Skip to main content

Dari Persian - The Story of Ahikar the Grand Vizier of Assyria

Page 1

‫مقدمه‬ ‫ما در داستان اهیکار یکی از باستانی ترین منابع فکر و حکمت انسان را داریم ‪.‬تاثیر آن را میتوان از طریق افسانه های بسیاری از مردم ‪،‬بشمول قرآن ‪،‬‬ ‫و عهد عتیق و جدید ردیابی کرد‪.‬‬ ‫یک موزاییک که در تروس ‪،‬جرمنی یافت شده بود ‪،‬در بین مردان عاقل جهان شخصیت اهیکار را به تصویر کشیده بود ‪.‬این داستان رنگارنگ او‬ ‫است‪.‬‬ ‫تاریخ این داستان موضوع بحث پر جنب و جوش بوده است ‪.‬دانشمندان بالخره این را در مورد قرن اول زمانیکه آنها توسط داستان اصلی که در یک‬ ‫پاپیروس آرامی ‪ 500‬قبل از میلد در میان ویرانه های فیل ظاهر میشد در اشتباه ثابت شدند ‪،‬گذاشتند‪.‬‬ ‫داستان واضحا ا داستان است و تاریخ نیست ‪.‬در حقیقت خواننده میتواند در صفحات تکمیلی شب های عربی آشنا شود ‪.‬این بشکل درخشان نوشته شده‬ ‫است ‪،‬و روایت که پر از عمل ‪،‬دسیسه ‪،‬و فرار باریک است توجه را به آخرین جلب میکند ‪.‬آزادی تخیل گرانبهاترین دارایی نویسنده است‪.‬‬ ‫نوشته خود را به چهار مرحله تقسیم میکند )‪: (1‬روایت؛ )‪ (2‬تدریس( یک سلسله قابل توجه امثال)؛ )‪ (3‬سفر به مصر؛ )‪ (4‬شباهت ها یا تمثیل ها( که با‬ ‫آن اهیکار آموزش برادر زاده گمراه خود را تکمیل میکند‪).‬‬ ‫بخش‪1‬‬ ‫آهیکار ‪،‬وزیر بزرگ آشور ‪، 60‬خانم دارد مگر سرنوشتش است که هیچ پسر نداشته باشد ‪.‬از اینرو او برادرزاده خود را به فرزندی میگیرد ‪.‬او او را‬ ‫بیشتر از نان و آب با حکمت و دانش پر میکند‪.‬‬ ‫‪1‬داستان حیقر حکیم ‪،‬وزیر سناخاریب پادشاه ‪،‬و نادان ‪،‬پسر خواهر حیقر حکیم‪.‬‬ ‫‪2‬یک ویزر در روزهای پادشاه سناخریب ‪،‬پسر سرحدوم ‪،‬پادشاه آشور و نینوا ‪،‬یک مرد عاقل به نام حیقر وجود داشت ‪،‬و او ویزیر پادشاه سناخریب‬ ‫بود‪.‬‬ ‫‪3‬او خوب ‪،‬ثروت و اموال زیاد داشت ‪،‬و او ماهر ‪،‬عاقل ‪،‬یک فیلسوف ‪،‬در دانش ‪،‬در نظر و در حکومت بود ‪،‬و او با شصت زن ازدواج کرده بود ‪،‬و‬ ‫برای هر یک از آنها یک قلعه ساخته بود‪.‬‬ ‫‪4‬مگر با این همه او از هیچ یک فرزند نداشت ‪.‬از این زنان ‪،‬کسانیکه ممکن وارث او باشند‪.‬‬ ‫‪5‬و او به علت این خیلی ناراحت شد ‪،‬و یک روز او ستاره شناسان و دانشمندان و جادوگران را جمع کرد و حالت خود و موضوع باروری خود را به‬ ‫آنها توضیح داد‪.‬‬ ‫‪6‬و آنها به او گفتند' ‪،‬برو ‪،‬به خدایان قربانی بده و از آنها التماس کن که شاید آنها برای تو یک پسر فراهم کنند'‪.‬‬ ‫‪7‬و او طوریکه آنها به او گفته بودند انجام داد و به بت ها قربانی کرد ‪،‬و از آنها التماس کرد و با درخواست و التماس از آنها التماس کرد‪.‬‬ ‫‪8‬و آنها به او یک کلمه هم پاسخ ندادند ‪.‬و او غمگین و ناامید رفت و با درد در قلبش رفت‪.‬‬ ‫‪9‬و او برگشت ‪،‬و از خدای عالی ترین التماس کرد ‪،‬و ایمان آورد ‪،‬و با سوزش در قلب اش از او التماس کرد ‪،‬گفت' ‪،‬ای خدای عالی ترین ‪،‬ای خالق‬ ‫آسمان ها و زمین ‪،‬ای خالق تمام چیزهای آفریده شده!‬ ‫‪10‬من از تو میخواهم که یک پسر به من بدهی ‪،‬تا من توسط او تسلی بگیرم تا او در مرگ من حضور داشته باشد ‪،‬تا او بتواند چشمان من را ببندد ‪،‬و تا‬ ‫او بتواند مرا دفن کند‪.‬‬ ‫‪11‬بعد یک صدا به او آمد که گفت' ‪،‬تا آنجا که تو نخست به تصاویر حکاکی شده اتکاء کرده ای و به آنها قربانی کرده ای ‪،‬به همین دلیل تو باید در‬ ‫طول عمر خود بدون اولد باقی بمانی‪.‬‬ ‫‪12‬مگر نادان پسر خواهرت را بگیرید ‪،‬و او را طفل خود بسازید و به او آموزش و پرورش خوب خود را یاد دهید ‪،‬و در مرگ شما او شما را دفن‬ ‫خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪13‬بعد او نادان پسر خواهرش را که یک شیرده کوچک بود گرفت ‪.‬و او را به هشت پرستار مرطوب تحویل داد تا آنها او را شیر بدهند و او را بزرگ‬ ‫کنند‪.‬‬ ‫‪14‬و آنها او را با غذای خوب و آموزش ملیم و لباس ابریشمی ‪،‬و ارغوانی و سرخ بزرگ کردند ‪.‬و او روی مبل های ابریشمی نشسته بود‪.‬‬ ‫‪15‬و زمانیکه نادان بزرگ شد و قدم زد ‪،‬مانند سرو بلند بال میرفت ‪،‬او به او اخلق خوب و نوشتن و ساینس و فلسفه یاد داد‪.‬‬ ‫‪16‬و بعد از روزهای زیاد پادشاه سنحاریب به حیقر نگاه کرد و دید که او خیلی پیر شده است ‪،‬و علوه بر این به او گفت‪.‬‬ ‫‪17‬ای دوست محترم من ‪،‬ماهر ‪،‬قابل اعتماد ‪،‬عاقل ‪،‬والی ‪،‬سکرتر من ‪،‬وزیر من ‪،‬صدراعظم و رئیس من؛ در حقیقت تو خیلی پیر شده ای و با سال ها‬ ‫سنگین شده ای؛ و خروج تو از این جهان باید نزدیک باشد‪.‬‬ ‫‪18‬به من بگو چه کسی بعد از تو در خدمت من جای خواهد داشت '‪.‬و حیقر به او گفت« ‪:‬ای بادارم ‪،‬سرت تا ابد زنده باشد !نادان پسر خواهرم است ‪،‬‬ ‫من او را فرزند خود ساخته ام‪.‬‬ ‫‪19‬و من او را بزرگ کرده ام و حکمت و دانش خود را به او یاد داده ام‪.‬‬ ‫‪20‬و پادشاه به او گفت ‪،‬ای حیقر !او را به حضور من بیاور ‪،‬تا من او را ببینم ‪،‬و اگر او را مناسب یافتم ‪،‬او را در جای خود بگذار؛ و تو باید به راه‬ ‫خود برو ‪،‬تا استراحت کنی و باقیمانده زندگی خود را در استراحت شیرین زندگی کنی‪.‬‬ ‫‪21‬بعد حیقر رفت و نادان پسر خواهرش را معرفی کرد ‪.‬و او احترام گذاشت و برای او قدرت و افتخار آرزو کرد‪.‬‬ ‫‪22‬و به او نگاه کرد و او را تحسین کرد و به او شادی کرد و به حیقر گفت ‪:‬آیا این پسر تو است ‪،‬ای حیقر؟ من دعا میکنم که خداوند او را حفظ کند ‪.‬و‬ ‫طوریکه تو به من و پدر من سرحدوم خدمت کرده ای این پسر تو به من خدمت کند و تعهدات ‪،‬نیازهای من و کار من را برآورده کند ‪،‬تا من به او‬ ‫احترام بگذارم و او را به خاطر تو قدرتمند بسازم‪.‬‬ ‫‪23‬و حیقر به پادشاه تعظیم کرد و به او گفت ‪،‬ای آقا پادشاه من ‪،‬سر تو برای همیشه زنده باد !من از تو میخواهم که تو با پسر من نادان صبر کنی و‬ ‫اشتباهات او را ببخش تا او بتواند طوریکه مناسب است به تو خدمت کند'‪.‬‬ ‫‪24‬بعد پادشاه به او قسم خورد که او را بزرگترین مورد علقه خود و قدرتمندترین دوستان خود خواهد ساخت و او باید با تمام افتخار و احترام با او‬ ‫باشد ‪.‬و دستان او را بوسید و با او خداحافظی کرد‪.‬‬


‫‪25‬و نادان را گرفت ‪.‬پسر خواهرش با او بود و او را در یک سالن نشاند و شب و روز به او تدریس کرد تا اینکه او را با حکمت و دانش بیشتر از نان‬ ‫و آب پر کرد‪.‬‬ ‫بخش‪2‬‬ ‫یک" الماناک ریچارد بیچاره "روزهای باستان ‪.‬دستورات جاویدان رفتار انسان در مورد پول ‪،‬زنان ‪،‬لباس ‪،‬تجارت ‪،‬دوستان ‪.‬ضرب المثل های‬ ‫مخصوصا ا جالب در آیات ‪ 12، 17، 23، 37، 45، 47‬یافت میشود ‪.‬آیه ‪ 63‬را با بعضی از بدبینی های امروز مقایسه کنید‪.‬‬ ‫‪1‬از اینرو او به او یاد داد ‪،‬گفت' ‪:‬ای پسر من !سخنرانی من را بشنوید و توصیه های من را دنبال کنید و چیزی را که من میگویم به یاد داشته باشید‪.‬‬ ‫‪2‬ای پسرم !اگر کلمه ای شنیدی ‪،‬بگذار آن را در دلت بمیرد ‪،‬و آن را به دیگری آشکار نکند ‪،‬مبادا زغال زنده شود و زبانت را بسوزاند و سبب درد در‬ ‫بدنت شود ‪،‬و سرزنش بدست بیاوری ‪،‬و در پیشگاه خدا شرمنده شوی و مرد‪.‬‬ ‫‪3‬ای پسر من !اگر شما یک گزارش شنیده اید ‪،‬آنرا پخش نکنید؛ و اگر شما چیزی را دیده اید ‪،‬آنرا نگو‪.‬‬ ‫‪4‬ای پسر من !فصاحت خود را برای شنونده آسان بسازید ‪،‬و در پاسخ دادن عجله نکنید‪.‬‬ ‫‪5‬ای پسرم !زمانیکه تو چیزی شنیدید ‪،‬آنرا پنهان نکن‪.‬‬ ‫‪6‬ای پسر من !یک گره مهر و موم شده را شل نکنید ‪،‬نه آنرا باز کنید ‪،‬و یک گره شل شده را مهر نکنید‪.‬‬ ‫‪7‬ای پسرم !زیبایی ظاهری را آرزو نکنید ‪،‬زیرا این از بین میرود و از بین میرود ‪،‬مگر یک یادبود افتخاری برای همیشه دوام میاورد‪.‬‬ ‫‪8‬ای پسر من !اجازه ندهید که یک زن احمق شما را با گفتار خود فریب دهد ‪،‬مبادا شما بدبخت ترین مرگ ها را بمیرید ‪،‬و او شما را در تور گیر کند تا‬ ‫زمانیکه به دام افتید‪.‬‬ ‫‪9‬ای پسر من !یک زن را که با لباس و پماد ها خفته شده است ‪،‬کسیکه در روح اش نفرت انگیز و احمقانه است ‪،‬آرزو نکنید ‪.‬وای به تو اگر تو هر‬ ‫چیزی را که از تو است به او بدهی ‪،‬یا چیزی را که در دست تو است به او واگذار کنی و او تو را به گناه وسوسه کند ‪،‬و خدا بر تو خشمگین باشد‪.‬‬ ‫‪10‬ای پسر من !مانند درخت بادام نباشید ‪،‬زیرا این درخت قبل از تمام درختان برگ میاورد و بعد از همه آنها میوه خوراکی میاورد ‪،‬مگر مانند درخت‬ ‫توت باشید ‪،‬که قبل از تمام درختان میوه خوراکی میاورد و بعد از همه آنها برگ میگذارد‪.‬‬ ‫‪11‬ای پسر من !سر خود را پایین خم کنید ‪،‬و صدای خود را نرم کنید ‪،‬و مؤدب باشید ‪،‬و در مسیر مستقیم قدم بزنید ‪،‬و احمق نباشید ‪.‬و زمانیکه میخندید‬ ‫صدای خود را بلند نکنید بخاطریکه اگر این با یک صدای بلند یک خانه ساخته میشد ‪،‬الغ هر روز خانه های زیادی میساخت؛ و اگر این به قدرت بود‬ ‫که قلبه رانده میشد ‪،‬قلبه هیچگاه از زیر شانه های شترها برداشته نمیشد‪.‬‬ ‫‪12‬ای پسر !برداشتن سنگ ها با یک مرد عاقل بهتر از نوشیدن شراب با یک مرد متاسف است‪.‬‬ ‫‪13‬ای پسر من !شراب خود را روی مقبره های عادل بریزید ‪،‬و با مردم نادان و تحقیر نکنید‪.‬‬ ‫‪14‬ای پسر من !به مردان عاقل که از خدا میترسند و مانند آنها هستند بچسپید ‪،‬و به نادانان نزدیک نشوید ‪،‬مبادا شما مانند او شوید و راه های او را یاد‬ ‫بگیرید‪.‬‬ ‫ا‬ ‫‪15‬ای پسر من !زمانیکه شما یک رفیق یا یک دوست بدست آوردید ‪،‬او را امتحان کنید ‪،‬و بعدا او را یک رفیق و یک دوست بسازید؛ و بدون آزمایش‬ ‫او را ستایش نکنید؛ و گفتار خود را با مردی که فاقد حکمت است خراب نکنید‪.‬‬ ‫‪16‬ای پسر من !در حالیکه یک کفش روی پای شما میماند ‪،‬با آن روی خارها قدم بزنید ‪،‬و برای پسر تان ‪،‬و برای خانواده تان و اطفال تان یک جاده‬ ‫بسازید ‪،‬و کشتی تان را قبل از اینکه او روی بحر و امواج آن برود و غرق شود ‪،‬سفت کنید و او نمیتواند ذخیره شده است‪.‬‬ ‫‪17‬ای پسر من !اگر مرد ثروتمند یک مار بخورد ‪،‬آنها میگویند" ‪،‬این توسط حکمت او است "‪،‬و اگر یک مرد فقیر آنرا بخورد ‪،‬مردم میگویند" ‪،‬از‬ ‫گرسنگی او" ‪.‬‬ ‫‪18‬ای پسر من !او از نان روزانه و اموال تان راضی است ‪،‬و چیزی را که دیگران است طمع نمیکند‪.‬‬ ‫‪19‬ای پسر من !با احمق همسایه نباشید ‪،‬و با او نان نخورید ‪،‬و از مصیبت های همسایه تان خوشحال نباشید ‪.‬اگر دشمن تو به تو ظلم میکند ‪،‬به او‬ ‫مهربانی کن‪.‬‬ ‫‪20‬ای پسر من !مردی که از خدا میترسد از او بترس و به او احترام بگذار‪.‬‬ ‫‪21‬ای پسر من !مرد جاهل می افتد و می لغد و آدم عاقل حتی اگر لغزش کند ‪،‬تکان نمی خورد و حتی اگر بیفتد زود بلند می شود و اگر مریض باشد ‪،‬‬ ‫می تواند از زندگی خود مراقبت کند ‪.‬مگر در مورد مرد نادان ‪،‬احمق ‪،‬برای مرض او هیچ مخدر وجود ندارد‪.‬‬ ‫‪22‬ای پسر من !اگر مردی به شما که از خودت کمتر است نزدیک شود ‪،‬برای ملقات با او پیش بروید و ایستاده بمانید ‪،‬و اگر او نتواند به شما پاداش‬ ‫بدهد ‪،‬پروردگارش به شما پاداش خواهد داد‪.‬‬ ‫‪23‬ای پسر من !از لت و کوب پسر تان دریغ نکنید ‪،‬زیرا پاک کردن پسر تان مانند کود کیمیاوی به باغ است ‪،‬و مانند بستن دهان کیف پول ‪،‬و مانند‬ ‫بستن حیوانات ‪،‬و مانند پیچ ​ ​ زدن دروازه است‪.‬‬ ‫‪24‬ای پسر من !پسر خود را از شرارت باز دارید ‪،‬و به او آداب یاد دهید قبل از اینکه او علیه شما شورش کند و شما را در بین مردم تحقیر کند و شما‬ ‫سر خود را در سرک ها و مجالس آویزان کنید و شما برای شر اعمال شرارت او مجازات شوید‪.‬‬ ‫‪25‬ای پسر من !یک گاو چاق با پوست ختنه ‪،‬و یک خر بزرگ با سم هایش برای خود بدست بیاور ‪،‬و یک گاو با شاخ های بزرگ بدست نیاور ‪،‬نه با‬ ‫یک مرد حیله گر دوستی کن ‪،‬نه یک برده دعواگر ‪،‬و نه یک کنیز دزد را برای هر چیزی که مرتکب میشوید بدست بیاور آنها را خراب خواهند کرد‪.‬‬ ‫‪26‬ای پسر من !اجازه ندهید که والدین تان شما را لعنت کنند ‪،‬و خداوند از آنها راضی باشد؛ بخاطریکه گفته شده است" ‪،‬کسیکه پدر یا مادر خود را‬ ‫تحقیر میکند اجازه بدهد که مرگ بمیرد( منظور من مرگ گناه است ))و کسیکه به والدین خود احترام میگذارد روزها و عمر خود را طولنی خواهد‬ ‫کرد و تمام چیزهای خوب را خواهد دید" ‪.‬‬ ‫‪27‬ای پسر من !بدون اسلحه در جاده راه نروید ‪،‬بخاطریکه شما نمیدانید که کی دشمن با شما روبرو میشود ‪،‬تا شما برای او آماده باشید‪.‬‬ ‫‪28‬ای پسر من !مانند یک درخت برهنه و بی برگ نباشید که رشد نمیکند ‪،‬مگر مانند یک درخت باشید که با برگ ها و شاخه هایش پوشانده شده است؛‬ ‫برای مردی که نه زن دارد و نه اولد در جهان رسوا شده است و توسط آنها مانند یک درخت بی برگ و بی میوه مورد نفرت قرار میگیرد‪.‬‬ ‫‪29‬ای پسر من !مانند یک درخت مثمر در کنار جاده باشید که میوه آن توسط همه کسانیکه از آنجا عبور میکنند میخورند ‪،‬و حیوانات بیابان در زیر‬ ‫سایه آن استراحت میکنند و از برگ های آن میخورند‪.‬‬ ‫‪30‬ای پسر من !هر گوسفند که از مسیر خود سرگردان میشود و یاران اش غذای گرگ میشود‪.‬‬ ‫‪31‬ای پسر من !نگویید" ‪،‬ارباب من احمق است و من عاقل هستم "‪،‬و گفتار جهالت و حماقت را بیان نکنید ‪،‬مبادا شما توسط او تحقیر شوید‪.‬‬ ‫‪32‬ای پسر من !یکی از آن خدمتکاران نباشید ‪،‬که اربابان شان به آنها میگویند" ‪،‬از ما دور شو "‪،‬مگر یکی از آنهایی باشید که آنها به آنها میگویند ‪،‬‬ ‫"نزدیک شو و به ما نزدیک شو" ‪.‬‬


‫‪33‬ای پسر من !برده خود را در حضور همدمش نوازش نکنید ‪،‬زیرا شما نمی دانید که کدام یک از آنها در نهایت برای شما بیشتر ارزش خواهد‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫‪34‬ای پسر من !از پروردگار خود که تو را خلق کرده است نترس ‪،‬مبادا او در مقابل تو خاموش باشد‪.‬‬ ‫‪35‬ای پسر من !گفتار خود را عادلنه بسازید و زبان خود را شیرین کنید؛ و به همراه خود اجازه ندهید که روی پای شما پا بگذارد ‪،‬مبادا او در زمان‬ ‫دیگری روی سینه شما پا بگذارد‪.‬‬ ‫‪36‬ای پسر من !اگر شما یک مرد عاقل را با یک کلمه حکمت بزنید ‪،‬این مانند یک حس ظریف شرم در سینه او کمین خواهد کرد؛ مگر اگر تو نادان‬ ‫را با یک چوب بزنی او نه درک خواهد کرد و نه خواهد شنید‪.‬‬ ‫‪37‬ای پسر من !اگر برای نیازهایت مرد عاقلی بفرستی ‪،‬دستورات زیاد به او نده ‪،‬زیرا او کار تو را همانطور که می خواهی انجام خواهد داد ‪:‬و اگر‬ ‫احمق را فرستادی ‪،‬به او دستور نده ‪،‬بلکه خودت برو و کار خود را انجام دهی ‪،‬زیرا اگر تو به او دستور دهید ‪،‬او چیزی را که شما میخواهید انجام‬ ‫نخواهد داد ‪.‬اگر آنها شما را برای تجارت بفرستند ‪،‬عجله کنید تا آنرا سریعا ا تکمیل کنید‪.‬‬ ‫‪38‬ای پسر من !یک مرد را قوی تر از خودت دشمن نسازید ‪،‬زیرا او اندازه گیری تو را خواهد گرفت و انتقام خود را از تو خواهد گرفت‪.‬‬ ‫‪39‬ای پسر من !قبل از اینکه وسایل خود را به آنها واگذار کنید ‪،‬پسر و خدمتکار خود را محاکمه کنید ‪،‬مبادا آنها آنها را از دست بدهند؛ برای کسیکه‬ ‫دست پر دارد عاقل نامیده میشود ‪،‬حتی اگر او احمق و نادان باشد ‪،‬و کسیکه دست خالی دارد فقیر ‪،‬نادان نامیده میشود ‪،‬حتی اگر او شاهزاده حکیمان‬ ‫باشد‪.‬‬ ‫‪40‬ای پسر من !من یک کولوسینت خورده ام ‪،‬و آلوئه را بلعیده ام ‪،‬و من هیچ چیز تلخ تر از فقر و کمبود پیدا نکرده ام‪.‬‬ ‫‪41‬ای پسر من !به پسر خود صرفه جویی و گرسنگی را یاد دهید تا او در مدیریت خانواده خود خوب عمل کند‪.‬‬ ‫‪42‬ای پسر من !به نادان زبان مردان عاقل را یاد ندهید ‪،‬زیرا این برای او سنگین خواهد بود‪.‬‬ ‫‪43‬ای پسر من !وضعیت خود را به دوست خود نشان ندهید ‪،‬مبادا توسط او تحقیر شوید‪.‬‬ ‫‪44‬ای پسر من !کوری قلب از کوری چشم ها دردناکتر است ‪،‬زیرا کوری چشم ها ممکن اندک اندک هدایت گردد ‪،‬مگر کوری قلب هدایت نمیشود ‪،‬و‬ ‫این راه مستقیم را ترک میکند ‪،‬و در یک کج میرود راه‪.‬‬ ‫‪45‬ای پسرم !لغزش یک مرد با پای اش بهتر از لغزش یک ‪ n‬با زبان اش است‪.‬‬ ‫‪46‬ای پسر من !یک دوست که نزدیک است بهتر از یک برادر عالی است که دور است‪.‬‬ ‫‪47‬ای پسرم !زیبایی محو میشود مگر یادگیری دوام میاورد ‪،‬و جهان از بین میرود و بیهوده میشود ‪،‬مگر یک نام خوب نه بیهوده میشود و نه از بین‬ ‫میرود‪.‬‬ ‫‪48‬ای پسر من !مردی که استراحت ندارد ‪،‬مرگ او بهتر از زندگی او بود؛ و صدای گریه کردن بهتر از صدای آواز خواندن است؛ برای غم و گریه ‪،‬‬ ‫اگر ترس از خدا در آنها باشد ‪،‬بهتر از صدای آواز خواندن و شادی است‪.‬‬ ‫‪49‬ای فرزند من !ران یک قورباغه در دست شما بهتر از یک غاز در گلدان همسایه شما است؛ و یک گوسفند نزدیک تو بهتر از یک گاو دور است؛‬ ‫و یک گنجشک در دست شما بهتر از هزار گنجشک پرواز کننده است؛ و فقر که جمع آوری میکند بهتر از پراکندگی رزق زیاد است؛ و یک روباه‬ ‫زنده بهتر از یک شیر مرده است؛ و یک پوند پشم بهتر از یک پوند ثروت است ‪،‬منظورم طل و نقره است؛ برای طل و نقره در زمین پنهان و پوشانده‬ ‫شده اند و دیده نمیشوند؛ مگر پشم در بازار ها میماند و دیده میشود ‪،‬و این برای کسیکه آنرا میپوشد یک زیبایی است‪.‬‬ ‫‪50‬ای پسرم !یک ثروت کوچک بهتر از یک ثروت پراکنده است‪.‬‬ ‫‪51‬ای پسر من !یک سگ زنده بهتر از یک مرد فقیر مرده است‪.‬‬ ‫‪52‬ای پسرم !یک مرد فقیر که درست عمل میکند بهتر از یک مرد ثروتمند است که در گناهان مرده است‪.‬‬ ‫‪53‬ای پسرم !یک کلمه را در قلب خود نگه دارید ‪،‬و این برای شما زیاد خواهد بود ‪،‬و مراقب باشید که شما راز دوست خود را فاش کنید‪.‬‬ ‫‪54‬ای پسرم !اجازه ندهید که یک کلمه از دهان شما بیرون بیاید تا زمانیکه شما با قلب تان مشوره نگرفته باشید ‪.‬و بین اشخاص که دعوا میکنند‬ ‫بایستید ‪،‬بخاطریکه از یک کلمه بد دعوا بوجود میاید ‪،‬و از یک دعوا جنگ بوجود میاید ‪،‬و از جنگ جنگ بوجود میاید ‪،‬و شما مجبور خواهید شد تا‬ ‫شاهد باشید؛ مگر از آنجا فرار کن و خود را استراحت کن‪.‬‬ ‫‪55‬ای پسرم !با یک مرد قوی تر از خودت مقاومت نکن ‪،‬مگر یک روحیه صبور ‪،‬و استقامت و یک رفتار راستین بدست بیاور ‪،‬بخاطریکه هیچ چیز‬ ‫عالیتر از این وجود ندارد‪.‬‬ ‫‪56‬ای پسر من !دوست اول تان را نفرت نکنید ‪،‬بخاطریکه دوست دوم ممکن دوام نیاورد‪.‬‬ ‫‪57‬ای پسرم !از فقرا در رنج او دیدن کنید ‪،‬و در حضور سلطان در مورد او صحبت کنید ‪،‬و تلش خود را برای نجات او از دهان شیر انجام دهید‪.‬‬ ‫‪58‬ای پسر من !از مرگ دشمن خود خوشحال نباشید ‪،‬زیرا بعد از مدت کوتاهی شما همسایه او خواهید بود ‪،‬و کسیکه شما را مسخره میکند شما احترام‬ ‫و احترام کنید و از قبل در سلم با او باشید‪.‬‬ ‫‪59‬ای پسرم !اگر آب در بهشت ​ ​ ساکن میماند ‪،‬و یک کلغ سیاه سفید شود ‪،‬و میر مانند عسل شیرین شود ‪،‬درینصورت مردان جاهل و احمق ها‬ ‫ممکن درک کنند و عاقل شوند‪.‬‬ ‫‪60‬ای پسرم !اگر شما میخواهید که عاقل باشید ‪،‬زبان تان را از دروغ گفتن ‪،‬و دست تان را از دزدی ‪،‬و چشمان تان را از دیدن شر باز دارید؛ بعد تو‬ ‫عاقل نامیده خواهی شد‪.‬‬ ‫‪61‬ای پسرم !بگذارید مرد عاقل شما را با چوب بزند ‪،‬مگر اجازه ندهید که احمق شما را با مرهم شیرین مسح کند ‪.‬در جوانی تان فروتن باشید و در‬ ‫پیری تان محترم خواهید شد‪.‬‬ ‫‪62‬ای پسرم !در روزهای قدرت اش هیچ مردی را مقاومت نکنید ‪،‬و نه هم در روزهای سیل اش یک دریا را‪.‬‬ ‫‪63‬ای پسرم !در عروسی یک خانم عجله نکنید ‪،‬زیرا اگر خوب پیش برود ‪،‬او خواهد گفت' ‪،‬آقای من ‪،‬برای من رزق کنید'؛ و اگر این مریض معلوم‬ ‫شود ‪،‬او به او ارزیابی خواهد کرد که چه کسی علت آن بوده است‪.‬‬ ‫‪64‬ای پسرم !هر کسی که در لباس خود ظریف باشد ‪،‬او در گفتار خود همان است؛ و کسیکه در لباس اش یک ظاهر پست دارد ‪،‬او همچنان در گفتار‬ ‫اش همان است‪.‬‬ ‫‪65‬ای پسرم !اگر شما مرتکب سرقت شده اید ‪،‬آنرا به سلطان اطلع دهید ‪،‬و یک سهم از آن را به او بدهید ‪،‬تا شما از او نجات یابید ‪،‬زیرا در غیر آن‬ ‫شما تلخی را تحمل خواهید کرد‪.‬‬ ‫‪66‬ای پسرم !با مردی که دستش سیر و سیر است دوست کنید و با مردی که دستش بسته و گرسنه است دوست نکنید‪.‬‬ ‫‪67‬چهار چیز وجود دارد که نه پادشاه و نه ارتش اش در آن مصون باشند ‪:‬ظلم توسط وزیر ‪،‬و دولت بد ‪،‬و انحراف اراده ‪،‬و استبداد بالی موضوع؛ و‬ ‫چهار چیز که نمیتواند پنهان گردد ‪:‬محتاط ‪،‬و احمق ‪،‬و ثروتمند ‪،‬و فقیر'‪.‬‬


‫بخش‪3‬‬ ‫آهیکار از اشتراک فعال در امور دولتی بازنشسته میشود ‪.‬او دارایی های خود را به برادر زاده خائن خود تحویل میدهد ‪.‬این داستان شگفت انگیز است‬ ‫که چگونه یک ولکار بی شکر به جعلکار تبدیل میشود ‪.‬یک توطیه هوشمندانه برای درگیر کردن آهیکار منجر به محکوم شدن او به اعدام شد ‪.‬ظاهرا ا‬ ‫پایان آهیکار‪.‬‬ ‫‪1‬حیقر چنین گفت ‪،‬و زمانیکه او این احکام و ضرب المثل ها را به نادان پسر خواهرش تمام کرد ‪،‬او تصور کرد که او همه آنها را حفظ خواهد کرد ‪،‬و‬ ‫او نمیدانست که به عوض این او خستگی و تحقیر و تمسخر را به او نشان میدهد‪.‬‬ ‫‪2‬بعد از آن حیقر در خانه اش نشست و تمام اموال خود را به نادان تحویل داد ‪،‬و برده ها ‪،‬و خدمتکاران ‪،‬و اسپ ها ‪،‬و گاو ها ‪،‬و هر چیز دیگری که او‬ ‫داشت و بدست آورده بود؛ و قدرت داوطلبی و منع کردن در دست نادان باقی ماند‪.‬‬ ‫‪3‬و حیقر در خانه اش آرام نشست ‪،‬و هر از گاهی حیقر میرفت و به پادشاه احترام میکرد ‪،‬و به خانه برمیگشت‪.‬‬ ‫‪4‬حال زمانیکه نادان درک کرد که قدرت امر کردن و نهی کردن در دست خود او است ‪،‬او مقام حیقار را تحقیر کرد و او را مسخره کرد ‪،‬و هر‬ ‫زمانیکه او ظاهر میشد او را سرزنش کرد و میگفت' ‪،‬عموی من حیقر در دوتاژ او است ‪،‬و او حال هیچ نمیداند'‪.‬‬ ‫‪5‬و او شروع به لت و کوب برده ها و خدمتکاران کرد ‪،‬و اسپ ها و شترها را فروخت و با تمام چیزی که عمویش حیقار داشت صرفه جویی کرد‪.‬‬ ‫‪6‬و زمانیکه حیقر دید که او نه به خدمتکاران خود و نه به خانه اش ترحم میکند ‪،‬برخاست و او را از خانه اش تعقیب کرد ‪،‬و فرستاد تا به پادشاه اطلع‬ ‫دهد که او دارایی ها و رزق خود را پراکنده کرده است‪.‬‬ ‫‪7‬و پادشاه بلند شد و نادان را صدا زد و به او گفت' ‪:‬در حالیکه حیقر در صحت باقی میماند ‪،‬هیچکس نباید بالی اموال او ‪،‬نه بالی خانواده اش ‪،‬و نه‬ ‫بالی دارایی های او حکومت کند'‪.‬‬ ‫‪8‬و دست نادان از روی عمویش حیقر و از تمام اموالش برداشته شد و در این میان نه داخل شد و نه خارج شد و نه به او سلم کرد‪.‬‬ ‫‪9‬بعدا ا حیقر از زحمت خود با نادان پسر خواهرش پشیمان شد و او همچنان بسیار غمگین بود‪.‬‬ ‫‪10‬و نادان یک برادر جوان به نام بنوزاردان داشت ‪،‬از اینرو حیقر او را به عوض نادان به خود گرفت ‪،‬و او را با نهایت افتخار بزرگ کرد و احترام‬ ‫کرد ‪.‬و تمام دارایی های او را به او سپرد و او را والی خانه اش تعیین کرد‪.‬‬ ‫‪11‬حال زمانیکه نادان متوجه شد که چه اتفاقی افتیده است او را حسادت و حسادت گرفتار کرد ‪،‬و او شروع به شکایت کردن به هر کسی که از او‬ ‫پرسش میکرد کرد ‪،‬و به مسخره کردن عموی حیقر گفت' ‪:‬عموی من مرا از خانه اش تعقیب کرده است ‪،‬و دارد برادرم را به من ترجیح داد ‪،‬مگر اگر‬ ‫خدای عالی به من قدرت بدهد ‪،‬من بدبختی کشته شدن را بالی او خواهم آورد' ‪.‬‬ ‫‪12‬و نادان به تفکر کردن در مورد سنگ لغزش که او ممکن برای او بوجود بیاورد ادامه داد ‪.‬و بعد از مدتی نادان آن را در ذهن خود برگرداند ‪،‬و به‬ ‫آخیش پسر شاه حکیم پادشاه فارس نامه نوشت و چنین گفت‪:‬‬ ‫' ‪13‬صلح و صحت و قدرت و افتخار از سنحاریب پادشاه آشور و نینوا ‪،‬و از وزیر و منشی اش حیقر به تو ‪،‬ای پادشاه بزرگ !بگذارید بین من و تو‬ ‫پنس وجود داشته باشد‪.‬‬ ‫‪14‬و زمانیکه این نامه به شما برسد ‪،‬اگر شما بلند شوید و بزودی به دشت نسرین ‪،‬و به آشور ‪،‬و نینوا بروید ‪،‬من پادشاهی را بدون جنگ و بدون جنگ‬ ‫به شما تحویل خواهم داد‪.‬‬ ‫‪15‬و او همچنان یک نامه دیگر به نام حیقر به فرعون پادشاه مصر نوشت ‪.‬ای پادشاه قدرتمند ‪،‬بگذارید بین من و تو صلح باشد!‬ ‫‪16‬اگر در زمان رسیدن این نامه به شما شما بلند شوید و به آشور و نینوا به دشت نسرین بروید ‪،‬من پادشاهی را بدون جنگ و بدون جنگ به شما‬ ‫تحویل خواهم داد‪.‬‬ ‫‪17‬و نوشته نادان مانند نوشته عمویش حیقر بود‪.‬‬ ‫‪18‬بعد او دو نامه را تا کرد و آنها را با مهر عمویش حیقر مهر کرد؛ آنها با این وجود در قصر پادشاه بودند‪.‬‬ ‫‪19‬بعد او رفت و همچنان یک نامه از پادشاه به عمویش حیقر نوشت' ‪:‬صلح و صحت به وزیر من ‪،‬سکرتر من ‪،‬صدراعظم من ‪،‬حیقر‪.‬‬ ‫‪20‬ای حیقر ‪،‬زمانیکه این نامه به تو میرسد ‪،‬تمام سربازان را که با تو هستند جمع کن ‪،‬و بگذار آنها در لباس و تعداد کامل باشند ‪،‬و آنها را در روز‬ ‫پنجم در دشت نسرین نزد من بیاور‪.‬‬ ‫‪21‬و زمانیکه تو مرا آنجا میبینی که به طرف تو میام ‪،‬عجله کن و ارتش را علیه من مانند یک دشمن که با من میجنگد حرکت کن ‪،‬بخاطریکه من‬ ‫سفیران فرعون پادشاه مصر را با خود دارم ‪،‬تا آنها قدرت ما را ببینند ارتش و ممکن از ما بترسند ‪،‬زیرا آنها دشمنان ما هستند و از ما نفرت دارند‪.‬‬ ‫‪22‬بعد او نامه را مهر کرد و توسط یکی از خدمتکاران پادشاه به حیقر فرستاد ‪.‬و نامه دیگری را که نوشته بود ‪،‬برداشت و پیش پادشاه پخش کرد و‬ ‫برای او خواند و مهر را به او نشان داد‪.‬‬ ‫‪23‬و زمانیکه پادشاه شنید که در نامه چه بود او با یک حیرت بزرگ گیج شد و با یک خشم بزرگ و شدید خشمگین شد ‪،‬و گفت' ‪،‬آه ‪،‬من حکمت خود‬ ‫را نشان داده ام !من با حیقر چه کرده ام که او این نامه ها را به دشمنان من نوشته است؟ آیا این پاداش من از او برای مزایای من به او است؟'‬ ‫‪24‬و نادان به او گفت ‪،‬ای پادشاه ‪،‬غمگین نشو !نه هم عصبانی شویم ‪،‬مگر بیایید به دشت نسرین برویم و ببینیم که آیا داستان درست است یا خیر'‪.‬‬ ‫‪25‬بعدا ا نادان در روز پنجم برخاست و پادشاه و سربازان و وزیر را با خود برد و آنها به بیابان به دشت نسرین رفتند ‪.‬و پادشاه نگاه کرد ‪،‬و ببینید !‬ ‫حیقر و ارتش در یک صف تنظیم شده بودند‪.‬‬ ‫‪26‬و زمانیکه حیقار دید که پادشاه آنجا است ‪،‬او نزدیک شد و به لشکر اشاره کرد تا مانند جنگ حرکت کنند و طوریکه در نامه یافت شده بود در مقابل‬ ‫پادشاه بجنگند ‪،‬او نمیدانست که نادان برای چه چاله حفر کرده است او‪.‬‬ ‫‪27‬و زمانیکه پادشاه عمل حیقر را دید او با اضطراب و وحشت و سردرگمی گرفتار شد و با یک خشم بزرگ خشمگین شد‪.‬‬ ‫‪28‬و نادان به او گفت' ‪،‬آیا شما دیده اید ‪،‬ای آقا پادشاه من !این بدبخت چه کرده است؟ مگر تو عصبانی نشو و نه غمگین و درد نکن ‪،‬مگر به خانه خود‬ ‫برو و روی تخت خود بنشین ‪،‬و من حیقر را بسته و زنجیر شده به تو خواهم آورد ‪،‬و من دشمن تو را بدون زحمت از تو دور خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪29‬و پادشاه به تاج و تخت خود برگشت ‪،‬که در مورد حیقر عصبانی شده بود ‪،‬و در مورد او هیچ کار نکرد ‪.‬و نادان نزد حیقر رفت و به او گفت ‪،‬‬ ‫'وا ‪،‬ای کاکای من !پادشاه واقعا ا با خوشحالی زیاد در تو خوشحال میشود و از تو بخاطر انجام دادن چیزی که به تو دستور داده است تشکر میکند‪.‬‬ ‫‪30‬و حال او مرا نزد تو فرستاده است تا سربازان را به وظایف شان رخصت کنی و خودت با دستان بسته شده و پاهای زنجیر شده به او بیایی تا‬ ‫سفیران فرعون این را ببینند و پادشاه توسط آنها و توسط پادشاه آنها ترسیده میشد‪.‬‬ ‫‪31‬بعد حیقر پاسخ داد و گفت ‪،‬شنیدن اطاعت کردن است ‪.‬و او فورا ا بلند شد و دست هایش را پشت سرش بست و پاهایش را زنجیر کرد‪.‬‬ ‫‪32‬و نادان او را گرفت و با او نزد پادشاه رفت ‪.‬و زمانیکه حیقر به حضور پادشاه داخل شد او روی زمین در مقابل او سجست کرد و برای پادشاه‬ ‫قدرت و زندگی ابدی آرزو کرد‪.‬‬


‫‪33‬بعد پادشاه گفت' ‪،‬ای حیقر ‪،‬سکرتر من ‪،‬والی امور من ‪،‬صدراعظم من ‪،‬حاکم ایالت من ‪،‬به من بگو که من با تو چه بدی کرده ام که تو به من با این‬ ‫عمل زشت پاداش دادی'‪.‬‬ ‫‪34‬بعد آنها نامه ها را در نوشته و با مهر او به او نشان دادند ‪.‬و زمانیکه حیقر این را دید ‪،‬اعضای بدن او لرزید و زبان او فورا ا بسته شد ‪،‬و او قادر به‬ ‫گفتن یک کلمه از ترس نبود؛ مگر او سر خود را به طرف زمین آویزان کرد و گنگ بود‪.‬‬ ‫‪35‬و زمانیکه پادشاه این را دید ‪،‬او احساس کرد که این چیز از او است ‪،‬و او فورا ا برخاست و به آنها امر کرد تا حیقار را بکشند ‪،‬و گردن او را با‬ ‫شمشیر بیرون از شهر بزنند‪.‬‬ ‫‪36‬بعد نادان فریاد زد و گفت ‪،‬ای حیقر ‪،‬ای سیاه روی !مراقبه یا قدرت شما در انجام دادن این عمل به پادشاه چه فایده ای دارد؟'‬ ‫‪37‬داستان نویس چنین میگوید ‪.‬و نام شمشیر زن ابوسمیک بود ‪.‬و پادشاه به او گفت ‪:‬ای شمشیر زن !بلند شو ‪،‬برو ‪،‬گردن حیقر را در دروازه خانه اش‬ ‫بشکن ‪،‬و سر او را از بدن اش صد ذراع دور بینداز‪.‬‬ ‫‪38‬بعدا ا حیقر در مقابل پادشاه زانو زد و گفت" ‪،‬بگذارید آقا پادشاه من برای همیشه زنده باشد !و اگر میخواهی مرا بکشی ‪،‬بگذار آرزوی تو برآورده‬ ‫شود؛ و من میدانم که من گناهکار نیستم ‪،‬مگر مرد شریر باید یک حساب شرارت خود را بدهد؛ با این وجود ‪،‬ای ارباب پادشاه من !من از تو و دوستی‬ ‫تو التماس میکنم ‪،‬به شمشیر زن اجازه بده تا جسم من را به برده های من بدهد ‪،‬تا آنها مرا دفن کنند ‪،‬و بگذارید برده تو قربانی تو باشد‪.‬‬ ‫‪39‬پادشاه بلند شد و به شمشیر زن دستور داد تا با او مطابق به میل او عمل کند‪.‬‬ ‫‪40‬و او فورا ا به خدمتکاران خود امر کرد تا حیقر و شمشیر زن را بگیرند و برهنه با او بروند تا او را بکشند‪.‬‬ ‫‪41‬و زمانیکه حیقار یقینا ا فهمید که او قرار است کشته شود او به خانم اش فرستاد و به او گفت' ‪،‬بیرون بیا و با من ملقات کن ‪،‬و بگذار هزار باکره‬ ‫جوان با تو باشد ‪،‬و آنها را لباس های ارغوانی بپوش و ابریشم تا آنها قبل از مرگ من برای من گریه کنند‪.‬‬ ‫‪42‬و یک سفره برای شمشیر زن و خدمتکاران اش آماده کنید ‪.‬و شراب زیاد مخلوط کنید ‪،‬تا آنها بتوانند بنوشند'‪.‬‬ ‫‪43‬و او تمام چیزی را که او به او امر کرده بود انجام داد ‪.‬و او بسیار عاقل ‪،‬هوشیار و محتاط بود ‪.‬و او تمام ادب و یادگیری ممکن را با هم یکجا کرد‪.‬‬ ‫‪44‬و زمانیکه ارتش پادشاه و شمشیر زن رسیدند آنها میز را منظم یافتند ‪،‬و شراب و غذاهای مجلل ‪،‬و آنها شروع به خوردن و نوشیدن کردند تا اینکه‬ ‫خسته و مست شدند‪.‬‬ ‫‪45‬بعد حیقار شمشیر زن را از گروه جدا کرد و گفت ‪،‬ای ابو سمیک ‪،‬آیا تو نمیدانی که زمانیکه سرحدوم پادشاه ‪،‬پدر سناخریب ‪،‬میخواست تو را‬ ‫بکشد ‪،‬من تو را گرفتم و تو را در یک جای معین پنهان کردم تا زمانیکه خشم پادشاه فروکش کرد و او از تو خواست؟‬ ‫‪46‬و زمانیکه من تو را به حضور او آوردم او از تو خوشحال شد ‪:‬و حال مهربانی را که من به تو کردم به یاد بیاور‪.‬‬ ‫‪47‬و من میدانم که پادشاه در مورد من توبه خواهد کرد و در مورد اعدام من با خشم بزرگ خشمگین خواهد شد‪.‬‬ ‫‪48‬زیرا من گناهکار نیستم ‪،‬و این خواهد بود که تو مرا در مقابل او در قصر او معرفی کنی ‪،‬تو با خوشبختی بزرگ روبرو خواهی شد ‪،‬و بدانی که‬ ‫نادان پسر خواهرم مرا فریب داده و این عمل بد را با من انجام داده است ‪،‬و پادشاه از کشتن من توبه خواهد کرد؛ و حال من یک زیرزمین در باغ خانه‬ ‫ام دارم ‪،‬و هیچکس از آن نمیداند‪.‬‬ ‫‪49‬با دانش همسرم مرا در آن پنهان کن ‪.‬و من یک غلم در زندان دارم که سزاوار کشته شدن است‪.‬‬ ‫‪50‬او را بیرون بیاورید و او را لباس های من بپوشانید ‪،‬و به خدمتکاران امر کنید که آنها مست هستند تا او را بکشند ‪.‬آنها نمیدانند که آنها کی را‬ ‫میکشند‪.‬‬ ‫‪51‬و سر او را صد ذراع از بدن اش دور کن ‪،‬و جسد او را به برده های من بده تا آنها آنرا دفن کنند ‪.‬و تو یک گنجینه بزرگ را با من جمع خواهی‬ ‫کرد‪.‬‬ ‫‪52‬و سپس شمشیر زن آنچه را که حیقر به او دستور داده بود انجام داد ‪،‬و او نزد پادشاه رفت و به او گفت ‪:‬سر تو برای همیشه زنده باد!‬ ‫‪53‬بعد خانم حیقر هر هفته در مخفیگاه چیزی را که برای او کافی بود به او میداد ‪،‬و هیچکس جز خودش از آن خبر نداشت‪.‬‬ ‫‪54‬و داستان گزارش داده شد و تکرار شد و در هر جا پخش شد که چگونه حیقر حکیم کشته شده بود و مرده بود ‪،‬و تمام مردم آن شهر برای او‬ ‫سوگواری کردند‪.‬‬ ‫‪55‬و آنها گریه کردند و گفتند ‪:‬افسوس به تو ‪،‬ای حیقر !و برای یادگیری و ادب شما !چقدر در مورد تو و در مورد دانش تو غم انگیز است !شخص‬ ‫دیگری مانند تو را کجا میتوان یافت؟ و کجا میتواند یک مرد اینقدر باهوش ‪،‬اینقدر دانشمند ‪،‬اینقدر ماهر در حکومت کردن وجود داشته باشد که شبیه‬ ‫شما باشد تا او بتواند جای شما را پر کند؟'‬ ‫‪56‬مگر پادشاه در مورد حیقر توبه میکرد ‪،‬و توبه او هیچ فایده ای برای او نداشت‪.‬‬ ‫‪57‬بعد او نادان را صدا زد و به او گفت' ‪،‬برو و دوستان خود را با خود ببر و برای عموی خود حیقر عزاداری و گریه بسازید و طوریکه معمول است‬ ‫برای او زاری کنید ‪،‬با احترام به یاد او'‪.‬‬ ‫‪58‬مگر زمانیکه نادان ‪،‬احمق ‪،‬جاهل ‪،‬سخت دل به خانه کاکایش رفت ‪،‬او نه گریه کرد و نه غمگین شد و نه ناله کرد ‪،‬بلکه مردم بی قلب و منحل را‬ ‫جمع کرد و شروع به خوردن و نوشیدن کرد‪.‬‬ ‫‪59‬و نادان شروع به گرفتن خدمتکاران و برده های متعلق به حیقار کرد و آنها را بسته و شکنجه کرد و آنها را با یک ضربه دردناک ضربه زد‪.‬‬ ‫‪60‬و او به خانم عمویش احترام نمی گذاشت ‪،‬کسیکه او را مانند پسر خود بزرگ کرده بود ‪،‬مگر میخواست که او با او در گناه بیفتد‪.‬‬ ‫‪61‬مگر حیقر در مخفیگاه بریده شده بود ‪،‬و او گریه های بردگان و همسایگان خود را شنید ‪،‬و او خدای عالی مهربان را ستایش میکرد و شکر میکرد ‪،‬‬ ‫و او همیشه دعا و التماس میکرد از خدای عالی‪.‬‬ ‫‪62‬و شمشیر زن هر از گاهی به حیقر می آمد در حالیکه او در وسط مخفیگاه بود ‪:‬و حیقر می آمد و از او التماس کرد ‪.‬و او را تسلی داد و برایش‬ ‫رستگاری آرزو کرد‪.‬‬ ‫‪63‬و زمانیکه داستان در کشور های دیگر گزارش شد که حیقر حکیم کشته شده است ‪،‬تمام پادشاهان غمگین شدند و پادشاه سناخاریب را تحقیر کردند ‪،‬‬ ‫و آنها در مورد حیقر حل کننده معما ها زاری کردند‪.‬‬ ‫بخش‪4‬‬ ‫"معماهای ابوالهول "‪.‬واقعا ا برای اهیکار چه اتفاق افتید ‪.‬برگشت او‪.‬‬ ‫‪1‬و زمانیکه پادشاه مصر مطمئن شد که حیقر کشته شده است ‪،‬او فورا ا برخاست و یک نامه به پادشاه سناخریب نوشت ‪،‬که در آن او را از صلح و‬ ‫صحت و قدرت و افتخار که ما مخصوصا ا برای تو آرزو میکنیم یادآوری کرد ‪.‬برادر محبوب من ‪،‬پادشاه سناخاریب‪.‬‬ ‫‪2‬من میخواهم یک قلعه بین آسمان و زمین بسازم ‪،‬و من میخواهم که تو یک مرد عاقل و باهوش را از خودت برای من بفرستی تا آنرا برای من بسازد ‪،‬‬ ‫و به تمام سوالت من پاسخ دهد ‪،‬و تا من بتوانم مالیات و وظایف گمرکی آشور برای سه سال'‪.‬‬


‫‪3‬بعد او نامه را مهر کرد و آنرا به سنحاریب فرستاد‪.‬‬ ‫‪4‬او آنرا گرفت و خواند و آنرا به وزیران و اشراف پادشاهی خود داد ‪،‬و آنها حیران و شرمنده شدند ‪،‬و او با خشم بزرگ خشمگین شد ‪،‬و در مورد‬ ‫اینکه چگونه باید عمل کند حیران بود‪.‬‬ ‫‪5‬بعد او پیرمردان و دانشمندان و حکیمان و فیلسوفان ‪،‬فالگیران و ستاره شناسان و هر کسی را که در کشورش بود جمع کرد و نامه را برای آنها خواند‬ ‫و به آنها گفت' ‪،‬کی از شما به فرعون پادشاه مصر بروید و به سوالت او پاسخ دهید؟'‬ ‫‪6‬و آنها به او گفتند ‪،‬ای آقا پادشاه ما !تو بدان که هیچکس در پادشاهی تو وجود ندارد که با این پرسش ها آشنا باشد به استثناء حیقر ‪،‬وزیر و سکرتر‬ ‫تو‪.‬‬ ‫‪7‬مگر در مورد ما ‪،‬ما در این کار هیچ مهارت نداریم ‪،‬مگر اینکه این نادان پسر خواهرش باشد ‪،‬بخاطریکه او تمام حکمت و دانش و دانش خود را به‬ ‫او یاد داده است ‪.‬او را به خودت صدا کن ‪،‬شاید او این گره سخت را باز کند‪.‬‬ ‫‪8‬بعد پادشاه نادان را صدا زد و به او گفت ‪،‬به این نامه نگاه کن و بفهم که در آن چه است ‪.‬و وقتی نادان آن را خواند ‪،‬گفت ‪:‬ای بادارم !کی قادر به‬ ‫ساختن یک قلعه بین آسمان و زمین است؟'‬ ‫‪9‬و زمانیکه پادشاه سخنرانی نادان را شنید او با یک غم بزرگ و دردناک غمگین شد ‪،‬و از تخت خود پایین آمد و در خاکستر نشست ‪،‬و شروع به گریه‬ ‫کردن و ناله کردن روی حیقار کرد‪.‬‬ ‫‪10‬گفت' ‪،‬ای غم من !ای حیقر که اسرار و معماها را می دانستی !وای من برای تو ‪،‬ای حیقر !ای استاد کشورم و حاکم پادشاهی من ‪،‬من مانند تو را‬ ‫کجا پیدا کنم؟ ای حیقر ای معلم سرزمینم به کجا رویت کنم؟ وای من برای تو !من چگونه تو را نابود کردم !و من به صحبت های یک پسر احمق و‬ ‫نادان بدون دانش ‪،‬بدون دین ‪،‬بدون مردانگی گوش دادم‪.‬‬ ‫‪11‬آه !و باز هم آه برای خودم !کی میتواند تو را فقط برای یک بار به من بدهد ‪،‬یا به من خبر دهد که حیقر زنده است؟ و من نصف پادشاهی خود را به‬ ‫او میدادم‪.‬‬ ‫‪12‬این برای من از کجا است؟ آه ‪،‬حیقر !تا من بتوانم تو را فقط برای یک بار ببینم ‪،‬تا من بتوانم از نگاه کردن به تو و لذت بردن از تو سیر شوم‪.‬‬ ‫‪13‬آه !ای غم من برای تو تا حال !ای حیقر ‪،‬من چگونه تو را کشتم !و من در قضیه شما تا زمانیکه پایان موضوع را ندیدم صبر نکردم‪.‬‬ ‫‪14‬و پادشاه شب و روز گریه میکرد ‪.‬حال زمانیکه شمشیر زن خشم پادشاه و غم او را نسبت به حیقار دید ‪،‬قلب او نسبت به او نرم شد ‪،،‬و به حضور‬ ‫او نزدیک شد و به او گفت‪:‬‬ ‫' ‪15‬ای ارباب من !به خدمتکاران خود امر کنید که سر من را قطع کنند ‪.‬سپس پادشاه به او گفت ‪:‬وای بر تو ابوسمیک ‪،‬گناه تو چیست؟‬ ‫‪16‬و شمشیر زن به او گفت' ‪،‬ای استاد من !هر برده که برخلف کلمه ارباب خود عمل میکند کشته میشود ‪،‬و من برخلف دستور تو عمل کرده ام‪.‬‬ ‫‪17‬بعد پادشاه به او گفت" ‪.‬وای بر تو ‪،‬ای ابو سمیک ‪،‬در چه چیزی برخلف دستور من عمل کردی؟"‬ ‫‪18‬و شمشیر زن به او گفت' ‪،‬ای ارباب من !تو به من امر کردی که حیقار را بکشم ‪،‬و من میدانستم که تو در مورد او توبه خواهی کرد ‪،‬و اینکه او‬ ‫ظلم شده است ‪،‬و من او را در یک جای معین پنهان کردم ‪،‬و من یکی از برده های او را کشتم ‪،‬و او حال در امان است مخزن ‪،‬و اگر تو به من دستور‬ ‫بدهی من او را به تو خواهم آورد‪.‬‬ ‫‪19‬و پادشاه به او گفت' ‪.‬وای بر تو ای ابوسمیک !تو مرا مسخره کردی و من ارباب تو هستم'‪.‬‬ ‫‪20‬و شمشیر زن به او گفت' ‪،‬نه ‪،‬مگر با زندگی سر تو ‪،‬ای آقای من !حیقر مصون و زنده است'‪.‬‬ ‫‪21‬و زمانیکه پادشاه این گفته را شنید ‪،‬او در مورد موضوع احساس یقین کرد ‪،‬و سرش شنا کرد ‪،‬و او از خوشحالی بیهوش شد ‪،‬و او به آنها امر کرد تا‬ ‫حیقار را بیاورند‪.‬‬ ‫‪22‬و به شمشیر زن گفت ‪،‬ای بنده قابل اعتماد !اگر گفتار شما درست باشد ‪،‬من میخواهم شما را غنی سازم ‪،‬و وقار شما را بالتر از تمام دوستان تان‬ ‫بال ببرم‪.‬‬ ‫‪23‬و شمشیر زن با خوشحالی پیش رفت تا به خانه حیقر رسید ‪.‬و او دروازه مخفیگاه را باز کرد ‪،‬و پایین رفت و یافت که حیقار نشسته است و خدا را‬ ‫ستایش میکند و از او تشکر میکند‪.‬‬ ‫‪24‬و او به او فریاد زد و گفت ‪،‬ای حیقر ‪،‬من بزرگترین شادی ‪،‬و خوشبختی و لذت را می آورم!‬ ‫‪25‬و حیقر به او گفت ‪،‬ای ابوسمیک ‪،‬چه خبر است؟ و او همه چیز را در مورد فرعون از اول تا آخر به او گفت ‪.‬سپس او را گرفت و نزد پادشاه رفت‪.‬‬ ‫‪26‬و زمانیکه پادشاه به او نگاه کرد ‪،‬او را در حالت کمبود دید ‪،‬و موهای او مانند حیوانات وحشی و ناخن هایش مانند پنجه های عقاب دراز شده است ‪،‬‬ ‫و بدن او از خاک کثیف شده است ‪،‬و رنگ صورت او تغییر کرده و محو شده بود و حال مانند خاکستر بود‪.‬‬ ‫‪27‬و زمانیکه پادشاه او را دید از او غمگین شد و فورا ا برخاست و او را در آغوش گرفت و او را بوسید ‪،‬و روی او گریه کرد و گفت' ‪:‬الحمدل !‬ ‫کسیکه تو را به من برگرداند'‪.‬‬ ‫‪28‬بعد او را تسلی داد و او را تسلی داد ‪.‬و عبای خود را در آورد ‪،‬و آن را بر شمشیر زن پوشید ‪،‬و با او بسیار لطف کرد ‪،‬و به او مال زیاد داد ‪،‬و‬ ‫حیقار را آرام کرد‪.‬‬ ‫‪29‬بعدا ا حیقر به پادشاه گفت' ‪،‬بگذارید آقا پادشاه من برای همیشه زنده باشد !اینها اعمال فرزندان جهان باشد ‪.‬من یک درخت نخل را برای خود پرورش‬ ‫داده ام که ممکن روی آن تکیه کنم ‪،‬و این به پهلو خم شد و مرا به زمین انداخت‪.‬‬ ‫‪30‬مگر ‪،‬ای پروردگار من !بخاطریکه من در مقابل تو ظاهر شده ام ‪،‬اجازه ندهید که مرا ظلم کنم !و پادشاه به او گفت ‪:‬مبارک خدا ‪،‬کسیکه به تو رحم‬ ‫کرد ‪،‬و دانست که تو ظلم شده است ‪،‬و تو را نجات داد و از کشته شدن نجات داد‪.‬‬ ‫‪31‬مگر به حمام گرم برو ‪،‬و سر خود را تراش کن ‪،‬و ناخن های خود را کوتاه کن ‪،‬و لباس های خود را عوض کن ‪،‬و برای چهل روز خود را سرگرم‬ ‫کن ‪،‬تا به خود خوبی کنی و حالت و رنگ صورت خود را بهبود بخشی ممکن به تو برگردد'‪.‬‬ ‫‪32‬بعد پادشاه جامه گران قیمت خود را در آورد و آنرا به حیقار پوشید ‪،‬و حیقار خدا را شکر کرد و به پادشاه تعظیم کرد ‪،‬و با ستایش خدای عالی ترین‬ ‫به خوشحالی و خوشحالی به محل سکونت خود رفت‪.‬‬ ‫‪33‬و مردم خانواده او با او خوشحال شدند ‪،‬و دوستان او و هر کسی که شنیدند که او زنده است همچنان خوشحال شدند‪.‬‬ ‫بخش‪5‬‬ ‫حرف" معماها "به آهیکار نشان داده شده است ‪.‬پسران روی عقاب ها ‪.‬نخستین سفر" هواپیما ‪".‬به مصر برویم ‪.‬آهیکار ‪،‬مرد عاقل بودن همچنان یک‬ ‫حس شوخ طبعی دارد( ‪.‬آیه‪27).‬‬ ‫‪1‬و او طوریکه پادشاه به او دستور داده بود انجام داد و برای چهل روز استراحت کرد‪.‬‬ ‫‪2‬بعد او برای خود خوش ترین لباس خود را پوشید و با برده هایش پشت سر و قبل از او به طرف پادشاه رفت ‪،‬خوشحال و خوشحال بود‪.‬‬


‫‪3‬مگر زمانیکه نادان پسر خواهرش درک کرد که چه اتفاقی میافتد ‪،‬ترس و وحشت او را فرا گرفت ‪،‬و او گیج شد ‪،‬نمیدانست که چه کند‪.‬‬ ‫‪4‬و زمانیکه حیقر این را دید او به حضور پادشاه داخل شد و به او سلم کرد ‪،‬و او سلم را برگرداند ‪،‬و او را در کنار خود نشاناند و به او گفت‪:‬‬ ‫ای حیقر عزیز من !به این نامه های که پادشاه مصر بعد از اینکه شنید که شما کشته شده اید به ما فرستاده بود نگاه کنید‪.‬‬ ‫‪5‬آنها ما را تحریک کردند و بر ما غلبه کردند و بسیاری از مردم کشور ما از ترس مالیاتی که پادشاه مصر برای تقاضای ما فرستاده است به مصر‬ ‫فرار کردند‪.‬‬ ‫‪6‬بعد حیقر نامه را گرفت و آنرا خواند و محتویات آنرا فهمید‪.‬‬ ‫‪7‬بعد او به پادشاه گفت ‪.‬ای ارباب من ‪،‬عصبانی نشو !من به مصر خواهم رفت ‪،‬و من پاسخ ها را به فرعون برمیگردانم ‪،‬و من این نامه را به او نمایش‬ ‫خواهم داد ‪،‬و من در مورد مالیات به او پاسخ خواهم داد ‪،‬و من تمام کسانی را که فرار کرده اند برمیگردانم؛ و من دشمنان تو را با کمک خدای عالی و‬ ‫برای خوشبختی پادشاهی تو شرمنده خواهم کرد‪.‬‬ ‫‪8‬و زمانیکه پادشاه این سخنرانی را از حیقار شنید او با یک خوشحالی بزرگ خوشحال شد ‪،‬و قلب او باز شد و او به او لطف کرد‪.‬‬ ‫‪9‬و حیقر به پادشاه گفت ‪:‬چهل روز به من تأخیر بده تا من این سوال را در نظر بگیرم و آنرا مدیریت کنم ‪.‬و پادشاه این را اجازه داد‪.‬‬ ‫‪10‬و حیقر به مسکن خود رفت ‪،‬و او به شکارچیان امر کرد تا دو عقاب جوان را برای او بگیرند ‪،‬و آنها آنها را گرفتند و نزد او آوردند ‪:‬و او به طناب‬ ‫بافان دستور داد تا برای او دو کیبل پنبه ببافند ‪،‬هر کدام از آنها دو هزار ذراع طول داشت ‪،‬و او نجاران را آورد و به آنها امر کرد تا دو جعبه بزرگ‬ ‫بسازند ‪،‬و آنها این کار را انجام دادند‪.‬‬ ‫‪11‬بعد او دو پسر کوچک را گرفت ‪،‬و هر روز را صرف قربانی کردن بره ها و تغذیه کردن عقاب ها و پسران کرد ‪،‬و پسران را به پشت عقاب ها‬ ‫سوار میکرد ‪،‬و او آنها را با یک گره محکم بست ‪،‬و کیبل را به پاها بست از عقاب ها ‪،‬و بگذارید که آنها هر روز کم کم به فاصله ده ذراع به بال‬ ‫پرواز کنند ‪،‬تا زمانیکه آنها عادت کنند و به آن آموزش ببینند؛ و آنها در تمام طول ریسمان بال رفتند تا به آسمان رسیدند؛ پسران روی پشت شان بودند ‪.‬‬ ‫بعد او آنها را به خود کشید‪.‬‬ ‫‪12‬و زمانیکه حیقر دید که خواسته اش برآورده شده است او به پسران دستور داد که زمانیکه آنها به آسمان بال برده میشوند آنها باید فریاد بزنند ‪،‬‬ ‫بگوید‪:‬‬ ‫' ‪13‬رس و سنگ برای ما بیاورید تا ما برای پادشاه فرعون یک قلعه بسازیم ‪،‬زیرا ما بیکار هستیم'‪.‬‬ ‫‪14‬و حیقر هیچگاه آموزش و تمرین آنها را تا زمانیکه آنها به نهایت نقطه ممکن( مهارت )نرسیدند ‪،‬تمام نکرد‪.‬‬ ‫‪15‬بعد آنها را ترک کرد و به پادشاه رفت و به او گفت' ‪،‬ای آقای من !کار نظر به خواست شما به پایان رسیده است ‪.‬با من بلند شو تا من بتوانم شگفتی‬ ‫را به تو نشان دهم'‪.‬‬ ‫‪16‬از اینرو پادشاه بلند شد و با حیقار نشست و به یک جای وسیع رفت و فرستاد تا عقاب ها و پسران را بیاورد ‪،‬و حیقار آنها را بست و آنها را در تمام‬ ‫طول طناب ها به هوا رها کرد ‪،‬و آنها شروع به فریاد زدن کردند او به آنها تدریس کرده بود ‪.‬سپس آنها را به سوی خود کشید و در جای خود قرار داد‪.‬‬ ‫‪17‬و پادشاه و آنهاییکه با او بودند با تعجب بزرگ تعجب کردند ‪:‬و پادشاه حیقر را بین چشمانش بوسید و به او گفت ‪،‬ای محبوب من ‪،‬با صلح برو !ای‬ ‫افتخار پادشاهی من !به مصر و به سوالت فرعون پاسخ دهید و با قدرت خدای عالی بر او غلبه کنید'‪.‬‬ ‫‪18‬بعد او با او خداحافظی کرد ‪،‬و سربازان و ارتش و مردان جوان و عقاب ها را با خود گرفت و به طرف مسکن های مصر رفت؛ و زمانیکه او‬ ‫رسید ‪،‬او به طرف کشور پادشاه برگشت‪.‬‬ ‫‪19‬و زمانیکه مردم مصر دانستند که سنحاریب یک مرد از شورای خصوصی خود را فرستاده است تا با فرعون صحبت کند و به سوالت او پاسخ‬ ‫دهد ‪،‬آنها این خبر را به پادشاه فرعون رساندند و او یک گروه از مشاوران خصوصی خود را فرستاد تا او را به پیش او بیاورند‪.‬‬ ‫‪20‬و او آمد و به حضور فرعون داخل شد و طوریکه با پادشاهان مناسب است به او تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪21‬و او به او گفت ‪:‬ای آقا پادشاه من !پادشاه سناخریب شما را با صلح و قدرت و افتخار فراوان استقبال میکند‪.‬‬ ‫‪22‬و او مرا که یکی از برده های او هستم فرستاده است تا به سوالت شما پاسخ دهم و تمام خواسته های شما را برآورده کنم ‪:‬زیرا شما فرستاده اید تا‬ ‫از آقای پادشاه من مردی را جستجو کنید که برای شما قلعه ای بین بهشت و زمین‪.‬‬ ‫‪23‬و من با کمک خدای عالی و لطف نجیب تو و قدرت ارباب پادشاه من آنرا طوریکه میخواهی برای تو خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪24‬مگر ‪،‬ای ارباب پادشاه من !چیزی که شما در آن در مورد مالیات مصر برای سه سال گفته اید – حال ثبات یک پادشاهی عدالت سختگیرانه است ‪،‬و‬ ‫اگر شما برنده شوید و دست من در پاسخ دادن به شما هیچ مهارت نداشته باشد ‪،‬درینصورت آقای پادشاه من برای شما خواهد فرستاد مالیات که شما ذکر‬ ‫کرده اید‪.‬‬ ‫‪25‬و اگر من به سوالت شما پاسخ داده باشم ‪،‬این برای شما باقی خواهد ماند تا هر چیزی را که شما ذکر کرده اید به آقای پادشاه من بفرستید‪.‬‬ ‫‪26‬و زمانیکه فرعون این سخنرانی را شنید ‪،‬او تعجب کرد و از آزادی زبان و خوشایند بودن گفتار اش حیران شد‪.‬‬ ‫‪27‬و پادشاه فرعون به او گفت ‪،‬ای مرد !نام تو چیست؟ 'و او گفت' ‪،‬خادم تو ابیقم است ‪،‬و من یک مورچه کوچک از مورچه های پادشاه سناخاریب‬ ‫هستم'‪.‬‬ ‫‪28‬و فرعون به او گفت" ‪،‬آیا آقای شما کسی با وقار بالتر از شما نداشت که او یک مورچه کوچک را برای من فرستاده باشد تا به من پاسخ دهد و با‬ ‫من صحبت کند؟"‬ ‫‪29‬و حیقر به او گفت ‪،‬ای آقا پادشاه من !من از خدای عالی ترین میخواهم که من بتوانم آنچه را که در ذهن تو است برآورده کنم ‪،‬زیرا خدا با ضعیفان‬ ‫است تا قوی ها را گیچ کند‪.‬‬ ‫‪30‬بعد فرعون امر کرد که آنها باید برای ابیقم یک محل سکونت آماده کنند و او را با غذا ‪،‬گوشت و نوشیدنی و هر چیزی که او نیاز داشت فراهم‬ ‫سازند‪.‬‬ ‫‪31‬و زمانیکه این کار تمام شد ‪،‬سه روز بعد فرعون خود را لباس ارغوانی و سرخ پوشید و روی تخت خود نشست ‪،‬و تمام وزیران و بزرگان پادشاهی‬ ‫او با دست های متقاطع ‪،‬پاهای شان به هم نزدیک و سرهای شان خم شده ایستاده بودند‪.‬‬ ‫‪32‬و فرعون فرستاد تا ابیقم را بیاورد ‪،‬و زمانیکه او به او معرفی شد ‪،‬او در مقابل او تعظیم کرد و زمین را در مقابل او بوسید‪.‬‬ ‫‪33‬و پادشاه فرعون به او گفت ‪،‬ای ابیقم ‪،‬من مانند کی هستم؟ و اشراف پادشاهی من ‪،‬آنها شبیه کی هستند؟'‬ ‫‪34‬و حیقر به او گفت" ‪،‬ای آقای خویشاوند من ‪،‬تو مانند بت بل هستی ‪،‬و اشراف پادشاهی تو مانند خدمتکاران او هستند" ‪.‬‬ ‫‪35‬او به او گفت' ‪،‬برو ‪،‬و فردا به اینجا برگرد '‪.‬از اینرو حیقر طوریکه پادشاه فرعون به او دستور داده بود رفت‪.‬‬ ‫‪36‬و روز بعد حیقر به حضور فرعون رفت ‪،‬و در مقابل پادشاه تعظیم کرد و در مقابل پادشاه ایستاد ‪.‬و فرعون با رنگ سرخ لباس پوشیده بود و‬ ‫اشراف لباس سفید پوشیده بودند‪.‬‬ ‫‪37‬و فرعون به او گفت ‪،‬ای ابیقم ‪،‬من مانند کی هستم؟ و اشراف پادشاهی من ‪،‬آنها شبیه کی هستند؟'‬


‫‪38‬و ابیقم به او گفت ‪،‬ای آقا من !تو مانند آفتاب هستی ‪،‬و بندگان تو مانند پرتوهای آن هستند ‪.‬و فرعون به او گفت" ‪،‬به خانه خود برو ‪،‬و فردا اینجا بیا ‪.‬‬ ‫"‬ ‫‪39‬بعد فرعون به دربار خود امر کرد تا سفید خالص بپوشد ‪،‬و فرعون مانند آنها لباس پوشیده بود و روی تخت خود نشست ‪،‬و او به آنها امر کرد تا‬ ‫حیقر را بیاورند ‪.‬و او داخل شد و در مقابل او نشست‪.‬‬ ‫‪40‬و فرعون به او گفت ‪،‬ای ابیقم ‪،‬من مانند کی هستم؟ و اشراف من ‪،‬آنها مانند کی هستند؟'‬ ‫‪41‬و ابیقم به او گفت ‪،‬ای آقا من !تو مانند مهتاب هستی ‪،‬و اشراف تو مانند سیارات و ستارگان هستند ‪.‬و فرعون به او گفت" ‪،‬برو ‪،‬و فردا تو اینجا‬ ‫باشی" ‪.‬‬ ‫‪42‬بعد فرعون به خدمتکاران خود امر کرد تا لباس های رنگ های مختلف بپوشند ‪،‬و فرعون یک لباس مخملی سرخ پوشید ‪،‬و روی تخت خود نشست ‪،‬‬ ‫و به آنها امر کرد تا ابیقم را بیاورند ‪.‬و او داخل شد و در مقابل او تعظیم کرد‪.‬‬ ‫‪43‬و او گفت ‪،‬ای ابیقم ‪،‬من مانند کی هستم؟ و ارتش های من ‪،‬آنها مانند کی هستند؟ 'و گفت ‪:‬ای بادارم !تو مانند ماه اپریل هستی ‪،‬و ارتش های تو مانند‬ ‫گل های آن هستند‪.‬‬ ‫‪44‬و زمانیکه پادشاه این را شنید با یک خوشحالی بزرگ خوشحال شد و گفت' ‪،‬ای ابیقم !بار نخست تو مرا با بت بل مقایسه کردی ‪،‬و اشراف من را با‬ ‫خدمتکاران او مقایسه کردی‪.‬‬ ‫‪45‬و بار دوم تو مرا با آفتاب مقایسه کردی ‪،‬و اشراف من را با پرتوهای آفتاب‪.‬‬ ‫‪46‬و بار سوم تو مرا با مهتاب و اشراف من را با سیارات و ستارگان مقایسه کردی‪.‬‬ ‫‪47‬و بار چهارم تو مرا با ماه اپریل و اشراف من را با گل های آن مقایسه کردی ‪.‬مگر حال ‪،‬ای ابیقم !به من بگو ‪،‬اربابت ‪،‬پادشاه سنحاریب ‪،‬او مانند‬ ‫کی است؟ و اشراف او ‪،‬آنها شبیه کی هستند؟'‬ ‫‪48‬و حیقر با صدای بلند فریاد زد و گفت ‪:‬از من دور باشد که از پروردگارم پادشاه یاد کنم و تو که بر تخت خود نشسته اید ‪.‬مگر روی پاهایت بلند شو‬ ‫تا من به تو بگویم که آقای پادشاه من کی است و اشراف اش به کی است'‪.‬‬ ‫‪49‬و فرعون از آزادی زبان و جسارت او در پاسخ دادن گیج شده بود ‪.‬بعد فرعون از تخت خود برخاست و در مقابل حیقر ایستاد و به او گفت" ‪،‬حال‬ ‫به من بگو ‪،‬تا من بفهمم که پادشاه پادشاه شما به کی است و اشراف او که آنها به کی شبیه هستند" ‪.‬‬ ‫‪50‬و حیقر به او گفت ‪:‬ارباب من خدای آسمان است ‪،‬و اشراف او رعد و برق و رعد هستند ‪،‬و هرگاه او بخواهد بادها می وزد و باران می بارد‪.‬‬ ‫‪51‬و او به رعد و برق امر میکند ‪،‬و روشن میشود و باران میبارد ‪،‬و او آفتاب را نگه میدارد ‪،‬و این نور خود را نمیدهد ‪،‬و مهتاب و ستارگان ‪،‬و آنها‬ ‫حلقه نمیکنند‪.‬‬ ‫‪52‬و او طوفان را امر میکند ‪،‬و این میوزد و باران میبارد و این اپریل را زیر پا میکند و گل ها و خانه های آنرا از بین میبرد' ‪.‬‬ ‫‪53‬و زمانیکه فرعون این سخنرانی را شنید ‪،‬او خیلی حیران شد و با یک خشم بزرگ خشمگین شد ‪،‬و به او گفت' ‪:‬ای مرد !حقیقت را به من بگو ‪،‬و به‬ ‫من بگو که تو واقعا ا کی هستی'‪.‬‬ ‫‪54‬و او حقیقت را به او گفت" ‪.‬من حیقر کاتب هستم ‪،‬بزرگترین شورای خصوصی پادشاه سناخریب ‪،‬و من وزیر او و والی پادشاهی او و صدراعظم‬ ‫او هستم" ‪.‬‬ ‫‪55‬و او به او گفت' ‪،‬تو در این گفته حقیقت را گفته ای ‪.‬مگر ما در مورد حیقار شنیده ایم که پادشاه سنحاریب او را کشته است ‪،‬مگر تو طوری معلوم‬ ‫میشود که زنده و خوب هستی‪.‬‬ ‫‪56‬و حیقر به او گفت' ‪،‬بله ‪،‬چنین بود ‪،‬مگر ستایش به خدا ‪،‬کسیکه میداند چه چیزی پنهان است ‪،‬بخاطریکه آقای پادشاه من امر کرد که مرا بکشم ‪،‬و او‬ ‫به کلمه مردان بیکار باور کرد ‪،‬مگر خداوند نجات داد من ‪،‬و خوشبخت است کسیکه به او اعتماد میکند'‪.‬‬ ‫‪57‬و فرعون به حیقر گفت ‪،‬برو ‪،‬و فردا تو اینجا باشی ‪،‬و یک کلمه را به من بگو که من هیچگاه از اشراف و نه از مردم پادشاهی و کشورم نشنیده ام‪.‬‬ ‫بخش‪6‬‬ ‫فریب موفق میشود ‪.‬آهیکار به هر پرسش فرعون پاسخ میدهد ‪.‬پسران روی عقاب ها اوج روز هستند ‪.‬عقل ‪،‬که به ندرت در متون مقدس یافت میشود ‪،‬‬ ‫در آیات ‪ 34-45‬آشکار شده است‪.‬‬ ‫‪1‬و حیقر به مسکن خود رفت و نامه ای نوشت که در آن چنین گفت‪:‬‬ ‫‪2‬از سنحاریب پادشاه آشور ‪.‬و نینوا به فرعون پادشاه مصر‪.‬‬ ‫' ‪3‬سلم بر تو باشد ‪،‬ای برادر من !و چیزی که ما با این به شما اطلع میدهیم این است که یک برادر به برادر خود و پادشاهان یکدیگر نیاز دارد ‪،‬و‬ ‫امید من از شما این است که شما به من نهصد استعداد طل قرض بدهید ‪،‬زیرا من به آن برای غذا نیاز دارم بعضی از سربازان ‪،‬که من میتوانم آنرا‬ ‫روی آنها هزینه کنم ‪.‬و بعد از یک مدت کوتاه من آنرا به تو خواهم فرستاد‪.‬‬ ‫‪4‬بعد او نامه را تا کرد و روز بعد آنرا به فرعون ارائه کرد‪.‬‬ ‫‪5‬و زمانیکه او این را دید ‪،‬حیران شد و به او گفت" ‪،‬واقعا ا من هیچگاه چیزی مانند این زبان را از هیچکس نشنیده ام" ‪.‬‬ ‫‪6‬بعدا ا حیقر به او گفت' ‪،‬واقعا ا این یک قرضه است که شما به آقای من پادشاه مدیون هستید'‪.‬‬ ‫‪7‬و فرعون این را قبول کرد و گفت ‪،‬ای حیقر ‪،‬این مانند تو است که در خدمت پادشاهان صادق هستی‪.‬‬ ‫‪8‬خدایی که شما را در حکمت کامل ساخته است و شما را با فلسفه و دانش آراسته است ‪،‬خوشبخت باشد‪.‬‬ ‫‪9‬و حال ‪،‬ای حیقر ‪،‬چیزی که ما از تو میخواهیم باقی مانده است ‪،‬که تو باید منحیث یک قلعه بین آسمان و زمین بسازی'‪.‬‬ ‫‪10‬بعد حیقر گفت ‪،‬شنیدن اطاعت کردن است ‪.‬من برای شما یک قلعه نظر به خواست و انتخاب شما خواهم ساخت؛ مگر ‪،‬ای آقای من من برای ما‬ ‫آهک و سنگ و رس و کارگران آماده میکنم ‪،‬و من سازندگان ماهر دارم که برای شما طوریکه شما میخواهید اعمار خواهند کرد' ‪.‬‬ ‫‪11‬و پادشاه تمام اینها را برای او آماده کرد ‪،‬و آنها به یک مکان وسیع رفتند؛ و حیقر و پسران اش به آن آمدند ‪،‬و او عقاب ها و مردان جوان را با خود‬ ‫برد؛ و پادشاه و تمام اشراف اش رفتند و تمام شهر جمع شدند تا ببینند که حیقر چه خواهد کرد‪.‬‬ ‫‪12‬بعد حیقر عقاب ها را از صندوق ها بیرون کرد ‪،‬و جوانان را به پشت شان بست ‪،‬و طناب ها را به پای عقاب ها بست ‪،‬و آنها را در هوا رها کرد ‪.‬‬ ‫و آنها به بال پرواز کردند ‪،‬تا اینکه بین آسمان و زمین باقی ماندند‪.‬‬ ‫‪13‬و پسران شروع به فریاد زدن کردند و گفتند ‪،‬خشت بیاورید ‪ ،‬گگل بیاورید ‪،‬تا ما قلعه پادشاه را بسازیم ‪،‬زیرا ما بیکار ایستاده ایم!‬ ‫‪14‬و جمعیت حیران و حیران شدند و آنها تعجب کردند ‪.‬و پادشاه و بزرگوارش تعجب کردند‪.‬‬ ‫‪15‬و حیقر و خدمتکارانش شروع به لت و کوب کارگران کردند و آنها برای سپاهیان پادشاه فریاد زدند و به آنها گفتند ‪:‬آنچه را که می خواهند به‬ ‫کارگران ماهر بیاورید و مانع کار آنها نشوید‪.‬‬


‫‪16‬و پادشاه به او گفت' ‪،‬تو دیوانه هستی؛ کی میتواند چیزی را تا آن فاصله بیاورد؟'‬ ‫‪17‬و حیقر به او گفت ‪،‬ای ارباب من !چگونه میتوانیم یک قلعه را در هوا بسازیم؟ و اگر آقای پادشاه من اینجا بود ‪،‬او چندین قلعه را در یک روز‬ ‫اعمار میکرد‪.‬‬ ‫‪18‬و فرعون به او گفت" ‪،‬برو ‪،‬ای حیقر ‪،‬به خانه خود ‪،‬و استراحت کن ‪،‬زیرا ما ساختن قلعه را ترک کردیم ‪،‬و فردا به من بیایید" ‪.‬‬ ‫‪19‬بعد حیقر به محل سکونت خود رفت و روز بعدی او در مقابل فرعون ظاهر شد ‪.‬و فرعون گفت ‪:‬ای حیقر ‪،‬از اسپ بادارت چه خبری است؟ زیرا‬ ‫زمانیکه او در کشور آشور و نینوا همسایه میکند ‪،‬و مادیان ما صدای او را میشنوند ‪،‬آنها بچه های خود را می اندازند‪.‬‬ ‫‪20‬و زمانیکه حیقر این سخنرانی را شنید رفت و یک پشک را گرفت ‪،‬و او را بست و شروع به شلق زدن او با یک شلق شدید کرد تا اینکه مصری‬ ‫ها آنرا شنیدند ‪،‬و آنها رفتند و در مورد اش به پادشاه گفتند‪.‬‬ ‫‪21‬و فرعون فرستاد تا حیقر را بیاورد ‪،‬و به او گفت ‪،‬ای حیقر ‪،‬چرا تو اینگونه شلق میزنی و آن حیوان لل را میزنی؟‬ ‫‪22‬و حیقر به او گفت ‪،‬آقا پادشاه من !در حقیقت او یک عمل زشت را با من انجام داده است ‪،‬و سزاوار این ضرب و شلق بوده است ‪،‬زیرا ارباب من‬ ‫پادشاه سناکریب به من یک خروس خوب داده بود ‪،‬و او یک صدای قوی و واقعی داشت و ساعات روز و شب را میدانست‪.‬‬ ‫‪23‬و پشک همان شب بیدار شد و سرش را برید و رفت ‪،‬و بخاطر این عمل من با او با این ضربه زدن برخورد کردم' ‪.‬‬ ‫‪24‬و فرعون به او گفت ‪،‬ای حیقر ‪،‬من از این همه میبینم که تو پیر میشوی و در حال خود هستی ‪،‬زیرا بین مصر و نینوا شصت و هشت پاراسنگ‬ ‫وجود دارد ‪،‬و چگونه او همین شب رفت و قطع کرد سر خروس تان و برگردید؟'‬ ‫‪25‬و حیقر به او گفت ‪،‬ای آقا من !اگر چنین فاصله ای بین مصر و نینوا وجود داشت چگونه اسب های شما میتوانستند زمانیکه اسپ آقای من پادشاه‬ ‫همسایه میکند و بچه های خود را می اندازد بشنوند؟ و چگونه صدای اسپ میتوانست به مصر برسد؟'‬ ‫‪26‬و زمانیکه فرعون این را شنید ‪،‬فهمید که حیقر به سوالت او پاسخ داده است‪.‬‬ ‫‪27‬و فرعون گفت' ‪،‬ای حیقر ‪،‬من میخواهم که تو برای من طناب های از ریگ بحر بسازی'‪.‬‬ ‫‪28‬و حیقر به او گفت" ‪،‬ای آقا پادشاه من !به آنها دستور دهید تا یک ریسمان را از خزانه برای من بیاورند تا من یک طناب مانند آن بسازم" ‪.‬‬ ‫‪29‬بعد حیقر به عقب خانه رفت ‪،‬و در ساحل ناهموار بحر سوراخ ها را حفر کرد ‪،‬و یک مشت ریگ را در دست گرفت ‪،‬ریگ دریایی ‪،‬و زمانیکه‬ ‫آفتاب طلوع کرد ‪،‬و به سوراخ ها نفوذ کرد ‪،‬او پخش کرد ریگ در آفتاب تا زمانیکه طوری شد که گویا مانند ریسمان ها بافته شده است‪.‬‬ ‫‪30‬و حیقر گفت' ‪،‬به بندگان خود امر کنید تا این طناب ها را بگیرند ‪،‬و هر زمانیکه شما آنرا بخواهید ‪،‬من برای شما بعضی از آنها مانند آنها خواهم‬ ‫بافم'‪.‬‬ ‫‪31‬و فرعون گفت ‪،‬ای حیقر ‪،‬ما اینجا یک سنگ آسیاب داریم و شکسته است و من میخواهم که تو آنرا بدوزی‪.‬‬ ‫‪32‬بعد حیقر به آن نگاه کرد و سنگ دیگری یافت‪.‬‬ ‫‪33‬و او به فرعون گفت ‪،‬ای آقای من !من یک خارجی هستم ‪:‬و من هیچ وسیله ای برای خیاطی ندارم‪.‬‬ ‫‪34‬مگر من میخواهم که شما به کفش دوزان وفادار تان امر کنید تا از این سنگ میله ها را قطع کنند ‪،‬تا من بتوانم آن سنگ آسیاب را بدوزم‪.‬‬ ‫‪35‬بعد فرعون و تمام اشراف اش خندیدند ‪.‬و او گفت' ‪،‬خدای عالی مبارک باشد ‪،‬کسیکه این عقل و دانش را به تو داده است'‪.‬‬ ‫‪36‬و زمانیکه فرعون دید که حیقر بر او غلبه کرده است ‪،‬و پاسخ های خود را به او برگرداند ‪،‬او فورا ا هیجان زده شد ‪،‬و به آنها امر کرد تا مالیات سه‬ ‫ساله را برای او جمع آوری کنند و آنها را به حیقر بیاورند‪.‬‬ ‫‪37‬و او لباس های خود را در آورد و آنها را روی حیقر ‪،‬سربازان و خدمتکاران اش پوشید و مصارف سفر خود را به او داد‪.‬‬ ‫‪38‬و او به او گفت' ‪،‬برو با صلح ‪،‬ای قدرت اربابش و غرور داکترانش !هیچ یک از سلطان ها مانند تو دارند؟ سلم من را به ارباب پادشاه خود‬ ‫سناخاریب بگویید ‪،‬و به او بگویید که چگونه ما برای او هدیه فرستاده ایم ‪،‬زیرا پادشاهان با کمی راضی هستند‪.‬‬ ‫‪39‬بعد حیقر برخاست ‪،‬و دست های پادشاه فرعون را بوسید و زمین را در مقابل او بوسید ‪،‬و برای او قدرت و استمرار و فراوانی در خزانه اش آرزو‬ ‫کرد ‪،‬و به او گفت' ‪،‬ای آقا من !من از تو میخواهم که هیچ یک از هموطنان ما در مصر باقی نماند'‪.‬‬ ‫‪40‬و فرعون برخاست و مبلغین را فرستاد تا در خیابان های مصر اعلم کنند که هیچ یک از مردم آشور یا نینوا نباید در سرزمین مصر باقی بماند ‪،‬‬ ‫بلکه آنها باید با حیقار بروند‪.‬‬ ‫‪41‬بعد حیقر رفت و از پادشاه فرعون خداحافظی کرد و در جستجوی سرزمین آشور و نینوا سفر کرد؛ و او بعضی از گنجینه ها و ثروت زیادی‬ ‫داشت‪.‬‬ ‫‪42‬و زمانیکه خبر به پادشاه سنحاریب رسید که حیقار می آید ‪،‬او به استقبال او بیرون رفت و با خوشحالی زیاد از او خوشحال شد و او را در آغوش‬ ‫گرفت و او را بوسید و به او گفت ‪،‬به خانه خوش آمدید ‪:‬ای خویشاوند !برادر من حیقر ‪،‬قدرت پادشاهی من ‪،‬و افتخار قلمرو من‪.‬‬ ‫‪43‬بپرس که از من چه میخواهی ‪،‬حتی اگر نصف پادشاهی و دارایی های من را بخواهی‪.‬‬ ‫‪44‬بعد حیقر به او گفت ‪،‬ای آقا پادشاه من ‪،‬برای همیشه زنده باشید !ای ارباب پادشاه من ‪،‬رحم کن !به جای من به ابوسمیک ‪،‬زیرا زندگی من در دستان‬ ‫خدا و در دستان او بود‪.‬‬ ‫‪45‬بعد سنحاریب پادشاه گفت' ‪،‬افتخار به تو باشد ‪،‬ای حیقر محبوب من !من مرکز ابوسمیک شمشیر زن را بالتر از تمام شوراهای خصوصی و مورد‬ ‫علقه هایم خواهم ساخت‪.‬‬ ‫‪46‬بعد پادشاه شروع به پرسیدن از او کرد که او چگونه با فرعون از اولین ورود اش تا زمانیکه او از حضور او دور شد زندگی کرد ‪،‬و چگونه او به‬ ‫تمام سوالت او پاسخ داده است ‪،‬و چگونه او مالیات را از او دریافت کرده است ‪،‬و تغییرات لباس و هدیه ها‪.‬‬ ‫‪47‬و سنحاریب پادشاه با یک خوشحالی بزرگ خوشحال شد و به حیقر گفت' ‪،‬آنچه را که میخواهی از این خراج داشته باشی بگیر ‪،‬زیرا این همه در‬ ‫دست تو است'‪.‬‬ ‫‪48‬و حیقر در وسط' ‪:‬بگذارید پادشاه برای همیشه زنده باشد !من هیچ چیز جز ایمنی آقای پادشاه و تداوم عظمت او نمیخواهم‪.‬‬ ‫‪49‬ای پروردگار من !من با ثروت و مانند آن چه میتوانم انجام دهم؟ مگر اگر تو به من لطف کنی ‪،‬نادان ‪،‬پسر خواهر من را به من بده ‪،‬تا من بتوانم به‬ ‫او برای چیزی که او با من انجام داده است پاداش بدهم ‪،‬و خون او را به من بده و مرا از آن بی گناه بداند‪.‬‬ ‫‪50‬و سنحاریب پادشاه گفت ‪،‬او را بگیر ‪،‬من او را به تو داده ام ‪.‬و حیقر نادان پسر خواهرش را گرفت و دستان او را با زنجیرهای آهن بست و او را‬ ‫به مسکنش برد و بند سنگینی بر پایش گذاشت و آن را با گره محکم بست و بعد از بستنش به این ترتیب او را انداخت به یک اطاق تاریک ‪،‬در کنار‬ ‫محل بازنشستگی ‪،‬و نبو‪-‬هال را به عنوان نگهبان برای او منصوب کرد تا هر روز یک نان و کمی آب به او بدهد‪.‬‬


‫بخش‪7‬‬ ‫تمثیل های اهیکار که در آن او تعلیم برادرزاده های خود را تکمیل میکند ‪.‬شباهت های چشمگیر ‪.‬آهیکار پسر را با نام های زیبا صدا میکند ‪.‬اینجا‬ ‫داستان اهیکار به پایان میرسد‪.‬‬ ‫‪1‬و هر زمانیکه حیقار داخل یا خارج میشد نادان پسر خواهرش را سرزنش میکرد و عاقلنه به او میگفت‪:‬‬ ‫' ‪2‬ای نادان ‪،‬پسر من !من هر چیزی که خوب و مهربان است با تو انجام داده ام و تو مرا به خاطر آن با آنچه زشت و بد و با کشتن پاداش دادی‪.‬‬ ‫' ‪3‬ای پسر من !در ضرب المثل ها گفته شده است ‪:‬کسیکه با گوش اش گوش نمیدهد ‪،‬آنها او را وادار خواهند کرد تا با گردن اش گوش دهد' ‪.‬‬ ‫‪4‬و نادان گفت' ‪،‬به چه دلیل تو از من خشمگین هستی؟'‬ ‫‪5‬و حیقر به او گفت' ‪،‬زیرا من تو را بزرگ کردم ‪،‬و به تو یاد دادم ‪،‬و به تو عزت و احترام دادم و تو را بزرگ ساختم ‪،‬و تو را با بهترین پرورش‬ ‫بزرگ کردم ‪،‬و تو را در جای من نشاندم تا تو وارث من باشی در جهان ‪،‬و تو با من با کشتن رفتار کردی و با ویرانی من به من پرداخت کردی‪.‬‬ ‫‪6‬مگر خداوند میدانست که من مورد ظلم قرار گرفته ام ‪،‬و او مرا از وسایل که تو برای من تعیین کرده بودی نجات داد ‪،‬زیرا خداوند قلب های شکسته‬ ‫را شفا میدهد و مانع حسودان و متکبران میشود‪.‬‬ ‫‪7‬ای پسر من !تو برای من مانند عقرب بودی که زمانیکه به برنج ضربه میزند ‪،‬آنرا سوراخ میکند‪.‬‬ ‫‪8‬ای پسر من !تو مانند غزال هستی که ریشه های دیوانه را میخورد ‪،‬و این امروز مرا اضافه میکند و فردا آنها برنزه خواهند شد آنها در ریشه های‬ ‫من پنهان میشوند" ‪.‬‬ ‫‪9‬ای پسر من !تو کسی بودی که رفیق خود را در زمان سرد زمستان برهنه دیده بودی؛ و او آب سرد گرفت و آنرا روی او ریخت‪.‬‬ ‫‪10‬ای پسر من !تو برای من مانند یک مرد بودی که یک سنگ را گرفت و آنرا به بهشت ​ ​ پرتاب کرد تا پروردگار خود را با آن سنگسار کند ‪.‬و‬ ‫سنگ نخورد ‪،‬و به اندازه کافی به بلندی نرسید ‪،‬بلکه سبب گناه و گناه شد‪.‬‬ ‫‪11‬ای پسر من !اگر تو به من احترام میگذاشتی و به من احترام میکردی و به کلمات من گوش میدادی تو وارث من میبودی و بالی سلطه های من‬ ‫سلطنت میکردی‪.‬‬ ‫‪12‬ای پسر من !تو میدانی که اگر دم سگ یا خوک ده ذراع طول داشت این به ارزش اسپ نزدیک نمیشد حتی اگر مانند ابریشم باشد‪.‬‬ ‫‪13‬ای پسر من !من فکر کردم که تو در زمان مرگ من وارث من خواهی بود؛ و تو از طریق حسادت و گستاخی ات میخواستی مرا بکشی ‪.‬مگر‬ ‫خداوند مرا از حیله گری تو نجات داد‪.‬‬ ‫‪14‬ای پسر من !تو برای من مانند یک دام بودی که روی تپه گودال نصب شده بود ‪،‬و یک گنجشک آمد و دام را نصب شده یافت ‪.‬و گنجشک به تله‬ ‫گفت" ‪،‬تو اینجا چه میکنی؟ "تله گفت" ‪،‬من اینجا به خدا دعا میکنم" ‪.‬‬ ‫‪15‬و لرک همچنان از آن پرسید" ‪،‬قطعه چوب که تو در دست داری چیست؟ "تله گفت" ‪،‬این یک درخت بلوط جوان است که من در وقت نماز روی‬ ‫آن تکیه میکنم" ‪.‬‬ ‫‪16‬لرک گفت" ‪:‬و آن چیزی که در دهان تو است؟ "دام گفت" ‪:‬این نان و مواد غذایی است که من برای تمام گرسنه ها و فقرا که به من نزدیک میشوند‬ ‫انتقال میدهم" ‪.‬‬ ‫‪17‬لرک گفت" ‪:‬حال آیا من میتوانم جلو بیایم و بخورم ‪،‬بخاطریکه من گرسنه ام؟ "و دام به او گفت ‪:‬بیا جلو ‪.‬و لرک نزدیک شد که ممکن است‬ ‫بخورد‪.‬‬ ‫‪18‬مگر تله بال آمد و مارک را از گردن اش گرفت‪.‬‬ ‫‪19‬و لرک پاسخ داد و به دام گفت" ‪،‬اگر این نان تو برای گرسنه باشد خدا خیرات و اعمال مهربان تو را قبول نمیکند‪.‬‬ ‫‪20‬و اگر این روزه و دعاهای شما باشد ‪،‬خدا نه روزه شما را قبول میکند و نه دعای شما ‪،‬و خدا چیزی را که در مورد شما خوب است کامل نخواهد‬ ‫کرد" ‪.‬‬ ‫‪21‬ای پسر من !تو برای من( منحیث )یک شیر بودی که با یک الغ دوست شد ‪،‬و الغ برای مدتی قبل از شیر راه رفت؛ و یک روز شیر روی الغ‬ ‫پرید و آنرا خورد‪.‬‬ ‫‪22‬ای پسر من !تو برای من مانند یک سوسک در گندم بودی ‪،‬بخاطریکه این به هیچ چیز فایده نمیکند ‪،‬مگر گندم را خراب میکند و آنرا میجود‪.‬‬ ‫‪23‬ای پسر من !تو مانند مردی بودی که ده اندازه گندم کاشت ‪،‬و زمانیکه وقت برداشت رسید ‪،‬او برخاست و آنرا درو کرد ‪،‬و آنرا جمع کرد ‪،‬و آنرا‬ ‫خرمن کرد ‪،‬و روی آن تا آخر زحمت کشید ‪،‬و معلوم شد که ده بود اندازه گیری میکند ‪،‬و ارباب اش به آن گفت" ‪:‬ای تو تنبل !تو رشد نکرده ای و‬ ‫کوچک نشده ای" ‪.‬‬ ‫‪24‬ای پسر من !تو برای من مانند طوطی که به تور انداخته شده بود بودی ‪،‬و او نتوانست خود را نجات دهد ‪،‬مگر او به طوطی ها صدا زد تا آنها را با‬ ‫خود به تور بیندازد‪.‬‬ ‫‪25‬ای پسر من !تو برای من مانند سگ بودی که سرد بود و به خانه کوزه گر رفت تا گرم شود‪.‬‬ ‫‪26‬و زمانیکه گرم شد ‪،‬شروع به پارس کردن به آنها کرد ‪،‬و آنها آنرا بیرون کردند و آنرا لت و کوب کردند تا آنها را گاز ندهد‪.‬‬ ‫‪27‬ای پسر من !تو برای من مانند خوک بودی که با مردم با کیفیت به حمام گرم رفت ‪،‬و زمانیکه از حمام گرم بیرون آمد ‪،‬یک سوراخ کثیف را دید و‬ ‫پایین رفت و در آن غوطه ور شد‪.‬‬ ‫‪28‬ای پسر من !تو برای من مانند بز بودی که با رفقای خود در راه قربانی یکجا شد و قادر به نجات خود نبود‪.‬‬ ‫‪29‬ای پسر من !سگ که از شکار اش تغذیه نمیشود غذای مگس ها میشود‪.‬‬ ‫‪30‬ای پسر من !دست که کار نمیکند و شخم نمیزند و( که )حریص و حیله گر است باید از شانه اش قطع گردد‪.‬‬ ‫‪31‬ای پسر من !چشم که در آن نور دیده نمیشود ‪،‬کلغ ها آنرا انتخاب میکنند و آنرا بیرون خواهند کشید‪.‬‬ ‫‪32‬ای پسر من !تو برای من مانند یک درخت بودی که آنها شاخه هایش را قطع میکردند ‪،‬و این به آنها گفت" ‪،‬اگر چیزی از من در دستان شما نبود ‪،‬‬ ‫یقینا ا شما قادر به قطع کردن من نخواهید بود" ‪.‬‬ ‫‪33‬ای پسر من !تو مانند پشک هستی که آنها به او گفتند" ‪:‬دزدی را ترک کن تا زمانیکه ما برای تو یک زنجیر طل بسازیم و تو را با شکر و بادام‬ ‫تغذیه کنیم" ‪.‬‬ ‫‪34‬و او گفت" ‪،‬من هنر پدر و مادرم را فراموش نکرده ام" ‪.‬‬ ‫‪35‬ای پسر من !تو مانند مار بودی که روی یک بوته خار سوار بود زمانیکه او در وسط یک دریا بود ‪،‬و یک گرگ آنها را دید و گفت" ‪،‬شرارت بر‬ ‫شرارت ‪،‬و بگذارید کسیکه بدتر از آنها است هر دوی آنها را هدایت کند" ‪.‬‬ ‫‪36‬و مار به گرگ گفت" ‪،‬بره ها و بزها و گوسفندان را که تو در تمام زندگی خود خورده اید ‪،‬آیا آنها را به پدران و والدین شان برمیگردانید یا خیر؟"‬ ‫‪37‬گرگ گفت" ‪،‬نه "‪.‬و مار به او گفت" ‪،‬من فکر میکنم که بعد از خودم تو بدترین ما هستی" ‪.‬‬


‫‪38‬ای پسر من !من تو را با غذای خوب تغذیه کردم و تو به من نان خشک ندادی‪.‬‬ ‫‪39‬ای پسر من !من به تو آب شکر دادم ‪.‬بنوش و شربت خوب ‪،‬و تو به من آب از چاه ندادی تا بنوشم‪.‬‬ ‫‪40‬ای پسر من !من به تو یاد دادم ‪،‬و تو را بزرگ کردم ‪،‬و تو برای من یک پناه گاه حفر کردی و مرا پنهان کردی‪.‬‬ ‫‪41‬ای پسر من !من تو را با بهترین پرورش بزرگ کردم و تو را مانند یک سرو بلند آموزش دادم؛ و تو مرا پیچانده و خم کردی‪.‬‬ ‫‪42‬ای پسر من !این امید من در مورد تو بود که تو یک قلعه مستحکم شده برای من بسازی ‪،‬تا من بتوانم در آن از دشمنانم پنهان شوم ‪،‬و تو برای من‬ ‫مانند کسی که در اعماق زمین دفن شده بودی؛ مگر خداوند به من ترحم کرد و مرا از حیله گری تو نجات داد‪.‬‬ ‫‪43‬ای پسر من !من برای تو آرزوی خوبی کردم ‪،‬و تو مرا با بدی و نفرت پاداش دادی ‪،‬و حال من میخواهم چشمان تو را پاره کنم ‪،‬و برای تو غذای‬ ‫سگ ها بسازم ‪،‬و زبان تو را قطع کنم ‪،‬و سر تو را با لبه شمشیر بردارم ‪،‬و به تو برای اعمال نفرت انگیزت پاداش بدهد'‪.‬‬ ‫‪44‬و زمانیکه نادان این سخنرانی را از زبان کاکای خود حیقر شنید ‪،‬گفت ‪:‬ای کاکایم !نظر به دانش خود با من رفتار کن ‪،‬و گناهان من را ببخش ‪،‬زیرا‬ ‫کی مانند من گناه کرده است ‪،‬یا کسی است که مانند تو میبخشد؟‬ ‫‪45‬مرا بپذیر ‪،‬ای کاکایم !حال من در خانه تو خدمت خواهم کرد ‪،‬و اسپ های تو را آماده خواهم کرد و گود گاوهای تو را جارو خواهم کرد و‬ ‫گوسفندان تو را تغذیه خواهم کرد ‪،‬زیرا من شریر هستم و تو صالح هستی ‪:‬من گناهکار هستم و تو بخشنده‪.‬‬ ‫‪46‬و حیقر به او گفت ‪،‬ای پسر من !تو مانند درخت هستی که در کنار آب بی میوه بود ‪،‬و ارباب اش میخواست آنرا قطع کند ‪،‬و به او گفت" ‪،‬مرا به‬ ‫جای دیگری ببر ‪،‬و اگر من میوه ندهم ‪،‬مرا قطع کن" ‪.‬‬ ‫‪47‬و مالک آن به آن گفت" ‪،‬تو که در کنار آب هستی میوه نداده ای ‪،‬چگونه میوه میدهی زمانیکه در جای دیگری هستی؟"‬ ‫‪48‬ای پسر من !پیری عقاب بهتر از جوانی کلغ است‪.‬‬ ‫‪49‬ای پسر من !آنها به گرگ گفتند" ‪،‬از گوسفندان دور باش مبادا خاک آنها به تو آسیب برساند " ‪.‬و گرگ گفت" ‪،‬کثار شیر گوسفند برای چشمان من‬ ‫خوب است" ‪.‬‬ ‫‪50‬ای پسر من !آنها گرگ را مجبور کردند تا به مکتب برود تا او بتواند خواندن را یاد بگیرد و آنها به او گفتند ‪، "A، B‬بگو " ‪.‬گفت« ‪:‬بره و بز در‬ ‫زنگ من»‬ ‫‪51‬ای پسر من !آنها خر را روی میز گذاشتند و او افتاد ‪،‬و شروع به غلتاندن خود در خاک کرد و یکی گفت" ‪:‬بگذارید خود را بچرخاند ‪،‬زیرا این‬ ‫طبیعت او است ‪،‬او تغییر نخواهد کرد‪.‬‬ ‫‪52‬ای پسر من !این ضرب المثل تایید شده است که میگوید" ‪:‬اگر تو یک پسر بدنیا آوردی ‪،‬او را پسر خود صدا کن ‪،‬و اگر تو یک پسر بزرگ کردی ‪،‬‬ ‫او را برده خود صدا کن" ‪.‬‬ ‫‪53‬ای پسر من !کسیکه خوب انجام میدهد با خوب روبرو خواهد شد؛ و کسیکه بدی انجام میدهد با بدی روبرو خواهد شد ‪،‬بخاطریکه خداوند به یک‬ ‫مرد نظر به اندازه کار اش پاداش میدهد‪.‬‬ ‫‪54‬ای پسر من !من به تو بیشتر از این گفته ها چه باید بگویم؟ زیرا خداوند میداند که چه پنهان است ‪،‬و با اسرار و اسرار آشنا است‪.‬‬ ‫‪55‬و او به تو انتقام خواهد داد و بین من و تو قضاوت خواهد کرد و به تو مطابق به بیابان تو پاداش خواهد داد‪.‬‬ ‫‪56‬و زمانیکه نادان آن سخنرانی را از عمویش حیقر شنید ‪،‬او فورا ا متورم شد و مانند یک مثانه باد شده شد‪.‬‬ ‫‪57‬و اندام های او و پاها و پاهای او و پهلو او متورم شدند ‪،‬و او پاره شد و شکم او پاره شد و روده های او پراکنده شد ‪،‬و او از بین رفت و فوت کرد‪.‬‬ ‫‪58‬و پایان آخر او تباهی بود ‪،‬و او به جهنم رفت ‪.‬برای کسیکه برای برادرش یک چاله حفر میکند در آن خواهد افتید؛ و کسیکه تله ها را برپا میکند در‬ ‫آنها گرفتار خواهد شد‪.‬‬ ‫‪59‬این چیزی است که اتفاق افتید و( آنچه )ما در مورد داستان حیقر یافتیم ‪،‬و ستایش خدا برای همیشه ‪.‬آمین ‪،‬و صلح‪.‬‬ ‫‪60‬این تواریخ به یاری خدا به پایان رسیده است ‪،‬خداوند متعال باشد !آمین ‪،‬آمین ‪،‬آمین‪.‬‬


Turn static files into dynamic content formats.

Create a flipbook
Dari Persian - The Story of Ahikar the Grand Vizier of Assyria by Filipino Tracts and Literature Society Inc. - Issuu