛ و نزد سام و پسرش عابر رفت تا در این مورد از ایشان جویا شود و از آنها بخواهد که در این مورد درباره‬ ‫او از خداوند جویا شوند‪.‬‬ ‫درباره هر آنچه برایش رخ داده بود ‪،‬از خداوند جویا شود و از او بپرسد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و همچنین از ابراهیم خواست که‬ ‫ه‬ ‫‪۱۲‬و همه ایشان در این باره از خداوند سؤال کردند و از جانب خداوند برای او کلم آوردند و به او گفتند« ‪:‬دو طفل در رحم تو هستند و‬ ‫دو ملت از ایشان پدید خواهند آمد و یک ملت از دیگری قویتر خواهد بود و بزرگتر ‪،‬کوچکتر را بندگی خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و چون روزهای وضع حملش به پایان رسید ‪،‬زانو زد و اینک دوقلوها در رحمش بودند ‪،‬چنانکه خداوند به او گفته بود‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و نخستین ‪،‬سرخفام ‪،‬همچون جامهای پشمین ‪،‬بیرون آمد و تمامی قوم آن سرزمین او را عیسو نامیدند ‪،‬زیرا گفتند« ‪:‬این از رحم کامل‬ ‫شده است»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و بعد از او برادرش آمد و پاشنه عیسو را به دست خود گرفته بود ‪،‬از این رو او را یعقوب نام نهادند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و اسحاق ‪،‬پسر ابراهیم ‪،‬هنگام تولد ایشان شصت ساله بود‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و پسران تا پانزده سالگی بزرگ شدند و به میان جماعت آدمیان آمدند ‪.‬عیسو مردی حیلهگر و حیلهگر و شکارچی ماهری در صحرا‬ ‫بود ‪،‬و یعقوب مردی کامل و خردمند بود که در چادرها زندگی میکرد ‪،‬گلهها را میچراند و دستورات خداوند و فرامین پدر و مادرش را‬ ‫میآموزد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و اسحاق و فرزندان خانهاش ‪،‬چنانکه خدا به ایشان فرمان داده بود ‪،‬نزد پدرش ابراهیم در سرزمین کنعان ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و اسماعیل پسر ابراهیم با فرزندانش و هر چه داشتند ‪،‬رفتند و به آنجا به سرزمین حویله بازگشتند و در آنجا ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و همه فرزندان کنیزان ابراهیم به سرزمین مشرق رفتند تا در آنجا ساکن شوند ‪،‬زیرا ابراهیم ایشان را از نزد پسرش روانه کرده و‬ ‫هدایایی به ایشان داده بود و ایشان رفته بودند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و ابراهیم هر آنچه داشت به پسرش اسحاق بخشید ‪،‬و همچنین تمام گنجینههای خود را به او بخشید‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و او را امر فرمود و گفت« ‪:‬آیا نمیدانی و نمیدانی که یهوه ‪،‬خدا در آسمان و زمین است و غیر از او خدای دیگری نیست؟»‬ ‫‪۲۳‬و او بود که مرا از خانه پدرم و از زادگاهم بیرون آورد و تمام لذات زمین را به من عطا کرد؛ او مرا از مشورت شریران رهایی‬ ‫بخشید ‪،‬زیرا به او توکل داشتم‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و او مرا به این مکان آورد و مرا از اور کمسدیم رهایی داد و به من گفت« ‪:‬به نسل تو تمام این سرزمینها را خواهم داد و آنها وارث‬ ‫آنها خواهند بود ‪،‬هنگامی که فرمانها ‪،‬قوانین و احکام مرا که به تو فرمان دادهام و به آنها فرمان خواهم داد ‪،‬نگه دارند»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬پس اکنون ای پسر من ‪،‬به سخن من گوش فرا ده و فرمانهای خداوند ‪،‬خدای خود را که به تو امر فرمودم ‪،‬نگاه دار و از راه راست به‬ ‫راست یا چپ منحرف مشو ‪،‬تا برای تو و فرزندانت پس از تو تا به ابد نیکو باشد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و کارهای شگفتانگیز خداوند و مهربانی او را که با ما نشان داده است ‪،‬به یاد داشته باش ‪،‬که ما را از دست دشمنانمان رهایی داده‬ ‫است ‪،‬و خداوند ‪،‬خدای ما ‪،‬آنها را به دست ما انداخته است؛ و اکنون هر آنچه را که به تو فرمان دادهام ‪،‬نگه دار و از فرامین خدای خود‬ ‫روی مگردان و جز او کسی را پرستش نکن ‪،‬تا برای تو و نسل تو پس از تو نیکو باشد‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و به فرزندان و نسل خود ‪،‬دستورات و فرامین خداوند را بیاموز ‪،‬و راه درست را که باید در آن گام بردارند ‪،‬به آنها بیاموز تا برای‬ ‫همیشه نیکو باشد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬اسحاق در جواب پدرش گفت« ‪:‬آنچه پروردگارم امر فرموده است ‪،‬انجام خواهم داد و از فرمانهای یهوه ‪،‬خدای خود ‪،‬سرپیچی نخواهم‬ ‫کرد و هر آنچه را که به من امر فرموده ‪،‬نگاه خواهم داشت »‪.‬و ابراهیم پسرش اسحاق و فرزندانش را برکت داد؛ و ابراهیم به یعقوب‬ ‫تعلیمات خداوند و راههای او را آموخت‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و در آن زمان بود که ابراهیم در پانزدهمین سال زندگی یعقوب و عیسو ‪،‬پسران اسحاق ‪،‬درگذشت ‪.‬و تمام ایام ابراهیم صد و هفتاد و‬ ‫پنج سال بود ‪.‬پس وفات یافت و در سن پیری ‪،‬پیر و سیر ‪،‬به قوم خود پیوست ‪.‬و اسحاق و اسماعیل ‪،‬پسرانش ‪،‬او را به خاک سپردند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و چون ساکنان کنعان شنیدند که ابراهیم مرده است ‪،‬همه با پادشاهان و بزرگان و جمیع قوم خود آمدند تا ابراهیم را دفن کنند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و جمیع ساکنان سرزمین حران ‪،‬و جمیع قبایل خاندان ابراهیم ‪،‬و جمیع رؤسا و بزرگان ‪،‬و پسران ابراهیم از کنیزان ‪،‬چون از مرگ‬ ‫ابراهیم شنیدند ‪،‬آمدند و احسان ابراهیم را جبران کردند و پسرش اسحاق را تسلی دادند ‪،‬و ابراهیم را در غاری که از عفرون حتی و‬ ‫فرزندانش برای ملکیت قبر خریده بود ‪،‬دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و جمیع ساکنان کنعان ‪،‬و همه کسانی که ابراهیم را میشناختند ‪،‬یک سال تمام برای ابراهیم گریستند ‪،‬و مرد و زن برای او ماتم گرفتند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و همه کودکان خردسال و همه ساکنان آن سرزمین برای ابراهیم گریه میکردند ‪،‬زیرا ابراهیم با همه آنها نیکویی کرده بود و با خدا و‬ ‫مردم درستکار بود‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و کسی نبود که مانند ابراهیم از خدا بترسد ‪،‬زیرا او از جوانی از خدای خود ترسیده بود و خداوند را خدمت کرده بود و در تمام دوران‬ ‫زندگیاش ‪،‬از کودکی تا روز مرگش ‪،‬به همه راههای او رفته بود‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و خداوند با او بود و او را از مشورت نمرود و قومش رهایی بخشید ‪،‬و هنگامی که با چهار پادشاه عیلم جنگید ‪،‬آنها را شکست داد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و او هم هه فرزندان زمین را به خدمت خدا آورد و راههای خداوند را به ایشان آموخت و ایشان را به شناخت خداوند واداشت‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و او بیشهای ساخت و تاکستانی در آن غرس کرد ‪،‬و همیشه در خیمه خود برای رهگذران خوراک و نوشیدنی آماده میکرد تا در‬ ‫خانهاش سیر شوند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و خداوند خدا تمام زمین را به خاطر ابراهیم نجات داد‪.‬‬ ‫‪38‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۹‬و پس از مرگ ابراهیم بود که خدا پسرش اسحاق و فرزندانش را برکت داد ‪،‬و خداوند با اسحاق بود ‪،‬همانطور که با پدرش ابراهیم‬ ‫بود ‪،‬زیرا اسحاق تمام فرامین خداوند را همانطور که پدرش ابراهیم به او دستور داده بود ‪،‬انجام داد؛ او از راه راستی که پدرش به او‬ ‫دستور داده بود ‪،‬به راست یا چپ منحرف نشد‪.‬‬ ‫فصل‪۲۷‬‬ ‫‪۱‬و عیسو در آن زمان ‪،‬پس از مرگ ابراهیم ‪،‬اغلب برای شکار به صحرا میرفت‪.‬‬ ‫‪۲‬و نمرود ‪،‬پادشاه بابل ‪،‬که همان عمرافل بود ‪،‬نیز اغلب با مردان قدرتمند خود برای شکار به صحرا میرفت و در خنکای روز با مردانش‬ ‫قدم میزد‪.‬‬ ‫‪۳‬و نمرود تمام روزها عیسو را زیر نظر داشت ‪،‬زیرا حسادتی نسبت به عیسو در دل نمرود تمام روزها شکل گرفته بود‪.‬‬ ‫‪۴‬روزی عیسو برای شکار به صحرا رفت و نمرود را یافت که با دو مردش در بیابان راه میرفتند‪.‬‬ ‫‪۵‬و جمیع شجاعان و قومش در بیابان با او بودند ‪،‬اما از او دور شدند و برای شکار به جهات مختلف از او دور شدند ‪.‬و عیسو خود را‬ ‫برای نمرود پنهان کرد و نمرود در بیابان برای او کمین کرد‪.‬‬ ‫‪۶‬و نمرود و مردانش که با او بودند ‪،‬او را نمیشناختند ‪،‬و نمرود و مردانش اغلب در خنکای روز در صحرا قدم میزدند تا بدانند مردانش‬ ‫در کجای صحرا شکار میکنند‪.‬‬ ‫‪۷‬و نمرود و دو نفر از همراهانش به جایی که بودند رسیدند ‪،‬که ناگهان عیسو از کمینگاه خود بیرون آمد و شمشیر خود را کشید و با عجله‬ ‫به سمت نمرود دوید و سرش را از تنش جدا کرد‪.‬‬ ‫‪۸‬و عیسو با آن دو مرد که همراه نمرود بودند ‪،‬سخت جنگید و چون آنها او را به فریاد خواندند ‪،‬عیسو به سوی ایشان برگشت و با شمشیر‬ ‫خود ایشان را کشت‪.‬‬ ‫‪۹‬و همه بزرگان نمرود که او را به بیابان ترک کرده بودند ‪،‬فریاد را از دور شنیدند و صدای آن دو مرد را شناختند و برای دانستن علت‬ ‫آن دویدند ‪،‬که پادشاه خود و دو مردی را که با او بودند ‪،‬در بیابان مرده یافتند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و چون عیسو دید که مردان نیرومند نمرود از دور میآیند ‪،‬گریخت و بدین ترتیب جان سالم به در برد؛ و عیسو جامههای گرانبهای‬ ‫نمرود را که پدر نمرود برای نمرود به ارث گذاشته بود و نمرود با آنها بر تمام سرزمین چیره شده بود ‪،‬برداشت و دوید و آنها را در‬ ‫خانهاش پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و عیسو آن جامهها را برداشت و از ترس مردان نمرود به شهر گریخت و خسته و کوفته از جنگ به خانه پدرش بازگشت و در حالی‬ ‫که از غم و اندوه نزدیک بود بمیرد ‪،‬به برادرش یعقوب نزدیک شد و در برابر او نشست‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و به برادرش یعقوب گفت« ‪:‬اینک من امروز میمیرم ‪،‬و چرا حق نخستزادگی را میخواهم؟ »و یعقوب در این امر با عیسو عاقلنه‬ ‫رفتار کرد ‪،‬و عیسو حق نخستزادگی خود را به یعقوب فروخت ‪،‬زیرا این امر از جانب خداوند چنین شده بود‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و حصه عیسو در غار مزرعه مکفیله که ابراهیم از بنیحت برای ملکیت گورستان خریده بود ‪،‬عیسو نیز به یعقوب فروخت ‪،‬و یعقوب‬ ‫همه اینها را از برادرش عیسو به بهایی که داده بود ‪،‬خرید‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و یعقوب تمام این ماجرا را در کتابی نوشت و با شاهدان بر آن گواهی داد و آن را ممهر کرد و کتاب در دست یعقوب ماند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و چون نمرود پسر کوش درگذشت ‪،‬مردانش او را برداشته ‪،‬با حیرت آوردند و در شهرش به خاک سپردند ‪،‬و تمام ایامی که نمرود‬ ‫زیست ‪،‬دویست و پانزده سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و ایامی که نمرود بر مردم آن سرزمین سلطنت کرد ‪،‬صد و هشتاد و پنج سال بود؛ و نمرود با شمشیر عیسو در شرم و تحقیر‬ ‫درگذشت ‪،‬و نسل ابراهیم او را همانطور که در خواب دیده بود ‪،‬کشت‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و با مرگ نمرود ‪،‬پادشاهی او به بخشهای بسیاری تقسیم شد و تمام بخشهایی که نمرود بر آنها حکومت میکرد ‪،‬به پادشاهان مربوطه آن‬ ‫سرزمین بازگردانده شد که پس از مرگ نمرود آنها را بازپس گرفتند و تمام مردم خاندان نمرود برای مدت طولنی برده سایر پادشاهان آن‬ ‫سرزمین بودند‪.‬‬ ‫فصل‪۲۸‬‬ ‫‪۱‬و در آن ایام ‪،‬پس از وفات ابراهیم ‪،‬در آن سال ‪،‬خداوند قحطی سختی در آن سرزمین پدید آورد ‪،‬و در حالی که قحطی در سرزمین‬ ‫کنعان بیداد میکرد ‪،‬اسحاق به سبب قحطی برخاست تا به مصر برود ‪،‬چنانکه پدرش ابراهیم کرده بود‪.‬‬ ‫‪۲‬و خداوند در آن شب بر اسحاق ظاهر شد و به او فرمود« ‪:‬به مصر نرو ‪،‬بلکه برخیز و به جرار ‪،‬نزد ابیملک ‪،‬پادشاه فلسطینیان برو و‬ ‫در آنجا بمان تا قحطی تمام شود»‪.‬‬ ‫‪۳‬و اسحاق برخاست و به جرار رفت ‪،‬چنانکه خداوند او را امر فرموده بود ‪،‬و یک سال تمام در آنجا ماند‪.‬‬ ‫‪۴‬و چون اسحاق به جرار آمد ‪،‬اهل آن سرزمین یر یبکا ‪،‬همسرش ‪،‬را دیدند که زیباروی است ‪،‬و اهل جرار از اسحاق درباره همسرش‬ ‫پرسیدند ‪،‬و او گفت« ‪:‬او خواهر من است »‪.‬زیرا ترسید که بگوید او همسر اوست ‪،‬مبادا اهل آن سرزمین او را به خاطر او بکشند‪.‬‬ ‫‪۵‬و سروران ابیملک رفته ‪،‬آن زن را نزد پادشاه ستودند ‪،‬اما او بدیشان جوابی نداد و به سخنان ایشان توجه نکرد‪.‬‬ ‫‪۶‬اما شنید که اسحاق او را خواهر خود اعلم کرده است ‪،‬پس پادشاه این را در دل خود نگه داشت‪.‬‬ ‫‪۷‬و چون اسحاق سه ماه در آن سرزمین اقامت داشت ‪،‬ابیملک از پنجره نگریست و دید که اینک اسحاق با همسرش رفقه مزاح میکند ‪،‬‬ ‫زیرا اسحاق در خانه بیرونی پادشاه ساکن بود ‪،‬و خانه اسحاق روبروی خانه پادشاه بود‪.‬‬ ‫‪39‬‬


‫جاشر‬

‫‪۸‬و پادشاه به اسحاق گفت« ‪:‬این چه کاری است که با ما کردی که درباره همسرت گفتی او خواهر من است؟ چقدر آسان ممکن است یکی‬ ‫از بزرگان قوم با او همبستر شود ‪،‬و در آن صورت تو ما را گناهکار میسازی»‪.‬‬ ‫‪9‬اسحاق به ابیملک گفت« ‪:‬چون ترسیدم که مبادا به خاطر همسرم بمیرم ‪،‬گفتم ‪:‬او خواهر من است»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬در آن زمان ‪،‬ابیملک به هم هه سروران و بزرگان خود فرمان داد تا اسحاق و همسرش ربکا را برداشته ‪،‬به حضور پادشاه آوردند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و پادشاه دستور داد که لباسهای فاخر بر ایشان بپوشانند و ایشان را سوار بر اسب در کوچههای شهر بگردانند و در سراسر کشور ندا‬ ‫کنند و بگویند« ‪:‬این مرد و این همسرش هستند؛ هر که این مرد یا همسرش را لمس کند ‪،‬قطعا ا خواهد مرد »‪.‬و اسحاق با همسرش به خانه‬ ‫پادشاه بازگشت و خداوند با اسحاق بود و او همچنان بزرگ میشد و چیزی کم نداشت‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و خداوند اسحاق را در نظر ابیملک و در نظر همه زیردستان او التفات بخشید ‪،‬و ابیملک با اسحاق نیکو رفتار کرد ‪،‬زیرا ابیملک‬ ‫سوگند و عهدی را که بین پدرش و ابراهیم بود به یاد آورد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬ابیملک به اسحاق گفت« ‪:‬اینک تمام زمین پیش روی توست؛ هر جا که در نظرت پسند آید ‪،‬ساکن شو تا به سرزمین خود بازگردی »‪.‬و‬ ‫ابیملک مزارع و تاکستانها و بهترین قسمت سرزمین جرار را به اسحاق داد تا در آن بکارد و درو کند و از میوههای زمین بخورد تا ایام‬ ‫قحطی سپری شود‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و اسحاق در آن زمین زراعت کرد و در همان سال صد برابر دریافت نمود ‪،‬و خداوند او را برکت داد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و آن مرد بزرگ شد و صاحب گلهها و رمهها و غلمان بسیار گردید‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و چون روزهای قحطی سپری شد ‪،‬خداوند بر اسحاق ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬برخیز ‪،‬از اینجا بیرون شو و به سرزمین خود ‪،‬به‬ ‫سرزمین کنعان ‪،‬برگرد »‪.‬و اسحاق برخاست و با هر چه داشت ‪،‬چنانکه خداوند به او فرمان داده بود ‪،‬به حبرون که در سرزمین کنعان‬ ‫است ‪،‬بازگشت‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و بعد از این ‪،‬شلخ ‪،‬پسر ارفکشاد ‪،‬در آن سال ‪،‬که هجدهمین سال از عمر یعقوب و عیسو بود ‪،‬درگذشت؛ و تمام ایامی که شلخ زیست ‪،‬‬ ‫چهارصد و سی و سه سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬در آن زمان ‪،‬اسحاق پسر کوچک خود یعقوب را به خانه سام و عابر فرستاد و او دستورات خداوند را آموخت و یعقوب سی و دو سال‬ ‫در خانه سام و عابر ماند ‪،‬و برادرش عیسو نرفت ‪،‬زیرا حاضر نبود برود و در خانه پدرش در سرزمین کنعان ماند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و عیسو پیوسته در صحرا شکار میکرد تا هر چه گیرش میآید برای خانه بیاورد ‪،‬و عیسو تمام روزها چنین میکرد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و عیسو مردی حیلهگر و حیلهگر بود ‪،‬که دل مردم را میرباید و آنها را فریب میداد ‪،‬و عیسو مردی شجاع در صحرا بود ‪،‬و به مرور‬ ‫زمان طبق معمول برای شکار میرفت و تا صحرای سعیر که همان ادوم باشد ‪،‬آمد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و او یک سال و چهار ماه در سرزمین سعیر ماند و در صحرا به شکار پرداخت‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و عیسو در زمین سعیر ‪،‬دختر مرد کنعانی را دید که نامش یهودیت بود ‪،‬دختر بیری پسر عیفمر ‪،‬از قبایل حتی پسر کنعان‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و عیسو او را به زنی گرفت و به نزد او آمد؛ و عیسو چهل ساله بود که او را گرفت و او را به حبرون ‪،‬سرزمین سکونت پدرش ‪،‬آورد‬ ‫و در آنجا ساکن شد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و در آن ایام ‪،‬در صد و دهمین سال زندگی اسحاق ‪،‬یعنی در پنجاهمین سال زندگی یعقوب ‪،‬سام پسر نوح درگذشت؛ سام در هنگام‬ ‫مرگش ششصد ساله بود‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و چون سام درگذشت ‪،‬یعقوب نزد پدر خود به حبرون که در سرزمین کنعان است ‪،‬بازگشت‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و در پنجاه و ششمین سال زندگی یعقوب ‪،‬مردم از حران آمدند و ربکا از برادرش لبان ‪،‬پسر بتوئیل ‪،‬باخبر شد‪.‬‬ ‫‪۲۷‬زیرا زن لبان در آن ایام نازا بود و فرزندی نمیآورد ‪،‬و همه کنیزانش نیز برای او فرزندی نمیآوردند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و بعد از آن خداوند آدینه ‪،‬همسر لبان را به یاد آورد ‪،‬و او حامله شده ‪،‬دو دختر دوقلو زایید ‪،‬و لبان دختران خود را نام نهاد ‪،‬نام‬ ‫بزرگتر را لیه و نام کوچکتر راحیل‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و آن مردم آمدند و این چیزها را به ربکا گفتند ‪،‬و ربکا بسیار شاد شد که خداوند از برادرش تفقد کرده و او صاحب فرزندانی شده‬ ‫است‪.‬‬ ‫فصل‪۲۹‬‬ ‫‪۱‬و اسحاق پسر ابراهیم پیر و سالخورده شد ‪،‬و چشمانش از پیری سنگین شده ‪،‬تار گشته ‪،‬نمیتوانست ببیند‪.‬‬ ‫‪۲‬در آن زمان ‪،‬اسحاق پسر خود عیسو را صدا زد و گفت« ‪:‬تمنا میکنم سلح خود ‪،‬ترکش و کمان خود را بیاور ‪،‬برخیز و به صحرا برو‬ ‫و مقداری گوشت شکار برای من بگیر و برایم غذایی خوشطعم درست کن و آن را نزد من بیاور تا بخورم و قبل از مرگم تو را برکت‬ ‫دهم ‪،‬زیرا اکنون پیر و سفیدمو شدهام»‪.‬‬ ‫‪۳‬پس عیسو چنین کرد و سلح خود را برداشت و به صحرا رفت تا طبق معمول ‪،‬شکار کند و آن را نزد پدرش بیاورد ‪،‬چنانکه پدرش به‬ ‫او دستور داده بود تا او را برکت دهد‪.‬‬ ‫‪۴‬و ربکا تمام سخنانی را که اسحاق به عیسو گفته بود شنید ‪،‬و شتابان پسر خود یعقوب را فرا خواند و گفت« ‪:‬پدرت چنین به برادرت‬ ‫عیسو گفت ‪،‬و من چنین شنیدم ‪،‬پس اکنون شتاب کن و آنچه را که به تو میگویم ‪،‬انجام بده»‪.‬‬ ‫‪۵‬برخیز و به سوی گله برو و دو بزغاله خوب برای من بیاور تا گوشت خوشطعم برای پدرت بگیرم ‪،‬و تو هم گوشت خوشطعم بیاور تا‬ ‫قبل از اینکه برادرت از شکار بیاید ‪،‬بخورد تا پدرت تو را برکت دهد‪.‬‬ ‫‪۶‬پس یعقوب شتابان رفت و چنانکه مادرش به او دستور داده بود ‪،‬عمل کرد ‪.‬او خوراک خوشطعم درست کرد و آن را پیش از آنکه عیسو‬ ‫از شکار بازگردد ‪،‬نزد پدرش آورد‪.‬‬ ‫‪40‬‬


‫جاشر‬

‫‪7‬اسحاق به یعقوب گفت« ‪:‬ای پسر من ‪،‬تو کیستی؟ »گفت« ‪:‬من عیسو ‪،‬نخستزاده تو هستم ‪.‬آنچه به من فرمودی انجام دادم ‪.‬اکنون برخیز و‬ ‫از شکار من بخور تا جانت مرا برکت دهد ‪،‬چنانکه به من گفتی»‪.‬‬ ‫‪۸‬پس اسحاق برخاست و خورد و نوشید و دلش آرام گرفت و یعقوب را برکت داد و یعقوب از نزد پدرش رفت؛ و چون اسحاق یعقوب را‬ ‫برکت داد و او از نزد او رفت ‪،‬اینک عیسو از شکار خود از صحرا آمد و او نیز خوراکی خوشطعم درست کرد و آن را نزد پدرش آورد‬ ‫تا از آن بخورد و او را برکت دهد‪.‬‬ ‫‪9‬و اسحاق به عیسو گفت« ‪:‬کیست که پیش از آمدن تو ‪،‬شکاری برای من آورد و من او را برکت دادم؟ »و عیسو دانست که برادرش‬ ‫یعقوب این کار را کرده است ‪،‬و خشم عیسو بر برادرش یعقوب افروخته شد که با او چنین کرده بود‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و عیسو گفت« ‪:‬آیا نام او به درستی یعقوب نیست؟ زیرا دو بار مرا از جای خود راند ‪،‬حق نخستزادگی مرا گرفت و اکنون برکت مرا‬ ‫نیز گرفته است »‪.‬و عیسو بسیار گریست؛ و چون اسحاق صدای گریه پسرش عیسو را شنید ‪،‬اسحاق به عیسو گفت« ‪:‬ای پسرم ‪،‬چه کنم ‪،‬‬ ‫برادرت با حیله آمد و برکت تو را گرفت »‪.‬و عیسو به سبب برکتی که پدرش به او داده بود ‪،‬از برادرش یعقوب نفرت کرد و خشمش بر او‬ ‫بسیار افروخته شد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و یعقوب از برادرش عیسو بسیار ترسید ‪،‬و برخاسته به خانه عابر بن سام گریخت و خود را در آنجا از ترس برادرش پنهان کرد ‪،‬و‬ ‫یعقوب شصت و سه ساله بود که از سرزمین کنعان از حبرون بیرون آمد ‪،‬و یعقوب چهارده سال از ترس برادرش عیسو در خانه عابر‬ ‫پنهان ماند ‪،‬و در آنجا به آموختن راههای خداوند و احکام او ادامه داد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و چون عیسو دید که یعقوب از دست او گریخته و رهایی یافته است ‪،‬و اینکه یعقوب با حیله برکت را یافته است ‪،‬عیسو بسیار غمگین‬ ‫شد و از پدر و مادر خود نیز رنجید؛ و او نیز برخاسته ‪،‬زن خود را برداشت و از نزد پدر و مادرش به سرزمین سعیر رفت و در آنجا‬ ‫ساکن شد؛ و عیسو در آنجا زنی از دختران حت به نام بوسمات ‪،‬دختر ایلون حتی ‪،‬دید و او را علوه بر زن اول خود به زنی گرفت ‪،‬و‬ ‫عیسو او را عاده نامید ‪،‬زیرا گفت که در آن زمان برکت از او زایل شده است‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و عیسو شش ماه در سرزمین سعیر بدون دیدن پدر و مادر خود اقامت گزید ‪،‬و بعد از آن عیسو زنان خود را برداشت و برخاسته ‪،‬به‬ ‫سرزمین کنعان بازگشت ‪،‬و عیسو دو زن خود را در خانه پدرش در حبرون جای داد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و زنان عیسو با کارهای خود ‪،‬اسحاق و ربکا را آزار میدادند و به خشم میآوردند ‪،‬زیرا در راه خداوند گام نمیزدند ‪،‬بلکه خدایان پدر‬ ‫خود را از چوب و سنگ میپرستیدند ‪،‬چنانکه پدرشان بدیشان آموخته بود ‪،‬و از پدرشان شرورتر بودند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و ایشان موافق شهوات پلید دل خود رفتند و برای بعل قربانی کردند و بخور سوزاندند ‪،‬و اسحاق و ربکا از ایشان خسته شدند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬ربکا گفت« ‪:‬به سبب دختران حت از زندگی خود خسته شدهام ‪.‬اگر یعقوب زنی از دختران حت ‪،‬مانند اینانی که از دختران این‬ ‫سرزمین هستند ‪،‬بگیرد ‪،‬دیگر زندگی برای من چه فایدهای دارد؟»‬ ‫‪۱۷‬و در آن ایام ‪،‬عاده ‪،‬زن عیسو ‪،‬حامله شده ‪،‬پسری برایش زایید ‪،‬و عیسو نام پسری را که برایش زاییده بود ‪،‬الیفاز نهاد ‪،‬و عیسو در‬ ‫هنگام زاییدن او شصت و پنج ساله بود‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و اسماعیل پسر ابراهیم در آن ایام ‪،‬در شصت و چهارمین سال زندگی یعقوب ‪،‬درگذشت ‪،‬و تمام ایامی که اسماعیل زیست ‪،‬صد و سی‬ ‫و هفت سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و چون اسحاق شنید که اسماعیل مرده است ‪،‬برای او سوگواری کرد ‪،‬و اسحاق روزهای بسیار برای او سوگواری نمود‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و چون چهارده سال از اقامت یعقوب در خانه عابر گذشت ‪،‬یعقوب آرزو کرد که پدر و مادرش را ببیند ‪،‬و یعقوب به خانه پدر و‬ ‫مادرش در حبرون آمد ‪،‬و عیسو در آن روزها فراموش کرده بود که یعقوب با گرفتن برکت از او در آن روزها چه کرده بود‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و چون عیسو یعقوب را دید که نزد پدر و مادرش میآید ‪،‬آنچه یعقوب با او کرده بود به یاد آورد ‪،‬و بر او بسیار خشمگین شد و خواست‬ ‫او را بکشد‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و اسحاق پسر ابراهیم پیر و سالخورده شد ‪،‬و عیسو گفت« ‪:‬اینک زمان مرگ پدرم نزدیک شده است ‪،‬و چون او بمیرد ‪،‬برادرم یعقوب‬ ‫را خواهم کشت»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و این را به ربکا گفتند ‪،‬و او شتابان فرستاده ‪،‬پسرش یعقوب را طلبید و به او گفت« ‪:‬برخیز ‪،‬برو و به حران نزد برادرم لبان فرار کن‬ ‫و مدتی در آنجا بمان تا خشم برادرت از تو برگردد و آنگاه برگرد»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و اسحاق ‪،‬یعقوب را فراخواند و به او گفت« ‪:‬زنی از دختران کنعان مگیر ‪،‬زیرا پدرمان ابراهیم ‪،‬ما را چنین امر فرمود ‪،‬چنانکه‬ ‫خداوند به او فرموده بود و گفت« ‪:‬این زمین را به نسل تو خواهم داد ‪.‬اگر فرزندانت به عهدی که با تو بستهام ‪،‬وفا کنند ‪،‬من نیز به‬ ‫فرزندانت آنچه را که به تو گفتهام ‪،‬وفا خواهم کرد و ایشان را ترک نخواهم نمود»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬پس اکنون پسرم ‪،‬سخن مرا بشنو و هر آنچه به تو امر میکنم ‪،‬و از گرفتن زن از میان دختران کنعان خودداری کن ‪.‬برخیز و به حران ‪،‬‬ ‫به خانه پدر مادرت ‪،‬بتوئیل ‪،‬برو و از آنجا از دختران لبان ‪،‬برادر مادرت ‪،‬زنی برای خود بگیر‪.‬‬ ‫‪۲۶‬پس احتیاط کن ‪،‬مبادا در سرزمینی که به آن میروی ‪،‬یهوه خدای خود و تمام راههای او را فراموش کنی و با مردم آن سرزمین ارتباط‬ ‫برقرار کنی و دنبال باطل بروی و یهوه خدای خود را ترک کنی‪.‬‬ ‫‪۲۷‬اما چون به آن سرزمین رسیدی ‪،‬خداوند را در آنجا خدمت کن ‪،‬و از راهی که به تو امر فرمودم و آموختهای ‪،‬به راست یا چپ منحرف‬ ‫مشو‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و خدای قادر مطلق تو را در نظر مردم زمین عزیز بدارد تا در آنجا همسری مطابق میل خود بگیری ‪،‬زنی که در راه خداوند نیک و‬ ‫درستکار باشد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و خدا برکت پدرت ابراهیم را به تو و به نسل تو عطا فرماید ‪،‬و تو را بارور و کثیر گرداند ‪،‬و در سرزمینی که به آن میروی ‪،‬قومهای‬ ‫بسیار شوی ‪،‬و خدا تو را با فرزندان و ثروت فراوان ‪،‬و با شادی و خوشی به این سرزمین ‪،‬سرزمین مسکن پدرت ‪،‬بازگرداند‪.‬‬

‫‪41‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۰‬و اسحاق وصیت به یعقوب و برکت دادن او را تمام کرد و هدایای بسیار از جمله نقره و طل به او داد و او را روانه نمود؛ و یعقوب به‬ ‫پدر و مادرش گوش فرا داد؛ آنها را بوسید و برخاست و به فدان ارام رفت؛ و یعقوب هفتاد و هفت ساله بود هنگامی که از سرزمین کنعان‬ ‫از بئرشبع بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و چون یعقوب به سوی محران میرفت ‪،‬عیسو پسر خود الیفاز را خواند و مخفیانه با او سخن گفت و گفت« ‪:‬اکنون بشتاب ‪،‬شمشیر خود‬ ‫را به دست بگیر و یعقوب را تعقیب کن و در راه از پیش روی او عبور کن و برای او کمین کن و او را با شمشیر خود در یکی از کوهها‬ ‫بکش و هر چه دارد بردار و برگرد»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و الیفاز بن عیسو مردی چالک و کماندار ماهر بود ‪،‬چنانکه پدرش او را آموخته بود ‪،‬و او شکارچی ماهری در صحرا و مردی شجاع‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و الیفاز چنانکه پدرش به او امر کرده بود ‪،‬عمل کرد ‪.‬و الیفاز در آن زمان سیزده ساله بود ‪.‬پس الیفاز برخاست و رفت و ده نفر از‬ ‫برادران مادرش را با خود برداشت و یعقوب را تعقیب کرد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و او یعقوب را از نزدیک تعقیب کرد و در مرز سرزمین کنعان ‪،‬روبروی شهر شکیم ‪،‬برای او کمین کرد‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و یعقوب الیفاز و مردانش را دید که او را تعقیب میکنند ‪،‬و یعقوب در جایی که او میرفت ‪،‬ایستاد تا بداند این چیست ‪،‬زیرا از این امر‬ ‫خبر نداشت؛ و الیفاز شمشیر خود را کشید و او و مردانش به سوی یعقوب رفتند؛ و یعقوب به ایشان گفت« ‪:‬شما را چه شده است که به‬ ‫اینجا آمدهاید ‪،‬و چه شده است که با شمشیرهای خود تعقیب میکنید؟»‬ ‫‪۳۶‬و الیفاز نزد یعقوب آمد و او در جواب گفت« ‪:‬پدرم مرا چنین امر فرمود ‪،‬و اکنون از اوامری که پدرم به من داده است ‪،‬سرپیچی‬ ‫نخواهم کرد »‪.‬و چون یعقوب دید که عیسو با الیفاز سخن گفته است تا او را به زور وادارد ‪،‬یعقوب نزدیک شد و از الیفاز و همراهانش‬ ‫التماس کرد و به او گفت‪:‬‬ ‫‪۳۷‬اینک هر آنچه دارم و آنچه پدر و مادرم به من دادهاند ‪،‬برای خود بگیر و از من دور شو و مرا نکش ‪،‬تا این برای تو پارسایی محسوب‬ ‫شود‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و خداوند یعقوب را در نظر الیفاز بن عیسو و مردانش التفات بخشید ‪،‬و ایشان سخن یعقوب را شنیدند و او را نکشتند ‪،‬و الیفاز و‬ ‫مردانش تمام اموال یعقوب را با نقره و طلیی که با خود از بئرشبع آورده بود ‪،‬گرفتند و چیزی برایش باقی نگذاشتند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬پس الیفاز و همراهانش از نزد او رفتند و نزد عیسو به بئرشبع بازگشتند و هر آنچه را که با یعقوب برایشان اتفاق افتاده بود ‪،‬برای او‬ ‫بازگو کردند و هر آنچه را که از یعقوب گرفته بودند ‪،‬به او دادند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و عیسو بر پسرش الیفاز و بر کسانی که با او بودند ‪،‬خشمگین شد ‪،‬زیرا آنها یعقوب را نکشته بودند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬ایشان در جواب عیسو گفتند« ‪:‬چون یعقوب در این امر از ما التماس کرد که او را نکشیم ‪،‬دلش به حال او سوخت و هر چه داشت‬ ‫برداشتیم و نزد تو آوردیم؛ و عیسو تمام نقره و طلیی را که الیفاز از یعقوب گرفته بود ‪،‬برداشت و آنها را در خانه خود گذاشت»‪.‬‬ ‫‪۴۲‬در آن زمان ‪،‬چون عیسو دید که اسحاق ‪،‬یعقوب را برکت داده و به او امر کرده و گفته است« ‪:‬زنی از دختران کنعان مگیر ‪،‬و دختران‬ ‫کنعان در نظر اسحاق و ربکا بد هستند‪»،‬‬ ‫‪۴۳‬سپس به خانه عمویش اسماعیل رفت و علوه بر همسران بزرگترش ‪ ،‬ممخلمت ‪،‬دختر اسماعیل ‪،‬خواهر نبایوت ‪،‬را نیز به همسری‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫فصل‪۳۰‬‬ ‫‪۱‬و یعقوب در ادامه راه خود به سوی حران بیرون رفت و تا کوه موریا رسید و تمام شب را در آنجا ‪،‬نزدیک شهر لوز ‪،‬ماند؛ و خداوند در‬ ‫آن شب بر یعقوب ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬من خداوند ‪،‬خدای ابراهیم و خدای پدرت اسحاق هستم؛ زمینی را که بر آن خفتهای به تو و به‬ ‫نسل تو خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪۲‬و اینک من با تو هستم و هر جا که بروی تو را محافظت خواهم کرد ‪،‬و ذریت تو را مانند ستارگان آسمان کثیر خواهم ساخت ‪،‬و همه‬ ‫دشمنانت را در برابر تو به زمین خواهم انداخت؛ و چون با تو جنگ کنند ‪،‬بر تو غالب نخواهند آمد ‪،‬و تو را با شادی ‪،‬با فرزندان و با‬ ‫ثروت فراوان به این سرزمین باز خواهم گرداند‪.‬‬ ‫‪۳‬و یعقوب از خواب بیدار شد و از رؤیایی که دیده بود بسیار شادمان گشت و آن مکان را بیتئیل نامید‪.‬‬ ‫‪۴‬و یعقوب با شادی فراوان از آن مکان برخاست و چون راه رفت ‪،‬پاهایش از شادی برایش سبک شد و از آنجا به سرزمین بنیمشرق رفت‬ ‫و به حران بازگشت و کنار چاه چوپان نشست‪.‬‬ ‫‪۵‬و در آنجا چند مرد را دید که از حران برای چراندن گلههای خود آمده بودند ‪.‬یعقوب از ایشان پرسید و گفتند« ‪:‬ما اهل حران هستیم»‪.‬‬ ‫‪6‬و به ایشان گفت« ‪:‬آیا لبان پسر ناحور را میشناسید؟ »گفتند« ‪:‬ما او را میشناسیم ‪،‬و اینک دخترش راحیل برای چوپانی گله پدرش‬ ‫میآید»‪.‬‬ ‫‪۷‬در حالی که او هنوز با ایشان سخن میگفت ‪،‬راحیل ‪،‬دختر لبان ‪،‬برای چراندن گوسفندان پدرش آمد ‪،‬زیرا او چوپان بود‪.‬‬ ‫‪۸‬و چون یعقوب ‪،‬راحیل ‪،‬دختر لبان ‪،‬برادر مادرش را دید ‪،‬دوید و او را بوسید و آواز خود را بلند کرده ‪،‬گریست‪.‬‬ ‫‪۹‬و یعقوب به راحیل گفت که پسر ربکا ‪،‬خواهر پدرش ‪،‬است ‪.‬و راحیل دوید و به پدرش خبر داد ‪،‬و یعقوب همچنان گریه میکرد زیرا‬ ‫چیزی با خود نداشت تا به خانه لبان ببرد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و چون لبان شنید که پسر خواهرش یعقوب آمده است ‪،‬دوید و او را بوسید و در آغوش گرفت و به خانه آورد و به او نان داد و او‬ ‫خورد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و یعقوب آنچه را که برادرش عیسو با او کرده بود ‪،‬و آنچه را که پسرش الیفاز در راه با او کرده بود ‪،‬برای لبان تعریف کرد‪.‬‬ ‫‪42‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۲‬و یعقوب یک ماه در خانه لبان ماند و یعقوب در خانه لبان خورد و نوشید ‪،‬و بعد از آن لبان به یعقوب گفت« ‪:‬به من بگو مزد تو‬ ‫چقدر است ‪،‬زیرا چگونه میتوانی مرا مفت خدمت کنی؟»‬ ‫‪۱۳‬و لبان پسری نداشت ‪،‬بلکه فقط دختران داشت ‪،‬و زنان و کنیزان دیگرش در آن ایام هنوز نازا بودند؛ و این است نامهای دختران لبان‬ ‫که همسرش آدینه برایش زاییده بود؛ نام بزرگتر لیه و نام کوچکتر راحیل بود؛ و لیه چشمانی درشت داشت ‪،‬اما راحیل خوشقیافه و‬ ‫دوستداشتنی بود ‪،‬و یعقوب او را دوست میداشت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و یعقوب به لبان گفت« ‪:‬برای دختر کوچکت راحیل ‪،‬هفت سال تو را خدمت میکنم »‪.‬و لبان موافقت کرد و یعقوب هفت سال برای‬ ‫دخترش راحیل به لبان خدمت کرد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و در سال دوم سکونت یعقوب در حران ‪،‬یعنی در هفتاد و نهمین سال زندگی یعقوب ‪،‬در همان سال عابر بن سام درگذشت ‪،‬او در‬ ‫هنگام وفاتش چهارصد و شصت و چهار ساله بود‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و چون یعقوب شنید که عابر مرده است ‪،‬بسیار غمگین شد و روزهای بسیار برای او نوحه و ماتم گرفت‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و در سال سوم سکونت یعقوب در حران ‪،‬بوسمات ‪،‬دختر اسماعیل ‪،‬همسر عیسو ‪،‬برای او پسری زایید ‪،‬و عیسو او را رعوئیل نامید‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و در سال چهارم اقامت یعقوب در خانه لبان ‪،‬خداوند از لبان تفقد کرد و او را به خاطر یعقوب به یاد آورد ‪،‬و پسرانی برایش متولد‬ ‫شدند ‪،‬و نخستزادهاش بعور ‪،‬دومش علیب و سومش خورش بود‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و خداوند به لبان ثروت و افتخار و پسران و دختران عطا فرمود ‪،‬و آن مرد به خاطر یعقوب بسیار افزوده شد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و یعقوب در آن روزها ‪،‬لبان را در همه نوع کار ‪،‬چه در خانه و چه در مزرعه ‪،‬خدمت میکرد ‪،‬و برکت خداوند در هر آنچه که‬ ‫متعلق به لبان بود ‪،‬در خانه و مزرعه ‪،‬بود‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و در سال پنجم ‪،‬یهودیت ‪،‬دختر بیری ‪،‬همسر عیسو ‪،‬در سرزمین کنعان درگذشت ‪،‬و او پسری نداشت ‪،‬بلکه فقط دختران داشت‪.‬‬ ‫مرزیت و نام کوچکتر پوییت بود‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و این است نامهای دخترانش که برای عیسو زایید ‪،‬نام بزرگتر ی‬ ‫‪۲۳‬و چون یهودیت ممرد ‪،‬عیسو برخاسته ‪،‬طبق معمول برای شکار به سعیر رفت ‪،‬و عیسو مدت زیادی در سرزمین سعیر اقامت گزید‪.‬‬ ‫بعون یحوی را به زنی گرفت ‪،‬و عیسو او را به سرزمین کنعان‬ ‫‪۲۴‬و در سال ششم ‪،‬عیسو علوه بر زنان دیگر خود ‪،‬امهلیبا ممه ‪،‬دختر یز ی‬ ‫آورد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و امهلیبا ممه حامله شد و برای عیسو سه پسر زایید ‪،‬یعوش و یعلن و قورح‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و در آن ایام ‪،‬در سرزمین کنعان ‪،‬میان چوپانان عیسو و چوپانان ساکنان سرزمین کنعان نزاعی درگرفت ‪،‬زیرا مواشی و اموال عیسو‬ ‫بیش از آن بود که او در سرزمین کنعان ‪،‬در خانه پدرش ‪،‬بماند ‪،‬و سرزمین کنعان به سبب گلههایش گنجایش او را نداشت‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و چون عیسو دید که نزاعش با ساکنان سرزمین کنعان زیاد شده است ‪،‬برخاست و زنان و پسران و دختران خود و هر چه داشت و‬ ‫مواشی که داشت و تمام اموالی که در سرزمین کنعان به دست آورده بود ‪،‬برداشت و از نزد ساکنان آن سرزمین به سرزمین سعیر رفت ‪،‬و‬ ‫عیسو و هر چه داشت در سرزمین سعیر ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬اما عیسو گاه به گاه برای دیدن پدر و مادر خود به سرزمین کنعان میرفت ‪،‬و عیسو با حوریان ازدواج کرد ‪،‬و دختران خود را به‬ ‫پسران سعیر حوری داد‪.‬‬ ‫رزیت را به معنمه پسر یزبیعون ‪،‬برادر زنش ‪،‬داد و پویییت را به آذر پسر بیلهان حوری داد؛ و عیسو و فرزندانش در‬ ‫‪۲۹‬و دختر بزرگ خود مم ی‬ ‫کوه ساکن شدند و بارور و کثیر شدند‪.‬‬ ‫فصل‪۳۱‬‬ ‫‪۱‬و در سال هفتم ‪،‬خدمت یعقوب که به لبان خدمت میکرد ‪،‬به پایان رسید و یعقوب به لبان گفت« ‪:‬همسرم را به من بده ‪،‬زیرا روزهای‬ ‫خدمت من به پایان رسیده است »‪.‬و لبان چنین کرد ‪،‬و لبان و یعقوب تمام مردم آن مکان را گرد آوردند و ضیافتی برپا کردند‪.‬‬ ‫‪۲‬و هنگام شام ‪،‬لبان به خانه آمد ‪،‬و بعد از آن یعقوب با اهل ضیافت به آنجا آمدند ‪،‬و لبان تمام چراغهایی را که در خانه بود خاموش‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪۳‬یعقوب به لبان گفت« ‪:‬چرا این کار را با ما میکنی؟ »لبان پاسخ داد« ‪:‬رسم ما در این سرزمین چنین است»‪.‬‬ ‫‪۴‬و بعد از آن ‪،‬لبان دختر خود لیه را برداشته ‪،‬او را نزد یعقوب آورد ‪،‬و نزد او آمد و یعقوب ندانست که او لیه است‪.‬‬ ‫‪۵‬و لبان ‪،‬دختر خود لیه ‪،‬کنیز خود زلفه را به کنیزی داد‪.‬‬ ‫‪۶‬و جمیع حاضران در ضیافت میدانستند که لبان با یعقوب چه کرده بود ‪،‬اما این ماجرا را به یعقوب نگفتند‪.‬‬ ‫‪۷‬و همه همسایگان آن شب به خانه یعقوب آمدند و خوردند و نوشیدند و شادی کردند و در حضور لیه دف زدند و رقصیدند و در حضور‬ ‫یعقوب گفتند ‪:‬حلیا ‪،‬حلیا‪.‬‬ ‫‪۸‬یعقوب سخنان ایشان را شنید ‪،‬اما معنی آنها را نفهمید ‪،‬اما گمان کرد که چنین رسم و رسومی در این سرزمین دارند‪.‬‬ ‫‪۹‬و همسایگان این سخنان را شب هنگام در حضور یعقوب گفتند ‪،‬و تمام چراغهایی که در خانه بود ‪،‬لبان آن شب خاموش کرده بود‪.‬‬ ‫‪۱۰‬بامدادان ‪،‬چون هوا روشن شد ‪،‬یعقوب به سوی همسرش رو کرد و دید که اینک لیه در آغوشش آرمیده است ‪.‬یعقوب گفت« ‪:‬اینک‬ ‫میدانم که همسایگان دیشب چه میگفتند ‪،‬گفتند حلیه ‪،‬و من نمیدانستم»‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و یعقوب لبان را خواند و به او گفت« ‪:‬این چه کاری است که با من کردی؟ من به خاطر راحیل به تو خدمت کردم ‪،‬پس چرا مرا‬ ‫فریب دادی و لیه را به من دادی؟»‬ ‫‪۱۲‬لبان در جواب یعقوب گفت« ‪:‬در میان ما چنین معمول نیست که اکنون کوچکتر را بر بزرگتر مقدم بداریم ‪،‬پس اگر میخواهی‬ ‫خواهرش را نیز بگیری ‪،‬او را برای خدمتی که هفت سال دیگر برای من انجام خواهی داد ‪،‬نزد خود ببر»‪.‬‬ ‫‪43‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۳‬یعقوب چنین کرد و راحیل را نیز به زنی گرفت و هفت سال دیگر به لبان خدمت کرد ‪.‬یعقوب نیز به نزد راحیل آمد و راحیل را بیشتر‬ ‫از لیه دوست میداشت ‪،‬و لبان کنیز خود بلهه را به کنیزی به او داد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و چون خداوند دید که لیه منفور است ‪،‬خداوند رحم او را گشود و او حامله شد و در آن روزها چهار پسر برای یعقوب زایید‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و نامهای ایشان این است ‪:‬رئوبین ‪،‬شمعون ‪،‬لوی و یهودا ‪،‬و او بعدا ا وضع حمل کرد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و در آن زمان راحیل نازا بود و فرزندی نداشت ‪،‬و راحیل به خواهرش لیه حسادت ورزید ‪،‬و چون راحیل دید که برای یعقوب فرزندی‬ ‫نیاورد ‪،‬کنیز خود بلهه را گرفت و او برای یعقوب دو پسر زایید ‪،‬دان و نفتالی‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و چون لیه دید که از زاییدن باز ایستاده است ‪،‬کنیز خود زلفه را نیز برداشت و او را به یعقوب به زنی داد ‪،‬و یعقوب نیز نزد زلفه آمد ‪،‬‬ ‫و او نیز برای یعقوب دو پسر زایید ‪،‬جاد و اشیر‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و لیه بار دیگر حامله شد و در آن روزها برای یعقوب دو پسر و یک دختر زایید ‪،‬و این است نامهای ایشان ‪:‬یساکار ‪،‬زبولون و‬ ‫خواهرشان دینه‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و راحیل در آن ایام هنوز نازا بود ‪،‬و راحیل در آن زمان نزد خداوند دعا کرد و گفت« ‪:‬ای خداوند ‪،‬خدا ‪،‬مرا به یاد آور و از من تفقد‬ ‫کن ‪،‬زیرا اکنون شوهرم مرا ترک خواهد کرد ‪،‬زیرا من برای او فرزندی نیاوردهام»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬اکنون ای خداوند ‪،‬خدای من ‪،‬التماس مرا در حضور خود بشنو و به مصیبت من نگاه کن و فرزندانی مانند یکی از کنیزان به من عطا‬ ‫فرما تا دیگر متحمل سرزنش خود نشوم‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و خدا دعای او را شنید و رحم او را گشود و راحیل حامله شده پسری زایید و گفت« ‪:‬خداوند ننگ مرا برداشته است »‪.‬و نام او را‬ ‫یوسف نهاد و گفت« ‪:‬خداوند پسری دیگر برای من مزید کند »‪.‬و یعقوب نود و یک ساله بود که او را زایید‪.‬‬ ‫‪۲۲‬در آن زمان ‪،‬ربکا ‪،‬مادر یعقوب ‪،‬دایه خود دبوره ‪،‬دختر عوص ‪،‬و دو نفر از نوکران اسحاق را نزد یعقوب فرستاد‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و نزد یعقوب به حران آمدند و به او گفتند« ‪:‬ربکا ما را نزد تو فرستاده است تا به خانه پدرت به سرزمین کنعان برگردی »‪.‬و یعقوب به‬ ‫گفته مادرش به ایشان گوش داد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬در آن زمان ‪،‬هفت سال دیگر که یعقوب برای راحیل به لبان خدمت میکرد ‪،‬به پایان رسید و در پایان چهارده سال اقامتش در حران‬ ‫بود که یعقوب به لبان گفت« ‪:‬زنانم را به من بده و مرا رها کن تا به سرزمین خود بروم ‪،‬زیرا اینک مادرم از سرزمین کنعان برای من‬ ‫فرستاد که به خانه پدرم برگردم»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬لبان به او گفت« ‪:‬چنین التماس نمیکنم ‪.‬اگر در نظر تو التفات یافتهام ‪،‬مرا ترک مکن ‪.‬مزد خود را برای من تعیین کن و من آن را‬ ‫خواهم داد و با من بمان»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬یعقوب به او گفت« ‪:‬این مزدی است که باید به من بدهی ‪،‬که امروز از میان تمام گله تو عبور کنم و هر بره پیسهدار و خالدار و هر‬ ‫بره قهوهای از گوسفندان و بزها را از آنها بگیرم ‪،‬و اگر این کار را برای من انجام دهی ‪،‬برمیگردم و گله تو را میچرانم و مانند گذشته از‬ ‫آنها نگهداری میکنم»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬پس لبان چنین کرد ‪،‬و لبان هر آنچه را که یعقوب گفته بود از گله خود جدا کرده ‪،‬به او داد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و یعقوب هر آنچه را که از گله لبان جدا کرده بود ‪،‬به دست پسرانش سپرد ‪،‬و یعقوب مشغول چرانیدن بقیه گله لبان بود‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و چون غلمان اسحاق که نزد یعقوب فرستاده بودند ‪،‬دیدند که یعقوب با ایشان به سرزمین کنعان نزد پدرش باز نمیگردد ‪،‬از نزد او‬ ‫رفتند و به سرزمین کنعان بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و دبوره نزد یعقوب در حران ماند و با نوکران اسحاق به زمین کنعان برنگشت ‪،‬و دبوره با زنان و فرزندان یعقوب در حران ساکن‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و یعقوب شش سال دیگر به لبان خدمت کرد ‪،‬و چون گوسفندان زاییدند ‪،‬یعقوب ‪،‬گوسفندان پیسهدار و ابلق را از آنها جدا میکرد ‪،‬‬ ‫چنانکه با لبان قرار گذاشته بود ‪،‬و یعقوب شش سال نزد لبان چنین میکرد ‪،‬و آن مرد بسیار افزوده شد و گاوان و کنیزان و غلمان و‬ ‫شتران و الغان داشت‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و یعقوب دویست گله گاو داشت و گاوهای او بزرگ و خوشقیافه و بسیار بارور بودند ‪،‬و همه خانوادههای بنیآدم آرزو داشتند که از‬ ‫گاوهای یعقوب چیزی بگیرند ‪،‬زیرا بسیار ثروتمند بودند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و بسیاری از بنیآدم آمدند تا از گله یعقوب چیزی بگیرند ‪،‬و یعقوب گوسفندی به جای غلم یا کنیز یا الغ یا شتر به ایشان داد ‪،‬یا هر چه‬ ‫یعقوب از ایشان خواست ‪،‬به او دادند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و یعقوب از طریق این معاملت با بنیآدم ‪،‬ثروت و افتخار و دارایی به دست آورد ‪،‬و فرزندان لبان به این افتخار بر او حسادت کردند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و به مرور ایام ‪،‬سخنان پسران لبان را شنید که میگفتند« ‪:‬یعقوب هر آنچه از آن پدر ما بود ‪،‬از او گرفت و از آنچه از آن پدر ما بود ‪،‬‬ ‫تمام این جلل را به دست آورد»‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و یعقوب روی لبان و فرزندانش را دید ‪،‬و اینک در آن روزها دیگر مانند سابق با او نبود‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و خداوند پس از انقضای شش سال بر یعقوب ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬برخیز ‪،‬از این سرزمین بیرون برو و به سرزمین زادگاهت‬ ‫برگرد و من با تو خواهم بود»‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و در آن زمان یعقوب برخاست و فرزندان و زنان و هر چه داشت بر شتران سوار شد و به سوی سرزمین کنعان نزد پدرش اسحاق‬ ‫رهسپار شد‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و لبان ندانست که یعقوب از نزد او رفته است ‪،‬زیرا لبان در آن روز مشغول پشمچینی گوسفندان بود‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و راحیل تمثالهای پدرش را دزدید و آنها را برداشت و بر شتری که بر آن نشسته بود ‪،‬پنهان کرد و به راه خود ادامه داد‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و رسم این تصاویر این است ‪:‬مردی را که نخستزاده است میگیرند و او را میکشند و موی سرش را میکنند و نمک میگیرند و سر را‬ ‫نمک میزنند و آن را با روغن مسح میکنند ‪،‬سپس یک قرص کوچک از مس یا یک قرص طل میگیرند و نام را بر آن مینویسند و قرص‬ ‫‪44‬‬


‫جاشر‬

‫را زیر زبانش میگذارند و سر را با قرص زیر زبانش میگیرند و آن را در خانه میگذارند و چراغها را پیش روی آن روشن میکنند و در‬ ‫برابرش تعظیم میکنند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و در زمانی که آنها در برابر آن سجده میکنند ‪،‬در تمام اموری که از آن درخواست میکنند ‪،‬از طریق قدرت نامی که در آن نوشته شده‬ ‫است ‪،‬با آنها سخن میگوید‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و برخی آنها را به شکل انسان ‪،‬از طل و نقره میسازند و در زمانهایی که برایشان مشخص است ‪،‬نزدشان میروند و آن شکلها تأثیر‬ ‫ستارگان را دریافت میکنند و از وقایع آینده به آنها خبر میدهند ‪،‬و به این ترتیب بود تصاویری که راحیل از پدرش دزدید‪.‬‬ ‫آن پدرش بود ‪،‬دزدید تا لبان از طریق آنها نداند که یعقوب کجا رفته است‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و راحیل این تمثالها را که از ی‬ ‫‪۴۵‬و لبان به خانه آمد و درباره یعقوب و خانوادهاش پرسید و او را نیافت ‪.‬و لبان به دنبال تصاویر خود گشت تا بداند یعقوب کجا رفته‬ ‫است ‪،‬و آنها را نیافت ‪.‬پس به سراغ تصاویر دیگری رفت و از آنها پرسید و آنها به او گفتند که یعقوب از نزد او به سرزمین پدرش ‪،‬به‬ ‫سرزمین کنعان ‪،‬فرار کرده است‪.‬‬ ‫‪۴۶‬آنگاه لبان برخاست و برادران و همه خدمتکارانش را برداشت و بیرون رفت و یعقوب را تعقیب کرد و در کوه جلعاد به او رسید‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و لبان به یعقوب گفت« ‪:‬این چه کاری بود که با من کردی که فرار کردی و مرا فریب دادی و دخترانم و فرزندانشان را مانند اسیران‬ ‫به شمشیر بردی؟»‬ ‫‪۴۸‬و تو نگذاشتی که من آنها را ببوسم و با شادی روانه کنم ‪،‬و خدایان مرا دزدیدی و رفتی‪.‬‬ ‫‪۴۹‬یعقوب در جواب لبان گفت« ‪:‬زیرا ترسیدم که مبادا دخترانت را از من به زور بگیری ‪،‬و اکنون خدایان خود را نزد هر که بیابی ‪،‬‬ ‫خواهد مرد»‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و لبان به جستجوی تمثالها پرداخت و تمام خیمهها و اثاثیه یعقوب را تفتیش کرد ‪،‬اما آنها را نیافت‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و لبان به یعقوب گفت« ‪:‬ما با هم عهدی خواهیم بست و این شهادتی بین من و تو خواهد بود ‪:‬اگر دختران مرا آزار دهی ‪،‬یا زنان‬ ‫دیگری غیر از دختران من بگیری ‪،‬خدا در این امر بین من و تو شاهد خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و سنگها برداشتند و تودهای ساختند ‪،‬و لبان گفت« ‪:‬این توده میان من و تو شهادت است »‪.‬از این رو ‪،‬نام آن را یجلعاد نهاد‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و یعقوب و لبان بر فراز کوه قربانی گذراندند و آنجا کنار توده غذا خوردند و تمام شب را در کوه ماندند و لبان صبح زود برخاست و‬ ‫با دخترانش گریست و آنها را بوسید و به مکان خود بازگشت‪.‬‬ ‫‪۵۴‬پس شتابان پسر خود ‪،‬بعور ‪،‬را که هفده ساله بود ‪،‬با ابیخوروف پسر عوص ‪،‬نوه ناحور ‪،‬روانه کرد و ده نفر دیگر نیز با ایشان بودند‪.‬‬ ‫‪۵۵‬پس ایشان شتابان رفتند و از راه پیش روی یعقوب گذشتند و از راه دیگری به سرزمین سعیر رسیدند‪.‬‬ ‫‪۵۶‬پس نزد عیسو آمدند و به او گفتند« ‪:‬برادر و خویشاوند تو ‪،‬لبان پسر بتوئیل ‪،‬برادر مادرت ‪،‬چنین میگوید‪:‬‬ ‫‪۵۷‬آیا شنیدهای که برادرت یعقوب با من چه کرده است؟ او نخست برهنه و عریان نزد من آمد و من به استقبالش رفتم و او را با احترام به‬ ‫خانهام آوردم و او را بزرگ داشتم و دو دخترم و دو کنیز خود را به همسری او درآوردم‪.‬‬ ‫‪۵۸‬و خدا او را به خاطر من برکت داد ‪،‬و او بسیار زیاد شد و پسران ‪،‬دختران و کنیزانی به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪۵۹‬او همچنین گله و رمه فراوان ‪،‬شتر و الغ ‪،‬و نقره و طلی فراوان دارد؛ و چون دید که ثروتش افزون شده است ‪،‬مرا در حالی که‬ ‫برای پشمچینی گوسفندانم رفته بودم ‪،‬رها کرد و برخاست و مخفیانه گریخت‪.‬‬ ‫‪۶۰‬و زنان و فرزندانش را بر شتران سوار کرد و تمام گاوها و اموالی را که در سرزمین من به دست آورده بود ‪،‬با خود برد و روی خود‬ ‫را بلند کرد تا نزد پدرش اسحاق ‪،‬به سرزمین کنعان برود‪.‬‬ ‫‪۶۱‬و او نگذاشت که من دخترانم و فرزندانشان را ببوسم ‪،‬و دخترانم را مانند اسیران با شمشیر برد ‪،‬و خدایان مرا نیز دزدید و گریخت‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و اکنون او را با هر چه که به او تعلق داشت ‪،‬در کوه نهر یمبوق رها کردهام؛ او به هیچ چیز محتاج نیست‪.‬‬ ‫‪۶۳‬اگر میخواهی نزد او بروی ‪،‬برو و او را آنجا خواهی یافت ‪،‬و میتوانی هر چه دلت میخواهد با او بکنی؛ و فرستادگان لبان آمدند و همه‬ ‫این امور را به عیسو گفتند‪.‬‬ ‫‪۶۴‬و عیسو تمام سخنان فرستادگان لبان را شنید و خشم او بر یعقوب بسیار افروخته شد ‪،‬و کینه خود را به یاد آورد ‪،‬و خشمش در درونش‬ ‫شعلهور گشت‪.‬‬ ‫‪۶۵‬پس عیسو شتابان رفت و فرزندان و خدمتکاران و اهل خانهاش را که شصت نفر بودند ‪،‬برداشت و رفت و تمام فرزندان سعیر حوری‬ ‫و قوم ایشان را که سیصد و چهل نفر بودند ‪،‬جمع کرد و تمام این چهارصد نفر را با شمشیرهای کشیده برداشت و نزد یعقوب رفت تا او را‬ ‫بزند‪.‬‬ ‫‪۶۶‬و عیسو این عدد را به چند قسمت تقسیم کرد ‪،‬و شصت نفر از فرزندان و خدمتکاران و اهل خانهاش را به عنوان یک سر برداشت ‪،‬و‬ ‫ایشان را به پسر بزرگ خود الیفاز سپرد تا از ایشان مراقبت کنند‪.‬‬ ‫‪۶۷‬و سرهای باقیمانده را به شش پسر سعیر حوری سپرد ‪،‬و هر مرد را بر نسل و فرزندان خود گماشت‪.‬‬ ‫‪۶۸‬و تمام این اردو به حال خود رفتند ‪،‬و عیسو در میان ایشان به سوی یعقوب رفت ‪،‬و او ایشان را به سرعت هدایت کرد‪.‬‬ ‫‪۶۹‬پس فرستادگان لبان از نزد عیسو روانه شده ‪،‬به سرزمین کنعان رفتند و به خانه ربکا ‪،‬مادر یعقوب و عیسو ‪،‬رسیدند‪.‬‬ ‫‪۷۰‬و به او گفتند« ‪:‬اینک پسرت عیسو با چهارصد نفر به مقابله برادر خود یعقوب رفته است ‪،‬زیرا شنیده است که او میآید ‪.‬پس رفته است‬ ‫تا با او جنگ کند و او را بزند و هر چه دارد ‪،‬بگیرد»‪.‬‬ ‫‪۷۱‬پس ربکا شتابان هفتاد و دو نفر از نوکران اسحاق را فرستاد تا در راه به استقبال یعقوب بروند ‪،‬زیرا گفت« ‪:‬شاید عیسو در راه با او‬ ‫روبرو شود و بجنگد»‪.‬‬ ‫‪۷۲‬و این فرستادگان در راه به استقبال یعقوب رفتند و در راه نهر ‪،‬آن طرف نهر یمبوق ‪،‬به او برخوردند ‪.‬و چون یعقوب ایشان را دید ‪،‬‬ ‫گفت« ‪:‬این اردو از جانب خدا برای من مقدر شده است »‪.‬و یعقوب نام آن مکان را مم رخنمیم نامید‪.‬‬ ‫‪45‬‬


‫جاشر‬

‫‪۷۳‬و یعقوب همه قوم پدرش را شناخت و آنها را بوسید و در آغوش گرفت و با آنها آمد ‪،‬و یعقوب از آنها درباره پدر و مادرش پرسید ‪،‬و‬ ‫آنها گفتند« ‪:‬سلمت هستند»‪.‬‬ ‫‪۷۴‬و این فرستادگان به یعقوب گفتند« ‪:‬ربکا ‪،‬مادرت ‪،‬ما را نزد تو فرستاده ‪،‬گفته است ‪:‬پسرم ‪،‬شنیدهام که برادرت عیسو با مردانی از‬ ‫بنیسعیر حوری ‪،‬در راه به سوی تو بیرون رفته است»‪.‬‬ ‫‪ ٫۷۵‬پس ای پسرم ‪،‬سخن مرا بشنو و با مشورت خود ببین چه خواهی کرد ‪،‬و چون نزد تو آمد ‪،‬او را تضرع کن و با او عجولنه سخن‬ ‫مگو ‪،‬و از آنچه داری و از آنچه خدا به تو ارزانی داشته است ‪،‬به او هدیهای بده‪.‬‬ ‫‪۷۶‬و هنگامی که از تو درباره کارهایت پرسید ‪،‬چیزی از او پنهان نکن ‪،‬شاید از خشم خود نسبت به تو برگردد و بدین وسیله جان خود را‬ ‫نجات دهی ‪،‬تو و هر آنچه به تو تعلق دارد ‪،‬زیرا وظیفه توست که به او احترام بگذاری ‪،‬زیرا او برادر بزرگتر توست‪.‬‬ ‫‪۷۷‬و چون یعقوب سخنان مادرش را که فرستادگان به او گفته بودند شنید ‪،‬یعقوب آواز خود را بلند کرد و زار زار گریست و چنانکه‬ ‫مادرش به او دستور داده بود ‪،‬عمل نمود‪.‬‬ ‫فصل‪۳۲‬‬ ‫‪۱‬و در آن زمان یعقوب ‪،‬قاصدانی نزد برادرش عیسو به سرزمین سعیر فرستاد ‪،‬و سخنان تضرعآمیزی با او گفت‪.‬‬ ‫‪۲‬و ایشان را امر فرموده ‪،‬گفت« ‪:‬به آقایم ‪،‬عیسو ‪،‬چنین گویید ‪:‬بندهات یعقوب چنین میگوید ‪:‬آقایم گمان نکند که برکتی که پدرم به من داد ‪،‬‬ ‫برای من سودمند بوده است»‪.‬‬ ‫‪۳‬زیرا بیست سال است که من با لبان بودهام ‪،‬و او مرا فریب داد و ده بار مزد مرا تغییر داد ‪،‬چنانکه همه چیز پیش از این به آقایم گفته‬ ‫شده است‪.‬‬ ‫‪۴‬و من در خانهاش با مشقت بسیار به او خدمت کردم ‪،‬و سرانجام خدا رنج و زحمت و عمل دستهای مرا دید ‪،‬و مرا در نظر خود فیض و‬ ‫لطف بخشید‪.‬‬ ‫‪۵‬و بعدا ا ‪،‬به لطف و رحمت عظیم خدا ‪،‬گاو و الغ و گاومیش و غلم و کنیز به دست آوردم‪.‬‬ ‫‪۶‬و اکنون به سرزمین و خانهام نزد پدر و مادرم که در سرزمین کنعان هستند ‪،‬میآیم؛ و فرستادهام تا همه این امور را به آقایم اطلع دهم‬ ‫تا در نظر آقایم التفات بیابم ‪،‬تا گمان نکند که من از خود ثروتی به دست آوردهام ‪،‬یا نعمتی که پدرم به من ارزانی داشته ‪،‬به من سود‬ ‫رسانده است‪.‬‬ ‫‪۷‬و آن فرستادگان نزد عیسو رفتند و او را در مرزهای سرزمین ادوم یافتند که به سوی یعقوب میرفت ‪،‬و چهارصد مرد از بنیسعیر حوری‬ ‫با شمشیرهای برهنه ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪۸‬و فرستادگان یعقوب ‪،‬تمام سخنانی را که یعقوب درباره عیسو بدیشان گفته بود ‪،‬برای عیسو بازگفتند‪.‬‬ ‫‪۹‬عیسو با تکبر و تحقیر به ایشان پاسخ داد و گفت« ‪:‬به درستی که شنیدهام و به راستی برایم گفته شده است که یعقوب با لبان چه کرده‬ ‫است ‪،‬زیرا او را در خانهاش گرامی داشته و دخترانش را به همسری او درآورده است و او پسران و دخترانی به دنیا آورده و از راه مال و‬ ‫اموال خود در خانه لبان ثروت و دارایی فراوانی به دست آورده است»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و چون دید که ثروتش بسیار و داراییاش بسیار است ‪،‬با هر چه داشت از خانه لبان گریخت ‪،‬و دختران لبان را مانند اسیرانی که با‬ ‫شمشیر اسیر میشوند ‪،‬از روی پدرشان دور کرد ‪،‬بیآنکه او را از این امر آگاه سازد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و یعقوب نه تنها با لبان چنین کرده است ‪،‬بلکه با من نیز چنین کرده است و دو بار مرا از جای خود رانده است ‪،‬و آیا من خاموش‬ ‫خواهم ماند؟‬ ‫‪۱۲‬پس اکنون من با لشکر خود به استقبال او آمدهام و موافق آرزوی دلم با او عمل خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬پس فرستادگان بازگشتند و نزد یعقوب آمده ‪،‬به او گفتند« ‪:‬ما نزد برادرت ‪،‬عیسو ‪،‬آمدیم و تمام سخنان تو را به او بازگفتیم و او به ما‬ ‫چنین پاسخ داد ‪،‬و اینک او با چهارصد نفر به استقبال تو میآید»‪.‬‬ ‫‪۱۴‬پس اکنون بدان و ببین چه باید بکنی ‪،‬و از خدا بخواه که تو را از او رهایی بخشد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و چون سخنان برادرش را که به فرستادگان یعقوب گفته بود شنید ‪،‬یعقوب بسیار ترسید و مضطرب شد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و یعقوب نزد یهوه خدای خود دعا کرد و گفت« ‪:‬ای یهوه خدای پدرانم ‪،‬ابراهیم و اسحاق ‪،‬تو به من فرمودی هنگامی که از خانه پدرم‬ ‫بیرون رفتم و گفتم‪:‬‬ ‫‪۱۷‬من خداوند ‪،‬خدای پدرت ابراهیم و خدای اسحاق هستم ‪.‬این سرزمین و نسل تو را پس از تو به تو میدهم و نسل تو را مانند ستارگان‬ ‫آسمان خواهم ساخت و تو در چهار سوی آسمان پراکنده خواهی شد و از تو و از نسل تو ‪،‬هم هه قبایل زمین برکت خواهند یافت‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و کلم خود را استوار ساختی و به من ثروت و فرزندان و گله عطا فرمودی ‪،‬چنانکه نهایت آرزوی دلم را به بندهات دادی؛ هر آنچه‬ ‫از تو خواستم به من عطا کردی ‪،‬به طوری که هیچ کم نداشتم‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و بعدا ا به من گفتی« ‪:‬به سوی والدین و زادگاهت برگرد و من همچنان با تو به نیکی رفتار خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و اکنون که آمدهام و تو مرا از لبان رهایی دادهای ‪،‬به دست عیسو خواهم افتاد که مرا خواهد کشت ‪،‬آری ‪،‬همراه با مادران فرزندانم‪.‬‬ ‫‪۲۱‬پس اکنون ای خداوند ‪،‬خدا ‪،‬التماس میکنم که مرا از دست برادرم عیسو نیز رهایی بخشی ‪،‬زیرا من از او بسیار میترسم‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و اگر در من پارسایی نیست ‪،‬آن را به خاطر ابراهیم و پدرم اسحاق انجام دهید‪.‬‬ ‫‪۲۳‬زیرا میدانم که از راه مهربانی و رحمت این ثروت را به دست آوردهام؛ پس اکنون از تو التماس میکنم که امروز با مهربانیات مرا‬ ‫رهایی بخشی و دعایم را اجابت کنی‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و یعقوب از دعا به درگاه خداوند دست کشید و قومی را که با او بودند ‪،‬با گلهها و گاوها ‪،‬به دو اردو تقسیم کرد و نیمی را به دامشک ‪،‬‬ ‫پسر الیعازر ‪،‬خادم ابراهیم ‪،‬برای اردو و فرزندانش سپرد و نیم دیگر را به برادرش الیانوس ‪،‬پسر الیعازر ‪،‬برای اردو و فرزندانش سپرد‪.‬‬ ‫‪46‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۵‬و ایشان را امر فرموده ‪،‬گفت« ‪:‬از اردوگاههای خود فاصله بگیرید و به یکدیگر نزدیک نشوید ‪،‬مبادا اگر عیسو به یک اردوگاه بیاید و‬ ‫آن را بکشد ‪،‬اردوگاه دیگر که دور از آن است ‪،‬از دست او رهایی یابد»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و یعقوب آن شب را در آنجا ماند و تمام شب درباره لشکریان و فرزندانش به غلمانش دستور داد‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و خداوند در آن روز دعای یعقوب را شنید ‪،‬و خداوند یعقوب را از دست برادرش عیسو رهایی داد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و خداوند سه فرشته از فرشتگان آسمان را فرستاد و آنها پیشاپیش عیسو رفتند و نزد او آمدند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و این فرشتگان بر عیسو و قومش به صورت دو هزار مرد ‪،‬سوار بر اسبهای مجهز به انواع آلت جنگی ‪،‬ظاهر شدند و در نظر عیسو‬ ‫و همه مردانش به چهار اردو تقسیم شدند که چهار سرکرده داشتند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و یک لشکر به راه خود ادامه دادند و عیسو را یافتند که با چهارصد نفر به سوی برادرش یعقوب میآمد ‪،‬و این لشکر به سوی عیسو و‬ ‫قومش دویدند و آنها را ترساندند ‪،‬و عیسو از ترس از اسب افتاد ‪،‬و همه مردانش در آن مکان از او جدا شدند ‪،‬زیرا بسیار ترسیده بودند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و چون از حضور عیسو گریختند ‪،‬تمامی لشکرگاه از عقب ایشان فریاد برآوردند ‪،‬و جمیع مردان جنگی در جواب گفتند‪:‬‬ ‫‪۳۲‬ما بندگان یعقوب هستیم که بنده خداست ‪،‬پس کیست که بتواند با ما مقاومت کند؟ عیسو به ایشان گفت« ‪:‬پس ‪،‬سرورم و برادرم یعقوب ‪،‬‬ ‫سرور شماست که بیست سال است او را ندیدهام ‪،‬و اکنون که امروز آمدهام تا او را ببینم ‪،‬آیا با من چنین رفتار میکنید؟»‬ ‫‪۳۳‬فرشتگان در جواب او گفتند« ‪:‬به حیات خداوند قسم ‪،‬اگر یعقوب که تو درباره برادرت میگویی نبود ‪،‬ما از تو و قوم تو کسی را باقی‬ ‫نمیگذاشتیم ‪،‬بلکه فقط به خاطر یعقوب با آنها کاری نخواهیم کرد»‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و این لشکر از برابر عیسو و مردانش گذشت و دور شد ‪،‬و عیسو و مردانش به اندازه یک فرسنگ از آنها دور شده بودند که لشکر دوم‬ ‫با انواع سلحها به سوی او آمدند ‪،‬و آنها نیز با عیسو و مردانش همانطور رفتار کردند که لشکر اول با آنها کرده بود‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و چون آن را ترک کردند تا بروند ‪،‬اینک لشکر سوم به سوی او آمدند و همه وحشت کردند و عیسو از اسب افتاد و تمام لشکر فریاد‬ ‫زده ‪،‬گفتند« ‪:‬به راستی ما بندگان یعقوب هستیم ‪،‬که بنده خداست ‪،‬و کیست که با ما مقاومت کند؟»‬ ‫‪۳۶‬عیسو باز در جواب ایشان گفت« ‪:‬پس ‪،‬یعقوب ‪،‬آقای من و آقای شماست ‪،‬برادر من است و بیست سال است که روی او را ندیدهام و‬ ‫امروز که شنیدم میآید ‪،‬امروز به استقبالش رفتم ‪،‬و آیا با من چنین رفتار میکنید؟»‬ ‫‪۳۷‬ایشان در جواب او گفتند« ‪:‬به خداوند زنده سوگند ‪،‬مگر یعقوب برادر تو نبود ‪،‬چنانکه گفتی ‪،‬ما از تو و کسان تو کسی را باقی‬ ‫نگذاشتهایم ‪،‬اما به خاطر یعقوب که از او به عنوان برادر خود یاد میکنی ‪،‬با تو و کسان تو کاری نخواهیم داشت»‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و اردوی سوم نیز از ایشان گذشت ‪،‬و او همچنان با مردانش به راه خود به سوی یعقوب ادامه میداد ‪،‬که اردوی چهارم به سوی او آمد ‪،‬‬ ‫و آنها نیز با او و مردانش چنانکه دیگران کرده بودند ‪،‬کردند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و چون عیسو بدی را که آن چهار فرشته بر او و بر قومش کرده بودند دید ‪،‬از برادرش یعقوب بسیار ترسید و با صلح به استقبال او‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و عیسو کینه خود را از یعقوب پنهان کرد ‪،‬زیرا از جان خود به خاطر برادرش یعقوب میترسید ‪،‬و گمان میکرد که آن چهار اردوگاهی‬ ‫که به آنها حمله کرده بود ‪،‬بندگان یعقوب بودند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و یعقوب آن شب را با غلمانش در خیمههایشان بسر برد ‪،‬و با غلمانش قرار گذاشت که از هر چه با خود دارد و از تمام داراییاش ‪،‬‬ ‫هدیهای به عیسو بدهد ‪.‬بامدادان ‪،‬یعقوب و همراهانش برخاستند و از میان احشام ‪،‬هدیهای برای عیسو انتخاب کردند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و این است مقدار هدیهای که یعقوب از گله خود برگزید تا به برادرش عیسو بدهد ‪:‬و از گله دویست و چهل رأس برگزید ‪،‬و از شتران‬ ‫و الغان از هر کدام سی رأس ‪،‬و از گلهها پنجاه رأس گاو برگزید‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و همه آنها را در ده دسته قرار داد ‪،‬و هر دسته را جداگانه گذاشت ‪،‬و آنها را به دست ده نفر از نوکران خود سپرد ‪،‬هر دسته را‬ ‫جداگانه‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و ایشان را امر فرمود و گفت« ‪:‬از یکدیگر فاصله بگیرید و در میان دستهها فاصله بگذارید ‪،‬و چون عیسو و کسانی که با او هستند به‬ ‫آن کیست ‪،‬به ایشان بگویید ‪:‬ما بندگان یعقوب هستیم‬ ‫آن کیستی و کجا میروی و آنچه پیش روی توست از ی‬ ‫شما برسند و از شما بپرسند که از ی‬ ‫و به سلمت به استقبال عیسو آمدهایم ‪،‬و اینک یعقوب از عقب ما میآید»‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و آنچه پیش روی ماست ‪،‬هدیهای است که از جانب یعقوب برای برادرش عیسو فرستاده شده است‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و اگر به تو گویند که چرا او از آمدن به استقبال برادرش و دیدن روی او درنگ میکند ‪،‬بدیشان بگو ‪:‬البته او با خوشحالی از عقب ما به‬ ‫استقبال برادرش میآید ‪،‬زیرا گفت ‪:‬من او را با هدیهای که برایش میرود ‪،‬خشنود خواهم کرد و بعد از این روی او را خواهم دید ‪،‬شاید از‬ ‫من بپذیرد‪.‬‬ ‫‪۴۷‬پس تمامی ارمغان به دست خادمانش سپرده شد و آن روز پیشاپیش او میرفتند و او آن شب را در کنار اردوگاههایش در کنار نهر یمبوق‬ ‫اقامت گزید ‪،‬و در نیمههای شب برخاست و زنان و کنیزان و هر چه داشت برداشت و همان شب آنها را از گذرگاه یمبوق عبور داد‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و چون تمام دارایی خود را از نهر عبور داد ‪،‬یعقوب تنها ماند و مردی به او برخورد و آن شب تا طلوع فجر با او کشتی گرفت و‬ ‫گودی ران یعقوب از شدت کشتی گرفتن با او از جا کنده شد‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و چون سپیده دمید ‪،‬آن مرد یعقوب را آنجا گذاشت و او را برکت داد و رفت ‪،‬و یعقوب هنگام سپیده دم از نهر گذشت و بر ران خود‬ ‫ایستاد‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و چون از نهر گذشت ‪،‬خورشید بر او طلوع کرد و به محل گلهها و فرزندانش رسید‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و تا ظهر رفتند ‪،‬و در حین رفتن ‪،‬هدیه پیشاپیش ایشان میگذشت‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و یعقوب چشمان خود را بلند کرده ‪،‬دید که اینک عیسو از دور میآید و با مردان بسیاری ‪،‬قریب به چهارصد نفر ‪،‬میآید ‪،‬و یعقوب از‬ ‫برادرش بسیار ترسید‪.‬‬ ‫‪۵۳‬پس یعقوب شتابان فرزندان خود را به زنان و کنیزان خود تقسیم کرد و دخترش دینه را در صندوقی گذاشت و او را به دست‬ ‫خدمتکارانش سپرد‪.‬‬ ‫‪47‬‬


‫جاشر‬

‫‪۵۴‬و از فرزندان و زنان خود پیش رفت تا به استقبال برادرش برود و به زمین سجده کرد ‪،‬آری هفت بار سجده کرد تا به برادرش نزدیک‬ ‫شد و خدا یعقوب را در نظر عیسو و همراهانش مورد لطف و عنایت قرار داد ‪،‬زیرا خدا دعای یعقوب را شنیده بود‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و ترس یعقوب و وحشت او بر برادرش عیسو مستولی شد ‪،‬زیرا عیسو از یعقوب به سبب آنچه فرشتگان خدا با عیسو کرده بودند ‪،‬‬ ‫بسیار میترسید ‪،‬و خشم عیسو بر یعقوب به مهربانی مبدل شد‪.‬‬ ‫‪۵۶‬و چون عیسو یعقوب را دید که به سوی او میدود ‪،‬او نیز به سوی او دوید و او را در آغوش گرفت و به گردنش آویخت و یکدیگر را‬ ‫بوسیدند و گریستند‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و خدا ترس و مهربانی نسبت به یعقوب را در دل مردانی که همراه عیسو آمده بودند ‪،‬قرار داد ‪،‬و ایشان نیز یعقوب را بوسیدند و او را‬ ‫در آغوش گرفتند‪.‬‬ ‫‪۵۸‬و همچنین الیفاز ‪،‬پسر عیسو ‪،‬با چهار برادرش ‪،‬پسران عیسو ‪،‬با یعقوب گریستند و او را بوسیدند و در آغوش گرفتند ‪،‬زیرا ترس‬ ‫یعقوب بر همه آنها مستولی شده بود‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و عیسو چشمان خود را بلند کرد و زنان را با فرزندانشان ‪،‬یعنی فرزندان یعقوب ‪،‬دید که از عقب یعقوب میرفتند و در راه عیسو تعظیم‬ ‫میکردند‪.‬‬ ‫‪۶۰‬و عیسو به یعقوب گفت« ‪:‬ای برادرم ‪،‬اینها که نزد تو هستند کیستند؟ آیا فرزندان تو هستند یا غلمان تو؟ »یعقوب در جواب عیسو‬ ‫گفت« ‪:‬اینان فرزندان من هستند که خدا به بندهات به لطف خود بخشیده است»‪.‬‬ ‫‪۶۱‬و چون یعقوب با عیسو و مردانش سخن میگفت ‪،‬عیسو تمام اردوگاه را نگریست و به یعقوب گفت« ‪:‬تمام آن اردوگاهی که دیشب به آن‬ ‫برخوردم از کجا به دست تو رسید؟ »و یعقوب گفت« ‪:‬برای اینکه در نظر آقایم التفات یابم ‪،‬این است آنچه خدا به بندهات عنایت فرموده‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و هدیه نزد عیسو آمد ‪،‬و یعقوب عیسو را الحاح کرده ‪،‬گفت« ‪:‬تمنا دارم هدیهای را که برای آقایم آوردهام ‪،‬بگیری »‪.‬عیسو گفت« ‪:‬این‬ ‫چه مقصود من است؟ آنچه داری برای خود نگه دار»‪.‬‬ ‫‪۶۳‬یعقوب گفت« ‪:‬این همه بر من واجب است که بدهم ‪،‬زیرا روی تو را دیدهام تا هنوز در آرامش زندگی کنی»‪.‬‬ ‫‪۶۴‬و عیسو از گرفتن هدیه خودداری کرد ‪،‬و یعقوب به او گفت« ‪:‬ای آقایم ‪،‬از تو التماس میکنم ‪،‬اگر اکنون در نظرت التفات یافتهام ‪،‬هدیه‬ ‫مرا از دستم بپذیر ‪،‬زیرا روی تو را دیدم ‪،‬گویی روی خدایی دیدهام ‪،‬زیرا از من راضی بودی»‪.‬‬ ‫‪۶۵‬و عیسو هدیه را گرفت ‪،‬و یعقوب نیز به عیسو نقره و طل و نقره داد ‪،‬زیرا او را بسیار اصرار کرد تا آنها را گرفت‪.‬‬ ‫‪۶۶‬و عیسو دامهایی را که در اردوگاه بودند تقسیم کرد ‪،‬و نصف آن را به کسانی که همراهش آمده بودند داد ‪،‬زیرا به کرایه آمده بودند ‪،‬و‬ ‫نصف دیگر را به دست پسرانش سپرد‪.‬‬ ‫‪۶۷‬و نقره و طل و نقره را به دست پسر بزرگش الیفاز داد ‪،‬و عیسو به یعقوب گفت« ‪:‬بیایید نزد شما بمانیم و آهسته آهسته با شما خواهیم‬ ‫رفت تا با من به مکان من بیاییم تا در آنجا با هم ساکن شویم»‪.‬‬ ‫‪۶۸‬یعقوب در جواب برادرش گفت« ‪:‬هر چه آقایم به من بگوید ‪،‬انجام میدهم ‪،‬اما آقایم میداند که کودکان نازک هستند و گلهها و رمهها با‬ ‫بچههایشان که نزد من هستند ‪،‬اما آهسته میروند ‪،‬زیرا اگر تند بروند ‪،‬همه خواهند مرد ‪،‬زیرا تو بارهای سنگین و خستگی آنها را میدانی»‪.‬‬ ‫‪۶۹‬پس آقایم پیشاپیش بندهاش برود و من به خاطر بچهها و گله آهسته میروم تا به مکان آقایم به سعیر برسم‪.‬‬ ‫‪۷۰‬عیسو به یعقوب گفت« ‪:‬از کسانی که با من هستند ‪،‬کسانی را که با تو هستند ‪،‬نزد تو میگذارم تا در راه از تو مراقبت کنند و خستگی و‬ ‫بار تو را تحمل کنند »‪.‬گفت« ‪:‬ای آقایم ‪،‬اگر در نظر تو التفات یابم ‪،‬چه نیازی به آنها دارم؟»‬ ‫‪۷۱‬اینک من نزد تو به سعیر خواهم آمد تا در آنجا با هم ساکن شویم ‪،‬چنانکه گفتهای ‪،‬پس تو با قوم خود برو زیرا که من از تو پیروی‬ ‫خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪۷۲‬و یعقوب این را به عیسو گفت تا عیسو و همراهانش را از نزد خود دور کند ‪،‬و یعقوب بعد از آن به خانه پدرش به سرزمین کنعان‬ ‫برود‪.‬‬ ‫‪۷۳‬و عیسو سخن یعقوب را شنید ‪،‬و عیسو با چهارصد نفر که با او بودند ‪،‬به سوی سعیر بازگشت ‪،‬و یعقوب و هر چه داشت ‪،‬آن روز تا‬ ‫اقصای زمین کنعان در حدود آن رفت ‪،‬و مدتی در آنجا ماند‪.‬‬ ‫فصل‪۳۳‬‬ ‫‪۱‬و بعد از مدتی ‪،‬یعقوب از مرزهای آن سرزمین کوچ کرد و به سرزمین شالیم ‪،‬که همان شهر شکیم است ‪،‬در سرزمین کنعان رسید ‪،‬و‬ ‫در مقابل شهر آرمید‪.‬‬ ‫‪۲‬و قطعه زمینی را که در آنجا بود ‪،‬از بنیحمور ‪،‬اهل آن سرزمین ‪،‬به پنج مثقال خرید‪.‬‬ ‫‪۳‬و یعقوب در آنجا خانهای برای خود ساخت و خیمه خود را در آنجا برپا کرد و برای گلههای خود سایبان ساخت ‪،‬از این رو آن مکان را‬ ‫کوت نامید‪.‬‬ ‫م‬ ‫س ر‬ ‫س م‬ ‫کوت ماند‪.‬‬ ‫‪۴‬و یعقوب یک سال و شش ماه در م‬ ‫‪۵‬در آن زمان ‪،‬برخی از زنان ساکنان آن سرزمین به شهر شکیم رفتند تا با دختران مردم شهر رقص و شادی کنند ‪،‬و هنگامی که بیرون‬ ‫رفتند ‪،‬راحیل و لیه ‪،‬همسران یعقوب ‪،‬با خانوادههایشان نیز برای تماشای شادی دختران شهر آمدند‪.‬‬ ‫‪۶‬و دینه ‪،‬دختر یعقوب ‪،‬نیز با ایشان رفت و دختران شهر را دید ‪،‬و ایشان در آنجا پیش روی این دختران ماندند ‪،‬در حالی که تمامی مردم‬ ‫شهر نزد ایشان ایستاده بودند تا شادی ایشان را ببینند ‪،‬و همه بزرگان شهر در آنجا بودند‪.‬‬ ‫‪۷‬و شکیم بن حمور ‪،‬رئیس آن سرزمین نیز آنجا ایستاده بود تا ایشان را ببیند‪.‬‬ ‫‪48‬‬


‫جاشر‬

‫‪۸‬و شکیم دینه ‪،‬دختر یعقوب را دید که با مادرش در حضور دختران شهر نشسته بود ‪،‬و آن دختر در نظرش بسیار پسند آمد ‪،‬و در آنجا از‬ ‫دوستان و قوم خود پرسیده ‪،‬گفت« ‪:‬این دختر کیست که در میان زنان نشسته است ‪،‬و من او را در این شهر نمیشناسم؟»‬ ‫‪۹‬و به او گفتند« ‪:‬این دختر یعقوب بن اسحاق عبرانی است که مدتی در این شهر ساکن بوده است ‪.‬و چون خبر رسید که دختران آن‬ ‫سرزمین برای شادی بیرون میروند ‪،‬او با مادر و کنیزانش رفت تا در میان آنها بنشیند ‪،‬چنانکه میبینی»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و شکیم دینه ‪،‬دختر یعقوب را دید ‪،‬و چون بر او نگریست ‪،‬دلش بر دینه ثابت شد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬پس فرستاد و او را به زور گرفتند ‪،‬و دینه به خانه شکیم آمد و او را به زور گرفت و با او همخواب شد و او را بیآبرو کرد و او را‬ ‫بسیار دوست داشت و در خانه خود جای داد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬پس آمدند و این ماجرا را به یعقوب گفتند ‪،‬و چون یعقوب شنید که شکیم دخترش دینه را بیعصمت کرده است ‪،‬دوازده نفر از نوکران‬ ‫خود را فرستاد تا دینه را از خانه شکیم بیاورند ‪،‬و ایشان روانه شدند و به خانه شکیم آمدند تا دینه را از آنجا ببرند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و چون ایشان آمدند ‪،‬شکیم با کسان خود به سوی ایشان بیرون رفت و ایشان را از خانه خود بیرون راند و نگذاشت که نزد دینه آیند ‪،‬‬ ‫اما شکیم نزد دینه نشسته بود و او را در برابر چشمان ایشان میبوسید و در آغوش میگرفت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و غلمان یعقوب برگشتند و به او خبر داده ‪،‬گفتند« ‪:‬چون ما آمدیم ‪،‬او و کسان او ما را راندند ‪،‬و چنین کرد که شکیم در نظر ما با دینه‬ ‫کرد»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و یعقوب نیز دانست که شکیم دخترش را بیعصمت کرده است ‪،‬اما چیزی نگفت ‪،‬و پسرانش در صحرا مشغول چراندن گله او بودند ‪،‬و‬ ‫یعقوب تا بازگشت آنها ساکت ماند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و قبل از آنکه پسرانش به خانه بیایند ‪،‬یعقوب دو کنیز از دختران غلمان خود را فرستاد تا از دینه در خانه شکیم مراقبت کنند و نزد او‬ ‫بمانند ‪،‬و شکیم سه نفر از دوستانش را نزد پدرش حمور پسر چیدقم پسر فارد فرستاد و گفت« ‪:‬این دختر را برای من به زنی بگیر»‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و حمور بن کیدقم حوی به خانه پسرش شکیم آمد و او پیش او نشست ‪.‬حمور به پسرش شکیم گفت« ‪:‬آیا در میان دختران قوم تو زنی‬ ‫نیست که تو زنی عبرانی را که از قوم تو نیست ‪،‬بگیری؟»‬ ‫‪ ۱۸‬یشکیم به او گفت« ‪:‬فقط او را باید برای من بگیری ‪،‬زیرا او در نظر من دوستداشتنی است »‪.‬و محمور طبق گفته پسرش عمل کرد ‪،‬زیرا‬ ‫پسرش او را بسیار دوست میداشت‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و حمور نزد یعقوب بیرون رفت تا در این باره با او سخن گوید ‪،‬و چون از خانه پسرش شکیم بیرون رفت ‪،‬پیش از آنکه نزد یعقوب‬ ‫بیاید تا با او سخن گوید ‪،‬اینک پسران یعقوب چون کاری را که شکیم پسر حمور کرده بود شنیدند ‪،‬از صحرا آمدند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و مردان برای خواهرشان بسیار غمگین شدند و همه با خشم و غضب به خانه برگشتند ‪،‬قبل از اینکه وقت جمعآوری گلههایشان فرا‬ ‫برسد‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪۲۱‬و ایشان آمدند و پیش پدر خود نشستند و با خشم افروخته به او گفتند« ‪:‬یقینا مرگ سزاوار این مرد و خانوادهاش است ‪،‬زیرا خداوند ‪،‬‬ ‫خدای تمام زمین ‪،‬نوح و فرزندانش را امر فرمود که هرگز دزدی نکنند و زنا نکنند ‪.‬اکنون شکیم با خواهر ما هم بیعفتی کرده و هم زنا‬ ‫کرده است ‪،‬و هیچکس از مردم شهر با او سخنی نگفته است»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬تو مطمئنا ا میدانی و میدانی که به خاطر کاری که او کرده است ‪،‬حکم مرگ برای شکیم و پدرش و تمام شهر صادر شده است‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و چون ایشان در حضور پدر خود در این امر گفتگو میکردند ‪،‬ناگاه حمور ‪،‬پدر شکیم ‪،‬آمد تا سخنان پسرش را درباره دینه به یعقوب‬ ‫بگوید ‪،‬و او در حضور یعقوب و پسرانش نشست‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و حمور بدیشان خطاب کرده ‪،‬گفت« ‪:‬دل پسرم شکیم مشتاق دختر شماست؛ از شما خواهش میکنم که او را به زنی به او بدهید و با ما‬ ‫ازدواج کنید؛ دختران خود را به ما بدهید و ما دختران خود را به شما خواهیم داد و شما با ما در سرزمین ما ساکن خواهید شد و ما در این‬ ‫سرزمین مانند یک قوم خواهیم بود»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬زیرا سرزمین ما بسیار وسیع است ‪،‬پس در آن ساکن شوید و تجارت کنید و در آن اموال به دست آورید و هر طور که میخواهید در آن‬ ‫عمل کنید و هیچکس نمیتواند با گفتن کلمهای مانع شما شود‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و حمور از سخن گفتن با یعقوب و پسرانش باز ایستاد ‪،‬که اینک پسرش شکیم از عقب او آمده بود ‪،‬و او پیش روی ایشان بنشست‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و شکیم در حضور یعقوب و پسرانش سخن گفت و گفت« ‪:‬باشد که در نظر شما التفات یابم تا دختر خود را به من بدهید ‪،‬و هر چه به‬ ‫من بگویید ‪،‬برای او خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪۲۸‬از من مهریه و هدیه فراوان بخواه ‪،‬و من آن را خواهم داد ‪،‬و هر چه به من بگویی انجام خواهم داد ‪،‬و هر که از فرمان تو سرپیچی‬ ‫کند ‪،‬خواهد مرد؛ فقط دختر را به همسری به من بده‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و شمعون و لوی به حمور و پسرش شکیم با حیله جواب داده ‪،‬گفتند« ‪:‬هر آنچه به ما گفتید ‪،‬برای شما انجام خواهیم داد»‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و اینک خواهر ما در خانه توست ‪،‬اما از او دور شو تا زمانی که در این مورد نزد پدرمان اسحاق بفرستیم ‪،‬زیرا بدون رضایت او‬ ‫نمیتوانیم کاری انجام دهیم‪.‬‬ ‫‪۳۱‬زیرا او از راه و روش پدر ما ابراهیم آگاه است ‪،‬و هر چه به ما بگوید ‪،‬به شما خواهیم گفت و چیزی از شما پنهان نخواهیم داشت‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و شمعون و لوی این را به شکیم و پدرش گفتند تا بهانهای بیابند و مشورت کنند که در این امر با شکیم و شهرش چه باید کرد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و چون شکیم و پدرش سخنان شمعون و لوی را شنیدند ‪،‬در نظرشان پسند آمد ‪،‬و شکیم و پدرش بیرون آمدند تا به خانه بروند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و چون ایشان رفتند ‪،‬پسران یعقوب به پدر خود گفتند« ‪:‬اینک ما میدانیم که مرگ از آن شریران و از آن شهر ایشان است ‪،‬زیرا از آنچه‬ ‫خدا به نوح و فرزندانش و نسل او پس از آنها فرمان داده بود ‪،‬سرپیچی کردند»‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و نیز به این دلیل که شکیم این کار را با خواهر ما دینه کرد و او را بیعصمت ساخت ‪،‬زیرا چنین عمل زشتی هرگز در میان ما انجام‬ ‫نخواهد شد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬پس اکنون بدان و ببین چه خواهی کرد ‪،‬و مشورت کن و بهانه بیاور که با ایشان چه باید کرد تا همه ساکنان این شهر را بکشند‪.‬‬ ‫‪49‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۷‬شمعون به ایشان گفت« ‪:‬این است نصیحت شایسته شما ‪:‬به ایشان بگویید که هر پسری را در میان خود ختنه کنند ‪،‬چنانکه ما ختنه‬ ‫میشویم ‪،‬و اگر نخواهند این کار را بکنند ‪،‬دختر خود را از ایشان گرفته ‪،‬خواهیم رفت»‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و اگر آنها به انجام این کار رضایت دهند و آن را انجام دهند ‪،‬آنگاه هنگامی که از درد فرو رفتند ‪،‬با شمشیرهای خود به آنها حمله‬ ‫خواهیم کرد ‪،‬گویی کسی آرام و صلحجو است ‪،‬و هر مرد را در میان آنها خواهیم کشت‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و نصیحت شمعون ایشان را پسندید و شمعون و لوی تصمیم گرفتند که طبق پیشنهاد آنها با ایشان رفتار کنند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و صبح روز بعد ‪،‬شکیم و پدرش حمور دوباره نزد یعقوب و پسرانش آمدند تا درباره دینه با آنها صحبت کنند و بشنوند که پسران‬ ‫یعقوب به سخنان آنها چه پاسخی خواهند داد‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و پسران یعقوب با ایشان به فریب سخن گفته ‪،‬گفتند« ‪:‬ما تمام سخنان شما را به پدرمان اسحاق بیان کردیم و سخنان شما او را پسند‬ ‫آمد»‪.‬‬ ‫‪۴۲‬اما او به ما گفت« ‪:‬پدرش ابراهیم از جانب خدای مالک تمام زمین به او چنین دستور داد که هر مردی که از نسل او نباشد و بخواهد‬ ‫یکی از دختران او را بگیرد ‪،‬باید هر پسری از فرزندان خود را ختنه کند ‪،‬همانطور که ما ختنه میشویم ‪،‬و آنگاه میتوانیم دختر خود را به‬ ‫او به زنی بدهیم»‪.‬‬ ‫‪۴۳‬اکنون ما تمام راههایی را که پدرمان به ما گفته بود ‪،‬برای تو بیان کردیم ‪،‬زیرا نمیتوانیم کاری را که تو به ما گفتی انجام دهیم ‪،‬یعنی‬ ‫دختر خود را به مردی نامختون بدهیم ‪،‬زیرا این برای ما ننگ است‪.‬‬ ‫‪۴۴‬اما اگر به ما گوش دهید و مانند ما راضی شوید که هر ذکوری از شما را ختنه کنیم ‪،‬چنانکه ما ختنه شدهایم ‪،‬بدینوسیله با شما موافقت‬ ‫خواهیم کرد و دختر خود را به شما خواهیم داد و دختران شما را نیز برای خود خواهیم گرفت و در میان شما ساکن خواهیم شد و یک قوم‬ ‫خواهیم شد ‪،‬چنانکه شما گفتهاید‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و اگر به ما گوش ندهید و هر ذکوری را چنانکه ما ختنه میکنیم ‪،‬چنانکه فرمان دادهایم ‪،‬ختنه نکنید ‪،‬آنگاه نزد شما خواهیم آمد و‬ ‫دخترمان را از شما گرفته ‪،‬خواهیم رفت‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و شکیم و پدرش حمور سخنان پسران یعقوب را شنیدند و این امر ایشان را بسیار خشنود ساخت ‪،‬و شکیم و پدرش حمور در انجام‬ ‫خواستههای پسران یعقوب شتاب کردند ‪،‬زیرا شکیم دینه را بسیار دوست میداشت و دلش به او بسته بود‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و شکیم و پدرش حمور به دروازه شهر شتافتند و تمام مردان شهر خود را جمع کردند و سخنان پسران یعقوب را برای آنها بیان کرده ‪،‬‬ ‫گفتند‪:‬‬ ‫‪۴۸‬ما نزد این مردان ‪،‬پسران یعقوب ‪،‬آمدیم و با آنها درباره دخترشان صحبت کردیم و این مردان موافقت خواهند کرد که طبق خواسته ما‬ ‫عمل کنند ‪،‬و اینک سرزمین ما برای آنها بسیار وسیع است ‪،‬و آنها در آن ساکن خواهند شد و در آن تجارت خواهند کرد ‪،‬و ما یک قوم‬ ‫خواهیم شد؛ دختران آنها را خواهیم گرفت ‪،‬و دختران خود را به آنها به همسری خواهیم داد‪.‬‬ ‫‪۴۹‬اما تنها به این شرط این مردان به انجام این کار رضایت خواهند داد که هر ذکوری از ما ختنه شود ‪،‬همانطور که آنها ختنه میشوند ‪،‬‬ ‫همانطور که خدایشان به آنها دستور داده است ‪،‬و هنگامی که ما طبق دستور آنها ختنه شدیم ‪،‬آنها با گلهها و اموالشان در میان ما ساکن‬ ‫خواهند شد و ما با آنها مانند یک قوم خواهیم بود‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و چون جمیع مردان شهر سخنان شکیم و پدرش حمور را شنیدند ‪،‬همه مردان شهرشان با این پیشنهاد موافقت کردند و ختنه شدند ‪،‬زیرا‬ ‫شکیم و پدرش حمور نزد ایشان بسیار محترم و از رؤسای زمین بودند‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و روز بعد ‪،‬شکیم و پدرش حمور ‪،‬صبح زود برخاستند و تمام مردان شهر خود را در وسط شهر جمع کردند و پسران یعقوب را‬ ‫فراخواندند ‪،‬و آنها هر پسری را که متعلق به آنها بود ‪،‬در آن روز و روز بعد ختنه کردند‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و شکیم و پدرش حمور و پنج برادر شکیم را ختنه کردند ‪،‬و سپس هر کس برخاسته ‪،‬به خانههای خود رفت ‪،‬زیرا این امر از جانب‬ ‫خداوند بر شهر شکیم بود ‪،‬و از جانب خداوند ‪،‬شمعون در این امر مشورت کرده بود ‪،‬تا خداوند شهر شکیم را به دست دو پسر یعقوب‬ ‫تسلیم کند‪.‬‬ ‫فصل‪۳۴‬‬ ‫‪۱‬و عدد تمام ذکورانی که ختنه شدند ‪،‬ششصد و چهل و پنج مرد و دویست و چهل و شش طفل بود‪.‬‬ ‫‪۲‬اما چیدقم ‪،‬پسر فم یرد ‪،‬پدر حمور ‪،‬و شش برادرش ‪،‬به شکیم و پدرش حمور گوش ندادند و ختنه نشدند ‪،‬زیرا پیشنهاد پسران یعقوب در‬ ‫نظرشان ناپسند بود و خشمشان از این که مردم شهر به آنها گوش نداده بودند ‪،‬بسیار برانگیخته شد‪.‬‬ ‫‪۳‬و در شامگاه روز دوم ‪،‬هشت کودک خردسال را یافتند که ختنه نشده بودند ‪،‬زیرا مادرانشان آنها را از شکیم و پدرش حمور و از مردان‬ ‫شهر پنهان کرده بودند‪.‬‬ ‫‪۴‬و شکیم و پدرش حمور فرستادند تا ایشان را نزد ایشان بیاورند تا ختنه شوند ‪،‬اما کیدقم و شش برادرش با شمشیرهای خود به ایشان حمله‬ ‫کرده ‪،‬خواستند ایشان را بکشند‪.‬‬ ‫‪۵‬و ایشان نیز میخواستند شکیم و پدرش حمور را بکشند و میخواستند دینه را نیز به خاطر این ماجرا با خود بکشند‪.‬‬ ‫‪۶‬و به ایشان گفتند« ‪:‬این چه کاری است که کردهاید؟ آیا در میان دختران برادرانتان کنعانیان ‪،‬زنانی نیستند که میخواهید دختران عبرانیان‬ ‫را که قبلا نمیشناختید ‪،‬برای خود بگیرید و این کار را که پدرانتان هرگز به شما دستور نداده بودند ‪،‬انجام دهید؟»‬ ‫‪۷‬آیا گمان میکنی که با این کاری که انجام دادهای ‪،‬موفق خواهی شد؟ و در این ماجرا به برادران کنعانی خود که فردا میآیند و از تو در‬ ‫این باره میپرسند ‪،‬چه پاسخ خواهی داد؟‬ ‫‪۸‬و اگر عمل شما در نظر آنها درست و نیکو نیاید ‪،‬آنگاه که به سخنان ما گوش ندادهاید ‪،‬برای جان خود و برای جان من چه خواهید کرد؟‬ ‫‪۹‬و اگر ساکنان زمین و جمیع برادرانت ‪،‬بنیحام ‪،‬از عمل تو بشنوند و بگویند‪:‬‬ ‫‪50‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۰‬آیا شکیم و پدرش حمور و همه ساکنان شهرشان به خاطر یک زن عبرانی کاری را کردند که از آن بیخبر بودند و اجدادشان هرگز به‬ ‫آنها دستور نداده بودند؟ پس در تمام دوران زندگی خود ‪،‬در برابر برادرانتان ‪،‬ساکنان سرزمین کنعان ‪،‬به کجا فرار خواهید کرد یا ننگ‬ ‫خود را کجا پنهان خواهید کرد؟‬ ‫‪۱۱‬پس اکنون ما نمیتوانیم در برابر این کاری که تو انجام دادهای ‪،‬مقاومت کنیم و نمیتوانیم این یوغ را که پدرانمان به ما امر نکردهاند ‪،‬بر‬ ‫خود بار کنیم‪.‬‬ ‫‪۱۲‬اینک فردا خواهیم رفت و همه برادران خود ‪،‬برادران کنعانی که در این سرزمین ساکنند را جمع خواهیم کرد ‪،‬و همگی آمده ‪،‬تو و همه‬ ‫کسانی را که به تو توکل دارند خواهیم زد ‪،‬به طوری که از تو و از آنها بقیتی باقی نخواهد ماند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و چون حمور و پسرش شکیم و تمامی مردم شهر سخنان چیدقم و برادرانش را شنیدند ‪،‬از سخنان ایشان سخت ترسیدند و از کرده خود‬ ‫پشیمان شدند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و شکیم و پدرش حمور در جواب پدرشان چیدقم و برادرانش گفتند« ‪:‬تمام سخنانی که به ما گفتید راست است»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬اکنون مگویید و در دل خود تصور نکنید که به خاطر عشق به عبرانیان ‪،‬این کار را کردیم که اجدادمان به ما دستور نداده بودند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬اما چون دیدیم که قصد و میل آنها این نیست که به خواسته ما در مورد دخترشان مبنی بر گرفتن او تن دهند ‪،‬مگر به این شرط ‪،‬‬ ‫بنابراین به حرف آنها گوش دادیم و این کاری را که دیدید انجام دادیم تا خواسته خود را از آنها به دست آوریم‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و چون از ایشان طلب خود را دریافت کردیم ‪،‬نزد ایشان باز خواهیم گشت و آنچه را که به ما گفتی با ایشان خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬پس از شما التماس میکنیم که صبر کنید و بمانید تا جسم ما شفا یابد و دوباره قوی شویم ‪،‬و آنگاه با هم به مقابله با آنها برویم و آنچه را‬ ‫که در دل شما و در دل ماست ‪،‬با آنها انجام دهیم‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و دینه ‪،‬دختر یعقوب ‪،‬تمامی این سخنان را که چیدقم و برادرانش گفته بودند ‪،‬و آنچه را که حمور و پسرش شکیم و مردم شهرشان به‬ ‫آنها پاسخ داده بودند ‪،‬شنید‪.‬‬ ‫‪۲۰‬پس شتابان یکی از کنیزان خود را که پدرش برای پرستاری او در خانه شکیم فرستاده بود ‪،‬نزد پدرش یعقوب و برادرانش فرستاد و‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫‪۲۱‬چی یدقیم و برادرانش درباره شما چنین مشورت دادند ‪،‬و حمور و شکیم و مردم شهر نیز بدیشان چنین پاسخ دادند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و چون یعقوب این سخنان را شنید ‪،‬از خشم آکنده شد و از ایشان خشمگین گشت و خشمش بر ایشان افروخته شد‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و شمعون و لوی سوگند یاد کردند و گفتند« ‪:‬به حیات خداوند ‪،‬خدای تمام زمین ‪،‬قسم که تا فردا همین وقت ‪،‬حتری یک نفر هم در تمام‬ ‫شهر باقی نخواهد ماند»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و بیست مرد جوان که ختنه نشده بودند ‪،‬خود را پنهان کرده بودند و این مردان جوان با شمعون و لوی جنگیدند و شمعون و لوی‬ ‫هجده نفر از آنها را کشتند و دو نفر از آنها فرار کردند و به گودالهای آهکی که در شهر بود گریختند و شمعون و لوی آنها را جستجو‬ ‫کردند ‪،‬اما نتوانستند آنها را پیدا کنند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و شمعون و لوی همچنان در شهر میگشتند و تمام مردم شهر را به دم شمشیر میکشتند و کسی را باقی نمیگذاشتند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و غوغایی عظیم در میان شهر افتاد و فریاد مردم شهر به آسمان برخاست و همه زنان و کودکان با صدای بلند گریه میکردند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و شمعون و لوی تمام شهر را کشتند ‪،‬به طوری که هیچ مرد زندهای در تمام شهر باقی نگذاشتند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و حمور و پسرش شکیم را به دم شمشیر کشتند ‪،‬و دینه را از خانه شکیم آورده ‪،‬از آنجا رفتند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و پسران یعقوب رفتند و بازگشتند و بر کشتگان رسیدند و تمامی اموال ایشان را که در شهر و صحرا بود ‪،‬غارت کردند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و هنگامی که ایشان غنیمت میگرفتند ‪،‬سیصد نفر برخاستند و بر ایشان خاک پاشیدند و ایشان را با سنگ زدند ‪.‬آنگاه شمعون به سوی‬ ‫ایشان برگشت و همه را به دم شمشیر کشت ‪.‬شمعون پیش روی لوی برگشت و به شهر درآمد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و گوسفندان و گاوان و رمههای خود و همچنین بقیه زنان و کودکان را بردند و همه اینها را بردند و دروازهای را گشودند و بیرون‬ ‫رفتند و با قدرت نزد پدرشان یعقوب آمدند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و چون یعقوب آنچه را که با شهر کرده بودند و غنیمتی را که از ایشان گرفته بودند دید ‪،‬از ایشان بسیار خشمگین شد و به ایشان گفت ‪:‬‬ ‫«این چه کاری است که با من کردهاید؟ اینک من در میان کنعانیهای ساکن آن سرزمین آرام گرفتهام و هیچکس از ایشان با من کاری‬ ‫نداشته است»‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و اکنون تو مرا نزد ساکنان این سرزمین ‪،‬در میان کنعانیان و فرزیان ‪،‬منفور ساختهای ‪،‬و من جز تعداد کمی نیستم ‪،‬و همه آنها بر من‬ ‫جمع خواهند شد و وقتی از کار تو با برادرانشان بشنوند ‪،‬مرا خواهند کشت ‪،‬و من و خانوادهام نابود خواهیم شد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و شمعون و لوی و همه برادرانشان با ایشان ‪،‬پدرشان یعقوب را جواب داده ‪،‬به او گفتند« ‪:‬اینک ما در این سرزمین ساکنیم ‪،‬و آیا‬ ‫شکیم با خواهر ما چنین خواهد کرد؟ چرا در برابر تمام کارهایی که شکیم کرده است ‪،‬خاموش هستی؟ و آیا او با خواهر ما مانند یک‬ ‫فاحشه در کوچهها رفتار خواهد کرد؟»‬ ‫‪۳۵‬و تعداد زنانی که شمعون و لوی از شهر شکیم به اسیری بردند و ایشان را نکشتند ‪،‬هشتاد و پنج نفر بودند که مرد را نشناخته بودند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و در میان ایشان دختر جوان خوشقیافه و زیبایی بود که بونه نام داشت و شمعون او را به زنی گرفت و تعداد مردانی که اسیر کردند و‬ ‫نکشتند چهل و هفت نفر بود و بقیه را کشتند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و هم هه مردان و زنانی که شمعون و لوی از شهر شکیم به اسیری برده بودند ‪،‬تا روز خروج پسران یعقوب از سرزمین مصر ‪،‬غلم‬ ‫پسران یعقوب و فرزندانشان پس از آنها بودند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و چون شمعون و لوی از شهر بیرون رفتند ‪،‬آن دو جوان که باقی مانده بودند و خود را در شهر پنهان کرده بودند و در میان مردم‬ ‫شهر نمردند ‪،‬برخاستند و این جوانان به شهر رفتند و در آن گشتند و شهر را خالی از سکنه و تنها زنان گریان یافتند ‪.‬و این جوانان فریاد‬ ‫زده گفتند« ‪:‬اینک ‪،‬این بلیی است که پسران یعقوب عبرانی به این شهر آوردند ‪،‬زیرا امروز یکی از شهرهای کنعان را ویران کردند و از‬ ‫جان خود در تمام سرزمین کنعان نترسیدند»‪.‬‬ ‫‪51‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۹‬و این مردان شهر را ترک کرده ‪،‬به شهر ت م رپنمخ رفتند و به آنجا آمده ‪،‬ساکنان ت م رپنمخ را از هر آنچه بر ایشان واقع شده بود و از هر آنچه‬ ‫پسران یعقوب با شهر یشکیم کرده بودند ‪،‬آگاه ساختند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و این خبر به یاشوب ‪،‬پادشاه ت م رپنمک ‪،‬رسید و او کسانی را به شهر یشکیم فرستاد تا آن جوانان را ببینند ‪،‬زیرا پادشاه این روایت را باور‬ ‫نکرد و گفت« ‪:‬چگونه دو مرد میتوانند شهری به بزرگی یشکیم را ویران کنند؟»‬ ‫‪۴۱‬و فرستادگان یاشوب برگشتند و به او خبر دادند و گفتند« ‪:‬ما به شهر رسیدیم و دیدیم که ویران شده است ‪،‬هیچ مردی در آنجا نیست ‪،‬‬ ‫فقط زنان گریان هستند و هیچ گله و گاوی در آنجا نیست ‪،‬زیرا پسران یعقوب هر چه در شهر بود ‪،‬برده بودند»‪.‬‬ ‫‪۴۲‬یاشوب از این سخن تعجب کرد و گفت« ‪:‬چطور دو نفر میتوانند چنین کاری بکنند و شهری به این بزرگی را نابود کنند ‪،‬در حالی که‬ ‫یک نفر هم نمیتواند در برابر آنها مقاومت کند؟»‬ ‫‪۴۳‬زیرا چنین چیزی از روزگار نمرود نبوده است ‪،‬و حتی از دورترین زمانها نیز چنین چیزی رخ نداده است؛ و یاشوب ‪،‬پادشاه تپناک ‪،‬‬ ‫به قوم خود گفت« ‪:‬دلیر باشید و ما خواهیم رفت و با این عبرانیان خواهیم جنگید ‪،‬و با آنها همان خواهیم کرد که با شهر کردند ‪،‬و انتقام‬ ‫مردم شهر را خواهیم گرفت»‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و یاشوب ‪،‬پادشاه تپناک ‪،‬در این مورد با مشاوران خود مشورت کرد و مشاورانش به او گفتند« ‪:‬تو به تنهایی بر عبرانیان پیروز‬ ‫نخواهی شد ‪،‬زیرا آنها باید قدرتمند باشند تا این کار را با تمام شهر انجام دهند»‪.‬‬ ‫‪۴۵‬اگر دو نفر از آنها تمام شهر را ویران کردند و کسی در مقابل آنها مقاومت نکرد ‪،‬مطمئنا ا اگر تو به مقابله با آنها برخیزی ‪،‬همه آنها‬ ‫علیه ما قیام خواهند کرد و ما را نیز نابود خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪۴۶‬اما اگر تو به سوی همه پادشاهانی که ما را احاطه کردهاند بفرستی و آنها گرد هم آیند ‪،‬آنگاه ما با آنها خواهیم رفت و با پسران یعقوب‬ ‫خواهیم جنگید؛ آنگاه تو بر آنها پیروز خواهی شد‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و یاشوب سخنان مشاوران خود را شنید و سخنان ایشان او و قومش را پسند آمد ‪،‬و چنین کرد؛ و یاشوب ‪،‬پادشاه ت مپنمک ‪،‬نزد تمامی‬ ‫پادشاهان اموریانی که شکیم و ت مپنمک را احاطه کرده بودند ‪،‬فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪۴۸‬با من بیا و مرا یاری کن ‪،‬و ما یعقوب عبرانی و همه پسرانش را خواهیم زد و آنها را از روی زمین نابود خواهیم کرد ‪،‬زیرا او با‬ ‫شهر شکیم چنین کرد ‪،‬و تو از آن خبر نداری؟‬ ‫‪۴۹‬و جمیع پادشاهان اموریان بدی را که پسران یعقوب به شهر شکیم کرده بودند شنیدند ‪،‬و از ایشان بسیار متحیر شدند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و هفت پادشاه اموریان با تمام لشکرهای خود ‪،‬تقریبا ا ده هزار مرد با شمشیرهای کشیده ‪،‬جمع شدند و برای جنگ با پسران یعقوب‬ ‫آمدند؛ و یعقوب شنید که پادشاهان اموریان برای جنگ با پسرانش جمع شدهاند ‪،‬و یعقوب بسیار ترسید و این او را مضطرب کرد‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و یعقوب بر شمعون و لوی فریاد برآورد و گفت« ‪:‬این چه کاری بود که کردید؟ چرا به من آسیب رساندید و تمام بنیکنعان را علیه من‬ ‫آوردید تا من و خانهام را نابود کنند؟ زیرا من و خانهام در آسایش بودیم و شما این کار را با من کردید و ساکنان زمین را به اعمال خود‬ ‫علیه من برانگیختید»‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪۵۲‬و یهودا در جواب پدرش گفت« ‪:‬آیا برادرانم شمعون و لوی همه ساکنان شکیم را بیهوده کشتند؟ مسلما به این دلیل بود که شکیم خواهر‬ ‫ما را تحقیر کرد و از فرمان خدای ما نسبت به نوح و فرزندانش سرپیچی نمود ‪،‬زیرا شکیم خواهر ما را به زور برد و با او زنا کرد»‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و شکیم تمام این شرارت را مرتکب شد و هیچکس از ساکنان شهرش با او مخالفت نکرد تا بگوید« ‪:‬چرا این کار را میکنی؟ »بیشک‬ ‫به همین دلیل برادرانم رفتند و شهر را شکست دادند و خداوند آن را به دست ایشان تسلیم کرد ‪،‬زیرا ساکنانش از فرامین خدای ما سرپیچی‬ ‫کرده بودند ‪.‬آیا پس آنها همه این کارها را بیهوده انجام دادهاند؟‬ ‫‪۵۴‬و اکنون چرا ترسان و پریشانی و چرا از برادران من رنجیده خاطری و چرا خشم تو بر ایشان افروخته شده است؟‬ ‫‪۵۵‬بهیقین خدای ما که شهر شکیم و مردمش را به دست ایشان تسلیم کرد ‪،‬همه پادشاهان کنعانی را که بر ما هجوم میآورند ‪،‬به دست ما‬ ‫نیز تسلیم خواهد کرد و ما با آنها چنانکه برادرانم با شکیم کردند ‪،‬عمل خواهیم نمود‪.‬‬ ‫‪۵۶‬اکنون در مورد آنها آرام باش و ترسهایت را دور بریز ‪،‬اما به خداوند ‪،‬خدای ما ‪،‬توکل کن و از او بخواه که ما را یاری کند و نجات‬ ‫دهد و دشمنان ما را به دست ما بسپارد‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و یهودا یکی از غلمان پدرش را صدا زد و گفت« ‪:‬برو و ببین آن پادشاهانی که بر ما هجوم میآورند ‪،‬با لشکرهایشان کجا مستقر‬ ‫شدهاند»‪.‬‬ ‫‪۵۸‬و خادم رفته ‪،‬از دور نگریست و به مقابل کوه سیحون بال رفت و همه اردوگاههای پادشاهان را دید که در صحرا ایستاده بودند ‪.‬پس به‬ ‫یهودا بازگشت و گفت« ‪:‬اینک پادشاهان با همه اردوگاههایشان در صحرا مستقر شدهاند ‪،‬قومی بسیار کثیر ‪،‬مانند ریگ ساحل دریا»‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و یهودا به شمعون و لوی و همه برادرانش گفت« ‪:‬خود را قوی کنید و پسران شجاع باشید ‪،‬زیرا خداوند ‪،‬خدای ما ‪،‬با ماست ‪،‬از آنها‬ ‫نترسید»‪.‬‬ ‫‪۶۰‬هر مرد ‪،‬با سلح جنگ ‪،‬کمان و شمشیر خود ‪،‬آماده شود و ما برویم و با این مردان نامختون بجنگیم؛ یهوه خدای ماست ‪،‬او ما را نجات‬ ‫خواهد داد‪.‬‬ ‫‪۶۱‬پس برخاستند و هر یک ‪،‬از بزرگ و کوچک ‪،‬سلح جنگ خود را بر تن کردند ‪،‬یازده پسر یعقوب و هم هه خدمتگزاران یعقوب با‬ ‫ایشان بودند‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و هم هه خدمتگزاران اسحاق که با اسحاق در حبرون بودند ‪،‬همگی با انواع آلت جنگی نزد ایشان آمدند ‪،‬و پسران یعقوب و‬ ‫خدمتگزاران ایشان ‪،‬که صد و دوازده نفر بودند ‪،‬به سوی این پادشاهان رفتند ‪،‬و یعقوب نیز با ایشان رفت‪.‬‬ ‫‪۶۳‬و پسران یعقوب نزد پدرشان اسحاق ‪،‬پسر ابراهیم ‪،‬به حبرون که همان قیرع اربع باشد ‪،‬فرستادند و گفتند‪:‬‬ ‫‪۶۴‬از تو ‪،‬ای خداوند ‪،‬خدای ما ‪،‬التماس میکنیم که ما را از دست کنعانیانی که بر ما هجوم میآورند ‪،‬محافظت کنی و آنها را به دست ما‬ ‫تسلیم نمایی‪.‬‬ ‫‪52‬‬


‫جاشر‬

‫‪۶۵‬و اسحاق پسر ابراهیم برای پسرانش نزد خداوند دعا کرد و گفت« ‪:‬ای خداوند ‪،‬تو به پدرم وعده دادی و گفتی که نسل تو را مانند‬ ‫ستارگان آسمان کثیر خواهم ساخت ‪،‬و تو نیز به من وعده دادی و کلم خود را استوار گردان ‪،‬اکنون که پادشاهان کنعان گرد هم میآیند تا با‬ ‫فرزندان من جنگ کنند ‪،‬زیرا آنها هیچ خشونتی مرتکب نشدهاند»‪.‬‬ ‫‪۶۶‬پس اکنون ای خداوند ‪،‬خدای تمام زمین ‪،‬از تو التماس دارم که مشورت این پادشاهان را باطل گردانی تا با پسران من نجنگند‪.‬‬ ‫‪۶۷‬و دل این پادشاهان و مردمشان را با وحشت پسرانم متأثر کن و غرورشان را فرو ریز ‪،‬تا از پسرانم رویگردان شوند‪.‬‬ ‫‪۶۸‬و با دست قوی و بازوی دراز خود ‪،‬پسران و بندگانم را از دست آنها رهایی ده ‪،‬زیرا قدرت و توانایی برای انجام همه این کارها در‬ ‫دستان توست‪.‬‬ ‫‪۶۹‬و پسران یعقوب و بندگانشان به سوی این پادشاهان رفتند و به خداوند ‪،‬خدای خود توکل کردند ‪،‬و در حالی که میرفتند ‪،‬پدرشان یعقوب‬ ‫نیز به درگاه خداوند دعا کرد و گفت« ‪:‬ای خداوند ‪،‬ای خدای قادر و متعال ‪،‬که از روزگاران قدیم ‪،‬از آن زمان تا به حال و تا ابد سلطنت‬ ‫کردهای؛‬ ‫‪۷۰‬تو آن کسی هستی که جنگها را برمیانگیزی و آنها را فرو مینشانی ‪،‬قدرت و توانایی برای برافراشتن و سرنگون کردن در دست‬ ‫توست؛ باشد که دعای من در حضور تو پذیرفته شود تا با رحمت خود به من روی آوری ‪،‬دلهای این پادشاهان و قومشان را با وحشت‬ ‫پسرانم تحت تأثیر قرار دهی ‪،‬و آنها و اردوگاههایشان را بترسانی ‪،‬و با مهربانی عظیم خود همه کسانی را که به تو توکل میکنند ‪،‬رهایی‬ ‫بخشی ‪،‬زیرا تو هستی که میتوانی مردم را به زیر سلطه ما درآوری و ملتها را به زیر قدرت ما بکشانی‪.‬‬ ‫فصل‪۳۵‬‬ ‫‪۱‬و جمیع ملوک اموریان آمده ‪،‬در صحرا ایستادند تا با مشیران خود مشورت کنند که با پسران یعقوب چه باید کرد ‪،‬زیرا هنوز از ایشان‬ ‫میترسیدند و میگفتند« ‪:‬اینک دو نفر از ایشان تمام شهر شکیم را کشتند»‪.‬‬ ‫‪۲‬و خداوند دعاهای اسحاق و یعقوب را شنید و دلهای همه مشاوران پادشاهان را از ترس و وحشتی عظیم پر کرد ‪،‬به طوری که آنها‬ ‫یکصدا فریاد زدند‪:‬‬ ‫‪۳‬آیا امروز احمق هستید یا در شما فهمی نیست که با عبرانیان بجنگید و چرا امروز از هلکت خود شادمان میشوید؟‬ ‫‪۴‬اینک دو نفر از آنها بدون ترس و وحشت به شهر شکیم آمدند و تمام ساکنان شهر را کشتند ‪،‬به طوری که هیچ کس در برابر آنها مقاومت‬ ‫نکرد ‪،‬و چگونه میتوانی با همه آنها بجنگی؟‬ ‫‪۵‬مطمئنا ا میدانید که خدایشان بسیار به آنها علقه دارد و کارهای بزرگی برایشان انجام داده است ‪،‬کارهایی که از روزگاران قدیم انجام‬ ‫نشده است ‪،‬و در میان همه خدایان ملتها ‪،‬هیچکس نمیتواند مانند کارهای بزرگ او عمل کند‪.‬‬ ‫‪۶‬به راستی که او پدرشان ابراهیم عبرانی را از دست نمرود و از دست تمامی قومش که بارها قصد کشتن او را داشتند ‪،‬رهایی بخشید‪.‬‬ ‫‪۷‬او همچنین او را از آتشی که پادشاه نمرود او را در آن انداخته بود ‪،‬رهایی بخشید و خدایش او را از آن نجات داد‪.‬‬ ‫‪۸‬و چه کس دیگری میتواند چنین کند؟ بیشک ابراهیم بود که پنج پادشاه عیلم را کشت ‪،‬هنگامی که آنها به پسر برادرش که در آن روزها‬ ‫در سدوم ساکن بود ‪،‬دست زدند‪.‬‬ ‫‪۹‬و غلم وفادارش را که در خانهاش بود و تنی چند از افرادش را گرفتند و در یک شب پادشاهان عیلم را تعقیب کردند و آنها را کشتند و‬ ‫تمام دارایی پسر برادرش را که از او گرفته بودند ‪،‬به او باز گرداندند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و مطمئنا ا میدانید که خدای این عبرانیان از آنها بسیار خشنود است ‪،‬و آنها نیز از او خشنودند ‪،‬زیرا میدانند که او آنها را از شر همه‬ ‫دشمنانشان رهایی داده است‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و بنگرید که ابراهیم از روی عشق به خدایش ‪،‬پسر یگانه و عزیز خود را برداشت و قصد کرد او را به عنوان قربانی سوختنی برای‬ ‫خدایش بیاورد ‪،‬و اگر خدا او را از انجام این کار باز نمیداشت ‪،‬او از روی عشق به خدایش این کار را میکرد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و خدا تمام کارهای او را دید و برای او سوگند یاد کرد و به او وعده داد که پسران و همه نسل او را از هر مصیبتی که بر سرشان‬ ‫خواهد آمد ‪،‬رهایی بخشد ‪،‬زیرا او این کار را کرده بود و از طریق عشق به خدای خود ‪،‬دلسوزی خود را برای فرزندش فرو نشانده بود‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و آیا نشنیدهاید که خدای ایشان با فرعون پادشاه مصر و با ابیملک پادشاه جرار چه کرد ‪،‬با گرفتن همسر ابراهیم که درباره او گفت ‪:‬‬ ‫«او خواهر من است ‪،‬مبادا او را به خاطر او بکشند و در فکر گرفتن او به عنوان همسر باشند؟ »و خدا با ایشان و قوم ایشان هر آنچه را‬ ‫که شنیدید ‪،‬انجام داد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و اینک ما خود به چشمان خود دیدیم که عیسو ‪،‬برادر یعقوب ‪،‬با چهارصد نفر نزد او آمد تا او را بکشد ‪،‬زیرا به یاد آورد که برکت‬ ‫پدرش را از او گرفته است‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و چون از سوریه آمد ‪،‬به استقبال او رفت تا مادر و فرزندان را بزند ‪،‬و چه کسی او را از دست او رهایی داد جز خدایش که به او‬ ‫توکل داشت؟ او را از دست برادرش و نیز از دست دشمنانش رهایی داد ‪،‬و بیشک او دوباره از آنها محافظت خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬کیست که نداند خدای ایشان بود که به ایشان قدرت بخشید تا بلیی را که دربارهاش شنیدهاید ‪،‬بر سر شهر شکیم بیاورند؟‬ ‫‪۱۷‬آیا اگر خدایشان که به او توکل داشتند نبود ‪،‬دو مرد میتوانستند با قدرت خود شهری بزرگ مانند شکیم را نابود کنند؟ او این را گفت و‬ ‫با آنها چنین کرد تا ساکنان شهر را در شهر خودشان بکشد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و آیا میتوانی بر کسانی که از شهر تو برای جنگیدن با همه آنها گرد آمدهاند ‪،‬پیروز شوی ‪،‬حتی اگر هزار برابر آنها به یاری تو بیایند؟‬ ‫‪۱۹‬مطمئنا ا میدانید و درک میکنید که شما برای جنگ با آنها نیامدهاید ‪،‬بلکه برای جنگ با خدایشان که آنها را برگزیده است ‪،‬آمدهاید و از‬ ‫این رو ‪،‬همگی امروز آمدهاید تا نابود شوید‪.‬‬ ‫‪۲۰‬پس اکنون از این شری که میخواهید بر خود وارد کنید ‪،‬دست بردارید ‪،‬و برای شما بهتر است که با آنها به جنگ نروید ‪،‬اگرچه‬ ‫تعدادشان کم است ‪،‬زیرا خدایشان با آنهاست‪.‬‬ ‫‪53‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۱‬و چون پادشاهان اموریان سخنان مشاوران خود را شنیدند ‪،‬دلهایشان از ترس پر شد و از پسران یعقوب ترسیدند و با ایشان نجنگیدند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و گوش خود را به سخنان مشاوران خود فرا دادند و به تمام سخنان ایشان گوش فرا دادند ‪،‬و سخنان مشاوران پادشاهان را بسیار پسندید‬ ‫و آنها نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و پادشاهان روی گردانیدند و از پسران یعقوب روی گرداندند ‪،‬زیرا جرأت نکردند به ایشان نزدیک شوند و با ایشان جنگ کنند ‪،‬زیرا‬ ‫از ایشان بسیار میترسیدند و دلهایشان از ترس ایشان در درونشان گداخته شده بود‪.‬‬ ‫‪۲۴‬زیرا این از جانب خداوند به ایشان رسید ‪،‬زیرا که دعاهای بندگانش اسحاق و یعقوب را شنید ‪،‬زیرا به او توکل داشتند؛ و جمیع این‬ ‫پادشاهان در آن روز با اردوهای خود ‪،‬هر کدام به شهر خود ‪،‬بازگشتند و در آن زمان با پسران یعقوب نجنگیدند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و پسران یعقوب آن روز تا شامگاه در برابر کوه سیحون ایستادند ‪،‬و چون دیدند که این پادشاهان برای جنگ با ایشان نیامدند ‪،‬پسران‬ ‫یعقوب به خانههای خود بازگشتند‪.‬‬ ‫فصل‪۳۶‬‬ ‫‪۱‬در آن زمان ‪،‬خداوند بر یعقوب ظاهر شد و فرمود« ‪:‬برخیز ‪،‬به بیتئیل برو و در آنجا بمان و در آنجا برای خداوندی که بر تو ظاهر شده‬ ‫و تو و پسرانت را از سختیها رهایی داده ‪،‬قربانگاهی بساز»‪.‬‬ ‫‪۲‬پس یعقوب با پسرانش و هر چه داشت ‪،‬برخاست و روانه شده ‪،‬موافق کلم خداوند به بیتئیل رسیدند‪.‬‬ ‫‪۳‬و یعقوب نود و نه ساله بود که به بیتئیل رفت ‪،‬و یعقوب و پسرانش و همه کسانی که با او بودند ‪،‬در بیتئیل در لوز ماندند ‪،‬و در آنجا‬ ‫مذبحی برای خداوند که بر او ظاهر شد ‪،‬بنا کرد ‪،‬و یعقوب و پسرانش شش ماه در بیتئیل ماندند‪.‬‬ ‫‪۴‬در آن زمان ‪،‬دبوره ‪،‬دختر عوص ‪،‬دایه ربکا که با یعقوب بود ‪،‬درگذشت؛ و یعقوب او را در بیتئیل ‪،‬زیر درخت بلوطی که آنجا بود ‪،‬دفن‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪۵‬و ربکا ‪،‬دختر بتوئیل ‪،‬مادر یعقوب ‪،‬نیز در آن ایام در حبرون که همان قیرعة اربع باشد ‪،‬درگذشت و او را در غار مکفیله که ابراهیم از‬ ‫بنیحت خریده بود ‪،‬دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۶‬و عمر ربکا صد و سی و سه سال بود که مرد و چون یعقوب از مرگ مادرش ربکا باخبر شد ‪،‬برای مادرش سخت گریست و برای او و‬ ‫برای دبوره ‪،‬دایهاش که در زیر درخت بلوط بود ‪،‬سوگواری بزرگی کرد و آن مکان را« الون باخوت »نامید‪.‬‬ ‫‪۷‬و لبان سوری در آن روزها ممرد ‪،‬زیرا خدا او را زد زیرا از عهدی که بین او و یعقوب بود ‪،‬تجاوز کرده بود‪.‬‬ ‫‪۸‬و یعقوب صد ساله بود که خداوند بر او ظاهر شد و او را برکت داد و نام او را اسرائیل نهاد ‪.‬و راحیل ‪،‬همسر یعقوب ‪،‬در آن روزها‬ ‫باردار شد‪.‬‬ ‫‪۹‬و در آن زمان یعقوب و هر چه داشت از بیتئیل کوچ کرد تا به خانه پدرش ‪،‬به حبرون ‪،‬برود‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و چون ایشان در راه میرفتند ‪،‬و هنوز اندک راهی به افراته نمانده بود ‪،‬راحیل پسری زایید و چون زایید ‪،‬سخت مرد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و یعقوب او را در راه افرات که بیتلحم باشد دفن کرد ‪،‬و بر قبرش ستونی نصب کرد که تا امروز آنجاست ‪،‬و ایام راحیل چهل و پنج‬ ‫سال بود که مرد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و یعقوب پسری را که راحیل برایش زایید ‪،‬بنیامین نامید ‪،‬زیرا که او در سرزمین دست راست برایش زاده شده بود‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و بعد از وفات راحیل ‪،‬یعقوب خیمه خود را در خیمه کنیز او ‪،‬بلهه ‪،‬برپا کرد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و رئوبین از این سبب بر مادرش لیه حسد برد و از خشم پر شد ‪،‬و در خشم خود برخاسته ‪،‬داخل خیمه بلهه شد و بستر پدر خود را از‬ ‫آنجا برداشت‪.‬‬ ‫‪۱۵‬در آن زمان ‪،‬سهم نخستزادگی ‪،‬همراه با مناصب پادشاهی و کهانت ‪،‬از پسران رئوبین سلب شد ‪،‬زیرا او بستر پدر خود را بیعصمت‬ ‫کرده بود ‪،‬و حق نخستزادگی به یوسف ‪،‬مقام پادشاهی به یهودا و کهانت به لوی داده شد ‪،‬زیرا رئوبین بستر پدر خود را بیعصمت کرده‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و این است پیدایش یعقوب که در فدان ارام برای او متولد شدند ‪،‬و پسران یعقوب دوازده نفر بودند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬پسران لیه ‪،‬رئوبین ‪،‬نخستزاده ‪،‬و شمعون ‪،‬لوی ‪،‬یهودا ‪،‬یساکار ‪،‬زبولون و خواهرشان دینه بودند؛ و پسران راحیل ‪،‬یوسف و بنیامین‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬پسران زلفه ‪،‬کنیز لیه ‪،‬جاد و اشیر بودند ‪،‬و پسران بلهه ‪،‬کنیز راحیل ‪،‬دان و نفتالی بودند؛ اینان پسران یعقوب بودند که در فدان ارام‬ ‫برای او متولد شدند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و یعقوب و پسرانش و هر چه داشت کوچ کردند و به ممری که قیرع اربع باشد ‪،‬در حبرون آمدند ‪،‬جایی که ابراهیم و اسحاق غربت‬ ‫گزیدند ‪،‬و یعقوب با پسرانش و هر چه داشت ‪،‬نزد پدرش در حبرون ساکن شد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و برادرش عیسو و پسرانش و هر چه داشت به زمین سعیر رفتند و در آنجا ساکن شدند و در زمین سعیر املک گرفتند ‪،‬و بنیعیسو در‬ ‫زمین سعیر بسیار بارور و کثیر شدند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و این است پیدایش عیسو که در زمین کنعان برای او متولد شدند ‪،‬و پسران عیسو پنج بودند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و عاده ‪،‬نخستزادهاش ‪،‬الیفاز را برای عیسو زایید ‪،‬و او نیز رعوئیل را برای او زایید ‪،‬و اهلیباما ‪،‬یعوش و یعلم و قورح را برای او‬ ‫زایید‪.‬‬ ‫‪۲۳‬اینانند فرزندان عیسو که در سرزمین کنعان برای او زاده شدند؛ و پسران الیفاز پسر عیسو ‪،‬تیمان ‪،‬اومار ‪،‬صفو ‪،‬جعتام ‪،‬قناز و عمالق‬ ‫‪،‬ز مرح ‪،‬شامه و یم ززه بودند‪.‬‬ ‫بودند ‪،‬و پسران رعوئیل ‪،‬نحت ی‬ ‫‪۲۴‬و پسران یعوش ‪،‬تمناع ‪،‬علوه و یتیت بودند؛ و پسران یعلم ‪،‬علح ‪،‬فینور و قناز بودند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و پسران قورح ‪،‬تیمان و مبزار و مجدیئیل و ارم بودند؛ اینانند قبایل بنی عیسو ‪،‬بر حسب طوایف ایشان در زمین سعیر‪.‬‬ ‫‪54‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۶‬و این است نامهای پسران سعیر حوری ‪،‬ساکنان سرزمین سعیر ‪،‬لوطان ‪،‬شوبال ‪،‬صبعون ‪،‬عنه ‪،‬دیشان ‪،‬ایزر و دیشون ‪،‬که هفت پسر‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و پسران لوطان ‪،‬حوری و هیمان و خواهرشان تمناع بودند ‪،‬همان تمنا که نزد یعقوب و پسرانش آمد و ایشان به او گوش ندادند ‪،‬پس او‬ ‫رفت و کنیز الیفاز پسر عیسو شد و عمالیق را برای او زایید‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و پسران شوبال ‪،‬علوان ‪،‬منحت ‪،‬عیبال ‪،‬شفو و اونام بودند ‪،‬و پسران صبعون ‪،‬ایجا و عنه بودند ‪.‬این همان عنه بود که ییمیم را در بیابان‬ ‫یافت ‪،‬هنگامی که الغهای پدرش صبعون را میچرانید‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و در حالی که الغهای پدرش را چرا میداد ‪،‬آنها را در مواقع مختلف به بیابان میبرد تا آنها را بچرانند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و روزی بود که آنها را به یکی از بیابانهای ساحل دریا ‪،‬روبروی بیابان قوم ‪،‬آورد و هنگامی که آنها را چرا میداد ‪،‬ناگهان طوفانی‬ ‫بسیار شدید از آن سوی دریا آمد و بر الغهایی که آنجا میچریدند ‪،‬فرود آمد و همه آنها ایستادند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و پس از آن ‪،‬حدود صد و بیست حیوان بزرگ و وحشتناک از بیابان آن سوی دریا بیرون آمدند و همگی به جایی که الغها بودند ‪،‬‬ ‫آمدند و در آنجا مستقر شدند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و آن حیوانات ‪،‬از میانتنه به پایین ‪،‬به شکل بنیآدم بودند ‪،‬و از میانتنه به بال ‪،‬برخی شبیه خرس و برخی شبیه قبهها ‪،‬با دمهایی در پشت‬ ‫سرشان از میان شانههایشان که به زمین میرسید ‪،‬مانند دم دوشیفات ‪،‬و این حیوانات آمدند و بر این الغها سوار شدند و آنها را بردند ‪،‬و تا‬ ‫به امروز رفتهاند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و یکی از این حیوانات به عنه نزدیک شد و با دم خود او را زد و سپس از آن مکان گریخت‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و چون این عمل را دید ‪،‬از جان خود بسیار ترسید و فرار کرد و به شهر گریخت‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و او هر آنچه را که برایش اتفاق افتاده بود برای پسران و برادرانش تعریف کرد ‪،‬و بسیاری از مردان برای جستجوی الغها رفتند اما‬ ‫آنها را پیدا نکردند ‪،‬و عنه و برادرانش از آن روز به بعد دیگر به آن مکان نرفتند ‪،‬زیرا از جان خود بسیار ترسیدند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و فرزندان عنا ‪،‬پسر سعیر ‪،‬دیشون و خواهرش اهلیباما بودند ‪،‬و فرزندان دیشون ‪،‬حمدان ‪،‬اشبان ‪،‬یتران و کران بودند ‪،‬و فرزندان‬ ‫ایزر ‪،‬بلهان ‪،‬زعوان و عقان بودند ‪،‬و فرزندان دیشون ‪،‬عوص و آران بودند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬اینانند قبایل بنیسعیر حوری ‪،‬بر حسب امیرنشینهای ایشان در زمین سعیر‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و عیسو و فرزندانش در سرزمین سعیر حوری ‪،‬ساکن آن سرزمین ‪،‬ساکن شدند و در آن املک و مستغلت داشتند و بسیار بارور و‬ ‫کثیر شدند ‪.‬و یعقوب و فرزندانش و هر چه به آنها تعلق داشت ‪،‬نزد پدرشان اسحاق در سرزمین کنعان ساکن شدند ‪،‬چنانکه خداوند به‬ ‫پدرشان ابراهیم فرمان داده بود‪.‬‬ ‫فصل‪۳۷‬‬ ‫‪۱‬و در صد و پنجمین سال زندگی یعقوب ‪،‬که نهمین سال اقامت یعقوب با فرزندانش در سرزمین کنعان بود ‪،‬از فدان آرام آمد‪.‬‬ ‫‪۲‬و در آن روزها یعقوب با فرزندانش از حبرون سفر کرد و آنها با هر که داشتند به شهر شکیم رفتند و بازگشتند و در آنجا ساکن شدند ‪،‬‬ ‫زیرا فرزندان یعقوب در شهر شکیم مراتع خوب و حاصلخیزی برای گلههای خود به دست آوردند ‪،‬زیرا شهر شکیم در آن زمان بازسازی‬ ‫شده بود و حدود سیصد مرد و زن در آن بودند‪.‬‬ ‫‪۳‬و یعقوب و فرزندانش و هر چه به او تعلق داشت ‪،‬در آن قسمت از مزرعهای که یعقوب از حمور ‪،‬پدر شکیم ‪،‬خریده بود ‪،‬ساکن شدند ‪.‬‬ ‫این زمین وقتی از فدانامرام ‪،‬پیش از حمله شمعون و لوی به شهر ‪،‬آمده بود ‪،‬به آنجا رسید‪.‬‬ ‫‪۴‬و جمیع پادشاهان کنعانیان و اموریان که شهر شکیم را احاطه کرده بودند ‪،‬شنیدند که پسران یعقوب دوباره به شکیم آمده و در آنجا ساکن‬ ‫شدهاند‪.‬‬ ‫‪۵‬و گفتند« ‪:‬آیا پسران یعقوب عبرانی دوباره به شهر خواهند آمد و پس از آنکه ساکنانش را شکست داده و بیرون راندهاند ‪،‬در آن ساکن‬ ‫خواهند شد؟ آیا اکنون خواهند برگشت و ساکنان شهر را نیز بیرون خواهند راند یا آنها را خواهند کشت؟»‬ ‫‪۶‬و جمیع پادشاهان کنعان بار دیگر جمع شدند و برای جنگ با یعقوب و پسرانش گرد هم آمدند‪.‬‬ ‫‪۷‬و یاشوب ‪،‬پادشاه ت مپناخ ‪،‬نیز نزد تمامی پادشاهان همسایه خود ‪،‬نزد ایلن ‪،‬پادشاه جاعش ‪،‬و نزد ایحوری ‪،‬پادشاه شیلوه ‪،‬و نزد پاراتون ‪،‬‬ ‫عترنای ممه ‪،‬فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫پادشاه حازر ‪،‬و نزد سوسی ‪،‬پادشاه سارتون ‪،‬و نزد لبان ‪،‬پادشاه بیتخوران ‪،‬و نزد شابیر ‪،‬پادشاه م‬ ‫‪۸‬نزد من آیید و مرا یاری دهید تا یعقوب عبرانی و پسرانش و هر چه به او تعلق دارد را بزنیم ‪،‬زیرا ایشان دوباره به شکیم آمدهاند تا آن‬ ‫را تصرف کنند و ساکنانش را مانند گذشته بکشند‪.‬‬ ‫‪۹‬و جمیع این پادشاهان گرد هم آمدند و با تمام اردوگاههای خود آمدند ‪،‬مردمی بسیار فراوان مانند شن ساحل دریا ‪،‬و همگی در مقابل‬ ‫تپناک بودند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و یاشوب ‪،‬پادشاه ت مپنمخ ‪،‬با تمامی لشکر خود به سوی ایشان بیرون رفت و با ایشان در مقابل ت مپنمخ ‪،‬بیرون شهر ‪،‬اردو زد ‪،‬و جمیع این‬ ‫پادشاهان را به هفت دسته تقسیم کردند ‪،‬که هفت اردو علیه پسران یعقوب بودند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و برای یعقوب و پسرش اعلمیهای فرستادند و گفتند« ‪:‬همه شما نزد ما بیایید تا با هم در دشت گفتگو کنیم و انتقام مردم شکیم را که‬ ‫شما در شهرشان کشتید ‪،‬بگیرید و اکنون دوباره به شهر شکیم باز خواهید گشت و در آن ساکن خواهید شد و ساکنانش را مانند گذشته‬ ‫خواهید کشت»‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و پسران یعقوب این را شنیدند و خشم ایشان از سخنان پادشاهان کنعان بسیار افروخته شد ‪،‬و ده پسر یعقوب شتابان برخاستند و هر یک‬ ‫سلح جنگ خود را بستند ‪،‬و صد و دو نفر از خادمان ایشان با ایشان مسلح به جنگ بودند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و جمیع این مردان ‪،‬پسران یعقوب با بندگانشان ‪،‬به سوی این پادشاهان رفتند ‪،‬و پدرشان یعقوب با ایشان بود ‪،‬و همگی بر پشته شکیم‬ ‫ایستادند‪.‬‬ ‫‪55‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۴‬و یعقوب برای پسرانش نزد خداوند دعا کرد و دستهایش را به سوی خداوند دراز کرد و گفت« ‪:‬ای خدا ‪،‬تو خدای قادر مطلق هستی ‪،‬‬ ‫تو پدر ما هستی ‪،‬تو ما را آفریدهای و ما ساختهی دست تو هستیم؛ از تو التماس میکنم که پسرانم را به رحمت خود از دست دشمنانشان‬ ‫رهایی بخشی ‪،‬دشمنانی که امروز میآیند تا با آنها بجنگند و آنها را از دست آنها نجات دهند ‪،‬زیرا در دست تو قدرت و توانایی است تا قلیل‬ ‫را از کثیر نجات دهی»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و به پسرانم ‪،‬بندگانت ‪،‬قوت قلب و قدرت عطا فرما تا با دشمنانشان بجنگند و آنها را مغلوب کنند و دشمنانشان را در برابر خود به‬ ‫زمین بزنند و نگذار پسرانم و بندگانشان به دست بنی کنعان کشته شوند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬اما اگر در نظر تو پسند آید که جان پسرانم و بندگانشان را بگیری ‪،‬ایشان را به رحمت عظیم خود به دست خادمانت بگیر ‪،‬مبادا امروز‬ ‫به دست پادشاهان اموریان هلک شوند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و هنگامی که یعقوب از دعا به درگاه خداوند دست کشید ‪،‬زمین از جای خود لرزید و خورشید تاریک شد و همه این پادشاهان وحشت‬ ‫کردند و حیرت بزرگی آنها را فرا گرفت‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و خداوند دعای یعقوب را شنید و خداوند دل همه پادشاهان و لشکریان ایشان را از ترس و هیبت پسران یعقوب متأثر ساخت‪.‬‬ ‫‪۱۹‬زیرا خداوند صدای ارابهها و صدای اسبان قدرتمند پسران یعقوب و صدای لشکر بزرگی را که همراهشان بود ‪،‬به ایشان شنید‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و این پادشاهان از پسران یعقوب سخت وحشت کردند ‪،‬و در حالی که در اقامتگاه خود ایستاده بودند ‪،‬ناگاه پسران یعقوب با صد و‬ ‫دوازده مرد ‪،‬با فریادی بلند و مهیب ‪،‬به سوی ایشان آمدند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و هنگامی که پادشاهان پسران یعقوب را دیدند که به سوی آنها میآیند ‪،‬بیشتر وحشت کردند و مایل بودند که مانند بار اول از پسران‬ ‫یعقوب عقبنشینی کنند و با آنها نجنگند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬اما ایشان عقبنشینی نکردند و گفتند« ‪:‬اگر دو بار از حضور عبرانیان عقبنشینی کنیم ‪،‬برای ما ننگ خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و پسران یعقوب نزدیک آمدند و بر همه این پادشاهان و لشکرهایشان حمله کردند و دیدند که اینک مردمی بسیار نیرومند و بیشمار‬ ‫مانند ریگ دریا هستند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و پسران یعقوب نزد خداوند دعا کرده ‪،‬گفتند« ‪:‬ای خداوند ‪،‬ما را یاری کن ‪،‬ما را یاری کن و دعای ما را اجابت فرما ‪،‬زیرا ما به تو‬ ‫توکل داریم و نگذار به دست این مردان نامختون که امروز بر ما هجوم آوردهاند ‪،‬بمیریم»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و پسران یعقوب سلح جنگ خود را بستند ‪،‬و هر کدام سپر و نیزه خود را برداشته ‪،‬برای جنگ نزدیک شدند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و یهودا ‪،‬پسر یعقوب ‪،‬پیشاپیش برادرانش دوید و ده نفر از خادمانش با او بودند و به سوی این پادشاهان رفتند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و یاشوب ‪،‬پادشاه تپناک ‪،‬نیز با لشکر خود پیش از یهودا بیرون آمد ‪،‬و یهودا یاشوب و لشکرش را دید که به سوی او میآیند ‪،‬و خشم‬ ‫یهودا افروخته شد و غضبش در درونش مشتعل گردید ‪،‬و به جنگی نزدیک شد که یهودا جان خود را در آن به خطر انداخت‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و یاشوب و تمام لشکرش به سوی یهودا پیشروی میکردند ‪،‬و او بر اسبی بسیار قوی و نیرومند سوار بود ‪،‬و یاشوب مردی بسیار‬ ‫شجاع بود و از سر تا پا پوشیده از آهن و برنج‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و در حالی که بر اسب بود ‪،‬با هر دو دست از پیش و پس تیر میانداخت ‪،‬چنانکه شیوه او در تمام نبردهایش بود ‪،‬و هرگز از هدفی که‬ ‫تیرها را به سوی آن نشانه میرفت ‪،‬منحرف نمیشد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و چون یاشوب برای جنگ با یهودا آمد و تیرهای بسیار به سوی یهودا پرتاب میکرد ‪،‬خداوند دست یاشوب را بست و همه تیرهایی که‬ ‫او انداخت به سوی مردان خودش برگشت‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و با وجود این ‪،‬یاشوب به سوی یهودا پیش میرفت تا با تیرها او را به چالش بکشد ‪،‬اما فاصله بین آنها حدود سی ذراع بود ‪،‬و هنگامی‬ ‫که یهودا یاشوب را دید که تیرهای خود را به سوی او پرتاب میکند ‪،‬با قدرت خشمگین خود به سوی او دوید‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و یهودا سنگ بزرگی از زمین برداشت که وزنش شصت مثقال بود ‪،‬و یهودا به سوی یاشوب دوید و سنگ به سپر او خورد ‪،‬چنانکه‬ ‫یاشوب از ضربه گیج شد و از اسب خود به زمین افتاد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و سپر از دست یاشوب شکست و از شدت ضربه ‪،‬تقریبا ا پانزده ذراع پرتاب شد و سپر پیش روی اردوی دوم افتاد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و پادشاهانی که با یاشوب آمده بودند ‪،‬از دور ‪،‬قدرت یهودا ‪،‬پسر یعقوب ‪،‬و آنچه را که او با یاشوب کرده بود ‪،‬دیدند و از یهودا بسیار‬ ‫ترسیدند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و ایشان نزدیک اردوی یاشوب جمع شدند و آشفتگی او را دیدند ‪.‬و یهودا شمشیر خود را کشید و چهل و دو نفر از اردوی یاشوب را‬ ‫کشت ‪.‬و تمام اردوی یاشوب از برابر یهودا گریختند و هیچ کس در برابر او مقاومت نکرد ‪.‬آنها یاشوب را ترک کرده و از او گریختند ‪.‬و‬ ‫یاشوب همچنان بر زمین افتاده بود‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و چون یاشوب دید که همه مردان اردویش از نزدش گریختهاند ‪،‬تعجیل کرد و با ترس به سوی یهودا برخاست و در مقابل یهودا بر‬ ‫پاهای خود ایستاد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و یاشوب با یهودا جنگ تن به تن کرد و سپر در برابر سپر قرار گرفت و مردان یاشوب همگی گریختند ‪،‬زیرا از یهودا بسیار ترسیده‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و یاشوب نیزه خود را به دست گرفت تا بر سر یهودا بزند ‪،‬اما یهودا به سرعت سپر خود را بر سر خود و در برابر نیزه یاشوب قرار‬ ‫داد ‪،‬به طوری که سپر یهودا ضربه نیزه یاشوب را دریافت کرد و سپر نیز از هم شکافت‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و چون یهودا دید که سپرش شکافته شده است ‪،‬شمشیر خود را به عجله کشید و به مچ پاهای یاشوب زد و پاهایش را قطع کرد ‪،‬به‬ ‫طوری که یاشوب به زمین افتاد و نیزه از دستش افتاد‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و یهودا با عجله نیزه یاشوب را برداشت و با آن سر او را از تنش جدا کرد و آن را کنار پاهایش انداخت‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و چون پسران یعقوب دیدند که یهودا با یاشوب چه کرده بود ‪،‬همگی به صفوف پادشاهان دیگر دویدند ‪،‬و پسران یعقوب با لشکر‬ ‫یاشوب و لشکرهای همه پادشاهانی که آنجا بودند جنگیدند‪.‬‬ ‫‪56‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴۲‬و پسران یعقوب پانزده هزار نفر از مردان خود را به زمین انداختند و ایشان را چنان زدند که گویی کدوها را میزنند ‪،‬و بقیه از ترس‬ ‫جان خود گریختند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و یهودا هنوز در کنار جسد یاشوب ایستاده بود ‪،‬و زره یاشوب را از تنش بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و یهودا نیز آهن و برنجی را که دور یاشوب بود ‪،‬برداشت ‪،‬و اینک نه نفر از سرداران یاشوب آمدند تا با یهودا جنگ کنند‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و یهودا شتابان سنگی از زمین برداشت و با آن به سر یکی از ایشان زد که کاسه سرش شکست و جسد نیز از اسب به زمین افتاد‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و هشت سرداری که باقی مانده بودند ‪،‬چون قوت یهودا را دیدند ‪،‬بسیار ترسیدند و فرار کردند ‪،‬و یهودا با ده نفرش ایشان را تعاقب‬ ‫نموده ‪،‬ایشان را گرفتند و کشتند‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و پسران یعقوب همچنان لشکریان پادشاهان را میزدند و بسیاری از آنها را میکشتند ‪،‬اما آن پادشاهان با جسارت به همراه فرماندهان‬ ‫خود موضع خود را حفظ کردند و از جای خود عقبنشینی نکردند و علیه آن دسته از لشکریان خود که از برابر پسران یعقوب گریخته‬ ‫بودند ‪،‬فریاد برآوردند ‪،‬اما هیچکس به آنها گوش فرا نداد ‪،‬زیرا از جان خود میترسیدند مبادا بمیرند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و جمیع پسران یعقوب ‪،‬پس از آنکه لشکرهای پادشاهان را شکست داده بودند ‪،‬برگشتند و پیش یهودا آمدند ‪،‬و یهودا هنوز هشت سردار‬ ‫یاشوب را میکشت و لباسهایشان را از تنشان بیرون میکرد‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و لوی ایلون ‪،‬پادشاه جاعش را دید که با چهارده سردارش به سوی او میآمد تا او را شکست دهد ‪،‬اما لوی به یقین نمیدانست‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و ایلون با سردارانش نزدیکتر آمدند ‪،‬و لوی به عقب نگاه کرد و دید که نبرد از عقب به او داده شده است ‪،‬و لوی با دوازده نفر از‬ ‫خادمانش دوید ‪،‬و آنها رفتند و ایلون و سردارانش را به دم شمشیر کشتند‪.‬‬ ‫فصل‪۳۸‬‬ ‫‪۱‬و ایحوری ‪،‬پادشاه شیلوه ‪،‬برای کمک به ایلون آمد و ایحوری به یعقوب نزدیک شد ‪،‬هنگامی که یعقوب کمان خود را که در دست داشت‬ ‫کشید و با تیری به ایحوری زد که باعث مرگ او شد‪.‬‬ ‫‪۲‬و چون ایحوری ‪،‬پادشاه شیلوه ‪،‬مرد ‪،‬چهار پادشاه باقیمانده با سایر سرداران از جایگاه خود گریختند و کوشیدند عقبنشینی کنند و گفتند ‪:‬‬ ‫«ما دیگر در برابر عبرانیان قدرتی نداریم ‪،‬پس از آنکه سه پادشاه و سردارانشان را که از ما نیرومندتر بودند ‪،‬کشتهاند»‪.‬‬ ‫‪۳‬و چون پسران یعقوب دیدند که پادشاهان باقیمانده از جایگاه خود رفتهاند ‪،‬ایشان را تعقیب کردند و یعقوب نیز از تپه شکیم ‪،‬از جایی که‬ ‫ایستاده بود ‪،‬بیرون آمد و ایشان از عقب پادشاهان رفتند و با خدمتکارانشان به ایشان نزدیک شدند‪.‬‬ ‫‪۴‬و پادشاهان و سرداران با سایر لشکرهایشان ‪،‬چون دیدند که پسران یعقوب به ایشان نزدیک میشوند ‪،‬از جان خود ترسیدند و گریختند تا‬ ‫به شهر خازر رسیدند‪.‬‬ ‫‪۵‬و پسران یعقوب ایشان را تا دروازه شهر خازر تعقیب کردند و ضربات سختی بر پادشاهان و لشکریانشان ‪،‬در حدود چهار هزار نفر ‪،‬‬ ‫وارد آوردند و در حالی که لشکر پادشاهان را میزدند ‪،‬یعقوب با کمان خود سرگرم بود و خود را به زدن پادشاهان محدود میکرد و همه‬ ‫آنها را کشت‪.‬‬ ‫‪۶‬و پاراتون ‪،‬پادشاه حازار را در دروازه شهر حازار کشت ‪،‬و پس از آن سوسی ‪،‬پادشاه سارتون ‪،‬و لبان ‪،‬پادشاه بیتچورین ‪،‬و شابیر ‪،‬‬ ‫پادشاه مکنیمه را زد ‪،‬و همه آنها را با تیرها کشت ‪،‬به هر یک از آنها یک تیر ‪،‬و آنها مردند‪.‬‬ ‫‪۷‬و چون پسران یعقوب دیدند که همه پادشاهان مردهاند و ایشان پراکنده و عقبنشینی میکنند ‪،‬به جنگ با لشکرهای پادشاهان در مقابل‬ ‫دروازه خازر ادامه دادند و همچنان حدود چهارصد نفر از مردان ایشان را کشتند‪.‬‬ ‫‪۸‬و سه نفر از نوکران یعقوب در آن جنگ کشته شدند ‪،‬و چون یهودا دید که سه نفر از نوکرانش کشته شدهاند ‪،‬بسیار غمگین شد و خشمش‬ ‫بر اموریان در دلش افروخته گشت‪.‬‬ ‫‪۹‬و تمامی مردانی که از لشکرهای پادشاهان باقی مانده بودند ‪،‬از جان خود بسیار ترسیدند و گریختند و دروازه دیوارهای شهر خازر را‬ ‫شکستند و همگی برای امنیت به شهر داخل شدند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و خود را در میان شهر حازر پنهان کردند ‪،‬زیرا شهر حازر بسیار بزرگ و وسیع بود ‪،‬و هنگامی که همه این لشکرها وارد شهر‬ ‫شدند ‪،‬پسران یعقوب از پی ایشان به سوی شهر دویدند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و چهار مرد شجاع و جنگ آزموده ‪،‬از شهر بیرون رفته ‪،‬با شمشیرها و نیزههای برهنه در دست ‪،‬در مقابل دروازه شهر ایستادند و‬ ‫خود را در مقابل پسران یعقوب قرار دادند و نگذاشتند که ایشان داخل شهر شوند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و نفتالی دوید و از میان ایشان گذشت و با شمشیر خود دو نفر از ایشان را زد و سرهایشان را به یک ضربت از تن جدا کرد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و او به سوی آن دو نفر دیگر برگشت و دید که فرار کردهاند ‪.‬پس آنها را تعقیب کرد ‪،‬به آنها رسید ‪،‬زد و کشت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و پسران یعقوب به شهر آمدند و دیدند که اینک دیوار دیگری در شهر است ‪.‬پس دروازه دیوار را جستجو کردند و آن را نیافتند ‪.‬و‬ ‫یهودا بر بالی دیوار پرید و شمعون و لوی از عقب او رفتند و هر سه از دیوار به شهر فرود آمدند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و شمعون و لوی همه مردانی را که برای نجات به شهر گریخته بودند ‪،‬و همچنین ساکنان شهر را با زنان و اطفال ایشان ‪،‬به دم‬ ‫شمشیر کشتند ‪،‬و فریادهای شهر به آسمان رسید‪.‬‬ ‫‪۱۶‬دان و نفتالی بر فراز دیوار پریدند تا ببینند چه چیزی باعث این صدای نوحه شده است ‪،‬زیرا پسران یعقوب نگران برادران خود بودند‬ ‫و شنیدند که ساکنان شهر با گریه و التماس میگویند« ‪:‬هر آنچه در شهر داریم بردارید و بروید ‪،‬اما ما را نکشید»‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و چون یهودا و شمعون و لوی از زدن ساکنان شهر باز ایستادند ‪،‬از حصار شهر بال رفتند و دان و نفتالی را که بر حصار بودند و‬ ‫سایر برادرانشان را فراخواندند ‪،‬و شمعون و لوی ایشان را از ورود به شهر مطلع ساختند ‪،‬و همه پسران یعقوب برای آوردن غنیمت‬ ‫آمدند‪.‬‬ ‫‪57‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۸‬و پسران یعقوب غنیمت شهر حازر ‪،‬گلهها و رمهها و اموال را گرفتند ‪،‬و هر چه را که میشد به غنیمت گرفت ‪،‬برداشتند و همان روز‬ ‫از شهر رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و روز بعد پسران یعقوب به سارتون رفتند ‪،‬زیرا شنیده بودند که مردان سارتون که در شهر مانده بودند ‪،‬گرد هم آمدهاند تا به خاطر‬ ‫کشتن پادشاهشان با آنها بجنگند ‪،‬و سارتون شهری بسیار بلند و مستحکم بود و حصاری عمیق شهر را احاطه کرده بود‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و ستون حصار قریب پنجاه ذراع و عرض آن چهل ذراع بود ‪،‬و به سبب حصار جایی برای ورود کسی به شهر نبود ‪،‬و پسران یعقوب‬ ‫حصار شهر را دیدند و به دنبال ورودی آن گشتند ‪،‬اما آن را نیافتند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬زیرا ورودی شهر در عقب آن بود و هر که میخواست وارد شهر شود ‪،‬از آن راه میآمد و تمام شهر را دور میزد و سپس وارد شهر‬ ‫میشد‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و چون پسران یعقوب دیدند که راه ورود به شهر را نیافتهاند ‪،‬خشم ایشان به شدت افروخته شد و ساکنان شهر چون دیدند که پسران‬ ‫یعقوب به سوی ایشان میآیند ‪،‬از ایشان بسیار ترسیدند ‪،‬زیرا از قدرت ایشان و آنچه با هازار کرده بودند ‪،‬شنیده بودند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و ساکنان شهر سارتون پس از آنکه در شهر برای جنگ با پسران یعقوب گرد آمده بودند ‪،‬نمیتوانستند به سوی آنها بروند ‪،‬مبادا از این‬ ‫طریق وارد شهر شوند ‪،‬اما وقتی دیدند که آنها به سوی آنها میآیند ‪،‬از آنها بسیار ترسیدند ‪،‬زیرا از قدرت آنها و آنچه با هازار کرده بودند ‪،‬‬ ‫شنیده بودند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬پس ساکنان سارتون به سرعت پل جاده شهر را از جایش ‪،‬پیش از رسیدن پسران یعقوب ‪،‬برداشتند و آن را به داخل شهر آوردند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و پسران یعقوب آمدند و راه ورود به شهر را جستجو کردند و آن را نیافتند ‪.‬ساکنان شهر به بالی دیوار رفتند و دیدند که اینک پسران‬ ‫یعقوب به دنبال ورودی به شهر هستند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و ساکنان شهر از بالی دیوار ‪،‬پسران یعقوب را سرزنش کردند و آنها را نفرین نمودند ‪.‬پسران یعقوب این سرزنشها را شنیدند و بسیار‬ ‫خشمگین شدند و خشمشان در درونشان شعلهور گشت‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و پسران یعقوب از ایشان خشمگین شدند و همگی برخاستند و با نیروی نیرومند خود از حصار بال جستند و با قدرت خود از چهل‬ ‫ذراع حصار گذشتند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و چون از حصار گذشتند ‪،‬زیر دیوار شهر ایستادند و دیدند که تمام دروازههای شهر با درهای آهنین بسته شده است‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و پسران یعقوب نزدیک آمدند تا درهای دروازههای شهر را بشکنند ‪،‬اما ساکنان به ایشان اجازه ندادند ‪،‬زیرا از بالی دیوار سنگ و‬ ‫تیر به سوی ایشان میانداختند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و عدد قوم که بر دیوار بودند قریب به چهارصد مرد بود ‪،‬و چون پسران یعقوب دیدند که اهل شهر نمیخواهند ایشان را در دروازههای‬ ‫شهر باز کنند ‪،‬ایشان جهیدند و از بالی دیوار بال رفتند ‪،‬و یهودا اول به جانب شرقی شهر بال رفت‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و جاد و اشیر از عقب او به گوشه غربی شهر بال رفتند ‪،‬و شمعون و لوی به سمت شمال ‪،‬و دان و رئوبین به سمت جنوب‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و مردانی که بر بالی دیوار بودند ‪،‬یعنی ساکنان شهر ‪،‬چون پسران یعقوب را دیدند که به سوی ایشان میآیند ‪،‬همگی از دیوار فرار‬ ‫کردند و به شهر فرود آمدند و خود را در میان شهر پنهان کردند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و یساکار و نفتالی که زیر دیوار مانده بودند ‪،‬نزدیک شده ‪،‬دروازههای شهر را شکستند و آتشی در دروازههای شهر افروختند که آهن‬ ‫آن گداخته شد ‪،‬و همه پسران یعقوب با همه مردانشان به شهر آمدند و با ساکنان شهر سارتون جنگیدند و ایشان را به دم شمشیر کشتند ‪،‬و‬ ‫هیچکس در برابر ایشان تاب نیاورد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و قریب به دویست نفر از شهر گریختند و همگی رفته ‪،‬خود را در برجی در شهر پنهان کردند ‪،‬و یهودا ایشان را تا برج تعقیب نمود و‬ ‫برج را منهدم ساخت که بر سر مردان افتاد و همه مردند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و پسران یعقوب از راه پشت بام آن برج بال رفتند و دیدند که اینک برج محکم و بلندی در دوردست در شهر است و سرش به آسمان‬ ‫میرسد ‪.‬پسران یعقوب شتابان پایین آمدند و با همه مردان خود به آن برج رفتند و آن را پر از حدود سیصد مرد ‪،‬زن و کودک یافتند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و پسران یعقوب ضربات سختی به مردانی که در برج بودند وارد کردند و آنها پا به فرار گذاشتند و از آنها گریختند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و شمعون و لوی ایشان را تعاقب کردند ‪،‬و دوازده مرد قوی و شجاع از جایی که خود را پنهان کرده بودند ‪،‬نزد ایشان آمدند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و آن دوازده مرد نبرد سختی را علیه شمعون و لوی ادامه دادند و شمعون و لوی نتوانستند بر آنها پیروز شوند و آن مردان شجاع‬ ‫سپرهای شمعون و لوی را شکستند و یکی از آنها با شمشیر خود به سر لوی زد ‪،‬هنگامی که لوی با عجله دستش را به سر او گذاشت ‪،‬‬ ‫زیرا از شمشیر میترسید و شمشیر به دست لوی خورد و چیزی جز قطع شدن دست لوی نمیخواست‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و لوی شمشیر مرد شجاع را در دست گرفت و آن را به زور از آن مرد گرفت و با آن به سر مرد قدرتمند زد و سرش را از تنش جدا‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و یازده مرد نزدیک آمدند تا با لوی بجنگند ‪،‬زیرا دیدند که یکی از آنها کشته شده است ‪،‬و پسران یعقوب جنگیدند ‪،‬اما پسران یعقوب‬ ‫نتوانستند بر آنها غلبه کنند ‪،‬زیرا آن مردان بسیار قدرتمند بودند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و چون پسران یعقوب دیدند که بر ایشان غالب نمیتوانند آمد ‪،‬شمعون فریادی بلند و مهیب برآورد و یازده مرد نیرومند از صدای فریاد‬ ‫شمعون متحیر شدند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و یهودا از دور صدای فریاد شمعون را شناخت ‪،‬و نفتالی و یهودا با سپرهای خود به سوی شمعون و لوی دویدند و ایشان را در حال‬ ‫جنگ با آن مردان قدرتمند یافتند که چون سپرهایشان شکسته بود ‪،‬نمیتوانستند بر ایشان غلبه کنند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و نفتالی دید که سپرهای شمعون و لوی شکسته است ‪،‬پس دو سپر از خادمان خود گرفت و آنها را نزد شمعون و لوی آورد‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و شمعون ‪،‬لوی و یهودا در آن روز تا هنگام غروب آفتاب با آن یازده مرد دلور جنگیدند ‪،‬اما نتوانستند بر آنها پیروز شوند‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و این به یعقوب گفته شد و او بسیار غمگین شد و به درگاه خداوند دعا کرد و او و پسرش نفتالی به مقابله با این مردان شجاع رفتند‪.‬‬

‫‪58‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴۶‬و یعقوب نزدیک شد و کمان خود را کشید و به مردان قدرتمند نزدیک شد و سه نفر از مردان آنها را با کمان کشت و هشت نفر باقی‬ ‫مانده برگشتند و اینک جنگ از جلو و عقب علیه آنها درگرفت و آنها از جان خود بسیار ترسیدند و نتوانستند در مقابل پسران یعقوب بایستند‬ ‫و از پیش روی آنها گریختند‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و در حین فرار ‪،‬به دان و اشیر که به سوی آنها میآمدند برخوردند و ناگهان به آنها حمله کردند و با آنها جنگیدند و دو نفر از آنها را‬ ‫کشتند ‪،‬و یهودا و برادرانش آنها را تعقیب کرده ‪،‬بقیه آنها را زدند و کشتند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و همه پسران یعقوب برگشتند و در شهر گشتند و جستجو میکردند که آیا مردی را میتوانند پیدا کنند ‪،‬و حدود بیست مرد جوان را در‬ ‫غاری در شهر یافتند ‪،‬و جاد و اشیر همه آنها را کشتند ‪،‬و دان و نفتالی بر بقیه مردانی که فرار کرده و از برج دوم فرار کرده بودند ‪،‬حمله‬ ‫کردند و همه آنها را کشتند‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و پسران یعقوب همه ساکنان شهر سارتون را کشتند ‪،‬اما زنان و اطفال را در شهر باقی گذاشتند و ایشان را نکشتند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و جمیع ساکنان شهر سارتون مردانی زورمند بودند ‪،‬یکی از ایشان هزار نفر را تعاقب میکرد و دو نفر از ایشان از ده هزار نفر بقیه‬ ‫فرار نمیکردند‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و پسران یعقوب تمامی ساکنان شهر سارتون را به دم شمشیر کشتند ‪،‬به طوری که هیچکس در برابر ایشان مقاومت نکرد ‪،‬و زنان را‬ ‫در شهر گذاشتند‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و پسران یعقوب تمام غنیمت شهر را گرفتند و هر چه خواستند به غنیمت گرفتند و گلهها و رمهها و اموال شهر را به غنیمت گرفتند ‪،‬و‬ ‫پسران یعقوب با سارتون و ساکنانش همانطور که با هازار و ساکنانش رفتار کرده بودند ‪،‬رفتار کردند و رو برگرداندند و رفتند‪.‬‬ ‫فصل‪۳۹‬‬ ‫‪۱‬و چون پسران یعقوب از شهر سارتون بیرون رفتند ‪،‬قریب دویست ذراع رفته بودند که به ساکنان ت م رپنمخ برخوردند که به سوی ایشان‬ ‫میآمدند ‪،‬زیرا ایشان بیرون آمده بودند تا با ایشان جنگ کنند ‪،‬زیرا پادشاه ت م رپنمخ و تمامی مردانش را شکست داده بودند‪.‬‬ ‫‪۲‬پس هر که در شهر ت م رپنمخ باقی مانده بود ‪،‬برای جنگ با پسران یعقوب بیرون آمد و در اندیشه بازپس گرفتن غنایم و غنایمی بودند که از‬ ‫حازر و سارتون به غنیمت گرفته بودند‪.‬‬ ‫‪۳‬و بقیه مردان تپناک در آن مکان با پسران یعقوب جنگیدند و پسران یعقوب آنها را شکست دادند و از پیش ایشان گریختند و ایشان را تا‬ ‫شهر اربلن تعقیب کردند و همگی از پیش پسران یعقوب افتادند‪.‬‬ ‫‪۴‬و پسران یعقوب برگشتند و برای بردن غنیمت تپناک به تپناک آمدند ‪،‬و چون به تپناک رسیدند ‪،‬شنیدند که مردم اربلن برای نجات‬ ‫غنیمت برادرانشان به استقبال ایشان رفتهاند ‪،‬و پسران یعقوب ده نفر از مردان خود را در تپناک گذاشتند تا شهر را غارت کنند ‪،‬و خود به‬ ‫سوی مردم اربلن رفتند‪.‬‬ ‫‪۵‬و مردان اربلن با زنان خود برای جنگ با پسران یعقوب بیرون رفتند ‪،‬زیرا زنان ایشان در جنگ آزموده بودند ‪،‬و ایشان که قریب به‬ ‫چهارصد مرد و زن بودند ‪،‬بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪۶‬و همه پسران یعقوب با صدای بلند فریاد زدند و همگی با صدای بلند و مهیب به سوی ساکنان اربلن دویدند‪.‬‬ ‫‪۷‬و ساکنان اربلن صدای فریاد پسران یعقوب و غرش ایشان را مانند صدای شیران و مانند غرش دریا و امواجش شنیدند‪.‬‬ ‫‪۸‬و از پسران یعقوب ‪،‬ترس و وحشت دلهایشان را فرا گرفت و از ایشان سخت ترسیدند و از پیش روی ایشان به شهر گریختند و پسران‬ ‫یعقوب ایشان را تا دروازه شهر تعقیب کردند و در شهر به ایشان رسیدند‪.‬‬ ‫‪۹‬و پسران یعقوب در شهر با ایشان جنگیدند و همه زنان ایشان به پسران یعقوب شمشیر میزدند ‪،‬و جنگ در میان ایشان تمام آن روز تا‬ ‫شام بسیار سخت بود‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و پسران یعقوب نتوانستند بر آنها پیروز شوند ‪،‬و پسران یعقوب در آن نبرد نزدیک بود هلک شوند ‪،‬و پسران یعقوب به درگاه خداوند‬ ‫فریاد برآوردند و نزدیک غروب قدرت بسیار یافتند ‪،‬و پسران یعقوب همه ساکنان اربلن را ‪،‬از مرد و زن و کودک ‪،‬به دم شمشیر کشتند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و همچنین بقیه قوم که از سارتون گریخته بودند ‪،‬پسران یعقوب آنها را در اربلن زدند ‪،‬و پسران یعقوب با اربلن و تپناک همانطور‬ ‫که با حازر و سارتون کرده بودند ‪،‬رفتار کردند ‪،‬و چون زنان دیدند که همه مردان مرده اند ‪،‬بر بام های شهر رفتند و با سنگ باران مانند‬ ‫باران ‪،‬پسران یعقوب را زدند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و پسران یعقوب شتابان به شهر درآمدند و همه زنان را گرفتند و ایشان را به دم شمشیر کشتند ‪،‬و پسران یعقوب تمام غنیمت و غنایم ‪،‬‬ ‫گلهها و رمهها و گاوها را به غنیمت گرفتند‪.‬‬ ‫صر و شیلوه رفتار کرده بودند ‪،‬با مم رخنمی ممه نیز کردند ‪،‬و از آنجا رو برگردانده ‪،‬رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و پسران یعقوب چنانکه با ت م رپنمک و ها م‬ ‫‪۱۴‬و در روز پنجم ‪،‬پسران یعقوب شنیدند که مردم جاعش برای جنگ با آنها گرد آمدهاند ‪،‬زیرا پادشاه و سرداران آنها را کشته بودند ‪،‬‬ ‫زیرا در شهر جاعش چهارده سردار بود و پسران یعقوب همه آنها را در جنگ اول کشته بودند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و پسران یعقوب در آن روز سلح جنگ خود را بستند و برای جنگ با ساکنان جاعش رهسپار شدند ‪،‬و در جاعش مردمی قوی و‬ ‫نیرومند از قوم اموریان بودند ‪،‬و جاعش قویترین و مستحکمترین شهر از همه شهرهای اموریان بود و سه حصار داشت‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و پسران یعقوب به جاعش آمدند و دروازههای شهر را قفل یافتند و قریب پانصد مرد بر بالی دیوار بیرونی ایستاده بودند و قومی‬ ‫بیشمار مانند ریگ ساحل دریا از بیرون شهر در پشت آن در کمین پسران یعقوب بودند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و پسران یعقوب نزدیک آمدند تا دروازههای شهر را باز کنند ‪،‬و چون نزدیک میشدند ‪،‬ناگاه کسانی که در عقب شهر کمین کرده بودند ‪،‬‬ ‫از جای خود بیرون آمدند و پسران یعقوب را محاصره کردند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و پسران یعقوب در میان بنیجاعش محصور بودند ‪،‬و جنگ از پیش رو و از پشت سر ایشان بود ‪،‬و همه مردانی که بر حصار بودند ‪،‬‬ ‫از حصار تیرها و سنگها را بر ایشان میانداختند‪.‬‬ ‫‪59‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۹‬و چون یهودا دید که مردان جاعش از توانشان خارج شدهاند ‪،‬نعرهای بسیار گوشخراش و مهیب برآوردند و هم هه مردان جاعش از‬ ‫صدای فریاد یهودا وحشت کردند و از فریاد سهمگین او مردم از دیوار افتادند و هم هه کسانی که در بیرون و داخل شهر بودند ‪،‬از ترس جان‬ ‫خود به شدت ترسیدند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و پسران یعقوب همچنان نزدیک میآمدند تا دروازههای شهر را بشکنند ‪،‬که مردان جاعش از بالی دیوار به سوی ایشان سنگ و تیر‬ ‫پرتاب کردند و ایشان را از دروازه فراری دادند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و پسران یعقوب به مردان جاش که از بیرون شهر با ایشان بودند ‪،‬برگشتند و ایشان را به سختی زدند ‪،‬چنانکه کدوها را زدند ‪،‬و‬ ‫نتوانستند در برابر پسران یعقوب مقاومت کنند ‪،‬زیرا فریاد یهودا ایشان را ترس و وحشت فرا گرفته بود‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و پسران یعقوب همه کسانی را که بیرون شهر بودند کشتند ‪،‬و پسران یعقوب همچنان نزدیک میشدند تا به شهر داخل شوند و زیر‬ ‫دیوارهای شهر بجنگند ‪،‬اما نتوانستند ‪،‬زیرا همه ساکنان جاعش که در شهر باقی مانده بودند ‪،‬دیوارهای جاعش را از هر جهت احاطه کرده‬ ‫بودند ‪،‬به طوری که پسران یعقوب نمیتوانستند به شهر نزدیک شوند تا با آنها بجنگند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و پسران یعقوب به گوشهای نزدیک آمدند تا زیر دیوار بجنگند ‪،‬اما ساکنان جاش تیرها و سنگها را مانند رگبار باران بر ایشان انداختند‬ ‫و از زیر دیوار گریختند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و قوم جاعش که بر دیوار بودند ‪،‬چون دیدند که پسران یعقوب از زیر دیوار بر ایشان غالب نیامدند ‪،‬پسران یعقوب را بدین سخنان‬ ‫سرزنش کرده ‪،‬گفتند‪:‬‬ ‫‪۲۵‬در جنگ چه مشکلی داری که نمیتوانی بر آن غلبه کنی؟ آیا میتوانی با شهر قدرتمند جاش و ساکنانش همان کاری را بکنی که با‬ ‫شهرهای اموریان که چندان قدرتمند نبودند کردی؟ به راستی با آن ضعیفان در میان ما چنین کردی و آنها را در مدخل شهر کشتی ‪،‬زیرا‬ ‫وقتی از صدای فریاد تو وحشت کردند ‪،‬هیچ قدرتی نداشتند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و آیا اکنون میتوانید در اینجا بجنگید؟ بیگمان همه شما در اینجا خواهید مرد ‪،‬و ما انتقام شهرهایی را که ویران کردهاید ‪،‬خواهیم گرفت‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و ساکنان جاعش پسران یعقوب را بسیار سرزنش کردند و با خدایان خود آنها را دشنام دادند و همچنان از روی دیوار به سوی آنها تیر‬ ‫و سنگ پرتاب میکردند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و یهودا و برادرانش سخنان ساکنان جاعش را شنیدند و خشم ایشان بسیار برانگیخته شد ‪،‬و یهودا در این امر از خدای خود غیرت‬ ‫ورزید ‪،‬و فریاد برآورد و گفت« ‪:‬ای خداوند ‪،‬یاری کن ‪،‬به ما و برادران ما یاری برسان»‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و او با تمام قدرت ‪،‬شمشیر برهنهاش را در دست ‪،‬از دور دوید و از زمین جست و با نیروی خود از دیوار بال رفت و شمشیرش از‬ ‫دستش افتاد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و یهودا از بالی دیوار فریاد زد و همه مردانی که بالی دیوار بودند وحشت کردند و برخی از آنها از بالی دیوار به داخل شهر افتادند‬ ‫و مردند و کسانی که هنوز بالی دیوار بودند ‪،‬وقتی قدرت یهودا را دیدند ‪،‬بسیار ترسیدند و برای نجات جان خود به داخل شهر گریختند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و برخی جرأت کردند که با یهودا بر فراز دیوار بجنگند ‪،‬و نزدیک آمدند تا او را بکشند ‪،‬چون دیدند شمشیری در دست یهودا نیست ‪،‬و‬ ‫خواستند او را از دیوار نزد برادرانش بیندازند ‪،‬و بیست مرد از شهر برای کمک به آنها آمدند ‪،‬و یهودا را محاصره کردند و همگی بر او‬ ‫فریاد زدند و با شمشیرهای کشیده به او نزدیک شدند ‪،‬و یهودا را ترساندند ‪،‬و یهودا از فراز دیوار برادرانش را فریاد زد‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و یعقوب و پسرانش کمان را از زیر دیوار کشیدند و سه نفر از مردانی را که بر بالی دیوار بودند زدند ‪،‬و یهودا همچنان فریاد میزد و‬ ‫فریاد میزد« ‪:‬ای خداوند ما را یاری کن ‪،‬ای خداوند ما را نجات بده »‪.‬و با صدای بلند از روی دیوار فریاد زد و فریادش از فاصله بسیار‬ ‫دور شنیده شد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و پس از این فریاد ‪،‬دوباره فریاد زد و همه مردانی که یهودا را در بالی دیوار احاطه کرده بودند ‪،‬وحشت کردند و هر کدام شمشیر‬ ‫خود را از دستشان انداختند و از صدای فریاد و لرزش یهودا فرار کردند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و یهودا شمشیرهایی را که از دست ایشان افتاده بود ‪،‬برداشت و یهودا با ایشان جنگید و بیست نفر از مردان ایشان را بر حصار کشت‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و حدود هشتاد مرد و زن همچنان از دیوار شهر بال رفتند و همگی یهودا را محاصره کردند ‪،‬و خداوند ترس یهودا را در دلهای ایشان‬ ‫انداخت ‪،‬به طوری که نتوانستند به او نزدیک شوند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و یعقوب و همه کسانی که با او بودند ‪،‬کمان را از زیر دیوار کشیدند و ده نفر را بر روی دیوار کشتند و آنها پیش روی یعقوب و‬ ‫پسرانش از دیوار پایین افتادند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و چون قوم بر حصار دیدند که بیست نفر از ایشان افتادهاند ‪،‬با شمشیرهای کشیده به سوی یهودا دویدند ‪،‬اما نتوانستند به او نزدیک‬ ‫شوند زیرا از قدرت یهودا بسیار ترسیده بودند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و یکی از مردان شجاع ایشان که عرود نام داشت نزدیک آمد تا با شمشیر خود بر سر یهودا بزند ‪،‬اما یهودا با عجله سپر خود را بر‬ ‫سر او گذاشت و شمشیر به سپر خورد و سپر از وسط شکافته شد‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و این مرد نیرومند پس از آنکه یهودا را زد ‪،‬از ترس یهودا برای نجات جان خود گریخت و پاهایش بر دیوار لغزید و در میان پسران‬ ‫یعقوب که زیر دیوار بودند افتاد و پسران یعقوب او را زدند و کشتند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و سر یهودا از ضربت آن مرد زورمند درد میکرد ‪،‬و یهودا از آن نزدیک بود که بمیرد‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و یهودا از درد ضربت بر دیوار فریاد برآورد ‪،‬چون دان او را شنید و خشمش در درونش مشتعل شد ‪،‬او نیز برخاست و از دوردستها‬ ‫رفت و دوید و از زمین جست و با نیروی خشمآلود خود از دیوار بال رفت‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و چون دان به دیوار نزدیک یهودا رسید ‪،‬همه مردان بالی دیوار که در برابر یهودا ایستاده بودند ‪،‬فرار کردند و به دیوار دوم رفتند و‬ ‫از دیوار دوم تیر و سنگ به سوی دان و یهودا پرتاب کردند و کوشیدند تا آنها را از دیوار برانند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و تیرها و سنگها به دان و یهودا اصابت کردند و نزدیک بود که آنها بر روی دیوار کشته شوند ‪،‬و هر جا که دان و یهودا از دیوار فرار‬ ‫میکردند ‪،‬از دیوار دوم با تیرها و سنگها مورد حمله قرار میگرفتند‪.‬‬ ‫‪60‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴۴‬و یعقوب و پسرانش هنوز در مدخل شهر ‪،‬زیر دیوار اول بودند و نمیتوانستند کمان خود را به سوی ساکنان شهر بکشند ‪،‬زیرا چون بر‬ ‫روی دیوار دوم بودند ‪،‬نمیتوانستند آنها را ببینند‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و دان و یهودا چون دیگر نتوانستند سنگها و تیرهایی را که از دیوار دوم بر سرشان میبارید تحمل کنند ‪،‬هر دو بر دیوار دوم ‪،‬نزدیک‬ ‫مردم شهر ‪،‬جهیدند و چون مردم شهر که بر دیوار دوم بودند دیدند که دان و یهودا بر دیوار دوم به سوی آنها آمدهاند ‪،‬همگی فریاد‬ ‫برآوردند و از میان دیوارها پایین رفتند‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و یعقوب و پسرانش صدای فریاد مردم شهر را شنیدند و هنوز در مدخل شهر بودند و نگران دان و یهودا بودند که آنها را نمیدیدند ‪،‬‬ ‫زیرا آنها بر روی دیوار دوم بودند‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و نفتالی با قدرت خشمآلود خود بال رفت و بر دیوار اول پرید تا ببیند چه چیزی باعث صدای فریادی شده است که در شهر شنیده‬ ‫بودند ‪،‬و یساکار و زبولون نزدیک شدند تا درهای شهر را بشکنند و دروازههای شهر را گشودند و به شهر داخل شدند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و نفتالی از دیوار اول به دیوار دوم جهید و برای کمک به برادران خود و ساکنان جاعش که بر دیوار بودند ‪،‬آمد ‪.‬چون دیدند که نفتالی‬ ‫سومین کسی است که برای کمک به برادرانش آمده است ‪،‬همگی فرار کردند و به شهر فرود آمدند ‪.‬و یعقوب و همه پسرانش و همه‬ ‫جوانانشان نزد آنها به شهر آمدند‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و یهودا و دان و نفتالی از حصار به داخل شهر فرود آمدند و ساکنان شهر را تعاقب کردند ‪،‬و شمعون و لوی از بیرون شهر بودند و‬ ‫ندانستند که دروازه باز شده است ‪،‬و از آنجا به حصار بال رفتند و نزد برادران خود به شهر فرود آمدند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و ساکنان شهر همگی به شهر سرازیر شده بودند و پسران یعقوب از جهات مختلف به سوی ایشان آمدند و جنگ از جلو و عقب علیه‬ ‫ایشان درگرفت و پسران یعقوب ایشان را به سختی شکست دادند و حدود بیست هزار نفر از ایشان را مرد و زن کشتند ‪،‬به طوری که هیچ‬ ‫یک از ایشان یارای ایستادگی در برابر پسران یعقوب را نداشتند‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و خون در شهر به وفور جاری شد ‪،‬و مانند جوی آب بود ‪،‬و خون مانند جوی به قسمت بیرونی شهر جاری شد و به بیابان بیتچورین‬ ‫رسید‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و اهل بیتچورین از دور خونی را که از شهر جاعش جاری بود دیدند ‪،‬و قریب به هفتاد نفر از ایشان برای دیدن خون دویدند و به جایی‬ ‫که خون بود رسیدند‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و آنها رد خون را دنبال کردند و به دیوار شهر جاعش رسیدند و دیدند که خون از شهر جاری است و صدای گریه ساکنان جاعش را‬ ‫شنیدند ‪،‬زیرا خون به آسمان بال میرفت و خون مانند جوی آب به فراوانی جاری بود‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و تمامی پسران یعقوب همچنان ساکنان جاعش را میکشتند و تا شام ایشان را که قریب بیست هزار مرد و زن بودند ‪،‬میکشتند ‪،‬و قوم‬ ‫چورین گفتند« ‪:‬یقینا ا این کار عبرانیان است ‪،‬زیرا ایشان هنوز در تمام شهرهای اموریان جنگ میکنند»‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و آن قوم شتابان به سوی بیتچورین دویدند و هر کس سلح جنگ خود را برداشت و به تمامی ساکنان بیتچورین فریاد زد که ایشان نیز‬ ‫سلح جنگ خود را بسته ‪،‬بروند و با پسران یعقوب بجنگند‪.‬‬ ‫‪۵۶‬و چون پسران یعقوب از کشتن ساکنان جاعش فارغ شدند ‪،‬در شهر گشتند تا همه کشتگان را غارت کنند ‪،‬و چون به گوشه و کنار شهر‬ ‫رسیدند و از آنجا دورتر رفتند ‪،‬به سه مرد بسیار نیرومند برخوردند و شمشیری در دست نداشتند‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و پسران یعقوب به جایی که بودند آمدند ‪،‬و مردان زورمند گریختند ‪،‬و یکی از ایشان زبولون را که دید جوانی کوتاه قد است ‪،‬گرفته‬ ‫بود و با زور خود او را به زمین زد‪.‬‬ ‫‪۵۸‬و یعقوب با شمشیر خود به سوی او دوید و یعقوب با شمشیر به زیر کمر او زد و او را از وسط دو نیم کرد و جسدش بر زبولون افتاد‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و دومی نزدیک شد و یعقوب را گرفت تا او را به زمین بیندازد ‪،‬و یعقوب به سوی او برگشت و فریاد زد ‪،‬در حالی که شمعون و لوی‬ ‫دویدند و با شمشیر به کمر او زدند و او را به زمین انداختند‪.‬‬ ‫‪۶۰‬و آن مرد قدرتمند با خشم و قدرت از زمین برخاست ‪،‬و یهودا قبل از اینکه او بتواند بایستد به او رسید و با شمشیر به سرش زد ‪،‬سرش‬ ‫شکافته شد و مرد‪.‬‬ ‫‪۶۱‬و مرد قدرتمند سوم ‪،‬چون دید که یارانش کشته شدهاند ‪،‬از برابر پسران یعقوب گریخت و پسران یعقوب او را در شهر تعقیب کردند؛ و‬ ‫در حالی که مرد قدرتمند میگریخت ‪،‬یکی از شمشیرهای ساکنان شهر را یافت و آن را برداشت و به سوی پسران یعقوب برگشت و با آن‬ ‫شمشیر با آنها جنگید‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و آن مرد قدرتمند به سوی یهودا دوید تا با شمشیر بر سرش بزند ‪،‬و در دست یهودا سپری نبود؛ و هنگامی که میخواست او را بزند ‪،‬‬ ‫نفتالی با عجله سپر خود را برداشت و آن را بر سر یهودا گذاشت ‪،‬و شمشیر مرد قدرتمند به سپر نفتالی خورد و یهودا از شمشیر جان سالم‬ ‫به در برد‪.‬‬ ‫‪۶۳‬و شمعون و لوی با شمشیرهای خود به سوی مرد قدرتمند دویدند و با شمشیرهای خود به او ضربه محکمی زدند ‪،‬و دو شمشیر وارد‬ ‫بدن مرد قدرتمند شدند و آن را از درازا به دو نیم تقسیم کردند‪.‬‬ ‫‪۶۴‬و پسران یعقوب در آن زمان آن سه مرد دلور و همه ساکنان جاعش را کشتند ‪،‬و روز رو به زوال بود‪.‬‬ ‫‪۶۵‬و پسران یعقوب در جاعش گردش کردند و تمام غنیمت شهر را گرفتند ‪،‬حتی کودکان و زنان را که نگذاشتند زنده بمانند ‪،‬و پسران‬ ‫یعقوب با جاعش همانطور که با سارتون و شیلوه رفتار کرده بودند ‪،‬رفتار کردند‪.‬‬ ‫فصل‪۴۰‬‬ ‫‪۱‬و پسران یعقوب تمام غنیمت جاعش را بردند و شبانه از شهر بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪۲‬ایشان به سوی قلع هه بیتچورین میرفتند و ساکنان بیتچورین برای استقبال ایشان به قلعه میرفتند ‪،‬و در آن شب پسران یعقوب با ساکنان‬ ‫بیتچورین ‪،‬در قلع هه بیتچورین ‪،‬جنگیدند‪.‬‬ ‫‪61‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳‬و جمیع ساکنان بیتچورین مردانی شجاع بودند ‪،‬که یکی از ایشان از برابر هزار مرد فرار نمیکرد ‪،‬و در آن شب بر قلعه جنگیدند ‪،‬و‬ ‫فریادهای ایشان در آن شب از دوردستها شنیده میشد ‪،‬و زمین از فریاد ایشان لرزید‪.‬‬ ‫‪۴‬و همه پسران یعقوب از آن مردان ترسیدند ‪،‬زیرا آنها به جنگیدن در تاریکی عادت نداشتند و بسیار متحیر شدند ‪،‬و پسران یعقوب نزد‬ ‫خداوند فریاد برآوردند و گفتند« ‪:‬ای خداوند ‪،‬به ما کمک کن ‪،‬ما را نجات ده تا به دست این مردان نامختون نمیریم»‪.‬‬ ‫‪۵‬و خداوند به فریاد پسران یعقوب گوش فرا داد و خداوند وحشت و آشفتگی عظیمی بر مردم بیتچورین حاکم کرد و آنها در تاریکی شب با‬ ‫یکدیگر جنگیدند و یکدیگر را به تعداد زیاد کشتند‪.‬‬ ‫‪۶‬و چون پسران یعقوب دانستند که خداوند روح فساد را در میان آن مردان برانگیخته است و هر کس با همسایه خود میجنگد ‪،‬از میان‬ ‫دستههای مردم بیتچورین بیرون رفتند و تا سرازیری قلعه بیتچورین و حتی دورتر رفتند و آن شب را در آنجا با جوانان خود در امنیت به‬ ‫سر بردند‪.‬‬ ‫‪۷‬و مردم بیتچورین تمام شب جنگیدند ‪،‬یکی با برادرش و دیگری با همسایهاش ‪،‬و از هر طرف بر فراز قلعه فریاد زدند ‪،‬و فریادشان از‬ ‫دوردستها شنیده شد ‪،‬و تمام زمین از صدایشان لرزید ‪،‬زیرا آنها از هم هه مردم زمین قدرتمندتر بودند‪.‬‬ ‫‪۸‬و جمیع ساکنان شهرهای کنعانیان ‪،‬حتیان ‪،‬اموریان ‪،‬حویان و جمیع پادشاهان کنعان ‪،‬و همچنین آنانی که در آن سوی اردن بودند ‪،‬در آن‬ ‫شب صدای فریاد را شنیدند‪.‬‬ ‫‪۹‬و گفتند« ‪:‬اینها جنگهای عبرانیان است که با هفت شهری که به ایشان نزدیک شده بودند ‪،‬میجنگند؛ و کیست که بتواند با این عبرانیان‬ ‫مقاومت کند؟»‬ ‫‪۱۰‬و جمیع ساکنان شهرهای کنعانیان و جمیع کسانی که در آن طرف اردن بودند ‪،‬از پسران یعقوب بسیار ترسیدند ‪،‬زیرا گفتند« ‪:‬اینک با‬ ‫ما نیز همان خواهد شد که با این شهرها شد ‪،‬زیرا کیست که بتواند در برابر قدرت عظیم ایشان ایستادگی کند؟»‬ ‫‪۱۱‬و فریادهای حوریان در آن شب بسیار شدید بود و همچنان رو به افزایش بود؛ و تا صبح یکدیگر را میزدند و تعدادی از آنها کشته‬ ‫شدند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و صبح دمید و همه پسران یعقوب هنگام سپیده دم برخاستند و به قلعه رفتند و بازماندگان حوریان را به طرز وحشتناکی کشتند و همه‬ ‫آنها در قلعه کشته شدند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و روز ششم فرا رسید و همه ساکنان کنعان از دور دیدند که تمام مردم بیتچورین در قلعه بیتچورین مرده افتادهاند و مانند لشههای‬ ‫برهها و بزها پراکنده شدهاند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و پسران یعقوب تمام غنیمتی را که از جاعش به غنیمت گرفته بودند ‪،‬بردند و به بیتچورین رفتند و شهر را پر از مردم مانند ریگ دریا‬ ‫یافتند ‪،‬و با ایشان جنگیدند ‪،‬و پسران یعقوب ایشان را در آنجا تا شام شکست دادند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و پسران یعقوب چنانکه با جاعش و تپناک رفتار کرده بودند ‪،‬با بیتچورین نیز کردند ‪،‬چنانکه با هازار ‪،‬سارتون و شیلوه رفتار کرده‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و پسران یعقوب غنیمت بیتچورین و تمام غنیمت شهرها را با خود بردند و در همان روز به خانههای خود در شکیم برگشتند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و پسران یعقوب به شهر شکیم بازگشتند و بیرون شهر ماندند و از جنگ در آنجا استراحت کردند و تمام شب را در آنجا ماندند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و جمیع بندگان ایشان با تمام غنیمتی که از شهرها گرفته بودند ‪،‬از شهر بیرون رفتند و داخل شهر نشدند ‪،‬زیرا گفتند« ‪:‬شاید جنگ با ما‬ ‫بیشتر شود و بیایند و ما را در شکیم محاصره کنند»‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و یعقوب و پسرانش و غلمانشان آن شب و روز بعد را در آن قسمت از مزرعهای که یعقوب از حمور به پنج مثقال خریده بود ‪،‬‬ ‫ماندند ‪،‬و هر چه غنیمت گرفته بودند ‪،‬با ایشان بود‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و تمام غنایمی که پسران یعقوب به غنیمت گرفته بودند ‪،‬در قسمت مزرعه بود ‪،‬به بزرگی ریگ ساحل دریا‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و ساکنان زمین از دور ایشان را میدیدند ‪،‬و همه ساکنان زمین از پسران یعقوب که این کار را کرده بودند ‪،‬میترسیدند ‪،‬زیرا هیچ‬ ‫پادشاهی از ایام قدیم چنین نکرده بود‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و هفت پادشاه کنعانیان تصمیم گرفتند که با پسران یعقوب صلح کنند ‪،‬زیرا به خاطر پسران یعقوب از جان خود بسیار میترسیدند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و در آن روز ‪،‬که روز هفتم بود ‪،‬یافیا ‪،‬پادشاه حبرون ‪،‬مخفیانه نزد پادشاه عای و پادشاه جبعون و پادشاه شالیم و پادشاه عدلم و پادشاه‬ ‫لکیش و پادشاه حازر و همه پادشاهان کنعانی که تحت فرمان آنها بودند ‪،‬فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪۲۴‬با من بال بروید و نزد من آیید تا نزد فرزندان یعقوب برویم و من با ایشان صلح خواهم کرد و با ایشان پیمان خواهم بست ‪،‬مبادا تمام‬ ‫سرزمینهای شما با شمشیرهای فرزندان یعقوب ویران شود ‪،‬چنانکه با شکیم و شهرهای اطراف آن کردند ‪،‬چنانکه شنیده و دیدهاید‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و چون نزد من آیید ‪،‬با مردان زیاد نیایید ‪،‬بلکه هر پادشاه سه سردار خود را و هر سرداری سه نفر از سرداران خود را بیاورد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و همه شما به حبرون بیایید ‪،‬و ما با هم نزد پسران یعقوب خواهیم رفت و از آنها التماس خواهیم کرد که با ما پیمان صلح ببندند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و همه آن پادشاهان چنانکه پادشاه حبرون برایشان فرستاده بود ‪،‬کردند ‪،‬زیرا همه آنها تحت نظر و فرمان او بودند ‪،‬و همه پادشاهان‬ ‫کنعان گرد آمدند تا نزد پسران یعقوب بروند و با آنها صلح کنند؛ و پسران یعقوب بازگشتند و به آن قسمت از مزرعه که در شکیم بود‬ ‫رفتند ‪،‬زیرا به پادشاهان آن سرزمین اعتماد نداشتند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و پسران یعقوب برگشتند و ده روز در آن قسمت از زمین ماندند و هیچکس برای جنگ با ایشان نیامد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و چون پسران یعقوب دیدند که نشانی از جنگ نیست ‪،‬همگی گرد آمدند و به شهر شکیم رفتند ‪،‬و پسران یعقوب در شکیم ماندند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و چون چهل روز گذشت ‪،‬جمیع ملوک اموریان از همه جای خود جمع شده ‪،‬به حبرون نزد یافیا ‪،‬ملک حبرون ‪،‬آمدند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و عدد پادشاهانی که به حبرون آمدند تا با پسران یعقوب صلح کنند ‪،‬بیست و یک پادشاه بود و عدد سردارانی که با ایشان آمدند شصت‬ ‫و نه نفر بود و مردان ایشان صد و هشتاد و نه نفر بودند و جمیع این پادشاهان و مردان ایشان در کنار کوه حبرون آرمیدند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و پادشاه حبرون با سه سردار و نه نفر از مردانش بیرون رفت و این پادشاهان تصمیم گرفتند برای صلح نزد پسران یعقوب بروند‪.‬‬ ‫‪62‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۳‬و به پادشاه حبرون گفتند« ‪:‬تو با مردانت پیشاپیش ما برو و از جانب ما با پسران یعقوب سخن بگو ‪،‬و ما از پی تو خواهیم آمد و سخنان‬ ‫تو را تأیید خواهیم کرد »‪.‬و پادشاه حبرون چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و پسران یعقوب شنیدند که همه پادشاهان کنعان در حبرون جمع شده و استراحت کردهاند ‪،‬و پسران یعقوب چهار نفر از خادمان خود‬ ‫را به عنوان جاسوس فرستادند و گفتند« ‪:‬بروید و این پادشاهان را جاسوسی کنید و افرادشان را بررسی کنید که آیا کم هستند یا زیاد ‪،‬و اگر‬ ‫تعدادشان کم است ‪،‬همه آنها را بشمارید و برگردید»‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و بندگان یعقوب مخفیانه نزد این پادشاهان رفتند و چنانکه پسران یعقوب به ایشان فرمان داده بودند ‪،‬عمل کردند و در همان روز نزد‬ ‫پسران یعقوب بازگشتند و به ایشان گفتند« ‪:‬ما نزد آن پادشاهان رفتیم و تعدادشان اندک است ‪،‬و همه آنها را شمردیم و اینک دویست و‬ ‫هشتاد و هشت پادشاه و مرد بودند»‪.‬‬ ‫‪۳۶‬پسران یعقوب گفتند« ‪:‬عده ایشان کم است ‪،‬از این رو همگی نزد ایشان نخواهیم رفت »‪.‬و بامدادان پسران یعقوب برخاستند و شصت و‬ ‫دو نفر از مردان خود را برگزیدند و ده نفر از پسران یعقوب با ایشان رفتند و سلح جنگ خود را بر کمر بستند ‪،‬زیرا گفتند« ‪:‬اینان میآیند‬ ‫تا با ما جنگ کنند ‪،‬زیرا نمیدانستند که برای صلح با ایشان میآیند»‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و پسران یعقوب با خدمتکاران خود به دروازه شکیم ‪،‬نزد آن پادشاهان رفتند ‪،‬و پدرشان یعقوب با ایشان بود‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و چون بیرون آمدند ‪،‬ناگاه پادشاه حبرون و سه سردارش و نه مرد همراهش از راه به سوی پسران یعقوب میآمدند ‪،‬و پسران یعقوب‬ ‫چشمان خود را بلند کرده ‪،‬یافیا ‪،‬پادشاه حبرون ‪،‬را با سردارانش دیدند که از دور به سوی ایشان میآمدند ‪،‬و پسران یعقوب در محل دروازه‬ ‫شکیم ایستادند و حرکت نکردند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و پادشاه حبرون با سردارانش پیش میرفت تا به پسران یعقوب رسید و او و سردارانش در برابر ایشان تعظیم کردند و پادشاه حبرون با‬ ‫سردارانش در حضور یعقوب و پسرانش نشست‪.‬‬ ‫‪۴۰‬پسران یعقوب به او گفتند« ‪:‬ای پادشاه حبرون ‪،‬چه اتفاقی برایت افتاده است؟ چرا امروز نزد ما آمدهای؟ از ما چه میخواهی؟ »پادشاه‬ ‫حبرون به یعقوب گفت« ‪:‬ای سرورم ‪،‬التماس میکنم ‪،‬امروز همه پادشاهان کنعان آمدهاند تا با تو صلح کنند»‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و پسران یعقوب سخنان پادشاه حبرون را شنیدند و به پیشنهادهای او رضایت ندادند ‪،‬زیرا پسران یعقوب به او ایمان نداشتند ‪،‬زیرا گمان‬ ‫میکردند که پادشاه حبرون با آنها فریبکاری کرده است‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و پادشاه حبرون از سخنان پسران یعقوب دانست که آنها سخنان او را باور نکردهاند ‪،‬و پادشاه حبرون به یعقوب نزدیکتر شد و به او‬ ‫گفت« ‪:‬ای سرورم ‪،‬از تو التماس میکنم که مطمئن باشی همه این پادشاهان با صلح نزد تو آمدهاند ‪،‬زیرا آنها با تمام افراد خود نیامدهاند و‬ ‫سلح جنگ خود را نیز با خود نیاوردهاند ‪،‬زیرا آنها آمدهاند تا از سرورم و پسرانش صلح بخواهند»‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و پسران یعقوب به پادشاه حبرون پاسخ دادند و گفتند« ‪:‬تو را نزد همه این پادشاهان بفرست ‪،‬و اگر با ما راست میگویی ‪،‬بگذار هر یک‬ ‫از آنها به تنهایی پیش ما بیایند ‪،‬و اگر بدون سلح نزد ما بیایند ‪،‬آنگاه خواهیم دانست که از ما صلح میخواهند»‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و یافیا ‪،‬پادشاه حبرون ‪،‬یکی از مردان خود را نزد پادشاهان فرستاد و همه ایشان به حضور پسران یعقوب آمدند و در برابر ایشان به‬ ‫زمین سجده کردند و این پادشاهان در حضور یعقوب و پسرانش نشستند و با ایشان سخن گفته ‪،‬گفتند‪:‬‬ ‫‪۴۵‬ما هر آنچه را که با شمشیر و بازوی بسیار نیرومندت با پادشاهان اموریان کردی ‪،‬به گونهای که هیچکس نمیتوانست در مقابل تو‬ ‫مقاومت کند ‪،‬شنیدهایم ‪،‬و ما به خاطر جانهایمان از تو میترسیدیم ‪،‬مبادا بر سر ما نیز بیاید ‪،‬چنانکه بر سر ایشان آمد‪.‬‬ ‫‪۴۶‬پس ما نزد شما آمدهایم تا پیمان صلحی میان خود ببندیم ‪،‬و اکنون با ما پیمان صلح و راستی ببندید که شما نیز با ما در نیفتید ‪،‬چنانکه ما‬ ‫با شما در نیفتیم‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و پسران یعقوب دانستند که ایشان در واقع برای طلب صلح از ایشان آمدهاند ‪،‬و پسران یعقوب به ایشان گوش فرا دادند و با ایشان‬ ‫پیمان بستند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و پسران یعقوب برای ایشان سوگند یاد کردند که با ایشان در نیفتند ‪،‬و همه پادشاهان کنعانیان نیز برای ایشان سوگند یاد کردند ‪،‬و‬ ‫پسران یعقوب از آن روز به بعد ایشان را خراجگزار قرار دادند‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و پس از این ‪،‬جمیع سرداران این پادشاهان با مردان خود پیش یعقوب آمدند ‪،‬و هدایایی برای یعقوب و پسرانش در دست داشتند ‪،‬و او‬ ‫را تا به زمین سجده کردند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و این پادشاهان پسران یعقوب را ترغیب کردند و از آنها التماس کردند که تمام غنیمتی را که از هفت شهر اموریان به غنیمت گرفته‬ ‫بودند ‪،‬بازگردانند ‪،‬و پسران یعقوب چنین کردند و هر آنچه را که به غنیمت گرفته بودند ‪،‬از زنان ‪،‬کودکان ‪،‬گاوها و تمام غنیمتی که گرفته‬ ‫بودند ‪،‬پس دادند و آنها را رها کردند و هر کدام به شهر خود رفتند‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و همه این پادشاهان دوباره به پسران یعقوب تعظیم کردند و در آن روزها هدایای زیادی برای آنها فرستادند یا آوردند و پسران یعقوب‬ ‫این پادشاهان و افرادشان را مرخص کردند و آنها با آرامش از نزد آنها به شهرهای خود رفتند و پسران یعقوب نیز به خانه خود ‪،‬به شکیم ‪،‬‬ ‫بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و از آن روز به بعد ‪،‬میان پسران یعقوب و پادشاهان کنعانیان صلح برقرار بود ‪،‬تا اینکه بنیاسرائیل سرزمین کنعان را به ارث بردند‪.‬‬ ‫فصل‪۴۱‬‬ ‫‪۱‬و در هنگام تحویل سال ‪،‬پسران یعقوب از شکیم کوچ کردند و به حبرون نزد پدرشان اسحاق آمدند و در آنجا ساکن شدند ‪،‬اما گلهها و‬ ‫رمههایشان را روزانه در شکیم میچراندند ‪،‬زیرا در آن روزها چراگاههای خوب و حاصلخیزی در آنجا بود و یعقوب و پسرانش و تمام‬ ‫خانوادهشان در وادی حبرون ساکن بودند‪.‬‬ ‫‪۲‬و در آن روزها ‪،‬در آن سال ‪،‬که صد و ششمین سال زندگی یعقوب بود ‪،‬در دهمین سال آمدن یعقوب از فدان ارام ‪،‬لیه ‪،‬همسر یعقوب ‪،‬‬ ‫درگذشت؛ او هنگام مرگ در حبرون پنجاه و یک ساله بود‪.‬‬ ‫‪63‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳‬و یعقوب و پسرانش او را در غار صحرای مکفیله که در حبرون است ‪،‬دفن کردند ‪،‬همان زمینی که ابراهیم از بنیحت برای ملکیت قبر‬ ‫خریده بود‪.‬‬ ‫‪۴‬و پسران یعقوب نزد پدرشان در وادی حبرون ساکن شدند ‪،‬و همه ساکنان زمین از قدرت ایشان آگاه بودند و شهرتشان در سراسر زمین‬ ‫پیچیده بود‪.‬‬ ‫‪۵‬و یوسف پسر یعقوب و برادرش بنیامین ‪،‬پسران راحیل ‪،‬همسر یعقوب ‪،‬در آن روزها هنوز جوان بودند و در جنگهای برادرانشان در‬ ‫تمام شهرهای اموریان ‪،‬با آنها بیرون نمیآمدند‪.‬‬ ‫‪۶‬و چون یوسف قوت برادرانش و بزرگی ایشان را دید ‪،‬ایشان را ستود و تمجید کرد ‪،‬اما خود را از ایشان بزرگتر و برتر شمرد؛ و پدرش‬ ‫یعقوب نیز او را بیش از هر یک از پسرانش دوست میداشت ‪،‬زیرا او پسر پیری او بود ‪،‬و به سبب محبتش به او ‪،‬برایش جامهای‬ ‫رنگارنگ ساخت‪.‬‬ ‫درباره ایشان به پدرش‬ ‫‪۷‬و چون یوسف دید که پدرش او را بیشتر از برادرانش دوست دارد ‪،‬خود را برتر از برادرانش میدانست و‬ ‫ه‬ ‫گزارشهای بد میداد‪.‬‬ ‫‪۸‬و چون پسران یعقوب تمام رفتار یوسف را با خود دیدند و اینکه پدرشان او را بیش از همه ایشان دوست میداشت ‪،‬از او کینه به دل‬ ‫گرفتند و در تمام روزها نمیتوانستند با او به آرامی سخن بگویند‪.‬‬ ‫‪۹‬و یوسف هفده ساله بود ‪،‬و هنوز خود را برتر از برادرانش میدانست و در فکر آن بود که خود را برتر از آنها قرار دهد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬در آن زمان خوابی دید و نزد برادرانش آمد و خواب خود را برای ایشان بیان کرد و به ایشان گفت« ‪:‬من خوابی دیدهام که اینک همه‬ ‫ما در مزرعه بافهها را میبستیم و بافه من برخاسته و بر زمین قرار گرفت و بافههای شما آن را احاطه کرده ‪،‬به آن تعظیم کردند»‪.‬‬ ‫‪۱۱‬برادرانش در جواب او گفتند« ‪:‬این خوابی که دیدی چه بود؟ آیا در دل خود خیال میکنی که بر ما سلطنت یا حکومت میکنی؟»‬ ‫‪۱۲‬و او باز آمد و ماجرا را به پدرش یعقوب گفت ‪،‬و یعقوب چون این سخنان را از دهان یوسف شنید ‪،‬او را بوسید و یوسف را برکت داد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و چون پسران یعقوب دیدند که پدرشان یوسف را برکت داده و او را بوسیده است و او را بسیار دوست میدارد ‪،‬به او حسادت ورزیدند‬ ‫و بیشتر از او متنفر شدند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و پس از این ‪،‬یوسف خوابی دیگر دید و آن را در حضور برادرانش برای پدرش تعریف کرد ‪،‬و یوسف به پدر و برادرانش گفت ‪:‬‬ ‫«اینک باز خوابی دیدهام ‪،‬و خورشید و ماه و یازده ستاره در برابر من سجده کردند»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و پدرش سخنان یوسف و خواب او را شنید و دید که برادرانش به سبب این امر از یوسف کینه دارند ‪،‬پس یعقوب یوسف را در حضور‬ ‫برادرانش به این سبب توبیخ کرد و گفت« ‪:‬این خوابی که دیدهای و این خودبزرگبینی در برابر برادرانت که از تو بزرگترند چیست؟»‬ ‫‪۱۶‬آیا در دل خود گمان میبری که من و مادرت و یازده برادرت خواهیم آمد و در برابرت تعظیم خواهیم کرد که این سخنان را میگویی؟‬ ‫‪۱۷‬و برادرانش به سبب سخنان و خوابهایش بر او حسد بردند و از او کینه به دل گرفتند ‪،‬و یعقوب خوابها را در دل خود نگه داشت‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و روزی پسران یعقوب برای چراندن گله پدرشان به شکیم رفتند ‪،‬زیرا در آن ایام هنوز چوپان بودند؛ و چون پسران یعقوب در آن‬ ‫روز در شکیم مشغول چرا بودند ‪،‬تأخیر کردند و زمان جمعآوری گله سپری شد و آنها هنوز نرسیده بودند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و یعقوب دید که پسرانش در شکیم معطل شدهاند ‪،‬پس با خود گفت« ‪:‬شاید مردم شکیم برای جنگ با ایشان برخاستهاند ‪،‬از این رو‬ ‫امروز در آمدن تأخیر کردهاند»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و یعقوب پسر خود یوسف را خواند و به او وصیت کرده ‪،‬گفت« ‪:‬اینک برادرانت امروز در شکیم مشغول چرا هستند و هنوز برنگشته‬ ‫اند ‪.‬پس اکنون برو و ببین کجا هستند و از سلمتی برادرانت و سلمتی گله برای من خبر بیاور»‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و یعقوب پسر خود یوسف را به وادی حبرون فرستاد ‪،‬و یوسف برای برادرانش به شکیم آمد و ایشان را نیافت ‪،‬و یوسف در مزرعهای‬ ‫که نزدیک شکیم بود ‪،‬گشت تا ببیند برادرانش به کجا روی آوردهاند ‪،‬و راه خود را در بیابان گم کرد و ندانست به کدام طرف برود‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و فرشتهای از جانب خداوند او را در حالی که در جادهای به سوی مزرعه سرگردان بود ‪،‬یافت و یوسف به فرشته خداوند گفت« ‪:‬من‬ ‫برادرانم را میجویم؛ آیا نشنیدهای که کجا چرا میکنند؟ »و فرشته خداوند به یوسف گفت« ‪:‬من برادرانت را دیدم که اینجا چرا میکردند و‬ ‫شنیدم که میگفتند برای چرا به دوتان میروند»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و یوسف به صدای فرشته خداوند گوش فرا داد و نزد برادرانش در دوتان رفت و ایشان را در دوتان مشغول چراندن گله یافت‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و یوسف به سوی برادرانش رفت ‪،‬و پیش از آنکه به ایشان نزدیک شود ‪،‬تصمیم گرفتند او را بکشند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و شمعون به برادران خود گفت« ‪:‬اینک مرد خوابها امروز نزد ما میآید ‪،‬پس اکنون بیایید او را بکشیم و در یکی از چاههایی که در‬ ‫بیابان است بیندازیم ‪،‬و چون پدرش او را از ما بطلبد ‪،‬گوییم جانوری درنده او را خورده است»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و روبین سخنان برادرانش را درباره یوسف شنید و به ایشان گفت« ‪:‬شما نباید این کار را بکنید ‪،‬زیرا چگونه میتوانیم به پدرمان یعقوب‬ ‫احترام بگذاریم؟ او را در این گودال بیندازید تا در آنجا بمیرد ‪،‬اما دست خود را بر او دراز نکنید تا خونش ریخته شود »‪.‬و روبین این را‬ ‫گفت تا او را از دست آنها نجات دهد و به پدرش بازگرداند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و چون یوسف نزد برادرانش رسید ‪،‬پیش روی ایشان نشست ‪.‬پس بر او حمله کردند و او را گرفته ‪،‬به زمین زدند و لباس رنگارنگش‬ ‫را از تنش کندند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و او را گرفتند و در گودالی انداختند ‪،‬و در گودال آبی نبود ‪،‬اما مارها و عقربها بودند ‪.‬و یوسف از مارها و عقربهایی که در گودال‬ ‫بودند ‪،‬میترسید ‪.‬و یوسف با صدای بلند فریاد زد ‪،‬و خداوند مارها و عقربها را در کنارههای گودال پنهان کرد ‪،‬و آنها به یوسف آسیبی‬ ‫نرساندند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و یوسف از چاه برادرانش را صدا زد و به ایشان گفت« ‪:‬من با شما چه کردهام و چه گناهی مرتکب شدهام؟ چرا درباره من از خداوند‬ ‫نمیترسید؟ آیا من از استخوانها و گوشت شما نیستم و آیا یعقوب پدر شما ‪،‬پدر من نیست؟ چرا امروز این کار را با من میکنید؟ و چگونه‬ ‫میتوانید به پدرمان یعقوب احترام بگذارید؟»‬ ‫‪64‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۰‬و او همچنان فریاد میزد و برادرانش را از گودال فرا میخواند و میگفت« ‪:‬ای یهودا ‪،‬شمعون و لوی ‪،‬برادران من ‪،‬مرا از تاریکی که‬ ‫در آن قرار دادهاید ‪،‬بلند کنید و امروز بیایید تا بر من ترحم کنید ‪،‬ای فرزندان خداوند و پسران پدرم یعقوب ‪.‬و اگر من به شما گناه کردهام ‪،‬‬ ‫آیا شما پسران ابراهیم ‪،‬اسحاق و یعقوب نیستید؟ اگر یتیمی را میدیدند ‪،‬بر او ترحم میکردند ‪،‬یا گرسنهای را میدیدند ‪،‬به او نان میدادند تا‬ ‫بخورد ‪،‬یا تشنهای را میدیدند ‪،‬به او آب میدادند تا بنوشد ‪،‬یا برهنهای را میپوشاندند ‪،‬او را با لباس میپوشاندند»!‬ ‫‪۳۱‬پس چگونه از برادرت رحم خواهی کرد ‪،‬زیرا من از گوشت و استخوان تو هستم ‪،‬و اگر من به تو گناه کردهام ‪،‬مطمئنا ا این را به‬ ‫خاطر پدرم انجام خواهی داد؟‬ ‫‪۳۲‬و یوسف این سخنان را از چاه گفت ‪،‬و برادرانش نتوانستند به او گوش فرا دهند ‪،‬و گوشهای خود را به سخنان یوسف فرا نداشتند ‪،‬و‬ ‫یوسف در چاه گریه و زاری میکرد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬یوسف گفت« ‪:‬کاش پدرم امروز میدانست برادرانم چه کردهاند و چه گفتهاند»‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و همه برادرانش فریادها و گریههای او را در گودال شنیدند ‪،‬و برادرانش رفتند و خود را از گودال دور کردند تا فریادهای یوسف و‬ ‫گریههای او را در گودال نشنوند‪.‬‬ ‫فصل‪۴۲‬‬ ‫‪۱‬و ایشان رفتند و در طرف مقابل ‪،‬به فاصله پرتاب تیر کمان ‪،‬نشستند و آنجا نشستند تا نان بخورند و در حین خوردن ‪،‬با هم مشورت‬ ‫کردند که با او چه باید کرد ‪،‬آیا او را بکشند یا او را نزد پدرش بازگردانند‪.‬‬ ‫‪۲‬آنها هنوز در حال گوش دادن به این توصیه بودند که چشمان خود را بال آورده ‪،‬دیدند که اینک گروهی از اسماعیلیان از راه جلعاد از‬ ‫دور میآمدند و به سوی مصر میرفتند‪.‬‬ ‫‪۳‬یهودا به ایشان گفت« ‪:‬اگر برادر خود را بکشیم ‪،‬چه سودی برای ما دارد؟ شاید خدا او را از ما بازخواست کند ‪.‬پس این است نصیحتی‬ ‫که درباره او شده و باید با او بکنید ‪:‬اینک این گروه اسماعیلیان به مصر میروند‪.‬‬ ‫‪۴‬پس اکنون بیایید او را به دست ایشان بسپاریم و نگذاریم دست ما بر او دراز شود ‪،‬و او را با خود خواهند برد و در میان مردم آن‬ ‫سرزمین گم خواهد شد ‪،‬و ما او را به دست خود نخواهیم کشت ‪.‬و این پیشنهاد برادرانش را پسندید و آنها طبق سخن یهودا عمل کردند‪.‬‬ ‫‪۵‬و هنگامی که ایشان درباره این موضوع گفتگو میکردند ‪،‬و پیش از آنکه گروه اسماعیلیان به ایشان برسند ‪،‬هفت مرد تاجر مدیان از‬ ‫کنارشان گذشتند و چون میگذشتند تشنه شدند و چشمان خود را بال کرده ‪،‬گودالی را که یوسف در آن محبوس بود دیدند ‪،‬و چون نگریستند ‪،‬‬ ‫دیدند که اینک انواع پرندگان بر او جمع شدهاند‪.‬‬ ‫‪۶‬و این مدیانیان برای نوشیدن آب به سوی چاه دویدند ‪،‬زیرا گمان کردند که آب در آن است ‪.‬و چون به چاه رسیدند ‪،‬صدای یوسف را‬ ‫شنیدند که در چاه گریه و زاری میکرد ‪.‬پس به درون چاه نگریستند و دیدند که جوانی خوشقیافه و خوشقیافه در آنجاست‪.‬‬ ‫‪۷‬و او را صدا زدند و گفتند« ‪:‬تو کیستی و چه کسی تو را به اینجا آورده و چه کسی تو را در این گودال ‪،‬در بیابان ‪،‬قرار داده است؟ »و‬ ‫همگی در زنده کردن یوسف کمک کردند و او را بیرون کشیدند و از گودال بیرون آوردند و او را برداشتند و به سفر خود ادامه دادند و از‬ ‫برادرانش گذشتند‪.‬‬ ‫‪۸‬و اینها به ایشان گفتند« ‪:‬چرا چنین میکنید که بنده ما را از ما میگیرید و میروید؟ بیشک ما این جوان را در چاه انداختیم زیرا که بر ما‬ ‫عصیان ورزیده بود ‪،‬و شما آمدهاید و او را آورده و بردهاید؛ پس اکنون بنده ما را به ما برگردانید»‪.‬‬ ‫‪9‬و مدیانیان در جواب پسران یعقوب گفتند« ‪:‬آیا این بنده شماست یا این مرد نزد شما آمده است؟ شاید همه شما بندگان او هستید ‪،‬زیرا او از‬ ‫همه شما نیکوتر و خوشقیافهتر است ‪،‬و چرا همگی به ما دروغ میگویید؟»‬ ‫‪۱۰‬پس اکنون به سخنان تو گوش نخواهیم داد و از تو اطاعت نخواهیم کرد ‪،‬زیرا آن جوان را در گودالی در بیابان یافتیم و او را برداشتیم؛‬ ‫پس ادامه خواهیم داد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و جمیع پسران یعقوب به ایشان نزدیک شدند و نزد ایشان برخاستند و به ایشان گفتند« ‪:‬بنده ما را به ما برگردانید ‪،‬و چرا همگی شما به‬ ‫دم شمشیر خواهید مرد؟ »و مدیانیان بر ایشان فریاد برآوردند ‪،‬و شمشیرهای خود را کشیده ‪،‬نزدیک آمدند تا با پسران یعقوب بجنگند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و اینک شمعون از کرسی خود بر ایشان برخاست و بر زمین جست و شمشیر خود را کشید و به مدیانیان نزدیک شد و فریادی هولناک‬ ‫پیش روی ایشان برآورد ‪،‬به طوری که فریادش از دوردست شنیده شد و زمین از فریاد شمعون لرزید‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و مدیانیان از شمعون و صدای فریاد او وحشت کردند و به روی خود افتادند و بسیار مضطرب شدند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬شمعون به ایشان گفت« ‪:‬همانا من شمعون پسر یعقوب عبرانی هستم که به تنهایی با برادرم ‪،‬شهر شکیم و شهرهای اموریان را ویران‬ ‫کردم؛ پس خدا نیز با من چنین خواهد کرد که اگر همه برادرانتان ‪،‬یعنی مردم مدیان و پادشاهان کنعان ‪،‬با شما بیایند ‪،‬نمیتوانند با من‬ ‫بجنگند»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬پس اکنون جوانانی را که گرفتهاید به ما برگردانید ‪،‬مبادا گوشت شما را به پرندگان آسمان و درندگان زمین بدهم‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و مدیانیان از شمعون بیشتر ترسیدند و با وحشت و ترس و با سخنان رقتانگیز به پسران یعقوب نزدیک شدند و گفتند‪:‬‬ ‫‪۱۷‬مطمئنا ا گفتی که آن جوان بنده توست و او بر تو عصیان کرده است ‪،‬و بنابراین او را در چاه انداختی ‪.‬پس با بندهای که بر آقای خود‬ ‫عصیان کرده است چه خواهی کرد؟ اکنون او را به ما بفروش ‪،‬و ما هر آنچه را که برای او لزم داری به تو خواهیم داد ‪.‬و خداوند از‬ ‫انجام این کار خشنود بود تا پسران یعقوب برادر خود را نکشند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و چون مدیانیان یوسف را نیکو منظر و خوشقیافه دیدند ‪،‬در دل مشتاق او شدند و به شتاب میخواستند او را از برادرانش بخرند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و پسران یعقوب به مدیانیان گوش فرا دادند و برادرشان یوسف را به بیست پاره نقره به ایشان فروختند ‪،‬و برادرشان رئوبین با ایشان‬ ‫نبود ‪،‬و مدیانیان یوسف را برداشته ‪،‬به سفر خود به جلعاد ادامه دادند‪.‬‬ ‫‪65‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۰‬و چون در راه میرفتند ‪،‬مدیانیان از کرده خود که آن جوان را خریده بودند ‪،‬پشیمان شدند و یکی به دیگری گفت« ‪:‬این چه کاری است‬ ‫که ما کردهایم که این جوان خوشقیافه و خوشچهره را از عبرانیان گرفتهایم؟»‬ ‫‪۲۱‬شاید این جوان از سرزمین عبرانیان دزدیده شده باشد ‪،‬و پس چرا ما این کار را کردهایم؟ و اگر او را جستجو کنند و در دست ما‬ ‫بیابند ‪،‬به خاطر او خواهیم مرد‪.‬‬ ‫‪۲۲‬اکنون بیشک مردانی سرسخت و قدرتمند او را به ما فروختهاند ‪،‬قدرت یکی از کسانی که امروز او را دیدی؛ شاید آنها او را با قدرت‬ ‫و بازوی قدرتمند خود از سرزمینش دزدیدهاند و بنابراین او را به بهای اندکی که به آنها دادیم به ما فروختهاند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و در حالی که بدین گونه با هم گفتگو میکردند ‪،‬نگاه کردند و اینک گروه اسماعیلیان که ابتدا میآمدند و پسران یعقوب آنها را دیدند ‪،‬به‬ ‫سوی مدیانیان میآیند ‪،‬و مدیانیان به یکدیگر گفتند ‪:‬بیایید این جوان را به گروه اسماعیلیانی که به سوی ما میآیند بفروشیم ‪،‬و اندکی را که‬ ‫برای او دادهایم ‪،‬برای او بگیریم و از شر او رهایی یابیم‪.‬‬ ‫‪۲۴‬پس چنین کردند و به اسماعیلیان رسیدند و مدیانیان یوسف را به اسماعیلیان به بیست پاره نقرهای که به جای او به برادرانش داده‬ ‫بودند ‪،‬فروختند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و مدیانیان راه خود را به سوی جلعاد در پیش گرفتند ‪،‬و اسماعیلیان یوسف را برداشته ‪،‬بر یکی از شتران سوار کردند و او را به سوی‬ ‫مصر بردند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و یوسف شنید که اسماعیلیان به مصر میروند ‪،‬و یوسف از این که قرار است از سرزمین کنعان ‪،‬از پدرش ‪،‬چنین دور شود ‪،‬ناله و‬ ‫گریه کرد ‪،‬و در حالی که بر شتر سوار بود ‪،‬به تلخی گریست ‪،‬و یکی از مردانشان او را مشاهده کرد و او را وادار کرد که از شتر پایین‬ ‫بیاید و پیاده راه برود ‪،‬و با این وجود ‪،‬یوسف همچنان گریه و زاری میکرد و میگفت« ‪:‬ای پدر من ‪،‬پدر من»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و یکی از اسماعیلیان برخاست و بر گونه یوسف زد و او همچنان میگریست؛ و یوسف در راه خسته شده بود و به سبب تلخی جانش‬ ‫نمیتوانست پیش برود ‪،‬و همه او را در راه میزدند و آزار میدادند و او را میترساندند تا از گریه کردن دست بردارد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و خداوند آرزوی یوسف و پریشانی او را دید ‪،‬و خداوند تاریکی و پریشانی را بر آن مردان نازل کرد ‪،‬و دست هر که او را میزد ‪،‬‬ ‫خشک شد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و از یکدیگر پرسیدند« ‪:‬این چه کاری است که خدا در راه با ما کرده است؟ »و ندانستند که این به خاطر یوسف بر ایشان واقع شده‬ ‫است ‪.‬پس آن مردان در راه رفتند و از راه افرات ‪،‬جایی که راحیل دفن شده بود ‪،‬گذشتند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و یوسف به قبر مادرش رسید ‪،‬و یوسف شتابان به سوی قبر مادرش دوید و بر قبر افتاد و گریست‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و یوسف بر سر قبر مادرش با صدای بلند گریه کرد و گفت« ‪:‬ای مادرم ‪،‬ای مادرم ‪،‬ای که مرا زادهای ‪،‬اکنون برخیز و پسرت را ببین‬ ‫که چگونه به بردگی فروخته شده است و کسی بر او ترحم نمیکند»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬برخیز و پسرت را ببین ‪،‬برای مصیبتهایم با من گریه کن ‪،‬و به دل برادرانم بنگر‪.‬‬ ‫‪۳۳‬مادرم را بیدار کن ‪،‬برخیز و از خواب خود بیدار شو ‪،‬و برای من علیه برادرانم بجنگ ‪.‬وای که چگونه جامهام را از تنم کندند ‪،‬و دو‬ ‫بار مرا به بردگی فروختند ‪،‬و مرا از پدرم جدا کردند ‪،‬و کسی نیست که بر من ترحم کند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬برخیز و دعوی خود را علیه ایشان در پیشگاه خدا مطرح کن و ببین خدا چه کسی را در داوری عادل و چه کسی را محکوم خواهد‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪۳۵‬برخیز ‪،‬ای مادرم ‪،‬برخیز ‪،‬از خواب خود بیدار شو و پدرم را ببین که امروز روحش با من چگونه است ‪،‬و او را تسلی ده و قلبش را‬ ‫آرام کن‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و یوسف همچنان این سخنان را میگفت ‪،‬و یوسف با صدای بلند فریاد زد و بر سر قبر مادرش به تلخی گریست؛ و از سخن گفتن باز‬ ‫ایستاد و از تلخی دل ‪،‬مانند سنگی بر گور ‪،‬خاموش شد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و یوسف صدایی شنید که از زیر زمین با او سخن میگفت ‪،‬و با تلخی دل و با صدای گریه و دعا به او پاسخ داد‪:‬‬ ‫‪۳۸‬پسرم ‪،‬پسرم یوسف ‪،‬صدای گریه و ناله تو را شنیدهام؛ اشکهای تو را دیدهام؛ پسرم ‪،‬من از رنجهای تو آگاهم و این مرا به خاطر تو‬ ‫غمگین میکند و غمی عظیم بر غمهای من افزوده میشود‪.‬‬ ‫‪۳۹‬پس حال ‪،‬پسرم ‪،‬ای یوسف ‪،‬به خداوند امیدوار باش و منتظر او باش و نترس ‪،‬زیرا خداوند با توست و تو را از هر تنگی رهایی‬ ‫خواهد بخشید‪.‬‬ ‫‪۴۰‬پسرم ‪،‬برخیز و با سرورانت به مصر برو و نترس ‪،‬زیرا خداوند با توست ‪،‬پسرم »‪.‬و او همچنان مانند این سخنان را به یوسف میگفت‬ ‫و ساکت بود‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و یوسف این را شنید و از این بسیار متعجب شد و همچنان گریست؛ و پس از این ‪،‬یکی از اسماعیلیان او را دید که بر سر قبر گریه و‬ ‫زاری میکند ‪،‬و خشمش بر او افروخته شد و او را از آنجا بیرون راند و او را زد و نفرین کرد‪.‬‬ ‫‪۴۲‬یوسف به آن مردان گفت« ‪:‬باشد که در نظر شما مورد لطف قرار گیرم و مرا به خانه پدرم بازگردانید ‪،‬و او به شما ثروت فراوانی‬ ‫خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و آنها در جواب او گفتند« ‪:‬مگر تو برده نیستی و پدرت کجاست؟ »و اگر پدری میداشتی ‪،‬تاکنون دو بار به قیمت ناچیزی برای یک‬ ‫برده فروخته نمیشدی ‪.‬و خشم ایشان همچنان بر او افروخته بود و همچنان او را میزدند و سرزنش میکردند ‪،‬و یوسف به تلخی گریست‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و خداوند رنج یوسف را دید ‪،‬و خداوند دوباره آن مردان را زد و آنها را تنبیه کرد ‪،‬و خداوند تاریکی را بر زمین آنها فرا گرفت ‪،‬و‬ ‫رعد و برق درخشید و زمین از صدای رعد و برق و باد شدید لرزید ‪،‬و مردان وحشت زده شدند و نمی دانستند کجا باید بروند‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و حیوانات و شتران ایستادند و آنها را راندند ‪،‬اما آنها نمیخواستند بروند ‪،‬آنها را زدند و بر زمین چمباتمه زدند؛ و مردان به یکدیگر‬ ‫گفتند« ‪:‬این چیست که خدا با ما کرده است؟ گناهان و خطاهای ما چیست که این بل بر سر ما آمده است؟»‬

‫‪66‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴۶‬و یکی از آنها در جواب ایشان گفت« ‪:‬شاید به سبب گناه رنج دادن این غلم ‪،‬این بل امروز بر ما نازل شده است؛ پس اکنون از او به‬ ‫شدت التماس کنید که ما را ببخشد ‪،‬و آنگاه خواهیم دانست که این بل به سبب چه کسی بر ما وارد شده است ‪،‬و اگر خدا بر ما رحم کند ‪،‬‬ ‫آنگاه خواهیم دانست که همه اینها به سبب گناه رنج دادن این غلم بر ما وارد شده است»‪.‬‬ ‫‪۴۷‬پس آن مردان چنین کردند و از یوسف التماس کرده ‪،‬او را به بخشش خود ترغیب نمودند و گفتند« ‪:‬ما به خداوند و به تو گناه کردهایم ‪،‬‬ ‫پس اکنون از خدای خود درخواست کن که این مرگ را از میان ما دور کند ‪،‬زیرا ما به او گناه کردهایم»‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و یوسف طبق گفته ایشان عمل کرد و خداوند به یوسف گوش فرا داد و خداوند بلیی را که به خاطر یوسف بر آن مردان نازل کرده‬ ‫بود ‪،‬برطرف کرد و حیوانات از زمین برخاستند و آنها را هدایت کردند و آنها به راه خود ادامه دادند و طوفان سهمگین فروکش کرد و‬ ‫زمین آرام شد و مردان به سفر خود برای رفتن به مصر ادامه دادند و مردان دانستند که این بل به خاطر یوسف بر آنها نازل شده است‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و به یکدیگر گفتند« ‪:‬اینک ما میدانیم که به سبب مصیبت او این بل بر ما نازل شده است ‪.‬پس اکنون چرا این مرگ را بر جان خود‬ ‫وارد آوریم؟ بیایید مشورت کنیم که با این غلم چه کنیم؟»‬ ‫‪۵۰‬یکی از آنها پاسخ داد« ‪:‬یقینا ا او به ما گفت که او را نزد پدرش بازگردانیم؛ پس اکنون بیایید او را برگردانیم و به جایی که او به ما‬ ‫خواهد گفت ‪،‬برویم و قیمتی را که برای او دادهایم از خانوادهاش بگیریم و سپس برویم»‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و یکی دیگر پاسخ داد و گفت« ‪:‬اینک این نصیحت بسیار نیکوست ‪،‬اما ما نمیتوانیم چنین کنیم زیرا راه از ما بسیار دور است و‬ ‫نمیتوانیم از راه خود منحرف شویم»‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و یکی دیگر در جواب ایشان گفت« ‪:‬این نصیحتی است که باید پذیرفت ‪،‬از آن منحرف نخواهیم شد؛ اینک ما امروز به مصر میرویم ‪،‬‬ ‫و چون به مصر رسیدیم ‪،‬او را در آنجا به قیمت گزافی خواهیم فروخت و از شر او رهایی خواهیم یافت»‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و این سخن ‪،‬آن مردان را پسند آمد و چنین کردند و سفر خود را به همراه یوسف به مصر ادامه دادند‪.‬‬ ‫فصل‪۴۳‬‬ ‫‪۱‬و چون پسران یعقوب برادرشان یوسف را به مدیان فروختند ‪،‬دلهایشان به خاطر او اندوهگین شد و از کرده خود پشیمان گشتند و به‬ ‫جستجوی او پرداختند تا او را بازگردانند ‪،‬اما او را نیافتند‪.‬‬ ‫‪۲‬و رئوبین به چاهی که یوسف در آن گذاشته شده بود بازگشت تا او را بیرون آورد و نزد پدرش بازگرداند ‪،‬و رئوبین کنار چاه ایستاده بود‬ ‫و هیچ سخنی نشنید ‪،‬و یوسف را صدا زد !یوسف !و هیچ کس پاسخی نداد و سخنی نگفت‪.‬‬ ‫‪۳‬و رئوبین گفت« ‪:‬یوسف از ترس مرده است ‪،‬یا ماری او را کشته است »‪.‬پس رئوبین به چاه فرود آمد و یوسف را جستجو کرد و او را‬ ‫در چاه نیافت و دوباره بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪۴‬و رئوبین جامه خود را چاک زد و گفت« ‪:‬کودک آنجا نیست و اگر مرده باشد ‪،‬چگونه پدرم را از او آشتی دهم؟ »و نزد برادرانش رفت‬ ‫و ایشان را دید که برای یوسف سوگوارند و با هم مشورت میکنند که چگونه پدرشان را از او آشتی دهند ‪.‬رئوبین به برادرانش گفت« ‪:‬من‬ ‫به گودال آمدم و دیدم یوسف آنجا نیست ‪،‬پس به پدرمان چه بگوییم ‪،‬زیرا پدرم فقط پسر را از من خواهد خواست»‪.‬‬ ‫‪۵‬برادرانش در پاسخ او گفتند« ‪:‬ما چنین و چنان کردیم ‪،‬و دلهایمان از این کار ما را آزرده خاطر ساخت ‪،‬و اکنون نشستهایم تا بهانهای‬ ‫بجوییم که چگونه پدرمان را با آن آشتی دهیم»‪.‬‬ ‫‪6‬و رئوبین به ایشان گفت« ‪:‬این چه کاری است که کردهاید که پدر ما را در غم و اندوه به گور سپید مو کردهاید؟ این کار خوبی نیست که‬ ‫انجام دادهاید»‪.‬‬ ‫‪۷‬و رئوبین با ایشان نشست و همه برخاستند و با یکدیگر قسم خوردند که این امر را به یعقوب نگویند ‪،‬و همه گفتند« ‪:‬هر که این را به پدر‬ ‫ما یا به خاندان او بگوید ‪،‬یا به هر یک از فرزندان این سرزمین خبر دهد ‪،‬همه ما بر او قیام خواهیم کرد و او را با شمشیر خواهیم کشت»‪.‬‬ ‫‪۸‬و پسران یعقوب از کوچک تا بزرگ در این امر از یکدیگر میترسیدند ‪،‬و هیچکس سخنی نمیگفت ‪،‬و این امر را در دل خود پنهان‬ ‫میداشتند‪.‬‬ ‫‪۹‬و سپس نشستند تا مشورت کنند و چیزی ابداع کنند تا درباره هم هه این وقایع به پدرشان یعقوب بگویند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬یساکار به ایشان گفت« ‪:‬اگر انجام این کار در نظرتان پسند آید ‪،‬این نصیحتی برای شماست ‪:‬ردای یوسف را بگیرید و آن را پاره کنید ‪،‬‬ ‫و بزغالهای را ذبح کرده ‪،‬در خونش فرو برید»‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و آن را برای پدرمان بفرست ‪،‬و وقتی آن را ببیند خواهد گفت جانوری درنده او را خورده است ‪،‬پس جامهاش را پاره کنید و ببینید‬ ‫خونش روی جامهاش خواهد بود ‪،‬و با انجام این کار شما ‪،‬ما از گله و شکایتهای پدرمان رهایی خواهیم یافت‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و نصیحت یساکار ایشان را پسند آمد ‪،‬و به او گوش دادند ‪،‬و موافق سخنی که یساکار به ایشان نصیحت داده بود ‪،‬عمل نمودند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬پس شتابان رفتند و ردای یوسف را گرفتند و آن را پاره کردند و بزغالهای را کشتند و ردا را در خون بزغاله فرو بردند و سپس آن را‬ ‫در خاک پایمال کردند و ردا را به دست نفتالی نزد پدرشان یعقوب فرستادند و به او دستور دادند که این سخنان را بگوید‪:‬‬ ‫‪۱۴‬ما گلهها را جمع کرده بودیم و تا جاده شکیم و دورتر رفته بودیم که این ردا را در بیابان ‪،‬غرق در خون و خاک ‪،‬در جاده یافتیم ‪.‬پس‬ ‫اکنون بدان که ردای پسرت است یا نه‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و نفتالی رفت و نزد پدرش آمد و او ردا را به او داد و تمام سخنانی را که برادرانش به او گفته بودند ‪،‬به او گفت‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و یعقوب ردای یوسف را دید و آن را شناخت و به روی خود به زمین افتاد و مانند سنگ بیحرکت شد ‪.‬سپس برخاست و با صدای بلند‬ ‫و گریه فریاد زد و گفت« ‪:‬این ردای پسرم یوسف است»!‬ ‫‪۱۷‬پس یعقوب شتابان یکی از غلمان خود را نزد پسرانش فرستاد ‪.‬غلم نزد ایشان رفت و ایشان را دید که با گله از راه میآیند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و پسران یعقوب نزدیک غروب نزد پدر خود آمدند و دیدند که جامههایشان دریده و خاک بر سرشان ریخته است ‪،‬و پدر خود را یافتند‬ ‫که فریاد میزند و با صدای بلند گریه میکند‪.‬‬ ‫‪67‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۹‬و یعقوب به پسرانش گفت« ‪:‬راستی به من بگویید که امروز ناگهان چه بلیی بر سر من آوردید؟ »و آنها در جواب پدرشان یعقوب‬ ‫گفتند« ‪:‬امروز پس از جمع کردن گله ‪،‬از راه میرسیدیم و از راه بیابان به شهر شکیم رسیدیم و این ردا را پر از خون روی زمین یافتیم و‬ ‫ما آن را میدانستیم و اگر تو میتوانستی بدانی ‪،‬نزد تو فرستادیم»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬یعقوب سخنان پسرانش را شنید و با صدای بلند فریاد زد و گفت« ‪:‬این ردای پسر من است ‪،‬جانوری درنده او را خورده است؛ یوسف‬ ‫دریده شده است ‪،‬زیرا من امروز او را فرستادم تا ببیند که آیا شما و گلهها در سلمت هستید یا نه ‪،‬و از شما به من خبر دهد ‪،‬و او طبق‬ ‫دستور من رفت ‪،‬و این امروز در حالی که فکر میکردم پسرم با شماست ‪،‬برای او اتفاق افتاده است»‪.‬‬ ‫‪۲۱‬پسران یعقوب در جواب گفتند« ‪:‬او نزد ما نیامده است ‪،‬و از وقتی که از نزد تو بیرون رفتیم تا به حال او را ندیدهایم»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و چون یعقوب سخنان ایشان را شنید ‪،‬دیگر بار با صدای بلند فریاد زد و برخاست و جامه خود را درید و پلس بر کمر خود کشید و‬ ‫زار زار گریست و ماتم گرفت و آواز خود را به گریه بلند کرد و فریاد برآورد و این سخنان را گفت‪:‬‬ ‫‪۲۳‬ای پسر من یوسف ‪،‬ای پسر من یوسف ‪،‬من امروز تو را برای خیریت برادرانت فرستادم و اینک تو تکه تکه شدهای؛ این به دست من‬ ‫برای پسرم اتفاق افتاده است‪.‬‬ ‫‪۲۴‬ای یوسف ‪،‬پسرم ‪،‬برای تو غمگینم ‪،‬برای تو غمگینم؛ چقدر در زندگی برایم شیرین بودی ‪،‬و اکنون مرگ تو برایم بسیار تلخ است‪.‬‬ ‫ای پسرم یوسف ‪،‬کاش من به جای تو مرده بودم ‪،‬زیرا این مرا سخت اندوهگین میکند برای تو پسرم ‪،‬ای پسرم ‪،‬ای پسرم ‪.‬یوسف پسرم ‪،‬‬ ‫کجایی و به کجا کشیده شدهای؟ برخیز ‪،‬از جایت برخیز ‪،‬و بیا و اندوه مرا برای خودت ببین ‪،‬ای پسرم یوسف‪.‬‬ ‫‪۲۶‬اکنون بیا و اشکهایی را که از چشمانم بر گونههایم جاری است بشمار و آنها را به حضور خداوند بیاور تا خشم او از من برگردد‪.‬‬ ‫‪ ٫۲۷‬ای پسر من یوسف ‪،‬چگونه به دست کسی افتادی که از آغاز جهان تا به امروز ‪،‬هیچکس به دست او نیفتاده بود؛ زیرا تو با ضرب‬ ‫دشمنی بیرحمانه کشته شدی ‪،‬اما من میدانم که این به سبب کثرت گناهان من بر تو گذشته است‪.‬‬ ‫‪۲۸‬اکنون برخیز و ببین که مصیبت من برای تو چقدر تلخ است ‪،‬پسرم ‪،‬اگرچه من تو را نپروردم ‪،‬نساختم و به تو نفس و روح ندادم ‪،‬بلکه‬ ‫خدا تو را سرشته و استخوانهایت را ساخته و آنها را با گوشت پوشانده و در بینی تو روح حیات دمیده و سپس تو را به من داده است‪.‬‬ ‫‪۲۹‬اکنون به راستی خدایی که تو را به من داد ‪،‬تو را از من گرفت و چنین بلیی بر سرت آمده است‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و یعقوب همچنان درباره یوسف چنین سخن میگفت و زارزار میگریست؛ بر زمین افتاد و بیحرکت شد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و چون پسران یعقوب مصیبت پدر خود را دیدند ‪،‬از کرده خود توبه کردند و ایشان نیز زارزار گریستند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و یهودا برخاست و سر پدرش را از زمین برداشت و آن را بر دامن خود نهاد و اشکهای پدرش را از گونههایش پاک کرد و یهودا با‬ ‫گریهای بسیار شدید گریست ‪،‬در حالی که سر پدرش مانند سنگی بیحرکت بر دامنش قرار داشت‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و پسران یعقوب مصیبت پدر خود را دیدند و آواز خود را بلند کرده ‪،‬همچنان گریستند ‪،‬و یعقوب هنوز مانند سنگ بر زمین بیحرکت‬ ‫افتاده بود‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و جمیع پسرانش و غلمانش و نوادگان غلمش برخاسته ‪،‬دور او ایستادند تا او را تسلی دهند ‪،‬و او تسلی نپذیرفت‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و تمامی خاندان یعقوب برخاستند و برای یوسف و مصیبت پدرشان سوگواری بزرگی کردند ‪،‬و این خبر به اسحاق ‪،‬پسر ابراهیم ‪،‬پدر‬ ‫یعقوب ‪،‬رسید و او برای یوسف و تمامی اهل خانهاش به تلخی گریست ‪،‬و از جایی که در حبرون ساکن بود با همراهانش رفت و پسرش‬ ‫یعقوب را تسلی داد ‪،‬اما او تسلی نپذیرفت‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و پس از این ‪،‬یعقوب از زمین برخاست و اشک از گونههایش سرازیر شد و به پسرانش گفت« ‪:‬برخیزید و شمشیرها و کمانهای خود‬ ‫را بردارید و به صحرا بروید و بگردید که آیا میتوانید جسد پسرم را پیدا کنید و آن را نزد من بیاورید تا دفن کنم»‪.‬‬ ‫‪۳۷‬همچنین ‪،‬از تو تمنا دارم ‪،‬در میان حیوانات بگردی و آنها را شکار کنی ‪،‬و هر کدام را که زودتر از تو به چنگ آید ‪،‬نزد من بیاوری ‪،‬‬ ‫شاید خداوند امروز بر مصیبت من رحم کند و آنچه را که پسرم را تکهتکه کرده ‪،‬پیش تو آماده سازد و نزد من بیاوری ‪،‬و من انتقام پسرم‬ ‫را بگیرم‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و پسرانش چنانکه پدرشان ایشان را امر کرده بود ‪،‬کردند و بامدادان زود برخاستند و هر کدام شمشیر و کمان خود را به دست گرفته ‪،‬‬ ‫برای شکار حیوانات به صحرا رفتند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و یعقوب همچنان با صدای بلند گریه و زاری میکرد و در خانه به این سو و آن سو میرفت و دستهای خود را به هم میزد و میگفت ‪:‬‬ ‫«یوسف پسرم ‪،‬یوسف پسرم»‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و پسران یعقوب برای گرفتن حیوانات به بیابان رفتند ‪،‬که ناگاه گرگی به سوی ایشان آمد ‪،‬و او را گرفته ‪،‬نزد پدر خود آوردند و به او‬ ‫گفتند« ‪:‬این اولین کسی است که یافتهایم ‪،‬و چنانکه به ما فرمان داده بودی او را نزد تو آوردیم ‪،‬و جسد پسرت را نیافتیم»‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و یعقوب وحش را از دست پسرانش گرفت و با صدای بلند و گریه فریاد زد و وحش را در دست خود گرفت و با دلی تلخ به وحش‬ ‫گفت« ‪:‬چرا پسرم یوسف را خوردی و چگونه از خدای زمین یا از مصیبتی که برای پسرم یوسف کشیدم ‪،‬نترسیدی؟»‬ ‫‪۴۲‬و تو پسر مرا بیهوده خوردی ‪،‬زیرا او هیچ خشونتی مرتکب نشده بود ‪،‬و با این کار مرا به خاطر او مجرم ساختی ‪،‬بنابراین خدا از‬ ‫کسی که مورد آزار و اذیت قرار میگیرد ‪،‬بازخواست خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و خداوند دهان حیوان را گشود تا یعقوب را با سخنانش تسلی دهد ‪،‬و حیوان در جواب یعقوب گفت و این سخنان را به او گفت‪:‬‬ ‫‪۴۴‬به حیات خدایی که ما را در زمین آفرید ‪،‬و به حیات تو ‪،‬ای سرورم ‪،‬سوگند که من پسرت را ندیدم و او را تکه تکه نکردم ‪،‬بلکه من‬ ‫نیز از سرزمینی دور به جستجوی پسرم که امروز از من رفته است ‪،‬آمدهام و نمیدانم که زنده است یا مرده‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و من امروز به صحرا آمدم تا پسرم را جستجو کنم ‪،‬و پسران شما مرا یافتند و مرا گرفتند و بر غم من افزودند ‪،‬و امروز مرا نزد تو‬ ‫آوردند ‪،‬و اکنون همه سخنانم را به تو گفتم‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و اکنون ای پسر انسان ‪،‬من در دست تو هستم و امروز هر چه در نظرت پسند آید با من بکن ‪،‬اما به حیات خدایی که مرا آفرید ‪،‬قسم که‬ ‫پسر تو را ندیدم و او را تکه تکه نکردم ‪،‬و در تمام ایام عمرم گوشت انسان به دهانم نرفته است‪.‬‬ ‫‪۴۷‬چون یعقوب سخنان وحش را شنید ‪،‬بسیار متحیر شد و وحش را از دست خود رها کرد و او راه خود را پیش گرفت‪.‬‬ ‫‪68‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴۸‬و یعقوب همچنان هر روز با صدای بلند برای یوسف گریه میکرد و اشک میریخت ‪،‬و روزهای زیادی برای پسرش سوگواری نمود‪.‬‬ ‫فصل‪۴۴‬‬ ‫‪۱‬و پسران اسماعیل که یوسف را از مدیانیان خریده بودند ‪،‬که او را از برادرانش خریده بودند ‪،‬با یوسف به مصر رفتند و به مرزهای‬ ‫مصر رسیدند و چون نزدیک مصر رسیدند ‪،‬با چهار مرد از پسران مدان پسر ابراهیم که از سرزمین مصر در سفر خود بیرون آمده بودند ‪،‬‬ ‫برخوردند‪.‬‬ ‫‪۲‬و اسماعیلیان به ایشان گفتند« ‪:‬آیا میخواهید این غلم را از ما بخرید؟ »گفتند« ‪:‬او را به ما بسپارید »‪.‬و یوسف را به ایشان سپردند و او‬ ‫را دیدند که جوانی بسیار خوشقیافه است و او را به بیست مثقال خریدند‪.‬‬ ‫‪۳‬و اسماعیلیان سفر خود را به سوی مصر ادامه دادند و مدانیها نیز همان روز به مصر بازگشتند و مدانیها به یکدیگر گفتند« ‪:‬اینک‬ ‫شنیدهایم که پوتیفار ‪،‬افسر فرعون و رئیس گارد ‪،‬به دنبال غلمی نیکو میگردد که در حضور او بایستد تا از او مراقبت کند و او را بر‬ ‫خانه و هر آنچه متعلق به اوست ‪،‬نظارت نماید»‪.‬‬ ‫‪۴‬پس اکنون بیایید او را به قیمتی که میخواهیم به او بفروشیم ‪،‬اگر بتواند آنچه را که از او میخواهیم به ما بدهد‪.‬‬ ‫‪۵‬و این مدانیم رفتند و به خانه فوطیفار رسیدند و به او گفتند« ‪:‬ما شنیدهایم که تو به دنبال غلمی خوب برای خدمت خود میگردی ‪،‬اینک‬ ‫غلمی داریم که تو را خشنود خواهد ساخت ‪،‬اگر بتوانی آنچه را که ما میخواهیم به ما بدهی ‪،‬تا او را به تو بفروشیم»‪.‬‬ ‫‪۶‬فوطیفار گفت« ‪:‬او را پیش من بیاورید تا او را ببینم و اگر از من راضی باشد ‪،‬آنچه برای او بخواهید به شما خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪۷‬پس مدانیها رفتند و یوسف را آوردند و او را پیش فوطیفار گذاشتند ‪،‬و او را دید و در نظرش بسیار پسندید ‪،‬و فوطیفار به ایشان گفت ‪:‬‬ ‫«به من بگویید که برای این جوان چه میخواهید؟»‬ ‫‪۸‬گفتند« ‪:‬چهارصد مثقال نقره برای او میخواهیم »‪.‬پوتیفار گفت« ‪:‬اگر صورتجلسه فروش او را نزد من بیاورید و شرح حالش را برایم‬ ‫بگویید ‪،‬آن را به شما میدهم ‪،‬زیرا شاید او را دزدیده باشند ‪،‬زیرا این جوان نه برده است و نه پسر برده ‪،‬بلکه من در او سیمای مردی‬ ‫خوشقیافه و زیبا میبینم»‪.‬‬ ‫‪۹‬و مدانیها رفتند و اسماعیلیانی را که او را به ایشان فروخته بودند ‪،‬نزد او آوردند و به او خبر داده ‪،‬گفتند« ‪:‬او برده است و ما او را به‬ ‫ایشان فروختهایم»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و فوطیفار سخن اسماعیلیان را در دادن نقره به مدانیم شنید ‪،‬و مدانیم نقره را برداشته ‪،‬به سفر خود رفتند ‪،‬و اسماعیلیان نیز به خانههای‬ ‫خود بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و فوطیفار یوسف را برداشته به خانه خود آورد تا او را خدمت کند ‪،‬و یوسف در نظر فوطیفار التفات یافت و به او اعتماد کرد و او را‬ ‫بر خانه خود گماشت و هر چه داشت به دست او سپرد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و خداوند با یوسف میبود و او مردی کامیاب شد ‪،‬و خداوند خاندان فوطیفار را به خاطر یوسف برکت داد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و فوطیفار هر چه داشت به دست یوسف سپرد ‪،‬و یوسف کسی بود که ورود و خروج امور را انجام میداد ‪،‬و همه چیز در خانه فوطیفار‬ ‫به میل او تنظیم میشد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و یوسف هجده ساله بود ‪،‬جوانی زیبا چشم و خوش منظر ‪،‬و در تمام سرزمین مصر مانند او نبود‪.‬‬ ‫‪۱۵‬در آن زمان ‪،‬هنگامی که او در خانه اربابش بود و به خانه آمد و شد میکرد و به اربابش خدمت میکرد ‪،‬زلیخا ‪،‬همسر اربابش ‪،‬چشمان‬ ‫خود را به سوی یوسف بلند کرد و به او نگریست و اینک او جوانی خوشقیافه و نیکومنظر بود‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و او در دل خود به زیبایی او طمع میورزید ‪،‬و دل او به یوسف دوخته شده بود ‪،‬و روز به روز او را اغوا میکرد ‪،‬و زلیخا هر روز‬ ‫یوسف را ترغیب میکرد ‪،‬اما یوسف چشمان خود را بال نمیآورد تا همسر آقایش را ببیند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و زلیخا به او گفت« ‪:‬چه زیبا و خوشقیافه هستی ‪،‬من به همه بردگان نگاه کردهام و بردهای به زیبایی تو ندیدهام »‪.‬و یوسف به او‬ ‫گفت« ‪:‬همانا آن که مرا در رحم مادرم آفرید ‪،‬همه انسانها را نیز آفریده است»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و به او گفت« ‪:‬چه چشمان زیبایی داری که با آنها همه ساکنان مصر ‪،‬زن و مرد را خیره کردهای »‪.‬و او به او گفت« ‪:‬چه زیبا هستند‬ ‫آنها تا زمانی که ما زندهایم ‪،‬اما اگر آنها را در قبر ببینی ‪،‬مطمئنا ا از آنها دور خواهی شد»‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و به او گفت« ‪:‬تمام سخنان تو چه زیبا و دلنشین است؛ اکنون چنگی را که در خانه است بردار و با دستانت بنواز تا سخنان تو را‬ ‫بشنویم»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و به او گفت« ‪:‬سخنان من چه زیبا و دلنشین است وقتی که خدای خود و جلل او را ستایش میکنم »‪.‬و او به او گفت« ‪:‬موهای سرت‬ ‫چه بسیار زیبا است ‪،‬اینک شانه طلیی که در خانه است ‪،‬آن را بگیر و موهای سرت را فر کن»‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و به او گفت« ‪:‬تا کی این سخنان را میگویی؟ از گفتن این سخنان به من دست بردار و برخیز و به کارهای خانهات بپرداز»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و به او گفت« ‪:‬کسی در خانه من نیست و جز به سخنان و خواسته تو ‪،‬کاری از دستم بر نمیآید »‪.‬با این همه ‪،‬او نتوانست یوسف را نزد‬ ‫خود بیاورد ‪،‬و یوسف نیز به او چشم ندوخت ‪،‬بلکه چشمانش را به زمین دوخت‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و زلیخا در دل خود آرزو داشت که یوسف با او بخوابد ‪،‬و در زمانی که یوسف در خانه نشسته بود و به کار خود مشغول بود ‪،‬زلیخا‬ ‫آمد و پیش روی او نشست ‪،‬و هر روز با سخنان خود او را وسوسه میکرد که با او بخوابد یا به او نگاه کند ‪،‬اما یوسف به او گوش نمیداد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و به او گفت« ‪:‬اگر طبق سخنان من عمل نکنی ‪،‬تو را به مجازات مرگ محکوم میکنم و یوغ آهنین بر تو میگذارم»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬یوسف به او گفت« ‪:‬بیشک خدایی که انسان را آفرید ‪،‬بندهای زندانیان را میگشاید و اوست که مرا از زندان تو و از داوری تو رهایی‬ ‫خواهد بخشید»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و چون نتوانست بر او چیره شود و او را متقاعد کند ‪،‬و روحش هنوز به او دوخته شده بود ‪،‬هوسش او را به بیماری سختی دچار کرد‪.‬‬ ‫‪69‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۷‬و همه زنان مصر به عیادت او آمدند و به او گفتند« ‪:‬چرا چنین حال بدی داری؟ تو که چیزی کم نداری ‪،‬زیرا شوهرت در نظر پادشاه‬ ‫شاهزادهای بزرگ و گرامی است ‪،‬آیا باید از آنچه دلت میخواهد چیزی کم داشته باشی؟»‬ ‫‪۲۸‬و زلیخا در جواب ایشان گفت« ‪:‬امروز به شما معلوم خواهد شد که این آشوبی که مرا در آن میبینید از کجا ناشی شده است »‪.‬و کنیزان‬ ‫خود را امر کرد که برای همه زنان طعام آماده کنند و برای ایشان ضیافتی برپا کرد و همه زنان در خانه زلیخا غذا خوردند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و به ایشان چاقوهایی داد تا پوست ترنجها را بکنند و بخورند ‪،‬و دستور داد که یوسف را با جامههای گرانبها بپوشانند و او را در‬ ‫برابرشان حاضر کنند ‪،‬و یوسف در برابر چشمان ایشان آمد و همه زنان به یوسف نگاه کردند و نتوانستند چشم از او بردارند ‪،‬و همه‬ ‫دستهای خود را با چاقوهایی که در دست داشتند بریدند ‪،‬و تمام ترنجهایی که در دست داشتند پر از خون شد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و آنها نمیدانستند چه کردهاند ‪،‬اما همچنان به زیبایی یوسف نگاه میکردند و پلکهای خود را از او برنمیداشتند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و زلیخا آنچه را که ایشان کرده بودند دید و به ایشان گفت« ‪:‬این چه کاری است که کردهاید؟ اینک من به شما ترنج دادم تا بخورید و‬ ‫شما دستهای خود را بریدهاید»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و همه زنان دستهای خود را دیدند و اینک پر از خون بودند و خونشان بر لباسهایشان جاری بود ‪،‬و به او گفتند« ‪:‬این غلم در خانه تو‬ ‫بر ما غلبه کرده است و ما به خاطر زیباییاش نتوانستیم پلکهای خود را از او برداریم»‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و او به ایشان گفت« ‪:‬این برای شما در آن لحظهای که به او نگاه کردید و نتوانستید از او خودداری کنید ‪،‬رخ داد ‪.‬پس چگونه میتوانم‬ ‫خودداری کنم در حالی که او دائما ا در خانه من است و من او را میبینم که هر روز به خانه من میآید و میرود؟ پس چگونه میتوانم از زوال‬ ‫یا حتی هلک شدن به خاطر این امر جلوگیری کنم؟»‬ ‫‪۳۴‬و به او گفتند« ‪:‬سخنان راست است ‪،‬زیرا کیست که بتواند این صورت زیبا را در خانه ببیند و از او رویگردان شود ‪،‬و آیا او غلم و‬ ‫خدمتکار تو در خانهات نیست ‪،‬و چرا آنچه را که در دل داری به او نمیگویی و جان خود را به خاطر این موضوع هلک نمیکنی؟»‬ ‫‪۳۵‬و او به ایشان گفت« ‪:‬من هر روز تلش میکنم تا او را متقاعد کنم ‪،‬و او به خواستههای من رضایت نمیدهد ‪،‬و من به او وعده هر چیز‬ ‫خوبی را دادهام ‪،‬و با این حال نتوانستم از او چیزی دریافت کنم؛ بنابراین ‪،‬همانطور که میبینید ‪،‬در وضعیت رو به زوالی هستم»‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و زلیخا از شدت علقه به یوسف بیمار شد و از شدت عشق به او بیمار گشت ‪،‬و هیچ یک از اهل خانه زلیخا و شوهرش از این ماجرا‬ ‫که زلیخا از شدت عشق به یوسف بیمار شده بود ‪،‬خبر نداشتند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و جمیع اهل خانهاش از او پرسیده ‪،‬گفتند« ‪:‬چرا بیمار و ناتوان شدهای و چیزی کم نداری؟ »و او بدیشان گفت« ‪:‬من از این چیزی که‬ ‫هر روز بر من افزون میشود ‪،‬بیخبرم»‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و همه زنان و دوستانش هر روز به دیدن او میآمدند و با او صحبت میکردند و او به ایشان میگفت« ‪:‬این جز از راه محبت یوسف‬ ‫ممکن نیست »‪.‬و آنها به او میگفتند« ‪:‬او را اغوا کن و مخفیانه بگیر ‪،‬شاید به تو گوش دهد و این مرگ را از تو دور کند»‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و زلیخا از عشقش به یوسف بدتر شد و پیوسته رو به زوال نهاد تا جایی که دیگر توان ایستادن نداشت‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و روزی یوسف در خانه مشغول انجام کارهای ارباب خود بود که زلیخا مخفیانه آمد و ناگهان بر او افتاد و یوسف بر او برخاست و از‬ ‫او قویتر بود و او را به زمین زد‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و زلیخا از آرزوی قلبی خود برای او گریست و با گریه از او التماس کرد و اشکهایش بر گونههایش جاری شد و با صدای تضرع و‬ ‫تلخی جان با او سخن گفت و گفت‪:‬‬ ‫‪۴۲‬آیا تا به حال زنی به زیبایی من یا بهتر از من شنیدهای ‪،‬دیدهای یا میشناسی که هر روز با تو سخن میگوید ‪،‬از عشق به تو افول میکند ‪،‬‬ ‫این همه افتخار را به تو ارزانی میدارد ‪،‬و تو هنوز به صدای من گوش نمیدهی؟‬ ‫‪۴۳‬و اگر از ترس آقایت باشد که مبادا تو را مجازات کند ‪،‬به جان پادشاه قسم که از این امر از جانب آقایت ضرری به تو نخواهد رسید ‪،‬‬ ‫پس اکنون ‪،‬به من گوش فرا ده و به خاطر افتخاری که به تو دادهام ‪،‬رضایت بده و این مرگ را از من دور کن ‪،‬و چرا باید به خاطر تو‬ ‫بمیرم؟ »و او سخنش را قطع کرد‪.‬‬ ‫‪۴۴‬یوسف در جواب او گفت« ‪:‬از من دست بردار و این کار را به آقایم واگذار؛ اینک آقایم از آنچه نزد من در خانه است ‪،‬خبر ندارد ‪،‬زیرا‬ ‫هر چه از آن اوست به دست من سپرده است ‪،‬و چگونه میتوانم این کارها را در خانه آقایم انجام دهم؟»‬ ‫‪۴۵‬زیرا او مرا در خانهاش بسیار گرامی داشته و مرا بر خانهاش نظارت کرده و مرا سرافراز نموده است ‪،‬و در این خانه کسی بزرگتر‬ ‫از من نیست ‪،‬و آقایم چیزی از من دریغ نکرده است ‪،‬جز تو که همسر او هستی ‪،‬پس چگونه میتوانی این سخنان را به من بگویی ‪،‬و چگونه‬ ‫میتوانم این شرارت و گناه بزرگ را به خدا و به شوهرت مرتکب شوم؟‬ ‫‪۴۶‬پس اکنون از من دست بردار و دیگر چنین سخنانی مگو ‪،‬زیرا به سخنان تو گوش نخواهم داد ‪.‬اما زلیخا به یوسف گوش نمیداد ‪،‬‬ ‫هنگامی که این سخنان را به او میگفت ‪،‬بلکه هر روز او را وسوسه میکرد تا به سخنانش گوش دهد‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و پس از این بود که نهر مصر از همه اطرافش پر شد و همه ساکنان مصر بیرون رفتند و پادشاه و شاهزادگان نیز با دف و رقص‬ ‫بیرون رفتند ‪،‬زیرا در مصر جشن بزرگی بود و در زمان طغیان دریای سیحور ‪،‬روز تعطیل بود و آنها تمام روز برای شادی به آنجا‬ ‫میرفتند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و چون مصریان طبق رسم خود برای شادی به کنار نهر بیرون رفتند ‪،‬همه اهل خانه فوطیفار با ایشان رفتند ‪،‬اما زلیخا نخواست با‬ ‫ایشان برود زیرا گفت« ‪:‬من بیمیل هستم »‪.‬و تنها در خانه ماند و کس دیگری با او در خانه نبود‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و او برخاست و به معبد خود در خانه رفت و لباسهای فاخر پوشید و سنگهای قیمتی عقیق را که با نقره و طل مرصع شده بودند ‪،‬بر‬ ‫سر خود گذاشت و صورت و پوست خود را با انواع مایعات پاککننده زنانه آراست و معبد و خانه را با کاسیا و کندر معطر کرد و مر و‬ ‫عود پاشید و سپس در ورودی معبد ‪،‬در گذرگاه خانهای که یوسف برای انجام کارش از آن عبور میکرد ‪،‬نشست و اینک یوسف از مزرعه‬ ‫آمد و برای انجام کار اربابش وارد خانه شد‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و به جایی که باید از آن عبور میکرد رسید و تمام کارهای زلیخا را دید و برگشت‪.‬‬ ‫‪70‬‬


‫جاشر‬

‫‪۵۱‬و زلیخا دید که یوسف از نزد او روی برمیگرداند ‪،‬پس او را صدا زد و گفت ‪:‬یوسف ‪،‬تو را چه شده است؟ به سر کار خود بیا ‪،‬و اینک‬ ‫من برای تو جایی باز میکنم تا به جایگاه خود برسی‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و یوسف بازگشت و به خانه آمد و از آنجا به جای خود رفت و طبق معمول نشست تا کار ارباب خود را انجام دهد که ناگاه زلیخا نزد‬ ‫او آمد و با لباسهای فاخر در برابرش ایستاد و بوی لباسهایش تا دوردستها پخش شد‪.‬‬ ‫‪53‬و او شتابان رفت و یوسف و جامههایش را گرفت و به او گفت« ‪:‬به جان پادشاه سوگند اگر درخواست مرا انجام ندهی ‪،‬همین امروز‬ ‫خواهی مرد »‪.‬و شتابان دست دیگرش را دراز کرد و شمشیری از زیر جامهاش بیرون کشید و آن را بر گردن یوسف نهاد و گفت ‪:‬‬ ‫«برخیز و درخواست مرا انجام ده ‪،‬و اگر نه ‪،‬همین امروز خواهی مرد»‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و یوسف از این کار او ترسید و برخاست تا از او فرار کند ‪،‬و او جلوی لباسش را گرفت ‪،‬و از وحشت فرار او ‪،‬لباسی که زلیخا گرفته‬ ‫بود پاره شد ‪،‬و یوسف لباس را در دست زلیخا رها کرد و فرار کرد و بیرون رفت ‪،‬زیرا ترسیده بود‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و چون زلیخا دید که جامه یوسف پاره شده و آن را در دست او گذاشته و گریخته است ‪،‬از جان خود ترسید که مبادا خبر درباره او‬ ‫پخش شود ‪،‬پس برخاست و با حیله گری عمل کرد و جامه هایی را که در بر داشت ‪،‬از تن بیرون آورد و جامه های دیگر خود را پوشید‪.‬‬ ‫‪۵۶‬و جامه یوسف را گرفت و آن را در کنار خود نهاد و رفت و در جایی که در بیماریاش نشسته بود ‪،‬پیش از آنکه اهل خانهاش به سوی‬ ‫رودخانه بروند ‪،‬نشست ‪.‬و جوانی را که در آن زمان در خانه بود ‪،‬فراخواند و به او دستور داد تا اهل خانه را نزد او بخواند‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و چون ایشان را دید ‪،‬با صدای بلند و ناله به ایشان گفت« ‪:‬ببینید آقایتان چه مرد عبرانی را به خانه من آورده است ‪،‬زیرا امروز آمده‬ ‫است تا با من بخوابد»‪.‬‬ ‫‪۵۸‬زیرا وقتی شما بیرون رفته بودید ‪،‬او به خانه آمد و چون دید کسی در خانه نیست ‪،‬نزد من آمد و مرا گرفت تا با من بخوابد‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و من جامهاش را گرفتم و آن را دریدم و با صدای بلند او را صدا زدم ‪،‬و چون فریادم را بلند کردم ‪،‬از جان خود ترسید و جامهاش را‬ ‫پیش من گذاشت و گریخت‪.‬‬ ‫‪۶۰‬و اهل خانهاش چیزی نگفتند ‪،‬بلکه خشم ایشان بر یوسف بسیار افروخته شد ‪،‬و نزد آقایش رفتند و سخنان مکرآمیز او را به او گفتند‪.‬‬ ‫‪۶۱‬و فوطیفار خشمگین به خانه آمد و همسرش بر او فریاد زد و گفت« ‪:‬این چه کاری است که با من کردی که غلمی را به خانهام‬ ‫آوردی ‪،‬زیرا او امروز نزد من آمد تا با من شوخی کند؛ او امروز با من چنین کرد»‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و پوتیفار سخنان زنش را شنید و دستور داد یوسف را به تازیانههای سخت تنبیه کنند ‪،‬و با او نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۶۳‬و چون او را میزدند ‪،‬یوسف به آواز بلند فریاد زد و چشمان خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت« ‪:‬ای خداوند ‪،‬تو میدانی که من از‬ ‫همه این چیزها مبری هستم ‪،‬و چرا امروز به دروغ ‪،‬به دست این مردان شریر نامختون که میشناسی ‪،‬بمیرم؟»‬ ‫‪۶۴‬و در حالی که مردان پوتیفار یوسف را میزدند ‪،‬او همچنان فریاد میزد و گریه میکرد ‪،‬و کودکی یازده ماهه در آنجا بود ‪،‬و خداوند زبان‬ ‫کودک را گشود ‪،‬و او این سخنان را در برابر مردان پوتیفار که یوسف را میزدند ‪،‬گفت‪:‬‬ ‫‪۶۵‬از این مرد چه میخواهید و چرا این بدی را با او میکنید؟ مادرم دروغ میگوید و دروغ میگوید؛ معامله چنین بود‪.‬‬ ‫‪۶۶‬و کودک تمام آنچه را که اتفاق افتاده بود ‪،‬و تمام سخنان زلیخا به یوسف را که هر روز به آنها میگفت ‪،‬به طور دقیق برایشان تعریف‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪۶۷‬و هم هه مردان سخنان کودک را شنیدند و از سخنان کودک بسیار متعجب شدند ‪،‬و کودک از سخن گفتن باز ایستاد و ساکت شد‪.‬‬ ‫‪۶۸‬و پوتیفار از سخنان پسرش بسیار شرمنده شد و به افرادش دستور داد که دیگر یوسف را نزنند ‪،‬و آن افراد از زدن یوسف دست‬ ‫کشیدند‪.‬‬ ‫‪۶۹‬و فوطیفار یوسف را گرفته ‪،‬دستور داد او را نزد کاهنان که داوران پادشاه بودند ‪،‬بیاورند تا در این مورد او را محاکمه کنند‪.‬‬ ‫‪۷۰‬پس فوطیفار و یوسف نزد کاهنانی که داوران پادشاه بودند آمدند و او به ایشان گفت« ‪:‬از شما خواهش میکنم حکم کنید که چه حکمی‬ ‫در حق بنده است ‪،‬زیرا چنین کرده است»‪.‬‬ ‫‪۷۱‬و کاهنان به یوسف گفتند« ‪:‬چرا این کار را با آقای خود کردی؟ »و یوسف در جواب ایشان گفت« ‪:‬ای آقایان من ‪،‬چنین نشد ‪،‬امر چنین‬ ‫بود »‪.‬و فوطیفار به یوسف گفت« ‪:‬به درستی که من هر چه داشتم به دست تو سپردم و چیزی از تو جز همسرم دریغ نداشتم ‪،‬و چگونه‬ ‫توانستی این کار بد را بکنی؟»‬ ‫‪۷۲‬یوسف در جواب گفت« ‪:‬ای آقای من ‪،‬نه چنین ‪،‬به حیات خداوند و به حیات تو ای آقای من ‪،‬قسم که سخنی که از همسرت شنیدی دروغ‬ ‫است ‪،‬زیرا ماجرای امروز چنین بوده است»‪.‬‬ ‫‪۷۳‬یک سال از زمانی که در خانه تو بودهام میگذرد؛ آیا گناهی از من دیدهای ‪،‬یا چیزی که باعث شود جان مرا بگیری؟‬ ‫‪۷۴‬و کاهنان به فوطیفار گفتند« ‪:‬تمنرا داریم کسی را بفرستی تا جامه پاره شده یوسف را پیش ما بیاورند و پارگی آن را ببینیم ‪.‬اگر پارگی از‬ ‫جلوی جامه باشد ‪،‬پس حتما ا روی یوسف رو به او بوده و او او را گرفته تا به سوی او بیاید و همسرت با فریب هر آنچه گفته است ‪،‬انجام‬ ‫داده است»‪.‬‬ ‫‪۷۵‬و جامه یوسف را نزد کاهنانی که داور بودند آوردند و دیدند که پارگی در پیش روی یوسف است و همه کاهنان داور دانستند که او او‬ ‫را تحت فشار قرار داده است و گفتند« ‪:‬حکم مرگ بر این غلم نیست زیرا کاری نکرده است ‪،‬بلکه حکم او این است که به سبب خبری که‬ ‫بر ضد همسرت منتشر شده است ‪،‬در زندان بماند»‪.‬‬ ‫‪۷۶‬و فوطیفار سخنان ایشان را شنید و یوسف را در زندان ‪،‬جایی که زندانیان پادشاه در آن محبوسند ‪،‬قرار داد و یوسف دوازده سال در آن‬ ‫زندان بود‪.‬‬ ‫‪۷۷‬و با وجود این ‪،‬همسر آقایش از او روی برنگردانید و روز به روز از صحبت کردن با او برای گوش دادن به او دست نکشید ‪،‬و در‬ ‫پایان سه ماه ‪،‬زلیخا روز به روز به خانهی حبس یوسف میرفت و او را ترغیب میکرد که به او گوش دهد ‪،‬و زلیخا به یوسف گفت« ‪:‬تا کی‬ ‫در این خانه خواهی ماند؟ اما اکنون به حرف من گوش کن ‪،‬و من تو را از این خانه بیرون خواهم آورد»‪.‬‬ ‫‪71‬‬


‫جاشر‬

‫‪۷۸‬یوسف در جواب او گفت« ‪:‬برای من بهتر است که در این خانه بمانم تا اینکه به سخنان تو گوش دهم و به خدا گناه کنم »‪.‬و او به او‬ ‫گفت« ‪:‬اگر خواسته مرا انجام ندهی ‪،‬چشمانت را از حدقه بیرون میآورم ‪،‬پاهایت را به زنجیر میکشم و تو را به دست کسانی که قبلا‬ ‫نمیشناختی ‪،‬میسپارم»‪.‬‬ ‫‪۷۹‬یوسف در جواب او گفت« ‪:‬اینک خدای تمام زمین قادر است مرا از هر آنچه تو میتوانی با من بکنی رهایی بخشد ‪،‬زیرا او چشمان‬ ‫نابینایان را باز میکند و اسیران را آزاد میسازد و همه غریبانی را که با این سرزمین ناآشنا هستند ‪،‬حفظ میکند»‪.‬‬ ‫‪۸۰‬و چون زلیخا نتوانست یوسف را به گوش دادن به سخنانش متقاعد کند ‪،‬از اغوای او دست کشید و یوسف همچنان در خان هه محبوس بود ‪.‬‬ ‫و یعقوب ‪،‬پدر یوسف ‪،‬و هم هه برادرانش که در سرزمین کنعان بودند ‪،‬در آن روزها همچنان برای یوسف سوگواری و گریه میکردند ‪،‬زیرا‬ ‫یعقوب از تسلی یافتن برای پسرش یوسف خودداری میکرد و یعقوب در تمام آن روزها با صدای بلند گریه و زاری میکرد و سوگواری‬ ‫میکرد‪.‬‬ ‫فصل‪۴۵‬‬ ‫‪۱‬و در آن سال ‪،‬که سال رفتن یوسف به مصر بود ‪،‬پس از آنکه برادرانش او را فروختند ‪،‬رئوبین پسر یعقوب به تمنه رفت و الیورام ‪،‬‬ ‫دختر آوی کنعانی را به زنی گرفت و او نزد او آمد‪.‬‬ ‫‪۲‬و الیورام ‪،‬همسر رئوبین ‪،‬حامله شد و چهار پسر برای او به نامهای حنوک ‪،‬پالو ‪،‬چتسرون و کرمی به دنیا آورد؛ و برادرش شمعون ‪،‬‬ ‫خواهرش دینه را به زنی گرفت و او پنج پسر به نامهای مموئیل ‪،‬یامین ‪،‬اوهد ‪،‬یاکین و زوخار برای او به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪۳‬و بعد از آن نزد بونه ‪،‬زن کنعانی ‪،‬آمد ‪،‬همان بونه که شمعون از شهر شکیم به اسیری برده بود ‪،‬و بونه پیش دینه بود و از او پرستاری‬ ‫میکرد ‪،‬و شمعون نزد او آمد و او شائول را برای وی زایید‪.‬‬ ‫‪۴‬و در آن زمان یهودا به عدلم رفت و به مردی از عدلم به نام حیره رسید و یهودا در آنجا دختر مردی کنعانی به نام الیات ‪،‬دختر شوعا ‪،‬‬ ‫را دید و او را گرفت و به نزد او آمد و الیات برای یهودا ‪،‬عیر ‪،‬اونان و شیلوه ‪،‬سه پسر ‪،‬به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪۵‬و لوی و یساکار به سرزمین مشرق رفتند و دختران یوباب پسر یقطان پسر عابر را به همسری خود درآوردند؛ و یوباب پسر یقطان دو‬ ‫دختر داشت؛ نام بزرگتر آدینه و نام کوچکتر اریدا بود‪.‬‬ ‫‪۶‬و لوی ‪،‬آدینه را و یساکار ‪،‬اریدا را گرفتند و به سرزمین کنعان ‪،‬به خانه پدر خود آمدند ‪،‬و آدینه برای لوی ‪،‬جرشون ‪،‬قاهات و مراری‬ ‫را به دنیا آورد ‪،‬سه پسر‪.‬‬ ‫‪۷‬و اریدا برای یساکار ‪،‬تولع ‪،‬پواه ‪،‬ایوب و شمرون ‪،‬چهار پسر زایید؛ و دان به سرزمین موآب رفت و افلئت ‪،‬دختر حمودان موآبی را‬ ‫به زنی گرفت و او را به سرزمین کنعان آورد‪.‬‬ ‫‪۸‬و ا م رفللت نازا بود و فرزندی نداشت ‪،‬و بعدها خدا ا م رفللت ‪،‬همسر دان را به یاد آورد ‪،‬و او باردار شد و پسری زایید و نام او را محشیم‬ ‫نهاد‪.‬‬ ‫‪۹‬و جاد و نفتالی به حران رفتند و دختران عمورام پسر عوص ‪،‬پسر ناحور را از آنجا به زنی گرفتند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و این است نامهای دختران عمورام؛ نام دختر بزرگتر مریمه و نام دختر کوچکتر عوزیت بود؛ و نفتالی مریمه را و جاد عوزیت را‬ ‫گرفت؛ و ایشان را به زمین کنعان ‪،‬به خانه پدرشان آوردند‪.‬‬ ‫صفیون ‪،‬هاجی ‪،‬شونی ‪،‬اصبون ‪،‬‬ ‫‪۱۱‬و مریمه برای نفتالی ‪،‬یم رخ یزئیل ‪،‬گونی ‪،‬یمعزیر و شا یلم ‪،‬چهار پسر به دنیا آورد؛ و م‬ ‫ع یزیت برای جاد ی‬ ‫ایری ‪،‬امرودی و ا م مرلی ‪،‬هفت پسر به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و اشیر بیرون رفت و امدون دختر ا م رفلل پسر مهدمد پسر اسماعیل را به زنی گرفت و او را به سرزمین کنعان آورد‪.‬‬ ‫مدوره ‪،‬دختر امبیمائیل ‪،‬‬ ‫‪۱۳‬و امدون ‪،‬همسر امشیر ‪،‬در آن ایام ممرد و فرزندی نداشت؛ و پس از مرگ امدون ‪،‬امشیر به آن سوی نهر رفت و ه م‬ ‫پسر ای یبر ‪،‬پسر سام ‪،‬را به زنی گرفت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و آن زن جوان ‪،‬زنی خوشقیافه و خردمند بود و همسر ملکیئیل پسر عیلم ‪،‬پسر سام ‪،‬بود‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و هدوره دختری برای ملکیئیل زایید و او او را سرح نامید ‪،‬و ملکیئیل پس از این درگذشت ‪،‬و هدوره رفت و در خانه پدرش ماند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و پس از مرگ زنش در اشیر ‪،‬یعقوب رفت و هدوره را به زنی گرفت و او را به سرزمین کنعان آورد ‪،‬و دخترش یس مرح را نیز با‬ ‫ایشان آورد ‪،‬و او سه ساله بود ‪،‬و آن دختر در خانه یعقوب بزرگ شد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و آن دختر نیکومنظر بود و در راههای مقدس فرزندان یعقوب گام برمیداشت؛ چیزی کم نداشت ‪،‬و خداوند به او حکمت و فهم عطا‬ ‫فرمود‪.‬‬ ‫م‬ ‫شوه ‪ ،‬ییشوی و بمریمه برای او به دنیا آورد‪.‬‬ ‫ی‬ ‫‪،‬‬ ‫مه‬ ‫ن‬ ‫م‬ ‫ی‬ ‫نامهای‬ ‫به‬ ‫پسر‬ ‫چهار‬ ‫و‬ ‫شد‬ ‫‪،‬باردار‬ ‫شیر‬ ‫ا‬ ‫‪،‬همسر‬ ‫ه‬ ‫مدور‬ ‫ه‬ ‫‪۱۸‬و‬ ‫م‬ ‫ی‬ ‫ی م‬ ‫‪۱۹‬و زبولون به مدیان رفت و مریشا دختر مولد پسر ابیدا پسر مدیان را به زنی گرفت و او را به سرزمین کنعان آورد‪.‬‬ ‫س یرد ‪،‬ایلون و یاکلیل زائید ‪.‬سه پسر‬ ‫‪20‬و مروشه برای زبولون م‬ ‫‪۲۱‬و یعقوب نزد امرام پسر صوبا پسر تارح فرستاد ‪،‬و او یمکملیا دختر امرام را برای پسرش بنیامین گرفت ‪،‬و او به سرزمین کنعان به خانه‬ ‫یعقوب آمد ‪،‬و بنیامین ده ساله بود که یمکملیا دختر امرام را به زنی گرفت‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪۲۲‬و مکالیا حامله شد و برای بنیامین ‪،‬بالع ‪،‬باکر ‪،‬اشبیل ‪،‬جیرا و نعمان ‪،‬پنج پسر زایید؛ و بنیامین بعدا رفت و اریبات ‪،‬دختر شمرون ‪،‬پسر‬ ‫ابراهیم ‪،‬را علوه بر همسر اولش به زنی گرفت ‪،‬و او هجده ساله بود؛ و اریبات برای بنیامین ‪،‬اخی ‪،‬ووش ‪،‬موپیم ‪،‬چپیم و اردو ‪،‬پنج پسر‬ ‫زایید‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و در آن روزها یهودا به خانه سام رفت و تامار دختر عیلم پسر سام را برای نخست زادهاش عیر به زنی گرفت‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و عیر به نزد همسرش تامار آمد و او همسر او شد ‪،‬و چون به نزد او آمد ‪،‬نسل خود را آشکارا نابود کرد ‪،‬و کار او در نظر خداوند‬ ‫زشت بود ‪،‬و خداوند او را کشت‪.‬‬ ‫‪72‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۵‬و پس از مرگ عیر ‪،‬نخستزاده یهودا ‪،‬بود که یهودا به اونان گفت« ‪:‬به همسر برادرت برو و با او به عنوان نزدیکترین خویشاوند‬ ‫ازدواج کن و نسلی برای برادرت ایجاد کن»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و اونان ‪،‬تامار را به زنی گرفت و با او ازدواج کرد ‪،‬و اونان نیز کار برادرش را پسندید ‪،‬و کار او در نظر خداوند زشت بود ‪،‬پس او‬ ‫را نیز کشت‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و چون اونان مرد ‪،‬یهودا به تامار گفت« ‪:‬در خانه پدرت بمان تا پسرم شیلوه بزرگ شود »‪.‬و یهودا دیگر از تامار خوشش نیامد که او‬ ‫را به شیلوه بدهد ‪،‬زیرا گفت« ‪:‬شاید او نیز مانند برادرانش بمیرد»‪.‬‬ ‫‪۲۸‬پس تامار برخاست و رفت و در خانه پدرش ماند ‪،‬و تامار مدتی در خانه پدرش ماند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و در هنگام تحویل سال ‪،‬آلیات ‪،‬همسر یهودا ‪،‬درگذشت؛ و یهودا برای همسرش تسلی یافت ‪،‬و پس از مرگ آلیات ‪،‬یهودا با دوستش‬ ‫حیره به تمنه رفت تا پشم گوسفندان خود را بچینند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و تامار شنید که یهودا برای پشمچینی گوسفندان به تمنه رفته است و شیلوه بزرگ شده است ‪،‬اما یهودا از او خوشش نیامد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬پس تامار برخاست و جامه بیوگی خود را از تن بیرون کرد و روبندی بر خود کشید و خود را کاملا پوشاند و رفت و در کوچه عمومی‬ ‫که بر سر راه تمنه است ‪،‬نشست‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و یهودا گذشت و او را دید و او را گرفت و نزد او آمد و او از او حامله شد و در وقت وضع حمل ‪،‬اینک دوقلو در رحمش بودند و‬ ‫یهودا نام اولی را فارص و نام دومی را زارح نهاد‪.‬‬ ‫فصل‪۴۶‬‬ ‫‪۱‬در آن روزها ‪،‬یوسف هنوز در زندان مصر محبوس بود‪.‬‬ ‫‪۲‬در آن زمان ‪،‬ملزمان فرعون ‪،‬یعنی رئیس ساقیان و رئیس نانوایان پادشاه مصر ‪،‬در حضور او ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪۳‬و ساقی شراب گرفته ‪،‬پیش روی پادشاه گذاشت تا بنوشد و نانوا نان پیش روی پادشاه گذاشت تا بخورد و پادشاه از شراب نوشید و از نان‬ ‫خورد ‪،‬او و خدمتگزاران و درباریانش که بر سر سفره پادشاه میخوردند‪.‬‬ ‫‪۴‬و در حالی که ایشان مشغول خوردن و آشامیدن بودند ‪،‬ساقی و نانوا آنجا ماندند و وزیران فرعون مگسهای بسیاری در شرابی که ساقی‬ ‫آورده بود یافتند و سنگهای نیترات در نان نانوا یافت شد‪.‬‬ ‫‪۵‬و رئیس جلدان ‪،‬یوسف را به عنوان خادم بر مأموران فرعون گماشت ‪،‬و مأموران فرعون یک سال در زندان بودند‪.‬‬ ‫‪۶‬و در پایان سال ‪،‬هر دو در یک شب ‪،‬در محل حبسی که در آن بودند ‪،‬خوابی دیدند ‪.‬و صبحگاه یوسف طبق معمول برای عیادت از آنها‬ ‫نزد آنها آمد و آنها را دید و دید که چهرههایشان افسرده و غمگین است‪.‬‬ ‫‪۷‬و یوسف از ایشان پرسید« ‪:‬چرا امروز چهرههایتان غمگین و افسرده است؟ »به او گفتند« ‪:‬ما خوابی دیدهایم و کسی نیست که آن را‬ ‫تعبیر کند »‪.‬و یوسف به ایشان گفت« ‪:‬خواب خود را برای من بازگو کنید ‪،‬و خدا به شما پاسخ آرامش خواهد داد ‪،‬چنانکه میخواهید»‪.‬‬ ‫‪۸‬و ساقی خواب خود را برای یوسف تعریف کرد و او گفت« ‪:‬در خواب دیدم که اینک تاکی بزرگ پیش روی من است و بر آن تاک سه‬ ‫شاخه دیدم و تاک به سرعت شکوفه داد و بسیار بلند شد و خوشههایش رسیده و انگور شدند»‪.‬‬ ‫‪۹‬و انگورها را گرفتم و آنها را در جامی فشردم و آن را در دست فرعون گذاشتم و او نوشید و یوسف به او گفت« ‪:‬سه شاخهای که بر‬ ‫تاک بود ‪،‬سه روز است»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬با این حال ‪،‬تا سه روز دیگر ‪،‬پادشاه دستور خواهد داد که تو را بیرون آورند و تو را به مقامت بازخواهد گرداند ‪،‬و تو شراب پادشاه را‬ ‫مانند سابق که ساقی او بودی ‪،‬به او بنوشی ‪.‬اما بگذار در نظر تو مورد لطف قرار گیرم ‪،‬تا وقتی که برایت خوب شد ‪،‬مرا نزد فرعون یاد‬ ‫کنی ‪،‬و با من مهربان باش ‪،‬و مرا از این زندان بیرون بیاوری ‪،‬زیرا من از سرزمین کنعان دزدیده شده و در اینجا به عنوان برده فروخته‬ ‫شدهام‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و آنچه درباره همسر آقایم به تو گفتهاند نیز دروغ است ‪،‬زیرا مرا بیهوده در این سیاهچال قرار دادهاند؛ و ساقی در جواب یوسف گفت ‪:‬‬ ‫«اگر پادشاه مانند دفعه اول ‪،‬همانطور که دفعه قبل برایم توضیح دادی ‪،‬با من نیکویی کند ‪،‬هر چه بخواهی انجام میدهم و تو را از این‬ ‫سیاهچال بیرون میآورم»‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و نانوا چون دید که یوسف خواب ساقی را به درستی تعبیر کرده است ‪،‬او نیز نزدیک شد و تمام خواب خود را برای یوسف تعریف‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و به او گفت« ‪:‬در خواب دیدم که سه سبد سفید بر سرم است ‪،‬و چون نگریستم ‪،‬دیدم که در سبد بالیی انواع گوشتهای پخته برای‬ ‫فرعون است ‪،‬و اینک پرندگان آنها را از سر من میخورند»‪.‬‬ ‫‪۱۴‬یوسف به او گفت« ‪:‬سه سبدی که دیدی ‪،‬سه روز است ‪،‬اما بعد از سه روز ‪،‬فرعون سرت را از تنت جدا کرده ‪،‬تو را بر دار خواهد‬ ‫آویخت و پرندگان گوشتت را از تو خواهند خورد ‪،‬چنانکه در خواب دیدی»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬در آن روزها ‪،‬ملکه در شرف زایمان بود و در همان روز ‪،‬پسری برای پادشاه مصر به دنیا آورد و اعلم کردند که پادشاه پسر‬ ‫نخستزاده خود را به دنیا آورده است و همه مردم مصر به همراه مأموران و خدمتکاران فرعون بسیار شادمان شدند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و در روز سوم ولدت او ‪،‬فرعون برای صاحبمنصبان و خدمتگزاران خود و لشکریان سرزمین صوغر و سرزمین مصر ضیافتی‬ ‫برپا کرد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و تمامی قوم مصر و بندگان فرعون آمدند تا در ضیافت پسرش با پادشاه بخورند و بنوشند و از شادی پادشاه شادمانی کنند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و هم هه صاحبمنصبان پادشاه و خادمانش در آن زمان هشت روز در جشن شادی میکردند و با انواع آلت موسیقی و دف و رقص در‬ ‫کاخ پادشاه هشت روز شادی میکردند‪.‬‬ ‫‪73‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۹‬و ساقی که یوسف خوابش را برایش تعبیر کرده بود ‪،‬یوسف را فراموش کرد و چنانکه وعده داده بود ‪،‬از او نزد پادشاه سخنی به میان‬ ‫نیاورد ‪،‬زیرا این امر از جانب خداوند بود تا یوسف را به سبب توکلش به انسان ‪،‬تنبیه کند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و یوسف بعد از این ‪،‬دو سال در زندان ماند تا دوازده سالش تمام شد‪.‬‬ ‫فصل‪۴۷‬‬ ‫‪۱‬و در آن ایام ‪،‬اسحاق پسر ابراهیم هنوز در سرزمین کنعان زندگی میکرد؛ او بسیار پیر شده بود ‪،‬صد و هشتاد سال داشت ‪،‬و پسرش‬ ‫عیسو ‪،‬برادر یعقوب ‪،‬در سرزمین ادوم بود ‪،‬و او و پسرانش در میان بنیسعیر در آن ملک داشتند‪.‬‬ ‫‪۲‬و عیسو شنید که زمان مرگ پدرش نزدیک است ‪،‬پس او و پسران و اهل خانهاش به سرزمین کنعان ‪،‬به خانه پدرش آمدند ‪،‬و یعقوب و‬ ‫پسرانش از جایی که در حبرون ساکن بودند ‪،‬بیرون آمدند ‪،‬و همه نزد پدرشان اسحاق آمدند ‪،‬و عیسو و پسرانش را در خیمه یافتند‪.‬‬ ‫‪۳‬و یعقوب و پسرانش در حضور پدرش اسحاق نشسته بودند ‪،‬و یعقوب هنوز برای پسرش یوسف سوگواری میکرد‪.‬‬ ‫‪۴‬و اسحاق به یعقوب گفت« ‪:‬پسرانت را اینجا نزد من بیاور تا ایشان را برکت دهم »‪.‬و یعقوب یازده فرزند خود را نزد پدرش اسحاق‬ ‫آورد‪.‬‬ ‫‪۵‬و اسحاق دستهای خود را بر همه پسران یعقوب گذاشت و آنها را در آغوش گرفت و یکایک آنها را بوسید ‪.‬و اسحاق در آن روز آنها را‬ ‫برکت داد و به آنها گفت« ‪:‬خدای پدرانتان شما را برکت دهد و نسل شما را مانند ستارگان آسمان به شماره زیاد کند»‪.‬‬ ‫‪۶‬و اسحاق نیز پسران عیسو را برکت داد و گفت« ‪:‬خدا شما را مایه ترس و وحشت همه کسانی که شما را میبینند و همه دشمنانتان‬ ‫گرداند»‪.‬‬ ‫‪۷‬و اسحاق ‪،‬یعقوب و پسرانش را فرا خواند و همه آمدند و در حضور اسحاق نشستند و اسحاق به یعقوب گفت« ‪:‬خداوند ‪،‬خدای تمام زمین ‪،‬‬ ‫به من گفته است ‪:‬اگر فرزندانت فرایض و راههای مرا نگاه دارند ‪،‬این سرزمین را به نسل تو به میراث خواهم داد و سوگندی را که با‬ ‫پدرت ابراهیم خوردم ‪،‬برای ایشان وفا خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪۸‬پس اکنون پسرم ‪،‬به فرزندانت و فرزندان فرزندانت بیاموز که از خداوند بترسند و در راه خوبی که خداوند ‪،‬خدای تو را خشنود میسازد ‪،‬‬ ‫گام بردارند ‪،‬زیرا اگر راههای خداوند و فرایض او را نگه داری ‪،‬خداوند نیز به عهد خود با ابراهیم با تو وفا خواهد کرد و در تمام ایام با‬ ‫تو و نسل تو نیکی خواهد نمود‪.‬‬ ‫‪۹‬و چون اسحاق وصیت خود را به یعقوب و فرزندانش به پایان رسانید ‪،‬جان سپرد و مرد و به قوم خود پیوست‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و یعقوب و عیسو بر روی پدرشان اسحاق افتادند و گریستند ‪.‬و اسحاق صد و هشتاد ساله بود که در سرزمین کنعان ‪،‬در حبرون ‪،‬‬ ‫درگذشت ‪.‬پسرانش او را به غار مکفیله بردند ‪،‬که ابراهیم آن را از بنیحت برای ملکیت گورستان خریده بود‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و جمیع پادشاهان سرزمین کنعان با یعقوب و عیسو برای دفن اسحاق رفتند ‪،‬و جمیع پادشاهان کنعان در وفات اسحاق به او احترام‬ ‫بسیار گذاشتند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و پسران یعقوب و پسران عیسو پابرهنه راه میرفتند و نوحهگری میکردند تا به قیریهاربع رسیدند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و یعقوب و عیسو پدرشان اسحاق را در غار مکفیله ‪،‬که در قیرع اربع در حبرون است ‪،‬دفن کردند و او را با احترام بسیار زیاد ‪،‬مانند‬ ‫تشییع جنازه پادشاهان ‪،‬به خاک سپردند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و یعقوب و پسرانش و عیسو و پسرانش و جمیع پادشاهان کنعان ماتم عظیم و عظیمی برپا کردند و او را دفن کردند و روزهای بسیار‬ ‫برای او ماتم گرفتند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و چون اسحاق وفات یافت ‪،‬گله و اموال و هر چه داشت برای پسرانش گذاشت ‪،‬و عیسو به یعقوب گفت« ‪:‬اینک ‪،‬هر چه پدرمان باقی‬ ‫گذاشته است ‪،‬آن را به دو قسمت تقسیم کنیم و من هر کدام را که بخواهم ‪،‬و یعقوب گفت ‪:‬چنین خواهیم کرد»‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و یعقوب هر آنچه اسحاق در سرزمین کنعان باقی گذاشته بود ‪،‬از گلهها و اموال ‪،‬برداشت و آنها را به دو قسمت پیش روی عیسو و‬ ‫پسرانش گذاشت ‪،‬و به عیسو گفت« ‪:‬اینک همه اینها پیش روی توست ‪،‬نیمی را که میخواهی برای خود انتخاب کن»‪.‬‬ ‫‪۱۷‬یعقوب به عیسو گفت« ‪:‬به آنچه به تو میگویم گوش کن ‪.‬خداوند ‪،‬خدای آسمان و زمین ‪،‬به پدران ما ‪،‬ابراهیم و اسحاق ‪،‬فرمود ‪:‬این‬ ‫سرزمین را تا ابد به نسل تو خواهم بخشید»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬پس اکنون هر چه پدرمان باقی گذاشته پیش روی توست ‪،‬و اینک تمام زمین پیش روی توست؛ آنچه را میخواهی از میان آنها برگزین‪.‬‬ ‫‪۱۹‬اگر تمام زمین را میخواهی ‪،‬آن را برای خود و فرزندانت تا ابد بگیر ‪،‬و من این ثروت را خواهم گرفت ‪،‬و اگر ثروت را میخواهی ‪،‬آن‬ ‫را برای تو خواهم گرفت ‪،‬و من این زمین را برای خود و فرزندانم خواهم گرفت تا آن را برای همیشه به ارث ببرند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و نبایوت ‪،‬پسر اسماعیل ‪،‬در آن زمان با فرزندانش در آن سرزمین بود ‪،‬و عیسو در آن روز رفت و با او مشورت کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪۲۱‬یعقوب چنین با من سخن گفته است ‪،‬و چنین به من پاسخ داده است ‪،‬اکنون نصیحت خود را بگو و خواهیم شنید‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و نبایوت گفت« ‪:‬این چیست که یعقوب به تو گفته است؟ اینک هم هه بنیکنعان در زمین خود در امنیت ساکنند ‪،‬و یعقوب میگوید که آن را‬ ‫با ذریتش در هم هه ایام به ارث خواهد برد»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬پس اکنون برو و تمام ثروت پدرت را بردار و برادرت یعقوب را همانطور که گفته است در این سرزمین بگذار‪.‬‬ ‫‪۲۴‬پس عیسو برخاست و نزد یعقوب بازگشت و هر آنچه نبایوت پسر اسماعیل گفته بود ‪،‬انجام داد؛ و عیسو تمام ثروتی را که اسحاق باقی‬ ‫گذاشته بود ‪،‬از جانها ‪،‬حیوانات ‪،‬گاوها و اموال و تمام ثروتها ‪،‬گرفت؛ و چیزی به برادرش یعقوب نداد؛ و یعقوب تمام سرزمین کنعان را‬ ‫از نهر مصر تا رود فرات گرفت و آن را برای همیشه به ملکیت خود و فرزندان و نسل خود پس از خود درآورد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬یعقوب همچنین غار مکفیله را که در حبرون است و ابراهیم آن را از عفرون خریده بود تا برای او و نسلش تا ابد به عنوان آرامگاه به‬ ‫ارث گذاشته شود ‪،‬از برادرش عیسو گرفت‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و یعقوب همه این امور را در دفتر خرید نوشت و آن را امضا کرد و همه اینها را با چهار شاهد امین گواهی داد‪.‬‬ ‫‪74‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۷‬و این است سخنانی که یعقوب در آن کتاب نوشت و گفت« ‪:‬سرزمین کنعان و همه شهرهای حتیان ‪،‬حویان ‪،‬یبوسیان ‪،‬اموریان ‪،‬فرزیان‬ ‫و یجرجاشیان ‪،‬همه هفت ملت از نهر مصر تا نهر فرات»‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و شهر حبرون ‪،‬قیرع اربع ‪،‬و غاری که در آن است ‪،‬تماما ا را یعقوب از برادرش عیسو به بهایی خرید ‪،‬به ملکیت و میراثی برای‬ ‫نسلش پس از او تا ابد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و یعقوب کتاب خرید و امضا ‪،‬فرمان و فرامین و کتاب نازل شده را گرفت و آنها را در ظرف سفالی گذاشت تا مدت زیادی بمانند و‬ ‫آنها را به دست فرزندانش سپرد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬عیسو هر آنچه پدرش پس از مرگش برای او به ارث گذاشته بود ‪،‬از برادرش یعقوب گرفت و تمام اموال ‪،‬از انسان و حیوان ‪،‬شتر و‬ ‫الغ ‪،‬گاو و بره ‪،‬نقره و طل ‪،‬سنگ و طل ‪،‬و تمام ثروتی که به اسحاق پسر ابراهیم تعلق داشت را با خود برد؛ از آنچه اسحاق پس از‬ ‫مرگش به جا گذاشته بود ‪،‬چیزی باقی نمانده بود که عیسو برای خود نبرده باشد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و عیسو همه اینها را برداشت و او و فرزندانش از نزد برادرش یعقوب و فرزندانش به سرزمین سعیر حوری رفتند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و عیسو در میان بنیسعیر اموالی داشت ‪،‬و عیسو از آن روز به بعد به زمین کنعان بازنگشت‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و تمامی سرزمین کنعان به میراث ابدی بنیاسرائیل درآمد ‪،‬و عیسو و همه فرزندانش کوه سعیر را به ارث بردند‪.‬‬ ‫فصل‪۴۸‬‬ ‫‪۱‬در آن روزها ‪،‬پس از مرگ اسحاق ‪،‬خداوند فرمان داد و قحطی را در تمام زمین پدید آورد‪.‬‬ ‫‪۲‬در آن زمان ‪،‬فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬بر تخت خود در سرزمین مصر نشسته بود و در بستر خود دراز کشیده بود و خوابهایی میدید ‪.‬‬ ‫فرعون در خواب دید که در کنار نهر مصر ایستاده است‪.‬‬ ‫‪۳‬و چون ایستاده بود ‪،‬دید که اینک هفت گاو فربه و خوشگوشت از نهر بیرون آمدند‪.‬‬ ‫‪۴‬و هفت گاو دیگر ‪،‬لغر گوشت و بدصورت ‪،‬از عقب آنها بیرون آمدند و هفت گاو بدصورت ‪،‬گاوهای خوشصورت را بلعیدند ‪،‬و چهره‬ ‫آنها همچنان مانند اول بدشکل بود‪.‬‬ ‫‪۵‬و بیدار شد و دوباره خوابید و بار دیگر خوابید و دید که اینک هفت خوشه گندم ‪،‬هر کدام خوب و خوش ‪،‬بر یک ساقه میرویند و هفت‬ ‫خوشه لغر که از باد شرقی پژمرده شده بودند ‪،‬پشت سر آنها میرویند و خوشههای لغر ‪،‬خوشههای پر را میبلعند و فرعون از خواب‬ ‫بیدار شد‪.‬‬ ‫‪۶‬و بامدادان ‪،‬پادشاه خوابهای خود را به یاد آورد و روحش از خوابهایش اندوهگین شد ‪.‬پس پادشاه شتابان فرستاد و همه جادوگران و‬ ‫حکیمان مصر را فراخواند و ایشان آمدند و در برابر فرعون ایستادند‪.‬‬ ‫‪۷‬پادشاه به ایشان گفت« ‪:‬خواب دیدهام و کسی نیست که آنها را تعبیر کند »‪.‬پس به پادشاه گفتند« ‪:‬خوابهایت را برای بندگانت بازگو کن تا‬ ‫بشنویم»‪.‬‬ ‫‪۸‬و پادشاه خوابهای خود را برای ایشان تعریف کرد و همه پاسخ دادند و یکصدا به پادشاه گفتند« ‪:‬پادشاه تا ابد زنده بماند »‪.‬و این است‬ ‫تعبیر خواب تو‪.‬‬ ‫‪۹‬هفت گاو خوبی که دیدی ‪،‬هفت دختری هستند که در روزهای آخر برای تو زاده خواهند شد ‪،‬و هفت گاوی که دیدی پس از آنها بیرون‬ ‫آمدند و آنها را بلعیدند ‪،‬نشانهای هستند بر اینکه دخترانی که برای تو زاده خواهند شد ‪،‬همگی در زمان حیات پادشاه خواهند مرد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و آنچه در خواب دوم دیدی ‪،‬یعنی هفت خوشه پر و نیکو که بر یک ساقه میرویند ‪،‬تعبیرش این است که در ایام آخر ‪،‬هفت شهر در‬ ‫سراسر سرزمین مصر برای خود خواهی ساخت؛ و آنچه دیدی از هفت خوشه پژمرده که پس از آنها میرویند و آنها را میبلعند ‪،‬در حالی که‬ ‫آنها را به چشمان خود میدیدی ‪،‬نشانهای است بر اینکه شهرهایی که خواهی ساخت ‪،‬همگی در ایام آخر ‪،‬در زمان حیات پادشاه ‪،‬ویران‬ ‫خواهند شد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و چون این سخنان را گفتند ‪،‬پادشاه به سخنان ایشان گوش فرا نداد و دل خود را به ایشان نبست ‪،‬زیرا پادشاه با حکمت خود میدانست که‬ ‫ایشان تعبیر درستی از خوابها نمیگویند ‪.‬و چون سخن گفتن ایشان در حضور پادشاه تمام شد ‪،‬پادشاه در جواب ایشان گفت« ‪:‬این چه سخنی‬ ‫است که به من گفتید؟ بیشک دروغ گفتهاید و دروغ گفتهاید ‪.‬پس اکنون تعبیر خوابهای مرا بیان کنید تا نمیرید»‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و پادشاه پس از این فرمان داد و فرستاد و دوباره حکیمان دیگری را فراخواند و آنها آمدند و در حضور پادشاه ایستادند و پادشاه‬ ‫خوابهای خود را برای آنها تعریف کرد و همه آنها مطابق تعبیر اول به او پاسخ دادند و خشم پادشاه شعلهور شد و بسیار خشمگین شد و‬ ‫پادشاه به آنها گفت« ‪:‬شما دروغ میگویید و در آنچه گفتهاید ‪،‬باطل میگویید»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و پادشاه فرمان داد که در سراسر سرزمین مصر ندا در دهند و بگویند« ‪:‬از جانب پادشاه و بزرگانش مقرر شده است که هر مرد‬ ‫حکیمی که تعبیر خوابها را بداند و امروز به حضور پادشاه نیاید ‪،‬کشته خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و هر که تعبیر خواب پادشاه را به درستی بیان کند ‪،‬هر آنچه از پادشاه بخواهد به او داده خواهد شد ‪.‬و همه حکیمان سرزمین مصر به‬ ‫همراه همه جادوگران و ساحرانی که در مصر و در جوشن ‪،‬در رعمسیس ‪،‬در ت مکفمن یکش ‪،‬در صوغر و در همه جاهای مرزهای مصر‬ ‫بودند ‪،‬به حضور پادشاه آمدند و همه آنها در حضور پادشاه ایستادند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و جمیع اشراف و امرا و درباریان پادشاه از جمیع شهرهای مصر جمع شده ‪،‬همگی در حضور پادشاه نشستند و پادشاه خوابهای خود‬ ‫را برای حکیمان تعریف کرد و امرا و همه کسانی که در حضور پادشاه نشسته بودند از این رؤیا متحیر شدند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و جمیع حکیمانی که در حضور پادشاه بودند ‪،‬در تعبیر خوابهای او اختلف نظر شدیدی داشتند؛ برخی از ایشان خوابها را برای پادشاه‬ ‫تعبیر کرده ‪،‬گفتند« ‪:‬هفت گاو خوب ‪،‬هفت پادشاه هستند که از نسل پادشاه بر مصر برانگیخته خواهند شد»‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و هفت گاو بد ‪،‬هفت امیر هستند که در روزهای آخر علیه آنها خواهند ایستاد و آنها را نابود خواهند کرد؛ و هفت خوشه گندم ‪،‬هفت‬ ‫امیر بزرگ متعلق به مصر هستند که در جنگهای سرورمان پادشاه ‪،‬به دست هفت امیر ضعیفتر دشمنانشان خواهند افتاد‪.‬‬ ‫‪75‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۸‬و بعضی از ایشان برای پادشاه چنین تعبیر کرده ‪،‬گفتند« ‪:‬هفت گاو خوب ‪،‬شهرهای مستحکم مصر هستند و هفت گاو بد ‪،‬هفت قوم‬ ‫سرزمین کنعان میباشند که در ایام آخر بر هفت شهر مصر هجوم آورده ‪،‬آنها را نابود خواهند کرد»‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و آنچه در خواب دوم دیدی ‪،‬یعنی هفت خوشه گندم خوب و بد ‪،‬نشانهای است بر اینکه حکومت مصر دوباره مانند گذشته به نسل تو باز‬ ‫خواهد گشت‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و در زمان سلطنت او ‪،‬مردم شهرهای مصر بر ضد هفت شهر کنعان که از آنها قویترند ‪،‬قیام خواهند کرد و آنها را نابود خواهند‬ ‫ساخت و حکومت مصر به نسل تو باز خواهد گشت‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و بعضی از ایشان به پادشاه گفتند« ‪:‬این است تعبیر خواب تو ‪:‬هفت گاو خوب ‪،‬هفت ملکه هستند که در روزهای آخر آنها را به‬ ‫همسری خواهی گرفت ‪،‬و هفت گاو بد ‪،‬نشان میدهند که آن زنان همگی در طول زندگی پادشاه خواهند مرد»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و هفت خوشه خوب و بد که در خواب دوم دیدی ‪،‬چهارده فرزند هستند و در روزهای آخر خواهند برخاست و با یکدیگر خواهند جنگید‬ ‫و هفت نفر از آنها ‪،‬هفت نفر قویتر را خواهند کشت‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و بعضی از ایشان این سخنان را به پادشاه گفتند« ‪:‬هفت گاو خوب نشان میدهد که هفت فرزند برای تو زاده خواهند شد و در روزهای‬ ‫آخر هفت فرزند از نوادگان فرزندانت را خواهند کشت؛ و هفت خوشه گندم خوب که در خواب دوم دیدی ‪،‬همان شاهزادگانی هستند که‬ ‫هفت شاهزادۀ کمقدرتتر دیگر در روزهای آخر با آنها خواهند جنگید و آنها را نابود خواهند کرد و انتقام فرزندانت را خواهند گرفت و‬ ‫حکومت دوباره به نسل تو باز خواهد گشت»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و پادشاه تمام سخنان حکیمان مصر و تعبیر خوابهای او را شنید ‪،‬و هیچ یک از آنها پادشاه را پسند نیامد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و پادشاه با حکمت خود میدانست که ایشان در تمام این سخنان کاملا درست نمیگویند ‪،‬زیرا این از جانب خداوند بود تا سخنان حکیمان‬ ‫مصر را باطل کند ‪،‬تا یوسف از خان هه حبس بیرون رود و در مصر بزرگ شود‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و پادشاه دید که از جمیع حکیمان و جادوگران مصر ‪،‬هیچکس با او به درستی سخن نمیگوید ‪،‬پس خشم پادشاه افروخته شد و غضبش‬ ‫در درونش مشتعل گردید‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و پادشاه فرمان داد که هم هه حکیمان و جادوگران از حضورش بیرون روند ‪،‬و همه با شرم و رسوایی از حضور پادشاه بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و پادشاه فرمان داد که در سراسر مصر فرمانی صادر شود تا همه جادوگرانی را که در مصر هستند ‪،‬بکشند و هیچ یک از آنها زنده‬ ‫نماند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و رؤسای نگهبانان پادشاه برخاستند و هر کدام شمشیر خود را کشیدند و شروع به کشتن جادوگران و حکیمان مصر کردند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و پس از این ‪،‬مرود ‪،‬رئیس ساقیان پادشاه ‪،‬آمد و در برابر پادشاه تعظیم کرد و در مقابل او نشست‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و ساقی به پادشاه گفت« ‪:‬پادشاه تا ابد زنده بماند و حکومتش در زمین متعالی باد»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬در آن روزها ‪،‬که اکنون دو سال گذشته است ‪،‬بر بندهات خشمگین شدی و مرا در بند( یا ‪:‬در بند )قرار دادی ‪،‬و من و رئیس نانوایان‬ ‫مدتی در بند بودیم‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و غلمی عبرانی از رئیس افواج خاصه که یوسف نام داشت ‪،‬با ما بود ‪،‬زیرا آقایش بر او خشم گرفته ‪،‬او را در زندان گذاشته بود و او‬ ‫در آنجا از ما مراقبت میکرد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و مدتی بعد ‪،‬وقتی که در بند بودیم ‪،‬شبی من و رئیس نانوایان خوابی دیدیم؛ هر یک خواب خود را تعبیر کرد‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و بامدادان آمدیم و آنها را برای آن غلم بیان کردیم و او خوابهای ما را برای ما تعبیر کرد ‪،‬و هر کس را موافق خوابش ‪،‬به درستی‬ ‫تعبیر نمود‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و همانطور که او برای ما تعبیر کرد ‪،‬واقعه نیز واقع شد؛ هیچ یک از سخنان او به زمین نیفتاد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و اکنون ای سرورم و پادشاه ‪،‬مردم مصر را بیجهت نمیکشی ‪،‬زیرا آن غلم هنوز در خانه ‪،‬نزد رئیس نگهبانان ‪،‬در بند اربابش ‪،‬‬ ‫محبوس است‪.‬‬ ‫‪۳۸‬اگر پادشاه را پسند آید ‪،‬بفرستد تا او را نزد تو بیاورد و تعبیر درست خوابی را که دیدهای برایت بیان کند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و پادشاه سخنان رئیس ساقیان را شنید و پادشاه دستور داد که حکیمان مصر کشته نشوند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و پادشاه به خادمانش دستور داد که یوسف را نزد او بیاورند ‪،‬و پادشاه به ایشان گفت« ‪:‬نزد او بروید و او را نترسانید ‪،‬مبادا گیج شود و‬ ‫نتواند درست صحبت کند»‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و بندگان پادشاه نزد یوسف رفتند و او را به زودی از زندان بیرون آوردند و بندگان پادشاه ریش او را تراشیدند و او جامه زندان خود‬ ‫را عوض کرد و به حضور پادشاه آمد‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و پادشاه بر تخت سلطنتی خود در لباس فاخری که دور آن را ایفود طلیی فرا گرفته بود ‪،‬نشسته بود و طلی نابی که بر آن بود ‪،‬‬ ‫میدرخشید و یاقوت و زمرد و تمام سنگهای قیمتی که بر سر پادشاه بود ‪،‬چشم را خیره میکرد و یوسف از پادشاه بسیار شگفتزده شد‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و تختی که پادشاه بر آن مینشست ‪،‬از طل و نقره و سنگهای عقیق پوشیده شده بود و هفتاد پله داشت‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و در سراسر سرزمین مصر رسم ایشان این بود که هر مردی که برای سخن گفتن با پادشاه میآمد ‪،‬اگر شاهزادهای یا کسی بود که در‬ ‫نظر پادشاه ارجمند میبود ‪،‬تا پله سی و یکم به تخت پادشاه صعود میکرد و پادشاه تا پله سی و ششم پایین میآمد و با او سخن میگفت‪.‬‬ ‫‪۴۵‬اگر از مردم عادی بود ‪،‬به پله سوم بال میرفت و پادشاه به پله چهارم پایین میرفت و با او صحبت میکرد ‪،‬و رسم آنها این بود که هر‬ ‫مردی که میتوانست به هر هفتاد زبان صحبت کند ‪،‬از هفتاد پله بال میرفت و بال میرفت و صحبت میکرد تا به پادشاه میرسید‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و هر که نمیتوانست هفتاد[ مقطع را ]به پایان برساند ‪،‬به تعداد زبانهایی که میدانست تا به آنها سخن بگوید ‪،‬پلهها را بال میرفت‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و در آن ایام در مصر رسم بود که کسی بر ایشان سلطنت نکند ‪،‬مگر آنکه به هفتاد زبان سخن بگوید‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و چون یوسف به حضور پادشاه رسید ‪،‬در برابر پادشاه تعظیم کرد و به پله سوم بال رفت و پادشاه بر پله چهارم نشست و با یوسف‬ ‫سخن گفت‪.‬‬ ‫‪76‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴۹‬و پادشاه به یوسف گفت« ‪:‬من خوابی دیدهام و هیچ مترجمی نیست که آن را به درستی تعبیر کند ‪،‬و من امروز فرمان دادم که همه‬ ‫جادوگران و حکیمان مصر نزد من بیایند ‪،‬و من خوابهای خود را برای آنها تعریف کردم ‪،‬و هیچ کس آنها را به درستی برای من تعبیر‬ ‫نکرده است»‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و بعد از این ‪،‬امروز درباره تو شنیدم که مرد حکیمی هستی و میتوانی هر خوابی را که میشنوی ‪،‬به درستی تعبیر کنی‪.‬‬ ‫‪۵۱‬یوسف در جواب فرعون گفت« ‪:‬فرعون خوابهایی را که دیده است ‪،‬بیان کند ‪،‬زیرا تعبیر آنها از جانب خداست »‪.‬پس فرعون خوابهای‬ ‫خود ‪،‬یعنی خواب گاوان و خواب خوشههای گندم را برای یوسف تعریف کرد و پادشاه سخنش را قطع کرد‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و یوسف آنگاه در حضور پادشاه ‪،‬روح خدا را پوشید و از هر آنچه که از آن روز به بعد برای پادشاه اتفاق میافتاد ‪،‬آگاه بود و تعبیر‬ ‫خواب پادشاه را میدانست و در حضور پادشاه سخن گفت‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و یوسف در نظر پادشاه التفات یافت ‪،‬و پادشاه گوش و دل خود را تیز کرد ‪،‬و تمام سخنان یوسف را شنید ‪.‬و یوسف به پادشاه گفت ‪:‬‬ ‫«گمان مبر که این دو خواب است ‪،‬زیرا این فقط یک خواب است ‪،‬زیرا آنچه خدا برگزیده است که در سراسر زمین انجام دهد ‪،‬در خواب‬ ‫به پادشاه نشان داده است ‪،‬و این تعبیر خواب توست‪:‬‬ ‫‪۵۴‬هفت گاو و خوشههای خوب ‪،‬هفت سال هستند و هفت گاو و خوشههای بد نیز هفت سال؛ این یک خواب است‪.‬‬ ‫‪۵۵‬اینک هفت سالی که میآید ‪،‬فراوانی بسیار در سراسر زمین خواهد بود ‪،‬و پس از آن هفت سال قحطی ‪،‬قحطی بسیار سخت ‪،‬از پی آنها‬ ‫خواهد آمد؛ و تمامی فراوانی از زمین فراموش خواهد شد ‪،‬و قحطی ساکنان زمین را خواهد بلعید‪.‬‬ ‫‪۵۶‬پادشاه یک خواب دید و از این رو آن خواب برای فرعون تکرار شد ‪،‬زیرا این امر از جانب خدا مقرر شده است و خدا به زودی آن را‬ ‫به انجام خواهد رساند‪.‬‬ ‫‪۵۷‬پس اکنون تو را نصیحت میکنم و جان تو و جان ساکنان زمین را از شر قحطی رهایی میبخشم ‪،‬تا در سراسر قلمرو خود مردی بسیار‬ ‫دانا و حکیم را که به همه امور حکومت آگاه باشد ‪،‬جستجو کنی و او را بر سرزمین مصر بگماری‪.‬‬ ‫‪۵۸‬و مردی را که بر مصر میگماری ‪،‬مأمورانی زیر دست خود بگمار تا تمام آذوقه سالهای نیکوی آینده را جمعآوری کنند و غله را‬ ‫ذخیره کرده ‪،‬در انبارهای معین تو بگذارند‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و آن آذوقه را برای هفت سال قحطی نگه دارند تا برای تو و قومت و تمامی زمینت یافت شود و تو و زمینت از قحطی هلک نشوید‪.‬‬ ‫‪۶۰‬به همه ساکنان زمین نیز دستور داده شود که هر کس محصول مزرعه خود را از انواع خوراکیها ‪،‬در طول هفت سال فراوانی‬ ‫جمعآوری کند و آن را در انبارهای خود قرار دهد تا در روزهای قحطی برای آنها یافت شود و بتوانند با آن زندگی کنند‪.‬‬ ‫‪۶۱‬این تعبیر صحیح خواب توست ‪،‬و این اندرزی است که برای نجات جان تو و جان همه رعایای تو داده شده است‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و پادشاه در جواب یوسف گفت« ‪:‬چه کسی میگوید و چه کسی میداند که سخنان تو راست است؟ »و او به پادشاه گفت« ‪:‬این برای تو‬ ‫نشانهای خواهد بود از تمام سخنان من که راست است و نصیحت من برای تو نیکوست»‪.‬‬ ‫‪۶۳‬اینک همسرت امروز بر کرسی زایمان نشسته است و پسری برای تو خواهد زایید و تو با او شادمان خواهی شد؛ هنگامی که فرزندت‬ ‫از رحم مادرش بیرون آید ‪،‬پسر نخستزادهات که این دو سال پیش به دنیا آمده است ‪،‬خواهد مرد و تو از فرزندی که امروز برایت به دنیا‬ ‫خواهد آمد ‪،‬تسلی خواهی یافت‪.‬‬ ‫‪۶۴‬و یوسف این سخنان را به پادشاه گفت و در برابر پادشاه تعظیم کرد و بیرون رفت ‪،‬و هنگامی که یوسف از نزد پادشاه بیرون رفت ‪،‬آن‬ ‫نشانههایی که یوسف به پادشاه گفته بود ‪،‬در همان روز به وقوع پیوست‪.‬‬ ‫‪۶۵‬و ملکه در آن روز پسری به دنیا آورد و پادشاه مژده پسرش را شنید و شاد شد ‪،‬و هنگامی که خبرچین از حضور پادشاه بیرون رفت ‪،‬‬ ‫خدمتگزاران پادشاه پسر نخستزاده پادشاه را یافتند که مرده بر زمین افتاده بود‪.‬‬ ‫‪۶۶‬و ناله و شیون عظیمی در خانه پادشاه برخاست و پادشاه آن را شنید و گفت« ‪:‬این چه صدا و شیونی است که در خانه شنیدهام؟ »و به‬ ‫پادشاه خبر دادند که پسر نخستزادهاش مرده است ‪.‬آنگاه پادشاه دانست که تمام سخنان یوسف که گفته بود ‪،‬درست بوده است و پادشاه به‬ ‫خاطر فرزندی که در آن روز ‪،‬چنانکه یوسف گفته بود ‪،‬برایش به دنیا آمد ‪،‬تسلی یافت‪.‬‬ ‫فصل‪۴۹‬‬ ‫اشراف وابسته به پادشاه را گرد آورد و‬ ‫‪۱‬پس از این وقایع ‪،‬پادشاه فرستاد و تمام صاحبمنصبان و خدمتگزاران خود و هم هه شاهزادگان و‬ ‫ی‬ ‫هم هه آنها به حضور پادشاه آمدند‪.‬‬ ‫‪۲‬و پادشاه به ایشان گفت« ‪:‬اینک شما تمام سخنان این مرد عبرانی و تمام آیاتی را که او گفته بود ‪،‬دیدید و شنیدید ‪،‬و هیچ یک از سخنان او‬ ‫بر زمین نیفتاده است»‪.‬‬ ‫‪۳‬شما میدانید که او تعبیر خواب را درست بیان کرده است و مطمئنا ا به وقوع خواهد پیوست ‪،‬پس اکنون مشورت کنید و بدانید چه باید بکنید‬ ‫و چگونه زمین از قحطی نجات خواهد یافت‪.‬‬ ‫‪۴‬اکنون بگردید و ببینید آیا چنین کسی که در دل او حکمت و دانش باشد ‪،‬یافت میشود؟ من او را بر زمین خواهم گماشت‪.‬‬ ‫‪۵‬زیرا شما شنیدهاید که آن مرد عبرانی در این باره چه توصیهای کرده است تا زمین را با آن از قحطی نجات دهد ‪،‬و من میدانم که زمین‬ ‫از قحطی نجات نخواهد یافت مگر با توصیه آن مرد عبرانی ‪،‬آن که مرا نصیحت کرد‪.‬‬ ‫‪۶‬و همگی در جواب پادشاه گفتند« ‪:‬مشورتی که آن عبرانی در این باره داده است ‪،‬نیکوست؛ پس اکنون ای سرور ما ‪،‬پادشاه ‪،‬اینک تمام‬ ‫زمین در دست توست ‪،‬آنچه در نظرت نیکوست ‪،‬انجام ده»‪.‬‬ ‫‪۷‬پادشاه ‪،‬کسی را که تو انتخاب کنی و او را با حکمت خود حکیم و قادر به رهایی سرزمین با حکمت خود بدانی ‪،‬او را زیر نظر خود بر‬ ‫سرزمین خواهد گماشت‪.‬‬ ‫‪77‬‬


‫جاشر‬

‫‪۸‬و پادشاه به هم هه صاحبمنصبان گفت« ‪:‬من گمان کردهام که از زمانی که خدا هر آنچه را که مرد عبرانی گفته است به او گفته است ‪،‬‬ ‫کسی در تمام سرزمین مانند او دانا و حکیم نیست ‪.‬اگر در نظر شما پسند آید ‪،‬او را بر سرزمین خواهم گماشت ‪،‬زیرا او با حکمت خود‬ ‫سرزمین را نجات خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪۹‬و هم هه صاحبمنصبان در جواب پادشاه گفتند« ‪:‬اما یقینا ا در قوانین مصر نوشته شده است و نباید از آن تجاوز کرد که هیچکس نباید بر‬ ‫مصر سلطنت کند و نه پس از پادشاه دوم باشد ‪،‬مگر کسی که به هم هه زبانهای بنیآدم دانا باشد»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬پس حال ای سرور ما ‪،‬پادشاه ‪،‬این مرد عبرانی جز به زبان عبرانی نمیتواند سخن بگوید ‪،‬و چگونه میتواند فرمانروای دوم ما باشد ‪،‬در‬ ‫حالی که حتی زبان ما را نمیداند؟‬ ‫‪۱۱‬اکنون از تو التماس داریم که کسی را به دنبال او بفرستی تا نزد تو بیاید و او را از هر نظر بیازمایی و هر طور صلح میبینی عمل‬ ‫کنی‪.‬‬ ‫‪۱۲‬پادشاه گفت« ‪:‬این کار فردا انجام خواهد شد و سخنی که گفتی نیکوست »‪.‬و هم هه مأموران در همان روز به حضور پادشاه رسیدند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و در همان شب ‪،‬خداوند یکی از فرشتگان خدمتگزار خود را فرستاد و او به سرزمین مصر نزد یوسف آمد و فرشته خداوند بر یوسف‬ ‫ایستاد و اینک یوسف شب هنگام در خانه اربابش در سیاهچال در بستر خوابیده بود ‪،‬زیرا اربابش او را به خاطر همسرش به سیاهچال‬ ‫انداخته بود‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و فرشته او را از خواب بیدار کرد و یوسف برخاست و بر پاهایش ایستاد و دید که فرشته خداوند روبروی او ایستاده است؛ و فرشته‬ ‫خداوند با یوسف سخن گفت و در همان شب همه زبانهای آدمیان را به او آموخت و او را ییهوسف نامید‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و فرشته خداوند از نزد او رفت و یوسف برگشت و بر بستر خود دراز کشید ‪،‬و یوسف از رؤیایی که دید ‪،‬متحیر شد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و بامدادان پادشاه هم هه صاحبمنصبان و خدمتگزاران خود را فراخواند و همه آمدند و در حضور پادشاه نشستند و پادشاه دستور داد‬ ‫یوسف را بیاورند و خدمتگزاران پادشاه رفتند و یوسف را نزد فرعون آوردند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و پادشاه بیرون آمد و از پلههای تخت بال رفت و یوسف با پادشاه به همه زبانها سخن گفت ‪،‬و یوسف نزد او رفت و با پادشاه سخن‬ ‫گفت تا اینکه در پله هفتادم به حضور پادشاه رسید و در مقابل پادشاه نشست‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و پادشاه به سبب یوسف بسیار شادمان شد ‪،‬و هم هه مأموران پادشاه چون سخنان یوسف را شنیدند ‪،‬با پادشاه بسیار شادمان شدند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و این امر به نظر پادشاه و خواجهسرایان پسند آمد که یوسف را پس از پادشاه ‪،‬شخص دوم بر تمام سرزمین مصر قرار دهند ‪،‬و پادشاه‬ ‫به یوسف خطاب کرده ‪،‬گفت‪:‬‬ ‫‪۲۰‬اکنون تو به من مشورت دادی که مردی حکیم را بر سرزمین مصر بگمارم تا با حکمت او سرزمین را از قحطی نجات دهد؛ بنابراین ‪،‬‬ ‫اکنون که خدا همه اینها را برای تو آشکار کرده است و همه سخنانی را که گفتهای ‪،‬در سراسر سرزمین مردی دانا و حکیم مانند تو نیست‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و نام تو دیگر یوسف خوانده نخواهد شد ‪،‬بلکه صفنات فعنیح نام تو خواهد بود؛ تو جانشین من خواهی بود ‪،‬و همه امور حکومت من‬ ‫طبق فرمان تو خواهد بود ‪،‬و قوم من به فرمان تو رفت و آمد خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و از زیر دست تو ‪،‬خدمتگزاران و مأموران من مواجب خود را که ماهانه به آنها داده میشود ‪،‬دریافت خواهند کرد ‪،‬و تمام مردم زمین‬ ‫در برابر تو تعظیم خواهند کرد؛ جز اینکه در تخت خود از تو بزرگتر باشم‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و پادشاه انگشتر خود را از دست خود بیرون آورد و آن را بر دست یوسف گذاشت ‪،‬و پادشاه یوسف را با جامه شاهانه پوشانید ‪،‬و تاجی‬ ‫زرین بر سر او نهاد ‪،‬و طوق زرین بر گردنش انداخت‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و پادشاه به خادمان خود فرمان داد تا او را بر ارابه دوم پادشاه که روبروی ارابه پادشاه میرفت ‪،‬سوار کردند و او را بر اسبی بزرگ و‬ ‫قوی از اسبان پادشاه سوار کرد و در کوچههای سرزمین مصر گرداند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و پادشاه فرمان داد که هم هه کسانی که دف و چنگ و سایر آلت موسیقی را مینواختند ‪،‬با یوسف بروند؛ هزار دف ‪،‬هزار یمکولوت و‬ ‫هزار نیبالیم از پی او رفتند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و پنج هزار مرد ‪،‬با شمشیرهای برهنه و درخشان در دست ‪،‬پیشاپیش یوسف رژه میرفتند و بازی میکردند ‪،‬و بیست هزار نفر از‬ ‫پوستی پوشیده از طل ‪،‬در سمت راست یوسف و بیست هزار نفر در سمت چپ او رژه میرفتند ‪،‬و همه زنان‬ ‫بزرگان پادشاه ‪،‬با کمربندهای‬ ‫ی‬ ‫و دوشیزگان بر پشت بامها میرفتند یا در خیابانها میایستادند و برای یوسف بازی و شادی میکردند و به سیمای یوسف و زیبایی او خیره‬ ‫میشدند‪.‬‬ ‫س ریخمه و انواع عطرهای مرغوب معطر میکردند و ممر و عود در امتداد‬ ‫‪۲۷‬و قوم پادشاه از پیش و از عقب او میرفتند و جاده را با کندر و م‬ ‫جاده میپاشیدند ‪،‬و بیست مرد این سخنان را با صدای بلند در سراسر سرزمین به حضور او اعلم میکردند‪:‬‬ ‫‪۲۸‬آیا این مرد را میبینی که پادشاه او را به عنوان جانشین خود برگزیده است؟ تمام امور حکومت به دست او تنظیم خواهد شد ‪،‬و هر که‬ ‫از دستورات او سرپیچی کند ‪،‬یا در برابر او تعظیم نکند ‪،‬خواهد مرد ‪،‬زیرا او علیه پادشاه و جانشین خود شورش کرده است‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و چون جارچیان از اعلم کردن باز ایستادند ‪،‬تمامی قوم مصر در برابر یوسف به خاک افتادند و گفتند« ‪:‬پادشاه زنده باد ‪،‬و پادشاه دوم‬ ‫نیز زنده باد »‪.‬و همه ساکنان مصر در امتداد جاده سجده کردند ‪،‬و هنگامی که جارچیان به آنها نزدیک شدند ‪،‬سجده کردند و با انواع دفها ‪،‬‬ ‫مکول و نبال در برابر یوسف شادی کردند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و یوسف سوار بر اسب ‪،‬چشمان خود را به سوی آسمان بلند کرد و با صدای بلند گفت« ‪:‬او فقیر را از خاک برمیخیزاند ‪،‬او نیازمند را‬ ‫از مزبله برمیخیزاند ‪.‬ای خداوند قادر متعال ‪،‬خوشا به حال کسی که بر تو توکل دارد»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و یوسف با بندگان و خواجهسرایان فرعون در سرزمین مصر گشت ‪،‬و ایشان تمام سرزمین مصر و تمام خزاین پادشاه را به او نشان‬ ‫دادند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و یوسف برگشت و در همان روز به حضور فرعون رسید ‪،‬و پادشاه ملکی در سرزمین مصر ‪،‬ملکی از مزارع و تاکستانها ‪،‬به یوسف‬ ‫بخشید ‪،‬و پادشاه سه هزار وزنه نقره و هزار وزنه طل و سنگهای عقیق و الماس و هدایای بسیار به یوسف بخشید‪.‬‬ ‫‪78‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۳‬و روز بعد ‪،‬پادشاه به تمام مردم مصر دستور داد که برای یوسف هدایا و نذورات بیاورند و هر که از فرمان پادشاه سرپیچی کند ‪،‬کشته‬ ‫شود؛ و در خیابان شهر ‪،‬جایگاه بلندی ساختند و لباسهایی در آنجا پهن کردند و هر که چیزی برای یوسف میآورد ‪،‬آن را در جایگاه بلندی‬ ‫میگذاشت‪.‬‬ ‫گوشواره طل و دیگری حلقهها و گوشوارهها و ظروف مختلف از طل و نقره و‬ ‫‪۳۴‬و هم هه مردم مصر چیزی به مکان بلند انداختند ‪،‬یکی‬ ‫ه‬ ‫سنگهای عقیق و الماس را در مکان بلند انداخت؛ هر کس از آنچه داشت چیزی داد‪.‬‬ ‫اشراف متعلق به پادشاه ‪،‬یوسف را گرامی داشتند و‬ ‫‪۳۵‬و یوسف همه اینها را گرفت و در خزانههای خود گذاشت ‪،‬و همه صاحبمنصبان و‬ ‫ی‬ ‫هدایای بسیاری به او دادند ‪،‬زیرا پادشاه او را به عنوان دومین پادشاه خود برگزیده بود‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و پادشاه نزد پوطیفارع ‪،‬پسر امحیرام ‪،‬کاهن اون ‪،‬فرستاد و او دختر کوچک خود ‪،‬امسنات ‪،‬را گرفته ‪،‬او را به یوسف به زنی داد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و آن دختر بسیار زیبا و باکره بود ‪،‬کسی که مردی او را نشناخته بود ‪،‬و یوسف او را به زنی گرفت ‪،‬و پادشاه به یوسف گفت« ‪:‬من‬ ‫فرعون هستم ‪،‬و غیر از تو هیچکس جرأت نخواهد کرد دست یا پای خود را دراز کند تا قوم مرا در سراسر سرزمین مصر اداره کند»‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و یوسف سی ساله بود وقتی که در حضور فرعون ایستاد ‪،‬و یوسف از حضور پادشاه بیرون رفت ‪،‬و او شخص دوم پادشاه در مصر‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و پادشاه صد غلم به یوسف داد تا در خانهاش از او مراقبت کنند ‪،‬و یوسف نیز غلمان بسیاری فرستاد و خرید و ایشان در خانه‬ ‫یوسف ماندند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬آنگاه یوسف برای خود خانهای بسیار باشکوه مانند خانههای پادشاهان ‪،‬روبروی حیاط کاخ پادشاه ساخت ‪،‬و در آن خانه معبدی بزرگ ‪،‬‬ ‫بسیار زیبا و مناسب برای سکونت خود ساخت؛ یوسف سه سال در ساختن خانهاش کوشید‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و یوسف برای خود تختی بسیار زیبا از طل و نقره فراوان ساخت و آن را با سنگهای عقیق و الماس پوشاند و بر روی آن ‪،‬شبیه تمام‬ ‫سرزمین مصر و شبیه رودخانه مصر که تمام سرزمین مصر را آبیاری میکند ‪،‬ساخت؛ و یوسف در خانهاش بر تخت خود ایمن نشست و‬ ‫خداوند حکمت یوسف را افزایش داد‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و جمیع ساکنان مصر و بندگان فرعون و امرای او ‪،‬یوسف را بسیار دوست میداشتند ‪،‬زیرا این امر از جانب خداوند برای یوسف بود‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و یوسف لشکری داشت که به جنگ میرفتند و تعدادشان چهل هزار و ششصد نفر بود که میتوانستند سلح حمل کنند تا به پادشاه و‬ ‫یوسف در برابر دشمن کمک کنند ‪،‬گذشته از مأموران پادشاه و خدمتگزارانش و ساکنان مصر که بیشمار بودند‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و یوسف به شجاعان و به تمامی لشکر خود ‪،‬سپر و نیزه و کله و زره و سنگ برای فلخن داد‪.‬‬ ‫فصل‪۵۰‬‬ ‫‪۱‬در آن زمان ‪،‬بنیترشیش علیه پسران اسماعیل آمدند و با ایشان جنگیدند ‪،‬و بنیترشیش مدت زیادی اسماعیلیان را غارت کردند‪.‬‬ ‫‪۲‬و فرزندان اسماعیل در آن روزها کم بودند و نمیتوانستند بر فرزندان ترشیش غلبه کنند و سخت مورد ستم قرار میگرفتند‪.‬‬ ‫‪۳‬و پیران اسماعیلیان گزارشی نزد پادشاه مصر فرستادند و گفتند« ‪:‬تمنا دارم که بندگانت ‪،‬افسران و لشکریان خود را بفرستی تا به ما در‬ ‫جنگ با بنیترشیش کمک کنند ‪،‬زیرا ما مدت مدیدی است که در حال نابودی هستیم»‪.‬‬ ‫‪۴‬و فرعون ‪،‬یوسف را با دلوران و لشکری که همراهش بودند ‪،‬و دلوران خود را از دربار پادشاه فرستاد‪.‬‬ ‫‪۵‬و ایشان به سرزمین حویله نزد بنیاسماعیل رفتند تا ایشان را در برابر بنیترشیش یاری دهند ‪،‬و بنیاسماعیل با بنیترشیش جنگیدند ‪،‬و‬ ‫یوسف ‪،‬ترشیشان را شکست داد و تمام سرزمین ایشان را مطیع ساخت ‪،‬و بنیاسماعیل تا امروز در آن ساکنند‪.‬‬ ‫‪۶‬و چون زمین ترشیش مغلوب شد ‪،‬جمیع ترشیشان گریخته ‪،‬به مرز برادران خود ‪،‬بنییاوان ‪،‬رسیدند ‪،‬و یوسف با جمیع شجاعان و لشکر‬ ‫خود به مصر برگشتند ‪،‬و از ایشان حتی یک نفر هم مفقود نشد‪.‬‬ ‫‪۷‬و در هنگام تحویل سال ‪،‬در سال دوم سلطنت یوسف بر مصر ‪،‬خداوند به مدت هفت سال ‪،‬چنانکه یوسف گفته بود ‪،‬فراوانی بسیار در‬ ‫سراسر زمین عطا فرمود ‪،‬زیرا خداوند در آن ایام به مدت هفت سال ‪،‬تمام محصولت زمین را برکت داد و ایشان خوردند و بسیار سیر‬ ‫شدند‪.‬‬ ‫‪۸‬و یوسف در آن زمان مأمورانی زیر دست خود داشت که تمام آذوقه سالهای خوب را جمعآوری میکردند و سال به سال غله را انبار‬ ‫کرده ‪،‬در خزانههای یوسف میگذاشتند‪.‬‬ ‫‪۹‬و هر وقت که آذوقه را جمع میکردند ‪،‬یوسف دستور میداد که خوشههای گندم را بیاورند و مقداری از خاک مزرعه را نیز با خود‬ ‫بیاورند تا فاسد نشود‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و یوسف سال به سال طبق این دستور عمل میکرد ‪،‬و غله را مانند ریگ دریا به فراوانی انبار میکرد ‪،‬زیرا انبارهای او بسیار زیاد بود‬ ‫و از کثرت ‪،‬قابل شمارش نبود‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و همچنین همه ساکنان مصر در طول هفت سال فراوانی ‪،‬انواع خوراک را در انبارهای خود به وفور جمع کردند ‪،‬اما مانند یوسف با‬ ‫آن رفتار نکردند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و تمام آذوقهای که یوسف و مصریان در هفت سال فراوانی جمعآوری کرده بودند ‪،‬برای زمین در هفت سال قحطی ذخیره شد تا برای‬ ‫تأمین نیازهای تمام زمین کافی باشد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و ساکنان مصر هر کس انبار و مخفیگاه خود را از غله پر کردند تا در هنگام قحطی برای آنها کافی باشد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و یوسف تمام آذوقهای را که جمع کرده بود ‪،‬در تمام شهرهای مصر گذاشت ‪،‬و تمام انبارها را بست و نگهبانانی بر آنها گماشت‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و امسنات ‪،‬همسر یوسف ‪،‬دختر فوطیفارع ‪،‬دو پسر برای او زایید ‪،‬منسی و افرایم ‪،‬و یوسف در هنگام تولد آنها سی و چهار ساله بود‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و آن پسران بزرگ شدند و در راهها و دستورات او رفتند و از راهی که پدرشان به آنها آموخته بود ‪،‬نه به راست و نه به چپ منحرف‬ ‫نشدند‪.‬‬ ‫‪79‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۷‬و خداوند با پسران میبود و آنها بزرگ میشدند و در هر حکمت و در همه امور حکومت ‪،‬فهم و مهارت داشتند ‪.‬و همه مأموران پادشاه‬ ‫و بزرگان او از ساکنان مصر ‪،‬پسران را بزرگ میکردند و آنها در میان فرزندان پادشاه تربیت میشدند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و هفت سال فراوانی که در سراسر زمین بود ‪،‬سپری شد و هفت سال قحطی ‪،‬چنانکه یوسف گفته بود ‪،‬پس از آنها فرا رسید و قحطی‬ ‫سراسر زمین را فرا گرفت‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و چون تمامی قوم مصر دیدند که قحطی در سرزمین مصر شروع شده است ‪،‬همه قوم مصر انبارهای غله خود را باز کردند ‪،‬زیرا‬ ‫قحطی بر آنها چیره شده بود‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و تمام آذوقهای که در انبارهایشان بود ‪،‬پر از حشرات موذی و غیرقابل خوردن یافتند ‪،‬و قحطی در سراسر سرزمین حاکم شد ‪،‬و همه‬ ‫ساکنان مصر آمدند و نزد فرعون فریاد برآوردند ‪،‬زیرا قحطی بر آنها بسیار سخت بود‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و به فرعون گفتند« ‪:‬به غلمانت نان بده ‪،‬و چرا ما و اطفال ما در برابر چشمان تو از گرسنگی بمیریم؟»‬ ‫‪۲۲‬فرعون در جواب ایشان گفت« ‪:‬چرا نزد من فریاد میزنید؟ مگر یوسف دستور نداد که غله در هفت سال فراوانی برای سالهای قحطی‬ ‫انبار شود؟ و چرا به سخن او گوش ندادید؟»‬ ‫‪۲۳‬و مردم مصر در جواب پادشاه گفتند« ‪:‬به جان تو سوگند ‪،‬ای سرور ما ‪،‬بندگانت هر آنچه یوسف فرموده بود ‪،‬انجام دادند ‪،‬زیرا بندگانت‬ ‫نیز در هفت سال فراوانی ‪،‬تمام محصول مزارع خود را جمع کردند و تا امروز در انبارها گذاشتند»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و چون قحطی بر بندگانت غالب شد ‪،‬انبارهای خود را باز کردیم و اینک تمام محصول ما پر از حشرات موذی شده بود و برای‬ ‫خوردن مناسب نبود‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و چون پادشاه آنچه را که بر ساکنان مصر گذشته بود شنید ‪،‬پادشاه از قحطی بسیار ترسید و بسیار وحشت کرد؛ و پادشاه به مردم مصر‬ ‫پاسخ داد و گفت« ‪:‬حال که این همه بر شما واقع شده است ‪،‬نزد یوسف بروید و هر چه او به شما میگوید انجام دهید و از فرمان او سرپیچی‬ ‫نکنید»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و جمیع قوم مصر بیرون آمده ‪،‬نزد یوسف آمدند و به او گفتند« ‪:‬به ما غذا بده ‪،‬و چرا در حضور تو از گرسنگی بمیریم؟ زیرا ما در‬ ‫هفت سال ‪،‬چنانکه فرمان داده بودی ‪،‬محصول خود را جمع کردیم و ذخیره نمودیم ‪،‬و چنین بر ما واقع شده است»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و چون یوسف سخنان مردم مصر و آنچه بر سرشان آمده بود شنید ‪،‬تمام انبارهای محصول خود را باز کرد و آن را به مردم مصر‬ ‫فروخت‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و قحطی در سراسر زمین غالب شد ‪،‬و قحطی در همه کشورها بود ‪،‬اما در سرزمین مصر محصول برای فروش وجود داشت‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و همه ساکنان مصر برای خرید غله نزد یوسف آمدند ‪،‬زیرا قحطی بر آنها غلبه کرده بود و همه غله آنها خراب شده بود ‪،‬و یوسف هر‬ ‫روز آن را به همه مردم مصر میفروخت‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و جمیع ساکنان سرزمین کنعان و فلسطینیان و آن سوی اردن و بنیمشرق و جمیع شهرهای سرزمینهای دور و نزدیک شنیدند که در‬ ‫مصر غله هست ‪،‬و همه برای خرید غله به مصر آمدند ‪،‬زیرا قحطی بر آنها چیره شده بود‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و یوسف انبارهای غله را باز کرد و مأمورانی بر آنها گماشت ‪،‬و آنها هر روز میایستادند و به هر که میآمد ‪،‬غله میفروختند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و یوسف دانست که برادرانش نیز برای خرید غله به مصر خواهند آمد ‪،‬زیرا قحطی در سراسر زمین حاکم بود ‪.‬پس یوسف به تمام قوم‬ ‫خود فرمان داد که این خبر را در سراسر سرزمین مصر اعلم کنند و گفت‪:‬‬ ‫‪۳۳‬پادشاه و شخص دوم و بزرگانشان خشنودند که هر کسی که میخواهد از مصر غله بخرد ‪،‬خدمتکاران خود را برای خرید به مصر‬ ‫نفرستد ‪،‬بلکه پسرانش و همچنین هر مصری یا کنعانی که از هر یک از فروشگاههای خرید غله در مصر بیاید و برود و آن را در سراسر‬ ‫سرزمین بفروشد ‪،‬او خواهد مرد ‪،‬زیرا هیچ کس جز برای تأمین معاش خانوادهاش غله نمیخرد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و هر مردی که دو یا سه حیوان را هدایت کند ‪،‬خواهد مرد ‪،‬زیرا انسان فقط حیوان خود را هدایت میکند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و یوسف نگهبانانی بر دروازههای مصر گماشت و به ایشان امر کرد و گفت« ‪:‬هر که برای خرید غله میآید ‪،‬نگذارند وارد شود تا نام‬ ‫پدر پدرش نوشته شود ‪،‬و هر چه در روز نوشته میشود ‪،‬نامهایشان را عصر نزد من بفرستند تا نامهایشان را بدانم»‪.‬‬ ‫او و نام پدرش و نام ی‬ ‫‪۳۶‬و یوسف مأمورانی در سراسر سرزمین مصر گماشت ‪،‬و ایشان را امر فرمود تا همه این کارها را انجام دهند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و یوسف همه این کارها را کرد و این فرایض را وضع نمود تا بداند برادرانش چه زمانی برای خرید غله به مصر میآیند؛ و قوم یوسف‬ ‫هر روز این را در مصر مطابق این سخنان و فرایضی که یوسف فرمان داده بود ‪،‬اعلم میکردند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و جمیع ساکنان شرق و غرب کشور و تمام زمین ‪،‬فرایض و قوانینی را که یوسف در مصر وضع کرده بود شنیدند ‪،‬و ساکنان اقصای‬ ‫زمین آمدند و هر روز از مصر غله میخریدند و سپس میرفتند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و هم هه صاحبمنصبان مصر چنانکه یوسف فرمان داده بود ‪،‬کردند ‪،‬و هر که برای خرید غله به مصر میآمد ‪،‬دروازهبانان نام ایشان و‬ ‫نام پدرانشان را مینوشتند و هر روز عصر آنها را نزد یوسف میآوردند‪.‬‬ ‫فصل‪۵۱‬‬ ‫‪۱‬و بعد از آن یعقوب شنید که در مصر غله پیدا میشود ‪،‬و پسرانش را فراخواند تا برای خرید غله به مصر بروند ‪،‬زیرا قحطی بر آنها نیز‬ ‫مستولی شده بود ‪.‬پس پسرانش را فراخواند و گفت‪:‬‬ ‫‪۲‬اینک شنیدهام که در مصر غله هست و هم هه مردم زمین برای خرید به آنجا میروند ‪،‬پس چرا خود را به تمام مردم جهان سیر نشان‬ ‫میدهید؟ شما نیز به مصر بروید و از کسانی که به آنجا میآیند ‪،‬کمی غله برای ما بخرید تا نمیریم‪.‬‬ ‫‪۳‬و پسران یعقوب سخن پدر خود را شنیدند و برخاستند تا به مصر فرود آیند تا از میان دیگران که به آنجا میآمدند ‪،‬غله بخرند‪.‬‬ ‫‪۴‬و پدرشان یعقوب ایشان را وصیت کرده ‪،‬گفت« ‪:‬چون به شهر داخل شوید ‪،‬به سبب ساکنان زمین ‪،‬همه از یک دروازه وارد مشوید»‪.‬‬ ‫‪80‬‬


‫جاشر‬

‫‪۵‬و پسران یعقوب روانه شده ‪،‬به مصر رفتند ‪،‬و پسران یعقوب هر چه پدرشان بدیشان امر فرموده بود ‪،‬کردند ‪،‬و یعقوب بنیامین را‬ ‫نفرستاد ‪،‬زیرا گفت مبادا در راه حادثهای مانند برادرش برای او پیش آید ‪،‬و ده پسر یعقوب روانه شدند‪.‬‬ ‫‪۶‬و چون پسران یعقوب در راه میرفتند ‪،‬از آنچه با یوسف کرده بودند پشیمان شدند و با یکدیگر گفتگو کرده ‪،‬گفتند« ‪:‬ما میدانیم که‬ ‫برادرمان یوسف به مصر رفته است ‪،‬و اکنون هر جا که برویم او را جستجو خواهیم کرد ‪،‬و اگر او را بیابیم ‪،‬او را از آقایش به عنوان فدیه‬ ‫خواهیم گرفت ‪،‬و گرنه ‪،‬به زور ‪،‬و برای او خواهیم مرد»‪.‬‬ ‫‪۷‬و پسران یعقوب با این امر موافقت کردند و به خاطر یوسف خود را تقویت کردند تا او را از دست اربابش نجات دهند ‪،‬و پسران یعقوب‬ ‫به مصر رفتند؛ و چون نزدیک مصر رسیدند ‪،‬از یکدیگر جدا شدند و از ده دروازه مصر وارد شدند ‪،‬و نگهبانان دروازه نامهای ایشان را‬ ‫در آن روز نوشتند و عصرگاه ایشان را نزد یوسف آوردند‪.‬‬ ‫‪۸‬و یوسف نامها را از دست نگهبانان دروازههای شهر خواند و دریافت که برادرانش از ده دروازه شهر وارد شدهاند ‪،‬و یوسف در آن‬ ‫زمان فرمان داد که در سراسر سرزمین مصر اعلم شود و گفت‪:‬‬ ‫‪۹‬ای نگهبانان ‪،‬ای نگهبانان ‪،‬بروید و تمام انبارهای غله را ببندید و فقط یکی را باز بگذارید تا کسانی که میآیند از آن خرید کنند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و در آن زمان هم هه مأموران یوسف چنین کردند ‪،‬و هم هه انبارها را بستند و فقط یکی را باز گذاشتند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و یوسف نامهای نوشته شده برادرانش را به کسی که بر انبار باز گماشته شده بود ‪،‬داد و به او گفت« ‪:‬هر که برای خرید غله نزد تو‬ ‫آید ‪،‬نامش را بپرس ‪،‬و چون کسانی از این نامها نزد تو آیند ‪،‬آنها را بگیر و بفرست »‪.‬و آنها چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و چون پسران یعقوب به شهر آمدند ‪،‬در شهر گرد هم آمدند تا پیش از آنکه برای خود غله بخرند ‪،‬یوسف را بجویند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و ایشان به دیوارهای فاحشهها رفتند و سه روز در دیوارهای فاحشهها به دنبال یوسف گشتند ‪،‬زیرا گمان میکردند که یوسف به‬ ‫دیوارهای فاحشهها خواهد آمد ‪،‬زیرا یوسف بسیار خوشقیافه و مورد توجه بود ‪،‬و پسران یعقوب سه روز یوسف را جستجو کردند و او را‬ ‫نیافتند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و مردی که بر انبار باز گماشته شده بود ‪،‬نامهایی را که یوسف به او داده بود ‪،‬جستجو کرد و آنها را نیافت‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و نزد یوسف فرستاد و گفت« ‪:‬این سه روز گذشته است و آن مردانی که نامشان را به من داده بودی ‪،‬نیامدهاند »‪.‬و یوسف غلمانی‬ ‫فرستاد تا آن مردان را در تمام مصر جستجو کنند و ایشان را نزد یوسف بیاورند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و غلمان یوسف رفتند و به مصر آمدند و ایشان را نیافتند ‪،‬و به جوشن رفتند و ایشان را آنجا نیافتند ‪،‬و سپس به شهر رعمسیس رفتند و‬ ‫ایشان را نیافتند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و یوسف همچنان شانزده غلم را برای جستجوی برادرانش فرستاد ‪،‬و آنها رفتند و در چهار گوشه شهر پراکنده شدند ‪،‬و چهار نفر از‬ ‫غلمان به خانه فاحشهها رفتند و آن ده مرد را در آنجا یافتند که برادر خود را میجستند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و آن چهار مرد ایشان را گرفته ‪،‬به حضور او آوردند و در برابر او به زمین سجده کردند ‪.‬یوسف در معبد خود بر تخت نشسته بود و‬ ‫جامههای شاهانه بر تن داشت و تاجی بزرگ از طل بر سرش بود و همه بزرگان در اطرافش نشسته بودند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و پسران یعقوب یوسف را دیدند و هیئت و خوشرویی و وقار چهره او در نظر ایشان شگفتانگیز آمد ‪،‬و بار دیگر در برابر او به زمین‬ ‫سجده کردند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و یوسف برادران خود را دید و آنها را شناخت ‪،‬اما آنها او را نشناختند ‪،‬زیرا یوسف در نظر آنها بسیار بزرگ بود ‪،‬از این رو او را‬ ‫نشناختند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و یوسف بدیشان گفت« ‪:‬از کجا آمدهاید؟ »و همه در جواب گفتند« ‪:‬غلمانت از زمین کنعان آمدهایم تا غله بخریم ‪،‬زیرا قحطی در‬ ‫سراسر زمین حاکم است ‪،‬و غلمانت شنیدهاند که در مصر غله هست ‪،‬پس با دیگر آیندگان آمدهاند تا غله برای معیشت خود بخرند»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬یوسف در جواب ایشان گفت« ‪:‬اگر چنانکه میگویید برای خرید آمدهاید ‪،‬چرا از ده دروازه شهر میآئید؟ مگر نه اینکه برای جاسوسی‬ ‫زمین آمدهاید»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و همه با هم به یوسف پاسخ دادند و گفتند« ‪:‬نه ‪،‬ای آقای من ‪،‬ما درست میگوییم ‪،‬غلمان تو جاسوس نیستند ‪،‬بلکه ما برای خرید غله‬ ‫آمدهایم ‪،‬زیرا غلمان تو همه برادرند ‪،‬پسران یک مرد در سرزمین کنعان ‪،‬و پدرمان به ما فرمان داده و گفته است« ‪:‬چون به شهر آیید ‪،‬به‬ ‫خاطر ساکنان زمین ‪،‬همه از یک دروازه وارد نشوید»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬یوسف دوباره در جواب ایشان گفت« ‪:‬این همان سخنی است که به شما گفتم ‪،‬شما برای جاسوسی زمین آمدهاید ‪،‬از این رو همگی از ده‬ ‫دروازه شهر آمدید؛ شما آمدهاید تا برهنگی زمین را ببینید»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬هر که برای خرید غله میآید ‪،‬به راه خود میرود ‪،‬و شما سه روز است که در این سرزمین هستید ‪،‬و در دیوارهای فاحشهها که سه روز‬ ‫در آنها بودهاید ‪،‬چه میکنید؟ جاسوسان چنین میکنند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و به یوسف گفتند« ‪:‬حاشا از آقای ما که چنین بگوید ‪،‬زیرا ما دوازده برادر هستیم ‪،‬پسران پدرمان یعقوب ‪،‬در سرزمین کنعان ‪،‬پسر‬ ‫اسحاق ‪،‬پسر ابراهیم عبرانی ‪،‬و اینک کوچکترین آنها امروز نزد پدر ماست در سرزمین کنعان ‪،‬و یکی از آنها نیست ‪،‬زیرا از ما گم شده‬ ‫است ‪،‬و ما گمان کردیم که شاید در این سرزمین باشد ‪،‬از این رو او را در سراسر سرزمین میجوییم ‪،‬و حتی به خانههای فاحشهها نیز‬ ‫آمدهایم تا او را در آنجا بجوییم»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬یوسف به ایشان گفت« ‪:‬پس آیا او را در سراسر زمین جستجو کردید ‪،‬در حالی که مصر فقط برای شما باقی مانده بود تا او را در آن‬ ‫جستجو کنید؟ و برادرتان نیز با اینکه در مصر بود ‪،‬در خانههای فاحشهها چه باید بکند؟ آیا نگفتید که از فرزندان اسحاق ‪،‬پسر ابراهیم‬ ‫هستید ‪،‬و پس فرزندان یعقوب در خانههای فاحشهها چه باید بکنند؟»‬ ‫‪۲۸‬و به او گفتند« ‪:‬چون شنیدیم که اسماعیلیان او را از ما دزدیدند ‪،‬و به ما گفته شد که او را در مصر فروختهاند ‪،‬و بندهات ‪،‬برادر ما ‪،‬‬ ‫بسیار خوشقیافه و خوشقیافه است ‪،‬گمان کردیم که او حتما ا در خانههای فاحشهها خواهد بود ‪،‬از این رو بندگانت به آنجا رفتند تا او را‬ ‫جستجو کنند و برای او فدیه بدهند»‪.‬‬ ‫‪81‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۹‬یوسف باز هم در جواب ایشان گفت« ‪:‬شما دروغ میگویید و به دروغ میگویید که فرزندان ابراهیم هستید ‪،‬قسم به حیات فرعون ‪،‬شما‬ ‫جاسوس هستید و از این رو به خانههای فاحشهها رفتهاید تا شناخته نشوید»‪.‬‬ ‫‪۳۰‬یوسف بدیشان گفت« ‪:‬حال اگر او را بیابید و اربابش از شما بهایی گزاف بخواهد ‪،‬آیا آن را در ازای او خواهید داد؟ »گفتند« ‪:‬داده‬ ‫خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و به ایشان گفت« ‪:‬اگر اربابش راضی نشود که او را به بهایی گزاف از خود جدا کند ‪،‬به خاطر او با او چه خواهید کرد؟ »ایشان در‬ ‫جواب گفتند« ‪:‬اگر او را به ما ندهد ‪،‬او را خواهیم کشت و برادر خود را برداشته ‪،‬خواهیم رفت»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬یوسف به ایشان گفت« ‪:‬سخنی که به شما گفتم همین است ‪:‬شما جاسوس هستید ‪،‬زیرا آمدهاید تا ساکنان این سرزمین را بکشید ‪،‬زیرا‬ ‫شنیدهایم که دو برادرتان همه ساکنان شکیم در سرزمین کنعان را به خاطر خواهرتان کشتند ‪،‬و شما اکنون آمدهاید تا همین کار را در مصر‬ ‫به خاطر برادرتان انجام دهید»‪.‬‬ ‫‪۳۳‬تنها از این راه میدانم که شما مردانی راستگو هستید ‪،‬اگر یکی از خودتان را بفرستید تا برادر کوچکتان را از پدرتان بیاورد و او را‬ ‫اینجا نزد من بیاورد ‪،‬و با انجام این کار ‪،‬خواهم دانست که حق با شماست‪.‬‬ ‫‪۳۴‬پس یوسف هفتاد نفر از دلوران خود را فراخواند و به ایشان گفت« ‪:‬این مردان را بردارید و به زندان بیاورید»‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و مردان شجاع آن ده نفر را گرفتند و ایشان را گرفته ‪،‬در بند انداختند و سه روز در بند بودند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و در روز سوم ‪،‬یوسف ایشان را از بند بیرون آورد و به ایشان گفت« ‪:‬اگر شما مردان راستگویید ‪،‬این کار را برای خود انجام دهید تا‬ ‫زنده بمانید ‪.‬یکی از برادران شما در بند زندانی خواهد بود تا شما بروید و غله را برای خانواده خود به سرزمین کنعان ببرید و برادر‬ ‫کوچک خود را نیز بیاورید و او را نزد من بیاورید تا بدانم که وقتی این کار را میکنید ‪،‬مردان راستگویی هستید»‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و یوسف از نزد ایشان بیرون آمده ‪،‬به حجره درآمد و بسیار گریست ‪،‬زیرا دلش بر ایشان سوخته بود ‪.‬پس روی خود را شست و دوباره‬ ‫نزد ایشان بازگشت و شمعون را از ایشان گرفت و دستور داد او را ببندند ‪،‬اما شمعون راضی نشد ‪،‬زیرا او مردی بسیار نیرومند بود و‬ ‫نمیتوانستند او را ببندند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و یوسف مردان شجاع خود را فراخواند و هفتاد مرد شجاع با شمشیرهای برهنه در دست ‪،‬پیش روی او آمدند و پسران یعقوب از آنها‬ ‫وحشت کردند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬یوسف به ایشان گفت« ‪:‬این مرد را بگیرید و در زندان نگه دارید تا برادرانش نزد او بیایند »‪.‬پس دلوران یوسف شتابان رفتند و‬ ‫همگی شمعون را گرفتند تا او را ببندند ‪.‬شمعون فریادی بلند و وحشتناک برآورد و صدای فریاد از دوردستها شنیده شد‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و جمیع شجاعان یوسف از صدای فریاد وحشت کردند ‪،‬به طوری که به روی خود افتادند و بسیار ترسیدند و گریختند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و جمیع مردانی که با یوسف بودند گریختند زیرا از جان خود بسیار ترسیدند ‪،‬و فقط یوسف و پسرش منسی در آنجا ماندند ‪،‬و منسی‬ ‫پسر یوسف چون قدرت شمعون را دید ‪،‬بسیار خشمگین شد‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و منسی پسر یوسف به شمعون برخاست ‪،‬و منسی با مشت خود ضربهای محکم به پشت گردن شمعون زد ‪،‬و شمعون از خشم خود آرام‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و منسی شمعون را گرفت و او را به شدت گرفت و او را بست و به زندان برد ‪،‬و همه پسران یعقوب از عمل آن جوان در شگفت‬ ‫شدند‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و شمعون به برادران خود گفت« ‪:‬هیچ یک از شما نگویید که این زدن یک مصری است ‪،‬بلکه زدن خاندان پدر من است»‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و پس از این ‪،‬یوسف دستور داد کسی را که بر انبار گماشته شده بود ‪،‬فرا خوانند تا کیسههایشان را تا جایی که میتوانند حمل کنند ‪،‬از‬ ‫غله پر کند و پول هر کس را در کیسهاش بگذارد و آذوقه سفر به ایشان بدهد ‪،‬و با ایشان چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و یوسف ایشان را امر فرمود و گفت« ‪:‬مواظب باشید که از دستور من در آوردن برادرتان ‪،‬چنانکه به شما گفتهام ‪،‬سرپیچی نکنید ‪.‬و‬ ‫چون برادرتان را اینجا نزد من آورید ‪،‬آنگاه خواهم دانست که شما مردان صادقی هستید ‪،‬و در زمین رفت و آمد خواهید کرد ‪،‬و برادرتان‬ ‫را به شما باز خواهم گرداند ‪،‬و شما به سلمتی نزد پدرتان باز خواهید گشت»‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و همه در جواب گفتند« ‪:‬آنچه آقای ما فرموده است ‪،‬خواهیم کرد »‪.‬و در برابر او به زمین سجده کردند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و هر کس غله خود را بر الغ خود برداشت و روانه شدند تا به سرزمین کنعان نزد پدر خود بروند؛ و چون به مهمانخانه رسیدند ‪،‬‬ ‫لوی خورجین خود را پهن کرد تا به الغ خود علوفه بدهد ‪،‬که دید و اینک پولش به وزن کامل هنوز در خورجینش است‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و آن مرد بسیار ترسید و به برادران خود گفت« ‪:‬پول من پس داده شده است ‪،‬و اینک در عدل من است »‪.‬و آن مردان بسیار ترسیدند و‬ ‫گفتند« ‪:‬این چیست که خدا با ما کرده است؟»‬ ‫‪۵۰‬و همه گفتند« ‪:‬کجاست آن مهربانی خداوند که با پدران ما ‪،‬با ابراهیم و اسحاق و یعقوب ‪،‬داشت که امروز خداوند ما را به دست پادشاه‬ ‫مصر سپرده است تا برای ما تدبیر کند؟»‬ ‫‪۵۱‬یهودا به ایشان گفت« ‪:‬ما در برابر خداوند ‪،‬خدای خود ‪،‬گناهکار و مجرم هستیم که برادر خود ‪،‬یعنی گوشت تن خود را فروختهایم ‪.‬پس‬ ‫چرا میگویید ‪:‬مهربانی خداوند با پدران ما کجاست؟»‬ ‫‪۵۲‬و رئوبین به ایشان گفت« ‪:‬مگر به شما نگفتم که به پسر گناه نورزید و شما به من گوش ندادید؟ اکنون خدا او را از ما بازخواست‬ ‫میکند ‪،‬و چگونه جرأت میکنید بگویید ‪:‬مهربانی خداوند با پدران ما کجاست ‪،‬در حالی که شما به خداوند گناه کردهاید؟»‬ ‫‪۵۳‬و شب را در آن مکان به سر بردند و صبح زود برخاستند و غله را بر الغهای خود بار کردند و آنها را رهبری کرده ‪،‬روانه شدند و‬ ‫به خانه پدرشان در سرزمین کنعان آمدند‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و یعقوب و اهل خانهاش به استقبال پسرانش بیرون آمدند ‪،‬و یعقوب دید که برادرشان شمعون با ایشان نیست ‪،‬و یعقوب به پسرانش‬ ‫گفت« ‪:‬برادرتان شمعون کجاست ‪،‬که او را نمیبینم؟ »و پسرانش هر آنچه را که در مصر برایشان اتفاق افتاده بود ‪،‬برای او تعریف کردند‪.‬‬ ‫فصل‪۵۲‬‬ ‫‪82‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱‬و چون به خانه خود درآمدند ‪،‬هر کس کیسه خود را باز کرد و دید که کیسه پول هر کس در آنجاست ‪،‬و از این بابت ایشان و پدرشان‬ ‫بسیار ترسیدند‪.‬‬ ‫‪۲‬یعقوب به ایشان گفت« ‪:‬این چه کاری است که با من کردید؟ من برادرتان یوسف را فرستادم تا از حال شما جویا شود و شما به من گفتید ‪:‬‬ ‫جانوری وحشی او را خورد»‪.‬‬ ‫‪۳‬و شمعون با شما برای خرید آذوقه رفت و شما میگویید که پادشاه مصر او را در زندان نگه داشته است ‪،‬و میخواهید بنیامین را نیز ببرید‬ ‫تا او را نیز بکشید ‪،‬و موهای سفید مرا با اندوه به خاطر بنیامین و برادرش یوسف به گور ببرید‪.‬‬ ‫‪۴‬پس اکنون پسرم با شما نخواهد آمد ‪،‬زیرا برادرش مرده است و او تنها مانده است ‪،‬و ممکن است در راهی که شما میروید ‪،‬همانطور که‬ ‫به برادرش رسید ‪،‬به او نیز ضرر برسد‪.‬‬ ‫‪۵‬و رئوبین به پدرش گفت« ‪:‬اگر پسرت را نیاورم و او را پیش تو نگذارم ‪،‬دو پسر مرا خواهی کشت »‪.‬و یعقوب به پسرانش گفت« ‪:‬شما‬ ‫اینجا بمانید و به مصر نروید ‪،‬زیرا پسر من با شما به مصر نخواهد آمد و مانند برادرش نخواهد مرد»‪.‬‬ ‫‪۶‬یهودا به ایشان گفت« ‪:‬از او دوری کنید تا محصول گندم تمام شود ‪،‬آنگاه خواهد گفت ‪:‬برادرتان را ببرید ‪،‬زیرا جان خود و خانوادهاش‬ ‫از قحطی در خطر خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪۷‬و در آن روزها قحطی در سراسر زمین سخت بود ‪،‬و هم هه مردم زمین برای خرید آذوقه به مصر رفت و آمد میکردند ‪،‬زیرا قحطی در‬ ‫میان ایشان سخت سخت بود ‪،‬و پسران یعقوب یک سال و دو ماه در کنعان ماندند تا غلهشان تمام شد‪.‬‬ ‫‪۸‬و چون غله ایشان تمام شد ‪،‬تمامی خاندان یعقوب از گرسنگی در مضیقه افتادند ‪،‬و همه نوزادان پسران یعقوب جمع شده ‪،‬نزد یعقوب‬ ‫آمدند و همگی او را احاطه کرده ‪،‬به او گفتند« ‪:‬به ما نان بده ‪،‬و چرا همه ما در حضور تو از گرسنگی هلک شویم؟»‬ ‫‪۹‬یعقوب سخنان فرزندان پسرش را شنید و سخت گریست و دلش بر حال آنها سوخت ‪.‬یعقوب پسرانش را فراخواند و همگی آمدند و پیش‬ ‫او نشستند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬یعقوب به ایشان گفت« ‪:‬آیا ندیدهاید که فرزندانتان امروز چگونه برای من گریه میکردند و میگفتند ‪:‬به ما نان بدهید و نیست؟ پس‬ ‫اکنون برگردید و کمی غذا برای ما بخرید»‪.‬‬ ‫‪۱۱‬یهودا در جواب پدرش گفت« ‪:‬اگر برادرمان را با ما بفرستی ‪،‬خواهیم رفت و برایت غله خواهیم خرید ‪،‬و اگر او را نفرستی ‪،‬نخواهیم‬ ‫رفت ‪،‬زیرا پادشاه مصر ما را امر فرموده و گفته است« ‪:‬تا برادرتان با شما نباشد ‪،‬روی مرا نخواهید دید »‪.‬زیرا پادشاه مصر پادشاهی‬ ‫قوی و قدرتمند است ‪،‬و اینک اگر بدون برادرمان نزد او برویم ‪،‬همه ما کشته خواهیم شد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬آیا نمیدانی و نشنیدهای که این پادشاه بسیار قدرتمند و خردمند است و در تمام زمین مانند او نیست؟ اینک ما همه پادشاهان زمین را‬ ‫دیدهایم و کسی مانند آن پادشاه ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬ندیدهایم ‪.‬بیشک در میان همه پادشاهان زمین کسی بزرگتر از ابیملک ‪،‬پادشاه فلسطینیان ‪،‬‬ ‫نیست ‪،‬با این حال پادشاه مصر از او بزرگتر و نیرومندتر است ‪،‬و ابیملک را جز با یکی از افسران او نمیتوان مقایسه کرد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬ای پدر ‪،‬تو کاخ و تخت او و همه خدمتگزارانش را که در حضورش ایستادهاند ندیدهای؛ تو آن پادشاه را که بر تختش با شکوه و جلل‬ ‫سلطنتیاش ‪،‬در جامههای سلطنتیاش و تاجی بزرگ از طل بر سر ‪،‬نشسته است ‪،‬ندیدهای؛ تو عزت و جللی را که خدا به او داده است ‪،‬‬ ‫ندیدهای ‪،‬زیرا در تمام زمین مانند او نیست‪.‬‬ ‫‪۱۴‬ای پدر ‪،‬تو حکمت ‪،‬فهم و دانشی را که خدا در قلب او نهاده است ‪،‬ندیدهای و صدای شیرین او را هنگامی که با ما سخن میگفت ‪،‬‬ ‫نشنیدهای‪.‬‬ ‫‪۱۵‬ای پدر ‪،‬ما نمیدانیم چه کسی او را از نامهای ما و هر آنچه بر سر ما آمده آگاه کرده است ‪،‬با این حال ‪،‬او از تو نیز پرسید و گفت« ‪:‬آیا‬ ‫پدرت هنوز زنده است و حالش خوب است؟»‬ ‫‪۱۶‬تو امور حکومت مصر را که بدون مشورت با فرعون ‪،‬آقایش ‪،‬توسط او تنظیم میشد ‪،‬ندیدهای؛ تو هیبت و ترسی را که او بر همه‬ ‫مصریان تحمیل کرد ‪،‬ندیدهای‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و نیز هنگامی که از نزد او رفتیم ‪،‬تهدید کردیم که با مصر مانند سایر شهرهای اموریان رفتار خواهیم کرد ‪،‬و از تمام سخنان او که‬ ‫درباره ما به عنوان جاسوسان گفته بود ‪،‬بسیار خشمگین شدیم ‪،‬و اکنون که دوباره به حضور او برسیم ‪،‬وحشت او بر همه ما خواهد افتاد ‪،‬و‬ ‫هیچ یک از ما قادر نخواهیم بود با او سخنی کوچک یا بزرگ بگوییم‪.‬‬ ‫‪۱۸‬پس اکنون ای پدر ‪،‬التماس میکنیم که پسر را با ما بفرستی تا برویم و برای تو آذوقه بخریم و از گرسنگی نمیریم ‪.‬یعقوب گفت« ‪:‬چرا با‬ ‫من بد کردی و به پادشاه گفتی که برادری داری؟ این چه کاری است که با من کردی؟»‬ ‫‪۱۹‬یهودا به پدرش یعقوب گفت« ‪:‬جوان را به من بسپار تا برخیزیم و به مصر برویم و غله بخریم و بازگردیم ‪،‬و چون برگردیم ‪،‬اگر جوان‬ ‫با ما نباشد ‪،‬تا ابد سرزنش تو را به دوش خواهم کشید»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬آیا دیدی که همه نوزادان ما از گرسنگی بر تو گریه میکنند و تو هیچ قدرتی برای سیر کردن آنها نداری؟ اکنون بگذار بر آنها رحم‬ ‫کنی و برادرمان را با ما بفرست تا برویم‪.‬‬ ‫‪۲۱‬زیرا چگونه مهربانی خداوند نسبت به اجداد ما بر تو آشکار خواهد شد وقتی که میگویی پادشاه مصر پسرت را خواهد برد؟ به حیات‬ ‫خداوند قسم که او را رها نخواهم کرد تا او را بیاورم و در حضور تو قرار دهم ‪.‬اما برای ما نزد خداوند دعا کن تا با ما مهربانی کند و ما‬ ‫را نزد پادشاه مصر و مردانش با مهربانی و لطف بپذیرد ‪،‬زیرا اگر تأخیر نمیکردیم ‪،‬مطمئنا ا اکنون بار دوم با پسرت برگشته بودیم‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و یعقوب به پسرانش گفت« ‪:‬من به خداوند ‪،‬خدا ‪،‬توکل دارم که شما را نجات دهد و شما را در نظر پادشاه مصر و در نظر هم هه‬ ‫مردمش محترم گرداند»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬پس اکنون برخیزید و نزد آن مرد بروید و از آنچه در زمین به دست میآید ‪،‬هدیهای برای او بردارید و به حضورش بیاورید ‪،‬و خدای‬ ‫قادر مطلق شما را در حضور او رحمت کند تا برادرانتان بنیامین و شمعون را با شما بفرستد‪.‬‬ ‫‪83‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۴‬پس تمامی مردان برخاستند و برادر خود بنیامین را برداشتند و هدیهای فراوان از بهترین محصولت زمین و دو برابر نقره نیز با خود‬ ‫بردند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و یعقوب پسران خود را درباره بنیامین وصیت اکید کرده ‪،‬گفت« ‪:‬در راهی که میروید از او احتیاط کنید و در راه ‪،‬نه در مصر ‪،‬از او‬ ‫جدا نشوید»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و یعقوب از میان پسرانش برخاست و دستهایش را گشود و برای پسرانش نزد خداوند دعا کرد و گفت« ‪:‬ای خداوند ‪،‬خدای آسمان و‬ ‫زمین ‪،‬عهد خود را با پدرمان ابراهیم به یاد آور ‪،‬آن را با پدرم اسحاق به یاد آور و با پسرانم به مهربانی رفتار کن و آنها را به دست پادشاه‬ ‫مصر تسلیم نکن؛ ای خدا ‪،‬به خاطر رحمتهایت از تو درخواست میکنم که این کار را انجام دهی و همه فرزندانم را رهایی بخشی و آنها را‬ ‫از قدرت مصر نجات دهی و دو برادرشان را برایشان بفرستی»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و همه زنان پسران یعقوب و فرزندانشان چشمان خود را به سوی آسمان بلند کردند و همگی نزد خداوند گریستند و از او التماس کردند‬ ‫که پدرانشان را از دست پادشاه مصر رهایی دهد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و یعقوب تواریخی برای پادشاه مصر نوشت و آن را به دست یهودا و به دست پسرانش برای پادشاه مصر سپرد و گفت‪:‬‬ ‫‪۲۹‬از جانب بندهات یعقوب ‪،‬پسر اسحاق ‪،‬پسر ابراهیم عبرانی ‪،‬شاهزاده خدا ‪،‬به پادشاه مقتدر و حکیم ‪،‬کاشف اسرار ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬درود‪.‬‬ ‫‪۳۰‬سرورم ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬آگاه باشید که قحطی در سرزمین کنعان بر ما سخت بود ‪،‬و من پسرانم را نزد تو فرستادم تا اندکی آذوقه برای‬ ‫امرار معاش ما از تو بخرند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬زیرا پسرانم مرا احاطه کردهاند و من که بسیار پیر هستم ‪،‬نمیتوانم با چشمانم ببینم ‪،‬زیرا چشمانم از پیری و همچنین از گریه روزانه‬ ‫برای پسرم ‪،‬برای یوسف که از پیش من گم شده بود ‪،‬بسیار سنگین شده است و من به پسرانم دستور دادهام که وقتی به مصر میآیند ‪،‬به‬ ‫خاطر ساکنان آن سرزمین ‪،‬از دروازههای شهر وارد نشوند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و همچنین به آنها دستور دادم که در مصر به جستجوی پسرم یوسف بروند ‪،‬شاید او را در آنجا بیابند ‪،‬و چنین کردند ‪،‬و تو آنها را‬ ‫جاسوسان آن سرزمین پنداشتی‪.‬‬ ‫‪۳۳‬آیا درباره تو نشنیدهایم که خواب فرعون را تعبیر کردی و با او راست گفتی؟ پس چگونه با حکمت خود نمیدانی که پسران من‬ ‫جاسوسند یا نه؟‬ ‫‪۳۴‬پس اکنون ای سرورم و پادشاه ‪،‬اینک پسرم را پیشاپیش تو فرستادهام ‪،‬چنانکه به پسرانم گفته بودی؛ از تو التماس دارم که چشمانت را‬ ‫بر او بگشایی تا زمانی که او به سلمتی نزد من نزد برادرانش بازگردد‪.‬‬ ‫‪۳۵‬زیرا آیا نمیدانی و نشنیدهای که خدای ما با فرعون چه کرد وقتی که مادرم سارا را گرفت ‪،‬و با ابیملک ‪،‬پادشاه فلسطینیان به خاطر او‬ ‫چه کرد ‪،‬و نیز با نه پادشاه عیلم چه کرد که همه ایشان را با معدود مردانی که با او بودند ‪،‬کشت؟‬ ‫‪۳۶‬و نیز آنچه دو پسر من شمعون و لوی با هشت شهر اموریان کردند ‪،‬چگونه آنها را به خاطر خواهرشان دینه نابود کردند؟‬ ‫‪۳۷‬و همچنین به خاطر برادرشان بنیامین ‪،‬خود را در فقدان برادرش یوسف تسلی دادند؛ پس وقتی ببینند دست قومی به خاطر او بر آنها‬ ‫غالب میشود ‪،‬برای او چه خواهند کرد؟‬ ‫‪۳۸‬ای پادشاه مصر ‪،‬آیا نمیدانی که قدرت خدا با ماست ‪،‬و اینکه خدا همیشه دعاهای ما را میشنود و ما را در همه روزها رها نمیکند؟‬ ‫‪۳۹‬و چون پسرانم از رفتار تو با ایشان مرا خبر دادند ‪،‬من به خاطر تو به درگاه خداوند دعا نکردم ‪،‬زیرا در آن صورت ‪،‬قبل از اینکه‬ ‫پسرم بنیامین پیش تو بیاید ‪،‬تو با افرادت هلک میشدی ‪،‬بلکه فکر کردم چون پسرم شمعون در خانه توست ‪،‬شاید بتوانی با او به مهربانی‬ ‫رفتار کنی ‪،‬از این رو این کار را با تو نکردم‪.‬‬ ‫‪۴۰‬پس اکنون اینک پسرم بنیامین با پسرانم نزد تو میآید ‪،‬از او برحذر باش و چشمانت را بر او بدار ‪،‬و آنگاه خدا چشمان خود را بر تو و‬ ‫سراسر قلمرو تو خواهد دوخت‪.‬‬ ‫‪۴۱‬اکنون هر آنچه در دلم بود به تو گفتم ‪،‬و اینک پسرانم با برادرشان نزد تو میآیند ‪،‬روی تمام زمین را به خاطر ایشان تفتیش کن و ایشان‬ ‫را به سلمتی با برادرانشان بازگردان‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و یعقوب طومار را به پسرانش سپرد تا به یهودا بسپارند تا آن را به پادشاه مصر برسانند‪.‬‬ ‫فصل‪۵۳‬‬ ‫‪۱‬و پسران یعقوب برخاستند و بنیامین و تمام هدایا را برداشتند و روانه شدند و به مصر آمدند و در حضور یوسف ایستادند‪.‬‬ ‫‪۲‬و یوسف برادرش بنیامین را با ایشان دید و به ایشان سلم کرد ‪،‬و آن مردان به خانه یوسف آمدند‪.‬‬ ‫‪۳‬و یوسف به سرپرست خانهاش دستور داد که به برادرانش غذا بدهد ‪،‬و او نیز با ایشان چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۴‬و هنگام ظهر ‪،‬یوسف فرستاد تا مردان را با بنیامین نزد او بیاورند ‪،‬و مردان به ناظر خانه یوسف از نقرهای که در کیسههایشان‬ ‫بازگردانده شده بود ‪،‬خبر دادند ‪،‬و او به ایشان گفت« ‪:‬برای شما خوب خواهد بود ‪،‬نترسید »‪.‬و برادرشان شمعون را نزد ایشان آورد‪.‬‬ ‫‪۵‬و شمعون به برادران خود گفت« ‪:‬خداوندگار مصریان به من بسیار احسان کرده است ‪،‬چنانکه به چشمان خود دیدید ‪،‬مرا در بند نکشید ‪،‬‬ ‫زیرا وقتی شما از شهر بیرون رفتید ‪،‬مرا آزاد کرد و در خانهاش با من مهربانی نمود»‪.‬‬ ‫‪۶‬و یهودا دست بنیامین را گرفت و پیش یوسف آمدند و او را به زمین سجده کردند‪.‬‬ ‫‪۷‬و آن مردان هدیه را به یوسف دادند و همه پیش روی او نشستند و یوسف به ایشان گفت« ‪:‬آیا حال شما خوب است ‪،‬آیا حال فرزندانتان‬ ‫خوب است ‪،‬آیا حال پدر پیرتان خوب است؟ »و آنها گفتند« ‪:‬خوب است »‪.‬و یهودا دفترچهای را که یعقوب فرستاده بود گرفت و به دست‬ ‫یوسف داد‪.‬‬ ‫‪۸‬و یوسف نامه را خواند و نوشته پدرش را دانست و خواست گریه کند ‪،‬پس به اتاق اندرونی رفت و بسیار گریست و بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪84‬‬


‫جاشر‬

‫‪۹‬و چشمان خود را بال آورده ‪،‬برادرش بنیامین را دید و گفت« ‪:‬آیا این برادر توست که دربارهاش با من صحبت کردی؟ »و بنیامین به‬ ‫یوسف نزدیک شد ‪،‬و یوسف دست خود را بر سر او گذاشت و به او گفت« ‪:‬پسرم ‪،‬خدا تو را رحمت کند»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و چون یوسف برادر خود ‪،‬پسر مادرش را دید ‪،‬باز خواست گریه کند و به حجره درآمد و در آنجا گریست و روی خود را شست و‬ ‫بیرون رفت و از گریه دست کشید و گفت« ‪:‬غذایی آماده کنید»‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و یوسف جامی داشت که از آن مینوشید ‪،‬و آن از نقره بود که با سنگهای عقیق و بیدیلیوم به زیبایی مرصع شده بود ‪،‬و یوسف جام را‬ ‫در حضور برادرانش ‪،‬در حالی که با او نشسته بودند تا غذا بخورند ‪،‬زد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬یوسف به مردان گفت« ‪:‬از این جام میدانم که رئوبین ‪،‬نخستزاده ‪،‬شمعون و لوی و یهودا ‪،‬یساکار و زبولون ‪،‬فرزندان یک مادرند ‪.‬پس‬ ‫بنشینید و مطابق ولدتهایتان غذا بخورید»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و دیگران را نیز بر حسب ولدتشان قرار داد و گفت« ‪:‬میدانم که این برادر کوچک شما برادری ندارد و من نیز مانند او برادری‬ ‫ندارم ‪،‬پس او باید با من بنشیند و غذا بخورد»‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و بنیامین پیش یوسف رفت و بر تخت نشست و مردان کارهای یوسف را دیدند و از آنها شگفتزده شدند؛ و مردان در آن زمان با یوسف‬ ‫خوردند و نوشیدند ‪،‬و او سپس به آنها هدایایی داد ‪،‬و یوسف یک هدیه به بنیامین داد ‪،‬و منسی و افرایم کارهای پدر خود را دیدند ‪،‬و آنها نیز‬ ‫هدایایی به او دادند ‪،‬و اسنات یک هدیه به او داد ‪،‬و آنها پنج هدیه در دست بنیامین بودند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و یوسف برایشان شراب آورد تا بنوشند ‪،‬اما نخواستند بنوشند ‪،‬و گفتند« ‪:‬از روزی که یوسف گم شده است ‪،‬شراب ننوشیدهایم و هیچ‬ ‫غذای لذیذی نخوردهایم»‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و یوسف برای ایشان سوگند یاد کرد و ایشان را سخت اصرار ورزید ‪،‬و در آن روز با او بسیار نوشیدند ‪،‬و یوسف سپس رو به‬ ‫برادرش بنیامین کرد تا با او سخن گوید ‪،‬و بنیامین هنوز در برابر یوسف بر تخت نشسته بود‪.‬‬ ‫م‬ ‫‪،‬جرا ‪،‬نمعمان ‪،‬امخی ‪،‬‬ ‫شبال‬ ‫ا‬ ‫‪،‬‬ ‫مر‬ ‫ک‬ ‫ب‬ ‫‪،‬‬ ‫ل‬ ‫ب‬ ‫‪:‬‬ ‫است‬ ‫این‬ ‫‪۱۷‬یوسف به او گفت« ‪:‬آیا فرزندی داری؟ »گفت« ‪:‬بنده تو ده پسر دارد و نامهای ایشان‬ ‫ی‬ ‫ی ی‬ ‫مرش ‪ ،‬ممپیم ‪ ،‬مچپیم و امرد ‪،‬و من نامهای برادرم را که ندیدهام ‪،‬بر ایشان نهادم»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و دستور داد نقشه ستارگان را که یوسف با آن همه زمانها را میدانست ‪،‬نزد او بیاورند ‪.‬یوسف به بنیامین گفت« ‪:‬شنیدهام که عبرانیان‬ ‫از همه حکمتها آگاهند ‪،‬آیا تو چیزی از این[ نقشه ]میدانی؟»‬ ‫‪۱۹‬و بنیامین گفت« ‪:‬بنده تو نیز در تمام حکمتی که پدرم به من آموخته است ‪،‬داناست »‪.‬و یوسف به بنیامین گفت« ‪:‬اکنون به این ساز نگاه‬ ‫کن و بفهم برادرت یوسف ‪،‬که گفتی به مصر رفته است ‪،‬در کجای مصر است»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و بنیامین آن وسیله را که نقشه ستارگان آسمان روی آن بود ‪،‬دید و خردمند شد و در آن نگریست تا بداند برادرش کجاست ‪.‬بنیامین تمام‬ ‫سرزمین مصر را به چهار بخش تقسیم کرد و دریافت که کسی که پیش روی او بر تخت نشسته ‪،‬برادرش یوسف است ‪.‬بنیامین بسیار‬ ‫شگفتزده شد ‪.‬و چون یوسف دید که برادرش بنیامین بسیار شگفتزده شده است ‪،‬به بنیامین گفت« ‪:‬چه دیدهای و چرا شگفتزدهای؟»‬ ‫‪۲۱‬و بنیامین به یوسف گفت« ‪:‬از این میبینم که برادرم یوسف اینجا با من بر تخت نشسته است »‪.‬و یوسف به او گفت« ‪:‬من برادر تو‬ ‫یوسف هستم ‪،‬این را به برادرانت فاش مکن؛ زیرا من تو را با ایشان میفرستم وقتی که بروند ‪،‬و امر میکنم که ایشان را به شهر بازگردانند ‪،‬‬ ‫و تو را از ایشان دور خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و اگر به جان خود جسارت کنند و برای تو بجنگند ‪،‬آنگاه خواهم دانست که از آنچه با من کردهاند توبه کردهاند ‪،‬و خود را به آنها‬ ‫خواهم شناساند ‪،‬و اگر وقتی تو را میبرم تو را رها کنند ‪،‬آنگاه تو با من خواهی ماند ‪،‬و من با آنها مخاصمه خواهم کرد ‪،‬و آنها خواهند‬ ‫رفت ‪،‬و من برای آنها شناخته نخواهم شد‪.‬‬ ‫‪۲۳‬در آن زمان ‪،‬یوسف به مأمور خود دستور داد تا جوالهای ایشان را از غذا پر کند ‪،‬و پول هر کس را در جوال او بگذارد ‪،‬و جام را در‬ ‫جوال بنیامین بگذارد ‪،‬و آذوقه سفر به ایشان بدهد ‪،‬و ایشان نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و روز بعد ‪،‬مردان صبح زود برخاستند و غله را بر الغهای خود بار کردند و با بنیامین بیرون رفتند و با برادرشان بنیامین به‬ ‫سرزمین کنعان رفتند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬هنوز از مصر چندان دور نشده بودند که یوسف به کسی که بر خانهاش گماشته شده بود ‪،‬فرمان داد و گفت« ‪:‬برخیز و این مردان را‬ ‫پیش از آنکه از مصر بسیار دور شوند ‪،‬تعقیب کن و به ایشان بگو ‪:‬چرا جام آقایم را دزدیدید؟»‬ ‫‪۲۶‬و خادم یوسف برخاست و نزد ایشان آمد و تمام سخنان یوسف را بدیشان گفت؛ و چون این را شنیدند ‪،‬بسیار خشمگین شدند و گفتند ‪:‬‬ ‫«آن که جام آقایت نزد او یافت شود ‪،‬خواهد مرد و ما نیز غلم خواهیم شد»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬پس ایشان شتاب کردند و هر کدام کیسه خود را از الغ خود پایین آوردند و در کیسههای خود گشتند و جام در کیسه بنیامین پیدا شد و‬ ‫همه جامه خود را دریدند و به شهر برگشتند و بنیامین را در راه زدند و پیوسته او را زدند تا اینکه به شهر درآمد و پیش یوسف ایستادند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬آنگاه خشم یهودا افروخته شد و گفت« ‪:‬این مرد مرا فقط برای ویران کردن مصر در این روز بازگردانده است»‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و آن مردان به خانه یوسف آمدند و یوسف را بر تخت خود نشسته یافتند ‪،‬و جمیع شجاعان در طرف راست و چپ او ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬یوسف بدیشان گفت« ‪:‬این چه کاریست که کردید که جام نقره مرا برداشتید و رفتید؟ میدانم که جام مرا برداشتید تا بدانم برادرتان در‬ ‫کدام قسمت زمین است»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬یهودا گفت« ‪:‬به آقای خود چه بگوییم و چه بگوییم و چگونه خود را تبرئه کنیم ‪،‬خدا امروز گناه همه بندگانت را یافته است ‪،‬از این رو‬ ‫امروز این کار را با ما کرده است»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬پس یوسف برخاست و بنیامین را گرفت و او را با خشونت از برادرانش جدا کرد و به خانه آمد و در را بر آنها قفل کرد ‪.‬یوسف به‬ ‫ناظر خانهاش دستور داد که به آنها بگوید« ‪:‬پادشاه چنین میگوید ‪:‬به سلمت نزد پدرتان بروید ‪،‬اینک من مردی را که جام من در دست او‬ ‫یافت شد ‪،‬گرفتم»‪.‬‬ ‫فصل‪۵۴‬‬ ‫‪85‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱‬و چون یهودا رفتار یوسف را با ایشان دید ‪،‬یهودا نزدیک آمد و در را شکست و با برادرانش پیش یوسف آمد‪.‬‬ ‫‪۲‬یهودا به یوسف گفت« ‪:‬به نظر آقایم سخت نیاید ‪،‬آیا از بندهات خواهش میکنم سخنی در حضور تو بگوید؟ »یوسف به او گفت« ‪:‬بگو»‪.‬‬ ‫‪۳‬و یهودا در حضور یوسف سخن گفت ‪،‬و برادرانش آنجا در حضور ایشان ایستاده بودند ‪،‬و یهودا به یوسف گفت« ‪:‬به درستی که وقتی‬ ‫برای خرید آذوقه نزد آقای خود آمدیم ‪،‬ما را جاسوسان زمین پنداشتی ‪،‬و بنیامین را نزد تو آوردیم ‪،‬و تو امروز نیز ما را مسخره میکنی»‪.‬‬ ‫‪۴‬پس اکنون پادشاه سخنان مرا بشنود و برادرمان را نزد تو بفرستد تا با ما نزد پدرمان برود ‪،‬مبادا امروز جان تو با همه جانهای ساکنان‬ ‫مصر هلک شود‪.‬‬ ‫‪۵‬آیا نمیدانی که دو برادر من ‪،‬شمعون و لوی ‪،‬به خاطر خواهرمان دینه با شهر شکیم و هفت شهر اموریان چه کردند ‪،‬و به خاطر‬ ‫برادرشان بنیامین چه خواهند کرد؟‬ ‫‪۶‬و من با قدرت خود ‪،‬که از هر دوی آنها بزرگتر و نیرومندترم ‪،‬امروز بر تو و سرزمینت میآیم ‪،‬اگر تو از فرستادن برادرمان ابا داری‪.‬‬ ‫‪۷‬آیا نشنیدهای که خدای ما که ما را برگزید ‪،‬به خاطر ساره ‪،‬مادر ما ‪،‬که او را از پدرمان گرفت ‪،‬با فرعون چه کرد؟ او و خاندانش را به‬ ‫بلیای سخت مبتل ساخت ‪،‬به طوری که مصریان تا امروز این شگفتی را برای یکدیگر تعریف میکنند ‪.‬خدای ما نیز به خاطر بنیامین که‬ ‫امروز از پدرش گرفتی ‪،‬و به خاطر بدیهایی که امروز در سرزمینت بر ما روا داشتی ‪،‬با تو چنین خواهد کرد؟ زیرا خدای ما عهد خود را‬ ‫با پدرمان ابراهیم به یاد خواهد آورد و به خاطر اینکه امروز جان پدرمان را آزردی ‪،‬بل را بر تو نازل خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪۸‬پس اکنون سخنان مرا که امروز به تو گفتم بشنو و برادرمان را بفرست تا برود ‪،‬مبادا تو و مردم سرزمینت به شمشیر کشته شوید ‪،‬زیرا‬ ‫همه شما نمیتوانید بر من غالب شوید‪.‬‬ ‫‪۹‬یوسف در جواب یهودا گفت« ‪:‬چرا دهان خود را گشاده میکنی و چرا بر ما فخر میکنی و میگویی که قدرت با توست؟ قسم به حیات‬ ‫فرعون ‪،‬اگر به هم هه مردان شجاع خود فرمان دهم که با تو بجنگند ‪،‬تو و این برادرانت در منجلب فرو خواهید رفت»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬یهودا به یوسف گفت« ‪:‬بیشک تو و قومت باید از من بترسید؛ به خداوند زنده سوگند که اگر شمشیر خود را یک بار بکشم ‪،‬دیگر آن را‬ ‫غلف نخواهم کرد تا امروز تمام مصر را بکشم ‪،‬و با تو شروع میکنم و با آقایت فرعون تمام میکنم»‪.‬‬ ‫‪۱۱‬یوسف در جواب او گفت« ‪:‬یقینا ا قدرت تنها از آن تو نیست ‪،‬من از تو قویتر و نیرومندترم ‪،‬اگر شمشیر خود را بکشی ‪،‬آن را به گردن‬ ‫تو و گردن همه برادرانت خواهم گذاشت»‪.‬‬ ‫‪۱۲‬یهودا به او گفت« ‪:‬اگر امروز دهانم را علیه تو باز کنم ‪،‬تو را فرو خواهم برد تا از روی زمین نابود شوی و امروز از پادشاهیات‬ ‫هلک شوی »‪.‬یوسف گفت« ‪:‬اگر دهانت را باز کنی ‪،‬من قدرت و توانایی دارم که دهانت را با سنگی ببندم تا دیگر نتوانی سخنی بگویی ‪.‬‬ ‫ببین چند سنگ پیش روی ماست ‪،‬میتوانم سنگی بردارم و آن را در دهانت فرو کنم و فکهایت را بشکنم»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬یهودا گفت« ‪:‬خدا شاهد است که ما تاکنون نخواستهایم با تو بجنگیم ‪،‬فقط برادرمان را به ما بده تا از تو برویم »‪.‬یوسف در جواب گفت ‪:‬‬ ‫«به حیات فرعون قسم که اگر همه پادشاهان کنعان با تو جمع شوند ‪،‬او را از دست من نخواهی گرفت»‪.‬‬ ‫‪۱۴‬پس اکنون نزد پدرت برو و برادرت غلم من خواهد بود ‪،‬زیرا او خانه پادشاه را غارت کرده است ‪.‬یهودا گفت« ‪:‬تو را چه سود و‬ ‫زیانی برای پادشاه است ‪،‬زیرا پادشاه از خانه خود ‪،‬چه نقره و چه طل ‪،‬چه به عنوان هدیه و چه به عنوان خرج ‪،‬به سراسر سرزمین‬ ‫میفرستد ‪،‬و تو هنوز درباره جام خود که در کیسه برادرمان گذاشتی و میگویی که آن را از تو دزدیده است ‪،‬سخن میگویی؟»‬ ‫‪۱۵‬خدا نکند که برادر ما بنیامین یا هیچیک از فرزندان ابراهیم این کار را بکند و از تو یا از هیچکس دیگر ‪،‬چه پادشاه ‪،‬چه شاهزاده یا هر‬ ‫مرد دیگری ‪،‬دزدی کند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬پس اکنون این تهمت را بس کن ‪،‬مبادا تمامی زمین سخنان تو را بشنوند که میگویی ‪:‬پادشاه مصر برای اندکی نقره با مردم نزاع کرد و‬ ‫آنها را متهم ساخت و برادرشان را به بردگی گرفت‪.‬‬ ‫‪۱۷‬یوسف در جواب گفت« ‪:‬این جام را بگیر و از نزد من برو و برادرت را به بردگی واگذار ‪،‬زیرا حکم دزد ‪،‬بردگی است»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬یهودا گفت« ‪:‬چرا از سخنان خود شرم نداری که برادر ما را ترک میکنی و جام خود را میگیری؟ اگر جام خود را یا هزار برابر آن را‬ ‫به ما بدهی ‪،‬برادر خود را به خاطر نقرهای که در دست کسی یافت شود ‪،‬ترک نخواهیم کرد تا بر او بمیریم»‪.‬‬ ‫‪۱۹‬یوسف در جواب گفت« ‪:‬چرا برادرت را ترک کردی و تا به امروز او را به بیست سکه نقره فروختی؟ پس چرا با این برادرت چنین‬ ‫نمیکنی؟»‬ ‫‪۲۰‬یهودا گفت« ‪:‬خداوند میان من و تو شاهد است که ما خواهان جنگهای تو نیستیم؛ پس اکنون برادرمان را به ما بده تا بدون نزاع از نزد‬ ‫تو برویم»‪.‬‬ ‫‪۲۱‬یوسف در جواب گفت« ‪:‬اگر همه پادشاهان زمین جمع شوند ‪،‬نمیتوانند برادرت را از دست من بگیرند »‪.‬و یهودا گفت« ‪:‬اگر پدرمان‬ ‫ببیند که برادرمان با ما نمیآید و برای او غمگین شود ‪،‬به او چه بگوییم؟»‬ ‫‪۲۲‬یوسف در جواب گفت« ‪:‬این سخنی است که باید به پدرت بگویی و بگو که طناب از پی سطل رفته است»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬یهودا گفت« ‪:‬تو واقعا ا پادشاه هستی و چرا این سخنان را میگویی و حکم نادرست میدهی؟ وای بر پادشاهی مانند تو»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬یوسف در جواب گفت« ‪:‬در سخنی که درباره برادرتان یوسف گفتم ‪،‬هیچ قضاوت نادرستی وجود ندارد ‪،‬زیرا همه شما او را به بیست‬ ‫پاره نقره به مدیانیان فروختید ‪،‬و همه شما آن را به پدرتان انکار کرده ‪،‬به او گفتید ‪:‬جانوری درنده او را خورده است ‪،‬یوسف دریده شده‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬یهودا گفت« ‪:‬اینک آتش سام در دل من افروخته است ‪،‬اکنون تمام سرزمین تو را به آتش خواهم سوزاند »‪.‬و یوسف در جواب گفت ‪:‬‬ ‫«به درستی که تامار ‪،‬خواهر شوهرت که پسرانت را کشت ‪،‬آتش شکیم را خاموش کرد»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و یهودا گفت« ‪:‬اگر مویی از تنم بکمنم ‪،‬تمام مصر را از خونش پر خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬یوسف در جواب گفت« ‪:‬رسم تو چنین است که با برادرت که فروختی ‪،‬چنین کنی و پیراهنش را در خون فرو برده ‪،‬نزد پدرت ببری تا‬ ‫بگوید جانوری درنده او را خورده است و این خون اوست»‪.‬‬ ‫‪86‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۸‬و چون یهودا این سخن را شنید ‪،‬بسیار خشمگین شد و خشمش در درونش شعلهور گشت ‪.‬و در آن مکان سنگی پیش روی او بود که‬ ‫وزن آن قریب به چهارصد مثقال بود ‪.‬خشم یهودا افروخته شد و سنگ را با یک دست گرفت و آن را به سوی آسمان پرتاب کرد و با دست‬ ‫چپ خود آن را گرفت‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و سپس آن را زیر پاهای خود گذاشت و با تمام قدرت خود بر آن نشست و آن سنگ از زور یهودا به غبار تبدیل شد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و یوسف عمل یهودا را دید و بسیار ترسید ‪،‬اما به پسرش منسی امر کرد و او نیز با سنگی دیگر مانند عمل یهودا عمل کرد ‪،‬و یهودا به‬ ‫برادران خود گفت« ‪:‬هیچ یک از شما نگویید که این مرد مصری است ‪،‬بلکه با این کار خود از خاندان پدر ماست»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬یوسف گفت« ‪:‬قدرت فقط به شما داده نشده است ‪،‬زیرا ما نیز مردان قدرتمندی هستیم ‪،‬و چرا بر همه ما فخر میکنی؟ »و یهودا به‬ ‫یوسف گفت« ‪:‬خواهش میکنم برادرمان را نزد خود بفرست و امروز کشور خود را خراب نکن»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬یوسف در جواب ایشان گفت« ‪:‬بروید و به پدرتان بگویید ‪،‬چنانکه درباره برادرتان یوسف گفتید ‪،‬جانوری درنده او را خورده است»‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و یهودا با برادرش نفتالی سخن گفت و او به او گفت« ‪:‬عجله کن ‪،‬اکنون برو و تمام کوچههای مصر را بشمار و بیا و به من خبر بده »‪.‬‬ ‫و شمعون به او گفت« ‪:‬مبادا این موضوع تو را ناراحت کند؛ اکنون به کوه میروم و یک سنگ بزرگ از کوه برمیدارم و آن را بر سر هر‬ ‫کسی که در مصر است ‪،‬فرود میآورم و همه کسانی را که در آن هستند ‪،‬میکشم»‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و یوسف تمام این سخنان را که برادرانش در حضور او میگفتند شنید ‪،‬و ایشان ندانستند که یوسف ایشان را میفهمد ‪،‬زیرا گمان میبردند‬ ‫که او زبان عبری را نمیداند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و یوسف از سخنان برادرانش بسیار ترسید که مبادا مصر را ویران کنند ‪،‬و به پسرش منسی فرمان داد و گفت« ‪:‬اکنون برو و شتاب‬ ‫کن و تمام ساکنان مصر و تمام مردان شجاع را نزد من جمع کن تا اکنون سواره و پیاده و با انواع آلت موسیقی نزد من بیایند »‪.‬و منسی‬ ‫رفت و چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و نفتالی چنانکه یهودا به او فرمان داده بود ‪،‬رفت ‪،‬زیرا نفتالی همچون یکی از آهوان تیزپا ‪،‬سبک پا بود و بر خوشههای گندم سوار‬ ‫میشد و خوشهها زیر پایش خرد نمیشد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و او رفت و تمام خیابانهای مصر را شمرد و آنها را دوازده یافت ‪.‬پس با عجله آمد و یهودا را خبر داد ‪.‬یهودا به برادرانش گفت ‪:‬‬ ‫«عجله کنید و هر کس شمشیر خود را بر کمر ببندد ‪،‬آنگاه از مصر عبور خواهیم کرد و همه را خواهیم زد و هیچکس را باقی نخواهیم‬ ‫گذاشت»‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و یهودا گفت« ‪:‬اینک من با قدرت خود سه خیابان را ویران خواهم کرد و شما هر کدام یک خیابان را ویران خواهید کرد »‪.‬و هنگامی‬ ‫که یهودا این سخن را میگفت ‪،‬اینک ساکنان مصر و هم هه مردان قدرتمند با انواع آلت موسیقی و فریادهای بلند به سوی ایشان آمدند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و تعداد آنها پانصد سواره نظام و ده هزار پیاده نظام و چهارصد مرد بود که بدون شمشیر و نیزه ‪،‬فقط با دست و قدرت خود میتوانستند‬ ‫بجنگند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و جمیع مردان شجاع با هجوم و فریاد عظیم آمدند و همگی پسران یعقوب را احاطه کرده ‪،‬ایشان را ترسانیدند ‪،‬و زمین از صدای فریاد‬ ‫ایشان لرزید‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و چون پسران یعقوب این لشکریان را دیدند ‪،‬از جان خود بسیار ترسیدند و یوسف این کار را کرد تا پسران یعقوب را بترساند و آرام‬ ‫گیرد‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و یهودا چون برخی از برادرانش را وحشتزده دید ‪،‬به ایشان گفت« ‪:‬چرا میترسید در حالی که لطف خدا با ماست؟ »و چون یهودا دید‬ ‫که تمام مردم مصر به فرمان یوسف آنها را احاطه کردهاند تا آنها را بترسانند ‪،‬تنها یوسف به آنها فرمان داد و گفت« ‪:‬به هیچ یک از آنها‬ ‫دست نزنید»‪.‬‬ ‫‪۴۳‬آنگاه یهودا شتابان شمشیر خود را کشید و فریادی بلند و تلخ برآورد و با شمشیر خود زد و بر زمین افتاد و همچنان علیه تمامی قوم‬ ‫فریاد میزد‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و هنگامی که او این کار را کرد ‪،‬خداوند باعث شد که ترس یهودا و برادرانش بر مردان شجاع و تمامی مردمی که آنها را احاطه کرده‬ ‫بودند ‪،‬مستولی شود‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و همه از صدای فریاد گریختند و وحشت زده بر روی یکدیگر افتادند و بسیاری از آنها در حین افتادن مردند و همه از پیش یهودا و‬ ‫برادرانش و از پیش یوسف گریختند‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و در حالی که آنها فرار میکردند ‪،‬یهودا و برادرانش آنها را تا خانه فرعون تعقیب کردند و همه آنها فرار کردند و یهودا دوباره در‬ ‫مقابل یوسف نشست و مانند شیر بر او غرید و جیغ بزرگ و وحشتناکی کشید‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و صدای جیغ از دوردست شنیده شد و همه ساکنان سوکوت آن را شنیدند و تمام مصر از صدای جیغ لرزید و دیوارهای مصر و‬ ‫سرزمین جوشن نیز از لرزش زمین فرو ریخت و فرعون نیز از تخت خود به زمین افتاد و همه زنان باردار مصر و جوشن نیز وقتی‬ ‫صدای لرزش را شنیدند ‪،‬سقط جنین کردند ‪،‬زیرا بسیار ترسیدند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و فرعون پیغام فرستاد که« این چه واقعه ای است که امروز در سرزمین مصر رخ داده است؟ »و آنها آمدند و همه ماجرا را از ابتدا تا‬ ‫انتها به او خبر دادند ‪،‬و فرعون مضطرب و متحیر شد و بسیار ترسید‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و چون همه این چیزها را شنید ‪،‬ترسش افزون شد و نزد یوسف فرستاد و گفت« ‪:‬تو عبرانیان را نزد من آوردهای تا تمام مصر را‬ ‫نابود کنی؛ با این غلم دزد چه میکنی؟ او را روانه کن و بگذار با برادرانش برود ‪،‬مبادا ما ‪،‬تو و تمام مصر از شر آنها هلک شویم»‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و اگر نمیخواهی این کار را بکنی ‪،‬تمام اشیاء قیمتی مرا از خود دور بینداز و اگر از آن لذت میبری ‪،‬با آنها به سرزمینشان برو ‪،‬زیرا‬ ‫آنها امروز تمام کشور مرا نابود خواهند کرد و تمام قوم مرا خواهند کشت؛ حتی تمام زنان مصر با فریادهایشان سقط جنین کردهاند؛ ببین‬ ‫که آنها صرفا ا با فریاد و سخن گفتن خود چه کردهاند ‪،‬علوه بر این ‪،‬اگر با شمشیر بجنگند ‪،‬سرزمین را ویران خواهند کرد؛ پس اکنون‬ ‫آنچه را که میخواهی انتخاب کن ‪،‬چه من یا عبرانیان ‪،‬چه مصر یا سرزمین عبرانیان‪.‬‬ ‫‪87‬‬


‫جاشر‬

‫درباره او گفته بود ‪،‬به یوسف گفتند ‪،‬و یوسف از سخنان فرعون بسیار ترسید و یهودا و‬ ‫‪۵۱‬و ایشان آمدند و تمام سخنان فرعون را که‬ ‫ه‬ ‫برادرانش هنوز خشمگین و غضبناک در برابر یوسف ایستاده بودند ‪،‬و هم هه پسران یعقوب مانند خروش دریا و امواج آن ‪،‬بر یوسف‬ ‫غریدند‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و یوسف از برادرانش و از فرعون بسیار میترسید ‪،‬و یوسف در پی بهانهای بود تا خود را به برادرانش بشناساند ‪،‬مبادا که تمام مصر‬ ‫را نابود کنند‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و یوسف پسر خود ‪ ،‬ممنمسی را امر فرمود ‪،‬و ممنمسی رفت و به یهودا نزدیک شد ‪،‬و دست خود را بر شانه او گذاشت ‪،‬و خشم یهودا فرو‬ ‫نشست‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و یهودا به برادران خود گفت« ‪:‬هیچکس از شما نگوید که این کار یک جوان مصری است ‪،‬زیرا این کار خاندان پدرم است»‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و چون یوسف دید و دانست که خشم یهودا فرو نشسته است ‪،‬نزدیک آمد تا با زبان نرم با یهودا سخن گوید‪.‬‬ ‫‪۵۶‬یوسف به یهودا گفت« ‪:‬به درستی که راست گفتی و امروز ادعاهایت را در مورد قدرتت ثابت کردی ‪،‬و خدای تو که از تو خشنود‬ ‫است ‪،‬خیر تو را افزون کند؛ اما به من بگو که چرا از میان همه برادرانت ‪،‬تو با من درباره این پسر نزاع میکنی ‪،‬زیرا هیچ یک از ایشان‬ ‫درباره او سخنی با من نگفتهاند»‪.‬‬ ‫‪۵۷‬یهودا در جواب یوسف گفت« ‪:‬یقینا ا میدانی که من ضامن پسر نزد پدرش بودم و گفتم اگر او را نزد او نیاورم ‪،‬تا ابد سرزنش او را به‬ ‫دوش خواهم کشید»‪.‬‬ ‫‪۵۸‬از این رو ‪،‬من از میان همه برادرانم به تو نزدیک شدم ‪،‬زیرا دیدم که مایل نبودی او را از خود دور کنی؛ اکنون امیدوارم در نظر تو‬ ‫فیض یابم که او را با ما بفرستی ‪،‬و اینک من به عنوان جانشین او خواهم ماند تا در هر کاری که بخواهی به تو خدمت کنم ‪،‬زیرا هر جا که‬ ‫مرا بفرستی ‪،‬با نیروی فراوان به تو خدمت خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪۵۹‬اکنون مرا نزد پادشاه قدرتمندی بفرست که بر تو شوریده است ‪،‬و خواهی دانست که با او و سرزمینش چه خواهم کرد؛ اگرچه سواره‬ ‫نظام و پیاده نظام یا مردمی بسیار نیرومند داشته باشد ‪،‬همه آنها را خواهم کشت و سر پادشاه را پیش تو خواهم آورد‪.‬‬ ‫‪۶۰‬آیا نمیدانی یا نشنیدهای که پدر ما ابراهیم با بندهاش الیعازر ‪،‬تمام پادشاهان عیلم را با لشکرهایشان در یک شب شکست دادند و یکی‬ ‫را باقی نگذاشتند؟ و از آن روز به بعد ‪،‬قدرت پدرمان به عنوان میراثی برای ما و نسل ما تا ابد به ما داده شد‪.‬‬ ‫‪۶۱‬یوسف در جواب گفت« ‪:‬تو راست میگویی و دروغ در دهانت نیست ‪،‬زیرا به ما نیز گفته شده است که عبرانیان قدرت دارند و خداوند ‪،‬‬ ‫خدای ایشان ‪،‬از ایشان بسیار خشنود است ‪،‬پس کیست که بتواند در برابر ایشان بایستد؟»‬ ‫‪۶۲‬اما به این شرط برادرت را میفرستم ‪،‬اگر برادرش ‪،‬پسر مادرش را که گفتی از نزد تو به مصر رفته است ‪،‬نزد من بیاوری؛ و چون‬ ‫برادرش را نزد من آوری ‪،‬او را به جایش خواهم گرفت ‪،‬زیرا هیچ یک از شما برای او نزد پدرتان ضامن نبودید ‪،‬و چون او نزد من آید ‪،‬‬ ‫برادرش را که برای او ضامن بودید ‪،‬با تو خواهم فرستاد‪.‬‬ ‫‪۶۳‬و خشم یهودا بر یوسف افروخته شد ‪،‬هنگامی که این سخن را گفت ‪،‬و از شدت خشم ‪،‬خون از چشمانش جاری شد ‪،‬و به برادران خود‬ ‫گفت« ‪:‬چگونه این مرد امروز میخواهد خود و تمام مصر را هلک کند؟»‬ ‫‪۶۴‬شمعون در جواب یوسف گفت« ‪:‬مگر ما از اول به تو نگفتیم که از محل دقیق رفتن او و اینکه آیا او مرده است یا زنده ‪،‬بیخبریم ‪،‬و از‬ ‫این روست که آقایم چنین میگوید؟»‬ ‫‪۶۵‬و یوسف چون چهره یهودا را دید ‪،‬دریافت که خشم او هنگامی که به او گفت« ‪:‬برادر دیگرت را به جای این برادر نزد من بیاور »‬ ‫شعلهور شد‪.‬‬ ‫‪۶۶‬یوسف به برادرانش گفت« ‪:‬شما گفتید که برادرتان یا مرده یا گم شده است ‪،‬حال اگر امروز او را بخوانم و پیش شما بیاید ‪،‬آیا او را به‬ ‫جای برادرش به من میدهید؟»‬ ‫‪۶۷‬و یوسف شروع به صحبت کرد و فریاد زد« ‪:‬ای یوسف ‪،‬ای یوسف ‪،‬امروز پیش من بیا و بر برادرانت ظاهر شو و در مقابل آنها‬ ‫بنشین»‪.‬‬ ‫‪۶۸‬و چون یوسف این سخن را در حضور ایشان گفت ‪،‬هر یک به سویی نگریستند تا ببینند یوسف از کجا نزد ایشان میآید‪.‬‬ ‫‪۶۹‬یوسف تمام اعمال آنها را زیر نظر گرفت و به آنها گفت« ‪:‬چرا به این طرف و آن طرف نگاه میکنید؟ من یوسفی هستم که او را به‬ ‫مصر فروختید ‪،‬پس اکنون از اینکه مرا فروختید غمگین نشوید ‪،‬زیرا خدا مرا به عنوان تکیهگاه در قحطی پیش روی شما فرستاد»‪.‬‬ ‫‪۷۰‬و برادرانش چون سخنان یوسف را شنیدند ‪،‬از او وحشت کردند ‪،‬و یهودا از او بسیار هراسان شد‪.‬‬ ‫‪۷۱‬و چون بنیامین سخنان یوسف را شنید ‪،‬او در اندرونی خانه پیش روی ایشان بود ‪،‬و بنیامین به سوی برادرش یوسف دوید و او را در‬ ‫آغوش گرفت و به گردنش آویخت ‪،‬و هر دو گریستند‪.‬‬ ‫‪۷۲‬و چون برادران یوسف دیدند که بنیامین بر گردن برادرش افتاده و با او گریه میکند ‪،‬آنها نیز بر یوسف افتادند و او را در آغوش گرفتند‬ ‫و با یوسف بسیار گریستند‪.‬‬ ‫‪۷۳‬و این آواز در خانه یوسف شنیده شد که ایشان برادران یوسف هستند ‪،‬و فرعون را بسیار پسند آمد ‪،‬زیرا از ایشان میترسید که مبادا‬ ‫مصر را نابود کنند‪.‬‬ ‫‪۷۴‬و فرعون خدمتگزاران خود را نزد یوسف فرستاد تا به خاطر برادرانش که نزد او آمده بودند ‪،‬به او تبریک بگویند ‪،‬و همه فرماندهان‬ ‫لشکرها و سپاهیانی که در مصر بودند ‪،‬برای شادی با یوسف آمدند ‪،‬و تمام مصر از برادران یوسف بسیار شادمان شدند‪.‬‬ ‫‪۷۵‬و فرعون غلمان خود را نزد یوسف فرستاد و گفت« ‪:‬به برادرانت بگو هر چه دارند بیاورند و نزد من آورند تا آنها را در بهترین‬ ‫جای سرزمین مصر جای دهم »‪.‬و آنها چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۷۶‬و یوسف به کسی که بر خانهاش گماشته شده بود ‪،‬فرمان داد تا هدایا و جامهها برای برادرانش بیرون آورد ‪،‬و او جامههای فراوان ‪،‬از‬ ‫جامههای سلطنتی و هدایای فراوان ‪،‬برای ایشان بیرون آورد و یوسف آنها را میان برادرانش تقسیم کرد‪.‬‬ ‫‪88‬‬


‫جاشر‬

‫‪۷۷‬و به هر یک از برادرانش یک دست لباس طل و نقره و سیصد مثقال نقره داد ‪،‬و یوسف دستور داد همه آنها را با این لباسها بپوشانند و‬ ‫نزد فرعون بیاورند‪.‬‬ ‫‪۷۸‬و چون فرعون دید که همه برادران یوسف مردانی شجاع و خوشمنظرند ‪،‬بسیار شادمان شد‪.‬‬ ‫‪۷۹‬و سپس از حضور فرعون بیرون آمدند تا به سرزمین کنعان ‪،‬نزد پدرشان بروند ‪،‬و برادرشان بنیامین نیز با ایشان بود‪.‬‬ ‫‪۸۰‬و یوسف برخاست و یازده ارابه از فرعون به آنها داد ‪،‬و یوسف ارابه خود را که در روز تاجگذاریاش در مصر بر آن سوار شد تا‬ ‫پدرش را به مصر بیاورد ‪،‬به آنها داد؛ و یوسف برای همه فرزندان برادرانش ‪،‬به تعداد آنها لباس و برای هر یک از آنها صد سکه نقره‬ ‫فرستاد ‪،‬و همچنین برای همسران برادرانش از لباسهای همسران پادشاه لباس فرستاد ‪،‬و آنها را نیز فرستاد‪.‬‬ ‫‪۸۱‬و به هر یک از برادرانش ده مرد داد تا با آنها به سرزمین کنعان بروند و به آنها خدمت کنند ‪،‬به فرزندانشان و هر آنچه که به آنها تعلق‬ ‫دارد ‪،‬هنگام ورود به مصر‪.‬‬ ‫‪۸۲‬و یوسف به دست برادرش بنیامین ‪،‬ده دست لباس برای ده پسرش فرستاد ‪،‬که سهمی بیش از سایر فرزندان پسران یعقوب بود‪.‬‬ ‫‪۸۳‬و برای هر کدام پنجاه سکه نقره و ده ارابه به حساب فرعون فرستاد ‪،‬و برای پدرش ده الغ پر از تمام تجملت مصر و ده ماده الغ پر‬ ‫از غله و نان و آذوقه برای پدرش و برای همه کسانی که با او بودند تا توشه راه باشند ‪،‬فرستاد‪.‬‬ ‫‪۸۴‬و برای خواهرش دینه ‪،‬جامههایی از نقره و طل و کندر و مر و عود و زیورآلت زنانه به مقدار فراوان فرستاد ‪،‬و همین مقدار را از‬ ‫همسران فرعون برای همسران بنیامین نیز فرستاد‪.‬‬ ‫‪۸۵‬و او به همه برادرانش ‪،‬و همچنین به همسرانشان ‪،‬انواع سنگهای عقیق و بدلیوم داد ‪،‬و از همه چیزهای گرانبها در میان بزرگان‬ ‫مصر ‪،‬چیزی از همه چیزهای گرانبها باقی نماند ‪،‬جز آنچه یوسف برای خانواده پدرش فرستاد‪.‬‬ ‫‪۸۶‬پس برادران خود را مرخص فرمود و آنها رفتند و برادرش بنیامین را نیز با ایشان فرستاد‪.‬‬ ‫‪۸۷‬و یوسف با ایشان بیرون رفت تا ایشان را در راه مرزهای مصر همراهی کند ‪،‬و ایشان را درباره پدر و خانوادهاش به مصر فرمان‬ ‫داد‪.‬‬ ‫‪۸۸‬و به ایشان گفت« ‪:‬در راه نزاع مکنید ‪،‬زیرا این امر از جانب خداوند بود تا قومی عظیم را از گرسنگی دور نگه دارد ‪،‬زیرا پنج سال‬ ‫دیگر قحطی در این سرزمین خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪۸۹‬و ایشان را امر فرمود و گفت« ‪:‬چون به سرزمین کنعان رسیدید ‪،‬در این امر ناگهان نزد پدرم نیایید ‪،‬بلکه با خرد خود عمل کنید»‪.‬‬ ‫‪۹۰‬و یوسف از فرمان دادن به ایشان دست کشید و روی برگرداند و به مصر بازگشت ‪،‬و پسران یعقوب با شادی و سرور نزد پدرشان‬ ‫یعقوب به سرزمین کنعان رفتند‪.‬‬ ‫‪۹۱‬و به مرزهای سرزمین رسیدند و به یکدیگر گفتند« ‪:‬در این مورد چه کنیم که پدرمان از ما بپرسد ‪،‬زیرا اگر ناگهان نزد او برویم و‬ ‫ماجرا را برایش بگوییم ‪،‬از سخنان ما بسیار نگران خواهد شد و ما را باور نخواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪۹۲‬و ایشان رفتند تا نزدیک خانههایشان رسیدند و سرح ‪،‬دختر اشیر ‪،‬را یافتند که به استقبال ایشان میآمد ‪،‬و آن دختر بسیار خوب و زیرک‬ ‫بود و میدانست چگونه بربط بنوازد‪.‬‬ ‫‪۹۳‬و او را خواندند و او پیش ایشان آمد و ایشان را بوسید و او را گرفتند و چنگی به او دادند و گفتند« ‪:‬اکنون پیش پدرمان برو و پیش او‬ ‫بنشین و چنگ را بنواز و این سخنان را بگو»‪.‬‬ ‫‪۹۴‬و به او دستور دادند که به خانه ایشان برود ‪،‬و او چنگ را گرفت و پیشاپیش ایشان شتافت ‪،‬و آمد و نزدیک یعقوب نشست‪.‬‬ ‫‪۹۵‬و او خوب مینواخت و آواز میخواند و با شیرینی کلمش میگفت ‪:‬یوسف ‪،‬عموی من ‪،‬زنده است و در سراسر سرزمین مصر حکومت‬ ‫میکند و نمرده است‪.‬‬ ‫‪۹۶‬و او همچنان این سخنان را تکرار میکرد و بر زبان میآورد ‪،‬و یعقوب سخنان او را شنید و آنها برای او پسندیدند‪.‬‬ ‫‪ ٫۹۷‬او گوش فرا داد در حالی که او آنها را دو بار و سه بار تکرار میکرد ‪،‬و شادی از شیرینی سخنان او به دل یعقوب راه یافت ‪،‬و روح‬ ‫خدا بر او قرار گرفت ‪،‬و او همه سخنان او را راست دانست‪.‬‬ ‫‪۹۸‬و یعقوب ‪ ،‬یس مرح را برکت داد ‪،‬هنگامی که این سخنان را در حضورش گفت ‪،‬و به او گفت« ‪:‬دخترم ‪،‬مرگ هرگز بر تو چیره نشود ‪،‬‬ ‫زیرا روح مرا زنده کردی؛ فقط بار دیگر در حضور من چنان که گفتی سخن بگو ‪،‬زیرا با تمام سخنانت مرا شادمان ساختی»‪.‬‬ ‫‪۹۹‬و او همچنان این کلمات را میخواند ‪،‬و یعقوب گوش داد و او را خشنود ساخت ‪،‬و شادمان شد ‪،‬و روح خدا بر او قرار گرفت‪.‬‬ ‫‪۱۰۰‬در حالی که هنوز با او سخن میگفت ‪،‬پسرانش با اسبان و ارابهها و جامههای سلطنتی و خدمتکارانی که پیشاپیش آنها میدویدند ‪،‬نزد‬ ‫او آمدند‪.‬‬ ‫‪۱۰۱‬و یعقوب به استقبال ایشان برخاست و پسرانش را دید که جامههای سلطنتی بر تن داشتند و تمام گنجینههایی را که یوسف برایشان‬ ‫فرستاده بود ‪،‬مشاهده کرد‪.‬‬ ‫‪۱۰۲‬و به او گفتند« ‪:‬آگاه باش که برادر ما یوسف زنده است ‪،‬و اوست که در سراسر سرزمین مصر حکومت میکند ‪،‬و اوست که با ما‬ ‫سخن گفت چنانکه به تو گفتیم»‪.‬‬ ‫‪۱۰۳‬و یعقوب تمام سخنان پسرانش را شنید و قلبش از سخنان ایشان به تپش افتاد ‪،‬زیرا تا آنچه یوسف به ایشان داده بود و آنچه برایش‬ ‫فرستاده بود و تمام آیاتی را که یوسف به ایشان گفته بود ‪،‬ندید ‪،‬نمیتوانست آنها را باور کند‪.‬‬ ‫‪۱۰۴‬و ایشان در برابر او گشوده شدند و هر آنچه یوسف فرستاده بود به او نشان دادند ‪،‬و به هر یک آنچه یوسف برایش فرستاده بود دادند ‪،‬‬ ‫و او دانست که ایشان راست گفته اند ‪،‬و از شنیدن خبر پسرش بسیار شادمان شد‪.‬‬ ‫‪۱۰۵‬یعقوب گفت« ‪:‬همین که پسرم یوسف هنوز زنده است ‪،‬برای من کافی است ‪.‬قبل از مرگم خواهم رفت و او را خواهم دید»‪.‬‬ ‫‪۱۰۶‬و پسرانش هر آنچه برایشان اتفاق افتاده بود ‪،‬برای او تعریف کردند ‪،‬و یعقوب گفت« ‪:‬من به مصر خواهم رفت تا پسر خود و نسل او‬ ‫را ببینم»‪.‬‬ ‫‪89‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۰۷‬پس یعقوب برخاست و جامهای را که یوسف برایش فرستاده بود پوشید ‪،‬و پس از شستن و تراشیدن موی خود ‪،‬عمامه ای را که‬ ‫یوسف برایش فرستاده بود ‪،‬بر سر خود گذاشت‪.‬‬ ‫‪۱۰۸‬و همه اهل خانه یعقوب و زنانشان جامههایی را که یوسف برایشان فرستاده بود پوشیدند و از یوسف بسیار شادمان شدند که هنوز‬ ‫زنده است و در مصر حکومت میکند‪.‬‬ ‫‪۱۰۹‬و چون همه ساکنان کنعان از این ماجرا باخبر شدند ‪،‬آمدند و با یعقوب بسیار شادمان شدند که او هنوز زنده است‪.‬‬ ‫‪۱۱۰‬و یعقوب سه روز برای ایشان ضیافتی برپا کرد و همه پادشاهان کنعان و بزرگان زمین در خانه یعقوب خوردند و نوشیدند و شادی‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫فصل‪۵۵‬‬ ‫‪۱‬و پس از این ‪،‬یعقوب گفت« ‪:‬من خواهم رفت و پسرم را در مصر خواهم دید و سپس به سرزمین کنعان که خدا به ابراهیم گفته بود ‪،‬باز‬ ‫خواهم گشت ‪،‬زیرا نمیتوانم سرزمین زادگاهم را ترک کنم»‪.‬‬ ‫‪۲‬اینک کلم خداوند بر او نازل شده ‪،‬گفت« ‪:‬با تمام خانوادهات به مصر برو و در آنجا بمان ‪،‬از رفتن به مصر مترس ‪،‬زیرا من در آنجا‬ ‫تو را به قومی بزرگ تبدیل خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪۳‬و یعقوب با خود گفت« ‪:‬میروم و پسرم را میبینم که آیا هنوز ترس از خدایش در دل او در میان تمامی ساکنان مصر هست یا نه»‪.‬‬ ‫‪۴‬و خداوند به یعقوب گفت« ‪:‬از یوسف مترس ‪،‬زیرا او هنوز درستکاری خود را برای خدمت به من حفظ کرده است ‪،‬چنانکه در نظر تو‬ ‫پسند آید »‪.‬و یعقوب از پسرش بسیار شادمان شد‪.‬‬ ‫‪۵‬در آن زمان ‪،‬یعقوب پسران و خانوادهاش را فرمان داد که طبق فرمان خداوند به او ‪،‬به مصر بروند ‪.‬پس یعقوب با پسران و تمام‬ ‫خانوادهاش برخاست و با شادی و خوشی دل از بئرشبع ‪،‬از سرزمین کنعان بیرون آمد و به سرزمین مصر رفت‪.‬‬ ‫‪۶‬و چون نزدیک مصر رسیدند ‪،‬یعقوب یهودا را پیشاپیش خود نزد یوسف فرستاد تا او را از اوضاع مصر آگاه کند ‪،‬و یهودا موافق سخن‬ ‫پدرش عمل کرد ‪،‬و شتابان دوید و نزد یوسف آمد ‪،‬و برای ایشان در زمین جوشن ‪،‬جایی برای همه اهل خانهاش تعیین کردند ‪،‬و یهودا‬ ‫برگشت و از راه نزد پدرش آمد‪.‬‬ ‫‪۷‬و یوسف ارابه را مهار کرد و هم هه دلوران و خدمتگزاران خود و هم هه صاحبمنصبان مصر را گرد آورد تا به استقبال پدرش یعقوب‬ ‫بروند ‪،‬و فرمان یوسف در مصر اعلم شد و گفتند« ‪:‬هر که به استقبال یعقوب نرود ‪،‬خواهد مرد»‪.‬‬ ‫‪۸‬و روز بعد یوسف با تمامی مصریان لشکری عظیم و نیرومند بیرون رفت ‪،‬که همگی جامههای کتان نازک و ارغوانی و آلت نقره و‬ ‫طل و آلت جنگ با خود داشتند‪.‬‬ ‫‪۹‬و همه آنها با انواع آلت موسیقی ‪،‬با طبل و دف ‪،‬در حالی که در سراسر راه مر و عود پاشیده بودند ‪،‬به استقبال یعقوب رفتند و همه آنها‬ ‫از این روش پیروی کردند و زمین از فریاد آنها لرزید‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و همه زنان مصر برای استقبال از یعقوب بر پشت بامها و دیوارهای مصر رفتند ‪،‬و بر سر یوسف تاج سلطنتی فرعون بود ‪،‬زیرا‬ ‫فرعون آن را برای او فرستاده بود تا در هنگام رفتن به استقبال پدرش بر سر بگذارد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و چون یوسف به پنجاه ذراعی پدرش رسید ‪،‬از ارابه پیاده شد و به سوی پدرش رفت ‪،‬و چون همه سروران مصر و اشراف آن دیدند‬ ‫که یوسف پیاده به سوی پدرش رفته است ‪،‬ایشان نیز پیاده شدند و پیاده به سوی یعقوب رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و چون یعقوب به اردوگاه یوسف نزدیک شد ‪،‬یعقوب اردوگاهی را که با یوسف به سوی او میآمد ‪،‬دید و از این کار خشنود شد و‬ ‫یعقوب از آن در شگفت شد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و یعقوب به یهودا گفت« ‪:‬آن مرد کیست که او را در اردوی مصر میبینم که لباسهای شاهانه پوشیده و جامهای بسیار سرخ بر تن و‬ ‫تاجی سلطنتی بر سر دارد و از ارابهاش پیاده شده و به سوی ما میآید؟ »و یهودا در جواب پدرش گفت« ‪:‬او پسر تو یوسف پادشاه است »‪.‬و‬ ‫یعقوب از دیدن جلل پسرش شادمان شد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و یوسف نزد پدرش آمد و در برابر پدرش تعظیم کرد ‪،‬و همه مردان اردوگاه با او در برابر یعقوب به زمین تعظیم کردند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و اینک یعقوب دوید و به سوی پسرش یوسف شتافت و او را در آغوش گرفت و بوسید و ایشان گریستند و یوسف نیز پدرش را در‬ ‫آغوش گرفت و او را بوسید و ایشان گریستند و همه مردم مصر با ایشان گریستند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬یعقوب به یوسف گفت« ‪:‬اکنون که روی تو را دیدهام ‪،‬با شادی خواهم مرد ‪،‬زیرا هنوز زنده و با جلل هستی»‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و پسران یعقوب و زنان و فرزندانشان و غلمانشان ‪،‬و تمام اهل خانه یعقوب با یوسف بسیار گریستند و او را بوسیدند و با او بسیار‬ ‫گریه کردند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و یوسف و همه قومش پس از آن به مصر بازگشتند ‪،‬و یعقوب و پسرانش و همه فرزندان خانهاش با یوسف به مصر آمدند ‪،‬و یوسف‬ ‫ایشان را در بهترین جای مصر ‪،‬در سرزمین جوشن ‪،‬جای داد‪.‬‬ ‫‪۱۹‬یوسف به پدر و برادرانش گفت« ‪:‬من میروم و به فرعون خبر میدهم که برادرانم و خانواده پدرم و هم هه داراییشان نزد من آمدهاند و‬ ‫اینک در سرزمین جوشن هستند»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬پس یوسف چنین کرد و از برادرانش رئوبین ‪،‬یساکار ‪،‬زبولون و برادرش بنیامین را برداشت و ایشان را در حضور فرعون قرار داد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و یوسف به فرعون عرض کرد و گفت« ‪:‬برادرانم و اهل خانه پدرم و هر چه دارند ‪،‬با گلهها و رمههایشان از سرزمین کنعان نزد من‬ ‫آمدهاند تا در مصر اقامت کنند ‪،‬زیرا قحطی بر ایشان سخت بود»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و فرعون به یوسف گفت« ‪:‬پدر و برادرانت را در بهترین جای زمین ساکن کن ‪،‬و هر چه نیکوست از ایشان دریغ مدار ‪،‬و ایشان را از‬ ‫فربهی زمین بخوران»‪.‬‬ ‫‪90‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۳‬یوسف در جواب گفت« ‪:‬اینک ایشان را در زمین جوشن مستقر کردهام ‪،‬زیرا که چوپان هستند ‪،‬پس بگذارید در جوشن بمانند تا‬ ‫گلههای خود را دور از مصریان بچرانند»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و فرعون به یوسف گفت« ‪:‬با برادرانت هر آنچه به تو گویند بکن »‪.‬و پسران یعقوب در برابر فرعون تعظیم کردند و با صلح از نزد‬ ‫او بیرون رفتند ‪،‬و یوسف بعد از آن پدرش را به حضور فرعون آورد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و یعقوب آمده ‪،‬فرعون را تعظیم کرد ‪،‬و یعقوب فرعون را برکت داد ‪،‬و سپس بیرون رفت؛ و یعقوب و همه پسرانش و همه اهل‬ ‫خانهاش در زمین جوشن ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬در سال دوم ‪،‬یعنی در صد و سیامین سال زندگی یعقوب ‪،‬یوسف پدر و برادران و همه اهل خانه پدرش را در تمام روزهای قحطی به‬ ‫اندازه فرزندان آنها نان میداد و آنها به هیچ چیز محتاج نبودند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و یوسف بهترین قسمت تمام زمین را به ایشان داد؛ بهترین مصر را در تمام ایام یوسف داشتند؛ و یوسف نیز به ایشان و به تمام اهل‬ ‫خانه پدرش سال به سال لباس و پوشاک میداد؛ و پسران یعقوب در تمام ایام برادرشان در مصر در امنیت ماندند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و یعقوب همیشه بر سر سفره یوسف غذا میخورد ‪،‬یعقوب و پسرانش شب و روز از سفره یوسف جدا نمیشدند ‪،‬مگر آنچه فرزندان‬ ‫یعقوب در خانههای خود میخوردند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و تمامی مصر در ایام قحطی از خاندان یوسف نان میخوردند ‪،‬زیرا همه مصریان به سبب قحطی هر چه داشتند فروختند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و یوسف تمام زمینها و مزارع مصر را از طرف فرعون به نان خرید ‪،‬و یوسف تمام مصر را در تمام روزهای قحطی با نان سیر‬ ‫میکرد ‪،‬و یوسف تمام نقره و طلیی را که به او میرسید در ازای غلهای که در سراسر زمین میخریدند ‪،‬جمعآوری کرد ‪،‬و طل و نقره‬ ‫زیادی جمع کرد ‪،‬علوه بر مقدار زیادی سنگ عقیق ‪،‬الماس و لباسهای گرانبها که از هر گوشه زمین برای یوسف میآوردند ‪،‬وقتی پولشان‬ ‫تمام میشد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و یوسف تمام نقره و طلیی را که به دستش رسید ‪،‬قریب به هفتاد و دو وزنه طل و نقره ‪،‬و همچنین سنگهای عقیق و الماس بسیار‬ ‫فراوان ‪،‬برداشت و یوسف رفت و آنها را در چهار قسمت پنهان کرد ‪،‬یک قسمت را در بیابان نزدیک دریای سرخ ‪،‬و یک قسمت را کنار‬ ‫رود پرت ‪،‬و قسمت سوم و چهارم را در بیابان روبروی بیابان فارس و ماد پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و از طل و نقرهای که باقی مانده بود ‪،‬قسمتی را برداشت و به همه برادرانش و به همه اهل خانه پدرش و به همه زنان خانه پدرش‬ ‫داد ‪،‬و بقیه را که قریب به بیست وزنه طل و نقره بود ‪،‬به خانه فرعون آورد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و یوسف تمام طل و نقرهای را که باقی مانده بود به فرعون داد و فرعون آن را در خزانه گذاشت و پس از آن روزهای قحطی در آن‬ ‫سرزمین پایان یافت و مردم در تمام زمین کاشتند و درو کردند و سال به سال به مقدار معمول خود به دست آوردند و هیچ کمبودی نداشتند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و یوسف در مصر در امنیت ساکن شد و تمام زمین تحت نظر او بود ‪،‬و پدر و همه برادرانش در زمین جوشن ساکن شدند و آن را‬ ‫تصرف کردند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و یوسف بسیار پیر و سالخورده بود ‪،‬و دو پسرش ‪،‬افرایم و منسی ‪،‬پیوسته در خانه یعقوب میماندند ‪،‬همراه با فرزندان برادران پسران‬ ‫یعقوب ‪،‬تا راههای خداوند و شریعت او را بیاموزند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و یعقوب و پسرانش در سرزمین مصر ‪،‬در سرزمین جوشن ‪،‬ساکن شدند و در آن زمین را تصرف کردند و در آن بارور و کثیر شدند‪.‬‬ ‫فصل‪۵۶‬‬ ‫‪۱‬و یعقوب در زمین مصر هفده سال بزیست ‪،‬و ایام و سالهای عمر یعقوب صد و چهل و هفت سال بود‪.‬‬ ‫‪۲‬در آن زمان ‪،‬یعقوب به بیماریای که از آن درگذشت ‪،‬مبتل شد ‪.‬پس فرستاد و پسرش یوسف را از مصر فراخواند ‪.‬پسرش یوسف از‬ ‫مصر آمد و یوسف نزد پدرش آمد‪.‬‬ ‫‪۳‬و یعقوب به یوسف و پسرانش گفت« ‪:‬اینک من میمیرم و خدای اجدادتان از شما تفقد خواهد کرد و شما را به سرزمینی که خداوند سوگند‬ ‫یاد کرده است که به شما و پس از شما به فرزندانتان بدهد ‪،‬باز خواهد گرداند ‪.‬پس اکنون که ممردم ‪،‬مرا در غاری که در مکفیله در حبرون‬ ‫در سرزمین کنعان است ‪،‬در کنار اجدادم دفن کنید»‪.‬‬ ‫م‬ ‫‪۴‬و یعقوب پسرانش را سوگند داد که او را در ممکفیله ‪،‬در یحبرون ‪،‬دفن کنند ‪،‬و پسرانش در این باره برای او سوگند خوردند‪.‬‬ ‫‪۵‬و ایشان را امر فرموده ‪،‬گفت« ‪:‬خداوند ‪،‬خدای خود را عبادت کنید ‪،‬زیرا او که پدران شما را رهایی داد ‪،‬شما را نیز از هر تنگی رهایی‬ ‫خواهد بخشید»‪.‬‬ ‫‪6‬و یعقوب گفت« ‪:‬همه فرزندان خود را نزد من بخوان »‪.‬و همه فرزندان پسران یعقوب آمدند و در حضور او نشستند و یعقوب ایشان را‬ ‫برکت داد و به ایشان گفت« ‪:‬خداوند ‪،‬خدای پدران شما ‪،‬هزار برابر به شما عطا خواهد فرمود و شما را برکت خواهد داد ‪،‬و برکت پدرتان‬ ‫ابراهیم را به شما خواهد داد »‪.‬و همه فرزندان پسران یعقوب در آن روز پس از آنکه ایشان را برکت داده بود ‪،‬بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪۷‬و روز بعد یعقوب دوباره پسرانش را فراخواند و همه آنها جمع شدند و نزد او آمدند و پیش روی او نشستند و یعقوب در آن روز‬ ‫پسرانش را قبل از مرگش برکت داد و هر کس را مطابق برکتش برکت داد؛ اینک این در کتاب شریعت خداوند مربوط به اسرائیل نوشته‬ ‫شده است‪.‬‬ ‫‪۸‬یعقوب به یهودا گفت« ‪:‬پسرم ‪،‬من تو را میشناسم که برای برادرانت مردی نیرومند هستی؛ بر ایشان سلطنت کن ‪،‬و پسرانت تا ابد بر‬ ‫پسران ایشان سلطنت خواهند کرد»‪.‬‬ ‫‪۹‬فقط به پسرانت کمان و تمام سلحهای جنگی را بیاموز ‪،‬تا در نبردهای برادرشان که بر دشمنانش حکومت خواهد کرد ‪،‬بجنگند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و یعقوب در آن روز دیگر بار به پسرانش وصیت کرده ‪،‬گفت« ‪:‬اینک من امروز به قوم خود ملحق خواهم شد ‪.‬مرا از مصر ببرید و‬ ‫در غار مکفیله دفن کنید ‪،‬چنانکه به شما امر کردهام»‪.‬‬ ‫‪91‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۱‬با این حال ‪،‬از شما التماس میکنم که هیچ یک از پسرانتان مرا حمل نکند ‪،‬بلکه فقط خودتان مرا حمل کنید ‪،‬و هنگامی که جسد مرا‬ ‫میبرید تا با آن به سرزمین کنعان بروید تا مرا دفن کنید ‪،‬با من چنین رفتار کنید‪.‬‬ ‫‪۱۲‬یهودا ‪،‬یساکار و زبولون تابوت مرا در سمت شرقی حمل خواهند کرد؛ رئوبین ‪،‬شمعون و جاد در سمت جنوب ‪،‬افرایم ‪،‬منسی و بنیامین‬ ‫در سمت غرب ‪،‬دان ‪،‬اشیر و نفتالی در سمت شمال‪.‬‬ ‫‪۱۳‬لوی را با خود نبرید ‪،‬زیرا او و پسرانش صندوق عهد خداوند را با بنیاسرائیل در اردوگاه حمل خواهند کرد ‪،‬و پسرم یوسف را نیز با‬ ‫خود نبرید ‪،‬زیرا جلل او به عنوان پادشاه چنین خواهد بود؛ اما افرایم و منسی به جای آنها خواهند بود‪.‬‬ ‫‪۱۴‬وقتی مرا میبرید ‪،‬با من چنین کنید؛ از هر آنچه به شما فرمان میدهم ‪،‬چیزی را فروگذار نکنید؛ و هنگامی که این کار را با من انجام‬ ‫دهید ‪،‬خداوند شما و فرزندانتان را پس از شما تا به ابد به نیکی یاد خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و شما پسران من ‪،‬هر یک برادر و خویشاوند خود را گرامی بدارید ‪،‬و به فرزندان خود و فرزندان فرزندانتان پس از خود دستور دهید‬ ‫که در تمام ایام ‪،‬خداوند ‪،‬خدای اجدادتان را عبادت کنند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬تا تو و فرزندانت و فرزندان فرزندانت ‪،‬عمر طولنی در زمین داشته باشید ‪،‬هنگامی که آنچه را که در نظر یهوه خدایتان نیکو و‬ ‫درست است ‪،‬انجام دهید و در تمام راههای او گام بردارید‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و تو ‪،‬ای یوسف ‪،‬پسرم ‪،‬از تو التماس میکنم که آزارهای برادرانت و همه گناهانشان را در آسیبی که به تو رساندند ‪،‬ببخشی ‪،‬زیرا خدا‬ ‫این را برای خیر تو و فرزندانت در نظر گرفته است‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و ای پسرم ‪،‬برادرانت را به ساکنان مصر واگذار مکن و احساساتشان را جریحهدار مکن ‪،‬زیرا اینک من آنها را به دست خدا و به‬ ‫دست تو میسپارم تا از مصریان محافظتشان کنی؛ و پسران یعقوب در پاسخ پدرشان گفتند ‪:‬ای پدر ما ‪،‬هر آنچه به ما فرمان دادهای ‪،‬انجام‬ ‫خواهیم داد؛ باشد که خدا فقط با ما باشد‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و یعقوب به پسرانش گفت« ‪:‬پس خدا با شما باشد ‪،‬آنگاه که تمام طریقهای او را نگاه دارید؛ و از طریقهای او به راست یا چپ انحراف‬ ‫نورزید ‪،‬و آنچه را که در نظر او نیکو و درست است ‪،‬به جا آورید»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬زیرا میدانم که در روزهای آخر در این سرزمین ‪،‬شما را سختیهای بسیار و سختی فرا خواهد گرفت ‪،‬ای فرزندانتان و فرزندان‬ ‫فرزندانتان ‪،‬فقط خداوند را عبادت کنید و او شما را از هم هه سختیها نجات خواهد داد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و هنگامی که شما از خدا پیروی کنید تا او را خدمت کنید و به فرزندان خود و فرزندان فرزندانتان بیاموزید که خداوند را بشناسند ‪،‬‬ ‫آنگاه خداوند از میان فرزندان شما ‪،‬بندهای برای شما و فرزندانتان خواهد برانگیخت و خداوند شما را به دست خود از هر مصیبتی رهایی‬ ‫خواهد داد و شما را از مصر بیرون آورده و به سرزمین پدرانتان باز خواهد گرداند تا آن را در امنیت به ارث ببرید‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و یعقوب از وصیت کردن به پسرانش دست کشید و پاهای خود را به بستر کشید و مرد و به قوم خود پیوست‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و یوسف بر پدرش افتاد و فریاد زد و بر او گریست و او را بوسید و با صدای تلخی فریاد زد و گفت« ‪:‬ای پدرم ‪،‬پدرم»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و زنان پسرش و تمامی اهل خانهاش آمدند و بر یعقوب افتادند و بر او گریستند و با صدای بلند درباره یعقوب فریاد برآوردند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و جمیع پسران یعقوب با هم برخاستند و جامههای خود را دریدند و هر یک پلس بر کمر خود کشیدند و به روی خود افتادند و خاک بر‬ ‫سر خود به سوی آسمان پاشیدند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و این ماجرا به امسنات ‪،‬همسر یوسف ‪،‬گفته شد ‪.‬او برخاست و کیسهای بر دوش گرفت و با همه زنان مصری که همراهش بودند ‪،‬آمدند‬ ‫و برای یعقوب سوگواری و گریه کردند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و نیز تمامی مردم مصر که یعقوب را میشناختند ‪،‬چون این ماجرا را شنیدند ‪،‬در همان روز آمدند ‪،‬و تمامی مصر روزهای بسیار‬ ‫گریستند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و زنان نیز چون شنیدند که یعقوب مرده است ‪،‬از سرزمین کنعان به مصر آمدند و هفتاد روز در مصر برای او گریه کردند‪.‬‬ ‫پزشکان خدمتکار خود دستور داد تا پدرش را با ممر و مکندمر و انواع بخور و عطر مومیایی کنند ‪،‬و پزشکان‬ ‫‪۲۹‬و بعد از این ‪،‬یوسف به‬ ‫ی‬ ‫یعقوب را چنانکه یوسف به آنها دستور داده بود ‪،‬مومیایی کردند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و تمامی قوم مصر و بزرگان و جمیع ساکنان سرزمین جوشن برای یعقوب گریستند و سوگواری کردند ‪،‬و همه پسرانش و اهل خانهاش‬ ‫روزهای بسیار برای پدرشان یعقوب سوگواری و عزاداری کردند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و چون ایام گریهاش سپری شد ‪،‬در انقضای هفتاد روز ‪،‬یوسف به فرعون گفت« ‪:‬من میروم و پدرم را در زمین کنعان دفن میکنم ‪،‬‬ ‫چنانکه به من سوگند یاد کرده است ‪،‬و سپس برمیگردم»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و فرعون یوسف را فرستاده ‪،‬گفت« ‪:‬برو و پدرت را چنانکه گفته و قسم داده است ‪،‬دفن کن »‪.‬پس یوسف با همه برادرانش برخاست تا‬ ‫به سرزمین کنعان بروند و پدرشان یعقوب را چنانکه به ایشان امر کرده بود ‪،‬دفن کنند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و فرعون دستور داد که در سراسر مصر ندا در دهند که هر که با یوسف و برادرانش به سرزمین کنعان نیاید تا یعقوب را دفن کند ‪،‬‬ ‫کشته خواهد شد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و تمامی مصر فرمان فرعون را شنیدند و همه با هم برخاستند و همه بندگان فرعون و بزرگان خانهاش و همه بزرگان سرزمین مصر‬ ‫با یوسف رفتند و همه صاحبمنصبان و اشراف فرعون مانند بندگان یوسف رفتند و برای دفن یعقوب در سرزمین کنعان رفتند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و پسران یعقوب تابوت او را که بر آن خوابیده بود ‪،‬حمل کردند؛ چنانکه پدرشان به ایشان فرمان داده بود ‪،‬پسرانش نیز با او چنین‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و تابوت از طلی خالص بود و دور تا دور آن با سنگهای عقیق و بدلیوم مرصع کاری شده بود؛ و پوشش تابوت از زر بافته شده بود‬ ‫که با نخها به هم پیوسته شده بود ‪،‬و بر روی آنها قلبهایی از سنگهای عقیق و بدلیوم قرار داشت‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و یوسف تاجی بزرگ و طلیی بر سر پدرش یعقوب نهاد و عصایی طلیی در دست او نهاد و چنانکه پادشاهان در زمان حیاتشان رسم‬ ‫داشتند ‪،‬تابوت را احاطه کردند‪.‬‬ ‫‪92‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۸‬و تمام لشکر مصر ‪،‬ابتدا هم هه دلوران فرعون و دلوران یوسف و پس از آنها سایر ساکنان مصر ‪،‬پیشاپیش او با این آرایش رفتند و‬ ‫هم هه آنها شمشیر به کمر بسته و زره به تن داشتند و زینتهای جنگی بر تن داشتند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و همه گریهکنندگان و سوگواران در فاصلهای روبروی تابوت رفتند و گریه و زاری میکردند و بقیه مردم نیز به دنبال تابوت رفتند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و یوسف و اهل خانهاش پابرهنه و گریان نزدیک تابوت رفتند ‪،‬و سایر خدمتکاران یوسف در اطراف او بودند؛ هر کس زیورآلت خود‬ ‫را بر تن داشت و همه به سلحهای جنگی خود مسلح بودند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و پنجاه نفر از نوکران یعقوب پیشاپیش تابوت رفتند و ممر و عود و انواع عطر را در امتداد جاده پاشیدند ‪،‬و همه پسران یعقوب که‬ ‫تابوت را حمل میکردند ‪،‬بر روی عطردان راه میرفتند ‪،‬و نوکران یعقوب پیشاپیش ایشان میرفتند و عطر را در امتداد جاده میپاشیدند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و یوسف با اردویی عظیم روانه شد ‪،‬و ایشان هر روز به همین منوال عمل میکردند تا به سرزمین کنعان رسیدند ‪،‬و به خرمنگاه اطاد‬ ‫که در آن سوی اردن بود رسیدند ‪،‬و در آن مکان سوگواری بسیار بزرگ و سنگینی کردند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و جمیع پادشاهان کنعان از این ماجرا باخبر شدند و هر کس از خانه خود بیرون آمد ‪،‬سی و یک پادشاه کنعان ‪،‬و همه با مردان خود‬ ‫آمدند تا برای یعقوب سوگواری و گریه کنند‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و همه این پادشاهان تابوت یعقوب را دیدند و دیدند که تاج یوسف بر آن است ‪،‬و آنها نیز تاجهای خود را بر تابوت گذاشتند و آن را با‬ ‫تاجها احاطه کردند‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و همه این پادشاهان در آن مکان با پسران یعقوب و مصر برای یعقوب سوگواری بزرگ و سنگینی برپا کردند ‪،‬زیرا همه پادشاهان‬ ‫کنعان شجاعت یعقوب و پسرانش را میدانستند‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و خبر به عیسو رسید که یعقوب در مصر مرد و پسرانش و تمامی مصر او را به زمین کنعان میبرند تا او را دفن کنند‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و عیسو این خبر را شنید ‪،‬و در کوه سعیر ساکن بود ‪،‬پس با پسران و تمامی قوم و تمامی اهل خانهاش ‪،‬که قومی بسیار کثیر بودند ‪،‬‬ ‫برخاستند و آمدند تا برای یعقوب ماتم و گریه کنند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و واقع شد که چون عیسو آمد ‪،‬برای برادرش یعقوب سوگواری کرد ‪،‬و تمامی مصر و تمامی کنعان بار دیگر برخاستند و در آن مکان‬ ‫با عیسو برای یعقوب سوگواری بزرگی کردند‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و یوسف و برادرانش پدرشان یعقوب را از آنجا آوردند و به حبرون رفتند تا یعقوب را در غاری که پدرانش در آن بودند ‪،‬دفن کنند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و ایشان به قیرع اربع ‪،‬به غار آمدند ‪،‬و چون آمدند ‪،‬عیسو و پسرانش در غار مانعی برای یوسف و برادرانش ایجاد کردند و گفتند ‪:‬‬ ‫«یعقوب در آنجا دفن نخواهد شد ‪،‬زیرا این غار از آن ما و پدر ماست»‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و یوسف و برادرانش سخنان پسران عیسو را شنیدند و بسیار خشمگین شدند ‪،‬و یوسف نزد عیسو آمد و گفت« ‪:‬این چه سخنی است که‬ ‫میگویند؟ بیشک پدرم یعقوب آن را پس از مرگ اسحاق ‪،‬بیست و پنج سال پیش ‪،‬از تو به مال فراوان خرید ‪،‬و همچنین تمام زمین کنعان را‬ ‫از تو و از پسرانت و پس از تو از نسل تو خرید»‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و یعقوب آن را برای پسرانش و نسلش بعد از او به میراث ابدی خرید ‪،‬و چرا امروز این سخنان را میگویی؟‬ ‫‪۵۳‬عیسو در جواب گفت« ‪:‬تو دروغ میگویی و دروغ میگویی ‪،‬زیرا من در تمام این سرزمین چیزی از اموال خود نفروختم ‪،‬چنانکه تو‬ ‫میگویی ‪،‬و برادرم یعقوب نیز چیزی از اموال من در این سرزمین نخرید»‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و عیسو این سخنان را گفت تا یوسف را با سخنان خود فریب دهد ‪،‬زیرا عیسو میدانست که یوسف در آن ایام که عیسو تمام دارایی خود‬ ‫را در سرزمین کنعان به یعقوب فروخت ‪،‬حضور نداشت‪.‬‬ ‫‪۵۵‬یوسف به عیسو گفت« ‪:‬بیشک پدرم این چیزها را نزد تو در سند خرید ثبت کرده ‪،‬و سند را با گواهان تأیید کرده است ‪،‬و اینک نزد ما‬ ‫در مصر است»‪.‬‬ ‫‪۵۶‬عیسو در جواب گفت« ‪:‬هر آنچه را که در گزارش خواهی یافت ‪،‬بیاور»‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و یوسف برادر خود نفتالی را خواند و گفت« ‪:‬زود بشتاب و درنگ نکن ‪،‬و به مصر فرار کن و تمام دفاتر را بیاور؛ دفتر خرید ‪،‬دفتر‬ ‫مختوم و دفتر آشکار ‪،‬و همچنین تمام دفاتر اول که تمام وقایع مربوط به حق نخستزادگی در آنها نوشته شده است ‪،‬بیاور»‪.‬‬ ‫‪۵۸‬و ایشان را اینجا نزد ما بیاور تا از ایشان همه سخنان عیسو و پسرانش را که امروز گفتند ‪،‬بدانیم‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و نفتالی به سخن یوسف گوش فرا داد و شتابان دوید تا به مصر فرود آید ‪،‬و نفتالی از همه گوزنهایی که در بیابان بودند ‪،‬پیادهتر بود ‪،‬‬ ‫زیرا بر خوشههای گندم میرفت بیآنکه آنها را له کند‪.‬‬ ‫‪۶۰‬و چون عیسو دید که نفتالی برای آوردن گزارشها رفته است ‪،‬او و پسرانش در برابر غار مقاومت بیشتری کردند ‪،‬و عیسو و تمامی‬ ‫قومش علیه یوسف و برادرانش برای نبرد برخاستند‪.‬‬ ‫‪۶۱‬و جمیع پسران یعقوب و قوم مصر با عیسو و قومش جنگیدند ‪،‬و پسران عیسو و قومش پیش روی پسران یعقوب مغلوب شدند ‪،‬و‬ ‫پسران یعقوب چهل نفر از قوم عیسو را کشتند‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و محشیم بن دان بن یعقوب ‪،‬در آن زمان با پسران یعقوب بود ‪،‬اما او قریب صد ذراع از محل جنگ دور بود ‪،‬زیرا او با فرزندان‬ ‫پسران یعقوب نزد تابوت یعقوب ماند تا آن را نگهبانی کند‪.‬‬ ‫‪۶۳‬و محشیم گنگ و کر بود ‪،‬اما صدای حیرت مردم را میفهمید‪.‬‬ ‫‪۶۴‬و او پرسید و گفت« ‪:‬چرا مردگان را دفن نمیکنید و این پریشانی عظیم چیست؟ »و آنها سخنان عیسو و پسرانش را به او پاسخ دادند؛ و‬ ‫او در میان نبرد به سوی عیسو دوید و عیسو را با شمشیر کشت و سرش را از تنش جدا کرد و سرش از جا کنده شد و در دوردستها‬ ‫پراکنده شد و عیسو در میان مردان جنگی افتاد‪.‬‬ ‫‪۶۵‬و چون محشیم این کار را کرد ‪،‬پسران یعقوب بر پسران عیسو غالب آمدند ‪،‬و پسران یعقوب پدرشان یعقوب را به زور در غار دفن‬ ‫کردند ‪،‬و پسران عیسو این را دیدند‪.‬‬ ‫‪۶۶‬و یعقوب در حبرون ‪،‬در غار مکفیله که ابراهیم از بنیحت برای ملکیت قبر خریده بود ‪،‬دفن شد و او را در لباسهای بسیار گرانبهایی به‬ ‫خاک سپردند‪.‬‬ ‫‪93‬‬


‫جاشر‬

‫‪۶۷‬و هیچ پادشاهی چنان احترامی که یوسف هنگام مرگ پدرش به او گذاشت ‪،‬به او نپرداخت ‪،‬زیرا او را با احترامی عظیم مانند دفن‬ ‫پادشاهان به خاک سپرد‪.‬‬ ‫‪۶۸‬و یوسف و برادرانش هفت روز برای پدر خود سوگواری کردند‪.‬‬ ‫فصل‪۵۷‬‬ ‫‪۱‬و بعد از این بود که پسران عیسو با پسران یعقوب جنگیدند ‪،‬و پسران عیسو با پسران یعقوب در حبرون جنگیدند ‪،‬و عیسو هنوز مرده‬ ‫افتاده و دفن نشده بود‪.‬‬ ‫‪۲‬و جنگ میان ایشان سخت شد و پسران عیسو پیش روی پسران یعقوب مغلوب شدند و پسران یعقوب هشتاد نفر از پسران عیسو را کشتند‬ ‫و از قوم پسران یعقوب کسی نمرد؛ و دست یوسف بر تمامی قوم پسران عیسو غالب آمد و صفو بن الیفاز بن عیسو و پنجاه نفر از مردانش‬ ‫را اسیر کرد و ایشان را به زنجیرهای آهنین بست و به دست بندگانش داد تا به مصر ببرند‪.‬‬ ‫‪۳‬و واقع شد که چون پسران یعقوب صفو و قومش را اسیر کردند ‪،‬همه کسانی که از خاندان عیسو باقی ماندند ‪،‬از جان خود بسیار‬ ‫ترسیدند ‪،‬مبادا که ایشان نیز اسیر شوند ‪،‬و همه با الیفاز پسر عیسو و قومش و جسد عیسو گریختند و به راه خود به سوی کوه سعیر رفتند‪.‬‬ ‫‪۴‬و به کوه سعیر آمدند و عیسو را در سعیر دفن کردند ‪،‬اما سرش را با خود به سعیر نبرده بودند ‪،‬زیرا در همان جایی که جنگ در حبرون‬ ‫بود ‪،‬دفن شده بود‪.‬‬ ‫‪۵‬و واقع شد که چون پسران عیسو از حضور پسران یعقوب گریختند ‪،‬پسران یعقوب ایشان را تا مرزهای سعیر تعقیب کردند ‪،‬اما در‬ ‫تعقیب ایشان حتی یک نفر از ایشان را نکشتند ‪،‬زیرا جسد عیسو که با خود میبردند ‪،‬ایشان را آشفته ساخت ‪،‬پس گریختند و پسران یعقوب‬ ‫از نزد ایشان برگشتند و به جایی که برادرانشان در حبرون بودند ‪،‬آمدند و آن روز و روز بعد تا وقتی که از جنگ آرام گرفتند ‪،‬در آنجا‬ ‫ماندند‪.‬‬ ‫‪۶‬و واقع شد که در روز سوم ‪،‬جمیع پسران سعیر حوری و جمیع بنیمشرق را جمع کردند ‪،‬جمعیتی انبوه مانند ریگ دریا ‪،‬و روانه شدند و‬ ‫به مصر فرود آمدند تا با یوسف و برادرانش بجنگند و برادران خود را رهایی دهند‪.‬‬ ‫‪۷‬و یوسف و همه پسران یعقوب شنیدند که پسران عیسو و بنی مشرق برای رهایی برادرانشان به جنگ ایشان آمدهاند‪.‬‬ ‫‪۸‬و یوسف و برادرانش و مردان نیرومند مصر بیرون رفتند و در شهر رعمسیس جنگیدند ‪،‬و یوسف و برادرانش ضربه بزرگی به پسران‬ ‫عیسو و بنیمشرق وارد کردند‪.‬‬ ‫‪۹‬و از ایشان ششصد هزار نفر را کشتند ‪،‬و از میان ایشان جمیع شجاعان بنیسعیر حوری را کشتند ‪،‬و از ایشان جز تعداد کمی باقی نماند ‪،‬‬ ‫و نیز بسیاری از بنیمشرق و بنیعیسو را کشتند ‪،‬و الیفاز پسر عیسو و بنیمشرق همگی از برابر یوسف و برادرانش گریختند‪.‬‬ ‫سکوت کشتند ‪،‬و بقیه فرار کرده ‪،‬هر یک به‬ ‫سکوت تعقیب کردند ‪،‬و باز سی نفر از ایشان را در م‬ ‫‪۱۰‬و یوسف و برادرانش ایشان را تا به م‬ ‫شهر خود گریختند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و یوسف و برادرانش و دلوران مصر با شادی و نشاط دل از نزد ایشان بازگشتند ‪،‬زیرا که ایشان همه دشمنان خود را شکست داده‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و صفو بن الیفاز و مردانش هنوز در مصر غلم پسران یعقوب بودند ‪،‬و دردهای ایشان افزون گشت‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و چون پسران عیسو و پسران سعیر به سرزمین خود بازگشتند ‪،‬پسران سعیر دیدند که همگی به سبب جنگ پسران عیسو به دست‬ ‫پسران یعقوب و مردم مصر افتادهاند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و بنیسعیر به بنیعیسو گفتند« ‪:‬شما دیدهاید و میدانید که این اردو از جانب شما بوده است ‪،‬و حتی یک مرد شجاع یا جنگآور ماهر باقی‬ ‫نمانده است»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬پس اکنون از سرزمین ما بیرون روید ‪،‬از نزد ما به سرزمین کنعان ‪،‬به سرزمین مسکن پدرانتان بروید؛ چرا فرزندان شما در‬ ‫روزگاران آخر ‪،‬میراث فرزندان ما را به ارث خواهند برد؟‬ ‫‪۱۶‬و بنیعیسو به بنیسعیر گوش ندادند ‪،‬و بنیسعیر قصد جنگ با ایشان را کردند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و بنیعیسو مخفیانه نزد آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا که همان دینهابه باشد ‪،‬فرستادند و گفتند‪:‬‬ ‫‪۱۸‬عدرهای از مردان خود را نزد ما بفرست تا نزد ما بیایند و ما با بنیسعیر حوری بجنگیم ‪،‬زیرا آنها تصمیم گرفتهاند با ما بجنگند و ما را‬ ‫از سرزمین خود بیرون کنند‪.‬‬ ‫نجیا پانصد پیادهنظام شجاع و هشتصد سواره نظام نزد‬ ‫نجیا ‪،‬پادشاه دینهابه ‪،‬چنین کرد ‪،‬زیرا در آن ایام با بنیعیسو دوست بود ‪،‬و ا م ی‬ ‫‪۱۹‬و ا م ی‬ ‫بنیعیسو فرستاد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و بنیسعیر نزد بنیمشرق و بنیمدیان فرستاده ‪،‬گفتند« ‪:‬شما دیدید که بنیعیسو با ما چه کردند ‪،‬که به خاطر آنها تقریبا ا همه ما در جنگ با‬ ‫بنییعقوب نابود شدیم»‪.‬‬ ‫‪۲۱‬پس اکنون به سوی ما آیید و ما را یاری کنید ‪،‬و ما با هم با آنها خواهیم جنگید ‪،‬و آنها را از سرزمین بیرون خواهیم راند ‪،‬و انتقام‬ ‫برادرانمان را که در راه آنها در نبرد با برادرانشان ‪،‬پسران یعقوب ‪،‬کشته شدند ‪،‬خواهیم گرفت‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و جمیع بنیشرق به بنیسعیر گوش فرا دادند و قریب هشتصد نفر با شمشیرهای برهنه نزد ایشان آمدند ‪،‬و بنیعیسو در آن زمان در بیابان‬ ‫فاران با بنیسعیر جنگیدند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و بنیسعیر بر بنیعیسو غالب آمدند ‪،‬و بنیسعیر در آن روز از بنیعیسو در آن جنگ قریب دویست نفر از بنیانجیاس ‪،‬پادشاه دینهابه را‬ ‫کشتند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و در روز دوم ‪،‬بنیعیسو دوباره آمدند تا برای بار دوم با بنیسعیر جنگ کنند ‪،‬و این بار دوم ‪،‬جنگ بر بنیعیسو سخت شد ‪،‬و ایشان را به‬ ‫سبب بنیسعیر بسیار مضطرب ساخت‪.‬‬ ‫‪94‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۵‬و چون بنیعیسو دیدند که بنیسعیر از ایشان قویترند ‪،‬بعضی از بنیعیسو برگشتند و بنیسعیر را که دشمنان ایشان بودند ‪،‬یاری دادند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و در جنگ دوم ‪،‬پنجاه و هشت نفر دیگر از قوم بنیعیسو در عنجیاس ‪،‬پادشاه دینهابه ‪،‬کشته شدند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و در روز سوم ‪،‬بنیعیسو شنیدند که بعضی از برادرانشان از ایشان برگشتهاند تا در جنگ دوم با ایشان بجنگند؛ و بنیعیسو چون این را‬ ‫شنیدند ‪،‬سوگواری کردند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و گفتند« ‪:‬با برادران خود که از ما روی گرداندهاند تا به دشمنان ما بنیسعیر کمک کنند ‪،‬چه کنیم؟ »و بنیعیسو بار دیگر نزد آنجیاس ‪،‬‬ ‫پادشاه دینهابه ‪،‬فرستادند و گفتند‪:‬‬ ‫‪۲۹‬دوباره مردان دیگری را نزد ما بفرست تا با آنها با بنیسعیر بجنگیم ‪،‬زیرا آنها دو برابر ما سنگینتر بودهاند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و آنجیاس دوباره حدود ششصد مرد شجاع نزد بنیعیسو فرستاد و آنها برای کمک به بنیعیسو آمدند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و بعد از ده روز ‪،‬بنیعیسو بار دیگر با بنیسعیر در بیابان فاران جنگ کردند و جنگ بر بنیسعیر بسیار سخت بود و بنیعیسو در این‬ ‫زمان بر بنیسعیر غالب آمدند و بنیسعیر از بنیعیسو شکست خوردند و بنیعسو در حدود دو هزار نفر از آنها را کشتند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و جمیع شجاعان بنیسعیر در این جنگ هلک شدند ‪،‬و فقط اطفال خردسالشان در شهرهایشان باقی ماندند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و تمامی مدیان و بنیشرق از جنگ گریختند و بنیسعیر را گذاشتند و چون دیدند که جنگ بر ایشان سخت شده است ‪،‬گریختند و بنیعیسو‬ ‫تمامی بنیشرق را تعاقب کردند تا به سرزمین ایشان رسیدند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و بنیعیسو از ایشان حدود دویست و پنجاه نفر دیگر را کشتند و از قوم بنیعیسو در آن جنگ حدود سی نفر کشته شدند ‪،‬اما این بل به‬ ‫واسطه برادرانشان که از ایشان روی برگردانده بودند تا به بنیسعیر حوری کمک کنند ‪،‬بر ایشان نازل شد ‪،‬و بنیعیسو بار دیگر از اعمال‬ ‫زشت برادرانشان شنیدند و باز به سبب این امر سوگواری کردند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و بعد از جنگ ‪،‬بنیعیسو برگشتند و به سعیر بازگشتند ‪،‬و بنیعیسو کسانی را که در سرزمین بنیسعیر باقی مانده بودند ‪،‬کشتند؛ و زنان و‬ ‫اطفال ایشان را نیز کشتند ‪،‬و کسی را زنده نگذاشتند ‪،‬مگر پنجاه پسر و دختر جوان که آنها را زنده گذاشتند ‪،‬و بنیعیسو آنها را نکشتند ‪،‬و‬ ‫پسران ‪،‬غلمان ایشان شدند و دختران را به زنی گرفتند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و بنیعیسو در سعیر ‪،‬در جای بنیسعیر ‪،‬ساکن شدند و زمین ایشان را به ارث برده ‪،‬آن را به تصرف آوردند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و بنیعیسو تمام مایملک زمین را به بنیسعیر بردند ‪،‬همچنین گلهها و گاوها و اموال ایشان را ‪،‬و هر چه از اموال بنیسعیر بود ‪،‬بنیعیسو‬ ‫گرفتند ‪،‬و بنیعیسو تا امروز در سعیر به جای بنیسعیر ساکنند ‪،‬و بنیعیسو زمین را به پنج پسر عیسو بر حسب قبایل ایشان تقسیم کردند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و در آن روزها واقع شد که فرزندان عیسو تصمیم گرفتند در سرزمینی که به تصرفشان درآمد ‪،‬پادشاهی بر خود بگمارند ‪.‬و به‬ ‫یکدیگر گفتند« ‪:‬نه ‪،‬زیرا او در سرزمین ما بر ما سلطنت خواهد کرد و ما زیر نظر او خواهیم بود و او در نبردهای ما ‪،‬علیه دشمنان ما ‪،‬‬ ‫خواهد جنگید »‪.‬و چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و جمیع بنیعیسو قسم خورده ‪،‬گفتند که هیچکس از برادرانشان هرگز بر ایشان سلطنت نکند ‪،‬مگر مردی بیگانه که از برادرانشان‬ ‫نباشد ‪،‬زیرا جان همه بنیعیسو هر کس از پسر و برادر و دوست خود تلخ شده بود ‪،‬به سبب بدی که از برادرانشان هنگام جنگ با بنیسعیر‬ ‫دیدند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬پس پسران عیسو سوگند یاد کردند و گفتند« ‪:‬از آن روز به بعد ‪،‬پادشاهی از برادران خود برنخواهند گزید ‪،‬بلکه پادشاهی از سرزمین‬ ‫بیگانه تا به امروز»‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و در آنجا مردی از قوم آنجیاس ‪،‬پادشاه دینهابه ‪،‬زندگی میکرد؛ نام او یبل ‪،‬پسر یبعور بود که مردی بسیار شجاع ‪،‬زیبا و خوشقیافه و در‬ ‫تمام حکمتها خردمند و صاحب تدبیر بود؛ و هیچکس در میان قوم آنجیاس مانند او نبود‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و جمیع بنیعیسو او را گرفته ‪،‬مسح کردند و تاج پادشاهی بر سرش نهادند و در برابرش تعظیم کرده ‪،‬گفتند« ‪:‬پادشاه زنده بماند ‪،‬پادشاه‬ ‫زنده بماند»‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و سفره را پهن کردند و هر کدام گوشوارههایی از طل و نقره یا انگشتر یا دستبند برای او آوردند و او را از نقره و طل و سنگهای‬ ‫عقیق و الماس بسیار ثروتمند ساختند و برایش تخت سلطنتی ساختند و تاجی سلطنتی بر سرش گذاشتند و برایش کاخی ساختند و او در آن‬ ‫ساکن شد و بر همه فرزندان عیسو پادشاه شد‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و قوم انجیا مزد جنگ خود را از بنیعیسو گرفتند و در آن زمان نزد آقای خود در دینهابه میرفتند و بازمیگشتند‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و بیلمع سی سال بر بنیعیسو سلطنت کرد ‪،‬و بنیعیسو به جای بنیسیعیر در آن زمین ساکن شدند ‪،‬و تا امروز در جای ایشان ایمن ساکنند‪.‬‬ ‫فصل‪۵۸‬‬ ‫‪۱‬و در سی و دومین سال فرود بنیاسرائیل به مصر ‪،‬یعنی در هفتاد و یکمین سال زندگی یوسف ‪،‬واقع شد که در همان سال فرعون ‪،‬پادشاه‬ ‫مصر ‪،‬درگذشت و پسرش ‪،‬مگرون ‪،‬به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۲‬و فرعون پیش از مرگش به یوسف وصیت کرد که برای پسرش ‪،‬مگرون ‪،‬پدری کند و مگرون زیر نظر یوسف و تحت نظر او باشد‪.‬‬ ‫‪۳‬و تمام مصر به این امر رضایت دادند که یوسف بر آنها پادشاه شود ‪،‬زیرا همه مصریان یوسف را از آن زمان دوست میداشتند ‪،‬جز‬ ‫مگرون پسر فرعون که بر تخت پدرش نشست و او در آن روزها به جای پدرش پادشاه شد‪.‬‬ ‫‪۴‬مگرون چهل و یک ساله بود که به سلطنت رسید و چهل سال در مصر سلطنت کرد و تمامی مصر نام او را به نام پدرش فرعون‬ ‫نامیدند ‪،‬چنانکه رسم ایشان در مصر با هر پادشاهی که بر ایشان سلطنت میکرد ‪،‬چنین بود‪.‬‬ ‫‪۵‬و هنگامی که فرعون به جای پدرش به سلطنت رسید ‪،‬قوانین مصر و تمام امور حکومت را به دست یوسف سپرد ‪،‬چنانکه پدرش به او‬ ‫فرمان داده بود‪.‬‬ ‫‪۶‬و یوسف بر مصر پادشاه شد ‪،‬زیرا او بر تمام مصر نظارت داشت و تمام مصر تحت مراقبت و مشورت او بود ‪،‬زیرا تمام مصر پس از‬ ‫مرگ فرعون به یوسف متمایل شدند و او را بسیار دوست داشتند تا بر آنها سلطنت کند‪.‬‬ ‫‪95‬‬


‫جاشر‬

‫‪۷‬اما در میان آنها کسانی بودند که او را دوست نداشتند و میگفتند« ‪:‬هیچ بیگانهای بر ما سلطنت نخواهد کرد »‪.‬با این حال ‪،‬در آن روزها ‪،‬‬ ‫پس از مرگ فرعون ‪،‬تمام حکومت مصر به یوسف واگذار شده بود و او حاکم بود و هر چه میخواست در سراسر زمین انجام میداد ‪،‬بدون‬ ‫اینکه کسی دخالت کند‪.‬‬ ‫‪۸‬و تمامی مصر زیر نظر یوسف بود ‪،‬و یوسف با همه دشمنان اطراف خود جنگید و آنها را مطیع خود ساخت؛ همچنین یوسف تمام‬ ‫سرزمین و همه فلسطینیان را تا مرزهای کنعان مطیع خود ساخت ‪،‬و همه آنها زیر قدرت او بودند و مالیات سالنه به یوسف میدادند‪.‬‬ ‫‪۹‬و فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬به جای پدرش بر تخت سلطنت نشست ‪،‬اما او تحت فرمان و مشورت یوسف بود ‪،‬همانطور که در ابتدا تحت‬ ‫فرمان پدرش بود‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و او سلطنت نکرد مگر در سرزمین مصر ‪،‬تنها تحت نظر یوسف ‪،‬بلکه یوسف در آن زمان بر تمام سرزمین ‪،‬از مصر تا رود بزرگ‬ ‫پم مرت ‪،‬سلطنت میکرد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و یوسف در تمام کارهایش موفق بود ‪،‬و خداوند با او بود ‪،‬و خداوند به یوسف حکمت ‪،‬عزت ‪،‬جلل و محبت بیشتری در دل مصریان‬ ‫و در سراسر سرزمین عطا کرد ‪،‬و یوسف چهل سال بر تمام کشور سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و تمام سرزمینهای فلسطینیان و کنعان و صیدون و آن سوی اردن ‪،‬در تمام دوران حیات یوسف ‪،‬هدایایی برای او میآوردند و تمام‬ ‫سرزمین در دست یوسف بود و آنها سالنه طبق قانون ‪،‬خراجی برای او میآوردند ‪،‬زیرا یوسف با تمام دشمنان اطراف خود جنگیده و آنها‬ ‫را مغلوب کرده بود و تمام سرزمین در دست یوسف بود و یوسف در مصر بر تخت خود ایمن نشسته بود‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و همچنین همه برادرانش ‪،‬پسران یعقوب ‪،‬در تمام دوران یوسف در امنیت در آن سرزمین ساکن بودند و در آن سرزمین بسیار بارور‬ ‫و کثیر شدند و در تمام دوران خود ‪،‬همانطور که پدرشان یعقوب به آنها فرمان داده بود ‪،‬به خداوند خدمت کردند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و واقع شد پس از پایان روزها و سالهای بسیار ‪،‬هنگامی که بنیعیسو در سرزمین خود با بیلمع ‪،‬پادشاه خود ‪،‬آرام میزیستند ‪،‬بنیعیسو در‬ ‫سرزمین بارور و کثیر شدند و تصمیم گرفتند که بروند و با بنییعقوب و تمام مصر بجنگند و برادرشان صفو ‪،‬پسر الیفاز ‪،‬و افرادش را‬ ‫تحویل دهند ‪،‬زیرا آنها در آن روزها هنوز برده یوسف بودند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و بنیعیسو نزد تمامی بنیمشرق فرستادند و با ایشان صلح کردند ‪،‬و تمامی بنیشرق نزد ایشان آمدند تا با بنیعیسو به مصر برای جنگ‬ ‫بروند‪.‬‬ ‫نجیا ‪،‬پادشاه دینهابه ‪،‬نیز نزد ایشان آمدند ‪،‬و ایشان نیز نزد بنیاسماعیل فرستادند و ایشان نیز نزد ایشان آمدند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و از قوم ا م ی‬ ‫‪۱۷‬و تمامی این قوم گرد آمدند و به سعیر آمدند تا بنیعیسو را در جنگشان یاری دهند ‪،‬و این اردوگاه بسیار بزرگ و پر از جمعیت بود ‪،‬‬ ‫بیشمار همچون ریگ دریا ‪،‬قریب به هشتصد هزار مرد ‪،‬پیاده و سواره نظام ‪،‬و همه این سپاهیان برای جنگ با پسران یعقوب به مصر‬ ‫فرود آمدند ‪،‬و در کنار رعمسیس اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و یوسف با برادرانش با شجاعان مصر ‪،‬قریب به ششصد نفر ‪،‬بیرون رفت و با ایشان در زمین رعمسیس جنگیدند؛ و پسران یعقوب در‬ ‫آن زمان دوباره با پسران عیسو جنگیدند ‪،‬در پنجاهمین سال فرود پسران یعقوب به مصر ‪،‬یعنی سیامین سال سلطنت یبلمع بر پسران عیسو‬ ‫در سعیر‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و خداوند جمیع شجاعان عیسو و بنیمشرق را به دست یوسف و برادرانش تسلیم کرد ‪،‬و قوم بنیعیسو و بنیمشرق در حضور یوسف‬ ‫مغلوب شدند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و از بنیعیسو و بنیشرق که کشته شدند ‪،‬قریب دویست هزار نفر پیش روی پسران یعقوب افتادند ‪،‬و پادشاه ایشان ‪ ،‬یبلمع بن یبعور ‪،‬با ایشان‬ ‫در جنگ افتاد ‪،‬و چون بنیعیسو دیدند که پادشاهشان در جنگ افتاده و مرده است ‪،‬دستانشان در جنگ سست شد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و یوسف و برادرانش و تمامی مصر هنوز قوم خاندان عیسو را میکشتند ‪،‬و تمامی قوم عیسو از پسران یعقوب ترسیدند و از حضور‬ ‫ایشان گریختند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و یوسف و برادرانش و تمامی مصر ایشان را یک روز راه تعقیب کردند و قریب سیصد نفر دیگر از ایشان را کشتند و ایشان را در‬ ‫راه میزدند و بعد از آن از ایشان برگشتند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و یوسف و همه برادرانش به مصر برگشتند ‪،‬و از ایشان حتی یک نفر هم مفقود نشده بود ‪،‬بلکه از مصریان دوازده نفر کشته شدند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و هنگامی که یوسف به مصر بازگشت ‪،‬دستور داد صفو و مردانش را نیز ببندند ‪،‬و آنها را با آهن بستند و بر غم و اندوه آنها افزودند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و تمامی قوم بنیعیسو و بنیمشرق ‪،‬هر یک با شرمساری به شهر خود بازگشتند ‪،‬زیرا جمیع شجاعانی که با ایشان بودند در جنگ افتاده‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫زارخ ‪،‬از‬ ‫‪۲۶‬و چون بنیعیسو دیدند که پادشاهشان در جنگ کشته شده است ‪،‬شتابان رفتند و مردی از قوم بنیمشرق به نام یوباب پسر م‬ ‫سرزمین بطصره را گرفتند و او را به جای یبل ‪،‬پادشاه خود ‪،‬بر خود پادشاه کردند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و یوباب به جای او بر تخت بل نشست و بر تمامی بنیعیسو ده سال در ادوم سلطنت کرد ‪،‬و بنیعیسو از آن روز به بعد دیگر با بنییعقوب‬ ‫جنگ نکردند ‪،‬زیرا بنیعیسو شجاعت بنییعقوب را میدانستند و از ایشان بسیار میترسیدند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬اما از آن روز به بعد ‪،‬فرزندان عیسو از فرزندان یعقوب کینه به دل گرفتند ‪،‬و کینه و دشمنی در میان ایشان تا به امروز بسیار شدید‬ ‫بود‪.‬‬ ‫کوشام نام داشت از زمین تیمان گرفته ‪،‬او‬ ‫که‬ ‫را‬ ‫مردی‬ ‫بنیعیسو‬ ‫‪،‬و‬ ‫مرد‬ ‫بطصره‬ ‫از‬ ‫خ‬ ‫زار‬ ‫پسر‬ ‫‪،‬یوباب‬ ‫سال‬ ‫ده‬ ‫انقضای‬ ‫‪،‬در‬ ‫این‬ ‫از‬ ‫بعد‬ ‫‪۲۹‬و‬ ‫ر‬ ‫م‬ ‫کوشام بیست سال در ادوم بر تمامی بنیعیسو سلطنت کرد‪.‬‬ ‫را به جای یوباب بر خود پادشاه ساختند ‪،‬و ر‬ ‫‪۳۰‬و یوسف ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬و برادرانش ‪،‬و همه بنیاسرائیل در آن روزها ‪،‬به همراه همه فرزندان یوسف و برادرانش ‪،‬در مصر در امنیت‬ ‫ساکن بودند و هیچ مانع یا حادثه بدی نداشتند و سرزمین مصر در آن زمان در ایام یوسف و برادرانش از جنگ در آرامش بود‪.‬‬ ‫فصل‪۵۹‬‬ ‫‪96‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱‬و این است نامهای پسران اسرائیل که در مصر ساکن بودند و با یعقوب آمده بودند ‪،‬جمیع پسران یعقوب به مصر آمدند ‪،‬هر کس با اهل‬ ‫خانهاش‪.‬‬ ‫‪۲‬فرزندان لیه عبارت بودند از ‪:‬رئوبین ‪،‬شمعون ‪،‬لوی ‪،‬یهودا ‪،‬یساکار و زبولون ‪،‬و خواهرشان دینه‪.‬‬ ‫‪۳‬و پسران راحیل ‪،‬یوسف و بنیامین بودند‪.‬‬ ‫‪۴‬و پسران زلفه ‪،‬کنیز لیه ‪،‬جاد و اشیر بودند‪.‬‬ ‫‪۵‬و پسران بلهه ‪،‬کنیز راحیل ‪،‬دان و نفتالی بودند‪.‬‬ ‫‪۶‬و اینان فرزندان ایشان بودند که در سرزمین کنعان برایشان زاده شده بودند ‪،‬پیش از آنکه با پدرشان یعقوب به مصر بیایند‪.‬‬ ‫صرون و ک رمرمی بودند‪.‬‬ ‫‪،‬چتر ر‬ ‫‪۷‬پسران رئوبین ‪،‬خنوخ ‪،‬فملو ی‬ ‫‪۸‬و پسران شمعون ‪،‬یموئیل ‪،‬یامین ‪،‬اوهد ‪،‬یاکین ‪،‬زوخار و شائول ‪،‬پسر زن کنعانی ‪،‬بودند‪.‬‬ ‫‪۹‬و پسران لوی ‪،‬جرشون ‪،‬قاهت و مراری و خواهرشان یوکابد بودند که در رفتنشان به مصر برایشان زاده شد‪.‬‬ ‫زارح بودند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و پسران یهودا ‪،‬عیر ‪،‬اونان ‪،‬شیله ‪،‬فارص و م‬ ‫‪۱۱‬و عیر و اونان در زمین کنعان مردند و پسران فارص ‪ ،‬یکزرون و مک ممول بودند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و پسران یساکار ‪،‬تولع ‪،‬فواه ‪،‬ایوب و شمرون بودند‪.‬‬ ‫‪،‬سارد ‪،‬ایلون و یاخلئیل بودند ‪،‬و پسر دان ‪،‬چوشیم بود‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و پسران زبولون‬ ‫ی‬ ‫صر و یشیلم بودند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و پسران نفتالی ‪،‬یم رخ یزئیل ‪،‬جونی ‪،‬ییتر ی‬ ‫‪۱۵‬و پسران جاد ‪،‬زفیون ‪ ،‬محجی ‪،‬شونی ‪،‬اصبون ‪،‬اری ‪،‬امرودی و ا م یریلی بودند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و پسران اشیر ‪،‬یمنه ‪،‬یشوه ‪،‬یشوی ‪،‬بریعه و خواهرشان سرح بودند؛ و پسران بریعه ‪،‬کبر و ملکیئیل بودند‪.‬‬ ‫‪،‬رش ‪ ،‬ممفیم ‪،‬چپیم و امرد بودند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و پسران بنیامین ‪،‬بالع ‪،‬باکر ‪،‬اشبیل ‪،‬جیرا ‪،‬نعمان ‪،‬اخی م‬ ‫‪۱۸‬و پسران یوسف که در مصر برایش زاده شدند ‪،‬منسی و افرایم بودند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و همه نفوسی که از صلب یعقوب بیرون آمدند ‪،‬هفتاد نفر بودند؛ اینها کسانی بودند که با پدر خود یعقوب به مصر آمدند تا در آنجا‬ ‫ساکن شوند ‪.‬و یوسف و همه برادرانش در مصر در امنیت ساکن شدند و در تمام روزهای عمر یوسف از بهترین محصولت مصر‬ ‫میخوردند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و یوسف نود و سه سال در سرزمین مصر زیست ‪،‬و یوسف هشتاد سال بر تمامی مصر سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و چون ایام وفات یوسف نزدیک شد ‪،‬فرستاده ‪،‬برادران خود و تمام اهل خانه پدرش را طلبید ‪،‬و همه جمع شده ‪،‬پیش روی او نشستند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و یوسف به برادران خود و تمام اهل خانه پدرش گفت« ‪:‬اینک من میمیرم ‪،‬و خدا به شما تفقد خواهد کرد و شما را از این سرزمین به‬ ‫سرزمینی که برای پدرانتان قسم خورد که به ایشان بدهد ‪،‬خواهد آورد»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و هنگامی که خدا از شما تفقد کند تا شما را از اینجا به سرزمین پدرانتان بیاورد ‪،‬آنگاه استخوانهای مرا نیز از اینجا با خود بیاورید‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و یوسف بنیاسرائیل را برای نسل بعد از خود سوگند داد و گفت« ‪:‬هر آینه خدا از شما تفقد خواهد کرد و استخوانهای مرا از اینجا با‬ ‫خود خواهید آورد»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و بعد از این ماجرا ‪،‬یوسف در همان سال ‪،‬هفتاد و یکمین سال فرود آمدن بنیاسرائیل به مصر ‪،‬درگذشت‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و یوسف صد و ده ساله بود که در سرزمین مصر درگذشت ‪.‬پس همه برادرانش و همه خدمتکارانش برخاستند و یوسف را طبق رسم‬ ‫خود حنوط کردند ‪،‬و برادرانش و تمام مصر هفتاد روز برای او سوگواری کردند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و یوسف را در تابوتی پر از عطریات و انواع عطرها نهادند و او را با پسران و همه برادرانش و تمامی خاندان پدرش در کنار نهر‬ ‫سیحور به خاک سپردند و تمامی خاندان پدرش هفت روز برای او سوگواری کردند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و پس از مرگ یوسف ‪،‬همه مصریان در آن روزها بر بنیاسرائیل حکومت کردند و فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬که به جای پدرش سلطنت‬ ‫کرد ‪،‬تمام قوانین مصر را به دست گرفت و تمام حکومت مصر را تحت نظر خود اداره کرد و با اطمینان بر قوم خود سلطنت نمود‪.‬‬ ‫فصل‪۶۰‬‬ ‫‪۱‬و چون سال فرا رسید ‪،‬که هفتاد و دومین سال از فرود آمدن بنیاسرائیل به مصر بود ‪،‬پس از مرگ یوسف ‪،‬صفو بن الیفاز بن عیسو ‪،‬با‬ ‫همراهانش از مصر گریختند و رفتند‪.‬‬ ‫‪۲‬و او به آفریقا ‪،‬که دینهابا باشد ‪،‬نزد آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬آمد و آنجیاس آنها را با احترام فراوان پذیرفت و صفو را سردار لشکر خود‬ ‫ساخت‪.‬‬ ‫‪۳‬و صفو در نظر آنجیاس و در نظر قوم او التفات یافت ‪،‬و صفو روزهای بسیار سردار لشکر آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬بود‪.‬‬ ‫‪۴‬و صفو ‪،‬آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا را اغوا کرد تا تمام لشکر خود را جمع کند تا برود و با مصریان و با پسران یعقوب بجنگد و انتقام‬ ‫برادرانش را از آنها بگیرد‪.‬‬ ‫‪۵‬اما آنجیاس به صفو گوش نداد تا این کار را انجام دهد ‪،‬زیرا آنجیاس از قدرت پسران یعقوب و آنچه که آنها در جنگ با فرزندان عیسو‬ ‫بر سر لشکر او آورده بودند ‪،‬آگاه بود‪.‬‬ ‫‪۶‬و صفو در آن روزها در نظر آنجیاس و در نظر تمام قومش بسیار بزرگ بود ‪،‬و او پیوسته آنها را به جنگ با مصر ترغیب میکرد ‪،‬اما‬ ‫آنها نمیخواستند‪.‬‬ ‫‪۷‬و در آن روزها ‪،‬در سرزمین چیتریم ‪،‬مردی بود در شهر پوزیمنه ‪،‬که نامش اوزو بود ‪،‬و فرزندان چیتریم او را به خدایی فاسد تبدیل کردند ‪،‬‬ ‫و آن مرد ممرد و پسری نداشت ‪،‬تنها یک دختر داشت که نامش جانیا بود‪.‬‬ ‫‪۸‬و آن دختر بسیار زیبا ‪،‬خوشقیافه و باهوش بود ‪،‬به طوری که در تمام آن سرزمین کسی مانند او در زیبایی و حکمت دیده نشده بود‪.‬‬ ‫‪97‬‬


‫جاشر‬

‫‪۹‬و مردم آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬او را دیدند و آمدند و او را نزد او ستودند ‪،‬و آنجیاس کسی را نزد فرزندان چیتریم فرستاد و از آنها خواست‬ ‫که او را به همسری خود درآورند ‪،‬و مردم چیتریم موافقت کردند که او را به همسری او درآورند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و هنگامی که فرستادگان آنجیاس از سرزمین چیتیم برای سفر خود بیرون میرفتند ‪،‬اینک فرستادگان تورنوس ‪،‬پادشاه بیبنتو ‪،‬به چیتیم‬ ‫آمدند ‪،‬زیرا تورنوس ‪،‬پادشاه بیبنتو ‪،‬نیز فرستادگان خود را فرستاد تا جانیا را برای او درخواست کند تا به همسری خود درآورد ‪،‬زیرا همه‬ ‫افرادش نیز او را نزد او ستوده بودند ‪،‬بنابراین او همه خدمتگزاران خود را نزد او فرستاد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و بندگان تورنوس به چیتیم آمدند و از پادشاه خود ‪،‬جانیا ‪،‬خواستند که او را به همسری تورنوس درآورند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و مردم چیتریم به ایشان گفتند« ‪:‬ما نمیتوانیم او را بدهیم ‪،‬زیرا آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬پیش از آمدن شما از او خواست که او را به‬ ‫همسری خود درآورد و ما او را به او بدهیم ‪،‬و اکنون نمیتوانیم این کار را بکنیم که آنجیاس را از دختر محروم کنیم تا او را به تورنوس‬ ‫بدهیم»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬زیرا ما از آنجیاس بسیار میترسیم مبادا به جنگ ما بیاید و ما را نابود کند ‪،‬و استاد شما ترنوس نتواند ما را از دست او رهایی بخشد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و چون فرستادگان تورنوس تمامی سخنان بنیکتیم را شنیدند ‪،‬نزد آقای خود برگشتند و تمامی سخنان بنیکتیم را به او بازگفتند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و فرزندان چیتریم برای آنجیاس یادگاری فرستادند و گفتند« ‪:‬اینک تورنوس به دنبال یانیا فرستاده است تا او را به همسری خود درآورد ‪،‬‬ ‫و ما به او چنین پاسخ دادیم؛ و شنیدهایم که او تمام لشکر خود را برای جنگ با تو گرد آورده است ‪،‬و قصد دارد از راه ساردونیا عبور کند‬ ‫تا با برادرت لوکاس بجنگد ‪،‬و پس از آن برای جنگ با تو خواهد آمد»‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و آنجیاس سخنان فرزندان چیتریم را که در گزارش نزد او فرستاده بودند ‪،‬شنید و خشمش افروخته شد و برخاست و تمام لشکر خود را‬ ‫گرد آورد و از طریق جزایر دریا ‪،‬از راه ساردونیه ‪،‬نزد برادرش لوکوس ‪،‬پادشاه ساردونیه ‪،‬آمد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و نیبلوس ‪،‬پسر لوکوس ‪،‬از آمدن عمویش آنجیاس باخبر شد و با لشکری گران به استقبال او رفت و او را بوسید و در آغوش گرفت ‪.‬‬ ‫نیبلوس به آنجیاس گفت« ‪:‬وقتی از پدرم احوالش را میپرسی ‪،‬وقتی که با تو به جنگ با ترنوس بروم ‪،‬از او بخواه که مرا سردار سپاه خود‬ ‫کند »‪.‬و آنجیاس چنین کرد و نزد برادرش آمد و برادرش نیز به استقبالش آمد و از او احوالش را پرسید‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و آنجیاس از برادرش لوکاس خواست که پس از بهبودیاش ‪،‬پسرش نیبلوس را به فرماندهی سپاهش بگمارد ‪،‬و لوکاس چنین کرد ‪،‬و‬ ‫آنجیاس و برادرش لوکاس برخاستند و برای نبرد به سوی تورنوس رفتند ‪،‬و سپاهی بزرگ و مردمی انبوه با آنها بود‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و او با کشتیها آمد و آنها به ایالت اشتوراش رسیدند و اینک تورنوس به سوی آنها آمد ‪،‬زیرا او به ساردونیا رفته بود و قصد داشت آن‬ ‫را ویران کند و سپس از آنجا به آنجیاس برود تا با او بجنگد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و آنجیاس و برادرش لوکاس در دره کانوپیا با تورنوس روبرو شدند و نبردی سخت و سهمگین در آن مکان میان آنها درگرفت‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و نبرد بر لوکاس ‪،‬پادشاه ساردونیا ‪،‬سخت شد و همه سپاهش شکست خوردند ‪،‬و نیبلوس پسرش نیز در آن نبرد از پای درآمد‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و عمویش آنجیاس به خدمتکارانش فرمان داد و آنها تابوتی طلیی برای نیبلوس ساختند و او را در آن گذاشتند ‪،‬و آنجیاس دوباره با‬ ‫تورنوس نبرد کرد ‪،‬و آنجیاس از او قویتر بود ‪،‬و او را کشت ‪،‬و او تمام مردمش را با لبه شمشیر زد ‪،‬و آنجیاس انتقام نیبلوس ‪،‬پسر‬ ‫برادرش ‪،‬و انتقام ارتش برادرش لوکاس را گرفت‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و هنگامی که ترنوس درگذشت ‪،‬دستان کسانی که از نبرد جان سالم به در برده بودند سست شد و از برابر آنجیاس و برادرش لوکاس‬ ‫گریختند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و آنجیاس و برادرش لوکوس آنها را تا جادهای که بین آلفانو و روما است ‪،‬تعقیب کردند و تمام لشکر تورنوس را با دم شمشیر کشتند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و لوکوس ‪،‬پادشاه ساردونیا ‪،‬به خادمان خود فرمان داد تا تابوتی از برنج بسازند و جسد پسرش نیبلوس را در آن قرار دهند و او را در‬ ‫همان مکان دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و بر روی آن ‪،‬برج بلندی در جاده ساختند و نام آن را تا به امروز به نام نیبلوس نهادند و تورنوس ‪،‬پادشاه بیبنتو ‪،‬را نیز در همان‬ ‫مکان ‪،‬در کنار نیبلوس دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و اینک در جاده میان آلفانو و روما ‪،‬قبر نیبلوس در یک طرف و قبر تورنوس در طرف دیگر قرار دارد ‪،‬و تا به امروز سنگفرشی‬ ‫بین آنها وجود دارد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و هنگامی که نیبلوس به خاک سپرده شد ‪،‬پدرش لوکاس با سپاهش به سرزمینش ساردونیا بازگشت ‪،‬و برادرش آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬‬ ‫با مردمش به شهر بیبنتو ‪،‬که همان شهر تورنوس است ‪،‬رفت‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و ساکنان بیبنتو آوازه او را شنیدند و از او بسیار ترسیدند و با گریه و التماس به استقبالش رفتند و ساکنان بیبنتو از آنجیاس التماس‬ ‫کردند که آنها را نکشد و شهرشان را ویران نکند؛ و او چنین کرد ‪،‬زیرا بیبنتو در آن روزها یکی از شهرهای فرزندان چیتیم به حساب‬ ‫میآمد؛ بنابراین او شهر را ویران نکرد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬اما از آن روز به بعد ‪،‬لشکریان پادشاه آفریقا به چیتیم میرفتند تا آن را غارت و چپاول کنند ‪،‬و هر زمان که میرفتند ‪،‬صفو ‪،‬سردار سپاه‬ ‫آنجیاس ‪،‬نیز با آنها میرفت‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و پس از این بود که آنجیاس با سپاهش بازگشت و به شهر پوزیمنه آمدند و آنجیاس از آنجا جانیا دختر اوزو را به همسری گرفت و او‬ ‫را به شهر خود در آفریقا آورد‪.‬‬ ‫فصل‪۶۱‬‬ ‫‪۱‬و در آن زمان ‪،‬فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬به تمامی قوم خود فرمان داد تا برای او کاخی مستحکم در مصر بسازند‪.‬‬ ‫‪۲‬و او همچنین به پسران یعقوب فرمان داد تا در ساختن به مصریان کمک کنند ‪،‬و مصریان کاخی زیبا و مجلل برای سکونت سلطنتی‬ ‫ساختند ‪،‬و او در آن ساکن شد و حکومت خود را تجدید کرد و با امنیت سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪98‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳‬و زبولون پسر یعقوب در آن سال ‪،‬که هفتاد و دومین سال فرود بنیاسرائیل به مصر بود ‪،‬درگذشت ‪.‬زبولون صد و چهارده ساله درگذشت‬ ‫و او را در تابوتی گذاشتند و به دست فرزندانش سپردند‪.‬‬ ‫‪۴‬و در هفتاد و پنجمین سال ‪،‬برادرش شمعون درگذشت ‪،‬او در هنگام مرگ صد و بیست ساله بود ‪،‬و او را نیز در تابوت گذاشتند و به‬ ‫دست فرزندانش سپردند‪.‬‬ ‫‪۵‬و صفو بن الیفاز بن عیسو ‪،‬سردار لشکر انجیاس ‪،‬پادشاه دینهابه ‪،‬همچنان هر روز انجیاس را اغوا میکرد تا برای جنگ آماده شود و با‬ ‫پسران یعقوب در مصر بجنگد ‪،‬و انجیاس حاضر به انجام این کار نبود ‪،‬زیرا خادمانش تمام قدرت پسران یعقوب را که در جنگ با‬ ‫فرزندان عیسو با آنها کرده بودند ‪،‬برای او تعریف کرده بودند‪.‬‬ ‫‪۶‬و در آن روزها ‪،‬صفو هر روز آنجیاس را اغوا میکرد تا با پسران یعقوب بجنگد‪.‬‬ ‫‪۷‬و پس از مدتی ‪،‬آنجیاس سخنان صفو را شنید و با او موافقت کرد که با پسران یعقوب در مصر بجنگد ‪،‬و آنجیاس تمام قوم خود را که‬ ‫مانند ریگ ساحل دریا بیشمار بودند ‪،‬مرتب کرد و تصمیم گرفت برای نبرد به مصر برود‪.‬‬ ‫‪۸‬و در میان خدمتکاران آنجیاس ‪،‬جوانی پانزده ساله به نام بلعام پسر بعور بود که بسیار خردمند و در فن جادوگری ماهر بود‪.‬‬ ‫‪۹‬و آنجیاس به بلعام گفت« ‪:‬تمنا دارم با جادوگری برای ما سحر و جادو کنی تا بدانیم در این جنگی که اکنون در آن هستیم چه کسی پیروز‬ ‫خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و بلعام دستور داد که برایش موم بیاورند ‪،‬و از آن موم ‪،‬تمثال ارابهها و سوارانی ساخت که نمایانگر لشکر آنجیاس و لشکر مصر‬ ‫بودند ‪،‬و آنها را در آبهایی که با حیلهگری برای این منظور آماده کرده بود ‪،‬قرار داد ‪،‬و شاخههای درختان آس را در دست گرفت و‬ ‫حیلهگری خود را به کار برد و آنها را بر فراز آب به هم پیوند داد ‪،‬و در آب ‪،‬تمثالهای شبیه لشکرهای آنجیاس در برابر تمثالهای شبیه‬ ‫مصریان و پسران یعقوب بر او ظاهر شدند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و بلعام این ماجرا را به انجیاس گفت ‪،‬و انجیاس ناامید شد و خود را برای رفتن به مصر و جنگ مسلح نکرد ‪،‬و در شهر خود ماند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و چون صفو بن الیفاز دید که آنجیاس از رفتن به جنگ با مصریان ناامید شده است ‪،‬صفو از آنجیاس از آفریقا گریخت و رفت و به‬ ‫چیتیم آمد‪.‬‬ ‫ر‬ ‫‪۱۳‬و همه مردم چیتیم او را با احترام فراوان پذیرفتند و او را اجیر کردند تا تمام روزها در نبردهایشان بجنگد ‪،‬و صفو در آن روزها‬ ‫بسیار ثروتمند شد ‪،‬و سپاهیان پادشاه آفریقا در آن روزها همچنان خود را گسترش میدادند ‪،‬و بنی چیتریم گرد هم آمدند و به خاطر سپاهیان‬ ‫آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬که به سوی آنها میآمدند ‪،‬به کوه کوپتیصیا رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و روزی صفو گوسالهای را گم کرد و برای جستجوی آن رفت و صدای ناله آن را از اطراف کوه شنید‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و صفو رفت و دید که اینک غار بزرگی در پایین کوه است و سنگی بزرگ در مدخل غار قرار دارد ‪،‬و صفو سنگ را شکافت و به‬ ‫داخل غار آمد و دید که اینک حیوان بزرگی گاو را میبلعد؛ از وسط به بال شبیه انسان و از وسط به پایین شبیه حیوان بود ‪،‬و صفو به‬ ‫حیوان حمله کرد و آن را با شمشیرهای خود کشت‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و ساکنان کتریم از این ماجرا باخبر شدند و بینهایت شادمان گشتند و گفتند« ‪:‬با این مرد که این حیوان را که گاوان ما را خورده است ‪،‬‬ ‫کشته است ‪،‬چه کنیم؟»‬ ‫‪۱۷‬و همه ایشان گرد آمدند تا یک روز از سال را برای او تقدیس کنند و آن روز را به نام او صفو نامیدند و سال به سال در آن روز‬ ‫هدایای نوشیدنی برای او میآوردند و هدایا برای او میآوردند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬در آن زمان ‪،‬یانیا ‪،‬دختر اوزو ‪،‬همسر پادشاه آنجیاس ‪،‬بیمار شد و بیماری او به شدت توسط آنجیاس و افسرانش احساس شد و آنجیاس‬ ‫به خردمندان خود گفت« ‪:‬با یانیا چه کنم و چگونه او را از بیماریاش شفا دهم؟ »و خردمندان او به او گفتند« ‪:‬از آنجا که هوای کشور ما‬ ‫مانند هوای سرزمین چیتیم نیست و آب ما مانند آب آنها نیست ‪،‬از این رو ملکه بیمار شده است»‪.‬‬ ‫‪۱۹‬زیرا او بر اثر تغییر هوا و آب بیمار شد ‪،‬و همچنین به این دلیل که در کشورش فقط از آبی که از پورما میآمد ‪،‬مینوشید ‪،‬آبی که‬ ‫اجدادش با پلهایی بال آورده بودند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و آنجیاس به خادمان خود فرمان داد و آنها آبهای پورما را که متعلق به چیتیم بود ‪،‬در ظرفهایی نزد او آوردند و آن آبها را با تمام آبهای‬ ‫سرزمین آفریقا وزن کردند و آن آبها را سبکتر از آبهای آفریقا یافتند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و آنجیاس این چیز را دید و به همه مأمورانش دستور داد تا هزاران و دهها هزار سنگتراش گرد آورند و آنها سنگهای بیشماری‬ ‫تراشیدند و سازندگان آمدند و پلی بسیار محکم ساختند و چشمه آب را از سرزمین چیتیم به آفریقا منتقل کردند و آن آبها برای جانیا ملکه و‬ ‫همه امور او بود تا از آن بنوشد و با آن پخت و پز کند ‪،‬شستشو دهد و حمام کند و همچنین همه دانههایی را که میتوان از آنها غذا به دست‬ ‫آورد و همه میوههای زمین را با آن آبیاری کند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و پادشاه فرمان داد که از خاک چیتیم در کشتیهای بزرگ بیاورند ‪،‬و سنگهایی نیز برای ساختن با آن آوردند ‪،‬و سازندگان کاخهایی‬ ‫برای یانیا ملکه ساختند ‪،‬و ملکه از بیماری خود شفا یافت‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و در هنگام تحویل سال ‪،‬لشکریان آفریقا طبق معمول برای غارت به سرزمین کتیم میآمدند و صفو پسر الیفاز خبر آنها را شنید و به‬ ‫آنها دستور داد و با آنها جنگید و آنها از پیش او گریختند و او سرزمین کتیم را از دست آنها نجات داد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و بنیکتیم شجاعت صفو را دیدند ‪،‬و بنیکتیم تصمیم گرفتند صفو را بر خود پادشاه کنند ‪،‬و او پادشاه آنها شد ‪،‬و در مدتی که او سلطنت‬ ‫میکرد ‪،‬آنها رفتند تا بنیتوبال و تمام جزایر اطراف را مطیع سازند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و پادشاه ایشان ‪،‬صفو ‪،‬پیشاپیش ایشان رفت و با توبال و جزایر جنگیدند و آنها را مطیع ساختند ‪،‬و چون از جنگ بازگشتند ‪،‬حکومت او‬ ‫را برایش تجدید کردند ‪،‬و برای او کاخی بسیار بزرگ برای سکونت و تخت سلطنتیاش ساختند ‪،‬و تختی بزرگ برایش ساختند ‪،‬و صفو بر‬ ‫تمامی سرزمین چیتریم و بر سرزمین ایتالیا پنجاه سال سلطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل‪۶۲‬‬ ‫‪99‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱‬در آن سال ‪،‬که هفتاد و نهمین سال فرود بنیاسرائیل به مصر بود ‪،‬رئوبین پسر یعقوب در سرزمین مصر درگذشت؛ رئوبین هنگام مرگ‬ ‫صد و بیست و پنج ساله بود ‪،‬و او را در تابوت گذاشتند و به دست فرزندانش سپردند‪.‬‬ ‫‪۲‬و در هشتادمین سال ‪،‬برادرش دان درگذشت؛ او در هنگام مرگ صد و بیست ساله بود ‪،‬و او را نیز در تابوت گذاشتند و به دست‬ ‫فرزندانش سپردند‪.‬‬ ‫‪،‬کوشمم ‪،‬پادشاه ادوم ‪،‬درگذشت و پس از او ‪ ،‬مهدمد پسر بیداد ‪،‬سی و پنج سال سلطنت کرد؛ و در هشتاد و یکمین سال ‪،‬ییساکار‬ ‫‪۳‬و در آن سال ر‬ ‫پسر یعقوب ‪،‬در مصر درگذشت ‪،‬و ییساکار هنگام مرگ صد و بیست و دو ساله بود ‪،‬و او را در مصر در تابوتی گذاشتند و به دست‬ ‫فرزندانش سپردند‪.‬‬ ‫‪۴‬و در هشتاد و دومین سال ‪،‬برادرش اشیر درگذشت ‪.‬او در هنگام مرگ صد و بیست و سه ساله بود ‪.‬او را در مصر در تابوتی گذاشتند و‬ ‫به دست فرزندانش سپردند‪.‬‬ ‫‪۵‬و جاد در هشتاد و سومین سال درگذشت ‪،‬او در هنگام مرگ صد و بیست و پنج ساله بود ‪،‬و او را در مصر در تابوتی گذاشتند و به دست‬ ‫فرزندانش سپردند‪.‬‬ ‫‪۶‬و در سال هشتاد و چهارم ‪،‬یعنی پنجاهمین سال سلطنت مهدمد ‪،‬پسر بیداد ‪،‬پادشاه امدوم ‪،‬واقع شد که مهدمد تمامی بنیعیسو را گرد آورد و تمامی‬ ‫لشکر خود را که قریب به چهارصد هزار نفر بود ‪،‬آماده ساخت و راه خود را به سوی سرزمین موآب گشود و رفت تا با موآبیان بجنگد و‬ ‫ایشان را خراجگزار خود سازد‪.‬‬ ‫‪۷‬و بنیموآب این خبر را شنیدند و بسیار ترسیدند و نزد بنیمدیان فرستادند تا ایشان را در جنگ با مهدمد ‪،‬پسر یبداد ‪،‬پادشاه امدوم ‪،‬یاری دهند‪.‬‬ ‫‪۸‬و مهدمد به سرزمین موآب آمد ‪،‬و موآب و بنیمدیان به مقابله او بیرون آمدند ‪،‬و در صحرای موآب در مقابل او صفآرایی کردند‪.‬‬ ‫‪۹‬و مهدمد با موآب جنگید و از بنیموآب و بنیمدیان بسیاری ‪،‬قریب به دویست هزار نفر ‪،‬کشته شدند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و جنگ بر موآب بسیار سخت شد ‪،‬و چون بنیموآب دیدند که جنگ بر ایشان سخت است ‪،‬دستهای خود را سست کرده ‪،‬پشت کردند و‬ ‫بنیمدیان را برای ادامه جنگ واگذاشتند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و بنیمدیان از نیت موآب آگاه نبودند ‪،‬بلکه خود را در جنگ تقویت کردند و با مهدمد و تمامی لشکرش جنگیدند ‪،‬و تمامی مدیان در برابر‬ ‫او شکست خوردند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و مهدمد تمامی مدیان را به ضرب شمشیر سخت زد و ایشان را به دم شمشیر کشت ‪،‬و از کسانی که برای کمک به موآب آمدند ‪،‬کسی را‬ ‫باقی نگذاشت‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و چون جمیع بنیمدیان در جنگ هلک شدند و بنیموآب فرار کردند ‪ ،‬مهدمد تمام موآبیان را که در آن زمان بودند ‪،‬خراجگزار خود ساخت‬ ‫و ایشان زیر دست او شدند و مالیات سالنه را چنانکه مقرر شده بود ‪،‬میپرداختند ‪،‬و مهدمد برگشته ‪،‬به سرزمین خود بازگشت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و در هنگام انقلب سال ‪،‬چون سایر قوم مدیان که در زمین بودند شنیدند که جمیع برادرانشان به خاطر موآب در جنگ با حداد‬ ‫افتادهاند ‪،‬زیرا بنیموآب از جنگ رویگردان شده و مدیان را برای جنگ گذاشته بودند ‪،‬آنگاه پنج نفر از سروران مدیان با بقیه برادران خود‬ ‫که در زمین خود باقی مانده بودند ‪،‬تصمیم گرفتند که با موآب بجنگند و انتقام برادران خود را بگیرند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و بنیمدیان ‪،‬بنیشرق را نزد تمامی برادران خود فرستادند ‪،‬و همه برادران ایشان ‪،‬یعنی همه بنیقطوره آمدند تا به مدیان در جنگ با‬ ‫موآب یاری رسانند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و چون بنیموآب این خبر را شنیدند ‪،‬بسیار ترسیدند ‪،‬زیرا تمامی بنیشرق برای جنگ با ایشان جمع شده بودند ‪.‬پس بنیموآب یادگاری به‬ ‫زمین ادوم نزد حداد پسر بداد فرستادند و گفتند‪:‬‬ ‫‪۱۷‬اکنون به سوی ما آیید و ما را یاری کنید تا مدیان را شکست دهیم ‪،‬زیرا همگی آنها گرد هم آمدهاند و با همه برادرانشان از فرزندان‬ ‫شرق برای جنگ علیه ما آمدهاند تا انتقام مدیان را که در جنگ شکست خوردهاند ‪،‬بگیرند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و مهدمد ‪،‬پسر یبداد ‪،‬پادشاه امدوم ‪،‬با تمام لشکر خود بیرون آمد و به سرزمین موآب رفت تا با یمدیان بجنگد ‪،‬و یمدیان و بنیشرق در‬ ‫صحرای موآب با موآب جنگیدند ‪،‬و جنگ در میان ایشان بسیار سخت بود‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و مهدمد تمامی بنیمدیان و بنیشرق را به دم شمشیر کشت ‪،‬و مهدمد در آن زمان موآب را از دست مدیان رهایی داد ‪،‬و باقیماندگان مدیان و‬ ‫بنیشرق از پیش مهدمد و لشکرش گریختند ‪،‬و مهدمد ایشان را تا زمینشان تعقیب کرد و ایشان را به کشتار بسیار سختی کشت ‪،‬و کشتگان در راه‬ ‫افتادند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و مهدمد ‪،‬موآب را از دست مدیان رهایی داد ‪،‬زیرا هم هه بنی ممدیان به دم شمشیر افتاده بودند ‪،‬و مهدمد برگشته ‪،‬به سرزمین خود بازگشت‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و از آن روز به بعد ‪،‬بنیمدیان از بنیموآب نفرت کردند ‪،‬زیرا آنها به خاطر آنها در جنگ کشته شده بودند ‪،‬و تمام روزها دشمنی بزرگ‬ ‫و شدیدی بین آنها وجود داشت‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و هر که از مدیان در راه زمین موآب یافت شد ‪،‬به شمشیر موآب هلک شد ‪،‬و هر که از موآب در راه زمین مدیان یافت شد ‪،‬به شمشیر‬ ‫مدیان هلک گردید؛ روزهای بسیار مدیان با موآب و موآب با مدیان چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و در آن زمان یهودا پسر یعقوب در مصر ‪،‬در هشتاد و ششمین سال آمدن یعقوب به مصر ‪،‬درگذشت ‪،‬و یهودا در هنگام وفاتش صد و‬ ‫بیست و نه ساله بود ‪،‬و او را حنوط کرده ‪،‬در تابوت گذاشتند و به دست فرزندانش سپرده شد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و در هشتاد و نهمین سال ‪،‬نفتالی درگذشت ‪،‬او صد و سی و دو ساله بود ‪،‬و او را در تابوتی گذاشتند و به دست فرزندانش سپردند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و در نود و یکمین سال فرود آمدن بنیاسرائیل به مصر ‪،‬یعنی در سیامین سال سلطنت صفو بن الیفاز بن عیسو بر بنی یکتریم ‪،‬بنیآفریقا بر‬ ‫بنی یکتریم حمله کردند تا طبق معمول ایشان را غارت کنند ‪،‬اما سیزده سال بود که بر ایشان حمله نکرده بودند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و در آن سال به ایشان رسیدند و صفو پسر الیفاز با برخی از مردانش به سوی ایشان بیرون رفت و ایشان را سخت شکست داد و‬ ‫لشکریان آفریقا از برابر صفو گریختند و کشتگان پیش روی او افتادند و صفو و مردانش ایشان را تعقیب کرده ‪،‬رفتند و ایشان را شکست‬ ‫دادند تا نزدیک آفریقا رسیدند‪.‬‬ ‫‪100‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۷‬و چون آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬از کاری که صفو کرده بود ‪،‬باخبر شد ‪،‬بسیار برآشفت و آنجیاس تمام روز از صفو میترسید‪.‬‬ ‫فصل‪۶۳‬‬ ‫‪۱‬و در نود و سومین سال ‪،‬لوی ‪،‬پسر یعقوب ‪،‬در مصر درگذشت ‪،‬و لوی هنگام مرگ صد و سی و هفت ساله بود ‪،‬و او را در تابوت‬ ‫گذاشتند و به دست فرزندانش سپردند‪.‬‬ ‫‪۲‬و پس از مرگ لوی ‪،‬هنگامی که تمامی مصر دیدند که پسران یعقوب ‪،‬برادران یوسف ‪،‬مرده اند ‪،‬همه مصریان از آن روز تا روز‬ ‫خروجشان از مصر ‪،‬به آزار و اذیت فرزندان یعقوب و تلخ کردن زندگی آنها پرداختند و تمام تاکستانها و مزارعی را که یوسف به آنها داده‬ ‫بود ‪،‬و تمام خانههای زیبایی را که بنیاسرائیل در آنها زندگی میکردند ‪،‬و تمام نعمتهای مصر را از دست آنها گرفتند ‪.‬مصریان در آن‬ ‫روزها همه چیز را از پسران یعقوب گرفتند‪.‬‬ ‫‪۳‬و دست تمامی مصریان در آن روزها بر بنیاسرائیل سختتر شد ‪،‬و مصریان بنیاسرائیل را آزار دادند ‪،‬تا جایی که بنیاسرائیل از دست‬ ‫مصریان از جان خود خسته شدند‪.‬‬ ‫‪۴‬و در آن روزها ‪،‬در صد و دومین سال فرود اسرائیل به مصر ‪،‬واقع شد که فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬درگذشت و پسرش یملول به جای او‬ ‫سلطنت کرد ‪،‬و همه بزرگان مصر و همه نسلی که یوسف و برادرانش را میشناختند ‪،‬در آن روزها مردند‪.‬‬ ‫‪۵‬و نسل دیگری به جای آنها برخاستند که پسران یعقوب و تمام نیکیهایی را که به ایشان کرده بودند و تمام قدرتشان را در مصر‬ ‫نمیشناختند‪.‬‬ ‫‪۶‬بنابراین ‪،‬از آن روز به بعد ‪،‬تمام مصریان شروع به تلخ کردن زندگی پسران یعقوب و آزار و اذیت آنها با انواع اعمال شاقه کردند ‪،‬‬ ‫زیرا آنها اجداد خود را که در روزهای قحطی آنها را نجات داده بودند ‪،‬نشناخته بودند‪.‬‬ ‫‪۷‬و این نیز از جانب خداوند برای بنیاسرائیل بود تا در روزگار آخرشان برایشان مفید باشد ‪،‬تا همه بنیاسرائیل خداوند ‪،‬خدای خود را‬ ‫بشناسند‪.‬‬ ‫‪۸‬و تا آیات و معجزات عظیمی را که خداوند به خاطر قوم خود اسرائیل در مصر انجام خواهد داد ‪،‬بدانند ‪،‬تا بنیاسرائیل از یهوه خدای‬ ‫اجداد خود بترسند و در تمام راههای او سلوک کنند ‪،‬ایشان و نسل ایشان پس از ایشان ‪،‬در تمام ایام‪.‬‬ ‫‪۹‬ملول بیست ساله بود که پادشاه شد و نود و چهار سال سلطنت کرد و تمامی مصر نام او را به نام پدرش فرعون نامیدند ‪،‬چنانکه رسم‬ ‫ایشان بود که با هر پادشاهی که در مصر بر ایشان سلطنت میکرد ‪،‬چنین میکردند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬در آن زمان ‪،‬تمام لشکریان آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬طبق معمول برای غارت در سرزمین چیتیم پراکنده شدند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و صفو بن الیفاز بن عیسو خبر ایشان را شنید و با لشکر خود به استقبال ایشان بیرون رفت و در آنجا در راه با ایشان جنگید‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و صفو لشکریان پادشاه آفریقا را به دم شمشیر زد و هیچکس را باقی نگذاشت و حتی یکی از آنها به نزد آقای خود در آفریقا‬ ‫بازنگشت‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و چون آنجیاس از کاری که صفو بن الیفاز با تمامی لشکریان خود کرده و آنها را هلک کرده بود ‪،‬شنید ‪،‬آنجیاس تمام لشکر خود ‪،‬‬ ‫یعنی تمام مردان سرزمین آفریقا را که قومی بیشمار مانند شنهای کنار دریا بودند ‪،‬گرد آورد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و آنجیاس نزد برادرش لوکوس فرستاد و گفت« ‪:‬با تمام مردانت نزد من بیا و مرا در شکست دادن صفو و هم هه بنیکتیمان که مردان مرا‬ ‫نابود کردهاند ‪،‬یاری کن »‪.‬و لوکوس با تمام سپاه خود ‪،‬که نیرویی بسیار بزرگ بود ‪،‬آمد تا به برادرش آنجیاس در جنگ با صفو و‬ ‫بنیکتیمان یاری رساند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و صفو و بنیکتیرم این ماجرا را شنیدند و بسیار ترسیدند و وحشتی عظیم بر دلهایشان مستولی شد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و صفو نیز نامهای به سرزمین ادوم نزد مهدمد پسر بیداد ‪،‬پادشاه ادوم ‪،‬و به تمامی بنیعیسو فرستاد ‪،‬با این مضمون‪:‬‬ ‫‪۱۷‬شنیدهام که آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬به همراه برادرش برای نبرد با ما به سوی ما میآید و ما از او بسیار میترسیم ‪،‬زیرا سپاه او بسیار‬ ‫عظیم است ‪،‬به ویژه که او با برادر و سپاهش نیز به ما حمله میکند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬پس اکنون شما نیز با من بیایید و مرا یاری کنید ‪،‬و ما با هم علیه آنجیاس و برادرش لوکاس خواهیم جنگید ‪،‬و شما ما را از دست آنها‬ ‫نجات خواهید داد ‪،‬اما اگر این کار را نکنید ‪،‬بدانید که همه ما خواهیم مرد‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و بنیعیسو نامهای به بنیچیتریم و به صفو ‪،‬پادشاه خود ‪،‬فرستادند و گفتند« ‪:‬ما نمیتوانیم با آنجیاس و قومش بجنگیم ‪،‬زیرا سالهاست که از‬ ‫ایام بل ‪،‬اولین پادشاه ‪،‬و از ایام یوسف پسر یعقوب ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬که با او در آن سوی اردن ‪،‬هنگامی که پدرش را دفن کرد ‪،‬جنگیدیم ‪،‬‬ ‫پیمان صلح میان ما برقرار بوده است»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و چون صفو سخنان برادرانش ‪،‬فرزندان عیسو ‪،‬را شنید ‪،‬از ایشان روی برتافت ‪،‬و صفو از آنجیاس بسیار ترسید‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و آنجیاس و برادرش لوکوس تمام قوای خود را که قریب به هشتصد هزار نفر بودند ‪،‬در مقابل بنیچیتریم صفآرایی کردند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و جمیع بنیچیتریم به صفو گفتند« ‪:‬برای ما نزد خدای اجدادت دعا کن ‪،‬شاید ما را از دست آنجیاس و لشکرش رهایی دهد ‪،‬زیرا شنیدهایم‬ ‫که او خدای بزرگی است و همه کسانی را که به او توکل میکنند ‪،‬رهایی میدهد»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و صفو سخنان ایشان را شنید ‪،‬و صفو خداوند را طلبید و گفت‪:‬‬ ‫‪۲۴ ۰‬ای خداوند ‪،‬خدای اجداد من ابراهیم و اسحاق ‪،‬امروز میدانم که تو خدای حقیقی هستی و همه خدایان امتها باطل و بیفایده هستند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬اکنون امروز عهد خود را با پدرمان ابراهیم که اجداد ما برای ما نقل کردند ‪،‬به یاد آور و امروز به خاطر پدرانمان ابراهیم و اسحاق با‬ ‫من مهربان باش و مرا و بنیکتیم را از دست پادشاه آفریقا که برای جنگ با ما میآید ‪،‬نجات بده‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و خداوند به صدای صفو گوش فرا داد و به خاطر ابراهیم و اسحاق به او احترام گذاشت ‪،‬و خداوند صفو و بنی چیتیم را از دست‬ ‫آنجیاس و قومش رهایی داد‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و صفو در آن روز با آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬و تمامی قوم او جنگید ‪،‬و خداوند تمامی قوم آنجیاس را به دست بنیچیتیم تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪101‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۸‬و نبرد بر آنجیاس سخت شد و صفو همه مردان آنجیاس و برادرش لوکوس را به دم شمشیر کشت و تا شامگاه آن روز حدود چهارصد‬ ‫هزار نفر از آنها کشته شدند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و چون آنجیاس دید که هم هه مردانش هلک شدهاند ‪،‬نامهای به هم هه ساکنان آفریقا فرستاد تا نزد او بیایند و در جنگ به او یاری رسانند ‪،‬‬ ‫و در نامه نوشت« ‪:‬هر که در آفریقا یافت میشود ‪،‬از ده ساله و بالتر ‪،‬نزد من آید؛ همه نزد من آیند ‪،‬و اینک اگر او نیاید ‪،‬خواهد مرد ‪،‬و‬ ‫هر چه دارد ‪،‬با تمام اهل خانهاش ‪،‬پادشاه خواهد گرفت»‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و سایر ساکنان آفریقا از سخنان آنجیاس وحشت کردند و قریب سیصد هزار مرد و پسر از ده ساله به بال از شهر بیرون رفته ‪،‬به‬ ‫آنجیاس آمدند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و در پایان ده روز ‪،‬آنجیاس نبرد با صفو و بنیچیتیم را از سر گرفت و نبرد میان آنها بسیار بزرگ و سخت بود‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و از لشکر آنجیاس و لوکوس ‪،‬زفو بسیاری از زخمیها ‪،‬حدود دو هزار نفر ‪،‬را به دست خود فرستاد و سوسیفتار ‪،‬فرمانده سپاه آنجیاس ‪،‬‬ ‫در آن نبرد کشته شد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و هنگامی که سوسیفتار سقوط کرد ‪،‬سپاهیان آفریقایی پشت به فرار کردند و گریختند ‪،‬و آنجیاس و برادرش لوکاس نیز با ایشان بودند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و صفو و بنیکتیم ایشان را تعاقب کردند و ایشان را که قریب به دویست نفر بودند ‪،‬در راه به سختی کشتند ‪.‬و ازدروبال پسر آنجیاس را‬ ‫که با پدرش فرار کرده بود تعاقب کرده ‪،‬بیست نفر از مردانش را در راه کشتند ‪.‬و ازدروبال از دست بنیکتیم فرار کرد و او را نکشتند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و آنجیاس و برادرش لوکوس با بقیه مردانشان گریختند و با وحشت و پریشانی گریختند و به آفریقا آمدند ‪،‬و آنجیاس تمام روزها‬ ‫میترسید که مبادا صفو پسر الیفاز با او به جنگ برود‪.‬‬ ‫فصل‪۶۴‬‬ ‫‪۱‬و بلعام بن بعور در آن زمان با آنجیاس در جنگ بود ‪،‬و چون دید که صفو بر آنجیاس غالب آمد ‪،‬از آنجا گریخت و به چیتیم آمد‪.‬‬ ‫‪۲‬و صفو و بنیچیتریم او را با احترام بسیار پذیرفتند ‪،‬زیرا صفو از حکمت بلعام آگاه بود ‪،‬و صفو هدایای بسیاری به بلعام داد و بلعام نزد او‬ ‫ماند‪.‬‬ ‫‪۳‬و چون صفو از جنگ برگشت ‪،‬فرمان داد تا تمام بنیکتیم را که با او به جنگ رفته بودند ‪،‬سرشماری کنند ‪،‬و اینک حتی یک نفر هم از‬ ‫قلم نیفتاد‪.‬‬ ‫‪۴‬و صفو از این امر شادمان شد و پادشاهی خود را تجدید کرد و برای همه اتباع خود ضیافتی برپا نمود‪.‬‬ ‫‪۵‬اما صفو خداوند را به یاد نیاورد و به این فکر نکرد که خداوند او را در جنگ یاری کرده و او و قومش را از دست پادشاه آفریقا رهایی‬ ‫داده است ‪،‬بلکه همچنان در راههای بنیچیتیم و فرزندان شرور عیسو گام برمیداشت تا خدایان دیگری را که برادرانش ‪،‬فرزندان عیسو ‪،‬به‬ ‫او آموخته بودند ‪،‬عبادت کند ‪.‬از این رو گفته شده است ‪:‬شرارت از شریران سرچشمه میگیرد‪.‬‬ ‫‪۶‬و صفو بر همه بنیکتیم در امنیت سلطنت میکرد ‪،‬اما خداوند را که او و همه قومش را از دست پادشاه آفریقا رهایی داده بود ‪،‬نمیشناخت؛‬ ‫و لشکریان آفریقا دیگر مانند همیشه برای غارت به کتیم نیامدند ‪،‬زیرا از قدرت صفو که همه آنها را از دم شمشیر زده بود ‪،‬آگاه بودند ‪،‬‬ ‫بنابراین آنجیاس تمام روزها از صفو پسر الیفاز و از بنیکتیم میترسید‪.‬‬ ‫‪۷‬در آن زمان که صفو از جنگ بازگشته بود ‪،‬و صفو دیده بود که چگونه بر همه مردم آفریقا پیروز شده و آنها را در جنگ از دم شمشیر‬ ‫گذرانده است ‪،‬صفو با بنیکتیرم مشورت کرد که به مصر بروند تا با پسران یعقوب و با فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬بجنگند‪.‬‬ ‫‪۸‬زیرا صفو شنیده بود که دلوران مصر مرده اند و یوسف و برادرانش ‪،‬پسران یعقوب ‪،‬نیز مرده اند و همه فرزندانشان ‪،‬یعنی بنی‬ ‫اسرائیل ‪،‬در مصر مانده اند‪.‬‬ ‫‪۹‬و صفو در فکر آن بود که برود و با ایشان و با تمامی مصر بجنگد ‪،‬تا انتقام برادرانش ‪،‬بنیعیسو ‪،‬را که یوسف و برادرانش و تمامی‬ ‫مصر در زمین کنعان ایشان را زده بودند ‪،‬بگیرد ‪،‬هنگامی که برای دفن یعقوب به حبرون رفته بودند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و صفو رسولنی نزد مهدمد بن بیداد ‪،‬پادشاه امدوم ‪،‬و نزد همه برادرانش از نسل عیسو فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪۱۱‬آیا نگفتی که با پادشاه آفریقا که عضوی از عهد توست ‪،‬نخواهی جنگید؟ اینک من با او جنگیدم و او و تمامی قومش را شکست دادم‪.‬‬ ‫‪۱۲‬بنابراین ‪،‬اکنون تصمیم گرفتهام که با مصر و فرزندان یعقوب که در آنجا هستند ‪،‬بجنگم و از آنها انتقام آنچه را که یوسف و برادران و‬ ‫اجدادش در سرزمین کنعان با ما کردند ‪،‬بگیرم ‪،‬هنگامی که برای دفن پدرشان به حبرون رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬پس اکنون اگر مایلید نزد من آیید تا در جنگ با آنها و مصر به من کمک کنید ‪،‬آنگاه انتقام برادرانمان را خواهیم گرفت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و بنیعیسو به سخنان صفو گوش فرا دادند ‪،‬و بنیعیسو که قومی بسیار بزرگ بودند ‪،‬گرد هم آمدند و برای کمک به صفو و بنیکتیم در‬ ‫جنگ رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و صفو برای همه فرزندان شرق و برای همه فرزندان اسماعیل سخنانی مانند این فرستاد ‪،‬و آنها گرد هم آمدند و در جنگ با مصر به‬ ‫صفو و فرزندان کتیم کمک کردند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و جمیع این پادشاهان ‪،‬پادشاه ادوم و بنیمشرق و جمیع بنیاسماعیل و صفو ‪،‬پادشاه کتیم ‪،‬بیرون رفتند و تمام لشکرهای خود را در‬ ‫حبرون صفآرایی کردند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و اردوگاه بسیار سنگین بود ‪،‬و طول آن به اندازه سه روز سفر بود ‪،‬و جمعیتی بیشمار مانند ریگ ساحل دریا که نتوان شمرد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و جمیع این پادشاهان و لشکرهای ایشان فرود آمده ‪،‬با تمام مصر جنگیدند و در وادی فتروس با هم اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و تمامی مصر خبر ایشان را شنیدند ‪،‬و ایشان نیز جمع شدند ‪،‬تمامی مردم زمین مصر و از جمیع شهرهای مصر ‪،‬قریب سیصد هزار‬ ‫نفر‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و مردان مصر نیز نزد بنیاسرائیل که در آن ایام در زمین جوشن بودند ‪،‬فرستادند تا نزد ایشان بیایند و با این پادشاهان جنگ کنند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و مردان اسرائیل جمع شدند و حدود صد و پنجاه نفر بودند و برای کمک به مصریان به جنگ رفتند‪.‬‬ ‫‪102‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۲‬و مردان اسرائیل و مصر ‪،‬قریب سیصد هزار نفر و صد و پنجاه نفر ‪،‬بیرون رفتند و به سوی این پادشاهان برای جنگ رفتند و از‬ ‫بیرون سرزمین جوشن ‪،‬در مقابل فتروس موضع گرفتند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و مصریان به بنیاسرائیل ایمان نیاوردند که با ایشان در اردوهایشان برای جنگ بروند ‪،‬زیرا همه مصریان گفتند« ‪:‬شاید بنیاسرائیل ما‬ ‫را به دست بنیعیسو و اسماعیل تسلیم کنند ‪،‬زیرا که ایشان برادران ایشانند»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و تمامی مصریان به بنیاسرائیل گفتند« ‪:‬شما اینجا در مواضع خود بمانید تا برویم و با بنیعیسو و اسماعیل بجنگیم ‪،‬و اگر این پادشاهان‬ ‫بر ما غالب آیند ‪،‬همگی به آنها حمله کنید و ما را یاری دهید »‪.‬و بنیاسرائیل چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و صفو بن الیفاز بن عیسو پادشاه کتیم ‪،‬و حداد بن بداد پادشاه ادوم ‪،‬و تمامی اردوگاههای ایشان ‪،‬و جمیع بنیمشرق ‪،‬و بنیاسماعیل ‪،‬‬ ‫قومی که چون ریگ بیشمار بودند ‪،‬با هم در وادی فتروس ‪،‬مقابل ت مکفمنخمش اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و بلعام بن بعور سوری آنجا در اردوی صفو بود ‪،‬زیرا او با بنی کتیم به جنگ آمده بود ‪،‬و بلعام در نظر صفو و مردانش مردی بسیار‬ ‫محترم بود‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و صفو به بلعام گفت« ‪:‬برای ما فال بگیر تا بدانیم چه کسی در جنگ پیروز خواهد شد ‪،‬ما یا مصریان»‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و بلعام برخاست و فن فالگیری را آزمود و در دانش آن ماهر شد ‪،‬اما گیج شد و کار در دستش نابود گشت‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و دوباره آن را امتحان کرد اما موفق نشد ‪،‬و بلعام از آن ناامید شد و آن را رها کرد و به پایان نرساند ‪،‬زیرا این از جانب خداوند بود ‪،‬‬ ‫تا صفو و قومش به دست بنیاسرائیل بیفتند ‪،‬که در جنگ خود به خداوند ‪،‬خدای اجداد خود ‪،‬توکل کرده بودند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و صفو و حداد قوای خود را در جنگ صف آرایی کردند ‪،‬و تمامی مصریان ‪،‬قریب به سیصد هزار نفر ‪،‬به تنهایی به مقابله ایشان‬ ‫رفتند ‪،‬و از اسرائیل حتی یک نفر هم با ایشان نبود‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و تمامی مصریان با این پادشاهان در مقابل فتروس و ت محفمنخمش جنگیدند ‪،‬و نبرد بر مصریان سخت بود‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و پادشاهان در آن نبرد از مصریان قویتر بودند ‪،‬و در آن روز قریب صد و هشتاد نفر از مصریان و قریب سی نفر از لشکر پادشاهان‬ ‫کشته شدند ‪،‬و جمیع مردان مصری از حضور پادشاهان گریختند ‪،‬پس بنیعیسو و اسماعیل مصریان را تعقیب کردند و ایشان را تا جایی که‬ ‫اردوگاه بنیاسرائیل بود ‪،‬شکست دادند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و جمیع مصریان به بنیاسرائیل فریاد برآوردند و گفتند« ‪:‬به سوی ما بشتابید و ما را یاری کنید و ما را از دست عیسو و اسماعیل و‬ ‫بنیکتیم نجات دهید»‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و آن صد و پنجاه نفر از بنیاسرائیل از جایگاه خود به سوی اردوگاههای این پادشاهان دویدند ‪،‬و بنیاسرائیل نزد یهوه ‪،‬خدای خود ‪،‬فریاد‬ ‫برآوردند تا ایشان را رهایی بخشد‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و خداوند به اسرائیل گوش فرا داد ‪،‬و خداوند هم هه مردان پادشاهان را به دست ایشان تسلیم کرد ‪،‬و بنیاسرائیل با این پادشاهان جنگیدند ‪،‬‬ ‫و بنیاسرائیل قریب به چهار هزار نفر از مردان پادشاهان را کشتند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و خداوند در اردوی پادشاهان چنان وحشتی انداخت که ترس بنیاسرائیل بر آنها مستولی شد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و جمیع لشکرهای پادشاهان از پیش بنیاسرائیل گریختند و بنیاسرائیل ایشان را تعاقب کردند و تا مرزهای سرزمین کوش ایشان را‬ ‫شکست دادند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و بنیاسرائیل از ایشان دو هزار نفر دیگر را در راه کشتند ‪،‬و از بنیاسرائیل یکی هم نیفتاد‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و چون مصریان دیدند که بنیاسرائیل با چنین تعداد کمی از مردان با پادشاهان جنگیدهاند و جنگ بر ایشان بسیار سخت شده است‪،‬‬ ‫‪۴۰‬همه مصریان به سبب نبرد سخت ‪،‬از جان خود بسیار ترسیدند و همه مصریان گریختند و هر کس خود را از لشکریان آماده پنهان کرد‬ ‫و خود را در جاده پنهان نمود و بنیاسرائیل را در جنگ تنها گذاشت‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و بنیاسرائیل ضربت مهیبی بر پادشاهان وارد آوردند و پس از آنکه ایشان را تا مرز سرزمین کوش رانده بودند ‪،‬از نزد ایشان‬ ‫بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و تمامی اسرائیل کاری را که مردان مصری با ایشان کرده بودند ‪،‬دانستند که از جنگ از ایشان گریخته و ایشان را در جنگ تنها‬ ‫گذاشته بودند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬پس بنیاسرائیل نیز با حیله عمل کردند و چون بنیاسرائیل از جنگ بازمیگشتند ‪،‬برخی از مصریان را در راه یافتند و آنها را در آنجا‬ ‫کشتند‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و در حالی که آنها را میکشتند ‪،‬این سخنان را به آنها گفتند‪:‬‬ ‫‪۴۵‬چرا ما را که مردمی قلیل بودیم ‪،‬ترک کردید و گذاشتید تا با این پادشاهان که مردمی عظیم برای ضربه زدن به ما داشتند ‪،‬بجنگیم تا‬ ‫بدین وسیله جان خود را نجات دهید؟‬ ‫‪۴۶‬و از بعضی که بنیاسرائیل در راه دیدند ‪،‬بنیاسرائیل به یکدیگر گفتند« ‪:‬بزنید ‪،‬بزنید ‪،‬زیرا او اسماعیلی یا ادومی یا از بنیکتیم است »‪.‬و‬ ‫بر او ایستادند و او را کشتند ‪،‬و دانستند که او مصری است‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و بنیاسرائیل این کارها را با حیله علیه مصریان انجام دادند ‪،‬زیرا آنها در جنگ آنها را ترک کرده و از آنها فرار کرده بودند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و بنیاسرائیل از مردان مصری در این راه ‪،‬قریب به دویست نفر را کشتند‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و جمیع مردان مصر بدی را که بنیاسرائیل به ایشان کرده بودند دیدند ‪،‬و تمامی مصر از بنیاسرائیل بسیار ترسیدند ‪،‬زیرا قدرت عظیم‬ ‫ایشان را دیده بودند و اینکه حتی یک نفر از ایشان نیفتاده بود‪.‬‬ ‫‪۵۰‬پس جمیع بنیاسرائیل با شادی از راه خود به جوشن بازگشتند ‪،‬و بقیه مصر نیز هر کس به جای خود بازگشت‪.‬‬ ‫فصل‪۶۵‬‬

‫‪103‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱‬و بعد از این وقایع ‪،‬واقع شد که جمیع مشاوران فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬و جمیع بزرگان مصر جمع شده ‪،‬به حضور پادشاه آمدند و رو به‬ ‫زمین تعظیم کردند و در مقابل او نشستند‪.‬‬ ‫‪۲‬و مشاوران و بزرگان مصر به پادشاه عرض کرده ‪،‬گفتند‪:‬‬ ‫‪۳‬اینک قوم بنیاسرائیل از ما بزرگتر و نیرومندترند ‪،‬و تو از تمام بدیهایی که در راه ‪،‬هنگامی که از جنگ برمیگشتیم ‪،‬به ما کردند ‪،‬آگاهی‪.‬‬ ‫‪۴‬و تو نیز قدرت قوی آنها را دیدهای ‪،‬زیرا این قدرت از پدرانشان به آنها رسیده است ‪،‬زیرا جز تعداد کمی از مردان در برابر مردمی که‬ ‫مانند ریگ بیشمار بودند ‪،‬ایستادگی نکردند و آنها را از دم شمشیر گذراندند ‪،‬و از آنها حتی یک نفر هم نیفتاده است ‪،‬به طوری که اگر‬ ‫بیشمار بودند ‪،‬آنها را کاملا نابود میکردند‪.‬‬ ‫‪۵‬پس اکنون به ما مشورت دهید که با آنها چه کنیم تا بتدریج آنها را از میان خود نابود کنیم ‪،‬مبادا در این سرزمین از ما زیاد شوند‪.‬‬ ‫‪۶‬زیرا اگر بنیاسرائیل در زمین زیاد شوند ‪،‬مانعی برای ما خواهند شد و اگر جنگی رخ دهد ‪،‬آنها با قدرت عظیم خود به دشمن ما علیه ما‬ ‫خواهند پیوست و با ما خواهند جنگید ‪،‬ما را از زمین نابود کرده و از آن خواهند رفت‪.‬‬ ‫‪۷‬پس پادشاه در جواب مشایخ مصر گفت« ‪:‬این است نقشهای که علیه اسرائیل کشیده شده و ما از آن دست برنخواهیم کشید»‪.‬‬ ‫‪۸‬اینک در آن سرزمین ‪،‬فیتوم و رعمسیس ‪،‬شهرهایی که در برابر جنگ بیدفاع هستند ‪،‬قرار دارند ‪.‬بر ما و توست که آنها را بسازیم و‬ ‫مستحکم کنیم‪.‬‬ ‫‪۹‬پس اکنون شما نیز بروید و با ایشان به حیله رفتار کنید و به فرمان پادشاه ‪،‬در مصر و جوشن آواز دهید و بگویید‪:‬‬ ‫‪۱۰‬ای هم هه مصریان ‪،‬ای جوشن و فتروس و هم هه ساکنان آنها !پادشاه به ما فرمان داده است که فیتوم و رعمسیس را بسازیم و آنها را برای‬ ‫جنگ تقویت کنیم ‪.‬هر کس از شما ‪،‬از بنیاسرائیل و از هم هه ساکنان شهرها ‪،‬که مایل به ساختن با ما باشد ‪،‬مزد روزانهاش را به فرمان‬ ‫پادشاه دریافت خواهد کرد ‪.‬پس شما اول بروید و با زیرکی عمل کنید و خود را جمع کنید و برای ساختن به فیتوم و رعمسیس بیایید‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و در حین ساختن ‪،‬هر روز به فرمان پادشاه ‪،‬چنین اعلنی را در سراسر مصر پخش کنید‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و چون بعضی از بنیاسرائیل برای ساختن با تو آیند ‪،‬مزد ایشان را روزانه تا چند روز به ایشان بده‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و پس از آنکه ایشان با شما به ازای مزد روزانهشان ساختند ‪،‬هر روز یکی یکی خود را مخفیانه از نزد ایشان بیرون بکشید ‪،‬و سپس‬ ‫برخیزید و سرکارگران و مأموران ایشان شوید ‪،‬و پس از آن ایشان را بگذارید تا بدون مزد بسازند ‪،‬و اگر امتناع ورزیدند ‪،‬با تمام قدرت‬ ‫خود ایشان را به ساختن مجبور کنید‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و اگر این کار را بکنی ‪،‬برای ما خوب خواهد بود که سرزمین خود را در برابر بنیاسرائیل تقویت کنیم ‪،‬زیرا به دلیل خستگی ساختمان‬ ‫و کار ‪،‬بنیاسرائیل کم خواهند شد ‪،‬زیرا تو روز به روز آنها را از زنانشان محروم خواهی کرد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و جمیع بزرگان مصر نصیحت پادشاه را شنیدند و آن نصیحت در نظر ایشان و در نظر بندگان فرعون و در نظر تمام مصر پسند آمد ‪،‬‬ ‫و موافق سخن پادشاه عمل کردند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و جمیع خادمان از نزد پادشاه رفتند و در تمام مصر ‪،‬در ت مکفمن یکش و در جو یشن و در همه شهرهای اطراف مصر ندا در دادند و گفتند‪:‬‬ ‫‪۱۷‬تو دیدی که فرزندان عیسو و اسماعیل با ما چه کردند ‪،‬آنها به جنگ ما آمدند و خواستند ما را نابود کنند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬پس اکنون پادشاه به ما فرمان داده است که زمین را مستحکم کنیم ‪،‬شهرهای فیتوم و رعمسیس را بسازیم و آنها را برای نبرد تقویت‬ ‫کنیم ‪،‬اگر آنها دوباره علیه ما برآیند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬هر که از شما از سراسر مصر و از بنیاسرائیل برای ساختن با ما بیاید ‪،‬مزد روزانهاش از جانب پادشاه ‪،‬چنانکه فرمان او برای ما‬ ‫است ‪،‬داده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و چون مصریان و تمامی بنیاسرائیل هر آنچه را که بندگان فرعون گفته بودند شنیدند ‪،‬از مصریان و بنیاسرائیل آمدند تا با بندگان‬ ‫فرعون ‪،‬فیتوم و رعمسیس ‪،‬بنا کنند ‪،‬اما هیچیک از بنیلوی با برادران خود برای بنا نیامدند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و جمیع بندگان فرعون و امرایش در ابتدا با حیله آمدند تا با تمامی اسرائیل به عنوان کارگران روزمزد کار کنند ‪،‬و در ابتدا مزد‬ ‫روزانه خود را به اسرائیل دادند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و بندگان فرعون با تمامی اسرائیل به ساختن پرداختند ‪،‬و یک ماه با اسرائیل در آن کار مشغول بودند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و در پایان ماه ‪،‬هم هه خدمتگزاران فرعون هر روز مخفیانه از میان بنیاسرائیل بیرون میرفتند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و بنیاسرائیل در آن زمان به کار خود ادامه دادند ‪،‬اما مزد روزانه خود را دریافت کردند ‪،‬زیرا برخی از مردان مصری در آن زمان‬ ‫هنوز با بنیاسرائیل کار میکردند؛ از این رو مصریان در آن روزها مزد خود را به بنیاسرائیل دادند تا آنها ‪،‬یعنی مصریان ‪،‬نیز مزد کار‬ ‫خود را دریافت کنند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و در پایان یک سال و چهار ماه ‪،‬تمامی مصریان از میان بنیاسرائیل بیرون رفتند ‪،‬به طوری که بنیاسرائیل تنها در کار باقی ماندند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و چون تمامی مصریان از بنیاسرائیل عقبنشینی کردند ‪،‬بازگشتند و بر ایشان ستم کردند و بر ایشان مسلط شدند ‪،‬و بعضی از ایشان‬ ‫چون سرکارگران بر بنیاسرائیل ایستادند تا هر چه را که به ازای مزدشان به ایشان میدادند ‪،‬از ایشان دریافت کنند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و مصریان هر روز با بنیاسرائیل به این منوال عمل میکردند تا در کارشان ایشان را رنج دهند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و همه بنیاسرائیل به تنهایی مشغول کار بودند ‪،‬و از آن زمان به بعد مصریان از دادن هرگونه مزدی به بنیاسرائیل خودداری کردند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و چون بعضی از مردان اسرائیل به سبب عدم پرداخت مزد از کار کردن امتناع ورزیدند ‪،‬باجگیران و مأموران فرعون ایشان را ستم‬ ‫کردند و به ضربات سخت زدند و ایشان را به زور بازگرداندند تا با برادرانشان کار کنند؛ بدین گونه همه مصریان با بنیاسرائیل در تمام‬ ‫روزها رفتار میکردند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و همه بنیاسرائیل در این امر از مصریان بسیار ترسیدند ‪،‬و همه بنیاسرائیل برگشتند و به تنهایی و بدون مزد کار کردند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و بنیاسرائیل فیتوم و رعمسیس را ساختند ‪،‬و همه بنیاسرائیل کار را انجام دادند ‪،‬برخی آجر ساختند و برخی بنا کردند ‪،‬و بنیاسرائیل‬ ‫تمام سرزمین مصر و دیوارهای آن را ساختند و مستحکم کردند ‪،‬و بنیاسرائیل سالهای زیادی مشغول کار بودند ‪،‬تا زمانی که زمانی فرا‬ ‫رسید که خداوند آنها را به یاد آورد و آنها را از مصر بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪104‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۲‬اما بنیلوی از ابتدا تا روز خروجشان از مصر ‪،‬با برادران اسرائیلی خود در کار مشغول نبودند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬زیرا هم هه بنیلوی میدانستند که مصریان تمام این سخنان را با فریب به بنیاسرائیل گفتهاند ‪،‬از این رو بنیلوی از نزدیک شدن به کار با‬ ‫برادران خود خودداری کردند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و مصریان پس از آن توجه خود را معطوف نکردند که فرزندان لوی را به کار وادارند ‪،‬زیرا آنها در ابتدا با برادران خود نبودند ‪،‬از‬ ‫این رو مصریان آنها را به حال خود گذاشتند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و دستهای مردان مصری در آن کار با شدت مداوم علیه بنیاسرائیل معطوف میشد ‪،‬و مصریان بنیاسرائیل را با سختی به کار وا‬ ‫میداشتند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و مصریان با کارهای سخت ‪،‬در ملت و آجر ‪،‬و همچنین در انواع کارهای مزرعه ‪،‬زندگی بنیاسرائیل را تلخ کردند‪.‬‬ ‫رور ‪،‬پادشاه مصر »نامیدند ‪،‬زیرا در روزگار او مصریان با انواع کارها زندگی ایشان را تلخ‬ ‫‪۳۷‬و بنیاسرائیل ‪،‬ملول ‪،‬پادشاه مصر را« یم م‬ ‫کرده بودند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و تمام کارهایی را که مصریان بنیاسرائیل را در آنها به کار وا میداشتند ‪،‬با سختی و مشقت انجام میدادند تا بنیاسرائیل را آزار دهند ‪،‬‬ ‫اما هر چه بیشتر آنها را آزار میدادند ‪،‬بیشتر رشد و نمو میکردند و مصریان از دست بنیاسرائیل غمگین شدند‪.‬‬ ‫فصل‪۶۶‬‬ ‫سملمه از یمسریقه ‪،‬از سرزمین بنیشرق ‪،‬به جای او پادشاهی کرد‪.‬‬ ‫‪۱‬در آن زمان ‪ ،‬مهدمد پسر یبداد ‪،‬پادشاه امدوم ‪،‬درگذشت و م‬ ‫‪۲‬در سیزدهمین سال سلطنت فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬که صد و بیست و پنجمین سال ورود بنیاسرائیل به مصر بود ‪،‬سمله هجده سال بر ادوم‬ ‫سلطنت کرده بود‪.‬‬ ‫‪۳‬و چون سلطنت کرد ‪،‬لشکر خود را بیرون آورد تا برود و با صفو بن الیفاز و بنیکتیم بجنگد ‪،‬زیرا ایشان با آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬جنگ‬ ‫کرده بودند و تمامی لشکر او را هلک کرده بودند‪.‬‬ ‫‪۴‬اما او با او درگیر نشد ‪،‬زیرا فرزندان عیسو مانع او شدند و گفتند« ‪:‬او برادر آنهاست »‪.‬پس سمله به حرف فرزندان عیسو گوش داد و با‬ ‫تمام قوای خود به سرزمین ادوم بازگشت و برای جنگ با صفو پسر الیفاز نرفت‪.‬‬ ‫‪۵‬و فرعون پادشاه مصر این خبر را شنید که گفت« ‪:‬سمله ‪،‬پادشاه ادوم ‪،‬عزم جنگ با بنیکتیم کرده است و بعد از آن برای جنگ با مصر‬ ‫خواهد آمد»‪.‬‬ ‫‪۶‬و چون مصریان این ماجرا را شنیدند ‪،‬بنیاسرائیل را سختتر به کار گرفتند ‪،‬مبادا بنیاسرائیل با ایشان چنان کنند که در جنگ خود با‬ ‫بنیعیسو در ایام حداد با ایشان کردند‪.‬‬ ‫‪۷‬پس مصریان به بنیاسرائیل گفتند« ‪:‬شتاب کنید و کار خود را انجام دهید و وظیفه خود را به پایان رسانید و زمین را مستحکم سازید ‪،‬‬ ‫مبادا برادران شما بنیعیسو برای جنگ با ما بیایند ‪،‬زیرا به خاطر شما بر ما خواهند آمد»‪.‬‬ ‫‪۸‬و بنیاسرائیل روز به روز کار مردان مصری را میکردند ‪،‬و مصریان بنیاسرائیل را آزار میدادند تا ایشان را در زمین ضعیف کنند‪.‬‬ ‫‪۹‬اما همچنان که مصریان بر بنیاسرائیل سخت میگرفتند ‪،‬بنیاسرائیل نیز افزایش مییافتند و تکثیر میشدند ‪،‬و تمامی مصر از بنیاسرائیل پر‬ ‫میشد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و در صد و بیست و پنجمین سال فرود آمدن اسرائیل به مصر ‪،‬همه مصریان دیدند که مشورت ایشان بر اسرائیل کارگر نیفتاد ‪،‬بلکه‬ ‫ایشان افزون و بزرگ شدند ‪،‬و زمین مصر و زمین جوشن از بنیاسرائیل پر شد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬پس هم هه بزرگان و حکیمان مصر به حضور پادشاه آمدند و در برابر او تعظیم کردند و در مقابلش نشستند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و جمیع بزرگان مصر و حکیمان آن به پادشاه گفتند« ‪:‬پادشاه تا ابد زنده بماند ‪،‬زیرا تو به ما مشورتی علیه بنیاسرائیل دادی و ما مطابق‬ ‫سخن پادشاه با ایشان عمل نمودیم»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬اما به نسبت افزایش کار ‪،‬آنها در زمین افزایش مییابند و رشد میکنند ‪،‬و اینک تمام کشور از آنها پر شده است‪.‬‬ ‫‪۱۴‬پس اکنون ای سرور ما و پادشاه ‪،‬چشمان تمام مصریان به سوی توست تا با حکمت خود ایشان را نصیحت کنی تا به وسیله آن بر‬ ‫اسرائیل غالب آیند و ایشان را نابود کنند یا از زمین کم شمارند؛ و پادشاه در جواب ایشان گفت« ‪:‬در این امر شما را نصیحت کنید تا بدانیم‬ ‫با ایشان چه کنیم»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و افسری از مشاوران پادشاه که ایوب نام داشت و از بینالنهرین ‪،‬در سرزمین عوص ‪،‬بود ‪،‬در جواب پادشاه گفت‪:‬‬ ‫‪۱۶‬اگر پادشاه صلح بداند ‪،‬به نصیحت بندهاش گوش فرا دهد »‪.‬پادشاه به او گفت« ‪:‬بگو»‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و ایوب در حضور پادشاه و بزرگان و جمیع بزرگان مصر خطاب کرده ‪،‬گفت‪:‬‬ ‫‪۱۸‬اینک نصیحت پادشاه که قبلا در مورد کار بنیاسرائیل فرموده بود ‪،‬بسیار نیکوست ‪،‬و تو نباید تا ابد آنها را که کار میکنند ‪،‬از خود دور‬ ‫کنی‪.‬‬ ‫‪۱۹‬اما این نصیحتی است که به شما داده شده تا اگر پادشاه صلح بداند که آنها را آزار دهد ‪،‬بتوانید آنها را آرام کنید‪.‬‬ ‫‪۲۰‬اینک ما مدت مدیدی از جنگ میترسیدیم و میگفتیم ‪:‬وقتی بنیاسرائیل در زمین بارور شوند ‪،‬اگر جنگی رخ دهد ‪،‬ما را از زمین بیرون‬ ‫خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬اگر پادشاه صلح بداند ‪،‬فرمانی سلطنتی صادر شود و در قوانین مصر که لغو نخواهد شد ‪،‬نوشته شود که هر فرزند پسری که از‬ ‫بنیاسرائیل متولد شود ‪،‬خونش بر زمین ریخته شود‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و با انجام این کار ‪،‬هنگامی که همه پسران اسرائیل بمیرند ‪،‬شر جنگهای آنها متوقف خواهد شد؛ بگذارید پادشاه چنین کند و همه‬ ‫قابلههای عبری را فراخواند و به آنها در این مورد دستور دهد تا آن را انجام دهند؛ پس این امر پادشاه و سروران را پسندید و پادشاه مطابق‬ ‫سخن ایوب عمل کرد‪.‬‬ ‫‪105‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۳‬و پادشاه فرستاد تا قابلههای عبرانی را احضار کنند که نام یکی شفره و نام دیگری پوعه بود‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و قابلهها نزد پادشاه آمده ‪،‬در حضور او ایستادند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و پادشاه به ایشان گفت« ‪:‬چون برای زنان عبرانی کار مامایی میکنید و ایشان را بر مسندها میبینید ‪،‬اگر پسر باشد ‪،‬او را بکشید ‪،‬و اگر‬ ‫دختر باشد ‪،‬زنده بماند»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬اما اگر این کار را نکنید ‪،‬شما و تمام خانههایتان را به آتش خواهم سوزاند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬اما قابلهها از خدا میترسیدند و به پادشاه مصر و سخنان او گوش نمیدادند ‪،‬و هنگامی که زنان عبرانی پسر یا دختر را برای قابله‬ ‫میزاییدند ‪،‬قابله هر کاری که لزم بود با کودک انجام میداد و او را زنده میگذاشت؛ قابلهها در تمام روزها چنین میکردند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و این ماجرا به گوش پادشاه رسید ‪،‬پس فرستاده ‪،‬قابلهها را خواند و به ایشان گفت« ‪:‬چرا این کار را کردید و کودکان را زنده‬ ‫گذاشتید؟»‬ ‫ا‬ ‫‪۲۹‬و قابلهها در حضور پادشاه متفقا گفتند‪:‬‬ ‫‪۳۰‬مبادا پادشاه گمان کند که زنان عبرانی مانند زنان مصری هستند ‪،‬زیرا همه بنیاسرائیل سالم هستند و پیش از آنکه قابله نزد ایشان بیاید ‪،‬‬ ‫میزایند ‪،‬و اما در مورد ما کنیزان تو ‪،‬روزهای بسیاری است که هیچ زن عبرانی برای ما نزاییده است ‪،‬زیرا همه زنان عبرانی چون سالم‬ ‫هستند ‪،‬قابله خود میباشند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬فرعون سخنان ایشان را شنید و در این امر ایشان را باور کرد ‪،‬و قابلهها از نزد پادشاه رفتند ‪،‬و خدا با ایشان احسان نمود ‪،‬و قوم کثیر‬ ‫شدند و بسیار زیاد گشتند‪.‬‬ ‫فصل‪۶۷‬‬ ‫‪۱‬مردی در سرزمین مصر از نسل لوی بود که نامش عمرام ‪،‬پسر قاهت ‪،‬پسر لوی ‪،‬پسر اسرائیل بود‪.‬‬ ‫‪۲‬و این مرد رفت و زنی گرفت ‪،‬یعنی یوکابد ‪،‬دختر عمهاش لوی ‪،‬که صد و بیست و شش سال داشت ‪،‬و او نزد او آمد‪.‬‬ ‫‪۳‬و آن زن باردار شد و دختری زایید و نام او را مریم نهاد ‪،‬زیرا در آن ایام مصریان جان بنیاسرائیل را تلخ کرده بودند‪.‬‬ ‫‪۴‬و او بار دیگر باردار شد و پسری زایید و او را هارون نامید ‪،‬زیرا در روزهای بارداری او ‪،‬فرعون به ریختن خون پسران اسرائیل‬ ‫آغاز کرد‪.‬‬ ‫‪۵‬در آن ایام ‪،‬صفو پسر الیفاز ‪،‬پسر عیسو ‪،‬پادشاه کتیرم درگذشت و یمنییاس به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۶‬و مدت سلطنت صفو بر بنیکتیم پنجاه سال بود ‪،‬و او مرد و در شهر نبنا در سرزمین کتیم دفن شد‪.‬‬ ‫‪۷‬و یجینیئاس ‪،‬یکی از مردان قدرتمند بنیچیتریم ‪،‬پس از او سلطنت کرد و پنجاه سال سلطنت نمود‪.‬‬ ‫‪۸‬و بعد از وفات پادشاه کتیم ‪،‬بلعام بن بعور از زمین کتیم فرار کرد و به مصر نزد فرعون پادشاه مصر رفت و آمد‪.‬‬ ‫‪۹‬و فرعون او را با احترام فراوان پذیرفت ‪،‬زیرا آوازه حکمت او را شنیده بود ‪،‬و به او هدایایی داد و او را مشاور خود قرار داد و او را‬ ‫بزرگ داشت‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و بلعام در مصر ‪،‬نزد همه بزرگان پادشاه ‪،‬در احترام ساکن شد و بزرگان او را بزرگ میداشتند ‪،‬زیرا همه مشتاق آموختن حکمت او‬ ‫بودند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و در صد و سیامین سال فرود اسرائیل به مصر ‪،‬فرعون خواب دید که بر تخت پادشاهی خود نشسته است ‪،‬و چشمان خود را بال آورد‬ ‫و پیرمردی را دید که در برابر او ایستاده است ‪،‬و در دستان پیرمرد ترازویی بود ‪،‬ترازویی مانند آنچه بازرگانان به کار میبرند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و پیرمرد ترازو را گرفته ‪،‬آنها را در برابر فرعون آویزان کرد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و آن پیرمرد ‪،‬همه بزرگان مصر و همه اشراف و بزرگان آن را گرفت و آنها را به هم بست و در یک کفه ترازو گذاشت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و یک بزغاله شیری برداشت و آن را در کفه دیگر گذاشت ‪،‬و بزغاله بر همه برتری یافت‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و فرعون از این رؤیای وحشتناک که چرا بزغاله بر همه غالب شده بود ‪،‬متحیر شد ‪.‬پس فرعون بیدار شد و دید که خواب دیده است‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و فرعون بامدادان برخاسته ‪،‬هم هه خدمتگزاران خود را خواند و خواب را بدیشان بازگفت ‪،‬و ایشان بسیار ترسیدند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و پادشاه به جمیع حکیمان خود گفت« ‪:‬از شما خواهش میکنم خوابی را که دیدهام تعبیر کنید تا آن را بفهمم»‪.‬‬ ‫‪۱۸‬بلعام پسر بعور در جواب پادشاه گفت« ‪:‬این چیزی جز شر بزرگی که در روزهای آخر بر مصر نازل خواهد شد ‪،‬نیست»‪.‬‬ ‫‪۱۹‬زیرا پسری برای اسرائیل زاده خواهد شد که تمام مصر و ساکنانش را نابود خواهد کرد و بنیاسرائیل را با دست قوی از مصر بیرون‬ ‫خواهد آورد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬پس اکنون ای پادشاه ‪،‬در این مورد تدبیری بیندیش تا امید و انتظار بنیاسرائیل را نابود کنی ‪،‬پیش از آنکه این بل بر مصر نازل شود‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و پادشاه به بلعام گفت« ‪:‬و با اسرائیل چه کنیم؟ زیرا که اول به طریقی خاص بر ایشان مشورت کردیم و نتوانستیم بر ایشان غالب‬ ‫آییم»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬پس اکنون تو را نیز در مورد ایشان نصیحتی ده تا به وسیله آن بر ایشان غالب آییم‪.‬‬ ‫‪۲۳‬بلعام در جواب پادشاه گفت« ‪:‬اکنون بفرست و دو مشاور خود را بخوان تا ببینیم نظر آنها در این مورد چیست و بعد از آن بندهات‬ ‫سخن خواهد گفت»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و پادشاه فرستاده ‪،‬دو مشاور خود ‪،‬رعوئیل مدیانی و ایوب عوزی را خواند ‪،‬و ایشان آمده ‪،‬در حضور پادشاه نشستند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬پادشاه به ایشان گفت« ‪:‬اینک شما خوابی را که من دیدهام و تعبیر آن را شنیدهاید؛ پس اکنون مشورت کنید و بدانید و ببینید که با‬ ‫بنیاسرائیل چه باید کرد تا بر آنها غالب آییم ‪،‬پیش از آنکه شر آنها بر ما شعلهور شود»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و رعوئیل مدیانی در جواب پادشاه گفت« ‪:‬پادشاه زنده بماند ‪،‬پادشاه تا ابد زنده بماند»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬اگر پادشاه صلح بداند ‪،‬از عبرانیان دست بردارد و آنها را ترک کند و دست خود را بر ایشان دراز نکند‪.‬‬ ‫‪106‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۸‬زیرا اینها کسانی هستند که خداوند در روزگاران قدیم برگزید و از میان تمامی ملتهای زمین و پادشاهان زمین ‪،‬آنها را به عنوان سهم‬ ‫میراث خود برگزید؛ و کیست که دست خود را بیکیفر بر ایشان دراز کرده باشد ‪،‬در حالی که خدایشان از او انتقام نگرفته باشد؟‬ ‫‪۲۹‬بیشک میدانی که چون ابراهیم به مصر فرود آمد ‪،‬فرعون ‪،‬پادشاه سابق مصر ‪،‬همسرش ساره را دید و او را به زنی گرفت ‪،‬زیرا‬ ‫ابراهیم گفت« ‪:‬او خواهر من است »‪.‬زیرا ترسید که مبادا مردان مصر او را به خاطر همسرش بکشند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و چون پادشاه مصر ساره را گرفت ‪،‬خدا او و خاندانش را به بلیای سخت مبتل ساخت ‪،‬تا آنکه همسرش ساره را به ابراهیم بازگرداند‬ ‫و آنگاه شفا یافت‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و خدا ابیملک جراری ‪،‬پادشاه فلسطینیان را به خاطر ساره ‪،‬همسر ابراهیم ‪،‬مجازات کرد و رحم هر حیوانی را از انسان تا بهایم بست‪.‬‬ ‫‪۳۲‬هنگامی که خدای ایشان در خواب شب بر ابیملک ظاهر شد و او را به وحشت انداخت تا سارا را که گرفته بود به ابراهیم بازگرداند ‪،‬و‬ ‫پس از آن همه مردم جرار به خاطر سارا مجازات شدند ‪،‬و ابراهیم برای ایشان نزد خدای خود دعا کرد و او را اجابت فرمود و ایشان را‬ ‫شفا داد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و ابیملک از تمام این بلیی که بر سر او و قومش آمده بود ‪،‬ترسید ‪،‬و همسرش سارا را نزد ابراهیم بازگرداند و هدایای بسیاری به او‬ ‫داد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬او همچنین با اسحاق نیز چنین کرد ‪،‬هنگامی که او را از جرار بیرون راند ‪،‬و خدا کارهای شگفتانگیزی با او انجام داده بود ‪،‬به طوری‬ ‫که تمام جویهای آب جرار خشک شدند و درختان بارور آنها میوه ندادند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬تا اینکه ابیملک جراری و یکی از دوستانش ‪،‬احوزات ‪،‬و فرمانده لشکرش ‪،‬فیکول ‪،‬نزد او آمدند و در برابرش خم شده ‪،‬به زمین تعظیم‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و از او خواستند که برایشان دعا کند ‪،‬و او برایشان به درگاه خداوند دعا کرد ‪،‬و خداوند او را اجابت کرد و آنها را شفا داد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬یعقوب نیز ‪،‬آن مرد ساده ‪،‬به واسطه درستکاری خود از دست برادرش عیسو و از دست لبان سوری ‪،‬برادر مادرش ‪،‬که قصد جان او‬ ‫را داشتند ‪،‬رهایی یافت؛ همچنین از دست همه پادشاهان کنعان که بر او و فرزندانش گرد آمده بودند تا آنها را نابود کنند ‪،‬و خداوند آنها را‬ ‫از دستشان نجات داد ‪،‬به طوری که به آنها حمله کرده و آنها را زدند ‪،‬زیرا چه کسی تا به حال دست خود را بدون مجازات بر علیه آنها‬ ‫دراز کرده بود؟‬ ‫‪۳۸‬به راستی فرعون سابق ‪،‬پدر پدر تو ‪،‬یوسف پسر یعقوب را بر همه فرمانروایان سرزمین مصر برتری داد ‪،‬زیرا حکمت او را دید ‪،‬‬ ‫زیرا به حکمت او همه ساکنان زمین را از قحطی نجات داد‪.‬‬ ‫‪۳۹‬پس از آن ‪،‬به یعقوب و فرزندانش دستور داد که به مصر بیایند تا به واسطه فضیلت آنها ‪،‬سرزمین مصر و سرزمین جوشن از قحطی‬ ‫رهایی یابد‪.‬‬ ‫‪۴۰‬پس اکنون اگر در نظر تو پسند آید ‪،‬از هلک کردن بنیاسرائیل دست بردار ‪،‬و اگر اراده تو این نیست که ایشان در مصر ساکن شوند ‪،‬‬ ‫ایشان را از اینجا روانه کن تا به سرزمین کنعان ‪،‬سرزمینی که اجدادشان در آن غربت گزیدند ‪،‬بروند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و چون فرعون سخنان یترون را شنید ‪،‬بر او بسیار خشمگین شد ‪،‬چندان که با شرمساری از حضور پادشاه برخاست و به سرزمین‬ ‫خود ‪،‬مدیان ‪،‬رفت و عصای یوسف را با خود برداشت‪.‬‬ ‫عزی گفت« ‪:‬ای ایوب ‪،‬نظر تو چیست و نصیحت تو درباره عبرانیان چیست؟»‬ ‫‪۴۲‬و پادشاه به ایوب م‬ ‫‪۴۳‬پس ایوب به پادشاه گفت« ‪:‬اینک همه ساکنان زمین در دست تو هستند ‪،‬پادشاه هر چه در نظرش پسند آید ‪،‬بکند»‪.‬‬ ‫‪۴۴‬پادشاه به بلعام گفت« ‪:‬ای بلعام ‪،‬تو چه میگویی؟ سخن خود را بگو تا آن را بشنویم»‪.‬‬ ‫‪۴۵‬بلعام به پادشاه گفت« ‪:‬از هر آنچه پادشاه درباره عبرانیان گفته است ‪،‬رهایی خواهند یافت و پادشاه با هیچ تدبیری نمیتواند بر آنها چیره‬ ‫شود»‪.‬‬ ‫‪۴۶‬زیرا اگر میخواهی آنها را با آتش سوزان آرام کنی ‪،‬نمیتوانی بر آنها غلبه کنی ‪،‬زیرا خدایشان ابراهیم ‪،‬پدرشان را از اور کلدانیان‬ ‫نجات داد؛ و اگر میخواهی آنها را با شمشیر نابود کنی ‪،‬اسحاق ‪،‬پدرشان ‪،‬از آن نجات یافت و قوچی به جای او قرار داده شد‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و اگر با کار سخت و طاقتفرسا میخواهی آنها را تضعیف کنی ‪،‬حتی در این کار نیز پیروز نخواهی شد ‪،‬زیرا پدرشان یعقوب ‪،‬لبان را‬ ‫با انواع کارهای سخت خدمت کرد و موفق شد‪.‬‬ ‫‪۴۸‬پس اکنون ای پادشاه ‪،‬سخنان مرا بشنو ‪،‬زیرا این است نصیحتی که به ایشان شده است ‪،‬و به وسیله آن بر ایشان غالب خواهی شد و از‬ ‫آن منحرف نخواهی شد‪.‬‬ ‫‪۴۹‬اگر پادشاه صلح بداند ‪،‬دستور دهد تمام فرزندانشان را که از امروز به بعد به دنیا میآیند ‪،‬به آب بیندازند ‪،‬زیرا با این کار نمیتوانی نام‬ ‫آنها را پاک کنی ‪،‬زیرا هیچ یک از آنها و نه پدرانشان به این شیوه آزمایش نشدهاند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و پادشاه سخنان بلعام را شنید و این امر در نظر پادشاه و سروران پسند آمد ‪،‬و پادشاه موافق سخن بلعام عمل نمود‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و پادشاه دستور داد فرمانی صادر کنند و قانونی در سراسر سرزمین مصر وضع نمایند که« ‪:‬از امروز به بعد ‪،‬هر فرزند پسری که در‬ ‫عبرانیان متولد شود ‪،‬به آب انداخته شود»‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و فرعون هم هه خدمتگزاران خود را خوانده ‪،‬گفت« ‪:‬اکنون بروید و در سراسر سرزمین جوشن ‪،‬جایی که بنیاسرائیل هستند ‪،‬جستجو‬ ‫کنید و ببینید که هر پسری که از عبرانیان زاده میشود ‪،‬به رودخانه انداخته شود ‪،‬اما هر دختری را زنده بگذارید»‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و چون بنیاسرائیل این فرمان فرعون را شنیدند که فرزندان پسر خود را به رودخانه بیندازند ‪،‬برخی از قوم از زنان خود جدا شدند و‬ ‫برخی دیگر به آنها پیوستند‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و از آن روز به بعد ‪،‬چون زمان وضع حمل آن دسته از زنان اسرائیل که نزد شوهران خود مانده بودند ‪،‬فرا رسید ‪،‬به صحرا رفتند تا‬ ‫در آنجا زایمان کنند و در صحرا زایمان کردند و فرزندان خود را در صحرا گذاشتند و به خانه بازگشتند‪.‬‬

‫‪107‬‬


‫جاشر‬

‫‪۵۵‬و خداوند که برای اجداد آنها سوگند یاد کرده بود که آنها را زیاد کند ‪،‬یکی از فرشتگان خدمتگزار خود را که در آسمان هستند فرستاد‬ ‫تا هر کودک را در آب بشوید ‪،‬آن را مسح کند و بپیچد و دو سنگ صاف در دستانش بگذارد که از یکی شیر و از دیگری عسل بمکد ‪،‬و‬ ‫موهایش را تا زانوهایش بلند کرد تا خود را بپوشاند؛ تا او را تسلی دهد و از روی شفقت خود به او بچسبد‪.‬‬ ‫‪۵۶‬و هنگامی که خدا بر آنها رحم کرد و خواست آنها را بر روی زمین تکثیر کند ‪،‬به زمین خود دستور داد که آنها را بپذیرد تا زمان‬ ‫رشدشان در آن نگهداری شوند ‪.‬پس از آن زمین دهان خود را باز کرد و آنها را قی کرد و آنها مانند گیاهان زمین و علف جنگل از شهر‬ ‫بیرون آمدند و هر یک به خانواده و خانه پدرش بازگشتند و با آنها ماندند‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و نوزادان بنیاسرائیل ‪،‬به لطف خدا بر ایشان ‪،‬مانند علف صحرا بر روی زمین بودند‪.‬‬ ‫‪۵۸‬و چون تمامی مصریان این را دیدند ‪،‬هر کس با جفت گاو و گاوآهن خود به مزرعه خود بیرون رفت و آن را شخم زد ‪،‬چنانکه کسی‬ ‫زمین را در موسم بذرپاشی شخم میزند‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و چون شخم میزدند ‪،‬نمیتوانستند به نوزادان بنیاسرائیل آسیبی برسانند ‪،‬پس قوم فزونی یافت و بسیار زیاد شد‪.‬‬ ‫‪۶۰‬و فرعون به مأموران خود دستور داد که هر روز به جوشن بروند و نوزادان بنیاسرائیل را جستجو کنند‪.‬‬ ‫‪۶۱‬و چون یکی را جستجو کرده ‪،‬یافتند ‪،‬آن را از آغوش مادرش به زور گرفته ‪،‬به رودخانه انداختند ‪،‬اما دختر را نزد مادرش گذاشتند؛‬ ‫مصریان تمام روزها با بنیاسرائیل چنین میکردند‪.‬‬ ‫فصل‪۶۸‬‬ ‫‪۱‬و در آن زمان بود که روح خدا بر مریم ‪،‬دختر عمرام ‪،‬خواهر هارون ‪،‬نازل شد و او بیرون رفت و درباره خانه نبوت کرد و گفت ‪:‬‬ ‫«اینک پسری از پدر و مادرم برای ما متولد خواهد شد و اسرائیل را از دست مصر نجات خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪۲‬و چون عمرام سخنان دخترش را شنید ‪،‬رفت و همسرش را به خانه بازگرداند ‪،‬پس از آنکه او را در زمانی که فرعون دستور داده بود‬ ‫هر فرزند پسری از خاندان یعقوب را به آب بیندازند ‪،‬از خانه رانده بود‪.‬‬ ‫‪۳‬پس عمرام سه سال پس از آنکه یوکابد را از خود رانده بود ‪،‬با او ازدواج کرد و یوکابد حامله شد‪.‬‬ ‫‪۴‬و در پایان هفت ماه از زمان لقاحش ‪،‬پسری به دنیا آورد و تمام خانه از روشنایی زیادی ‪،‬مانند نور خورشید و ماه در زمان تابش آنها ‪،‬‬ ‫آکنده شد‪.‬‬ ‫‪۵‬و چون زن طفل را دید که نیکو و پسندیده است ‪،‬او را سه ماه در حجرهای پنهان کرد‪.‬‬ ‫‪۶‬در آن روزها مصریان توطئه کردند تا تمام عبرانیان آنجا را نابود کنند‪.‬‬ ‫‪۷‬و زنان مصری به جوشن ‪،‬جایی که بنیاسرائیل بودند ‪،‬رفتند و بچهها و کودکانی را که هنوز نمیتوانستند صحبت کنند ‪،‬بر دوش خود حمل‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪۸‬و در آن ایامی که زنان بنیاسرائیل وضع حمل میکردند ‪،‬هر زن پسر خود را از حضور مصریان پنهان میکرد تا مصریان از وضع حمل‬ ‫ایشان آگاه نشوند و ایشان را از زمین هلک نسازند‪.‬‬ ‫‪۹‬و زنان مصری به جوشن آمدند و فرزندانشان که نمیتوانستند صحبت کنند ‪،‬بر دوش ایشان بودند و هنگامی که زنی مصری به خانه زن‬ ‫عبرانی درآمد ‪،‬نوزادش شروع به گریه کرد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و چون فریاد برآورد ‪،‬کودکی که در اندرونی بود ‪،‬آن را پاسخ داد ‪،‬پس زنان مصری رفتند و آن را به خانه فرعون بازگفتند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و فرعون مأموران خود را فرستاد تا کودکان را بگیرند و آنها را بکشند؛ مصریان نیز تمام روز با زنان عبرانی چنین میکردند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و در آن زمان ‪،‬قریب سه ماه از پنهان کردن پسرش توسط یوکابد ‪،‬گذشت که این امر در خانه فرعون شایع شد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و آن زن شتابان رفت تا قبل از رسیدن مأموران ‪،‬پسرش را ببرد ‪،‬و برای او تابوتی از نی گرفت و آن را به قیر و زفت اندود کرده ‪،‬‬ ‫کودک را در آن گذاشت و آن را در نیزار کنار نهر گذاشت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و خواهرش مریم دور ایستاد تا بداند با او چه خواهند کرد و از سخنانش چه نتیجهای حاصل خواهد شد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و در آن زمان خدا گرمای وحشتناکی در سرزمین مصر فرستاد که گوشت انسان را مانند خورشید در مدار خود میسوزاند و مصریان‬ ‫را بسیار آزار میداد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و همه مصریان برای غسل در نهر فرود آمدند ‪،‬زیرا گرمای سوزانی که بدنشان را میسوزاند ‪،‬آنها را سوزاند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و بمتریا ‪،‬دختر فرعون ‪،‬نیز به سبب گرمای سوزان ‪،‬برای غسل به نهر رفت و کنیزانش و همه زنان مصر نیز در کنار نهر قدم میزدند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و بتیا چشمان خود را به سوی رودخانه بلند کرد و صندوق عهد را بر روی آب دید و کنیز خود را فرستاد تا آن را بیاورد‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و آن را باز کرد و کودک را دید و اینک کودک گریه میکند ‪.‬دلش بر او سوخت و گفت« ‪:‬این یکی از کودکان عبرانی است»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و همه زنان مصر که در کنار نهر راه میرفتند ‪،‬آرزو داشتند که به او شیر بدهند ‪،‬اما او نمیمکد ‪،‬زیرا این امر از جانب خداوند بود تا او‬ ‫را به سینه مادرش بازگرداند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و خواهرش مریم در آن زمان در میان زنان مصری در کنار رودخانه بود و این ماجرا را دید و به دختر فرعون گفت« ‪:‬آیا بروم و‬ ‫زنی شیرده از زنان عبرانی بیاورم تا کودک را برای تو شیر دهد؟»‬ ‫‪۲۲‬دختر فرعون به او گفت« ‪:‬برو »‪.‬و آن زن جوان رفت و مادر کودک را صدا زد‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و دختر فرعون به یوکابد گفت« ‪:‬این کودک را ببر و برای من شیر بده ‪،‬و من مزد تو را که روزانه دو سکه نقره است ‪،‬خواهم‬ ‫پرداخت »‪.‬و آن زن کودک را گرفت و از او پرستاری کرد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و چون دو سال گذشت ‪،‬چون کودک بزرگ شد ‪،‬او را نزد دختر فرعون آورد و او برایش مانند پسر بود ‪،‬و او را موسی نام نهاد ‪،‬زیرا‬ ‫گفت« ‪:‬او را از آب بیرون کشیدم»‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و پدرش عمرام او را خابار نام نهاد ‪،‬زیرا گفت« ‪:‬برای او بود که با همسرش که از او رویگردان شده بود ‪،‬معاشرت کرد»‪.‬‬ ‫‪108‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۶‬و مادرش یوکابد او را ییقموتیئیل نام نهاد ‪،‬زیرا گفت« ‪:‬برای او به قادر مطلق امید بستم ‪،‬و خدا او را به من بازگرداند»‪.‬‬ ‫یارد نامید ‪،‬زیرا از پی او به نهر فرود آمد تا بداند سرانجامش چه خواهد شد‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و خواهرش مریم او را ی‬ ‫‪۲۸‬و برادرش هارون او را ابی زنوک نام نهاد و گفت« ‪:‬پدرم مادرم را ترک کرده ‪،‬به خاطر او نزد او بازگشته است»‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و قی مهت پدر عمرام ‪،‬او را امبیگدور نام نهاد ‪،‬زیرا به خاطر او خدا رخنهی خاندان یعقوب را تعمیر کرد ‪،‬به طوری که دیگر نمیتوانستند‬ ‫فرزندان ذکور خود را به آب بیندازند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و دایه ایشان او را ابی سوخو نامید و گفت« ‪:‬او به خاطر فرزندان حام سه ماه در خیمه خود پنهان ماند»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و تمامی اسرائیل نام او را یش ممعیا ‪،‬پسر نیت منئیل ‪،‬نهادند ‪،‬زیرا گفتند« ‪:‬در روزگار او ‪،‬خدا فریادهای ایشان را شنیده و ایشان را از دست‬ ‫ستمگرانشان رهایی بخشیده است»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و موسی در خانه فرعون بود و برای بم ر‬ ‫طیا ‪،‬دختر فرعون ‪،‬همچون پسری بود ‪،‬و موسی در میان فرزندان پادشاه بزرگ شد‪.‬‬ ‫فصل‪۶۹‬‬ ‫‪۱‬و پادشاه ادوم در آن روزها ‪،‬در هجدهمین سال سلطنت خود ‪،‬درگذشت و در معبدی که برای خود به عنوان اقامتگاه سلطنتی خود در‬ ‫سرزمین ادوم ساخته بود ‪،‬دفن شد‪.‬‬ ‫‪۲‬و بنیعیسو به فتور که در کنار نهر است فرستادند و از آنجا جوانی زیباچشم و خوشقیافه به نام شائول آوردند و او را در جای سمله بر‬ ‫خود پادشاه ساختند‪.‬‬ ‫‪۳‬و شاؤل بر جمیع بنیعیسو در زمین ادوم چهل سال سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۴‬و چون فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬دید که نصیحت بلعام درباره بنیاسرائیل نتیجهای نداده است ‪،‬بلکه ایشان هنوز بارور و کثیر و در سراسر‬ ‫سرزمین مصر تکثیر میشوند‪،‬‬ ‫‪۵‬آنگاه فرعون در آن ایام فرمان داد که در سراسر مصر به بنیاسرائیل اعلن شود که« ‪:‬هیچکس از کار روزانهاش چیزی کم نکند»‪.‬‬ ‫‪۶‬و هر که در کار روزانهاش ‪،‬چه در ملت و چه در خشت ‪،‬نقصی پیدا شود ‪،‬پسر کوچکش به جای آنها گمارده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪۷‬و کار مصر در آن روزها بر بنیاسرائیل سخت شد ‪،‬و اینک اگر از کار روزانه کسی خشتی کم میشد ‪،‬مصریان پسر کوچکش را به زور‬ ‫از مادرش میگرفتند و او را در ساختمان ‪،‬در جای خشتی که پدرش کم گذاشته بود ‪،‬میگذاشتند‪.‬‬ ‫‪۸‬و مردان مصر با تمامی بنیاسرائیل روز به روز ‪،‬تمام ایام ‪،‬برای مدت طولنی چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۹‬اما سبط لوی در آن زمان از ابتدا با برادران خود بنیاسرائیل همکاری نکردند ‪،‬زیرا فرزندان لوی از حیله مصریان که در ابتدا نسبت‬ ‫به بنیاسرائیل به کار میبردند ‪،‬آگاه بودند‪.‬‬ ‫فصل‪۷۰‬‬ ‫‪۱‬و در سال سوم از ولدت موسی ‪،‬فرعون در ضیافتی نشسته بود ‪،‬در حالی که آلپارانیت ملکه در سمت راست او و بثیا در سمت چپ او‬ ‫موسی جوان بر سینه او خوابیده بود ‪،‬و بلعام پسر بعور با دو پسرش ‪،‬و همه بزرگان مملکت در حضور پادشاه بر سر‬ ‫نشسته بودند ‪،‬و‬ ‫ی‬ ‫سفره نشسته بودند‪.‬‬ ‫‪۲‬و آن جوان دست خود را بر سر پادشاه دراز کرد و تاج را از سر پادشاه برداشت و بر سر خود گذاشت‪.‬‬ ‫‪۳‬و چون پادشاه و امرا کاری را که پسر انجام داده بود دیدند ‪،‬پادشاه و امرا وحشت کردند و مردی از همسایه خود تعجب نمود‪.‬‬ ‫‪۴‬و پادشاه به سرورانی که در حضورش بر سر سفره نشسته بودند ‪،‬گفت« ‪:‬ای سروران ‪،‬شما در این باب چه میگویید و چه میگویید؟ و به‬ ‫سبب این عمل ‪،‬حکم بر پسر چیست؟»‬ ‫‪۵‬و بلعام بن بعور جادوگر در حضور پادشاه و سروران جواب داد و گفت« ‪:‬ای آقای من و پادشاه ‪،‬خوابی را که چند روز پیش دیدهای و‬ ‫آنچه بندهات برایت تعبیر کرده است ‪،‬به یاد آور»‪.‬‬ ‫‪۶‬پس حال این کودکی از فرزندان عبرانیان است که روح خدا در او است ‪،‬و سرورم پادشاه گمان نکند که این نوجوان این کار را ندانسته‬ ‫انجام داده است‪.‬‬ ‫‪۷‬زیرا او پسری عبرانی است و با اینکه هنوز کودک است ‪،‬حکمت و فهم با اوست و با حکمت این کار را کرده و پادشاهی مصر را برای‬ ‫خود برگزیده است‪.‬‬ ‫‪۸‬زیرا این عادت همه عبرانیان است که پادشاهان و بزرگان آنها را فریب دهند و همه این کارها را با حیله انجام دهند تا پادشاهان زمین و‬ ‫مردم آنها را به لرزه درآورند‪.‬‬ ‫‪۹‬بیشک تو میدانی که ابراهیم ‪،‬پدرشان ‪،‬چنین کرد ‪،‬که لشکر نمرود پادشاه بابل و ابیملک پادشاه جرار را فریب داد و سرزمین بنیحت و‬ ‫تمام ممالک کنعان را به تصرف خود درآورد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و اینکه به مصر فرود آمد و درباره همسرش ساره گفت که او خواهر من است ‪،‬تا مصر و پادشاهش را گمراه کند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬پسرش اسحاق نیز چنین کرد و به جرار رفت و در آنجا ساکن شد و قدرت او بر لشکر ابیملک ‪،‬پادشاه فلسطینیان ‪،‬غلبه یافت‪.‬‬ ‫‪۱۲‬او همچنین با این ادعا که همسرش ربکا ‪،‬خواهر اوست ‪،‬قصد داشت پادشاهی فلسطینیان را به لرزه درآورد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬یعقوب نیز به برادرش خیانت ورزید و حق نخستزادگی و برکت او را از دست او گرفت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬پس او به فدان ارام ‪،‬به خانه لبان ‪،‬برادر مادرش ‪،‬رفت و با حیله ‪،‬دختر و گله و هر چه داشت از او گرفت و فرار کرد و به سرزمین‬ ‫کنعان ‪،‬نزد پدرش بازگشت‪.‬‬ ‫‪۱۵‬پسرانش برادر خود یوسف را فروختند ‪،‬که به مصر رفت و برده شد و دوازده سال در زندان ماند‪.‬‬ ‫‪109‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۶‬تا اینکه فرعون سابق خوابی دید و او را از زندان بیرون آورد و به سبب تعبیر خوابش ‪،‬او را بر هم هه بزرگان مصر برتری داد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و چون خدا قحطی را در سراسر زمین پدید آورد ‪،‬فرستاد و پدر و همه برادرانش و تمامی اهل خانه پدرش را آورد و ایشان را بیقیمت‬ ‫و پاداش یاری کرد و مصریان را به بردگی خرید‪.‬‬ ‫‪۱۸‬پس اکنون ای آقای من ‪،‬پادشاه ‪،‬اینک این کودک به جای ایشان در مصر برخاسته است تا بر طبق اعمال ایشان عمل کند و با هر‬ ‫پادشاه ‪،‬امیر و داوری شوخی نماید‪.‬‬ ‫‪۱۹‬اگر پادشاه را پسند آید ‪،‬اکنون خون او را بر زمین بریزیم ‪،‬مبادا بزرگ شود و حکومت را از دست تو بگیرد و پس از سلطنت او ‪،‬امید‬ ‫مصر از بین برود‪.‬‬ ‫‪۲۰‬بلعام به پادشاه گفت« ‪:‬بیایید هم هه داوران و حکیمان مصر را فرا خوانیم و به ما اطلع دهیم که آیا چنانکه گفتی ‪،‬حکم مرگ بر این پسر‬ ‫لزم است یا نه ‪،‬تا او را بکشیم»‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و فرعون فرستاده ‪،‬همه حکیمان مصر را خواند و ایشان به حضور پادشاه آمدند ‪،‬و فرشته خداوند در میان ایشان ظاهر شد و او مانند‬ ‫یکی از حکیمان مصر بود‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪۲۲‬و پادشاه به حکیمان گفت« ‪:‬یقینا شنیدهاید که این پسر عبرانی که در خانه است چه کرده است ‪،‬و بلعام در این باره چنین حکم کرده‬ ‫است»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬حال شما نیز قضاوت کنید و ببینید که چه حقی بر گردن این پسر برای عملی که مرتکب شده است ‪،‬هست‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و فرشتهای که به یکی از خردمندان فرعون شباهت داشت ‪،‬در حضور هم هه خردمندان مصر و در حضور پادشاه و بزرگان ‪،‬چنین‬ ‫پاسخ داد و گفت‪:‬‬ ‫‪۲۵‬اگر پادشاه صلح بداند ‪،‬کسانی را بفرستد تا سنگ عقیق و زغال آتش نزد او بیاورند و آنها را جلوی کودک بگذارند و اگر کودک دست‬ ‫خود را دراز کند و سنگ عقیق را بگیرد ‪،‬آنگاه خواهیم دانست که این جوان هر کاری را که کرده با حکمت انجام داده است و باید او را‬ ‫بکشیم‪.‬‬ ‫‪۲۶‬اما اگر دست خود را بر زغال دراز کند ‪،‬آنگاه خواهیم دانست که این کار را از روی آگاهی انجام نداده است ‪،‬و زنده خواهد ماند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و این امر در نظر پادشاه و سروران پسند آمد ‪،‬پس پادشاه موافق کلم فرشته خداوند عمل نمود‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و پادشاه دستور داد سنگ عقیق و زغال سنگ را بیاورند و در مقابل موسی قرار دهند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و پسر را پیش روی خود گذاشتند و پسر کوشید تا دستش را به سوی سنگ عقیق دراز کند ‪،‬اما فرشته خداوند دست او را گرفت و آن‬ ‫را روی زغال گذاشت و زغال در دستش خاموش شد ‪.‬آن را بلند کرد و در دهانش گذاشت و بخشی از لبها و بخشی از زبانش سوخت و‬ ‫دهان و زبانش سنگین شد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و چون پادشاه و امرا این را دیدند ‪،‬دانستند که موسی در برداشتن تاج از سر پادشاه با حکمت عمل نکرده است‪.‬‬ ‫‪۳۱‬پس پادشاه و امرا از کشتن کودک خودداری کردند ‪،‬و موسی در خانه فرعون ماند و بزرگ شد و خداوند با او بود‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و هنگامی که آن پسر در خانه پادشاه بود ‪،‬جامه ارغوانی بر او میپوشیدند و در میان پسران پادشاه بزرگ میشد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و چون موسی در خانه پادشاه بزرگ شد ‪،‬بثیا دختر فرعون او را چون پسر خود میپنداشت و همه اهل خانه فرعون او را گرامی‬ ‫میداشتند و همه مردان مصر از او میترسیدند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و او هر روز بیرون میرفت و به زمین جوشن ‪،‬جایی که برادرانش ‪،‬بنیاسرائیل ‪،‬بودند ‪،‬میآمد و موسی هر روز آنها را در تنگی نفس و‬ ‫کار سخت میدید‪.‬‬ ‫‪۳۵‬موسی از ایشان پرسید و گفت« ‪:‬چرا این کار هر روز بر شما واجب است؟»‬ ‫‪۳۶‬و آنها هر آنچه را که برایشان اتفاق افتاده بود ‪،‬و تمام احکامی را که فرعون قبل از تولد او به آنها داده بود ‪،‬برای او تعریف کردند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و همه مشورتهایی را که بلعام پسر بعور درباره ایشان کرده بود ‪،‬و آنچه را که او نیز درباره او کرده بود تا او را بکشد ‪،‬هنگامی که‬ ‫تاج پادشاه را از سرش برداشت ‪،‬برای او گفتند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و چون موسی این سخنان را شنید ‪،‬خشمش بر بلعام افروخته شد و قصد قتل او کرد و هر روز در کمین او میبود‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و بلعام از موسی ترسید ‪،‬و او و دو پسرش برخاستند و از مصر بیرون رفتند ‪،‬و گریختند و جانهای خود را نجات دادند و خود را به‬ ‫سرزمین کوش ‪،‬نزد کیکیانوس ‪،‬پادشاه کوش ‪،‬بردند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و موسی در خانه پادشاه رفت و آمد میکرد ‪،‬و خداوند او را در نظر فرعون و در نظر همه بندگانش و در نظر همه قوم مصر محترم‬ ‫داشت ‪،‬و موسی را بسیار دوست میداشتند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و روزی فرا رسید که موسی برای دیدن برادرانش به جوشن رفت ‪،‬و بنیاسرائیل را در بار و کار سختشان دید ‪،‬و موسی از ایشان‬ ‫اندوهگین شد‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و موسی به مصر بازگشت و به خانه فرعون آمد و به حضور پادشاه آمد و موسی در مقابل پادشاه تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و موسی به فرعون گفت« ‪:‬ای سرورم ‪،‬من برای درخواست کوچکی از تو آمدهام ‪،‬رویم را خالی برنگردان »‪.‬و فرعون به او گفت ‪:‬‬ ‫«بگو»‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و موسی به فرعون گفت« ‪:‬به بندگانت بنیاسرائیل که در جوشن هستند ‪،‬یک روز داده شود تا از کار خود در آنجا بیاسایند»‪.‬‬ ‫‪۴۵‬پادشاه در جواب موسی گفت« ‪:‬اینک روی تو را در این امر برافراشتم تا درخواستت را اجابت کنم»‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و فرعون دستور داد در سراسر مصر و جوشن ندا در دهند و بگویند‪:‬‬ ‫‪۴۷‬پادشاه به شما ای تمامی بنیاسرائیل چنین میگوید ‪:‬شش روز کار و تلش خود را بکنید ‪،‬اما در روز هفتم استراحت کنید و هیچ کاری‬ ‫انجام ندهید ‪،‬در تمام روزها چنین کنید ‪،‬چنانکه پادشاه و موسی پسر بتیا فرمان دادهاند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و موسی از این کاری که پادشاه به او داده بود شادمان شد ‪،‬و همه بنیاسرائیل چنانکه موسی به ایشان فرمان داده بود ‪،‬کردند‪.‬‬ ‫‪110‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴۹‬زیرا این امر از جانب خداوند برای بنیاسرائیل بود ‪،‬زیرا خداوند به یاد آوردن بنیاسرائیل را آغاز کرده بود تا ایشان را به خاطر‬ ‫پدرانشان نجات دهد‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و خداوند با موسی بود و شهرت او در سراسر مصر پیچید‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و موسی در نظر همه مصریان و در نظر همه بنیاسرائیل بزرگ شد ‪،‬زیرا برای قوم خود اسرائیل نیکویی میجست و درباره ایشان به‬ ‫پادشاه سخنان صلحآمیز میگفت‪.‬‬ ‫فصل‪۷۱‬‬ ‫‪۱‬و چون موسی هجده ساله شد ‪،‬آرزو کرد پدر و مادرش را ببیند و نزد ایشان به جوشن رفت ‪.‬و چون موسی نزدیک جوشن رسید ‪،‬به‬ ‫جایی که بنیاسرائیل در آنجا کار میکردند ‪،‬رسید و به کارهای ایشان نظر انداخت و مردی مصری را دید که یکی از برادران عبرانی خود‬ ‫را میزند‪.‬‬ ‫‪۲‬و چون مرد مضروب موسی را دید ‪،‬به سوی او دوید و از او کمک خواست ‪،‬زیرا موسی در دربار فرعون بسیار محترم بود ‪.‬پس به او‬ ‫گفت« ‪:‬سرورم ‪،‬از من مراقبت کن ‪،‬این مصری شبانه به خانه من آمد ‪،‬مرا بست و در حضور من نزد همسرم آمد و اکنون میخواهد جان‬ ‫مرا بگیرد»‪.‬‬ ‫‪۳‬و چون موسی این سخن زشت را شنید ‪،‬خشمش بر آن مصری افروخته شد و به این طرف و آن طرف روی آورد و چون دید کسی در‬ ‫آنجا نیست ‪،‬آن مصری را زد و او را در ریگ پنهان کرد و آن عبرانی را از دست زنندهاش رهایی داد‪.‬‬ ‫‪۴‬پس مرد عبرانی به خانه خود رفت و موسی به خانه خود بازگشت و بیرون رفت و به خانه پادشاه بازگشت‪.‬‬ ‫‪۵‬و چون آن مرد به خانه برگشت ‪،‬خواست که زن خود را طلق دهد ‪،‬زیرا در خاندان یعقوب درست نبود که مردی پس از نجس شدن‬ ‫زنش ‪،‬نزد او بیاید‪.‬‬ ‫‪۶‬و زن رفت و برادران خود را خبر داد ‪،‬و برادران زن خواستند او را بکشند ‪،‬و او به خانه خود گریخت و نجات یافت‪.‬‬ ‫‪۷‬و در روز دوم ‪،‬موسی نزد برادران خود بیرون رفت و دید که اینک دو مرد منازعه میکنند ‪.‬پس به آن شرور گفت« ‪:‬چرا همسایه خود‬ ‫را میزنی؟»‬ ‫‪۸‬و او در جواب او گفت« ‪:‬چه کسی تو را بر ما حاکم و داور قرار داده است؟ آیا میخواهی مرا بکشی ‪،‬چنانکه آن مصری را کشتی؟ »‬ ‫موسی ترسید و گفت« ‪:‬یقینا ا این امر آشکار شده است»‪.‬‬ ‫‪۹‬و فرعون از این ماجرا باخبر شد و دستور داد موسی را بکشند ‪،‬پس خدا فرشته خود را فرستاد و او به شکل سرداری از نگهبانان بر‬ ‫فرعون ظاهر شد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و فرشته خداوند شمشیر را از دست رئیس گارد گرفت و سرش را با آن از تنش جدا کرد ‪،‬زیرا چهره رئیس گارد به چهره موسی تبدیل‬ ‫شده بود‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و فرشته خداوند دست راست موسی را گرفت و او را از مصر بیرون آورد و او را از بیرون مرزهای مصر ‪،‬به مسافت چهل روز‬ ‫سفر ‪،‬قرار داد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و برادرش هارون تنها در سرزمین مصر ماند و برای بنیاسرائیل نبوت کرده ‪،‬گفت‪:‬‬ ‫‪۱۳‬یهوه خدای اجداد شما چنین میگوید ‪:‬هر کس رجاسات چشمان خود را دور بیندازد و خود را با بتهای مصر نجس نکند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و بنیاسرائیل در آن زمان عاصی شدند و به هارون گوش ندادند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و اگر خداوند عهدی را که با ابراهیم ‪،‬اسحاق و یعقوب بسته بود به یاد نمیآورد ‪،‬خداوند قصد هلک ایشان را میکرد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬در آن ایام ‪،‬دست فرعون همچنان بر بنیاسرائیل سخت بود و آنها را سرکوب و ستم میکرد تا زمانی که خدا کلم خود را فرستاد و‬ ‫متوجه آنها شد‪.‬‬ ‫فصل‪۷۲‬‬ ‫‪۱‬و در آن ایام بود که جنگ بزرگی بین بنی کوش و بنی مشرق و ارام درگرفت و ایشان بر پادشاه کوش که در دست او بودند ‪،‬شوریدند‪.‬‬ ‫‪۲‬پس کیکیانوس ‪،‬پادشاه کوش ‪،‬با تمامی بنیکوش ‪،‬که قومی بیشمار مانند ریگ بودند ‪،‬بیرون رفت و برای جنگ با ارام و بنیمشرق رفت تا‬ ‫آنها را مطیع خود سازد‪.‬‬ ‫‪۳‬و هنگامی که کیکیانوس بیرون رفت ‪،‬بلعام جادوگر را با دو پسرش گذاشت تا از شهر و پستترین مردم آن سرزمین محافظت کنند‪.‬‬ ‫‪۴‬پس کیکیانوس به سوی ارام و بنیشرق بیرون رفت و با ایشان جنگید و ایشان را شکست داد و همگی در برابر کیکیانوس و قومش‬ ‫زخمی به زمین افتادند‪.‬‬ ‫‪۵‬و بسیاری از ایشان را اسیر کرد و ایشان را مانند سابق مطیع ساخت ‪،‬و در سرزمین ایشان اردو زد تا طبق معمول از ایشان خراج‬ ‫بگیرد‪.‬‬ ‫‪۶‬و بلعام بن بعور ‪،‬هنگامی که پادشاه کوش او را برای نگهبانی شهر و فقرای شهر گذاشته بود ‪،‬برخاست و با مردم آن سرزمین مشورت‬ ‫کرد که بر کیکیانوس پادشاه شورش کنند و نگذارند وقتی که به خانهاش برمیگردد ‪،‬وارد شهر شود‪.‬‬ ‫‪۷‬و مردم آن سرزمین به او گوش دادند و برایش سوگند یاد کردند و او را پادشاه خود ساختند و دو پسرش را به عنوان فرماندهان لشکر‬ ‫برگزیدند‪.‬‬ ‫‪۸‬پس برخاستند و دیوارهای شهر را در دو گوشه برافراشتند و عمارتی بسیار مستحکم ساختند‪.‬‬ ‫‪111‬‬


‫جاشر‬

‫‪۹‬و در گوشه سوم ‪،‬بین شهر و رودخانهای که تمام سرزمین کوش را احاطه کرده بود ‪،‬خندقهای بیشماری کندند و آب رودخانه را در آنجا‬ ‫جاری ساختند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬در گوشه چهارم ‪،‬با افسون و جادوی خود ‪،‬مارهای بیشماری را جمع کردند و شهر را مستحکم ساختند و در آن ساکن شدند و هیچکس‬ ‫پیش از آنها بیرون یا داخل نمیرفت‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و کیکیانوس با ارام و بنیشرق جنگید و آنها را مانند گذشته مطیع خود ساخت و آنها خراج معمول خود را به او دادند و او رفت و به‬ ‫سرزمین خود بازگشت‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و چون کیکیانوس ‪،‬پادشاه کوش ‪،‬و همه سرداران لشکر همراهش به شهر خود نزدیک شدند ‪،‬چشمان خود را بال کرده ‪،‬دیدند که‬ ‫دیوارهای شهر بنا شده و بسیار مرتفع است ‪،‬و مردان از این امر متحیر شدند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و به یکدیگر گفتند« ‪:‬چون دیدند که ما در جنگ معطل شدیم و از ما بسیار ترسیدند ‪،‬این کار را کردند و دیوارهای شهر را برافراشتند‬ ‫و آنها را مستحکم نمودند تا پادشاهان کنعان به جنگ با آنها نیایند»‪.‬‬ ‫‪۱۴‬پس پادشاه و سپاهیان به دروازه شهر نزدیک شدند و چون نگاه کردند ‪،‬دیدند که همه دروازههای شهر بسته است ‪،‬پس به نگهبانان‬ ‫فریاد زدند و گفتند« ‪:‬به روی ما باز کنید تا وارد شهر شویم»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬اما نگهبانان به دستور بلعام جادوگر ‪،‬پادشاه خود ‪،‬از باز کردن در به روی ایشان خودداری کردند و اجازه ندادند که وارد شهر خود‬ ‫شوند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬پس با ایشان در مقابل دروازه شهر نبرد کردند و در آن روز صد و سی نفر از سپاه کیکیانوس کشته شدند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و روز بعد آنها به جنگ ادامه دادند و در کنار رودخانه جنگیدند؛ آنها سعی کردند عبور کنند اما نتوانستند ‪،‬بنابراین برخی از آنها در‬ ‫گودالها فرو رفتند و مردند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬پس پادشاه به آنها دستور داد درختان را قطع کنند تا از آنها کلک بسازند و بتوانند با آنها به نزد او بروند ‪،‬و آنها چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و چون به محل خندقها رسیدند ‪،‬آبها با آسیابها به گردش درآمدند و دویست نفر که بر ده قایق سوار بودند ‪،‬غرق شدند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و در روز سوم ‪،‬برای جنگ به کناری که مارها بودند آمدند ‪،‬اما نتوانستند به آنجا نزدیک شوند ‪،‬زیرا مارها صد و هفتاد نفر از آنها را‬ ‫کشتند ‪،‬و آنها از جنگ با کوش دست کشیدند ‪،‬و نه سال کوش را محاصره کردند ‪،‬هیچ کس بیرون یا داخل نیامد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬در آن زمان که جنگ و محاصره علیه کوش بود ‪،‬موسی از مصر از فرعون که به خاطر کشتن آن مصری قصد کشتن او را داشت ‪،‬‬ ‫فرار کرد‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و موسی هجده ساله بود که از مصر از حضور فرعون گریخت و گریخت و به اردوگاه کیکیانوس که در آن زمان کوش را محاصره‬ ‫کرده بود ‪،‬گریخت‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و موسی نه سال در اردوی کیکیانوس ‪،‬پادشاه کوش ‪،‬بود ‪،‬در تمام مدتی که ایشان کوش را محاصره کرده بودند ‪،‬و موسی با ایشان آمد‬ ‫و شد میکرد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و پادشاه و شاهزادگان و هم هه مردان جنگی ‪،‬موسی را دوست میداشتند ‪،‬زیرا او بزرگ و شایسته بود ‪،‬قامتش مانند شیری وال ‪،‬‬ ‫چهرهاش مانند خورشید و نیرویش مانند شیر بود ‪،‬و او مشاور پادشاه بود‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و در پایان نه سال ‪،‬کیکیانوس به بیماری مهلکی مبتل شد و بیماریاش بر او غلبه کرد و در روز هفتم درگذشت‪.‬‬ ‫‪۲۶‬پس خادمانش او را حنوط کردند و جسدش را برداشته ‪،‬روبروی دروازه شهر ‪،‬در شمال سرزمین مصر دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و بر فراز او بنایی زیبا ‪،‬محکم و بلند ساختند و سنگهای بزرگی در زیر آن قرار دادند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و کاتبان پادشاه ‪،‬تمام قدرت پادشاهشان کیکیانوس و تمام نبردهای او را که کرده بود ‪،‬بر روی آن سنگها حک کردند ‪،‬که اینک آنها‬ ‫امروز در آنجا نوشته شدهاند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬پس از مرگ کیکیانوس ‪،‬پادشاه کوش ‪،‬مردان و سپاهیان او به دلیل جنگ بسیار اندوهگین شدند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬پس به یکدیگر گفتند« ‪:‬به ما مشورت بده که در این موقع چه باید بکنیم ‪،‬زیرا نه سال است که در بیابان ‪،‬دور از خانههایمان ‪،‬ساکن‬ ‫هستیم»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬اگر بگوییم که با شهر خواهیم جنگید ‪،‬بسیاری از ما زخمی یا کشته خواهیم شد ‪،‬و اگر اینجا در محاصره بمانیم ‪،‬ما نیز خواهیم مرد‪.‬‬ ‫‪۳۲‬زیرا اکنون همه پادشاهان ارام و بنیشرق خواهند شنید که پادشاه ما مرده است ‪،‬و آنها ناگهان به شیوهای خصمانه به ما حمله خواهند‬ ‫کرد ‪،‬و با ما خواهند جنگید و هیچ بازماندهای از ما باقی نخواهند گذاشت‪.‬‬ ‫‪۳۳‬پس اکنون برویم و پادشاهی بر خود بگماریم و تا زمانی که شهر به دست ما تسلیم شود ‪،‬در محاصره بمانیم‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و آنها آرزو داشتند که در آن روز مردی را از سپاه کیکیانوس به پادشاهی برگزینند ‪،‬و هیچ هدف دلخواهی مانند موسی برای سلطنت‬ ‫بر خود نیافتند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬پس ایشان شتابان رفتند و هر یک جامههای خود را کندند و بر زمین انداختند و تودهای بزرگ ساختند و موسی را بر آن نهادند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و برخاستند و شیپورها را نواختند و پیش روی او فریاد زدند و گفتند« ‪:‬پادشاه زنده باد ‪،‬پادشاه زنده باد»!‬ ‫‪۳۷‬و تمامی قوم و اشراف برای او قسم خوردند که امدمنیا ملکه کوشی ‪،‬همسر کیکیانوس ‪،‬را به زنی به او بدهند ‪،‬و در همان روز موسی را‬ ‫بر خود پادشاه ساختند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و در آن روز ‪،‬تمامی قوم کوش ندا در دادند که هر کس از آنچه در دست دارد ‪،‬چیزی به موسی بدهد‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و سفره ای بر روی توده پهن کردند و هر کس چیزی از دارایی خود را در آن انداخت ‪،‬یکی گوشواره ای طل و دیگری سکه ای‪.‬‬ ‫‪۴۰‬همچنین بنی کوش از سنگهای عقیق ‪،‬مروارید ‪،‬مرمر و نقره و طلی فراوان برای موسی روی توده ریختند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و موسی تمام نقره و طل و تمام ظروف و سنگهای عقیق و الماس را که همه بنیکوش به او داده بودند ‪،‬گرفت و آنها را در میان خزاین‬ ‫خود گذاشت‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و در آن روز ‪،‬موسی به جای کیکیانوس ‪،‬پادشاه کوش ‪،‬بر بنی کوش سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪112‬‬


‫جاشر‬

‫فصل‪۷۳‬‬ ‫‪۱‬در پنجاه و پنجمین سال سلطنت فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬یعنی در صد و پنجاه و هفتمین سال فرود بنیاسرائیل به مصر ‪،‬موسی در حبشه‬ ‫سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۲‬موسی بیست و هفت ساله بود که بر کوش پادشاه شد و چهل سال سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۳‬و خداوند موسی را در نظر همه بنیکوش مورد لطف و عنایت قرار داد ‪،‬و بنیکوش او را بسیار دوست داشتند ‪،‬به این ترتیب موسی‬ ‫مورد لطف خداوند و مردم قرار گرفت‪.‬‬ ‫‪۴‬و در هفتمین روز سلطنت او ‪،‬جمیع بنیکوش جمع شده ‪،‬به حضور موسی آمدند و او را به زمین سجده کردند‪.‬‬ ‫‪۵‬و هم هه کودکان در حضور پادشاه با هم گفتند« ‪:‬به ما مشورت بده تا ببینیم با این شهر چه باید کرد»‪.‬‬ ‫‪۶‬زیرا اکنون نه سال است که ما شهر را محاصره کردهایم و فرزندان و زنان خود را ندیدهایم‪.‬‬ ‫‪۷‬پس پادشاه در جواب ایشان گفت« ‪:‬اگر در هر آنچه به شما امر میکنم ‪،‬به سخن من گوش دهید ‪،‬آنگاه خداوند شهر را به دست ما خواهد‬ ‫داد و ما آن را مطیع خواهیم ساخت»‪.‬‬ ‫‪۸‬زیرا اگر مانند نبرد پیشین که پیش از مرگ کیکیانوس با آنها داشتیم ‪،‬با آنها بجنگیم ‪،‬بسیاری از ما مانند گذشته زخمی خواهیم شد‪.‬‬ ‫‪۹‬پس اکنون در این مورد برای شما مشورتی دارم ‪:‬اگر به سخن من گوش فرا دهید ‪،‬شهر به دست ما تسلیم خواهد شد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬پس تمامی لشکر به پادشاه پاسخ دادند و گفتند« ‪:‬هر آنچه سرورمان فرمان دهد ‪،‬انجام خواهیم داد»‪.‬‬ ‫‪۱۱‬موسی به ایشان گفت« ‪:‬از میان قوم اسرائیل عبور کنید و در تمام اردوگاه به هم هه مردم اعلم کنید‪:‬‬ ‫‪۱۲‬پادشاه چنین میگوید« ‪:‬به جنگل برو و از جوجههای لکلک ‪،‬هر کدام یک جوجه در دست خود ‪،‬با خود بیاور»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و هر که از فرمان پادشاه سرپیچی کند و بچه خود را نیاورد ‪،‬کشته خواهد شد و پادشاه تمام دارایی او را تصاحب خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و چون آنها را بیاوری ‪،‬در نزد تو خواهند بود ‪،‬آنها را پرورش خواهی داد تا بزرگ شوند ‪،‬و به آنها پریدن را یاد خواهی داد ‪،‬چنانکه‬ ‫شیوه جوجههای شاهین است‪.‬‬ ‫‪۱۵‬پس جمیع بنیکوش سخنان موسی را شنیدند و برخاستند و در سراسر اردوگاه ندا در دادند که‪:‬‬ ‫‪۱۶‬ای تمامی بنیکوش ‪،‬فرمان پادشاه این است که همه با هم به جنگل بروید و در آنجا لکلکها را بگیرید ‪،‬هر کدام جوجه خود را به دست‬ ‫خود گرفته ‪،‬آنها را به خانه بیاورید‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و هر کسی که از فرمان پادشاه سرپیچی کند ‪،‬کشته خواهد شد و پادشاه هر آنچه را که به او تعلق دارد ‪،‬تصاحب خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و همه مردم چنین کردند و به بیشه رفتند و از درختان صنوبر بال رفتند و هر کس یک جوجه از همه لکلکها را در دست خود گرفت و‬ ‫آنها را به صحرا آوردند و به دستور پادشاه پرورش دادند و به آنها آموختند که مانند شاهینهای جوان به سمت آنها بپرند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و پس از آنکه لکلکهای جوان بزرگ شدند ‪،‬پادشاه دستور داد آنها را سه روز گرسنه نگه دارند و همه مردم چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و در روز سوم ‪،‬پادشاه به ایشان گفت ‪:‬خود را قوی سازید و مردان شجاع شوید و هر یک زره خود را بپوشید و شمشیر خود را بر‬ ‫کمر ببندید و هر یک بر اسب خود سوار شوید و هر یک لکلک خود را در دست خود بگیرید‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و ما برخاسته ‪،‬با شهر ‪،‬در جایی که مارها هستند ‪،‬خواهیم جنگید؛ و تمامی قوم چنانکه پادشاه فرمان داده بود ‪،‬کردند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و هر کدام جوجه خود را به دست خود گرفتند و رفتند ‪،‬و چون به محل مارها رسیدند ‪،‬پادشاه به ایشان گفت« ‪:‬هر کدام لکلکهای خود‬ ‫را بر روی مارها بفرستید»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و به فرمان پادشاه ‪،‬هر کدام لکلکهای جوان خود را فرستادند و لکلکهای جوان بر مارها دویدند و همه آنها را خوردند و از آن مکان‬ ‫بیرون راندند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و چون پادشاه و مردم دیدند که همه مارها در آن مکان نابود شدند ‪،‬همه مردم فریاد بلندی برآوردند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و ایشان نزدیک شده ‪،‬با شهر جنگیدند و آن را گرفتند و مغلوب ساختند و داخل شهر شدند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و در آن روز هزار و صد نفر از مردم شهر ‪،‬از جمیع ساکنان آن ‪،‬مردند ‪،‬اما از محاصرهکنندگان ‪،‬یکی هم نمرد‪.‬‬ ‫‪۲۷‬پس هم هه فرزندان کوش هر یک به خان هه خود ‪،‬نزد همسر و فرزندان و هر که به او تعلق داشت ‪،‬رفتند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و بلعام جادوگر ‪،‬چون دید که شهر گرفته شده است ‪،‬دروازه را باز کرد و او و دو پسر و هشت برادرش فرار کردند و به مصر ‪،‬نزد‬ ‫فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬آنها همان جادوگران و ساحرانی هستند که در کتاب تورات از آنها نام برده شده است ‪،‬و هنگامی که خداوند بلها را بر مصر نازل‬ ‫کرد ‪،‬در مقابل موسی ایستادند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬پس موسی با حکمت خود شهر را تصرف کرد و بنی کوش او را به جای کیکیانوس ‪،‬پادشاه کوش ‪،‬بر تخت سلطنت نشاندند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و تاج سلطنتی را بر سر او گذاشتند و امدمنیا ‪،‬ملکه کوشی ‪،‬همسر کیکیانوس ‪،‬را به او به زنی دادند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و موسی از یهوه خدای پدران خود ترسید ‪،‬پس نزد او نیامد و نظر خود را به سوی او برنگردانید‪.‬‬ ‫‪۳۳‬زیرا موسی به یاد آورد که چگونه ابراهیم ‪،‬بندهاش الیعازر را سوگند داده ‪،‬به او گفته بود« ‪:‬برای پسرم اسحاق ‪،‬زنی از دختران کنعان‬ ‫نخواهی گرفت»‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و نیز آنچه اسحاق کرد ‪،‬آنگاه که یعقوب از نزد برادرش گریخت ‪،‬آنگاه که او را امر کرده ‪،‬گفت« ‪:‬زنی از دختران کنعان مگیر و با‬ ‫هیچیک از بنیحام متحد مشو»‪.‬‬ ‫‪۳۵‬زیرا یهوه خدای ما ‪،‬حام پسر نوح و فرزندانش و تمامی ذریتش را به فرزندان سام و فرزندان یافث و پس از آنها به ذریت ایشان برای‬ ‫همیشه به بردگی داد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬از این رو ‪،‬موسی در تمام روزهایی که بر کوش سلطنت میکرد ‪،‬دل و چشم خود را به سوی همسر کیکیانوس متوجه نساخت‪.‬‬ ‫‪113‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۷‬و موسی در تمام عمر خود از یهوه خدای خود ترسان بود ‪،‬و موسی با تمامی دل و جان خود در حضور خداوند با راستی سلوک نمود ‪،‬‬ ‫و در تمام ایام عمرش از راه راست انحراف نورزید ‪،‬و از راهی که ابراهیم و اسحاق و یعقوب در آن سلوک کرده بودند ‪،‬به راست یا چپ‬ ‫انحراف نورزید‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و موسی خود را در پادشاهی بنی کوش تقویت کرد و بنی کوش را با حکمت همیشگی خود هدایت کرد و موسی در پادشاهی خود‬ ‫موفق شد‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و در آن زمان ‪،‬ارام و بنیشرق شنیدند که کیکیانوس ‪،‬پادشاه کوش ‪،‬مرده است ‪،‬پس ارام و بنیشرق در آن روزها بر کوش شوریدند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و موسی تمامی بنیکوش را که قومی بسیار نیرومند بودند ‪،‬قریب به سی هزار مرد ‪،‬گرد آورد و برای جنگ با ارام و بنیمشرق بیرون‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و آنها ابتدا به سوی بنیشرق رفتند ‪،‬و هنگامی که بنیشرق گزارش آنها را شنیدند ‪،‬به استقبالشان رفتند و با آنها جنگیدند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و جنگ بر بنیمشرق سخت شد ‪،‬پس خداوند تمامی بنیمشرق را به دست موسی تسلیم کرد و قریب سیصد نفر کشته شدند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و جمیع بنیمشرق برگشته ‪،‬عقبنشینی کردند ‪،‬و موسی و بنیکوش ایشان را تعاقب نموده ‪،‬ایشان را مطیع ساختند و چنانکه رسم ایشان‬ ‫بود ‪،‬بر ایشان جزیه نهادند‪.‬‬ ‫‪۴۴‬پس موسی و تمامی قوم همراهش از آنجا برای جنگ به سرزمین امرام عبور کردند‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و قوم امرام نیز به مقابله ایشان رفتند و با ایشان جنگیدند ‪،‬و خداوند ایشان را به دست موسی تسلیم کرد ‪،‬و بسیاری از مردان امرام زخمی‬ ‫افتادند‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و امرام نیز مغلوب موسی و بنیکوش شدند ‪،‬و ایشان نیز مالیات معمول خود را پرداختند‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و موسی ‪،‬امرام و بنیمشرق را مطیع بنیکوش ساخت ‪،‬و موسی و تمامی قومی که با او بودند ‪،‬به زمین کوش روی آوردند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و موسی خود را در مملکت بنی کوش تقویت میکرد ‪،‬و خداوند با او بود ‪،‬و همه بنی کوش از او میترسیدند‪.‬‬ ‫فصل‪۷۴‬‬ ‫‪۱‬در اواخر عمر ‪،‬شائول ‪،‬پادشاه ادوم ‪،‬درگذشت و بعل کنان ‪،‬پسر عکبور ‪،‬به جای او پادشاه شد‪.‬‬ ‫‪۲‬در شانزدهمین سال سلطنت موسی بر کوش ‪،‬بعل کنان ‪،‬پسر عکبور ‪،‬سی و هشت سال در سرزمین ادوم بر تمامی بنیادوم سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۳‬در روزگار او ‪،‬موآبیان بر قدرت ادوم شوریدند ‪،‬زیرا از روزگار مهدمد پسر بیداد که آنها و یمدیان را شکست داد و موآبیان را مطیع ادوم‬ ‫کرد ‪،‬تحت سلطه ادوم بودند‪.‬‬ ‫‪۴‬و هنگامی که بعل کنان پسر عکبور بر ادوم سلطنت کرد ‪،‬تمامی بنیموآب از وفاداری خود نسبت به ادوم دست کشیدند‪.‬‬ ‫‪۵‬و آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬در آن ایام درگذشت و پسرش ازدروبال به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۶‬و در آن روزها ‪،‬جیناس ‪،‬پادشاه فرزندان چیتیم ‪،‬درگذشت و او را در معبدش که برای خود در دشت کانوپیا برای اقامت ساخته بود ‪،‬دفن‬ ‫کردند و لتینوس به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۷‬در بیست و دومین سال سلطنت موسی بر بنی کوش ‪،‬لتینوس چهل و پنج سال بر بنی چیتیم سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۸‬و او همچنین برای خود برجی بزرگ و مستحکم ساخت و در آن معبدی زیبا برای اقامت خود ساخت تا طبق رسم ‪،‬حکومت خود را‬ ‫اداره کند‪.‬‬ ‫‪۹‬در سال سوم سلطنت خود ‪،‬فرمان داد تا به هم هه مردان ماهرش فرمان داده شود که کشتیهای زیادی برایش بسازند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و لتینوس تمام نیروهای خود را گرد آورد و آنها با کشتیها آمدند و برای جنگ با آزدروبال پسر آنجیاس ‪،‬پادشاه آفریقا ‪،‬به آنجا رفتند و‬ ‫به آفریقا آمدند و با آزدروبال و سپاهش نبرد کردند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و لتینوس بر ازدروبال غالب آمد ‪،‬و لتینوس قناتی را که پدرش از بنیچیتئیم آورده بود ‪،‬هنگامی که جانیا دختر عزی را به زنی گرفته‬ ‫بود ‪،‬از ازدروبال گرفت ‪،‬پس لتینوس پل قنات را واژگون کرد و تمام لشکر ازدروبال را به سختی شکست داد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و مردان نیرومند باقیمانده ازدروبال خود را تقویت کردند و دلهایشان از حسادت پر شد و به استقبال مرگ رفتند و دوباره درگیر نبرد‬ ‫با لتینوس ‪،‬پادشاه چیتیم ‪،‬شدند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و نبرد بر همه مردان آفریقا سخت شد و همه آنها در برابر لتینوس و قومش زخمی شدند و آزدروبال پادشاه نیز در آن نبرد کشته شد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و پادشاه آزدروبال دختری بسیار زیبا به نام اوشپزنا داشت و همه مردان آفریقا به دلیل زیبایی و خوشقیافگی او ‪،‬تصویر او را بر‬ ‫لباسهای خود گلدوزی میکردند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و مردان لتینوس ‪،‬اوشپزنا ‪،‬دختر ازدروبال را دیدند و او را نزد لتینوس ‪،‬پادشاه خود ‪،‬ستودند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و لتینوس دستور داد او را نزد او بیاورند ‪،‬و لتینوس اوشپزنا را به همسری گرفت و به راه خود به چیتیم بازگشت‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و پس از مرگ ازدروبال پسر آنجیاس ‪،‬هنگامی که لتینوس از نبرد به سرزمین خود بازگشت ‪،‬همه ساکنان آفریقا قیام کردند و آنیبال‬ ‫پسر آنجیاس ‪،‬برادر کوچکتر ازدروبال را گرفتند و او را به جای برادرش ‪،‬پادشاه تمام سرزمین آفریقا ساختند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و هنگامی که سلطنت کرد ‪،‬تصمیم گرفت به چیتیم برود تا با بنی چیتیم بجنگد و انتقام برادرش ازدروبال و ساکنان آفریقا را بگیرد ‪،‬و‬ ‫چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و کشتیهای بسیار ساخت و با تمامی لشکر خود سوار آنها شد و به چیتیم رفت‪.‬‬ ‫‪۲۰‬پس آنیبال با بنیکتیم جنگید و بنیکتیم در برابر آنیبال و لشکرش زخمی شدند و آنیبال انتقام برادرش را گرفت‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و آنیبال هجده سال با بنیچیتئیم به جنگ ادامه داد ‪،‬و آنیبال در سرزمین چیتئیم ساکن شد و مدت زیادی در آنجا اردو زد‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و آنیبال بنیکتیم را به شدت زد و بزرگان و سروران ایشان را کشت و از بقیه قوم قریب هشتاد هزار نفر را کشت‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و در پایان روزها و سالها ‪،‬آنیبال به سرزمین خود آفریقا بازگشت و با امنیت کامل به جای برادرش ازدروبال سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪114‬‬


‫جاشر‬

‫فصل‪۷۵‬‬ ‫‪۱‬در آن زمان ‪،‬در صد و هشتادمین سال فرود آمدن بنیاسرائیل به مصر ‪،‬سی هزار مرد شجاع پیاده از بنیاسرائیل که همگی از سبط‬ ‫یوسف ‪،‬از فرزندان افرایم پسر یوسف بودند ‪،‬از مصر بیرون آمدند‪.‬‬ ‫‪۲‬زیرا گفتند دورهای که خداوند در زمانهای قدیم برای بنیاسرائیل تعیین کرده بود و به ابراهیم گفته بود ‪،‬به پایان رسیده است‪.‬‬ ‫‪۳‬و این مردان کمر خود را بستند و هر یک شمشیر خود را بر کمر خود و هر یک زره خود را بر تن کردند و به قوت خود توکل نمودند‬ ‫و با هم از مصر با دست قوی بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪۴‬اما آنها هیچ آذوقهای برای سفر نیاوردند ‪،‬جز نقره و طل ‪،‬حتی نان برای آن روز هم با خود نیاوردند ‪،‬زیرا در این اندیشه بودند که آذوقه‬ ‫خود را از فلسطینیان به عنوان مزد بگیرند ‪،‬وگرنه آن را به زور میگرفتند‪.‬‬ ‫‪۵‬و این مردان بسیار نیرومند و شجاع بودند ‪،‬یک نفر میتوانست هزار نفر را تعقیب کند و دو نفر میتوانستند ده هزار نفر را شکست دهند ‪،‬‬ ‫بنابراین به قدرت خود اعتماد کردند و همانطور که بودند با هم رفتند‪.‬‬ ‫‪۶‬و آنها راه خود را به سوی سرزمین جت کج کردند و پایین رفتند و چوپانان جت را یافتند که گلههای بنیجت را میچراندند‪.‬‬ ‫‪۷‬و به چوپانان گفتند« ‪:‬مقداری از گوسفندان را به عنوان مزد به ما بدهید تا بخوریم ‪،‬زیرا گرسنهایم ‪،‬زیرا امروز نان نخوردهایم»‪.‬‬ ‫‪۸‬و چوپانان گفتند« ‪:‬آیا اینها گوسفندان یا گاوهای ما هستند که آنها را به شما به عنوان مزد بدهیم؟ »پس بنیافرایم نزدیک آمدند تا آنها را به‬ ‫زور بگیرند‪.‬‬ ‫‪۹‬و چوپانان جت چنان فریادی بر سر آنها زدند که فریادشان از دوردست شنیده شد ‪،‬پس هم هه بنیجت نزد آنها رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و چون بنیجت اعمال زشت بنیافرایم را دیدند ‪،‬برگشتند و مردان جت را جمع کردند و هر کدام زره خود را پوشیدند و برای جنگ با‬ ‫بنیافرایم بیرون آمدند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و با ایشان در دره جت درگیر شدند و نبرد سختی درگرفت و در آن روز ‪،‬تعداد زیادی از یکدیگر را شکست دادند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و در روز دوم ‪،‬بنیجت به تمام شهرهای فلسطینیان فرستادند تا به یاری ایشان بیایند و گفتند‪:‬‬ ‫‪۱۳‬به ما نزدیک شوید و ما را یاری دهید تا بنیافرایم را که از مصر بیرون آمدهاند تا گلههای ما را ببرند و بیجهت با ما بجنگند ‪،‬شکست‬ ‫دهیم‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و جان بنیافرایم از گرسنگی و تشنگی خسته شده بود ‪،‬زیرا سه روز بود که نان نخورده بودند ‪.‬و چهل هزار مرد از شهرهای فلسطینیان‬ ‫به یاری مردان مجت رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و این مردان با بنیافرایم درگیر جنگ بودند ‪،‬و خداوند بنیافرایم را به دست فلسطینیان تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و همه بنیافرایم را ‪،‬همه کسانی را که از مصر بیرون رفته بودند ‪،‬کشتند ‪،‬و جز ده نفر که از کارزار گریخته بودند ‪،‬کسی باقی نماند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬زیرا این بل از جانب خداوند بر بنیافرایم نازل شد ‪،‬زیرا ایشان از کلم خداوند تجاوز کردند و از مصر بیرون رفتند ‪،‬قبل از آنکه‬ ‫زمانی که خداوند در ایام قدیم برای اسرائیل مقرر فرموده بود ‪،‬فرا رسد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و از فلسطینیان نیز گروه کثیری ‪،‬قریب به بیست هزار نفر ‪،‬کشته شدند و برادرانشان ایشان را برداشته ‪،‬در شهرهای خود دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و کشتگان بنیافرایم روزها و سالهای بسیار در دره جت رها شدند و آنها را به خاک نسپردند ‪،‬و آن دره از استخوانهای مردم پر شد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و مردانی که از جنگ گریخته بودند ‪،‬به مصر آمدند و هر آنچه را که بر سرشان آمده بود ‪،‬برای بنیاسرائیل بازگو کردند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و پدرشان افرایم روزهای بسیار برای آنها سوگواری کرد ‪،‬و برادرانش برای تسلی دادن او آمدند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و نزد همسرش آمد و او پسری زایید و او را بریعه نام نهاد ‪،‬زیرا که او در خانهاش بدبخت بود‪.‬‬ ‫فصل‪۷۶‬‬ ‫‪۱‬و موسی بن عمرام در آن ایام هنوز در سرزمین کوش پادشاه بود و در پادشاهی خود کامیاب بود و با عدالت و راستی و درستکاری بر‬ ‫بنی کوش حکومت میکرد‪.‬‬ ‫‪۲‬و جمیع بنیکوش در تمام ایامی که موسی بر ایشان سلطنت میکرد ‪،‬او را دوست میداشتند ‪،‬و جمیع ساکنان زمین کوش از او بسیار‬ ‫میترسیدند‪.‬‬ ‫‪۳‬و در چهلمین سال سلطنت موسی بر کوش ‪،‬موسی بر تخت سلطنت نشسته بود ‪،‬در حالی که امدنیا ملکه در حضورش بود و همه اشراف‬ ‫در اطرافش نشسته بودند‪.‬‬ ‫‪۴‬و امدمنیا ملکه به حضور پادشاه و سروران گفت« ‪:‬این چه کاری است که شما ای بنیکوش مدت مدیدی است انجام میدهید؟»‬ ‫‪۵‬بیشک میدانید که این مرد چهل سال است که بر کوش سلطنت میکند ‪،‬نه به من نزدیک شده و نه خدایان بنیکوش را پرستش کرده است‪.‬‬ ‫‪۶‬پس حال ای فرزندان کوش بشنوید و این مرد دیگر بر شما سلطنت نکند ‪،‬زیرا که از گوشت ما نیست‪.‬‬ ‫‪۷‬اینک پسر من مناکروس بزرگ شده است ‪،‬بگذارید او بر شما سلطنت کند ‪،‬زیرا برای شما بهتر است که پسر آقای خود را خدمت کنید تا‬ ‫اینکه به بیگانهای ‪،‬غلم پادشاه مصر ‪،‬خدمت کنید‪.‬‬ ‫‪۸‬و تمامی قوم و اشراف بنیکوش سخنانی را که امدمنیا ملکه به گوش ایشان گفته بود ‪،‬شنیدند‪.‬‬ ‫‪۹‬و همه مردم تا شامگاه آماده میشدند و بامدادان زود برخاستند و مناکروس ‪،‬پسر کیکیانوس را بر خود پادشاه کردند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و تمامی بنیکوش از دراز کردن دست خود به سوی موسی ترسیدند ‪،‬زیرا خداوند با موسی بود ‪،‬و بنیکوش سوگندی را که برای موسی‬ ‫خورده بودند به یاد آوردند ‪،‬از این رو به او آسیبی نرساندند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬اما بنیکوش هدایای بسیار به موسی دادند و او را با احترام فراوان از نزد خود فرستادند‪.‬‬ ‫‪115‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۲‬پس موسی از سرزمین کوش بیرون رفت و به خانه خود بازگشت و از پادشاهی بر کوش دست کشید ‪.‬موسی هنگام خروج از سرزمین‬ ‫کوش شصت و شش ساله بود ‪،‬زیرا این امر از جانب خداوند بود ‪،‬زیرا زمانی که او در ایام قدیم تعیین کرده بود تا اسرائیل را از رنج‬ ‫بنیحام رهایی بخشد ‪،‬فرا رسیده بود‪.‬‬ ‫‪۱۳‬پس موسی به مدیان رفت ‪،‬زیرا از فرعون میترسید که به مصر بازگردد ‪،‬و رفت و در مدیان بر سر چاه آبی نشست‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و هفت دختر رعوئیل مدیانی برای چوپانی گله پدر خود بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و آنها به سر چاه آمدند و آب کشیدند تا گلۀ پدرشان را سیراب کنند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬پس شبانان مدیان آمدند و آنها را راندند ‪،‬و موسی برخاسته ‪،‬به یاری آنها شتافت و گله را سیراب کرد‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و آنها نزد پدرشان رعوئیل آمدند و آنچه را که موسی برایشان انجام داده بود ‪،‬به او گفتند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬گفتند« ‪:‬مردی مصری ما را از دست چوپانان رهانید ‪،‬برای ما آب کشید و گله را سیراب کرد»‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و رعوئیل به دخترانش گفت« ‪:‬او کجاست؟ چرا آن مرد را ترک کردید؟»‬ ‫‪۲۰‬و رعوئیل فرستاد تا او را بیاورد و به خانه آورد و با او غذا خورد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و موسی برای رعوئیل تعریف کرد که از مصر گریخته و چهل سال بر کوش سلطنت کرده است و سپس حکومت را از او گرفتهاند و‬ ‫او را با احترام و هدایا به سلمت روانه کردهاند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و چون رعوئیل سخنان موسی را شنید ‪،‬رعوئیل با خود گفت« ‪:‬این مرد را به زندان میاندازم تا به این وسیله بنی کوش را آشتی دهم ‪،‬‬ ‫زیرا از دست ایشان گریخته است»‪.‬‬ ‫‪۲۳‬پس او را گرفته ‪،‬به زندان انداختند ‪،‬و موسی ده سال در زندان بود ‪،‬و در مدتی که موسی در زندان بود ‪،‬صفوره دختر رعوئیل بر او‬ ‫ترحم میکرد و همواره او را با نان و آب نگهداری میکرد‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و تمامی بنیاسرائیل هنوز در زمین مصر بودند و مصریان را به انواع کارهای سخت خدمت میکردند ‪،‬و دست مصر در آن ایام بر‬ ‫بنیاسرائیل سختگیر بود‪.‬‬ ‫‪۲۵‬در آن زمان ‪،‬خداوند فرعون ‪،‬پادشاه مصر را زد و او از کف پا تا فرق سرش به طاعون جذام مبتل شد؛ به دلیل ظلمی که بنیاسرائیل‬ ‫به آنها کردند ‪،‬این طاعون در آن زمان از جانب خداوند بر فرعون ‪،‬پادشاه مصر نازل شد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬زیرا خداوند دعای قوم خود ‪،‬بنیاسرائیل ‪،‬را شنیده بود و فریادشان به سبب زحماتشان به او رسیده بود‪.‬‬ ‫‪۲۷‬اما خشم او از ایشان برنگشت ‪،‬و دست فرعون همچنان بر بنیاسرائیل دراز بود ‪،‬و فرعون گردن خود را در برابر خداوند سخت کرد ‪،‬‬ ‫و یوغ خود را بر بنیاسرائیل سنگینتر ساخت ‪،‬و با انواع کارهای سخت ‪،‬زندگی ایشان را تلخ ساخت‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و هنگامی که خداوند طاعون را بر فرعون ‪،‬پادشاه مصر نازل کرد ‪،‬از حکیمان و جادوگران خود خواست تا او را درمان کنند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و حکیمان و جادوگرانش به او گفتند« ‪:‬اگر خون کودکان خردسال بر زخمهایش ریخته شود ‪،‬شفا خواهد یافت»‪.‬‬ ‫‪۳۰‬فرعون به ایشان گوش فرا داد و خادمان خود را به جوشن نزد بنیاسرائیل فرستاد تا کودکان خردسال آنها را بگیرند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و وزیران فرعون میرفتند و نوزادان بنیاسرائیل را از آغوش مادرانشان به زور میگرفتند و هر روز آنها را نزد فرعون میآوردند ‪،‬هر‬ ‫روز یک کودک ‪،‬و پزشکان آنها را میکشتند و بر آنها طاعون میمالیدند؛ و آنها تمام روزها چنین میکردند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و عدد پسرانی که فرعون کشت سیصد و هفتاد و پنج نفر بود‪.‬‬ ‫‪۳۳‬اما خداوند به پزشکان پادشاه مصر گوش نداد و وبا به شدت افزایش یافت‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و فرعون ده سال به آن بل مبتل بود ‪،‬اما دل فرعون نسبت به بنیاسرائیل سختتر شده بود‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و در پایان ده سال ‪،‬خداوند همچنان فرعون را به بلهای ویرانگر مبتل میکرد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و خداوند او را به غدهای بد و بیماری معده مبتل کرد ‪،‬و آن بل به دمل شدیدی تبدیل شد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬در آن زمان ‪،‬دو وزیر فرعون از سرزمین جوشن ‪،‬جایی که همه بنیاسرائیل در آنجا بودند ‪،‬آمدند و به خانه فرعون رفتند و به او گفتند ‪:‬‬ ‫«ما بنیاسرائیل را در کار خود سست و در کار خود سهلنگار دیدهایم»‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و چون فرعون سخنان وزیران خود را شنید ‪،‬خشمش بر بنیاسرائیل بینهایت افروخته شد ‪،‬زیرا از درد جسمانی خود بسیار اندوهگین‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪۳۹‬او در جواب گفت« ‪:‬حال که بنیاسرائیل میدانند که من بیمار هستم ‪،‬برگشته و ما را مسخره میکنند ‪،‬پس اکنون ارابهام را برایم مهار کن‬ ‫تا به جوشن بروم و تمسخر بنیاسرائیل را که مرا مسخره میکنند ‪،‬ببینم »‪.‬پس خادمانش ارابه را برایش مهار کردند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و او را گرفته ‪،‬بر اسب سوار کردند ‪،‬زیرا خود نمیتوانست سوار شود‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و ده سوار و ده پیاده با خود برداشت و نزد بنیاسرائیل به جوشن رفت‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و هنگامی که به مرز مصر رسیدند ‪،‬اسب پادشاه به مکانی باریک ‪،‬مرتفع در قسمت گود تاکستان ‪،‬که از دو طرف حصارکشی شده بود‬ ‫و دشت پست در طرف دیگر قرار داشت ‪،‬وارد شد‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و اسبها در آن مکان به سرعت میدویدند و به یکدیگر فشار میآوردند ‪،‬و اسبهای دیگر نیز اسب پادشاه را تحت فشار قرار میدادند‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و اسب پادشاه در حالی که پادشاه بر آن سوار بود ‪،‬به دشت پست افتاد و هنگامی که او افتاد ‪،‬ارابه روی صورت پادشاه چرخید و اسب‬ ‫روی پادشاه افتاد و پادشاه فریاد زد ‪،‬زیرا بدنش بسیار دردناک بود‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و گوشت بدن پادشاه از تنش جدا شد و استخوانهایش شکست و نتوانست سوار شود ‪،‬زیرا این امر از جانب خداوند برای او بود ‪،‬زیرا‬ ‫خداوند فریادهای قوم خود ‪،‬بنیاسرائیل و رنج ایشان را شنیده بود‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و غلمانش او را بر دوش خود ‪،‬اندک اندک ‪،‬برداشتند و به مصر بازگرداندند ‪،‬و سوارانی که با او بودند نیز به مصر بازگشتند‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و او را در بسترش گذاشتند و پادشاه دانست که مرگش فرا رسیده است ‪،‬پس آپارانیت ‪،‬ملکه ‪،‬همسرش ‪،‬آمد و در برابر پادشاه گریست‬ ‫و پادشاه با او بسیار گریست‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و همه بزرگان و خدمتگزارانش در آن روز آمدند و پادشاه را در آن مصیبت دیدند و با او بسیار گریستند‪.‬‬ ‫‪116‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴۹‬و امرای پادشاه و همه مشاورانش به پادشاه مشورت دادند که کسی را از میان پسرانش که انتخاب میکند ‪،‬به جای خود در سرزمین‬ ‫سلطنت دهد‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و پادشاه سه پسر و دو دختر داشت که آپارانیت ‪،‬ملکه همسرش ‪،‬برایشان به دنیا آورده بود ‪،‬علوه بر فرزندان پادشاه از زنان متعه‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و نامهای آنها این بود ‪:‬نخستزادهشان امتری ‪،‬دومی آدیکام و سومی موریون ‪،‬و خواهرانشان ‪،‬نام بزرگتر بمثیا و نام دیگر آکوزی‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و امثری ‪،‬نخستزاده پادشاه ‪،‬مردی نادان ‪،‬عجول و شتابزده در سخن گفتن بود‪.‬‬ ‫‪۵۳‬اما آدیقام مردی زیرک و خردمند بود و در تمام حکمت مصر آگاه بود ‪،‬اما چهرهای زشت ‪،‬تنومند و قامتی بسیار کوتاه داشت؛ قدش‬ ‫یک ذراع بود‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و هنگامی که پادشاه پسرش آدیکام را در همه چیز باهوش و خردمند دید ‪،‬تصمیم گرفت که پس از مرگش ‪،‬او به جای او پادشاه شود‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و او یجدودا ‪،‬دختر امبیلوت ‪،‬را برای خود به زنی گرفت ‪،‬و او ده ساله بود ‪،‬و او برایش چهار پسر زایید‪.‬‬ ‫‪۵۶‬و سپس رفت و سه زن گرفت و هشت پسر و سه دختر به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و آشوب بر پادشاه بسیار چیره شد ‪،‬و گوشتش مانند گوشت لشهای که در تابستان ‪،‬در گرمای خورشید ‪،‬در مزرعه انداخته میشود ‪،‬‬ ‫متعفن شده بود‪.‬‬ ‫‪۵۸‬و چون پادشاه دید که بیماریاش او را سخت رنجور کرده است ‪،‬دستور داد پسرش آدیقام را نزد او بیاورند و او را به جایش پادشاه آن‬ ‫سرزمین کردند‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و در پایان سه سال ‪،‬پادشاه در شرمساری ‪،‬رسوایی و انزجار درگذشت و خادمانش او را برداشتند و در مقبره پادشاهان مصر در‬ ‫صوعن مصرایم دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۶۰‬اما او را مانند معمول پادشاهان مومیایی نکردند ‪،‬زیرا گوشتش متعفن بود و از بوی تعفن نتوانستند نزدیک شوند تا او را مومیایی کنند ‪،‬‬ ‫پس او را با عجله دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۶۱‬زیرا این بدی از جانب خداوند به او رسیده بود ‪،‬زیرا خداوند به خاطر بدی که در روزگارش به اسرائیل کرده بود ‪،‬او را به بدی‬ ‫مجازات کرده بود‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و او با وحشت و شرمساری درگذشت ‪،‬و پسرش آدیکام به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫فصل‪۷۷‬‬ ‫‪۱‬آدیقام بیست ساله بود که بر مصر سلطنت کرد ‪،‬او چهار سال سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۲‬در دویست و ششمین سال فرود اسرائیل به مصر ‪،‬آدیقام بر مصر سلطنت کرد ‪،‬اما سلطنت او بر مصر به اندازه سلطنت پدرانش‬ ‫طولنی نبود‪.‬‬ ‫‪۳‬زیرا پدرش یملول نود و چهار سال در مصر سلطنت کرد ‪،‬اما ده سال بیمار بود و درگذشت ‪،‬زیرا در نظر خداوند شریر بود‪.‬‬ ‫‪۴‬و همه مصریان نام آدیقام را مانند نام پدرانش فرعون نامیدند ‪،‬چنانکه رسم ایشان در مصر بود‪.‬‬ ‫‪۵‬و هم هه حکیمان فرعون ‪،‬آدیکام اهوز را نامیدند ‪،‬زیرا به اختصار در زبان مصری اهوز نامیده میشود‪.‬‬ ‫‪۶‬و آدیقام بسیار زشت بود ‪،‬و قدش یک ذراع و یک وجب بود و ریش بلندی داشت که تا کف پاهایش میرسید‪.‬‬ ‫‪۷‬و فرعون بر تخت پدرش نشست تا بر مصر سلطنت کند ‪،‬و با حکمت خود ‪،‬حکومت مصر را اداره میکرد‪.‬‬ ‫‪۸‬و در مدتی که سلطنت میکرد ‪،‬در شرارت از پدر خود و همه پادشاهان پیشین پیشی گرفت و یوغ خود را بر بنیاسرائیل سنگینتر کرد‪.‬‬ ‫‪۹‬و او با بندگانش به جوشن نزد بنیاسرائیل رفت و کار را بر ایشان سخت کرد و به ایشان گفت« ‪:‬کار خود را ‪،‬وظیفه هر روز را ‪،‬به‬ ‫پایان برسانید و از امروز به بعد ‪،‬دستهایتان از کار ما سست نشود ‪،‬چنانکه در روزگار پدرم کردید»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و از میان بنیاسرائیل ‪،‬مأمورانی بر ایشان گماشت ‪،‬و بر این مأموران ‪،‬سرکارگرانی از میان بندگان خود گماشت‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و او به تعداد هر روز ‪،‬خشت بر روی آنها گذاشت تا مطابق آن تعداد عمل کنند ‪،‬و سپس برگشت و به مصر رفت‪.‬‬ ‫‪۱۲‬در آن زمان ‪،‬سرکارگران فرعون ‪،‬طبق فرمان فرعون ‪،‬به ناظران بنیاسرائیل دستور داده ‪،‬گفتند‪:‬‬ ‫‪۱۳‬فرعون چنین میگوید« ‪:‬هر روز کار خود را انجام بده و وظیفه خود را تمام کن ‪،‬و اندازه روزانه خشتها را رعایت کن و چیزی کم‬ ‫مگذار»‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و اگر در ساختن خشتهای روزانهتان کمبود داشته باشید ‪،‬فرزندان خردسالتان را به جای آنها خواهم گذاشت‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و سرکاران مصر در آن ایام چنانکه فرعون بدیشان امر فرموده بود ‪،‬کردند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و هرگاه در پیمانه خشتهای روزانه بنیاسرائیل کمبودی یافت میشد ‪،‬سرکارگران فرعون نزد زنان بنیاسرائیل میرفتند و نوزادان‬ ‫بنیاسرائیل را به تعداد خشتهای کمبود گرفته ‪،‬از دامان مادرانشان به زور میگرفتند و به جای خشتها در ساختمان میگذاشتند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬در حالی که پدران و مادرانشان بر سر آنها گریه و زاری میکردند ‪،‬ناگهان صدای گریه نوزادان خود را از دیوار عمارت شنیدند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و سرکارگران بر اسرائیل غالب آمدند تا بنیاسرائیل فرزندان خود را در بنا بگذارند ‪،‬پس مردی پسر خود را در دیوار گذاشت و بر او‬ ‫گچ مالید ‪،‬در حالی که چشمانش بر او گریان بود و اشکهایش بر فرزندش میریخت‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و سرکاران مصر روزهای بسیار با نوزادان اسرائیل چنین کردند ‪،‬و هیچکس بر نوزادان بنیاسرائیل ترحم و دلسوزی نکرد‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و تعداد تمام کودکانی که در ساختمان کشته شدند دویست و هفتاد نفر بود ‪،‬برخی را که به جای آجرهایی که پدرانشان ناقص گذاشته‬ ‫بودند ‪،‬روی آنها ساخته بودند ‪،‬و برخی را که مرده از ساختمان بیرون کشیده بودند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و کاری که در روزگار آدیقام بر بنیاسرائیل تحمیل شد ‪،‬از آنچه در روزگار پدرش انجام میدادند ‪،‬دشوارتر بود‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و بنیاسرائیل هر روز از کار سنگین خود آه میکشیدند ‪،‬زیرا با خود میگفتند« ‪:‬اینک چون فرعون بمیرد ‪،‬پسرش خواهد برخاست و کار‬ ‫ما را سبک خواهد کرد»!‬ ‫‪117‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۳‬اما آنها کار دوم را بیش از کار اول افزایش دادند ‪،‬و بنیاسرائیل از این بابت آه کشیدند و فریادشان به خاطر زحماتشان به سوی خدا بال‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و خدا در آن روزها صدای بنیاسرائیل و فریاد ایشان را شنید ‪،‬و عهد خود را که با ابراهیم و اسحاق و یعقوب بسته بود ‪،‬برای ایشان به‬ ‫یاد آورد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و خدا بار بنیاسرائیل و کار سنگین ایشان را در آن روزها دید ‪،‬و اراده فرمود که ایشان را رهایی بخشد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و موسی بن عمرام در آن ایام هنوز در سیاهچال ‪،‬در خانه رعوئیل مدیانی محبوس بود ‪،‬و صفوره دختر رعوئیل ‪،‬هر روز مخفیانه به‬ ‫او آذوقه میرساند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و موسی ده سال در سیاهچال خانه رعوئیل محبوس بود‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و در پایان ده سال ‪،‬که سال اول سلطنت فرعون بر مصر ‪،‬به جای پدرش بود‪،‬‬ ‫‪۲۹‬صفوره به پدرش رعوئیل گفت« ‪:‬هیچکس از آن مرد عبرانی که ده سال در زندان بستهای ‪،‬سؤال و جواب نمیکند»‪.‬‬ ‫‪۳۰‬پس اکنون اگر صلح بدانی ‪،‬بفرستیم و ببینیم که آیا او زنده است یا مرده ‪،‬اما پدرش نمیدانست که او از او حمایت کرده است‪.‬‬ ‫‪۳۱‬پدرش رعوئیل در جواب او گفت« ‪:‬آیا تا به حال چنین اتفاقی افتاده است که مردی ده سال بدون غذا در زندان محبوس شود و زنده‬ ‫بماند؟»‬ ‫‪۳۲‬صفوره در جواب پدرش گفت« ‪:‬بهیقین شنیدهای که خدای عبرانیان عظیم و مهیب است و همیشه برای ایشان عجایب میکند»‪.‬‬ ‫‪۳۳‬او بود که ابراهیم را از اور کلدانیان ‪،‬و اسحاق را از شمشیر پدرش ‪،‬و یعقوب را از فرشته خداوند که با او در گذرگاه یبوق کشتی‬ ‫گرفت ‪،‬رهایی بخشید‪.‬‬ ‫‪۳۴‬همچنین با این مرد کارهای بسیاری انجام داده است ‪،‬او را از رودخانه مصر و از شمشیر فرعون و از بنی کوش رهایی داده است ‪،‬به‬ ‫همین ترتیب میتواند او را از قحطی رهایی دهد و زنده نگه دارد‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و این امر در نظر رعوئیل پسند آمد ‪،‬و موافق سخن دخترش عمل کرد ‪،‬و کسانی را به سیاهچال فرستاد تا دریابند که بر سر موسی چه‬ ‫آمده است‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و دید که اینک موسی در سیاهچال ساکن است ‪،‬بر پاهای خود ایستاده ‪،‬خدای اجداد خود را ستایش و دعا میکند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و رعوئیل دستور داد موسی را از سیاهچال بیرون آورند ‪،‬پس موی سرش را تراشیدند و لباس زندان خود را عوض کرد و نان خورد‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و پس از آن ‪،‬موسی به باغ رعوئیل که پشت خانه بود ‪،‬رفت و در آنجا به خداوند ‪،‬خدای خود ‪،‬که معجزات بزرگی برای او انجام داده‬ ‫بود ‪،‬دعا کرد‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و هنگامی که دعا میکرد ‪،‬به روبروی خود نگاه کرد و ناگاه چوبی از یاقوت کبود در زمینی که در میان باغ کاشته شده بود ‪،‬قرار‬ ‫گرفت‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و چون به عصا نزدیک شد و نگریست ‪،‬دید که نام یهوه خدای لشکرها بر آن نقش بسته و بر عصا نقش بسته و تکامل یافته است‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و آن را خواند و دستش را دراز کرد و آن را مانند درخت جنگلی از بیشه چید ‪،‬و عصا در دستش بود‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و این عصایی است که با آن تمام کارهای خدای ما انجام شد ‪،‬پس از آنکه آسمان و زمین و همه لشکر آنها ‪،‬دریاها ‪،‬رودخانهها و همه‬ ‫ماهیان آنها را آفرید‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و هنگامی که خدا آدم را از باغ عدن بیرون راند ‪،‬او عصا را به دست گرفت و رفت و زمینی را که از آن گرفته شده بود ‪،‬کشت کرد‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و عصا نزد نوح فرود آمد و به سام و فرزندانش داده شد ‪،‬تا اینکه به دست ابراهیم عبرانی رسید‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و چون ابراهیم هر چه داشت به پسرش اسحاق داد ‪،‬این عصا را نیز به او داد‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و هنگامی که یعقوب به فدان ارام گریخت ‪،‬آن را به دست خود گرفت و هنگامی که نزد پدرش بازگشت ‪،‬آن را پشت سر خود نگذاشته‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و چون به مصر فرود آمد ‪،‬آن را به دست خود گرفت و به یوسف داد ‪،‬یک سهم بیشتر از برادرانش ‪،‬زیرا یعقوب آن را از برادرش‬ ‫عیسو به زور گرفته بود‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و پس از مرگ یوسف ‪،‬بزرگان مصر به خانه یوسف آمدند و آن عصا به دست رعوئیل مدیانی رسید و چون از مصر بیرون رفت ‪،‬آن‬ ‫را به دست گرفت و در باغ خود کاشت‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و جمیع شجاعان قینیان سعی کردند آن را بکنند ‪،‬هنگامی که سعی کردند دخترش صفوره را بگیرند ‪،‬اما موفق نشدند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬پس آن عصا در باغ رعوئیل کاشته ماند تا آنکه آن که حقش بود آمد و آن را گرفت‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و چون رعوئیل عصا را در دست موسی دید ‪،‬از آن تعجب کرد و دختر خود صفوره را به زنی به او داد‪.‬‬ ‫فصل‪۷۸‬‬ ‫عکبور ‪،‬پادشاه امدوم ‪،‬درگذشت و در خانهاش در سرزمین امدوم به خاک سپرده شد‪.‬‬ ‫‪۱‬در آن زمان بعل کمنان ‪،‬پسر م‬ ‫‪۲‬و پس از مرگ او ‪،‬فرزندان عیسو به سرزمین ادوم فرستادند و مردی را که در ادوم بود و نامش هدد بود ‪،‬از آنجا آوردند و او را در‬ ‫جای بعل مکنران ‪،‬پادشاه خود ‪،‬بر خود پادشاه ساختند‪.‬‬ ‫‪۳‬و مهدمد بر بنیامدوم چهل و هشت سال سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۴‬و چون سلطنت یافت ‪،‬تصمیم گرفت با بنیموآب بجنگد و ایشان را مانند گذشته زیر سلطه بنیعیسو درآورد ‪،‬اما نتوانست ‪،‬زیرا بنیموآب‬ ‫این خبر را شنیدند و برخاستند و شتابان از میان برادران خود پادشاهی بر خود برگزیدند‪.‬‬ ‫م‬ ‫‪۵‬و سپس ایشان قومی عظیم گرد آوردند و برادران خود را نزد بنیعمون فرستادند تا برای جنگ با مهدمد ‪،‬پادشاه ادوم ‪،‬به ایشان کمک کنند‪.‬‬ ‫‪۶‬و مهدمد کاری را که بنیموآب کرده بودند شنید و از ایشان بسیار ترسید و از جنگ با ایشان خودداری کرد‪.‬‬ ‫‪118‬‬


‫جاشر‬

‫‪۷‬در آن ایام ‪،‬موسی ‪،‬پسر عمرام ‪،‬در مدیان ‪،‬صفوره ‪،‬دختر رعوئیل مدیانی را به زنی گرفت‪.‬‬ ‫‪۸‬و صفوره در راه دختران یعقوب گام برداشت ‪،‬و در پارسایی چیزی از سارا ‪،‬ربکا ‪،‬راحیل و لیه کم نداشت‪.‬‬ ‫‪۹‬و صفوره حامله شده ‪،‬پسری زایید و او را جرشوم نام نهاد ‪،‬زیرا گفت« ‪:‬من در سرزمین بیگانه غریب هستم »‪.‬اما به فرمان پدرزنش ‪،‬‬ ‫رعوئیل ‪،‬پوست ختنهگاه خود را ختنه نکرد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و بار دیگر حامله شد و پسری زایید ‪،‬اما پوست ختنهگاه او را ختنه کرد و نام او را الیعازر گذاشت ‪،‬زیرا موسی گفت« ‪:‬خدای پدرانم‬ ‫مددکار من بود و مرا از شمشیر فرعون رهایی داد»‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬در آن ایام ‪،‬کار بنیاسرائیل را بسیار افزایش داد و یوغ خود را بر بنیاسرائیل سنگینتر ساخت‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و دستور داد در مصر اعلن کنند که دیگر کاه برای ساختن خشت به مردم ندهید ‪،‬بگذارید بروند و کاه را هر جا که میتوانند جمع کنند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬همچنین داستان خشتهایی که خواهند ساخت را هر روز بدهند و چیزی از آنها کم نکنند ‪،‬زیرا در کار خود کاهل هستند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و بنیاسرائیل این را شنیدند و سوگواری و آه کشیدند و از تلخی جان خود نزد خداوند فریاد برآوردند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و خداوند نالههای بنیاسرائیل را شنید و ظلمی را که مصریان بر ایشان روا میداشتند ‪،‬دید‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و خداوند بر قوم و میراث خود غیرت ورزید و صدای ایشان را شنید و اراده کرد که ایشان را از مصیبت مصر بیرون آورد و‬ ‫سرزمین کنعان را به ایشان به ملکیت دهد‪.‬‬ ‫فصل‪۷۹‬‬ ‫‪۱‬و در آن روزها ‪،‬موسی گل هه پدرزن خود ‪،‬رعوئیل مدیانی ‪،‬را در آن سوی بیابان سین میچراند ‪،‬و عصایی را که از پدرزنش گرفته بود ‪،‬‬ ‫در دست داشت‪.‬‬ ‫‪۲‬و روزی اتفاق افتاد که بزغالهای از گله گم شد و موسی آن را تعقیب کرد و بزغاله به کوه خدا در حوریب رسید‪.‬‬ ‫‪۳‬و چون به حوریب رسید ‪،‬خداوند در بوته بر او ظاهر شد و بوته را آتشین یافت ‪،‬اما آتش بر بوته قدرت نداشت که آن را بسوزاند‪.‬‬ ‫‪۴‬و موسی از این منظره بسیار شگفتزده شد ‪،‬چرا که بوته سوخته نشده بود ‪،‬و او نزدیک آمد تا این چیز عظیم را ببیند ‪،‬و خداوند موسی را‬ ‫از میان آتش فراخواند و به او فرمان داد که به مصر ‪،‬نزد فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬برود تا بنیاسرائیل را از خدمت خود رهایی دهد‪.‬‬ ‫‪۵‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬برو و به مصر برگرد ‪،‬زیرا همه کسانی که قصد جان تو را داشتند ‪،‬مردهاند ‪،‬و تو به فرعون بگو که‬ ‫بنیاسرائیل را از سرزمین خود آزاد کند»‪.‬‬ ‫‪۶‬و خداوند به او نشان داد که در مصر ‪،‬در برابر چشمان فرعون و بندگانش ‪،‬آیات و معجزات انجام دهد تا ایمان آورند که خداوند او را‬ ‫فرستاده است‪.‬‬ ‫‪۷‬پس موسی هر آنچه خداوند به او امر فرموده بود ‪،‬اطاعت کرد و نزد پدرزن خود برگشت و ماجرا را به او گفت ‪،‬و رعوئیل به او گفت ‪:‬‬ ‫«به سلمت برو»‪.‬‬ ‫‪۸‬و موسی برخاست تا به مصر برود و همسر و پسرانش را با خود برداشت و در بین راه در کاروانسرایی بود که فرشته خدا نازل شد و‬ ‫بهانهای برای او خواست‪.‬‬ ‫‪۹‬و خواست او را به سبب پسر نخستزادهاش بکشد ‪،‬زیرا او را ختنه نکرده بود و از عهدی که خداوند با ابراهیم بسته بود ‪،‬تجاوز کرده‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪۱۰‬زیرا موسی به سخنان پدرزنش که به او گفته بود ‪،‬گوش فرا داده بود که پسر نخستزادهاش را ختنه نکند ‪،‬از این رو او را ختنه نکرد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و صفوره فرشته خداوند را دید که در پی بهانهای برای موسی است ‪،‬و دانست که این امر به سبب ختنه نکردن پسرش جرشوم است‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و صفوره شتابان رفت و از سنگهای تیزی که آنجا بود ‪،‬برداشت و پسر خود را ختنه کرد و شوهر و پسرش را از دست فرشته خداوند‬ ‫رهایی داد‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و هارون بن عمرام ‪،‬برادر موسی ‪،‬در آن روز در مصر در کنار نهر میگشت‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و خداوند در آن مکان بر او ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬اکنون به بیابان نزد موسی برو »‪.‬پس رفت و در کوه خدا با او ملقات کرد و او‬ ‫را بوسید‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و هارون چشمان خود را بلند کرد و صفوره ‪،‬همسر موسی و فرزندانش را دید ‪،‬و به موسی گفت« ‪:‬اینان نزد تو کیستند؟»‬ ‫‪۱۶‬موسی به او گفت« ‪:‬ایشان همسر و پسران من هستند که خدا در مدیان به من داده است »‪.‬و این امر ‪،‬هارون را به خاطر آن زن و‬ ‫فرزندانش غمگین ساخت‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و هارون به موسی گفت« ‪:‬زن و فرزندانش را روانه کن تا به خانه پدرش بروند »‪.‬و موسی به سخنان هارون گوش فرا داد و چنین‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و صفوره با فرزندانش برگشت و به خانه رعوئیل رفتند و در آنجا ماندند تا زمانی که خداوند از قوم خود تفقد کرد و ایشان را از مصر‬ ‫از دست فرعون بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و موسی و هارون به مصر نزد جماعت بنیاسرائیل آمدند و تمامی سخنان خداوند را به ایشان بیان کردند و قوم بینهایت شادمان شدند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و موسی و هارون صبح روز بعد برخاستند و به خانه فرعون رفتند و عصای خدا را به دست خود گرفتند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و چون به دروازه پادشاه رسیدند ‪،‬دو شیر جوان را با آلت آهنین در آنجا بسته بودند و هیچکس از حضور ایشان بیرون نمیرفت و‬ ‫نمیرفت ‪،‬مگر کسانی که پادشاه دستور داده بود ‪،‬آنگاه جادوگران آمدند و شیرها را با افسونهای خود دور کردند و این آنها را نزد پادشاه‬ ‫آورد‪.‬‬ ‫‪۲۲‬پس موسی شتابان عصا را بر شیران بلند کرد و آنها را رها ساخت و موسی و هارون به خانه پادشاه درآمدند‪.‬‬ ‫‪119‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۳‬شیرها نیز با شادی همراه آنها آمدند و از پی آنها رفتند و شادی کردند ‪،‬همانطور که سگی از بازگشت صاحبش از صحرا شادمان‬ ‫میشود‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و چون فرعون این را دید ‪،‬از آن در شگفت شد و از این خبر بسیار ترسید ‪،‬زیرا سیمای ایشان مانند سیمای فرزندان خدا بود‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و فرعون از موسی پرسید« ‪:‬چه میخواهی؟ »و آنها در جواب گفتند« ‪:‬یهوه خدای عبرانیان ما را نزد تو فرستاده است تا بگوییم ‪:‬قوم‬ ‫مرا بفرست تا مرا عبادت کنند»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬چون فرعون سخنان ایشان را شنید ‪،‬از حضورشان بسیار هراسان شد و به ایشان گفت« ‪:‬امروز بروید و فردا نزد من بازگردید »‪.‬و‬ ‫ایشان موافق سخن پادشاه عمل کردند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و چون ایشان رفتند ‪،‬فرعون بلعام جادوگر و پسرانش ینیس و یمبریس و همه جادوگران و ساحران و مشاوران پادشاه را طلبید و همه‬ ‫آمده ‪،‬در حضور پادشاه نشستند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و پادشاه همه سخنانی را که موسی و برادرش هارون به او گفته بودند ‪،‬برای ایشان بازگفت ‪،‬و جادوگران به پادشاه گفتند« ‪:‬اما چطور‬ ‫آن مردان به سبب شیرهایی که نزد دروازه بسته بودند ‪،‬نزد تو آمدند؟»‬ ‫‪۲۹‬پادشاه گفت« ‪:‬زیرا آنها عصای خود را علیه شیرها بلند کردند و آنها را رها کردند و نزد من آمدند ‪،‬و شیرها نیز از آنها شادمان شدند ‪،‬‬ ‫همانطور که سگ از ملقات با صاحبش شادمان میشود»‪.‬‬ ‫‪۳۰‬بلعام پسر بعور جادوگر در جواب پادشاه گفت« ‪:‬اینان جز جادوگرانی چون ما نیستند»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬پس اکنون بفرست تا آنها را بیاورند و ما آنها را محاکمه خواهیم کرد ‪.‬پادشاه چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۳۲‬بامدادان فرعون موسی و هارون را نزد پادشاه فرستاد ‪،‬و ایشان عصای خدا را برداشته ‪،‬نزد پادشاه آمدند و به او گفتند‪:‬‬ ‫‪۳۳‬خداوند ‪،‬خدای عبرانیان ‪،‬چنین فرمود« ‪:‬قوم مرا بفرست تا مرا پرستش کنند»‪.‬‬ ‫‪۳۴‬پادشاه به ایشان گفت« ‪:‬اما چه کسی شما را باور میکند که فرستادگان خدا هستید و به فرمان او نزد من آمدهاید؟»‬ ‫‪۳۵‬پس اکنون معجزهای یا نشانهای در این مورد نشان بده ‪،‬آنگاه سخنان تو باور خواهد شد‪.‬‬ ‫‪۳۶‬هارون فورا ا عصا را از دستش بیرون انداخت و پیش روی فرعون و پیش روی درباریانش انداخت ‪،‬و عصا به ماری تبدیل شد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و جادوگران این را دیدند و هر یک عصای خود را بر زمین انداختند و آنها به مار تبدیل شدند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و مار عصای هارون سر خود را بلند کرد و دهان خود را گشود تا عصاهای جادوگران را ببلعد‪.‬‬ ‫‪۳۹‬بلعام جادوگر در جواب گفت« ‪:‬این امر از ایام قدیم بوده است که مار همنوع خود را میبلعد و موجودات زنده یکدیگر را میخورند»‪.‬‬ ‫‪۴۰‬پس اکنون آن را به عصایی که نخست بود ‪،‬بازگردان ‪،‬و ما نیز عصاهای خود را به عصای نخست باز خواهیم گرداند ‪،‬و اگر عصای‬ ‫تو عصاهای ما را ببلعد ‪،‬آنگاه خواهیم دانست که روح خدا در توست ‪،‬و اگر نه ‪،‬تو فقط یک صنعتگر مانند خود ما هستی‪.‬‬ ‫‪۴۱‬پس هارون شتابان دست خود را دراز کرد و دم مار را گرفت و در دستش عصا شد ‪،‬و جادوگران نیز با عصاهای خود چنین کردند و‬ ‫هر کس دم مار خود را گرفت و آنها مانند اول عصا شدند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و چون به عصاها برگردانده شدند ‪،‬عصای هارون عصاهای ایشان را بلعید‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و چون پادشاه این چیز را دید ‪،‬دستور داد کتاب تواریخ مربوط به پادشاهان مصر را بیاورند ‪،‬و کتاب تواریخ ‪،‬یعنی وقایع پادشاهان‬ ‫مصر را که در آن تمام بتهای مصر نقش بسته بود ‪،‬آوردند ‪،‬زیرا گمان میکردند که نام یهوه را در آن بیابند ‪،‬اما نیافتند‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و فرعون به موسی و هارون گفت« ‪:‬اینک من نام خدای شما را که در این کتاب نوشته شده باشد ‪،‬نیافتهام و نام او را نمیدانم»‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و مشاوران و حکیمان به پادشاه پاسخ دادند« ‪:‬ما شنیدهایم که خدای عبرانیان پسر حکیمان و پسر پادشاهان باستانی است»‪.‬‬ ‫‪۴۶‬آنگاه فرعون رو به موسی و هارون کرد و به ایشان گفت« ‪:‬من آن خداوندی را که شما معرفی کردهاید نمیشناسم و قوم او را نیز‬ ‫نخواهم فرستاد»‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و ایشان در جواب پادشاه گفتند« ‪:‬خداوند خدای خدایان نام اوست ‪،‬و او نام خود را از ایام اجداد ما بر ما اعلم کرده ‪،‬و ما را فرستاده ‪،‬‬ ‫گفته است« ‪:‬نزد فرعون بروید و به او بگویید ‪:‬قوم مرا بفرست تا مرا عبادت کنند»‪.‬‬ ‫‪۴۸‬پس اکنون ما را بفرست تا سه روز در بیابان سفر کنیم و برای او قربانی کنیم ‪،‬زیرا از روزهایی که به مصر فرود آمدیم ‪،‬او نه قربانی‬ ‫سوختنی ‪،‬نه هدیه و نه قربانی از دست ما نگرفته است ‪،‬و اگر ما را نفرستی ‪،‬خشم او بر تو افروخته خواهد شد و مصر را یا با وبا یا با‬ ‫شمشیر خواهد زد‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و فرعون به ایشان گفت« ‪:‬اکنون قدرت و توانایی او را به من بگویید »‪.‬و آنها به او گفتند« ‪:‬او آسمان و زمین ‪،‬دریاها و همه ماهیان‬ ‫آنها را آفرید ‪،‬او نور را آفرید ‪،‬تاریکی را آفرید ‪،‬باران بر زمین باراند و آن را سیراب کرد و علف و گیاه را رویاند ‪،‬او انسان و حیوان و‬ ‫حیوانات جنگل ‪،‬پرندگان هوا و ماهیان دریا را آفرید و به دهان او زندگی میکنند و میمیرند»‪.‬‬ ‫‪۵۰‬بهیقین او تو را در رحم مادرت آفرید و روح حیات را در تو نهاد و تو را پرورش داد و بر تخت سلطنت مصر نهاد ‪،‬و روح و جان تو‬ ‫را از تو خواهد گرفت و تو را به زمینی که از آن گرفته شدهای ‪،‬باز خواهد گرداند‪.‬‬ ‫آن‬ ‫از‬ ‫من‬ ‫رودخانه‬ ‫کند؟‬ ‫چنین‬ ‫میتواند‬ ‫‪،‬کدامیک‬ ‫امتها‬ ‫خدایان‬ ‫‪۵۱‬و خشم پادشاه از سخنان ایشان افروخته شد و به ایشان گفت« ‪:‬از میان همه‬ ‫ی‬ ‫من است و من آن را برای خود ساختهام؟»‬ ‫‪۵۲‬و ایشان را از نزد خود راند ‪،‬و دستور داد که کار بر اسرائیل سختتر از دیروز و قبل از آن باشد‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و موسی و هارون از حضور پادشاه بیرون رفتند و بنیاسرائیل را در وضعیت بدی دیدند ‪،‬زیرا سرکاران کار ایشان را بسیار سنگین‬ ‫کرده بودند‪.‬‬ ‫‪۵۴‬پس موسی نزد خداوند بازگشت و گفت« ‪:‬چرا با قوم خود بدی کردی؟ زیرا از زمانی که آمدم تا آنچه را که مرا برای آن فرستادهای به‬ ‫فرعون بگویم ‪،‬او با بنیاسرائیل بسیار بدی کرده است»‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬اینک خواهی دید که فرعون با دستی دراز و بلیای سخت ‪،‬بنیاسرائیل را از سرزمین خود بیرون خواهد‬ ‫راند»‪.‬‬ ‫‪120‬‬


‫جاشر‬

‫‪۵۶‬و موسی و هارون در میان برادران خود ‪،‬بنیاسرائیل ‪،‬در مصر ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و اما بنیاسرائیل ‪،‬مصریان با کار سختی که بر آنها تحمیل کردند ‪،‬زندگی آنها را تلخ کردند‪.‬‬ ‫فصل‪۸۰‬‬ ‫‪۱‬و در پایان دو سال ‪،‬خداوند دوباره موسی را نزد فرعون فرستاد تا بنیاسرائیل را بیرون آورد و آنها را از سرزمین مصر آزاد کند‪.‬‬ ‫‪۲‬و موسی رفت و به خانه فرعون رسید و سخنان خداوند را که او را فرستاده بود ‪،‬به او گفت ‪،‬اما فرعون به صدای خداوند گوش نداد ‪،‬و‬ ‫خدا قدرت خود را در مصر بر فرعون و اتباعش برانگیخت ‪،‬و خدا فرعون و قومش را به بلیای بسیار بزرگ و دردناک مبتل کرد‪.‬‬ ‫‪۳‬و خداوند به دست هارون فرستاد و تمام آبهای مصر را با تمام نهرها و رودخانههایش به خون تبدیل کرد‪.‬‬ ‫‪۴‬و چون شخصی مصری برای نوشیدن و کشیدن آب آمد ‪،‬به کوزه خود نگریست و اینک تمام آب به خون تبدیل شده بود؛ و چون برای‬ ‫نوشیدن از جام خود آمد ‪،‬آب جام به خون تبدیل شد‪.‬‬ ‫‪۵‬و هنگامی که زنی خمیر خود را ورز میداد و غذای خود را میپخت ‪،‬چهرهاش به خون تبدیل میشد‪.‬‬ ‫‪۶‬و خداوند دوباره فرستاد و باعث شد که تمام آبهای آنها قورباغه بیرون بیاید و همه قورباغهها به خانههای مصریان آمدند‪.‬‬ ‫‪۷‬و چون مصریان نوشیدند ‪،‬شکمهایشان از قورباغهها پر شد و در شکمهایشان رقصیدند ‪،‬چنانکه وقتی در رودخانه هستند ‪،‬میرقصند‪.‬‬ ‫‪۸‬و تمام آب آشامیدنی و آب پخت و پز آنها به قورباغه تبدیل شد ‪،‬همچنین وقتی در رختخواب خود دراز میکشیدند ‪،‬عرق آنها قورباغه‬ ‫تولید میکرد‪.‬‬ ‫‪۹‬با وجود همه اینها ‪،‬خشم خداوند از ایشان برنگشت و دست او بر همه مصریان دراز شد تا ایشان را به هر بلی سختی مبتل سازد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و او فرستاده ‪،‬غبار آنها را به پشه زد ‪،‬و پشهها در مصر به بلندی دو ذراع بر زمین شدند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و شپشها نیز بسیار زیاد بودند ‪،‬در بدن انسان و حیوان ‪،‬در تمام ساکنان مصر ‪،‬و همچنین بر پادشاه و ملکه ‪،‬خداوند شپشها را فرستاد ‪،‬‬ ‫و مصر از شپشها بسیار غمگین شد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬با وجود این ‪،‬خشم خداوند فرو ننشست و دست او همچنان بر مصر دراز بود‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و خداوند انواع حیوانات صحرا را به مصر فرستاد و آنها آمده ‪،‬تمامی مصر را از انسان و حیوان و درخت و هر چه در مصر بود ‪،‬‬ ‫نابود کردند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و خداوند مارهای آتشین ‪،‬عقربها ‪،‬موشها ‪،‬راسوها ‪،‬وزغها را به همراه دیگران که در خاک میخزند ‪،‬فرستاد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬مگسها ‪،‬زنبورها ‪،‬ککها ‪،‬ساسها و پشهها ‪،‬هر کدام مطابق نوع خود دسته بندی میشوند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و همه خزندگان و حیوانات بالدار ‪،‬به اجناس خود ‪،‬به مصر آمدند و مصریان را بسیار خشمگین کردند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و ککها و مگسها به چشمها و گوشهای مصریان رفتند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و زنبور بر ایشان فرود آمد و ایشان را راند ‪،‬و ایشان از آن به حجرههای خود پناه بردند ‪،‬و زنبور ایشان را تعاقب کرد‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و هنگامی که مصریان از ترس هجوم حیوانات خود را پنهان کردند ‪،‬درهای خود را به دنبال آنها قفل کردند و خدا به سولنوت که در‬ ‫دریا بود دستور داد که بال بیاید و به مصر برود‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و بازوهای بلندی داشت ‪،‬به طول ده ذراع ‪،‬به اندازه ذراع مرد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و او بر فراز پشت بامها رفت و تیرهای سقف و کف را برداشت و آنها را برید ‪،‬و دستش را به داخل خانه دراز کرد و قفل و چفت را‬ ‫برداشت و خانههای مصر را باز کرد‪.‬‬ ‫‪۲۲‬پس از آن ‪،‬انبوه حیوانات به خانههای مصر آمدند و آن انبوه ‪،‬مصریان را هلک کردند و آنها را بسیار غمگین ساختند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬با این وجود ‪،‬خشم خداوند از مصریان برنگشت و دست او هنوز بر ضد آنها دراز بود‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و خدا طاعون فرستاد ‪،‬و طاعون مصر را فرا گرفت ‪،‬در اسبان و الغان و شتران و رمههای گاوان و گوسفندان و آدمیان‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و چون مصریان صبح زود برخاستند تا گلههای خود را به چراگاه ببرند ‪،‬همه گلههای خود را مرده یافتند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و از گلههای مصریان ‪،‬از هر ده رأس ‪،‬فقط یکی باقی ماند ‪،‬و از گلههای بنیاسرائیل در جوشن ‪،‬یکی هم نمرد‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و خدا التهابی سوزان در گوشت مصریان فرستاد که پوست ایشان را پاره کرد ‪،‬و خارش شدیدی در تمام مصریان از کف پا تا فرق‬ ‫سرشان پدید آمد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و دملهای بسیار در بدنشان بود ‪،‬به طوری که گوشتشان تحلیل رفت تا اینکه گندیده و متعفن شدند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬با این وجود ‪،‬خشم خداوند فرو ننشست و دست او همچنان بر تمام مصر دراز بود‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و خداوند تگرگ بسیار سنگینی فرستاد که تاکستانهایشان را زد و درختان میوهشان را شکست و آنها را خشک کرد ‪،‬به طوری که بر‬ ‫آنها افتاد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬همچنین هر گیاه سبز خشک و نابود شد ‪،‬زیرا آتشی آمیخته با تگرگ فرود آمد ‪،‬بنابراین تگرگ و آتش همه چیز را سوزاند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬همچنین مردمان و حیواناتی که در بیرون یافت میشدند از شعلههای آتش و تگرگ هلک شدند و شیرهای جوان همگی از پا درآمدند‪.‬‬ ‫سلموم ‪ ،‬مچرگول و مچگول ‪،‬هر نوع ملخ ‪،‬که هر آنچه را که از تگرگ باقی مانده‬ ‫‪۳۳‬و خداوند ملخهای بیشماری را به مصر فرستاد ‪ ،‬مکسیل ‪ ،‬م‬ ‫بود ‪،‬خوردند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬آنگاه مصریان از هجوم ملخها شادمان شدند ‪،‬هرچند که آنها محصول مزرعه را خوردند ‪،‬و آنها را به وفور گرفتند و برای خوراک‬ ‫نمک سود کردند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و خداوند باد شدیدی از دریا را برگرداند که همه ملخها ‪،‬حتی آنهایی را که نمک سود شده بودند ‪،‬برداشت و به دریای سرخ ریخت ‪،‬به‬ ‫طوری که حتی یک ملخ هم در مرزهای مصر باقی نماند‪.‬‬ ‫‪121‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۶‬و خدا تاریکی را بر مصر فرستاد ‪،‬به طوری که تمام سرزمین مصر و فتروس به مدت سه روز تاریک شد ‪،‬به طوری که هیچ کس‬ ‫دستش را وقتی به دهانش میبرد ‪،‬نمیدید‪.‬‬ ‫‪۳۷‬در آن زمان بسیاری از بنیاسرائیل که از خداوند سرپیچی کرده و به موسی و هارون گوش نداده بودند و به فرستاده شدن ایشان از‬ ‫جانب خدا ایمان نیاورده بودند ‪،‬مردند‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و چه کسانی گفته بودند« ‪:‬از مصر بیرون نمیرویم مبادا در بیابان خشک و بیآب و علف از گرسنگی هلک شویم؟ »و چه کسانی به‬ ‫صدای موسی گوش ندادند؟‬ ‫‪۳۹‬و خداوند آنها را در سه روز تاریکی به بل دچار کرد و بنیاسرائیل آنها را در آن روزها دفن کردند ‪،‬بدون اینکه مصریان از وجود آنها‬ ‫آگاه شوند یا از آنها شادی کنند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و تاریکی سه روز در مصر بسیار سخت بود ‪،‬و هر کسی که هنگام آمدن تاریکی ایستاده بود ‪،‬در جای خود ایستاده ماند ‪،‬و آنکه نشسته‬ ‫بود ‪،‬نشسته ماند ‪،‬و آنکه دراز کشیده بود ‪،‬به همان حالت دراز کشیده ماند ‪،‬و آنکه راه میرفت ‪،‬در همان جای خود بر زمین نشسته ماند؛ و‬ ‫این ماجرا برای همه مصریان رخ داد تا تاریکی فرو نشست‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و روزهای تاریکی گذشت و خداوند موسی و هارون را نزد بنیاسرائیل فرستاد و گفت« ‪:‬عید خود را جشن بگیرید و فصح خود را بجا‬ ‫آورید ‪،‬زیرا اینک من در دل شب به میان همه مصریان میروم و همه نخستزادگان ایشان را ‪،‬از نخستزاده انسان تا نخستزاده حیوان ‪،‬خواهم‬ ‫زد و چون فصح شما را ببینم ‪،‬از شما خواهم گذشت»‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و بنیاسرائیل موافق هر آنچه خداوند به موسی و هارون امر فرموده بود ‪،‬عمل کردند ‪،‬و در آن شب چنین عمل نمودند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و واقع شد که در نیمههای شب ‪،‬خداوند در میان مصر بیرون آمد و همه نخستزادگان مصریان را ‪،‬از نخستزاده انسان تا نخستزاده‬ ‫بهایم ‪،‬کشت‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و فرعون و همه بندگانش و همه مصریان در آن شب برخاستند و در آن شب فریاد بزرگی در سراسر مصر برخاست ‪،‬زیرا خانهای‬ ‫نبود که در آن جنازهای نباشد‪.‬‬ ‫‪۴۵‬همچنین تمثالهای نخستزادگان مصر که بر دیوارهای خانههایشان تراشیده شده بود ‪،‬ویران شده و به زمین افتادند‪.‬‬ ‫‪۴۶‬حتی استخوانهای نخستزادگانشان را که پیش از این مرده بودند و در خانههایشان دفن کرده بودند ‪،‬سگهای مصر در آن شب با چنگک‬ ‫جمع کردند و پیش مصریان کشیدند و در برابرشان انداختند‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و جمیع مصریان این بل را که ناگهان بر ایشان نازل شده بود دیدند ‪،‬و جمیع مصریان به آواز بلند فریاد برآوردند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و تمام خانوادههای مصر در آن شب گریستند ‪،‬هر کس برای پسر خود و هر کس برای دختر خود ‪،‬که نخستزاده بود ‪،‬و غوغای مصر‬ ‫در آن شب از دوردستها شنیده شد‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و بمترحیا دختر فرعون در آن شب با پادشاه بیرون رفت تا موسی و هارون را در خانههایشان جستجو کند ‪،‬و ایشان را در خانههایشان‬ ‫یافتند که با تمامی اسرائیل میخوردند و مینوشیدند و شادی میکردند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و بتیا به موسی گفت« ‪:‬آیا این پاداش نیکی است که من به تو کردم ‪،‬که تو را تربیت و بزرگ کردم ‪،‬و تو این بل را بر من و خاندان‬ ‫پدرم آوردی؟»‬ ‫ا‬ ‫‪۵۱‬موسی به او گفت« ‪:‬یقینا خداوند ده بل بر مصر نازل کرد؛ آیا از هیچ یک از آنها بدی به تو رسید؟ آیا یکی از آنها به تو رسید؟ »او‬ ‫گفت« ‪:‬نه»‪.‬‬ ‫‪۵۲‬موسی به او گفت« ‪:‬اگرچه تو نخستزادهی مادرت هستی ‪،‬اما نخواهی مرد ‪،‬و هیچ بدی در میان مصر به تو نخواهد رسید»‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و او گفت« ‪:‬چه سودی برای من دارد وقتی پادشاه و برادرم و تمام خاندان و رعایای او را در این بل میبینم ‪،‬که نخستزادگانشان با همه‬ ‫نخستزادگان مصر هلک میشوند؟»‬ ‫‪۵۴‬موسی به او گفت« ‪:‬یقینا ا برادرت و اهل خانهاش و اتباعش ‪،‬یعنی قبایل مصر ‪،‬به کلم خداوند گوش ندادند ‪،‬از این رو این بل بر ایشان‬ ‫نازل شد»‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و فرعون ‪،‬پادشاه مصر ‪،‬نزد موسی و هارون و برخی از بنیاسرائیل که با ایشان در آن مکان بودند ‪،‬آمد و برایشان دعا کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪۵۶‬برخیزید و برادرانتان ‪،‬یعنی تمام بنیاسرائیل را که در این سرزمین هستند ‪،‬با گوسفندان و گاوان و هر چه دارند ‪،‬بردارید ‪.‬چیزی باقی‬ ‫نخواهند گذاشت ‪،‬فقط برای من نزد خداوند ‪،‬خدایتان دعا کنید‪.‬‬ ‫‪۵۷‬موسی به فرعون گفت« ‪:‬اینک اگرچه تو نخستزاده مادر خود هستی ‪،‬اما مترس ‪،‬زیرا نخواهی مرد ‪،‬زیرا خداوند فرمان داده است که‬ ‫زنده بمانی ‪،‬تا قدرت عظیم و بازوی نیرومند خود را به تو نشان دهد»‪.‬‬ ‫‪۵۸‬و فرعون دستور داد بنیاسرائیل را روانه کنند ‪،‬و همه مصریان خود را برای فرستادن ایشان تقویت کردند ‪،‬زیرا گفتند« ‪:‬همه ما هلک‬ ‫میشویم»‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و همه مصریان ‪،‬بنیاسرائیل را با اموال فراوان ‪،‬گوسفندان و گاوان و اشیاء نفیس ‪،‬طبق سوگند خداوند بین او و پدرمان ابراهیم ‪،‬روانه‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪60‬و بنیاسرائیل در شب بیرون رفتن تأخیر کردند ‪،‬و چون مصریان نزد ایشان آمدند تا ایشان را بیرون آورند ‪،‬به ایشان گفتند« ‪:‬مگر ما‬ ‫دزد هستیم که شب بیرون برویم؟»‬ ‫‪۶۱‬و بنیاسرائیل از مصریان ظروف نقره و ظروف طل و لباسها خواستند ‪،‬و بنیاسرائیل مصریان را برهنه کردند‪.‬‬ ‫‪۶۲‬پس موسی شتابان برخاست و به کنار رود مصر رفت و تابوت یوسف را از آنجا بیرون آورد و با خود برد‪.‬‬ ‫‪۶۳‬بنیاسرائیل نیز هر کدام تابوت پدرش را با خود آوردند ‪،‬و هر کدام تابوتهای قبیلهاش را‪.‬‬ ‫فصل‪۸۱‬‬ ‫‪122‬‬


‫جاشر‬

‫س م‬ ‫کوت کوچ کردند‪.‬‬ ‫‪۱‬و بنیاسرائیل ‪،‬به غیر از کودکان و زنانشان ‪،‬در حدود ششصد هزار مرد پیاده از رعمسیس به م‬ ‫‪۲‬و گروهی مختلف نیز با ایشان بیرون رفتند ‪،‬و گلهها و رمهها و مواشی بسیار‪.‬‬ ‫‪۳‬و مدت اقامت بنیاسرائیل که در سرزمین مصر با مشقت ساکن بودند ‪،‬دویست و ده سال بود‪.‬‬ ‫‪۴‬و در پایان دویست و ده سال ‪،‬خداوند بنیاسرائیل را با دست قوی از مصر بیرون آورد‪.‬‬ ‫کوت اردو زدند‪.‬‬ ‫س‬ ‫در‬ ‫اول‬ ‫ماه‬ ‫‪۵‬و بنیاسرائیل از مصر و از جوشن و از رعمسیس کوچ کردند و در پانزدهمین روز از‬ ‫م ر‬ ‫‪۶‬و مصریان همه نخستزادگان خود را که خداوند زده بود ‪،‬دفن کردند ‪،‬و همه مصریان کشتگان خود را سه روز دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۷‬و بنیاسرائیل از سوکوت کوچ کردند و در ایتوم ‪،‬در انتهای بیابان ‪،‬اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۸‬و در روز سوم ‪،‬پس از آنکه مصریان نخستزادههای خود را دفن کردند ‪،‬بسیاری از مردان از مصر برخاستند و به دنبال بنیاسرائیل‬ ‫رفتند تا آنها را به مصر بازگردانند ‪،‬زیرا از اینکه بنیاسرائیل را از بندگی خود رها کرده بودند ‪،‬پشیمان شده بودند‪.‬‬ ‫‪۹‬و مردی به همسایه خود گفت« ‪:‬بیگمان موسی و هارون به فرعون گفتند ‪:‬ما سه روز در صحرا سفر خواهیم کرد و برای یهوه خدای‬ ‫خود قربانی خواهیم کرد»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬پس اکنون بیایید صبح زود برخیزیم و آنها را بازگردانیم ‪،‬و اگر با ما به مصر نزد سروران خود بازگردند ‪،‬خواهیم دانست که به آنها‬ ‫ایمان داریم ‪،‬اما اگر برنگردند ‪،‬با آنها خواهیم جنگید و با قدرت زیاد و دست قوی آنها را باز خواهیم گرداند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و بامدادان ‪،‬جمیع امرای فرعون برخاستند و قریب هفتصد هزار نفر با ایشان بودند و در آن روز از مصر بیرون رفتند و به جایی که‬ ‫بنیاسرائیل بودند ‪،‬رسیدند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و همه مصریان دیدند که موسی و هارون و همه بنیاسرائیل پیش پی‪-‬حیروت نشسته ‪،‬میخورند و مینوشند و عید خداوند را جشن‬ ‫میگیرند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و تمامی مصریان به بنیاسرائیل گفتند« ‪:‬آیا شما گفتید که سه روز در صحرا سفر خواهیم کرد و برای خدای خود قربانی خواهیم کرد و‬ ‫باز خواهیم گشت؟»‬ ‫‪۱۴‬پس حال که امروز پنج روز از رفتنت میگذرد ‪،‬چرا نزد سرورانت برنمیگردی؟‬ ‫‪۱۵‬موسی و هارون در جواب ایشان گفتند« ‪:‬زیرا یهوه خدای ما در حق ما شهادت داده و گفته است که دیگر به مصر برنخواهید گشت ‪،‬‬ ‫بلکه به زمینی که به شیر و عسل جاری است خواهیم رفت ‪،‬چنانکه یهوه خدای ما برای پدران ما قسم خورد که به ما بدهد»‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و چون بزرگان مصر دیدند که بنیاسرائیل به ایشان گوش نمیدهند و به مصر باز نمیگردند ‪،‬کمر بستند تا با اسرائیل بجنگند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و خداوند دل بنیاسرائیل را بر مصریان قوی گردانید تا ایشان را سخت شکست دهند ‪،‬و جنگ بر مصریان سخت شد ‪،‬و همه مصریان‬ ‫از حضور بنیاسرائیل فرار کردند ‪،‬زیرا بسیاری از ایشان به دست بنیاسرائیل هلک شدند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و بزرگان فرعون به مصر رفتند و به فرعون خبر داده ‪،‬گفتند« ‪:‬بنیاسرائیل فرار کردهاند و دیگر به مصر باز نخواهند گشت »‪.‬و‬ ‫موسی و هارون نیز چنین با ما سخن گفتند‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و فرعون این سخن را شنید و دل او و دل هم هه تابعانش بر ضد اسرائیل منقلب شد و از اینکه اسرائیل را فرستاده بودند پشیمان شدند و‬ ‫هم هه مصریان به فرعون مشورت دادند که بنیاسرائیل را تعقیب کند تا آنها را به کارهای ناشایستشان بازگرداند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و هر یک از آنها به برادر خود گفتند« ‪:‬این چه کاری است که ما انجام دادهایم که اسرائیل را از بندگی خود رهایی دادهایم؟»‬ ‫‪۲۱‬و خداوند دلهای همه مصریان را برای تعقیب بنیاسرائیل تقویت کرد ‪،‬زیرا خداوند میخواست مصریان را در دریای سرخ سرنگون‬ ‫کند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬آنگاه فرعون برخاست و ارابه خود را آماده کرد و دستور داد همه مصریان جمع شوند ‪،‬و هیچ مردی جز کودکان و زنان باقی نماند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و تمامی مصریان با فرعون برای تعقیب بنیاسرائیل بیرون رفتند ‪،‬و اردوی مصر اردویی بسیار بزرگ و سنگین بود ‪،‬قریب به دهصد‬ ‫هزار نفر‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و تمامی این اردو رفته ‪،‬بنیاسرائیل را تعقیب کردند تا ایشان را به مصر بازگردانند ‪،‬و به ایشان رسیدند که در کنار دریای سرخ اردو‬ ‫زده بودند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و بنیاسرائیل چشمان خود را بال کرده ‪،‬تمامی مصریان را دیدند که ایشان را تعاقب میکنند ‪،‬و بنیاسرائیل از ایشان بسیار ترسیدند ‪،‬و‬ ‫بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و بنیاسرائیل به خاطر مصریان به چهار دسته تقسیم شدند و در عقاید خود اختلف داشتند ‪،‬زیرا از مصریان میترسیدند و موسی با هر‬ ‫یک از آنها سخن گفت‪.‬‬ ‫‪۲۷‬دسته اول از فرزندان رئوبین ‪،‬شمعون و یساکار بودند و تصمیم گرفتند خود را به دریا بیندازند ‪،‬زیرا از مصریان بسیار میترسیدند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬موسی به ایشان گفت« ‪:‬مترسید ‪،‬بایستید و نجات خداوند را که امروز برای شما به عمل خواهد آورد ‪،‬ببینید»‪.‬‬ ‫‪۲۹‬دسته دوم از بنیزبولون ‪،‬بنیامین و نفتالی بودند و تصمیم گرفتند که به همراه مصریان به مصر برگردند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬موسی به ایشان گفت« ‪:‬مترسید ‪،‬زیرا چنانکه امروز مصریان را دیدید ‪،‬دیگر تا ابد ایشان را نخواهید دید»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬دسته سوم از فرزندان یهودا و یوسف بودند و تصمیم گرفتند به استقبال مصریان بروند و با آنها بجنگند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬موسی به ایشان گفت« ‪:‬در جایهای خود بایستید ‪،‬زیرا خداوند برای شما خواهد جنگید و شما خاموش باشید»‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و دسته چهارم از بنیلوی و جاد و اشیر بودند و تصمیم گرفتند به میان مصریان بروند تا آنها را آشفته کنند ‪،‬و موسی به آنها گفت« ‪:‬در‬ ‫جای خود بمانید و نترسید ‪،‬فقط از خداوند بخواهید تا شما را از دست آنها نجات دهد»‪.‬‬ ‫‪۳۴‬پس از این ‪،‬موسی از میان قوم برخاست و نزد خداوند دعا کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪۳۵‬ای خداوند ‪،‬خدای تمام زمین ‪،‬اکنون قوم خود را که از مصر بیرون آوردی نجات ده ‪،‬و مگذار مصریان به قدرت و توانایی خود ببالند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬پس خداوند به موسی گفت« ‪:‬چرا نزد من فریاد میزنی؟ به بنیاسرائیل بگو که بروند ‪،‬و عصای خود را بر دریا دراز کن و آن را‬ ‫بشکاف ‪،‬و بنیاسرائیل از آن عبور خواهند کرد»‪.‬‬ ‫‪123‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۷‬پس موسی چنین کرد و عصای خود را بر دریا بلند کرد و آن را شکافت‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و آب دریا به دوازده قسمت تقسیم شد و بنیاسرائیل پیاده و با کفش ‪،‬مانند کسی که از جادهای آماده عبور میکند ‪،‬از آن عبور کردند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و خداوند به دست موسی و هارون ‪،‬شگفتیهای خود را در مصر و در دریا به بنیاسرائیل آشکار کرد‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و چون بنیاسرائیل به دریا درآمدند ‪،‬مصریان از پی ایشان آمدند و آب دریا بر ایشان باز آمد و همه در آب فرو رفتند و هیچ کس جز‬ ‫فرعون باقی نماند که خداوند را سپاس گفت و به او ایمان آورد ‪،‬از این رو خداوند او را در آن زمان با مصریان هلک نکرد‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و خداوند به فرشتهای فرمان داد تا او را از میان مصریان بردارد ‪،‬و او را بر سرزمین نینوا انداخت و او مدت زیادی بر آن سلطنت‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و در آن روز خداوند اسرائیل را از دست مصر نجات داد ‪،‬و همه بنیاسرائیل دیدند که مصریان هلک شدهاند ‪،‬و دست عظیم خداوند را‬ ‫در آنچه در مصر و در دریا انجام داده بود ‪،‬دیدند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬آنگاه موسی و بنیاسرائیل این سرود را برای خداوند سراییدند ‪،‬در روزی که خداوند مصریان را در برابرشان به زانو درآورد‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و تمامی اسرائیل یکصدا سرود خوانده ‪،‬گفتند« ‪:‬برای خداوند سرود میخوانم زیرا او بسیار متعال است ‪،‬اسب و سوارش را به دریا‬ ‫انداخت؛ اینک در کتاب تورات خدا مکتوب است»‪.‬‬ ‫‪۴۵‬پس از این ‪،‬بنیاسرائیل به سفر خود ادامه دادند و در ماره اردو زدند و خداوند در آن مکان در ماره به بنیاسرائیل فرایض و احکامی داد‬ ‫و خداوند به بنیاسرائیل فرمان داد که در تمام راههای او گام بردارند و او را عبادت کنند‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و از ماره کوچ کردند و به ایلیم رسیدند ‪،‬و در ایلیم دوازده چشمه آب و هفتاد درخت خرما بود ‪،‬و کودکان در آنجا کنار آبها اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و از ایلیم کوچ کردند و در پانزدهمین روز از ماه دوم ‪،‬پس از خروجشان از مصر ‪،‬به بیابان سین رسیدند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬در آن زمان خداوند ممنرا را به بنیاسرائیل داد تا بخورند ‪،‬و خداوند هر روز از آسمان برای بنیاسرائیل غذا میفرستاد‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و بنیاسرائیل چهل سال ‪،‬در تمام روزهایی که در بیابان بودند ‪ ،‬ممنرا میخوردند تا اینکه به سرزمین کنعان رسیدند تا آن را تصرف کنند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و از بیابان سین حرکت کرده ‪،‬در آلوش اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و از آلوش حرکت کرده ‪،‬در رفیدیم اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و هنگامی که بنیاسرائیل در رفیدیم بودند ‪،‬عمالیق پسر الیفاز ‪،‬پسر عیسو ‪،‬برادر صفو ‪،‬برای جنگ با اسرائیل آمد‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و هشتصد و یک هزار مرد ‪،‬جادوگر و ساحر ‪،‬با خود آورد و برای نبرد با اسرائیل در رفیدیم آماده شد‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و ایشان نبردی بزرگ و سخت علیه اسرائیل انجام دادند ‪،‬و خداوند عمالیق و قومش را به دست موسی و بنیاسرائیل ‪،‬و به دست یوشع‬ ‫پسر نون افراتی ‪،‬بنده موسی ‪،‬تسلیم کرد‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و بنیاسرائیل عمالیق و قوم او را از دم شمشیر شکست دادند ‪،‬اما جنگ بر بنیاسرائیل بسیار سخت بود‪.‬‬ ‫‪۵۶‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬این چیز را برای خود در کتابی یادگاری بنویس و آن را به دست یوشع ‪،‬پسر نون ‪،‬بندهات ‪،‬بسپار و‬ ‫بنیاسرائیل را امر کرده ‪،‬بگو ‪:‬چون به سرزمین کنعان رسیدی ‪،‬یاد عمالیق را از زیر آسمان به کلی محو کن»‪.‬‬ ‫‪۵۷‬پس موسی چنین کرد و کتاب را گرفت و این سخنان را بر آن نوشت‪:‬‬ ‫‪۵۸‬به یاد آور که عمالیق در راه با تو چه کردند ‪،‬آنگاه که از مصر بیرون آمدی‪.‬‬ ‫‪۵۹‬که در راه به تو برخوردند و از پشت سر تو را زدند ‪،‬حتی آنان که در عقب تو سست بودند ‪،‬هنگامی که تو ضعیف و خسته بودی‪.‬‬ ‫‪۶۰‬بنابراین ‪،‬هنگامی که خداوند ‪،‬خدایت ‪،‬تو را در سرزمینی که خداوند ‪،‬خدایت به تو به میراث میدهد تا آن را تصرف کنی ‪،‬از شر همه‬ ‫دشمنانت آرامش بخشد ‪،‬آنگاه یاد عمالیق را از زیر آسمان محو خواهی کرد و آن را فراموش نخواهی کرد‪.‬‬ ‫‪۶۱‬و پادشاهی که بر عمالیق ‪،‬یا بر یاد او ‪،‬یا بر نسل او ترحم کند ‪،‬اینک من از او بازخواست خواهم کرد ‪،‬و او را از میان قومش منقطع‬ ‫خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و موسی همه این امور را در کتابی نوشت ‪،‬و بنیاسرائیل را به رعایت همه این امور سفارش کرد‪.‬‬ ‫فصل‪۸۲‬‬ ‫‪۱‬و بنیاسرائیل از رفیدیم حرکت کردند و در ماه سوم پس از خروجشان از مصر ‪،‬در بیابان سینا اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۲‬در آن زمان ‪،‬رعوئیل مدیانی ‪،‬پدرزن موسی ‪،‬با دخترش صفوره و دو پسرش آمد ‪،‬زیرا از معجزات خداوند که با اسرائیل کرده و ایشان‬ ‫را از دست مصریان رهایی داده بود ‪،‬شنیده بود‪.‬‬ ‫‪۳‬و رعوئیل نزد موسی به بیابانی که موسی در آن اردو زده بود ‪،‬جایی که کوه خدا بود ‪،‬آمد‪.‬‬ ‫‪۴‬و موسی با احترام بسیار به استقبال پدرزن خود بیرون رفت ‪،‬و تمامی اسرائیل با او بودند‪.‬‬ ‫‪۵‬و رعوئیل و فرزندانش روزهای زیادی در میان بنیاسرائیل ماندند ‪،‬و از آن روز به بعد رعوئیل خداوند را شناخت‪.‬‬ ‫‪۶‬و در ماه سوم از خروج بنیاسرائیل از مصر ‪،‬در روز ششم آن ‪،‬خداوند ده فرمان را بر کوه سینا به اسرائیل داد‪.‬‬ ‫‪۷‬و تمامی اسرائیل همه این احکام را شنیدند ‪،‬و در آن روز همه اسرائیل در خداوند شادی عظیم نمودند‪.‬‬ ‫‪۸‬و جلل خداوند بر کوه سینا قرار گرفت ‪،‬و او موسی را فراخواند ‪،‬و موسی در میان ابری آمد و از کوه بال رفت‪.‬‬ ‫‪۹‬و موسی چهل روز و چهل شب بر فراز کوه بود؛ نه نان خورد و نه آب نوشید ‪،‬و خداوند فرایض و احکام را به او تعلیم داد تا بنیاسرائیل‬ ‫را تعلیم دهد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و خداوند ده فرمانی را که به بنیاسرائیل امر فرموده بود ‪،‬بر دو لوح سنگی نوشت و آنها را به موسی داد تا به بنیاسرائیل امر کند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و در پایان چهل روز و چهل شب ‪،‬هنگامی که خداوند سخن گفتن با موسی را در کوه سینا به پایان رساند ‪،‬آنگاه خداوند لوحهای سنگی‬ ‫را که با انگشت خدا نوشته شده بود ‪،‬به موسی داد‪.‬‬ ‫‪124‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱۲‬و چون بنیاسرائیل دیدند که موسی در فرود آمدن از کوه تأخیر کرد ‪،‬دور هارون جمع شدند و گفتند« ‪:‬اما این مرد ‪،‬موسی ‪،‬نمیدانیم چه‬ ‫بر سرش آمده است»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬پس اکنون برخیز و برای ما خدایی بساز که پیشاپیش ما برود تا نمیری‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و هارون از قوم بسیار ترسید ‪،‬و دستور داد برایش طل بیاورند و از آن برای قوم گوسالهای ریختهگری ساخت‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و خداوند قبل از پایین آمدن موسی از کوه به او گفت« ‪:‬پایین بیا ‪،‬زیرا قوم تو که از مصر بیرون آوردی ‪،‬فاسد شدهاند»‪.‬‬ ‫‪۱۶‬آنها گوسالهای ریختهشده برای خود ساختهاند و در برابر آن سجده کردهاند ‪،‬پس اکنون مرا ترک کن تا آنها را از روی زمین هلک‬ ‫کنم ‪،‬زیرا آنها قومی گردنکش هستند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و موسی به درگاه خداوند تضرع کرد و برای قوم به سبب گوسالهای که ساخته بودند ‪،‬نزد خداوند دعا کرد ‪.‬سپس از کوه پایین آمد و دو‬ ‫لوح سنگی که خدا برای فرمان دادن به بنیاسرائیل به او داده بود ‪،‬در دستانش بود‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و چون موسی به اردوگاه نزدیک شد و گوسالهای را که قوم ساخته بودند دید ‪،‬خشم موسی افروخته شد و لوحها را زیر کوه شکست‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و موسی به اردوگاه آمد و گوساله را گرفته ‪،‬آن را به آتش سوزانید و آن را آسیاب کرد تا به غبار نرم تبدیل شد ‪،‬و آن را روی آب‬ ‫پاشید و به بنیاسرائیل داد تا بنوشند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و در حدود سه هزار نفر از کسانی که گوساله را ساخته بودند ‪،‬با شمشیر یکدیگر از میان قوم کشته شدند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و بامدادان موسی به قوم گفت« ‪:‬من نزد خداوند بال میروم ‪،‬شاید گناهان شما را که نزد خداوند ورزیدهاید ‪،‬کفاره کنم»‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و موسی دوباره نزد خداوند بال رفت ‪،‬و چهل روز و چهل شب نزد خداوند ماند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و در آن چهل روز ‪،‬موسی برای بنیاسرائیل به درگاه خداوند التماس کرد ‪،‬و خداوند دعای موسی را شنید ‪،‬و خداوند او را برای‬ ‫اسرائیل اجابت نمود‪.‬‬ ‫‪۲۴‬آنگاه خداوند به موسی فرمود که دو لوح سنگی بتراشد و آنها را نزد خداوند بیاورد تا ده فرمان را بر آنها بنویسد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬پس موسی چنین کرد و پایین آمد و دو لوح را تراشید و به کوه سینا نزد خداوند بال رفت ‪،‬و خداوند ده فرمان را بر لوحها نوشت‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و موسی چهل روز و چهل شب دیگر نزد خداوند ماند ‪،‬و خداوند او را در فرایض و احکام تعلیم داد تا به بنیاسرائیل ابلغ کند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و خداوند او را درباره بنیاسرائیل امر فرمود که برای خداوند محرابی بسازند تا نام او در آن آرام گیرد ‪،‬و خداوند شکل محراب و شکل‬ ‫همه ظروف آن را به او نشان داد‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و در پایان چهل روز ‪،‬موسی از کوه پایین آمد و دو لوح در دست داشت‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و موسی نزد بنیاسرائیل آمد و تمامی سخنان خداوند را به ایشان بیان کرد ‪،‬و شریعت و فرایض و احکامی را که خداوند به او آموخته‬ ‫بود ‪،‬به ایشان تعلیم داد‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و موسی کلم خداوند را به بنیاسرائیل گفت که برای او معبدی ساخته شود تا در میان بنیاسرائیل ساکن شود‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و قوم از تمام نیکویی که خداوند به واسطه موسی به ایشان گفته بود ‪،‬بسیار شادمان شدند و گفتند« ‪:‬هر آنچه خداوند به تو گفته است ‪،‬‬ ‫انجام خواهیم داد»‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و قوم چون یک تن برخاستند و هدایای سخاوتمندانهای به قدس خداوند تقدیم کردند ‪،‬و هر کس برای کار قدس و برای تمام خدمات آن ‪،‬‬ ‫هدایایی برای خداوند آورد‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و تمامی بنیاسرائیل هر کس از هر آنچه که در اموالش یافت شد ‪،‬برای کار قدس خداوند ‪،‬از طل و نقره و برنج ‪،‬و هر چیز دیگری که‬ ‫برای قدس مفید بود ‪،‬آوردند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و هم هه دانایانی که در کار ماهر بودند ‪،‬آمدند و محراب خداوند را مطابق هر آنچه خداوند فرمان داده بود ‪،‬ساختند ‪،‬هر کس در کاری که‬ ‫دانایان دل ‪،‬محراب و اسباب آن و هم هه ظروف خدمت مقدس را ساختند ‪،‬چنانکه خداوند به موسی فرمان داده‬ ‫در آن ورزیده شده بود؛ و هم هه‬ ‫ی‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و کار محراب خیمه در پایان پنج ماه به پایان رسید ‪،‬و بنیاسرائیل هر آنچه را که خداوند به موسی فرمان داده بود ‪،‬انجام دادند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و ایشان قدس و تمام اسباب آن را نزد موسی آوردند؛ چنانکه خداوند به موسی نشان داده بود ‪،‬بنیاسرائیل نیز چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و موسی کار را دید و اینک چنانکه خداوند او را امر فرموده بود ‪،‬میکردند ‪،‬پس موسی ایشان را برکت داد‪.‬‬ ‫فصل‪۸۳‬‬ ‫‪۱‬و در روز بیست و سوم ماه دوازدهم ‪،‬موسی هارون و پسرانش را برداشت و لباسهایشان را به ایشان پوشانید و ایشان را مسح کرد و با‬ ‫ایشان چنان که خداوند به او فرمان داده بود ‪،‬عمل نمود ‪،‬و موسی تمام قربانیهایی را که خداوند در آن روز به او فرمان داده بود ‪،‬تقدیم کرد‪.‬‬ ‫در خیمه بمانید ‪،‬زیرا چنین فرمان یافتهام»‪.‬‬ ‫‪۲‬سپس موسی هارون و پسرانش را برداشت و به ایشان گفت« ‪:‬هفت روز در کنار ی‬ ‫‪۳‬و هارون و پسرانش هر آنچه را که خداوند به واسطه موسی به ایشان امر فرموده بود ‪،‬انجام دادند و هفت روز نزد در خیمه عبادت‬ ‫ماندند‪.‬‬ ‫‪۴‬و در روز هشتم ‪،‬که روز اول ماه اول بود ‪،‬در سال دوم پس از خروج بنیاسرائیل از مصر ‪،‬موسی محراب را برپا کرد ‪،‬و موسی تمام‬ ‫اثاث خیمه و تمام اثاث محراب را برپا داشت ‪،‬و هر آنچه خداوند به او فرمان داده بود ‪،‬انجام داد‪.‬‬ ‫‪۵‬و موسی هارون و پسرانش را خواند و ایشان قربانی سوختنی و قربانی گناه را برای خود و بنیاسرائیل آوردند ‪،‬چنانکه خداوند به موسی‬ ‫فرمان داده بود‪.‬‬ ‫‪۶‬در آن روز ‪،‬دو پسر هارون ‪،‬ناداب و ابیهو ‪،‬آتش عجیبی برداشتند و آن را به حضور خداوند آوردند ‪،‬آتشی که ایشان را امر نکرده بود ‪،‬‬ ‫و آتش از حضور خداوند برخاست و ایشان را سوزانید ‪،‬و در آن روز در حضور خداوند مردند‪.‬‬ ‫‪125‬‬


‫جاشر‬

‫‪۷‬سپس در روزی که موسی ساختن محراب را به پایان رساند ‪،‬بزرگان بنیاسرائیل شروع به آوردن هدایای خود به حضور خداوند برای‬ ‫تقدیس قربانگاه کردند‪.‬‬ ‫‪۸‬و هر شاهزاده برای یک روز ‪،‬و هر شاهزاده برای دوازده روز ‪،‬هدایای خود را تقدیم کردند‪.‬‬ ‫‪۹‬و از جمیع هدایایی که آوردند ‪،‬هر مرد در روز خود ‪،‬یک طبق نقره به وزن صد و سی مثقال ‪،‬و یک کاسه نقره هفتاد مثقال ‪،‬موافق‬ ‫مثقال قدس ‪،‬که هر دو پر از آرد نرم مخلوط با روغن به جهت هدیه آردی بود‪.‬‬ ‫‪۱۰‬یک قاشق ‪،‬به وزن ده مثقال طل ‪،‬پر از بخور‪.‬‬ ‫‪۱۱‬یک گاو نر جوان ‪،‬یک قوچ ‪،‬یک بره نرینه یک ساله برای قربانی سوختنی‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و یک بز نر به عنوان قربانی گناه‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و برای قربانی سلمتی ‪،‬دو گاو نر ‪،‬پنج قوچ ‪،‬پنج بز نر و پنج بره نرینه یک ساله‪.‬‬ ‫‪۱۴‬بدینسان ‪،‬دوازده امیر اسرائیل ‪،‬هر روز ‪،‬هر کدام در روزگار خود ‪،‬چنین میکردند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و بعد از این ‪،‬در سیزدهمین روز ماه ‪،‬موسی بنیاسرائیل را امر فرمود که عید فصح را برگزار کنند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و بنیاسرائیل عید فصح را در موسمش ‪،‬در روز چهاردهم ماه ‪،‬چنانکه خداوند به موسی امر فرموده بود ‪،‬بجا آوردند ‪،‬بنیاسرائیل نیز‬ ‫چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و در ماه دوم ‪،‬در روز اول آن ‪،‬خداوند به موسی خطاب کرده ‪،‬گفت‪:‬‬ ‫‪۱۸‬سرهای تمام مردان بنیاسرائیل را از بیست ساله و بالتر ‪،‬تو و برادرت هارون و دوازده رهبر اسرائیل ‪،‬بشمارید‪.‬‬ ‫‪۱۹‬پس موسی چنین کرد و هارون با دوازده رهبر اسرائیل آمد و بنیاسرائیل را در بیابان سینا شمردند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬و شماره بنیاسرائیل بر حسب خاندان آبای ایشان ‪،‬از بیست ساله و بالتر ‪،‬ششصد و سه هزار و پانصد و پنجاه نفر بودند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬اما بنیلوی در میان برادرانشان بنیاسرائیل شمرده نشدند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و عدد جمیع ذکوران بنیاسرائیل از یک ماهه و بالتر ‪،‬بیست و دو هزار و دویست و هفتاد و سه نفر بود‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و عدد پسران لوی از یک ماهه و بالتر ‪،‬بیست و دو هزار نفر بود‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و موسی ‪،‬کاهنان و لویان را هر کس به خدمت و بار خود گماشت تا در محراب خیمه خدمت کنند ‪،‬چنانکه خداوند به موسی فرمان‬ ‫داده بود‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و در بیستمین روز ماه ‪،‬ابر از روی خیمه شهادت برداشته شد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬در آن زمان ‪،‬بنیاسرائیل سفر خود را از صحرای سینا ادامه دادند و سه روز سفر کردند و ابر بر صحرای فاران قرار گرفت؛ در آنجا‬ ‫خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد ‪،‬زیرا آنها با درخواست گوشت برای خوردن ‪،‬خداوند را به خشم آورده بودند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و خداوند آواز ایشان را شنید و به ایشان گوشتی داد که یک ماه آن را خوردند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬اما پس از این ‪،‬خشم خداوند بر ایشان افروخته شد و ایشان را به کشتار عظیمی کشت و در آنجا ‪،‬در آن مکان ‪،‬دفن شدند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و بنیاسرائیل آن مکان را کبروت هتاوه نامیدند ‪،‬زیرا قومی را که شهوتپرست بودند ‪،‬در آنجا دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و از کبروت هتاوه کوچ کرده ‪،‬در حضیروت که در بیابان فاران است ‪،‬اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و هنگامی که بنیاسرائیل در حضیروت بودند ‪،‬خشم خداوند به خاطر موسی بر مریم افروخته شد و او مانند برف سفید و مبتل به جذام‬ ‫گردید‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و او هفت روز بیرون از اردوگاه محبوس ماند تا پس از جذامش بهبود یافت‪.‬‬ ‫‪۳۳‬بنیاسرائیل سپس از حضیروت کوچ کردند و در انتهای بیابان فاران اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬در آن زمان ‪،‬خداوند به موسی فرمود که دوازده مرد از بنیاسرائیل ‪،‬هر کدام برای یک قبیله ‪،‬را بفرستد تا بروند و سرزمین کنعان را‬ ‫بررسی کنند‪.‬‬ ‫‪۳۵‬پس موسی آن دوازده مرد را فرستاد و ایشان به سرزمین کنعان آمدند تا آن را تفتیش و بررسی کنند ‪،‬و تمامی آن سرزمین را از بیابان‬ ‫سین تا یرکوب تا شاموت کاوش کردند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و پس از چهل روز نزد موسی و هارون آمدند و آنچه را که در دل داشتند به او خبر دادند ‪،‬و ده نفر از آن مردان ‪،‬خبر بدی از‬ ‫سرزمینی که بررسی کرده بودند ‪،‬برای بنیاسرائیل آورده ‪،‬گفتند« ‪:‬برای ما بهتر است که به مصر برگردیم تا اینکه به این سرزمین برویم ‪،‬‬ ‫سرزمینی که ساکنان خود را نابود میکند»‪.‬‬ ‫‪۳۷‬اما یوشع بن نون و کالیب بن یفونه که از جمله کسانی بودند که آن سرزمین را بررسی کردند ‪،‬گفتند« ‪:‬زمین بسیار خوبی است»‪.‬‬ ‫‪۳۸‬اگر خداوند از ما خشنود باشد ‪،‬ما را به این سرزمین خواهد آورد و آن را به ما خواهد بخشید ‪،‬زیرا سرزمینی است که شیر و عسل در‬ ‫آن جاری است‪.‬‬ ‫‪۳۹‬اما بنیاسرائیل به ایشان گوش ندادند و به سخنان آن ده مرد که خبر بدی از آن سرزمین آورده بودند ‪،‬گوش دادند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و خداوند شکایتهای بنیاسرائیل را شنید و خشمگین شد و سوگند یاد کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪۴۱‬بهیقین هیچکس از این نسل شرور ‪،‬از بیست ساله به بال ‪،‬آن سرزمین را نخواهد دید ‪،‬جز کالیب پسر یفونه و یوشع پسر نون‪.‬‬ ‫‪۴۲‬اما این نسل شرور مطمئنا ا در این بیابان هلک خواهند شد و فرزندانشان به این سرزمین خواهند آمد و آن را تصرف خواهند کرد؛‬ ‫بنابراین خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و او آنها را چهل سال تا پایان آن نسل شرور در بیابان سرگردان کرد ‪،‬زیرا آنها از خداوند‬ ‫پیروی نکردند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و قوم مدت زیادی در بیابان فاران ساکن بودند ‪،‬و سپس از راه دریای سرخ به بیابان کوچ کردند‪.‬‬ ‫فصل‪۸۴‬‬ ‫‪126‬‬


‫جاشر‬

‫تصر ‪،‬پسر قی مهت ‪،‬پسر لوی ‪،‬بسیاری از مردان بنیاسرائیل را با خود برد و آنها برخاستند و با موسی و هارون‬ ‫‪۱‬در آن زمان ‪،‬قورح پسر یی ی‬ ‫و تمام جماعت منازعه کردند‪.‬‬ ‫‪۲‬و خداوند بر ایشان خشم گرفت و زمین دهان خود را باز کرد و ایشان را با خانهها و هر چه داشتند و هم هه مردان قورح را در خود فرو‬ ‫برد‪.‬‬ ‫‪۳‬و پس از این ‪،‬خدا قوم را برای مدت طولنی از راه کوه سعیر دور زد‪.‬‬ ‫‪۴‬در آن زمان خداوند به موسی فرمود« ‪:‬با بنیعیسو جنگ نکن ‪،‬زیرا از اموال ایشان به اندازهای که کف پا بتواند پایمال شود ‪،‬به تو‬ ‫نخواهم داد ‪،‬زیرا کوه سعیر را به عیسو به میراث دادهام»‪.‬‬ ‫‪۵‬از این رو ‪،‬بنیعیسو در زمانهای پیشین با بنیسعیر میجنگیدند ‪،‬و خداوند بنیسعیر را به دست بنیعیسو تسلیم کرده ‪،‬ایشان را از پیش روی‬ ‫ایشان هلک ساخت ‪،‬و بنیعیسو تا امروز در جای ایشان ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۶‬بنابراین خداوند به بنیاسرائیل گفت ‪:‬با برادران خود بنیعیسو جنگ نکنید ‪،‬زیرا در سرزمین آنها چیزی از آن شما نیست ‪،‬بلکه میتوانید از‬ ‫آنها غذا به پول بخرید و بخورید ‪،‬و میتوانید آب به پول بخرید و بنوشید‪.‬‬ ‫‪۷‬و بنیاسرائیل طبق فرمان خداوند عمل کردند‪.‬‬ ‫‪۸‬و بنیاسرائیل در بیابان گشتند و مدت زیادی از راه کوه سینا دور زدند و به بنیعیسو آسیبی نرساندند و نوزده سال در آن ناحیه ماندند‪.‬‬ ‫‪۹‬در آن زمان ‪،‬ل یتینوس ‪،‬پادشاه بنیچیتریم ‪،‬در چهل و پنجمین سال سلطنتش ‪،‬که چهاردهمین سال خروج بنیاسرائیل از مصر است ‪،‬‬ ‫درگذشت‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و او را در مکانی که برای خود در سرزمین کتیم ساخته بود ‪،‬دفن کردند ‪،‬و ابیمناس سی و هشت سال در جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و بنیاسرائیل در آن ایام ‪،‬پس از نوزده سال ‪،‬از مرز بنیعیسو گذشتند و آمدند و از راه بیابان موآب گذشتند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و خداوند به موسی گفت« ‪:‬موآب را محاصره مکن و با ایشان جنگ منما ‪،‬زیرا از زمین ایشان چیزی به تو نخواهم داد»‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و بنیاسرائیل نوزده سال از راه بیابان موآب گذشتند و با آنها نجنگیدند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و در سی و ششمین سال خروج بنیاسرائیل از مصر ‪،‬خداوند دل سیحون ‪،‬پادشاه اموریان را شکست ‪،‬و او جنگ کرد و برای جنگ با‬ ‫بنیموآب بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و سیحون رسولنی نزد بعور بن یانیاس ‪،‬پسر بلعام ‪،‬مشاور پادشاه مصر ‪،‬و نزد پسرش بلعام فرستاد تا موآب را نفرین کنند تا به دست‬ ‫سیحون تسلیم شود‪.‬‬ ‫‪۱۶‬پس فرستادگان رفتند و بیعور پسر مجنییاس و پسرش بملعام را از فتور در بینالنهرین آوردند ‪،‬پس بیعور و پسرش بملعام به شهر سیحون‬ ‫آمدند و موآب و پادشاه آنها را در حضور سیحون ‪،‬پادشاه اموریان ‪،‬نفرین کردند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬پس سیحون با تمام لشکر خود بیرون رفت و به موآب رفت و با آنها جنگید و آنها را مغلوب کرد و خداوند آنها را به دست او تسلیم کرد‬ ‫و سیحون پادشاه موآب را کشت‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و سیحون در جنگ تمام شهرهای موآب را گرفت؛ و حشبون را نیز از ایشان گرفت ‪،‬زیرا حشبون یکی از شهرهای موآب بود و‬ ‫سیحون امرا و بزرگان خود را در حشبون مستقر کرده بود ‪،‬و حشبون در آن ایام متعلق به سیحون بود‪.‬‬ ‫‪۱۹‬بنابراین گویندگان ممثمل ‪،‬بیعور و پسرش بلعام ‪،‬این سخنان را گفتند« ‪:‬به یحشبون بیایید ‪،‬شهر سیحون ساخته و استوار خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪۲۰‬وای بر تو ای موآب !ای قوم کموش ‪،‬تو گمراه شدهای !اینک این در کتاب شریعت خدا مکتوب است‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و چون سیحون موآب را فتح کرد ‪،‬در شهرهایی که از موآب گرفته بود ‪،‬نگهبانانی گماشت و گروه کثیری از بنیموآب در جنگ به‬ ‫دست سیحون افتادند و او بسیاری از ایشان را ‪،‬از پسران و دختران ‪،‬اسیر کرد و پادشاه ایشان را کشت؛ پس سیحون به ولیت خود‬ ‫بازگشت‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و سیحون هدایای بیشماری از نقره و طل به بعور و پسرش بلعام داد ‪،‬و آنها را مرخص کرد و آنها به سرزمین و وطن خود در‬ ‫بینالنهرین رفتند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬در آن زمان ‪،‬تمامی بنیاسرائیل از راه بیابان موآب عبور کردند و برگشتند و بیابان ادوم را محاصره نمودند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬پس تمامی جماعت در ماه اول چهلمین سال پس از خروجشان از مصر به بیابان سین آمدند ‪،‬و بنیاسرائیل در آنجا در قادش ‪،‬در بیابان‬ ‫سین ‪،‬ساکن شدند ‪،‬و مریم در آنجا درگذشت و در آنجا دفن شد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬در آن زمان ‪،‬موسی رسولنی نزد مهدمد ‪،‬پادشاه امدوم ‪،‬فرستاد و گفت« ‪:‬برادرت اسرائیل چنین میگوید ‪:‬اجازه بده از سرزمینت عبور‬ ‫کنم ‪،‬ما از مزرعه یا تاکستان عبور نخواهیم کرد و از آب چاه نخواهیم نوشید ‪،‬بلکه از راه پادشاه خواهیم رفت»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬ادوم به او گفت« ‪:‬تو از سرزمین من عبور نخواهی کرد »‪.‬و ادوم با جمعیتی نیرومند به استقبال بنیاسرائیل رفت‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و بنیعیسو از عبور دادن بنیاسرائیل از سرزمین خود امتناع ورزیدند ‪،‬پس بنیاسرائیل از نزد ایشان رفتند و با ایشان نجنگیدند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬زیرا پیش از این ‪،‬خداوند به بنیاسرائیل فرمان داده بود که با بنیعیسو نجنگید ‪،‬از این رو بنیاسرائیل از نزد ایشان رفتند و با ایشان‬ ‫نجنگیدند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬پس بنیاسرائیل از قادش کوچ کردند و تمامی قوم به کوه هور آمدند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬در آن زمان خداوند به موسی فرمود« ‪:‬به برادرت هارون بگو که او در آنجا خواهد مرد ‪،‬زیرا او به سرزمینی که به بنیاسرائیل‬ ‫دادهام ‪،‬نخواهد آمد»‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و هارون به فرمان خداوند ‪،‬در سال چهلم ‪،‬در ماه پنجم ‪،‬در روز اول ماه ‪،‬به کوه هور بال رفت‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و هارون صد و بیست و سه ساله بود که در کوه هور درگذشت‪.‬‬ ‫فصل‪۸۵‬‬ ‫‪127‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱‬و پادشاه عراد کنعانی که در جنوب ساکن بود ‪،‬شنید که بنیاسرائیل از راه جاسوسان آمدهاند ‪،‬و نیروهای خود را برای جنگ با بنیاسرائیل‬ ‫آرایش داد‪.‬‬ ‫‪۲‬و بنیاسرائیل از او بسیار ترسیدند ‪،‬زیرا او لشکری بزرگ و سنگین داشت ‪،‬پس بنیاسرائیل تصمیم گرفتند به مصر بازگردند‪.‬‬ ‫‪۳‬و بنیاسرائیل از مسافت سه روز سفر به مصره بنییعقون برگشتند ‪،‬زیرا از پادشاه عراد بسیار ترسیده بودند‪.‬‬ ‫‪۴‬و بنیاسرائیل نخواستند به جای خود برگردند ‪،‬پس سی روز در بنییعقون ماندند‪.‬‬ ‫‪۵‬و چون بنیلوی دیدند که بنیاسرائیل برنمیگردند ‪،‬به خاطر خداوند غیرت ورزیدند و برخاستند و با برادران خود بنیاسرائیل جنگیدند و‬ ‫گروه بزرگی از ایشان را کشتند و ایشان را مجبور کردند که به مکان خود ‪،‬کوه هور ‪،‬بازگردند‪.‬‬ ‫‪۶‬و هنگامی که بازگشتند ‪،‬پادشاه آراد هنوز در حال آرایش سپاه خود برای نبرد با بنیاسرائیل بود‪.‬‬ ‫‪۷‬و اسرائیل نذر کرده ‪،‬گفت« ‪:‬اگر این قوم را به دست من تسلیم کنی ‪،‬شهرهایشان را بالکل هلک خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪۸‬و خداوند آواز اسرائیل را شنید و کنعانیان را به دست ایشان تسلیم کرد و ایشان و شهرهای ایشان را بالکل هلک ساخت و آن مکان را‬ ‫محرما نامید‪.‬‬ ‫‪۹‬و بنیاسرائیل از کوه هور کوچ کرده ‪،‬در اوبوت اردو زدند ‪،‬و از اوبوت کوچ کرده ‪،‬در ایییه عباریم ‪،‬در مرز موآب ‪،‬اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و بنیاسرائیل نزد موآب فرستاده ‪،‬گفتند« ‪:‬بگذارید اکنون از سرزمین شما به مکان خود عبور کنیم »‪.‬اما بنیموآب اجازه ندادند که‬ ‫بنیاسرائیل از سرزمین خود عبور کنند ‪،‬زیرا بنیموآب بسیار میترسیدند که مبادا بنیاسرائیل با آنها همان کنند که سیحون ‪،‬پادشاه اموریان ‪،‬با‬ ‫آنها کرده بود ‪،‬زیرا سیحون سرزمین آنها را تصرف کرده و بسیاری از آنها را کشته بود‪.‬‬ ‫‪۱۱‬بنابراین موآب اجازه نداد که بنیاسرائیل از سرزمین او عبور کنند ‪،‬و خداوند بنیاسرائیل را امر فرموده ‪،‬گفت که با موآب نجنگند ‪،‬پس‬ ‫بنیاسرائیل از موآب کوچ کردند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و بنیاسرائیل از مرز موآب کوچ کردند و به آن طرف ارنون ‪،‬مرز موآب ‪،‬بین موآب و اموریان رسیدند و در مرز سیحون ‪،‬پادشاه‬ ‫اموریان ‪،‬در بیابان قدیموت اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و بنیاسرائیل رسولنی نزد سیحون ‪،‬پادشاه اموریان ‪،‬فرستاده ‪،‬گفتند‪:‬‬ ‫‪۱۴‬بگذار از سرزمین تو عبور کنیم ‪،‬ما به مزارع یا تاکستانها روی نخواهیم آورد ‪،‬بلکه از شاهراه خواهیم رفت تا از مرز تو عبور کنیم ‪،‬‬ ‫اما سیحون اجازه نداد بنیاسرائیل عبور کنند‪.‬‬ ‫‪۱۵‬پس سیحون تمام قوم اموریان را جمع کرد و به بیابان رفت تا با بنیاسرائیل روبرو شود ‪،‬و در یاهص با اسرائیل جنگید‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و خداوند سیحون ‪،‬پادشاه اموریان را به دست بنیاسرائیل تسلیم کرد ‪،‬و اسرائیل تمام مردم سیحون را به دم شمشیر کشتند و انتقام‬ ‫موآبیان را گرفتند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و بنیاسرائیل سرزمین سیحون را از ارام تا یبوک ‪،‬یعنی تا بنیعمون ‪،‬تصرف کردند و تمام غنیمت شهرها را به غنیمت گرفتند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و اسرائیل تمامی این شهرها را گرفت ‪،‬و اسرائیل در تمام شهرهای اموریان ساکن شد‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و تمامی بنیاسرائیل تصمیم گرفتند که با بنیعمون بجنگند و سرزمین آنها را نیز تصرف کنند‪.‬‬ ‫‪۲۰‬پس خداوند به بنیاسرائیل گفت« ‪:‬بنیعمون را محاصره نکنید و با آنها جنگ نکنید ‪،‬زیرا من چیزی از سرزمین آنها به شما نخواهم داد »‪.‬‬ ‫و بنیاسرائیل به کلم خداوند گوش فرا دادند و با بنیعمون نجنگیدند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و بنیاسرائیل برگشتند و از راه باشان به سرزمین عوج ‪،‬پادشاه باشان ‪،‬رفتند ‪،‬و عوج ‪،‬پادشاه باشان ‪،‬برای مقابله با بنیاسرائیل به جنگ‬ ‫بیرون رفت ‪،‬و او مردان شجاع بسیاری و لشکری بسیار قوی از بنیاموریان با خود داشت‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و عوج ‪،‬پادشاه باشان ‪،‬مردی بسیار نیرومند بود ‪،‬اما پسرش نارون ‪،‬بینهایت نیرومندتر ‪،‬حتی از او نیرومندتر بود‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و عوج در دل خود گفت« ‪:‬اینک تمامی اردوی اسرائیل سه فرسنگ فضا را اشغال میکند ‪،‬اکنون ایشان را بیدرنگ بدون شمشیر یا‬ ‫نیزه خواهم زد»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و عوج به کوه یهص بال رفت و از آنجا سنگی بزرگ که طول آن سه پارسا بود ‪،‬برداشت و آن را بر سر خود گذاشت و تصمیم گرفت‬ ‫آن را بر اردوی بنیاسرائیل بیندازد تا همه بنیاسرائیل را با آن سنگ بزند‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و فرشته خداوند آمد و سنگ را بر سر عوج فرو کرد و سنگ بر گردن عوج افتاد ‪،‬به طوری که عوج از سنگینی سنگ بر گردنش به‬ ‫زمین افتاد‪.‬‬ ‫‪۲۶‬در آن زمان خداوند به بنیاسرائیل گفت« ‪:‬از او نترسید ‪،‬زیرا من او و تمامی قومش و تمامی سرزمینش را به دست شما دادهام ‪،‬و شما‬ ‫با او همانطور که با سیحون کردید ‪،‬رفتار خواهید کرد»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و موسی با تعداد کمی از بنیاسرائیل نزد او فرود آمد ‪،‬و موسی با عصا به قوزک پای عوج زد و او را کشت‪.‬‬ ‫‪۲۸‬بنیاسرائیل سپس بنیعوج و تمامی قوم او را تعقیب کردند و آنها را شکست داده و نابود ساختند تا جایی که دیگر کسی از آنها باقی نماند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬پس از آن ‪،‬موسی چند نفر از بنیاسرائیل را برای جاسوسی به یعزیر فرستاد ‪،‬زیرا یعزیر شهری بسیار مشهور بود‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و جاسوسان به یعزیر رفتند و آن را بررسی کردند و جاسوسان به خداوند توکل کردند و با مردان یعزیر جنگیدند‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و این مردان یعزیر و روستاهای آن را تصرف کردند ‪،‬و خداوند آنها را به دست ایشان تسلیم نمود ‪،‬و اموریانی را که در آنجا بودند ‪،‬‬ ‫بیرون راندند‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و بنیاسرائیل سرزمین دو پادشاه اموریان ‪،‬یعنی شصت شهر را که در آن سوی اردن ‪،‬از وادی ارنون تا کوه حرمان بود ‪،‬تصرف‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و بنیاسرائیل کوچ کردند و به دشت موآب که در آن سوی اردن ‪،‬کنار اریحا است ‪،‬رسیدند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و بنیموآب تمامی بدی را که بنیاسرائیل به دو پادشاه اموریان ‪،‬به سیحون و عوج ‪،‬کرده بودند شنیدند ‪،‬و جمیع مردان موآب از‬ ‫بنیاسرائیل بسیار ترسیدند‪.‬‬ ‫‪128‬‬


‫جاشر‬

‫‪۳۵‬و مشایخ موآب گفتند« ‪:‬اینک دو پادشاه اموریان ‪،‬سیحون و عوج ‪،‬که از همه پادشاهان زمین نیرومندتر بودند ‪،‬نتوانستند در مقابل‬ ‫بنیاسرائیل مقاومت کنند ‪،‬پس چگونه میتوانیم در مقابل آنها بایستیم؟»‬ ‫‪۳۶‬بیگمان پیش از این برای ما پیغام فرستادند که در راه خود از سرزمین ما عبور کنند ‪،‬و ما آنها را تحمل نکردیم ‪،‬اکنون با شمشیرهای‬ ‫سنگین خود به ما حمله خواهند کرد و ما را نابود خواهند ساخت؛ و موآبیان از بنیاسرائیل در تنگنا بودند ‪،‬و از آنها بسیار میترسیدند ‪،‬و با‬ ‫هم مشورت کردند که با بنیاسرائیل چه باید کرد‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و بزرگان موآب تصمیم گرفتند یکی از مردان خود ‪،‬بالق پسر صفور موآبی را گرفته ‪،‬او را در آن زمان بر خود پادشاه کردند ‪،‬و‬ ‫بالق مردی بسیار خردمند بود‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و بزرگان موآب برخاستند و نزد بنیمدیان فرستادند تا با ایشان صلح کنند ‪،‬زیرا در آن ایام ‪،‬از ایام هدد پسر بداد ‪،‬پادشاه ادوم که مدیان‬ ‫را در صحرای موآب شکست داد ‪،‬تا به امروز ‪،‬نبرد و دشمنی بزرگی میان موآب و مدیان وجود داشت‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و بنیموآب نزد بنیمدیان فرستادند و با ایشان صلح کردند ‪،‬و مشایخ مدیان به زمین موآب آمدند تا از طرف بنیمدیان صلح کنند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و مشایخ موآب با مشایخ مدیان مشورت کردند که برای نجات جان خود از دست اسرائیل چه کنند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و جمیع بنیموآب به مشایخ مدیان گفتند« ‪:‬از این پس بنیاسرائیل اکنون هر چه در اطراف ماست میلیسند ‪،‬چنانکه گاو علف صحرا را‬ ‫میلیسد ‪،‬زیرا که با دو پادشاه اموریان که از ما قویترند ‪،‬چنین کردند»‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و مشایخ مدیان به موآب گفتند« ‪:‬ما شنیدهایم که در زمانی که سیحون ‪،‬پادشاه اموریان ‪،‬با شما جنگ میکرد ‪،‬وقتی بر شما غالب آمد و‬ ‫سرزمین شما را گرفت ‪،‬از بینالنهرین نزد بعور پسر جیناس و پسرش بلعام فرستاد ‪،‬و آنها آمدند و شما را نفرین کردند؛ از این رو ‪،‬دست‬ ‫سیحون بر شما غالب شد و سرزمین شما را گرفت»‪.‬‬ ‫‪۴۳‬پس اکنون نزد پسرش بلعام نیز بفرستید ‪،‬زیرا او هنوز در سرزمین خود مانده است ‪،‬و مزدش را به او بدهید تا بیاید و همه قومی را که‬ ‫از آنها میترسید ‪،‬نفرین کند ‪.‬پس بزرگان موآب این را شنیدند و صلح دانستند که نزد بلعام پسر بعور بفرستند‪.‬‬ ‫‪۴۴‬پس بالق پسر صفور ‪،‬پادشاه موآب ‪،‬قاصدانی نزد بلعام فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪۴۵‬اینک قومی از مصر بیرون میآیند ‪،‬اینک روی زمین را میپوشانند و در برابر من ساکنند‪.‬‬ ‫‪۴۶‬پس اکنون بیا و این قوم را برای من نفرین کن ‪،‬زیرا که از من قویترند ‪،‬شاید که من بر ایشان غالب آیم و با ایشان بجنگم و ایشان را‬ ‫بیرون کنم ‪،‬زیرا شنیدهام که هر که را تو برکت دهی ‪،‬مبارک است و هر که را لعنت کنی ‪،‬ملعون است‪.‬‬ ‫‪۴۷‬پس فرستادگان بالق نزد بلعام رفتند و بلعام را آوردند تا قوم را نفرین کند تا با موآب بجنگند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و بلعام نزد بالق آمد تا اسرائیل را نفرین کند ‪،‬و خداوند به بلعام گفت« ‪:‬این قوم را نفرین مکن زیرا مبارکند»‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و بالق هر روز بلعام را ترغیب میکرد که اسرائیل را نفرین کند ‪،‬اما بلعام به سبب کلم خداوند که به بلعام گفته بود ‪،‬به بالق گوش‬ ‫نمیداد‪.‬‬ ‫‪۵۰‬و چون بالق دید که بلعام به خواستهاش تن نمیدهد ‪،‬برخاسته به خانهاش رفت ‪،‬و بلعام نیز به سرزمین خود بازگشت و از آنجا به مدیان‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و بنیاسرائیل از دشت موآب کوچ کردند و از بیتیسیموت تا آبلشطیم ‪،‬در انتهای دشت موآب ‪،‬در کنار اردن اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۵۲‬و هنگامی که بنیاسرائیل در دشت شطیم ساکن شدند ‪،‬با دختران موآب زنا کردند‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و بنیاسرائیل به موآب نزدیک شدند ‪،‬و بنیموآب خیمههای خود را روبروی اردوی بنیاسرائیل برپا کردند‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و بنیموآب از بنیاسرائیل ترسیدند ‪،‬و بنیموآب همه دختران و زنان ایشان را که زیباروی و خوشچهره بودند ‪،‬گرفته ‪،‬ایشان را به طل و‬ ‫نقره و لباسهای گرانبها ملبس ساختند‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و بنیموآب آن زنان را نزد در خیمههای خود نشاندند تا بنیاسرائیل ایشان را ببینند و به ایشان روی آورند و با موآبیان نجنگند‪.‬‬ ‫‪۵۶‬و جمیع بنیموآب این کار را با بنیاسرائیل کردند و هر مردی زن و دختر خود را در در خیمه خود گذاشت و جمیع بنیاسرائیل عمل‬ ‫بنیموآب را دیدند و بنیاسرائیل به دختران موآب روی آوردند و به ایشان طمع ورزیدند و نزد ایشان رفتند‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و چنین اتفاق میافتاد که هرگاه یک عبرانی به در چادر موآب میآمد و دختری از موآب را میدید و در دل آرزوی او را میکرد و در‬ ‫کنار در چادر آنچه را که میخواست با او میگفت ‪،‬در حالی که با هم صحبت میکردند ‪،‬مردان چادر بیرون میآمدند و با آن عبرانی چنین‬ ‫سخن میگفتند‪:‬‬ ‫‪۵۸‬تو به درستی میدانی که ما برادریم ‪،‬همه ما فرزندان لوط و فرزندان برادرش ابراهیم هستیم ‪،‬پس چرا با ما نمیمانی و چرا نان و قربانی‬ ‫ما را نمیخوری؟‬ ‫‪۵۹‬و چون بنیموآب او را بدینگونه با سخنان خود مسحور کردند و با سخنان تملقآمیز خود او را فریفتند ‪،‬او را در خیمه نشاندند و برایش‬ ‫پختند و قربانی کردند و او از قربانی و نان آنها خورد‪.‬‬ ‫‪۶۰‬سپس به او شراب دادند و او نوشید و مست شد ‪،‬و دختری زیبا را پیش روی او قرار دادند و او هر چه میخواست با او میکرد ‪،‬زیرا‬ ‫نمیدانست چه میکند ‪،‬زیرا شراب فراوان نوشیده بود‪.‬‬ ‫‪۶۱‬بنیموآب در آن مکان ‪،‬در دشت شطیم ‪،‬با اسرائیل چنین کردند ‪،‬و خشم خداوند به سبب این امر بر اسرائیل افروخته شد و طاعون در‬ ‫میان آنها فرستاد و بیست و چهار هزار نفر از بنیاسرائیل مردند‪.‬‬ ‫مسبی مدیانی ‪،‬دختر صور ‪،‬پادشاه مدیانی ‪،‬‬ ‫‪۶۲‬و مردی از بنیشمعون بود به نام یزمری ‪،‬پسر سالو ‪،‬که خود را در نظر تمامی بنیاسرائیل با ک ی‬ ‫وصلت داده بود‪.‬‬ ‫‪۶۳‬و فینیاس پسر العازر ‪،‬پسر هارون کاهن ‪،‬این کار زشتی را که یزمری انجام داده بود دید ‪،‬و نیزهای برداشت و برخاست و به دنبال آنها‬ ‫رفت و هر دو را سوراخ کرد و کشت ‪،‬و وبا از بنیاسرائیل رفع شد‪.‬‬ ‫فصل‪۸۶‬‬ ‫‪129‬‬


‫جاشر‬

‫‪۱‬در آن زمان پس از وبا ‪،‬خداوند به موسی و العازر پسر هارون کاهن فرمود‪:‬‬ ‫‪۲‬رؤسای تمام جماعت بنیاسرائیل را از بیست ساله و بالتر ‪،‬هر که در لشکر بیرون رفت ‪،‬بشمار‪.‬‬ ‫‪۳‬و موسی و العازر بنیاسرائیل را بر حسب قبایل ایشان شمردند ‪،‬و عدد تمامی اسرائیل هفتصد هزار و هفتصد و سی نفر بود‪.‬‬ ‫‪۴‬و عدد بنیلوی ‪،‬از یک ماهه و بالتر ‪،‬بیست و سه هزار نفر بود ‪،‬و در میان ایشان ‪،‬احدی از آنان که موسی و هارون در بیابان سینا‬ ‫شمرده بودند ‪،‬نبود‪.‬‬ ‫‪۵‬زیرا خداوند به آنها گفته بود که در بیابان خواهند مرد ‪،‬پس همه آنها مردند و هیچ کس از آنها جز کالیب پسر یفونه و یوشع پسر نون‬ ‫باقی نماند‪.‬‬ ‫‪۶‬و بعد از این بود که خداوند به موسی گفت« ‪:‬به بنیاسرائیل بگو که انتقام برادران خود بنیاسرائیل را از مدیان بگیرند»‪.‬‬ ‫‪۷‬پس موسی چنین کرد و بنیاسرائیل از میان خود دوازده هزار نفر را برگزیدند ‪،‬که هر هزار نفر برای یک قبیله بود ‪،‬و به مدیان رفتند‪.‬‬ ‫‪۸‬و بنیاسرائیل با مدیان جنگیدند و هر مرد ‪،‬و همچنین پنج سرور مدیان و بلعام پسر بعور را به شمشیر کشتند‪.‬‬ ‫‪۹‬و بنیاسرائیل زنان مدیان را با اطفال و مواشی ایشان و هر چه داشتند به اسیری بردند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و تمام غنیمت و تمام غنیمت را گرفته ‪،‬نزد موسی و العازر به دشت موآب آوردند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و موسی و العازر و همه سروران جماعت با شادی به استقبال ایشان بیرون آمدند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و ایشان تمام غنیمت مدیان را تقسیم کردند ‪،‬و بنیاسرائیل به خاطر خون برادرانشان بنیاسرائیل از مدیان انتقام گرفته بودند‪.‬‬ ‫فصل‪۸۷‬‬ ‫‪۱‬در آن زمان خداوند به موسی فرمود« ‪:‬اینک روزهای تو به پایان خود نزدیک میشود ‪،‬اکنون یوشع پسر نون ‪،‬بندهات را بردار و او را‬ ‫در خیمه قرار بده ‪،‬و من به او فرمان خواهم داد »‪.‬و موسی چنین کرد‪.‬‬ ‫‪۲‬و خداوند در خیمه در ستونی از ابر ظاهر شد ‪،‬و ستون ابر بر در خیمه ایستاده بود‪.‬‬ ‫‪۳‬و خداوند یوشع بن نون را امر فرموده ‪،‬به او گفت« ‪:‬قوی و دلیر باش ‪،‬زیرا تو بنیاسرائیل را به زمینی که قسم خوردم به ایشان بدهم ‪،‬‬ ‫خواهی آورد و من با تو خواهم بود»‪.‬‬ ‫‪۴‬و موسی به یوشع گفت« ‪:‬قوی و دلیر باش ‪،‬زیرا تو بنیاسرائیل را وارث زمین خواهی ساخت ‪،‬و خداوند با تو خواهد بود ‪،‬او تو را رها‬ ‫نخواهد کرد و ترک نخواهد نمود ‪،‬پس مترس و ناامید مباش»‪.‬‬ ‫‪۵‬و موسی تمامی بنیاسرائیل را خوانده ‪،‬به ایشان گفت« ‪:‬شما تمام نیکیهایی را که یهوه ‪،‬خدای شما ‪،‬در بیابان برای شما کرده است ‪،‬‬ ‫دیدهاید»‪.‬‬ ‫‪۶‬پس اکنون تمام کلمات این شریعت را به جا آورید و در راه یهوه خدای خود سلوک کنید و از راهی که خداوند به شما امر کرده است ‪،‬نه‬ ‫به راست و نه به چپ ‪،‬منحرف نشوید‪.‬‬ ‫‪۷‬و موسی فرایض و احکام و قوانین را به بنیاسرائیل تعلیم داد تا در زمین چنانکه خداوند به او امر فرموده بود ‪،‬عمل کنند‪.‬‬ ‫‪۸‬و او راه خداوند و قوانین او را به ایشان آموخت؛ اینک آنها در کتاب شریعت خدا که به دست موسی به بنیاسرائیل داده بود ‪،‬نوشته شده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪۹‬و موسی وصیت کردن به بنیاسرائیل را به پایان رساند ‪،‬و خداوند به او فرمود« ‪:‬به کوه عباریم برو و در آنجا بمیر و مانند برادرت‬ ‫هارون به قوم خود ملحق شو»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و موسی چنانکه خداوند او را امر فرموده بود ‪،‬رفت و در آنجا در زمین موآب ‪،‬به فرمان خداوند ‪،‬در چهلمین سال خروج بنیاسرائیل از‬ ‫زمین مصر ‪،‬وفات یافت‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و بنیاسرائیل سی روز در دشتهای موآب برای موسی گریستند و روزهای گریه و ماتم برای موسی به پایان رسید‪.‬‬ ‫فصل‪۸۸‬‬ ‫‪۱‬و پس از وفات موسی بود که خداوند به یوشع بن نون فرمود‪:‬‬ ‫‪۲‬برخیز و از اردن به زمینی که به بنیاسرائیل دادهام عبور کن ‪،‬و بنیاسرائیل را وارث آن زمین خواهی ساخت‪.‬‬ ‫‪۳‬هر جایی که کف پای شما بر آن گذاشته شود ‪،‬از آن شما خواهد بود ‪،‬از بیابان لبنان تا نهر بزرگ ‪،‬یعنی نهر فارات ‪،‬مرز شما خواهد‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪۴‬هیچکس در تمام روزهای زندگیات در مقابل تو نخواهد ایستاد؛ همانطور که با موسی بودم ‪،‬با تو نیز خواهم بود ‪،‬فقط قوی و دلیر باش تا‬ ‫تمام شریعتی را که موسی به تو فرمان داد ‪،‬رعایت کنی و از راه راست یا چپ منحرف نشوی تا در هر کاری که میکنی ‪،‬موفق شوی‪.‬‬ ‫‪۵‬و یوشع به افسران اسرائیل فرمان داد و گفت« ‪:‬از میان اردوگاه عبور کنید و به قوم فرمان دهید و بگویید ‪:‬برای خود آذوقه تهیه کنید ‪،‬‬ ‫زیرا سه روز دیگر از اردن عبور خواهید کرد تا زمین را تصرف کنید»‪.‬‬ ‫‪۶‬پس سروران بنیاسرائیل چنین کردند و قوم را فرمان دادند و هر آنچه یوشع فرمان داده بود ‪،‬به جا آوردند‪.‬‬ ‫‪۷‬و یوشع دو مرد را برای جاسوسی زمین اریحا فرستاد ‪،‬و آن مردان رفته ‪،‬اریحا را جاسوسی کردند‪.‬‬ ‫‪۸‬و بعد از هفت روز ‪،‬نزد یوشع در اردوگاه آمدند و به او گفتند« ‪:‬خداوند تمام سرزمین را به دست ما سپرده است و ساکنانش به خاطر ما‬ ‫از ترس ذوب شدهاند»‪.‬‬ ‫‪130‬‬


‫جاشر‬

‫‪۹‬و بعد از آن واقع شد که یوشع بامدادان با تمامی اسرائیل برخاسته ‪،‬از شطیم کوچ کردند ‪،‬و یوشع و تمامی اسرائیل با وی از اردن عبور‬ ‫کردند ‪،‬و یوشع هشتاد و دو ساله بود هنگامی که با اسرائیل از اردن عبور کرد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و قوم در روز دهم ماه اول از اردن برآمدند و در یج رلجال در گوشه شرقی اریحا اردو زدند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و بنیاسرائیل عید فصح را در یجلجال ‪،‬در دشت اریحا ‪،‬در روز چهاردهم ماه ‪،‬چنانکه در شریعت موسی نوشته شده است ‪،‬برگزار‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و در آن زمان ‪،‬در فردای عید فصح ‪ ،‬مم رن موقوف شد و دیگر ممنری برای بنیاسرائیل نبود و از محصولت سرزمین کنعان میخوردند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و اریحا کاملا بر روی بنیاسرائیل بسته بود ‪،‬هیچکس نه رفت و آمد میکرد و نه وارد میشد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و در روز اول ماه دوم بود که خداوند به یوشع گفت« ‪:‬برخیز ‪،‬اینک اریحا را با تمامی مردمش به دست تو دادهام؛ و همه مردان جنگی‬ ‫تو روزی یک بار شهر را طواف کنند ‪،‬و شش روز چنین کن»‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و کاهنان در شیپورها بنوازند ‪،‬و چون صدای شیپور را بشنوید ‪،‬تمامی قوم فریاد بلند سر دهند ‪،‬به طوری که دیوارهای شهر فرو‬ ‫خواهد ریخت ‪،‬و تمامی قوم هر کدام بر ضد حریف خود خواهند برخاست‪.‬‬ ‫‪۱۶‬و یوشع موافق هر آنچه خداوند او را امر فرموده بود ‪،‬عمل نمود‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و در روز هفتم ‪،‬هفت بار دور شهر گشتند و کاهنان شیپورها را نواختند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬و در دور هفتم ‪،‬یوشع به قوم گفت« ‪:‬فریاد برآورید ‪،‬زیرا خداوند تمام شهر را به دست ما سپرده است»‪.‬‬ ‫‪۱۹‬فقط شهر و هر چه در آن است ‪،‬برای خداوند ملعون خواهد بود ‪،‬و خود را از چیز ملعون دور نگه دارید ‪،‬مبادا اردوی اسرائیل را‬ ‫ملعون سازید و آن را مضطرب سازید‪.‬‬ ‫‪۲۰‬اما تمام نقره و طل و برنج و آهن وقف خداوند شده ‪،‬به خزانه خداوند سپرده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬و قوم شیپورها را نواختند و فریاد بلندی برآوردند و دیوارهای اریحا فرو ریخت و تمامی قوم ‪،‬هر کس مستقیما ا پیش روی خود بال‬ ‫رفت و شهر را گرفتند و هر چه در آن بود ‪،‬از مرد و زن ‪،‬جوان و پیر ‪،‬گاو و گوسفند و الغ ‪،‬به دم شمشیر ‪،‬بالکل هلک کردند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬و تمام شهر را به آتش سوزاندند؛ جز ظروف نقره و طل و برنج و آهن که به خزانه خداوند سپردند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬و در آن وقت یوشع قسم خورد و گفت« ‪:‬ملعون باد کسی که اریحا را بنا کند؛ او پایههای آن را به نخستزاده خود خواهد گذاشت و‬ ‫دروازههای آن را به پسر کوچک خود برپا خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و معخان بن کمرمی بن زم بردی بن زم راح بن یهودا ‪،‬در مورد چیز حرام خیانت ورزیده ‪،‬از چیز حرام برداشته ‪،‬آن را در خیمه پنهان کرد ‪،‬‬ ‫و خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و بعد از این بود که بنیاسرائیل از سوزاندن اریحا برگشتند ‪،‬یوشع مردانی را فرستاد تا عای را نیز جاسوسی کنند و با آن بجنگند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬پس آن مردان رفته ‪،‬عای را جاسوسی کردند و برگشته ‪،‬گفتند« ‪:‬هم هه قوم با تو به عای نیایند ‪،‬بلکه قریب به سه هزار نفر بروند و شهر‬ ‫را بزنند ‪،‬زیرا مردانش کم هستند»‪.‬‬ ‫‪۲۷‬پس یوشع چنین کرد و قریب سه هزار نفر از بنیاسرائیل همراه او رفتند و با مردان عای جنگیدند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و جنگ بر اسرائیل سخت شد ‪،‬و مردان عای سی و شش نفر از مردان اسرائیل را کشتند ‪،‬و بنیاسرائیل از حضور مردان عای فرار‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و چون یوشع این را بدید ‪،‬جامه خود را چاک زد و با مشایخ اسرائیل به حضور خداوند رو به زمین افتاد و خاک بر سر خود پاشیدند‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و یوشع گفت« ‪:‬ای خداوند ‪،‬چرا این قوم را از اردن عبور دادی؟ پس از آنکه بنیاسرائیل به دشمنان خود پشت کردند ‪،‬چه بگویم؟»‬ ‫‪۳۱‬پس حال ‪،‬تمامی کنعانیان ‪،‬ساکنان این سرزمین ‪،‬این ماجرا را خواهند شنید و ما را احاطه کرده ‪،‬نام ما را از میان خواهند برد‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و خداوند به یوشع گفت« ‪:‬چرا به روی خود میافتی؟ برخیز و دور شو ‪،‬زیرا بنیاسرائیل گناه کردهاند و از چیز حرام گرفته شدهاند ‪.‬‬ ‫اگر چیز حرام را از میان خود نابود نکنند ‪،‬دیگر با ایشان نخواهم بود»‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و یوشع برخاسته ‪،‬قوم را جمع کرد و اوریم را به فرمان خداوند آورد ‪،‬و سبط یهودا و عخان پسر کرمی گرفته شدند‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و یوشع به عخان گفت« ‪:‬پسرم ‪،‬به من بگو چه کردهای؟ »عخان گفت« ‪:‬در میان غنیمت ‪،‬جامهای فاخر از جنس شنعار و دویست‬ ‫مثقال نقره و شمشی از طل به وزن پنجاه مثقال دیدم ‪.‬بر آنها طمع ورزیدم و آنها را گرفتم ‪،‬و اینک همه آنها در میان خیمه در زمین پنهان‬ ‫شدهاند»‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و یوشع کسانی را فرستاد که رفته ‪،‬آنها را از خیمه عخان گرفته ‪،‬نزد یوشع آوردند‪.‬‬ ‫عخور آوردند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و یوشع ‪ ،‬معخان و این ظروف و پسران و دخترانش و هر چه داشت ‪،‬گرفته ‪،‬آنها را به وادی م‬ ‫‪۳۷‬و یوشع ایشان را در آنجا به آتش سوزانید و تمامی بنیاسرائیل عخان را با سنگ سنگسار کردند و تودهای از سنگ بر او برپا داشتند ‪،‬‬ ‫از این رو آن مکان را وادی عخور نامید ‪،‬پس خشم خداوند فرو نشست و یوشع پس از آن به شهر آمد و با آن جنگید‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و خداوند به یوشع گفت« ‪:‬مترس و هراسان مباش ‪،‬اینک عای و پادشاهش و قومش را به دست تو تسلیم کردهام ‪،‬و با ایشان چنانکه با‬ ‫اریحا و پادشاهش کردی ‪،‬عمل خواهی کرد ‪،‬جز اینکه غنیمت آن و بهایمش را برای خود به غنیمت بگیری؛ در پشت آن برای شهر کمین‬ ‫بگذار»‪.‬‬ ‫‪۳۹‬پس یوشع طبق فرمان خداوند عمل کرد و از میان مردان جنگی ‪،‬سی هزار مرد شجاع انتخاب کرد و آنها را فرستاد و آنها در کمین‬ ‫شهر نشستند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و ایشان را امر فرموده ‪،‬گفت« ‪:‬چون ما را بینید ‪،‬با حیله از پیش ایشان فرار خواهیم کرد و ایشان ما را تعاقب خواهند نمود ‪،‬آنگاه شما‬ ‫از کمین برخیزید و شهر را بگیرید »‪.‬و ایشان چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و یوشع جنگید و مردان شهر به سوی اسرائیل بیرون رفتند ‪،‬بیآنکه بدانند که ایشان در پشت شهر برای ایشان کمین کردهاند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و یوشع و تمامی بنیاسرائیل خود را از حضور ایشان خسته وانمود کردند و با حیله از راه بیابان گریختند‪.‬‬ ‫‪131‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴۳‬و مردان عای تمام قومی را که در شهر بودند جمع کردند تا بنیاسرائیل را تعقیب کنند ‪،‬و بیرون رفته ‪،‬از شهر دور شدند ‪،‬چنانکه کسی‬ ‫باقی نماند ‪،‬و دروازههای شهر را باز گذاشته ‪،‬بنیاسرائیل را تعقیب کردند‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و کسانی که در کمین بودند از جای خود برخاستند و شتابان به شهر آمدند و آن را تصرف کرده ‪،‬به آتش کشیدند ‪.‬مردان عای برگشتند‬ ‫و دیدند که دود شهر به آسمان میرود و آنها هیچ راه فراری ندارند‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و تمامی مردان عای در میان اسرائیل بودند ‪،‬برخی در این طرف و برخی در آن طرف ‪،‬و ایشان را چنان شکست دادند که یکی از‬ ‫ایشان باقی نماند‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و بنیاسرائیل ملوش ‪،‬پادشاه عای را زنده گرفتند و او را نزد یوشع آوردند و یوشع او را بر دار آویخت و او مرد‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و بنیاسرائیل پس از سوزاندن شهر ‪،‬به آن بازگشتند و همه کسانی را که در آن بودند ‪،‬به دم شمشیر کشتند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و عدد کسانی که از مردان عای ‪،‬چه مرد و چه زن ‪،‬افتاده بودند ‪،‬دوازده هزار نفر بود؛ جز اینکه گاوها و غنیمت شهر را برای خود‬ ‫گرفتند ‪،‬چنانکه خداوند به یوشع فرموده بود‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و جمیع پادشاهان آن طرف اردن ‪،‬یعنی جمیع پادشاهان کنعان ‪،‬از بدی که بنیاسرائیل به اریحا و عای کرده بودند ‪،‬شنیدند ‪،‬و گرد هم‬ ‫آمدند تا با اسرائیل جنگ کنند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬فقط ساکنان جبعون از جنگیدن با بنیاسرائیل بسیار میترسیدند که مبادا هلک شوند ‪،‬بنابراین با حیله عمل کردند و نزد یوشع و تمام‬ ‫اسرائیل آمدند و به آنها گفتند« ‪:‬ما از سرزمینی دور آمدهایم ‪،‬پس اکنون با ما پیمان ببندید»‪.‬‬ ‫‪۵۱‬و ساکنان جبعون بر بنیاسرائیل زیاده شدند ‪،‬و بنیاسرائیل با ایشان عهد بستند و با ایشان صلح کردند ‪،‬و سروران جماعت برایشان قسم‬ ‫خوردند ‪،‬اما بعد از آن بنیاسرائیل دانستند که ایشان همسایه ایشانند و در میان ایشان ساکنند‪.‬‬ ‫‪۵۲‬اما بنیاسرائیل آنها را نکشتند ‪،‬زیرا برای آنها به خداوند قسم خورده بودند و آنها هیزمشکن و آبرسان شدند‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و یوشع به ایشان گفت« ‪:‬چرا مرا فریب دادید تا این کار را با ما بکنید؟ »ایشان در جواب او گفتند« ‪:‬زیرا بندگانت از آنچه با همه‬ ‫پادشاهان اموریان کرده بودی ‪،‬آگاه شدند و ما از جان خود بسیار ترسیدیم و این کار را کردیم»‪.‬‬ ‫‪۵۴‬و یوشع در آن روز ایشان را برای بریدن هیزم و کشیدن آب تعیین کرد ‪،‬و ایشان را برای همه اسباط اسرائیل به بردگی تقسیم نمود‪.‬‬ ‫‪۵۵‬و چون ادونیصدق ‪،‬پادشاه اورشلیم ‪،‬هر آنچه را که بنیاسرائیل با اریحا و عای کرده بودند شنید ‪،‬نزد هوهام ‪،‬پادشاه حبرون ‪،‬و به پیرام ‪،‬‬ ‫پادشاه یرموت ‪،‬و به یافیع ‪،‬پادشاه لکیش ‪،‬و به دبر ‪،‬پادشاه عجلون ‪،‬فرستاده ‪،‬گفت‪:‬‬ ‫‪۵۶‬نزد من آیید و مرا یاری دهید تا بنیاسرائیل و ساکنان جبعون را که با بنیاسرائیل صلح کردهاند ‪،‬شکست دهیم‪.‬‬ ‫‪۵۷‬و ایشان گرد هم آمدند و پنج پادشاه اموریان با تمامی اردوهای خود برآمدند ‪،‬قومی نیرومند که همچون ریگ ساحل دریا بیشمار بودند‪.‬‬ ‫‪۵۸‬و جمیع این پادشاهان آمدند و در مقابل جبعون اردو زدند و شروع به جنگ با ساکنان جبعون کردند ‪،‬و جمیع مردان جبعون نزد یوشع‬ ‫فرستاده ‪،‬گفتند« ‪:‬به زودی نزد ما بیا و ما را یاری کن ‪،‬زیرا همه پادشاهان اموریان گرد هم آمدهاند تا با ما بجنگند»‪.‬‬ ‫‪۵۹‬و یوشع و تمامی قوم جنگی از جلجال برآمدند ‪،‬و یوشع ناگهان به ایشان رسید و آن پنج پادشاه را به کشتار عظیمی شکست داد‪.‬‬ ‫‪۶۰‬و خداوند ایشان را در برابر بنیاسرائیل شرمنده ساخت ‪،‬که ایشان را در جبعون به کشتاری سخت کشتند ‪،‬و ایشان را در راه بیت‬ ‫حورون به مقیده تعقیب کردند ‪،‬و از برابر بنیاسرائیل فرار کردند‪.‬‬ ‫‪۶۱‬و هنگامی که فرار میکردند ‪،‬خداوند از آسمان بر آنها تگرگ فرستاد و تعداد کسانی که از تگرگ مردند ‪،‬بیشتر از کسانی بود که از‬ ‫کشتار بنیاسرائیل مردند‪.‬‬ ‫‪۶۲‬و بنیاسرائیل ایشان را تعاقب کردند و همچنان ایشان را در راه میزدند و میرفتند و ایشان را میزدند‪.‬‬ ‫‪۶۳‬و هنگامی که ایشان میزدند ‪،‬روز رو به غروب میرفت ‪،‬و یوشع در حضور تمامی قوم گفت« ‪:‬ای خورشید ‪،‬بر جبعون بایست و ای‬ ‫ماه ‪،‬بر دره ایلون ‪،‬تا زمانی که قوم از دشمنان خود انتقام بگیرند»‪.‬‬ ‫‪۶۴‬و خداوند آواز یوشع را شنید و خورشید در میان آسمان از حرکت ایستاد ‪،‬و سی و شش دقیقه از حرکت ایستاد ‪،‬و ماه نیز از حرکت‬ ‫ایستاد و شتاب نکرد تا تمام روز فرو رود‪.‬‬ ‫‪۶۵‬و هیچ روزی مانند آن ‪،‬نه قبل از آن و نه بعد از آن ‪،‬نبوده است که خداوند به صدای انسان گوش فرا دهد ‪،‬زیرا خداوند برای اسرائیل‬ ‫جنگیده است‪.‬‬ ‫فصل‪۸۹‬‬ ‫‪۱‬آنگاه یوشع این سرود را در روزی که خداوند اموریان را به دست یوشع و بنیاسرائیل تسلیم کرده بود ‪،‬خواند و در حضور تمامی‬ ‫اسرائیل گفت‪:‬‬ ‫‪۲‬ای خداوند ‪،‬تو کارهای عظیم انجام دادهای ‪،‬تو کارهای عظیم انجام دادهای؛ کیست مانند تو؟ لبهای من نام تو را خواهد سرایید‪.‬‬ ‫‪۳‬ای نیکویی من و ای دژ من ‪،‬ای برج بلند من ‪،‬سرودی تازه برای تو خواهم سرود ‪،‬با شکرگزاری برای تو خواهم سرایید ‪،‬تو نیروی‬ ‫نجات من هستی‪.‬‬ ‫‪۴‬همه پادشاهان زمین تو را ستایش خواهند کرد ‪،‬فرمانروایان جهان تو را خواهند سرایید ‪،‬بنیاسرائیل از نجات تو شادمان خواهند شد ‪،‬آنها‬ ‫سرود خواهند خواند و قدرت تو را ستایش خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪۵‬ای خداوند ‪،‬به تو توکل کردیم؛ گفتیم که تو خدای ما هستی ‪،‬زیرا تو پناهگاه و دژ محکم ما در برابر دشمنان ما بودی‪.‬‬ ‫‪۶‬به درگاه تو فریاد برآوردیم و شرمنده نشدیم ‪،‬به تو توکل کردیم و رهایی یافتیم؛ وقتی به درگاه تو فریاد برآوردیم ‪،‬صدای ما را شنیدی ‪،‬‬ ‫جانهای ما را از شمشیر رهایی دادی ‪،‬لطف خود را به ما نشان دادی ‪،‬نجات خود را به ما عطا کردی و دلهای ما را با قدرت خود شادمان‬ ‫ساختی‪.‬‬ ‫‪132‬‬


‫جاشر‬

‫‪۷‬تو برای نجات ما بیرون آمدی ‪،‬با بازوی خود قوم خود را رهایی دادی؛ از آسمان قدوسیت خود ما را اجابت کردی ‪،‬ما را از هزاران‬ ‫هزار قوم رهایی بخشیدی‪.‬‬ ‫‪۸‬خورشید و ماه در آسمان از حرکت ایستادند ‪،‬و تو در خشم خود بر ستمگران ما ایستادی و داوریهای خود را بر آنها اجرا کردی‪.‬‬ ‫‪۹‬جمیع سروران زمین برخاستند ‪،‬پادشاهان ا رمتها گرد هم آمدند ‪،‬از حضور تو بیتاب شدند ‪،‬بلکه مشتاق جنگهای تو گشتند‪.‬‬ ‫‪۱۰‬با خشم خود بر ایشان برخاستی و خشم خود را بر ایشان فرود آوردی؛ در خشم خود ایشان را نابود کردی و در دل خود ایشان را از‬ ‫میان برداشتی‪.‬‬ ‫‪۱۱‬قومها از خشم تو نابود شدهاند ‪،‬و ممالک به سبب غضب تو زوال یافتهاند ‪،‬و پادشاهان را در روز خشم خود مجروح ساختهای‪.‬‬ ‫‪۱۲‬خشم خود را بر ایشان فرو ریختی ‪،‬خشم و غضب تو ایشان را فرو گرفت؛ گناه ایشان را بر ایشان برگردانیدی و ایشان را در‬ ‫شرارتشان نابود کردی‪.‬‬ ‫‪۱۳‬دامی گستردند و در آن افتادند ‪،‬در توری که پنهان کردند ‪،‬پایشان گیر کرد‪.‬‬ ‫‪۱۴‬دست تو برای همه دشمنانت که میگفتند« ‪:‬با شمشیر خود زمین را تصرف کردند ‪،‬با بازوی خود در شهر ساکن شدند »آماده بود؛ روی‬ ‫آنها را از شرمساری پر کردی ‪،‬شاخهایشان را به زمین انداختی ‪،‬آنها را در خشم خود ترساندی و در غضب خود نابودشان کردی‪.‬‬ ‫‪۱۵‬زمین از صدای طوفانی که بر سرشان فرود آوردی ‪،‬لرزید و لرزید ‪.‬جانهایشان را از مرگ باز نداشتی و جانهایشان را به گور فرو‬ ‫بردی‪.‬‬ ‫‪۱۶‬تو ایشان را در طوفان خود تعقیب کردی ‪،‬و در گردباد خود ایشان را هلک نمودی ‪،‬باران ایشان را به تگرگ تبدیل نمودی ‪،‬و ایشان‬ ‫در گودالهای عمیق فرو ریختند ‪،‬به طوری که دیگر نتوانستند برخیزند‪.‬‬ ‫‪۱۷‬لشههایشان مانند زبالههایی بود که در وسط خیابانها انداخته شده بودند‪.‬‬ ‫‪۱۸‬در خشم تو تباه و نابود شدند ‪،‬اما تو قوم خود را با قدرت خود نجات دادی‪.‬‬ ‫‪۱۹‬از این رو ‪،‬دلهای ما در تو شادمان است و جانهای ما در نجات تو به وجد میآید‪.‬‬ ‫‪۲۰‬زبانهای ما قدرت تو را بیان خواهند کرد ‪،‬ما سرود خواهیم خواند و کارهای شگفتانگیز تو را ستایش خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪۲۱‬زیرا تو ما را از دشمنانمان نجات دادی ‪،‬تو ما را از شر آنان که علیه ما برخاستند رهایی دادی ‪،‬تو آنها را از پیش روی ما نابود کردی‬ ‫و زیر پای ما انداختی‪.‬‬ ‫‪۲۲‬ای خداوند ‪،‬دشمنان تو جملگی هلک خواهند شد ‪،‬و شریران مانند کاهی خواهند بود که در برابر باد رانده میشود ‪،‬و محبوبان تو مانند‬ ‫درختانی خواهند بود که در کنار آب کاشته شدهاند‪.‬‬ ‫‪۲۳‬پس یوشع و تمامی اسرائیل با او به اردوگاه در یجلجال بازگشتند ‪،‬پس از آنکه همه پادشاهان را شکست داده بودند ‪،‬به طوری که هیچ‬ ‫یک از آنها زنده نمانده بود‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و آن پنج پادشاه تنها و پیاده از جنگ گریختند و خود را در غاری پنهان کردند ‪،‬و یوشع در میدان جنگ ایشان را جستجو کرد و ایشان‬ ‫را نیافت‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و بعد از آن به یوشع خبر داده شد که« پادشاهان پیدا شدهاند و اینک در غاری پنهان شدهاند»‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و یوشع گفت« ‪:‬کسانی را بر دهانه غار بگمارید تا ایشان را نگهبانی دهند ‪،‬مبادا خود را از آنجا ببرند »‪.‬و بنیاسرائیل چنین کردند‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و یوشع تمامی اسرائیل را خوانده ‪،‬به سرداران جنگ گفت« ‪:‬پایهای خود را بر گردن این پادشاهان بگذارید »‪.‬و یوشع گفت« ‪:‬خداوند با‬ ‫همه دشمنان شما چنین خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و یوشع پس از آن فرمان داد که پادشاهان را بکشند و آنها را به غار بیندازند و سنگهای بزرگ بر دهانه غار بگذارند‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و یوشع پس از آن با تمامی قومی که در آن روز با او بودند ‪،‬به مم یقریدمه رفت و آن را به دم شمشیر کشت‪.‬‬ ‫‪۳۰‬و جانها و هر آنچه را که در شهر بود ‪،‬به کلی نابود کرد ‪،‬و با پادشاه و مردمش همان کرد که با اریحا کرده بود‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و از آنجا به لبنه گذشت و با آن جنگید و خداوند آن را به دست او سپرد و یوشع آن و هم هه ساکنانش را به دم شمشیر کشت و با آن و با‬ ‫پادشاهش چنانکه با اریحا کرده بود ‪،‬عمل نمود‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و از آنجا به لکیش گذشت تا با آن بجنگد ‪،‬و هورام ‪،‬پادشاه غزه ‪،‬برای کمک به مردان لکیش آمد ‪،‬و یوشع او و قومش را شکست داد‬ ‫تا کسی برایش باقی نماند‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و یوشع لکیش و تمامی قومش را گرفت ‪،‬و چنانکه با لبنه رفتار کرده بود ‪،‬با آن نیز رفتار کرد‪.‬‬ ‫‪۳۴‬و یوشع از آنجا به عجلون گذشت و آن را نیز تصرف کرد و آن و تمامی اهلش را به دم شمشیر کشت‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و از آنجا به حبرون گذشت و با آن جنگید و آن را تصرف کرد و آن را کاملا ویران نمود ‪،‬و از آنجا با تمامی اسرائیل به دبیر بازگشت‬ ‫و با آن جنگید و آن را به دم شمشیر کشت‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و هر کسی را که در آن بود هلک کرد و کسی را باقی نگذاشت ‪،‬و با آن و پادشاهش چنانکه با اریحا کرده بود ‪،‬عمل نمود‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و یوشع تمامی ملوک اموریان را از قادش برنیع تا عازه شکست داد و کشور ایشان را بیدرنگ تصرف کرد ‪،‬زیرا خداوند برای‬ ‫اسرائیل جنگیده بود‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و یوشع با تمامی اسرائیل به اردوگاه در جلجال آمدند‪.‬‬ ‫‪۳۹‬چون در آن زمان یابین ‪،‬پادشاه کمصور ‪،‬از آنچه یوشع با پادشاهان اموریان کرده بود ‪،‬شنید ‪،‬یابین کسانی را نزد یوبات ‪،‬پادشاه مدیان ‪،‬‬ ‫لبان ‪،‬پادشاه یشمرون ‪،‬یفال ‪،‬پادشاه امکشاف و همه پادشاهان اموریان فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪۴۰‬به سرعت به ما نزدیک شوید و به ما کمک کنید تا بنیاسرائیل را شکست دهیم ‪،‬قبل از اینکه آنها به ما حمله کنند و همانطور که با سایر‬ ‫پادشاهان اموریان کردند ‪،‬با ما نیز چنین کنند‪.‬‬

‫‪133‬‬


‫جاشر‬

‫‪۴۱‬و جمیع این پادشاهان به سخنان یابین ‪،‬پادشاه خاصر ‪،‬گوش فرا دادند و با تمام اردوگاههای خود ‪،‬هفده پادشاه ‪،‬بیرون رفتند و قوم ایشان‬ ‫به کثرت ریگ ساحل دریا بود ‪،‬همراه با اسبان و ارابههای بیشمار ‪،‬و آمدند و در کنار آبهای میروم اردو زدند و برای جنگ با اسرائیل با‬ ‫هم روبرو شدند‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و خداوند به یوشع گفت« ‪:‬از ایشان مترس ‪،‬زیرا فردا تقریبا ا در همین وقت ‪،‬هم هه ایشان را کشتهشده به حضور تو تسلیم خواهم کرد ‪.‬‬ ‫اسبان ایشان را تازیانه خواهی زد و ارابههای ایشان را به آتش خواهی سوزانید»‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و یوشع با تمامی مردان جنگی ناگهان بر ایشان حمله کرده ‪،‬ایشان را شکست دادند و به دست ایشان افتادند ‪،‬زیرا خداوند ایشان را به‬ ‫دست بنیاسرائیل تسلیم کرده بود‪.‬‬ ‫‪۴۴‬پس بنیاسرائیل با اردوهای خود ‪،‬تمامی این پادشاهان را تعقیب کرده ‪،‬ایشان را شکست دادند تا کسی از ایشان باقی نماند ‪،‬و یوشع‬ ‫چنانکه خداوند به او گفته بود ‪،‬با ایشان عمل کرد‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و یوشع در آن زمان به حاصور بازگشت و آن را با شمشیر زد و هر کسی را که در آن بود هلک کرد و آن را به آتش سوزاند ‪،‬و‬ ‫یوشع از حاصور به شمرون رفت و آن را زد و کاملا نابود کرد‪.‬‬ ‫‪۴۶‬از آنجا به امکشاف رفت و با او همان کرد که با یشمرون کرده بود‪.‬‬ ‫‪۴۷‬از آنجا به عدلم گذشت و تمامی مردم آنجا را کشت ‪،‬و همانطور که با امکشاف و یشمرون رفتار کرده بود ‪،‬با عدلم نیز رفتار کرد‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و از نزد ایشان به سوی تمامی شهرهای پادشاهانی که زده بود ‪،‬گذشت و تمامی قوم باقیمانده از ایشان را زد و ایشان را به تمامی‬ ‫هلک کرد‪.‬‬ ‫‪۴۹‬بنیاسرائیل فقط غنایم و گاوهایشان را به عنوان غنیمت برای خود گرفتند ‪،‬اما هر انسانی را که میکشتند ‪،‬کسی را زنده نمیگذاشتند‪.‬‬ ‫‪۵۰‬چنانکه خداوند به موسی فرمان داده بود ‪،‬یوشع و تمامی اسرائیل عمل کردند و در هیچ کاری کوتاهی نکردند‪.‬‬ ‫‪۵۱‬پس یوشع و تمامی بنیاسرائیل تمامی سرزمین کنعان را چنانکه خداوند به ایشان فرمان داده بود ‪،‬شکست دادند و جمیع پادشاهان ایشان‬ ‫را که سی و یک پادشاه بودند ‪،‬کشتند و بنیاسرائیل تمامی سرزمین ایشان را تصرف کردند‪.‬‬ ‫‪۵۲‬سوای پادشاهیهای سیحون و عوج که در آن سوی اردن هستند و موسی شهرهای بسیاری از آنها را فتح کرده بود ‪،‬و موسی آنها را به‬ ‫رئوبینیان و جادیان و نیمی از قبیله منسی داد‪.‬‬ ‫‪۵۳‬و یوشع تمامی پادشاهانی را که در آن طرف اردن به سمت غرب بودند ‪،‬شکست داد و ایشان را به نه سبط و نصف سبط اسرائیل به‬ ‫میراث داد‪.‬‬ ‫‪۵۴‬یوشع پنج سال با این پادشاهان جنگید و شهرهای آنها را به بنیاسرائیل داد و زمین در سراسر شهرهای اموریان و کنعانیان از جنگ‬ ‫آرام شد‪.‬‬ ‫فصل‪۹۰‬‬ ‫‪۱‬در آن زمان ‪،‬در سال پنجم ‪،‬پس از آنکه بنیاسرائیل از اردن عبور کرده بودند ‪،‬پس از آنکه بنیاسرائیل از جنگ با کنعانیان آرام گرفته‬ ‫بودند ‪،‬در آن زمان نبردهای بزرگ و سختی بین ادوم و بنیکتیم درگرفت و بنیکتیم با ادوم جنگیدند‪.‬‬ ‫‪۲‬و ابیانوس ‪،‬پادشاه کتیم ‪،‬در آن سال ‪،‬یعنی در سی و یکمین سال سلطنت خود ‪،‬با لشکری عظیم از شجاعان بنیکتیم بیرون رفت و به‬ ‫سعیر رفت تا با بنیعیسو جنگ کند‪.‬‬ ‫‪۳‬و چون مهدمد ‪،‬پادشاه امدوم ‪،‬خبر او را شنید ‪،‬با قومی انبوه و لشکری نیرومند به مقابله او بیرون رفت و در صحرای امدوم با او جنگید‪.‬‬ ‫‪۴‬و دست کتریم بر بنیعیسو غالب آمد ‪،‬و بنیکتریم بیست و دو هزار نفر از بنیعیسو را کشتند ‪،‬و جمیع بنیعیسو از حضور ایشان فرار کردند‪.‬‬ ‫‪۵‬و بنیکتیم ایشان را تعاقب کردند و به مهدمد ‪،‬پادشاه امدوم ‪،‬رسیدند که از پیش روی ایشان میدوید و او را زنده گرفتند و نزد امبیانوس ‪،‬پادشاه‬ ‫کتیم ‪،‬آوردند‪.‬‬ ‫‪۶‬و ابیانوس دستور داد او را بکشند ‪،‬و مهدمد ‪،‬پادشاه امدوم ‪،‬در چهل و هشتمین سال سلطنتش درگذشت‪.‬‬ ‫‪۷‬و بنیکتیم به تعقیب ادوم ادامه دادند و آنها را به قتل عام عظیمی شکست دادند و ادوم مطیع بنیکتیم شد‪.‬‬ ‫‪۸‬و بنیکتیم بر ادوم سلطنت کردند ‪،‬و ادوم زیر دست بنیکتیم درآمد و از آن روز به صورت یک مملکت درآمد‪.‬‬ ‫‪۹‬و از آن زمان به بعد ‪،‬دیگر نتوانستند سر خود را بال بگیرند ‪،‬و پادشاهی آنها با فرزندان چیتیم یکی شد‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و ابیانوس مأمورانی در ادوم گماشت و همه بنیامدوم مطیع و خراجگزار ابیانوس شدند ‪،‬و ابیانوس به سرزمین خود ‪،‬چیتیم ‪،‬بازگشت‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و هنگامی که بازگشت ‪،‬حکومت خود را تجدید کرد و برای خود کاخی بزرگ و مستحکم به عنوان اقامتگاه سلطنتی ساخت و با‬ ‫اطمینان بر فرزندان چیتیم و ادوم سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۱۲‬در آن روزها ‪،‬پس از آنکه بنیاسرائیل تمام کنعانیان و اموریان را بیرون رانده بودند ‪،‬یوشع پیر و سالخورده شده بود‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و خداوند به یوشع گفت« ‪:‬تو پیر و سالخورده شدهای و هنوز بخش بزرگی از زمین برای تصرف باقی مانده است»‪.‬‬ ‫‪۱۴‬پس اکنون این سرزمین را به نه قبیله و نصف قبیله منسی به میراث تقسیم کن ‪.‬پس یوشع برخاست و چنانکه خداوند به او گفته بود ‪،‬‬ ‫عمل کرد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و تمام زمین را به عنوان میراث بین قبایل اسرائیل بر اساس تقسیمات آنها تقسیم کرد‪.‬‬ ‫‪۱۶‬اما به قبیله لوی هیچ ارثی نداد ‪،‬هدایای خداوند ارث ایشان است ‪،‬چنانکه خداوند به دست موسی درباره ایشان گفته بود‪.‬‬ ‫‪۱۷‬و یوشع کوه حبرون را به کالیب بن یفونه ‪،‬یک قسمت بیشتر از برادرانش داد ‪،‬چنانکه خداوند به واسطه موسی گفته بود‪.‬‬ ‫‪۱۸‬بنابراین حبرون تا به امروز میراث کالیب و فرزندانش شد‪.‬‬ ‫‪۱۹‬و یوشع تمام زمین را به قید قرعه برای تمام اسرائیل به میراث تقسیم کرد ‪،‬چنانکه خداوند او را امر فرموده بود‪.‬‬ ‫‪134‬‬


‫جاشر‬

‫‪۲۰‬و بنیاسرائیل از میراث خود ‪،‬شهرها و حومههایی برای مواشی و اموالشان به لویان دادند ‪،‬چنانکه خداوند به موسی امر فرموده بود ‪،‬‬ ‫بنیاسرائیل نیز چنین کردند و زمین را چه بزرگ و چه کوچک به قرعه تقسیم نمودند‪.‬‬ ‫‪۲۱‬پس ایشان رفتند تا زمین را طبق حدود خود به تصرف آورند ‪،‬و بنیاسرائیل به یوشع بن نون در میان خود میراثی دادند‪.‬‬ ‫‪۲۲‬به فرمان خداوند ‪،‬شهری را که او میخواست ‪،‬یعنی تیمنمه یس مرح را در کوهستان افرایم به او دادند ‪،‬و او شهر را بنا کرد و در آن ساکن‬ ‫شد‪.‬‬ ‫‪۲۳‬این است میراثهایی که العازر کاهن و یوشع بن نون و رؤسای آبای اسباط ‪،‬در شیلوه ‪،‬در حضور خداوند ‪،‬نزد در خیمه ‪،‬برای‬ ‫بنیاسرائیل به قرعه تقسیم کردند و از تقسیم زمین دست کشیدند‪.‬‬ ‫‪۲۴‬و خداوند آن سرزمین را به بنیاسرائیل داد و آنها آن را به تصرف خود درآوردند ‪،‬چنانکه خداوند به ایشان گفته بود و چنانکه خداوند‬ ‫برای اجدادشان قسم خورده بود‪.‬‬ ‫‪۲۵‬و خداوند بنیاسرائیل را از شر تمام دشمنان اطرافشان آسوده خاطر ساخت و هیچکس در برابرشان مقاومت نکرد ‪،‬و خداوند تمام‬ ‫دشمنانشان را به دستشان تسلیم نمود ‪،‬و از تمام خوبیهایی که خداوند به بنیاسرائیل گفته بود ‪،‬هیچ چیز به زمین نیفتاد ‪،‬بلکه خداوند همه چیز‬ ‫را به انجام رساند‪.‬‬ ‫‪۲۶‬و یوشع تمامی بنیاسرائیل را فراخواند و ایشان را برکت داد و به ایشان امر فرمود که خداوند را عبادت کنند ‪،‬و سپس ایشان را روانه‬ ‫نمود و هر کس به شهر خود و هر کس به ملک خود رفت‪.‬‬ ‫‪۲۷‬و بنیاسرائیل در تمام ایام یوشع خداوند را عبادت کردند ‪،‬و خداوند ایشان را از هر طرف آرامی داد ‪،‬و در شهرهای خود در امنیت‬ ‫ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۲۸‬و در آن ایام ‪،‬ابیانوس ‪،‬پادشاه چیتیم ‪،‬در سی و هشتمین سال سلطنت خود ‪،‬که هفتمین سال سلطنت او بر ادوم بود ‪،‬درگذشت و او را در‬ ‫مکانی که برای خود ساخته بود ‪،‬دفن کردند و لتینوس پنجاه سال به جای او سلطنت کرد‪.‬‬ ‫‪۲۹‬و در دوران سلطنت خود ‪،‬لشکری آورد و با ساکنان بریتانیا و کرنانیا ‪،‬فرزندان الیشع پسر یاوان ‪،‬جنگید و بر آنها پیروز شد و آنها را‬ ‫خراجگزار خود ساخت‪.‬‬ ‫ر‬ ‫‪۳۰‬آنگاه شنید که ادوم از زیر دست چیتیم شورش کردهاند ‪،‬و لتینوس به سوی آنها رفت و آنها را شکست داد و مطیع خود ساخت و آنها‬ ‫را زیر دست بنی چیتریم قرار داد ‪،‬و ادوم تمام روزها با بنی چیتریم یک پادشاهی شد‪.‬‬ ‫‪۳۱‬و سالهای بسیار پادشاهی در ادوم نبود ‪،‬و حکومت ایشان با بنیکتیم و پادشاه ایشان بود‪.‬‬ ‫‪۳۲‬و در بیست و ششمین سال پس از عبور بنیاسرائیل از اردن ‪،‬یعنی شصت و ششمین سال پس از خروج بنیاسرائیل از مصر ‪،‬یوشع پیر‬ ‫و سالخورده شده بود ‪،‬و در آن ایام صد و هشت سال داشت‪.‬‬ ‫‪۳۳‬و یوشع تمامی اسرائیل ‪،‬مشایخ ‪،‬داوران و صاحبمنصبان ایشان را فرا خواند ‪،‬پس از آنکه خداوند به همه بنیاسرائیل از همه دشمنانشان‬ ‫از هر طرف آرامی بخشیده بود ‪،‬و یوشع به مشایخ اسرائیل و داوران ایشان گفت« ‪:‬اینک من پیر و سالخورده شدهام و شما دیدهاید که‬ ‫خداوند با همه امتهایی که از حضور شما رانده است چه کرده است ‪،‬زیرا خداوند است که برای شما جنگیده است»‪.‬‬ ‫‪۳۴‬پس اکنون خود را تقویت کنید تا تمام سخنان تورات موسی را حفظ و به جا آورید ‪،‬از آن به راست یا چپ منحرف نشوید و در میان‬ ‫قومهایی که در زمین باقی ماندهاند ‪،‬داخل نشوید؛ و نام خدایان آنها را ذکر نکنید ‪،‬بلکه به خداوند ‪،‬خدای خود ‪،‬وفادار بمانید ‪،‬چنانکه تا‬ ‫امروز عمل کردهاید‪.‬‬ ‫‪۳۵‬و یوشع بنیاسرائیل را بسیار نصیحت کرد که در تمام ایام خود خداوند را عبادت کنند‪.‬‬ ‫‪۳۶‬و جمیع بنیاسرائیل گفتند« ‪:‬ما و فرزندانمان و فرزندان فرزندانمان و نسلهایمان ‪،‬تا ابد ‪،‬خداوند ‪،‬خدای خود را عبادت خواهیم کرد»‪.‬‬ ‫‪۳۷‬و در آن روز یوشع با قوم عهد بست و بنیاسرائیل را روانه کرد و هر کس به ملک و شهر خود رفت‪.‬‬ ‫‪۳۸‬و در آن ایامی که بنیاسرائیل در شهرهای خود در امنیت ساکن بودند ‪،‬تابوتهای قبایل اجداد خود را که از مصر آورده بودند ‪،‬دفن‬ ‫کردند ‪،‬هر کدام در میراث فرزندان خود ‪،‬دوازده پسر یعقوب را بنیاسرائیل دفن کردند ‪،‬هر کدام در میراث فرزندان خود‪.‬‬ ‫‪۳۹‬و این است نامهای شهرهایی که دوازده پسر یعقوب را که بنیاسرائیل از مصر آورده بودند ‪،‬در آنها دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۴۰‬و رئوبین و جاد را در آن طرف اردن ‪،‬در رومیه ‪،‬که موسی به فرزندانشان داده بود ‪،‬دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۴۱‬و شمعون و لوی را در شهر مادا که به بنیشمعون داده بود ‪،‬دفن کردند ‪،‬و حومه شهر برای بنیلوی بود‪.‬‬ ‫‪۴۲‬و یهودا را در شهر بنیامین ‪،‬روبروی بیتلحم ‪،‬دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۴۳‬و استخوانهای یساکار و زبولون را در صیدون ‪،‬در قسمتی که به فرزندانشان رسید ‪،‬دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۴۴‬و دان را در شهر پسرانش در ایشتائیل دفن کردند ‪،‬و نفتالی و اشیر را در قادیش نفتالی ‪،‬هر کس را در جایی که به پسرانش داده بود ‪،‬‬ ‫دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۴۵‬و استخوانهای یوسف را در شکیم ‪،‬در زمینی که یعقوب از حمور خریده بود و به یوسف ارث رسیده بود ‪،‬دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۴۶‬و بنیامین را در اورشلیم ‪،‬روبروی یبوسی که به بنیبنیامین داده شده بود ‪،‬دفن کردند؛ بنیاسرائیل هر کدام پدران خود را در شهر‬ ‫فرزندان خود دفن کردند‪.‬‬ ‫‪۴۷‬و در انقضای دو سال ‪،‬یوشع بن نون ‪،‬در سن صد و ده سالگی درگذشت ‪،‬و مدت داوری یوشع بر اسرائیل بیست و هشت سال بود ‪،‬و‬ ‫اسرائیل در تمام ایام عمر خود خداوند را عبادت کردند‪.‬‬ ‫‪۴۸‬و سایر وقایع یوشع و جنگهای او و سرزنشهایش که با آنها اسرائیل را سرزنش کرد ‪،‬و هر آنچه که به آنها فرمان داده بود ‪،‬و نام‬ ‫شهرهایی که بنیاسرائیل در روزگار او تصرف کردند ‪،‬اینک در کتاب سخنان یوشع به بنیاسرائیل و در کتاب جنگهای خداوند که موسی و‬ ‫یوشع و بنیاسرائیل نوشته بودند ‪،‬مکتوب است‪.‬‬ ‫‪۴۹‬و بنیاسرائیل یوشع را در حدود میراثش ‪،‬در تیمنمه یس مرح ‪،‬که در کوهستان افرایم به او داده شده بود ‪،‬دفن کردند‪.‬‬ ‫‪135‬‬


‫جاشر‬

‫‪۵۰‬و العازر پسر هارون در آن ایام درگذشت و او را در تپهای که متعلرق به پسرش فینیاس بود و در کوهستان افرایم به او داده شده بود ‪،‬‬ ‫دفن کردند‪.‬‬ ‫فصل‪۹۱‬‬ ‫‪۱‬در آن زمان ‪،‬پس از مرگ یوشع ‪،‬بنیکنعان هنوز در آن سرزمین بودند و بنیاسرائیل تصمیم گرفتند آنها را بیرون کنند‪.‬‬ ‫‪۲‬و بنیاسرائیل از خداوند پرسیدند« ‪:‬کیست که اول از جانب ما به کنعانیان برآید تا با ایشان جنگ کند؟ »و خداوند گفت« ‪:‬یهودا برآید»‪.‬‬ ‫‪۳‬و بنییهودا به شمعون گفتند« ‪:‬با ما به قرعه ما بیا ‪،‬و ما با کنعانیان جنگ خواهیم کرد ‪،‬و همچنین با شما به قرعه شما خواهیم آمد »‪.‬پس‬ ‫بنییهودا با بنییهودا رفتند‪.‬‬ ‫‪۴‬و بنییهودا برآمده ‪،‬با کنعانیان جنگیدند ‪،‬و خداوند کنعانیان را به دست بنییهودا تسلیم کرد ‪،‬و ایشان ایشان را در بازق ‪،‬یعنی ده هزار نفر ‪،‬‬ ‫شکست دادند‪.‬‬ ‫‪۵‬و با ادونیبازق در بازق جنگیدند ‪،‬و او از حضور ایشان گریخت ‪،‬و او را تعاقب کرده ‪،‬گرفتند و او را گرفته ‪،‬شست دست و پای او را‬ ‫بریدند‪.‬‬ ‫‪۶‬و ادونیبازق گفت« ‪:‬سیصد و هشتاد پادشاه با شست دست و پای بریده ‪،‬خوراک خود را زیر سفره من جمع کردند ‪،‬چنانکه من کردم ‪،‬پس‬ ‫خدا مرا مکافات داده است »‪.‬و او را به اورشلیم آوردند و در آنجا مرد‪.‬‬ ‫‪۷‬و بنیشمعون با بنییهودا رفتند و کنعانیان را به دم شمشیر کشتند‪.‬‬ ‫‪۸‬و خداوند با بنییهودا بود و ایشان کوه را به تصرف آوردند ‪،‬و بنییوسف به بیتئیل که لوز باشد ‪،‬برآمدند و خداوند با ایشان بود‪.‬‬ ‫‪۹‬و بنییوسف بیتئیل را جاسوسی کردند و کشیکچیان مردی را دیدند که از شهر بیرون میرفت ‪،‬پس او را گرفته ‪،‬به او گفتند« ‪:‬مدخل شهر‬ ‫را به ما نشان بده و ما با تو احسان خواهیم کرد»‪.‬‬ ‫‪۱۰‬و آن مرد مدخل شهر را به ایشان نشان داد ‪،‬و بنییوسف آمدند و شهر را به دم شمشیر زدند‪.‬‬ ‫‪۱۱‬و آن مرد را با خانوادهاش روانه کردند و او نزد حتیان رفت و شهری ساخت و آن را لوز نامید ‪،‬پس همه بنیاسرائیل در شهرهای خود‬ ‫ساکن شدند و بنیاسرائیل در شهرهای خود ساکن شدند و بنیاسرائیل در تمام ایام یوشع و تمام ایام مشایخی که پس از یوشع عمر خود را‬ ‫طولنی کرده بودند و کار عظیم خداوند را که برای اسرائیل انجام داده بود دیدند ‪،‬خداوند را عبادت کردند‪.‬‬ ‫‪۱۲‬و مشایخ پس از مرگ یوشع ‪،‬هفده سال بر اسرائیل داوری کردند‪.‬‬ ‫‪۱۳‬و همه بزرگان نیز در جنگهای اسرائیل علیه کنعانیان جنگیدند و خداوند کنعانیان را از پیش روی بنیاسرائیل بیرون راند تا بنیاسرائیل‬ ‫را در سرزمینشان مستقر کند‪.‬‬ ‫‪۱۴‬و او به تمام سخنانی که به ابراهیم ‪،‬اسحاق و یعقوب گفته بود ‪،‬و سوگندی که خورده بود تا سرزمین کنعانیان را به ایشان و فرزندانشان‬ ‫بدهد ‪،‬وفا کرد‪.‬‬ ‫‪۱۵‬و خداوند تمام سرزمین کنعان را به بنیاسرائیل داد ‪،‬چنانکه برای اجدادشان قسم خورده بود ‪،‬و خداوند ایشان را از اطرافیانشان آرامی‬ ‫بخشید ‪،‬و بنیاسرائیل در شهرهای خود در امنیت ساکن شدند‪.‬‬ ‫‪۱۶‬خداوند تا ابد متبارک باد ‪،‬آمین ‪،‬و آمین‪.‬‬ ‫‪۱۷‬خود را قوی سازید و دلهای همه شما که به خداوند توکل دارید ‪،‬قوی باشد ‪.‬پایان‪.‬‬

‫‪136‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook