Skip to main content

Persian - 1st Book of Adam and Eve

Page 1

‫کتاب اول آدم و حوا‬ ‫فصل ‪۱‬‬ ‫‪ ۱‬در روز سوم‪ ،‬خدا باغ را در شرق زمین‪ ،‬در مرز شرقی جهان‪ ،‬کاشت؛ جایی که در ورای آن‪ ،‬به سوی طلوع خورشید‪ ،‬جز آب چیزی‬ ‫یافت نمیشود‪ ،‬آبی که تمام جهان را فرا گرفته و تا مرزهای آسمان میرسد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و در شمال باغ‪ ،‬دریایی از ویفر وجود دارد که طعم آن شفاف و ناب است و مانند آن در هیچ چیز دیگری یافت نمیشود؛ به طوری که از‬ ‫طریق شفافیت آن‪ ،‬میتوان به اعماق زمین نگاه کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و هنگامی که کسی خود را در آن میشوید‪ ،‬از پاکی آن پاک و از سفیدی آن سفید میشود ‪ -‬اگرچه سیاه باشد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و خدا آن دریا را به رضای خود آفرید‪ ،‬زیرا میدانست از انسانی که باید بیافریند چه بر میآید؛ به طوری که پس از ترک باغ‪ ،‬به دلیل‬ ‫گناهش‪ ،‬مردانی در زمین زاده شوند که از میان آنها صالحان بمیرند و خدا ارواح آنها را در روز واپسین برانگیزد؛ هنگامی که به جسم‬ ‫خود بازگردند؛ در آب آن دریا غسل کنند و همه آنها از گناهان خود توبه کنند‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬اما هنگامی که خدا آدم را از باغ بیرون کرد‪ ،‬او را در مرز شمالی آن قرار نداد‪ ،‬مبادا به دریای آب نزدیک شود و او و حوا خود را در‬ ‫آن بشویند‪ ،‬از گناهان خود پاک شوند و گناهی را که مرتکب شده بودند فراموش کنند و دیگر در اندیشه مجازاتشان آن را به یاد نیاورند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬همچنین‪ ،‬در مورد ضلع جنوبی باغ‪ ،‬خدا از سکونت آدم در آنجا خشنود نبود؛ زیرا وقتی باد از شمال میوزید‪ ،‬بوی خوش درختان باغ را‬ ‫از آن سمت جنوبی به او میآورد‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬از این رو‪ ،‬خدا آدم را در آنجا قرار نداد‪ ،‬مبادا بوی خوش آن درختان‪ ،‬گناه خود را فراموش کند و از کرده خود تسلی یابد‪ ،‬از بوی‬ ‫درختان لذت ببرد و از گناه خود پاک نشود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬همچنین‪ ،‬از آنجا که خداوند مهربان و بسیار مهربان است و همه چیز را به شیوهای که تنها خود میداند اداره میکند‪ ،‬پدر ما آدم را در‬ ‫مرز غربی باغ ساکن ساخت‪ ،‬زیرا زمین در آن سمت بسیار وسیع است‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و خدا به او فرمان داد که در آنجا‪ ،‬در غاری در صخرهای ‪ -‬غار گنجها‪ ،‬زیر باغ ‪ -‬ساکن شود‪.‬‬ ‫فصل ‪۲‬‬ ‫‪ ۱‬اما هنگامی که پدر ما آدم و حوا از باغ بیرون رفتند‪ ،‬زمین را با پاهای خود لگد میکردند‪ ،‬بیآنکه بدانند چه میکنند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و هنگامی که به دهانه دروازه باغ رسیدند و زمین پهناور را که پوشیده از سنگهای بزرگ و کوچک و شن بود‪ ،‬در برابر خود دیدند‪،‬‬ ‫ترسیدند و لرزیدند و از ترسی که بر آنها مستولی شده بود‪ ،‬به روی خود افتادند و مانند مردگان شدند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬زیرا ‪ -‬در حالی که تاکنون در باغی زیبا و پر از درختان گوناگون بودند ‪ -‬اکنون خود را در سرزمینی عجیب میدیدند که آن را‬ ‫نمیشناختند و هرگز ندیده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و زیرا در آن زمان آنها سرشار از لطف و طبیعتی درخشان بودند و دلهایشان به سوی چیزهای زمینی معطوف نبود‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬از این رو‪ ،‬خدا بر آنها رحم کرد و هنگامی که آنها را در برابر دروازه باغ در حال سقوط دید‪ ،‬کلمه خود را نزد پدر‪ ،‬آدم و حوا‪،‬‬ ‫فرستاد و آنها را از وضعیت سقوطشان برخیزانید‪.‬‬ ‫فصل ‪۳‬‬ ‫‪ ۱‬خدا به آدم گفت« ‪:‬من روزها و سالهایى را بر این زمین مقدر کردهام و تو و نسلت در آن ساکن خواهید شد و راه خواهید رفت تا آن‬ ‫روزها و سالها به پایان برسند؛ آنگاه کلمهای را که تو را آفرید و تو از آن سرپیچی کردی‪ ،‬کلمهای را که تو را از باغ بیرون آورد و‬ ‫هنگامی که سقوط کرده بودی‪ ،‬تو را برخیزانید‪ ،‬خواهم فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آری‪ ،‬کلمی که وقتی پنج روز و نیم تمام شود‪ ،‬دوباره تو را نجات خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬اما هنگامی که آدم این سخنان و آن پنج روز و نیم بزرگ را از خدا شنید‪ ،‬معنای آنها را نفهمـید‪.‬‬ ‫‪ ۴‬زیرا آدم گمان میکرد که تا پایان جهان‪ ،‬تنها پنج روز و نیم دیگر فرصت دارد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و آدم گریست و از خدا خواست که آن را برایش توضیح دهد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه خدا از روی رحمت خود بر آدم که به صورت و شبیه خود او آفریده شده بود‪ ،‬به او توضیح داد که این پنج هزار و پانصد سال‬ ‫است؛ و چگونه کسی خواهد آمد و او و نسلش را نجات خواهد داد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما خدا پیش از آن‪ ،‬این پیمان را با پدرمان‪ ،‬آدم‪ ،‬به همین مضمون بسته بود‪ ،‬پیش از آنکه از باغ بیرون بیاید‪ ،‬هنگامی که او کنار درختی‬ ‫بود که حوا میوه آن را گرفت و به او داد تا بخورد‪.‬‬ ‫‪ ۸٫‬هنگامی که پدر ما آدم از باغ بیرون آمد‪ ،‬از کنار آن درخت گذشت و دید که چگونه خدا آن را به شکلی دیگر درآورده و خشکیده است‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و چون آدم به سوی آن رفت‪ ،‬ترسید‪ ،‬لرزید و به زمین افتاد؛ اما خدا به رحمت خود او را بال برد و سپس این پیمان را با او بست‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و نیز هنگامی که آدم کنار دروازه باغ بود و کروبی را با شمشیری از آتش فروزان در دست دید‪ ،‬و کروبی خشمگین شد و به او اخم‬ ‫کرد‪ ،‬آدم و حوا هر دو از او ترسیدند و گمان کردند که میخواهد آنها را بکشد‪ .‬پس به روی خود افتادند و از ترس لرزیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اما او بر ایشان ترحم کرد و به ایشان رحم نمود؛ و از ایشان روی برگرداند و به آسمان بال رفت و نزد خداوند دعا کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪« ۱۲‬خداوندا‪ ،‬تو مرا فرستادی تا با شمشیری آتشین‪ ،‬دروازه باغ را نگهبانی دهم»‪.‬‬ ‫‪« ۱۳‬اما هنگامی که بندگان تو‪ ،‬آدم و حوا‪ ،‬مرا دیدند‪ ،‬به روی خود افتادند و مانند مردگان شدند‪ .‬ای پروردگار من‪ ،‬با بندگان تو چه کنیم؟»‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۱۴‬آنگاه خدا بر آنها رحم کرد و به آنها رحم نمود و فرشته خود را فرستاد تا از باغ محافظت کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و کلمه خداوند نزد آدم و حوا آمد و آنها را برخیزانید‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و خداوند به آدم گفت« ‪:‬به تو گفتم که در پایان پنج روز و نیم‪ ،‬کلمه خود را خواهم فرستاد و تو را نجات خواهم داد‪.‬‬ ‫‪« ۱۷‬پس دلت را قوی دار و در غار گنجها که پیش از این دربارهاش با تو سخن گفتهام‪ ،‬ساکن شو»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و هنگامی که آدم این کلم را از خدا شنید‪ ،‬با آنچه خدا به او گفته بود‪ ،‬تسلی یافت‪ .‬زیرا او به او گفته بود که چگونه او را نجات خواهد‬ ‫داد‪.‬‬ ‫فصل ‪۴‬‬ ‫‪ ۱‬اما آدم و حوا برای بیرون آمدن از باغ‪ ،‬نخستین مسکن خود‪ ،‬گریستند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و در واقع‪ ،‬هنگامی که آدم به بدن خود که تغییر یافته بود نگاه کرد‪ ،‬او و حوا‪ ،‬بر آنچه انجام داده بودند‪ ،‬تلخ گریستند‪ .‬و آنها راه افتادند و‬ ‫به آرامی به غار گنجها رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و چون به آنجا رسیدند‪ ،‬آدم بر خود گریست و به حوا گفت« ‪:‬به این غار که قرار است زندان ما در این دنیا و محل مجازات باشد‪ ،‬بنگر!‬ ‫‪« ۴‬در مقایسه با باغ چه؟ تنگی آن در مقایسه با فضای باغ دیگر چیست؟»‬ ‫‪« ۵‬این صخره که در کنار آن بیشهها قرار دارد چیست؟ تاریکی این غار در مقایسه با روشنایی باغ چیست؟‬ ‫‪« ۶‬این صخره برآمده که ما را پناه میدهد‪ ،‬در مقایسه با رحمت خداوند که بر ما سایه افکنده است‪ ،‬چه ارزشی دارد؟‬ ‫‪« ۷‬خاک این غار در مقایسه با زمین باغ چه ارزشی دارد؟ این زمین‪ ،‬پوشیده از سنگ؛ و آن‪ ،‬کاشته شده با درختان میوه خوشمزه؟»‬ ‫‪ ۸‬و آدم به حوا گفت« ‪:‬به چشمان خود و چشمان من بنگر که پیش از این فرشتگان را در آسمان در حال ستایش میدیدند؛ و آنها نیز پیوسته‬ ‫ستایش میکردند‪.‬‬ ‫‪« ۹‬اما اکنون دیگر مانند گذشته نمیبینیم‪ :‬چشمان ما از جنس گوشت شده است؛ دیگر نمیتوانند مانند گذشته ببینند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آدم دوباره به حوا گفت« ‪:‬بدن امروز ما در مقایسه با روزهای پیشین‪ ،‬هنگامی که در باغ ساکن بودیم‪ ،‬چگونه است؟»‬ ‫‪ ۱۱‬پس از این‪ ،‬آدم دوست نداشت وارد غار زیر صخره آویزان شود؛ و هرگز هم نمیخواست وارد آن شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما او در برابر فرمان خدا سر تعظیم فرود آورد؛ و با خود گفت« ‪:‬اگر وارد غار نشوم‪ ،‬دوباره گناهکار خواهم بود»‪.‬‬ ‫فصل ‪۵‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم و حوا وارد غار شدند و به زبان خودشان که برای ما ناشناخته بود‪ ،‬اما خودشان آن را به خوبی میدانستند‪ ،‬دعا کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و همچنان که آنها دعا میکردند‪ ،‬آدم چشمان خود را بال آورد و صخره و سقف غار را دید که بالی سرش را پوشانده بود‪ ،‬به طوری که‬ ‫نه میتوانست آسمان را ببیند و نه مخلوقات خدا را‪ .‬پس گریست و به شدت بر سینه خود کوفت تا اینکه افتاد و مانند مرده شد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و حوا گریان نشست؛ زیرا گمان میکرد که او مرده است‪.‬‬ ‫‪ ۴‬سپس برخاست‪ ،‬دستهایش را به سوی خدا گشود و از او طلب رحمت و شفقت کرد و گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬گناه مرا‪ ،‬گناهی را که مرتکب‬ ‫شدهام‪ ،‬ببخش و آن را به زیان من به یاد نیاور‪.‬‬ ‫‪« ۵‬زیرا من به تنهایی باعث شدم بنده تو از باغ به این سرزمین گمشده‪ ،‬از نور به این تاریکی و از سرای شادی به این زندان سقوط کند»‪.‬‬ ‫‪« ۶‬خدایا‪ ،‬به این بندهات که چنین افتاده است‪ ،‬نظر کن و او را از مرگ برخیزان تا گریه کند و از گناهی که به واسطه من مرتکب شده‬ ‫است‪ ،‬توبه کند»‪.‬‬ ‫‪« ۷‬این بار جان او را نگیر؛ بلکه بگذار زنده بماند تا بتواند به اندازه توبه خود بایستد و اراده تو را مانند قبل از مرگش انجام دهد»‪.‬‬ ‫‪« ۸‬اما اگر او را برنخیزانی‪ ،‬پس ای خدا‪ ،‬روح مرا نیز بگیر تا مانند او شوم؛ و مرا در این سیاهچال‪ ،‬تنها و بیکس‪ ،‬رها مکن؛ زیرا من‬ ‫نمیتوانستم در این دنیا تنها باشم‪ ،‬مگر با او‪.‬‬ ‫‪« ۹‬زیرا تو‪ ،‬ای خدا‪ ،‬خوابی بر او مستولی کردی و استخوانی از پهلویش برداشتی و به قدرت الهی خود‪ ،‬گوشت را به جای آن‬ ‫بازگرداندی‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬و تو مرا‪ ،‬آن استخوان را‪ ،‬گرفتی و زنی آفریدی‪ ،‬درخشان مانند او‪ ،‬با قلب‪ ،‬عقل و زبان؛ و در جسم‪ ،‬مانند جسم خودش؛ و مرا به‬ ‫رحمت و قدرت خود‪ ،‬به شباهت چهره او آفریدی‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬ای خداوند‪ ،‬من و او یکی هستیم و تو‪ ،‬ای خدا‪ ،‬خالق ما هستی‪ ،‬تو آن هستی که هر دوی ما را در یک روز آفریدی‪.‬‬ ‫‪« ۱۲‬بنابراین‪ ،‬ای خدا‪ ،‬به او زندگی بده تا در این سرزمین غریب‪ ،‬در حالی که ما به دلیل گناهانمان در آن ساکن هستیم‪ ،‬با من باشد»‪.‬‬ ‫‪« ۱۳‬اما اگر او را زنده نمیکنی‪ ،‬مرا نیز مانند او بگیر تا هر دو در یک روز بمیریم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و حوا به تلخی گریست و از شدت اندوه‪ ،‬بر پدرمان آدم افتاد‪.‬‬ ‫فصل ‪۶‬‬ ‫‪ ۱‬اما خدا بر ایشان نظر کرد‪ ،‬زیرا از شدت غم و اندوه خودکشی کرده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما او آنها را برمیخیزاند و تسلی میداد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬بنابراین‪ ،‬او کلم خود را نزد ایشان فرستاد تا بایستند و بیدرنگ برخیزند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و خداوند به آدم و حوا گفت« ‪:‬شما با میل خود تخلف کردید‪ ،‬تا اینکه از باغی که شما را در آن قرار داده بودم‪ ،‬بیرون آمدید‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪« ۵‬تو با میل خود به الوهیت‪ ،‬عظمت و مقام والیی‪ ،‬مانند من‪ ،‬به میل خود تجاوز کردی؛ به طوری که من تو را از طبیعت درخشانی که‬ ‫در آن زمان داشتی محروم کردم و تو را از باغ به این سرزمین ناهموار و پر از مشکل آوردم»‪.‬‬ ‫‪« ۶‬کاش از فرمان من سرپیچی نکرده بودی و شریعت مرا نگاه میداشتی و از میوه درختی که به تو گفته بودم به آن نزدیک نشوی‪،‬‬ ‫نمیخوردی! و در باغ درختان میوهای بهتر از آن وجود داشت‪.‬‬ ‫‪« ۷‬اما شیطان پلید که در مقام اولیه خود باقی نماند و ایمان خود را حفظ نکرد؛ در او هیچ نیت خوبی نسبت به من نبود‪ ،‬و با اینکه من او‬ ‫را آفریده بودم‪ ،‬مرا به هیچ شمرد و در جستجوی الوهیت بود‪ ،‬به طوری که من او را از آسمان به زیر انداختم ‪ -‬اوست که درخت را در‬ ‫نظر شما دلپذیر جلوه داد تا اینکه با گوش دادن به او‪ ،‬از آن خوردید‪.‬‬ ‫‪« ۸‬بدین سان از فرمان من سرپیچی کردید‪ ،‬و از این رو من همه این غمها را بر شما وارد آوردم»‪.‬‬ ‫‪« ۹‬زیرا من خدای خالق هستم‪ ،‬که وقتی مخلوقاتم را آفریدم‪ ،‬قصد نابودی آنها را نداشتم‪ .‬اما پس از آنکه خشم مرا به شدت برانگیختند‪ ،‬آنها‬ ‫را با بلهای سخت مجازات کردم تا توبه کنند»‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬اما اگر برعکس‪ ،‬همچنان در گناه خود سرسخت بمانند‪ ،‬تا ابد زیر لعنت خواهند بود»‪.‬‬ ‫فصل ‪۷‬‬ ‫‪ ۱‬هنگامی که آدم و حوا این سخنان را از خدا شنیدند‪ ،‬بیشتر گریستند و هق هق کردند؛ اما دلهای خود را به خدا تقویت کردند‪ ،‬زیرا اکنون‬ ‫احساس میکردند که خداوند برای آنها مانند پدر و مادر است؛ و به همین دلیل‪ ،‬در برابر او گریستند و از او طلب رحمت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آنگاه خدا بر ایشان ترحم کرد و گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬من با تو عهد بستهام و از آن برنخواهم گشت؛ و نمیگذارم به باغ بازگردی تا عهد‬ ‫بزرگ پنج روز و نیم من به انجام رسد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه آدم به خدا گفت« ‪:‬پروردگارا‪ ،‬تو ما را آفریدی و ما را شایسته بودن در باغ ساختی؛ و پیش از آنکه گناه کنم‪ ،‬همه جانوران را نزد‬ ‫من آوردی تا آنها را نامگذاری کنم‪.‬‬ ‫‪« ۴‬آنگاه لطف تو شامل حال من شد؛ و من هر کس را مطابق رأی تو نامگذاری کردم؛ و تو همه آنها را مطیع من ساختی‪.‬‬ ‫‪« ۵‬اما اکنون‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬خدا‪ ،‬که از فرمان تو سرپیچی کردهام‪ ،‬همه جانوران بر من خواهند شورید و مرا و حوا‪ ،‬کنیز تو‪ ،‬را خواهند‬ ‫خورد؛ و حیات ما را از روی زمین منقطع خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪« ۶‬بنابراین‪ ،‬ای خدا‪ ،‬از تو التماس میکنم که چون ما را از باغ بیرون آوردی و در سرزمینی غریب ساکن ساختی‪ ،‬نگذاری حیوانات به ما‬ ‫آسیبی برسانند»‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪ ۷٫‬هنگامی که خداوند این سخنان را از آدم شنید‪ ،‬بر او ترحم کرد و احساس کرد که او حقیقتا گفته است که حیوانات صحرا برخیزند و او‬ ‫و حوا را ببلعند‪ ،‬زیرا او‪ ،‬خداوند‪ ،‬به دلیل گناهشان بر آن دو خشمگین بود‪.‬‬ ‫‪ ۸٫‬آنـگاه خـدا بـه چـیـزهـان و پـرنـدگـان و هـمـه جنبندگان زمین فرمان داد که نزد آدم آیند و با او مأنوس شوند و او و حوا و همچنین هیچ‬ ‫یک از نیکان و درستکاران نسل آنها را آزار ندهند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه حیوانات به فرمان خدا به آدم سجده کردند‪ ،‬جز مار که خدا بر او خشم گرفت و با حیوانات به نزد آدم نیامد‪.‬‬ ‫فصل ‪۸‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم گریست و گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬هنگامی که در باغ ساکن بودیم و دلهایمان سرشار از شادی بود‪ ،‬فرشتگانی را میدیدیم که در آسمان‬ ‫ستایش میکردند‪ ،‬اما اکنون آن گونه که عادت داشتیم‪ ،‬نمیبینیم؛ بلکه‪ ،‬هنگامی که وارد غار شدیم‪ ،‬همه آفرینش از ما پنهان شد»‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آنگاه خداوند‪ ،‬خـدا‪ ،‬به آدم گفت« ‪:‬هنگامی که مطیع من بودی‪ ،‬طبیعتی درخشان در درونت داشتی و به همین دلیل میتوانستی چیزهای‬ ‫دور را ببینی‪ .‬اما پس از گناهت‪ ،‬طبیعت درخشانت از تو گرفته شد و دیگر نمیتوانستی چیزهای دور را ببینی‪ ،‬بلکه فقط میتوانستی‬ ‫چیزهای نزدیک را ببینی؛ آن هم به اقتضای توانایی جسم؛ زیرا حیوانی است»‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬هنگامی که آدم و حوا این سخنان را از خدا شنیدند‪ ،‬در حالی که با دلی اندوهگین او را ستایش و پرستش میکردند‪ ،‬راه خود را در پیش‬ ‫گرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و خدا از گفتگو با ایشان دست کشید‪.‬‬ ‫فصل ‪۹‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم و حوا از غار گنجها بیرون آمدند و به دروازه باغ نزدیک شدند و در آنجا ایستادند تا آن را تماشا کنند و برای دور شدن از آن‬ ‫گریستند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آدم و حوا از جلوی دروازه باغ به ضلع جنوبی آن رفتند و در آنجا آبی را یافتند که باغ را از ریشه درخت حیات سیراب میکرد و از‬ ‫آنجا به چهار رودخانه بر فراز زمین منشعب میشد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬سپس آنها آمدند و به آن آب نزدیک شدند و به آن نگاه کردند و دیدند که این آبی است که از زیر ریشه درخت حیات در باغ بیرون میآید‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و آدم به خاطر جدا شدن از باغ‪ ،‬گریست و ناله کرد و بر سینه خود کوفت و به حوا گفت‪:‬‬ ‫‪« ۵‬چرا این همه بل و عذاب را بر من‪ ،‬بر خودت و بر نسل ما نازل کردی؟»‬ ‫‪ ۶‬و حوا به او گفت« ‪:‬چه دیدهای که اینگونه گریه میکنی و با من سخن میگویی؟»‬ ‫‪ ۷‬و به حوا گفت« ‪:‬آیا این آبی را که در باغ با ما بود و درختان باغ را سیراب میکرد و از آنجا جاری میشد‪ ،‬نمیبینی؟»‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪« ۸‬و ما‪ ،‬وقتی در باغ بودیم‪ ،‬به آن اهمیتی نمیدادیم؛ اما از زمانی که به این سرزمین عجیب آمدهایم‪ ،‬آن را دوست داریم و آن را برای‬ ‫استفاده بدن خود میگردانیم»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما هنگامی که حوا این سخنان را از او شنید‪ ،‬گریست؛ و از شدت گریه‪ ،‬در آن آب افتادند؛ و میخواستند خود را در آن به پایان برسانند‬ ‫تا دیگر هرگز باز نگردند و خلقت را نبینند؛ زیرا هنگامی که به کار خلقت نگاه کردند‪ ،‬احساس کردند که باید خود را به پایان برسانند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۰‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه خدای مهربان و بخشنده‪ ،‬به ایشان که در آب افتاده و در آستانه مرگ بودند‪ ،‬نظر کرد و فرشتهای فرستاد که ایشان را از آب‬ ‫بیرون آورد و همچون مردگان‪ ،‬بر ساحل دریا نهاد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه فرشته نزد خدا بال رفت‪ ،‬مورد استقبال قرار گرفت و گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬مخلوقات تو آخرین نفس خود را کشیدهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬سپس خدا کلمه خود را نزد آدم و حوا فرستاد که آنها را از مرگشان برخیزانید‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آدم پس از برخاستن گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬هنگامی که در باغ بودیم‪ ،‬به این آب نیازی نداشتیم و به آن اهمیت نمیدادیم؛ اما از زمانی که به این‬ ‫سرزمین آمدهایم‪ ،‬نمیتوانیم از آن بینیاز باشیم»‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬خـدا بـه آدم گفت« ‪:‬در آن هنگام که تـو تحت فرمان من بودی و فرشتهای نورانی بودی‪ ،‬این آب را نمیشناختی‪.‬‬ ‫‪« ۶‬اما پس از آنکه از دستور من سرپیچی کردی‪ ،‬نمیتوانی بدون آب‪ ،‬که بدنت را با آن بشویی و رشد دهی‪ ،‬سر کنی؛ زیرا اکنون مانند‬ ‫بدن حیوانات شدهای و به آب نیاز داری»‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬هنگامی که آدم و حوا این سخنان را از خدا شنیدند‪ ،‬زار زار گریستند؛ و آدم از خدا تضرع کرد که به او اجازه دهد به باغ بازگردد و‬ ‫بار دیگر آن را ببیند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما خدا به آدم گفت« ‪:‬من به تو وعدهای دادهام؛ وقتی آن وعده محقق شود‪ ،‬تو و نسل صالح تو را به باغ باز خواهم گرداند»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و خدا از گفتگو با آدم دست کشید‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۱‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم و حوا احساس کردند که از تشنگی و گرما و اندوه میسوزند‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آدم به حوا گفت« ‪:‬حتی اگر بمیریم‪ ،‬از این آب نخواهی نوشید‪ .‬ای حوا‪ ،‬هنگامی که این آب به درون ما راه یابد‪ ،‬عذاب ما و فرزندانمان‬ ‫را که پس از ما خواهند آمد‪ ،‬افزون خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬آدم و حوا هر دو از آب کناره گرفتند و هیچ از آن ننوشیدند؛ بلکه آمدند و وارد غار گنجها شدند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما وقتی آدم در آن بود‪ ،‬حوا را نمیدید؛ فقط صدای او را میشنید‪ .‬حوا هم نمیتوانست آدم را ببیند‪ ،‬اما صدای او را میشنید‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬آنگاه آدم از شدت اندوه گریست و بر سینه خود کوفت؛ و برخاست و به حوا گفت« ‪:‬کجا هستی؟»‬ ‫‪ ۶‬و به او گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬من در این تاریکی ایستادهام»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬سپس به او گفت« ‪:‬طبیعت درخشانی را که در آن زندگی میکردیم‪ ،‬هنگامی که در باغ اقامت داشتیم‪ ،‬به یاد آور!‬ ‫‪« ۸‬ای حوا! شکوهی را که در باغ بر ما بود‪ ،‬به یاد آور‪ .‬ای حوا! درختانی را که در باغ‪ ،‬هنگامی که در میان آنها حرکت میکردیم‪ ،‬بر ما‬ ‫سایه میافکندند‪ ،‬به یاد آور‪.‬‬ ‫‪. «۹‬ای حوا! به یاد داشته باش که وقتی در باغ بودیم‪ ،‬نه شب را میشناختیم و نه روز را‪ .‬به درخت حیات فکر کن که از پایین آن آب‬ ‫جاری بود و بر ما میدرخشید! ای حوا‪ ،‬باغ و روشنایی آن را به یاد آور!‬ ‫‪« ۱۰‬بیاندیش‪ ،‬آه‪ ،‬به آن باغی بیندیش که در آن تاریکی نبود‪ ،‬هنگامی که ما در آن ساکن بودیم‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬در حالی که به محض ورودمان به این غار گنجها‪ ،‬تاریکی ما را فرا گرفت؛ تا جایی که دیگر نمیتوانیم یکدیگر را ببینیم؛ و تمام لذت‬ ‫این زندگی به پایان رسیده است»‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۲‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم و حوا بر سینه خود کوفتند و تمام شب را تا نزدیک سپیده دم سوگواری کردند و بر درازی شب در میازیا آه کشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آدم از شدت اندوه و تاریکی‪ ،‬خود را زد و در غار بر زمین افتاد و مانند مرده در آنجا افتاد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما حوا صدای افتادن او را بر زمین شنید‪ .‬و با دستانش او را جستجو کرد و او را مانند جسدی یافت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه او ترسید و زبانش بند آمد و در کنار او ماند‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬اما خداوند مهربان‪ ،‬مرگ آدم و سکوت حوا از ترس تاریکی را نظاره کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و کلمه خدا نزد آدم آمد و او را از مرگ برخیزانید و دهان حوا را گشود تا سخن بگوید‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آنگاه آدم در غار برخاست و گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬چرا نور از ما دور شد و تاریکی ما را فرا گرفت؟ چرا ما را در این تاریکی طولنی رها‬ ‫کردی؟ چرا ما را اینگونه گرفتار بل میکنی؟»‬ ‫‪« ۸‬و این تاریکی‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬پیش از آنکه بر ما فرود آید کجا بود؟ چنان است که نمیتوانیم یکدیگر را ببینیم‪.‬‬ ‫‪« ۹‬زیرا تا زمانی که در باغ بودیم‪ ،‬تاریکی را نه میدیدیم و نه حتی میدانستیم چیست‪ .‬من از حوا پنهان نبودم‪ ،‬و او نیز از من پنهان نبود‪ ،‬تا‬ ‫اکنون که او نمیتواند مرا ببیند؛ و هیچ تاریکی بر ما نیامد تا ما را از یکدیگر جدا کند‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬اما من و او هر دو در یک نور درخشان بودیم‪ .‬من او را میدیدم و او مرا میدید‪ .‬با این حال‪ ،‬از زمانی که به این غار آمدهایم‪ ،‬تاریکی‬ ‫بر ما چیره شده و ما را از هم جدا کرده است‪ ،‬به طوری که من او را نمیبینم و او مرا نمیبیند»‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪« ۱۱‬ای خداوند‪ ،‬آیا پس ما را با این تاریکی گرفتار بل خواهی کرد؟»‬ ‫فصل ‪۱۳‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه هنگامی که خدای مهربان و دلسوز‪ ،‬صدای آدم را شنید‪ ،‬به او گفت‪:‬‬ ‫‪« ۲‬ای آدم‪ ،‬تا زمانی که فرشته خوب مطیع من بود‪ ،‬نوری درخشان بر او و سپاهیانش سایه میافکند‪.‬‬ ‫‪« ۳‬اما هنگامی که از فرمان من سرپیچی کرد‪ ،‬من آن طبیعت روشن را از او گرفتم و او تاریک شد‪.‬‬ ‫‪« ۴‬و هنگامی که او در آسمانها‪ ،‬در قلمرو نور بود‪ ،‬چیزی از تاریکی نمیدانست‪.‬‬ ‫‪« ۵‬اما او سرپیچی کرد و من او را از آسمان به زمین انداختم؛ و این تاریکی بود که او را فرا گرفت‪.‬‬ ‫‪« ۶‬و ای آدم‪ ،‬هنگامی که در باغ من بودی و از من اطاعت میکردی‪ ،‬آن نور درخشان بر تو نیز قرار داشت‪.‬‬ ‫‪« ۷‬اما هنگامی که از گناه تو باخبر شدم‪ ،‬تو را از آن نور درخشان محروم کردم‪ .‬با این حال‪ ،‬از روی رحمت خود‪ ،‬تو را به تاریکی تبدیل‬ ‫نکردم‪ ،‬بلکه تو را بدن گوشتی قرار دادم و این پوست را بر روی آن گستردم تا سرما و گرما را تحمل کند‪.‬‬ ‫‪« ۸‬اگر خشم خود را بر تو فرو میریختم‪ ،‬تو را نابود میکردم؛ و اگر تو را به تاریکی تبدیل میکردم‪ ،‬گویی تو را کشته بودم»‪.‬‬ ‫‪« ۹‬اما به رحمت خود‪ ،‬تو را چنین ساختم؛ ای آدم‪ ،‬هنگامی که از فرمان من سرپیچی کردی‪ ،‬تو را از باغ بیرون راندم و به این سرزمین‬ ‫آوردم؛ و به تو دستور دادم که در این غار ساکن شوی؛ و تاریکی بر تو آمد‪ ،‬همانطور که بر کسی که از فرمان من سرپیچی کرد‪ ،‬آمد‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬بدین سان‪ ،‬ای آدم‪ ،‬این شب تو را فریب داده است‪ .‬قرار نیست تا ابد دوام بیاورد؛ بلکه تنها دوازده ساعت است؛ و چون به پایان رسد‪،‬‬ ‫روشنایی روز باز خواهد گشت‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬بنابراین‪ ،‬آه نکش‪ ،‬و تکان نخور؛ و در دلت مگو که این تاریکی طولنی است و به درازا میکشد؛ و در دلت مگو که من تو را با آن‬ ‫به ستوه میآورم‪.‬‬ ‫‪« ۱۲‬دلت را قوی دار و نترس‪ .‬این تاریکی مجازات نیست‪ .‬اما ای آدم‪ ،‬من روز را آفریدهام و خورشید را در آن قرار دادهام تا روشنایی‬ ‫دهد؛ تا تو و فرزندانت بتوانید کار خود را انجام دهید‪.‬‬ ‫‪« ۱۳‬زیرا میدانستم که گناه و تجاوز خواهی کرد و به این سرزمین خواهی آمد‪ .‬با این حال‪ ،‬تو را مجبور نخواهم کرد‪ ،‬و صدایت را‬ ‫نخواهم شنید‪ ،‬و تو را زندانی نخواهم کرد؛ و تو را به سقوطت محکوم نخواهم کرد؛ و نه به خروجت از نور به تاریکی؛ و نه به بیرون‬ ‫آمدنت از باغ به این سرزمین‪.‬‬ ‫‪« ۱۴‬زیرا من تو را از نور آفریدم؛ و اراده کردم که از تو فرزندانی از نور و شبیه تو بیرون آورم»‪.‬‬ ‫‪« ۱۵‬اما تو حتی یک روز هم به فرمان من عمل نکردی‪ ،‬تا اینکه من آفرینش را به پایان رساندم و همه چیز را در آن برکت دادم»‪.‬‬ ‫‪« ۱۶‬آنگاه درباره درخت به تو فرمان دادم که از آن نخوری‪ .‬با این حال میدانستم که شیطان‪ ،‬که خود را فریب داده است‪ ،‬تو را نیز فریب‬ ‫خواهد داد‪.‬‬ ‫‪« ۱۷‬پس من به وسیله آن درخت به تو اعلم کردم که به او نزدیک نشوی‪ .‬و به تو گفتم که از میوه آن نخوری‪ ،‬و از آن نچشی‪ ،‬و زیر آن‬ ‫ننشینی‪ ،‬و تسلیم آن نشوی‪.‬‬ ‫‪« ۱۸‬ای آدم‪ ،‬اگر من نبودم و با تو درباره درخت سخن نمیگفتم و تو را بدون دستور رها نمیکردم و تو گناه میکردی‪ ،‬این از جانب من‬ ‫جرمی محسوب میشد که به تو دستوری نداده بودم؛ تو برمیگشتی و مرا به خاطر آن سرزنش میکردی‪.‬‬ ‫‪« ۱۹‬اما من به تو فرمان دادم و هشدار دادم‪ ،‬و تو سقوط کردی‪ .‬بنابراین آفریدگان من نمیتوانند مرا سرزنش کنند؛ بلکه سرزنش تنها بر‬ ‫دوش آنهاست»‪.‬‬ ‫‪« ۲۰‬و ای آدم‪ ،‬من روز را برای تو و فرزندانت پس از تو قرار دادهام تا در آن کار کنند و زحمت بکشند‪ .‬و شب را قرار دادهام تا در آن‬ ‫از کارشان استراحت کنند؛ و حیوانات صحرا شبها بیرون بروند و به دنبال غذا بروند‪.‬‬ ‫‪« ۲۱‬اما ای آدم‪ ،‬اکنون اندکی از تاریکی باقی مانده است؛ و روشنایی روز به زودی پدیدار خواهد شد»‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۴‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم به خدا گفت« ‪:‬پروردگارا‪ ،‬جان مرا بگیر و نگذار دیگر این تاریکی را ببینم؛ یا مرا به جایی ببر که تاریکی نباشد»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما خداوند‪ ،‬خداوند‪ ،‬به آدم گفت« ‪:‬به راستی به تو میگویم‪ ،‬این تاریکی از تو خواهد گذشت‪ ،‬هر روزی که برای تو مقدر کردهام‪ ،‬تا‬ ‫زمان تحقق عهدم؛ آنگاه تو را نجات خواهم داد و دوباره به باغ‪ ،‬به مسکن نوری که آرزویش را داری‪ ،‬که در آن تاریکی نیست‪ ،‬باز‬ ‫خواهم گرداند‪ .‬من تو را به آن ‪ -‬در پادشاهی آسمان ‪ -‬خواهم آورد»‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬خدا دوباره به آدم گفت« ‪:‬تمام این رنجی که به خاطر گناهت بر تو وارد شده است‪ ،‬تو را از دست شیطان رها نخواهد کرد و نجات‬ ‫نخواهد داد‪.‬‬ ‫‪« ۴‬اما من این کار را خواهم کرد‪ .‬هنگامی که از آسمان فرود آیم و جسم نسل تو شوم و ناتوانیای را که تو از آن رنج میبری‪ ،‬بر خود‬ ‫بگیرم‪ ،‬آنگاه تاریکی که در این غار بر تو آمد‪ ،‬در گور‪ ،‬هنگامی که در جسم نسل تو باشم‪ ،‬بر من خواهد آمد»‪.‬‬ ‫‪« ۵‬و من که سال ندارم‪ ،‬مشمول شمارش سالها‪ ،‬زمانها‪ ،‬ماهها و روزها خواهم بود و مانند یکی از فرزندان آدم محسوب خواهم شد تا تو را‬ ‫نجات دهم»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و خدا از گفتگو با آدم دست کشید‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫فصل ‪۱۵‬‬ ‫آنگاه آدم و حوا به خاطر کلم خدا به ایشان که گفته بود تا زمان تحقق روزهای مقرر شده به باغ باز نگردند‪ ،‬گریستند و اندوهگین شدند؛‬ ‫اما بیشتر به این دلیل که خدا به ایشان گفته بود که برای نجاتشان رنج خواهد کشید‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۶‬‬ ‫‪ ۱‬پس از این‪ ،‬آدم و حوا تا سپیده دمیدن سپیده دم‪ ،‬در غار ایستادند و دعا و گریه کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و چون دیدند که نور به سویشان بازگشت‪ ،‬از ترس دست کشیدند و دلهای خود را تقویت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬آنگاه آدم از غار بیرون آمد‪ .‬و چون به دهانه آن رسید و ایستاد و روی خود را به سوی شرق برگرداند و خورشید را دید که با پرتوهای‬ ‫درخشان طلوع میکند و گرمای آن را بر بدن خود احساس کرد‪ ،‬از آن ترسید و در دل خود اندیشید که این شعله برای آزار او آمده است‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس گریست و بر سینه خود کوفت و به روی خود بر زمین افتاد و درخواست خود را چنین کرد‪:‬‬ ‫‪« ۵‬ای خداوند‪ ،‬مرا گرفتار بل مکن‪ ،‬مرا هلک مکن‪ ،‬و جان مرا از زمین مگیر»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬زیرا او خورشید را خدا میدانست‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬از آنجا که آدم در باغ بود و صدای خدا و صدایی را که در باغ ایجاد میکرد میشنید و از او میترسید‪ ،‬هرگز نور درخشان خورشید را‬ ‫ندید و گرمای سوزان آن بدنش را لمس نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬از این رو‪ ،‬هنگامی که پرتوهای سوزان خورشید به او میرسید‪ ،‬از آن میترسید‪ .‬گمان میکرد که خدا میخواهد در تمام روزهایی که‬ ‫برایش مقدر کرده بود‪ ،‬او را با آن به ستوه آورد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬زیرا آدم نیز در اندیشه خود گفت‪ ،‬چنانکه خدا ما را با تاریکی بل نیاورد‪ ،‬اینک این خورشید را برافراشت تا ما را با گرمای سوزان بل‬ ‫دهد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما هنگامی که او در دل خود چنین میاندیشید‪ ،‬کلم خدا بر او نازل شد و گفت‪:‬‬ ‫‪« ۱۱‬ای آدم‪ ،‬برخیز و بایست‪ .‬این خورشید خدا نیست؛ بلکه برای روشنایی روز آفریده شده است‪ ،‬همان که در غار با تو درباره آن سخن‬ ‫گفتم که سپیده دم خواهد زد و روشنایی روز خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪« ۱۲‬اما من خدایی هستم که شب هنگام تو را تسلی دادم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و خدا از گفتگو با آدم دست کشید‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۷‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم و حوا از دهانه غار بیرون آمدند و به سوی باغ رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما چون به آن نزدیک شدند‪ ،‬پیش از دروازه غربی‪ ،‬که شیطان از آنجا آمده بود تا آدم و حوا را فریب دهد‪ ،‬ماری را یافتند که شیطان‬ ‫شده بود و به سوی دروازه میآمد و با اندوه خاک را میلیسید و به دلیل نفرینی که از جانب خدا بر او نازل شده بود‪ ،‬بر سینهاش روی زمین‬ ‫میلولید‪.‬‬ ‫پستترین همه آنها شده بود و بر سینه خود‬ ‫و‬ ‫لغزنده‬ ‫و‬ ‫شده‬ ‫دگرگون‬ ‫اکنون‬ ‫بود‪،‬‬ ‫جانوران‬ ‫همه‬ ‫والترین‬ ‫مار‬ ‫این‪،‬‬ ‫از‬ ‫پیش‬ ‫که‬ ‫حالی‬ ‫در‬ ‫‪۳‬و‬ ‫ن‬ ‫ن‬ ‫میخزید و بر شکم خود راه میرفت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و در حالی که از همه جانوران زیباتر بود‪ ،‬تغییر کرده و زشتترین آنها شده بود‪ .‬به جای تغذیه از بهترین غذاها‪ ،‬اکنون به خوردن خاک‬ ‫روی آورده بود‪ .‬به جای اینکه مانند گذشته در بهترین مکانها ساکن باشد‪ ،‬اکنون در خاک زندگی میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و با اینکه زمانی از هم هه جانوران زیباتر بود و همه از زیباییاش مات و مبهوت میماندند‪ ،‬اکنون مورد نفرت آنها قرار گرفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و باز‪ ،‬در حالی که در یک اقامتگاه زیبا ساکن بود که همه حیوانات دیگر از جاهای دیگر به آنجا میآمدند؛ و از هر جا که مینوشید‪ ،‬آنها‬ ‫نیز از همان مینوشیدند؛ اکنون‪ ،‬پس از آنکه به دلیل نفرین خدا سمی شده بود‪ ،‬همه حیوانات از اقامتگاهش گریختند و از آبی که او مینوشید‪،‬‬ ‫ننوشیدند؛ بلکه از آن گریختند‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۸‬‬ ‫‪ ۱‬هنگامی که مار ملعون آدم و حوا را دید‪ ،‬سرش را متورم کرد‪ ،‬روی دم خود ایستاد و با چشمانی سرخ به خون‪ ،‬چنان کرد که گویی‬ ‫میخواهد آنها را بکشد‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬مار مستقیما ا به سوی حوا رفت و از پی او دوید؛ در حالی که آدم در کنارش ایستاده بود و میگریست‪ ،‬زیرا چوبی در دست نداشت که با‬ ‫آن مار را بزند و نمیدانست چگونه آن را بکشد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما آدم با قلبی که برای حوا میسوخت‪ ،‬به مار نزدیک شد و دم آن را گرفت؛ هنگامی که مار به سوی او برگشت و به او گفت‪:‬‬ ‫‪« ۴٫‬ای آدم‪ ،‬به خاطر تو و حوا‪ ،‬من لغزندهام و روی شکمم راه میروم»‪ .‬سپس به دلیل قدرت زیادش‪ ،‬آدم و حوا را به زمین انداخت و به‬ ‫آنها فشار آورد‪ ،‬گویی میخواهد آنها را بکشد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اما خدا فرشتهای فرستاد که مار را از ایشان دور کرد و ایشان را برخیزانید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه کلمه خدا نزد مار آمد و به او گفت« ‪:‬در وهله اول تو را زبانآموز کردم و وادارت کردم بر شکمت راه بروی؛ اما تو را از سخن‬ ‫گفتن محروم نکردم‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪« ۷‬اما اکنون‪ ،‬تو و نسلت‪ ،‬لل شوید و دیگر سخن نگویید؛ زیرا در وهله اول‪ ،‬نابودی مخلوقات من به دست تو رخ داده است‪ ،‬و اکنون‬ ‫میخواهی آنها را بکشی»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه مار لل شد و دیگر سخن نگفت‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و به فرمان خدا بادی از آسمان وزید که مار را از آدم و حوا دور کرد و آن را به ساحل دریا انداخت و در هند فرود آمد‪.‬‬ ‫فصل ‪۱۹‬‬ ‫‪ ۱‬اما آدم و حوا نزد خدا گریستند‪ .‬و آدم به او گفت‪:‬‬ ‫‪« ۲‬ای خداوند‪ ،‬هنگامی که در غار بودم‪ ،‬این را به تو‪ ،‬ای پروردگار من‪ ،‬گفتم که حیوانات صحرا برخیزند و مرا بخورند و حیات مرا از‬ ‫زمین قطع کنند»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه آدم به سبب آنچه بر او گذشته بود‪ ،‬بر سینه خود کوفت و مانند جسدی بر زمین افتاد؛ آنگاه کلمه خدا که او را برانگیخت‪ ،‬نزد او آمد‬ ‫و به او گفت‪:‬‬ ‫‪« ۴‬ای آدم‪ ،‬هیچ یک از این جانوران نمیتوانند به تو آسیبی برسانند؛ زیرا وقتی جانوران و دیگر جنبندگان را به غار نزد تو آوردم‪،‬‬ ‫نگذاشتم مار با آنها بیاید‪ ،‬مبادا بر تو بتازد و تو را بلرزاند و ترس از آن در دلهایت بیفتد‪.‬‬ ‫‪« ۵‬زیرا میدانستم که آن ملعون شرور است؛ از این رو‪ ،‬نگذاشتم با دیگر جانوران به تو نزدیک شود‪.‬‬ ‫‪« ۶‬اما اکنون دل خود را قوی دار و مترس‪ .‬من تا پایان روزهایی که برای تو مقدر کردهام‪ ،‬با تو هستم»‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۰‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم گریست و گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬ما را به جای دیگری ببر تا مار دیگر به ما نزدیک نشود و بر ما قیام نکند‪ .‬مبادا کنیزت حوا را تنها‬ ‫بیابد و او را بکشد؛ زیرا چشمانش زشت و بدجنس است»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما خدا به آدم و حوا گفت« ‪:‬از این پس نترسید‪ ،‬نمیگذارم به شما نزدیک شود؛ من آن را از شما‪ ،‬از این کوه‪ ،‬راندهام؛ و هیچ آسیبی به‬ ‫شما در آن نمیگذارم»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه آدم و حوا در پیشگاه خدا پرستش کردند و او را شکر گفتند و به خاطر رهایی ایشان از مرگ‪ ،‬او را ستایش نمودند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۱‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم و حوا به جستجوی باغ رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و گرما مانند شعلهای بر چهرههایشان میتابید؛ و از گرما عرق کرده‪ ،‬در حضور خداوند گریستند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما جایی که آنها گریه میکردند‪ ،‬نزدیک کوهی بلند‪ ،‬روبروی دروازه غربی باغ بود‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنگاه آدم خود را از بالی آن کوه به پایین انداخت؛ چهرهاش دریده و بدنش کـنده شـد؛ خـون زیـادی از او جـاری شـد و شـاید در شـرف‬ ‫مـرگ بـود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬در این میان‪ ،‬حوا بر فراز کوه ایستاده بود و بر او گریه میکرد و بدین سان دراز کشیده بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و او گفت« ‪:‬من نمیخواهم پس از او زنده بمانم‪ ،‬زیرا هر آنچه او با خود کرد‪ ،‬از طریق من بود»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه خود را به دنبال او انداخت؛ و سنگها او را دریدند و داغان کردند؛ و او همچون مرده بر زمین افتاد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما خدای مهربان که به مخلوقات خود نظر دارد‪ ،‬به آدم و حوا که مرده بودند‪ ،‬نظر کرد و کلمه خود را نزد ایشان فرستاد و ایشان را‬ ‫برخیزانید‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و به آدم گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬تمام این بدبختی که بر خود روا داشتهای‪ ،‬از فرمان من سودی نخواهد برد و عهد ‪ ۵۵۰۰‬ساله را تغییر نخواهد‬ ‫داد»‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۲‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم به خدا گفت« ‪:‬من در گرما پژمرده میشوم؛ از راه رفتن ضعف میکنم و از این دنیا بیزار هستم‪ .‬و نمیدانم چه زمانی مرا از آن‬ ‫بیرون میآوری تا آرام گیرم»‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬خداوند خدا به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬این امر نمیتواند در حال حاضر اتفاق بیفتد‪ ،‬تا زمانی که روزهایت به پایان نرسیده باشد‪ .‬آنگاه تو را از‬ ‫این سرزمین فلکتزده بیرون خواهم آورد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و آدم به خدا گفت« ‪:‬تا زمانی که در باغ بودم‪ ،‬نه گرما را میشناختم‪ ،‬نه کسالت را‪ ،‬نه راه رفتن را‪ ،‬نه لرزیدن را‪ ،‬نه ترس را؛ اما اکنون‬ ‫از زمانی که به این سرزمین آمدهام‪ ،‬همه این مصیبتها بر من وارد شده است»‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنـگاه خـدا بـه آدم گفت« ‪:‬تا زمانی که از فرمان من پیروی میکردی‪ ،‬نور و لطف من بر تو نازل میشد‪ .‬اما هنگامی که از فرمان من‬ ‫سرپیچی کردی‪ ،‬غم و اندوه در این سرزمین تو را فرا گرفت»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و آدم گریست و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬مرا به خاطر این [کار] نابود مکن‪ ،‬مرا به بلهای سخت مبتل مکن‪ ،‬و مرا مطابق گناهم مجازات مکن؛‬ ‫زیرا ما‪ ،‬به خواست خود‪ ،‬از فرمان تو سرپیچی کردیم و شریعت تو را ترک کردیم و خواستیم خدایانی مانند تو شویم‪ ،‬هنگامی که شیطان‬ ‫دشمن ما را فریب داد»‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۶‬سپس خدا دوباره به آدم گفت« ‪:‬چون تو در این سرزمین ترس و لرز‪ ،‬کسالت و رنج را در راه رفتن و قدم زدن‪ ،‬بر فراز این کوه رفتن و‬ ‫از آن مردن‪ ،‬متحمل شدهای‪ ،‬من همه اینها را بر خود میگیرم تا تو را نجات دهم»‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۳‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم بیشتر گریست و گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬بر من رحم کن تا آنچه را که انجام خواهم داد‪ ،‬بر عهده تو بگیرم»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما خدا کلمه خود را از آدم و حوا گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه آدم و حوا بر پاهای خود ایستادند؛ و آدم به حوا گفت« ‪:‬کمر خود را ببند‪ ،‬و من نیز کمر خود را خواهم بست»‪ .‬و حوا‪ ،‬چنانکه آدم‬ ‫به او گفته بود‪ ،‬کمر خود را بست‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنگاه آدم و حوا سنگهایی برداشتند و آنها را به شکل قربانگاه قرار دادند؛ و برگهایی از درختان بیرون باغ برداشتند و با آنها خونی را‬ ‫که ریخته بودند‪ ،‬از روی صخره پاک کردند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اما آنچه را که بر شن ریخته بود‪ ،‬با خاکی که با آن آمیخته بود‪ ،‬برداشتند و آن را به عنوان قربانی برای خدا بر روی قربانگاه گذراندند‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬آنـگاه آدم و حوا زیر مذبح ایستادند و گریستند و از خدا التماس کردند« ‪:‬خطا و گناه ما را ببخش و با چشم رحمت خود به ما بنگر‪ .‬زیرا‬ ‫هنگامی که در باغ بودیم‪ ،‬ستایشها و سرودهای ما بیوقفه به حضور تو میرفت‪.‬‬ ‫‪« ۷‬اما هنگامی که به این سرزمین غریب آمدیم‪ ،‬دیگر نه ستایش ناب از آن ما بود‪ ،‬نه دعای درست‪ ،‬نه دلهای فهمیده‪ ،‬نه افکار شیرین‪ ،‬نه‬ ‫اندرزهای عادلنه‪ ،‬نه بصیرت طولنی‪ ،‬نه احساسات درست‪ ،‬و نه طبیعت درخشان ما از ما جدا شده است‪ .‬بلکه بدن ما از آن شباهتی که‬ ‫در ابتدا‪ ،‬هنگام آفرینش ما‪ ،‬داشت‪ ،‬تغییر یافته است»‪.‬‬ ‫‪« ۸‬با این حال‪ ،‬اکنون به خون ما که بر این سنگها تقدیم شده است‪ ،‬بنگر و آن را از دست ما بپذیر‪ ،‬مانند ستایشهایی که در ابتدا‪ ،‬هنگامی‬ ‫که در باغ بودیم‪ ،‬برای تو میسرودیم»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و آدم شروع به درخواستهای بیشتری از خدا کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۴‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه خدای مهربان‪ ،‬نیک و دوستدار آدمیان‪ ،‬به آدم و حوا و خونشان که آن را به عنوان قربانی برای او نگه داشته بودند‪ ،‬بدون آنکه از‬ ‫او دستوری برای این کار گرفته باشند‪ ،‬نظر کرد‪ .‬اما از آنها تعجب کرد و قربانیهایشان را پذیرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و خدا از حضور خود آتشی فروزان فرستاد که قربانی ایشان را سوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬او عطر شیرین قربانی آنها را بویید و بر آنها رحم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنـگاه کـلمه خـدا نـزد آدم آمد و به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬همچنان که تو خون خود را ریختی‪ ،‬من نیز خون خود را خواهم ریخت‪ ،‬آنگاه که‬ ‫از نسل تو شوم؛ و همانگونه که تو ممردی‪ ،‬ای آدم‪ ،‬من نیز خواهم ممرد‪ .‬و همانگونه که تو مذبحی ساختی‪ ،‬من نیز برای تو مذبحی بر زمین‬ ‫خواهم ساخت؛ و همانگونه که تو خون خود را بر آن تقدیم کردی‪ ،‬من نیز خون خود را بر مذبحی بر زمین تقدیم خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪« ۵‬و همانطور که تو به وسیله آن خون طلب بخشش کردی‪ ،‬من نیز خون خود را مایه آمرزش گناهان خواهم ساخت و گناهان را با آن‬ ‫محو خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪« ۶‬و اکنون‪ ،‬ای آدم‪ ،‬اینک قربانی تو را پذیرفتهام‪ ،‬اما روزهای عهدی که تو را به آن مقید کردهام‪ ،‬هنوز به پایان نرسیده است‪ .‬وقتی این‬ ‫روزها به پایان برسند‪ ،‬تو را به باغ باز خواهم گرداند‪.‬‬ ‫‪« ۷‬پس اکنون دل خود را قوی دار؛ و چون غمی بر تو فرود آید‪ ،‬برای من قربانی کن‪ ،‬و من با تو مهربان خواهم بود»‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۵‬‬ ‫‪ ۱‬اما خدا میدانست که آدم در اندیشههای خود دارد که بارها خود را بکشد و خون خود را برای او قربانی کند‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬از این رو به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬دیگر مانند آن که با پرتاب کردن از آن کوه خود را به هلکت انداختی‪ ،‬خود را نکش»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما آدم به خدا گفت« ‪:‬در ذهنم بود که به خاطر سرپیچی از فرمانهای تو و بیرون آمدن از باغ زیبا؛ و به خاطر نور درخشانی که مرا از‬ ‫آن محروم کردی؛ و به خاطر ستایشهایی که بیوقفه از دهانم جاری میشد‪ ،‬و به خاطر نوری که مرا فرا گرفته بود‪ ،‬فورا ا به زندگی خود‬ ‫پایان دهم‪.‬‬ ‫‪« ۴‬با این حال‪ ،‬ای خدا‪ ،‬به خاطر خوبیات‪ ،‬مرا به کلی نابود نکن؛ بلکه هر بار که میمیرم‪ ،‬بر من لطف کن و مرا زنده کن‪.‬‬ ‫‪« ۵‬و بدین وسیله آشکار خواهد شد که تو خدای مهربانی هستی که نمیخواهی کسی هلک شود؛ که دوست نداری کسی سقوط کند؛ و کسی‬ ‫را بیرحمانه‪ ،‬بد و با نابودی کامل محکوم نمیکنی»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه آدم ساکت ماند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و کلم خدا نزد او آمد و او را برکت داد و تسلی داد و با او پیمان بست که در پایان روزهایی که برایش مقدر شده است‪ ،‬او را نجات‬ ‫دهد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس این اولین قربانی بود که آدم به خدا تقدیم کرد؛ و بدین ترتیب‪ ،‬انجام آن رسم او شد‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫فصل ‪۲۶‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم‪ ،‬حوا را برداشت و هر دو به غار گنجها‪ ،‬جایی که در آن ساکن بودند‪ ،‬بازگشتند‪ .‬اما هنگامی که به آن نزدیک شدند و آن را از‬ ‫دور دیدند‪ ،‬اندوهی سنگین بر آدم و حوا مستولی شد‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آنگاه آدم به حوا گفت« ‪:‬هنگامی که ما بر فراز کوه بودیم‪ ،‬کلم خدا که با ما سخن میگفت‪ ،‬ما را تسلی میداد؛ و نوری که از شرق‬ ‫میآمد‪ ،‬بر ما میتابید‪.‬‬ ‫‪« ۳‬اما اکنون کلم خدا از ما پنهان شده است؛ و نوری که بر ما میتابید چنان تغییر یافته که ناپدید شده است‪ ،‬و تاریکی و غم بر ما چیره‬ ‫شده است‪.‬‬ ‫‪« ۴‬و ما مجبوریم وارد این غار شویم که مانند زندان است‪ ،‬جایی که تاریکی ما را پوشانده است‪ ،‬به طوری که از یکدیگر جدا شدهایم؛ و‬ ‫تو نمیتوانی مرا ببینی‪ ،‬و من نیز تو را نمیبینم»‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬هنگامی که آدم این سخنان را گفت‪ ،‬آنان گریستند و دستهای خود را به سوی خدا گشودند‪ ،‬زیرا بسیار اندوهگین بودند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و از خدا التماس کردند که خورشید را برایشان بیاورد تا بر آنها بتابد‪ ،‬تا تاریکی بر آنها بازنگردد و دیگر زیر این پوشش صخرهای‬ ‫نیایند‪ .‬و آرزو داشتند بمیرند تا تاریکی را نبینند‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آنگاه خدا با قلبی آکنده از اندوه‪ ،‬به آدم و حوا و اندوه عظیمشان و به تمام کارهایی که انجام داده بودند‪ ،‬به خاطر تمام رنجی که به جای‬ ‫رفاه پیشینشان در آن گرفتار بودند و به خاطر تمام بدبختیهایی که در سرزمینی بیگانه بر آنها وارد شده بود‪ ،‬نظر کرد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬از این رو‪ ،‬خدا بر ایشان خشم نگرفت و بیصبر نشد‪ ،‬بلکه با ایشان بردبار و شکیبا بود‪ ،‬چنانکه با فرزندانی که آفریده بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه کلمه خدا نزد آدم آمد و به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬اگر خورشید را بردارم و نزد تو بیاورم‪ ،‬روزها‪ ،‬ساعتها‪ ،‬سالها و ماهها همه از بین‬ ‫میروند و پیمانی که با تو بستهام هرگز به انجام نمیرسد»‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬اما در آن صورت‪ ،‬تو در بلی طولنی گرفتار خواهی شد و هیچ نجاتی برای همیشه برای تو باقی نخواهد ماند»‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬آری‪ ،‬بلکه صبر کن و در حالی که شب و روز در آنجا هستی‪ ،‬جان خود را آرام کن؛ تا زمانی که روزها به پایان برسند و زمان عهد‬ ‫من فرا رسد‪.‬‬ ‫‪« ۱۲‬آنگاه من خواهم آمد و تو را نجات خواهم داد‪ ،‬ای آدم‪ ،‬زیرا نمیخواهم تو رنج بکشی‪.‬‬ ‫‪« ۱۳‬و هنگامی که به تمام چیزهای خوبی که در آنها زندگی میکردی و دلیل بیرون آمدنت از آنها نگاه کنم‪ ،‬آنگاه با کمال میل به تو رحم‬ ‫خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪« ۱۴‬اما من نمیتوانم عهدی را که از دهانم صادر شده است‪ ،‬تغییر دهم؛ وگرنه تو را به باغ باز میگرداندم»‪.‬‬ ‫‪« ۱۵‬اما هنگامی که پیمان به انجام رسد‪ ،‬به تو و نسل تو رحمت نشان خواهم داد و تو را به سرزمین شادی خواهم آورد‪ ،‬جایی که نه غمی‬ ‫هست و نه رنجی؛ بلکه شادی و سروری جاودان‪ ،‬و نوری که هرگز خاموش نمیشود‪ ،‬و ستایشی که هرگز پایان نمییابد؛ و باغی زیبا که‬ ‫هرگز از بین نمیرود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و خدا دوباره به آدم گفت« ‪:‬بردبار باش و وارد غار شو‪ ،‬زیرا تاریکی که از آن میترسیدی‪ ،‬تنها دوازده ساعت خواهد بود؛ و هنگامی‬ ‫که پایان یابد‪ ،‬روشنایی خواهد برخاست»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷٫‬هنگامی که آدم این سخنان را از خدا شنید‪ ،‬او و حوا در برابر او پرستش کردند و دلهایشان آرام گرفت‪ .‬آنها طبق رسم خود‪ ،‬در حالی‬ ‫که اشک از چشمانشان جاری و غم و ناله از دلهایشان برمیخاست و آرزو میکردند که روحشان از بدنشان خارج شود‪ ،‬به غار بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و آدم و حوا به دعا ایستادند تا تاریکی شب ایشان را فرا گرفت و آدم از حوا و آدم از حوا پنهان شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و آنها در نماز ایستاده ماندند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۷‬‬ ‫‪ ۱‬هنگامی که شیطان‪ ،‬دشمن همه خوبیها‪ ،‬دید که چگونه آنها در دعا مداومت دارند و چگونه خدا با آنها سخن میگوید و آنها را تسلی میدهد‬ ‫و چگونه قربانی آنها را پذیرفته است‪ ،‬شیطان ظاهری پدید آورد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬او با دگرگون کردن سپاهیانش آغاز کرد؛ در دستانش آتشی فروزان بود و آنها در نوری عظیم بودند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬سپس تخت خود را نزدیک دهانه غار قرار داد زیرا به دلیل دعاهای آنها نمیتوانست وارد آن شود‪ .‬و او به درون غار نور تاباند‪ ،‬تا جایی‬ ‫که غار بر آدم و حوا درخشید؛ در حالی که سپاهیانش شروع به ستایش کردند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و شیطان این کار را کرد تا وقتی آدم نور را دید‪ ،‬در دل خود گمان کند که آن نوری آسمانی است و لشکریان شیطان فرشتگانند؛ و خدا‬ ‫آنها را فرستاده است تا غار را زیر نظر داشته باشند و در تاریکی به او روشنایی بخشند‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬بنابراین‪ ،‬هنگامی که آدم از غار بیرون آمد و آنها را دید و گفت که آدم و حوا به شیطان تعظیم کردهاند‪ ،‬آنگاه او از این طریق بر آدم‬ ‫غلبه خواهد کرد و بار دیگر او را در برابر خدا فروتن خواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬هنگامی که آدم و حوا نور را دیدند و آن را واقعی پنداشتند‪ ،‬دلهای خود را تقویت کردند؛ با این حال‪ ،‬در حالی که میلرزیدند‪ ،‬آدم به حوا‬ ‫گفت‪:‬‬ ‫‪« ۷‬به آن نور عظیم و به آن سرودهای ستایش فراوان و به آن لشکر ایستاده در بیرون بنگرید که نزد ما نمیآیند و به ما نمیگویند چه‬ ‫میگویند یا از کجا میآیند یا معنای این نور چیست؛ این ستایشها چیستند؛ چرا به اینجا فرستاده شدهاند و چرا به داخل نمیآیند»‪.‬‬ ‫‪« ۸‬اگر آنها از جانب خدا بودند‪ ،‬به غار نزد ما میآمدند و مأموریت خود را به ما میگفتند»‪.‬‬ ‫‪ ۹٫‬آنگاه آدم برخاست و با قلبی پر از سوز و گداز به درگاه خدا دعا کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪« ۱۰‬ای پروردگار‪ ،‬آیا در جهان خدای دیگری جز تو هست که فرشتگان را آفریده و آنها را با نور پر کرده و آنها را برای محافظت از ما‬ ‫فرستادهای‪ ،‬چه کسی با آنها خواهد آمد؟‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪« ۱۱‬اما اینک‪ ،‬ما این سپاهیان را میبینیم که در دهانه غار ایستادهاند؛ آنها در نوری عظیم هستند؛ و با صدای بلند ستایش میکنند‪ .‬اگر آنها‬ ‫از جانب خدای دیگری غیر از تو هستند‪ ،‬به من بگو؛ و اگر از جانب تو فرستاده شدهاند‪ ،‬مرا از دلیل فرستادن آنها آگاه کن»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬همین که آدم این را گفت‪ ،‬فرشتهای از جانب خدا در غار بر او ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬مترس‪ .‬این شیطان و لشکر اوست؛ او‬ ‫میخواهد تو را فریب دهد‪ ،‬همانطور که بار اول تو را فریب داد‪ .‬بار اول‪ ،‬او در مار پنهان شده بود؛ اما این بار به شکل فرشتهای نورانی‬ ‫نزد تو آمده است؛ تا وقتی او را پرستش میکنی‪ ،‬تو را در حضور خدا مسحور کند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه فرشته از نزد آدم رفت و شیطان را در دهانه غار گرفت و فریبی را که به خود گرفته بود از او گرفت و او را به شکل زشت‬ ‫خودش نزد آدم و حوا آورد؛ آدم و حوا از دیدن او ترسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬و فرشته به آدم گفت« ‪:‬این چهره زشت از زمانی که خدا او را از آسمان به زمین انداخت‪ ،‬بر او بوده است‪ .‬او نمیتوانست با آن چهره‬ ‫به تو نزدیک شود؛ از این رو خود را به فرشتهای از نور تبدیل کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه فرشته‪ ،‬شیطان و لشکرش را از آدم و حوا راند و به ایشان گفت« ‪:‬نترسید؛ خدایی که شما را آفریده است‪ ،‬شما را تقویت خواهد‬ ‫کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و فرشته از نزد ایشان رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اما آدم و حوا در غار ایستاده ماندند؛ هیچ تسلیای به آنها نرسید؛ آنها در افکار خود متشتت بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و چون صبح شد‪ ،‬نماز خواندند و سپس برای جستجوی باغ بیرون رفتند‪ .‬زیرا دلشان به سوی آن بود و از ترک آن تسلی نمییافتند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۸‬‬ ‫‪ ۱‬اما هنگامی که شیطان حیلهگر دید که آنها به باغ میروند‪ ،‬سپاه خود را گرد آورد و بر ابری ظاهر شد تا آنها را فریب دهد‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬هنگامی که آدم و حوا او را در رؤیایی بدین گونه دیدند‪ ،‬پنداشتند که او فرشتگان خدا هستند که آمدهاند تا آنان را به خاطر ترک باغ‬ ‫تسلی دهند یا دوباره به آن بازگردانند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و آدم دستانش را به سوی خدا گشود و از او التماس کرد که به او بفهماند آنها چیستند‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنـگاه شـیطان‪ ،‬دشمن همه خوبیها‪ ،‬به آدم گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬من فرشتهای از خدای بزرگ هستم و اینک لشکرهایی که مرا احاطه کردهاند‪.‬‬ ‫‪« ۵‬خدا من و آنها را فرستاده است تا تو را ببریم و به مرز باغ در شمال‪ ،‬به ساحل دریای زلل بیاوریم و تو و حوا را در آن بشوییم و شما‬ ‫را به شادی پیشینتان بازگردانیم تا دوباره به باغ بازگردید»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬این سخنان در دل آدم و حوا نشست‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪ ۷‬با این حال‪ ،‬خدا کلم خود را از آدم پنهان کرد و فورا به او فهماند‪ ،‬بلکه منتظر ماند تا قدرت او را ببیند؛ آیا مانند حوا در باغ مغلوب‬ ‫خواهد شد یا پیروز خواهد شد‪.‬‬ ‫‪ ۸٫‬آنگاه شیطان آدم و حوا را فراخواند و گفت« ‪:‬اینک ما به سوی دریای آب میرویم»‪ .‬و آنها شروع به رفتن کردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و آدم و حوا با فاصله کمی آنها را دنبال کردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما هنگامی که به کوهی در شمال باغ رسیدند‪ ،‬کوهی بسیار بلند که هیچ پلهای به بالی آن وجود نداشت‪ ،‬شیطان به آدم و حوا نزدیک‬ ‫شد و آنها را وادار کرد که در واقعیت و نه در رؤیا به بالی کوه بروند؛ او میخواست‪ ،‬همانطور که خودش عمل کرد‪ ،‬آنها را به پایین‬ ‫بیندازد و بکشد و نامشان را از روی زمین محو کند؛ تا این زمین تنها برای او و سپاهیانش باقی بماند‪.‬‬ ‫فصل ‪۲۹‬‬ ‫‪ ۱‬اما هنگامی که خدای مهربان دید که شیطان میخواهد آدم را با حیلههای گوناگون خود بکشد‪ ،‬و دید که آدم فروتن و بیفریب است‪ ،‬خدا با‬ ‫صدای بلند با شیطان سخن گفت و او را نفرین کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬سپس او و سپاهیانش گریختند و آدم و حوا بر قله کوه ایستادند و از آنجا‪ ،‬جهان پهناور را که بر فراز آن بودند‪ ،‬در زیر پای خود دیدند‪.‬‬ ‫اما هیچیک از سپاهیانی را که لحظهای در کنارشان بودند‪ ،‬ندیدند‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬آدم و حوا هر دو در برابر خدا گریستند و از او طلب بخشش کردند‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنگاه کلمه از جانب خدا نزد آدم آمد و به او گفت« ‪:‬بشناس و بفهم که این شیطان در پی فریب تو و نسل توست»‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬آدم نزد خداوند خدا گریست و از او التماس و زاری کرد که چیزی از باغ به عنوان نشانهای برای تسلی یافتن به او بدهد‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و خدا به اندیشه آدم نظر کرد و فرشته میکائیل را تا دریایی که به هند میرسد فرستاد تا از آنجا میلههای طلیی بگیرد و برای آدم بیاورد‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬خـداونـد از روی حکمت خود چنین کرد تا این میلههای طلیی‪ ،‬که در غار همراه آدم بودند‪ ،‬در شب اطراف او نور بتابانند و به ترس‬ ‫او از تاریکی پایان دهند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه فرشته میکائیل به فرمان خدا فرود آمد و میلههای طلیی را‪ ،‬چنانکه خدا به او فرمان داده بود‪ ،‬برداشت و نزد خدا آورد‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۰‬‬ ‫‪ ۱‬پس از این وقایع‪ ،‬خدا به فرشته جبرئیل فرمان داد تا به باغ فرود آید و به کروبی که نگهبان آن بود بگوید« ‪:‬اینک خدا به من فرمان داده‬ ‫است که به باغ بیایم و از آنجا بخور خوشبو بگیرم و به آدم بدهم»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه جبرئیل فرشته به فرمان خدا به باغ فرود آمد و چنانکه خدا به او فرمان داده بود‪ ،‬به کروبی خبر داد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه کروبی گفت« ‪:‬بسیار خوب»‪ .‬و جبرئیل داخل شد و بخور را گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه خدا به فرشته خود رافائل فرمان داد تا به باغ فرود آید و با کروبی درباره مقداری ممر صحبت کند تا به آدم بدهد‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۵‬و فرشته رافائل نازل شد و چنانکه خدا به او فرمان داده بود‪ ،‬به کروبی خبر داد و کروبی گفت« ‪:‬بسیار خوب»‪ .‬سپس رافائل داخل شد و‬ ‫ممر را گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬میلههای طلیی از دریای هند بودند‪ ،‬جایی که سنگهای قیمتی وجود دارد‪ .‬بخور از مرز شرقی باغ بود؛ و ممر از مرز غربی‪ ،‬جایی که‬ ‫تلخی بر آدم نازل شد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و فرشتگان این سه چیز را نزد خدا‪ ،‬کنار درخت حیات‪ ،‬در باغ آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۸٫‬آنـگاه خـدا بـه فـرشتگان گفت« ‪:‬آنها را در چشمه آب فرو ببرید؛ سپس آنها را بردارید و آبشان را بر آدم و حوا بپاشیـد تـا کـمی در‬ ‫غمشان آرام گیرند و آنها را به آدم و حوا بدهید‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و فرشتگان چنانکه خدا به ایشان فرمان داده بود‪ ،‬انجام دادند و همه آن چیزها را به آدم و حوا در بالی کوهی که شیطان آنها را بر فراز‬ ‫آن قرار داده بود‪ ،‬هنگامی که میخواست آنها را نابود کند‪ ،‬دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و هنگامی که آدم میلههای طلیی‪ ،‬بخور و ممر را دید‪ ،‬شادمان شد و گریست‪ ،‬زیرا پنداشت که طل نشانهای از پادشاهی است که از آن‬ ‫آمده است‪ ،‬و بخور نشانهای از نور درخشانی است که از او گرفته شده است‪ ،‬و ممر نشانهای از غم و اندوهی است که در آن به سر میبرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۱‬‬ ‫‪ ۱‬پس از این وقایع‪ ،‬خدا به آدم گفت« ‪:‬تو از من چیزی از باغ خواستی تا با آن آرامش یابی‪ ،‬و من این سه نشانه را به تو دادم تا تو را تسلی‬ ‫دهم؛ تا به من و به پیمان من با خود اعتماد کنی‪.‬‬ ‫‪« ۲‬زیرا من خواهم آمد و تو را نجات خواهم داد؛ و پادشاهان در جسم‪ ،‬طل‪ ،‬بخور و ممر برای من خواهند آورد؛ طل به عنوان نشانهای از‬ ‫پادشاهی من؛ بخور به عنوان نشانهای از الوهیت من؛ و ممر به عنوان نشانهای از رنج و مرگ من‪.‬‬ ‫‪« ۳‬اما ای آدم‪ ،‬اینها را در غار کنار خود بگذار؛ طل را تا شب بر تو روشنایی بخشد؛ بخور را تا عطر شیرین آن را استشمام کنی؛ و ممر‬ ‫را تا در غم و اندوهت تسلی دهی»‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬هنگامی که آدم این سخنان را از خدا شنید‪ ،‬در برابر او سجده کرد‪ .‬او و حوا او را پرستش کردند و از او سپاسگزاری نمودند‪ ،‬زیرا با‬ ‫ایشان به مهربانی رفتار کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه خدا به سه فرشته‪ ،‬میکائیل‪ ،‬جبرئیل و رافائیل‪ ،‬فرمان داد که هر کدام آنچه را که آورده بودند‪ ،‬بیاورند و به آدم بدهند‪ .‬و آنها یک به‬ ‫یک چنین کردند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و خدا به سوریئیل و سالتیئیل فرمان داد تا آدم و حوا را بردارند و ایشان را از بالی کوه بلند پایین آورند و به غار گنجها ببرند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬در آنجا طل را در سمت جنوبی غار‪ ،‬بخور را در سمت شرقی و ممر را در سمت غربی گذاشتند‪ ،‬زیرا دهانه غار به سمت شمال بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬سپس فرشتگان آدم و حوا را دلداری دادند و رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬طل هفتاد میله بود؛ عطریات‪ ،‬دوازده پوند؛ و ممر‪ ،‬سه پوند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اینها توسط آدم در خانه گنجها باقی ماندند؛ از این رو آن را «غار پنهان» نامیدند‪ .‬اما مفسران دیگر میگویند به دلیل اجساد مردان‬ ‫صالحی که در آن بودند‪« ،‬غار گنجها» نامیده شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬این سه چیز را خدا در روز سوم پس از بیرون آمدن آدم از باغ‪ ،‬به او داد‪ ،‬به نشانه سه روزی که خداوند در دل زمین خواهد ماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و این سه چیز‪ ،‬همچنان که با آدم در غار بودند‪ ،‬شبها به او روشنایی میبخشیدند؛ و روزها اندکی از غم او را تسکین میدادند‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۲‬‬ ‫‪ ۱‬و آدم و حوا تا روز هفتم در غار گنجها ماندند؛ آنها نه از میوه زمین خوردند و نه آب نوشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و هنگامی که سپیده دم روز هشتم دمید‪ ،‬آدم به حوا گفت« ‪:‬ای حوا‪ ،‬ما از خدا خواستیم که از باغ به ما چیزی بدهد‪ ،‬و او فرشتگانش را‬ ‫فرستاد که آنچه را که خواسته بودیم برای ما آوردند‪.‬‬ ‫‪« ۳‬اما اکنون‪ ،‬برخیز‪ ،‬بیایید به دریای آبی که ابتدا دیدیم برویم و در آن بایستیم و دعا کنیم که خدا دوباره با ما لطف کند و ما را به باغ‬ ‫بازگرداند؛ یا چیزی به ما بدهد؛ یا اینکه در سرزمینی غیر از این سرزمینی که در آن هستیم‪ ،‬به ما آسایش دهد»‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنگاه آدم و حوا از غار بیرون آمدند و در کنار دریایی که پیش از این خود را در آن انداخته بودند‪ ،‬ایستادند و آدم به حوا گفت‪:‬‬ ‫‪« ۵‬بیا‪ ،‬به این مکان برو و تا پایان سی روز که من نزد تو خواهم آمد‪ ،‬از آنجا بیرون نیا‪ .‬و با قلبی پر از عشق و صدایی شیرین از خدا‬ ‫طلب بخشش کن‪.‬‬ ‫‪« ۶‬و من به جای دیگری خواهم رفت و به آنجا خواهم رفت و مانند تو عمل خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬سپس حوا‪ ،‬چنانکه آدم به او فرمان داده بود‪ ،‬به آب فرو رفت‪ .‬آدم نیز به آب فرو رفت؛ و آنها به دعا ایستادند و از خداوند خواستند که‬ ‫گناهشان را ببخشد و آنها را به حال نخستشان بازگرداند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و ایشان تا پایان سی و پنج روز بدین گونه دعا کردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۳‬‬ ‫‪ ۱‬اما شیطان‪ ،‬دشمن همه خوبیها‪ ،‬در غار به دنبال آنها گشت‪ ،‬اما با وجود اینکه با دقت فراوان آنها را جستجو کرد‪ ،‬آنها را نیافت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما آنها را در آب ایستاده در حال دعا یافت و با خود اندیشید« ‪:‬آدم و حوا بدین سان در آن آب ایستادهاند و از خدا التماس میکنند که‬ ‫گناهشان را ببخشد و آنها را به وضع پیشینشان بازگرداند و از زیر دست من بیرون آورد»‪.‬‬ ‫‪« ۳‬اما من آنها را فریب خواهم داد تا از آب بیرون بیایند و به نذر خود وفا نکنند»‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۴٫‬آنگاه دشمن همه خوبیها‪ ،‬نه نزد آدم‪ ،‬بلکه نزد حوا رفت و به شکل فرشته خدا درآمد‪ ،‬ستایشگر و شادمان بود و به او گفت‪:‬‬ ‫‪« ۵‬سلم بر تو! شاد و خرم باش! خدا با تو مهربان است و مرا نزد آدم فرستاده است‪ .‬من مژده رستگاری و پر شدن او از نور درخشان‪،‬‬ ‫مانند گذشته‪ ،‬را به او دادهام»‪.‬‬ ‫‪« ۶‬و آدم‪ ،‬در شادی خود از بازگشتش‪ ،‬مرا نزد تو فرستاده است تا نزد من بیایی‪ ،‬تا مانند او تاجی از نور بر سرت بگذارم»‪.‬‬ ‫‪« ۷‬و او به من گفت« ‪:‬با حوا صحبت کن؛ اگر با تو نیامد‪ ،‬از نشانه ای که وقتی ما بالی کوه بودیم به او بگو؛ اینکه چگونه خدا فرشتگانش‬ ‫را فرستاد که ما را بردند و به غار گنج ها آوردند؛ و طل را در ضلع جنوبی‪ ،‬بخور را در ضلع شرقی و ممر را در ضلع غربی گذاشتند»‪.‬‬ ‫اکنون نزد او بیا»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬حوا وقتی این سخنان را از او شنید‪ ،‬بسیار شاد شد‪ .‬و با این گمان که ظاهر شیطان واقعی است‪ ،‬از دریا بیرون آمد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬او پیشاپیش میرفت و او از پی او میرفت تا به آدم رسیدند‪ .‬آنگاه شیطان خود را از او پنهان کرد و او دیگر او را ندید‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬سپس او آمد و در برابر آدم ایستاد‪ ،‬که در کنار آب ایستاده بود و از بخشش خدا شادمان بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و چون او را صدا زد‪ ،‬او برگشت و او را آنجا یافت و چون او را دید‪ ،‬گریست و بر سینه خود کوفت و از تلخی اندوه‪ ،‬در آب فرو‬ ‫رفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما خدا به او و بدبختیاش و اینکه در آستانه مرگ بود‪ ،‬نظر کرد‪ .‬و کلمه خدا از آسمان آمد‪ ،‬او را از آب بیرون آورد و به او گفت« ‪:‬از‬ ‫ساحل بلند نزد حوا برو»‪ .‬و هنگامی که به حوا رسید‪ ،‬به او گفت« ‪:‬چه کسی به تو گفت 'اینجا بیا'؟»‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه او سخنان فرشتهای را که بر او ظاهر شده و به او نشانهای داده بود‪ ،‬برای او بازگو کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما آدم غمگین شد و به او فهماند که شیطان بوده است‪ .‬سپس او را گرفت و هر دو به غار بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬این وقایع هفت روز پس از بیرون آمدنشان از باغ‪ ،‬در دومین باری که به آب فرو رفتند‪ ،‬برایشان رخ داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنها سی و پنج روز در آب روزه گرفتند؛ در مجموع چهل و دو روز از زمانی که باغ را ترک کرده بودند‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۴‬‬ ‫‪ ۱‬و صبح روز چهل و سوم‪ ،‬آنها غمگین و گریان از غار بیرون آمدند‪ .‬بدنهایشان لغر و از گرسنگی و تشنگی‪ ،‬از روزه و دعا‪ ،‬و از‬ ‫اندوه فراوان ناشی از گناهشان‪ ،‬خشک شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و هنگامی که از غار بیرون آمدند‪ ،‬از کوهی که در غرب باغ بود‪ ،‬بال رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنها در آنجا ایستادند و دعا کردند و از خدا خواستند که گناهانشان را ببخشد‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و پس از نیایشهایشان‪ ،‬آدم شروع به تضرع به درگاه خدا کرد و گفت« ‪:‬ای پروردگار من‪ ،‬خدای من و خالق من‪ ،‬تو فرمان دادی که‬ ‫چهار عنصر گرد هم آیند و آنها به فرمان تو گرد هم آمدند»‪.‬‬ ‫‪« ۵‬آنگاه دست خود را گشودی و مرا از یک عنصر‪ ،‬یعنی از خاک زمین‪ ،‬آفریدی؛ و مرا در ساعت سوم‪ ،‬روز جمعه‪ ،‬به باغ آوردی و در‬ ‫غار از آن آگاهم کردی‪.‬‬ ‫‪« ۶‬آنگاه‪ ،‬در ابتدا‪ ،‬نه شب را میشناختم و نه روز را‪ ،‬زیرا طبیعتی روشن داشتم؛ و نوری که در آن زندگی میکردم‪ ،‬هرگز مرا رها نکرد‬ ‫تا شب و روز را بشناسم‪.‬‬ ‫‪« ۷‬سپس‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬در آن ساعت سوم که مرا آفریدی‪ ،‬همه حیوانات و شیرها و شترمرغها و پرندگان هوا و همه موجودات زمین را که‬ ‫در ساعت اول جمعه پیش از من آفریده بودی‪ ،‬نزد من آوردی‪.‬‬ ‫‪« ۸‬و اراده تو این بود که من همه آنها را یک به یک‪ ،‬با نامی شایسته نامگذاری کنم‪ .‬اما تو از جانب خود به من فهم و دانش‪ ،‬و قلبی پاک و‬ ‫ذهنی درست عطا کردی تا آنها را به نامی که تو در نامگذاری آنها برگزیدهای‪ ،‬نامگذاری کنم»‪.‬‬ ‫‪« ۹‬خدایا‪ ،‬تو آنها را مطیع من ساختی و دستور دادی که هیچ یک از آنها‪ ،‬طبق فرمان تو و سلطهای که بر آنها به من دادهای‪ ،‬از سلطه من‬ ‫خارج نشوند‪ .‬اما اکنون همه آنها از من بیگانه شدهاند»‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬آنگاه در آن ساعت سوم جمعه بود که مرا آفریدی و مرا در مورد درختی فرمان دادی که نه به آن نزدیک شوم و نه از آن بخورم؛‬ ‫زیرا در باغ به من گفتی« ‪:‬چون از آن بخوری‪ ،‬از مرگ خواهی مرد»‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬و اگر چنانکه گفتی مرا با مرگ مجازات میکردی‪ ،‬همان لحظه میمردم‪.‬‬ ‫‪« ۱۲‬به علوه‪ ،‬هنگامی که در مورد درخت به من فرمان دادی که نه به آن نزدیک شوم و نه از آن مراقبت کنم‪ ،‬حوا با من نبود؛ تو هنوز‬ ‫او را نیافریده بودی‪ ،‬و نه او را از پهلوی من بیرون آورده بودی؛ و او هنوز این فرمان را از تو نشنیده بود‪.‬‬ ‫‪« ۱۳‬آنگاه‪ ،‬در پایان ساعت سوم آن جمعه‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬خوابی سبک و سنگین بر من مستولی کردی و من به خواب رفتم و غرق در خواب‬ ‫شدم‪.‬‬ ‫‪« ۱۴‬آنگاه دندهای از پهلوی من بیرون کشیدی و آن را به شباهت و تصویر خودم آفریدی‪ .‬آنگاه بیدار شدم؛ و چون او را دیدم و دانستم که‬ ‫کیست‪ ،‬گفتم« ‪:‬این استخوانی از استخوانهای من و گوشتی از گوشت من است؛ از این پس او را زن مینامند»‪.‬‬ ‫‪« ۱۵‬خدایا‪ ،‬از اراده خیر تو بود که چرت و خوابی سبک بر من مسلط کردی و حوا را بیدرنگ از پهلویم بیرون آوردی‪ ،‬به طوری که من‬ ‫ندیدم او چگونه آفریده شده است؛ و ای پروردگار من‪ ،‬نمیتوانستم شاهد باشم که نیکی و جلل تو چقدر هولناک و عظیم است‪.‬‬ ‫‪« ۱۶‬و ای پروردگار‪ ،‬از روی حسن نیت خود‪ ،‬هر دوی ما را با بدنهایی با طبیعتی درخشان آفریدی‪ ،‬و ما دو نفر را یکی ساختی؛ و فیض‬ ‫خود را به ما عطا کردی‪ ،‬و ما را از ستایشهای روحالقدس لبریز ساختی؛ تا نه گرسنه باشیم و نه تشنه‪ ،‬و نه غم و نه ضعف قلب را‬ ‫بشناسیم؛ و نه رنج‪ ،‬روزه و نه خستگی را تجربه کنیم‪.‬‬ ‫‪« ۱۷‬اما اکنون‪ ،‬ای خدا‪ ،‬از آنجایی که ما از فرمان تو سرپیچی کردیم و شریعت تو را زیر پا گذاشتیم‪ ،‬تو ما را به سرزمینی غریب آوردی‬ ‫و رنج و ضعف و گرسنگی و تشنگی را بر ما چیره ساختی‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪« ۱۸‬پس اکنون‪ ،‬ای خدا‪ ،‬از تو التماس میکنیم که از باغ چیزی برای خوردن به ما عطا کنی تا گرسنگی خود را با آن برطرف کنیم؛ و‬ ‫چیزی که با آن تشنگی خود را فرو نشانیم»‪.‬‬ ‫‪« ۱۹‬زیرا ای خدا‪ ،‬اینک روزهای بسیاری است که چیزی نچشیده و ننوشیدهایم‪ ،‬و گوشت ما خشک شده و نیروی ما تحلیل رفته‪ ،‬و خواب‬ ‫از چشمان ما از شدت ضعف و گریه رفته است‪.‬‬ ‫‪« ۲۰‬پس ای خدا‪ ،‬ما از ترس تو جرأت نداریم چیزی از میوه درختان جمع کنیم‪ .‬زیرا هنگامی که در ابتدا گناه کردیم‪ ،‬تو ما را بخشیدی و‬ ‫ما را نکشتی‪.‬‬ ‫‪« ۲۱‬اما اکنون‪ ،‬در دل خود اندیشیدیم که اگر بدون فرمان خدا از میوه درختان بخوریم‪ ،‬این بار او ما را نابود خواهد کرد و از روی زمین‬ ‫محو خواهد ساخت‪.‬‬ ‫‪« ۲۲‬و اگر بدون فرمان خدا از این آب بنوشیم‪ ،‬او ما را نابود خواهد کرد و بیدرنگ ریشهمان را خواهد کند»‪.‬‬ ‫‪« ۲۳‬بنابراین‪ ،‬اکنون ای خدا‪ ،‬که من با حوا به این مکان آمدهام‪ ،‬از تو التماس میکنیم که از میوه باغ به ما عطا کنی تا از آن سیر شویم‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬زیرا ما طالب میوهای هستیم که بر زمین است‪ ،‬و هر چیز دیگری که در آن کم داریم»‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۵‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه خدا دوباره به آدم و گریه و ناله او نظر کرد و کلمه خدا نزد او آمد و به او گفت‪:‬‬ ‫‪« ۲‬ای آدم‪ ،‬هنگامی که در باغ من بودی‪ ،‬نه خوردن را میدانستی و نه نوشیدن را؛ نه بیحالی را و نه رنج را؛ نه لغری جسم را و نه‬ ‫دگرگونی را؛ و خواب از چشمانت دور نمیشد‪ .‬اما از زمانی که گناه کردی و به این سرزمین غریب آمدی‪ ،‬همه این آزمایشها بر تو نازل‬ ‫شده است»‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۶‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه خدا به آن کروبی که با شمشیری آتشین در دست‪ ،‬دروازه باغ را نگاه میداشت‪ ،‬فرمان داد تا از میوه درخت انجیر بگیرد و به آدم‬ ‫بدهد‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آن کـروبی از فرمان خداوند خدا اطاعت کرد و به باغ رفت و دو انجیر را بر دو شاخه آورد که هر انجیر به برگ خود آویزان بود؛ آنها‬ ‫از دو درختی بودند که آدم و حوا هنگام قدم زدن خدا در باغ‪ ،‬خود را در میان آنها پنهان کرده بودند و کلمه خدا نزد آدم و حوا آمد و به‬ ‫ایشان گفت« ‪:‬آدم‪ ،‬آدم‪ ،‬کجایی؟»‬ ‫‪ ۳‬و آدم پاسخ داد« ‪:‬خدایا‪ ،‬من اینجا هستم‪ .‬وقتی صدای تو و ندای تو را شنیدم‪ ،‬خود را پنهان کردم‪ ،‬زیرا برهنهام»‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنگاه کـروبی دو انجیر برداشت و آنها را نزد آدم و حوا آورد‪ .‬اما آنها را از دور به سوی ایشان انداخت‪ ،‬زیرا به دلیل جثهشان که‬ ‫نمیتوانست به آتش نزدیک شود‪ ،‬نمیتوانستند به کـروبی نزدیک شوند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬در ابتدا‪ ،‬فرشتگان از حضور آدم میلرزیدند و از او میترسیدند‪ .‬اما اکنون آدم از فرشتگان میلرزید و از آنها میترسید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه آدم نزدیک شد و یک انجیر را گرفت و حوا نیز به نوبت آمد و انجیر دیگر را گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و چون آنها را در دست گرفتند‪ ،‬به آنها نگریستند و دانستند که از درختانی هستند که خود را در میان آنها پنهان کرده بودند‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۷‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم به حوا گفت« ‪:‬آیا این انجیرها و برگهایشان را که هنگام تهی شدن از طبیعت روشن خود‪ ،‬خود را با آنها پوشاندیم‪ ،‬نمیبینی؟ اما‬ ‫اکنون نمیدانیم که خوردن آنها چه بدبختی و رنجی ممکن است بر ما وارد کند‪.‬‬ ‫‪« ۲٫‬پس اکنون ای حوا‪ ،‬بیا من و تو خویشتنداری کنیم و از آنها نخوریم؛ و از خدا بخواهیم که از میوه درخت حیات به ما بدهد»‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬بدینسان آدم و حوا خویشتنداری کردند و از آن انجیرها نخوردند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما آدم شروع به دعا به درگاه خدا کرد و از او خواست که از میوه درخت زندگی به او بدهد و چنین گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬هنگامی که در ساعت‬ ‫ششم جمعه از فرمان تو سرپیچی کردیم‪ ،‬از طبیعت درخشانی که داشتیم محروم شدیم و پس از تخلفمان‪ ،‬بیش از سه ساعت در باغ نماندیم‪.‬‬ ‫‪« ۵‬اما شامگاهان ما را از آن بیرون آوردی‪ .‬خدایا‪ ،‬ما یک ساعت از تو سرپیچی کردیم و همه این آزمایشها و غمها تا به امروز بر ما‬ ‫وارد شده است»‪.‬‬ ‫‪« ۶‬و آن روزها‪ ،‬به همراه این چهل و سومین روز‪ ،‬آن یک ساعتی را که در آن گناه کردیم‪ ،‬بازخرید مکن»!‬ ‫‪« ۷‬خدایا‪ ،‬با دیده رحمت به ما بنگر و ما را در حضور خود‪ ،‬به خاطر سرپیچی از فرمانت‪ ،‬مجازات مکن‪.‬‬ ‫‪« ۸‬ای خدا‪ ،‬از میوه درخت حیات به ما عطا کن تا از آن بخوریم و زنده بمانیم و رنجها و مشکلت دیگر را در این زمین نبینیم؛ زیرا تو‬ ‫خدا هستی»‪.‬‬ ‫‪« ۹‬هنگامی که از فرمان تو سرپیچی کردیم‪ ،‬ما را از باغ بیرون راندی و کروبی فرستادی تا از درخت حیات محافظت کند‪ ،‬مبادا از آن‬ ‫بخوریم و زنده بمانیم و پس از سرپیچی‪ ،‬از ضعف چیزی ندانیم‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬اما اکنون‪ ،‬ای خداوند‪ ،‬بنگر که ما تمام این روزها را تحمل کردهایم و رنجها را متحمل شدهایم‪ .‬این چهل و سه روز را معادل آن یک‬ ‫ساعتی قرار ده که در آن تخلف کردیم»‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫فصل ‪۳۸‬‬ ‫‪ ۱‬پس از این وقایع‪ ،‬کلمه خدا نزد آدم آمد و به او گفت‪:‬‬ ‫‪« ۲‬ای آدم‪ ،‬میوه درخت حیات را که درخواست میکنی‪ ،‬اکنون به تو نخواهم داد‪ ،‬بلکه آن را هنگامی که ‪ ۵۵۰۰‬سال به پایان برسد‪ ،‬به تو‬ ‫خواهم داد‪ .‬آنگاه از میوه درخت حیات به تو خواهم داد و تو و حوا و نسل صالح تو‪ ،‬تا ابد از آن خواهید خورد و زنده خواهید ماند»‪.‬‬ ‫‪« ۳‬اما این چهل و سه روز نمیتواند جبران ساعتی را کند که در آن از فرمان من سرپیچی کردی‪.‬‬ ‫‪« ۴‬ای آدم‪ ،‬من به تو از درخت انجیری که خود را در آن پنهان کردی‪ ،‬دادم تا بخوری‪ .‬تو و حوا بروید و از آن بخورید»‪.‬‬ ‫‪« ۵‬من درخواست تو را رد نمیکنم و امید تو را ناامید نمینمایم؛ پس‪ ،‬برای تحقق پیمانی که با تو بستهام‪ ،‬پایدار باش»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و خدا کلمه خود را از آدم بازپس گرفت‪.‬‬ ‫فصل ‪۳۹‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم نزد حوا بازگشت و به او گفت« ‪:‬برخیز و یک انجیر برای خود بردار‪ ،‬و من هم انجیر دیگری برمیدارم؛ و بیایید به غار خود‬ ‫برویم»‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آنگاه آدم و حوا هر کدام یک انجیر برداشتند و به سوی غار رفتند؛ نزدیک غروب خورشید بود؛ و افکارشان آنان را به خوردن میوه‬ ‫وامیداشت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما آدم به حوا گفت« ‪:‬من از خوردن این انجیر میترسم‪ .‬نمیدانم از آن چه بر سرم خواهد آمد»‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آدم گریست و در برابر خدا دعا کرد و گفت« ‪:‬گرسنگی مرا برطرف کن‪ ،‬بدون اینکه مجبور باشم این انجیر را بخورم؛ زیرا پس از‬ ‫خوردن آن چه سودی برایم خواهد داشت؟ و ای خدا‪ ،‬هنگامی که تمام شود‪ ،‬از تو چه بخواهم و چه بخواهم؟»‬ ‫‪ ۵‬و باز گفت« ‪:‬میترسم از آن بخورم‪ ،‬زیرا نمیدانم از آن چه بر سرم خواهد آمد»‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۰‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه کلمه خدا نزد آدم آمد و به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬چرا پیش از این‪ ،‬نه این ترس را داشتی‪ ،‬نه این روزه را‪ ،‬و نه این نگرانی را؟ و چرا‬ ‫پیش از گناه کردن‪ ،‬این ترس را نداشتی؟»‬ ‫‪« ۲‬اما هنگامی که برای اقامت در این سرزمین غریب آمدی‪ ،‬بدن حیوانی تو نمیتوانست بدون غذای زمینی که آن را تقویت میکند و قوایش‬ ‫را بازمیگرداند‪ ،‬روی زمین باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و خدا کلمه خود را از آدم بازپس گرفت‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۱‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم انجیر را گرفت و آن را روی میلههای طلیی گذاشت‪ .‬حوا نیز انجیر خود را گرفت و آن را روی بخور گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و وزن هر انجیر به اندازه یک هندوانه بود؛ زیرا میوه باغ بسیار بزرگتر از میوه این سرزمین بود‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬آدم و حوا تمام آن شب را تا طلوع صبح‪ ،‬ایستاده روزهدار ماندند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬هنگامی که خورشید طلوع کرد‪ ،‬آنها مشغول نیایش بودند و آدم پس از آنکه آنها نیایش کردند‪ ،‬به حوا گفت‪:‬‬ ‫‪« ۵‬ای حوا‪ ،‬بیا تا به مرز باغ که رو به جنوب است برویم؛ به جایی که رودخانه از آنجا جاری میشود و به چهار شاخه تقسیم میشود‪ .‬در‬ ‫آنجا به درگاه خدا دعا خواهیم کرد و از او میخواهیم که به ما آب حیات بنوشاند‪.‬‬ ‫‪« ۶‬زیرا خدا ما را با درخت حیات تغذیه نکرده است تا زنده نمانیم‪ .‬بنابراین‪ ،‬از او میخواهیم که به ما آب حیات بدهد و تشنگی خود را با‬ ‫آن فرو نشاند‪ ،‬نه با جرعهای از آب این سرزمین»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬هنگامی که حوا این سخنان را از آدم شنید‪ ،‬موافقت کرد؛ و هر دو برخاستند و به مرز جنوبی باغ‪ ،‬در کنار نهر آب‪ ،‬در فاصله کمی از‬ ‫باغ‪ ،‬آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و آنها ایستادند و در برابر خداوند دعا کردند و از او خواستند که این بار به آنها نظر کند‪ ،‬آنها را ببخشد و درخواستشان را برآورده‬ ‫سازد‪.‬‬ ‫‪ ۹٫‬پس از این دعای هر دو‪ ،‬آدم با صدای خود در برابر خدا شروع به دعا کرد و گفت‪:‬‬ ‫‪« ۱۰‬ای خداوند‪ ،‬هنگامی که در باغ بودم و آبی را که از زیر درخت حیات جاری بود دیدم‪ ،‬دلم نخواست و بدنم نیز نیازی به نوشیدن آن‬ ‫نداشت؛ و تشنگی را نمیشناختم‪ ،‬زیرا زنده بودم؛ و بالتر از آنچه اکنون هستم‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬به طوری که برای زنده ماندن به هیچ غذای حیات نیازی نداشتم و از آب حیات نیز ننوشیدم»‪.‬‬ ‫‪« ۱۲‬اما اکنون‪ ،‬ای خدا‪ ،‬من مردهام؛ بدنم از تشنگی خشک شده است‪ .‬از آب حیات به من بده تا از آن بنوشم و زنده بمانم»‪.‬‬ ‫‪« ۱۳‬خدایا‪ ،‬به رحمت خود‪ ،‬مرا از این بلها و آزمایشها نجات ده و اگر نمیخواهی در باغ خود ساکن شوم‪ ،‬مرا به سرزمین دیگری غیر‬ ‫از این سرزمین بیاور»‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۲‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه کلمه خدا نزد آدم آمد و به او گفت‪:‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪« ۲‬ای آدم‪ ،‬آنچه میگویی« ‪:‬مرا به سرزمینی بیاور که در آن آرامش باشد»‪ ،‬سرزمین دیگری جز این نیست‪ ،‬بلکه پادشاهی آسمان است که‬ ‫تنها در آن آرامش است‪.‬‬ ‫‪« ۳‬اما تو نمیتوانی در حال حاضر وارد آن شوی؛ مگر پس از آنکه داوری تو گذشته و به انجام رسیده باشد‪.‬‬ ‫‪« ۴‬آنگاه تو و نسل صالح تو را به پادشاهی آسمان بال خواهم برد؛ و بقیه آنچه را که اکنون درخواست میکنی به تو و ایشان خواهم داد‪.‬‬ ‫‪« ۵‬و اگر میگفتی« ‪:‬از آب حیات به من بده تا بنوشم و زنده بمانم»‪ ،‬امروز نمیتواند چنین باشد‪ ،‬بلکه در روزی که به جهنم فرود آیم و‬ ‫دروازههای برنجین را بشکنم و پادشاهیهای آهنین را خرد کنم‪.‬‬ ‫‪« ۶‬آنگاه من از روی رحمت‪ ،‬جان تو و جانهای پارسایان را نجات خواهم داد تا در باغ خود آرامش یابند‪ .‬و آن هنگام فرا رسیدن پایان‬ ‫جهان خواهد بود»‪.‬‬ ‫‪« ۷‬و باز‪ ،‬در مورد آب حیاتی که میجویی‪ ،‬امروز به تو داده نخواهد شد؛ بلکه در روزی که خونم را در سرزمین جلجتا بر سرت خواهم‬ ‫ریخت‪.‬‬ ‫‪« ۸‬زیرا خون من در آن زمان برای تو آب حیات خواهد بود‪ ،‬و نه تنها برای تو‪ ،‬بلکه برای همه کسانی از نسل تو که به من ایمان آورند؛‬ ‫تا برای ایشان آرامش ابدی باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬خداوند دوباره به آدم گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬وقتی در باغ بودی‪ ،‬این آزمایشها بر تو نازل نمیشد»‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬اما از زمانی که از فرمان من سرپیچی کردی‪ ،‬همه این رنجها بر تو وارد شده است‪.‬‬ ‫‪. «۱۱‬اکنون نیز‪ ،‬بدن تو به غذا و نوشیدنی نیاز دارد؛ پس از آبی که در کنار تو بر روی زمین جاری است‪ ،‬بنوش»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه خدا کلمه خود را از آدم بازگرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و آدم و حوا خداوند را پرستش کردند و از نهر آب به غار بازگشتند‪ .‬ظهر بود؛ و هنگامی که به غار نزدیک شدند‪ ،‬آتش بزرگی را در‬ ‫کنار آن دیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۳‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم و حوا ترسیدند و بیحرکت ایستادند‪ .‬و آدم به حوا گفت« ‪:‬آن آتش کنار غار ما چیست؟ ما در آن هیچ کاری برای روشن کردن‬ ‫این آتش نمیکنیم‪.‬‬ ‫‪« ۲‬ما نه نانی برای پختن در آن داریم و نه آبگوشتی برای پختن در آن‪ .‬در مورد این آتش‪ ،‬ما چیزی شبیه به آن نمیدانیم و نمیدانیم آن را‬ ‫چه بنامیم»‪.‬‬ ‫‪« ۳‬اما از زمانی که خدا کروبی را با شمشیری آتشین که در دست داشت و میدرخشید فرستاد‪ ،‬و ما از ترس آن به زمین افتادیم و مانند‬ ‫اجساد بیجان شدیم‪ ،‬آیا چنین چیزی ندیدهایم؟»‬ ‫‪« ۴‬اما اکنون ای حوا‪ ،‬بنگر‪ ،‬این همان آتشی است که در دست کروبی بود و خدا آن را فرستاده است تا از غاری که ما در آن ساکنیم‪،‬‬ ‫محافظت کند‪.‬‬ ‫‪« ۵‬ای حوا‪ ،‬به این دلیل است که خدا از ما خشمگین است و ما را از آنجا بیرون خواهد راند‪.‬‬ ‫‪« ۶‬ای حوا‪ ،‬ما دوباره در آن غار از فرمان او سرپیچی کردیم‪ ،‬به طوری که او این آتش را فرستاده بود تا اطراف آن را بسوزاند و ما را‬ ‫از رفتن به داخل آن باز دارد‪.‬‬ ‫‪« ۷‬ای حوا‪ ،‬اگر واقعا ا چنین باشد‪ ،‬کجا ساکن خواهیم شد؟ و از حضور خداوند به کجا فرار خواهیم کرد؟ زیرا در مورد باغ‪ ،‬او نمیگذارد‬ ‫ما در آن بمانیم و ما را از چیزهای خوب آن محروم کرده است؛ بلکه ما را در این غار قرار داده است‪ ،‬جایی که تاریکی‪ ،‬آزمایشها و‬ ‫سختیها را در آن تحمل کردهایم تا سرانجام در آن آسایش یافتیم»‪.‬‬ ‫‪« ۸‬اما اکنون که او ما را به سرزمین دیگری آورده است‪ ،‬چه کسی میداند که در آن چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟ و چه کسی میداند که‬ ‫تاریکی آن سرزمین ممکن است بسیار بیشتر از تاریکی این سرزمین باشد؟»‬ ‫‪« ۹‬چه کسی میداند که در آن سرزمین‪ ،‬روز یا شب چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟ و ای حوا‪ ،‬چه کسی میداند که دور خواهد بود یا نزدیک؟‬ ‫جایی که خدا ما را در آن قرار دهد‪ ،‬ممکن است از باغ دور باشد‪ ،‬ای حوا! یا جایی که خدا ما را از دیدن خود باز خواهد داشت‪ ،‬زیرا از‬ ‫فرمان او سرپیچی کردهایم و همیشه از او درخواست کردهایم؟»‬ ‫‪« ۱۰‬ای حوا‪ ،‬اگر خدا ما را به سرزمینی غریب غیر از این سرزمین بیاورد که در آن تسلی یابیم‪ ،‬باید جان ما را بگیرد و نام ما را از‬ ‫روی زمین محو کند‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬ای حوا‪ ،‬اگر ما از باغ و از خدا دورتر شدهایم‪ ،‬کجا میتوانیم دوباره او را پیدا کنیم و از او بخواهیم که به ما طل‪ ،‬عود‪ ،‬ممر و مقداری‬ ‫میوه درخت انجیر بدهد؟»‬ ‫‪« ۱۲‬کجا او را خواهیم یافت تا بار دیگر ما را تسلی دهد؟ کجا او را خواهیم یافت تا در مورد عهدی که از جانب ما بسته است‪ ،‬به ما فکر‬ ‫کند؟»‬ ‫‪ ۱۳٫‬آدم دیگر چیزی نگفت‪ .‬و او و حوا همچنان به سوی غار و آتشی که در اطراف آن شعلهور بود‪ ،‬نگاه میکردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما آن آتش از جانب شیطان بود‪ .‬زیرا او درختان و علفهای خشک را جمع کرده و آنها را به غار آورده و آتش زده بود تا غار و هر‬ ‫چه در آن بود را بسوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬تا آدم و حوا در اندوه بمانند و او اعتمادشان را به خدا قطع کند و آنها را به انکار او وادارد‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬اما به لطف خدا او نتوانست غار را بسوزاند‪ ،‬زیرا خدا فرشته خود را به اطراف غار فرستاد تا آن را از چنین آتشی محافظت کند تا‬ ‫خاموش شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و این آتش از ظهر تا سپیده دم ادامه داشت‪ .‬این چهل و پنجمین روز بود‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫فصل ‪۴۴‬‬ ‫‪ ۱‬با این حال‪ ،‬آدم و حوا ایستاده بودند و به آتش نگاه میکردند و از ترس آتش نمیتوانستند به غار نزدیک شوند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و شیطان همچنان درختان را میآورد و آنها را در آتش میانداخت تا اینکه شعله آن به بال زبانه کشید و تمام غار را پوشاند‪ ،‬و همانطور‬ ‫که در ذهن خود داشت‪ ،‬میخواست غار را با آتش فراوان بسوزاند‪ .‬اما فرشته خداوند از آن محافظت میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و با این حال‪ ،‬او نمیتوانست شیطان را نفرین کند یا با کلم به او آسیبی برساند‪ ،‬زیرا هیچ قدرتی بر او نداشت و حاضر نبود با کلمات‬ ‫دهانش این کار را انجام دهد‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬از این رو‪ ،‬فرشته بدون گفتن حتی یک کلمه بد‪ ،‬با او مدارا کرد تا اینکه کلمه خدا آمد و به شیطان گفت« ‪:‬از اینجا برو؛ یک بار پیش از‬ ‫این‪ ،‬بندگان مرا فریب دادی و این بار میخواهی آنها را نابود کنی»‪.‬‬ ‫‪« ۵‬اگر رحمت من نبود‪ ،‬تو و لشکرت را از روی زمین هلک میکردم‪ .‬اما من تا پایان جهان با تو بردباری کردهام»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه شیطان از حضور خداوند گریخت‪ .‬اما آتش تمام روز‪ ،‬مانند آتش زغال سنگ‪ ،‬در اطراف غار همچنان میسوخت؛ این چهل و‬ ‫ششمین روزی بود که آدم و حوا از زمان بیرون آمدنشان از باغ گذرانده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬هنگامی که آدم و حوا دیدند که گرمای آتش تا حدودی فروکش کرده است‪ ،‬طبق معمول به سوی غار رفتند تا وارد آن شوند؛ اما به دلیل‬ ‫گرمای آتش نتوانستند‪.‬‬ ‫‪ ۸٫‬آنـگاه هـر دو بـه خـاطر آتشی که میان آنها و غار جدایی میانداخت و شعلهور به سویشان میآمد‪ ،‬گریستند و ترسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه آدم به حوا گفت« ‪:‬این آتش را که ما سهمی از آن در خود داریم‪ ،‬ببین؛ آتشی که پیش از این تسلیم ما میشد‪ ،‬اما اکنون که از حد‬ ‫آفرینش تجاوز کردهایم و وضعیت خود را تغییر دادهایم و طبیعت ما دگرگون شده است‪ ،‬دیگر تسلیم ما نمیشود‪ .‬اما آتش نه در طبیعت خود‬ ‫تغییر کرده و نه از آفرینش خود دگرگون شده است‪ .‬از این رو اکنون بر ما قدرت دارد؛ و هنگامی که به آن نزدیک میشویم‪ ،‬گوشت ما را‬ ‫میسوزاند»‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۵‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم برخاست و نزد خدا نیایش کرد و گفت« ‪:‬ببین‪ ،‬این آتش میان ما و غاری که به ما فرمان دادهای در آن ساکن شویم‪ ،‬جدایی‬ ‫انداخته است؛ اما اکنون‪ ،‬بنگر‪ ،‬ما نمیتوانیم وارد آن شویم»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه خدا سخن آدم را شنید و کلمه خود را نزد او فرستاد و گفت‪:‬‬ ‫‪« ۳‬ای آدم‪ ،‬این آتش را ببین! شعله و گرمای آن چقدر با باغ لذتها و چیزهای خوب موجود در آن متفاوت است!‬ ‫‪« ۴‬هنگامی که تو تحت فرمان من بودی‪ ،‬همه موجودات تسلیم تو بودند؛ اما پس از آنکه از فرمان من سرپیچی کردی‪ ،‬همه آنها بر تو‬ ‫طغیان میکنند»‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬خدا دوباره به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬ببین شیطان چگونه تو را بزرگ کرده است! او تو را از الوهیت و مقام والیی مانند من محروم کرده‬ ‫و به قولش به تو وفا نکرده است؛ بلکه سرانجام دشمن تو شده است‪ .‬اوست که این آتش را برافروخته تا تو و حوا را در آن بسوزاند‪.‬‬ ‫‪« ۶‬ای آدم‪ ،‬چرا او حتی یک روز هم به عهد خود با تو وفا نکرد؛ بلکه تو را از جللی که هنگام تسلیم شدن به فرمانش نصیبت شده بود‪،‬‬ ‫محروم ساخت؟»‬ ‫‪« ۷٫‬ای آدم‪ ،‬آیا گمان میکنی که او هنگام بستن این پیمان با تو‪ ،‬تو را دوست میداشت؟ یا اینکه تو را دوست میداشت و میخواست تو را به‬ ‫مقام والیی برساند؟»‬ ‫‪« ۸‬اما نه‪ ،‬آدم‪ ،‬او همه این کارها را از روی عشق به تو انجام نداد؛ بلکه میخواست تو را از نور به تاریکی‪ ،‬و از مقام وال به انحطاط؛ از‬ ‫شکوه به خواری؛ از شادی به غم؛ و از آرامش به روزه و ضعف ببرد»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬خدا همچنین به آدم گفت« ‪:‬این آتشی را که شیطان در اطراف غار تو برافروخته است‪ ،‬ببین؛ این شگفتی را که تو را احاطه کرده است‪،‬‬ ‫ببین؛ و بدان که هنگامی که به فرمان او گوش فرا دهی‪ ،‬تو و نسل تو را فرا خواهد گرفت؛ که او تو را با آتش عذاب خواهد داد؛ و پس از‬ ‫مرگ به جهنم خواهی رفت‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬آنگاه سوزش آتش او را خواهید دید‪ ،‬آتشی که بدین گونه پیرامون تو و نسل تو شعلهور خواهد شد‪ .‬جز هنگام آمدن من‪ ،‬رهایی از آن‬ ‫برای تو نخواهد بود؛ همانطور که اکنون به دلیل آتش بزرگی که اطراف غار توست‪ ،‬نمیتوانی به آن وارد شوی؛ نه تا زمانی که کلم من‬ ‫بیاید و در روز تحقق پیمان من‪ ،‬راهی برای تو فراهم کند»‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬در حال حاضر هیچ راهی برای آمدن از اینجا به آرامش برای تو وجود ندارد‪ ،‬تا زمانی که کلمه من‪ ،‬که کلمه من است‪ ،‬بیاید‪ .‬آنگاه او‬ ‫راهی برای تو خواهد ساخت و تو آرامش خواهی یافت»‪ .‬سپس خدا با کلمه خود به آتشی که در اطراف غار میسوخت‪ ،‬ندا داد که خود را‬ ‫از هم جدا کند تا آدم از آن عبور کند‪ .‬سپس آتش به فرمان خدا خود را از هم جدا کرد و راهی برای آدم باز شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و خدا کلمه خود را از آدم بازپس گرفت‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۶‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم و حوا دوباره شروع به ورود به غار کردند‪ .‬و هنگامی که به میان آتش رسیدند‪ ،‬شیطان مانند گردبادی در آتش دمید و بر آدم و‬ ‫حوا آتش زغال سنگ سوزانی درست کرد؛ به طوری که بدنهایشان سوخت و آتش زغال سنگ آنها را سوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آدم و حوا از میان شعلههای آتش فریاد برآوردند و گفتند« ‪:‬خداوندا‪ ،‬ما را نجات ده! ما را مگذار تا در این آتش سوزان بسوزیم و به‬ ‫بل گرفتار شویم؛ و ما را به خاطر سرپیچی از فرمانت مؤاخذه مکن»‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۳‬آنگاه خدا به بدنهایشان که شیطان آتش بر آنها افروخته بود‪ ،‬نظر کرد و فرشتهاش را فرستاد تا آتش سوزان را فرو نشاند‪ .‬اما زخمها بر‬ ‫بدنهایشان باقی ماند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و خدا به آدم گفت« ‪:‬ببین شیطان چقدر به تو عشق میورزد‪ ،‬کسی که وانمود میکرد به تو الوهیت و بزرگی میدهد؛ و اینک‪ ،‬او تو را با‬ ‫آتش میسوزاند و میخواهد تو را از روی زمین نابود کند»‪.‬‬ ‫‪« ۵‬پس ای آدم‪ ،‬به من بنگر؛ من تو را آفریدهام‪ ،‬و چند بار تو را از دست او رهایی دادهام؟ اگر نه‪ ،‬آیا تو را نابود نمیکرد؟»‬ ‫‪ ۶‬خدا دوباره به حوا گفت« ‪:‬آن چه را که در باغ به تو وعده داد و گفت‪ :‬زمانی که از آن درخت بخورید‪ ،‬چشمان شما باز خواهد شد و‬ ‫مانند خدایان خواهید شد و نیک و بد را خواهید شناخت»‪ .‬اما اینک! او بدنهای شما را با آتش سوزانده و طعم آتش را به شما چشانده است‪،‬‬ ‫به جای طعم باغ؛ و سوزش آتش و شر آن و قدرتی را که بر شما دارد‪ ،‬به شما نشان داده است‪.‬‬ ‫‪« ۷‬چشمان شما خوبیهایی را که او از شما گرفته است‪ ،‬دیده است و در حقیقت او چشمان شما را باز کرده است؛ و شما باغی را که با من‬ ‫در آن بودید‪ ،‬دیدهاید‪ ،‬و همچنین بدیهایی را که از شیطان بر شما وارد شده است‪ ،‬دیدهاید‪ .‬اما در مورد الوهیت‪ ،‬او نمیتواند آن را به شما‬ ‫بدهد و نمیتواند وعده خود را به شما عملی کند‪ .‬بلکه او با شما و نسل شما که پس از شما خواهند آمد‪ ،‬دشمنی ورزید»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و خدا کلم خود را از ایشان بازپس گرفت‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۷‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم و حوا وارد غار شدند‪ ،‬در حالی که از آتشی که بدنهایشان را سوزانده بود‪ ،‬میلرزیدند‪ .‬پس آدم به حوا گفت‪:‬‬ ‫‪« ۲‬اینک‪ ،‬آتش در این دنیا جسم ما را سوزانده است؛ اما هنگامی که بمیریم و شیطان جانهای ما را مجازات کند‪ ،‬چگونه خواهد بود؟ آیا‬ ‫رهایی ما طولنی و دور نیست‪ ،‬مگر اینکه خدا بیاید و با رحمت خود به ما وعدهاش را عملی کند؟»‬ ‫‪ ۳٫‬آدم و حوا وارد غار شدند و خود را برای ورود دوباره به آن برکت میدادند‪ .‬زیرا وقتی آتش را در اطراف آن دیدند‪ ،‬در اندیشه بودند که‬ ‫دیگر هرگز وارد آن نشوند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما هنگامی که خورشید غروب میکرد‪ ،‬آتش همچنان شعلهور بود و به آدم و حوا در غار نزدیک میشد‪ ،‬به طوری که نمیتوانستند در آن‬ ‫بخوابند‪ .‬پس از غروب خورشید‪ ،‬از آن بیرون رفتند‪ .‬این چهل و هفتمین روز پس از بیرون آمدن آنها از باغ بود‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬آدم و حوا طبق معمول برای خوابیدن به زیر تپه کنار باغ آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬و آنها ایستادند و از خدا خواستند که گناهانشان را ببخشد‪ ،‬و سپس زیر قله کوه به خواب رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما شیطان‪ ،‬دشمن همه خوبیها‪ ،‬با خود اندیشید‪ :‬حال که خدا با عهد به آدم وعده نجات داده است و گفته است که او را از همه سختیهایی‬ ‫که بر او وارد شده است‪ ،‬رهایی خواهد داد‪ ،‬اما با من عهدی نکرده و مرا از سختیهایم رهایی نخواهد داد؛ بلکه‪ ،‬از آنجایی که به او وعده‬ ‫داده است که او و نسلش را در پادشاهی که من زمانی در آن بودم‪ ،‬ساکن کند‪ ،‬من آدم را خواهم کشت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زمین از وجود او پاک خواهد شد؛ و تنها به من واگذار خواهد شد؛ به طوری که وقتی او بمیرد‪ ،‬هیچ نسلی برای به ارث بردن پادشاهی‬ ‫که قلمرو من باقی خواهد ماند‪ ،‬نخواهد داشت؛ آنگاه خدا به من نیاز خواهد داشت‪ ،‬و مرا با سپاهیانم به آن باز خواهد گرداند‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۸‬‬ ‫‪ ۱‬پس از این‪ ،‬شیطان سپاهیان خود را فراخواند و همگی نزد او آمدند و به او گفتند‪:‬‬ ‫‪« ۲‬ای خداوند ما‪ ،‬چه خواهی کرد؟»‬ ‫‪ ۳‬سپس به ایشان گفت« ‪:‬شما میدانید که این آدم که خدا او را از خاک آفرید‪ ،‬همان کسی است که پادشاهی ما را به دست گرفته است‪ .‬بیایید‬ ‫گرد هم آییم و او را بکشیم؛ یا سنگی به سوی او و حوا پرتاب کنیم و آنها را زیر آن له کنیم»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬چون سپاه شیطان این سخنان را شنیدند‪ ،‬به آن قسمت از کوه که آدم و حوا در آن خوابیده بودند‪ ،‬آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬آنـگاه شـیطان و لشـکرانش سـنگی بـزرگ‪ ،‬پهن و صاف و بیعیب برداشتند و با خود اندیشیدند« ‪:‬اگر سوراخی در صخره باشد‪ ،‬وقتی‬ ‫بر آنها میافتد‪ ،‬سوراخ صخره ممکن است بر آنها فرود آید و آنها فرار کنند و نـمیرند»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬سپس به سپاهیان خود گفت« ‪:‬این سنگ را بردارید و آن را به روی آنها بیندازید تا از روی آنها به جای دیگری نغلتد‪ .‬و چون آن را‬ ‫انداختید‪ ،‬فرار نکنید و درنگ نکنید»‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آنان طبق دستور او عمل کردند‪ .‬اما همین که سنگ از کوه بر آدم و حوا افتاد‪ ،‬خدا فرمان داد که به نوعی سایبان بر فراز ایشان تبدیل‬ ‫شود که هیچ آسیبی به ایشان نرساند‪ .‬و به فرمان خدا چنین شد‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما هنگامی که صخره افتاد‪ ،‬تمام زمین با آن لرزید و از بزرگی صخره متزلزل شد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و چون زمین لرزید و تکان خورد‪ ،‬آدم و حوا از خواب بیدار شدند و خود را زیر سنگی مانند آلونک یافتند‪ .‬اما نمیدانستند چگونه است؛‬ ‫زیرا وقتی به خواب رفتند‪ ،‬زیر آسمان بودند و نه زیر آلونک؛ و وقتی آن را دیدند‪ ،‬ترسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه آدم به حوا گفت« ‪:‬چرا کوه به خاطر ما خم شده و زمین به لرزه درآمده است؟ و چرا این صخره مانند خیمهای بر ما گسترده شده‬ ‫است؟»‬ ‫‪« ۱۱‬آیا خدا قصد دارد ما را به بل مبتل کند و در این زندان محبوس سازد؟ یا زمین را بر ما خواهد بست؟»‬ ‫‪« ۱۲‬او از ما خشمگین است که بدون دستور او از غار بیرون آمدیم؛ و از اینکه ما این کار را به میل خود و بدون مشورت با او‪ ،‬هنگام‬ ‫ترک غار و آمدن به این مکان‪ ،‬انجام دادیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه حوا گفت« ‪:‬اگر به راستی زمین به خاطر ما لرزیده و این صخره به سبب گناه ما‪ ،‬خیمهای بر فراز ما تشکیل داده است‪ ،‬پس وای‬ ‫بر ما‪ ،‬ای آدم‪ ،‬زیرا عذاب ما طولنی خواهد بود‪.‬‬ ‫‪« ۱۴‬اما برخیز و از خدا بخواه که ما را از این امر آگاه کند و بگوید این صخرهای که مانند خیمهای بر ما گسترده شده است‪ ،‬چیست»‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۱۵‬سپس آدم برخاست و در برابر خداوند دعا کرد تا او را از این تنگنا آگاه سازد‪ .‬و آدم تا صبح به دعا ایستاد‪.‬‬ ‫فصل ‪۴۹‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه کلمه خدا آمد و گفت‪:‬‬ ‫‪« ۲٫‬ای آدم‪ ،‬چه کسی تو را نصیحت کرد که از غار بیرون آیی و به این مکان بیایی؟»‬ ‫‪ ۳‬و آدم به خدا گفت« ‪:‬پروردگارا‪ ،‬ما به سبب گرمای آتشی که درون غار بر ما فرود آمد‪ ،‬به این مکان آمدیم»‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬خداوند خدا به آدم گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬تو یک شب از گرمای آتش میترسی‪ ،‬اما وقتی در جهنم ساکن شوی‪ ،‬چگونه خواهی بود؟»‬ ‫‪« ۵‬با این حال‪ ،‬ای آدم‪ ،‬مترس و در دلت مگو که من این صخره را همچون سایبانی بر تو گسترانیدهام تا با آن تو را آزار دهم‪.‬‬ ‫‪« ۶‬این از جانب شیطان آمد‪ ،‬که به تو وعده الوهیت و جلل داده بود‪ .‬اوست که این صخره را انداخت تا تو و حوا را زیر آن بکشد و بدین‬ ‫ترتیب مانع از زندگی تو بر روی زمین شود‪.‬‬ ‫‪« ۷‬اما از روی رحمت برای تو‪ ،‬درست هنگامی که آن صخره بر تو فرو میریخت‪ ،‬به آن فرمان دادم تا سایبانی بر تو تشکیل دهد؛ و‬ ‫صخره زیر تو‪ ،‬خود را پایین بیاورد‪.‬‬ ‫‪« ۸‬و ای آدم‪ ،‬این نشانه هنگام آمدن من به زمین برای من رخ خواهد داد‪ :‬شیطان قوم یهود را زنده خواهد کرد تا مرا بکشند؛ و آنها مرا در‬ ‫صخرهای خواهند گذاشت و سنگی بزرگ بر من مهر خواهند کرد و من سه روز و سه شب در آن صخره خواهم ماند‪.‬‬ ‫‪. «۹‬اما در روز سوم دوباره زنده خواهم شد و ای آدم‪ ،‬ایمان آوردن به من برای تو و نسل تو مایه رستگاری خواهد بود‪ .‬اما ای آدم‪ ،‬من تو‬ ‫را از زیر این صخره بیرون نخواهم آورد تا سه روز و سه شب بگذرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و خدا کلمه خود را از آدم بازپس گرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اما آدم و حوا سه روز و سه شب زیر صخره ماندند‪ ،‬همانطور که خدا به آنها گفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و خدا با ایشان چنین کرد‪ ،‬زیرا آنها غار خود را ترک کرده و بدون فرمان خدا به همین مکان آمده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬اما پس از سه روز و سه شب‪ ،‬خدا صخره را گشود و ایشان را از زیر آن بیرون آورد‪ .‬بدنشان خشک شده بود و چشمان و دلهایشان‬ ‫از گریه و اندوه پریشان بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۵۰‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم و حوا بیرون رفتند و به غار گنجها وارد شدند و تمام آن روز را تا شامگاه در آن به دعا ایستادند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و این در پایان پنجاه روز پس از ترک باغ توسط آنها رخ داد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما آدم و حوا دوباره برخاستند و تمام آن شب را در غار به درگاه خدا دعا کردند و از او طلب رحمت نمودند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و چون روز فرا رسید‪ ،‬آدم به حوا گفت« ‪:‬بیا! برویم و برای بدنهایمان کاری انجام دهیم»‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬بنابراین‪ ،‬آنها از غار بیرون آمدند و به مرز شمالی باغ آمدند و به دنبال چیزی گشتند تا بدن خود را با آن بپوشانند‪ .‬اما چیزی نیافتند و‬ ‫ندانستند چگونه این کار را انجام دهند‪ .‬با این حال‪ ،‬بدنهایشان لکهدار شده بود و از سرما و گرما زبانشان بند آمده بود‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬آنگاه آدم برخاست و از خدا خواست چیزی به او نشان دهد که با آن بدنهایشان را بپوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آنگاه کلمه خدا آمد و به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬حوا را بردار و به ساحل دریا‪ ،‬جایی که قبلا روزه میگرفتی‪ ،‬بیا‪ .‬در آنجا پوست گوسفندانی‬ ‫خواهی یافت که شیران گوشتشان را خوردهاند و پوستشان باقی مانده است‪ .‬آنها را بگیر و برای خود جامه درست کن و خود را با آنها‬ ‫بپوشان»‪.‬‬ ‫فصل ‪۵۱‬‬ ‫‪ ۱‬هنگامی که آدم این سخنان را از خدا شنید‪ ،‬حوا را برداشت و از انتهای شمالی باغ به جنوب آن‪ ،‬کنار نهر آب‪ ،‬جایی که زمانی در آن‬ ‫روزه میگرفتند‪ ،‬برد‪.‬‬ ‫شیطان پلید‪ ،‬کلم خدا را که با آدم درباره پوششش گفتگو میکرد‪ ،‬شنیده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما همچنان که در راه بودند‪ ،‬و پیش از رسیدن به آن مکان‪،‬‬ ‫ن‬ ‫‪ ۳‬این او را اندوهگین کرد و با عجله به جایی که پوست گوسفندان بود رفت‪ ،‬با این قصد که آنها را بردارد و به دریا بیندازد‪ ،‬یا با آتش‬ ‫بسوزاند تا آدم و حوا آنها را پیدا نکنند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما همین که میخواست آنها را بگیرد‪ ،‬کلمه خدا از آسمان آمد و او را با آن پوستها بست تا آدم و حوا به او نزدیک شدند‪ .‬اما همین که به‬ ‫او نزدیک شدند‪ ،‬از او و از نگاه زشتش ترسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه کلمه خدا نزد آدم و حوا آمد و به ایشان گفت« ‪:‬این همان کسی است که در مار پنهان شده بود و شما را فریب داد و جامه نور و‬ ‫جللی را که در آن بودید‪ ،‬از تن شما بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪« ۶‬این همان کسی است که به شما وعده عظمت و الوهیت داد‪ .‬پس زیبایی که بر او بود کجاست؟ الوهیت او کجاست؟ نور او کجاست؟‬ ‫جللی که بر او بود کجاست؟‬ ‫‪« ۷‬اکنون سیمای او هولناک شده است؛ او در میان فرشتگان منفور گشته است؛ و شیطان نامیده شده است»‪.‬‬ ‫‪« ۸‬ای آدم‪ ،‬او میخواست این جامه زمینی پوست گوسفند را از تو بگیرد و آن را نابود کند و نگذارد که تو با آن پوشیده شوی‪.‬‬ ‫‪« ۹‬پس زیبایی او چیست که از او پیروی کردی؟ و با گوش دادن به او چه چیزی به دست آوردی؟ کارهای بد او را ببین و سپس به من‬ ‫بنگر؛ به من‪ ،‬خالق تو‪ ،‬و به کارهای خوبی که من برای تو انجام میدهم‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬ببین‪ ،‬من او را بستم تا تو بیایی و او را ببینی و ضعف او را مشاهده کنی‪ ،‬به طوری که دیگر هیچ قدرتی در او باقی نمانده است»‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۱۱‬و خدا او را از بندهایش رها کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۵۲‬‬ ‫‪ ۱‬پس از این‪ ،‬آدم و حوا دیگر سخنی نگفتند‪ ،‬بلکه به خاطر آفرینش خود و بدنهایشان که نیاز به پوشش زمینی داشت‪ ،‬در پیشگاه خدا‬ ‫گریستند‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آدم به حوا گفت« ‪:‬ای حوا‪ ،‬این پوست حیوانات است که ما را با آن خواهند پوشاند‪ .‬اما هنگامی که آن را پوشیدیم‪ ،‬نشانه مرگ بر ما‬ ‫نازل خواهد شد‪ ،‬زیرا صاحبان این پوستها مردهاند و از بین رفتهاند‪ .‬ما نیز خواهیم مرد و از میان خواهیم رفت»‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬آدم و حوا پوستها را برداشتند و به غار گنجها بازگشتند و چون به آن رسیدند‪ ،‬مانند همیشه ایستادند و نیایش کردند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و ایشان فکر کردند که چگونه میتوانند از آن پوستها لباس بسازند‪ ،‬زیرا در این کار مهارتی نداشتند‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬آنگاه خـدا فـرشتـه خـود را نـزد ایـشان فـرسـتـاد تـا نـحـوه حـل آن را به ایشان نشان دهد‪ .‬فـرشـتـه بـه آدم گـفـت« ‪:‬برخـو و مـقـداری‬ ‫خـار خـرم بیـاور»‪ .‬پـس آدم بیرون رفت و مقداری خار آورد‪ ،‬چنانکه فـرشـتـه به او فرمان داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه فرشته‪ ،‬مانند کسی که پیراهن میدوزد‪ ،‬در برابرشان به کار کردن پوستها پرداخت‪ .‬و خارها را برداشت و در برابر چشمانشان در‬ ‫پوستها فرو کرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬سپس فرشته دوباره برخاست و از خدا دعا کرد که خارهای آن پوستها پنهان شوند‪ ،‬به طوری که گویی با یک نخ دوخته شدهاند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و چنین شد‪ ،‬به فرمان خدا؛ آنها برای آدم و حوا لباس شدند و او آنها را با آن پوشاند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬از آن زمان‪ ،‬برهنگی بدنهایشان از دید یکدیگر پوشیده شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و این در پایان پنجاه و یکمین روز اتفاق افتاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱٫‬هنگامی که بدنهای آدم و حوا پوشیده شد‪ ،‬آنها ایستادند و دعا کردند و از خداوند طلب رحمت و بخشش نمودند و از او به خاطر اینکه‬ ‫بر آنها رحم کرده و برهنگیشان را پوشانده بود‪ ،‬سپاسگزاری کردند‪ .‬آنها در تمام آن شب از دعا دست نکشیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه چون مادر هنگام طلوع خورشید سپیده دمید‪ ،‬آنها طبق رسم خود نماز خواندند و سپس از غار بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و آدم به حوا گفت« ‪:‬چون نمیدانیم در غرب این غار چیست‪ ،‬بیایید امروز بیرون برویم و آن را ببینیم»‪ .‬سپس آنها بیرون آمدند و به‬ ‫سوی مرز غربی رفتند‪.‬‬ ‫فصل ‪۵۳‬‬ ‫‪ ۱‬آنها هنوز خیلی از غار دور نشده بودند که شیطان به سوی آنها آمد و خود را بین آنها و غار پنهان کرد‪ ،‬به شکل دو شیر درنده که سه‬ ‫روز بدون غذا بودند و به سوی آدم و حوا میآمدند‪ ،‬گویی میخواستند آنها را تکه تکه کرده و ببلعند‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آنگاه آدم و حوا گریستند و از خدا خواستند که آنان را از چنگال آنان رهایی بخشد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه کلم خدا بر ایشان نازل شد و شیرها را از ایشان دور کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬خدا به آدم گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬در مرز غربی چه میجویی؟ و چرا مرز شرقی را که مسکن تو بود‪ ،‬به میل خود ترک کردی؟»‬ ‫‪« ۵‬پس اکنون به غار خود برگرد و در آن بمان‪ ،‬مبادا شیطان تو را فریب دهد و نقشه خود را بر تو عملی کند‪.‬‬ ‫‪« ۶‬زیرا ای آدم‪ ،‬در این مرز غربی‪ ،‬از تو نسلی خواهد رویید که آن را دوباره پر خواهد کرد؛ و خود را با گناهانشان و با تسلیم شدن در‬ ‫برابر فرمانهای شیطان و با پیروی از کارهای او‪ ،‬آلوده خواهند ساخت‪.‬‬ ‫‪« ۷‬بنابراین‪ ،‬من آب طوفان را بر ایشان خواهم فرستاد و همه را غرق خواهم کرد‪ .‬اما آنچه از صالحان در میان ایشان باقی مانده است‪،‬‬ ‫نجات خواهم داد و ایشان را به سرزمینی دوردست خواهم آورد‪ ،‬و سرزمینی که اکنون در آن ساکن هستی‪ ،‬ویران و بدون سکنه خواهد‬ ‫ماند»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬پس از آنکه خدا بدین گونه با ایشان سخن گفت‪ ،‬به غار گنجها بازگشتند‪ .‬اما بدنشان خشک شده بود و نیرویشان از روزه و دعا و از‬ ‫اندوهی که به خاطر گناه کردن در برابر خدا داشتند‪ ،‬تحلیل رفته بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۵۴‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم و حوا در غار ایستادند و تمام آن شب را تا سپیده صبح نیایش کردند‪ .‬و هنگامی که خورشید طلوع کرد‪ ،‬هر دو از غار بیرون‬ ‫رفتند؛ در حالی که سرهایشان از سنگینی غم سرگردان بود و نمیدانستند به کجا میروند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و بدین ترتیب به سوی مرز جنوبی باغ راه افتادند‪ .‬و شروع به بال رفتن از آن مرز کردند تا به مرز شرقی رسیدند که فراتر از آن دیگر‬ ‫فضایی وجود نداشت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬و کروبی که نگهبان باغ بود‪ ،‬در دروازه غربی ایستاده بود و از آن در برابر آدم و حوا محافظت میکرد‪ ،‬مبادا ناگهان وارد باغ شوند‪ .‬و‬ ‫کروبی برگشت‪ ،‬گویی میخواهد آنها را بکشد؛ طبق فرمانی که خدا به او داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۴‬هنگامی که آدم و حوا به مرز شرقی باغ رسیدند ‪ -‬در دل خود گمان میکردند که کروبی آنها را نمیبیند ‪ -‬و کنار دروازه ایستاده بودند و‬ ‫گویی میخواستند وارد شوند‪ ،‬ناگهان کروبی با شمشیر آتشین درخشانی در دست آمد؛ و چون آنها را دید‪ ،‬بیرون رفت تا آنها را بکشد‪ .‬زیرا‬ ‫میترسید که اگر خدا بدون دستور او وارد باغ شوند‪ ،‬او را هلک کند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و شمشیر کروبی از دور شعلهور به نظر میرسید‪ .‬اما هنگامی که آن را بر فراز آدم و حوا بلند کرد‪ ،‬شعلهاش زبانه نکشید‪.‬‬ ‫‪ ۶‬از این رو‪ ،‬کروبی گمان کرد که خدا با ایشان مهربان است و ایشان را به باغ بازمیگرداند‪ .‬و کروبی حیران ایستاد‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۷‬او نمیتوانست به آسمان برود تا از دستور خدا در مورد ورود آنها به باغ مطلع شود؛ بنابراین‪ ،‬در کنار آنها ایستاد و نتوانست از آنها جدا‬ ‫شود؛ زیرا میترسید که مبادا بدون اجازه خدا وارد باغ شوند و در این صورت او را نابود کند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬هنگامی که آدم و حوا آن کروبی را دیدند که با شمشیری آتشین در دست به سوی آنها میآید‪ ،‬از ترس به روی خود افتادند و مانند مردگان‬ ‫شدند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬در آن هنگام آسمانها و زمین لرزیدند؛ و کروبیان دیگری از آسمان نزد کروبی که باغ را نگهبانی میکرد‪ ،‬فرود آمدند و او را در حیرت‬ ‫و سکوت دیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬سپس‪ ،‬دوباره فرشتگان دیگری نزدیک به مکانی که آدم و حوا بودند‪ ،‬فرود آمدند‪ .‬آنها بین شادی و غم تقسیم شده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنها خوشحال بودند‪ ،‬زیرا فکر میکردند که خدا با آدم مهربان است و آرزو داشتند که او به باغ بازگردد؛ و میخواستند او را به شادیای‬ ‫که زمانی از آن لذت میبرد‪ ،‬بازگردانند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما آنها برای آدم اندوهگین شدند‪ ،‬زیرا او و حوا مانند مردهای افتاده بودند؛ و در اندیشههای خود گفتند« ‪:‬آدم در این مکان نمرده است؛‬ ‫بلکه خدا او را کشته است‪ ،‬زیرا به این مکان آمده و خواسته است بدون اجازه او وارد باغ شود»‪.‬‬ ‫فصل ‪۵۵‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه کلمه خدا نزد آدم و حوا آمد و ایشان را از حالت مرگشان برخیزانید و به ایشان گفت« ‪:‬چرا به اینجا آمدید؟ دکتر‪ ،‬آیا میخواهید به‬ ‫باغی که شما را از آن بیرون آوردم‪ ،‬بروید؟ این نمیتواند امروز باشد؛ بلکه تنها زمانی که پیمانی که با شما بستهام‪ ،‬به انجام رسد»‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬هنگامی که آدم کلم خدا و بال زدن فرشتگانی را که ندیده بود‪ ،‬بلکه تنها صدای آنها را با گوشهایش میشنید‪ ،‬شنید‪ ،‬او و حوا گریستند و‬ ‫به فرشتگان گفتند‪:‬‬ ‫‪« ۳‬ای ارواحی که به خدا توکل میکنید‪ ،‬به من و به ناتوانی من در دیدن شما بنگرید! زیرا وقتی در طبیعت درخشان پیشین خود بودم‪،‬‬ ‫میتوانستم شما را ببینم‪ .‬من نیز مانند شما ستایش میکردم؛ و قلبم بسیار برتر از شما بود‪.‬‬ ‫‪« ۴‬اما اکنون که گناه کردهام‪ ،‬آن طبیعت روشن از من رفته است و به این وضعیت فلکتبار رسیدهام‪ .‬و اکنون به این رسیدهام که نمیتوانم‬ ‫تو را ببینم و تو مانند گذشته مرا خدمت نمیکنی‪ .‬زیرا من به گوشت حیوان تبدیل شدهام»‪.‬‬ ‫‪« ۵‬با این حال‪ ،‬ای فرشتگان خدا‪ ،‬از خدا بخواهید که مرا به وضع سابقم بازگرداند؛ مرا از این بدبختی نجات دهد و حکم مرگی را که به‬ ‫خاطر گناه علیه او بر من تحمیل کرده است‪ ،‬از من بردارد»‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬هنگامی که فرشتگان این سخنان را شنیدند‪ ،‬همگی بر او اندوهگین شدند و شیطان را که آدم را فریب داده بود تا از باغ به بدبختی‪ ،‬از‬ ‫زندگی به مرگ‪ ،‬از آرامش به رنج و از شادی به سرزمینی غریب آمده بود‪ ،‬نفرین کردند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه فرشتگان به آدم گفتند« ‪:‬تو به شیطان گوش دادی و کلم خدا را که تو را آفریده بود‪ ،‬ترک کردی؛ و باور داشتی که شیطان هر‬ ‫آنچه را که به تو وعده داده بود‪ ،‬انجام خواهد داد‪.‬‬ ‫‪« ۸‬اما اکنون‪ ،‬ای آدم‪ ،‬آنچه را که پیش از سقوط او از آسمان‪ ،‬از طریق او بر ما گذشت‪ ،‬برای تو آشکار خواهیم کرد‪.‬‬ ‫‪« ۹‬او سپاهیان خود را گرد آورد و آنها را فریب داد و به آنها وعده داد که پادشاهی بزرگی به آنها خواهد داد‪ ،‬طبیعتی الهی؛ و وعدههای‬ ‫دیگری نیز به آنها داد‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬سپاهیان او باور کردند که کلم او راست است‪ ،‬پس تسلیم او شدند و از جلل خدا دست کشیدند»‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬سپس او طبق دستوری که قرار بود ما را تحت فرمان خود درآورد و به وعده پوچ او گوش فرا دهد‪ ،‬ما را فراخواند‪ .‬اما ما این کار‬ ‫را نکردیم و نصیحت او را نشنیدیم‪.‬‬ ‫‪« ۱۲‬پس از آنکه با خدا جنگید و با او ستیزه کرد‪ ،‬سپاهیان خود را گرد آورد و با ما جنگید‪ .‬و اگر قدرت خدا که با ما بود نبود‪ ،‬نمیتوانستیم‬ ‫بر او پیروز شویم و او را از آسمان به زیر بیندازیم‪.‬‬ ‫‪« ۱۳‬اما هنگامی که او از میان ما فرو افتاد‪ ،‬به سبب هبوط او از میان ما‪ ،‬شادی عظیمی در آسمان پدید آمد‪ .‬زیرا اگر او در آسمان میماند‪،‬‬ ‫هیچ چیز‪ ،‬حتی یک فرشته نیز در آن باقی نمیماند»‪.‬‬ ‫‪« ۱۴‬اما خدا به رحمت خود‪ ،‬او را از میان ما به این زمین تاریک راند؛ زیرا او خود به تاریکی و عامل بیعدالتی تبدیل شده بود‪.‬‬ ‫‪« ۱۵‬و ای آدم‪ ،‬او به جنگ با تو ادامه داد تا اینکه تو را فریب داد و از باغ به این سرزمین عجیب بیرون راند‪ ،‬جایی که همه این آزمایشها‬ ‫برای تو پیش آمده است‪ .‬و ای آدم‪ ،‬مرگی را که خدا بر او نازل کرد‪ ،‬او نیز بر تو نازل کرد‪ ،‬زیرا تو از او اطاعت کردی و از خدا‬ ‫سرپیچی نمودی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه فرشتگان شادمان شدند و خدا را ستایش کردند و از او خواستند که این بار آدم را به خاطر تلشش برای ورود به باغ نابود نکند؛‬ ‫بلکه تا زمان تحقق وعده با او مدارا کند؛ و در این دنیا به او کمک کند تا از دست شیطان آزاد شود‪.‬‬ ‫فصل ‪۵۶‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه کلمه خدا نزد آدم آمد و به او گفت‪:‬‬ ‫‪« ۲‬ای آدم‪ ،‬به آن باغ شادی و به این زمین رنج بنگر‪ ،‬و فرشتگانی را که در باغی پر از آنها هستند‪ ،‬بنگر‪ ،‬و خود را تنها بر روی این‬ ‫زمین ببین‪ ،‬با شیطانی که از او اطاعت میکردی‪.‬‬ ‫‪« ۳‬با این حال‪ ،‬اگر تسلیم شده بودی و از من اطاعت میکردی و کلم مرا نگه میداشتی‪ ،‬اکنون با فرشتگان من در باغ من بودی‪.‬‬ ‫‪« ۴‬اما هنگامی که تو گناه کردی و به شیطان گوش فرا دادی‪ ،‬در میان فرشتگانش که پر از شرارت هستند‪ ،‬مهمان او شدی؛ و به این‬ ‫زمینی آمدی که خار و خس برای تو میرویاند‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪« ۵‬ای آدم‪ ،‬از کسی که تو را فریب داد‪ ،‬بخواه که آن طبیعت الهی را که به تو وعده داده بود‪ ،‬به تو عطا کند‪ ،‬یا برای تو باغی مانند آنچه‬ ‫من برایت ساخته بودم‪ ،‬بسازد؛ یا تو را با همان طبیعت درخشانی که من تو را با آن پر کرده بودم‪ ،‬پر کند‪.‬‬ ‫‪« ۶‬از او بخواه که برای تو بدنی مانند بدنی که من ساختم بسازد‪ ،‬یا یک روز استراحت مانند آنچه من به تو دادم به تو بدهد؛ یا در تو‬ ‫روحی عاقل بیافریند‪ ،‬همانطور که من برای تو آفریدم؛ یا تو را از اینجا به زمینی غیر از این زمینی که به تو دادم‪ ،‬منتقل کند‪ .‬اما ای آدم‪،‬‬ ‫او حتی یکی از چیزهایی را که به تو گفته است‪ ،‬انجام نخواهد داد‪.‬‬ ‫‪« ۷‬پس ای آفریده من‪ ،‬به لطف و رحمت من بر خود اعتراف کن که من تو را به خاطر گناهت علیه خود مجازات نکردهام‪ ،‬بلکه از روی‬ ‫ترحم به تو قول دادهام که در پایان پنج روز و نیم بزرگ خواهم آمد و تو را نجات خواهم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۸٫‬سپس خدا دوباره به آدم و حوا گفت« ‪:‬برخیزید و از اینجا پایین بروید‪ ،‬مبادا آن کـروبی با شمشیر آتشین در دست‪ ،‬شما را نابود کند»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما دل آدم با سخنان خدا به او آرامش یافت و در برابر او پرستش کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و خداوند به فرشتگانش فرمان داد تا آدم و حوا را با شادی به غار بدرقه کنند‪ ،‬به جای ترسی که بر آنها مستولی شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۱٫‬آنگاه فرشتگان آدم و حوا را برداشتند و ایشان را با سرودها و مزامیر از کوه کنار باغ پایین آوردند تا به غار رساندند‪ .‬در آنجا‬ ‫فرشتگان به تسلی دادن و تقویت ایشان پرداختند و سپس از نزد ایشان به سوی آسمان‪ ،‬نزد آفریدگارشان که ایشان را فرستاده بود‪ ،‬رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما پس از آنکه فرشتگان از نزد آدم و حوا رفتند‪ ،‬شیطان با رویی شرمسار آمد و در دهانه غاری که آدم و حوا در آن بودند‪ ،‬ایستاد‪.‬‬ ‫سپس آدم را صدا زد و گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬بیا تا با تو سخن بگویم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه آدم از غار بیرون آمد‪ ،‬در حالی که گمان میکرد یکی از فرشتگان خداست که برای دادن پند و اندرز به او آمده است‪.‬‬ ‫فصل ‪۵۷‬‬ ‫‪ ۱‬اما هنگامی که آدم بیرون آمد و چهره هولناک او را دید‪ ،‬از او ترسید و به او گفت« ‪:‬تو کیستی؟»‬ ‫‪ ۲٫‬شیطان در پاسخ به او گفت« ‪:‬من هستم که خود را در مار پنهان کردم و با حوا سخن گفتم و او را فریب دادم تا به فرمان من گوش فرا‬ ‫دهد‪ .‬من همانم که او را با نیرنگهای سخنم فرستادم تا تو را فریب دهد تا تو و او از میوه درخت بخورید و از فرمان خدا بیرون آیید»‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬هنگامی که آدم این سخنان را از او شنید‪ ،‬به او گفت« ‪:‬آیا میتوانی باغی برای من بسازی‪ ،‬چنانکه خدا برای من ساخته است؟ یا میتوانی‬ ‫همان طبیعت روشنی را که خدا مرا در آن پوشانده است‪ ،‬به من بپوشانی؟»‬ ‫‪« ۴‬کجاست آن ذات الهی که به من وعده دادی؟ کجاست آن سخن نیکویی که نخست‪ ،‬وقتی در باغ بودیم‪ ،‬به ما گفتی؟»‬ ‫‪ ۵٫‬شیطان به آدم گفت« ‪:‬آیا گمان میکنی وقتی با کسی درباره چیزی سخن میگویم‪ ،‬آن را نزد او میآورم یا به قول خود وفا میکنم؟ چنین‬ ‫نیست‪ .‬زیرا من خود هرگز به دریافت آنچه خواستهام‪ ،‬نیندیشیدهام‪.‬‬ ‫‪« ۶‬از این رو‪ ،‬من سقوط کردم و شما را نیز به سبب آنچه خودم به خاطر آن سقوط کردم‪ ،‬سقوط دادم؛ و هر که اندرز مرا بپذیرد‪ ،‬با شما‬ ‫نیز سقوط خواهد کرد»‪.‬‬ ‫‪. «۷‬اما اکنون‪ ،‬ای آدم‪ ،‬به دلیل سقوطت‪ ،‬تو زیر سلطه من هستی و من بر تو پادشاه هستم؛ زیرا به من گوش فرا دادی و از خدای خود‬ ‫سرپیچی کردی‪ .‬تا روزی که خدای تو به تو وعده داده است‪ ،‬هیچ رهایی از دست من وجود نخواهد داشت»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬بار دیگر گفت« ‪:‬از آنجا که ما روز موعود خدای تو و ساعت رهایی تو را نمیدانیم‪ ،‬از این رو جنگ و قتل را بر تو و پس از تو بر نسل‬ ‫تو افزون خواهیم کرد»‪.‬‬ ‫‪« ۹‬خواست و خشنودی ما این است که نگذاریم هیچ یک از فرزندان آدم وارث مقام ما در آسمان شود‪.‬‬ ‫‪« ۱۰٫‬زیرا ای آدم‪ ،‬مسکن ما در آتش سوزان است؛ و ما نه یک روز و نه یک ساعت از شرارت خود دست نخواهیم کشید‪ .‬و من‪ ،‬ای آدم‪،‬‬ ‫هنگامی که به غار بیایی و در آنجا ساکن شوی‪ ،‬بر تو آتش خواهم پاشید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬هنگامی که آدم این سخنان را شنید‪ ،‬گریست و سوگواری کرد و به حوا گفت« ‪:‬به آنچه او گفت گوش کن؛ او هیچ یک از آنچه را که در‬ ‫باغ به تو گفت‪ ،‬انجام نخواهد داد‪ .‬آیا واقعا ا او پادشاه ما شد؟»‬ ‫‪« ۱۲‬اما ما از خدایی که ما را آفریده است‪ ،‬خواهیم خواست که ما را از دست او رهایی بخشد»‪.‬‬ ‫فصل ‪۵۸‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم و حوا دستهای خود را به سوی خدا گشودند و دعا کردند و از او خواستند که شیطان را از ایشان دور کند؛ که به ایشان‬ ‫خشونت نورزد و ایشان را به انکار خدا وادار نکند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه خدا بیدرنگ فرشته خود را نزد ایشان فرستاد تا شیطان را از ایشان دور کند‪ .‬این اتفاق حوالی غروب آفتاب‪ ،‬پنجاه و سومین روز‬ ‫پس از بیرون آمدنشان از باغ‪ ،‬رخ داد‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬آنگاه آدم و حوا به درون غار رفتند و برخاستند و روی خود را به سوی زمین کردند تا به درگاه خدا نیایش کنند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬اما پیش از آنکه آنها دعا کنند‪ ،‬آدم به حوا گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬دیدی که چه وسوسههایی در این سرزمین بر ما فرود آمده است‪ .‬بیا‪ ،‬برخیزیم و‬ ‫از خدا بخواهیم گناهانی را که مرتکب شدهایم ببخشد؛ و ما تا پایان روز چهلم بیرون نخواهیم آمد‪ .‬و اگر در اینجا بمیریم‪ ،‬او ما را نجات‬ ‫خواهد داد»‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬آنگاه آدم و حوا برخاستند و با هم به درگاه خدا تضرع کردند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنها در غار به این شکل به عبادت مشغول بودند؛ و نه شب و نه روز از آن بیرون نمیآمدند تا اینکه دعایشان مانند شعله آتش از دهانشان‬ ‫بیرون میآمد‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫فصل ‪۵۹‬‬ ‫‪ ۱‬اما شیطان‪ ،‬دشمن همه خوبیها‪ ،‬نگذاشت که آنها دعاهایشان را تمام کنند‪ .‬زیرا او سپاهیان خود را فراخواند و همه آنها آمدند‪ .‬سپس به آنها‬ ‫گفت« ‪:‬از آنجایی که آدم و حوا‪ ،‬که ما آنها را فریب دادیم‪ ،‬با هم توافق کردهاند که شب و روز به درگاه خدا دعا کنند و از او بخواهند که‬ ‫آنها را نجات دهد‪ ،‬و از آنجایی که آنها تا پایان چهل روز از غار بیرون نخواهند آمد‪.‬‬ ‫‪« ۲‬و از آنجایی که آنها همانطور که هر دو توافق کردهاند‪ ،‬به دعاهای خود ادامه خواهند داد تا او آنها را از دست ما نجات دهد و به‬ ‫وضعیت سابقشان بازگرداند‪ ،‬ببین با آنها چه خواهیم کرد»‪ .‬و سپاهیانش به او گفتند« ‪:‬ای پروردگار ما‪ ،‬قدرت از آن توست تا هر چه‬ ‫میخواهی انجام دهی»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه شیطان‪ ،‬که بسیار شرور بود‪ ،‬سپاه خود را برداشت و در سیامین شب از چهل و یک روز‪ ،‬به غار آمد؛ و آدم و حوا را زد تا اینکه‬ ‫آنها را مرده رها کرد‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنگاه کلمه خدا نزد آدم و حوا آمد و آنان را از رنجشان برخیزانید و خدا به آدم گفت« ‪:‬قوی باش و از کسی که اکنون نزد تو آمده است‪،‬‬ ‫نترس»‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬اما آدم گریست و گفت« ‪:‬کجا بودی‪ ،‬ای خدای من‪ ،‬که مرا با چنین ضرباتی زدند و این رنج بر ما‪ ،‬بر من و بر حوا‪ ،‬کنیز تو‪ ،‬فرود‬ ‫آمد؟»‬ ‫‪ ۶٫‬خدا به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬ببین‪ ،‬او پروردگار و مالک هر آنچه داری است‪ ،‬همان که گفت به تو الوهیت خواهد بخشید‪ .‬این عشق به تو‬ ‫کجاست؟ و موهبتی که وعده داده بود‪ ،‬کجاست؟»‬ ‫‪« ۷‬ای آدم‪ ،‬آیا برای یک بار هم که شده او را خشنود ساخته که نزد تو بیاید‪ ،‬تو را تسلی دهد و تقویت کند و با تو شادی کند و سپاهیانش را‬ ‫برای محافظت از تو بفرستد؟ زیرا تو به او گوش فرا دادهای و به نصیحت او گردن نهادهای و از فرمان من سرپیچی کرده و از دستور او‬ ‫پیروی کردهای؟»‬ ‫‪ ۸٫‬آنگاه آدم نزد خداوند گریست و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬چون اندکی گناه کردم‪ ،‬تو در عوض آن مرا سخت به بل انداختی‪ ،‬از تو میخواهم که‬ ‫مرا از دست او رهایی بخشی؛ یا بر من رحم کن و اکنون در این سرزمین غریب‪ ،‬روحم را از بدنم بیرون بیاور»‪.‬‬ ‫‪ ۹٫‬خدا به آدم گفت« ‪:‬کاش این آه و نیایش پیش از آن که گناه کنی‪ ،‬میبود! آنگاه از رنجی که اکنون در آن هستی‪ ،‬آرامش مییافتی»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما خدا با آدم مدارا کرد و اجازه داد او و حوا در غار بمانند تا چهل روز را به پایان برسانند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اما در مورد آدم و حوا‪ ،‬نیرو و جسمشان از روزه و دعا‪ ،‬از گرسنگی و تشنگی‪ ،‬پژمرده شد؛ زیرا از زمانی که باغ را ترک کرده‬ ‫بودند‪ ،‬نه غذا خورده بودند و نه نوشیدنی؛ و هنوز اعمال بدنشان تنظیم نشده بود؛ و از گرسنگی‪ ،‬تا پایان روز بعد‪ ،‬یعنی چهلمین روز‪،‬‬ ‫نیرویی برای ادامه دعا نداشتند‪ .‬آنها در غار به زمین افتادند؛ اما آنچه از دهانشان بیرون آمد‪ ،‬فقط در ستایش بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۶۰‬‬ ‫‪ ۱‬سپس در هشتاد و نهمین روز‪ ،‬شیطان در حالی که جامهای از نور پوشیده و کمربندی درخشان به دور خود بسته بود‪ ،‬به غار آمد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬در دستانش عصایی از نور بود‪ ،‬و بسیار وحشتناک به نظر میرسید؛ اما چهرهاش دلنشین و گفتارش شیرین بود‪،‬‬ ‫‪ ۳‬بدین ترتیب او خود را به شکل دیگری درآورد تا آدم و حوا را فریب دهد و آنها را پیش از آنکه چهل روز را به پایان برسانند‪ ،‬از غار‬ ‫بیرون آورد‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬زیرا او با خود میگفت« ‪:‬حال که چهل روز روزه و دعا را به پایان رساندند‪ ،‬خدا ایشان را به وضع پیشینشان باز میگرداند؛ اما اگر‬ ‫چنین نکند‪ ،‬باز هم با ایشان مهربان خواهد بود؛ و حتی اگر بر ایشان رحم نکند‪ ،‬آیا چیزی از باغ به ایشان خواهد داد تا تسلی یابند؛ چنانکه‬ ‫دو بار پیش از این نیز چنین کرده است»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه شیطان با ظاهری زیبا به غار نزدیک شد و گفت‪:‬‬ ‫‪« ۶‬ای آدم‪ ،‬برخیز‪ ،‬تو و حوا برخیزید و با من به سرزمینی نیکو بیایید؛ و مترسید‪ .‬من مانند شما گوشت و استخوان هستم؛ و در ابتدا‬ ‫موجودی بودم که خدا آفرید‪.‬‬ ‫‪« ۷‬و چنین بود که هنگامی که مرا آفرید‪ ،‬مرا در باغی در شمال‪ ،‬در مرز جهان قرار داد‪.‬‬ ‫‪« ۸‬و او به من گفت« ‪:‬اینجا بمان»! و من طبق کلم او در آنجا ماندم و از فرمان او سرپیچی نکردم‪.‬‬ ‫‪« ۹‬آنگاه خوابی مرا فرا گرفت و تو را ای آدم‪ ،‬از پهلوی من بیرون آورد‪ ،‬اما تو را نزد من ساکن نکرد»‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬اما خدا تو را در دست الهی خود گرفت و در باغی در شرق قرار داد‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬آنگاه من برای تو اندوهگین شدم‪ ،‬زیرا در حالی که خدا تو را از پهلوی من بیرون کرده بود‪ ،‬نگذاشته بود که با من بمانی‪.‬‬ ‫‪« ۱۲‬اما خدا به من گفت‪ :‬برای آدم که او را از پهلوی تو بیرون آوردم‪ ،‬غمگین مباش؛ هیچ آسیبی به او نخواهد رسید‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬زیرا اکنون از کنارش یاوری برایش بیرون آوردهام و با این کار او را شاد کردهام‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬سپس شیطان دوباره گفت« ‪:‬من نمیدانستم تو در این غار چگونه هستی و از این آزمایشی که بر تو آمده است‪ ،‬چیزی نمیدانستم تا اینکه‬ ‫خدا به من گفت« ‪:‬اینک آدم‪ ،‬کسی که من از پهلوی تو بیرون آوردم‪ ،‬و حوا نیز که من از پهلوی او بیرون آوردم‪ ،‬گناه ورزیدهاند؛ و من‬ ‫آنها را از باغ بیرون راندهام؛ من آنها را در سرزمین غم و اندوه ساکن کردهام‪ ،‬زیرا آنها از من گناه ورزیدند و به شیطان گوش فرا دادند‪.‬‬ ‫و اینک‪ ،‬آنها تا به امروز‪ ،‬هشتادمین‪ ،‬در رنج هستند»‪.‬‬ ‫‪« ۱۵‬آنگاه خدا به من گفت‪ :‬برخیز‪ ،‬نزد ایشان برو و ایشان را به مکان خود بیاور و مگذار که شیطان به ایشان نزدیک شود و ایشان را‬ ‫آزار دهد‪ .‬زیرا اکنون در بدبختی بزرگی هستند و از گرسنگی درمانده افتادهاند»‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪« ۱۶‬همچنین به من گفت« ‪:‬هنگامی که آنها را نزد خود بردی‪ ،‬از میوه درخت حیات به آنها بخوران و از آب آرامش به آنها بنوشان؛ و‬ ‫جامهای از نور بر آنها بپوشان و آنها را به حالت فیض پیشینشان بازگردان‪ ،‬و آنها را در بدبختی رها نکن‪ ،‬زیرا آنها از جانب تو آمدهاند‪.‬‬ ‫اما بر آنها غمگین مباش و از آنچه بر سرشان آمده پشیمان مباش»‪.‬‬ ‫‪« ۱۷‬اما وقتی این را شنیدم‪ ،‬متاسف شدم؛ و دلم نتوانست به خاطر تو‪ ،‬ای فرزندم‪ ،‬صبر کند‪.‬‬ ‫‪« ۱۸‬اما ای آدم‪ ،‬وقتی نام شیطان را شنیدم‪ ،‬ترسیدم و با خود گفتم بیرون نمیآیم‪ ،‬مبادا مرا نیز مانند فرزندانم‪ ،‬آدم و حوا‪ ،‬به دام اندازد‪.‬‬ ‫‪« ۱۹‬و من گفتم‪ :‬خدایا‪ ،‬وقتی نزد فرزندانم بروم‪ ،‬شیطان در راه با من روبرو خواهد شد و با من خواهد جنگید‪ ،‬همانطور که با آنها‬ ‫جنگید»‪.‬‬ ‫‪« ۲۰‬آنگاه خدا به من گفت« ‪:‬نترس؛ وقتی او را یافتی‪ ،‬با عصایی که در دست داری او را بزن و از او نترس زیرا تو از دیرباز مردی‬ ‫نیرومند بودهای و او بر تو پیروز نخواهد شد»‪.‬‬ ‫‪« ۲۱‬آنگاه گفتم‪ :‬ای پروردگار من‪ ،‬من پیر شدهام و نمیتوانم بروم‪ .‬فرشتگانت را بفرست تا آنها را بیاورند»‪.‬‬ ‫‪« ۲۲‬اما خدا به من گفت‪ :‬فرشتگان‪ ،‬به راستی‪ ،‬مانند ایشان نیستند؛ و راضی نخواهند شد که با ایشان بیایند‪ .‬اما من تو را برگزیدهام‪ ،‬زیرا‬ ‫ایشان فرزندان تو و مانند تو هستند و به آنچه میگویی گوش خواهند داد»‪.‬‬ ‫‪« ۲۳‬خدا همچنین به من گفت‪ :‬اگر توان راه رفتن نداری‪ ،‬ابری میفرستم تا تو را بردارد و در دهانه غارشان فرود آورد؛ سپس ابر‬ ‫برمیگردد و تو را آنجا رها میکند‪.‬‬ ‫‪« ۲۴‬و اگر با تو بیایند‪ ،‬ابری خواهم فرستاد تا تو و ایشان را بردارد»‪.‬‬ ‫‪« ۲۵‬آنگاه ابری را فرمان داد و مرا برداشت و نزد تو آورد؛ و سپس بازگشت‪.‬‬ ‫‪« ۲۶‬و اکنون ای فرزندانم‪ ،‬آدم و حوا‪ ،‬به موهای سپیدم و به وضع ضعیفم و به آمدنم از آن مکان دور بنگرید‪ .‬بیایید‪ ،‬با من به مکانی برای‬ ‫استراحت بیایید»‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬آنگاه او شروع به گریستن و هق هق کردن در برابر آدم و حوا کرد و اشکهایش مانند آب بر زمین ریخت‪.‬‬ ‫‪ ۲۸٫‬هنگامی که آدم و حوا چشمان خود را بال آوردند و ریش او را دیدند و سخنان شیرینش را شنیدند‪ ،‬دلهایشان نسبت به او نرم شد؛ به او‬ ‫گوش فرا دادند‪ ،‬زیرا ایمان آوردند که او راستگو است‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬و چون دیدند که روی او مانند روی خودشان است‪ ،‬به نظرشان رسید که در واقع از نسل او هستند و به او ایمان آوردند‪.‬‬ ‫فصل ‪۶۱‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه دست آدم و حوا را گرفت و شروع به بیرون آوردن ایشان از غار کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما چون اندکی از آن دور شدند‪ ،‬خدا دانست که شیطان بر ایشان غلبه کرده و ایشان را پیش از پایان چهل روز بیرون آورده است تا به‬ ‫مکانی دوردست ببرد و هلک کند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه کلم خداوند خدا دوباره آمد و شیطان را نفرین کرد و او را از ایشان راند‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬و خدا با آدم و حوا سخن آغاز کرد و به ایشان گفت« ‪:‬چه چیزی شما را از غار به اینجا آورد؟»‬ ‫‪ ۵٫‬آدم به خدا گفت« ‪:‬آیا پیش از ما انسانی آفریدی؟ زیرا هنگامی که ما در غار بودیم‪ ،‬ناگهان پیرمردی نیکو نزد ما آمد و گفت« ‪:‬من‬ ‫فرستاده خدا به سوی شما هستم تا شما را به مکانی آرام بازگردانم»‪.‬‬ ‫‪« ۶‬و ما ایمان آوردیم‪ ،‬ای خدا‪ ،‬که او فرستادهای از جانب توست؛ و با او بیرون آمدیم؛ و نمیدانستیم با او به کجا برویم»‪.‬‬ ‫پدر حیلههای شیطانی است که تو و حوا را از باغ لذتها بیرون آورد‪ .‬و اکنون‪ ،‬در واقع‪ ،‬هنگامی که‬ ‫‪ ۷٫‬آنـگاه خـدا بـه آدم گفت« ‪:‬ببین‪ ،‬این ن‬ ‫دید تو و حوا در روزه گرفتن و دعا کردن با هم متحد شدهاید و تا پایان چهل روز از غار بیرون نیامدهاید‪ ،‬خواست هدف شما را باطل‬ ‫کند‪ ،‬پیوند متقابل شما را بگسلد؛ تمام امید را از شما قطع کند و شما را به جایی ببرد که بتواند شما را نابود کند»‪.‬‬ ‫‪« ۸‬زیرا او نمیتوانست هیچ کاری با تو انجام دهد‪ ،‬مگر اینکه خود را به شکل تو نشان دهد»‪.‬‬ ‫‪« ۹‬بنابراین‪ ،‬او با چهرهای مانند چهره خودت نزد تو آمد و شروع به دادن نشانههایی به تو کرد‪ ،‬گویی همه آنها حقیقت داشتند‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬اما من از روی رحمت و لطفی که به شما داشتم‪ ،‬نگذاشتم او شما را نابود کند؛ بلکه او را از شما دور کردم‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬پس اکنون‪ ،‬ای آدم‪ ،‬حوا را بردار و به غار خود بازگرد و تا فردای چهلمین روز در آن بمان‪ .‬و چون بیرون آمدی‪ ،‬به سوی دروازه‬ ‫شرقی باغ برو»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲٫‬آنگاه آدم و حوا خدا را پرستش کردند و او را به خاطر رهاییای که از جانب او برایشان حاصل شده بود‪ ،‬ستایش و ستایش نمودند‪ .‬و‬ ‫به سوی غار بازگشتند‪ .‬این اتفاق در شامگاه سی و نهمین روز رخ داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آنگاه آدم و حوا برخاستند و با شور و شوق فراوان به درگاه خدا دعا کردند که از کمبود نیرو رهایی یابند؛ زیرا نیرویشان به دلیل‬ ‫گرسنگی و تشنگی و دعا از بین رفته بود‪ .‬اما آنها تمام آن شب را تا صبح به دعا گذراندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه آدم به حوا گفت« ‪:‬برخیز‪ ،‬بیایید همانطور که خدا به ما گفته است‪ ،‬به سوی دروازه شرقی باغ برویم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و آنها طبق عادت هر روز نمازهای خود را خواندند و از غار بیرون رفتند تا به دروازه شرقی باغ نزدیک شوند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶٫‬آنگاه آدم و حوا برخاستند و نیایش کردند و از خدا خواستند که آنان را تقویت کند و چیزی برای سیر کردن گرسنگیشان بفرستد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬اما چون دعای خود را به پایان رساندند‪ ،‬به سبب تحلیل رفتن نیرو‪ ،‬در جای خود ماندند‪.‬‬ ‫‪ .۱۸‬سپس کلمه خدا دوباره آمد و به آنها گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬برخیز‪ ،‬برو و دو انجیر اینجا بیاور»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬آنگاه آدم و حوا برخاستند و رفتند تا به غار نزدیک شدند‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫فصل ‪۶۲‬‬ ‫شیطان شریر‪ ،‬به خاطر تسلیای که خدا به ایشان داده بود‪ ،‬حسادت ورزید‪.‬‬ ‫‪ ۱‬اما‬ ‫ن‬ ‫‪ ۲٫‬بنابراین‪ ،‬او مانع آنها شد و به درون غار رفت و دو انجیر را برداشت و آنها را بیرون غار دفن کرد تا آدم و حوا آنها را نیابند‪ .‬او‬ ‫همچنین در اندیشه نابود کردن آنها بود‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما به رحمت خدا‪ ،‬به محض اینکه آن دو انجیر در زمین قرار گرفتند‪ ،‬خدا نقشه شیطان را در مورد آنها نقش بر آب کرد و آنها را به دو‬ ‫درخت میوه تبدیل کرد که بر غار سایه افکندند‪ .‬زیرا شیطان آنها را در ضلع شرقی غار دفن کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬هنگامی که آن دو درخت بزرگ شدند و میوه دادند‪ ،‬شیطان اندوهگین و سوگوار شد و گفت« ‪:‬بهتر بود آن انجیرها را به حال خود رها‬ ‫میکردیم؛ زیرا اکنون‪ ،‬اینک‪ ،‬آنها به دو درخت میوه تبدیل شدهاند که آدم در تمام روزهای عمرش از آنها خواهد خورد‪ .‬در حالی که هنگام‬ ‫دفن کردن آنها‪ ،‬در نظر داشتم که آنها را به کلی نابود کنم و برای همیشه پنهان کنم»‪.‬‬ ‫‪« ۵‬اما خدا تدبیر مرا باطل کرد؛ و نمیخواست این میوه مقدس از بین برود؛ و نیت مرا آشکار ساخت‪ ،‬و تدبیری را که علیه بندگانش‬ ‫اندیشیده بودم‪ ،‬باطل ساخت»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه شیطان شرمنده از اینکه نقشه خود را عملی نکرده بود‪ ،‬آنجا را ترک کرد‪.‬‬ ‫فصل ‪۶۳‬‬ ‫‪ ۱‬اما آدم و حوا‪ ،‬چون به غار نزدیک شدند‪ ،‬دو درخت انجیر دیدند که پوشیده از میوه بود و بر غار سایه افکنده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آدم به حوا گفت« ‪:‬به نظر من ما گمراه شدهایم‪ .‬این دو درخت چه زمانی اینجا روییدهاند؟ به نظر من دشمن میخواهد ما را گمراه کند‪.‬‬ ‫آیا میگویی در زمین غار دیگری غیر از این وجود دارد؟»‬ ‫‪« ۳٫‬با این حال‪ ،‬ای حوا‪ ،‬بیا به درون غار برویم و دو انجیر را در آن بیابیم؛ زیرا این غار ماست که در آن بودیم‪ .‬اما اگر دو انجیر را در‬ ‫آن نیابیم‪ ،‬آنگاه آنجا نمیتواند غار ما باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬پس آنها به درون غار رفتند و چهار گوشه آن را گشتند‪ ،‬اما آن دو انجیر را نیافتند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و آدم گریست و به حوا گفت« ‪:‬ای حوا‪ ،‬آیا به غار اشتباهی آمدهایم؟ به نظر من این دو درخت انجیر همان دو انجیری هستند که در غار‬ ‫بودند»‪ .‬و حوا گفت« ‪:‬من‪ ،‬به سهم خود‪ ،‬نمیدانم»‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬آدم برخاست و دعا کرد و گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬تو به ما فرمان دادی که به غار بازگردیم‪ ،‬دو انجیر را برداریم و سپس به سوی تو بازگردیم»‪.‬‬ ‫‪« ۷‬اما اکنون آنها را نیافتهایم‪ .‬خدایا‪ ،‬آیا تو آنها را گرفتهای و این دو درخت را کاشتهای‪ ،‬یا ما در زمین گمراه شدهایم؛ یا دشمن ما را‬ ‫فریب داده است؟ اگر این حقیقت دارد‪ ،‬پس ای خدا‪ ،‬راز این دو درخت و دو انجیر را برای ما آشکار کن»‪.‬‬ ‫‪ ۸٫‬آنـگاه کـلمه خـدا نـزد آدم آمد و به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬هنگامی که تو را برای آوردن انجیرها فرستادم‪ ،‬شیطان پیش از تو به غار رفت‪،‬‬ ‫انجیرها را برداشت و آنها را در بیرون‪ ،‬در شرق غار‪ ،‬دفن کرد‪ ،‬با این اندیشه که آنها را نابود کند؛ و آنها را با نییت خوب نکاشته بود‪.‬‬ ‫‪« ۹‬پس این درختان نه تنها به خاطر او‪ ،‬بلکه من به تو رحم کردم و به آنها فرمان دادم که رشد کنند‪ .‬و آنها به دو درخت بزرگ تبدیل شدند‬ ‫تا شاخههایشان بر تو سایه افکند و آرامش یابی؛ و من قدرت و کارهای شگفتانگیز خود را به تو نشان میدهم‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬و همچنین‪ ،‬برای اینکه پستی و پلیدی شیطان و کارهای زشت او را به شما نشان دهم‪ ،‬زیرا از زمانی که از باغ بیرون آمدید‪ ،‬او حتی‬ ‫یک روز هم از آزار رساندن به شما دست نکشیده است‪ .‬اما من به او قدرتی بر شما ندادهام»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و خدا گفت« ‪:‬از این پس‪ ،‬ای آدم‪ ،‬تو و حوا از درختان شادمان باشید؛ و وقتی خسته شدید‪ ،‬زیر آنها استراحت کنید‪ .‬اما از میوه آنها‬ ‫نخورید و به آنها نزدیک نشوید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه آدم گریست و گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬آیا دوباره ما را خواهی کشت‪ ،‬یا ما را از پیشگاه خود خواهی راند و حیات ما را از روی زمین قطع‬ ‫خواهی کرد؟»‬ ‫‪« ۱۳‬خدایا‪ ،‬از تو التماس میکنم‪ ،‬اگر میدانی که در این درختان‪ ،‬مانند بار اول‪ ،‬مرگ یا شر دیگری وجود دارد‪ ،‬آنها را از نزدیکی غار ما‬ ‫ریشهکن کن و خشکشان کن؛ و ما را رها کن تا از گرما‪ ،‬گرسنگی و تشنگی بمیریم»‪.‬‬ ‫‪« ۱۴‬زیرا ای خدا‪ ،‬ما میدانیم که کارهای شگفتانگیز تو عظیم هستند‪ ،‬و اینکه تو با قدرت خود میتوانی چیزی را از چیز دیگر بیرون‬ ‫بیاوری‪ ،‬بدون اینکه کسی بخواهد‪ .‬زیرا قدرت تو میتواند سنگها را به درخت و درختان را به سنگ تبدیل کند»‪.‬‬ ‫فصل ‪۶۴‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه خدا به آدم و به نیروی ذهن او‪ ،‬به تحمل گرسنگی و تشنگی و گرما نظر کرد‪ .‬و دو درخت انجیر را به دو انجیر‪ ،‬به همان‬ ‫صورتی که در ابتدا بودند‪ ،‬تبدیل کرد و سپس به آدم و حوا گفت« ‪:‬هر یک از شما میتوانید یک انجیر بردارید»‪ .‬و آنها‪ ،‬همانطور که‬ ‫خداوند به آنها فرمان داده بود‪ ،‬آنها را گرفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و به ایشان گفت« ‪:‬به غار بروید و انجیرها را بخورید و گرسنگی خود را فرو نشانید‪ ،‬مبادا بمیرید»‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬بنابراین‪ ،‬همانطور که خدا به آنها فرمان داده بود‪ ،‬حدودا ا هنگام غروب خورشید‪ ،‬به غار رفتند‪ .‬و آدم و حوا هنگام غروب خورشید‬ ‫برخاستند و دعا کردند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬سپس نشستند تا انجیر بخورند؛ اما نمیدانستند چگونه آنها را بخورند؛ زیرا به خوردن غذاهای زمینی عادت نداشتند‪ .‬همچنین میترسیدند‬ ‫که اگر بخورند‪ ،‬شکمشان سنگین شود و گوشتشان غلیظ گردد و دلشان به غذاهای زمینی تمایل پیدا کند‪.‬‬ ‫‪ ۵‬اما در حالی که آنها بدین گونه نشسته بودند‪ ،‬خدا از روی ترحم بر آنها‪ ،‬فرشته خود را نزدشان فرستاد‪ ،‬مبادا از گرسنگی و تشنگی‬ ‫هلک شوند‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۶‬و فرشته به آدم و حوا گفت« ‪:‬خدا به شما میگوید که تا مرگ طاقت روزه گرفتن ندارید؛ پس بخورید و بدنهای خود را تقویت کنید؛ زیرا‬ ‫اکنون شما گوشت حیوانات هستید که نمیتوانید بدون خوردن و آشامیدن زنده بمانید»‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آدم و حوا انجیرها را گرفتند و شروع به خوردن آنها کردند‪ .‬اما خدا در آنها مخلوطی مانند نان خوشطعم و خون قرار داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۸٫‬آنگاه فرشته از نزد آدم و حوا رفت‪ ،‬آنان انجیرها را خوردند تا گرسنگی خود را فرو نشاندند‪ .‬سپس آنچه باقی مانده بود‪ ،‬گذاشتند؛ اما به‬ ‫قدرت خدا‪ ،‬انجیرها مانند گذشته سیر شدند‪ ،‬زیرا خدا آنها را برکت داده بود‪.‬‬ ‫‪ ۹٫‬پس از این‪ ،‬آدم و حوا برخاستند و با دلی شاد و نیرویی تازه دعا کردند و تمام آن شب را به ستایش و شادی فراوان گذراندند‪ .‬و این‬ ‫پایان هشتاد و سومین روز بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۶۵‬‬ ‫‪ ۱‬و چون روز شد‪ ،‬برخاستند و طبق رسم خود نماز خواندند و سپس از غار بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬اما چون از غذایی که خورده بودند و به آن عادت نداشتند‪ ،‬احساس ناراحتی زیادی میکردند‪ ،‬در غار گشتند و به یکدیگر میگفتند‪:‬‬ ‫‪« ۳‬از خوردن چه بر سر ما آمده است که این درد بر ما عارض شده است؟ وای بر ما‪ ،‬خواهیم مرد! برای ما مردن از خوردن بهتر است؛‬ ‫و بدنهای خود را پاک نگه داشتن از آلوده کردن آنها با غذا»‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آدم به حوا گفت« ‪:‬این درد در باغ به ما نرسید و ما در آنجا چنین غذای بدی نخوردیم‪ .‬ای حوا‪ ،‬آیا گمان میکنی که خدا از طریق غذایی‬ ‫که در ماست‪ ،‬یا درون ما بیرون میریزد‪ ،‬ما را دچار بل میکند؛ یا اینکه خدا میخواهد پیش از آنکه وعده خود را به ما وفا کند‪ ،‬ما را با این‬ ‫درد بکشد؟»‬ ‫‪ ۵٫‬آدم از خداوند تضرع کرد و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬مگذار به خاطر غذایی که خوردهایم هلک شویم‪ .‬خداوندا‪ ،‬ما را نزن؛ بلکه با ما بر اساس‬ ‫رحمت عظیم خود رفتار کن و ما را تا روز وعدهای که به ما دادهای‪ ،‬رها نکن»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬آنگاه خدا بر ایشان نظر کرد و بیدرنگ ایشان را برای خوردن غذا آماده ساخت‪ ،‬چنانکه تا به امروز نیز چنین است‪ ،‬تا هلک نشوند‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آدم و حوا به دلیل تغییر طبیعتشان‪ ،‬غمگین و گریان به غار بازگشتند‪ .‬و از همان لحظه هر دو دانستند که موجوداتی دگرگون شدهاند و‬ ‫امیدشان برای بازگشت به باغ اکنون قطع شده است و نمیتوانند وارد آن شوند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬زیرا اکنون بدنهایشان وظایف عجیبی داشت؛ و هر جسمی که برای وجود خود به غذا و نوشیدنی نیاز دارد‪ ،‬نمیتواند در باغ باشد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه آدم به حوا گفت« ‪:‬اینک امید ما اکنون قطع شده است؛ و همچنین اعتماد ما برای ورود به باغ‪ .‬ما دیگر به ساکنان باغ تعلق نداریم؛‬ ‫بلکه از این پس خاکی و از خاک و از ساکنان زمین هستیم‪ .‬ما به باغ باز نخواهیم گشت تا روزی که خدا وعده داده است ما را نجات دهد و‬ ‫همانطور که به ما وعده داده است‪ ،‬ما را دوباره به باغ بیاورد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬سپس از خدا خواستند که بر آنها رحم کند؛ پس از آن‪ ،‬ذهنشان آرام‪ ،‬دلشان شکسته و حسرتشان فروکش کرد؛ و مانند بیگانگانی بر‬ ‫روی زمین بودند‪ .‬آن شب را آدم و حوا در غار گذراندند و به دلیل غذایی که خورده بودند‪ ،‬سنگین خوابیدند‪.‬‬ ‫فصل ‪۶۶‬‬ ‫‪ ۱‬چون صبح شد‪ ،‬روز بعد از آنکه غذا خورده بودند‪ ،‬آدم و حوا در غار دعا کردند و آدم به حوا گفت« ‪:‬اینک ما از خدا غذا خواستیم و او‬ ‫آن را داد‪ .‬اما اکنون بیایید از او بخواهیم که جرعهای آب نیز به ما بدهد»‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬سپس برخاستند و به کنار جوی آبی که در مرز جنوبی باغ بود و پیش از این خود را در آن انداخته بودند‪ ،‬رفتند‪ .‬و در کنار جوی‬ ‫ایستادند و از خدا خواستند که به آنها فرمان دهد از آن آب بنوشند‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬آنگاه کلمه خدا نزد آدم آمد و به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬بدنت حیوانی شده و برای نوشیدن به آب نیاز دارد‪ .‬تو و حوا بردارید و بنوشید؛ شکر‬ ‫و ستایش کنید»‪.‬‬ ‫‪ ۴‬سپس آدم و حوا نزدیک شدند و از آن نوشیدند تا بدنهایشان تازه شد‪ .‬پس از نوشیدن‪ ،‬خدا را ستایش کردند و سپس طبق رسم سابق خود‬ ‫به غار خود بازگشتند‪ .‬این اتفاق در پایان هشتاد و سه روز رخ داد‪.‬‬ ‫‪ ۵‬سپس در روز هشتاد و چهارم‪ ،‬دو انجیر برداشتند و آنها را به همراه برگهایشان در غار آویزان کردند تا برایشان نشانه و برکتی از‬ ‫جانب خدا باشد‪ .‬و آنها را در آنجا گذاشتند تا زمانی که نسلی از آنها ظهور کند و کارهای شگفتانگیزی را که خدا برایشان انجام داده بود‪،‬‬ ‫ببیند‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬آدم و حوا دوباره بیرون غار ایستادند و از خدا تضرع کردند که غذایی به آنها نشان دهد تا با آن بدنهایشان را تغذیه کنند‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آنگاه کلمه خدا آمد و به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬به سمت غرب غار‪ ،‬تا سرزمینی با خاک تیره‪ ،‬پایین برو و در آنجا غذا خواهی یافت»‪.‬‬ ‫‪ ۸٫‬آدم به کلم خدا گوش داد‪ ،‬حوا را برداشت و به سرزمینی با خاک تیره رفت و در آنجا گندم رسیده و در خوشه روییده و انجیر برای‬ ‫خوردن یافت؛ و آدم از این بابت شادمان شد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬سپس کلمه خدا دوباره نزد آدم آمد و به او گفت« ‪:‬از این گندم بردار و از آن نان درست کن تا بدنت را با آن تغذیه کنی»‪ .‬و خدا به قلب‬ ‫آدم حکمت داد تا غله را بپروراند تا به نان تبدیل شود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آدم همه این کارها را انجام داد تا اینکه بسیار ضعیف و خسته شد‪ .‬سپس به غار بازگشت و از آنچه در مورد گندم آموخته بود تا زمانی‬ ‫که به نان تبدیل شود‪ ،‬شادمان بود‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫فصل ‪۶۷‬‬ ‫‪ ۱‬اما هنگامی که آدم و حوا به سرزمین نگل سیاه فرود آمدند و به گندمی که خدا به آنها نشان داده بود نزدیک شدند و آن را رسیده و آماده‬ ‫درو دیدند‪ ،‬زیرا داسی برای درو نداشتند‪ ،‬کمر خود را بستند و شروع به کندن گندم کردند تا اینکه همه چیز تمام شد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬سپس آن را به صورت تودهای درآوردند؛ و در حالی که از گرما و تشنگی بیحال شده بودند‪ ،‬زیر سایه درختی رفتند‪ ،‬جایی که نسیم آنها‬ ‫را به خواب برد‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما شیطان دید که آدم و حوا چه کرده بودند‪ .‬و سپاهیان خود را فراخواند و به ایشان گفت« ‪:‬از آنجا که خدا همه چیز را در مورد این‬ ‫گندم به آدم و حوا نشان داده است تا با آن بدنهایشان را تقویت کنند ‪ -‬و اینک‪ ،‬آنها آمدهاند و از آن تودهای ساختهاند و از شدت خستگی به‬ ‫خواب رفتهاند ‪ -‬بیایید این توده ذرت را آتش بزنیم و بسوزانیم و آن مشک آبی را که کنار آنهاست برداریم و خالی کنیم تا چیزی برای‬ ‫نوشیدن پیدا نکنند و آنها را از گرسنگی و تشنگی بکشیم»‪.‬‬ ‫‪« ۴‬سپس‪ ،‬هنگامی که از خواب بیدار شوند و بخواهند به غار بازگردند‪ ،‬ما در راه به سراغشان خواهیم آمد و آنها را گمراه خواهیم کرد؛ تا‬ ‫از گرسنگی و تشنگی بمیرند؛ شاید زمانی که خدا را انکار کنند و او آنها را نابود کند‪ .‬بدین ترتیب ما از شر آنها خلص خواهیم شد»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه شیطان و سپاهیانش آتش بر گندم افکندند و آن را سوزاندند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما آدم و حوا از گرمای شعله از خواب بیدار شدند و دیدند که گندم در حال سوختن است و سطل آب کنار آنها ریخته میشود‪.‬‬ ‫‪ ۷‬سپس گریستند و به غار بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما هنگامی که از پایین کوهی که در آن بودند بال میرفتند‪ ،‬شیطان و لشکرش به شکل فرشتگان در حالی که خدا را ستایش میکردند‪ ،‬با‬ ‫ایشان روبرو شدند‪.‬‬ ‫‪ ۹٫‬آنگاه شیطان به آدم گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬چرا اینچنین از گرسنگی و تشنگی رنج میبری؟ به نظر من شیطان گندم را سوزانده است»‪ .‬آدم به او‬ ‫گفت« ‪:‬آری»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰٫‬دوباره شیطان به آدم گفت« ‪:‬با ما برگرد؛ ما فرشتگان خدا هستیم‪ .‬خدا ما را نزد تو فرستاده است تا مزرعه غله دیگری را که از آن‬ ‫بهتر است به تو نشان دهیم؛ و در آن سوی آن‪ ،‬چشمه آب گوارا و درختان بسیار است که در نزدیکی آن ساکن خواهی شد و در مزرعه‬ ‫غله‪ ،‬بهتر از آنچه شیطان خورده است‪ ،‬کار خواهی کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آدم گمان کرد که او راست میگوید و آنها فرشتگانی هستند که با او سخن میگویند؛ و با آنها بازگشت‪.‬‬ ‫‪ .12‬آنگاه شیطان هشت روز شروع به گمراه کردن آدم و حوا کرد‪ ،‬تا اینکه هر دو از گرسنگی‪ ،‬تشنگی و ضعف مانند مردهها به زمین‬ ‫افتادند‪ .‬سپس با سپاهیانش گریخت و آنها را ترک کرد‪.‬‬ ‫‪.13‬‬ ‫فصل ‪۶۸‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه خدا به آدم و حوا و آنچه از جانب شیطان بر سرشان آمده بود و چگونه آنها را به هلکت رسانده بود‪ ،‬نظر کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬بنابراین‪ ،‬خدا کلمه خود را فرستاد و آدم و حوا را از حالت مرگشان برخیزانید‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آنگاه آدم‪ ،‬هنگامی که برانگیخته شد‪ ،‬گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬تو گندمی را که به ما داده بودی‪ ،‬سوزاندی و از ما گرفتی و سطل آب را خالی‬ ‫کردی‪ .‬و فرشتگانت را فرستادی که ما را از مزرعه گندم دور کردند‪ .‬آیا ما را هلک میکنی؟ اگر این از جانب توست‪ ،‬ای خدا‪ ،‬پس جان‬ ‫ما را بگیر؛ اما ما را مجازات مکن»‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنگاه خدا به آدم گفت« ‪:‬من گندم را نسوزاندم و آب را از دلو نریختم و فرشتگانم را نفرستادم تا تو را گمراه کنند‪.‬‬ ‫‪« ۵‬اما این کار را شیطان‪ ،‬ارباب تو‪ ،‬انجام داده است؛ کسی که خود را مطیع او ساختهای؛ در این میان‪ ،‬فرمان من کنار گذاشته شده است‪.‬‬ ‫اوست که گندم را سوزاند و آب را ریخت و تو را گمراه کرد؛ و همه وعدههایی که به تو داده است‪ ،‬جز فریب و نیرنگ و دروغ نیست»‪.‬‬ ‫‪« ۶‬اما اکنون‪ ،‬ای آدم‪ ،‬باید نیکیهای مرا که در حق تو انجام دادهام‪ ،‬تصدیق کنی»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و خدا به فرشتگانش گفت که آدم و حوا را بردارند و آنها را به مزرعه گندم ببرند‪ ،‬که مانند قبل‪ ،‬با سطل پر از آب یافتند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬در آنجا درختی دیدند و بر آن مم ین جامد یافتند؛ و از قدرت خدا در شگفت شدند‪ .‬و فرشتگان به ایشان فرمان دادند که چون گرسنه شدند‪،‬‬ ‫از مم ین بخورند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و خدا شیطان را به نفرین سوگند داد که دیگر نیاید و مزرعه گندم را نابود نکند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آنگاه آدم و حوا از غله برداشتند و از آن قربانی کردند و آن را برداشتند و بر فراز کوه‪ ،‬جایی که اولین قربانی خون خود را تقدیم کرده‬ ‫بودند‪ ،‬گذراندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬و آنها این قربانی را دوباره بر قربانگاهی که ابتدا ساخته بودند‪ ،‬تقدیم کردند‪ .‬و ایستادند و دعا کردند و به درگاه خداوند التماس کردند و‬ ‫گفتند« ‪:‬بدین گونه‪ ،‬ای خدا‪ ،‬هنگامی که ما در باغ بودیم‪ ،‬ستایشهای ما مانند این قربانی به سوی تو بال میرفت؛ و بیگناهی ما مانند بخور به‬ ‫سوی تو بال میرفت‪ .‬اما اکنون‪ ،‬ای خدا‪ ،‬این قربانی را از ما بپذیر و ما را از رحمت خود باز مگردان»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬آنگاه خدا به آدم و حوا گفت« ‪:‬از آنجا که این قربانی را تقدیم کردید و آن را به من تقدیم نمودید‪ ،‬هنگامی که برای نجات شما به زمین‬ ‫بیایم‪ ،‬آن را گوشت خود خواهم ساخت؛ و آن را پیوسته بر قربانگاهی تقدیم خواهم کرد تا برای بخشش و رحمت‪ ،‬برای کسانی که به طور‬ ‫شایسته از آن بهره میبرند‪ ،‬باشد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬و خدا آتشی فروزان بر قربانی آدم و حوا فرستاد و آن را با روشنایی‪ ،‬لطف و نور پر کرد؛ و روح القدس بر آن قربانی نازل شد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴٫‬آنگاه خـداون به فـرشتـهای فـرمـود تـا انبـری مـاننـد یـک قـاشـق بـردارد و بـا آن قـربـانی بـردارد و آن را نزد آدم و حوا بیاورد‪ .‬و‬ ‫فـرشـتـه چـنـیـن کـه خـداونـد بـه او فـرمـوده بـود‪ ،‬کـه آن را بـه ایـشـان نـهـاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و روح آدم و حوا روشن شد و قلبهایشان از شادی و سرور و ستایش خدا سرشار گشت‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۱۶‬و خدا به آدم گفت« ‪:‬این رسم تو خواهد بود که هرگاه رنج و اندوه بر تو فرود آید‪ ،‬چنین کنی‪ .‬اما رهایی تو و ورود تو به باغ تا زمانی‬ ‫که ایام مقرر میان من و تو به سر نرسد‪ ،‬نخواهد بود‪ .‬اگر چنین نبود‪ ،‬از روی رحمت و شفقت بر تو‪ ،‬تو را به خاطر قربانیای که به نام من‬ ‫تقدیم کردی‪ ،‬به باغ و نزد لطف خود بازمیگرداندم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آدم از این سخنان که از خدا شنید‪ ،‬شادمان شد؛ و او و حوا در برابر محراب پرستش کردند و در برابر آن تعظیم نمودند و سپس به غار‬ ‫گنجها بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬و این در پایان دوازدهمین روز پس از هشتادمین روز‪ ،‬از زمانی که آدم و حوا از باغ بیرون آمدند‪ ،‬رخ داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬و آنها تمام شب را تا صبح بیدار ماندند و دعا کردند؛ و سپس از غار بیرون رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه آدم با شادی دل‪ ،‬به خاطر قربانیای که به خدا تقدیم کرده بودند و مورد پذیرش او قرار گرفته بود‪ ،‬به حوا گفت« ‪:‬بیایید این کار را‬ ‫سه بار در هفته انجام دهیم‪ ،‬روز چهارم چهارشنبه‪ ،‬روز آمادهسازی جمعه و یکشنبه سبت‪ ،‬در تمام روزهای زندگیمان»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬و چون این سخنان را با یکدیگر به توافق رساندند‪ ،‬خدا از افکارشان و از تصمیمی که هر یک با دیگری گرفته بودند‪ ،‬خشنود گشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬پس از این‪ ،‬کلمه خدا نزد آدم آمد و گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬تو از پیش روزهایی را که در آنها رنجها بر من وارد خواهد شد‪ ،‬هنگامی که جسم‬ ‫شوم‪ ،‬تعیین کردهای؛ زیرا آنها چهارشنبه چهارم و جمعه روز آمادهسازی هستند‪.‬‬ ‫‪« ۲۳‬اما در روز اول‪ ،‬من همه چیز را در آن آفریدم و آسمانها را برافراشتم‪ .‬و دوباره‪ ،‬با برخاستن دوبارهام در این روز‪ ،‬شادی خواهم‬ ‫آفرید و کسانی را که به من ایمان دارند‪ ،‬به اوج خواهم رساند‪ .‬ای آدم‪ ،‬این قربانی را در تمام روزهای زندگیات تقدیم کن»‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬آنگاه خدا کلمه خود را از آدم بازگرفت‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬اما آدم به تقدیم این قربانی به این ترتیب‪ ،‬هر هفته سه بار‪ ،‬تا پایان هفت هفته ادامه داد‪ .‬و در روز اول‪ ،‬که پنجاهمین روز بود‪ ،‬آدم طبق‬ ‫معمول قربانیای تقدیم کرد و او و حوا آن را گرفتند و همانطور که خدا به آنها آموخته بود‪ ،‬به قربانگاه در حضور خدا آمدند‪.‬‬ ‫فصل ‪۶۹‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه شیطان‪ ،‬دشمن همه خوبیها‪ ،‬که به آدم و قربانی او که به واسطه آن مورد لطف خدا قرار گرفته بود‪ ،‬حسادت میکرد‪ ،‬شتابان رفت‬ ‫و سنگی تیز از میان سنگهای تیز آهن برداشت؛ به شکل مردی ظاهر شد و نزد آدم و حوا رفت و ایستاد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه آدم در حال قربانی کردن بر روی قربانگاه بود و با دستان گشوده به سوی خدا‪ ،‬شروع به دعا کرد‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬آنگاه شیطان با سنگ آهن تیزی که همراه داشت‪ ،‬شتاب کرد و با آن به پهلوی راست آدم فرو رفت‪ ،‬هنگامی که خون و آب جاری شد‪،‬‬ ‫آدم مانند جسدی بر روی مذبح افتاد و شیطان گریخت‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنگاه حوا آمد و آدم را برداشت و او را پایین قربانگاه قرار داد‪ .‬و آنجا ماند و بر او گریست؛ در حالی که جویباری از خون از پهلوی‬ ‫آدم بر قربانیاش جاری بود‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬اما خدا به مرگ آدم نظر کرد‪ .‬سپس کلمه خود را فرستاد و او را برخیزانید و به او گفت« ‪:‬قربانی خود را ادا کن‪ ،‬زیرا ای آدم‪ ،‬ارزش‬ ‫بسیار دارد و هیچ کاستی در آن نیست»‪.‬‬ ‫‪ ۶‬خدا همچنین به آدم گفت« ‪:‬همچنین بر من نیز چنین خواهد شد‪ ،‬بر روی زمین‪ ،‬هنگامی که مرا نیزه بزنند و خون و آب از پهلویم جاری‬ ‫شود و بر بدنم جاری گردد‪ ،‬که قربانی حقیقی است؛ و به عنوان قربانی کامل بر قربانگاه تقدیم خواهد شد»‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آنگاه خدا به آدم فرمان داد تا قربانی خود را به پایان برساند و هنگامی که آن را به پایان رساند‪ ،‬در برابر خدا پرستش کرد و او را به‬ ‫خاطر نشانههایی که به او نشان داده بود‪ ،‬ستایش نمود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و خدا آدم را در یک روز‪ ،‬که پایان هفت هفته است‪ ،‬شفا داد؛ و آن روز پنجاهم است‪.‬‬ ‫‪ ۹٫‬سپس آدم و حوا از کوه بازگشتند و طبق عادت به غار گنجها رفتند‪ .‬این‪ ،‬صد و چهل روز از زمان خروج آدم و حوا از باغ را برای‬ ‫آنها به پایان رساند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰٫‬آنـگاه هر دو آن شب برخاستند و به درگاه خدا نیایش کردند‪ .‬و چون صبح شد‪ ،‬بیرون رفتند و به سمت غرب غار‪ ،‬به جایی که‬ ‫غلهشان بود‪ ،‬رفتند و در آنجا‪ ،‬طبق معمول‪ ،‬زیر سایه درختی آرمیدند‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬اما هنگامی که انبوهی از حیوانات وحشی آنها را احاطه کردند‪ ،‬این کار شیطان بود‪ ،‬از روی شرارت‪ ،‬تا از طریق ازدواج با آدم‬ ‫بجنگد‪.‬‬ ‫فصل ‪۷۰‬‬ ‫‪ ۱‬پس از این‪ ،‬شیطان‪ ،‬دشمن همه خوبیها‪ ،‬به شکل فرشته درآمد و دو نفر دیگر را نیز با خود آورد‪ ،‬به طوری که آنها مانند سه فرشتهای‬ ‫بودند که برای آدم طل‪ ،‬عود و ممر آورده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آنان از برابر آدم و حوا که زیر درخت بودند‪ ،‬گذشتند و با سخنانی زیبا اما آکنده از نیرنگ‪ ،‬به آدم و حوا سلم کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬هنگامی که آدم و حوا چهره زیبای آنها را دیدند و سخنان شیرینشان را شنیدند‪ ،‬آدم برخاست‪ ،‬از آنها استقبال کرد و آنها را نزد حوا‬ ‫آورد و همگی با هم ماندند؛ قلب آدم در آن لحظه شادمان بود‪ ،‬زیرا به آنها فکر میکرد که همان فرشتگانی هستند که برای او طل‪ ،‬عود و‬ ‫ممر آورده بودند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬زیرا هنگامی که بار اول نزد آدم آمدند‪ ،‬با آوردن نشانههای نیکو‪ ،‬آرامش و شادی از سوی آنها به او رسید؛ بنابراین آدم گمان کرد که بار‬ ‫دوم آمدهاند تا نشانههای دیگری به او بدهند تا با آنها شاد شود‪ .‬زیرا نمیدانست که آنها شیطان هستند؛ از این رو‪ ،‬آنها را با شادی پذیرفت و‬ ‫با آنها همراه شد‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬آنگاه شیطان‪ ،‬که از همه بلندتر بود‪ ،‬گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬شادمان و خوشحال باش‪ .‬اینک خدا ما را نزد تو فرستاده است تا چیزی به تو‬ ‫بگوییم»‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۶‬و آدم گفت« ‪:‬این چیست؟» شیطان پاسخ داد« ‪:‬این چیز کوچکی است‪ ،‬اما کلم خداست‪ ،‬آیا آن را از ما میشنوی و انجام میدهی؟ اما اگر‬ ‫نشنوی‪ ،‬نزد خدا بازمیگردیم و به او میگوییم که تو کلم او را نپذیرفتهای»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و شیطان دوباره به آدم گفت« ‪:‬مترس و لرزه بر تو نیفتد؛ مگر ما را نمیشناسی؟»‬ ‫‪ ۸‬اما آدم گفت« ‪:‬من شما را نمیشناسم»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه شیطان به او گفت« ‪:‬من فرشتهای هستم که برای تو طل آورد و آن را به غار برد؛ این دیگری همان کسی است که برای تو بخور‬ ‫آورد؛ و آن سومی همان کسی است که وقتی بر فراز کوه بودی‪ ،‬برای تو ممر آورد و تو را به غار برد‪.‬‬ ‫فرشتگان همتای ما که شما را به غار بردند‪ ،‬خدا این بار آنها را با ما نفرستاده است؛ زیرا به ما گفته است« ‪:‬شما‬ ‫‪« ۱۰‬اما در مورد دیگر‬ ‫ن‬ ‫کافی هستید»»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬هنگامی که آدم این سخنان را شنید‪ ،‬آنها را باور کرد و به این فرشتگان گفت« ‪:‬کلم خدا را بگویید تا آن را دریافت کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬شیطان به او گفت« ‪:‬سوگند بخور و به من قول بده که آن را خواهی یافت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬آدم گفت« ‪:‬من قسم خوردن و قول دادن نمیدانم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬شیطان به او گفت« ‪:‬دستت را دراز کن و در دست من بگذار»‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬آنگاه آدم دستش را دراز کرد و آن را در دست شیطان گذاشت؛ هنگامی که شیطان به او گفت« ‪:‬اکنون بگو ‪ -‬چنان راست است که خدا‬ ‫زنده‪ ،‬عاقل و سخنگو است‪ ،‬آن که آسمانها را در فضا برافراشت و زمین را بر آبها استوار کرد و مرا از چهار عنصر و از خاک زمین‬ ‫آفرید ‪ -‬من وعده خود را نخواهم شکست و از کلم خود دست نخواهم کشید»‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و آدم چنین سوگند یاد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه شیطان به او گفت« ‪:‬اینک‪ ،‬مدتی است که از باغ بیرون آمدهای و نه بدی میدانی و نه شرارت‪ .‬اما اکنون خدا به تو میگوید که‬ ‫حوا را که از پهلوی تو بیرون آمده است‪ ،‬بگیر و با او ازدواج کن تا برای تو فرزندانی بیاورد تا تو را تسلی دهند و رنج و اندوه را از تو‬ ‫دور کنند‪ .‬اکنون این کار دشوار نیست و هیچ ننگی برای تو ندارد»‪.‬‬ ‫فصل ‪۷۱‬‬ ‫‪ ۱‬هنگامی که آدم این سخنان را از شیطان شنید‪ ،‬به خاطر سوگند و وعده خود بسیار غمگین شد و گفت« ‪:‬آیا با گوشت و استخوانهایم زنا‬ ‫کنم و به خود گناه ورزم تا خدا مرا هلک کند و از روی زمین محو سازد؟»‬ ‫‪« ۲‬از آن زمان که برای اولین بار از آن درخت خوردم‪ ،‬او مرا از باغ به این سرزمین عجیب راند و مرا از طبیعت روشنم محروم کرد و‬ ‫مرگ را بر من نازل کرد‪ .‬اگر این کار را بکنم‪ ،‬او زندگی مرا از زمین قطع خواهد کرد و مرا به جهنم خواهد انداخت و مدت زیادی در‬ ‫آنجا مرا آزار خواهد داد‪.‬‬ ‫‪« ۳‬اما خدا هرگز سخنانی را که تو به من گفتی‪ ،‬نگفته است؛ و شما فرشتگان خدا نیستید و از جانب او فرستاده نشدهاید‪ .‬بلکه شما شیاطین‬ ‫هستید‪ ،‬در ظاهر دروغین فرشتگان نزد من بیایید‪ .‬از من دور شوید‪ ،‬ای ملعونان خدا»!‬ ‫‪ ۴٫‬آنگاه آن شیاطین از برابر آدم گریختند‪ .‬و او و حوا برخاستند و به غار گنجها بازگشتند و به درون آن رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬آدم به حوا گفت« ‪:‬اگر دیدی چه کردم‪ ،‬مگو؛ زیرا من با سوگند به نام بزرگ خدا‪ ،‬به او گناه کردم و بار دیگر دست خود را در دست‬ ‫شیطان گذاشتم»‪ .‬حوا‪ ،‬همانطور که آدم به او گفت‪ ،‬سکوت کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬آنگاه آدم برخاست و دستهایش را به سوی خدا گشود و با اشک از او تضرع و زاری کرد تا آنچه را که انجام داده بود‪ ،‬ببخشد‪ .‬و آدم‬ ‫چهل روز و چهل شب ایستاده به دعا پرداخت‪ .‬او نه چیزی خورد و نه چیزی نوشید تا اینکه از گرسنگی و تشنگی بر زمین افتاد‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آنگاه خدا کلمه خود را نزد آدم فرستاد و او را از جایی که دراز کشیده بود‪ ،‬برخیزانید و به او گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬چرا به نام من سوگند‬ ‫خوردی و چرا بار دیگر با شیطان پیمان بستی؟»‬ ‫‪ ۸‬اما آدم گریست و گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬مرا ببخش‪ ،‬زیرا این کار را ناخواسته انجام دادم؛ زیرا گمان میکردم آنها فرشتگان خدا هستند»‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و خدا آدم را بخشید و به او گفت« ‪:‬از شیطان برحذر باش»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و کلمه خود را از آدم بازگرفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه دل آدم آرام گرفت و حوا را برداشت و از غار بیرون رفتند تا برای بدنهایشان غذا درست کنند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬اما از آن روز‪ ،‬آدم در فکر ازدواج با حوا بود‪ ،‬زیرا میترسید که مبادا خدا بر او خشم گیرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬سپس آدم و حوا به کنار نهر آب رفتند و مانند مردم هنگام خوشگذرانی‪ ،‬در کنار آن نشستند‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬اما شیطان بر آنها حسادت ورزید و میخواست آنها را نابود کند‪.‬‬ ‫فصل ‪۷۲‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه شیطان و ده نفر از سپاهیانش‪ ،‬خود را به صورت دوشیزگانی درآوردند که در تمام جهان برای زیبایی‪ ،‬مانند هیچ دوشیزه دیگری‬ ‫نبودند‪.‬‬ ‫‪ ۲٫‬آنها در حضور آدم و حوا از رودخانه بیرون آمدند و با خود گفتند« ‪:‬بیایید‪ ،‬به چهره آدم و حوا که از انسانهای روی زمین هستند‪ ،‬نگاه‬ ‫کنیم‪ .‬چقدر زیبا هستند و چه تفاوت ظاهری با چهرههای ما دارند»‪ .‬سپس نزد آدم و حوا آمدند و به آنها سلم کردند و با تعجب به آنها نگاه‬ ‫کردند‪.‬‬ ‫‪ ۳‬آدم و حوا نیز به آنها نگاه کردند و از زیبایی آنها شگفتزده شدند و گفتند« ‪:‬پس آیا زیر پای ما‪ ،‬دنیای دیگری با چنین موجودات زیبایی‬ ‫وجود دارد؟»‬ ‫‪ ۴‬و آن دوشیزگان به آدم و حوا گفتند« ‪:‬آری‪ ،‬ما واقعا ا آفریدهای غنی هستیم»‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۵‬آنگاه آدم به ایشان گفت« ‪:‬اما چگونه میتوان زیاد شد؟»‬ ‫‪ ۶‬و آنها به او پاسخ دادند« ‪:‬ما شوهرانی داریم که با ما ازدواج کردند و ما برای آنها فرزندانی آوردیم که بزرگ میشوند و آنها نیز ازدواج‬ ‫کردند و ازدواج کردند و فرزندانی آوردند؛ و بدین ترتیب ما افزایش مییابیم‪ .‬و اگر چنین باشد‪ ،‬ای آدم‪ ،‬تو ما را باور نخواهی کرد‪ ،‬ما‬ ‫شوهران و فرزندان خود را به تو نشان خواهیم داد»‪.‬‬ ‫‪ ۷‬آنگاه بر فراز رودخانه فریاد برآوردند‪ ،‬گویی شوهران و فرزندانشان را که از رودخانه بیرون آمده بودند‪ ،‬مردان و کودکان‪ ،‬فرا‬ ‫میخواندند؛ و هر یک نزد همسر خود آمد و فرزندانش با او بودند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما وقتی آدم و حوا آنها را دیدند‪ ،‬مات و مبهوت ایستادند و از آنها تعجب کردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬سپس به آدم و حوا گفتند« ‪:‬شما شوهران و فرزندان ما را میبینید‪ ،‬حوا را همانطور که ما با زنان خود ازدواج میکنیم‪ ،‬به همسری خود‬ ‫درآورید و فرزندانی مانند ما خواهید داشت»‪ .‬این حیله شیطان برای فریب آدم بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬شیطان نیز با خود اندیشید« ‪:‬خدا در ابتدا آدم را در مورد میوه درخت امر کرد و به او گفت‪ :‬از آن نخور‪ ،‬وگرنه به مرگ خواهی‬ ‫مرد»‪ .‬اما آدم از آن خورد‪ ،‬اما خدا او را نکشت؛ او فقط مرگ و بلها و آزمایشها را تا روزی که از بدنش بیرون بیاید‪ ،‬بر او مقرر کرد‪.‬‬ ‫‪« ۱۱‬پس اگر او را فریب دهم تا این کار را بکند و بدون فرمان خدا با حوا ازدواج کند‪ ،‬خدا او را خواهد کشت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬از این رو‪ ،‬شیطان این نمایش را در برابر آدم و حوا انجام داد؛ زیرا میخواست او را بکشد و از روی زمین ناپدید کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬در این میان‪ ،‬آتش گناه بر آدم فرود آمد و او به فکر گناه افتاد‪ .‬اما خویشتنداری کرد‪ ،‬زیرا میترسید که اگر از این توصیه شیطان پیروی‬ ‫کند‪ ،‬خدا او را بکشد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬آنگاه آدم و حوا برخاستند و به درگاه خدا دعا کردند‪ ،‬در حالی که شیطان و سپاهش در حضور آدم و حوا به رودخانه رفتند تا به آنها‬ ‫نشان دهند که به مناطق خود بازمیگردند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬سپس آدم و حوا طبق معمول‪ ،‬حوالی عصر به غار گنجها بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬و هر دو برخاستند و آن شب به درگاه خدا دعا کردند‪ .‬آدم در نماز ایستاده ماند‪ ،‬اما به دلیل اندیشههای دلش درباره عروسیاش با حوا‪،‬‬ ‫نمیدانست چگونه دعا کند؛ و تا صبح به این کار ادامه داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬و هنگامی که روشنایی طلوع کرد‪ ،‬آدم به حوا گفت« ‪:‬برخیز‪ ،‬به پایین کوه‪ ،‬جایی که برای ما طل آوردند‪ ،‬برویم و در این باره از‬ ‫خداوند بپرسیم»‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه حوا گفت« ‪:‬ای آدم‪ ،‬این چه وضعی است؟»‬ ‫‪ ۱۹‬و او به او پاسخ داد« ‪:‬تا از خداوند بخواهم که مرا از عروسی با تو آگاه کند؛ زیرا من بدون دستور او این کار را نخواهم کرد‪ ،‬مبادا ما‬ ‫را‪ ،‬تو و من را هلک کند‪ .‬زیرا آن شیاطین با افکاری که در مظاهر گناه آلود خود به ما نشان دادند‪ ،‬قلب مرا آتش زدهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه حوا به آدم گفت« ‪:‬چه نیازی است که به پایین کوه برویم؟ بهتر است برخیزیم و در غار خود از خدا دعا کنیم تا بدانیم که آیا این‬ ‫نصیحت خوب است یا نه»‪.‬‬ ‫‪ ۲۱٫‬آنگاه آدم به نیایش برخاست و گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬تو میدانی که ما از تو سرپیچی کردیم و از همان لحظه که سرپیچی کردیم‪ ،‬از طبیعت‬ ‫روشن خود محروم شدیم و بدن ما حیوانی شد و به غذا و نوشیدنی و امیال حیوانی نیاز پیدا کرد‪.‬‬ ‫‪« ۲۲‬خدایا‪ ،‬به ما فرمان ده که بدون فرمان تو‪ ،‬راه را به آنها نسپاریم‪ ،‬مبادا ما را به نیستی بکشانی‪ .‬زیرا اگر تو به ما فرمان ندهی‪ ،‬بر ما‬ ‫غلبه خواهد کرد و از توصیه شیطان پیروی خواهیم کرد؛ و تو دوباره ما را هلک خواهی کرد»‪.‬‬ ‫‪« ۲۳‬اگر نه‪ ،‬پس روح ما را از ما بگیر؛ بگذار از این شهوت حیوانی خلص شویم‪ .‬و اگر در این مورد به ما دستوری نمیدهی‪ ،‬پس حوا‬ ‫را از من و مرا از او جدا کن؛ و هر یک از ما را از دیگری دور قرار ده‪.‬‬ ‫‪« ۲۴‬بار دیگر‪ ،‬ای خدا‪ ،‬هنگامی که ما را از یکدیگر جدا کردی‪ ،‬شیاطین با مظاهر خود ما را فریب میدهند و قلبهای ما را ویران میکنند و‬ ‫افکار ما را نسبت به یکدیگر آلوده میکنند‪ .‬با این حال‪ ،‬اگر هر یک از ما نسبت به دیگری چنین نباشد‪ ،‬در هر صورت‪ ،‬از طریق ظهور‬ ‫آنها خواهد بود‪ ،‬زمانی که خود را به ما نشان میدهند»‪ .‬در اینجا آدم دعای خود را پایان داد‪.‬‬ ‫فصل ‪۷۳‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه خدا به سخنان آدم نگریست که حقیقت دارند و او میتواند مدتها منتظر فرمان او بماند و به نیرنگ شیطان توجه کند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و خدا آدم را در آنچه در این باره اندیشیده بود و در دعایی که در حضور او کرده بود‪ ،‬تأیید کرد؛ و کلمه خدا نزد آدم آمد و به او گفت ‪:‬‬ ‫«ای آدم‪ ،‬کاش از همان ابتدا این احتیاط را میداشتی‪ ،‬پیش از آنکه با اشتیاق از باغ به این سرزمین بیایی»!‬ ‫‪ ۳‬پس از آن‪ ،‬خداوند فرشته خود را که طل آورده بود‪ ،‬و فرشتهای را که عود آورده بود‪ ،‬و فرشتهای را که ممر آورده بود‪ ،‬نزد آدم فرستاد‬ ‫تا او را از عروسیاش با حوا مطلع کنند‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬آنـگاه آن فـرشتگان به آدم گفتند« ‪:‬طلها را بگیر و به عنوان هدیه عروسی به حوا بده و او را نامزد کن؛ سپس مقداری عطریات و ممر‬ ‫به عنوان هدیه به او بده و تو و او یک تن باشید»‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬آدم به سخن فرشتگان گوش داد و طل را برداشت و در جامه حوا در آغوش او گذاشت و او را با دست خود نامزد کرد‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬فرشتگان به آدم و حوا فرمان دادند که برخیزند و چهل شبانهروز نیایش کنند؛ و پس از آن‪ ،‬آدم با همسرش همبستر شود؛ زیرا در آن‬ ‫صورت‪ ،‬این عملی پاک و بیآلیش خواهد بود؛ و او فرزندانی خواهد داشت که تکثیر شوند و روی زمین را پر کنند‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آنگاه آدم و حوا سخنان فرشتگان را شنیدند و فرشتگان از نزد ایشان رفتند‪.‬‬ ‫‪ ۸٫‬آنگاه آدم و حوا تا پایان چهل روز به روزه گرفتن و نیایش پرداختند و سپس‪ ،‬چنانکه فرشتگان به ایشان گفته بودند‪ ،‬گرد هم آمدند‪ .‬و از‬ ‫زمانی که آدم باغ را ترک کرد تا زمانی که با حوا ازدواج کرد‪ ،‬دویست و بیست و سه روز‪ ،‬یعنی هفت ماه و سیزده روز‪ ،‬بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬بدین ترتیب جنگ شیطان با آدم شکست خورد‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫فصل ‪۷۴‬‬ ‫‪ ۱‬و ایشان برای ادامه سلمت جسم خود‪ ،‬روی زمین ساکن شدند و کار کردند؛ و چنین بودند تا نه ماه بارداری حوا به پایان رسید و زمان‬ ‫وضع حمل او نزدیک شد‪.‬‬ ‫‪ ۲‬سپس او به آدم گفت« ‪:‬این غار به دلیل نشانههایی که از زمان ترک باغ در آن پدیدار شده‪ ،‬مکانی پاک است؛ و ما دوباره در آن دعا‬ ‫خواهیم کرد‪ .‬پس شایسته نیست که من در آن [از خاک] بیرون بیایم؛ بهتر است به صخرهی پناهی که شیطان به سوی ما پرتاب کرد‪،‬‬ ‫هنگامی که میخواست ما را با آن بکشد‪ ،‬بپردازیم؛ اما آن صخره به فرمان خدا همچون سایبانی بر فراز ما برپا و گسترده شد؛ و غاری را‬ ‫تشکیل داد»‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬آنگاه آدم‪ ،‬حوا را به آن غار برد و چون زمان زایمان او فرا رسید‪ ،‬درد بسیار کشید‪ .‬آدم اندوهگین شد و دلش به خاطر او به درد آمد‪،‬‬ ‫زیرا حوا در م‬ ‫ش مرف مرگ بود تا کلم خدا به او تحقق یابد« ‪:‬با رنج فرزند خواهی زایید و با اندوه فرزندت را به دنیا خواهی آورد»‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬هنگامی که آدم تنگنایی را که حوا در آن بود‪ ،‬دید‪ ،‬برخاست و به درگاه خدا دعا کرد و گفت« ‪:‬خداوندا‪ ،‬با چشم رحمت خود به من بنگر‬ ‫و او را از پریشانیاش رهایی بخش»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و خدا به کنیز خود حوا نظر کرد و او را رهایی داد و حوا پسر نخستزاده خود و یک دختر به دنیا آورد‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬آدم از رهایی حوا و همچنین از فرزندانی که برایش به دنیا آورده بود‪ ،‬شادمان شد‪ .‬و آدم تا پایان هشت روز در غار به حوا خدمت کرد؛‬ ‫آنگاه پسر را قاین و دختر را لولوا نام نهادند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬معنی نام قابیل «کین» است‪ ،‬زیرا او در رحم مادرشان‪ ،‬پیش از آنکه از رحم بیرون بیایند‪ ،‬از خواهرش متنفر بود‪ .‬از این رو‪ ،‬آدم نام او‬ ‫را قابیل گذاشت‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما لولوا به معنی «زیبا» است‪ ،‬زیرا او از مادرش زیباتر بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬آنگاه آدم و حوا منتظر ماندند تا قابیل و خواهرش چهل روزه شدند‪ ،‬آنگاه آدم به حوا گفت« ‪:‬ما قربانی خواهیم کرد و آن را از طرف‬ ‫فرزندان تقدیم خواهیم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و حوا گفت« ‪:‬یک قربانی برای پسر نخستزاده تقدیم خواهیم کرد؛ و پس از آن یکی برای دختر»‪.‬‬ ‫فصل ‪۷۵‬‬ ‫‪ ۱‬آنگاه آدم قربانیای آماده کرد و او و حوا آن را برای فرزندانشان تقدیم کردند و آن را به قربانگاهی که ابتدا ساخته بودند‪ ،‬آوردند‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و آدم قربانی را تقدیم کرد و از خدا خواست که قربانی او را بپذیرد‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬آنگاه خدا قربانی آدم را پذیرفت و نوری از آسمان فرستاد که بر قربانی تابید‪ .‬و آدم و پسر به قربانی نزدیک شدند‪ ،‬اما حوا و دختر به‬ ‫آن نزدیک نشدند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬آنگاه آدم از قربانگاه پایین آمد و شادمان شدند؛ و آدم و حوا منتظر ماندند تا دختر هشتاد روزه شد؛ سپس آدم قربانیای آماده کرد و آن را‬ ‫نزد حوا و فرزندان برد؛ و آنها به قربانگاه رفتند‪ ،‬جایی که آدم طبق معمول آن را تقدیم کرد و از خداوند خواست که قربانی او را بپذیرد‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬و خداوند قربانی آدم و حوا را پذیرفت‪ .‬سپس آدم‪ ،‬حوا و فرزندانش با هم نزدیک شدند و شادمان از کوه پایین آمدند‪.‬‬ ‫‪ ۶‬اما آنها به غاری که در آن متولد شده بودند‪ ،‬بازنگشتند؛ بلکه به غار گنجها آمدند تا کودکان در آن بگردند و با نشانههایی که از باغ آورده‬ ‫شده بود‪ ،‬متبرک شوند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما پس از آنکه با این نشانهها متبرک شدند‪ ،‬به غاری که در آن متولد شده بودند‪ ،‬بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۸‬با این حال‪ ،‬پیش از آنکه حوا قربانی را تقدیم کند‪ ،‬آدم او را برداشته و با او به نهر آب رفته بود‪ ،‬جایی که ابتدا خود را در آن انداختند و‬ ‫در آنجا خود را شستند‪ .‬آدم بدن خود و حوا نیز بدن خود را پس از رنج و پریشانی که بر آنها وارد شده بود‪ ،‬پاک کردند‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما آدم و حوا‪ ،‬پس از شستن خود در نهر آب‪ ،‬هر شب به غار گنجها بازمیگشتند‪ ،‬در آنجا دعا میکردند و متبرک میشدند؛ و سپس به غار‬ ‫خود‪ ،‬جایی که بچهها در آن به دنیا آمدند‪ ،‬بازگشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬آدم و حوا نیز چنین کردند تا زمانی که کودکان از شیر گرفته شدند‪ .‬سپس‪ ،‬هنگامی که از شیر گرفته شدند‪ ،‬آدم برای جان فرزندانش‬ ‫قربانی کرد؛ غیر از سه باری که هر هفته برای آنها قربانی میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬چون روزهای شیر دادن به فرزندان به پایان رسید‪ ،‬حوا دوباره باردار شد و چون روزهایش به پایان رسید‪ ،‬پسر و دختر دیگری به‬ ‫دنیا آورد؛ و نام پسر را هابیل و نام دختر را اکلیا گذاشتند‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬سپس در پایان چهل روز‪ ،‬آدم برای پسر قربانی کرد و در پایان هشتاد روز قربانی دیگری برای دختر گذراند و با آنها نیز چنین کرد‪،‬‬ ‫همانطور که پیش از این با قابیل و خواهرش لولوا چنین کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬او آنها را به غار گنجها آورد‪ ،‬جایی که آنها برکت یافتند و سپس به غاری که در آن متولد شده بودند بازگشتند‪ .‬پس از تولد اینها‪ ،‬حوا‬ ‫از بچهدار شدن دست کشید‪.‬‬ ‫فصل ‪۷۶‬‬ ‫‪ ۱‬و بچهها شروع به قویتر شدن و قدبلند شدن کردند؛ اما قابیل سنگدل بود و بر برادر کوچکتر خود تسلط داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲‬و اغلب وقتی پدرش قربانی میکرد‪ ،‬او عقب میماند و با آنها برای قربانی کردن نمیرفت‪.‬‬ ‫‪ ۳‬اما هابیل قلبی فروتن داشت و مطیع پدر و مادرش بود و اغلب آنها را برای تقدیم قربانی دعوت میکرد‪ ،‬زیرا این کار را دوست داشت؛‬ ‫او بسیار دعا میکرد و روزه میگرفت‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۴٫‬سپس این نشانه برای هابیل آشکار شد‪ .‬هنگامی که او وارد غار گنجها میشد و میلههای طلیی‪ ،‬عطریات و ممر را دید‪ ،‬از والدینش آدم و‬ ‫حوا درباره آنها پرسید و به آنها گفت« ‪:‬چگونه به اینها دست یافتید؟»‬ ‫‪ ۵‬آنگاه آدم هر آنچه را که برایشان رخ داده بود‪ ،‬برای او تعریف کرد‪ .‬و هابیل از آنچه پدرش به او گفته بود‪ ،‬عمیقا ا متأثر شد‪.‬‬ ‫‪ ۶٫‬افزون بر این‪ ،‬پدرش آدم‪ ،‬از کارهای خدا و باغ برای او گفت؛ و پس از آن‪ ،‬او تمام آن شب را در غار گنجها پشت سر پدرش ماند‪.‬‬ ‫‪ ۷‬و آن شب‪ ،‬هنگامی که او مشغول دعا بود‪ ،‬شیطان به شکل مردی بر او ظاهر شد و به او گفت« ‪:‬تو بارها پدرت را به قربانی کردن‪،‬‬ ‫روزه گرفتن و دعا کردن وا داشتهای‪ ،‬بنابراین تو را خواهم کشت و از این جهان نابود خواهم کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬اما هابیل به درگاه خدا دعا کرد و شیطان را از خود راند و سخنان شیطان را باور نکرد‪ .‬آنگاه چون روز شد‪ ،‬فرشته خدا بر او ظاهر شد‬ ‫و به او گفت« ‪:‬روزه و نماز و قربانی تقدیم خدای خود را کوتاه مکن‪ ،‬زیرا خداوند دعای تو را پذیرفته است‪ .‬از آن شبحی که شب بر تو‬ ‫ظاهر شد و تو را تا سر حد مرگ نفرین کرد‪ ،‬مترس»‪ .‬و فرشته از نزد او رفت‪.‬‬ ‫‪ ۹٫‬هنگامی که روز شد‪ ،‬هابیل نزد آدم و حوا آمد و رؤیایی را که دیده بود‪ ،‬برایشان تعریف کرد‪ .‬اما وقتی آن را شنیدند‪ ،‬بسیار غمگین‬ ‫شدند‪ ،‬اما چیزی در این باره به او نگفتند؛ فقط او را دلداری دادند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬اما شیطان شب هنگام به قابیل سنگدل نزدیک شد‪ ،‬خود را نشان داد و به او گفت« ‪:‬از آنجایی که آدم و حوا برادرت هابیل را بسیار‬ ‫بیشتر از تو دوست دارند و میخواهند او را به ازدواج خواهر زیبای تو درآورند‪ ،‬زیرا او را دوست دارند؛ اما میخواهند تو را به ازدواج‬ ‫خواهر بدطینت او درآورند‪ ،‬زیرا از تو متنفرند؛‬ ‫‪« ۱۱‬پس اکنون به تو نصیحت میکنم‪ ،‬وقتی چنین کردند‪ ،‬برادرت را بکش؛ آنگاه خواهرت برای تو میماند؛ و خواهر او دور انداخته‬ ‫میشود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬و شیطان از او دور شد‪ .‬اما آن پلید در دل قابیل باقی ماند‪ ،‬و او بارها در پی کشتن برادرش بود‪.‬‬ ‫فصل ‪۷۷‬‬ ‫‪ ۱‬اما هنگامی که آدم دید برادر بزرگتر از برادر کوچکتر متنفر است‪ ،‬کوشید تا دلهای آنها را نرم کند و به قابیل گفت« ‪:‬ای پسرم‪ ،‬از‬ ‫حاصل کاشت خود بگیر و برای خدا قربانی کن تا شرارت و گناه تو را ببخشد»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬همچنین به هابیل گفت« ‪:‬از کشت خود بردار و قربانی کن و آن را نزد خدا بیاور تا شرارت و گناه تو را ببخشد»‪.‬‬ ‫‪ ۳٫‬هابیل سخن پدرش را شنید و از کشت خود برداشت و قربانی خوبی تقدیم کرد و به پدرش‪ ،‬آدم‪ ،‬گفت« ‪:‬با من بیا تا به من نشان دهی‬ ‫چگونه آن را قربانی کنم»‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬و آنها‪ ،‬آدم و حوا‪ ،‬با او رفتند و به او نشان دادند که چگونه هدیهاش را بر قربانگاه تقدیم کند‪ .‬سپس‪ ،‬پس از آن‪ ،‬ایستادند و دعا کردند که‬ ‫خدا قربانی هابیل را بپذیرد‪.‬‬ ‫‪ ۵٫‬سپس خدا به هابیل نظر کرد و قربانی او را پذیرفت‪ .‬و خدا به خاطر قلب پاک و بدن پاک هابیل‪ ،‬از او بیشتر از قربانیاش خشنود شد‪.‬‬ ‫هیچ اثری از نیرنگ در او نبود‪.‬‬ ‫‪ ۶‬سپس از قربانگاه پایین آمدند و به غاری که در آن ساکن بودند رفتند‪ .‬اما هابیل‪ ،‬به دلیل شادی از تقدیم قربانی خود‪ ،‬آن را سه بار در‬ ‫هفته‪ ،‬به پیروی از پدرش آدم‪ ،‬تکرار میکرد‪.‬‬ ‫‪ ۷‬اما قابیل از تقدیم قربانی لذتی نمیبرد؛ اما پس از خشم فراوان پدرش‪ ،‬یک بار هدیه خود را تقدیم کرد؛ و هنگامی که تقدیم میکرد‪،‬‬ ‫چشمش به قربانیای که تقدیم میکرد بود‪ ،‬و کوچکترین گوسفند خود را برای قربانی برداشت و دوباره چشمش به آن بود‪.‬‬ ‫‪ ۸‬از این رو‪ ،‬خدا قربانی او را نپذیرفت‪ ،‬زیرا دلش پر از افکار قتل بود‪.‬‬ ‫‪ ۹‬و بدین ترتیب همگی با هم در غاری که حوا در آن زایمان کرده بود‪ ،‬زندگی کردند تا اینکه قابیل پانزده ساله و هابیل دوازده ساله شدند‪.‬‬ ‫فصل ‪۷۸‬‬ ‫‪ ۱‬آن گاه آدم به حوا گفت« ‪:‬اینک بچهها بزرگ شدهاند؛ باید به فکر یافتن همسرانی برای آنها باشیم»‪.‬‬ ‫‪ ۲‬آنگاه حوا پاسخ داد« ‪:‬چگونه میتوانیم این کار را انجام دهیم؟»‬ ‫‪ ۳‬آنگاه آدم به او گفت« ‪:‬خواهر هابیل را به ازدواج قابیل درمیآوریم و خواهر قابیل را به ازدواج هابیل»‪.‬‬ ‫‪ ۴٫‬حوا به آدم گفت« ‪:‬من قاین را دوست ندارم‪ ،‬زیرا او سنگدل است؛ اما بگذار بمانند تا ما از جانب آنها به خداوند قربانی بدهیم»‪.‬‬ ‫‪ ۵‬و آدم دیگر چیزی نگفت‪.‬‬ ‫‪ ۶‬در این میان‪ ،‬شیطان به صورت مردی مزرعهدار نزد قابیل آمد و به او گفت« ‪:‬اینک آدم و حوا درباره ازدواج شما دو نفر مشورت‬ ‫کردهاند و توافق کردهاند که خواهر هابیل را به تو و خواهر تو را به او بدهند‪.‬‬ ‫‪« ۷‬اما اگر تو را دوست نداشتم‪ ،‬این را به تو نمیگفتم‪ .‬با این حال‪ ،‬اگر نصیحت مرا بپذیری و به من گوش فرا دهی‪ ،‬در روز عروسیات‬ ‫جامههای زیبا‪ ،‬طل و نقره فراوان برایت خواهم آورد و بستگانم نیز تو را همراهی خواهند کرد»‪.‬‬ ‫‪ ۸‬آنگاه قابیل با شادی گفت« ‪:‬خویشان تو کجا هستند؟»‬ ‫‪ ۹‬و شیطان پاسخ داد« ‪:‬خویشان من در باغی در شمال هستند‪ ،‬جایی که زمانی میخواستم پدرت آدم را به آنجا بیاورم؛ اما او پیشنهاد مرا‬ ‫نپذیرفت‪.‬‬ ‫‪« ۱۰‬اما تو‪ ،‬اگر سخنان مرا بپذیری و پس از عروسیات نزد من بیایی‪ ،‬از رنجی که در آن هستی‪ ،‬رهایی خواهی یافت؛ و آسوده خواهی‬ ‫شد و از پدرت آدم‪ ،‬بهتر خواهی بود»‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬با شنیدن این سخنان شیطان‪ ،‬قابیل گوشهایش را باز کرد و به سوی سخن او متمایل شد‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۱۲‬و او در مزرعه نماند‪ ،‬بلکه نزد حوا‪ ،‬مادرش‪ ،‬رفت و او را زد و نفرین کرد و به او گفت« ‪:‬چرا میخواهی خواهرم را بگیری تا با‬ ‫برادرم ازدواج کند؟ مگر من مردهام؟»‬ ‫‪ ۱۳‬اما مادرش او را آرام کرد و به مزرعهای که قبلا در آن بود‪ ،‬فرستاد‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬هنگامی که آدم آمد‪ ،‬او از آنچه قائن انجام داده بود‪ ،‬خبر داد‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬اما آدم اندوهگین شد و سکوت کرد و سخنی نگفت‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه فردای آن روز‪ ،‬آدم به پسرش قابیل گفت« ‪:‬از گوسفندان جوان و خوب خود‪ ،‬یکی را بردار و برای خدای خود قربانی کن؛ و من‬ ‫با برادرت سخن خواهم گفت تا برای خدای خود قربانی غله تقدیم کند»‪.‬‬ ‫‪ ۱۷‬هر دو به پدرشان آدم گوش فرا دادند و قربانیهای خود را برداشتند و آنها را بالی کوه‪ ،‬کنار قربانگاه گذراندند‪.‬‬ ‫‪ ۱۸‬اما قابیل با برادر خود تکبر ورزید و او را از قربانگاه بیرون راند و نگذاشت که او هدیه خود را بر قربانگاه بگذراند؛ بلکه هدیه خود‬ ‫را با دلی مغرور و پر از مکر و فریب بر آن تقدیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اما هابیل‪ ،‬سنگهایی را که در دسترس داشت‪ ،‬بر روی آنها قرار داد و با قلبی فروتن و بیریا‪ ،‬هدیه خود را بر روی آنها تقدیم کرد‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬آنگاه قابیل در کنار قربانگاهی که هدیه خود را بر آن تقدیم کرده بود‪ ،‬ایستاده بود؛ و از خدا خواست که قربانی او را بپذیرد؛ اما خدا آن‬ ‫را از او نپذیرفت؛ و آتش الهی نیز نازل نشد تا قربانی او را بسوزاند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬اما او از روی شوخ طبعی و خشم‪ ،‬در برابر قربانگاه ایستاده بود و به برادرش هابیل نگاه میکرد تا ببیند آیا خدا قربانی او را میپذیرد‬ ‫یا نه‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و هابیل از خدا خواست که قربانی او را بپذیرد‪ .‬سپس آتش الهی فرود آمد و قربانی او را سوزاند‪ .‬و خدا بوی شیرین قربانی او را‬ ‫استشمام کرد؛ زیرا هابیل او را دوست داشت و از او شادمان بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬و چون خدا از او خشنود بود‪ ،‬فرشتهای از نور را به شکل انسانی که از قربانی او خورده بود‪ ،‬نزد او فرستاد‪ ،‬زیرا او بوی خوش‬ ‫قربانی او را استشمام کرده بود و آنها هابیل را تسلی دادند و قلب او را تقویت کردند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬اما قابیل به تمام آنچه بر سر قربانی برادرش آمده بود‪ ،‬نگاه میکرد و از آن خشمگین شد‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آنگاه دهان خود را گشود و به خدا کفر گفت‪ ،‬زیرا قربانی او را نپذیرفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬اما خدا به قائن گفت« ‪:‬چرا چهرهات غمگین است؟ درستکار باش تا قربانی تو را بپذیرم‪ .‬نه علیه‬ ‫از من گله کردی‪ ،‬اما از خودت گله کردی‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و خدا این را از روی سرزنش به قابیل گفت‪ ،‬و از آنجا که از او و قربانیاش بیزار بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬و قابیل از قربانگاه پایین آمد‪ ،‬رنگش دگرگون و چهرهاش اندوهگین بود‪ ،‬و نزد پدر و مادرش آمد و هر آنچه را که برایش اتفاق افتاده‬ ‫بود‪ ،‬برایشان تعریف کرد‪ .‬و آدم بسیار غمگین شد زیرا خدا قربانی قابیل را نپذیرفته بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۹‬اما هابیل با شادی و قلبی شادمان پایین آمد و به پدر و مادرش گفت که چگونه خدا قربانی او را پذیرفته است‪ .‬و آنها از این امر شاد‬ ‫شدند و صورت او را بوسیدند‪.‬‬ ‫‪ ۳۰‬و هابیل به پدرش گفت« ‪:‬چون قابیل مرا از قربانگاه بیرون راند و اجازه نداد که هدیهام را بر آن تقدیم کنم‪ ،‬من برای خود قربانگاهی‬ ‫ساختم و هدیهام را بر آن تقدیم کردم»‪.‬‬ ‫‪ ۳۱‬اما وقتی آدم این را شنید‪ ،‬بسیار پشیمان شد‪ ،‬زیرا این قربانگاهی بود که او ابتدا ساخته بود و هدایای خود را بر آن تقدیم کرده بود‪.‬‬ ‫‪ ۳۲‬اما قابیل چنان عبوس و خشمگین بود که به صحرا رفت‪ .‬شیطان نزد او آمد و به او گفت« ‪:‬از زمانی که برادرت هابیل به پدرت آدم‬ ‫پناه برده است‪ ،‬زیرا تو او را از قربانگاه بیرون راندی‪ ،‬آنها صورتش را بوسیدهاند و از او بسیار بیشتر از تو شادمان شدهاند»‪.‬‬ ‫‪ ۳۳٫‬قاین هنگامی که این سخنان شیطان را شنید‪ ،‬سخت خشمگین شد و به کسی نگفت‪ .‬اما در کمین بود تا برادرش را بکشد‪ ،‬تا اینکه او را‬ ‫به غار آورد و سپس به او گفت‪:‬‬ ‫‪« ۳۴‬ای برادر‪ ،‬این سرزمین چه زیباست و درختان زیبا و دلنگیزی در آن وجود دارد که تماشای آنها دلرباست! اما برادر‪ ،‬تو حتی یک‬ ‫روز هم در مزرعه نبودهای که از آن لذت ببری»‪.‬‬ ‫‪« ۳۵‬امروز‪ ،‬ای برادرم‪ ،‬بسیار آرزو دارم که با من به مزرعه بیایی تا از تو لذت ببریم و مزارع و گلههای ما را برکت دهی‪ ،‬زیرا تو‬ ‫پارسا هستی و من تو را بسیار دوست دارم‪ ،‬ای برادرم! اما تو خود را از من بیگانه کردهای»‪.‬‬ ‫‪ ۳۶‬آنگاه هابیل موافقت کرد که با برادرش قابیل به صحرا برود‪.‬‬ ‫‪ ۳۷‬اما پیش از بیرون رفتن‪ ،‬قابیل به هابیل گفت« ‪:‬صبر کن تا عصایی بیاورم‪ ،‬از ترس جانوران وحشی»‪.‬‬ ‫‪ ۳۸‬آنگاه هابیل بیگناه منتظر ایستاد‪ .‬اما قابیل‪ ،‬که پیشاپیش حرکت میکرد‪ ،‬عصایی برداشت و بیرون رفت‪.‬‬ ‫‪ ۳۹‬و قائن و برادرش هابیل‪ ،‬در راه شروع به قدم زدن کردند؛ قائن با او سخن میگفت و او را دلداری میداد تا همه چیز را فراموش کند‪.‬‬ ‫فصل ‪۷۹‬‬ ‫‪ ۱‬و بدین ترتیب آنها رفتند تا به مکانی خلوت رسیدند که هیچ گوسفندی در آنجا نبود‪ .‬هابیل به قابیل گفت« ‪:‬اینک برادرم‪ ،‬ما از راه رفتن‬ ‫خسته شدهایم؛ زیرا هیچ یک از درختان‪ ،‬میوهها‪ ،‬سبزیها‪ ،‬گوسفندان و هیچ یک از چیزهایی را که به من گفتی‪ ،‬نمیبینیم‪ .‬آن گوسفندان تو‬ ‫که به من گفتی آنها را برکت دهم‪ ،‬کجا هستند؟»‬ ‫‪ ۲٫‬قاین به او گفت« ‪:‬بیا و بهزودی چیزهای زیبای بسیاری خواهی دید‪ .‬اما پیشاپیش من برو تا من نزد تو آیم»‪.‬‬ ‫‪ ۳‬سپس هابیل جلو رفت‪ ،‬اما قابیل پشت سر او ماند‪.‬‬ ‫‪ ۴‬و هابیل در بیگناهی خود و بدون حیله و نیرنگ گام برمیداشت و باور نمیکرد که برادرش او را خواهد کشت‪.‬‬ ‫‪ ۵‬آنگاه قابیل نزد او آمد و با سخنانش او را دلداری داد و کمی پشت سر او راه رفت؛ سپس شتابان با عصا بر او زد‪ ،‬ضربههای پی در پی‪،‬‬ ‫تا اینکه بیهوش شد‪.‬‬


‫کتاب اول آدم و حوا‬

‫‪ ۶‬اما هنگامی که هابیل به زمین افتاد و دید که برادرش قصد کشتن او را دارد‪ ،‬به قابیل گفت« ‪:‬ای برادرم‪ ،‬بر من رحم کن‪ .‬به سینههایی‬ ‫که مکیدهایم‪ ،‬مرا نزن! به رحمی که ما را حمل کرده و به جهان آورده است‪ ،‬قسم که با آن عصا مرا نکش! اگر میخواهی مرا بکشی‪ ،‬یکی‬ ‫از این سنگهای بزرگ را بردار و مرا بیدرنگ بکش»‪.‬‬ ‫‪ ۷٫‬آنگاه قـاین‪ ،‬آن قـسـطدل و قاتل بیرحم‪ ،‬سنگ بزرگی برداشت و با آن بر سر برادرش کوبید‪ ،‬تا جایی که مغزش بیرون ریخت و او در‬ ‫خون خود‪ ،‬در برابر برادرش‪ ،‬غلتید‪.‬‬ ‫‪ ۸‬و قابیل از آنچه کرده بود توبه نکرد‪.‬‬ ‫‪ ۹‬اما زمین‪ ،‬هنگامی که خون هابیل پارسا بر آن ریخت‪ ،‬لرزید‪ ،‬زیرا خون او را مینوشید و میخواست قابیل را به خاطر آن نابود کند‪.‬‬ ‫‪ ۱۰‬و خون هابیل به طرز مرموزی به درگاه خدا فریاد برآورد تا انتقام او را از قاتلش بگیرد‪.‬‬ ‫‪ ۱۱‬آنگاه قابیل بیدرنگ شروع به کندن زمینی کرد که برادرش را در آن بگذارد؛ زیرا وقتی دید زمین به خاطر او میلرزد‪ ،‬از ترسی که بر‬ ‫او مستولی شده بود‪ ،‬میلرزید‪.‬‬ ‫‪ ۱۲‬سپس برادرش را در گودالی که کنده بود انداخت و او را با خاک پوشاند‪ .‬اما زمین او را نپذیرفت؛ بلکه فورا ا او را بال انداخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۳‬بار دیگر قابیل زمین را کند و برادرش را در آن پنهان کرد؛ اما زمین دوباره او را به روی خود انداخت؛ تا اینکه زمین سه بار جسد‬ ‫هابیل را به این ترتیب به روی خود انداخت‪.‬‬ ‫‪ ۱۴‬زمین گللود بار اول او را پرتاب کرد‪ ،‬زیرا او مخلوق اول نبود؛ و بار دوم او را پرتاب کرد و او را نپذیرفت‪ ،‬زیرا او عادل و نیک‬ ‫بود و بیجهت کشته شد؛ و بار سوم زمین او را پرتاب کرد و او را نپذیرفت تا در حضور برادرش شاهدی علیه او باقی بماند‪.‬‬ ‫‪ ۱۵‬و زمین نیز قابیل را مسخره میکرد‪ ،‬تا اینکه کلم خدا درباره برادرش به او رسید‪.‬‬ ‫‪ ۱۶‬آنگاه خدا از مرگ هابیل خشمگین و بسیار ناخشنود شد و از آسمان رعد فرستاد و برقها پیشاپیش او میرفتند و کلم خداوند خدا از‬ ‫آسمان نزد قابیل آمد و به او گفت« ‪:‬برادرت هابیل کجاست؟»‬ ‫‪ ۱۷‬آنگاه قابیل با دلی مغرور و صدایی خشن پاسخ داد« ‪:‬خدایا‪ ،‬من چگونه میتوانم نگهبان برادرم باشم؟»‬ ‫‪ ۱۸‬آنگاه خدا به قابیل گفت« ‪:‬ملعون باد زمینی که خون برادرت هابیل را نوشید؛ و تو لرزان و متزلزل خواهی بود؛ و این برای تو‬ ‫نشانهای خواهد بود که هر که تو را بیابد‪ ،‬تو را خواهد کشت»‪.‬‬ ‫‪ ۱۹‬اما قابیل گریست زیرا خدا آن سخنان را به او گفته بود؛ و قابیل به او گفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬هر که مرا بیابد‪ ،‬مرا خواهد کشت و من از روی‬ ‫زمین محو خواهم شد»‪.‬‬ ‫‪ ۲۰‬سپس خدا به قاین گفت« ‪:‬هر که تو را بیابد‪ ،‬تو را نخواهد کشت»‪ .‬زیرا پیش از این‪ ،‬خدا به قاین گفته بود« ‪:‬من از هفت عذابی که قاین‬ ‫را بکشد‪ ،‬چشمپوشی خواهم کرد»‪ .‬زیرا در مورد کلم خدا به قاین که «برادرت کجاست؟» خدا این را از روی رحمت برای او گفت تا او‬ ‫را وادار به توبه کند‪.‬‬ ‫‪ ۲۱‬زیرا اگر قابیل در آن زمان توبه میکرد و میگفت« ‪:‬خدایا‪ ،‬گناه مرا و قتل برادرم را ببخش»‪ ،‬خدا گناه او را میبخشید‪.‬‬ ‫‪ ۲۲‬و اما اینکه خدا به قائن گفت« ‪:‬لعنت بر زمینی که خون برادرت را نوشید»‪ ،‬این نیز رحمت خدا بر قائن بود‪ .‬زیرا خدا او را نفرین‬ ‫نکرد‪ ،‬بلکه زمین را نفرین کرد؛ هرچند زمین نبود که هابیل را کشته و مرتکب گناه شده بود‪.‬‬ ‫‪ ۲۳‬زیرا سزاوار بود که نفرین بر قاتل فرود آید؛ اما خدا از روی رحمت‪ ،‬افکار خود را چنان تدبیر کرد که هیچکس آن را نداند و از قابیل‬ ‫روی نگرداند‪.‬‬ ‫‪ ۲۴‬و از او پرسید« ‪:‬برادرت کجاست؟» او در جواب گفت« ‪:‬نمیدانم»‪ .‬آنگاه خالق به او گفت« ‪:‬لرزش و لرزش داشته باش»‪.‬‬ ‫‪ ۲۵‬آنگاه قابیل لرزید و وحشت کرد؛ و خدا از طریق این نشانه‪ ،‬او را در برابر همه آفریدگان‪ ،‬به عنوان قاتل برادرش‪ ،‬عبرتی قرار داد‪.‬‬ ‫همچنین خدا لرزش و وحشت را بر او مسلط کرد تا آرامشی را که در ابتدا داشت‪ ،‬ببیند و لرزش و وحشتی را که در پایان متحمل شد‪ ،‬نیز‬ ‫ببیند؛ تا در برابر خدا فروتن شود و از گناه خود توبه کند و آرامشی را که در ابتدا داشت‪ ،‬جستجو کند‪.‬‬ ‫‪ ۲۶‬و در کلم خدا که فرمود« ‪:‬هر که قابیل را بکشد‪ ،‬هفت عذاب از او خواهم گذشت»‪ ،‬خدا در پی کشتن قابیل با شمشیر نبود‪ ،‬بلکه‬ ‫میخواست او را با روزه گرفتن و دعا و گریه و زاری به وسیله حکومت سخت‪ ،‬تا زمانی که از گناهش رهایی یابد‪ ،‬بمیراند‪.‬‬ ‫‪ ۲۷‬و هفت مجازات‪ ،‬هفت نسلی هستند که طی آنها خدا قابیل را به خاطر قتل برادرش در انتظار داشت‪.‬‬ ‫‪ ۲۸‬اما قابیل‪ ،‬از زمانی که برادرش را کشته بود‪ ،‬در هیچ جایی آرامش نیافت؛ بلکه لرزان‪ ،‬وحشتزده و آلوده به خون‪ ،‬نزد آدم و حوا‬ ‫بازگشت‪. ...‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Persian - 1st Book of Adam and Eve by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu